ghaemiyeh.com
سرشناسه:قنبری، محمد، ۱۳۵۰ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور:شناختنامه کلینی و الکافی/ به کوشش محمد قنبری.
مشخصات نشر:قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر: سازمان اوقاف و امور خیریه، اداره کل اوقاف و امور خیریه استان قم، ۱۳۸۷ -
مشخصات ظاهری:4ج.
فروست:پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۱۹۴.
مجموعه آثار کنگره بینالمللی بزرگداشت ثقهالاسلام کلینی؛ ۳۵؛ ۳۶؛ ۳۷؛ ۳۸.
شابک:دوره: 978-964-493-439-1 ؛ ۷۵۰۰۰ریال: 978-964-493-441-4 ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۳: 978-964-493-442-1 ؛ ۵۲۰۰۰ریال: ج.۴: 978-964-493-443-8
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد دوم، ۱۳۸۷.
یادداشت:ج.۳ و ۴ (چاپ اول: ۱۳۸۷).
مندرجات:ج.۱. مباحث کلینی و الکافی.- ج.۲: مباحث کلینی و الکافی.- ج.۳: مباحث کلینی و الکافی.- ج.۴: مباحث فقهالحدیثی
موضوع:کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. . الکافی -- نقد و تفسیر
موضوع:کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. -- کنگرهها
موضوع:کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. -- نقد و تفسیر
موضوع:محدثان شیعه -- ایران -- کنگرهها
موضوع:احادیث شیعه -- قرن ۴ق.
شناسه افزوده:کنگره بینالمللی بزرگداشت ثقةالاسلام کلینی(ره) (۱۳۸۸ : شهرری)
شناسه افزوده:سازمان اوقاف و امور خیریه
شناسه افزوده:موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره:BP۱۲۹/ک۸ک۲۰۸۳۵ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی:۱۸۸۵۴۰۲
الکافی فی الحدیث (1)
آقا بزرگ تهرانی
و هو أجل الکتب الأربعة الأصول المعتمدة علیه لم یکتب مثله فی المنقول من آل الرسول لثقة الإسلام محمد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی، ابن أخت علان الکلینی، و المتوفی 328 مشتمل علی أربعة و ثلاثین کتاباً، و ثلاثمائة و ستة و عشرین بابا، و أحادیثه حصرت فی ستة عشر ألف حدیث، الصحیح 5072 الحسن 144، الموثق 178، القوی 302، الضعیف 9485 و مائة و تسعة و تسعین حدیثا أزید من جمیع صحاح الست، لأن الصحیحین أقل من سبعة آلاف، و البقیة لا تبلغ التسعة أوله: [الحمد للّهالمحمود لنعمته المعبود لقدرته] و کتبه فی الغیبة الصغری فی مدة عشرین سنة، و لم یصنف مثله فی الإسلام، و قد کتبت علی بعض نسخه عدة أحادیثه موصوفا بما علی، و قد طبع أصوله و فروعه مکررا، منها طبع أصوله فی إیران فی 1281 بخط محمد شفیع التبریزی جیدا، و فروعه فی مجلدین فی غایة اللطافة و التنقیح و التصحیح، بنفقة جمع من الأخیار فی 1315 و طبع أیضا بالهند و لما أن الاخبار الخمس کان متفرقا فی أبواب الکافی و لم یکن فی الکافی کتاب الخمس مستقلا بعنوانه، أخرج أخبار الخمس من سائر أبواب الکافی بعض فضلاء العصر، و جمعها فی عنوان کتاب الخمس، و ألحقه بآخر المجلد الأول من الکافی و أشار فی الهامش إلیه، و نسخه فی غایة النفاسة، ممتازة من جهة الخط و الکاغذ و التذهیب و التجلید و غیرها، فی ست
1) 1). الذریعة، ج 17، ص 245 - 246. [1]
مجلدات من أول الأصول إلی آخر الروضة تاریخ تمام الأخیر فی 1062 و کلها من وقف الحاج إبراهیم خان فی 1095 للخزانة الرضویة، و نسخه تامة نفیسة أیضا فی مجلد کبیر، کلها بقلم الشیخ عبد اللّه بن حسن علی شیخ زقة من توابع تون کتب تمامه فی مشهد الرضا علیه السلام، شرع فی کتابه الأصول 23 صفر 1056 و فرغ عن الروضة أواخر ربیع الآخر فی 1057 ثم وصلت النسخة إلی السید المیر مرتضی بن السید مصطفی التبریزی فی مشهد خراسان، فصححها و قابلها بنسخة مصححة بقدر الوسع و الطاقة، و کتب فی هامش آخر کتاب الحج، أنه فرغ عن التصحیح فی المشهد فی العشر الثانی من رجب فی 1059 و قرأ المیر مرتضی شطرا من أواخر الکتاب علی أستاذه محمد مؤمن بن شاه قاسم السبزواری فی المشهد، فکتب أستاذه له إجازة مفصلة بخطه الجید فی 1060 و إمضائه: [العبد المحتاج إلی رحمة ربه الباری محمد مؤمن بن شاه قاسم السبزواری] و انتقلت النسخة إلی الحاج الشیخ محمد جواد الواعظ العراقی الکرهرودی فی 1374 و أهداها إلی مکتبة أمیر المؤمنین فی 1375.
کتاب کافی ثقة الاسلام کلینی
نویسنده در این مقاله به زندگی کلینی پرداخته و از مشایخ و شاگردان و راویان او سخن به میان آورده است.
انگیزۀ تألیف الکافی و بیان دیدگاههای افراطی، تفریطی و واقع گرایانه دربارۀ الکافی دیگر بخش مقاله است. او با نقل این دیدگاهها به نقد و بررسی آنها پرداخته است.
نخستین جامع حدیثی که در زمان غیبت صغری نوشته شده، و نسبت به دیگر کتب اربعة از لحاظ معنوی و روایت، جامعتر و افزونتر است. کتاب ارزشمند «کافی» است که مشتمل بر مجلدات «اصول - 2 جلد» و «فروع - 5 جلد» و «روضة - 1 جلد» و سی کتاب و 16199 حدیث است.
این کتاب، وسیله ثقة الاسلام ابی جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی (2)رازی که سال تولدش متأسفانه در تاریخ مشخص نیست ولی وفات او در سال 328 یا 329
1) 1). علم حدیث و نقش آن در شناخت و تهذیب حدیث، زین العابدین قربانی، قم: انتشارات انصاریان، چاپ اول، ص 258 - 318.
2) 2) . کلین، قریهای است چند کیلومتری شهر «ری» که میان جاده تهران - قم قرار دارد که محدثین بزرگی از آنجابرخاستهاند و قبر پدر کلینی در همانجا است. ولی خود کلینی در سالهای اواخر حیاتش به بغداد سفر کرده و و در محله «درب السلسله» اقامت گزید و سرانجام در همانجا وفات کرد و در همان جا دفن گردید و سلام علیه یوم ولد ویوم مات ویوم یبعث حیاً.
یعنی سال وفات آخرین نائب خاص امام زمان علیه السلام جناب «ابو الحسن علی بن محمد سمری» صورت گرفته به مدت بیست سال به رشته تحریر درآمده است. وی با دیدن اساتید فراوان و تعلّم از محضرشان، و در دست داشتن اصول و مصنفات زیاد از پیشینیان و اصحاب ائمه علیهم السلام و مسافرت به شهرهای مختلف برای آگاهی هر چه بیشتر از حدیث و مسائل اسلامی توانست علاوه بر کتاب کافی کتابهایی از قبیل: تفسیر الرؤیا ، کتاب الرجال ، الرد علی القرامطة ، رسائل الائمة علیهم السلام و ما قیل فی الائمة علیهم السلام من الشعر بنویسد و در زمره مشایخ و رؤسای فرقه محقه قرار گیرد و شخصیتهای عظیمی به بیمانندی کتابش و والایی مقامش اعتراف کنند که از آن جمله است اعترافات زیر:
شیخ اصحابنا فی وقته بالرّی، ووجههم وکان أوثق الناس فی الحدیث وأثبتهم، صنّف الکتاب الکبیر المعروف بالکلینی یسمّی الکافی فی عشرین سنة؛ (1)
. رجال نجاشی، ص 266.
او در زمانش بزرگ و پیشوای اصحاب ما در شهر «ری» بود و در حدیث، موثقترین و ضابطترین آنها به شمار میآمد، او کتاب بزرگ و معروف «کافی» را ظرف بیست سال، نوشت.
والحق انه لم یکن مثله فیما رأیناه فی علمائنا وکل من یتدبر فی اخباره وترتیب کتابه، یعرف انه کان مؤیداً من عند اللّه تبارک وتعالی جزاه اللّه عن الاسلام خیر الجزاء؛ (2)
حق این است که در میان علماء شیعه تا آنجا که ما خبر داریم مانند کلینی نیامده است و هر که در اخبار و ترتیب کتاب او دقت کند، میفهمد که او از جانب خداوند تبارک و تعالی مؤید بوده است، خداوند به او از ناحیه اسلام، بهترین جزا را مرحمت فرماید.
شیخ عصره فی وقته ووجه العلماء والنبلاء کان أوثق الناس فی الحدیث وأنقدهم له وأعرفهم به، صنّف الکافی وهذّبه فی عشرین سنة وهو مشتمل علی ثلاثین کتاباً تحتوی علی ما لا یحتوی علیه غیره مما ذکرناه من العلوم، حتی ان فیه یزید علی ما فی الصحاح الست للعامة متوناً وأسانید. (1)
. وصول الاخبار، ص 85.
کتاب الکافی فی الحدیث، الذی لم یعمل الامامیة مثله. (2)
اعترف المؤالف والمخالف بفضله وقال أصحابنا: وکان أوثق الناس فی الحدیث وأثبتهم وأغورهم فی العلوم. (3)
امّا الکافی فهو تألیف ثقة الاسلام ابی جعفر محمد بن یعقوب الکلینی الرازی - عطّر اللّه مرقده - ألّفه فی مدة عشرین سنة وتوفّی ببغداد سنة ثلاثین أو تسع وعشرین وثلاثمأة ولجلالة شأنه عده جماعة من علماء العامة کابن الأثیر فی کتاب جامع الاصول من المجدّدین لمذهب الامامیة علی رأس المأة الثالثة بعدما ذکر ان سیدنا وامامنا ابا الحسن علی بن موسی الرضا علیهما السلام هو المجدّد لذلک المذهب علی رأس المأة الثانیة. (4)
مرحوم کلینی از بزرگان زیادی نقل حدیث کرده و از محضر آنها استفاده نموده که از آن جمله افراد زیر میباشند:
ابو علی احمد بن ادریس بن احمد الاشعری القمی متوفی به سال 306.
ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عبدالرحمن الهمدانی المعروف بابن عقدة المتوفی سنة 333.
ابو عبداللّه احمد بن عاصم العاصمی الکوفی.
ابو جعفر احمد بن محمد بن عیسی بن عبداللّه بن سعد بن مالک بن الاحوص بن السائب بن مالک بن عامر الاشعری القمی.
ابو عبداللّه الحسین بن محمد بن عمران بن ابی بکر الاشعری القمی المعروف بابن عامر.
ابوالقاسم سعد بن عبداللّه بن ابی خلف الاشعری القمی.
احمد بن مهران.
اسحاق بن یعقوب.
الحسن بن فضل بن یزید الیمانی.
ابو العباس عبداللّه بن جعفر بن الحسین بن مالک بن جامع الحمیری القمی.
ابوالحسن علی بن ابراهیم بن هاشم القمی صاحب تفسیر المعروف المتوفی بعد سنة 307.
ابوالحسن علی بن محمد بن ابراهیم بن ابان الرازی الکلینی المعروف بعلّان.
ابوالحسن علی بن محمد بن ابی القاسم عبداللّه بن عمران البرقی القمی ابن بنت احمد بن محمد بن خالد البرقی المعروف.
علی بن موسی بن جعفر الکمیذانی.
ابو العباس محمد بن جعفر الرزاز.
ابو الحسن محمد بن ابی عبداللّه جعفر بن محمد بن عون الاسدی الکوفی ساکن الرّی.
ابو جعفر محمد بن الحسن بن فروخ الصفار الاعرج القمی صاحب کتاب بصائر الدرجات المتوفی سنة 290.
ابو جعفر محمد بن عبداللّه بن جعفر بن الحسین بن جامع بن مالک الحمیری القمی.
محمد بن عقیل الکلینی.
ابو الحسین محمد بن علی بن معمر الکوفی صاحب الصبیحی.
از مرحوم کلینی نیز افراد زیادی روایت کرده و از محضرش استفاده نمودهاند که از آن گروهند افراد زیر:
ابوعبداللّه احمد بن ابراهیم المعروف بابن ابی رافع الصیمری.
ابو الحسین احمد بن احمد الکاتب الکوفی.
ابو الحسین احمد بن علی بن سعید الکوفی.
ابو الحسین احمد بن محمد بن علی الکوفی.
ابو غالب احمد بن محمد بن محمد بن سلیمان بن الحسن بن الجهم بن بکیر بن اعین بن سنسن الزراری.
ابو القاسم جعفر بن محمد بن جعفر بن موسی بن قولویه.
ابو الحسن عبد الکریم بن عبداللّه بن نصر البزار التنیسی.
علی بن احمد بن موسی الدقاق.
ابو عبداللّه محمد بن ابراهیم بن جعفر الکاتب النعمانی المعروف بابن زینب کان خصیصاً به یکتب کتابه الکافی.
ابو عبداللّه محمد بن احمد بن عبداللّه بن قضاعة بن صفوان بن مهران الجمال.
ابو عیسی محمد بن احمد بن محمد بن سنان السنانی الزاهری نزیل الری.
ابو المفضل محمد بن عبداللّه بن المطلب الشیبانی.
ابو محمد هارون بن مونس بن احمد بن سعید ابن سعید شیبانی التلعکبری متوفی سنة 385.
محمد بن علی ماجیلویه.
محمد بن محمد بن عصام الکلینی. (2)
1) 1)
. مقدمه اصول کافی، ج 1، ص 23.
2) 2) . مقدمه استاد حسین علی محفوظ بر اصول کافی، ج 1، ص 20 - 25. [1]
مرحوم کلینی در مقدمه کتاب کافی ، انگیزه اقدامش را برای تألیف این کتاب، این طور بیان میکند که: یکی از شیعیان و برادران دینی، نامهای به او نوشته و یا پیغامی برایش فرستاده مبنی بر اینکه: مردم زمان ما علم و دانش را رها کرده و در جهل و نادانی غوطه ور شدهاند، نام خود را مسلمان گذاشتهاند، ولی از محتوی و متن اسلام بی خبرند، کارها را دلبخواه و طبق عادات و رسوم و تقلید از نیاکانشان انجام میدهند و در همه امور، به عقول ناقص خود تکیه دارند، آیا چنین کاری درست است؟
آنگاه از قول او نقل میکند که درخواست نموده کتابی که شامل جمیع علوم دینی باشد او و همه مؤمنین را کفایت کند، بنویسد تا کسانی که میخواهند حقیقت اسلام را از دیدگاه پیشوایان راستگوی دینی ما و سنتهای استواری که مدار تکلیف و عملند به دست آورند، و بر طبق آنها عمل کنند، به آن مراجعه نمایند.
وقلت انک تحب ان یکون عندک کتاب «کاف» یجمع فیه من جمیع فنون علم الدین والعمل به بالآثار الصحیحة عن الصادقین علیهم السلام والسنن القائمة التی علیها العمل وبها یؤدی فرض اللّه عز و جل وسنة نبیه وقلت لو کان ذلک رجوت ان یکون ذلک سبباً یتدارک اللّه تعالی بمعونته وتوفیقه إخواننا وأهل ملتنا ویقبل بهم الی مراشدهم. (1)
. مقدمه اصول کافی، ج 1، ص 5، 8 - 9. [1]
مرحوم کلینی در پاسخ آن برادر دلسوخته شیعه و تأمین خواسته او پس از یک سلسله مقدمات، مبنی بر اینکه: خداوند آدمی را بیهوده نیافریده و دستور العملهایی جهت تبلور استعدادهای او مقرر فرموده و پیامبرانی را برای ابلاغ و پیاده کردن آنها گسیل داشته است و بدیهی است که این هدف عالی جز با علم و بصیرت و دوری از گمان و تقلید، حاصل شدنی نیست، نتیجه میگیرد که روش آن مردم که تو متذکر شدی خداپسندانه نخواهد بود و بدین جهت اقدام به تألیف همان کتابی نمودم که تو
1) 1)
میخواستی (کافی) و شکر خدای را که وسائل تألیف و تدوین چنان کتابی را فراهم فرمود، امیدوارم چنانکه خواسته بودی باشد زیرا نصیحت و خیرخواهی برادران دینی بر ما لازم است و اگر در آن نقصانی وجود داشته باشد، مقدور ما بیش از این نبوده و گرنه در نیت ما که خیرخواهی است، نقصانی وجود نداشته است:
وقد یسّر اللّه وله الحمد تألیف ما سألت وأرجو أن یکون بحیث توخّیت فمهما کان فیه من تقصیر فلم تقصر نیتنا فی إهداء النصیحة إذ کانت واجبة لإخواننا وأهل ملتنا ما رجونا أن نکون مشارکین لکل من اقتبس منه وعمل بما فیه فی دهرنا هذا وفی غابره الی انقضاء الدنیا. (1)
. مقدمه اصول کافی، ج 1، ص 5، 8 - 9.
و به حق میتوان اعتراف کرد که نیت پاک این مرد خدا و این دانشمند بزرگوار و پر تلاش کار خود را کرد، دائرة المعارفی به وجود آورد که حدود یازده قرن، مورد استفاده عام و خاص قرار گرفته دانشمندانی در توضیح ابعاد مختلف آن، به شرح و تعلیق و ترجمه آن پرداخته دهها کتاب ارزشمند در این رابطه نوشتهاند که در میان پنجاه شرح و تعلیق و ترجمه چاپی و خطی موجود مهمترین آنها عبارتند از:
شرح اصول کافی صدر المتألهین شیرازی.
شرح اصول و روضة کافی ملا صالح مازندرانی.
مرآة العقول مجلسی.
وافی مرحوم فیض کاشانی.
ترجمه و شرح دوست فقید ما مرحوم دکتر سید جواد مصطفوی بر اصول کافی در چهار جلد.
و امید است همانگونه که او آرزو کرده «ما رجونا أن نکون مشارکین لکل من اقتبس منه وعمل بما فیه فی دهرنا هذا وفی غابره الی انقضاء الدنیا» تا ظهور حضرت مهدی علیه السلام این چراغ، پر فروغ باشد و سمپاشی دشمنان نتواند در این کاخ رفیع، خلل پدید آورد، آمین یا رب العالمین. (2)
در مورد کتاب کافی مرحوم کلینی، سه دیدگاه مختلف وجود دارد که یکی افراطی است و دیگری تفریطی و سومی واقع گرایانه است و حقیقی:
اخباریها و افراد خوش باور ولی سطحی معتقدند: نظر به اینکه:
مرحوم کلینی از بزرگان شیعه و مرجع مراجعات دینی مردم بوده و در زمان غیبت صغری میزیسته است.
در بغداد سکونت داشته که نواب خاصه امام زمان علیه السلام نیز در آنجا زندگی میکردند و طبعاً با آنان حشر و نشر داشته است.
کلینی در نوشتن کتاب کافی بیست سال زحمت کشیده و اصول و مصنفاتی که از شاگردان ائمه از زمان علی علیه السلام تا حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه نوشته شده بوده و در انتساب و صحت آنها شکی نبوده در اختیار داشته است.
کلینی چنانکه در مقدمه کافی نوشته: «و گفتی که میخواهم کتابی داشته باشم که تمام قسمتهای علم دین در آن باشد که دانشجو را بی نیاز کند و مرجع هدایتخواه باشد و کسی که علم دین و عمل به اخبار صحیح امامان صادق علیهم السلام و سنتهای ثابته مورد عمل را خواهد، از آن کتاب برگیرد و واجبات خدا و سنت پیغمبر را از روی آن کتاب انجام دهد، و گفتی که اگر چنین کتابی باشد امیدوارم خدای تعالی به وسیله آن و به یاری و توفیق خویش، برادران و هممذهبان ما را اصلاح کند و به هدایتشان متوجه کند. . . خدا را شکر که تألیف چنین کتابی را میسر گردانید، امیدوارم چنانکه خواستی باشد. . . ما امیدواریم که با مردم این زمان و آنها که تا پایان دنیا از این کتاب، استفاده و به آن عمل میکنند، در ثواب شریک باشیم» (1)
. مقدمه اصول کافی، ج 1، ص 9. [1]
این کتاب را برای برآوردن1) 1)
نیازهای معنوی مؤمنین در طول تاریخ نگاشته که مرجع مراجعات آنان باشد.
با توجه به نکات یاد شده بعید است که مرحوم کلینی در نگارش این کتاب از ارشادات نوّاب خاصه امام زمان علیه السلام بهره نگرفته و مهر تأیید روی آن نگذاشته باشند. در صورتی که در مورد امور کوچک دنیوی مانند اختلاف زن و شوهری «ابو غالب زراری» به وسیله «حسین بن روح» از ناحیه مقدسه کمک میخواهد که توقیع شریف بدین مضمون: «والزوج والزوجة فأصلح اللّه ذات بینهما» صادر میشود و شقاق میان آنها به محبت و مودت تبدیل میگردد. (1)
. مستدرک الوسائل، ج 3، ص 533. [1]
و یا وقتی که به «ابی القاسم حسین بن روح» خبر میرسد که «محمد بن علی شلمغانی» کتاب «التکلیف» را نوشته است آن را میطلبد و مطالعه میکند و میگوید:
ما فیه شیء إلا وقد روی عن الأئمة علیهم السلام إلا موضعین أو ثلاثة فإنه کذب علیهم فی روایتها لعنه اللّه. (2)
و آیا اهمیت کتاب کلینی که برای آوردن نیازهای معنوی مؤمنین در طول تاریخ نوشته شده بوده به قدر امور جزئی یاد شده، اعتبار نداشت که به نواب خاصه عرض و مورد تأیید قرار گیرد؟
و لذا مرحوم مامقانی از کتاب درایة الحدیث سید عبداللّه شبر نقل میکند که محدث جزائری در شرح تهذیب گفته است:
بعض المعاصرین یذهب الی ان کتاب الکافی مما عرض علی مولانا صاحب الزمان عجل اللّه تعالی فرجه لانه کان فی زمن الغیبة الصغری التی کان فیها الابواب تخرج بالکتب والرسائل من الامام علیه السلام إلی الشیعة فی أقطار الأرض وکانوا یتمکّنون من الوصول الیه فی أکثر الأوقات فکیف یکون شیخنا الکلینی فی مثل ذلک العصر ویؤلف مثل هذا الکتاب الجلیل الذی أراد جعله مرجعاً للشیعة وکان متمکناً من عرضه علی الناحیة المقدسة أو استخبار حاله منه لیعلم احادیثه ویتمیز الصحیح من غیر الصحیح ولا یعرضه وهذا القول لا یخلو من قرب کما لا یخفی.
همچنین نقل میکند که:
گفته شده: کتاب کافی، محضر مبارک امام زمان علیه السلام عرضه شده و حضرت آن
را پسندیده و در حقش فرموده است: «الکافی کاف لشیعتنا» . (1)
. تنقیح المقال، ج 3، ص 203.
روی این حساب، قانون جرح و تعدیل، در مورد روایات کافی اجرا نخواهد شد و همه اخبار آن، صحیح و معتبر است و نمیشود روایات آن را به دلیل ضعف راوی آن، طرد کرد و نادیده گرفت و در حقیقت این کتاب، تالی تلو قرآن است! ! (2)
چه «صحیح» را طبق عقیده متقدمین معنی کنیم یعنی روایتی که قرینۀ داخلی مانند وثاقت راوی و یا خارجی مانند بودن در اصل و کتاب معتبر، موجب میشود اطمینان بر صدور آن داشته باشیم، و چه طبق نظر متأخرین تفسیر کنیم یعنی روایت عدل امامی متصل، نکات یاد شده در این دیدگاه نتیجه نمیدهد که همه روایات کتاب شریف کافی، صحیح و معتبر است و نیازی به اعمال قواعد رجالی و درایهای ندارد زیرا:
اولاً، اگر قبول کنیم که اصول و مصنفات و کسانی را که مرحوم کلینی از آنها نقل حدیث کرده است، مورد وثوق و اعتماد بودهاند، معنی این اعتماد این است که آنها دروغ نگفتهاند نه آنکه دیگران به آنها دروغ نگفتهاند و یا آنها مصون از خطا و اشتباهند. چه بسا ممکن است صاحبان اصول و مصنفات از کسانی نقل حدیث کرده باشند که آنها تورّع از کذب نداشته باشند و یا کسانی که مرحوم کلینی از آنها روایت کرده است اینگونه باشند و یا ممکن است مرتکب سهو و اشتباه شده باشند از این رو بی نیاز از تفحص و اعمال قواعد رجالی نخواهد بود.
ثانیاً، اینکه از مرحوم کلینی درخواست شده کتابی جامع طبق احادیث صحیحه از آثار صادقین علیهم السلام برای پاسخگویی به همه نیازهای اعتقادی، اخلاقی و حقوقی فرقه ناجیه بنویسد و او نیز به این درخواست، جامه عمل پوشانید و این کتاب را نوشت. اینکار، مستلزم آن نیست که این احادیث، فی الواقع درست و از معصوم علیه السلام صادر شده باشد چه بسا ممکن است مرحوم کلینی روی اجتهادش، روایتی را معتبر و
صحیح بداند و در واقع، چنین نباشد او در تشخیص اشتباه کرده باشد. علیهذا تشخیص او تنها برای خود او حجت است نه دیگران.
ثالثاً، مرحوم کلینی طبق نوشته نجاشی: «محمد بن یعقوب بن إسحاق ابو جعفر الکلینی وکان خاله علّان الکلینی الرازی، شیخ أصحابنا فی وقته بالرّی ووجههم» (1)
. رجال نجاشی، ص 266.
بزرگ شیعیان در شهر «ری» بوده و در اواخر عمر - طبق گفته بعضی: دو سال مانده به وفاتش - به بغداد رفته بود که علی الظاهر تا آن وقت، کتاب کافی را نوشته و در اختیار مردم قرار داده بود. (2)رابعاً، هیچ قرینهای که بین او و نواب خاصه روابطی وجود داشته نه در کتاب و نه در تاریخ وجود ندارد و شاید شرایط زمان چنین اجازهای را نمیداد.
خامساً، شاید مصلحت ایجاب میکرد که ناحیه مقدسه و نواب خاصه مردم را - طبق رهنمود کلی که داده بودند - در تعلیم و اخذ مسائل حلال و حرام و ارشاد و هدایت جامعه به خودشان واگذارند و آنان را طوری بار آورند که روی پای خود بمانند و لذا دخالتی در کتاب کافی نکردند.
و اما دعا برای «زراری» یک امر شخصی بوده نه یک امر عمومی که تکلیف مردم در آن مشخص شده و اصلاح کتاب «التکلیف» شلمغانی نیز به خاطر انحرافی بود که در او پدید آمده بود، جای این داشت که مورد پرسش قرار گیرد که آیا تأثیر در نوشتههای پیش از انحراف داشته است یا خیر و به اصطلاح، بازبینی جناب «حسین بن روح» را طلب میکرده است و این امور با تألیف کتاب کافی که تکلیف مردم در امثال آن از ناحیه مقدسه روشن شده است، فرق بسیار دارد.
سادساً، اینکه ادعا شده: امام زمان علیه السلام در مورد کتاب کافی فرموده است: «الکافی کاف لشیعتنا» نه قائل معین و نه سند معتبری دارد. (3)بلکه طبق قول مرحوم مجلسی
گزافهگویی و حرف بدون حساب است که در مرآة العقول در این رابطه میفرماید: «وأما جزم بعض المجازفین، (1)
. مرحوم نوری در حاشیۀ مستدرک الوسائل، ج 3، ص 534 [1] مینویسد: منظور از بعضی «مولی خلیل قزوینی» است.
بکون جمیع الکافی معروضاً علی القائم علیه السلام لکونه فی بلدة السفراء فلا یخفی ما فیه علی ذی لب» . (2)سابعاً، نه تنها طبق تفسیر متأخرین، حدود نه هزار حدیث «ضعیف» در کتاب کافی وجود دارد (3)بلکه طبق تفسیر متقدمین نیز روایاتی در کافی موجود است که اولاً از آثار صادقین علیهم السلام (4)نیست و ثانیاً متن حدیث، نشان میدهد که از معصوم علیه السلام صادر نشده است که از آن جمله است روایات زیر:
الف. عن معاذ بن کثیر عن ابی عبداللّه علیه السلام قال: شهر رمضان ثلاثون یوماً لا ینقص واللّه ابداً. (5)
در صورتی که بالحس والعیان میبینیم که بعضی از سالها ماه رمضان بیست و نه روزی و بعضی از سالها سی روزی است. و از قدیم گفتهاند: «لیس الخبر کالمعاینه» . (6)
ب. عن ابی بصیر عن ابی عبداللّه علیه السلام فی قول اللّه عز و جل: «وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» 7 . فرسول اللّه صلی الله علیه و آله الذکر واهل بیته علیهم السلام المسئولون وهم اهل الذکر. (7)
حضرت آیة اللّه العظمی الخوئی بعد از آنکه حدیث فوق را به عنوان یک نمونه روشن از احادیث نادرست نقل می کند در وجه نادرستی آن، میافزاید: «اگر مراد به (ذکر) در آیۀ مبارکه (چنانکه در روایت مذکور آمده است) رسول خدا باشد، پس
1) 1)
2) 2) . مرآة العقول مجلسی، ج 1، ص 32. [2]
3) 3) . مستدرک الوسائل، ج 3، ص 541؛ دراسات فی الکافی والصحیحین، ص 129.
4) 4) . آیة اللّه العظمی خوئی در معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 89 - 91 دوازده مورد از اینگونه روایات کافی را بهعنوان شاهد نقل میکند.
5) 5) . فروع کافی، ج 4، ص 79.
6) 6) . در اینکه بعضی از قدما بر اثر خوشباوری بر خلاف حس و دلایل ریاضی مضمون این روایات را - که به طور مکرر در کافی و من لا یحضره الفقیه آمده - پذیرفتهاند در صورتی که مسأله جزء بدیهیات است به خصوص روایات مستفیضهای برخلاف آنها داریم، در این باره مراجعه شود به کتابهای: معجم رجال الحدیث [3]آیة اللّه العظمی خوئی، ج 1، ص 30 - 34؛ پاورقی فروع کافی، ج 4، ص 89 - 80؛ مرآة العقول مجلسی، ج 16، ص 232 - 235. [4]
7) 8) . اصول کافی، ج 1، ص 211، روایت 4. [5]
منظور از مخاطب و ضمیر (لک ولقومک) چه کسی خواهد بود؟ چگونه ممکن است ملتزم شد که مثل این کلام از معصوم علیه السلام صادر شده تا چه رسد که ادعا شود: قطعاً از معصوم علیه السلام رسیده است؟» . (1)
. معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 36.
ج. مرحوم کلینی در «کتاب الحجه» کافی ضمن روایتی از حماری یاد میکند که نامش «عُفَیْر» بود که به محض وفات رسول خدا خود را در نزدیکی «قُبا» به چاه انداخت و هلاک شد و به اصطلاح خودکشی کرد، آنگاه اضافه میکند: «وروی ان امیر المؤمنین علیه السلام قال: ان ذلک الحمار کلّم رسول اللّه صلی الله علیه و آله فقال: بأبی أنت واُمی إن أبی حدثنی عن أبیه عن جدّه عن أبیه أنّه کان مع نوح فی السفینة فقام إلیه نوح فمسح علی کفله ثم قال: یخرج من صلب هذا الحمار یرکبه سید النبیین وخاتمهم» . (2)
چه داعی است که ما شعر بگوییم و در قافیهاش گیر بکنیم، چرا با آنکه همه عوامل امکان صدق و کذب در اخبار کافی مانند دیگر خبرها وجود دارد، آن را در هالهای از عصمت مصونیت از خطا قرار میدهیم و حاضریم این احادیث افسانهای و دروغ را به معصومین علیهم السلام نسبت بدهیم ولی حاضر نیستیم کلینی را غیر معصوم و کتابش را محتمل الصدق والکذب بدانیم و قواعد رجالی و درایهای را دربارۀ آن اجرا کنیم؟ شکی نیست که این طرز تفکر مصداق «حب الشیء یعمی ویصم» و «لا یری الجاهل إلا مفرطاً أو مفرّطاً» است.
ثامناً، از همه اینها که بگذریم، خود کلینی اعتراف دارد که در صورت تعارض اخبار که جمع عرفی ممکن نیست، باید به مرجحات مراجعه کرد و از جمله مرجحات، موافقت با کتاب و شهرت و مخالفت با عامه است که اگر مرجحی در میان نبود در اخذ به هر کدام از آنها مخیّریم و عین عبارت او چنین است: «فاعلم یا أخی أرشدک اللّه إنه لا یسع أحداً تمییز شیء مما اختلف الروایة فیه عن العلماء علیهم السلام برأیه إلا علی ما أطلقه العالم بقوله علیه السلام: أعرضوهما علی کتاب اللّه فما وافق کتاب اللّه عز و جل فخذوه وما خالف کتاب اللّه فردّوه، وقوله: دعوا ما وافق القوم فإنّ الرشد فی خلافهم، وخذوا
بالمجمع علیه فإنّ المجمع علیه لا ریب فیه، ونحن لا نعرف من جمیع ذلک الا اقله ولا نجد شیئاً احوط ولا اوسع من ردّ علم ذلک کله الی العالم علیه السلام وقبول ما وسع من الامر فیه بقوله: بأیّهما أخذتم من باب التسلیم وسعکم» (1)
. مقدمه اصول کافی، ج 1، ص 8. [1]
و معنی این کلام این خواهد بود که در بعضی از صور (مثل مخالفت با قرآن و یا مجمع علیه) حدیث مخالف، از معصوم علیه السلام صدور نیافته است.تاسعاً، اگر روایات کافی آنگونه که اخباریها میگویند، قطعی الصدور و یا صحیحه است، چرا بزرگانی مانند شیخ صدوق و شیخ طوسی که از مؤلفین کتب اربعه هستند بعضی از روایاتی را که کلینی در کتابش آورده و صحیح دانسته است نپذیرفته و تضعیفش کردهاند که از آن جمله مرحوم شیخ صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه گفته است:
أما خبر صلاة یوم غدیرخم والثواب المذکور فیه لمن صامه فإن شیخنا محمد بن الحسن کان لا یصححه ویقول انه من طریق محمد بن موسی الهمدانی وکان غیر ثقة وکل ما لا یصححه ذلک الشیخ قدّس اللّه روحه ولم یحکم بصحته من الاخبار فهو عندنا متروک غیر صحیح. (2)
و در جای دیگر فرمود:
کان شیخنا محمد بن الحسن بن احمد بن الولید رضی الله عنه، سیّء الرأی فی محمد بن عبداللّه المسمعی راوی الحدیث وإنی اخرجت هذا الخبر فی هذا الکتاب لأنه کان فی کتاب الرحمة وقد قرأته علیه فلم ینکره ورواه لی. (3)
و نیز مرحوم شیخ در کتاب استبصار بعد از ذکر دو حدیث از «اصحاب عدد» در مورد روزه میفرماید:
من انهما خبر واحد لا یوجبان علماً ولا عملاً ولأن راویهما عمران الزعفرانی وهو مجهول وفی اسناد الحدیثین قوم ضعفاء لا نعمل بما یختصّون بروایته. (4)
در صورتی که هر دو حدیث را مرحوم کلینی در کتاب کافی آورده است (1)
. فروع کافی، ج 4، ص 80 - 81.
و اگر همه روایات کافی ، قطعی الصدور و یا معتبر بود، مرحوم شیخ نمیفرمود: ما به روایات آنان عمل نمیکنیم.و نیز، مرحوم شیخ، در کتاب «ظهار» از استبصار ، بعد از ذکر سه روایت که هم کلینی و هم صدوق آنها را در کافی و من لا یحضره الفقیه آوردهاند، میفرماید:
اوّل ما فی هذه الاخبار ان الخبرین منهما وهما الأخیران مرسلان، والمراسیل لا یعترض بهما علی الأخبار المسندة لما بیّناه فی غیر موضع، وأما الخبر الاول فراویه ابو سعید الآدمی وهو ضعیف جدّاً عند نقاد الأخبار، وقد استثناه ابو جعفر بن بابویه فی رجال نوادر الحکمة. (2)
و اگر شیخ، معتقد بود که جمیع روایات کافی و فقیه قطعی الصدور و یا صحیح است، متعرض ضعف سند و ارسال این روایات نمیشد، به خصوص که ارسال این روایات وسیله «ابن بکیر» که از «اصحاب اجماع» است و «ابن فضال» که معروف به وثاقت است صورت گرفته است. (3)
برخلاف نظریه افراطی گذشته که بدون توجه به واقعیتها، کتاب کافی را در هالهای از قداست و عصمت قرار داده تمام احادیث آن را بلا استثناء قابل عمل بلکه واجب العمل میدانست، گروهی از افراد مغرض و سنی زده و احیاناً دلسوز ولی کم اطلاع، اظهار میدارند که: مرحوم کلینی، کاسبی بوده در بغداد میزیسته و هر خبری را که از هر کسی میشنیده چه با تقوی و چه بی تقوی، چه مغرض و چه غالی، چه عالم و چه عامی در دفتری گرد میآورده و این کار در طول بیست سال ادامه داشته و بدین وسیله کتاب «کافی» را به رشته تحریر درآورده است. (4)
یکی از نویسندگان معاصر، دانسته و یا نادانسته تحت تأثیر این گروه قرار گرفته اظهار میدارد: «از آنجا که از مجموع 16121 حدیث کافی تنها 4428 حدیث آن صحیح و معتبر است و ما بقی آن که 11693 حدیث میشود، صحیح و قابل اعتماد نیست، (1)
. در مورد آمار روایات کافی، نقلها مختلف است: صاحب لؤلؤة البحرین مینویسد: مجموع احادیث کافی16199 حدیث است و 5072 حدیث آن، صحیح و 144 حدیث آن، «حَسَنْ» و 1118 حدیث آن «موثق» و 302 حدیث آن «قوی» و 9485 حدیث آن «ضعیف» میباشد (مستدرک الوسائل، ج 3، ص 541) ولی روضات الجنات از همین کتاب این طور نقل میکند: «مجموع احادیث کافی 16190 حدیث است و صحیح آن 5072 حدیث و موثق آن 1118 حدیث و قوی آن 302 حدیث و ضعیف آن 9485 حدیث است (ج 6، ص 116) البته همانطور که ملاحظه میفرمایید: هم آمار اقسام و هم مجموع آن با هم اختلاف دارند به خصوص که مجموع احادیث به نقل مستدرک میشود 16121 که متأسفانه 16199 نقل کرده است و به نقل روضات حدیث حسن افتاده است.
از این جهت باید دور ریخته شود» و بر این اساس دست به تصفیه کتاب کافی زد و تنها اخبار صحیح آن را در سه مجلد تحت عنوان «صحیح الکافی» به چاپ رسانید. (2)طبق نظر این گروه از آنجا که کتاب کافی مشتمل بر بیش از یازده هزار حدیث غیر صحیح است از این رو در مرحله نازلی از اعتبار قرار دارد به خصوص که در «کتاب الحجة» آن روایاتی وجود دارد که مشعر بر این است که امامان علیهم السلام سیزده نفرند که دوازده نفر آنها از نسل فاطمه و پیامبر سلام اللّه علیهما میباشند و همچنین در کتاب «فضل القرآن» و «کتاب الحجة» آن، روایاتی موجود است که دلالت بر تحریف قرآن دارند، علیهذا چگونه میتوان به چنین کتابی اعتماد کرد؟ ! !
این دیدگاه نیز غیر منصفانه و نادرست است زیرا نه با واقعیت تاریخ زندگی مرحوم کلینی و هویت کتابش تطبیق دارد و نه آن صغری و کبری آن نتایج غلط را به دنبال خواهد داشت. علیهذا لازم است به نکات زیر توجه شود:
نادیده گرفتن شخصیت علمی کلینی و پایین آوردن موقعیت او تا مرحله یک کاسب دوره گرد که دفتری در دست داشته هر چه را میشنیده بدون توجه به درستی و
نادرستی آن، آن را در دفتر ثبت میکرده، عدم توجه به واقعیت و تحریف آن است زیرا چنانکه قبلاً متذکر شدیم: طبق اعتراف نجاشی و دیگران، او از یک سو رئیس شیعه در «ری» بوده و تنها در دو سال آخر عمرش به بغداد رفته بود، و از سوی دیگر، او دانشمندی بوده که از محضر اساتید و بزرگانی مانند «علی بن ابراهیم قمی» صاحب تفسیر معروف، و «محمد بن حسن صفار» صاحب کتاب «بصائر الدرجات» و دهها اساتیدی که قبلاً یاد کردیم، علم حدیث و دانش فرا گرفت و نیز شاگردانی از قبیل: «ابن قولویه» و «تلعکبری» و «شیخ صدوق» تربیت کرد که آنها نیز به نوبه خود اعاظمی چون شیخ مفید و نجاشی و کشی و نظائر اینها را پرورش دادند. (1)
. به مقدمه اصول کافی نوشته «حسین علی محفوظ» و مقدمه معانی الاخبار به قلم مرحوم آیة اللّه ربانی شیرازی ودیگر کتب رجال و تراجم مراجعه شود.
به علاوه چنانکه میدانیم: مرجع تشخیص در اینگونه موارد، دانشمندان علم رجال و خبرگان این فناند، از این رو علاوه بر مطالبی که قبلاً در این باره نقل کردهایم، توجه شما را به اعترافات زیر جلب مینمایم:وکان من فقهاء الشیعة والمصنفین علی مذهبهم، هو من رؤساء فضلاء الشیعة فی أیام المقتدر. (2)
اما الکافی فهو وإن کان أشرفها (کتب اربعة) وأوثقها وأتمها وأجمعها لاشتماله علی الاصول من بینها وخلوّه من الفضول وشینها. (3)
وابتدأت بکتاب الکافی للشیخ الصدوق ثقة الاسلام، مقبول طوائف الإمام، ممدوح الخاص والعام: محمد بن یعقوب الکلینی حشره اللّه مع الائمة الکرام، لأنه کان أضبط الاُصول وأجمعها وأحسن مؤلفات الفرقه الناجیه وأعظمها. (4)
الشیخ الأقدم، المسلم بین العامة والخاصة، والمفتی بکلا الفریقین. (1)
. ریاض العلماء، ص 226 [1] به نقل از مقدمه کافی به قلم حسین علی محفوظ.
وأعظم الأشیاخ فی تلک الطبقة - یعنی المتقدمة علی الصدوق - الشیخ الأجل، جامع أحادیث أهل البیت علیهم السلام محمد بن یعقوب، صاحب کتاب الکافی فی الحدیث لم یعمل الأصحاب مثله. (2)
ثقة، جلیل القدر، عارف بالأخبار. (3)
محمد بن یعقوب بن اسحاق ابو جعفر الرازی الکلینی، ثقة الاسلام وشیخ مشایخ الأعلام ومروّج المذهب فی غیبة الامام علیه السلام، ذکره أصحابنا والمخالفون، واتفقوا علی فضله وعظم منزلته. (4)
ومحمد ابن یعقوب، شیخ أصحابنا فی وقته بالری ووجههم وکان أوثق الناس فی الحدیث وأثبتهم، صنّف کتاب الکافی فی عشرین سنة ومات ببغداد فی سنة ثمان وعشرین وثلاثمأة. (5)
محمد بن یعقوب بن إسحاق أبو جعفر الکلینی شیخ من أصحابنا فی وقته ووجههم کان أوثق الناس فی الحدیث وأثبتهم صاحب الکافی صنفّه فی عشرین سنة. (6)
هو فی الحقیقة امین الاسلام وفی الطریقة دلیل الاعلام وفی الشریعة جلیل
قدام، لیس فی وثاقته لأحد کلام ولا فی مکانته عند أئمة الأنام. (1)
. روضات الجنات، ج 6، ص 112. [1]
وهو أجلّ الکتب الأربعة الأصول المعتمدة علیه، لم یکتب مثله فی المنقول من آل الرسول لثقة الاسلام محمد بن یعقوب الکلینی. . . . (2)
بنابر این، اظهار اینکه او فردی عامی و کاسب دوره گرد بوده و یا گفتارش ارزش روایی ندارد، اهانتی است به علم و حدیث. (3)
چنانکه در پایان اقسام حدیث، متذکر شدیم: درست است که حدیث، از لحاظ سند به چهار قسم کلی: صحیح، حسن، موثق و ضعیف تقسیم میشود، اما معنی این تقسیم، این نیست که تنها خبر صحیح، قابل عمل است و اقسام دیگر آن را باید دور انداخت. خیر، این تقسیم، تنها تبیین ارزش ذات حدیث است از جهت سند آن، و گرنه چه بسا ممکن است حدیثی از جهت ذات و سند، صحیح باشد ولی به واسطه قرائن خارجیه قابل عمل نباشد و همچنین چه بسا ممکن است حدیثی از لحاظ سند ضعیف باشد ولی به واسطه قراین دیگر، قابل عمل و اعتبار باشد.
ما در اینجا دو اظهارنظر از دو متخصص علم رجال و فقه که از اعاظم دانشمندان اسلامی ما هستند در تأیید مطلب فوق نقل میکنیم:
الف. علامه مامقانی در کتاب نفیس مقباس الهدایه ضمن بیان اینکه: تطاول روزگار و پنهان ماندن قراین و مشتبه شدن امور، موجب شده که متأخرین، اصطلاح جدیدی برای تمیز اخبار معتبر از غیر معتبر، اختراع کنند، دربارۀ حد و مرز اعتبار و عدم اعتبار روایت از جهت سند متذکر میشود که: منظور آنها از این کار، تنها ضابطه قرار دادن برای اعتبار و عدم اعتبار روایت از جهت رجال سند بدون در نظر گرفتن قراین
خارجیه است نه حصر اعتبار و عدم اعتبار روایت به طور کلی و لذا میبینید که چه بسا حدیث صحیح و موثق را دور میاندازند و به روایت ضعیف و قوی عمل میکنند و این کار یا به خاطر قراین خارجیه از قبیل شهرت روایی یا فتوایی صورت میگیرد و یا به جهت موقعیت و وضعیت خاص راویان است مثل اینکه از اصحاب اجماعند و یا به جهت این است که راوی جز از افراد مورد اعتماد روایت نمیکند و امثال اینها. و این است متن فرمایش او:
انا قد نبّهنا آنفاً علی أن تطاول العهد واختفاء أکثر القرائن والالتباس الأمر، هو الذی دعا المتأخرین الی جعل هذا الاصطلاح لتمییز الأخبار المعتبرة عن غیرها وحینئذ فاعلم ان متعلق نظرهم فی ذلک هو ضبط طریق الاعتبار الروایة وعدمه من جهة رجال السند خاصة مع قطع النظر عن القرائن الخارجیة، لا حصر اعتبار الروایة وعدمه فیما ذکروه علی الإطلاق، ولذا تراهم کثیراً ما یطرحون الموثّق بل الصحیح ویعملون بالقوی بل بالضعیف، فقد یکون ذلک لقرائن خارجه، منها الانجبار بالشهرة روایة أو عملاً، وقد یکون بخصوص ما قیل فی حق بعض رجال السند کالإجماع علی تصحیح ما یصحّ عنه أو علی العمل بما یرویه علی أحد الاحتمالین فیه أو قولهم انه لا یروی أو لا یرسل إلا عن ثقة ونحو ذلک. (1)
. مقباس الهدایة، ص 36.
ب. استاد الفقهاء وحید بهبهانی در تعلیقه بعد از آنکه اموری را به عنوان امارات و قرائن حجیت اخبار، میشمرد، اضافه میکند: ممکن است خبری ذاتاً صحیح نباشد اما بر اثر جهاتی از قبیل اینکه دانشمندان اسلامی بالکل یا به طور اکثری بر طبق آن فتوا داده و یا عمل کرده و یا آن را روایت و یا تلقی به قبول کردهاند، و یا آنکه محتوای آن موافق با کتاب یا سنت یا اجماع و یا عقل است و یا تجربه صحت محتوای آن را ثابت کرده و یا آنکه متن آن به گونهای است که گواهی میدهد تنها از معصوم علیه السلام، صدور کلماتی، مانند آن ممکن و متصور است مانند دعای کمیل، خطب، کتب و حکم نهج البلاغه ، ادعیه صحیفه سجادیه ، دعای ابو حمزه ثمالی، زیارت جامعه کبیره، و یا
1) 1)
آنکه روایت به طور استفاضه و عالی السند نقل شده مانند روایاتی که کلینی و ابن الولید و صفّار و صدوق و امثال آنها از امام زمان و حضرت عسکری و حضرت هادی و جواد الائمه علیهم السلام نقل کردهاند و از این قبیل است: توقعاتی که از ناحیه مقدسه رسیده و در دست اینها قرار گرفته است، کوتاه سخن اینکه: باید مجتهد به این قرائن و نظایر اینها توجه داشته باشد و در هر صورت هدایت از ناحیه خدا است.
و این است متن کلام این فقیه و رجالی کم نظیر و وحید عصر:
اعلم ان الامارات والقرائن کثیرة: ومن القرائن لحجیة الخبر وقوع الاتفاق علی العمل به أو علی الفتوی به أو کونه مشهوراً بحسب الروایة أو الفتوی، أو مقبولاً مثل مقبولة عمر بن حنظلة أو موافقاً للکتاب أو السنة أو الإجماع، أو حکم العقل، أو التجربة مثل ما ورد فی خواص الآیات والأعمال والأدعیة التی خاصیتها مجربة مثل قرائة آخر الکهف للانتباه فی الساعة التی تراد وغیر ذلک، أو یکون فی متنه ما یشهد بکونه من الائمة علیهم السلام مثل خطب نهج البلاغة ونظائرها و الصحیفة السجّادیّة ودعاء أبی حمزة والزیارة الجامعة الکبیرة الی غیر ذلک، ومثل کونه کثیراً مستفیضاً أو عالی السند مثل الروایات التی رواها الکلینی وابن الولید والصفّار وأمثالهم والصدوق وأمثاله أیضاً عن القائم المنتظر عجل اللّه تعالی فرجه والعسکری والتقی والنقی علیهم السلام ومنها التوقیعات التی وقعت فی أیدیهم منهم علیهم السلام. وبالجملة ینبغی للمجتهد التنبّه لنظائر ما نبّهنا علیه والهدایة من اللّه تعالی. (1)
. مقباس الهدایة، ص 80.
بنابر این، صرف اینکه حدود یازده هزار حدیث در کتاب «کافی» طبق تفسیر متأخرین، جزء احادیث صحیحه نیستند، نباید مایه نگرانی ما و بی اعتباری کافی گردد و به هیچ وجه نباید در حذف آنها اقدام شود زیرا چنانکه رقم رفت، چه بسا ممکن است قرائنی از آنگونه که در بالا شمرده شده در بسیاری از آنها وجود داشته باشد که موجب قابل العمل بودن آنها گردد و یا بر عکس، قرائنی در احادیث صحیحه وجود داشته باشد که دلالت بر بیاعتباری بعضی از آنها نماید (دقت شود) .
1) 1)
و شاید یکی از عواملی که موجب شده بعضی از مؤلفین، احادیث فراوانی را که طبق تفسیر متأخرین، جزء احادیث صحیحه نیستند، در کتب خود آوردهاند، مانند: بحار ، وسائل ، مستدرک و غیر آنها همین جهت بوده و البته اختلاف نظرها و اجتهادها نیز بی اثر نبوده است.
علیهذا معیار در پذیرش خبر واحد، چنانکه قبلاً توضیح دادیم: موثوق الصدور بودن آن است و چون از عوامل موثوق الصدور بودن خبر، قرب به زمان صدور آن (عالی السند) و بودن قرائن و امارات حجیت از انواع یاد شده است. از این رو چه بسا همان روایات کافی که اکنون در زمره اخبار ضعاف قرار دارند، در آن زمان، برای کلینی و محدثین همعصرش، محفوف به قرائن بوده که بعدها بر اثر تطاول زمان و خفاء آن قرائن، در زمره اخبار ضعاف، قرار گرفتند و لذا تا زمانی که قرائن بر کذب آنها به دست نیامده نباید از آن اخبار، صرف نظر کرد و آنها را دور ریخت.
در جلد اول کتاب اصول کافی موجود «باب ما جاء فی الاثنی عشر والنص علیهم علیهم السلام» شش حدیث نقل شده که دلالت دارند: آن دوازده امامی که شیعه به آنها عقیده دارد، از نسل پیغمبر و ذریه زهرا علیها السلام هستند، در صورتی که دلایل قطعی و روایات متواتر داریم که یازده نفر آنها از نسل پیغمبر و علی و زهرا علیهم السلام هستند و اولی آن ائمۀ اثنی عشر، علی بن ابی طالب علیه السلام است.
علیهذا روایات ششگانه مورد بحث، اگر راستند، ائمه سیزده نفر خواهند بود و اگر دروغند، کتاب کافی از اعتبار خواهد افتاد. (1)
. مسوده وهابیهای وطنی، ص 14، 339 و 363.
و آنها که با دید تفریطی به کافی مینگرند، این امر را مستمسک قرار داده، علیه آن به سمپاشی مشغولند. از این رو لازم است پیش از همه چیز، متن آن احادیث را از اصول کافی نقل کنیم، آنگاه ببینیم که راه علاج این معضله چیست و چگونه باید از آن پاسخ گفت؟1) 1)
ابو علی الاشعری، عن الحسن بن عبیداللّه، عن الحسن بن موسی الخشاب، عن علی بن سماعة، عن علی بن الحسن بن رباط، عن ابن اُذینة، عن زرارة قال سمعت ابا جعفر علیه السلام یقول: الاثنا عشر الامام من آل محمد کلّهم محدث من ولد رسول اللّه وولد علی بن ابی طالب علیه السلام فرسول اللّه صلی الله علیه و آله وعلیّ علیه السلام هما الوالدان. (2)
محمد بن یحیی، عن محمد بن احمد، عن محمد بن الحسین، عن ابی سعید العصفوری، عن عمرو بن ثابت، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیه السلام قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: إنی واثنی عشر من ولدی وأنت یا علی رُزّ الأرض یعنی أوتادها وجبالها بنا أوتد اللّه الأرض أن تسیخ بأهلها، فإذا ذهب الاثنا عشر من ولدی ساخت الأرض بأهلها ولم ینظروا. (3)
وبهذا الإسناد، عن أبی سعید رفعه، عن أبی جعفر علیه السلام قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: من ولدی اثنا عشر نقیباً، نجباء، محدثون، مفهمون، آخرهم القائم بالحق یملأها عدلاً کما ملئت جوراً. (4)
محمد بن یحیی، عن محمد بن الحسین، عن ابن محبوب، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیه السلام، عن جابر بن عبداللّه الأنصاری قال: دخلت علی فاطمة علیها السلام وبین یدیها لوح فیه أسماء الأوصیاء من ولدها، فعددت اثنی عشر آخرهم القائم علیه السلام ثلاثة منهم محمد وثلاثة منهم علی. (5)
محمد بن یحیی، عن محمد بن الحسین، عن مسعدة بن زیاد، عن أبی عبداللّه
1) 1)
. اصول کافی، ج 1، ص 531، ح 7. [1]
2) 2) . همان، ص 533، ح 14. [2]
3) 3) . همان، ص 534، ح 17. [3]
4) 4) . همان، ص 534، ح 18. [4]
5) 5) . همان، ص 532، ح 9. [5]
ومحمد بن الحسین، عن إبراهیم، عن ابن أبی یحیی المدنی، عن أبی هارون العبدی، عن أبی سعید الخدری. . . فقال له أمیر المؤمنین علیه السلام: إنّ لهذه الاُمة اثنی عشری إمام هدی من ذریة نبیها وهم منی، وأما منزل نبیّنا فی الجنة ففی أفضلها وأشرفها جنة عدن وأما من معه فی منزله فیها فهؤلاء الاثنی عشر من ذریته واُمّهم وجدّتهم واُمّ اُمّهم وذراریهم، لا یشرکهم فیها أحد. (1)
. همان، ص 532، ح 8. [1]
گر چه روایت اول و دوم به خاطر تعدد سند، مینمایانند که دو روایتند اما در حقیقت چنانکه متن حدیث و اسناد آن از «ابن رباط» تا «زرارة» از امام باقر علیه السلام نشان میدهد، یک حدیث بیشتر نیست ولی چنانکه مجلسی رحمه الله در مرآة العقول آورده: این روایت به خاطر «ابن سماعة» که میان «علی بن سماعة» و «حسن بن سماعة» و «حسن بن محمد بن سماعة» و «محمد بن سماعة» مردد است، مجهول است و غیر معتبر. (2)
و اما متن حدیث، ظاهراً در آن تحریف صورت گرفته زیرا مرحوم شیخ مفید و شیخ صدوق و طبرسی آن را از مرحوم کلینی به گونهای نقل کردهاند که توهم مورد بحث در آن راه ندارد و این است نقل آن بزرگان:
مرحوم مفید در ارشاد اینگونه نقل میکند:
أخبرنی أبو القاسم عن محمد بن یعقوب عن أبی علی الأشعری عن الحسن بن عبید اللّه عن الحسن بن موسی الخشاب عن علی بن سماعة عن علی بن الحسن بن رباط عن ابن اُذینة عن زرارة قال سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول: الاثنی عشر الائمة من آل محمد کلّهم محدّث، علی بن أبی طالب وأحد عشر من ولده، ورسول اللّه صلی الله علیه و آله وعلی هما الوالدان. (3)
مرحوم شیخ صدوق، همین حدیث را از کلینی چنین نقل میکند:
حدثنا محمد بن علی ماجیلویه رضی الله عنه، قال: حدثنا محمد بن یعقوب الکلینی
قال: حدثنا أبو علی الأشعری، عن الحسین بن عبید اللّه، عن الحسن بن موسی الخشاب، عن علی بن سماعة عن علی بن الحسن بن رباط، عن أبیه عن ابن اذینة، عن زرارة بن اعین، قال: سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول: نحن اثنا عشر إماماً من آل محمد کلّهم محدثون بعد رسول اللّه صلی الله علیه و آله وعلی بن أبی طالب منهم. (1)
. عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 56؛ [1] صدوق رحمه الله همین حدیث را در خصال، ص 480 نیز آورده فقط در اول حدیث، کلمه «نحن» ندارد.
مرحوم امین الاسلام طبرسی در إعلام الوری همین حدیث را اینگونه آورده است:
عن الکلینی عن محمد بن یحیی عن عبداللّه بن محمد عن الخشاب، عن الحسن بن سماعة عن علی بن الحسین بن رباط عن ابن اذینة عن زرارة قال: سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول: من آل محمد اثنی عشر کلّهم محدث من ولد رسول اللّه صلی الله علیه و آله وولد علی بن أبی طالب علیه السلام فرسول اللّه وعلی هما الوالدان. (2)
چنانکه ملاحظه میفرمایید: همان روایتی را که در کتاب کافی بدانگونه آمده بود، مرحوم مفید، شیخ صدوق و طبرسی از مرحوم کلینی به گونهای نقل کردند که با روایات متواتر و دلایل قطعی مربوط به ائمه اثنی عشر، صد در صد انطباق دارد و همین امر نشان میدهد که در نُسَخ کافی بعد از آنها تحریف به عمل آمده و نُسّاخ در نوشتن کافی اشتباه کرده و بعدیها همان اشتباه را تکرار نمودند، در صورتی که روایات مورد بحث موجود در کافی کنونی با عنوان «باب ما جاء فی الاثنی عشر والنص علیهم علیهم السلام» سازگار نخواهد بود چرا که یا دلالت به سیزده امام و یا دوازده امام از نسل پیغمبر - منهای علی علیه السلام - دارد که هر دو قسم به نظر ما ناصحیح و باطل است.
متن حدیث سوم و چهارم
بی شک، در این دو حدیث نیز، تحریف و تصحیف صورت گرفته زیرا «ابی سعید عصفوری» که در سلسله این حدیثها قرار گرفته از کسانی است که دارای «اصل» است و اصل او هم اکنون موجود است و مشتمل بر نوزده حدیث است. (3)
حدیث سوم در اصل عصفری (1)
. برخلاف موجود در کافی، کلمه «عصفوری» در اصل ابی سعید بدون «واو» یعنی عصفری آمده، است.
چنین آمده است:انی و أحد عشر من ولدی، وأنت یا علی، رزّ الأرض، أعنی أوتادها (و) جبالها، وقال: وتّد اللّه الأرض أن تسیخ بأهلها فإذا ذهب الأحد العشر من ولدی ساخت الأرض بأهلها (و) لم ینظروا. (2)
و حدیث چهارم نیز در اصل عصفری اینگونه آمده است:
قال: قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: من ولدی أحد عشر نقباء، نجباء (نقیباً، نجیباً) محدثون، مفهمون، آخرهم القائم بالحق یملأها (الأرض) عدلاً کما ملئت جوراً. (3)
علی هذا چنانکه ملاحظه میکنید: این دو متن، موافق با الفاظ سایر احادیث متواترهای است که در این باب وارد شده است و به طور وضوح، نشان میدهد که در متن حدیث کافی ، تحریف، صورت گرفته است (4). (5)
متن حدیث پنجم
مرحوم صدوق، همین حدیث را از دو طریق از «حسن بن محبوب» از «ابی الجارود» از «ابی جعفر علیه السلام» از «جابر بن عبداللّه انصاری» اینگونه نقل میکند:
دخلت علی فاطمة علیها السلام، وبین یدیها لوح فیه أسماء الأوصیاء فعددت اثنا عشر آخرهم القائم علیه السلام، ثلاثة منهم محمد واربعة منهم علی علیهم السلام. (6)
چنانکه ملاحظه میکنید، در این روایت، نه جمله «من ولدها» دارد و نه «ثلاثة منهم علی» که مستلزم سیزده امام میشد بلکه به جای آن جمله «اربعة منهم علی» آمده است
1) 1)
2) 2) . اصل ابی سعید، ح 6.
3) 3) . همان، ح 4.
4) 4) . در بارۀ این بحث مراجعه شود به کتابهای لمحات فی الکتاب والحدیث والمذهب، ص 229 - 230؛ معالم المدرستین، ج 3، ص 263 - 264. [1] اصل عصفری با پانزده اصل دیگر به نام الاصول الستة عشر اخیراً چاپ شده است و روایات مورد بحث، به طور صحیح در آن آمده است.
5) 5) . البته حدیث سوم و چهارم که در کافی آمده اولی ضعیف و دومی مرفوع است (مرآة العقول، ج 6، ص 232 - 233) .
6) 6) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 46 - 47، ح 6 و 7؛ [2]کمال الدین، ج 1، ص 311، ح 3 و [3]ص 313، ح 4.
که در این صورت هماهنگ با دیگر روایاتی خواهد بود که ائمه علیهم السلام را دوازده نفر معرفی کردهاند.
و البته با توجه به حدیث مفصل دیگری که مرحوم شیخ صدوق در این باره نقل کرده، به خوبی روشن میشود که روایت مورد بحث در کافی تحریف شده است (1)
. مرحوم مجلسی در مرآة العقول، ج 6، ص 227 حدیث پنجم کافی را ضعیف میداند.
و اصل حدیث، همانگونه است که در بالا نقل گردید و آن مختصر این مفصل است که ذیلاً نقل میگردد:قال الصدوق: حدثنا علی بن الحسین بن شاذویه المؤدب، واحمد بن هارون القاضی رضی الله عنه قالا: حدثنا محمد بن عبداللّه بن جعفر الحمیری عن ابیه عن جعفر بن محمد بن مالک الفزاری الکوفی عن مالک السلولی عن درست بن عبدالحمید عن عبداللّه بن القاسم بن عبداللّه بن جبله عن أبی الفاتج عن جابر الجعفی، عن ابی جعفر محمد بن علی الباقر علیهما السلام، عن جابر بن عبداللّه انصاری، قال: دخلت علی مولاتی فاطمة علیها السلام وقدامها لوح یکاد ضوئه یغشی الأبصار، فیه اثنی عشر أسماً ثلاثة فی ظاهره وثلاثة فی باطنه وثلاثة أسماء فی آخره، وثلاثة أسماء فی طرفه فعددتها فإذا هی اثنا عشر اسماً فقلت: أسماء من هؤلاء؟ قالت: «هذه أسماء الأوصیاء أولهم ابن عمّی وأحد عشر من ولدی، آخرهم القائم، صلوات اللّه علیهم اجمعین.
قال جابر: فرأیت محمداً، محمداً، محمداً فی ثلاثة مواضع، وعلیاً وعلیاً وعلیاً وعلیاً فی أربعة مواضع. (2)
متن حدیث شش
چنانکه در صدر این حدیث آمده است، موضوع این حدیث، مربوط به آمدن فردی یهودی است به محضر خلیفه دوم جناب عمر که پس از پرسشهایی از او، جناب خلیفه او را به علی علیه السلام حواله فرمود و از جمله سؤالهایش مربوط به جانشینان بر حقش بود که حضرت به همه سؤالهایش و از جملههای بعد از او پاسخ فرمود. و
این موضوع در جاهای مختلفی از این کتاب (1)
. اصول کافی، ج 1، ص 529 - 530، ح 5، و [1]ص 294 - 295، ح 3.
و کمال الدین (2)و عیون أخبار الرضا (3)و خصال (4)شیخ صدوق و در مقتضب الاثر (5)و ینابیع المودة (6)و عبقات الأنوار (7)آمده و ظاهراً همه این احادیث از واقعه احدی حکایت دارند و در هیچ کدام آنها تعبیر «ذریة نبینا ونبیّه» نیامده بلکه در بعضی از آنها آمده است: ان لمحمّد اثنی عشر إمام عدل.و در بعضی دیگر آمده است:
یکون لهذه الاُمة بعد نبیّها اثنا عشر إماماً عدلاً والذین یسکنون معه فی الجنة هؤلاء الائمة الاثنا عشر.
و در بعضی دیگر:
فان لهذه الاُمة اثنا عشر إماماً هادین مهدیین وأما قولک: من مع محمد من اُمته فی الجنة فهؤلاء الاثنا عشر ائمة الهدی.
و در بعضی دیگر:
ان لمحمد من الخلفاء اثنا عشر اماماً عدلاً ویسکن مع محمد فی جنة عدن معه اولئک الاثنا عشر الأئمة العدل.
و در بعضی دیگر:
یا هارونی لمحمد بعده اثنا عشر إماماً عدلاً ومنزل محمد فی جنة عدن والذین یسکنون معه هؤلاء الاثنا عشر.
و در بعضی دیگر اینجور آمده است:
قال: کم لهذه الامة من امام هدی لا یضرّهم من خالفهم؟ قال: اثنا عشر اماماً قال: فمن ینزل معه (یعنی مع النبی صلی الله علیه و آله) فی منزله؟ قال: اثنا عشر.
چنانکه ملاحظه میفرمایید، در هیچ کدام از این متون، تعبیری که روایت کافی آورده (من ذریة نبیها فهؤلاء الاثنا عشر من ذریته) وجود ندارد و این، گواه صادقی
1) 1)
2) 2) . کمال الدین، ج 1، ص 297 - 299، ح 5، و ص 299 - 300، ح 6 و ص 300، ح 7 و ص 301 - 302، ح 8.
3) 3) . عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 53 - 54، ح 19.
4) 4) . خصال، ج 2، ص 476 - 477، ح 40. [2]
5) 5) . مقتضب الاثر، ص 14 - 17.
6) 6) . ینابیع المودة، ص 443.
7) 7) . فرائد السمطین طبق نقل عبقات الأنوار، ج 12، ص 240، ح 12.
است که در این روایت مسامحه در نقل الفاظ یا مضمون شده و یا در آن تحریف و تصحیف، صورت گرفته است. (1)
. لمحات فی الکتاب والحدیث والمذهب، ص 232 - 233؛ بحار، ج 36، باب 43، دربارۀ این روایات که محرفند به الاخبار الدخیله علامه تستری، ج 1، ص 1 - 10 نیز مراجعه شود.
با توجه به بحثهای گذشته لازم است به وجوه نادرستی روایات یاد شده و نکات زیر توجه شود:
اسناد این روایات، معتبر نیستند از این رو تنها به این روایات نمیشود اعتماد کرد. (2)
متون این روایات، تصحیف وتحریف شده است و باید با توجه به روایات سالم دیگر، آنها را تصحیح کرد.
بعضی از این روایات، متون دیگری با الفاظی صحیح و سالم از اشکال دارند که شایسته است بر آنها اعتماد شود نه این روایات.
و بر فرض صحت صدور این روایات از ائمه علیهم السلام، بایستی به گونهای میان آنها و دیگر ادله، جمع دلالی کرد مثلاً کلمه «ذریه» را به طور مجاز حمل بر «عترت» کرد و یا آنکه چون: یازده نفر از اوصیاء از فرزندان پیامبر و زهرا علیها السلام هستند، از این جهت از باب تغلیب، از نسل آنها به حساب آمدهاند. (3)
در معیار درستی و نادرستی احادیث گفتیم: عدم مخالفت با کتاب و سنت قطعی و اجماع و عقل از شرایط صحت اخبار است. علی هذا اخبار مورد بحث، نظر به اینکه با اصول یاد شده، مخالف است زیرا طبق اخبار متواتره و دلایل قطعی از کتاب و عقل و اجماع، یقین میدانیم: علی علیه السلام امام است و ائمه سیزده نفر نیستند، از این جهت لازم است این اخبار را (در صورتی که تغییر و تجوزی در آنها صورت نگیرد) طرد کنیم و از اعتبار ساقط بدانیم و چنین کاری را حتی خود کلینی چنانکه در مقدمۀ
کافی دیدیم (1)
. اصول کافی، ج 1، ص 8.
و قبلاً دربارۀ آن بحث کردهایم، اجازه دادهاند، و بودن چند روایت نادرست در کافی موجب بی اعتباری کل کتاب، نخواهد بود.ولی در پایان این بحث از تذکر یک نکته ناگزیرم و آن اینکه: برای دوری از ایجاد شبهات در ذهن مردم مسلمان، و گرفتن حربه از دست مغرضین و دشمنان تشیع، مسئولین طبع و نشر کتب اسلامی، اگر لازم میدانند برای حفظ امانت کتاب کافی و یا هر کتاب دیگری کما فی السابق چاپ شود، حتماً در پاورقی، توضیحات لازم را به گونهای که موجب رفع شبهه و گرفتن حربه از دست مخالفین باشد، بدهند: «لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ إِنَّ اَللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ» 2.
چهارمین ایرادی که این گروه تفریطی بر کافی گرفتهاند، این است که: این کتاب، مشتمل بر روایاتی است که قرآن را تحریف شده معرفی میکند، در صورتی که اگر کم و زیاد شدن قرآن را بپذیریم، اساس اسلام را متزلزل کرده، کتاب و سنت را از اعتبار انداختهایم. از این رو چارهای جز حکم به بیاعتباری کتاب کافی و سلب اعتماد از روایات آن، نخواهیم داشت! !
برخی از دشمنان شیعه به خصوص وهابیها، اصرار دارند که به هر طریق ممکن، وصله ناجور «تحریف قرآن» را به این گروه بچسبانند در صورتی که در کتابهای خود آنها چنانکه بعداً توضیح خواهیم داد، مطالب روشنتری در این باره وجود دارد، و از آنجا که کتاب کافی اَقدَم کتب اربعه ماست بیشتر از همه لبه تیز انتقاد خود را متوجه این کتاب کرده روایاتی از ابواب مختلفه آن را گواه بر تحریف قرآن گرفتهاند (2)که از آن جمله است انواع روایات زیر:
نوع اول روایاتی است که مربوط به شأن و نزول آیات قرآن و یا تأویل و بیان
مصداقی از آن و یا مربوط به فضائل اهل بیت و ائمه معصومین علیهم السلام است مانند:
علی بن محمد عن بعض أصحابه عن أحمد بن محمد بن أبی نصر قال: دفع الیّ أبو الحسن علیه السلام مصحفاً وقال: لا تنظر فیه، ففتحته وقرأت فیه «لَمْ یَکُنِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا» فوجدت فیها اسم سبعین رجلاً من قریش بأسمائهم وأسماء آبائهم قال: فبعث إلیّ ابعث الیّ بالمصحف» . (3)
عن أبی بصیر عن أبی عبداللّه علیه السلام فی قول اللّه عز و جل: «وَ مَنْ یُطِعِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ» فی ولایة علیّ والأئمة من بعده «فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً» 4 هکذا نزلت. (4)
چنانکه ملاحظه میفرمایید، در این روایات، معانی و اسامی مذکور، به عنوان تفسیر و بیان مقصود، ذکر شده نه اینکه این الفاظ، از ناحیه پروردگار، به عنوان قرآن نزول یافته و بعد، حذف شده باشد و به عبارت دیگر، منظور از این «نزول» و بودن اسامی یاد شده یا نزول معنوی و اندراج این اسامی ضمن الفاظ نازله قرآن است و یا نزول لفظی غیر قرآن (5)و گرنه این روایات، مخالف با قرآن و دلایل قطعی دیگر که به طور قطع، تحریف را از قرآن، نفی میکنند، خواهد بود که در آن صورت چارهای جز طرح این روایات، نخواهیم داشت به خصوص که این روایات ضعاف و غیرقابل اعتمادند (6)و دلیل این توجیه، روایتی است که مرحوم کلینی از امام ششم علیه السلام به شرح
1) 1)
. «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» (سورۀ طه، آیۀ 115) . [1]
2) 2) . اصول کافی، ج 1، ص 416. [2]
3) 3) . اصول کافی، ج 1، ص 631. [3]
4) 5) . اصول کافی، ج 1، ص 414. [4]
5) 6) . وافی، ج 2، ص 273 - 274؛ البیان، آیة اللّه خوئی، ص 244؛ عقائد، صدوق، ص 93 - 94. مخصوصاً مرحومصدوق در مورد نزول لفظی غیر قرآن توضیحات مفیدی داده است.
6) 7) . مرآة العقول، مرحوم مجلسی، ج 5، ص 14 - 26 به خصوص که روایت دوم، مرسل است و احمد بن محمدواقفی است (صیانة القرآن من التحریف، ص 223) .
زیر آورده است:
عن ابی بصیر قال: سألت ابا عبداللّه علیه السلام عن قول اللّه عز و جل: «أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ» فقال: نزلت فی علی بن أبی طالب والحسن والحسین علیهم السلام. فقلت له: إن الناس یقولون: فما له لم یسمّ علیاً واهل بیته علیهم السلام فی کتاب اللّه عز و جل؟ قال: فقال: قولوا لهم: ان رسول اللّه صلی الله علیه و آله نزلت علیه الصلوة ولم یسمّ اللّه لهم ثلاثاً ولا أربعاً حتی کان رسول اللّه هو الذی فسرّ ذلک لهم. . . . (1)
. اصول کافی، ج 1، ص 287. [1]
چنانکه ملاحظه میفرمایید، امام علیه السلام در این روایت، در عین آنکه معتقد است آیه شریفه «أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ» در حق علی و حسن و حسین علیهم السلام نازل شده منظور از «اولی الامر» این بزرگوارانند، اظهار میدارد: اسامی آنها در قرآن نیامده است، همانگونه که اصل نماز در قرآن آمده ولی رکعات و خصوصیات آن در قرآن توضیح داده نشده است و بر این اساس است که استاد الفقهاء آیة اللّه خوئی بعد از ذکر این حدیث میفرماید:
فتکون هذه الصحیحة حاکمة علی جمیع تلک الروایات وموضحة للمراد منهم وإن ذکر اسم أمیر المؤمنین علیه السلام فی تلک الروایات قد کان بعنوان التفسیر. . . . (2)
و با این توجیه، قسمت زیادی از روایاتی که دشمنان مغرض و دوستان نادان ما بدان وسیله بر وجود تحریف در کتاب آسمانی ما قرآن، استدلال کرده و اصرار دارند این عقیده سخیف را به شیعه بچسبانند، پاسخ گفته خواهد شد. (3)
نوع دوم روایاتی است که از قرآنی خبر میدهد که به وسیله علی علیه السلام گردآوری شده و هم اکنون پیش امام زمان علیه السلام است و سرانجام بته وسیله آن حضرت، آشکار خواهد شد، مانند:
کلّه کما انزل إلا کذاب وما جمعه وحفظه کما نزله اللّه تعالی إلا علی بن أبی طالب والأئمة من بعده علیهم السلام. (1)
. اصول کافی، ج 1، ص 228. [1]
عن سالم بن سلمه قال: قرأ رجل علی أبی عبداللّه علیه السلام وأنا أستمع حروفاً من القرآن لیس علی ما یقرئها الناس، فقال أبو عبداللّه علیه السلام: کفّ عن هذه القراءة اقرأ کما یقرء الناس حتی یقوم القائم فإذا قام القائم علیه السلام قرء کتاب اللّه عز و جل علی حدّه وأخرج المصحف الذی کتبه علیّ علیه السلام (2).
عن محمد بن سلیمان عن بعض أصحابه عن أبی الحسن علیه السلام قال: قلت له: جعلت فداک أنا أسمع الآیات فی القرآن لیس هی عندنا کما نسمعها ولا نحن ان نقرئها کما بلغنا عنکم فهل نأثم؟ فقال: لا، اقرئوا کما تعلمتم فسیجیئکم من یعلمکم. (3)
چنانکه میدانیم و بزرگانی چون مفید و شهرستانی و علامه طباطبایی و آیة اللّه العظمی خوئی تصریح کردهاند: قرآن گرد آمده به وسیلۀ امام علی علیه السلام که توسط امام زمان علیه السلام آشکار و تعلیم داد خواهد شد، از لحاظ کلمات و آیات و سور و حتی قرائات و حرکات، با قرآن معمولی فرقی ندارد جز اینکه بر حسب نزول و تقدیم منسوخ بر ناسخ و مشخص کردن محکم از متشابه تنظیم شده و توضیحاتی نیز به عنوان تفسیر و تبیین مصادیق، بر حاشیه آن افزوده شده است. (4)علیهذا اینگونه روایات که در کتب احادیث آمده به هیچ وجه دلالت بر تحریف قرآن که همان کم و زیاد کردن الفاظ قرآن است، نخواهد داشت به خصوص که یا آن روایات، ضعیفند مانند احادیث یاد شده (5)و یا در صورت صحت و دلالت، قدرت معارضه با آیات قرآن و دلایل قطعی دال بر عدم تحریف قرآن را ندارند. (6)
نوع سوم روایاتی است که ایماء و یا تصریح بر کم و زیاد شدن قرآن دارند و احیاناً
مشتمل بر کلمه تحریف نیز هستند مانند:
علی بن سوید میگوید: در آن هنگام که حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در زندان بود، نامهای برایم نوشته و از مسائلی پرسش کردم. حضرت، پس از مدتی نامهای برایم نوشت و ضمن آن دستور فرمود: «ولا تلتمس دین من لیس من شیعتک ولا تحبّن دینهم فإنهم الخائنون الذین خانوا اللّه ورسوله وخانوا أماناتهم وتدری ما خانوا أماناتهم؟ ائتمنوا علی کتاب اللّه فحرّفوه وبدّلوه» . (2)
رسالهای که امام باقر علیه السلام به «سعد الخیر» نوشت، ضمن آن متذکر شد: «وکان من نبذهم الکتاب إن اقاموا حروفه وحرّفوه حدوده فهم یروونه ولا یرعونه والجهّال یعجبهم للروایة والعلماء یحزنهم ترکهم للرعایة» . (3)
سهل بن زیاد عن محمد بن سلیمان الدیلمی المصری عن أبیه عن أبی بصیر عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: قلت له قول اللّه عز و جل: «هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ» 4 فقال: إنّ الکتاب لم ینطق و لن ینطق و لکن رسول اللّه صلی الله علیه و آله هو الناطق بالکتاب قال اللّه عز و جل: «هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ» قال قلت: جعلت فداک أنا لا نقرئها هکذا فقال: هکذا واللّه نزل به جبرئیل علی محمد صلی الله علیه و آله ولکنّه حُرّف من کتاب اللّه» . (4)
در مورد روایت اول، اهل تحقیق بر ایناند که کلمۀ «عشر» زائد است بعضی از نساخ و یا روات آن را به روایت اضافه کردهاند. لذا مرحوم فیض کاشانی که در نقل احادیث، معروف به دقت و ضبط درست احادیث است. همین روایت را بدون کلمه «عشر» اینگونه نقل کرده است: «ان الذین الذی جاء به جبرئیل علیه السلام علی محمد صلی الله علیه و آله
1) 1)
. اصول کافی، ج 2، ص 624. [1]
2) 2) . روضه کافی، ج 8، ص 125.
3) 3) . همان، ص 53.
4) 5) . روضه کافی، ص 50.
سبعة آلاف آیة» (1)
. وافی، ج 2، ص 274. [1]
و معلوم است که نسخه موجود کافی پیش او کلمه «عشر» را نداشته است.علامه شعرانی نیز در توجیه آن فرموده است: از آنجا که عدد تقریبی آیات قرآن، حدود هفت هزار آیه است از این رو در این روایت، همان عدد تقریبی بدون در نظر گرفتن کسر آن (2)اعلام شده است و اینگونه اعلام آمار و ارقام، رایج و معمولی است چنانکه میگوییم: کتاب کافی مشتمل بر شانزده هزار حدیث است، و یا در روایت آمده است که: امام چهارم علیه السلام بعد از شهادت پدر چهل سال گریه کرده است. در صورتی که کتاب کافی به طور دقیق 16199 حدیث دارد و امام چهارم علیه السلام نیز، سی و پنج سال بعد از پدر، بیشتر زندگی نکرده است. (3)
علیهذا این روایت، بر فرض که موثّق و یا صحیح باشد، (4)یا به گونهای که توضیح داده شد، هماهنگ با آیات و روایات و ادله قطعی است که دلالت بر عدم تحریف قرآن دارند، و یا آنگونه که دیگران فهمیدهاند، دلالت بر تحریف و کم شدن حدود دو ثلث قرآن دارد (5)که در این صورت به خاطر مخالفت با قرآن و دلایل قطعی و روایاتی که تعلیم میدهند که مخالف قرآن را دور بیندازید، ناگزیر به طرد آن هستیم. (6)
1) 1)
2) 2) . مشهور میان مردم این است که مجموع آیات قرآن 6666 آیه است ولی مرحوم طبرسی در مجمع البیان، ج 10، ص 406 نقل میکند که مجموع آیات قرآن، 6236 آیه است. علیهذا کسر آن در صورت اول 334 آیه و در صورت دوم 746 آیه خواهد بود.
3) 3) . حاشیه مرحوم شعرانی بر شرح اصول کافی ملا صالح مازندرانی، ج 11، ص 76؛ حاشیه آن مرحوم بر کتاب وافی مرحوم فیض کاشانی، ج 2، ص 235 - 232. [2]
4) 4) . مرحوم مجلسی در مرآة العقول، ج 12 مینویسد: اگر راوی این روایت «هشام بن سالم» باشد، خبر صحیح استو اگر «هارون بن مسلم» باشد که در بعضی از نسخ آمده روایت موثق خواهد بود.
5) 5) . بعضی عدد «سبعة عشر الف آیة» را در روایت پذیرفته مازاد بر آیات فعلی قرآن را آیات منزله به شکل حدیثقدسی و امثال آن دانستهاند. چنانکه گفتهاند: از عبارت صدوق در اعتقادات ، ص 93 که فرموده است: «بل نقول انه قد نزل من الوحی الذی لیس من القرآن، لو جمع الی القرآن لکان مبلغه مقدار سبعة عشر الف آی، نیز میشود این معنی را استفاده کرد اما این معنی با جمله «ان القرآن الذی. . .» که در حدیث آمده سازگار نخواهد بود.
6) 6) . البیان، ص 245.
و اما حدیث دوم و سوم، کلمه تحریف در آنها مربوط به تحریف معنوی است که در شریعت و جامعه اسلامی وجود داشته و دارد، نه تحریف لفظی که مورد نزاع است.
منظور از تحریف معنوی همانگونه که راغب و دیگران گفتهاند: بدون دلیل، کلامی را به یکی از معانی محتمله آن، برگرداندن و به اصطلاح، تفسیر به رأی کردن است (1)
. تحریف الکلام ان تجعله علی حرف الاحتمال یمکن حمله علی الوجهین (مغرات راغب، ص 114) [1] نثر طوبی، ج 1 ص 167 صیانة القران من التحریف، ص 11.
که این نوع از تحریف، همواره در میان اقوام و ملل پیش از اسلام بوده (2)و در میان مسلمین نیز رواج داشته و فرقهها و مذاهب مختلف را پدید آورده است. (3)علیهذا روایات مورد بحث، نیز مربوط به این نوع از تحریف است که تحریفگران، در عین حفظ عبارات قرآن، با تفسیر به رأی و تأویلهای غلط، نظرات نادرست خود را تحمیل میکنند: «أقاموا حروفه وحرّفوا حدوده. . .» و اینگونه تحریف، مورد نزاع نیست، آنچه که اکنون مورد بحث است، تحریف لفظی است که عبارت از کم و زیاد کردن الفاظ و کلمات قرآن است.
و اما حدیث چهارم به آن قسمت از تحریف لفظی یعنی اختلاف قرائات و حرکات مربوط میشود که در صدر اسلام، بر اثر عدم تعلم صحیح قرآن و تفرق مسلمین در بلاد مختلف و دور، و بودن لهجهها و لغات گوناگون، و عدم رسم نقطه گزاری در گذشته پیش آمده است که اکثر اهل سنت و برخی از شیعه آن را جایز میدانند ولی از آنجا که قبول اینگونه اختلافات، دست کشیدن از قرآن متواتر قطعی به وسیله اخبار آحاد است. از این رو جایز نخواهد بود، به خصوص که این روایت، به خاطر «سهل بن زیاد» که غالی و دروغگو بوده و بدین جهت «احمد بن محمد بن عیسی» او را از قم اخراج کرده، ضعیف و غیرقابل اعتماد است. (4)
نوع چهارم روایاتی است که در کافی پیرامون علم امام علی و دیگر ائمه و صحیفۀ فاطمه سلام اللّه علیهم اجمعین و جفر و جامعه آمده است. (1)
. اصول کافی، ج 1، ص 239 - 241.
این گروه افراطی، از این نوع روایات، استدلال بر صحت تحریف، نزد شیعه کرده و از آنها گواه بر نادرستی کتاب کافی آوردهاند (2)در صورتی که چنانکه متن بعضی از آن روایات، گواهی میدهد (3)و با توضیحاتی که در پیش، پیرامون جفر و جامعه و صحیفه فاطمه علیها السلام دادهایم، روشن خواهد بود که در این نوشتهها شرح و تفصیل احکام قرآن و یا حوادثی که در آینده اسلام، پیش خواهد آمد، و یا بعضی از معارفی که حضرت طول دوران زندگی از رسول خدا فرا گرفته بوده و در آن گرد آورده بود، بیان گردیده است نه قسمتی از آیات قرآن باشد که مکتوم مانده است. (4)در پایان بحث تبیین دیدگاه تفریطیها پیرامون کافی که به درازا کشید، لازم است به طور فشرده مطالب زیر را مورد بررسی قرار دهیم:
دانشمندان اسلامی به خصوص شیعه دلایل فراوانی از قرآن و عقل و سنت، برای نادرستی تحریف قرآن کریم و کم و زیاد شدن آیات و سُور و کلمات آن ارائه کردهاند که از آن جمله است:
از میان آیاتی که برای این منظور، استدلال شده دو آیه زیر است: الف. «وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ لا یَأْتِیهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ
1) 1)
2) 2) . الشیعة والسنة، ص 80 - 81؛ الشیعة والقرآن، ص 31 - 32 که این هر دو کتاب به وسیلۀ احسان الهی ظهیرپاکستانی نوشته شده است.
3) 3) . در بعضی از آن روایات آمده است: اما انه لیس فیه شیء من الحلال والحرام ولکن فیه علم ما یکون (کافی، ج 1، ص 240) و نیز در بعضی دیگر آمده: «واللّه ما فیه من قرآنکم حرف واحد» (کافی، ج 1، ص 240) .
4) 4) . اکذوبة تحریف القرآن بین الشیعة والسنة، ص 65؛ آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، ص 27.
حَمِیدٍ» 1 و این کتابی است شکستناپذیر که هیچگونه باطلی نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمیآید زیرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است.
ب. «إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» 2 ما قرآن را نازل کردیم و به طور قطع آن را حفظ خواهیم کرد.
چنانکه ملاحظه میکنید: قرآن خود را کتاب شکستناپذیر میداند که به هیچوجه بی اعتباری در آن راه ندارد زیرا که خدای حکیم حفظ آن را به عهده دارد. و با این اوصاف، چگونه ممکن است زیاده و نقصان و تحریف، در آن راه یابد؟ (1)
از آنجا که قرآن برای مسلمین، همه چیز بود: قانون اساسی، دستور العمل زندگی، برنامه حکومت، کتاب مقدس، رمز عبادت، معیار اندیشه و جهان بینی درست و. . . .
از این رو شخص پیغمبر و آحاد مسلمین در جمع و حفظ آن عنایت خاصی داشتند و بر این اساس، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله «کُتّاب وحی» داشت که هر آیه و سورهای نازل میشد نوشته و به دستور حضرت، در جای مناسبش قرار میدادند، و افراد زیادی آنها را فرا گرفته و احیاناً در حافظههای نیرومند خود ضبط میکردند تا جایی که در تواریخ آمده است: در جنگ «بئر معونه» که در زمان حیات رسول خدا واقع گردید، هفتاد قاری قرآن شهید و در جنگ «یمامة» که در زمان ابوبکر واقع گردید، هفتصد نفر کشته شدند (2)و این امور، نشان میدهد که تدوین و جمع و حفظ و قرائت قرآن، در سر لوحه برنامه روزمره مسلمین قرار داشته است. علیهذا چگونه میتوان باور کرد که آیات و کلمات و سورههایی از قرآن حذف گردیده و آنها عکس العملی نشان نداده باشند در صورتی که آنها حتی به عدد حروف و نقطهها و تشدیدها و زیر و زبر قرآن
عنایت داشتند چنانکه سید حیدر علوی دربارۀ آنها چنین مینویسد: «قرآن دارای 114 سوره و 6666 آیه و 77437 کلمه و 322670 حرف و 93243 فتحه و 40804 ضمه و 39586 کسره و 19253 تشدید و 1771 مدّ و 3273 همزه و 48872 الف است و همین طور بیست و هشت حرف دیگر که به جهت اختصار نقل نگردید» . (1)
. وافی، ج 2، ص 274.
روی همین جهت است که همواره بزرگان از اهل سنت و تشیع معتقد بودهاند که قرآن موجود، همان است که بر محمد صلی الله علیه و آله نازل گردیده و هیچ کم و زیادی حتی حرکات و سکنات، در آن پدید نیامده است (2)چنانکه شیخ صدوق در اعتقادات ، در این باره چنین مینویسد:
اعتقادنا ان القرآن الذی أنزله اللّه تعالی علی نبیه محمد صلی الله علیه و آله هو ما بین الدفّتین وهو ما فی أیدی الناس لیس بأکثر من ذلک. . . ومن نسب إلینا انا نقول انه أکثر من ذلک فهو کاذب. . . . (3)
و نیز علامه شیخ جواد بلاغی مینویسد:
ومن أجل تواتر القرآن الکریم بین عامة المسلمین جیلاً بعد جیل، استمرّت مادته وصورته وقرائته المتداولة علی نحو واحد فلم یؤثر شیئاً علی مادته وصورته ما یروی عن بعض الناس من الخلاف فی قرائته من القراء السبع المعروفین وغیرهم. (4)
الف. از طرق شیعه و سنی، روایات فراوانی در دست است که برای شناخت درستی و نادرستی اخبار، دستور دادهاند که آنها را با قرآن بسنجند که اگر با قرآن موافق بودند، مورد استفاده قرار دهند و گرنه دورشان بیندازند که از آن جمله است
روایات زیر:
عن أبی عبداللّه عن آبائه عن علی علیهم السلام قال: ان علی کلّ حقّ حقیقة وعلی کل صواب نوراً فما وافق کتاب اللّه فخذوا به وما خالف کتاب اللّه فدعوه. (2)
عن أیوب بن الحر قال سمعت أبا عبداللّه علیه السلام یقول: کلّ شیء مردود إلی کتاب اللّه والسنة وکل حدیث لا یوافق کتاب اللّه فهو زخرف. (3)
عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: ما آتاکم عنّا من حدیث لا یصدّقه کتاب اللّه فهو باطل. (4)
عن عبد الرحمن ابن أبی عبداللّه عن الصادق علیه السلام: إذا ورد علیکم حدیثان مختلفان فأعرضوهما علی کتاب اللّه، فما وافق کتاب اللّه فخذوه وما خالف کتاب اللّه فردّوه. . . . (5)
هرگاه قرآن موجود کم و زیاد شده باشد و یا غیر از این باشد که در دست همه بوده و هست چگونه میتواند معیار موافقت و یا مخالفت با اخبار و در نتیجه موجب درستی و یا نادرستی آنها باشد؟
ب. حدیث «ثقلین» که از طریق شیعه و سنی به اسانید مختلف نقل شده و از احادیث متواتر به شمار میرود دلیل روشنی است بر عدم تحریف قرآن که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلی الأرض وعترتی أهل بیتی، ولن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض فانظروا کیف تخلفوننی فیهما» . (6)
چنانکه ملاحظه میفرمایید، پیامبر اکرم از مرجعیت دو شیء گرانبها که هرگز از هم جداشدنی نیستند و همواره به عنوان عامل نجات، در میان مسلمین، قرار دارند و مردم موظفند به آنها تمسک جویند یاد میکند و این امر، با تحریف کتاب که خاصیت
1) 1)
. بحار، ج 2، ص 242 - 243. [1]
2) 2) . همان. [2]
3) 3) . همان. [3]
4) 4) . همان. [4]
5) 5) . وسائل الشیعه، ج 18، ص 84. [5]
6) 6) . دربارۀ اسناد و اختلاف متن این روایت مراجعه شود به کتاب نفیس المراجعات، ص 20.
مرجعیت و عنوان عامل نجات را از دست میدهد، سازگار نخواهد بود. (1)
. در چگونگی استدلال به این حدیث، مراجعه شود به کتاب ارزشمند البیان فی تفسیر القرآن، ص 229 - 233.
ج. احادیث فراوانی داریم که مردم را ترغیب به فهم حقایق قرآن و اهتداء به نور آن میکنند و اینکه دوای دردها و نظم امور مردم، در تبعیت و به کار بستن دستورات قرآن است و همچنین روایاتی که دلالت دارند: ائمه اهل بیت علیهم السلام در موارد احتیاج و احتجاج، به آیات قرآن موجود تمسک میکردهاند و نیز احادیثی که اعلام میکنند: آنچه که در دست مردم است، همان قرآنی است که از ناحیه خدا بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل شده است و روایاتی که دستور میدهند: «اقرئوا کما قرأ الناس» که مجموع این روایات با اختلاف اصنافشان به طور قاطع دلالت دارند: «این قرآنی که اکنون در دست ماست، همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل گردیده بدون آنکه حرفی از آن کم شده باشد» . (2)
جمعی از محدثین شیعه و سنی معتقد به تحریف به معنی زیاده و نقص و تغییر در لفظ و یا ترتیب عبارات قرآن شده و دلایلی برای اثبات آن اقامه کردهاند که اهم آنها روایاتی است که از طریق اهل سنت و تشیع، در این باره روایت شده است:
برخلاف نظر نویسندگان مغرض که مینمایانند که تنها شیعه به این عقیده سخیف، معتقد است، اهل سنت در صحاح و سنن و کتب تفاسیر خود، به قدری احادیث در مورد تحریف قرآن، نقل کردهاند که «آلوسی» در تفسیرش میگوید: که آن اخبار، فوق احصاء است (3)و ما تنها به نمونههای زیر، اکتفا میکنیم:
مسلم در صحیحش از «علقمة» نقل میکند که گفت:
قدمنا الشام فأتانا ابو الدرداء فقال: فیکم احد یقرء علیّ قرائة عبداللّه؟ فقلت: نعم أنا، قال فکیف سمعت عبداللّه یقرأ هذه الآیة: «وَ اَللَّیْلِ إِذا یَغْشی» 4 قال
سمعته یقرأ: «وَ الَّیْلِ إِذَا یَغْشَی وَالذَّکَرَ وَ الْأُنثَی» قال: وانا واللّه هکذا سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقرئها ولکن هؤلاء یریدون ان اقرأ «وما خلق» فلا اتابعهم. (1)
. صحیح مسلم، ج 1، ص 329. همین حدیث را با اختلاف کمی، بخاری در صحیح خود، ج 6، ص 210؛ ترمذی در الجامع الصحیح، ج 5، ص 191 آن را حدیث صحیح میداند. احمد در مسند، ج 6، ص 448 - 449 و [1]جلال الدین سیوطی در الدر المنثور، ج 6، ص 358 [2] آورده است.
چنانکه ملاحظه میفرمایید، قرآن موجود «وَ اَللَّیْلِ إِذا یَغْشی* وَ اَلنَّهارِ إِذا تَجَلّی* وَ ما خَلَقَ اَلذَّکَرَ وَ اَلْأُنْثی» است ولی ابودرداء و علقمه میگویند از عبداللّه بن مسعود و از دهان رسول اللّه شنیدیم که تلاوت میکردند: «واللیل اذا یغشی والنهار اذا تجلی والذکر والانثی» بدون جمله «ما خلق» و این همان تحریف به نقیصه است که نویسندگان مغرض اهل سنت و وهابیها میکوشند که آن را مخصوص به شیعه بدانند و دانشمندان اهل سنت وقتی که به اینگونه روایات میرسند و جوابی برای آنها ندارند، ناگزیر آنها را از راه «نسخ تلاوت» توجیه میکنند (2)که خود عبارت اخرای تحریف به نقص است. (3)
جلال الدین سیوطی در تفسیر خود، ابتدای سوره احزاب مینویسد:
أخرج عبد الرزاق فی المصنّف والطیالسی وسعید بن منصور وعبداللّه بن احمد فی زوائد المسند وابن منیع والنسائی والدارقطنی فی الافراد وابن المنذر وابن الانباری فی المصاحف والحاکم - وصححه - وابن مردویه والضیاء فی المختارة عن زرّ قال: قال لی أُبی بن کعب: کیف تقرأ سورة الأحزاب - أو کم تعدها؟ - قلت ثلاثاً وسبعین آیه فقال أبی: قد رأیتها وانها تعادل سورة البقره وأکثر من سورة البقرة ولقد قرأنا فیها: «الشیخ والشیخه إذا زنیا فارجموهما البتّه نکالاً من اللّه واللّه عزیز حکیم» فرفع منها ما رفع. (4)
چنانکه میدانیم: سوره بقره دارای 286 آیه است و سوره احزاب در قرآن موجود
73 آیه و اگر آنگونه که این حدیث تعلیم میدهد: سوره احزاب، از لحاظ آیات معادل بقره و یا بیشتر باشد، باید بیش از 213 آیه از جمله آیه «الشیخ والشیخة اذا زنیا. . .» از آن حذف شده باشد و این مصداق روشن تحریف است که اهل سنت از انتساب آن به خود شدیداً ابا دارند و تنها آن را برای شیعه مظلوم میپسندند!
و نیز سیوطی در فصل نوزده از کتاب إتقان پیرامون عدد سور و آیات و کلمات و حروف قرآن، مینویسد: «سُوَر قرآن، در مصحف ابن مسعود 112 سوره است زیرا او «معوذتین» را از قرآن نمیداند و لذا ننوشته است ولی در مصحف «اُبیّ بن کعب» سُوَر قرآن 116 سوره است زیرا او علاوه بر سورههای موجود (114 سوره) دو سوره «الحفد» و «الخلع» را نیز آورده است و آنگاه متن این دو سوره را اینگونه نقل میکند: «بسم اللّه الرحمن الرحیم اللّهم انا نستعینک ونستغفرک ونثنی علیک ولا نکفرک ونخلع ونترک من یفجرک» ، «اللّهم ایاک نعبد ولک نصلّی ونسجد والیک نسعی ونحفد نرجوا رحمتک ونخشی عذابک ان عذابک بالکفار للحق» . (1)
. الاتقان فی علوم القرآن، ج 1، ص 65. [1]
از این نوع اخبار که دلالت روشن بر تحریف قرآن دارند به مقدار خیلی زیاد، از شخصیتهای معروف و مورد قبول عامه از صحابه و تابعین و غیرهم، از قبیل: عمر، عثمان، عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن عمر، عبدالرحمن بن عوف، اُبیّ بن کعب، عبداللّه بن مسعود، زید بن ثابت، ابو موسی اشعری، حذیفه بن الیمان، جابر بن عبداللّه، زید بن ارقم، عایشه، حفصه، سعید بن جبیر، عکرمه، ضحاک، سعید بن مسیب، عروة بن زبیر، محمد بن مسلم زهری، زر بن جیش، مجاهد، حسن بصری و. . . از کتابهای معتبر اهل سنت نقل شده است مانند کتابهای: موطأ مالک، صحیح بخاری ، صحیح مسلم ، صحیح ترمذی ، صحیح نسائی ، صحیح ابن ماجه ، مصنّف ابن أبی شیبه ، مسند احمد ، مستدرک حاکم ، جوامع طبرانی ، مسند أبی یعلی ، سنن بیهقی ، جامع الاُصول ابن اثیر، فتح الباری ، ارشاد الساری ، المصاحف ابن انباری، دُرّ المنثور سیوطی، کنز العمال ، تاریخ دمشق ، تفسیر طبری ، تفسیر رازی ، تفسیر قرطبی، تفسیر بغوی ، تفسیر خازن ، کشّاف زمخشری، بحر المحیط ، تفسیر ابن کثیر ، مشکل الآثار ، التسهیل لعلوم التنزیل ، البرهان فی علوم القرآن ، مناهل العرفان فی علوم القرآن ، الإتقان فی علوم القرآن و. . . (2)از این رو مایه
پررویی است کسانی که کتابهایشان پُر است از این نوع اخبار، لبه تیز حمله را متوجه شیعه کنند و تنها به خاطر بودن بعضی از اخبار تحریف در کتابهای آنها و اعتقاد جمع قلیلی از اخباریهایشان، همه شیعیان را متهم به تحریف کنند در صورتی که در میان بزرگان آنها و کتابهایشان چنانکه اشاره شد، افراد و کتابهای بیشتری متهم به این اعتقاد نادرست و مشتمل به اینگونه اخبار، میباشند!
گرچه دانشمندان اهل سنت، به شدت با تحریف قرآن مخالفند و همه روایاتی را که در متون اسلامی در این رابطه نقل شده یا از لحاظ دلالت و یا از لحاظ سند مخدوش میدانند ولی هرگز چنین کاری را برای شیعیان جایز نمیشمارند و تنها به خاطر احادیثی که اخباریها به خصوص مرحوم نوری در فصل الخطاب آورده و آنها نیز چنانکه بعداً توضیح خواهیم داد، سرنوشتی مشابه اخبار عامه دارند، تمام شیعه را متهم به این عقیده سخیف کرده به آنها میتازند! ! (1)
. برای آگاهی از نمونههای تحریف در کتب اهل سنت و توجیه آنها مراجعه شود به کتابهای: التحقیق فی نفی التحریف؛ اکذوبة التحریف بین الشیعة والسنة؛ صیانة القرآن من التحریف؛ تفسیر المیزان، ج 12؛ افسانه تحریف قرآن؛ تفسیر آلاء الرحمان و. . . .
در کتب شیعه نیز، احادیثی وجود دارد که یا به طور عام و یا به گونهای خاص، بر تحریف قرآن، دلالت دارند که بعضی از محدثین، بدون توجه به همه جهات، آنها را دلیل بر تحریف قرار داده چه بسا کتابهایی در این باره مانند فصل الخطاب نوشته مستمسکی به دست دشمنان اسلام دادهاند، در صورتی که اگر کمی توجه میکردند، میفهمیدند که این کار، صرف نظر از اینکه از لحاظ «مَبنی» و «بناء» درست نیست، تیشه به ریشه اسلام و تشیع زدن است، از این رو لازم است جهت یک بررسی کلی پیرامون این مطلب، به نکات زیر توجه شود:
1) 1)
نویسندگان آنها مجهول، ساختگی، و مطرودند و یا راویانی آنها را نقل کردهاند که کذّاب، ناشناخته، فاسق، غالی و متهماند تا جایی که از 1122 حدیث کتاب «فصل الخطاب» 815 حدیث آن به این سرنوشت گرفتارند و تنها 320 حدیث آن را شخصی به نام «احمد بن محمد سیاری» که آدمی فاسد العقیده، غالی و دروغگو بوده نقل کرده است. (1)
. رجال ابن داود، قسم دوم، ص 422؛ معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 282 - 284؛ صیانة القرآن من التحریف، ص 197؛ [1] اکذوبة تحریف القرآن، ص 71.
اخباری که دلالت بر تحریف قرآن دارند، اخبار آحادند و با اخبار آحاد نمیشود اثبات قرآن کرد که قطعی الصدور است و ثبوت آن نیاز به تواتر دارد و قرآن موجود به اینگونه ثابت شده است.
بسیاری از این اخبار، یا اصلاً مربوط به تحریف نیستند و یا اگر دلالتی دارند مربوط به تحریف اصطلاحی یعنی کم و زیاد شدن قرآن نمیباشند بلکه مربوط به تفسیر و بیان مقصود و شأن نزول و جهاتی میباشند که قبلاً توضیح دادیم.
بیش از صد حدیث از آنها که در مورد تحریف نقل شده مربوط به اختلاف قرائات است که برادران اهل سنت ما نیز دربارۀ آنها حساسیت ندارند و اکثر آن روایات را مرحوم طبرسی از بزرگان اهل سنت از قبیل: کسائی، ابن مسعود، جحدری، ابی عبدالرحمن السلمی، ضحاک، قتاده، ابن عمرو، ابن حجاز، مجاهد، عکرمه، عائشه، ابن زبیر، حمزه، ابی یعمر، ابن نهیک، سعید بن جبیر، شعبی، عمرو بن قائد و. . . نقل کرده است. (2)
گر چه ما معتقدیم، هر قرائتی که خلاف قرائت قرآن موجود باشد، معتبر نخواهد بود و خود ائمه معصومین علیهم السلام به مردم دستور دادهاند که قرآن را طبق قرائت مشهور و متواتر، قرائت نمایند: «اقرئوا کما یقرء الناس» ، «اقرئوا کما علمتم» . (3)
وجه نشود آنها را تأویل کرد، طبق معیارهایی که قبلاً برای درستی و نادرستی اخبار، ارائه کردیم و گفتیم: از معیارهای نادرستی خبر، مخالفت با قرآن و عقل و اجماع است، از این جهت لازم است اینگونه اخبار، دور انداخته شود. (1)
. دربارۀ نادرستی تحریف قرآن و مسائل مربوط به آن مراجعه شود به کتابهای تفسیر المیزان، ج 12؛ البیان؛ صیانة القرآن؛ التحقیق فی نفی التحریف؛ مع الخطیب فی خطوطه العریضه؛ مقدمة تفسیر آلاء الرحمان؛ افسانه تحریف قرآن؛ اکذوبة تحریف القرآن بین الشیعة والسنة.
بیش از نود و پنج درصد از بزرگان و دانشمندان شیعه معتقدند که در قرآن به هیچوجه تحریف، صورت نگرفته و این قرآنی که در دست ماست، همان قرآنی است که بر محمد صلی الله علیه و آله نازل شده بدون یک کلمه کم و یا یک کلمه زیاد.
گر چه ذکر اسامی این بزرگان و نقل کلماتشان از مصادر مربوطه، خود تألیف رساله جداگانهای را میطلبد ولی ما برای آنکه خواننده محترم بداند که دشمنان ما چقدر دروغگو و مغرضاند تنها به ذکر اسامی بعضی از آنها و نقل چند عبارتشان اکتفا میکنیم:
از شیخ صدوق گرفته که عباراتش را قبلاً نقل کردیم تا شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، شیخ طبرسی، علامه حلی، مقدس اردبیلی، کاشف الغطاء، شیخ بهائی، فیض کاشانی، شیخ حر عاملی، محقق کرکی، سید مهدی بحر العلوم، سیدمحمد مجاهد طباطبایی، شیخ محمد حسن آشتیانی، شیخ عبداللّه مامقانی، شیخ جواد بلاغی، سید هبة الدین شهرستانی، شریف رضی، ابن ادریس، سید محسن امین عاملی، سید عبدالحسین شرف الدین، سید هادی میلانی، سیدمحمد حسین علامه طباطبایی، سید ابوالقاسم خوئی، سید محمدرضا گلپایگانی، سید شهاب الدین نجفی مرعشی، امام خمینی و. . . همه و همه بر عدم تحریف قرآن تأکید دارند که از آن جمله است نمونههای زیر:
ان العلم بصحة نقل القرآن کالعلم بالبلدان والحوادث الکبار، والوقایع العظام
1) 1)
والکتب المشهورة واشعار العرب المسطورة فان الغایة اشتدت والدواعی توفرت علی نقله وحراسته وبلغت الی حد لم یبلغه فیما ذکرناه لأن القرآن معجزة النبوة ومأخذ العلوم الشرعیة والاحکام الدینیة وعلماء المسلمین قد بلغوا فی حفظه وحمایته الغایة حتی عرفوا کل شیء اختلف فیه من اعرابه وقرائته وحروفه وآیاته فکیف یجوز أن یکون مغیراً ومنقوصاً مع العنایة الصادقة والضبط الشدید. . . ان من خالف فی ذلک من الامامیة والحشویة لا یعتدّ بخلافهم فإن الخلاف فی ذلک مضاف الی قوم من اصحاب الحدیث نقلوا اخبار ضعیفة ظنوا صحتها، لا یرجع بمثلها عن المعلوم المقطوع علی صحّته؛ (1)
. مجمع البیان، ج 1، ص 15.
به طور قطع، علم به صحت نقل قرآن، همانند علم به شهرها و حوادث و وقایع بزرگ، و کتب مشهور و اشعار نوشته شده عرب است زیرا انگیزهها و مقاصد فراوانی که ایجاب نقل و حراست آن میکرد در امور یاد شده دیگر چنین دواعیای وجود نداشت زیرا قرآن معجزه نبوت و مأخذ علوم شرعیه و احکام دینیه است و دانشمندان اسلامی در حفظ و حمایتش در حد نهایت تلاش کردند تا جایی که تمام موارد اختلاف آن از اعراب و قرائت و حروف و آیاتش را شناختند علی هذا چگونه ممکن است با این همه عنایت صادقانهای که در حفظ و ضبط آن داشتهاند، تحریف و ناقص شده باشد؟ . . . و کسانی که از امامیه و حشویه در این امر مخالفت کردهاند، به مخالفت آنها نباید اعتنا کرد زیرا اختلاف در این امر مربوط به جمعی از اهل حدیث است که به جهت بعضی از روایاتی که پنداشتهاند، آن روایات درست است به چنین عقیدهای معتقد شدهاند در صورتی که با چنین اخبار ضعافی نباید از قرآنی که علم و قطع به صحت و صدورش دارند دست بردارند.
لا زیادة فیه من سورة ولا آیة من بسملة وغیرها لا کلمة ولا حرف وجمیع ما بین الدفّتین ممّا یتلی کلام اللّه تعالی بالضرورة من المذهب بل الدین وإجماع
1) 1)
المسلمین وأخبار النبی صلی الله علیه و آله والأئمة الطاهرین علیهم السلام وإن خالف بعض من لا یعتدّ به. . . وکذلک لا ریب فی أنّه محفوظ من النقصان بحفظ الملک الدیّان کما دلّ علیه صریح القرآن وإجماع العلماء فی جمیع الأزمان ولا عبرة بالنادر، وما ورد من اخبار النقیصة تمنع البدیهة من العمل بظاهرها ولا سیما ما فیه من نقص ثلث القرآن أو کثیر منه فإنه لو کان ذلک لتوفّر نقله لتوافر الدواعی علیه، ولاتّخده غیر أهل الاسلام من أعظم المطاعن علی الاسلام وأهله، ثم کیف یکون ذلک وکانوا شدیدی المحافظه علی ضبط آیاته وحروفه وخصوصاً ما ورد انه صرح فیه بأسماء کثیر من المنافقین فی بعض السور ومنهم فلان وفلان. وکیف یمکن ذلک وکان من حکم النبی صلی الله علیه و آله الستر علی المنافقین ومعاملتهم بمعاملة اهل الدین؛ (1)
. کشف الغطاء [1]عن مبهمات شریعة الغراء، کتاب القرآن، ص 298 - 299.
هیچ زیادهای در قرآن، چه سوره، چه آیه، چه بسم اللّه، چه کلمه، چه حرف و چه غیر اینها صورت نگرفته و به ضرورت مذهب بلکه دین و اجماع مسلمین و اخبار پیامبر و ائمه طاهرین علیهم السلام، تمام آنچه که هم اکنون به نام قرآن در دست ماست و قرائت میشود، کلام خدا است، اگر چه بعضی از افرادی که قابل اعتنا نیستند، در این باره مخالفت کردهاند. . . .
و همچنین شکی نیست که قرآن، از هرگونه نقصی با حفظ پروردگار محفوظ مانده است چنانکه صریح قرآن و اجماع دانشمندان در جمیع زمانها - مگر معدودی از آنها که ارزشی ندارند - به آن دلالت دارد.
و آن اخباری که دلالت بر نقص دارد، بداهت، از عمل کردن به ظاهر آن منع میکند به خصوص آن اخباری که دلالت دارد بر اینکه ثلث و یا بیشتر قرآن حذف شده است زیرا اگر چنین بود، به خاطر انگیزههای فراوانی که در این راستا وجود داشته و حربۀ خوبی برای دشمنان اسلام جهت کوبیدن اسلام و مسلمین به شمار میرفته، میباید آن حذف شدهها به طور تواتر نقل میشد در صورتی که چنین نیست. به علاوه چگونه این کار شدنی است در صورتی
1) 1)
که آنها شدیداً عنایت به ضبط آیات و حروف قرآن داشتند به خصوص که ادعا شده در آنها تصریح به اسامی بسیاری از منافقین و از جمله فلان و فلان شده است؟ و اصولاً با توجه به اینکه شیوه رسول خدا پردهپوشی بر وضع منافقین بوده و با آنها معامله با اهل دین میکرده این کار چگونه ممکن است؟ .
وکل من نسب الیهم تحریف القرآن فانه مفتر علیهم، ظالم لهم، لأن قداسة القرآن الحکیم من ضروریات دینهم الاسلامی ومذهبهم الامامی، ومن شک فیها من المسلمین فهو مرتدّ بإجماع الامامیة. . . وظواهر القرآن فضلاً من نصوصه من أبلغ حجج اللّه تعالی وأقوی أدلة أهل الحق بحکم البداهة الأولیة من مذهب الامامیة ولذلک تراهم یضربون بظواهر الأحادیث المخالفة للقرآن عرض الجدار ولا یأبهون بها وإن کانت صحیحة وتلک کتبهم فی الحدیث والفقه والاصول، صریحة بما نقول، والقرآن الحکیم الذی لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه انما هو ما بین الدفّتین وهو ما فی أیدی الناس لا یزید حرفاً ولا ینقص حرفاً ولا تبدیل فیه لکلمة بکلمة ولا لحرف بحرف من حروفه وکلّ حرف من حروفه متواتر فی کل جیل تواتراً قطعیاً إلی عهد الوحی والنبوة وکان مجموعاً علی ذلک العهد الاقدس مؤلفاً علی ما هو علیه الآن، وکان جبرئیل علیه السلام یعارض رسول اللّه صلی الله علیه و آله بالقرآن فی کل عام مرة وقد عارض به عامّ وفاته مرّتین. والصحابة کانوا یعرضونه ویتلونه علی النبی حتی ختموه علیه صلی الله علیه و آله مراراً عدیدة وهذا کله من الاُمور المعلومة الضروریة لدی المحققین من علماء الامامیة، ولا عبرة بالحشویة فإنهم لا یفقهون؛ (1)
. الفصول المهمة فی تألیف الامة، ص 150 - 151. [1]
و هر کس نسبت تحریف به امامیه میدهد، به آنها تهمت میزند و بر آنها ستم روا میدارد، زیرا قداست قرآن حکیم (از تحریف) از ضروریات دین اسلامی و مذهب امامی آنها است، و هر کس از مسلمین در این امر شک کند، به اجماع امامیه مرتد است. . . و ظواهر قرآن - تا چه رسد به نصوص آن - از رساترین و
1) 1)
نیرومندترین حُجج الهی و ادله اهل حق به حکم بداهت اولی از مذهب امامیه بر این حقیقت دلالت دارند و بدین جهت است که میبینی آنها ظواهر احادیث مخالف قرآن را دور میاندازند و اعتنا به آن نمیکنند اگر چه آن روایات صحیحه باشند و این کتب حدیث و فقه و اصول آنها است که گواه روشنی بر گفته ماست و قرآن حکیمی که باطل در آن راه ندارد، همان است که از دست ماست نه یک حرف زیاده در آن است و نه یک حرف کم دارد؛ و تبدیلی در کلمات و حروف آن صورت نگرفته است و تمام حروف آن در میان همه اقوام مسلمین در طول تاریخ تا عهد پیامبر صلی الله علیه و آله به طور تواتر قطعی ثابت است و در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و به دستور او به همین گونه که اکنون در دست ماست جمع و تدوین شده است، و جبرئیل در هر سال، یک بار، قرآن را بر آن حضرت عرضه میداشت و تنها در سال وفات آن حضرت، دو بار آن را عرضه کرد، و صحابه نیز آن را به طور کامل به حضرتش عرضه میداشتند و در محضرش تمام آن را مکرر تلاوت میکردند. و تمام این امور، پیش محققین از دانشمندان امامی، معلوم و بدیهی است و به حرف افراد سطحی نگر و ظاهربین، نباید اعتنا کرد زیرا آنها نمیفهمند.
و در جای دیگر در این باره اینگونه تأکید میکند:
نعوذ باللّه من هذا القول ونبرأ الی اللّه تعالی من هذا الجهل وکل من نسب هذا الرأی إلینا جاهل بمذهبنا أو مفتر علینا فإنّ القرآن العظیم والذکر الحکیم متواتر من طرقنا بجمیع آیاته وکلماته وسائر حروفه وحرکاته وسکناته تواتراً قطعیاً عن أئمة الهدی من أهل البیت علیهم لا یرتاب فی ذلک إلا معتوه وأئمة أهل البیت کلّهم أجمعون رفعوه إلی جدّهم الرسول صلی الله علیه و آله عن اللّه وهذا أیضاً ممّا لا ریب فیه؛ (1)
. اجوبة مسائل جار اللّه، ص 28.
به خدا پناه میبریم از این گفته (که شیعه قائل به تحریف است) و برائت میجوییم از این نادانی و هر کس چنین مطلبی را به ما نسبت میدهد و یا بر ما
1) 1)
تهمت و افترا میبندد؛ زیرا قرآن عظیم و ذکر حکیم تمام آیات، کلمات، حروف، حرکات و سکناتش از دیدگاه متواتر قطعی است و این امر از ائمه اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده و هم شک و شبههای در آن راه ندارد مگر آنکه شک کننده ناقص العقل باشد، و امامان بزرگوار ما قرآن را از جدّشان و او از خدا برای ما نقل کردهاند و هیچ شکی در این امر نیز وجود ندارد.
الصحیح، ان القرآن العظیم محفوظ عن ذلک زیادة کان أو نقصاناً، ویدلّ علیه قوله تعالی: «وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» وما اشتهر بین الناس من إسقاط اسم امیرالمؤمنین علیه السلام منه فی بعض المواضع مثل قوله تعالی: «یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ» - فی علی - وغیر ذلک فهو غیر معتبر عند العلماء؛ (1)
. آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، ص 26. [1]
قول درست این است که قرآن مجید از تحریف چه در زیاده و چه نقصان محفوظ است و بر این قول دلالت دارد قول پروردگار که فرمود: «وانا له لحافظون» . (2)
و اینکه شهرت یافته که اسم علی علیه السلام از قرآن در بعضی موارد حذف شده است مانند آیه شریفه: «ای پیامبر آنچه که در مورد علی علیه السلام به تو نازل شد ابلاغ کن» و نظایر آن، پیش علما معتبر نیست» .
الحق انه لا تبدیل ولا تأخیر ولا تقدیم فیه، وانه لم یزد ولم ینقص ونعوذ باللّه تعالی من أن یعتقد مثل ذلک وأمثال ذلک فإنه یوجب التطرّق إلی معجزة الرسول علیه وآله المنقولة بالتواتر؛ (3)
حق این است که تبدیل و تقدیم و تأخیر و زیاده و کم در قرآن صورت نگرفته است و پناه میبریم به خدا از اینکه کسی به امثال اینگونه امور، معتقد شود،
زیرا چنین عقیدهای شبهه در معجزه خالده پیامبر صلی الله علیه و آله خواهد بود که به تواتر برای ما نقل شده است.
و ما از اینگونه نمونهها زیاد داریم، اهل تحقیق به مصادر مربوطه مراجعه نمایند. (1)
. برای آگاهی بیشتر از نظرات بزرگان دربارۀ عدم تحریف قرآن مراجعه شوه به کتابهای: التحقیق فی نفی التحریف؛ صیانة القرآن من التحریف؛ آلاء الرحمن؛ مجمع البیان؛ البیان؛ المیزان و. . . .
در سابق گفتیم: دربارۀ کتاب کافی سه دیدگاه وجود دارد:
اول، افراطی است که کتاب کافی را تالی تلو قرآن میداند و تمام احادیث و روایات آن را درست و قابل اعتماد میشناسد.
دوم، تفریطی است که اکثر روایات آن را ضعیف و غیرقابل اعتماد به حساب میآورد و با بیاعتباری به محتوای آن مینگرد.
