ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله ) واهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)
جلد ششم : ارتباطات وتعاملات انبیاء وائمه و اولیاء (علیهم السلام)
احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
جلد ششم : ارتباطات وتعاملات انبیاء وائمه و اولیاء (علیهم السلام)
احمد فرخ فال
شمارگان 1000نسخه
شابک این جلد ؛1-23-6319-622-978
شابک دوره ؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم ، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه تلفن مرکز پخش : 37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
بخش اول:ارتباطات وتعاملات انبیاء (علیهم السلام)وائمه(علیهم السلام) واولیاء
ادامه جلد پنجم
و اما بقیۀ موارد از این بخش:
خداوند متعال در عظمت آیات قرآن کریم و نا توانی جن و انس در آوردن مثل قرآن کریم میفرماید:
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً * وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فی هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ فَأَبى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ كُفُوراً»؛(1)«بگو: اگر انسانها و پريان (جن و انس) اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند يكديگر را (در اين كار) كمك كنند. ما در اين قرآن، براى مردم از هر چيز نمونهاى آورديم (و همه معارف در آن جمع است)؛ اما بيشتر مردم (در برابر آن، از هر كارى) جز انكار، ابا داشتند!»
1) . اسراء / 88.
با توجه به اينكه آيات قبل و بعد در ارتباط با مباحث قرآن است، پيوند آيه مورد بحث كه با صراحت از اعجاز قرآن سخن مىگويد با آنها نياز به گفتگو ندارد.
به علاوه در آيات آينده بحث مشروحى پيرامون بهانهجوئيهاى مشركان در زمينۀ اعجاز و طلب معجزات گوناگون آمده است، آيه مورد بحث در حقيقت مقدمهاى است براى بحث آينده تا به اين بهانهجويان نشان دهد كه عالیترين و زندهترين سند حقانيت پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) كه به صورت يك معجزه جاودانى هميشه در تاريخ مىدرخشد همين قرآن است و با وجود اين قرآن، بهانهجوئيها بیجا است! بعضى نيز خواستهاند پيوند اين آيه را با آيات گذشته از نظر مقايسه اسرار آميز بودن روح با اسرار آميز بودن قرآن بيان كنند(1)
ص: 358 ذيل آيه مورد بحث.
، ولى پيوندى را كه در بالا گفتيم روشنتر به نظر مىرسد.به هر حال خدا روى سخن را در اينجا به پيامبر(صلی الله علیه وآله ) كرده، مىگويد:
«به آنها بگو اگر تمام انسانها و پريان اجتماع و اتفاق كنند تا همانند اين قرآن را بياورند قادر نخواهند بود هر چند يكديگر را معاضدت و كمك كنند»؛ «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً».
اين آيه با صراحت تمام، همه جهانيان را اعم از كوچك و بزرگ، عرب و غير
1) . قطب، سید، فى ظلال القرآن، ج 5،
عرب، انسانها و حتى موجودات عاقل غير انسانى، دانشمندان، فلاسفه، ادباء، مورخان، نوابغ و غير نوابغ، خلاصه همه را بدون استثناء دعوت به مقابله با قرآن كرده است و مىگويد اگر فكر مىكنيد قرآن سخن خدا نيست و ساخته مغز بشر است، شما هم انسان هستيد، همانند آن را بياوريد و هر گاه بعد از تلاش و كوشش همگانى، خود را ناتوان يافتيد، اين بهترين دليل بر معجزه بودن قرآن است.
اين دعوت به مقابله كه در اصطلاح علماء عقائد، «تحدى» ناميده مىشود يكى از اركان هر معجزه است، و هر جا چنين تعبيرى به ميان آمد به روشنى مىفهميم كه آن موضوع، از معجزات است.
قبل از هر چيز عمومى بودن دعوت به تحدّى كه همه انسانها و موجودات عاقل ديگر را فرا مىگيرد.
جاودانى بودن دعوت نكتۀ ديگر است، زيرا هيچگونه قيدى از نظر زمان در آن نيست و به اين ترتيب اين ندا و دعوت همانگونه كه در زمان پيامبر(صلی الله علیه وآله ) بوده است، امروز هم هست، فردا نيز خواهد بود.
تعبير به اجتماع، اشاره به مسأله همكارى و همفكرى و تعاون و تعاضد است كه مسلما بازده كار انسانها را صدها يا هزاران برابر مىكند.
جملۀ «و لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»؛ «هر چند بعضى، بعض ديگر را يارى
و كمك كنند» تأكيد مجددى است روى مسأله همفكرى و تعاون، و ضمنا اشاره سربستهاى است به اهميت و تأثير اين كار در پيشبرد هدفها.
تعبير به «بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ» تعبير جامعى است كه شباهت و همانندى را در تمام زمينهها مىرساند، يعنى مثل آن از نظر فصاحت، مثل آن از نظر محتوى و مثل آن از نظر انسانسازى، بحثهاى علمى، قانونهاى حياتبخش اجتماعى، تاريخ خالى از خرافات، پيشگوييهاى مربوط به آينده و امثال آن.
دعوت از همه انسانها دليل بر اين است كه در مسأله اعجاز تنها جنبه الفاظ قرآن و فصاحت و بلاغت مطرح نيست، چرا كه اگر چنين بود دعوت از ناآشنايان به زبان عربى بىفايده بود.
يك معجزه گويا و رسا آنست كه آورنده آن مخالفان را نه تنها دعوت به مقابله كند؛ بلكه آنها را با وسائل مختلف به اين كار تحريك و تشويق نموده، و به اصطلاح بر سر غيرت آورد، تا آنچه را در توان دارند به كار گيرند، سپس كه عجز آنها نمايان شد، عمق و عظمت اعجاز روشن گردد.
در آيه مورد بحث اين موضوع كاملاً عملى شده است، زيرا از يك سو پاى همه انسانها را به ميان كشيده، و با تصريح به ناتوانى آنها طى جملۀ «لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ» آنها را برانگيخته و با جملۀ «وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً» تحريك بيشترى نموده است.
آيه بعد در واقع بيان يكى از جنبههاى اعجاز قرآن يعنى «جامعيت» آن است، مىگويد: «ما براى مردم در اين قرآن از هر نمونهاى از انواع معارف بيان كرديم»؛ «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ».
«ولى با اين حال اكثر مردم جاهل و نادان جز انكار حق، و ناديده گرفتن دلائل هدايت، عكسالعملى نشان ندادند»؛ «فَأَبى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلَّا كُفُوراً»؛ «صرفنا» از مادۀ «تصريف» به معنى تغيير، يا تبديل و از حالى به حالى كردن آمده است.
«كفور» به معنى انكار حق است.
بهراستى اين تنوع محتويات قرآن، آن هم از انسانى درس نخوانده، عجيب است، چرا كه در اين كتاب آسمانى، هم دلائل متين عقلى با ريزهكاريهاى مخصوصش در زمينۀ عقائد آمده، و هم بيان احكام متين و استوار بر اساس نيازمندیهاى بشر در همه زمينهها، هم بحثهاى تاريخى قرآن در نوع خود بىنظير، هيجانانگيز، بيدارگر، دلچسب، تكاندهنده و خالى از هر گونه خرافه است.
و هم مباحث اخلاقيش كه با دلهاى آماده همان كار را مىكند كه باران بهار با زمينهاى مرده! مسائل علمى كه در قرآن مطرح شده، پرده از روى حقايقى برمىدارد كه حد اقل در آن زمان براى هيچ دانشمند شناخته نشده بود.
خلاصه قرآن در هر وادى گام مىنهد، عالیترين نمونه را ارائه مىدهد.
آيا با توجه به اينكه معلومات انسان محدود است (همانگونه كه در آيات گذشته به آن اشاره شده، مخصوصاً با توجه به اينكه پيامبر اسلام در محيطى پرورش يافته بود كه از همان علم و دانش محدود بشرى آن زمان نيز خبرى نبود، آيا وجود اينهمه محتواى متنوع در زمينههاى توحيدى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى و نظامى دليل بر اين نيست كه از مغز انسان تراوش نكرده؛ بلكه از ناحيه خدا است).
و به همين دليل اگر جن و انس جمع شوند كه همانند آن را بياورند قادر نخواهند بود.
فرض كنيم تمام دانشمندان امروز و متخصصان علوم مختلف جمع شوند دائرة المعارفى تنظيم كنند و آن را در قالب بهترين عبارات بريزند ممكن است اين مجموعه براى امروز جامعيت داشته باشد اما مسلما براى پنجاه سال بعد نه تنها ناقص و نارسا است؛ بلكه آثار كهنگى از آن مىبارد.
در حالى كه قرآن در هر عصر و زمانى كه خوانده مىشود- مخصوصاً در عصر ما- آن چنان است كه گويى«امروز» و «براى امروز» نازل شده و هيچ اثرى از گذشت زمان در آن ديده نمىشود.(1)
«أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ * فَلْيَأْتُوا بِحَديثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقينَ»؛(2)«يا مىگويند: قرآن را به خدا افترا بسته، ولى آنان ايمان ندارند. اگر راست مىگويند سخنى همانند آن بياورند!»
در مقدمه تفسیر اطیب البیان وجوه اعجاز قرآن کریم به شرح ذیل، تبیین شده است:
قرآن مجيد بزرگترين معجزات پيغمبر اسلام است؛ بلكه چنين معجزه به اين عظمت بههيچيك از انبياء از آدم تا خاتم عطا نشده، و اين معجزه از جهاتى بر ساير معجزهها مزيت و ترجيح دارد:
ساير معجزات بهتنهايى براى اثبات نبوت كافى نيستند؛ بلكه بايد بهطور قطع از خارج ثابت شود كه آورنده معجزه دعوى نبوت نموده و واجد شرايط نبوت و فاقد موانع آن بوده تا معجزه دليل بر صدق دعوى او باشد، ولى قرآن بهتنهايى براى اثبات نبوت كافى است زيرا بصراحت جميع اين امور را بيان میكند و احتياج بامر ديگرى ندارد.
اغلب معجزات؛ بلكه نوع آنها مخصوص زمان اقامه آن معجزه و مشاهده كنندگان بوده و براى ديگران دليل بر اثبات نبوت نيست مگر اينكه بطريق تواتر يا از راه قطع ثابت شود مانند عصاى موسى و يد بيضاء و احياء موتى و تسبيح سنگريزه و امثال اينها، ولى قرآن براى هر زمان و هر كس تا دامنه قيامت معجزه بودن آن باقيست.
قرآن هر سوره و هر آيه آن عليحده معجزه است بهخلاف ساير معجزات 4. اغلب معجزات؛ بلكه جميع آنها از يك جهت معجزهاند، ولى قرآن از جهات متعدده معجزه است كه در ذیل به آنها اشاره مینمائيم اوّل از جهت فصاحت و بلاغت و حسن اسلوب(1)چون مردم از حيث معارف و معلومات و رشتههاى ترقى و تعالى در ازمنه مختلفه متفاوتند لذا حكمت الهى مقتضى بوده كه در هر دوره و زمان معجزه پيغمبرانش را نظير همان رشتهاى كه مردم در آن مهارت دارند قرار دهد تا حجت بر آنها تمامتر باشد چنانچه در زمان حضرت موسى كه فنّ سحر رواج كامل داشت و اهل فنّ سحر را از غير سحر بهخوبى تميز میدادند معجزه آن حضرت
1) . فصاحت و بلاغت عبارت از سلاست كلام و ارتباط معانى با يكديگر و حسن تنظيم كلمات و حروف و موافقت كلام با فطرت و نداشتن تكلف در افاده مقاصد و بآسانى وارد شدن معانى در خاطر و استعمال كردن الفاظى كه شايسته افاده معانى مقصوده باشد.
را عصا قرار داد تا خبره فنّ از اتيان بمثل آن عاجز شده اقرار بهمعجزه بودن آن كنند و بر سايرين حجت تمام شود و همچنين در زمان حضرت عيسى كه علم طب رونق بسزايى داشت معجزه حضرت عيسى را مرده زنده كردن و كور و كر مادر زاد و ابرص را شفا دادن قرار داد كه بر اطباء و ديگران معلوم شود كه اين قسمت خارج از حدود طب بوده و خارق عادت و دليل بر صدق مدعاى آن حضرت است و حجت بر آنان تمام باشد و امّا زمان بعثت حضرت ختمى مرتبت چون قسمت جزيرة العرب از هر گونه علم و كمال خالى بود نه بهره از معارف حكمى و نه سهمى از اخلاق انسانى و نه نصيبى از علوم و صنايع مادى داشتند لذا اگر معجزه از قبيل معجزه موسى و عيسى(علیهما السلام) براى آن حضرت قرار داده میشد عامّه مردم نمیتوانستند تميز دهند و توهم سحر و صنايع غريبه و امثال اينها درباره آن میشد و بالاخرة حجت كاملاً بر آنان تمام نبود، و تنها چيزى كه عرب جاهليت در آن مهارت بسزا و يد طولايى داشت فنّ فصاحت و بلاغت و ادب عربى بود كه در آن باوج ترقى و تعالى و سر حدّ كمال و عظمت رسيده بودند و باندازه اهميت داشت كه در مواسم حج و مواقع ديگر مجالس و محافلى تشكيل داده و شعراء بزرگ و خطباء سترگ در آنها شركت كرده و اشعارى را كه گفته بودند انشاد نموده و با يكديگر مقايسه و بر يكديگر مفاخره و مباهات میكردند و هر قصيده كه افصح و ابلغ بوده انتخاب نموده بر كعبه ميآويختند تا در موسم حج قبائل مختلف عرب آن را مشاهده نموده موجب بلند نامى و شهرت و عظمت آنها گردد در چنين عصرى حكمت اقتضاء كرد كه خداوند معجزه پيغمبر خاتم(صلی الله علیه وآله ) را از قبيل همين قرار دهد تا بفهمند كه اين طرز كلام از قدرت بشر خارج بوده تصديق برسالت حضرتش نموده راه عذرى براى آنان
باز نباشد، و در خود قرآن مكرّر در مقام تحدّى برآمده و با صداى رسا بهمگان اعلان نموده كه اگر شك دارند كه اين كلام خداست كه بر پيغمبرش نازل شده مانند آن را بياورند.
و نخست معارضه بمثل فرموده «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِوَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»؛(1)و سپس تنزّل نموده و بآوردن ده سوره مثل قرآن اكتفاء فرموده «أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ»؛(2)و باز هم تنزّل نموده و بآوردن يك سوره مثل قرآن دعوت كرده مىفرمايد «قل إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ»؛(3)و اين نداى قرآن از زمان بعثت حضرت تا اين زمان بگوش همه جهانيان و دشمنان اسلام از يهود و نصارى و عرب و غير آنها رسيده و در ميان آنها فصحاء و بلغاء بسيار بوده و اگر میتوانستند يك سوره مثل قرآن بياورند اين قدر خود را بزحمت جنگ و خونريزى نيانداخته و هر روز انواع مكر و حيله و سياست بازى بر ضدّ اسلام و مسلمين (چه در صدر اول اسلام از ناحيه مشركين قريش و يهود و چه بعد از آن از طرف نصارى و غير آنها) نمىنمودند و اگر
1) . «بگو اگر آدميان و طايفه جن جمع شوند براى اينكه مانند اين قرآن را بياورند نتوانند اگر چه بعضى از آنان پشتيبان بعض ديگر باشند.» (اسراء / 91)
2) . «بلكه میگويند محمد(صلی الله علیه وآله ) اين كلمات را خود به هم میبافد بگو شما هم ده سوره مثل آن را به هم بافته بياوريد.» (هود / 17)
3) . «هر گاه نسبت بآنچه بر بنده خود فرستادم در شك و ترديد هستيد سوره مانند آن بياوريد و گواهان خودتان را غير از خدا دعوت كنيد اگر راست مىگوييد و اگر چنين نكرديد و هرگز نخواهيد كرد از آتشى كه براى كافران آماده شده است بپرهيزيد.» (بقره / 21 و 22)
آورده بودند مانند آتش در مناره و خورشيد در وسط روز ظاهر و هويدا بوده و در همه روزنامهها و مجلات و راديوها برخ مسلمين ميكشيدند.
بنا بر اين هر عاقلى اگر چه از علم فصاحت و بلاغت؛ بلكه از لغت عرب بهره نداشته باشد اين معنى را كاملاً میفهمد كه اگر قرآن، كلام خدا و ما فوق قدرت بشر نبود با اهتمامى كه در اين باره داشتند مانند آن را آورده بودند و اينكه نتوانسته مثل آن را بياورند معجزه بودن قرآن و بالنتيجه نبوت پيغمبر اسلام را ثابت میكند. و امّا كسى كه بهره از عربيت و علم فصاحت و بلاغت داشته و كلمات فصحاء و بلغاء عرب را تتبّع نموده و آيات قرآن را با آنها مقايسه كند فصاحت و بلاغت، روانى و سلاست، شيرينى و ملاحت قرآن بهخوبى براى وى ظاهر میشود و درمىيابد كه هيچ كلامى از فصيحترين شعراء و خطباء عرب حتى كلمات ديگر پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) از مواعظ و خطب و كلمات قصار و همچنين خطب نهج البلاغة و كلمات ساير ائمه اطهار(علیهم السلام) (با اينكه در كمال فصاحت و بلاغت بوده بهحدى كه درباره خطب نهج البلاغه گفته شده «فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق») در مقابل قرآن عرض اندام نمیتواند بكند و اگر جمله از قرآن در ميان صدها جمله از كلمات ديگران قرار گيرد مانند بدر در ميان ستارگان مىدرخشد، و اين حقيقتى است راجع بمجموع الفاظ و معانى قرآن بهطورى كه اگر اين معانى را در قالب الفاظ ديگر بريزند و يا تحريف و تبديلى در كلمات آن بدهند سلاست و حلاوت خود را از دست میدهد (مثل اينكه قرآن را بهزبانهاى ديگر ترجمه، و يا كلمات آن را بكلمات مرادف و جمل آن را بجمل مشابه تبديل نمايند و يا جاى بعض كلمات را عوض كنند مثلاً صفاتى را كه براى خدا در آخر آيات ذكر میشوند جابجا سازند، عزيز حكيم را به جاى
حميد مجيد و غفور رحيم را مكان سميع بصير بگذارند و نحو اينها زيرا هر كدام مناسب و مرتبط با مطلبى است كه در ضمن آيه بيان میشود در صورتى كه جابجا شود نسبت بهمطلب آيه نامربوط میگردد) و اين خود دليل واضحى است بر اينكه در قرآن تحريفى رخ نداده است.
در خطابهايى كه به حضرت ختمى مرتبت(صلی الله علیه وآله ) در قرآن میشود حضرتش را بهصفاتى مخاطب قرار میدهد كه مناسب مأموريت اوست آنجا كه مأمور به تبليغ است يا ايّها الرسول گفته میشود، آنجا كه مأمور به تقوى و تربيت ازواج است يا ايّها النبى خطاب میشود در جاى ديگر يا ايها المزمّل و در جاى ديگر يا ايّها المدّثر و همچنين در هر جايى مناسب آن مقام به حضرتش خطاب میگردد، در تشبيهات و تمثيلات قرآن باندازه رعايت مناسبت بين مشبّه و مشبّه به و ممثّل و ممثّل به شده كه هر بيننده را متعجّب میسازد در يك جا بلعم باعورا و هر كه منع و زجر الهى و ترك آن و دريافتن آيات الهى و جدا شدن از آنها بهحال او يكسان بوده و در هر صورت دنبال هواى نفس برود بسگ مثل زده است كه اگر بر او حمله كنى زبان از دهان بيرون میكند و اگر او را رها كنى باز چنين كند «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ»؛(1)و در جاى ديگر يهود را كه كتاب الهى را فرا گرفته و به آن عمل نكردند بخرى كه بر آن كتابها بار كرده باشند تشبيه نموده میفرمايد «مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً»؛(2)و درجايى مثل كسانى كه غير خدا را، ولى خود قرار میدهند بعنكبوت زده میفرمايد
«مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»؛(1)و غير اينها از تمثيلات ديگر، و بالجمله هر قسمتى از قرآن را كه بررسى كند عجائب و غرائبى از فصاحت و بلاغت درك میكند كه به اصطلاح اهل فن «يدرك و لا يوصف» ادراك میشود، ولى نمیتوان توصيف نمود(2)
دوّم از جهت استدلالات عقلى: پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) در عصرى قيام نمود كه سراسر جهان بويژه قسمت جزيرة العرب را ظلمت جهل و ضلالت فرا گرفته و معارف حقّه و علوم الهى بهكلّى از ميان جامعه رخت بربسته، شرك و بتپرستى و خرافات و موهومات جانشين توحيد و خداپرستى و حقايق و معقولات شده بود در چنين زمانى نبى اكرم(صلی الله علیه وآله ) نداى توحيد و خداپرستى را بلند نمود و با استدلال و برهان به طرزى ساده و آسان و در كمال احكام و اتقان حقايق را براى مردم بيان فرمود بهطورى كه عوام با فطرت ساده و سليم خود بهخوبى دريابند و خواصّ خدشه و اشكالى در طريق استدلال آن نيابند.
دانشمندان و فلاسفه بزرك پس از سالهاى متمادى كه رنج و زحمت تحصيل دانش را بر خود هموار نموده و معلّمين متعدد و كتب علمى و فلسفى مختلف را مطالعه نموده و كتابى در يكى از فنون مینگارند و درباره موضوعات متنوع آن
استدلال مینمايند كمتر دليلى ديده میشود كه در عين دشوارى و پيچيدگى مورد خدشه و ايراد آيندگان قرار نگيرد، و با توجه به اينكه پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) معلّمى نديده و كتابى نخوانده و با دانشمندان و علماء معاشرتى نداشته هر عاقلى حكم میكند كه اين علوم و معارف را از سرچشمه علم الهى كه از هر شائبه جهل و خطاء مصون است اخذ فرموده «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى»؛(1)ملاحظه كنيد در مقام اثبات صانع به چه طرزى بديع و آسان استدلال مینمايد «أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؛(2)در عين اينكه موضوع را بديهى تلقّى میكند دليل آن را ذكر نموده میفرمايد آيا امرى كه دليلى به اين سادگى و محكمى دارد (دلالت اثر بر مؤثر) كه هر كه بهره از خرد داشته باشد به آن حكم میكند قابل شك است.
در مقام اثبات توحيد میفرمايد «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا»؛(3)كه در عين سادگى قاطعترين دليلى است كه حكما در اثبات توحيد ذكر نمودهاند و بهدليل تمانع معروف است و در مقام اثبات صفات مثل علم و قدرت و حكمت میفرمايد «أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»؛(4)و نيز میفرمايد «أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ وَ إِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ وَ إِلَى الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ وَ
1) . «آنچه میگويد نيست مگر وحيى كه به او الهام شده، آموخته است به او شديد القوى.» (نجم / 4)
2) . «آيا در خدا كه خالق آسمان و زمين است شكى هست.» (ابراهيم / 11)
3) . «اگر در زمين و آسمان خدايانى غير از خدا بود هر آينه زمين و آسمان فاسد میشدند.» (انبياء / 22)
4) . «آيا كسى كه آفريننده است دانا نيست؟ و حال آنكه او داناى بدقايق امور آگاه از رموز آنها است.» (ملك / 14)
إِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ»؛(1)كه از عجائب و غرائب صنع و آثار حكمت كه در موجودات است استدلال به علم و حكمت و قدرت و عظمت صانع مینمايد و درباره توحيد عبادتى میفرمايد «اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ»؛(2)دليل بر معبوديت خدا را ربوبيت و خالقيت او قرار داده و به اصطلاح تعليق حكم بوصف كرده كه مشعر بعلّيت است.
و درباره توحيد افعالى میفرمايد «أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ»؛(3)
و در مورد اثبات نبوت میفرمايد «قل إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ»؛(4)كه بيان آن ذكر شد و راجع باثبات معاد جسمانى میفرمايد «قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ»؛(5)خداوندى كه قادر بر ايجاد ماده و صورت است قدرت بر خلع صورت خاكى و افاضه صورت بشرى هم دارد، آن وقتى كه هيچ نبود او را بيافريد «لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً»؛ اكنون كه تغيير صورتى دادهبهصورت اولى در آوردن او آسانتر است و غير اينها از آيات ديگر كه در قرآن مجيد بر مطالب علمى استدلال فرموده كه اگر بخواهيم بيان كنيم به طول مىانجامد و مقصود در اينجا اشارهاى بيش نيست و اگر بخواهيد بين حق
1) . «آيا نظر نمیكنند بیشتر كه چگونه آفريده شده و بآسمان كه چگونه برافراشته شده و به كوهها كه چگونه گمارده شده و بزمين كه چگونه گسترده شده.» (غاشيه / 17)
2) . «عبادت كنيد پروردگارتان را كه شما را آفريده.»
3) واقعه / 58 الی 72.
4) . بقره / 21 و 22.
5) . «بگو زنده میكند اين استخوانها را كسى كه در مرتبه اول آنها را ايجاد كرد و او به همه مخلوقات دانا است.» (يس / 79)
و باطل بهخوبى تميز دهيد استدلالات قرآن را با استدلالات اناجيل اربعه مقايسه كنيد و ببينيد چه استدلالات پوچ و فاسدى در مورد تعدّد آلهة و تعدّد ارباب و غيره نموده كه هر بچه به آنها میخندد و در كلم الطيب(1)
ص: 295 الی 298.
بهپارهای از آنها اشاره شده هر كه طالب است بآنجا مراجعه نمايد سوّم از جهت تشريع احكام: قرآن مجيد در عين اينكه مشتمل بر معارف الهى و اصول ديانت حقّه است حاوى قوانين جامع و عادلانه است كه براى تأمين سعادت دنيا و آخرت و تنظيم امور معاش و معاد و تكميل مدارج ترقى و تعالى فرد و اجتماع و تضمين حقوق جميع طبقات و حفظ مساوات حقوقى بين افراد تشريع شده، و با اينكه شامل قوانين كشورى، لشگرى، سياسى، قضايى، جنايى، جزائى، اقتصادى، بازرگانى، امور معاشرتى، زناشويى، خانهدارى، تربيت اولاد و غير اينهاست، متضمّن مصالح فرد و اجتماع و موافق فطرت و عقل سليم است و هر چه سطح افكار بشر بالا رود و مراحل علمى بيشترى را طى كند حكم و مصالح قوانين قرآن روشنتر و احتياج بشر باجراء آنها فزونتر میگردد بشر عادى هر چند مراحل دانش را بپيمايد و مكتبها و استادان حقوق را ديده و كتب و رسائل آن را مطالعه و بررسى كرده باشد نمیتواند قوانينى وضع كند كه اولاً براى رفع احتياجات جامعه بشر در هر دوره و زمانى صلاحيت داشته و ثانياً معارض با قوانين ديگر نبوده و ثالثاً نقض و ايرادى به آنها وارد نشود(2)تا چه1) . کلمالطیب، ج 1،
2) اين موضوع امروز در نوع ممالك متمدنه متداول است، دوره به دوره مجالسى تشكيل و نمايندگانى انتخاب و درباره موضوعات مختلفه قوانينى وضع مینمايند دوره ديگر به مفاسد و مضار آن قانون يا نقص آن و يا تعارض آن با قوانين ديگر برخورد نموده آن را نقض و قانون ديگرى وضع میكنند و چه بسا قانونى را چند مرتبه وضع و نقض و جرح و تعديل مینمايند
رسد بفردى كه مكتبى نرفته مدرّس و معلّمى نديده و درس حقوقى نخوانده باشد و اين خود دليل قاطعى است بر اينكه قرآن از جانب خداوند منّان بر قلب پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) القاء شده و گرنه چگونه میتواند بشرى كه درس نخوانده و مدرس نديده و ميان جامعهاى كه بهره از علم و دانش نداشتهاند ميزيسته و در مدت بيست و سه سال دعوت خود همهاش گرفتار شكنجه و آزار و جنگ و جدال و هزاران گرفتاریهاى ديگر بوده، چنين قوانينى وضع و تشريع نمايد كه عقول دانشمندان دنيا را متحير سازد و همه سر تعظيم در مقابل آن فرود بياورند و حقيقتاً اگر روزى جامعه بشر عناد و عصبيّت و تقليد و هواپرستى را كنار گذارند و قوانين قرآن را به مورد اجراء نهند آن مدينه فاضلهاى كه آرزوى ديرينه فلاسفه و دانشمندان؛ بلكه عموم طبقات بشر بوده در خارج تحقّق خواهد يافت و همه بدبختیها، گرفتاریها، بيچارگیها، جنگها، خونريزیها، اضطراب و وحشتها و هزاران مفاسد ديگر از ميان جامعه رخت بربسته، سعادت، صميميت، اتحاد، يگانگى، اخوت، برادرى برابرى، مودّت، رحم، عاطفه و بالجملة همه خوبیها و محاسن جایگزين آنها خواهند شد ضمنا براى مزيد بصيرت خوب است قوانين تورات و انجيل رائج را مطالعه و با قوانين قرآن مقايسه كنيد (اگر چه قابل مقايسه نيست) تا به تحريف و سستى اين كتابها واقف شده و اهميّت و عظمت احكام قرآن آشكاراتر گردد و ما در كلم الطيّب مقدارى از آنها را نقل كرده هر كه بخواهد بآنجا مراجعه كند(1)
ص: 315 الی 322.
چهارم از جهت دستورات اخلاقى: محيطى كه پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) در آن نشو و نما كرده و به حد رشد و سپس به مرتبۀ نبوت و رسالت رسيد از هر گونه فضائل انسانى1) . کلمالطیب، ج 1،
و كمالات نفسانى خالى و همه اخلاق رذيله و صفات بهيمى، سبعى و شيطانى در آنجا حكمفرما بود. كبر، نخوت، خودپسندى، خيانت، دروغ، دزدى، قتل، غارت، بىعفتى، زنا، قمار، كينهتوزى، ظلم، بىانصافى، ميگسارى و صدها مفاسد ديگر در ميان آنها شيوع داشت و تواضع، فروتنى، امانت، راستى، رحم، عاطفت، عفت، پاكدامنى، انصاف، مروت، عدالت، احسان و ديگر صفات نيك رخت بربسته بودند، در چنين محيطى پيغمبر اسلام بهوسيلۀ قرآن جامعه را به پيراسته شدن از صفات زشت و آراسته شدن بهصفات نيك دعوت فرمود. يك جا میفرمايد «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»؛(1)و در جاى ديگر میفرمايد «وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً»، الى آخر الآيات(2)و جاى ديگر میفرمايد «وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَيَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً»، الى آخر الآيات(3)و غير اينها از آيات ديگر كه در سورههاى مختلف قرآن است و كمتر سورهاى در قرآن وجود دارد كه خالى از دستورات اخلاقى باشد حتى قصص قرآنى نتيجه آنها منتهى به تخلق باخلاق نيكان و اجتناب از عادات بدان میگردد؛ بلكه هدف قرآن و علّت بعثت پيغمبر اسلام تتميم مكارم اخلاق و تأسيس كارخانه آدمسازى و
1) . «به درستى كه خدا امر میكند به عدالت و نيكى و اداء حقوق خويشاوندان و نهى میكند از كارهاى قبيح و زشت و تجاوز به حقوق ديگران، شما را پند میدهد شايد متذكر شويد.» (نحل / 92)
2) . «پروردگار تو حكم میكند كه غير او را عبادت نكنيد و بپدر و مادر احسان نمائيد.» (اسراء / 23 الی 38)
3) . «بندگان خدا كسانى هستند كه فروتن بر روى زمين راه میروند و هر گاه نادانان با آنها سخن گويند به كلام مسالمتآميز پاسخ دهند.» (فرقان / 64)
افتتاح مكتب اخلاقى بوده كه میفرمايد «بعثت لاتمّم مكارم الاخلاق» و مكتبى را كه قرآن تأسيس فرمود مانند بعض مكاتب فلاسفه مكتب تئورى و فرض نبوده؛ بلكه مكتب عمل و تحقق دادن باخلاق حسنه و ملكات فاضله و صفات شايسته در خارج بوده و بمفهوم خالى از مصداق اهميتى نداده و از همين جهت در مدت كمى توانست مردانى را تربيت كند كه از لحاظ اخلاق و برادرى و برابرى، گذشت و صميميّت و ساير صفات برجسته موجب حيرت جهانيان و واقعاً در خور ستايش و ثنا باشند و در خود قرآن در توصيف آنان میفرمايد «وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».(1)
و بالجملة اگر كسى بدقّت در دستورات اخلاقى قرآن بنگرد و سپس تأثير شگفتآورى را كه اين دستورات در مسلمين صدر اول بخشيد بررسى و مطالعه نمايد اذعان و اعتراف میكند كه اين كتاب از جانب خداوند حكيم و مربّى و پروردگار جهانيان است كه تربيت تكوينى و تشريعى آنان لايق بشأن او است پنجم از جهت تاريخ: مقصود از جنبه تاريخى قرآن تنها ذكر قصههاى انبياء گذشته و امتهاى سابقه نيست؛ بلكه از اينجهت است كه قصّههايى را كه قرآن ذكر میكند اغلب آنها در تورات و كتب عهد قديم بوده در حالى كه مشتمل بر كفريات و افترائات بهساحت مقدّس انبياء و امور خلاف عقل نسبت به ذات پاك پروردگار است، ولى قرآن مجيد قصص مذكور را به بهترين وجه و مصون از اينگونه افترائات و مطالب ناروا ذكر فرموده، و با توجه به اينكه قبل از نزول قرآن خبرى از قصههاى انبياء سلف
1) . حشر / 9.
و امتهاى گذشته جز در كتب و افواه يهود و نصارى نبوده و هر گاه رسول اكرم(صلی الله علیه وآله ) از آنها اخذ فرموده بود بايد مشتمل بر همان خرافات و افترائات؛ بلكه بدتر از آنها باشد، هر صاحب خردى حكم میكند كه منبع اخذ قران جز از ناحيه وحى پروردگار نبوده و ساخته و پرداخته بشر نيست و ما بهطور اختصار قسمتى از قصص توراة را ذكر نموده و مقايسه آنها را با قصص قرآن به عهده خوانندهگان میگذاريم:
در سفر پيدايش (تكوين) باب اول و دوم تورات قصه حضرت آدم و خوردن از شجره منهيه و اغواء شيطان را ذكر میكند كه حاصلش اينست كه خداوند آدم و حوا را بيافريد و آنها را در باغ عدن جاى داد و فرمود كه از همه درختان بىممانعت بخوريد و از خوردن درخت معرفت نيك و بد آنها را منع فرمود و گفت زنهار از اين درخت مخوريد زيرا روزى كه از آن بخوريد خواهيد مرد. مار (شيطان) كه از همه حيوانات هوشيارتر بود بزن گفت اگر از آن درخت بخوريد نخواهيد مرد؛ بلكه چشمان شما باز شود و مانند فرشتگان عارف نيك و بد خواهيد بود و حوا از ميوه آن درخت گرفت و خودش بخورد و بآدم نيز داد و او خورد آنگاه چشمان هر دو باز شد و فهميدند كه عريانند لذا برگهاى انجير را بههم دوخته ساتر ساختند و آواز خداوند را شنيدند كه در هنگام وزيدن نسيم بهار در باغ میخراميد و آدم و حوا خود را از حضور خداوند در ميان درختان باغ پنهان كردند و خداوند آدم را ندا داد كجايى؟ آدم گفت چون آواز تو را شنيدم ترسان گشتم زيرا عريانم پس خود را پنهان كردم و خداوند گفت كه تو را آگاهيد كه عريانى؟ آيا از آن درخت كه تو را قدغن كردم خوردى؟ آدم گفت اين زن كه او را قرين من ساختى به من داد پس خداوند بزن گفت چرا اين كاركردى گفت مار مرا اغوا كرد پس خداوند مار را مورد غضب خود قرار داد سپس كروبيان را
گفت همانا انسان مثل يكى از ما شده و عارف نيك و بد گرديده و مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات هم بخورد و تا ابد زنده بماند پس آدم را از باغ بيرون كرد و كروبيان را مسكن داد و شمشير آتشبارى كه به هر سو گردش میكرد در طريق درخت حيات قرار داد تا آن را محافظت نمايد اين قصه آدم و حوا از نظر تورات رائج كه در آن نسبت كذب و جهل و تجسم و تفريح و تفرج و عجز و شريك پيدا شدن براى حقتعالى، بهخدا میدهد و اين قصه در قرآن درسوره بقره(1)و سوره اعراف(2)و سوره طه(3)ذكر شده در حالى كه منزه از اين مزخرفات و مصون از اين افترائات است كه انشاء اللَّه در محل خود بيان خواهيم نمود و باز در سفر پيدايش باب 18 و 19 قصه ابراهيم و آمدن ملائكه و بشارت باسحق و هلاك شدن قوم لوط را متعرض است و نسبت شرب خمر و زناى با محارم به حضرت لوط داده و جماعتى از انبياء را از نسل زنا میشمارد، و در قرآن در سوره هود(4)و سوره ذاريات(5)ين قصه را ذكر فرموده و ساحت مقدس لوط را از اين افترائات پاك نگاهداشته.
و نيز در سفر خروج باب سوم و چهارم قصّه مأمور ساختن خدا موسى را بهطرف فرعون و مصريان ذكر میكند و میگويد موسى ابتداء عذر كند زبانى خود را آورد و پس از آنكه خدا نعم خود را ذكر فرمود و وعده نصرت به او داد گفت استدعا
دارم كه بفرستى به هر كه میفرستى آنگاه خشم خدا بر موسى مشتعل شد و اين قصّه را در قرآن در سوره طه(1)و شعراء(2)و نمل(3)و قصص(4)مفصلا بيان فرموده.
و باز در سفر خروج باب سى و دوم نسبت گوساله ساختن و گفتن بنىاسرائيل كه اين خداى شماست وعيد گرفتن و قربانى سوزاندن براى گوساله را بهرون نسبت میدهد. و در سوره اعراف(5)و سوره طه(6)اين قصّه را ذكر فرموده و مقام مقدس هارون را از اين عمل شنيع مبرا كرده و نسبت آن را بسامرى داده است علاوه بر اين در كتب عهد قديم قضاياى ديگرى نسبت بهخدا و انبياء میدهد كه كفر محض و خلاف عقل و منطق و منافى با مقام عصمت انبياء خداست مانند:
به حيله و خدعه گرفتن يعقوب بركت (نبوت) را از پدرش(7)و كشتى گرفتن يعقوب با خدا از سر شب تا طلوع صبح و بر خدا غالب شدن و بركت را گرفتن(8)و نسبت زنا دادن بداود با زن اوريا(9)و نسبت بتكده ساختن حضرت سليمان براى زنانش به خواهش آنها در آخر پيرى(10)و غير اينها از مزخرفات و نسبتهاى زشت و نارواى ديگر.
و در كتب عهد جديد نيز نسبت شرب خمر به حضرت عيسى و شاگردانش داده(1)و همچنين نسبت داده كه مسيح به عروسى رفت و بخواهش مريم قدحهاى آب را تبديل به شراب نمود و به اهل منزل نوشانيد(2)و غير ذلك از امور شرمآورى كه در اين كتابها به مقام قدس انبياء نسبت میدهند كه خواننده را به شگفت میآورد كه دست تحريف و غرضورزى تا چه حد در اين قبيل كتب بهكار رفته و ساحت مقدس فرستادگان خدا را تا چه اندازه آلوده ساخته ششم از جهت اخبار غيبى: پيشبينىهايى كه اشخاص فطن و با فراست از امور آينده میكنند از روى آثار و زمينههايى است كه در زمان حاضر موجود و مستلزم حوادث آينده است مثل اينكه در جنگهايى كه بين كشورهاى مختلف واقع میشود جهات پيروزى و شكست را در دو طرف مورد بررسى و مطالعه قرار داده و حدس ميزنند كه فلان كشور غالب يا مغلوب میشود، ولى قرآن كريم از امورى كه خبر داده از آثار و زمينههايى كه مشهود بوده خلاف آن پيشبينى میشده: چنانچه در اوايل بعثت كه كفار قريش در كمال تسلط و اقتدار بوده و آن دشمنىها و سختگيریها را نسبت به پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) و عده معدودى كه به وى گرويده بودند مینمودند و كسى گمان نمیبرد كه روزى رسول خدا واين عده معدود بر كفار قريش چيره و غالب شوند، از دفع شر آنان خبر داده میفرمايد:
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»؛(3)و همچنين غلبه دين اسلام را بر جميع اديان عالم بشارت داده میفرمايد:
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»؛(1)و چندى نگذشت كه خداوند تبارك و تعالى شرّ مشركين را از پيغمبر و مسلمانان دفع فرموده و دين او را در سرتاسر عالم ظاهر نموده و اكثر ممالك دنيا يا بشرف اسلام مشرف و يا تحت حمايت مسلمين درآمدند و مانند اينكه از غلبه روميان بر ايرانيان خبر داده در وقتى كه ايران در كمال عظمت و قدرت در عهد سلطنت خسرو پرويز بوده و روم شكست فاحشى از ايران خورده بود میفرمايد «الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فِي بِضْعِ سِنِينَ»؛(2)و از كثرت نسل پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) خبر داده با اينكه بيش از يك دختر از رسول اكرم(صلی الله علیه وآله ) باقى نماند و آنهم در جوانى از دنيا رفت و میگفتند پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) مقطوع النسل است، ولى خداوند از همين يك دختر آن قدر ذريه به پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) عطا فرمود كه امروز شهر يا ده و قصبهاى نيست كه از سادات خالى باشد میفرمايد «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ»؛ «ما به تو كوثر عطا كرديم پس براى پروردگارت نماز بگذار و نحر كن بهدرستى كه دشمن تو مقطوع النسل است.»(3)
1) . «او آن خدايى است كه رسول خود را بهدايت و دين حق فرستاد تا بر اديان عالم او را چيره سازد اگر چه مشركين را خوش نيايد.» (توبه / 33)
2) . «روميان در نزديكترين زمينى كه براى عرب زمين روم است مغلوب شدند و زود باشد كه پس از مغلوب شدنشان غالب گردند در ظرف چند سال و بضع ميان سه تا نه سال است.» (روم / 2)
3) . در اخبار براى كوثر معانى متعدد نمودهاند مانند كثرت نسل و كثرت امت و كثرت شفاعت و حوض كوثر و غير اينها و محققين در مورد اختلاف اخبار در تفسير آيات گفتهاند در اخبار بيان مصاديق آيات شده و الفاظ عامه ممكن است مصاديق متعدد و مختلف داشته باشد و در هر خبرى يكى از آن مصاديق ذكر شود، بنا بر اين لفظ كوثر مبالغه در كثرت است و هر كثرتى را شامل میشود ولى با قرينه «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ ظهور» كامل در كثرت نسل دارد.
و غير اينها از امور غيبيهاى كه قرآن خبر داده و تحقق پيدا كرده است هفتم از جهت سلامتى تناقض و اختلاف: دانشمندان و حكماء بزرگ كه پس از كوشش بسيار و دقت زياد در فنّى از فنون علمى كتابى مینگارند با اينكه جديت كامل در تقرير و تحرير مطالب آن میكنند خالى از تناقض و اختلاف و وهن عبارت و فساد مضمون و امثال اينها نيست و همچنين عقلاء و برگزيدگان هر مملكتى كه براى رفاه حال رعيت و ملت قانون وضع میكنند اختلافات و تناقضات بسيار در آن ديده میشود در صورتى كه كتب و قوانين مزبور غالبا در بيان يك رشته از فنون علمى و اصول قانونى است لكن قرآن كريم با اينكه مشتمل بر فنون بسيار از علوم الهى و فن اخلاق تشريع احكام، سياست مدن، فنون جنگى، تنظيم معاش، اصلاح معاد، علم معاشرت، حجج، امثال، مواعظ، حكم، ترغيب، تهديد، بشارت، انذار، قصص، تاريخ و امثال اينهاست كوچكترين اختلاف و تناقض و فساد مضمون و سخافت بيان در آن يافت نمیشود و حسن اسلوب و سلاست و حلاوتى كه در اول آن مشاهده میگردد تا آخر آن مشهود است و اين مطلب را خود قرآن با صداى رسا بجهانيان اعلام كرده میفرمايد «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ
اخْتِلافاً كَثِيراً»؛(1)«آيا در قرآن تدبر نمیكنند، اگر از طرف غير خدا بود هر آينه در آن اختلاف بسيار مىيافتند»؛ پس چون در قرآن اختلافى نيست دليل بر اينست كه از جانب خداوندى كه از علم او چيزى پنهان نمیشود بر رسول اكرم(صلی الله علیه وآله ) نازل شده.
يك كتاب انجيل كه بيش از تاريخچه مختصرى از مسيح نيست به بينيد چه
1) . نساء / 84.
اندازه اختلاف و تناقض دارد و يك جا مسيح را پسر انسان و جايى پسر خدا و گاهى او را خدا و گاهى پسر داوود و از نسل او معرفي میكند و غير اينها از اختلافات ديگر كه در نسب مسيح و امور ديگر كه در آن يافت میشود و ما در كلم الطيب متعرض شدهايم(1)هشتم از جهت عدم ملالت در تلاوت آن: هر كتابى را كه انسان مطالعه و قرائت كند يكى دو مرتبه كه خوانده شد ديگر ميل و رغبت بقرائت و مطالعه آن نبوده و موجب ملالت و خستگى میشود، ولى قرآن هر چه تلاوت شود و در آيات آن تدبّر و تفكر گردد شوق و رغبت انسان زيادتر و حقايقى از آن كشف میشود كه پيش از آن مكشوف نبوده و خستگى و ملالت در تكرار تلاوت آن پيدا نمیشود نهم از جهتاستشفاء به قرآن: قرآن كريم همچنان كه شفا دهنده دردهاى باطنى انسان از اخلاق رذيله و صفات نكوهيده است همين طور وسيله شفاء دردهاى ظاهرى و امراض جسمانى و آفات و گرفتاریهاست، و درباره استشفاء بآيات و سور قرآنى و حفظ از دشمن و حرز از بليات و دفع آفات و غير اينها اخبار بسيار وارد شده و تجربه نيز اين مطلب را ثابت كرده است و خود قرآن نيز به اين موضوع ناطق بوده میفرمايد «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً».(2)
دهم از جهت استخاره به قرآن. و اين نيز كرامتى است براى قرآن كه از صدر اول اسلام تا اين زمان بر جميع طبقات مسلمين پوشيده نبوده و نتايج بسيار به بركت آن بهدست آمده است و مخفى نماند كه جهات اخير (هشتم و نهم و دهم) كه براى اعجاز قرآن ذكر شد جهاتى كه بتوان به آن تحدّى نمود و مكابر و مخالف
را قانع ساخت نبوده و غرض از بيان آنها تذكر و توجه مؤمنين و معتقدين به قرآن و ازدياد ايمان آنان است(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً»؛(2)
«و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مىكنيم؛ و ستمگران را جز خسران (و زيان) نمىافزايد.»
قرآن از جهت اينكه معالج امراض قلبى است، براى مؤمنين «شفاء» و به لحاظ اينكه صحت و استقامت نفسانى مىآورد «رحمت» است.
در اين آيات براى دومين بار به مسأله معجزه بودن قرآن اشاره مىكند و مجددا آن را آيت و معجزه نبوت معرفى مىكند، و نيز رحمت و بركتش مىخواند، و اين گفتار با جملۀ «إِنَ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» كه در آيات قبلى بود آغاز شده، در اينجا دوباره به همان سخن برگشته و مىفرمايد: «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا...» و نيز مىفرمايد: «وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ...» و باز مىفرمايد: «وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ...».
پس در اين آيات مىخواهد اين جهت را بيان كند كه قرآن شفا و رحمت
است، و به عبارت ديگر اصلاح كننده كسى است كه خود نفسى اصلاح طلب داشته باشد، و گرنه همين قرآن نسبت به ستمكاران خسارت و زيان است، و با اينكه اين قرآن معجزه نبوت است، معجزههاى ديگر از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مىخواهند، و آنگاه جوابشان را مىدهد، و البته غير آنچه گفته شد ملحقاتى هم در اين آيات آمده كه از آن جمله پرسش از چگونگى روح و جواب از آن است.
قران از جهت اينكه معالج امراض قلبى است براى مؤمنين «شفاء» و به لحاظ اينكه صحت و استقامت نفسانى میآورد «رحمت» است.
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً».
كلمۀ «من» در «من القرآن» بيانيه است كه موصول «ما» در «ما هُوَ شِفاءٌ» را معنا مىكند و معنايش اين است كه ما نازل مىكنيم آنچه را كه شفا و رحمت است، و آن قرآن است.
و اگر قرآن را شفا ناميده با در نظر داشتن اينكه شفا بايد حتماً مسبوق به مرضى باشد، خود افاده مىكند كه دلهاى بشر احوال و كيفياتى دارد كه اگر قرآن را با آن احوال مقايسه كنيم خواهيم ديد كه همان نسبتى را دارد كه يك داروى معالج با مرض دارد، اين معنا از اينكه دين حق را فطرى دانسته نيز استفاده مىشود.
زيرا همانطور كه آدمى از اولين روز پيدايشش داراى بنيهاى بود كه در صورت نبودن موانع و قبل از آنكه احوالى منافى و آثارى مغاير پيدا شود آن بنيه او را به صورت دو پا و مستقيم در مىآورد، و همه افراد انسان به همين حالت به دنيا مىآمدند و با دو پا و استقامت قامت در پى اطوار زندگى مىشدند، همچنين از نظر خلقت اصلى
داراى عقائد حقهاى است در باره مبدأ و معاد و فروع آن دو، چه از اصول معارف و چه از پايههاى اخلاق فاضله و مناسب با آن عقايد كه در نتيجه داشتن آن فطرت و غريزه اعمال و احوالى از او سر مىزند كه با آن ملكات مناسب است.
اين را گفتيم تا كاملاً روشن گردد كه انسان همانطور كه سلامتى و ناسلامتى جسمى دارد يك سلامتى و ناسلامتى روحى هم دارد، و همانطور كه اختلال در نظام جسمى او باعث مىشود كه دچار مرضهايى جسمى گردد همچنين اختلال در نظام روح او باعث مىشود به مرضهاى روحى مبتلا شود، و همانطور كه براى مرضهاى جسميش دوائى است، براى مرضهاى روحيش نيز دوائى است. همچنان كه خداى سبحان در ميان مؤمنين گروهى را چنين معرفى مىكند كه در دلهاشان مرض دارند، و اين مرض غير از كفر و نفاق است كه صريح مىباشند، و مىفرمايد: «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ»؛(1)و نيز مىفرمايد: «وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا»(2).
و اينكه قرآن كريم آن را مرض خوانده قطعاً چيزى است كه ثبات قلب و استقامت نفس را مختل مىسازد، از قبيل شك و ريب كه هم آدمى را در باطن دچار اضطراب و تزلزل نموده به سوى باطل و پيروى هوى متمايل مىسازد، و هم با ايمان
(البته با نازلترين درجه ايمان) منافات نداشته عموم مردم با ايمان نيز دچار آن هستند، و خود يكى از نواقص و نسبت به مراتب عاليه ايمان شرك شمرده مىشود، و خداى تعالى در اين باره فرموده: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ».(1)
و نيز فرموده: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»(2).
و قرآن كريم با حجتهاى قاطع و براهين ساطع خود، انواع شك و ترديدها و شبهاتى را كه در راه عقايد حق و معارف حقيقى مىشود از بين برده با مواعظ شافى خود و داستانهاى آموزنده و عبرتانگيز و مثلهاى دلنشين و وعده و وعيد و انذار و تبشيرش و احكام و شرايعش، با تمامى آفات و عاهات دلها مبارزه نموده همه را ريشهكن مىسازد، بدين جهت خداوند قرآن را شفاى دل مؤمنين ناميده است.
و اما اينكه آن را رحمت براى مؤمنين خوانده- با در نظر داشتن اينكه رحمت افاضهاى است كه به وسيلۀ آن كمبودها جبران گشته حوائج برآورده مىشود- دليلش اين است كه قرآن دل آدمى را به نور علم و يقين روشن مىسازد، و تاريكيهاى جهل و كورى و شك را از آن دور مىنمايد، و آن را به زيور ملكات فاضله و حالت شريفه آراسته اينگونه زيورها را جایگزين پليدیها و صورتهاى زشت و صفات نكوهيده مىسازد.
پس قرآن كريم از آن جهت شفا است كه اول صفحه دل را از انواع مرضها و
1) . «و اكثر خلق به خدا ايمان نمىآورند مگر آنكه مشرك شوند.» (يوسف / 106)
2) . «نه چنين است قسم به خداى تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمىشوند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آن گاه به هر حكمى كه(به سود و زيان آنها) كنى هيچگونه اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.» (نساء / 65)
انحرافات پاك مىكند، و زمينه را براى جاى دادن فضائل آماده مىسازد، و از آن جهت رحمت است كه صحت و استقامت اصلى و فطرى آن را به وى باز مىگرداند، پس از آن جهت شفا است كه محل دل را از موانعى كه ضد سعادت است پاك نموده و آماده پذيرشش مىسازد، و از آن جهت رحمت است كه هيأت سعادت به دل مؤمن داده، نعمت استقامت و يقين را در آن جایگزين مىكند. پس قرآن كريم، هم شفا است براى دلها و هم رحمت، همچنان كه هدايت و رحمت براى نفوس در معرض ضلالت است، اين را بدانجهت تذكر داديم كه نكته متفرع شدن «رحمت» بر «شفا» در جملۀ «ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»؛ روشن شود، پس اين جمله نظير آيه: «هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ»؛(1)و جملۀ «وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً»؛(2)است.
و بنا بر آنچه گذشت معناى آيۀ «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» اين است كه ما چيزى بر تو نازل مىكنيم كه مرضهاى قلبها را از بين برده و حالت صحت و استقامت اصليش را به آن بازمىگرداند، پس آن را از نعمت سعادت و كرامت برخوردار مىسازد.
قرآن مجید میفرماید:
«وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً»؛ سياق آيات دلالت بر اين مىكند كه مراد از اين جمله، بيان اثرى است كه قرآن در غير مؤمنين دارد و آن عكس آن اثر نيكى
است كه در مؤمنين دارد، پس مراد از ظالمين قهراً غير مؤمنين يعنى كفار خواهند بود البته بنا به گفته بعضى از مفسرين كفار غير مشركين.
و اگر حكم «مزيد خسران» را معلق به «وصف ظلم» كرد براى اين بود كه به علت حكم هم اشاره كرده باشد و بفهماند كه قرآن در ايشان جز زياد شدن خسران اثرى ندارد، به خاطر اينكه با ارتكاب كفر به خود ستم كردند.
كلمه: «خسار» به معناى ضرر دادن از اصل سرمايه است، كفار مانند همه افراد، يك سرمايه اصلى داشتند و آن دين فطريشان بود. كه هر دل ساده و سالمى به آن ملهم است، ولى ايشان به خاطر كفرى كه به خدا و آيات او ورزيدند از اين سرمايه اصلى كاستند و چون به قرآن كفر ورزيده و بدون منطق و دليل؛ بلكه به ستم از آن اعراض نمودند، همين قرآن خسران ايشان را دو چندان نموده و نقصى روى نقص قبلیشان اضافه مىكند، البته اين در صورتى است كه از آن فطرت اصلى چيزى در دلهايشان مانده باشد، و گرنه هيچ اثرى در آنها نخواهد داشت، و لذا به جاى اينكه بفرمايد: «يزيد الظالمين خسارا؛ در ستمگران خسران را زيادتر مىكند» فرمود: «وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً»؛ «در ظالمان اثرى جز خسران ندارد»؛ يعنى در آن كس كه از فطرت اصليش چيزى نمانده هيچ اثر ندارد و در آن كسانى كه هنوز از موهبت فطرتشان مختصرى مانده اين اثر را دارد كه كمترش مىكند.
از اينجا است كه به خوبى روشن مىشود كه حاصل معناى آيه اين است كه قرآن بر صحت و استقامت مؤمنين مىافزايد و سعادتى بر سعادت و استقامتى بر استقامتشان اضافه مىكند، و اگر در كافران هم چيزى زياد كند آن چيز عبارت از نقص و خسران خواهد بود.
مفسرين در معناى صدر و ذيل آيه وجوه ديگرى ذكر كردهاند كه ما از مطرح كردن آن خوددارى نموديم، اگر كسى بخواهد بيشتر اطلاع حاصل كند بايد به تفاسير آنان مراجعه نمايد.
از جمله حرفهايى كه زدهاند يكى اين است كه مراد از «شفاء» در آيه اعم از شفاى مرضهاى روحى از قبيل جهل و شبهه و شك و ملكات زشت نفسانى است، و؛ بلكه مرضهاى جسمى را هم شامل است، زيرا با تبرك به آيات كريمه قرآن و نوشتن و همراه داشتن آنها مرضهاى بدنى هم معالجه مىشود(1).
ما هم در اين نظر حرفى نداريم و ليكن اگر اين عموميت صحيح باشد بايد در صدر و ذيل آيه هر دو صحيح باشد و بگوئيم همانطور كه به كمك آيههاى قرآن و نوشتن و خواندن آن مرضها و ناخوشىها برطرف مىشود، همچنين از همان راه دشمنى دشمنان دين و ظلم ظالمين و كيد كافرين دفع و باطل مىگردد، و در نتيجه باز قرآن جز خسران اثرى براى كفار ندارد، اينهم در جاى خود مطلبى است.
در آيۀ شريفه زياد شدن خسران كفار را مجازا به خود قرآن نسبت داده؛ زيرا خسران ايشان در حقيقت اثر كفر خود آنان و سوء اختيارشان و شقاوت نفوسشان مىباشد؟.(2)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إيماناً فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا
فَزادَتْهُمْ إيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ * وَ أَمَّا الَّذينَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ»؛(1)«و هنگامى كه سورهاى نازل مىشود، بعضى از آنان (به ديگران) مىگويند: اين سوره، ايمان كدام يك از شما را افزون ساخت؟! (به آنها بگو:) اما كسانى كه ايمان آوردهاند، بر ايمانشان افزوده؛ و آنها (به فضل و رحمت الهى) خوشحالند. وامّا آنها كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليدیشان افزوده؛ و از دنيا رفتند در حالى كه كافر بودند.»
آيات سوره برائت با اين چند آيه ختم مىشود، و اين آيات حال مؤمنين و منافقين در موقع نزول سوره قرآنى را بيان مىكند، و بدين وسيله نشانه ديگرى از نشانههاى نفاق را شرح مىدهد كه با آن مؤمن از منافق تشخيص داده مىشود، و آن اين است كه در موقع نزول قرآن به يكديگر مىگويند: اين آيه ايمان كدامتان را زياد كرد؟ و يا به يكديگر نگاه مىكنند و مىگويند مبادا كسى شما را ببيند.
و در آخر رسول گرامى خود را به وصفى توصيف مىكند كه دلهاى مؤمنين به وى متمايل شود، و او را دستور مىدهد، به اينكه اگر مردم از او روى گردانيدند بر خدا توكل جويد.
«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً... وَ هُمْ كافِرُونَ» از طرز سؤال «هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ» برمىآيد كه گوينده و پرسش كننده آن دلش خالى
1) . توبه / 124 و 125.
از شك و ترديد نبوده، زيرا طبع چنين سؤالى خود گواه است بر اينكه صاحب آن در دل خود اثرى از نزول قرآن احساس نكرده، و چون مىپندارد كه دل سايرين مانند دل او است، لذا جستجو مىكند كسى را كه دلش از نزول قرآن متاثر شده پيدا كند، به عبارت ديگر، او خيال مىكند كه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) دعويدار اين است كه قرآن در تمامى دلها اثر مىگذارد و همه را اصلاح مىكند، چه اينكه مستعد و آماده اصلاح باشد يا نباشد، و چون خود را مىبيند كه هر چه سوره جديد نازل مىشود در دلش اثرى از خشوع در برابر خدا و ميل به حق نمىگذارد، ترديدش زيادتر مىشود، تا آنجا كه ناگزير مىشود از سايرين كه در موقع نزول حاضر بودهاند بپرسد، نكند ايشان نيز مثل خودش باشند، كه اگر مثل اويند در نفاقش استوارتر باشد.
و كوتاه سخن، نحوه سؤال گواه است بر اينكه سائل دلش خالى از نفاق نيست، زيرا خود خداى تعالى در دو آيه مورد بحث وضع دلها را روشن نموده، ميان دل مؤمنين و دل بيماردلان فرق گذاشته و فرموده: «فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا» آنهايى كه ايمان آوردند، و دلهايشان خالى از نفاق و برى از مرض است و نسبت به دين خود يقين دارند- البته اين وصف آخرى از قرينه مقابله استفاده مىشود- در نتيجه از شنيدن سورهاى كه نازل مىشود ايمانشان زياد مىشود، هم از جهت كيفيت و هم از حيث كميت.
چون وقتى زمينه دل با نور هدايت آيات قرآنى روشن گرديد، قهراً نور ايمان زياد مىشود و اين زيادى، زيادى در كيفيت است. و نيز از آنجايى كه قرآن كريم مشتمل است بر معارف و حقايقى تازه و قهراً نور بيشترى از ايمان در دل پيدا
مىشود و ايمان تازهترى بر ايمان قبل علاوه مىگردد، و اين زيادى در كميت است، و نسبت زيادى ايمان به سورههاى قرآنى، از قبيل نسبت دادن به اسباب ظاهرى است، (يعنى همانطور كه مىگوئيم فلان غذا در مزاج، فلان اثر را مىگذارد، عينا به همين معنا مىگوئيم آيات قرآنى در جان آدمى نور مىبخشد) و به هر تقدير، پس سورههاى قرآنى در دل مؤمنين اثر مىكند، و ايمان آنان را زيادتر مىسازد، و بدين جهت شرح صدر يافته، رخسارههايشان از بهجت و سرور افروخته مىگردد؛ «وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ».
«أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» كه همان اهل شك و نفاقند، «فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ»، يعنى ضلالتى جديد بر ضلالت قديمشان افزوده مىشود، در اصطلاح قرآن رجس به معناى ضلالت است، بهدليل اينكه مىفرمايد: «وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ».(1)
و مقابلهاى كه در ميان جملۀ «الَّذِينَ آمَنُوا» و جملۀ «الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» برقرار است، اين معنا را افاده مىكند، كه آيه در باره كسانى است كه در دلشان ايمان صحيحى وجود ندارد، و دلهايشان گرفتار شك و انكار است، كه خود منجر به كفر مىشود، و لذا در آخر مىفرمايد: «وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ».
اين آيه دلالت مىكند بر اينكه هيچ سورهاى از قرآن بىاثر در دلهاى شنوندگان نيست، و اگر قلب شنونده سليم باشد، ايمان و مسرتش زياده مىگردد،
1) . «و هر كه را كه بخواهد گمراه كند سينهاش را تنگ و كم گنجايش مىسازد كه تو گويى (در پذيرش هدايت الهى) مىخواهد به آسمان صعود كند بدينسان رجس را بر كسانى كه ايمان نمىآورند مسلط مىسازد.» (انعام / 125)
و اگر قلب، قلب مريضى باشد، همين سورههاى قرآن باعثمىشود كه رجس و ضلالت آنان بيشتر شود، همچنان كه نظير اين معنا را در آيۀ «وَ نُنَزِّلُ مِنَ» نموده.(1)
قرآن عظیم میفرماید:
«وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فی قِرْطاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْديهِمْ لَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ»؛(2)«(حتّى) اگر ما نامهاى روى صفحهاى بر تو نازل كنيم، و (علاوه بر ديدن و خواندن،) آن را با دستهاى خود لمس كنند، باز كافران مىگويند: «اين، چيزى جز يك سحر آشكار نيست!»
«تَبارَكَ الَّذي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيراً * الَّذي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِي الْمُلْكِ وَ خَلَقَ كُلَّ شَیءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْديراً * وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً * وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هَذا إِلاَّ إِفْكٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً * وَ قالُوا أَساطيرُ الْأَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصيلاً * قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحيماً»؛(3)«زوال ناپذير و پر بركت است كسى كه قرآن را بر بندهاش نازل كرد تا بيمدهنده جهانيان باشد. خداوندى كه حكومت آسمانها و زمين از آن اوست، و فرزندى براى خود انتخاب نكرد، و همتايى در حكومت و مالكيّت ندارد، و همه چيز را آفريد، و به
دقّت اندازهگيرى نمود! آنان غير از خداوند معبودانى براى خود برگزيدند؛ معبودانى كه چيزى را نمىآفرينند؛ بلكه خودشان مخلوقند، و مالك زيان و سود خويش نيستند، و نه مالك مرگ و حيات و رستاخيز خويشند. و كافران گفتند: اين فقط دروغى است كه او ساخته، و گروهى ديگر او را بر اين كار يارى دادهاند. آنها (با اين سخن،) ظلم و دروغ بزرگى را مرتكب شدند. و گفتند: اين همان افسانههاى پيشينيان است كه وى آن را رونويس كرده، و هر صبح و شام بر او املا مىشود. بگو: كسى آن را نازل كرده كه اسرار آسمانها و زمين را مىداند؛ او (هميشه) آمرزنده و مهربان بوده است!»
توضيح آيه: «تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً»:
«تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً»؛ كلمۀ «تبارك» از مادۀ «بركة»؛ به دو فتحه- است كه به معناى ثبوت خير در هر چيز است.
مانند ثبوت آب در بركه (آب انبار)، و اين معنا از واژۀ «برك البعير» گرفته شده، كه به معناى آن است كه شتر سينه به زمين بگذارد و بخوابد، كلمه تبارك هم از همان ريشه اشتقاق يافته، و معنايش ثبوت خير است در هر چيزى كه مىگوييم مبارك است، چيزى كه هست صيغه تبارك علاوه بر افاده معناى مزبور،- به طورى كه گفتهاند(1)- مبالغه در آن را نيز مىرساند. و اين صيغه تقريبا مىتوان گفت از كلماتى است كه جز در مواردى نادر بر غير خدا اطلاق نمىشود.
كلمۀ «فرقان» به معناى فرق است، و اگر قرآن كريم را فرقان ناميد از آن جهت بوده كه آياتش
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 18، ص: 230.
بين حق و باطل جدايى مىاندازد، و يا از اين جهت بوده كه آياتش جدا جدا نازل شده. مؤيد معناى اول اين است كه اين كلمه در قرآن كريم بر تورات هم اطلاق شده، با اينكه تورات يكباره نازل شد.
راغب در مفردات گفته: كلمۀ «فرقان» از كلمۀ «فرق» بليغتر است، براى اينكه فرقان تنها در فرق نهادن بين حق و باطل استعمال مىشود، مانند قنعان، كه تنها در مردى استعمال مىشود كه ديگران به حكم او قناعت مىكنند، و اين كلمه اسم است نه مصدر، به خلاف فرق كه هم مصدر است، و هم در فرق بين حق و باطل و غير آن استعمال مىشود(1).
كلمۀ «عالمين» جمع عالم است كه معنايش خلق است، در صحاح اللغة گفته:
«عالم» به معناى خلق است، و جمع آن عوالم مىآيد، و عالمون به معناى اصناف خلق است(2). و اين لفظ هر چند شامل همه خلق از جماد و نبات و حيوان و انسان و جن و ملك مىشود، و ليكن در خصوص آيه مورد بحث به خاطر سياقى كه دارد يعنى انذار را غايت و نتيجه تنزيل قرآن قرار داده، مراد از آن خصوص مكلفين از خلق است، كه ثقلان يعنى جن و انس است، البته ما تنها از مكلفين اين دو صنف را مىشناسيم.
با اين بيان روشن شد اينكه بعضى(3)از مفسرين گفتهاند: آيۀ شريفه دلالت مىكند بر عموم رسالت رسول خدا(صلی الله علیه وآله )، و اينكه آن جناب مبعوث بر تمامى ما سوى اللَّه است، صحيح نيست، چون اين مفسر غفلت كرده از اينكه چرا از رسالت
تعبير به انذار فرموده، و نظير آيه مورد بحث در دلالت بر عموميت آيه: «وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ»؛(1)و آيۀ «وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»؛(2)مىباشد.
كلمۀ «نذير»؛ به طورى كه گفتهاند(3)
به معناى منذر، (بيمرسان) است، و انذار با تخويف قريب المعنا است.
پس اينكه فرمود: «تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ»؛ معنايش اين است كه خير بسيار در كسى كه فرقان را بر عبد خود محمد(صلی الله علیه وآله ) نازل كرد ثابت شد، و ثبوت خير كثير در خدا، با اينكه آن خير عايد خلقش مىشود، كنايه است از جوشش و فوران خير از او بر خلق او، به خاطر اينكه كتابى بر بندهاش نازل كرده كه فارق ميان حق و باطل، و نجات دهنده عالميان از ضلالت، و سوق دهنده به سوى هدايت است.
و اگر در آيۀ شريفه نزول قرآن را از ناحيه خدا، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را فرستاده او، و نذير براى عالميان خوانده، و نيز قرآن را فرقان و جدا كننده حق از باطل ناميده، و رسول را بنده خداوند، بر عالميان معرفى كرده، اشعار دارد بر اينكه مملوك خدا است، و هيچ اختيارى از خود ندارد، همه به منظور زمينه چينى براى مطالبى است كه بعدا از مشركين حكايت مىكند، كه به قرآن طعنه زدند كه اين افتراء بر خدا است. و محمد(صلی الله علیه وآله ) آن را از پيش خود تراشيده، و قومى ديگر نيز او را كمك كردهاند، و اينكه پيغمبر طعام مىخورد، و در بازارها راه مىرود، و طعنههاى ديگرى كه زدند، و پاسخى كه از طعنههاى ايشان داده.
پس حاصل كلام اين شد كه قرآن كتابى است كه با حجتهاى باهره خود بين حق و باطل جدايى مىاندازد، پس خودش جز حق نمىتواند باشد، چون باطل ممكن نيست ميان حق و باطل فارق باشد، و اگر خود را به صورت حق جلوه مىدهد، براى فريب دادن مردم است.
و آن كسى كه اين كتاب را آورده عبدى است مطيع خدا كه عالميان را با آن انذار نموده، و به سوى حق دعوت مىكند پس او نيز جز بر حق نمىباشد، و اگر بر باطل بود به سوى حق دعوت نمىكرد؛ بلكه از حق گمراه مىساخت، علاوه بر اين خداى سبحان در كلام معجز خود به صدق رسالت او شهادت داده، و كتاب او را نازل از ناحيه خود خوانده.
از اينجا معلوم مىشود اينكه بعضى(1)
از مفسرين گفتهاند: مراد از «فرقان» مطلق- كتابهاى آسمانى و نازل بر انبياء است، و مراد از «عبد او»، عموم انبياء است، صحيح نيست و دورىاش از ظاهر لفظ آيه بر كسى پوشيده نمىباشد.
لام در جملۀ «لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً» لام تعليل است، و مىرساند كه هدف از تنزيل فرقان بر عبدش اين است كه بيم دهنده جميع عالم از انس و جن باشد، چون كلمه جمع در صورتى كه الف و لام بر سرش در آمده باشد استغراق و كليت را مىرساند. و همين تعبير يعنى آوردن صيغه جمع با الف و لام خالى از اشاره به اين معنا نيست كه براى همه عالم يك اله و معبود است، نه آن طور كه وثنى مذهبان معتقدند كه هر قومى براى خود الهى غير از اله ديگران دارد.
1) . همان، ج 18، ص: 231.
و اگر در آيه مورد بحث تنها به ذكر انذار اكتفاء كرد، و نامى از تبشير نبرد، براى اين بود كه كلام در اين سوره در سياق انذار و تخويف بود.اثبات ملك مطلق براى خداوند و استنتاج فرزند و شريك نداشتن
«الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...»؛ كلمۀ «ملك»؛ به كسره ميم، و ضم آن،(1)هر دو- به معناى اين است كه چيزى قائم به وجود چيز ديگر باشد، به طورى كه هر طور كه بخواهد در آن تصرف كند، چه اينكه اصل رقبهاش قائم به وجود مالك باشد، مانند رقبه مال كه قائم به مالك است كه مىتواند هر نوع تصرفى در آن بكند، و يا اينكه در تحت فرمان او قرار گيرد، و او با امر و نهى و حكم راندن بر وى مسلط باشد، مانند تسلطى كه يك سلطان بر رعيت خود، و آنچه در دست ايشان است دارد، كه قسم دوم را ملك- به ضمه ميم- تعبير مىكنند.
پس ملك- به كسره ميم- عمومىتر است از ملك- به ضمه ميم- همچنان كه راغب نيز گفته ملك- به فتحه ميم و كسره لام- به معناى متصرف به امر و نهى است در مردم، و اين كلمه تنها به كسى اطلاق مىشود كه سياست و اداره امور آدميان را به عهده دارد، و بدين جهت گفته مىشود: فلانى ملك مردم است، ولى گفته نمىشود ملك اين اشياء است، تا آنجا كه مىگويد: پس ملك- به ضمه ميم- به معناى ضبط شىء مورد تصرف است، به وسيلۀ حكم، و ملك- به كسره ميم- نظير جنس براى مطلق ملك است، پس هر ملك- به ضمه ميم- ملك به كسره ميم- هست، ولى هر ملك- به كسره
1) . مرحوم علامه طباطبائى در ذيل آيه فوق در مورد اعراب كلمۀ «ملك» مىگويند: «به كسر ميم و فتح آن» كه احتمالا «به كسر ميم و ضم آن» صحيح باشد.
ميم ملك- به ضمه ميم- نيست(1).
و چه بسا مىشود كه ملك- به كسره- مختص به مالكيت رقبه، و ملك- به ضمه ميم- مختص به غير آن مىشود.
پس اينكه فرمود: «الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؛ با در نظر داشتن اينكه لام اختصاص را مىرساند- اين معنا را افاده مىكند كه آسمانها و زمين مملوك خدايند، و به هيچ وجهى از وجوه از خود استقلال نداشته، و از خدا و تصرفات او با حكمش بىنياز نيستند، و حكم در آن و اداره و گرداندن آسياى آن مختص به خداى تعالى است، پس تنها خدا مليك و متصرف به حكم در آن است، آنهم متصرف على الاطلاق.
و با اين بيان، ترتب جملۀ «وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً» بر ما قبل، روشن مىشود، چون داشتن ملك على الاطلاق حاجتى باقى نمىگذارد براى اتخاذ فرزند، چون اتخاذ فرزند براى يكى از دو حاجت است، يا براى اين است كه فرزند به قسمتى از امورش برسد، چون خودش به تنهايى نمىتواند امور خود را اداره كند، و خداى سبحان كه مالك هر چيزى است و تواناى بر هر كارى است كه بخواهد انجام دهد چنين فرضى دربارهاش نمىشود، و يا براى اين است كه هستىاش محدود، و بقايش تا زمانى معين است، و هر چه را مالك است تا مدتى معين مالك است، لذا فرزند مىگيرد تا بعد از خود جانشينش شود، و بعد از خودش به امورش قيام نمايد، و خداى سبحان كه مالك هر چيز است و هستىاش سرمدى و ابدى است، و فنا در
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «ملك».
او راه ندارد، به هيچ وجه حاجتى به اتخاذ فرزند ندارد. اين بيان، هم رد بر مشركين است و هم رد بر نصارى.
و همچنين جمله بعدى كه مىفرمايد: «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ» چون احتياج به شريك در جايى كه ملك شامل همه امور نباشد تصور مىشود، و ملك خدا عام و شامل تمامى موجودات عالم با همه جهات آنها است، و هيچ چيز از تحت ملكيت او بيرون نيست، اين جمله نيز رد بر مشركين است.
و جملۀ «وَ خَلَقَ كُلَّ شَیءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً» بيان رجوع تدبير عامه امور به سوى خداى تعالى به تنهايى است، هم خلقت آنها، و هم تقدير آنها. پس او رب العالمين است، و هيچ ربى سواى او نيست.
توضيح اينكه: خلقت از آنجا كه همواره با وساطت اسبابى مقدم و اسباب ديگرى مقارن صورت مىگيرد، ناگزير خلقت مستلزم اين است كه وجودهاى اشياء هر يك به ديگران مرتبط باشد، و وجود هر چيز و آثار وجودىاش به اندازه و مقدارى باشد كه علل و عوامل متقدم و مقارن آن را تقدير مىكند، پس حوادث جارى در عالم، طبق اين نظام مشهود مختلط است به خلقت، و تابع است علل و عواملى را كه يا قبل از آن حادثه دست در كار بوده، و يا مقارن حدوث آن، و چون هيچ خالقى به غير از خداى سبحان نيست، پس براى هيچ امرى مدبرى هم غير از او نيست، پس هيچ ربى كه مالك اشياء و مدبر امور آنها باشد به غير از خداى سبحان وجود ندارد.
پس همين كه ملك آسمانها و زمين از خدا باشد، و او حاكم و متصرف على الاطلاق در آنها باشد، خود مستلزم آن است كه خلقت قائم به او باشد، چون اگر
قائم به غير او باشد ملك هم از آن غير خواهد بود. قيام خلقت به او مستلزم اين است كه تقدير هم قائم به او باشد، چون تقدير، فرع بر خلقت است، و قيام تقدير بهوجود او، مستلزم اين است كه تدبير هم قائم به او باشد، پس ملك و تدبير فقط از آن او است، پس او به تنهايى رب است و لا غير.
و مالكيت خداى تعالى بر آسمانها و زمين هر چند مستلزم آن است كه خلقت و تقدير را مستند به او بدانيم، و ليكن از آنجايى كه وثنى مذهبان با تسليم نسبت به عموم ملكيت او معتقدند كه مالكيت و ربوبيت او براى همه عالم منافات ندارد با اينكه آلهه نيز مالك و رب باشند، و خود خدا به آنها واگذار كرده باشد. پس هر الهى مليك در ظرف الوهيت خويش، و رب براى مربوبين خويش است، و خداى سبحان ملك الملوك و رب الارباب و اله الآلهه است.
لذا در آيۀ شريفه به جملۀ «الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» براى اثبات اختصاص ربوبيت به خداى تعالى اكتفاء نكرد؛ بلكه لازم دانست كه جملۀ «وَ خَلَقَ كُلَّ شَیءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً» را اضافه كند.
پس گويا كسى گفته است: بر فرض هم كه ملك خدا نسبت به آسمانها و زمين او را از اتخاذ فرزند و شريك بىنياز كند و ديگر فرزند و شريك ملكيت او را نسبت به بعضى از موجودات سلب نكند، ليكن چرا جايز نباشد كه بعضى از مخلوقات خود را شريك خود كند، و پارهاى از امور را تفويض به آنها نمايد؟ و در عين حال خود بر ملكيت خويش و حتى نسبت به آنچه واگذار كرده باقى باشد؟.
اين همان اعتقادى است كه مشركين داشتند، كه در تلبيه حج مىگفتند: «لبيك لا شريك لك الا شريكا هو لك تملكه و ما ملك».
و در پاسخش فرموده كه: خلقت و تقدير از خداى سبحان است، چون تقدير ملازم با خلقت است، و چون اين دو با هم جمع شدند، ملازم آنها تدبير است، پس تدبير هر چيزى از خداى سبحان است. پس با ملك او هيچ ملكى و با ربوبيت او هيچ ربوبيتى نيست.
پس معلوم شد كه جملۀ «الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ» در مقام بيان توحيد، و يكتايى ربوبيت، و نفى فرزند و شريك است، چيزى كه هست اين معانى را از طريق اثبات ملك مطلق اثبات مىكند، و نيز معلوم شد كه جملۀ «وَ خَلَقَ كُلَّ شَیءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً» تقرير و بيان معناى عموم ملك است، مىفرمايد ملكى است متقوم به خلق، و تقديرش چنين است: تقومى كه باعث مىشود خداى تعالى متصدى هر حكم و تدبيرى باشد بدون اينكه چيزى از آن را به احدى از خلق خود تفويض كند.
و مفسرين در تفسير اين آيه و آيه قبلىاش حرفهايى دارند، كه چون فايدهاى در نقل آنها نديديم از نقلش صرف نظر كرديم.
نكوهش مشركين كه آلههاى گرفتند كه خالق چيزى نبوده خود مخلوقند و مالك نفع و ضرر، و موت و حيات و نشورى نيستند:
«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ...»؛ بعد از آنكه خود را به اين صفت كه خالق و مقدر هر چيز است، و ملك آسمانها و زمين از او است، ستوده و نتيجه گرفت كه پس بايد او به تنهايى اله معبود باشد در اين جمله به
گمراهى مشركين اشاره كرده، كه بتهايى مىپرستند كه نه خالق چيزى هستند، چون خودشان آن بتها را درست كردهاند، و نه مالك چيزى براى خود و براى غيرند.
ضمير در «و اتخذوا» به طورى كه از سياق بر مىآيد به مشركين بر مىگردد، هر چند كه اين كلمه قبلاً ذكر نشده بود، و اينگونه تعبيرها تحقير و اهانت را مىرساند.
و مراد از آلهه در جملۀ «مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ» همان بتهايى است كه به دست خود درست مىكردند، اگر از چوب بود مىتراشيدند و اگر چيز ديگرى بود طورى ديگر درست مىكردند. و اگر اول آنها را آلهه خواند با اينكه بعدا فرمود: «نه تنها چيزى خلق نمىكنند؛ بلكه خودشان مخلوقند» براى اشاره به اين معنا بود كه از الوهيت جز اسم ندارند، آن اسم را هم مردم روى آنها گذاشتهاند، بدون اينكه از حقيقت الوهيت چيزى دارا باشند، همچنان كه فرمود: «إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ»؛(1)كلمۀ «شيئا» در جملۀ «لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً» از آنجايى كه نكره است و در جملۀ منفى قرار گرفته، مبالغه در توبيخ آنان را مىرساند، كه از خداى سبحان كه آفريدگار هر چيزى است اعراض نموده، به بتهايى چسبيدهاند كه نه تنها چيزى خلق نمىكنند؛ بلكه از اين نيز پستترند، براى اينكه بتها، تراشيده و مصنوع پرستندگان و مخلوقاوهام ايشانند، و نظير اين كلام در جملۀ «ضَرًّا وَ لا نَفْعاً» و جملۀ «مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً» جريان دارد.
«وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً»؛ در اين جمله مالكيت از بتها نفى شده، و مالك نبودن آنها بديهى است، و نفى اين امر بديهى به خاطر اين است كه
1) . «اينها از الوهيت خبر ندارند، جز همان اسمهايى كه شما و پدرانتان بر سر آنها نهادهايد.» (نجم / 23)
بتپرستان آنها را مىپرستند، تا ضررها را از ايشان دور نموده، منافع را برايشان جلب كنند، و چون بتها مالك نفع و ضرر حتى براى خود نيستند، ناگزير عبادتشان جز ضلالت و گيجى چيزى نيست.
با اين بيان روشن مىشود كه واقع شدن جملۀ «لانفسهم» در سياق، توبيخ بيشترى را مىرساند، و كلام را در معنايش ترقى مىدهد، چون معنايش اين مىشود: اين بتها مالك ضرر و نفع خود نيستند تا آن را دفع و اين را جلب كنند، آن وقت چگونه مالك نفع و ضرر غير هستند، و اگر در آيه ضرر را از نفع جلوتر آورد، براى اين بود كه دفع ضرر مهمتر از جلب نفع است.
«وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً»؛ يعنى مالك مرگ نيستند، تا آن را از پرستندگان خود و يا از هر كس كه بخواهند، دور كنند و نيز مالك حياتى نيستند تا از هر كس بخواهند آن را بگيرند، و يا به هر كس كه بخواهند بدهند، و نيز مالك نشور هم نيستند تا مردم را به دلخواه خود مبعوث و زنده كرده و در مقابل كردههايشان آنان را جزا بدهند، و اله، آن كسى است كه مالك اين امور باشد.
در كافى به سند خود از ابن سنان، از شخصى كه نامش را برده روايت كرده كه گفت: از امام صادق(علیه السلام) معناى قرآن و فرقان را پرسيدم كه آيا دو چيزند يا يك چيز؟
فرمود: (به يك اعتبار دو چيزند، و به اعتبارى ديگر يك چيز)، قرآن مجموع آيات است، و فرقان تنها آن آيات محكمى است كه مربوط به دستورالعملها است(1)
ص: 630 ح 11.
.و در اختصاص مفيد در حديث عبد اللَّه بن سلام كه حاكى از گفتگوى او با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است آمده (كه مىگويد به حضرت) عرضه داشتم: آيا خداوند كتابى بر تو نازل كرده؟ فرمود: بله. گفتم: آن كتاب كدام است، فرمود فرقان است. پرسيدم:
چرا پروردگارت آن را فرقان ناميد؟ فرمود: براى اينكه آيات و سورههاى اين كتاب جداى از هم است، مانند تورات، و مانند انجيل و زبور در الواح و صحف نازل نشد، به خلاف آنها كه در الواح و اوراق و يك مرتبه نازل شدند، گفتم: درست فرمودى يا محمد(2).
هر يك از دو روايت ناظر به يكى از دو معناى فرقان است كه گذشت.
حكايت طعنهها و افتراءاتى كه كفار عرب در باره قرآن كريم به رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) زدند:
اين آيات طعنههايى را كه مشركين به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و درباره قرآن كريم زدهاند حكايت نموده، جواب مىدهد.
«قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذا إِلَّا إِفْكٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ...»؛ در اين آيه با اينكه مىتوانست بفرمايد: «و قالوا» چون قبلاً در آيۀ «وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً»
ذكر كفار به ميان آمده بود، فرمود: «قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا» و اين براى اشاره به اين معنا بود كه بفهماند گويندگان اين حرفها كفار عربند نه مطلق مشركين.
و مشار اليه به اشاره «هذا» قرآن كريم است، و اگر به اشاره اكتفاء نموده، نام و يا اوصاف آن را ذكر نكردند، منظورشان اهانت و پايين آوردن قدر و منزلت قرآن بوده.
كلمۀ «افك» به معناى كلامى است كه از وجهه اصلىاش منحرف شده باشد، و مراد كفار از افك بودن قرآن، اين است كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آن را از پيش خود درست كرده، و آن را به خدا نسبت داده.
و سياق آيات خالى از اشاره به اين معنا نيست كه مراد از «قَوْمٌ آخَرُونَ» بعضى از اهل كتاب است، در روايات هم آمده كه قوم آخرين عبارت بودند از «عداس» مولاى حويطب بن عبد العزى، و «يسار» مولاىعلاء بن حضرمى، و «جبر» مولاى عامر، كه هر سه از اهل كتاب بودند و تورات مىخواندند، بعد از آنكه مسلمان شدند، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) با ايشان پيمان بست، در نتيجه كفار اين حرفها را زدند، كه اين چند نفر هم او را در اين افتراء كمك كردند.
«فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً»؛ در مجمع البيان گفته: كلمۀ «جاء» و كلمۀ «اتى» چه بسا مىشود كه معناى «فعل؛ كرد» را مىدهد، و به همين جهت مانند «فعل» متعدى استعمال مىشوند، در نتيجه معناى آيه اين مىشود كه كفار ظلم كردند، و دروغ گفتند(1).
بعضى(2)ديگر گفتهاند: كلمۀ «ظلما» به وسيلۀ «جاء» منصوب نشده؛ بلكه
به خاطر حذف حرف جر بوده، و تقدير كلام «فقد جاءوا بظلم» بوده. بعضى(1)ديگر گفتهاند: كلمه مذكور حال است، و تقدير كلام: «فقد جاءوا ظالمين؛ آمدند در حالى كه از ستمكاران بودند» بوده، ولى اين حرف بسيار سخيف و بىپايه است.
و نيز در مجمع البيان است كه: اگر گفته شود كه چرا در پاسخشان به همين كلام كوتاه اكتفاء كرده؟ در جواب مىگوييم: چون در سابق با كفار تحدّى كرده بود، كه اگر در باره قرآن شك داريد نظيرش را بياوريد، و چون از آوردن نظير آن عاجز شدند، لذا در اينجا به همين مقدار اكتفاء فرمود، چون فقط مىخواست متنبهشان كند به عجز و ناتوانيشان(2).
ولى گويا جواب از اين سخن كفار، «إِنْ هَذا إِلَّا إِفْكٌ افْتَراهُ» و از اينكه گفتند:
«أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها» جملۀ «قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ...» است، كه به زودى اين معنا را روشن مىكنيم، و جملهاى كه صاحب مجمع آن را جواب پنداشته، يعنى جملۀ «فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً» جواب نيست؛ بلكه صرفا رد كلام كفار است، كه در معناى رد كلام خصم است با سند، و سندش همان آيات تحدّى است.
و كوتاه سخن اينكه: معناى آيه چنين است: كسانى كه از عرب كفر ورزيدند گفتند اين قرآن، نيست مگر كلامى منحرف از وجههاى كه بايد داشته باشد، چون كلام خود محمد است كه به خدا نسبتش داده، و در اين افتراء جمعى از اهل كتاب
نيز او را كمك كردهاند، و اين اعراب كافر با اين سخن خود ظلم و دروغى مرتكب شدند.