ما در بحثهای گذشته، هم دلایل این دو گروه و هم دلایل نادرستی دیدگاههایشان را مورد بررسی قرار داده و روشن ساختهایم و اینک دیدگاه سوم را که دور از افراط و تفریط بلکه واقعگرایانه و حقیقی است، مورد بررسی قرار میدهیم:
کتاب کافی نیز مانند دیگر کتابهای فقهی، کلامی، فلسفی، حدیثی و. . . است که به وسیلۀ فرد غیر معصومی نوشته شده که امکان خطا و اشتباه در او راه دارد. گر چه نوشته کلینی به خاطر قرب به عهد ائمه علیهم السلام و همعصر بودن با نواب خاصه و در دست داشتن بسیاری از کتب اربعمأة و کمی واسطه میان او و مآخذی که حدیث را از آنها نقل میکرده و تلاش شبانه روزی بیست سالهای که در راه تدوین این دائرة المعارف عظیم اسلامی متحمل گردید، از ویژگی خاصی برخوردار است که در دیگر نوشتهها یا اصلاً وجود ندارد و یا کم رنگتر و در سطحی پایینتر است. از این رو کتاب کافی در میان دانشمندان اسلامی به خصوص شیعه دارای مکانت خاصی است ولی با این همه چنین نیست که تمام مرویات کافی بی چون و چرا درست و مطابق با واقع و دور از اخبار ضعیف و مجعول باشد. درست است او به جهات یاد شده قرائنی در دست
1) 1)
داشته توانسته بدان وسیله وثوق به صدور روایاتی که جمع آوری کرده پیدا کند و بین خود و خدایش در عمل به آن اخبار، حجت داشته باشد ولی مقتضای خبر واحد بودن آن روایات، از یک سو و گذشت زمان و تطاول دوران از سوی دیگر که موجب خفای بعضی از قرائن و دگرگونی ابزار اجتهاد و احیاناً مایه تحریف برخی از کلمات گردید، به قداست مطلق و بی چون و چرای آن لطمه زد. اما این امر، به هیچ وجه بی حرمتی به کلینی و کتاب او نخواهد بود و آن را از اعتبار ساقط نخواهد کرد. مگر با دید اجتهادی «ابن ادریس» نسبت به نظرات مرحوم شیخ طوسی و نادرستی برخی از نظرات او در تهذیب و استبصار و مبسوط و نهایه به نظر وی این کتابها به طور کلی از اعتبار خواهند افتاد؟
بلی اگر ما مثل برادران اهل سنت بودیم که به کتاب کافی همانند «بخاری» مینگریستیم و تمام روایات آن را صحیح و غیرقابل رد میدانستیم، هرگاه در آن، روایاتی مانند «کور کردن چشم عزرائیل به وسیلۀ حضرت موسی (1)
. صحیح بخاری، جزء دوم، ص 113.
، تحریف قرآن، (2)دیدن ساق پای خدا در قیامت (3)و. . . میدیدیم دیگر نمیتوانستیم ادعا کنیم که آن کتاب صحیح و مرویات آن غیرقابل رد است. ولی چنانکه گفتیم: ما کتاب کافی را در عین اعتبار والایی که برایش قایلیم، همه روایات آن را صحیح و غیرقابل رد نمیدانیم. «غَث» و «سمین» در آن، کنار هم قرار دارند، این حدیثشناس است با ابزاری که در دست دارد، صحیح و حسن و موثق آن را از ضعیف، جدا میکند و آنگاه با قراینی که در اختیار اوست، از هر کدام آنها بهره مناسب گرفته ناخالصها و دور از واقعیتها را دور میریزد. (4)گر چه بعضی از ظاهربینها از جملهای که مرحوم کلینی در مقدمه کتاب کافی مرقوم فرمودهاند: در پاسخ آن دوست دلسوخته شیعی خود که درخواست نگارش
کتابی کرده بود که «یأخذ منه من یرید علم الدین والعمل به بالآثار الصحیحة عن الصادقین علیهم السلام» (1)
. اصول کافی، ج 1، ص 8.
استنباط کردهاند که: تمام احادیث کافی صحیح و غیرقابل رد است، ولی استاد الفقهاء حضرت آیة اللّه خوئی در پاسخ آنها تأکید میکنند که:اولاً سائل، از وی درخواست کرده کتابی که مشتمل بر آثار صحیح از «صادقین» باشد بنویسد و شرط نکرده که غیرصحیح و یا از غیرصادقین ولو استطراداً نباشد و لذا چنانکه دیدیم، در آن، هم غیر صحیح هست و هم از غیر صادقین وجود دارد.
ثانیاً اگر منظور مرحوم کلینی این است: همه اخباری که در کافی آورده ذاتاً صحیح هستند که چنین نیست و اگر منظورش این است که قراین خارجیه دلالت بر صحت آنها دارد، این امر، ممکن است اما بعید است که برای همه آن روایات، چنین قراینی وجود داشته باشد. به علاوه این، یک اجتهاد شخصی از ناحیه اوست که اگر آن قراین ادعایی به ما میرسید، چه بسا چنان یقینی بر صحت آن روایات، برای ما حاصل نمیشد.
ثالثاً چنانکه دیدیم: روایاتی در کافی وجود دارد که اگر ادعا نکنیم که قطع به عدم صدور آنها از معصوم علیه السلام داریم، لا اقل شک در صدور آنها خواهیم داشت، علیهذا چگونه ممکن است که ادعای قطع، بر صحت همه روایات کافی داشته باشیم؟ !
معظم له در پایان، اینگونه نتیجه میگیرند:
والمتحصل، انه لم تثبت صحة جمیع روایات الکافی بل لا شک فی ان بعضها ضعیفة بل أن بعضها یطمئن بعدم صدورها من المعصوم علیه السلام. (2)
و قطعاً ستایشهایی که از بزرگان، در مورد کتاب کافی رسیده (3)و همچنین انتقاداتی که برخی از مغرضان، بر کتاب کافی وارد کردهاند، (4)بیش از این مقدار، نخواهد بود.
و اما اینکه برخی از مغرضین، بدون توجه به اینکه کلینی در چه زمانی (یازده قرن
پیش) میزیسته و بدون توجه به خفقان و ستمی که از طرف نظام حاکم بر شیعه روا داشته میشد، زندگی میکرده است و نیز بدون توجه به اینکه کافی نخستین دایرة المعارفی است که با این گستردگی و عظمت در حوزه تشیع نوشته شده که به تنهایی از همه «صحاح» ششگانه حدیث، بیشتر دارد، (1)
. وصول الاخبار الی اصول الاخبار، ص 85 - 86.
و نیز با توجه به اینکه ابزار صحت و سقم احادیث در آن زمان و این زمان با هم فرق داشته است و خلاصه اینکه مقتضای نوشتههای بشر معمولی که از عصمت الهی محروم باشد، عدم مصونیت از خطا و اشتباه است، قلم در دست گرفته همه آن زحمات را نادیده گرفته یک باره قلم قرمز روی همه آنها کشیدهاند، بی شک این گروه یا متعصبند که تعصب، آنها را کور و کر کرده و یا مزدورند که همه چیزشان حتی انصاف و مروت را فروختهاند، و یا از اصول نگارش و سیر تکامل علوم بی اطلاعند که «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ اَلْغافِلُونَ» . (2)الکافی
الکافی (1)
در این نوشتار از موضوع، ارزش و اعتبار کتاب الکافی، سخنان علما، انگیزۀ نگارش و ویژگیهای الکافی، روایات الکافی، شرحهای الکافی، حواشی الکافی و ترجمههای فارسی آن سخن به میان آمده و گزارشی از آن ارائه شده است.
اثری گرانقدر از ابو جعفر، محمد بن یعقوب کلینی رازی از برجستهترین علمای شیعه در آغاز قرن چهارم هجری (متوفای 329 هجری) .
کتاب الکافی شامل مجموعه روایات اصول و فروع دین است که از ائمه علیهم السلام روایت گردیده است.
شیخ کلینی با سفر به شهرها و روستاهای سرزمینهای اسلامی و ارتباط با روات احادیث و دستیابی به اصول چهار صد گانه شیعه که توسط یاران ائمه علیهم السلام نگاشته شدهاند و با ارتباط با نواب خاص امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف، مجموعهای ارزشمند و اثری گرانبها و کتابی معتبر و جامع به نگارش درآورده است.
کتاب الکافی از قدیمیترین و معتبرترین کتابهای روایی شیعه است که در عصر غیبت صغری نگاشته شده است.
1) 1). نرم افزار نور.
این کتاب توسط یکی از برجستهترین روات و فقهای شیعه نگاشته شده است که تا کنون مانند آن نگاشته نشده و در طول بیش از هزار سال پیوسته مورد توجه و عنایت خاص علما و فقهای شیعه قرار داشته و بزرگان شیعه در منابع مهم روایی و تألیفات ارزشمند خود به آن استناد کردهاند.
این کتاب شامل روایات پیامبر و اهل بیت آن حضرت علیهم السلام است که در آن به علوم و معارف اسلامی به بهترین شکل اشاره شده و با ترتیبی زیبا ارائه شده است.
این کتاب فاصله زمانی کمی با اصول معتبر و اولیه شیعه دارد که از آنها گرفته شده و علاوه بر آن از دقت و گزیده گویی بالایی نیز برخوردار است.
شیخ مفید میفرماید: « الکافی هو من أجلّ کتب الشیعة و أکثرها فائدة» .
کتاب الکافی از بهترین کتابهای شیعه و پر فایدهترین آنهاست.
شهید اول، محمد بن مکی میفرماید: «کتاب الکافی فی الحدیث الذی لم یعمل الأصحاب مثله» .
کتاب الکافی ، کتاب روایتی است که تا کنون اصحاب و علمای شیعه مانند آن را ننگاشتهاند.
فیض کاشانی میفرماید: « الکافی أشرفها و أوثقها و أتمها و أجمعها لاشتماله علی الأصول من بینها و خلوه من الفضول و شینها» .
کتاب الکافی ارزشمندترین و معتبرترین و کاملترین و جامعترین کتاب از کتب اربعه است زیرا بر خلاف بقیه کتب اربعه، علاوه بر فروع دین و ابواب فقه، شامل اصول دین نیز است و روایات غیر صحیح و ضعیف هم در آن وجود ندارد.
شهید ثانی میفرماید: «الکتاب الکافی و المنهل العذب الصافی، و لعمری لم ینسج علی منواله، و منه یعلم قدر منزلته و جلالة حاله» .
کتاب الکافی آبی شیرین، زلال و گواراست و به جان خودم سوگند که همانند آن نگاشته نشده است و از ارزش کتاب میتوان به منزلت و جلال و بزرگی مؤلف آن نیز پی برد.
علامه مجلسی میفرماید: «أضبط الأصول و أجمعها، و أحسن مؤلفات الفرقة الناجیة و أعظمها» .
کتاب الکافی با ضابطهترین و کاملترین کتاب روایی و بهترین و بزرگترین تألیف مذهب بر حق شیعه است.
شیخ کلینی این کتاب را به درخواست یکی از دوستان خود به نگارش درآورده است. وی در مقدمۀ کتاب میفرماید: «و ذکرتَ أن أمورا قد أشکلت علیک، لا تعرف حقائقها لاختلاف الروایة فیها و أنک تعلم أن اختلاف الروایة فیها لاختلاف عللها و أسبابها و أنک لا تجد بحضرتک مَن تذاکره و تفاوضه ممن تثق بعلمه فیها و قلت إنک تحب أن یکون عندک کتاب کاف یجمع فیه من جمیع فنون علم الدین، ما یکتفی به المتعلم و یرجع إلیه المسترشد، و یأخذ منه من یرید علم الدین و العمل به بالآثار الصحیحة عن الصادقین علیهم السلام و السنن القائمة التی علیها العمل و بها یؤدی فرض اللّه عز و جل و سنة نبیه صلی الله علیه و آله و قلت لو کان ذلک رجوت أن یکون ذلک سببا بتدارک اللّه بمعونته و توفیقه إخواننا و أهل ملتنا و یقبل بهم إلی مراشدهم. . . و قد یسَّر اللّه و له الحمد تألیف ما سألت و أرجو أن یکون بحیث توخیت فمهما کان فیه من تقصیر فلم تقصر نیتنا فی إهداء النصیحة إذ کانت واجبة لإخواننا و أهل ملتنا مع ما رجونا أن نکون مشارکین لکل من اقتبس منه و عمل بما فیه فی دهرنا هذا و فی غابره إلی انقضاء الدنیا» .
یعنی برادرم! اموری را فرموده بودید که بر شما مشکل گشته و حقایق آنها را نمیدانید چرا که روایات مختلفی دربارۀ آنها وارد شده و اختلاف روایات نیز به دلیل اختلاف علل و اسباب آن است و کسی که بتوانی با او مذاکره و مباحثه نمایی نیز در اختیار نداری و گفته بودی دوست داری کتابی داشته باشی که شامل تمام علوم و معارف دین باشد و دانشجو و دانشمند نیز بتوانند به آن مراجعه نمایند و از آن علم دین را فرا گرفته و به آن عمل نمایند و آن گرفته شده از روایات صحیح از ائمه علیهم السلام و سنت های پا برجایی باشد که به آنها عمل میشود و واجبات الهی و سنت پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم به وسیله آنها عمل میشود. و گفته بودی که امید واری به یاری
و توفیق خداوند این کتاب وسیلهای گردد برای مراجعۀ دیگر برادران و پیروان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و موجب راهنمایی آنها گردد. . . .
و خدا را شکر که نگارش کتابی را که درخواست کرده بودید آسان ساخت و امیدوارم که همانگونه باشد که انتظار داشتید و اگر کوتاهی در آن باشد، در خیر خواهی خود هیچ کوتاهی نکردهام چرا که نیت خیر برای برادران دینی و اهل مذهب حق واجب است. به امید آن که ما نیز در ثواب کسانی که آن را فرا گرفته و به آن عمل میکنند در این زمان تا پایان دنیا شریک باشیم.
خصوصا که سفرای آن حضرت در شهر بغداد بودند و کلینی نیز در آن شهر بوده و سال وفات وی مصادف با سال وفات آخرین سفیر امام عصر ارواحنا له الفداء علی بن محمد سمری بوده است.
مؤلف در این کتاب مقید به ذکر کل سند تا امام معصوم علیه السلام است و این خود ارزش و اعتبار خاصی را به روایات کتاب میدهد.
در این کتاب روایات به ترتیب اعتبار آورده شدهاند و روایات اول هر باب از جهت سند و اعتبار از درجه بالاتری برخوردارند.
این کتاب شامل تمام علوم و معارف اسلامی است که از اهل بیت علیهم السلام روایت شده و به دست مؤلف آن رسیده و شامل اکثر مباحث عقیدتی و فقهی است.
کتاب الکافی شامل بیش از 16 هزار روایت است که این تعداد روایت از تمام روایات صحاح سته نیز بیشتر است.
بعد از سال 1100 هجری.
الدر المنظوم من کلام المعصوم نوشته شیخ علی بن محمد بن حسن بن زین الدین شهید ثانی، درگذشته 1104 هجری.
شرح ملا صدرای شیرازی، درگذشت 1050 هجری.
مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول نوشته علامه مجلسی، درگذشته به سال 1110 هجری.
الوافی نوشته فیض کاشانی متوفای 1091 هجری.
حاشیه علامه مجلسی.
حاشیه ابو الحسن شریف فتونی عاملی متوفای 1138 هجری.
حاشیه سید میر ابو طالب بن میرزا بیک فندرسکی از افاضل اوائل قرن دوازدهم هجری.
حاشیه شیخ زین الدین ابو الحسن علی بن شیخ حسن صاحب معالم.
حاشیۀ شیخ محمد بن حسن بن زین الدین شهید ثانی معروف به شیخ محمد سبط عاملی درگذشت سال 1030 هجری.
تحفة الاولیاء نوشته محمد علی بن حاج محمد حسن اردکانی
الصافی شرح اصول کافی و شرح فروع کافی نوشته شیخ خلیل بن غازی قزوینی
محمد جعفر بن محمد صفی ناعسی فارسی این کتاب را خلاصه کرده است.
بر این کتاب تحقیقات فراوانی نگاشته شده است مانند:
رموز التفاسیر الواقعة فی الکافی و الروضة نوشته مولی خلیل بن غازی قزوینی
جامع الرواة نوشته حاج محمد اردبیلی از شاگردان علامه مجلسی
الفوائد الکاشفة نوشته محمد حسین طباطبایی تبریزی
البیان البدیع نوشته سید حسن صدر
رجال الکافی حاج سید حسین طباطبائی بروجردی
تاریخ نگارش این نسخه 1071 هجری است و در محضر علامه مجلسی نیز قرائت شده است.
تاریخ نگارش این نسخه 1092 هجری است و تعلیقههای فراوانی به خط شیخ حر عاملی بر آن است.
این نسخه تصحیح و مقابله شده و تعلیقههای فراوانی از شرح مولی صالح مازندرانی بر آن است.
عرضۀ کافی بر امام عصر
در این نوشتار کوتاه از این مطالب سخن به میان آمده است. اصول و کتابهای حدیث عرضه شده به ائمۀ اطهار علیهم السلام که در جوامع اولیه ثبت شدند.
جامع الکافی در وسط اسماء جوامع حدیثی چون خورشید جهان افروز و دیگران اقمارند.
عمر این آفرینش برجستۀ کلینی به درازای عمر شریعت است.
آگاهی کلینی را به عظمت آفرینندۀ خویش میتوان از خطبۀ کتاب الکافی دریافت. تعبیر کلینی ضمانت نامهای است بر صحت احادیث و اخبار مندرج در الکافی.
. . . ضبط احادیث و روایت موجود در کتب موروث نزد ائمۀ اطهار علیهم السلام به وسیلۀ اصحابشان در نهایت دقت ممکن انجام پذیرفت، و رسالههای کوچکی که هر یک از آنها «اصل» نامیده میشد در این باب تدوین گردید، که بالاخره به جوامع حدیثیه که هم اکنون در دست ماست منتهی شد، و جوامع اولیه احادیث شیعه همین کتب اربعه است که جامع شریف « کافی » امام المحدثین محمد بن یعقوب کلینی رضی الله عنه در وسط سماء احادیث موروث از رسول اللّه صلی الله علیه و آله همچون خورشید جهان افروز است، و
1) 1). ماهنامۀ پاسدار اسلام، مرداد 1370، شماره 116، ص 16 - 18 و ش 117، ص 24 - 25 و 42 - 43.
جوامع دیگر اقماری هستند که در تبویب و انتخاب و ترتیب و تهذیب اخبار از ضیاء آن خورشید تابان استضائه کردهاند.
کافی شریف، آفرینش برجستهای است که به همت آسمانسای دهقان کریم الاصل و النسب رازی کلینی رحمه الله انجام پذیرفت، کلینی عظیم به خلاقیتی دست یافت، و پدیدهای آفرید که عمر آن به درازای عمر: «حلال محمد حلال وحرامه حرام الی یوم القیامه» میباشد.
جامع شریف کافی شجرۀ طیبهای است «اصلها ثابت وفرعها فی السماء تؤتی اکلها کلّ حینٍ باذن ربّها» که این باغبان هنرمند معارف و احکام، با ابزار همت بلند و هوش سرشار و اعتماد به خداوند متعال و همکاران و هم آوازان و خریداران معارف شناس یعنی سفراء امام زمان ارواحنا له الفداء در عصر غیبت صغری، پدید آورده است که از بادهای حوادث و طوفانهای تقلبات دهر هرگز گزندی نمییابد و گردون نوپرداز کهن فرسای، نتوانسته و نخواهد توانست، در آستان آن، پژمردگی فراهم سازد.
کلینی عظیم به عظمت آفرینندگی خود، نیک آگهی داشت، بر اساس این آگهی است که در کمال یقین در خطبۀ کافی شریف، آن را جامع فنون علم دین، و آثار صحیحۀ صادقین علیهم السلام اعلان داشته و دوام و ابدیت آن را «الی انقضاء الدنیا» توصیف مینماید:
وقلت انّک تحبّ ان تکون عندک کتاب کاف یجمع ما یکتفی [ فیه ] من جمیع فنون علم الدین به المتعلّم ویرجع الیه المسترشد ویأخذ منه من یرید علم الدین والعمل به بالآثار الصحیحة عن الصادقین علیهم السلام والسنن القائمة التی علیها العمل وبها یؤدی فرض اللّه عز و جل وسنّة نبیه صلی الله علیه و آله. . . وقد یسر اللّه وله الحمد تألیف ما سألت وارجو ان یکون بحیث توخّیت فمهما کان فیه من تقصیر فلم تقصر نیّتنا فی اهداء النصیحة اذ کانت واجبةً لاخواننا واهل ملّتنا مع ما رجونا ان نکون مشارکین لکلّ من اقتبس منه وعمل بما فیه فی دهرنا هذا وفی غابره الی انقضاء الدنیا اذ الربّ جلّ وعزّ واحدٌ والرسول محمّد خاتم النّبیین صلوات اللّه وسلامه علیه وآله واحدٌ، والشریعة واحدة وحلال محمّدٍ حلالٌ
وحرامه حرامٌ الی یوم القیامة. . .» .
این تعبیر چنانکه میبینید ضمانتنامهای است از کلینی رحمه الله بر صحت اخبار مندرج در کافی شریف و اینکه تکالیف الهی با عمل به آنها تأدیه میشود، چنان تعبیری که بی تردید بر ضمانت و عهدهداری گوینده نسبت به صحت صدور آثار مندرج در کتابش از ائمۀ معصومین علیهم السلام و مُجزی بودن عمل به آنها از عصر کلینی تا انقراض دنیا، دلالت دارد، بر پایههایی استوار است از آن جمله آنکه در هنگام تألیف کتاب کافی ، اصول مرقوم و محرر به دست اصحاب ائمه علیهم السلام و کتابهایی که به عرض آنها رسیده بود، در نزد کلینی رحمه الله وجود داشت، زیرا تمام این مدارک و مستندات نزد ابی محمد هارون بن موسی تلعکبری رحمه الله که از شاگردان کلینی است موجود بوده است و به طرق کلینی آنها را روایت مینمود، چنانچه اکثر این اصول معتمده و کتب معروضه و اخبار ثقات نزد فقیه ثقه حمید بن زیاد نینوائی که از مشایخ کلینی است موجود بوده و شیخ الطائفه رحمه الله در فهرست که آن جناب را توثیق کرده میفرماید:
روی الاصول اکثرها له کتبٌ کثیرة علی عدد کتب الاصول. . . . (1)
. الفهرست، ص 89، طبع بیروت. [1]
1) 1)
و از جمله ادله بر استواری تعبیر کلینی از جامع کافی ، همانا وجود اعاظمی از تلامذه آن حضرت است که کافی را از محضرش تلقی کرده و استنساخ نمودند و منتشر ساختند، و همۀ نسخههای بعدی به آنها منتهی میگردد، این اعاظم هر یک خود حجت الهی در حوزۀ خویش بودهاند و در میان آنان بعضیها صاحب کرامت بارزند مانند جناب صفوانی، محمد بن احمد بن قضاعة بن صفوان بن مهران الجمال از اصحاب امام صادق و کاظم علیهما السلام، نجاشی دربارۀ او میگوید:
شیخ الطائفه ثقة، فقیه، فاضل، وکانت له منزلة من السلطان، کان اصلها انّه ناظر قاضی الموصل فی الامامة بین یدی ابن حمدان فانتهی القول بینهما الی ان قال للقاضی: تباهلنی؟ فوعده الی غد ثم حضر [ وا ] فباهله وجعل کفّه فی کفّه، ثم قاما من المجلس وکان القاضی یحضر دار الامیر ابن حمدان فی کل یوم، فتأخر ذلک الیوم ومن غده فقال الامیر: اعرفوا خبر القاضی، فعاد الرسول فقال: انه منذ قام من موضع المباهله حمّ وانتفخ الکفّ الذی مدّ للمباهله وقد اسودّت ثم مات من الغد فانتشر لابی عبداللّه الصفوانی بهذا ذکر عند الملوک وحظی منهم وکانت له منزله. . . . (1)
. رجال النجاشی، ص 393، طبع قم.
1) 1)
مباهله دراز کرده باد کرده و سیاه شده، سپس فردای روز استخبار مردند، و این کرامت صفوانی انتشار یافت. . . .
و نظیر آن ابوغالب احمد بن محمد زراری که در زمان نیابت جناب شیخ ابی القاسم حسین بن روح التماس دعا از حضرت قائم علیه السلام در حل مشکل خود نمودند بدون آنکه مشکل را نام ببرند، توقیع شریف از ناحیۀ مقدسه بیرون آمد: « الزوج والزوجه فاصلح اللّه ذات بینهما » که تفصیل آن را شیخ رحمه الله در کتاب الغیبه آورده. (1)
. ص 183.
و از قوام مهم تضمین کلینی، صحت آثار و احادیث مندرج در کافی این امر است که ذکر میشود بلکه این امر از اهم پایههای تعهد او است، به این توضیح:
کوچ کردن جهت تحصیل علوم و استماع احادیث و آثار از محدثین کبار و حفاظ نامدار، امری بود رایج و دارج، شیفتگان آثار و اخبار نبوت، رنج سفر و اقامت در بلاد غربت و هجران از اهل و اولاد را بر خود هموار میکردند، که رؤساء احادیث و فقاهت و عقیدت را ملاقات کنند بر مزایایی از آن جمله علو اسناد دست یابند و حتی برای استماع یک حدیث از منبعی که نزدشان معتبر بوده، رحلاتی انجام میدادند، ابو داود در سنن خود خبری عجیب از مکحول فقیه اهل شام نقل میکند که گفته: « کنت عبداً بمصر لامرأة من بنی هذیل فاعتقتنی، فما خرجت من مصر وبها علم الّا حویت علیه فیما أری ثم اتیت الحجاز فما خرجت منها و بها علم الّا حویت علیه فیما أری ثم اتیت العراق. . . ثم اتیت الشام فغربلتها کل ذلک اسأل عن النفل فلم اجد احداً یخبرنی فیه بشیء حتّی اتیت شیخاً یقال له زیاد بن جاریة التمیمی فقلت له: هل سمعت فی النفل شیئاً؟ قال: نعم، سمعت حبیب بن مسلمة الفهری یقول: شهدت النبی صلی الله علیه و آله نفل الربع فی البدأة والثلث فی الرجعة » . (2)
نموده دانههای درشت علوم را برگرفتم در همه این رحلات از مسئله «نفل: اجر و مزدی که رسول اللّه صلی الله علیه و آله در مقابل عمل برای برخی از مجاهدین از غنیمت قرار میداد» پرسش مینمودم ولی کسی در این باره به من جوابی نمیداد تا اینکه شیخی که نامش زیاد بن جاریه بود به من پاسخ داد که او از حبیب بن مسلمه فهری شنیده میگفت: من شاهد بودم که رسول اللّه صلی الله علیه و آله یک چهارم غنیمت را به گروه اولی که به دار الحرب اعزام میشدند میداده و یک سوم آن را به گروه دوم که بعد از رجوع گروه اول اعزام به دار الحرب میشدند اعطاء میفرمودند. (1)
. برای توضیح بیشتر به جواهر، ج 21، ص 220 مراجعه شود.
باری رحله و رحلات برای درک حضور مشایخ حدیث و تحصیل مزایای مغبوط یک سنت رایجی بوده ولی رحله و کوچ کردن جناب کلینی قدس سره از ری و سکونتش در بغداد فقط به این انگیزه نبود این مرد هوشمند که بیش از هزار سال پیش از بیت طیب الاصلی از روستای کلین از منطقه «ری» با نبود امکانات کامل، با هوش سرشار موهوبی و همت بلند و مودت به آل البیت علیهم السلام و پارسایی کم نظیر مورد توجه امامیه گردید و مرجع شیعیان و چهرۀ درخشان طایفۀ محقّه در ری بودند، در شأن همت بلند آن نبوده که با امکان محاضره و دسترسی مداوم به نواب امام زمان علیه السلام در غیبت صغری مسامحه کند و از این هجرت الی اللّه تعالی که احیاء و بقاء شریعت در آن بوده تکاسل ورزد.
به یقین مهاجرت آن هوشمند برگزیده خدای تعالی به بغداد، به انگیزه دسترسی و محاضره با سفراء خاصه حضرت بقیة اللّه تعالی بوده، تا جامع کافی که در دست تألیف بوده در حریم اشراف آنان سلام اللّه علیهم که پرتو اشراف امام زمان عجل اللّه فرجه بوده، صبغۀ اعتبار نزد شیعه به خود گیرد ابو غالب زراری تلمیذ کلینی رحمه الله چنانکه شنیدی برای حل مشکل خانوادگی به بغداد میرود و به وسیله حضرت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضوان اللّه علیه از امام زمان علیه السلام تقاضای دعای برای حل مشکلش میکند و امام علیه السلام برای حل مشکل او دعا میفرمایند و در توقیع مرقوم
1) 1)
میفرمایند! چطور حضرت کلینی استاد امثال زراریها و صفوانیها و عمانیها برای تأمین چنین مقصدی خطیر که با سرنوشت امامیه مرتبط است به بغداد، نرود، و این آفرینش برجسته خویش را در حریم اشراف آن حضرت تکمیل نسازد و به آن حضرت عرضه ندارد!
این دهقان پاک نژاد رازی خواهرزادۀ جناب «علّان الکلینی» که با نبود امکانات و فقد اسباب کامل با اتکال به آستان حضرت مسبب الاسباب، آن همه امکانات آفرید و اسباب و وسائل مهیا ساخت امکان ارتباط به نواب عصر غیبت صغری و تشرف به خدمتشان و عرضۀ جزوههای جامع کافی به آنها همانند شمس فی رابعة النهار است مع ذلک آن بزرگوار در انجام این فریضه تعلل ورزد و کوتاهی کند!
حاشا از چنین خیالی دربارۀ این برگزیدۀ خداوند منان، انسان هر چه هم دیر باور باشد با مطالعۀ احوال این نابغه رازی اطمینان حاصل میکند که عمده انگیزۀ آن بزرگوار در این مهاجرت، لقاء آن امناء اللّه تعالی و اتمام و انجام این مأموریت الهی در مرآی و منظر آنان و احیاناً عرضه کتاب کافی به آستان قدس حضرت خاتم الاوصیاء علیه و علیهم السلام بود چنانکه عرضه اصول و کتب احادیث بر ائمۀ پیش از آن حضرت، سنتی بوده معروف و معمول بها.
اطمینان داریم که عمده انگیزه کلینی رضی الله عنه در مهاجرتش به بغداد، تحصیل نظارت سفراء عصر غیبت صغری، بر کتاب شریف کافی بوده و به حدس قابل اعتماد امید عرضه داشتن آن، به محضر مبارک امام زمان علیه السلام بوده است، و با ملاحظۀ قراینی که در دست است، حرمان آن بزرگوار از تحقیق این امید، بعید به نظر میرسد، که از جملۀ آن قراین ماجرای جناب ثقه، علی بن محمد بن ابراهیم رازی کلینی مشهور به علّان است که استاد و خال کلینی است که در کافی بدون واسطه از وی روایت میکند، و از افراد آن عدهای است که کلینی به واسطه آنها از سهل بن زیاد روایت میکند.
به نقل معاجم رجال حدیث ، جناب علی بن محمد علّان مذکور برای سفر حج از حضرت صاحب الامر علیه السلام استیذان نمودند، توقیع مبارک از ناحیۀ مقدسه بیرون آمد:
« توقف عنه فی هذه السنه » - در امسال از سفر حج خودداری کن. ولی ظاهراً آن جناب، امر امام علیه السلام را به خودداری از سفر حج، بر اولویت ترک سفر حمل نمودند و مسافرت اختیار کردند، و در راه مکه کشته شدند، خدایش رحمت فرماید و با اولیایش از ائمۀ اطهار محشور نماید. (1)
. علّامه بزرگوار مرحوم آیت اللّه مامقانی رضی الله عنه در تنقیح المقال بعد آنکه وثاقت علّان مذکور را از گروهی از ارباب معاجم نقل میکند و اینکه همین بزرگوار استاد و دایی کلینی است، و استیذان او را در امر حج و توقیع مبارک را در پاسخ وی آورده، میفرماید: «اینجا یک چیز قابل بحث باقیمانده و آن، اینکه ارباب رجال علّان را توثیق فرمودهاند، با آنکه ایشان، فرمان امام، حضرت حجت علیه السلام را دربارۀ سفر حج مخالفت کرده و در توقیع فرموده بودند: «توقف عنه فی هذه السنة» از امتثال نهی امام عجل اللّه تعالی فرجه، سر باز زدند. وجه این توثیق را نفهمیدم که چگونه این توثیق رجالیون با این مخالفت قابل جمع است؟ ! و شاید دلیل موجهی برای این جمع داشت، که نقل نکردهاند» .
نظر این ماجرا را برای حماد بن عیسی که از اصحاب اجماع است روایت کردهاند و در همین کتاب در ترجمه حماد بن عیسی میگوید: «حماد بن عیسی از اصحاب امام صادق علیه السلام است و از امام کاظم و امام رضا علیهما السلام نیز روایت کرده و در زمان ابی جعفر ثانی یعنی جواد الائمه علیه السلام فوت کرده است، و کشّی به واسطه از حماد روایت میکند که گفت: «دخلت علی ابی الحسن الاول علیه السلام فقلت له: جعلت فداک ادع اللّه الی ان یرزقنی داراً وزوجة وولداً وخادماً والحجّ، فقال: اللهمّ صل علی محمد وآل محمد وارزقه داراً وزوجة وولداً وخادماً والحجّ خمسین سنة» .
خدمت امام موسی بن جعفر علیهما السلام رسیدم عرض کردم: فدایت شوم برای من از خدای تعالی بخواه که خانه و همسر و فرزند و خادمی و توفیق حج به من روزی فرماید، امام هم چنانکه خواسته بودم دعا فرمودند ولی دربارۀ حج خواستند که خدای تعالی پنجاه سفر حج روزیم دارد» .
حماد گفت: با اشتراط امام حج را به عدد پنجاه، دانستم که بیش از آن نصیبم نیست، و اینک چهل و هشت حج انجام دادهام، این هم خانه من و زوجهام هم اکنون پشت پرده است که کلامم را میشنود و این هم فرزند و آن دیگری هم خادم من و بعد از آن نیز دو حج انجام دادند، بعد از پنجاه حج، با اباالعباس نوفلی قصیر عازم حج شدند و در مدینه با امیة بن علی قیسی خدمت جوادالائمه رسیدند که از حضرت تودیع کنند، قیسی میگوید چون امام علیه السلام از قصد ما آگاه شد فرمودند: امروز حرکت نکنید و تا فردا ماندگار شوید، هنگامی که از محضر حضرت بیرون آمدیم حماد گفت، چون بار و بنهام از مدینه به طرف میقات یعنی مسجد الشجره حرکت کرده من نیز میروم، من گفتم: اما من میمانم، حماد رفت و همان شب به وسیله سیلی در جحفه غرق شد» .
علامه مامقانی در ذیل این ماجرا میفرماید: «مخالفت حماد منع امام را از خروج، ضرری به عدالت وی نمیزند زیرا از فرمان امام علیه السلام، وجوب نفهمیده بود. . .» و ما نفهمیدیم که چرا بعداً ایشان همین توجیه را دربارۀ علّان فراموش کردند؟
علّان رحمه الله که دربارۀ سفر حج که سفری است متعارف و معمولی، میتواند از
1) 1)
صاحب الزمان علیه السلام استصلاحاً سؤال کند و از ناحیۀ مقدسه توقیع مبارک صادر گردد، چگونه امام المحدثین کلینی رحمه الله که حضور در بلده مسکونی سفراء خاص داشت، این چنین اثر سرنوشت آفرین الی انقضاء الدنیا را به محضر آن صاحب شریعت عرضه ندارد و صلاح چنین کتابی را برای جهان تشیع از حجة اللّه تعالی «که کلینی و امثال او حجت آن حضرت بر مردمانند» سؤال نکند؟ !
و از جمله قرائن مورد اشاره، توقیعات دیگری است که در جواب مسائل جماعتی، از ناحیۀ مقدسه بیرون آمده، مانند توقیعی که در جواب مسائل اسحاق بن یعقوب بیرون آمد. و جناب صدوق الطائفه رضوان اللّه علیه در کمال الدین از محمد بن محمد بن عصام کلینی از محمد بن یعقوب کلینی روایت کرده که اسحاق بن یعقوب گفت: «از جناب محمد بن عثمان عمری تقاضا کردم عریضهای که حاوی مسائل مشکلی است، به عرض امام زمان برساند، - او قبول فرمودند - پس از مدتی، پاسخ آنها در توقیع به خط مولایمان صاحب الزمان علیه السلام به من رسید. . .» . (1)
. کمال الدین، ص 483 الی 485.
جواب هر یک از سؤالات اسحاق بن یعقوب که حدود پانزده مسئله میشود، علیحده علیحده مرقوم گردیده که از آن جمله فقره معروفه: «واما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی روات احادیثنا فانّهم حجّتی علیکم وانا حجة اللّه علیهم» میباشد که در باب اثبات ولایت فقیه مورد استناد است.
و همچنان توقیعات دیگر در جواب سؤالات اهل قم و مسائل محمد بن عبداللّه بن جعفر حمیری و غیر اینها که در کتاب کمال الدین و غیبت شیخ طوسی و احتجاج طبرسی و بحار الأنوار ثبت گردیده و اهمیت آنها عشری از معشار آنچه در کتاب شریف کافی ثبت شده نیست، چگونه میتوان باور نمود که سفراء محترم بر آن کتاب شریف اشراف نداشته و کلینی عظیم تقاضای عرضه آن را بر صاحب الامر علیه السلام نکرده باشد؟ !
و قرینۀ روشنتر ماجرای کتاب التکلیف ابو جعفر محمد بن علی است که اهل
1) 1)
قریه شلمغان از قراء واسط، بوده و او را ابن ابی العزاقر و پیروانش را نیز به همین مناسبت عزاقریه میخواندند.
این شخص یکی از علمای شیعۀ اثنی عشری بود و صاحب قلم و تألیف و بیان بود و در بغداد سکونت داشت و قبل از انحراف از تبعیت جناب شیخ ابی القاسم حسین بن روح رضوان اللّه علیه، و تأسیس مذهب جدید، در جامعۀ امامیه اثنی عشریه مقامی ارجمند داشت و کتابهایی که در این حال یعنی حال استقامت تألیف کرده بود، در نزد امامیه معتبر بود، و اعتبار شلمغانی در حال استقامتش تا آنجا بوده که جناب شیخ ابوالقاسم حسین بن روح سومین سفیر خاص غیبت صغری (از سال 305 تا شعبان 326) در همان روز که جانشین جناب شیخ ابو جعفر محمد بن عثمان عمری دومین سفیر خاص غیبت صغری گردید (که دورۀ نیابت ایشان و پدرش عثمان بن سعید از سال 260 تا سال 305 طول کشید) و رسماً به مقام وی نشست، پس از انجام تشریفات رسمی امر جانشینی با جمعی از بزرگان شیعه به خانۀ شلمغانی رفت و در ایام اختفاء به خاطر تهمتهای سیاسی از آن جمله تهمت ارتباط با قرامطه، شلمغانی را به نیابت و قائم مقامی خویش نصب کرد، و شلمغانی در این مقطع از زمان بین او و شیعیان، سفارت و وساطت داشت، و این سفارت برای وی منشأ بدبختی گردید، زیرا در همین مدت توقیعات حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالی فرجه به وسیله جناب حسین بن روح به دست شلمغانی صادر میشد و مرجع امور مالی و رفع حوایج مردم بود اگر چه طول مدت اختفاء حسین بن روح به درستی معلوم نیست ولی با قراین موجود، میتوان استنباط کرد که مدت پنج سال این استتار طول کشید و ظاهراً در اثناء این مدت، شلمغانی از موقعیت چنانی خویش، سوء استفاده کرده و جمعی از بزرگان و صاحبان نفوذ طایفه امامیه را به خود دعوت کرد، و شاید غرض وی در ابتدا، قلمداد کردن خویش به عنوان سفارت از ناحیۀ صاحب الامر علیه السلام بود، و علی ای حال، ادعای وی طغیان نمود و به دعوای نبوت و الوهیت انجامید.
جناب شیخ ابی القاسم حسین بن روح که پس از دوره اختفاء در سال 312 به بهانۀ
مالی که دیوان دولت عباسی از او مطالبه میکرد به حبس افتاد، شلمغانی دعوت خویش را آشکار ساخت و جناب حسین بن روح در ذیحجة الحرام همین سال 312 از محبس به امر حضرت حجت علیه السلام توقیعی در لعن او صادر فرمودند و جهت انتشار در میان طایفه امامیه پیش ابو علی محمد به همّام بن سهیل بن بیزان اسکافی بغدادی که یکی از بزرگان مشایخ امامیه بوده فرستادند که در کتاب غیبۀ شیخ الطائفه و احتجاج با کمی اختلاف، درج گردیده و نقل سطوری از آن در این مقام بجا است: «عرّف (اطال اللّه بقاک وعرفک اللّه الخیر کله وختم به عملک) من تثق بدینه وتسکن الی نیته من اخواننا ادام اللّه سعادتهم بانّ محمد بن علی المعروف بالشلمغانی عجل اللّه له النقمة ولا امهله قد ارتدّ عن الاسلام وفارقه والحد فی دین اللّه وادّعی ما کفر معه بالخالق. . . لعنّاه علیه لعائن اللّه. . . انّنا فی التوقی والمحاذرة منه علی مثل ما کنّا علیه ممّن تقدمه من نظرائه من الشریعی والنمیری والهلالی والبلالی وغیرهم. . .» .
در آخر سالهای حبس جناب حسین بن روح، این توقیع مبارک انتشار کامل یافته بود، شیعیان بغداد از وی تبرّی جستند و لعن و طرد وی از ناحیۀ مقدسه، در مجالس و محافل نقل میشد و کوشش وی برای متقاعد کردن امامیه به جایی نرسید و بالاخره نفرین امام علیه السلام همانند اخگری سوزان به بدترین وجهی او و طرفدارانش را به هلاکت رساند و طبق دستور قضات دولت عباسی در سه شنبه 29 ذیقعده سال 322 شلمغانی و ابن ابی عون را بعد از شکنجۀ با تازیانه، گردن زدند و سپس اجساد پلیدشان را به دار آویختند و بعد از نمایش عبرتانگیز، جسدشان را سوزانده و خاکسترشان را به
آب دجله دادند. (1)
. اینکه دربارۀ شلمغانی اطالۀ کلام دادم به انگیزۀ توجه دادن نظر شریف خوانندۀ عزیز به رویدادهای در عصر غیبت صغری بوده است و به بهانۀ بررسی حادثۀ شلمغانی، طبعاً حوادث دیگری را خواهند متذکر شد و اما شرح حال اجمالی «شریعی، نمیری، هلالی، بلالی» که در توقیع مبارک آمده بدین قرار است:
شریعی: ابو محمد حسن شریعی از اصحاب امام هادی و امام حسن عسکری علیهما السلام است که بعد از عسکری مدعی بابیّت شد و توقیع در لعن او صادر شد، و پیروان وی به نام شریعیّه از طوائف حلولیه از غلاتند.
محمد بن نُصیر نُمیری نیز از اصحاب امام عسکری علیه السلام است که پس از شهادت آن حضرت، مدعی مقام ابوجعفر محمد بن عثمان عمری شد و به ادعای نبوت و رسالت برخاست، پیروان او نیز از فرق حلولیه و به نام نمیریّه نامیده شدند.
ابوجعفر احمد بن هلال غَبَرتائی از اصحاب امام یازدهم علیه السلام که از غلاة و منکر نیابت ابو جعفر عمری بوده.
ابوطاهر محمد بن علی بن بلال نیز از اصحاب حضرت عسگری علیه السلام است که سفارت جناب ابو جعفر عمری را منکر بوده و خود مدعی سفارت از ناحیۀ حضرت صاحب الامر علیه السلام بوده است.
مأخذ و مصادر این امور مذکوره، کتاب غیبت شیخ طوسی و کمال الدین صدوق و احتجاج طبرسی و تاریخ کامل ابن اثیر و مقالات شیخ اشعری، و الفرق بین الفرق بغدادی، و کتب رجال است که برای اجتناب از تطویل از ثبت صفحات مربوطه مأخذ و مصادر اغماض نموده و مطالب را به طور خلاصه نگاشتیم.
باری، کتاب التکلیف را شلمغانی در حال استقامت نوشته، چنانکه شیخ الطائفه رحمه الله در کتاب غیبت از ابی الحسین محمد بن فضل بن تمام از شیخشان نقل میکند: «که شلمغانی هنگامی که مشغول تألیف کتاب تکلیف بوده، پس از اصلاح هر باب از آن، آن را به نظر جناب شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضی الله عنه میرساند، و پس از عرضه بر آن جناب و حک و اصلاح و تصحیح در محضر آن بزرگوار، بیرون میآمد و آن تصحیح شده را نقل مینمود. و ما از آن استنساخ میکردیم» . (2)
شلمغانی خبیث السریره مستقیم الظاهر در هنگام تألیف کتاب التکلیف در بلدۀ سکونت سفراء امام غایب علیه السلام، هر باب کتاب خویش به عرض سفیر وقت میرساند و در محضر وی، حک و اصلاح میکند و تصحیح شده را نقل میکند و در دسترس استنساخ میگذارد، اما کلینی عظیم رحمه الله از انجام چنین وظیفهای در هنگام تألیف کتاب کافی ، مسامحه مینماید! حاشا.
با اعتماد به این قرائن مذکوره و قرائن غیر مذکوره در این مقاله، دعوای اطمینان به
عرضه کتاب کافی به سفراء معظم عصر غیبت صغری که معاصر کلینی بودند و به حدس قوی به رؤیت ولی امر ارواحنا فداه، دعوایی است غیر جزاف، و باور نداشتن چنین دعوایی، ناشی از ابتلاء به وسوسه است.
این خبر شیخ رحمه الله در تألیف کتاب التکلیف با خبر دیگری که راجع به این کتاب نقل کرده منافات ندارد، شیخ رحمه الله در کتاب غیبت به واسطه از روح بن ابی القاسم بن روح نقل میکند: «چون محمد بن علی شلمغانی کتاب تکلیف را به پایان رساند - منتشرش ساخت - جناب حسین بن روح رضی الله عنه فرمان داد تا پی جویی کنند و کتاب را نزد ایشان بیاورند و آوردند، و آن بزرگوار آن کتاب را از اول تا به آخر قرائت و فرمودند: در این کتاب چیزی نیست مگر آنکه از ائمه علیهم السلام روایت کرده، مگر دو یا سه موضع که بر ائمه علیهم السلام افتراء بسته خدا او را لعنت کند» . (1)
. کتاب الغیبة، ص 252. [1]
وجه عدم منافات، این است که خبر اول صریح بوده که در حین تألیف کتاب التکلیف در حال استقامت ظاهری بوده ولی مدلول خبر دوم این است که این کتاب را بعد از انحراف منتشر ساخته است زیرا جناب حسین بن روح با شنیدن خبر انتشار دستور فرمودند کتاب را خدمتشان آوردند و تمام آن را قرائت کردند و در پایان برای افترایی که در دو یا سه مورد به ائمۀ اطهار علیهم السلام بسته بودند، او را مورد لعن قرار دادند.
مرحوم علامه حلی در کتاب خلاصة الاقوال فی معرفة الرجال در قسم دوم آن، بعد از بیان هویت شلمغانی، میفرماید: از جمله کتابهایی که شلمغانی در حال استقامت تألیف کرده، کتاب التکلیف است که شیخ مفید رحمه الله تمام آن کتاب را روایت کرده مگر یک حدیث از آن را که در باب شهادات است و آن اینکه: «یجوز للرّجل ان یشهد لاخیه اذا کان له شاهد واحد، من غیر علم» . (2)
در فضل کتاب اصول کافی و جهت تسمیۀ آن و عدد احادیث و کتابهای وی
و عدد احادیث و کتاب های وی (1)
. روح و ریحان یا جنة النعیم والعیش السلیم فی احوال السید عبدالعظیم الحسنی علیه السلام والتکریم، تألیف حاج محمد باقر واعظ طهرانی کجوری مازندرانی، تحقیق سید صادق حسینی اشکوری، جلد چهارم، دار الحدیث، بهار 1382، اول، ص 291 - 296.
محمد باقر واعظ طهرانی کجوری مازندرانی
و مشهور این است که امام علیه السلام فرمودهاند: «هذا کافٍ لشیعتنا» (2)از این جهت موسوم به اصول کافی شد، و جلالت مؤلف این کتاب کافی است که تألیف آن در مدت 23 سال به اطلاع و عهد بعضی از سفراء اربعۀ امام عصر علیه السلام شد.
از قرار تقریر نجاشی و جمعی دیگر اخبار مضبوطۀ آن شانزده هزار و یکصد و نود و نه است. علّامه اعلی اللّه مقامه فرمود: احادیث وی را به این عدد نقل کردم.
و شهید ثانی (3)در ذکری فرمود: آنچه در کافی است زیاده است از آنچه در صحاح سته است، و عدد ابواب و کتابهای آن سی و دو است: اول کتاب عقل و جهل است - و در او فضائل علم منطوی است - و کتاب «توحید» و کتاب «حجّت» - و در آن خمس است - و کتاب «ایمان» و کفر - و در آن طاعات و معاصی است - و کتاب فضل قرآن و کتاب «عترت» و کتاب «طهارت» و کتاب «حیض» و کتاب «جنایز» و کتاب «صلوة» و کتاب «زکوة» و کتاب «صوم» و کتاب «حج» و [کتاب] «مزار» و کتاب «جهاد» و کتاب
«معیشت» - و در او انواع معاملات است - و کتاب «نکاح» و کتاب «طلاق» و آنچه به وی متعلق است و کتاب «عتق» و توابع آن و کتاب «حدود» و کتاب «دیات» و کتاب «شهادات» و کتاب «حکومات» و کتاب «ایمان» و «نذور» و کتاب «کفارات» و کتاب «صید و ذبایح» و کتاب «اطعمه و اشربه» و کتاب «cی و مروة و تجمل» و کتاب «دواجن و رواجن» و کتاب «وقوف و صدقات» و کتاب «وصایا» و کتاب «مواریث» و کتاب «روضه» ، و آن آخر کتابهای کلینی علیه الرّحمة است.
و کتاب دیگر بر ردّ قرامطه و کتاب تعبیر رؤیا و کتاب رجال و کتاب رسائل الائمه و کتابی در اشعاری که برای ائمۀ طاهرین علیهم السلام شعراء گفتهاند.
خلاصه چنانکه صدوق طاب ثراه اشهر است بین مسلمین و اهل ایمان از پدرش علی بن الحسین قمی با جلالت قدری که آن مرحوم داشت - که جملتی از آن مذکور شد - همین طور محمد بن یعقوب کلینی رازی است بین کافّۀ اهل اسلام و فقهاء عظام، با علوّ رتبت و جلالت مقام [که] داشت خداوند عطوف به واسطۀ این بزرگواران بر تمام علماء اسلام از اولین و آخرین متقدمین و متأخّرین منّت گذارد، و بعد از ائمۀ هدی به این بزرگواران و امثال ایشان سائرین از علماء را فضل و علم برتری داده که یک نفر ایشان به حمد اللّه تعالی از اهل قم است و توطّن در ری گرفت و مدفنش نیز در ری است، و دیگری از اهل ری و توقّفش در ری گردید اما پدر بزرگوارش به جای وی مدفون است رحمة اللّه علیهم اجمعین.
و عجب دارم - بنابر اقوال سابقه که در بناء ری جملتی شرح دادیم و بزرگیِ آن را ذکر نمودیم - که وقتی مساکن حنفی و شافعی و شیعی بوده است و طایفۀ حنفی و شافعی بسیار بودند و شیعه بسیار کم، مع هذا قبری از علماء ایشان در ری پیدا نیست و ذکری از آنها نیست و معلوم نشده است تاکنون قبور علماء عامه در ری باشد. بلی کسی که در ری مدفون شد کسائی نحوی است اما قبر او معین نیست در کجاست.
خوب است احوال او را مجملاً در عنوان علی حده بنویسم.
کتاب اصول کافی و ویژگیهای آن
در مقاله یحیی محمد ضمن اشکالاتی که بر محمد عابد الجابری وارد آمده بود دربارۀ کتاب اصول کافی نیز اظهاراتی بیان شده بود که برخی از آنها نادرست مینمود و نیاز به پاسخ داشت، بر اساس نوشتار حاضر که عمدتاً برگرفته از مقدمه عربی استاد علی اکبر غفاری بر کتاب اصول کافی است تنظیم گردید که در طی آن به برخی از ویژگیهای این موسوعه گرانقدر شیعه پرداخته شده و به برخی از اشکالات پاسخ داده شده است.
کتاب شریف کافی یکی از بزرگترین مجموعههای حدیثی است که شامل روایات وارده از پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام و شامل علوم اسلامی اعم از اصول و فروع بوده و با بهترین نظام، ترکیب، تبویب، دقت ضبط فراوان و ایجاز عناوین سامان داده شده است و نسبت به کتابهای مشابه خود که نزدیک به زمان او بودهاند برتری فراوانی دارد. به عنوان مثال اگر کتاب صحیح بخاری را در نظر بگیریم با همۀ بزرگی و مهارت و گستردگی اطلاعات مؤلف در گسترۀ حدیث - که سبب شده است برخی از اهل سنت کتابش را به لحاظ اعتبار، پس از قرآن، صحیح بنامند - بعضاً نقایص زیر را در آن مشاهده میکنیم:
1) 1). کتاب ماه دین، شمارۀ 59 و 58، مرداد و شهریور 1381، ص 62 - 63.
این کتاب دارای احادیثی است که پیوندی با باب مورد نظر ندارند.
گاهی احادیثی را در آن مییابیم که در غیر باب خود آمدهاند.
گاهی یک باب در غیر کتاب مربوطه آمده است.
گاهی مؤلف عنوان مورد نیاز را نیاورده است و گاهی هم عنوانی را ذکر میکند که مربوط نیست.
مثلاً در کتاب المحاربین من اهل الفکر والرده (کفار و مرتدان محارب) ابوابی را آورده و آنها را «باب رجم الحبلی» (سنگسار کردن زن حامله) و باب «رجم المحصن» (سنگسار کردن فرد مرتکب زنای محصنه) نامیده است در حالی که همانطور که ملاحظه میشود هیچ ربطی با کتاب مذکور ندارند و یا در کتاب المظالم والغصب بابی را آورده است با نام «باب ما جاء فی السقائف و جلس النبی صلی الله علیه و آله واصحابه فی سقیفة بنی ساعده» (دربارۀ آنچه مربوط به سایبانها و نشستن پیامبر و اصحابش در محل سقیفۀ بنی ساعده است) و در ذیل این باب سخن عمر را در مورد حضور وی به همراه برخی از انصار و ابوبکر در سقیفه پس از رحلت رسول اللّه صلی الله علیه و آله نقل میکند و بی آنکه در خصوص شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و نشستن ایشان در زیر سایبانی سخن به میان آورد بلافاصله باب را به پایان میبرد.
در کتاب المرضی والطب (بیماران و پزشکی) بابی را با نام «قوموا عنّی» (از نزد من برخیزید) آورده است و حدیثی را در آنجا در خصوص وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند که حضرت فرمودند «بیایید برای شما مطلبی بنویسم تا پس از من گمراه نگردید» .
در کتاب طلاق، بابی را با نام «نکاح المشرکات» (ازدواج با زنان مشرک) مطرح میکند.
در کتاب «الجهاد» خصوصیات حور العین را ذکر میکند و از این دست موارد فراوان است.
بخاری با همۀ عظمت و مقام شامخی که دارد از کسانی همچون عمران بن حطان
سدوسی که ستایشگر ابن ملجم مرادی قاتل مولا امیرالمؤمنین است و نیز از برخی دیگر از دشمنان اهل بیت علیهم السلام نقل روایت میکند در حالی که از ائمه بزرگوار اهل بیت علیهم السلام روایتی را نقل نمیکند. البته در اینجا نمیخواهیم تعریضی بر بخاری وارد سازیم و کتابهایش را مورد قدح و نقد قرار دهیم. لیکن سخن در ارجحیت و تقدم کلینی در فقه و ادب و علم بر وی و امثال اوست. دقت در ضبط، علم فراوان و درایت وی در امر حدیث که مورد تصدیق و اذعان بسیاری از دانشمندان است، چنان است که هیچ یک از نقایص موجود در کتاب بخاری در کتاب کافی به چشم نمیخورد.
این در حالی است که عدهای از علمای بزرگ تصریح به عدم دقت بخاری در ضبط کردهاند و گفتهاند که وی حدیث را بر اساس حافظهاش مینویسد و معنای آن را [و نه عین لفظ را] نقل میکند.
عسقلانی در الهدی الساری میگوید: از جمله مواردی که در کتاب بخاری واقع شده این است که او حدیث کاملی که سلسله سندی واحد دارد را با دو لفظ متفاوت بیان میکند.
و همو از قول محمد بن ازهر سجستانی نقل میکند که گفته است: «در مجلس سلیمان بن حرب بودیم و بخاری با ما بود و مطالب را میشنید و چیزی نمینوشت. از یکی از حاضرین سؤال شد چرا بخاری نمینویسد؟ او گفت: وی به بخارا باز خواهد گشت و آن را از حفظ خواهد نوشت» . (1)
. اضواء علی السنة المحمدیة، ص 244.
ذهبی از ابن عمرو حمدان نقل میکند که گفت: از ابن عقدة سؤال کردم آیا بخاری حافظتر است یا مسلم؟ پاسخ داد: «محمد (یعنی بخاری) دانشمند بود و مسلم هم دانشمند بود» . من سؤالم را چندین بار تکرار کردم. ابن عقده گفت: «محمد در خصوص اهل شام، دچار اشتباه گردیده است چرا که او کتابهای آنان را گرفته و دیده است و گاهی در جایی فردی را با کنیهاش ثبت میکند ولی در جای دیگر تنها اسم او را ذکر میکند و او را دو فرد متفاوت میپندارد ولی مسلم موارد کمی اشتباه دارد زیرا
1) 1)
وی روایات مسند را مینویسد و نه روایات مقطوع یا مرسل را» . (1)
. همان.
در این خصوص خطیب در تاریخ خود (2)و جلال الدین سیوطی در کتاب تدریب الراوی (3)و ابن حجر عسقلانی در لسان المیزان (4)نیز مطالبی دارند که برای پرهیز از طولانی شدن سخن، از آن صرفنظر میکنیم.
در حالی که کتاب کافی با آنکه تعداد احادیثش به شانزده هزار میرسد و در بیش از دو هزار باب تنظیم شده و چند برابر صحیح بخاری است ولی در آن حدیثی که در غیر باب خود ذکر شده باشد یا بابی که در غیر کتاب مربوط به خود آمده باشد در آن وجود ندارد و نیز خبری که دارای یک سلسله سند باشد و به دو لفظ بیان شده باشد در آن نیامده است. در هیچ یک از کتابها و گفتههای دانشمندان، سخنی که دلالت داشته باشد بر اینکه کلینی رحمه الله در لفظ حدیثی تصرف کرده و یا آن را نقل به معنی کرده باشد و یا با استفاده از حافظۀ خود آن را نوشته باشد وجود ندارد. هر قدر ما کتابهای مختلف را تفحص کنیم، مطلبی که دلالت بر طعن نسبت به کلینی و کتاب کافی او باشد نمییابیم.
البته این بدان معنا نیست که علمای امامیه اعم از قدما و متأخر معتقد باشند کلیۀ احادیث روایت شده در کافی ، بدون هیچ استثنایی، معتبر و قطعی الصدورند و یا اینکه کلینی دارای مقام عصمت بوده است و یا اینکه کسانی که کلینی از آنها نقل میکند جملگی مورد وثوق هستند بلکه ادعا این است که روایات کافی از اصول معتبری استخراج شده است که مورد وثوق و اعتماد سلف صالح بوده و نسبت آن اصول به مؤلفان آنها مشهور بوده است مثل کتابهای زرارة بن اعین، محمد بن اسماعیل بزیع، هشام بن حکم، فضل بن شاذان، علی بن مهزیار، عبیداللّه حلبی، یونس بن عبدالرحمان و دیگران. و اگر در مقدمۀ کتاب کافی میبینیم که مؤلف میگوید «به صحت روایات و اخبار این کتاب عقیده دارد» به دلیل فوق و به حسب اجتهاد خویش است.
نکتۀ قابل توجه در اینجا، همانطور که استاد اکبر، وحید بهبهانی رحمه الله گفته، این است که معنای اصطلاح روایت صحیح در نزد قدما غیر از اصطلاح متأخران است. چرا که صحیح در نزد قدما آن روایتی است که وثوق به صدور آن از معصوم علیه السلام داشته باشیم. خواه منشأ و علت این وثوق به صدور، عدالت یا وثاقت راوی باشد و خواه اماراتی دیگر. ولی متأخران تعبیر صحیح را در مورد روایتی به کار میبرند که اتصال سندش به معصوم علیه السلام از طریق راویان امامی مذهب و عادل در همۀ طبقات باشد کما اینکه شهید رحمه الله در کتاب بدایه به آن تصریح کرده است.
به این ترتیب میبینیم نسبت میان دو اصطلاح مربوط به صحیح، عموم و خصوص مطلق است.
برخی گفتهاند، «علامه مجلسی رحمه الله در مرآت العقول بیشتر روایات کافی را ضعیف شمرده است و این دلیل بر این است که نمیتوان بر کلینی و قدرت ضبط و ثبت او اعتماد کرد.
پاسخ این است که نوع تقسیمی که مرحوم مجلسی در مرآت العقول ، برای احادیث در نظر گرفته است مبتنی بر اصطلاح و چارچوب مفهومی متأخران و طبعاً خود اوست. به عنوان مثال از این منظر اگر نام راویای مشترک باشد و نتوان میان آنان تمیز داد، ایشان معتقد است که این مجهول است ولو آنکه کلیه آن افراد، امامی مذهب و ثقه و عادل باشند مثل نام احمد بن محمد که مشترک بین برقی و اشعری و بزنطی است و این سه که در یک طبقه هستند همگی مورد وثوقند.
مقدمه الاصول من الکافی ، ابو جعفر محمد بن یعقوب رازی، تصحیح و مقابله آیة اللّه حسنزاده آملی، تقدیم و تعلیق: علی اکبر غفاری، انتشارات اسلامیه، 1388ق.
جایگاه الکافی در میان امامیه
نویسنده در این مقاله به بیان دیدگاه صاحبنظران دربارۀ کتاب کافی پرداخته است و پس از بیان امتیازات این کتاب در بین کتب اربعه از اعتبار روایات آن سخن به میان آورده است.
علمای شیعه امامی بیشترین ستایش ممکن را از این کتاب و نحوۀ تنظیم روایات آن و تلاشی که کلینی در تألیف آن متحمل شده است و در مقایسه با سایر کتابهای حدیثی داشتهاند. در میان گرایش کلامی - اصولی شیعی، شیخ مفید (درگذشته 413 ق) معتقد بود که این کتاب از گرانقدرترین کتابهای شیعه و مفیدترین آنهاست (من أجلّ کتب الشیعة وأکثرُها فائدة) (2)شهید اوّل محمد بن مکی العاملی (درگذشته 786ق) نیز بر این باور است که در امامیه کتابی در حدیث همپایه الکافی نوشته نشده است (3)محقق شیخ علی الکرکی (درگذشته 940ق) کتاب الکافی را کتابی بیمانند و «الجامع الکبیر لأحادیث أئمة الهدی» خوانده و مینویسد که این کتاب شامل مجموعهای از احادیث است که در کتابهای دیگر دیده نمیشود (4)شیخ إبراهیم
القطیفی (درگذشته 950ق) ، فقیه نامدار و معارض محقق کرکی نیز با اشاره به نام کتاب الکافی ، این کتاب را همانند اسمش کافی و وافی به مقصود دانسته است. (1)
. بحار الأنوار، ج 108، ص 114.
شهید ثانی هم جمع، ترتیب، تنظیم و اسانید کتاب الکافی را ستوده است. (2)وی کتب اربعه را عماد ایمان و بنیاد دعائم اسلام میخواند (3)شیخ حسین بن عبدالصمد، پدر دانشمند شیخ بهایی در مورد کتاب الکافی مینویسد که کلینی کتاب خود را که در مدت بیست سال تدوین کرده بود، تهذیب کرد و پیراست و این کتاب بر مجموعهای از احادیث مشتمل است که در دیگر کتابها یافت نمیشود. (4)سید میر محمد باقر الداماد نیز از عالمان دوره صفوی است که در عین حال که فیلسوف بود، ولی به کتابهای حدیث و از همه مهمتر کتاب الکافی بهای بسیار میداد (5)و میدانیم که بر این کتاب شرحی هم نوشت. سید محمد مهدی بحرالعلوم (درگذشته 1212ق) فقیه اصولی، این کتاب را کتابی «جلیل» و «عظیم النفع، عدیم النظیر» دانسته و آن را به دلیل حسن ترتیب و تهذیب، دقت در نقل، جامع اصول و فروع بودن و اشتمال بر اکثر روایات امامان، بینظیر و برتر از همه کتابهای حدیثی دانسته است. (6)در میان جریان اخباری، ملا محمد امین استرابادی (درگذشته 1036 ق) پیشوا و بنیانگذار اخباریان، در الفوائد المدنیة به نقل از مشایخ گذشته چنین میآورد که کتابی همانند کافی در تاریخ اسلام نوشته نشده است. (7)فیض کاشانی (درگذشته 1091ق) که وی هم مسلک اخباری داشته است، کتاب الکافی را به دلیل اشتمال بر اصول حدیث و خالی بودن از زیاده گویی و مطالب بیفایده، شریفترین و کاملترین و موثقترین کتاب حدیثی شیعه معرفی میکند، به این دلیل که مشتمل بر «اصول» است (8)مولی محمد تقی مجلسی1) 1)
2) 2) . همان، ص 141؛ و ج 109، ص 7، 91، 104.
3) 3) . همان، ج 108، ص 138.
4) 4) . نک: حسین بن عبدالصمد، وصول الاخبار؛ نیز نک: مستدرک الوسائل، ج 3، ص 532. [1]
5) 5) . بحار الأنوار، ج 110، ص 4.
6) 6) . نک: الفوائد الرجالیة، ج 3، ص 330.
7) 7) . نک: استرابادی، الفوائد المدنیة، ص 200؛ نک: نوری، مستدرک الوسائل، ج 3، ص 532.
8) 8) . نک: فیض کاشانی، الوافی، ج 1، ص 6؛ نیز نک: بحرانی، لؤلؤة البحرین، ص 5.
کتاب الکافی را کتابی بیمانند در اسلام میداند. مولی محمد طاهر قمی هم تمامی کتب اربعه را مرجع فقها میداند (1)
. بحار الأنوار، ج 110، ص 129.
مولی محمد باقر مجلسی ( درگذشته 1110ق) ، نویسنده نامدار بحار الأنوار و شارح کتاب الکافی ، این کتاب را از لحاظ دقت و کامل بودن مهمتر از همه کتابهای حدیثی شیعه خوانده و آن را بهترین و عظیمترین تألیفات امامیه دانسته است. (2)میرزا حسین نوری (درگذشته 1330ق) نیز کتاب کافی را به دلیل جامعیت در فقه، عقاید و مواعظ و آداب شایسته برتری دانسته است. کتابشناسانی مانند میرزا عبداللّه اصفهانی افندی (3)کنتوری (درگذشته 1286 ق) (4)و آقابزرگ طهرانی (درگذشته 1389ق) (5)نیز از کتاب الکافی در مقایسه با کتابهای دیگر ستایش کردهاند.به ویژه در تشیع سدههای متأخر و با رشد گرایش اخباریگری، جایگاه کلینی و کتاب او الکافی بیشتر مورد تأکید قرار گرفت وبه ویژه پس از استقرار تشیع در ایران در عصر صفوی، علاوه بر اهتمام فقیهان به کتاب الکافی به عنوان منبعی مهم دربارۀ احادیث فقهی، کتاب الکافی وبویژه بخش اصول آن به عنوان مهمترین مرامنامه اعتقادی شیعه، دستکم از دیدگاه عالمان اخباری و محدثین و گرایش تشیع اعتقادی قلمداد شد. این امر از نوع ستایشهایی که از کلینی و کتاب الکافی در منابع متأخر شده است، به خوبی پیداست. (6)در همین مورد باید توجه داشت که کتاب الکافی بر خلاف
1) 1)
2) 2) . نک: مرآة العقول، ج 1، ص 3.
3) 3) . نک: افندی، ریاض العلماء، ج 2، ص 261.
4) 4) . نک: کنتوری، کشف الحجب، ص 418؛ برای مجموعهای از نظرات عالمان شیعه دربارۀ الکافی، نک: خوانساری، روضات الجنات، ج 6، ص 116 به بعد.
5) 5) . نک: الذریعة، ج 17، ص 245.
6) 6) . علاوه بر منابع گذشته، نیز نک: اردبیلی، جامع الرواة، ج 2، ص 218؛ تفرشی، نقد الرجال، ص 339؛ قهپایی، مجمع الرجال، ج 6، ص 73؛ نراقی، شعب المقال، ص 103؛ ابوعلی الحائری، منتهی المقال، ص 297؛ نوری، مستدرک، ج 3، 526 - 527؛ حسن صدر، عیون الرجال، ص 84؛ مامقانی، تنقیح المقال، ج 3، ص 202؛ عباس قمی، الفوائد الرضویة، ص 657؛ همو، الکنی والالقاب، ج 2، ص 98؛ همو، سفینة البحار، ج 2، ص 494.
سه منبع دیگر کتب اربعۀ حدیثی شیعه، علاوه بر احادیث فقهی شامل احادیث اعتقادی و تفسیری هم هست و بنابراین از نقطه نظر اعتقادی در مقایسه با سه کتاب دیگر از اهمیت بیشتری برخوردار بوده است. در راستای تأکید بر اعتبار کتاب الکافی نزد امامیه، عنوان کتاب، بهانهای برای شدت بخشیدن به اعتبار کتاب الکافی را برای برخی گرایشهای حدیثگراتر شیعی فراهم کرده است. بر این اساس ادعا شده که این کتاب به امام غائب عرضه شده و امام آن را تحسین کرده است. در این مورد باید به طور خاص به عبارتی نسبت داده شده به امام غائب از سوی برخی منابع اشاره کرد که بر اساس آن، امام دربارۀ کتاب کافی تعبیر «کتاب کافی برای شیعیان کافی است» ( الکافی کاف لشیعتنا) را بهکار بردهاند (1)
. دربارۀ آن، نک: مامقانی، تنقیح المقال، ج 3، ص 202؛ محمد صادق بحرالعلوم، دلیل القضاء الشرعی، ج 3، ص131؛ حسین علی محفوظ، مقدمه، ص 25؛ برای نظر برخی عالمان امامی در این باره، نک: ابوعلی حائری، منتهی المقال، ص298؛ نوری، مستدرک الوسائل، ج 3، ص 532؛ حسن صدر، نهایة الدرایة، ص 219.
مجلسی در مرآة العقول ، که شرحی بر کتاب الکافی است، عرضه کتاب را بر امام غائب رد کرده، گرچه تلویحاً تأکید کرده که کتاب مورد تأیید امام بوده است. البته علی ابن طاووس، عالمی با گرایش شبه اخباری، به کتاب الکافی به دلیل آن که در عصر نائبان خاص امام غائب نوشته شده است، اعتباری خاص میبخشد و معتقد است مطالب کتاب در این دوره میتوانسته به سادگی مورد تحقیق و درستسنجی (طبعاً از سوی وکلای امام) قرار گیرد. (2)با وجود اعتبار فوقالعادهای که علمای امامیه به کتاب الکافی دادهاند، اما بیتردید این کتاب هیچگاه از دیدگاه آنان و به ویژه فقها و علمای اصولی، جایگاهی را که صحاح ششگانه اهل سنت و مهمتر از همه دو صحیح محمد بن اسماعیل بخاری و مسلم بن الحجاج نیشابوری در میان اهل سنت پیدا کردند و در این ارتباط کتاب بخاری را پس از کتاب قرآن، برترین و صحیحترین کتاب دانستند، پیدا نکرد. از دیگر سو باید دانست که در مورد میزان صحت احادیث الکافی میان علمای امامیه و به ویژه میان فقیهان و محدثان اختلاف نظر وجود دارد. علمای اصولی و فقیهان گرچه اعتبار زیادی برای این کتاب قائل بوده و آن را منبع مهم و مطمئنی برای اخبار و احادیث
امامان میدانستند و بویژه در بخش احادیث فقهی تکیه اصلی خود را بر این کتاب میگذاشتهاند، ولی در عین حال احادیث این کتاب را مورد نقادی فقهی، اصولی و رجالی قرار میدادند. آنان همواره بر این امر تأکید داشتهاند که احادیث کتابهای اربعه حدیثی و از جمله کتاب الکافی نیز میبایست مورد دقتهای رجالی و ارزیابی کارشناسانه فقهی قرار بگیرند و نمیتوان از «قطعی الصدور» بودن آنها سخن گفت (1)
. نک: بهبهانی، الفوائد الحائریة، چاپ شده ضمن رجال الخاقانی، ص 210 - 218.
در همین ارتباط آنان به ضعیف بودن و یا دستکم غیر صحیح بودن شماری از احادیث کتاب الکافی حکم کردهاند و بدین وسیله نظریۀ حجیت تمامی احادیث کتاب الکافی را که به ویژه از سوی اخباریان طرح میشده است، رد کردهاند (2)به همین دلیل هم پارهای از عالمان امامی به وجود احادیث ضعیف و یا دستکم غیر صحیح، از نقطهنظر شیوه متأخران در زمینه تقسیم احادیث (3)در کتاب الکافی اشاره کرده و انواع چهارگانه حدیث را از دیدگاه شیوه یاد شده، در این کتاب برشمردهاند. (4)در مقابل، اخباریان که با توجه به مبانی خاص خود در زمینه حجیت منابع چهارگانه فقه شیعی (کتاب خدا، سنت / حدیث، عقل و اجماع) رویکردی متفاوت نسبت به حدیث در مقایسه با اصولیان شیعی داشتهاند و احادیث را منبع اصلی حجیت فقهی میدانند، بر صحت و «قطعی الصدور» بودن احادیث متون «اصول» و کتابهای اصلی حدیثی امامیه و یا دست کم کتب اربعه و از جمله کتاب الکافی تأکید کردهاند (5)و1) 1)
2) 2) . نک: سید محمد مجاهد، مفاتیح الأصول، ص334؛ خویی، معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 92.
3) 3) . برای شیوه متأخران و اقسام چهارگانه حدیث نزد آنها، نک: شهید الثانی، الدرایة فی علم مصطلح الحدیث، مطبعةالنعمان، نجف اشرف، ص 19 - 24؛ عاملی، حسین بن شهاب الدین، هدایة الابرار، ص 109.
4) 4) . مانند فخر الدین طریحی (درگذشته 1085 [1]ق) ، جامع المقال، ص193؛ یوسف بحرانی (درگذشته 1186 [2]ق) ، لؤلؤة البحرین، ص394 به نقل از برخی مشایخ خود؛ محمد مهدی بحر العلوم، رجال السید بحر العلوم، ج 3، ص 331؛ محمد بن سلیمان تنکابنی (درگذشته 1310 [3]ق) ، قصص العلماء، ص420؛ آغا بزرگ طهرانی، الذریعة، ج 17، ص 245. طریحی مینویسد که از مجموع 16199 حدیث الکافی، تعداد صحیح 5072 و تعداد حَسَن 144 و موثَّق 1118 وقوی 302 وضعیف 9485 حدیث است.
5) 5) . نک: استرابادی، الفوائد المدنیة، چاپ سنگی تهران، 1321ق، ص 181 - 183؛ عاملی، حسین بن شهاب الدین (درگذشته 1076ق) ، هدایة الابرار إلی طریق الائمة الاطهار، مطبعة النعمان نجف اشرف، 1396ق، ص 56، 82 - 85؛ فیض کاشانی، الوافی، چاپ سنگی ایران، 1328 ق، ج 1، ص 11؛ حر عاملی، وسائل الشیعة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1391ق، ج 20، ص 62 - 65 و ص 96 و 104؛ بحرانی (ت 1186 ق) ، الحدائق الناضرة، تحقیق محمد تقی ایروانی، نجف، مطبعة النجف، 1376 ق، ج 1، ص 15 - 24. اخباریان در عین حال به اظهارات کلینی و شیخ صدوق در مقدمه الکافی و من لایحضره الفقیه و عقیدهای که آنان نسبت به احادیث وارد شده در این دو کتاب ابراز داشته و آنها را «حجت» و یا مبنای عمل فرض کردهاند، استناد میکنند تا ادعای خود را اثبات نمایند؛ نک: فیض کاشانی، الوافی، ج 1، ص 11؛ محمد تقی مجلسی، لوامع صاحبقرانی، مقدمة، فائدة 1/11؛ برای نقد این شیوه از سوی اصولیان، نک: کاشف الغطاء، کشف الغطاء، ایران، مطبعة محمد باقر، 1371 ق، مبحث 48؛ خوئی، معجم رجال الحدیث، المدخل، ج 1، ص 103 - 104.
معتقدند که مؤلفان این کتابها با شیوههای خاص خود و متفاوت با شیوه متأخران در ارزیابی صحت و یا ضعف احادیث، تنها به نقل احادیث صحیح و «قطعی الصدور» در کتابهای خود مبادرت کردهاند. (1)
. نک: حر عاملی، وسائل الشیعة، ج 20، ص 64، فائده 6.
فی المثل میرزا حسین نوری (درگذشته 1320ق) وثوق به کتاب کافی را چندان دانسته که از دیدگاه او نیازی به بررسی اسناد روایات آن وجود ندارد، بلکه وی معتقد است که میتوان بنابر شیوۀ محدثان کهن در زمینه ملاکهای «تصحیحِ» اخبار، اطمینان لازم را نسبت به ثبوت و صحت روایات کافی به دست آورد. (2)بنابراین اخباریان شیعه اعتبار بسیار بیشتری برای کتاب الکافی قائل بودهاند. این در حالی است که با توجه به اینکه از نقطه نظر رجالی، تعداد زیادی از اسناد کتاب الکافی و همچون سایر کتابهای حدیثی دچار مشکلاتی از نقطه نظر دانش رجال و درایة الحدیث است و شماری از راویان احادیث الکافی ضعیف و غیر قابل اعتماد توصیف شده و یا دست کم توثیق نشدهاند، عموماً محدثان و به ویژه اخباریان به پارهای از استحسانات استنباط شده بر اساس نقطه نظرهای رجالی محدثان و رجالیان کهن برای تصحیح و یا رفع ضعف احادیث این کتابها و از جمله کتاب الکافی استناد کرده و کوشیدهاند نشان دهند با وجود تضعیف پارهای از راویان احادیث این کتابها و یا وجود مشکلاتی مانند عدم اتصال سند و ارسال حدیث (به اصطلاح احادیث مرسل) و مشکلاتی از این دست، ولی مؤلفان کتابهای حدیثیکهن و به ویژه مؤلفان اصول و جوامع حدیثی و از جمله کتب اربعه و از همه مهمتر کتاب الکافی ، احادیث خود را بر اساس اعتماد به پارهای از قرائن که به شیوه قدماء معروف است (1)
. نک: حسن بن زین الدین، معالم الاصول، ص 163؛ شیوه قدما در تقسیم اخبار و احادیث مبتنی بر دستهای ازقرائن و متفاوت با شیوه متأخرین بوده است. در مورد کسی که شیوه جدید به او نسبت داده شده، در منابع رجالی و کتابهای اخباریان که بویژه آنان سخت این شیوه را مورد انتقاد قرار دادهاند، اختلاف است. برخی احمد ابن طاووس و برخی دیگر علامه حلی را پیشنهاد میکنند. در مورد مقایسه این دو شیوه، نک: حسن بن زین الدین، منتقی الجمان فی أحادیث الصحاح والحسان، چاپ سنگیایران، 1379 ق، ج 1، ص 3 - 13؛ فیض کاشانی، الوافی، ج 1، ص 11؛ حر عاملی، وسائل الشیعة، ج 20، ص 96 و 102؛ بحرانی، الحدائق الناظرة، ج 1، ص 14 - 24، مقدمه 2؛ عاملی، هدایة الابرار، ص 96.
از اصول ( مانند اصول اربعمئة) و کتب مورد اطمینان (به اصطلاح معتمد) اخذ کرده و آن احادیث، حتی اگر با مشکلات رجالی توأم بوده ولی برگرفته از اصول معتبر و مورد عمل امامیه بوده است (2)طبعاً از این نقطهنظر، در مورد چارهجویی احادیث متعارض این کتابها به مواردی مانند ضرورت تقیه (3)و یا جواز عمل به هر دو نوع حدیث متعارض و یا سکوت و عدم رد احادیث متعارض یا نوعی تأویل برای جمع میان اخبار و موارد مشابه دیگر روی میآوردند. (4)این شیوهها البته گرچه در میان اخباریان رواج عمومی داشته، ولی فقیهان و عالمان اصولی نسبت به آنها اتفاق نظر نداشتهاند و تاکنون نیز در میان فقیهان شیعه در مورد این مباحث اختلاف نظر وجود دارد. اما آنچه مسلم است این است که وجود اخبار متعارض از دیرباز نظر فقیهان و متکلمان شیعه را به خود جلب کرده بوده و از آنان آراء اصولی و انتقادی در این مورد در اختیار داریم. (5)به همین دلیل طبعاً کتاب الکافی و محتویات حدیثی آن همواره از این نقطه نظر مورد نقادی بوده است.شیوه و روش کلینی در الکافی
روش کلینی در نقل اخبار و اسناد آنها موضوع این نوشتار است. نویسنده از شیوههای مختلف کلینی و امتیازات آنها سخن گفته و به مقایسۀ آن با دیگر منابع روایی پرداخته است.
متأسفانه محدثان کهن جز در موارد محدودی که میشناسیم از ذکر شیوهنامۀ تألیف کتابهای حدیثی خود در مقدمه و یا مؤخرۀ کتابهای خود اجتناب کردهاند؛ این امر میتواند به دلیل این باشد که شیوههای آنان برای محدثان ادوار متقدم امری شناخته شده بوده است. البته از نوع برخورد ابن بابویه صدوق و یا شیخ طوسی با روایات کلینی، همین حدس تأیید شود. شیوه کلینی در کتاب الکافی همواره یکسان نیست و به نظر میرسد که کلینی در تألیف کتاب خود به تدریج برخی شیوهها را مناسبتر دانسته و آنها را در کتابش بهکار گرفته است:
1) 1). HTTP: // S I. K EB . COM/
میتواند اثر راویان این متن و یا به احتمال بیشتر اثر ناسخان نسخههای الکافی باشد.
کلینی گرچه در کتاب خود به ذکر همه طرق روایی یک حدیث نمیپردازد و در میان طرق مختلفی که به یک حدیث دارد و بنا بر سنت محدثان، در بسیاری از موارد تنها یک طریق را، به دلایل مختلف، اختیار میکند، اما با این وصف در بسیاری از موارد هم با ارائه اسناد ترکیبی و یا نقل سند کامل مجزا (اصطلاحاً حیلوله) میکوشد نشان دهد که حدیث طرق روایی دیگری هم داشته و در سنتهای دیگر چگونه روایت میشده است. البته برخی از بخشهای اسناد ترکیبی وی کار خود او و برخی منقول از منابع وی است که آنان هم فراخور خود احادیث را به صورت ترکیبی روایت میکردهاند.
از مهمترین شیوههای روایت کلینی در الکافی بهرهگیری از اختصار در آغاز سند احادیث و اتکا بر اسناد احادیث قبلی است (و عموماً با تعبیر: و بهذا الاسناد) . این امر به این دلیل است که در بسیاری موارد روشن است که کلینی چند حدیث در یک موضوع را به صورت تقریباً مرتبی از یک منبع نقل میکند و بنابراین پس از ذکر سند حدیث اول، در احادیث بعدی نیازی به تکرار آغاز تکراری سند که اشاره به منبع او میکند، نداشته است. اختصار و یا ترکیب در سند حدیث میتواند در دومین زنجیره از وسائط حدیثی و یا حتی در زنجیرههای بعدی سند دیده شود که در مواردی از آنها این احتمال هست که این کار ابتکار خود کلینی باشد که با اختصار در ذکر سند و یا با ارائه اسناد ترکیبی کوشیده است که از بیشترین منابع و طرق و در عین حال با رعایت اختصار استفاده کند.
شیوه مهم دیگری که کلینی در کتاب الکافی در ذکر اسناد احادیث دارد و بعداً هم توسط برخی دیگر از محدثان امامی به صورتهای دیگری مورد تبعیت قرار گرفته است، روایت از تنی چند از محدثان و نویسندگان کتب حدیثی مهم و نامدار به وسائط متعدد است که به دلیل تکرار زیاد احادیث روایت شده از آنان، کلینی ترجیح داده است که برای شماری از وسائط هریک از این محدثان تعبیر «عدة من اصحابنا» را
بکار برده و بدین طریق از ذکر مکرر وسائط خود در نقل از محدثان طبقه بالاتر اجتناب کند. بدین ترتیب روشن میشود که وی برای نقل احادیث آن دسته از محدثان، طرق متعدد و وسائط مختلفی داشته است و تنها به یک کتاب و یک طریق روایی برای دسترسی به احادیث محدثان طبقه بالاتر خود بسنده نکرده است.
در طول کتاب الکافی در مواردی مشاهده میشود که کلینی حدیثی را، گاهی تنها متن و گاهی عین متن و سند را در ابواب دیگر کتابهای الکافی تکرار میکند که البته این موارد به ضرورت استفاده مضاعفی است که میتوان از یک حدیث و از لحاظ محتوایی در ابواب مختلف فقهی و یا اعتقادی کرد.
در مواردی هم کلینی یک حدیث را به صورت پارههای مجزا در ابواب مختلف نقل میکند (به اصطلاح: تقطیع حدیث) که این امر به دلیل موضوعات متفاوتی است که برخی از احادیث بدانها پرداختهاند.
کلینی مانند همۀ محدثان دیگر از اشکال مختلف نقل حدیث استفاده کرده است. البته این امر به منابع روایی او نیز مربوط میشود.
از ویژگیهای کتاب الکافی همچنین نقل شماری از احادیث از نوع ادبی قرب الاسناد است که تنها واسطۀ میان کلینی و امام سه تن هستند و این امر با توجه به عصر کلینی البته قابل توجه است.
کلینی در کتاب الکافی گاهی در ذیل احادیث به تفسیر حدیث و یا توضیحی دربارۀ آن پرداخته است. این موارد محدود تنها شامل احادیث فقهی نیست، بلکه شامل مباحث اعتقادی، تاریخی و رجالی، لغوی و استشهاد به شعر نیز میشود؛ مانند بیان رفع تعارض میان دو حدیث و یا یک بحث فقهی که گاهی متضمن آراء فقهی و یا کلامی وی است. این موارد میتواند ما را برای شناخت بهتر شخصیت علمی و عقاید و آراء کلینی یاری رساند. در این میان کلینی گاهی به نقل آراء و فتاوی فقهی محدثان عصر حضور امامان مانند زرارة بن اعین، یونس بن عبدالرحمان، ابن ابی عمیر و فضل بن شاذان میپردازد.
بدین ترتیب کتاب الکافی صرفاً یک کتاب جامع احادیث و بدون در نظر گرفتن ملاکهای نقل حدیث نیست، بلکه کلینی در این کتاب مشخصاً به گزینش و ترکیب اسناد و متون حدیثی دست زده و کوشیده که با تبویب منظم احادیث و بر اساس مبانی فقهی و عقیدتی خود، مواد لازم برای فقه و عقاید شیعیان امامی را فراهم کند. به همین دلیل از انبوهی کتابهای حدیثی که در اختیار وی در طول سالهای تدوین و گردآوری کتاب در ایران و عراق بوده، کلینی تنها بر شماری از کتابها، اسناد و طرق و بالاخره متون حدیثی تکیه کرده و خواسته با استفاده از شیوه ترکیب اسناد و گاهی ارائه متون مشابه و گردآوری احادیث با مدلولهای متعارض و مهمتر از همه تبویب احادیث، زمینه لازم را برای شناخت حکم شرعی ارائه داده باشد.
نقد و تحقیقی در زمینه شروح کافی
این مقاله در پنج بخش فراهم آمده است: 1. سخنی دربارۀ الکافی و مؤلف آن، 2. گزارش شماری از شروح نگاشته شده بر الکافی، 3. نقدی تحقیقی در ماهیت شرح و تفسیر به مفهوم محض علمی که مشتمل بر بخشی از بحث ماهیت اجتهاد است. این نقد با تحقیق ماهیت شرح و تفسیر، طرق و ادوات و زمینه آن را توضیح داده و عنصری اساسی از حقیقت اجتهاد را فراهم میکند، 4. گفتار و نقدی دربارۀ شرح صدرالمتألهین بر اصول الکافی، 5. گفتاری در شرح نویسنده مقاله بر کتاب الکافی موسوم به الحادی فی شرح اسانید و احادیث الکافی.
برخی از دوستان و متتبعان دانشپرور، پیشنهاد کردند: سخنی در زمینۀ شروح کتاب کافی و هم دربارۀ شرحی که بر کافی در دست تدوین دارم بنگارم. پیشنهاد یاد شده به نظر در خور پذیرش بلکه ضروری رسید. از اینرو با اتکال بر خدا بر آن شدم تا گفتاری در اینباره عرضه کنم.
این گفتار به مقتضای طبع خویش به ناگزیر از ماهیت تفسیر آیه و شرح حدیث سخن میگوید و پیرامون اسلوب فنی شرح و شروط و حدود و عناصر و صورت آن بحث و نظر دارد، تا هم زمینهای از آشنایی با شروح کافی فراهم آید، هم خود شرح
1) 1). کیهان اندیشه، فروردین و اردیبهشت 67، پیاپی 17، ص 81 -104.
حدیث به عنوان یک کار بحثی و علمی شناسایی و نقد و تحقیق گردد و هم راه برای نقد شروح و توضیح تراز کارآیی و میدان عمل آنها هموارتر شود.
بدین جهت این گفتار در چند بخش به شرح ذیل به خواست خدا به انجام میرسد:
سخنی پیرامون کافی و مؤلف آن.
گزارش شماری از شروح نگاشته بر کافی.
نقدی تحقیقی در ماهیت شرح و تفسیر به مفهوم محض علمی که مشتمل بر بخشی از بحث ماهیت اجتهاد است. این نقد با تحقیق ماهیت شرح و تفسیر، طرق و ادوات و زمینۀ آن را توضیح داده و عنصری اساسی از حقیقت اجتهاد را فراهم میکند.
گفتار و نقدی دربارۀ شرح صدر المتألهین بر اصول کافی.
گفتاری در شرح نگارنده بر کافی که به نام «الحاوی فی شرح اسانید و احادیث الکافی » موسوم است.
کتاب کافی از جوامع حدیثی طراز نخست و یکی از چهار کتاب اساسی امامیه است. این کتاب از جنبۀ زمان بر سه کتاب دیگر تقدم دارد و از اینرو بر اساس مسلک قرائن و نظریه تجمیع در سلسله اسانید مشترک به نوعی دارای تقدم اعتبار و مدرکیت است. کتابهای چهارگانه اصلی بدین شرحند: 1. کافی ، 2. من لایحضره الفقیه ، تألیف صدوق، 3. تهذیب ، تألیف شیخ طوسی، 4. استبصار ، تألیف شیخ طوسی.
کتاب دیگری را هم میتوان در کنار چهار کتاب اصلی قرار داد و شمار آنها را به پنج رساند. گو اینکه به دلیل در دست نداشتن آن از چندی و چونی دقیق روایاتش آگاه نیستیم، کتاب یاد شده عمدهترین تألیف صدوق و موسوم به «مدینة العلم» است که گویا چند سدهای محیط علمی و دینی شیعه از آن محروم مانده. امید آن که تلاشهای ثمربخشی به خواست خدا برای یافتنش انجام گیرد، باشد که چراغ
دیگری فرا راه اندیشه حقیقتجویی برای کشف علوم حقیقی و رهیابی به درگاه قرب ربوبی افروخته گردد.
باری، کتاب کافی ، نخستین جامع روایی امامیه پس از پایان عصر حضور معصوم علیه السلام در زمان غیبت صغرا میباشد.
مؤلف آن، ابو جعفر محمد بن یعقوب کلینی از ثقات قدما و مروجین طریقه جعفری و مشایخ حدیث و اجازه و فقه در طائفه امامیه میباشد. درگذشت او به سال 329 یا 328 هجری قمری واقع شد. وی معاصر سفرای محمودین (نواب چهارگانه امام دوازدهم عجل اللّه فرجه) بود.
تألیف این کتاب سالیانی دراز (بیست سال و به گفته صاحب اعیان الشیعه در طبع جدید رحلی اگر اشتباه در نسخه یا طبع نباشد سی سال) به طول انجامید.
او در این سالها با سختی و تلخی و کشیدن رنج فراوان در پیش دیدگان سفرای مخصوص امام عصر علیه السلام و در تماس با دیگر علما و مشایخ بر تألیف کتاب کافی همت گمارد. کتابی که توانست بخش ارزندهای از علوم پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام را در خود با امانت و دقت و درایت ثبت کرده و برای آیندگان نگهدارد، تا بتوانند با استناد به مدارک معتبر برای دستیابی به اصول و فروع شرع راههای مطمئن و نزدیکی بیابند.
شمار احادیث کافی در اصول و فروع و روضه، به 16099 حدیث برآورد شده که با احتساب اندکی تقریب، قابل پذیرش است. ابو جعفر کلینی علاوه بر معاصر بودنش با سفرای چهارگانه، به عصر حضور معصوم علیهم السلام بسی نزدیک بود. مشایخ کلینی، آنها که از طبقه هشتم هستند، روات بلاواسطه و اصحاب ائمه علیهم السلام و یا عصر آنها را درک کرده بودند، بلکه برای برخی از آنها از جنبۀ تاریخی امکان درک معصوم علیه السلام یا درک زمان وی قابل قبول است و حداقل بسی احتمال دارد. در مقال دیگر به خواست خدا باید در این باره و دیگر امور مربوط به آن بحث و بررسی کرد.
از جمله مشایخ کلینی که از اصحاب ائمه علیهم السلام بدون واسطه اخذ حدیث کردهاند،
علی بن ابراهیم بن هاشم است که در صدر بسیاری از اسانید کافی قرار دارد. علی بن ابراهیم از طبقۀ هشتم روات و از جمله مشایخ حدیث و تفسیر بوده و کتاب تفسیری وی از اصول تفاسیر روایی به شمار میرود. پدر وی ابراهیم بن هاشم است که ائمه علیهم السلام را درک کرده و از محدثین و ترویجدهندگان طراز اول احادیث امامیه است.
ابوجعفر کلینی، از طبقۀ نهم روات و مشایخ است. بزرگان روایت و فقه بر وثاقت و ثبات و معرفت وی گواهی دادهاند:
نجاشی دربارۀ او گوید: موثقترین و ثابتترین مردم در حدیث است. (1)
. رجال نجاشی، ص 266.
علامه حلی نیز در رجالش همین را گفته است. (2)
شیخ طوسی در فهرست دربارۀ کلینی گوید: «ثقة عارف» . (3)
اتفاق و تسالم مشایخ و روات و فقها و علمای امامیه بر وثاقت و درایت و بصیرت وی بسی شایان توجه است.
باری وی در روزگاری میزیست که امکان دسترسی به سرچشمههای بکر دانشهای دینی فراهم بود. زیرا: اولاً، اصول و مصنفات اصحاب ائمه علیهم السلام در دسترس بود و وی میتوانست از بسیاری از آنها بهره گیرد. شمار این کتابها بر بیش از شش هزار بالغ میشود.
تنها مجموعه اصول این کتابها به چهارصد اصل برآورد شده که به نام اصول اربعمأة (اصول چهارصد گانه) شهرت دارد که این خود سخنی جدا آمیخته با نقد را خواستار است.
کتب و مصنفات دیگر محدثین و اصحاب ائمه علیهم السلام تا زمان حضرت عسکری علیه السلام بسی بیش از این بوده و تا شش هزار و ششصد کتاب رسیده. طرق کلینی و دیگر مشایخ آن زمان به اصول و مصنفات یاد شده یا متواتر بوده یا مستفیض و یا همراه با قرائن عینی. طرقی که نه متواتر باشد، نه مستفیض و نه همراه با قرائن عینی اندک بوده.
سه کتاب دیگر نیز وصفی بدینگونه دارند، گرچه جامع کافی به دلیل فاصلۀ کمتر و نزدیکی به عصر نص و قرب زمان مؤلف آن به اصحاب بلاواسطۀ ائمه علیهم السلام و دسترسی عینیتر وی به مدارک و متون اصلی بر آنها مزیت دارد.
ثانیاً، وی معاصر سفرای خاص امام عصر (عج) بوده، به گونهای که برایش از طریق آنان آگاهی بر نصوص ناب شرعی امکان داشته، به ویژه آن که در شهری اقامت داشته که آنان نیز در آن شهر بودند ( بغداد) .
و ثالثاً، در روزگار او مشایخ و محدثینی که بیواسطه از اصحاب ائمه علیهم السلام احادیث را دریافت کرده بودند، هنوز وجود داشتند. و ابو جعفر کلینی نزد آنان علوم دینی را فراگرفته و خود بیواسطه یا حداکثر با یک واسطه از آنان اخذ حدیث کرده است.
در اینجا مطلبی میماند که تحقیق آن به فرصتی دیگر موکول میشود، این مطلب در مورد این پرسش است که آیا ابو جعفر کلینی اصحاب ائمه علیهم السلام یا زمان آنها را درک کرده است، یا نه؟
سخن مشروح در اینباره منوط به ارائه شرحی از نظام شناخت حدیث است که خود مقالی جداگانه میخواهد. بدین جهت در این گفتار که زمینه دیگری را آن هم نه به تفصیل پی میگیرد، به سخنی کوتاه بسنده میشود.
در ارزیابی و تصحیح اسناد، سه نظریه وجود دارد:
نظریۀ قدما، موسوم به نظریه قرائن.
نظریۀ متأخران که بر تقسیم حدیث به چهار یا پنج قسم استوار است.
نظریۀ تجمیع که به نظر حقیر رسیده و به دیدگاه قدما نزدیکتر است تا دیدگاه متأخران.
و افزون بر این توثیقات و تضعیفات رجالی را که پایۀ دیدگاه متأخران است به عنوان عناصری از مجموعۀ تجمیع به نحو اساسی ملحوظ میدارد. قرائن متون نیز در این نظریه از جمله عناصر تجمیعند.
این مسلک در عین مشارکتی که با مسلک قرائن دارد، به چند جهت از آن متمایز میباشد، از زمرۀ این جهات تمایز تفسیری است که مسلک تجمیع از ماهیت قرائن میدهد. بر طبق تفسیر مذکور قرائنی که برای شناسایی حدیث شایسته منظور شدند تنها قرائن عینی و عمومی میباشند که به مقتضای عینیت و عمومیت خود از ارزش واقعی برخوردارند و میتوانند ما را در کشف واقعیت اسناد کمک دهند.
مسلک قرائن بدون تفکیک قرائن ذهنی از عینی، مسلکی ذهنی و شخصی است، پس نشاید که به عنوان یک طریق علمی قلمداد شود، چون طریق علمی باید دارای ضابطهها و تصویرها و خصلتهای عمومی و واقعی باشد، تا بتواند محک زده شود و از راه کلیاتش شناسایی شده و اثبات یا ابطال گردد.
اگر روشی فاقد محک عینی و همگانی باشد، نه نقدپذیر است و نه اثباتپذیر و به همین دلیل، علمی نیست. آن کسی هم که چنین روشی را به کار میبرد همیشه در تار و تنش آن درمانده و راه به جایی نبرد، گو اینکه هیچگاه به گمان خود از میدان به در نمیرود و پیوسته میتواند اشکالها را دفع کند.
در تصحیح احادیث، شاید به این دلیل و نیز به دلیل دیگر، مسلک قرائن از سوی محققان کنار نهاده شد. و بیشتر توجه به طرف توثیقات و تضعیفات رجالی مبذول گردید. این طریق را میتوان از آنرو که توثیق و تضعیف رجال حدیث را ملاک میگیرد، مسلک توثیق نامید.
طریق توثیق راهی است واقعی و عمومی که هر کسی تمکن دارد آن را بیازماید و دادههایش را به محک زند. از همین جهت است که در حوزۀ بحث و تحقیق استقرار یافت و محور تصحیح قرا رگرفت. اما با این وصف، این طریق نقصها و اشکالهایی دارد که در جایش به خواست خدا تبیین خواهد گردید.
ضابطه نداشتن مسلک قرائن از آغاز پیدایش معرفة الحدیث سبب رد و قبولهای شخصی فراوانی شده بسیاری از احادیث صحاح بر پایۀ ذهنیتهای این روش از رده بیرون شدند و نیز بسیاری از احادیث ضعاف، پذیرفته و به مثابۀ صحاح تلقی گردید،
بیآن که در کنارگذاری برخی و پذیرش برخی دیگر مدرکی مشخص و ضابطهای غیر ذهنی ارائه شود، هر چند ارائه ندادن ضابطه منافاتی با بودن ضابطه در واقع ندارد.
برخی از آنچه در کوران این رد و قبولها به عنوان مبنای کار در پرتو دیدگاه قرائن ارائه میگردد از تن دادن به نقد گریزان است.
فی المثل روایات نه اندکی در دست هست که بر پایۀ مسلک توثیق از جمله صحاح بشمارند، اما به دلیل ذهنیتی که عدهای از مشایخ یا حدیثشناسان در تفسیر غلو یا زندقه یا دیگر عنوانها داشته یا دارند، بر آنها مهر ابطال خورده و بیچون و چرا به بایگانی سپرده شدند. اینگونه ابطال که ناشی از تفسیر ذهنی از عناوین ابطالگر است، هیچ ارزش فنی ندارد، زیرا فاقد ضابطه یک کار عملی است.
از باب نمونه هنگامی ابطال یک نقل به عنوان غلو دارای ارزش است که نخست تفسیری مشخص و عینی از غلو ارائه شده باشد و آنگاه به اثبات رسانده شود که غلو با تفسیر یاد شده در حوزۀ غلو باطل قرار دارد و سپس انطباق غلو باطل با تفسیر آن بر نقل مورد نظر ثابت گردد. هرگاه حتی یک مرحله از مراحل سه گانه مذکور ناتمام بماند کار ابطال از اعتبار میافتد.
عکس روند ابطال بدون ضابطه نیز ممکن است و بسیار رخ داده، بدین معنا که احادیث ضعیفی بر مسلک توثیق به دلیل برداشتهای شخصی در شمار احادیث صحیح قلمداد شدهاند، بدون توضیحی کافی و عمومی در به حساب آوردن آنها در جملۀ صحاح با آن که از جنبۀ ضعف اسناد آنها میبایست در زمرۀ ضعاف قرار داده شوند.
پس دو جریان تصحیح و تضعیف، از آغاز وجود داشته که لازم است مورد سنجش و ارزیابی و شناسایی قرار گرفته تا معیارهای هر یک معلوم گردد.
استثنائات قدمایی مانند استثنائات محمد بن حسن بن احمد بن الولید غالباً استثنا از صحت است که مفید تضعیف میباشد، اعراضها نیز در حکم تضعیفاند، گو اینکه از نظر محتوا از آن متمایزند، قبول و پذیرشها نیز در حکم تصحیح میباشند، گرچه در محتوا غیر آنند.
باری به دلیل اشکالهایی که بر هر دو مسلک قرائن و توثیق وارد است، نگارنده از هر دو روش صرفنظر کرده و با نقدها و اصلاحهایی که در آن دو به انجام رسانده و بر پایه یک نظریه عمومی در باب ادراکات غیر اولی و غیر متافیزیکی و غیر صوری مسلک سومی را برای تصحیح احادیث به نام «مسلک تجمیع» برگزیده است.
این مسلک، بخشی از طریقه قرائن را در خود دارد و مسلک توثیق را نیز به عنوان عنصری از عناصری خویش میپذیرد. اما از یک سو اطلاق یا موضوعیت مسلک توثیق را نفی کرده و آن را تنها به سان عنصری از تجمیع منظور داشته است و از سوی دیگر قرائن ذهنی و شخصی را از قرائن عینی جدا ساخته و صرفاً بدانها بها داده و برای شناختشان ضابطهها و تعریفهای مشخص و همگانی و تفسیرپذیری را به سامان رسانده است.
تحقیقهایی که بر پایه تجمیع در زمینههای گوناگون و از آن جمله در زمینه اسناد احادیث به انجام میرسند، تحقیقاتی نقد پذیرند که میتوان جای اشکال و بحث را در آنها مشخص کرد و انگشت روی یک نقطه به عنوان نقطه ضعف یا قوت گذارد، زیرا این بررسیها و تحقیقها بر اساس قواعد و تعاریفی سامان میگیرند که هم میتوان تحقیقهای متکی بدانها را به دقت سنجید.
در پرتو روش تجمیع، اعراضها و ردها و همپذیرشها و تصحیحهای قدما و متأخران چهرهای آشکار میگیرند و به ارزیابی و نقد تن میدهند.
احادیث کافی بر طبق مسلک توثیق به چهار یا پنج قسم به این گزارش تقسیم میشوند: 1. صحیح، 2. حسن، 3. موثق، 4. قوی، 5. ضعیف. بنابر طریقه قرائن تنها دو قسم دارند 1. صحیح، 2. ضعیف. گو اینکه نزد قدما، اکثر آنها از جمله صحاح به حساب آمدهاند.
بر مسلک تجمیع نیز بیش از دو قسم ندارند، یا صحیحند یا ضعیف. گرچه میتوان گفت اکثر آنها در مجموعه صحاح قرار دارند و تنها اندکی فاقد علایم خارجی صحت میباشند و در میان این اندک آن دستهای که دارای ضد قرائناند ( قرائن پاد مجموعهها) بسی اندک و ناچیزند.
صحیح و ضعیف در دو طریقه توثیق و تجمیع، هر کدام دارای دو مفهوم متمایز با دو ملاک متمایز است، گو اینکه در منظره کلیتر دو عنوان صحیح و ضعیف بسان جامع مشترک این معانی مختلف عمل میکنند، و از این نظر صحیح و ضعیف، در عین اختلاف معانی مشترک معنویاند، گرچه از جهت اصطلاحی و فنی محض مشترک لفظی میباشند.
کتاب کافی با ارزش و مدرکیت بنیادی خود در علوم دینی افزون بر جامعیتی که دارد در محیط امامیه جای خود را باز کرد و در صدر کتب حدیث قرار گرفت.
از اینرو علما بیوقفه در حفظ متن و ثبت کردن اجازات و اسانید خود نسبت به آن و هم پژوهش و تحقیق و شرح آن کوشا بوده و هستند.
پس عجب نباشد اگر در طول سدهها تحقیقهای ارزندهای پیرامونش انجام گرفته و شرحهای بسیاری بر آن نگارش یافته باشد. هر چند با نظر به اصالت و جامعیت کافی و با توجه به قضایا و مسائل محکم آن به ویژه در قسمت اصول میبایستی اهتمامی بسی بیشتر و قویتر به شرح و تفسیر آن میشد. اهتمامی که اگر تهی از نگرشهای ذهنی و منفی و جزمیتهای شخصی و غیر منطقی به انجام میرسید و با توفیق هم رفیق بود، سرنوشت جامعه مسلمین را میتوانست به سوی یک جامعه مجهز به دانش برین و اخلاق برین و تمدن اسلامی پیروز دگرگونه سازد و این کاری است که عناصر آن در این کتاب شریف به ودیعت نهاده شده.
شماری از شروح نگاشته بر کافی به گزارش ذیل است:
شرح کافی ، نگاشته محمد علی بن محمد البلاغی (م 1000ق) گویا این شرح از جهت زمان بر دیگر شروحی که در این گزارش میآید تقدم دارد.
شرح امیر اسماعیل خاتونآبادی، استاد سید نعمة اللّه جزائری (م 1112ق) . فرزند او به نام میرمحمدباقر مدرس، عهدهدار تعلیم و تدریس سلطان حسین از ملوک صفویه بود.
شرحی آمیخته با متن، نگاشته یکی از علما که نامش شناخته نشده آن را نگاشته، وی این شرح را به سال 1057ق آغاز کرد و تا مقبوله عمر بن حنظله در اواخر کتاب عقل و جهل، به شرح خود ادامه داد.
شرح مولی محمد امین بن محمد شریف الاسترآبادی، اخباری مشهور که بر اصولیین حملههایی سخت داشته. کتاب فوائد مدنیه در نقد اصول از مؤلفات اوست. وی شاگرد میرزا محمد استرآبادی بود. از شرح مولی محمد امین به نام تعلیقات یاد شده.
شرح سیدمیرزا محمد باقر بن محمد ابراهیم القمی (م 1218ق. ق) .
شرح مولی حسین سجاسی زنجانی (م 1320ق. ق یا بیشتر) . وی در این شرح بر شرح ملاصدرا اعتماد داشته. شرح مولی حسین، در سه جزء تدوین یافته: کتاب عقل و جهل، کتاب توحید و کتاب حجت.
شرح مولی محمد حسین بن یحیی النوری، از شاگردان مجلسی، این شرح به گونۀ تعلیقه است.
شرح متکلم و فلسفی میرزا رفیعا، از استادان مجلسی (م 1082ق) .
شرح مولی محمد رفیع بن محمد مؤمن جیلانی، که بر اصول و روضه و برخی از فروع کتاب کافی به نگارش آمده.
شرح مولی صالح مازندرانی (م 1081 یا 1086ق) که بر اصول و روضه و برخی از فروع کافی است. این نگاشته از جمله شروح مبسوط و تحقیقی بر کافی میباشد. نگارنده این شرح را دیده و تا اندازهای با دقت خوانده. مولی صالح در تألیف آن کوشش بسیار به کار برده و اسناد را نیز - گرچه نه به نحو لازم و کافی - مورد بحث قرار داده.
وی در خلال بسیاری از مطالب خود اعتراضها و اشکالهایی را متوجه مطالب صدر المتألهین در شرحی که بر اصول کافی دارد میسازد. این شرح همراه با تعلیقات محققانه میرزا ابو الحسن شعرانی که بسی آن را رونق داده، به زیور طبع جدید آراسته و منتشر شده.
شرح اصول کافی و ترجمه آن به فارسی نوشته عباس بن مولی حاجی تهران (م 1360) .
شرح مولی محمد زمان تبریزی.
شرح شیخ علی بن محمد بن حسن بن زین الدین الشهید العاملی (م 1103ق) .
شرحی بر کتاب علم کافی ، به نام هدی العقول.
شرحی به پارسی، اثر ابن محمد شفیع. وی گویا از تلامذۀ میرزا رفیعا بوده.
شرح اصول کافی و ترجمۀ آن به لغت اردو، نگاشتۀ سید محمد بن شبر بن حسین الحسینی الجنفوری (که به سال 1308 متولد شد) .
شرح محمد بن شیخ عبدالعلی آل عبدالجبار البحرانی القطیفی.
گفته شده: این شرح مبسوطترین شروح کافی است که در چهار جلد نگارش یافته.
شرح امیر محمد معصوم بن الامیر القزوینی التبریزی الاصل (م 1091ق) .
شرح مولی خلیل قزوینی به پارسی که گویا در حکم ترجمه باشد. این کتاب در هند به طبع رسیده.
شرح اصول کافی (1)
. این شرح در گذشته در قطع رحلی به طبع رسیده بود، سپس از روی طبع قدیم، به صورت افست چاپ و منتشرگردید. طبع قدیم نخست گرچه از دیدگاه فنی جدید در صنعت چاپ و فن تنظیم و ویراستاری مرغوب نبود اما خوانا بود، که این خود از ارکان طبع یک نوشته است. طبع افست این خوانایی را نداشت. به علاوه قطوری و سنگینی خود کتاب که استفاده از آن را دشوار کرده بود، به ویژه که کتاب مفاتیح الغیب از مؤلفات دیگر ملاصدرا با این کتاب در یک مجلد قرار داشت. از اینرو کتاب یاد شده از جنبهای به صورت نیمه متروک درآمده بود و تنها در نزد شماری اندک از اهل پژوهش دیده میشد. تا اینکه آقای محمد خواجوی یکی از متتبعان و پژوهشگران گرامی همت گمارد و برای آمادهسازی کتاب برای طبع جدید درصدد تصحیح و ویراستاری آن برآمد. و با عنایت خدا پس از تلاش بسیار وی و گذشت چند سال، جلد اول آن از طرف مؤسسه مطالعات فرهنگی منتشر گردید.
حقیر نیز مقدمهای نسبتاً مبسوط بر آن نگاشته بودم که با کوشش آقای خواجوی و به تصحیح ایشان همراه با همان جلد اول از شرح اصول کافی [1]صدر المتألهین به طبع رسید. امید آن که دیگر اجزاء این کتاب هر چه زودتر در اختیار طالبان علم قرار گیرد.
ناگفته نماند که ایشان هم اکنون مشغول ترجمۀ شرح اصول کافی ملاصدرا میباشد.
از تألیفات صدرالدین شیرازی، مشهور به ملاصدرا و صدرالمتألهین.1) 1)
آنچه در این نوشته از جمله شروح کافی مورد نقد و پژوهش قرار میگیرد، دو شرح است:
نخست، شرح صدر المتألهین بر اصول کافی و دوم، شرحی که نگارنده بر کافی دارد.
اما پیش از پرداختن به تحقیق در دو شرح یاد شده، لازم است سخنی دربارۀ اسلوب و روش علمی شرح و تفسیر آورده شود تا بر پایۀ آن بتوان به سنجش و پژوهش در تفسیرات و شروح دست زد. در اینجا دیدگاهی را که به نظرم رسیده عرضه کرده و بررسی دیدگاههای دیگر را به فرصتی واگذار میکنم.
در این دیدگاه شرح دارای دو مرحله است: نخستین مرحله، شرح متن کلام است، و دومین مرحله، به تفسیر علمی محتوای کلام پس از تقریر آن اختصاص دارد و اینک گزارش دو مرحلۀ مذکور:
مرحلۀ نخست «شرح متن» : هر کلامی از هر گویندهای در بردارندۀ محتوایی است که گوینده آن را منظور کرده. گفتار یا کلام هر گوینده نخستین پدیداری است که مقصود وی را شرح میدهد. در مورد نوشتارها نیز سخن بدینگونه است.
اگر محتوا و کلام به گونهای باشند که معنا به روشنی و بیهیچ دشواری به ذهن دیگران منتقل شود، در این صورت نیازی به توضیح بیشتر ندارد. ولی اگر یکی از محتوا و کلام یا هر دو به گونهای باشند که شنونده یا مخاطب نتواند به آسانی معنا را دریابد، در این صورت کلام به تبیین نیازمند است.
و هر توضیح و تبیینی برای کلام چنینی اگر بخواهد شرح آن و توضیحدهنده محتوای آن در نظر گوینده یا نویسندهاش باشد، باید صرفاً درصدد راههایی برای اکتشاف معنا و محتوا باشد، اگر به جای اکتشاف در پی فرض و تطبیق و تصرف باشد دیگر توضیح آن کلام نخواهد بود، بلکه چیزی خواهد بود خارج از طیف شرح و تفسیر که سخنش بیاید.
باری بحث در اینجا تنها دربارۀ قرآن و احادیث است، از اینرو سخن را از مطلق کلام بازگردانده تا در حوزه روش تفسیر قرآن و شرح حدیث به تبیین بپردازد:
قرآن کلام خداست، از اینرو: اولاً، کلامی است تام و پاک از خلل در بلاغت و فصاحت و به عبات دیگر همۀ شروط و عناصر یک کلام کامل را داشته و به قدر توان سرشت کلام قدرت شرح و رساندن معنا را دارد. (1)
. در تبیین کلام کامل و رسا و خالی از عیب، حقیر را نظری هست که به منطق زبان به مفهوم اعم مربوط میشود که قدری از آن در خلال مقالات دیگر به توفیق باری خواهد آمد. بیان وافی آن بر عهده منطق عمومی است که در دست تحقیق و تدوین میباشد.
ثانیاً محتوای آن برآمده از علم الهی است و با نفس الامر و واقع تطابق تمام عیار دارد.
و ثالثاً، طبیعت این محتوا گستردهتر و برتر از افق کلام است.
علاوه بر امور یاد شده: عبارات در قرآن گزینش شده و مبرا از هرگونه تطویل یا اجمال مخل است. این عبارات به مثابه مجموعههایی از آیات و کلماتند که تنها به اعتبار ساخت مجموعهای ملاحظهپذیر و شرحپذیرند. این مجموعهها بر عام و خاص، مطلق و مقید، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، مجمل و مبین، سابق، لاحق، و عناوین دیگر مشتمل میباشند که شناسایی همۀ آنها از جمله عناصر شرح محتوای آیات به شمار میروند.
و احادیث نیز بدینگونهاند. حدیث، نقل کلام معصوم علیه السلام است. این کلام گرچه پایینتر از قرآن است، ولی کلامی است تام که واجد شروط و عناصر تمامیت و کمال میباشد، هم فصیح است و هم بلیغ. محتوای این کلام، بازتاب علم معصوم است که علمی حاصل از تعلیم خدا میباشد.
از اینرو طبیعت محتوای کلام او که حدیث آن را یا به صراحت و یا به معنا نقل میکند، گستردهتر از قالب عبارت است، چه عبارت، سخن راوی و محدث باشد و چه سخن خود معصوم علیه السلام، لذا هماره جز در موارد خاص، کلام نسبت به محتوا موجز است، پس نیازمند شرح میباشد.
1) 1)
افزون بر این، احادیث اکثراً دارای عباراتی کوتاه و گزیدهاند و بدین جهت خواستار شرح و توضیح میباشند.
از اینها گذشته، احادیث مشتملند بر معاریض و مفاهیم و تعلیلات و بر عام و خاص، مطلق و مقید محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، مجمل، مبین، سابق و لاحق، نص و ظاهر و اظهر، صادر از جهت تقیه و صادر برای بیان احکام اولی و دیگر عناوین.
اضافه بر اینکه احادیث مانند آیات، بر پایۀ مجموعهها باید بررسی شوند که گاه فاصله زمانی عضو یک مجموعه حدیثی با عضو دیگر از یک قرن بیشتر میباشد. به این دلیل آگاهی بر محتوای آنها به سهولت امکانپذیر نبوده و نیازمند اطلاع بر موارد مذکور و نسبت و روابط آنها و برآورد مجموع ملاحظات میباشد تا محتوا به قدر توان آشکار شود و این کار عبارت است از شرح حدیث.
اینک دلایل ضرورت شرح احادیث را که به نحو پراکنده ذکر شد به گزارش ذیل به طور منظم ارائه میشود:
برتری طبیعت محتوای سخن معصوم از قالب عبارات.
موجز و گزیده بودن عبارات احادیث.
مجموعهوار بودن احادیث، به مانند آیات.
در آیات قرآن یک آیه باید در مجموعهای از آیات مترابط، ملحوظ گردد تا بتوان بر اساس تفسیر آیات به آیات، به قدر توان بر کشف محتوای آنها دست یافت. افزون بر این تشکیل مجموعهای دیگر برای تکمیل شرح آیات ضرورت دارد، که عبارت است از مجموعه آیات و احادیث، زیرا همانگونه که برخی از آیات برخی دیگر را شرح میدهد، برخی از احادیث نیز شارح آیات میباشند.
در احادیث هم این مجموعهپردازی لازم است، چون به سانی که آیات قرآن کلامی واحدند، احادیث نیز در حکم یک حدیثند، زیرا حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله حدیث امیرالمؤمنین علیه السلام است و حدیث او حدیث دیگر امامان تا امام دوازدهم علیه السلام، و همچنین حدیث امام دوازدهم حدیث آباء معصوم وی تا پیغمبر صلی الله علیه و آله میباشد.
پس حدیث هر امامی شرحدهندۀ حدیث امام دیگر واقع میشود. تقیید و تخصیص و دیگر امور نیز بدین مثابه در احادیث جریان دارد.
مثلاً حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه و آله یا یکی از ائمه علیهم السلام به طور مطلق میآید، و حدیث دیگر از امام دیگر به طور مقید که بر طبق شرط و قانون تقییدات میتواند حدیث اول را مقید کند. و نیز احادیثی از معصومین علیهم السلام داریم که در ردۀ محکمات روایی جای دارند، در کنار اینها متشابهات حدیثی قرار دارند. متشابهات حدیثی تا جایی که با محکمات ارتباط دارند در سایۀ آنها شرح میشوند.
در سایۀ آنچه پیرامون رابطۀ کلامی آیات و احادیث و هم دربارۀ مفهوم شرح کلام گفته شد، میتوان از شرح متن قرآن یا حدیث بدینگونه تعریف داد:
شرح یا تفسیر کاری است به منظور کشف محتوا از کلام به وسیله قرائن عینی و قواعد محاوره و دلایل لفظی. پژوهش در امور یاد شده و تحلیل و ترکیب آنها تنها راه توضیح کلام است.
امور یاد شده را بهتر است برای مراعات اختصار به عنوان «مختصات عینی کلام» موسوم کرد. این مختصات به طور مستقل از اذهان ما، متصل و متحد با کلام است، خواه به صورت گفتار باشد و خواه به صورت نوشتار.
فی المثل: حرف «کل» در عربی، یا «هر» در فارسی، برای رساندن معنای عموم و کلیت است و واژۀ «بعض» در عربی یا «برخی» در پارسی، برای دلالت بر مفاد جزیی و غیر عمومی ( قضیه جزئیه) گزیده شده. هر کدام از کل و هر یا بعض و برخی، مختصهای از مختصات کلامی به شمار میآید که مشتمل بر آن است.
هنگامی که گفته میشود: «هر انسانی اندیشنده است» یا «هر مثلثی سه زاویه آن برابر دو زاویه قائمه است» در این گفته واژه «هر» یک ابزار و مختصه کلامی است که به نحوی مستقل از نظر ما بر کلی بودن دو قضیه مذکور دلالت میکند.
واژه «است» نیز ابزار دیگری است که این همانی و حمل را در آن دو بیان میکند.
عمومیت و حمل تنها از متن دو واژۀ «هر» و «است» استفاده میشود و به خواست و نظر اشخاص وابسته نیستند، گرچه پیش از استفادۀ دو معنای مذکور از آنها باید مجموعهای از تصورات و تصدیقات و مسلمات در ذهن ما باشد و از برای هر کدام از دو واژه نیز به طور عمومی معنایی منظور گردد.
پس شرح یا تفسیر هر کلام یک کار اکتشافی محض است که خواستها و پیشفرضهای ما هیچ دخالت در آن ندارند. بلکه صرفاً دستگاهی از تصورها و نظریههایی که زمینهساز اکتشافند در کار شرح به عنوان شروط لازم آن دخالت دارند و این دخالت هم لازم است، زیرا هر کار فکری به یک مجموعۀ قبلی از نظریات نیازمند و وابسته است، تا از پیش در اندیشه موجود خردمند و مختار، رده یا ردههایی از نظریات نباشد، هیچگونه تفکری امکانپذیر نمیباشد.
ابزار اکتشاف و شرح، تنها مختصههای عینی کلامند که در اندیشۀ ما بسان دستگاهی از نظریات، (1)
. هر کار فکری باید مسبوق به نظامی از ادراکات باشد، این نظام ادراکات همان دستگاه نظریات قبلی کارهای قوهاندیشه است. دستگاه مختصههای کلام که در متن آمده گرچه نسبت به فهم معنا از کلام یک دستگاه پیشین به شمار میرود ولی باز مسبوق به مجموعۀ دیگری از نظریهها است. یکی از اجزاء این مجموعۀ قبلی این قضیه است که میگوید: هر کلامی دارای معنایی است که در حین اداء آن مقصود متکلم بوده و پیش از کار شرح و توضیح وجود دارد و شرح کاری است که اندیشه برای فهم و کشف آن معنا انجام میدهد.
تبلور مییابند. این دستگاه نظریات متبلور، به سان مجموعهای از پرتوهای نورند که بر نقاط متقاطع فضا افکنده شده و به اندازۀ بردی که دارند حجم فضا را روشن میکنند. خود این دستگاه متبلور در پرتو یک مجموعه دیگر از نظریات قرار دارد که آن مجموعه نیز در راستای کشف معنا به ذهن روشنی میدهد. و جنبۀ شخصی یا دلخواهانه ندارد.بنابراین، آراء و فرضهای شخصی یا بیگانه از خصلت کشفی نمیتوانند به عنوان مبنای تفسیر با ابزار شرح تلقی گردند و تنها بیانگر نظرگاه شخصی افرادند و منطقاً پیوندی با تفسیر ندارند.
1) 1)
تفسیر از آن رو که یک کار فکری است، بر مجموعهای از نظریههای پیشین توقف دارد، ولی این نظریهها یا مبادی آنند و یا مختصات آن و علاوه بر این جنبۀ همگانی باید داشته باشند. بدون دستگاه نظریههای پیشین، ماهیت تفسیر و شرح، تحقق نمیگیرد.
آراء و فروضی که به ماهیت تفسیر آسیب رسانده و حذفشان از حوزۀ شرح ضرورت دارد، آراء و فروضی میباشند که شخص پیش از مراجعه به متن دارد و میکوشد متن را بر طبق آنها از محتوای اصلی آن منحرف کند. چنین کاری علماً شرح نیست و تنها بیان دیدگاههای شخصی و بیگانه از متن است، با استناد به متن.
اما نظریات عمومی و پیشین که مقوم ماهیت تفسیرند و تفسیر بیآنها انجامپذیر نیست و دستگاه اکتشاف اندیشه را برای تحقیق متون به راه میاندازند، از مقولۀ دیگرند و ارتباط کلامی با محتوای کلام ندارند.
و به دیگر سخن هیچ دستی به محتوای متن نزده و تغییری بدان نمیدهند، فقط ابزارها و عناصری برای اندیشهاند که بتواند به کمک واژهها و رابطهها و مختصههای کلام با به کارگیری آنها معانی را از صمیم متون بدون شائبۀ آراء شخصی استخراج کند.
نقطۀ آغاز تفسیر به رأی و تأویل به رأی و تطبیق دادن آیات و احادیث بر آراء از دخالت دادن آراء در محتوای متون تکوّن یافته و رشد میکند تا تماماً محتوای متن را دگرگونه و تباه سازد.
با این توضیح اندک، شرح حدیث و آیه - به معنای صحیح و دقیق واژۀ شرح - عبارت است از اکتشاف معنای آن به وسیله خصوصیات کلامی متن حدیث و آیه. و چون حدیث یا قرآن کلامی است واحد، از اینرو تفسیر یک آیه یا حدیث توضیح آن است، از راه ملاحظه و شناخت دلالت آن در ارتباط با دیگر آیات و احادیث و بر اساس مجموعهای از شناختها و نظریههای عمومی و اکتشافی، مانند تبیین مفردات کلام و نوعیت رابطهها و ترکیبها و وجوه دلالتهای آن، و مانند مجموعه قرائن
عینی که فهم را بر کشف بهتر مقصود گوینده توانا میسازد. قرینههای ذهنی قرینه نیستند و کاری جز گرفتارسازی کلام در شبکهای بریده از واقع نکرده و کمکی از آنها برای فهم محتوا برنمیآید.
هر کاری جز کار توضیح و کشف محتوای کلام از راه خود آن، کاری است بیگانه از شرح و فاقد ارزش تحقیقی. و از اساس باید گفت: درست نبودن تفسیر به رأی اختصاصی به قرآن و حدیث ندارد، در هیچ کلامی این رویه درست نیست.
شرح هر گفتهای از هر گویندهای صرفاً از راه عناصر و صور آن گفته امکانپذیر است، پیمودن راه دیگر و دخالت دادن رأی از پیش فراهم شده در شرح یک گفته به گونهای که گفته بر رأی تطبیق داده شود نه اینکه محتوای گفته کشف گردد، ماهیتاً تفسیر نیست.
پس این گمان که منع تفسیر به رأی یک منع تعبدی است، گمان درستی نیست، زیرا اگر از این کار نهی هم نمیشد، باز درست نبود. منع شارع از تفسیر به رأی علاوه بر اینکه میتواند منع مولوی و شرعی باشد (1)
. این گوشه از سخن اشاره است به دیدگاه حقیر در امکان امر و نهی مولوی در زمینههای ارشادی، بدین شرح: کهممکن است امر شارع در عین منظور کردن ارشاد به مصلحت یا ملاک یا حکم عقلی دارای جنبۀ مولوی هم باشد، بر این مبنا اگر عقل حکم الزامی در موردی صادر کرد شرع میتواند افزون بر ارشاد محض به حکم عقلی مذکور حکم الزامی شرعی نیز صادر کند، گرچه این حکم فقط به ملاک آن حکم عقلی باشد. تفسیر این قضیه و شرح استدلال بر آن موکول به مباحث نقد مسالک اجتهادی در فصول بعدی نوشتار دیگر است.
با نظر به این حقیقت است که چنین تفسیری تفسیر نیست بلکه تحمیل معنا است بر کلام که هم غیر علمی است و هم فریه بر صاحب کلام.از اینرو بطلان تفسیر به رأی حقیقتی منطقی است که به زبان پیغمبر صلی الله علیه و آله و اوصیا علیه السلام ابلاغ شده، اما گویا بسیار اندک بودند کسانی که به ژرفای آن رسیده و محتوایش را در پیوند با منطق محض و علوم دریافته باشند.
بدین جهت در روند غالب، پیوسته گمان بر این بوده که تفسیر به رأی تنها از آن رو نادرست است که شرعاً جایز نیست. دلیلی هم که برای این ممنوعیت تاکنون عرضه
1) 1)
میشده گویا فقط این بوده که محتوای قرآن، آن چنان ژرف و دور از برد دستگاه ادراکات عادی است که با رأی نمیتوان بر آن دست یازید.
و باید گفت چنین است که محتوای قرآن، ژرف و دور از برد ادراک است، اما این تنها دلیل ممنوعیت تفسیر به رأی نیست، بلکه دلیل کافی را باید در بافت منطقی زبان جست.
تعمق در ساخت منطقی زبان مدلل میسازد که برای دریافت پیامهای نهفته در حوزۀ زبان، ابزارهایی در ساختار آن وجود دارند که تنها با به کارگیری آنها تفسیر گفته و نوشته امکانپذیر است. هر اندازه بافت زبان، منطقیتر باشد، ابزارها گزیدهتر و کار تفسیر دقیقتر و عمیقتر میباشد. بدین جهت کار تفسیر قرآن از معضلترین و دقیقترین کنشهای منطقی نیز پیچیده و دقیقتر است.
زیرا زبان قرآن در حوزۀ محض منطق قرار دارد و به مثابۀ یک معیار تلقیپذیر است. و هرگاه زبانی چنین باشد همیشه از برد اندیشههای عادی که در حد ناب منطق نیستند دور میماند.
باری به دلیل منطق زبان، تفسیر آن جز از راه خود زبان، امکان ندارد. تفسیر به رأی چون کاری است بیرون از حوزۀ زبان و از ابزاری جز ابزار منطقی کشف پیامهای کلام استفاده میکند، از اینرو در خور کشف پیام آن نیست. بلکه در حقیقت از یک طرف، تحمیل معنا است بر کلام و از طرف دیگر تطبیق جبری کلام است بر معنای دلخواه.
بر پایۀ آنچه آمد واضح میشود که منع تفسیر به رأی از سوی پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام از جملۀ مآثر علمی آنان است که به سائقه رأفت و لطف در زمانها و زمینههای مناسب که ملاحظۀ حکمت، پیوسته بر اندیشههای حقیقتجو ارزانی شده، این منبع از تفسیر به رأی ناشی از ملاک تعبدی نیست، بلکه برخاسته از یک ملاک محض عقلی و الزام عقلایی است و در عین حال که با نظر به قرائن موجود منعی مولوی است، بیانگر بطلان منطقی تفسیر به رأی به عنوان یک ضد تفسیر میباشد.
اینک با ایضاحی که از ساخت منطقی لغت و زبان در پیوند با کشف پیامهای
کلام به انجام رسید، میتوان تفسیر قرآن و شرح حدیث را به اختصار بدینگونه شناساند:
شرح یا تفسیر که هر دو یک معنا را ملحوظ میدارند به مفهوم دقیق این واژه عبارت است از اکتشاف محتوای آن از راه شناخت زبان قرآن و حدیث و چون حدیث یا قرآن کلامی است واحد، از اینرو شرح یک آیه یا حدیث، توضیح آن است از راه ملاحظه و شناخت دلالت ابزارهای کلامی با نظر به دلالت ابزارهای کلامی دیگر آیات و احادیث. این ابزارها عبارتند از مفردات، روابط، نشانهها، ترکیبات، کلیات محمولی، نوعیت جملهها، گونههای موضوع پیوند مفردات معقول با مفردات محسوس، تلازم جملههای ملفوظ با جملههای غیر ملفوظ، گزارههای حملی، گزارههای شرطی، صورتهای استنتاج ( فرمهای قیاسی) گزارههای عکسی و عکس نقیضی و جز اینها.
و مجموعۀ قرائن عینی که به کشف مقصود کلام کمک میکنند، برخی از این قرائن در ردۀ مختصات زبان قرار دارند و برخی دیگر گرچه از مختصات زبان نیستند اما از مقارنات آن بوده و موجب پیدایش مختصاتی برای کلام میباشند.
علائم یا قرائن ذهنی و شخصی از حوزۀ زبان بیرونند و از جمله ابزار کشف معنا نیستند. این قرائن تنها کاری که میکنند حبس کلام است در شبکهای بریده از واقع و کمکی برای دریافت محتوا نمیتوانند انجام داد.
هر کاری جز ایضاح معنای نفس الامری کلام که پیش از عمل شرح باید موجود باشد کاری بیگانه از شرح است که یا به تفسیر به رأی یا به تأویل به رأی و یا در صورت افراط به نفی محتوای متن میانجامد.
تفسیر به رأی، آغاز گریز از حقیقت شرح است، و تأویل به رأی که به نظر نگارنده ژرفترین مراحل تفسیر است اوج این گریز میباشد. و نفی محتوای متن ( تمییع و ذوب کردن معنا) حذف یک سره شرح متون دینی به ویژه قرآن هر کدام از محتوایی ژرف برخوردار است. قرآن در این میان نمونۀ ژرفایی شگفتیآور میباشد. متون
رسیده از معصومین علیهم السلام به خصوص در بخش مبادی و حقایق در نزدیکی این مرز قرار دارند.
قرآن به دلیل عمق گسترده و منطق زبان و واژهگزینی بیبدیل و به دلیل روابط تنگاتنگ آیاتش در مجموعههای مختلف و هم به دلیل پیوند سیال و در عین حال استواری که واژهها و گزارههایش با معناها و مفهومها در یک طیف بالنده و زاینده دارند و به دلایل دیگر که در جایش باید شناسایی گردند و به ویژه به دلیل جنبۀ بدیع پرداخت هنری آن که در عین قرار داشتن در افق اعجاز هنر لغت به دقت عقلی دارای خصلت اخباری و گزارشی محض و خالص است که با شگفتآفرینی در یک زبان هنری بیپیشینه تبلور یافته است پیوسته تازه و شکوفا است و هر دم بری نو داده و هر لحظه به غنچهای مینشیند.
تفسیر در این نمونه ژرفایی و اعجاب همیشه تر و تازه است و بویی از کهنگی به خود نمیگیرد، با این که هیچگاه خصلت اکتشافی را از دست نمیدهد، زیرا محتوای قرآن به مثابه یک بینهایت در طریق تفسیر قرار دارد.
پس هر اندازه در دریافت و استخراج معنا از آن کار شود باز بدان حد گستردگی و ژرفایی هست که آنچه دریافت و استخراج شده نسبت به آنچه هنوز به دست نیامده، نسبت به اندک به بسیار باشد. از اینرو اندیشه هر قدر در کشف معانی قرآن پیش رود باز از درک کل آن باز میماند. برای کلام خدا بطون و درجات و مراحلی است که همگی در میدان و طیف محتوا پیش از اینکه شرحی انجام گیرد قرار دارند.
احادیث رسیده از معصومین علیهم السلام نیز به ویژه در بخش معارف و اسرار در مرزی فروتر از این مرز با نسبتهایی متفاوت از این ویژگی برخوردارند. تازه بودن قرآن و حدیث برای همه روزگارها تنها معلل به محتوا و متن است. به شرحی که به اختصار گذشت نه به انعطافپذیری کلام که مفهومی جز تهی بودن آن از معنا ندارد هر کلامی را میتوان آنچنان انعطافپذیر ساخت که منتج مفاهیم عجیب و غریب شود، اما تنها کلامی ارزنده است که به خودی خود دارای محتوای ارزنده باشد، و تفسیر هم تنها
وقتی تفسیر است و ارزش دارد که بدون اضافه کردن چیزی به کلام درصدد کشف معنا از خود آن باشد.
این بود کوتاهی از سخن در ماهیت شرح و تفسیر متون، به نحو مطلق و اخص. ولی به صرف شناخت ماهیت شرح نشاید انجام مطلوب آن را انتظار برد، زیرا شرح به عنوان یک کار اندیشه به روشها و ابزارها و عناصری نیازمند است که بدون شناخت و کاربرد آنها امکانپذیر نمیباشد.
اگر پیش از شرح حدیث یا تفسیر آیه، شناختی صحیح از حقیقت شرح و متدها و ابزارها و عناصرش در دست نباشد، هرگز امکان یک شرح علمی فراهم نخواهد شد. بلکه شرح در یک خلأ شناختی دچار آشفتگی و جدل میشود. و از آیه یا حدیث در این خلأ، برداشتهای جورواجوری به عمل میآید که ره به جایی نبرده و بسی ستیزه و ابهام را سبب میگردند.
بنابراین مرحلۀ اول شرح آیه یا حدیث این است که باید بر پایۀ یک ساختار اکتشافی محض بدون دخالت دادن آراء شخصی و اموری که در کشف معنا اثری ندارند به کار کشف محتوای آیه و حدیث به مقدار میسور پرداخت.
هر گونه اعمال رأی و سلیقه و پیش استدلال و استحسان و قیاس و هزینۀ ذهنی یا شخصی در تفسیر، کاری است غیر علمی و غیر عقلایی که تفسیر را از ماهیت خود تهی میسازد.
در حقیقت بطلان تفسیر به رأی نتیجۀ منطقی از مفهوم واقعی تفسیر است. و از اینرو تفسیر به رأی از نظر علمی تفسیر نیست.
شرح یا تفسیر با این حساب کاری اجتهادی و تحقیقی است و به همان ابزار و عناصری که در اجتهاد به کار میروند نیاز دارد. اجتهاد نیز به نوبۀ خود در میدان احکام شرعی کاری است تفسیری و اکتشافی، زیرا اجتهاد مانند شرح و تفسیر در پی کشف و دریافت اموری است در واقعیت شرح که پیش از کار اجتهاد وجود دارند.
اینک برای توضیح بیشتر نسبت شرح و اجتهاد با هم گفتاری در این باره عرضه میشود.
از ماهیت شرح تا اندازهای سخن رفت و دانسته شد که شرح کاری است فکری و اکتشافی که بر پایۀ اصول و ضوابط علمی و با روش و ابزاری ویژه در پی کشف محتوای متون میباشد.
برای تتمیم سخن دربارۀ شرح، باید سخنی هم پیرامون اجتهاد بیاید، زیرا اجتهاد نیز از منظرۀ علمی ناب، در ماهیت خویش کاری است فکری و اکتشافی برای استخراج مطالب و احکام شرعی.
در اینجا نخستین تحقیقی موجز پیرامون اجتهاد از منظرۀ علمی ناب ارائه شده، آنگاه رابطه شرح و تفسیر متون با اجتهاد به تفسیر گرفته میشود.
اجتهاد در لغت به معنای مطلق کوشش و بذل جهد است که با معنای مصطلح آن در ریشه تناسب دارد.
اینکه این واژه از چه روزگاری در حریم واژههای دینی گام نهاد و چه عللی برای ورودش به آن حریم پا در میان شدند و چه مراحل و اطواری را از سر گذرانده (1)
. محقق محترم آقای جناتی در سلسله مقالاتی که در همین نشریۀ کیهان اندیشه منتشر میشود، ادوار فقه و اجتهادرا مورد بررسی و تحقیق قرار داده از آن جمله در مراحل واژه اجتهاد در تاریخ اصول و فقاهت شرح مفصل و باارزشی دارد.
و دیدگاههای مختلف و گاه رو در رو و متقابلی که بر گرد آن پدید آمدهاند چه بودهاند، خواستار تفصیل و تحقیقی پر دامنه و مشتمل بر نقادی است که از حوصلۀ گفتار کنونی بیرون است.آنچه در اینجا مقصود است بیان اجمالی از محتوای حقیقی اجتهاد است. تحقیق اجتهاد و نقد نظریات مختلف دربارۀ آن بر عهدۀ مباحثی که در نقد مسلک اصولی و اخباری طرح میشوند واگذار میشود.
برای اجتهاد با نظر به تطورهایی که در درازای تاریخ فقه داشته دو نظریه کلی را
1) 1)
میتوان در نظر گرفت: یکی تصویبی و دیگری اکتشافی، که از این میان تنها یکی درست است که همان اجتهاد اکتشافی باشد. اثبات و تحقیق این نظر به علم مبادی اصول ارتباط دارد و در این مقال از آن سخنی نمیآید، تنها موجزی در ماهیت تصویب و اکتشاف گفته میشود.
این دیدگاه در محیط فقهی عامه به عنوان یکی از چند نظریه اصولی، از گذشته مطرح بوده، گو اینکه مسلک غالب، مسلک تخطئه است.
از جمله طرفداران این دیدگاه ابو حامد غزالی است، وی در کتاب المستصفی (در جزء دوم صفحه 363 در حکم اجتهاد و تصویب و تخطئه، از طبع 2 در ایران) گوید: و آنچه محققان مصوبه بدان گراییدهاند، این است که در واقعهای که نص نیست حکم مطلوب به ظن هم نیست، بلکه حکم تابع ظن است و حکم خدا بر هر مجتهد همان مظنون غالب او است.
سپس گوید: و این نظر مورد قبول است. منظور از تابعیت حکم واقعی نسبت به ظن در کلام یاد شده غزالی همان فرضیه تصویبی است.
تعریف اجتهاد تصویبی را میشود به طور کلی با قطع نظر از آراء مختلف در تفسیر آن بدینگونه عرضه کرد:
«اجتهاد بر اساس تصویب عبارت است از به کارگیری دلایل معتبر در نزد مجتهد، برای تحصیل آراء شرعی در فقه، به وجهی که آراء حاصل آمده از دلایل مذکور احکام شرعی برای مجتهد و مقلدین او باشد.»
تصویب را زمینهها و شروطی هست که برای اختصار از ذکر آنها در تعریف خودداری شد.
این تعریف که به نظر نگارنده از ملاحظۀ آراء اهل تصویب رسیده، همۀ اقسام تصویب را شامل میشود. و ملاک بطلان آن ملاک مشترک برای بطلان همه اقسام تصویب است، گرچه هر کدام از اقسام تصویب ملاکی جداگانه برای بطلان علاوه بر ملاک مشترک داشته باشد، چنانکه تصویب محض دارای ملاک بطلانی مستقل است.
باری، اجتهاد تصویبی حتی در صورت تلطیف شدهاش باطل و غیر علمی است و نمیتواند به عنوان طریقی برای استبناط در فقه تلقی شود، زیرا پیشفرضهای این روش اجتهادی با محتوای عمل استنباط تناقض دارد. گذشته از اینکه این پیشفرضها با مبانی عمومی فقه نیز سازگار نیست.
این دیدگاه تنها دیدگاهی است که علماً دارای ارزش است، و فقه امامیه بر این اجتهاد قرار دارد. در فقه عامه نیز اینگونه اجتهاد یکی از نظریات اساسی به شمار میرود و مبنای آن این اصل است که میگوید: شرع احکامی ثابت در وراء اجتهاد مجتهدین دارد که مجتهدین موظفند از طرق معتبر برای آگاه شدن از آنها کوشش کنند. در این کوشش گاه مجتهدین به واقع شرعی میرسند و گاه نمیرسند.
برای تحقیق و تبیین این نظریه، جز اصل مذکور اصول دیگری هم وجود دارند که اجتهاد را از گرایش به تصویب مصون داشته و در راستای اکتشاف تثبیت میکنند. طرفداران این طریق اجتهادی را بدین جهت که قائل به امکان خطا و صوابند مخطئه گویند، در برابر آنان که به مصوبه نامیده شدهاند.
اجتهاد کشفی یا اکتشافی گرچه یک محتوا بیش ندارد اما در تفسیر آن نظریههای چندی وجود دارد که به طور کلی میتوان آنها را در سه نظریه یا مسلک منظور کرد. تحقیق این مسالک به بحثی مشروح نیاز دارد، از اینرو به مباحث تحقیق اجتهاد واگذار میشود.
ایضاح و نقد مسلکهای اجتهادی چنانکه گفته شد بر عهدۀ مباحث اجتهاد در فصول آیندۀ نوشتار دیگر است، ولی در این مقاله برای تتمیم بحث، پیرامون ماهیت شرح، فهرستوار گفتاری از سه مسلک کلی اجتهاد کشفی ارائه میشود:
این مسلک بر مجموعهای خاص از تعاریف و اصول استوار است که در علم اصول مورد تحقیق و تبیین میباشد.
پیشینه اجتهاد اصولی تا گذشتهای دور امتداد دارد و میتوان رگههای آن را تا زمان اصحاب ائمه علیهم السلام جستجو کرد، گرچه در گذشت روزگار دگرگونیهایی پدید آمده که علم اصول کنونی را از پیشینۀ آن متمایز کرده است.
مسلک اصولی بر چهار پایه قرار دارد و همۀ استدلالهایش بر آن چهار پایه همچون محوری یگانه میچرخد. کتاب، سنت، عقل و اجماع، چهار پایه و دلیل آنند.
مجتهد اصولی با استناد بر ادلۀ استخراج شده از چهار اساس مذکور کار اجتهادی خود را به عنوان کاری اکتشافی آغاز میکند. غایتی که وی در پی آن است استبناط و کشف احکام شرعی است به کمک ابزارهایی که از غور و تأمل در کتاب و سنت و عقل و اجماع به عنوان ادلۀ اربعه فراهم آورده است.
در این میان کتاب و سنت، دارای مقام اولند، چون از یک سو دو مصدر منحصر تشریعند و از دیگر سو عناصر استخراج شده از آن دو ابزارهای اصلی کشف احکام شرع میباشند.
عقل به عنوان کاشف در مقام دوم قرار دارد و دلیل بودن عقل در فقه، تنها در کاشفیت آن از برخی احکام فرعی است و هرگز به عنوان یکی از مصادر تشریع نباید محسوب شود. از اینرو در عرض کتاب و سنت نیست.
کاشفیت عقل به سان یکی از ادلۀ اربعه، حدود و شروطی دارد که در مباحث محققان اصول مشخص و مبین گردیده، علاوه بر حدود و شروط مذکور در مباحث محققان اصول، بنابر مسلک سوم اجتهادی، مراعات حدود و شروط دیگری برای کاشفیت عقل از احکام فرعی و تعیین مقدار این کاشفیت لازم است.
اجماع از این دیدگاه در مقام سوم هست، و تنها همچون یک کاشف در فقه امامیه تلقی شده. ارزش اجماع در فقه امامی در ماهیت آن نیست، بلکه در کشف آن از رأی معصوم علیه السلام است. اگر اجماعی نشانگر رأی معصوم علیه السلام باشد اعتبار دارد وگرنه هر اندازه هم که نیرومند و گسترده باشد ارزشی ندارد.
در چگونگی کشف اجماع از رأی معصوم چند دیدگاه در اصول ارائه شده. و
نگارنده نیز نظری دارد که در فصل بحوث اجتهاد به خواست خدا مطرح گشت.
گذشته از ادلۀ اربعه به سان چهار پایۀ اجتهاد، این مسلک دارای اسلوبی است که به علم اصول میدان وسیعی میدهد تا بتواند به سوی دورترین نقاط استنباط حرکت کند. اجتهاد اصولی به دلیل اسلوب خود و میدان وسیعی که در گسترۀ ادلۀ چهارگانه دارد، در مدار بازتری توان فعالیت دارد.
این مسلک، محتوای اجتهاد امامی را میپذیرد و از این جهت با طریقۀ اصولیان اشتراک بنیادی دارد. تمایز اجتهاد اخباری از اجتهاد اصولی را در مبانی اجتهاد و استنباط و در اسلوب جداگانهای که هر کدام دارد باید جست.
در مبانی استنباط نیز این دو مسلک یک جهت اساسی مشترک دارند که مدرکیت احادیث معصومین علیهم السلام است.
تمایز اصولیت از اخباریت از چند جهت میباشد، گرچه در برخی از دیدگاههای هر کدام همه این جهات پذیرفته نباشد.
مقصود از مسلک اخباری یا اصولی دیدگاههای ویژه در یک مسلک نیست، بلکه کلیت هر کدام به عنوان کلیت ممکن و قابل طرح، مورد نظر است و تنها از اینرو تمایز واقعی بین آن دو امکانپذیر میباشد.
در این کلیت ممکن و قابل طرح، هم مبانی استنباط سهمی دارند و هم اسلوبهای بحث بر طبق مبانی و اسلوب ممکن برای هر یک از این دو طریقه دو طرح ناب فراهم میآید: یکی اصولیت محض و دیگری طرح اخباریت محض.
جهاتی که اخباریت محض را به عنوان یک کلیت ممکن از اجتهاد اصولی متمایز میسازند، به شرح ذیلند:
به دیگر سخن عقل در دیدگاه اخباریت ناب، فاقد طریقیت برای به دست آوردن
احکام شرع است. از اینرو مقدماتی را که در راه تحصیل آنها ترتیب میدهد، دارای اعتبار شرعی نیستند.
در تبیین عدم مدرکیت عقل و تشخیص حدود عدم مدرکیت آن، دیدگاههای چندی در بین اخباریین وجود دارد که از آن میان دیدگاه مولی امین استرآبادی در کتاب فوائد مدنیه است. این دیدگاه برای عقل محض در متافیزیک و امور بیرون از تجربه ارزش تقریباً همسان با ارزش عقل در نظریۀ تجربی قائل است. و برای استدلال بر نفی حکمرانی ماوراء طبیعی آن بسیاری از مبادی نظری مذکور را به کار میبرد، حتی در این استدلال نوعی مشابهت بین استدلال مولی امین و استدلال کانت هست با اینکه هیچ کدام از نظر دیگری آگاه نبوده. (1)
. مولی امین استرآبادی، پیش از رواج رسمی نظریۀ حسی و هم پیش از کانت میزیسته، علاوه بر این مولی امینیک فقیه و محدث متصلب در الهیات دینی است و متافیزیک را به کمک عقل عام و بر پایۀ آموزههای معصومین علیهم السلام اساسیترین بخش علم میداند. از اینرو دیدگاه وی از دیدگاه کانت و صاحبان نظریه حسی کاملاً جدا و مستقل است.
مولی امین، عقل ضروری و عقل فطری و قضایای صوری منطقی و ریاضیات را دارای اعتبار میداند، اما از عقل غیرعمومی در قضایای اکتسابی سلب ارزش میکند.شیخ اعظم در رسائل پس از بحث تجربی امر دوم گفتاری را در این زمینه از فوائد مدنیه مولی امین نقل میکند. این گفتار در کتاب فوائد به عنوان دلیل نهم بر تشیید اخباریت اقامه شده و با اینکه از نظر ترتیب بحثی در آغاز نیامده، اما در واقع باید نخستین دلیل صاحب فوائد به حساب آید، زیرا این دلیل مبنای عقلی و آغازین اخباریت را تقریر میکند.
مولی امین با این استدلال هم فلسفه را نفی میکند و هم اجتهاد اصولی را و در عین اذعان به استدلال مذکور، نظریه حسی را باطل و عقل را در اثبات اصول اعتقاد حجت و دارای ارزش میداند. اما با این وصف در دستگاه استدلالهای وی نوعی تعارض وجود دارد که سرانجام آن را فلج کرده و از کار میاندازد.
1) 1)
مولی امین استرآبادی در کتاب فوائد مدنیه در ذیل یکی از فوائد گوید: . . . استنباط احکام نظری «شرعی» از ظواهر کتاب و ظواهر سنن نبویه مادام که از سوی اهل ذکر علیهم السلام ( ائمه علیهم السلام) احوال آن ظواهر دانسته نشود جایز نیست. (1)
. فوائد مدنیه، طبع قدیم، افست جدید، ص 47.
عدم مدرکیت اجماع.
مشروط بودن قضا و افتاء به علم و عدم صحت افتا و قضا بر طبق ظنون.
عدم مأجوریت خطا در نفس احکام شرعی، و چون کاربرد دلایل عقلی در احکام از نظرگاه اخباری ناب جایز نیست، پس خطا در احکام شرعی خطایی است بدون عذر که نه تنها مأجور نیست بلکه مؤاخذه دارد، حتی وصول به احکام شرعی از این دیدگاه نیز منشأ اجر نیست، پس وصول به احکام از راه عقل در طریقۀ اخباری اجر نداشته و خطا هم منشأ مؤاخذه است.
مسلک اخباری بر مبانی یاد شده و اسلوب ویژۀ خود، توسعه مسلک اصولی را محدود میکند. مبنای اصلی در استنباط از این نظرگاه عبارت است از احادیث ائمه علیهم السلام، و عقل تنها به عنوان یک ناظر در حوزۀ اجتهاد راه دارد، نه به عنوان مبنایی برای اجتهاد. کتاب و سنت نبوی گرچه اساس احکامند، اما تنها هنگامی در طریقۀ اخباری میتوانند مأخذ استنباط قرار گیرند که به واسطه احادیث اوصیا تفسیر یا ابلاغ گردند.
1) 1)
این بود اجمالی از اجتهاد در مسلک اخباری محض. صاحب فوائد مدنیه و پیروان او را میتوان فی الجمله از طرفداران اخباریت ناب به شمار آورد.
در این میان برخی از دیدگاههای اخباری هست که از اخباریت محض فاصله گرفته و به روش اصولی نزدیک شده و به گونۀ متعادل نظر داده. علاوه بر این در علمای اخباری برخی استنباط از قرآن را به طور مطلق بدون شروطی که اخباریت محض قائل است ممکن میدانند.
صاحب حدائق که خود یک اخباری معتدل و یا یک اصولی دارای گرایش اخباری است در کتاب حدائق الناضره گوید: در میان اصحاب اصولی ما اختلافی در عمل و استناد به کتاب در احکام شرعیه نیست، حتی اینکه گروهی از آنان در آیات مربوط به احکام فقهی که به پانصد آیه نزدشان میرسد، کتابهایی تصنیف کردهاند. (1)
. حدائق الناظرة، جزء اول از طبع جدید در مقدمه سوم از مقدمات دوازده گانۀ کتاب.
اما اخباریان بنا بر آنچه ما از گفتههای متأخرین آنان آگاه شدهایم در افراط و تفریط نظر دادهاند، برخی هرگونه دریافتی از قرآن را جز به تفسیر اصحاب عصمت علیهم السلام منع کرده، حتی فهم مثل «قل هو اللّه احد» را مشمول منع قرار دادهاند. برخی دیگر تفسیر قرآن را تجویز کرده تا آنجا که به نوعی ادعاء مشارکت با اهل عصمت علیهم السلام در تأویل مشکلات و تأویل مبهمات قرآن نزدیک شدهاند.
این مسلک که به نظر حقیر رسیده، مانند دو مسلک دیگر در راستای اکتشاف قرار دارد و در پی به دست آوردن احکام شرعی از راههای مطمئن استنباطی است، راههایی که در فرجام باید امضای شرع را به عنوان پایه ارزش، با خود داشته باشند.
هر کدام از سه دیدگاه نامبرده راهی کلی برای رسیدن به احکام و وظایف فقهی است و از اینرو از هم بیگانه و جدا نیستند. تمایز آنها مانند تمایز راههای گوناگونی است که در آخر به یک مقصد میانجامند.
تمایز تنها در مختصات آنها به عنوان مختصات طرق مختلف میتواند ملحوظ
1) 1)
گردد، نه در محتوایشان، زیرا محتوایی جز طریقیت ندارند. سنجشها و نقدهای به انجام رسیده یا ممکن در هر یک نسبت به دیگری فقط به لحاظ تعیین ارزش طریقیت هر کدام است.
اجتهاد نقدی به مثابۀ یکی از چند طریق ممکن استنباطی، محصول نقد دو عقل نظری و عملی و نقد دو مسلک اصولی و اخباری و تحقیق در اصول متلقاة از نصوص دینی است.
در پرتو این نقدها و تحقیقها، اجتهاد نقدی در هالهای از عناصر و مختصات منطقی و عقلی و شرعی نمایان میشود. و به دیگر سخن پس از آن که دستگاه دو عقل نظری و عملی در راستای فشارها و تراشها و بیزشهای نقادی قرار گرفت و صور و عناصر آنها به قدر میسور شناسایی شد و شکل یافت و از دیگر امور جدا گردید و پس از آن که مختصات و عناصر دو طریق اصولی و اخباری نیز به تفسیر و نقد گرفته شدند و سرانجام از آن پس که اصول متلقاة و دریافت شده از معصومین علیهم السلام به اندازۀ میسور تفسیر گردیدند، منطقاً ماهیت طریق جدید اجتهادی به سان محصول نقدها و تفسیرها ایجاب میگردد.
این طریق از آنرو که محصول چنین نقد و تفسیری است، با نگرشی جامعتر و دقیقتر و تجهیزات بیشتر و نیرومندتر، در میدان اجتهاد و فقاهت و تفسیر گام مینهد.
مزیت این طریق و هماهنگی بیشتر و بهتر آن با منابع اجتهاد و اصول تعلیم شده از طرف ائمه علیهم السلام و قدرت پاسخگویی فزونترش در برابر رویدادهای علمی اموری میباشند که پس از پرداخت و آنگاه تطیبق آن بر فقه و حدیث آشکار میشود. از اینرو سخن از خصلتها و مزیتهای آن در مقایسه با مسلکهای دیگر اجتهادی به مرحله پس از نقد سایر طرق و پرداخت این طریق واگذار میگردد.
شرح به عنوان عمل اکتشاف علمی متون، کاری است اجتهادی، و اجتهاد به عنوان کار اکتشافی برای استنباط احکام مراحلی دارد و مهمترین مرحلۀ اجتهاد فقهی
مرحله شرح متون است، زیرا متون دینی از هر دیدگاه فقهی در ردۀ نخست منابع فقاهت قرار دارند.
با این حساب، هر شرح و تفسیری در زمینۀ نصوص دینی، اجتهاد است. و هر اجتهاد، گرچه شرح یا تفسیر نیست، اما بخش نخستین آن از شرح و تفسیر فراهم میگردد.
اجتهاد در بیرون از حوزۀ متون با اینکه شرح نیست، باز یک فعالیت علمی و کاشفانه است برای پدیدار ساختن نهفتههای احکام شرعی بر دیدگان خرد. این فعالیت علمی در خارج عرصۀ مدارک نقلی گاه بر محورهای عقلی محض میچرخد و گاه بر اصول و قواعد متلقاة از متون.
گو اینکه یافتن موردی از موارد فعالیت عقلی محض در استنباط احکام بدون متناظری از اصول متلقاة کاری است دشوار یا انجامناپذیر، زیرا در هر جایی که عقل، اصلی یا قاعدهای دارد که در پرتو آن کار اجتهادی انجام میدهد، شرع نیز متناظر با اصل یا قاعدۀ عقلی، اصل یا قاعدهای دارد که به مثابۀ امضای دادههای عقلی است.
در روند تناظر اصول در عقل و شرع پیوسته در هر موردی از کلیات اجتهادی عقل یک مجموعۀ متناظر داریم که از دو عضو نه کمتر و نه بیشتر به وجود میآید. این دو عضو یکدیگر را کمک کرده و بر هم پرتو میاندازند. و از اینرو احکام شرعی، الطافی در واجبات عقلیهاند.
بحث مجموعههای متناظر از ارزندهترین مباحث مقارنات اجتهاد است که به تبیین نکات دقیق و ظرافتهای لطیف و پر بار علمی و قرانات زاینده میانجامد و نگرش خرد را گسترش داده، دیدهگانش را بر افقهای آن سوتر میگشاید.
شرح خود یک فعالیت اجتهادی محض است که فقط در طیفی از اصلها و نظریهها و نگارهها امکانپذیر است.
و افزون بر این نسبت به اجتهاد به مفهوم مطلق هم از مبادی است و هم فراهمآورندۀ مجموعهای از مبادی.
در مرحلۀ نخست از شرح علمی متون سخن آمد و ثابت شد که تنها یک طریق صحیح برای شرح وجود دارد که عبارت است از کشف محتوای متن از طریق صورت و ماده و دیگر ویژگیهای آن قرائن کاشفه، در صورتی که عینی و قابل ارائه باشند معتبر و با ارزشند و در غیر صورت مذکور اعتباری ندارند.
قرائن عینی و ارائهپذیر خواستگاه احتمالات واقعی و غیر ذهنیاند، از اینرو میتوان بر پایۀ آنها دستگاه محاسبۀ احتمالات را برای کشف محتوا به کار انداخت، خواه محاسبۀ احتمالها به گونۀ فشرده و مندمج و کیفی انجام گیرد، و خواه به گونه کمی و ریاضی و تفصیلی که سرانجام با دخالت عناصر کیفی و قوانین تبدل کیفی احتمال به یک محصول غیر کمی با روند کیفی و در عین حال عینی و ابژکتیو دگرگون میشود.
مرحله دوم شرح، پس از پایان مرحلۀ نخست آغاز میشود، و عبارت است از تفسیر محتوای شرح شده. محتوای متن از آن پس که به واسطۀ فعالیت کشفی شرح دانسته شد به صورت یک یا چند قضیه نمایان میشود و هر قضیه درستی اگر ضروری نباشد دارای یک برهان تام یا یک برهان لمی و یک یا چند برهان غیر لمی است.
علاوه بر این هر قضیه اگر بخواهد علمی باشد باید در طیف اصول و قوانین عمومی تن به تفسیر دهد و در صورتی که قضیه به مباحث خاص یا علوم تجربی و یا آماری وابسته باشد باید بتوان آن را در پرتو قوانین مباحث خاص یا علوم تجربی تفسیر کرد.
برای توضیح این بحث، بهجاست نخست یک فراز از نصوص را منظور کرده و قضیهای را که از آن استفاده میشود مورد ملاحظه قرار دهیم. سپس سخنی از تفسیر قضیۀ مذکور آورده، آنگاه در جهت اتمام توضیح گفتاری هم از چگونگی تفسیر گزارهها یا رویدادها در علوم غیر متافیزیکی عرضه گردد.
آیۀ 2 از سورۀ فرقان (25) : «اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی اَلْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً» .
ترجمه: خدایی که او راست ملک آسمانها و زمین و فرزندی اتخاذ نکرد و شریک و انبازی در ملک ندارد و هر چیز را آفرید پس اندازهگیری کرد آن را به گونهای اندازهگیری.
شرح آیه: این آیه دارای پنج قضیه صریح و منطوق به این ترتیب است:
فرمانروایی حقیقی آسمانها و زمین به خدا اختصاص دارد ( جهان و نظام جهان منحصراً در فرمان خدا است) .
خداوند فرزندی اتخاذ نکرده ( فرزند ندارد و به فرزندی هم کسی را نگرفته) .
برای خدای شریکی نیست ( چیزی که بر آن عنوان شریک حمل شود وجود ندارد) .
هر چیز را خدا خلق کرده است.
هر آفریده دارای قدری خاص از طرف خدا است.
از میان پنج قضیۀ فوق، قضیۀ سوم را برای تطبیق قانون تفسیرپذیری برمیگزینیم.
قضیه سوم میگوید: خدا شریک ندارد. این قضیه از جنبۀ صورت، حملیه است و از جنبه نسبت، سالبه. و محتوای آن نفی شریک از خدا است در فرمانروایی حقیقی جهان.
برای توضیح باید گفت: توحید، اقسامی دارد که هم میتوان همۀ آن اقسام را یک جا و در یکم عبارت گنجاند و هم میتوان هر کدام را جداگانه بیان کرد.
به موازات توحید، شرک نیز اقسامی دارد که برای تحقیق و تبیین توحید باید همۀ اقسام شرک نفی گردد. نفی اقسام شرک گاه به صورت نفی مطلق شرک بیان میشود و گاه به صورت نفی هر یک از اقسام آن به طور جداگانه.
و به دیگر سخن برای نفی شرک، دو گونه عبارت هست: الف) عبارت نفی مطلق ( خدا شریکی ندارد هیچ شریکی برای خدا متصور نیست) . ب) عبارت نفی مقید.
در این صورت نفی هر قسم در یک عبارت نافی بیان میشود، بدینگونه:
خدا شریک در ذات ندارد.
خدا شریک در آفریدگاری ندارد.
خدا شریک در معبودیت ندارد.
خدا شریک در ملک و فرمانروایی حقیقی ندارد.
اقسام دیگر شرک نیز در عبارتهایی همانند عبارتهای نافی مذکور که هر کدام در بردارندۀ یک نفی مقید است نفی میگردد.
در آیۀ یاد شده به مناسبت گزارش سلطنت مطلق الهی بر دستگاه هستی و برای تبیین و تحقیق این گزارش، شرکت در فرمانروایی و سلطنت حقیقی نفی گردیده، زیرا با نفی این شرک است که پادشاهی مطلق خداوند بر جهان، به نحو کامل گزارش میشود.
مقصود از سلطنت مطلق خدا بر هستی این است که او فعّال ما یشاء و مختار مطلق و فرمانروای همۀ بودها و نبودها و همۀ نظامها و نسبتها و همۀ مراتب و درجات جهان به معنای اعم و سلطان بر قضا و قدر حتمی و غیر حتمی است. رمز این سلطنت نامحدود در مفهوم ژرف «بداء» نهفته میباشد که از جمله دانشهایی است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام بر بشریت ارزانی کردهاند.
حقیر در پرتو آیات قرآن و احادیث امامان علیهم السلام بر پایۀ مجموعهای از اصول دو علم فلسفه و عرفان نظری تفسیر خاصی از نظریه ژرف بداء دارد که به توفیق خداوند در مبحث الهیات به معنای اخص عرضه خواهد شد.
این قضیه ( نفی شرک در ملک) قضیهای است تفسیرپذیر، زیرا از یک سو با هیچ اصلی از اصول کلی خرد تنافی ندارد، و از سوی دیگر با طیفی از قضایا و اصول دربارۀ توحید سازگاری داشته و قابل ایضاح میباشد.
اصول توحید ذاتی، اصل توحید صفاتی و اصل توحید افعالی و نیز قضیۀ قدرت مطلق و قضیۀ مشیت مطلق الهی و همچنین قاعدۀ نیاز ممکن به واجب و اصل
عمومیت امکان در ماسوای واجب، همگی با هم مجموعهای از اصول و قضایا را فراهم میآورند که قضیۀ نفی شرک در ملک در آن مجموعه تفسیرپذیر میگردد.
پس از مرحلۀ تفسیر، نوبت به مرحلۀ برهان میرسد. قضیۀ یاد شده، علاوه بر تفسیرپذیر بودنش در پناه مجموعۀ مذکور از راه برهانی که از همان مجموعه به دست میآید اثباتپذیر نیز میباشد.
تفسیرناپذیری برابر است با بطلان:
در برابر ضابطه تفسیرپذیری، قاعدۀ منفی تفسیرناپذیری قرار دارد، این قاعده میگوید: هر مفروض یا گزارهای که از تفسیر شدن، امتناع مطلق داشته باشد، محال یا باطل است، از اینرو تفسیرناپذیرهای مطلق محال یا باطلند و منطقاً برهانی برای وجود یا اثباتشان نیست، بل برهان بر بطلان و عدم آنها در دست هست.
از جمله این تفسیرناپذیرها «شریک الباری» است که فرض آن با اصول عقلی تنافی دارد و هیچ قاعدهای برای تفسیرش نیست. بدین جهت شریک الباری از جمله محالات است.
افزون بر این، قواعد عقلی، نفی شریک را ضروری میدانند و از این نظر نیز وجود شریک برای خدا محال است.
این بود سخنی موجز پیرامون مرحله دوم شرح.
بر پایۀ آنچه گفته آمد به خوبی آشکار میشود که شرح و کشف محتوای متن تنها یک مرحله از تفسیر است و نشاید بدان بسنده کرد. چون بدون گام نهادن در مرحلۀ دوم و تفسیر محتوا کار تفسیری ناقص و نارسا میماند.
مرحله دوم، متمم مرحله نخست است، پس ضرورت دارد که در شرح متون همیشه تفسیر محتوا به عنوان مرحلهای اساسی و متمم منظور گردد.
محتوای بیتفسیر، مانند رویدادهای تفسیر نشده جهان است. این رویدادها اگر به خودی خود و بیآن که در عقل به تفسیر گرفته شوند ملاحظه گردند، هیچ سهمی در دانش ندارند و اندک کمکی به شناخت نمیدهند، چون رویداد فاقد تفسیر یک
رویداد پنهان و پوشیده است که حتی اندیشه نمیتواند از آن مفهومی داشته باشد.
محتوا یا قضیه فاقد تفسیر نیز چنین است، سخن نمیگوید، ذهن را به خود آشنا نمیسازد و اندیشه در برابر آن بازتابی ندارد و آیینهای را ماند که در زیر یک پوشش عایق در برابر نور قرار گرفته باشد.
دستگاه تفسیر محتوا تابش محتوا را بر اندیشه امکانپذیر ساخته و میان اندیشه و معانی و قضایای داده شده، پیوندی علمی برقرار میسازد.
رویدادها از آن رو که با فرضشان زیر نام رویداد، در مرتبهای از نفس الامر تقرر دارند، چیزهایی نفس الامریاند، پس ضرورتاً دارای تفسیرند، گرچه اندیشه ما هنوز بر آن تفسیر آگاه نشده باشد. فرض رویداد فاقد تفسیر به طور مطلق فرض امری است محال. از این جهت هر رویدادی دارای تفسیر است.
اما قضیهها چنین نیستند، قضیهها اگر تفسیر داشتند، به گستره دانش بار میدهند: وگرنه بایگانی شده تا روشن گردد که آیا هیچ تفسیر ندارند؟ یا اینکه دارند ولی ما نمیدانیم؟ اگر ثابت شد قضیهای تفسیر ندارد، مطلقاً ثابت شده است که باطل است، چون فقدان تفسیر مساوی است با عدم ارتباط قضیه با تعاریف و اصول و قضایای مقدم. و عدم ارتباط با امور مذکور برابر است با بطلان حقیقی.
تعاریف و ضوابط و اصول ضروری و اولی به دلیل ضرورت و اولیت از تفسیر بینیازند، گرچه با این وصف هر کدام در پرتو یک یا چند امر اولی و ضروری تفسیرپذیر میباشد.
اکنون پس از به انجام رساندن سخن در ماهیت شرح و تفسیر، میپردازیم به بخش پایانی این گفتار که نگاهی است گذرا به شرح صدر المتألهین بر اصول کافی و شرح نگارنده بر کافی.
این شرح از نخستین حدیث از نخستین کتاب اصول کافی به نام کتاب عقل و جهل آغاز گردیده و تا حدیث چهارصد و نود و نه یا پانصدم که حدیث اول است از باب و
فصلی که در این باره ترتیب داده شده که ائمه علیهم السلام ولاة امر خدا و خازنین و نگهداران علم اویند پیگیری شده.
وی با آن که در به پایان رساندن این شرح کامیاب نشد، اما توفیق یافت تا اساسیترین بخشهای اصول کافی را شرح دهد. و میراثی ارزنده از شناختها و دانشهای برآمده از تعالیم پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام برای آیندگان به یادگار بگذارد.
صدر المتألهین در شرح خود علاوه بر تفسیر احادیث، به رجال احادیث نیز پرداخته و احوال آنها را از حیث وثاقت و عدم وثاقت و برخی امور دیگر بر طبق مدارک رجالی بررسی کرده است.
شرح وی بر کافی نشان داد که صدر المتألهین گذشته از فلسفه و منطق و عرفان در علم حدیث و معرفة الرجال و سایر علوم متعلق به تحقیق معارف و احکام دینی استاد و صاحبنظر است.
این شرح به دقت و شیوایی و با زبان فلسفه و اسلوبی مشابه با اسلوب وی در دیگر نوشتارهایش به نگارش درآمده. و از اینرو نخستین شرح فلسفی با صلابت بر کافی است. وی در شرحش توانست بسیاری از رازهای نهفته در احادیث را کشف کرده و به تفسیرهای نوینی در تحقیق دادههای آنها دست یابد.
صدرالمتألهین به عنوان فیلسوفی مجتهد و آگاه بر احادیث و آشنا به معارف دین و متعمق در عرفان نظری و سلوک عرفانی کار خود را در راستای شرح احادیث پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمۀ معصومین علیهم السلام آغاز کرد.
محصول این کار طبعاً یک محصول فلسفی و حدیثی است و بدین دلیل دارای ساختاری منطقی و مبتنی بر عناصر و مبادی یک دستگاه علمی میباشد. پس برای شناخت آن، آشنایی با مبادی و عناصرش ضرورت دارد.
اینک گزارشی موجز به ترتیب ذیل از این مجموعه عرضه میشود:
اصول و قواعد برآمده از تعالیم پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام.
مبادی و ضوابط ضروری دستگاه منطق.
قواعد و عناصر عمومی فلسفه.
اصول و قواعدی که خود در تفکر فلسفی بدانها رسیده است.
مدرکیت عقل به عنوان حجت داخلی بدانگونه که در لغت امامان علیهم السلام آمده.
تطابق عقل و شرع.
اتحاد احادیث پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام بهسانی که حدیث آخرین امام علیه السلام حدیث نخستین امام علیه السلام و حدیث امامان علیهم السلام حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله و حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله حدیث امامان علیهم السلام است.
اکنون پس از گزارش مبادی شرح مذکور، چندی از مختصات آن نیز برشمرده میشود:
انسجام آن با مجموعههای اصولی عقلی و شرعی به مثابۀ یک شرح کلاسیک.
اکتشافی بودن شرح، بدین معنا که وی درصدد کشف معانی از ابزار کلام است، نه در پی تثبیت یک رأی و آنگاه تطبیقش بر احادیث.
بسیاری از شروح دیگر نیز این خصلت را دارند، اما برخی از شروح یا تفاسیر اینگونه نبوده و در پی دریافت و کشف نیستند، از پیش آراء یا مذاهبی را مفروض گرفته و با آنها به سان مدلولات نصوص رفتار میکنند. سپس آراء یا مذاهب مذکور را بر نصوص تحمیل کرده یا نصوص را بر آنها تطبیق میدهند. این قبیل از شروح و تفاسیر تنها ابزاری برای تثبیت آراء و مذاهب صاحبان آنهایند، بیآن که گامی در راستای آشکارسازی نهفتههای آیات و احادیث بردارند.
در اینجا باید یادآور شد که مختصۀ کشف، میتواند دارای مراتب باشد. مرتبۀ برین آن، مرتبۀ کشف محض است که به انجام رساندنش کاری است بس دشوار، اما شدنی و ممکن. پس نباید به دلیل دشواری از آن روی برتافت و به کشفهای نسبی و ناخالص بسنده کرد.
مرتبۀ کشف محض که از جنبۀ علمی هم ممکن و هم شناساییپذیر است، میزانی است برای نقد و محکزنی شروح و تفاسیر. هر شرحی که به درجه کشف ناب نزدیکتر باشد به همان نسبت علمیتر است و هر اندازه فاصله آن از این درجه بیشتر گردد، به تفسیر به رأی نزدیکتر شده و به همان نسبت علمی بودنش را از دست مینهد.
متکلمی که بحثهای کلامی گسترۀ فکرش را پوشانده و مجموعهای از باورها و گمانها و انگیزهها را در او موجب شده، به سائقۀ این امور دارای گرایش کلامی است و نیز ادیب به مقتضای همین مجموعههای قبلی، گرایش ادیبانه دارد. و همچنین اگر در تفسیرکنندهای مجموعههایی مختلف وجود داشته باشند، گرایش او تابعی از مجموعه غالب یا برآیندی معقول و متناسب با کلیت آنها است.
تقید شرح به دادههای متون و تعبد صاحب شرح به نصوص کتاب و حدیث. وی با این که عمیقاً یک فیلسوف است، جانانه در پیشگاه صاحبان عصمت و حاملان دانش خدایی خاضع و متعبد است، خضوعی که ماهیت عقلی دارد و تعبدی که دارای خصلت فلسفی است.
هماهنگی همه بخشهای شرح به مثابه یک اندامواره همخوان و متناسب، به گونهای که اگر یک جای آن زیر پرسش رفت همگی و کلیتش زیر پرسش میرود.
به انجام رساندن نقد بر این اثر ارزنده و پاینده صدر المتألهین کاری است دشوار و نیازمند تفصیل کلام که از گنجایش این مقال بیرون است، ولی به رسم گزارش از برخی دیدگاههایی که دربارۀ شرح وی بر کافی داریم، چند فراز همچون بیانی از نقدی چند بر اثر مزبور عرضه میشود.
اما پیش از گزارش آنها باید یادآور شد که نقد بر اثری الزاماً نه به مفهوم کاستن از ارزش آن است، زیرا نقد پدیدهای است که دستگاه اندیشه آن را در برابر معطیات خود پرداخته و به واسطهاش آنها را تراش داده و در صافیها بیخته و آنگاه اگر چیزی در پس تراشها و بیزشها ماند آن چنانش صفا و صیقل خواهد داد تا چون الماسی بر تارکها بدرخشد.
اکنون نقدی چند فهرستوار گزارش میشود:
عدم تبیین مرحله دوم شرح که عبارت است از تفسیر محتوا. و اساساً مرحله دوم شرح تاکنون در حوزه تفسیر، به طور رسمی مطرح نبوده، از اینرو این نقد متوجه دیگر شروح و تفاسیر نیز میباشد. با این وصف از گذشته تا به حال مرحله دوم بدون توجه رسمی و فنی همواره مطرح بوده است.
چیرگی گرایش فلسفی خاص در نگرش تفسیری وی. این گرایش چیره در نگرش صدر المتألهین به مثابه نظریهای پیشین در دستگاه پیشانۀ شرح است و به این دلیل خطوط فعالیت ایضاحی او را تا حدی نه اندک تعیین میکند. و به طور کلی باید گفت که هیچ شارح و مفسری از حداقل یک گرایش چیره تهی و برکنار نیست. و همین گرایشهای غالب در نگرش شارحانند که راستای اصولی تفکر و شرح آنان را رقم میزنند. بنابراین چیرگی یک گرایش بر اندیشه شارح از جمله جریانهای عمومی تفکر است و از اینرو جای اشکال نیست.
نقدی که در اینجا بر صدر المتألهین از ناحیه چیرگی و غلبه گرایش فلسفی وی وارد است بر دیگر شارحان از ناحیۀ غلبه دیگر گرایشها متوجه میشود و مقصود از نقد در اینجا و آنجا اشکال نیست، بلکه سنجش و ارزیابی تطابق یک مفروض با نفس الامر و تشخیص مقدار کشف آن است از حقیقت.
حال با این توضیح گوییم: چیرگی گرایش فلسفی خاص در تفکر تفسیری صدر المتألهین دو اثر را نتیجه داده: نخست، تأثیر در اندازۀ تطابق شرح او با ضوابط شرح اکتشافی محض که به عنوان کمال مطلوب پیوسته باید در فرا راه هر شرحی مطرح باشد.
و دوم، تأثیر در مرحلۀ دوم شرح که عبارت است از تفسیر محتوا.
این مرحله بر پایه ردهای از قضایا و ضوابط انجام میپذیرد. معیار ارزش مرحلۀ دوم به ردۀ مذکور وابستگی تام دارد، اگر اندک خللی در آن باشد مرحلۀ دوم تفسیر نیز دچار خلل میگردد.
این شرح موسوم است به: الحاوی فی شرح اسانید و احادیث الکافی . بدانگونه که از نام شرح برمیآید، این شرح در دو جهت امتداد و فعالیت دارد: نخست، اسانید روایات کافی . دوم، متون این روایات.
نگارنده در نظر دارد به خواست خدا شرح را بر همۀ اجزاء کافی گسترش دهد، باشد که از این راه بهرهای در ترویج و تعلیم آموزههای ائمه علیهم السلام که اصول دانش و مبادی هدایت و مفاتیح عرفان و عناصر تمدن حقیقیاند داشته باشد.
اینک برای آشنایی با شرح مذکور چندی از مختصات و مبادی و عناصر آن گزارش میشود:
شرح حاوی از جهت اتکاء بر این نظریه، یک شرح آلی و ابزاری است، شرحی که با منطق زبان و نگهداشت جنبههای واقعی لغت و منظور داشتن ویژگیهای هنری آن، در پی کشف ماوراء زبان میباشد، ماورایی که بر طبق پیشفرضهای ما راهی برای دانستن و شناختنش جز خود زبان نیست.
تعاریف و ضوابط، ممکن نیست. این غوطهورسازی همان تفسیر در پرتو دستگاه نظریههاست.
پس شرح متن محتوا را آشکار و معلوم میگرداند و تفسیر محتوا آن را به گونهای علمی برای اندیشه دریافتنی و مفهوم میسازد، بدین جهت شرح تهی از تفسیر محتوا برای اندیشه ناکافی است.
و از همینرو بر آن شدم: شرحی بر کافی بنگارم که هم به روش تحقیقی در پی کشف معانی متن حدیث باشد و هم در بردارندۀ تفسیر محتوا در صورتها و ضابطهها و قضیهها.
حدیث به عنوان یک متن دینی هنگامی قابل بررسی و مطالعه است که از جنبۀ سند به معصوم علیه السلام اتصال داشته باشد. حدیثهای غیر متصل به معصوم علیه السلام تنها بهسان مجموعهای از محتملهای دینی شایسته طرحند.
شرح سند روایات از گذشته بین شارحان و مؤلفان رواج داشته. صدر المتألهین در شرح خود بر کافی به جنبهای از آن که معرفت رجال حدیث است بذل توجه کرده. ملاصالح مازندرانی نیز به شناخت رجال روایات در شرحش پرداخته علامه مجلسی در مرآة العقول به بیان جنبه درایی حدیث از حیث صحت و ضعف آن هم به طور کوتاه و فهرستی نظر دارد.
آنچه در شرح نگارنده بر کافی مورد توجه است، بی گستردهتر از دیگر شروح است، زیرا این شرح، اولاً تک تک رجال حدیث را در پوشش تحقیقی و ارزیابی قرار میدهد.
ثانیاً، در شناخت آنان هم از مدارک رجالی بهره میگیرد، هم از احادیث وارده و هم از قرائن غیر شخصی در مسلک تجمیع.
ثالثاً، درصدد شناخت و تعیین طبقات رجال است که سهم وافری در ارزیابی اسناد روایی دارد، شناخت و تعیین طبقات از چند طریق است که در مقدمۀ شرح از آنها سخن رفته است.
رابعاً، مشترکات رجال را شناسایی کرده و بر طبق معیارهایی مضبوط تا حد میسور آنها را جدا و متمایز میسازد، به گونهای که راوی واقعی حدیث که با دیگر روات همنام است، شناخته شود.
خامساً، قرائن مثبت و منفی متن را تا آنجا که فرصت و توان و دیگر امور لازم اجازه دهند مورد بررسی قرار داده و بر پایۀ طریقۀ تجمیع از آنها در ارزیابی حدیث استفاده میکند.
سادساً، مسلکهای متعدد را در حین تحقیق رجال حدیث مورد اشاره یا بحث قرار میدهد.
و سابعاً، پس از به سامان رساندن امور یاد شده، حدیث را از جنبۀ اعتبار و حجیت بر طبق سه مسلک، تحقیق و ارزیابی میکند، این سه مسلک یکی طریقه قدما است، دیگری طریقه متأخرین و سوم مسلک تجمیع.
مقارنۀ متون احادیث با آیات قرآن. کاری که به دلیل ارتباط تنگاتنگ احادیث پیغمبر صلی الله علیه و آله و عترت علیهم السلام باید انجام گرفته و برایندش ملحوظ گردد. احادیث، بیانها و تفسیرها و تفصیلها و تأویلهایی از قرآنند که از وحی گرفته شدهاند و کانون آنها علم خطاناپذیر و آسمانی معصومین علیهم السلام است، قرآن، مرجع و مأخذ و میزان احادیث میباشد.
تفسیر آیات مرتبط با روایات مورد شرح. از این جهت، شرح مذکور امتدادی از تفسیر قرآن است.
ارجاع حدیث به حدیث و تفسیر احادیث به یکدیگر و حل تعارضات از طرق مأثوره و بر اساس روش اکتشافی.
تحقیق مقارن اجتهادی در مبحث اصول شناخت و اعتقاد و در مباحث اخلاق و تدابیر و مدن و در مباحث فقهی و اصولی.
اصول ضروری و آغازین عقل نظری، مانند اصل عدم تناقض، اصل هوهویت و خودهمانی و اصل جهت کافیه.
اصول و قضایای عمومی عقل نظری، مانند بطلان دور، امتناع تقریر ممکن بدون واجب.
ضوابط ضروری منطق عام.
ضوابط همگانی منطق عام.
اصول آغازین و تردیدناپذیر عقل عملی.
اصول همگانی عقل عملی.
اصول ملتقاة از قرآن به مثابۀ نمایش مکتوب و مدون نفس الامر.
اصول متلقاة از احادیث پیغمبر صلی الله علیه و آله و عترت علیهم السلام به مثابۀ علوم گرفته شده از وحی و تنزیل.
تطابق عقل ضروری نظری با شرع.
تطابق عقل همگانی نظری با شرع.
تطابق عقل ضروری عملی محض با شرع.
تطابق عقل عمومی عملی با شرع.
خطاپذیری عقل خاص نظری و عدم ضرورت تطابقش با معطیات شرع و منحصر بودن معیار در این مورد به عقل ضروری و عمومی و معطیات یقینی شرع.
تردیدپذیری عقل خاص عملی و عدم ضرورت تطابقش با مقررات شرع و منحصر بودن معیار در این مورد به عقل ضروری و عمومی و مقررات یقینی شرع.
تطابق قول و فعل و تقریر معصوم علیه السلام با قرآن.
امکان تفسیر قرآن به قرآن و به حدیث وارد از معصوم علیه السلام.
امکان تخصیص و تقیید عمومات و اطلاقات قرآن به حدیث ثابت از معصوم علیه السلام.
امکان حکومت یا ورود تقریرات احادیث ثابت از معصوم علیه السلام بر عمومات و اطلاقات کتابی.
اشتمال احادیث به مانند قرآن بر عام و خاص، محکم و متشابه، نص و ظاهر و اظهر، مطلق و مقید، مقدم و مؤخر، متصل و منفصل، مجمل و مبیّن، و دیگر عنوانهای قرآنی. افزون بر اینها احادیث عنوانهای دیگری دارند که از زمینه و مقتضیات احادیث ناشی شده.
اشتمال احادیث پیغمبر و اوصیاء به سان قرآن و در مرزی فروتر بر ظهر و بطن و بطون و مراحل.
نظریههای نگارنده در زمینههای عقل نظری، چه در زمینۀ منطق محض، چه در زمینۀ علم مابعد طبیعی و چه در زمینۀ علوم نقلی یا تجربی.
نظریههای نگارندۀ در زمینۀ عقل عملی، چه در مورد منطق و متافیزیک و علم اخلاق و چه در موارد اصول و فقه و تفسیر، این نظریهها بیشتر به غیر از مرحلۀ اول شرح اختصاص دارد.
نظریههای ابراز شده در علوم مختلف به سان فرضیهها و پیشنهادها برای طرح مرحلۀ دوم شرح.
گمانهها و فرضیهها برای نزدیک شدن به محتوا یا دسترسی به تفسیر آن. کاربرد این فرضیهها تنها در موردی است که از نظریههای موجود برای کشف معنا یا تفسیر کاری نیاید که در این صورت گریزی جز گمانه و فرض با مراعات خصلت کشفی نیست. تا سرانجام معلوم گردد که آیا گمانه با واقع پیوندی دارد یا نه؟ مرحلۀ اول شرح که تنها خصلت کشفی دارد و در پی اکتشاف معانی متن است ارتباطی به نظریههای فلسفی و علمی ندارد، و دخالت دادن آنها در کار، شرح را از خصلت اکتشافی آن خارج کرده، به تفسیر به رأی بدل میسازد. نظریهها فقط به کار مرحلۀ دوم و تفسیر محتوا و برخی جنبههای غیر شرحی دیگر میآید.
تنها آن دسته از نظریهها که ماهیت شرح را توضیح داده و عناصر و مبادی آن را
تفسیر و تحقیق میکنند و دستگاه پیشانۀ تفسیر را امکانپذیر ساخته و فراهم میآورند در مرحلۀ اول شرح دخالت دارند و از جمله عناصر و مبادی آن به شمار میآیند.
دستهای دیگر از نظریهها که بیانگر اصول متلقاة از قرآن و حدیث وارد از معصومند نیز میتوانند به مرحلۀ نخست شرح ارتباط داشته باشند، از آن رو که شرح تحقیقی متن یک حدیث بر فرض ورود از معصوم علیه السلام رابطۀ منطقی با معانی آیات و دیگر احادیث قطعیه دارد.
هنگامی یک معنا به عنوان محتوای حدیث استوار و محقق میشود که پشتوانهای از کتاب و حدیث معلوم داشته باشد و در ارتباط با آن پشتوانه بتوان برایش مدلولی مسجل و مرتبط با الفاظ حدیث در نظر آورد.
زنجیرۀ احادیث از پیغمبر صلی الله علیه و آله و امام اول علیه السلام تا دوازدهمین امام علیه السلام یک زنجیره است و حدیث هر یک نصاً و منطقاً حدیث دیگری است این زنجیره از دو سر به عروة قرآن و کلام خدا آویخته است و در حقیقت یک کلام است با نمایشهای گوناگون در مظهرهای مختلف و با درجات متفاوت که در همگی مختصۀ اتصال به صقع ربوبی محفوظ است.
معرّفی و نقد کتاب ترجمۀ «اصول کافی»
یکی از ترجمههای اصول کافی ترجمۀ صادق حسنزاده است. نویسنده این مقاله برشمردن دیگر ترجمهها، از ضرورت وجود ترجمهای جدید سخن گفته و به بیان امتیازات این ترجمه پرداخته است.
نویسنده در پایان مقاله در بیان انتقادات خود نسبت به ترجمه نیز تردید نداشته و به کاستیهای آن اشاره کرده است.
ترجمه و متن اصول کافی
تألیف ثقة الاسلام محمد کلینی
ترجمه صادق حسن زاده
کتاب سرای قائم (عج) ، قم، چاپ اول، 1383
در میان کتب اربعه، کتاب کافی از جایگاه کمنظیری برخوردار است تا جایی که بعضی از علمای شیعه از جمله مجلسی اول و سید نعمت اللّه جزایری گفتهاند که این کتاب به نظر مبارک حضرت صاحب الامر علیه السلام رسیده و مورد تحسین آن حضرت قرار گرفته و فرموده است: «الکافی کافٍ لشیعتنا» . سوای صحّت و سقم این سخن، استقبال بیسابقۀ شیعیان به ویژه فرزانگان مکتب تشیع و اعتماد عمومی به این کتاب نشان
1) 1). کتاب ماه دین، سال نهم، ش 6 - 7 (پیاپی 103) ، خرداد و تیر 1385، ص 181-183.
دهندۀ اهمیت ویژۀ آن است.
در گذشته نه چندان دور، برخی بر اساس احساس وظیفه یا سودجویی، دست به ترجمۀ کتابهای دینی زدهاند، اما متأسفانه تلاششان بیشتر به تخریب انجامیده است تا جذب کتابخوان مذهبی. به طوری که دانشمندان و نویسندگان دلسوز فریاد برآوردهاند.
اما چندی است که ترجمه کتابهای دینی رونق گرفته و مترجمان متبحّر و آگاه و دلسوز ترجمههای صحیحتری از متون روایی و دینی ارائه میکنند. از میان کتابهایی که چندین بار ترجمه شدهاند، میتوان به تحف العقول ، الغارات و اصول کافی اشاره کرد.
اصول کافی پیش از ترجمه آقای صادق حسنزاده، چندین بار به فارسی ترجمه شده است:
شرح و ترجمه اصول الکافی ، از کتاب ایمان و کفر تا کتاب العشرة، از سید هاشم رسولی محلاتی که به همت انتشارات علمیه اسلامیه در تهران در 1368 ش، چاپ و منتشر شده است. بقیه اصول الکافی را سید جواد مصطفوی ترجمه و شرح کرده است؛ (2)
ترجمۀ مرحوم دکتر سید جواد مصطفوی در چهار جلد؛
ترجمه شیخ محمد باقر کمرهای (1281 - 1374 ق) ، ابتدا چهار جلد و سپس در شش جلد.
آقای حسنزاده به نکاتی که در پدید آمدن یک ترجمه جدید از متن مؤثرند اشاره
1) 1)
. مجلۀ علوم حدیث، ش 32، مقالۀ «کتابشناسی جوامع حدیثی چهارگانۀ شیعه» از حسین صفره، ص 198 [1] به نقل از معجم مؤلفی الامامیه.
2) 2) . همان.
کرده است:
سختگیری مترجم برای حق الترجمه؛ که موجب میشود ناشر به فکر ارائه ترجمهای جدید بیفتد.
سختگیری ناشر در عرضۀ کتاب؛ یا کتاب را به بهای بسیار عرضه میکند مثل ترجمه قرآن دکتر مجتبوی، یا رفتارش در معامله خلاف عرف کتابفروشان و بازار کتاب است.
چاپ ناقص؛ مثلاً قسمتی از کتاب را نیاورده باشد.
قیمت نامناسب
چاپ نامرغوب (حروفچینی و صفحه آرایی و نوع کاغذ و جلد)
وابستگیهای فکری مترجم به یک جریان خاص عقیدتی
سلیس و روان نبودن ترجمههای قبلی یا برخوردار نبودن از فارسی امروزین.
همخوانی نداشتن عرضه و تقاضا، مثلاً اگر از یک ترجمه ده هزار جلد چاپ شود فروش دارد؛ ولی ناشر قدرت چاپ آن تیراژ را ندارد لذا کمبود در بازار احساس میشود و ناشر دیگر ترجمه جدیدی به بازار میآورد.
در دسترس نبودن کتاب؛ مثلاً کتابهایی که ناشرانی تهرانی چاپ کردهاند ناشران قمی به راحتی و به سرعت نمیتوانند آنها را تهیه کنند. از این رو وقتی ناشر قمی ترجمۀ جدیدی ارائه میکند از آن استقبال میشود.
ترجمه بر اساس آخرین چاپِ ویرایش و تحقیق شدۀ کتاب.
ترجمههای موجود از اصول کافی ، ضمن ترجمه به شرح و توضیح روایات نیز پرداختهاند. این امر اگر چه امتیازی برای آنهاست، اما ممکن است کسانی با برداشتها و تفسیر آنان موافق نباشند. از سویی، مترجم بر این باور است که هر مترجمی سبک ویژهای در ترجمه دارد، به همین جهت افزایش ترجمههای متعدد از اینگونه آثار دو فایده دارد:
الف) به خواننده یاری میرساند تا ترجمۀ متناسب با ذوق و سلیقۀ خود را برگزیند، چنانچه ترجمههای متعدد از قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه جای خود را باز کرده است و هر ترجمهای علاقهمندان خاص خود را دارد.
ب) ترجمه را از حالت انحصاری خارج میکند.
مترجم بر آن بوده است که ترجمهای روان و سلیس از متون اصول کافی ارائه دهد. وی متن کتاب را آورده و ترجمه را در صفحۀ روبه روی آن نوشته است. برای روایات شماره مسلسل گذاشته و نمایۀ آیات، روایات و اشعار را در پایان هر جلد آورده است تا یافتن حدیث مورد نظر به راحتی و آسانی صورت پذیرد. افزون بر چاپ فهرست فارسی در اول هر جلد، فهرست عربی را در آخر هر جلد گنجانده است تا کسانی که ابواب کافی را با نامهای عربی جستوجو میکنند به راحتی به آن دست یابند.
این ترجمه بر اساس نسخه اعراب گذاری و تصحیح شدۀ استاد حسنزاده آملی صورت گرفته که اولین بار در 1347 ش چاپ شده است.
مترجم ترجمۀ خود را خالی از عیب و نقص نمیداند و «خاتم المترجمین» بودن عدهای را نمیپذیرد. وی میافزاید:
البته ترجمه جدید به این معنا نیست که زحمات مترجمان پیشین نادیده گرفته شود و با مشاهده چند اشتباه پیش پا افتاده در ترجمه، به آنها بیاحترامی شود. بلکه با استفاده از زحمات پیشکسوتان و در راستای کار آنها ترجمهای زیبا و شیوا در قالب تازهتر و رفع اشکالات آنها ارائه گردد تا نسل جوان امروز با خواندن آن احساس خستگی نکنند.
باز ترجمه جدید به این معنا نیست که کسی صلاحیت لازم را ندارد به این قلمرو وارد شود و یک ترجمه نارسا پدید آورد و با این کار اعتماد خوانندگان را از ترجمههای جدید سلب کند.
علی رغم اینکه مترجم سعی کرده است تا ترجمهای سلیس و در عین حال
صحیح به دست دهد، در ترجمه لغزشهایی دیده میشود که شاید علت اصلی آن عدم بازنگری مترجم باشد. از سویی، ناشران و نویسندگان باید بپذیرند که هر چقدر هم توانا باشند، با بهرهگیری از مهارت یک ویراستار زبده به ارزش خود میافزایند.
برخی از لغزشهای این ترجمه چنین است:
ستایش خدای را که برای نعمتش، ستایش و برای قدرتش، پرستش شده است؛ در سلطنت خویش، فرمانرواست. و به خاطر شکوهمندیاش از او بیم دارند، به آنچه نزد اوست رغبت شده؛ . . . .
«المطاع فی سلطانه، المرهوب لجلاله» نیز باید چون جملات پیش و پس مجهول ترجمه میشد.
آنکه نخستین بودنش را آغازی و ازلی بودنش را پایانی نیست. پیش از همه چیز، برجا بوده و همیشه نگهدار آنهاست.
برای جملۀ آخر ترجمۀ زیر پیشنهاد میشود، چرا که در ترجمه، معنای «الدائم» لحاظ نشده است: «. . . و همیشگیای که پایداری همه چیز به اوست» ، یا: «پایندهای که پایداری همه چیز به اوست» .
قال ابن السکّیت لأبی الحسن علیه السلام: لماذا بعث اللّه موسی بن عمران علیه السلام بالعصا
1) 1)
. جمع پریشان، رضا مختاری، دفتر اول، مقالۀ «پژوهشی در سرگذشت شهید ثانی» ، ص 395 - 399.
ویده البیضاء وآلة السحر؟ وبعث عیسی بآلة الطب؟ . . .
وإنّ اللّه بعث عیسی فی وقت قد ظهرت فیه الزمانات واحتاج الناس إلی الطب. . . .
ابن سکّیت گوید: به امام هادی علیه السلام عرض کردم: چرا خدا حضرت موسی را با عصا و ید بیضا و وسایل جادوگری برانگیخت و حضرت عیسی را با طبابت . . . .
و عیسی علیه السلام هنگامی برانگیخت که بیماریهای ریشهدار پدیدار گشته بود و مردم به طب نیاز داشتند.
شایان یادآوری است که:
الف) «آلة السحر» وسایل جادوست و جادوگری صحیح نیست و غلط مشهور است. (1)
. تفسیر نور علی نور، تعلیقات علامه شعرانی بر روض الجنان، ج 2، ص 1019.
ب) «الزمانات» بیماریهایی است که مریض مدّت طولانی از آن در رنج است به همین جهت «بیماریهای ریشهدار» برای کلمۀ «الزمانات» معادل صحیحی نیست. میتوانست آن را «بیماریهای مزمن» ترجمه کند.
پدر روایت دیگری ابن ابی عمیر از هشام. . . .
به نظر میرسد غلط تایپی است و صحیح آن چنین است: و در روایت ابن ابی عمیر از هشام. . . .
گاهی ترجمه تحت اللفظی فهم ترجمه را دچار مشکل کرده است:
خدا فرماید: چون او را برابر ساختم و از روحم در او دمیدم. . . .
شاید بهتر بود چون مترجمان قرآن در برابر «فَإِذا سَوَّیْتُهُ» ، عبارتی نظیر: «پس
1) 1)
هنگامی که او را به اندام برآوردم» (موسوی گرمارودی) یا «چون آفرینشش را به پایان بردم» (عبدالمحمّد آیتی) یا «او را مردی کامل کردم» (علامه حسنزاده) استفاده میکرد تا جمله روشنتر شود.
باب أدنی المعرفة: بابی دربارۀ کمترین درجۀ خداشناسی
باب المعبود: بابی دربارۀ پرستش شده (معبود)
باب الکون والمکان: بابی دربارۀ بودن و مکان
و حال اینکه «کمترین درجه خداشناسی» یا «خداشناسی» و «پرستش» و «وجودشناسی» سادهتر و برای عنوان مناسبترند.
دیگر اینکه بعضی از مطالب ترجمه باید به پاورقی منتقل میشدند:
آدرس آیات قرآن؛
نشانی کتابهایی که برای توضیح و تفسیر بیشتر ارائه شدهاند؛
ترجمۀ بعضی القاب روات؛ مثلاً ابان زیات که به ابان روغن فروش ترجمه شده است. (1)
. ج 1، ص 473، ح 579.
سخن آخر اینکه پیشنهاد میشود: ترجمهها تفسیر گونه باشد تا همۀ نکات دانستنی - توضیح و تبیین مسائل نهفته در روایات - را در بر گیرد. و برای سهولت در چاپ و استفاده خواننده، به جای آنکه متن در یک صفحه و ترجمه در طرف دیگر قرار گیرد و مترجم را در تنگنای جا قرار دهد، هر روایت یا هر جمله از روایات با ترجمۀ تفسیر گونۀ خود، پشت سر هم تنظیم شود و به چاپ برسد. (3)
کتابشناسی الکافی
الکافی شیخ کلینی، یکی از جوامع حدیثی چهارگانه، یا همان جوامع حدیثی متقدم یا کتب اربعه شیعه است که مؤلفان دانشمند آنها به سه محمّد اوّل معروفاند. اینان بخش عمدۀ احادیث اهل بیت علیهم السلام را چه در اصول و چه در فروع در کتابهای خود گرد آوردند.
در این نوشتار برآنیم تا پس از ذکر شرح حال مختصری از مؤلف و معرفی اجمالی کتاب وی، آنچه دربارۀ این کتاب ارزشمند از قلم دانشمندان شیعه تراوش نموده است، البته بدون ادعای استقصا، به عنوان کتابشناسی آنها ذکر نماییم.
کتاب الکافی نخستین جامع از چهار جامع حدیثی متقدم شیعه است که مؤلف آن ثقة الاسلام، شیخ المحدثین ابوجعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی (م369ق) است. وی در عصر نایبان چهارگانه امام مهدی (عج) میزیست. او به تحقیق و جستوجوی حدیث عنایت ویژه داشت و از جمعی از عالمان و مشایخ مکتب اهل بیت علیهم السلام روایت میکند. وی در میان محدثان، شأن والایی یافت تا آنجا که در روزگار
1) 1). فصل نامۀ علوم حدیث، ص 190 - 234، سال نهم، پیاپی 32، تابستان 1383.
مقتدر عباسی رییس فقها و شیخ شیعه در ری گردید. وی به درخواست یکی از شیعیان که در نامهای از وی تقاضای نگارش چنین کتابی کرد (1)
. الکافی، ج 1، [1] مقدمه مؤلف.
الکافی را در طول بیست سال تألیف نمود. تعداد احادیث الکافی 16199 و شامل سی کتاب در شرایع، احکام، اوامر و نواهی، سنن و آداب و. . . است. این کتاب به خاطر در برداشتن احادیث مربوط به اصول دین و فروع فقهی و وثاقت مؤلف آن، از اهمیت و اعتبار ویژهای برخوردار است.شیخ کلینی در اواخر عمر به بغداد رفت و در آنجا به نشر حدیث پرداخت.
از جمله مشایخ کلینی افراد زیررا میتوان نام برد:
علی بن ابراهیم بنهاشم قمی،
محمد بن یحیی عطار اشعری،
ابوالعباس محمد بن جعفر رزاز،
ابو علی احمد بن ادریس اشعری،
حمید بن زیاد،
ابو سلیمان داود بن کوره قمی،
احمد بن محمد عاصمی،
حسین بن محمد اشعری،
محمد بن اسماعیل،
علی بن محمد و. . . .
بیشتر روایات کلینی از علی بن ابراهیم و محمد بن یحیی عطار است. (2)
از جمله کسانی که از او روایت میکنند، افراد زیر را نام میبریم:
ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه،
ابوغالب زراری احمد بن محمد،
علی بن احمد بن موسی دقاق،
ابو عبداللّه محمد بن ابراهیم بن جعفر نعمانی،
ابوالمفضل محمد بن عبداللّه شیبانی،
محمد بن محمد بن عاصم کلینی،
محمد بن علی ماجیلویه،
ابو عبداللّه محمد بن احمد بن عبداللّه صفوانی و. . . .
شیخ کلینی در سال 329 ق، در بغداد بدرود حیات گفت و در باب کوفه مدفون گردید. (1)
. ر. ک: معالم العلماء، ص 99؛ أعیان الشیعة، ج1، ص 99؛ قاموس الرجال، ج 8، ص 437 440؛ معجم رجالالحدیث، ج 18، ص 50، شماره 12038؛ روضات الجنات، ج 6، ص 108؛ ریاضالعلماء، ج 5، ص 199؛ جامع الرواة، ج 2، ص 218؛ مجمع الرجال، ج 6، ص74؛ الکامل فی التاریخ، ج 8، ص364؛ رجال الطوسی، ص 439، شماره 27؛ فهرست الطوسی، ص135؛ رجال النجاشی، ص377؛ رجال علّامه حلّی، ص 145 و 271، ش 36؛ پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص 460 - 491.
یکی از محورهای عمده تلاش دانشمندان شیعه در حوزه حدیث، شرح و حاشیه بر کتابهای حدیثی است. این حرکت، که به طور عمده از اوایل قرن یازدهم هجری با ظهور اخباریگری آغاز شد، در قرنهای بعد نیز ادامه داشت و دانشمندان شیعه در توجه به کتب مذهبی نقلی همچنان اهتمام میورزیدند.
برخی از دانشمندان به شرح کامل یک یا چند جامع حدیثی پرداختهاند. برخی نیز بخشی از این کتب گرانسنگ حدیثی را شرح دادهاند.
با توجه به جایگاه بلند چهار کتاب حدیث متقدم، از جمله الکافی شیخ کلینی، در بین شیعیان، دانشمندان شیعه بر تمام یا بخشی از این کتابها شرح و حاشیه بسیاری نگاشتهاند که به ذکر آنها میپردازیم:
از جمله شروح و حواشی نگارش یافته بر الکافی موارد زیر را میتوان ذکر کرد:
الدر المنظوم من کلام المعصوم از شیخ علی سبط شهید (م1104ق) . شرح کتاب اصول الکافی است که شرح کتاب عقل و کتاب علم آن به اتمام رسیده است و در
1) 1)
1061ق، از نگارش آن فراغت یافته است. (1)
. الذریعة، ج 8، ص 79. [1]
الرواشح السماویة فی شرح الأحادیث الامامیة از میر محمدباقر بن محمد حسینی استرآبادی مشهور به میر داماد (م1040ق) که شامل مقدمهای در بیان اهمیت الکافی ، شرح مقدمه مرحوم کلینی در آغاز الکافی و 39 راشحه در حدیثشناسی است. این کتاب با تحقیق نعمت اللّه جلیلی و غلامحسین قیصریهها از سوی انتشارات دارالحدیث در قم به سال 1381ش، در 360 صفحه با قطع وزیری چاپ و منتشر گردیده است. همچنین طی مقالهای توسط آقای قاسم جوادی معرفی شده است. (2)
شرح اُصول الکافی از محمد بن ابراهیم بن یحیی، صدر الدین شیرازی (م1050ق) . شرح مفصل فلسفی و حکمی بر اصول الکافی است و کتاب عقل و جهل، کتاب توحید، کتاب فضل علم وتا باب یازدهم کتاب حجت را دربر میگیرد که در مجموع شامل شرح 503 حدیث است و در سال 1044ق، در شیراز از تألیف آن فراغت یافته است. این شرح به تصحیح محمد خواجوی از سوی مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی در سال 1367 و 1370ش، در سه مجلد به چاپ رسیده است و مجلد سوم آن با تعلیقاتی از مولی علی نوری همراه است. (3)
شرح اُصول، فروع و روضه الکافی از حسام الدین ملا محمد صالح بن احمد سروی مازندرانی (م1086ق) . شرحی مزجی و مبسوط است و آن را از بهترین و سودمندترین شروح الکافی میشمارند. وی در این شرح ایرادهای زیادی بر ملّا صدرا وارد میکند. به گفته شیخ آقابزرگ شرح اُصول و روضه را به اتمام رسانده و از فروع تنها زکات، صوم و خمس را نوشته است. این اثر با حاشیه علّامه شعرانی در دوازده مجلد، با ضبط و تصحیح سید علی عاشور، توسط دار احیاء التراث العربی در
بیروت به سال 1421ق، به چاپ رسیده است. (1)
. فهرست نسخههای خطی کتابخانه آستان قدس رضوی، ج 14، ص 295، ش 553 - 554؛ الذریعة، ج 14، ص 24 و ج 13، ص297؛ [1] معجم مؤلفی الشیعة، ص 381.
الشافی فی شرح الکافی از خلیل بن غازی قزوینی (م1089ق) شامل شرح اُصول و قسمتی از فروع الکافی تا اواخر طهارت به زبان عربی است. (2)
تعلیقات علی الشافی فی شرح الکافی تعلیقاتی است بر چاپ جدید شافی که توسط عبدالحسین بن عبداللّه مظفر نجفی انجام گرفته است. جزء اوّل آن در سال 1376ق، در نجف اشرف به چاپ رسیده است. (3)
الصافی فی شرح الکافی از خلیل بن غازی قزوینی (م1089ق) شامل شرح اُصول، فروع و روضه الکافی در 34 جزء به زبان فارسی است که به فرمان شاه عباس دوم و طی بیست سال تلاش مداوم آن را به اتمام رسانده است. روش وی بدین گونه است که ابتدا متن حدیث را به عنوان «اصل» ذکر میکند، سپس با عناوین «شرح» به توضیح آن میپردازد. (4)
شرح فروع الکافی از خلیل بن غازی قزوینی (م1089ق) از اوّل طهارت تا آخر صلات. (5)شیخ آقا بزرگ این شرح را با همین عنوان جداگانه ذکر کرده است. دستیابی به پاسخ این سؤال که آیا این اثر جزئی از دو شرح دیگر مولی خلیل قزوینی است یا خود اثری جداست؟ نیاز به تحقیق بیشتر دارد.
شرح اُصول الکافی از امیر محمد معصوم قزوینی (م1091ق) که تقریظ استادش میرزا رفیعا نایینی بر آن است. (6)
شرح روضة الکافی (البضاعة المزجاة) از محمد بن قاریاغدی که در سال1098ق، نگارش یافته است و پر از فواید رجالی و تراجم است. (7)
1) 1)
2) 2) . الذریعة، ج 13، ص 5 - 6. [2]
3) 3) . همان، ج 13، ص 6. [3]
4) 4) . ر. ک: همان، ج6، ص 145 و ج 15، ص 4، ش17؛ فهرست نسخههای خطی کتابخانه آستان قدس رضوی، ج 14، ص 319 - 335، ش 597 - 632.
5) 5) . الذریعة، ج13، ص 99.
6) 6) . همان، ج 13، ص 100، ش 315.
7) 7) . همان، ج6، ص 182 و ج 10، ص113، ج13، ص 296؛ [4] دلیل المخطوطات، ص 22.
شرح الکافی (مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول) از علّامه محمدباقر مجلسی (م1110ق) شامل شرح اُصول، فروع و روضه الکافی که با مقابله و تصحیح سیّد هاشم رسولی محلاتی و جعفر حسینی و مقدمه سیّد مرتضی عسکری از سوی دار الکتب الاسلامیة، کتابخانه ولی عصر علیه السلام در هیجده مجلد چاپ شده است. (مجلدات مختلف آن در طی سالهای متعدد مانند: 1353، 1363، 1374، 1379ش، چاپ یا تجدید شده است) .
مقدمه مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول از سیّد مرتضی عسکری که در دو مجلد توسط انتشارات دار الکتب الاسلامیة به سال 1373ش، چاپ و منتشر گردیده است. (1)
. کتابشناسی ملی ایران، نیمه اوّل 1373، ص 57.
تکملة شرح الکافی از میر محمد صالح بن عبد الواسع خاتون آبادی (م1126ق) . علّامه مجلسی هنگام وفات به دامادش، میر محمد صالح وصیت کرد تا شرح بقیه الکافی را که شامل «نصف کتاب دعاء، نصف کتاب صلات، تمام کتاب زکات و عشرة» بود به اتمام برساند. (2)
بیانات الوافی لأحادیث اصول الکافی . این شرح از مولی محسن فیض کاشانی (م1091ق) است، لکن تدوین ایشان نیست، بلکه مجموعهای از بیانات وی در خصوص احادیث اصول الکافی است که در کتاب الوافی آمده است. یکی از عالمان شیعه آن را از کتاب الوافی استخراج نموده و بر اساس ابواب اصول الکافی مرتب کرده است؛ چنان که به صورت شرحی مستقل بر اصول الکافی در آمده است. این دانشمند از روی خلوص از ذکر نام و نسب و تاریخ عصر خود اجتناب ورزیده است. (3)
شرح روضة الکافی (نزهة الاخوان و تحفة الخلان) ازسیّد نعمة اللّه بن عبداللّه جزایری (م1112ق) . (4)
شرح الکافی ازمیراسماعیل خاتون آبادی (1031 1116ق) وی استاد سیّد نعمة اللّه
جزایری بود. این شرح مبسوط و بزرگ است. (1)
. الذریعة، ج 13، ص 95؛ [1] تتمیم امل الآمل، ص 69.
شرح فروع الکافی از محمدهادی بن محمد صالح مازندرانی (م 1120ق) شامل شرح کتاب زکات، صوم وحج. (2)
توضیح الکافی از محمد قاسم بن محمد رضا شریف (م 1127ق) . ترجمه و شرح روایات ایمان و کفر کتاب الکافی است که به دستور سلطان حسین صفوی نگارش یافته است وبیشتر جنبه اعتقادی فلسفی دارد. (3)
شرح الکافی از محمد مهدی بن علی اصغر قزوینی (م 1129ق) . (4)
منتخب شرح اُصول الکافی از محمد زمان بن کلبعلی تبریزی (م حدود 1131ق) . شرحی دقیق برکتاب عقل و علم الکافی است که شارح علاوه بر بررسی آرای علما نظر خود را با عنوان اقول قلت بیان میکند. (5)
شرح فروع الکافی از یعقوب بن ابراهیم بختیاری (م 1148ق) . از اوّل کتاب زکات تا اواخر اطعمه و اشربه را در بردارد. (6)
شرح التوحید من کتاب الکافی از احمد بن کمال [الدین] الشریف (ق12) . (7)
شرح الکافی از نظر علی بن محسن گیلانی (م قبل از 1217ق) . شرح متوسط بر توحید اصول الکافی است. شارح از مبانی فلسفی کلامیاستفاده میکند و گاه متعرض بحث رجال حدیث نیز میشود. (8)
شرح الکافی از رفیع الدین محمد بن مؤمن گیلانی (مؤلف کتاب الذریعة الی حافظ الشریعة ) که از ابتدای اصول الکافی تا آخر کتاب جهاد واندکی از کتاب معیشت را در بر دارد. (9)
1) 1)
2) 2) . روضات الجنات، ج 1، ص 123، ش165؛ الذریعة، ج13، ص 380 و ج14، ص 28. [2]
3) 3) . فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج2، ص136، ش 529.
4) 4) . تراجم الرجال، ج3، ص 397. [3]
5) 5) . فهرست نسخههای خطی کتابخانه آستان قدس رضوی، ج14، ص539، ش 7263.
6) 6) . الذریعة، ج14، ص 28. [4]
7) 7) . الذریعة، ج13، ص 154. [5]
8) 8) . فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج28، ص209، ش 11144.
9) 9) . الذریعة، ج14، ص28، ش 1588. [6]
هدی العقول الی احادیث الاصول از محمد بن عبدعلی آل عبدالجبار قطیفی بحرانی (م1241ق) صاحب الذریعة از مؤلف انوار البدرین نقل میکند: «این کتاب بزرگترین شرح الکافی است که در 14 مجلد تدوین شده است، ده مجلد آن پاکنویس گردیده و بقیه آن به صورت پیش نویس مانده است، برخی از مجلدات آن را دیدم که پر از تحقیق و تدقیق است» . (1)
. فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج5، ص193، ش 1808 و ج 8، ص 104، ش 2908 و ج9، ص 289، ش 3492؛ الذریعة، ج13، ص100، ش 314. [1]
شرح اُصول الکافی از ملا محمد تقی گلپایگانی (م 1298ق) . (2)
جامع الشتات فی ترجمة الروایات الواردة فی المسائل الفرعیات از محمد نصیر بن احمد نراقی (ق 13) . شرح و تعلیقه نسبتاً مبسوطی است با عناوین «قال رض» بر کتابهای طهارت، صلوه، زکات و خمس الکافی کلینی. (3)
شرح اُصول الکافی از محمدباقر بن محمد ابراهیم حسینی رضوی (م 1218ق) . (4)
شرح اُصول الکافی از مولی حسین سجاسی زنجانی (م پس از 1320ق) . (5)
الشافی فی شرح الکافی از عبدالحسین بن عبداللّه نجفی. (6)
شرح اسانید الکافی از علی بن محمد ابراهیم قمی (م1371ق) . (7)
شرح و ترجمه اصول الکافی به فارسی در دو جزء از سیّد احمد بن مصطفی میرخانی (م1414ق) . (8)
شرح و ترجمه اصول الکافی از کتاب ایمان و کفر تا کتاب العشرة از سیّدهاشم رسولی محلاتی که توسط انتشارات علمیه اسلامیه در تهران و به سال 1368ش، چاپ و منتشر شده است. بقیۀ اصول الکافی توسط سیّد جواد مصطفوی ترجمه و شرح گردیده است.
1) 1)
2) 2) . موسوعة طبقات الفقهاء، ج13، ص553. [2]
3) 3) . فهرست نسخههای خطی کتابخانه آستان قدس رضوی، ج14، ص216، ش 8532.
4) 4) . الذریعة، ج13، ص 96. [3]
5) 5) . همان، ج13، ص96، ش 306. [4]
6) 6) . همان، ج13، ص6؛ [5] معجم مؤلفی الامامیة، ص 397.
7) 7) . الذریعة، ج13، ص 82. [6]
8) 8) . معجم مؤلفی الامامیة، ج5، ص 299.
ترجمه و شرح اُصول الکافی از سیّد جواد مصطفوی که در تهران توسط انتشارات علمیه اسلامیه به سال 1368ش، در چهار مجلد چاپ و منتشر شده است. (1)
. شرح و ترجمه سه مجلد نخست از سیّد جواد مصطفوی و مجلد چهارم از سیّد هاشم رسولی است.
شرح و ترجمه اصول الکافی به فارسی از محمدباقر کمرهای (1281 - 1374ق) . تهران، انتشارات اسوه، چاپ چهارم، 1379ش.
ترجمه وشرح و تصحیح روضه الکافی از سیّدهاشم رسولی محلاتی که به صورت دو مجلد در یک مجلد به قطع وزیری، در تهران توسط انتشارات علمیه اسلامیه به سال 1350ش، چاپ و منتشر گردیده است. و در سال 1363 تجدید چاپ شده است.
ترجمۀ اصول الکافی به اردو از اختر عباس (احمد بخش) بن صدیق محمد نجفی (1342 - 1420ق) از عالمان شیعی پاکستان. (2)
شرح اُصول الکافی و ترجمه آن به اردو از سیّد محمد شبر بن حسین حسینی جنفوری (ت 1308ق) . مقداری از آن در مجله دین در جنفور منتشر گردیده است. (3)
القول الشافی فی حل اصول الکافی (ترجمه اصول الکافی به زبان اردو) از سیّد ظهور حسین بارهوی ساکن لکهنو که کتاب کفر و ایمان آن به چاپ رسیده است. (4)
الشافی فی شرح اُصول الکافی از عبداللّه المظفر که در مطبعة الحدیثة در نجف اشرف چاپ و منتشر گردیده است.
الحاشیة علی الکافی (شامل اصول و فروع) از شیخ ابراهیم بن قاسم بن محمد (محدود 1095ق) ، که حاشیههایی از پدرش قاسم و برادرش محمد را نیز در بر دارد. صاحب الذریعة میگوید: «آن را به خط وی بر حاشیه نسخهای از الکافی استنساخ سال994ق مشاهده کردم» . (5)
الحاشیة علی اصول الکافی از خلیفه اسداللّه اصفهانی (م969ق) . نام این اثر کشاف
حقائق الأحادیث و تنها شامل اصول است. (1)
. همان، ج6، ص 183. [1]
الحاشیة علی الکافی (فروع) از شیخ محمد بن زین الدین معروف به شیخ محمد سبط عاملی ( 1030 980 ق) .
الحاشیة علی الکافی از سیّد بدرالدین بن احمد حسینی که در تاریخ 1094ق، تدوین شده است. (2)
الحاشیة علی الکافی از محمد امین بن محمد شریف استرآبادی اخباری (م1036ق) ناتمام است و از آن به شرح الکافی نیز تعبیر شده است. (3)
الحاشیة علی الکافی از میر محمدباقر بن محمد حسینی استرآبادی، مشهور به میر داماد (م1040ق) . شیخ آقابزرگ میگوید: «ظاهر این است که این حاشیه غیر از شرح میرداماد بر الکافی به نام الرواشح السماویة فی شرح الاحادیث الامامیة است، چه اینکه آن کتاب با این نام معروف است» . (4)باید گفت: مسلّم است که التعلیقة علی الکافی اثری غیر از الرواشح السماویة است. میرداماد پس از رواشح که مربوط به بررسی اسناد روایات است، به نگارش تعلیقه بر متون روایات الکافی پرداخته و توانسته است تا بر روایات کتابهای «العقل والجهل» ، «فضل العلم» ، «التوحید» و یک روایت از کتاب «الحجة» ، تعلیقاتی بنگارد. این اثر با نام التعلیقة علی الکافی در سال 1403ق، با تحقیق آقای سیّدمهدی رجایی در 405+28 صفحه در قم منتشر شده است.
آقای قاسم جوادی نیز طی مقالهای در فصلنامه علوم حدیث، ش15، ص 187 - 196 به معرفی کتاب پرداخته است.
در واقع، نگارش رواشح به عنوان شرح الکافی شروع گردیده، ولی تقریباً همه مطالب آن مستقل است. از این رو، تعلیقه میر داماد بر الکافی جدا از رواشح چاپ شده است.
الحاشیة علی اصول الکافی ازسیّد میر ابوطالب بن میرزا بیک فندرسکی نوه
ابوالقاسم میر فندرسکی معروف. (1)
. همان، ج 6، ص 181، ش986. [1]
الحاشیة علی اصول الکافی . به گفته شیخ آقا بزرگ این کتاب در برخی از مجامع به سیّد بدرالدین احمد انصاری عاملی شاگرد شیخ بهایی نسبت داده شده است، ولی گمان میرود که مراد، سیّد نظام الدین احمد بن زین العابدین علوی شاگرد شیخ بهایی و میرداماد است. (2)
الحاشیة علی الکافی از سیّد نورالدین علی بن ابی الحسن عاملی (م1068ق) شامل اصول و فروع و به صورت متفرقه. (3)
الحاشیة علی الکافی میرزا رفیع الدین محمد بن حیدر طباطبایی نایینی معروف به میرزا رفیعا ( 998 - 1082ق) . قسمتهایی از آن در چاپ جدید الوافی انتشار یافته است. (4)و اخیراً توسط آقای محمد حسین درایتی مورد تحقیق قرار گرفته است. (5)
الحاشیة علی الکافی از شیخ علی صغیر بن محمد بن حسن برادر شیخ علی کبیر (مبعد از 1085ق) شامل کتاب توحید. (6)
الحاشیة علی اصول الکافی از قاسم بن محمد بن جواد کاظمی مشهور به ابن الوندی و فقیه کاظمی (م پس از 1100ق) . (7)
الحاشیة علی الکافی شیخ علی کبیر بن محمد بن حسن بن زین الدین شهید ثانی (م1104ق) ممکن است این حاشیه همان الدر المنظوم فی شرح اصول الکافی باشد. (8)
الحاشیة علی اصول الکافی محمدباقر بن محمد تقی مجلسی (م1110ق) . صاحب الذریعة میگوید: «این حاشیه به خط پیرمحمد مقیم بن پیر نورالدین اصفهانی بر نسخهای از الکافی نزد ماست و گویا نویسنده آن را از روی خط مجلسی و یا به املای
1) 1)
2) 2) . همان، ج 6، ص 181، ش 988؛ [2] فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج 8، ص 5 - 51.
3) 3) . الذریعة، ج 6، ص 182، ح 995. [3]
4) 4) . فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج 16، ص 306 - 307.
5) 5) . علوم حدیث، ش25، ص 197.
6) 6) . الذریعة، ج 6، ص183، ش 997. [4]
7) 7) . همان، ج 6، ص 183، ش 999. [5]
8) 8) . همان، ج 6، ص 183، ش 998. [6]
ایشان نوشته است و در حاشیه نسخه حواشی دیگری نیز به خطهای متفرقه یافت میشود» . (1)
. همان، ج 6، ص 181، ش 990. [1]
الحاشیة علی اصول الکافی از محمد حسین بن یحیی نوری، شاگرد علّامه مجلسی (محدود1127 ق) . به عنوان شرح نیز یاد شده است. این حاشیه از اوّل کتاب توحید تا پایان باب «الهدایة من اللّه» و در یک مجلد نوشته شده است و نگارنده در پایان کتاب از آن به عنوان تعلیقات تعبیر کرده است. (2)
الحاشیة علی الکافی از حیدر علی بن محمد شیروانی (بعد از 1129 ق) مبسوط است. شیخ آقابزرگ میگوید: «بخشی از این حاشیه که بر اوایل فروع الکافی نگاشته شده در کتابخانه حاج سیّد علی ایروانی در تبریز موجود است» . (3)
الحاشیة علی الکافی از ابوالحسن بن محمد طاهر فتونی (م 1138ق) که شیخ آقا بزرگ میگوید: «آن را بر حاشیه نسخهای از کتاب صلات الکافی دیدم» . (4)
الحاشیة علی الکافی از احمد بن اسماعیل جزایری (م 1150ق) که شیخ آقا بزرگ آن را بر حاشیه فروع الکافی ملاحظه کرده است و تدوین نشده است. (5)
شواهد الاسلام از محمد رفیع بن فرج گیلانی «ملارفیعا» (م حدود1155ق) . شرح و حاشیه مختصری بر اصول الکافی است و کتابهای عقل و علم و توحید و حجت را در بردارد. (6)
الحاشیة علی الکافی از سیّد شبر بن محمد بن ثنوان حویزی (م 1190ق) . اندک و شامل قسمتهایی از اصول الکافی است. تاریخ نگارش آن به خط خود ایشان 1186ق، است. (7)
1) 1)
2) 2) . همان، ج 6، ص 182، ش 992 و ج 13، ص 96.
3) 3) . همان، ج 6، ص 182، ش 993. [2]
4) 4) . همان، ج 6، ص 180، ش 985.
5) 5) . همان، ج 6، ص 181، ش 987؛ [3]موسوعة طبقات الفقهاء، ج 12، ص 32. [4]
6) 6) . فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج 4، ص 385، ش 1579؛ الذریعة، ج 13، ص97 و ج 14، ص 242. [5]
7) 7) . الذریعة، ج 6، ص 182، ش 994.
الحاشیة علی الکافی از علی بن زین الدین عاملی (ق 12) شامل کتاب توحید از اصول است. (1)
. روضات الجنات، ج1، ص 128، ش 173 و الذریعة، ج 7، ص 183. [1]
الحاشیه علی الکافی ازعبد النبی بن محمد طسوجی (م1203) . (2)
الحاشیة علی شرح الکافی از عبد العزیز بن احمد شیرازی (ق13) . حاشیهای برشرح اُصول الکافی تألیف ملّاصدرا شیرازی است که شامل بخش عقل و علم و در سه مجلد است. (3)
تعلیقات علی الکافی (الاصول و الفروع و الروضه) (4)از علی اکبر غفاری. ایشان اصول، فروع و روضه الکافی را مقابله و تصحیح نمودهاند و با تعلیقات سودمندی که از شروح مختلف بر گرفتهاند، به همراه تعلیقاتی از خود ایشان توسط انتشارات دار الکتب الاسلامیة به سال 1362 و 1363ش، چاپ و منتشر گردیده است.
فهرس الکافی و ابوابه و احادیثه والجرح و التعدیل لرواته از صدر علاء الملک بن عبدالقادر حسینی (زنده در 985ق) . تعداد احادیث هر باب را ذکر میکند و صحیح، حسن، موثق وضعیف آن را معین میکند و احوال راوایان آن را از جهت جرح و تعدیل بیان میکند. وی آن را در مدت شصت روز و به درخواست یکی از دوستان صمیمی خود نگاشته است. وی در 17 جمادی الثانی به سال 985ق، از نگارش آن فراغت یافته است. (5)
المعجم المفهرس لألفاظ الاصول من الکافی از علیرضا برازش، که توسط سازمان
1) 1)
2) 2) . موسوعة طبقات الفقهاء، ج13، ص 375. [2]
3) 3) . فهرست نسخههای خطی کتابخانه آستان قدس رضوی، ج14، ص 224، ش 7139؛ نیز همان، 1235 - 13356.
4) 4) . این عنوان را نگارنده قرار داده است. و در اصل سه بخش الکافی با این عناوین چاپ شده است: الاُصول منالکافی مع تعلیقات. . . صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، الفروع من الکافی. . . و الروضة من الکافی. . . .
5) 5) . الذریعة، ج 16، ص 386.
چاپ و انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی در دو مجلد چاپ و منتشر گردیده است.
المعجم المفهرس لألفاظ اصول الکافی از الیاس کلانتری که آن را در دو بخش تنظیم نموده است:
به ترتیب الفبایی اوّل احادیث
واژههای مفرد به ترتیب الفبا آمده است.
این کتاب از سوی انتشارات کعبه در تهران به سال 1363ش، به چاپ رسیده است. (1)
. راهنمای پژوهش، ص 244.
الهادی الی ألفاظ اصول الکافی از جواد مصطفوی که در مشهد مقدس توسط انتشارات آستان قدس رضوی به سال 1364ش، چاپ و منتشر گردیده است.
صحیح الکافی از محمدباقر بهبودی
از جمله تلاشهایی که در دوره معاصر انجام گرفت، استخراج صحاح کتب اربعه توسط آقای محمدباقر بهبودی است. وی، چنان که خود تصریح میکند، احادیث معتبر کتب اربعه را با توجه به شرایط اعتبار در متن و سند و به تشخیص خویش مشخص نموده است. (2)به گفته ایشان، وی احادیث هر یک از کتب اربعه را جداگانه تنظیم نموده تا نام کتب اربعه پا بر جا بماند و حق مؤلفان آنها ضایع نگردد. علاوه بر این، عناوین ابواب و شماره احادیث کتب اربعه به همان صورت اصلی منعکس شده است تا بازبینی و وارسی آن بر پژوهندگان و ناقدان آسان گردد.
از چهار کتابی که آقای بهبودی در این باره تألیف نمود، متن عربی دو کتاب با عنوانهای صحیح الکافی و صحیح من لایحضره الفقیه چاپ و منتشر گردید و متن و ترجمه سه کتاب هم با عناوین گزیده الکافی در شش مجلد، گزیدۀ من لایحضره الفقیه در دو مجلد و گزیده تهذیب الأحکام در پنج مجلد توسط انتشارات کویر چاپ و انتشار یافت.
قابل ذکر است که کار آقای بهبودی گرچه از سیره علمی و فنی دقیقی پیروی میکند اما در عین حال، از سوی برخی از دانشمندان شیعه با اعتراضهایی روبه رو
شد و ایشان نیز به آن اعتراضها و مخالفتها پاسخهایی داده است. (1)
. ر. ک: «در عرصه روایت و درایت حدیث» ، محمدباقر بهبودی، نشریه کیهان فرهنگی، سال سوم، 1363ش، 7 - 11؛ نیز: پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، مجید معارف، ص 448.
گزیده الکافی از محمدباقر بهبودی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1363ش.
منتخب اصول الکافی از یکی از عالمان شیعه (سال 1000ق) . (2)
الدرر الکافی و الغرر الشافی المنتخب من اصول الکافی از سیّد محمد بن علی حسینی امینی معاصر بافقی یزدی ساکن مشهد که در 15 شوال 1361ق، از نگارش آن فارغ گردیده است. این منتخب در موضوع اخلاق، آداب و. . . است. (3)
الأولیات مما أودعه فی الکافی ، گزینش و ترتیب از محمد حسین بن علی موحد حججی که توسط انتشارات خیام در قم به سال 1362ش، چاپ و منتشر گردیده است. (4)
ثلاثیات الکلینی و قرب الاسناد از امین ترمس عاملی، که توسط مؤسسه فرهنگی دارالحدیث، در قم به سال 1417ق، در445 صفحه چاپ و منتشر گرده است.
مؤلف مقدمهای درسه فصل و 127صفحه برای کتاب نوشته است. وی اصطلاح ثلاثیات نزد شیعه و سنی را در فصل دوم و مشایخ کلینی، مشایخ کلینی، اصحاب امام صادق علیه السلام و شرح حال کلینی و راویان را در فصل سوم بیان کرده است. و در پایان به شیوه و ترتیب احادیث کتاب و نسخههای مورد استفاده خود میپردازد. (5)
درخشان پرتوی از اصول الکافی از محمد حسینی همدانی نجفی، گزیده و ترجمهای از اصول الکافی است که توسط خود ایشان در قم به سال 1363ش، چاپ و منتشر گردیده است. مجلد پنجم کتاب در سال 1369ش، چاپ شده است. کتابشناسی ملی ایران، نیمه دوم 1370ش.
گزیدهای از اصول الکافی در مبانی دین اسلام از علی اصغر خسروی شبستری که در
تهران توسط انتشارات امیری به سال 1351ش، در 270 صفحه رقعی چاپ شده است. (1)
. همان، تابستان 1351، ص 15.
احادیث منتخب از روضه الکافی ، نگارنده و مترجم: محمد امین رضوی. این کتاب در تهران توسط هیأت مکتب النبی صلی الله علیه و آله به سال 1351ش، چاپ و منتشر گردیده است. (2)
دفاع عن الکافی از ثامر هاشم، حبیب العمیدی، شامل بررسی همراه با نقد و تطبیق نسبت به مهمترین شبهات طرح شده دربارۀ کتاب الکافی شیخ کلینی. این کتاب توسط مرکز مطالعات اسلامی غدیر در قم به سال 1374ش، چاپ و منتشر شده است. (3)
بحوث حول روایات الکافی از امین ترمس العاملی. یک بررسی نقادانه نسبت به کتاب الکافی شیخ کلینی است که مجموعهای از فواید مهم در دو علم رجال و حدیث را نیز به همراه دارد. این کتاب از سوی انتشارات دار الهجرة در قم به سال 1373ش، منتشر گردیده است.
پانصد و یک درس مقدس از صادق میر شاه ولد. گزیده اصول الکافی کلینی است همراه با ترجمه فارسی و معرف ابواب و عناوین اصول الکافی . این کتاب در مشهد مقدس توسط نشر رستگار به سال 1373ش، در 638صفحه چاپ و منتشر گردیده است. (4)
اخلاق دینی در اندیشه شیعی (شرح و تحلیل اخلاق اصول الکافی ) از سیّد محمد نصر اصفهانی، که توسط انتشارات نهاوندی، در قم، سال 1378ش، به چاپ اوّل رسیده است.
کتاب الخمس از سیّد سبط الحسن فتح پوری هندی (مولود 1328ق) . شیخ کلینی در کتاب الکافی کتابی را با عنوان خمس قرار نداده است و روایات مربوط به خمس را در جاهای پراکندهای از کتاب خود درج کرده است. سیّد سبط الحسن فتح پوری هندی آن روایات را استخراج و در مجموعهای با عنوان کتاب الخمس تدوین نموده است. (5)
رسالة فی شأن الکافی و الکلینی از شیخ آقابزرگ. (1)
. الذریعة، ج 11، ص 302. [1]
داستانهای اصول الکافی از محمد محمدی اشتهاردی که در دو مجلد توسط دفتر نشر معارف اسلامی در قم به سال 1373ش، چاپ و منتشر شده است.
گزیده اصول کافی از محمدکاظم بهنیا که توسط مرکز فرهنگی انتشاراتی رایحه در تهران به چاپ رسیده است.
واژههای اخلاقی از اصول کافی از ابراهیم پیشوایی ملایری که توسط دفتر تبلیغات اسلامی در قم چاپ و منتشر شده است.
الکلینی والکافی از عبدالرسول الغفار که در یک مجلد توسط مؤسسة النشر الاسلامی در قم چاپ شده است.
الکلینی و خصومه از عبدالرسول الغفار که در دارالمحجة البیضاء در بیروت چاپ و منتشر گردیده است.
الحسین و عاشوراء فی الکافی از حسین صولی که در یک مجلد توسط «المرکز الاسلامی للتراث» در بیروت چاپ و منتشر گردیده است.
فهارس الکافی از یوسف البقاعی که توسط دارالاضواء در بیروت چاپ و منتشر گردیده است.
معرفی اجمالی کتاب الشیخ الکلینی البغدادی و کتابه الکافی (الفروع) ، تألیف ثامر هاشم حبیب از محمد علی مهدوی راد (تولد1334ش) ، آینه پژوهش، اسفند1372، ص 85 - 87.
ده نکته دربارۀ «شرح اُصول الکافی » ملّا صدرا از رضا استادی، علوم حدیث، ش13، ص7 - 41 در ضمن این مقاله پارهای از شروح و حواشی الکافی که قبل و بعد از شرح ملّاصدرا نگارش یافته، ذکر گردیده است.
1) 1)
دیدگاههای حدیثی ملّا صدرا در شرح اُصول الکافی از نادعلی عاشوری، علوم حدیث، ش19، بهار 1380.
نگاهی به شرح صدر المتألهین بر اصول الکافی از علی نصیری، علوم حدیث: ش24، ص 59 - 81.
مفهوم عقل از دیدگاه دو شارح اصول الکافی از عبدالحسین الکافی ، علوم حدیث، ش26، ص 96 - 119.
کافی در آیینه پژوهش
اهمیت و اعتبار کتاب کافی، نوشته ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی، جمعی از دانشوران شیعی را بر آن داشته که پژوهشهایی دربارۀ آن عرضه کنند. در این مقاله، شش تحقیق معرفی و نقد و بررسی میشود. موارد شمارۀ 1 و 2 و 6، معرفی کلّی از کتاب کافی و مؤلف آن را در بر دارند. کتاب شمارۀ 2، به چهار مبحث مهم پیرامون اصول کافی میپردازد: (امام مهدی (عج) ، تقیه، بداء و قرآن) کتاب شمارۀ 5، شرح ملا خلیل قزوینی (دانشمند شیعی قرن یازدهم هجری) بر کافی را میشناساند و کتاب شمارۀ 4، شیوه صحیح املای رجال و راویان کتاب کافی را مینمایاند. کتاب 1 تا 4 به زبان عربی و کتاب 5 و 6 به زبان فارسی است.
کلید واژهها: کافی - کلینی، محمد بن یعقوب کلینی - کافی، راویان - کافی، شروح - کافی، اعتبار روایات - کافی، بررسی محتوایی - کافی، کتابشناسی - حدیث شیعی، قرن چهارم هجری.
کتاب کافی به عنوان مهمترین و معتبرترین کتاب حدیثی شیعه، به دلیل اعتبار و وثاقت مؤلف آن و قدمت کتاب - نزدیکی به زمان حضور ائمه معصومین علیهم السلام - مورد
1) 1). فصلنامۀ سفینه، بهار 1383، پیاپی 2، ص 109 - 140.
توجه علما و دانشمندان و محدثان قرار گرفته و محل استناد و اعتماد محدثان، در نگارش و تدوین کتب حدیثی در دورههای بعد از حیات مرحوم کلینی تاکنون بوده است.
نسخههای خطی، چاپهای سنگی و سربی متعدد کافی همراه با ترجمهها، شروح و حواشی بیانگر توجه خاص بزرگان اهل علم و تحقیق به این مأخذ و منبع روایی است. در این نوشتار، کتاب کافی ، مختصر و گذرا در آیینه چند کتاب و پژوهش، بررسی شده است.
1.1. این کتاب 495 صفحهای، به عنوان پایاننامه دانشگاهی در مقطع کارشناسی ارشد دانشکده فقه دانشگاه کوفه به سال 1410 ق، 1989 م، 1368 ش، ارائه شده و پژوهشگر محترم با استناد و استفاده از 249 مأخذ و مصدر، پژوهشی جامع را در کتاب فروع کافی به انجام رسانیده است.
ساختار کتاب در یک مقدمه، دو باب - هر باب در سه فصل و هر فصل شامل سه تا چهار مبحث - تنظیم و تبویب شده است.
مقدمۀ کتاب توضیحاتی است کلی به ساختار ارائۀ مطالب کتاب.
2.1. در باب اول با عنوان «الشیخ الکلینی البغدادی و الحیاة الفکریة فی عصره» موضوعات زیر بررسی شده است:
اوضاع سیاسی، فرهنگی و علمی ری و بغداد.
شخصیت شیخ کلینی، سرگذشتنامه مختصر.
شخصیت علمی شیخ کلینی، اساتید، شاگردان، آثار و تألیفات، جایگاه و منزلت علمی شیخ در بین علما.
در ذیل اساتید شیخ، به معرفی 12 نفر، و در ذیل شاگردان، به معرفی 23 نفر از بزرگان و دانشمندان پرداخته است.
1) 1) . تألیف ثامر هاشم حبیب العمیدی، قم: مکتب الاعلام الاسلامی، 1414 ق، 1372 ش.
در ذیل آثار و تألیفات، بیان میکند که شیخ کلینی - در مقایسه با علما و دانشمندانی چون شیخ مفید، شیخ صدوق و شیخ طوسی - از علمای کم تألیف بوده است، از این رواست که مدتزمان طولانی برای جمعآوری احادیث کافی صرف نموده است. خصوصاً اینکه مرحوم شیخ کلینی نخستین عالم شیعی است که به جمعآوری، تنظیم و تبویب موضوعی احادیث اهلبیت علیهم السلام با این وسعت و گستردگی پرداخته است. توجه به موضوعات فقهی، تاریخی، فلسفه و کلام، ادبیات، رجال و درایت حدیث در کتاب کافی ، بیانگر دقت مرحوم شیخ کلینی و صرف وقت و زمان بسیار زیاد برای گردآوری و تدوین احادیث اهلبیت علیهم السلام، و تحویل این امانت گرانمایه به نسلهای آتی است.
3.1. در باب دوم کتاب به معرفی و پژوهش پیرامون کتاب فروع کافی پرداخته است. در این باب، در ضمن سه فصل موضوعات زیر بررسی شده است.
فصل اول: معرفی کتاب کافی و تحقیقها و پژوهشهایی که در اطراف آن شده، با تکیه بر فروع کافی.
فصل دوم: شیوه مرحوم کلینی در تدوین و ارائه احادیث فروع کافی.
فصل سوم: راویان احادیث که مرحوم کلینی در فروع کافی از طریق آنها روایات را نقل کرده است.
1.3.1. در وجه تسمیه و شهرت به کتاب کافی دو جهت بررسی شده است:
الف. مرحوم کلینی در خطبه کتاب در وصف کتاب خود ذکر کرده است که این کتاب، کافی است برای همه فنون علم دین و یا در آخر کتاب الطهاره آمده است:
هذا آخر کتاب الطهارة من کتاب الکافی و هو خمسة و اربعون باباً.