«وَ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا»؛ كلمۀ «اساطير» جمع «اسطوره» است، كه به معناى خبر نوشته شده است، ولى بيشتر در اخبار خرافى استعمال مىشود. و كلمۀ «اكتتاب» به معناى كتابت و نوشتن است، و اگر نوشتن را به آن جناب نسبت دادهاند، با اينكه مىدانستند آن حضرت نوشتن را نمىداند، از باب مجاز، و يا از اين باب است كه به درخواست او ديگران نوشته باشند، همچنان كه امير مىگويد من به فلانى چنين و چنان نوشتم، با اينكه منشى او به دستور او نوشته است، به شهادت اينكه دنبالش گفتند: «فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا»؛ «پس اين قرآن صبح و شام بر او املاء مىشود»، چون اگر خودش نويسنده آن بود، ديگر املاء معنا نداشت.
بعضى(1)ديگر از مفسرين گفتهاند: اصلاً كلمۀ «اكتتاب» به معناى استكتاب است، يعنى اينكه از كسى بخواهد برايش بنويسد.
كلمۀ «املاء» به معناى القاى كلام است به مخاطب به عين لفظ، تا آن را حفظ و از بر كند، و يا براى نويسنده، تا آن را بنويسد، و مراد از املاء در آيۀ شريفه معناى اول است، چون از سياق «اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ» اين معنا بهتر استفاده مىشود، زيرا كه اكتتاب با يك بار نوشتن حاصل مىشود، ولى ظاهر املاء القاى تدريجى و مستمر است، پس به نظر كفار قرآن مجموعه نوشتهاى بوده نزد آن
1) . همان، ج 7، ص: 161.
حضرت، كه ديگران پشت سر هم برايش مىخواندهاند، و او حفظ مىشده و براى مردم مىخوانده.
دو كلمۀ «بكرة و اصيل» به معناى صبح و شام است، و اين كنايه از وقتى است بعد از وقتى ديگر، و خلاصه پشت سر هم است.
بعضى(1)از مفسرين گفتهاند: مراد اول روز و قبل از بيرون شدن مردم از خانهها، و آخر روز بعد از برگشتمردم به خانهها است، و اين كنايه است از اينكه اين املاء مخفيانه و دور از نظر مردم صورت مىگرفته.
اين آيه به منزله تفسيرى است براى آيه قبل، گويا كفار كلام سابق خود را كه گفتند قرآن افك و افتراء به خدا است و قومى او را كمك مىكنند توضيح مىدهند، كه آن قوم اساطير قديمى را برايش مىنويسند و سپس به قدرى املاء مىكنند تا حفظ شود، آنگاه به عنوان كلام خدا براى مردمش مىخواند.
پس آيۀ شريفه تماميش كلام كفار است، نه اينكه به قول بعضى(2)از مفسرين: جملۀ «اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ» تا آخر آن به عنوان پرسش انكارى خدا از اساطير الاولين باشد و قبل از آن از كفار، چون اين معنا با سياق درست در نمىآيد.
«قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحِيماً»؛ در اين آيه به رسول گرامى خود دستور مىدهد گفتار و تكذيب آنان را و طعنهاى را كه
به قرآن زدند رد كند و اثبات كند كه قرآن افتراء به خدا، و اساطير الأولين نيست، و جمعى آن را بر وى املاء نكردهاند.
و اگر فرمود: «آن را خدايى نازل كرده كه اسرار در آسمانها و زمين را مىداند» معنايش اين است كه خدا امور خفيه و بواطن امور آسمانها و زمين را مىداند، تا بدين وسيله اعلام كند كه اين كتابى كه او نازل كرد مشتمل بر اسرارى است كه از عقول بشر پنهان است، و در اين بيان تعريض و تهديدى است به اينكه در مقابل جنايتهايشان كه يكى نسبت افتراء و خرافات به قرآن دادن است، مجازات دارند.
و اينكه فرمود: «إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحِيماً» تعليل اين معنا است كه چرا فورا عقوبتشان نمىكند، و در مقابل جنايت و تكذيب حق و جرأت بر خداى سبحان هنوز مهلتشان مىدهد؟
مىفرمايد: چون خدا آمرزنده و رحيم است.
و معناى آيه اين است كه بگو قرآن آن طور كه شما مىگوييد افك مفترى نيست، و از اساطير اولين هم نيست؛ بلكه كتابى است نازل شده از ناحيه خداى سبحان، كه آن را متضمن اسرارى نهانى كرده، كه عقول شما به كنه آن پى نمىبرد، و نوع درك شما به اوج رفيع آن نمىرسد، و به همين جهت اينكه مىگوييد افك است و اساطير، و چنين جسورانه آن را تكذيب مىكنيد، جنايت عظيمى مرتكب مىشويد، كه به خاطر آن مستحق عقوبت مىشويد، چيزى كه هست فعلا خدا مهلتتان داده و عقوبتتان را تأخير انداخته، چون او داراى صفت مغفرت و رحمت است، و همين خود اقتضاء مىكند كه عقوبت بدكاران را تأخير بيندازد، اين خلاصه معنايى است كه مفسرين درباره آيه كردهاند.
ولى متأسفانه سياق، مساعد با اين معنا نيست، چون حاصل اين معنايى كه كردند اين شد كه آيۀ شريفه رد ادعاى مشركين بر افك و مفترى بودن و از اساطير بودن قرآن است، به اين بيان كه نه، قرآن نازل از ناحيه خدا، و مشتمل بر اسرارى نهانى است، كه كفار نمىتوانند بر آن واقف شوند، و اين در حقيقت رد ادعاى خصم است به يك ادعاى ديگر، كه يا مثل آن است و يا نامفهومتر از آن.
علاوه بر اين تعليل به جملۀ «إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحِيماً» در جايى به كار مىرود كه بخواهند علت برداشتن اصل عذاب را بيان كنند نه تأخير آن را، و مناسب براى تعليل تأخير اسماء ديگر خدا از قبيل حليم، و عليم است نه غفور و رحيم.
پس موافقتر به مقام مباحثه و مخاصمه و دفاع، به وسيلۀ روشن كردن حق، و تعليل به مغفرت و رحمت اين است كه جملۀ «إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحِيماً» تعليل باشد براى اينكه چرا كتاب را نازل كرد، اتفاقا قبلاً هم تصريح فرموده بود كه «نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً» آن را نازل كرد تا براى همه عالميان نذير باشد، و نذير بودن براى عالميان همان نبوت است، و در چنين مقامى توصيف خود به اينكه سر آسمانها و زمين را مىداند، براى اشاره به اين نكته است كه سر خود كفار را هم مىداند، و مىداند كه سر ايشان استدعاى شمول مغفرت و رحمت الهى به ايشان را دارد، و هر چند به زبان چنين تقاضايى ندارد، چون كافرند، ولى فطرت آنان طالب سعادت، و حسن عاقبت است، كه حقيقتش همان سعادت انسانيت مىباشد، و سعادت انسانيت با شمول مغفرت و رحمت دست مىدهد، هر چند كه بسيارى از كفار آن را از غير مغفرت و رحمت مىطلبند، و در تمتع از حيات مادى و زينتهاى ناپايدار آن جستجو مىكنند، بنا بر اين، معنايى كه ما
براى آيه كرديم، آيۀ شريفه حجتى است برهانى بر حقيقت دعوت رسول خدا(صلی الله علیه وآله )، كه قرآن مشتمل بر آناست، و بر بطلان ادعاى كفار كه آن را افك و از اساطير اولين خواندند.
و بيان حجت مذكور اين است كه: خداى سبحان سر نهفته در آسمانها و زمين را مىداند، در نتيجه اسرارى را هم كه در جبلت و فطرت شما نهفته است مىداند، و خبر دارد كه شما فطرتا دوستدار سعادت و طالب حسن عاقبتيد، و حقيقت آن سعادت همانا رستگارى در دنيا و آخرت است، و چون خداى سبحان غفور و رحيم است، لازمه اين دو صفتش اين است كه آنچه را كه شما به زبان فطرت، و سرخود مىطلبيد اجابت كند، و شما را به راه رسيدن به خواستهتان هدايت فرمايد، و در نتيجه شما را به سعادتتان نائل سازد.
و اين كتاب همان راه را براى شما بيان مىكند، پس افك مفترى بر خدا نيست، و از قبيل اساطير اولين نيز نيست؛ بلكه كتابى است متضمن آنچه شما به فطرت خود مىخواهيد، و در سر خود استدعايش مىكنيد، ناگزير اگر داعى اين كتاب (رسول خدا ص) را اجابت كنيد، مغفرت و رحمت شامل حالتان مىشود، و اگر سر پيچى نماييد از آن محروم مىمانيد.
پس اين قرآن كتابى است نازل از طرف خدا، چون اگر آن طور كه خود اين كتاب مىگويد نباشد، يعنى نازل از طرف خدا نباشد، و به سوى حقيقت سعادت رهنمون نباشد، و به سوى حق محض دعوت نكند، به طور مسلم بايد بياناتش مختلف شود، گاهى شما را به چيزى بخواند كه خيرتان در آن است، يعنى شما را به سوى مغفرت و رحمت خدا بخواند، و زمانى شما را به سوى شر و ضررتان دعوت
كند، يعنى به چيزى بخواند كه خشم خداى را بر مىانگيزد، و شما را مستوجب عقوبت مىكند.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا لَوْ لا أُوتِيَ مِثْلَ ما أُوتِيَ مُوسى أَ وَ لَمْ يَكْفُرُوا بِما أُوتِيَ مُوسى مِنْ قَبْلُ قالُوا سِحْرانِ تَظاهَرا وَ قالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كافِرُونَ * قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدى مِنْهُما أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * فَإِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّما يَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ»؛(2)«ولى هنگامى كه حقّ از نزد ما براى آنها آمد گفتند: چرا مثل همان چيزى كه به موسى داده شد به اين پيامبر داده نشده است؟! مگر بهانهجويانى همانند آنان، معجزاتى را كه در گذشته به موسى داده شد، انكار نكردند و گفتند: اين دو نفر [موسى و هارون] دو ساحرند كه دست به دست هم دادهاند (تا ما را گمراه كنند) و ما به هر دو كافريم؟! بگو: اگر راست مىگوييد (كه تورات و قرآن از سوى خدا نيست)، كتابى هدايتبخشتر از اين دو از نزد خدا بياوريد، تا من از آن پيروى كنم! اگر اين پيشنهاد تو را نپذيرند، بدان كه آنان تنها از هوسهاى خود پيروى مىكنند! و آيا گمراهتر از آن كس كه پيروى هواى نفس خويش كرده و هيچ هدايت الهى را نپذيرفته، كسى پيدا مىشود؟! مسلّماً خداوند قوم ستمگر را هدايت نمىكند!»
قرآن میفرماید:
«هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ فی قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تأويلهِ وَ ما يَعْلَمُ تأويلهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛(1)«او كسى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن، آيات «محكم» [صريح و روشن] است؛ كه اساس اين كتاب مىباشد؛ (و هر گونه پيچيدگى در آيات ديگر، با مراجعه به اينها، برطرف مىگردد.) و قسمتى از آن، «متشابه» است [آياتى كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات ديگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفى در آن مىرود، ولى با توجه به آيات محكم، تفسير آنها آشكار مىگردد.] اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنهانگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند)؛ و تفسير (نادرستى) براى آن مىطلبند؛ در حالى كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمىدانند. (آنها كه به دنبال فهم و دركِ اسرارِ همۀ آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهى) مىگويند:ما به همه آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست. و جز صاحبان عقل، متذكر نمىشوند (و اين حقيقت را درك نمىكنند).»
«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ»؛ خداى تعالى در اين آيه فرستادن كتاب بر
1) . آلعمران / 7.
خاتم الانبيا(صلی الله علیه وآله ) را انزال خوانده، نه تنزيل و با در نظر داشتن اينكه بارها گفتهايم: انزال به معناى فرو فرستادن يكپارچه است، و تنزيل فرو فرستادن تدريجى، مىگوييم: علت اين تعبير اين بوده كه مقصود، بيان پارهاى از اوصاف و خواص مجموع كتاب نازل است نه اوصاف اجزاى آن، و يكى از اوصاف مجموع كتاب اين است كه اين كتاب مشتمل است بر آيات محكم و آيات متشابه، كه برگشت قسمت دوم (متشابهات) به قسمت اول (محكمات) است، و به وسيلۀ آنها، آيات متشابه شرح و تبيين مىشود، پس كتاب از اين نظر چيز واحدى تصور شده، نه چيزى كه داراى اجزايى متعدد و بسيار است، و در چنين مقامى مناسب آن است كه از فرو فرستادن آن با «انزال» تعبير شود نه «تنزيل».
«مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ»؛
مادۀ «حا - كاف- ميم» مادهاى است كه در همه مشتقاتش اين معنا خوابيده كه مثلاً فلان چيز كه محكم است، بدين جهت محكم است كه فساد در آن رخنه نمىكند، و چيزى آن را پاره پاره نساخته و كار آن را مختل نمىسازد، و همچنين احكام، و تحكيم، و حكم- به معناى داورى- و نيز حكمت،- به معناى معرفت تام و علم جازم و نافع- و همچنين حكمت بضم حا - به معناى افسار اسب- كه در همه اين مشتقات معنايى از نفوذناپذيرى و محكم بودن ساختمان، خوابيده، بعضى از دانشمندان گفتهاند كه: ماده مورد بحث، دلالت دارد بر دو چيز: نفوذناپذيرى و منعى كه توأم با اصلاح باشد.
و در آيه مورد بحث، منظور از احكام محكمات، صراحت و اتقان اين آيات
است، و مىخواهد بفرمايد آيات محكم مانند آيات متشابه هيچ تشابهى در آنها نيست، و خواننده بدون ترديد و اشتباه به معنايش پى مىبرد، نه اينكه «العياذ باللَّه» معنايش اين باشد كه بعضى از آيات قرآن معنادار است، و بعضى ديگر سست و بىمعنا است چون خداى عز و جل در سوره هود آيه اول تمامى آيات قرآن را محكم و متقن خوانده، و فرموده: «كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ».
چيزى كه هست از آنجايى كه دنبال جملۀ «أُحْكِمَتْ آياتُهُ» فرموده: «ثُمَّ فُصِّلَتْ»، مىفهميم كه مراد از احكام، حالى است از حالات تمامى آيات كتاب، مىخواهد بفرمايد قرآن كريم قبل از نزول، امرى واحد بوده، و هنوز دستخوش تجزى و تبعض نشده بود، در آن موقع آياتش متعدد نبود (و وقتى قرار شد نازل شود يعنى در خور فهم بشر گردد داراى آيات و اجزا شد)، پس كلمۀ احكام در آيه سوره هود وصف تمامى كتاب است، و در آيه مورد بحث وصف بعضى از آيات نسبت به بعضى ديگر است چون معناى بعضى از آيات قرآن روشن است، و تشابهى در آنها نيست و بعضى ديگر اينطور نيست.
به عبارت سادهتر، از آنجايى كه در آيه مورد بحث، آيات قرآن را به دو قسمت محكم و متشابه تقسيم كرده مىفهميم منظور از احكام در اين آيه، غير از احكام در آيه سوره هود است، و همچنين منظور از تشابه در آيه مورد بحث غير از آن تشابهى است كه در سوره زمر تمامى قرآن را متصف به آن دانسته، و فرموده: «كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ».(1)
1) . «كتابى كه همهاش متشابه و مثانى است.» (زمر / 23)
حال ببينيم معناى «ام الكتاب» چيست؟ و چرا آيات محكم را «امالكتاب» خوانده؟ كلمۀ «ام» به حسب اصل لغت به معناى مرجعى است كه چيزى و يا چيزهايى بدان رجوع مىكنند، و آيات محكم را نيز از همين جهت «امالكتاب» خوانده كه مرجع آيات متشابه است، پس معلوم مىشود بعضى از آيات قرآن، يعنى متشابهات آن، به بعضى ديگر، يعنى آيات محكم، رجوع دارند، و از همين جا روشن مىشود كه اضافه كلمۀ «ام» بر كلمۀ«الكتاب»، اضافه لاميه، نظير اضافه «ام» بر كلمۀ «الاطفال؛ مادر كودكان» نيست؛ بلكه به معناى «من از «است، نظير اضافه در «نساء القوم» و «قدماء الفقهاء» و امثال آن است.
و بنا بر اين قرآن كريم مشتمل بر آياتى است كه مادر و مرجع آيات ديگر است، و اگر كلمۀ «ام» را مفرد آورده، با اينكه آيات محكم متعدد است و جا داشت كلمه نامبرده را به صيغه جمع يعنى «امهات» بياورد، و بفرمايد: «هن امهات الكتاب»، براى اين بود كه بفرمايد: آيات محكم در بين خود هيچ اختلافى ندارند بهطورى كهگويى يكى هستند.
نكتۀ ديگر اين كه: در آيۀ شريفه، كلمۀ «محكمات» در مقابل «أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ» قرار گرفته، پس معلوم مىشود، همان طور كه گفتيم آيات قرآن دو قسمند، آن دسته كه محكم است متشابه نيست، و آنكه متشابه است محكم نيست و تشابه به معناى توافق چند چيز مختلف و اتحاد آنها در پارهاى از اوصاف و كيفيات است، و از سوى ديگر قرآن را چنين توصيف كرده كه كتابى متشابه و
مثانى است، بهطورى كه پوست بدن مردم خدا ترس، از شنيدن آن جمع مىشود، و فرموده: «كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ...»(1)و مسلما منظور از اين تشابه غير از آن تشابه است، منظور از اين آنست كه آيات اين كتاب (چه محكمش و چه متشابهش) از اين نظر كه يك اسلوب بىنظير دارند، و همه آنها در بيان حقايق و حكمتها و هدايت به سوى حق صريح و اسلوبى متقن دارند، متشابه و نظير هم هستند، و منظور از تشابه در آيه مورد بحث، (بهدليل اين كه، در مقابل محكم قرار گرفته، و نيز به قرينه اين كه، فرموده بيماردلان تنها آيات متشابه را گرفته، جار و جنجال بپا مىكنند، و مىخواهند آنها را به دلخواه خود تأويل نمايند) اين است كه آيات متشابه طورى است كه مقصود از آن براى فهم شنونده روشن نيست، و چنان نيست كه شنونده به مجرد شنيدن آن، مراد از آن را درك كند؛ بلكه در اين كه منظور، فلان معنا است يا آن معناى ديگر ترديد مىكند، و ترديدش بر طرف نمىشود تا آن كه به آيات محكم رجوع نموده و به كمك آنها معناى آيات متشابه را مشخص كند، و در نتيجه همان آيات متشابه نيز محكم شود، پس آيات محكم به خودى خود محكم است، و آيات متشابه به وسيلۀ آيات محكم، محكم مىشود.
مثلاً آيۀ شريفه: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى»(2)آيه متشابه است، چون معلوم نيست منظور از برقرار شدن خدا بر عرش چيست؟ شنونده در اولين لحظه كه آن را مىشنود در معنايش ترديد مىكند، ولى وقتى مراجعه به آيه: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ
شَیءٌ»(1)مىكند مىفهمد كه قرار گرفتن خدا مانند قرار گرفتن ساير موجودات نيست و منظور از كلمۀ «استوا برقرار شدن» تسلط بر ملك و احاطه بر خلق است، نه روى تخت نشستن، و بر مكانى تكيه دادن، كه كار موجودات جسمانى است، و چنين چيزى از خداى سبحان محال است.
و باز نظير آيۀ شريفه: «إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ»(2)كه وقتى شنونده آن را مىشنود، بلافاصله به ذهنش خطور مىكند كه خدا هم، مانند اجسام ديدنى است، و وقتى به آيه: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ»(3)مراجعه مىكند آن وقت مىفهمد كه منظور از «نظر كردن» تماشا كردن با چشم مادى نيست.
و همچنين وقتى آيه نسخ شده را با آيه ناسخ مقايسه مىكند آن وقت مىفهمد كه عمر اولى در اصل كوتاه بوده، و حكمش محدود به حدى از زمان بوده و بعد از آن زمان، كه همان زمان نزول آيه ناسخ باشد، حكمش از اعتبار مىافتد، و همچنين مثالهايى نظير اين سه مثل.
پس اين بود آن معنايى كه از دو كلمۀ «محكم» و «متشابه» به ذهن مىرسد، و فهم ساده، آن را از مجموع آيه مورد بحث مىفهمد، چون اگر فرض كنيم كه حتى تمامى آيات قرآنى متشابه است، آيه مورد بحث، بهطور قطع آيهايست محكم كه حتى سادهترين فهمها هم آن را مىفهمد.
و اگر فرض كنيم كه اين آيه از آيات متشابه است آن وقت تمامى آيات قرآن
متشابه مىشود، ديگر جا ندارد كه آيات را به دو قسم، محكم و متشابه تقسيم كند، و بفرمايد: «هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ» و ديگر جمله: «هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ» دردى را دوا نخواهد كرد، براى اين كه فرض كرديم خودش هم متشابه است.و نيز، ديگر آيۀ شريفه: «كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ بَشِيراً وَ نَذِيراً»(1)معناى صحيحى نخواهد داشت.
و نيز احتجاج خداى عز و جل در آيۀ شريفه: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً»(2)، عليه آنهايى كه در آيات قرآن تدبر نمىكنند احتجاجى صحيح نمىبود.
و همچنين آيات ديگر كه قرآن را «هدايت»، «نور»، «تبيان»، «بيان»، «مبين»، «ذكر» و امثال آن توصيف كرده، معناى صحيحى نخواهد داشت.
علاوه بر اينكه هر كس آيات قرآن را از اول تا آخر مورد دقت قرار دهد، هيچ شكى نمىكند در اينكه حتى يك آيه از آن، بدون مدلول و معنا (بطورى كه خواننده هيچ معنايى از آن نفهمد) وجود ندارد؛ بلكه تمامى آيات آن، ناطق به مدلول خود هست، حال يا مانند آيات محكم ناطق به يك مدلول و معنا است، بهطورى كه هيچ عارف به كلامى در آن شك نمىكند و يا مانند آيات متشابه كه بين چند معنا مشتبه است و با صراحت مىدانيم كه يكى از آن معانى مراد است.
چيزى كه هست اين است كه خواننده در اينكه كداميك از آن معانى مقصود است شك و ترديد مىكند، و مىدانيم آن معناى واحدى كه مقصود خداى تعالى
است، لا بد بيگانه از اصول مسلمه در قرآن، از قبيل: «وجود صانع» و «يگانگى او»، «بعثت انبياء»، «تشريع احكام»، «معاد» و... نيست؛ بلكه موافق با آن اصول است، و آن اصول هم همان معنا را نتيجه مىدهد، و در فرض مسأله، مرجع ما همان اصول است، كه بايد به وسيلۀ آنها آن معناى حق را از ميان ساير معانى معين كنيم.
پس قرآن خودش مفسر خويش است و بعضى از آياتش اصل و مرجع براى بعضى ديگر است.
و آنگاه اگر اهل نظر بعد از توجه به اين مطالب به آيه مورد بحث كه مىفرمايد: «مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ» برخورد كند، ديگر هيچ شكى نمىكند در اينكه مراد از كلمۀ «محكمات» آياتى است كه متضمن اصول مسلمهاى از قرآن است و مراد از كلمۀ «متشابهات» آياتى است كه معانى آنها به وسيلۀ آيات دسته قبل روشن مىگردد.
خواهى گفت: كسى در رجوع فروع به اصول، حرفى ندارد، البته همه مىدانيم وقتى اصول متفرقهاى در قرآن هست، و در مقابل فروعى هم در قرآن متفرق است، اين فروع بايد به آن اصول برگردد، ليكن اين باعث نمىشود كه فروع «متشابه» ناميده شود، و شما بايد توضيح دهيد كه چرا قرآن آنها را متشابه خوانده است؟.
در پاسخ مىگوئيم به يكى از دو جهت، چون معارفى كه قرآن كريم بر بشر عرضه كرده دو قسم است.
بعضى از آنها در باره ما وراى طبيعت است كه خارج از حس مادى است، و فهم مردم عادى وقتى به آنها بر مىخورد دچار اشتباه مىشود، و نمىتواند معنايى
غير مادى براى آنها تصور كند، مثل آيه: «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»؛(1)و آيۀ «وَ جاءَ رَبُّكَ»؛(2)كه در برخورد با آنها به خاطر انسى كه فهم او با ماديات دارد، از كمين كردن خدا و آمدنش همان معنايى را درك مىكند كه از آمدن و كمين كردن يك جاندار مىفهمد، ولى وقتى به آياتى كه در باره اصول معارف اسلام است، مراجعه مىكند از اين اشتباه در مىآيد.
و اين جريان در تمامى معارف و ابحاث غير مادى و غايب از حس هست و اختصاصى به معارف قرآن ندارد.
معارف ساير كتب آسمانى، البته آن معارف عاليهاى كه دستخوش تحريف نشده، و همچنين مباحث الهى كه در فلسفه عنوان مىشود همين طور است، و قرآن كريم به همين جريان اشاره نموده مىفرمايد: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها».(3)و نيز مىفرمايد: «إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ، وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ».(4)
قسم دوم، آياتى است مربوط به قوانين اجتماعى و احكام فرعى، و چون
1) . «يعنى بدان كه پروردگارت در كمين است.» (فجر / 14)
2) . «و پروردگارت آمد.» (فجر / 22)
3) . «خدا آبى از آسمان نازل مىكند و در هر سرزمينى به مقدار ظرفيتش آن آب جارى مىشود.» (رعد / 17)
4) . «ما آن كتاب مبين را عربى قرار داديم، باشد كه شما تعقل كنيد، و گرنه آن در ام الكتاب نزد ما مقامى بلند و فرزانه داشت.» (زخرف / 4)
مصالح اجتماعى كه احكام دينى بر اساس آن تشريع مىشود وضع ثابتى ندارد، و احيانا متغير مىشود، و از سوى ديگر قرآن هم به تدريج نازل شده قهراً آيات مربوط به قوانين اجتماعى و احكام فرعى دستخوش تشابه و ناسازگارى مىشوند، وقتى به آيات محكم رجوع شد آن آيات، اين آيات را تفسير نموده، تشابه را از بين مىبرد، آيات محكم تشابه آيات متشابه را، و آيات ناسخ تشابه آيات منسوخ را از بين مىبرد.
«فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تأويلهِ»؛ كلمۀ «زيغ» به معناى انحراف از استقامت (راست بودن) است، كه لازمهاش اضطراب قلب و پريشانى خاطر است. به قرينه اينكه در مقابلش رسوخ در علم قرار گرفته، كه در باره اثرش مىفرمايد: دارندگان آن اضطراب ندارند و با اطمينان خاطر مىگويند همۀ آيات قرآن، چه محكم و چه متشابه آن، از طرف پروردگار ما است، و اما آنهايى كه زيغ و انحراف قلب دارند، مضطرب هستند، و دنبال آيات متشابه را مىگيرند، تا از پيش خود آن را تأويل نموده فساد راه بيندازند و كسانى كه دچار چنين زيغ و انحرافى نيستند همواره از خدا مىخواهند: كه خدايا قلب ما را بعد از هدايت منحرف مساز. «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا».(1)
از اينجا روشن مىشود كه مراد از پيروى از آيات متشابه، پيروى عملى است، نه پيروى ايمانى، و پيروى عملى از متشابه هم وقتى مذموم است كه بدون رجوع به محكم باشد چون پيروى آن بعد از رجوع به محكم، ديگر پيروى متشابه نيست؛ بلكه پيروى محكم و عملى صحيح است نه مذموم.
و منظور از «ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ» اين است كه متشابه را دنبال كنند، و بخواهند به
1) . بقره / 250.
اين وسيله مردم را گمراه كنند، چون كلمه: «فتنه» با كلمۀ «اضلال» معنايى نزديك به هم دارند.
خداى تعالى نتيجه خطرناكترى براى اين عمل شيطانى ذكر كرده، و آن دستيابى به تأويل قرآن، و به اصطلاح امروز فلسفه احكام حلال و حرام است مىخواهند از اين راه، خود را از پيروى محكمات دين بىنياز نموده و در آخر دين خدا را از اصل منسوخ و متروك كنند.
كلمۀ «تأويل» از مادۀ «اول» است و اين ماده به معناى رجوع است، كه وقتى به باب تفعيل مىرود معناى برگرداندن را مىدهد، پس تأويل متشابه به معناى برگرداندن آن به يك مرجع و ماخذ است، و تأويل قرآن به معناى ماخذى است كه معارف قرآن از آنجا گرفته مىشود.
خداى تعالى كلمۀ «تأويل» را در چند مورد در كلام مجيدش آورده، از آن جمله فرموده: «وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ، هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ، هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تأويلهُ يَوْمَ يَأْتِي تأويلهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ»؛(1)يعنى در آنچه خير مىدادند و مىگفتند: مولاى حقيقى ما خدا است، بر
1) . «با اين كه ما كتابى به سوىشان فرستاديم كه آن را بر اساس علم تفصيل دادهايم، تا هدايت و رحمتى باشد براى قومى كه ايمان مىآورند حال آيا اين مردم انتظار تاويل آن دارند؟ روزى كه تاويلش بيايد آنهايى كه از پيش فراموشش كردند اعتراف خواهند كرد، كه رسولان پروردگار ما به حق آمده بودند.» (اعراف / 53)
حق بودند، و آنچه بغير خدا مىپرستيديم باطل بود، و نيز اعتراف خواهند كرد كه نبوت، حق بود و دين خدا حق بود، و مسأله بعثت از قبور حق بود.
و خلاصه كلام اين است كه در آن روز حقيقت همه آن معارفى كه انبيا آوردهاند ظاهر مىشود.
از اين بيان فساد اين گفتار روشن مىشود كه بعضى گفتهاند: «تأويل در آيه مورد بحث به معناى حقايق خارجيه است كه خبر صحيح با آن مطابق باشد، مانند امورى كه در روز قيامت رخ مىدهد، كه اخبار انبيا و رسل و كتب آسمانى مطابق با آنها و آنها مطابق (به فتح با) با اينها است».
وجه فسادش اين است كه اگر معناى تأويل اين باشد، تنها آياتى تأويل خواهد داشت كه در باره صفات خدا و بعضى از افعال او و پارهاى از حوادث قيامت باشد، و اما آيات مربوط به احكام و تشريع، اينها از آنجا كههمه از باب انشا يعنى امر و نهى است، ديگر مطابق و غير مطابق ندارد، تا مطابقتش با حوادث قيامت تأويل خوانده شود.
و همچنين است آيات ارشادى كه بشر را به فضايل اخلاقى امر، و از رذايل اخلاقى نهى مىكند، چون تأويل اينگونه آيات و فلسفه احكامش همراه خودش هست، و نيز آياتى كه قصص انبيا و امتهاى گذشته را شرح مىدهند كه تأويل آنها به اين معنايى كه براى تأويل گفتهاند، در سابق گذشته و ديگر در قيامت تأويل ندارد، علاوه بر اين كه در آيۀ شريفه، كلمۀ «تأويل» را اضافه به همه كتاب كرده، نه به يك قسم خاصى از آياتش.
و نظير آيه مورد بحث، آيۀ شريفه «و ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى... أَمْ يَقُولُونَ
افْتَراهُ... بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تأويلهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ»؛(1).
است، بهطورى كه ملاحظه مىفرماييد تمامى قرآن را داراى تأويل مىداند، چون مىفرمايد: «با اينكه هنوز تأويل قرآن نيامده».
و به همين جهت است كه بعضى از مفسرين گفتهاند: تأويل عبارت است از امر عينى خارجى كه گفتار تأويل دار بر آن امر خارجى اتكا دارد، و معلوم است كه اين امر خارجى در هر موردى معناى خاص به خود را دارد مثلاً تأويل در مورد اخبار عبارت است از همان چيزى كه از آن خبر داده شده، و حادثهاى كه در خارج واقع شده، مانند قصص انبيا و امتهاى گذشته، و يا واقع مىشود، مانند آياتى كه از صفات خدا و اسماى او و عدههايش و همه حوادثى كه در قيامت رخ مىدهد.
و تأويل در مورد انشاء (يعنى امر و نهى و امثال آن) عبارت است از مصلحتى كه آمر را واداشته تا براى به دست آوردن آن مصلحت، امر كند، و مفسدهاى كه براى جلوگيرى از آن، نهى نمايد، مثلاً تأويل در آيه: «وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تأويلا»؛(2)همين است كه با برقرارى وزن عادلانه در هر كالاى كشيدنى و پيمان كردنى، امر اجتماع بشرى، استقامت يابد.
اين بود آن معنايى كه اين گروه از مفسرين براى تأويل همه قرآن كردند، و ليكن اين معنا با ظاهر آيه سازگار نيست، چون اولا، ظاهر آن اين است كه تأويل امرى است خارجى و اثرى است عينى كه مترتب مىشود بر عمل خارجى مسلمانان
كه همان ايفاى كيل و اقامه وزن باشد، نه امر تشريعى، كه جملۀ «وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَ زِنُوا...» متضمن آن است.
پس تأويل امرى است خارجى كه مرجع و مال امر خارجى ديگر است، نه مرجع و مال كلام خدا، بنا بر اين توصيف آيات كتاب خدا به اين كه اين كلام تأويل دارد، چون حكايت مىكند از معانى خارجى، توصيف آيات نيست؛ بلكه توصيف متعلق آيات است، در انشائيات قرآن كه عمل مسلمين باشد و در اخبارياتش كه معانى خارجيه است.
و ثانياً، گو اين كه تأويل مرجعى است كه صاحب تأويل به آن بازگشت دارد اما بازگشت در اينجا به معناى خاصى است، و هر بازگشتى تأويل نيست، مثلاً كارمند يك اداره در امور ادارى به رئيس مراجعه مىكند، ولى اين مراجعه را تأويل نمىگويند.
پس تأويل مراجعه خاصى است، نه مطلق مراجعه، به دليل اين كه در آيات زير در مورد مراجعه خاص استعمال شده، خضر به موسى(علیه السلام) مىفرمايد: «سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً».(1)
و نيز مىفرمايد: «ذلِكَ تأويل ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً»؛(2)و آنچه خضر به موسى خبر داد صورت و عنوان كارهايى بود كه در مورد كشتى و ديوار و پسر بچه انجام داد، موسى(علیه السلام) از آن صورتها و عناوين بىخبر بود، و به جاى آن صورتها و عناوينى ديگر تصور كرده بود، عناوينى كه با عقلش وفق نمىداد، و وادارش مىكرد
با بىطاقتى هر چه بيشتر اعتراض كند، كه قرآن كريم اعتراضهايش را به ترتيب در سوره كهف آيه 71 و آيه 77 و آيه 74 حكايت كرده است.
صورتى كه موسى(علیه السلام) از سوراخ كردن كشتى تصور كرده بود اين بود كه خضر مىخواهد اهل كشتى را غرق كند، پرسيد: «أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً».(1)
و صورتى كه از چيدن ديوار تصور كرده بود اين بود كه مىخواهد مزدى بگيرد، و به اصطلاح سور و ساتىفراهم كند، و وقتى ديد مزد نگرفت پرسيد: «لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً». (2)
و صورتى كه از كشتن آن پسر بچه تصور كرده بود اين بود كه وى مردى آدمكش است، و از اين عمل لذت مىبرد، لذا پرسيد: «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ؟ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً».(3)
و تأويلى كه خضر براى كارهاى خود ذكر كرد اين بود كه گفت: «أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً، وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً، فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً، وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ
يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما، وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ».(1)
و منظورش از تأويل در اين آيات همانطور كه ملاحظه مىكنيد برگشت هر كارى به صورت و عنوان واقعى خويش است همانطور كه زدن كودك به تاديب بر مىگردد، و زدن رگ و خون گرفتن به غرض معالجه بر مىگردد.
ولى در جملۀ: «زيد آمد» نمىتوان گفت كه تأويل آن آمدن زيد در خارج است.
قريب به همين معنا، تأويلهايى است كه در چند جاى داستان يوسف آمده.
يك جا فرموده: «إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً، وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ»؛(2)و در جاى ديگر فرموده: «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تأويل رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ، قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا».(3)
در آغاز داستان از يوسف(علیه السلام) حكايت مىكند كه به پدر بزرگوارش گفت:
1) . «اما كشتى مال مردم مستمند بود كه در دريا كار مىكردند، و پادشاهى در كمين اين قوم همه كشتىها را به غصب مىگرفت، خواستم معيوبش كنم، تا آن را غصب نكند، و اما آن پسر، فرزند پدر و مادرى با ايمان بود، او اگر زنده مىماند پدر و مادر خود را به كفر و طغيان مىكشيد، خواستم پروردگارشان(فرزندى) پاكيزهتر و مهربانتر به ايشان عوض دهد، و اما آن ديوار مال دو پسر يتيم از اين شهر بود، و گنجى از مال ايشان زير آن قرار داشت و پدرشان مردى شايسته بود، پروردگارت خواست تا به رشد خويش برسند، و گنج خويش برون آرند، و اين رحمتى از پروردگارت بود.» (كهف / 82)
2) . يوسف / 4.
3) . يوسف / 100.
«پدر جان در خواب يازده ستاره و خورشيد و ماه را مىبينم كه دارند برايم سجده مىكنند» و در آخر داستان حكايت مىكند كه: «پدر و مادرش را بر تخت سلطنت جاى داد، پدر و مادر و برادران در برابرش سجده كردند، آن وقت به پدرش گفت: پدر جان اين بود تأويل آن خوابى كه من قبلاً ديده بودم، پروردگارم آن رؤيا را صادق و محقق ساخت».
كه در اين مورد سجده كردن والدين و برادران يوسف براى او تأويل رؤيايش خوانده شده، و اين رجوع از قبيل رجوع مثال به ممثل است.
در جاى ديگر در باره رؤياى پادشاه مصر و تعبير يوسف(علیه السلام) مىفرمايد:
«وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ، قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ، وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ، فَأَرْسِلُونِ، يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ، وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ، قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ...».(1)
1) . «پادشاه مصر گفت: در عالم رؤيا به روشنى مىبينم كه هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را مىخورند، و هفت سنبله سبز راى با هفت سنبله خشك مىبينم حال اى درباريان اگر از تعبير رؤيا آگهى داريد، در اين رؤياى من نظر دهيد، گفتند رؤياى تو خواب پريشان است، و ما نمىتوانيم خوابهاى پريشان راى تاويل كنيم يكى از آن دو نفر كه به پيشگويى يوسف از زندان رها شده بود و مدتها يوسف را فراموش كرده بود با مشاهده اين گفتگو به ياد يوسف افتاد، و گفت من شما راى از تاويل اين خواب خبر مىدهم، روانهام كنيد، اى يوسف صديق ما راى در باره هفت گاو چاق كه طعمه هفت گاو لاغر مىشوند، و هفت سنبله سبز و هفت سنبله خشك نظر بده، تا من به دربار بروم و تعبير تو راى به ايشان بگويم، شايد به مقام ارجمند تو پىببرند. فرمود: هفت سال متوالى كشت و زرع مىكنيد، و هر چه درو مىكنيد، براى كشت نگه مىداريد، مگر به آن مقدارى كه مىخوريد چون بعد از آن هفت سال خشكى و قحطى مىرسد، در آن سالها مردم ذخيره سالهاى قبل راى مىخورند مگر اندكى راى كه باز ذخيره مىكنيد.» (يوسف / 48)
و در جاى ديگر همين داستان را در نقل رؤياى آن دو زندانى مىفرمايد:
«وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ، قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً، وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً، تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ، نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ... يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً، وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ، قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ».(1)
و در جاى ديگر خطاب به يوسف مىفرمايد: «وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ».(2)
و نيز مىفرمايد: «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ».(3)
باز در جاى ديگر از يوسف نقل فرموده كه در مناجاتش با خداى تعالى گفت: «وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تأويل الْأَحادِيثِ».(4)
1) . «و با يوسف دو جوان به زندان افتادند، يكى از آن دو نفر به يوسف گفت: من در خواب مىبينم براى ساختن شراب، انگور مىفشارم، ديگرى گفت: من هم در خواب ديدم كه بر بالاى سر، نانى راى حمل مىكنم و مرغان از آن نان مىخورند، حال بگو، تاويل اين دو رؤيا چيست؟ كه ما تو راى از نيكوكاران تشخيص دادهايم ... يوسف گفت: اى دو رفيق زندانى من، يكى از شما از زندان نجات مىيابد، و ساقى شراب دربار مىگردد، و آن ديگرى بدار آويخته مىشود، و آن قدر بر بالاى دار مىماند كه مرغان از گوشت سرش مىخورند، اين قضايى است كه در باره امرى كه مىپرسيد حتمى شده است.» (يوسف / 41)
2) . «خداى تعالى تو راى نصيبى از تاويل احاديث آموخته است.» (يوسف آيه 6)
3) . «ما از اين كار غرضها داشتيم كه يكى از آنها اين بود كه او راى بهرهاى از علم تاويل، احاديث بياموزيم.» (يوسف / 21)
4) . «و خدايا تو مرا سهمى از تاويل احاديث آموختى.» (يوسف / 101)
پس ملاحظه كرديد كه در تمامى اين موارد از داستان يوسف كلمۀ «تأويل» در حوادثى استعمال شده كه سرانجام رؤيا به آن حوادث منجر مىشود، و آنچه صاحب رؤيا در خواب مىبيند صورت و مثالى از آن حوادث است، پس نسبتى كه ميان آن حوادث و ميان رؤياها هست همان نسبتى است كه ميان صورت و معنا است، صورتى كه، معنا به آن صورت جلوه مىكند.
و به عبارت ديگر نسبتى است كه ميان حقيقت مجسم شده با مثال آن حقيقت است همچنان كه در آياتى كه از داستان موسى و خضر(علیه السلام) نقل كرديم جريان از اين قرار بود و در آيۀ شريفه: «وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ... وَ أَحْسَنُ تأويلا»؛(1)
نيز از همين باب است.
از دقت در آيات قيامت به دست مىآيد كه در آن آيات نيز جريان بدين منوال است، و لفظ تأويل در آن آيات هم همين معنا را مىدهد، مثلاً در آيه: «بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تأويلهُ...»؛(2)و نيز در آيه: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تأويلهُ يَوْمَ يَأْتِي تأويلهُ...»؛(3)منظور از آمدن تأويل مجسم شدن حقايق است، چون امثال آيه: «لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ»؛(4)كاملاً دلالت مىكند بر اينكه مشاهده وقوع آنچه انبيا و كتب آسمانى از وقوعش در قيامت خبر مىدادند از سنخ مشاهده با چشم سر و خلاصه مشاهده حسى و دنيايى نيست، همچنان كه اصل وقوع قيامت و جزئيات نظام آن عالم از سنخ وقوع
حوادث دنيايى و نظامى كه ما در دنيا با آن آشنا هستيم نيست، هم وقوعش طورى ديگر است، و هم نظام حاكم در آن نظامى ديگر، و ان شاء اللَّه بهزودى بيان بيشترى در اين باره خواهد آمد.
پس رجوع و برگشت خبرهاى كتاب به حوادثى كه در قيامت ظهور مىكند از قبيل رجوع خبرهاى معمولى به حوادث آينده دنيايى نيست، رجوع در آنجا هم غير رجوع در اينجاست.
پس از آنچه گذشت سه نكته روشن گرديد:
اول اينكه: تأويل داشتن آيهاى از آيات كه معناى آن برگشت كند به آن تأويل، غير از اين است كه آيهاى متشابه باشد و به آيه محكمى برگشت داده شود.
دوم اينكه: تأويل اختصاص به آيات متشابه ندارد؛ بلكه تمامى آيات قرآن تأويل دارد، پس همانطور كه آيات متشابه تأويل دارد، آيات محكم نيز تأويل دارد.
سوم اينكه: تأويل از مفاهيمى كه معنا و مدلول لفظى دارند نيست؛ بلكه از امور خارجى و عينى است، و اگر گفته مىشود كه آيات قرآن تأويل دارد در حقيقت وصف تأويل، صفت خود آيات نيست؛ بلكه صفت متعلق آنها است، كه اعمال انسانها و يا چيز ديگر است.
و اما اينكه گاهى كلمۀ «تأويل» در معناى «مخالف ظاهر لفظ» استعمال مىشود، يك استعمال نوظهور است، كه بعد از نزول قرآن پيدا شده، و هيچ دليلى نداريم بر اين كه منظور قرآن مجيد هم از «تأويل» اين باشد، و وقتى مىفرمايد: «و ابْتِغاءَ تأويلهِ» بگوييم منظورش از تأويل معناى مخالف ظاهر كلمه است، همچنان
كه هيچ دليلى نداريم بر اين كه آن معناى ديگرى كه براى تأويل كردهاند درست باشد؛ بلكه بيشتر آن معانى كه به زودى آنها را نقل مىكنيم معناهايى بدون دليل است.
«وَ ما يَعْلَمُ تأويلهُ إِلَّا اللَّهُ» از ظاهر كلام برمىآيد كه ضمير «تأويله؛ تأويلش» تنها به متشابه برمىگردد، براى اينكه نزديكترين مرجع است، و هميشه ضمير به نزديكترين مرجع برمىگردد (وقتى مىگوييم زيد به منزل ما آمد و به دنبالش عمرو هم آمد و گفت... معنايش اين است كه عمرو گفت، چون عمرو به ضميرى كه در كلمۀ «گفت» خوابيده نزديكتر است).
هم چنانكه ظاهر كلمۀ «تأويل» در جملۀ «ابْتِغاءَ تأويلهِ» نيز همين است، قبلاً توجه فرموديد كه صرف برگشتن ضمير به كلمۀ «متشابه» مستلزم اين نيست كه تأويل هم تنها از آن متشابه باشد، و آيات محكمات تأويل نداشته باشند، ممكن هم هست كه ضمير «تأويله» را به كلمۀ «كتاب» برگردانيم، همچنان كه ضمير در جملۀ: «ما تَشابَهَ مِنْهُ» به همه كتاب برمىگردد.
جمله مورد بحث، افاده حصر مىكند، چون مىفرمايد: تأويل كتاب را به جز خدا كسى نمىداند، و ظاهر اين حصر اين است كه علم به تأويل تنها نزد خدا است.
و اما جمله: «وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» عطف به آن نيست، تا معنا چنين شود: «تاويلش را نمىداند مگر خدا و راسخون در علم»؛ بلكه جملهاى از نو و در حقيقت فراز دوم جمله: «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» است، و معناى دو جمله اين است كه مردم نسبت به كتاب خدا دو گروه هستند، گروهى از آنها كه بيمار دلند
آيات متشابه آن را دنبال مىكنند، و بعضى ديگر وقتى به آيات متشابه برمىخورند مىگويند: ما به همه قرآن ايمان داريم، چون همهاش از ناحيه پروردگار ما آمده، و اينگونه اختلاف كردن مردم به خاطر اختلاف دلهاى ايشان است.
دسته اول دلهاشان مبتلا به انحراف است، و دسته دوم، علم در دلهاشان رسوخ كرده. علاوه بر اينكه اگر واو مذكور عاطفه باشد، و مراد اين باشد كه تنها خدا و راسخين در علم تأويل كتاب را مىدانند در اين صورت يكى از راسخين در علم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) محسوب مىشود چون آن حضرت افضل همه اين طايفه است، و چگونه ممكن است قرآن كريم بر قلب مباركش نازل بشود، و او آيات متشابهش را نفهمد، و بگويد «چه بفهمم و چه نفهمم به همه ايمان دارم، چون همهاش از ناحيه خدا است».
و از سوى ديگر يكى از عادتهاى قرآن اين است كه وقتى مىخواهد امت اسلام و يا جماعتى را كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم در بين آنها است توصيف كند، نخست به صورت خاص، آن حضرت را ذكر كرده و سپس ساير افراد را جداگانه بيان مىكند تا رعايت شرافت و عظمت او را كرده باشد، و بعد از ذكر آن جناب آنگاه نام امت و يا آن جماعت را مىبرد مانند اين آيه كه مىفرمايد: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ»؛(1)و آيه: «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ»؛(2)و آيه: «لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ»؛(3)و آيه: «النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ».(4)
و آيات ديگر از اين قبيل هست كه قبل از ذكر نام امت، نام آن جناب را ذكر مىكند.
و با اين حال اگر مراد از جمله: «وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» اين باشد كه راسخون در علم به تأويل قرآن دانا هستند- و با در نظر گرفتن اينكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بهطور قطع يكى از آنان است- جا داشت همانطور كه گفتيم بفرمايد: «و ما يعلم تأويله الا اللَّه و رسوله و الراسخون فى العلم» چون گفتيم عادت قرآن بر اين است كه هر جا بخواهد مطلبى مشترك ميان امت و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را ذكر كند نام رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را جداگانه ذكرمىكند و اينجا ذكر نكرده، اگر چه ممكن است كسى در پاسخ ما بگويد: از آنجا كه صدر آيه كه مىفرمايد: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ...» دلالت داشت بر اينكه آن جناب عالم به كتاب هست، ديگر حاجت نبوده دوباره نام آن حضرت را به خصوص ذكر كند.
پس تا اينجا معلوم شد كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) جزء راسخين در علم- كه بعضى آيات را مىفهمند و بعضى را نمىفهمند- نيست، در نتيجه ظاهر آيه اين مىشود كه علم به تأويل منحصرا از آن خداى تعالى است، و اين انحصار منافات با استثناى آن جناب ندارد، همچنان كه آياتى از قرآن علم غيب را منحصر در خداى تعالى مىكند، و در عين حال در آيه: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ»؛(1)بعضى از رسولان را استثنا مىنمايد.
1) . جن / 27.
در اين آيه نيز منافات ندارد كه بفرمايد راسخين در علم مىگويند: «چه آيهاى را بفهميم و چه نفهميم به همه قرآن ايمان داريم».
و در آيات ديگر بفرمايد: همين راسخين در علم كه چنين سخنى دارند به تأويل قرآن دانا هستند، براى اينكه آيه مورد بحث شانى از شؤون راسخين در علم را بيان مىكند، و آن اين است كه همين دانايان به تأويل با اينكه عالم به حقيقت قرآن و تأويل آياتش هستند، مع ذلك اگر احيانا در جايى دچار شبهه شدند توقف مىكنند، زيرا بر خلاف آنهايى كه در دل انحراف دارند، اينان در مقابل خداى تعالى تسليم هستند.
«وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا».
كلمۀ «رسوخ» به معناى ثبوت و استحكام است، و اين كه راسخين در علم را، مقابل آنهايى قرار داده كه در دل انحراف و كژى دارند، و نيز اين كه راسخين در علم را چنين معرفى كرده كه مىگويند «همه قرآن از ناحيه پروردگارمان است»، دلالت مىكند بر تماميت تعريف آنان، و مىفهماند كه راسخين در علم آن چنان علمى به خدا و آياتش دارند كه آميخته با ذرهاى شك و شبهه نيست در نتيجه علمى كه به محكمات دارند هرگز دستخوش تزلزل نمىشود، و به آن محكمات ايمان دارند، و عمل هم مىكنند، و چون به آيهاى از آيات متشابه بر میخورند، آن
تشابه نيز اضطراب و تزلزلى در علم راسخشان پديد نمىآورد؛ بلكه به آن نيز ايمان دارند، و در عمل كردن به آن توقف و احتياط مىكنند.
و در اين كه فرمود: «مىگويند همهاش از ناحيه پروردگارمان است»، هم دليل، ذكر شده و هم نتيجه، چون از ناحيه خدا بودن محكم و متشابه باعث مىشود كه به هر دو قسمت ايمان داشته باشند، و روشن بودن آيات محكم باعث مىشود كه به آن عمل هم بكنند، و روشن نبودن متشابه باعث مىشود كه تنها در مرحله عمل توقف كنند، نه اين كه آن را رد كنند، چون ايمان دارند كه آن نيز از ناحيه خدا است، چيزى كه هست جايز نيست به آن عمل كنند براى اينكه عمل به آن مخالفت با آيات محكم است، و اين عينا همان ارجاع متشابه به محكم است.
پس جمله: «كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا» به منزله دليل براى هر دو معنا است، هم براى ايمان آوردن به تمام قرآن، و هم براى عمل كردن به محكم و توقف نمودن در متشابه، و به عبارت ديگر، هم دليل است براى ايمان و عمل در محكم، و هم دليل است بر ايمان داشتن به تنهايى نسبت به متشابه و ارجاع آن به محكم.
«وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ».
منظور از تذكر اين است كه انسان به دليل چيزى پىببرد، تا هر جا آن دليل را ديد آن چيز را نتيجه بگيرد، و چون جمله: «كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا» همانطور كه گفتيم استدلالى بود از راسخين در علم و انتقالى بود به آن چيزى كه عملشان بر آن دلالت مىكرد، لذا خداى تعالى آن را تذكر ناميد، و ايشان را به اين تذكر بستود.
كلمۀ «الباب» جمع لب (بضمه لام و تشديد باء) است، و لب به معناى عقل صاف و خالص از شوائب است.
و خداى تعالى در مواردى در كلام مجيدش، صاحبان چنين عقلى را ستوده، و فرموده:
«وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى فَبَشِّرْ عِبادِ، الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ، أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ».(1)و نيز فرموده: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ، الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ»؛(2)كه در آيه اول ايشان را به اجتناب از پرستش طاغوت، و برگشت به سوى خدا و شنيدن هر سخن، و عمل كردن به بهترين آن، ستوده و مىفرمايد اينان هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها صاحبان عقل هستند.
و در آيه دوم فرمود: در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز براى صاحبان لب نشانههايى است، همان كسانى كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو ياد مىكنند، و اين ياد كردن در هر حال، و لوازم آن كه همان تذلل و خشوع باشد، همان انابهاى است كه موجب تذكر آنان به آيات خدا و انتقالشان به معارف حقه است، همچنان كه مىبينيم يك جا فرمود: «وَ ما يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَنْ يُنِيبُ».(3)
و جاى ديگر مىفرمايد: «وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ».(4)
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا...»؛ پس معلوم مىشود اولوا الالباب همان كسانى هستند كه انابه دارند.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبينٍ»؛(2)
«خداوند بر مؤمنان منت نهاد [نعمت بزرگى بخشيد] هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از خودشان برانگيخت؛ كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد؛ هر چند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.»
«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؛ در اين آيه، سخن از بزرگترين نعمت الهى يعنى نعمت «بعثت پيامبر اسلام» به ميان آمده است و در حقيقت، پاسخى است به سؤالاتى كه در ذهن بعضى از تازه مسلمانان، بعد از جنگ احد خطور مىكرد، كه چرا ما اين همه گرفتار مشكلات و مصائب شويم؟ قرآن به آنها مىگويد: اگر در اين راه، متحمل خسارتهايى شدهايد، فراموش نكنيد كه
خداوند، بزرگترين نعمت را در اختيار شما گذاشته، پيامبرى مبعوث كرده كه شما را تربيت مىكند، و از گمراهیهاى آشكار بازمیدارد.
هر اندازه براى حفظ اين نعمت بزرگ، تلاش كنيد و هر بهايى بپردازيد باز هم ناچيز است.
جالب توجه اينكه ذكر اين نعمت با جملۀ «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ»؛ «خداوند بر مؤمنان منت گذارد.» شروع شده است كه شايد در بدو نظر تصور شود نازيبا است، ولى هنگامى كه به ريشه اصلى لغت «منت» باز مىگرديم مطلب كاملاً روشن مىشود، توضيح اينكه همانطور كه راغب در كتاب مفردات مىگويد: اين كلمه در اصل از «من» به معنى سنگهايى است كه با آن وزن مىكنند و به همين دليل هر نعمت سنگين و گرانبهايى را «منت» مىگويند كه اگر جنبه عملى داشته باشد يعنى كسى عملا نعمت بزرگى به ديگرى بدهد كاملاً زيبا و ارزنده است و اما اگر كسى كار كوچك خود را با سخن، بزرگ كند و برخ افراد بكشد كارى است بسيار زشت، بنا بر اين منتى كه نكوهيده است به معنى بزرگ شمردن نعمتها در گفتار است اما منتى كه زيبنده است همان بخشيدن نعمتهاى بزرگ است.
خداوند در آيۀ فوق مىگويد: پروردگار بر مؤمنان منت گذارد يعنى نعمت بزرگى عملا در اختيار آنها نهاد.
اما اينكه چرا تنها نام مؤمنان برده شده در حالى كه بعثت پيامبر(صلی الله علیه وآله ) براى هدايت عموم بشر است، بهخاطراين است كه از نظر نتيجه و تأثير، تنها مؤمنان هستند كه از اين نعمت بزرگ استفاده مىكنند و آن را عملا بهخود اختصاص میدهند.
سپس مىفرمايد: يكى از مزاياى اين پيامبر(صلی الله علیه وآله ) اين است كه او از جنس
خود آنها و از نوع بشر است (مِنْ أَنْفُسِهِمْ) نه از جنس فرشتگان و مانند آنها تا احتياجات و نيازمندىهاى بشر را دقيقا درك كنند و دردها و مشكلات و مصائب و مسائل زندگى آنها را لمس نمايند و با توجه به آن به تربيت آنها اقدام كنند، بهعلاوه مهمترين قسمت برنامه تربيتى انبياء تبليغات عملى آنها است به اين معنى كه اعمال آنها بهترين سرمشق و وسيله تربيت است زيرا با «زبان عمل»، بهتر از هر زبانى میتوان تبليغ كرد و اين در صورتى امكانپذير است كه تبليغ كننده از جنس تبليغ شونده باشد با همان خصائص جسمى و با همان غرائز و ساختمان روحى اگر پيامبران مثلاً از جنس فرشتگان بودند اين سؤال براى مردم باقى مىماند كه اگر آنها گناه نمىكنند آيا بهخاطر اين نيست كه شهوت و غضب و نيازها و غرائز گوناگون بشرى ندارند و به اين ترتيب برنامه تبليغات عملى آنها تعطيل مىشد لذا پيامبران از جنس بشر انتخاب شدند با همان نيازها و غرائز تا بتوانند سرمشقى براى همگان باشند.
«يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»؛ سپس مىگويد: اين پيامبر(صلی الله علیه وآله ) سه برنامه مهم را در باره آنها اجرا مىكند نخست خواندن آيات پروردگار بر آنها و آشنا ساختن گوشها و افكار با اين آيات، و ديگر تعليم، يعنى وارد ساختن اين حقايق در درون جان آنها و به دنبال آن، تزكيه نفوس و تربيت ملكات اخلاقى و انسانى، اما از آنجا كه هدف اصلى و نهايى تربيت است، در آيه، قبل از تعليم ذكر شده، در حالى كه از نظر تربيت طبيعى، تعليم بر تربيت مقدم است.
جمعيتى كه از حقايق انسانى بكلى دورند به آسانى تحت تربيت قرار نمىگيرند؛ بلكه بايد مدتى گوشهاى آنها را با سخنان الهى آشنا ساخت و
وحشتى را كه قبلاً از آن داشتند از آنها دور كرد، سپس وارد مرحله تعليم اصولى شد و به دنبال آن محصول تربيتى آن را گرفت.
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور از تزكيه، پاك ساختن آنها از پليدىهاى شرك و عقائد باطل و خرافى و خوهاى زشت حيوانى بوده، زيرا ما دام كه نهاد آدمى از اين آلودگیها پاك نشود، ممكن نيست كه آماده تعليم كتاب الهى و حكمت و دانش واقعى شود، همانطور كه اگر لوحى را از نقوش زشت، پاك نكنى هرگز آماده پذيرش نقوش زيبا نخواهد شد و به همين جهت تزكيه در آيۀ فوق بر تعليم كتاب و حكمت يعنى معارف بلند و عالى اسلامى، مقدم شده است.
«وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»؛ اهميت يك نعمت بزرگ آنگاه روشن مىشود كه زمان برخوردارى از آن را با زمانهاى قبل مقايسه كنيم و فاصله آن دو را بيابيم، قرآن در جملۀ فوق مىگويد نگاهى به دوران قبل از اسلام بكنيد و ببينيد در چه حال و چه روزى بوديد و از كجا به كجا رسيديد.
جالب توجه اينكه قرآن از وضع دوران جاهليت به «ضَلالٍ مُبِينٍ»؛ «گمراهى آشكار» تعبير كرده است زيرا: ضلال و گمراهى انواع و اقسامى دارد، بعضى از وسائل گمراهى طورى است كه انسان به آسانى نمىتواند باطل بودن آنها را بفهمد و گاهى چنان است كه هر كس مختصر عقل و شعورى داشته باشد، فورى پى به آن میبرد.
مردم دنيا بويژه مردم جزيرة العرب در زمان بعثت پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) در ضلالت و گمراهى روشنى بودند، سيهروزى و بدبختى، جهل و نادانى، و آلودگیهاى گوناگون
معنوى در آن عصر، تمام نقاط جهان را فرا گرفته بود، و اين وضع نابسامان بر كسى پوشيده نبود.(1)خداوند، پیامبر را در قرآن، دلداری میدهد.
«وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانی وَ الْقُرْآنَ الْعَظيمَ»؛(2)
سپس به پيامبر خود دلدارى مىدهد كه از خشونت دشمنان و انبوه جمعيت آنها و امكانات فراوان مادى كه در اختيار دارند، هرگز نگران نشود، چرا كه خداوند مواهبى در اختيار او گذارده كه هيچ چيز با آن برابرى نمىكند مىگويد: «ما به تو سوره حمد و قرآن عظيم داديم!»؛ «وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَالْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ».
مىدانيم «سبع» در لغت به معنى «هفت» و «مثانى» به معنى «دو تاها» است، و بيشتر مفسران و روايات، سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی را كنايه از سوره «حمد» گرفتهاند، زيرا سوره حمد بنا بر معروف، هفت آيه است و از اين نظر كه به خاطر اهميت اين سوره و عظمت محتوايش دو بار بر پيامبر(صلی الله علیه وآله ) نازل گرديده و يا اينكه از دو بخش تشكيل شده (نيمى از آن حمد و ثناى خدا است و نيمى از آن تقاضاهاى بندگان است) و يا اينكه دو بار در هر نماز خوانده مىشود، به اين جهات، كلمه مثانى يعنى دو تاها بر آن اطلاق شده است(3)(4)
ص: 28 و 29.
.1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسير نمونه، ج3، ص: 158.
2) . حجر / 87.
3) . در حديثى از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) مىخوانيم كه خداوند مىفرمايد: «من نماز(سوره حمد) را بين خود و بندهام به دو قسمت تقسيم كردهام، نيمى مربوط به من و نيم ديگر از بندگان مىباشد.» (طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص: 17)
4) . جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3،
بعضى از مفسران نيز اين احتمال را دادهاند كه «سبع اشاره به هفت سوره بزرگ آغاز قرآن است، و مثانى كنايه از خود قرآن،، چرا كه قرآن دو بار بر پيامبر(صلی الله علیه وآله ) نازل شد يك بار به طور جمعى، و يك بار تدريجى و به حسب نيازها و در زمانهاى مختلف، بنا بر اين «سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی» يعنى هفت سوره مهم، از مجموعه قرآن.
ضمنا آيه 23 سورۀ مبارکۀ «زمر» را نيز شاهد بر اين معنى گرفتهاند؛ «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِی»؛ «خداوند همان كسى است كه بهترين حديث را نازل فرمود، كتابى كه محتوايش هماهنگ و شبيه يكديگر، كتابى كه دو بار بر پيامبر(صلی الله علیه وآله ) نازل گرديد».
ولى تفسير اول صحيح تر به نظر مىرسد بهخصوص اينكه در رواياتى كه از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) نقل شده كرارا به همين معنى يعنى سوره حمد تفسير شده است.
«راغب» در «مفردات» اطلاق كلمه مثانى را بر قرآن از اين نظر مىداند كه به طور مكرر آيات آن خوانده مىشود و همين تجديد و تكرار، آن را از دستبرد حوادث، محفوظ مىدارد (به علاوه حقيقت قرآن در هر زمان، تكرار و تجلى تازهاى دارد كه همه اينها ايجاب مىكند به آن مثانى گفته شود) و به هر حال ذكر كلمۀ «قرآن عظيم» بعد از ذكر سوره حمد با اينكه همه جزء قرآن است، دليل بر اهميت و عظمت اين سوره مىباشد، چرا كه بسيار مىشود جزئى از كل را به خاطر اهميتش به طور مستقل، در برابر كل ذكر مىكنند، و اين تعبير در ادبيات عربى و فارسى و مانند آن فراوان است.
خلاصه اينكه خداوند به پيامبرش اين واقعيت را بازگو مىكند كه تو داراى
چنين سرمايه عظيمى هستى، سرمايهاى همچون قرآن به عظمت تمام عالم هستى، سرمايهاى كه تمامش نور است و بركت، درس است و برنامه، راهنماست و راهگشا، مخصوصاً سوره حمد كه چنان محتوايش عالى است كه در يك لحظه كوتاه انسان را به خدا پيوند داده و روح او را در آستانش به تعظيم و تسليم و راز و نياز وا مىدارد.
و به دنبال بيان اين موهبت بزرگ چهار دستور مهم به پيامبر(صلی الله علیه وآله ) مىدهد، نخست مىگويد، «هرگز چشم خود را به نعمتهاى مادى كه به گروههايى از كفار دادهايم ميفكن.»(1)
«وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی»؛ در اين باره قبلاً گفتگو كرده و گفتهايم كه «سبع المثانى» سوره فاتحة الكتاب است.
قول على(علیه السلام) و ابن عباس و حسن و ابوالعالية و سعيد بن جبير و ابراهيم و مجاهد و قتاده، همين است.
از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) نيز چنين روايت شده است.
برخى گفتهاند: مقصود، هفت سوره طولانى قرآن كريم است. علت اينكه اين سورهها مثانى گفته شده، اين است كه اخبار و عبرتها در اين سورهها، دو بدو، آمدهاند. اين قول بنا بروايتى ديگر، از ابن عباس است. ابن- مسعود و ابن عمر و ضحاك نيز چنين گفتهاند. برخى گفتهاند: مثانى همه قرآن است.
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسير نمونه، ج11، ص: 130.
چنان كه مىفرمايد: «كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ»؛(1)اين قول از ابومالك و طاووس است. از ابن عباس و مجاهد نيز چنين روايت شده است.
آنان كه «المثانى» را فاتحة الكتاب دانند، در باره سبب نامگذارى آن اختلاف دارند. حسن گويد: علت اين است كه در هر نمازى دو بار خوانده مىشود. از امام صادق(علیه السلام) نيز چنين روايت شده است.
زجاج گويد: علت اين است كه در هر ركعتى بايد همراه قسمتى از قرآن خوانده
شود. برخى گويند: بهخاطر اين است كه در اين سوره، دو بار، خداوند متعال، ثنا گفته مىشود. يكى «رحمان» ديگرى «رحيم». برخى گويند: علت اين است كه اين سوره، ميان خداوند و بنده، تقسيم شده است. چنانكه مضمون خبرى است. برخى گويند:
بهواسطه اين است كه نيمى از آن ثنا و نيمى ديگر، دعاست. برخى گويند: علت اين است كه: اين سوره، بهخاطر شرافت و عظمتى كه دارد، دو بار نازل شده است. برخى گويند: علت اين است كه: در اين سوره، كلماتى مانند «الرحمن الرحيم»، «اياك اياك» و «الصراط صراط» دو بدو آمدهاند. برخى گويند: علت، اين است كه اين سوره، اهل فسق را از فسق، دور مىسازد.
آنان كه مقصود از «المثانى» را همه قرآن مىدانند، حرف «من» را براى تبعيض مىدانند و آنان كه مقصود سوره حمد مىدانند، «من» را براى تبيين دانستهاند.
راجز گويد:
1) . زمر / 23.
نشدتكم به منزل القرآن * ام الكتاب السبع من مثانى
ثنتين من آى من القرآن * و السبع سبع الطول الدوانى
يعنى: سوگند مىدهم شما را به نازل كننده قرآن و بنازل كننده ام الكتاب، يعنى سوره حمد كه آيات آن دو بار نازل شده است و بنازل كننده هفت سورهاى كه به هم نزديك و طولانى هستند.
«وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ»؛ و قرآن عظيم را بر تو نازل كرديم. علت اينكه: قرآن را بهصفت عظمت ياد كرده، اين است كه همه امور دين را بنحو اختصار، با بهترين نظم و تمامترين معنى، در بردارد.(1)
«وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ».
«سبع مثانى» بهطورى كه در روايات زيادى از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) وارد شده و به وسيلۀ امامان اهلبيت(علیهم السلام) تفسير شده سوره حمد است(2)
ص: 354 و عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 2، ص: 251.
، و با بودن اين همه روايات، ديگر نبايد اعتنايى به گفته بعضى(3)كرد كه گفتهاند: مقصود از آن، هفت سوره طولانى است. و آن بعضى(4)ديگر كه گفتهاند: مراد از آن، «حم»هاى هفتگانه
است. و بعضى(1)ديگر كه گفتهاند: مقصود از آن، هفت صحيفهايست كه از آسمان بر انبياء نازل شده؛ زيرا اين اقوال نه دليلى از كتاب خدا دارد و نه از سنت.
علاوه بر اختلافى كه مفسرين در مقصود از «سبع المثانى» كردهاند، اختلاف ديگرى در كلمۀ «من» در «مِنَ الْمَثانِي» نمودهاند، كه آيا اين «من» براى تبعيض است يا بيانيه(2)؟ و نيز اختلافهاى ديگرى در چگونگى اشتقاق مثانى و در وجه تسميه آن به راه انداختهاند.
و آنچه سزاوار است گفته شود- و خدا داناتر است- اين است كه حرف «من» براى تبعيض است، زيرا خداى سبحان در جاى ديگر، همۀ آيات قرآنى را به مثانى خوانده و فرموده است «كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ»؛(3)و بنا بر اين، آيات سوره حمد كه بعضى از قرآن است بعضى از مثانى است،نه همه آن.
و ظاهرا «مثانى» جمع «مثنيه»؛ به فتح ميم- يعنى اسم مفعول از مادۀ «ثنى» باشد كه به معناى عطف و برگرداندن باشد، همچنان كه در جاى ديگر قرآن آمده: «يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ»؛(4)و آيات قرآنى را از اين رو مثانى ناميده كه بعضى مفسر بعضى ديگر است و وضع آن ديگرى را روشن مىكند، و هر يك به بقيه نظر و انعطاف دارد، همچنان كه جملۀ «كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِی»؛ اشاره به اين معنا دارد، براى اينكه هم
آن را متشابه خوانده كه معنايش شباهت بعضى آيات آن با بعضى ديگر است، و هم مثانى ناميده.
و در كلام رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نيز آمده كه در صفت قرآن فرموده: «بعضى از آن بعضى ديگر را تصديق مىكند». و همچنين از على(علیه السلام) نقل شده كه فرموده است: «قرآن بعضى آياتش ناطق به حال بعضى ديگر، و بعضى از آن شاهد بر بعضى ديگر است».
ممكن هم است كلمه مذكور را جمع «مثنى» به معنى مكرر بگيريم، كه باز كنايه از اين مىشود كه بعضى از آياتش بعضى ديگر را بيان مىكند.
به نظر مىرسد آنچه كه در معناى كلمه مثانى گفته شد كافى باشد، و ديگر حاجتى نباشد به اينكه معناهايى كه ديگران از قبيل كشاف و حواشى آن، مجمع البيان، روح المعانى و غير اينها نقل كردهاند ايراد كنيم، ليكن اسمى از آنها مىبريم: مثلاً بعضى(1)گفتهاند: از «تثنيه» و يا از «ثنى» گرفته شده، كه به معناى تكرار و اعاده است، و از اين رو آيات قرآنى مثانى ناميده مىشود كه مطالب در آن تكرار شده است. بعضى(2)ديگر گفتهاند: اگر فاتحة الكتاب، مثانى ناميده شده بدين جهت است كه در هر نماز دو بار بايد خوانده شود، و يا براى اين است كه در هر ركعتى با خواندن سورهاى ديگر دو تا مىشود، و(3)يا بدين جهت است كه بيشتر كلماتش مانند «رحمان» و «رحيم» و «اياك» و «صراط» در آن تكرار شده
است، و(1)يا براى اين است كه دو نوبت نازل شده يك بار در مكه، بار ديگر در مدينه، و يا بدين(2)جهت است كه خداى تعالى در آن ثنا شده است(3)، و يا به اين خاطر است كه خدا آن را استثناء كرده، يعنى همانطور كه در روايت هم آمده آن را ذخيره نموده است براى اين امت، و بر امتهاى ديگر نازل ننموده، و همچنين وجوه ديگرى كه در تفاسير ذكر شده است.
و در اينكه فرمود: «سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ»؛ تعظيمى از سوره فاتحه و همه قرآن كرده كه بر كسى مخفى نيست، اما تعظيم قرآن است، براى اينكه از ناحيه ساحت عظمت و كبرياى خداى عز و جل به وصف عظيم توصيف شده، و اما تعظيم فاتحه است براى اينكه نكره آوردن كلمۀ «سبع» و بدون وصف آوردن آن خود دليل عظمت قدر و جلالت شان است، و اين معنا بر اهل ادب پوشيده نيست، علاوه بر اين، يك سوره در قبال قرآن قرار گرفته و حال آنكه خودش سورهاى از قرآن است.
آيه مورد بحث همانطور كه روشن گرديد در مقام منت نهادن است، و در عين حال از آنجايى كه در سياق دعوت به صفح و اعراض قرار گرفته اين معنا را هم مىرساند كه موهبت عظماى قرآن كه متضمن معارف الهى است و به اذن خدا به سوى هر كمال و سعادتى هدايت مىكند كافى است كه تو را (اى رسول خدا) بر صفح جميل و اشتغال به ياد پروردگارت و سرگرمى به اطاعت او وادار سازد.(4)
«قُلْ نَزَّلَهُ روحالقدس مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذينَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمينَ * وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أنَّهُم يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ * إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ لا يَهْديهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ»؛(1)
«بگو، روحالقدس آن را از جانب پروردگارت به حق نازل كرده، تا افراد باايمان را ثابتقدم گرداند؛ و هدايت و بشارتى است براى عموم مسلمانان! ما مىدانيم كه آنها مىگويند: اين آيات را انسانى به او تعليم مىدهد! در حالى كه زبان كسى كه اينها را به او نسبت مىدهند عجمى است، ولى اين (قرآن)، زبان عربى آشكار است! به يقين، كسانى كه به آيات الهى ايمان نمىآورند، خدا آنها را هدايتنمىكند؛ و براى آنان عذاب دردناكى است. تنها كسانى دروغ مىبندند كه به آيات خدا ايمان ندارند؛ (آرى،) دروغگويان واقعى آنها هستند!»
در ابتداء سوره اشارهاى به معناى «روح» شد و بیان شد که «قدس» به معناى طهارت و پاكى است، و ظاهراً اضافه روح به قدس به منظور اختصاص باشد، يعنى روحى كه از قذارتها و پليدیهاى مادى طاهر، و از خطاء و غلط منزه است، و همين روحالقدس در جاى ديگر از قرآن به روحالأمين تعبير شده و در جايى ديگر به جبرئيل كه يكى از ملائكه است و فرموده: «نَزَلَ بِهِ الروحالأمين عَلى قَلْبِكَ»؛(2)و نيز فرموده: «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ»؛(3)پس اينكه
فرمود: «بگو روحالقدس از ناحيه پروردگارت نازلش كرده»، دستورى است به اينكه جواب مشركين را بده، و آنچه به ذهن سبقت مىجويد اين است كه ضمير به قرآن برگردد، آن قرآنى كه ناسخ است، يعنى آن آيهاى كه آيهاى ديگر را نسخ كرده، ولى احتمال هم دارد كه به مطلق قرآن برگردد، و اينكه تعبير به تنزيل كرد نه به انزال براى اين بود كه به تدريجى بودن نزول قرآن اشاره فرموده باشد.
طبع كلام اقتضاء مىكرد بفرمايد: «من ربى؛ از ناحيه پروردگارم» و ليكن فرموده: «بگو روحالقدس آن را از ناحيه پروردگارت نازل كرده» و اين براى آن بود كه بر كمال عنايت خدا و رحمتش نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دلالت كند، گويا راضى نشده حتى يك لحظه خطابش را از او قطع كند، و تا آنجا كه ممكن است، روى سخن با وى دارد، و نيز براى اين بوده كه دلالت كند، بر اينكه مراد از سخنى كه مأمور شده بگويد اعلام مشركين است به اين معنا، نه صرف تلفظ به اين الفاظ.
و در جملۀ «لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا»؛ «تثبيت» به معناى تحكيم ثبات و تأكيد آن است به اينكه ثباتى بعد از ثبات ديگر بر آنان القاء كند. گويا ايشان با ايمان به خدا و رسول و روز جزا بر حق ثابت شدهاند، و به خاطر تجدد حكم بر اساس تجدد مصلحت خداوند ثبات ديگرى به ايشان مىدهد و نمىگذارد از اين جهت ثبات اولشان دستخوش ضعف گردد و كارهايى بر طبق حكم سابق انجام دهند كه با مصلحت امروز سازگارى ندارد، زيرا اين مطلب پر واضح است كه وقتى كسى
مأمور شود راهى را به خاطر مصلحتى كه تا مدتى دارد سلوك كند، و مأمور، با ايمانى كه به آخر دارد شروع كند به سلوك آن راه و پس از پيمودن قطعهاى از آن، مطابق آنچه كه آمرش دستور داده از سرعت و كندى و در شب و روز ناگهان مصلحت مذكور وجههاش دگرگون گشته و عمل به نحو سابق، ديگر بىمصلحت شده و به نحوى جديد داراى مصلحت گردد، و در اين فرض اگر آمر كه راهنماى اوست او را خبر ندهد، و همچنان امر سابق خود را دنبال كند و بترسد كه اگر به عامل بگويد، مصلحت تغيير كرده امتثال نكند، همين راهنمايى نكردن او ايمان وى را سست نموده به كلى ياغى مىگردد، و اما اگر بگويد امر تازه و امتثال به نحو تازه داراى مصلحت است نه به نحو سابق ايمان عامل بيشتر و ثباتى بر ثبات قبليش اضافه مىشود، پس اينكه قرآن كريم مشتمل بر نسخ و تجديد حكم بر حسب تجدد مصالح مىباشد باعث تثبيت كسانى است كه ايمان آوردهاند، و ثباتى بر ثبات آنان مىافزايد، و مقصود از مسلمين در جملۀ «وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ» كسانى هستند كه تسليم حكم خداى تعالى هستند و اعتراض و چون و چرايى ندارند، پس آيه ناسخ براى اينگونه افراد ارائه طريق و بشارت به سعادت و جنت است، و اگر آثار آن را از هم جدا نموده تثبيت را به مؤمنين و هدايت و بشرى را به مسلمين اختصاص داده، براى اين است كه ميان ايمان و اسلام فرق هست، ايمان كار قلب است و سهمش از آثار نسخ تثبيت در علم و اذعان است، و اسلام مربوط به ظاهر عمل و مرحله جوارح بدن است و نصيبش اهتداء به عمل واجب و بشارت به نتيجه آن يعنى بهشت و سعادت است.
در سابق هم در تفسير آيۀ «ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها»؛(1)در جلد اول اين كتاب بحثى در باره نسخ گذرانديم.
«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أنَّهُم يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ».
اين افتراء ديگرى است از مشركين به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و آن اين است «إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ»؛ «بهدرستى كه بشرى به او درس مىدهد» و منشأ اين افتراء بهطورى كه از سياق اعتراضشان و جوابى كه آمده بر مىآيد اين بوده كه مردى غير عرب بوده، و منظور ايشان تعليم آن مرد بوده است، مردى بوده كه زبان عربى را بهطور فصيح مىدانسته و در عين حال چيزى از معارف اديان و احاديث انبياء را هم مىدانسته، و چه بسا رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) او را ديده، از اين رو اين تهمت را زدهاند كه حتماً آن مرد به وى تعليم مىدهد، و ادعايى كه مبنى بر وحى بودن گفتههايش مىكند صحيح نيست، و خداى تعالى در نقل كلام آنان رعايت اختصار را كرده و گر نه تقديرش: «انما يعلمه بشر و ينسب ما تعلمه منه الى اللَّه افتراء عليه؛ بشرى به او درس مىدهد و او آنچه را از وى ياد مىگيرد از روى افتراء به خدا نسبت مىدهد» مىباشد.
و معلوم است كه جواب دادن به صرف اينكه آن مرد زبانش غير عربى است و قرآن به زبان عربى فصيح و آشكار است، ماده اشكال را به كلى از بين نمىبرد، براى
1) . «ما هيچ آيهاى را نسخ نمىكنيم و از يادها نمىبريم مگر آنكه بهتر از آن و يا مثل آن را مىآوريم.» (بقره / 106)
اينكه ممكن است بگويند از آن مرد غير عربى درس مىگيرد، و آنگاه يادگرفتههاى خود را در قالب زبان عربى صحيح و فصيح در مىآورد؛ بلكه اصلاً اين اشكال بيشتر به ذهن مىرسد تا اشكال اول، چون تعبير مشركين اين بود كه: «بهدرستى كه مردى عجمى به او ياد مىدهد» و اين نبود كه «مردى عجمى به او تلقين و يا املاء مىكند» و او عين عبارات وى را اداء مىنمايد، و معلوم است كه تعليم مربوط به معانى است، نه الفاظ.
و از اينجا به خوبى روشن مىگردد كه جملۀ «لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ... مُبِينٌ» به تنهايى جواب از شبهه آنان نيست؛ بلكه جواب از اين جمله شروع شده، و تا تمامى دو آيه تمام مىشود.
و خلاصه جوابى كه از مجموع سه آيه استفاده مىشود اين است كه: تهمتى كه شما به وى مىزنيد كه بشرى به او تعليم مىدهد، و او آن را به خدا نسبت داده افتراء مىبندد، اگر مقصود شما از تعليم، تلقين الفاظ است و قرآن كريم كلام آن مرد است، نه كلام خدا، جوابش اين است كه آن مرد غير عرب است، و اين قرآن به زبان عربى مبين است.
و اگر منظورتان اين است كه آن مرد معانى و معارف قرآنى را به او ياد مىدهد، و الفاظ از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است، و او الفاظ خود را به خدا افتراء مىبندد، جوابتان اين است كه معارف حقيقىاى قرآن در بر دارد كه هيچ صاحب عقلى در حقيقى بودن آن شك ننموده و تمامى عقول، مجبور و مضطر در قبول آنند، اگر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آنها را از بشرى گرفته بود خودش نسبت به آنها ايمان نمىداشت، و حال آنكه او به آيات خدا ايمان دارد و اگر ايمان نمىداشت خدا هدايتش نمىكرد،
چون خدا كسى را كه به آياتش ايمان ندارد هدايت نمىكند، و چون مؤمن به آيات خداست، ديگر به خدا افتراء نمىبندد، چون به خدا افتراء نمىبندد مگر كسى كه ايمان به آيات او نداشته باشد، پس اين قرآن افتراء نيست، و از بشرى گرفته نشده؛ بلكه منسوب به خداى سبحان است.
پس جملۀ «لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ» جواب از فرض اول است و آن اين بود كه قرآن با الفاظش از بشرى گرفته شده باشد، و او به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) تلقين كرده باشد، و معناى جوابش اين شد كه زبان آن مردى كه شما مىگوئيد و بدان متوجهيد (يعنى منظورتان اوست) لسان غير عربى است، يعنى غير فصيح و غير روشن است، و اين قرآنى كه بر شما تلاوت مىشود، زبان عربى روشن است، آن وقت چگونه ممكن است تصور شود كسى كه عربى فصيح نمىداند، به اين فصاحت سخن بگويد؟
و جملۀ «إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ» تا آخر دو آيه جواب از فرض دوم اشكال است، و آن اين بود كه شخص مورد نظر معانى و معارف قرآن را به آن جناب تعليم داده باشد، و او آن را به خدا افتراء ببندد.
و معناى جواب آن اين است كه كسانى كه ايمان به آيات خدا ندارند و به آن كفر مىورزند خدا به سوى معارف حق هدايتشان نمىكند، و عذابى دردناك خواهند داشت، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مؤمن به آيات خداست، چون او مهدى به هدايت خداست، و كسانى به خدا افتراء مىبندند كه به آيات خدا ايمان نداشته باشند، و آنان دروغگويانند كه دائما بر دروغگويى خود استمرار دارند، و اما مثل رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) كسى كه مؤمن به آيات خدا است، هرگز به خدا دروغ نمىبندد و اصلاً دروغ
نمىگويد، پس اين دو آيه كنايه از اين است كه رسولخدا(صلی الله علیه وآله ) مهدى به هدايت خدا و مؤمن به آيات او است، و مثل او كسى افتراء و كذب مرتكب نمىشود.
مفسرين اين دو آيه را از آيه اولى قطع كرده و آيه اول را جواب كامل از اشكال مشركين دانستهاند، ولى خواننده عزيز دستگيرش شد كه آن به تنهايى وافى به جواب نيست.
آن گاه جملۀ «وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ» را از باب تحدّى به اعجاز قرآن در بلاغتش جواب كامل گرفتهاند، كه خلاصهاش اين مىشود: «اگر اين قرآن تعليم يك فرد بشر است كه منظور شما او است حال تمامى بشر را جمع كنيد تا يك آيه مثل آن را بياورند»، ولى شما خواننده عزيز مىدانيد كه در الفاظ اين جمله هيچ چيزى از معجزه بودن قرآن در بلاغت و هيچ اثرى از مسأله تحدّى وجود ندارد، نهايت چيزى كه از آن استفاده مىشود اين است كه زبان عربى مبين است، و معقول نيست مردى غير عرب چنين بيانى شيوا داشته باشد.
آن گاه دو آيه بعد را حمل بر تهديد آن كافران كه آيات خدا را انكار نموده و به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) افتراء مىبستند كرده و گفتهاند: اين دو آيه مشركين را به عذاب دردناك وعيدشان مىدهد و نسبتى را كه به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) داده بودند به خودشان بر مىگرداند كه خود آنان سزاوارتر به افترا هستند چون آنهايند كه به خدا و آيات او ايمان ندارند، و خدا هم به همين جهت هدايتشان نكرده است، سپس بر اين اساس بحث كردهاند در اينكه فلان كلمه آيه چه معنا دارد و آن ديگرى چه معنا؟ بحثى كه هر چه جلوتر مىرود از معناى حقيقى آيه دورتر مىشود و شما خواننده
عزيز فهميديد كه اين بحثها بالأخره اشكال ما را كه گفتيم آيه اول، ماده اشكال را از بين نمىبرد حل نمىكند.
رواياتى در ذيل آيه: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ...» و بيان مراد از عدل و احسان:
در الدر المنثور است كه احمد از عثمان بن ابىالعاص روايت كرده كه گفت: من نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نشسته بودم كه ديدم چشمهاى خود را خيره نموده فرمود:
جبرئيل مرا دستور داد تا اين آيه را در اينجاى از سوره بگذارم: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ... تَذَكَّرُونَ».(1)
اين روايت را از ابن عباس از عثمان بن مظعون نيز نقل كرده است(2).
و در مجمع البيان گفته كه روايتى رسيده كه عثمان بن مظعون گفت: از بس كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اسلام را بر من عرضه كرد از روى رودربايستى اسلام آوردم و اسلام در قلبم جاى نگرفته بود، تا آنكه روزى نزدش نشسته بودم و او سرگرم تفكر و دقت بود، ناگهان چشمها را به آسمان خيره نمود بهطورى كهگويى چيزى مىپرسد، بعد از آنكه آن حال تمام شد، از حالش پرسيدم فرمود: بلى، موقعى كه داشتم با تو حرف مىزدم جبرئيل را در هوا ديدم كه نزدم مىآيد، پس از لحظهاى نزدم آمد و اين آيه را نازل كرد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ»، آنگاه آيه را تا به آخر بر من تلاوت كردند، در نتيجه اسلام در قلبم جاى گرفت.
آن گاه نزد عمويش ابوطالب رفته و جريان را برايش تعريف كردم، او گفت: اى آل قريش؟ محمد را پيروى كنيد تا ارشاد شويد، زيرا او شما را جز به مكارم اخلاق وادار نمىكند، آنگاه نزد وليد بن مغيره رفته اين آيه را برايش خواندم گفت اگر اين را محمد گفته باشد خيلى خوب گفته، و اگر هم پروردگارش گفته باز خوب گفته، عثمان مىگويد آيۀ «أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى وَ أَعْطى قَلِيلًا وَ أَكْدى» در باره وليد و گفتهاش نازل شد، تا آخر حديث(1). باز در مجمع از عكرمه روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اين آيه را بر وليد بن مغيره خواندند، وليد گفت: برادر زاده دوباره بخوان، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دوباره برايش خواند، او گفت راستى عجب حلاوتى و عجب زيبايى و بهجتى دارد، بالايش ميوهدار و پائينش پر جوانه است، و اين قطعاً سخن بشر نيست.(2)
و در تفسير قمى به سند خود از اسماعيل بن مسلم از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه مزبور فرموده: خدا در بندگانش هيچ امرى ندارد، مگر همان امر به عدل و احسان(3). و در تفسير برهان از ابن بابويه و او به سند خود از عمرو بن عثمان نقل مىكند كه گفت: روزى على(علیه السلام) براصحاب خود كه سرگرم مذاكره در پيرامون مروت بودند وارد شد و فرمود چرا در اين مسأله از كتاب خدا استفاده نمىكنيد؟ گفتند: مگر در قرآن هم راجع به اين موضوع چيزى هست؟ فرمود: در آيۀ شريفۀ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» كه عدل و احسان تفضل است.(4)
اين روايت را عياشى(1)از عمرو بن عثمان عاصى از آن جناب روايت كرده و سيوطى(2)در الدر المنثور از ابن نجار در تاريخ خود از طريق عكلى از پدرش از آن جناب روايت كرده، و عبارت روايت وى چنين است: على بن ابىطالب(علیه السلام) بر قومى گذشت كه مشغول بحث بودند، پرسيد پيرامون چه بحث مىكنيد؟ گفتند: در باره مروت بحث مىكنيم، فرمود: آيا كلام خداوند در كتابش در باره اين موضوع شما را كافى نيست كه مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» زيرا عدالت انصاف و احسان تفضل است.