استاد علی اکبر غفاری بیان میکند که این کلام در همۀ نسخههای کافی میباشد که احتمال دارد کلام صادره از خود کلینی باشد و یا از اولین کاتبان کافی باشد.
ب. نام کتاب، برگرفته از کلام مشهور «الکافٍ لشیعتنا» باشد.
به هر حال، شهرت کتاب کافی بسیار زیاد است و در مبحث دوم فصل اول باب
دوم کتاب، با عنوان «شهرة الکتاب» بیان و کلام تعدادی از علما و فقها دربارۀ کافی ذکر شده است.
شیخ مفید در تصحیح الاعتقاد گوید: «هو من اجل کتب الشیعة و اکثرها فائدة»
صاحب الذریعه گوید: «و هو اجل الکتب الاربعة الاصول، المعتمد علیه، لم یکتب مثله فی المنقول من آل الرسول» . (1)
. الذریعه، ج 17، ص 245. [1]
در ذیل تلاش علما پیرامون کافی ، گزارشی مختصر پیرامون نسخ خطی اصول / فروع / روضه کافی شروح و حواشی، پژوهشهای موضوعی خاص، برگزیدههای کافی ، ترجمهها، چاپها و فهارس و راهنماهای کتاب کافی آورده است (ص 158 - 177) .
معرفی 21 شرح، 26 حاشیه، برگزیدهها و چاپهای متعدد، بیانگر توجه خاص علما به کافی است. به نظر میرسد قدیمترین اختصار و برگزیدۀ کافی ، منتخب اصول الکافی شیخ صدوق میباشد که نسخۀ خطی آن در کتابخانۀ عمومی امیر المؤمنین علیه السلام در نجف به شمارۀ (1635 / 6، ج 1) موجود است.
2.3.1. در فصل دوم به بررسی روش مرحوم کلینی در فروع کافی از حیث شیوۀ اسناد احادیث، شیوۀ ارائه متن احادیث و روش تدوین و تصنیف احادیث پرداخته است (ص 181 - 260) .
3.3.1. در فصل سوم، شرح حال مختصر 93 نفر از کسانی که مرحوم کلینی از آنها نقل روایت کرده، همراه با تعداد روایات هر یک را ذکر کرده و پس از آن موارد احادیث روایت شده با الفاظ «عن العدة» را به اختصار، معرفی و گزارش کرده است (263 - 359) .
1) 1)
براساس این فهرست، بیشترین احادیث روایت شده از علی بن ابراهیم بن هاشم ابو الحسن القمی - از مشایخ شیخ کلینی - است که در فروع کافی 3355 روایت میباشد و در کل کتاب کافی 7068 روایت از طریق او میباشد.
1415، 768 +789 صفحه
گروه اول، به دیدۀ ارجگزاری به آن نگریستهاند، گرچه خود را از بحث و بررسیهای علمی در مورد آن بینیاز ندیدهاند. کتابهای حدیثی و فقهی و شیعۀ امامیه، گواه روشن بر این مدّعا است. امّا در میان دانشمندان گروههای دیگر، کسانی بودهاند که به شیوۀ غیر علمی، اشکالهایی بر کافی وارد ساختهاند. اینان، ذهن و اندیشۀ افرادی را که فرصت و حوصلۀ ژرفنگری و بازکاویِ سخنان را ندارند، نسبت به این کتاب شریف، مکدّر ساخته و نوعی بدبینی در مورد این کتاب جاودانه در آنان پدید آوردهاند، بدون این که آن تشکیکها مبنا و جایگاه علمی داشته باشد.
با توجه به این مقدمه، نویسندۀ کتاب، پس از نگارش و نشر الشیخ الکلینی البغدادی و کتاب الکافی که عمدتاً حول محور فروع کافی بود، پژوهشهای خود را دربارۀ کافی - با تکیه بر بخش اصول، و به ویژه از دیدگاه نسبتهایی که به آن کتاب و پیرو آن به شیعۀ امامیه میدهند - ادامه داد. و کتاب دفاع عن الکافی بدینسان پدید آمد.
2.2. مؤلف، کتاب را در دو مقدمۀ کوتاه و چهار باب اصلی سامان داده است.
مقدّمۀ اول، به معرفی کتاب و مؤلف بزرگوار آن اختصاص دارد (ج 1، ص 25 - 42) . و
مقدمۀ دوم، شامل بحثهای اساسی و زیربنایی در مورد امامت و خلافت الهی است، مانند: مبانیِ قرآنی و حدیثی آن، ویژگیهای امام به ویژه عصمت، جایگاه نصّ در امامت الهی. در این بخش، آیۀ تطهیر، (1)
. سورۀ احزاب، آیۀ 33.
آیۀ ولایت، (2)حدیث غدیر، حدیث ثقلین، حدیث منزلت و حدیث دار، مورد بررسی مختصر - از جهت سند و دلالت - قرار میگیرد.پس از این دو مقدمه، چهار باب اصلی کتاب بدین ترتیب آغاز میشود:
باب اول - پاسخ به پرسشها و پندارها در مورد امام مهدی علیه السلام (ج 1، ص 167 - 611) .
باب دوم - پاسخ به مطالبی که در مورد احادیث تقیه در کافی گفتهاند (ج 1، ص 613 - 739) .
باب سوم - بداء و پاسخ به تهمتها و افترائاتی که به شیعه در مورد آن زدهاند (ج 2، ص 7-213) .
باب چهارم - نسبت دادن عقیده تحریف قرآن به شیعه و پاسخ آن (ج 2، ص 215 -503) .
پس از این چهار باب، در فصل «خلاصةالبحث و نتائجه» (ج 2، ص 505 - 568) خلاصهای از کل مطلب کتاب آمده است.
پایانبخش کتاب، چهار فهرست فنی (آیات، احادیث، اعلام، منابع) است. آنگاه فهرست اجمالی و فهرست تفصیلی مطالب کتاب در پی میآید.
قبل از مرور کلی بر مباحث کتاب، باید تذکر داد که در میان 672 منبع این کتاب، نزدیک به نیمی از آن مصادر اهل تسنن است که از سویی کتب مرجع آنان (در حوزه تفسیر، حدیث، فقه، کلام، تاریخ و مانند آن) و از سوی دیگر، کتابهای ردّ بر شیعه را - که در سالهای اخیر در مصر و اردن و عربستان و پاکستان و. . . منتشر شده - در برمیگیرد.
کثرت منابع، بیان رقیق مشخصات کتابشناسی آنها و اشاره دقیق به نشانی مطالب در پانویسها، اعتماد خواننده را به کتاب برمیانگیزد.
1.3.2. باب اول:
این باب، خود در حد کتابی مستقل - بیش از 440 صفحه - مباحثی دربارۀ حضرت مهدی علیه السلام دربر دارد، با این عناوین:
خاورشناسان در مورد عقیده به امام مهدی علیه السلام چه گفتهاند؟ و برخی از نویسندگان مسلمان چگونه از آنها پیروی کردهاند؟
پاسخ به آنچه منکران اعتبار احادیث مهدویت میگویند. (1)
. سخنان ابن خلدون، فقدان صحیح مسلم و بخاری از این احادیث، اختلاف و تعارض احادیث مهدویت و. . . .
نقل سخنان بیش از پنجاه تن از دانشمندان اهل تسنن، که احادیث مهدویت را صحیح یا متواتر دانستهاند، از ترمذی صاحب سنن در قرن سوم تا بنباز و دیگر معاصران.
منکران احادیث مهدویت، چگونه آن را به کتاب کافی پیوند میدهند و براساس احادیث کافی ، ادعای خود را بیان میدارند؟
در این فصل، توضیحات مبسوط در مورد جفر، احادیث «لاتخلو الارض من حجة» ، حدیث «من مات ولم یعرف امام زمانه. . .» ، احادیث شباهت قضاوت امام مهدی به قضاوت حضرت داود علیه السلام، ادله ولادت حضرت مهدی علیه السلام و اعترافات دانشمندان اهل تسنن (2)بر آن، تهمت سرداب، طول عمر امام عصر (عج) و علامات ظهور را میخوانیم.
2.3.2. باب دوم:
این باب نیز سه فصل دارد:
فصل اول - تقیه و تفاوت آن با نفاق، جواز تقیه در منابع فقه چهار مذهب، به علاوه ظاهریه و معتزله و خوارج، برخی از اقوال صحابه و تابعین و علمای عامه در مورد تقیه و جواز آن.
فصل دوم - برخی گفتهاند عمل به سخنان ائمۀ اطهار علیهم السلام واجب نیست، چون احتمال میرود بر اساس تقیه صادر شده باشد؛ نیز گفتهاند: تقیه را خود ائمه علیهم السلام وضع
کردهاند تا اختلاف در سخنان خود را توجیه کنند. پاسخ تفصیلی به این سخنان را بر اساس آیات و احادیث، در این فصل میخوانیم.
کسانی که بر رد کافی مطالبی نوشتهاند، به شانزده حدیث در این مورد تمسک کردهاند که تمام آنها در این فصل بررسی میشود، از جمله بحث اصحاب کهف که ذیل حدیث چهارم مورد کنکاش دقیق قرار میگیرد.
3.3.2. باب سوم:
اصول بحث بداء چیست؟ آیا بداء عقیدهای است که از یهود به مذهب شیعه راه یافته است؟ نویسنده ضمن پاسخ به این پرسش، سخنان جمعی از مفسران اهل تسنن را میآورد که دربارۀ امکان تغییر قضا و قدر، و نیز دربارۀ محو و اثبات سخن راندهاند.
4.3.2. باب چهارم:
نویسنده در این باب، ثابت میکند که عقیده به تحریف قرآن، بیش از کتب شیعه، در کتابهای اهل تسنن بیان شده است. در ضمن این فصل، به پرسشی فرعی - اما مهم - پاسخ داده میشود که آیا نگاه شیعه به کتاب کافی ، مانند دیدگاه اهل تسنن در مورد صحیح بخاری است؟ نویسنده در همین باب، بیان میدارد که احادیثی که در کتاب کافی آمده و مخالفان، آنها را دال بر تحریف دانستهاند، به معنای تحریف نیست، بلکه توضیحات تفسیری امامان معصوم علیهم السلام بر آیات است.
در پایان باید گفت: این کتاب، با زاویه دید خاص خود، جای خالی را در پژوهشهای مربوط به کتاب کافی و به عبارت بهتر، در مورد عقاید شیعه امامیه، پر کرده است. چنین پژوهشهایی به طور پیوسته باید ادامه یابد تا جدیدترین پرسشها
را دربارۀ این کتاب جاودانه و دیگر آثار ارزشمند شیعی را پاسخ گوید.
1.3. نویسنده، این کتاب را براساس پژوهشی در دانشگاه علیگرۀ هند، به سامان آورده و در هفت فصل عرضه کرده است:
فصل اول - تاریخ تدوین حدیث در شیعه: مدینه، کوفه، قم، بغداد، نجف، کربلا، خراسان، لکنهو (ص 13 - 110) .
فصل دوم - کلین، تحولات تشیع در ری، زندگینامه مختصر ثقةالاسلام کلینی (ص 111 - 220) .
فصل سوم - اوضاع سیاسی در زمان ثقةالاسلام کلینی: خلفای عباسی، دولت آلبویه، حوادث مختلف در آن زمان، هجرت کلینی به بغداد (ص 223 - 267) .
فصل چهارم - گزارش علمی از زمان کلینی: معتزله و بزرگان و عقاید و گروههای آنها در بصره و بغداد، اثر معتزله در نظام فکری آن دوره، اشاعره و برخی از عقاید آنها، تفاوتهای فکری امامیه با آن دو گروه (ص 269 - 313) .
فصل پنجم - نقش شیخ کلینی در اظهار و ترویج عقاید مکتب اهلبیت علیهم السلام: توحید، امامت، عقل (ص 315 - 378) .
فصل ششم - دربارۀ کتاب کافی : انگیزۀ تألیف، تعداد احادیث، چگونگی تقسیم و تبویب، دیدگاههای دانشمندان، ویژگیهای کافی، کتابنامۀ کافی شامل شروح، تعلیقات، ترجمهها، اختصارها، فهرستها، نسخههای خطی و چاپهای آن (ص 389- 467) .
فصل هفتم - «عدة من اصحابنا» در سندهای احادیث کافی چه کسانی هستند؟ عدهای که از احمد بن محمد اشعری نقل میکنند، نامها و شرح حال مختصر آنان. عدهای که از احمد بن محمد برقی نقل میکنند و. . . .
بدینسان، نویسنده در این فصل، بیست گروه از راویان را برمیشمارد که
1) 1) . تألیف عبدالرسول الغفار، قم: مؤسسة النشر الاسلامی، 1416ق، 1374 ش، 589 ص.
ثقةالاسلام کلینی به جای بیان تفصیلی تکتک نامهای آنها، به عنوان «عده» از آنها نام میبرد. آنگاه شرح حال مختصری از آن راویان را بیان میدارد (ص 469 - 552) .
در پایان نویسنده، بر روشهای علمی صحیح که میان شیعه امامیه رواج دارد، تأکید میکند.
کتاب با فهرست 288 مأخذ کتاب و فهرست تفصیلی مطالب، پایان مییابد.
2،3. این کتاب، از آن رو که دستنامهای مختصر و گویا در شناخت کافی است، باید پیراسته از خطاهای مطبعی عرضه شود. بهجاست که ناشر در چاپهای بعدی، به این نکته توجه کند. همچنین فهرستهای فنی و نمایه موضوعی برای چنین کتابی بسیار ضرورت دارد. امید است با رفع این کمبودها، گامی به پیش در راه شناساندن جاودانه کتاب کافی به پیش نهیم.
همچنین به دلیل کمبود منابع تحلیلی به زبان فارسی دربارۀ کافی ، پیشنهاد میشود که این کتاب با ترجمه و تحریر مجدد در کسوت کتابی دانشگاهی عرضه گردد تا زمینه پژوهشهای بعدی برای دانشجویان مبتدی یا متوسط رشتههای علوم حدیث هموار شود.
1.4. این اثر از جمله آثار و تألیفاتی است که از جنبهای خاص به کتاب شریف کافی پرداخته است.
مؤلف محقق آن با تسلط بر علم رجال به شیوهای محققانه به ضبط اسامی رجال، انساب، کنیهها و القاب پرداخته است.
تألیف و تدوین کتاب در 17 ربیعالثانی 1388 ق، برابر با 23 تیرماه 1347 ش، به پایان رسیده است.
رساله استاد آیتاللّه حسنزاده آملی در اختیار مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی
1) 1) . تألیف آیةاللّه حسنزاده آملی، تحقیق سید محمد کاظم المدرسی الیزدی، فاضل العرفان، محمد کاظم المحمودی، قم: مکتب الاعلام الاسلامی، 1418 ق / 1376 ش.
قرار گرفته و با تحقیق و پژوهش محققان ارجمند، سید محمد کاظم مدرسی یزدی، فاضل عرفان و محمد کاظم محمودی آماده چاپ و نشر گردید.
ساختار اثر، با فهرست کتاب، مقدمه مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی، مقدمه تحقیق، مقدمه مؤلف و متن (اسامی به ترتیب حروف الفبا) تنظیم شده است.
در مقدمه تحقیق به قلم سید محمد کاظم مدرسی یزدی ضمن بحثی کوتاه در علم درایة الحدیث، بحث در ضبط اسماء و انساب و کنیهها و القاب را از مباحث علم درایةالحدیث برشمرده که دانستن آن برای اهل حدیث بسیار ضروری است و بدون توجه به این فن، خطا و اشتباه در بیان و استناد به رجال، بسیار خواهد بود.
دقت در ضبط صحیح اسامی راویان حدیث بسیار مهم است و حتی علم اسماء رجال به عنوان نیمی از علم حدیث قلمداد شده است.
محقق کتاب، نمونهای از اشتباه در ضبط اسماء راویان حدیث را بیان کرده است.
روش تحقیق و شیوههای ضبط اسامی، همراه با ذکر عناوین مصادر و مآخذ تحقیق در این مقدمه بیان شده است.
2.4. متن اثر از صفحه 17 تا 200 به ترتیب حروف الفبای عربی تنظیم شده است. الفاظ، واژهها و اسامی با دقت در اعراب صحیح کلمات آورده شده است. از جمله:
اُبَیْربن العلاء: بنو أبیر قبیلة
وعصمة بن اُبیر جمالی (در ردیف ع نیز ذکر شده)
عویف بن الاضبط بی اُبیر صحابی ایضاً (ص 18) (در ردیف ع نیز ذکر شده)
اثیع بن الی شرح بن سدد و قیل: وُثَیْع،
زید بن اثیع و یقال یُثَیع (ص 19)
معرفی اماکن و رجال منسوب به آنها، مانند: خُرّم (ص69) ، جُلُود (ص 52) .
معرفی قبائل و رجال منسوب به آنها، مانند: الاجارب (ص 19) ، خُدَعَة (ص 68) .
معرفی مشاغل و حرفهها، مانند: ورّاق (ص 195) ، الخزّاز (ص69) ، الغرّاد (ص143) .
معرفی انساب، مانند: الآدّمی (ص 17) ، الاُسواری (ص 23) ، الاُعبودی (ص 25) ، الطریحی (ص 126) .
معرفی القاب مشترک میان چند راوی، مانند: الاُسیّدی (ص 23-24) ، السِنّجی (ص 108) .
معرفی واژههای یکسان با تعیین اختلاف در اعراب یا تشدید، مانند: السَمَعی و السِمَعی (ص 107) ، الغَزالی و الغزّالی (ص 143) .
معرفی زنان راوی، مانند: سُعاد (ص 102) ، السعدة (ص 102) ، سَمانة (ص 106) ، عبلة (ص 130) ، غرام (ص 143) ، الفحّام (ص 146) .
معرفی وجه ارتباط و پیوند بین اسامی قدیم و جدید، مانند: السّیرافی (110) .
در ابتدا مؤلف قصد داشته که فقط به ضبط رجال کتاب کافی بپردازد و در چاپ اول نیز به عنوان ملحق کتاب کافی در سال 1347 منتشر شده است. در ادامه کار، موارد مشتبه در قاموس ذهبی و فیروزآبادی نیز به آن افزوده شده است و محققان اثر حاضر نیز در تکمیل آن با مراجعه به دهها مصدر دیگر کوشیدهاند. به هر حال این اثر علیرغم حجم کم، حاصل یک عمر تلاش و کوشش است و مأخذی بسیار مهم در کنار مطالعات و تحقیقات حدیثی به شمار میرود.
جمله این شروح: شرح اصول کافی / نصیرالدین محمدبن محمدبن حسن طوسی (قرن 7) ، شرح الکافی / شیخ قطیفی بحرانی (قرن 10) ، شرح اصول الکافی / ملاصدرالدین (قرن 11) ، مرآة العقول / مولی محمد باقر مجلسی (قرن 11) ، شرح اصول کافی / محمد صالح مازندرانی (قرن 11) ، الوافی / ملامحسن فیض کاشانی (قرن 11) ، و. . . را میتوان نام برد.
الصافی فی شرح الکافی از جمله شروحی است که تاکنون به صورت تحقیقی منتشر نشده است.
2.5. شارح: ملاخلیل بن غازی قزوینی (1001-1089 ق / 1593-1678م)
فقیه اصولی محدث ادیب، زادۀ قزوین و ملقب به «برهان العلماء» بود. معاصران او از جمله شیخ حر عاملی، (1)
. امل الآمل، ج 2، ص 112.
میرزا محمد اردبیلی، (2)میرزا عبداللّه افندی، (3)و نیز دانشوران متأخر مانند میرزا محمد باقر خوانساری، (4)و سید محسن امین (5)و شیخ آقابزرگ تهرانی (6)وی را به فضل و کمال ستودهاند. نزدیک به بیست اثر از او نام بردهاند که در این میان، الشافی و الصافی ، هر دو در شرح کتاب کافی ، شهرت بیشتر دارند. الشافی به زبان عربی و الصافی به زبان فارسی است. قزوینی، کتاب صافی را در طول بیست سال (1064-1083) نگاشته و شرحی کامل بر کتاب کافی (اصول، فروع، روضه) عرضه کرده است.3.5. شیوه نگارش کتاب، چنین است که ابتدا متن احادیث را تحت عنوان «اصل» میآورد، سپس نکات صرفی، نحوی، فقهی، قرآنی، تاریخی و. . . را تحت عنوان «شرح» بیان میدارد. پس از آن، ترجمه حدیث را همراه با خلاصه توضیحات خود، با عنوان «معنی» میافزاید.
نسخههای خطی مجلدات مختلف این شرح و نیز نسخههای چاپ سنگی آن در برخی از کتابخانهها موجود است. تحقیق و تصحیح بخشی از شرح کتاب الایمان
والکفر نیز در قالب سه عنوان پایاننامۀ کارشناسی ارشد در دانشگاه قم ارائه شده است، با این مشخصات:
تصحیح و تعلیق «الصافی فی شرح اصول الکافی» ، تدوین: جواد آهنگر، تابستان 1378، شامل باب 91 تا 112.
تصحیح و تعلیق شرح اصول کافی ، تدوین: عبداللّه کیوانی، زمستان 1378، شامل باب 113 تا 165.
تصحیح و تعلیق «الصافی فی شرح اصولالکافی» ، تدوین: محمود صمدی، زمستان 1377، باب 165 تا 209. (1)
. این سه عنوان پایاننامه در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه قم، بخش پایاننامههای «فلسفه و کلام اسلامی» به شمارههای 33 و 38 و 54 موجود است.
بدین ترتیب، از 91 (باب الاصلاح بین الناس) تا آخر کتاب الایمان و الکفر، تحقیق شده است.
4.5. امتیازات کتاب، بر اساس نوشتههای دو تن اخیر در مقدمههای پایاننامۀ دوم و سوم، چنین است:
ریشهیابی لغات، تجزیه و ترکیب کلمات و بیان نکات صرفی و نحوی آنها (مانند: شرح حدیث 3، باب 165) .
نقل احتمالات مختلف در یک کلمه مانند: سَخَط، سُخْط، سُخَط.
ترجمه دقیق کلمات عربی به فارسی و کوشش در یافتن بهترین معادل فارسی برای کلمات عربی، مانند: حکیم مصلحتاندیش، بذاء زباندرازی، سفه سبکی، یقین قرار خاطر، بهاء خوشنمایی، اکبر همّه بزرگتر پیشنهاد خاطر او، الحجّة معیار و دلیل، رب صاحب کل اختیار، عزّت بیننگی، لطیف نازککار.
ارجاع دقیق نکات مشابه به نخستین مورد توضیح داده شده، با ذکر نام باب و شماره باب و شماره حدیث.
آورده ضربالمثلهای فارسی برای رساندن مفهوم ضربالمثلهای عربی،
1) 1)
مانند این نمونه: فلا قرّباللّه دارک، ترجمه: خانهات خراب شود، چرا آمدی؟ (باب 125، حدیث 8) .
ترجمه روایت براساس مبانی تفکر شیعه و با رعایت جوانب مطلب.
تطبیق معانی روایات با آیات قرآن، برای اثبات اتقان شرح مورد نظر (نمونه: باب 124، حدیث 8، باب 165، حدیث 12) .
شمارهگذاری ابواب (به طور مسلسل) جهت سهولت در مراجعهکردن.
عدم ذکر سلسله راویان برای توجه بهتر و بیشتر به اصل حدیث و به جهت اختصار. البته در مواردی که سخنی از راوی پیش آمده، شارح با تبحر کامل به آن پرداخته است. مانند شرح حدیث 13 باب 131 (توضیح «بعض رجاله» در سند حدیث) .
ضبط اسامی راویان با دقت و وسواس تمام، در مواردی که نامی از آنها به میان آمده است.
توضیح مبسوط و مستدل برای شناساندن امامی که در روایت فقط کنیه مبارکش آمده، یا به صورت «احدهما» ذکر شده است (مثل باب 182 حدیث 1) .
مطرح کردن شبهات و ابهامات، تحت عنوان «اگر گویی» و جواب به آنها تحت عنوان «گوییم» (مانند: باب 165 ح 2) .
توضیح بعضی از روایات با ذکر مصادیق و بیان تأویل آنها.
اشاره به موارد اختلاف در وافی و مرآة العقول (وی شرح خود را پس از آنها و ناظر به آنها نگاشته است) .
شرح خلاصۀ مطالب باب در چند سطر، در صدر هر باب.
بیان نظرات خود تحت عنوان «مخفی نماند» یا «بدان که» .
ارجاعات دقیق به موارد مشابه قبل و بعد، با ذکر شماره باب و حدیث.
ریشهیابی قبایل و معرفی اشخاص، اعلام، فرقهها، وقایع تاریخی (مانند معرفی قبایل مضر و غطفان و چاه جعرانه در شرح حدیث 2 باب 176، معرفی عقاید زیدیه در شرح حدیث 3 باب 165؛ معرفی مرجئه و قدرِیه و حرورِیه در شرح حدیث 13 همان باب، داستان حوأب در شرح حدیث 3 همان باب) .
بهجاست که بقیۀ اجزای این شرح ارزشمند نیز به همین صورت، در برنامه کار پژوهشی دانشگاهها و حوزههای علمیه قرار گیرد و این کتاب نفیس، احیا شود.
1.6. این کتاب از جمله معدود آثار فارسی است که به صورت مستقل و به بیان ساده و روان دربارۀ کتاب کافی نگارش شده است. آثار فارسی مستقل دربارۀ کافی بسیار اندک است و فقط در برخی ترجمههای فارسی در ضمن مقدمهها توضیحاتی دربارۀ کتاب کافی ارائه شده است.
2.6. کتاب در یک مقدمه و هفت فصل و در 256 صفحه چاپ و منتشر شده است. متن اصل کتاب از فصل اول تا فصل هفتم (ص 15- 230) میباشد، در پایان هر فصل، خلاصۀ مطالب همان فصل آورده شده است. پاورقیهای فصول بعد از فصل هفتم آمده و در پایان نیز فهرست تفصیلی مطالب و فهرست منابع کتاب ذکر شده است.
موضوعات اصلی کتاب و به تعبیری فصول هفتگانه کتاب به شرح زیر میباشد:
فصل اول - اهمیت حدیث نزد شیعه امامیه
فصل دوم - سیر تدوین حدیث در اسلام
فصل سوم - حالات کلینی
فصل چهارم - کتابشناسی کافی
فصل پنجم - صحت کافی
فصل ششم - صحت کتب قدما و ضعف اصطلاح متأخرین
فصل هفتم - پاسخ به شبههها
3.6. مروری کلی بر موضوعات کتاب.
1.3.6. فصل اول کتاب در پنج بخش به بررسی موضوعات زیر پرداخته است.
1) 1) . تألیف منصور پهلوان، تهران: مؤسسه فرهنگی نبأ مبین، 1382.
ائمه علیهم السلام و اخذ علم و حدیث از ایشان با نقل احادیث ثقلین، سفینه، مدینه علم، تأکید ائمه علیهم السلام بر احادیث و حفظ و کتابت آنها با استناد به پنج روایت از جمله: «اعرفوا منازل شیعتنا علی قدر روایتهم عنا و فهمهم منا» : منزلت شیعیان ما را از میزان روایتی که از ما نقل میکنند و فهمی که از ما دارند، بشناسید.
2.3.6. فصل دوم در دو بخش مستقل به سیر تدوین حدیث در اسلام، میپردازد:
بخش اول تدوین حدیث در بیان شیعه.
بخش دوم تدوین حدیث در اهل سنت.
در هر دو بخش وعده داده شده که سیر تاریخی تدوین حدیث، بررسی مختصر شود و تصنیف و تألیف جوامع حدیثی گزارش شود.
اصول اربع مائه یا 400 رساله که اصل نامیده میشوند، زیربنای اولیه و بنیادین جوامع حدیثی شیعه را تشکیل میدهند. مطالب این اصول مستقیماً یا با یک واسطه از امام علیه السلام و یا از راوی امام علیه السلام نقل شده است.
در سیر تدوین اهل سنت، بیشتر به موضوع منع از نشر و کتابت حدیث و سرنوشت برخی از راویان و ناقلان حدیث اهلبیت علیهم السلام پرداخته شده است و برخلاف آنچه که در آغاز فصل وعده داده شده سیر تدوین و تألیف جوامع حدیثی بسیار گذرا مطرح شده و جای آن دارد که با تفصیل و تحقیق بیشتری به این موضوع پرداخته شود.
3.3.6. سرگذشت مختصری از صاحب کافی مرحوم محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی را با اشاره به اوضاع سیاسی - اجتماعی و اعتقادی ری، راویان و محدثان ری، مشایخ و اساتید کلینی، شاگردان مرحوم کلینی، مهاجرت به بغداد، جایگاه کلینی در نزد علمای اهل سنت و شیعه آورده است. در پایان این فصل فهرستی شامل 27 منبع و مأخذ در مورد مرحوم کلینی ذکر شده است.
4.3.6. فصل چهارم به کتابشناسی کافی اختصاص دارد. در این فصل، انگیزۀ تألیف کتاب کافی به نقل از مرحوم کلینی در مقدمه کتابش، مدت تألیف (حدود بیست سال) ، بهرهگیری مرحوم کلینی از اصول اربعمائه در تصنیف و تألیف کافی ، ابواب و تعداد احادیث کافی ، اسناد روایات کافی ، معرفی راویان «عدة من اصحابنا» و ستایش
کافی در کلام بزرگان را آورده است.
5.3.6. در فصل پنجم ذیل عنوان صحت کافی به بررسی معنای اصطلاح «صحیح» در نظر دو گروه از محدثان (قدما و متأخرین) میپردازد و نتیجه میگیرد که کافی مطابق اصطلاح قدما صحیح است و در این خصوص به 11 مورد از سخنان قدما استناد میکند.
صحیح بودن احادیث احادیث کافی را از نظر اصطلاح متأخرین نیز بررسی کرده است و بیان میدارد مطابق اصطلاح متأخرین، تعداد روایات صحیح کافی طبق یک نظر، بالغ بر 5072 حدیث میباشد. (1)
. لؤلؤة البحرین، ص 395.
البته اصطلاح صحیح در مقابل حدیث موثق و حسن و ضعیف است نه در مقابل نادرست یا جعلی.6.3.6. به دنبال بحث از اصطلاح صحیح در نظر قدما و متأخرین، فصل ششم کتاب را به بررسی صحت کتب قدما و ضعف اصطلاح متأخرین اختصاص داده است. این فصل، در حقیقت ترجمه فایدۀ نهم از دوازده فایدهای است که شیخ حر عاملی تحت عنوان «خاتمه» در آخرین جلد از کتاب وسائل الشیعه آورده است.
مرحوم شیخ حر عاملی با بیان بیست و دو دلیل، به بررسی ضعف اصطلاح متأخرین در مورد معنای «صحیح» پرداخته است.
7.3.6. در فصل هفتم با عنوان «پاسخ به شبههها» به بررسی چند شبهه پیرامون اعتبار و صحت کتاب کافی پرداخته است و ضمن طرح اجمالی شبهه، پاسخ شبههها را بیان کرده است.
قبل از ورود به طرح شبههها، در ضمن مقدمهای هفت نکته را متذکر شده که توجه به این نکات به فهم پاسخها کمک میکند.
همانگونه که ناشر در آغاز این کتاب یادآور شده است، این کتاب پایاننامه دانشگاهی کارشناسی ارشد بوده که در سال 1365 تهیه و تدوین شده است. امید است در چاپهای بعدی، ضمن بازنگری در کتاب و تحقیق بیشتر، نکات تکمیلی و تحقیقی بحثهای مطرح شده فراهم آید.
1) 1)
دفاع عن الکافی
این مقاله به معرفی کتاب دفاع عن الکافی اختصاص یافته و به بررسی مباحث آن در چهار باب پرداخته است. شبهات دربارۀ حضرت مهدی علیه السلام، شبهات مطرح شده دربارۀ تقیه، بداء و افتراها و تحریف قرآن عناوین بابهای اشاره شده است.
کتاب دفاع عن الکافی از آثار محققانۀ ثامر هاشم حبیب عمیدی است که در مرکز الغدیر وابسته به مؤسسۀ دایرة المعارف فقه اسلامی در دو مجلد، جلد اول در سال 1415 ق و جلد دوم در 1416 ق به چاپ رسیده است. نویسنده با بررسی آثار علمای اهل سنت، به ایرادات آنها به کافی پاسخ داده است. هر چند عنوان کتاب نشان میدهد که تدوین آن برای دفاع از کافی است، اما بیشتر مطالب آن، نه تنها از کافی ، بلکه از مذهب تشیع دفاع میکند.
جلد اول را مرحوم دکتر محمد حسین روحانی ترجمه کرده و ترجمۀ جلد دوم را آقای دکتر طاهرینیا به عهده گرفته است. در حال حاضر ترجمۀ هر دو جلد به اتمام رسیده و بناست در مرکز الغدیر به چاپ برسد. نظر به اهمیت کتاب، به بررسی مباحث آن که در چهار باب تنظیم شده است، میپردازیم:
1) 1). کتاب ماه دین، شمارۀ 64 و 63، دی و بهمن 1381، ص 78 - 79.
در این باب مطالب مثبت و منفی در این زمینه، گرد آمده و در چهار فصل به بحث گذاشته شده است.
نویسنده نخست به تحلیل دیدگاههای خاورشناسان پرداخته و به شبهات آنان پاسخ میگوید و مطرح میسازد که عدهای ناآگاهانه دنباله رو آنها شدند و از درون به اسلام تاختهاند. مستشرقان به طرق زیر کوشیدهاند تا رسالت پیامبر اسلام را تکذیب کنند: ریشۀ یهودی یا نصرانی قائل شدن برای اعتقاد به این اندیشه؛ منشأ این عقیده را در جهل و عقب ماندگی مسلمانان معرفی کردن؛ فقدان عدالت اجتماعی را منشأ این تفکر معرفی کردن.
نویسنده در این فصل دلایل مخالفان این حدیثها را ذکر و آنها را رد کرده است.
در این فصل علمایی از اهل سنت از قرن سوم تا عصر حاضر معرفی شدهاند که صحت یا تواتر این احادیث را تأیید کردهاند. حتی برخی از این علما تواتر این قبیل روایات را جزء اعتقادات اهل سنت میدانند.
این فصل یکی از طولانیترین فصلهای کتاب است که مباحث زیر در آن مطرح شده است:
ارتباط این اعتقاد با دو کتاب جفر و کافی ؛ تناقض احادیث مربوط، در کتاب کافی ؛ احادیث مربوط به خالی نماندن زمین از حجت خدا، هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، مهدی چونان داوود؛ سخن بی اساس دربارۀ نسخ دین محمد صلی الله علیه و آله به وسیلۀ احادیث مهدی علیه السلام؛ انکار تولد آن حضرت؛ قضیۀ سرداب؛ طول عمر آن حضرت.
تلاش نویسنده بر این است که تمام شبههها را دربارۀ احادیث تقیه در کافی تجزیه و تحلیل کند. بدین منظور، مباحث در سه فصل تنظیم شده است:
ابتدا معنای «تقیه» و «اکراه» بررسی شده است. سپس انواع اکراه ذکر شده و با توجه به انواع آن، تقیه به واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح تقسیم شده است. در ادامه، نویسنده روشن ساخته است که علت نفاق و نیرنگ دانستن تقیه خلط معانی این دو اصطلاح است.
دربارۀ تقیۀ ائمه علیهم السلام شبهههایی مطرح و به آنها پاسخ گفته شده است؛ از جمله: عدم وجوب عمل به گفتههای ائمه علیهم السلام به سبب احتمال تقیه بودن آنها؛ جعل تقیه برای توجیه اختلافات در سخنان ائمه علیهم السلام.
نویسنده نشان داده است که شبهههای مربوط به تقیه و کتمان در کافی وارد نیست؛ زیرا آیهای صریح صحت روایت کافی را تأیید کرده است یا عمل صحابه و تابعان موافق با مضمون آن حدیث است و مانند آن.
جلد دوم با این باب آغاز میشود. به سبب وجود احادیث بداء در کتاب کافی اتهامها و مباحثی در زمینۀ بداء مطرح شده است که نویسنده در این باب به نقد و بررسی این قبیل اتهامها و مباحث میپردازد. باب سوم از سه فصل تشکیل شده است:
ابتدا بداء از نظر واژهشناسی تعریف شده است. سپس فهم نادرست منکران آن و عدم توجه آنان به محتویات کتب شیعی تبیین شده است. در این باره، به این
موضوعات پرداخته شده است: ادعای یهودی بودن اعتقاد به بداء، افترای جعل بداء از سوی ائمۀ رافضیها، امکان تغییر قضا و قدر از دیدگاه اهل سنت، محو و اثبات در نگاه مفسران اهل سنت.
ریشۀ چنین نسبتی به شیعه این است که تعریف خاصی از بداء به اشتباه به شیعه نسبت داده شده است، برای پاسخ به این اتهام، به 44 آیه، 13 روایت، اقوال علمای شیعه، و چگونگی اعتقاد شیعه به صفات الهی تمسک جسته است.
نویسنده در این فصل روشن میسازد که بداء در قضا و قدر غیر حتمی واقع میشود. در ادامه، به اعتراضها و انکارها نسبت به این نوع قضا و قدر از دو جهت پاسخ داده شده است: عدم فهم درست از قضا و قدر، عدم تمییز میان تقدیر و علم.
این فصل عهدهدار گردآوری احادیث بداء در کافی است. این احادیث به چهار دسته تقسیم شدهاند: پنج حدیث دربارۀ اهمیت بداء، سه حدیث در تفسیر برخی آیات مربوط به محو و اثبات و تغییر اجل، چهار حدیث دربارۀ انواع قضا، و چهار حدیث در نفی جهل از خداوند.
باب چهارم، یعنی آخرین باب کتاب، سه فصل را در بر دارد:
نویسنده در ابتدا معنای تحریف و انواع آن را بیان میکند و سپس به اتهامهایی که به استناد کافی وارد شده است، پاسخ میگوید. موضوعات مورد بررسی، عبارتاند از: ادعای استناد شیعه به احادیث تحریف قرآن برای اثبات امامت، ادعای بطلان استدلال شیعه دربارۀ عدم وقوع تحریف، اتهام توطئه در احادیث کافی ، جعل حدیث در میان مخالفان، ادعای اعتقاد شیعه به صحت همۀ احادیث کافی ، کافی از دیدگاه
شیعه، صحیح بخاری از دیدگاه اهل سنت و ادعای اعتقاد کلینی به تحریف.
در این فصل 61 روایت از کافی نقل و بررسی شده است. نویسنده با بررسی روایات تحریف نشان میدهد که هیچ یک از آنها بر تحریف دلالت ندارند، به علاوه بیشتر آنها از نظر سند ضعیفاند. با بررسی دلالت روایات کافی این امور آشکار شده است:
واژۀ «تنزیل» در این روایات، به معنای امروزی نیست بلکه مراد، نزول معناست.
بیش از نیمی از این احادیث، به شکلی در منابع اهل سنت آمدهاند.
برخی از آیات با عبارات توضیحی و تفسیری نقل شدهاند و برخی آنها را شاهد بر تحریف دانستهاند. اما در جای دیگر از کافی همان آیات بدون عبارت توضیحی نقل شدهاند و گاهی همان آیه، مطابق قرآن موجود، به نقل از همان امام علیه السلام است.
بسیاری از احادیث با عبارات توضیحی، در منابع فریقین و با احادیث متواتر و صحیح نقل شدهاند.
بیشتر عبارات توضیحی، به ذکر نام امام علی علیه السلام در مصحف شریف مربوط میشوند، در حالی که خود کافی تصریح کرده است که نام آن حضرت در هیچ آیهای نیامده است. این تصریح نشان دهندۀ توضیحی بودن این قبیل عبارات است.
گاهی یک آیه با عبارت توضیحی آمده و همان آیه در جای دیگر از کافی با همان مضامین و با اختلاف در الفاظ آمده است. این امر نشان میدهد که آن عبارات اضافی، به عنوان شرح ذکر شدهاند نه به عنوان اینکه جزء قرآناند.
عبارات توضیحی در خلال کلمات قرآن، در میان مفسران اهل سنت نیز رایج است.
نویسنده در این فصل بیان داشته است که آنچه به عنوان نشانۀ تحریف ذکر
میکنند، به شیعه اختصاص ندارد و از 46 منبع اهل سنت - از جمله صحاح شش گانه - صد مورد نقل کرده است که نشان میدهد اگر این ایرادات به شیعه وارد باشد به دیگران نیز وارد خواهد بود.
الشیخ الکلینی البغدادی وکتابه الکافی (الفروع)
در این نوشتار کتاب الشیخ الکلینی البغدادی به صورت تفصیلی معرفی شده و ابواب آن شناسانده شده است. نویسنده در پایان مقاله متذکر شده است که این کتاب، اولین اثر تفصیلی دربارۀ الکافی است و گفته است که بهتر بود مؤلف، نام الشیخ الکلینی الرازی یا الشیخ الکلینی را بر میگزید؛ زیرا چنان که از شرح وی - که با دقت در همین کتاب نیز آمده - شیخ مدت بسیار کوتاهی در بغداد بوده و در این مدت زمان عنوان «بغدادی» بر نمیتابد.
ثامر هاشم حبیب العمیدی. (قم، مرکز النشر مکتب الإعلام الاسلامی، 1414 ق) ، 495 ص، وزیری.
«کتاب کافی ارجمندترین، گرانقدرترین و سودمندترین کتابهای شیعه است» . (2)
عالم معتمد، محدث موثق، فقیه جلیل القدر، محمد بن یعقوب کلینی، در پی درخواست یکی از برادران دینی و شکایت وی از نبودن کتابی جامع اصول و فروع، کتاب عظیم، و مجموع جلیل و بیمانند الکافی را پی نهاد.
شیخ کلینی رضی الله عنه برای گردآوری و تدوین آن بیست سال تلاش کرد و هر جا سراغ عالمی از مشایخ حدیث را گرفت به سوی وی شتافت تا حدیثی از وی فرا گیرد. کافی
مجموعهای است فراگیر مسائل اصول و فروع و در بر گیرندۀ مسائل اخلاقی، اجتماعی، معیشتی، فرهنگی و. . . مجموعۀ احادیث کافی را عالم بزرگوار، مصحّح و محقق امین و دقیق متون اسلامی جناب آقای علی اکبر غفاری با دقت شمردهاند، و طرق مختلفی را که شیخ کلینی رحمه الله برای برخی از احادیث نقل کردهاند جداگانه به حساب آوردهاند، که بر روی هم به 15176 حدیث رسیده است. (1)
. مقدمۀ ترجمه و شرح اصول کافی، ص 9.
کافی از دیرباز مورد توجه و مراجعه عالمان بوده و مستندی ارجمند و کارآمد برای شناخت معارف اسلامی شناخته شده است.
دربارۀ کافی ، چگونگی تدوین و حدّ و حدود اعتبار روایات آن از دیرباز محدثان و محققان سخن بسیار گفتهاند که از در نگریستن به آن بررسیها و دیدگاهها به روشنی میتوان دریافت که الکافی از معتمدترین و ارجمندترین و استوارترین مجموعههای حدیثی است. (2)
اکنون پژوهشی گسترده و سودمند را در پیش روی داریم که مؤلف در لابه لای صفحات به بررسی، تحلیل و گزارش زندگانی، آثار و مآثر محدث جلیل القدر محمد بن یعقوب کلینی پرداخته و دربارۀ بخش «فروع» کافی به تفصیل بحث کرده است. وی کتاب را در دو باب، شش فصل و یک مقدمه سامان داده است:
باب اول عهدهدار بحث از وضع فرهنگی، سیاسی و فکری ری و بغداد است و نیز زندگانی شیخ کلینی در آن دو دیار. این باب در سه فصل تدوین یافته که فصول سه گانه آن دارای مباحثی است. در فصل اول و در ضمن چهار مبحث از حیات فکری در ری، و جریانهای عمده فکری در آن دیار، زمینهها و عوامل رشد و گسترش اندیشه در ری، وضع سیاسی و حکومتی آن سخن گفته است (23 - 45) آنگاه به حیات فکری و سیاسی در بغداد پرداخته و از دانشهای رایج در آن عصر بحث کرده و چگونگی
فرق مختلف و علوم اسلامی در آن دیار را شناسانده است (46 - 64) . این فصل با همه فشردگی و کوتاهی دارای مطالب مهمی است. مؤلف کوشیده است در پرتو مطالعهای بسیار گسترده و با استناد به منابع فراوان مسائل یاد شده را تبیین کند و عوامل گسترش دانش در ری و بغداد را باز گوید و نقش این همه را در قوام فکری و شخصیت علمی شیخ کلینی و تدوین کتابش نشان دهد.
در فصل دوم ضمن سه مبحث، از نام، کنیه، تبار، القاب، زادگاه، رشد و بالندگی علمی و تربیتی، وفات و جایگاه مرقد مطهر آن بزرگوار بحث کرده است. در بحث القاب با دقت تمام از چگونگی القاب و دلالت آنها به زادگاه، دانش، مسکن و صداقت و وثاقت شیخ بحث کرده است. در تاریخ وفات و جایگاه مرقد آن بزرگوار نیز اختلاف است که مؤلف در پرتو نقد و تحلیل گزارشها و نقلها کوشیده است دیدگاهی استوار عرضه کند (86 - 65) .
در فصل سوم و در ضمن چهار مبحث از شخصیت علمی، جایگاه فکری، استادان (95 - 89) . (استادانی که در بخش فروع کافی از آنان روایت نکرده است) شاگردان (112 - 95) ، آثار و مآثر شیخ (140 - 114) سخن رفته است. در این فصل استادان و شاگردان آن بزرگوار به اجمال معرفی شدهاند.
کتابهای شیخ نیز شناسایی شده و چگونگی محتوای آنها با توجه به برخی از قرائن عرضه شده و دربارۀ کافی (بخش اصول و روضه) به تفصیل گفتگو شده است. در بخشی که از کافی سخن رفته است مؤلف با در نگریستن به اظهار نظرهای کوتاه و بلندی که شیخ در آغاز بخشها و یا توضیح روایات آورده است ابعاد فکری و گسترۀ دانش شیخ را نمایانده و از شیوۀ تدوین و تصنیف کافی (به لحاظ سند و متن) به تفصیل بحث کرده است. برخی از عالمان در انتساب بخش روضۀ کافی به شیخ کلینی تردید کردند، مؤلف با توجه به اسناد روایات و شیوۀ تدوین و قرائن دیگر به نقد این دیدگاه پرداخته و نشان داده است که این بخش نیز تألیف شیخ است.
در پایان این فصل دیدگاه عالمان و محدثان و محققان را دربارۀ شیخ آورده است
که همه و همه نشانگر جایگاه بلند و مکانت عظیم آن بزرگوار در فرهنگ اسلامی است.
باب دوم یکسره دربارۀ کافی و به طور مشخص به گستردگی دربارۀ فروع کافی بحث میکند. این باب نیز سه فصل دارد و هر یک از فصول آن دارای مباحثی است:
فصل اول از این باب عهده دار شناسایی کتاب کافی ، جایگاه آن میان کتابهای حدیثی، آوازۀ کتاب در میان عالمان و فقیهان و ارجمندی و والایی آن در دیدگاه متفکران و محدثان است. وی در این مبحث، افزون بر بحث و بررسی از نام کتاب، انگیزۀ نگارش و مدت زمانی که مرحوم شیخ در تدوین آن گذرانده است؛ از مخطوطات کتاب سخن گفته و شرحها، تعلیقهها، چاپها و کارهای انجام شده دربارۀ آن را معرفی کرده است. یادآوری کنم که در میان ترجمههای فارسی آن از ترجمۀ عالم فقید جلیل القدر مرحوم دکتر سید جواد مصطفوی خراسانی یاد نشده است و از ترجمۀ استاد محمدباقر کمرهای در ضمن چاپهای کتاب یاد شده است. در ضمن فهرستها نیز از فهرست دقیق و کارآمد مرحوم مصطفوی با عنوان الهادی الی الفاظ اصول الکافی که جایگاه احادیث در دو چاپ، یک ترجمه و سر شرح نشان میدهد یاد نشده است.
در فصل دوم از این باب از شیوۀ کلینی در تدوین احادیث «فروع کافی » به تفصیل سخن رفته است. در مبحث اول این فصل با عنوان «منهجه فی السند وتقویمه» ابتدا سند را تعریف کرده و آنگاه اهمیت آن را باز گفته است و سپس چگونگی اسناد احادیث کتاب را عرضه کرده و شیوۀ شیخ را در گزارش سند، اختصار سند، و چگونگی استخدام روشهای گونهگون را در عرضۀ سند یاد کرده است. (218 - 181) .
مؤلف در این مبحث با توجه و دقت در چگونگی سند و تبیین و توضیحات کلینی از راویان، القاب، شغلها و مکانتهای آنها و دیگر مسائل مربوط به شناخت دقیق اشخاص نشان داده است که کلینی در چه مرتبهای از شناخت حدیث و آگاهی از
رجال و احوال آنها بوده است. توجه به این نکات و ژرف بینیهای شیخ در شناخت راویان نشان میدهد که جستجوگران معارف اسلامی با فقدان کتاب رجال کلینی چه مایه از آگاهیهای سودمند و کارآمد را در شناخت اسناد احادیث از دست دادهاند. در مبحث دوم این فصل از شیوۀ شیخ در عرضۀ متن و استوارسازی و توضیح و تبیین آن بحث کرده است. چگونگی عرضه احادیث آمیخته به آیات در آغاز این بحث آمده و آنگاه گزارش دقیق، توضیحها، تبیینها و تحلیلهای کلینی است (اجتهادات شخصی او و یا نقلهایش از محدثان و راویان) دربارۀ متن احادیث، تعارض نقلها، چگونگی روایات مخالف اجماع و. . . این گزارشها به خوبی نشانگر عظمت علمی کلینی و شناخت عظیم و استوار آن بزرگوار است از احادیث.
فصل سوم این باب عهده دار نشان دادن موارد نقل کلینی از راویان است. مؤلف این بخش را در زیر سه عنوان آورده است: 1. نقل شیخ از غیر «عدة» ؛ در ذیل این عنوان 93 نفر به اجمال معرفی شدهاند که شیخ مستقیم و غیر مستقیم از آنان روایت نقل کرده است. 2. نقل شیخ از «عده» ؛ در ذیل این عنوان در دو بخش عدهای که افراد آن معلوم است و عدهای که افراد آن معلوم نیست موارد نقل را گزارش کرده است.
بیفزاییم که از ویژگیهای اسناد روایات کافی این است که شیخ، برخی از روایات را با این عنوان نقل کرده است: «عدة من اصحابنا عن. . .» .
برخی از موارد افراد این عدة معلوم هستند و مواردی نامعلوم، مؤلف در این بحث، هر دو بخش را گزارش کرده است پس از تبیین و تفصیل موارد نقل و تحلیل چگونگی آن، فهرست تفصیلی موارد، ذیل عناوین یاد شده آورده و روایات نقل شده از آنان را در فروع کافی به دقت نشان داده است.
پایان بخش کتاب با عنوان «الخلاصه» گزارش نتایج بحث و تحقیق مؤلف در این کتاب است و پس از آن فهرست منابع و فهرست تفصیلی موضوعات.
خواننده با نگاهی گذرا به کتاب الشیخ الکلینی البغدادی وکتابه الکافی «الفروع» - که اولین اثر با این تفصیل و دقت دربارۀ کتاب ارجمند و بی مانند الکافی است - در
مییابد که با اثری تحقیقی، سودمند و کارآمد روبه روست. مؤلف رنج گرانی را در نگارش و تدوین آن بر خود هموار ساخته است؛ که سعیش مشکور باد. امید است آثاری از این دست دربارۀ دیگر مجموعههای ارجمند حدیثی و محدثان و عالمان نیز سامان یابد، حق عظیم آن قله سانان بر ذمه حوزویان، به درستی گذارده شود. در پایان این نگاه یادآوری کنم که بررسی دقیق و نشان دادن مسافرتهای کلینی به آبادیها و شهرها برای اخذ حدیث در این بررسی خالی است و نام کتاب گویا «الشیخ الکلینی الرازی» و «الشیخ الکلینی» مناسبتر بود. تا «الشیخ الکلینی البغدادی» چنانکه از شرح وی که با دقت در همین کتاب نیز آمده است شیخ مدت بسیار کوتاهی در بغداد بوده است و این مدت زمان عنوان «بغدادی» را بر نمیتابد.
دفاع از مهدویت
اعتقاد به «ظهور منجی» عقیدهای است که کم و بیش در همه ادیان الهی ریشه دارد. در مذهب شیعه، «مهدویت» ؛ یعنی، اعتقاد به ظهور مهدی (عج) از اساسیترین اصولی است که بر روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام متکی است. در میان جوامع روایی، «کافی» از مهمترین آثاری است که بسیاری از روایات مهدویت را در خود گرد آورده است. در عین حال برخی خواستهاند با تضعیف این روایات مهدویت را محصول فشار بر شیعیان یا اختلاط آنها با فارسیان یا اسطوره پردازی آنان جلوه دهند و در این نوشتار که خلاصه ترجمه کتاب «دفاع عن الکافی» ج 1 تا صفحه 612، تألیف: ثامر هاشم حبیب العمیدی است، سعی شده است پارهای از شبهات مطرح در زمینه مهدویت و مباحث مربوط، آنچنان که در کتاب کافی گرد آمده است، بررسی و به آنها پاسخ داده شود.
در میان کتب حدیث شریف کافی شهرتی فراوان داشته و از زمان نگارش آن تا به حال در میان علما و محدثین دارای جایگاهی والا بوده است. از ویژگیهای ممتاز این کتاب هم عصری مؤلف با دوران غیبت صغری و بسیاری از یاران ائمه علیهم السلام است، همچنین گستردگی احادیث و حسن ترتیب آن باعث شده که علما در رفع نیازهای
1) 1). دانشجوی دوره کارشناسی دانشکده علوم حدیث (ورودی 78) .
خود به آن مراجعه کنند.
مؤلف از اصول اربعمائه و دیگر کتب حدیثی بهره گرفته و کتاب را در سه بخش کلی نظم بخشیده است: اصول، فروع و روضه.
اصول کافی محتوی دقیقترین مباحث عقیدتی است که دلیل اهتمام بیشتر به کافی همین بخش است. فروع شامل احکام فرعیه، و روضه در بردارندۀ انواع احادیث (تفسیر، قصص انییا، خطب و مواعظ و. . .) است.
توجه به کافی به قدری بوده که نسخههای خطی آن به عدد 1600 میرسد. البته با همه مدح و ثنایی که برای کافی شده، هیچ کس مدعی قطعی الصدور بودن روایات آن نیست.
باید توجه داشت که احادیث کافی ، به اصطلاح قدما صحیح است - به این معنی که ایشان حدیث را با قرائن موجود در نظر میگرفتند و حکم به صحت مینمودند - نه در اصطلاح متأخران که حدیث متصل السند به نقل از راوی عادل امامی مذهب را صحیح میدانند. پس در اسانید این روایات بسیاری از غیر امامیان وجود دارند، چون ملاک، وثاقت راوی است و مذهب مخل وثاقت نیست. همچنین برخی احادیث کافی به غیر معصومان ختم شده یا گاهی در اسناد آن تابعان دیده میشوند.
شیخ ابو جعفر محمدبن یعقوب بن اسحاق ملقب به کلینی رازی، مؤلف کافی در نیمۀ دوم قرن سوم هجری در کلین، یکی از روستاهای ری به دنیا آمد. وی برای فراگیری علوم به بیشتر حوزههای علمی زمان خود سفر کرد. قبل از ورود و اقامت در بغداد، شهرت او وارد آنجا شده بود.
کلینی را از مجددین مذهب در رأس سده سوم خواندهاند و علمای شیعه و اهل سنت به اتفاق وی را توثیق کردهاند. وی علاوه بر حدیث، در تاریخ، ادبیات، رجال و دیگر علوم اسلامی هم استاد فن بوده است.
امامت از امّ (قصد) مشتق شده و به کسی گفته میشود که به او اقتدا میکنند، چه بر راه راست باشد یا ناراست. جمع امام ائمه است و در قرآن به معانی رؤسای کفر، راه روشن و کتاب آسمانی یا دین به کار رفته است.
امام در اصطلاح، ریاست عامه در امور دینی و دنیوی است که به صورت نیابی از پیامبر صلی الله علیه و آله به یکی از افراد واگذار میشود و به یکی از افراد واگذار میشود و به آن امامت کبری گفته میشود، در برابر امامت صغری که امامت در نماز است.
خلافت در اصل از (خلف) و به معنی جایگزین به جای فردی است. خلیفه فردی است که به جای فرد قبل از خود - به دلیل غیبت یا ناتوانی یا مرگ او و یا برتری نایب - گمارده میشود (1)
. کتاب العین، الفراهیدی، ج 4، ص 26.
جمع آن خلائف و خلفاست در مفهوم اسلامی خلافت عبارت است از: امارت بر گروهی از مردم و حکم به شریعت الهی.خلافت در این مفهوم امتداد نبوت است، پس خلیفه باید برترین و عالمترین و بادرایتترین مردم در زمان خود باشد و از هوای مردم پیروی نکند.
در مورد نصب امام چند دیدگاه مطرح است. تنها خوارج نیازی به امام نمیبینند و دیگران اختلاف در جهت و روش نصب امام دارند. اهل سنت معتقدند بر خداوند واجب نیست که امام را جایگزین کند بلکه بر مردم واجب است که امام را انتخاب کنند، و این وجوب طبق رأی اکثر اهل سنت و معتزله سمعی است.
اما شیعیان نصب امام را عقلاً بر خدای متعال واجب میدانند، البته نه به معنای وجوب تکلیفی بر خداوند، بلکه به دلیل لزوم نصب امام.
از نظر شیعه نصب امام به چند دلیل بر خداوند واجب است، که دو دلیل عمده آن را بررسی میکنیم:
امامت لطفی است از جانب خدای متعال، چون با وجود امام اختلافات حل میشود، حق ضعیف از قوی گرفته میشود و جاهل و ناآگاه بیدار میشود. و بدون
1) 1)
امام شرع مقدس و احکام دینی و ارکان اسلام مثل جهاد، قضا، و. . . باطل میگردد، و خداوند بر طبق «قاعده اصلح» بهترین آنها را برای اداره امور دنیوی و اخروی آنها نصب میکند.
این قاعده در اوصیای انبیاء نیز جاری است، چون دلیل احتیاج به امام همان دلیل نیاز به پیامبر است و به زمان خاصی محدود نمیشود، همچنین کتب و شرایع آسمانی نیاز به قیم دارد و در شریعت اسلام نیز بدون قیم، - به دلیل وجود احکام محکم و متشابه، مجمل و مبین، عام و خاص و. . . در قرآن - هر فرقهای در تأیید مذهب خود به کتاب الهی استناد میورزد و این قیم و امام است که رأی درست را بیان میکند.
مهمترین شرط اختلافی در امام که مورد نقد بسیاری از مخالفین مذهب شیعه قرار گرفته است، عصمت میباشد و بویژه کتاب کافی در این زمینه بیشترین نقد را پذیرفته است.
عصمت به معنای بازداشتن و حفظ کردن است. در اصطلاح عصمت لطفی است پنهانی که خداوند به بنده خود مرحمت فرموده و بواسطۀ این لطف، انگیزهای برای ترک طاعت و انجام گناه ندارد با وجودی که قدرت بر آن دارد. و یا کیفیتی نفسانی است که معصوم را به ملازمت تقوی و دوری از گناه - با وجود قدرت بر آن - بر میانگیزد. (1)
. تصحیح الاعتقاد، الشیخ مفید، ص 235.
اصطلاح عصمت از همان صدر اسلام در کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام وجود داشته است، چنانچه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل است: که «انا و علی و الحسن و الحسین و تسعة من ولد الحسین مطهرون معصومون» . (2)
باید توجه داشت که معصوم در گناه مجبور نیست، چون در این صورت استحقاق ثواب نخواهد داشت، بلکه وی این مقام را به سبب عقل کامل و علم فراوان و تفکر و
اطاعت مداوم به دست آورده است. زیرا ارتکاب گناه به دو دلیل است: عدم آگاهی بر زشتی عمل یا مغلوب بودن عقل در مواجهه با شهوات، که معصوم از هر دو مورد برکنار است. همچنین از خطا به دور است، چون در دل واقعیات زندگی میکند و امکان خطا برای او نیست.
ممکنات در وجود و عدم به علتی از غیر جنس خود احتیاج دارند، از سوی دیگر بشر ممکن الخطاست و رفع خطا فقط با رجوع به معصوم - کسی که از خطا مبراست - امکانپذیر است و اگر مرجع را معصوم ندانیم به تسلسل یا دور میرسیم که باطل است.
دلیل احتیاج به عصمت در امام، جواز خطا در برابر مردم است، چون اگر امام معصوم نباشد با مردم در امکان خطا همانند است. پس خود به امامی که خطا نکند احتیاج دارد که اگر این امام معصوم باشد خود اوست و در غیر این صورت به تسلسل میانجامد، و یا این امام از مردم است در حالیکه مردم خود به معصوم نیاز دارند، و این دور است.
خود مفهوم امام متضمن عصمت است، چون امام کسی است که به او ائتمام میشود، پس اگر گناه برای او جایز باشد دو حالت پیش میآید یا با وجود گناه به او اقتدا میشود یا نمیشود. در فرض اول خداوند امر به گناه کرده است، به سبب آیۀ: «یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ» ، 1 و در فرض دوم امام از امامت خود خارج است. بنابراین برای رفع تناقض بین ائتمام به امام و وجوب امر و نهی باید وجود معنای عصمت در واژه امام را بپذیریم.
آیه اول: فرمایش خدای متعال به ابراهیم علیه السلام:
«قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی اَلظّالِمِینَ» . 2
منظور از عهد الهی در آیه، امامت است و چون در آیه فرموده است: «عهد من به ظالمین نمیرسد» ، امام باید معصوم از قبائح باشد. و منظور از ظالمین در آیه کسانی هستند که ابتدا ظالم بودهاند ولی هدایت شده و بر ایمان مردهاند، چون قبیح است حضرت ابراهیم از خداوند امامت مشرک یا مرتد را بخواهد. پس نفی از ظلم مربوط به کسانی است که از آغاز تا پایان زندگی ظلمی نکرده و لحظهای شرک نورزیدهاند.
آیۀ دوم: سخن خدای تعالی دربارۀ حضرت یوسف علیه السلام:
«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ» . 1
بازداشتن بدی و زشتی از کسی که خود را برای خدا خالص چیزی جز عصمت نیست، اما آیه اختصاص به یوسف علیه السلام ندارد، چون اعتبار به عموم لفظ است نه خصوص سبب، و از طرفی اهل بیت علیهم السلام در بالاترین مراتب اخلاص هستند. بنابراین بدی و ناپاکی از آنها به دور است.
آیۀ سوم: آیه تطهیر:
«إِنَّما یُرِیدُ اَللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» . 2
اراده طهارت در این آیه با اراده آن برای عموم مردم به دلیل وجود حصر در آیه تفاوت دارد. رجس و طهارت استعاره از گناه و عصمت است، یعنی خداوند به اراده تکوینی خواسته که اهل بیت علیهم السلام را از همه گناهان معصوم نگه دارد. اهل بیت هم طبق روایات فراوان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عبارتاند از: پیامبر صلی الله علیه و آله، امام علی علیه السلام، حضرت فاطمه الزهرا علیها السلام و فرزندان آنها امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و نه امام از نسل امام حسین علیه السلام. (1)
از تلاشهایی که برای کاستن شأن ائمه علیهم السلام شده است، ادعای نزول آیه تطهیر در
1) 3) . از جمله ر. ک: مسند احمد، ج 4، ص 107؛ صحیح مسلم، ج 7، ص 130؛ الخصائص، النسائی، ص 49.
شأن زنان پیامبر اکرم است. عکرمه این قول را به ابن عباس نسبت داده (1)
. جامع البیان، ج 22، ص 7.
و مشابه آن از مقاتل بن سلیمان هم نقل شده است. اما عکرمه از خوارج بوده و بسیاری از رجالشناسان و محدثان اهل سنت وی را تضعیف نمودهاند حال مقاتل نیز بدتر از عکرمه است، چون بسیاری او را به کذب و متروک الحدیث بودن متهم کردهاند. البته نظیر این سخن به سعید بن جبیر و کلبی هم نسبت داده شده که به چند دلیل مردود است:قول اکثر مفسرین که آیه در مورد علی، حسن، حسین و فاطمه علیهم السلام نازل شده است.
روایت نبوی از این آیه که توسط بیش از پنجاه صحابی نقل شده و شبیه حدیث کساست.
عدم ادعای زنان پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد نزول آیه در شأن آنها.
نزول آیاتی در مورد زنان پیامبر صلی الله علیه و آله که حاکی از عدم شمول آنها در آیه تطهیر است. (2)
ملاک امامت بر اساس نص است نه اختیار مردم، همانطور که برخی از علمای اهل سنت هم به آن اذعان دارند. اما باید به دو نکته توجه داشت:
صحبت از نقاط ضعف در انتخاب خلفای چهارگانه پیامبر، به این معنا نیست که اگر در نظامهای دموکراسی این ضعف جبران شد انتخاب امام به مردم واگذار شود و راه نص تغییر کند.
امامت در امتداد نبوت است و همانطور که انتخاب پیامبر به مردم واگذار نشده، امام نیز از طرف مردم برگزیده نمیشود، زیرا امام نیز خبر از اخبار آسمانی و باطن میدهد و انتخاب چنین فردی در قدرت بشر نیست و تنها در علم الهی نهفته است.
بسیاری از اهل سنت چون دکتر محمّد البنداری معتقدند که امامیه بر چند دسته احادیث متکی است:
احادیث جعلی مثل حدیث مدینة العلم و حدیث وصایت.
احادیثی در کافی که با عنوان «مابنی علیه الاسلام» ممتاز شده است. (1)
. التشیع بین مفهوم الائمه و المفهوم الفارسی، محمد البنداری، ص 146.
برداشت امامیه از این احادیث مخالف فهم صحابه نیست، بلکه این فهم موافق عرف و لغت و شرع است.
احادیث مدینه و وصایات نه تنها جعلی نیست، بلکه بسیاری از علمای تسنن آنها را تأیید کرده خود ناقل این احادیث هستند.
احادیثی در کافی از قبیل «بنی الاسلام علی خمسة أشیاء: علی الصلاة والزکوة والحج والصوم والولایة. . . والولایة افضل» یا «ان اللّه عز و جل فرض علی خلقه خمساً فرخّص فی أربع ولم یرخص فی واحدة» . (2)
که مورد اشکالهایی از قبیل: تعارض با شهادتین و عدم درستی ترخیص در نماز و روزه و. . . و برتری دادن ولایت بر شهادتین قرار گرفته است اما این اشکالات از چند جهت مردود است:
الف) این روایات با روایاتی که در آن از شهادتین نام رفته معارض نیست، چون شهادتین اساس و عنوان اسلام است و روایات بسیاری در خود کتاب کافی به آن اشاره دارد. (3)
ب) ولایت بر شهادتین برتری داده نشده، زیرا اساساً شهادتین در این روایت ذکر نشده است.
ج) ترخیص در این روایات به معنی ترخیص برای همه مکلفین نیست، بلکه فقط برای معذورات است، مثل عدم وجوب حج برای کسی که استطاعت ندارد.
د) در مورد ولایت و شناخت آن معذور نیست، همانطور که در روایت آمده: «من مات و من لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیة» . (4)
اما کسانی که تعیین جانشین را به اهل حل و عقد واگذار کردهاند به خطا رفتهاند، زیرا با توجه به علم پیامبر صلی الله علیه و آله به جدایی و اختلاف میان اصحاب و امت تفویض امر به آنها محال است و اگر بگوییم ایشان علم به اختلاف امت نداشتهاند، به نقضی بزرگ قائل شدهایم. (1)
. المراصد علی شرح المقاصد، السید علی المیلانی، ص 26.
شدند و تقاضای دیدن خدا را کردند. پس اگر انتخاب پیامبر الهی صحیح نباشد، چگونه اختیار امر امت به مردم عادی واگذار گردد؟
الف) «الذین» صیغه جمعی است که مراد از آن فرد است. و این برداشت نمونههایی دیگر در قرآن دارد.
ب) جمله «وَ هُمْ راکِعُونَ» حال از ضمیر فاعلی «یوتون» است.
ج) لفظ «ولی» طبق شواهد قرآنی، روایی و لغوی به معنای اولی به تصرف است.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در حجة الوداع پس از نزول آیه «یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ. . .» 3 مردم را جمع کردند و فرمودند: «من کنت مولا فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» این جریان به طرق متعددی نقل شده است و متواتر است و حدود 30 کتاب ویژه آن نوشته شده است. (2)
همچنین سبب نزول آیۀ اکمال «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ. . .» 5 این روایت بوده است، چون با امر ولایت علی علیه السلام دین کامل شد.
الف) عدهای در تواتر یا دلالت حدیث مناقشه کردهاند. افرادی چون ابوزهره، دکتر احمد جلی و شیخ نعمانی، «ولی» را به معنی یاور یا دوست و محب دانستهاند و ریاست و تصرف حضرت علی علیه السلام را منکر شدهاند. (3)
ب) عدهای چون ابن تیمیه و دکتر احمد شبلی در صحت حدیث غدیر مناقشه کردهاند. (1)
. منهاج السنة، ابن تیمیه، ج 4، ص 12؛ هویة التشیع، ص 32.
الف) تواتر حدیث غدیر: این حدیث در میان اهل سنت به 790 (هفتصد و نود) طریق نقل شده است و طبق تعریف حدیث متواتر: - حدیثی که روات آن به تعدادی برسند که توافق آنها بر کذب عادتاً محال باشد - این حدیث قطعاً متواتر است و هیچ حدیثی - به جز احادیث ظهور مهدی علیه السلام - به این تعداد راوی نمیرسد. طبق شمارش علامه امینی در الغدیر این حدیث را 130 صحابی و 84 تابعی روایت کردهاند و بسیاری از علمای اهل سنت به صحت آن اعتراف کردهاند. (2)
در ضمن اشاره صحابه به رفع ید و نمایان شدن زیر بغل علی علیه السلام در روز غدیر ثابت کننده استناد این روایت به حس و مشاهده است نه اینکه صرفاً عقلی و غیر حسی باشد.
ب) دلالت حدیث غدیر: دیدیم که مخالفان صرفا لفظ «مولی» را در حدیث غدیر به معنای یاور یا دوست میدانند، اما دلایلی که دال به معنی «اولی به تصرف و امر» است:
قرآن کریم «مَأْواکُمُ اَلنّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ» 3 یعنی آتش برای شما بهتر و اولی است.
حدیث نبوی «ایما امرأه نکحت بغیر اذن مولاها نکاحها باطل» که به معنای صاحب اختیار است.
عطف جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» به «الست اولی بکم من انفسکم» چون عطف جمله محتمل بر مصرحه، نشان دهنده معنای اول در جمله دوم است.
جمع کردن مردم در هوای گرم روز غدیر نشان دهنده اهمیت پیام رسول اللّه صلی الله علیه و آله است و اینکه حضرت، اهل بیت علیهم السلام را مقارن قرآن دانسته - «انی تارک فیکم الثقلین» -
نیز مؤید مطلب است.
احتجاج علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام به این حدیث در برابر مخالفان.
فهم شاعران صحابه و تابعین بعد از آنها از حدیث، به معنای اولی به تصرف بوده است.
عن زید بن ارقم و زید بن ثابت عن النبی صلی الله علیه و آله قال: یا ایها الناس انی ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلوا: کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی.
این حدیث به لفظ «و عترتی» در حد تواتر از اهل سنت نقل شده است، تا جایی که طرق آن به صحابه به بیش از صد طریق میرسد، اما با این حال ابوزهره غیر منصفانه به کلینی در مورد این حدیث تاخته است. (1)
. الامام الصادق، ابوزهره، ص 199.
دلالت حدیث: با توجه به اینکه تمسک به قرآن و هادی و امیر قراردادن آن در هر امری واجب است و اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر تمسک به قرآن و عترت با همدیگر امر فرموده است، پس پیروی از اهل بیت علیهم السلام و امیر قراردادن آنها بر هر مسلمانی واجب است و مخالفت با آن دو ضلالت و گمراهی است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که حضرت علی علیه السلام را به عنوان جانشین خویش در مدینه در غزوه تبوک میگماردند فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی» و این حدیث صحیح و مورد اتفاق شیعه و اهل سنت است. (2)
دلالت حدیث: از پیامبر اکرم به قطع رسیده است که فرمودند: «اللهم فاشرح لی صدری و یسّرلی امری و اجعل لی وزیرا من اهلی علیا اشدد به ازری» (3)و این دعا تصریح دارد که حضرت درخواست جانشین فرمودهاند.
علاوه بر آن که وظیفهای که حضرت موسی علیه السلام به هارون واگذار کرد خلافت در
قومش بود «وَ قالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اُخْلُفْنِی فِی قَوْمِی» . 1
در روز عشیرة الأقربین که پیامبر صلی الله علیه و آله خویشان خود را به اسلام فراخواند و تقاضای یاری کرد، کسی جز علی دعوت حضرت را اجابت نکرد و همانجا بود که در شأن علی فرمود: «هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم. . .» . (1)
البته برخی گفتهاند: منظور از آن وصایت در اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و ادای دیون اوست، چون در آن زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در هراس بوده و نیاز به وصی داشته است، اما وصی خاص نه وصی عام.
اما این سخن گزاف است، چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله از مشرکین در هراس بوده، حال آن که بر فراز کوههای مکه آشکارا فریاد توحید سر میداده است؟
روایات مربوط به حضرت مهدی علیه السلام در کتاب شریف کافی مورد بیشترین تعرضات قرار گرفته است و راویان و محدثان بزرگ شیعه به وضع و ترویج آن متهم شدهاند.
در مطالعات مستشرقین تفکر اعتقاد به مهدی به عوامل گوناگونی نسبت داده شده و سپس این تفکر از بنیان مردود، و حتی یک اسطوره دانسته شده است. برای مثال فلوتن این عقیده را به دلیل علاقه شرق به روشنایی و نابودی ظلم و جهل در آینده میداند و سبب آن را فشار بر شیعه ذکر میکند. (2)دونالدسن میگوید: به احتمال قوی خفقانی که در زمان امویان بر دولت اسلامی وارد شده و مانع عدل و برابری شد، از عوامل پیدایش این تفکر است. (3)
متأسفانه برخی از مسلمین هم تحت تأثیر مستشرقین قرار گرفته در مورد تفکر اعتقاد به مهدی علیه السلام نظراتی مانند آنان دارند. شیخ احمد ابوزهره - استاد الأزهر - این تفکر را به دلیل آن میداند که مذهب شیعه آمیخته به افکار فارسی و گرایشهای فلسفی است و چون فارسیان عقیده به وراثت داشتند و یا حتی گرایش به یهودیان در آنها موجود بود این عقیده را پدید آوردهاند. (1)
. الامام زید، ابوزهره، ص 101.
دکتر احمد امین آرزوی شیعه برای قدرت و رهایی، خصوصاً پس از شهادت ائمه علیهم السلام و فشار امویان و عباسیان را دلیل این امر عنوان کرده است. (2)به صورت کلی نظرات مستشرقین و مقلدان آنها بر حول دو محور است:
اساس عقیده به حضرت مهدی علیه السلام از یهود یا نصاری یا هر دو است.
اسباب به وجود آمدن آن عواملی چون جهل مسلمانان، ارتباط با دیگر ادیان، فشار سیاسی و فقدان عدالت اجتماعی است.
اولاً باید اذعان کرد که اعتقاد به ظهور منجی در آخر الزمان یک اعتقاد جهانی است و همه ادیان و بیشتر ملتها به آن پایبندند.
ثانیاً این اعتقاد از ابتکارات شیعه نیست، بلکه همه مسلمانان بر ظهور حضرت مهدی علیه السلام اجماع دارند، اختلاف در مصداق است نه اصل ظهور. حتی منکران این عقیده - همچون ابن خلدون و احمد امین - هم به اجماع مسلمانان بر این امر اعتراف دارند. تنها تفاوت دو فرقه این است که اهل سنت معتقدند مهدی علیه السلام هنوز متولد نشده در حالیکه شیعه وی را فرزند حسن بن محمد العسکری علیه السلام میدانند. پس اعتقاد به ظهور مهدی علیه السلام از مروجات شیعه نیست، بلکه همه مسلمانان به آن اعتقاد دارند و در
غیر این صورت دیگر مسلمانان آن را انکار میکردند.
گفته شده که عقیده ظهور مهدی علیه السلام را ابن سبا وارد شیعه کرده و اهل سنت هم از شیعه تأثیر پذیرفتهاند.
در جواب باید دانست که علامه عسکری در کتاب عبد اللّه بن سبا با دلایل قوی وجود چنین فردی را رد کرده است و اگر هم وجود چنین فردی را بپذیریم، نقش پیامبری به او دادهایم که فکری جدید وارد اسلام کرده است؟ !
اما تهمتی که شعبی - مصاحب عبدالملک بن مروان - به تشیع وارد کرده است از این هم پوچتر است. وی گمان کرده است که اصل تشیع از یهود است، در حالیکه اساساً اثری از روایات عبداللّه بن سبا در احادیث شیعه نیست.
ادعا شده که اصل مذهب تشیع از فارسهاست، زیرا فارسیان به پادشاهی و وراثت اعتقاد داشته و انتخاب را نمیشناختهاند و این چنین احمد امین علاقه فارسها به علی علیه السلام را به سبب ازدواج فرزندش حسین علیه السلام با دختر یزدگرد ساسانی میداند. (1)
. المهدی و المهدویة، احمد امین، ص 29.
اساساً اگر چنین است که تشیع به دلیل پیوند ائمه علیهم السلام با ایرانیان به وجود آمده ایرانیان باید به تسنن میگراییدند، چون محمدبن ابی بکر و عبداللّه بن عمر هم با دختران یزدگرد ازدواج کردند، همچنین بسیاری از خلفای اهل سنت مادران غیر عرب دارند از جمله: یزیدبن ولید، منصور عباسی، هارون، معتصم و. . . . (2)
علاوه بر آن بزرگان اهل سنت اغلب ایرانی بودهاند، مثل رؤسای مذاهب اربعه - جز احمد بن حنبل - مؤلفان کتب اصلی حدیث و. . . ، اما اساساً بذر تشیع را خود رسول اللّه صلی الله علیه و آله پاشید و اولین شیعیان علی علیه السلام سلمان و ابوذر و مقداد بودند، همانطور
که احمد امین نیز اذعان کرده است.
در ضمن پیدایش شیعه محصول فشارهای سیاسی و بی عدالتی نیست، بلکه شیعه طبق آیات و روایات وجود حجت الهی را لازم میداند.
تضعیف احادیث مهدی علیه السلام توسط ابن خلدون از احتجاجات مهم در این زمینه است که دیگران نیز از وی تبعیت کردهاند، و به رد این نظریه و گفتههای دیگر علما درصحت احادیث توجه نکردهاند، علاوه بر آن چنین تضعیفاتی طبق اعتراف اهل علم درایه، معتبر نیست و موجب تضعیف روایات آن نمیگردد. برای بررسی بهتر به نقل نظرات ابن خلدون و سپس نقد آن میپردازیم:
وی میگوید: «در طول اعصار، در میان عموم مسلمانان چنین شهرت دارد که در آخرالزمان مردی از اهل بیت ظهور کرده و عدل را برپا میکند و مهدی نام دارد. . . و در این مورد به احادیثی که بزرگان حدیث آوردهاند استناد میکنند، این احادیث را نقل و انکار و طعن علما را بررسی میکنیم. ولی باید توجه داشت که جرح بر تعدیل مقدم است. پس اگر در برخی رجال سند طعنی به واسطه غفلت، ضعف یا سوء حفظ و. . . وارد شد، به صحت حدیث ضربه وارد میکند.» (1)
. تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 555 - 556، الفصل 52.
اولاً جمله «در میان مسلمانان چنین شهرت دارد» خود اعترافی است بر صحت برخی احادیث زیرا «رب مشهور لا اصل له» البته بهتر بود میگفت: «متواتر و مشهور میان مسلمانان. . .» تا فرق مشهور در میان مردم و اهل حدیث مشخص گردد. ثانیاً انکار علما به اصل اعتقاد به ظهور مهدی علیه السلام نیست، بلکه در صحت برخی روایات است. ثالثاً صحابه و همچنین علمای حدیثی که وی ذکر کرده در این مورد بسیار بیشترند. در ضمن در مورد تقدم جرح بر تعدیل میان علما اختلاف است.
1) 1)
حدیث «یخرج من اهل بیتی رجل یملأ الأرض قسطاً و عدلاً. . .» که حاکم آن را به شرط شیخین صحیح دانسته و از چهار طریق نقل کرده است. ابن خلدون نیز خود برخی طرق را صحیح دانسته ولی به دلیل آن که ذهبی آن را مجهول میداند، حکم به ضعف آن داده است. (4)همچنین روایت «لا تقوم الساعه حتی تملأ الأرض فی جوراً و ظلماً ثم یخرج من اهل بیتی رجل. . .» را صحیح دانسته ولی اظهار میکند: در این حدیث به مهدی اشاره نشده است، (5)در حالیکه عبارت «رجل من اهل بیتی» تصریح به مهدی علیه السلام دارد.
در کتاب معجم احادیث المهدی علیه السلام 1941 حدیث دربارۀ امام زمان علیه السلام آمده است، در حالیکه ابن خلدون فقط 23 حدیث را بررسی کرده و خود به صحت 4 حدیث از
1) 1)
. مجلۀ تراثنا، العدد 32، بحث نقد الحدیث.
2) 2) . تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 567. [1]
3) 3) . معجم احادیث المهدی، ج 1، ص 126-130.
4) 4) . تاریخ ابن خلدون، ج 565، ص 1. [2]
5) 5) . تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 561. [3]
میان آنها اعتراف کرده است. پس چگونه استاد سائح مغربی میگوید: ابن خلدون احادیث مهدی علیه السلام را کاملاً بررسی و یک به یک تضعیف کرده است؟ حتی اگر فرض کنیم، وی تمام احادیث را بررسی و با همین نسبت (1941) احادیث را تصحیح و رد میکرد، بازهم 338 حدیث صحیح باقی میماند که برای تواتر کفایت میکند.
دومین استدلالی که پیرامون ابن خلدون در انکار صحت احادیث مهدی علیه السلام آوردهاند، این است که این احادیث در صحیحین نیامده است. حتی احمد امین به این اعتبار، چنین احادیثی را وضع شده توسط دو فرقه سنی و شیعه میداند. پس حتی اگر این احادیث به تواتر هم برسد، ارزشی ندارد و نمیتواند جزء عقاید اهل سنت باشد.
اولاً متذکر میشویم که تعریف خبر متواتر هیچ ارتباطی با ذکر حدیث در صحیحین ندارد و عدم ذکر حدیث در آنها زیانی به تواتر آن وارد نمیکند. ثانیاً ادعای عدم وجود احادیث مهدی علیه السلام در صحیحین به دلیل عدم علم و احاطه بر این کتب است زیرا عدم وجود لفظ مهدی علیه السلام در صحیحین دلیل بر آن نیست که صاحبان این کتب، حدیثی در مورد مهدی آخرالزمان ذکر نکردهاند، احادیثی آوردهاند که پیوندهای محکم با مهدی علیه السلام دارد حتی قسمتهایی از احادیث مهدی علیه السلام وجود دارد که شارحان این کتب به ارتباط این موارد با احادیث مهدی علیه السلام اشاره کردهاند مثلاً احادیثی که از خلیفه عادل - بدون تصریح به لفظ مهدی - سخن گفتهاند و محدثین تصریح کردهاند که خلیفه عادل همان مهدی است. (1)
. البیانات، ابوالاعلی المودودی، ص 161.
حتی حدیث «المهدی حق من ولد فاطمه» (2)که امروزه در صحیحین وجود ندارد، اما چهار نفر از بزرگان اهل سنت (هیثمی - متقی هندی - محمدبن علی الصبان و حسن العدوی) اذعان کردهاند که این حدیث در صحیح مسلم بوده و امروزه از این کتاب حذف شده است.
(کیف انتم اذا نزل ابن مریم فیکم و امامکم منکم) (2)که امام اشاره به مهدی علیه السلام دارد و علمای اهل سنت به این امر - نماز خواندن عیسی علیه السلام پشت سر مهدی علیه السلام - اذعان کردهاند و در سنن اربعه و کتب دیگر هم احادیثی در این زمینه وارد شده است. (3)همچنین امام در پنج شرح مهم صحیح بخاری ( فتح الباری ، ارشاد الساری ، عمدة القاری ، فیض الباری و البدر الساری ) به مهدی علیه السلام تعبیر شده است. (4)
این احادیث از چند طریق نقل شده است و از آن جمله است حدیث: (یکون فی آخر امتی خلیفة یحثی المال حثیا لا یعده عددا) (5)و منظور از خلیفه طبق احادیث دیگری از کتب اهل سنت ( الحاوی و. . .) مهدی علیه السلام است. (6)
1) 1)
. تهذیب التهذیب، ابن الحجر، ج 9، ص 125؛ الصواعق المحرقه، ص 165؛ اسعاف الراغبین، الصبان، ص 140.
2) 2) . صحیح البخاری، ج 4، ص 205.
3) 3) . ر. ک: سنن الترمذی، ج 5، ص 152.
4) 4) . ر. ک: فتح الباری، ج 6، ص 383؛ ارشاد الساری، ج 5، ص 419؛ عمدة القاری، ج 16، ص 39؛ فیض الباری، ج 44، ص 4؛ حاشیة البدر الساری، ج 4، ص 44.
5) 5) . صحیح مسلم بشرح النووی، ج 18، ص 38.
6) 6) . ر. ک: الحاوی للفتاوی، ج 2، ص 59.
7) 7) . همان، ج 2، ص 74.
گفتهاند احادیث وارده در مورد مهدی علیه السلام مختلف بوده و با یکدیگر در تعارض است، پس همه رد میشود، زیرا صدور سخنان متعارض از پیامبر صلی الله علیه و آله ممکن نیست، بنابراین ادعای تواتر هم صحت ندارد.
مثلاً استاد سائح مغربی میگوید: بعضی از این احادیث بیان میدارد که مهدی علیه السلام هاشمی است، برخی دیگر از اهل بیت است دسته سوم از بنی عباس و دسته چهارم از پسران فاطمه و از ولد حسین و گاهی از ولد حسن با این وجود پس تواتر معنایی ندارد. (1)
. تراثنا و موازین النقد، السائع المغربی، ص 187.
قضیه مهدی علیه السلام هم از این قبیل است. البته در موارد بسیاری این چنین است مثلاً در عقاید، صفات الهی مطرح است و صفت قدرت از جمله صفاتی است که در جزئیات آن اختلاف بسیار است، گروهی قدرت را عین ذات میدانند و گروهی زائد بر ذات، گروهی آن را از صفات متکثره و گروهی واحده میدانند و. . . اما هیچ کس خداوند را ناتوان نمیداند. یا در مثالهای فقهی مثلاً در مورد وجوب قطع دست دزد اختلافی نیست. اما در جزئیات آن مثل مقدار قطع، مقدار دزدی موجب قطع و. . . اختلاف است. پس اگر استدلال منکران مهدی علیه السلام مبنی بر اینکه اختلاف در فروع
1) 1)
موجب رد اصل میشود را بپذیریم چیزی از اسلام باقی نمیماند.
بررسی: امام حسن علیه السلام به این دلیل که اصحاب، او را حمایت نکردند و با توجه به سیاست و فریبهای معاویه - که شهادت امام حسن علیه السلام موجب محبوبیت و قدرت بیشتر او میشد - قیام نکرد. اما در زمان یزید - که آشکارا مرتکب خلاف و منکرات میشد - قیام امام حسین علیه السلام موجب رسوایی یزید شد. پس امام حسین علیه السلام برای قدرت قیام نکرد، بلکه همانطور که خود فرمود برای اصلاح امت جد بزرگوارش صلی الله علیه و آله و امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد. (2)
1) 1)
. المنار المنیف، ابن القیم، ص 139.
2) 2) . مقتل الحسین، المقرم، ص 139.
ولی در خُلق مانند او نیست. (1)
. سنن ابی داود، ج 4، ص 108، باب المهدی.
بررسی: این حدیث تحریف شده است، چون در دیگر نقلها (ترمذی، نسائی و بیهقی) بهجای حسن، حسین آمده است و احتمال تصحیف وجود دارد (2)در ضمن حدیث منقطع بوده حجت نیست، زیرا ابواسحاق حداکثر در هفت سالگی حضرت علی علیه السلام را دیده و روایت او از حضرت ثابت نشده است، همچنین راوی اول حدیث (هارون بن مغیره) مجهول است.
بررسی: اولاً چنین احادیثی با روایاتی که مهدی علیه السلام را از ولد امام حسین علیه السلام و فاطمه الزهرا علیها السلام میداند، تعارض ندارد، زیرا شرط تعارض تساوی دو طرف معارضه است اما از طرفی این احادیث نزد خود اهل سنت نیز صحیح نیست و بر فرض صحت هم چون تعداد و شهرت احادیث اول بیشتر است، و تعداد و شهرت از مرجحات است، تعارض پیش نمیآید.
از عوامل ادعای تعارض در احادیث امام زمان علیه السلام که منکرین مهدویت به آن استناد میکنند، اختلاف در اسم پدر مهدی علیه السلام است. زیرا برخی احادیث بیان میدارد که اسم پدر حضرت، عبداللّه است، مانند حدیث (اسمه اسمی و اسم ابیه اسم ابی) .
بررسی: این حدیث مخالف اصول مذهب شیعه است که مهدی علیه السلام را فرزند امام حسن عسکری علیه السلام میدانند اما باید گفت چنین حدیثی اولاً به اصل عقیده مهدویت ضربهای نمیزند، چون از جزئیات آن است. ثانیاً حافظان بزرگ در اهل سنت (ترمذی، ابن داود، بیهقی، البانی و. . .) حدیث را به گونهای دیگر نقل کردهاند. یعنی در کتب آنها، قسمت آخر حدیث (اسم ابیه اسم ابی) ذکر نشده است و حدیث را به شکلی که منکران گفتهاند، هیچ یک از این افراد نقل نکردهاند. (3)
به نظر میرسد، حافظان اهل سنت به اضافه بودن قسمت آخر حدیث - که توسط یکی از روات برای نسبت دادن مهدی علیه السلام به محمدبن عبداللّه بن حسن مثنی یا محمدبن عبداللّه بن منصور وضع شده است - آگاهی داشتهاند.
احادیث در این زمینه از پنج تا چهل سال را بیان کردهاند و برخی این اختلاف را دلیل رد مهدویت دانستهاند.
بررسی: هیچ مسلمانی - شیعه و سنی - اصل مهدویت را به دلیل عدم توافق احادیث در این زمینه رد نمیکند، البته این احادیث قابل جمع هم میباشد، چون تفاوتها از جهت ظهور، قوت و. . . است. مثلاً چهل سال به اعتبار همه زمان حکومت حضرت، هفت سال به اعتبار زمان قدرت حکومت و بیست سال حد وسط است.
این حدیث را ابن ماجه در سنن روایت کرده است.
بررسی: اگر چه با توجه به احادیث فراوان و صحیح دیگر که علما و محدثان بزرگ نقل کردهاند و بر صحت آنها نظر دادهاند، چنین حدیثی نمیتواند دلیلی برای منکران باشد، اما به هر حال این حدیث نزد اکثر علما مردود است و راویان آن - از جمله محمد بن خالد - تضعیف شده است.
از دیگر استدلالات مقلدان ابن خلدون، این ادعاست که احادیث مهدی علیه السلام معقول نیست. احمد امین میگوید: «ابن خلدون در تضعیف این احادیث تنها به نقد سند نپرداخته، بلکه متن آنها را نیز مخالف عقل یافته است» . (1)
. تراثنا و موازین النقد، ص 186 نقلاً عن احمد امین.
فرید وجدی هم در موسوعه خود پانزده حدیث در این زمینه ذکر کرده آنها را غیر معقول و اسنادش را ضعیف میداند.
1) 1)
اولاً ضعف اسناد چنانکه گفته شد پذیرفته نیست و اکثر علمای اهل سنت این احادیث را صحیح دانستهاند. اما در مورد ادعای غیر معقول بودن این احادیث باید گفت: موضوع ظهور مهدی علیه السلام محال عقلی نیست تا منجر به رد آن شود، حتی در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله پیش بینیهای دیگری مثل خروج عاشیه بر امام علی علیه السلام شهادت امام حسن و امام حسین علیهما السلام و جز آن وارد شده که به وقوع پیوست وظهور مهدی علیه السلام عجیبتر از اینها نیست.
در ضمن عقل بسیاری از حقایق را درک نمیکند و چنین نیست که هر چه عقل درنیافت اصلی نداشته باشد مسائل مربوط به ملاحم و فتن در آخر الزمان از این قبیل است و عقل راهی به آن ندارد (1)
. ر. ک: المهدی المنتظر و العقل، محمد جواد مغنیه، ص 89.
بلکه باید صحت اخبار و احادیث آن تأیید شود و این موضوع در احادیث مهدی علیه السلام ثابت شد.در مورد احادیث ضعیف هم اولاً هیچ عالمی به خاطر ضعف حدیثی آن را غیرمعقول نمیداند، ثانیاً بسیاری از این احادیث بوسیله احادیث صحیح تأیید میگردد.
استاد سعد محمد حسن با این مقایسه میگوید: چون ادعاهای مهدویت توسط محمدبن حنفیه و مهدی عباسی باطل بود و به وقوع نپیوست، بشارت پیامبر صلی الله علیه و آله به ظهور مهدی علیه السلام در آخرالزمان هم باطل است. (2)
بررسی: چنین قیاسی باطل است، چون مقیس علیه باطل است و نتیجهای ندارد، اگر چنین بود برای مثال یهودیان میتوانستند نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله را منکر شوند، چون افراد دیگری مثل مسیلمه کذاب هم ادعای نبوت کردند، یا عدالت، بی معناست چون ستمگران تاریخ هم در ابتدا ادعای برپایی عدالت میکردند و. . .
بیشتر از پنجاه عالم و محقق در اهل سنت اعتقاد به صحت یا تواتر احادیث مهدی علیه السلام دارند:
ترمذی (ت /297 ق) در ( السنن 4:505 و 506/2233 - 2230)
عقیلی (ت /322 ق) در ( الضعفاء الکبیر 1257/3:253)
البربهاری (ت/329 ق) به نقل از تویجری در ( الاحتجاج بالاثر علی من الفکر المهدی المنتظر ص 28)
آبری (ت /363 ق) در ( مناقب الشافعی ) که علمایی مثل مزی، ابن حجر، سیوطی و. . . این سخن را نقل کردهاند.
حاکم نیشابوری ( ت / 405 ه) در ( المستدرک 4:553 و 554 و 557 و. . .)
بیهقی (ت / 458 ق) به نقل از ابن القیم در ( المنار المنیف : 225/130)
بغوی (ت /510) در مصابیح السنه :4199/448 و 4213/493 و. . .)
ابن اثیر (ت 606) در النهایه 5:254 و 1:290 و. . .)
قرطبی مالکی در ( التذکره :701 و 704 باب ماجاء فی المهدی)
ابن منظور (ت 711) در ( لسان العرب 15:59 - هدی)
حافظ المزی (ت /742 ق) در ( تهذیب الکمال 5182/149 - 25:146)
ذهبی (ت / 748 ق) در ( تلخیص المستدرک 4:553 و 558)
ابن قیم (ت /751 ق) در ( المنار المنیف : 326/130 و 331/133)
ابن کثیر ( ت /774 ق) در ( شرح المقاصد : 5:312)
هیثمی (ت /807 ق) در ( مجمع الزوائد 7:115 و 116 و 317)
جزری (ت /883 ق) در ( اسنی المناقب : 168 - 163)
ابن حجر عسقلانی (ت / 852) در ( التهذیب التهذیب 201/9:125)
سخاوی (ت /902 ق) به نقل از کتانی (ت/1345 ق) در ( نظم المتناثر : 289/226)
سیوطی (ت/911ق) در ( الجامع الصغیر :2:672 و 924 و 9244 و 9245)
ابن حجر هیتمی (ت /974 ق) در ( الصواعق المحرقه : 162 - 164 و. . .)
متقی هندی (ت /975ق) در ( البرهان فی علامات مهدی آخرالزمان)
زبیدی (ت 1205 ق) در ( تاج العروس 409 - 10:408 - هدی)
محمدبن علی الصبان (ت /1206 ق) در ( اسعاف الراغبین : 145 و 147 و 152)
شوکانی (ت / 1250ق) که علمایی مثل کتانی، البانی، احمد امین و دیگران، تواتر احادیث مهدی را از وی، نقل کردهاند.
شبلنجی (ت /129) در ( نورالابصار : 187 و 189)
حلوانی شافعی (ت /1308 ق) وی منظومهای در اوصاف مهدی با عنوان ( القطر الشهدی فی اوصاف المهدی ) دارد.
ابوالبرکات آلوسی (ت /1317 ق) در ( غالیه المواعظ : 76 و 77)
شمس الحق عظیم آبادی (ت 1329 ق) در ( عون المعبود 11:361)
محمدبن جعفر الکتانی (ت /1345 ق) در ( نظم المتناثر من حدیث المتواتر 225 - 228 و 231 و 289)
المبار کفوری (ت /1353 ق) در ( تحفه الاحوذی - ح 2331 باب ما جاء فی المهدی)
منصور علی ناصف (ت 1388 ق) در ( التاج الجامع للاصول 5:341)
ابوالاعلی المودودی، در ( البیانات : 116)
ناصرالدین الالبانی در مقاله (حول المهدی: 644 و 645)
حمود بن عبداللّه التویجری در الاحتجاج بالاثر علی من الفکر المهدی المنتظر : 70 و 121 و 127 و 290)
عبدالعزیز بن عبداللّه بن باز در محاضرهای با عنوان عقیده اهل السنه والاثر فی المهدی المنتظر - مجله الجامعه الاسلامیه، السنه الاولی /3)
جمعی از محققین کتب اسلامی چون: استاد عبدالوهاب عبداللطیفی (محقق کتاب الصواعق المحرقه ) . عبدالقادر الارناوط (محقق کتاب جامع الاصول ) ، عاصم بن
عبداللّه القریوتی (محقق کتاب « الاعتقاد »)
و عدهای دیگر از علما که نام نبردیم، از جمله افرادی هستند که به صحت یا تواتر احادیث مهدی علیه السلام اذعان کردهاند.
مهدویت به سبب ارتباط آن با دو کتاب جفر و کافی:
شیخ ابوزهره در کتاب الامام صادق حدیثی در مورد کتاب جفر که نزد امام صادق علیه السلام بوده است، به شیخ کلینی نسبت میدهد و از این طریق بر کلینی حمله میکند. وی نسبت این حدیث را به امام رد میکند و میگوید: امام نیازی به این مسائل که از علم غیب بوده و مختص انبیاست ندارد، تنها طریق این حدیث کلینی است که معتقد به نقص در قرآن هم بوده است. (1)
. الامام الصادق، ابوزهره، ص 239.
دیگران نیز به تقلید از ابوزهره کلینی را مورد حمله قرار داده عقیده امامیه در مورد مهدویت را به وی نسبت میدهند. به طور کلی سخن ابوزهره دو وجه دارد: در مورد اهل سنت عقیده مهدویت محکم نیست و در شیعه چنین عقیدهای وجود دارد، اما اساس آن تنها روایت جفر در کافی میباشد.
جفر در لغت به معنای «بره گوسفند» است و در حدیث مراد با حذف مضاف حاصل میگردد. (2)یعنی (پوست) گوسفند جفر کتابی بوده به خط امام علی علیه السلام و املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و این مطلب نزد شیعه ثابت است و برخی از اهل سنت نیز به آن اذعان دارند.
حتی ابن خلدون به وجود چنین کتابی در شیعه اعتراف کرده است. (3)در جفر علومی است که میراث اهل بیت علیهم السلام بوده و در حفظ آن دقت میکردهاند و فقط برخی از اصحاب خاص ائمه علیهم السلام آن را دیدهاند.
برخی علمای اهل سنت اظهار کردهاند که در جفر علوم غیب و حوادث آینده به صورت رمز و اشاره وجود دارد؛ (1)
. کتاب المواقف، عضدالدین الایجی. به شرح السید الجرجانی، ج 6، ص 22.
در حالیکه روایات، دلالت بر وجود مسائل حلال و حرام و امور دینی و دنیوی در این کتاب دارد، البته چند روایت هم مربوط به امام زمان علیه السلام و حوادث آینده دارد، به این ترتیب نمیتوان جفر را منبع عقیده مهدویت دانست.نسبت دادن جفر به سعید بن هارون عجلی درست نیست، زیرا این مرد زیدی مذهب اصلاً در سند روایات جفر نیست. اهل بیت علیهم السلام جفر را از نامحرمان پنهان میکردند، چه رسد به این مرد که عقیده درستی نداشته و ضعیف است. (2)
در ضمن ادعای ابوزهره مبنی بر اینکه اکثر طرق روایات جفر از کلینی به امام صادق علیه السلام میرسد، نادرست است، زیرا روایت جفر فقط 7 بار و از 2 طریق در کافی وارد شده، در حالی که محمدبن حسن صفار در کتاب بصائر الدرجات این حدیث را 26 مرتبه و از چند طریق ذکر کرده است. (3)
از سوی دیگر روایتی که ابوزهره به کلینی نسبت میدهد اصلا در کافی موجود نیست.
در ابتدا باید گفت که ائمه علیهم السلام حدیث جفر را انکار نمیکردند. اما ابوزهره که منکر حدیث جفر شده معتقد است:
«علم ائمه علیهم السلام اکتسابی است و امام نمیتواند از غیب خبر دهد» و این موضوع را دلیلی بر رد حدیث جفر دانسته است. اما این سخن باطل است، زیرا علم ائمه علیهم السلام بر دو گونه است: یکی تلقی از رسول اللّه صلی الله علیه و آله که این نوع اکتسابی و با واسطه امام از پدران
خود از رسول خداست و نوع دوم الهام است. علمای اهل سنت هم این نوع را پذیرفتهاند. ائمه علیهم السلام در حوزه علوم دینی و نیازهای شرعی مردم همه چیز را میدانند، اما در مورد امور غیبی و تکوینی و حوادث آینده و گذشته، اگر خدای متعال اذن دهد آگاه میشوند و در غیر اینصورت لازم نیست.
حدیث جفر از طریق صدها حدیث دیگر - که مثلاً شیخ صدوق نقل کرده - تایید میشود. صدوق در کمال الدین بیش از چهارصد حدیث در مورد امام زمان (عج) نقل کرده است، در حالی که شیخ کلینی در کافی در این زمینه فقط نزدیک به 200 حدیث ذکر کرده است پس این ادعا که عقیده مهدویت وابسته به کتاب کافی و توثیق راویان آن است، باطل میباشد اضافه بر آن که بسیاری از محدثان و علمای قبل، معاصر و بعد از کلینی احادیث غیبت را نقل کردهاند، از جمله محمد بن صفار در بصائر الدرجات - علی بن ابراهیم در تفسیر - ابراهیم بن صلاح النماطی (صاحب کتاب الغیبه)
عبداللّه بن جعفر حمیری (صاحب کتاب الغیبه ) ، محمد بن مسعود عیاشی (صاحب کتاب الغیبه ) ، علی بن حسین بابویه القمی، محمّد بن ابراهیم النعمانی (کتاب الغیبه ) ، شیخ مفید (صاحب کتاب الفصول العشره فی الغیبه ) ، شریف مرتضی در ( المقنع فی الغیبه ) ، شیخ طوسی در الغیبه.
اولاً دلایل کسانی که معتقدند امام زمان (عج) متولد نشده در برابر شیعه که حضرت را تولد یافته و حاضر میدانند، قابل مقایسه نیست. زیرا عقیده شیعه با روایات فراوان و نقل و حس همراه است، در حالیکه ادعای اهل سنت هیچ دلیلی ندارد.
ثانیاً برخی گفتهاند: اگر امام زمان (عج) متولد شده، چرا همه طعن و مخالفتها به طرف کلینی - که این احادیث را در کتاب خود آورده - متوجه است و به علمای دیگر مثل مفید و طوسی طعنه نزدهاند؟
جواب: چنین نیست، بلکه اتهام و طعنه متوجه همه علمای شیعه و حتی معاصرینی چون امام خمینی قدس سره و هاشم معروف حسنی و. . . هم هست اما کلینی به دلایلی چون معاصرت با غیبت کبری و ارتباط با اصحاب ائمه علیهم السلام و سبقت زمانی کتابش، مورد حمله قرار گرفته است.
ثالثاً برخی ادعا کردهاند که شیعه چون همه روایات کافی را قطعی الصدور و حجت میداند قضیه مهدویت به راحتی اثبات میشود. در جواب میگوییم: شیعه همه احادیث کافی را قطعی الصدور نمیداند و این ادعا از اساس باطل است. در ضمن باید گفت «کتب حدیث - در شیعه یا اهل سنت - به تنهایی، اثبات کننده عقیدهای نیست و به همین صورت رد یک حدیث در کتب حدیثی دلیل ابطال عقیدهای نیست. پس انکار عقیده مهدویت توسط برخی منکران به دلیل رد حدیث یا احادیثی در گوشه و کنار کتب حدیث - که حتی این انکار هم با بررسی سند و متن همراه نیست - دلیل رد عقیده مهدویت نمیتواند باشد.
دکتر محمّد البنداری مدعی این تناقض میگوید: کلینی پس از ذکر چند روایت دربارۀ کسانی که مهدی علیه السلام را دیدهاند، روایتی از امام حسن عسکری علیه السلام نقل میکند مبنی بر اینکه شما خلف بعد از من را نمیبینید و بردن اسم وی برای شما جایز نیست» و ادامه میدهد: این نقض سخن قبلی خودش است. (1)
. التشیع بین مفهوم الائمة و المفهوم الفارسی، د. محمد البنداری، ص 219.
کلینی این احادیث را در دو باب آورده و احادیث صحیحی است که قابل جمع با یکدیگر است، یعنی با استفاده از احادیث دیگر میتوان دریافت که نهی از تسمیه و همچنین ندیدن امام مهدی علیه السلام به دلیل خوف از دشمنان حضرت بوده، یعنی ائمه علیهم السلام به دلیل ترس بر زندگی مهدی علیه السلام مکان و زمان غیبت ایشان را مخفی نگاه میداشتهاند، ولی در عین حال برخی از اصحاب خاص ائمه در همان زمان و با اذن امام عسکری علیه السلام
1) 1)
اجازه داشتند فرزند بزرگوارشان را ملاقات کنند. (1)
. ر. ک: اصول الکافی، ج 1، ص 265- 268.
شیخ کلینی در کافی بابی با این عنوان گشوده و 13 حدیث در آن ذکر کرده است: اما برخی چون احمد امین مصری و شیخ ابوزهره - صرفاً برای طعنه بر ثقه الاسلام کلینی و متهم کردن وی به اعتقاد به تحریف قرآن - این احادیث را از زیادت شیعه دانستهاند و ابوزهره به این استناد احادیث مهدی علیه السلام را مورد حمله قرار داده است. (2)
این احادیث منفرد به کلینی نیست، بلکه همانطور که گفته شد طرق احادیث مهدی علیه السلام در کتب شیعه و اهل سنت به بیش از دو هزار طریق میرسد، که بسیاری از آنها با کافی مشترک است.
تعداد احادیث مهدی علیه السلام در کافی نسبت به دیگر کتب شیعه تقریباً یک دهم است، یعنی عقیده مهدویت وابسته به کافی نیست.
کثرت تفاصیل احادیث مهدویت در کافی دلیل بر رد اصل این عقیده نیست.
علمای شیعه در بررسی احادیث مهدی علیه السلام در کافی مانند دیگر احادیث این کتاب برخورد میکنند.
جز استرآبادی - از اخباریان - هیچ کس ادعای صحت جمیع احادیث کافی را ندارد.
انکار صحت احادیث مهدی علیه السلام در کافی به چند چیز بستگی دارد اول: اثبات ضعف همه روات این احادیث، اگر چه جارحین از اهل سنت باشند، دوم: اثبات اینکه کلینی تنها راوی این احادیث در شیعه است و سوم: برهان بر اینکه عقیده شیعه مبتنی بر کافی است؛ که هیچ کدام از این سه مورد صحت ندارد.
احادیث کافی اگر از لحاظ سند هم ضعیف باشند، اما بسیاری از آنها از لحاظ مضمون متفق هستند. کلینی با اختصاص بابی به نام «ان الارض لاتخلو من حجة» احادیث زیادی با طرق گوناگون ذکر کرده، برخی احادیث با احادیث دیگر تأیید و جبران ضعف آن میگردد.
حدیث وشاء: کلینی از حسین بن محمد بن محمد وشاء نقل میکند از امام رضا علیه السلام پرسیدم: آیا زمین بدون امام باقی میماند؟ فرمود: خیر. . . . (1)
. اصول الکافی، ج 1، ص 137، ح 13. [1]
این حدیث به دلیل ضعف معلی ضعیف است اما با حدیثی دیگر در کافی به اسناد کلینی از عدۀ خود از احمدبن محمد بن عیسی از محمّد بن ابی عمیر از حسین بن ابی العلاء از امام صادق علیه السلام تایید میگردد. (2)اصحاب عده در اینجا عبارتند از: محمد بن یحیی، علی بن موسی الکمیذانی، داود بن کوره، احمد بن ادریس، و علی بن ابراهیم که همه از ثقات هستند. همچنین سه راوی بعدی توثیق شدهاند و حدیث صحیح است.
حدیث سهل بن زیاد که حدیث هفتم از باب مذکور است به دلیل ضعف سهل و ارسال حدیث، ضعیف است. این حدیث از امیرالمومنین علیه السلام نقل شده و چنین است: «اللهم انک لاتخلو ارضک من حجة لک علی خلقک» . (3)
اما ضعف این حدیث به چند طریق جبران میشود:
الف) نقل حدیث در نهج البلاغه با این مضمون «اللهم بلی لا تخلو الارض من قائم اللّه بحجة» . (4)
ب) نقل حدیث توسط بسیاری از علمای اهل سنت (مثل اسکافی، ابن قتیبه
دینوری، ابن عبدربه، ابن حجر عسقلانی و. . .) . (1)
. ر. ک: المعیار و الموازنة الامکانی، ص 81.
ج) نقل حدیث توسط خود کلینی از سه طریق دیگر.
بررسی احادیث «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» .
مضمون این حدیث به چند صورت در کافی وارد شده است و 25 حدیث در سه باب اختصاصی وجود دارد. از منکرین این حدیث ابوزهره و احمد امین هستند. ابوزهره که کلینی را معتقد به تحریف قرآن میداند، میگوید: نمیتوانیم بگوییم کلینی سلیم الاعتقاد است، بنابراین هیچ کدام از روایات وی از امام صادق علیه السلام را بدون بررسی نمیپذیریم. (2)
اولا ابوزهره در اتهامات خود بر کلینی صادق نیست، زیرا چگونه کلینی معتقد به تحریف قرآن شده، در حالیکه همه محققان شیعه وی را سلیم الاعتقاد میدانند. ثانیاً اثبات صداقت کلینی در نقل این حدیث و صحت آن از دو راه امکان دارد:
الف) علمای زیادی از اهل سنت و شیعه که این حدیث را نقل کردهاند و شیخین نیز در زمره آنانند همچنین ابن حبل، ابوداود طبرانی، حاکم، ابونعیم اصفهانی، بیهقی، ابن اثیر و. . . حدیث را در کتب خود آوردهاند و از علمای شیعه عبداللّه بن جعفر حمیری، محمد بن حسن صفار، علی بن الحسین بابویه، کشی، صدوق و. . . از ناقلان این حدیثند، که بسیاری از این محدثان قبل از کلینی حدیث را نقل کردهاند.
ب) حدیث دلالت بر صحت قول شیعه - هر کدام از ائمه علیهم السلام امام زمان خود است.
بررسی احادیثی که بیان میکند: «مهدی علیه السلام مانند داود علیه السلام حکم میکند و بیّنه و گواه نمیگیرد» .
در کافی چند حدیث به این مضمون وارد شده است. (3)منکرین این احادیث آن را افتراهای یهود دانستهاند؛ دکتر عبداللّه الغفاری مدعی این مطلب شده میگوید: «اینان
دین محمدی را نسخ کردهاند و به یهودیت باز میگردند» (1)
. بروتوکولات آیات قم، د. عبداللّه الغفاری، ص 102.
سائح مغربی نیز پس از نقل حدیث اول کافی میگوید: «محدثین شیعه فقط به صحت سند اکتفا کردهاند و به همین دلیل این احادیث را درست دانستهاند» وی گمان کرده واضع این احادیث به اشتباه اجرایی حضرت داود علیه السلام نظر داشته است، خطایی که موجب طلب توبه توسط ایشان شد. آنگاه آیات مربوط به داستان دشمنانی که نزد داود علیه السلام داوری میخواستند را ذکر کرده است. در این مورد از تفاسیر طبرسی و علامه طباطبایی بهره میگیریم. (2)علمای شیعه همه بر وجوب عصمت انبیاء علیهم السلام از گناهان صغیره و کبیره اتفاق دارند، زیرا جواز گناه برای پیامبر با وجوب اطاعت از وی سازگار نیست و مخالف غرض بعثت انبیاست. و معنای اشتباه قصۀ هم، جواز خطا برای پیامبر الهی است، در حالی که طبق آیات قرآن، داود علیه السلام خلیفه الهی در زمین برای داوری میان مردم و دارای علم و فضل و حکمت و فصل الخطاب بود و خداوند به وی کتاب و حکم و نبوت داده بود.
قصه دشمنانی که از محراب بالا رفتند: این داستانی در قرآن کریم است دربارۀ دو دشمن که نزد حضرت داود علیه السلام آمدند و از ایشان تقاضای داوری کردند، زیرا یکی یک میش و دیگری 99 میش داشت و میخواست آن یکی را هم به زور از اولی بگیرد. داود علیه السلام گفت: «با خواستن میش تو به تو ظلم کرده است» . ولی بعد طلب آمرزش کرد و توبه نمود در ادامۀ آیه آمده: «وَ لا تَتَّبِعِ اَلْهَوی» . 3 استاد سائح مغربی از این داستان نتیجه گرفته است: که داود علیه السلام مرتکب خطای اجرایی شده و بنابراین احادیث کافی در این زمینه وضع یهودیان است.
مفسرین شیعه اتفاق دارند که منظور از دو دشمن در این داستان دشمنان حقیقی نیست، بلکه مقصود دو فرشتهاند (3)و مؤید آن این است که داود علیه السلام از آنها ترسید و آنها
گفتند: «لاتخف» حتی بر فرض اینکه داستان حقیقی باشد طبق نظر اهل سنت تقدیری در جمله است؛ قاضی عبدالجبار معتزلی میگوید: «در کلام محذوفی وجود دارد به این صورت که داود علیه السلام» گفت: «(اگر راست بگویی) به تو ظلم کرده است.» علمای شیعه نیز این نظر را تأیید کردهاند. (1)
. تنزیه القرآن عن المطاعن، القاضی عبد الجبار، ص 358.
اما دلیل استغفار داود علیه السلام گناه و خطا نبود، بلکه طبق نظر علامه طباطبایی به دلیل ترک اولی بوده، زیرا داود علیه السلام به خاطر خود از آنها ترسید، پس گفتند: «لاتخف» یا طبق رأی آیت اللّه سبحانی استغفار داود به دلیل حکم کردن قبل از شنیدن سخن طرفین اتهام بوده است. (2)اما شیخ حر عاملی میگوید: به طور کلی از آنجا که انبیاء و ائمه علیهم السلام همه اوقاتشان غرق در مشاهده الهی و تلاش در عبادت خدا است، به خاطر کارهای عادی زندگی مثل خوردن و خوابیدن و. . . هم استغفار میکنند. (3)
اما علت آوردن جمله: «لا تتبع الهوی» هشدار به دیگران است، وگرنه داود علیه السلام پیامبر خدا است و به حق داوری میکند، اما عصمت دلیل بر داشتن امر و نهی نیست، زیرا اختیار - حتی برای پیامبران - در همه حال باقی است. (4)
علمای یهود چون کعب الاخبار، وهب بن منبه و عبداللّه بن سلام - که مایه نفاق و نشر اسرائیلیات بودند - در اسناد روایات کافی نیستند و کلینی از روایت از آنان خودداری کرده است. در حالی که این افراد عقاید بسیاری از صحابه و تابعین مثل ابوهریره، ملک بن عبدالعزیز، مقاتل بن سلیمان و. . . را تحت تأثیر قرار دادهاند و کتب معتبر اهل سنت پر از خرافات و افسانههای این افراد است.
ابوریه دربارۀ کعب الاحبار میگوید: او مزوّرانه اظهار اسلام نمود در حالی که
قلبش با یهودیت بود و با زیرکی ابوهریره را فریب داد تا در پناه او خرافات و اوهام خود را در دین اسلام رواج دهد. احادیثی که ترجیح یهودیت بر اسلام در بعضی از آنها مشهود است (1)
. اضواء علی السنة المحمدیة، محمود ابوریه، ص 172-173.
از جمله بخاری در صحیح خود نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: برای هیچ بندهای سزاوار نیست که بگوید: «من برتر از یونس بن متی هستم» . (2)احادیثی که چگونگی داوری داود علیه السلام را بیان میکند، مانند احادیثی است که از داوری مهدی علیه السلام در آخر الزمان خبر میدهد. (3)چنانچه سلیمان از داود ارث میبرد، مهدی علیه السلام هم وارث آل محمد صلی الله علیه و آله است. در حدیثی آمده است: داود علیه السلام در داوری میان دو نفر بدون طلب بیّنه مجرم را به قتل رساند، (4)و در مورد مهدی (عج) هم وارد شده که بدون درخواست بیّنه و مانند داود علیه السلام حکم میکند. (5)
محب الدین الخطیب و دکتر غفاری مدعی این مطلب هستند و گفتهاند: با این احادیث به یهودیت بازگشتهایم:
اما بر ابطال این سخن همین بس که نسخ در جایی است که دلیل آن از حکم منسوخ مؤخر باشد، اما اگر دو دلیل با هم باشند، هیچ کدام ناسخ دیگری نیست. (6)و بر اتهام خطیب همین کافی است که وی از یزید بن معاویه دفاع کرده شیعه را متهم میکند، غفاری هم او را تأیید میکند اما دربارۀ احادیث باید گفت: داوری مهدی علیه السلام مانند اجداد پاکش خواهد بود. نه مثل معاویه و یزید. دعوت او ادامه دعوت در آیات تطهیر و مباهله و هل اتی و حدیث کساء میباشد و چگونگی حکم حضرت بر اساس حکم خدا و قرآن و حکم رسول اللّه صلی الله علیه و آله است، نه ظن و قیاس و استحسان. و با علم الهی الهام شده و خطاناپذیر حکم میراند. پس آیا حکم امام مسلمین از روی علم الهی نسخ شریعت شمرده میشود؟ !
منکرین ولادت امام مهدی علیه السلام به دلیل محکمی - در حد دلایل اثباتکنندۀ ولادت ایشان - استناد نکردهاند و در عین حال دلایل فراوان بر دلالت را نادیده میگیرند. اینان فقط دو دلیل بر انکار ولادت مهدی علیه السلام ذکر کردهاند:
اختلاف شیعه در مورد زمان ولادت و نام مادر مهدی علیه السلام.
شهادت جعفر کذّاب - برادر امام حسن عسکری علیه السلام - مبنی بر اینکه برادرش فرزندی باقی نگذاشته است.
اما منشأ اصلی این انکار ابن حزم اندلسی است و دیگران از وی تأثیر پذیرفتهاند. وی میگوید:
«برخی معتقدند مهدی در زمان حیات پدرش متولد شد و برخی تولد او را هنگام وفات پدر و دیگران بعد از وفات پدر یکی میدانند مادرش نرجس است و دیگری نام او را سوسن و دیگری صیقل میداند. ولی اینها همه حدس است و امام حسن عسکری علیه السلام فرزندی بر جای نگذاشت» . (1)
. الفصل فی الملل و الأهواء و النحل، ابن حزم، ج 3، ص 181.
افرادی مانند دکتر بنداری، محمد اسعاف نشاشیبی، محمد منظور نعمانی هم تحت تأثیر ابن حزم چنین سخنانی گفتهاند: نعمانی شهادت جعفر کذاب را هم اضافه کرده است، وی حتی اختلاف در زمان غیبت را هم بهانهای برای انکار ولادت مهدی علیه السلام قرار داده است. (2)
دلیل اول، سخن مدعی را اثبات نمیکند، زیرا اختلاف در زمان ولادت یا اسم مادر یا زمان غیبت همه اختلافات جانبی است و اصل ولادت را انکار نمیکند شاهد آن که اگر چنین بود باید ولادت بسیاری از بزرگان را انکار میکردیم مثلاً در زمان ولادت و وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اختلاف است. برخی ولادت ایشان را دوم و برخی هشتم ربیع
الاول میدانند و همچنین در وفات آن حضرت میان شیعه و سنی اختلاف است؛ اما هیچ کس نمیگوید پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا نیامد یا وفات نکرد و به آسمان رفت!
در مورد وفات حضرت فاطمه علیها السلام اختلاف بیشتر است، به صورتی که به چندین سال میرسد، اما کسی ولادت حضرت را نفی نکرده است. در ولادت یا وفات بسیاری از ائمه علیهم السلام و بزرگان دینی هم اختلاف وجود دارد.
علاوه بر این مطلب در مورد امام مهدی علیه السلام مشهور در شیعه آن است که ولادت حضرت در سال 255 هجری و غیبت در سال 260 هجری و پس از وفات پدر بزرگوارشان امام حسن عسکری علیه السلام بوده است و اسم مادر حضرت نرجس است و فقط چند روایت بر خلاف مشهور وجود دارد.
و عجیب آن است که شیخ منظور النعمانی - بزرگ علمای هند - شهادت چنین فردی را دلیل انکار ولادت مهدی علیه السلام میداند!
این ادله از لحاظ تاریخی بر دو دسته است: ادله قبل از ولادت و اعلام و اقرار به ولادت توسط علما. این ادله که شامل احادیث نبوی و اهل بیت علیهم السلام است، بدین شرح است:
این حدیث از چند طریق در کتب حدیثی وارد شده است، (2)اما سؤال اینجاست که
1) 1)
. ر. ک: اصول الکافی، ج 1، ص 421، ح 1؛ کمال الدین، ج 2، ص 475.
2) 2) . ر. ک: صحیح البخاری، ج 4، ص 164؛ مسند احمد، ج 5، ص 90 و 93 و 97.
این خلفا چه کسانی هستند:
خلیفه از لحاظ لغوی بر امام و پیشوا اطلاق میشود، اما اهل سنت در تعیین خلفای دوازدهگانه در حدیث اختلاف فراوان دارند؛ حتی برخی از آنها نتوانستهاند تعداد خلفا را مطابق با حدیث به دوازده نفر برسانند. مثلاً ابن کثیر خلفای دوازدهگانه را عبارت از خلفای اربعه و عمر بن عبدالعزیز و برخی از بنی امیه دانسته که مهدی هم جزء آنهاست. (1)
. تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، ج 2، ص 34.
به طور کلی از بررسی نظرات اهل سنت در این زمینه میتوان دریافت که آنان در تعداد و مصادیق خلفا اختلاف دارند. برخی از آنها امام حسن علیه السلام و امام مهدی علیه السلام را جزء خلفا نیاوردهاند؛ برخی، سلاطین و حتی یزید فاجر را هم جزء خلفا به شمار آوردهاند؛ و نکته آخر اینکه اگر آخرین خلیفه را عمر بن عبدالعزیز یا سلاطین گذشته بدانیم با احادیثی چون «این دین تا زمانی که 12 خلیفه هستند پابرجاست و وقتی آنان از دنیا رفتند زمین اهل خود را میبلعد» (2)در تعارض است، چون در آن زمان زمین، اهل خود را نبلعید.
این حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده و بیانگر آن است که قرآن و اهل بیت علیهم السلام از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر حضرت صلی الله علیه و آله وارد شوند. این روایت در عدم جدایی قرآن و اهل بیت علیهم السلام ظهور دارد و با عقیده به عدم ولادت مهدی علیه السلام - به عنوان یکی از اهل بیت علیهم السلام - حدیث مفهوم خود را از دست میدهد.
در این زمینه دهها روایت از ائمه علیهم السلام وجود دارد، که در کتابهایی مثل اصول کافی و کمال الدین فراوان به چشم میخورد و در کتب اهل سنت نیز - از جمله فرائد
السمطین (جوینی) ، ینابیع الموده (قندوزی) و الفصول المهمه (ابن الصباغ) (1)
. ر. ک: ینابیع المودة، ج 3، ص 99. [1]
- احادیث زیادی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در تأیید احادیث اهل بیت علیهم السلام وجود دارد.در این زمینه شواهد فراوانی وجود دارد از جمله:
اعلام امام حسن عسکری علیه السلام مبنی بر تولد فرزند بزرگوارش، که روایات زیادی از طریق ثقات و بزرگان شیعه در این مورد وجود دارد. (2)
شهادت قابله وی که حکیمه دختر امام جواد علیه السلام و عمۀ امام حسن عسکری علیه السلام است، به ولادت مهدی علیه السلام گواهی داده است. (3)
کسانی که امام مهدی علیه السلام را دیدهاند - چه در زمان حیات امام حسن عسکری علیه السلام یا بعد از آن هستند - بسیار هستند. هاشم العمیدی از 79 نفر (4)و شیخ صدوق در کمال الدین نیز از تعدادی از وکلای امام و دیگران که در شهرهای مختلف امام را زیارت کردهاند، نام بردهاند.
بعد از گواهی این عدۀ فراوان دیگر جایی برای انکار ولادت و حیات امام مهدی علیه السلام وجود ندارد.
نقل تاریخی: بسیاری از علما از نقاط مختلف سرزمینهای اسلامی ولادت امام مهدی علیه السلام را تأیید کردهاند، که طبق رأی اهل سنت نقل متواتر و دال بر صدور قطعی است. ولادت امام مهدی علیه السلام هم از مواردی است که اصطلاحات علم اصول منطبق بر تواتر آن است.
جستجو از مهدی علیه السلام توسط حکومت آن دوره (معتمد عباسی) و تصمیم بر قتل حضرت آن هم در پنج سالگی دال بر آن است که حکومت عباسی میدانست حدیث جابر بن سمره منطبق بر خود عباسیان نیست، بلکه مهدی علیه السلام از خاندان اهل بیت علیهم السلام است. اگر کسی بگوید شاید هدف آنها از جستجوی مهدی علیه السلام گرفتن میراث ایشان از
جعفر کذاب و رساندن حق ایشان بوده است، میگوییم: اگر چنین بود حکومت این کار را به قاضی عادلی ارجاع میداد و در دادگاهی صالح از گواهان و قابله میخواست تا شهادت دهند در حالی که شأن حکومت عباسی و حمله و تفتیش ناگهانی و وحشیانه آنان با این موضوع سازگار نیست.
ابن خلدون در تاریخ خود میگوید: «شیعه معتقد است امام دوازدهم آنها - محمد بن الحسن العسکری که او را مهدی لقب دادهاند - وارد سرداب حله شد و در آنجا ناپدید گشت و آنها در آنجا منتظر او هستند تا بیاید و جهان را پر از عدل کند؛ هر شب با مرکبی آنجا رفته تا نیمه شب او را میخوانند سپس برمیگردند و شب بعد دوباره میآیند» . (2)
برخی دیگر چون سعد محمد حسن، قصیمی و احمد محمد جلی وهابی نیز این مطلب را گفتهاند، و اظهار داشتهاند که شیعیان بیش از هزار سال است این کار را تکرار میکنند. (3)
علامه امینی میگوید: «شیعیان معتقد به این نیستند که امام مهدی علیه السلام در سرداب غیبت نمود و از آنجا ظهور میکند، بلکه معتقدند ایشان در مکه و در مقابل خانه خدا ظهور میکند. اما این سرداب نزد شیعه دارای شرافت است. زیرا پناهگاه و مأوای سه تن از ائمه علیهم السلام بوده است و این سخن رسول اللّه صلی الله علیه و آله است که به این اماکن شرافت داده است: «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اَللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اِسْمُهُ» (4). (5)
به هر حال سرداب در خانه امام هادی در سامرا بوده و مکانی مقدس است. ولی
1) 1)
. دفاع عن الکافی، ج 1، ص 569-592. [1]
2) 2) . تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 352. [2]
3) 3) . ر. ک: دراسة عن الفرق فی تاریخ المسلمین، د. احمد محمد جلی، ص 208.
4) 4) . سورۀ نور، آیۀ 36. [3]
5) 5) . الغدیر، العلامه الامینی، ج 3، ص 308-309. [4]
امروزه دیگر کسی در آنجا منتظر نیست و سخن این افراد مبنی بر اینکه بیش از هزار سال است که شیعیان در آنجا منتظر ظهورند، باطل است.
البته علمای شیعه در مورد اینکه آیا انسان میتواند بیش از حد معمول زندگی کند، به استناد قرآن و سنت و عقل، بسیار سخن گفتهاند، اما منکرین برای اثبات خرافههای خود به کوچکترین بهانهای چنگ مییازند.
از جمله علی حسین المغربی میگوید: «اهل سنت به این عقیده که حیات مهدی علیه السلام بیش از هزار سال دوام دارد، اعتقاد دارند و عمری چنین طولانی در بشر غیرمعمول است و دلیل شرعی هم ندارد.» وی دلایل شیعه برای اثبات نظر خود مبنی بر طول عمر عیسی و خضر علیه السلام را هم محتاج دلیل دیگری برای اثبات میداند. (1)
. تراثنا و موازین النقد، ص 203.
برای پاسخ به این شبهه فقط به نظرات خود اهل سنت بسنده میکنیم و ادلهای را که از قرآن و سنت و عقل و دلیل علمی ذکر کردهاند، به صورت مختصر بیان میکنیم:
«وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ اَلَّذِینَ اِخْتَلَفُوا فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اِتِّباعَ اَلظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ یَقِیناً* بَلْ رَفَعَهُ اَللّهُ إِلَیْهِ وَ کانَ اَللّهُ عَزِیزاً حَکِیماً» 2
به طوری که آیه بر آن صراحت دارد، مسیح علیه السلام زنده است و اگر معنی آیه را اینگونه بدانیم که خداوند عیسی علیه السلام را میراند و بعد بالا برد، اعترافی است از اهل سنت دربارۀ عقیده رجعت در شیعه.
بخاری و مسلم در صحیحین دهها حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد طول عمر دجّال ذکر کردهاند. (2)
فخر رازی در التفسیر الکبیر از قول یکی از اطباء میگوید: «عمر انسان بیشتر از 120 سال نیست، اما طول عمر بیش از این مقدار، مخالف عقل هم نیست، بلکه باقی
ماندن بر ترکیب بدنی ذاتاً ممکن است، تا وقتی که عارضهای پیش آید» . (1)
. التفسیر الکبیر، ج 25، ص 42.
اخیراً در مجله مصری المقتطف نتایج تحقیقات دکتر کارسل و دکتر ریمون پول منتشر شد و طبق این نتایج عمر انسان قطعاً میتواند به هزار سال یا بیشتر برسد. (2)
کثرت معمّرینی همچون ادریس، الیاس، خضر و نوح علیهم السلام و اصحاب کهف و همچنین دجال که از معمرین تاریخاند و در آیات به آن اشاره شده دلیل دیگری است بر جواز عمر طولانی.
شیخ محمد منظور نعمانی - بزرگ علمای هند - با تمسخر میگوید: «پیروان مذهب اثنا عشری معتقدند که عدم ظهور مهدی پس از گذشت هزار و صد سال به این دلیل است که هنوز سیصد و سیزده شیعه خالص برای یاری مهدی پدید نیامدهاند زیرا طبق حدیثی از امام محمد بن علی، وقتی عده یاران ایشان به این عدد رسید، خداوند امر خود را ظاهر میکند» . (3)
باید دانست که شرط جمع شدن 313 شیعه خالص تنها علامت ظهور نیست، بلکه علامتهای دیگری همچون خروج سفیانی، پایین آمدن عیسی علیه السلام، خسف بیدا و. . . هم لازم است که در کتب حدیث اهل سنت و شیعه به آنها اشاره شده است، در ضمن حدیث نقل شده از امام جواد علیه السلام مؤیدات بسیاری از کلام رسول اللّه صلی الله علیه و آله در کتب اهل سنت دارد. (4)
دکتر صابر عبد الرحمن طعیمه گفته است: «شیعه، لفظ (قائم) را بر مهدی منطبق دانسته است» . (5)
هیچ یک از علمای شیعه چنین تفسیری از آیه ارائه نکرده است. اگر قصد او کلینی است، در کافی هیچ حدیثی به این مضمون نیامده است و فقط در تفسیر آیه «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ» 1 در کافی چهار حدیث در خصوص اینکه «منذر» رسول خدا صلی الله علیه و آله و «هادی» ، علی علیه السلام و سپس ائمه علیهم السلام از نسل او هستند وارد شده (1)که این احادیث در کتب اهل سنت هم آورده شده است. (2)اما در مورد تفسیر مورد ادعا از آیه، همه تفاسیر معتبر شیعه جستجو شد و در هیچ کدام، این آیه به این صورت تفسیر نشده بود!
قسطلانی، شهاب الدین احمد بن محمد؛ ارشاد الساری لشرح صحیح البخاری ، بیروت: دار احیاء التراث العربی، (بیتا) .
صبان، محمد بن علی؛ اسعاف الراغبین ، بیروت، دار الفکر، (بیتا) .
جزری الشافعی، محمد بن محمد، اسمی المناقب فی تهذیب اسنی المطالب الامام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام ، تحقیق الشیخ محمد باقر المحمودی، (بیجا، بینا) ، 1403 ق.
کلینی، محمد بن اسحاق، اصول الکافی ، تهران، مکتبة الاسلامیه، 1388 ق.
ابوریه، محمود؛ اضوا علی السنه المحمدیه او دفاع عن الحدیث ، چ پنجم، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات.
امین الحسینی العاملی، محسن؛ أعیان الشیعه ، چ سوم، بیروت، الانصاف، 1371 ق.
ابوزهره، محمد؛ الامام زید ، بیروت، دار الفکر العربی، 1378 ق.
ابوزهره، محمد، الامام الصادق حیاته و عصره، آراؤه و فقهه ، بیروت، دار الفکر العربی، (بیتا) .
مجلسی، محمدباقر؛ بحار الأنوار ، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1403 ق.
غفاری، عبداللّه؛ بروتوکولات آیات قم حول الحرمین المقدسین ، (بیجا، بینا) ، 1411 ق.
صفار، محمد بن الحسن بن فروخ، بصائر الدرجات الکبری فی فضائل آل محمد صلی الله علیه و آله ، تعلیق حاج میرزا محسن کوچه باغی، تهران، مؤسسه الاعلمی، 1404 ق.
طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الطبری ، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار التراث، (بیتا) .
ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد؛ تاریخ ابن خلدون ، بیروت، دار الکتب اللبنانی، (بیتا) .
طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن ، تحقیق: احمد حبیب قصیر العاملی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، (بیتا) .
بنداری، محمد، التشیع بین مفهوم الائمه و المفهوم الفارسی ، (بیجا) ، دار عمار، 1408 ق.
ابن کثیر القرش، عماد الدین ابوالفداء اسماعیل بن کثیر؛ بیروت، دار المعرفه، 1406 ق.
فخر رازی، تفسیر کبیر ، چ سوم، (بیجا، بینا، بیتا)
قاضی عبدالجبار همدانی، عبدالجبار بن احمد؛ تنزیه القرآن عن المطاعن ، بیروت، دار النهضه الحدیث، (بیتا) .
ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی؛ تهذیب التهذیب ، بیروت، دار الفکر، 1404 ق.
نعمانی، محمد منظور؛ الثوره الایرانیه فی میزان الاسلام ، ترجمه: محمد بنداری، اردن: دار عمار، 1408 ق.
شیخ حر عاملی، محمد بن حسن، جواهر السنیه فی الاحادیث القدسیه ، مشهد، طوس، (بیتا) .
میرتهی، محمد بدر عالم، حاشیه البدر الساری الی فیض الباری ، بیروت، دار المعرفه، (بیتا) .
سیوطی، الحاوی للفتاوی ، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1403 ق.
شبر، عبداللّه، حق الیقین فی معرفه اصول الدین ، صیدا، مطبعه العرفان، 1352 ق.
النسائی، احمد بن شعیب؛ خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام ، تحقیق: احمد میرین البلوشی، کویت، (بینا) ، 1406 ق.
ابن بطریق، یحیی بن حسن الحلی، خصائص الوحی المبین ، ایران، وزارت ارشاد، 1406ق.
جلی، احمد محمد؛ دراسة عن الفرق فی تاریخ المسلمین ، الخوارج و الشیعه، سعودی، مرکز الملک فیصل للبحوث و الدراسات الاسلامیه، 1408 ق.
ابوداود، سلیمان بن اشعث، سنن أبی داود ، تعلیق: محمد محیی الدین عبدالحمید، (بیجا) ، دار احیاء السنه النبویه، (بیتا) .
فلوتن، فان، السیادة العربیة و الشیعة و الاسرائیلیات فی عهد بنی امیة ، (بیجا، بینا، بیتا) .
ابن ابی الحدید المعتزلی، عبدالحمید؛ شرح النهج البلاغه ، تحقیق ابی الفضل ابراهیم، مصر: دار احیاء التراث العربی، 1387 ق.
طعیمه، صابر بن عبدالرحمن؛ الشیعة معتقداً و مذهباً ، بیروت، مکتبه الثقافیه، 1408ق.
بخاری، محمد بن اسماعیل، تحقیق: مصطفی دیب البغا، (بیجا) مطبعه الهندی، 1976ق.
النووی الشافعی، صحیح مسلم شرح نووی ، بیروت، دار الکتب العربی، 1407 ق.
هیثمی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه فی الرد علی اهل البدع و الزندقه ، قاهره، (بینا) ، 1385 ق.
امین، احمد، ضحی الاسلام ، لجنة التألیف و الترجمة و النشر، قاهره، 1964 م.
المقدسی، یوسف بن یحیی، عقد الدرر فی أخبار المنتظر ، قاهره، عالم الفکر، (بیتا) .
سن داویت، دونالد؛ عقیدة الشیعه ، مصر، مکتبه الخانجی، 1365 ق.
صدوق، محمد بن حسین؛ عیون أخبار الرضا ، تصحیح: سید مهدی حسینی، تهران، جهان، 1378 ق.
فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین ، تحقیق: مهدی مخزومی، قم: دار الهجرة، 1405 ق.
امینی، عبدالحسین؛ الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ، بیروت: دار الکتب العربی، 1403ق.
ابن حزم ظاهری، محمد علی بن احمد؛ الفصل فی الملل و الاهواء و النحل ، بیروت، دار المعرفه، 1395 ق.
دیوبندی، محمد انور؛ فیض الباری علی صحیح البخاری ، بیروت، دار المعرفه (1352 ق.)
متقی هندی، علاء الدین علی؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال ، بیروت، مؤسسه الرسالة، 1405 ق.
محمد بن حبیب، المحبر ، تصحیح: الزه لیختن شتیتر، بیروت، دار الافاق الجدیدة، (بیتا) .
میلانی، سید علی الحسینی، المراصد علی شرح المقاصد ، قم، انتشارات شریف رضی، 1412 ق.
ابن حنبل، احمد، مسند الامام احمد بن حنبل ، بیروت، دار الفکر، (بیتا) .
کورانی، شیخ علی، معجم احادیث الامام المهدی (عج) ، قم، بهمن، 1411.
اسکافی، محمد بن عبداللّه، المعیار و الموازنة فی فضائل امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ، تحقیق: شیخ محمد باقر محمودی، بیروت، (بینا) ، 1402 ق.
سبحانی، جعفر، مفاهیم القرآن ، قم، توحید، 1404 ق.
مقرم، عبدالرزاق موسوی؛ مقتل الحسین ، تهران، منشورات قسم الدراسات الاسلامیه، 1391 ق.
ابن قیم جوزی؛ المنار المنیف فی الصیح و الضعیف ، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1408 ق.
ابن تیمیه الحرانی، احمد بن عبدالحلیم، منهاج السنة النبویة ، بیروت، دار الکتب العلمیه، (بیتا) .
مغنیه، محمد جواد؛ المهدی المنتظر و العقل ، (بیجا) ، دار العلم للملایین، (بیتا) .
امین احمد، المهدی و المهدویة ، مصر، دار المعارف، 1351 ق.
ایجی، عضد الدین عبد الرحمن بن احمد، کتاب المواقف ، تحقیق، سید شریف علی بن محمد جورجانی، قم، مطبعه أمیر، 1412 ق.
طباطبائی، سیدمحمد حسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن ، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1393 ق.
وائلی، احمد؛ هویة التشیع ، چ دوم، قم، دار الکتب الاسلامی، 1404 ق.
قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده ، بیروت، مؤسسه الاعلمی، (بیتا) .
سائح، علی حسین؛ تراثنا و موازین النقد ، بیروت، مجلة کلیة الدعوة الاسلامیة، 1993 م.
جلالی، سید محمدرضا؛ نقد الحدیث بین الاجتهاد و التقلید و نظرة جدیدة الی احادیث عقیدة «المهدی المنتظر» ، قم، مجله تراثنا، شماره 3 و 4، سال هشتم، ذی الحجه 1413 ق.
چک شد
ادبیات حدیثی امامیه پس از کتاب الکافی
این نوشتار به کتابهای حدیثی امامیه - که پس از الکافی نوشته شدهاند - پرداخته و از تأثیر الکافی بر آن کتب سخن به میان آورده است. مقایسۀ میان این کتابها و اشاره به ویژگیهای هر کدام از آنها از دیگر موضوعات این نوشتار است.
در مورد معاصران کلینی با توجه به اینکه کتابهای زیادی از ایشان باقی نمانده، باید گفت که آثار آنان چندان نمیتواند وضعیت حدیثنگاری را در عصر کلینی بازبتاباند. تفسیر محمد بن مسعود العیاشی متأسفانه به صورت ناقص و مرسل یعنی بدون اسناد موجود است و همین امر موجب شده است که این متن نتواند از لحاظ روایی کمک چندانی به تحقیقات حدیث شناسی کند. تأسف ما زمانی بیشتر میشود که بدانیم این کتاب به دلیل اینکه محصول مکتب حدیثی امامیه در خراسان و ماوراء النهر بوده است، اگر به صورت کامل به دست ما میرسید، میتوانست اطلاعات بسیار اندک ما را از این مکتب حدیثی بسیار مهم فزونی بخشد. کتاب الإمامة و التبصرة که در سالهای اخیر به عنوان کتابی از علی ابن بابویه قمی، محدث معاصر کلینی و پدر شیخ صدوق شناسایی و منتشر شد، در موضوع امامت و غیبت امام غایب است و با توجه به اینکه روایات آن مسند است، میتواند برای مقایسه با کتاب الحجه الکافی به کار
1) 1). HTTP: // S I. K EB . COM/
آید، خاصه که در این مقایسه روشن میشود که این دو محدث که هر دو تقریباً از محافل حدیثی مشترک و یا نزدیکی بهره بردهاند، با چه سنتهای حدیثی برخورد داشته و از کدامین منابع و با چه شیوههایی در مقایسه با هم استفاده کردهاند. کتاب التمحیص منسوب به ابن همام اسکافی، معاصر کلینی، متنی است که دربارۀ انتساب آن نمیتوان به قطع سخنی گفت، بویژه اینکه روایات این کتاب مرسل است و سندهای آن در نسخه موجود، به احتمال قوی از سوی ناسخان حذف شده است. یکی از محدثان امامی معاصر کلینی در بغداد، ابن جحام، ابو عبداللّه محمد بن عباس بن علی بن مروان بن ماهیار ملقب به بزاز است. (1)
. برای شرح احوال او نک: طوسی، رجال، ص 504؛ همو، الفهرست، ص 149؛ [1] نجاشی، ص 379؛ برای او نیزنک: مدخل ابن جحام در دائرة المعارف بزرگ اسلامی، به قلم حسن انصاری. هارون بن موسی التلعکبری، راوی کلینی از او در سال 328 ق / 940م حدیث شنیده است.
کتاب «ما نزل من القرآن فی اهل البیت» او، کتاب بزرگی در 1000برگ بوده که تا قرنها در اختیار علمای امامیه بوده است. (2)علی ابن طاووس مشخصات دقیقی از نسخه این کتاب به دست میدهد و از آن نقلهای متعددی را به جای گزارده است. بیشترین نقلها از این کتاب در کتاب شرف الدین علی استرآبادی با عنوان تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة آمده است. اخیراً مجموعه نقلهای بسیار این کتاب در منابع بعدی توسط فارس حسّون گردآوری و در قم به صورت مستقل منتشر شده است. مقایسه میان این کتاب با بخش مربوطه کتاب الکافی در مورد احادیث مربوط به آیات نازل شده در مورد امامان میتواند مقیاس خوبی برای شناخت شیوههای کلینی در انتخاب احادیث در مقایسه با یک همعصر باشد. (3)در میان معاصران کلینی با اندکی تأخر طبقه روایی، باید از محمد بن عمرو بن عبدالعزیز الکشی نام برد که کتاب او با عنوان معرفة الناقلین ، که تنها گزیدهای از آن توسط شیخ طوسی باقی مانده (با عنوان اختیار معرفة الرجال ) ، گرچه در علم رجال و شناخت راویان حدیث است، ولی بخش بزرگی از آن مشتملبر روایات و احادیثی از امامان است که عمدتاً به صورت مسند روایت شده است. این کتاب برای شناخت محافل حدیثی امامیه همچون سایر کتابهای اصلی علم رجال امامی سودمند است و مهمتر اینکه با اسناد بیهمتایی که دارد، آشنایی ما را با برخی از محافل حدیثی امامیه، خاصه آنچه مربوط به محافل حدیثی خراسان میشود، فزونی میبخشد.
در میان نسل پس از کلینی، تألیفات حدیثی شاگردان او به شکل محدودی در اختیار ما قرار گرفته است. از میان شاگردان و راویان مهم کلینی، تنها دو تن هستند که از هر کدام تنها یک کتاب باقی مانده است: کتاب الغیبه از محمد بن ابراهیم النعمانی شامل مجموعهای از احادیث دربارۀ امامت و غیبت امام غایب است که تقریباً از لحاظ محتوی با کتاب الحجه الکافی نزدیک است و به دلیل اینکه روایات این کتاب مسند است، میتواند در مقام مقایسه با سندهای الکافی به کار آید، خاصه که خود او در کتابش از کلینی نقل روایت میکند. شاگرد دیگر کلینی، شخصیت برجستهتری از لحاظ فقهی است که به ویژه در طرق روایی امامیه و در تداول روایت کتاب الکافی نقش بسیار مهمی داشته است: جعفر بن محمد ابن قولویه. از کتابهای متعدد او تنها کتاب کامل الزیارات باقی مانده است. در این کتاب که مؤلف در آن از روایات محمد بن یعقوب کلینی هم بهره برده، مجموعهای از احادیث مسند دربارۀ امامان و زیارت قبور ایشان و کیفیت و ثواب این کار نقل شده است و میتواند همچون کتاب الغیبه نعمانی برای مقایسۀ روایات کلینی با دیگر مشایخ این دو محدث که طبعاً همگی آنان از معاصران کلینی بودهاند، به کار آید.
بعد از این دوره به ابن بابویه صدوق (درگذشته 381 ق) میرسیم. در حالی که از شیخ کلینی جز کتاب الکافی باقی نمانده است، از شیخ صدوق، نویسندۀ دیگری از مجموعه کتب اربعه، کتابهای متعددی در اختیار است که عمده آنها به حدیث مربوط میشود. فعالیت عمده شیخ صدوق در حدیث بوده و وی بیشتر، کتابهایی با درونمایه حدیثی دارد که هر یک در موضوعی خاص نوشته شده است (1)
. با این وصف از شیخ صدوق دو کتاب در فقه هم باقی مانده است: کتابهای المقنع و الهدایه، که هر دو مکرر بهچاپ رسیدهاند، برای او نک: مدخل ابن بابویه، در دایرة المعارف بزرگ اسلامی.
. او در تحول1) 1)
ادبیات حدیثی سهم قابل توجهی داشته است. در میان کتابهای شیخ صدوق بیتردید مهمترین کتاب، کتاب من لا یحضره الفقیه است.
در نگاهی کلی در میان محدثان امامی در قرون نخست، اساساً باید میان دو گونه از محدثان تمایز قائل شد. گروه نخست کسانی بودند که در سنت فقهی - حدیثی امامیه به نقل و گردآوری احادیث اهتمام میورزیدند و برای آنان فن حدیث وسیلهای برای بهرهوری در فقه و عقاید شیعی و امامی بود. طبعاً این محدثان از منابع حدیثی محدودتری بهره میگرفتند و حتی سفرهای علمی کمتری را برای خود لازم میدیدند. به همین دلیل میزان آشنایی آنان با حدیث سنی چندان نبود و یا اگر با حدیث سنی آشنا بودند، اشتیاقی برای نقل و تحدیث احادیث سنی، ولو احادیث بیطرف نداشتند و حتی بعضاً نقل این احادیث را امر نیکویی نمیدانستند. بیشتر محدثان و رواتی که در طرق مشهور حدیثی امامیه از آنان نام برده میشود و در سنت حدیث امامیه، کتابها و دفاتر آنان مورد تداول روایی بوده است از این قبیل هستند. اما گروه دیگری از محدثان را نیز میشناسیم که گرچه شیعه و حتی در مورد تعدادی از آنها امامی مذهب بودهاند، ولی به حدیث به عنوان یک دانش حرفهای مینگریسته و بنابراین از شیوههای معمول میان محدثان حرفهای اهل سنت بهره میگرفتند. آنان با سفرهای علمی متعدد و استفاده از منابع و مشایخ حدیثی گوناگون، به روایت دفاتر و مجامیع حدیثی مختلف اهتمام داشتند. بسیاری از این محدثان شیعی به معنای عام کلمه و یا حتی زیدی بودند و با محافل شیعی کوفه مرتبط بودند. این محدثان خود برای انتقال میراث حدیثی سنی در میان شیعیان و گاه بالعکس سهم مهمی داشتند.
شیخ صدوق از میان محدثان امامیه، در شمار محدثان برجستهای است که علم حدیث برای آنان جنبه حرفهای داشته و فراتر از یک منبع فقه و شریعت نیز میتوانسته مطرح باشد؛ وی با وجود اینکه کتاب من لا یحضره الفقیه را با هدف گردآوری احادیث و مستندات روایی فتاوی خود تألیف نمود، ولی تقریباً در مابقی کتابهای خود و به دلایل متفاوت به گردآوری احادیثی با مضامین تاریخی، اخلاقی و یا اعتقادی مبادرت کرد که بسیاری از این احادیث و روایات از لحاظ استناد فقهی و
یا درجۀ اطمینان روایی به پایه روایات فقهی که مورد عمل فقهای شیعه قرار میگرفت، نمیرسید. درصد قابل توجهی از این روایات و احادیث منبع سنی داشت و شیخ صدوق با انگیزههای مختلف از این گونه احادیث در کتابهای خود بهره میبرد. یکی از انگیزههای مهم در نقل روایات با اصل سنی، مناظرات و مجادلات مذهبی شیعه بر ضد سنیان بود؛ بطوری که برای اثبات عقاید شیعی دربارۀ امامت و ولایت نیاز به استناد به روایات مذهبی مورد قبول سنی در میان شیعه به طور جدی احساس میشد؛ بنابر این محدثان شیعی به نقل این دسته از احادیث اهتمام نشان میدادند. از دیگر سو، انگیزه نقل احادیث اخلاقی که بویژه در میان محدثان سنی تمایل زیادی برای آن وجود داشت، محدثانی مانند شیخ صدوق را وا میداشت تا به نقل این احادیث اقدام کنند. شیخ صدوق گاهی برای استفاده از این منابع، مستقیماً از یک شیخ و محدث سنی حدیث، روایت کرده است، بویژه که میدانیم در بغداد و در مرتبهای پایینتر در دیگر شهرهایی که شیعیان حضور داشتند، محدثان شیعی از محضر مشایخ سنی استفادۀ علمی میبردند و روایت حدیث از سنیان امری معمول، دستکم در گونهای از محدثان شیعی بود. گاهی هم شیخ صدوق با واسطه یک محدث شیعه و یا امامی از منابع حدیث سنی استفاده کرده است. بویژه به دلیل کثرت سفرهای علمی شیخ صدوق در شهرهای مختلف ایران، ماوراء النهر و عراق امکان بهرهوری از مشایخ سنی و کتابخانهها و منابع مکتوب حدیثی سنی برای او وجود داشته است.
در میان سنت حدیثی سنیان، به ویژه به دلیل نقش محوری کوفه، احادیثی با مضامین شیعی و یا منقول از امامان شیعه، به خصوص امامان علی، باقر و صادق علیهم السلام، در میان دستکم طیفهایی از محدثان سنی روایت میشد که ناقلان این احادیث عموماً به تمایلات شیعی از سوی سنیان متهم میشدند. گاهی این احادیث که ریشه آنها دفاتری حدیثی با اِسنادهای نزدیک به محافل حدیثی متمایل به شیعه در کوفه بود، در مجامیع حدیثی مهم اهل سنت نیز مجال ظهور مییافتند. راویان و متخصصان این گونه احادیث در سدههای سوم و چهارم قمری (نهم و دهم میلادی) در شهرهای مختلف ایران و عراق و از همه مهمتر در شهرهای کوفه و بغداد، رابط مناسبی برای
انتقال این نوع از احادیث میان دو اردوگاه شیعی و سنی شدند و بدین ترتیب برخی از محدثان حرفهای امامی، مانند ابو المُفضَّل شیبانی، محدث امامیِ نامدار بغداد با تمایلات خاص مذهبی (1)
. برای او نک: مدخل ابوالمفضل شیبانی در دائرة المعارف بزرگ اسلامی.
که به روایت مجموعه وسیعتری از احادیث علاقهمند بودند، با این دسته از منابع حدیثی آشنا شدند و آنها را به سنتهای حدیثی شیعی وارد کردند. محدثان زیدی جارودی مانند ابن عُقده (2)نیز همین نقش را بازی کردند. برخی از محدثان شیعی مانند ابن جِعابی (3)نیز در طیفی از گرایشات حدیثی میان شیعی - سنی بودند. محدثان امامی طبعاً به روایاتی که در فضائل امام علی و اهل بیت پیامبر از سوی رجال سنی روایت میشد، علاقهمند بودند و بنابراین میکوشیدند از طریق محدثانی که نقش رابط میان حدیث شیعه و سنی را داشتند، این احادیث را روایت کنند. تعدادی از محدثان برجسته امامیه مانند محمد بن ابراهیم النُعمانی، شیخ صدوق، ابن شاذان قمی (4)ابن عیّاش جوهری (5)و شیخ طوسی از طریق همین محدثان با میراث حدیثی شیعیگونۀ سنی آشنایی یافتند و ناقل این احادیث در کتابهای خود به منظور استدلال بر عقاید شیعه بر ضد سنیان شدند. در همین پیش زمینه و در کتابهای حدیثی و تاریخی شیعی و در آثار بزرگترین محدثان امامی مانند شیخ صدوق، شیخ مفید و شیخ طوسی (در مورد این دو شخص به ویژه در کتابهای الامالی آنان) روایات و احادیثی خارج از سنت حدیثی مورد تداول امامی، بیشتر با تکیه بر سنتهای حدیثی عام شیعی و از جمله زیدی و در موارد زیادی متکی بر منابع و مشایخ حدیثی سنی رواج یافت.طبعاً در این میان و به دلیل مجادلات مذهبی و نیازمندی محدثان شیعه برای غلبه بر سنیان، تمایل به تنظیم و جعل و حک و اضافات در متون حدیثی بالا رفت و تعداد قابل توجهی از این دست متون حدیثی با مستندهای ناشناخته و یا غیر معتبر نیز
تداول یافت که البته مورد انتقاد برخی محافل محدثان و رجالیان سنی و شیعی نیز قرار میگرفت. متداولترین شیوه در این گونه متون، جعل اسناد و طرق جدید برای متون شناخته شده و یا حک و اصلاح و الحاق متن احادیث بود. این نوع متون در کتابهای سنی کم اهمیتتر از دیدگاه سنیان، مانند آثار محدثان قرنهای متأخرتر رواج بیشتری یافتند.
از شیخ طوسی ( درگذشته 460 ق) نویسنده دو کتاب دیگر از مجموعه کتب اربعه ( تهذیب الاحکام و الاستبصار ) ، کتابهای متعددی در اختیار است که بخشی از آنها به حدیث مربوط میشود و البته این کتابها در تحول ادبیات حدیثی سهم قابل توجهی داشتهاند. در عین حال حدیث تنها بخشی از فعالیت علمی شیخ طوسی را تشکیل میداده است (1)
. شیخ طوسی کتابهای متعدد و در موضوعات گوناگونی دارد که برخی از آنها در مقایسه با دو کتاب او در مجموعه کتب اربعه از اهمیت بیشتری برخوردار است. مهمترین کتابهای او در فقه است و در حالی که کتابی مانند المبسوط، کتابی در فقهِ به اصطلاحِ تفریعی است و کتاب النهایه کتابی در حجم متوسط در مسائل فقهی است، دو کتاب او در مجموعه کتب اربعه، گرچه با محتوایی فقهی ولی به صورت مجموعه احادیث است.
.پس از دوره محدثان کهنتر امامی و تکمیل فرایند تدوین احادیث فقهی امامی، به دوره شاگردان شیخ طوسی و از جمله فرزند حدیث دان شیخ طوسی، ابوعلی طوسی و نیز محدث امامی، ابوالصَّمصام مَروَزی (2)و شاگردان آنان میرسیم که فعالیت حدیثی ایشان بیشتر در خارج از چارچوب احادیث فقهی بود؛ در حقیقت عمدۀ فعالیت این گروه از محدثان جمعآوری احادیثی با مضامین اخلاقی، تاریخی و اعتقادی بود. در این میان مسائل مربوط به امامت و اختلافات شیعیان و سنیان محور اصلی فعالیت این محدثان بود. در حقیقت کتابهای اربعه حدیثی شیعه به عنوان تقریباً تنها منابع حدیثی فقهی برای امامیه قلمداد میشدند و دیگر کوششی برای گردآوری این احادیث ضروری به نظر نمیرسید. ابن شهر آشوب، نویسندۀ مناقب آل أبی طالب ، نمونۀ یک محدث برجسته و فعال امامی در سدۀ ششم قمری (دوازدهم میلادی) است که با سفرهای متعدد خود و بهرهگیری از طیف وسیعی از محدثان
شیعه و سنی توانست با محافل و سنتهای مختلف حدیثی آشنا شده و در کتابهای خود که به منظور اهداف مجادلات مذهبی مینوشت، از آنها استفاده کند (1)
. برای او نک: مدخل ابن شهرآشوب در دایرة المعارف بزرگ اسلامی.
. وی در کتابهای خود از شمار قابل توجهی از متون حدیثی و تاریخی که هماینک از میان رفتهاند، استفاده برده است (2). برخی از این محدثان فعالیت بسیار گستردهای حتی در حدیث سنی داشتند و با نوشتن کتابهایی در انواع ادبی حدیثی مانند الاربعیننویسی با اهل سنت مشارکت میکردند (نمونه مُنتَجَب الدین رازی) . (3)اما بیتردید مهمترین تلاشها برای تدوین کتابهای حدیثی در قالبهای جدیدتر، مرهون کوششهای سید علی ابن طاووس است. ابن طاووس به دلیل در اختیار داشتن کتابخانهای مهم و امکان بهرهوری از کتابخانههای بزرگ بغداد، با بخش قابل توجهی از میراث حدیثی شیعیان و از جمله امامیه آشنایی داشت و علاوه بر آن از دفاتر و اجزاء حدیثی سنیان متمایل به شیعه و محدثان شیعی مسلک کوفه اطلاع وافی داشت. وی این توفیق را داشت که از تعداد قابل توجهی از متون کهن حدیثی امامیه بهره برد. (4)ابن طاووس در موضوعات فقهی کمتر تألیفی دارد و بیشتر آثار او مربوط میشود به دعاها و زیارتنامههای مذهبی و یا موضوعات اعتقادی شیعی. ابن طاووس آخرین مؤلفی است که از شماری از اصول اربعمئه و کتابهای کهن حدیثی، به صورت گسترده بهره برده است. پس از او حسن بن سلیمان حلی (5)کفعمی (6)و شرف الدین علی الاسترآبادی (7)هر یک، از تعدادی از منابع کهن حدیثی استفاده کردهاند. هم اینک بر اساس این مجموعه از کتابهای حدیثی، فقهی و تاریخی میتوانیم با شماری از کتابها و دفاتر حدیثی کهن آشنا شده و نقلهایی از آن کتابها را در1) 1)
2) 2) . در کتابهای مناقب و نیز متشابه القرآن و کتاب خطی به چاپ نرسیده مثالب النواصب.
3) 3) . وی نویسنده فهرستی برای نویسندگان امامی بعد از دوره شیخ طوسی است.
4) 4) . اکنون به لطف تحقیق اتان کلبرگ اطلاع ما از کم و کیف این کتابها بیشتر شده است.
5) 5) . مؤلف کتابهای مختصر بصائر الدرجات (یا الرجعة) و المحتضر که هر دو به چاپ رسیده است.
6) 6) . او مؤلفی با گرایشاتی نزدیک به ابن طاووس بوده است.
7) 7) . برای او، نک: مدخل استرابادی، علی، در دایرة المعارف بزرگ اسلامی به قلم حسن انصاری.
اختیار داشته باشیم. این مجموعه نقلها بویژه در مواردی که مؤلفان توضیحات بیشتری دربارۀ منابع خود در اختیار قرار میدهند، میتوانند شناخت ما را از تحول ادبیات حدیثی امامیه تا اندازه زیادی بالا ببرند. (1)
. در سالهای اخیر کوششهایی برای شناسایی و بازسازی این منابع صورت پذیرفته است.
تقریباً تمامی تلاشها پس از تألیف کتب اربعه حدیثی و تا پیش از دوره دولت صفوی برای جمعآوری احادیث و روایات امامیه، محدود به تک نگاریهای کوچک و بزرگ حدیثی بود که چنانکه پیشتر گفتیم حوزه روایات فقهی را معمولاً پوشش نمیداد. در حقیقت کتب اربعه در سنت فقهی و حدیثی امامیه به منابع اساسی احادیث فقهی تبدیل شده بودند و در کتب فقهی، تنها با چند استثنا کمتر پیش میآمد که به احادیثی خارج از کتابهای اربعه استناد شود؛ گرچه این امر برای این مؤلفان به خوبی روشن بود که احادیث فقهی منحصر به روایات موجود در کتب اربعه نمیشود. اهداف اعلام شده و یا در نظر گرفته شده از سوی مؤلفان کتب اربعه هم بیش از این نشان نمیدهد که آنها درصدد گردآوری احادیث مورد نظر خود و متناسب با اهدافشان از تألیف کتابها بودهاند و بنابراین طبیعی است که آنان دست به یک انتخاب زده بودند. البته کتابهای فقهی در کنار استناد به کتب حدیثی اربعه، بر کتابهای فقهی اولیه که توسط شیخ صدوق، شیخ مفید و شیخ طوسی نوشته شده بود، یعنی کتابهایی که تنها به نقل فتاوی فقهی و بر اساس متون روایات و بدون ذکر اَسناد حدیث اکتفا میکردند (2)نیز تکیه داشتند و میدانیم که برخی از فقیهان معاصر امامیه (3)حتی بر این باور هستند که این متون در سنت فقها همانند متون حدیثی قلمداد میشدند و از این رو این متون را «اصول متلقاة» میخوانند. بهرحال استثنای مهم برای بهرهگیری از کتابهای حدیثی خارج از چارچوب کتب اربعه، کتاب مهم فقهی السرائر (4)ابن ادریس حلی است. ابن ادریس در باب آخر کتاب فقهی السرائر بخشی را با عنوان مستطرفات به برگزیدههایی ازاصول و کتب حدیثی کهن امامی اختصاص داده و ما از رهگذر این باب مهم میتوانیم با ادبیات حدیثی فقهی کهن تا اندازهای آشنا شویم.
اولین تلاشها برای گردآوری احادیث فقهی با تنظیم تازه و البته بر اساس کتب اربعه و نه در خارج از چارچوب آنها، کتابی از شیخ حسن، فرزند دانشمند شهید دوم با عنوان منتقی الجمان فی الاحادیث الصحاح و الحسان است که در سه مجلد به چاپ رسیده و مشتمل بر احادیث صحیح و حسن از نقطه نظر تقسیمبندی متأخر احادیث از لحاظ مراتب صحت و موثوقیت حدیث است.
اما پیش از آن اندیشه تدوین کتابهای جامع در حدیث در امامیه، دستکم تا آنجا که ما امروزه این آثار را در اختیار داریم، از حکیم و دانشمند برجسته امامی با گرایشات اخباری، ابن ابی جمهور احسایی آغاز شد. وی کتابی دارد که هم اینک در چهار مجلد در اختیار ماست: عوالی اللئالی . البته این کتاب مشتمل بر مقدار قابل توجهی از احادیث با ریشههای سنی است که از همینرو نیز مورد انتقاد قرار گرفته است. (1)
. برای انتقاد از این کتاب، نک: مجلسی، بحار الأنوار، مقدمه.
با بنیانگذاری مکتب اخباری توسط ملا امین استرابادی (2)گرایش به اخبار و روایات امامی فزونی گرفت (3)و از همینرو به دلیل جایگاه حدیث در اندیشه فقهی و اعتقادی اخباریان، در دوره صفوی اقبال به حدیث به ویژه در ایران (4)و شرق جزیره العرب (احساء و قطیف و بحرین) (5)بالا گرفت و نیاز به تدوین جوامع حدیثی تازه و1) 1)
2) 2) . برای او نک: حسن انصاری، مدخل استرابادی در دائرة المعارف بزرگ اسلامی.
3) 3) . گرایش به اخبار و روایات و اهتمام به ترویج آنها حرکتی بود که از شهید دوم و فرزندش شیخ حسن و شاگردششیخ حسین بن عبدالصمد عاملی و فرزند این شاگرد، شیخ بهایی آغاز شد. حارثی که خود نخستین شیخ الاسلام دوره صفوی بود، در انتقال کتابهای حدیثی به ایران و انتشار آن سهم بسزایی داشت.
4) 4) . نیز باید اضافه کرد: آغاز اهتمام به حدیث در اصفهان در عصر نیای مجلسی و اهتمام پدر مجلسی، یعنی محمدتقی مجلسی.
5) 5) . در همین دورۀ سید هاشم بحرانی (درگذشته 1107 ق) با گرایشات اخباری و کم و بیش غالیانه شیعی چندینمجموعه و کتاب بزرگ در موضوعات مختلف و با مضامین کاملاً حدیثی منتشر کرد. برای بحرین و مورد سید هاشم بحرانی، نک: مدخل بحرانی، هاشم در دایرة المعارف بزرگ اسلامی؛ نیز نک: همین مدخل در in I برای کتابهایی که در اختیار او بوده و بر اساس آن کتابهای خود را نوشته است، نک: کتاب فارس حسون دربارۀ بحرانی.
بر اساس نیازمندیهایِ تا اندازه زیادی مبتنی بر اندیشه و گرایش اخباری به شدت احساس گردید. در حقیقت در عصر صفوی با تألیف مجموعههای کوچک و بزرگ حدیثی، نهضتی نوین در امر حدیثنگاری در میان امامیه ایجاد شد. دست آمد این تلاشها تدوین چندین موسوعه بزرگ حدیثی امامیه بود: کتاب الوافی تألیف دانشمند نامدار دورۀ صفوی که گرایش اخباری داشت، یعنی ملامحسن فیض کاشانی به منظور جمعآوری احادیث فقهی تدوین شد. تا پیش از این دوره، احادیث کتب اربعه در یک مجموعه گردآوری نشده بود. محمد بن حسن الحر العاملی، دانشمند اخباری نیز کتاب وسائل الشیعه را به منظور گردآوری احادیث فقهی و با تنظیم و تبویب جدید تألیف نمود و در این کتاب بزرگ که در آخرین چاپ آن در سی جلد به طبع رسیده است، عاملی نه تنها احادیث فقهی کتابهای اربعه را یکجا گردآورد، بلکه وی برای تألیف این کتاب از تمامی منابع حدیثی که در اختیار او بود و فهرست آن را در پایان کتاب آورده است، بهره برد. بهرحال این کتاب اولین موسوعه حدیث فقهی شیعه امامیه است که در آن احادیث فقهی در نظم جدیدی گرد آمد (1)
. طبعاً در این کتاب تنها احادیث فقهی مورد نظر بودهاند و بنابراین به طور مثال احادیث ابواب غیر فقهی الکافیدر وسائل الشیعه ذکر نشدهاند، مگر اینکه از دیدگاه حر عاملی با موضوعات فقهی به گونهای مرتبط باشند.
. به دلیل سودمندی این کتاب، فقیهان شیعه متأخر بیشترین تکیه را در نقل احادیث فقهی بر این کتاب دارند. در حقیقت در دورههای بعدی عملاً مراجعه به این کتاب در حوزههای علوم دینی ایران و عراق جای مراجعه به کتب اربعه را گرفت.اما مهمترین کار در زمینه گردآوری احادیث، بیشک کار بزرگ علامه محمد باقر مجلسی بود. (2)وی محفلی از شاگردان و همکاران برای تدوین این اثر بزرگ گرد خود فراهم کرد و در کنار کار تدوین بحار الأنوار و به منظور فراهم کردن منابع تألیف این اثر، به گردآوری نسخههای کتابهای حدیثی از نقاط مختلف مبادرت نمود. مجلسی در کنار این کار، نسخهبرداری و انتشار این کتابها را در دستور کار خود قرار داد و با شیوه اجازهنامهنویسی و مجالس قرائت کتب حدیثی عملاً راه را برای تخصص در
زمینه حدیث در ایران هموار کرد. (1)
. برای اجازات مجلسی، نک: کتاب حسینی اشکوری؛ نیز نک: مجلسی، بحار الأنوار، مجلد اجازات.
از این پس سنت اجازهنویسی در میان امامیه رونق بیسابقهای پیدا کرد. هماینک بخش عمدۀ نسخههای خطی حدیثی از دورۀ علامه مجلسی و معاصرانش برای ما باقی مانده است. در میان شاگردان او میرزا عبداللّه اصفهانی افندی به نسخهشناسی و اجازات و کتابشناسی علاقهمند شد (2)و بحرانی مؤلف عوالم العلوم (3)دیگر بار به تدوین کتاب جامعی در احادیث با نظمی متفاوت از بحار الأنوار پرداخت. در دورههای بعدی امر نگارش کتابهای جامع حدیثی همچنان در دستور کار برخی از مؤلفان شیعی بود. (4)از آن جمله در یکصد سال گذشته تلاشهایی عمدتاً در جهت تکمیل کتابهای قبلی به انجام رسید. کتاب بزرگ مستدرک الوسائل به وسیلۀ حاجی نوری در تکمیل کتاب وسائل الشیعه تنها نمونهای از این دست است. در دوره اخیر (5)کتاب جامع احادیث الشیعه که ابتدا زیر نظر آیة اللّه حسین بروجردی و سپس با مساعدت آیة اللّه ابوالقاسم خویی، دو فقیه و مرجع تقلید نامدار شیعیان منتشر شد، کوششی برای تبویب احادیث فقهی و اصلاح شیوههای کتاب وسائل الشیعه بوده است. (6)1) 1)
2) 2) . برای او که مؤلف کتاب رجالی بسیار مهم ریاض العلماء است، نک: مدخل افندی، در دایرة المعارف بزرگاسلامی.
3) 3) . تاکنون بخشهایی از این موسوعه وسیلۀ محمد باقر موحد ابطحی در قم و توسط مؤسسة الامام المهدی بهچاپ رسیده است.
4) 4) . از جمله سید عبداللّه شبر که کتابی بزرگ در گردآوری حدیث با عنوان جامع المعارف والأحکام نوشت که تنهاقسمتی اندک از آن تاکنون به چاپ رسیده است.
5) 5) . نیز نمونه مستدرک بحار الأنوار از میرزا محمد طهرانی، کاری در تکمیل کتاب بحار الأنوار بوده است که هیچگاهبه چاپ نرسید.
6) 6) . در سالهای اخیر از جمله تلاشهای شیعیان امامی در مورد گردآوری حدیث، تلاش برای دیجیتایز کردن این متون و تسهیل دستیابی به احادیث از طریق امکانات الکترونیکی است، مانند مجموعه نور که در قم منتشر میشود.
کتاب اصول آل الرسول به موضوع استخراج قواعد اصول فقه از منابع حدیثی پرداخته و روایاتی را از فروع الکافی - که دلالت بر قواعد اصولی داشته - فهرست نموده است. نویسندۀ این مقاله ضمن بیان مقدمهای در کتابشناسی این دسته از کتابها، به معرفی نویسندۀ کتاب پرداخته و اشاره داشته که این کتاب مفقود شده و تنها حواشی نویسنده بر دو نسخه از فروع الکافی در دسترس است. نگارندۀ مقاله این حواشی را جمعآوری نموده و به ترتیب احادیث فروع الکافی مرتب ساخته و نتایج اصولی نویسنده را در مقابل آن نوشته است.
این که فقه شیعه میتواند در همه زمانها و در همه مسائل فقهی پاسخگو باشد، به خاطر آن است که آیات قرآن مجید و روایات رسول خدا و اهل بیت علیهم السلام شامل اصول کلی و قواعدی است که فقیه میتواند از یک یک آن قواعد و اصول کلی، حکم مسائل متعدد، فراوان و احیاناً بیشمار را استخراج کند.
از امام صادق علیه السلام روایت شده:
إنّما علینا أن نلقی إلیکم الاُصول و علیکم أن تفرّعوا. (2)
و از امام رضا علیه السلام نقل شده:
علینا إلقاء الاُصول إلیکم و علیکم التفریع [ یا التفرّع ] . (1)
. مستطرفات السرائر، ص 57 و 58. حدیث اول از هشام بن سالم از امام صادق علیه السلام و حدیث دوم از بزنطی از امام رضا علیه السلام است و در غوالی اللئالی، ج 4، ص 64 حدیث اول از زراره و أبوبصیر از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است.
و نیز، برخلاف آنچه اخباریها میپندارند، قواعد اصول فقه را هم میتوان از آیات و روایات استفاده کرد.
عمّار از امام رضا علیه السلام روایت میکند:
قال: إذا شککت فابن علی الیقین. قلت: هذا أصل؟ قال: نعم. (2)
برخی از فقها و محدّثان در صدد برآمدهاند تا قواعد اصول فقه را از کتابهای حدیثی استخراج و در یک جا گردآوری کنند و تا آنجا که نگارنده آگاهی دارد، اولین کسی که به این کار اقدام نموده، علّامه مجلسی رحمه الله است.
در جلد اوّل بحارالأنوار (3)کتاب عقل و علم، بابی با عنوان «ما یمکن أن یستنبط من الآیات و الاخبار من متفرقات اصول الفقه» وجود دارد و در آن، حدود هشتاد آیه و شصت روایت نقل شده است. (4)
علّامه مجلسی نوشته است که بسیاری از احادیث این باب در کتاب عدل خواهد آمد و نیز بسیاری از روایاتی را که مناسب این باب است، در جاهای دیگر بحارالأنوار نقل کردهایم. آنگاه وعده داده است که همه این روایات را با آنچه در شرح و توضیح آنها میسّر شود، در جلد آخر (ج 25) بیاورد، که موفق به انجام این وعده نشده است.
پس از علّامه مجلسی رحمه الله صاحب کتاب وسائل الشیعة ، کتاب گرانقدر الفصول المهمّة
1) 1)
2) 2) . وسائل الشیعة، ج 5، ص 318 [1] به نقل از من لا یحضره الفقیه.
3) 3) . نسخه کتابت شده در سال 1087ق، از جلد اول بحارالأنوار در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نگهداری میشودو تاریخ تألیف آن شاید پیش از سال 1087ق، باشد (ر. ک: کتابشناسی مجلسی، درگاهی و تلافی داریانی، ص 91) .
4) 4) . بحارالأنوار، ج 2، ص 268. [2]
فی اُصول الأئمة را تألیف کرده است. (1)
. تألیف این کتاب در سال 1097ق، به پایان رسیده است.
این کتاب شامل مقدمه و چند بخش است.بخش اوّل. الکلیات المتعلّقة بأصول الدین و ما یناسبها؛ این بخش دارای یکصد و بیست باب و شامل 633 حدیث است.
بخش دوم. الکلیات المتعلّقة بأصول الفقه و ما یناسبها؛ این بخش دارای 86 باب و شامل 1106 روایت است.
بخش سوم. الکلیّات المتعلّقة بفروع الفقه؛ این بخش، از طهارت تا دیات را شامل شده و حاوی 2472 حدیث است.
بخش چهارم. الکلیات المتعلّقة بالطّب و ما یناسبها؛ این بخش دارای 41 باب و شامل 2905 روایت است.
بخش پنجم. نوادر الکلیات؛ این بخش نیز شامل 138 باب و 3194 حدیث است. (2)
همانطور که ملاحظه میکنید، بخش دوم این کتاب، مانند آنچه علّامه مجلسی در بحارالأنوار آورده، مربوط به اصول فقه است؛ اما با تفاوت چشمگیر در عدد روایات ( بحارالأنوار شصت روایت و الفصول المهمة هزاروصد روایت) . البته علّامه مجلسی تذکر داده بود که همه روایات را نقل نکرده است.
لازم به یادآوری است که مرحوم شیخ حرّ عاملی در آغاز کتاب الفصول المهمة ، باب اوّل را با این عنوان شروع کرده است: «نبذة من الکلیات القرآنیة الّتی تتعلق بالأصول والفروع و غیرها» و در آن از حدود دویست آیه یاد کرده است.
مرحوم استرآبادی در کتاب الفوائد المدنیة ، به طور اجمال، به این موضوع اشاره داشته و مرحوم فیض کاشانی، به پیروی از ایشان، در کتاب الاُصول الأصیلة نیز به این مطلب پرداخته و تعداد کمی از روایات را یاد کرده است. (3)امّا این دو کتاب، مانند کتاب الفصول المهمة یا الاُصول الأصیلة سید عبداللّه شبّر نیست و این که برخی از
مؤلفان، (1)
. اعیان الشیعة، ج 1، ص 103. [1]
کتاب فیض را هم ردیف کتاب شیخ حرّ عاملی دانستهاند، اشتباه است.پس از صاحب وسائل الشیعة ، مرحوم سید عبداللّه شبّر (م 1242ق) کتابی مستقل در این موضوع تألیف و آن را الاُصول الأصیلة و القواعد الشرعیة نامیده است. این کتاب دارای حدود صد باب است و در هر باب، اگر آیهای بوده، یاد شده است. در مجموع، حدود هزار و پانصد روایت دارد که در 340 صفحه وزیری چاپ شده است. (2)
علاوه بر کتابهایی که یاد شد، تقریباً صد و پنجاه سال است که از کتاب بسیار ارزندهای به نام اصول آل الرسول یاد میشود که شامل نزدیک به پنج هزار روایت است. متأسفانه نسخهای از آن تاکنون یافت نشده و فقط نمونههایی از آن در دست است. در این مقاله به توضیحاتی در اینباره میپردازیم.
شرح حال این بزرگوار در کتابهای متعددی آمده که بهترین آنها مکارم الآثار معلم حبیبآبادی است:
مرحوم حاج شیخ مهدی مسجدشاهی در کتاب الأنهار مینویسد:
میرزا محمدهاشم چهارسوقی اصفهانی، چهارسوق یکی از محلّات اصفهان است. وی از بزرگان علمای اصفهان به شمار میرفت؛ متتبعی بینظیر و فاضلی نحریر بود؛ در فقه، بحری متلاطم مینمود؛ در رجال و حدیث ید بیضاء مینمود؛ در علوم غریبه ماهر بود. چند مصنف از حضرتش، در یک مجلّد، مطبوع گردیده، مسمی به مبانی الاصول شده. گاهی شعر هم میفرمود. منظومهای در علم اصول گفته. مصنفی موسوم به اصول آل الرسول در استفاده ادله اصول از احادیث آل رسول صلی الله علیه و آله دارد. این مصنف در شرف و رتبتْ حکم اکسیر دارد.
1) 1)
2) 2) . نیز در کتاب فصل الخطاب که مانند کتاب وسائل الشیعة است بابی به این موضوع اختصاص یافته و روایاتی نقل شده است. همچنین مرحوم سیدمحسن عاملی در کتاب اعیان الشیعة، ج 1، ص 103، زیر عنوان «ما أثر عن أئمة اهل البیت فی اُصول الفقه» ، تعدادی از روایات را یاد کرده است. لازم به یادآوری است که در کتاب مرحوم شبرّ برخی از قواعد فقه هم یاد شده است.
عمر شریفش از هشتاد بگذشت و در سفری که به عزم تشرف به مکه معظمه تا نجف اشرف برفت، وفات نمود و در وادی السلام مدفون گشت. رحلتش در سنه 1318 اتفاق افتاد. رحمه الله و ایّانا برحمته الواسعة، آمین. (1)
. الأنهار، ص 38. و ر. ک: مکارم الآثار، ج 3.
سید صدرالدین عاملی، پدر همسرش؛
میر سید حسن مدرس (ده یا پانزده سال نزد وی فقه و اصول میخوانده است) ؛
پدرش، حاج میرزا زینالعابدین خوانساری؛
حاج شیخ مرتضی انصاری؛
حاج شیخ مهدی نجفی، نوه شیخ جعفر کاشف الغطاء؛
حاج سید اسداللّه شفتی؛
شیخ نوح بن شیخ قاسم، شاگرد صاحب جواهر؛
و با صاحب جواهر مکاتبه داشته است.
سید محمدکاظم طباطبائی یزدی، صاحب عروة الوثقی؛
شریعت اصفهانی، صاحب رساله لاضرر ؛
حاجآقا رضا همدانی، صاحب مصباح الفقیه ؛
شیخ هادی طهرانی، صاحب محجة العلماء ؛
حاج میرزا حسین نوری، صاحب مستدرک الوسائل؛
شیخ محمدباقر اصطهباناتی؛
سید حسن صدر، صاحب تأسیس الشیعة ؛
آقا سید ابوتراب خوانساری، صاحب شرح نجاة العباد ؛
حاج میرزا ابوالهدی کلباسی، صاحب سماء المقال ؛
فرزندش، میرزا جمال الدین محمد؛
1) 1)
پسر برادرش، سید ابراهیم (م 1331ق) ؛
سید ابوالقاسم ریاضی خوانساری؛
سید احمد، فرزند صاحب روضات (م 1341ق) ؛
سید احمد صفائی خوانساری، صاحب کشف الأستار؛
میرزا جعفر روضاتی، نوه صاحب روضات (م 1330ق) ؛
سید جلالالدین روضاتی، نوه صاحب روضات (م 1360ق) ؛
سید میرزا حسن روضاتی (م 1377ق) ؛
سید محمدحسن موسوی، برادر آیة اللّه آقا سید احمد خوانساری؛
آقا میرزا عطاءاللّه روضاتی، فرزند صاحب روضات؛
آقا میرزا محمود ابن الرضا (م 1356ق) ؛
سید محمود ریاضی خوانساری، برادر سید ابوتراب خوانساری؛
میرزا مسیح روضاتی (م 1325ق) ؛
میرزا مهدی روضاتی، فرزند صاحب روضات ؛
سید ابوالقاسم دهکردی؛
آقا میرزا محمد همدانی بن حاج عبدالوهاب (میرزا محمدهاشم در سال 1281ق، در نجف اشرف اجازهای مفصل برای او نگاشته است) ؛
و دهها نفر دیگر که در کتاب مکارم الآثار مرحوم معلم و کتاب ضیاء الأبصار حضرت آقای ابن الرضا و کتاب زندگانی حضرت آیة اللّه چهارسوقی آیة اللّه حاج سید محمدعلی روضاتی دامت افاداته و مقدمه کتاب میزان الأنساب مرحوم آیة اللّه میر سیداحمد روضاتی یاد شده است.
رساله در استصحاب ، 210 صفحه وزیری، تاریخ تألیف 1317ق؛ مختصر رساله دیگر او در استصحاب است.
منظومه در اصول فقه ، 42 صفحه وزیری، تاریخ نظم 1317ق؛
رساله در عدم حجیّت فقه الرضا ، 33 وزیری؛ همان رساله است که حاجی نوری آن را نقد کرده است.
رساله در حال أبی بصیر ، 25 صفحه وزیری، تاریخ تألیف 1316ق؛
رسالة فی حلّ العسیر فی أحکام العصیر ، 77 صفحه وزیری؛ این رساله را در جوانی (بیست و شش سالگی) نوشته و مرحوم سید ابراهیم قزوینی صاحب ضوابط الاُصول و سید حسن مدرس بر آن تقریظ نوشتهاند.
المقالات اللطیفة فی المطالب المنیفة ، 310 صفحه وزیری؛ شامل سیزده مقاله که دو مقاله آن در موضوع قواعد رجالی و اجازات مؤلف و بقیه دربارۀ نه مسأله اصول فقه و فقه است.
این هفت کتاب، به ضمیمه قصیده بی الفِ جدّ مؤلف، مرحوم میر سید ابوالقاسم اصفهانی گلپایگانی در سال 1318ق، به نام مبانی الاُصول که نام اولین رساله آن است چاپ شده است.
رساله چهارم، به تازگی، در مجموعه میراث حدیث شیعه از منشورات مرکز تحقیقات دارالحدیث قم تجدید چاپ شده است.
رساله در نماز؛
رساله در روزه؛
رساله در حج؛
رساله در صیغ عقود؛
رساله در تجوید؛
این پنج رساله به قطع جیبی چاپ شده است.
سؤال و جواب فقهی از طهارت تا دیات؛ مانند جامع الشتات میرزای قمی و به حجم آن.
شرح منظومه درّه سید بحرالعلوم؛ نام آن غرّة است.
حاشیه ریاض المسائل سیدعلی طباطبایی؛
حاشیه بر شرح لمعه ؛
حاشیه بر قوانین میرزای قمی؛
حاشیه بر معالم الاُصول ؛ کتاب بزرگی است.
حاشیه بر اسفار ملّا صدرا؛ نامش « تنبیه الحکماء الأبرار بر آنچه هست در اسفار » است.
رساله کبیره استصحاب؛ رساله استصحابِ چاپ شده تلخیص آن است.
اجازه کبیره؛ که برای یکی از علما نوشته و شرح حال مشایخ خود را در ضمن آن نگاشته است؛ مانند لؤلؤة البحرین صاحب حدائق است.
فوائد در رجال؛ شاید بخشی از المقالات اللطیفة باشد که پیشتر یاد کردیم.
جواهر العلم؛ از این کتاب در اجازه خود به مرحوم شیخ محمدباقر اصطهباناتی یاد کرده است.
دیوان شعر؛ قبلاً گفتیم که ایشان گاهی شعر هم میسروده است.
رساله در حرمت ذبایح اهل کتاب؛ این رساله اولین اثر فقهی اوست که در اوایل بلوغ به امر استادش سید صدرالدین عاملی نوشته است و استاد با نوشتن تقریظی بر آن، اجتهاد او را تصدیق کرده است.
رساله در تقدیم حمد بر تسبیح در تسبیح فاطمه زهرا علیها السلام؛
رساله در کیفیت استخاره؛
رساله دربارۀ این که افضلْ خواندن نمازها در اول وقت آن است، مگر در شصت مورد؛ نام سه رساله اخیر را در کتاب أحکام الایمان خود یاد کرده است.
رساله در احوال ابن بزیع؛
رسالهای ناتمام در احوال حضرت عبدالعظیم و شرح احادیث او؛ نسخه آن را مرحوم سید احمد روضاتی نزد مرحوم آقامیرزا محمدابراهیم چهارسوقی دیده است.
اربعین (چهل حدیث) ؛
رساله در احوال دو نفر از معمّرین (معمر مغربی و معمر مشرقی) (1)
. ر. ک: دانشمندان خوانسار در کتب تراجم، ص 497.
این سی و چهار اثر را از مبانی الاُصول مؤلف و مقدمه میزان الأنساب ، نوشته میر سید احمد روضاتی و زندگانی آیة اللّه چهارسوقی، نوشته آقا سید محمدعلی روضاتی و مکارم الأثار معلم حبیبآبادی رحمه الله نقل کردیم. (2)
همچنین در کتاب تکملة أمل الآمل سید حسن صدر (ص 242) ، از کتاب معدن الفوائد یاد شده، که شاید معدن الفوائد، نام چند رسالهای باشد که با هم چاپ شده است.
الفلاحة؛
مجالس و منابر ماه رمضان؛
شرح مشیخه فقیه ؛
الدعوات الموظفات؛
دیوان شعر؛
الاجازات؛
نام کتابهای اخیر از کتاب ضیاء الأبصار آیة اللّه ابن الرضا نقل شده است. نویسنده، کتابهای یاد شده را نیز از تألیفات سید محمدهاشم مذکور دانسته است.
1) 1)
2) 2) . از عباراتی که از اعلام الشیعة علّامه تهرانی (بخش مخطوط) در میراث حدیث شیعه (دفتر هفتم) ، ص 457 نقل شده بر میآید که دو رساله دیگر یکی در اصول دین و دیگری به نام معدن الفوائد از مرحوم میرمحمد هاشم خوانساری چاپ شده است و نیز در آنجا کتابی به نام مبادی الاُصول از ایشان دانسته شده که ظاهراً غلط چاپی است و باید همان مبانی الاُصول باشد.
مهمترین اثر این فقیه ارجمند که ظاهراً حدود پنجاه سال در دست تألیف، تنظیم و تکمیل بوده و متأسفانه نسخهای از آن سراغ نداریم همین کتاب اصول آل الرسول است.
مناسب است برخی از عبارات را دربارۀ این کتاب نقل کنیم.
علّامه تهرانی در نقباء البشر مینویسد:
له تصانیف، فمنها اصول آل الرسول الذی لم یکن مثله.
و نیز در الذریعة میفرماید:
اصول آل الرسول صلی الله علیه و آله در استخراج ابواب اصول فقه از روایات اهل بیت علیهم السلام، تألیف شیخ مشایخ ما سید میرزا هاشم بن سید میرزا زینالعابدین موسوی خوانساری (م 1318ق) . در این کتاب، احادیث وارده از اهل بیت علیهم السلام را که شامل قواعد اصول فقه بوده، گردآوری کرده و به ترتیب مباحث اصول فقه مرتب ساخته است. در اجازهای که برای شیخ ما مرحوم شیخ الشریعة اصفهانی نگاشته مینویسد:
در این کتاب بیش از چهار هزار روایت مربوط به اصول فقه را گردآوری کرده و وجه دلالت هر کدام را بر مقصود بیان کردهام. (1)
. الذریعة، ج 2، ص 177. [1]
مؤلف در کتاب مبانی الاصول خود مینویسد:
جمعت قریباً من خمسة آلاف حدیث من الأحادیث التی یتفرع علیها الفروع. . . و سمّیتها بأصول آل الرسول. . . .
مرحوم میر سید احمد روضاتی در مقدمه کتاب میزان الأنساب مینویسد:
این کتاب را به نظر استاد خود شیخ انصاری رسانیده ایشان در زمان وفات شیخ انصاری 45 ساله بوده است. و شیخ آن را ستوده و بر اتمام آن تحریص کرده و گفته است: من به این کتاب نیاز دارم. (2)
و نیز ایشان در مقدمه کتاب مناهج المعارف مینویسد:
در طول حیاتش کتب احادیث شیعه را مورد دقت و بررسی قرار داد و مطالب علم اصول را در حاشیه هر صفحه یادداشت میفرمود و مینوشت: «فیه دلالة علی حجیّة القاعدة الفلانیة» ، تا در فرصت متناسب، همه آن احادیث را به ترتیب کتب اصول فقه مرتب سازد. نگارنده، تعداد هشت جلد از کتب احادیثی که در حواشی آن دلالات مطالب آنها را به خط شریفش یادداشت فرموده، دیدهام. (1)
. شاید این نسخهها در کتابخانه ایشان بوده است. کتابخانه مرحوم میر سیداحمد روضاتی در تهران از کتابخانههای بسیار ارزنده و شامل نسخههای نفیس است. امیدواریم ورثه آن مرحوم ترتیبی بدهند که این نسخهها به یکی از کتابخانههای معتبر منتقل گردد.
در سفر اخیر به عتبات که در همین سفر هم در نجف از دنیا رحلت کرد چندین صندوق از کتب نفیس کتابخانه خود را که برای این کار مفید بود از اصفهان به عتبات برد تا کار این کتاب را به اتمام رساند. (2)
همانطور که ملاحظه میکنید، این کتاب از زمان شیخ انصاری تا پایان عمر مؤلف (یعنی حدود چهل سال) ظاهراً در دست تألیف و تنظیم و تکمیل بوده و ظاهر عبارت کتاب مبانی الاُصول که در سال 1317ق، یعنی یک سال پیش از وفات مؤلف تألیف شده این است که کار تألیف آن به اتمام رسیده و شامل حدود پنجهزار روایت بوده است. اگر کتابهای مربوط به این کار را به عتبات برده، شاید برای این بوده است که اگر هنگام چاپ آن نیازی به مراجعه پیدا کرد، مصادر در اختیارش باشد.
و بالاخره مرحوم میر سید احمد روضاتی مینویسد:
مرحوم آقا میرزا محمد هاشم در سال آخر عمر، جلد اول اصول آل الرسول را که مشتمل بر مطالبی ارزنده و به منزله مدخلی برای علم اصول فقه است در 72 صفحه با خطی زیبا در اصفهان به چاپ سنگی رسانیده که نگارنده در سفر اول خود به عتبات در کاظمین در کتابخانه صاحب کتاب احسن الودیعة (3)
دیده و مطالعه کردهام و یکی از صفحات مکرر آن را هم به من لطف فرموده است. (1)
. شاید این که بخشی از کتابی چاپ شود و ادامه پیدا نکند و از آن بخش هم فقط یک نسخه دیده شود، بعید به نظر آید؛ امّا برای خود حقیر این مسأله پیش آمد که بخشی از یکی از تألیفاتم را چاپ کردم و سپس به خاطر عدم مرغوبیت چاپ از ادامه آن چاپ منصرف شدم؛ اما یک نسخه از آن در کتابخانه خودم بود.
در هر صورت، چه بگوییم کتاب تکمیل شده و بخشی از آن به چاپ رسیده، و چه بگوییم تکمیل شده بود، اما هیچ مقدار از آن چاپ نشده، و چه بگوییم هنوز به طور کامل آماده چاپ نبوده، و چه بگوییم حتی یادداشتهای کنار کتابهای حدیثی ایشان جمعآوری نشده بوده، این مطلب قطعی است که اثری از این کتاب بسیار ارجمند در دست نیست و نسخههای کتابهای حدیثی کتابخانه ایشان که موادّ این تألیف در آنها بوده نیز متفرق شده و تقریباً از بین رفته است.
دو نسخه خطی از کتاب شریف الکافی کلینی، شامل فروع الکافی ، که از مصادر این تألیف بوده و یادداشتهای مرحوم میر سیدمحمد هاشم خوانساری به خط وی در آنها موجود است، یکی در کتابخانه علّامه آقا سید محمدعلی روضاتی در اصفهان و دیگری در کتابخانه یکی از علمای قم نگهداری میشود.
اینجانب بیست و پنج سال قبل با امانت گرفتن این دو نسخه، آن یادداشتها را به نسخه فروع الکافی خود (ج 3، 4، 5، 6 و 7) منتقل نمودم و در این ایام، مناسب دیدم که آنها به عنوان نمونههایی از این اثر گرانقدر منتشر شود؛ به این امید که با توجه به این که استفاده از مصادر در زمان ما بسیار آسان شده، برخی از فضلا و محققان با سرمشق قرار دادن این نمونهها، اثری مانند کتاب اصول آل الرسول مرحوم خوانساری بیافرینند.
الکافی ، ج 3، ص 4، حدیث دوم: فیه قاعدة نفی الحرج.
ج 3، ص 10، حدیث ششم: فیه حکم المشتبة المحصور.
1) 1)
ج 3، 10، حدیث دوم: فیه حکم التأسّی.
ج 3، ص 14، حدیث هفتم: فیه قاعدة نفی الحرج.
ج 3، ص 22، حدیث پنجم: فیه جواز التأسی.
ج 3، ص 22، حدیث اول: فیه ان الأمر للوجوب.
ج 3، ص 30، حدیث چهارم: فیه ان ظاهر الکتاب علی طریقة أهل اللسان حجّة.
ج 3، ص 32، حدیث دوم: فیه ان حکم المعصوم المختصّ به فی الظاهر لا یتعدّی إلی غیره.
ج 3، ص 33، حدیث چهارم: فیه ان ظاهر الکتاب حجّة و ان الاجتهاد منوط بالکتاب و ان النکرة فی سیاق النفی یفید العموم و ان قاعدة الحرج ثابتة.
ج 3، ص 69، حدیث اول: فیه حجیّة ظاهر الکتاب.
ج 3، ص 74، حدیث شانزدهم: فیه الدلالة علی حجیة الاستصحاب فی الشک فی الحادث، ان لم یکن أحد الحادثین محل الحاجة والابتلاء.
ج 3، ص 88، حدیث اول: فیه ان أصل الجمع اثنان.
ج 3، ص 104، حدیث دوم: فیه بطلان القیاس.
ج 3، ص 105، حدیث چهارم: فیه حجیّة ما فی الشرع السابق ما لم ینسخ.
ج 3، ص 159، حدیث سیزدهم: فیه جواز البناء علی ما فی الشرع السابق ما لم ینسخ.
ج 3، ص 200، حدیث سوم: فیه التأسّی.
ج 3، ص 215، حدیث دوم: فیه التأسی و ان الفعل لا یحمل علی العموم کاللفظ.
ج 3، ص 217، حدیث چهارم: فیه استحباب الوصیة بشیء لأیام التعزیة.
ج 3، ص 238، حدیث یازدهم: فیه کفایة الیقین فی الاُصول و ان لم یکن عن دلیل، و فیه أیضاً عدم کفایة التقلید المحض.
ج 3، ص 271، حدیث اوّل: فیه جواز العمل بظاهر الکتاب لقوله: و بیّنهنّ.
ج 3، ص 273، حدیث هفتم: فیه جواز اطلاق الشارع علی النبّی و یناسب الحقیقة الشرعیة.
ج 3، ص 273، حدیث اوّل: کسابقه.
ج 3، ص 275، حدیث اوّل: فیه حجیّة خبر الواحد.
ج 3، ص 279، حدیث ششم: فیه جواز العمل بخبر الواحد.
ج 3، ص 294، حدیث نهم: فیه عموم التأسّی.
ج 3، ص 294، حدیث دهم: فیه جواز البناء علی ما فی الشرع السابق ما لم ینسخ.
ج 3، ص 300، حدیث ششم: فیه ان الامر بشیء فی کیفیة العبادة یقتضی الاشتراط فیها، و انّ النهی عن ترک الواجب یستلزم الفساد.
ج 3، ص 311، حدیث هشتم: فیه جواز التقلید أو العمل بخبر الواحد.
ج 3، ص 314، حدیث چهاردهم: فیه ان المطلق لا یدلّ علی العموم إذا ورد مورد حکم الآخر.
ج 3، ص 332، حدیث چهاردهم: فیه تقریر العمل بظاهر العموم.
ج 3، ص 352، حدیث سوم: فیه حجیّة الاستصحاب.
ج 3، ص 357، حدیث ششم: فیه التأسّی.
ج 3، ص 412، حدیث اوّل: فیه قاعدة نفی التکلیف بالمحال و فتح باب الیسر.
ج 3، ص 413، حدیث هفتم: مثل سابقه.
ج 3، ص 423، اوّل صفحه: فیه الدلالة علی الأخذ بظاهر الکتاب.
ج 3، ص 423، سطر 15: کسابقه.
ج 3، ص 442، حدیث پنجم: فیه ان الامام قعد فی السفینة. (کذا)
ج 3، ص 458، حدیث دوم: فیه حجیّة التأسی و التقریر.
ج 3، ص 461، حدیث یازدهم: فیه التأسی.
ج 3، ص 463، حدیث دوم: فیه التأسی.
ج 3، ص 482، حدیث اوّل: فیه ان الرؤیا لیست بحجة فی الأحکام.
ج 3، ص 499، حدیث نهم: فیه حجیّة ظاهر الکتاب.
ج 3، ص 500، حدیث سیزدهم: فیه اشاره إلی الحکم الباطنی علی طریقة أهل التصوف.
ج 3، ص 509، حدیث اوّل: فیه کون النبی شارعاً للحکم.
ج 3، ص 510، حدیث سوم: فیه دلالة واضحة علی حجیة العموم فی الموصل. و لعلّ فیه حجیّة مفهوم العدد أو الحصر.
ج 3، ص 526، قسمت پایان حدیث چهارم: فیه البناء علی القیاس.
ج 3، ص 554، حدیث نهم: فیه العمل بالخبر الواحد.
ج 4، ص 9 حدیث سوم: فیه البناء علی ما فی الشرع السابق ما لم ینسخ.
ج 4، ص 19، حدیث سوم: فیه العمل بظاهر الکتاب.
ج 4، ص 23، حدیث اوّل: فیه افادة الجمع المحلّی للعموم.
ج 4، ص 100، حدیث اوّل: فیه ان الأسامی اسام للمعانی النفس الأمریة والعلمیة و ینصرف إلیه.
ج 4، ص 100، حدیث دوم: کسابقه.
ج 4، ص 113، حدیث پنجم: فیه المنع عن القیاس.
ج 4، ص 126، حدیث اوّل، پایین صفحه: فیه جواز العمل بظاهر الکتاب و حجّیة مفهوم الشرط.
ج 4، ص 134، حدیث پنجم: فیه المنع عن القیاس.
ج 4، ص 135، حدیث اوّل: کسابقه.
ج 4، ص 142، حدیث پنجم: فیه ان الاستعمال دلیل الحقیقة.
ج 4، ص 142، حدیث ششم: کسابقه.
ج 4، ص 214، حدیث نهم: فیه موضع قبری شبر و شبیر ابنی هارون.
ج 4، ص 234، حدیث دوازدهم: فیه حلّیة بعض الأقیسة.
ج 4، ص 265، حدیث پنجم: فیه الأمر یفید التکرار.
ج 4، ص 290، حدیث سوم، آخر صفحه: فیه حجیّة مفهوم العدد.
ج 4، ص 293، حدیث سیزدهم: فیه بطلان الرأی.
ج 4، ص 294، حدیث هجدهم: فیه حجیّة الخبر الواحد.
ج 4، ص 301، حدیث پنجم: فیه لزوم التأسی و بطلان الرأی، و أیضاً فیه حجیّة الخبر الواحد و إن کان المخبر امرأة.
ج 4، ص 322، حدیث دوم: فیه القیاس.
ج 4، ص 327، حدیث ششم: فیه التأسی.
ج 4، ص 334، حدیث دوازدهم: فیه التأسی.
ج 4، ص 340، حدیث هشتم: فیه اطلاق الفقیه علی العالم بالأحکام الفرعیة.
ج 4، ص 350، حدیث اوّل: فیه بطلان القیاس.
ج 4، ص 350، حدیث اوّل: فیه أیضاً بطلان القیاس و فیه حجیة ظاهر الاطلاق و التأسّی.
ج 4، ص 369، حدیث دوم: فیه حجیّة خبر الواحد.
ج 4، ص 378، حدیث اول: فیه أن ترک الاستفصال لا یفید العموم فی المقام مع احتمال العلم بالحال.
ج 4، ص 319، حدیث اول: فیه الاحتیاط فی الشبهة الحکمیة.
ج 4، ص 405، حدیث دوم: فیه التقریر علی التأسّی.
ج 4، ص 409، حدیث هفدهم: فیه التقریر علی التأسی.
ج 4، ص 413، حدیث اوّل، پایین صفحه: فیه البناء علی الاستصحاب.
ج 4، ص 427، حدیث سوم: لعلّ فیه الدلاله علی اشتراط القبلة فی سجدة التلاوة.
ج 4، ص 430، حدیث اوّل: فیه التأسی.
ج 4، ص 435، حدیث هشتم: فیه معنی الفریضة.
ج 4، ص 436، حدیث چهارم: فیه القیاس.
ج 4، ص 441، حدیث ششم: فیه معنی الفقه و انه العلم بالحکم الشرعی الفرعی.
ج 4، ص 456، حدیث پنجم: فیه التأسّی.
ج 4، ص 467، حدیث دوم: فیه التأسی.
ج 4، ص 479، حدیث دوم: فیه التأسی.
ج 4، ص 479، حدیث سوم: کسابقه.
ج 4، ص 479، حدیث چهارم: کسابقه.
ج 4، ص 491، حدیث چهاردهم: فیه التأسّی.
ج 4، ص 506، حدیث چهارم: فیه معنی الفقه.
ج 4، ص 521، حدیث هشتم: فیه التأسی.
ج 4، ص 522، حدیث دهم: فیه حجیّة مفهوم الشرط.
ج 4، ص 524، حدیث اوّل: فیه التأسی.
ج 4، ص 525، حدیث هشتم: فیه معنی الفقه.
ج 4، ص 549، حدیث چهارم: فیه ان للقران ظاهراً و باطناً و فیه معنی الظاهر.
ج 4، ص 552، حدیث ششم: فیه احتمال رجحان التأسی فی الشرک.
ج 4، ص 566، حدیث چهارم: فیه التأسّی.
ج 5، ص 16، وسط حدیث اوّل: فیه ان الاستعمال أمارة الحقیقة.
ج 5، ص 18، وسط حدیث اوّل: فیه ان الاصل اشتراک الغائبین والمعدومین مع الشافهین فی التکلیف.
ج 5، ص 17، وسط حدیث اوّل: فیه ان العبرة بعموم اللفظ لابخصوص المورد و ان ظاهر الکتاب حجّة.
ج 5، ص 19، وسط حدیث اوّل: فیه جواز العمل بما یفهم من الکتاب.
ج 5، ص 25، حدیث اوّل: فیه دلالة علی حجیّة مفهوم الوصف.
ج 5، ص 25، حدیث اوّل: فیه دلالة علی حجیّة الشهرة، فتأمل.
ج 5، ص 26، حدیث اوّل: فیه دلالة أیضاً علی حجیّة الشهرة.
ج 5، ص 27، حدیث اوّل: لعلّ فیه دلالة علی لزوم تقلید الأعلم منه.
ج 5، ص 29، حدیث ششم: فیه حجیّة قیاس الأولویة.
ج 5، ص 36، حدیث اوّل: فیه ان الکفار مکلفون بالفروع علی تقریر الامام.
ج 5، ص 37، نیز حدیث اوّل: فیه دلالة علی حجیّة الشهرة.
ج 5، ص 60، حدیث شانزدهم: فیه حجیّة مفهوم العدد أو البیان.
ج 5، 63، حدیث اوّل: فیه الدلالة علی حجیّة ظاهر الکتاب.
ج 5، ص 63، حدیث دوم: أیضاً فیه الدلالة.
ج 5، ص 64، حدیث ششم: أیضاً فیه الدلالة.
ج 5، حدیث اوّل: فیه جواز التمسک بظاهر الکتاب لمن عرف الناسخ والمنسوخ و المحکم والمتشابه دون غیره.
نیز حدیث اوّل: فیه أن قول العدول إذا وصل حدّ الشهرة حجّة فی أحکام اللّه.
ج 5، 70، نیز حدیث اوّل: فیه حجیة ما فی الشرع السابق فی صورة عدم نسخه. و فیه أیضاً حجیّة الاجماع أو الشهرة علی وجه التقریر.
ج 5، ص 89 حدیث اوّل: فیه أن الأسامی اسام للأمور الواقعیة دون المعلومة.
ج 5، ص 90 حدیث دوم: فیه العمل بما فی الشرع السابق.
ج 5، ص 108، حدیث یازدهم: فیه لزوم اجتناب الشبهات.
ج 5، ص 114، حدیث دوم: فیه ان ما لم یثبت نسخه من الشرائع السابقة فالأصل بقاو.119. ج 5، ص 150، حدیث سیزدهم: فیه حجیّة أخبار الآحاد.
ج 5، ص 174، حدیث اوّل: فیه ان مجرّد النهی لا یقتضی التحریم.
ج 5، ص 175، حدیث دوم: مثل ما قبله.
ج 5، ص 188، حدیث هفتم: فیه اطلاق المکروه علی الحلال.
ج 5، ص 201، حدیث ششم: فیه انّما یحلّل الکلام و یحرّم الکلام.
ج 5، ص 216، حدیث دوازدهم: فیه العمل بالعموم و منه یظهر ان للعام صیغة تخصّه.
ج 5، 251، حدیث بیست و نهم: فیه حجیّة الاجماع بل الشهرة فی وجه.
ج 5، ص 298، حدیث دوم: فیه إعتبار البناء علی الغلبة.
ج 5، ص 299، حدیث اوّل: فیه دلالة علی حجیّة الشهرة.
ج 5، ص 313، حدیث سی و نهم: فیه حکم الحلال المختلط بالحرام.
ج 5، ص 320، حدیث چهارم: فیه رجحان التأسّی.
ج 5، ص 344، حدیث اوّل: فیه رجحان التأسی.
ج 5، ص 350، حدیث دوازدهم: فیه رجحان التأسی و جواز البناء علی ما فی الشرع السابق فیما لم ینسخ.
ج 5، ص 357، حدیث ششم: فیه جواز العمل بظاهر الکتاب لمن یعلم الناسخ من المنسوخ.
ج 5، ص 358، حدیث هفتم: فیه دلالة لفظة «ینبغی» علی التحریم بتقریر الامام.
ج 5، ص 373، حدیث هفتم: فیه دلالة واضحة علی حجیّة حکم العقل و ان لمیوافقه النقل رداً للاخباریة، و فیه دلیل واضح علی حجیّة طریقة العقلاء و ما یحکم به القوة العاقلة خلافاً للاخباریة.
ج 5، ص 387، حدیث چهارم: فیه ان الأصل فی الاطلاق عدم القید.
ج 5، ص 391، حدیث هشتم: فیه ما ینفع فی ترجیح أحد الخبرین المتعارضین علی الآخر.
ج 5، ص 395، حدیث سوم: فیه الدلالة علی حجیة قیاس الأولویة أو تنقیح المناط.
ج 5، ص 404، حدیث هشتم: فیه دلالة علی افادة الجمع المضاف للعموم.
ج 5، ص 420، حدیث اوّل: فیه ان النهی یقتضی التحریم.
ج 5، ص 421، حدیث سوم: فیه قیاس الأولویة.
ج 5، ص 422، حدیث چهارم: فیه ان الأصل هو العمل بالاطلاق الی أن یثبت القید.
ج 5، ص 425، حدیث سوم: فیه الدلالة علی جواز الأخذ بظاهر الاطلاق و لو کان فی الکتاب.
ج 5، ص 427، حدیث سوم: فیه ان جاهل الحکم معذور.
ج 5، ص 441، حدیث هفتم: فیه حجیّة أخبار الآحاد.
ج 5، ص 446، حدیث شانزدهم: فیه افادة الاطلاق العموم فی الموصول.
ج 5، 450، حدیث ششم: فیه جواز التمسّک بظاهر الکتاب و ان لم یرد فیه السنة.
ج 5، 450، حدیث هشتم: فیه ان العالم المخصص لا یکون حجة فی الباقی ولعله من باب الالزام.
ج 5، ص 463، حدیث پنجم: فیه الاشاره الی حجیّة الاجماع.
ج 5، 469، حدیث هشتم: فیه ان المدار فی دلالة اللفظ علی مدلوله إلی أن یعلم أن المراد خلافه.
ج 5، ص 478، حدیث دوم: فیه ان النهی فی المعاملات یقتضی الفساد.
ج 5، ص 478، حدیث سوم: کسابقة فی الدلالة.
ج 5، ص 478، حدیث پنجم: فیه ان معصیة المولی لیست معصیة.
ج 5، ص 486، حدیث اوّل: له مدخلیة فی مباحث الألفاظ.
ج 5، ص 491، حدیث سوم: فیه العمل بالعموم الاطلاقی المستفاد من المفرد المحلّی.
ج 5، ص 503، حدیث پنجم: فیه الدلالة علی جواز التعویل علی ظاهر الکتاب.
ج 5، ص 516، حدیث اوّل، بالای صفحه: فیه العمل بمدلول الکتاب.
ج 5، ص 528، حدیث پنجم: فیه الدلالة علی جواز النظر إلی وجه الأجنبیة.
ج 5، ص 531، حدیث دوم: فیه الدلالة علی العمل بظاهر الکتاب.
ج 5، ص 538، باب خروج النساء إلی العیدین: یناسب ابواب الصلاة [لا ابواب النکاح].
ج 5، ص 556، حدیث هشتم: فیه معنی الحکم و ان الأصل فی الحکم الذی یثبت فی حق الامام عمومه.
ج 5، ص 561، حدیث بیست و دوم: له مدخلیة فی مدالیل الألفاظ.
ج 5، ص 563، حدیث بیست و نهم: فیه التأسی.
ج 6، ص 22، حدیث چهارم: فیه جواز العمل بما فی الشرائع السابقة فیما لم ینسخ.
ج 6، ص 57، حدیث اوّل: فیه جواز العمل علی ما فی الشرع السابق ما لم ینسخ.
ج 6، ص 78، حدیث چهارم: فیه حجیّة قیاس الاولویة.
ج 6، ص 94، وسط حدیث اوّل: فیه جواز اجتماع الأمر والنهی علی قول الفضل بن شاذان من أصحاب الحضور.
ج 6، ص 115، حدیث اوّل: فیه ان قضایا الأعیان یفید العموم، و مثله ما بعده.
ج 6، ص 168، حدیث اوّل: فیه ان القید ظاهر فی التوضیحی.
ج 6، ص 195، حدیث ششم: لعلّ فیه دلالة علی أصالة الحقیقة.
ج 6، ص 204، حدیث نهم: فیه دلالة علی افادة الموصول العموم.
ج 6، ص 208، حدیث هشتم: فیه ان التقیة تجوز فی موافقة عمل الملوک أیضاً.
ج 6، ص 242، حدیث اوّل: فیه الدلالة علی التحسین والتقبیح العقلیین.
ج 6، ص 243، حدیث اوّل: فیه الدلالة علی التأسی و ان ترک النبّی الشیء فی
مقام احتمال الامر العادی ظاهر فی الحکم الشرعی بل فی التحریم.
ج 6، ص 250، حدیث چهارم: فیه استعمال المکروه فی المعنی المصطلح.
ج 6، ص 257، آخر حدیث اوّل: فیه ان تغییر الاسم بل الحقیقة النوعیة لیس من تغییر الموضوع.
ج 6، ص 259، حدیث هفتم: فیه الدلالة علی عدم تنقیح المناط فیما علم فیه ذلک.
ج 6، ص 260، حدیث اوّل: فیه الدلالة علی عدم تکلیف الکفار بالفروع.
ج 6، ص 288، حدیث دوم، اوّل صفحه: فیه تجویز العمل بظاهر الکتاب.
ج 6، ص 297، حدیث دوم: فیه اصالة الحل فی الشبهة المصداقیة.
ج 6، ص 304، حدیث یازدهم: فیه المنع من جعل الخبر تحت الاناء.
ج 6، ص 308، حدیث اوّل: فیه الدلالة علی حجیّة ظاهر الکتاب.
ج 6، ص 339، حدیث اوّل: فیه جواز التأسی و عدم لزوم الاجتناب عن المشتته المصداقی.
ج 6، ص 406، حدیث اوّل: فیه تقریر الامام علیه السلام عدم دلالة النهی علی التحریم.
ج 6، ص 411، حدیث شانزدهم: فیه ان صیغة العام ظاهرة فی العموم و الموصول یفید العموم.
ج 6، ص 412، حدیث اوّل: فیه حجیّة تنقیح المناط.
ج 6، ص 412، حدیث دوم: مثل ما قبله.
ج 6، ص 418، حدیث سوم: فیه ان النهی یدلّ علی التحریم.
ج 6، ص 422، حدیث اوّل، اوّل صفحه: فیه ان الکفار لم یکلفوا بالفروع.
ج 6، ص 432، حدیث نهم: فیه الدلالة علی حجیة ظاهر الکتاب.
ج 6، ص 432، حدیث دهم: مثل ما قبله.
ج 6، ص 435، حدیث بیست و پنجم: فیه الدلالة علی أن العقل یحکم و حکمه حجّة.
ج 6، ص 445، حدیث سوم، اوّل صفحه: لعل فیه دلالة علی مرجوحیة الشهرة.
ج 6، ص 446، حدیث اوّل: فیه تقریر جواز التأسّی.
ج 6، ص 452، حدیث هشتم: فیه جواز التأسّی.
ج 6، ص 453، حدیث پنجم: فیه جواز البناء علی ما فی الشرع السابق ما لم ینسخ.
ج 6، ص 481، حدیث هفتم: فیه الدلالة علی جواز التأسّی.
ج 6، ص 481، حدیث نهم: کسابقه.
ج 6، ص 497، حدیث هشتم: فیه حکم تعارض التأسی مع مثله.
ج 6، ص 508، حدیث پنجم: فیه الدلالة علی التأسّی.
ج 6، ص 509، حدیث دوم: فیه التقریر علی التأسّی.
ج 6، ص 516، حدیث چهارم: فیه جواز العمل بما فی الشرع السابق ما لمینسخ.
ج 6، ص 548، حدیث هجدم: فیه حجیة البناء علی ما فی الشرع السابق فیما لم یثبت نسخه.
ج 7، ص 16، حدیث اوّل بالای صفحه: فیه ان الحمل علی العهد جار فی الجمع المحلّی.
ج 7، ص 18، حدیث نهم: فیه ان الامر بالمقید لا یسقط بانتفاء القید.
ج 7، ص 18، حدیث دهم: مثل ما قبله.
ج 7، ص 21، حدیث یک: فیه شیوع اطلاق الفقیه علی العالم بالأحکام الفرعیة.
ج 7، ص 22، ایضاً همان حدیث: فیه ان الأمر الظاهر فی المقید لا یسقط بانتفاء القید، و له مدخلیة فی قاعدة المیسور أیضاً.
ج 7، ص 24، حدیث سوم: فیه اطلاق الفقیه علی العالم بالأحکام الفرعیة.
ج 7، ص 24، حدیث یک: فیه ان القیاس باطل.
ج 7، ص 39، حدیث یک: فیه ان الاستعمال أمارة الحقیقة.
ج 7، ص 40، حدیث دوم: مثل سابقه.
ج 7، ص 41، حدیث دوم: فیه حجیّة ظاهر الکتاب.
ج 7، ص 70: فیه الاجماع.
ج 7، ص 72: فیه الاجماع.
ج 7، ص 72: فیه أیضاً العمل بالظن و ظاهر الکتاب.
ج 7، ص 74: فیه الاجماع.
ج 7، ص 74: أیضاً فیه الاجماع.
ج 7، ص 75: فیه الاجماع.
ج 7، ص 90: فیه الاجماع. و فیه ان اصحاب زمن الأئمة کانوا یعملون بظواهر الکتاب.
ج 7، ص 91، حدیث دوم: فیه لزوم التأسّی.
ج 7، ص 93، حدیث هفتم: فیه افتاء زرارة بظاهر الکتاب و تقریر الامام له.
ج 7، ص 94، حدیث سوم: فیه قلّه التقیة فی أخبار زرارة.
ج 7، ص 94، حدیث سوم: أیضاً فیه ان زرارة کان یری حجیّة الشهرة.
ج 7، ص 104، حدیث هفتم: فیه الاجماع أو الشهرة.
ج 7، ص 105: فیه الاجماع.
ج 7، ص 115: فیه الاجماع.
ج 7، ص 142: فیه الاجماع.
ج 7، ص 157، حدیث اوّل: فیه حجیّة ما فی الشرع السابق ما لم ینسخ.
ج 7، ص 158، حدیث سوم: کسابقه، و فیه مقتضی الأصل (شاید و فیه معنی الاصل باشد) .
ج 7، ص 369، حدیث اوّل: فیه دلالة علی أن ما فی الشرع السابق یجری فی شرعنا.
یک. مرحوم میر سیدمحمّد هاشم خوانساری گفته است که عدد این احادیث حدود پنجهزار است، اما همانطور که پیشتر گفتیم، عدد احادیثی که مرحوم سیّد عبداللّه شبّر و مرحوم شیخ حرّ عاملی در این باره گردآوری کردهاند، تقریباً یک چهارم آن است.
ظاهراً این تفاوت، نه به خاطر آن است که مصادری که در اختیار مرحوم خوانساری بوده چند برابر مصادر آنان بوده است، بلکه دقّت و مهارت فوقالعاده مرحوم خوانساری موجب شده که از مدلولات التزامی هم بهره برده و به مواردی که مورد غفلت آن بزرگواران قرار گرفته، توجّه داشته باشد.
دو. گویا مرحوم خوانساری رحمه الله در صدد پاسخ به اخباریها که میگویند مباحث اصول فقه از علمای سنّی گرفته شده بوده و خواسته اثبات کند که قواعد اصول فقه نیز ریشه در کتاب و سنّت دارد و اخباریها هم باید به آن عمل نمایند.
سه. در این کتاب، قواعد اصول فقه مقصود بوده، نه قواعد فقه و یا اعم از هر دو. اگر گاهگاهی به مطلبی فقهی یا غیره اشاره شده، استطرادی است.
چهار. مرحوم خوانساری در هر حدیث، کلمه یا جملهای که از آن، قاعده اصولی استفاده میشده، مشخص کرده است که ما در این مقاله به خاطر اختصار از ذکر آن صرفنظر کردیم.
پنج. آن بزرگوار در کتاب اصول آل الرسول وجه دلالت هر حدیث بر قاعده اصولی مورد نظرش را بیان کرده است؛ نه این که فقط به اشاره همانطور که در این مقاله میبینید بسنده کرده باشد.
عبارت خود ایشان در صفحه پنج رساله مبانی الاُصول که یکسال پیش از وفات خود آن را نگاشته این است:
ولمّا کان طریقة هذا العبد من عنفوان شبابه الی هذا الزمان الذی وهن العظم واشرف وعاء العمر علی انصبابه توجیه الخاطر الی تحصیل الاصول الاصیلة
المأخوذة من أهل بیت الرسالة والفضیلة، صرفت مدّة مدیدة من زمانی فی الفحص عن الأخبار المنصوصة الملقّاة عنهم فی مقام تأسیس الاُصول القویمة، وجمعت قریباً من خمسة آلاف حدیث من الأحادیث التی یتفرع علیها الفروع الجلیلة المستقیمة، و رتبتها الترتیب المأنوس المقبول، و بیّنت ما یحتاج منها الی البیان علی وجه هو من مثلی غیر مأمول، و سمّیتها باصول آل الرسول صلی الله علیه و آله، و رجوت من حضرتهم وقوعه موقع القبول.
شش. همانطور که ملاحظه شد، در دو نسخۀ خطی که در اختیار ما بود، از حدود 230 حدیث استفاده شده است. اگر هشت نسخهای که مرحوم آیة اللّه میر سیّد احمد روضاتی دیدهاند، در کتابخانه خود ایشان باشد و بتوان از آنها استفاده کرد، شاید احادیث این ده نسخه به حدود هزار حدیث برسد. در این صورت، میتوان این حدود هزار حدیث را با آنچه مرحوم میر سیّد محمدهاشم خوانساری در کنار آنها نوشته به عنوان بخشی از کتاب ایشان منتشر ساخت.
هفت. شاید با دقّت در فهرست مفصلی که مرکز تحقیقات دارالحدیث برای همه نسخههای خطی حدیث تهیه کرده، بتوان تعدادی دیگر از نسخههای کتابخانه مرحوم خوانساری را یافت، که در این صورت نیز به عدد احادیث افزوده میشود.
در پایان، باید برای بیاهمّیتی نسبت به حفظ مواریث شیعه، حتی این قبیل کتابها که مربوط به سده اخیر است، و از بین رفتن آنها اظهار تأسف نمود و برای مؤلفان آنها طلب رحمت کرد. آنها تلاش خالصانه خود را مبذول داشتهاند و بقی ما علینا.
حدیث چشمان آهو
معرفی کتاب عین الغزال فی فهرس اسماء الرجال (1)
. فصل نامۀ علوم حدیث، ش 29، پاییز 82، ص 159 - 162.
سیدصادق حسینی اشکوری
نویسنده در این مقاله به معرفی کتاب عین الغزال فی فهرس اسماء الرجال و نویسنده آن پرداخته و از اهمیت کتاب سخن به میان آورده است.
عین الغزال شامل یک مقدمه و دو قسم و یک خاتمه بدین تفصیل است: مقدمه در سه فصل، فصل اول. شرح حال کلینی و چند فایده، فصل دوم. در مشایخ بلا واسطه کلینی، در این فصل ترجمۀ مفصّل 35 نفر از مشایخ کلینی درج شده است، فصل سوم. شاگردان کلینی، وی در این فصل به ترجمۀ ده نفر اشاره کرده است.
قسم اول. کسانی که صاحب اصل یا کتاب بودهاند. مؤلف، در پایان قسم اوّل تصریح میکند که رجال مذکور، مربوط به طبقۀ هفتم و رجال قبل از آن هستند. قسم دوم. کسانی که صاحب اصل یا کتاب نبودهاند.
سپس به باب کنی، رجال مصدّر به ابن و اخ، نسب و القاب، زنان راوی، و ذکر سفراء و ابواب در زمان غیبت و نیز بیان کذّابین و جعّالین پرداخته است. خاتمۀ کتاب مشتمل بر فوایدی در درایه است.
نام شیخ المحدثین، ثقة الاسلام کلینی و کتاب الکافی بر قله حدیث شیعه چنان میدرخشد که محتاج توضیح نیست.
1) 1)
بدون شک، الکافی مهمترین جامع روایی شیعی است و به جهت همین اهمیت، حواشی، شروح و دراسات گوناگونی دربارۀ آن به رشته تحریر درآمده است.
یکی از کتابهای مدوّن در این باب، عین الغزال فی فهرس أسماء الرجال میرزا فضلاللّه لواسانی تهرانی است.
نویسنده این کتاب، میرزا فضلاللّه بن شمس الدین (حکیم الهی ثانی) ابن میرزا جعفر (حکیم الهی کبیر) ابن میرزا حسنعلی لواسانی تهرانی از اعلام سده چهاردهم هجری است. وفات وی در سال 1353 ق، بوده است. با اینکه این کتاب در اوائل جوانی مؤلف نوشته شده، ترتیب مباحث و عبارات موزون آن، حکایت از تحصیلات نیکو و ذوق ادبی نویسندهاش مینماید. از اینرو، علّامه تهرانی در الذریعة (1)
. الذریعة، شیخ آقابزرگ تهرانی، ج 15، ص372 ش 2340 [1]
از وی با عنوان « فاضل ادیب» یاد کرده است.لواسانی پس از خطبه کتاب، چنین میگوید:
فهذه رسالة شریفة و وجیزة لطیفة، المسماة بعین الغزال فی فهرس أسماء الرجال، ألّفها المستغرق فی فیضه الغیر المتناهی، فضلاللّه بن شمسالدین الإلهی - صانه اللّه عن ارتکاب المناهی -، وضعتُه بعد التتبع فیما قال أصحاب الرجال وبلغوا فیه إلی منتهی المقال علی وضعٍ لم ینسج ناسج علی منواله ولم یسبقنی أحد إلی تمثاله. . . .
خطبه کتابش نیز مشتمل بر براعت استهلال و دارای عباراتی لطیف است. بخشی از خطبه چنین است:
الحمد لمن حمده للحامدین منتهی المقال، وشکره للشاکرین أمل الآمال، وثناؤه للمخلصین خلاصة الأقوال، ووجوده فهرس الوجودات فی عین الکمال، الملک القدوس المهیمن المتعال، - جلّ ذکره و عزّ اسمه -، والصلاة والسلام علی من بَعَثَه لیخرج عباده من عبادة الأوثان إلی عبادته، ومن طاعة الشیطان إلی طاعته، بالنور المضیء، والبرهان المستضیء. . . وعلی أسرته خیر أسرة وشجرته خیر شجرة، الذین شدَّ بهم أزره، وأشرکهم أمره. . . .
1) 1)
این کتاب، مشتمل بر یک مقدمه و دو قِسم و یک خاتمه است، که فهرستوار بدانها اشاره میشود.
مقدمه دارای سه فصل است:
فصل اول. شرح حال کلینی، و مشتمل بر چند فایده.
فصل دوم. مشایخ بلا واسطه کلینی، در این فصل شرح حال مفصّل 36 نفر از مشایخ آمده است.
نویسنده، مشایخ کلینی را چنین برشمرده است:
وی در پایان این فصل، به ذکر « عُده کلینی» پرداخته است.
فصل سوم. شاگردان کلینی، به ترجمه ده شاگرد بدین عناوین پرداخته است:
محمد بن احمد بن عبداللّه صفوانی،
محمد بن ابراهیم بن جعفر کاتب نعمانی،
محمد بن محمد بن عاصم کلینی،
احمد بن محمد بن سلیمان زراری،
احمد بن ابراهیم بن ابیرافع صیمری،
احمد بن محمد بن علی کوفی،
احمد بن احمد کاتب کوفی،
جعفر بن محمد بن جعفر بن موسی بن قولویه،
محمد بن عبداللّه بن مطلب شیبانی،
هارون بن موسی بن احمد تلعکبری.
دو بخش اصلی کتاب با ترسیم جدولها و رموزی همراه بوده و مطالبت آن اینگونه است:
قسم اول. در بیان کسانی که صاحب اصل یا کتاب بودهاند.
قسم دوم. در بیان کسانی که صاحب اصل یا کتاب نبودهاند.
مؤلف در پایان قسم اول، تصریح میکند که رجال مذکور مربوط به طبقه هفتم و رجال قبل از آن هستند و در واقع، میتوان کتاب را تتمیم الکافی و مشیخه آن دانست.
مؤلف، در بین جدولها - که به طرزی نیکو و مختصر گردآوری شده - علاوه بر مشخص نمودن طبقه راوی و بیان شرح حال وی، نسبت به ثقه بودن یا حسن، ضعف، جهالت و. . . ، اظهار نظر نموده، به مواردی که مورد اختلاف نیز هستند اشاراتی دارد و گاهی شرح حال مختصری از بعضی از روات نیز عرضه میدارد.
سپس به باب کنی، رجال مصدر به ابن و اخ، نسب و القاب، نساء راویات، ذکر سفراء و ابواب در زمان غیبت و نیز بیان کذّابین و جعّالین پرداخته است.
خاتمه کتاب نیز مشتمل بر فوایدی در علم درایه است.
شیوه مطالب، بسط آن و انتخاب منابع به گونهای است که از تکرار مکرّرات خودداری کرده، به نحوی مطلوب بحث نموده است.
عین الغزال در پایان فروع الکافی به سال 1315ق، در حدود یکصد صفحه چاپ سنگی شده است. تاریخ کتابت نسخه سنگی هشتم ذیقعده 1315ق، به خط یحیی بن
محمدباقر تفرشی است و در همین سال به چاپ رسیده است. مؤلف در پایان آن به خط خویش نوشته است:
بدون اذن مؤلف کسی را حق طبع نیست، 12 ذیقعدة الحرام 1315.
چون بخش عمدهای از آن مربوط به قسم اول و دوم است که با استفاده از جداول و استعمال رموز و نیز ترتیب الفبایی رجال، مراجعه بدان را ساده کرده است.
ورود و خروج مؤلف در مطالب و شیوه طرح آن به گونهای است که بنا بر تصریح مؤلف «لم ینسج ناسج منواله و لم یسبقه أحد الی تمثاله» . مؤلف مطالب را «بعد التتبع فیما قال اصحاب الرجال» نگاشته است.
با توجه به اینکه کتاب الکافی مهمترین کتاب حدیثی شیعه و از قدیمیترین کتب حدیثی به جای مانده و معتبرترین آنهاست، مطالعات و دراساتی که در آن زمینه باشد نیز میتواند از اهمیت ویژهای برخوردار باشد.
عین الغزال، متمِّم و مکمِّل بسیار مناسبی است که به مجموعههای حدیثی شیعه اهمیتی مضاعف میبخشد و میتواند از مجموعههای مورد استفاده محققان در امر «کافیشناسی» یا «کلینی پژوهشی» باشد.
در پایان، نگارنده بر این باور است که تحقیق و نشر این اثر، خدمتی به میراث گرانسنگ شیعه است. و اللّه من وراء القصد، و هو ولیّ التوفیق و نعم المعین.
نویسنده در این مقاله، ضمن بیان مباحثی که میرداماد در تعلیقۀ خود بدانها پرداخته است، نمونههایی از تعلیقات میرداماد را به کتابهای العقل و الجهل، فضل العلم، التوحید، باب حدوث العالم و اثبات المحدث و کتاب الحجة نمایانده است.
همان گونه که در دهمین شماره این فصل نامه، در معرفی کتاب الرواشح السماویة گفته شد، علاوه بر اشتهار میرداماد (محمد باقر بن محمد حسینی استرآبادی م1041ق) در علوم عقلی، بخش وسیعی از تألیفات او در زمینه فقه و حدیث است.
یکی از نوشتههایی که وی در زمینه علوم نقلی به رشته تحریر در آورده است، کتاب التعلیقة علی الکافی است. آن گاه که میرداماد درصدد نگاشتن تعلیقهای بر کتاب کافی برآمد، دریافت که بررسی اسناد روایات، بر بررسی متون و مضامین آنها مقدم است. به همین مناسبت، تصمیم گرفت ابتدا در مجموعهای موسوم به الرواشح السماویة ، از علم درایه و احوال رواتْ سخن به میان آورد و سپس به نوشتن تعلیقات خود بر متون روایات کافی شریف بپردازد.
میرداماد، نام کتاب خود را التعلیقة علی الکافی نهاد. این کتاب در سال 1403ق، با
1) 1). فصل نامۀ علوم حدیث، ش 15، بهار 79، ص 186 - 196.
تحقیق آقای سیّدمهدی رجایی در 405 +28 صفحه در قم منتشر شده است. راقم این سطور درصدد است تا در این مقاله، به معرفی این کتاب بپردازد.
با بررسی کتاب، متوجه میشویم که میرداماد، توفیق یافته تا بر روایات کتابهای «العقل والجهل» ، «فضل العلم» ، «التوحید» و یک روایت از کتاب «الحجة» ، تعلیقاتی بنگارد و از بقیه کتاب، بازمانده است.
مباحثی که میرداماد در تعلیقه خود بدانها پرداخته، عبارتاند از:
من تغالیط صاحب القاموس و هو رجل یتغبّب و یتغرّب فتارة یتطبّب و تارة یتعرّب أنْ قد حسب صِفّین کسِجّین. فصار ذلک من الأغالیط العامیة. (1)
. التعلیقة علی کتاب الکافی، [1] میرمحمد باقر الحسینی الاسترآبادی، تحقیق: السید مهدی الرجائی، قم: مطبعة الخیّام، 1403ق، ص377.
او معتقد است که صِفّین، جمع سالم است و برای موضعی که جنگ با قاسطین در آن درگرفت، عَلَم شده است.
بحثهای تفسیری که به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد.
بیان تصحیفاتی که در الفاظ روایات صورت پذیرفته است. در قسمتهای مختلف کتاب کافی ، مشاهده میشود که بعضی از الفاظ احادیث، به صورتی ناصحیح درج شده است. از جمله این موارد، تصحیفی است که در روایت پانزدهم از باب «روایة الکتب والحدیث» رخ داده است. میرداماد، عقیدهمند است که عبارت «فلم ترو عنهم» با واو غیر مشدّد، غلط است و صحیح آن «فلم نُرَوَّ عنهم» با نون مضموم و رای مفتوح و واو مشدّد مفتوح است که صیغه متکلّم مع الغیر است یا با تای مضموم که مؤنث غایب است. مصدر این کلمه، «ترویه» به معنای رخصت است.
1) 1)
مورد دیگر، کلمه «غان» در باب «البدع والرأی والمقاییس» است که «عان» آمده است و از تحریفات و تصحیفات زشت به شمار میرود.
بحثهای رجالی. این بخش، بسیار گسترده است و لازم است به خاطر این که میرداماد، تعلیقاتی بر کتاب «رجال الکشّی» نیز نوشته است، بحث مستقلی این زمینه صورت پذیرد.
شرح و تفسیر روایات. او در این بخش، از مسائل مختلف فقهی، تاریخی، فلسفی، عرفانی و. . . بهره جسته است.
استفاده از روایات سایر کتب روایی. میرداماد با استفاده از روایاتی که در سایر کتب حدیثی آمدهاند، به شرح و توضیح روایات کتاب کافی پرداخته است.
به منظور شناساندن کتاب، به برخی از تعلیقات میرداماد اشاره میشود:
در تفسیر روایت «أقبل فأقبل» ، دربارۀ عقل میگوید که منظور از آن، امر تکوینی ایجادی است، نه امر تکلیفی تشریعی. سپس ادبار و اقبال را از تزاید و تنقّص عقل انسانی (قوه عاقله) میداند. او معتقد است که به سبب این ویژگیها، عقل انسانی، محبوبترینِ خلق در نزد خداوند و مستحق امر و نهی تکلیفی تشریعی شده است.
در ذیل روایت «إنّ أبدانکم لیس لها ثمن الا الجنة» آورده است: این که در روایت میفرماید بدنهای شما بهایی جز بهشت ندارند، اشاره به این است که خداوند متعال، بهای نفس مجرّد شماست. گویا امام فرموده است: بدنهایتان، بهایی جز بهشت ندارند؛ پس آنها را به غیر بهشت نفروشید و بهای جانهای مجرّدتان، فنای مطلق در خداوند است؛ آنها را هم به بهایی جز خداوند و فنای مطلق شدن در او معامله نکنید.
همچنین، اضافه بدن به ضمیر خطاب، مؤدّی این معناست که جوهر انسان، نفس ناطقه است.
روایتی در کتاب الکافی نقل شده که در آن، پیامبر صلی الله علیه و آله، علم را بدین گونه تقسیم بندی کرده است:
إنّما العلم ثلاثة: آیة محکمة، أو فریضة عادلة، أو سنّة قائمة و ما خلاهنّ فهو فضل.
میردامادْ معتقد است که منظور از آیه محکمه، علم نظری است که شامل شناخت مبدأ و معاد و رسالت میشود و از آن به فقه اکبر یاد شده است (نکته جالب توجه آن که او با وجود فقیه بودن، مباحث اعتقادی را فقه اکبر میخواند) . فریضه عادله، همان فقه اصغر است که به مباحث احکام حلال و حرام میپردازد و سنّت قائمه، علم تهذیب اخلاق و تکمیل آداب در سفر به سوی خداوند و طی مسیر در فنای فی اللّه است.
او مدّعی است که برهان صدّیقین را میتوان از آیات و روایات متعددی به دست آورد. از جمله آن روایات، روایت یازدهم از باب «نوادر» است که در آن، چنین آمده است:
وجدت علم الناس کلّه فی أربع: أوّلها أن تعرف ربّک.
آن گاه میافزاید:
پس حق علم، آن است که با نگاه به «وجود بما هو وجود» ، خدا و سپس مراحل پایین تر را بشناسی، چنان که مسلک برهان لِمّی و روش صدیقین، است. صدّیقین آناناند که با حق بر خلقْ استشهاد میکنند، نه با خلق بر حق، و سرّ گفتار خدا را میفهمند: «أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» . 1
شیخ صدوق در کتاب التوحید ، به طُُرُُق متعدد روایت میکند که امام علی علیه السلام فرمود:
پیامبر را با خدای عز و جل شناختم، نه خدا را با پیامبر.
در روایت اوّل از باب «إنّه لایعرف الاّ به. . .» آمده است:
اعرفوا اللّه باللّه والرسول بالرسالة. . .
مرحوم کلینی، این روایت را این گونه تفسیر کرده است: خداوند، اشخاص و انوار جواهر و اعیان، را خلق کرد. منظور از اعیان، همان ابدان است و منظور از جواهر، ارواح است و خداوند، نه شبیه جسم است و نه شبیه روح. وقتی خداوند از هر دو شباهت (جسمی و روحی) مبرّا شد، او را به خداوندی شناختهای؛ امّا اگر خداوند به روح یا بدن یا نور تشبیه شد، او به خداوند شناخته نشده است.
میرداماد، اظهار میدارد که راه دیگری برای معنای روایت وجود دارد که سایر اخبارهم آن را تأیید میکنند و آن، این است که کسی که خداوند را بدون استشهاد از خلق و فقط با نظر به طبیعت هستی (بما هو هو) شناخت، او خداوند را به خداوندی شناخته است و در تفسیری دیگر میگوید کسی که هم صفات جهات کمالی خداوند را با مفاهیم و اعتبارات زاید بر ذات احدیاش شناخت، خداوند را به خدایی نشناخته است.
درباب اختلاف حدیث که در سند روایت، سُلیم بن قیس هلالی قرار دارد، ضمن تعریف از سلیم، عنوان میکند که او از خواص اصحاب امیرالمؤمنین است و کتاب شعری که مشتمل بر مطالب زشت و فاسد است، منسوب به اوست. بعد هم به نظر علّامه (1)
. عبارت علّامه، چنین است: والوجه عندی الحکم بتعدیل المشار الیه والتوقف فی الفاسد من کتابه. (رجال العلامة، قم: منشورات الرضی، ص83)
و دیگران دربارۀ کتاب، اشاره (2)باید از جناب آقای رجایی پرسید که از کجا دانسته آنچه امام صادق علیه السلام فرموده، در مورد همین کتابی بوده که میرداماد آن را در اختیار داشته است؟ چه بسا کتابی که امام صادق علیه السلام تأیید کرده، از بین رفته باشد و کتابی که علّامه حلّی و میرداماد در اختیار داشتهاند، کتاب دیگری بوده است.
میکند.میرداماد، معتقد است که سند روایت معروف به مقبوله عمر بن حنظله در عینِ حال که ایراداتی دارد، صحیح است و اظهار میدارد که برخی از اصحاب، محمد بن عیسی و داوود بن حصین را که در سند حدیث هستند ضعیف به شمار آوردهاند؛ ولی
هر دوی ایشان ثقه هستند. او اظهار میکند که محمد بن عیسی، عبیدی نیست؛ بلکه اشعریِ قمی است. او در مورد خود عمر بن حنظله هم اعتقاد به توثیق دارد.
میرداماد در ابتدای تعلیقه بر این بخش، عنوان میکند که کتاب التوحید، قلب علم حدیث است و روح کتاب « الکافی » . سپس بیان میکند که علما اصرار دارند که احادیثی که اسنادی ضعیف دارند، در این کتاب (باب توحید) ذکر نشوند و در صورت ذکر، حتماً به ضعیف بودن سند آنها اشاره شود. این روش، متفاوت با شیوه ایشان در سایر ابواب است. آنان در ابواب دیگر، تساهل روا میدارند و چنین دقّتی را (خصوصاً در مندوبات احکام، مکروهات، قصص و فضایل اعمال) به کار نمیبندند. همچنین از نقل روایات جعلی امتناع کرده، به درج این گونه روایات، حتی با تصریح بر موضوع بودنشان راضی نمیشوند.
میرداماد، در پایان، از تمام کسانی که از او اجازه روایت دارند، به اصرار میخواهد که آنچه را دانشمندان گذشته مورد تأکید قرار دادهاند، فروگذار نکنند.
میرداماد با توجّه به روایات این باب، توضیح بیشتری نسبت به روایات دارد. در پایان روایت اوّل، بحثی راجع به هشام مطرح کرده و برخی از روایاتی را که در شأن اوست، نقل میکند. هشام از شاگردان ابو شاکر زندیق است و این شاگردی، عقاید هشام را در هالهای از ابهام فروبرده است. میرداماد به این ایراد، این گونه جواب میدهد:
الحکمة ضالة المؤمن تؤخذ حیث وجدت.
در بحث قدرت خداوند، دو حدیث با هم تنافی دارند. در روایتی آمده است:
قیل لأمیرالمؤمنین: «هل یقدر ربک أن یدخل الدنیا فی بیضة من غیر أن تصغر الدنیا أو تکبر البیضة؟» .