در عدهاى(3)از روايات عدل، به توحيد تفسير شده، و در بعضى(4)ديگر به شهادتين، و احسان به ولايت و در عدهاى(5)ديگر حرمت نقض عهد، بوجوب ثبات بر ولايت معنا و ارجاع شده است.
در تفسير قمى در ذيل آيۀ «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً...» از معصوم روايت كرده كه فرمود: منظور از حيات طيبة قناعت است(6).
و در كتاب معانى به سند خود از ابن ابىعمير از بعضى از راويان شيعه از
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 2، ص: 267، ح 61.
2) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 4، ص: 128.
3) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 6، ص: 380.
4) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 77، ح 193.
5) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص: 382، ح 1.
6) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 390.
امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه شخصى به حضرتش عرض كرد: ابا الخطاب هر جا مىنشيند، از شما نقل مىكند، كه فرمودهايد: وقتى حق را شناختى ديگر هر عملى كه مىخواهى بكنى بكن، فرمود: خدا لعنت كند ابا الخطاب را، به خدا قسم من اينطور نگفتم؛ بلكه گفتم: وقتى حق را شناختى هر عمل خيرى كه خواستى بكن زيرا خدا از تو قبول مىكند، چون خودش فرموده: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ» و نيز فرموده: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً».(1)و اين همان معنايى است كه براى آيه ذکر شد.
و در كافى به سند خود از ابىبصير از ابىعبد اللَّه(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: به حضرتش عرض كردم: معناى «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ... يَتَوَكَّلُونَ» چيست؟
فرمود: اى محمد به خدا سوگند شيطان بر بدن مؤمن مسلط مىشود، ولى بر دين او مسلط نمىگردد بر ايوب مسلط شد و خلقت بدنى او را بد منظره كرد، ولى بر دينش مسلط نشد، بر مؤمنين هم همين طور، گاهى بر بدنهايشان مسلط مىشود، ولى بر دينشان مسلط نمىگردد.
عرض كردم معناى آيۀ «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ» چيست؟ فرمود: مقصود كسانيند كه به خدا شرك مىورزند شيطان هم بر بدنهايشان مسلط مىشود و هم بر اديانشان(2).
اين روايت را عياشى از ابىبصير از آن جناب نقل كرده(3).
و ارجاع ضمير «به» به خدا يكى از آن دو معنايى بود كه براى آيۀ شريفه كردهاند و در سابق گذشت.
و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و بيهقى در كتاب «شعب الايمان» خود از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيۀ «إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ» گفته است: مشركين مىگفتند: محمد(صلی الله علیه وآله ) را عبدة بن حضرمى كه خود صاحب كتاب بوده درس مىدهد خدا هم در پاسخشان فرمود: لسان آنكه شما در نظر داريدغير عربى است، و قرآن لسان عربى آشكار است(1).
و در تفسير عياشى از محمد بن عزامه صيرفى از كسى كه برايش نقل كرده از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى روحالقدس را خلق كرد، كه هيچ خلقى به قدر او به خدا نزديك نيست، ولى او در عين حال گرامىترين خلق نيست، پس چون امرى را بخواهد به او القاء مىكند و او به نجوم(2).
و بر اين اساس آيۀ شريفۀ «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أنَّهُم يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ» جريان يافته، كه مقصود لسان ابىفكيهه غلام آزاد شده بنىحضر مىبود، و او مردى غير عرب بود، و از پيروان رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) شده و به وى ايمان آورد، و قبلاً از اهل كتاب بود، قريش گفتند:
به خدا سوگند اين مرد است كه محمد(صلی الله علیه وآله ) را تعليم مىدهد، و خدا در جوابشان فرمود: «قرآن لسان عربى آشكار است».
و روايات در باره اسم اين مرد مختلف است، در اين روايت، ابوفكيهه غلام آزاد شده بنىحضرمى و در روايت قبلى عبدة بن حضرمى آمده، و از قتاده(1)نيز روايت شده كه او عبدة بن حضرمى است كه او را مقيس مىگفتند، و از سدى(2)نقل شده كه او غلامى از بنىحضرمى و نصرانى بوده تورات و انجيل را خوانده بود، مردم او را ابواليسر مىناميدند.
و از مجاهد(3)نقل شده كه او ابن الحضرمى و مردى غير عرب بوده كه به زبان رومى سخن مىگفته و از «ابن عباس»(4)نيز روايت شده كه او آهنگرى بوده در مكه به نام «بلعام» و مردى غير عرب بوده، مشركين مىديدند كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نزد او آمد و شد مىكند، لذا گفتند: بلعام او را تعليم مىدهد.
و آنچه از مضامين اين روايات، قدر متيقن است اين است كه مردى رومى و غلام آزاد شده بنىحضرمى و نصرانى مذهب بوده كه در مكه مىزيسته و با كتب اهل كتاب، آشنايى داشته است، مردم او را متهم كردند كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را تعليم مىدهد.
و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن منذر و ابن ابىحاتم از ضحاك روايت كردهاند كه در تفسير آيه گفته است: مشركين مىگفتند: سلمان فارسى او را
تعليم مىدهد، خدا در جوابشان فرموده «زبان آن كسى كه شما در نظر داريد اعجمى است»(1).
اين روايت با مكى بودن آيات مورد بحث جور در نمىآيد.(2)
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللَّهِ ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ»؛(3)«خداوند بهترين سخن را نازل كرده، كتابى كه آياتش (در لطف و زيبايى و عمق و محتوا) همانند يكديگر است؛ آياتى مكرّر دارد (با تكرارى شوقانگيز) كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كسانى كه از پروردگارشان مىترسند مىافتد؛ سپس برون و درونشان نرم و متوجّه ذكر خدا مىشود؛ اين هدايت الهى است كه هر كس را بخواهد با آن راهنمايى مىكند؛ و هر كس را خداوند گمراه سازد، راهنمايى براى او نخواهد بود!»
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِی...»؛ اين آيۀ شريفه نسبت به آيه قبلى نظير اجمال بعد از تفصيل است، چون در آيه قبلى هدايت را بهطور مفصل بيان كرده بود، و در اين آيه بهطور اجمال بيان مىكند، هر چند كه اين آيه بيان هدايت قرآن و تعريف آن نيز هست.
پس منظور از بهترين حديث در جملۀ «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ» قرآن كريم است و كلمۀ «حديث» به معناىسخن است، همچنان كه در آيۀ «فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ»(4)و نيز در آيۀ «فَبِأَيِّ حَدِيثٍ
بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ»(1)، نيز به همين معنا است. پس قرآن بهترين سخن است، به خاطر اينكه مشتمل است بر محض حق، حقى كه باطل بدان رخنه نمىكند، نه در عصر نزولش، نه بعد از آن، و نيز به خاطر اينكه كلام مجيد خداست.
«كِتاباً مُتَشابِهاً»؛ يعنى كتابى است كه هر قسمتش شبيه ساير قسمتها است، و اين تشابه غير از تشابهى است كه در مقابل محكم استعمال شده، چون تشابه دومى صفت بعضى از آيات قرآن است و در آيه مورد بحث همۀ آيات را متشابه خوانده، پس اين تشابه غير آن تشابه است، آن تشابه به معناى واضح نبودن معناى آيه است، و اين تشابه به معناى آن است كه سراسر قرآن آياتش از اين جهت كه اختلافى با هم ندارند، و هيچ آيهاى با آيه ديگر ضديت ندارد مشابه يكديگر هستند.
«مثانى»؛ اين كلمه جمع «مثنيه» است كه به معناى معطوف است، و قرآن را «مثانى» خوانده، چون بعضى از آياتش انعطاف به بعضى ديگر دارد، و هر يك ديگرى را شرح و بيان مىكند، بدون اينكه اختلافى در آنها يافت شود و يكديگر را نفى و دفع كنند، همچنان كه فرموده: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً».(2)
«تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ»؛ اين جمله مانند جملات قبل كتاب را وصف مىكند، نه اينكه جملهاى ابتدايى و نو باشد. و كلمۀ «تقشعر» از مصدر
«اقشعرار» است كه به معناى جمع شدن پوست بدن است به شدت، از ترسى كه در اثر شنيدن خبر دهشت آور و يا ديدن صحنهاى دهشت آور دست مىدهد. و اين جمع شدن پوست بدن اشخاص در اثر شنيدن قرآن، تنها به خاطر اين است كه خود را در برابر عظمت پروردگارشان مشاهده مىكنند، پس در چنين وضعى وقتى كلام خدا را بشنوند، متوجه ساحت عظمت و كبريايى او گشته و خشيت بر دلهايشان احاطه مىيابد و پوست بدنهايشان شروع به جمع شدن مىكند.
«ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللَّهِ»؛ كلمۀ «تلين» متضمن معناى سكون و آرامش است، چون اگر چنين نبود احتياج نداشت كه با حرف «الی» متعدى شود، پس معنايش اين است كه: بعد از جمع شدن پوستها از خشيت خدا، بار ديگر پوست بدنشان نرم مىشود. و دلهايشان آرامش مىيابد، چون به ياد خدا مىافتند، و با همان ياد خدا آرامش مىيابند.
در جمله قبلى كه جمع شدن پوستها را بيان مىكرد، سخنى از قلوب به ميان نياورد، براى اينكه مراد از «قلوب» جانها و نفوس است و جان«اقشعرار»؛ يعنى جمع شدن پوست ندارد، عكسالعمل جانها در برابر قرآن همانا خشيت و ترس است.
«ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ»؛ يعنى اين حالت جمع شدن پوست از شنيدن قرآن كه به ايشان دست مىدهد و آن حالت سكونت پوستها و قلبها در مقابل ياد خدا، هدايت خداست، و اين تعريف ديگرى است براى هدايت از طريق لازمه آن.
«يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ»؛ يعنى خداوند با هدايت خود هر كه از بندگانش را بخواهد هدايت مىكند، و آنها كسانى هستند كه استعدادشان براى پذيرش هدايت باطل نگشته، و سرگرم كارهايى چون فسق و ظلم كه مانع هدايتند، نيستند و در اين سياق اشعارى هم به اين معنا هست كه هدايت خود از فضل خدا است، نه اينكه چيزى آن را بر خدا واجب كرده باشد و او مجبور بدان شده باشد.
بعضى(1)از مفسرين گفتهاند: مشار اليه به اشاره «ذلك» در جملۀ «ذلِكَ هُدَى اللَّهِ» قرآن است، يعنى اين قرآن هدايت خداست. و ليكن خواننده خود مىداند كه اين حرف صحيح نيست.
بعضى از مفسرين با اين آيات استدلال كردهاند بر اينكه هدايت صنع خداست و احدى در آن دخالت ندارد، ولى حق مطلب اين است كه: اين آيات هيچ گونه دلالتى بر اين مدعا ندارد، هر چند كه اصل مطلب صحيح و حق است، به اين معنا كه اصل هدايت از خداى سبحان است و تبعا به كسانى نسبت داده مىشود كه خدااختيارشان كرده است، همچنان كه از امثال آيۀ «قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى»؛(2)و آيۀ «إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى»؛(3)و آيۀ «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»؛(4)و آيۀ «وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»؛(5)استفاده مىشود.
پس هدايت همهاش از خداست، يا بدون واسطه و يا به واسطه هدايتى كه قبلاً به انبيا و اولياى راه يافته خود داده. و بنا بر اين پس اگر از خلقش كسى را گمراه كرده باشد، يعنى نه بدون واسطه و نه با وساطت هاديان راه يافتهاش هدايت نكرده باشد، هادى ديگر براى او نخواهد بود. و اين همان حقيقتى است كه جملۀ «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ» بيانگر آن است، و به زودى بعد از چند آيه به آن مىرسيم، و اين معنا در كلام خداى تعالى مكرر آمده.(1)
«وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ وَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ فی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ * وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فيهِ وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ وَ أنَّهُم لَفی شَكٍّ مِنْهُ مُريبٍ»؛(2)«هر گاه آن را قرآنى عجمى قرار مىداديم حتماً مىگفتند: چرا آياتش روشن نيست؟! قرآن عجمى از پيغمبرى عربى؟! بگو: اين (كتاب) براى كسانى كه ايمان آوردهاند هدايت و درمان است، ولى كسانى كه ايمان نمىآورند، در گوشهايشان سنگينى است وگويى نابينا هستند و آن را نمىبينند؛ آنها (همچون كسانى هستند كه گويى) از راه دور صدا زده مىشوند! ما به موسى كتاب آسمانى داديم؛ سپس در آن اختلاف شد؛ و اگر فرمانى از ناحيه پروردگارت در اين باره صادر نشده بود (كه بايد به آنان مهلت داد تا اتمام حجّت شود)، در ميان آنها داورى مىشد (و به كيفر مىرسيدند)، ولى آنها هنوز درباره آن شكّى تهمتانگيز دارند!»
در آيه بعد سخن از بهانهجويى اين افراد لجوج به ميان آورده و پاسخ يكى از اين بهانههاى عجيب را مطرح مىكند و آن اينكه آنها مىگفتند: چرا قرآن به لسان عجم نازل نشده است تا ما براى آن اهميت بيشترى قائل باشيم و غير عرب نيز از آن بهره گيرند، ظاهراً هدفشان اين بود كه توده مردم از آن چيزى نفهمند و نيازى به آن نباشد كه به آنها بگويند «لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ»؛ «به اين قرآن گوش فرا ندهيد و با سخنان لغو و باطل آن را از اثر بيندازيد.»(1)
اينجاست كه قرآن در پاسخ آنها مىگويد: «هر گاه ما آن را قرآنى عجمى قرار مىداديم حتماً مىگفتند: چرا آياتش روشن نيست؟ چرا پيچيده است؟ و ما از آن سر در نمىآوريم!»؛ «وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ».
سپس اضافه مىكردند: «راستى عجيب است قرآنى عجمى از پيغمبرى عربى؟»؛ «ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِی».
يا مىگفتند: «كتابى است عجمى براى امتى عربى؟»
و اكنون كه نيز به زبان عربى نازل شده، و همگان به خوبى مفاهيم آن را درك مىكنند و به عمق پيام و دعوت قرآن مىرسند، باز فرياد مىزنند: گوش به اين قرآن ندهيد و با جار و جنجال و سخنان لغو و باطل مردم را از شنيدن آن باز داريد.
خلاصه آنها بيماردلانى هستند كه هر طرحى ريخته شود و هر برنامهاى پياده
1) . در تفسير كبير فخر رازى مىخوانيم: «نقلوا فى سبب نزول هذه الاية ان الكفار لاجل التعنت قالوا لو نزل القرآن بلغة العجم؛ در سبب نزول اين آيه چنين نقل كردهاند كه كفار بهانه جو گفتند اين قرآن اگر به لغت عجم نازل شده بود بهتر بود!»
گردد به آن ايرادى مىكنند، و بهانهاى مىتراشند، اگر عربى باشد سحر و افسونش مىخوانند، و اگر عجمى باشد نامفهومش مىشمرند، و اگر مخلوطى از الفاظ عربى و عجمى باشد ناموزونش معرفى مىكنند!(1).بايد توجه داشت كه «اعجمى» از مادۀ «عجمة» (بر وزن لقمه) به معنى عدم فصاحت و آبهام در سخن است، و «عجم» را به غير عرب مىگويند چرا كه زبان آنها را به خوبى نمىفهمند، و «اعجم» به كسى گفته مىشود كه مطالب را خوب ادا نمىكند (خواه عرب باشد يا غير عرب).
بنا بر اين واژۀ «اعجمى» همان «اعجم» است كه با ياء نسبت توام شده.
سپس قرآن خطاب به پيامبر(صلی الله علیه وآله ) مىافزايد: «بگو اين كتاب آسمانى براى كسانى كه ايمان آوردهاند مايه هدايت و درمان است»؛ «قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ».
«اما كسانى كه ايمان نمىآورند گوشهايشان سنگين است» و آن را درك نمىكنند»؛ «وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ».
«و بر اثر نابينايى آن را نمىبينند»؛ «وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى».(2)
درست مثل «كسانى هستند كه آنها را از راه دور صدا مىزنند»؛ «أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ».
1) . بعضى از مفسران جملۀ «ا اعجمى و عربى» را به همين معنى يعنى مخلوطى از عربى و عجمى تفسير كردهاند.
2) . بعضى از مفسران جملۀ فوق را چنين معنى كردند كه «قرآن مايۀ نابينايى اين گروه مىشود» در حالى كه به گفته راغب در مفردات و ابن منظور در لسان العرب جملۀ «عمى عليه» به معنى «اشتبه حتى صار بالاضافة اليه كالاعمى؛ مطلب چنان بر او مشتبه شد كه نسبت به آن گويا نابينا است» بنا بر اين معنى صحيح جمله همان است كه در متن آوردهايم.
و معلوم است چنين كسانى نه مىشنوند و نه مىبينند! آرى براى پيدا كردن راه، و رسيدن به مقصد، تنها وجود نور كافى نيست، چشم بينا نيز لازم است، همچنين براى تعليم يافتن تنها وجود مبلغ دانشمند و فصيح كفايت نمىكند، گوش شنوايى نيز بايد باشد.
در لطافت دانههاى باران و تأثير حياتبخش آن شك نيست، اما «در باغ سبزه رويد و در شورهزار خس».
آنها كه با روح حقطلبى به سراغ قرآن مىآمدند هدايت و شفا از آن مىيافتند، بيماریهاى اخلاقى و روحى آنها در شفا خانه قرآن درمان مىشد، سپس بار سفر را مىبستند و در پرتو نور هدايت قرآن با سرعت به سوى كوى دوست حركت مىكردند.
اما لجوجان متعصب، و دشمنان حق و حقيقت، و آنها كه از قبل تصميم خودشان را بر مخالفت انبيا گرفته بودند چه بهرهاى مىتوانستند از آن بگيرند؟
آنها همچون كوران و كرانى بودند كه در نقطه دور دستى قرار داشتند، آنها گرفتار ناشنوايى و نابينايى مضاعف بودند، هم از نظر ابزار ديد و شنود و هم از نظر بعد مكان! بعضى از مفسران نقل كردهاند كه اهل لغت براى كسى كه مىفهمد مىگويند:
انت تسمع من قريب (تو از نزديك مىشنوى) و براى كسى كه نمىفهمد مىگويند انت تنادى من بعيد (تو از دور صدا زده مىشوى كه اگر همهمهاى بشنوى مفهوم مطالب را درك نمىكنى)(1).
1) . قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ذيل آيات مورد بحث
در اينكه چگونه قرآن مايه شفا و درمان دردهاى جانكاه انسانها است بحث مشروحى ذيل آيه 82 سوره اسراء آوردهايم (جلد 12 صفحه 236 به بعد). «و لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فِيهِ...» اين آيۀ شريفه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را از اينكه قومش لجبازى مىكنند و به كتابش كفر مىورزند، تسليت مىدهد.
«وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ»؛ منظور از اين كلمه كه «اگر از ناحيه پروردگار متعال قبلاً نگذشته بود به زندگى كفار خاتمه داده مىشد» همان جملۀ «وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ»(1)است كه در آغاز خلقت خطاب به بنىنوع آدم فرموده بود.
«وَ أنَّهُم لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ»؛ يعنى قوم حضرت موسى(علیه السلام) نسبت به كتاب موسى در شكى ريبآور بودند، اين را بدان جهت مىفرمايد تا خاطر خطير رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را نسبت به آنچه از قوم خود مىبيند تسليت دهد.(2)
«وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ»؛ راغب مىگويد كلمۀ «عجمه» در مقابل «ابانه؛ روشنگويى» است (كه به فارسى آن را كلام گنگ مىگويند). و نيز مىگويد: «عجم» به معناى غير عرب است، و غير عرب را عجمى مىگويند، و اعجم به كسى مىگويند كه در زبانش لكنت باشد، حالچه اينكه عرب باشد يا غير عرب، چون عرب همان طور كه زبان غير عربى را
نمىفهمد، زبان چنين كسى را هم دير مىفهمد، و لو اينكه عربى حرف بزند(1). پس كلمۀ «اعجمى» به معناى غير عربى و غير بليغ است، چه اينكه اصلاً عرب نباشد، يا آنكه عرب باشد، ولى لكنتى در زبانش باشد. پس كلمۀ «أعجمى» صفت چنين شخصى است، نه صفت كلام، و اگر در آيۀ شريفه بر كلام اطلاق شده، مانند اطلاق عربى بر كلام، مجازى است.
پس معناى آيه اين است كه: اگر ما قرآن را أعجمى مىكرديم، يعنى كلامى بود كه مقاصدش را نمىرساند، و نظمش بليغ نبود كفار از قوم تو مىگفتند چرا آياتش را روشن و مبين نكردى، و چرا مطالبش را از هم جدا نساختى، آيا كتابى أعجمى و گنگ بر مردمى عربى نازل مىشود؟ و اين دو با هم منافات دارد.
و اگر فرمود «عربى» و نفرمود «عربيون» و یا «عربية» با اينكه كتاب به جمعيتى كه همان عرب باشد نازل شده، براى اين بود كه منظور صرف عربيت بود، و كارى به يك نفر و چند نفر نداشت؛ بلكه تنها منظور بيان اين نكته است كه نبايد بين كلام و مخاطب به آن تنافى باشد، حال چه مخاطب يكى باشد و چه بسيار.
در كشاف گفته: اگر بپرسى چطور ممكن است منظور از كلمۀ «عربى» مردمى باشد كه قرآن براى آنان نازل شده و اين صحيح نيست كه كلمۀ «عربى» بر امت عرب اطلاق شود، در جواب مىگوييم: اين اطلاق در اين مقام بايد همين طور باشد، چون در مقامى كه منكر مىخواهد نامهاى گنگ و غير مفهوم را انكار و مذمت كند، هر چند كه نامه به قومى از عرب نوشته شده باشد، مىگويد: آيا براى خواننده عربى نامهاى أعجمى مىنويسد؟ براى اينكه مقام، مقام نامناسب بودن حال نامه
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «عجم».
با حال خواننده آن است، نه بيان اينكه خواننده يك نفر است يا يك جمعيت، و به همين جهت بايد عبارت از هر خصوصيت ديگرى كه ممكن است ذهن شنونده را متوجه آن كند، و از غرض باز بدارد مجرد سازد.
و لذا مىبينى كه اشخاص وقتى لباس بلند بر تن زنى كوتاهقامت مىبينند، مىگويند «لباس بلند و لابس قصير است». و اگر بگويند «لباس بلند و لابسه قصيره» است، در حقيقت لكنتى در كلام آوردهاند، و به اصطلاح زيادى حرف زدهاند، براى اينكه گفتگو در باره مذكر بودن لابس يا مؤنث بودن او نبود؛ بلكه گفتگو در باره غرضى بود ما وراى آن(1).
«قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ»؛ اين جمله اين نكته را بيان مىكند كه اثر و خاصيت قرآن دائر مدار واژه عربيش نيست؛ بلكه اين مردمند كه در مقابل آن دو جورند، طايفهاى با ايمان و طايفهاى ديگر بىايمانند، و گرنه قرآن هدايت و شفاء است براى هر كس كه داراى ايمان باشد، و او را به سوى حق هدايت مىكند. و بيماریهاى درونى را، از قبيل شك و ريب، شفا مىدهد. و در عين حال براى كسانى كه ايمان نمىآورند ضلالت و كورى است، و باعث آن است كه حق و راه رشاد را تشخيص ندهند.
و در اينكه مردم بىايمان را چنين توصيف كرده كه در گوشهايشان «وقر» و سنگينى دارند، اشاره است به اعترافى كه خود آنان كرده بودند، و در اول همين سوره از ايشان حكايت كرد كه گفتند «و فِي آذانِنا وَقْرٌ».
«أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ»؛ منظور از ندا شدنشان از محلى دور اين
1) . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج؟؟؟؟؟؟؟، ص: ؟؟؟؟؟؟؟.
است كه نه صدايى را مىشنوند، و نه صاحب صدا را مىبينند، و اين خود تمثيلى است از حال كفار كه نه موعظتى را مىپذيرند، و نه حجتى را تعقل مىكنند. «و لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فِيهِ...» اين آيۀ شريفه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را از اينكه قومش لجبازى مىكنند و به كتابش كفر مىورزند، تسليت مىدهد.
«وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ»؛ منظور از اين كلمه كه «اگر از ناحيه پروردگار متعال قبلاً نگذشته بود به زندگى كفار خاتمه داده مىشد» همان جملۀ «وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ»؛(1)است كه در آغاز خلقت خطاب به بنىنوع آدم فرموده بود.
«وَ إِنَّهُم لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ»؛ يعنى قوم حضرت موسى(علیه السلام) نسبت به كتاب موسى در شكى ريبآور بودند، اين را بدان جهت مىفرمايد تا خاطر خطير رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را نسبت به آنچه از قوم خود مىبيند تسليت دهد.(2)
قرآن میفرماید:
«وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلى قَوْمِهِمْ مُنْذِرينَ * قالُوا يا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى طَريقٍ مُسْتَقيمٍ * يا قَوْمَنا أَجيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُجِرْكُمْ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ»؛(3)«(به ياد آور) هنگامى كه
گروهى از جنّ را به سوى تو متوجّه ساختيم كه قرآن را بشنوند؛ وقتى حضور يافتند به يكديگر گفتند: خاموش باشيد و بشنويد! و هنگامى كه پايان گرفت، به سوى قوم خود بازگشتند و آنها را بيم دادند! گفتند: اى قوم ما! ما كتابى را شنيديم كه بعد از موسى نازل شده، هماهنگ با نشانههاى كتابهاى پيش از آن، كه به سوى حقّ و راه راست هدايت مىكند. اى قوم ما! دعوت كننده الهى را اجابت كنيد و به او ايمان آوريد تا گناهانتان را ببخشد و شما را از عذابى دردناك پناه دهد!»
«وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ»؛ يعنى: اى محمّد! ياد آور آن هنگام كه جماعتى از جنّيان را به سوى تو فرستاديم تا به قرآن گوش فرا- دهند.
بعضى گفتهاند: يعنى ما جنّيان را از شهرهاى خودشان با توفيق و لطف و عنايت منصرف كرديم و به سوى تو گسيل داديم.
و از ابن عبّاس و سعيد بن جبير نقل شده است يعنى: جنّيان را از استراق سمع با شهابهاى آسمانى منصرف ساخته به سوى تو گسيل داديم، در حالى كه بعد از حضرت عيسى(علیه السلام) جنّيان از استراق سمع ممنوع نبودند، و لذا گفتند:
اين حادثهاى كه در آسمان اتّفاق افتاده است و ما از استراق سمع بازداشته شدهايم نيست مگر بهخاطر آنكه در روى زمين اتّفاقى رخ داده است، و بدين منظور بزمين آمده در جستجو شدند تا آنكه در (بطن نخله) در راهى كه حضرت به سوى عكاظ مىرفت و در حال خواندن نماز صبح بود خدمت حضرت رسيدند، و از حضرت قرآن شنيدند و در كيفيّت نماز خواندن حضرت توجّه نمودند، و روى
اين حساب طرد جنيّان بهوسيلۀ پرتاب تيرها و شهاب هاى آسمانى نوعى لطف و عنايت نسبت به آنان مىباشد.
«فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا»؛ يعنى: هنگامى كه جنّيان براى شنيدن قرآن خدمت پيامبر حضور يافتند، برخى از آنان به ديگران گفتند: ساكت باشيد تا به قرائت قرآن گوش فرا دهيم، تا چيزى مانع شنيدن صداى قرآن نشود.
«فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلى قَوْمِهِمْ مُنْذِرِينَ»؛ و پس از آنكه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) از قرائت قرآن فراغت يافت جنّيان به سوى قوم خود بازگشتند در حالى كه آنان را اندرز مىدادند، و در صورت ايمان نياوردن آنان را از عذاب الهى مىترساندند.
«قالُوا يا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى»؛ منظورشان از اين كتاب قرآن است.
«مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ»؛ يعنى: كتابهايى را كه قبل از قرآن آمده است تصديق مىكند.
«يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ»؛ يعنى: به سوى دين حق رهبرى مىكند، و مردم را بدان دعوت مىنمايد.
«وَ إِلى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ» و براهى مستقيم دعوت مىنمايد كه سالك اين راه را به بهشت مىرساند.
از زهرى روايت شده است هنگامى كه ابوطالب(علیه السلام) وفات نمود كار بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بسيار سخت شد، رفت كه در طائف اقامت كند به اميد آنكه مردم طائف او را پناه دهند، حضرت سه نفر از آنان را ديد كه از بزرگان طائف بودند و
برادرانى بودند به نامهاى عبد يا ليل و مسعود و حبيب فرزندان عمرو، حضرت وضع خود را براى آنان تشريح فرمود، يكى از آنان گفت: من پرده خانه كعبه را دزديده باشم اگر تو از طرف خدا رسالتى داشته باشى، ديگرى گفت: مگر خداوند عاجز بوده است كسى غير از تو را برسالت فرستد، سوّمى گفت: بهخدا سوگند پس از اين جلسه ديگر هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت، اگر تو همانگونه كه مىگويى پيامبر هستى از آن مهمتر مىباشى كه سخنت رد شود، و اگر بهخدا نسبت دروغ مىدهى شايسته نيست كه منبعد از اين با تو سخن بگويم.
حضرت را مسخره كردند، و در ميان قوم خود گفتگوهايى كه با حضرت نموده بودند افشاء ساختند، و سر راه حضرتش در دو صف كمين كردند، و به هنگامى كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از ميان دو صف آنان رد مىشدند حضرتش را مورد حمله قرار دادند، و با سنگ به پاهاى حضرت مىزدند بهطورى كه پاهاى حضرت خون آلود شد، اما حضرت از ميان آنان نجات يافت در حالى كه خون از پاهايش مىريخت و با همين حالت خسته و ناراحت وارد باغى از باغهاى آنان شده زير سايه يكى از درختان خرما نشست.
در همين هنگام حضرت متوجّه شد كه اين باغ مربوط به عتبة بن ربيعة و شيبة بن ربيعه است، وقتى حضرت آنان را در باغ ديد از وجود آنان ناراحت شد، زيرا از دشمنى آنان با خدا و رسول بهخوبى آگاه بود.
عتبه و شيبه كه حضرت را ديدند غلام خود را كه نامش عداس بود با مقدارى انگور خدمت حضرت فرستادند، اين غلام مسيحى و اهل نينوا بود، همين كه اين غلام خدمت حضرت رسيد حضرت از او پرسيد: از چه سرزمينى هستى؟ غلام
گفت: من از سرزمين نينوى هستم، حضرت فرمود: از شهر بنده صالح يونس بن متى هستى؟ عداس پرسيد تو از يونس بن متى چه اطلاعى دارى؟
حضرت فرمود: من پيامبر خدا هستم، و خداوند از حال يونس بن متى به من خبر داده است، پس از آنكه حضرت از حال يونس بن متى آنچه را كه بر او وحى شده بود براى غلام شرح داد عداس در پيشگاه خدا و رسول به سجده افتاد، و سپس شروع به بوسيدن پاهاى پيامبر(صلی الله علیه وآله ) نمود در حالى كه از پاهاى حضرت خون مىچكيد.
عتبه و شيبه كه غلام خود را در آن حال ديدند ساكت شدند، وقتى غلام به سوى آنان بازگشت، گفتند: تو را چه شد كه در برابر محمّد به سجده افتادى و پايش را بوسيدى، در حالى كه تا بهحال از تو ديده نشده است با ما كه آقاى تو هستيم اين رفتار را كرده باشى؟
عداس گفت: اين شخص بنده شايستهاى است و در باره پيامبرى به نام يونس بن متى كه خدا براى ما فرستاده بود چيزهايى برايم تعريف كرد كه از آن اطّلاع كامل داشتم.
هر دو خنده سر داده گفتند: اين مرد تو را از دينت گمراه نسازد، زيرا او مردى است سخت شيّاد.
پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله ) به سوى مكه بازگشت تا اينكه بدرخت خرمايى رسيد، در نيمه شب براى خواندن نماز بپا خاست، گروهى از جنّيان كه اهل نصيبين و به قولى اهل يمن بودند بر حضرت عبور كردند، حضرت را ديدند كه نماز صبح
مىگذارد و به قرائت قرآن مشغول بود، گوش به قرآن خواندن حضرت فرا دادند و اين گفتار مستفاد از قول سعيد بن جبير و گروهى از مفسّرين است.
عده ديگر گفتهاند: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مأمور شد كه جنّيان را اندرز دهد و آنان را به سوى خدا دعوت كند، و قرآن برايشان بخواند، خداوند عدّهاى از جنّيان را از نينوى به سوى حضرت فرستاد، حضرت به ياران خود فرمود من مأموريت دارم كه امشب بر جنيّان قرآن بخوانم، كداميك از شماها همراه من خواهد آمد؟
عبد اللَّه مسعود همراه حضرت شد، عبد اللَّه گويد: بهجز من كسى با حضرت نبود، رفتيم تا بالاى شهر مكه و پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله ) وارد دره حجون شد، و دائرهاى براى من ترسيم فرمود و به من دستور داد كه وسط آن دائره بنشينم، و فرمود: از اين دائره بيرون نمىشوى تا من به سويت باز خواهم گشت.
حضرت رفت تا اينكه در نقطهاى ايستاد، و قرآن را بازكرد، و اطراف حضرتش را سياهىهاى بسيارى فرا گرفت كه ميان من و حضرت فاصله شدند، بهطورى كه ديگر صداى حضرت را نمىشنيدم، آنگاه سياهىها رفتند، و مانند پارههاى ابر قطعه قطعه شده مىرفتند تا آنكه عدّهاى از آنان باقى ماند، و حضرت با طلوع فجر از كار خود فراغت يافت، و به راه افتاده پيش من آمد.
حضرت از من پرسيدند آيا چيزى مشاهده كردى؟ گفتم: آرى مردان سياهى را مشاهده مىنمودم كه لباسهاى سفيدى به پاهاى خود پيچيده بودند.
فرمودند: اينان جنّيان أهل نصيبين بودند.
علقمه از عبد اللَّه روايت مىكند كه من در شب جن همراه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نبودم، ولى بسيار دوست داشتم كه با حضرت مىبودم.
و از ابن عبّاس روايت شده است كه تعداد جنّيان هفت نفر بود، و از نصيبين بودند كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آنان را بهعنوان قاصد خود به سوى اقوامشان روانه كرد.
زرّ بن حبيش گويد: جنّيان نه نفر بودند كه يك نفر از آنان زوبعه نام داشت.
و محمّد بن منكدر از جابر بن عبد اللَّه روايت كرده است گفت: هنگامى كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) سوره الرحمن رابر مردم مىخواند ساكت بودند و چيزى نمىگفتند، حضرت فرمودند: هنگامى كه من بر جنّيان آيه «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ؟» را مىخواندم آنان از شما بهتر جواب مىدادند، مىگفتند: «لا و لا بشىء من آلائك ربّنا نكذّب.»(1)
1) . سبب نزول آيۀ «يا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا ...» اين بود كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از مكه به سوى بازار عكاظ رفت در حالى كه زيد بن حارثه همراهش بود، حضرت مردم را به اسلام دعوت مىفرمود ولى احدى دعوت او را نمىپذيرفت، و كسى را نيافت كه دعوتش را بپذيرد، حضرت به مكه بازگشت، در بين راه همين كه به وادى(مجنة) رسيد - كه معروف بود به اينكه جن زياد دارد- نيمه شب مشغول قرائت قرآن شد، در اين حالت عدّهاى از جنّيان بر حضرت گذشتند، همين كه صداى صوت قرآن حضرت را شنيدند گوش فرا دادند، و به يكديگر گفتند: ساكت باشيد پس از آنكه حضرت تمام كرد(بسوى قومشان بازگشتند و آنان را ارشاد كردند، و گفتند: اى قوم، ما قرآنى را شنيديم كه پس از موسى نازل شده است، و كتابهاى آسمانى پيش از خود را تصديق نموده، و اين كتاب به سوى حق و راه راست هدايت مىكند، اى قوم ما، به پيامبر خدا پاسخ مثبت دهيد و به او ايمان بياوريد) به دنبال اين جريان جنّيان خدمت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمدند و ايمان آورده مسلمان شدند، و حضرت احكام اسلام را به آنان آموخت، آن گاه خداوند سوره جن را نازل كرد (قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ ...) و لذا خداوند اينجا از زبان آنان نقل مىكند، حضرت رسول از ميان آنان كسى را انتخاب فرمود و براى هدايت آنان گماشت، و اينان هميشه خدمت پيامبر(صلی الله علیه وآله ) مىرسيدند، آن گاه حضرت به امير المؤمنين(علیه السلام) دستور فرمود كه به آنان بياموزد، و لذا در ميانشان مؤمن هست، كافر هست، ناصبى هست، يهودى هست، مسيحى هست، مجوسى وجود دارد، و اينان فرزندان جان هستند. (قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 2، ص: 299)
«يا قَوْمَنا أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُجِرْكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ * وَ مَنْ لا يُجِبْ داعِيَ اللَّهِ فَلَيْسَ بِمُعْجِزٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَيْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءُ أُولئِكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ * أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ يَعْيَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتى بَلى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَیءٍ قَدِيرٌ * وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَ رَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ * فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاَّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ»؛(1)«اى قوم ما بدعوت داعى الهى پاسخ دهيد، و به او ايمان آوريد كه گناهان شما را خواهد بخشيد، و از عذاب دردناك پناه مىدهد. و هر كس كه به دعوت كننده الهى پاسخ ندهد در روى زمين كسى را عاجز نمىكند، و بهجز خدا سرپرستانى ندارد، و اينان در گمراهى آشكار هستند. آيا نمىبينند آن خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده است، و از آفرينش آنها عاجز نيست مىتواند مردگان را زنده كند؟ آرى او بر هر كارى قدرت دارد. و آن روز كه كافران بر آتش دوزخ عرضه خواهند شد، آيا جهنّم بر حق نيست؟ گويند: آرى بخداوندگارمان سوگند، گويند: پس عذاب را بهخاطر آنكه كافر شدهايد بچشيد. و صبر كن آن گونه كه پيامبران مرسل صبر كردند، و در باره آنان شتاب مكن، گويا آنچه را كه به آنان وعده دادهاند مشاهده مىكنند. درنگ ننمودند بهجز ساعتى از روز، و اين تبليغى است، آيا بهجز مردمان فاسق كسى به هلاكت خواهد رسيد؟»
1) . احقاف / 31 الی 35.
يعقوب به تنهايى در آيه 33 يقدر با ياء قرائت كرده است، و اين طرز قرائت مربوط به جدّش عبد اللَّه بن ابىاسحاق حضرمى و عاصم جحدرى و مالك بن دينار است.
امّا بقيّه قرّاء (بقادر) خواندهاند.
و در آيه 35 جزء قرائتهاى نادره در قرائت حسن و عيسى ثقفى «بلاغا» به نصب آمده است.
و نيز در قرائت ابن محيصن آمده است «فهل يهلك» به فتح ياء.
ابو على گويد: اينكه قرّاء خواندهاند «أ و لم يروا أن اللَّه الذى خلق السماوات و الأرض»، تا (بقادر) از باب حمل بر معنى است، و علّت آنكه باء بر (قادر) وارد شده است آن است كه آيه به اين معنى است: «أَ وَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ».(1)
و از لحاظ حمل بر معنى مثل اين مورد است قول شاعر كه گفته است:
بادت و غيّر آيهنّ مع البلى * الّا رواكد جمرهنّ هباء(2)
و سپس شاعر گويد: «و مشجّج أمّا سواء قذاله»؛ زيرا چون جمله «غيّر مع البلى الّا رواكد» به معنى «بها رواكد» است مصرع بعدى (مشجج) بر آن عطف شده است.
و بر همين منوال است آيه «يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ» كه به دنبال آن مىفرمايد: «وَ حُورٌ عِينٌ»؛ زيرا يطاف عليهم بكذا در معنى لهم فيها كذا است.(1)
و نيز گفتهاند: «إنّ أحدا لا يقول ذلك إلّا زيد» و كلمه أحدا در جملۀ موجب آمده است زيرا جمله در معنى نفى است.
و در آيه 35 هر كس «بلاغا» به نصب خوانده است بنا بر تقدير فعلى است مضمر اى «بلّغوا بلاغا» همانگونه كه رفع نيز بنا بر تقدير مبتداى مضمرى است اى «هو بلاغ» يا «هذا بلاغ».
و ابومجلز (بلّغ) به صيغه امر قرائت كرده است(2).
آن گاه خداوند تمامى خبر جن را نقل كرده مىفرمايد:
1) . منظور مؤلّف محترم آيه 17 الی 20 از سوره واقعه است «وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ بِأَكْوابٍ وَ ...»؛ حور عين و آيه مذكور (يطاف) در سوره صافّات آيه 37 است كه «و حور عين» بر آن عطف نشده است، روشن است كه اين اشتباه در اثر اعتماد به حافظه بوده است، بنا بر اين هنگامى كه «و حور عين» معطوف بر يطاف نشد بلكه معطوف بر يطوف عليهم بود از حمل بر معنى خارج و نمىتواند شاهد بحث ما باشد، زيرا(وَ حُورٌ عِينٌ) عطف بر لفظ يطوف عليهم خواهد شد و معنى هم درست است، زيرا در فرض توهّم مؤلّف محترم عطف «حور عين» بر يطاف عليهم به صيغه مجهول بدين معنى بود كه حور عين را براى آنان مىگردانند، و چون اين معنى صحيح نبوده است و حور عين را عطف بر معنى گرفته مىفرمايند يطاف عليهم يعنى: لهم فيها كذا.
2) . و در يك نسخه ابو مجاز است.
«يا قَوْمَنا أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ»؛ منظورشان حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله ) كه آنان را به يكتا پرستى و دور انداختن خدايان دروغين دعوت فرموده است.
«وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ»؛ يعنى: به خدا ايمان آوريد كه اگر به خدا و رسول ايمان آوريد گناهان شما را خواهد بخشيد.
«وَ يُجِرْكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ»؛ يعنى: شما را از عذابى دردناك رها مىسازد.
علىّ بن ابراهيم گويد: جنّيان خدمت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمدند و به او ايمان آوردند، و حضرت رسول(صلی الله علیه وآله ) احكام اسلام را به آنان تعليم فرمود، و خدا سوره جن را نازل كرد «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ...» و هميشه به خدمت حضرت پناه مىآوردند، و از اينجا معلوم مىشود كه حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله ) همانگونه كه مبعوث بر انسانها بوده است مبعوث بر جنّيان هم بوده است، و خداوند پيش از آن حضرت هيچ پيامبرى را بر انس و جن مبعوث نفرموده است.(1)
قرآن مجید میفرماید:
«لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»؛(2)«اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مىكرديم، مىديدى كه در برابر آن خاشع مىشود و از خوف خدا مىشكافد! اينها مثالهايى است كه براى مردم مىزنيم، شايد در آن بينديشيد!»
«لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ»؛ ذكر جبل از باب مثال است چون سنگ در نظر انسان سختترين اشياء است و الّا آسمانها و زمين طاقت عذاب الهى را ندارند، چنانچه امير المؤمنين(علیه السلام) در دعاء كميل مىفرمايد:«فكيف احتمالى لبلاء الاخرة و جليل وقوع المكاره فيها و هو بلاء تطول مدّته و يدوم مقامه و لا يخفف عن اهله لانّه لا يكون الّا عن غضبك و انتقامك و سخطك و هذا ما لا تقوم له السّماوات و الارض الدّعاء».
و مكرر گفته شده كه تمام موجودات شعور و ادراك دارند. مىفرمايد:
اگر اين تهديدات و انذارها كه در قرآن مجيد بر انسان در مخالفت اوامر الهى بيان شده و تكليفات مقرر گشته بر كوهها بيان میشد و جعل فرموده بوديم.
«لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً»؛ تصدّع از هم پاشيده شده و متفرق گشته، چنانچه مىگويند صدع الزجاجة يعنى شكسته شد كه ديگر قابل التيام نيست اشاره به اينكه كوه از هم پاشيده مىشود از خوف الهى و اين قلوب قاسيه هيچ متأثر نمىشوند چنانچه مىفرمايد: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً الى قوله وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ».(1)
«مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»؛ از خوف سخط و غضب و عذاب الهى كه سر تا سر قرآن انذار مىكند و خبر مىدهد.
«و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون؛ بايد تفكر كنند و بهخود بيايند كه فرمود:
1) . بقره / 69.
«تفكر ساعة خير من عبادة سنة؛ تفكر مقابل غفلت است تمام سعادات در اثر تفكر است و تمام مفاسد در اثر غفلت است.»
«هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ»؛(1)«او است خدايى كه نيست الهى مگر او عالم غيب و شهود است، او است رحمن و رحيم.»
«هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ»؛ مفاد كلمه توحيد «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» كه تعبير بكلمه طيّبه و كلمه اخلاص مىكنند. و گفتيم: اين كلمه شريفه سه دلالت دارد مطابقى التزامى اقتضايى. امّا مطابقى: توحيد عبادتى است كه الوهيّت مختصّ به ذات مقدّس او است در مقابل مشركين كه آلهة بر خود قرار دادند و عبادت آنها را مىكنند و مىپرستند مثل اصنام شمس قمر آتش ملك و جنّ و انس و شجر و اشباه اينها. اما التزامى: لازمه توحيد عبادتى سائر اقسام توحيد است ذاتى صفتى افعالى نظرى.
اما اقتضايى: اينكه آنچه فرموده بايد اطاعت كرد از ارسال رسل و انزال كتب و جعل احكام و نصب خليفه و اعتقاد بمعاد و عدل چنانچه در حديث سلسلة الذهب جزء شرائط توحيد قرار داده و فرمود: «و انا من شروطها.»
«عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ»؛ چيزى بر او مستور نيست كه معنى غير متناهى و غير محدود است حتى تعبير به كلّ شىء از ضيق عبارت است زيرا اشياء محدود هستند و علم غير محدود.
«هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ»؛ رحمتش هم دوام و ثبات دارد و تمام شدنى نيست و هم عموم دارد سرتاسر اشياء را فرو گرفته.(2)
«لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ...»؛ در مجمع البيان گفته: كلمۀ «تصدع» به معناى پراكنده شدن بعد از التيام است.
كلمۀ «تفطر» هم به همين معنا است(1).
بايد دانست كه زمينه آيۀ شريفه زمينه مثل زدن است، مثلى كه اساسش تخيل است، به دليل اينكه در ذيل آيه مىفرمايد: «وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ...» و منظور آيۀ شريفه تعظيم امر قرآن است، به خاطر استعمالش بر معارف حقيقى و اصول شرايع و عبرتها و مواعظ و وعد و وعيدهايى كه در آن است، و نيز به خاطر اينكه كلام خدا عظيم است. و معناى آيه اين است كه: اگر ممكن بود قرآن بر كوهى نازل شود، و ما قرآن را بر كوه نازل مىكرديم، قطعاً كوه را با آن همه صلابت و غلظت و بزرگى هيكل و نيروى مقاومتى كه در برابر حوادث دارد، مىديدى كه از ترس خداى عز و جل متاثر و متلاشى مىشود، و وقتى حال كوه در برابر قرآن چنين است، انسان سزاوارتر از آن است كه وقتى قرآن بر او تلاوت مىشود و يا خودش آن راتلاوت مىكند قلبش خاشع گردد. بنا بر اين، بسيار جاى تعجب است كه جمعى از همين انسانها نه تنها از شنيدن قرآن خاشع نمىگردند، و دچار ترس و دلواپسى نمىشوند؛ بلكه در مقام دشمنى و مخالفت هم برمىآيند.
در اين آيۀ شريفه التفاتى از تكلم مع الغير به غيبت به كار رفته، و اين بدان
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص: 266.
جهت است كه بر علت حكم دلالت كرده، بفهماند اگر كوه با نزول قرآن متلاشى و نرم مىشود، علتش اين است كه قرآن كلام خداى عز و جل است.
«وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»؛ اين جمله از باب به كار بردن حكمى كلى در موردى جزئى است تا دلالت كند بر اينكه حكم اين مورد حكمى نو ظهور نيست؛ بلكه در همه موارد ديگرى- كه بسيار هم هست- جريان دارد.
پس اينكه فرمود: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ»؛ مثلى است كه خداى تعالى براى مردم در امر قرآن زده تا عظمت و جلالت قدر آن را از اين نظر كه كلام خدا است و مشتمل بر معارفى عظيم است به ذهن مردم نزديك سازد تا در باره آن تفكر نموده، و آن طور كه شايسته آن است با آن برخورد كنند، و در صدد تحقيق محتواى آن كه حق صريح است برآمده، به هدايتى كه از طريق عبوديت پيشنهاد كرده مهتدى شوند، چون انسانها براى رسيدن به كمال و سعادتشان طريقى بهجز قرآن ندارند، و از جمله معارفش همان مسأله مراقبت و محاسبه است كه آيات قبلى بدان سفارش مىكرد.(1)
پیامبر اسلام حضرت محمد مصطفی صلوات الله وسلامه علیه، بیش از بقیه انبیاء در امر رسالت، اذیت شدند؛ آنحضرت فرمود: «ما أوذی نبی مثل ما أوذيت؛ هیچ پیامبری به اندازه من، اذیت نشد.»(2)
اما با همۀ این اذیت و آزارها، هیچگاه حضرت لب به نفرین نگشودند و لذا نبی مکرم اسلام مشهور به پیامبر رحمت بودند کما اینکه قرآن میفرماید:
«وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ»؛ «ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم.»(1)
در انبیاء سلف و ادیان قبل از اسلام، کم و بیش موضوع نفرین و وعده عذاب به چشم میخورد.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ * فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقيمٌ * حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَليلٌ»؛(2)«او مشغول ساختن كشتى بود، و هر زمان گروهى از اشراف قومش بر او مىگذشتند، او را مسخره مىكردند؛ (ولى نوح) گفت: اگر ما را مسخره مىكنيد، ما نيز شما را همين گونه مسخره خواهيم كرد! بهزودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خواركننده به سراغش خواهد آمد، و مجازات جاودان بر او وارد خواهد شد! (اين وضع همچنان ادامه يافت) تا آن زمان كه فرمان ما فرا رسيد، و تنور جوشيدن گرفت؛ (به نوح) گفتيم: از هر جفتى از حيوانات (از نر و ماده) يك زوج در آن (كشتى) حمل كن! همچنين خاندانت را (بر آن سوار كن)- مگر آنها كه قبلاً وعده هلاك
آنان داده شده [همسر و يكى از فرزندانت] - و همچنين مؤمنان را! اما جز عده كمى همراه او ايمان نياوردند!»
قرآن کریم در جای دیگری میفرماید:
«وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فی أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَليمٌ * وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِمُفْسِدينَ * قالَ الْمَلَأُ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ * قالَ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ * فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلينَ * فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمينَ»؛(1)«و به سوى (قوم) ثمود، برادرشان صالح را (فرستاديم)؛ گفت: اى قوم من! (تنها) خدا را بپرستيد، كه جز او، معبودى براى شما نيست! دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده: اين «ناقه» الهى براى شما معجزهاى است؛ او را به حال خود واگذاريد كه در زمين خدا (از علفهاى بيابان) بخورد! و آن را آزار نرسانيد، كه عذاب دردناكى شما را خواهد گرفت! و به خاطر بياوريد كه شما را جانشينان قوم «عاد» قرار داد، و در زمين مستقر ساخت، كه در دشتهايش، قصرها براى خود بنا مىكنيد؛ و در كوهها، براى خود خانهها مىتراشيد! بنا بر اين، نعمتهاى خدا را متذكر شويد! و در زمين، به فساد نكوشيد! (ولى) اشراف متكبر قوم او، به مستضعفانى كه ايمان آورده بودند، گفتند: آيا (به راستى) شما يقين داريد كه
1) . اعراف / 73 الی 78.
صالح از طرف پروردگارش فرستاده شده است؟! آنها گفتند: ما به آنچه او بدان مأموريت يافته، ايمان آوردهايم. متكبران گفتند: (ولى) ما به آنچه شما به آن ايمان آوردهايد، كافريم! سپس «ناقه» را پى كردند، و از فرمان پروردگارشان سرپيچيدند؛ و گفتند: اى صالح! اگر تو از فرستادگان (خدا) هستى، آنچه ما را با آن تهديد مىكنى، بياور! سرانجام زمين لرزه آنها را فرا گرفت؛ و صبحگاهان، (تنها) جسم بىجانشان در خانههاشان باقى مانده بود.»
همچنین قرآن کریم در مورد قوم لوط میفرماید:
«لَعَمْرُكَ إنَّهُم لَفی سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ * فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقينَ * فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ * إِنَّ فی ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمينَ * وَ آنها لَبِسَبيلٍ مُقيمٍ»؛(1)«به جان تو سوگند، اينها در مستى خود سرگردانند (و عقل و شعور خود را از دست دادهاند)! سرانجام، هنگام طلوع آفتاب، صيحه (مرگبار- بهصورت صاعقه يا زمينلرزه-) آنها را فراگرفت! سپس (شهر و آبادى آنها را زير و رو كرديم؛) بالاى آن را پايين قرار داديم؛ و بارانى از سنگ بر آنها فرو ريختيم! در اين (سرگذشت عبرتانگيز)، نشانههايى است براى هوشياران! و ويرانههاى سرزمين آنها، بر سر راه (كاروانها)، همواره ثابت و برقرار است.»
و قرآن کریم در مورد قوم بنیاسرائیل میفرماید:
«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ * فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ»؛(2)«امّا هنگامى كه تذكراتى را كه به آنها داده شده بود فراموش كردند، (لحظه
عذاب فرا رسيد؛ و) نهى كنندگان از بدى را رهايى بخشيديم؛ و كسانى را كه ستم كردند، بهخاطر نافرمانيشان به عذاب شديدى گرفتار ساختيم. (آرى،) هنگامى كه در برابر آنچه از آن نهى شده بودند سركشى كردند، به آنها گفتيم: «به شكل ميمونهايى طردشده در آييد!»
آيه بعد مىگويد: سرانجام، دنياپرستى بر آنان غلبه كرد «و فرمان خدا را به دست فراموشى سپردند، در اين هنگام آنها را كه از گناه نهى مىكردند رهايى بخشيديم، ولى ستمكاران را به كيفر سختى به خاطر فسق و گناهشان مبتلا ساختيم»؛ «فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ».(1)شك نيست كه اين فراموشى، فراموشى حقيقى كه موجب عذر است نبود؛ بلكه آن چنان بىاعتنايى به فرمان خدا كردند كهگويى به كلى آن را فراموش نمودهاند.
سپس مجازات آنها را چنين شرح مىدهد: هنگامى كه «در برابر آنچه از آن نهى شده بودند، سركشى كردند به آنها گفتيم به شكل ميمونهاى طرد شده در آئيد»؛ «فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ»؛(2)روشن است كه امر
«كونوا» (بوده باشيد) در اينجا يك فرمان تكوينى است، همانند «إِنَّماأَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ».(1)
در اينكه اين جمعيت، قانونشكنى را از كجا شروع كردند، در ميان مفسران گفتگو است، از بعضى از روايات چنين استفاده مىشود كه نخست دست به حيله به اصطلاح شرعى زدند، در كنار دريا حوضچههايى ترتيب دادند و راه آن را به دريا گشودند، روزهاى شنبه راه حوضچهها را باز مىكردند، و ماهيان فراوان همراه آب وارد آنها مىشدند، اما به هنگام غروب كه مىخواستند به دريا بازگردند راهشان را محكم مىبستند، سپس روز يكشنبه شروع به صيد آنها مىكردند و مىگفتند خداوند به ما دستور داده است صيد ماهى نكنيد، ما هم صيد نكردهايم؛ بلكه تنها آنها را در حوضچهها محاصره نمودهايم!(2)بعضى از مفسران گفتهاند آنها روز شنبه قلابها را به دريا مىافكندند، سپس روز بعد آن را از دريا بيرون مىكشيدند و به اين وسيله صيد ماهى مىنمودند.
و از بعضى از روايات ديگر برمىآيد كه آنها بدون هيچ حيلهاى با بىاعتنايى كامل روزهاى شنبه مشغول صيد ماهى شدند.
ولى ممكن است همه اين روايات صحيح باشد به اين ترتيب كه در آغاز
از طريق حيله به اصطلاح شرعى- به وسيلۀ كندن حوضچهها و يا انداختن قلابها- كار خود را شروع كردند، اين كار، گناه را در نظر آنها كوچك و آنان را در برابر شكستن احترام روز شنبه جسور ساخت، كم كم روزهاى شنبه علنا و بىپروا به صيد ماهى مشغول شدند و از اين راه مال و ثروت فراوانى فراهم ساختند.
ظاهر آيات فوق اين است كه از آن سه گروه (گنهكاران، ساكتان و اندرز دهندگان) تنها گروه سوم از مجازات الهى مصون ماندند و به طورى كه در روايات آمده است آنها هنگامى كه ديدند اندرزهايشان مؤثر واقع نمىشود ناراحت شدند و گفتند ما از شهر بيرون مىرويم، شب هنگام به بيابان رفتند و اتفاقا در همان شب كيفر الهى دامان دو گروه ديگر را گرفت.
و اما اينكه بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه تنها گروه گنهكار گرفتار عذاب شدند و ساكتان نيز رهايى يافتند با ظاهر آيات فوق به هيچوجه سازگار نيست.
از آيات فوق چنين برمىآيد كه كيفر مسخ شدن، منحصر به گنهكاران بود زيرا مىگويد: «فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ...»؛ «هنگامى كه در برابر آنچه نهى شده بودند سركشى كردند...»، ولى از طرفى از آيات فوق نيز استفاده مىشود كه تنها اندرز دهندگان از مجازات رهايى يافتند، زيرا مىگويد: «أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ»؛ «آنها را كه نهى از منكر مىكردند رهايى بخشيديم».
از مجموع اين دو چنين استفاده مىشود كه هر دو گروه مجازات شدند، ولى مجازات مسخ، تنها مربوط به گنهكاران بود، و مجازات ديگران احتمالا هلاكت و نابودى بوده است، هر چند گنهكاران نيز چند روزى پس از مسخ شدن- طبق روايات- هلاك شدند.(1)
«مسخ» يا به تعبير ديگر «تغيير شكل انسانى به صورت حيوان» مسلما موضوعى بر خلاف جريان عادى طبيعت است، البته «موتاسيون» و جهش و تغيير شكل حيوانات به صورت ديگر در موارد جزئى ديده شده است، و پايههاى فرضيه تكامل در علوم طبيعى امروز بر همان بنا نهاده شده، ولى مواردى كه در آن موتاسيون و جهش ديده شده صفات جزئى حيوانات است، نه صفات كلى، يعنى هرگز ديده نشده است كه نوعحيوانى بر اثر «موتاسيون» تبديل به نوع ديگر شود؛ بلكه خصوصياتى از حيوان ممكن است دگرگون گردد، و تازه جهش در نسلهايى كه به وجود مىآيند ديده مىشود، نه اينكه حيوانى كه متولد شده است با جهش تغيير شكل دهد، بنا بر اين دگرگون شدن صورت انسان يا حيوانى به صورت نوع ديگر امرى است خارقالعاده.
اما بارها گفتهايم مسائلى بر خلاف جريان عادى طبيعى وجود دارد، گاهى به صورت معجزات پيامبران و زمانى به صورت اعمال خارقالعادهاى كه از پارهاى
1) . و اگر از پارهاى از روايات چيزى بر خلاف اين موضوع استفاده مىشود، علاوه بر اينكه در مقابل ظاهر آيات نمىتوان به آن اعتماد كرد، از نظر سند نيز آنها را تضعيف كردهاند و احتمال دارد كه راوى در نقل روايت گرفتار اشتباهى شده باشد.
از انسانها سر مىزند، هر چند پيامبر نباشند (كه البته با معجزات متفاوت است) بنا بر اين پس از قبول امكان وقوع معجزات و خارق عادات، مسخ و دگرگون شدن صورت انسانى به انسان ديگر مانعى ندارد.
و همانطور كه در بحث اعجاز انبياء گفتهايم، وجود چنين خارق عاداتى نه استثناء در قانون عليت است نه بر خلاف عقل و خرد؛ بلكه تنها يك جريان «عادى» طبيعى در اينگونه موارد شكسته مىشود كه نظيرش را در انسانهاى استثنايى كرارا ديدهايم(1)
ص: 84 تا 86)
.بنا بر اين هيچ مانعى ندارد كه مفهوم ظاهر كلمۀ «مسخ» را كه در آيۀ فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن آمده است بپذيريم و بيشتر مفسران هم همين تفسير را پذيرفتهاند.
ولى بعضى از مفسران كه در اقليت هستند معتقدند كه مسخ به معنى «مسخ روحانى» و دگرگونى صفات اخلاقى است، به اين معنى كه صفاتى همانند ميمون يا خوك در انسانهاى سركش و طغيانگر پيدا شد، رو آوردن به تقليد كوركورانه و توجه شديد به شكمپرستى و شهوترانى كه از صفات بارز اين دو حيوان بود در آنها آشكار گشت.
1) . بعضى از نويسندگان معاصر، با ذكر مدارك زندهاى نمونههاى فراوانى از انسانها يا حيوانهاى استثنايى را جمعآورى كردهاند كه كاملا جالب است از جمله كسانى كه با انگشتان خود مىتوانستند خطوط را بخوانند! يا بانويى كه به فاصله دو ماه وضع حمل مجدد كرد و در هر نوبت دو فرزند به دنيا آورد! و يا كودكى كه قلبش در بيرون قفسه سينه قرار داشت و بانويى كه تا لحظه وضع حمل از باردار بودن خود هيچگونه اطلاعى نداشت! و مانند اينها. (جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: علوی، سیدحسین،آيا صبح نزديك نيست،
اين احتمال از يكى از قدماى مفسرين به نام «مجاهد» نقل شده است.
و اينكه بعضى ايراد كردهاند كه مسخ بر خلاف قانون تكامل و موجب بازگشت و عقبگرد در خلقت است، درست نيست، زيرا قانون تكامل مربوط به كسانى است كه در مسير تكاملند، نه آنها كه از مسير انحراف يافته و از محيط شرائط اين قانون به كنار رفتهاند، فى المثل يك انسان سالم در سنين طفوليت مرتبا رشد و نمو مىكند، اما اگر نقائصى در وجود او پيدا شود، ممكن است نه تنها رشد و نموش متوقف گردد؛ بلكه رو به عقب برگردد، و نمو فكرى و جسمانى خود را تدريجا از دست بدهد.
ولى در هر حال بايد توجه داشت كه مسخ و دگرگونى جسمانى متناسب با اعمالى است كه انجام دادهاند، يعنى چون عدهاى از جمعيتهاى گنهكار بر اثرانگيزه هواپرستى و شهوترانى دست به طغيان و نافرمانى خدا مىزدند و جمعى با تقليد كوركورانه كردن از آنها، آلوده به گناه شدند، لذا به هنگام مسخ، هر گروه به شكلى كه متناسب با كيفيت اعمال او بوده ظاهر مىشده است.
البته در آيات مورد بحث تنها سخن از «قرده» (ميمونها) به ميان آمده است و از خنازير (خوكها) سخنى نيست، ولى در آيه 60 سوره مائده گفتگو از جمعيتى به ميان آمده است كه به هنگام مسخ به هر دو صورت فوق (بعضى قرده و بعضى خنازير) تغيير چهره دادند، كه به گفته بعضى از مفسران مانند ابن عباس، آن آيه نيز در باره همين اصحاب سبت است كه پير مردان سرجنبانان شكمپرست و شهوتپرستشان به خوك و جوانان مقلد چشم و گوش بسته كه اكثريت را تشكيل مىدادند به ميمون تغيير چهره دادند، ولى در هر حال، بايد توجه داشت كه طبق
روايات، مسخشدگان تنها چند روزى زنده مىماندند و سپس از دنيا مىرفتند، و نسلى از آنها به وجود نمىآمد.
گرچه در آيات فوق اشارهاى به حيلهگرى اصحاب سبت در زمينۀ گناه نشده است، ولى همانطور كه اشاره كرديم، بسيارى از مفسران در شرح اين آيات اشاره به داستان كندن «حوضچهها» و يا نصب «قلابها» در دريا در روز شنبه كردهاند، و در روايات اسلامى نيز اين موضوع ديده مىشود، بنا بر اين مجازات و كيفر الهى كه با شدت درباره اين گروه جارى شد، نشان مىدهد كه چهره واقعى گناه هرگز با دگرگون ساختن ظاهر آن و به اصطلاح كلاه شرعى درست كردن، دگرگون نمىگردد، حرام، حرام است، خواه صريحاً انجام گيرد،يا زير لفافههاى دروغين و عذرهاى واهى.
آنها كه تصور مىكنند، گناه را مىتوان با تغيير چهره صورى تبديل به يك عمل مجاز كرد در حقيقت خود را فريب مىدهند، و بدبختانه اين كار در ميان بعضى از بیخبرانى كه خود را به دين منتسب مىكنند، فراوان ديده مىشود، و همانست كه چهره مذهب را در نظر افراد دور افتاده سخت بدنما كرده است.
عيب بزرگى كه اين عمل دارد- علاوه بر زشت نشان دادن چهره مذهب- اين است كه گناه را در نظرها كوچك مىكند و از اهميت آن مىكاهد و افراد را چنان جسور در برابر گناه مىسازد كه پس از انجام اينگونه كارها كم كم آماده براى انجام گناهان بهطور صريح و آشكار مىشوند.
در نهج البلاغه مىخوانيم كه على(علیه السلام) از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) چنين نقل مىكند:
روزى فرا مىرسد كه مردم به وسيلۀ اموالشان آزمايش مىشوند، بر خدا منت مىگذارند كه ديندارند، و در عين حال در انتظار رحمت اويند و از مجازات او خود را در امان مىبينند «يستحلون حرامه بالشبهات الكاذبة و الاهواء الساهية فيستحلون الخمر بالنبيذ و السحت بالهدية و الربا بالبيع» حرام خدا را با شبهات دروغين و خيالات واهى حلال مىشمرند، شراب را تحت عنوان نبيذ(1)
و رشوه را به عنوان هديه (و حق و حساب) و ربا را به نام بيع، براى خود حلال مىپندارند.(2)
بايد توجه داشت كهانگيزه اينگونه حيلهها يا پوشيدن چهره زشت باطنى خود در افكار عمومى است، و يا فريب دادن و جدان و كسب آرامش كاذب درونى.
درست است كه ماهى گرفتن از دريا براى ساحلنشينان كار خلافى نيست گاهى ممكن است خداوند براى امتحان و آزمايش، جمعيتى را موقتاً از اين موضوع نهى كند، تا مقدار فداكارى آنها روشن شود، و اين يكى از اشكال امتحان خداوند است به علاوه روز شنبه در آئين يهود، روز مقدسى بود و دستور داشتند براى احترام آن روز و رسيدن به عبادت و برنامههاى مذهبى دست از كسب و كار بكشند، ولى ساحلنشينان «ايله» همه اين مسائل را ناديده گرفتند و آن چنان مجازات شدند كه زندگينامه آنها درس عبرتى براى آيندگان شد.
«وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذابِ إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ * وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»؛(1)«و (نيز بهخاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت اعلام كرد تا دامنه قيامت كسى را بر آنها مسلط خواهد ساخت كه آنها را به طور مداوم در عذاب سختى قرار دهد، زيرا پروردگارت مجازاتش سريع (در عين حال در مقابل توبهكاران) آمرزنده و مهربان است. و آنها را در زمين به صورت گروههايى پراكنده ساختيم، گروهى از آنها صالح و گروهى غير آن هستند و آنها را به «نيكیها» و «بدیها» آزموديم شايد بازگردند.»
اين آيات در حقيقت اشاره به قسمتى از كيفرهاى دنيوى آن جمع از يهود است كه در برابر فرمانهاى الهى قد علم كردند و حق و عدالت و درستى را به زير پا گذاردند.
نخست مىگويد: «به خاطر بياور زمانى كه پروردگار تو اعلام داشت كه بر اين جمعيت گنهكار، عدهاى را مسلط مىكند، كه به طور مداوم تا دامنه قيامت.(2)
«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا
بِعَذابٍ بَئِيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ»؛ «همين كه مردم اين قريه، موعظهها و اندرزهاى نصيحت كنندگان را فراموش كردند و همچنان به شكارماهى ادامه دادند.»
نصيحت كنندگان را نجات داديم و كسانى را كه بهخود ستم مىكردند، بهواسطۀ گناهشان گرفتار عذابى سخت كرديم. اين عذاب پيش از آنكه بهصورت ميمون مسخ شوند، دامنگيرشان شد. چنانكه جبائى گفته است. در اينجا بيان نكرده است كه سر انجام فرقهاى كه ماهى صيد نمىكردند از موعظه هم خود دارى مىكردند، چه شد؟ آيا نجات يافتند يا هلاك شدند؟ از ابن عباس در باره آنها سه قول روايت شده است:
دو فرقه نجات يافت و يك فرقه هلاك شد.
دو فرقه هلاك شد و يك فرقه نجات يافت.
حال فرقهاى كه نهى نمىكرد، معلوم نيست.
عكرمه گويد: بر ابن عباس داخل شدم. قرآن در برابرش بود و گريه مىكرد و اين آيه را مىخواند. سپس گفت: مىدانم كه خداوند كسانى را كه ماهى صيد مىكردند، هلاك كرد و كسانى كه آنها را نهى مىكردند، نجات داد. نمیدانم با كسانى نهى نمىكردند، چه كرد؟! اين است حال ما و رفتار ما! جبائى هم همين قول را اختيار كرده است.
حسن گويد: فرقه سوم را نجات داد، زيرا آنها متوجه نهى خدا بودند و براى امر بمعروف و نهى از منكر، هيچ چيز بهتر از اين نيست كه آنها مىگفتند: قومى كه بهدست خدا هلاك خواهند شد، موعظه نكنيد كه گوش نمىكنند. اينها مؤمن بودند و كشتن مؤمن بدتر از خوردن ماهى است.
«فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ»؛ همين كه از اطاعت دستور خداوند سر پيچى كردند و با گستاخى براه معصيت رفتند و از بازگشت، امتناع كردند، آنها را بهصورت بوزينگان مسخ كرديم و آنها را مطرود ساختيم. زجاج مىگويد: ممكن است آنها از خداوند شنيده باشند كه به آنها مىگويد: بوزينگانى مطرود باشيد! و اين معنى براى نشان دادن عظمت بلايى كه نازل شد، رساتر است.
قتاده گويد: تمام زنان و مردان بهصورت بوزينگان دم دار در آمدند و مثل بوزينهها صدا مىكردند. ابن عباس گويد: سه روز زنده ماندند و مردم آنها را تماشا كردند، سپس هلاك شدند و نسلى از آنها باقى نماند. هيچيك از انسانى كه مسخ شدند، بيشتر از سه روز باقى نماندند. مقاتل گويد: هفت روز زنده ماندند. حسن گويد: زاد و ولد هم كردند. اما اين قول صحيح نيست، زيرا معلوم است كه بوزينگان و همچنين سگان از اولاد آدم نيستند. ابن مسعود روايت كرده است كه پيامبر فرمود: خداوند كسى را مسخ نكرد كه براى او نسلى قرار بدهد.
اين قصه، در زمان داود، واقع شد. ابن عباس گويد: به آنها دستور داده شد كه روز آدينه را انتخاب كنند، آنها شنبه را اختيار كردند، از اينرو مأمور شدند كه ماهى شكار نكنند و آن روز را احترام كنند. در آن روز ماهىهاى سفيد و فربه، طورى بر روى آب مىآمدند كه سطح آب را مىپوشاندند. مدتى آنها را شكار نمیكردند. تا اينكه شيطان به آنها گفت: شما در روز شنبه بايد ماهى بگيريد. حوضچهها و تورهايى درست كنيد و ماهى را بدام افكنيد و در روز يكشنبه بگيريد.
ابن زيد گويد: يكى از آنها يك ماهى گرفت و ريسمانى بگوشش بست و روز يكشنبه او را از آب بيرون كشيد و گوشتش را خورد. ديگران او را ملامت كردند و چون ديدند برايش عذاب نازل نشد، خودشان هم به همين كار مبادرت كردند. جمعيت آنها حدود دوازده هزار نفر بود و چنانكه گذشت، سه فرقه شدند.
فرقهاى كه موعظه مىكرد، از آنها جدا شد. روز ديگر ديدند كسى بيرون نمىآيد، وقتى كه درها را گشودند، با يك مشت ميمون رو برو شدند كه همه گريه مىكردند.
گفتند: آيا ما شما را نهى نكرديم؟ آنها با سر اشاره مىكردند كه: بله!!! قتاده گويد: جوانان بوزينه و پيران خوك شدند.(1)
قران در مورد حضرت ابراهیم علی نبینا وآله وعلیه السلام میفرماید:
«وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ لِأَبيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فی ضَلالٍ مُبينٍ»؛(2)«(به خاطربياوريد) هنگامى را كه ابراهيم به پدرش [عمويش] «آزر» گفت: آيا بتهايى را معبودان خود انتخاب مىكنى؟! من، تو و قوم تو را در گمراهى آشكارى مىبينم.»
«وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهيمَ لِأَبيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهيمَ لَأَوَّاهٌ حَليمٌ»؛(3)«و استغفار ابراهيم براى پدرش [عمويش آزر]، فقط بهخاطر وعدهاى بود كه به او داده بود (تا وى را به سوى ايمان جذب كند)؛ امّا هنگامى
كه براى او روشن شد كه وى دشمن خداست، از او بيزارى جست؛ به يقين، ابراهيم مهربان و بردبار بود!»
«وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ»؛ يعنى استغفار ابراهيم براى پدرش نبود جز از روى وعدهاى كه داده بود و در اينكه چه كسى اين وعده را داده بود اختلاف است كه آيا از طرف ابراهيم بود يا پدرش و برخى گفتهاند كه پدرش وعده داد كه هر گاه او برايش طلب آمرزش كند ايمان خواهد آورد و ابراهيم روى اين وعده بود كه براى او استغفار كرد.
«فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ»؛ پس هنگامى كه ابراهيم متوجه شد كه پدرش دشمن خداست و بوعده خويش وفا نمىكند.
«تَبَرَّأَ مِنْهُ»؛ از وى بيزارى جست و برايش دعا ننمود. ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند: عداوت و دشمنى او با خدا هنگامى آشكار شد كه او در حال كفر مرد.
و گفته شده كه وعده از طرف ابراهيم داده شد كه گفت من تا موقعى كه در قيد حياتم براى تو استغفار خواهم نمود و شرط استغفار او ايمان آوردن پدرش بود و همين كه از ايمان آوردن وى مأيوس شد از او بيزارى جست.
«إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ»؛ ابن عباس گويد يعنى: ابراهيم دعا كنندهاى پر گريه و پر دعا بود و همين معنى از امام صادق(علیه السلام) نيز روايت شده است.
حسن و قتاده گفتهاند: اوّاه بمعنى مهربان نسبت ببندگان خدا است.
و كعب گفته: اوّاه كسى است كه چون نام آتش دوزخ را برايش ببرند بگويد:
اوه. و ابن عباس گويد: اوّاه در لغت حبشه بمعنى مؤمن است.
عكرمه و مجاهد گويند: اوّاه بمعنى يقين دارنده است.
و نخعى گويد: اوّاه بهمعناى عفيف و پاكدامن است.
عطا گويد: اواه كسى را گويند كه از آنچه خداى عز و جل خوش ندارد روى گردانيده و ترك كند.
عبد اللَّه بن شداد از پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) روايت كند كه فرمود: اوّاه خاشع و زارى كننده است.
عقبة بن عامر گويد: اوّاه كسى است كه بسيار براى خدا تسبيح گويد.
ابى عبيده گويد: اوّاه بهكسى گويند كه از روى ترس آه كشد و با يقين به اجابت دعايش زارى كند و ملازم طاعت حق باشد.
زجاج گفته: قول ابىعبيده جامع بيشتر معانى اوّاه است كه اهل تفسير گفتهاند.
«حَلِيمٌ»؛ گويند: حلم ابراهيم بهحدى بود كه شخصى او را آزار و شماتت نمود. ابراهيم در پاسخ او گفت: خدا تو را هدايت كند. ابن عباس گفته: حليم بهمعناى بزرگ است و در اصل حليم بهكسى گويند كه بر آزار مردم شكيبا و از خطا و گناهشان در گذرد.
چون در آيات قبل، سخن از منافقان و منع از دوستى و نماز بر مردگان آنها و توقف بر سر قبرشان براى دعا، به ميان آمد بهدنبال آن خداى تعالى از دعا كردن براى آنها پس از مرگشان نيز نهى فرمود و چون سخن از نهى پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) و مؤمنان براى دعاى بر مشركان پس از مرگشان به ميان آمد خداوند داستان ابراهيم و عذر
در آمرزشخواهى او را براى پدرش بيان فرمود. و جمله «إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ» نيز بدين مناسبت ذكر شده كه چون مردى رئوف و مهربان بود اخلاصش در وقت دعا بيشتر و علاقه و حرصش در نجات دادن نزديكان خود از عذاب زيادتر بود و با اينحال چون از رستگارى پدر مأيوس گشت از وى بيزارىجست.(1)
و از آنجا كه مسلمانان آگاه و آشنا به قرآن، در آيات اين كتاب آسمانى خوانده بودند كه ابراهيم براى (عمويش) آزر استغفار كرد، فورا اين سؤال ممكن بود در ذهن آنها پديد آيد كه مگر آزر مشرك نبود؟ اگر اين كار ممنوع است چرا اين پيامبر بزرگ خدا انجام داد؟! لذا در آيه دوم به پاسخ اين سؤال پرداخته مىگويد: «استغفار ابراهيم براى پدرش (عمويش آزر) به خاطر وعدهاى بود كه به او داد، اما هنگامى كه براى او آشكار شد كه وى دشمن خدا است از او بيزارى جست و برايش استغفار نكرد»؛ «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ».
در پايان آيه اضافه مىكند: «ابراهيم كسى بود كه در پيشگاه خدا خاضع و از خشم و غضب پروردگار خائف و ترسان، و مردى بزرگوار و حليم و بردبار بود»؛ «إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ».
اين جمله ممكن است دليلى براى وعده ابراهيم به آزر در زمينۀ استغفار بوده، باشد، زيرا حلم و بردبارى از يك سو، و اواه بودن او كه طبق بعضى از تفاسير به
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج11، ص: 222.
معنى رحيم بودن است از سوى ديگر، ايجاب مىكرد كه حد اكثر تلاش و كوشش را براى هدايت آزر انجام دهد، اگر چه از طريق وعده استغفار و طلب آمرزش از گذشته او باشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله فوق دليل براى اين موضوع باشد كه ابراهيم به خاطر خضوع و خشوعى كه داشت و ترس از مخالفت پروردگار هرگز حاضر نبود براى دشمنان حق استغفار كند؛ بلكه اين كار مخصوص به زمانى بود كه اميد هدايت آزر را در دل مىپروراند، لذا به محض آشكار شدن عداوت او از اين كار صرف نظر كرد.
اگر سؤال شود مسلمانان از كجا مىدانستند كه ابراهيم براى آزر استغفار كرد.
در پاسخ مىگوئيم اين آيات سوره توبه همانگونه كه در آغاز اشاره كرديم در اواخر عمر پيامبر(صلی الله علیه وآله ) نازل شد و قبلاً مسلمانان در سوره مريم آيه 47 خوانده بودند كه ابراهيم با جملۀ «سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّی» به آزر وعده استغفار داده بود و مسلمان پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله ) بيهوده وعده نمىدهد، و هر گاه وعده داده به وعدهاش وفا كرده است، و نيز در سوره ممتحنه آيه 4 خوانده بودند كه ابراهيم به او گفت:
«لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ»؛ «من براى تو استغفار خواهم كرد»؛ همچنين در سوره شعرا كه از سورههاى مكى است استغفار ابراهيم براى پدرش صريحاً آمده است آنجا كه مىگويد: «و اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّينَ».(1)
1) . شعرا / 86.
بسيارى از مفسران اهل سنت حديث مجعولى از صحيح بخارى و مسلم و كتب ديگر از «سعيد بن مسيب «از پدرش نقل كردهاند كه هنگامى كه مرگ ابوطالب نزديك شد پيامبر(صلی الله علیه وآله ) بر او وارد گرديد، در حالى كه ابوجهل و عبد اللَّه بن ابىاميه نزد او بودند، پيامبر(صلی الله علیه وآله ) به او فرمود: اى عمو! تو لا اله الا اللَّه بگو كه من به وسيلۀ آن نزد پروردگار براى تو دفاع (و شفاعت) كنم، در اين هنگام ابوجهل و عبد اللَّه بن ابىاميه رو به ابوطالب كردند و گفتند: تو مىخواهى از آئين (پدرت) عبد المطلب صرفنظر كنى؟، ولى پيامبر(صلی الله علیه وآله ) كرارا اين پيشنهاد را به او كرد اما ابوجهل و عبد اللَّه با همان بيان مانع او شدند، آخرين سخنى را كه ابوطالب گفت اين بود: «بر آئين عبد المطلب»! و از گفتن لا اله الا اللَّه خوددارى كرد، در اين هنگام پيامبر(صلی الله علیه وآله ) فرمود من براى تو استغفار خواهم كرد، تا زمانى كه از آن نهى شوم، در اين هنگام آيۀ فوق (ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا...) نازل گرديد(1).
ولى نشانههاى جعل و دروغ در اين حديث به چشم مىخورد زيرا:
اولاً: مشهور و معروف در ميان مفسران و محدثان اين است كه سوره برائت در سال نهم هجرت نازل گرديد؛ بلكه به عقيده بعضى اين آخرين سورهاى است كه بر پيامبر(صلی الله علیه وآله ) نازل شده است، در حالى كه مورخاننوشتهاند وفات ابوطالب در مكه و قبل از هجرت پيامبر(صلی الله علیه وآله ) اتفاق افتاد! بهخاطر همين تضاد روشن بعضى از
1) . تفسير المنار و تفسيرهاى ديگر از اهل تسنن.
متعصبان مانند نويسنده تفسير المنار به دست و پا افتادهاند، گاهى گفتهاند اين آيه دو بار نازل شده است! يك بار در مكه، و يك بار در مدينه سال نهم هجرت! و با اين ادعاى بىدليل به گمان خود خواستهاند تضاد را برطرف سازند.
و گاهى گفتهاند ممكن است اين آيه در مكه هنگام وفات ابوطالب نازل شده باشد بعدا به دستور پيامبر(صلی الله علیه وآله ) در سوره توبه قرار داده شده است، در حالى كه اين ادعا نيز كاملاً عارى از دليل است.
آيا بهتر نبود به جاى اين گونه توجيههاى بىمدرك، در روايت مزبور و صحت آن ترديد كنند؟.
ثانياً: شك نيست كه قبل از مرگ ابوطالب خداوند در آياتى از قرآن مسلمانان را از دوستى و محبت مشركان نهى كرده بود و مىدانيم استغفار كردن يكى از روشنترين مصاديق اظهار محبت و دوستى است، با اين حال چگونه ممكن است ابوطالب مشرك از دنيا برود و پيامبر(صلی الله علیه وآله ) سوگند ياد كند كه من همچنان براى تو استغفار خواهم كرد تا خدا مرا نهى كند؟! عجيب اينكه فخر رازى كه به تعصب در اينگونه مسائل مشهور است چون نتوانسته است انكار كند كه اين آيه مانند بقيه سوره توبه در مدينه و در اواخر عمر پيغمبر ص نازل شده است، دست به توجيه شگفتآورى زده و آن اينكه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) بعد از مرگ «ابوطالب» تا زمان نزول سوره توبه همچنان براى او استغفار مىكرد تا اينكه آيۀ فوق نازل شد و او را نهى كرد، سپس مىگويد چه مانعى دارد كه اين امر براى پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و مؤمنان تا آن زمان مجاز بوده باشد؟! فخر رازى اگر خود را از قيد و بند تعصب رها مىساخت به حقيقت متوجه مىشد كه امكان ندارد پيامبر(صلی الله علیه وآله ) در اين مدت طولانى براى يك نفر مشرك
استغفار كند در حالى كه آيات فراوانى از قرآن كه تا آن زمان نازل شده بود هر گونه مودت و محبت و دوستى را نسبت به مشركان محكوم ساخته بود.(1)
ثالثاً: تنها كسى كه اين روايت را نقل كرده «سعيد بن مسيب» است و دشمنى او با امير مؤمنان على(علیه السلام) معروف است، بنا بر اين هرگز نمىتوان به گفتار او در باره على(علیه السلام) يا پدر و فرزندش اعتماد كرد.
مرحوم «علامه امينى» پس از اشاره به مطلب فوق سخنى از «واقدى» نقل مىكند كه قابل توجه است میگويد: «سعيد بن مسيب» از كنار جنازۀ «امام سجاد على بن الحسين(علیه السلام)» گذشت و بر آن نماز نگزارد (و با عذرى واهى) از اين كار صرفنظر كرد، اما هنگامى كه به گفته ابن حزم از او پرسيدند آيا پشت سر حجاج نماز مىخوانى يا نه گفت ما پشت سر بدتر از حجاج نماز مىخوانيم!.
رابعا- همانگونه كه در جلد پنجم همين تفسير گفتيم شك نيست كه ابوطالب به پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) ايمان آورد و مدارك و دلائل روشنى براى اين موضوع ارائه داديم و ثابت كرديم كه آنچه در باره عدم ايمان ابوطالب گفتهاند تهمتى بزرگ است كه تمام علماى شيعه و گروهى از دانشمندان اهل تسنن مانند ابن ابىالحديد (در شرح نهج البلاغه) و قسطلانى (در ارشاد السارى) و زينى دحلان (در حاشيه تفسير حلبى) به آن تصريح كردهاند.
و گفتيم يك محقق موشكاف با توجه به موج سياسى مغرضانهاى كه از
1) . در سوره نساء كه مسلما قبل از برائت نازل شده است در آيه 139 و در سوره آلعمران آيه 38 كه آنهم قبل از برائت نازل گرديده صريحاً از دوستى و ولايت كافران نهى شده است و در همين سوره توبه در آياتى كه قبل از آيه مورد بحث ما است خداوند صريحا به پيامبرش میگويد خواه براى آنها (كافران) استغفار كنى يا نكنى خدا آنها را نخواهد بخشيد.
حكام «بنىاميه» بر ضد على(علیه السلام) برخاست به خوبى مىتواند حدس بزند كه هر كس با آن حضرت ارتباط و پيوند داشت از اين تعرض مغرضانه در امان نماند، در واقع ابوطالب گناهى نداشت جز اينكه پدر على بن ابىطالب(علیه السلام) پيشواى بزرگ اسلام بود، مگر «ابوذر» آن مجاهد بزرگ اسلام را به خاطر عشقش به على(علیه السلام) و مبارزهاش با مكتب عثمان مورد آن همه اتهام قرار ندادند؟!(1)
سؤال ديگرى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه چگونه ابراهيم به عمويش آزر وعده استغفار داد و طبق ظاهر آيۀ فوق و آيات ديگر قرآن مجيد به اين وعده وفا كرد، با اينكه او هرگز ايمان نياورد و در صف مشركان و بتپرستان بود، و استغفار براى چنين كسانى ممنوع است؟
در پاسخ اين سؤال بايد به اين نكته توجه داشت كه از آيۀ فوق به خوبى استفاده مىشود كه ابراهيم انتظار داشته است كه آزر از اين طريق جذب به سوى ايمان و توحيد شود، و استغفار او در حقيقت اين بوده است كه«خداوند او را هدايت كن، و گناهان گذشته او را ببخش».
اما هنگامى كه آزر در حال شرك چشم از جهان فرو بست، و براى ابراهيم مسلم شد كه او با حالت عداوت پروردگار از دنيا رفته، و ديگر جايى براى هدايت او باقى نمانده است، استغفار خود را قطع كرد.
طبق اين معنى مسلمانان نيز مىتوانند براى دوستان و بستگان مشركشان ما
1) . جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج5، ص191 الی 198.
دام كه در قيد حياتند و اميد هدايت آنها مىرود، استغفار كنند يعنى از خدا براى آنها هدايت و آمرزش هر دو بطلبند، ولى پس از مرگ آنها در حال كفر، ديگر جايى براى استغفار باقى نمىماند.
اما اينكه در بعضى از روايات وارد شده كه امام صادق(علیه السلام) فرمود ابراهيم(علیه السلام) وعده داده بود كه اگر آزر اسلام بياورد براى او استغفار كند (نه اينكه پيش از اسلام آوردن) و هنگامى كه براى او روشن شد كه او دشمن خدا است، از وى بيزارى جست و بنا بر اين وعده ابراهيم مشروط بود و چون شرط آن حاصل نشد او هرگز استغفار نكرد.