قال: ان اللّه تبارک و تعالی لاینسب الی العجز والذی سألتنی، لایکون.
روایت دوم چنین است:
ان عبداللّه الدیصانی سأل هشام بن الحکم، فقال له: «ألک رب؟» . فقال: «بلی» .
قال: أقادر هو؟ قال: «نعم، قادر قاهر» . قال: «یقدر أن یدخل الدنیا کلّها البیضة لاتکبر البیضة ولا تصغر الدنیا؟» . قال هشام: النظرة.
هشام، خدمت امام صادق علیه السلام شرفیاب میشود و بحث را مطرح میکند. امام علیه السلام در پاسخ خویش میفرماید:
. . . قادر أن یدخل الدنیا کلّها البیضة لاتصغر الدنیا و لاتکبر البیضة.
میرداماد، علاوه بر روایت اوّل که از «التوحید» صدوق نقل کرده بود، روایات دیگری را هم نقل میکند، به تحلیل و تفسیر روایات میپردازد و روایت دوم را این گونه تحلیل میکند:
هو بحسب الوجود الانطباعی الارتسامی، واللّه سبحانه قادر علی ذلک حیث أدخل الذی تراه جلیدته ناظرتک، وامّا ذلک بحسب الوجود العینی فلیس هو شیئاً یعقل و یتصوّر و یعبّر عنه بمفهوم أصلاً.
روایت پنجم، مربوط به مباحث توحید و یگانگی خداوند است. او از این روایت و برخی روایات دیگر که بدانها اشاره مینماید، چهار دلیل بر اثبات توحید اقامه میکند.
در این قسمت، سید میر احمد عاملی (داماد میرداماد) ، بر تعلیقه میرداماد، تعلیقهای زده و توضیحاتی افزون بر توضیحات میرداماد آورده است.
در روایت ششم، امام صادق علیه السلام میفرماید که خداوند، سمیع و بصیر و عالم است، بدون این که ذات و معنای وی اختلافی داشته باشند؛ یعنی ذاتْ بسیط است و در عین حال، سمیع و بصیر و عالم است.
میرداماد، معتقد است آنچه که بوعلی سینا در کتابهای مختلفش (خصوصاً التعلیقات ) آورده است، از این روایتْ اقتباس نموده است (قد اقتبسه بعینه من مشکاة هذا الحدیث) .
دربارۀ روایت سوم باب «الکون والمکان» میگوید:
لایحدّ ولایبعض ولایغنی، کان أولاً بلا کیف و یکون آخراً بلا أین، و کل شیء هالک الا وجهه، له الخلق والأمر تبارک اللّه رب العالمین.
میرداماد به تفسیر آیه «کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ» پرداخته، احتمالاًت گوناگونی را مطرح مینماید و سپس مینویسد:
فکل شیء هالک الوجه باطل الذات فی حدّ ذاته أزلاً وأبداً الاوجهه الکریم الحق الذی هو نور الوجود الحقیقی القیوم الواجب بالذات.
در بحث از روایات صفات ذات، ضمن تمجید از روایات، اظهار میدارد که این روایات، از کُنه حکمت حقّ سخن میگویند و صفات خداوند (از جمله علم و قدرت) را عین ذاتْ معرّفی میکنند.
در باب اراده که از صفات فعل خداوند است، ایشان ضمن اشاره به دیدگاه معتزله و ابوالبرکات بغدادی که قائل به متجرّد بودن اراده خداوند هستند، اظهار میدارد که روایات، هرگز مؤدّی این معنا نیستند و اکثر و روایات، صراحت دارند که خداوند، منزّه است از این که تحوّلی در او وجود داشته باشد.
پس از ادای توضیحات یاد شده، تعلیقاتی بر روایات این باب نگاشته و معتقد است که اراده، هم از صفات ذات است و هم از صفات فعل.
نقد دیدگاه مرحوم کلینی در مباحث اراده، از دیگر مطالبی است که در این بخش آمده است. بحثی در باب شرور، پایان بخش مباحث مربوط به اراده است. میرداماد معتقد است:
الشرور الواقعة فی نظام الوجود سواء علیها أکانت فی هذه النشأة الأولی أم فی تلک النشأة الاخرة لیست هی مرادة بالذات و مقضیة بالذات، بل انما هی مرادة بالعرض و مقضیة بالعرض من حیث أنها لوازم ذوات الخیرات الواجبة.
در باب «معانی الأسماء واشتقاقها» ، روایتی بدین صورت آمده است:
عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: قال رجل عنده: «اللّه أکبر» ، فقال: «اللّه أکبر من أیّ شیء؟» ، فقال: «من کل شیء» ، فقال أبوعبداللّه علیه السلام: «حدّدته» ، فقال الرجل:
«کیف أقول؟» ، قال: قل اللّه أکبر من أن یوصف.
میرداماد مینویسد که در کتابهای مافوق الطبیعه، با برهان یقینی ثابت شد که خداوند متعال، در مجد و کمال و عزّ و جلال، غیر متناهی است و هرچه را که عقل فرض کند، خداوند به نحو غیر متناهی، بالاتر از آن است:
وکذلک آیة مرتبة فرضها العقل من مراتب تلک اللاتناهیات فانها و مافوقها الی لانهایة اللاتناهیات من کل جهة متحقّقة هناک بالفعل فی وحدة صرفة حقة.
کسی که در شناخت به مرتبهای رسید که خداوند را کمال و فوق کمال و تمام فوق تمام دانست، امید است که به مرحله خروج از نصاب تحدید و تشبیه برسد.
میرداماد، پس از بیان مطالب فوق، میگوید اگر آنچه را که گفته شد، فهمیدی، کلام مولایمان امام صادق علیه السلام که فرمود: (أکبر من کل شیءٍ حدّدته) را خواهی فهمید. این فرمایش امام صادق علیه السلام بیانی است که با بلیغترین وجه، به همان مطلبی که در بالا بدان اشاره شد، پرداخته است.
او در ادامه، دربارۀ حدیثی مرسل از امام رضا علیه السلام میگوید که نظیر این احادیث، برتر از آن هستند که نیاز به سند داشته باشند و ارسال سند، مشکلی برای روایتْ ایجاد نمیکند چون متن این روایات، آسمانی است و خود روایت، گواه است بر اینکه از منبع وحی سرچشمه گرفته است. چنان که نهج البلاغه ، خود، بزرگترین شاهد بر مسند بودن خویش است.
میرداماد، در ذیل روایت دوم از باب «الحرکة والانتقال» ، روایتی دربارۀ معراج پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند که راوی، سؤالهایی دربارۀ آیات سوره نجم پرسیده است و حضرت کاظم علیه السلام، بدانها پاسخ میدهد.
او در تفسیر روایت سوم از روایات همین باب، دربارۀ لزوم «ولیّ» بعد از پیامبر، مباحثی را مطرح میکند و عنوان میکند که بر پیامبر صلی الله علیه و آله واجب بود که معارف الهی را به بیانی عامّه فهم، بیان کند و مسائل غامض حِکمی و اسرار را در بطون آن کلمات قرار دهد تا هر صاحب بصیرتی به میزان اندیشهاش از آنها بهرهمند شود؛ سپس اوصیا
و اولیای آن حضرت، پردهها را کنار زنند و اسرار را بر ملا کنند. پس تبلیغ رسالت، مرتبه نبی و رسول است و کشف و تأویل، وظیفه وصی و ولی. بدین جهت است که پیامبر صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السلام فرمود:
انّک تقاتل علی تأویل القرآن کما أنا قاتلت علی تنزیله.
وی در پایان تعلیقه بر حدیث هفتم از «باب العرش والکرسی» ، در تشریح عبارت «انّ اللّه حمل دینه و علمه الماء» ، اظهار میدارد که در بسیاری از آیات و روایات، لفظ آب بر علم و عقل قدسی، و لفظ «ارض» بر نفس مجرد که در حقیقت، پذیرای علوم و معارف است اطلاق شده است. از همین موارد است قول خداوند که در آیه پنجم سوره حج میفرماید:
«وَ تَرَی اَلْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا اَلْماءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ» . 1
در باب وحدت عددی خداوند، روایات متعددی آمده است. از جمله، روایت معروفی که در روز جمل، کسی برخاست و از امام علی علیه السلام دربارۀ توحید خداوند سؤال کرد و حضرت علی نیز بدو پاسخ داد و وحدت عددی را از خداوندْ نفی نمود.
و روایت پنجم از باب «جوامع التوحید» آمده است:
الواحد بلا تأویل العدد.
ولی جملهای از امام سجاد علیه السلام در «صحیفه سجّادیه» نقل شده است که:
لک یا الهی وحدانیة العدد.
بوعلی سینا نیز در الهیات «شفا» برخلاف کتب دیگرش قائل به وحدت عددی شده است.
میرداماد، ضمن تعلیقه بر این روایت، وحدت عددی را از خداوند نفی میکند و عبارت «صحیفه» را خلاف نصوص در دیگر مواضع میداند. او بدون توضیحی افزون بر آنچه ذکر شد، تلویحاً به عدم صدور جمله فوق از امام سجاد علیه السلام اشاره دارد و
دلیل خلاف بودن عبارت «صحیفه» را آیۀ «لَقَدْ کَفَرَ اَلَّذِینَ قالُوا إِنَّ اَللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ» 1 میداند.
در بحث از روایت ششم همین باب، در مورد جمله «خالق اذ لا مخلوق» ، معتقد به دو نحو خالقیت برای خداوند میشود: 1. خالقیت ذاتی که از صفات ذات است؛ 2. خالقیت اضافی که از صفات فعل است.
او در روایت هفتم از همین باب، به توضیح جمله «بدیع لم یکن» میپردازد و با بیان این مطلب که خداوندْ جهان را یکجا آفریده است، اظهار میدارد که تقدم و تأخّر، فقط در موجوداتِ زمانی تحقّق پیدا میکند و این نکته را مطابق مذهب حکما و برخی از معتزله (نظیر نظّام) میداند.
میرداماد با نقل کلام شهرستانی، به توجیه عقاید معتزله میپردازد و مینویسد:
لو کان قال والتقدم والتأخّر انّما یقع فی حدوثها الزمانی دون حدوثها الدهری لکان قد أصاب سرّ الحق من الحکمة.
آن گاه، داستانی را از «کشّاف» زمخشری نقل میکند که عبداللّه بن طاهر به حسین بن فضل گفت: از آیاتی که فهم آن برای من مشکل است، آیۀ «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» 2 است. حسین در جوابش گفت:
أما قوله «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» فانّها من شؤون یبدیها لاشؤون یبتدیها.
عبداللّه برخاست و پیشانی او را بوسید.
میرداماد، از احادیث «کتاب الحجة» ، فقط به یک حدیث اشاره کرده و به تبیین واژه «زندیق» پرداخته و به دلیل اطلاق عنوان زندیق، اشاره نموده است.
گویا دین زرتشت، کتابی به نام «زند» داشته است که مجوس و ملحدان از آن پیروی میکردند. لذا به آنها زندیق گفته شده است.
میرداماد، در پایان این تعلیقه، به توثیق ابن اسحاق که از روات است پرداخته است.
نگاهی به «الرواشح السماویه» میرداماد (م1041ق)
الرواشح السماویة یکی از کتابهای میر داماد است که مقدمۀ مفصلی در شرح خطبه کلینی در الکافی دارد. این مقاله به معرفی کتاب الرواشح اختصاص یافته و در آن چکیدهای از مطالب مقدمه و راشحههای متعدد کتاب بیان شده است. همچنین در پایان، به معرفی دیدگاه میرداماد دربارۀ اخبار محرف، احادیث مصحف و احادیث موضوع پرداخته شده است.
شهرت میرداماد (محمدباقر بن محمد حسینی استرآبادی) در حکمت و فلسفه است و نوشتههای فلسفی او، مدار مباحث عالی عقلی در حوزههای علمی؛ امّا تصدّی کرسی درس حکمت، او را از علوم نقلی غافل نساخته، بلکه بخش وسیعی از تألیفات وی در زمینه فقه و حدیث و. . . است.
کتابهایی چون: سبع شداد ، الحاشیة علی الاستبصار ، الحاشیة علی رجال الکشی ، عیون المسائل ، شارع النجاة ، شرعة التسمیة ، مقالة فی تضعیف حدیث سهو النبی و. . . از کتابهای وی هستند که به مباحث علوم نقلی پرداختهاند.
یکی از نوشتههای میرداماد که در زمینه علوم نقلی به رشته تحریر درآمده، کتاب الرواشح السماویة فی شرح الأحادیث الامامیة (2)است که یک دوره مباحث
حدیثشناسی در آن مطرح شده است.
در این نوشتار برآنیم که کتاب مزبور را به علاقهمندان و محققان حوزه حدیث بشناسانیم. باشد که معرفی این کتاب، زمینه نشر آن را به طرزی بدیع و شکلی زیبا (1)
. ظاهراً آخرین چاپ این کتاب، افست از روی چاپ سنگی است: قم، انتشارات کتابخانه آیة اللّه مرعشی،1405ق.
همراه با تحقیقی عالمانه فراهم آورد!کتاب، شامل یک مقدمه و 39 راشحه است. نگارنده در مقدمه کتاب به بیان اهمیت کافی کلینی رحمه الله پرداخته و اظهار میدارد که با توجه به گذشت حدود هفت قرن از تألیف کافی ، تا حال، کسی اقدام به حل مشکلات احادیث آن ننموده و قدمی در این راه برنداشته است. او با اشاره به این نکته که شرح احادیث اصول کافی ، تنها از عهده کسی برمیآید که از علوم عقلی و نقلی بهرۀ کافی داشته باشد، به شرح کتاب میپردازد.
کتاب الرواشح با شرحی بر مقدمه مرحوم کلینی که در سرآغاز کافی آمده است، شروع میشود و سپس به رواشح سی و نه گانه پرداخته میشود.
راشحه اول : در این راشحه، اقسام اولیه حدیث (حدیث صحیح، قوی، موثق، حسن و ضعیف) بیان شده و اصطلاحاتی مانند سند، اسناد، حدیث متواتر و واحد، توضیح داده شده است.
راشحه دوم : بیان دیدگاههای علمای اهل سنّت، نظیر ابن صلاح، ابن جماعه و طیّبی دربارۀ تعریف حدیث صحیح و نقد و بررسی این دیدگاهها.
راشحه سوم : بیان طبقات سه گانه اجماع و اشاره به برتری و فضیلت هر طبقه بر طبقه بعد از آن.
راشحه چهارم : بحث دربارۀ ابراهیم بن هاشم و بیان نظرات اصحاب در مورد حسن بودن یا نبودن احادیث وی و نظر مؤلف، مبنی بر صحیح بودن این احادیث.
راشحه پنجم : در این راشحه از اختلاف در حسن بودن احادیث عبدالعظیم حسنی،
1) 1)
سخن به میان رفته است و منشأ اختلاف، عدم وجود نص بر وثاقت او ذکر شده است.
نظر میرداماد دربارۀ عبدالعظیم حسنی این است که اگر هیچ نصی بر وثاقت وی وجود نداشته باشد، الاّ جمله معروفی که امام هادی علیه السلام [پس از این که عبدالعظیم حسنی دین خویش را بر آن امام عرضه کرد] بیان فرمود، برای وثاقت او کافی است.
راشحه ششم : ابواسحاق، ثعلبة بن میمون کیست؟ مؤلف محترم با جستجو در کتابهای مختلف اصحاب، ثابت میکند که احادیث وی صحیح هستند.
راشحه هفتم : شهید اول در یکی از ابواب کتاب اللمعة الدمشقیة میگوید: . . . قال بعض الأصحاب انّ هذا الطلاق لایحتاج الی محلّل. . . .
میرداماد منظور از «بعض الأصحاب» را عبداللّه بن بکیر میداند و او را با توجه به گفتار شهید ثانی، غیر امامی میشمارد و سپس اقوال برخی از علما را نسبت به عبداللّه بن بکیر و روایات او نقل میکند و به بحث دربارۀ شخصیت او میپردازد.
راشحه هشتم : در این راشحه دربارۀ ابوعیسی محمد بن هارون الوراق، بحث شده و از او به عنوان یکی از اجلّه متکلمان شیعه سخن به میان میآید. مؤلف، نظرات سید مرتضی، نجاشی، تفتازانی، امام فخر رازی و ابن داود را دربارۀ وی بیان کرده، سپس نتیجه میگیرد که وی از ممدوحین است و احادیث او حسن میباشد.
راشحه نهم : مشهور است که چون اسماعیل بن ابی زیاده سکونی، عامی است، لذا احادیث او مطروح و غیر مقبول میباشد؛ امّا میرداماد معتقد است که علاوه بر غلط بودن این مطلب، سکونی ثقه است و احادیث او موثق است.
راشحه دهم : در این راشحه، بحث از جرح و تعدیل است و نظر میرداماد این است که جرح و تعدیل اگر از باب نقل و شهادت باشد، حجت شرعی است؛ ولی اگر اجتهاد باشد، قابل اعتماد نیست.
راشحه یازدهم : مؤلف محترم، در ادامه مباحث قبلی، این سؤال را مطرح میکند که آیا حکمهای علّامه حلی، محقق و شهید، در کتابهای استدلالی، مبنی بر صحت حدیث، در حکم تزکیه و تعویل است. سپس در پاسخ میگوید: چون ممکن است این احکام اجتهادی باشد، لذا برای مجتهدان دیگر قابل قبول نیست.
راشحه دوازدهم : در راشحه دوازدهم دربارۀ الفاظ جرح و تعدیل، نظیر خیّر، فاضل، خاص، ممدوح، زاهد، ضعیف، کذّاب، وضّاع، کذوب و. . . بحث میشود.
راشحه سیزدهم : بحث دربارۀ «مجهول» است؛ چه مجهول اصطلاحی (کسی که رجالیها به مجهول بودن او تصریح کردهاند، نظیر اسماعیل بن قتیبه) و چه مجهول لغوی (کسی که اصلاً اسمش در کتب رجال نیامده است) .
راشحه چهاردهم : در این راشحه، بحث دربارۀ اصحاب روایت و اصحاب ملاقات است. برخی از اصحاب، امامی را ملاقات کردهاند؛ ولی روایتی از آن امام نقل نمیکنند.
راشحه پانزدهم : بحث دربارۀ صفوان بن یحیی است که او روایاتی را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است. با این که وی عصر حضرت را درک نکرده است، پس چگونه اصحاب احادیث او را تصحیح کرده، در اصحاب اجماع از طبقه سوم قرار دادهاند؟ روایات او از امام صادق علیه السلام با واسطه بوده و عدم ذکر واسطه، با «صحت» منافات دارد. میرداماد بعد از بیان اشکال، به پاسخ این سؤال میپردازد و در نهایت هم (با توجه به سخنانی که دربارۀ او نقل میکند) میفرماید که هرگز اسقاط از قبل صفوان، حدیث او را از «صحت» خارج نمیکند.
راشحه شانزدهم : بحث این راشحه، دربارۀ مراسیل ابن عمیر است و در نهایت، نظر میرداماد این است که در حقیقت، مراسیل او مسانید است؛ نه این که مراسیل او حکم مسانید را دارد (چنانچه توهم میشود) .
راشحه هفدهم : آداب نجاشی را در نقل، بیان میکند.
راشحه هجدهم : ابتدا جملهای را از کشّی دربارۀ حمدان بن احمد میآورد که ابن داود آن جمله را از «رجال» کشّی نقل میکرده است. طبق آن نقل، کشّی حمدان بن احمد را از خاص الخاص اصحاب و اصحاب اجماع به شماره آورده است. سپس به بحث دربارۀ جملهای که نقل شد، میپردازد و میفرماید: این جمله در «رجال» کشّی که فعلاً در اختیار ماست، وجود ندارد. شاید ابن داود به اصل کتاب کشّی دسترسی
پیدا کرده و این مطلب را در آنجا دیده است.
راشحه نوزدهم : بحث دربارۀ محمد بن اسماعیل است که از فضل بن شادان روایت کرده است.
راشحه بیستم : بحث از تفاوت مشیخه و مشیخه و شیخه و شیخه و شیخان و شیخان میباشد. (1)
. مشیخه جمع شیخ میباشد، نظیر شیوخ و اشیاخ و مشایخ؛ ولی مطرّزی گفته است که اسم جمع است و مشایخ هم جمعش میباشد؛ اما مشیخه اسم مکان است و جایگاه ذکر شیوخ. شیخه یعنی پیری و شیخه یعنی پیر زن. شیخان تثنیه شیخ میباشد و شیخان اسم محلی در مدینه است.
راشحه بیست و یکم : در این راشحه، سخن دربارۀ محمد بن احمد علوی است که از ابی هاشم جعفری روایت کرده است.
راشحه بیست و دوم: در این راشحه به بحث از اعمش کوفی (کسی که شیعه و سنی او را به عنوان یک فرد ثقه میشناسند) پرداختهاند؛ ولی در کتب رجال، بحث دربارۀ او مسکوت گذاشته شده است.
راشحه بیست و سوم : بحث دربارۀ حسین بن علی بن سفیان بن خالد بن سفیان (معروف به ابو عبداللّه البزوفری) است.
راشحه بیست و چهارم : در این راشحه، واژههای سعی، غی و رشد معنا میشود.
راشحه بیست و پنجم : تحقیق دربارۀ سوید بن قیس و ذو الیدین و ذو الثدیه میباشد.
راشحه بیست و ششم : بحث دربارۀ ابن سنان است که بین ابوعبداللّه محمد بن خالد برقی و اسماعیل بن جابر واقع شده است. نظر میرداماد این است که این شخص، محمد بن سنان است که مشهور، عدم وثاقت اوست؛ نه عبداللّه بن سنان که وثاقت او اتفاقی است. چون برقی و محمد بن سنان در یک طبقه هستند و هر دو از اصحاب امام رضا علیه السلام هستند؛ ولی عبداللّه بن سنان از اصحاب امام صادق علیه السلام است.
راشحه بیست و هفتم : بحث در ضابطههای «نسبت» و موارد اختلاف آنهاست،
1) 1)
نظیر همدانی و همدانی، قاسانی و قاشانی، عُمانی و عَمانی و. . . .
راشحه بیست و هشتم : بحث در گفتههای متعدد محدّثان در نقل روایت است که گاهی صیغه مجهول ذکر میکنند و گاهی معلوم.
راشحه بیست و نهم : بحث این راشحه، دربارۀ اصول اربعمأه است که گفته شده آنها را چهار صد نفر از شاگردان امام صادق علیه السلام نوشتهاند.
راشحه سیام : بحث در تفاوت بین تخریج و تخرّج در اصطلاح علم رجال، فقه، اصول و حدیث است.
راشحه سی و یکم : ذکر دیدگاههای مختلف دربارۀ تعدد افراد در جرح و تعدیل و شهادت، موضوع این راشحه است. آیا تعدد شرط است یا شرط نیست یا در برخی شرط است و در برخی شرط نیست؟
راشحه سی و دوم : در این بخش، بحث دربارۀ تعارض جرح و تعدیل است که در صورت تعارض، کدام یک متقدّم است؟ نظر میرداماد این است که هیچ کدام رجحانی بر دیگری ندارد و نظری را که قائل به تقدم جرح است، رد میکند.
راشحه سی و سوم : بحث از این است که اگر فردی توثیق شد و این فرد از کسی روایت کرد، آیا بدون این که تصریح به وثاقت فرد دوم شود، فرد دوم هم ثقه است یا نه؟ نظرات متعددی در اینجا مطرح است که به طرح آن نظرها و بحث دربارۀ آنها پرداخته شده است. نظر میرداماد این است که اگر کسی عادت او این باشد که جز از «عدل» روایت نمیکند، نقل روایت او به منزله توثیق و تعدیل آن فرد است و الّا نه.
راشحه سی و چهارم : این راشحه، ادامۀ بحث قبلی میباشد که: اگر کسی ثقه است و معمولا هم از ثقه نقل میکند، در عین حال اگر از ضعیفی نقل کرد، این قابل قبول نمیباشد. در بخشی دیگر از این راشحه به بحث مقابل میپردازد که گاهی از روایات افراد ضعیف (که طبق قاعده ضعیف است) روایاتی استثنا شده که قابل قبولاند؛ از جمله در مورد احمد بن هلال (با این که او محکوم به غلو شده، ولی در عین حال) ابن غضائری مینویسد که روایات او قابل اعتماد نیست، مگر آنچه وی از کتاب مشیخه از
حسن بن محبوب نقل کرده است و نیز مانند طلحة بن زید که شیخ میفرماید «مذهبش عامی است؛ ولی کتابش قابل اعتماد میباشد» .
راشحه سی و پنجم : بحث در این راشحه دربارۀ تعیین ابن غضائری است. ابن غضائریای که علّامه و ابن داود در دو بخش جرح و تعدیل از او نقل میکنند، غیر از ابن غضائریای است که استاد شیخ طوسی و نجاشی و دیگران بوده است.
راشحه سی و ششم : بحث در اقسام پنج گانه حدیث است که آیا در ترجیح در طول یکدیگر قرار دارند یا بعضی هم رتبه با بعضی دیگر هستند؟
راشحه سی و هفتم : در ادامۀ راشحه سی و ششم، بحث دربارۀ اقسام فرعی حدیث میباشد که مندرج در تحت همان اقسام پنج گانهاند؛ مخصوصاً قسمت پنجم که خبر ضعیف میباشد. اصطلاحات حدیثیای که در این بخش بدانها پرداخته شده، خیلی زیاد است. این قسمت، گستردهترین راشحه از کتاب رواشح میباشد که از مجموع کتاب، 82 صفحه به این راشحه اختصاص دارد (که بعد از اشاره به راشحه سی و هشتم و سی و نهم به بحثهای تفصیلی کتاب دربارۀ اخبار تحریف شده و تصحیف شده و اخبار موضوعه میپردازیم) .
راشحه سی و هشتم : بحث این راشحه در تفاوت بین حدیث قدسی، قرآن و احادیث نبوی است.
راشحه سی و نهم : بحث دربارۀ اقسام حکم عقل است که یا به مباحث اعتقادی مربوط میشود یا احکام شرعی. احکام شرعی هم اعم از حکم وضعی و حکم تکلیفی است.
میرداماد دربارۀ اخبار تحریف شده میفرماید که تحریفها دو دسته هستند: یا تحریف در اثر زیاد شدن است و یا کم شدن و یا جایگزین کردن چیزی به جای چیز دیگر و هر سه قسم هم یا در متن صورت میپذیرد و یا در سند. وی احادیث متعددی را ذکر میکند که یا از جهت سند و یا متن، تحریف شدهاند و از جمله، حدیث منقول
از امام باقر علیه السلام است در بحث توحید که حضرت در ضمن حدیث میفرماید: «لعل النمل الصغار یتوهّم أن للّهتعالی زبانیین» . زبانی، شاخک مورچه را میگویند؛ ولی این کلمه تحریف شده است به زبانیتین (1)
. که این تحریف، همچنان در روایت «بحار» هست (چاپ بیروت، ج69، ص 293) .
(و زبانیه به فرشتگان عذاب میگویند) .میرداماد میفرماید که تصحیف بر دو قسم است:
محسوس لفظی؛
معقول معنوی.
محسوس لفظی نیز به دو قسم:
از طریق تصحیف بصری؛
از طریق تصحیف سمعی.
وی سپس تصحیفات متعددی را در این زمینه ذکر میکند. نخست، تصحیفاتی را که از طریق بصر در اسناد و بعد در متن صورت پذیرفته یاد میکند و بعد به تصحیفاتی میپردازد که از ناحیه سمع در اسناد و متن، اتفاق افتاده است.
بعد از بیان تصحیفات محسوس لفظی به بحث از معقول معنوی میپردازد و میفرماید که منظور، آن تصحیفاتی است که در معنا تحقق پیدا کرده است؛ یعنی لفظ حدیث را به همان نحو که وارد شده، ذکر میکنند؛ ولی معنایی که بیان میشود، مطابق منظور گوینده نیست. وی در جمله احادیثی که دچار تحریف معنوی شدهاند، حدیث منزلت را ذکر میکند. بعد به تصحیفاتی که در عصر خود میرداماد اتفاق افتاده، چه در لفظ و چه در معنا میپردازد؛ از جمله این تصحیفات آن است که در زیارت عاشورا اتفاق افتاده است که کلمه «تایعت» در جمله «اللّهمّ العن العصابة الّتی جاهدت الحسین علیه السلام و شایعت و بایعت و تایعت علی قتله» را به «تابعت» تبدیل کردهاند. (2)
همچنین، روایتی که درباب متعه است که «اگر منعی صورت نمیپذیرفت، ما زنی إلّا شفی» . در این روایت، شفی درست است نه شقی؛ و شفی به معنی قلیل است.
میرداماد، بدترین قسم از اقسام خبر ضعیف را خبر موضوع میداند. سپس اقسام احادیث موضوع را بیان میکند. نظر ایشان این است که قطعاً بین روایات ما روایت جعلی و ساختگی وجود دارد؛ چون هم در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و هم روایات امام صادق علیه السلام، خبر از روایات ساختگی داده شده است. از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شد که فرمود: «ستکثر بعدی القالة علیّ» ؛ یا در روایت دیگر حضرت فرمود: «یکذّب علیّ بعدی» . در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود: «لکل رجل منّا رجلاً یکذب علیه» . میرداماد میگوید: اگر این احادیث درست باشند، پس روایات جعلی وجود دارد؛ چون پیامبر صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام خبر دادهاند و اگر این روایات را پیامبر صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام بیان نفرموده باشند، خود این روایات ساختگی هستند. پس آنچه مسلم است، ساختگی بودن برخی از روایات است.
وی اقسام احادیث ساختگی را به این شرح ذکر مینماید:
مؤلف، در ادامه این بخش، دیدگاه عدهای از متفکران اهل سنّت را در این باب یادآور میشود؛ از بیضاوی شارح کتاب منهاج الاُصول نقل میکند که حدیث «اقتدوا بالذین من بعدی أبوبکر و عمر» ساختگی است و همچنین از طیبی نقل میکند که به
نوح بن ابی مریم گفته شد «این احادیثی که دربارۀ فضایل سورهها به ابن عباس نسبت میدهی، در بین خود اصحاب ابن عباس وجود ندارد» . او جواب داد: «چون دیدم مردم از قرآن روی گرداندهاند و به فقه ابو حنیفه روی آوردهاند، این احادیث را ساختم» .
ابن حیان دربارۀ ابو عصمه میگوید که «جمع کل شیء الا الصدق» و همچنین از ابو مهدی نقل میکند که به مسیرة بن عبد ربه گفت «این احادیث را از کجا آوردهای که هر کسی فلان سوره را بخواند، این مقدار ثواب میبرد؟» . او پاسخ داد: «آنها را جعل کردم تا مردم را بدان سورهها ترغیب کنم» .
و همچنین، کسی از مؤمل بن اسماعیل پرسید که فلان روایت را از چه کسی نقل میکند. پاسخ داد که از فلان شیخ. سائل، از آن شیخ پرسید که از چه کسی نقل میکند. . . و به همین ترتیب ادامه داد تا به آخرین شیخ. از او پرسید که از چه کسی نقل میکند. او دست سائل را گرفت و به درون منزلی برد که عدهای از متصوفه در آنجا بودند و اشاره کرد که از این شیخ نقل میکنم. سائل، از شیخ صوفی پرسید که وی از کجا این روایت را نقل میکند؛ پاسخ داد که «ما دیدیم مردم از قرآن روی گردان شدهاند؛ لذا احادیثی را ساختیم تا دلهای مردم را متوجه قرآن کنیم» .
به دنبال این مطالب، مؤلف، اشکال را متوجّه عدهای از مفسران (نظیر واحدی، ثعلبی و زمخشری) میکند که این روایات ساختگی را در تفسیرهای خویش آوردهاند و توجهی به هشدار دانشمندانی که گفته بودند این احادیث ساختگی است، نکردهاند.
میدهم که دروغ به پیامبر بست و پیامبر صلی الله علیه و آله پرنده را نفرموده است؛ ولی او به خاطر نزدیکی به ما این حدیث را ساخت.
مؤلف، دستههای دیگری از حدیثسازها را زنادقه (نظیر ابن ابی العوجاء) و خوارج (نظیر ازارقه) و نواصب و بعضی از غلات (نظیر ابن الخطاب و یونس بن ظبیان و یزید الصائغ) میداند. عقیلی روایت میکند از حماد بن زید که زنادقه، چهارده هزار حدیث از قول پیامبر ساختند. وی داستان غرانیق را از ساختههای زنادقه میداند.
دسته دیگر، کسانی بودند که برای به دست آوردن نان، حدیث ساختند و شاهد مدعا این داستان معروف است که کسی در بغداد از احمد بن حنبل و یحیی بن معین حدیث نقل میکرد و هر دو حاضر بودند. به او گفتند: ما کی چنین چیزی گفتیم؟ گفت: مگر در دنیا فقط شما دوتا احمد بن حنبل و یحیی بن معین هستید؟ من از هفده احمد بن حنبل مطلب نوشتهام.
میرداماد، سپس جریانی را که بین عایشه و ابو هریره اتفاق افتاده را نقل میکند که ابوهریره روایتی از پیامبر نقل کرد. عایشه به او گفت: کی پیامبر چنین چیزی فرمود؟ گفت: هنگامی که پدرت را به خلافت نصب کرد!
مؤلف، بعد از شرح اقسام چند گانه، میپردازد به تصحیفهای دیگری که اتفاق افتاده است، چه عمداً و چه سهواً. راوی، گاهی کلام خود را مسنداً نقل میکند و گاهی کلمات حکما را به پیامبر نسبت میدهد؛ (1)
. آقای مونتگمری وات در کتاب فلسفه و کلام اسلامی، ص87، همین نظر را اظهار میدارد: بیشتر اقوال حکیمانهموروثی خاورمیانه نیز به [حضرت] محمد صلی الله علیه و آله نسبت داده میشد.
گاهی کلامی را میشنود و در آنها یک جمله (که ربطی به حدیث ندارد) ، خیال میکند که جزو حدیث است؛ بعد آن را به عنوان حدیث نقل میکند. نکتهای که در این بخش قابل تأمل است، این است که میرداماد در این بخش، بیان میکند که یکی از کارهای جاعلان حدیث، این بوده که حدیث ضعیف السند را با سند صحیح نقل میکردند که اگر چنین کاری صورت پذیرفته باشد، برای1) 1)
سندهای صحیح هم مشکل ایجاد میشود و باید به سراغ راه دیگری جهت پذیرش روایات رفت. (1)
. ربما وجد حدیثاً ضعیف الاسناد، فرکب له اسناداً صحیحاً للترویج. (الرواشح، ص 198) . [1]
در ادامه کتاب، مؤلف به نقل نظریهای میپردازد که عدهای معتقدند که اصلاً جعل حدیث، هنگامی که نفعی بر آن مترتب شود، جایز است (مثلاً مردم ترغیب به دین شوند یا باعث پرهیز مردم از گناه شود) و استدلالشان هم به این روایت پیامبر صلی الله علیه و آله است که فرمود: «من کذب علیّ متعمداً لیضلّ به الناس، فلیتبوّأ مقعده من النار» و تحلیلشان این است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: «من کذب علیّ» ؛ امّا ما که دروغ علیه پیامبر نمیسازیم؛ بلکه حدیث برای عزت پیامبر و رونق دین او میسازیم.
مؤلف، در پایان این بخش به کتابهایی که در زمینه احادیث جعلی نوشته شده، اشاره میکند و میگوید: بهترین کتابی که در این زمینه نوشته شده است، کتاب «الملتقط فی تبیین الغلط» نوشته حسن بن محمد صنعانی است و در رتبه بعد از آن، کتاب ابو الفرج ابن جوزی است. البته در این کتابها گاهی عدهای از روایات را جزو روایات جعلی ذکر کردهاند که جعلی نیستند. مؤلف، سپس چند حدیث از این احادیث را نقل میکند و میفرماید که اکثر این روایات، جعلی نیستند.
مرحوم میر، در بخش پایانی با اشاره به وضعیّتی که در عصر امویان و عباسیان به وجود آمد، معتقد است که در این عصر، احادیثی ساخته شد و این احادیث به صحاح راه پیدا کرد که آثار «جعل» در آنها مشهود است و در عین حال، نقل میشوند و هیچ تعرضی هم نسبت به آنها نمیشود.
1) 1)
نگاهی به شرح صدر المتألهین بر اصول الکافی
شاید بتوان گفت که شرح ملاصدرا بر اصول الکافی تنها اثر اوست که در موضوع شرح روایات از وی به یادگار مانده است. نویسنده در این مقاله به معرفی این اثر پرداخته و از علل تدوین شرح با نگاهی کلی بدان شرح، سخن گفته است. مشرب حدیث ملا صدرا، نگرشهای عرفان در شرح ملا صدرا از مطالب این مقاله بوده و نویسنده پس از بیان مطالب یاد شده به بیان ویژگیهای کتاب پرداخته و دیدگاه وی را دربارۀ مطالب مختلف تعیین نموده است. وی در پایان مقاله از مباحث مهم حدیث در نگاه ملا صدرا سخن گفته است.
گرچه نام ملّاصدرا با فلسفه اسلامی و حکمت متعالیه عجین شده و با شنیدن و دیدن این نام، بلندای افق اندیشه این اندیشمند فرزانه در زمینه فلسفه و عرفان در ذهن تداعی میشود، اما با نگریستن در آثار تفسیری و حدیثی او به خوبی مشاهده میگردد که ابعاد اندیشهای این بزرگ مرد، تنها در معقول خلاصه نمیشود و در حوزه منقول نیز از آگاهی گسترده، بینشی استوار و نگاهی ژرف برخوردار است.
1) 1). فصل نامۀ علوم حدیث، ش 24، بهار 81، ص 59 - 81.
تفسیر ملّاصدرا - که در 7 جلد منتشر شده - اثری گرانسنگ و ناشناختهای است. قدرت قلم و گستره پرداخت تفسیری به جوانب معنایی آیات، از ویژگیهای ممتاز این اثر است. به عقیده نگارنده، در صورتی که دست قضا مهلت و مجال کافی برای تکمیل این تفسیر میداد، بدون تردید به عنوان یکی از برترین تفاسیر شناخته میشد.
مقارنهای نه چندان گسترده میان تفاسیر ارزشمندی همچون تفسیر المیزان با تفسیر ملّاصدرا اثباتگر این مدعاست که مفسران پسین، خواسته یا ناخواسته، تحت تأثیر افکار ملّاصدرا بودهاند.
ژرفای دانش و عمق نگاه ملّاصدرا در زمینه دانشهای حدیثی، اعم از فقه الحدیث، رجال الحدیث و مصطلحات حدیث نیز شگفتآور است. با آن که از این شخصیت نامدار در موضوع شرح روایات، بر حسب اطلاع نگارنده، اثری جز شرح اُصول الکافی به یادگار نمانده، اما همین اثر برای قضاوت دربارۀ دانش حدیثی ملّاصدرا از هر جهت کافی است. در عظمت جایگاه این اثر گرانسنگ و بلندای اندیشههای حدیثی صدرالمتألهین همین بس که جامع معقول و منقول، مرحوم علّامه شعرانی در حاشیه خود بر شرح ملّاصالح مازندرانی بر اصول الکافی - آنجا که به آخرین حدیثی میرسد که ملّاصدرا توفیق شرح آن را داشته است - چنین نوشته است:
این حدیث، آخرین حدیثی است که صدرالمتألهین شیرازی رحمه الله در اصول الکافی توفیق شرح آن را یافته است. او در این شرح، نوآوری داشته و در تبیین گفتار ائمه علیهم السلام دربارۀ توحید و مسائل اصولی، مباحث برهانی را آورده، نه ادلّه خطابی برای اقناع عوام. . . و آن که در شرح پیشگام است، بر سایر شارحان برتری دارد؛ چه، تمام آنچه در شرحهای بعدی آمده، یا از لفظ و عین عبارت و محتوای شرح ملّاصدرا برگرفتهاند، یا تنها از معنا و محتوای آن برگرفته و از مطالعه آن شرح، الهام گرفته و مطالبی نزدیک به آن را گفتهاند. و هیچکس از شارحان پس از این حدیث - که شرح تحقیقی ملّاصدرا در آن پایان یافته، شرح ژرف و تحقیقی به سان شرح احادیث پیشین ارائه نکردهاند، مگر یاد کرد رخدادهای تاریخی یا تفاسیر لفظی یا به مناسبت نقل یک مطلب.
و اگر چنین تحقیقی برای برخی از ایشان رخ نموده، بسان صاحب وافی، آن نیز از تحقیقات صدرالمتألهین در جاهای دیگر برگرفته شده است؛ زیرا مرحوم فیض به کتابهای صدرالمتألهین احاطه داشته و بیش از دیگران، مطالب او را ضبط کرده است و مجلسی رحمه الله در مرآة العقول و بحارالأنوار بسیاری از مطالب را از ملّاصدرا با عنوان: بعض المحققین و بعض الأفاضل نقل کرده و گاه، مطلبی را با تغییر الفاظی از کتاب او - بیآن که به او نسبت دهد - نقل کرده است. . . . (1)
. شرح ملّاصالح، حاشیه مرحوم شعرانی، ج 5، ص 169 - 170. آخرین روایت مورد نظر شعرانی این روایت است: «نحن ولاة امر اللّه و خزنة علم اللّه و عیبة وحی اللّه» . (شرح ملّاصدرا، ج 1، ص 192) .
آن سان که از عنوان کتاب و نیز از مقدمهای که ملّاصدرا در تبیین هدف خود و ضرورت تدوین چنین اثری نگاشته، میتوان دریافت که مقصود او از نگارش این کتاب، شرح روایات اصول الکافی بوده و بس.
عبارت ذیل، نشانگر چنین مقصدی است:
ولقد ابتلینا بجماعة یرون التعمق فی الأمور الربانیة بدعة، والتدبر فی الآیات الالهیة خدعة؛ کانّهم الحنابلة من کتب الحدیث؛ (2)
به گروهی گرفتار شدهایم که معتقدند ژرفاندیشی در امور خداشناسی بدعت و تفکر در آیات الهی نیرنگبازی است؛ گویا آنان حنبلیهای نگاشتههای حدیثی هستند.
امور ربانی و آیات الهیِ مورد نظر ملّاصدرا - که حنابله یا قشریگراها از تعمق در آنها پروا دارند - همان معارف دینی است، که در دو حوزه عقاید و اخلاق ارائه شده و مرحوم ثقةالاسلام کلینی با اقدامی کاملاً بجا و شایسته، روایات مرتبط با آنها را در جلدهای نخست جامع روایی خود آورده و نام اصول الکافی بر آنها نهاده است. روشن است که ملّاصدرا در زمینه تحقیقات و مطالعات روایی فقط به اصول و
معارف نظر داشته، نه فروع و احکام فقهی.
شرح صدرالمتألهین نخستین بار با چاپ سنگی در قطع رحلی انتشار یافت و سپس بخشهایی از آن (کتاب العقل و الجهل، بخشی از کتاب الحجّة و بخشی از کتاب التوحید) با تحقیق محمد خواجوی در دسترس علاقهمندان قرار گرفت.
خواجوی در بخشی از مقدمه این کتاب چنین آورده است:
پس از پایان یافتن تصحیح کتاب مفاتیح الغیب، نگاشته فیلسوف الهی و حکیم صمدانی صدرالمتألهین شیرازی رحمه الله، مؤسسه مطالعات و تحقیقات علمی - فرهنگی از من خواست تا یکی از کتابهای ایشان را تصحیح کنم و آن را با تحقیق و تنقیح منتشر سازم و آن کتاب، شرح اُصول الکافی است که از مهمترین شرحهای اصول الکافی برشمرده میشود. . . . (1)
. همان، ص 3. [1]
گذشته از مقدمه خواجوی، استاد علی عابدی شاهرودی مقدمه مبسوطی در 140 صفحه نوشته، که دربرگیرنده آموزههای ارزشمندی در زمینه دانش حدیث از جمله اختلاف قدما و متأخران در تقسیم بندی خبر، شیوه کلینی در الکافی ، طرق تشخیص مشترکات و. . . است.
صدرالمتألهین در آغاز شرح خود، پس از تمجید از دانشهای حدیثی، شرح روایات و بازشناساندن معارف بلندی را که در دل آنها آمده - از آرزوها و دغدغههای دیرینه ذهنی خود دانسته، که گرفتاریها و موانع روزگار، اجازه تحقیق این آرزو را به او نمیداده است، تا آن که در پی درخواست شماری از دوستان و برادران دینی به این مهم، همت گمارده است. (2)
انتخاب کتاب الکافی ظاهراً بدان دلیل بوده که او این کتاب را بهترین اثر در این موضوع میدانسته است؛ زیرا در تمجید از این کتاب چنین آورده است:
إن أحسن أحادیث مذکورة رویت لنا منهم، و ابهی درر کلمات منثورة نقلت إلینا عنهم. . . أحادیث کتاب الکافی التی ألّفها و جمعها أمین الإسلام و ثقة
الأنام، الشیخ العالم الکامل و المجتهد البارع الفاضل محمد بن یعقوب الکلینی - أعلی اللّه قدره -؛ (1)
. همان، ص 166 - 167.
بهترین احادیث گردآوری شده و گرانبهاترین گفتار گوهر بار که از سوی ائمه علیهم السلام برای ما نقل و روایت شده. . . روایات کتاب الکافی است که ثقةالاسلام کلینی آن را گردآوری کرده است.
نکته جالب توجه آن که از برخی شواهد برمیآید که ایشان تحقیقات نقلی خود در بارۀ قرآن و سنت را در اواخر زندگی و در حال و هوایی که نوعی قبض و تحسّر از رویکرد دوران عمر به مباحث عقلی از خود بروز داده، نگاشته است.
شاهد نگاشتن این آثار در بخش پایانی عمر، آن است که وی در آغاز تفسیر (2)خبر از عزم جزم خود برای تکمیل کار داده است، با این حال توفیق اجرای آن را نیافته است.
چنانکه ناسخ کتاب در پایان جلد دوم کتاب چنین آورده است:
تقریر و تحریر صدر الافاضل و المتألهین (ملّاصدرا) (قده) تا بدینجا تمام شد و گفتار ایشان کامل نشده، در اثنای شرح از دارِ دنیا رحلت کرده است.
در پایان برخی از نسخهها آمده است: تا بدینجا سیاهه شرح اُصول الکافی پایان یافته و سخن شارح با آمدن قضای اجل الهی قطع شده است. (3)
دلیل دوم، ابراز تأثّر و تحسّر ملّاصدرا از صرف بخش عظیم عمر در مباحث عقلی در آغاز حلقاتی از تفسیر است. او در آغاز جلد ششم مینویسد:
پس از آن که بیشتر کتابهای فلاسفه را - که به فضیلت و چیرهدستی مشهورند - مورد بررسی قرار دادم و بیشتر نگاشتههای متفکران را - که در علم و شریعتدانی شهرهاند - ورق زدم، از تشنگیام در طلب کشف و یقین سیرابی حاصل نشد و حرارت و آتش اشتیاقم در رسیدن به معرفت حقایق
دین خاموشی نگرفت. . . تا آن که به سوی قرآن بازگشتم و در معانی آن به جستجو پرداختم. . . دریافتم که - بحمدللّه - قرآن مقصود هر کاوش و پایان هر اشتیاقی است. (1)
. تفسیر القرآن الکریم، ج 6، ص 1.
صدرالمتألهین، پیش از هر عنوان علمی دیگر، فیلسوف و عارف است و اساس فکری ایشان با این دو دانش شکل گرفته است. گرچه - چنان که پیشتر گفتیم - او در محدوده این دو دانش محصور نماند و با روی آوردن به قرآن و سنت خود را از اسارت آنها نیز آزاد کرد، اما به هر حال، تأثیر مبانی و گرایش به این دو دانش در همه یا بیشتر آثار ملّاصدرا هویداست. این مدعا در شرح او بر روایات الکافی نیز صادق است.
شاهد گرایش صدرالمتألهین به مبانی فلسفی در شرح روایات آن است که او هرگونه مخالفت با تعمق در معارف الهیِ انعکاس یافته را برخاسته از اندیشه حنبلینگری میداند، که بر قشر و ظاهر روایات بسنده کرده و خود را از گوهرهای درون این صدفها محروم ساختهاند.
بنگرید به این روایت:
إن ّ الناس اَلوا بعد رسول اللّه صلی الله علیه و آله إلی ثلاثة: . . . و جاهل یدع العلم لا علم له معجب بما عنده. . . ؛ (2)
مردم، پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله به سه دسته رجوع کردند: . . . و نادانی که ادعای علم دارد، حال آن که فاقد علم است و به جهل خود فریفته است.
وی به فقیهانی که تنها به فتوا دادن بسنده کرده و علم دین را منحصر به فقه دانسته و از تهذیب و سیر و سلوک روی گرداندهاند، شدیداً حمله میکند:
بدان، آنانکه بیش از دیگران مغرور و خود فریفتهاند، گروهی هستند که تنها به علمِ فتوا و احکام و حفظ مسائل حلال و حرام بسنده کرده و گمان کردهاند
که آن، علم دین و علم به قرآن و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است، و علم راهیابی به آخرت و مجاهده با نفس و تهذیب باطن را رها کردهاند. . . تردیدی نیست اینان که تنها به صورت علم فریفته شده و به دانشی که اندوختهاند دلخوشاند و این نشئهها را انکار میکنند؛ زیرا آنان از علومی که حقیقتاً علم است و از معارفی - که بدانها اشاره کردهایم - آگاهی ندارند و از چنین دانشی رویگردانده و آن را انکار میکنند. (1)
. همان، ص 66 - 67.
صدرالمتألهین، مقصود از عقل را - که در روایت «لما خلق اللّه العقل استنطقه» (2)نخستین آفریده خدا معرفی شده - صادر اول میداند. (3)نیک میدانیم که اعتقاد به وجود صوادر عقلانیِ اولیه از جمله معتقدات فلاسفه است؛ هرچند با تعمقی در خور و شایسته در روایت استنطاق عقل، آن را بر وجود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تطبیق میکند. (4)در مقابل، مرحوم علّامه مجلسی به خاطر تطبیق این روایات بر عقول دهگانه و صوادر اولیه به شدت بر فلاسفه تاخته و آنان را افرادی مستبد و خودرأی در راهی غیر از شریعت معرفی کرده است. (5)
ملّاصدرا مقصود از قلب را در آیۀ «إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ» 6 معنای عقلی که مدرک معانی کلی نظری است دانسته است. (6)
او معلم دوم، پس از خداوند را جبرییل دانسته و روح القدس را عقل فعّال معرفی کرده است (7)و مقصود از میزان را در آیۀ شریف «وَ اَلسَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ اَلْمِیزانَ» 9 روش منطق دانسته و به کسانی که آن را ترازوی مادی متعارف معنا کردهاند، تاخته است. (8)
ملّاصدرا با درنگی هوشمندانه حدیث «أبی اللّه أن یجری الأمور إلا بأسباب؛
خداوند پرهیز دارد که کارها را جز از رهگذار اسباب تدبیر کند» (1)
. همان، ج 2، ص 530.
را ناظر به قانون علیت دانسته و بنیان تمام معارف دینی میشناسد:واعلم إنّ هذه مسألة مهمة لا أهمّ منها لأنّ القول بالعلة و المعلول، مبنی جمیع المقاصد العلمیة و مبنی علم التوحید و الربوبیة و المعاد و علم الرسالة و الإمامة و علم النفس و ما بعدها؛ (2)
بدان این مسئله چنان مهم است که مهمتر از آن وجود ندارد؛ زیرا اعتقاد به نظام علت و معلول، بنیان تمام مقاصد علمی و پایه علم توحید و خداشناسی و معاد و پیامبرشناسی و امام شناسی و علم انسان شناسی و دیگر دانشهای پس از آنهاست.
ملّاصدرا معتقد است که مسخ در امت اسلامی، بسان امت موسی علیه السلام فراوان است و از آن جا که جهان آخرت، عالم ظهور باطن انسانهاست و آنان بر اساس نیتهای خود محشور میشوند، صورت حقیقی آنها آشکار میگردد. (3)با این حال، بر این باور است که باطن حقیقی اشخاص برای اهل کشف و شهود در همین دنیا میسّر است:
. . . و أهل الکشف لظهور سلطان الأخرة علیهم و بروزه لهم یرون بعین البصیرة کل إنسان علی صورته إلی یحشر علیها یوم القیامة کما دلّ علیه حدیث الحارثة الأنصاری؛ (4)
صاحبان کشف و شهود، بهخاطر آشکار شدن حکومتِ آخرتنگر بر آنها و هویدا شدن جهان آخرت در نظرشان، با چشم بصیرت هر انسانی را با همان صورتی که در روز قیامت محشور میشوند، میبینند، چنان که حدیث حارثه انصاری بر آن رهنمون است.
بر اساس همین مشرب عرفانی است که او میان موجودات عالم رابطه معنوی و جذبه طبیعی به ذات عالم و برخورداری از یک حقیقت روحانی قایل شده و مسئله
گریه مناطق زمین و فرشتگان و. . . را بر مرگ مؤمن حل کرده است.
ایشان در شرح روایت «إذا مات المؤمن، بکت علیه الملائکة و بقاع الأرض؛ هنگامی که مؤمن میمیرد، فرشتگان و بخشهای زمین بر او میگریند» (1)
. الکافی، ج 3، ص 254. [1]
مینویسد:فلکل موجود فی عالم الأرض و بقاعها رابطة معنویة و ضوء ذاتی و انجذاب طبیعی إلی ذات العالم، لما علمت من کون بواطنها و أرواحها متصلة به؛ إذ کل ما فی هذا العالم له حقیقة روحانیة بها یسبّح للّهتعالی و یحمده؛ (2)
هر موجودی در زمین و بخشهای آن، ارتباط معنوی و روشنایی ذاتی و کشش طبیعی با ذات هستی دارند؛ زیرا چنان که دانستی، باطن و روح این اجزای هستی با ذات آن متصل است و هر آنچه که در این دنیاست، دارای حقیقتی روحانی است که به کمک آن، خدای تعالی حمد و تسبیح میشود.
صدرالمتألهین مقصود از اهل ذکر را در آیه شریف «فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» ؛ 3 اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید، صاحبان مکاشفات میداند، که میتوانند دانش را از عالم بالا (لوح محفوظ) به استقلال، بسان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یا به پیروی آن حضرت، بسان اهل بیت علیهم السلام بر صفحه جانشان جاری سازند. (3)
ملّاصدرا برخلاف علّامه مجلسی - که متن روایت را در بالای هر صفحه نقل کرده و شرح آن را در پایین صفحه آورده -، شرح و تفسیر احادیث را در متن کتاب، پس از نقل متن روایات، جای داده است. او، در ابتدا، سند روایت را به نقل از الکافی ارائه میکند و پس از ذکر نام هر راوی، به صورت مزجی، به بحثهای رجالی دربارۀ وثاقت یا ضعف او پرداخته، آنگاه متن روایت را نقل کرده و در پی آن، روایت را از جهت لغوی و مدلولی شرح داده است. از این جهت، شرح ملّاصدرا به شرح ملّاصالح مازندرانی نزدیک است.
امتیازاتی که میتوان برای این کتاب برشمرد، به شرح ذیل است:
علّامه مجلسی، با اختیار سبکی ویژه، پس از نقل روایت تنها به ذکر درجه روایت از نظر مقبولیت و ضعف با عباراتی نظیر صحیح، صحیح کالحسن، موثّق، حسنه، ضعیف و. . . بسنده کرده است. در واقع، ایشان نتیجه نگرش و بررسی رجالی خود را در قالب اصطلاحات ویژه رجالی و حدیثی منعکس میسازد، بیآن که به بررسی رجالی میدانی تک تک راویان بپردازد؛ اما صدرالمتألهین بررسیهای رجالی مبسوطی را دربارۀ هر یک از راویان ارائه میکند.
به عنوان مثال، ایشان بحث نسبتاً مبسوطی را به اثبات وثاقت زرارة بن اعین (1)
. همان، ص 166 - 169.
و اَبان بن تغلب (2)اختصاص داده است.او برای اثبات وثاقت زراره، گفتار کشّی، شهید ثانی در حاشیه رجال الکشی و سید بن طاووس را ذکر کرده و با اشاره به برخی از قدحهایی که دربارۀ شخصیت زراره رسیده و آن را مصداق آیۀ شریف «أَمَّا اَلسَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی اَلْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً» 3 دانسته است؛ زیرا ائمه علیهم السلام به خاطر حفظ زرارة از خطرات دستگاه حکومتی با ابراز جملاتی در مذمت او، جان او را حفظ کردهاند. (3)
نیز به بررسی شخصیت و میزان وثاقت اَبان بن ابی عیاش و سلیم بن قیس هلالی (4)پرداخته است. ملّاصدرا روایات الکافی را با واسطه سندی دو استاد خود، شیخ بهایی و میرداماد، ذکر کرده و شیخ بهایی را تکیهگاه خود در علوم نقلی و میرداماد را پشتوانه اساسی خود در علوم عقلی دانسته است. (5)
دقتهای رجالی صدرالمتألهین ستودنی است و چنین باریکبینی از یک شخصیت فلسفی، دور از انتظار است.
او در بررسی سندی روایت «أیها الناس اعلموا أن کمال الدین طلب العلم و العمل به. . . ؛ مردم بدانید که کمال دین، طلب علم و عمل به آن است. . .» ، (1)
. الکافی، ج 1، ص 30، ح 4. [1]
در تبیین شخصیت رجالی هشام بن سالم به این نکته اشاره کرده که برخی اعتقاد او را فاسد دانستهاند و کشّی این اعتقاد هشام بن سالم را نقل کرده که او معتقد است خداوند دارای صورت بوده، آدم طبق مثال ربّ، آفریده است. ملّاصدرا در دفاع از هشام بن سالم آورده است:گفتن اینکه خداوند صورت است، اعتقاد به جسمانی بودن خداوند را به دنبال نمیآورد؛ زیرا نظیر چنین سخنانی از عرفای کامل نیز نقل شده است و صورت در نزد ایشان دارای معنای غیر از معانی شکل و خلقت است که عرف در مییابد. (2)
ملّاصدرا با پذیرش آنچه که به هشام بن سالم نسبت داده شده، تأکید میکند که ادعای مخلوق بودن آدم علیه السلام طبق مثال خداوند به معنای باور جسمانی بودن خداوند نیست و گفتن این سخن، وهن و ضعفی را متوجه هشام بن سالم نمیسازد.
آنچه مشهود است، طرح برخی از دانشهای حدیثی در لابهلای شروح روایات است. به عنوان مثال، ایشان با مقایسهای میان قرآن و روایات، بر این نکته پای میفشارد که روایات نیز بسان قرآن دارای ظاهر و باطن، مجمل و مبین، تفسیر و تأویل، محکم و متشابه و ناسخ و منسوخاند. (3)
ملّاصدرا برای اثبات جواز نقل به معنا چهار دلیل را ذکر کرده، آنگاه این اشکال را نقل میکند که ممکن است تجویز نقل به معنا منجر به اخلال در مقصود حدیث شود؛ زیرا علما در معانی الفاظ اختلاف داشته و برداشت آنان از معانی متفاوت است و اگر نقل به معنا جایز باشد، با فزونی و کاستی الفاظ حدیث، اصل آن از بین خواهد رفت. وی چنین پاسخ داده است که فرض تغییر در الفاظ حدیث در هر مرحله، از محل نزاع بیرون است. (4)
همچنین اقسام ششگانه تحمل حدیث (سماع از شیخ، قرائت بر او، شنیدن هنگام قرائت دیگری بر اسناد حدیث، اجازه شیخ به نقل حدیث و مناوله و کتابت) را یاد آور شده و با تأکید بر تفاوت مراتب این اقسام، مراتب آنها را بر شمرده است. (1)
. همان، ص 273 - 274.
از جمله ویژگیهای آثار تفسیری و روایی صدرالمتألهین - که میتوان آن را از امتیازات آنها نیز شمرد - شرح و بسط همه جانبه آیه یا روایت است. نگاهی به تفسیر ملّاصدرا نشان میدهد که جولان قلم و گستره پردازش او در جوانب و حیطههای مختلف تبیین مدالیل یک آیه چقدر است. تفسیر ملّاصدرا از این جهت شبیه تفسیر مفاتیح الغیب رازی است. این امر باعث شده که جلد نخست تفسیر ایشان تنها به تفسیر بخشی کوتاه از آیات سوره بقره اختصاص یابد. او در شرح روایات الکافی نیز چنین قلمفرسایی نموده و جلد دوم کتاب، با شرح بخشی از روایات «کتاب الحجّة» خاتمه یافته است. در مقایسهای آشکار میان شرح ملّاصدرا با شرحهای ملّاصالح مازندرانی و نیز شرح مرآة العقول علّامه مجلسی میتوان نتیجه گرفت که حجم شرح و بسط صدرالمتألهین به مراتب بیشتر از دو شرح دیگر است.
این امر حکایت از دو واقعیت دارد:
الف. جدّیت و تلاش همه جانبه صدرالمتألهین در تبیین مدالیل روایات و برطرف کردن تمام ابهامهای موجود در آنها، و همین جدیت است که نمیگذارد او به آسانی از شرح یک روایت فارغ شده و به شرح روایتی دیگر بپردازد.
ب. گستره و عمق دانش صدرالمتألهین در زمینههای گوناگون؛ چنان که تضلع ایشان در زمینههای واژهشناسی، صرف، نحو، بلاغت، مباحث رجالی، حدیث، فلسفه و کلام، تفسیر و. . . به او توانایی و قدرت میبخشد که قلم را در مسیرهای گوناگون سیر دهد.
1) 1)
به عنوان نمونه، او 135 صفحه را به شرح و تبیین روایت جنود عقل و جهل، منقول از امام صادق علیه السلام (1)
. همان، ج 1، ص 538 - 599.
و 142 صفحه را به تبیین روایت امام کاظم علیه السلام خطاب به هشام بن حکم دربارۀ عقل اختصاص داده است. (2)افزون بر شرح روایات - که بسان سایر کتب در این اثر آمده است -، بخشی از مطالب به صورت استطراد و با هدف تبیین بیشتر بحث با عناوینی چون: تذکره استناریة، اعتضاد تمثیلی، تبصره و تذکره، تذنیب و. . . آمده است.نیز، حقوق عالم بر متعلم و عکس آن (3)وسواس، انواع و عوامل آن، (4)تواضع و تکبر علما، (5)حقیقت خواب و انواع آن، (6)اقسام و مراتب مردم (7)و. . . از جمله مباحثی است که به صورت استطرادی و تفصیلی در این کتاب آمده است.
از امتیازات نگاشتههای ملّاصدرا، بویژه نگاشتههای تفسیری و روایی، توجه ایشان به نظرگاهها و مشربهای مختلف و دفاع یا ردّ آنهاست. این امر، نشان میدهد که ملّاصدرا از آن دسته متفکرانی که به رأی دیگران وقعی ننهاده و تنها رفتن به سراغ متون دینی را برای خود امری ساده و آسان میانگارند نیست. این امر، همچنین از میزان تتبع این حکیم فرزانه از منابع دیگر نیز حکایت دارد. به عبارت روشنتر، ایشان خود را ملتزم میدیده که پیش از شرح و تبیین مدالیل روایات، یا همزمان با این کار، به منابع مرتبط با بحث مراجعه کرده و تا سرحدّ امکان به غنای آن کمک نماید.
صدرالمتألهین برخلاف مشرب خود در کتابهای فلسفی و عرفانی - که بیمهابا از فلاسفه و عرفا نام برده و به نقل مبسوط گفتار آنان پرداخته - در شرح روایات از بردن نام علما و عرفا و ذکر سخنان آنان - که در برخی موارد با مخالفتها و مناقشاتی روبهرو هستند -، اظهار اعتذار کرده است. وی میگوید:
ولیعذرنی إخواننا أصحاب الفرقة الناجیة ما أفعله فی أثناء الشرح و تحقیق
الکلام و تبیین المرام من الاستشهاد بکلام بعض المشایخ المشهورین عند الناس، و إن لم یکن مرضیّا عندهم نظراً إلی ما قال أمیرالمؤمنین: لا تنظر إلی من قال و انظر إلی ما قال؛ (1)
. همان، ص 174. [1]
برادران شیعی باید عذر مرا بپذیرند که در لابهلای شرح و در تحقیق گفتار و مبین ساختن مقصود خود به گفتار برخی از بزرگانی که نزد مردم شهرهاند - به رغم آن که شخصیت آنان نزد ایشان مورد رضایت نیست - استشهاد کردهام، از باب فرمایش حضرت امیر علیه السلام که فرمود: به صاحب سخن نگاه نکنید، بنگرید چه میگوید.
بدین ترتیب، صدرالمتألهین گفتار محیالدین عربی را در اثبات وجود مهدی علیه السلام و صفات و کیفیت ظهور او را نقل کرده و از آن اظهار شگفتی مینماید، (2)چنانکه سخن قیصری را دربارۀ بیان امکان رجعت از فصوص نقل کرده است. (3)
گاهی برخی از روایات در درون خود، بدون در نظر گرفتن سایر روایات، دچار نوعی ابهام یا اشکالاند، و گاه این اشکال و ابهام در مقایسه آنها با روایات دیگر روی مینماید. در هر صورت، هنر یک حدیث شناس صاحب نظر آن است که به سادگی از کنار این گونه روایات نگذرد و کوشش نماید آن ابهامها یا اشکالهای متصوّر را رفع نماید. شرح صدر المتألهین از چنین امتیازی برخوردار است.
حدیثِ «إذا مات المؤمن الفقیه، ثلم فی الإسلام ثلمة لا یسدّها شیء؛ هرگاه مؤمن فقیهی از دنیا برود، رخنهای در اسلام ایجاد میشود که هیچ چیز آن را جبران نمیکند» ، (4)از نوع اول است و از درون خود با ابهامی روبهروست؛ زیرا چه بسا فقیهی که از دنیا میرود به جای او فقیهی همسان یا حتی برتر از او مینشیند. پس چگونه شکاف حاصل از مرگ یک فقیه پرشدنی نیست؟
صدرالمتألهین با اشاره به این اشکال، به آن پاسخ داده است:
ههنا إشکال و هو أنه إذا مات فقیه یحتمل أن یوجد بدله فقیه واحد أو أکثر أفضل منه یسدّ به الخلل الواقع فیالإسلام و یمکن دفعه، بأن المراد باللام فی المؤمن الفقیه الجنس و قد ثبت إن ارتفاع الطبیعة بدفع جمیع أفرادها، فکذلک حکم الموت لأنّه عدم؛ (1)
. شرح اُصول الکافی، ج 2، ص 148. [1]
در اینجا اشکالی به نظر میآید و آن اینکه هرگاه فقیهی بمیرد، احتمال دارد که جای او را یک یا چند فقیه برتر از او پر کند که با آنها رخنه ایجاد شده در اسلام پر میشود. در پاسخ آن میتوان گفت که لام در عبارت «المؤمن الفقیه» لام جنس است و ثابت شده است که «کلی» با از بین رفتن تمام مصادیقش زوال مییابد، پس حکم مرگ نیز چنین است؛ زیرا مرگ، عدم است.
ایشان لامِ در المؤمن را لام جنس خوانده و مقصود از مرگ مؤمن فقیه را مرگ یک تن قلمداد نکرده، بلکه مرگ جنس مؤمن فقیه دانسته است و مرگ جنس و نیستی طبیعی، نیستی تمام افراد آن است. پس مراد، آن است که اگر تمام مؤمنان فقیه از دنیا بروند، رخنه ایجاد شده در اثر مرگ آنها پرناشدنی است. گذشته از درست بودن این راه حل، توجه ملّاصدرا به چنین اشکالی و تلاش برای رفع آن قابل توجه است.
نمونه ابهام از نوع دوم - که در اثر مقایسه دو یا چند روایت ایجاد میشود - این روایت است:
الروایة لحدیثنا یشدّ به قلوب شیعتنا أفضل من ألف عابد؛ (2)
نقل حدیث ما - که باعث استحکام دلهای شیعیان ما گردد - از هزار عابد برتر است.
اشکال از آنجا ناشی میشود که در روایتی دیگر - که پیش از این روایت آمده - به جای «ألف عابد» ، «سبعین ألف عابد» آمده است. (3)حال، جای این پرسش است که بالاخره روایتگر احادیث ائمه علیهم السلام از هزار عابد برتر است یا هفتاد هزار؟ !
صدرالمتألهین برای رفع این اشکال دو راه حل پیشنهاد میکند:
مقصود از روایت دوم، روایتگری است که عالِم به زوایای حدیث نباشد. بنابراین، اگر کسی در کنار نقل احادیث، آگاه به محتوا و مدالیل آنها نیز باشد، برتر از هفتاد هزار عابد است و گرنه، برتر از هزار عابد است.
مقصود از هزار یا هفتاد هزار، بیان کثرت است و مرز عددی مقصود نیست؛ چنانکه مردم برای بیان تفاوت فاحش از چنین الفاظی استفاده میکنند و میگویند که فلان کالا هزار برابر از آن یکی برتر است. مقصود آنها خصوصیت هزار نیست، بلکه کثرت این تفاضل است. (1)
. شرح اُصول کافی، ج 2، ص 55.
باید صدرالمتألهین را غواص دریاهای ژرفِ اندیشه دانست. عمق و ذوق در افکار این مرد بزرگ میجوشد و مطالعه آثار این حکیم نستوه نشان میدهد که این آثار، سرشار از نشاط فکری و ذوق سرشار مؤلف است. گویا او با غواصی همراه شده که انسان را با خود همراه ساخته و تلاش میکند که گوهرهای بس قیمتی را - که در اعماق آبها از چشمها پنهان مانده - با شادی و شعف وصفناشدنی - که حکایت از شیدایی خود او دارد - به آدمی نشان دهد.
او در مقدمۀ شرح اُصول الکافی آورده است:
من در میان روایات به صدفهای علمی در دریای حکمت و عرفان برخوردهام که لبالب است از جواهر گرانبهای حقایق ایمانی، و لؤلؤهای معانی قرآن در دل آن صدفها پنهان است. . . من در برههای از زمان در اسرار معانی آن به تأمّل و تعمق پرداختم. (2)
در اینجا دو نمونه را از برداشتهای دقیق و قابل تحسین صدرالمتألهین ذکر میکنیم:
الهی از آن، چنین آورده است:
هر کس در اینجا درنگ کند، درمییابد تمام اوصافی که برای عقل اول بیان شده از ویژگیهای روحی پیامبر صلی الله علیه و آله است. (1)
. همان، ص 217 - 218.
مفهومی که او برای اقبال و ادبار به دست داده و بر آمدن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به عرصه خاک و بازگشت او به سوی خداوند در شب معراج حمل کرده، ستودنی است. بر این اساس، از نظر ملّاصدرا کتاب تکوین با نام و نور محمد صلی الله علیه و آله آغاز شده است.
جالب آن که مرحوم آیة اللّه خویی در تفسیر گرانسنگ البیان در تبیین فلسفه آغازگری نام اللّه در قرآن به عنوان کتاب تشریع چنین آورده است:
خداوند، کتاب تدوینی (تشریعی) خود را با نام خود شروع کرده است؛ چنان که در کتاب تکوینی خود با کاملترین نام خود آغازیده و حقیقت محمدی و نور نبی اکرم صلی الله علیه و آله را پیش از سایر آفریدهها آفرید. (2)
إنما العلم ثلاثة: آیة محکمة أو فریضة عادلة أو سنة قائمة؛ (3)
همانا علم بر سه دسته است: نشانه محکم، یا واجبی میانه، یا سنتی بر پا.
اینکه مقصود از این سه دانش چیست، شارحان این روایت، نظرات گوناگونی ارائه کردهاند.
صدرالمتألهین در توضیح دانشهای سهگانه چنین آورده است:
فقوله آیة محکمة، إشارة إلی اُصول العقاید و أرکانها المستفادة من الآیات المحکمات القرآنیة. و قوله صلی الله علیه و آله فریضة عادلة، إشارة إلی العلم بفرائض الأعمال و واجباتها و محرماتها التی یجب علی المکلفین الإتیان بها والکفّ
عنها. و قوله أو سنة قائمة، إشارة إلی العلم بالسنن والنوافل. و یحتمل أن یکون الثانی إشارة إلی علوم الأخلاق والثالث إشارة إلی العلم بأعمال المکلفین؛ (1)
. شرح اُصول الکافی، ج 1، ص 350. [1]
منظور پیامبر صلی الله علیه و آله از «آیة محکمة» ، اصول عقاید و ارکان آن است - که از آیات محکم قرآن به دست میآید -، و عبارت «فریضة عادلة» ، به علم به فرایض و کارهای واجب و حرام - که انجام و ترک آنها بر مکلفان لازم است، ناظر است و عبارت «أو سنة قائمة» ، به علم به سنن و نافلهها اشاره دارد. احتمال دارد که عبارت دوم به علم اخلاق و فقره سوم به علم به اعمال مکلفان ناظر باشد.
ملّا صالح مازندرانی نیز با تقسیم دانش دینی به اصول عقاید و فروع و تقسیم فروع به اخلاق و فقه، با دفاع از حصر علم در سه دانش، علوم مورد اشاره پیامبر صلی الله علیه و آله را ناظر به این سه علم دانسته است. (2)
بیشتر شارحانِ احادیث به شرح جزئیات روایات پرداخته و جزئینگرند و خود را از محدود شدن به شرح و بسط یک روایت فارغ نساخته و به بیان کلیاتی در زمینه فهم حدیث میپردازند.
مقایسهای ساده میان شرح ملّا صالح با آنچه مرحوم شعرانی در حاشیه این شرح آورده، ادعای ما را اثبات میکند؛ با آن که مرحوم ملّاصالح به صورتی مبسوط به شرح و تبیین روایات پرداخته، اما نگاه کلی به روایات و ارائه مبانی کلی در فهم حدیث به ندرت در آن یافت میشود، در حالی که در پاورقیهای کوتاه مرحوم علّامه شعرانی به مبانی مهمی در فهم احادیث میتوان دست یافت.
شرح ملّا صدرا از این نگاه نیز دربردارنده امتیاز ویژهای است، که میتوان با امعان نظر، برخی از مبانی فقهالحدیث را از آن استخراج کرد. در اینجا به برخی از این مبانی اشاره میکنیم:
یکی از مشکلات مواجهه با روایات، یکسونگری در قضاوت صحت و سقم روایات بر اساس بررسی سندی است. به عبارت روشنتر، روشی که تاکنون از سوی بیشتر صاحبنظران برای بازشناخت سره از ناسره روایات به کار گرفته شده، برخاسته از بررسی سندی روایت بوده است، بیآن که میان انواع روایات تفاوتی تصور شود.
براساس معیار سندی، هر روایتی که در بررسی سلسله راویان، واجد شرایط صحت باشد، صحیح قلمداد شده و قابل عمل است؛ اما اگر هر یک از شرایط صحت، اعم از اتصال سند، عدالت یا وثاقت راویان و امامی بودن آنان کاسته شود، روایت به مراتبی نازلتری چون: حسنه، موثق و بالاخره ضعیف تقسیم میگردد.
نتیجه چنین نگرشی آن است که گاه شمار روایات صحیح الکافی تا یک چهارم آن، یعنی حدود چهار هزار روایت تقلیل مییابد و کتابی همچون صحیح الکافی فراهم میآید. گرچه این اثر پس از انتشار با اعتراضهایی روبهرو شد و مؤلف آن، استاد محمد باقر بهبودی در صدد پاسخ و دفاع از کار خود برآمد، امّا عمده اعتراضها به تفسیر متفاوت قدما و متأخّران از حدیث صحیح است.
از آنجا که قدما حدیث را نه به جهات راوی، بلکه به خاطر همراه بودن با قراین اطمینانآور، صحیح میدانستند، همه یا غالب روایات الکافی - که بر همین مبنا فراهم آمده است - از این دست خواهند بود؛ هرچند با تفسیر صحیح از نگاه متأخران - که ناظر به صفات راوی از قبیل امامت، وثاقت و. . . است، و علّامه مجلسی در مرآة العقول بر همین مبنا به ارزش گذاری روایات پرداخته -، بخش زیادی از روایات الکافی ضعیف خواهد بود.
به نظر میرسد، افزون بر اشکال پیشین که تألیف استاد بهبودی با آن روبهروست، تعامل یکسونگرانه با روایات معارف، اخلاق و احکام نیز از اشکالات کار ایشان است. (1)
. برا ی تفصیل بیشتر، ر. ک: کیهان فرهنگی، سال سوم، شماره 7، ص 3 - 28.
1) 1)
به هر حال، عموم احکام جزء تعبدیات است و نه عقل بدانها راه دارد، و نه قرآن به جزئیات آنها پرداخته تا با دو معیار مهم قرآن و عقل ارزیابی محتوایی این روایات امکانپذیر باشد. بنابراین، تنها راه بازشناخت صحیح از ناصحیح روایات فقهی صحت و سقم سند آنهاست، در حالی که در روایات عقاید و اخلاق - که میتوانیم آنها را روایات معارف بنامیم - هم عقل به درک محتوای آن راه دارد -؛ چه اساساً مخاطب این معارف عقل است و هم قرآن، عموماً با ارائه مبانی کلّی میتواند در ارزیابی سره از ناسره اینگونه روایاتْ نقش آفرین باشد.
گفتار مرحوم علّامه شعرانی در این زمینه بسیار روشنگر است. ایشان بر گفتار ملّاصالح مازندرانی که در بررسی سندی، به ضعف روایت «إنّ هذا العلم علیه قفل و مفتاحه السؤال؛ بر این علم قفل خورده و کلید آن پرسش است» عقیدهمند بوده این چنین حاشیه زده است:
ضعف سند این روایات با یقین به صحت مضمون آن منافات ندارد؛ زیرا مضمون آن با دلیل عقلی و نقلی تأیید میشود و بیشتر روایات این ابواب نیز این چنین است و سند در مسائل فرعی - که مخالف اصول و قواعد بوده و علما در آن دارای پراکندگی دیدگاه هستند - دنبال میشود. . . . در اصول و فروعی که موافق قواعد یا موافق اجماع است نیازی به بررسی سندی نیست. با این بیان، اشکالی که به ذهنها تداعی کرده - که اکثر روایات الکافی ضعیف است و کتابی که نصف یا ثلث یا حتی عشر آن ضعیف باشد، قابل اعتماد نیست؛ همانگونه که اگر ده لغت در کتاب صحاح و قاموس و معجم البلدان یا طبری و امثال آن غلط باشد، از اعتبار میافتد -، پاسخ داده میشود که ضعف در اسناد با صحت مضامین منافات ندارد. (1)
. شرح ملّا صالح مازندرانی، ج2، ص 107.
صدرالمتألهین در جایی از شرح خود، پس از بررسی سندی روایت - که ضعف شدید آن را نتیجه میدهد -، بر اساس همین مبنا، یعنی صحت محتوای آن، از صحیح
1) 1)
بودن روایت دفاع کرده و مهمتر آن که این قاعده را در بارۀ تمام روایات اصول معارف و مسائل توحید تسرّی داده است.
روایت این است:
هبط جبرئیل علی آدم علیه السلام، فقال: یا آدم، إنی أمرت أن أخیّرک واحدة من ثلاث، فاخترها و دع اثنتین. فقال له آدم علیه السلام: یا جبرئیل، و ماالثلاث؟ فقال: العقل و الحیاء والدین. فقال آدم علیه السلام: إنّی أخترت العقل. فقال جبرییل للحیاء والدین: انصرفا و دعاه. فقال: یا جبرییل، أنّا أمرنا أن نکون مع العقل حیث کان. قال: فشأنکما، فعرج؛ (1)
. الکافی، ج 1، ص 10. [1]
جبرئیل نزد آدم علیه السلام فرود آمد و گفت: ای آدم، من مأمورم تو را به انتخاب یکی از سه چیز، و رها ساختن دو چیز دیگر مخیّر سازم. آدم به او گفت: ای جبرییل، آن سه چیز چیست؟ گفت: عقل، حیا و دین است. آدم علیه السلام گفت: من عقل را انتخاب میکنم. جبرییل به حیا و دین گفت: بروید. آنها گفتند: ای جبرییل، ما فرمان داریم هماره با عقل باشیم. جبرئیل گفت: پس با هم باشید، و به آسمان رفت.
در سلسله اسناد این روایت، شش نفر واقع شدهاند که عبارتند از: علی بن محمد، سهل بن زیاد، عمرو بن عثمان، مفضل بن صالح، سعد بن طریف واصبغ بن نباته. از میان این شش تن، علی بن محمد، عمرو بن عثمان و اصبغ بن نباته بالاتفاق، ثقه و نقیّ الحدیثند. سعد بن طریف را گرچه ابن غضایری تضعیف کرده، اما از نگاه سایر رجالیان صحیح است؛ اما بقیه ضعیفاند.
تعبیر ملّاصدرا دربارۀ مفضل بن صالح چنین است:
ضعیف کذّاب، یضع الحدیث.
با این حال، در پایان روایت، چنین آورده است:
هذا الحدیث، وإن کان ضعیف السند لوقوع الضعفاء مثل سهل بن زیاد و مفضل بن صالح و غیرهما فی طریقه، إلاّ أن ذلک لا یقدح فی صحّة
1) 1)
مضمونه، لأنّه معتضد بالبرهان العقلی، و کذلک کثیر من الأحادیث الواردة فی اُصول المعارف و مسائل التوحید و غیره؛ (1)
. شرح اُصول الکافی، ج 1، ص 220. [1]
این حدیث، گرچه به خاطر وقوع ضعفا در آن، همچون سهل بن زیاد و مفضل بن صالح و دیگران در سند آن، دارای ضعف سندی است، با این حال این امر در صحت مضمون روایت ضرری نمیرساند؛ زیرا این مضمون از پشتوانه برهان عقلی برخوردار است. همچنین است حکم بسیاری از احادیثی که در اصول معارف و مسائل توحید و مواردی دیگر وارد شده است.
به تعبیر راغب اصفهانی واژهها به مثابه آجر یک ساختمان است که باید با ترکیب آحاد آن، ساختار جمله را پیریزی کرد. (2)و بخش عمده معنادهی جمله به معانی هر یک از واژههای یک جمله بستگی دارد. از طرفی، واژهها با گذر زمان دارای تحول بوده و دچار قبض و بسط مفهومی میشوند. گاه، یک واژه در یک دوره از زمان در معنای محدودی وضع شده و به کار میرفته است، که در اثر گذشت زمان و رویکرد رخدادهایی در عالم معنادهیِ واژهها - که احیاناً متأثر از حوادث اجتماعی و رویکرد نحلهها و برخورد فرهنگهاست - دچار توسعه مفهومی شده است و گاه مطلب کاملاً برعکس است؛ حتی ممکن است به جای معنای نخست، مفهومی عکس و مخالف با معنای نخست پدید آید.
این پدیده در مورد واژههای انعکاس یافته در قرآن و روایات نیز صادق است. حال، چاره کار چیست؟ آیا میتوان آن واژه را در مفهومی که بعدها ایجاد شده به کار بست؟
آنچه مورد پذیرش صاحب نظران است، این است که باید پردههای زمان را درنوردید و به مفهوم واژهها در عصر صدور آنها دست یافت. هر چند این کارْ آسان نیست؛ زیرا کتب لغت چنین دقتی را به کار نگرفته و بیشتر برگرفته از مفاهیم واژهها در عصر مولّفان آنهاست.
امین خویی در مقاله تفسیر در این باره مینویسد:
. . . لغت عرب در میان این نهضتها بر زبان امتهایی که از نظر رنگ، خون، گذشته و حال متفاوت بودهاند، جاری شده است و در اثر آن، گامهای تدریجی گسترده و دور از هم، در حیات واژههای زبان عربی رخ نموده است، به گونهای که اگر کسی بدون توجه کامل به این سیر تدریجی و تغییر لغات - که در حیات و دلالت واژهها پدید آمده است - و بدون در نگریستن در این امر که او باید معانی واژهها را در عصری جستجو کند که در آن عصر، ظهور یافته و برای نخستین بار بر زبان تلاوت کننده آن، یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله جاری شده، به تفسیر قرآن بپردازد، دچار اشتباه فاحش شده است. (1)
. دائرة المعارف الاسلامیة، ج 1، ص 371.
مرحوم صدرالمتألهین در چند مورد از شرح و تبیین روایات به این اصل توجه کرده است. او در شرح روایت «یغدو الناس علی ثلاثة أصناف: عالم و متعلم و غثاء، فنحن العلماء؛ (2)مردم بر سه دستهاند: عالم و فراگیرنده علم و. . . و ما عالمانیم. . .» مینویسد:
یستفاد من هذا الحدیث أمور. . . إن المراد من العلم الممدوح عند اللّه لیس ما اصطلح علیه الجمهور و سمّوه فقهاً. . . فإنّ الإختصاص العلم بهم. . . نص علی أن المراد به العلم الإلهی و الحکمة الدینیة؛ (3)
از این روایت، مطالبی مستفاد است. . . (یکی آن که) مقصود از علم مورد ستایش نزد خداوند، آن نیست که اصطلاح اکثر علما ست و آن را فقه نامیدهاند؛ زیرا منحصر ساختن علم به اهل بیت علیهم السلام. . . تصریح دارد که مقصود از این علم، علم الهی و حکمت دینی است.
طبق بیان ملّاصدرا علم، در اصطلاح متأخران، به محدوده فقه منحصر شده است، در حالی که مقصود از علم در این روایت، مفهومی فراتر بوده و مراد علم الهی است. او این گستره مفهومی را از عبارت «فنحن العلماء» ، که ظاهر آن، اختصاص علم به اهل
بیت علیهم السلام است، استفاده کرده است؛ چنانکه در شرح روایت نبوی «من حفظ من أحادیثنا أربعین حدیثاً، بعثه اللّه یوم القیامة عالماً فقیها؛ (1)
. الکافی، ج 1، ص 49. [1]
هر کس چهل حدیث از احادیث ما را حفظ کند خداوند او را روز قیامت عالم و فقیه برمیانگیزد توضیح میدهد که مقصود از واژه فقه در این روایت، بصیرت و فهم در دین است، نه مفهوم محدودی که اینک از این واژه مستفاد است و به علم به احکام فقهی از رویادلّه تفصیلی اطلاق میگردد.عبارت ایشان در این باره چنین است:
. . . إنّ المراد بالفقیه. . . أن الذی یتعارف عندالناس ألان من العلم بالأحکام الشرعیة العلمیّة عن أدلتها التفصیلیة، إصطلاح مستحدث، و إنّ الفقه أکثر ما یأتی فی الحدیث بمعنی البصیرة فی أمر الدین و إن الفقیه صاحب هذه البصیرة؛ (2)
. . . مقصود از فقیه. . . آنچه که امروز نزد مردم متداول است و فقیه را کسی میدانند که به احکام شرعی عملی از روی ادله تفصیلی آنها علم داشته باشد، اصطلاح نوآمدی است، و فقه در حدیث، بیشتر به معنای بصیرت و آگاهی در امر دین آمده و فقیه صاحب چنین بصیرتی است. . . .
بنابراین صدرالمتألهین اذعان دارد که مفهوم کنونی فقه در مقایسه با عصر صدور روایات، دارای ضیق مفهومی شده است و ضمناً بر این نکته پای میفشارد که معنایی که ضرورتاً از واژهها قصد میشود، معنایی است که در عصر صدور روایات متداول بوده است، نه آنچه بعدها متعارف شده است.
نگاهی به کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل»
در این مقاله به معرفی کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل امام خمینی پرداخته و بیان داشته که حدیث جنود عقل و جهل، روایت مفصلی است که شیخ کلینی آن را در نخستین باب از ابواب الکافی آورده است. نویسنده ضمن بیان انگیزه امام خمینی از تألیف این کتاب، فصول کتاب را - که شامل مباحث اخلاقی، مباحث قرآنی و مباحث فلسفی - عرفانی است - نام برده و بخشهای مختلف هر فصل را معرّفی کرده و به چکیدهای از مطالب هر بخش اشاره کرده است.
حدیث «جنود عقل و جهل» ، روایت مفصّلی است که شیخ کلینی آن را در نخستین باب از ابواب کافی آورده است.
سماعة بن مهران، راوی این حدیث، میگوید: نزد امام صادق علیه السلام بودم. در حالی که جمعی از یاران و اصحاب آن حضرتْ گِرد ایشان بودند، سخن از عقل و جهل به میان آمد. آن حضرت فرمود: «عقل و لشکر او وجهل و لشکر او را بشناسید تا هدایت شوید» .
آن گاه امام علیه السلام، بنا به درخواست راوی با ذکر مقدمهای دربارۀ چگونگی آفرینش عقل و جهل، لشکریان هر یک از آنها را (که برای هر یک، 75 لشکر است) بر شمرد. (2)
این روایت گرانبها با وجود اختصار، تمام صفات حسنه وسیّئه، سجایا و رذائل اخلاقی را برشمرده است.
حضرت امام خمینی رحمه الله که در دوران حیات علمی خود، پس از کسب مدارج عالی در فقه، تفسیر، فلسفه، عرفان و. . . ، آثار گرانسنگی به رشته تحریر درآورد، به شرح و بسط روایات، بویژه روایات اخلاقی، علاقه خاصّی از خود نشان داده است. چنانکه از کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل» برمی آید، ایشان پس از تألیف کتاب «شرح چهل حدیث» که از جمله کتابهای خواندنی آن عارفِ دلسوخته است این کتاب را نگاشته است. (1)
. ایشان در مواردی در این کتاب از کتاب «شرح چهل حدیث» خود که پیش از آن نگاشته، یاد کرده است. (ر. ک: شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص123، 250 و 334.
انگیزه حضرت امام رحمه الله، چنانکه از مقدمه خود ایشان برمی آید، دو نکته است:
روش متداول علمای اخلاق برای تربیت اخلاقی، از نظر ایشان، ناکارآمد است و به تعبیر ایشان، کتب مربوط به اخلاق، به جای آن که دوا باشد، نسخه است. (2)در واقع ایشان معتقد است که این کتابها به جای پرداختن به اصل تربیت و تصفیه نفوس، در چنبره الفاظ و اصطلاحات، گرفتار آمدهاند.
حضرت امام رحمه الله بر این نکتهها پای فشرده است که هدف اصلی و غایت قُصوای صدور روایات، تصفیه نفوس است. (3)بدین ترتیب، پیشوایان دینی که از نظر ایشان اطبّای واقعی نفوساند و به راز و رمز تهذیب و تربیت واقفاند، در روایات خود، بهترین شیوه را برای این هدفْ برگزیدهاند و به جای اینکه نسخه اخلاقی ارائه دهند، خودِ دوا را ارائه کردهاند. (4)
از این جهت است که این عارفِ واله در جای جای کتاب با اظهار کراهت از ورود در برخی مباحث اصطلاحی علم اخلاق، از روش متداول علمای اخلاق، عدول کرده (1)
. همان، ص 247.
و در کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل» و نیز در سایر کتابهای اخلاقی خود، با شرح و بسطِ روایاتِ پیشوایان دینی از شیوه ایشان در تربیت اخلاق، پیروی کرده است.کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل» با تحقیق مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، توسط این مرکز در 503 صفحه به قطع وزیری در سال 1377ش، منتشر شده است.
در مقدمه این کتاب و در معرّفی آن، چنین میخوانیم:
کتاب شریف «شرح حدیث جنود عقل و جهل» ، کتابی عرفانی اخلاقی، مشتمل بر مباحث ارزشمند عرفان نظری، فلسفه اسلامی، اخلاق، شرح احادیث، انسان شناسی، تفسیر، همراه با نصایح اخلاقی میباشد. این شرح که به قلم توانای عارف باللّه و واصل به محبوب، حضرت روح اللّه رحمه الله به رشته تحریر در آمده است، از کتب بینظیر در نوع خویش به حساب میآید. (2)
چنانکه اشاره شد، محتوای کتاب، شخصیّت والای علمی و اخلاقی حضرت امام رحمه الله را در رشتههای مختلف علوم اسلامی به خوبی بازگو میکند.
البته شایان ذکر است که در این کتاب، از میان یکصد و پنجاه لشکری که در روایت برای عقل و جهل برشمرده شده، پنجاه صفت، شرح شده است و حضرت امام رحمه الله، ادامه شرح را به زمانی دیگر، حواله کرده است. (3)
نکات اساسیای که میتواند در معرّفی کلّی این کتابْ مؤثّر باشد، درپی خواهد آمد.
الف) ابتدا یک فقره از روایت را که در آن جنود عقل و جهل آمده، ذکر میکند و
1) 1)
2) 2) . به عنوان نمونه، امام رحمه الله در فصلی تحت عنوان «بیان معنای توکّل» میفرماید: «بدان که از برای توکّل به حسبلغت و در اخبار و آثار و کلمات بزرگان، معانی متقاربه [ای] شده است که صرف وقت در بسیاری از آنها لزومی ندارد» . (همان، ص 199) .
3) 3) . شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص «س» .
4) 4) . حضرت امام رحمه الله در پایان همین متن منتشر شده، چنین مرقوم فرموده است: «ما اینجا این جزء از شرح حدیث را خاتمه میدهیم و تتمه آن را با خواست خدا در مجلّد دیگر، قرار میدهیم» . (ص 429) .
فصلی را به توضیح آن، اختصاص میدهد.
ب) برخی از واژههای دشوار یا واژههایی را که در ارائه تصویری روشن از صفات اخلاقی مؤثّر، توضیح میدهد.
ج) به مباحث اساسیای که مربوط به تبیین صفت حسنه یا رذیله است، میپردازد؛ نظیر اینکه صفات حسنه، منطبق با فطرت و صفات رذیله، مخالف با فطرت است و طرح سؤالهایی از قبیل اینکه: راه تحصیل صفات حسنه و گریز از صفات رذیله چیست؟ و. . . .
د) روایات و آیاتی را که مربوط به صفات حسنه یا رذیله مورد بحث باشد، یاد میکند.
ه) حضرت امام رحمه الله در فصول کتاب، فصلی را به پند و نصیحت، اختصاص داده است.
1) 1)
. ر. ک: شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص13، 164، 215، 239، 260، 401، 410 و. . .
2) 2) . ر. ک: همان، ص 22.
3) 3) . ر. ک: همان، ص 27.
4) 4) . ر. ک: همان، ص12 13. ایشان به شدّت از کتاب احیاء علوم الدین غزالی انتقاد کرده و آن را حاوی نقلهای بیفایده و دروغ دانسته و برای تربیت اخلاقی، بازدارنده معرّفی کرده است.
5) 5) . ر. ک: همان، ص231 و 401.
6) 6) . ر. ک: همان، ص163 و 260.
7) 7) . ر. ک: همان، ص 215.
دلیل شرح و بسط روایت، جزء کتب فقه الحدیثی است؛ امّا به نسبت غلبه صبغه اخلاقی در آن، از زمره کتب اخلاق به شمار میرود.
نگارنده با توجّه به محدودیت فضای این نوشتار، مطالب کتاب را به سه بخش: مباحث اخلاقی، مباحث قرآنی و مباحث فلسفی عرفانی تقسیم کرده و در هر بخش، برخی از دیدگاههای حضرت امام رحمه الله را برای آشنایی خوانندگان محترم با درونمایه این کتاب و شخصیّت ممتاز مؤلف گرانقدر آن، ارائه کرده است. با توجّه به صبغه اخلاقی کتاب، بیشتر مطالب مقاله، در فصل مربوط به مباحث اخلاقی آمده است.
حضرت امام رحمه الله بر این نکته پافشرده است که هدف اصلی و نهایی نزول قرآن و صدور روایات، تصفیه و تهذیب نفس است و اگر در لابه لای آنها مطالب علمی، فلسفی، تاریخی و. . . آمده، به عنوان مقدماتی برای دستیابی به هدف مذکور است. ایشان در این باره، چنین آورده است:
مقصود مهم از صدور این احادیث شریفه و مقصد اَسنی از بسط علوم الهیه، اِفهام نکات علمیه و فلسفیه و جهات تاریخیه و ادبیّه نیست و نبوده؛ بلکه غایت قصوای آن، سبکبار نمودن نفوس است از عالم مُظلم طبیعت، و توجّه دادن ارواح است به عالم غیب، و منقطع نمودن طایر روح است از شاخسار درخت دنیا. . . . (1)
. همان، ص8.
این امر، اختصاص به قرآن و روایات ندارد؛ بلکه تمام علوم اسلامی و شرعی برای دستیابی به این هدف، نقش مقدمه را ایفا میکنند. از این رو، ایشان از غالب مفسّران و شارحان احادیث که از این هدف اساسی غفلت کردهاند، چنین انتقاد کرده است:
غالباً شرّاح احادیث شریفه و مفسّرین قرآن کریم، این نکته را که اصل اصول است، مورد نظر قرار ندادند و سرسری از آن گذشتهاند و جهاتی را که مقصود
1) 1)
از نزول قرآن و صدور احادیث به هیچ وجه نبوده، از قبیل جهات ادبی و فلسفی و تاریخی و امثال آن، مورد بحث و تدقیق و فحص و تحقیق، قرار دادهاند. (1)
. همان، ص 11.
ایشان دربارۀ علم اخلاق که به طور مستقیم به امر تربیت میپردازد، بر این باور است که این دانش، میباید دردها و معایب اخلاقی را معالجه کند، نه آن که تنها راه و شیوه معالجه را باز گوید. به عبارت روشنتر:
کتاب اخلاق، موعظه کتبیّه باید باشد و خود، معالجه کند دردها و عیبها را، نه آن که راه علاج، نشان دهد. . . و کتاب، خود، [ باید ] دوای درد باشد، نه نسخه دوانما. طبیب روحانی، باید حکم دوا داشته باشد، نه حکم نسخه. (2)
در حقیقت، ایشان معتقد است که کتابهای اخلاق باید به مثابه قرآن و روایات، نورانی باشند و به جای آن که در چنبر مباحث فلسفی و اصطلاحات علمی گرفتار آیند و با طرح مباحث خشکِ نظری به ریشهیابی بیماریهای اخلاقی پرداخته، به صورت نظری به تحلیل راه حلها بپردازند، بدون هیچ شائبهای، مستقیماً به سوی معالجه بیماری بروند.
پیداست با چنین نگرشی که امام رحمه الله به فلسفه اخلاق و هدف و وظیفه این دانش دارد، کتابهای متداول علم اخلاق را ناکافی دانسته، از دستیابی به چنین مقصدی دور ببیند. بدین ترتیب، امام رحمه الله از بسیاری از کتابهای اخلاقی موجود، سخت انتقاد کرده و آنها را در علاج بیماریهای اخلاقی، ناکام میشمارد و بر این باور است که افراد را از تهذیب اخلاقی دور میدارند. ایشان در این باره میفرماید:
علمای اخلاق که تدوین این علم کردند، یا به طریق علمی فلسفی بحث و تفتیش کردند، مثل کتاب شریف طهارة الأعراقِ محقّق بزرگ، ابن مسکویه و کتاب شریف اخلاق ناصری، تألیف حکیم متألّه و فیلسوف متبحّر، افضل المتأخرین، نصیر الملّه و الدین (قده) و بسیاری از [ قسمتهای ] کتاب
احیاءالعلوم غزالی و این نحو تآلیف علمی را در تصفیه اخلاق و تهذیب باطن، تأثیری بسزا نیست، اگر نگوییم اصلاً و رأساً نیست و یا از قبیل تاریخ الاخلاق است. . . . (1)
. همان، ص 11 - 12.
هر کس کتابهای اخلاقی حضرت امام رحمه الله را مرور کند، به این حقیقت میرسد که ایشان به مثابه طبیبی غمخوار، نسبت به بیماری اخلاقی انسانها، دغدغه خاطر دارد و پی در پی، تلاش میکند که بیمار خود را در ابتدا متوجّه بیماری خود سازد؛ آن گاه میزان خطر و زیان آن بیماری را گوشزد کند و سپس با ارائه راه علاج، اصرار ورزد که او را گریزی از آن نیست؛ چه در غیر این صورت، هلاکت ابدی متوجّه او خواهد بود. باری! این صفتِ معلّمان الهی و مربّیان روحانی است که برای اصلاح دنیا و آخرت خلق، چنین دغدغهای دارند. خدای متعال دربارۀ نخستین طبیب معنوی اسلام، یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین فرماید:
«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» . 2
و حضرت امیر علیه السلام دربارۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
طبیب دوّار بطبّه قد أحکم مراهمه و أحمی مواسمه. (2)
طبیبی که بر سرِ بیماران، گردان است و مرهم او، بیماری را بهترین درمان و [ آنجا که دارو سودی ندهد ] ، داغ او سوزان.
جای جای «شرح حدیث جنود عقل و جهل» ، لبالب است از نصایح هشدار دهنده و خیر خواهانه حضرت امام رحمه الله برای همگان. ایشان میفرماید:
هان ای عزیز! اگر انسان این مطالبی را که به موازین برهانیّه، پیش اهلش ثابت و به نور کشف و شهود، نزد اصحاب معرفتْ مشهود است و مطابق با اشارات،
بلکه صراحات کتاب الهی و احادیث شریفه وارده از اهل بیت وحی و تنزیل است، احتمال نیز دهد، باید آرام نگیرد تا نفْس را اصلاح کند. (1)
. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 285 - 286.
امام رحمه الله در جای دیگر، انسانها را چنین مخاطب ساخته است:
ای انسان بیچاره! چه حسرتی خواهی داشت آن روزی که پرده طبیعت از چشم برداشته شود و معاینه کنی که آنچه در عالمْ قدم زدی و کوشش کردی، در راه بیچارگی و شقاوت و بدبختی خودت بوده و راه چاره و طریق جبران نیز مسدود شده و دستت از همه جا کوتاه! . . .
ای عزیز! اکنون تا حجابهای غلیظ طبیعت، نور فطرت را بکلّی زائل نکرده و کدورتهای معاصی، صفای باطنی قلب را بکلّی نبرده. . . دامن همّتی به کمر زن و دری از سعادت به روی خود باز کن. . . . (2)
از جمله فصلهای کتاب که حضرت امام رحمه الله بیشتر بدان پرداخته، فصل «تواضع و کبر» است. ایشان پس از نقل روایتی در باب کبر از اصول کافی که در آن آمده در جهنّم وادیای است به نام سَقَر برای متکبّران، چنین آورده است:
عزیزا! انسان اگر احتمال صدق این طور احادیث را بدهد، باید بیشتر از ما در صدد علاج نفس برآید. جایی که چیزی، خود محلّ عذاب و آتش است، از شدّت حرارت به ناله در آید و از نفس آن، جهنّم محترق شود، آیا ما با این عذاب باید چطور به سر بریم؟ . . . وای به حال غفلت و سرمستی ما! امان از این بیهوشی و خواب سنگین ما! (3)
و نیز میفرماید:
آیا نیامده وقت آن که درصدد اصلاح نفس برآییم و برای علاج امراض آن، قدمی برداریم؟ سرمایه جوانی را به رایگان از دست دادیم و با غرور نفس و شیطان، جوانی را که باید با آن سعادتهای دو جهان را تهیّه کنیم، از کف نهادیم. اکنون نیز درصدد اصلاح برنمیآییم تا سرمایه حیات هم از دست
برود و با خسران تامّ و شقاوت کامل، از این دنیا منتقل شویم. (1)
. همان، ص 345.
چنانکه از عبارت مرحوم نراقی (اختلف الأوائل فی امکان ازالة الأخلاق وعدمه) (2)برمیآید، بحث از امکان تغییر صفات و ملکات اخلاقی، دارای پیشینه کهن است. استدلال مخالفانِ امکان تحوّل اخلاقی، افزون بر برخی ادلّه نقلی، این ادّعاست که صفات اخلاقی، طبیعی است؛ یعنی همگام با مزاج و طبیعت آدمی است و از این رو، ازاله آن، محال است. (3)
از جمله ادلّه نقلی این دسته از بزرگان، این روایت از پیامبر اکرم است که در آن آمده:
الناس معادن کمعادن الذهب والفضة خیارهم فی الجاهلیة خیارهم فی الاسلام. (4)
مردم به سان معادن طلا و نقرهاند. نیکانشان در دوران جاهلیت، نیکان در اسلاماند.
بر این ادّعا، پاسخهای متقنی در کتب اخلاق آمده است؛ (5)چرا که فلسفه ارسال پیامبران و تشریع شرایع و نظام اخلاقی، اصلاح جامعه بشری و تصفیه نفوس و زمینهسازی برای بهرهمندی آنها از سعادت جاودان اخروی عنوان شده است و اگر قرار باشد تربیت اخلاقی، محال باشد و صفات و ملکات اخلاقی، ثابت و لایتغیّر باشد، نتیجۀ آن، لغو بودن نظام تربیتی اخلاقی ادیان آسمانی خواهد بود. به علاوه، نادرستی این ادّعا با برهان و تجربه نیز ثابت شده است.
حضرت امام رحمه الله، در بحثهایی از نگاشته گرانسنگ خود، بر تحوّلپذیری اخلاق آدمی، پای فشرده است و مینویسد:
. . . انسان میتواند نشئه خود را تبدیل کند و مظهریت ابلیسیّه را به مظهریت
آدمیّه مبدّل نماید؛ زیرا که انسان تا در عالم طبیعت که دار تغیّر و تبدّل و نشئه تصرّم و هیولیت است واقع است، به واسطه قوّه منفعله که حق تعالی به او عنایت نموده و راه سعادت و شقاوت را واضح فرموده، میتواند نقائص خود را مبدّل به کمالات و رذائل خویش را تبدیل به خصائل حمیده و سیّئات خود را مبدّل به حسنات نماید. (1)
. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 51.
چنانکه مشهود است، حضرت امام رحمه الله در این بیان خود، بر مبانی فلسفی مربوط به جهانْ شناخت، همچون نظام تحوّل و تبدّل در هستی و هیولا بودن جهان مادّی و گذرا بودن آن، تکیه کرده است. بدین ترتیب، ایشان دیدگاه «ذاتی بودن صفات اخلاقی» را چنین به باد انتقاد گرفته است:
و اینکه معروف است: «فلان خُلقِ زشت و یا فلان صفت رذیله از ذاتیّات است و قابل تغییر نیست، اصلی ندارد و حرفی بیاساس و ناشی از قلّت تدبّر است. . . ؛ بلکه با ریاضات و مجاهدات، تمام صفات نفسانیه را میتوان تبدیل [ نمود ] و تغییر داد. حتی جُبن و بخل و حرص و طمع را میتوان مبدّل به شجاعت و کَرَم و قناعت و عزّت نفس نمود.» (2)
ایشان در جای دیگری نیز جبلّی بودن اخلاق را رد کرده و چنین آورده است:
باید دانست که انسان، مادامی که در این دنیاست، به واسطه آن که در تحت تغیّرات و تصرّفات واقع است، تبدیل هر مَلَکه به ملکه [ ای دیگر ] میتواند بکند و اینکهگویند: «فلان خُلق، فطری و جبلّی است و قابل تغییر نیست» ، کلامی است بیاساس و پایه علمی ندارد. (3)
حضرت امام رحمه الله برای تأیید مدّعای خود، از سه دلیل عقلی، شهودی و نقلی، کمک گرفته است و میفرماید:
این مطلب، علاوه بر آن که برهانی است در فلسفه و وجدانی نیز هست، شاهد بزرگش آن است که در شریعت مطهّره، تمام اخلاق فاسده، مورد نهی واقع
شده است و برای علاج آنها دستور داده شده و تمام اخلاق حسنه، مورد امر است و برای تحصیل آنها نیز دستور رسیده است. (1)
. همان، ص 379 - 380.
اصل تدریج در نظام تکوین و تشریع، اصلی پذیرفته شده است. اخلاق آدمی که از آن میتوان به سیمای باطن یاد کرد، بخشی از نظام تکوین است که برای تحوّل و تغییر، نیازمند زمان است. از این رو، همان گونه که تحوّل فطرت پاک انسانی در اثر ارتکاب جرائم مختلف و پی در پی به نهادی درنده خو، طبعاً محکوم قانون تدریج و زمان بَر است، اصلاح و پیراسته ساختن نفس آدمی از صفات زشت و ناروا نیز به زمان نیاز دارد و طبعاً محکوم قانون تدریج است و به این جهت، پدیده «طفره» در نظام اخلاقی، مردود است.
توجّه به اصل تدریج در تربیت اخلاقی، زمانی اهمیّت خود را باز مییابد که توجّه داشته باشیم که تحوّل اخلاقی، دشوار و بس پیچیده است؛ چنانکه از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود:
ازالة الجبال أهون من ازالة قلب عن موضعه. (2)
از جا کندن کوهها آسانتر از آن است که قلبی را از جای آن (اخلاق ثابتش) جابه جا کنند.
حضرت امام رحمه الله در این کتاب، به مناسبتهای مختلف، بر توجّه به اصل تدریج در تربیت اخلاقی؛ تأکید کرده است. ایشان دربارۀ کیفیت تلقین یاد خدا در دل، چنین آورده است:
. . . آیات توحید و اذکار شریفه توحید و تنزیه را با حضور قلب و حال طهارت، تلقین قلب کند؛ به این معنا که قلب را چون طفلی فرض کند که زبان ندارد و میخواهد او را به زبان آورد. (3)
آن گاه، هشدار میدهد که از سختی راه نباید هراسید و به وسوسه شیاطین که سلوک الی اللّه را مشکل و منحصر به بزرگان میدانند، نباید گوش داد. سپس مینویسد:
. . . طالب حق، خوب است چندی اقدام کند. اگر در صفای قلب و طهارت آن، تغییری دید و نورانیت باطن خود را دریافت، بیشتر اقدام کند. معلوم است این امور، تدریجی و با طول زمان انجام گیرد. (1)
. همان، ص 108.
همچنین در توضیح «رفق» که در روایت به عنوان یکی از جنود عقل برشمرده شده است، بر این اصل پای فشرده که رفِق و مدارا در تربیت اخلاقی دیگران و نیز تربیت نفس آدمی، باید مراعات گردد. بنابراین اگر «در باب امر به معروف و نهی از منکر، یکی از مهمّات، همین رفق نمودن و مدارا کردن است» (2)و «زود رنجی و کدورت و امراض عصبی، بکلّی با این شغل شریف (هدایت خلق) منافی است» ، (3)در سیر و سلوک معنوی و تهذیب نفس نیز باید مورد توجّه تمام باشد. حضرت امام رحمه الله میگوید:
در باب ارتیاض نفس و سلوک راه حق نیز رفق و مدارا با نفس، از مهمّات به شمار میرود و چه بسا که سختگیری بر نفس، خصوصاً در اوائل امر و خصوصاً برای جوانها، اسباب تنفّر نفس از ارتیاض و سلوک شود و از زیر بار حق، فرار کند؛ و خیلی اتّفاق افتاده که جوانهای نورَس، بعد از چندی اشتغال شدید و مواظبت کامل در مستحبّات، بکلّی منحرف شدند و لایبالی به دین گردیدند. (4)
بنابراین، دشواری راه سلوک و تهذیب نفس، نباید انسان را از ورود به آن باز دارد؛
چه، اگر وارد این راه شود و مقاومت ورزد و اصل رفق و مدارا و تدریج (در تربیت اخلاقی) را رعایت کند، موفّق خواهد شد:
آری! در ابتدای امر، ورود در هر یک از مقامات عارفین و قطع هر مرحله از مراحل سلوک، مشکل به نظر آید. شیطان و نفس نیز به این معنی کمک کند که انسان را نگذارد وارد سلوک شود؛ ولی پس از ورود، کم کم راه، سهل و طریق، آسان شود. هر قدمی که در راه حق و آخرتْ انسان بردارد، برای قدم دیگر، نور هدایت الهی، راه را روشن کند و سلوک را سهل و آسان فرماید. (1)
. همان، ص 274.
حضرت امام رحمه الله در اغلب نوشتههای اخلاقی خود، بر این نکته تأکید کرده است که بهترین زمان برای پرداختن به تهذیب نفس و تصفیه دل، سنین جوانی است. (2)امام رحمه الله به سه دلیل بر ایّام جوانی تأکید خاصی دارند:
یک. جوان ، آغاز رشد و بلوغ خود را میگذراند. از این رو، صفحه دل او صاف و بیآلایش است و برای پذیرش تربیت اخلاقی، مناسبتر است.
دو. اخلاق زشت در این سن ، رسوخ چندانی نکرده است. بنابراین، کندن ریشههای آن، به مراتب ازسن پیری که این اخلاق زشتْ به صورت درختی پر ریشه درآمده، آسانتر است.
سه. اراده جوان ، برای انجام دادن هر کاری از سایر سنین به مراتب قویتر است. ایشان، در این باره میفرماید:
انسان. . . هر قدم که به ایّام نونهالی و جوانی نزدیکتر است، تحصیل سعادتْ آسانتر و سهلتر و استقرار آن بیشتر است؛ چون صفحه نفس از نقوش، خالیتر و به سادگی، نزدیک تر است و اگر تا این مرحله از عمر، دارای اخلاق
1) 1)
2) 2) . از جمله این کتابها جهاد اکبر است. ایشان در بخشی از این کتاب، خطاب به طلاب حوزههای علمیه چنینآورده است: «شما که اکنون جوانید، نیروی جوانی دارید، بر قوای خود مسلّط میباشید و هنوز ضعف جسمی بر شما چیره نشده است، اگر به فکر تزکیه و ساختن خویش نباشید، هنگام پیری که ضعف، سستی، رخوت و سردی بر جسم و جان شما چیره شد و نیروی اراده، تصمیم و مقاومت را از دست دادید و بار گناه و معصیت، قلب را سیاهتر ساخت، چگونه میتوانید خود را بسازید و تهذیب کنید؟ . . . جوانان ننشینند که گرد پیری، سر و روی آنان را سفید کند. شما تا جوان هستید. . . میتوانید هواهای نفسانی، مشتهیات دنیایی و خواستههای حیوانی را از خود دور سازید» . (مبارزه با نفس یا جهاد اکبر، ص 60) .
زشت یا عادت و عمل ناهنجاری باشد، چندان محکم و مستحکم نشده و به مقداری مراقبت و مواظبت، میتوان آن را تصفیه و تزکیه نمود و ریشه اخلاق زشت را از بن کند؛ چون نهال نورَسی که چندان ریشه در زمین ندارند، با مختصر فشار و کمی زحمت، میتوان آن را از جای کند. . . درختی که اکنون گرفته است پای
. . . و نیز در ایّام جوانی، اراده و تصمیم انسان، جوان است و محکم. از این جهت نیز اصلاح برای انسان، آسانتر است؛ ولی در پیری که اراده سست و تصمیمْ پیر است؛ چیره شدن بر قوا مشکلتر است. (1)
. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 156 - 157.
ایشان، همچنین در جای دیگری از کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل ، چنین آورده است:
برای اصلاح نفس، ایّام جوانی سزاوارتر است؛ زیرا که هم اراده قویتر است و هم کدورت و ظلمت نفس، کمتر است و به فطرتْ نزدیکتر و هم بار معصیتْ زیاده نشده که جبران آن، مشکل باشد. جوانان، قدر ایّام جوانی را بدانند که این نعمت بزرگ را با غفلت نگذارند که در ایّام پیری، اصلاح نفس، بسیار مشکل است. (2)
قرآن کریم و روایات معصومان علیهم السلام، یکصدا بر لزوم هماهنگی گفتار با کردار، بویژه برای معلّمان و مربّیان اخلاقی، تأکید کردهاند. قرآن کریم با آیه شریف: «یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» ؛ 3 ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا آنچه را بدان عمل نمیکنید، بر زبان جاری میکنید؟ نزد خدا سختْ ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندهید. نسبت به ناهماهنگی گفتار با
رفتار، هشدار داده و با عتاب نسبت به چنین کاری، آن را مایه مَقت و غضب الهی دانسته است.
حضرت امیر علیه السلام در یکی از گفتارهای حکیمانه خود، دربارۀ ضرورت تربیت عملی (که با تربیت نفس آغاز میشود) ، پیش از تربیت قولی دیگران، چنین میفرماید:
من نصب نفسه للناس اماماً فعلیه أن یبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره ولْیکُن تأدیبه بسیرته قبل تأدیبه بلسانه. . . . (1)
. نهج البلاغه، حکمت 73. [1]
آن کس که خود را در مقام پیشوایی مردم قرارداده است، میباید پیش از تعلیم دیگری، به آموزش نفس خود اقدام کند و میباید پیش از آن که با زبانش به تربیت مردم بپردازد، با رفتارش دیگران را تأدیب کند.
حضرت امام رحمه الله بر ضرورت تربیت عملی برای دو گروه تأکید دارد: 1. والدین، 2. عالمان دین. ایشان دربارۀ وظیفه والدین در تربیت فرزندان، چنین میفرماید:
. . . تربیت اطفال و ارتیاض صبیان، از مهمّاتی است که عهده داری آن بر ذمّه پدر و مادر است و اگر در این مرحله سهل انگاری و فتور و سستی شود، چه بسا که طفل بیچاره را کار به رذائلِ بسیار کشد و منتهی به شقاوت و بدبختی ابدی او شود. (2)
آن گاه، دربارۀ ضرورت تربیت عملی میفرماید:
و چون اطفال را حشْر دائم یا غالب با پدر و مادر است، تربیتهای آنها باید عملی باشد. . . و فساد عملی پدر و مادر، از هر چیز بیشتر، در اطفال سرایت کند. چه بسا که یک طفل که عملاً در خدمت پدر و مادر بد تربیت شد، تا آخر عمر با مجاهدت و زحمت مربّیان، اصلاح نشود. (3)
اهمیّت تربیت عملی والدین از نظر حضرت امام رحمه الله تا بدان حدّ است که ایشان حتّی کارهای تصنّعی والدین را در این جهت، جایز میشمارد:
. . . اگر فرضاً خودِ پدر و مادر به اخلاق حسنه و اعمال صالحه متّصف نیستند،
در حضور طفل، با تکلّف، خود را به صلاح نمایش دهند تا آنها عملاً مرتاض و مربّی شوند و این، خود شاید مبدأ اصلاح خود پدر و مادر نیز شود. (1)
. همان جا.
ایشان دربارۀ ضرورت تربیت عملی در میان علما به عنوان معلّمان و مربّیان مردم، چنین آورده است:
پس آنان که به مسند ارشاد خلق نشستند و خود را راهنمای طریق سعادت معرّفی میکنند، باید با این صفت شریف (تواضع) ، خلق را دعوت کنند. . . [ و ] تا نورانیت و صفا و محبّت و تواضع در قلب عالِم و مرشد نباشد، نمیتواند به ارشاد خلق و تعلیم مردمْ قیام کند و نمیتواند تخم معارف و حکم را در قلوب مردم بنشاند. . .
و چون عالم به وظیفه علم که اخلاق حسنه است رفتار نکرد، دین و علم از نظر مردم میافتد و عقیده مردم، سست میشود و دلها از علمای حق هم منصرف میشود و این، یکی از بزرگترین ضربتهایی است که به پیکر دیانت و حقیقت، از دست علمای وظیفه نشناس میخورد که کمتر چیزی میتواند این طور مؤثّر باشد. (2)
ظاهراً نظریه اعتدال در مباحث اخلاقی، نخستین بار توسط ارسطو (معلّم اوّل) مطرح شده است. ارسطو معتقد بود که نفس انسان، دارای چهار قوّه است: عاقله، وهْمیه، غضبیه و شهَویه. او برای هر یک از این قوا تعریفی ارائه کرد و جایگاه هر یک را در نفس آدمی مشخّص ساخت. آن گاه ادّعا کرد که هر یک از این قوای چهارگانه، دارای حدّ افراط و تفریط است. ارسطو، حدّ میانه و اعتدال این قوا را عدالت نامید و کمال انسان و سعادت او را رسیدن به چنین مقامی دانست.
بدین ترتیب، نظام اخلاقی یی که ارسطو بنیانگذار آن است، ترسیم شد و از آنجا که این نظام، مورد اقبال و پذیرش فلاسفه شرق و غرب واقع شد، از آن به نظریه
«اعتدال طلایی» یاد شده است. (1)
. برای تفصیل بیشتر ر. ک: علم الاخلاق، ارسطو، با مقدمه مبسوط بارتلیس سانتملیر، ج1؛ دائرة المعارف بزرگاسلامی، ج7، ص 593 - 594.
در این میان، فلاسفه مسلمان نیز این نظام اخلاقی را پذیرفتند و هر چند اصلاحاتی را در آن به عمل آوردند، آن را با آیات و روایاتْ تطبیق دادند.از این رو، همه یا اکثر کتب اخلاقیای که توسط اندیشمندان مسلمان تدوین شده است، براساس همین نظام اخلاقی، فضایل و رذایل اخلاقی را به تصویر کشیدهاند.
علّامه طباطبایی معتقد است که در مباحث اخلاقی، تاکنون، چهار مکتبْ ظهور کرده است: مکتب فلاسفه، مکتب انبیا، مکتب عرفانی اولیای کُمّل (البته این نام را با توجّه به تعریفی که ایشان برای این مکتب ارائه کرده بر آن گذاشتهایم) . (2)
نظام اخلاقی ارسطو، همان مسلک فلاسفه است که در تقسیم علّامه طباطبایی آمده است. حضرت امام رحمه الله در شرح حدیث جنود عقل و جهل ، در بررسی صفت عدالت، به این نظریه اشاره کرده است، آنجا که میفرماید:
بدان که انسان را از اوّل نشو طبیعی، پس از قوّه عاقله، سه قوّه ملازم است: یکی قوّه واهمه که آن را «قوّه شیطنت» گوییم. . . دوم، قوه غضبیه که آن را «نفس سَبُعی» گویند. . . سوم، قوّه شهویه که آن را «نفس بهیمی» گویند. (3)
و در ادامه چنین آورده است:
حکما، جمیع اجناس فضایل را چهار فضیلت دانند: حکمت، شجاعت، عفّت، عدالت. . . . پس حکمت، عبارت است از تعدیل قوّه نظریه و تهذیب آن؛ و عدالت، عبارت است از تعدیل قوّه عملیه و تهذیب آن؛ و شجاعت، عبارت است از تعدیل قوّه غضبیه و تهذیب آن و عفّت، عبارت است از تعدیل و تهذیب قوّه شهویه. (4)
ایشان بر این مطلب تأکید کرده که مقصود از صراط مستقیم، همان عدالت است:
پس طریق سیر انسان کامل از نقطه نقص عبودیت تا کمال عزّ ربوبیت، عدالت است که خطّ مستقیم و سیر معتدل است و اشارات بسیاری در کتاب و سنّت، بدین معنی است. چنانکه صراط مستقیم که انسان در نمازْ طالب آن است، همین سیر اعتدالی است. (1)
. همان، ص 152.