اين روايت علاوه بر اينكه روايت مرسل و ضعيفى است مخالف ظاهر يا صريح آيات قرآن است، زيرا ظاهر آيه مورد بحث اين است كه ابراهيم استغفار كرد و صريح آيه 86 سوره «شعراء» اين است كه ابراهيم از خداوند تقاضاى آمرزش او را كرد آنجا كه مىگويد: «و اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّينَ».
شاهد ديگر اين سخن جمله معروفى است كه از ابن عباس نقل شده كه ابراهيم كرارا براى آزر مادامى كه در حيات بود استغفار كرد، اما هنگامى كه در حال كفر از دنيا رفت، و عداوت او نسبت به آئين حق مسلم شد، از اين كار خوددارى نمود.
و از آنجا كه گروهى از مسلمانان مايل بودند براى نياكان مشرك خود كه در حال كفر مرده بودند استغفار كنند قرآن صريحاً آنها را نهى كرد و تصريح نمود كه وضع ابراهيم با آنها كاملاً متفاوت بوده، او در حال حيات آزر، و به اميد ايمان او، چنين كارى را مىكرد، نه پس از مرگش!
آيه مورد بحث تنها آيهاى نيست كه سخن از قطع هر گونه رابطه با مشركان مىگويد؛ بلكه از آيات متعددى از قرآن اين موضوع به خوبى استفاده مىشود كه هر گونه پيوند و همبستگى خويشاوندى و غير خويشاوندى بايد تحت الشعاع پيوندهاى مكتبى قرار گيرد و اين پيوند (ايمان به خدا و مبارزه با هر گونه شرك و بتپرستى) بايد بر تمام روابط مسلمانان حاكم باشد، چرا كه اين پيوند يك پيوند زير بنائى و حاكم بر همه مقدرات اجتماعى آنها است.
و هرگز پيوندهاى سطحى و رو بنائى نمىتواند آن را نفى كند، اين درسى بود براى ديروز و امروز و همه اعصار و قرون.
«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِيمٌ * إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»؛(1)«چنان نبوده كه خداوند قومى را پس از هدايت (و ايمان) مجازات كند مگر آنكه آنچه را كه بايد از آن بپرهيزند براى آنان بيان نمايد (و آنها مخالفت كنند) زيرا خداوند به هر چيزى دانا است. حكومت آسمانها و زمين براى او است، (او) زنده مىكند و مىميراند، و جز خدا، ولى و ياورى نداريد.»
بعضى از مفسران گفتهاند كه گروهى از مسلمانان قبل از نزول فرائض و واجبات چشم از جهان بسته بودند، جمعى خدمت پيامبر(صلی الله علیه وآله ) آمدند و درباره سرنوشت آنها اظهار نگرانى كردند، و چنين مىپنداشتند كه آنها
1) . توبه / 115 و 116.
شايد گرفتار مجازات الهى به خاطر عدم انجام اين فرائض باشند. آيۀ فوق نازل شد و اين موضوع را نفى كرد(1).
بعضى ديگر از مفسران گفتهاند كه اين آيه در مورد استغفار مسلمانان براى مشركان و اظهار محبت آنها قبل از نهى صريح در آيات سابق نازل شده است، زيرا اين موضوع، باعث نگرانى گروهى از مسلمين شده بود، آيۀ فوق نازل شد و به آنها اطمينان داد كه استغفارهاى آنان قبل از نهى الهى موجب مؤاخذه و مجازات نخواهد بود.
نخستين آيۀ فوق اشاره به يك قانون كلى و عمومى است، كه عقل نيز آن را تأييد مىكند و آن اينكه ما دام كه خداوند حكمى را بيان نفرموده و توضيحى در شرع پيرامون آن نرسيده است هيچكس را در برابر آن مجازات نخواهد كرد، و به تعبير ديگر تكليف و مسئوليت همواره بعد از بيان احكام است، و اين همان چيزى است كه در علم اصول از آن تعبير به قاعدۀ «قبح عقاب بلا بيان» مىشود.
لذا در آغاز مىفرمايد: «چنين نبوده كه خداوند گروهى را پس از هدايت گمراه سازد تا اينكه آنچه را كه بايد از آن بپرهيزند براى آنها تبيين كند.»(2)
ابو عمرو بن علاء گويد: عقيل بن ابىطالب به كوفه نزد على(علیه السلام) آمد و از او خواستار بخشش شد، على(علیه السلام) آنچه سهم او بود به او داد. عقيل گفت: مىخواهم مرا از بيتالمال چيزى دهى. على(علیه السلام) گفت: تا روز جمعه بپاى. و عقيل تا روز جمعه بپاييد. هنگامى كه امير المؤمنين(علیه السلام) نماز جمعه به جاى آورد، عقيل را گفت: چه مىگويى در حق كسى كه به اين همه مردم خيانت كند؟ عقيل گفت: بد مردى است چنين مردى. على(علیه السلام) گفت آيا مىخواهى كه من به اين همه مردم خيانت كنم و از بيتالمال تو را عطا دهم؟
عقيل از نزد على(علیه السلام) بيرون آمد و به نزد معاويه رفت. در همان روز كه وارد شد معاويه صد هزار درهم به او تقديم داشت و گفت: اى عقيل براى تو من بهترم يا على؟ گفت: على را ديدم كه در فكر آتيه خود بيشتر از آن است كه در انديشه من باشد و تو در فكر من بيشتر از آن هستى كه در انديشه آتيه خويش.(1)
وصيّت امام علی(علیه السلام) به حسن و حسين(علیهما السلام) پس از ضربت ابن ملجم كه لعنت خدا بر او باد مىباشد كه در ماه رمضان سال 40 هجرى در شهر كوفه مطرح فرمود:
«أُوصِيكُمَا به تقوى اللَّهِ وَ أَلَّا تَبْغِيَا الدُّنْيَا وَ إِنْ بَغَتْكُمَا وَ لَا تأسفا عَلَى شَیءٍ مِنْهَا زُوِی عَنْكُمَا وَ قُولَا بِالْحَقِّ وَ اعْمَلَا لِلْأَجْرِ وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً
1) . ثقفی کوفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، مترجم: عبدالمحمد آيتى، ص: 206.
أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي به تقوى اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ وَ صَلَاحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ فَإِنِّي سَمِعْتُ جَدَّكُمَا ص يَقُولُ صَلَاحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْأَيْتَامِ فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لَا يَضِيعُوا به حضرتكُمْوَ اللَّهَ اللَّهَ فِي جِيرَانِكُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّكُمْ مَا زَالَ يُوصِي بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْقُرْآنِ لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِينِكُمْ وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْجِهَادِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ لَا تَتْرُكُوا 6 الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ [أَشْرَارُكُمْ] شِرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُمْ ثُمَّ قَالَ يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَا أُلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ امير المؤمنين(علیه السلام) [قُتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ] أَلَا لَا تَقْتُلُنَّ بِي إِلَّا قَاتِلِي انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ وَ لَا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ فَإِنِّي سَمِعْتُ رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) يَقُولُ إِيَّاكُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُور.»(1)
شما را به ترس از خدا سفارش مىكنم، به دنيا پرستى روى نياوريد، گر چه به سراغ شما آيد، و بر آنچه از دنيا از دست مىدهيد اندوهناك مباشيد، حق را بگوييد، و براى پاداش الهى عمل كنيد و دشمن ستمگر و ياور ستمديده باشيد.
شما را، و تمام فرزندان و خاندانم را، و كسانى را كه اين وصيّت به آنها
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 422.
مىرسد، به ترس از خدا، و نظم در امور زندگى، و ايجاد صلح و آشتى در ميانتان سفارش مىكنم، زيرا من از جدّ شما پيامبر(صلی الله علیه وآله ) شنيدم كه مىفرمود:
«اصلاح دادن بين مردم از نماز و روزه يك سال برتر است».
خدا را! خدا را! در باره يتيمان، نكند آنان گاهى سير و گاه گرسنه بمانند، و حقوقشان ضايع گردد! خدا را! خدا را! در باره همسايگان، حقوقشان را رعايّت كنيد كه وصيّت پيامبر(صلی الله علیه وآله ) شماست، همواره به خوشرفتارى با همسايگان سفارش مىكرد تا آنجا كه گمان برديم براى آنان ارثى معيّن خواهد كرد.
خدا را! خدا را! در باره قرآن، مبادا ديگران در عمل كردن به دستوراتش از شما پيشى گيرند. خدا را! خدا را! در باره نماز، چرا كه ستون دين شماست. خدا را! خدا را! در باره خانه خدا، تا هستيد آن را خالى مگذاريد، زيرا اگر كعبه خلوت شود، مهلت داده نمىشويد. خدا را! خدا را! در باره جهاد با اموال و جانها و زبانهاى خويش در راه خدا.
بر شما باد به پيوستن با يكديگر، و بخشش همديگر، مبادا از هم روى گردانيد، و پيوند دوستى را از بين ببريد. امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه بدهاى شما بر شما مسلّط مىگردند، آنگاه هر چه خدا را بخوانيد جواب ندهد! سپس فرمود:
اى فرزندان عبد المطلّب: مبادا پس از من دست به خون مسلمين فرو بريد [و دست به كشتار بزنيد] و بگوييد، امير مؤمنان كشته شد، بدانيد جز كشنده من كسى ديگر نبايد كشته شود. درست بنگريد! اگر من از ضربت او مردم، او را تنها يك
ضربت بزنيد، و دست و پا و ديگر اعضاى او را مبريد، من از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) شنيدم كه فرمود: «بپرهيزيد از بريدن اعضاى مرده، هر چند سگ ديوانه باشد».(1)
نامه 45 به فرماندار بصره، عثمان بن حنيف انصارى كه دعوت مهمانى سرمايهدارى از مردم بصره را پذيرفت در سال 36 هجرى:
«أَمَّا بَعْدُ يَا ابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ لَكَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مجْفُوٌّ وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَيْقَنْتَ بِطِيبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِي بِهِ وَ يَسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا كَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِينَ وَ نِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَكٍ وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِيبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 561.
الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِی إِلَى تَخَيُّرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى أَوْ أَكُونَ كَمَا قَالَ الْقَائِلُ:
وَ حَسْبُكَ [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ * وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ
أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا امير المؤمنين(علیه السلام) وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ الْعَيْشِ فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أَكْلُ الطَّيِّبَاتِ كَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا علفها أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَكْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا يُرَادُ بِهَا أَوْ أُتْرَكَ سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِيقَ الْمَتَاهَةِ وَ كَأَنِّي بِقَائِلِكُمْ يَقُولُ إِذَا كَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً. وَ أَنَا مِنْرَسُولِ اللَّهِ كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْكَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَيْهَا وَ سَأَجْهَدُ فِي أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْكُوسِ حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصِيدِ.»
پس از ياد خدا و درود! اى پسر حنيف، به من گزارش دادند كه مردى از سرمايهداران بصره، تو را به مهمانى خويش فرا خواند و تو به سرعت به سوى آن
شتافتى خوردنىهاى رنگارنگ براى تو آوردند، و كاسههاى پر از غذا پى در پى جلوى تو نهادند گمان نمىكردم مهمانى مردمى را بپذيرى كه نيازمندانشان با ستم محروم شده، و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شدهاند، انديشه كن در كجايى؟ و بر سر كدام سفره مىخورى؟
پس آن غذايى كه حلال و حرام بودنش را نمىدانى دور بيفكن، و آنچه را به پاكيزگى و حلال بودنش يقين دارى مصرف كن.
آگاه باش! هر پيروى را امامى است كه از او پيروى مىكند، و از نور دانشش روشنى مىگيرد، آگاه باش! امام شما از دنياى خود به دو جامه فرسوده، و دو قرص نان رضايت داده است، بدانيد كه شما توانايى چنين كارى را نداريد امّا با پرهيزكارى و تلاش فراوان و پاكدامنى و راستى، مرا يارى دهيد. پس سوگند به خدا! من از دنياى شما طلا و نقرهاى نيندوخته، و از غنيمتهاى آن چيزى ذخيره نكردهام، بر دو جامه كهنهام جامهاى نيفزودم، و از زمين دنيا حتى يك وجب در اختيار نگرفتم و دنياى شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچيزتر است!. آرى از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، فدك(1)در دست ما بود كه مردمى بر آن بخل ورزيده، و مردمى ديگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند، و بهترين داور خداست. مرا با فدك
1) . پس از فتح خيبر ديگر يهوديان آن سامان با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) صلح كردند و باغات «فدك» را به آن حضرت بخشيدند، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آن را به فاطمه زهرا(س) اهداء فرمود، و سندى براى آن تنظيم كرد و 5 سال در حيات پيامبر(صلی الله علیه وآله ) در دست فاطمه(س) قرار داشت، اما در حكومت ابا بكر آن را غصب كردند. (جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: دشتی، محمد، سيری در گفتار نورانی رهبران معصوم(علیهم السلام)، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه(س)، حرف ف)
و غير فدك چه كار؟ در حالى كه جايگاه فرداى آدمى گور است، كه در تاريكى آن، آثار انسان نابود و اخبارش پنهان مىگردد، گودالى كه هر چه بر وسعت آن بيفزايند، و دستهاى گور كن فراخش نمايد، سنگ و كلوخ آن را پر كرده، و خاك انباشته رخنههايش را مسدود كند.
من نفس خود را با پرهيزكارى مىپرورانم، تا در روز قيامت كه هراسناكترين روزهاست در أمان، و در لغزشگاههاى آن ثابت قدم باشد.
من اگر مىخواستم، مىتوانستم از عسل پاك، و از مغز گندم، و بافتههاى ابريشم، براى خود غذا و لباس فراهم آورم، امّا هيهات كه هواى نفس بر من چيره گردد، و حرص و طمع مرا وا دارد كه طعامهاى لذيذ بر گزينم، در حالى كه در «حجاز» يا «يمامه»(1)كسى باشد كه به قرص نانى نرسد، و يا هرگز شكمى سير نخورد، يا من سير بخوابم و پيرامونم شكمهايى كه از گرسنگى به پشت چسبيده، و جگرهاى سوخته وجود داشته باشد، يا چنان باشم كه شاعر گفت:
«اين درد تو را بس كه شب را با شكم سير بخوابى و در اطراف تو شكمهايى گرسنه و به پشت چسبيده باشند».(2)آيا به همين رضايت دهم كه مرا امير المؤمنين(علیه السلام) خوانند و در تلخىهاى روزگار با مردم شريك نباشم؟ و در سختىهاى زندگى الگوى آنان نگردم؟
آفريده نشدهام كه غذاهاى لذيذ و پاكيزه مرا سرگرم سازد، چونان حيوان پروارى كه تمام همّت او علف، و يا چون حيوان رها شده كه شغلش چريدن و پر
كردن شكم بوده، و از آينده خود بىخبر است. آيا مرا بيهوده آفريدند؟ آيا مرا به بازى گرفتهاند؟ آيا ريسمان گمراهى در دست گيرم؟ و يا در راه سرگردانى قدم بگذارم؟. گويا مىشنوم كه شخصى از شما مىگويد:
«اگر غذاى فرزند ابىطالب همين است، پس سستى او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان بازمانده است». آگاه باشيد! درختان بيابانى، چوبشان سختتر، و درختان كناره جويبار پوستشان نازكتر است. درختان بيابانى كه با باران سيراب مىشوند آتش چوبشان شعلهورتر و پر دوامتر است.(1)من و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) چونان روشنايى يك چراغيم، يا چون آرنج به يك بازو پيوستهايم، به خدا سوگند! اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت يكديگر بدهند، از آن روى بر نتابم، و اگر فرصت داشته باشم به پيكار همه مىشتابم، و تلاش مىكنم كه زمين را از اين شخص مسخ شده «معاويه» و اين جسم كج انديش، پاك سازم تا سنگ و شن از ميان دانهها جدا گردد.
سپس میفرماید:
«إِلَيْكِ عَنِّی يَا دُنْيَا فَحَبْلُكِ عَلَى غَارِبِكِ قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكِ وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِكِ وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِي مَدَاحِضِكِ أَيْنَ الْقُرُونُ الَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِكِ أَيْنَ الْأُمَمُ الَّذِينَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِكِ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِينُ اللُّحُودِ وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتِ شَخْصاً مَرْئِيّاً وَ قَالَباً حِسِّيّاً لَأَقَمْتُ عَلَيْكِ حُدُودَ اللَّهِ فِي عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِيِّ وَ أُمَمٍ أَلْقَيْتِهِمْ فِي الْمَهَاوِی وَ مُلُوكٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ هَيْهَاتَ مَنْ وَطِئَ دَحْضَكِ زَلِقَ وَ مَنْ رَكِبَ لُجَجَكِ غَرِقَ وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِكِ وُفِّقَ
1) . اشاره به علم: بوتانىynatoB (گياه شناسى).
وَ السَّالِمُ مِنْكِ لَا يُبَالِي إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْيَا عِنْدَهُ كَيَوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ اعْزُبِی عَنِّي فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلِّينِي وَ لَا أَسْلَسُ لَكِ فَتَقُودِينِي وَ ايْمُ اللَّهِ يَمِيناً أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللَّهِ لَأَرُوضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً تَهِشُ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً وَ لَأَدَعَنَ مُقْلَتِی كَعَيْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِينُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْيِهَا فَتَبْرُكَ وَ تَشْبَعُ الرَّبِيضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ يَأْكُلُ عَلِيٌّ مِنْ زَادِهِ فَيَهْجَعَ قَرَّتْ إِذاً عَيْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِينَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِيمَةِ الْهَامِلَةِ وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِيَّةِ طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَكَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِي اللَّيْلِ غُمْضَهَا حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْكَرَى عَلَيْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ كَفَّهَا فِي مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُيُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِكْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ- أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ فَاتَّقِ اللَّهَ يَا ابْنَ حُنَيْفٍ وَ لْتَكْفُفْ أَقْرَاصُكَ لِيَكُونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُكَ.»(1)
اى دنيا از من دور شو، مهارت را بر پشت تو نهاده، و از چنگالهاى تو رهايى يافتم، و از دامهاى تو نجات يافته، و از لغزشگاههايت دورى گزيدهام. كجايند بزرگانى كه به بازيچههاى خود فريبشان دادهاى؟
كجايند امتهايى كه با زر و زيورت آنها را فريفتى؟ كه اكنون در گورها گرفتارند! و درون لحدها پنهان شدهاند. اى دنيا به خدا سوگند! اگر شخصى ديدنى بودى، و قالب حس كردنى داشتى، حدود خدا را بر تو جارى مىكردم، به جهت
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 417.
بندگانى كه آنها را با آرزوهايت فريب دادى، و ملّتهايى كه آنها را به هلاكت افكندى، و قدرتمندانى كه آنها را تسليم نابودى كردى، و هدف انواع بلاها قرار دادى كه ديگر راه پس و پيش و ندارند، امّا هيهات! كسى كه در لغزشگاه تو قدم گذارد سقوط خواهد كرد، و آن كس كه بر امواج تو سوار شد غرق گرديد، كسى كه از دامهاى تو رهائى يافت پيروز شد، آن كس كه از تو به سلامت گذشت نگران نيست كه جايگاهش تنگ است، زيرا دنيا در پيش او چونان روزى است كه گذشت.
از برابر ديدگانم دور شو، سوگند به خدا، رام تو نگردم كه خوارم سازى، و مهارم را به دست تو ندهم كه هر كجاخواهى مرا بكشانى، به خدا سوگند، كه تنها اراده خدا در آن است، چنان نفس خود را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان، هر گاه بيابم شاد شود، و به نمك به جاى نان خورش قناعت كند، و آنقدر از چشمها اشك ريزم كه چونان چشمهاى خشك در آيد، و اشك چشمم پايان پذيرد. آيا سزاوار است كه چرندگان، فراوان بخورند و راحت بخوابند، و گله گوسفندان پس از چرا كردن به آغل رو كنند، و على نيز [همانند آنان] از زاد و توشه خود بخورد و استراحت كند؟ چشمش روشن باد! كه پس از ساليان دراز، چهارپايان رها شده، و گلّههاى گوسفندان را الگو قرار دهد!! خوشا به حال آن كس كه مسئوليتهاى واجب را در پيشگاه خدا به انجام رسانده و در راه خدا هر گونه سختى و تلخى را به جان خريده، و به شب زندهدارى پرداخته است، و اگر خواب بر او چيره شده بر روى زمين خوابيده، و كف دست را بالين خود قرار داده، و در گروهى است كه ترس از معاد خواب را از چشمانشان ربوده، و پهلو از بسترها گرفته، و لبهايشان به ياد پروردگار در حركت و با استغفار طولانى گناهان را زدودهاند: «آنان حزب خداوند، و
همانا حزب خدا رستگار است» پساز خدا بترس اى پسر حنيف، و به قرصهاى نان خودت قناعت كن، تا تو را از آتش دوزخ رهائى بخشد.(1)
بعد از على(علیه السلام) امام حسن هم همين مقام را دارد. من گفتم: چگونه امام حسن اين مقام و منزلت را دارد در صورتى كه مقام خلافت را به معاويه واگذار نمود!؟ فرمود آرام باش! زيرا امام حسن(علیه السلام) بوظيفه خويشتن آشناتر بود، اگر اين عمل را انجام نمیداد كار بسيار بزرگ و خطرناكى پيش آمد میكرد.
در جوابم فرمود: اى ابوسعيد! آيا من بعد از پدرم حجت و امام بر خلق
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 555.
نيستم!؟ گفتم چرا. فرمود: آيا من آن كسى نيستم كه پيغمبر خدا(صلی الله علیه وآله ) در باره من و برادرم امام حسين فرموده: «الحسن و الحسين امامان، قاما او قعدا؛ حسن و حسين امام هستند: چه قيام كنند و چه سكوت نمايند!»
گفتم: چرا، فرمود: پس من چه قيام كنم و چه سكوت نمايم امام مىباشم. اى ابوسعيد! علت صلح من با معاويه عينا همان علتى است كه پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله ) با بنىضمره و بنىاشجع و اهل مكه نمود. تفاوتى كه هست اين است كه آنان به قرآن كافر شدند و معاويه و يارانش بتأويل قرآن كافر شدند اى ابوسعيد! اكنون كه من از طرف خداى سبحان امام و پيشوا میباشم پس نبايد امر و نحوه مداهنه و محاربهاى را كه من میكنم سفيهانه دانست، و لو اينكه حكمت آن عملى كه من انجام میدهم نامعلوم باشد.
آيا نشنيدهاى هنگامى كه حضرت خضر(علیه السلام) كشتى را سوراخ كرد و آن كودك را كشت و آن ديوار را تعمير نمود حضرت موسى بعلت اينكه فلسفه آنها را نمیدانست نپسنديد و بر او اعتراض كرد، اگر من با معاويه مصالحه نمیكردم احدى از شيعيان ما بر روى زمين نبود مگر اينكه كشته میشد.
امام واجب الاطاعة شما و يكى از دو بزرگ جوانان اهل بهشت میباشم!؟ گفتند: چرا. فرمود: آيا نمیدانيد موقعى خضر آن كشتى را سوراخ نمود و آن ديوار را تعمير كرد و آن كودك را كشت حضرت موسى براى اين اعمال بر او خشم نمود و اين خشم بجهت اين بود كه حضرت موسى از حكمت و فلسفه كارهاى خضر بىاطلاع بود، ولى اين رفتارهاى خضر نزد حضرت پروردگار نيكو و پسنديده بود. آيا نمیدانيد هيچيك از ما خاندان نيست مگر اينكه بيعتى از سركش و طاغى زمانه وى بر گردنش خواهد بود غير از قائم آل محمّد(صلی الله علیه وآله ) كه حضرت عيسى بن مريم پشت سر او نماز خواهد خواند؛ زيرا خداى توانا ولادت حضرت قائم را مخفى و خود آن بزرگوار را غائب خواهد نمود تا وقتى خروج كند كسى بر گردن آن حضرت بيعتى نداشته باشد. اين قائم از نهمين فرزندان برادرم امام حسين و پسر بهترين كنيزان خواهد بود. وقتى غائب شود خدا عمر او را طولانى مینمايد. سپس وى را بقدرت كامله خود بهصورت جوانى كه كمتر از چهل سال داشته باشد ظاهر میكند. خدا اين عمل را بدين لحاظ انجام میدهد كه دانسته شود او بر هر چيزى قدرت دارد.
امان بدارم بهتر از اين است كه آنان مرا بقتل برسانند و اهلبيتم از بين بروند. بهخدا قسم اگر من با معاويه نبرد نمايم اينان گردن مرا میگيرند و مرا بهمعاويه تسليم میكنند.
بهخدا قسم اگر من با معاويه صلح و سازش نمايم و محترم باشم بهتر از اين است كه من كشته يا اسير گردم، يا اينكه منتى بر من نهاده شود و تا آخر دهر براى بنىهاشم عيب و عار باشد و معاويه دائما بر زنده و مرده ما منت بگذارد.
راوى میگويد: من به آن حضرت گفتم: يا بن رسول اللَّه! آيا شيعيان خود را نظير گوسفندانى بدون شبان واگذار مينمائى!؟ فرمود: چه كنم: من از موضوعى كه بهوسيلۀ افراد مورد وثوق وى به من رسيده آگاه میباشم.
يك روز امير المؤمنين: على(علیه السلام) در حالى كه خوشحال بودم به من فرمود: اى حسن! آيا خوشحالى؟ چه حالىخواهى داشت در آن موقعى كه پدر خود را كشته بنگرى؟ چه حالىخواهى داشت در آن هنگامى كه بنىاميه متصدى امر خلافت شوند و امير آنان شخصى است كه گلوى او و رودههايش گشاده میباشند، وى میخورد، ولى سير نمىشود در حالى میميرد كه در آسمان ياورى و در زمين پوزش پذيرى نخواهد داشت. او بر شرق و غرب مستولى خواهد شد، بندگان در مقابل وى ذليل میشوند و سلطنت او طولانى خواهد شد، وى بدعت و گمراهىهائى بيادگار میگذارد، حق و سنت پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) را پايمال مینمايد.
معاويه مال خدا را به دوستداران خويشتن تقسيم میكند، و افرادى را كه سزاوار آنند از آن ممنوع مینمايد. مؤمن در زمان سلطنت معاويه ذليل و فاسق تقويت خواهد شد. معاويه مال خود را به ياران خويشتن میدهد، بندگان خدا را
غلام و كنيز زر خريد قرار خواهد داد. در زمان سلطنت وى حق از بين میرود و باطل ظاهر مىشود، مردمان نيكوكار مورد لعن قرار میگيرند، هر كس با او در باره حق دشمنى كند كشته خواهد شد، هر كسى كه راجع به تقويت باطل با وى دوستى نمايد جائزه خواهد گرفت.
روزگار بدين منوال خواهد بود تا اينكه خدا مردى را در آخر الزمان كه روزگارى است سخت مبعوث مینمايد و او را بهوسيلۀ ملائكه خود تأييد میكند انصار و ياران وى را نگاهدارى مىنمايد، او را بهوسيلۀ آيات و معجزات خود نصرت میدهد وى را بر زمين ظاهر و مسلط میكند تا اينكه مردم خواه ناخواه مطيع و منقاد او شوند، او زمين را بعد از آنكه پر از ظلم و ستم شده باشد پر از عدل و داد و نور و برهان خواهد كرد، عرض و طول شهرها برايش مطيع میشوند، حتى كافرى نيست مگر اينكه ايمان میآورد و تبه كارى نيست مگر اينكه نيكوكار خواهد شد، درندگان در زمان سلطنت او صلح و سازش مینمايند، زمين گياهان خود را ميروياند آسمان بركات خود را فرو ميريزد، گنجها براى او ظاهر خواهند شد، مدت چهل سال مالك شرق و غرب خواهد شد، خوشا بهحال كسى كه روزگار او را درك كند و سخن وى را بشنود.
حضرت امام حسن مجتبى(علیه السلام) پس از فوت پدر بزرگوارش سخنرانى كرد و بعد از اينكه حمد و ثناى خدا را به جاى آورد فرمود: آرى و اللَّه ذلت و كمى قدرت ما را از جنگيدن با اهل شام باز نداشت، ولى ما بهوسيلۀ سلامت و صبورى با ايشان قتال مینمائيم و سلامت با عداوت و صبورى با جزع و فزع آميخته و مشتبه شد. شما
در حالى متوجه ما بوديد كه دين شما بر دنياى شما مقدم بود، ولى اكنون در حالى هستيد كه دنياى شما بر دين شما مقدم شده است. ما بر له شما بوديم و شما بر له ما بوديد، ولى امروز شما بر عليه ما قيام نمودهايد.
سپس شما از دو قتيل جلوگيرى مینمائيد: يكى كشتگان صفين كه بر آنان گريه میكنيد و ديگرى كشتگان نهروان كه خون آنان را مطالبه مینمائيد، آن كسى كه گريان است شكست خورده میباشد، آن كسى كه مطالبه خون میكند خشمناك است. معاويه مردم را براى امرى دعوت كرد كه عزت و عدالتى در آن نيست. اگر شما اراده زندگى داريد ما آن را از او ميپذيريم و با ذلت زندگى میكنيم و اگر اراده موت را داريد ما آن را در ذات خدا بذل میكنيم و نزد خدا با وى محاكمه مینمائيم. آن گروه عموما در جواب آن حضرت گفتند: ما بقاء و زندگى را خواهانيم.
ايها الناس! معاويه گمان میكند من او را لايق مقام خلافت میدانم، و خويشتن را براى اين مقام برازنده نمیدانم، در صورتى كه معاويه دروغ میگويد، زيرا من طبق دستور قرآن و فرموده پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) از مردم بر آنان مقدم و سزاوارترم. بهخدا قسم میخورم اگر مردم با من بيعت میكردند و از من اطاعت و مرا يارى مىنمودند آسمان قطرات باران خود را براى آنان فرو میريخت و زمين بركات خود را براى ايشان خارج مىنمود. اى معاويه! براى چه به مقام خلافت طمع نمودى!؟ در صورتى كه پيغمبر اعظم اسلام(صلی الله علیه وآله ) فرموده: هيچ امتى هرگز مردى را كه از وى
عالمتر وجود داشته باشد امير خود قرار نمیدهد مگر اينكه وضع آنان رو به انحطاط خواهد رفت تا اينكه آن امت به قهقرا برگردند و بملت گوساله پرستان ملحق شوند.
و حال آنكه بنىاسرائيل حضرت هارون را از دست دادند و در اطراف گوساله گرد آمدند، در صورتى كه آنان میدانستند هارون خليفه حضرت موسى است. اين امت هم حضرت على بن ابي طالب را از دست دادند، در صورتى كه شنيدند پيامبر معظم اسلام(صلی الله علیه وآله ) به حضرت على بن ابىطالب میفرمود: تو براى من نظير هارون هستى براى موسى، با اين تفاوت كه پيامبرى بعد از من نخواهد بود.
پيغمبر اكرم نيز از دست قوم خود فرار كرد، در صورتى كه آنان را به سوى خدا دعوت میكرد تا اينكه به جانب غار فرار نمود. اگر پيامبر خدا يارانى میداشت از دست ايشان فرار نمیكرد. اى معاويه! اگر من هم يارانى میداشتم با تو صلح و سازش نمىكردم.
خداى حكيم در آن موقعى كه آن مردم هارون را ناتوان شناختند و نزديك بود كه او را بقتل برسانند و ياورى نداشت تا بر عليه آنان قيام نمايد آزاد نهاد، نيز خداى سبحان پيغمبر اعظم اسلام(صلی الله علیه وآله ) را در آن موقعى كه از دست قوم خود فرار كرد و ياورى نداشت آزاد نهاد، من و پدرم كه اين امت ما را از دست دادند و با ديگران بيعت كردند و ما ياورى نيافتيم از طرف خدا آزاد بوديم و هستيم.
اين مطالب همان سنت و مثالهائى هستند كه تابع يك ديگرند. ايها الناس! اگر شما در بين مشرق و مغرب بجستجو بپردازيد غير از من و برادرم فرزند پيغمبرى نخواهيد يافت.
فرمود: مردى از ياران امام حسن كه او را: سفيان بن ليلى میگفتند در حالى كه بر شتر خود سوار بود نزد آن حضرت آمد، وى در حالى كه دامن لباس خود را گرفته بود نزد آستانه آن بزرگوار ايستاد و گفت:
السّلام عليك يا مذل المؤمنين! يعنى سلام بر تو، اى ذليلكننده مؤمنين! امام حسن(علیه السلام) به وى فرمود:
پياده شو و تعجيل منماى! او پياده شد و شتر خود را در ميان خانه عقال كرد، آنگاه آمد تا نزد امام(علیه السلام) رسيد، امام به او فرمود: چه گفتى!؟ گفت: گفتم:
سلام بر تو اى ذليلكننده مؤمنين. امام حسن فرمود: به چه دليل اين سخن را میگوئى!؟ گفت: تو عمدا امر خلافت اين امت را از گردن خود خلع نمودى و به اين مرد طاغى و سركش واگذار كردى كه بر خلاف دستور خدا حكومت مىنمايد.
امام حسن فرمود: من تو را از علت اينكه اين عمل را انجام دادم آگاه مىنمايم.
من از پدرم على(علیه السلام) شنيدم میفرمود: پيامبر با عظمت اسلام(صلی الله علیه وآله ) فرمود:
روز و شبها نمىگذرند تا اينكه مردى كه داراى گلوئى گشاد و سينهاى عريض باشد، میخورد، ولى سير نمىشود متصدى امر خلافت اين امت شود، آن مرد معاويه است. علت صلح من با معاويه همين است.
چه باعث شد كه نزد ما آمدى؟ گفت: دوستى و حب تو. فرمود: محض رضاى خدا؟ گفت: آرى. فرمود: بهخدا قسم هيچ بندهاى ما را دوست ندارد و لو اينكه در ديلم اسير باشد مگر اينكه دوستى ما بنفع وى خواهد بود. دوستى ما آنچنان گناهان را از بنىآدم فرو ميريزد كه باد برگ درختان را فرو ميريزد.
وارد مدينه شدم. امام حسن(علیه السلام) میفرمود: جمجمههاى عرب بهدست من بود، آنان صلح و سازش مىكردند با هر كسى كه من صلح و سازش میكردم و میجنگيدند با هر كسى كه من میجنگيدم، ولى من اين قدرت را براى رضاى خدا و نگاهدارى خونهاى مسلمانان واگذار نمودم. روايت شده: پيغمبر خدا(صلی الله علیه وآله ) امام حسن را ديد كه مىآيد رسول خدا فرمود: پروردگارا! حسن را سالم بدار و (ديگران را بهوسيلۀ او) سالم بدار.
داستان من و تو نظير داستان ابوبكر است با شما كه پس از رحلت پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) رخ داد.
1) . نساء / 77 و ابراهیم / 44.
اين جريان بود كه امام حسن را وادار نمود در كوفه براى يارانش خطبه بخواند و آنان را براى جهاد تحريك كند، فضيلت جهاد و اجرى را كه در مقابل صبر كردن براى آن است شرح داد، آنگاه به ايشان دستور داد تا متوجه لشكرگاه خود شوند.
ابن عباس از عبد الرحمن بن عبيد روايت میكند كه گفت: هنگامى كه امام حسن با معاويه صلح كرد شيعيان يك ديگر را ملاقات مىكردند و بر ترك قتال اظهار تأسف و حسرت مىنمودند. دو سال بعد از آن روزى كه آن بزرگوار با معاويه صلح كرده بود شيعيان نزد آن حضرت رفتند و سليمان بن صرد خزاعى به آن بزرگوار گفت: تعجب ما راجع به اين بيعتى كه تو با معاويه كردى بر طرف نمىشود، و حال آنكه تعداد چهل هزار جنگجوى از اهل كوفه در اختيار تو بودند كه عموم آنان جايزه میگرفتند و بر در خانههاى خود بودند و به همان تعداد از فرزندان و پيروان ايشان با آنان بودند، غير از اينهائى كه گفته شد شيعيانى هم در بصره و حجاز داشتى!؟
سپس تو در موقع عقد قرارداد يك تعهد و وثوقى براى خود نگرفتى و سهمى از جايزه دريافت ننمودى. اكنون كه يك چنين عملى را انجام دادى پس لازم بود كه رجال مشرق و مغرب را بر معاويه شهود بگيرى و نامهاى بنويسى كه بعد از معاويه مقام خلافت از تو باشد تا كار بر ما آسانتر باشد، ولى معاويه مكار قرارداد صلح را بين تو و خودش امضا نمود و به آن وفا ننمود. آنگاه طولى نكشيد كه معاويه در حضور عموم مردم گفت:
من شرطهائى كردم و وعدههائى دادم كه آتش جنگ خاموش و فتنه و آشوب برطرف گردد، اكنون كه خدا مقام خلافت و الفت مردم را به ما داده اين شرايط را پايمال مىنمايم.
بهخدا قسم كه منظور معاويه غير از تو نيست و هيچ ارادهاى ندارد غير از آن شروطى كه بين تو و او بوده و آخر الامر هم پيمانشكنى نمود.
اكنون اگر مايل باشى، میتوانى جنگ را از راه خدعه اعاده نمائى. به من اجازه ده كه در كوفه بيائى، تا من عامل معاويه را از كوفه اخراج و خلع او را اظهار نمايم و تو و او مساوى خواهيد بود، خدا خائنين را دوست ندارد. آنگاه ما بقى شيعيان نيز مثل سليمان سخنانى گفتند.
امام حسن(علیه السلام) در جواب آنان فرمود: شما شيعيان و دوستان ما مىباشيد اگر من براى امر دنيا فعاليت مینمودم و براى سلطنت آن جد و جهد میكردم و دچار زحمت میشدم معاويه از من بدتر و فعالتر و از لحاظ دادستانى سختتر و از نظر تصميم گرفتن زرنگتر نبود، ولى رأى من غير از رأى شما میباشد منظور از اين عملى كه انجام دادم غير از نجات خونها نبود، پس شما هم بقضا و قدر خدا راضى و در مقابل امر او تسليم شويد. در خانههاى خود باشيد و سكوت اختيار نمائيد. با اينكه فرمود: دست نگهداريد تا شخص نيكو كارى استراحت كند، يا شخص تبه كارى آزاد باشد. اين سخن امام حسن(علیه السلام) است كه قلبها را خنك و قانع مینمايد و هر شبههاى كه در اين باره باشد بر طرف میكند.
روايت شده در آن هنگامى كه معاويه امام حسن(علیه السلام) را خواست تا در انظار مردم سخنرانى نمايد و مردم را از نظريات خويشتن آگاه كند آن بزرگوار پس از اينكه برخاست و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد فرمود: حقا كه بهترين زيركىها تقوا و پرهيزكار بودن است و احمقترين حماقتها فسق و فجور میباشد، ايها
الناس! اگر شما ما بين جابلق و جابرس(1)مردى را طلب كنيد كه جدش پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) باشد غير از من و برادرم حسين نخواهيد يافت. خدا شما را بهوسيلۀ اولياء (يعنى حسنين و امامان(علیهم السلام) محمّد(صلی الله علیه وآله ) هدايت نمود. معاويه در باره حقى كه از من است با من منازعه نمود و من آن را براى اينكه صلاح امت در آن است و براى حفظخونهاى مردم واگذار نمودم. شما با من به اين شرط بيعت كرديد كه با هر كس صلح و سازش نمايم شما هم صلح و سازش كنيد. نظريه من اين است كه با معاويه مسالمت كنم، رأى من اين است كه حفظ خونهاى مردم از ريختن آنها بهتر است، من صلاح شما را در نظر گرفتم، و از طرفى هم اين عملى كه من انجام دادم اتمام حجتى است براى آن كسى كه تمناى مقام خلافت را دارد. گر چه میدانم شايد اين عمل تا يك مدت معلومى براى شما باعث فتنه و آزمايش خواهد بود.
سخن امام حسن(علیه السلام) در اين باب بالصراحه بهطور كلى نشان میدهد كه آن بزرگوار مغلوب و مقهور و ناچار به تسليم بوده و نشان میدهد كه اين صلح و سازش ضرر بزرگى را از دين و مسلمين دفع نموده و اين مطلب از آفتاب مشهورتر و از صبح روشنتر میباشد، اما اينكه گويندهاى گفته: آن بزرگوار خويشتن را از مقام امامت خلع و بر كنار نموده. معاذ اللَّه كه اين طور باشد!! زيرا مقام امامت پس از اينكه براى امام حاصل شود به قول وى از آن مقام خارج نخواهد شد، اكثر مخالفين ما هم میگويند: اگر امام خود را از مقام امامت خلع و بر كنار نمايد اثرى در خروج نخواهد
1) . در كتاب «قاموس اللغة» میگويد: جابلق شهرى است در مشرق و جابرس شهرى است در مغرب.
داشت. به عقيده آنان موقعى امام از مقام امامت خلع مىشود كه گناهان كبيره از وى سر زند. اگر خلع امام شخصا مؤثر باشد در صورتى است كه اختيارا اين عمل را انجام دهد، ولى در صورتى كه قهرى و ناخواسته باشد اثرى نخواهد داشت. گر چه در بعضى از مواضع هم مؤثر باشد.
حضرت امام حسن(علیه السلام) كه مقام خلافت را به معاويه تسليم نكرد؛ بلكه از جنگيدن و غلبه يافتن خود دارى نمود، اين عمل را بعلت نداشتن اعوان و انصار و برخورد ننمودن با فتنه و آشوب انجام داد، چنانكه قبل از اين شرح داديم.
منظور آن حضرت اين بود كه معاويه به قهر و قدرت بر او غالب نشود، با اينكه اكثريت و غلبه با معاويه بود. اگر امام حسن به زبان تسليم معاويه میشد عيبى نداشت زيرا از روى ناچارى و مقهورى بود.
اما بيعت آن حضرت: اگر منظور از بيعت كردم امام حسن با معاويه اين باشد كه آن بزرگوار دست بهدست معاويه داده و راضى بوده و خود دارى از نزاع كرده باشد صحيح است، ولى ما قبلاً سبب وقوع آن را و جهات احتياج به آن را شرح داديم، در اين صورت مسئوليتى متوجه امام حسن(علیه السلام) نخواهد شد. كما اينكه مسئوليتى متوجه پدرش امير المؤمنين(علیه السلام) در باره عملى كه با افراد قبل از خود انجام داد و از نزاع و جنگيدن با آنان خود دارى نمود.
و اگر منظور از بيعت نمودن امام حسن با معاويه اين باشد كه از روى رضا و رغبت بوده است حال و اوضاع آن بزرگوار بر خلاف اين نظريه شهادت میدهد و سخنان مشهور آن حضرت دلالت میكنند: آن بزرگوار دچار كمال احتياج و عسر و
حرج بوده، و او به مقام خلافت اولى و سزاوارتر بوده، ولى بعلت غلبه و قهر معاويه و خوف دين و مسلمين از نزاع و جنگيدن با معاويه خود دارى نموده است.
اما قبول نمودن بخشش: ما جريان آن را در اين كتاب در ضمن شرح حال امير المؤمنين(علیه السلام) على(علیه السلام) شرح داديم و گفتيم: پذيرفتن بخشش از شخص ستمكارى كه غالب شده باشد جائز است، براى كسى كه اين بخشش را مىپذيرد ملامتى نخواهد بود. گرفتن جوائز كه جائز؛ بلكه واجب است، زيرا هر مالى كه در دست شخصى كه از راه ظلم بر امت اسلام غالب شده موجود باشد بر امام و عموم مسلمين واجب است به هر نحوى كه ممكن باشد آن را از دست وى بگيرند، خواه بهطور رضا و رغبت و خواه بنحو اكراه، آنگاه آن را در راهى كه صلاح است مصرف كرد.
چون حضرت امام حسن اين قدرت را نداشت كليه آن اموالى را كه از خدا در دست معاويه بود بگيرد لذا آنچه را كه بهعنوان جائزه به آن حضرت داد واجب بود بگيرد و آن را در بين مستحقين تقسيم نمايد، زيرا در آن حال تصرف كردن در آن مال بهعنوان امام بودن جز براى آن حضرت نبود.
كسى نمىتواند بگويد: آن جوائزى را كه امام حسن از معاويه میگرفت براى خود و اهل و عيالش به مصرف میرسانيد و آنها را بديگران نمیداد، زيرا اين يك موضوعى است كه نمىتوان علم و يقين به آن پيدا نمود. آرى میتوان گفت:
خود آن بزرگوار هم قسمتى از آن را به مصرف میرسانيد، زيرا حق خود و اهل و عيالش در آنها بود، آن حضرت بناچار قسمتى از آنها را به مستحقين میرسانيد چگونه امام حسن آن جوائز را آشكارا به مستحقين میرسانيد، در صورتى كه بعلت تقيه بايد آنها را مخفيانه بمستحقين برساند. همان مطلبى كه آن حضرت را نيازمند
پذيرفتن آن جوائز میكرد همان هم ويرا ناچار مىنمود كه همه آن جوائز يا قسمتى از آنها را مخفيانه بمستحقين برساند. و حال آنكه آن بزرگوار بيشتر اموال خود را صدقه میداد، با مستمندان همراهى مىكرد، بافراد محتاج رسيدگى مىنمود، چه بسا آن حقوق هم در ضمن اين گونه انفاقها به مصرف میرسيد.اما موالات آن بزرگوار نسبت بهمعاويه: اصلاً امام حسن در باره معاويه نه ظاهراً و نه باطنا موالات و دوستى نداشته است. سخن آن حضرت در حضور و غياب معاويه معروف و ظاهر میباشد. اگر امام حسن اين عمل را از خوف معاويه و صلح و سازش و دفع شر بزرگ انجام میداد واجب بود، زيرا پدر بزرگوارش نيز مثل اين كار را با افراد متقدم انجام داد.
از همه اينها تعجب آورتر اينكه امام حسن قائل به امامت معاويه بوده باشد!! و حال آنكه قضيه بر خلاف اين است؛ زيرا آن بزرگوار معتقد بود و صريحاً میفرمود: معاويه اين صلاحيت را ندارد كه از واليان و تابعين امام به شمار برود، تا چه برسد كه امام باشد.
اين طور امور را غير از شخص بدعت گذار و عوام الناس كه تبعيت از ديگران مینمايد گمان نمیكند، و رأى عموم كه صواب است و تأمل و شنيدن اخبارى كه در اين باره وارد شده در اعتقادات وى سبقت نگرفته است لذا يك چنين شخصى بموضوعى كه موافق با او نباشد گوش نمیدهد و هر گاه بشنود تصديق نمیكند مگر يك مطلبى كه وى را خوش آيد. سخن سيد مرتضى رحمة اللَّه عليه بپايان رسيد.
در كتاب امامت بهوسيلۀ دلائل عقليه و نقليه ثابت شد كه امامان(علیهم السلام) هيچ عملى را انجام نمیدهند مگر اينكه از طرف خدا به ايشان دستور داده شده باشد.
و بعد از اينكه اخبار بخشهاى گذشته فلسفه و حكمت عملى را كه امام حسن انجام داده خاطر نشان تو شد گمان نمیكنم احتياجى به شرح و بسط بيشترى در اين باره داشته باشى. خدا هر كسى را كه بخواهد براه راست هدايت مینمايد.(1)
صدوق در كتاب علل الشرائع مینويسد:
معاويه عمر و بن حريث، اشعث بن قيس، حجر بن حارث و شبث بن ربعى را دسيسه قرار داد و براى هر يك از ايشان جاسوسى گماشت و گفت: هر كس حسن بن على را بكشد مبلغ دو هزار درهم و يك لشكر از لشكرهاى شام و يكى از دخترانم را به وى جائزه خواهم داد. هنگامى كه اين توطئه بگوش امام حسن(علیه السلام) رسيد زير لباسهاى خود اسلحه پوشيد، از آن مردم بر حذر بود، جز با پوشيدن سلاح براى نماز حاضر نمیشد.
در آن هنگامى كه امام حسن مشغول نماز بود يكى از آنان تيرى به جانب آن بزرگوار پرتاب كرد، ولى چون اسلحه در بر داشت مؤثر واقع نشد. موقعى كه آن حضرت به ساباط مدائن رسيد يكى از ايشان خنجر مسمومى به ران مبارك امام حسن زد كه كارگر شد. سپس آن بزرگوار دستور داد تا وى را به سوى قبيله جريحى باز گردانيدند كه عموى مختار والى آنان بود.
حضرت امام حسن(علیه السلام) به جاسوسهاى معاويه فرمود: واى بر شما!! بهخدا كه معاويه به آن ضمانتى كه راجع بقتل من نموده با شما وفا نخواهد كرد. من گمان
1) . نجفی، محمد جواد، زندگاني امام حسن(علیه السلام) (ترجمه جلد 10بحارالانوار)، ص: 4.
میكنم اگر دست بهدست معاويه بدهم و با وى مسالمت نمايم او نگذارد بر دين جدم پيامبر خدا باشم، ولى اگر تنها باشم اين قدرت را دارم كه خدا را مورد پرستش قرار دهم.
من اين طور مىبينم كه فرزندان شما بر در خانههاى فرزندان آنان مىمانند، خواهش طعامى از ايشان میكنند كه خدا آنها را براى فرزندان شما قرار داده، اما آب و غذائى بفرزندان شما نخواهند داد. هلاك باد اين عملى كه بهدست خود انجام میدهند. ستمكيشان بهزودى میدانند كه به چه جايگاهى خواهند برگشت.
آنان عذرهاى نامقبولى براى امام حسن آوردند. امام حسن فورا يك نامه براى معاويه نوشت كه مضمون آن اين بود: اما بعد: كار من بجائى رسيده كه از زنده كردن حقى و نابود نمودن باطلى مأيوس شدهام. و حال تو حال كسى است كه بمراد و مقصود خود رسيده باشد.
من از امر خلافت بر كنار میشوم و آن را به تو واگذار مینمايم در صورتى كه بر كنار شدن من براى معاد تو جز شر و فتنه نخواهد بود، ولى من با تو شرطهائى میكنم كه اگر به آنها عمل كنى مشقتى نداشته باشى و چنانچه مكر و غدر نمائى خونى در كار نباشد- آنگاه آن شروط را در نامه ديگرى براى معاويه نوشت و از وى خواست تا به آنها عمل نمايد و از پيمانشكنى خود دارى كند.
اى معاويه بهزودى پشيمانخواهى شد همان طور كه افراد قبل تو براى باطل قيام و براى احقاق حق قعود كردند پشيمان شدند، اما ندامت سودى نداشت. و السّلام.
اگر كسى اشكال كند و بگويد: چه كسى بود كه قيام كرد و پشيمان گرديد و كه بود كه سكوت نمود و دچار ندامت شد!؟ میگوئيم: زبير است.
زيرا حضرت امير(علیه السلام) او را از خطائى كه كرده بود و عمل باطلى كه انجام داده بود و آن نسبتى كه به وى داده بود آگاه نمود، ولى زبير بهطور قهقرا از آن بزرگوار بازگشت. اگر زبير به آن بيعتى كه كرده بود وفا میكرد پيمانشكنى نمىنمود، ولى بهحسب ظاهر اظهار ندامت نمود اما باطن او را خدا میدانست.
مورّخين در باره فضائل عبد اللَّه بن عمر بن خطاب مینگارند: هر گاه يك موضوع ناراحتكننده براى او رخ میداد میگفت: من براى چيزى محزون نمیشوم، ولى در باره اين مطلب تأسف میخورم كه چرا در ركاب حضرت على بن ابىطالب(علیه السلام) با گروه ستمكيش مبارزه ننمودم!! اين هم پشيمانى شخصى كه سكوت نمود.
نيز مورّخين راجع به عائشه مینويسند: هر گاه كسى ويرا براى بپا كردن جنگ جمل ملامت میكرد میگفت: قضا كار خود را كرد و قلمها از نوشتن باز ماندند!! بهخدا قسم اگر من از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) تعداد بيست پسر میداشتم كه همه نظير عبد الرحمن بن حارث بن هشام مىبودند و داغ آنها را بهوسيلۀ مرگ و قتل ميديدم از برايم آسانتر بود از اينكه به على بن ابىطالب خروج نمودم و آن سعايت و فعاليتهائى كه كردم!! شكوه خود را جز براى خدا نخواهم گفت.
نيز مورّخين در باره سعد بن ابىوقاص مینگارند: هنگامى كه وى فهميد على ابن ابىطالب(علیه السلام) ذو الثدية(1)را كشت در باره كارهاى گذشته و آينده خود
1) . «ثديه» بر وزن «سميه» لقب «حرقوص بن زهير» است كه بزرگ خوارج نهروان بود و در جنگ نهروان به دست حضرت كشته شد.
نگران و مضطرب گرديد و گفت: بهخدا قسم اگر من میدانستم على اين كار را میكند من خويشتن را به او میرسانيدم و لو اينكه با سر زانو و سينه راه میرفتم.
وقتى معاويه آمد و سعد نزد او رفت به سعد گفت: چه مانعى داشت كه تو راجع بطلب خون امام مظلوم (يعنى عثمان) به من معاونت كنى!؟ سعد گفت: من در ركاب تو با على بن ابىطالب كارزار میكردم. من از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) شنيدم به حضرت على(علیه السلام) میفرمود: تو براى من نظير هارون میباشى براى موسى بن عمران معاويه گفت: تو يك مطلبى را از پيغمبر خدا شنيدى!؟ گفت: آرى، و الا اين دو گوشم كر شوند. معاويه گفت: اكنون عذر تو موجه است كه ما را يارى ننمودى، بهخدا قسم اگر من هم يك چنين سخنى را از پيامبر اسلام در باره على ميشنيدم با وى قتال نمیكردم.
در صورتى كه اين ادعاى معاويه محال بود، زيرا معاويه بيشتر از اين قبيل توصيهها را از رسول خدا در باره على بن ابىطالب شنيده بود و مع ذلك موقعى كه حضرت امير از دنيا رحلت كرد معاويه آن بزرگوار را لعنت میكرد و به او ناسزا میگفت، رأى معاويه اين بود كه سلطنت و ثبات قدرت وى بهوسيلۀ لعن و ناسزا گفتن بعلى، برقرار خواهد بود. منظور معاويه از آن سخنى كه بسعد گفت اين بود كه عذر او را پذيرفته باشد.
اگر كسى براى حماقت و جهالتى كه دارد اشكال كند و بگويد: على بن ابىطالب هم بعلت آن قيام نهضتى كه براى اين گونه امور نمود و خونهائى كه ريخته شد پشيمان گرديد همان طورى كه آنان بعلت قيام و سكوت خود نادم شدند.
در جواب او گفته مىشود: دروغ و سخن ناروائى میگوئى: زيرا حضرت امير(علیه السلام) چندين مرتبه میفرمود: من ظاهر و باطن امر خويشتن و امر آنان را بررسى كردم: چارهاى نديدم جز اينكه با ايشان كارزار نمايم، يا كافر شدن به آنچه كه حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله ) آورده است. از حضرت على بن ابىطالب(علیه السلام) روايت شده كه فرمود: من مأموريت دارم با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال كنم. اين حديث از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) به هجده طريق نقل شده كه بعلى بن ابىطالب میفرمود:
تو با ناكثين و قاسطين و مارقين كارزارخواهى كرد. اگر حضرت امير در حضور آن افرادى كه سخن پيغمبر را از وى ميشنيدند اظهار ندامت مینمود خويشتن را تكذيب میكرد. در* صورتى افرادى از مهاجرين از قبيل: عمار و از انصار از قبيل: ابوالهيثم و ابوايوب و غيرهما در ميان آنان بودند بر فرض اينكه از دروغ بشخصى كه هر كس به وى دروغ ببندد مقعد او پر از آتش مىشود خود دارى نمیكرد حتماً از بزرگان مهاجرين و انصار خجل میشد.
آن عمار ياسرى كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) در بارهاش فرمود: عمار با حق و حق با عمار است، حق با عمار همراه است در هر كجا كه برود. همان عمارى كه قسم میخورد و میگويد: بهخدا قسم اگر ما را به قصبات هجر برسانند من میدانم ما بر حق هستيم و آنان بر باطل خواهند بود. و قسم میخورد با آن بيرقى كه به صفينآورد و نيز آن را در جنگ احد و احزاب آورد چهار مرتبه كارزار كرده بود. میگفت: بهخدا قسم اين بيرق از بيرق اولى نزد من پيشروتر نبود. عمار میگفت: آنان اسلام را ظاهر و كفر را مستور نمودند تا يارانى براى كفر بهدست آوردند.
اگر حضرت امير(علیه السلام) از سخن خود كه میفرمود: من مأموريت دارم با ناكثين و
قاسطين قتال كنم پشيمان ميبود، آن افرادى كه با آن حضرت بودند به وى میگفتند: تو بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دروغ بستى و آن بزرگوار هم اقرار میكرد در نتيجه: زبير و عايشه و ياران آنان، على(علیه السلام) با ابوايوب و خزيمة بن ثابت و عمار و اصحاب ايشان، سعد و ابن عمر و يارانشان عموما نادم و پشيمان شده باشند، اگر آنان عموما پشيمان شده باشند پس بر ندامت اجماع و اتحاد كردهاند، بنا بر اين دوست داشتند آن اعمالى را كه انجام دادهاند انجام نداده باشند، زيرا آن اعمالى را كه انجام دادهاند باطل بوده است، پس بر انجام دادن باطل اجتماع نمودهاند.
در صورتى كه ايشان امتى بودند كه بر باطل اجتماع نمیكردند.
يا اينكه براى كارى كه آن را ترك كردهاند و دوست نداشتند كه آن را ترك نمايند بر پشيمان بودن ترك حق اجتماع كنند. نيز بناچار هنگامى كه پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) به حضرت میفرمود: تو با ناكثين و قاسطين و مارقين قتالخواهى كرد بايد خبرى باشد كه آن حضرت داده است. نمیتوان خبرى كه آن بزرگوار داده همان طور نشود، مگر اينكه مخبر را تكذيب نمود، يا اينكه آن حضرت را به قتال ايشان و ترك آن مأمور كرده باشد. براى فرمانبردارى كه نزد او بود.
همچنان كه حضرت امير فرمود: آن عمل كفر است.
اگر كسى اشكال كند و بگويد: امام حسن فرموده: من خونهائى را از ريختن حفظ نمودم، و تو ادعاء میكنى كه حضرت امير بريختن آن خونها مأموريت داشت، در صورتى كه جلوگيرى از ريختن خونى كه خدا و رسول بريختن آن دستور دادهاند گناه است ما جواب میگوئيم: آن امتى كه امام حسن(علیه السلام) فرمود دو امت و
دو فرقه و دو طائفه میباشد: يكى امتى كه هلاك مىشود و ديگرى امتى كه نجات خواهد يافت. نيز امتى كه سركش و ديگرى امتى كه مظلوم باشد.
پس هر گاه جلوگيرى از ريختن خون گروه مظلوم جز با نريختن خون ظالم ممكن نشود چارهاى نيست مگر اينكه بايد از ريختن خون ظالم هم بايد جلوگيرى شود، زيرا موقعى كه ايشان قتال كنند امت مظلوم در مقابل ظالم قوامى ندارد تا او را مغلوب و خويشتن را حفظ كند، پس ريختن خون امت ظالم در واقع در صورت ناتوان بودن ريختن خون مظلوم میباشد.
اگر كسى بگويد: معنى باغى(1)بنظر شما چيست، آيا مؤمن است، يا كافر، يا نه مؤمن است و نه كافر؟ میگوئيم: معنى باغى به اجماع اهل نماز همان شخص ظالم و ستمكيش است گروه مرجئه شخص متمرد از امر امام را مؤمن میدانند و او را باغى مینامند، اهل وعيد شخص متمرد را كافر مشرك و كافر غير مشرك مینامند نظير گروه اباضيه و زيديه و آنان را فاسق و هميشه در آتش میدانند نظير واصل و عمرو ايشان را منافق و دائما در جهنم میدانند نظير حسن و ياران او. پس بنا بر اين عموم اهل نماز شخص متمرد را از آنچه كه قبلاً بوده خارج نمودهاند. گروهى آنان را كافر و مشرك میدانند نظير عموم خوارج غير از اباضيه و قومى ايشان را كافر غير مشرك مینامند مثل اباضيه و زيديه و بعضى آن را فاسق و منافق معرفى میكنند نظير واصل. كمترين حكمى كه گروه مرجئه بر عليه آنان كردهاند اين است كه ايشان را از سنت و عدالت و قبول شهادت ساقط و خارج میدانند.
اگر گويندهاى بگويد: خداى سبحان (در سوره حجرات آيۀ 9) كه فرموده: اگر
1) . باغى كسى است كه از اطاعت امام عادل تمرد كند.
دو طايفه از مؤمنين قتال نمودند الى آخره. شخص متمرد را مؤمن معرفى نموده است. ما میگوئيم: آن كسى كه میخواهد بين دو طايفه جنگجوى را صلح و سازش دهد يا اينكه قبل از قتال آنان شخص متمرد باغى را مىشناسد يا نمىشناسد.
اگر شخص متمرد را بشناسد بايد به اتفاق آن شخصى كه مظلوم قرار گرفته با شخص متمرد كارزار نمايد تا برگردد و تسليم امر خدا شود. اگر شخص اصلاح دهنده شخص متمرد و شخص مظلوم را نشناسد كه شخص متمرد مؤمن و متمرد غير مؤمن را تشخيص نخواهد داد. و مؤمن غير باغى بعدا شناخته مىشود. فرق بين مؤمن غير متمرد و مؤمن متمرد اين است كه اهل نماز با اينكه در اسم او اختلاف دارند عموما وى را مؤمن میدانند. اما مؤمن متمرد كه اهل نماز به گمان تو در بارهاش اختلاف دارند مؤمنى نيست كه عموما وى را مؤمن بدانند؛ بلكه اجماعا او را متمرد میدانند. پس نتيجه اين مىشود كه شخص متمرد را نمىتوان مؤمن گفتمگر هنگامى كه اهل نماز عموما وى را مؤمن بدانند، همان طور كه عموما بر متمرد بودن شخص باغى متفق القول میباشند.
اگر كسى بگويد: خداى سبحان شخص متمرد را برادر مؤمنين معرفى نموده است و كسى كه برادر مؤمن باشد خود او نيز مؤمن خواهد بود. در جوابش گفته مىشود: سخنى محال و دور از خرد گفتى؛ زيرا خداى حكيم (در سوره هود، آيه- 50) كه میفرمايد: هود را كه برادر قوم عاد بود براى ايشان مبعوث نموديم در صورتى كه حضرت هود پيغمبر بود و قوم عاد كافر بودند. نيز در عرب اين اصطلاح میباشد كه میگويند: اى برادر شامى، به شخص يمنى میگويند برادر يمنى، بشخصى كه شمشير همراه داشته باشد میگويند فلانى برادر شمشير است بنا بر اين: شخص
مدعى دليلى ندارد كه بگويد: برادر مؤمن هم مؤمن مىباشد با اينكه قرآن بر خلاف گفته وى شهادت میدهد و لغت عرب شهادت میدهد كه مىشود گفت: مؤمن برادر جماد است كه شام و يمن و شمشير و نيزه میباشد. ما از خدا براى امور دينى و دنيوى و اخروى خويشتن كمك میخواهيم و از او بهوسيلۀ منت و كرمش طلب موفقيت مینمائيم.
ابن ابىالحديد در شرح نهج البلاغه از ابوالفرج اصفهانى نقل میكند كه گفت: امام حسن(علیه السلام) بهوسيلۀ جندب بن عبد اللَّه ازدى (بفتح همزه و سكون زاء) نامهاى براى معاويه نوشت كه مضمون آن اين بود: از حسن بن على كه امير المؤمنين(علیه السلام) است به معاوية بن ابوسفيان اخطار مىشود: سلام عليكم، من آن خدائى را سپاسگزارم كه خدائى غير از او نيست اما بعد: خداى توانا حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله ) را كه رحمتى بود (و هست) براى جهانيان فرستاد و بدين وسيله منتى بر مؤمنين نهاد. بعد از آن كه خدا بهوسيلۀ آن حضرت حق را ظاهر و شرك را نابود كرد او را بدون هيچ گونه تقصير و ناتوانى قبض روح نمود و گروه قريش را به آن بزرگوار اختصاص داد و (در سوره: زخرف، آيه- 44) فرمود: آن وحيى كه فرستاديم براى ياد آورى تو و قوم میباشد. هنگامى كه آن حضرت رحلت نمود عرب شروع به نزاع و اختلاف نمود، گروه قريش گفتند: ما قبيله و بستگان و دوستان حضرت محمّد هستيم، شما راجع به مقام و حق پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) با ما منازعه مینمائيد. عرب رأى داد كه قول قول قريش است و در مقابل مخالفين حق با ايشان میباشد، لذا عرب به قريش احترام نهاد و تسليم ايشان گرديد.
سپس ما همان دليل و برهانى را براى قريش آورديم كه آنان براى عرب آوردند،
ولى قريش آن طور كه عرب با ايشان منصفانه رفتار كرد با ما به انصاف رفتار ننمودند. قريش بر خلاف عرب كه داراى انصاف و دليل بودند مقام پيامبر اسلام را غصب و تصاحب نمود. وقتى ما كه اهلبيت و دوستان حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله ) هستيم با قريش محاكمه و مجادله كرديم و از آنان خواستيم كه منصفانه با ما رفتار كنند ما را تبعيد كردند و براى ستم نمودن بر ما اجتماع و اتحاد كردند، دماغ ما را سوزاندند و ما را دچار مشقت نمودند، وعده عذاب با خدا است، خدا است كه سرپرست و يارىكننده میباشد.
جدا ما از افرادى كه بر ما مستولى شدند و حق ما را كه مقام خلافت باشد بظلم گرفتند، و لو اينكه با فضيلت و سابقهدار در اسلام هم باشند، ولى ما از خوف اينكه مبادا منافقين و احزاب مخالف اسلام از موقعيت استفاده كنند و راه و رخنهاى براى تخريب دين پيدا كنند يا اينكه سببى بهدست آورند و دين اسلام را فاسد نمايند از نزاع غاصبين خود دارى كرديم. اى معاويه! شخص متعجب امروز از تو تعجب میكند! زيرا بر امرى مستولى شدى كه اهليت آن را ندارى. نه در دين فضيلت و شخصيتى دارى كه معروف باشد و نه اثرى دارى كه مورد پسند باشد. تو طرفدار يكى از احزاب هستى. تو پسر دشمنترين قريش میباشى كه با رسول خدا عداوت میكردند، خدا از تو مؤاخذه و محاسبه خواهد كرد. بهزودى وارد عالم آخرت میشوى وخواهى دانست عاقبت چه كسى بخير خواهد شد. بهخدا قسم طولى نمیكشد كه خداى خود را ملاقاتخواهى كرد و او آنچه را كه پيشاپيش فرستاده باشى به تو خواهد داد. در صورتى كه خدا در حق بندگان ظلم نخواهد كرد.
هنگامى كه علي بن ابىطالب میخواست قبض روح شود مرا براى بعد
از خود خليفه و سرپرست مسلمانان قرار داد. من از خداى حكيم خواهانم در دنيا چيزى به من ندهد كه بهوسيلۀ آن از كرامتهاى آخرتم ناقص گردد. تنها چيزى كه مرا وادار كرد: اين نامه را براى تو بنويسم اين بود كه پيش خدا در باره امر تو معذور باشم، اگر تو اين نصيحت را از من بپذيرى داراى حظى بزرگخواهى بود و از براى مسلمانان هم صلاح است. بيا و دست از انجام دادن باطل بردار و همين طور كه مردم با من بيعت كردند تو نيز بيعت كن! تو میدانى كه من نزد خدا براى مقام خلافت از تو سزاوارترم و هر كسى كه از باطل برگردد و قلبى تائب داشته باشد محفوظ خواهد بود.
اى معاويه! از خدا بترس! دست از ظلم بردار! از ريختن خونهاى مسلمين خوددار باش! بهخدا قسم خيرى دراين نيست كه خدا را ملاقات كنى و او را با بيشتر از اين خونهائى كه از مسلمانان ريختهاى ديدار نمائى، بيا و در طاعت خدا و رسول داخل شو! با كسى كه از تو بيشتر نسبت به حق و امر خلافت اهليت دارد نزاع مكن! شايد خدا بدين وسيله نائره خونريزى را خاموش كند، مسلمين را متفق- القول نمايد، بين ايشان را صلح و سازش دهد، اگر تو غير از فرو رفتن در باطل را نپذيرى من با مسلمين مردم به سوى تو مىآئيم، من هم با تو محاكمه میكنم تا آن خدائى كه احكم الحاكمين است بين من و تو داورى فرمايد.
ابن ابىالحديد پس از اين نامه جواب معاويه را كه حاوى كفر و الحاد بود نقل میكند تا آنجا كه مىگويد: من فهميدم كه تو مرا براى صلح و سازش دعوت كردى، اگر من میدانستم تو بهتر از من رعيت را كنترل میكردى بيشتر از من احتياط كارى مىنمودى، سياستمدارى بيشترى میداشتى، بر جميع اموال نيرومندتر ميبودى،
مكر و حيله بيشترى در مقابل دشمن میداشتى دعوت تو را اجابت میكردم و میدانستم براى اين مقام اهليت دارى، ولى ميدانى من از لحاظ ولايت و قدرت از تو اقتدار بيشترى دارم و از نظر تجربه نمودن اين امت سابقهدارترم و از لحاظ سن از تو بزرگترم. بنا بر اين: تو سزاوارترى كه در باره امر خلافت از من پيروى كنى، تو مطيع باش تا بعد از من مقام خلافت را صاحب شوى، آنچه را كه در بيتالمال عراق است مال تو باشد تا در هر راهى كه بخواهى مصرف نمائى، نيز خراج هر قسمتى از عراق را كه بخواهى از تو باشد كه به مصرف زندگى خويشتن برسانى، آن را شخصى كه امين تو باشد جمع كند و همه ساله به تو تحويل دهد. تو اين حق را دارى كه چيزى و شخصى بر تو مستولى نشود و هيچ كسى بر تو فرمانفرمائى نكند، در امورى كه منظور تو اطاعت خدا است كسى نافرمانى تو را نكند، اطاعت خدا بكن، خدا شنونده و اجابتكننده دعا است و السّلام.
جندب میگويد: وقتى من نامه معاويه را براى امام حسن(علیه السلام) آوردم به آن حضرت گفتم: معاويه به سوى تو خواهد آمد، پس تو پيش دستى كن و در زمين و شهرهاى معاويه با او كارزار نما، تو اين قدرت را دارى كه وى تسليم شود، بهخدا قسم معاويه در اين جنگ مصيبتى از ما خواهد ديد كه بزرگتر از جنگ صفين خواهد بود. امام حسن فرمود: من اين كار را خواهم كرد، ولى بعدا راجع بمشورت من كوتاهى نمود و سخن مرا ناشنيده گرفت.
میگفتند و جوائز او را مىپذيرفتند(1)3. در كتاب: تحف العقول مینگارد: معاويه پس از اينكه با امام حسن صلح و سازش نمود به آن حضرت گفت:
فضائل و مناقب ما را شرح بده! امام حسن(علیه السلام) پس از اينكه حمد و ثناى خدا را به جاى آورد و بر پيامبر گرامى اسلام و آل اطهرش درود فرستاد فرمود: هر كسى كه مرا مىشناسد كه مىشناسد و كسى كه مرا نمىشناسد بداند: من حسن بن رسول اللَّه میباشم، من پسر بشير و نذير هستم من فرزند آن شخصيتى میباشم كه براى مقام رسالت انتخاب شد، من پسر آن كسى هستم كه ملائكه بر بدن او نماز خواندند و بر او درود فرستادند، من فرزند آن بزرگمردى میباشم كه امت اسلام بهوسيلۀ وى شريف و بزرگوار گرديد، منم فرزند آن شخصى كه جبرئيل بهعنوان سفير بودن نزد او مىآمد، من پسر آن كسى میباشم كه براى ترحم به جهانيان مبعوث شد،(صلی الله علیه وآله ) اجمعين.
معاويه كه نتوانست عداوت و حسادت خود را نسبت به امام حسن مخفى نمايد به آن حضرت گفت: از اوصاف رطب براى ما شرح بده! فرمود: آرى، اى معاويه بدان كه خرما را باد حامله میكند، آفتاب به آن ميدمد ماه آن را رنگين مینمايد حرارت آن را میرساند، شب آن را خنك میكند. آنگاه آن بزرگوار بسخن خود ادامه داد و فرمود: من پسر آن كسى میباشم كه مستجاب الدعوه بود، منم فرزند آن شخصيتى كه بمقام: قوسين او ادنى رسيد، من پسر آن شفيعى هستم كه اطاعت او
1) . قبل از اين در ضمن قول سيد مرتضى خوانديم كه ميتوان جوائز خليفه جائر را گرفت و براى فقراء مصرف نمود، زيرا وى بيت المال را غصب نموده. لذا گرفتن مال مغصوب از غاصب اشكالى ندارد.
واجب است منم پسر مكه و منا، من پسر آن كسى میباشم كه قريش (با آن تعصب و خودپرستى كه داشتند) از براى او تواضع و فروتنى نمودند. منم فرزند آن كسى كه هر كس تابع وى گردد با سعادت خواهد شد و كسى كه او را ترك كند شقى مىشود من پسر آن بزرگمردى هستم كه زمين از برايش پاككننده و مسجد قرار گرفت منم پسر آن كسى كه اخبار آسمانى به وى میرسيد، من پسر آن شخصيتهائى هستم كه خدا پليدى را از آنان دور نمود و ايشان را به طرز مخصوصى پاك و پاكيزه كرد.
معاويه گفت: اين طور گمان میكنم كه به مقام خلافت مايل باشى!؟ امام حسن(علیه السلام) فرمود، اى معاويه! واى برتو! خليفه كسى است كه طبق سيره و دستور پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) عمل نمايد، بجان خودم قسم كه ما علمهاى هدايت و گلدستههاى تقوا هستيم، ولى تو اى معاويه! از آن افرادى میباشى كه سنتهاى پيغمبر را نابود و بدعت را زنده میكنى، بندگان خدا را حقير و دين خدا را بازيچه قرار میدهى. چه بسا كه اين اسم و رسم تو دچار گمنامى خواهد شد، مختصرى زندگى میكنى و مسئوليتهائى از اين زندگى را بعهدهخواهى گرفت.
اى معاويه! بهخدا قسم خداى توانا دو شهر آفريده كه يكى از آنها در مشرق و ديگرى در مغرب است: نام آن دو شهر: جابلقا و جابرسا میباشد، خداى توانا احدى را غير از جد من پيغمبر خدا(صلی الله علیه وآله ) براى آنان مبعوث ننموده است.
معاويه گفت: يا ابا محمّد! (كنيه امام حسن است) ما را از شب قدر آگاه كن. فرمود: آرى، جا دارد از اين قبيل پرسشها بكنى خداى توانا آسمانها را هفت طبقه و زمينها را هفت طبقه آفريده، جن و انس را هم از هفت خلق كرده، شب
قدر را بايد از شب بيست و سوم تا شب بيست و هفتم درك كرد. آنگاه آن بزرگوار برخاست و رفت.
ابن ابىالحديد از ابوالحسن مدائنى نقل میكند كه گفت معاويه پس از اينكه با امام حسن صلح و سازش نمود از آن حضرت تقاضا كرد كه براى مردم سخنرانى كند، ولى آن بزرگوار نپذيرفت. معاويه وى را مجبور كرد؛ آنگاه منبر براى آن حضرت نصب شد. امام حسن پس از اينكه بر فراز منبر رفت اين خطبه را خواند:
«الحمد للَّه الذى توحد في ملكه، و تفرد في ربوبيته يؤتى الملك من يشاء، و ينزعه عمن يشاء، و الحمد للَّه الذى اكرم بنا مؤمنكم، و اخرج من الشرك اولكم، و حقن دماء آخركم»
بلاء ما خاندان از قديم و جديد نزد شما بهترين بلاء بوده چه شاكر و چه كافر باشيد. ايها الناس! خداى على بن ابىطالب كه آن حضرت را قبض روح نمود از وضع او آگاهتر بود، خداى حكيم على را به فضيلت و شرافتى اختصاص داده كه شما نظير او را نخواهيد شناخت و نظير سابقه وى را نخواهيد يافت.
هيهات هيهات!! چه امورى كه شما راجع به آنها با على تقلب ورزيديد تا اينكه خداى توانا آن حضرت را بر شما برترى داد، در صورتى كه او مصاحب شما بود. در جنگ بدر و امثال آن با شما كارزار كرد، لجن بخورد شما داد، آبهائى كه كردم داشتند بخورد شما داد، گردنهاى شما را ذليل نمود، شما را دچار غصه و اندوه كرد. بنا بر اين: اگر بغض على را داشته باشيد نبايد شما را ملامت كرد!! آرى، بهخدا قسم امت محمّد(صلی الله علیه وآله ) مادامى كه تحت سرپرستى و حكومت بنىاميه باشد آسايشى نخواهد داشت! خدا يك فتنه و آشوبى متوجه شما كرده كه هرگز
نمىتوانيد از آن جلوگيرى كنيد تا اينكه بعلت فرمان بردارى از سركشان و قلدرهاى خود و تمايل شما به اين گونه شياطين هلاك شويد. من ثواب گذشتهها و آن بد رغبتى كه از شما انتظار میرود و خواب و خيالهاى باطل شما را از خدا میخواهم.
سپس فرمود: اى اهل كوفه! ديروز يكى از تيرهاى خدا از شما مفارقت كرد، تيرى كه بر دشمنان خدا اصابت میكرد، تيرى كه فجار و تبهكاران قريش را فرارى میداد، دائما حنجرههاى آنان را میگرفت، بر فراز سينه ايشان مىنشست. هيچ وقت در راه خدا از ملامت و سرزنش باك نداشت و مال خدا را سرقت نمیكرد و از حرب دشمنان خدا گريزنده نبود، ختمها و تعويذهاى قرآن به وى عطا شده بود، او دعوت خدا را اجابت نمود، خداى سبحان وى را راهنمائى كرد و او تبعيت كرد. هيچ ملامتى او را از خدمت در راه خدا باز نميداشت. صلوات و رحمت خدا بر او باد.
معاويه گفت: هر كس عجله نمايد خطا میرود و هر كس صبور باشد به هدف خواهد رسيد، مرا با خطبه حسن چه كار!! 4. در كتاب خرايج از حارث همدانى روايت میكند كه گفت: وقتى حضرت امير از دنيا رفت مردم بحضور امام حسن(علیه السلام) آمدند و گفتند: تو خليفه و وصى پدرت هستى، ما بگفتههاى تو گوش میدهيم و مطيع تو میباشيم، ما را بامر خويشتن مأمور فرما! امام حسن(علیه السلام) فرمود: دروغ میگوئيد، بهخدا شما نسبت به آن كسى كه از من بهتر بود وفا نكرديد، چگونه با من وفادارى مینمائيد!؟
من كه به شما اطمينان ندارم چگونه مطمئن باشم؟ اگر راست میگوئيد موعد من و شما لشكرگاه مدائن باشد، همه در آنجا حاضر شويد.
آنگاه آن حضرت با آن افرادى كه تصميم خروج داشتند سوار شدند و گروه زيادى تخلف كردند و به آن وعدههائى كه به آن حضرت داده بودند وفا ننمودند و حاضر نشدند، آن بزرگوار را آن طور فريب دادند كه قبلاً حضرت امير را فريفتند. امام حسن پس از اين بىوفائىها برخاست بسخنرانى پرداخت و فرمود: شما مرا آن طور گول زديد كه شخص قبل از مرا گول زديد! بعد از من بهوسيلۀ چه امامى با دشمنان دين قتال خواهيد كرد، با آن كافر و ظالمى كه هرگز بهخدا و رسول ايمان نياورده است، او و بنىاميه اظهار اسلام ننمودند مگراز خوف شمشير!؟ اگر از بنىاميه باقى نماند مگر يك عجوز بىدندانى دين خدا را كج و معوج خواهد كرد.
اين موضوع را پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله ) فرموده است.
سپس آن بزرگوار يك سرلشكر را با چهار هزار نفر به سوى معاويه اعزام نمود، آن سرلشكر از قبيله كنده بود. امام به وى دستور داد: لشكر خود را در مكانى كه انبار نام داشت مستقر نمايد و عملى انجام ندهد تا دستور ثانوى آن بزرگوار به او برسد. هنگامى كه آن سرلشكر متوجه انبار گرديد و در آنجا پياده شد و معاويه از اين جريان آگاه گرديد چند نفر را نزد او فرستاد و براى او نوشت:
اگر نزد من بيائى قسمتى از نواحى شام و جزيره را در اختيار تو میگذارم، بدون اينكه نسبت به تو بىرغبت شوم. مبلغ پنجاه هزار (000، 50) درهم نيز براى او فرستاد. آن مرد از خدا بىخبر آن مبلغ رشوه را گرفت و لشكر امام را به سوى آن حضرت باز گردانيد، آنگاه با دويست نفر مرد كه از خواص و اهلبيت او بودند متوجه معاويه گرديد.
هنگامى كه اين بيوفائى بگوش امام حسن(علیه السلام) رسيد برخاست و فرمود:
اين مرد كندى متوجه معاويه شد و نسبت به من و شما پيمانشكنى كرد. من مكررا به شما خبر میدادم كه وفادار نيستيد، شما بندگان دنيائيد! اكنون من مرد ديگرى را به جاى وى اعزام مینمايم، در صورتى كه میدانم او نيز همان عملى را با ما انجام میدهد كه رفيقش انجام داد و خدا را در باره من و شما در نظر نخواهد گرفت.
سپس مردى را كه از قبيله مراد بود با چهار هزار نفر به جانب معاويه فرستاد، امام(علیه السلام) در حضور مردم متوجه وى شد و سفارش كرد و به او فرمود: تو نيز نظير آن مرد كندى عهدشكنىخواهى كرد، ولى او يكنوع قسمهائى براى آن حضرت ياد كرد كه كوهها طاقت آنها را نداشتند و گفت: من پيمانشكنى نخواهم نمود.
باز هم امام حسن(علیه السلام) فرمود: عهدشكنى خواهد كرد.
موقعى كه آن مرد متوجه انبار گرديد معاويه افرادى را نزد او فرستاد و نظير همان نامهاى را براى وى نوشت كه براى شخص قبلى نوشته بود، مبلغ پنجاه هزار (000، 50) درهم رشوه از براى او فرستاد، او را به اينكه والى هر قسمتى از نواحى شام و جزيره كه مايل باشد مغرور نمود. آن مرد بيوفا هم لشكر را به جانب امام حسن باز گردانيد و خودش به سوى معاويه(ره) سپار شد و نسبت به آن تعهدى كه كرده بود اهميتى نداد. موقعى كه اين پيمانشكنى بگوش امام حسن رسيد برخاست و فرمود: آيا مكررا به شما خبر ندادم كه شما بعهد و پيمان خدا وفا نخواهيد كرد!؟
اين رفيق مرادى شما بود كه نسبت به من و شما نقض عهد نمود و متوجه معاويه شد.
سپس معاويه براى امام حسن(علیه السلام) نوشت:
يا بن عم! در باره من قطع رحم منماى! زيرا مردم با تو بيوفائى كردند همان طور كه قبل از تو با پدرت نمودند.
آنگاه گروهى از ياران امام حسن به آن حضرت گفتند: اگر چه آن دو نفر نسبت به تو عهدشكنى كردند، ولى ما به تو اخلاص داريم و نقض عهد نخواهيم نمود.
امام(علیه السلام) فرمود: من اين مرتبه هم سخن شما را قبول میكنم، در صورتى كه میدانم شما هم نسبت بعهد و پيمان خويشتن وفا نخواهيد كرد. لشكرگاه من در نخيله است، در آنجا مرا ملاقات نمائيد، ولى بهخدا قسم كه شما بعهد من وفا نخواهيد كرد، حتماً نسبت به من نقض پيمان خواهيد نمود.
پس از اين جريان بود كه امام حسن متوجه نخيله گرديد، و مدت ده روز در آنجا توقف كرد، ولى بيشتر از چهار هزار نفر نزد آن حضرت نيامدند. امام(علیه السلام) بهطرف كوفه مراجعت نمود و پس از اينكه بر فراز منبر رفت فرمود: تعجب میكنم از گروهى كه حيا و دين ندارند!! اگر من امر خلافت را بهمعاويه تسليم نمايم بهخدا قسم كه راه و فرجى در مقابل بنىاميه نخواهيد داشت. بهخدا قسم آنان شما را دچار شكنجه و عذابى خواهند كرد كه تمنا میكنيد: كاش لشكرهائى بر سر ما میريخت. اگر من ياورانى میداشتم مقام خلافت را بهمعاويه تسليم نمیكردم، افّ و نابودى بر دنيا پرستان باد!! اكثر اهل كوفه بهمعاويه نامه نوشتند و گفتند: ما با تو هستيم، اگر اجازه دهى حسن را بگيريم و به تو تسليم كنيم؟ پس از اين جريان خيمههاى امام حسن را غارت كردند و آن حضرت را با حربه زدند و بدن مباركش را مجروح نمودند.
سپس امام(علیه السلام) براى معاويه نوشت: مقام خلافت از من و اهلبيت من است،
اين مقام بر تو و اهلبيت تو حرام میباشد. من اين موضوع را از پيغمبر معظم اسلام(صلی الله علیه وآله ) شنيدم، اگر من افرادى را كه صابر و به حق من عارف و غير منكر بودند مىيافتم هرگز تسليم تو نمیشدم و خواهش تو را نمىپذيرفتم، آنگاه به جانب كوفهمراجعت كرد.
سپس امام حسن براى معاويه نوشت: تو افرادى را بهعنوان جاسوسى میفرستى تا در باره من مكر و حيله كنند، تو گماشتگانى را آماده میكنى، گويا: حب ملاقات (يعنى جنگ) داشته باشى؟ من در اين باره شك ندارم، اگر خدا بخواهد دچار آنخواهى شد. شنيدم تو خوشنودشدهاى بچيزى كه هيچ شخص عاقل و فهميدهاى خوشنود نمىشود. مثل تو در اين باره همان طور است كه اولى گفته:
فقل للذى يبغى خلاف الذى مضى * تزود لأخرى مثلها فكان قد
فإنا و من قد مات منا لكالذی * يروح فيمسى في المبيت ليغتدى
يعنى به آن كسى كه خلاف روش گذشتگان را مىطلبد بگو: آماده باش براى خانه آخرت كه گويا: نزديك است جرعه مرگ را بياشامى.
ما و آن افرادى كه از ما طعمه موت شدهاند نظير آن شخصى هستيم كه میرود و شب در خوابگاه ميخوابد كه صبح كوچ كند.
معاويه جواب نامه آن حضرت را بهنحوى نوشته كه ما احتياجى بنوشتن آن نداريم. پس از اين جريان بين امام حسن و معاويه نامه نگاريهائى شد. استدلالهاى امام حسن و لياقت آن حضرت براى مقام خلافت و غصب حق حضرت امير كه گذشتگان كردند و مقام پسر عموى پيامبر را كه بظلم گرفتند و بر آن استقرار يافتند موضوعاتى هستند كه شرح آنها طولانى مىشود.
سپس معاويه به جانب عراق حركت كرد تا بر آن غلبه يابد. هنگامى كه وى به پل منبج (بر وزن مجلس) رسيد امام حسن(علیه السلام) هم حركت نمود و حجر (بضم حاء و سكون جيم) ابن عدى را دستور داد تا فرمانداران را براى كارزار مأمور نمايد، و مردم را براى جهاد مهيا كند، ولى مردم اهمال و كندى نمودند، اما بعدا با اكراه حركت كردند. همه نوع افرادى با آن بزرگوار بودند: گروهى از ايشان شيعه آن حضرت و شيعه پدرش به شمار میرفتند. برخى از خوارج محسوب مىشدند كه تنها هدفشان به هر نحوى كه باشد جنگيدن با معاويه بود. بعضى از آنان افرادى فتنه جو و خواهان غنيمت بودند. عده ديگرى شكاك به شمار میرفتند گروهى از ايشان داراى عصبيت قومى و تابع رؤساى قبائل خود بودند و به دينى مراجعه نمیكردند.
امام حسن(علیه السلام) حركت كرد تا وارد حمام عمر شد (نام مكانى است) آنگاه متوجه دير كعب و در ساباط نزديكى پل فرود آمد و شب را در آنجا بسر برد.
موقعى كه صبح شد امام(علیه السلام) در نظر گرفت: ياران خود را آزمايش نمايد، احوال و اوضاع آنان را نسبت به فرمانبردارى تشخيص و بدين وسيله دوستان خويشتن را از دشمنانش معلوم كرد تا در موقع ملاقات با معاويه و اهل شام بصير و آگاه باشد لذا دستور داد تا در بين مردم ندا در دادند:
الصلاة جامعة(1)هنگامى كه مردم ازدحام كردند امام حسن پس از اينكه بر فراز منبر رفت فرمود: هر وقت هر كه خدا را سپاس بگويد من هم میگويم: سپاس مخصوص خدا میباشد، هر وقت هر كه شهادت دهد خدا يكى است من هم شهادت میدهم: خدا يكى است و گواهى میدهم حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله ) عبد و فرستاده خدا است كه وى را به حق براى بشارت دادن به مردم فرستاده و او را به وحى خويشتن امين دانسته است، درود خدا بر او و آل او باد.
اما بعد: من اميدوارم كه به حمد و منت خدا صبح كرده باشم، من نصيحتكنندهترين مردم از براى خلق خدا باشم، و بغض مسلمانى را در دل نداشته باشم بدى و غائلهاى نسبت بمسلمانى ندارم، آگاه باشيد: آنچه را كه راجع به اتفاق و اجتماع مردم نمىپسنديد براى شما بهتر از پراكندگى است دوست میداريد بدانيد: من خير را بر شما از همان نظر میخواهم كه خود شما میخواهيد، پس با دستور من مخالفت ننمائيد! رأى مرا به من بر نگردانيد، خدا من و شما را بيامرزد! من و شما را براهى هدايت كند كه محبت و خوشنودى در آن باشد.
راوى میگويد: بعضى از مردم بر يك دگر نگاه كردند و گفتند: منظور امام از
1) . يك نوع اصطلاحى بوده كه هر گاه میخواستند: انجمنى تشكيل دهند میگفتند: الصلاة جامعة.
اين سخنانى كه میگويد چيست؟ گفتند: ما گمان میكنيم: میخواهد با معاويه صلح و سازش نمايد و مقام خلافت را به او تسليم كند! آنگاه گفتند: بهخدا قسم اين مرد كافر شده است، سپس به خيمههاى آن حضرت هجوم آوردند و اموال وى را غارت كردند، حتى سجاده او را از زير پايش كشيدند. سپس عبد الرحمن ابن عبد اللَّه بن جعال ازدى (بفتح همزه و سكون زاء) بر جست و رداى امام حسن را از دوش آن حضرت كشيد و آن بزرگوار در حالى كه شمشير خود را حمايل داشت نشسته بود. امام پس از آن دستور داد تا اسبش را آوردند و سوار شد، گروهى از شيعيان و ياران خصوصى آن حضرت در اطرافش اجتماع نمودند و از افرادى كه نسبت به امام سوء قصدى داشتند جلوگيرى كردند. سپس فرمود: قبيله: ربيعه و همدان (به سكون ميم) را نزد من بياوريد، وقتى ايشان آمدند در اطراف آن بزرگوار اجتماع كردند و مردم را پراكنده نمودند، امام در حالى حركت نمود كه غير از آن دو قبيله از ما بقى آنان نگران بود.
هنگامى كه امام از تاريكى ساباط مدائن عبور كرد مردى از بنىاسد كه او را: جراح بن سنان میگفتند سر راه آن بزرگوار آمد و پس از اينكه مهار استر امام را گرفت و گفت: اللَّه اكبر!! اى حسن! آن طور كافر شدى كه پدرت قبلاً كافر شد!! آنگاه با خنجرى كه در دست داشت آنچنان به ران مقدس آن حضرت زد كه آن را شكافت و به استخوان رسيد! امام حسن(علیه السلام) دست بگردن آن ملعون در آورد و هر دو روى زمين افتادند. آنگاه مردى از شيعيان امام حسن كه او را عبد اللَّه بن خطل طائى میگفتند بر جست و آن خنجر را از دست آن شخص گرفت و با همان خنجر شكم وى را پاره كرد، مرد ديگرى از شيعيان آن حضرت كه او را ظبيان بن عماره مىگفتند روى
بدن آن لعين افتاد و بينى وى را قطع نمود، آن ملعون پس از اين جريان هلاك شد. شخص ديگرى كه با آن لعين بود گرفته و كشته شد.
سپس حضرت امام حسن را روى يك تخت نهادند و بمدائن آوردند و در خانه سعد بن مسعود ثقفى كه عامل حضرت امير بود وارد نمودند، امام هم وى را بر همان مقام گماشت. آنگاه امام(علیه السلام) مشغول معالجه زخم خويشتن گرديد.
گروهى از رؤساى قبائل مخفيانه براى معاويه نوشتند: ما مطيع و منقاد تو میباشيم، زودترى بنزد ما بيا! آنان بهمعاويه ضمانت دادند كه هر گاه نزديك لشكر امام حسن شوند آن حضرت را بگيرند و بهمعاويه تسليم نمايند، يا اينكه آن بزرگوار را غافلگير كنند و بكشند و اين مطلب بگوش امام حسن(علیه السلام) رسيد. سپس نامه قيس بن سعد وارد شد كه امام او را با عبيد اللَّه بن عباس از كوفه براى جلوگيرى معاويه كه مبادا بعراق بيايد فرستاده بود و او را سرلشكر قرار داده بود و فرموده بود اگر براى تو پيش آمدى شود قيس بن سعد امير لشكر باشد.
مضمون نامه قيس بن سعد اين بود كه آنان در قريهاى كه آن را حبونيه میگفتند و مقابل مسكن بود بر معاويه وارد شدند. معاويه شخصى را نزد عبيد اللَّه بن عباس فرستاد و او را به جانب خود دعوت نمود و ضمانت داد كه مبلغ هزار هزار 1000000 درهم به وى رشوه دهد، نصف اين مبلغ را نقد و نصف ديگر آن را موقعى كه داخل كوفه شود. عبيد اللَّه با ياران خصوصى خود شبانه بلشگر معاويه پيوست. هنگامى كه صبح شد مردم امير لشكر را نيافتند. قيس بن سعد با آنان نماز خواند و به امور ايشان رسيدگى نمود.
پس از اين جريان بود كه براى امام حسن(علیه السلام) ثابت شد: آن گروه او را تنها نهادند،
نيتهاى آنان فاسد شده كه به آن بزرگوار ناسزا میگويند و او را تكفير مینمايند، ريختن خون مباركش را حلال میدانند، اموال آن حضرت را غارت میكنند!! غير از شيعيان پدرش و شيعيان خودش كسى با او باقى نمانده كه از خوف و خطر آنان در امان باشد. ياران واقعى آن بزرگوار هم قادر نبودند در مقابل لشكرهاى شام قيام نمايند.
پس از اين اوضاع بود كه معاويه نامهاى بجهت صلح و سازش براى امام حسن نوشت و آن نامههائى را كه ياران امام حسن براى معاويه نوشته بودند ما امام حسن را ناگهانى ميكشيم يا اينكه وى را به تو تسليم مینمائيم، براى امام(علیه السلام) فرستاد معاويه در آن نامه عقود و شروطى را بر خود لازم كرده بود كه اگر صلح و سازشى شود به آنها عمل كند و آنها حاوى مصلحتهاى عمومى بودند، ولى امام حسن(علیه السلام) بسخن معاويه اطمينان پيدا نكرد، زيرا میدانست منظور معاويه مكر و حيله است اما در عين حال چارهاى نداشت جز اينكه پيشنهاد معاويه را بپذيرد، زيرا خواهش معاويه ترك جنگ و ايجاد صلح و سازش بود؛ زيرا ديده حق بين ياران آن بزرگوار چنانكه قبلاً شرح داديم نسبت به آن بزرگوار ضعيف بود، منظور ايشان فساد و مخالفت با آن امام مظلوم بود، بيشتر آنان ريختن خون آن حضرت را حلال میدانستند و میخواستند او را بدشمن يعنى معاويه تسليم كنند، از طرفى پسر عمويش يعنى عبيد اللَّه وى را تنها نهاد و به جانب دشمن آن بزرگوار رفت. اكثر آن مردم نسبت به دنيا مايل و در باره آخرت بىميل بودند.
لذا امام حسن براى اطمينان خويشتن و معذور بودن بين خود و خدا و عموم مسلمانان پيمان محكمى از معاويه گرفت و با او شرط كرد كه به حضرت ناسزا
نگويد در قنوت نماز از بدگوئى به حضرت امير صرف نظر كند، شيعيان امام حسن در امان باشند، اذيت و آزارى به احدى از ايشان نرسد، هر حقى به حقدار برسد. معاويه كليه اين شروط را پذيرفت و تعهد كرد و براى امام حسن قسم خورد كه به آن شروط عمل كند.
هنگامى كه صلح و سازش خاتمه يافت معاويه حركت كرد و در روز جمعه وارد نخيله گرديد معاويه پس از اينكه با مردم نماز خواند مشغول سخنرانى گرديد و گفت:
بهخدا قسم من با شما نجنگيدم كه نماز بخوانيد، يا روزه بگيريد يا حج بهجا بياوريد، يا زكات بدهيد زيرا اين اعمال را انجام میدهيد:؛ بلكه من با شما قتال كردم كه بر شما فرمانفرمائى نمايم، خدا اين آرزو را به من عطا كرد، در صورتى كه شما اكراه داشتيد. آگاه باشيد! من حسن را بهوسيلۀ آن وعدههائى كه دادم در انتظار آرزوهائى نهادم، اكنون كليه آن وعده و شروط را پايمال مینمايم و به هيچ كدام از آنها وفا نخواهم كرد.(1)
سپس معاويه متوجه كوفه گرديد و چند روزى در كوفه اقامت نمود. هنگامى كه بيعت كردن اهل كوفه با وى خاتمه يافت بر فراز منبر رفت و پس از اينكه سخنرانى نمود سخنانى ناروا در باره حضرت على بن ابىطالب و امام حسن(علیهما السلام) گفت در آن
1) . نجفی، محمد جواد، زندگاني امام حسن(علیه السلام) (ترجمه جلد 10بحارالانوار)، ص: 39.
مجلس امام حسن و امام حسين حضور داشتند. امام حسين(علیه السلام) برخاست تا جواب معاويه را بگويد، ولى امام حسن دست مبارك آن حضرت را گرفت و او را نشانيد.
آنگاه خود امام حسن برخاست و فرمود: اى كسى كه على را نام بردى من حسن هستم و پدرم على است، تو معاويه و پدرت صخر میباشد، مادر من فاطمه زهراء و مادر تو هند است، جد من پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) میباشد و جد تو حرب است، جده من خديجه كبرا و جده تو فتيله است، خدا لعنت كند آن كسى را كه شهرتش پليدتر و حسب و نسبش پستتر است، شر و فتنه او قديمىتر و از لحاظ كفر و نفاق اقدم میباشد! طوايفى از اهل مسجد گفتند: آمين آمين!!
عبد الحميد بن ابىالحديد میگويد: هنگامى كه معاويه بقصد عراق حركت كرد و به پل منبج رسيد منادى ندا در داد تا مردم انجمن نمودند، وقتى مردم جمع شدند امام حسن آمد و پس از اينكه بر فراز منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد فرمود: خدا جهاد را بر خلق خود واجب نموده، ولى مردم آن را اكراه دارند، آنگاه بمؤمنينى كه اهل جهاد باشند فرموده: صابر باشيد زيرا خدا با صابران است، ايها الناس! شما به آنچه كه دوست داريد نائل نمىشويد مگر موقعى كه در مقابل آنچه اكراه داريد صبور باشيد.
من اين طور شنيدم كه چون بگوش معاويه رسيده: ما بسرعت به سوى وى حركت نمودهايم او نيز به جنبش در آمده، خدا شما را رحمت كند به سوى لشكرگاه خودتان كه نخيله است خارج شويد تا ما و شما تبادل افكار نمائيم. راوى میگويد: امام(علیه السلام) همان طور كه سخنرانى میكرد اين بيم را داشت كه مردم او را تنها خواهند نهاد.
آن گروه همه ساكت شدند و احدى با آن بزرگوار سخنى نگفت. وقتى عدى بن حاتم با اين منظره مواجه شد برخاست و گفت: من عدى بن حاتم میباشم سبحان اللَّه! چقدر زشت است كه شما جواب امام و پسر دختر پيامبر خود را نمىگوئيد كجايند آن خطباى مصر كه زبانهاشان در موقع امنيت تيز و تند بود، اما وقتى كار مشكل میشد نظير روباهها خوشزبان بودند! آيا از خشم خدا و عذاب او خوف نداريد!؟
آنگاه متوجه امام حسن شد و گفت خدا تو را در موقع هدايت نمودن موفق بدارد، ناراحتىها را از تو برطرف نمايد، خدا تو را در ابتداء و انتهاء هر كارى موفق نمايد، ما سخنان تو را شنيديم، و متوجه امر تو شديم، ما سخن تو را گوش میكنيم، در باره هر چه بگوئى و هر نظريهاى كه بدهى مطيع تو خواهيم بود، اكنون من متوجه لشكرگاه میشوم هر كسى كه مايل باشد در آنجا نزد من آيد بيايد.
سپس عدى برخاست و از مسجد خارج شد، و بر مال سوارى خود كه بر در مسجد بود سوار و متوجه نخيله گرديد، آنگاه به غلام خويشتن گفت: وسائل مسافرت او را آماده نمايد، عدى اولين كسى بود كه در لشكرگاه رفت.
پس از عدى بن حاتم قيس بن عباده انصارى و معقل بن قيس رياحى و زياد بن حفصه تميمى برخاستند و مردمرا مورد سرزنش و ملامت قرار دادند و آنان را براى كارزار ترغيب كردند.
آنگاه با امام حسن(علیه السلام) همان سخنانى را گفتند كه عدى بن حاتم گفت و مردم را براى اجابت و قبول امر امام وادار كردند. امام حسن به ايشان فرمود: راست
گفتيد، رحمت خدا بر شما باد! من هميشه شما را بصدق نيت، وفادارى، قبول امر خدا مودت و دوستى صحيح ميشناختم. خدا به شما جزاى خير عطا كند.
سپس فرود آمد و مردم خارج شدند و تشكيل لشكر داده آماده خروج گرديدند و امام حسن(علیه السلام) هم متوجه لشكرگاه شد، و مغيرة بن نوفل بن حارث را در كوفه خليفه خويشتن قرار داد و به وى دستور داد تا مردم را وادار كند كه به آن حضرت ملحق شوند. امام حسن(علیه السلام) با لشكرى عظيم حركت نمود و در دير عبد الرحمن پياده شد و مدت سه روز توقف كرد تا مردم اجتماع كردند.
سپس آن بزرگوار عبيد اللَّه بن عباس را خواست و به او فرمود: اى پسر عمو! من تو را با دوازده هزار نفر از سواران عرب و قراء مصر به همراه تو فرستادم كه هر مرد از ايشان بتعداد لشكر مىافزايند، تو با ايشان حركت كن، با آنان بنرمى رفتار نما. با روى باز متوجه ايشان باش، در مقابل آنان متواضع باش، ايشان را نزديك خود جاى بده، زيرا آنان از باقيماندگان افرادى هستند كه مورد وثوق حضرت بودند، با ايشان حركت كن و از شط فرات برو تا بمسكن (بفتح ميم و كسر كاف) برسى و از آنجا با ايشان برو تا در مقابل معاويه قرار بگيرى.
اگر معاويه را ملاقات نمودى او را نگاه دار تا من بيايم، زيرا من بهزودى خواهم آمد، ولى هر روز مرا از اوضاع خود آگاه كن، با اين دو نفر يعنى قيس بن سعد و سعيد بن قيس مشورت و تبادل افكار كن.
هنگامى كه معاويه را ملاقات نمودى تو در جنگ سبقت نگير تا او سبقت بگيرد. اگر او سبقت گرفت تو نيز با وى مشغول كارزار شو، اگر برايت پيش آمدى كرد
قيس بن سعد امير لشكر باشد و اگر براى او هم پيش آمدى رخ داد سعيد بن قيس امير لشكر شود.
عبيد اللَّه حركت كرد تا به شينور رسيد، از آنجا وارد شاهى و از شاهى متوجه فرات و از فرات داخل فلوجه وارد مسكن گرديد. امام حسن هم آمد تا به حمام عمر رسيد و از آنجا حركت نمود تا وارد دير كعب شد سپس آمد تا وارد ساباط در نزديكى پل پياده شد.
ابن ابىالحديد ما بقى داستان را همان طور شرح داده كه قبل از اين نگاشتيم. سپس میگويد:
معاويه هم حركت نمود تا در قريهاى كه آن را: حبونيه میگفتند وارد شد.
عبيد اللَّه بن عباس آمد و در مقابل معاويه قرار گرفت. موقعى كه صبح شد معاويه شخصى را نزد عبيد اللَّه بن عباس فرستاد و پيغام داد كه امام حسن(علیه السلام) در باره صلح و سازش با من مراسلاتى كرده است، امام حسن مقام خلافت را به من تسليم میكند، تو مطيع من میشوى حكمفرما و الا فرمانبردارىخواهى بود، اگر تو الساعه مطيع من شوى مبلغ هزار هزار (1000000) درهم به تو عطا میكنم كه نصف آن را فورا و نصف ديگر را هنگامى كه داخل كوفه شدى به تو خواهم پرداخت.
عبيد اللَّه بن عباس با يارانش شبانه داخل لشكر معاويه شدند و معاويه وعدهاى كه داده بود وفا كرد، موقعى كه صبح شد مردم در انتظار بودند كه عبيد اللَّه بيايد و با ايشان نماز بخواند، ولى او نيامد، مردم ويرا طلب كردند، ولى نيافتند لذا قيس ابن سعد بن عباده با آنان نماز خواند.
آنگاه سخنرانى نمود و ايشان را براى جهاد در راه خدا تقويت و تشجيع كرد،
نامى از عبيد اللَّه بن عباس برد و او را ملامت كرد، سپس لشكر را امر بصبر و قيام در مقابل دشمن كرد و آنان گفتند: اطاعت میكنيم، به نام خدا با ما براى جهاد با دشمن قيام كن، وى با آنان نهضت نمود.
پس از اين جريان بسر (بضم باء و سكون سين) ابن ارطاة با گروهى به اهل عراق فرياد زدند و گفتند: اين امير شما عبيد اللَّه بن عباس است كه با معاويه بيعت نموده و امام شما كه حسن است با وى صلح و سازش كرده، تا كى خويشتن را بكشتن میدهيد!؟ قيس بن سعد در جواب آنان گفت: يكى از اين دو پيشنهاد را قبول كنيد: يا بايد بدون رهبر قتال كنيد، يا اينكه با شخصى گمراه بيعت نمائيد.
گفتند: بدون رهبر با شما میجنگيم، آنگاه لشكر اسلام بلشگر شام حمله كردند و آنان را بقدرى زدند كه ايشان را به جايگاه خود باز گردانيدند.
سپس معاويه نامهاى براى قيس بن سعد نگاشت و او را براى رساندن به آرزوهائى تطميع كرد.
قيس در جوابش نوشت: نه بهخدا من فريب نمیخورم، تو هرگز مرا جز اينكه نيزه بين ما حكمفرما باشد ملاقات نخواهى كرد، هنگامى كه معاويه از فريب دادن وى مأيوس شد براى قيس نوشت: تو يهودى ابن يهودى میباشى، نفس خود را اين طور شفا میدهى كه آن را براى چيزى كه بر له تو نيست بكشتن میدهى؛زيرا اگر آن لشكرى كه دوست دارى غالب شوند تو را بر كنار خواهند كرد، و اگر آن لشكرى كه دشمن هستند فاتح گردند تو را نابود مینمايند.
پدر تو تير به كمان نهاد، ولى هدف را نزد؛ بلكه غير غرض خود را هدف قرار
داد آنگاه مردم او را رها كردند، روز اجلش فرا رسيد و در حالى كه تبعيد شده و غريب بود در حوران از دنيا درگذشت و السّلام.
قيس بن سعد در جواب معاويه نوشت: اما بعد: تو يك بتى هستى كه پسر بت میباشى، تو در حالى كه اكراه داشتى داخل اسلام شدى، از خوف بود كه مدتى در دين اسلام بودى، با كمال رضا و رغبت از دين اسلام خارج شدى، و حال آنكه ثمره و بهرهاى از اسلام نبردى، در اسلام آوردن مقدم نبودى و منافق بودن تو تازگى ندارد و دائما با خدا و رسول در جنگ و يكى از احزاب مشركين بودى، تو هميشه دشمن خدا و رسول و بندگان مؤمن خدا بودى.
نام پدرم را برده بودى بجان خودم قسم كه پدرم تير خود را جز بر هدف و غرض خويشتن نزد، ولى آن كسى كه بگرد و قوزك پاى او نمیرسيد از برايش ايجاد دشمنى كرد. تو گمان كردى من يهودى ابن يهودى میباشم. در صورتى كه تو و عموم مردم میدانند من و پدرم دشمن آن دينى هستيم كه تو از آن خارج شدى، و يارىكننده اين دينى هستيم كه به آن مشرف شدى و السّلام.
هنگامى كه معاويه نامه قيس بن سعد را خواند در غضب شد و تصميم گرفت جواب وى را بنويسد، ولى عمر و بن عاص گفت: آرام باش، زيرا اگر جواب او را بنويسى وى جوابى سختتر از آن برايت خواهد نوشت، اما اگر او را واگذارى همان راهى را میرود كه مردم خواهند رفت.
معاويه پس از اينكه از قيس صرف نظر كرد عبد اللَّه بن عامر و عبد الرحمن بن سمره را (بفتح سين و ضم ميم) بهمنظور صلح و سازش نزد حضرت امام حسن(علیه السلام) فرستاد، ايشان پس از ورود امام حسن را به سوى معاويه دعوت نمودند
و آن حضرت را از مقام خلافت بر حذر داشتند و آن شروطى را كه معاويه كرده بود بحضورش تقديم نمودند.
شروط اين بود كه: امام حسن از كسى تبعيت نكند، اذيت و آزارى به احدى از شيعيان على(علیه السلام) نرساند، على را جز بخير و خوبى ياد ننمايد، و شروط ديگرى كه امام حسن(علیه السلام) كرده بود و معاويه پذيرفته بود. قيس پس از اين جريان با لشكر بهطرف كوفه مراجعت نمود.
ابن ابىالحديد پس از اين داستان از قول سعيد بن سويد مینگارد: معاويه در روز جمعه در نخيله با ما نماز خواند و در ضمن سخنرانى كه كرد گفت:
بهخدا قسم من با شما كارزار نكردم كه نماز بخوانيد، يا روزه بگيريد، يا حج به جاى آوريد، يا زكات بدهيد، زيرا شما اين گونه امور را انجام میدهيد؛ بلكه با شما قتال كردم كه بر شما فرمانفرمائى كنم، خدا اين آرزوى مرا برآورد در حالى كه شما مايل نبوديد. عبد الرحمن بن شريك هر گاه اين داستان را شرح میداد میگفت: بهخدا قسم كه اين سخن معاويه يكنوع افتضاحى است!! ابوالفرج میگويد: معاويه پس از سخنرانى در نخيله در حالى داخل كوفه شد كه خالد بن عرفطه و حبيب بن حمار كه بيرق او را حمل میكرد در جلو صورت وى بودند موقعى كه وارد كوفه شد از باب الفيل داخل مسجد شد و مردم در اطراف وى اجتماع كردند.
نيز ابوالفرج از پدر عطاء بن سائب نقل میكند كه گفت: در آن بينى كه حضرت امير(علیه السلام) بر فراز منبر كوفه بود مردى داخل شد و گفت: يا امير المؤمنين! خالد بن عرفطه از دنيا رفت. حضرت امير فرمود: نه بهخدا قسم نمرده و نخواهد مرد تا از اين در داخل اين مسجد- و بهدست خود اشاره بباب الفيل نمود- وى در
حالى داخل اين مسجد مىشود كه بيرق گمراهى با او خواهد بود، آن بيرق را حبيب بن حمار حمل مینمايد ناگاه مردى برجست و به حضرت امير گفت: من حبيب ابن حمار میباشم، من شيعه هستم فرمود: مطلب همين است كه من میگويم. بهخدا قسم كه خالد بن عرفطه در جلو لشكر معاويه آمد و همين حبيب حمار بيرق او را حمل مینمود.
هنگامى كه صلح بين امام حسن و معاويه خاتمه يافت معاويه دنبال قيس بن سعد فرستاد كه بيايد و با معاويه بيعت نمايد، قيس مردى بلند قامت بود، سوار بر اسب میشد و پاهاى او روى زمين كشيده میشد، در صورت وى يك تار مو نبود، او را خصى الانصار میگفتند. هنگامى كه خواستند قيس را نزد معاويه وارد كنند گفت من قسم خوردهام كه معاويه را ملاقات نكنم مگر اينكه بين من و او نيزه و شمشير باشد معاويه دستور داد تا نيزه و شمشيرى آوردند و بين قيس و معاويه قرار دادند كه قيس به قسم خود عمل كرده باشد.
روايت شده: هنگامى كه امام حسن(علیه السلام) صلح كرد قيس بن سعد با چهار هزار نفر كنارهگيرى كرد و از بيعت نمودن با معاويه خود دارى نمود، موقعى كه امام حسن با معاويه صلح كرد و قيس را آوردند كه بيعت كندمتوجه امام حسن شد و گفت: آيا من از بيعت تو آزادم؟ فرمود آرى! آنگاه صندلى نهادند تا معاويه و امام حسن نشستند. معاويه به قيس گفت: آيا بيعت میكنى؟ گفت: آرى، قيس دست خود را روى ران خويشتن نهاد و آن را بهطرف معاويه دراز نكرد، ولى معاويه از روى تخت خود برخاست و پس از اينكه خود را روى قيس انداخت دست خويش را بهدست قيس كشيد. اما قيس دست خويشتن را به سوى دست معاويه بلند نكرد! 6. در
كتاب مناقب مینگارد: وقتى حضرت امير از دنيا رحلت كرد امام حسن در كوفه سخنرانى نمود و فرمود: ايها الناس! دنيا دار بلا و فتنه است، هر چه در دنيا است در معرض فنا و نابودشدنى میباشد، موقعى كه فرمود: من با شما بيعت میكنم كه با هر كس جنگ كنم شما هم بهجنگيد و با هر كسى كه صلح و سازش نمايم شما هم صلح كنيد مردم گفتند: شنيديم، اطاعت مىكنيم، يا امير المؤمنين(علیه السلام) ما را دستور بده تا اطاعت نمائيم. سپس امام حسن مدت دو ماه در كوفه اقامت كرد.
مترجم گويد: ابومخنف مطالبى را از ابن عباس در باره صلح امام حسن با معاويه روايت كرده ما آنها را در ضمن روايت يكم همين بخش ترجمه كرديم لذا از تكرار آنها خود دارى مینمائيم.
امام حسن(علیه السلام) عبد اللَّه بن حارث را به جانب معاويه فرستاد تا از او تعهد بگيرد كه: معاويه در بين مسلمانان طبق قرآن و سنت حضرت رسول(صلی الله علیه وآله ) عمل نمايد، امر خلافت بعد از معاويه موكول به شورا باشد، ناسزا گفتن به حضرت امير ترك شود، شيعيان امير المؤمنين(علیه السلام) در امان باشند، متعرض احدى از آنان نشود، هر حقى بحقدار برسد، حق او را كه هر سالى مبلغ پنجاه هزار درهم بود بهطور كامل پرداخته شود.
معاويه اين معاهده را پذيرفت و قسم خورد كه به اين شروط عمل نمايد، آنگاه عبد اللَّه بن حارث، عمرو بن ابىسلمه، عبد اللَّه بن عامر بن كريز، عبد الرحمن ابىسمره و غيرهم را در اين باره شاهد گرفت. هنگامى كه اين موضوع بگوش قيس بن سعد رسيد گفت:
اتانى بارض العال من ارض مسكن * بأن امام الحق اضحى مسالما
فما زلت مذ بينته متلددا * اراعى نجوما خاشع القلب واجما
از زمين مسكن در زمين عال به من خبر رسيد كه امام بر حق صلح و سازش نمود.
من در گذشتهها هميشه در حالى كه متحير بودم شاهد و بيّنه وى بودم، و مدتها كه دل شكسته و محزون بودم مراعات مینمودم.
روايت شده: امام حسن(علیه السلام) در موقع صلح با معاويه فرمود: ايها الناس:
اگر شما در بين جابلقا و جابرسا مردى را غير از من و برادرم حسين طلب كنيد كه جدش پيامبر اسلام باشد نخواهيد يافت معاويه راجع به حقى كه از من بود و آن را بهمنظور صلاحيت اين امت و حفظ خون آن به وى واگذار نمودم، با من نزاع كرد. شما با من بيعت كرديد كه با هر كس صلح نمايم شما هم صلح كنيد و من صلاح ديدم كه با او صلح نمايم. اين صلح و سازش من براى عموم افرادى كه تمناى مقام خلافت را داشتند اتمام حجت شد. گر چه میدانم اين عمل براى شما تا يك زمانى باعث فتنه و آزمايش خواهد بود.
در روايت ديگرى میگويد: امام فرمود: من بهمنظور حفظ و حراست خونهاى شيعيان و خوف بر خويشتن و اهل و عيالم و ياران مخلص خود صلح و سازش نمودم. روايت شده كه امام حسن فرمود: اى اهل عراق! سه موضوع مهم را من از شما مشاهده كردم و شما را بخشيدم شما پدرم را كشتيد، ببدن خودم نيزه زديد اموال خودم بغارت برديد.
يك وقت امام حسين(علیه السلام) در حالى كه گريان بود بحضور امام حسن مشرف شد، پس از تشرف در حالى كه خندان بود خارج گرديد، وقتى دوستان آن حضرت از اين جريان جويا شدند فرمود: تعجب میكنم از امامى كه میخواستم چيزى به
او تعليم دهم، من به امام حسن گفتم: چه باعث شد كه مقام خلافت را تسليم نمودى!؟
فرمود: همان موضوعى كه قبلاً پدرت را به اين امر وادار نمود. راوى میگويد: وقتى معاويه از امام حسين(علیه السلام) خواست كه با وى بيعت كند، امام حسن بهمعاويه فرمود حسين را براى بيعت مجبور منماى! زيرا حسين(علیه السلام) هرگز بيعت نخواهد كرد تا اينكه كشته شود، او هرگز كشته نمىشود مگر اينكه اهلبيتش كشته شوند اهلبيتش كشته نمىشوند مگر اينكه اهل شام بقتل برسند.
مسيب بن نجبه فزارى و سليمان بن صرد خزاعى به حضرت امام حسن(علیه السلام) گفتند تعجب ما راجع به تو برطرف نخواهد شد، زيرا تو با معاويه بيعت كردى در صورتى كه غير از اهل بصره و حجاز تعداد چهار هزار نفر جنگجوى از اهل كوفه در ركاب تو بودند! امام حسن فرمود: آرى همين طور است. اكنون چه نظريهاى دارى؟ گفت:رأى من اين است كه تو از اين بيعتى كه كردى برگردى زيرا معاويه عهدشكنى كرده، فرمود: اى مسيب! خيرى در پيمانشكنى نيست اگر من يك چنين منظورى میداشتم بيعت نمىكردم.
حجر بن عدى گفت: آرى و اللَّه! من دوست داشتم كه تو و ماها در آن روز مرده بوديم و يك چنين روزى نديده بوديم، زيرا در حالى بازگشتيم كه راجع به آن مطلبى كه آن را اكراه داشتيم دماغمان سوخت و آنان در حالى برگشتند كه به آن مطلبى كه دوست داشتند نائل شدند، هنگامى كه امام با حجر بن عدى ملاقات نمود به او فرمود: من در مجلس معاويه سخن تو را شنيدم، هر انسانى آنچه را كه تو
دوست دارى دوست ندارد، رأى او نظير رأى تو نخواهد بود. من اين عمل را جز براى باقى ماندن شما انجام ندادم، خداى تعالى هر روز نظرى و تصميمى دارد اگر خدا میخواست من به بيعت كردن ناچار نمىشدم، آنگاه فرمود:
اجامل اقواما حياء و لا ارى * قلوبهم تغلى على مراضها
يعنى من با گروههائى بجهت حيائى كه دارم نيك رفتارى میكنم، ولى نمىبينم كه قلبهاى ايشان نسبت به من محبت و جوشش داشته باشند. نيز میفرمايد:
لئن ساءني دهر عزمت تصبرا * و كل بلاء لا يدوم يسير
و ان سرنى لم ابتهج بسروره * و كل سرور لا يدوم حقير
اگر روزگار مرا ناراحت كند تصميم صبر و تحمل میگيرم و هر بلائى كه دوامى نداشته باشد سهل است.
و اگر روزگار مرا مسرور نمايد به سرور آن خوشحال نمىشوم؛ زيرا هر سرورى كه دوامى نداشته باشد حقير و كوچك است.
در كتاب مناقب از گروهى از اهل تسنن نقل میكند: هنگامى كه امام حسن(علیه السلام) با معاويه صلح نمود مورد ملامت قرار گرفت. به آن حضرت گفته میشد! يا مذل المؤمنين! و مسود الوجوه! يعنى اى ذليلكننده مؤمنين و سياهكننده صورتها. آن بزرگوار در جواب میفرمود: مرا سرزنش نكنيد، زيرا در اين عملى كه من انجام دادم صلاح و مصلحتى بود. پيغمبر خدا(صلی الله علیه وآله ) در عالم خواب ديد: بنىاميه هر كدام پس از ديگرى (بالاى منبر آن حضرت) سخنرانى میكنند! رسول خدا از اين خواب محزون شد، جبرئيل نزد آن حضرت آمد و سوره «إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ» و سوره: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» را آورد.
در روايت ديگر از امام جعفر صادق(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
آيه 205ازسوره شعراء نازل شد كه میفرمايد: آيا نديدى كه ما ايشان را تا يك مدتى بهرهمند نموديم. تا آنجا كه میفرمايد: «يمتعون». سپس سوره: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ» نازل شد.
منظور از نزول اين سوره اين است كه خدا ليلة القدر را براى پيامبر خود از آن هزار ماه كه بنىاميه سلطنت كردند بهتر دانسته است.
از سهل بن سهل روايت شده كه گفت: پيغمبر خدا(صلی الله علیه وآله ) در عالم خواب ديد ميمونهائى بر فراز منبرش صعود و نزول مینمايند. آن حضرت از ديدن اين خواب ناراحت و مغموم گرديد، پس از اين جريان بود كه آن حضرت خندان ديده نشد تا رحلت كرد. اين روايت از امام محمّد باقر(علیه السلام) نيز نقل شده است. در كتاب:
مسند (بضم ميم) موصلى مینويسد: پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) اسلام در عالم خواب ديد خوكهائى بر فراز منبرش بالا میروند.
قاسم بن فضل حرانى میگويد: وقتى ما مدت سلطنت خلفاى بنىاميه را شماره كرديم هزار ماه بود.
ابن ابىالحديد از سفيان روايت میكند كه گفت: در آن موقعى كه امام حسن با معاويه صلح كرده و درب خانهاش نشسته بود و گروهى نزد آن بزرگوار بودند بحضور آن حضرت مشرف شدم و گفتم:
السّلام عليك يا مذل المؤمنين! يعنى سلام بر تو، اى ذليلكننده مؤمنين! فرمود: و عليك السّلام: پياده شو، من پياده شدم و شتر خود را عقال نمودم، آنگاه نزد آن بزرگوار نشستم، فرمود:
چه گفتى!؟ گفتم: میگويم:
السّلام عليك يا مذل المؤمنين! فرمود: چه باعث شد كه اين سخن را در باره من مىگوئى؟ گفتم: پدر و مادرم بفدايت بهخدا قسم تو در آن موقعى كه با اين شخص سركش يعنى معاويه بيعت كردى و امر خلافت را به اين لعين كه پسر هند جگر خوار است تفويض نمودى ما را ذليل كردى در صورتى كه صد هزار نفر لشكر در اختيار تو بودند و حاضر بودند كه فدائى تو گردند و خدا امر اين مردم را براى تو مهيا كرده بود.
امام حسن فرمود: اى سفيان! ما اهلبيتى هستيم كه هر گاه حق را تشخيص دهيم به آن متمسك مىشويم. من از حضرت امير علي(علیه السلام) شنيدم میفرمود:از پيامبر خدا میفرمود: چند شب و روزى بيش نمىگذرد كه امر و اختيار اين امت بهدست مردى مىافتد كه داراى رودهاى گشاده و گلوئى ضخيم است، میخورد، ولى سير نمىشود، خدا نظر رحمت به او نمىكند، نخواهد مرد مگر موقعى كه در آسمان يك نفر عذر پذير و در زمين يك نفر ناصر دين و مذهب نداشته باشد. يك چنين شخصى همين معاويه خواهد بود. من اين طور دريافتهام كه خدا امر خود را عملى خواهد كرد.
در همين موقع بود كه مؤذن اذان گفت. ما برخاستيم نزد شخصى كه شتر خود را ميدوشيد رفتيم، امام(علیه السلام) يك ظرف شير گرفت و آشاميد و به من هم داد تا آشاميدم.
سپس به جانب مسجد متوجه شديم و آن حضرت به من فرمود: اى سفيان! چه باعث شد كه تو بنزد ما آمدى؟ گفتم: به حق آن خدائى كه حضرت محمّد
را براى هدايت بشر و دين حق فرستاده محبت شما باعث شد كه نزد شما آمدم فرمود:
اى سفيان! مژده باد تو را: من از حضرت على شنيدم میفرمود: از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) شنيدم میفرمود: اهلبيت من با دوستداران ايشان نظير اين دو انگشت سبابه، يا انگشت سبابه و انگشت وسط نزد حوض كوثر در حالى پيش من ميايند كه يكى از آنها بر ديگرى فضيلت داشته باشد. اى سفيان! بشارت باد تو را كه دنيا نيكوكار و تبه كار را جاى میدهد تا آن هنگامى كه خداى توانا امام بر حق (يعنى حضرت صاحب الزمان) را كه از آل محمّد است مبعوث نمايد.
امام حسن(علیه السلام) پسر عموى خود عبيد اللَّه بن عباس را بهعنوان مقدمة الجيش فرستاده بود معاويه مبلغ صد هزار درهم رشوه براى عبيد اللَّه بن عباس فرستاد، عبيد اللَّه با بيرق رفت و بهمعاويه پيوست. لشكر امام حسن همچنان بدون رهبر و رئيس ماند.
پس از اين جريان قيس بن سعد عباده برخاست و پس از اينكه سخنرانى كرد گفت: ايها الناس! رفتن عبيد اللَّه بن عباس شما را دچار هول و ترس نكند، زيرا كه اين مرد و پدرش هرگز عمل خيرى انجام ندادهاند. سپس براى سرپرستى مردم قيام كرد. لشكر امام حسن در ماه ربيع الاول برجستند و خيمههاى آن بزرگوار را غارت كردند و اموال آن حضرت را به يغما بردند ابن بشر (بكسر باء) اسدى نيزه بران
آن بزرگوار زد آنگاه امام حسن را در حالى كه مجروح شده بود به سوى مدائن بردند و آن بزرگوار در آنجا نزد عموى مختار بن ابوعبيد متحصن شد.
1) . اين روايت با رواياتى كه میگويند: امام حسين(علیه السلام) اصلا با معاويه بيعت نكرد مخالف است. زيرا در روايات ديگرى وارد شده: وقتى معاويه به امام حسين گفت: بيعت كن امام حسن به معاويه گفت: دست از حسين بردار كه اگر كشته شود بيعت نخواهد كرد. چنان كه قبل از اين در همين كتاب خوانديم. ففيه ما فيه.
2) . منظور از شرطة الخميس آن گروهى از لشكر میباشند كه مقدمتا میروند و در مقابل دشمن قرار مىگيرند. آن گروه افرادى هستند از جان گذشته. معنى كلمه:
شرطه در اين زمان يعنى پليس و معنى كلمه: خميس يعنى لشكر. لشكر را بدين جهت خميس میگويند كه از پنج قسمت تشكيل مىشود بدين شرح: 1- مقدمه؛ 2- دنباله؛ 3- ميمنه؛ 4- ميسره؛ 5- قلب.
يا ابا محمّد! آيا بيعت كردى!؟ معاويه بقيس گفت: آيا تو از مخالفت خوددارى نمىكنى! آيا نه چنين است كه من از تو انتقام ميكشم قيس گفت: هر عملى كه میخواهى انجام بده! بهخدا قسم اگر بخواهم پيمان تو شكسته خواهد شد. راوى میگويد: وى از لحاظ جسم نظير شتر و كوسه بود.
آنگاه امام حسن برخاست و به قيس فرمود: بيعت كن و قيس بيعت نمود.11. در كتاب كشف الغمة از شعبى روايت میكند كه گفت: موقعى كه امام حسن در نخيله با معاويه صلح نمود من نزد آن حضرت رفتم. معاويه به امام حسن گفت: برخيز و به مردم بگو: من از مقام خلافت دست برداشتم و آن را به معاويه تسليم نمودم. امام حسن(علیه السلام) برخاست و پس از اينكه حمد و ثناى خدا را بهجا آورد فرمود: زيركترين مردم كسى است كه تقوا داشته باشد، و احمقترين افراد شخصى است كه تبه كار باشد اين مقام خلافت كه من و معاويه در باره آن اختلاف داريم اگر حق وى باشد، او از من احق به آن است. و اگر حق من باشد من آن را بهمنظور صلاحيت امت و نريختن خون امت واگذار نمودم. گرچه میدانم اين عمل تا يك مدتى موجب فتنه و آزمايش شما خواهد بود.
امام حسن يك پله از معاويه پائينتر نشسته بود موقعى كه سخنرانى معاويه خاتمه يافت امام حسن(علیه السلام) بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا داستان مباهله
را شرح داد و فرمود: پدرم على نفس پيغمبر خدا است، من و برادرم فرزندان پيامبريم، منظور از كلمه، نسائنا (كه در آيه مباهله میباشد) مادرم زهراء است، مائيم كه اهل و آل پيامبريم، پيغمبر خدا از ما و ما از او هستيم.
هنگامى كه آيه تطهير نازل شد پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) اسلام(صلی الله علیه وآله ) ما را زير كساء يمانى كه از امسلمه بود جمع كرد و در باره ما فرمود: پروردگارا! اينان اهلبيت و عترت من میباشند، پليدى را از ايشان دور كن و آنان را پاكيزه كن يكنوع پاكيزگى مخصوصى. احدى غير از من و برادرم حسين و پدر و مادرم در زير آن كسا نبود.
اين فضيلتى است كه از طرف خدا شامل حال ما شده است، شما مقام و منزلت ما را نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مشاهده كرديد خدا دستور داد: كليه دربهائى را كه بهطرف مسجد النبى باز مىشدند بستند غير از درب حجره ما كه دائما باز بود، وقتى در اين باره با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) گفتگو كردند فرمود: من درب آن حجرهها را نبستم و درب حجره على را باز نگذاشتم؛ بلكه خدا به من دستور داد درب كليه حجرهها را مسدود نمايم و درب حجره على را باز بگذارم.
معاويه گمان كرده: من وى را لايق خلافت میدانم و خويشتن را لايق اين مقام نمیدانم، ولى او دروغ میگويد. ما راجع به قرآن خدا چنانكه رسول خدا فرموده از ساير مردم سزاوارتريم. ما اهلبيت از آن وقتى كه خداى حكيم پيغمبر خود را قبض كرده مظلوم قرار گرفتيم خدا بين ما و آن افرادى كه حق ما را گرفتند، اشخاصى كه بر ما مسلط شدند. مردم را بر ما مسلط كردند، ما را از سهم غنيمت خويشتن ممنوع نمودند و آن افرادى كه مادر ما را از آن حقى كه پيغمبر خدا برايش قرار داد محروم كردند، قضاوت خواهد كرد.
بهخدا قسم اگر آن هنگامى كه پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله ) از ميان اين مردم رفت با پدرم بيعت میكردند آسمان باران رحمت خود را براى ايشان فرو میريخت و زمين بركات خود را براى آنان تقديم مینمود. اى معاويه! اين امر خلافتى كه تو به آن طمع كردى هنگامى كه از جايگاه خود خارج شد قريش در باره آن بنزاع پرداختند. سپس اسيران آزاد شده و فرزندان آنان يعنى تو و يارانت به آن طمع كرديد. در صورتى كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرموده: هيچ امتى نيست كه شخصى سرپرست آنان شود و اعلم از او در ميان ايشان باشد مگر اينكه دائما وضع آنان رو به انحطاط میگذارد تا اينكه برگردند به جانب آن كسى كه وى را ترك كرده بودند. بنىاسرائيل هارون را در صورتى كه میدانستند وى در ميان آنان خليفه حضرت موسى است از دست دادند و تبعيت از سامرى نمودند. اين امت هم پدر مرا رها نمودند و با ديگرى بيعت كردند. در صورتى كه شنيدند پيغمبر خدا(صلی الله علیه وآله ) راجع به پدرم میفرمود: «انت منى به منزلة هارون من موسى الا النبوة؛ على تو از براى من نظير هارون هستى براى موسى»، (با اين تفاوت كه) بعد از من پيغمبرى نخواهد آمد، و حال آنكه در روز غدير خم ديديد:
پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله ) پدرم را براى مقام خلافت بالاى دست بلند كرد و به حاضرين دستور داد كه اين موضوع را بغائبين برسانند.
پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) از قوم خود فرار كرد و داخل غار شد در حالى كه ايشان را به سوى خدا دعوت میكرد. اگر آن بزرگوار يارانى میداشت فرار نمیكرد. پدرم در آن موقعى كه دست نگه داشته بود از اين مردم طلب يارى كرد و استغاثه نمود، ولى كسى بفرياد او نرسيد. هنگامى كه خواستند هارون را بكشند خدا از مسئوليت
وى درگذشت. موقعى كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) ياورى نيافت و متوجه نماز شد خدا از مسئوليت او صرف نظركرد. پدرم و من هم همين طور مسئوليت خدائى نداريم، زيرا اين امت ما را رها نمودهاند و با تو بيعت كردند اى معاويه. جز اين نيست كه اينها سنن و امثال كه بعضى تابع بعض ديگر شوند.
ايها الناس! اگر شما در بين مشرق و مغرب مردى را جستجو كنيد كه از پيغمبر بهوجود آمده باشد غير از من و برادرم نخواهيد يافت، من با معاويه بيعت كردم گر چه میدانم اين عمل براى معاويه اتمام حجت و متاعى است تا يك مدت معلوم.(1)
كشف الغمة: اول ماه رمضان سال دويست و يك بيعت با حضرت رضا(علیه السلام) در مورد ولايت عهد گرديد.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): قاسم بن ايوب علوى گفت: مأمون وقتى تصميم گرفت حضرت رضا(علیه السلام) را وليعهد خود كند بنىهاشم را جمع نموده گفت من تصميم دارم حضرت رضا(علیه السلام) را بولايتعهدى خود برگزينم بنىهاشم بر او رشك برده گفتند:
میخواهى شخصى كه اطلاعى ندارد و وارد به سياست اداره مملكت نيست به اين مقام برسانى از پى او بفرست بيايد تا نادانى او كشف شود و سخن ما ثابت گردد.
1) . نجفی، محمد جواد، زندگاني امام حسن(علیه السلام) (ترجمه جلد 10بحارالانوار)، ص: 20.
از پى حضرت رضا(علیه السلام) فرستاده آمد. بنىهاشم تقاضا كردند كه بمنبر برود و راه و روش پرستش خدا را بيان فرمايد.
امام(علیه السلام) بر منبر رفت مدتى روى منبر ساكت سر بزير انداخته بود يك مرتبه سر برداشت و راست نشست خدا را ستايش نمود و درود بر پيامبر و آلش فرستاد آنگاه فرمود: اول پرستش خدا شناختن اوست. تا آخر فرمايش آن جناب كه در كتاب توحيد ذكر كردهام.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): ابوالصلت هروى گفت: مأمون به حضرت رضا(علیه السلام) گفت: يا ابن رسول اللَّه مقام علم و دانش و زهد و پارسائى و عبادت شما را میدانم شما از من به خلافت شايستهتر هستيد. امام(علیه السلام) در جواب او فرمود: به پرستش خدا افتخار میكنم و با زهد و پارسائى اميدوارم از شر دنيا آسوده شوم و با خوددارى و پرهيزگارى نسبت بكارهاى حرام اميد رستگارى و مزاياى آخرت را دارم و با تواضع در دنيا انتظار مقام بلند را در آخرت نزد خدا دارم.
مأمون گفت: من تصميم دارم خود را از خلافت خلع كنم و شما را به جاى خود برگزينم و با شما بيعت كنم حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: اگر اين خلافت مال تو است و خدا به تو داده جايز نيست خود را خلع كنى و جامهاى كه خداوند بر تن تو آراسته به ديگرى بدهى اگر مال تو نيست نمیتوانى چيزى كه مال خودت نيست به من بدهى.
مأمون گفت: بالاخره چارهاى ندارى بايد قبول كنى. فرمود هرگز من باراده خود آزادانه قبول نخواهم كرد چند روز پى در پى مأمون اصرار داشت و حضرت رضا(علیه السلام) نمىپذيرفت تا ديگر از قبول كردن مأيوس شد.
مأمون گفت: حالا كه خلافت را نمىپذيرى و مايل نيستى با تو بيعت كنم، ولى عهدى را بپذير كه بعد از من به خلافت برسى.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: بهخدا قسم پدرم از آباء گرام خود از امير المؤمنين(علیه السلام) و آن جناب از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) برايم نقل كرد كه فرموده من قبل از تو از دنيا ميروم بهوسيلۀ زهر ستم كه ملائكه آسمان و زمين بر من گريه میكنند و در بلاد غربت كنار هارون الرشيد دفن خواهم شد مأمون گريه كرد سپس عرض كرد: يا ابن رسول اللَّه چه كسى قدرت دارد تو را بكشد يا بىادبى نسبت به شما بنمايد با زنده بودن من.
فرمود: اگر بخواهم بگويم چه كسى قاتل من است میگويم. گفت: شما با اين حرف خود میخواهيد سر از ولايت عهد باززنيد و كناره بگيريد تا مردم بگويند شما زاهد و پارسا هستيد. فرمود: بهخدا قسم از وقتى پروردگار مرا آفريده دروغ نگفتهام و در دنيا بهواسطۀ دنيا زهد پيشه نكردهام من میدانم منظور تو چيست. مأمون گفت: چه نظر دارم. فرمود: اگر امان بدهى حقيقت را میگويم گفت: شما داراى امان هستيد.
فرمود میخواهى مردم بگويند علي بن موسى الرضا زاهد و پارسا نيست دنيا از او برگشته بود ديديد چگونه وليعهدى را قبول كرد به طمع خلافت.مأمون خشمگين شده گفت: پيوسته حرفهائى ميزنى كه مرا ناراحت مىكنى از قدرت من خود را در امان مىبينى بهخدا قسم اگر ولايت عهدى را پذيرفتى و گر نه باجبار وادارت میكنم در صورتى كه نپذيرى گردنت را ميزنم.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: خداوند مرا نهى نموده از اينكه بهدست خود خويشتن
را بهلاكت اندازم حال كه چنين است هر كار مايلى بكن، ولى قبول میكنم مشروط بر اينكه در عزل و نصب امراء و فرمانداران دخالت نداشته باشم و رسم و راه و روشى را كه مردم دارند تغيير ندهم از دور طرف مشورت تو باشم مأمون به همين مقدار راضى شد با نارضايتى و اكراه ولايت عهدى را پذيرفت.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): ريان گفت: خدمت حضرت رضا(علیه السلام) رسيده عرض كردم يا ابن رسول اللَّه مردم میگويند: شما ولايتعهدى مأمون را چگونه پذيرفتى با اينكه زاهد و پارسا در دنيا هستى. فرمود: خدا میداند من بهميل خود نپذيرفتم وقتى بين كشته شدن و بين قبول ولايتعهد مخير شدم پذيرفتم تا كشته نشوم واى بر آنها مگر نمیدانند يوسف با اينكه پيامبر بود مجبور شد كه متصدى خزائن عزيز مصر شود. به او گفت: «اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ»؛ من مجبور شدم به قبول اين كار با نارضايتى و اجبار پس از اينكه نزديك بود كشته شوم با اينكه من اين امر را پذيرفتم بهطورى كه عملا كناره دارم از آن. در دل خود را بهخدا میكنم و از او مدد میخواهم.
امالى: ياسر خادم گفت: وقتى حضرت رضا(علیه السلام) وليعهد شد ديدم دستهاى خود را به آسمان بلند كرده میگويد: خدايا تو میدانى كه بزور و اجبار پذيرفتم مرا مؤاخذه نفرمائى همان طورى كه يوسف پيامبر را مؤاخذه نكردى وقتى عهدهدار فرمانروائى مصر شد.
عيون و امالى: حسن بن جهم از پدر خود نقل كرد كه گفت: مأمون بر منبر رفت تا با حضرت رضا(علیه السلام) بولايتعهدى بيعت كند. رو به جمعيت كرده گفت: مردم اينك بايد بيعت كنيد با علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين
بن علي بن ابىطالب بهخدا سوگند اگر اين نامها را بر كور و كر بخوانم بخواست و اجازه خدا شفا مىيابند.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): عتاب بن اسيد گفت: شنيدم از گروهى از اهل مدينه كه میگفتند حضرت رضا(علیه السلام) در پنجشنبه يازدهم ربيع الاول سال 153 هجرى متولد شد پنج سال پس از وفات حضرت صادق(علیه السلام) و در طوس در دهى به نام سناباد كه از اطراف نوقان بود از دنيا رفت و در خانه حميد بن قحطبه طائى در همان قبهاى كه هارون الرشيد دفن شده بود در قسمت قبله قبر او دفن شد در سال 203 نه روز از ماه رمضان باقى مانده بود عمر شريفش چهل و نه سال و شش ماه بود كه با پدرش موسى بن جعفر بيست و نه سال زندگى كرد و بعد از پدر مدت امامتش بيست سال و چهار ماه بود موقعى كه بامامت رسيد بيست و نه سال و دو ماه داشت در مدت امامت آن سرور بقيه سلطنت هارون الرشيد و پس از او محمّد معروف بامين پسر زبيده سه سال و بيست و پنج روز حكومت كرد بعد كه امين خلع شد عمويش ابراهيم بن شكله چهارده روز حكومت كرد بعد محمّد امين را از زندان بيرون آوردند و براى مرتبه دوم با او بيعت كردند كه يك سال و شش ماه و بيست و سه روز حكومت كرد.
بعد از او عبد اللَّه مأمون بحكومت رسيد كه بيست سال بيست و سه روز حكومت كرد در زمان فرمانروائى خود براى حضرت رضا(علیه السلام) بولايتعهد بيعت گرفت با اينكه آن سرور راضى نبود او را تهديد كرد بقتل و آنقدر اصرار ورزيد و پيوسته حضرت رضا(علیه السلام) امتناع داشت بالاخره جان خويش را در خطر ديد. گفت: خدايا تو نهى كردهاى از اينكه انسان بهدست خود خويشتن را بهلاكت برساند اينك از طرف
مأمون نزديك بكشتن رسيدهام اگر ولايتعهدى او را نپذيرم مجبور و مضطرم همان طورى كه يوسف و دانيال هر كدام از طرف ستمگر زمان خود مجبور شدند. خدايا عهدى جز از طرف تو و فرمانروائى جز از جانب تو نيست مرا توفيق ده براى انجام وظائف دينى و احياء سنت پيامبرت، تو نگهبان و يارىكننده هستى.
آنگاه ولايت عهد را پذيرفت در حالى كه اشك میريخت و محزون بود بشرط اينكه كسى را به مقام فرمانروائى نصب نكند و عزل ننمايد و رسم و سنتى را تغيير ندهد و از دور اظهار نظر كند. مردم بيعت آن جناب را از عموم مردم گرفت هر گاه از حضرت رضا(علیه السلام) فضيلت و دانش و حسن تدبيرى آشكار ميگشت مأمون بر آن جناب رشك مىبرد و كينه او را بدل میگرفت بالاخره سخت ناراحت شد و با مكر و حيله او را با زهر كشت آن جناب رهسپار رضوان و رحمت خدا گرديد.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): عبيد اللَّه بن عبد اللَّه بن طاهر گفت. فضل بن سهل به مأمون پيشنهاد كرد كه تقرب بهخدا جويد با صله رحم و بيعت گرفتن بولايت عهد براى حضرت رضا(علیه السلام) تا بدين وسيله بر ستمى كه هاروننسبت به اين خانواده روا داشت سرپوش نهاده شود. مأمون قدرت مخالفت فضل را نداشت در هيچ كار، از خراسان رجاء بن ابىضحاك و ياسر خادم را فرستاد تا محمّد بن جعفر بن محمّد و حضرت رضا(علیه السلام) را بياورند در سال دويست.
وقتى در مرو حضرت رضا(علیه السلام) پيش مأمون آمد او را وليعهد خويش قرار داد و حقوق يك سال سپاهيان را پرداخت اين جريان را براى تمام مناطق مسلماننشين نوشت و آن جناب را برضا ملقب گردانيد و درهم به نام ايشان سكه زد و دستور داد مردم لباس سبز بپوشند و پوشيدن لباس سياه را ترك كنند دختر خود ام حبيبه را
بازدواج او و دختر ديگرش ام الفضل را بازدواج پسرش محمّد بن علي درآورد و خود با توران دختر حسن بن سهل بصلاحديد عمويش فضل بن سهل ازدواج نمود تمام اين جريانها در يك روز انجام شد اما مايل نبود كه مسأله ولايت عهدى براى حضرت رضا(علیه السلام) صورت واقع پيدا كند.
صولى گفت آنچه عبيد اللَّه برايم نقل كرد از چند جهت براى من ثابت شد:
از آن جمله عون بن محمّد مرا حديث كرد از فضل بن ابىسهل نوبختى يا برادرش كه گفت وقتى مأمون تصميم بولايت عهدى حضرت رضا(علیه السلام) گرفت با خود گفتم من بايد آزمايش كنم كه مأمون واقعاً میخواهد حضرت رضا(علیه السلام) وليعهدش باشد يا تظاهر میكند نامهاى نوشتم بهوسيلۀ خادمى كه هميشه نامههاى محرمانه خود را توسط او برايم میفرستاد بدين مضمون:
ذو الرياستين تصميم ولايت عهد را گرفته با اينكه طالع سرطان است و در اين طالع مشترى و سرطان است گر چه مشترى شرف دارد، ولى برجى قابل تغيير است كه هيچ كار در آن باتمام نمیرسد با اينكه مريخ نيز در ميزان است در خانه عاقبت كه اين خود دليل بر نكبت كارى است كه تصميم به آن گرفته مىشود اين جريان را به امير المؤمنين(علیه السلام) گزارش دادم تا اگر بر اين اوضاع بهوسيلۀ ديگرى اطلاع حاصل كرد مرا سرزنش نكند.
در جواب من نوشت وقتى نامه مرا خواندى بهوسيلۀ خادم برگردان مبادا كسى مطلع شود از آنچه به من خبر دادى كه جانت در خطر است و مبادا ذو الرياستين از تصميم خود برگردد زيرا اگر او منصرف شود تقصير تو است و میدانم تو موجب آن شدهاى.
گفت خيلى بر من گران آمد و آرزو میكردم كه كاش اين جريان را ننوشته بودم بعد مطلع شدم كه فضل بن سهل ذو الرياستين متوجه اوضاع شده و از تصميم خود منصرف گرديده او به علم نجوم وارد بود من بر جان خود بيمناك شدم. سوار شده پيش فضل رفتم به او گفتم در آسمان ستارهاى مسعودتر از مشترى سراغ دارى گفت نه. گفتم آيا در ميان ستارگان پيدا مىشود ستارهاى كه از مشترى مباركتر باشد در موقع شرف مشترى گفت نه. گفتم: تصميم خود را اجرا كن كه فلك در مسعودترين حالات است. تصميم را اجرا نمود تا وقتى جريان ولايت عهد تمام نشده بود من نمیدانستم زنده هستم يا مرده از ترس مأمون.
عيون: علي بن ابراهيم گفت ياسر خادم پس از فوت حضرت رضا(علیه السلام) و بازگشت از خراسان برايم تعريف كرد تمام جريانها را و ريان بن صلت كه از طرفداران حسن بن سهل بود نيز نقل كرد و پدرم از عرفه و صالح دو پسر سعيد نقل كرد تمام اينها وقايع حضرت رضا(علیه السلام) را برايم تشريح كردند. گفتند وقتى كار رقيب مأمون (محمّد امين) تمام شد و مأمون بر حكومت مسلط گرديد نامهاى به حضرت رضا(علیه السلام) نوشت و درخواست كرد كه به خراسان بيايد حضرت رضا(علیه السلام) بهچند دليل عذر خواست مرتب در اين مورد مأمون نامه مينوشت و تقاضا میكرد تا حضرت رضا(علیه السلام) فهميد از او دست برنميدارد با فرزندش حضرت جواد كه در آن وقت هفت سال داشت خارج شد مأمون نوشت كه از راه كوفه و قم نيايد آن جناب را از راه بصره و اهواز و فارس آوردند تا بالاخره به مرو رسيد وقتى وارد شد مأمون خلافت را به ايشان عرضه داشت آن جناب نپذيرفت در اين مورد مدت دو ماه با يك ديگر گفتگو داشتند كه حضرت رضا(علیه السلام) نمىپذيرفت.
بعد كه گفتگو به طول انجاميد مأمون گفت پس وليعهدى مرا بپذير قبول كرد، ولى با چند شرط، مأمون گفت هر شرطى مايلى بكن فرمود من ولايت عهدى را مىپذيرم بشرط اينكه امر و نهى نكنم و قضاوت ننمايم و هيچ چيز را تغيير ندهم از تمام اين كارها مرا معاف دارى.
مأمون پذيرفت آنگاه بر فرماندهان لشكر و قضات و خدمتكاران جريان را عرضه داشت آنها ناراحت شدند مقدارى پول بين سپاهيان تقسيم كرد. خوشحال شدند و رضايت دادند جز سه نفر از فرماندهان كه نپذيرفتند يكى جلوى دومى علي بن عمران و نفر سوم ابن مونس بود.
آنها بيعت حضرت رضا(علیه السلام) را نپذيرفتند مأمون ايشان را زندانى كرد آنگاه بيعت براى حضرت رضا(علیه السلام) گرفت و بهتمام نقاط نوشت درهم و دينار باسم ايشان سكه زد و روى منبرها بنامش خطبه خواند. مأمون براىبرگزارى اين جشن خرجها كرد.
عيدى شد مأمون از حضرت رضا(علیه السلام) خواست كه سوار شود و در مجلس عيد حاضر گردد و خطبه بخواند تا دل مردم مطمئن شود و مقام آن جناب را دريابند و بهواسطۀ اين دولت مبارك خوشحال شوند. در جواب حضرت رضا(علیه السلام) فرمود تو میدانى ما با هم چه قرار داريم مأمون پيغام داد من میخواهم با اين كار موضوع وليعهدى پيش سپاهيان و فرماندهان و سربازان ثابت شود و مطمئن گرديده خوشحال شوند بالاخره در اين باره چند مرتبه پيغام فرستاد.
وقتى خيلى اصرار كرد حضرت رضا(علیه السلام) فرمود يا امير المؤمنين(علیه السلام) اگر مرا معاف دارى بهتر است در صورتى كه معذورم ندارى همان طورى كه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) و
علي مرتضى خارج میشد خارج خواهم شد مأمون گفت هر طور مايلى خارج شو مأمون بفرماندهان و مردم دستور داد كه صبح زود در خانه حضرت رضا(علیه السلام) جمع شوند مردم سر راه حضرت رضا(علیه السلام) نشستند از زن و مرد و بچهها حتى روى پشت بامها رفتند. سرلشكران نيز درب خانه ايستادند.
خورشيد كه طلوع كرد حضرت رضا(علیه السلام) غسل كرد و عمامهاى سفيد از پنبه بسر بست و يك سر آن را روى سينه انداخت و يك سرش را بين دو شانه، دامن بكمر زد بعد بغلامان خود دستور داد كه مثل من بكنيد عصائى بهدست گرفت و خارج شد ما جلوى آن جناب بوديم پاهايش برهنه بود كه شلوار خود را تا نصف ساق پا بالا زده بود.
همين كه از جاى حركت كرد و ما در مقابلش ايستاده بوديم صورت بهطرف آسمان بلند كرده چهار مرتبه گفت: اللَّه اكبر چنين بنظر ما آمد كه در و ديوار و آسمان با او همصدا شدند سپاهيان و سپهداران بر در خانه خود را در لباس زمين آراسته و غرق در سلاح به زيباترين صورت آماده بودند همين كه ما از منزل خارج شديم پاى برهنه با دامن و شلوار بالا زده. حضرت رضا(علیه السلام) بر در خانه ايستاده فرمود: «اللَّه اكبر اللَّه اكبر اللَّه اكبر على ما هدانا اللَّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة- الانعام و الحمد للَّه على ما ابلانا».
صدا به اين تكبيرها بلند كرد ما نيز با صداى بلند هم آهنگ شديم.
مرو از گريه و ناله به لرزه آمد سه مرتبه اين تكبير را گفت تمام فرماندهان از اسبها بزير آمده چكمههاى خويش را از پا درآوردند وقتى چشمشان به حضرت
رضا(علیه السلام) افتاد مرو يك پارچه گريه شد مردم نمیتوانستند از گريه و ناله خوددارى كنند.
حضرت رضا(علیه السلام) در هر ده قدم ميايستاد و چهار تكبير میگفت مثل اينكه در و ديوار و آسمان با او همصدا هستند اين خبر همايون رسيد فضل بن سهل ذو الرياستين به او گفت اگر حضرت رضا(علیه السلام) به اين وضع تا مصلى برود مردم فريفته او میشوند صلاح اينست كه تقاضا كنى برگردد مأمون كسى را فرستاد و تقاضا كرد كه برگردد حضرت رضا(علیه السلام) كفشهاى خود را خواست پوشيد و برگشت.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): اصحاب ما از حضرت رضا(علیه السلام) نقل كردهاند كه مردى به آن جناب عرض كرد چگونه ولايتعهدى مأمون را پذيرفتى؟ اين كار را عيب میدانست. امام(علیه السلام) به او فرمود: بگو ببينم پيمبر بالاتر است يا وصى؟ گفت:
پيامبر. پرسيد مسلمان بهتر است يا مشرك؟ گفت: مسلمان. فرمود: عزيز مصر مشرك بود و يوسف پيامبر مأمون مسلمان است و من وصى هستم يوسف از عزيز خواست كه او را متصدى دارائىاش كند گفت: «اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ»، ولى مرا مجبور به اين كار كردند.
الارشاد: موسى بن سلمه گفت: من در خراسان با محمّد بن جعفر بودم يك روز شنيدم كه فضل بن سهل ذو الرياستين خارج شده و میگويد مردم چيز عجيبى ديدهام از من بپرسيد چه ديدهاى گفتند چه ديدهاى گفت: ديدم امير المؤمنين(علیه السلام) به علي بن موسى میگويد: من تصميم دارم تو را خليفه كنم و فرمان- رواى مسلمانان شوى. علي بن موسى میگويد: مبادا مبادا كه من طاقت اين كار را ندارم و قادر نيستم من خلافتى را نديدم كه از اين ضايعتر شود امير المؤمنين(علیه السلام) شانه از زير بار
آن خالى میكند و به حضرت رضا(علیه السلام) عرضه میدارد ايشان امتناع ميورزد و قبول نمیكند.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): ريان بن صلت گفت: مردم از سپهداران و سايرين در باره ولايت عهد حضرت رضا(علیه السلام) خيلى حرف میزدند آنهائى كه اين پيش آمد را دوست نداشتند معتقد بودند كه اين كار را فضل بن سهل ذو الرياستين پيشنهاد كرده. اين خبر به مأمون رسيد در دل شب از پى من فرستاد پيش او رفتم گفت:
ريان شنيدهام مردم میگويند بيعت حضرت رضا(علیه السلام) از تدبير فضل بن سهل بوده.
گفتم: مردم اين عقيده را دارند.
گفت مگر چنين چيزى امكان دارد كسى جرات دارد بخليفهاى كه بر كارها مسلط شده و لشكرى و كشورى در تحت فرمان او هستند پيشنهاد كند كه خلافت را رها كن و به ديگرى تسليم نما آيا عقل باور میكند. گفتم نه بهخدا قسم يا امير المؤمنين(علیه السلام) كسى چنين جراتى نمیكند. گفت: بهخدا آن طور كه میگويند نيست، ولى من علت آن را برايت میگويم.
وقتى برادرم محمّد نامه نوشت كه پيش او بروم و من امتناع كردم عيسى بن ماهان را امير لشكر نمود و دستور داد مرا دست بسته با غل جامعه پيش او ببرد اين خبر را شنيدم. در همان موقع هرثمة بن اعين را به جانب كرمان و سيستان فرستاده بودم كارى از پيش نبرده بود و فرار كرد صاحب سرير نيز قيام كرد و بر استان خراسان پيروز شد تمام اين وقايع در يك هفته اتفاق افتاد.
در اين موقع ديگر من نيروى مدافعه نه از نظر مالى و نه از لحاظ سپاه داشتم
آشكارا سستى و ضعف در فرماندهان و سپاهيان ميديدم تصميم گرفتم پيش پادشاه كابل بروم با خود گفتم: فرمانرواى كابل مردى كافر است محمّد به او پول خواهد داد مرا به او تسليم مینمايد راهى بهتر از اين نيافتم كه از گناهان خود توبه كنم و از خدا كمك بخواهم و به او پناه برم دستور دادم اين خانه را جاروب كنند اشاره باطاقى كرد غسلكردم و دو جامه سفيد پوشيدم و چهار ركعت نماز خواندم هر چه قرآن از حفظ بودم در آن چهار ركعت خواندم دعا كرده از خدا پناه خواستم با او عهد كردم با نيت پاك كه اگر حكومت به من رسيد و از دست ستم محمّد برادرم آسوده شدم و مشكلات من حل شد خلافت را به محلى كه خداوند قرار داده برگردانم.
دلم آرام شد طاهر را به جانب علي بن عيسى بن ماهان فرستادم و آن وقايع اتفاق افتاد هرثمه را برگرداندم پيش رافع بر او پيروز شد و او را كشت بصاحب سرير پيغام دادم و با او صلح كردم و مقدارى پول در اختيارش گذاشتم برگشت پيوسته كار من بالا میگرفت تا بالاخره محمّد كشته شد و خداوند خلافت را به من سپرد و بر كارها مسلط شدم وقتى خداوند آنچه خواسته بودم داد من نيز خواستم بعهد خود وفا كنم كسى شايستهتر به خلافت از حضرت رضا(علیه السلام) نيافتم به او پيشنهاد كردم، ولى نپذيرفت مگر به همان وضع كه خود خبر دارى. اين بود علت ولايت عهدى ايشان.
گفتم خدا به امير المؤمنين(علیه السلام) توفيق دهد، گفت: ريان فردا برو ميان مردم و سرهنگان بنشين و براى آنها از فضائل امير المؤمنين(علیه السلام) علي بن ابىطالب نقل كن.
گفتم: من حديثى در باره فضيلت ايشان ياد ندارم جز آنچه خودتان نقل
كردهايد گفت: سبحان اللَّه يك نفر را پيدا نمیكنم كه به من كمك كند در اين راه دلم مىخواست اطرافيان من از اهالى قم ميبودند.
گفتم: يا امير المؤمنين(علیه السلام) من هر چه از خود شما شنيدهام نقل میكنم گفت:
بسيار خوب از قول من نقل كن هر چه از من شنيدهاى فردا صبح ميان سرهنگان نشستم گفتم: امير المؤمنين(علیه السلام) از پدر خود از آباء گرام خويش از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل كرد كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه».
امير المؤمنين از پدر خود از آباء گرام خويش نقل كرد كه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود: «علي منى به منزلة هارون من موسى».
حديثها را با هم مخلوط میكردم آن طور كه بايد حفظ نبودم.
حديث خيبر و از اين قبيل احاديث مشهور را براى آنها نقل كردم.
عبد اللَّه بن مالك خزاعى گفت: خدا علي را رحمت كند مردى صالح بود مأمون غلامى را مأمور كرده بود كه آنچه ميشنود به او گزارش دهد. ريان گفت:
مأمون از پى من فرستاد پيش او رفتم همين كه چشمش به من افتاد گفت چه خوب حديث نقل میكنى و حفظ كردهاى بعد گفت: شنيدم چه گفت آن يهودى عبد اللَّه بن مالك (خدا رحمت كند علي را مردى صالح بود) اگر خدا بخواهد قسم به ذات پاكش او را خواهم كشت.
هشام بن ابراهيم راشدى همدانى از نزديكترين اصحاب حضرت رضا(علیه السلام) قبل از اينكه از مدينه به مرو بيايد مردى دانشمند و بافهم بود كارهاى حضرت رضا(علیه السلام) بهوسيلۀ و در دست او اجرا میشد هر چه پول مىآوردند از اطراف بهدست او میرسيد بعد از اينكه حضرت رضا(علیه السلام) را به مرو آوردند هشام بن ابراهيم پيش ذو
الرياستين آمد او را مقرب گردانيد و بسيار بهخود نزديك كرد. هشام اسرار حضرت رضا(علیه السلام) را به ذو الرياستين و مأمون گزارش میداد با اين كار نزد آن دو مقامى كسب كرد هر جريانى كه بود از آن دو مخفى نمیكرد.
مأمون او را دربان حضرت رضا(علیه السلام) كرد كسى كه او اجازه میداد میتوانست خدمت حضرت رضا(علیه السلام) برسدو بر آن جناب سخت گرفت بهطورى كه بعضى از غلامان حضرت نمیتوانستند خدمتش برسند هر حرفى كه حضرت رضا(علیه السلام) در خانه خود میزد هشام به مأمون و ذو الرياستين گزارش میداد مأمون پسر خود عباس را براى تعليم و تربيت در اختيار هشام گذاشت به او دستور داد كه پسرش را تربيت كند.
به همين جهت او را هشام عباسى لقب دادند گفت:
ذو الرياستين خيلى نسبت به حضرت رضا(علیه السلام) كينه برداشت چون مأمون آن جناب را زياد احترام میكرد و بر ذو الرياستين مقدم میداشت اول جريانى كه عداوت او را نسبت به حضرت رضا(علیه السلام) آشكار كرد اين بود كه مأمون دختر عمويش را خيلى دوست داشت و او نيز مأمون را دوست میداشت، اين علاقه باندازهاى بود كه درى از خانه او به مجلس مأمون باز میشد. آن زن نسبت به حضرت رضا(علیه السلام) ارادت ميورزيد و از ذو الرياستين متنفر بود و بدگوئى میكرد. وقتى ذو الرياستين فهميد از او بدگوئى میكند به مأمون گفت صحيح نيست كه درب خانه زن خود را از ميان مجلس خويش قرار دهى مأمون دستور داد آن درب را بستند.
يك روز مأمون خدمت حضرت رضا(علیه السلام) میرسيد و يك روز حضرت رضا(علیه السلام) پيش مأمون مىآمد خانه حضرت رضا(علیه السلام) پهلوى خانه مأمون قرار داشت همين كه
حضرت رضا(علیه السلام) وارد شد و مشاهده كرد درب بسته شده فرمود: يا امير المؤمنين(علیه السلام) چرا درب را بستهاى. مأمون گفت: فضل بن سهل صلاح دانست فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» فضل را چه كه در كار امير المؤمنين(علیه السلام) و خانوادهاش دخالت كند.
مأمون گفت: شما چه صلاح میدانيد؟
فرمود: درب را بگشا و هر وقت خواستى پيش دختر عمويت برو سخن فضل را نپذير در موردى كه براى او شايسته نيست و او را نمیرسد. مأمون دستور داد ديوار را خراب كنند و پيش دختر عموى خود رفت اين خبر كه بفضل رسيد خيلى افسرده شد.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): ياسر خادم گفت: هر وقت حضرت رضا(علیه السلام) روز جمعه از مسجد جامع مراجعت میكرد در حالى كه عرق میريخت و گرد و غبار بر چهرهاش بود دستهايش را بلند میكرد و میفرمود:
«اللهم ان كان فرجى مما انا فيه بالموت فعجل لى الساعة».
خدايا اگر فرج من از اين گرفتارى با مرگ است هم اكنون مرگ مرا برسان. پيوسته غمگين و افسرده بود تا از دنيا رفت صلوات اللَّه عليه.
عيون: محمّد بن عرفه گفت به حضرت رضا(علیه السلام) عرض كردم چه موجب شد كه اين كار را پذيرفتى فرمود: آنچه جدم امير المؤمنين(علیه السلام) را وادار نمود كه در شورى وارد شود.
توضيح: يعنى تا مردم از خلافت ما مأيوس نشوند و بفهمند كه مخالفين هم اعتراف دارند كه ما را در خلافت حقى است ممكن است اين تشبيه از جهت يك اسرار مخفى باشد.
عيون: ابا صلت هروى گفت: بهخدا قسم حضرت رضا(علیه السلام) بهميل خود اين كار را نپذيرفت او را باجبار بكوفه بردند و از آنجا از راه بصره و فارس بمرو.
عيون: پسر ابىعبدون گفت: وقتى مأمون با حضرت رضا(علیه السلام) بيعت كرد و او را وليعهد خويش قرار داد حضرت رضا(علیه السلام) را پهلوى خود نشانيد عباس خطيب از جاى حركت كرد و سخنرانى بسيار خوبى كرد سپس آخر گفتار خود اين شعر را خواند:
لا بد للناس من شمس و من قمر * فانت شمس و هذا ذلك القمر
عيون: احمد بن محمّد بن اسحاق از پدر خود نقل كرد كه گفت:
وقتى با حضرت رضا(علیه السلام) بولايتعهد بيعت شد اطرافش را گرفته تهنيت گفتند آن جناب اشاره كرد ساكت شوند سكوت كردند سپس فرمود:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم الحمد للَّه الفعال لما يشاء لا معقب لحكمه و لا راد لقضائه يعلم خائنة الأعين و ما تخفى الصدور و صلى اللَّه على محمّد في الأولين و الآخرين و على آله الطيبين.»
میگويم من علي پسر موسى بن جعفر امير المؤمنين(علیه السلام) كه خدا او را ثابت قدم بدارد و در راه ارشاد و هدايت موفقش فرمايد حق ما را كه مردم رعايت نمیكردند متوجه آن شد و خويشاوندى قطع شده را وصل كرد و دلهاى وحشت زده را ايمن گردانيد و آنها كه مشرف بمرگ بودند زندگى بخشيد در هنگام تنگدستى ايشان را كمك كرد و در حالى كه منظورش خدا بود از كسى اجر و پاداش نخواست خداوند پاداش سپاسگزاران را میدهد هرگز پاداش نيكوكاران را ضايع نمیكند.
مأمون مرا وليعهد خويش گردانيد و خلافت را پس از خود به من سپرد اگر
زنده بمانم بعد از او هر كس گرهىكه خداوند دستور داد باز كند و دستاويزى را كه خدا محكم كرده بگشايد خون خانواده خود را ريخته و ناموس خود را از دست داده زيرا با اين كار به امام توهين نموده و احترام اسلام را از ميان برداشته سرور ما امير المؤمنين(علیه السلام) نيز در چنين موقعيتى قرار داشت صبر كرد بر كارهاى بیفكرى آنها و متعرض تصميمهاى ناپسند ايشان نشد تا رخنه در دين پيدا نشود و اختلاف بين مسلمانان نيفتد؛ زيرا مسلمانان تازه، دوران جاهليت را پشت سر گذاشتهاند و منافقين انتظار فرصتى را ميكشيدند تا اسلام را دچار خطر نمايند. اين آيه را قرائت فرمود: «وَ ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَ لا بِكُمْ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ».
عيون: ابوالحسين رازى گفت: از پدرم شنيدم نقل میكرد از كسى كه او از حضرت رضا(علیه السلام) شنيد كه میفرمود: خدا را سپاسگزارم كه موقعيت و مقام ما را حفظ فرمود با اينكه مردم زير پا گذاشتند و آنچه ايشان نديده گرفتند خداوند بالاتر برد بهطورى كه هشتاد سال روى منبرهاى كفر ما را لعنت كردند و فضائل و مناقب ما را پنهان مینمودند و پولها خرج كردند تا بر ما دروغ ببندند، ولى بر خلاف ميل آنها خداوند پيوسته مقام ما را بالا میبرد و شخصيت ما را بيشتر منتشر میكرد.
بهخدا قسم اين موقعيت بهواسطۀ ما نبود؛ بلكه بهواسطۀ پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) بود كه با او خويشاونديم بهطورى كه حال ما بعد از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) و آنچه ما نقل میكنيم كه بعدا چه خواهد شد از بزرگترين دلائل نبوت آن حضرت بود (كه قبلاً اطلاع داده بود چنين مىشود).
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): بعضى معتقد بودند كه فضل بن سهل مأمون را وادار
كرد كه علي بن موسى الرضا(علیه السلام) را وليعهد خويش كند از آن جمله ابوعلي حسين بن احمد سلامى در كتاب خود به نام اخبار خراسان همين مطلب را گوشزد میكند.
مینويسد: فضل بن سهل ذو الرياستين وزير و مشاور مأمون بود كه قبلاً دين مجوس داشت و بهدست يحيى بن خالد برمكى مسلمان شد بعضى گفتهاند پدر فضل، سهل بهدست مهدى خليفه عباسى مسلمان شد كه فضل را يحيى بن خالد برمكى براى خدمتكارى مأمون انتخاب كرد و جزء اطرافيان مأمون قرار داد، ولى بعد فضل خيلى پيشرفت نمود بهطورى كه بدون مراجعه به مأمون كارها را انجام میداد.
او را بدين جهت ذو الرياستين گفتند كه هم وزير كشور و هم وزير لشكر بود روزى فضل پس از رسيدن مأمون به خلافت رو به اطرافيان خود نموده گفت: كار من با كار ابومسلم خراسانى اگر مقايسه شود چگونه است. يك نفر گفت: ابومسلم خلافت را از يك قبيله بقبيلهاى ديگرى منتقل نمود، ولى تو از برادرى به برادر ديگر منتقل كردى خودت ميدانى كه چقدر با هم فرق دارد.
فضل گفت منهم از يك قبيله به قبيلهاى ديگرى انتقال خواهم داد بعد مأمون را واداشت تا علي بن موسى الرضا(علیه السلام) را وليعهد خود كند به همين جهت مأمون بيعت برادر خود مؤتمن را از بين برد و با حضرت رضا(علیه السلام) بيعت نمود. حضرت رضا(علیه السلام) در سال دويست هجرى از راه بصره و فارس به همراه رجاء بن ابىضحاك پيش مأمون آمد. و با دختر او ازدواج كرد. اين خبر كه در بغداد به بنىعباس رسيد خيلى ناراحت شدند به همين جهت با ابراهيم بن مهدى به خلافت بيعت كردند در اين مورد دعبل بن علي خزاعى اين شعر را سرود:
يا معشر الاجناد لا تقنطوا * خذوا عطاياكم و لا تسخطوا
فسوف يعطيكم حنينية * يلذها الامرد و الاشمط
و المعبديات لقوادكم * لا تدخل الكيس و لا تربط
و هكذا يرزق اصحابه * خليفة مصحفه البربط
(1)اشاره بابراهيم بن مهدى میكند كه خيلى علاقه بنواختن عود داشت و شرابخوار عجيبى بود وقتى جريان خليفه شدن ابراهيم به مأمون رسيد فهميد فضل بن سهل در اين پيشنهاد او را گول زده و بضرر صلاح ديده به همين جهت از مرو خارج شد و به جانب عراق حركت كرد. فضل بن سهل را بهوسيلۀ دائى خود غالب در حمام سرخس سال دويست و سه ماه شعبان كشت فرصتى مىجست كه حضرت رضا(علیه السلام) را هم از بين ببرد تا اينكه آن جناب مريض شد از بيمارى امام استفاده كردسمى ترتيب داد و آن جناب را بهوسيلۀ سمّ شهيد نمود، دستور داد او را در سناباد پهلوى قبر هارون الرشيد دفن كنند در صفر سال دويست و سه كه آن روز پنجاه و دو سال داشت بعضى پنجاه و پنج سال گفتهاند.
اين نظريه ابوعلي حسين بن احمد سلامى است كه در كتاب خود نقل میكند، ولى عقيده من اينست كه مأمون حضرت رضا(علیه السلام) را وليعهد خود نمود بهواسطۀ نذرى كه كرده بود و قبلاً ذكر شد فضل بن سهل هميشه با حضرت رضا(علیه السلام) دشمنى ميورزيد و او را نمیتوانست ببيند چون فضل از كسانى بود كه برمكيان او را
1) . سپاهيان ناراحت نباشيد شما حقوق و جيره خود را بگيريد به زودى اين خليفه نغمه شورانگيز حنين را براى شما مىنوازد كه پير و جوان را سرمست كند، ولى نغمه معروف معبدى را اختصاص به سپهداران میدهد. چنين حقوق و جيره میدهد به ياران خود خليفهاى كه كتاب دينى او بربط باشد.
روى كار آورده بودند. حضرت رضا(علیه السلام) چهل و نه سال و شش ماه داشت و در سال دويست و سه شهيد شد چنانچه در همين كتاب ذكر كردم.
عيون: معمر بن خلاد گفت حضرت رضا(علیه السلام) فرمود مأمون به من گفت يا ابا الحسن خوب است يك نفر را معرفى كنى از كسانى كه به آنها اعتماد دارى تا فرماندار فلان شهر كنم كه وضع آنجا درهم پاشيده، من گفتم اگر تو بشرايط من وفا كنى منهم شرط تو را وفا میكنم مگر من ولايتعهدى را نپذيرفتم بشرط اينكه امر و نهى نكنم و عزل و نصب ننمايم و كسى را فرماندار و كسى را بركنار ننمايم تا بالاخره خداوند مرا قبل از تو از اين دنيا ببرد. بهخدا قسم خلافت چيزى است كه هرگز خود را به آن وعده ندادهام.
بهخدا سوگند وقتى در مدينه بودم سوار بر مال سوارى خود میشدم و ميان كوچه و بازار رفت و آمد میكردم اهالى مدينه و ديگران حاجات و نيازهاى خود را از من درخواست میكردند برآورده مینمودم آنها مثل عمو و خويشاوند من بودند نامههاى مرا در شهرها مىپذيرفتند و سفارشهاى مرا رد نمیكردند تو بر نعمتى كه خداوند به من عنايت فرموده بود اضافه نكردى. مأمون گفت قبول دارم شرط شما را وفا میكنم.
عيون: ريان بن شبيب دائى معتصم برادر مارده گفت وقتى مأمون خواست براى خود بيعت به خلافت و براى حضرت رضا(علیه السلام) بولايتعهد و براى فضل بن سهل بوزارت بگيرد دستور داد سه كرسى گذاشتند وقتى هر كدام بر كرسى خود قرار گرفتند به مردم اجازه ورود داد. وارد شدند شروع به بيعت كردند با دست راست بر دست راست هر يك از اين سه نفر میگذاشتند از بالاى انگشت بشست تا انگشت كوچك
و خارج میشدند تا بالاخره جوانى از انصار در آخر بيعت كرد و دست راست خود را از انگشت كوچك تا بالاى شست بر دست آنها گذاشت حضرت رضا(علیه السلام) تبسم فرمود آنگاه فرمود هر كس با ما بيعت كرد بيعتى نمود كه آن را بشكند جز اين جوان كه بيعت محكم و پايدار نمود، مأمون گفت شكستن و پايدارى بيعت از كجا معلوم شد حضرت رضا(علیه السلام) فرمود پايدارى بيعت از بالاى انگشت كوچك تا بالاى انگشت شست است و فسخ بيعت از بالاى شست تا بالاى انگشت كوچك است مردم از شنيدن اين جريان با يك ديگر به صحبت پرداختند مأمون دستور داد برگردند و آن طورى كه حضرت رضا(علیه السلام) دستور میدهد بيعت كنند. میگفتند از كجا لياقت امامت دارد كسى بيعت كردن را نمیداند كسى كه میداند از او شايستهتر است، اين سخنان باعث شد كه مأمون حضرت رضا(علیه السلام) را مسموم نمايد.
غيبت شيخ طوسى: محمّد بن عبد اللَّه افطس گفت پيش مأمون رفتم مرا احترام كرد و تهنيت گفت سپس گفت خدا رحمت كند حضرت رضا(علیه السلام) را چقدر دانا بود مرا از امر عجيبى خبر داد شبى كه مردم با او بيعت كرده بودند به او گفتم خوب است شما بعراق تشريف ببريد و من جانشين شما در خراسان باشم لبخندى زده فرمود نه قسم بجان خودم كه من بايد همين نزديكيهاى خراسان باشم و در اين سرزمين بمانم تا مرگ گريبانم را بگيرد بالاخره از همين سرزمين محشور خواهم شد.
عرضكردم فدايت شوم از كجا اين مطلب را ميدانى فرمود همان طور كه محل دفن خود را میدانم مكان دفن تو را نيز میدانم پرسيدم محل دفن من كجا است فرمود بين من و تو فاصله زياد است من در مشرق از دنيا ميروم و تو در مغرب.
گفتم صحيح میفرمائيد خدا و پيامبر و اهلبيت او بهتر میدانند خيلى كوشش كردم و او را در مورد خلافت و چيزهاى ديگر به طمع اندازم، ولى قبول نكرد.
ارشاد: گروهى از تاريخ نويسان و وقايع نگاران كه تحقيق در باره زندگى خلفا دارند، نوشتهاند كه وقتى مأمون تصميم گرفت حضرت رضا(علیه السلام) را وليعهد خود نمايد فضل بن سهل را خواست و جريان را با او در ميان گذاشت به او گفت در اين مورد با برادرت حسن بن سهل نيز مشورت كن اين كار را كرد هر دو پيش مأمون آمدند حسن بن سهل پيوسته اظهار میكرد كه اين كار مشكلى است و خلافت از اين خاندان خارج مىشود مأمون گفت من با خدا پيمان بستهام كه اگر بر برادر خود پيروز شوم خلافت را بسپارم بشايستهترين اولاد علي امروز كسى را از علي بن موسى الرضا شايستهتر نمیدانم روى زمين.