از نظر حضرت امام رحمه الله، هدف از سیر کمالی انسان نیز رسیدن به مقام عدالت است:
بدان که تعدیل قوای نفسانیه که غایت کمال انسانی و منتهای سیر کمالی بسته به آن است بلکه به یک معنی خود آن است، از مهمّات امور است. (2)
فطرت، سرشت و جبلّه و درونمایه جانِ آدمی است و به عبارت دیگر، چهره باطن آدمی است که بدون دخل و تصرّف انسان و توسط خداوند متعال، سرشته شده است.
قرآن کریم و روایات، بر وجود فطرت و درونمایه نهاد آدمی پای فشردهاند. آنچه در معارف الهیِ برگرفته از قرآن و سنّتْ دربارۀ فطرت آمده، بیان کننده نکات ذیل است:
یک. فطرت، توسط حضرت باری تعالی با جان آدمی آمیخته شده است. آیه شریف: «فِطْرَتَ اَللّهِ اَلَّتِی فَطَرَ اَلنّاسَ عَلَیْها» 3 ناظر بر این امر است.
دو . فطرت، دارای دو سویه اصلی و بنیادین «عقیده» و «اخلاق» است. فطرت، در عقیده، آدمی را به سوی خداشناسی و یکتاپرستی دعوت میکند و در اخلاق، به سوی خوبیها و زیباییها میخواند.
سه. فطرت، دارای نوعی ثبات و پایداری است. بدین ترتیب، به سادگی از بین نمیرود و حتّی در تاریکترین شرایط بحران روحی و انحراف اخلاقی، پیام خود را میرساند.
چهار . فطرت، قابل تقویت یا تضعیف است و تقویت و تضعیف آن، بستگی تام به چگونگی اندیشه و عمل انسان دارد.
گفتنی است که امروزه تحقیقات روانْ شناختی، وجود کششهایی را در روان آدمی که برخاسته از قوّهای خاص در روان یا همان فطرت است تأیید میکند. میل به زیباییها، عشق به کمال مطلق، کشش مذهبی، عدالت خواهی و. . . از سویههای فطرت برشمرده شده است. (1)
. تفسیر نمونه، جمعی از نویسندگان، پیام قرآن، ج1، ص 122 - 123.
حضرت امام رحمه الله در لابه لای مطالب کتاب خود، دربارۀ فطرت، مطالب گرانسنگی ارائه نموده است. ایشان اعتقاد دارد که انسان، دارای دو نوع فطرت است: فطرت اصلی که عشق به کمال است، و فطرت فرعی که تنفّر از نقص است و سایر فطریات آدمی، از این دو فطرتْ نشئت یافته است:
. . . حق تبارک و تعالی با عنایت و رحمت خود، به ید قدرت خود که طینت آدمِ اوّل را مخمّر فرمود، دو فطرت و جبلّت به آن مرحمت نمود: یکی اصلی و دیگر تَبَعی. . . و آن دو فطرت، اصل و پایه جمیع فطریاتی است که در انسانْ مخمّر است و دیگر فطریات، شاخهها و اوراق آن است. یکی از آن دو فطرت که سِمت اصلیت دارد، فطرت عشق به کمال مطلق و خیر و سعادت مطلقه است که در کانون جمیع سلسله بشر، از سعید و شقی و عالم و جاهل و عالی و دانی، مخمّر و مطبوع است. . . و دیگری از آن دو فطرت که سمت فرعیت و تابعیت دارد، فطرت تنفّر از نقص و انزجار از شرّ و شقاوت است که این، مخمّر بالعرض است. (2)
امام رحمه الله، معتقد است که عشق به کمال است که انسانها را به سوی اتّصاف به کمالات میکشاند و آنچه باعث اختلاف انسانها در اتّصاف به کمالات شده، اختلاف آنها در تشخیص کمال مطلق است. به گفته ایشان:
آن فیلسوف عظیم الشأن که عشق به فنون فلسفه دارد و همه عمر خود را
صرف در فنون کثیره و ابواب و شعب متفنّنه آن میکند، با آن سلطان و پادشاه که به سعه نطاق سلطنت خود میکوشد و در راه آن، رنجها میبرد و عشق به نفوذ قدرت و سلطنت خود دارد، و آن تاجر که عشق به جمع ثروت و مال و منال دارد، در اصلِ عشق به کمال، فرق ندارند؛ لکن هر یک، تشخیص کمال را در آن منظور خود دارند. (1)
. همان، ص 80.
حضرت امام رحمه الله، معتقد است که هدف از ارسال پیامبران صلی الله علیه و آله، احیا و زنده نگاه داشتن فطرت است. در واقع، کار انبیا آن است که از بیرون، فطرت درونی آدمی را تقویت کنند:
حق تبارک و تعالی به عنایت ازلی و رحمت واسعه، انبیای عظام علیهم السلام را برای تربیت بشر فرستاد و کتب آسمانی را فرو فرستاد تا آنها از خارج، کمک به فطرت داخلیّه کنند و نفس را از این غلاف غلیظ، نجات دهند. (2)
ایشان بارها بر این نکته تصریح کرده است که تمام شرایع آسمانی، با فطرت آدمی دمساز است و سرّ اقبال و پذیرش این برنامه از سوی جهانیان، همین هماهنگی با فطرت است:
احکام آسمانی و آیات باهرات الهی و دستورات انبیای عظام و اولیای کرام، بر طبق نقشه فطرت و طریقه جبلّت، بنا نهاده شده است. (3)
از این رو، امام رحمه الله، ایمان به خداوند و تمام شعب آن را از شعب عشق به کمال مطلق و فطری دانسته، میفرماید:
اصول و ارکان ایمان که عبارت از معرفت و توحید و ولایت (که ایمان به رُسُل است) و ایمان به یوم المعاد و ایمان به ملائکه و کتب الهیّه، از فطریات است. (4)
حضرت امام رحمه الله، همچنین ادّعای خود را دربارۀ هر یک از شقوق گفته شده، با استفاده از براهین عقلی و نقلی، مستدل ساخته است. ایشان معتقد است که در اثر احتجاب به طبیعت و انجام دادن امور ناپسند، نه تنها فطرتْ متحوّل شده، در حجاب
میرود؛ بلکه تبدیل به شرّیت بالعرض میگردد (1)
. همان، ص 82.
و در بیشتر فصلهای کتاب، ذیل توضیح هر یک از جنود عقل و جهل، لشکر عقل را فطریِ آدمی برشمرده است. (2)از جمله مباحث قرآنی و فلسفی، سریان علم در تمام اجزای هستی است. آنچه تا کنون به استناد عقل و وحی مسلّم شده، این است که علم در بخشی از موجودات هستی، شامل: فرشته، انسان و جن، ساری است. سریان مرتبهای از فهم و شعور در حیوان نیز فی الجمله پذیرفته شده است؛ امّا سریان علم در عالم نباتات، بویژه، در هالهای از ابهام است.
علم و دستاوردهای تجربی، در این زمینه سکوت کردهاند. فلسفه، تلاش کرده است با قانون مساوقیت و جدایی ناپذیری وجود و علم، ثابت کند که هر موجودی به میزانی که از وجود بهره دارد، از علم و شعور نیز بهره دارد؛ هر چند میان فلاسفه در این زمینه اتّفاق نظر وجود ندارد.
آنچه مهمتر و اساسیتر به نظر میرسد، ظاهر، بلکه صراحت وحی و روایات در این زمینه است. میان مفسّران و محدّثان در چگونگی فهم و دریافت از ظاهر این دسته از آیات و روایات، اختلاف چشمگیری وجود دارد. در میان طرفداران و منکران سریان شعور در تمام اجزای هستی، صاحب نظران صاحب نامی وجود دارند. حضرت امام رحمه الله، از جمله بزرگانی است که در نوشتههای خود، بر سریان شعور در اجزای هستی، پای فشرده است. ایشان در کتاب مورد بحث، ذیل این عنوان که «علم، از افضل فضایل است» ، چنین آورده است:
این مطلب، به برهان متین پیوسته است که دار وجود، دار علم است و ذرّهای از موجودات، حتّی جمادات و نباتات، خالی از علم نیستند و به اندازه حظّ وجودی، حظّ از علم دارند. (3)
مقصود ایشان از جمله اخیر، که «به اندازه حظّ وجودی. . .» ، همان برهان فلسفی مساوقیت وجود با علم است.
پیداست که مخالفت فیلسوف بزرگی همچون ابن سینا با این قانون و نتیجه، از نظر حضرت امام (به عنوان فیلسوفی صاحب نظر) ، دور نبوده است. لذا بلافاصله به دیدگاه ابن سینا اشاره کرده و چنین آورده است:
اگرچه از بعضی اکابر فلاسفه در باب «اتّحاد عاقل و عقول» ، ظاهر شود که عالم طبیعت و مادّه، خالی از عالمیت و معلومیت است، به بیانی که پیش ما تمام نیست و به برهان لمّی متین، اثبات این مطلب را که از شئون توحید است فی الحقیقه به ثبوت رساندیم. (1)
. همان، ص 260.
آن گاه، ایشان به دلالت وحی برمدّعا اشاره میکند:
و حق تبارک و تعالی در قرآن شریف به این مطلب، بسیار اعتنا فرموده و در بسیاری آیات، صراحتاً اعلان علم موجودات و تسبیح آنها را از ذات مقدس حق، فرموده. (2)
از نظر امام رحمه الله، کسانی که آیات و روایات دالّ بر تسبیح را بر تسبیح تکوینی حمل کردهاند، در حجاب طبیعت گرفتارند و عدم وجدان را دلیل بر عدم وجود گرفتهاند:
محجوبان، چون این مطلب را به وجدان یا برهان در نیافتهاند، تسبیح را به تسبیح تکوینی حمل کردند، با آن که تسبیح تکوین، تسبیح نیست؛ چنانکه واضح است؛ ولی اهل معرفت به مشاهده حضوریه این حقیقت را دریافتهاند. (3)
مقصود حضرت امام رحمه الله از مشاهده حضوریه، همان برهان شهود است. بنابراین، از نظر امام رحمه الله، افزون بر دلیل عقلی و نقلی، برهان شهودی نیز از جمله دلائل سریان
شعور در تمام اجزای هستی است.
حضرت امام رحمه الله، معتقد است که دو اسم «رحمان» و «رحیم» ، از امّهات اسمای الهی و از اسمای محیطه واسعه است (1)
. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 233.
و از این جهت است که در مفتاح کتاب الهی، این دو اسم بزرگ، تابع اسم اعظمْ قرارداده شده است. اشاره به آن که مفتاح وجود، حقیقت رحمت رحمانیه و رحیمیه است. (2)امام رحمه الله، نظام عالم وجود را مطلقاً بر پایه رحمانیت و رحیمیت میداند و بر این باور است که:
اگر این رحمت و عطوفت در حیوان و انسان نبود، رشته حیات فردی و اجتماعی گسیخته میشد و با این رحمت و عطوفت، حیوان، حفظ و حضانت اولاد خود و انسان، حراست از عائله خود و سلطان عادل، حفظِ مملکت خود میکند. (3)
از نظر حضرت امام رحمه الله، زحمات طاقت فرسایی که معلّمان روحانی و انبیای عظام و اولیای کرام و علمای باللّه برای سعادت نوع بشر بر خود هموار کردهاند، در سایه همین رحمت واسعه، قابل توجیه است. (4)
ایشان با استفاده از قاعده سریان و عمومیت رحمت الهی، به دو پرسش در حوزه معارف دینی پاسخ داده است. پرسش نخست، این است: چرا در ادیان آسمانی، بویژه دین اسلام، احکام سخت و دشواری که بدواً چهرهای خشونت آمیز از دین ترسیم میکنند، تشریع شده است؟ از نمونههای این احکام، قانون قصاص و حدود و تعزیرات است.
پرسش دوم، ناظر به عذابهای وعده داده شده برای گمراهان در قیامت است. در اذهان برخی چنین خلجان میکند که: آیا عذاب کردن انسانهای ناتوان و ضعیف، با انواع آلامی که در جهنّم پیش بینی شده است، توجیهی دارد؟
امام رحمه الله، معتقد است که قاعده «سریان رحمت الهی» پاسخ به هر دو سؤال است:
تمام حدود و تعزیرات و قصاص و امثال آن، حقیقت رحمت و رأفت است که در صورت غضب و انتقام، جلوه نموده: «وَ لَکُمْ فِی اَلْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی اَلْأَلْبابِ» 1. 2
و جهنّم از دیدگاه امام رحمه الله چنین است:
رحمتی است در صورت غضب، برای کسانی که لیاقت رسیدن به سعادت دارند. اگر تخلیصات و تطهیراتی که در جهنّم میشود نبود، هرگز روی سعادت را آن اشخاص نمیدیدند. (1)
جهنّم، باطنش صورت لطف و رحمت الهی است که برای تخلیص مؤمنانِ معصیتکار و رساندن آنها به سعادت ابد، چاره منحصره است؛ زیرا که فطرت مخموره صافیه انسان، چون طلایی است که در ایّام عمر، آن را مغشوش و مخلوط به مس نموده باشیم. باید آن طلا را با کورهها و آتشهای ذوب کننده، خالص نمود و از غلّ و غش، بیرون آورد: «الناس معادن کمعادن الذهب والفضة» . پس جهنّم برای کسانی که فطرتشان بکلّی محجوب نشده و به کفر و جهود و نفاق نرسیده باشند، رحمت است در صورت غضب. (2)
و اگر جهنّم برای کسانی که فطرتشان بکلّی محجوب شده، سراسرْ غضب الهی است، باز بدان جهت است که چنین کسانی در چهره جانشان، روزنهای برای بهره مندی از رحمت الهی باقی نگذاشتهاند.
نتیجه قابل توجّهی که حضرت امام رحمه الله از مبحث سریان رحمت الهی میگیرد، آن است که راه تسخیر قلوب مردم به منظور کمک به تربیت اخلاقی آنان، بسط رحمت و رأفت است؛ چنانکه خداوند متعال، پیامبر اکرم را بدین صفتْ ستوده است.
هیچ چیز، مثل بسط رحمت و رأفت و طرح دوستی و مودّت، نمیتوان دل مردم را
به دست آورد و آنها را از سرکشی و طغیان، باز داشت. (1)
. همان، ص 234.
مباحث فلسفی و عرفانی در کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل» ، موج میزند. حضرت امام رحمه الله به مناسبتهای مختلف، وارد این مباحث شده و از مبانی فلسفی و عرفانی خود، دفاع نموده است. به عنوان نمونه در آغاز کتاب، در توضیح این فقره از روایت که: «انّ اللّه خلق العقل و هو أوّل خلق من الروحانیین عن یمین العرش من نوره» مینویسد که مقصود از عقل در اینجا، قوّه عاقله در مقابل قوّه واهمه نیست؛ بلکه مقصود از عقل کلّی، عالم کبیر است که باطن و سِرّ و حقیقت عقول جزئیّه است. (2)آن گاه در دفاع از آن در مقابل مخالفان، بویژه محدّثان و اهل ظاهر، چنین آورده است:
انکار آن، موجب و مستلزم انکار بسیاری از ضروریات عقل و دین است؛ از قبیل تصوّر اشرف از واجب تعالی در نظام وجود و تحدید واجب جلّت قدرته و تجسیم آن ذات مقدس و راه یافتن جهل و عجز و بخل در آن ساحت قدس و امثال آن. (3)
حضرت امام رحمه الله معتقد است که اهل حدیث، بدین جهت که در علوم حقیقیه توحید و تجریدْ ممارست ندارند، از درکِ این حقایق بلند فلسفی غفلت کردهاند و میفرماید:
آنان که منکر آناند از بزرگان محدّثین، ظاهراً مقصود ایشان، علّامه مجلسی رحمه الله است. توجّه به توالی فاسده و لوازم باطله آن نداشتهاند؛ زیرا که این، از لوازم خفیّهای است که با ممارست در علوم حقیقیه توحید و تجرید، ظاهر شود و اهل حدیث از آن، ذاهل و غافل بودند. لهذا، در دامن قدس و
طهارت آنها نقصی وارد نشود. (1)
. همان جا.
حضرت امام رحمه الله، پس از ردّ اشکال علّامه مجلسی رحمه الله که معتقد است پذیرش عالم عقلی و مجرّد، مستلزم نفی حدوث عالم است، چنین آورده:
بالجمله، ثبوت عقل مجرّد، بلکه عوالم عقلیه، موافق احادیث اهل بیت عصمت و اشارات بعضِ آیات شریفه الهیه و ضرورت عقول اولوالالباب و نتیجه ریاضات اصحاب معارف است و این جوهر مجرّد، عقل عالم کبیر است و در لسان بعضی، از آن به (آدم اوّل) تعبیر شده و این، غیر از آدم ابوالبشر است؛ بلکه روحانیت آدم علیه السلام، ظهور آن است. (2)
ایشان برای اثبات عقول مجرّد، به تمام ادلّهای که میتوان به آنها تمسّک جست، یعنی دلیل عقلی، دلیل نقلی و برهان شهودی استناد کرده است.
مقصود از ضرورت عقول اولوالالباب، همان برهان فلسفی عقلی است که امام رحمه الله در تحلیل آن، فرمود که انکار آن، مستلزم انکار بسیاری از ضروریات است. احادیث اهل بیت و اشارات بعضی آیات، برهان نقلی را تشکیل میدهد. قابل توجّه است که ایشان در استناد به قرآن، به «اشارات برخی آیات» تعبیر کرده است و این امر، نشان دهنده نهایت حزم و احتیاط ایشان در انتساب مطلبی به قرآن است. نتیجه ریاضات اصحاب معارف، همان برهان شهودی است که ایشان به آن استدلال کرده است.
یکی از مباحث مهم که در کلام اسلامی و مسیحیتْ مورد توجّه است، کیفیت اتّصاف خداوند به اوصاف کمالی است. به عنوان مثال، وقتی میگوییم خداوند رحیم است، رئوف است، مرید است و. . . چگونه خداوند به صفات رحمت، رأفت، اراده و. . . متّصف میگردد؟
مشکل از آنجا ناشی شده که نظیر این صفات، در انسان وجود دارد که با مشابههای
محدود انسانی، به سان تأثّر، انفعال، محلّ حوادث بودن، نیاز، فقر، جهل و. . . همراه است و از آنجا که خداوند متعال از چنین مشابههای نقص و نیاز و محدودیتْ مبرّاست، نمیتوان این اوصاف را در مرتبه انسانی به خداوند نسبت داد.
اگر قرار باشد صفات الهی در مرتبهای فراتر از مرتبه انسانی معنا پیدا کنند، دو راه بیشتر وجود ندارد:
یک. باید گفت چون کیفیّت اتّصاف صفات در مرتبهای فراتر از مرتبه انسانی برای ما غیر قابل فهم و دسترس است، بهترین راه، سکوت و لب فروبستن است که از آن، اصطلاحاً به مسلک «تعطیل» یاد میشود.
دو. مسلک تعطیل، مردود است و با توجّه به امر و اجازه در منطقِ وحی برای درک و دریافت مرتبهای از صفات الهی، تعمّق و اظهار نظر دربارۀ آن جایز است.
بیشتر متکلّمان مسلمان و مسیحی، همین مبنا را پذیرفتهاند. با این حال، در تبیین نحوه اتّصاف، بین ایشان اختلاف چشمگیری رخ نموده است. (1)
. برای آگاهی بیشتر ر. ک: زبان دین، امیر عباس علی زمانی، ص65؛ آموزش فلسفه، محمد تقی مصباح، ج2، ص397403؛ الالهیات، جعفر السبحانی، ج1، ص87 88؛ فلسفه دین، جان هیک، ص 100.
مهمترین و رایجترین دیدگاهی که در این زمینه بیان شده، مسلک «خُذ الغایات و اترک المبادی» است. بر اساس این نظریه، هر صفت برای تحقّق، مقدمات و زمینههایی را میطلبد و پس از آن که محقّق شد، آثاری را به همراه میآورد.
به عنوان مثال، برای اتّصاف آدمی به صفت رحمت، تأثّر عاطفی و انفعال روانی، از مقدمات آن است و انعام و لطف به شخصی که بر او رحمت آورده، از آثار آن است.
براساس این مبنا، مقدمات تحقّق این صفت، انسانی است. لذا برای تبیین نحوه اتّصاف خداوند به صفت رحمت، باید این مقدماتْ منتفی شود. امّا آثار آن، فرا انسانی است. لذا میتوان این آثار را بر خداوند، حمل کرد. بنابراین، اتّصاف خداوند به صفت رحمت، بدین معنا خواهد بود که خداوند به بندگان خود، لطف و انعام میکند. (2)
حضرت امام رحمه الله در بررسی رأفت، به عنوان یکی از جنود عقل، به این مسئله اشاره کرده است. ایشان براساس مبانی فلسفی خود و عمدتاً بر مبنای اصالت وجود، چگونگی اتّصاف خداوند را براساس اختلاف مراتب وجود، حلّ کرده است. براساس دیدگاه ایشان، علم در خداوند، همان علم در آدمی است؛ امّا در مرتبهای بس بالاتر، بلکه بالاترین مرتبه وجودی آن. ایشان میفرماید:
باید دانست که درحقیقتِ رحمت و رأفت، معنی رقّت که ملازم با انفعال است، دخالت ندارد؛ بلکه این حقایق، چون سایر حقایق وجودیه، به حسب اختلاف نشئات و مراتب و منازل، احکام آنها بالعرض فرق کند. چنانچه حقیقت علم و قدرت و حیات (که از اصول اوصاف کمالیه وجودیّه است) بر حسب منازل و مراحل صعود و نزول، احکامشان فرق دارد؛ از مرتبه علم و قدرت و حیات ذاتیه واجبه قدیمه قیومیّه تا مرتبه نازله انفعالیه تجدیدیّه حادثه متقوّمه به غیر. . . (1)
. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 230.
حضرت امام رحمه الله، سپس به دو نظریه دربارۀ کیفیت اتّصاف خداوند به اسما و صفات، اشاره کرده و آن را تأویلی خُنک و مخالف برهان دانسته است. آن دو نظریه، یکی ترتیب آثار است که مقصود ایشان از ترتیب آثار، همان مسلک متداول پیش گفته، یعنی «خذ الغایات و اترک المبادی» است و دیگر، معامله این صفات با بندگان. امام رحمه الله مینویسد:
این قبیل اسما را که بر ذات مقدس حق تعالی شأنه اجرا میشود، تأویل کنیم به ترتیب آثار یا بگوییم معنی رأفت حق تعالی و عطوفت او، معامله نمودن آن ذات مقدس است با مؤمنین، معامله رأفت و عطوفت و همین طور نسبت به مقابلات اسمای جمالی؛ و این تأویلات، علاوه بر برودت، مخالف با برهان نیز هست. (2)
حضرت امام رحمه الله، آن گاه از صدرالمتألهین که اتّصاف خداوند به صفات را به معنای ترتیب آثار دانسته، انتقاد کرده است. (3)
برخی از مقاماتی که حضرت امام رحمه الله برای عارفان باللّه ذکر کرده، بدین شرح است:
از جمله این موارد، درک همه اسرار و حقایق معرفت عقل و جهل و جنود آنهاست. حضرت امام رحمه الله در این باره میفرماید:
بدان که معرفت عقل و جهل و جنود آنها، از مختصّات علوم غیبیّه الهیه و معارف حقیّه باطنیه است که معرفت آنها به جمیع شئون و تمام مدارج و مراتب و همه اسرار و حقایق، میسور و میسّر نشود، مگر از برای اصحاب ولایت و ایقان و اوحدیّ ارباب معارف و ایمان که به نور معرفت و قدم سلوک، از جلباب بشریتْ خارج [ شده ] و حُجب عوالم مُلک و ملکوت را خرق نموده، به مبادی وجود و مصادر غیب و شهود رسیده و به مشاهده حضوریه، عوالم غیب را دریافته باشند؛ و این، جز برای کُمَّل رخ ندهد. (1)
. همان جا.
حضرت امام رحمه الله معتقد است که اهل معرفت به مشاهده حضوری که همان علم حضوری است و به مراتب از استدلال و برهان (که علم حصولی است) ، عمیقتر و محکم تر است تسبیح موجودات را درمی یابند؛ امّا آنان که به این مقام عرفانی نائل نشده و در حجاب نفس و طبیعتْ گرفتارند، از درک آن ناتواناند:
اهل معرفت به مشاهده حضوریه، این حقیقت را [که تسبیح حقیقی است]، دریافتهاند. . . بالجمله، انسان چون افق وجودش در یک حدّ محدودی است و نیز به واسطه انغمار در طبیعت، از غیر طبیعت خود محجوب است، عوالم فوقِ خود و دونِ خود را نیافته است؛ بلکه از خود نیز کاملاً محجوب است. (2)
(3)امام رحمه الله، قلوب اولیا را به سه دسته تقسیم کرده است:
قلبهایی که اسمای جمال و رحمت الهی در آن ظاهر شده است، همچون قلب عیسی مسیح علیه السلام. در چنین قلبهایی، رجا بر خوفْ غلبه دارد.
قلبهایی که اسمای جلال و عظمت الهی در آن تجلّی کرده است. در این قلوب، خوف بر رجا غلبه دارد همچون قلب یحیای پیامبر علیه السلام.
قلبی که اسمای جمال و جلال، هر دو در آن تجلّی کرده است و در نتیجه، خوف و رجا یکسان در آن وجود دارد. (1)
. همان، ص142 - 143(با تلخیص) .
صاحب این قلب جمعی، «اَحَدی احمدی، خاتمِ دایره کمال و جامعِ ولایت مطلقه و نبوّت مطلقه است» ؛ (2)یعنی پیامبر اکرم.امام رحمه الله معتقد است:
این خوف و رجا که از تجلّیات آسمانی است؛ منقطع شدنی نیست و به انقطاع دار طبیعت و رجوع نفس شریفه آنان از این عالم، منقطع نشود. (3)
حضرت امام رحمه الله، گفتار صدرالمتألهین را که ناظر بر انقطاع خوف در آخرت است، نقل کرده و در توجیه آن، بیان نموده که مقصود ایشان خوف از عذاب و عقاب است، نه خوف از تجلّیات جلال؛ زیرا خوف در اثر تجلّی اسمای جلال، به سبب استمرار و کمال تجلّی در جهان آخرت، همچنان استمرار دارد. امام رحمه الله میفرماید:
و اینکه در شرح اُصول [ کافی ] ، فیلسوف عظیم الشأن اسلامی و حکیم بزرگوار ایمانی، در ذیل این فقره از حدیث شریف فرمودند که «خوف، از کمال باقیه در عالم آخرت نیست و منقطع میشود به انقطاع این عالم» ، مقصود، غیر از این خوف است که از تجلّیات جلال است؛ زیرا که این تجلّیات، بعد از رفع اشتغال از طبیعت، بالاتر و کاملتر است. (4)
حضرت امام رحمه الله پیش از پرداختن به اقسام زهد، بر دو نکته تأکید میکند:
صفات نفسانی و مقامات انسانی، مراتب و درجات بیشماری دارد که به حسب جزئیات، قابل احصا نیست.
اگر در ظاهر گفتار ائمه علیهم السلام، احیاناً اختلاف دیده میشود، به سبب اختلاف
ادراکات و به فراخور مقام و مرتبه افراد است. (1)
. همان، ص295.
امام رحمه الله، آن گاه، زهد را به سه دسته: زهد عامّه، زهد خاصّه و زهد اخصّ خواص، تقسیم میکند. (2)ایشان دربارۀ زهد اخصّ خواص، چنین آورده است.
درجه سوم، زهد اخصّ خواص است و آن، عبارت است از اعراض لذّات روحانی و ترک مشتیهات عقلانی، برای رسیدن به مشاهده جمال جمیل الهی و وصول به حقایق معارف ربّانی و این، اوّلِ مقامات اولیا و محبّین است و از مراتب عالیه زهد است. . . و پس از این مقام، اوّل مراتب فنا، برای سالک دست دهد که آن، عبارت است از فنای لذّات و عدم التفات به آن و پس از این، مقامات دیگر اولیاست. (3)
حضرت امام رحمه الله، در فصلی تحت عنوان «در بعض مراتب صبر که مخصوص به اهل سلوک و کمّل اولیاست» ، صبر اولیا را به شش قسم، بدین ترتیب، تقسیم کرده است: صبر للّه، صبر باللّه، صبر علی اللّه، صبر فی اللّه، صبر مع اللّه، صبر عن اللّه. (4)
ایشان در تبیین سه قسم اخیر صبر عارفان، چنین آورده است:
. . . امّا صبر فی اللّه. . . برای اهل حضور است که مشاهده جمال اسمایی کردند. پس در آن مشاهدات و جلوات، هر چه صبر کنند و دل را از استهلاک و اضمحلال نگه دارند، صبر فی اللّه است.
و امّا صبر مع اللّه. . . برای مشاهدین جمال ذات است که از مقام مشاهده جمال اسمایی، بیرون رفته و به مشاهده ذاتی رسیدهاند. . . پس از این، مقام استهلاک و فناست که اسم و رسمی از سالک و صبر و سلوک نیست.
و امّا صبر عن اللّه. . . صبر مشتاقین و محبوبین جمال است که پس از ارجاع آنها به مملکت خود، ناچار باید صبر کنند و از جمال جمیل برای اطاعت خود او
محجوب باشد و این، اشقّ مراتب صبر است. (1)
. همان، ص 419 - 420.
حضرت امام رحمه الله در مباحث عرفانی از برخی عرفا که علمای شریعت و فقهای اسلام را قشری و عامی معرّفی کردهاند، سخت انتقاد کرده و معتقد است که آنان در دام ابلیس، گرفتار شده و از کیفیت سیر و سلوک و مدارج غیب و شهود، بیاطّلاعاند.
میدانیم که متأسفانه، چنین نگرشی در گفتار برخی از عارفان پیشین، نسبت به فقها وجود داشته است. انتقاد شدید امام رحمه الله از چنین نگرشی، نشان دهنده میزان حرّیت اندیشه ایشان و پایبندی به تمام اصول و مبانی شریعت است. باری! ایشان اگر عارف است، فقیه هم هست و به دامن چنین شخصیت جامع و ممتازی، گَرد برخی ادّعاهای سست و بیاساس نمینشیند. گفتار امام رحمه الله در موضوع یاد شده، چنین است:
اگر حکیمی یا عارفی در زنجیر شیطان درآمد و محبوس و موقوف در همان عقلیّات شد، به دیگران با نظر خواری و بیمقداری نظر کند و علمای شریعت را قشری و فقهای اسلام را عامی خواند، تا چه رسد به دیگران؛ و او جز خود و رفقای خود که انباردار مفهومات و اعتباریات هستند، کسی دیگر را به حساب نیاورد و این آفت، نیست جز از همان وقوف و سلطه ابلیسیه؛ و اگر اینان حافظ حضرات و سایر در نشئات بودند، یا لااقل علماً و برهاناً مدارج غیب و شهود نفس، نشئات باطن و ظاهر آن را میشناختند. . . مبتلا به این دام بزرگ ابلیس. . . نمیشدند. (2)
ده نکته دربارۀ «شرح اُصول کافی» ملّاصدرا
نویسنده در این مقاله به ده پرسش دربارۀ شرح اصول الکافی ملا صدرا پاسخ داده است. پرسشها بدین قرار است: 1. آیا شرح اصول الکافی آخرین تألیف صدر المتألهین است؟ 2. چرا ملاصدرا در سالهای واپسین عمر خود، دست به تألیف این کتاب زد؟ 3. چرا برای تأمین هدفش - که شرح حقایق مطرح شده در احادیث اهل بیت بوده - کتاب الکافی را انتخاب کرد؟ 4. قبل از صدرالمتألهین چه کسانی الکافی را شرح کرده بودند؟ 5. آیا ملاصدرا از شرحها و حاشیههایی که قبل از او نوشته شده بود، بهره برده است؟ 6. بعد از تألیف این شرح در سده یازدهم، چند شرح دیگر نوشته شده است؟ 7. آیا مؤلفان این شرحها از شرح ملاصدرا استفاده کردهاند؟ 8. آیا ملاصدرا در بحثهای رجالی هم صاحب نظر بوده است؟ 9. اینکه ملاصدرا به خاطر نقل گفتار برخی از مشایخ پوزش خواسته، مقصودش چه کس یا کسانی است؟ 10. آیا شرح الکافی ملاصدرا تاکنون مورد استفاده جدی قرار گرفته یا هم دانشمندان شیعه آن را کتابی ارجمند دانستهاند و میدانند؟
این مقاله را میتوان کتابشناسی الکافی دانست که مطالب دیگری به همراه دارد.
در این مقاله به پرسشهای زیر دربارۀ شرح اُصول کافی ملّاصدرا پاسخ داده شده است:
آیا شرح اُصول الکافی ، آخرین تألیف صدرالمتألهین است؟
چرا ملّاصدرا در سالهای واپسین عمر خود، دست به تألیف این کتاب زد؟
چرا برای تأمین هدفش که شرح حقایق مطرح شده در احادیث اهل بیت علیهم السلام بود، کتاب کافی را انتخاب کرد؟
قبل از صدرالمتألهین، چه کسانی کافی را شرح کرده بودند؟
آیا ملّاصدرا از شرحها و حاشیههایی که قبل از او نوشته شده بود، بهره برده است؟
بعد از تألیف این شرح در سده یازدهم، چند شرح دیگر نوشته شده است؟
آیا مؤلفان این شرحها از شرح ملّاصدرا استفاده کردهاند؟
آیا ملّاصدرا در بحثهای رجالی هم صاحب نظر بوده است؟
اینکه ملّاصدرا به خاطر نقل گفتار برخی از مشایخْ پوزش خواسته، مقصودش چه کس یا کسانی است؟
آیا شرح کافی ملّاصدرا تاکنون مورد انتقاد جدّی قرار گرفته است یا همه دانشمندان شیعه آن را کتابی ارجمند دانستهاند و میدانند؟
در میان بیش از پنجاه کتاب و رسالهای که از ملّاصدرا به یادگار مانده، سه کتاب به عنوان مهمترین آنها شناخته شده است:
این تفسیر در سال 1320ق، در 617صفحه رحلی چاپ سنگی شده و چند سال پیش در هفت جلد وزیری چاپ حروفی شده و بخشهایی از آن هم چاپ جداگانه دارد.
در سال 1282ق، در دو جلد رحلی، چاپ سنگی شده (1)
. اینکه در فهرست کتب چاپی عربی مشار، گفته شده سه بار در سالهای 1282 و 1303 و 1322 (/1222) قمری چاپ شده، اشتباه است.
و سپس در نُه جلد وزیری به چاپ حروفی رسیده است. چاپ جدید آن هم در دست انجام است.اکنون نکاتی را دربارۀ شرح اُصول الکافی به صورت پرسش و پاسخ، مطرح میسازیم.
از سایر تألیفات اوست؟
تاریخ تألیف بیشتر آثار ملّاصدرا به طور دقیق روشن نیست و فقط در این چند اثر، تاریخ تألیفْ ضبط شده است:
مبدأ و معاد که سال تألیف آن 1015قمری گفته شده است. این تاریخ در پایان نسخهای از کتاب مبدأ و معاد ، به خط مؤلّف موجود است؛ امّا در اصالت این تاریخ، تردید شده است. (3)
تفسیر آیة الکرسی که در چهل و چند سالگیِ مؤلف نگاشته شده و چون تولّد مؤلّف به سال 979بوده است، بنابراین، تاریخ تألیف آن، حدود 1022 تا 1028است.
کسر أصنام الجاهلیة که به سال1027قمری نوشته شده است. (4)
تفسیر آیة النور که در سال 1030نگاشته شده است. (5)
تفسیر سورة یس که تألیف آن به سال 1030 است. (6)
تفسیر سورة الطارق که در سال 1030نوشته شده است. (1)
. همان جا.
اکسیر العارفین که در سال 1031نگارش یافته است. (2)
الأسفار الأربعة که قبل از سال 1041ق (سال وفات میرداماد) تألیف شده است؛ زیرا در جلد ششم آن، از میرداماد با دعای (دام عمره) و (دام ظلّه) یاد شده است. (3)به نوشته برخی از فهرست نگاران، ملّاصدرا در سال 1037 مشغول تألیف اسفار بوده است. (4)
شرح اُصول الکافی که در سال 1044ق، نوشته شده است. (5)سال وفات ملّاصدرا 1050ق، است. بنابراین، مسلّم است که شرح اُصول الکافی ، آخرین اثر یا از آخرین آثار ملّاصدراست که آن را در اواخر عمر، یعنی در 65سالگی تألیف کرده و نسبت به دو کتاب عظیم دیگر او تفسیر و اسفار ، مؤخّر است. او در شرح اُصول الکافی مینویسد:
إعلم أنّ هذا المطلب (حدوث العالم وهلاکه) من أعاظم الاُصول الایمانیة ولم نعرف أحداً من المشهورین بالحکمة والعرفان من الحکماء والصوفیة و غیرهم حقّق هذا الأصل بالبرهان. . . و نحن بفضل اللّه وتأییده حقّقناه بنور البرهان. . . ومن أحبّ الاطّلاع علیه فلیرجع الی أواخر المجلد الثالث من کتاب الأسفار الاربعة (6)أو الی رسالتنا المعمولة فی هذا المطلب. (7)
و نیز در جای دیگر دربارۀ روح میگوید:
وقد بیّناه فی الأسفار الأربعة. (8)
در شرح اُصول الکافی در مورد تفسیر مینویسد:
1) 1)
2) 2) . الذریعة، ج2، ص 279.
3) 3) . الأسفار الأربعة، ج6، ص352 و 381.
4) 4) . یادنامۀ ملّاصدرا، ص 111.
5) 5) . این تاریخ در پایان کتاب العقل و العلم و کتاب التوحید، موجود است.
6) 6) . ر. ک: الأسفار الأربعة، ج7، ص282 ( [1]الموقف العاشر) .
7) 7) . شرح اُصول الکافی ( [2]چاپ سنگی افست) ، ص369. گویا مقصود از رسالهای که به آن ارجاع داده است، رساله حدوث العالم است که با چند رساله دیگرچاپ شده است.
8) 8) . شرح اُصول الکافی، ج1، ص 473. [3]
ثم من النوادر الغریبة أنّ هذا العبد المسکین کان فی سالف الزمان متأمّلاً متدبّراً علی عادتی عند تلاوة القرآن فی معانی آیاته ورموزها واشاراتها وکان المنفتح علی قلبی من آیات هذه السورة (الحدید) و اشاراتها أکثر من غیرها فحدّانی (کذا) ذلک مع ما سبق من الخواطر الغیبیّة والدواعی العلمیّة والاعلّامات السرّیة الی أن أشرع فی تفسیر القرآن المجید والتنزیل الحمید فشرعت فکان أوّل ما أخذت فی تفسیره من السور القرآنیة هذه السورة. . . ثم بعد أن وقع اتمام تفسیرها مع تفسیر عدّة أخری من السور والآیات کآیة الکرسی وآیة النور، اتّفقت عقیب سنتین أو أکثر مصادفتی لهذا الحدیث «انّ اللّه عز و جل علم أن یکون فی آخر الزمان أقوام متعمّقون فأنزل اللّه تعالی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» والآیات من سورة الحدید الی قوله «عَلِیمٌ بِذاتِ اَلصُّدُورِ» فمن رام وراء ذلک فقد هلک» والنظر فیه بعین الاعتبار. . . . (1)
. همان، ج3، ص 116. [1]
و همچنین در شرح اُصول الکافی از کتابهای مفاتیح الغیب و أسرار الآیات که از آخرین تألیفات اوست، شواهد الرّبوبیة ، حاشیة الشفاء ، رساله حشر الأشیاء و المبدأ والمعاد ، یاد شده است. (2)
مطلب دیگر اینکه تاریخ 1044 هم در پایان «کتاب العقل والعلم» و هم در پایان «کتاب التوحید» قید شده است. از این رو، حدس زده میشود که تألیف این کتاب عظیم در همین سال و شاید مقداری از سال قبل و سال بعد از آن انجام شده و این خود، نشانی دیگر از عظمت مقام علمی و تسلّط صدرالمتألهین بر مبانی خویش است.
ملّاصدرا همان طور که مدّتها در قرآن و معانی آیات آن، تدبّر و تأمّل میکرد تا بالاخره توفیق یافت که نگارش تفسیر خود را با تفسیر سوره حدید آغاز کند و سپس تفسیر تعداد دیگری از سور و آیات را بنویسد، در مورد احادیث اهل بیت علیهم السلام نیز
روزگارانی طولانی به تأمّل و تعمّق پرداخت و به گوهرهایی ناب دست یافت و در فکر بود که کتابی در شرح این لئالی بسیار ارجمند بنگارد. او در مقدمۀ شرح اُصول الکافی مینویسد:
إنّی قد صادفت من هذه الأحادیث اصدافاً علمیّة. . . وکنت برهة من الزمان متأمّلاً فی أسرار معانیها. . . وکنت أشاور نفسی. . . فی أن أشق للاخوان الصالحین تلک الأصداف الثمینة. . . . (1)
. شرح اُصول الکافی، ج1، ص 168 - 169. [1]
امّا آن طور که خود ملّاصدرا میگوید، «عوائق و عوادی روزگار» ، او را از این کار باز میداشت، تا در نهایت به اصرار گروهی از طالبان حقایق در سالهای آخر عمر به این کار همّت گماشت و اثری ممتاز در زمینه احادیث اهل بیت علیهم السلام از خود به یادگار گذاشت.
بیت علیهم السلام کتاب کافی کلینی را انتخاب کرد؟
صدرالمتألهین، خود، پاسخ این سؤال را در دیباچه کتابْ بیان کرده، امّا پیش از نقل عبارت او مناسب است کتاب کافی را به طور مختصر معرّفی کنیم.
الکافی ، تألیف ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (م329ق) در طول بیست سال در34 جزء، (2)شامل بیش از شانزده هزار حدیث، تدوین شده و بدون تردید از حیث قدمت، جامعیت و کثرت احادیث و ترتیب خاص و اعتبار روایات و نیز شامل بودن بر معارف الهی و اخلاق و احکام (برخلاف برخی از کتابهای حدیثی که فقط شامل فقه و احکام است) ، سرآمدِ کتابهای حدیثی شیعه است و از روزگار تألیف، همواره
1) 1)
2) 2) . اینکه عدد اجزای کافی در الفهرست شیخ طوسی 30 و در الفهرست نجاشی 31 و گاهی 32 و 33 جزء شمردهشده، به دلیل آن است که برخی از کتابها را با کتاب دیگر یکی به حساب آوردهاند؛ مانند «کتاب العقل» و «کتاب العلم» که برخی این دو را یک کتاب شمردهاند و یا «کتاب الطهارة» و «کتاب الحیض» را برخی یک کتاب به شمار آوردهاند یا برخی روضه کافی را که جزء سی و چهارم کافی است، کتابی جداگانه دانستهاند.
مورد استناد و استفاده فقها و علما و مؤلّفان مباحث دینی و معرفتی در حوزههای علمی شیعه بوده است.
در کتابهایی که پس از تألیف الکافی به قلم اعاظم دانشمندان شیعه نگاشته شده، همواره از آن یاد و تمجید شده و نسخههای آن در همۀ دورهها موجود بوده و در اجازاتی که علما و فقها و محدّثان برای یکدیگر مینوشتهاند، همواره کافی به عنوان یک کتاب شناخته شده و مشخّص، یاد شده و با قرائت آن نزد یکدیگر به اتقان نسخههای آن میپرداختهاند.
شیخ مفید (م413ق) میگوید:
کتاب کافی از بلند مرتبهترین کتابهای شیعه و از پرفایدهترین آنهاست. (1)
. تصحیح الاعتقاد (مصنفات الشیخ المفید، ج5) ، کنگره هزاره شیخ مفید، 1413ق، ص 70.
نجاشی (م450ق) نیز میگوید:
کلینی در زمان خود در ری، شیخِ اصحاب ما بوده و کتاب بزرگ خود را که نامش کافی است، در مدت بیست سال تألیف کرده است.
سپس مینویسد:
به مسجد لؤلؤی برای خواندن قرآن نزد استادی، رفت و آمد داشتم. در آن مسجد، گروهی از دانشمندان شیعه، کتاب کافی را نزد احمد بن احمد کوفی میخواندند. (2)
شیخ طوسی (م460ق) در کتاب الرجال خود میگوید:
محمد بن یعقوب کلینی، جلیل القدر و دانای به احادیث بود. وی تألیفاتی در حدیث دارد که کتاب معروف به کافی از آنهاست. آثار او را در کتاب الفهرست یاد کردهایم. (3)
و نیز در کتاب الفهرست مینویسد:
کلینی، آشنای به احادیث، ثقه و مورد اعتماد و اطمینان است. او را تألیفاتی
است و یکی از آنها کافی است که شامل سی کتاب است. کتابهای او را از شیخ مفید و حسین بن عبیداللّه و سیدمرتضی، روایت میکنم. (1)
. همان جا (به نقل از: الفهرست شیخ طوسی) .
شهید اوّل (م786ق) میگوید:
کافی در حدیث، تألیف شیخ ابوجعفر کلینی است که مانند آن در کتابهای شیعه تألیف نشده است. (2)
محقّق کَرَکی (م940ق) مینویسد:
کتاب بزرگ کافی که مانند آن تألیف نشده، شامل احادیث شرعی و اسرار دینیای است که در غیر آن، یافت نمیشود. (3)
شهید ثانی (م966ق) مینویسد:
الکافی ، الذی لایوجد فی الدنیا مثله جمعاً للأحادیث و تهذیباً للأبواب و ترتیباً صنعه فی عشرین سنة، شکر اللّه سعیه وأجزل أجره. (4)
شیخ بهایی (م1030ق) مینویسد:
امّا الکافی فهو تألیف ثقة الاسلام أبی جعفر محمد بن یعقوب الکلینی الرازی عطّر اللّه مرقده ألّفه فی مدّة عشرین سنة. . . و لجلالة شأنه عدّه جماعة من علماء العامّة کابن أثیر فی کتاب جامع الاُصول من المجّددین لمذهب الامامیة علی رأس المأة الثالثة. . . . (5)
محمد امین استرآبادی (م1036ق) مینویسد:
کتاب الکافی وقد سمعنا عن مشائخنا وعلمائنا انّه لم یصنّف فی الاسلام کتاب یوازنه و یدانیه وذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء. (6)
فیض کاشانی (م1091ق) مینویسد:
امّا الکافی فهو وان کان أشرفها (أی الکتب الأربعة: الکافی و الفقیه و التهذیب و الاستبصار وأوثقها وأتمّها وأجمعها لاشتماله علی الاُصول من
بینها وخلوّه من الفضول وشینها. . . . (1)
. الوافی ( [1]چاپ جدید) ، ج1، ص5.
با این معرّفی اجمالی کتاب شریف کافی ، روشن شد که چرا ملّاصدرا برای شرح احادیث اهل بیت علیهم السلام، کافی را انتخاب کرده است. او در دیباچۀ شرح اُصول الکافی میگوید:
بهترین احادیث و گفتارهایی که از اهل بیت علیهم السلام برای ما روایت شده و درخشندهترین سخنانی که چون مرواریدِ به هم پیوسته از آنان برای ما نقل شده، . . . احادیث کتاب کافی، تألیف امین الاسلام و ثقة الأنام، شیخ عالم، کامل مجتهد، بارع فاخر، محمد بن یعقوب کلینی أعلی اللّه قدره وأنار فی السماء بدره است. (2)
استادِ صدرالمتألهین، میرداماد، تعلیقهای بر بخشی از کتاب کافی دارد که نیمی از آن که شرح خطبۀ کافی و بحثهای مقدماتی است، به نام الرواشح السماویة و نیم دیگرِ آن که شرح احادیث کتاب العقل، کتاب العلم و کتاب التوحید کافی است به نام التعلیقة علی الکافی چاپ شده است. میرداماد در آغاز الرواشح میگوید:
انّ کتاب الکافی لشیخ الدین وأمین الاسلام، بنیة الفرقة ووجیه الطائفة، رئیس المحدّثین، حجّة الفقه والعلم والحق والیقین، أبی جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق الکلینی رفع اللّه درجته فی الصدیقین وألحقه بنبیّه وأئمته الطاهرین قد حوی من ذلک (الأحادیث) طسقاً وافیاً وقسطاً کافیاً ولم یکن یتهیّأ لأحد من الفقهاء والعلماء والحکماء من عصر تصنیفه الی زماننا هذا والمدّة سبع مائة سنة تاریخ وفات شیخ کلینی، سال 329قمری، است. أن یتعاطی حلّ غوامضه و شرح مقاصده ویتفرّغ لتفسیر مبهماته وتحریر مهمّاته. . . . (3)
از این گفتار برمیآید که با اینکه کتاب شریف کافی به شرحی علمی و وزین نیاز داشته، تا زمان میرداماد، شرحی بر آن نگاشته نشده و یا اگر شده، مورد پسند میرداماد
نبوده و یا وی از آن، آگاهی نداشته است.
امّا با مراجعه به کتابهای تراجم و فهارس و سایر مصادر، معلوم میشود که تا نیمه اوّل سده دهم هجری، نشانی از حاشیه یا شرحی بر کافی در دست نیست و از نیمه دوم سده دهم تا حدود زمان وفات میرداماد (1041ق) شش شرح و حاشیه را میشناسیم که «تعلیقه» میرداماد، هفتمی آنهاست. شروح کافی قبل از صدرالمتألهین از این قرارند:
از جمله علمای متأخّر که فاضل استرآبادی در کتاب رجال کبیر خود، نام و شرح حال او را نیاورده، جدّ من، محمدعلی بن محمد بلاغی است که از وجوه مجتهدان متأخّر و فضلای متبحّر، عالمی ثقه، صحیح الحدیث، واضح الطریقه، نقی الکلام و جیّد التصانیف بود. شاگردانی عالم، فاضل و جلیل داشت و او را تألیفاتی است از جمله شرح اُصول کافی. (1)
. روضات الجنات (چاپ دوم سنگی) ، السید محمد باقر الخوانساری، ص 632. [1]
متأسفانه تا آنجا که نگارنده اطّلاع دارد، نسخهای از این شرح درفهارس معرّفی نشده و در دست نیست.
شرح روضه کافی ، از میر سید حسین مجتهد کَرَکی (م1001ق) . این شرح در ریاض العلماء یاد شده و نسخهای از آن، سراغ نداریم. (2)
حاشیه اصول کافی ، از شیخ محمد، پسر صاحب معالم (م1030ق) . از این کتاب در ( کشف الحجب ) کَنتوری، یاد شده است؛ (3)امّا شیخ علی بن شیخ محمد در کتاب ( الدرّ المنثور ) مینویسد:
مِن تألیفات والدی کتاب مشتمل علی مسائل وبعض أحادیث الکافی نقلتها فی کتاب الدر المنظوم وفیه فوائد متفرقة. (4)
این استرآبادی، غیر از استرآبادی صاحب کتاب رجال است. او میگوید:
اصول کافی و تهذیب و غیر این دو را بر اَعلم متأخّران در علم حدیث و رجال و اَورع آنان، سیدنا الامام العلامة. . . اعظم المحققین، میرزا محمد استرآبادی خواندم. (2)
دو نسخه از این کتاب در کتابخانه آیة اللّه مرعشی قم موجود است؛ (3)یکی در 33 برگ (ش6665) و دیگری در 44 برگ (ش24594) که از حجم کم آنها معلوم میشود حاشیه مفصّلی نیست. مؤلّف فهرست مذکور مینویسد:
حاشیه بسیار مختصری است بر «اصول کافی» که استرآبادی در حاشیه نسخه خود از کافی نوشته بود و شخصی آن را در سال 1057ق، در مکّه تدوین کرده است و در انجام آن نوشته: تمّ ما رأینا من حواشی مولانا محمد أمین رحمه الله.
همچنین از مطلبی که در پایان کتاب به عنوان شرح جمله «عن واضحة» نقل شده، استفاده میشود که این حاشیه تا نیمی از کتاب الایمان والکفرِ «اصول کافی» است؛ زیرا این جمله در حدیث شماره 5 و 21 (باب الذنوب) کتاب الایمان والکفر آمده است.
در هرحال، روشن نیست که آیا شرح و حاشیه استرآبادی، همین حاشیه مختصر است یا نسخههایی از این مفصّلتر هم دارد.
1) 1)
. الذریعة، ج6، ص 82.
2) 2) . الفوائد المدنیة، ص 185.
3) 3) . فهرست نسخههای خطّی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج12، ص164 و ج17، ص 232.
4) 4) . ر. ک: شرح ملّاصالح، ملّامحمدصالح المازندارانی، ج4، ص328؛ مرآة العقول (چاپ سنگی) ، ج1، ص39 و123.
فهارس و تراجم، از این کتابْ نامی به میان نیامده است.
از هفت شرح و حاشیه یاد شده، شرح تستری، استرآبادی و میرداماد در اختیار دانشمندان آن عصر بوده که اگر احتمال رجوع ملّاصدرا به شرحهای قبلی باشد، باید به این سه شرح رجوع شده باشد؛ امّا هیچ اثری از این رجوع و استفاده به چشم نمیخورد؛ بلکه با قرینهای که یادآور میشویم، روشن میشود که حتّی تعلیقه استادش میرداماد هم از مصادر او نبوده است؛ چه بگوییم که اصلاً آن تعلیقه را نداشته و چه بگوییم که داشته و مراجعه نکرده است. میرداماد در تعلیقه خود بر اصول کافی ، چند جا مطلب تازهای را مطرح کرده و خلاف آن را قطعی البطلان دانسته است و شارحان بعدی که به تعلیقه میرداماد نظر داشتهاند، آن موارد را یادآور شده و دربارۀ آنها اظهار نظر کردهاند؛ امّا در شرح ملّاصدرا حتی یکی از آن موارد را نمیبینیم؛ با اینکه اگر تعلیقه میرداماد نزد ایشان بود و یا به آن توجّهی داشت، طبیعی بود که مورد توجّه و اظهارنظر او قرار گیرد. نمونههایی از این موارد، در زیر میآید.
مورد اوّل. در حدیث هفتم کتاب العقل کافی آمده:
عن أبی جعفر علیه السلام: قال انّما یداقّ اللّه العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدنیا.
میرداماد ذیل آن نوشته:
یدافّ بالدال المهملة والفاء المشدّدة. . . وامّا یداقّ بالقاف فتصحیف تحریفی و تحریف تسقیمی. (2)
ملّاصالح در شرح خود میگوید:
قال سید الحکماء الالهیّین انّما یدافّ اللّه العباد بالدال المهملة والفاء المشدّدة. . . ولا أدری ما الباعث له علی الحکم بتحریف (یداقّ) بالقاف
1) 1)
. این کتاب در سال 1403ق، در قم چاپ شده و نسخههای خطّی آن هم در کتابخانهها موجود است.
2) 2) . تعلیقه میرداماد بر اصول کافی، ص 23.
وتسقیمه وترجیح (یدافّ) بالفاء علیه. (1)
. شرح ملّاصالح، ج1، ص 88.
فیض کاشانی، ذیل این حدیث آورده:
یداقّ، من الدقّة فی الحساب ومن جعله (یدافّ) بالفاء. . . فقد صحّف. (2)
امّا ملّاصدرا در شرح خود آورده: «المداقّة فی الحساب هی المناقشة فیه» و اشارهای به سخن استادش نکرده است. (3)
مورد دوم. میرداماد در ذیل جملهای از حدیث چهاردهم کتاب العقل (والتوکّل وضدّه الحرص) ، گفته:
الحرض بالمهملة أوّلا والمعجمة أخیراً والراء فی الوسط بالتحریک. . . ومن یصحّف ضد التوکّل فیتوهّم بالصاد المهملة. . . . (4)
ملّاصالح در ذیل این جمله مینویسد:
قال سید الحکماء الالهیین: هو الحرض. . . و امّا الحرص بالصاد المهملة فتصحیف. . . ویمکن دفعه. . . . (5)
فیض کاشانی در ذیل این جمله مینویسد:
وقیل بل الذی هو ضد التوکّل انّما هو بالضاد المعجمة والتحریک. . . . (6)
علّامه مجلسی در « مرآة العقول » مینویسد:
وفی بعض النسخ هنا بالضاد المعجمة. . . . (7)
امّا در شرح ملّاصدرا، حتّی اشارهای به اینکه به جای «حرص» ، «حرض» باشد، نشده و همان حرص توضیح داده شده است. (8)
مورد سوم. در تعلیقه میرداماد، در ذیل جملهای دیگر از حدیث چهاردهم کتاب العقل «والفهم وضده الحمق) آمده است:
من لم یعرف ذلک ذهب وهمه الی احتمال أن یکون ما ضدّه الحمق هو القهم
بالقاف. . . فهذا أعجوبة الأعاجیب فأین أنتم یا معشر المتعجّبین. (1)
. تعلیقه میرداماد، ص 44. [1]
ملّاصالح در شرح خود میگوید:
ومنهم من جوّز أن یکون القهم هنا بالقاف دفعاً للتکرار. . . (2)و هذا نقله سید الحکماء عن بعض. . . . (3)
امّا در شرح ملّاصدرا، اشارهای به این مطلب نشده و در هر دو جا «فهم» توضیح داده شده است. (4)
مورد چهارم. میرداماد در «التعلیقه» در شرح جملهای دیگر از حدیث چهاردهم کتاب العقل (والحیاء وضدّه الخلع) مینویسد:
الجلع بالجیم. . . ومن المصحّفین فی عصرنا من صحّفها بالخلاعة [ الخلع ] بالخاء المعجمة. (5)
ملّاصالح در شرح خودش مینویسد:
الذی هو ضدّ الحیاء إمّا بالجیم. . . وإمّا بالخاء المعجمة. (6)
علّامه مجلسی در مرآة العقول مینویسد:
فی بعض النسخ بالجیم. . . وفی بعضها بالخاء المعجمة وهو (ای الخلع بالخاء) مجاز شائع. (7)
یعنی استعمال صحیحی است و گفته محقّق داماد، درست نیست.
امّا در شرح ملّاصدرا، اشارهای به این مطلب نشده و «خلع» (یعنی خلاف گفته میرداماد) را صحیح دانسته و توضیح داده است. (8)
چند شرح دیگر بر کافی نگاشته شده است؟
سده یازدهم هجری با سایر سدهها قابل مقایسه نیست؛ زیرا این قرن در ترویج
مکتب تشیّع و گسترش حوزههای علمی آن و تحقیق و بررسی و تدوین احادیث اهل بیت علیهم السلام و تدوین معارف الهی، درخشش ویژهای دارد که یکی از شواهد آن، همین است که پس از تألیف شرح ملّاصدرا تا پایان سده یازدهم، یعنی در طول حدود پنجاه سال، بیش از بیست شرح و حاشیه بر کافی نوشته شده است.
مناسب است پیش از آن که نام و خصوصیّات این شرحها را بیاوریم، کلامی از ملّامحمدتقی مجلسی (م1070ق) که در شناساندن اوضاع و احوال سده یازدهم از حیث توجّه به احادیث اهل بیت علیهم السلام بسیار روشن کننده است، نقل شود:
در این شهرِ اصفهان، دو یا سه کس، کتب حدیث داشتند و آن نیز در کتابخانه بود که کسی ندیده بود. . . والحال (1066ق) قریب به چهل سال است قبل از ایشان هم کوششهای ملّا عبداللّه تستری (م1021ق) و شیخ بهایی (م1030ق) و میرداماد (م1041ق) و دیگران در اقبال به حدیث، بسیار مؤثّر بوده است. که سعی نمودم و به مرتبهای رسیده است که در بسیاری کتابخانهها، جمیع کتبْ مکرّر هست؛ بلکه در قرایی از اصفهان و سایر بلاد، منتشر شد و آب رفته به جوی باز آمد و الحمدللّه رب العالمین که اکثر فضلای عصر، اوقات شریف ایشان صرف حدیث میشود و روز به روز در ترقّی و تزاید است و به سبب هجران کلّی که بر اخبار واقع شده بود و کسی نمیخواند، تصحیفات و اغلاط بسیار واقع شده بود که به تأیید اللّه تبارک در روضة المتقین نام شرح عربیِ من لا یحضره الفقیه، تألیف ملّامحمدتقی مجلسی است. اکثر آنها به اصلاح آمد والحمدللّه رب العالمین که پادشاه. . . اکثر اوقات شریف ایشان و امرای. . . ایشان نیز صرف مطالعه و مباحثه حدیث میشود. . . و امید هست که به موجب حدیث شریف. . . (الناس علی دین ملوکهم) ، از این کلام برمی آید که هدف عالمان بزرگوار شیعه از ارتباط با شاهان آن دوران، ترویج اسلام بوده است. چنان شود که در جمیع بلاد ایران، اطفال ایشان [ نیز ]عالم باشند. . . . (1)
. لوامع صاحبقرانی، ج8، ص 37. [1]
1) 1)
آری! اقبال حوزههای علمی شیعه به حدیث و علم حدیث، موجب گردید که در سده یازدهم، کتابهای حدیثی و شرح حدیث فراوانی تألیف و تدوین گردد که از جمله آنها، شرحهایی است که پس از شرح امین استرآبادی، تعلیقه میرداماد و شرح ملّاصدرا در نیمه دوم سده یازدهم بر کافی نگاشته شده است. در زیر به تعدادی از این شرحها اشاره میشود.
الشافی ، شرح «اصول کافی» و بخشی از «فروع کافی» (به زبان عربی) است از ملّاخلیل قزوینی (م1089ق) . تاریخ تألیف کتاب الایمان والکفر آن، 1058 است. نسخههای متعددی از این کتاب در کتابخانهها وجود دارد، از جمله نسخه جلد اوّل به خطّ مؤلف در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (جزو کتابهای اهدایی مرحوم محمد مشکوة) موجود است.
حاشیه اصول کافی ، از سید نظام الدین احمد عاملی، نواده میرداماد و شاگرد شیخ بهایی (م ح1060ق) که صاحب تألیفات فراوانی است. نسخهای از این حاشیه در کتابخانه آیة اللّه مرعشی موجود است. (1)
. فهرست نسخههای خطّی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج8، ص 5051.
الدر المنظوم ، از شیخ علی کبیر (م1103 یا 1104ق) ، نواده صاحب معالم و شهیدثانی. تاریخ تألیف این کتاب، 1061 قمری است (2)و نسخههای متعدّدی از آن در کتابخانهها از جمله در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (جزو کتابهای اهدایی مشکوة) موجود است. نگارنده، نسخۀ موجود در کتابخانه مسجد اعظم قم را دیده که فقط شرح کتاب العقل والعلم است. و شاید این شرح، همین مقدار باشد.
این حاشیه تا اواسط کتاب الحجّه است (2)و بخشهایی از آن در چاپ سه جلدی افست و چاپ جدید «وافی» منتشر شده است.
حاشیه شیخ علی صغیر، برادر کوچکتر شیخ علی کبیر که قبلاً از او یاد شد. تاریخ تألیف این کتاب، 1085قمری است و نسخهای از آن، تحریرِ 1088، در الذریعة معرّفی شده است. این حاشیه بر کتاب التوحید کافی نگاشته شده است. (3)
الصافی که شرح اُصول و فروع و روضه کافی است به زبان فارسی در سی و چهار جزء به عدد اجزای کتاب کافی از ملّاخلیل قزوینی. این کتاب در طول بیست سال از سال 1064 تا 1084ق، در دست نگارش بوده و هفت جزء آن که شرح اُصول کافی «کتاب العقل تا کتاب العشرة» است، در دو جلد رحلی در سال 1323ق، در هند چاپ شده و نسخههای بقیه اجزا هم در کتابخانهها موجود است؛ از جمله دوره کامل آن در دوازده مجلّد در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، جزو کتب اهدایی مشکوة و همچنین در کتابخانه آستان قدس رضوی، جزو کتابهای آیة اللّه سیدمصطفی خوانساری موجود است. (4)
محمدباقر بن غازی قزوینی (م بعد از 1103ق) نیز حاشیهای بر این شرح دارد. (5)
1) 1)
. فهرست نسخههای خطّی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج16، ص 306 - 307.
2) 2) . اینکه برخی گفتهاند این حاشیه تا کتاب القرآن کافی است، ظاهراً باید اشتباه باشد.
3) 3) . الذریعة، ج6، ص 183. [1]
4) 4) . به فهرست کتابهای خطّی آیة اللّه خوانساری، تألیف نگارنده، مراجعه شود.
5) 5) . الذریعة، ج6، ص 145.
6) 6) . اینکه برخی گفتهاند مرحوم ملّاصالح کتاب الزکاة والصوم کافی را هم شرح کرده است، احتمالاً با شرح پسر او که بعد از این یاد میشود، اشتباه شده است. ر. ک: مقدمه شرح ملّاصالح، ج1، ص9.
شرح اُصول کافی ، تألیف امیرمحمد معصوم قزوینی (م1091ق) ، جدّ سیدحسین قزوینی، صاحب معارج الأحکام . نسخهای از این کتاب که تقریظ میرزا رفیع الدین نایینی را داشته در قزوین نزد نوادۀ مؤلف (حاج سیدجوادیها) بوده است. (2)
حاشیه سید بدرالدین بن احمد حسینی که در تاریخ 1094ق، توسط سیدمحمّد. . . موسوی تدوین شده و نسخۀ آن در کتابخانه آیة اللّه مرعشی موجود است. (3)
البضاعة المزجاة که شرح روضه کافی است از محمدحسین بن قاریاغدی و تاریخ تألیف این کتاب 1098ق و نسخه مورّخ 1100ق، (4)آن در کتابخانه میرزا باقر قاضی در تبریز موجود بوده و نسخه دیگری هم در کتابخانه ملّاحبیب اللّه کاشانی بوده است. (5)شاید نسخهای که در کتابخانه مدرسه آیة اللّه بروجردی در نجف موجود بوده و در کتاب دلیل المخطوطات از آن یاد شده قسمتی از همین کتاب باشد. (6)
نزهة الاخوان و تحفة الخلّان که شرح روضه کافی و تألیف سیدنعمت اللّه جزائری (م1112ق) است. تاریخ پایان تألیف این کتاب 1099 یا 1112 است و نسخههای آن در «نابغه فقه و حدیث» (شرح حال سیدنعمت اللّه جزائری) یاد شده است. (7)
1) 1)
. اینکه برخی گفتهاند مرحوم ملّاصالح کتاب الزکاة والصوم کافی را هم شرح کرده است، احتمالاً با شرح پسر او که بعد از این یاد میشود، اشتباه شده است. ر. ک: مقدمه شرح ملّاصالح، ج1، ص9.
2) 2) . الذریعة، ج3. [1]
3) 3) . همان، ج13، ص 100. [2]
4) 4) . فهرست نسخههای خطّی کتابخانه آیة اللّه مرعشی، ج8، ص 50.
5) 5) . الذریعة، ج3، ص 167. [3]
6) 6) . همان، ج6، ص182 و ج13، ص296.
7) 7) . دلیل المخطوطات، احمد الحسینی الاشکوری، ص 22. (8) . نابغه فقه و حدیث، ص 81.
حاشیه شیخ قاسم بن محمد کاظمی ، مشهور به ابن اَلوندی، (م بعد از 1100ق) و مؤلف کتاب جامع الأحادیث و الأقوال.
حاشیه شیخ ابراهیم بن قاسم کاظمی.
حاشیه شیخ محمد بن قاسم کاظمی.
صاحب الذریعة نسخهای از کافی تحریر سال 994قمری را دیده که دارای حاشیه این سه نفر اخیر الذکر (پدر و دو فرزند) بوده است. (1)
. الذریعة، ج6، ص 180.
مرآة العقول علّامه مجلسی که شرح اُصول و فروع و روضه کافی است. از تاریخهای ثبت شده در برخی نسخهها برمی آید که در سالهای 1076 تا 1102ق، این کتاب در دست تدوین بوده است. یک بار در چهار جلد رحلی، چاپ سنگی و بار دیگر در بیست و چند جلد، چاپ حروفی شده است.
شرح فروع کافی ، تألیف محمدهادی بن ملّامحمدصالح مازندرانی. این نسخه، شامل کتاب الزکاة تا کتاب المزار آن در نجف در کتابخانه آیة اللّه خوانساری بوده است. (2)
حاشیه اصول کافی ، از سیدابوطالب، نوادۀ میرفندرسکی. (3)شاید این حاشیه هم از اواخر سده یازدهم باشد.
این شرح در چند جلد است. یک جلد آن در کتابخانه مسجد اعظم قم و یک جلد دیگر در کتابخانه آیة اللّه گلپایگانی قم و گویا سه جلد دیگر آن در یک مجلّد در کتابخانه آیة اللّه مرعشی قم موجود است. این سه نسخه تا پایان کتاب التوحید است.
تاریخ تحریر نسخه کتابخانه مسجد اعظم که جلد پنجم کتاب است، 1108 است و شاید تاریخ تألیف آن و یا تألیف چهار جزء قبلی، پیش از 1108ق، باشد که نیاز به بررسی بیشتر دارد. (1)
. به فهرست کتابخانه مسجد اعظم و جلد سوم فهرست کتابخانه آیة اللّه گلپایگانی، تألیف نگارنده، رجوع شود.
از شرحهای یاد شده، شرح علّامه مجلسی و شرح ملّاصالح و «وافی» و شرح فارسی ملّاخلیل که چاپ شده و نیز نسخه خطّی شرح میرزا رفیع الدین نایینی و شرح شیخ علی (نواده شهیدثانی) که در اختیار این جانب بود، مورد بررسی قرار گرفته است که نتیجه آن به شرح ذیل میآید:
علّامه مجلسی در آغاز مرآة العقول میگوید:
به خواست خدا در این حواشی و شرحها، گفتار برخی افاضل محشیان و فوایدی که در کلام آنان هست و نیز آنچه از برکات انفاس اساتید محقّق خود بهره بردهام، بدون آن که نام آنان را ببرم و یا درصدد بیان اشکال کلام ایشان باشم، یاد میکنم. (2)
نمونههایی از استفاده علّامه مجلسی در مرآة العقول از سایر شرحها ذکر میشود. مرحوم مجلسی آورده:
قال بعض المحقّقین هذا التنویر الذی أشیر به فی الحدیث. . . . (3)
در وافی عین همین عبارت، آمده است. (4)
در مرآة العقول آمده:
قال بعض المحقّقین انّما اختلف ألفاظ الروایتین. . . . (5)
در وافی عین همین عبارت، وجود دارد. (6)
مرحوم مجلسی آورده:
قیل أی منزلته عند اللّه. . . . (7)
در شرح ملّاصالح، همین عبارت هست. (1)
. شرح ملّاصالح، ج8، ص 196.
مرحوم مجلسی آورده:
ومن العجب ما ذکره بعض الشارحین أن امرءاً مرفوع و أجله منصوب والعکس محتمل. . . . (2)
در شرح ملّاصالح آمده:
امرء مرفوع وأجله منصوب علی المفعولیة والعکس محتمل. . . . (3)
در مرآة العقول آمده:
وقد یقال الافعال هنا للتعریض نحو أباع البعیر. . . . (4)
در شرح فارسی ملّاخلیل آمده:
باب افعال برای تعریض باشد، مثل «أباع البعیر» . (5)
مجلسی در مرآة العقول آورده:
قیل هو من قبیل ذکر اللازم. . . و قیل استفهام انکاری. . . . (6)
در شرح فارسی ملّاخلیل آمده:
نفی تکلّم، کنایت از نفی استماع دیگران است از قبیل ذکر لازم و اراده ملزوم. . . و میتواند بود که استفهام انکاری باشد. (7)
در مرآة العقول با عنوان (بعض الأفاضل) ، مطالبی نقل شده که عیناً در حاشیه میرزا رفیع الدین که در ذیل وافی چاپ شده، موجود است. (8)
مجلسی در مرآة العقول از «تعلیقه میرداماد» هم نقل کرده است؛ مثلاً آورده:
الثالث ما ذکره السید الداماد قدس اللّه روحه انّ المراد بالمشیئة. . . . (9)همین عبارت در «تعلیقه» میرداماد آمده است. (10)
1) 1)
2) 2) . مرآة العقول، ج2، ص 83. [1]
3) 3) . شرح ملّاصالح، ج8، ص 184.
4) 4) . مرآة العقول، ج 2 ص 79. [2]
5) 5) . شرح ملّاخلیل، ج4، ص 124.
6) 6) . مرآة العقول، ج2، ص 78. [3]
7) 7) . شرح ملّاخلیل، ج4، ص 123.
8) 8) . مرآة العقول، ج1، ص29 و 69 و [4] 132.
9) 9) . همان، ج1، ص 77. [5]
10) 10) . تعلیقه میرداماد، ص 249. [6]
قال السید الداماد ماوقع اسم الماء فی التنزیل الکریم و فی الأحادیث الشریفة علی العلم. . . . (1)
. مرآة العقول، ج 1 ص 89. [1]
عین همین عبارت در «تعلیقه میرداماد» هست. (2)
مجلسی آورده:
وقال السید الداماد: اذا أرید تخصیص الهدایة. . . . (3)
که در «تعلیقه» میرداماد آمده است. (4)
در مرآة العقول از شرح ملّامحمدامین استرآبادی هم نقل شده است. مجلسی میگوید:
قال الفاضل الأسترآبادی: فیه تصریح بانّه لایمکن معرفة اللّه حقّ معرفته. (5)
همچنین در ذیل حدیث ششم از باب البدع والرأی مرآة العقول مطلبی از ملّاعبداللّه تستری نقل شده است. (6)
علّامه مجلسی از شرح ملّاصدرا هم استفاده کرده است. ایشان در « مرآة العقول » آورده:
قال بعض المحقّقین من زعم انّه یعرف اللّه بحجاب. . . . (7)
عین همین عبارت در باب التوحید شرح ملّاصدرا آمده است. (8)
یا فرموده:
قال بعضهم: قوله فله انّیة أی اذا ثبت. . . . (9)
همین عبارت در شرح ملّاصدرا وجود دارد. (10)
مجلسی آورده: قال بعض المحقّقین بعد ما حقق أنّ ارادة اللّه المتجدّدة. . . . (11)
1) 1)
2) 2) . تعلیقه میرداماد، ص 319.
3) 3) . مرآة العقول، ج 1 ص 120. [2]
4) 4) . تعلیقه میرداماد، ص 387.
5) 5) . مرآة العقول، ج1، ص 147. [3]
6) 6) . همان، ص 39. [4]
7) 7) . همان، ص 80. [5]
8) 8) . شرح اُصول الکافی، ج3، ص 254.
9) 9) . مرآة العقول، ج1، ص 60. [6]
10) 10) . شرح اُصول الکافی، ج3، ص 56. [7]
11) 11) . مرآة العقول، ج1، ص 77.
همین عبارت در شرح ملّاصدرا نیز هست. (1)
. شرح اُصول الکافی، ج3، ص 226. [1]
بنابراین، علّامه مجلسی، هنگام نگارش مرآة العقول از چند شرح، از جمله شرح ملّاصدرا استفاده کرده است. به گفته برخی از محقّقان، استفاده او از شرح ملّاصدرا (تا حدیث پانصد و سوم کافی که ملّاصدرا شرح کرده است) ، بسیار روشن و مشخّص است که گاهی از عین عبارات ملّاصدرا و گاهی از مضمون گفتار او، بهره برده است.
ملّاصالح مازندرانی، شرح شوشتری، استرآبادی، نایینی، میرداماد و ملّاصدرا را در اختیار داشته است. او در ذیل حدیث ششم (باب البداء) میگوید:
وقال الفاضل الأسترآبادی فی حلّ هذا الکلام. . . و قال الفاضل الشوشتری فی حلّه. . . . (2)
در ذیل حدیث چهارم از باب «حدوث العالم» میگوید:
قال بعض المحققین رفع اللّه قدره. (3)
علّامه شعرانی که بر شرح او تعلیقه نوشته در ذیل صفحه آورده:
هو المیرزا رفیعا النائینی. (4)
ملّاصالح در ذیل حدیث دیصانی میگوید:
وقد وجّه سید الحکماء الالهیین جوابه بوجهین آخرین. (5)
در «تعلیقه» میرداماد، همین دو وجه با همین عبارت آمده است. (6)
در ذیل حدیث دیگری میگوید:
هذا الذی ذکرناه. . . هو ملخص ما ذکره جمع من المتأخرین منهم السید الداماد. . . . (7)در «تعلیقه» میرداماد، همین مطلب آمده است. (8)
ملّاصالح در ذیل حدیث بیست و یکم «کتاب العقل» ، مطلبی نقل کرده که عیناً در شرح ملّاصدرا هست. (1)
. شرح ملّاصالح، ج1، ص400؛ شرح اُصول الکافی، ج1، ص 566.
همچنین در ذیل حدیث پانزدهم «باب فرض طاعة الأئمة» ، مطلبی نقل میکند که در شرح ملّاصدرا هست. (2)او در ذیل حدیث اوّل باب (جوامع التوحید) نیز مطلبی آورده که عیناً در شرح ملّاصدرا آمده است. (3)در ذیل حدیث اوّل باب «ثواب العالم» میگوید:قال بعض أصحابنا أراد بالملائکة النفس الناطقة. . . . (4)
همین عبارت در شرح ملّاصدرا هست. (5)
بنابراین، ملّاصالح نیز از شروح دیگر استفاده کرده است؛ امّا همان طور که دربارۀ مرآة العقول گفته شد، ملّاصالح هم از شرح ملّاصدرا با استناد و بیاستناد، بهره فراوان برده است؛ یعنی استفاده او از شرح ملّاصدرا، قابل مقایسه با استفاده از شرح تستری و استرآبادی و نایینی و میرداماد نیست.
فیض از «تعلیقه» میرداماد و شرح ملّاصدرا با تصریح به نام آنان، نقل میکند و معلوم نیست که از شروح دیگر بهره برده است یا نه که در این باره، تتبّع بیشتری لازم است. در «وافی» در ذیل حدیث (عقل و جهل) میگوید:
قال السید الداماد تغمّده اللّه بغفرانه المراد بالجهل مبدأه الذی هو القوّة الجاهلة کما أنّ المراد بالعقل هو العقل العاقلة. (6)در «تعلیقه» میرداماد، عین همین عبارت آمده است. (7)
در ذیل حدیث (یا هشام) آمده:
قال السید الداماد رحمه الله جعل الجنّة ثمن البدن اشاره الی انّ ثمن النفس المجردة
والأرواح المقدسة هو اللّه. . . . (1)
. الوافی، ج1، ص 104. [1]
در (تعلیقه) میرداماد همین عبارت هست. (2)در ذیل حدیثی آورده:
قال السید الداماد تغمّده اللّه بغفرانه فی تفسیر هذا الحدیث: یعنی لایزول فی نشأة المعاد عن النفس علم قد اکتسبه فی هذه النشأة. . . . (3)
که این عبارت در «تعلیقه» میرداماد، آمده است. (4)
در جای دیگر آورده:
الحجب من ضروب ملائکة اللّه هی جواهر قدسیة. . . . (5)
همین عبارت در «تعلیقه» میرداماد هست. (6)
فیض کاشانی نیز از شرح ملّاصدرا، فراوان نقل میکند با این عبارات:
قال أستادنا فی العلوم الحقیقیة صدر المحققین محمد بن ابراهیم الشیرازی قدس سره . . . .
قال أستادنا أسکنه اللّه الفردوس. . . .
قال أستادنا صدر المحقّقین طاب ثراه. . . .
ما ذکره أستادنا قدس سره. . . .
کذا افاد أستادنا قدس سره. . . .
کذا أفاد أستادنا قدس سره و أکثر ما کتبنا فی شرح هذه الفقرة استفدناه من کلامه. (7)
در شرح فارسی ملّاخلیل به نام الصافی ، نشانی از اینکه از «تعلیقه» میرداماد و شرح ملّاصدرا استفاده کرده باشد و یا جزو مصادرش باشد، موجود نیست. فقط گاهی از
1) 1)
2) 2) . تعلیقه میرداماد، ص 39. [2]
3) 3) . الوافی، ج1، ص 380. [3]
4) 4) . تعلیقه میرداماد، ص 223. [4]
5) 5) . الوافی، ج1، ص 408. [5]
6) 6) . در تعلیقه میرداماد، ص229 و 314. مطلبی هست که در الوافی، ج1، ص498 [6] نقل و رد شده است.
7) 7) . ر. ک: الوافی ( [7]چاپ جدید) ، ج1، ص64 و 74 و 97 و 98 و 103 و 105 و 312 و 396 و 409 و 479.
ملّامحمدامین استرآبادی یاد میکند. او در کتاب التوحید مینویسد:
بدان که فاضل مدقّق، مولانا محمدامین استرآبادی رحمه الله تعالی در این مقام، اعتراض بر مصنّف رحمه الله تعالی کرد که این عنوان باب، مناسب احادیث این باب نیست. (1)
. شرح ملّاخلیل، ص3 (کتاب التوحید) .
در جای دیگر میگوید:
بدان که فاضل مدقّق ملّامحمدامین استرآبادی رحمه الله تعالی از این دو عبارت و تتمّهای که میآید، کنایه فهمیده. . . . (2)
و در کتاب الایمان والکفر در ذیل حدیثی میگوید:
محقّق مدقّق، مولانا محمدامین استرآبادی، (کان) را راجع به طالب گرفته. . . . (3)
و از اینکه نسخهای از حاشیه میرزا رفیع الدین نایینی به خطّ او و با حاشیههایی از او در دست است، ممکن است حدس زده شود که از این حاشیه در شرح عربی و فارسی خود بر کافی ، بهره برده است. این نسخه در کتابخانه آیة اللّه مرعشی قم موجود است.
بخشهایی از این حاشیه که در حاشیه الوافی (چاپ سه جلدی افست) و نیز در پاورقی چاپ جدید حروفی آن آمده است و نسخه خطّی موجود در کتابخانه مسجد اعظم قم که تا باب «الأئمة هم أرکان الأرض» از کتاب الحجه را دارد، ملاحظه شد. اثری از اینکه میرزا رفیع الدین از شرح ملّاصدرا یا میرداماد بهره برده باشد، دیده نشد.
نسخهای از این شرح که ضمیمه الدر المنثور مؤلف است و در کتابخانه مسجد اعظم قم نگهداری میشود، ملاحظه شد. در این شرح هم هیچ اثری از اینکه از شرح ملّاصدرا و «تعلیقه میرداماد» استفاده کرده باشد، دیده نشد.
برای اینکه این بحث کامل شود، لازم است نسخههای بقیه شرحهای یاد شده را
که شرح کتابهای عقل و علم و توحید و حجّت را داشته باشد، بررسی کنیم، تا روشن شود کدام یک از شرح ملّاصدرا استفاده کرده و یا به آن نظر انتقادی داشتهاند.
نگارنده، دربارۀ یکی از این شرحها که میتوان گفت ردّی است بر شرح ملّاصدرا و مطالب فلسفی و عرفانی آن، در آینده به خواست خدا مقالهای خواهد نوشت.
تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که لااقل چند شرح از شرحهای معروف کافی ، از شرح ملّاصدرا بهره فراوان بردهاند؛ امّا ملّاصدرا ظاهراً از هیچ شرحی، حتّی از تعلیقه استادش میرداماد هم بهره نبرده است.
البته ملّاصدرا چند جا از دو استاد و شیخِ اجازه خود، میرداماد و شیخ بهایی یاد کرده و مطالبی نقل میکند. در اوائل کتاب مینویسد:
ذکر شیخنا البهائی و سندنا فی العلوم النقلیة روّح اللّه روحه فی کتابه الأربعین . . . . (1)
. شرح اُصول الکافی، ج1، ص 200. [1]
در کتاب فضل العلم مینویسد:
قال شیخنا المکرّم بهاء الملّة والدین العاملی عظّم اللّه قدره فی کتابه المسمّی ب مشرق الشمسین . . . . (2)
در شرح حدیث «من حفظ علی أمتی. . .» گوید:
انّ المراد لیس مجردّ حفظ اللفظ کما توهّمه بعض الأعلام. (3)
ظاهراً مقصود از «بعض الاعلام» شیخ بهایی است.
و در ذیل حدیث 340 مینویسد:
وهذا الحدیث مما أخرجه شیخنا البهائی رحمه الله فی کتابه المسمّی ب الکشکول. (4)
و در ذیل حدیث بیست و یکم کتاب العقل کافی ، بخشی از فتوحات مکیه را از اربعین شیخ بهایی نقل میکند. (5)
و در ذیل حدیث عقل و جهل مینویسد: «وردّ ذلک بعض المحقّقین» که مقصود، میرداماد است. (1)
. همان، ص 425. [1]
و در ذیل حدیث دوم باب البداء میگوید:
منها ما أفاد أستادنا المعظم و سیّدنا المکرّم و مخدومنا الملقّب بباقر الداماد الحسینی قدّس سرّه حین کنا فی خدمته فی رسالة نسخههای این رساله در کتابخانهها موجود است. عملها فی تحقیق مسألة البداء وسمّاها نبراس الضیاء . . . . (2)
ملّاصدرا در شرح اُصول الکافی ، سند احادیث را هم مورد بررسی قرارداده و از کتابهای رجالی زیر، نام برده و از آنها استفاده کرده است: رجال و فهرست شیخ طوسی، رجال کشّی، رجال نجاشی، التحریر الطاووسی ، خلاصة الأقوال علّامه حلّی، حاشیه شهید ثانی بر خلاصة الأقوال ، حاشیه شیخ محمد بر حاشیه شهید، نقد الرجال تفرشی و رجال وسیط استرآبادی. میرزا محمد استرآبادی، سه کتاب رجال کبیر و وسیط و صغیر دارد. رجال کبیر او چاپ شده است. ملّاصدرا از رجال وسیط او که نسخههای خطّی آن هم فراوان است، بهره برده و چند جا با عنوانهای «محمد استرآبادی» ، «کتاب فاضل استرآبادی» و «رجال فاضل استرآبادی» به آن اشاره کرده است. (3)
امّا به نظر میرسد که ملّاصدرا فقط به دو کتاب اخیر رجوع میکرده و از بقیه کتابها توسط این دو کتابْ استفاده کرده است. در یک جا مطلبی با عنوان «بعض الفضلاء فی رجاله» نقل کرده که در نقد الرجال تفرشی، همان مطلب دیده میشود. (4)
واضح است که صدرالمتألهین در علم رجال، فوق العاده نبوده و از نسخه خطّی شرح اُصول الکافی به خطّ مؤلف، بر میآید که در آغاز، تصمیم بررسی رجال سند
احادیث را نداشته؛ زیرا بحثهای مربوط به سند، در حاشیه نسخه اضافه شده است. این نسخه در کتابخانه آیة اللّه مرعشی قم نگاهداری میشود.
البته ملّاصدرا در چند جا در بحثهای رجالی، اظهار نظر و داوری هم کرده است. (1)
. ر. ک: شرح اُصول الکافی، ج2، ص80 و 81 و 154 و 370 و ج3، ص 20.
امّا آیا این بررسی سند، برای این بوده که اعتبار اسناد احادیث را ثابت کند و یا کاری تفنّنی انجام داده است؟او در ذیل حدیث دوم کتاب العقل آورده است:
هذا الحدیث و إن کان ضعیف السند. . . إلا أن ذلک لایقدح فی صحّة مضمونه لأنّه معتضد بالبرهان العقلی و کذلک کثیر من الأحادیث الواردة فی اُصول المعارف و مسائل التوحید و غیره. (2)
چنانکه ملّاصالح هم در شرح کافی در ذیل روایتی میگوید:
ضعف سند هذه الروایة لاینافی الجزم بصحّة مضمونها لأنّه مؤید بالعقل والنقل. (3)
و مرحوم شعرانی هم در ذیل آن نوشته:
إنّ الضعف بحسب الإسناد لاینافی صحّة المضامین. (4)
کیست؟
اینکه ملّاصدرا در شرح اُصول الکافی آورده:
ولیعذرنی إخواننا أصحاب الفرقة الناجیة ما أفعله فی أثناء الشرح من الاستشهاد بکلام بعض المشائخ المشهورین عند الناس وإن لم یکن مرضیّ الحال عندهم، نظراً إلی ما قال إمامنا أمیرالمؤمنین علیه السلام: «لاتنظر إلی من قال وانظر إلی ما قال. . .» . (5)
وی در این شرح از کتابهای فراوان و مؤلفان آنها اعم از شیعه و غیر شیعه نام میبرد و مطلب نقل میکند. مثلاً در توضیح لغات از قاموس ، صحاح و نهایه ابن اثیر
بهره برده است و در یک جا دربارۀ ابن اثیر گفته:
قال الناقد النحریر ابن الأثیر فی نهایته. . . . (1)
. همان (چاپ حروفی) ، ج2، ص465 و 523 و نیز همان (چاپ سنگی) ، ص 329.
ملّاصدرا در تفسیر قرآن از مجمع البیان طبرسی، کشّاف زمخشری، تفسیر فخر رازی، أنوار التنزیل بیضاوی و غرائب القرآن نیشابوری مطلب نقل کرده و گاهی آنها را رد کرده است. او در مورد فخر رازی با عبارات: «المسمّی بالامام الرازی» ، «علّامتهم الرازی» و «امامهم الرازی» که شامل احترام و تکریم نیست یاد کرده است. (2)
صدرالمتألهین از کتابهای کلامی، حدیثی، فلسفی، عرفانی، ملل و نحل و. . . و نیز از افرادی مانند ابویزید بسطامی و ابوطالب مکّی (صاحب قوت القلوب ) نام میبرد و مطلب نقل میکند که احیاء العلوم غزالی و فتوحات مکیه محیی الدین عربی از مهمترین آنهاست و بعید نیست که اعتذار و پوزش خواستن او به سبب نقل از همین دو نفر یا این دو نفر و برخی دیگر بوده باشد و بنابر این احتمال، باید بگوییم که ملّاصدرا غزالی و محیی الدین را شیعه نمیدانسته است؛ گرچه یک جا پس از نقل کلام غزالی، آورده:
انتهی کلامه و یفوح منه رائحة التشیّع. (3)
و در جای دیگر، مطلبی دربارۀ امام زمان علیه السلام از فتوحات مکیه نقل کرده و سپس افزوده:
أنظروا أیّها الاخوان الی ما فی طیّ کلامه من المعانی الدالّة علی کیفیة مذهبه کقوله انّ للّهخلیفة. . . . (4)
و در جای دیگر دربارۀ محیی الدین میگوید:
بعض العرفاء ممن لایجازف فی الکلام. . . . (5)
می دانند یا قضاوت های گوناگونی دربارۀ آن شده است؟
در عظمت و ارجمندی این شرح، کافی است که بدانیم امام خمینی رحمه الله در دو کتاب
بسیار گرانقدر خود: اربعین و شرح حدیث جنود عقل و جه » ، متأثر از شرح اُصول الکافی ملّاصدرا بوده و عنایت خاصّی به آن داشته است.
علّامه شعرانی که یک دوره وافی فیض کاشانی را با دقّت خوانده و بر آن حاشیه نوشته و همچنین شرح ملّاصالح را بر اصول و روضه کافی مطالعه کرده و تحقیقات مهم و ارزندهای به عنوان حاشیه بر آن افزوده و حتماً مرآة العقول علّامه مجلسی و شرح ملّاخلیل قزوینی و حاشیه میرزا رفیع الدین نایینی را هنگام تصحیح و تحقیق آن دو کتابْ زیر نظر داشته، در مورد شرح اُصول الکافی ملّاصدرا مینویسد:
کان الناس قبل صدرالمتألهین یظنون کلام الأئمة علیهم السلام خطابیاً مناسباً لأذهان العامّة الاّ قلیلاً ممّا تعرض لشرحه أعاظم علمائنا، فلما شرح الصدر أحادیث الاُصول ثبت أنّ جمیع ما ذکروه برهانیّة مبیّنة لدقائق علم التوحید. (1)
. شرح ملّاصالح، ج2، ص 284.
و نیز آورده:
وللصدر فضل علی من جاء بعده من الشراح فکل ما أتوا به مأخوذ منه إمّا لفظاً ومعناً وإما معناً فقط وإما اقتباساً و تنبّهاً من مطالعة ما شرحه لما یقرب منه ولم یتّفق لأحد منهم بعد هذا الحدیث [ الحدیث 503 من «الکافی» ] الذی انتهی الیه شرح الصدر شرح تحقیقی نظیر ما سبق منهم فی شرح الأحادیث السابقة. . . . (2)
امّا در عین حال، برخی از علما و محدّثان به دلیل اینکه این شرح را آمیخته با مسائل فلسفی و عرفانی دیدهاند و برخی از آن مسائل و مبانی را نادرست میدانسته و نمیپسندیدهاند، دربارۀ آن، نظر مثبتی نداشته و مثلاً گفتهاند:
لایخلو من بعض معتقداته الغیر السلیمة. . . . (3)
یا در مورد شرح عربی ملّاخلیل قزوینی بر الکافی گفتهاند:
فیه تعریض ببعض شروح الکافی الأخری علی طریقة العرفاء والفلاسفة. (4)
که شاید شرح ملّاصدرا هم مقصود بوده است.
حاجی نوری با نقل یکی دو مطلب از این شرح که به نظر او اشتباه بوده، کتاب را مورد بیمهری قرارداده و گفته است:
من تصانیفه شرح اُصول الکافی شرحه علی مذاقه و عقائده و أصوله و مطالبه فاستحسنه من استصوبها واستحقره من استضعفها وفیه منه أوهام عجیبة بل فی کتاب التوحید منه وهم لم یسبقه الی مثله أحد ولم یلحقه أحد. . . وقریب من هذا فی الغرابة ما ذکره فی کتاب الحجة فی شرح الخبر الرابع من باب اضطرار الحجّة. (1)
. خاتمه مستدرک الوسائل (چاپ جدید) ، میرزا حسین النوری، ج2، ص 241. [1]
نگارنده، هنگام تدوین این مقاله به شرحی بر اصول کافی از یکی از علمای سده یازدهم و دوازدهم اصفهان برخورد که تقریباً باید نامش را ردّ شرح ملّاصدرا بگذاریم. امید است در آینده در مورد کتاب یاد شده، تحقیقی به عمل آید. عبارت مذکور در برخی تراجم: «أوّل من شرحه بالکفر صدراً» ، شاید از این کتاب گرفته شده باشد.
در پایان، قضاوت منصفانه این است که با صرف نظر از اینکه برخی مبانی فلسفی یا عرفانی ملّاصدرا، مورد اختلاف و ردّ و قبول است و ایشان در این کتاب، براساس مبانی خود سخن گفته، این شرح از بهترین شروح کافی است و همواره مورد استفاده حوزههای علمی و علما و محقّقان بوده و امتیازش این است که برهانی بودن فرمودههای اهلبیت علیهم السلام را تبیین کرده است. رحمة اللّه علیه.
1) 1)
گذری بر «شرح حدیث جنود عقل و جهل»
این نوشتار، معرّفی کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل» امام خمینی رحمه الله است.
نویسنده ضمن معرفی شخصیت و آثار امام خمینی، چکیدهای گویا از مطالب و بخشهای مختلف کتاب ارائه داده است.
شرح حدیث جنود عقل و جهل، امام خمینی قدس سره، چاپ اول، تحقیق و نشر: مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1377، 16 +504 ص، وزیری.
شرح حدیث جنود عقل و جهل ، آخرین تألیف اخلاقی عرفانی امام خمینی قدس سره است، زیرا چنانکه خواهد آمد بر حسب تاریخ تألیف و سایر قراین، پس از این اثر به کارها و تألیفات فقهی و اصولی روی آوردهاند. هر چند امام خمینی قدس سره پس از پیروزی انقلاب - با در اختیار داشتن امکانات بسیار - شخصاً برای نشر آثار خود اقدامی نکرد، که این خود حکایت از وارستگی فوق العادۀ ایشان میکند، آنچه بیشتر مهم و حاکی از نهایت وارستگی این مرد بزرگ است این است، که در دوران تبعید به نجف - که طبعاً رژیم شاه برای تحقیر علمی و کوچک جلوه دادن ایشان در حوزۀ نجف، فعالیت زیادی میکرد - ایشان هیچ اقدامی برای نشر آثار فقهی اصولی خود که سالها پیش در
1) 1). آینه پژوهش، ش 58، ص 82 - 88.
قم تألیف کرده بود، مانند مناهج الاصول و التعلیق علی الکفایة، انجام نداد. آثاری که میتوانست به شدت مرجعیت و موقعیت ایشان را در نجف اشرف تثبیت کند. ایشان هیچ وقت به این آثار علمیاش نبالید و به رخ دیگران نکشید؛ در حالی که هر انسانی طبعاً مایل است آثار علمیاش زودتر منتشر شده و دیگران استفاده کنند. گفتن و نوشتن این گونه مسائل آسان است. ولی عمل به آن بسیار طاقت فرسا است و حقیقتاً این کوچکهای بزرگ، عظمت درونی و پنهان مردان بزرگ را نمایان میسازد.
از وصیت نامۀ امام که مورخ 25 محرم 1398 ق، اندکی پس از ارتحال آیت اللّه حاج آقا مصطفی رحمه الله نوشتهاند، بر میآید که ایشان به آثار اخلاقیاش بیش از آثار فقهی و اصولی تعلق خاطر داشته است:
اثری که درصدد معرفی آن هستیم شرح حدیث معروف امام صادق علیه السلام دربارۀ جنود عقل و جهل در اوائل کافی شریف (2)است که امام علیه السلام هفتاد و پنج جُند برای هر یک از عقل و جهل بر شمرده است. امام خمینی قدس سره موفق نشدهاند تمام حدیث را شرح کنند بلکه علاوه بر مباحث کلی راجع به عقل و جهل، در بیست و پنج مقصد، بیست و پنج جُند از جنود عقل و جهل را شرح دادهاند و تتمه را به مجلدی دیگر وانهادهاند که ظاهراً موفق به تألیف آن نشدهاند: ما اینجا این جزو از شرح حدیث را خاتمه میدهیم و تتمۀ آن را با خواست خدا در مجلد دیگر قرار میدهیم. (3)و ما حقیقت توبه و. . . را در این رساله بیان میکنیم. (4)
تاریخ پایان یافتن این اثر دوم ماه مبارک 1363 ق است:
به اتمام رسید این جلد در روز دوم شهر رمضان المبارک هزار و سیصد و شصت و سه در قصبۀ محلات، در ایامی که به واسطۀ گرمای هوا از قم به آنجا
1) 1)
. وعدۀ دیدار، ص 78.
2) 2) . ج 1، ص 15، کتاب العقل والجهل، باب 1، ح 14.
3) 3) . ص 429.
4) 4) . ص 123.
مسافرت کرده بودم. (1)
. ص 429.
در اواسط کتاب نیز اشارهای به زمان تألیف آن دارند: الآن که نویسنده این اوراق را سیاه میکند موقع جوشش جنگ عمومی بین متفقین و آلمان است که آتش آن در تمام سکنۀ عالم شعله ور شده و این شعلۀ سوزنده و جهنم فروزنده نیست جز نائرۀ غضب یک جانور آدم خوار و یک سبع تبه روزگار، که به اسم پیشوایی آلمان، عالم را و خصوصاً ملت بیچاره خود را بدبخت و پریشان روزگار کرد. . . تا به کجا منتهی شود و کی این جمعیت بینوا از دست چند نفر حیوان به صورت انسان. . . خلاص شوند، و این بیچارگی خاتمه پیدا کند، و این ظلمتکدۀ خاکی، نورانی شود به نور الهی ولیّ مصلح کامل. اللهم عجّل فرجه الشریف ومُنَّ علینا بظهوره. (2)
در این کتاب امام خمینی قدس سره از سه اثر اخلاقی - عرفانی خود یاد کرده و به آنها ارجاع داده است که معلوم میشود آنها را پیش از این کتاب نوشته است:
الف. مصباح الهدایة (3)تاریخ تألیف: 25 شوال 1349 ق.
ب. اربعین حدیث (4)تاریخ تألیف: چهارم محرم 1358 ق.
ج. آداب الصلاة (5)تاریخ تألیف: دوم ربیع الثانی 1361 ق.
همچنین وعده تألیف رسالهای جداگانه در مورد تربیت فرزند و چگونگیهای آن دادهاند: «. . . که تفصیل آن محتاج رسالۀ جداگانهای است، که امید است به توفیق حق موفق به افراز آن شوم. . .» (6)که ظاهراً چنین رسالهای را تألیف نکردهاند و اگر هم تألیف کردهاند، در دست نیست.
مؤلف در این اثر که به انگیزۀ تربیت و تزکیۀ اخلاقی عموم مردم نوشته، بیشتر صبغۀ اخلاقی حدیث را مد نظر داشته و از پرداختن به دقائق علمی - عرفانی که تأثیری در این جهت ندارد - جز اندکی - روی برتافته است. هر چند مبانی اهل معرفت بر کل کتاب سایه افکنده است، اما بنای مؤلف بر تألیفی اخلاقی به سبکی
جدید برخلاف کتب رایج دانش اخلاق بوده است و الحق در این زمینه موفق بوده است:
باید دانست که نویسنده در نظر ندارد که بحث در اطراف جهات علمیه این حدیث شریف کند؛ به جهاتی: اول: قصور باع و قلة اطلاع در این میدان؛ دوم آنکه شرّاح کافی شریف. . . برای کسی جای کلام نگذاشتند. . . جزاهم اللّه علی الإسلام خیراً؛ سوم: آنکه استفاده از نکات علمیه منحصر به اهل علم و فضل است. . . و ما را نظر به استفادۀ عموم بلکه عوام است؛ چهارم - و آن عمده است - آنکه مقصود مهم از صدور این احادیث شریفه و مقصد از بسط علوم الهیه، افهام نکات علمیه و فلسفیه و جهات تاریخیه ادبیه نیست؛ بلکه غایة القصوای آن، سبکبار نمودن نفوس است از عالم مظلِم طبیعت و توجه دادن ارواح است به عالم غیب و منقطع نمودن طایر روح است از شاخسار درخت دنیا، که اصل شجرۀ خبیثه است، و پرواز دادن آن است به سوی فضای عالم قدس و محفل انس. و این حاصل نیاید مگر از تصفیۀ عقول و تزکیۀ نفوس و اصلاح احوال و تخلیص اعمال.
. . . مقصد قرآن و حدیث تصفیۀ عقول و تزکیۀ نفوس است برای حاصل شدن مقصد اعلای توحید. و غالباً شرّاح احادیث شریفه و مفسّرین قرآن کریم این نکته را، که اصلِ اصول است، مورد نظر قرار ندادند و سرسری از آن گذشتهاند و جهاتی را که مقصود از نزول قرآن و صدور احادیث به هیچ وجه نبوده، از قبیل جهات ادبی و فلسفی و تاریخی و امثال آن، مورد بحث و تدقیق و فحص و تحقیق قرار دادهاند. . . .
راه نوشتن کتاب اخلاق را باز کردم که اگر عالمی نویسنده و قادر بر تقریر و تحریر پیدا شد این طرز بنویسد؛ . . . و معلوم است اشکال نمودن سهل است، ولی حل کردن آن مشکل است. و ما از خدای تعالی توفیق میطلبیم که قلب سخت ما را نرمی دهد و اخلاص را نصیب فرماید که شاید از این نوشتۀ نالایق دلی به دست آید. (1)
. ص 7 - 14.
در آغاز سخن، از کتابهای رایج اخلاقی و شیوۀ آنها مانند طهارة الاعراق و إحیاء انتقاد میکند و میگوید: «کتاب اخلاقی باید مانند دارو باشد نه نسخه» . و در انتقاد
1) 1)
شدید از إحیاء العلوم غزالی گوید: کتاب إحیاء العلوم که تمام فضلاء او را به مدح و ثنا یاد میکنند و او را بدء و ختم علم اخلاق میپندارند به نظر نویسنده در اصلاح اخلاق و قلع مادۀ فساد و تهذیب باطن کمکی نمیکند، بلکه کثرت ابحاث اختراعیه و زیادی شعب علمیه و غیر علمیۀ آن و نقلهای بی فایدۀ راست و دروغ آن انسان را از مقصد اصلی باز میدارد و از تهذیب و تطهیر اخلاق عقب میاندازد. بالجمله به نظر قاصر، اخلاق علمی و تاریخی و همین طور تفسیر ادبی و علمی و شرح احادیث بدین منوال از مقصد و مقصود دور افتادن و تبعید قریب نمودن است. نویسنده را عقیده آن است که مهم در علم اخلاق و شرح احادیث مربوطه به آن یا تفسیر آیات شریفۀ راجع به آن، آن است که نویسندۀ آن با اِبشار و تنذیر و موعظت و نصیحت و تذکر دادن و یادآوری کردن، هر یک از مقاصد خود را در نفوس جایگزین کند. و به عبارت دیگر، کتاب اخلاق، موعظۀ کتبیه باید باشد و خود معالجه کند دردها و عیبها را، نه آنکه راه علاج نشان میدهد. ریشههای اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن، یک نفر را به مقصد نزدیک نکند و یک قلب ظلمانی را نور ندهد و یک خُلق فاسد را اصلاح ننماید. کتاب اخلاق آن است که به مطالعۀ آن، نفس قاسی نرم، و غیر مهذّب، و ظلمانی نورانی شود و آن، به آن است که عالم در ضمن راهنمایی، راهبر و در ضمن ارائۀ علاج، معالج باشد و کتابْ خودْ دوای درد باشد نه نسخۀ دوانما. طبیب روحانی باید کلامش حکم دوا داشته باشد نه حکم نسخه. و این کتب مذکوره نسخه هستند نه دوا، بلکه اگر جرأت بود میگفتم: نسخه بودن بعضی از آنها مشکوک است. ولی از این وادی صرف نظر کردن اولی است. (1)
. ص 12 - 14.
البته مؤلف بزرگوار در این زمینه نیز موفق بوده است و موعظهها و چکامههای اخلاقیاش در این اثر مانند سرب مذاب، زوایای نفس و روح را میشکافد و به اعماق جان مینشیند و شاید کمتر خوانندۀ متنبّهی باشد که با خواندن آن حداقل یک بار سیلاب اشک از دیده جاری نسازد. در آغاز سخن نمونههایی از این گونه مواعظ را
1) 1)
نقل میکنم؛ هر چند انتخاب بسیار مشکل است:
. . . ای انسان بیچاره! چه حسرتی خواهی داشت آن روزی که پردۀ طبیعت از چشم برداشته شود و معاینه کنی که آنچه در عالم قدم زدی و کوشش کردی در راه بیچارگی و شقاوت و بدبختی خودت بوده، و راه چاره و طریق جبران نیز مسدود شده، و دستت از همه جا کوتاه. نه راه فرار از سلطنت قاهرۀ الهیه. . . و نه راه جبران نقایص گذشته و عذرخواهی از معاصی الهیه.
ای عزیز! اکنون تا حجابهای غلیظ طبیعت، نور فطرت را به کلی زائل نکرده و کدورتهای معاصی صفای باطنی قلب را به کلی نبرده، و دستت از دار دنیا. . . کوتاه نشده دامن همتی به کمر زن و دری از سعادت به روی خود باز کن. و بدان که اگر قدمی در راه سعادت زدی و اقدامی نمودی، و با حق - تعالی مجده - از سر آشتی بیرون آمدی و عذر ما سبق خواستی، درهایی از سعادت به رویت باز شود و از عالم غیب از تو دستگیریها شود و حجابهای طبیعت، یک یک، پاره شود و نور فطرت بر ظلمتهای مکتسبه غلبه کند و صفای قلب و جلای باطن بروز کند و درهای رحمت حق تعالی به رویت باز شود، و جاذبۀ الهیه تو را به عالم روحانیت جذب کند، و کم کم محبت حق در قلبت جلوه کند و محبتهای دیگر را بسوزاند و اگر خدای - تبارک و تعالی - در تو اخلاص و صدق، دید، تو را به سلوک حقیقی راهنمایی کند و کم کم چشمت را از عالم کور کند و به خود روشن فرماید و دلت را از ظن خودش وارسته و به خودش پیوسته کند.
بار خدایا! آیا شود که این دل محجوب و این قلب منکوس را به خود آری، و این غافل فرو رفته در ظلمات طبیعت را به عالم نور کشانی، و بتهای دل را به دست قدرت خود در هم شکنی، و غبار تن را از پیش چشم فرو ریزی؟ . . . (1)
. ص 85 - 86.
مصیبت در آن است که جمیع آیات باهرۀ کتب آسمانی و تمام احادیث شریفۀ اهل بیت عصمت، از انبیاء عظام و اولیاء کرام، و تمام براهین اصحاب حکمت و فلسفه و
1) 1)
مشاهدات ارباب ریاضت و شهود، در قلب قاسیه و دلهای سخت ما ایجاد احتمال نکرده، و عمل ما مثل اشخاصی است که یقین حتمی به کذب همه - نعوذ باللّه - داریم.
. . . اکنون چه شده است تمام آیات و اخبار و برهان و عیان به قدر خبر یک بچۀ ده ساله در ما تأثیر نکرده؟ اگر تأثیر کرده بود راحتی را از ما سلب نموده بود. آیا این کوری باطن و عمای قلب را باید به چه نحو معالجه کرد؟ آیا این مرض قلبی محتاج به علاج و طبیب هست؟ . . .
عزیزا! این آیات الهیه و تعالیم ربانیه برای بیدار کردن ما بیچارههای خواب، و هشیار نمودن ما سرمستان غافل آمده. این قصص قرآنیه که حاصل معارف تمام انبیاء، و خلاصۀ مسیر و رشد همۀ اولیاء، و بیان درد و درمان هر عیب و مرض نفسانی، و نور هدایت طریق الهی و انسانی است، برای قصه گفتن و تاریخ عالم نیامده. مقصود از آنها با آن همه تشریفات در تنزیل و نزول، بیان تاریخ گذشتگان نیست برای صرف اطلاع و تاریخ دانی. مقصود خدا را از مقصد مسعودی و طبری و امثال آنها تمیز بده، و به نظر تاریخ و ادب و فصاحت و بلاغت به قرآن شریف نظر مکن که این صورت خود حجابی است بس ضخیم. . . (1)
. ص 286 - 288.
مؤلف بزرگوار در این اثر، برای تبیین مقاصد خود عمدتاً از احادیث عترت طاهره علیهم السلام استفاده کرده و از کتب رایج اخلاق و عرفان جز اندکی نقل نکرده است. عنایت شدید مؤلف به احادیث شریفه و احترام فوق العاده به آثار و بزرگان مکتب شیعه در این اثر به خوبی واضح و لایح است:
و هر کس مراجعه به احادیث شریفۀ آل بیت عصمت و طهارت کند، خصوصاً کتاب اصول کافی شریف و توحید شیخ صدوق و همین طور کتاب نهج البلاغه و ادعیه مأثوره از آن بزرگواران خصوصاً صحیفۀ سجادیه، از روی تدبر و تفکر، خواهد دانست که مشحون از علوم الهیه و معارف ربّانیه و اسماء و صفات و شؤون حضرت حق - جل و علا - هستند، بیحجاب اصطلاحات و قیود مفهومات، که هر یک حجاب روی جانان است. (2)
همچنین از عالمان شیعه و آثار آنها با تکریم زیاد یاد کرده است: «نورانیت یک نفر مثل فیلسوف بزرگ اسلامی خواجه نصیر الملة والدین رضی الله عنه و علامۀ بزرگوار حلی - قدس اللّه نفسه - یک مملکت و ملت را نورانی کرده و تا ابد آن نورانیت باقی است» (1)
. ص 154 - 155.
«و در منیة المرید شهید سعید رحمه الله شطر کثیری از آن مرقوم است. طالبین رجوع به آن صحیفۀ نورانیه کنند» . (2)مؤلف بنا نداشته است دقائق عرفانی را در این کتاب به یادگار بگذارد؛ هر چند اندیشۀ عرفانی امام بر کل کتاب سایه افکنده است. از این رو جز اندکی از مبانی اهل معرفت را ذکر نکرده است و گاهی هم رسماً انتقادهایی بر آنها وارد نموده است:
و ما ناچار، برخلاف میثاق خود که در اول این رساله اشارت به آن نمودیم، که تعرّض به مطالب علمیه نکنیم، به بعض نکات علمیه صدر این حدیث - که جز این طریق راهی ندارد - با اختصار و اجمال اشارتی مینماییم؛ (3). . . چنانچه در مسلک اولیاء عرفان و اصحاب ایقان است، و در این دقیقه اسراری است که کشف آن خالی از خطر نیست. (4)
و هر علمی را خصوصاً در باب معارف، نتوان افشا پیش هر کس کرد، بلکه سرایر توحید و حقایق معارف، از اسراری است که پیش اهلش باید مکتوم و مخزول باشد. و نوع گمراهیها و اضلالها و تکفیرها از این باب پیدا شده. و اینکه مردم، حتی علمای ظاهر، از علوم الهیه احتراز کنند و گرد معارف و حقایق نمیگردند، برای همین است که بعضی از ارباب اصطلاح و ذوق یا اصحاب علوم رسمیه عرفانیه تهتّک کردند و مقاصد شریفه را با الفاظ زشت و قبیح بیان کردند و از اصطلاح قرآن و حدیث بیرون رفتند، با آنکه همان مقاصد به طور اکمل در کتاب خدا و احادیث ائمه هدی علیهم السلام موجود است، ولی آنها به صورت بدی آنها را جلوه دادند. از این جهت، اسباب تنفّر طباع ظاهریین شده است. اینها نیز طاقت آن نداشتند که لبّ را از قشر و حقیقت را از
صورت و معنی را از لفظ جدا کنند؛ یکسره با اصل مطلب مخالف شدند. (1)
. ص 322 - 323.
مؤلف گاهی از مبانی علمی ویژۀ خود در این اثر یاد کرده است: «و ما بحمداللّه وحسن عنایته - به وجهی مناسب مسلک اهل معارف و اصحاب قلوب، اثبات حدوث زمانی همۀ عوالم غیب و شهادت نمودیم که بیان آن با مقدماتش، محتاج به افراد رسالۀ جداگانه است لعلّ اللّه یحدث بعد ذلک امراً و توفیقی عنایت فرماید که به آن نایل شویم» ؛ (2)«و شاید این اقبال و ادبار اشاره باشد به تجلّی در تحت اسماء ظاهره و باطنه، که دائماً علی سبیل تجدّد امثال واقع میشود؛ چنانچه اصحاب معرفت میگویند، و به آن تصحیح حدوث زمانی به وجهی عرفانی در جمیع قاطنین ملک و ملکوت و ساکنین ناسوت و جبروت نمودیم، به طوری که منافات با مقامات مقدسۀ عقلیه نداشته باشد. و این از موهبتهای خاصه حق (جلّ و علا) است به این ناچیز. والحمدللّه وله الشکر» ؛ (3)«و ما در رسالۀ مصباح الهدایة تحقیق این مقصد را با حکومت بین عرفای شامخ و حکمای عظام، راجع به اول ما صدر به طور وافی نمودیم» . (4)
همچنین گاهی از استاد بزرگوارش مرحوم شاه آبادی مطالبی نقل میکند. (5)
اینک پس از این مقدمات، مباحث محوری و اساسی که مؤلف در این اثر متذکر شده و شاکله و شیرازۀ اثر را تشکیل میدهد، اشاره میشود:
مؤلف مکرراً متذکر این نکته شدهاند که انسان دارای دو فطرت است: یکی اصلی که عبارت است از عشق به کمال مطلق، و دیگری تبعی که عبارت است از تنفر از نقص. و از این دو فطرت تعبیر میکنند به فطرت مخمورۀ بیحجاب، و همۀ جنود عقل را جنود این فطرت میداند، و هرگاه این فطرت اصلی تحت تأثیر گناهان قرار گیرد، میشود فطرت محجوبه به حجاب طبیعت، و جنود جهل همگی جنود فطرت مجموعهاند: خیر عبارت از فطرت مخموره است، و شر عبارت از فطرت محجوبه است. . . و تفصیل این اجمال آنکه: حق (تبارک و تعالی) با عنایت و رحمت خود، به ید قدرت خود، طینت آدم اول را مخمر فرمود، دو فطرت و جبلّت به آن
مرحمت نمود: یکی اصلی و دیگری تبعی، که این دو فطرت بُراق سیر و رفرف عروج اوست به سوی مقصد و مقصود اصلی. و آن دو فطرت، اصل و پایۀ جمیع فطریاتی است که در انسان مخمر است و دیگر فطریات، شاخهها و اوراق آن است. یکی از آن دو فطرت، که سمت اصلیت دارد، فطرت عشق به کمال مطلق و خیر و سعادت مطلقه است که در کانون جمیع سلسلۀ بشر، از شقی و سعید و عالم و جاهل و عالی و دانی، مخمَّر و مطبوع است. . . و دیگر از آن دو فطرت، که سمت فرعیت و تابعیت دارد فطرت تنفر از نقص و انزجار از شر و شقاوت است که این مخمر بالعرض است. . . .
و این دو فطرت که ذکر شد، فطرت مخمورۀ غیر محجوبه است که محکوم احکام طبیعت نشده و دو وجهۀ روحانیت و نورانیت آنها باقی است، و اگر فطرت متوجه به طبیعت شده و محکوم به احکام آن گردید و محجوب از روحانیت و عالم اصلی خود شد، مبدأ جمیع شرور و منشأ جمیع شقاوت [ ها ] و بدبختیهاست، که تفصیل آن بیاید.
پس مقصود از خیر - که وزیر عقل است و جمیع جنود عقلیه در ظلّ توجه و تصرف آن است - فطرت مخمورۀ متوجه به روحانیت و مقام اصلی خود است، و از شر - که وزیر جهل و همۀ جنود جهل از طفیل آن است - فطرت محکومۀ طبیعت و محجوبۀ به احکام آن است. (1)
. ص 67 - 77.
و از این جهت، احکام آسمانی و آیات باهرات الهی و دستورات انبیاء عظام و اولیاء کرام، بر طبق نقشۀ فطرت و طریقۀ جبلت بنا نهاده شده، و تمام احکام الهی به طریق کلی به دو مقصد منقسم میشود که یکی اصلی و استقلالی، و دیگر فرعی و تبعی است، و جمیع دستورات الهیه به این دو مقصد، یا بی واسطه یا با واسطه رجوع کند:
مقصد اول، که اصلی و استقلالی است، توجه دادن فطرت است به کمال مطلق، که حق (جلّ و علا) و شؤون ذاتیه و صفاتیه و افعالیه اوست که مباحث مبدأ و معاد و مقاصد ربوبیات از ایمان باللّه و کتب و رسل و ملائکه و یوم الاخره، و اهم و عمدۀ مراتب سلوک نفسانی و بسیاری از فروع احکام از قبیل مهمات صلاة و حج، به این
1) 1)
مقصد مربوط است یا بی واسطه یا با واسطه.
مقصد دوم، که عرضی و تبعی است، تنفر دادن فطرت است از شجرۀ خبیثۀ دنیا و طبیعت که امّ النقائص و امّ الامراض است. و بسیاری از مسائل ربوبیات، و عمدۀ دعوتهای قرآنی و مواعظ الهیه و نبویه و ولویه، و عمدۀ ابواب ارتیاض و سلوک، و کثیری از فروع شرعیات از قبیل صوم و صدقات واجبه و مستحبه، و تقوا و ترک فواحش و معاصی به آن رجوع کند. و این دو مقصد مطابق نقشۀ فطرت است. . . پس جمیع احکام شرایع مربوط به فطرت است و برای تخلص فطرت از حجب ظلمانیۀ طبیعت است. (1)
ص 89 80 380 381 395.
مؤلف بزرگوار در شرح هر یک از جنود عقل و جهل، رجوع هر یک از جنود عقل را به فطرت مخموره و رجوع جنود جهل را به فطرت محجوبه، تبیین کردهاند.
امام رحمه الله بارها بر این نکته تأکید کردهاند که عالم طبیعت دار تغیّر و تبدّل و تصرّم است و در نتیجه تا مرگ فرا نرسیده آدمی میتواند همۀ اخلاق رذیله را، هر چند در نفس ریشه دوانده باشد، اصلاح کند و هیچ عذری از این جهت پذیرفته نیست. از سوی دیگر محاسن اخلاقی و ملکات حمیده، هیچگاه نباید موجب عجب و غرور شود.
انسان تا در عالم طبیعت - که دار تغیّر و تبدّل و نشئۀ تصرّم و هَیولَیویت است - واقع است. . . میتواند نقایص خود را مبدل به کمالات، و رذایل خویش را تبدیل به خصایل حمیده، و سیّئات خود را مبدل به حسنات نماید. و اینکه معروف است «فلان خلق زشت یا فلان صفت رذیله از ذاتیات است و قابل تغییر نیست» اصلی ندارد و حرف بی اساس و ناشی از قلت تدبّر است و عدم تغییر و تبدیل ذاتیات را به این باب ربطی نیست؛ بلکه با ریاضات و مجاهدات، تمام صفات نفسانیه را میتوان تبدیل نمود و تغییر داد، حتی جُبن و بُخل و حرص و طمع را میتوان مبدل به شجاعت و کرم و قناعت و عزت نفس نمود. (2)
امام خمینی رحمه الله با بیانهای گوناگون این حقیقت را تبیین کردهاند که آموختن علوم رسمی و انباشتن اصطلاحات و مفاهیم خشک و بیمغز نه تنها موجب نجات و فلاح انسان نیست، بلکه اگر با عدم تهذیب همراه باشد، ضررش از همه چیز دیگر بیشتر است. و چه بسا آدمی با هفتاد سال زحمت و تلاش با کدّ یمین و عرق جبین تحصیل جهنم کند و معانی حرفیه، اصول عملیه و لفظیه و شرعیه و عقلیه، اصل مثبت، حکومت و درود، و تخصیص و تقیید و احوط و اقوی و اظهر، و اصالة الوجود و بسیط الحقیقة، و تشکیک وجود و ماده و هیولی و اعیان ثابته و فیض اقدس و مقدس، او را سودی نبخشد و بر ظلمت و انانیت و منیّت انسانی بیفزاید و او را به مراتب از وقتی که این اصطلاحات را نمیدانست، از خدای سبحان دورتر کند. خلاصه، امام خمینی قدس سره دانستن علوم رسمی را «انبارداری اصطلاحات» مینامد و بدون تهذیب، ارزشی برای آنها قائل نیست و علم و ادراک را غیر از ایمان میداند و علم توحید را هم هنگامی که همراه ایمانی نباشد مضر میداند، و به تفصیل نشانههای ایمان و علم نافع را با استفاده از آیات و روایات بر میشمارد. امروزه برخی با انباشتن اصطلاحاتی چند، و چند صباحی تدریس آنها، یا تألیف و به قلم آوردن کتاب و مقالتی چند، میپندارند که قدم بر فرق فرقدین نهاده، حائز منقبت دنیا و آخرت و ملک و ملکوت شده و جزو مقربان و صدیقان و صالحان گشتهاند و بر زمین و زمان فخر میفروشند، غافل از آنکه اینها همه برایشان از دامهای ابلیس و خدعهها و مکاید او است:
آن علم معارفی که در انسان به جای فروتنی و خاکساری، سرکشی و تدلّل ایجاد کند، آن پس مانده ابلیس است. این اصطلاحات اگر این نتیجه را در انسانی حاصل کند، از تمام علوم پستتر است؛ زیرا که از آن علوم دیگر توقع نیست که انسان را الهی کند و از قیود نفسانیه یکسره بیرون کند، و از حجابهای ظلمانی طبیعت وا رهاند، و صاحبان آن علوم نیز چنین دعوایی ندارند، پس آنها به سلامت نزدیکترند. . . . (1)
. ص 341.