فضل و حسن كه ديدند مأمون تصميم جدى دارد مخالفت نكردند آن دو را پيش حضرت رضا(علیه السلام) فرستاد و ولايتعهد را به آن جناب عرضه داشت، ولى ايشان امتناع ورزيدند آنقدر اصرار نمودند تا پذيرفت.پيش مأمون برگشتند و از قبول كردن آن جناب مأمون را مطلع كردند خيلى خوشحال شد روز پنجشنبه مجلسى براى خواص تشكيل داد و فضل بن سهل به مردم اطلاع داد كه نظر مأمون در باره حضرت رضا(علیه السلام) چيست و او را وليعهد خويش كرده و لقب رضا به او بخشيده و دستور داد لباس سبز بپوشند و روز پنجشنبه با او بيعت كنند و مواجب و حقوق يك سال خود را دريافت نمايند.
آن روز تمام طبقات از سپهداران و وزيران و قاضيان سوار شده در آن مجلس حاضر شدند.
مأمون نشست و براى حضرت رضا(علیه السلام) دو پشتى بزرگ نزديك خود قرار داده بود آن جناب با لباس سبز در جايگاه خود نشست عمامهاى بر سر داشت و شمشيرى بر كمر آويخته خود مأمون دستور داد اولين كس پسرش عباس بن مأمون بيعت كند امام(علیه السلام) دست خود را بهطورى بلند كرد كه پشت دست آن جناب مقابل صورت خودش و كف دست رو به مردم بود. مأمون گفت دست خود را براى بيعت بگشائيد. فرمود: پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) اين چنين بيعت میكرد مردم بيعت كردند دست حضرت رضا(علیه السلام) بالاى دست آنها بود كيسههاى زر براى جايزه نهادند و گويندگان و شعرا بپا خاستند و شروع به ذكر فضل و منقبت حضرت رضا(علیه السلام) كردند و شرح همبستگى آن جناب را با مأمون دادند.
سپس ابوعباد، عباس پسر مأمون را صدا زد از جاى حركت كرد جلو پدر خود مأمون رفته دست او را بوسيد دستور داد بنشيند بعد محمّد بن جعفر بن محمّد را صدا زدند، فضل بن سهل به او گفت: از جاى حركت كن. برخاست آمد تا نزديك مأمون ايستاد، ولى دست او را نبوسيد به او گفتند برو جايزهات را بگير، ولى مأمون گفت: برگرد سر جايت بنشين برگشت.
ابو عباد هر يك از علويها و عباسيان را صدا میزد جايزه خود را دريافت میكردند تا پولها تمام شد و بعد مأمون به حضرت رضا(علیه السلام) پيشنهاد كرد كه سخنرانى كند امام(علیه السلام) پس از حمد پروردگار و درود بر پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود:
ما را بهواسطۀ قرابت با پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) حقى است بر شما و شما را نيز بهواسطۀ آن جناب بر ما حقى است وقتى شما حق ما را ادا كرديد بر ما نيز واجب مىشود كه حق شما را ادا كنيم.
جز همين جملات ديگر چيزى نقل نشده كه امام در اين مجلس فرموده باشد مأمون دستور داد درهم به نام حضرت رضا(علیه السلام) سكه بزنند دختر اسحاق ابن جعفر بن محمّد را بازدواج پسر عمويش اسحاق بن موسى بن جعفر در آورد و آن سال او را امير الحاج كرد و خطبه به نام حضرت رضا(علیه السلام) بولايت عهدى خواندند.
يحيى بن حسن علوى گفت: كسى كه از عبد الحميد بن سعيد شنيده بود نقل كرد كه او در مدينه روى منبر پيغمبر در دعاى خود گفت: وليعهد مسلمانان علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن حسين بن على بن ابىطالب مدائنى در رجال مینويسد: وقتى حضرت رضا(علیه السلام) بر كرسى ولايتعهد نشست خطبا و شاعران جمع شدند و پرچمها بر روى سر آن جناب باهتزاز درآمد شخصى از حاضرين كه جزء اصحاب خاص حضرت رضا(علیه السلام) بود گفت:
من آن روز روبروى حضرت رضا(علیه السلام) بودم چشم آن جناب به من افتاد كه خوشحالم از اين پيش آمد اشاره كرد نزديك شوم. نزديك آن جناب رفتم بهطورى كه كسى نميشنيد به من فرمود: دل به اين كار مبند و خوشحال نباش اين وضع عاقبت ندارد و بانجام نمیرسد(1).
مناقب: جريان بيعت را چنانچه قبلاً نقل شد ذكر كرده و صورت خط حضرت رضا(علیه السلام) را در مورد نامه ولايتعهد همان طورى بعدا نقل مىشود نقل كرده آنگاه مینويسد: كه ابن المعتز اين شعر را سرود:
و أعطاكم المأمون حق خلافة * لنا حقها لكنه جاد بالدنيا
فمات الرضا من بعد ما قد علمتم * و لاذت بنا من بعده مرة اخرى
1) . دنباله روايت معصمى در صفحات بعد خواهد آمد.
در بين شاعرانى كه براى مدح خدمت آن جناب رسيدند يكى دعبل ابن على خزاعى بود كه اين قصيده را سرود:
مدارس آيات خلت من تلاوة * و منزل وحى مقفر العرصات
ابو ابراهيم بن عباس اين شعر را خواند:
ازالت عزاء القلب بعد التجلد * مصارع اولاد النبى محمّد
ابو نواس اين شعر را سرود:
مطهرون نقيات جيوبهم * تتلى الصلاة عليهم اينما ذكروا
من لم يكن علويا حين تنسبه * فما له في قديم الدهر مفتخر
و اللَّه لما برأ خلقا فاتقنه * صفاكم و اصطفاكم ايها البشر
فانتم الملاء الا على و عندكم * علم الكتاب و ما جاءت به السور
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: شعرى سرودهاى كه كسى تاكنون چنين نسروده غلام چقدر پول از مخارج ما باقيمانده گفت: سيصد دينار فرمود: بده به ابونواس. سپس فرمود: غلام همين قاطر سوارى مرا نيز به او بده.
كشف الغمة: على بن عيسى اربلى مینويسد: كه در سال ششصد و هفتاد و هفت يكى از خدمتگزاران حرم حضرت رضا(علیه السلام) آمد به همراه او عهدنامه مأمون بود كه در باره ولايت عهد حضرت رضا(علیه السلام) نوشته بود به خط خود در بين خطوط و در پشت عهدنامه جملاتى از امام(علیه السلام) بود به خط خودش كه من روى خطها را بوسيدم و اين موفقيت را كه زيارت خط حضرت رضا(علیه السلام) است از الطاف و نعمتهاى خدا میدانم عهدنامه را بهطور كامل بدون افتادن يك حرف نقل كردم كه اينست: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» اين نامهایست كه عبد اللَّه مأمون پسر هارون الرشيد امير المؤمنين(علیه السلام) نوشته براى على بن موسى بن جعفر وليعهد خود.
خداوند اسلام را برگزيد بهعنوان دين و از ميان بندگان خود گروهى را به منصب رسالت اختصاص داد كه راهنما و هادى به سوى او باشند اولين پيامبر بشارت آمدن آخرين پيغمبر را میداد و پيامبر بعد تصديق پيامبر قبل را مینمود تا بالاخره مقام نبوت منتهى به محمّد مصطفى(صلی الله علیه وآله ) شد بعد از آنكه مدتى بود كه پيامبرى نيامده بود و علم دين بهدست فراموشى میرفت و وحى قطع شده بود و قيامت نزديك میگرديد سلسله پيامبران بهوسيلۀ او ختم شد و آن جناب را شاهد و گواه بر پيامبران قرار داد و قرآن كريم كه اشتباه بردار نيست و از جانب خداى عزيز است بر او فرو فرستاد كه داراى حلال و حرام و بيم و اميد و امر و نهى است تا حجت رساى او بر خلق باشد و هر كس منحرف شد واقعاً كوتاهى از خود او باشد و هر كه حيات و زندگى جاويد يافت كه با دليل و برهان پذيرفته باشد خدا شنوا و دانا است.
پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) رسالت خويش را انجام داد و مردم را دعوت بدين خدا كرد با همان وضعى كه به او دستور داده بود بهوسيلۀ حكمت و پند و اندرز و بحث و مناظره نيكو بعد بهوسيلۀ جنگ و جهاد و سختگيرى تا بالاخره آن جناب مأموريت خويش را انجام داد و از دنيا رفت وقتى نبوت پايان پذيرفت و وحى و رسالت تمام شد خداوند پايدارى و قوام دين و رهبرى مسلمانان را به خلافت و جانشينى پيامبر واگذاشت تكميل شدن مقام خلافت و انجام وظائف بستگى باطاعت و فرمانبردارى مردم است تا بتوان حدود خدا و فرائض را انجام داد و دستورات اسلام و سنت پيغمبر را اجرا نموده و با دشمنان دين به پيكار برخاست.
خلفا بايد مطيع خدا باشند در مورد چيزى كه حفظ و حراست آن را از ايشان خواسته از قبيل مسائل دينى و امور بندگان و مسلمانان لازم است از خلفا اطاعت
نمايند و آنها را كمك كنند بر انجام حق خدا و عدالت و امنيت و جلوگيرى از خونريزى و اصلاح بين مردم و ايجاد اتحاد كه در غير اين صورت اختلاف در بين مردم و ملت پديد مىآيد و دين شكست خورده دشمن پيروز مىشود و همآهنگى از ميان میرود و موجب زيان دنيا و آخرت میگردد.
واقعاً لازم است كسى كه نماينده خداست بين مردم كوشش كند و آنچه موجب رضاى خدا است بر هر كارى مقدم دارد در مورد امورى كه خدا از او بازخواست مینمايد اهميت بدهد عدالت و دادگرى كند در فرمانروائى خويش چنانچه خداوند به پيامبر خود حضرت داود(علیه السلام) چنين میفرمايد: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ».(1)
شنيدهايم كه عمر بن خطاب گفته است: اگر يك گوساله در كنار شط فرات گم شود میترسم خداوند از من بازخواست كند. بهخدا قسم كسى كه فقط از او بازخواست راجع بعمل خودش میكنند و در مقابل خدا ميايستد تا رسيدگى بكارهاى شخصى او شود در يك موقعيت بس خطرناك قرار دارد چه رسد بهكسى كه جواب گوى مسئوليت رهبرى مردم را دارد بهخدا پناهنده میشوم و اميد به او دارم در توفيق و نگهدارى و كمك و هدايتبراه راست و نائل شدن برضا و رحمت پروردگار.
داناترين مردم نسبت بهخود و خيرخواهترين آنها در راه دين از ميان مردم كسى است كه عمل بهدستور خدا و سنت پيامبر نمايد از زمان حكومت خود و بعد
1) . ص / 26.
از آن و تمام كوشش خود را بهكار ببرد در باره انتخاب كسى كه او را وليعهد خويش و پيشواى مسلمانان و فرمانرواى آنها بعد از خويش قرار میدهد و او را پناه آنها و مدافع حقوق ايشان و مانع اختلاف و موجب امنيت و برطرفكننده كشمكش و نزاعهاى مردم و جلوگير از وسوسههاى شيطان و حيله بازى قرار میدهد.
خداوند عزيز جانشين تعيين نمودن را پس از خلافت سبب كمال و تكميل شدن دين قرار داده و بخلفاء دستور داده كه بسيار توجه داشته باشند در مورد انتخاب كسى كه او را پس از خود حافظ و نگهبان مسلمانان قرار میدهند خداوند حيله بازى گمراهان و اختلاف اندازى دشمنان را از ميان برمیدارد و كسانى را كه سعى در ايجاد اختلاف و فتنهانگيزى دارند سركوب میكند.
از وقتى خلافت به امير المؤمنين(علیه السلام) رسيده پيوسته با دقت نظر خود و سنگينى مسئوليت و رنج فراوان در انديشه آن بوده كه به چه كس بسپارد كه مطيع خدا باشد و مراقب وظيفه سنگين رهبرى، خيلى در اين مورد زحمت كشيده و بيدار خوابى ديده و فكر نموده كه كارى كند موجب عزت دين و ريشهكن نمودن مشركين و نفع مردم و نشر عدل و داد و بپاداشتن دستورات قرآن و سنت پيامبر شود اين مسئوليت او را از آسايش و راحتى و خوشگذرانى بازداشته چون متوجه است كه خداوند از او بازخواست خواهد نمود و بسيار مايل است كسى را انتخاب كند كه صلاح دين و مردم باشد و شخصى را وليعهد و فرمانرواى مردم پس از خود بنمايد كه از تمام آنها در دين و دانش و تقوى و پرهيزكارى برتر باشد و از همه بيشتر متوجه وظيفه خويش باشد پيوسته از خدا در دل شب تقاضا داشته كه يك نفر از خاندان خويش از ميان فرزندان عباس و علي بن ابىطالب پيدا كند از آنها كه میشناسد داراى علم و
دين و مذهب هستند و تمام كوشش را در اين راه بهكار برده تا بالاخره پس از بررسى كامل و مشاهدات احوال و اخبار و وضع آنها و تقاضاى راهنمائى كردن از خدا در مورد انجام وظيفه از ميان دو فاميل (عباسى و ابوطالب) علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن حسين بن علي بن ابىطالب را انتخاب نموده چون داراى فضل و كمال بىنظير و دانش فراوان و پرهيزگارى و پارسائى و بىاعتنائى به دنيا بود و مورد توجه تمام مردم است مقام او براى خليفه آشكار گرديد زيرا همه در فضل و شخصيت و عظمت او اتفاق داشتند او را از كودكى تا جوانى و بزرگى بفضل و دانش مىشناخت به همين جهت او را وليعهد خويش قرار داد تا بعد از او خليفه باشد با اطمينان بهاينكه برگزيده خدا همين است زيرا خدا میداند كه اين كار را براى دين كرد و از جهت مصلحت اسلام و مسلمين انجام داد تا آسايش و رستگارى خود را در روز رستاخيز تأمين كند.
امير المؤمنين فرزند خود و بستگان و نزديكان و سپهبدان و خدمتكاران را خواست همه با آغوش باز بيعت كردند چون میدانستند اطاعت خدا را برخاسته نفس خويش در مورد فرزندان و خويشاوندان نزديك خود مقدم داشته و او را رضا لقب داد زيرا در نزد امير المؤمنين(علیه السلام) پسنديده است.
اينك بيعت كنيد اى خانواده امير المؤمنين(علیه السلام) و سپهداران و ساكنين اين مرز و بوم و تمام مسلمانان با امير المؤمنين(علیه السلام) و با حضرت رضا(علیه السلام) بولايت عهد. و غنيمت شماريد اين نعمت و بركت را كه خداوند مقرر فرمود، بيعتى با دست گشاده و آغوش باز و خدا را سپاسگزار باشيد در مورد اين تصميم امير المؤمنين(علیه السلام) كه اطاعت خدا را بر خواسته خود مقدم داشت كه مراعات شما را نمود و خدا او را
براه راست و طريق استوار راهنمائى كرد. اميدوار است كه اين كار موجب همبستگى شما گردد و از خون ريزى جلوگيرى نمايد باعث اتحاد و دفاع از مرز و تقويت دين و سركوبى دشمنان و انتظام امور شما گردد سبقت بگيريد بر يك ديگر در راه اطاعت خدا و امير المؤمنين(علیه السلام) كه اين موجب آسايش شما است اگر قدر بدانيد خدا را سپاسگزار باشيد و خواهيد فهميد چه نعمتى به شما داده ان شاء اللَّه.
اين عهدنامه را با دست خود نوشت در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال دويست و يك هجرى.
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم؛ الحمد للَّه الفعال لما يشاء لا معقب لحكمه و لا راد لقضائه يعلم خائنة الأعين و ما تخفى الصدور و صلى اللَّه على نبيه محمّد خاتم النبيين و آله الطيبين الطاهرين.»
من كه علي بن موسى بن جعفر میگويم: امير المؤمنين(علیه السلام) كه خدايش استوار دارد و توفيقش دهد متوجه حقما كه ديگران توجه نداشتند شد، رعايت خويشاوندى را نموده كه ديگران قطع كرده بودند؛ بلكه او زنده كرد با اينكه از بين رفته بود و خويشاوندان خود را بىنياز كرد با اينكه فقير شده بودند بجهت رضاى خدا كه جز او از ديگرى پاداش و اجرى نمیخواهد بهزودى خدا جزاى سپاسگزاران را میدهد و پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهد كرد.
او مرا وليعهد خود نمود و فرمانروائى بزرگ را به من واگذار كرد در صورتى كه پس از او زنده بمانم هر كس گرهى را كه خدا دستور داده بسته شود بگشايد و دستآويزى را كه خدا خواسته محكم باشد بشكند خون خود و خانوادهاش را مباح
نموده زيرا با اين كار سوء قصد نسبت به امام نموده و هتك حرمت اسلام كرده همين روش را جد بزرگوارم در گذشته از پيش گرفت و بر كارهاى بىمطالعه آنها صبر كرد و اعتراضى بر تصميمهاى ايشان ننمود مبادا اختلاف در دين بهوجود آيد و اتحاد مسلمانان از بين برود چون آنها تازه زمان جاهليت را پشت سر گذاشته بودند و منافقين انتظار فرصت ميكشيدند و چشم بآتش فتنه داشتند.
با خداى خود پيمان بستهام اگر به خلافت رسيدم و قرار شد در ميان مردم حكومت كنم در ميان تمام مردم مخصوصاً بنىعباس اطاعت از خدا و پيامبرش كنم و خون ريزى نكنم و بىاحترامى بناموس مردم ننمايم مگر در مواردى حدود و مقررات خدا اجازه و الزام چنين عملى را نموده باشد. تمام سعى و كوششم را بهكار برم در انتخاب كسانى كه لياقت فرمانروائى دارند پيمانى محكم بستهام كه خداوند از من بازخواست نمايد او میفرمايد: «أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا»، اگر تغيير و تبديل بیجا دادم مستوجب كيفر و آماده عقوبت باشم بهخدا پناه ميبرم از خشم او اميدوارم او خود توفيق عنايت فرمايد در راه بندگى و اطاعتش و فاصله شود بين من و نافرمانى خودش در صورتى كه صلاح و سلامتى من و مسلمانان در آن باشد.
اما جامعه و جفر بر خلاف اين دلالت دارند «وَ ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَ لا بِكُمْ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ».
اما من فرمان امير المؤمنين(علیه السلام) را پذيرفتم و خواسته او را قبول كردم خداوند من و او را نگه دارد خدا را گواه میگيرم در آنچه گفتم او خوب گواهى است.
به خط خود در حضور امير المؤمنين(علیه السلام) و فضل بن سهل و سهل بن فضل
و يحيى بن اكثم و عبد اللَّه بن طاهر و ثمامة بن اشرس و بشر بن معتمر و حماد ابن نعمان در ماه رمضان سال 201 هجرى نوشتم.
شهود در جانب راست: يحيى بن اكثم گواه است بر پشت و روى اين نامه از خداخواهان است كه بركت اين عهد و پيمان نصيب تمام مسلمانان و امير المؤمنين(علیه السلام) شود با خط خود در تاريخ تعيين شده نوشت:
عبد اللَّه بن طاهر نيز در همان تاريخ گواهى كرد.
حماد بن نعمان گواه است بر مضمون اين عهدنامه پشت و روى آن در همان تاريخ.
بشير بن معتمر نيز شاهد اين عهدنامه است.
شهود طرف چپ: دستور داد امير المؤمنين(علیه السلام) اين پيمان نامه را كه اميدواريم بهوسيلۀ آن از صراط بگذريم پشت و رويش را در حرم پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) بخوانند بين قبر مبارك و منبر آن جناب در مقابل تمام مردم از بنىهاشم و ساير ارادتمندان و خانوادهها پس از اينكه شرايط بيعت انجام شد و حجت بر مسلمانان تمام گرديد تا ديگر شبهه و شكى باقى نماند براى اعتراض نادانان «ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ» فضل بن سهل بهدستور امير المؤمنين(علیه السلام) در همان تاريخ نوشت.
كشف الغمه: خط حضرت رضا(علیه السلام) را در سال ششصد و هفتاد و هفت در واسط ديدم كه جواب نامه مأمون را به اين مضمون داده بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»؛ نامه امير المؤمنين(علیه السلام) كه خداوند او را عمر طولانى دهد رسيد، چند روايت در آن ذكر كرده بود و نوشته بود من توضيح دهم اين يك مو
از موهاى پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) است و آن چوب مربوط به آسياب دستى فاطمه زهرا دختر پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) است درود خدا بر او و پدر و شوهرش باد.
اين يك مو از مويهاى پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) است بدون شك و شبهه و اين چوب همان چوب آسياب فاطمه(س) است بدون ترديد من با اطلاع و يقين براى تو نوشتم سخنم را بپذير خداوند در اين كنجكاوى به تو اجر زياد خواهد داد از خداخواهان توفيقم. اين نامه را علي بن موسى بن جعفر در سال 201 هجرى نوشت.
عيون: هارون قزوينى گفت: وقتى خبر بيعت مأمون با حضرت رضا(علیه السلام) بهعنوان وليعهدى به مدينه رسيد عبد الجبار بن سعيد بن سليمان بن مساحقى سخنرانى كرد و در آخر سخنان خود گفت: میدانيد وليعهد شما كيست علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن حسين بن علي بن ابىطالب است.
توضيح سيد مرتضى در كتاب تنزيه الأنبياء مینويسد:
اگر اشكال شود كه چگونه حضرت رضا(علیه السلام) ولايتعهدى مأمون را پذيرفت مگر نه اينست كه قبول ولايتعهد اشاره است بهاينكه شايسته مقام رهبرى و امامت نيست و اين خود اشكال است در دين.
جواب میدهم كه قبلاً يادآور شديم در وارد شدن امير المؤمنين(علیه السلام) در شورى كه اصل اشكال در آنجا است خلاصه جواب اينست حق مال اوست و میتواند به هر وسيلهاى كه ممكن است به حق خود برسد مخصوصاً موقعى مكلف نيز بشود كه از اين راه وارد گردد كه در اين صورت بر او واجب مىشود اقدام و توصل با هر وسيلهاى كه امكان رسيدن بمقصود را موجب مىشود.
امامت حق حضرت رضا(علیه السلام) است با تصريح آباء گرامش و نص آنها وقتى حقش را بگيرند، ولى راه ديگرى برايش باز كنند لازم است از آن راه برود تا به حق خود برسد.
اين كار نيز موجب شك و ترديد نمیشود زيرا دلائلى كه امامت آن جناب را ثابت میكند مانع از شك و شبهه است گر چه مختصر ايهامى وجود داشته باشد كه الزام و اجبار آن جناب بر اين كار آن ايام را نيز رفع میكند چنانچه همين مطلب وادار كرد آن جناب و آباء گرامش را كه با ظالمين بيعت كنند و آنها را به نام امام بخوانند شايد حضرت رضا(علیه السلام) از روى ترس و تقيه ولايتعهد را پذيرفت زيرا قبول نكردن در مأمون اثر نداشت و بزور وادار كرد بايد از در مخالفت علنى وارد میشد و آن زمان چنين كارى صحيح نبود.(1)
اين نوشته و شرط از عبد اللَّه مأمون امير المؤمنين(علیه السلام) و ولى عهدش علي بن موسى الرضا است براى ذو الرياستين فضل بن سهل كه در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201 هجرى نوشته شد همان روزى كه خداوند دولت امير المؤمنين(علیه السلام) مأمون را تكميل نمود و بيعت براى وليعهدش گرفته شد و به مردم لباس سبز پوشانيد و به آرزوى خود در باره دوست و پيروزى بر دشمن رسيد.
ما تو را دعوت میكنيم بپذيرش مختصرى از پاداش اعمالى كه در راه خدا و پيامبر و جانشين او امير المؤمنين(علیه السلام) و ولى عهدش علي بن موسى الرضا و حق
1) . نجفی، محمد جواد، زندگاني امام حسن(علیه السلام) (ترجمه جلد 10بحارالانوار)، ص: 117.
هاشم انجام دادهاى كه مايه برقرارى دين و اصلاح بين مسلمين مىشود كه اين اعمال موجب نعمت بر ما و تمام مسلمانان است و كمكى كه مخصوصاً به امير المؤمنين(علیه السلام) نمودهاى از اقامه دين و سنت پيامبر و بيعت دوم و انتخاب بيعت اولى با فعاليتى كه در راه نابودى شرك و بتپرستى و ريشهكن كردن ستمگران و ساير فعاليتها كه در باره منكوب نمودن و سركوب كردن و بركنار كردن خليفه مخلوع (محمّد امين) كردهاى در شهرها.
و خدمتى كه در باره شورش ابوالسرايا و شورش شخصى كه ملقب به مهدى بود به نام محمّد بن جعفر طالبى و آن مرد ترك خزلجى در طبرستان و فرمانروايان آن ناحيه تا بعد او هرمز بن شروين كردى و كارهائى كه در ديلم و فرمانرواى آن و كابل و پادشاه آن مهوزين و بعد از او پادشاه ديگر اسپهبد نمودى و در مورد ابن مبرم و جبال بدار بنده و غرشستان و غور و ساير جاها كردهاى و در مورد خاقان خراسان و فرمانرواى تبت و كيمان تغرغر و ارمينه و حجاز و صاحب السرير و فرمانرواى خزر و كارهائى كه در جنگهاى مغرب نمودهاى تفسير اين جريانها در ديوان تاريخ ثبت شده آنچه ما تو را دعوت بپذيرش آن مینمائيم كمكى است براى تو كه عبارت است از صد مليون درهم و معادل ده مليون درهم غله بغير آنچه قبلاً امير المؤمنين(علیه السلام) به تو بخشيده و بهاى صد مليون درهم كه هر وقت خواستى به تو پرداخت مىشود با اينكه تو چنين پولى را رها كردى وقتى خليفه مخلوع (محمّد امين) به تو ميپرداخت و قبول نكردى و خدا و دين را مقدم داشتى و تو سپاس مقام امير المؤمنين(علیه السلام) و وليعهدش را داشتى و بيش از اينها نسبت بمسلمانان خدمت كردى و بر آنها لطف نمودى.
از ما پيوسته تقاضا میكردى به آرزوى خود برسى در مورد كنارهگيرى و زهد تا آنها كه ترديد دارند كه آيا خدمات تو براى رسيدن به مقام دنيوى است يا منظورت خدا بود ببينند تو نظرى به دنيا ندارى و از مقام كنارهگيرى كردى با اينكه در هر حال نمیتوان از مثل تو بىنياز بود و نه میتوان خواستهات را قبول نكردگر چه تقاضاى تو ما را از نعمتهاى بزرگى محروم نمايد چه رسد بكارى كه خرجها برداشته و موجب اثبات اين مطلب مىشود براى كسانى كه مشكوك هستند كه خدمات تو براى آخرت بوده نه دنيا.
آنچه درخواست نمودهاى پذيرفتيم و آن را با عهد و پيمان خدائى مؤكد نموديم كه قابل تغيير و تبديل نباشد و موقع آن را بخودت واگذار نموديم هر وقت خواستى چنان كن تا وقتى در شغل خود بمانى همه نوع اختيارخواهى داشت و هرگز بكارى كه بر خلاف ميل تو است وادار نخواهى شد هر چه باشد و از هر ناراحتى كه خود را نگهداريم تو را نيز نگاه خواهيم داشت هر وقت نيز كه خواستى كنارهگيرى كنى آسايش سزاوارتر است و بايد استراحت نمائى.
سپس آنچه مايل باشى از مبالغى كه در اين نامه قيد شده كه امروز نميگيرى به تو خواهيم داد و براى حسن بن سهل نيز تمام امتيازات تو را قرار داديم و نصف جايزهاى كه به او بخشيدهايم زيرا او با تو همكارى نموده و جان خويش را به خطر انداخته در پيكار با ستمكاران دو بار فتح عراق و متفرق نمودن سپاهيان شيطان تا بالاخره دين را تقويت نمود و در شعله آتش جنگ خود و خانواده و سربازانى كه در اختيار داشت در آتش افكند بهواسطۀ وفادارى و سپاسگزارى كه نسبت به ما داشت.
خداوند و ملائكه و تمام مسلمانانى كه امروز بيعت كردهاند و بعد مىنمايند گواه میگيرم بر آنچه در اين عهدنامه نوشته شده و خدا را كفيل قرار میدهم و بر خود واجب مىكنم وفاى به اين عهد را بدون استثناء كه موجب نقض عهد شود چه پنهان و چه آشكارا مؤمنين بايد بعهد خود وفادار باشند و از پيمان بازخواست مىشود و شايستهترين افراد بوفاكردن نسبت به پيمان همان كسى است كه از مردم تقاضاى وفاى بعهد مىنمايد و قدرت اين كار را دارد خداوند در اين آيه میفرمايد: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ».
حسن بن سهل فرمان مأمون را نوشت كه در آن چنين بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»؛ امير المؤمنين(علیه السلام) بر خويشتن واجب نمود عمل كردن به آنچه در اين عهدنامه قيد شده و خدا را بر خود شاهد و ناظر قرارداد در ماه صفر سال 202 به خط خود نوشت از جهت اهميت اين عطا و بخشش و تأكيد راجع به اين پيمان نامه.
حضرت رضا(علیه السلام) نيز چنين نوشت:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»؛ علي بن موسى بر خود لازم و واجب كرد آنچه در اين عهدنامه نوشته با تمام تأكيدهاى آن از امروز تا فردا و تا هر وقت زنده بود و خدا را شاهد و كفيل خود قرار داد كه او كافى است در شهادت و گواهى، به خط خود نوشت در همان ماه و سال:
«الحمد للَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمّد و آله و سلم و حسبنا اللَّه و نعم الوكيل».
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): ثمامة بن اشرس گفت: روزى مأمون به حضرت رضا(علیه السلام) منت نهاد راجع به مقام ولايتعهدى كه به او داده بود حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: كسى كه بموقعيت و مقامى بهواسطۀ پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) رسيده لازم است بهخاطر همان پيغمبر نيز بخشش نمايد.
عيون: نوشتهاند كه روزى فضل بن سهل به همراه هشام بن عمر خدمت حضرت رضا(علیه السلام) رسيدند فضل گفت: ما آمدهايم كه سرّى را با شما در ميان گذاريم مجلس را خلوت كنيد قسمنامهاى را بيرون آوردند كه در آن قسم بآزادى بندگان و طلاق زنان و مال زيادى بهعنوان كفار قيد شده بود گفتند:
ما آمدهايم كه يك حقيقت و واقعيت را اقرار كنيم ما میدانيم فرمانروائى متعلق به شما است و حق مال شما است و آنچه اقرار میكنيم از صميم قلب است در صورتى دروغ بگوئيم همه بندگانمان آزاد و زنانمان طلاق داده شوند و سى مرتبه پياده به حج بروم اگر مأمون را نكشيم و خلافت را به تو نسپاريم تا حق بصاحبش برسد.
امام(علیه السلام) به حرف آمد و گوش نداد و آن دو را فحش داد و لعنت كرد.
فرمود: شما كفران نعمت كرديد اگر من تن به گفته شما بدهم نه شما سالم ميمانيد نه من. فضل كه گفتار حضرت رضا(علیه السلام) را شنيد فهميد اشتباه كرده لذا به حضرت رضا(علیه السلام) عرض كردند: ما میخواستيم شما را آزمايش كنيم. امام فرمود:
دروغ میگوئيد آنچه میگفتيد از ته دل بود، ولى مرا با خود موافق نيافتيد.
آن دو پيش مأمون رفتند به او گفتند: يا امير المؤمنين(علیه السلام) ما خدمت حضرت رضا(علیه السلام) رفتيم و او را آزمايش كرديم خواستيم ببينيم در واقع نسبت به شما چگونه
است ما چنين گفتيم و ايشان چنان. وقتى آن دو از پيش مأمون خارج شدند حضرت رضا(علیه السلام) وارد شد و مجلس را خلوت كردند جريان را به مأمون گوشزد فرمود واو را امر كرد كه جان خويش را از اين دو حفظ نمايد.
مأمون كه از حضرت رضا(علیه السلام) اين جريان را شنيد فهميد آن جناب راست میگويد.
عيون: ابراهيم بن محمّد حسنى گفت: مأمون كنيزى براى حضرت رضا(علیه السلام) فرستاد كنيز كه وارد شد از ديدن آن جناب كه پيرى از چهرهاش آشكار بود خوشش نيامد، امام(علیه السلام) كه متوجه نگرانى كنيز شده بود او را پيش مأمون برگرداند.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): ياسر خادم گفت: وقتى حضرت رضا(علیه السلام) منزل را خلوت ميديد تمام غلامان و اطرافيان خود را از كوچك و بزرگ جمع مینمود براى آنها حديث میكرد و با ايشان انس میگرفت آنها نيز به آن جناب مأنوس مىشدند وقتى سر سفره مىنشست تمام آنها را از صغير و كبير جمع مىنمود و با خود مىنشاند حتى مهتر اسبان و خونگير را.
ياسر گفت: يك روز ما در خدمت آن جناب بوديم كه صداى قفل دربى كه ميان خانه ايشان و مأمون بود آمد به ما فرمود: حركت كنيد متفرق شويد ما از جاى حركت كرديم مأمون وارد شد در دست نامهاى دراز داشت خواست حضرت رضا(علیه السلام) باحترامش حركت كند او را قسم به حق پيغمبر داد كه برنخيزد.
جلو آمد و حضرت رضا(علیه السلام) را در آغوش گرفت صورتش را بوسيد و مقابل آن جناب نشست روى تشك، نامه را كه فتحنامه يكى از قريههاى كابل بود براى ايشان قرائت كرد كه نوشته بود: ما فلان قريه را فتح كرديم وقتى تمام شد.
فرمود: خوشحال شدى از اينكه يكى از قريههاى مشركين فتح شده.
مأمون گفت: مگر اين كار خوشحالى ندارد؟.
فرمود: يا امير المؤمنين(علیه السلام) از خدا بترس در مورد امت محمّد كه زمامدار آنها شدهاى و اين امتياز به تو داده شد زيرا تو كار آنها را خراب كردهاى و به ديگرى واگذار نمودهاى كه ميان آنها بر خلاف حكم خدا رفتار مىكنند تو خود در اين سرزمين نشستهاى و مركز هجرت و محل وحى را واگذاشتهاى مهاجرين و انصار مورد ستم قرار مىگيرند و هيچ ملاحظهاى در باره مؤمنين ندارند سالها بر يك بيچاره مظلوم ميگذرد كه با رنج و مشقت خوراك خود را مىتواند بهدست آورد و كسى را نمىبيند كه به او از حال خود شكايت كند و دستش به تو نيز نمیرسد.
از خدا بترس در باره امور مسلمانان برگرد بمركز نبوت و مسكن مهاجر و انصار مگر نمیدانى كه فرمانرواى مسلمانان همچون عمود خيمه است كه در وسط قرار دارد هر كس خواست میتواند دستش را به او بگيرد.
مأمون عرض كرد: آقا شما چه صلاح میدانيد. فرمود: من صلاح میدانم كه از اين سرزمين خارج شوى و بزادگاه آباء و اجداد خود منتقل گردى و بهكار مسلمانان برسى ايشان را به ديگرى وانگذارى خداوند تو را مسئول میداند در اين كار و فرمانروائى.
مأمون از جاى حركت كرده گفت: خوب فرمايشى فرمودى خارج شد دستور داد وسائل حركت را آماده كنند اينخبر كه بذو الرياستين رسيد خيلى غمگين شد او آن روزها سواركار بود بهطورى كه مأمون نمیتوانست از براى او سرپيچى كند نمىتوانست آشكارا بگويد، ولى بعد حضرت رضا(علیه السلام) نيرومند شد بالاخره ذو
الرياستين پيش مأمون آمده گفت: يا امير المؤمنين(علیه السلام) اين چه كارى است كه كردهاى. گفت: سيد و سرورم ابوالحسن چنين دستورى را داده و حرف درستى است.
گفت: اين حرف صحيح نيست ديروز برادرت را كشتى و خلافت او را گرفتى برادران و تمام عراقيان و خانوادهات و همه عرب با تو كينهدار شدند باز اين كار دوم را انجام دادى و ولايتعهد را به حضرت رضا(علیه السلام) سپردى و خلافت را از آل عباس خارج كردى با اينكه عموم مردم و علما و فقها و آل عباس اين كار تو را نپسنديدند و از تو متنفر هستند صلاح اينست كه تو در خراسان بمانى تا اين ناراحتىها برطرف شود و از جريان محمّد امين فراموش كنند، پيرمردهائى كه خدمت به پدرت هارون الرشيد كردهاند در اينجا حضور دارند وارد هستند با آنها مشورت كن اگر صلاح دانستند انجام ده.
گفت: مثل كه؟ فضل گفت: از قبيل علي بن ابىعمران و ابن مونس و جلودى. اينها همان كسانى بودند كه با ولايت عهدى حضرت رضا(علیه السلام) مخالفت كردند و راضى نشدند، مأمون به همين علت ايشان را زندانى كرده بود. گفت: بسيار خوب فردا حضرت رضا(علیه السلام) پيش مأمون آمده فرمود: چه كردى. جريان ذو الرياستين را نقل كرد.
مأمون آن چند نفر را خواست و از زندان احضار كرد اولين كسى كه وارد شد علي بن ابىعمران بود ديدحضرت رضا(علیه السلام) كنار مأمون نشسته گفت:
ترا بهخدا ميسپارم يا امير المؤمنين(علیه السلام) از اينكه خلافت را از خاندان خود خارج كنى و در اختيار كسانى قرار دهى كه آباء و اجدادت آنها را ميكشتند و به
اطراف جهان متوارى میكردند. مأمون گفت: زنا زاده تو باز هم همان عقيده سابق را دارى. جلاد گردن او را بزن. او را گردن زدند.
ابن مونس را وارد كردند همين كه چشمش به حضرت رضا(علیه السلام) افتاد كنار مأمون، گفت: يا امير المؤمنين(علیه السلام) بهخدا قسم اين كسى كه پهلوى تو نشسته مثل بتپرستيده مىشود (يعنى مردم به او علاقه شديد دارند) مأمون گفت: زنازاده همان افكار سابق خود را دارى. جلاد! گردن او را بزن. گردنش را زدند، بعد جلودى را وارد كردند جلودى در زمان خلافت هارون الرشيد كه محمّد كه محمّد بن جعفر بن محمّد در مدينه قيام كرده بود مأمور شد با سپاهى به مدينه رود و اگر بر محمّد دست يافت او را بكشد و خانههاى اولاد علي را غارت كند و هر چه زنان آنها از لباس و زينت آلات دارند بغنيمت بگيرد فقط يك جامه بر تن ايشان باقى بگذارد جلودى اين كارها را كرد آن وقت موسى بن جعفر(علیه السلام) از دنيا رفته بود جلودى رفت بدرب خانه حضرت رضا(علیه السلام) با سپاهش حمله بخانه ايشان كرد اين وضع را كه حضرت رضا(علیه السلام) مشاهده كرد تمام زنان را داخل يك اطاق نمود و خودش جلو درب اطاق ايستاد.
جلودى گفت: من بايد وارد اطاق شوم و هر چه اين زنان دارند بگيرم دستور امير المؤمنين(علیه السلام) است حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: من هر چه دارند از آنها براى تو میگيرم. سوگند خورد كه هر چه داشته باشند خواهم گرفت پيوسته آن جناب از جلودى تقاضا میكرد و قسم میخورد تا بالاخره او راضى شد.
حضرت رضا(علیه السلام) وارد اطاق گرديد هر چه داشتند از گوشواره و خلخال (زينتى است كه بپا ميبندند) و جامه از آنها گرفت و هر چه در خانه وجود داشت از كم و زياد برداشت به او داد.
امروز كه جلودى را وارد كردند حضرت رضا(علیه السلام) به مأمون گفت:
يا امير المؤمنين(علیه السلام) اين پيرمرد را به من ببخش مأمون گفت: آقا میشناسيد اين مرد را همان كسى است كه نسبت بدختران پيامبر آن ستم را روا داشت و آنها را غارت نمود. جلودى ميديد حضرت رضا(علیه السلام) با مأمون صحبت میكند خيال كرد از او بد گوئى مینمايد بهواسطۀ كارهائى كه در مدينه انجام داده رو به مأمون نموده گفت:
ترا بهخدا و بخدمتى كه براى هارون الرشيد انجام دادهام مبادا سخن اين شخص را در باره من بپذيرى.
مأمون به حضرت رضا(علیه السلام) عرض كرد خودش نمیخواهد، ما هم قسم او را مىپذيريم رو بجلودى نموده گفت: نه بهخدا سخن او را در باره تو نمىپذيرم او را نيز بدو رفيقش ملحق كنيد جلاد پيش آمده گردن او را نيز زد.
ذو الرياستين پيش پدر خود سهل آمد مأمون دستور داده بود كه مقدمه سفر آماده شود و پيش قراولان خارج گردند اما ذو الرياستين آنها را برگرداند وقتى مأمون اين سه نفر را كشت فهميد ديگر تصميم قطعى گرفته حضرت رضا(علیه السلام) از او پرسيد چه شد سپاه جلودار. مأمون گفت: آقا شما برويد امر كنيد حركت كنند.
حضرت رضا(علیه السلام) خارج شده فرياد زد پيش قراولان و جلودارها بروند.
مثل اينكه آتش در ميان افروختند مقدمه سپاه بجنبش در آمده از شهر خارج شدند.
ذو الرياستين در خانه نشست مأمون از پى او فرستاد وقتى آمد گفت:
چرا خانهنشين شدهاى؟ گفت: من پيش فاميل و خانواده تو گناه بزرگى انجام
دادهام و هم در نظر مردم، مرا براى كشته شدن برادرت و بيعت حضرت رضا(علیه السلام) سرزنش میكنند اطمينان ندارم كه سخن چينان و حسودان از من بدگوئى كنند اجازه بده من در خراسان نماينده تو باشم. مأمون گفت: ما به تو احتياج داريم و اما اينكه مدعى هستى ممكن است از تو سخنچينى كنند ما به تو اطمينان داريم و مورد اعتماد مائى براى خود هر چه مايلى از ضمانت و امان نامه بنويس و هر چه مايلى آن را محكم كن تا اطمينان حاصل كنى.
ذو الرياستين نامه بلند بالائى نوشت و علماء و دانشمندان را گواه گرفته پيش مأمون آورد مأمون هر چه او خواسته بود قبول كرد و با خط خود نامهاى كه شامل عطا و بخششهاى او بود بذو الرياستين نوشت: من بخشيدم به تو فلان مبلغ و فلان باغ و بوستان را و به تو اين اختيارات را دادم و هر چه دلش میخواست به او داد.
ذو الرياستين گفت: بايد حضرت رضا(علیه السلام) نيز خطش در اين نامه باشد و آنچه شما بخشيدهايد ايشان نيز امضا كنند چون وليعهد شما است.
مأمون گفت: تو میدانى كه حضرت رضا(علیه السلام) با ما شرط كرده كه دخالت در چنين كارهائى نكند من از او تقاضا نمیكنم ممكن است مايل نباشد خودت از او درخواست كن هرگز تو را رد نمیكند. در اين مورد ذوالرياستين اجازه ورود بخدمت حضرت رضا(علیه السلام) را خواست ياسر گفت: حضرت رضا(علیه السلام) به ما فرمود: حركت كنيد دور شويد ما متفرق شديم او وارد شد و يك ساعت در مقابل امام ايستاد.
آنگاه حضرت رضا(علیه السلام) سر بلند كرده فرمود: فضل چه میخواهى. عرض كرد:
آقا اين عطا و بخشش امير المؤمنين(علیه السلام) است نسبت بمن، شما شايستهتريد به اين لطف و عنايت چون وليعهد مسلمانان هستيد.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: بخوان، نامه در يك پوست بزرگ بود همان طور ايستاده تمام نامه را خواند وقتى تمام كرد حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: فضل تمام اينها كه در نامه قيد كردهاى به تو ارزانى میدارم تا وقتى از خدا بپرهيزى.
ياسر گفت: با يك كلمه تمام آن شرايط را باطل كرد از خدمت ايشان خارج شد مأمون نيز حركت كرد ما هم با حضرت رضا(علیه السلام) خارج شديم.
چند روز گذشت در يكى از منازل بين راه نامهاى به ذو الرياستين رسيد از طرف برادرش حسن بن سهل در آن نامه نوشته بود كه من در تحويل امسال در حساب نجوم دقت كردم چنين ديدم كه تو در فلان ماه روز چهار شنبه مبتلا به حرارت آهن و آتش مىشوى من صلاح میدانم كه در آن روز تو و مأمون و حضرت رضا(علیه السلام) داخل حمام شويد و تو خونخواهى گرفت كه خونخواهى گرفت كه خون حجامت روى بدنت بريزد و نحسى برطرف شود. فضل براى مأمون يادداشتى فرستاد و جريان را گوشزد كرد تقاضا نمود كه با او بحمام برود و از حضرت رضا(علیه السلام) نيز درخواست كند با آنها بيايد مأمون نامهاى براى حضرت رضا(علیه السلام) فرستاد و اين تقاضا را نمود.
در جواب ايشان نوشت من فردا وارد حمام نمیشوم صلاح تو و فضل نيست كه فردا وارد حمام شويد.
باز دو مرتبه مأمون نامه نوشت در جواب حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: من فردا بحمام نميروم پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) را در خواب ديدم ديشب به من فرمود: علي جان فردا بحمام نرو! براى شما و فضل نيز صلاح نمیدانم فردا بحمام برويد. در جواب مأمون نوشت: صحيح فرموده است پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) و شما نيز صحيح میفرمائيد من فردا بحمام نميروم فضل خودش میداند هر چه میخواهد انجام دهد.
ياسر گفت: شب كه شد و خورشيد غروب كرد حضرت رضا(علیه السلام) به ما فرمود بگوئيد:
«نعوذ باللَّه من شر ما ينزل في هذه الليلة».
ما همين كلمات را میگفتيم حضرت رضا(علیه السلام) كه نماز صبح را خواند باز فرمود بگوئيد: بهخدا پناه ميبريم از شريكه امروز پديد مىآيد پيوسته ما اين سخن را تكرار میكرديم.
نزديك طلوع آفتاب حضرت رضا(علیه السلام) به من فرمود: بالاى پشت بام برو گوش بده ببين چيزى ميشنوى همين كه بالا رفتم ديدم صداى ضجه و ناله بلند است و پيوسته زياد مىشود در اين موقع ديدم مأمون وارد خانه حضرت رضا(علیه السلام) شد از دربى كه از خانه او بخانه آن جناب بود به ايشان میگفت: آقا ابوالحسن فضل از دنيا رفت خدا به شما اجر بدهد وارد حمام شده بود گروهى با شمشير حمله كرده او را كشتند كسانى كه مرتكب اين كار شده بودند گرفتهاند يكى از آنها پسر خاله خود فضل است بنام: ذو القلمين.
سپهداران و سپاهيان آنها كه طرفدار فضل بودند درب خانه مأمون اجتماع كردند و فرياد میزدند مأمون او را كشته ما میخواهيم انتقام خون او را بگيريم.
مأمون به حضرت رضا(علیه السلام) عرض كرد: اگر صلاح بدانيد شما خارج شويد و اينها را متفرق كنيد. ياسر گفت: حضرت رضا(علیه السلام) سوار شد به من نيز فرمود: سوار شو همين كه از خانه خارج شديم حضرت رضا(علیه السلام) ديد جمع شدهاند و آتش افروختهاند تا درب خانه را آتش بزنند فرياد زد و با دست اشاره كرد متفرق شويد همه متفرق شدند.
ياسر گفت: چنان مردم با عجله از هم فاصله میگرفتند كه رويهم مىافتادند به هر كس اشاره میكرد ميدويد و میرفت احدى باقى نماند.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): ابا صلت هروى گفت: آمدم درب خانهاى كه حضرت رضا(علیه السلام) زندانى بود در سرخس در آنجا ايشان را در قيد كرده بودند از زندانبان اجازه خواستم گفت: نمیتوانى خدمت ايشان بروى. گفتم چرا؟ گفت: چون ايشان در شبانه روز هزار ركعت نماز میخواند فقط يك ساعت اول روز فارغ است و قبل از ظهر و موقع غروب آفتاب كه در همين ساعات نيز در محل نماز نشسته بمناجات مشغول است.
گفتم: در يكى از همين مواقع براى من اجازه بگير. اجازه گرفت ديدم در محل نماز نشسته و در انديشه است عرض كردم: يا بن رسول اللَّه اين چه چيزى است كه مردم از شما حكايت میكنند پرسيد چه چيز؟ گفتم:میگويند شما مدعى هستيد كه مردم بنده شما هستند. دست به جانب آسمان دراز كرده گفت:
اى خداى آفريننده آسمان و زمين كه آشكار و پنهان را ميدانى تو خبر دارى كه من چنين چيزى نگفتهام هرگز و نه شنيدهام كه يكى از اجدادم مدعى شده باشد خدايا تو میدانى اين امت چه ستمها به ما روا داشتهاند كه اين يكى از آنها است.
آنگاه رو به من نموده فرمود: اگر آن طورى كه میگويند مردم تمام برده و بنده ما باشند به چه كس آنها را بفروشيم عرض كردم: صحيح میفرمائيد يا ابن رسول اللَّه سپس فرمود: مگر تو منكرى ولايت ما را كه خدا واجب نموده چنانچه ديگران انكار دارند عرض كردم: معاذ اللَّه هرگز! من اقرار بولايت شما دارم.
عيون: محمّد بن ابىعباده گفت: وقتى جريان كشته شدن فضل بن سهل
پديد آمد مأمون خدمت حضرت رضا(علیه السلام) رسيد و گريه میكرد و گفت: اكنون موقع احتياج من به شما رسيده كه با دقت مرا كمك كنى. فرمود: تو بايد با فكر و مصلحت بينى نقشه خود را اجرا كنى و ما دعا كنيم وقتى مأمون خارج شد عرض كردم: آقا چرا قبول نكرديد و بتأخير انداختيد. فرمود: اين كارها به من ربطى ندارد.
در اين موقع متوجه شد كه من افسرده شدم. فرمود: به تو چه نفعى میرسد از اين كار اگر آن طور كه تو میگوئى اوضاع تغيير كند و تو نسبت به من همين طور كه هستى باشى خرج زيادى ندارى و مثل يكى از بقيه مردمخواهى بود.
آبى در نثر الدر نوشته است كه فضل بن سهل روزى در حضور مأمون عرض كرد به حضرت رضا(علیه السلام): آقا مردم در كارهاى خود مجبورند. فرمود:
خدا عادلتر است از اينكه مجبور كند باز عذاب نمايد گفت: پس آزاد هستند فرمود: او حكيمتر از آنست كه بنده خود را رها كند و او را بهخود واگذارد.
روزى مردى نصرانى را آوردند كه با زنى هاشمى زنا كرده بود همين كه چشمش به او افتاد مسلمان شد مأمون عصبانى شد و از فقهاء پرسيد اين شخص را چه بايد كرد گفتند: اسلام آوردن گناهان قبل او را از بين میبرد از حضرت رضا(علیه السلام) پرسيد، فرمود: او را بكش زيرا او موقعى كه شكنجه و كيفر را مشاهده كرد اسلام آورد خداوند میفرمايد: «فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ» تا آخر سوره.
كشف الغمه: ابىگفت مردى را پيش مأمون آوردند خواست گردن او را بزند حضرت رضا(علیه السلام) حضور داشت مأمون گفت: آقا شما چه میفرمائيد فرمود: من میگويم خداوند با بخشش به تو عزت مىبخشد. مأمون او را بخشيد.
مأمون به حضرت رضا(علیه السلام) عرض كرد: آقا بفرمائيد، جدت علي بن ابىطالب
چگونه تقسيمكننده بهشت و جهنم است. فرمود: مگر خودت اين روايت را از پدرت و ايشان از آباء خود از عبد اللَّه بن عباس نقل كردى كه گفت: شنيدم پيامبر فرمود: محبت علي ايمان و كينه و بغض او كفر است. مأمون گفت چرا.
فرمود: پس بهشت و جهنم را تقسيم نمود مأمون گفت: خدا مرا پس از شما زنده نگه ندارد واقعاً شما وارث علم پيامبرى.
ابو صلت گفت: وقتى حضرت رضا(علیه السلام) به منزل خود برگشت من خدمتش رسيدم عرض كردم: خوب جوابى به امير المؤمنين(علیه السلام) دادى فرمود: من جواب او را بهنحوى كه مىپسنديد دادم از پدرم شنيدم كه از آباء گرام خود كرد از حضرت علي(علیه السلام) كه گفت: پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) به من فرمود: علي جان تو بهشت و جهنم را تقسيم میكنى بآتش میگوئى اين شخص مال من است و اين شخص از تو است.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): ريان بن صلت گفت: حضرت رضا(علیه السلام) در مجلس مأمون حضور داشت در مرو گروهى از دانشمندان عراق و خراسان نيز بودند مأمون گفت: معنى اين آيه را بيان كنيد «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا»؛ دانشمندان گفتند: منظور تمام امت مسلمان است مأمون رو به حضرت رضا(علیه السلام) نموده گفت: شما چه میفرمائيد؟.
فرمود: من سخن آنها را نمیگويم، من میگويم منظور خداوند عترت پاك پيامبر است آنگاه امام بآيات و رواياتى استدلال فرمود تا بالاخره مأمون و علما گفتند:
خداوند به شما اهلبيت پيامبر جزاى خير دهد از طرف امت ما توضيح و تفسير مسائل مشكل را فقط از شما میتوانيم فرا گيريم.
عيون: حسن بن محمّد نوفلى هاشمى گفت: وقتى حضرت رضا(علیه السلام) از مدينه
تشريف آورد مأمون بفضل بن سهل دستور داد دانشمندان و صاحبنظران اديان از قبيل جاثليق و رأس الجالوت و پيشوايان صابئين (ستاره پرستان) و بزرگ زردشتيان (هربذ اكبر) و نسطاس رومى را جمع نمايد تا شاهد مناظره آنها با حضرترضا(علیه السلام) باشد.
فضل تمام آنها را در مجلسى جمع كرد و به مأمون خبر داد كه همه حاضر هستند اجازه ورود به آنها داد و احترام از دانشمندان نمود گفت: براى عملى پسنديده شما را جمع كردهام پسر عمويم از مدينه آمده فردا صبح زود همه بيائيد و براى مناظره حاضر باشيد كسى تخلف نجويد همه قبول كردند.
نوفلى گفت: من در خدمت حضرت رضا(علیه السلام) بودم كه ياسر خادم وارد شد ياسر متصدى كارهاى حضرت رضا(علیه السلام) بود عرض كرد: آقاى من امير المؤمنين(علیه السلام) سلام میرساند و عرض میكند برادرت فدايت شود دانشمندان مذاهب اجتماع نمودهاند چنانچه مايل باشيد فردا صبح تشريف بياوريد اگر ناراحت میشويد لازم نيست خود را بزحمت بياندازيد چنانچه خواسته باشيد ما خدمت شما مىآئيم فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو ان شاء اللَّه صبح زود خواهم آمد.
پس از رفتن ياسر حضرت رضا(علیه السلام) رو به من نموده فرمود: تو مردى عراقى و خوشقريحه هستى ميدانى منظور مأمون از جمع نمودن دانشمندان و مشركين چيست؟ عرض كردم: منظورش امتحان نمودن شما است میخواهد بفهمد اطلاعات شما چقدر است، ولى كار را بر پايهاى سست بنا نهاده.
فرمود: چطور؟ عرض كردم متكلمين بر خلاف علما هستند زيرا عالم آنچه
مقبول نيست قبول نمیكند، ولى آنها پيوسته جدل مینمايند و انكار حقايق را میكنند اگر اثبات وحدانيت خدا را بنمائى میگويند يگانگى او را براى ما توجيه نما استدلال در باره نبوت پيغمبر كه بنمائى میگويند رسالت او را ثابت كن آنقدر ستيزه و مغالطه مینمايند تا طرف سخن خود را پس بگيرد فدايت شوم از آنها بر حذر باش.
حضرت رضا(علیه السلام) تبسمى نموده فرمود: میترسى كه بر من پيروز شوند و دلائل مرا رد نمايند عرض كردم: نه نمیترسم اميدوارم خداوند شما را پيروز نمايد فرمود: ميدانى مأمون چه وقت پشيمان مىشود وقتى من با اهل تورات بهوسيلۀ تورات خودشان و با اصحاب انجيل بهوسيلۀ انجيل و يا زبوريان بهوسيلۀ زبور و يا صابئين بعبرانى و با زردشتيان به زبان فارسى و با روميان به زبان رومى، با هر يك از دانشمندان به زبان محلى خودشان استدلال كنم وقتى تمام فرقهها را مغلوب نمودم و رأى خود را رها كرده گفتار مرا پذيرفتند مأمون پشيمان مىشود و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم.
صبحگاه فضل بن سهل آمد و عرض كرد:
فدايت شوم پسر عمويت انتظار شما را دارد تمام دانشمندان جمع شدهاند تشريف بياوريد. فرمود شما برويد منهم از پى شما خواهم آمد.
سپس وضو براى نماز گرفت و مختصر غذائى ميل نمود به من نيز دستور داد در خدمتش باشم از جاى حركت كرده پيش مأمون رفتيم. تمام دانشمندان اجتماع كرده بودند. محمّد بن جعفر و عدهاى از طالبيين و بنىهاشم و سرلشكران و سپهداران حضور داشتند.
همين كه حضرت رضا(علیه السلام) وارد شد مأمون از جاى حركت كرد محمّد بن جعفر و ساير بنىهاشم نيز حركت كردند همان طورى كه ايستاده بودند حضرت رضا(علیه السلام) و مأمون نشستند بعد به آنها اجازه نشستن داد نشستند. ساعتى مأمون با حضرت رضا(علیه السلام) گرم صحبت بود آنگاه رو بجاثليق نموده گفت: اين پسر عمويم علي بن موسى الرضا است از فرزندان فاطمه زهرا دختر پيغمبر ما است و پسر علي بن ابىطالب است مايلم با او مناظره كنى، ولى انصاف را از دست ندهى.
جاثليق گفت: يا امير المؤمنين(علیه السلام) چگونه میتوان مناظره كرد با شخصى كه استدلال بكتابى میكند كه من منكر آن هستم و بگفتار پيغمبرى كه من قبول ندارم علي بن موسى الرضا فرمود: اگر من با انجيل خودت با تو استدلال نمايم مىپذيرى جواب داد ممكن است قبول نكنم كتاب خود را بهخدا قسم قبول میكنم اگر چه بر خلاف ميلم باشد.
در اين هنگام حضرت رضا(علیه السلام) شروع بخواندن انجيل نمود و اثبات كرد كه پيغمبر ما در انجيل نام برده شده سپس عدهى حواريين را براى روش و استدلالهاى زيادى نقل كرد كه تمام آنها را پذيرفت. كتاب شعياى نبى و كتابهاى ديگرى را براى او خواند تا اينكه جاثليق گفت كسى ديگرى از شما سؤال كند قسم به عيسى مسيح خيال نمیكنم در ميان دانشمندان مسلمان نظيرى داشته باشى.
در اين موقع حضرت متوجه رأس الجالوت شد و با تورات و زبور و كتاب شعيا و حيقوق پيغمبر با او مناظرهكرد تا مغلوب شد و نتوانست جواب بگويد پس از آن با هربذ اكبر بزرگ زردشتيان مناظره نمود او را نيز مغلوب كرد.
پس از پايان بحث با هربذ اكبر رو به جمعيت نموده فرمود: اگر كسى در ميان
شما مخالف اسلام هست و مايل است سؤالى كند مبادا خجالت بكشد هر چه مايل است بپرسد از ميان دانشمندان عمران صابى كه از متكلمين بىنظير بود گفت: اگر شما خودتان دعوت به سؤال نمیكرديد من جسارت نمىنمودم من كوفه و بصره و شام و جزيره را زير پا گذاشتهام و با بسيارى از دانشمندان بحث كردهام هيچ كدام نتوانستهاند اثبات كنند يكتائى خدا را كه احتياج بغير ندارد اكنون اگر اجازه میدهيد از شما بپرسم.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: اگر در ميان جمعيت عمران صابى باشد تو هستى عرض كرد: بلى من عمرانم. فرمود: بپرس، ولى متوجه باش انصاف را از دست ندهى مبادا ستيزه و ستم روا دارى. عرض كرد: بهخدا قسم مايلم برايم ثابت كنى تا دستآويزى داشته باشم و براى خودم نيز ثابت شود فرمود: بپرس.
موقعيت حساس عمران و گفتگوى او با حضرت رضا(علیه السلام) چنان اثرى گذاشت كه مردم آهسته با هم اظهار نظر میكردند و به هم نزديك شدند سكوت تمام مجلس را فرا گرفت همه دقت میكردند مناظره به كجا منتهى خواهد شد.
احتجاج حضرت رضا(علیه السلام) با عمران به طول انجاميد تا اذان ظهر را اعلام كردند در اين موقع امام(علیه السلام) رو به مأمون نموده فرمود: هنگام نماز است عمران عرض كرد: آقا بحث را قطع نفرمائيد پرتوى از انوار هدايت بر قلبم تابيده احساس میكنم دلم خيلى نرم گرديده. فرمود: نماز میخوانم باز برمیگرديم.
حضرت رضا(علیه السلام) در داخل مجلس نماز خواند، مردم در خارج پشت سر محمّد بن جعفر نماز خواندند. پس از نماز مجلس براى مرتبه دوم تشكيل شد حضرت رضا(علیه السلام) عمران را پيش خواند فرمود: سؤال
كن عمران از آفريدگار و صفاتش سؤال كرد جواب كافى شنيد تا اينكه فرمود: فهميدى جوابداد: بلى آقاى من فهميدم و گواهى میدهم خداوند همان طورى است كه شما توصيف فرمودى و اينكه محمّد بنده و برگزيده خداوند است و دين او دين حق و حقيقت است پس رو به جانب قبله نموده به سجده افتاد و اسلام آورد.
دانشمندان همين كه ديدند عمران صابى كه دانشمندى توانا بود و هيچ كس در مناظره با او تاب و توان نداشت اسلام آورد ديگر كسى جرات اشكال پيدا نكرده و چيزى سؤال نكردند. شب شد مأمون و حضرت رضا(علیه السلام) از جاى حركت كردند و داخل منزل شدند سايرين نيز متفرق گرديدند.
نوفلى گفت: محمّد بن جعفر از پى من فرستاد پيش او رفتم گفت: ديدى و درست توجه كردى من هيچ سابقه چنين قدرت علمى را از ايشان نداشتم.
سؤال كرد در مدينه هم علماء با او مناظره میكردند؟ گفتم آرى حاجيان در هنگام حج خدمتش میرسيدند از مسائل حلال و حرام سؤال میكردند گاهى با بعضى از دانشمندان اديان مناظره نيز میكرد.
محمّد بن جعفر گفت: میترسم اين مرد بر او رشك برد و مسمومش كند و يا بلائى بر سرش آورد بگو خوددارى كند. گفتم: از من نميپذيرد. مأمون میخواهد آزمايش كند كه آيا از علوم و آثار اجدادش در اختيار دارد يا نه گفت: بگو عمويت مايل نيست اين قسمتها تكرار شود علاقمند است ترك مناظره نمائى بهواسطۀ چند جهت.
خدمت حضرت رضا(علیه السلام) رسيدم و گفتار محمّد بن جعفر را عرض نمودم حضرت رضا(علیه السلام) تبسمى نموده فرمود: خدا حفظ كند عمويم را، نمیدانم چرا علاقه
به اين كار ندارد در اين هنگام بغلامى فرمود كه از پى عمران صابى برود عرض كردم: من جاى او را میدانم پيش رفقايم منزل دارد فرمود: وسيله سوارى برايش ببر او را بياور.
عمران آمد حضرت رضا(علیه السلام) احترامش نمود و خلعتى به او ارزانى داشت و موكبى سوارى باضافه ده هزار درهم به او هديه نمود عرض كردم پيروى از امير المؤمنين(علیه السلام) جد بزرگوارت نمودى فرمود: اين كار لازم است. آنگاه دستور داد غذا بياورند مرا طرف راست و عمران را طرف چپ نشانيد پس از صرف غذا بعمران فرمود اكنونخواهى رفت فردا صبح مىآئى تا از غذاهاى مدينه برايت تهيه نمايم. عمران بعد از اسلام آوردن با دانشمندان و صاحبنظران بحث میكرد و دلائل آنها را رد مینمود بهطورى كه احتراز میكردند با او مناظره كنند.
مأمون نيز به او ده هزار درهم داد فضل بن سهل به او مقدارى بخشيد و موكبى سوارى داد حضرت رضا(علیه السلام) او را متصدى موقوفات بلخ نمود ثروتى انبوه بهدست آورد.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): حسن بن محمّد نوفلى گفت: سليمان مروزى كه دانشمندى بىنظير در خراسان بودپيش مأمون آمد خليفه از او احترام زياد نموده گفت: پسر عمويم علي بن موسى الرضا از حجاز آمده و علاقهاى بمناظره دارد چنانچه مايل باشى در روز ترويه بيا با او مناظره كن سليمان گفت: يا امير المؤمنين(علیه السلام) میترسم در حضور شما و بنىهاشم از او سؤال كنم نتواند جواب بگويد در اين صورت دنبالگيرى بحث صلاحيت ندارد مأمون گفت اتفاقا منهم از پى تو فرستادم چون مىدانستم قدرت مناظره دارى نظر منهم همين است كه او را در
يك مسأله هم اگر شده مغلوب كنى سليمان گفت: در اين صورت اشكالى ندارد مجلسى ترتيب بده، ولى ديگر بر من ايراد نكنى و سرزنش ننمائى بعد از مغلوب شدن ايشان. مأمون از پى حضرت رضا(علیه السلام) فرستاده و پيغام داد مردى از اهل مرو كه يگانه خراسان است آمده در صورتى كه ناراحت نشويد اينجا تشريف بياوريد. حضرت رضا(علیه السلام) وضو گرفت به من و عمران صابى فرمود: شما جلو برويد من مىآيم ما رفتيم ياسر و خالد دست مرا گرفته پيش مأمون بردند پرسيد كو برادرم ابوالحسن خدا او را حفظ نمايد گفتم لباس مىپوشيد به ما دستور داد زودتر بيائيم خدمت شما. گفتم:
عمران صابى كه بهدست شما ايمان آورد اينجاست اگر اجازه بفرمائيد وارد شود دستور داد عمران را داخل نمايند خيلى نسبت به او احترام كرد به عمران گفت:
بالاخره آخر كار جزء بنىهاشم شدى عمران جواب داد خداى را ستايش میكنم كه اين شرافت را بهوسيلۀ شما به من ارزانى داشت.
مأمون گفت اين شخص سليمان متكلم خراسان است، عمران در جواب گفت: خيال میكند در خراسان نظير ندارد با اينكه مخالف بداء است مأمون گفت: چرا با او مناظره نمیكنى؟ عمران پاسخ داد بسته بهميل اوست در همين موقع حضرت رضا(علیه السلام) وارد شد پرسيد در باره چه چيز صحبت میكرديد عمران عرض كرد: اين شخص سليمان مروزى است سليمان گفت: هر چه علي بن موسى الرضا(علیه السلام) در مورد بحث ما فرمود راضى هستى؟ عمران پذيرفت و درخواست كرد امام(علیه السلام) دليلى بياورد كه او بهوسيلۀ آن دليل براى ديگران مطلب را اثبات نمايد علي بن موسى الرضا(علیه السلام) در مورد بداء و اراده و ساير مسائل توحيد بهطورى استدلال
نمود كه سليمان نتوانست سخن بگويد در اين موقع كه او از جواب عاجز شد مأمون گفت: اين شخص دانشمندترين بنىهاشم است پس از آن مجلس خاتمه پذيرفت و متفرق شدند.
صدوق رحمة اللَّه عليه ذكر كرده كه مأمون دانشمندان و صاحبنظران ملتهاى مختلف را براى حضرت رضا(علیه السلام) جمع میكرد تا شايد بتوانند علي بن موسى الرضا(علیه السلام) را مغلوب كنند و در مقابل يكى از آنها شايد فروماند از رشك و حسدى كه به آن جناب در علم و دانش میبرد. هر كس با آن جناب بحث میكرد اقرار بفضل و دانش او مینمود و مغلوب میگرديد زيرا خداوند پيشوايان خود را كمك میفرمايد خودش در قرآن میفرمايد: «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» منظورش از كسانى كه ايمان آوردهاند ائمه(علیهم السلام) و پيروان عارف آنها است و كسانى كه از ايشان استفاده كردهاند كه آنها را بهوسيلۀ دليل بر مخالفين خود پيروز میگرداند در دنيا و در آخرت خداوند وعده خلافى نمىنمايد.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): هروى گفت: وقتى مأمون دانشمندان و صاحبنظران مسلمان و ساير اديان از يهود و نصارى و مجوس و صابئين را براى بحث با حضرت رضا(علیه السلام) جمع نمود هر كدام مناظره كردند چنان مغلوب شدند كه دهان آنها قفل گرديد علي بن محمّد بن جهم از جاى حركت كرده گفت: يا بن رسول اللَّه شما مدعى هستيد كه پيمبران معصوم هستند فرمود: آرى گفت: پس اين آيه را چه میكنى «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى...»؛ اشكالهائى كه گرفت حضرت رضا(علیه السلام) تمام آنها را جواب داد بهطورى كه علي بن محمّد بن جهم گريهاش گرفت گفت: يا ابن رسول اللَّه من توبه میكنم از اينكه در باره انبياء و پيمبران جز گفته شما را نگويم.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): علي بن محمّد بن جهم گفت: در مجلس مأمون بودم حضرت رضا(علیه السلام) نيز حضور داشت مأمون اخبارى كه اشاره داشت بهاينكه پيمبران معصوم نيستند سؤال میكرد تمام آنها را جواب داد مأمون پيوسته میگفت: شما واقعاً پسر پيامبرى گاهى نيز میگفت: خدا به شما چه نعمتى ارزانى داشته! گاهى هم میگفت: خدا از اين بيشتر به شما نعمت دهد و يك وقت هم میگفت خدا از جانب انبياء به شما پاداش نيك عنايت كند.
وقتى هر چه پرسيد جواب فرمود. مأمون گفت: دلم را شفا دادى يا ابن رسول اللَّه و آنچه در باره آن اشتباه داشتم واضح نمودى خداوند از طرف انبياء و اسلام به تو خير دهد.
علي بن محمّد بن جهم گفت: مأمون براى نماز حركت كرد و دست محمّد بن جعفر را كه در مجلس حضور داشت گرفت من نيز از پى آن دو رفتم مأمون به او گفت: ديدى پسر برادرت چه كرد؟! محمّد بن جعفر اودانشمندى است كه نديدهام از دانشمند ديگرى استفاده كرده باشد مأمون گفت: پسر برادرت از خاندان پيامبر است كه در باره آنها پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) میفرمايد: خاندان من و پاكسرشتان فرزندانم در كودكى از همه مردم بردبارترند و در بزرگى از همه داناتر به آنها چيزى نياموز كه آنها از شما داناترند هرگز شما را از راه راست منحرف نمیكنند و به گمراهى نمیكشانند.
حضرت رضا(علیه السلام) بخانه خود برگشت.
فردا صبح خدمت آن جناب رسيدم و سخن مأمون و جواب عمويش را عرض كردم لبخندى زده فرمود: پسر جهم مبادا حرف او تو را گول بزند او بهزودى مرا مسموم میكند، ولى خدا از او انتقام خواهد گرفت.
اين اخبار را بتفصيل در كتاب احتجاجات و كتاب نبوت ذكر كردهام آنچه در اينجا نوشتهام همان مقدارى بوده كه با مقام مناسبت داشته.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): حضرت امام حسن عسگرى از پدر خود از جد بزرگوارش نقل كرد كه حضرت رضا(علیه السلام) وقتى وليعهد مأمون شد. مدتى باران نيامد گروهى از اطرافيان مأمون و طرفداران او میگفتند ببين از وقتى كه علي بن موسى الرضا وليعهد شد باران قطع گرديد اين حرف به مأمون رسيد، ناراحت شد. به حضرت رضا(علیه السلام) عرض كرد: باران مدتى است نمىبارد اگر صلاح بدانيد دعا بفرمائيد شايد خداوند باران عنايت كند فرمود: بسيار خوب پرسيد، چه وقت براى طلب باران ميرويد آن روز جمعه بود.
فرمود: روز دوشنبه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) ديشب بخوابم آمد با امير المؤمنين(علیهما السلام) فرمود: پسرم انتظار روز دوشنبه را داشته باش به صحرا برو و طلب باران كن خداوند باران میبارد به آنها نشان بده مقامى را كه خداوند به تو اختصاص داده تا بيشتر از فضل و مقامت در نزد خدا مطلع شوند.
روز دوشنبه به صحرا رفت مردم تمام به تماشا آمده بودند روى منبر رفت حمد و سپاس خدا را كرده گفت: بار خدايا تو مقام ما خاندان نبوت را بالا بردهاى مردم به ما توسل میجويند همان طورى كه دستور دادهاى و اميدوارند كه مشمول فضل و عنايت و لطف و نعمت تو شوند خدايا بارانى نافع و همه جا گير بدون تأخير و بىضرر، اين باران وقتى ببارد كه آنها از اينجا رفتهاند و به منزلهاى خود رسيده باشند.
گفت: به خدائى كه محمّد را به نبوت ارسال داشت بادها ابرها را به يكديگر
پيوستند و رعد و برق شروع شد مردم بهخود جنبيدند و تصميم رفتن داشتند بهواسطۀ باران حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: صبر كنيد مردم اين ابر مال شما نيست مربوط به فلان شهرستان است ابر رد شد باز ابر ديگرى آمد كه داراى رعد و برق بود مردم حركت كردند فرمود: صبر كنيد اين ابر براى شما نيست مربوط به فلان ناحيه است همين طور تا ده ابر مىآمد و رد میشد حضرت رضا(علیه السلام) میفرمود صبر كنيد اين ابر مربوط به شما نيست براى فلان ناحيه است تا ابر يازدهم آمد فرمود: اين يكى را خدا براى شما فرستاده سپاسگزارى كنيد بر لطف و نعمت خدا و برويد به منزلهاى خود، ولى او نمىبارد تا وقتى شما وارد منزلهاى خود شويد بعد آن طور كه شايسته كرم و لطف خداست خواهد باريد در اين موقع از منبر پائين آمد مردم بازگشتند. ابر پيوسته در هوا بود، ولى نمىباريد تا نزديك منزلهاى خود رسيدند آنگاه بارانى شديد باريد كه تمام نهرها و حوضها و گودىها و بيابانها پر آب شد مردم میگفتند واقعاً چه مقامى دارد پسر پيامبر گوارا باد او را اين مقام و لطف خدا.
بعد حضرت رضا(علیه السلام) بيرون آمد گروهى از مردم نيز اجتماع داشتند به آنها فرمود: مردم از خدا بپرهيزيد و قدر نعمت او را بدانيد مبادا با معصيت نعمت را از خود سلب كنيد بهوسيلۀ اطاعت و بندگى و شكر و سپاسگزارى دوام و بقاى آن نعمتها را بخواهيد بدانيد كه شما سپاس و شكر چيزى را بعد از ايمان بهخدا و اعتراف به حقوق اولياء خدا از آل محمّد نخواهيد داشت كه محبوبتر نزد شما باشد از كمك به برادران دينى خود در امور دنيا كه وسيله رسيدن ببهشت خدا است، كسى كه چنين كند از مقربين درگاه خدا خواهد بود.
پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) در اين مورد فرمايشى فرموده كه با تأمل و انديشه در باره
فرمايش آن جناب كسى كنارهگيرى نمیكند از كمك ببرادران دينى خود با اين پاداش و لطفى كه خدا میفرمايد.
عرضكردند يا رسول اللَّه فلانى از كثرت گناه اگر بيچاره شد چون فلان و فلان كارهاى زشت را انجام میدهد پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود: اتفاقا او رستگار است خداوند عاقبتش را بخير ختم میكند تمام گناهانش از بين میرود و تبديل بثواب مىشود يك روز او از راهى رد میشد مرد مؤمنى را ديد كه عورتش مكشوف است و خودش متوجه نيست عورت او را پوشاند بدون اينكه مطلعش كند مبادا خجالت بكشد بعد آن مؤمن در بازگشت به منزل متوجه شد به او گفت خدا پاداش تو را بدهد و در آخرت جزاى تو را عنايت كند و در حساب قيامت بر تو آسان بگيرد خداوند دعاى او را مستجاب كرد اين شخص سعادتمند است بهواسطۀ دعاى آن مؤمن.
فرمايش پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) به آن مرد رسيد توبه كرد و از كارهاى خود دست كشيد و رو بدر خانه خدا آوردهنوز يك هفته نگذشته بود كه گروهى اطراف مدينه را غارت كردند پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) مسلمانان را بتعقيب ايشان فرستاد كه اين مرد نيز جزء آنها بود و شهيد شد.
حضرت جواد فرمود: خداوند به دعاى حضرت رضا(علیه السلام) در آن سرزمين بركت و نعمت را فراوان كرد.
كسانى اطراف مأمون بودند كه خود را نامزد وليعهدى میدانستند قبل از وليعهد شدن حضرت رضا(علیه السلام) و حسودانى وجود داشتند كه پيوسته بدگوئى میكردند. يكى از آنها به مأمون گفت: يا امير المؤمنين(علیه السلام) مبادا اين شرافت و عظمت را از خاندان بنىعباسى خارج كنى كه كارى بىسابقه در ميان خلفا خواهد شد و خلافت
منتقل به اولاد علي شود كه خود و خانوادهات را نابود كردهاى اين جادوگر جادوگرزاده را كه در گوشهاى افتاده بود و كسى او را نمیشناخت آوردى و به اين مقام رساندى و مشهورش كردى از ياد رفته بود به مردم او را معرفى كردى دنيا را پر كرده از دروغ و بهخود باليدنش راجع به بارانى كه در موقع دعاى او آمد. من میترسم خلافت را از خاندان عباسى خارج كند و به اولاد علي منتقل شود من میترسم كه تو را كنار بزند و تكيه بر مقامت كند، كسى مثل تو بر خود و مملكت خويش خيانت نكرده.
مأمون گفت اين با فاصلهاى كه از ما داشت مردم را به جانب خود دعوت میكرد او را وليعهد خود كردم تا مردم را بهطرف من دعوت كند و اعتراف به خلافت و زمامدارى ما بكند در ضمن كسانى كه فريفته او شدهاند متوجه شوند كه جز از آنچه آنها معتقد بودهاند نيست و خلافت حق ما است، ترسيدم اگر به همان حال او را واگذارم شكافى بر ضرر ما بهوجود آورد كه امكان جلوگيرى آن نباشد و وقتى متوجه شويم كه قدرت دفاع نداشته باشيم اكنون كه او را به اين مقام رساندهايم و اشتباهى كه در موردش نمودهايم و با اين بزرگ كردن او خود را به خطر انداختهايم صحيح نيست به او بىاحترامى كنيم بايد كم كم از قدر مقامش بكاهيم تا مردم چنين بفهمند كه او لياقت اين مقام را ندارد سپس چارهاى بيانديشيم كه بهطور كلى خطر او را رفع نمايد.
آن مرد گفت مجادله و جواب او را به من واگذار من او و يارانش را مغلوب میكنم و قدر قيمتش را پائين مىآورم اگر از شما نمیترسيدم او را به مقام و منزلت خودش جاى میدادم و به مردم ميفهماندم كه شايسته اين مقام نيست.
مأمون گفت از اين كار چيزى در نظرم محبوبتر نيست گفت پس در اين
صورت بزرگان كشور از فرماندهان و قاضيان و دانشمندان را جمع كن تا من در مقابل آنها نقص او را ثابت كنم و از مرتبهاى كه به او دادهاى پائين بياورم با اينكه آنها خيال میكنند كار خوبى كردهاى.
مأمون دستور داد برجستگان كشور را در مجلس بزرگى دعوت كنند حضرت رضا(علیه السلام) را نيز پهلوى خود در همان مقامى كه به او داده بود نشاند همان مرد كه تصميم داشت از مقام آن جناب بكاهد ابتدا گفت مردم از شما داستانها نقل میكنند و مبالغه در تمجيد و توصيف شما مینمايند بهطورى كه خود شما اگر مطلع شويد از حرفهاى ايشان متنفر خواهيد بود اول موضوعى كه حرف ميزنند همان باران آمدن است كه بموقع خودش مىآمد شما دعا كردى پس از دعاى شما كه آمد اين پيش آمد را براى شما معجزه قرار دادهاند كه شما را در دنيا نظيرى نيست اين امير المؤمنين(علیه السلام) كه اكنون حاضرند اگر با هر كسى در دنيا مقايسه شوند برترى دارند ايشان شما را به اين مقام امتياز داد اينك صحيح نيست اجازه دهى دروغبافان اين مطالب را كه به امير المؤمنين(علیه السلام) كنايه و گوشه دارد منتشر نمايند.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: من نمیتوانم جلو مردم را بگيرم كه صحبت نكنند از نعمتهائى كه خداوند به من ارزانى داشته گر چه تصميم اختلاف و شورش ندارم اما آنچه توضيح دادى كه دوست تو مرا به اين مقام رسانيده اين مقامى كه به من داده عينا شبيه مقامى است كه پادشاه مصر بيوسف صديق داد و خود از آن واقعه اطلاع دارى.
حاجب در اين موقع عصبانى شده گفت پسر موسى خيلى ادعاى بزرگى
میكنى و از حد خود پا را فراتر گذاشتهاى بارانى كه خداوند بموقع میفرستد بدون تقديم و تأخير تو آن را براى خود معجزه گرفتهاى و اين قدر بزرگ كردهاى مثل اينكه معجزه ابراهيم خليل را انجام دادهاى كه سر مرغان را بهدست گرفت و اعضاى كوبيده شده و درهم آميخته آنها را فرا خواند آمدند و بر سرها متصل شدند و باز زندگى از سر گرفته باجازه خدا به پرواز در آمدند اگر راست میگوئى در اين ادعا اين دو شكل و صورت را زنده كن و بر من مسلط گردان آن وقت معجزه و نشانهاى درست خواهد بود اما بارانى كه در موقع خود مىآيد نمیتوانى ادعا كنى كهبه دعاى شما آمده يا آن كسانى كه با شما شركت در دعا داشتهاند. حاجب اشاره به نقش دو شير كرد كه روى پشتى مأمون بود و بر آن تكيه داشت و هر دو روبروى هم بودند.
علي بن موسى الرضا(علیه السلام) خشمگين شده فرياد زد: «دونكما الفاجر».
اين مرد پست را بگيريد و پاره پاره كنيد و اثرى از او باقى نگذاريد. در اين موقع آن دو نقش تجسم پيدا كرده و دو شير شدند حاجب را با دندانهاى خود پاره پاره كردند او را خوردند و خونش را از روى زمين ليسيدند مردم از آنچه ميديدند در حيرت و شگفت بودند همين كه از كار او فراغت حاصل كردند به حضرت رضا(علیه السلام) گفتند يا، ولى اللَّه چه دستور میدهى همين بلا را بر سر اين ديگرى نيز میآوريم اشاره به مأمون كافر كردند. مأمون از شنيدن اين كلام بيهوش شد حضرت رضا(علیه السلام) فرمود صبر كنيد و بايستيد.
دستور داد بسر و صورت او گلاب بپاشند تا بهوش بيايد همين كار را كردند باز دو شير گفتند اجازه میدهيد اين ظالم را هم به دوستش ملحق كنيم؟ فرمود: نه خدا را در باره او تدبيرى است كه اجرا خواهد كرد پرسيدند پس ما را چه دستور
میفرمائيد، فرمود برگرديد به محل اول خودتان همان طور كه بوديد دو مرتبه برگشتند به پشتى و دو نقش شدند.
مأمون گفت خدا را شكر كه شر حميد بن مهران را از سر من رفع كرد منظورش همان كسى بود كه شيرها او را پاره پاره كردند بعد به حضرت رضا(علیه السلام) عرض كرد اين قدرت در اختيار جدتان پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) بود اينك در اختيار شما است اگر بخواهى از خلافت بنفع شما كنارهگيرى میكنم فرمود اگر خلافت را میخواستم با تو در اين مورد مناظره نمیكردم و از تو درخواست نمیكردم خداوند در اختيارم قرار داده فرمانبردارى سائر مخلوقات را چنانچه مشاهده كردى در مورد اين دو نقش مگر آدمهاى نادان كه آنها گر چه زيان میكنند، ولى خداوند در باره آنها تدبيرى دارد و به من دستور داده كه با تو معارضه نكنم و هر چه انجام میدهم زير نظر تو باشد چنانچه يوسف صديق مأمور بود زير نظر فرعون مصر كار كند.
مأمون از آن پس پيوسته خوار و ذليل بود تا بالاخره كار خود را نسبت به حضرت رضا(علیه السلام) انجام داد.
عيون: احمد بن عيسى بن زيد گفت مأمون به من دستور داد مردى را بكشم آن مرد گفت اجازه بده مرا شكرى است انجام دهم. مأمون گفت تو كه هستى كه شكر كنى. حضرت رضا(علیه السلام) فرمود يا امير المؤمنين(علیه السلام) تو را بهخدا قسم میدهم از اينكه مانع شوى از شكر كردن ديگرى گر چه كم باشد زيرا خداوند دستور میدهد بندگانش سپاس او را بدارند آنها سپاسگزارى میكنند خداوند نيز ايشان را مىبخشد.
عيون: هرثمة بن اعين گفت خدمت آقا و مولايم علي بن موسى الرضا(علیه السلام) در
خانه مأمون رسيدم چنان مشهور شده بود ميان خانه مأمون كه حضرت رضا(علیه السلام) از دنيا رفته، ولى اين حرف صحت نداشت وارد شدم و اجازه خواستم كه خدمتش برسم.
ميان غلامان مورد اعتماد مأمون شخصى بود بنام: صبيح ديلمى كه بواقع ارادتمند حضرت رضا(علیه السلام) بود در اين موقع ديدم صبيح خارج مىشود تا چشمش به من افتاد گفت: هرثمه مگر نمیدانى من مورد اعتماد و اطمينان مأمون هستم در اسرارش. گفتم: چرا. گفت: مرا مأمون با سى نفر غلام از كسانى كه مورد اعتمادش بود خواست ثلث اول شب وارد شدم در تالارى روشن نشسته بود كه از زيادى شمع مثل روز بود جلو او شمشيرهائى زهرآلود و برهنه قرار داشت.
يك نفر يك نفر از ما را خواست و عهد و پيمان گرفت هيچ كس غير از ما در آنجا نبود گفت: پيمان ببنديد كه هر چه به شما دستور دادم انجام دهيد و مخالفت نكنيد همه قسم ياد كرديم. گفت: هر كدام يك شمشير را برداريد برويد بخانه علي بن موسى الرضا اگر ديديد ايستاده يا نشسته يا خواب است با او هيچ صحبت نكنيد شمشيرهاى خود را به پيكرش بگذاريد و خون و گوشت و پوست و موى او را با مغز استخوانش مخلوط كنيد بعد فرش اطاقش را برمیگردانيد و دم شمشيرهاى خود را با آن پاك میكنيد پس از انجام مأموريت پيش من برمیگرديد در مقابل اين كار و كتمان آن براى هر كدام شما ده كيسه درهم و ده باغ عالى و تا زنده باشم بهرههاى كافى میدهم.
ما شمشيرها را برداشتيم و وارد اطاق حضرت رضا(علیه السلام) شديم ديديم در بستر است و دست خود را تكان میدهد و چيزى میگويد كه ما نمیفهميديم غلامان
با شمشيرها حمله كردند، ولى من شمشير نكشيدم ايستاده تماشا میكردم گويا اطلاع داشت كه ما براى كشتنش مىآئيم در زير لباسهاى خود چيزى پوشيده بود كه شمشير در آن كارگر نبود. فرش را درهم پيچيدند و پيش مأمون رفتند پرسيد چه كرديد گفتند: آنچه دستور دادى انجام داديم گفت: مبادا بهكسى چيزى بگوئيد نزديك صبح مأمون به مجلس خود نشست با سر برهنه و گريبان چاك زده خود را تعزيهدار نشان میداد بعد حركت كرد با پاى برهنه رفت تا حضرت رضا(علیه السلام) را ببيندمنهم با او بودم وارد اطاق كه شد صداى حرف شنيد لرزه بر اندامش افتاد پرسيد كيست نزد او؟ گفتم نمیدانم. گفت زود برو ببين من بسرعت رفتم ديدم مولايم نشسته در محراب مشغول نماز و تسبيح است گفتم: يا امير المؤمنين(علیه السلام) يك نفر در محراب مشغول نماز و تسبيح خدا است مأمون سخت به لرزه افتاد گفت: مرا فريب داديد خدا لعنت كند شما را بعد از ميان آنها رو به من كرده گفت: صبيح تو او را میشناسى برو ببين كيست نماز میخواند.
صبيح گفت وارد شدم، مأمون برگشت همين كه بدرب خانه رسيدم صداى امام بلند شد فرمود: صبيح عرض كردم: بلى آقاى من برو بزمين خوردم: فرمود:
حركت كن خدا تو را رحمت كند «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ».
برگشتم پيش مأمون ديدم صورتش چون شب تار سياه شده گفت: صبيح چه چيز؟ گفتم: يا امير المؤمنين(علیه السلام) بهخدا قسم در ميان خانه نشسته است مرا صدا زد و به من اين سخنان را گفت، در اين موقع گريبان خود را بست و دستور داد لباسهايش را بياورند. گفت: بگوئيد بيهوش شده بود، ولى بهوش آمد.
هرثمه گفت من شكر و سپاس خدا را بهجا آوردم بعد خدمت حضرت رضا(علیه السلام) رسيدم همين كه مرا ديد فرمود: هرثمه مبادا آنچه صبيح به تو گفت به ديگرى بگوئى مگر كسانى را كه ميدانى خداوند دلهاى آنها را به نور ولايت و محبت ما روشن كرده عرض كردم بسيار خوب سپس فرمود: هرثمه بهخدا قسم مكر و حيله آنها در ما اثر ندارد تا توقعش برسد.
سيد مرتضى در كتاب عيون و محاسن از شيخ مفيد (رضى اللَّه عنهما) نقل میكند كه گفت: روايت شده وقتى مأمون به خراسان میرفت حضرت رضا(علیه السلام) نيز با او بود در بين راه مأمون گفت: يا ابوالحسن من در يك موضوعى فكر كردهام بالاخره حقيقت را كشف كردم. در باره خودمان و شما انديشيدم از نظر نژاد ديدم مقام و مرتبه يكى است اختلافى كه دوستان و طرفداران ما با يك ديگر دارند يك كار بيهوده و تعصب بیجا است.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: اين سخن جوابى دارد اگر مايل باشى جوابش را بدهم و گر نه ساكت باشم.
مأمون گفت: من اين حرف را نزدم مگر اينكه بفهمم شما چهخواهى گفت. فرمود: تو را بهخدا قسم میدهم اگر خداوند پيامبرش محمّد مصطفى(صلی الله علیه وآله ) را زنده كند از همين پشت تپهها بيايد و دختر تو را خواستگارى كند آيا به اين ازدواج راضى هستى؟
گفت: سبحان اللَّه! آيا كسى هست كه ميل بازدواج پيغمبر با دخترش نداشته باشد. فرمود: حالا بگو ببينم آيا حلال است كه پيغمبر از دختر من خواستگارى
كند. مأمون لحظهاى سكوت كرد آنگاه گفت: بهخدا قسم شما به پيغمبر از ما نزديكتريد.
در همان كتاب مینويسد: كه روزى مأمون به حضرت رضا(علیه السلام) عرض كرد:
بزرگترين فضيلت امير المؤمنين(علیه السلام) را برايم نقل كن كه شاهدى از قرآن داشته باشد. حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: فضيلتى كه در آيه مباهله است كه خداوند میفرمايد: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ» تا آخر آيه.
پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) امام حسن و امام حسين(علیهما السلام) كه دو فرزندش بودند آورد با فاطمه(س) كه در آيه تعبير بزنان شده امير المؤمنين(علیه السلام) را نيز آورد كه او نفس پيامبر است تصريح آيه، پس ثابت شد كه هيچ كس از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) بالاتر و برتر نيست، در نتيجه كسى نيز از نفس پيامبر بالاتر نخواهد بود بنا بهحكم خدا.
مأمون گفت: مگر خداوند در اين آيه فرزندان را بلفظ جمع نگفته، ولى پيغمبر دو فرزندش را فقط آورد و نساء نيز بلفظ جمع است كه ايشان فقط دخترشان را آوردند چرا اين طور نباشد كه منظور از فرا خواندن نفس خود واقعاً خود پيغمبر باشد نه ديگرى در اين صورت فضيلتى كه نقل فرمودى ثابت نمیشود.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: اين صحيح نيست. بجهت اينكه انسان ديگرى را فرا میخواند نه خودش را چنانچه امر به ديگرى میكند درست نيست كه واقعاً خودش را فراخواند چنانچه نمیتواند به خودش امر كند و در صورتى كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) غير از امير المؤمنين(علیه السلام) مرد ديگرى را در مباهله دعوت نكرد ثابت مىشود كه منظور از نفسى كه خداوند در آيه تصريح میكند هم ايشان است و اين مقام را در قرآن به او اختصاص داده.
مأمون گفت: وقتى جواب صحيح داده شد ديگر جاى سؤال نيست.(1)
شیخ صدوق(ره) در کتب شریف «أمالى» (صفحۀ 61) مینویسد:
ابا بصير گفت: حضرت صادق(علیه السلام) میفرمود:
از خدا بپرهيزيد و مطيع پيشوايان و ائمه خود باشيد هر چه آنها گفتند بگوئيد و از هر چه سكوت كردند سكوت كنيد شما در موقع حكومت و اقتدار اشخاصى هستيد كه خداوند در باره آنها چنين فرموده: «وَ إِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ»(2)منظورش سلطنت بنىعباس بود.
از خدا بپرهيزيد شما اكنون در زمان صلح و آرامش قرار گرفتهايد باعثانگيزش آشوب و ستمگرى آنها نشويد. در ميان جمعيت ايشان نماز بخوانيد و و تشييع جنازه آنها را بكنيد و امانت آنها را رد كنيد.
عيون اخبار الرضا(علیه السلام): حسن بن فضل از حضرت رضا(علیه السلام) نقل كرد كه فرمود:
منصور حضرت صادق(علیه السلام) را احضار نمود براى كشتن شمشير و پوست تخت و جلاد آماده شد بربيع گفت: هر وقت من با او صحبت كردم و يك دستم را روى ديگرى زدم تو گردنش را بزن. اما همين كه جعفر بن محمّد وارد شد و چشم منصور
به او افتاد از جاى خود حركت كرد گفت: مرحبا خوش آمدى مزاحم شما نشدم مگر براى اينكه قرضتان را پرداخت كنم و مشكلات شما را برطرف نمايم.
بعد سؤال خوشمزهاى مربوط به خانواده آن جناب نمود و گفت: خدا قرض شما را پرداخت نمود و حاجتتان برآورده شد و جايزه شما پرداخت گرديد.
در اين موقع رو به جانب ربيع نموده گفت: فورى بايد جعفر بن محمّد(علیه السلام) پيش خانواده خود برگردد.
ربيع گفت: وقتى امام صادق(علیه السلام) بيرون آمد گفتم: آقا شمشير و پوست تخت مرا براى شما گسترده بودند، وقتى آمديد لبهايتان حركت میكرد چه دعائى خوانديد؟
فرمود: بلى من وقتى در چهرهاش تصميم بدى را مشاهده كردم اين دعا را خواندم:
«حسبى الرب من المربوبين و حسبى الخالق من المخلوقين و حسبى الرازق من المرزوقين و حسبى اللَّه رب العالمين حسبى من هو حسبى، حسبى من لم يزل حسبى؛ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.»
أمالى شيخ طوسى صفحه 306: عبد الوهاب پسر محمّد بن ابراهيم از پدر خود نقل كرد كه گفت:
منصور از پى حضرت صادق(علیه السلام) فرستاد و دستور داد پهلوى خودش فرشى گستردند امام را در آنجا نشانيد. بعد صدا زد فورى محمّد را بگوئيد بيايد مهدى را صدا بزنيد. پشت سر هم آنها را میخواست. جواب میدادند اكنون خواهد آمد مشغول بخور دادن و عطرزدن است.
چيزى نگذشت كه مهدى وارد شد بوى عطر از او ساطع بود.
منصور رو به جانب حضرت صادق(علیه السلام) نموده گفت: حديثى به من در باره صله رحم فرمودهاند مايلم آن را تكرار كنيد تا مهدى بشنود.
فرمود: پدرم از پدر خود از جدش از حضرت على نقل كرد كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود: شخصى كه سه سال از عمرش باقى مانده صله رحم میكند خداوند سى سال عمر او را افزايش میدهد و قطع رحم مینمايد از عمرش سى سال باقيمانده به سه سال میرساند. آنگاه اين آيه را تلاوت نمود:
«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ».(1)
گفت: حديث خوبى است، ولى منظورم اين نبود.
فرمود: پدرم از پدر خود از جدش از حضرت على نقل كرد كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود: كه صله رحم باعث آبادى مملكت و افزايش عمر مىشود گرچه اهل آن زمان مردمان خوبى نباشند.
گفت: اين نيز حديث خوبى است، ولى آنچه میخواستم نيست.
فرمود: پدرم از پدر خود از جدش از حضرت على نقل كرد كه پيغمبر فرمود:
صله رحم باعث آسانى حساب روز قيامت مىشود و از مردن بد جلوگيرى میكند.
منصور گفت: آرى. همين بود.
ربيع دربان مخصوص منصور گفت: روزى منصور مرا خواست گفت: جعفر
1) . «هر چه را خدا بخواهد از بين ميبرد و هر چه را بخواهد ثابت نگه ميدارد و نزد اوست ام الكتاب.» (رعد / 39)
بن محمّد را حاضر كن بهخدا قسم او را خواهم كشت از پى ايشان فرستادم وقتى آمد. عرض كردم يا ابن رسول اللَّه اگر وصيتى دارى بكن.
فرمود: تو اجازه بگير برايم. پيش منصور رفتم و اطلاع دادم كه جعفر بن محمّد حاضر است. گفت او را داخل كن.
همين كه چشم حضرت صادق(علیه السلام) به منصور افتاد ديدم لبهايش بكلماتى حركت كرد اما من نفهميدم چه بود پيش رفت تا سلام كرد به منصور، از جاى حركت نمود او را در بغل گرفت و در پهلوى خود نشانيد. گفت: هر حاجت دارى بگو. جعفر ابن محمّد(علیه السلام) نامههائى كه اشخاص داده بودند پيش منصور گذاشت و در باره گروه ديگرى نيز درخواستهائى كرد تمام آنها را منصور برآورده گفت: احتياجات خود را بگو. فرمود: مرا پيوسته احضار نكن كه بيايم پيش تو.
منصور گفت: چارهاى نيست تو میگوئى من از غيب خبر میدهم! فرمود: چه كسى به تو چنين گزارشى داده؟ منصور اشاره به پير مردى كرد كه روبرويش نشسته بود.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: تو از من شنيدى كه چنين چيزى گفتم؟
پير مرد گفت: بلى. امام رو به منصور كرده فرمود: قسم میخورد.
منصور گفت: قسم بخور. همين كه پير مرد شروع به قسم خوردن كرد حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: مرا پدرم از پدر خود از جدش از امير المؤمنين(علیه السلام) حديث كرد كه وقتى بندهاى قسم دروغ میخورد و در ضمن قسم خدا را ستايش و تقديس مینمايد خداوند از كيفر كردن او در دنيا صرف نظر میكند بهواسطۀ تقديسى كه در آن قسم نموده.
اگر ممكن است من خودم او را قسم بدهم. منصور گفت اختيار با شما است.
امام فرمود: بگو از نيرو و قدرت پروردگار بيزارم و متكى به نيرو و قدر خويشم اگر اين حرف را از تو شنيده باشم.
پيرمرد زبانش بند آمد و از قسم خوددارى كرد.
منصور گرزى كه در دست داشت بلند نموده گفت: بهخدا قسم اگر سوگند نخورى با همين گرز تو را از بين ميبرم.
پير مرد قسم ياد كرد هنوز سوگندش تمام نشده بود كه زبانش بيرون افتاد مانند زبان سگ در دم جان داد. جعفر بن محمّد از جاى حركت نمود. ربيع گفت منصور به من گفت واى بر تو مبادا اين جريان را بهكسى بگوئى كه مردم فريفته او میشوند.
حضرت صادق(علیه السلام) را قسم دادم كه يا ابن رسول اللَّه منصور تصميم بدى داشت چشم شما كه به او افتاد و او شما را ديد تمام آن تصميمها از بين رفت. فرمود ربيع من ديشب پيامبر(صلی الله علیه وآله ) را در خواب ديدم به من فرمود جعفر میترسى از منصور عرض كردم بلى يا رسول اللَّه فرمود وقتى چشمت به او افتاد بگو:
«بسم اللَّه استفتح و بسم اللَّه استنجح و بمحمد اتوجه اللهم ذلل لى صعوبة امرى و كلّ صعوبة و سهّل لى حزونة امرى و كل حزونة و اكفنى مؤنة امرى و كلّ مؤنة.»
عبد اللَّه بن سليمان تميمى گفت پس از كشته شدن محمّد و ابراهيم فرزندان عبد اللَّه بن حسن منصور فرماندارى به مدينه به نام شيبة بن عفان فرستاد روز جمعه
اول فرمانداريش بمسجد پيامبر رفت و بر فراز منبر شد و حمد و ستايش خدا را كرد سپس گفت على بن ابىطالب اختلاف بين مردم انداخت و با مؤمنين بهجنگ پرداخت خواست خلافت را بگيرد صاحبان خلافت مانع او شدند خدا نيز اين مقام را بر او حرام نمود، با عقده خلافت از دنيا رفت اين فرزندانش در فتنهانگيزى از او پيروى میكنند و ادعاى مقامى كه شايسته آن نيستند مىنمايند، هر كدام در يك گوشه زمين در خون آغشته شده كشته میشوند.
اين سخن بر مردم گران آمد، ولى هيچ كدام نتوانستند حرفى بزنند مردى از جاى حركت كرد كه لباسى همدانى و گرم در تن داشت.
گفت ما نيز خدا را ستايش نموده درود بر پيامبر خاتم و جميع انبياء و مرسلين میفرستيم آنچه نسبت خوب به ما دادى شايسته آن هستيم، ولى نسبتهاى ناروا شايسته تو و كسى است كه تو را به اين منصب گمارده است. متوجه باش درست دقت كن تو كه بر مركب ديگرى سوارشدهاى و نان ديگرى را میخورى سر افكنده و شرمسارى شايسته تو است.
آنگاه رو به مردم كرده گفت میدانيد سبك ترين اعمال در ترازوى قيامت مربوط به چه شخصى است و چهكسى از همه بيشتر زيان میكند. كسى كه آخرت خود را بدنياى ديگرى بفروشد. آن شخص همين مرد فاسق است، مردم چيزى نگفتند. فرماندار از مسجد خارج شد و هيچ پاسخى نداد.
پرسيدم اين مرد كه بود گفتند جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابىطالب صلوات اللَّه عليهم.
صدوق در كتاب صفات شيعه از منصور دوانيقى در حيره نقل كرد كه در ايام
حكومت سفاح به حضرت صادق(علیه السلام) عرض كرد. چرا شيعيان شما هر چه دارند در يك مجلس اظهار میكنند بهطورى كه كاملاً شناخته میشوند داراى چه مذهب هستند.
فرمود اين بهواسطۀ حلاوت و شيرينى ايمان است كه در سينههاى آنها است نمیتوانند آشكار نكنند.
علل الشرائع، صفحه 496: از ربيع دربان مخصوص منصور نقل میكند كه روزى مگسى روى صورت منصور نشست او را زد باز آمد براى مرتبه دوم زد باز آمد به حضرت صادق(علیه السلام) گفت خداوند چرا مگس را آفريده فرمود تا ستمگران را خوار كند.
علل الشرائع: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود پيش زياد بن عبيد اللَّه و گروهى از خويشاوندان خود بودم. زياد گفت فرزندان على و فاطمه! شما چه امتيازى بر ساير مردم داريد؟ كسى جواب نداد.
من گفتم يكى از امتيازات ما اينست كه علاقه نداريم نسبت بههيچ خانوادهاى در دنيا غير خانواده خود داده شويم. هيچ كس نيز در دنيا نيست مگر اينكه آرزو دارد از ما خانواده باشد جز آن كس كه كافر است. سپس فرمود اين حديث را روايت كنيد و بديگران برسانيد.
أمالى شیخ صدوق، صفحه 611: ربيع وزير دربار منصور گفت: منصور از پى حضرت صادق(علیه السلام) فرستاد تا او را بياورند چون در بارهاش چيزهائى شنيده بود همين كه بدر خانه منصور رسيد دربان گفت شما را بهخدا ميسپارم از ستم اين مرد ستمگر خيلى از دست شما خشمگين بود.
فرمود خداوند به من سپرى محكم داده كه مرا از او حفظ میكند تو نيز مرا كمكخواهى كرد ان شاء اللَّه. اكنون برايم اجازه بگير.
دربان اجازه گرفت همين كه وارد شد سلام كرد منصور جواب داده گفت جعفر تو میدانى پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) به پدرت على بن ابىطالب فرمود اگر گروهى از امتم اعتقادى كه مسيحيان در باره حضرت مسيح (خدائى) دارند پيدا نمیكردند در بارهات سخنى میگفتم كه از هر جا رد شوى مردم خاك پايت را براى شفا بردارند.
على(علیه السلام) خود فرمود دو دسته در راه من هلاك میشوند با اينكه مرا تقصيرى نيست. يكى دوستى كه از حد تجاوز نمايد و دشمنى كه زياد با من دشمنى ورزد.
گفت اين سخن را فرموده است از آن جهت كه پوزش بخواهد و بفهماند كه راضى نيست به آنچه دوست متجاوز از حدّ و دشمن زياده رو میگويند.
بجان خود سوگند ياد میكنم كه اگر عيسى ساكت میماند در مقابل گفتار نصارى خدا او را عذاب میكرد. تو نيز ميدانى مردم چه اعتقاد خرافى در بارهات دارند اينكه چيزى نميگوئى و راضى هستى باعث خشم خدا خواهد شد بىسر و پاهاى حجاز و مردم نادان ياوهسرا تو را دانشمند روزگار و ناموس دهر و حجت خدا و نماينده او و مخزن اسرار الهى و ميزان دادگرى او و چراغ هدايت خدا براى نجات مردم از گرداب تاريكىها میدانند میگويند خدا عمل كسى را كه آشنا به مقام تو نيست قبول نمىكند و برايش در قيامت ارزشى قائل نيست. برايت مقامى قائلند كه ندارى و چيزى میگويند كه در تو نيست. راست و واقع را بگو اول كسى كه زبان به حق گشود جدت بود و اول كسى كه او را تصديق نمود پدرت على بود تو بايد از آنها پيروى كنى و براه ايشان بروى.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود من شاخهاى از درخت بارور نبوت و چراغى از چراغهاى خاندان رسالت هستم دست پرورده ملائكه و پروريده آغوش پاك مردان و يكى از چراغهاى آويخته در شبستان نور و برگزيدهاى از يادگار پايدار پيمبران تا روز قيامت هستم.
منصور نگاهى به حاضرين نموده گفت اين شخص مرا حواله به دريائى خروشان داد كه كرانه آن نمودار نيست و ژرفاى آن ديده نمیشود دانشمندان در تفسير گفتار او حيرانند و شناوران در ژرفاى پندارش غرقند بهطورى كه با تمام شناورى راه بجائى نمىبرند.
اين همان عقدهاى است كه گلوگير خلفا بوده. نه میتوان او را تبعيد نمود و نه او را كشت اگر نه اين بود كه ما هر دو از يك نژاد برجسته و شاخه بلند و ميوه شيرين هستيم كه در عالم ذر ممتاز و در كتابهاى آسمانى بقدس و تقوا ياد شده در بارهاش تصميمى بسيار ناپسند میگرفتم چون خيلى شنيدهام بر ما عيبجوئى میكند و زبان در طعن ما گشاده.حضرت صادق(علیه السلام) فرمود در باره خويشاوند و بستگان خود كه شايسته رعايت هستند قبول نكن سخن كسى را كه خداوند بهشت را بر او حرام نموده و اهل آتش است زيرا سخن چين گواه بهتان و همكار شيطان است در اختلاف بين مردم.
خداوند میفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ».(1)
1) . «اى مؤمنين اگر فاسقى براى شما خبر آورد تحقيق كنيد مبادا سبب ناراحتى مردم شويد از روى بىاطلاعى بعد پشيمان گرديد.» (حجرات / 35)
ما كمك و پشتيبان شما هستيم و پايههاى استوار سلطنت توايم تا وقتى كه امر بمعروف و نيكى را پيشه كرده و احكام قرآن را اجرا نمائى و دماغ شيطان را با اطاعت خدا به خاك بمالى. با اينكه تو خود ميدانى و كاملاً اطلاع دارى و بآداب شريعت واردى كه بايد پيوند خويشاوندى را با كسى كه قطع نموده وصل نمائى و عطا كنى بهكسى كه تو را محروم نموده و بگذرى از كسى كه به تو ستم كرده ارتباط با خويشاوندى كه وظيفه خود را انجام داده صله رحم نيست صله رحم در مورد كسى است كه قطع نموده تو وصل نمائى. پس صله رحم كن خداوند عمرت را ميافزايد و حساب تو را در روز قيامت تخفيف میدهد.
منصور گفت از تو صرف نظر كردم و چون راستگوئى از تو گذشتم اكنون حديثى برايم از خود بگو تا پند گيرم و مرا از كارهاى زشت باز دارد.
امام صادق(علیه السلام) فرمود: شكيبائى را از دست مده كه پايه علم است وقتى قدرت پيدا كردى خوددار باش زيرا پس از قدرت هر كه را كيفر كنى مثل اينست كه انتقام گرفته يا كينه ديرين را تلافى نمودهاى يا میخواهى دم از قدرت و شوكت تو بزنند.
بايد توجه داشته باشى كه بر فرض اگر كسى را كه مستوجب عقوبت است كيفر كنى نهايت تعريفى كه از تو میكنند میگويند عادل است در صورتى كه با گذشت از كيفر خطاكار او را شرمنده كردهاى و وادار بسپاسگزارى خود نمودهاى اين بهتر است از آنكه بر عدالتت دم فرو بندند و صبر كنند.
منصور گفت واقعاً نصيحت نيكوئى نمودى مختصر و پر فايده بود مايلم حديثى در باره فضيلت جدت على بن ابىطالب بگوئى كه در دسترس عموم نباشد و همه اطلاع نداشته باشند.
فرمود: پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرموده وقتى خدايم مرا به معراج و آسمانها برد از من پيمان گرفت كه در باره على سه كلمه را بگويم.
خدايم فرمود يا محمّد. عرض كردم: «لبيك و سعديك»؛ فرمود على پيشواى پرهيزگاران و رهبر سفيد چهرگان و امير مؤمنان است او را به اين مقامها مژده بده.
پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) مژده اين مقامها را به على(علیه السلام) داد. به سجده افتاد و خدا را شكر كرد. سپس سر برداشته گفت يا رسول اللَّه آيا شايسته آن مقام شدهام كه در معراج از من ياد شود؟ فرمود بلى خدا مقام تو را میداند نام و ياد تو در پيشگاه پروردگار هست.
منصور گفت واقعاً اين لطف خدا است كه به هر كس خواست میدهد.
اختصاص: على بن ميسر گفت وقتى حضرت صادق(علیه السلام) پيش منصور آمد. منصور يكى از غلامانش را مأمور كرد كه هر وقت امام صادق(علیه السلام) وارد شد گردنش را بزند.
امام وقتى وارد شد و چشمش به منصور افتاد با خود ذكرى گفت كه كسى نفهميد قسمت آخر را بلند خواند: «يا من يكفى خلقه كلهم و لا يكفيه احد. اكفنى شر عبد اللَّه بن على».
منصور غلام خود را نديد غلام نيز او را نمىديد. به امام صادق(علیه السلام) عرض كرد در اين هواى گرم شما را بزحمت انداختم خوب است برگرديد. امام از آنجا خارج شده منصور بغلامش گفت چرا دستور مرا انجام ندادى؟ گفت بهخدا قسم او را نديدم يك چيزى بين من و او فاصله شد. منصور گفت اگر اين جريان را بهكسى بگوئى تو را ميكشم.
خرايج، صفحه 134: صفوان جمال گفت در حيره خدمت حضرت صادق(علیه السلام) بودم كه ربيع آمده گفت امير المؤمنين(علیه السلام) شما را میخواهد. چيزى نگذشت كه امام برگشت. عرض كردم چه زود برگشتيد. فرمود سؤالى از من كرد كه راجع بهخصوصيات آن از ربيع بپرس.
من با ربيع سابقه دوستى داشتم. پيش او رفتم و جريان را پرسيدم. گفت داستان عجيبى بود. گفت عربها در بيابان براى جمع آورى يك نوع قارچ به نام دنبلان كوهى جستجو مىكردند. موجود عجيبى يافتند كه روىزمين افتاده بود.
پيش من آوردند. من براى خليفه بردم. همين كه چشمش به آن افتاد گفت: آن را فورى ببر و جعفر بن محمّد را صدا بزن.
من از پى جعفر بن محمّد(علیه السلام) رفتم وقتى آمد پرسيد در آسمان چيست؟ فرمود:
توده تراكمى از هوا. پرسيد آيا در هوا موجودى هست؟ فرمود آرى. پرسيد ساكنين هوا چه نوع موجودى هستند؟
فرمود موجوداتى كه بدنشان مانند ماهى و سر آنها چون پرندگان تاجى مانند خروس و آويزى نيز زير گلو چون خروس دارند مانند پرندگان داراى بالند از رنگهاى مختلف، سفيدتر از نقره جلا داده شده.
خليفه گفت: طشت را بياوريد. طشت را كه آوردم همان اوصافى كه بيان كرد در آن موجود جمع بود.
چشم امام كه به آن افتاد فرمود: اين همان موجودى است كه ساكن هوا است. اجازه بازگشت به ايشان داد.
وقتى خارج شد گفت: ربيع اين شخصى كه وجودش عقدهاى است در گلوى من و ناراحتم نموده از دانشمندترين مردم است.
خرايج، صفحه 234: هارون پسر خارجه گفت: يكى از شيعيان، زن خود را در يك جلسه سه طلاقه كرد. از دوستان خود راجع به اين طلاق پرسيد گفتند درست نيست و چنين طلاقى قابل اعتنا نيست.
زنش گفت: من راضى نمىشوم مگر اينكه از حضرت صادق(علیه السلام) سؤال كنى در آن زمان امام صادق(علیه السلام) در حيره بود. هنگام حكومت ابوالعباس سفاح.
گفت: من براى ملاقات امام بحيره رفتم، ولى برايم مقدور نشد چون خليفه دستور داده بود كسى با ايشان ملاقات نكند.
من در انديشه بودم كه چه حيله بهكار برم براى ملاقات امام. ناگاه ديدم مردى دهاتى كه جبهى پشمى داشت خيار میفروشد.
گفتم. تمام خيارهايت چند؟ گفت: يكدرهم. يك درهم به او دادم و خيارهايش را گرفتم. گفتم: همين جبه را چند دقيقهاى در اختيار من بگذار. جبه را از او گرفته پوشيدم صدا زدم خيار خيار آى خيار بدين وسيله نزديك امام رفتم.
ناگاه غلامى صدا زد خيارى! به او نزديك شدم. همين كه خدمت امام رسيدم فرمود: خوب حيلهاى بهكار بردى حالا بگو ببينم چه كار دارى؟
عرضكردم: زنم را در يك جلسه سه طلاقه كردم از دوستان پرسيدم گفتند اشكالى ندارد، ولى زنم راضى نشد مگر اينكه از شما بپرسم.
فرمود: برگرد پيش خانوادهات هيچ اشكالى برايت ندارد.
خرايج: حضرت رضا(علیه السلام) روايت كرد از پدر عزيزش كه مردى خدمت حضرت
صادق(علیه السلام) آمده عرض كرد: آقا خود را نجات بخش كه فلانى از شما سعايت كرد پيش منصور میگفت: شما از مردم براى خود بيعت میگيرى تا قيام كنى.
امام(علیه السلام) لبخندى زده فرمود: بندهى خدا نترس گاهى بخواست خدا فضيلت و شخصيتى كه مخفى است و كسى اطلاع ندارد حسودى پيدا مىشود و با حسادت خود سبب آشكار شدن آن فضيلت میگردد.
اكنون همين جا بنشين تا بهدنبال من بيايند با منخواهى آمد تا از قدرت خدا چيزى را مشاهده كنى كه لازم است هر مؤمنى ببيند.
بالاخره از پى آن جناب آمده گفتند: امير المؤمنين(علیه السلام) شما را خواسته است امام صادق(علیه السلام) پيش منصور رفت. منصور بسيار خشمگين و ناراحت بود گفت: تو براى خودت بيعت میگيرى از مسلمانان میخواهى اختلاف بياندازى و مردم را بكشتن بدهى.
امام(علیه السلام) فرمود: كارى نكردهام. منصور گفت: اكنون فلان كس شاهد است كه تو اين كار را كردهاى. فرمود: دروغ میگويد.
منصور گفت: من او را قسم میدهم اگر قسم خورد از دست تو راحت خواهم شد.
فرمود: اگر دروغى قسم بخورد مرتكب گناه بزرگى شده.
به دربان خود دستور داد كه او را سوگند بدهد نسبت بجريانى كه از حضرت صادق(علیه السلام) نقل نموده.
دربان با شدت به او گفت: بگو به خدائى كه يكتا و بىهمتا است چنين و چنان شده.
امام صادق(علیه السلام) فرمود: اين طور قسم نده من او را قسمى خواهم داد كه پدرم از جدم پيامبر نقل فرموده كه هركس چنين قسمى بخورد گرفتار گناه آن خواهد شد.
گفت: پس خودت قسم بده.
حضرت صادق(علیه السلام) به آن مرد فرمود: بگو اگر دروغ بگويم در باره تو از قدرت و نيروى خدا بيزار باشم و متكى بقدرت و نيروى خود شوم.
آن مرد قسم را خورد. امام صادق(علیه السلام) گفت: خدايا اگر دروغ میگويد او را بكش. هنوز سخن امام تمام نشده بود كه روى زمين افتاد و مرد.
منصور رو بامام(علیه السلام) نموده پرسيد چه حاجت دارى؟ فرمود: هيچ حاجتى ندارم جز اينكه زودتر مرا به خانوادهام برسانى كه خيلى نگران بودند.
منصور گفت: اختيار دست خود شما است. با احترام از پيش منصور بيرون آمد. منصور بسيار در شگفت بود از كار آن جناب.
بعضى گفتند: اين مرد سكته كرده او را تماشا میكردند وقتى داخل تابوت گذاشتند مردم دو دسته شدند بعضى میگفتند: آدم خوبى بود. گروهى نيز او را سرزنش میكردند ناگاه داخل تابوت نشست و كفن از صورت خود برداشته گفت:
مردم من بملاقات خدايم رفتم مرا لعنت كرد و بر من خشم گرفت و سخت در شراره آتش قرارم داد بهواسطۀ كارى كه نسبت به حضرت صادق(علیه السلام) كردم. از خدا بترسيد مبادا خود را مثل من هلاك كنيد.
باز كفن بهصورتش برگشت و بحالت قبلى مرد. ديدند حركت و جنبشى ندارد او را دفن كردند.
كتاب طب الائمة: حضرت رضا(علیه السلام) از حضرت موسى بن جعفر نقل كرد كه
چون منصور تصميم كشتن حضرت صادق(علیه السلام) را گرفت دستور داد فرماندار مدينه ايشان را بفرستد. او بهدستور عمل كرد، ولى منصور آنقدر كه عجله در كشتن امام داشت خيال میكرد دير فرستاده بالاخره امام صادق(علیه السلام) وارد شد منصور از ديدن آن جناب لبخندى زده احترام كرد و ايشان را پهلوى خود نشاند.
گفت: يا ابن رسول اللَّه بهخدا قسم وقتى دنبال شما فرستادم تصميم كشتن شما را داشتم همين كه چشمم به شما افتاد چنان شيفته شما شدم كه اكنون خيال نمیكنم هيچيك از خانوادهام نزد من محبوبتر از شما باشد، ولى اين حرفها چيست كه مىشنوم از ما بدگوئى مىكنى؟
فرمود: يا امير المؤمنين(علیه السلام) هرگز من بدگوئى شما را نكردهام.
منصور خندهاى نموده گفت: تو خيلى راستگوترى از كسانى كه در بارهات سخن چينى كردهاند. اينك در خدمت شمايم اين هم انگشترم براى امضاء اختيار دارى هر چه مايلى براى رفع گرفتاریهاى كوچك و بزرگ خود تعيين نما.
هر چه تعيين كنى رد نخواهم كرد.
منصور جايزهاى گران در اختيار امام گذاشت اما ايشان قبول نكرده فرمودند: وضع ما خيلى خوب و نيازى نداريم اگر میخواهى به من كمكى بكنى بده به خويشاوندان من، آنهائى كه بدربار تو رفت و آمد ندارند و دست از كشتن آنها بردار.
گفت: قبول میكنم صد هزار درهم داده خواهش كرد بين آنها تقسيم نمايد.
فرمود: واقعاً صله رحم به جاى آوردى. وقتى خارج شد بزرگان قريش از پير مردها و جوانها از هر فاميل با احترام تمام آن جناب را مشايعت كردند و جاسوس منصور نيز همراه آن جناب بود.
آن مرد عرض كرد آقا من كاملاً متوجه شما شدم وقتى پيش منصور آمدى ديدم لبهايتان حركت میكند دعائى مىخواندى آن دعا چه بود؟
فرمود: وقتى چشمم به او افتاد اين دعا را خواندم:
«يا من لا يضام و لا يرام به تواصل الارحام صل على محمّد و آل محمّد و اكفنى شره بحولك و قوتك».
بهخدا قسم جز اين چيزى نگفتم. جاسوس اين جريان را براى منصور گزارش كرد. خود منصور گفت: بهخدا آن دعايش هنوز تمام نشده بود كه هر كينهاى در دل من بود از بين رفت.
ربيع گفت: من بودم وقتى امام صادق(علیه السلام) پيش منصور آمد لبهايش حركت میكرد هر چه بيشتر مىخواند خشم منصور فرو مىنشست تا او را نزديك خود جاى داد. وقتى خارج شد من از پى آن جناب رفتم عرض كردم: آقا اين مرد تصميم بدى گرفته بود و خيلى از شما ناراحت بود وقتى وارد شدى لبهايت حركت میكرد هر چه میخواندى خشم او فرو مىنشست چه دعائى مىخواندى؟
فرمود: دعاى جدم حسين بن على(علیه السلام) را خواندم؛«يا عدتى عند شدتى و يا غوثى في كربتى احرسنى بعينك التى لا تنام و اكفنى بركنك الذى لا يرام».
ربيع گفت: اين دعا را حفظ كردم هر گرفتارى كه پيدا كردم همين دعا را مىخواندم برطرف مىشد.(1)
مناقب، جلد اول، صفحه 224: معتب و مصادف دو غلام حضرت صادق(علیه السلام) در ضمن يك خبر
1) . دنباله اين خبر چون در روايت ديگرى نقل شده بود از ترجمه آن صرف نظر شد.
گفتند: وقتى هشام بن وليد وارد مدينه شد بنىعباس پيش او به شكايت رفتند از حضرت صادق(علیه السلام) كه ميراث ما هر حقى را تصاحب نموده به ما نمیدهد.
امام صادق(علیه السلام) شروع به صحبت نموده از آن جمله فرمود: خداوند وقتى حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله ) را به پيامبرى مبعوث نمود پدر ما ابوطالب با جان و مال در راه او فدا كارى نمود در همان زمان پدر شما عباس و ابولهب او را تكذيب نمودند و ستمكاران و شيطان صفتان عليه او تحريك میكردند عباس فتنهانگيزیها نمود و سپاههاى مجهز ترتيب داد براى سركوبى پيامبر در جنگ بدر خود او از همه جلوتر بود و در جمع آورى سپاه از همه فعاليت بيشترى مینمود خرج غذاى سپاهيان را میداد و آتش جنگ را دامن میزد.
در ضمن پدر شما عباس آزاد شده ما بود و بزور شمشيرها در فتح مكه اسلام آورد افتخار مهاجرت به سوى خدا و پيامبر را نيافت خداوند رابطه دوستى و بستگى او را با ما بهوسيلۀ اين آيه قطع كرد: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَیءٍ»؛(1)در ضمن يكى از گفتار خود فرمود: ما هر شخصى آزاد شده ما بود ارث او به ما میرسد زيرا ما فرزند پيامبريم و مادرمان فاطمه زهرا(س) است به همين جهت ميراث او را تصاحب كرديم.
ربيع وزير دربار منصور گفت به حضرت صادق(علیه السلام) گفتم كه منصور در مورد شما گفته است تو را خواهم كشت و يك نفر از فاميل تو را در روى زمين نخواهم گذاشت چنان مدينه را ويران كنم كه يك ديوار باقى نماند.
1) . «كسانى كه ايمان آوردهاند ولى مهاجرت ننمودهاند هيچ با آنها دوستى نداشته باشيد.» (انفال / 73)
فرمود: از حرف او نترس بگذار هر چه میخواهد سركشى كند. همين كه امام را بين دو پرده آوردم شنيدم منصور میگويد: زود او را وارد كنيد. حضرت صادق(علیه السلام) را وارد كردم. ديدم منصور گفت: بهبه پسر عموى عزيز و آقاى بزرگوار دست امام را گرفته پهلوى خود روى تخت نشانده كمال توجه را به او نموده گفت:
از پى شما فرستادم تا اين پولها را بين خانواده خود تقسيم كنى. ده هزار دينار است. امام عذر خواست كه به ديگرى واگذارد او را قسم داد كه بايد خودت تقسيم كنى. بعد امام را در آغوش گرفته جايزهاى داد و خلعت بخشيد گفت: ربيع چند نفر مأمور را تعيين كن ايشان را به مدينه برسانند. پس از رفتن امام صادق(علیه السلام) به منصور گفتم يا امير المؤمنين(علیه السلام) تو از دست او آنقدر خشمگين بودى كه حساب نداشت. چه شد كه خشنود شدى؟ گفت: همين كه وارد شد اژدهاى بزرگى را ديدم كه نيش خود را بيرون آورده و با زبان معمولى انسانى میگويد:
اگر سر خارى به بدن پسر پيامبر بزنى تمام گوشت بدنت را از استخوان جدا میكنم. از او ترسيدم و آنچه ديدى انجام دادم بدين جهت بود.
حسين بن محمّد گفت: على بن هبيره بر رفيد خشم گرفت. او پناه به حضرت صادق(علیه السلام) برد امام(علیه السلام) فرمود برو پيش او سلام مرا برسان بگو: من غلامت رفيد را پناه دادهام كارى به او نداشته باش. عرض كردم مردى شامى و بدسيرت است. فرمود: برو هر چه به تو میگويم انجام بده. گفت: در بين راه با مرد عربى برخورد كردم گفت: كجا میروى من در صورت تو كشته شدن را آشكارا ميبينم. گفت: دستت را بده وقتى دست مرا ديد گفت: اين دست كسى است كه بهزودى كشته مىشود. باز
گفت: زبانت را بيرون بياور بيرون آوردم گفت: برو كه هيچ ناراحتى نخواهى ديد در زبان تو پيغامى است كه اگر به كوهها برسانى مطيع تو مىشوند.
رفتم همين كه وارد بر على بن هبيره شدم همان دم دستور كشتنم را داد گفتم:
امير، مرا به چنگ نياوردى من بهميل خود آمدم علت آن جريانى است كه میگويم بعد هر چه خواستى انجام ده. به حاضرين گفت: بيرون رويد وقتى رفتند گفتم:
جعفر بن محمّد سلام رساند و فرمود: من غلامت رفيد را پناه دادم به او كارى نداشته باش. گفت تو را بهخدا امام صادق(علیه السلام) اين حرف را به تو زد و به من سلام رساند.
من قسم ياد كردم سه مرتبه تكرار كرد و پرسيد. بعد دستهاى مرا گشوده گفت:من به اين كار قانع نمىشوم. مگر همين طور دستهاى مرا ببندى. گفتم دست من هرگز دستهاى تو را نخواهد بست و چنين كارى نمیكنم. گفت: بهخدا غير ممكن است بايد اين كار را بكنى. من دستهاى او را بستم بعد باز نمودم در اين موقع مهر خود را داده گفت: اينك انگشتر و مهر خود را در اختيارت گذاشتم هر چه میخواهى بكن.
محمّد بن سعيد نيز از حضرت صادق(علیه السلام) خواهش كرد نامهاى براى محمّد بن ابىحمزه ثمالى بنويسد و تقاضا كند كه مالياتش را ديرتر بگيرد: فرمود: برو به او بگو:
از حضرت صادق(علیه السلام) شنيدم كه فرمود: هر كس گرامى بدارد دوست ما را خدا
را گرامى داشته و هر كه به او اهانت كند خود را در معرض خشم خدا قرار داده هر كه به شيعيان ما نيكى كند نيكى با امير المؤمنين(علیه السلام) نموده و هر كه با امير المؤمنين(علیه السلام) نيكى كند به پيامبر نيكى كرده و كسى كه به پيامبر نيكى كرد بهخدا نيكى نموده و هر كس بهخدا نيكى كند بهخدا قسم در بهشت برين با ما خواهد بود.
من پيش او رفتم و حديث را نقل كردم. گفت: تو را بهخدا اين حديث را از حضرت صادق(علیه السلام) شنيدى؟ گفتم: بلى. گفت: بنشين. به غلام خود گفت: محمّد بن سعيد چقدر بايد ماليات بپردازد. گفت: شصت هزار درهم. گفت: اسمش را از دفتر پاك كن يك كيسه زر با يك كنيز و يك قاطر زين كرده با لجام به من بخشيد.
خدمت امام صادق(علیه السلام) رسيدم امام تبسم نموده فرمود: تو جريان را نقل میكنى يا من بگويم. عرض كردم: از شما شنيدن بهتر است تمام جريان را نقل فرمود مثل اينكه با ما بوده.
مفضل بن عمر گفت: منصور چندين مرتبه تصميم كشتن حضرت صادق(علیه السلام) را گرفت هر وقت تصميم میگرفت و او را احضار میكرد تا چشمش به آن جناب مىافتاد میترسيد از تصميم خود صرف نظر میكرد.
ولى ديگر اجازه نمیداد احدى خدمت ايشان برسد يا براى درس و تعليم مسائل دينى در جايى بنشيند از اين مطلب پىگيرى زياد كرد و سخت امام را در محاصره قرار داد بهطورى كه گاهى مسألهاى براى يك نفر از شيعيان پيش مىآمد در دين مربوط به ازدواج، يا طلاق و از اين قبيل كسى هم نمیدانست چه جواب بايد داد دستش بدامان امام نمیرسيد بناچار زن از مرد جدا مىشد چون حكم اين
اتفاق را نمیدانستند اين جريان خيلى بر شيعيان گران آمد و سخت در فشار قرار گرفتند.
بالاخره خداوند بدل منصور انداخت كه از حضرت صادق(علیه السلام) در خواست كند كه از يادگارهاى پيامبر(صلی الله علیه وآله ) يك چيزى به او تحفه بدهد كه ديگرى نداشته باشد. امام(علیه السلام) يك چوبدستى كوچك كه تقريبا نيم متر طول داشت و متعلق به پيامبر(صلی الله علیه وآله ) بود برايش فرستاد منصور خيلى خوشحال شد دستور داد آن را به چهار قسمت كنند(1)و هر قسمتى را در يك محل قرار داد.
سپس به حضرت صادق(علیه السلام) عرض كرد پاداش شما را در مقابل اين تحفه چيزى نمیتوانم داد جز اينكه شما را آزاد بگذارم آشكارا دانش خود را به شيعيان خويش ارزانى دارى و كسى مزاحم شما و آنها نشود. بدون ترس مجلسى ترتيب ده و مردم را فتوى بده، ولى اين كار را در شهرى انجام ده كه من در آنجا نباشم. از آن روز امام صادق(علیه السلام) آزادانه نشر علوم و معارف اسلامى را نمود.
روايت شده گاهى كه منصور تصميم كشتن حضرت صادق(علیه السلام) را گرفت چند نفر از غير عرب كه زبان نمىفهميدند و درك نداشتند آماده كرد و به آنها خلعتهاى فاخر و جايزههاى گران داد و آنها صد نفر بودند. به مترجم گفت به آنها بگو من دشمنى دارم كه امشب پيشم خواهد آمد وقتى وارد شد او را بكشيد..
مأمورين سلاحهاى خود را بهدست گرفتند و آماده انجام مأموريت خود شدند منصور از پى امام فرستاد كه تنها پيش او بيايد. به مترجم گفت به آنها بگويد كه
دشمن من همين شخص است او را پاره پاره كنيد.
1) . اين چوبدستى شبيه چوبهائى است كه پادشاهان و امرا به دست میگيرند.
همين كه امام داخل شد آنها صدائى شبيه سگ در آوردند و اسلحه خود را بر زمين انداختند دستهاى خود را به پشت سر نهادند و به سجده افتاده صورت به خاك میماليدند.
منصور كه اين جريان را ديد از خودش ترسيد. گفت آقا براى چه تشريف آوردهايد. فرمود بهدستور تو آمدم من غسل خويش را نموده و كفن پوشيدهام منصور گفت غير ممكن است پناه بهخدا ميبرم از چنين تصميمى بسلامتى برگرد امام(علیه السلام) برگشت آنها همين طور در سجده بودند مترجم گفت: بپرس چرا دشمن پادشاه را نكشتيد؟.
گفتند ما را دستور میدهد بكشيم سرپرست و آقاى خود را كه هر روز بكارهاى ما چنان رسيدگى میكند مانندپدرى كه مواظب فرزندان خويش است ما جز او آقائى نداريم. منصور از گفتار آنها ترسيد شبانه آنها را به محل خود باز گردانيد.
سپس امام صادق(علیه السلام) را بهوسيلۀ زهر شهيد نمود.
كشف الغمة، جلد دوم، صفحه 374: منصور دوانيقى در سال صد و چهل و هفت براى انجام حج رهسپار مكه گرديد وارد مدينه شد. بربيع گفت بفرست از پى جعفر بن محمّد او را با زور بياورند خدا مرا بكشد اگر او را نكشم. ربيع خود را به غفلت زد يعنى فراموش كرده باز براى مرتبه دوم بهخاطرش آورد كه شخصى را بفرست او را بزور بياورند باز خود را به غفلت زد.
در مرتبه سوم پيغامى سخت براى ربيع فرستاد و چند فحش ركيك نيز به او داد، گفت بايد فورى كسى را بفرستى جعفر را بياورند. از پى امام صادق(علیه السلام) فرستاد همين كه آن جناب آمد به ايشان عرض كرد يا ابا عبد اللَّه خود را بهخدا بسپار كه
چنان خشمگين است جز خدا كسى نمیتواند جلو او را بگيرد. امام صادق(علیه السلام) فرمود: «لا حول و لا قوة الّا باللَّه».
ربيع به منصور خبر داد كه جعفر بن محمّد آمده است. وقتى وارد شد منصور با خشم تمام گفت: اى دشمن خدا مردم عراق تو را امام گرفتهاند و زكات مال خود را برايت میفرستند مخالف سلطنت منى و فتنهانگيزى میكنى. خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم.
امام(علیه السلام) بگونه ای ملایم پاسخ دادند.
منصور گفت: نزديك بيا تو ابا عبد اللَّه هستى دامنت از هر عيب پاك است و از آشوب و فتنهانگيزى بدورى خداوند بهترين پاداش خويشاوندى را به تو بدهد دست امام را گرفته پهلوى خود نشاند.
دستور داد عطر آورند. عطر پاش مخصوص را آوردند خودش چنان سر و صورت امام را عطر آگين كرد كه از محاسن شريفش عطر قطره قطره میريخت گفت در پناه خدا تشريف ببريد. ربيع دستور داد كه جايزه و خلعت حضرت صادق(علیه السلام) را تقديم كن. آن جناب را در پناه خدا به منزل برسان.
ربيع گفت به همراه حضرت صادق(علیه السلام) رفتم در بين راه گفتم قبل از آمدن شما آنچنان منصور را خشمگين ديدم كه سابقه نداشت بعد از رفتن باز حالتى بىسابقه پيدا كرده بود وقتى وارد شدى چه گفتى؟
فرمود وقتى وارد شدم گفتم:
«اللهم احرسنى بعينك التى لا تنام و اكنفنى بركنك الذى لا يرام و اغفر لى
بقدرتك على و لا اهلك و انت رجائى. اللهم انت اكبر و اجل ممّا اخاف و احذر اللهم بك ادفع في نحره و استعيذ بك من شره».
ديدى كه خداوند پس از اين دعا با او چه كرد؟ عبد اللَّه بن ابىليلى گفت در ربذه با منصور بودم كه از پى حضرت صادق(علیه السلام) فرستاده بود. منصور از پى من فرستاده بود همين كه جلو درب رسيدم شنيدم میگويد زود او را بياوريد عجله كنيد خدا مرا بكشد اگر او را نكشم خدا خون مرا بريزد اگر خونش را نريزم. از دربان پرسيدم كه را میگويد؟ گفت منظورش جعفر بن محمّد است.
در همين موقع ديدم چند نفر مأمور آن جناب را مىآورند قبل از اينكه پرده بالا رود ديدم لبهايش حركت میكند وارد شد همين كه چشم منصور به آن جناب افتاد گفت: بهبه پسر عمو مرحبا به پسر پيامبر مرتب از او احترام میكرد تا او را كنار خود روى جايگاه مخصوص خويش نشاند. بعد غذا خواست. سرم را بلند كردم درست دقت نمودم ديدم لقمه سردشدهى گوشت را بدهان ايشان میگذارد.
نيازهاى آن جناب را برآورد و اجازه بازگشت داد.
پس از خارج شدن امام از پى ايشان رفتم عرض كردم آقا میدانيد كه شما را دوست میدارم و گرفتار منصور شدهام كه مجبورم پيش او بروم من ميشنيدم اول منصور چه میگفت و بعد چه كرد، وقتى شما آمديد ديدم لبهايتان حركت میكرد قطعاً دعائى میخوانديد كه منصور آنقدر تغيير كرد. اگر ممكن است همان دعا را به من بياموزيد تا هر وقت پيش منصور ميروم بخوانم.
پس اين دعا را خواند:
«ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه لا يأتى بالخير الا اللَّه ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه لا يصرف
السوء الا اللَّه ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه كل نعمة فمن اللَّه ما شاء اللَّه لا حول و لا قوة الا باللَّه».
گفت اهالى مكه و مدينه بدر دار الاماره منصور رفتند و اجازه ورود خواستند ربيع باهالى مكه اجازه داد حضرت صادق(علیه السلام) فرمود به اهالى مكه قبل از مدينه اجازه میدهى؟ ربيع گفت اهل مكه ساكن آشيانه پيامبرند. حضرت صادق(علیه السلام) فرمود صحيح است آشيانهاى كه پرندههاى نيكويش پرواز نمودهاند و نابكارهايش ماندهاند.
گفتند به حضرت صادق(علیه السلام) كه منصور از وقتى به خلافت رسيده جز لباس خشن نپوشيده و غذاى خوبنمیخورد فرمود واى بر او با اين همه قدرت كه خدا در اختيارش گذاشته و اين همه ثروت كه برايش مىآورند؟! گفتند اين كار را بهواسطۀ بخل و علاقهاى كه بجمع آورى ثروت دارد میكند فرمود خدا را شكر كه اگر منصور ترك دين خدا را نمود خدا هم او را از مالش محروم كرد.
ابن حمدون گفت: منصور بجعفر بن محمّد(علیه السلام) نامهاى نوشت كه چرا شما مثل ساير مردم با ما رفت و آمد نمیكنى در جواب فرمود: ما ثروتى در اختيار نداريم كه بهواسطۀ حفظ آن از تو بترسيم، نزد تو در مورد آخرت چيزى نيست كه باميد آخرت بيائيم نه در نعمتى هستى كه براى تهنيت بيائيم و نه آن موقعيت را تو بلا مىدانى كه براى تسليت بيائيم پس براى چه بيائيم؟! منصور در پاسخ نوشت براى نصيحت پيش ما بيا جوابداد هر كس بهدنبال دنيا باشد تو را نصيحت نمیكند و هر كس جوياى آخرت باشد با تو همنشين نمیشود.
منصور گفت بهخدا قسم مردم را خوب براى ما معرفى كرد آنهائى كه طالب
دنيايند و آنهائى كه جوياى آخرت. خود آن آقا از كسانى است كه در پى آخرت است نه دنيا.
رجال كشى: عيص بن قاسم گفت: بادائيم سليمان بن خالد خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رفتيم بدائيم فرمود اين جوان كيست گفت پسر خواهر من است فرمود شيعه است؟
عرضكرد بلى فرمود خدا را سپاس كه او را شيطان قرار نداد فرمود اى كاش با شما در طائف ميبودم حديث میگفتم و انس میگرفتيم ضمانت میكردم براى آنها كه هرگز خروج و قيام نكنم.
رجال كشى: عنبسه گفت از حضرت صادق(علیه السلام) شنيدم میفرمود: شكايت تنهائى خود را و ناراحتى كه از اهل مدينه ميكشم بهخدا میكنم وقتى شما مىآئيد از ديدن شما خوشحال مىشوم. اى كاش اين ستمگر اجازه میداد من يك محلى را ترتيب میدادم در آنجا ساكن مىشدم و شما را نيز در همان جا ساكن میكردم قول میدادم كه از جانب من كمترين ناراحتى براى او سرنزند.
در كنز الفوائد مینويسد: كه منصور دوانيقى روز جمعهاى خارج شد تكيه بر دست امام صادق(علیه السلام) داشت. مردى كه رزام ناميده مىشد و آزاد شده خالد بن عبد اللَّه بود گفت اين كيست كه مقامش بجائى رسيده كه امير المؤمنين(علیه السلام) بر دست او تكيه میكند به او گفتند اين شخص ابوعبد اللَّه جعفر بن محمّد(صلی الله علیه وآله ) است.
گفت: بهخدا من نشناختم و گر نه جا دارد كه امام صادق(علیه السلام) پا بر روى صورت منصور گذارد. بعد رفت مقابل منصور گفت: يا امير المؤمنين(علیه السلام) سؤالى دارم
منصور گفت از اين شخص سؤال كن. گفت من میخواهم از شما سؤال كنم. باز منصور گفت از اين شخص سؤال كن.
رزام رو كرد به امام صادق(علیه السلام) گفت آقا مايلم نماز و حدود آن را توضيح دهى. امام فرمود نماز داراى چهار هزار حد است كه كمتر از همهى آن حدود باز خواست نمیكنند.
عرضكرد آقا آن حدودى را بفرمائيد كه تركش صحيح نيست و بدون انجام آنها نماز درست نيست. فرمود نماز كامل نيست مگر براى كسى كه وضوى شاداب گرفته و به حد بلوغ رسيده در ضمن فتنهانگيزى و سخنچين و عيبجو و بدگوى مردم نباشد- از حق رو نگرداند، امام خويش را بشناسد و در راه او استوار باشد حضور قلب داشته توجه بهخدا نمايد و اين توجه را از دست ندهد. در اين صورت حالتى بين ترس و اميد و صبر و اضطراب به او دست میدهد گوئى وعدههاى بهشت برين را مىبيند و تهديدهاى دوزخ در مقابل چشم اوست هر چه دارد در پيشگاه خدا در طبق اخلاص نهاده و هدف و آرزوى خويش را آشكار مىبيند، از جان خود در راه خدا گذشته بدون چون و چرا تكيه بر خدا كند با كمال خوارى و كوچكى.
چشم طمع از اين و آن بپوشد و بدر خانه او رو آورد و نياز خويش را از او بخواهد اگر چنين نمازى خواند آن نماز است كه خدا خواسته. اين همان نمازى است كه «تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» انسان را از كار زشت و ناپسند باز میدارد.
منصور متوجه حضرت صادق(علیه السلام) شده گفت: يا ابا عبد اللَّه ما پيوسته از درياى سرشار دانش تو مینوشيم و در پناه تو از گرداب نادانى آسوده مىشويم با
دانش خود ظلمت جهل و نادانى را میزدائى ما شناور درياى بىكران دانش تو هستيم.
در كتاب تنبيه الخاطر مینويسد: به منصور دوانيقى گفتند: محمّد بن مروان (پسر مروان حمار) در زندان تو است خوب است او را احضار كنى و از جريانى كه بين او و پادشاه نوبه اتفاق افتاده بپرسى. منصور او را احضار نموده جريان را جويا شد.
محمّد گفت: در آخر حكومت و انتهاى فرمانروائى كه سلطنت ما دچار اختلال شد من پناهنده شدم به جزيره نوبه دستور دادم خيمههاى ما را بزنند خيمههاى شاهانه را كه زدند اهالى نوبه از ديدن آنها تعجب نمودند.پادشاه آنها كه مردى بلند قد و كم مو و پا برهنه بود و جامهاى بر تن داشت پيش ما آمد سلام كرده روى زمين نشست.
گفتم چرا روى فرش نمىنشينى گفت من پادشاهم و شايسته است كسى را كه خداوند بلند نموده تواضع و كوچكى كند. آنگاه به من گفت: شما چرا با چارپايان خود زراعت مردم را پايمال میكنيد با اينكه تبه كارى در دين شما حرام است. گفتم غلامهاى ما از روى نادانى چنين كارهائى را میكنند. گفت:
چرا شراب میخوريد با اينكه براى شما حرام است گفتم: گروهى از جوانان ما از نادانى مرتكب چنين عملى میشوند. گفت: چرا لباسهاى ابريشمى و زينت آلات طلا بر خود مىآرائيد با اينكه به زبان پيامبرتان بر شما حرام شده است. گفتم:
خدمتكاران غير عرب ما اين كارها را میكنند كه نمیخواهيم بر خلاف ميلشان رفتار كنيم.
ديدم خيره خيره به من نگاه كرد گفت: غلامانمان جوانانمان خدمتكارانمان
چنين میكنند! از روى مسخره بهانههاى مرا تكرار نمود. گفت: آن طور كه تو میگوئى نيست، ولى شما گروهى هستيد كه برياست رسيديد ستمگرى را پيشه كرديد و دستور دينى خود را زير پا گذاشتيد خداوند طعم كيفر كردار شما را داد هنوز انتقام و كيفر شما تمام نشده دنباله دارد كه وقت آن خواهد رسيد.
من میترسم در سرزمين ما مورد خشم خدا قرار گيرى و از كيفر تو ما را نيز نصيب شود. زودتر از اينجا كوچ كن.
در مهج الدعوات مینويسد ياسر غلام ربيع گفت: از ربيع شنيدم میگفت:
سالى كه منصور به حج رفت وقتى به مدينه رسيد يك شب تا صبح بيدار بود مرا خواست گفت: هم اكنون بسرعت میروى در صورتى كه بتوانى تنها بهتر است جعفر بن محمّد را بياورى.
بگو پسر عمويت سلام رسانده و میگويد گرچه بين ما و شما فاصله زيادى است و اختلاف سليقه داريم، ولى بالاخره برگشت به يك قرابت و خويشاوندى نزديك مینمائيم از شما تقاضا دارد در صورت امكان تشريف بياوريد آنجا اگر قبول نكرد و گفت ما برويم آنجا اشكالى ندارد سخت نگير و عذر او را بپذير مبادا درشتى كنى.
ربيع گفت: رفتم بدر خانهاش ديدم در اطاق خلوت خود نشسته بدون اجازه وارد شدم ديدم صورت بر خاك گذاشته و در حال ابتهال و زارى است گرد و خاك زمين كه چهره خود را بر آن گذاشته روى صورتش اثر نموده. باحترام اين حالى كه داشت چيزى نگفتم تا نماز و دعايش تمام شد. بعد رو به من نمود عرض كردم سلام عليك يا ابا عبد اللَّه. گفت عليك السلام برادر به چه كار آمدهاى؟
گفتم: پسر عمويت سلام رسانده و چنين و چنان گفته است گفت واى بر تو ربيع «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ»؛(1)واى بر تو ربيع «أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».(2)
سلام مرا برسان باز مشغول نماز و مناجات خويش شد.
عرض كردم آقا آيا بعد از سلام گلهاى از او ندارى و يا درخواست او را نمىپذيرى فرمود چرا به او بگو: «أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى وَ أَعْطى قَلِيلًا وَ أَكْدى أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فِي صُحُفِ مُوسى وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى».(3)
ما از دست تو در بيم و هراسيم و بهواسطۀ وحشت ما خانواده و زنانمان كه خود بهتر آنها را مىشناسى در ترس و وحشت هستند مجبورم كه پرده از اين راز بردارم اگر دست از ما برندارى پنج مرتبه در شبانه روز پس از هر نماز شكايت تو را پيش خدا میكنم خودت از پدر و از جدت نقل كردى براى ما كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله )
1) . «نوبت آن نرسيده كه مؤمنين ظاهرى دلهايشان بياد خدا و حقيقتى كه بر آنها نازل شده خاشع گردد و مانند يهود و نصارى نباشند كه مدتى بر آنها گذشت(زمان فترت) دلهايشان را زنگ قساوت گرفت.» (حديد / 16)
2) . «آيا آسوده هستند مردم از اينكه عذاب ما شبانگاه در حالى كه خود آنها را احاطه كند يا بين روز وقتى كه در لهو و لعب مشغولند آنها از مكر خدا غافلند؟ جز تبهكاران كسى از مكر خدا غافل و از مجازات او خود را ايمن نمىبيند.» (اعراف / 97)
3) . نجم/ 33 ؛ آيه در مورد عثمان است كه از جنگ احد پشت كرد و مختصرى كمك كرد بعد ديگر نداد و شترى با بار به عبد اللَّه بن سعد داد كه در قيامت گناه او را بگردن بگيرد.
فرمود چهار دعا است كه به پيشگاه پروردگار میرسد و محجوب نخواهد ماند دعاى پدر براى فرزندش، برادر پشت سر برادرش و دعاى مظلوم و دعاى شخصى كه با اخلاص خدا را بخواند.هنوز سخنان امام تمام نشده بود كه پيك منصور از پى من آمد تا خبر بگيرد برگشتم و جريان را براى منصور نقل كردم گريه كرد و گفت: برگرد به او بگو در مورد آمدن اختيار با شما است و اما راجع به زنانى كه گفتى سلام مرا به آنها برسان خداوند ترس و وحشت را از آنها برطرف كرد و ناراحتى را از بين برد.
من برگشتم و خدمت ايشان سخن منصور را عرض كردم فرمود بگو صله رحم كردى خداى جزاى نيكو به تو بدهد در اين موقع چند دانه اشگ از چشم بر دامن خويش ريخت. سپس فرمود ربيع دنيا گرچه زيبا و فريب دهنده است، ولى عاقبت چون بهار سرسبز و خرم است كه به پائيز میگرايد و زود خشك مىشود.
كسى كه خير خواه خود باشد و حلال و حرام را تميز میدهد بايد دقت كند از روى بينائى و عقل خدا داد و از گرفتارى عاقبت در انديشه باشد. اين دعا گروهى را فريب داده كه در جمع آورى آن زياد تلاش میكردند و زندگى تجملى خيلى شيرين داشته ناگهان شبانگاه كه در خواب بودند يا در بين روز كه در لهو و لعب اشتغال داشتند مرگ گريبان آنها را گرفت چگونه دست از دنيا شستند و به چه گرفتارى مبتلا شدند از پى آن عيش و نوش رنج و غم و پشيمانى شروع شد شربت ناگوار مرگ را چشيدند و دچار فراق و جدائى شدند.
واى بر كسى كه دل به دنيا ببندد و از انباشتن آن خورسند باشد مگر آباء و
اجداد خويش را در تنگناى قبر نمىبيند و دوستان و دشمنان را كه چگونه پيكرشان درون خاك تيره نهفته است.
ربيع! ميدانى شخص دنيا پرست كدام وقت از همه اوقات سرگردانتر و ناراحتتر و غمگينتر و بيشتر متوجه زيان خود مىشود زمانى كه با مرگ روبرو شود و آرزوهاى دور و دراز خود را بر باد ببيند. فعاليت میكرد بخيال اينكه طولانىترين عمرها را خواهد داشت و بهتمام آرزوهاى خويش میرسد آيا جز پيرى چيزى در انتظار اوست؟ و سر انجام جز نااميدى چيزى ندارد.
از خداوند درخواست میكنم براى تو و خود توفيق انجام وظيفه و بازگشت برحمت خدا و فرار از معصيت را و بينش واقعى زيرا او میتواند چنين لطفى بنمايد.
عرضكردم آقا شما را سوگند میدهم بحقى كه بين تو و خداوند است به من بياموز همان دعائى كه خواندى و با آن دعا و تضرع از وحشت و ناراحتى منصور آسوده شدى شايد خداوند رفع گرفتارى بهوسيلۀ شما بنمايد و دردى را دوا كند براى خودم میخواهم. در اين موقع دست خود را بلند نموده روى بقبله نشست با اينكه ميل نداشت دعا را به آن وضع بخواند كه نظر ابتهال و زارى نداشته باشد و بخواهد بياموزد فرمود:
«اللهم انى اسألك يا مدرك الهاربين» الى آخر... .
مهج الدعوات: مخرمة كندى گفت: وقتى منصور دوانيقى به ربذه وارد شد. در آن زمان حضرت صادق(علیه السلام) نيز در ربذه بود منصور گفت چه كسى مرا از دست جعفر راحت میكند؟ اشخاص را تحريك میكند و خود كنارهگيرى مینمايد محمّد بن
عبد اللَّه بن حسن را تحريك مینمايد میگويد اگر پيروز شد كه مقام امامت مال من است اگر كشته شد من جان خويش را حفظ نمودهام.
بهخدا قسم او را ميكشم بعد رو كرد بابراهيم بن جبله. گفت پسر جبله حركت كن برو پيش جعفر بن محمّد لباسش را دور گردنش بپيچ و او را بزور بكش بياور پيش من.
ابراهيم گفت: من آمدم به منزل حضرت صادق(علیه السلام) در آنجا نبود بجستجوى آن جناب بمسجد ابوذر رفتم جلو درب مسجد خدمت ايشان رسيدم خجالت كشيدم امر منصور را انجام دهم. آستينش را گرفته عرض كردم امير المؤمنين(علیه السلام) شما را خواسته. گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ اجازه بده دو ركعت نماز بخوانم. در اين موقع به شدت شروع بگريه كرد من پشت سر آن جناب بودم اين دعا را شروع كرد بخواندن: «اللهم انت ثقتى...» تا آخر دعا.
رو به من نموده فرمود هر چه به تو دستور دادهاند انجام بده. گفتم: بهخدا قسم دستور او را انجام نمیدهم گرچه كشته شوم. دست آن جناب را گرفتم و بردم يقين داشتم او را خواهد كشت. همين كه پشت پرده رسيد اين دعا را خواند: «يا اله جبرئيل...» تا آخر.
ابراهيم گفت: همين كه امام را وارد كردم منصور حركت كرده نشست و همان سخنان خود را تكرار نمود كه مردم را تحريك میكنى بهخدا سوگند تو را خواهم كشت... فرمود يا چنين كارى نكردهام با من مدارا كن بهخدا قسم بهزودى از تو مفارقت میجويم منصور گفت برگرد برو. وقتى امام رفت به عيسى بن على گفت برو از او بپرس اين جدائى با مرگ من است يا او. دويد تا خود را به امام رسانيده گفت
يا ابا عبد اللَّه امير المؤمنين(علیه السلام) میپرسد اين جدائى با مرگ اوست يا شما؟ فرمود نه با مرگ من است وقتى به منصور جواب رساندم گفت:
راست میگويد.
ابراهيم گفت: بعد من از پى آن جناب رفتم ديدم نشسته منتظر من است از من تشكر كرد بهواسطۀ خوشرفتارىكه با او كرده بودم و شروع بحمد و ستايش خدا نموده دعا را خواند.
مهج الدعوات: فضل بن ربيع از پدر خود نقل كرد كه منصور ابراهيم ابن جبله را فرستاد تا جعفر بن محمّد را بياورد. ابراهيم گفت: وقتى خدمت آن جناب مأموريت خود را عرض كردم دست به دعا برداشته چنين گفت:
«اللهم انت ثقتى...».
ربيع گفت: همين كه بمقر حكومت منصور رسيد، به منصور آمدن جعفر بن محمّد را اطلاع دادم. مسيب بن زهير ضبّى را خواست و شمشير به او داده گفت وقتى جعفر بن محمّد وارد شد و من با او بسخن پرداختم همين كه اشاره كردم گردنش را بزن در اين مورد ديگر اجازه نخواه، من خدمت آن جناب رسيدم سابقه دوستى داشتيم در ايام حج خدمت ايشان میرسيدم. عرض كردم آقا اين ستمگر تصميم بدى در باره شما گرفته اگر وصيتى دارى بفرما.
فرمود نترس همين كه چشمش به من بيافتد تمام ناراحتى او برطرف مىشود.
در اين موقع دست به پرده گرفت و فرمود: «يا اله جبرئيل...» تا آخر دعا.
سپس وارد شد و لبهاى خود را بكلماتى تكان داد كه من نفهميدم چشمش كه به منصور افتاد مثل ابىبود كه بر روى آتش بريزند و خاموش شود. خشمش
فرونشست تا حضرت صادق(علیه السلام) نزديك او رفت و كنار تختش رسيد. دست امام را گرفت و بالاى تخت پهلوى خود نشاند.
گفت: يا ابا عبد اللَّه واقعاً شرمندهام از اينكه شما را بزحمت انداختم و اينجا تشريف آوردید خواستم شكايت خويشاونديت را بكنم كه با من قطع رابطه نموده و به من تهمت ميزنند و مردم را بر من مىشورانند اگر كس ديگرى متصدى اين مقام شود كه با آنها خويشاوندى نداشته باشد از او اطاعت میكنند و سخنش را بگوش میگيرند.
سپس گفت: من صبر میكنم و مىبخشم و سپاسگزارم. سپس عرض كرد حديثى در باره صله رحم از شما شنيدهام مايلم براى من تكرار كنى.
امام(علیه السلام) فرمود: پدرم از جدم از رسول خدا نقل كرد كه فرمود: نيكوكارى و صله رحم باعث آبادى دنيا و طول عمر مىشود. گفت: اين نيست. فرمود: پدرم از جدم نقل كرد كه پيامبر فرمود: هر كه مايل است اجلش بهدست فراموشى سپرده شود و سلامت باشد صله رحم كند. گفت: اين هم نيست. فرمود: پدرم از جدم نقل كرد كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود: خويشاوندى بعرش چنگ زده بود و از خويشاوند ديگرى شكايت میكرد كه قطع رابطه خويشاوندى را نموده از جبرئيل پرسيدم چقدر اين دو از نظر خويشاوندى با هم فاصله دارند گفت: در هفت پشت به هم میرسند.
سپس فرمود: پدرم از جدم نقل كرد كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرمود: مرد نيكوكارى بحالت احتضار و مرگ در آمد در همسايگى او مردى قاطع رحم بود خداوند به ملك الموت فرمود: از عمر مرد قاطع رحم چقدر مانده گفت سى سال فرمود: آن سى سال را در باره اين مرد نيكوكار منظور كن.
در اين موقع منصور گفت: غلام! عطر بياور با دست خود سر و صورت امام را معطر نمود و چهار هزار دينار تقديم كرده دستور داد مركب سوارى امام را بياورند پيوسته دستور میداد جلو بياورند تا مركب را جلو تختش آوردند حضرت صادق(علیه السلام) سوار شد من جلو ايشان ميدويدم شنيدم در آن حال میگفت:
«الحمد للَّه....» تا آخر دعا.
عرضكردم يا ابن رسول اللَّه اين ستمگر براى هر پيش آمد كوچكى مرا طعمه شمشير قرار میدهد. به مسيب بن زهير شمشيرى داد و امر كرد گردن شما را بزند من موقع وارد شدن ديدم لبهاى شما حركت میكند با دعائى كه آن را نشنيدم فرمود: حالا وقت تعليم آن نيست. شب خدمتش رسيدم دعا را به من آموخت.
مهج الدعوات، صفحه 192: محمّد پسر ربيع وزير دربار منصور گفت: منصور روزى در كاخ سبز كه قبل از كشته شدن محمّد و ابراهيم آن را كاخ حمراء میناميدند نشست. او در اين محل روز معينى مىنشست كه آن روز را روز كشتار نام داده بودند. از پى حضرت صادق(علیه السلام) فرستاده بود تا از مدينه ايشان را بياورند تمام روز را در آن كاخ بسر برد تا شب شد و مدتى نيز از شب گذشت در اين موقع پدرم ربيع را خواست. گفت: ميدانى كه من چقدر به تو علاقه دارم وقتى پيش آمدى میكند هنوز زن و فرزندم اطلاع ندارند بهوسيلۀ تو چارهجوئى میكنم. گفتم: اين لطف خدا و شما است نسبت به من و اينكه من نهايت خيرخواهى را نسبت به شما دارم گفت:
صحيح است. هم اكنون برو پيش جعفر بن محمّد پسر فاطمه زهرا(س) در هر حالى كه بود بدون اينكه بگذارى وضع خود را تغيير دهد او را بياور. با خود گفتم: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»؛ واقعاً چه پيش آمدبدى اگر من آن جناب را بياورم با
اين خشم كه دارد او را خواهد كشت و آخرتم برباد میرود اگر بهانهاى بياورم و اين مأموريت را انجام ندهم من و اولادم را خواهد كشت و اموالم را متصرف مىشود اكنون بين دنيا و آخرت قرار گرفتهام، ولى دلم به دنيا متمايل شد.
محمّد گفت: پدرم ربيع مرا خواست كه از همه فرزندانش سختگيرتر و بىرحمتر بودم، گفت: برو پيش جعفر بن محمّد درب نزن از ديوار بالا برو كه لباس خود را تغيير ندهد ناگهان بر او وارد شو به همان حالى كه هست آن جناب را بياور.
من وقتى رفتم كه چيزى از شب باقى نمانده بود نردبان گذاشتم و از ديوار وارد خانه آن جناب شدم وقتى وارد اطاقش شدم مشغول نماز بود و پيراهنى بر تن داشت و حولهاى بر كمر بسته بود. نمازش را كه سلام داد عرض كردم بفرمائيد امير المؤمنين(علیه السلام) شما را میخواهد. گفت بگذار لباسهايم را بپوشم. گفتم: به من اجازه ندادهاند فرمود: اجازه بده بروم غسل كنم و خود را تميز نمايم. گفتم: غير ممكن است وقت خود را نگيريد من نمیگذارم اين وضع را كوچكترين تغييرى بدهيد.
همان طور سروپاى برهنه با همان پيراهن و قطيفهاى كه داشت ايشان را آوردم آن وقت بيش از هفتاد سال داشت.
مقدارى كه رفت از راه رفتن باز ماند و سخت خسته شد دلم بهحال آن جناب سوخت عرض كردم سوار شو. سوار قاطر يكى از همراهان من شد بالاخره پيش ربيع رفتم شنيدم منصور به پدرم میگفت دير كرد و پيوسته او را بعجله وارد مینمود. همين كه چشم پدرم ربيع بجعفر بن محمّد افتاد به آن حال گريهاش گرفت.
ربيع مردى شيعه مذهب بود امام صادق(علیه السلام) فرمود ربيع میدانم تو به ما خانواده علاقه دارى بگذار دو ركعت نماز بخوانم و دعا كنم. عرض كرد بفرمائيد.
دو ركعت نماز مختصر خواند پس از نماز دعائى كرد كه نفهميدم چه بود، ولى دعائى طولانى بود منصور پيوسته در اين مدت ربيع را سرزنش میكرد و بعجله وادار مینمود.
همين كه دعاى طولانى امام تمام شد ربيع بازوى آن جناب را گرفته پيش منصور برد داخل ايوان كه رسيد ايستاد و لبهايش حركت كرد به دعائى كه من نشنيدم. او را وارد كرد مقابل منصور ايستاد.
منصور گفت: جعفر تو دست از حسد و ستمگرى خود و آشوب بر بنىعباس بر نميدارى خداوند پيوسته تو را گرفتار شدت حسد و رنج میكند، ولى بآروزى خود نخواهى رسيد.
فرمود بهخدا سوگند از آنچه تو میگوئى من بىخبرم و چنين كارى نكردهام در زمان حكومت بنىاميه كه آنها ميدانى از همه مردم با ما و شما خانواده دشمنتر بودند و هيچ حقى در حكومت و جانشينى پيغمبر نداشتند بهخدا قسم من براى آنها آشوبطلبى نمیكردم و از طرف من گزندى به ايشان نرسيد با ستمى كه به من روا میداشتند.
چگونه چنين كارى را حالا میكنم با اينكه تو پسر عموى من و نزديكترين خويشاوند من هستى و از همه بيشتر به من لطف و مرحمت دارى. منصور ساعتى سر بزير انداخت روى نمدى نشسته بود در طرف چپش بالشى قرار داشت زير نمد شمشيرى دو سر پنهان كرده بود كه هر وقت در آن كاخ مىنشست هميشه همراهش بود. روى بجعفر بن محمّد نموده گفت اشتباه میكنى و خلاف میگوئى پشتى را كنار زده از پشت آن كيفى كه محتوى نامههائى بود خدمت امام انداخت. گفت اين
نامههاى تو است كه براى خراسانيان نوشته و آنها را دعوت به بيعت با خويشتن كردهاى تا بيعت مرا بشكنند.
فرمود: آنقدر پير شدهام كه ديگر توان چنين كارى را ندارم مرا جزء يك گروه از سپاهيان خود بفرست با همان لشكر باشم تا مرگ گريبانم را بگيرد ديگر چيزى از عمرم باقى نمانده. گفت نه هرگز چنين كارى را نمیكنم سربزير انداخت و دست به دسته شمشير گرفته مقدار يك وجب آن را خارج كرد با خود گفتم كشت اين مرد را إِنَّا لِلَّهِ باز شمشير را به جاى اول برگردانيد.
گفت جعفر حيا نمیكنى از پيرى و نسبتى كه با پيامبر دارى از دروغ گفتن و اختلاف بين مسلمانان میخواهى خون ريزى شود و آشوب بپا كنى؟
فرمود: اينها نامههاى من نيست و نه خط و نه مهر من بر روى آن است. منصور باندازه نيم متر شمشير را خارج نمود گفتم از بين برد اين آقا را با خود تصميم گرفتم كه اگر در باره آن جناب به من دستورى داد اطاعت نكنم؛ زيرا چنين خيال میكردم خواهد گفت اين شمشير را بگير و جعفر را بكش و تصميم داشتم اگر چنين دستورى داد خود او را بكشم گرچه باعث كشتن خود و فرزندانم شود از كردار قبل خود پيش خدا توبه میكردم.
مرتب او حضرت صادق(علیه السلام) را سرزنش میكرد امام عذرخواهى مینمود تا بالاخره
شمشير را كشيد فقط مختصرى از آن باقيماند با خود گفتم ديگر او را خواهد كشت باز شمشير را در غلاف نمود و ساعتى سر بزير انداخت آنگاه سر برداشته گفت:
خيال میكنم تو راست میگوئ، ىسپس گفت ربيع جامهدان را بياور. جامهدان كه در محل مخصوصى بود آوردم. گفت دست در آن كن و محاسن ايشان را عطرآگين نما جامهدان پر از عطر بود دست داخل آن نمودم و محاسن امام كه سفيد بود عطر آگين نمودم بهطورى كه سياه شد. به من گفت ايشان را سوار بر يكى از بهترين مركبهاى سوارى خودم كن و ده هزار درهم به او بده و تا منزلش با احترام از او مشايعت كن وقتى به منزل رسيد مخيرش كن خواست با احترام پيش ما بماند در صورتى كه مايل نبود بر گردد بمدينهى جدش رسول خدا. ما از پيش منصور خارج شديم من خيلى خوشحال بودم كه امام صادق(علیه السلام) از دست او سالم بيرون آمد و از تصميم منصور تعجب نمودم كه بالاخره به كجا منتهى شد. وقتى وسط خانه رسيديم گفتم آقا من در شگفتم از تصميمى كه او در باره شما گرفته بود و چگونه خدا تو را از دست او نجات بخشيد شنيدم پس از دو ركعت نماز دعاى طويلى خواندى، ولى نفهميدم چه بود و در موقع وارد شدن صحن حياط باز لبهايت به دعائى تكان خورد نفهميدم چه بود.
فرمود دعاى اولى دعائى است كه براى ناراحتى و گرفتارى خوانده مىشود تاكنون آن دعا را براى كسى قبل از امروز نخوانده بودم. آن دعا را به جاى دعاهاى زيادى كه پس از نماز میخواندم خواندم زيرا من دعاهائى كه میخواندم بعد از نماز مايل نيستم ترك شود، ولى دعائى كه لبهاى خود را حركت دادم همان دعائى بود كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) خواند در جنگ احزاب. بعد دعا را برايم ذكر كرد.
بعد فرمود اگر از امير المؤمنين(علیه السلام) نمیترسيدم اين پول را به تو ميبخشيدم،
ولى تو قبلاً زمينى كه در مدينه داشتم بمبلغ ده هزار دينار خريدى به تو نفروختم اكنون همان زمين را به تو بخشيدم.
عرضكردم آقا من چشمم به همان دعاى اول و دوم است اگر به من ارزانى فرمائى كمال لطف را نمودهاى احتياج بزمين ندارم. فرمود ما خانوادهاى هستيم كه بخشش خود را پس نميگيريم زمين را به تو بخشيدم نسخه دعا را هم خواهم داد با هم برويم به منزل.
وقتى بخانه رفتيم سند زمين و نسخه دعاى اول و دوم را به من لطف نمود عرض كردم آقا خيلى منصور عجله میكرد در حالى كه شما مشغول آن دعاى طويل بوديد بعد از دو ركعت نماز مثل اينكه از منصور باكى نداشتيد.
فرمود همين طور است من دعائى را بعد از نماز صبح پيوسته میخواندم آن دو ركعت هم نماز صبح بود كه مختصر خواندم و آن دعا را بعد از نماز صبح خواندم.
عرضكردم از منصور نترسيدى با تصميمى كه گرفته بود. فرمود ترس از خدا مقدم است بر ترس از منصور خداوند در دل من خيلى بزرگتر است از منصور.
ربيع گفت بهواسطۀ اين تغيير حالتى كه منصور نسبت به حضرت صادق(علیه السلام) داد و آن خشم و غضبى كه داشت در يك ساعت تبديل باحترام گرديد كه خيال نمیكردم نسبت بهكسى انجام دهد تصميم گرفتم علت آن را بدانم همين كه منصور را تنها يافتم و مسرورش ديدم گفتم يا امير المؤمنين(علیه السلام) چيز عجيبى از شما مشاهده كردم گفت چه چيز؟
گفتم چنان بر جعفر خشم گرفتى كه بر هيچ كس از قبيل عبد اللَّه بن حسن و ديگران خشم نگرفته بودى خيال داشتى با شمشير او را بكشى اول باندازه يك وجب
شمشير را بيرون آوردى بعد باز او را سرزنش كردى باندازه نيم متر شمشير را خارج نمودى بعد از سرزنش ديگرى تمام شمشير را جز مقدار كمى از آن را خارج كردى ديگر شكى در كشتن او نداشتم. بعد تمام آن ناراحتى برطرف گرديد و خشنود شدى بهطورى كه دستور دادى با غاليه مخصوص خودت كه حتى پسرت مهدى و ولى عهدت و عموهايت را اجازه نمیدادى از آن غاليه استفاده كنند صورت و محاسنش را عطر آگين و سياه نمايم و جايزه به او دادى و سوار بر مركب مخصوص خود نمودى و مرا امر به مشايعت و احترامش كردى.
گفت ربيع نبايد اين مطلب را آشكار نمود بهتر است پوشيده باشد ميل ندارم فرزندان فاطمه متوجه شوند و بر ما فخر فروشند و ما را ناچيز انگارند همين گرفتارى كه داريم ما را بس است، ولى از تو چيزى پنهان ندارم ببين هر كس در خانه هست او را خارج كن. ربيع گفت هر كس در خانه بود بيرون كردم.
بعد گفت برگرد كسى را باقى نگذارى اين كارها را كردم وقتى آمدم گفت اكنون ديگر كسى جز من و تو نيست اگر آنچه به تو میگويم از كسى بشنوم تو و فرزندانت را بقتل میرسانم و اموالت را خواهم گرفت. گفتم يا امير المؤمنين(علیه السلام) بهخدا پناه ميبرم.
گفت ربيع خيلى مايل بودم كه جعفر بن محمّد را بكشم و تصميم داشتم كه سخن او را نشنوم و عذر و پوزش او را نپذيرم وضع او براى من با اينكه از كسانى نبود كه با شمشير قيام كند از عبد اللَّه بن حسن مهمتر بود من در زمان بنىاميه او و پدرانش را شناخته بودم كه اهل آشوب نيستند همين كه در مرتبه اول تصميم
كشتنش را گرفتم پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) را ديدم بين من و او فاصله شد دستهاى خود را گشاده و تا آرنج بالا زده بسيار ناراحت و خشمگين است نسبت بمن.
در مرتبه دوم كه شمشير را بيشتر كشيدم ديدم پيامبر خيلى به من نزديك شد و تصميم داشت اگر من گزندى برسانم كار مرا بسازد باز جرات كردم و با خود گفتم اين كار جنگيرها است.
در مرتبه سوم كه شمشير را خارج كردم پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) به من نزديك شد پنجههاى خود را گشوده بود و دامن بكمر زده چشمانش قرمز شده بود و كمال خشم از صورتش آشكارا بود نزديك بود مرا در پنجههاى خود بفشارد بهخدا ترسيدم اگر او را بيازارم پيامبر مرا كيفر كند ديدى كه ديگر با او چه معامله كردم مقام اين فرزندان فاطمه زهرا(س) را هر كس منكر شود نادان است و از دين بهرهاى نبرده مبادا اين جريان را كسى از تو بشنود.
محمّد بن ربيع گفت پدرم اين جريان را پس از مرگ منصور برايم نقل كرد من نيز پس از مرگ مهدى و موسى و هارون و كشته شدن محمّد امين نقل كردم.
مهج الدعوات، صفحه 198: صفوان بن مهران گفت مردى از قريش كه از بنىمخزوم بود پيش منصور دوانيقى از حضرت صادق(علیه السلام) سخنچينى كرد پس از كشته شدن محمّد و ابراهيم فرزندان عبد اللَّه بن حسن گفت: جعفر بن محمّد غلام خود معلى بن خنيس را براى جمع آورى اموال پيش شيعيان خود میفرستد و محمّد بن عبد اللَّه نيز به او كمك میكند. منصور نزديك بود دست خود را گاز بگيرد از خشم.
فورى نامهاى بعموى خود داود كه آن زمان فرماندار مدينه بود نوشت كه جعفر بن محمّد را بفرستد و اجازه تأخير ندهد. داود نامه منصور را خدمت حضرت
صادق(علیه السلام) فرستاده گفت فردا آماده حركت باش مبادا تأخير بياندازى. صفوان گفت آن روز من در مدينه بودم. حضرت صادق(علیه السلام) از پى من فرستاد وقتى خدمتش رسيدم فرمود مالهاى سوارى خود را آماده كن فردا صبح ان شاء اللَّه عازم عراق هستم.
همان دم از جاى حركت كرد من در خدمتش بودم وارد مسجد پيامبر شد بين نماز ظهر و عصر بود چند ركعت نماز خواند پس از آن شروع به دعا كرد دستهاى خود را بلند نموده گفت:
«يا من ليس له ابتداء...» تا آخر دعاء.
من از آن جناب درخواست كردم دعا را برايم تكرار كند آن جناب دو مرتبه خواند و من نوشتم فردا صبح شتر آماده كردم و به جانب عراق حركت كرديم وارد شهر منصور شد اجازه ورود خواست اجازه داد(1).
صفوان گفت كسانى كه در مجلس منصور حضور داشتند برايم نقل كردند كه وقتى چشم منصور به حضرت صادق(علیه السلام) افتاد او را احترام كرد و نزديك خود نشاند و جريان آن مرد را توضيح داد كه به من خبر دادهاند معلى بن خنيس غلام شما مأمور جمع آورى اموال است براى شما.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود بهخدا پناه مىبرم از چنين كارى. گفت قسم میخورى كه چنين نكردهاى فرمود آرى قسم بهخدا میخورم كه چنين چيزى نبوده.
منصور گفت: آن مرد را آوردند وقتى روبرو با حضرت صادق(علیه السلام) شد گفت
1) . در روايت ديگرى است كه اين مرتبه دوم بود كه منصور حضرت صادق(علیه السلام) را به كوفه خواست.
هر چه گفتهام درست است اين همان جعفر بن محمّد است. حضرت صادق(علیه السلام) فرمود قسم میخورى كه هر چه گفتهاى درست است؟ گفت آرى.
شروع كرد به قسم خوردن (و اللَّه الذى لا اله الا هو الطالب الغالب الحى القيوم)؛ حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: نه عجله نكن هر طور كه من میگويم قسم بخور. منصور گفت اين قسم چه عيبى دارد. فرمود خداوند زنده و كريم است وقتى بندهاش او را بستايد از او خجالت ميكشد كه فورى كيفرش نمايد، ولى بگو بيزارم از نيرو و قدرت خدا و متكى بقدرت و نيروى خود میباشم اگر آنچه گفتهام صحيح نباشد.
منصور گفت هر طور كه ابا عبد اللَّه میگويد قسم بخور. آن مرد همان طور قسم ياد كرد هنوز سخنش تمام نشده بود كه بر روى زمين افتاد و مرد.
منصور ترسيد و بدنش به لرزه افتاد. گفت همين فردا در صورتى كه مايل هستى برو بحرم جدت اگر مايلى اينجا بمان در احترام تو فروگذارى نخواهيم كرد ديگر سخن كسى را در باره تو نمىپذيرم.مهج الدعوات: محمّد بن عبد اللَّه اسكندرى گفت: من از نديمان مخصوص منصور بودم و تنها اسرارش را به من میگفت روزى پيش منصور رفتم ديدم خيلى ناراحت و غمگين است و نفسهاى سرد ميكشد. گفتم اين ناراحتى از چيست يا امير المؤمنين(علیه السلام) گفت محمّد! تاكنون بيش از صد نفر از اولاد فاطمه كشته شدهاند اما رئيس و پيشواى آنها مانده.
گفتم كيست رئيس آنها. گفت جعفر بن محمّد. گفتم يا امير المؤمنين(علیه السلام) او مردى است كه عبادت فرسودهاش كرده و متوجه پرستش خدا است كارى بسلطنت و رياست ندارد.
گفت من میدانم تو او را امام ميدانى، ولى چه كنم كه سلطنت نازا است و خويشاوندى بر نمىدارد من قسم خوردهام كه امشب تا صبح از دست او آسوده شوم.
محمّد گفت از اين تصميم منصور خيلى ناراحت شدم بهطورى كه روى زمين برايم تنگ مینمود. جلادى را خواست به او گفت وقتى ابا عبد اللَّه را حاضر كردم و مشغول صحبت با او شدم همين كه شب كلاه را از سرم برداشتم گردنش را بزن همين علامت بين من و تو باشد.
همان ساعت حضرت صادق(علیه السلام) را حاضر نمود من داخل حياط خدمتش رسيدم ديدم لبهايش به دعائى در حركت است نفهميدم چه میخواند ديدم قصر در حركت است مثل يك كشتى كه داخل امواج دريا قرار گرفته باشد.
منصور را ديدم با سر و پاى برهنه مقابل امام راه میرود دندانهايش به هم میخورد و تمام اعضاى بدنش ميلرزد گاهى قرمز و گاهى زرد مىشود.
بازوى امام صادق(علیه السلام) را گرفته بالاى تخت سلطنت كشاند و خودش دو زانو در مقابلش نشست مثل بندهاى كه مقابل آقاى خود بنشيند.
میگفت يا ابن رسول اللَّه چرا زحمت كشيدهاى در اين ساعت اينجا تشريف آوردهاى. گفت بجهت اطاعت خدا و پيامبر و فرمانبردارى از تو آمدهام يا امير المؤمنين(علیه السلام) خدا عزت تو را طولانى كند. منصور گفت من شما را نخواستم پيك اشتباه كرده گفت هر حاجت دارى بخواه. فرمود: خواهش میكنم بعد از اين اگر كارى نداشتى مرا احضار نكن. منصور گفت بسيار خوب جز اين نيز هر چه بخواهى انجام میدهم.
حضرت صادق(علیه السلام) فورى خارج شد من خدا را سپاسگزارى كردم. منصور دستور داد برايش لحاف بياورند خوابيد تا نيمى از شب گذشته بيدار نشد وقتى بيدار شد من پهلوى سرش نشسته بودم خوشحال گرديد به من گفت: نرو تا من نمازهاى
قضا شدهام را بخوانم آن وقت برايت جريانى را نقل كنم.
پس از انجام نمازها به من گفت: وقتى ابا عبد اللَّه صادق را احضار نمودم و تصميم بدى در بارهاش گرفتم. ناگاه اژدهائى را ديدم كه با دم خود تمام قصر مرا محاصره نموده لب بالاى خود را بالاى قصر و لب پائين را بپائين قصر گذاشته با زبان فصيح عربى گفت: منصور بهخدا سوگند اگر كوچكترين ناراحتى نسبت به حضرت صادق(علیه السلام) روا دارى خود و تمام قصر و ساكنان آن را ميبلعم هوش از سرم پريد و به لرزه افتادم و دندانهايم به هم میخورد.
گفت: به منصور گفتم اين عجيب نيست يا امير المؤمنين(علیه السلام) براى كسى كه اسمها و دعاهائى را میداند كه اگر به شب بخواند مثل روز روشن میگردد و بروز بخواند چون شب تيره میگردد اگر بر امواج درياها بخواند آرام مىشوند.
پس از چند روز گفتم اجازه میدهى بروم خدمت حضرت صادق(علیه السلام) اجازه داد و مانع نشد. خدمت آن جناب رسيدم سلام كرده گفتم: آقاى من تو را به حق جدت قسم میدهم آن دعائى كه وقتى وارد قصر منصور شدى میخواندى به من بياموز فرمود: مانعى ندارد دعا را به من تعليم فرمود كه در جاى خود ذكر خواهد شد.
مهج الدعوات، صفحه 212: رزام بن مسلم غلام خالد گفت: منصور دوانيقى مرا با چند نفر فرستاد كه شبانه حضرت صادق(علیه السلام) را بكشم در آن موقع امام صادق(علیه السلام) در حيره بود. شب
داخل ايوان ايشان شديم و مأموريت خود را نسبت به او و فرزندش اسماعيل انجام داديم برگشتيم پيش منصور و او را از جريان مطلع كرديم.
فردا صبح ديديم دو شتر در ايوان كشته افتاده. ابوالحسن محمّد بن يوسف گفت:
خداوند حضرت صادق(علیه السلام) را از شر آنها نگهداشت.
مهج الدعوات- قيس بن ربيع گفت: پدرم نقل كرد كه منصور مرا خواست گفت: نمىبينى اين حبشى مرا چقدر ناراحت كرده؟! گفتم: كدام؟ گفت جعفر بن محمّد بهخدا ريشهاش را قطع میكنم. بعد يكى از سرهنگان را خواست گفت هم اكنون با هزار نفر به مدينه برو حمله كن بجعفر بن محمّد سر او و پسرش موسى بن جعفر رابرايم بياور.
همان ساعت سرهنگ رفت وارد مدينه شد. خبر به حضرت صادق(علیه السلام) دادند دستور داد دو شتر آوردند و بر در خانه بستند بچههاى خود موسى و اسماعيل و محمّد و عبد اللَّه را خواست همه را جمع نمود و در محراب نشست و شروع كرد به دعا خواندن.
ابو بصير گفت: حضرت موسى بن جعفر فرمود: آن سرهنگ حمله كرد پدرم دعاى خويش را با ابتهال میخواند تمام سپاهيان با فرمانده خود آمدند گفت سر همين دو نفر كه ايستادهاند ببريد. سر آنها را بريدند و پيش منصور برگشتند وقتى وارد شدند منصور داخل خرجين كه سرها در آن قرار داشت نگاه كرد ديد سر دو شتر است.
بفرمانده سپاه گفت: اينها چيست؟ گفت: آقا ما با تمام سرعت به مدينه
رفتيم و داخل خانه جعفر بن محمّد شديم سرم چرخيد نديدم جلوم چيست چشمم به دو نفر افتاد ايستادهاند خيال كردم آن دو جعفر بن محمّد و پسرش موسى بن جعفر است، هر دو را سربريدم.
منصور گفت اين جريان را براى كسى نقل نكنى من نيز بهكسى نگفتم تا منصور مرد. ربيع گفت: از موسى بن جعفر(علیه السلام) پرسيدم آن دعا چه بود گفت:
من از پدرم سؤال كردم فرمود: اين دعاى حجاب است دعا را ذكر كرد.
كافى، جلد هشتم، صفحه 87: مرازم از پدر خود نقل كرد كه گفت: من در خدمت حضرت صادق(علیه السلام) بودم وقتى منصور دوانيقى اجازه داد از حيره خارج شود با هم رفتيم تا بسالحين رسيديم (محلى است در چهار فرسخى بغداد) سر شب بود يكى از مالياتچيان كه ساكن سالحين بود جلو آن جناب را گرفت و گفت: نمیگذارم رد شوى هر چه امام اصرار كرد و خواهش نمود قبول نكرد و امتناع ورزيد.
مصادف كه در خدمت آن جناب بود عرض كرد آقا اجازه بده اين را كه باعث ناراحتى شما است بكشم میترسم شما را برگرداند باز منصور چه تصميمى در باره شما بگيريد من با مرازم گردنش را ميزنيم و پيكر او را در نهر مىاندازيم.
فرمود دست نگهدار مصادف. پيوسته امام از او خواهش میكرد اجازه دهد او امتناع ميورزيد تا مقدار زيادى از شب گذشت بالاخره در اين موقع اجازه داد و رفت.
فرمود: مرازم اين بهتر است يا آنچه شما میگفتيد. عرض كردم اين بهتر است فرمود: مرازم گاهى شخص از يك ناراحتى كوچك بيرون مىآيد، ولى در ناراحتى بزرگترى قرار میگيرد.
اعلام الدين ديلمى روايت میكند از حسن بن علي بن يقطين از پدر خود و او
از جدش كه در اهواز مردى از نويسندگان يحيى بن خالد فرماندار شد من يك بدهى مالياتى داشتم كه با پرداخت آن تمام ثروت و مالم از بين میرفت به من گفتند آن مرد شيعه است.
میترسيدم او را ببينم مبادا آنچه گفتهاند صحيح نباشد در نتيجه زندگى من متلاشى شود. پناه بهخدا بردم و خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيده از آن جناب تقاضاى كمك كردم. نامهى كوچكى نوشت:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم ان للَّه في ظلّ عرشه ظلا لا يسكنه الا من نفس عن اخيه كربة و اعانه بنفسه او صنع اليه معروفا و لو بشق تمرة و هذا اخوك و السلام»(1)
نامه را امضاء نموده به من سپرد دستور داد به او برسانم وقتى وارد شهر خود شدم درب منزل او رفتم و اجازه خواستم گفتم بگوئيد پيكى از طرف حضرت صادق(علیه السلام) آمده ناگاه ديدم با پاى برهنه آمد همين كه مرا ديد سلام كرد و پيشانى مرا بوسيد گفت آقا شما پيك مولايم امام صادق(علیه السلام) هستيد؟ گفتم آرى. گفت: باعث نجات من از آتش جهنم مىشوى اگر راست بگوئى. دست مرا گرفت و داخل منزل نمود مرا در جاى خود نشاند روبروى من نشست.
گفت: آقاى من حال مولايم چطور است؟ گفتم: بسيار خوب گفت: راست میگوئى تو را بهخدا گفتم بهخدا قسم خوب بود. بعد نامه را به او دادم خواند بوسيد و بر روى چشمهاى خود گذاشت. آنگاه گفت: برادر هر چه مايلى بگو. گفتم: در دفتر ماليات، من فلان مبلغ بدهكارم اگر پرداخت كنم از بين ميروم. دفتر را خواست و تمام ماليات مرا خط زد و نامهاى داد مبنى بر اينكه بدهى مالياتى ندارم بعد مخزن اموال خود را خواست
1) . خدا را زير عرش سايبانى است زير آن سايبان كسى ساكن مىشود كه رنجى از دل برادر مؤمن خود بردارد يا با جان خويش به او كمك كند و يا نيكى به او بنمايد گر چه با يك دانه خرما باشد اين مرد برادر تو است و السلام.
و تمام ثروت خويش را با من نصف نمود. از چهار پايان يك مركب را خود برميداشت و يكى را به من میدادآنگاه غلامان را خواست يك غلام را به من داد و ديگرى را براى خود نگه داشت. لباسهاى خود را خواست يك جامه به من میداد ديگرى را نگه میداشت تمام ثروت خود را نصف كرد در بين میگفت آيا تو را شاد كردم. گفتم بهخدا قسم شاد شدم.
موقع حج كه رسيد با خود گفتم پاداش اين عمل چيزى نيست جز اينكه به مكه روم و در آنجا برايش دعا كنم و خدمت مولايم حضرت صادق(علیه السلام) برسم و سپاسگزارى از او بنمايم و تقاضا كنم برايش دعا كند به مكه رفتم و خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيدم.
همين كه چشمم به آقا افتاد آثار شادى در چهرهاش آشكارا ديده مىشد.
فرمود: با آن مرد چه كردى؟ من جريان را برايش شرح میدادم پيوسته شاد و خوشحال مىشد عرض كردم آقا از كارى كه نسبت به من كرد شما شاد شديد؟ فرمود بلى بهخدا قسم مرا شاد كرد بهخدا سوگند آباء گرامم را شاد نمود بهخدا سوگند پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) را شاد كرد و اللَّه خدا را در عرش شاد نمود.
كافى- ج 3 ص 83. در آن موقع كه حضرت صادق(علیه السلام) در حيره بود زمان ابوالعباس سفاح فرمود: من پيش ابوالعباس رفتم مردم از اينكه آن روز ماه رمضان است يا نه در شك بودند با اينكه بهخدا سوگند روز اول ماه رمضان بود سلام كردم. گفت: يا ابا عبد اللَّه شما روزه داريد گفتم: نه. سفره غذا مقابل ابوالعباس بود.
گفت: بفرمائيد بخوريد. من جلو رفته خوردم گفتم: روزه را بهدستور تو
میگيريم و بهدستور تو میخوريم. آن مرد كه راوى حديث بود به حضرت صادق(علیه السلام) گفت: در روز ماه رمضان روزه میخوريد؟
فرمود: آرى بهخدا قسم «افطر يوما من شهر رمضان احب الىّ من ان يضرب عنقى؛ يك روز از ماه رمضان را روزه بخورم بهتر است از اينكه گردنم زده شود.»
ابو الفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين مینويسد كه حضرت صادق(علیه السلام) منصور دوانيقى را ملاقات نمود به او گفت چشمه آب ابىزياد را به من برگردان تا از درآمد آن روزگار را بگذرانم. منصور گفت: با من اين طور صحبت میكنى بهخدا تو را هلاك میكنم.
امام فرمود: عجله نكن من بسن شصت و سه سالگى رسيدهام در همين سن پدرم و جدم على بن ابىطالب از دنيا رفت.
يونس بن يعقوب گفت: حضرت صادق(علیه السلام) به من فرمود: كه پس از كشته شدن ابراهيم پسر عبد اللَّه بن حسن در باضمرا (كه محلى است نزديك كوفه) بهوسيلۀ سپاهيان منصور، ما را از مدينه خواستند هيچ مردى از ما در مدينه نگذاشتند وارد كوفه شديم يك ماه در آنجا بوديم كه پيوسته انتظار كشته شدن را ميكشيديم.
بالاخره ربيع وزير دربار منصور آمده گفت: اين علويين كجا هستند دو نفر از فهميدههايتان برويد پيش امير المؤمنين. فرمود: من و حسن بن زيد رفتيم همين كه چشم منصور به من افتاد گفت: توئى كه خبر از غيب میدهى؟ گفتم جز خدا كسى از غيب خبر ندارد. گفت براى تو خراج مىآورند. گفتم خراج را براى تو مىآورند گفت: ميدانى براى چه شما را خواستم؟ گفتم: نه. گفت:
میخواهم خانههاى شما را ويران كنم و چاههاى آب را پرنمايم و نخلستانها را قطع نمايم و شما را تبعيد بشراة كنم(1)تا يك نفر از اهالى حجاز و عراق نتواند به شما نزديك شود زيرا اينها براى شما باعث فساد مىشوند.
گفتم پدرم از آباء گرام خود از على(علیه السلام) از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل كرد كه صله رحم باعث آبادى ملك و طولانى شدن عمر و زيادى جمعيت مىشود گرچه مردم كافر باشند گفت: اين حديث نبود.
گفتم پدرم از آباء گرام خود از على از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل كرد كه فرمود خويشاوندان چنگ بعرش ميزنند و میگويند خداوندا وصل كن با كسى كه ما را وصل نموده و قطع فرما از كسى كه ما را قطع نموده گفت اين نبود.
گفتم پدرم از آباء گرام خود از على از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل كرد كه فرمود خداوند فرموده است من رحمان هستم و رحم را آفريدهام و از اسم خود براى او نام گذاشتهام هر كه پيوند خويشاوندى را مراعات كند با او خواهم بود و هر كه قطع كند از او قطع مینمايم. گفت اين نيست.
گفتم پدرم از آباء گرام خود از على(علیه السلام) از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل كرد كه يكى از پادشاهان روى زمين سه سال بيشتر از عمرش باقى نمانده بود صله رحم نمود خداوند سه سال را بسى سال تمديد نمود.
گفت منظورم همين حديث بود اكنون بگو ببينم مايلى در كدام شهر ساكن شوى من تصميم دارم كه صله رحم كنم.گفتم مدينه. ما را به مدينه فرستاد و از شر او راحت شديم.(2)
احتجاج طبرسى، صفحه 197: سماعة گفت ابوحنيفه به حضرت صادق(علیه السلام) عرض كرد چقدر فاصله است بين مغرب و مشرق؟ فرمود باندازه يك روز؛ بلكه كمتر از يك روز ابوحنيفه اين جواب را نپسنديد و نظر اين بود كه از اين بيشتر است.
فرمود بيچاره چرا منكر اين مطلب مىشود. مگر خورشيد از مشرق طلوع نمیكند و در مغرب غروب نمىنمايد در فاصلهاى كمتر از يك روز... تا آخر خبر.
احتجاج طبرسى: عبد الكريم پسر عتبه هاشمى گفت خدمت حضرت صادق(علیه السلام) در مكه بودم گروهى از معتزله از قبيل عمرو بن عبيد و واصل بن عطا و حفص ابن سالم و چند نفر از سران آن دسته خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيدند اين جريان موقع كشته شدن وليد بود كه در ميان شاميان اختلاف افتاده بود.
اينها شروع به صحبت كردند و سخن را طولانى كردند حضرت صادق(علیه السلام) فرمود شما خيلى صحبت كرديد يك نفر را نماينده خود قرار دهيد او با من باختصار حرف بزند.
نمايندگى بعمرو بن عبيد دادند سخنرانى طولانى كرد و از جمله سخنان او اين بود كه گفت مردم شام خليفه خود را كشتند و بين آنها اختلاف افتاد. بالاخره ما يك نفر كه داراى دين و مروت و عقل است و از خاندان رهبرى و خلافت به شمار میرود يعنى محمّد بن عبد اللَّه بن حسن را انتخاب نموديم. تصميم گرفتيم
با او بيعت كنيم و مردم را به پيروى از او دعوت نمائيم هر كه با ما موافقت نمود از او پشتيبانى كنيم هر كه از ما كناره گرفت به او كارى نداشته باشيم هر كه با ما مخالفت كرد با او پيكار میكنيم بهواسطۀ ستمگرى و انحرافش تا او را وادار به پيروى از حق نمائيم.
تصميم گرفتيم اين جريان را به شما عرضه بداريم چون بدون شما نمیتوانيم اين كار را از پيش ببريم بهواسطۀ دانش زياد و پيروان فراوانى كه داريد.
سخن خود را كه تمام كرد حضرت صادق(علیه السلام) فرمود همه شما همين سخن را میگوئيد گفتند بلى. آنگاه حمد و سپاس خدا را نموده درود بر پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرستاد سپس فرمود: ما وقتى مردم بمعصيت خدا مشغول شوند ناراحت میشويم اما اگر اطاعت خدا را نمايند خشنوديم.
اكنون بگو بهبينم اگر ملت مسلمان بدون جنگ و خونريزى اختيار خود را به تو بسپارند و بگويند هر كس را تو انتخاب كنى ما قبول داريم تو چه كسى را انتخاب میكنى؟ گفت من بين مسلمانان بمشورت واميگذارم فرمود بين همه مسلمانان؟ گفت آرى. پرسيد بين دانشمندان و مردمان خوب؟ گفت بلى فرمود: قريش و غير قريش؟ گفت بين عرب و عجم.
فرمود بگو ببينم ابا بكر و عمر را دوست میدارى يا از آن دو بيزارى؟ گفت دوست میدارم. فرمود اگر از آن دو بيزار میبودى میتوانستى با ايشان مخالفت كنى، ولى در صورتى كه آنها را دوست بدارى اكنون مخالف آن دو رفتار كردى زيرا عمر ابا بكر را تعيين نمود و با او به خلافت بيعت كرد و با هيچ كس مشورت نكرد باز ابا بكر خلافت را بعمر واگذاشت بدون اينكه با كسى مشورت كند. عمر در
شورى شش نفرى قرار داد تمام انصار را از مشورت محروم نمود فقط به همان شش نفر از قريش داد. سپس سفارشى كرد در مورد آنها به مردم كه خيال نمیكنم تو و هم مسلكهايت بهپسنديد. گفت چه كرد؟
فرمود دستور داد سه روز صهيب بر مردم نماز بگذارد و آنها بمشورت بپردازند احدى به آنها نپيوندد مگر پسر عمر با او مشورت بكنند، ولى از خلافت نصيبى نداشته باشد.
بمهاجرين و انصارى كه حضور داشتند سفارش كرد كه اگر سه روز گذشت و با كسى بيعت نكردند گردن هر شش نفر را بزنند اگر چهار نفر با يكى بيعت كردند و دو نفر مخالف بودند گردن آن دو نفر را بزنند. آيا بچنين شورائى تن در میدهيد و مايليد همين طور شورى قرار دهيد بين مسلمانان؟ گفتند نه. فرمود عمرو! از اين جريان نيز ميگذريم حالا بگو اگر با اين دوست تو (محمّد بن عبد اللَّه بن حسن) بيعت شود تمام مسلمانان در پيشوائى او اتحاد كنند حتى دو نفر مخالف هم نداشته باشد آن وقت بخواهيد تكليف كافرهائى كه نه مسلمان شدهاند و نه جزيه (ماليات) مىپردازند معين كنيد آيا آن علم و دانش را داريد كه مطابق رفتار پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله )با آنها معامله كنيد در جنگ كردن؟
گفتند بلى. فرمود: گرچه مجوسى و اهل كتاب باشند؟ گفتند آرى فرمود در صورتى كه اهل كتاب نباشند آتشپرست يا بتپرست يا حيوان پرست باشند باز میدانيد با آنها چگونه رفتار كنيد؟ گفتند فرقى نيست بين اين دو دسته كه توضيح دادى.
فرمود قرآن میخوانيد؟ گفتند آرى فرمود اين آيه را بخوان «قاتِلُوا الَّذِينَ لا
يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ».(1)
در اين آيه خداوند شرط میكند جزيه را بگيريد از كسانى كه اهل كتاب هستند تو میگوئى اهل كتاب با ديگران مساويند!؟ گفت بلى فرمود اين علم را از كجا آموختهاى. عرض كرد شنيدم مردم چنين میگويند. فرمود از اين هم بگذريم اگر اين اهل كتاب از دادن جزيه امتناع ورزند و با آنها جنگ كنى و پيروز شوى در باره غنيمت جنگى چهخواهى كرد؟
گفت يك پنجم آن را جدا میكنم و چهار پنجم را بين سربازانى كه جنگ كردهاند تقسيم مینمايم. فرمود بين تمام سربازان قسمت میكنى؟ گفت آرى.
فرمود اين كار مخالف دستور و رفتار پيغمبر است اكنون میتوانى از فقهاى مدينه و كهنسالان آنها بپرسى كه در جواب همه میگويند كه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) با اعراب مصالحه نمود به اين شرط كه در مسكن و وطن خود باشند و مهاجرت نكنند در صورتى كه احتياج بهكمك جنگى پيدا كرد آنها سرباز بدهند و پيامبر را كمك كنند، ولى از غنيمت نصيبى نداشته باشند باز تو میگوئى؟ بين همه مساوى تقسيم میكنى در اين صورت مخالف رفتار پيامبر در مورد مشركين عمل كردهاى.
1) . «جنگ كنيد با كسانى كه ايمان به خدا و روز قيامت ندارند و حرام خدا و پيامبر را حرام نمیدانند و اعتراف بدين حق نمىكنند از كسانى كه داراى كتاب هستند تا جزيه بدهند با كمال خوارى.» (توبه / 29)
از اين نيز بگذريم در باره زكاة چه میگوئى؟ اين آيه را خواند: «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها»؛(1)تا آخر آيه.
فرمود بسيار خوب چطور بين آنها تقسيم میكنى؟ گفت بهشت قسمت میكنم هر دستهاى را يك سهم از اين هشت قسمت میدهم فرمود اگر يك دسته ده هزار نفر و يك دسته فقط يك نفر يا دو يا سه نفر باشند چه میكنى؟
گفت: به آن يك نفر برابر با ده هزار نفر میدهم. فرمود: بسيار خوب همين كار را در مورد زكاة شهرنشينان و باديهنشينان میكنى و هر دو را مساوى قرار میدهى؟ گفت: بلى. فرمود: در هر دو مورد مخالف دستور و رفتار پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) عمل كردهاى زيرا پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) زكات باديهنشينان را بين خودشان و شهرنشينان را بين شهرنشينان تقسيم مینمود و مساوى تقسيم نمیكرد باندازهاى كه حضور داشتند و بهمقدارى كه صلاح میدانست میداد اگر حرف مرا قبول ندارى از فقهاء مدينه و پير مردان بپرس بدون اختلاف خواهند گفت كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) چنين تقسيم میكرد.
در اين موقع به عمرو بن عبيد فرمود: از خدا بترس شما نيز از خدا بترسيد پدرم كه بهترين مردم روى زمين و داناترين آنها نسبت به قرآن و سنت پيامبر بود میگفت: كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرموده: هر كس با شمشير مردم را دعوت به پيروى از خود بنمايد با اينكه در ميان مسلمانان از او داناتر باشد او گمراه و زورگو است.
مناقب ابن شهر آشوب، جلد سوم، صفحه 375: عمرو بن عبيد خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيد و
1) . «زكاة بين فقيران و بيچارگان و مأمورين جمع آورى زكاة و ... تقسيم مىشود.» (توبه / 60)
اين آيه را خواند: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ» گفت: آقا مايلم گناهان كبيره را از روى قرآن بشناسم.
امام(علیه السلام) شروع به تفصيل نموده، فرمود:
شرك به خدا بهدليل اين آيه «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ»؛
يأس و نااميدى از رحمت خدا بهدليل اين آيه «وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ»؛
نافرمانى پدر و مادر زيرا نافرمان پدر و مادر شقى است بهدليل اين آيه «وَ بَرًّا بِوالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا»؛
آدم كشى بهدليل اين آيه «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً»؛
نسبت عمل زشت بزنان پاك دادن؛
خوردن مال يتيم بهدليل اين آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً»؛7. فرار از جنگ به بهدليل اين آيه «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ»؛
رباخوارى بهدليل اين آيه «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا»؛
سحر و جادوگرى به بهدليل اين آيه «وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ»؛
زنا بهدليل اين آيه «وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً»؛
قسم دروغ بهدليل اين آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً»؛
خيانت كردن بهدليل اين آيه «وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَ»؛
ندادن زكات بهدليل اين آيه «يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ»؛
شهادت دروغ و كتمان شهادت بهدليل اين آيه «وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ»؛
شراب خوارى بهدليل فرمايش پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) که شراب خوار مانند بتپرست است.
ترك نماز بهدليل اين فرمايش هر كس نماز را عمدا ترك كند ديگر با خدا و پيامبرش كارى نخواهد داشت.
پيمانشكنى؛
قطع پيوند خويشاوندى بهدليل اين آيه «الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ»؛
دروغگوئى و گزاف سرائى بهدليل اين آيه «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ»؛
جرات پيدا كردن بر خدا بهدليل اين آيه «أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ»؛
كفران نعمت به بهدليل اين آيه «وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ»؛
كم فروشى بهدليل اين آيه «وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ»؛
لواط بهدليل اين آيه «الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ»؛
دينسازى و بدعت بهدليل قول پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ): هر كس تبسم كند در صورت بدعت ساز مثل اينست كه كمك بنابودى دين خود كرده.
عمرو بن عبيد از خدمت امام خارج شد و بلند بلند گريه میكرد.
میگفت: هلاك شد كسى كه ميراث شما را صاحب گرديد و در علم و مقام با شما مبارزه كرد.
ابو القاسم بغار در مسند ابىحنيفه نقل میكند كه حسن بن زياد گفت: از ابوحنيفه پرسيدند فقيه ترين مردم كه ديدهاى كيست. گفت: جعفر بن محمّد. وقتى منصور او را احضار نمود از پى من فرستاده گفت: مردم خيلى فريفته جعفر بن
محمّد شدهاند از آن مسائل مشكل خود مقدارى آماده كن. من چهل مسأله تهيه ديدم بعد منصور از پى من فرستاد آن وقت در حيره بود.
وارد شدم، جعفر بن محمّد طرف راستش نشسته بود همين كه چشمم به آن جناب افتاد چنان هيبت و جلالش مرا گرفت بيشتر از هيبتى كه از منصور داشتم سلام كردم اشاره كرد بنشين. نشستم.
در اين موقع منصور گفت: يا ابا عبد اللَّه اين شخص ابوحنيفه است فرمود: بلى او را مىشناسم. منصور به من گفت: خوب است مسائل خود را از ابا عبد اللَّه بپرسى من شروع كردم بسؤال كردن جواب میداد میفرمود شما اين طور میگوئيد، ولى اهل مدينه چنين میگويند. اما ما چنين میگوئيم گاهى حرف ما را ميپذيرفت و گاهى حرف اهل مدينه را گاهى نيز هر دو را رد میكرد. بالاخره چهل مسأله را پرسيدم حتى يكى را فروگزار نكرد سپس فرمود: ابوحنيفه! مگر داناترين مردم كسى نيست كه از اختلاف مردم اطلاع داشته باشد!؟
ابان بن تغلب در ضمن خبرى گفت: مردى از اهل يمن خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيد امام(علیه السلام) فرمود مرحبا به تو سعد! آن مرد گفت: آقا اين نامى است كه مادرم برايم گذاشته، ولى خيلى كم مرا به اين نام مىشناسند امام فرمود: راست میگوئيد سعد مولى.
عرضكرد: فدايت شوم اين لقبى است كه به من دادهاند.فرمود: چه شغل دارى گفت خانواده ما منجم هستند.
فرمود: چند درجه نور خورشيد از نور ماه بيشتر است. گفت: نمیدانم.
فرمود: چند درجه نور ماه از زهره بيشتر است. جواب داد نمیدانم. فرمود:
نسبت نور ستاره مشترى و عطارد چقدر است. گفت: نمیدانم. فرمود: اسم ستارههائى كه وقتى طلوع میكنند گاوها به هيجان در مىآيند چيست. گفت: نمیدانم.
فرمود: برادر يمنى در يمن شما دانشمند هم هست؟ عرض كرد: بلى. عالم يمن پرنده را پرواز میدهد و در يك ساعت اطلاع از جريانى میدهد كه بايد يك اسب سوار تند رو در يك روز آن مسافت را طى كند.
فرمود: عالم مدينه از عالم يمن داناتر است زيرا عالم مدينه خبر از جايى میدهد كه نمىتوان از آنجا خبر داد و پرنده فكر را پرواز میدهد و در يك چشم بهمزدن اطلاع دارد از جريانهائى كه در مسير خورشيد اتفاق مىافتد كه دوازده برج و دوازده دريا و دوازده عالم را مىپيمايد.يمنى گفت: خيال نمىكنم كسى پيدا شود كه چنين اطلاعاتى داشته باشد و اين جريانها را بداند.
سالم ضرير گفت: مردى نصرانى از حضرت صادق(علیه السلام) راجع به بدن انسان پرسيد فرمود: خداوند انسان را بر دوازده بند آفريده و چهل و شش استخوان و صد و شصت و سه رگ، رگها، بدن را آبيارى میكنند و استخوانها آن را سر پا نگه میدارند و گوشت استخوانها را نگه میدارد و عصبها گوشت را نگه میدارند.
در دستش هشتاد و دو استخوان قرار دارد در هر دست چهل و يك استخوان از اين چهل و يكى در دستش سى و پنج و در آرنج دو استخوان و در بازو يك استخوان و در شانه سه استخوان مجموع آنها چهل و يك استخوان مىشود در دست ديگر همين طور. در پايش چهل و سه استخوان در پا سى و پنج استخوان و در ساق پا دو
استخوان و در زانو سه استخوان و در رانش يك استخوان و در نشيمنگاه دو استخوان همين مقدار در پاى ديگر.
در ستون فقرات دوازده فقره است در هر يك از پهلوهايش هفت دنده است و در گردنش هشت استخوان است و در سرش سى و شش استخوان و در دهان بيست و هشت و سى و دو.
توضيح: اينكه در دهان بيست و هشت و سى و دو فرموده منظور در ابتداى روئيدن استخوان است بعد نزديك بيست سالگى چهار تاى ديگر ميرويد به همين جهت بعد میفرمايد سى و دو.
ممكن است بهواسطۀ اختلاف اشخاص اين تعداد مختلف شود از اين خبر چنين استفاده مىشود كه به دندان استخوان اطلاق نمىشود.
مناقب، جلد سوم، صفحه 381: يكى از خوارج(1)بهشام بن حكم گفت: آيا ملتهاى غرب مىتوانند زن از اعراب بگيرند؟ گفت: آرى. پرسيد عربها با نژاد قريش مىتوانند ازدواج كنند؟ گفت: آرى
گفت: قريش مىتوانند با بنىهاشم ازدواج كنند؟ گفت: آرى. آن مرد خارجى خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيد و جريان را عرض كرده اضافه نمود كه هشام مدعى بود از شما شنيده. فرمود: بلى صحيح است من اين حرف را زدهام. مرد خارجى گفت: اكنون من از شما خواستگارى میكنم. حضرت صادق(علیه السلام) فرمود تو همطراز در دين خود دارى و خويشاوندانت براى تو كافى هستند.
ولى ما خاندان پيامبر را خداوند از گرفتن زكات نگه داشته زيرا زكات چرك
1) . كسانى كه در نهروان با حضرت على جنگ كردند ابن ملجم نيز از آنها بود.
دست مردم است به همين جهت ما خوش نداريم كسانى كه در امتياز ما سهمى ندارند با خود شريك كنيم.
مرد خارجى از جاى حركت نموده میگفت: بهخدا سوگند مانند اين شخص را تاكنون نديدهام به بدترين صورت مرا رد كرد، در ضمن گفتار دوست خود را هم پذيرفت.
ابو هفان در حضور ابن ماسويه گفت: جعفر بن محمّد(علیه السلام) فرمود: مزاجهاى مردم چهار نوع است:
مزاج دموى (خونى) كه او بنده است و گاهى بنده آقاى خود را میكشد.
طبيعت بادى او دشمن است اگر روزنى را ببندى باز از جاى ديگر روزن مىگشايد.
بلغمى مزاج و اين پادشاهى است كه اداره میكند.
تلخ مزاج كه زمين است اگر فرو برود ساكنين روى خود را نيز فرو میبرد.
ابن ماسويه گفت: دو مرتبه بگو. بهخدا قسم جالينوس طبيب نمىتواند اين طور تشريح نمايد.
در كتاب امتحان الفقهاء مىنويسد: مرد دلاكى بنا بدرخواست پدرى جهت ختنه كردن پسرش مشغول كار شد، ولى در موقع كار آلت بچه قطع گرديد اگر بچه مرد بايد نصف خون بها را بدهد اما اگر زنده بماند بايد تمام ديه را بپردازد اگر بميرد نصف خون بها را او میدهد و نصف ديگر را پدرش مىپردازد زيرا شريك در مرگ فرزندش بوده اما اگر زنده ماند بايد ديه كامل بدهد زيرا قطع نسل كرده چنين خبرى از حضرت صادق(علیه السلام) نقل شده.
در همان كتاب است كه مردى بهحال مرگ درآمد وصيت كرد يك غلامم به نام يسار پسر من است او را ارث بدهيد و غلام ديگرم به نام يسار و آزاد است.
جواب: بايد سؤال شود كدام يك از اين دو غلام بدون پرده پيش زنان آن مرد میرفتهاند كه پدرش میگفته از او حجاب نگيريد همان غلام پسر اوست.
اگر بچههايش گفتند پدرمان كه دستور حجاب بزنان نمیداده بهواسطۀ آن بوده كه اين پسر كوچك بوده و در دامن آنها بزرگ شده.
باز میپرسند آيا در ميان شما خانواده علامتى اختصاصى وجود دارد اگر گفتند آرى دقت بايد نمود آن علامتاگر در پسر كوچك بود او برادر آنها است اگر آن علامت نبود بايد قرعه بزنند بين آن دو غلام هر كدام قرعه به نام غلام در آمد او آزاد است. از حضرت صادق(علیه السلام) نيز نقل شده.
توضيح: اين دو روايت با اينكه مورد اعتماد نيست از آن جهت نقل كرديم تا توجه فرمائيد كه اهل سنت نيز از حضرت صادق(علیه السلام) نقل میكنند و بفرمايش امام اعتماد دارند. روايت دوم: مختصرى با اصول شيعه موافق هست كه در جاى ديگر بايد اين مطلب را تحقيق نمود.
مناقب، جلد سوم، صفحه 390: مردى بىدين از حضرت صادق(علیه السلام) پرسيد چرا بايد غسل جنابت نمود با اينكه كار حلالى انجام داده عمل حلال كه باعث كثافت نمىشود.
فرمود: زيرا جنابت مانند حيض است چون نطفه خونى است كه محكم نشده عمل آميزشى با يك جنبش زياد انجام مىشود پس از تمام شدن آميزش بدن نفس ميكشد انسان از تنفس او بوى بدى استشمام میكند غسل جنابت از همين جهت لازم مىشود.
غسل جنابت امانتى است كه خداوند مردم را مأمور به آن نموده تا آنها را آزمايش نمايد.
ابو حنيفه از حضرت صادق(علیه السلام) در مورد اين آيه پرسيد: «وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ»، فرمود: نظر تو چيست در باره اين آيه؟ ابوحنيفه گفت: اينها مشرك نبودهاند.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: خداوند میفرمايد: «انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ»؛(1)ابوحنيفه گفت: نظر شما در اين باره چيست؟
فرمود: اينها گروهى از مسلمانانند كه مشرك شدهاند از راهى كه خود متوجه نبودهاند.
عباد مكى از حضرت صادق(علیه السلام) پرسيد: مرد مريضى با زنى زنا كرده اگر حد بر او جارى كنند ممكن است بميرد چه بايد كرد؟ فرمود: اين مسأله را از جانب خود میپرسى يا كسى گفته بپرسى. گفت: سفيان ثورى گفت از شما بپرسم.
فرمود: مردى را پيش پيغمبر آوردند كه بيمارى استسقاء مبتلا بود بهطورى كه شكمش ورم كرده بود و رگهاى رانش معلوم میشد. با زنى مريض زنا كرده بود پيامبر دستور داد يك شاخه بزرگ بياورند كه صد شاخه داشته باشد.
يك ضربت به آن مرد و يك ضربت بزن زد و آنها را آزاد نمود اينست تفسير فرمايش آن جناب: بگير بهدست خود يك دسته چوب و آن را بزن.
كشف الغمة: محمّد بن طلحه از سفيان ثورى نقل كرد كه گفت خدمت
1) . «قسم به خدا ما مشرك نبودهايم. در اين آيه میفرمايد نگاه كن چگونه بخود دروغ میبندند.» (انعام / 23 و 24)
حضرت صادق(علیه السلام) رسيدم ديدم جبهاى از خز سياهرنگ(1)و ردائى از خز پوشيده بود.
سفيان گفت: از روى تعجب به او نگاه كردم فرمود: ثورى! چرا اين چنين نگاه میكنى؟! شايد تو از ديدن لباس من در شگفتى. گفتم: يا ابن رسول اللَّه اين لباس شايسته شما نيست و نه آباء شما چنين لباسى داشتهاند.
فرمود ثورى! آن زمان هنگام تنگدستى و فلاكت مردم بود بهمقدار تنگدستى و گرفتارى زمان لباس ميپوشيدند. اما حالا زمانى است كه نعمت از هر جانب فرو ريخته. در اين موقع آستين جبه خود را كنار زد در زير آن جبهاى پشمى سفيد داشت كه آستين و دامنش از آن كوتاهتر بود. گفت: ثورى! اين لباس را براى خدا پوشيدهام و اين لباس رو را براى شما پوشيدهام، آنچه مال خداست پنهان كردهام و لباسى كه براى شما پوشيدهام آشكار است.
كافى: داود رقى گفت: يكى از خوارج در مورد اين آيه از من پرسيد:
«و مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ»؛(2)كدام نوع را حلال نموده و كدام نوع را حرام. من نمیدانستم چه جواب به او بدهم. خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيدم موقعى كه بحج رفته بودم جريان را به ايشان عرض كردم. فرمود: خداوند براى قربانى در منى حلال كرده گوسفند و بز اهلى را و قربانى كردن بز كوهى را حرام نموده است. اين
فرموده خدا كه از شتر دو تا و از گاو دو تا خداوند حلال نموده قربانى شترهاى عربى را و شتر خراسانى را حرام نموده گاو اهلى را حلال كرده و گاو كوهى را حرام نموده.داود رقى گفت: اين جواب را براى آن مرد بردم گفت اين جوابى است كه شتران از حجاز آوردهاند (اشاره باينست كه اين جواب را از خاندان نبوت كه ساكن حجاز هستند بهدست آوردهاى).
كافى- حسين بن يزيد گفت: شنيدم از حضرت صادق(علیه السلام) میفرمود: كه ابوحنيفه به من گفت: ديروز مردم از شما در شگفت شدند از آن همه چانه زدن براى خريدن شترى كه براى قربانى ميخريدى زيرا تا جايى كه ممكن بود چانه زدى.
باو فرمود خدا راضى نيست كه من در مال خود فريب بخورم و كلاه سرم برود. ابوحنيفه گفت نه بهخدا هرگز خدا راضى نيست كه در مال خود فريب بخورى چه كم و چه زياد ما چيزى به شما نگفتيم مگر اينكه چنان راه جواب را براى ما بستيد كه راه فرار نداشتيم.
كافي: عبد اللَّه بن سنان گفت وقتى حضرت صادق(علیه السلام) پيش ابوالعباس سفاح در حيره رفت. يك روز براى ديدن عيسى بن موسى خارج شد در بين راه كوفه و حيره عيسى بن موسى با ابن شبرمه قاضى بامام(علیه السلام) رسيد. عرض كرد آقا كجا تشريف میبرديد؟ فرمود پيش تو مىآمدم. گفت خدا زحمت اين راه را براى شما كم كرد در خدمت امام رفت ابن شبرمه عرض كرد آقا چه میفرمائيد در مورد سؤالى كه امير از من نموده، ولى من جواب آن را نمیدانستم؟ فرمود چه چيز.
عرضكرد از من پرسيد اولين نوشتهاى كه در زمين نوشته شد كدام نامه بود فرمود خداوند به حضرت آدم فرزندانش را بهصورت ذرّ نشان داد پيمبران، پادشاهان و
مؤمنين و كفار يكى يكى آنها را ديد. همين كه رسيد بداود پيامبر عرض كرد خدايا اين كيست كه او را گرامى داشته و به مقام پيامبرى مفتخر كردهاى اما عمر كوتاهى دارد.
خداوند وحى كرد اين پسرت داود است كه چهل سال عمر میكند من مدت زندگى و ارزاق را معين كردهام اما هر كدام را بخواهم كم و زياد میكنم در نزد من نوشته اصلى است. اگر تو از عمر خود چيزى به او ببخشى به او خواهم داد. عرض كرد خدايا من شصت سال از عمرم را به او میدهم تا صد سال تمام داشته باشد.
خداوند بجبرئيل و ميكائيل و ملك الموت دستور داد اين جريان را يادداشت كنيد او بهزودى فراموش میكند. يادداشتى نوشتند و با بالهاى خود آن را امضاء نمودند از طينت عليين.
هنگام وفات آدم كه رسيد ملك الموت براى قبض روح او آمد آدم گفت براى چه آمدهاى؟ گفت براى قبض روح تو. گفت هنوز از عمر من شصت سال ديگر باقيمانده. گفت آن شصت سال را بفرزندت داود بخشيدى. جبرئيل فرود آمد و آن يادداشت را آورد.
كافي: محمّد بن مسلم گفت خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيدم ابوحنيفه آنجا بود عرض كردم آقا خواب عجيبى ديدهام. فرمود خواب خود را بگو كه معبّر خواب اينجا است اشاره به ابوحنيفه نمود.
گفتم در خواب ديدم مثل اينكه وارد خانهام شدم يك مرتبه زنم بيرون آمد مقدار زيادى گردو را شكست و بر سر و صورت من پاشيد از اين خواب تعجب كردم. ابوحنيفه گفت تو با بستگان زنت كه اشخاص پستى هستند در مورد ارث
اختلافخواهى داشت پس از ناراحتى زياد بالاخره سهم خود راخواهى گرفت ان شاء اللَّه.
ابو حنيفه رفت گفتم فدايت شوم من از تعبير اين ناصبى خوشم نيامد.
فرمود خدا ناراحتى را برايت نياورد تعبير ما با آنها يكى نيست و نه تعبير آنها موافق تعبير ما است جواب خواب تو آن نبود.
سپس فرمود تو زنى به چنگ مىآورى و از او بهره جنسى ميبرى همسرت میفهمد و لباسهاى تو را پاره پاره میكند. محمّد بن مسلم گفت بهخدا قسم فاصله تعبير و ظهور خواب تا روز جمعه بيشتر طول نكشيد صبح جمعه من در خانه نشسته بودم زنى رد شد از او خوشم آمد غلام خود را امر كردم او را بياورد. غلام آن زن را آورد و داخل خانه نمود از او بهره جنسى بردم همسرم متوجه جريان شد وارد اطاق گرديد زن كه فرار كرد و از در خارج شد من تنها ماندم لباسهاى تازهام را كه در عيدها ميپوشيدم پاره پاره كرد.
كافي: هشام خفاف گفت حضرت صادق(علیه السلام) به من فرمود از علم نجوم چقدر اطلاع دارى؟ گفتم در عراق كسى از من واردتر در علم نجوم نيست. فرمود گردش فلك چگونه است؟
من شب كلاه را از سرم برداشتم و چرخى داده گفتم اين طور. فرمود اگر گردش فلك اين طور باشد پس چرا ستارههاى بنات النعش و جدى و فرقدين(1)از طرف قبله يك روز گردش نكردهاند. عرض كردم بهخدا قسم تاكنون متوجه آن نشدهام و نه از كسى كه وارد به حساب نجوم بوده در اين مورد چيزى شنيدهام.
1) . يك ستاره پرنور طرف شمال است و ستاره كمنورترى در مقابل آن كه با آنها راه را مىيابند.
فرمود نسبت نور ستاره سكينه و زهره چقدر است؟ گفتم نام اين ستاره را تاكنون نشنيدهام و نه كسى اسم آن را برده. فرمود سبحان اللَّه نام يك ستاره را بكلى از بين بردهايد پس چطور حساب میكنيد.
فرمود نسبت نور زهره با ماه چقدر است؟ گفتم جز خدا كسى نمیداند.
فرمود نسبت نور ماه با خورشيد چقدر است؟ عرض كردم نمیدانم فرمود راست میگوئى. فرمود چطور مىشود كه دو سپاه كه در هر كدام يك منجم هست منجم اين لشكر براى سپاهيان خود پيش بينى پيروزى میكند منجم سپاه ديگر نيز براى لشكر خود همين طور. پس از برخورد و جنگ يكى فرار میكند و ديگرى پيروز مىشود. علم نجوم چه سودى داشت؟
عرضكردم بهخدا قسم اين را هم نمیدانم. فرمود راست میگوئى اصل حساب درست است، ولى كسى نمیتواند پى ببرد به آن مگر تاريخ ولادت تمام مردم را بداند.
كافي، جلد پنجم، صفحه 362: محمّد بن حسن گفت ابن ابىالعوجاء از هشام بن حكم پرسيد مگر خداوند حكيم نيست؟ گفت چرا احكم الحاكمين است. گفت پس چگونه اين دو آيه درست است كه میگويد «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً»؛(1)اين دستور لازم نيست. گفت چرا؟
گفت باز در اين آيه میفرمايد «وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ
1) . «به ازدواج خود در آوريد از زنانى كه خوشتان مىآيد دو يا سه يا چهار تا. اگر میترسيد كه عدالت نورزيد به يك زن اكتفا كنيد.» (نساء / 3)
فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ»؛(1)هرگز نمیتوانيد بين زنان عدالت بهكار بريد گرچه بسيار علاقه بخرج دهيد پس متوجه باشيد كه زياد روى در تمايل به يك طرف پيدا نكنيد.
كدام حكيم اين طور صحبت میكند. هشام بن حكم نتوانست جواب او را بدهد. عازم سفر به مدينه شد و خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيد. فرمود هشام نه وقت حج است و نه عمره به چه كار آمدهاى؟ گفت فدايت شوم يك جريانى بود كه خيلى مرا مشغول كرده. ابن ابىالعوجاء سؤالى از من كرد كه نتوانستم جوابش را بدهم.
گفت چه سؤالى؟ جريان را عرض كرد حضرت صادق(علیه السلام) فرمود در اين آيه كه میفرمايد دو يا سه يا چهار زن بگيريد اگر میترسيد كه عدالت نورزيد به يك زن اكتفا كنيد در نفقه و مخارج است.
اما در آن آيه كه میفرمايد هرگز نمیتوانيد عدالت را بين زنان مراعات كنيد گرچه علاقه زياد داشته باشيد پس متوجه باشيد كه زياد روى در تمايل به يك طرف نكنيد كه طرف ديگر را حيران و سرگردان كنيد، در اين آيه منظورش دوست داشتن است.
هشام وقتى اين جواب را براى ابن ابىالعوجاء نقل كرد گفت بهخدا قسم اين جواب مال تو نيست.
كافي- زراره گفت حضرت صادق(علیه السلام) فرمود روزى من پيش زياد بن عبيد اللَّه حارثى بودم مردى از پدرش شكايت كرده گفت پدرم دختر مرا بدون اجازه من شوهر داده.
1) . نساء / 129.
زياد به اطرافيان خود گفت چه میگوئيد در باره اين پيش آمد. گفتند ازدواجش باطل است.
در اين موقع زياد روى به جانب من نموده گفت شما چه میگوئيد؟ وقتى از من پرسيد رو به جانب كسانى كه جواب دادند كرده گفتم مگر شما از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) روايت نمىكنيد كه مردى از پدر خود شكايت كرد در همين مورد فرمود تو و ثروتت متعلق به پدرت میباشد؟ گفتند چرا.
گفتم چگونه ممكن است خودش با مالش متعلق به پدرش باشد و جايز نباشد دخترش را بشوهر بدهد؟ گفته آنها را قبول كرد و سخن مرا نپذيرفت.
كافى: معاوية بن عمار گفت خواهر مفضل بن غياث از دنيا رفت وصيت كرد مقدارى از مالش را در اين موارد خرج كنند. يك ثلث در راه خدا و يك ثلث بمستمندان و يك ثلث در انجام حج اگر بسه قسمت مساوى تقسيم میشد براى حج كافي نبود.
من و او رفتيم پيش ابن ابىليلى جريان را گفت. او پاسخ داد كه يك ثلث در اين و يك ثلث در آن و يك ثلث هم براى قسمت سوم. رفتيم پيش ابن شبرمه او هم مثل ابن ابىليلى جواب داد. ابوحنيفه نيز مثل آن دو جواب داد.
رفتيم به مكه به من گفت: از حضرت صادق(علیه السلام) بپرس آن زن فريضه حج را انجام نداده بود. از حضرت صادق(علیه السلام) پرسيدم فرمود: اول بايد حج را بهجا آورد چون از جانب خدا بر او واجب شده هر چه از پول باقيماند نصفش را در آن راه و نصف ديگر را در راه دوم بايد صرف نمود.
وقتى از مكه برگشتم بمسجد رفتم ابوحنيفه را ديدم به او گفتم: از حضرت
صادق(علیه السلام) پرسيدم فرمود: اول بايدحج را به جاى آورى كه بر او واجب شده بقيه را در دو قسمت وصيتش بهطور مساوى صرف میكنيد. در جواب من ابوحنيفه هيچ نگفت بعد به مجلس درس او رفتم ديدم همين مسأله را شاگردانش طرح كردهاند و میگويند كه ابوحنيفه گفته بايد اول حج را بهجا آورد كه از جانب خدا بر او واجب شده. پرسيدم ابوحنيفه اين حرف را زد؟ گفتند: بلى. او به ما چنين گفت.
كافى، جلد اول، صفحه 58: عيسى بن عبد اللَّه قرشى گفت: ابوحنيفه رفت خدمت حضرت صادق. آن جناب به او فرمود: ابوحنيفه شنيدهام تو قياس میكنى. گفت: بلى فرمود: قياس نكن اول كسى كه قياس كرد شيطان بود كه گفت مرا از آتش و آدم را از گل آفريدهاى. بين آتش و گل قياس كرد اگر نورانيت آدم را با نورانيت آتش مقايسه میكرد مىفهميد چقدر فرق است بين اين دو نور و چقدر فرق بين صفاى اين دو نور است.
كافى، جلد اول، صفحه 507:حبيب خثعمى گفت: منصور دوانيقى نامهاى نوشت به محمّد بن خالد كه فرماندار او بود در مدينه تا از اهل مدينه سؤال كند چطور شده در زمان پيامبر زكات دويست درهم، پنج درهم بوده، ولى حالا زكاة دويست درهم هفت درهم است. دستور داده بود در نامه كه از عبد اللَّه بن حسن و جعفر ابن محمّد نيز سؤال كند.
محمّد بن خالد از مردم مدينه پرسيد گفتند: ما ديدهايم پدرانمان اين كار را مىكردهاند پيش عبد اللَّه بن حسن و حضرت صادق(علیه السلام) فرستاد. عبد اللَّه بن حسن نيز جواب مردم مدينه را داد. از حضرت صادق(علیه السلام) كه پرسيد فرمود: پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) در هر چهل اوقيه(1)يك اوقيه قرار داده چون زكاة يك چهلم است وقتى حساب كنيم
1) . هر اوقيه چهل درهم است هر درهم 18 نخود نقره است.
هفت درهم مىشود كه همان هفت درهم بوزن شش درهم سابق است درهمهاى سابق پنج دانق بوده.
حبيب گفت: ما حساب كرديم ديديم آنچه فرموده صحيح است. عبد اللَّه بن حسن گفت: اين مطلب را از كجا آوردى. امام فرمود: در نوشته مادرت فاطمه(س) ديدم. او رفت. محمّد بن خالد پيغام فرستاد كه كتاب فاطمه زهرا(س) را براى من بفرست. در جواب او فرمود: بگو من گفتم در كتاب فاطمه زهرا خواندم نگفتم آن كتاب پيش من است.
حبيب گفت: محمّد بن خالد به من گفت: مثل جعفر بن محمّد كسى را نديدهام.
توضيح: درهم در زمان پيامبر شش دانق بوده بعد كم كردند و هر درهم پنج دانق شد در نتيجه هر شش درهم معادل پنج درهم زمان پيامبر گرديد باز تغيير كرد بهطورى كه وزن هفت درهم زمان حضرت صادق(علیه السلام) معادل پنج درهم زمان پيامبر گرديد با اين توضيح اكنون میتوان خبر را بدو صورت توجيه نمود:
اول چون آنها شنيده بودند نصاب اول نقره دويست درهم است و در دويست درهم پنج درهم زكات بايد داد، ولى ديدند فقها در اين زمان میگويند نصاب اول 240 درهم است كه بايد 7 درهم داد نمیدانستند علت آن چيست.
امام جواب داد علت آن اينست كه وزن درهم از زمان پيامبر كم شده به همين جهت امام با اوقيه توضيح داد چون آنها میدانستند هر اوقيه چهل درهم است و از آن زمان تغييرى نكرده وقتى اين حساب را كردند نسبت بين درهم زمان پيامبر زمان خود را فهميدند چنين توجيه كرد پدر علامه قدس اللَّه روحه.
دوم اينكه آنها متوجه كم شدن درهم در زمان خود بودند، ولى نمىدانستند چرا نمىشود در دويست درهم زمان پيامبر پنج درهم از درهمهاى زمان خود بدهند.
امام جواب داد كه پيامبر يك چهلم معين كرده چنانچه فرمود در هر چهل اوقيه يك اوقيه به همين جهت در دويست درهم زمان پيامبر بايد هفت درهم از درهمهاى زمان خود بدهند تا يك چهلم درست شود وقتى حساب كردند ديدند همين طور است.
كافى: ابوجعفر احول گفت: يكى از زنديقها(1)گفت: چرا در هر هزار درهم بيست و پنج درهم زكاة بايد داد؟ گفتم: اين مثل نماز است كه دو ركعت و سه ركعت و چهار ركعت تعيين شده او از من قبول كرد. بعد من خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيدم و اين سؤال را از آن جناب كردم.
فرمود: خداوند در آمد مردم و تعداد مستمندان را حساب نموده چنين تعيين كرد كه اگر از هر هزار درهم بيست و پنج درهم بدهند براى مستمندان كافى است اگر اين مقدار كافى نبود بيشتر قرار میداد.
گفت: اين جواب را براى آن مرد آوردم گفت اين جواب بر پشت شتر از حجاز آمده است اگر من بخواهم از كسى اطاعت كنم از صاحب اين سخن اطاعت مىكنم.
كافى: كلبى نسابه گفت وارد مدينه شدم در حالى كه اعتقادى بمذهب شيعه نداشتم بمسجد رفتم گروهى از قريش را ديدم. از آنها تقاضا كردم عالم اهلبيت پيامبر را به من معرفى كنند. عبد اللَّه بن حسن را نشان دادند. به منزلش
1) . زنديق معرب زندى است پيروان زرتشت، ولى به طور كلى به اشخاص بي دين میگويند.
رفتم شخصى بيرون آمد كه خيال كردم غلام اوست؛ گفتم: از آقايت برايم اجازه بگير. رفت و برگشت گفت: وارد شو وقتى داخل شدم پير مردى را ديدم بعبادت پرداخته معلوم مىشد خيلى در راه عبادت مىكوشد. سلام كردم. گفت: شما كيستيد. گفتم:
من كلبى نسابه هستم.
گفت: چكار داريد؟ گفتم: مردى به زنش گفته تو را طلاق دادم باندازه ستارههاى آسمان گفت: با رأس الجوزاء از او جدا مىشود بقيه ستارهها برايش گناه و عقوبتى است. با خود گفتم اين يكى. گفتم در باره مسح بروى كفش چه میگوئيد؟
گفت گروهى از مردان صالح اين كار را كردهاند، ولى ما خانواده پيامبر اين كار را نمىكنيم با خود گفتم اين دو تا.
گفتم مار ابىحلال است يا حرام؟ گفت حلال است، ولى ما خانواده صرف نظر كرديم از خوردن آن گفتم اين سه تا.
گفتم: در مورد آشاميدن نبيذ(1)چه مىگوئيد؟ گفت: حلال است اما ما خانواده نمىآشاميم. از جاى حركت كرده رفتم با خود مىگفتم اينها به اين خانواده دروغ مىبندند.
وارد مسجد شدم ديدم گروهى از قريش و ديگران اجتماع كردهاند سلام كرده گفتم دانشمند ترين اين خانواده كيست؟ گفتند: عبد اللَّه بن حسن گفتم پيش او
1) . شرابى كه از انگور و خرما و گندم و جو میگيرند (ر.ک: مجمع البحرين).
رفتم چيزى بهدستم نيامد. يكى از آن ميان سر بلند نموده گفت برو پيش جعفر بن محمّد او دانشمند اين خانواده است، ولى بعضى از حاضرين او را سرزنش كردند.
با خود گفتم اول كه اينها مرا به عبد اللَّه بن حسن راهنمائى كردند بهواسطۀ حسد بود گفتم منهم منظورم همان شخص بود رفتم بدر منزل آن جناب در زدم غلامى بيرون آمده گفت وارد شو برادر كلبى. از شنيدن اين سخن كه فهميده بود من كه هستم و مرا با نام و نشان اسم برد بوحشت افتادم با حالت اضطراب وارد شدم ديدم پير مردى روى جا نماز است بدون بالش و تشك.
پس از اينكه سلام كردم گفت: كه هستى، با خود گفتم سبحان اللَّه غلامش در خانه گفت داخل شو برادر كلبى، حالا آقا خودش از من مىپرسد كه هستى گفتم: من كلبى هستم كه در علم نسبشناسى شهرت دارم با دست بر پيشانى خود زده گفت منحرفين از خدا دروغ گفتند و در گمراهى و زيان زيادى هستند.
فرمود: برادر كلبى «وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً»؛(1)میتوانى نسبت و نژاد آنها را بيان كنى؟ گفتم نه آقا فرمود نسب و نژاد خود را مىتوانى بگوئى؟ گفتم آرى من فلانى پسر فلان و او پسر فلان كس است تا چند پشت را نام بردم فرمود بس است اين طور كه گفتى درست نيست. يكى از اجداد مرا نام برده گفت ميدانى او پسر كيست؟ گفتم پسر فلان كس است.
فرمود: پسر فلان چوپان در كوههائى كه مربوط بفلان قبيله بود گوسفند ميچرانيد رفت پيش زن فلان كس كه در آن كوه گوسفند ميچرانيد مقدارى خوراكى
1) . «وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِ» (فرقان / 38) و گروه بسيارى ديگر بين آنها.
به او داد و با او همبستر شد از آن زن فلان كس متولد شد كه او پسر فلان كس از همان زن و فلانى و فلانى است.
فرمود: اين نامها را در ميان اجداد خود مىشناختى؟ گفتم نه فدايت شوم اگر صلاح ميدانى از اين مبحث چشم بپوشيم. فرمود چون تو گفتى من نسبشناسم من چنين گفتم. عرض كردم من ديگر نخواهم گفت فرمود من نيز تكرار نخواهم كرد اكنون آنچه مىخواستى بپرس سؤال كن.
عرض كردم مردى به زنش گفت تو را بعدد ستارههاى آسمان طلاق دادم.
فرمود: مگر سوره طلاق را نخواندهاى؟ گفتم: چرا فرمود بخوان خواندم:
«فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ»؛(1)فرمود در اين آيه ستارههاى آسمان هم هست؟ گفتم نه. عرض كردم آقا مردى كه به زنش بگويد تو را سه بار طلاق دادم چگونه است؟
فرمود برگشت داده مىشود بكتاب خدا و سنت پيامبر، سپس فرمود طلاق صحيح نيست مگر در ايام پاكى زن در صورتى كه با او همبستر نشده باشد با دو شاهد عادل. با خود گفتم اين يكى.باز فرمود بپرس. عرض كردم در مورد مسح روى كفش چه میفرمائيد؟
لبخندى زده گفت روز قيامت كه هر چيزى را خداوند باصل خود برمىگرداند و پوست كفش را بگوسفند بر مىگرداند آن وقت كسانى كه مسح روى كفش كردهاند معلوم است وضوى آنها كجا میرود. گفتم اين دو تا.
1) . «هر گاه زنان را طلاق داديد در وقت عده آنها طلاق دهيد و تاريخ عده را نگه داريد.» (طلاق / 1)
باز به من توجه نموده فرمود بپرس گفتم خوردن مار آبى(1)چگونه است؟
فرمود: خداوند گروهى از بنىاسرائيل را مسخ نمود هر كدام بدريا فرو رفتند تبديل بمار ابىو ماهى تيغدار و مارماهى و شكلهاى ديگر شدند، آنها كه
آواره بيابان شدند بهصورت ميمون و خوك و موش صحرائى و سوسمار و صورتهاى ديگر. گفتم اين سه مسأله. بعد توجه به من نموده فرمود سؤال ديگرت را بكن و برو عرض كردم در باره نبيذ چه میگوئيد: فرمود حلال است.
گفتم آقا ما شراب میگيريم و در آن مقدارى تهمانده روغن زيتون يا چيزهاى ديگر ميريزيم آن را مىنوشيم.
فرمود: بد است بد، آن شراب است كه بوى گند میدهد. عرض كردم آقا پس شما چه نوع نبيذى را میفرموديد. فرمود اهل مدينه خدمت پيامبر شكايت كردند از تغيير طعم آب كه باعث ناراحتى مزاج ما شده دستور داد كه چند دانه خرما در آن بياندازند شخصى بخدمتكارش میگفت يك مشت خرما بريز در مشك آب از همان مىآشاميد و وضو میگرفت.
عرض كرد چند عدد خرما مىانداخت؟ فرمود آنقدر كه مشت او جا بگيرد گفتم يكى يا دو تا. فرمود همين طور گاهى يكى و گاهى دو تا عرض كردم آقا مشك چقدر آب میگرفت؟ فرمود بين چهل تا هشتاد رطل عراقى(2)سماعه راوى حديث گفت كلبى گفت امام از جاى حركت كرد من نيز حركت كرده خارج شدم با يك
دست بروى دست ديگر میزدم و میگفتم اگر دانائى باشد اين شخص است وكلبى شيعه بود تا از دنيا رفت.
تهذيب، جلد سوم، صفحه 148: قرة غلام خالد گفت اهل مدينه بناله در آمده رفتند پيش محمّد بن خالد (فرماندار مدينه) و تقاضاى طلب باران كردند.
قرة گفت خالد به من امر كرد كه برو پيش حضرت صادق(علیه السلام) بگو نظر شما چيست اينها بناله و فغان پيش من آمدهاند. مأموريت را انجام دادم فرمود بگو براى طلب باران خارج شود. عرض كردم چه وقت؟ فرمود: روز دوشنبه. گفتم چكار بكند؟
فرمود منبر را بيرون ببرند بعد پياده خارج مىشود همان طورى كه روز عيد قربان و عيد فطر میرود در جلو در او اذان گويان در حالى كه نيزه كوتاهى شبيه عصا در دست دارند حركت مىكنند تا به جايگاه نماز برسند در آنجا دو ركعت نماز بدون اذان و اقامه مىخواند بعد بالاى منبر میرود رداى خود را چپه مىپوشد طرف راست را بهطرف چپ و طرف چپ را بهطرف راست ميپوشد رو بقبله مىايستد با صداى بلند صد تكبير میگويد بعد متوجه جمعيت طرف راست خود شده با صداى بلند صد مرتبه «سبحان اللَّه» میگويد بعد متوجه جمعيت طرف چپ شده صد مرتبه «لا اله الا اللَّه» میگويد با صداى بلند سپس رو به مردم نموده صد مرتبه «الحمد للَّه» میگويد بعد از آن دست بلند نموده دعا مىكند مردم نيز دعا میكنند اميدوارم كه نااميد نشوند.
گفت همين كار را كرد وقتى برگشتيم مردم میگفتند اين طريقه طلب باران را حضرت صادق(علیه السلام) داده. در روايت يونس میگويند باز نگشتيم مگر بعد از اينكه از
جان خود ترسيديم (به واسطۀ شدت باران) كافى: حماد بن عثمان گفت: در مكه مردى از غلامان بنىاميه بود به نام ابن ابىعوانة، عبايى بدوش مىافكند هر وقت حضرت صادق(علیه السلام) يا يكى از بزرگان آل محمّد به مكه وارد مىشد با آنها شوخى میكرد.
يك روز كه حضرت صادق(علیه السلام) مشغول طواف بود عرض كرد آقا در مورد بوسيدن حجر الاسود چه میفرمائيد؟ فرمود پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) بوسيده.
گفت: من نديدم شما ببوسيد. فرمود خوشم نمىآيد ناتوانى را اذيت كنم يا خودم بهواسطۀ ازدحام جمعيت اذيت شوم. عرض كرد شما كه میفرمائيد پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) میبوسيد؟ فرمود بلى اما وقتى مردم چشمشان به پيامبر مىافتاد به او احترام میگذاشتند و مراعات حق آن جناب را میكردند، ولى مردم براى من حقى قائل نيستند.
كافى، جلد پنجم، صفحه 65: سفيان ثورى خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رسيد ديد لباسى سفيد مثل پوست تخم مرغ پوشيده است. عرض كرد آقا اين لباس را شما نبايد بپوشيد.فرمود گوش كن آنچه میگويم و حفظ نما سخنانم را كه براى تو در دنيا و آخرت بهتر است. در صورتى كه بدين اسلام و سنت پيامبر بميرى و بىدين از دنيا نروى. پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) در زمان فقر و تنگدستى زندگى میكرد، ولى وقتى دنيا روى آورد و نعمت فراوان شد شايسته ترين مردم باستفاده از اين نعمتها پاكان مردم و نيكوكاران و مؤمنين هستند نه كافران و منافقان و تبهكاران. ثورى اين لباسى كه بنظر تو بد آمد من با همين لباس از وقتى بياد دارم هيچ گاه صبح را بشام نرساندهام
كه در مالم حقى باشد و خداوند مرا دستور داده باشد در محل معينى صرف كنم مگر اينكه صرف كردهام.
بعد گروهى از همفكران سفيان ثورى كه بظاهر خود را زاهد نشان میدادند و مردم را دعوت میكردند كه در پشمينه پوشى با آنها هم آهنگ شوند آمده گفتند دوست ما نتوانست جواب شما را بدهد و از آوردن دليل عاجز شد.
فرمود شما دليلهاى خود را بياوريد گفتند دليل ما از قرآن است فرمود استدلال كنيد قرآن شايسته ترين برنامهایست كه بايد عمل شود.
گفتند خداوند حكايت میكند از حال گروهى از اصحاب پيامبر(صلی الله علیه وآله ) «وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛(1)خداوند اين دسته را ستايش میكند بهواسطۀ اينكه ديگران را بر خود مقدم میدارند.
در آيه ديگر میفرمايد: «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً»؛(2)غذا را با علاقهاى كه به آن دارند به بيچاره و يتيم و اسير مىبخشند. گفتند: ما به همين دو آيه اكتفا مىكنيم.
يكى از حاضرين گفت ما مىبينيم شما نسبت به غذاهاى لذيذ پارسائى مینمائيد با اين وضع به مردم دستور میدهيد دست از اموال خود بردارند و شما از ثروت آنها بهرهمند شويد.
امام(علیه السلام) فرمود: سخنان بىفايده را رها كنيد اكنون بگوئيد شما از ناسخ و
منسوخ قرآن اطلاع داريد و محكم و متشابه را مىشناسيد كه هر كس گمراه شد بهواسطۀ وارد نبودن بناسخ و منسوخ و محكم و متشابه بود. گفتند تمام آنها را اطلاع نداريم، ولى بعضى از ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را مىشناسيم.
فرمود از همين جهت گرفتار شدهايد احاديث پيامبر نيز همين طور است.
اما آيهاى كه گفتيد خداوند گروهى را ميستايد بهواسطۀ كردار نيك آنها اين عمل جايز و مباح بود و از اين كار نهى نشده بودند خدا پاداش آنها را خواهد داد، ولى بعد دستورى داد بر خلاف عمل آنها. دستور خداوند ناسخ عمل آنها مىشود و اين نهى خدا بهواسطۀ ترحم بر مؤمنين و توجه به آنها بود كه خود و خانوادهشان را به مشقت نياندازند بهواسطۀ كمك كردن بديگران در ميان اين خانوادهها اطفال ناتوان و بچههاى كوچك و پيرمردان فرتوت و زنان كهنسالى هستند كه طاقت گرسنگى ندارند اگر همان گرده نانى كه دارم بديگران بدهم با اينكه نان ديگرى ندارم از گرسنگى از دست میروند.
به همين جهت پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) فرموده پنج دانه خرما يا پنج گرده نان يا پنج درهم كه انسان دارد و مىخواهد صرف كند بهتر از همه آن است كه صرف در مخارج پدر و مادر خود كند بعدا در راه خود و خانواده در مرتبه سوم آنچه بخويشاوندان فقير بدهد در مرتبه چهارم همسايگان تنگدست در مرتبه پنجم آنچه در راه خدا مصرف كند كه اين ثوابش از همه كمتر است.
پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) به آن مرد انصارى كه در هنگام مرگ پنج يا شش برده خود را آزاد نمود و چيز ديگرى نداشت با چند بچه صغير. فرمود اگر به من اطلاع میداديد نمیگذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن كنيد چند دختر بچه كوچك
را میگذارد كه از مردم گدائى كنند!! آنگاه فرمود پدرم از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل كرد كه فرمود شروع كن بهكمك كردن كسانى كه با تو خويشاوند هستند از نزديكترين آنها سپس خويشاوندى كه بعد از او قرار دارد.
در ضمن قرآن مجيد شاهد است بر رد گفتار شما و از اين كار به شدت باز میدارد وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً(1).
توجه مىكنيد خداوند در اين آيه بر خلاف نظر شما كه میگوئيد مردم را بر خود مقدم بداريد دستور میدهد وكسى كه به گفته شما عمل نمايد خداوند او را اسرافگر مینامد در چند آيه از قرآن میفرمايد خداوند اسرافگران را دوست ندارد هم از زياده روى در انفاق باز داشته و هم از سختگيرى.
حد وسط را دستور داده نه آنچه دارد انفاق كند بعد دست به دعا بردارد كه خدايا به من روزى عنايت كن خداوند هم دعايش را مستجاب نكند چنانچه از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل شده كه فرمود خداوند دعاى چند دسته از امت مرا مستجاب نخواهد كرد.
كسى كه نفرين بر پدر و مادر خود كند.
كسى كه قرض به ديگرى داده نه شاهد گرفته و نه نوشتهاى از او دارد بدهكار پولش را نمیدهد او نفرين مینمايد.
مردى كه نفرين بر همسر خود میكند با اينكه خداوند طلاق را بهدست او قرار داده و میتواند رهايش كند.
1) . «كسانى كه در موقع انفاق اسراف نمیكنند و سخت نيز نمىگيرند و مراعات حد وسط را مینمايند.» (فرقان / 67)
مردى كه در خانه بنشيند و دعا كند خدايا به من روزى بده و بهدنبال كارى نرود و در جستجوى روزى نباشد. خداوند میفرمايد بنده من مگر به تو اعضا و جوارح سالم ندادهام كه در پى روزى بروى و در جستجوى نان خارج شوى و بر بستگان و خويشاوندان خود را تحميل نكنى اگر چنين میكردى بهانهاى داشتى اكنون اگر بخواهم به تو روزى میدهم و در صورتى نخواهم سخت میگيرم ديگر بهانهاى ندارى.
كسى كه خداوند به او ثروت زياد داده همه را انفاق كند بعد دست به دعا بردارد كه خدايا به من روزى عنايت كن خداوند میفرمايد مگر به تو روزى فراوان ندادم آيا اقتصاد و ميانه روى را ملاحظه كردى كه من دستور داده بودم و از اسراف خوددارى كردى با اينكه نهى كرده بودم.
كسى كه نفرين در باره قطع رحم نمايد.
آنگاه خداوند پيغمبرش را تعليم میدهد كه چگونه انفاق كند زيرا مقدارى طلا در نزد آن حضرت بود نخواست شب آنها را نگه دارد همه را صدقه داد صبح سائلى آمد و در خواستى كرد، ولى چيزى نبود كه به او بدهد سائل پيامبر را بر نداشتن سرزنش كرد آن جناب غمگين شد چون بسيار رقيق القلب و مهربان بود.
خداوند پيامبرش را خطاب نموده فرمود: «لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»؛ نه دست را بگردن ببند و انفاق نكن و نه آنقدر گشاده دستى نما كه بعد مورد سرزنش واقع شده اندوهگين شوى میفرمايد مردم از تو میخواهند و عذرى نمىپذيرند وقتى همه را بخشيدى دستت
خالى مىشود اينها احاديث پيامبر است كه قرآن آن را تصديق میكند و قرآن را مؤمنين كه اهل آن هستند تصديق مینمايند.
هنگام مرگ ابا بكر گفتند وصيت كن گفت وصيت به پنج يك مال خود مینمايم خيلى زياد است! خدا به پنج يك هم راضى است بالاخره به پنج يك وصيت كرد با اينكه تا ثلث مال خود میتوانست وصيت نمايد اگر میدانست ثلث برايش بهتر است وصيت میكرد سپس كسان ديگرى بعد از ابوبكر در فضل و پارسائى میشناسيد سلمان و ابوذر رحمة اللَّه عليهما هستند.
اما سلمان وقتى حقوق خود را میگرفت مقدار خوراك ساليانهاش را كنار میگذاشت تا سال ديگر كه حقوق بگيرد. گفتند سلمان تو با اين پارسائى چنين میكنى نمیدانى شايد امروز يا فردا مردى؟! میگفت شما اين طور كه انتظار مرگ مرا داريد چرا انتظار زنده ماندن مرا نداريد نمیدانيد نفس انسان وقتى از لحاظ زندگى مقدارى نداشته باشد كه باعث اعتمادش شود سركشى میكند وقتى اطمينان يافت كه بقدر كفايت هست آسوده مىشود.
ابوذر تعدادى شتر و گوسفند داشت كه از شير آنها استفاده مینمود وقتى خانوادهاش احتياج بگوشت پيدا میكردند يكى را ميكشت گاهى نيز وقتى ميهمانى میرسيد يا ميديد آنها كه در كنار اين آبگير با او زندگى میكنند در فشار هستند شتر يا گوسفندى باندازهى رفع احتياج ميكشت و بين آنها مساوى تقسيم میكرد و خود نيز باندازهى يكى از آنها بر میداشت چه كس از اينها زاهدترند با سخنانى كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) در مدح آنها فرموده موقعى نشد كه هيچ نداشته
باشند چنانچه شما مردم را وادار به چنين كارى میكنيد كه دست از مال و زندگى خود بردارند و ديگران را بر خود و خانواده خويش مقدم دارند.
بدانيد كه من از پدرم شنيدم از آباء گرام خود نقل میكرد كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) روزى فرمود از هيچ چيز باندازه موقعيت مؤمن تعجب نمیكنم اگر پيكر او را با قيچى ريز ريز نمايند در دنيا بنفع اوست و اگر مالك مشرق و مغرب زمين گردد باز بنفع اوست هر چه خدا نصيبش فرمايد بصلاح اوست كاش معلوم میشد آنچه توضيح دادم مطلب را براى شما ثابت كرد يا باز بگويم.مگر نمیدانيد خداوند در ابتداء اسلام دستور داد هر مؤمنى در مقابل ده نفر از كفار بايد جنگ كند و پايدار باشد و اجازه فرار نداشت. اگر فرار میكرد وعده آتش جهنم به او داده شده بود بعد اين حكم را از جهت ترحم بر مؤمنين
تغيير داد و دستور رسيد كه هر يك از مؤمنين در مقابل دو نفر كافر بايد پايدار باشند خداوند به ايشان تخفيف داد دستور دو نفر ده نفر را نسخ كرد و از بين برد.
اكنون بگوئيد اگر مردى ادّعا كند من پارسا و زاهدم چيزى ندارم كه خرجى زنم را بدهم چنانچه زن شكايت كند و قاضى مرد را مجبور به پرداخت مخارج زن نمايد آيا اين قاضى بر خلاف حق حكم كرده اگر بگوئيد بر خلاف حق حكم نموده تمام مسلمانان شما را نسبت بناحق میدهند چنانچه قبول كنيد كه درست است مطلب تمام است و خود را مغلوب نمودهايد.
چنانچه میگوئيد كسى كه در موقع مرگ بيش از ثلث خود وصيت كند وصيت اضافه بر ثلث او قبول نيست. ديگر بگوئيد اگر تمام مردم همان طور كه شما میگوئيد زاهد و پارسا باشند و احتياجى بمال ديگران نداشته باشند پس كفاره
قسم و نذر و نيازها و زكاة واجب از طلا و نقره و خرما و مويز و شتر و گاو و گوسفند و ساير چيزهائى كه زكات دارد به كه بايد پرداخت؟! اگر درست باشد آن راهى كه شما ميرويد بايد هر چه دارند بدهند گرچه خودشان بسيار احتياج به آن داشته باشند. بد راهى را انتخاب كردهايد و مردم را تشويق میكنيد بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر و احاديثى كه قرآن آنها را تصديق مینمايد از روى نادانى آنها را رد میكنيد چون توجه بتفسير قرآن و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و امر و نهى نداريد.
مگر داستان سليمان پيامبر را نمىدانيد كه گفت خدايا به من قدرتى بده كه شايسته هيچ كس بعد از من نباشد خداوند اين قدرت را داد با همان و سلطنت و قدرت عمل به حق میكرد و تبليغ مینمود. در هيچ جا نيز خداوند بر او عيب نگرفته كه چرا چنين قدرتى را خواست و نه مؤمنين بر او ايراد گرفتهاند و داود نيز قبل از او بود با كمال قدرت و فرمانروائى كه داشت.
يوسف پيامبر(علیه السلام) به پادشاه مصر گفت: «اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ»؛ مرا وزير دارائى خويش قرار داده كه امانت دار و واردم. بالاخره به پادشاهى مصر و اطراف آن تا يمن رسيد مىآمدند از او گندم براى خوراك خود میگرفتند چون گرفتار قحط سالى شدند طرفدار حق بود و به آن عمل میكرد كسى بر يوسف ايرادى نگرفته.
ذو القرنين بندهاى بود دوستدار خدا. خداوند نيز او را دوست میداشت چرخ وى را گردانيد و فرمانرواى مغرب و مشرق شد طرفدار حق و عامل به آن بود كسى هم به او اشكالى نگرفته.
اكنون متوجه شويد و تربيت خدا را پيش بگيريد و دست از دستورات او
برنداريد در مسائلى كه وارد نيستيد باهلش مراجعه كنيد تا پاداش آن را بيابيد و بهانهاى در جستجوى راه حق نگذاشته باشيد. و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن را ياد بگيريد و حلال و حرام را تشخيص دهيد تا بهخدا نزديك شويد و از جهل و نادانى فاصله پيدا كنيد نادانى را به نادانان سپاريد كه بسيار زيادند دانشمندان كم هستند خداوند میفرمايد «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ» بالاتر از هر دانائى دانشمندى است.
احتجاج طبرسى: حضرت صادق(علیه السلام) در باره اين آيه «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» فرمود میگويد ما را راهنمائى كن براهى كه موجب محبت تو و بهشت برين شود و مانع پيروى هواى نفس گردد كه بدبخت شويم و يا به دلخواه خود رفتار كنيم و هلاك گرديم كسى كه پيرو هواى نفس باشد و به دلخواه خود عمل كند مانند آن مردى است كه شنيدم عوام مردم خيلى احترامش مىكنند و از او تعريف مینمايند علاقمند شدم او را ببينم بهطورى كه مرا نشناسد تا ببينم قدر و قيمتش چيست.
بالاخره ديدم در محلى اطرافش را گروهى از عوام اهل سنت گرفتهاند در گوشهاى ايستادم و صورت خود را پوشيده بودم نگاهش میكردم پيوسته از جمعيت كناره میگرفت تا از آنها جدا شد و براه خود ادامه داد مردم از پى كار خود رفتند من از پى او رفتم ببينم چه میكند.
رسيد بدكان نانوائى همين كه نانوا غافل شد دو گرده نان دزديد خيلى تعجب كردم با خود گفتم شايد با او معامله دارد بعد رسيد به انار فروشى او را نيز غافل نموده دو انار دزديد بيشتر تعجب كردم باز گفتم شايد معاملهایست.
ولى میگفتم پس چرا بهصورت دزدى بردارد. همين طور رفت تا رسيد بهشخص مريضى دو گرده نان و انارها را به او داده رفت. از پى او رفتم تا رسيد بصومعهاى در بيابان گفتم بندهى خدا آوازه تو را شنيدم ميل داشتم تو را بهبينم، ولى از تو چيزى مشاهده كردم نگران شدم مايلم بپرسم تا نگرانى من برطرف شود.گفت چه چيز؟ گفتم ديدم از نانوا دو گرده نان دزديدى از انار فروش نيز همين طور. اول پرسيد تو كه هستى گفتم يكى از فرزندان آدم از امت محمّد. باز گفت از كدام خانواده هستى. گفتم از اهلبيت پيامبر. گفت: از كدام شهرى جواب دادم مدينه. گفت شايد شما جعفر بن محمّد بن على بن حسين ابن علي بن ابىطالبي.
گفتم بلى. گفت چه فايدهاى براى تو دارد اين شرافت نژادى كه اطلاعى از دانش جد و پدرت ندارى و گر نه ناپسند نمىشمردى كارى را كه بايد انجام دهندهى آن را ستايش كنى.
گفتم چه چيز را نفهميدهام. گفت قرآن كتاب خدا را. گفتم كدام آيه آن را نمیدانم. گفت اين آيه كه میفرمايد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها»؛(1)وقتى من دو گرده نان دزديدم دو گناه كردم با دزديدن دو انار نيز چهار گناه مىشود وقتى آنها را صدقه دادم مىشود چهل ثواب از چهل ثواب چهار گناه كم كن باقى مىماند سى و شش ثواب.
گفتم: مادرت بعزايت بنشيند تو قرآن را نميفهمى خداوند میفرمايد:
«إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»؛(2)وقتى دو نان دزديدى دو گناه كردى، با
دزديدن دو انار چهار گناه كردى چون بدون اجازه صاحبش به ديگرى دادى چهار گناه ديگر بر آن افزودى نه اينكه چهل ثواب كرده باشى در مقابل چهار گناه. شروع كرد با من به بحث و نزاع رهايش كردم و براه خود رفتم.
اختصاص: سماعه گفت: مردى از ابوحنيفه پرسيد (لا شىء) هيچى چيست اين سؤال را نيز كرد كه آن چيست كه خدا جز آن را نمىپذيرد در جواب (لا شىء) فروماند، به سئوالكننده گفت همين قاطر مرا سوار شو برو پيش امام رافضيان به او بفروش بقيمت (لا شىء) بهايش را بگير.
آن قاطر را سوار شده خدمت حضرت صادق(علیه السلام) رفت امام فرمود برو از ابوحنيفه اجازه فروش اين قاطر را بگير. عرض كرد به من اجازه داده فرمود بچند؟ گفت: (بلا شىء) هيچى، به غلام خود امر كرد كه قاطر را ببرد به طويله. فرستاده ابوحنيفه محمّد ابن حسن ساعتى منتظر بهاى قاطر شد چون چيزى ندادند عرض كرد آقا پول قاطر چه شد؟ فرمود فردا صبح.
برگشت پيش ابوحنيفه جريان را گفت خوشحال شد فردا صبح ابوحنيفه خدمت امام رسيد. فرمود آمدهاى بهاى قاطر را كه «لا شىء»است بگيرى.
عرضكرد بلى. حضرت صادق(علیه السلام) سوار همان قاطر شد ابوحنيفه نيز سوار يكى از مركبها، هر دو بهطرف بيابان رفتند همين كه خورشيد بالا آمد امام صادق(علیه السلام) چشمش بسراب افتاد كه چنين بنظر میرسيد درياى ابىدر حركت است.
فرمود ابوحنيفه در آن فاصله يك ميلى چه میبينى؟ عرض كرد آب است يا بن رسول اللَّه باز به آن مكان كه رسيدند ديدند در فاصله يك ميل ديگر ديده
مىشود و دور شد امام صادق(علیه السلام) فرمود بهاى قاطر خود را بگير زيرا خداوند در اين آيه میفرمايد:
«كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ»؛(1)
ابو حنيفه پيش دوستان خود برگشت با ناراحتى زياد گفتند چه شده. گفت:
قاطرم از بين رفت. آن قاطر را ده هزار درهم خريده بود.
كنز الفوائد كراجكى: نوشته است كه ابوحنيفه با حضرت صادق(علیه السلام) غذا خورد وقتى امام دست از غذا كشيد گفت: «الحمد للَّه رب العالمين اللهم ان هذا منك و من رسولك»؛ يعنى اين نعمت از خدا و پيامبر تو است.
ابو حنيفه گفت: يا ابا عبد اللَّه با خدا شريك قرار دادى. فرمود واى بر تو خدا در قرآن میفرمايد: «وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ»؛(2)در آيه ديگر میفرمايد: «وَ لَوْ أنَّهُم رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ»؛(3)ابوحنيفه گفت: بهخدا قسم مثل اينكه تاكنون اين دو آيه رادر قرآن نخوانده بودم و نه تا حالا شنيده بودم.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: بلى من خواندهام و شنيدهام، ولى خداوند اين آيه
1) . «مانند سرابى است كه آب نما است تشنه آن را آب میانگارد وقتى به آنجا مىرسد مىبيند هيچى نيست خدا ناظر كار و اعمال آنها است.» (نور / 39)
2) . «آنها به جاى آن بىنيازى كه بفضل خدا و رسولش نصيب آنها شد شكر گويند در مقام انتقام و دشمنى بر آمدند.» (توبه / 74)
3) . اگر آنها خشنود باشند به آنچه خدا و پيامبرش بآنها داده و بگويند كافى است براى ما خدا به زودى خدا و پيامبرش از فضل خود به آنها خواهند داد.
را در باره تو و امثال تو نازل نموده «أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»؛ يا بر دلها قفل زده شده و فرمود: «كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ» چنين نيست؛ بلكه ظلمت ظلم و بد كاريشان بر آنها غلبه نموده.(1)
والحمد لله رب العالمین.
1) . نجفی، محمد جواد، زندگاني امام صادق(علیه السلام) (ترجمه جلد 11 بحارالانوار)، ص: 182.
تصویر
ص: 404
تصویر
ص: 404
تصویر
ص: 404