مؤلف بزرگوار همچنین فرق علم و ایمان را به خوبی تبیین کرده و بیفایده بودن
1) 1)
علم بدون ایمان - حتی علم توحید - را به کرسی نشانده است. (1)
. ص 87، 91 - 93، 200 - 203.
یکی از نکات مورد اهتمام مؤلف بزرگوار تبیین مکاید گوناگون شیطان و متناسب با اصناف و اشخاص مختلف است. ایشان گویند:
چه بسا که شیطان و نفس اماره انسان را سالهای طولانی دعوت به اعمال صالحه و اخلاق حمیده و پیروی از شریعت مطهره کنند به امید آنکه او را مبتلا به اعجاب و خودپسندی کنند، و انسان را با همه مشقتها و ریاضات ساقط کنند. پس غرور علمی و خودخواهی و خودپسندی یکی از مهلکات است که انسان را به شقاوت کشاند. . . و خودداری و نگهبانی از نفس از مشکلترین امور است که باید به خدای تعالی پناه برد و از او طلب دستگیری کرد.
و به قدری مکاید نفس و شیطان گاهی دقیق شود که با هیچ شکافی نتوان آن دقایق و مکاید را کشف کرد، مگر با توفیق خدا و دستگیری او. (2)
مؤلف بزرگوار منشأ همۀ مفاسد را حب دنیا و شعبهها و شاخههای آن میداند و این حقیقت را که در حدیث کوتاه «حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئة» آمده به خوبی شرح داده و تبیین کرده است:
اُسّ اساس واُم الامراض را باید حب دنیا، که رأس تمام خطیئات است، دانست. و چون حب دنیا در دل متمکن شد، به مجرد آن با یکی از شؤون دنیاوی مزاحمتی حاصل شد، قوۀ غضب فوران کند و عنان اختیار را از دست بگیرد و متملک نفس شود، و انسان را از جادۀ شریعت و عقل خارج کند.
پس علاج اساسی این قوه، به قلع مادۀ آن است که آن حب دنیاست. و اگر انسان نفس را از این حب تطهیر کند، به شؤون دنیایی سهل انگاری کند و از فقدان جاه و مال و منصب و ریاست، طمأنینه نفس را از دست ندهد، و حقیقت حلم و بردباری و
طمأنینه نفس در انسان پیدا شود، و قرار و ثبات نفس روزافزون شود.
و برای قلع این ماده - که مایۀ تمام مفاسد است - انسان هر چه ریاضت بکشد، به جا و به موقع است، و الحق ارزش دارد. و برای قلع آن تفکر در احوال گذشتگان و تفکر در قصص قرآنیه بهترین علاج است. . . . (1)
. ص 377 - 378.
بالجمله، این امّ الامراض انسان را به انواع بلیات مبتلا کند و کار انسان را به هلاکت ابدی کشاند. . . . (2)
امام رحمه الله علاوه بر مواعظ شافیه و نصایح کافیه که در جای جای این اثر دیده میشود، گاهی اشارهای نیز به دستورات عملی کردهاند که برای سالکان کوی دوست بسی سودمند است:
. . . انسان باید در همین عالم این چند صباح را مغتنم شمارد و ایمان را با هر قیمتی که هست تحصیل کند و دل را با آن آشنا کند. و این در اول سلوک انسانی صورت نگیرد مگر آنکه اولاً، نیت را در تحصیل معارف و حقایق ایمانیه خالص کند و قلب را با تکرار و تذکر، به اخلاص و ارادت آشنا کند تا اخلاص در قلب جایگزین شود. . . .
پس در آن وقت، با طهارت وجهۀ قرآن و ذکر را متوجه قلب کند، و آیات شریفۀ الهیه که مشتمل بر تذکر و مشتمل بر توحید است به قلب بخواند به طور تلقین و تذکیر. و اکثر آیات شریفۀ آخر سورۀ حشر را از قول خدای تعالی: «یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ» که آیۀ 18 است تا آخر سوره، که مشتمل بر تذکر و محاسبه نفس و محتوی به مراتب توحید و اسماء و صفات است، در یک وقت فراغت نفس از واردات دنیایی، مثل آخر شب یا بین الطلوعین، با حضور قلب بخواند و در آنها تفکر کند. امید است - إن شاء اللّه - نتایج حسنه ببرد. . . .
و اگر در شب و روز چند دقیقهای به حب اقبال قلب و توجه آن - یعنی به مقداری که قلب حاضر است - نفس را محاسبه کند در تحصیل نور ایمان، و از آن مطالبه نور ایمان
کند و آثار ایمان را از آن جستجو کند، خیلی زودتر به نتیجه میرسد. إن شاء اللّه. . . . (1)
. ص 104 - 107.
. . . چون آفات معاشرت بسیار است و انسان نمیتواند نوعاً خود را از آن حفظ کند، مشایخ اهل ریاضت اعتزال را ترجیح دهند بر عشرت.
و حق آن است که انسان در اوائل امر که اشتغال به تعلم و استفاده دارد، باید معاشرت با دانشمندان و فضلا کند، ولی با شرایط عشرت و مطالعه در احوال و اخلاق معاشرین. و در بدایات سیر و سلوک و اواسط و اوائل نهایات نیز از خدمت مشایخ و بزرگان اهل حال باید استفادت کند، پس ناچار به عشرت است.
در سیر ملکوتی باید انسان کوشش کند تا هادی طریق پیدا کند. و چون هادی پیدا کرد، باید تسیلم او شود و در سیر و سلوک دنبال او رود و قدم را جای قدم او گذارد. و ما چون نبی اکرم صلی الله علیه و آله را هادی طریق یافتیم و او را واصل به تمام معارف میدانیم، باید در سیر ملکوتی تبعیت او کنیم، بی چون و چرا. و اگر بخواهیم فلسفۀ احکام را با عقل ناقص خود دریابیم، از جادۀ مستقیم منحرف میشویم و به هلاکت دائم میرسیم؛ مانند مریضی که بخواهد از سرّ نسخۀ طبیب آگاه شود، و پس از آن دارو را بخورد، ناچار چنین مریض روی سلامت نمیبیند. تا آمده است از سرّ نسخه آگاهی پیدا کند، وقت علاج گذشته، خود را به هلاکت کشانده.
ما مریضان و گمراهان باید نسخههای سیر ملکوتی و امراض قلبیه خود را از راهنمایات طریق هدایت و اطبّاء نفوس و پزشکان ارواح دریافت کنیم و با به کار بستن افکار ناقصه و آراء ضعیفۀ خود، به آنها عمل کنیم تا به مقصد - که رسیدن به سرائر توحید است - برسیم؛ بلکه همین تسلیم در بارگاه قدس الهی یکی از مصلحات امراض روحیه است و خود نفس را صفائی به سزا دهد و نورانیت باطن را روزافزون کنند. . . . (2)
از مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام قدس سره باید بسی سپاسگزار بود که با احیا و نشر این اثر خدمت بس بزرگی به حوزهها و مشتاقان این قبیل مباحث کردهاند؛ البته در تصحیح این اثر خطاهای ریز و درشت و به نسبت فراوانی رخ داده که به دلیل طولانی شدن مقاله، به آنها نمیپردازم و إن شاء اللّه به مؤسسات مذکور تقدیم خواهم کرد. همچنین
در صفحه آرایی و حروفچینی آن کاستیهایی به چشم میخورد. ولی برخی خطاهای چاپی را در اینجا یاد میکنم:
ص 8، س 6، مظلَم مظلِم
ص 41، س 5، فصّ شیء فصّ شیثی
ص 97، س 8، ه ذا هذا
ص 103، س 11، رواق اوراق
ص 142، س 9، جهود جحود
ص 152، س 7، إنّ أنّ
ص 157، س 1، گرفت گرفته
ص 184، س 4، انعمام انعام
ص 184، س 2، ببیند نبیند
ص 186، س 5، اُثنیه اَثنیه
ص 190، س 4، الوسایل الوسائل
ص 197، س 7، لهلُکتُ لَهلَکتُ
ص 244، س 4، الَفّاً لفّاً
ص 270، س 11، الل اللّه
ص 295، س 6، باقیّه باقیه
ص 299، س 5، لتفرع لتفرغ
ص 329، س 3، اعضائه أعضاؤه
ص 350، س 1، الل ه اللّه
ص 379، س 13، نیست نیست
ص 392، س 4، ی ا یا
ص 393، س 8، بازداری بازنداری
ص 406، س 5، الکافیّ الکافی
ص 445، س 11، الاخره الاخرة
با استاد محمدباقر بهبودی در عرصۀ روایت و درایت حدیث
با استاد محمدباقر بهبودی در عرصۀ روایت و درایت حدیث (1)
از آنجا که حدیث مبنای شناخت دین و پایۀ فهم قرآن است و علوم دیگر همواره از طریق حدیث استحکام و نضج یافتهاند، در میان مسلمانان از جایگاهی ویژه و بنیادین برخوردار میشود، بدین سبب تاریخ حدیث و سیر تدوین آن با نفوذ جریانات مختلف سیاسی و اجتماعی، اعتقادی روبهرو بوده و از آغاز جعل و تحریف و تصحیف آن را همراهی کرده است. خلافت مروانیان، امویان، عباسیان و دهها فرقۀ مذهبی دیگر، حضور عصبیت قومی، برتریجویی قبیلهای و سبقتجویی ساکنان بلاد اسلامی در کسب افتخارات بیشتر، تماس و ارتباط نزدیک زنادقه، ملحدان، یهودیان و مسیحیان با مسلمانان و ورود غیر مسلمانان با انبوهی اسرائیلیات و همچنین تقرب راویان حدیث به دربار خلفا و امرا و سلاطین و کثرت آنان - تا آنجا که حدود صد هزار آنان را برشمردهاند - و عوامل بسیار دیگر باعث شده است تا احادیث و روایات صحیح با آنچه که مخدوش و مجعول بوده است مخلوط و ممزوج شده، بازشناسی سره از ناسره توانگیر و طاقتسوز نماید، و در پی آن محققان و متتبعان و عالمان علم روایت و حدیث در راه بازشناسی و تمیز احادیث صحیح از ضعیف و محرف به پیریزی «نقد الحدیث» برآمدند و در اطراف آن کتابهای بسیار به رشتۀ تحریر فریفتن درآمد. در این میان بزرگان و محققان امامیه، در پی هجوم همه جانبۀ دشمنان و تسلط حکام جور، بر آن
1) 1). کیهان فرهنگی، مهرماه 65، سال سوم، ش 7، پیاپی 31، ص 3- 8.
بودند تا تراث اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را از دستبرد زمان و حوادث مصون و محفوظ بدارند، بدین منظور تدوین و تبویب همۀ روایات و احادیث روزگار خود را - از هر دست که بود - وجهۀ همت خویش قرار دادند و گویا بازنگری و تفکیک و بررسی آن را به پژوهشگران و متتعبان نسلهای بعد از خود و آیندگان واگذار کردند و خود نیز مدعای جمعآوری صحاح را نداشته، گرچه در مواردی به بررسی اسناد و رجال آن پرداختهاند.
استاد محمدباقر بهبودی از چهرههای برگزیدۀ علم حدیث و درایت در دوران معاصر ماست با اندوختهها و زحمات توانفرسایی که برای کسب صلاحیت و خبرویت لازم در این زمینه به کار گرفته و با داشتن ذهنی نقاد و منطقی به آثار خود جایگاهی ویژه بخشیده است. استاد محمد باقر بهبودی در طول سالیان دراز در عرضه داشت دهها جلد از کتبِ حدیث و فقه و تاریخ و تفسیر به شیوهای منقح و مصحَّح به نقل و نقد همت گماشته تا آنجا که کارنامهای درخشان از عملکرد این دوران به یادگار گذاشته است. ناگفته نماند که استاد بهبودی با نظرگاههای ویژۀ خود در نقد حدیث با نظریات متفاوت و گاه متقابل روبهرو بودهاند که در جای خود قابل بررسی و امعان نظر صاحبنظران خواهد بود.
کیهان فرهنگی: با تشکر از جنابعالی که دعوت به گفتگوی ما را پذیرفتید، اگر مایل هستید از شرح احوال و اساتید خودتان شروع بفرمایید.
استاد بهبودی: تولد من در سحر شب پنجشنبه هفدهم جمادی الاول سال 1350 هجری قمری برابر با سال 1308 هجری شمسی بوده است. از سال 1327 تحصیلات مذهبی را به طور تمام وقت شروع کردهام. اساتید معروف من، در ادبیات استاد ادیب محمدتقی نیشابوری معروف به ادیب دوم بود. در قسمت سطح، مختصری از محضر حجت الاسلام سید احمد یزدی معروف به نهنگ و بیشتر از محضر استاد حجت الاسلام حاج شیخ هاشم قزوینی بهره بردم. علاوه بر مقداری سطح در یک رشته از دروس تفسیری محضر حجت الاسلام دامغانی را هم درک کردم که روزهای تعطیل به آن میپرداختند. در سال 1333 شمسی به قم آمدم و بعد از آن که یک درس در
محضر آیت اللّه بروجردی و یک درس در محضر آیت اللّه خمینی حاضر شدم، بدون توقف به نجف رفتم. در نجف یک درس در محضر آیت اللّه خویی و یک درس در محضر آیت اللّه حکیم انتخاب کردم و تا دو سال به تحصیل و بیشتر مطالعه و تحقیق شخصی ادامه دادم، و در سال 1335 ترک تحصیل نمودم و بالاخره از سال 1337 که به تهران منتقل شدم، به تصحیح و تحقیق کتابهای خطی و چاپی پرداختم. اولین کاری که شروع کردم تصحیح تفسیر المیزان - جلد هفتم - بود که تا جلد بیستم - آخرین جلد - ادامه یافت. در آن هنگام، کار من چندان مورد توجه و علاقه و اعتماد مؤلف قرار گرفت که رخصت یافتم به حک و اصلاح ادبی آن نیز بپردازم. به موازات تفسیر المیزان به تصحیح بحار الأنوار پرداختم و از جلد هفتم تا آخرین مجلد - غیر از دو جلد 77 و 78 - همه مجلدات به تصحیح اینجانب و اشراف و نظارت من بر متن کتاب و احیاناً حک و اصلاح تعلیقۀ دیگران پایان گرفت.
در این زمینه توفیق من به شکر الهی از همه بیشتر بود، زیرا اخراج چهل و پنج جلد بحار از هر جهت در اختیار من قرار گرفت و مقابله، تحقیق، پاورقی، تخریج احادیث آن و مقابله با مآخذ، کاملاً به دست من و زحمات شبانهروزی من انجام شد.
در اثر همین توفیق الهی بود که بیش از سایر همکارانم به نسخۀ مؤلف دست یافتم و 36 جلد از این چهل و پنج جلد را با نسخۀ مؤلف مقابله کردم. در جلد 110 که آخرین جلد بحار الأنوار است، سخنی کوتاه دربارۀ این کتاب و شیوۀ مؤلف در جمع احادیث تحریر کردهاند که توجه علاقهمندان را به آن جلب میکنم.
کیهان فرهنگی: به نظر شما چه انگیزهای باعث شده است که مرحوم مجلسی کتاب بحار الأنوار خود را تألیف کند؟
استاد بهبودی: مرحوم مجلسی ابتدا تصمیم میگیرد که مؤلفات شیعه را احیا کند، لذا با زحمات وافر و هزینههای گزاف و دریافت کمک از دانشمندان معاصر خود، مؤلفان شیعه را از گوشۀ کتابخانههای ایران و هند و عراق و سایر بلاد بیرون میکشد و هر نسخهای را که به دست میآورد، به دست شاگردان و علاقهمندان خود میسپارد و
با پرداخت حق الزحمه، نسخههای آن کتاب را تا سر حد امکان تکثیر میکند. - درست چیزی شبیه به طبع و نشر امروزی - از اینرو اگر اکثر کتابهایی را که اکنون در دست داریم و نسخههای متعدد آن در گوشه و کنار کتابخانههای ایران به دست میآید نگاه کنیم، کمتر نسخهای پیدا میکنیم که تاریخ کتابت آن از عهد اقتدار مجلسی خارج باشد.
هدف مجلسی - چنانکه خود میگوید - احیای تراث شیعه و ذخائر اهل بیت عصمت بود و بعد از آن که مؤلفات شیعه را تا سر حد امکان تحصیل میکند و به تکثیر نسخههای آن میپردازد، به فکر میافتد که برای این میراث عظیم، فهرستی تهیه کند که وصول علاقهمندان را به آبشخور این دریای عظیم علم و معرفت آسان کند. نمونه کار ایشان را به خوبی میتوان در جلد 106 بحار الأنوار ملاحظه کرد. جلد 106 بحار که تحت عنوان مآخذ بحار الأنوار به چاپ رساندیم، به کلی به خط مؤلف است. با مطالعۀ این کتاب که مؤلف عمداً آن را ناقص نهاده و با انصراف از تکمیل آن به تألیف کتاب بحار الأنوار پرداخته است، شیوۀ کار مؤلف کاملاً روشن میشود. مرحوم مجلسی در این کتاب، فهرستبندی ده جلد از کتابهای معروف حدیث را تمام کرده است. ابتدا هر کتابی را تصفح نموده و برای ابواب آن یک سلسله ارقام و برای احادیث هر باب ارقامی جداگانه مرقوم داشته و سپس به مطالعۀ یک یک احادیث پرداخته و با دریافت صحیح و فطرت سالم و بینش عمیق خود، مضامین حدیث را برآورد نموده است و شمارۀ حدیث و شمارۀ باب آن را در ذیل عناوین مناسب درج کرده است. وی بعد از آن که ده جلد از کتب حدیث را به این صورت فهرست میکند، گویا متنبه میشود که این فهرستنویسی برای سایر دانشمندان چندان مفید نمیافتد، زیرا هر کسی که بخواهد از فهرست مزبور استفاده کند، باید مانند خود مجلسی یک نسخه از کتابهای شیعه را تهیه کند و باز همانند مجلسی همۀ آنها را با شمارۀ مسلسل ابواب و شمارۀ مسلسل احادیث مزین سازد تا بتواند از فهرست مجلسی بهرهمند شود، و باز با خود فکر میکند چه بسا در تاریخی بعد از عهد من، کتابهای شیعه - آنها که با
زحمات من احیا شده است - مجدداً دستخوش فنا و نابودی و آتشسوزی گردد و زحمات من به کلی بینتیجه بماند. لذا تصمیم میگیرد به تألیف کتابی جامع به نام بحار الأنوار دست بزند و در عوض فهرستبندی و اشاره به جای حدیث، عین حدیث را در ذیل عناوین مناسب درج کند تا اگر همۀ کتابها از بین برود لااقل یک نسخه از مجموع کتاب برجا بماند، همۀ کتابهای شیعه زنده بماند و هر کسی مایل باشد بدون سرگردانی و تحمل زحمت و مراجعه به فهرستها و نسخهها بتواند از جمله احادیث کتاب بحار الأنوار کسب فیض کند.
از اینرو میبینیم که علامۀ مجلسی شخصاً در مقدمۀ جلد 106 یعنی همان فهرست مآخذ اشاره میکند که: «من با نوشتن کتاب بحار الأنوار از تکمیل این فهرست صرفنظر کردم» و در آخر کتاب با نوشتن یک سطر، تصریح میکند که: «در سال 1070، از تکمیل این فهرست منصرف شدهام» . شما اگر فهرست کتاب بحار الأنوار مرحوم مجلسی را با فهرست کتاب مآخذ او مقایسه کنید و عناوین و فصول این دو کتاب عظیم را با هم بسنجید، همه را مشابه و متناسق میبینید، جز مختصر تفاوتی ناچیز که در تقدیم و تأخیر کتابها و یا تقدیم و تأخیر فصول و عناوین به چشم میخورد.
کیهان فرهنگی: استاد، ارزش علمی این کتاب تا چه حد است و آیا اعتراضاتی که بر آن وارد میشود بهجا و وارد است؟
استاد بهبودی: کتاب بحار الأنوار ، چنان که از نام آن پیدا است و بنده هم عرض کردم، به منظور جمعآوری مؤلفات شیعه و احیای تراث اهل بیت و محافظت آن از دستبرد حوادث و فتنههای تاریخ تألیف شده است و چون همۀ مسائل مذهبی را طی عناوین و فصول مناسب مطرح کرده است، درست شبیه دایرة المعارف است که استفاده از آن و رسیدن به موضوع مورد حاجت مشکلی ایجاد نمیکند.
کمترین نتیجۀ این جمع و تألیف آن است که انسان به هر بابی مراجعه کند، همۀ احادیث آن موضوع را یک جا و در کنار هم ملاحظه میکند و میتواند آنها را مورد
بررسی قرار بدهد، متون حدیث را با هم مقایسه کند، اسناد احادیث را مورد تحقیق قرار بدهد، دریابد که احادیث شیعه در این باب متواتر هست یا نه، استفاضه دارد یا نه، حدیث صحیح دارد یا نه، اختلاف متن و سند تا چه حد است و اگر این جمع و تألیف نبود، کمتر کسی پیدا میشد که همتی مانند همت مجلسی داشته باشد و یا قدرت و احاطهای مانند قدرت و احاطۀ مجلسی تا بتواند حتی در یک باب واحد و یک مسئلۀ واحد، همۀ احادیث را از میان صفحات کتابهای پراکنده جمعآوری کند و در کنار هم بگذارد و راه تحقیق را بر روی خود باز کند.
اگر کسی بخواهد در مذهب شیعه غور و بررسی کند، از کتاب بحار الأنوار بینیاز نخواهد بود. اگر بخواهد در یک رشته از مسائل دینی و مذهبی تحقیق کند، باید به کتاب بحار الأنوار مراجعه کند که همۀ پراکندهها را یک جا و در کنار هم جمع کرده است.
مؤلف، شخصاً در مقدمۀ کتاب، سیره و روش خود را توضیح میدهد و ارزش کتاب خود را مشخص میسازد، منتها کسانی که دوستانه همۀ احادیث این کتب را معتبر میدانند و کسانی که جاهلانه بر این کتاب عظیم نقد و اعتراض دارند هیچ یک به مقدمۀ بحار الأنوار که در حدود هشتاد صفحۀ وزیری است مراجعه نکردهاند تا پاسخ خود را از زبان خود مؤلف بشنوند. متأسفانه این مشکل بزرگی است که دانشمندان ما به آن مبتلا هستند. کمتر به مقدمۀ کتابها نظر میافکنند تا کارنامۀ مؤلف را از قلم خود به دست آورند. جمعی با مراجعه به برخی از صفحات کتاب به نقد و اعتراض مینشینند و جمعی دیگر زبان به ثنا و تمجید میگشایند در حالی که مؤلف از هر دو دسته دوری میکند.
علامۀ مجلسی در مقدمۀ کتاب بحار الأنوار تصریح میکند که من مانند برخی بیخبران، سند احادیث را حذف نمیکنم، زیرا تشخیص صحت و سقم احادیث با سند حدیث است. وی تصریح میکند که درمذهب شیعه تنها چهار کتاب حدیث داریم که نسبت آن به مؤلفین آنها متواتر است و در طی قرون و اعصار دست به دست
میان اساتید و شاگردانشان گردیده و محفوظ مانده است، در حالی که سایر کتابها - از جمله مآخذ بحار الأنوار - به صورت وجاده از زاویۀ کتابخانهها بیرون آمده و انتساب اکثر آنها به مؤلف روشن و یا قطعی نیست و به همین جهت از درج کردن و خلط کردن احادیث فقهی این چهار کتاب شیعه در کتاب بحار الأنوار امتناع میکند، و بر خلاف عمل مرحوم شیخ حرعاملی این خلط و جمع را گناهی عظیم میشمارد. حتی میبینیم کتاب کافی را که جامعترین و مهمترین کتاب شیعه محسوب میشود، مورد بحث و کنکاش قرار میدهد و از میان 3800 حدیث آن که با نام اصول کافی شهرت دارد، بیش از پانصد حدیث آن را صحیح نمیشناسد.
علامۀ مجلسی در کتاب بحار الأنوار امانت علمی و فنی را رعایت کرده و نام کتابها را در اول حدیث گاهی با رمز و در قسمت فقه که مسئولیت بیشتری دارد با صراحت یاد میکند و سند حدیث را به صورت جالبی تلخیص میکند که افراد بدنام و حدیثتراش به راحتی شناخته شوند. در مقدمۀ کتاب و در طی فصول و ابواب کتاب تصریح میکند که احادیث این کتاب وجاده به دست آمده است و نمیتواند با احادیث کتابهای چهارگانه پهلو بزند. حال اگر یک نفر جاهل بیتوجه به سند حدیث، یا بیتوجه به ارزش مآخذ، بیتوجه به بیان خود مرحوم مجلسی و بیمطالعه در مقدمۀ کتاب به خود اجازه دهد که همۀ احادیث را تقدیس کند و یا همۀ احادیث را نقد کند، گناهی بر مرحوم مجلسی نیست.
کیهان فرهنگی: کتاب بحار الأنوار چه تأثیری در شما داشته است؟ شاید شما تنها کسی باشید که تمام کتاب بحار الأنوار مرحوم مجلسی را سطر به سطر و کلمه به کلمه وارسی کردهاید و مکرراً از زیر ذرهبین گذرانیدهاید، قهراً تصحیح بحار الأنوار ، باید در شما اثری عمیق گذاشته باشد؟
استاد بهبودی: موقعی که من در مشهد بودم، فکر میکردم همۀ احادیث شیعه صحیح و درست است. این قضاوت را در همۀ محصّلین تازه کار، مشاهده میکنیم، حتی من جلد نهم کتاب بحار را - که در چاپ جدید به هشت جلد وزیری بالغ شده
است - بیتوجه به سند طی چندین ماه مورد بررسی کامل قرار دادم تا مطلبی را که دنبال آن بودم روشن کنم، ولی در تهران طی تحقیق و پژوهش در احادیث بحار و مشاهدۀ احادیث متهافت و متناقض، احادیث مخالف با قرآن، احادیث مخالف با تاریخ، احادیث مخالف با منطق و با توجه به سایر معایب حدیثی، چشم و گوش خود را باز کردم که از این مطالعۀ طولانی و عمیق بهرۀ کافی و وافی به دست آورم، و چنان شد که خدا را شکر، راه درست را پیدا کردم تا آن حد که نه بیجا نقد کنم و نه بیجا تمجید و تقدیس کنم. در واقع زیر و رو کردن احادیث بحار باعث شد که تصمیم بگیرم احادیث صحاح شیعه را عرضه کنم، و نتیجه این شد حالا، کتاب صحیح الکافی در سه جلد به طبع رسیده است و ترجمۀ آن - متن و ترجمه - به نام گزیدۀ کافی شش جلد کامل میشود که سه جلد آن هم اکنون حاضر و منتشر شده است. در مقدمۀ کتاب صحیح الکافی بسیاری از مسائل را روشن کردهام و در مقدمۀ کتاب گزیدۀ کافی شرحی به فارسی آوردهام تا پاسخگوی اعتراض ناقدان باشد. علاوه بر اینها کتاب معرفة الحدیث را عرضه کردم تا صحت و اتقان حدیث شیعه را با توجه به تار و پود آن، برای همه روشن کنم، و نام جمعی از راویان بدنام و بیتقوا را درج کنم تا با شناخت آنها بتوانند احادیث سایر کتابها را بپیرایند. امیدوارم با یاری خداوند عزت و توجهات اهل بیت عصمت علیهم السلام که ساحت مقدس آنان را از احادیث خرافی و باطل زدودهام، کتاب گزیدۀ تهذیب را - متن و ترجمه - چاپ و منتشر کنم و شاهد ثمرۀ زحمات چند سالۀ خود باشم.
کیهان فرهنگی: کسانی که بر کتاب صحیح الکافی نقد و اعتراض میکنند، چه میگویند و شما چه جوابی برای آنان دارید؟
استاد بهبودی: اصولاً کسی نمیتواند به کتاب صحیح الکافی اعتراض کند. کسانی که تمام احادیث کافی را تقدیس میکنند، نمیتوانند گلچین آن را که با معیار علمی و فنی پیراستهام تقدیس کنند. تاکنون که چهار سال از طبع کتاب میگذرد، کسی بر متن کتاب و انتخاب صحاح آن نقدی وارد نکرده است. من صحاح کافی و نیز صحاح سایر
کتابهای اصیل شیعه، یعنی تهذیب و استبصار و فقیه را با توجه به سند و با توجه با انظار فقهای عظام و طی مراجعات لازم و مقایسه با کتاب و سنت انتخاب کردهام، بنابراین تصور نمیرود که نقدی بر آن وارد شود. البته من معصوم نیستم ولی باید توجه داشت که تشخیص صحت و سقم در انظار دانشمندان ملاکهای مختلف دارد. من در مقدمۀ فارسی گزیدۀ کافی نوشتهام که شهید ثانی و همۀ دانشمندان متأخرین، صحاح کافی را در حدود پنجهزار حدیث میدانند، ولی فرزند شهید ثانی صاحب معالم چنانکه از کتاب منتقی الجمان او پیداست، صحاح کافی را بیش از دو هزار حدیث نمیداند. با وجود این دیدیم که آیت اللّه بروجردی - رضوان اللّه علیه - همان کتاب را با تقدیس و تمجید به چاپ رسانید و بر آن اعتراض نکرد و حتی به حجت الاسلام صافی گلپایگانی که بر آن مقدمه نوشت دستور نفرمود که بر کتاب مزبور نقدی بنویسد و یا یک کلمه اعتراض کند. از اینرو - اگر شنیده باشید - همگان به نام کتاب اعتراض میکنند که چرا صحیح الکافی نامیدهام.
علت آن نیست که همۀ احادیث کافی را صحح میدانند، زیرا همۀ دانشمندان شیعه، حتی دانشمندان اهل سنت دانستهاند که شیعه احادیث کتب اربعه را کاملاً صحیح نمیداند. همۀ آقایانی که اعتراض دارند اعترافات شیعه را دیدهاند، برآورد شهید ثانی را دیدهاند، مرآت مجلسی را دیدهاند، کتاب صاحب معالم را دیدهاند. به شکر خدا این کتاب اخیراً به همت جامعۀ تبلیغات اسلامی قم تجدید چاپ شده و در دسترس همگان است، میتوانند مراجعه کنند. گویا علت آن است که نام صحیح الکافی جماعتی را محدود میکند. وقتی که مردم بدانند همۀ احادیث کافی صحیح نیست و لذا یک نفر احادیث صحیح کافی را جداگانه تألیف کرده است، قهراً از گویندگان مذهبی میپرسند، آیا این حدیثی که شرح و تفسیر میکنید صحیح است؟
اجازه بدهید نکتۀ دیگری را روشن کنم. اولین کسانی که زبان به اعتراض گشودند، کسانی بودند که اصول کافی را ترجمه کرده با سی و هفت هزار حدیث و طی چهار جلد به مردم عرضه میکردند. بعد از آن که صحیح الکافی به طبع رسید و معلوم شد از
آن سی و هفت هزار، فقط پانصد حدیث در کتاب صحیح الکافی درج شده است، موقعیت خود را در خطر دیدند و با خود گفتند: اگر کسی سؤال کند و بگوید: «کار شما درست است یا کار فلانی که تمام چهار جلد اصول کافی را در یک جلد عرضه میکند؟» چه جوابی باید بدهند لذا پیش از آن که چنین سؤالی مطرح شود نام صحیح الکافی را مورد اعتراض و انتقاد قرار داده و ناشر جلد او را مجبور کردند که آن را با نام گزیدۀ کافی منتشر نماید، با آن که نام « ترجمۀ صحیح کافی » در تمام صفحات آن به چشم میخورد.
کیهان فرهنگی: شنیدهایم که ناقدان میگویند با انتشار کتابی به نام صحیح الکافی به قداست کلینی خلل وارد میشود، لذا مانع انتشار این نام میشوند.
استاد بهبودی: مگر شهید ثانی قداست کلینی را منکر بود که گفت و نوشت: در کتاب کافی قریب ده هزار حدیث ضعیف موجود است؟ مگر آیت اللّه بروجردی قداست کلینی را منکر بود که منتقی الجمان صاحب معالم را با تشریفات کامل طبع و نشر نمود. مگر آیت اللّه خوئی، در مقدمۀ کتاب معجم رجال الحدیث به دشمنی با کلینی برخاسته است که برخی احادیث این کتاب را جعلی میداند و دو سوم احادیث کافی را نامعتبر میشناسد؟ کدام دانشمند شیعی را دیدهاید که به خاطر نام کلینی از نقد احادیث کافی منصرف شود؟ نقد حدیث تکلیف دینی است و تمام فقهای شیعه کلینی را تقدیس میکنند. با این حال همه در کتابهای فقهی خود بیشتر احادیث کافی را به ضعف و جهالت منسوب مینمایند. پس علت اصلی آن نیست که اظهار میکنند، علت آن است که منفیبافند و هر که چنین باشد کار مثبت را نقد میکند.
رحمت خدا بر کلینی باد، از میان سیصد هزار حدیث فقط شانزده هزار حدیث را انتخاب کرد و نام آن را کافی نهاد یعنی ما به سایر احادیث نیازی نداریم، ولی خودش خوب میدانست که با اعتراض مردم روبهرو میشود، لذا کتاب خود را که طی بیست سال زحمت در قم تألیف کرده بود، زیر بغل گرفت و عازم دیار غربت شد، زادگاه خود را پشت سر گذاشت، حوزۀ درس و بحث قم را که در آنجا بالیده و به کسب
فیض کامل پرداخته بود، پشت سر گذاشت. رفت به کوفه. کوفه را هم - که مهد تشیع و مرکز علمای شیعه و منبع احادیث اهل بیت علیهم السلام بود - پشت سر گذاشت و به بغداد رفت. در بغداد سری به کرخ بغداد زد که مهد تشیع و مرکز تحقیق و تتبع بود، آنجا را نیز برای عرضۀ کتاب کافی صالح ندید. از جسر بغداد گذشت و در مرکز اهل سنت خانهای اجاره کرد و به مسجد محل رفت و جزوههای کافی را روی زمین چید. فرصت به قدر کافی باقی نبود. فقط دو سال از عمر شریفش بر جا بود که جامع مذهبی شیعه را عوض آن که در قم - مهد تشیع - عرضه کند، در مرکز اهل سنت عرضه کرد و لذا فقط چند تن معدود قدر او را شناختند و محضر او را مغتنم شمرده به استماع کتاب او پرداختند. شاید هم بدین علت بود که نوجوان بودند و زبانشان کوتاه. در هر حال دیگران او را ندیدند و نشناختند و با کتاب او فقط سالها پس از مرگش آشنا شدند.
شما به شرح حال کلینی دقت کنید، هیچ کس کلینی را با نام و وصف و شرح زندگانی معرفی نمیکند. همه میگویند کلینی صاحب کتاب کافی ، و بعد در سایۀ کتاب کافی کلینی را میستایند. معلوم میشود کلینی در زندگی و حشر با مردم به شهرت نرسیده است بلکه با نوشتن این کتاب به شهرت رسیده است.
همین کتابی که امروز همگان تقدیس میکنند، خود کلینی از ترس معاصرین خود شهر به شهر و دیار به دیار سفر کرد و کتاب خود را در وسط اهل سنت به چندتن معدود از نوباوگان علم حدیث عرضه نمود، باشد که بعدها قدرش را بدانند و کتاب او را از دست نوجوانان آن روز که مشایخ قرن بعد خواهند بود، با تقدیس و مکرمت دریافت کنند.
بنابراین من از معاصرین خود انتظاری ندارم. من کتاب خود را در مهد تشیع عرضه کردم، در عاصمۀ تشیع.
من کتاب خود را پنهانی عرضه نکردم، البته خدا چنین میخواست. حجت الاسلام برقعی مدیر دفتر نشر فرهنگ اسلامی بهتر از دیگران اطلاع دارد. مرحوم
دکتر باهنر، یک سال قبل از انقلاب اصرار میکرد که هر چه زودتر کتاب صحیح الکافی را آمادۀ چاپ کنم، ولی متأسفانه این کتاب، بعد از شهادت جانگداز ایشان چاپ و منتشر شد.
اگر انقلاب اسلامی نبود که مانع خودسری برخی افراد بشود من باید انتظار بدتر از این را داشته باشم. شنیدن نقد و اعتراض و فحاشی که سهل است، تحمل آن با گوشهگیری و انزوا آسانتر خواهد بود و لذا من چنین کردم.
کیهان فرهنگی: باتوجه به آنچه گفتید، اهمیت نقادی حدیث را چگونه میبینید.
استاد بهبودی: اگر قرار باشد که احادیث مذهبی را به قشر تحصیلکرده عرضه نمایند و بحث رجال و درایه را در دانشگاههای مذهبی وارد کنند چارهای نیست و حتماً باید احادیث مذهبی را از ضعف و جهالت پیراسته دارند و اسرائیلیات را که در همه جا و همۀ مسائل - جز در مسائل فقهی - رخنۀ عمیقی دارد، به دور بریزند. این کار جز با معیار علمی و توجه به نقد و بررسی امکانپذیر نخواهد بود. جلسات درس دانشگاه و یا جلسات درس تربیت مدرس و حتی جلسات درس تربیت معلم را نباید با جلسات مساجد برابر دانست. مستمعین مساجد به طور ثابت و با فرهنگ عالی در پای منابر حاضر نمیشوند، اما تحصیلکردهها به گونهای ثابت و با مغزهای متفکر به استماع حدیث میپردازند، نقد میکنند و باید بکنند، زیرا فن آنهاست. سؤال میکنند، استاد را به مسخره میگیرند که چرا یاوه میگوید، دیروز چنین حدیثی میآورد و امروز ضد آن را ارائه میدهد پاسخ اعتراضات را نمیدهد. بنابراین قشر تحصیلکرده را نمیتوانیم با حدیث و تفسیر و کلام آشنا و مأنوس کنیم، مگر بعد از آن که ناسفتهها را دور بریزیم. اما اگر قرار باشد که حدیث و تفسیر همانطور در مسجد بماند و منحصراً به سادهاندیشان بازاری و کاسب و کارگر القا شود نیاز چندانی به پالایش احادیث وجود ندارد، مگر آن که روحانیت ما بخواهد بازاری و کاسب و کارگر ساده را نیز با فرهنگ کند و مغز او را از خرافات بپالاید.
کیهان فرهنگی: تصور میفرمایید احادیث شیعه و سنی را بتوان در یک مجموعۀ
کامل تدوین کرد؟ و اگر چنین کاری صورت بگیرد، نسبت به وحدت کلمۀ مسلمین ثمربخش خواهد بود؟
استاد بهبودی: شیعه و سنی در اعتقادات مذهبی و حزبگرایی با هم اختلافات شدیدی دارند که امیدی به رفع آن نیست، مگر بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در تمام منطقۀ خاورمیانه که سران متعصب فریقین مقهور شوند و از نشر تعصبات خشک و بیثمر باز بمانند، در نتیجه نسل جدید، خارج از سیطرۀ آنان رشد کند و عقایدی را در مغز خود جا بدهد که نه سنیِ سنی باشد و نه شیعۀ شیعه، بلکه معجونی از سنی و شیعه باشد. اما در احادیث مذهبی و مسائل تفسیری، شیعه و سنی با هم اختلاف چندانی ندارند و اگر احادیث فریقین را پالایش بدهند و صحیح آن را در یک مجموعۀ فقهی و کلامی تدوین کنند، شاید برای شیعه و سنی هر دو شگفتآور باشد و تعجب کنند که چگونه تا این حد در اصول و مآخذ با هم اتحادنظر دارند. بر روی هم تدوین یک چنین مجموعۀ حدیثی، اگر برای نسل قدیم مفید نباشد، برای نسل جدید کاملاً مفید است و میتواند بذر اتحاد را در دلها بیفشاند و یا لااقل بدبینی و دشمنی را از دلها بزداید، ولی شرط اصلی آن، پالایش حدیث است و عرضۀ صحاح. حدیثی که ناصحیح باشد را میتوان به افراد خودی تلقین کرد، اما به حزب مخالف نمیتوان تزریق نمود، زیرا حزب مخالف مقاومت میکند و در قدم اول به نقد و اعتراض دست میزند.
کیهان فرهنگی: غیر از کتاب بحار الأنوار و تفسیر المیزان چه کتابهایی را تحقیق کردهاید و یا به تصحیح و تعلیق آن پرداختهاید؟
استاد بهبودی: ظرف سی سال که در تهران به این شغل پرداختهام، کتابهای زیادی تصحیح کردهام که آمار آنها را ندارم و نمونۀ کارها را نگهداری نکردهام، یا فروختهام و کتابهای لازم را تهیه کردهام و یا به دوستان خود هدیه دادهام. تا آنجا که حافظهام یاری میکند، کتاب کنز العرفان فاضل مقداد است که تحقیق نسخه و تخریج احادیث و تصحیح اوراق مطبعه به عهدۀ من بود و به غیر از چند تعلیقۀ طولانی در أواخر جلد
دوم، سایر تعلیقات فقهی به خامۀ حجت الاسلام مرحوم شریفزاده گلپایگانی است. کتاب زبدة البیان تألیف محقق اردبیلی که تمام جهات آن از تعلیقه و تحقیق و تصحیح کلاً به وسیلۀ اینجانب صورت گرفته است. کتاب مسالک الأفهام فی آیات الاحکام که در دو جلد همانند کتاب کنز العرفان تحقیق و تصحیح به عهدۀ من بود و تعلیقات فقهی به عهده مرحوم شریفزاده. کتاب الصراط المستقیم تألیف مرحوم بیاضی در دو جلد با تحقیق و تصحیح و تعلیقات در حد کفایت به اضافۀ یک مقدمه از مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانی و یک مقدمه از آیت اللّه سیدشهاب امیری مرعشی.
کتاب مبسوط شیخ طوسی از جلد سوم تا جلد هشتم با تحقیق نسخه و تصحیح اوراق مطبعی و تعلیقات نسبتاً ناچیز و فهرست کامل فروع در حدود 200 صفحه. کتاب وقایع السنین و الأعوام ، تألیف خاتونآبادی با تحقیق نسخه و تصحیح اوراق و مقابله با مآخذ. لازم به تذکر است که مؤلف این کتاب و فرزندان بزرگوارش، دورۀ صفویه را تا حدی جالب و مفید روشن کردهاند، از آنرو که خود معاصر و با سران علم و دانش و سران مملکت محشور و مأنوس بودهاند. کتاب مناقب ابن المغازلی که با زحماتی عظیم، یک نسخۀ کهن و نامنقح را به صورت شایسته تحقیق و تصحیح کردهام و علاوه بر تصحیح اسناد حدیث و مقابلۀ آن با سایر معاجم حدیثی، متن حدیث و یا مشابه آن را در ذیل صفحات تخریج کردم تا صحت مطالب حتی المقدور تضمین شود. دیگر چیزی به خاطرم نمیآید. مجلدات ناسخ التواریخ هم تعداد زیادی با زحمات من احیا شده است. در حدود پنجاه جلد آن از روی نسخۀ خطی مؤلف تصحیح و برای اولین بار چاپ شده است.
کیهان فرهنگی: نظر شما دربارۀ رابطه قرآن با حدیث چیست؟
استاد بهبودی: در احادیث صحیح اهل بیت علیهم السلام آمده است که: «ما هر چه میگوییم از قرآن میگوییم» من نیز هماره در جستجوی این رابطه برخاسته و کوشش کردهام که ارتباط حدیث را با نص و اشارۀ قرآن دریابم. موقعی که در نجف تحصیل میکردم، شب را تا نزدیک سحر مطالعه میکردم تا شاید بتوانم به سرّ اختلاف حدیث پی ببرم.
در ضمن دستهبندیهای حدیث - که آخر هم به نتیجۀ مثبتی نرسید - به یک دو حدیث برخوردم که امام با نحوۀ خاصی به قرآن استناد میکند. من آن نحوۀ خاص را پیجویی کردم و به شکر خدا راهی به سوی این رابطه باز کردم. برای همین بود که سال دوم، از نجف مراجعت کردم و دیگر باز نگشتم. اگر این رابطه روشن شود، دریافت مسائلی فقهی بسیار سهل و آسان میگردد، حتی صحت و سقم احادیث را با مقایسۀ قرآن و حدیث میشود معلوم کرد. شمّهای از این رابطهها را در شرح احادیث گزیدۀ کافی آوردهام.
به خاطر دارم، سالی که از نجف مراجعت کردم، در اطاق مدرسۀ نواب بودم، همان اطاقی که قبلاً به من تعلق داشت و یکی از دوستانم با کتابخانۀ نسبتاً خوبی در آن زندگی میکرد. در حین زیر و رو کردن کتابها، در میان یکی از کتابهای سید شرف الدین عاملی به حدیثی برخورد کردم که بلافاصله با حال سجده به زمین افتادم. مطمئن بودم که این حدیث در رابطه با کار من صادر شده و کار مرا تأیید میکند. این حدیث را در ابتدای کتاب معجزۀ قرآن و مبارزه با فلسفۀ شرک درج کردهام ولی ترجمه و توضیحی بر آن نیفزودهام. منظورم از درج حدیث آن بود که در حال آمادگی و دفاع باشم و اگر کسی به این کتاب معجزۀ قرآن ایراد بگیرد که چرا با سبک تازهای مسئلۀ رسالت و معاد را طرح میکند، و یا بسیاری از مسائل دیگر را که اینک جای پرداختن به آن نیست، به گونهای ورای گفتار مفسرین شرح میکند، بتوانم با این حربۀ برنده به دفاع برخیزم و تأییدیۀ امام صادق علیه السلام را به آنان ارائه دهم، اگر هم کسی زبان به اعتراض نگشود، چه بهتر که من بیجار و جنجال راه خود را دنبال کنم، و خدا را شکر که سخنی به میان نیامد. این حدیث را در برخی از مجلدات بحار الأنوار هم آوردهام. موقعی که برخی از مسائل فقهی را بر اساس همین مسئله در پاورقیهای بحار الأنوار آوردم، اعتراض برخی از فضلای نجف بلند شد و ناشر بحار الأنوار به من تذکر داد: «چیزی ننویس که اعتراض دیگران را جلب کند و مانع نشر کتاب شود» و من باز به همان شیوۀ مزبور حالت دفاعی گرفته و با حال سکوت در جلد 83 تا 91 چنین امضا
کردم: «المحتج بکتاب اللّه علی الناصب» و در پاورقی اشاره کردم که اگر کسی علاقهمند باشد به مآخذ این نام و نشان مراجعه نماید.
در رابطه با همین درک قرآن چند جزوه هم پرداختهام که از جمله کتاب ارشاد و کتاب هفت آسمان و کتاب جبر و اختیار است، و کتاب عظیم دیگری در شرح رستاخیز و معاد جسمانی که چاپ آن هزینه هنگفتی میخواهد و تهیۀ آن از عهدۀ من خارج است تا خدا چه خواهد، زیرا یا باید به صورت کتاب مصور درآید و یا به صورت فیلم عرضه شود تا بتواند جالب و مفید باشد. این مسائل را به صورت درس در مسجد جعفری قیطریه مشروح و مفصل طرح کردهام. فکر نمیکنم که بیش از این صلاح باشد در این زمینه حرف بزنم.
کیهان فرهنگی: به نظر شما از چه تاریخی جعل حدیث رواج یافته است؟
استاد بهبودی: حدیث جعلی رشتههای مختلفی دارد با انگیزههای مختلف. هر رشتهای در زمان خاصی شروع شده و کم کم رواج کامل یافته است، لذا هر رشته را باید جداگانه پیجویی کرد. در یک رشته درسهایی که برای دانشجویان تربیت مدرس القا کردهام - و جزوۀ آن به 70 صفحۀ رحلی بالغ میشود - شرح کاملی از شناخت اسناد را عرضه کردم. اگر خدا بخواهد و چاپ شود، برای همه مفید خواهد بود. اگر مایل باشید مختصری در این زمینه بحث میکنیم.
حدیث جعلی گاهی به وسیلۀ شخص و یا اشخاصی تهیه میشود که منظور سیاسی دارند. گاهی به منظور سودجویی و کسب وجاهت، از سخنان فلاسفه و کتابهای متروک سلف و یا دانشمندان طب و داروشناسی و یا دانشمندان کیهانشناسی قدیم استخراج شده است، و بعد از پیراستن آن به صورت حدیث، سندی بر آن سوار نموده به طالبان حدیث جا زدهاند. در رابطه با تشویق مردم به تلاوت قرآن که صدای آوای قرآن مانند آوای زنبور عسل از خانهها بلند باشد، احادیثی جعل شده است. اینگونه احادیث در عهد اول پایهگزاری شده است، به دست آنان که با پرچم «حسبنا کتاب اللّه» به میدان آمدند که تازه مسلمانها را از مراجعه
به سنت و مراجعه به اهل بیت عصمت علیهم السلام باز دارند، تلاوت الفاظ قرآن را خواه معنای آن را بفهمند یا نفهمند، خواه عامل به قرآن باشند یا نه، جزء عبادات شرعی قلمداد کردند و برای خواندن یک آیه و یا یک سوره ثوابهای گزاف و گاهی مسخره و نامعقول نوشتند. حتی در آن تاریخ به فرمانداران اعزامی سفارش میکردند که مردم را با حدیث رسول خدا سرگرم مکنید، بگذارید مردم قرآن بخوانند. در حالی که قرآن فریاد میزند باید آیات قرآن با دقت و درایت مورد مطالعه و تدبر قرار بگیرد نه آن که مانند ورد درویشان به لقلقۀ زبانی اکتفا گردد.
اگر ملاحظه میکنیم که قرآن مجید میگوید: «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ» 1 یعنی به مقدار یک سورۀ قرآن اکتفا نمایید به حکم سنت و احادیث اهل بیت عصمت علیهم السلام این آیه مربوط به نماز است که اگر وقت نمازگزاران وسیع باشد سورههای طولانی بخوانند و اگر وقت نمازگزاران تنگ باشد، سورههای کوتاه بخوانند ولی در هر حال خواندن سوره را ترک نکنند. اما قرائت در خارج نماز، باید به منظور درک مفاهیم قرآنی باشد و بس.
نمونۀ این جعلیات، روایت مشهوری است از ابیّ بن کعب که برای سورۀ قرآن ثواب مینویسد و مفسرین سنی - و در تعقیب آنان مفسرین شیعه - به درج آن احادیث همت گماشتند، در حالی که ناقدین حدیث اعلام کردهاند که این احادیث همه و همه جعلی است. این مسائل در کتب فنی مانند کشف الخفاء عجلونی و الأخبار الموضوعه ملاعلی قاری و المیزان ذهبی مورد اعتراف و تأیید همگان است.
در رابطه با همین تز «حسبنا کتاب اللّه» موقعی که جمعی به درک و فهم قرآن پرداختند به وسیلۀ سران خلافت مضروب و مطرود شدند، زیرا سران خلافت نمیخواستند مردم قرآن را بفهمند بلکه میخواستند مردم فقط قرآن را بخوانند، لذا ایادی آنان دست به جعل احادیثی زدند که رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را از فهم و تدبر در قرآن و بحث و تحقیق به صورت تفسیر موضوعی منع کرده و فرموده است: «از چه رو میبینم آیات خدا را با هم مقایسه میکنید؟ امتهای پیشین با همین کارها هلاک و
نابود شدند، شما فقط بنگرید که هر جا قرآن شما را امر و نهی میکند اطاعت کنید و از اسرار آن بحث ننمایید» . حتی احادیث فراوانی جعل شد که هر کس آیات قرآن را تفسیر کند جایگاه خود را در دوزخ به دست خود مهیا میسازد. اینگونه احادیث در کتاب شیعیان نیز دیده میشود.
یک رشته احادیث جعلی داریم که در عهد عباسیان و کمی قبل از آن رایج شده است. این احادیث جعلی در رشتۀ طب و داروسازی و امثال آن جعل شده است. موقعی که علوم یونان و فلسفۀ ایران و روم و یونان به قلمرو اسلامی نفوذ کرد، اطراف محدثین از جوانان دانشطلب خالی شد و همه راهی دانشگاههای فلسفه و طب و کیهانشناسی و داروشناسی شدند.
محدثین برای اینکه جوانان را به مسجد باز گردانند و مقام و منزلت خود را تجدید کنند، دست به دامن همان علوم و همان میراث بیگانه شدند و با اقتباس و استراق از کتب فلاسفه، احادیثی در رشتۀ طب و اخلاق و عرفان و کیهانشناسی و. . . ساختند و پرداختند و با سوار کردن یک سند به رواج و ترویج آن پرداختند. در این جا نمیخواهم برای همۀ این مسائل نمونه بیاورم، تنها به چند نمونه از احادیث طب و داروسازی اشاره میکنم:
شیعه و سنی روایت کردهاند که سیاهدانه شفای همۀ دردهاست و فقط از مرگ مقدر نمیتواند مانع شود. این حدیث در همۀ کتابها درج شده است، حتی صحیح بخاری و صحیح مسلم . مرحوم مجلسی در بحار الأنوار باب جداگانهای برای آن باز کرده است. با مراجعه به طب یونان قدیم نظیر تحفۀ حکیم و قرابادین کبیر ، میتوانید اثر سیاهدانه را به طور مشروح ملاحظه کنید و با احادیث مزبور برابر کنید. در این زمینه ما چند کتاب مجزا داریم مانند طب النبی تألیف مستغفری از علمای اهل سنت که تمام روایات آن مرسل است. کتاب طب الرضا تألیف محمد بن جمهور عمی که همه شیعه محسوب میشود و هم سنی و نه این و نه آن، چون ادیب و روشن فکر است و به چیزی اعتقاد ندارد. یکی از بزرگان رجال مینویسد: من از این مرد اشعاری
دیدهام که در آن محرمات الهی را به باد تمسخر میگیرد. کتاب دیگری داریم به نام طب الائمه که راوی آن بدنام و متهم به جعل حدیث است.
محققین شیعه و سنی دربارۀ این کتابها و احادیث آن، که با عقل و منطق و حتی طب قدیم احیاناً سازگاری ندارد انتقاداتی دارند و معالجه را بر اساس این احادیث تجویز نمیکنند.
در زمینۀ احادیث طبی، شیخ مفید هم رد و ایراداتی دارد که شنیدنی است و باید به شرح اعتقادات مراجعه شود. ولی نظر من این است که این احادیث کاملاً از کتب طبی و اساطیری قدیم استخراج و اقتباس شده است و گاهی برای رد گم کردن تغییری در مفردات و مرکبات دارو دادهاند و از اینرو است که گاهی نتیجهبخش است و گاهی خطرناک. ولی باید توجه داشت که این مشکلات بر سر کسی میکوبد که همۀ احادیث را میپذیرد، گرچه سند آن مخدوش باشد. اما اگر حدیث را جز با سند منقح نپذیریم و از دغلکاری دشمنان دین پرهیز کنیم، همۀ این احادیث را که سندی مجهول و بدنام دارند، باید دور بریزیم و خود را از شر آن خلاص کنیم. به نظر من اگر کسی اینگونه احادیث را در حال روزه روایت کند، روزهاش باطل میشود، زیرا نسبت دروغ به امامان علیهم السلام روزه را میشکند.
کیهان فرهنگی: لطفاً به کتابهایی که شخصاً تألیف کردهاید هم اشاره بفرمایید.
استاد بهبودی: اولین کتابی که تألیف کردم، کتاب قاطع البرهان فی علوم المیزان است که در سال 1328 شمسی به چاپ رسیده است. بعد از آن در سال 1329 کتابی در تجوید به نام اسلوب جدید در شناسایی تجوید به چاپ رساندم که مقدمۀ آن در تاریخ علم قرائت و تجوید بسیار جالب تهیه شده است. در سال 1333 کتاب میثم تمار ، شرح حال صحابی معروف علی علیه السلام، و در سال 1334 کتاب آئین دوستی و مردمداری که ترجمه و اقتباسی بود از کتاب کیف تکسب الاصدقاء را چاپ کردم. از سال 1337 که به تهران آمدم، تألیف جداگانهای نداشتهام. از سال 52 که مجدداً به رشتۀ تألیف بازگشتم، اولین کتاب را با نام معجزۀ قرآن و مبارزه با فلسفۀ شرک چاپ کردم. بعد از آن کتابی با
نام یوسف صدیق عرضه کردم که تنها مایه و نکات و اشارات آن، قرآن مجید است و در آن از اساطیر مذهبی پرهیز شده است. در این جا اجازه میخواهم که توجه هنرمندان فیلم و تئاتر را به این کتاب تاریخی جلب کنم. بعد از آن کتابی کوچک به نام عمرۀ قرآن و پس از آن کتابی به نام ارث که آیات ارث قرآن را مستقلاً مورد بحث و تفسیر قرار داده نوشتهام. از دیگر آثار بنده کتابی است به نام ربا که همراه کتاب ارث تجلید شده است و نیز اثری دیگر به نام بعثت - عاشورا که تحلیل دقیقی از حدیث «حسین منّی و أنا من حسین» را ارائه میدهد. به اضافۀ بحثی در سورۀ کوثر با نام میلادیۀ انسیۀ حورا.
بحث «حسین منی و انا من حسین» قبلاً در یادنامۀ علامه امینی به چاپ رسیده بود. کتابی، یا بهتر بگویم جزوهای دیگر با نام اصول الدین علی ضوء نهج البلاغه هم نوشتهام که در سال 1359 به وسیلۀ اولین کنگرۀ نهج البلاغه چاپ و منتشر شد و سپس در سومین کنگره، ترجمهای بر آن افزودم و مجموع متن و ترجمه به نام اصول دین در پرتو نهج البلاغه سال 1362 به وسیلۀ وزارت ارشاد اسلامی به چاپ رسید. از سلسله درسهایی که در کتابخانهها در مسجد جعفری (قیطریه) القا میشد دو قسمت آن از نوار پیاده شد و یکی با نام هفت آسمان و دیگری با نام جبر و اختیار در سال 1357 منتشر شده است. ضمناً دو جلد از مجلدات الغدیر که جلد هفتم و هشتم باشد به وسیلۀ من ترجمه و تصحیح شده است. این دو جلد، ترجمۀ جلد چهارم اصل است که سیصد و پنجاه صفحۀ آن حاوی اشعار بزرگان مذهب است - از قبیل غدیریۀ مهیار دیلمی و سید شریف رضی و برادرش سید مرتضی و جماعتی دیگر - که نثر این جلد فقط پنجاه صفحه است. سخن به درازا کشید. امیدوارم مایۀ ملال نشود. راجع به کتاب صحیح الکافی در سه جلد و ترجمۀ آن به نام گزیدۀ کافی در 6 جلد که سه جلد آن به چاپ رسیده است، قبلاً توضیح دادم. همچنین دربارۀ کتاب معرفة الحدیث و تاریخ نشره و تدوینه و ثقافته عند الشیعة الامامیه سخنی کوتاه به میان آمد. همین تذکر در پایان سخن کافی است. واللّه المستعان.
کیهان فرهنگی: با تشکر از جنابعالی، برایتان طول عمر با برکت و سلامت آرزو داریم.
پاسداری از عرصۀ روایت و درایت حدیث
نامهای از آیة اللّه جعفر سبحانی در نقد گفتگوی کیهان فرهنگی با آقای محمد باقر بهبودی است.
در این نامه دربارۀ کتاب الکافی و صحیح الکافی مطالبی مطرح شده است.
سردبیر محترم مجلۀ «کیهان فرهنگی» با اهدای سلام تصدیع میدهد. متن مصاحبۀ آقای محمد باقر بهبودی که در شمارۀ هفتم سال سوم آن مجله تحت عنوان «در عرصۀ روایت و درایت حدیث» درج شده بود، مورد ملاحظه قرار گرفت. در گفتار ایشان نقطهنظرهایی وجود دارد که شایسته است خوانندگان گرامی از آن آگاه شوند، شاید «عرصۀ روایت و درایت حدیث» مورد پاسداری قرار گیرد.
اعتراض واقعی به کتاب صحیح الکافی آن نیست که ایشان یادآور شده و به پاسخ آن مبادرت ورزیدهاند، بلکه حقیقت اعتراض چیز دیگری است که در تمامی گفتار بدان اشارتی نرفته است. سعی نگارنده بر این است که دربارۀ آن اعتراض، توضیح بیشتری عرضه بدارد. اینکه بیان مقدمه:
«حدیث صحیح» در اصطلاح قدمای محدثان معنایی دارد که کاملاً با اصطلاح محدثان متأخر متفاوت است. در اصطلاح قدما، حدیثی صحیح است که قرائن
1) 1). کیهان فرهنگی، سال سوم، آذرماه 65، ش 9، پیاپی 33، ص 34-36.
داخلی (سند روایت) و یا قرائن خارجی بر صدور آن از معصومین علیهم السلام گواهی دهد. حال مقصود از قرائن خارجی چیست؟ - در این جا مجال توضیح آن نیست - کسانی که با این اصطلاح آشنایی دارند، از واقعیت این نوع از قرائن کاملاً آگاه میباشند.
در اصطلاح قدما، صحت حدیث به معنی اطمینان و وثوق به صدور روایت از معصوم میباشد، خواه این وثوق، مولود وثاقت راویان آن حدیث باشد، و یا معلول یک رشته قرائنی که صدور حدیث را از معصوم کاملاً تصدیق و تأیید نماید، اتفاقاً این اصطلاح در مذاکرات روزانه ما نیز حاکم است.
همگان در موارد گزارشهای واصل چنین اصطلاحی را به کار میبریم، و صحت گزارش را گاهی از وثاقت و راستگویی گزارشگر آن به دست میآوریم، و گاهی یک رشته قرائن موجود در اطراف گزارش، صحت و استواری آن را ثابت مینماید. و در هر دو صورت، گزارش را صحیح و استوار میخوانیم. در اعصار دیرینه، بسیاری از فقیهان این اصطلاح را مبنای استنباط و افتاء خود قرار داده، و به روایاتی عمل مینمودند که از نظر آنان مورد وثوق باشد.
اصطلاح رایج فقهای شیعه تا قرن هفتم در مورد روایت صحیح همین بود، هر موقع کلمۀ «حدیث صحیح» ، از بیان و یا خامۀ آنان تراوش مینمود، جز حدیث مورد وثوق چیز دیگری به ذهن آنان خطور نمیکرد و کتابهای فقهی و استنباطی خود را بر این اساس نگاشتهاند و کسانی که با کتب قدما آشنایی مختصری دارند از وجود این اصطلاح و گسترش آن در میان آنان کاملاً آگاه میباشند. (1)
. برای اطلاع بیشتر به کتابهای عدة الاصول، ج 1، فصل «فی ذکر القرائن التی تدل علی صحّة أخبار الآحاد» ص 367، کتاب وافی اثر مرحوم محدث کاشانی، ج 1، ص 11، و کتاب مشرق الشمسین نگارش شیخ بهائی میتوان مراجعه کرد. [1]
اکنون که با اصطلاح قدما در مورد «حدیث صحیح» آشنا شدیم، شایسته است با اصطلاح متأخران در این مورد نیز آشنا گردیم:
1) 1)
راه و روش فقهای شیعه در توصیف روایت به صحت، تا قرن هفتم بر اصطلاح قدما استوار بود و همگان به احادیث صحیح به معنی یاد شده عمل میکردند و هرگز در قید این نبودند که سحت روایت را از طریق وثوق به راوی به دست بیاورند، بلکه قرائن خارج از حدیث را نیز در نظر میگرفتند و پس از احراز وثوق و اطمینان به صدور، به حدیث عمل مینمودند ولی از قرن هفتم اسلامی به عللی - که در این مختصر مجال ذکر آن نیست - این اصطلاح تا حدودی کنار رفت و احادیث اسلامی، بر اساس پایۀ اعتبار راوی آن، به اقسام چهارگانه منقسم گردید، این اقسام عبارتند از: 1. صحیح 2. موثق 3. حسن 4. ضعیف، در این تقسیم محور دو چیز است 1. مذهب 2. وثاقت راوی. اینک توضیح آن:
الف) حدیث صحیح، حدیثی است که همۀ راویان آن امامی مذهب بوده و به وسیلۀ دو رجالیِ عادل تعدیل شده باشد.
ب) حدیث موثق، حدیثی است که راویان و یا یکی از آنها غیر امامی بوده ولی همگی در مذهب خود عادل و یا لااقل صدوق و راستگو بوده باشند.
ج) حدیث حسن، حدیثی است که همۀ راویان آن امامی بوده، اما علمای رجال به عدالت آنان تصریح ننموده ولی در عین حال آنها را ستوده باشند.
د) حدیث ضعیف، حدیثی است که فاقد مزایای اقسام سه گانه (1)
. معالم الدین بخش خبر واحد.
باشد، راوی و یا راویان آن «مجهول» (ناشناخته) یا شناخته ولی «مهمل» (توصیفی از عدالت و غیره دربارۀ او انجام نگیرد) و یا مطعون باشد، از وضع او انتقاد شود. اکنون اصطلاح رایج همین اصطلاح دوم است - که از نظر خوانندگان گرامی گذشت - ولی آنچه لازم به تذکر است و بخشی از این اعتراض به کتاب صحیح الکافی را تشکیل میدهد، این است که فقهای شیعه از روزی که این اصطلاح به وسیلۀ احمد بن طاووس حلی متوفای سال 673، پیریزی شد و از طریق تلمذ او، علامه حلی متوفای سال 7261) 1)
گسترش یافت، نه تنها بر حدیث صحیح عمل میکردند، بلکه به احادیث «موثق» و حتی به احادیث «حسن» (با شرایطی) نیز عمل مینمودند و شما میتوانید با مراجعه به کتب فقهی استدلالی که از دورۀ ابن طاووس حلی تا عصر حاضر نگارش یافته است، این حقیقت را به دست آورید و مشاهیر فقهاء که مراجع فتوی و نمونههای فقه و فقاهت میباشند، هرگز احادیث موثق و حسن را که قسمتی از روایات اخلاقی و اجتماعی ما را تشکیل میدهند، کنار نگذارده و پیوسته به آنها استناد میجستند و هم اکنون نیز مراجع معاصر روی این اساس فتوا میدهند.
معنی حدیث ضعیف در همه جا این نیست که حدیث باطل و دروغ است، بلکه همانگونه که یادآور شدهاند ممکن است ضعف حدیث معلول عدم شناخت راوی باشد و چه بسا ممکن است این فرد در واقع از افراد صدوق و عادل به شمار رود، گاهی ممکن است راوی شناخته شود، اما مدح و ذمی دربارۀ او وارد نگردد. یک چنین حدیثی در این شرایط به تنهایی حجت نیست، اما گاهی از طریق قرائن خارجی، میتوان به آن اعتماد جست و اگر قرائنی آن را تأیید نکند حدیث قابل اعتماد نخواهد بود. از این جهت یکی از کارهای مهم استنباط این است که فقیه دربارۀ حدیث ضعیف دست به بررسی و کاوش بزند و در حد امکان در تصحیح آن بکوشد، و اگر خوف اطالۀ سخن نبود، در این مورد به طرح نمونه و یا نمونههایی میپرداختیم. آنچه که بار دیگر تکرار میشود این است که حدیث ضعیف معادل حدیث دروغ نیست، بلکه چه بسا میتوان در پرتو قرائنی به آن اعتماد جست، بالاخص در مواردی که ضعف حدیث مولود مجهول بودن راوی و یا عدم تصریح اهل رجال به مدح و ذم او باشد.
با توجه به این مقدمه اکنون تا حدی واقعیت اعتراض به کتاب صحیح الکافی بیان میشود:
هدف از گردآوری روایات صحیح در کتاب خاص چیست؟ اگر مقصود این است که خوانندگان گرامی فقط با احادیثی که راویان آن امامی عادل بودهاند آشنا شوند، این
کار به تدوین کتاب مستقلی نیاز ندارد بلکه با اشاره به شمارههای احادیث صحیح در هر بابی این هدف انجام میگیرد، و خوشبختانه کافی کلینی به صورتی مطلوب و دلپذیر با ذکر شمارۀ احادیث، چاپ و منتشر شده است و نویسنده میتوانست به وسیلۀ چند برگ کاغذ به عنوان «ملحقات کافی» این کار را انجام دهد.
شکی نیست که وی چنین هدفی را با توجه به متن مصاحبه نداشته است والا این کار را به شیوۀ یاد شده انجام میداد، بلکه به دنبال هدف دیگری است که هم اکنون بیان میشود.
مقصود از نگارش کتاب این است که اعلام شود در میان احادیث کافی که دارای بیش از شانزده هزار حدیث میباشد فقط احادیث صحیح مورد قبول و پذیرش است و باید اقسام سه گانۀ دیگر را به دور ریخت و به دست فراموشی سپرد، چنین هدفی هر چند با نگارش کتاب یاد شده انجام گرفته است اما اصل هدف، جز خطا و اشتباه چیز دیگری نیست. زیرا همانطور که یادآوری شد در میان قدما، حدیث «موثوق الصدور» مورد عمل بوده و در میان متأخران اقسام سهگانۀ حدیث، حتی حدیث ضعیف در صورتی که قرائن، صدور آن را از معصوم تأیید کند، مورد پذیرش میباشد. در این صورت نگارش چنین کتابی، چه دردی از دردها را میتواند درمان نماید زیرا مستنبط مجتهد، یا هر مراجعهکننده به کتاب کافی ، سرانجام از اصل کتاب بینیاز نخواهد بود و باید آن را در کنار صحیح الکافی به همراه داشته باشد و در نتیجه این کتاب فاقد کارآیی بوده و اثر مطلوبی بر آن مترتب نخواهد شد.
شگفت اینجا است که نویسنده کار خود را به کار مرحوم علامه مجلسی و امثال او عطف کرده و هر دو را به یک صورت معرفی نموده است، در حالی که بین دو کار تفاوت ماهوی وجود دارد، کار مرحوم علامه مجلسی کاملاً منطقی و مفید است ولی این عمل نویسنده فاقد هنر و اثر میباشد، علامه مجلسی در شرح شریف خود بر کتاب کافی ، به نام مرآة العقول ، مجموعه احادیث کافی را آورده و با تعیین نوع حدیث
از صحیح و غیره به شرح آنها پرداخته است و کوچکترین حذفی و طرحی در احادیث انجام نداده است. در حالی که مؤلف کتاب صحیح الکافی سه بخش از احادیث را که اکثر آنها مورد قبول و پذیرش و استناد فقها در چهارده قرن بوده، حذف نموده و تنها قسمت کمی از احادیث را گرد آورده است. نام این کار را چه میتوان نهاد؟ میتوان نام آن را خدمت به جهان حدیث نامید و یا میتوان از کار نویسندهای تقدیر کرد که قسمت مهمی از احادیث شیعه را - که راوی و یا راویان آن موفق، ممدوح و ستوده بودهاند - حذف کرده است.
از این بیان روشن میگردد که اعتراض به کتاب یاد شده آن نیست که مؤلف پنداشته و به پاسخگویی آن پرداخته است مانند: «وقتی مردم بدانند همه احادیث کافی «صحیح» نیست، وقتی گویندۀ مذهبی حدیثی را نقل کرد از او سؤال میکنند که آیا این حدیث «صحیح» است؟» و یا مانند «اولین کسانی که زبان به اعتراض گشودهاند، کسانی بودند که اصول کافی را - توجه بفرمایید اصول کافی و نه خود کافی و نه کتاب دیگر - ترجمه کرده با سی و هفت هزار حدیث و طی چهار جلد به مردم عرضه میکردند. بعد از آن که صحیح الکافی به طبع رسید و معلوم شد از آن سی و هفت هزار فقط پانصد حدیث در کتاب صحیح الکافی درج شده است موقعیت خود را در خطر دیدند. . .» .
اصولاً یادآوری میشود هیچ کدام از اینها بر فرض وجود چنین اعتراضها، اعتراض واقعی نبوده، بلکه اعتراض واقعی همان است که بخشی از آن را یادآور شدیم و بخش دیگر هم اکنون از نظر شریف خوانندگان میگذرد.
در اینجا یک سؤال باقی است و آن این که مجموع احادیث کافی شانزده هزار و اندی است، چگونه تنها خود اصول کافی که یک چهارم کافی است میتواند سی و هفت هزار حدیث داشته باشد. مقصود ایشان از سی و هفت هزار حدیث چیست؟
یادآوری میشود احدی از فقهای بزرگ شیعه و محدثان عالیقدر بر نقد احادیث و جداسازی آنها ایرادی و اشکالی نکرده و اصولاً تأسیس علم درایه و رجال برای
همین هدف صورت پذیرفته است و اگر خود ایشان به نقد احادیث به شکل مرحوم علامه مجلسی و دیگر شخصیتها میپرداخت هیچ فردی فهمیدهای بر کار و خرده نمیگرفت، و اعتراضی که از زبان این افراد نقل میکنند قابل طرح نیست اگر از بیخ مخدوش و مشکوک نباشد.
همانگونه که معرفی شماره احادیث اصول کافی به تعداد سی و هفت هزار، لغزش روشنی است، برای گفتاری هم که دربارۀ کتاب کافی دارند هرگز سند و مدرکی در کتب رجالی و تاریخی شیعه وجود ندارد و آن اینکه: «کلینی کتاب خود را از میان سیصد هزار حدیث برگزید» شایسته بود ایشان برای این مطلب، مدرکی ارائه میکرد. گویا تنظیمکنندۀ این ارقام و اعداد خواسته است برای بیاعتبار جلوه دادن نوع احادیث شیعه، ارقام آن را بالا ببرد و راویان شیعه را حدیثساز معرفی نماید. از این جهت شمارۀ احادیث شیعه را در عصر کلینی به سیصد هزار رسانیده است تا دیگر به صحیح بخاری انتقاد نشود که او احادیث خود را از میان ششصد هزار حدیث برگزیده است.
ناگفته پیدا است که هرگز پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله - که احادیث بخاری به او میرسد - با آن همه گرفتاریها در طول ده سال زندگی در مدینه، موفق به بازگویی یک دهم این احادیث نشدند و طبعاً چنین احادیثی ساخته و پرداخته واضعان و جاعلان حدیث میباشد و لذا هر چه به زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک میشویم تعداد احادیث از قلت برخوردار و هر چه از آن دور میشویم در حال گسترش و افزایش است و به اصطلاح رأس مخروط احادیث در عصر رسول خدا و قاعدۀ آن در عصر خلفای عباسی میباشد.
قسمتی از گفتار ایشان استنباط شخصی است که آنها هم مدرک تاریخی ندارد مثل این که میگوید: «کلینی از ترس معاصرین خود شهر به شهر، دیار به دیار، سفر کرد و کتاب خود را در وسط اهل سنت به چند تن معدود از نوباوگان علم حدیث عرضه نمود، باشد که بعدها قدرش را بدانند. . .» اینها یک رشته استنباطات شخصی است که
ایشان در گفتار خود آورده و این روش و کار هم در این مصاحبه و هم در مقدمۀ صحیح الکافی و هم در کتاب معرفة الحدیث به کار گرفته شده است و اگر واقعاً بر این همه نسبتها مدرکی معتبر وجود دارد، متن آنها را با تعیین جلد و صفحه ارائه نماید.
تا اینجا سخن در رابطه با مصاحبۀ ایشان بود که کار خود را هم سنگ با کار علامه مجلسی و صاحب معالم ، و به یک نوع خود کلینی دانسته است، ولی حق این است که شیوۀ کار ایشان در جداسازی صحیح از غیر صحیح بر اساس کار سه شخصیت مذکور استوار نیست و یک بخش از اعتراض را همین مطلب تشکیل میدهد که اکنون یادآور میشود و آن این که مقیاس کار را، آنان در جداسازی احادیث صحیح، سند روایت و پایۀ وثاقت راوی دانستهاند، در حالی که ایشان راه و روشی دارد که در خود مصاحبه به آن اشاره نموده و در مقدمۀ کتاب صحیح الکافی «ص یج» به آن تصریح نموده است. مقیاس ایشان برای جداسازی صحیح از غیر آن تنها سند نیست، بلکه متن حدیث را نیز در نظر میگیرد و اگر مضمون آن با سلیقه ایشان موافق نبود، بر آن نام مجعول و موضوع و غلط مینهد و به حذف آن از کتاب میپردازد. برای نمونه یادآوری میشود محدثان اسلامی به صورت قریب به تواتر (بیش از خبر واحد و کمتر از خبر متواتر) از پیشوایان معصوم نقل کردهاند که اگر شخصی استحباب عملی را از معصومی نقل کرد و کسی آن را به همان نیت به جا آورد، خدا پاداش آن را به او میدهد هر چند معصوم آن را نفرموده باشد. این مضمون از طرق صحیح از پیشوایان معصوم به ما رسیده است و روایات آن در مقدمۀ وسائل الشیعه (ابواب مقدمات عبادات باب هجدهم) آمده است و متن یکی از آنها که سند آن نیز صحیح است چنین میباشد: «من سمع شیئاً من الثواب، علی شییء فصنعه کان له و إن لم یکن علی ما بلغه» ولی ایشان این حدیث را در مقدمه صحیح الکافی جزو اکاذیب دانسته است. به چه دلیل؟ علت را باید از خود ایشان پرسید گویا تصور کردهاند که وجود این احادیث مایۀ داغ شدن بازار جعل احادیث میشود. پس این نوع احادیث - به گمان ایشان - نمیتواند «صحیح» باشد.
آیا درست است با چنین مقیاسهای پنداری احادیث این باب را که قریب به ده حدیث است، از کتب حدیثی حذف کنیم، در حالی که از دو نکته غفلت شده است:
اولاً، انسانی که به امید پاداشی به انجام عملی بر میخیزد، از نظر خرد، انسان مؤمنی است که نه تنها اوامر قطعی خدا او را بر انجام امور تحریک میکند، بلکه به قدری انسان مطیع و فرمانبری است که احتمال محبوبیت یک عمل نیز او را وادار به اطاعت مینماید و چنین فردی در پرتو این عمل که نام آن «انقیاد» است نه «اطاعت» در پیشگاه عقل مصاب است همچنانکه انسان «متجری» (کسی که کاری را حرام بیندیشد و انجام دهد، هر چند در واقع گناه نباشد) در پیشگاه عقل شایستۀ مؤاخذه میباشد.
ثانیاً، علت تشریع این قانون این است که شارع اقدس با احاطهای که بر امور داشته است میدانست که اگر در عمل به مستحبات و اجتناب از مکروهات، به خبر صحیح اکتفا شود، چه بسا قسمتی از آنها به دست افراد نرسد، از این جهت مقداری در این قسمت قائل به توسعه شده و در عمل به مستحبات و اجتناب از مکروهات، آن قید و بند را که در فرائض و محرمات است برداشته است.
در اینجا جای گستردهگویی نیست، وگرنه نمونههای فراوانی ارائه میشد تا روشن شود که چگونه ایشان سلیقۀ شخصی خود را در نقد احادیث میزان قرار داده و چه روایات صحیحی را که مشایخ شیعه مانند مرحوم علامه مجلسی آنها را صحیح دانستهاند، در کتاب خود نیاورده و تلویحاً آنها را مکذوب و دروغ معرفی کردهاند.
تحقیق پیرامون هر نوع موضوعی به معنی محاکمه و داوری دربارۀ آن است. قاضی باید اصول و قوانین داوری و آنچه که به محاکمۀ یک متهم مربوط میباشد، در اختیار ناظران قرار دهد، تا خود را از هر نوع غرضورزی پیراسته سازد و محاکمه در اتاق در بسته بدون وجود شاهد و ناظر، بدون ارائه اصول دادرسی، کار صحیح و استواری نیست.
داوری ایشان دربارۀ احادیث کافی شبیه داوری قاضی در اتاق در بسته، بدون شاهد و ناظر و بدون ارائۀ اصول دادرسی است وی باید قبلاً در مقدمۀ کتاب صحیح الکافی اصولی را که میزان تشخیص حق از باطل است، ارائه دهد. و مقایس شناسایی حدیث صحیح را از باطل مشخص سازد و جملۀ «با توجه به انظار فقهای عظام و طی مراجعات لازم و مقایسه با کتاب و سنت انتخاب کردهام» در ارائه اصول قضاوت کافی نیست.
اگر مقیاس در تشخیص صحیح از غیر، انظار فقهای عظام بود، باید احادیث زیادی را که در مرآة العقول و یا منتقی الجمان صحیح دانسته شده است از کتاب حذف نگردد.
همانطور که یادآوری شد مقیاس ایشان، یک رشته ذوقیات و سلیقههای شخصی و به تعبیر دیگر، خرد خاص ایشان است که بسیاری از احادیث را، غیر صحیح اعلام کرده است (و الی اللّه المشتکی) .
مورخان و رجالنگاران یادآور شدهاند: هنگامی که عبدالکریم بن ابی العوجاء محکوم به اعدام گشت گفت «مرا بکشید ولی من کار خود را انجام دادهام، چهار هزار حدیث جعل کرده، حلال شما را حرام و حرام شما را حلال کردهام.» آقای بهبودی این سخن را در مقدمۀ صحیح الکافی و در کتاب معرفة الحدیث ص 41، گواه بر آن گرفته که زنادقه در احادیث شیعه دست بردهاند و در خود این مصاحبه به آن نیز اشارهای دارد. در حالی که آنان که این داستان را نقل کردهاند تصریح میکنند که وی «ربیب» و پسر خوانده «حماد بن سلمه» میباشد که از محدثین بزرگ اهل سنت بوده و دارای فرزند نبوده است، و ابن ابی العوجاء را با فرد دیگری به نام «زید» به پسری برگزید و هر دو نفر در کتابهای حدیثی «حماد» دست بردند و آنچه را نباید انجام بگیرد انجام دادند و به عنوان نمونه میتوانید به کتاب موضوعات ابن الجوزی ص 37 مراجعه بفرمایید. حال، این داستان چه ارتباطی به احادیث شیعه دارد که در همه جا آن را با آب و تاب
بازگو کرده و یکی از علل وجود حدیث باطل در احادیث شیعه دانسته است، باید از خود ایشان پرسید!
آفت نوشتههای ایشان بیشتر برداشتهای ناصحیح از تاریخ و رجال است وگرنه اگر با مقیاسهای صحیح به جداسازی حدیث - البته نه به صورت حذف - اشتغال میورزید، عمل او مقدس و مورد تقدیر میبود اما متأسفانه سلیقه شخصی ایشان سبب شده است که قسمت اعظم احادیث کافی نامطلوب معرفی شود. در این جا دامن سخن کوتاه میکنم و نکاتی را تذکر میدهم:
چندی قبل حضرت آیت اللّه منتظری از انتشار چنین کتابی آگاه شدند و کاملاً آن را یک قدم ناصحیح در باب حدیثنگاری تشخیص دادند و نویسندۀ کتاب را به قم احضار فرمودند و پس از یک مذاکرۀ طولانی و یک شب اقامت در قم، به ایشان قول داده شد که از انتشار این کتاب و ادامۀ این نوع کار انصراف حاصل شود ولی متأسفانه تمام این مسائل در این مصاحبه زیر پا گذاشته شده است.
دربارۀ شیعه و سنی سخنی دارد که هرگز یک متفکر اجتماعی آن را صحیح تلقی نمیکند چنانچه میگوید: «سران متعصب فریقین مقهور شوند و در نتیجه نسل جدید، خارج از سیطرۀ آنان رشد کند و عقایدی را در مغز خود جای دهد که نه سنی، سنی باشد و نه شیعه، شیعه، بلکه معجونی از شیعه و سنی باشد» ما در اینجا وجدان شما را به داوری میطلبیم، آیا در جهان کنونی میشود سنی و شیعه از کیان خود، دست بردارند و یک مذهب ثالثی به وجود آورند؟ و آیا این کار امکانپذیر است؟ و بر فرض امکان با اصول عقاید حقۀ شیعه تطبیق میکند؟ آنچه امکانپذیر است و اصول شیعه نیز آن را تأیید میکند و مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی آنر ا به شدت تعقیب میکردند مسئلۀ (تقریب) بین مذاهب اسلامی است، یعنی با حفظ هویت هر دو گروه و یا احترام به کیان و شخصیت هر دو مذهب و با توجه به مشترکات زیادی که با هم دارند به گونۀ دو برادر در کنار هم زندگی کنند و همکاری لازم در زمینههای فرهنگی، اقتصادی، سیاسی داشته باشند.
به شهادت تقویمهای موجود آغاز سال 1308 هجری شمسی تقریباً مصادف با 8 شوال 1347 هجری قمری بوده است. هرگاه تولد ایشان در سال 1350 هجری قمری بوده است هرگز نمیتواند با سال 1308 هجری شمسی مقارن باشد، البته این تذکر یک خدمت شخصی به تاریخ تولد نویسنده است و ارتباطی به نقد مصاحبه ندارد.
در پایان یادآور میشود که اشکالات مصاحبه بیش از آن است که در این گفتوگو بگنجد و به قول حافظ: اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم که دل آزده شوی ورنه سخن بسیار است
از خدای بزرگ، حسن سرانجام برای ایشان و خود، خواهانیم، و پیوسته میگوییم: «و لا تجعل فی قلوبنا غلا للذین آمنوا» .
نگاهی به گفتوگوی «در عرصۀ روایت و درایت حدیث»
این نوشتار نقدی بر مصاحبۀ آقای محمد باقر بهبودی است. در این مقاله سعی شده به اشکالات مطرح شده از سوی وی دربارۀ الکافی پاسخ داده شود. نویسنده سپس ایراداتی بر صحیح الکافی وارد نموده است.
شناخت حدیث و بازشناسی صحیح آن از سقیم یکی از اساسیترین و در عین حال دشوارترین وظایف دانشمندان و طالبان علم حقیقی و ناب میباشد، عدم تفکیک این دو دسته، مصائب فراوانی به بار میآورد و خلط و اشتباهات بسیاری را سبب میشود ولی این مهم وظیفهای است که احتیاج به خبرویت بسیار و تتبعی پیگیر اندوختۀ علمی و فنی فراوان دارد. مشتاقان سیر و سلوک در این وادی میبایست از خطرات فراوانی که در پیش پای خویش دارند در هراس باشند، دلیل راه طلبند و چراغ فروزان هدایت جویند که: طی این مرحله بیهمرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
در این میان، مصاحبۀ آقای محمد باقر بهبودی در شمارۀ 7 مجلۀ کیهان فرهنگی چشمها را به سوی خود خیره کرد. سخن از عرصۀ روایت و درایت حدیث به میان آمده بود و تفکیک حدیث سره از ناسره و بازیابی حدیث و تنقیح و تهذیب آن، وجهۀ سخن قرار گرفته بود ولی مطالب نادرست بسیاری همراه داشت که در اذهان
1) 1). کیهان فرهنگی، سال سوم، دی ماه 1365، ش 10، پیاپی 34، ص 12-17.
خوانندگان شبهاتی ایجاد مینمود بدین سبب، راقم سطور وظیفۀ خود دانست کلامی در این زمینه بنگارد، شاید برای زدودن نادرستیها از چهرۀ حقیقت، کارساز آید.
سخن گفتنی در مورد این مصاحبه بسیار است ولی مهمترین نکتهای که در آن به چشم میخورد نسبت دادن کلماتی به بزرگان و مطرح کردن مطالبی در مورد ایشان بود که در هیچ منبع و مدرکی دیده نشده است.
سخنانی که از بزرگان نقل شده مخالف تصریح خود ایشان است و از این نقلیات خلاف واقع نیز استنتاجات نادرستی نمودهاند. در جا به جای این مصاحبه اشخاص و گروههایی هدف اتهامات و سخنان ناروا قرار گرفتهاند که مناسب بود به ردّ آنها پرداخته شود ولی اشتغال به اینگونه مسائل و نقض و ابرام آنها، پژوهشگران را از مسیر صحیح به دور میدارد و بدین جهت، از ورود در اینگونه امور، و بحث و گفتوگو در اطراف و جوانب آن خودداری میشود و تنها به نقل قسمتهایی از نقلیات نادرست و نکات قابل گفتگوی دیگری از این مصاحبه اکتفا شده و داوری در اطراف آن سخنان را به داوران منصف وامیگذاریم.
ما برای اینکه سرزنش و طعنۀ ایشان شامل حالمان نشود، به مقدمۀ بحار الأنوار مراجعه کردیم. عنوان فصل دوم مقدمه چنین است: «الفصل الثانی: فی بیان الوثوق
علی الکتب المذکورة و اختلافها فی ذلک» همچنانکه میبینید سخن از اعتماد به منابع بحار و تفاوت آنها در این مورد به میان آمده است و انسان اهل تحقیق که درصدد به دست آوردن نظر علامه مجلسی در مورد مآخذ کتاب او میباشد به اولین جایی که مراجعه میکند اینجاست. ایشان در ابتدای این فصل مینویسند: «بدان که اکثر کتبی که ما در نقل (روایات) بدانها اعتماد کردیم کتابهای مشهوری است که انتساب آنها به مؤلفینش معلوم است» . (1)
. بحار الأنوار، علامه مجلسی محمد باقر بن محمد تقی، چاپ اول، اسلامیه، تهران، چاپ دوم (با تغییری درشمارههای برخی از مجلدات) مؤسسه الوفاء بیروت، 1403ق، ج 1، ص 26.
این تصریح، نادرستی سخنان مطرح شده در مصاحبه را روشن میکند، مرحوم مجلسی بعد از این کلام به تفصیل وثاقت و عدم وثاقت منابع بحار را بیان کرده و بیشتر این کتب را - به صراحت - به مؤلفینش نسبت میدهند و دربارۀ بسیاری از آنها تصریح مینمایند که در اجازات علما از آنها یاد شده است. حتی در مورد اکثر کتب شیخ صدوق مینویسند که اشتهار آنها از کتب اربعه کمتر نیست و کتب شیخ مفید - به جز چند کتاب - را به جهت اشتهار بینیاز از بیان میدانند، آری مرحوم مجلسی در اوایل مقدمۀ بحار الأنوار میفرماید: «من بعد از احاطه به کتب مشهور به جستجوی کتابهای معتبر غیرمشهور و گمنام پرداختم و با همکاری عدهای از افاضل، بسیاری از آنها را از گوشه و کنار شهرها جمعآوری نمودم» . (2)همچنانکه میبینید از این سخن نیز مطالب یاد شده در مصاحبه، استفاده نمیشود و حداکثر مطلبی که از آن برمیآید این است که بعضی از منابع بحار الأنوار - نه تمامی و نه اکثر آنها - غیر مشهور و گمنام بوده است ولی از مجموع کلام ایشان استفاده میشود که دست کم عدهای از همین منابع گمنام مورد اعتماد ایشان بوده است. (3)و به طور کلی عالمان دینی - از جمله مرحوم مجلسی - به کتبی که از طریق وجاده به دست ایشان1) 1)
2) 2) . بحار الأنوار، ج 1، ص 3.
3) 3) . بحار الأنوار، ج 1، ص 4، [1] علامه مجلسی، دربارۀ کتب گمنامی که جزء منابع بحار میباشند میفرماید: «واطلعتفیها علی مدارک کثیر من الاحکام اعترف الاکثرون بخلو کل منهما عما یصلح ان یکون مأخذاً له.» از این عبارت برمیآید که در احکام بسیاری، این کتب گمنام میتوانند مأخذ و مدرک قرار گیرند.
رسیده است تا اطمینان به صحت نسخه و انتساب آن به مؤلف نداشته باشند، به آنها اعتماد نمیکنند. اگر پژوهشگر اهل تحقیق به اجازات علما - از جمله اجازات بحار ، ج 108، 109 و 110 - مراجعه کند به وضوح درمییابد که به جز کتب چهارگانه، بسیاری از کتابهای دیگر هم به طریق اجازه از شیوخ و اساتید به دست شاگردان آنها رسیده است. بنابراین در اعتقاد علامه مجلسی نسبت اکثر منابع بحار به مؤلف معلوم بوده و بسیاری از آنها به نحو اجازهای به دست ما رسیدهاند و لااقل جملهای از کتب گمنام وجادهای هم، قابل اعتماد است. گذشته از اینها، لازمۀ پذیرش کلام آقای بهبودی این است که تألیف این کتاب، آن هم با ذکر سند، بسیار کم فایده و در بسیاری از موارد، آوردن سند، بیثمر است زیرا در این موارد، هر چند سند روایت صحیح باشد باز به علت روشن نبودن انتساب کتب منبع به نویسندگانش، روایات نقل شده از آنها ضعیف است و غیر قابل اعتماد. در حالی که علامه مجلسی در مقدمۀ بحار ، آنچنان از این کتاب تعریف و تمجید کرده و طالبان علم را به جانب این سفرۀ پر فیض فرا خوانده است که کلمات مطرح شده در مصاحبه را رد میکند و از طرفی همچنانکه خواهد آمد علامه مجلسی از حذف اسناد روایات پرهیز میکند تا احادیث از درجه اعتبار نیفتد.
اما عدم درج احادیث کتابهای چهارگانه در بحار به چه دلیل بوده است؟ پاسخ آن را باید از زبان خود علامه مجلسی شنید، ایشان در آخر فصل سوم مقدمه میفرماید:
ثم اعلم انا انما ترکنا ایراد اخبار بعض الکتب المتواترة فی کتابنا هذا کالکتب الاربعه لکونها متواترة مضبوطة لعله لا یجوز السعی فی نسخها و ترکها؛ (1)
. بحار الأنوار، ج 1، ص 48. [1]
بدان که ما روایات بعضی از کتب متواتره مانند کتب اربعه را در کتاب خویش نیاوردیم زیرا آنها متواتر و کاملاً محفوظ میباشند و شاید کوشش در منسوخ کردن این کتب و ترک آنها - به وسیلۀ درج روایاتشان در بحار و اهتمام زیاد به این کتاب - جایز نباشد.
1) 1)
از سخنان آقای بهبودی در مقدمۀ بحار الأنوار (1)
. بحار الأنوار، ج 25.
برمیآید که از این جمله برداشت کردهاند که علامه مجلسی غیر از کتب اربعه، کتابی را متواتر نمیدانند و آنها را وجادهای میپندارند، شاید استشهاد به این کلام بدینگونه باشد که چون در آن، علت عدم ذکر کتب اربعه، تواتر آنها دانسته شده است. بنابراین سایر کتب متواتر نیستند، زیرا در غیر این صورت این دلیل، وجهی برای جدا کردن کتب اربعه از سایر کتب نخواهد بود ولی این استدلال مبتنی بر این است که هر یک از متواتر بودن و مضبوط بودن، دلیلی مستقل برای عدم درج این کتب باشد ولی این مطلب نادرست است زیرا در همین کلام، این جمله که «ما بعضی از کتب متواتره مانند کتب اربعه را در بحار نیاوردیم» ، به چشم میخورد از این عبارت استفاده میشود که بعضی از کتب متواتره نیز در بحار درج شده است و اگر متواتر بودن کتب اربعه، دلیل مستقلی برای نیاوردن آنها در بحار الأنوار باشد، فرقی بین کتب اربعه و کتب متواترۀ دیگری که در بحار آورده شده است نخواهد بود. بنابراین به نظر میرسد که متواتر بودن و مضبوط بودن بر روی هم، یک دلیل بر عدم اندراج کتب اربعه است و حاصل دلیل چنین میشود که چون کتب اربعه متواتر بوده و بدون درج در کتاب بحار الأنوار خود محفوظ بوده است از درج آن خودداری گردیده بر خلاف سایر کتب که یا متواتر نبوده و یا عدم درج آنها احتمالاً باعث نابودیشان میشده است.گذشته از این، لازمۀ عدم تواتر کتاب وجادهای بودن آن نیست. بلکه ممکن است کتاب به نحو اجازه به دست ما رسیده باشد ولی اجازات آنقدر زیاد نباشد که به حد تواتر برسد و صرفنظر از این دو نکته، از بحث سابق معلوم شد که بنابر سخنان صریح و روشن، نمیتوان به این عبارت ابهامآمیز تمسک جست.
1) 1)
کلمۀ صحیح در بین علمای رجال، به دو معنی به کار میرود:
اول: صحیح به اصطلاح متقدمین: در اصطلاح آنها این لفظ به معنای معتبر است و در مقابل آن حدیث ضعیف و غیر معتبر قرار دارد.
دوم: صحیح به اصطلاح متأخرین: در این اصطلاح، صحیح به معنای معتبر نیست بلکه خبری که تمام روات آن، شیعۀ دوازده امامی و عادل و ضابط باشند در مقابل روایت موثق و حسن و ضعیف، (1)
. به طور نمونه منتقی الجمان، صاحب المعالم حسن بن زین الدین، انتشارات اسلامی، قم، 1362، ج 1، ص 14.
به این معنی هر حدیثی که عنوان صحیح به خود نگیرد از درجۀ اعتبار ساقط نیست بلکه اکثر علما به حدیث موثق و بسیاری از آنها به حدیث حسن عمل مینمایند و آن را در سلک احادیث معتبر میدانند. احادیث بسیاری در این اصطلاح صحیح خوانده نمیشود ولی به جهت قرائنی که همراه آنها بوده است مورد استناد قرار میگیرد بدین جهت به نظر مشهور علما، حدیث ضعیفی که غالب دانشمندان متقدم بدان استناد کردهاند در ردیف احادیث معتبر به شمار میآید همچنانکه حدیث صحیحی که مشهور علما از آن اعراض کرده و بدان اعتماد ننمودهاند از درجۀ اعتبار ساقط میباشد. با این بیان روشن میشود که در این اصطلاح نه تمام احادیث صحیح معتبر است و نه تمامی احادیث غیر صحیح، نامعتبر. ملاک تقسیمبندی علامه مجلسی در مرآت العقول این اصطلاح است زیرا در مقابل آن روایت حسن و موثق را مطرح مینمایند بنابراین اگر ایشان تنها 500 حدیث را صحیح بدانند بیانگر اینکه مابقی احادیث را قابل استناد نمیداند، نیست و از این بالاتر خود مرحوم مجلسی در مرآت العقول سخنی فرماید که چکیدۀ آن این است: هر خبری که در کافی و امثال آن قرار گرفته باشد معتبر است ولی در هنگام تعارض دو خبر، برای ترجیح یکی بر دیگری باید به سند خبر رجوع کرد. (2)با این تصریح کاملاً روشن میشود که ملاک تقسیمبندی مرحوم مجلسی اصطلاح متأخرین است.
در قسمت دیگری در مصاحبه در این مقام که تمام احادیث کافی معتبر نیست،
مذکور شده است که «شهید ثانی و همۀ دانشمندان متأخرین، صحاح کافی را در حدود پنج هزار حدیث میدانند» .
در اینجا نیز بین دو اصطلاح صحیح خلط شده است و اگر از این نکته هم صرفنظر کنیم و صحیح را به اصطلاح متأخرین در نظر بگیریم باز بر ما پوشیده است که به استناد چه دلیلی این سخن به تمام متأخرین به طور عمومی نسبت داده شده است. در حالی که بعضی از بزرگان متأخرین مانند مجلسی اول و وحید بهبهانی و سید بحرالعلوم و حاجی نوری و. . . با عادل دانستن و اثبات مورد اعتماد بودن کسانی چون محمد بن سنان و سهل بن زیاد آدمی روایات بسیاری را در زمرۀ احادیث صحاح قرار دادهاند. (1)
. در مورد محمد بن سنان ببینید، روضة المتقین، محمد تقی بن مقصود علی، مجلسی اول، مطبعه علمیه، قم رجب 1399 قسمت شرح مشیخة، ج 14، ص 29.
از زبده مرحوم مجلسی نیز، توثیق او حکایت شده است، رجال بحر العلوم، تنقیح المقال، تعلیقۀ وحید بهبهانی، محمد باقر بن محمد اکمل، چاپ سنگی، 1305، ص 297 رجال سید بحر العلوم، محمد مهدی بن مرتضی، مطبعة الآداب، نجف اشرف، 1386ق، ج 3، ص 249. مستدرک الوسائل، محدث نوری، حسین بن محمد تقی، چاپ سنگی، 1321، ص 557 و نیز ببینید، معجم رجال الحدیث، آیت اللّه خوئی، سید ابوالقاسم بن علی اکبر، چاپ سوم، بیروت، 1403، ج 16، ص 138، 151 در مورد سهل بن زیاد، روضة المتقین، ج 14، ص 261؛ حاشیۀ تنقیح المقال، ص 176، رجال سید بحرالعلوم، ج 3، ص 21؛ مستدرک الوسائل، ج 3، ص 666 و نیز ببینید معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 337. [1]
بر آشنایان به فن حدیث روشن است که هیچ ارتباطی بین تلخیص سند حدیث و شناخت بدنامان در آن، وجود ندارد، آیا اگر ما به جای ابان بن تغلب، ابن تغلب را به کار بریم آنگاه بدنامی او آشکار میشود یا مثلاً اگر به جای سهل بن زیاد آدمی لفظ سهل به کار برده شود حدیثتراشبودن او روشن میشود؟ ! به تعبیر حکما باید بین علت و معلول سنخیتی وجود داشته باشد چه سنخیتی بین اختصار حدیث و آشنا شدن با جاعلان روایت وجود دارد؟
1) 1)
خود علامه مجلسی غرض خود را از این کار رعایت اختصار میداند، ایشان برای اینکه سند حدیث جای بیشتری نگیرد کاری کرده است که نه سند حدیث غیر مذکور و در نتیجه حدیث مرسل شده و از ردۀ احادیث معتبر خارج گردد و نه کتاب حجم بیشتری بگیرد (1)
. بحار الأنوار، ج 1، ص 48.
حال ایشان به اتکای چه منبعی هدف علامه مجلسی را شناخت بدنامان وانمود کردهاند، روشن نیست. مرحوم مجلسی در قسمت فقه سند را به طور کامل و بدون اختصار میآورد. (2)اگر غرض مرحوم مجلسی از تلخیص، شناخت بدنامان بوده است پس چرا در قسمت فقه - که به تعبیر خود آقای بهبودی مسئولیت بیشتری دارد - دست از اختصار سند برداشته است و بدنامان را به وسیلۀ تلخیص حدیث معرفی نساخته است.در بحثهای سابق در این زمینه که منابع بحار به نحو وجادهای بوده است یا خیر؟ و در هر صورت آیا نسبت این کتب به مؤلفین آن ثابت است یا خیر؟ به مقدار کافی صحبت شد.
و اما در مورد قسمت دوم کلام ایشان:
آقای بهبودی در مقدمۀ بحار الأنوار نوشتهاند: [چون احادیث اکثر منابع بحار ، به نحو وجادهای بوده است] از اینرو میبینیم که علامه مجلسی هنگامی که در بحار از مسئله فقهی یا کلامی بحث میکند متذکر میشود که این خبر ضعیف است - چون مصدر آن، متواتر نیست - ولیکن درست عین متن آن - و گاه عین سند نیز - در یکی از کتب متواتره به طریق صحیح یا حسن یا موثق، روایت شده است (3)- و در پاورقی به چند مورد ارجاع دادهاند - و از این برخورد علامه مجلسی دریافتهاند که ایشان اعتبار کتاب خود را با کتب اربعه یکسان نمیدانند.
نگارنده به مواردی که در پاورقی اشاره شده است، رجوع کرد ولی این موارد هیچ ارتباطی به ادعای ایشان نداشت. (1)
. موارد اشاره شده در پاورقی چند دسته است، در بیشتر آنها علامه مجلسی ابتدا روایتی مثلاً از تفسیر عیاشی یافقه الرضا آوردهاند که حدیثی مرسل یا ضعیف (به جهت دیگری) بوده است و سپس فرمودهاند که عین همین خبر، در کتاب تهذیب، کافی یا. . . با سند صحیح آمده است (بحار الأنوار ج 80، ص 278، 367؛ و ج 83، ص 15، 34، 315 و نیز ببینید ج 43، ص 215) .
در این موارد مرحوم مجلسی نه به این جهت به خبر اول اعتماد نکرده که انتساب آن به مؤلفش ثابت نیست بلکه بدین جهت که روایت خود به دلیل مرسله بودن یا به جهتی دیگر ضعیف است در یک مورد بین کتاب تهذیب و غیر آن، اختلاف نسخۀ مغیر معنا، وجود داشته و بدین جهت روایت تهذیب ذکر شده است (ج 81، ص 7) و یک مورد کاملاً به این مسئله بیارتباط است (ج 83/261 و نیز ببینید ج 43، ص 215) جالب اینجا است که دو مورد از موارد یاد شده، درست عکس ادعای آقای بهبودی میباشد که یکی در ج 83، ص 198 میباشد که ابتدا روایتی از کافی آورده شده که سند آن صحیح نیست و سپس در ذیل آن مرحوم مجلسی میفرماید: و رواه المفید فی الارشاد بسند صحیح و مورد دوم در همین جلد، صفحۀ 213 میباشد که ابتدا روایتی از محاسن آورده شده است که سند آن صحیح و سپس همان روایت با اندک تفاوتی از تهذیب نقل شده که مرسله است.
تنها در دو مورد ابتدای روایتی از کتاب مسائل علی بن جعفر آوردهاند (2)و بعد روایتی از کتب اربعه ذکر نمودهاند ولی این دو مورد، تنها دربارۀ این کتاب ( مسائل علی بن جعفر ) است - نه دربارۀ تمام منابع بحار یا اکثر آنها - و از مقدمۀ بحار الأنوار بر میآید (3)که مرحوم مجلسی برخلاف بسیاری از منابع بحار ، به این کتاب به تنهایی اعتماد نمیکنند.سخن در مورد معرفة الحدیث بسیار است، علامه سید مرتضی عسکری به اشاره و استاد جعفر سبحانی نقدی مفصلتر در مورد مقدمۀ این کتاب به رشتۀ تحریر درآوردهاند (4)که بحثی است تحقیقی و قابل توجه، ولی این کتاب - همچنان که استاد سبحانی نیز اشاره کردهاند - احتیاج به نقد مشروحی دارد که اگر خدا توفیق دهد بدان
خواهیم پرداخت. تنها در اینجا به همین مقدار بسنده میکنیم که این کتاب به هیچوجه از روش علمی تحقیق پیروی نکرده است و برای اینکه این ادعا، بدون دلیل نباشد نمونهای را برای داوری به پیشگاه متخصصان علم رجال و درایه عرضه میداریم:
در این کتاب در قسمت ضعفا، نام ثابت بن دینار، ابوحمزه ثمالی را ذکر کردهاند و عبارت نجاشی را در توثیق او آوردهاند. نجاشی در ضمن ترجمه او از محمد بن عمر جعابی خصوصیات او را نقل میکند که در ضمن آن آمده است. «و کان من خیار اصحابنا الخ» و نیز توثیق شیخ را ذکر کردهاند و در مقابل این توثیقها عبارتی را از کشی نقل مینمایند که در آن علی بن حسن بن فضال در مذمت ابوحمزه سخنی میراند و میگوید: «و کان ابوحمزه یشرب النبیذ و متهم به» یعنی ابوحمزه نبیذ مینوشیده است و متهم بدان بوده است، و بعد از اتمام کلام کشی، آقای بهبودی اظهارنظر نمودهاند که:
اقول: انما وثقه الاصحاب لاعتقادهم ان فسق الجوارح و خطاء الافعال لایضر بالصدق و عندی ان خبر الفاسق مردود الیه حتی یعرف صدقه من ناحیة اخری و هذا الرجل کان فاسقاً لشربه النبیذ الخ. (1)
. معرفة الحدیث، محمدباقر بهبودی، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1362ش، ص 121.
که حاصل این سخن این است که علمای رجالی بدین جهت او را توثیق نمودهاند که اعتقاد داشتهاند که فاسق و بدکردار بودن به صدق ضرری نمیرساند ولی به اعتقاد من خبر فاسق قابل اعتنا نیست مگر اینکه صدق او از جهت دیگری شناخته شده باشد و این شخص فاسق بوده است چون نبیذ مینوشیده است و در پایان به چند کتاب رجالی که در آن نام ابوحمزه ثمالی وارد شده ارجاع دادهاند، مانند مشیخة فقیه من لا یحضره الفقیه. (2)ج 4، ص 444، معجم رجال الحدیث ، ج 4، ص 281، در اینجا ما
1) 1)
2) 2) . نام مشهور این کتاب من لا یحضره الفقیه است ولی به خاطر بی معنی بودن این نام، در یک چاپ از آن، اینکتاب را با نام فقیه من لا یحضره الفقیه به چاپ رساندهاند، ولی نام صحیح کتاب شیخ صدوق، کتاب من لا یحضره الفقیه است - لفظ کتاب جزء نام است - همچنان که از خطبۀ کتاب برمیآید، رجوع کنید به مقالۀ «بررسی اعلام المکاسب و بررسی نقد آن» که در شمارۀ 9 مجلۀ نور علم، به چاپ خواهد رسید.
ابتدا دلایلی را که وثاقت و عدالت او را ثابت میکند ذکر میکنیم و سپس سخنی را که در قدح او وارد شده و نیز کلام کتاب معرفة الحدیث را بررسی میکنیم:
نجاشی از محمد بن عمر جعابی، عبارتی را در مدح ابوحمزه ذکر میکند که قبلاً بدان اشاره شد، این عبارت چنین است: «کان من خیار أصحابنا وثقاتهم و معتمدیهم فی الروایة و الحدیث» ؛ او از نیکان شیعه و موثقین ایشان و. . . بوده است که از آن هم عدالت و هم وثاقت او ثابت میشود. (2)
شیخ صدوق در مشیخة - که در کتاب معرفة الحدیث بدان ارجاع داده شده است - در مورد او گفته است: ثقة عدل، این دلایل با روایاتی که در مدح او وارد شده است تأیید میشود.
در مقابل این دلایل، مذمّت علی بن حسن فضال فطحی مذهب نمیتواند مورد اعتماد قرار گیرد بنابراین نوشیدن نبیذ او را یا باید به نبیذ حلال که مستیآور نیست حمل کرد، (3)یا باید بگوییم از آنجا که حرمت نبیذ مانند حرمت شراب، در آن تاریخ از مسلمات نبوده، ابوحمزه به این مسئله آگاه نبوده است و اگر هم این دو مطلب پذیرفته شود باید روایت علی بن حسن بن فضال را رد کرد. اکثر این نکات در معجم رجال
1) 1)
. به طور نمونه قاموس الرجال، محقق شوشتری، شیخ محمدتقی، مرکز نشر کتاب، تهران، 1379ق، ج 2، ص 277.
2) 2) . اختیار معرفة الرجال اصل کتاب از ابوعمر کشی محمد بن عمر بن عبد العزیز، تلخیص و اختیار از شیخ الطائفه، محمد بن حسن بن علی طوسی، چاپ دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی دانشگاه مشهد، اسفند 1348ش، ص 201؛ قاموس الرجال، ج 2، ص 270.
3) 3) . به طور نمونه، خلاف، شیخ طوسی، چ 2، چاپخانه رنگین، تهران، 1377ق، ج 2، ص 489، 490؛ مبسوط شیخطوسی، المکتبة المرتضویه، تهران، ج 8، ص 60.
الحدیث آمده است و ایشان با وجود ارجاع بدان، باز ابوحمزه را تضعیف کردهاند که مایه شگفتی است.
حال اگر از این دلایل که عدالت او را ثابت میکند صرفنظر کنیم وثاقت او غیر قابل انکار است، زیرا جمیع علمای رجال او را توثیق کردهاند و اینکه ایشان میگویند: «علما بدون توجه به اینکه فسق جوارحی به راستگویی صدمه میزند او را توثیق نمودهاند» کلامی بدون دلیل است بلکه برای علمای رجال تا وثاقت فاسقی، کاملاً ثابت نشده باشد او را توثیق نمینمایند. (1)
. ببینید رجال سید بحرالعلوم، ج 4، ص 147.
و از این گذشته خود علی بن حسن بن فضال که نسبت فسق به ابوحمزه داده است، فطحی مذهب بوده و دارای عقیده فاسد بوده است - که به مراتب از بدکرداری بدتر است - بنابراین عادل محسوب نمیشود ولی راوی موثقی است و وثاقت او از توثیق شیخ طوسی و نجاشی و مانند ایشان به دست آمده است. (2)حال با این ترتیب چگونه با وجود فاسق بودن علی بن حسن بن فضال توثیق علمای رجال دربارۀ وی بدون تردید پذیرفته میشود ولی شبیه همین توثیق در مورد ابوحمزه ثمالی رد میشود و اصولاً اگر ما این سخن را بپذیریم دیگر به سخن کدام رجالی و در کدام مورد، میتوانیم اعتماد کنیم؟ شاید توثیقات ایشان در مورد غیر ابوحمزۀ ثمالی نیز ناشی از عدم توجه به این مسئله بوده است، در ضمن این بحث روشن شد که کتاب معرفة الحدیث به جهت تضعیف یک راوی، چگونه به روشهای غیر علمی تمسک جسته است.1) 1)
2) 2) . رجال نجاشی - یا به تعبیر بهتر فهرست نجاشی -، احمد بن علی بن احمد بن عباس نجاشی، مکتبه الداوری،1397ق، قم (افست از چاپ بمبئی) ، ص 181؛ فهرست شیخ طوسی، چاپ دانشگاه مشهد، 1351، - افست از چاپ اسپرنگر - ص 216؛ رجال شیخ طوسی المطبعة الحیدریه، النجف الاشرف، 1381ق، ص 419 و 433 (بدون توثیق) ؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 454؛ معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 331. البته در روایتی در مورد خاندان بنی فضال آمده است: «خذوا ما رووا و ذروا ما رأوا» ، ولی روایت ضعیف است (معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 334) ، نیز ببینید منتقی الجمان، ج 1، ص 15.
نمیتوانند گلچین آن را که با معیار علمی و فنی پیراستهام تقدیس نکنند» .
انتشار قسمتی از احادیث کافی در کتابی تحت عنوان صحیح الکافی دو معنی در بر دارد، معنای اول: معنای اثباتی یعنی تمام احادیثی که در صحیح الکافی آمده است صحیح میباشد معنای دوم: مفهوم نفیی، بدین صورت که احادیث دیگری که در اصل کتاب کافی وجود دارد و در صحیح الکافی درج نشده است، از عنوان صحت عاریند. روشن است که اعتراض معترضین به جنبه نفیی قضیه است یعنی چرا دیگر احادیث را از دایرۀ اعتبار خارج نمودهاند نه به جنبۀ اثباتی قضیه، ولی در مصاحبه به این نکته واضح توجه نشده است و از جانب دیگر از توضیحاتی که در مورد کتاب معرفة الحدیث داده شده است به نحو اجمال به دست آمد که در کتاب صحیح الکافی هم که بر مبنای این کتاب تألیف شده، معیار علمی و فنی رعایت نگشته است.
آیت اللّه خوئی قدس سره صادر نشدن بعضی از احادیث کافی از معصوم را تأیید میکنند ولی حکم به جعلی بودن آنها نمیکنند، (1)
. ر. ک: معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 36.
بین جعلی بودن روایت و عدم صدور آن تفاوت است چرا که در جایی که به اشتباه روایتی به معصوم نسبت داده شده باشد کلمه جعل به کار برده نمیشود. صرفنظر از این نکته، ما هر چند در مقدمه معجم رجال الحدیث - که حدود صد صفحه میباشد - جستوجو کردیم تا شاید در جایی از آن ببینیم که دو سوم احادیث کافی نامعتبر است و یا ردپایی از این سخن در لابهلای آن بیابیم راه به جایی برده نشد.1) 1)
ذیل دنبال میکنیم:
الف) (شیخ کلینی) از میان سیصد هزار حدیث فقط شانزده هزار حدیث را انتخاب کرد. در چه منبعی آمده است که سیصد هزار حدیث در اختیار شیخ کلینی بوده است؟
ب) و نام آن را کافی نهاد. یعنی ما به سایر احادیث نیازی نداریم.
صرفنظر از اینکه از مقدمۀ کافی برمیآید که ایشان تمامی احادیثی که در باب حجت، قابل عرضه میدانسته را ذکر نکردهاند باید گفت که مجرد اسم کافی ، چه دلالتی بر این معنی دارد، اگر ابوالصلاح حلبی نام کتاب فقهی خود را کافی نهاد برای تفهیم بینیازی از سایر کتب بوده است و یا اگر امین الاسلام طبرسی از تفسیر کشاف زمخشری خلاصهای نموده و نام آن را الکافی الشافی نهاده است آیا میخواسته است به ما بفهماند که دیگر ما را به کشاف احتیاجی نیست؟ اگر چنین است پس چرا خود دست به تألیف تفسیر طولانیتری به نام جوامع الجامع میزند که اکثر آن مأخوذ از کشاف است و بعد از تألیف این تفسیر، نام تفسیر مختصر خود را تغییر نمیدهد، کتابهایی به نام کافی ، کافیه ، کفایه و. . . بسیار است (1)
. الذریعة، ج 17، ص 244 به بعد، ج 18، ص 86 به بعد.
ولی هیچ یک از این نامگذاریها به خاطر اعلام بینیازی از سایر کتب نمیباشد. در نامگذاری به کوچکترین مناسب میتوان بسنده کرد مثلاً اگر یک کتاب در تبیین کلیات فقه، کافی باشد میتوان این نام را بر آن نهاد.ج) ولی (ثقة الاسلام کلینی) خودش خوب میدانست که با اعتراض مردم روبهرو میشود.
د) کتاب کافی را در قم تألیف کرده بود.
ه) از ترس اعتراض مردم، زادگاه خویش را پشت سر گذاشته، به کوفه رفت.
و) کوفه را هم پشت سر گذاشت و به بغداد رفت.
ز) در بغداد سری به کرخ بغداد زد، آنجا را نیز برای عرضۀ کافی صالح ندید و از جسر بغداد گذشت.
ح) و در مرکز اهل سنت خانهای اجاره کرد.
1) 1)
ط) و به مسجد محل رفت و جزوههای کافی را روی زمین چید.
در مورد شش مطلب اخیر این نکته باید گفته شود که کلینی در اصل، از مردم ری بوده است و در اواخر عمر به بغداد سفر کرده است، این سفر مسلم است ولی علت و خصوصیات آن و مسیر سفر روشن نیست، وقایع بعد از ورود به بغداد نیز، آنچنان معلوم نیست.
ی) چون جامع مذهبی شیعه را عوض آن که در قم - مهد تشیع - عرضه کند، در مرکز اهل سنت عرضه کرد لذا فقط چند تن معدود قدر او را شناختند و به استماع کتاب او پرداختند.
یا) شاید هم بدین علّت بود که نوجوان بودند و زبانشان کوتاه.
یب) در هر حال دیگران او را ندیده و نشناختند و با کتاب او فقط سالها پس از مرگش آشنا شدند. در مورد سه نکته اخیر باید گفت که شاگردان ثقة الاسلام کلینی که از او روایت کردهاند، بسیار میباشند. در مقدمه کتاب کافی نام 15 نفر از ایشان را ذکر کردهاند (1)
. کافی، ج 1، مقدمه از حسین علی محفوظ، متن از محمد بن یعقوب کلینی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1374ش، ص 24 مقدمه.
که نام مشاهیر ایشان را در اینجا میآوریم:ابوغالب زراری احمد بن محمد بن محمد بن سلیمان (2)(285- 368) ، در مصاحبه آمده است که هنگامی که شیخ کلینی در بغداد کافی را عرضه میکند تنها دو سال از عمر شریفش باقی مانده بود، وفات مرحوم کلینی در سال 328 یا 329 رخ داده است بنابراین هنگام عرضۀ کافی - به نظر ایشان - سال 326 یا 327 میباشد، در این سال ابوغالب زراری 41 یا 42 سال داشته و به هیچوجه نوجوان نبوده است.
ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه (3)(م 369) ، این شخصیت که از دانشمندان
1) 1)
2) 2) . رجال نجاشی، ص 61؛ فهرست شیخ طوسی، ص 40؛ رجال شیخ طوسی، ص 433؛ معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 280 و خصوصاً رسالۀ ابوغالب زراری در احوال آل اعین (و تکمیل آن از حسین بن عبیداللّه غضائری) ، چاپ شده به وسیلۀ سیدمحمدعلی ابطحی همراه با شرح آن، ص 39، 77، 102.
3) 3) . رجال نجاشی، ص 89؛ رجال شیخ طوسی، ص 458؛ فهرست شیخ طوسی، ص 77؛ معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 106.
مبرز و از خاندان علمی بوده است از سعد بن عبداللّه اشعری (متوفی سال 299 یا 300 یا 301) (1)
. رجال نجاشی، ص 128؛ خلاصة الاقوال، علامه حلی حسن بن یوسف بن علی بن مطهر، چاپ دوم، المطبعةالحیدریة، نجف 1381ش، ص 79.
دو یا چهار روایت نقل میکند (2)و اگر هنگام سماع حدیث از سعد، 10 ساله بوده تولد او در حدود سال 290 واقع شده است. بنابراین در سال 326، حدود 36 سال سن داشته است.ابوغالب از اوایل جوانی به اشتغال علم مشغول بوده است (6)و علی القاعده از مجیز خود نعمانی بزرگتر نمیباشد. بنابراین اگر ولادت نعمانی را در حدود سال 285 (سال ولادت ابوغالب) فرض کنیم، او در سال 326، حدود 41 سال عمر کرده و بنابراین همانند ابوغالب زراری مرد کاملی بوده است.
1) 1)
2) 2) . رجال نجاشی، ص 89، ش 1227.
3) 3) . کتاب الغیبة، ابن ابی زینب محمد بن ابراهیم نعمانی تحقیق مقدمه از علی اکبر غفاری، مکتبه صدوق تهران،1397ق، مقدمه، ص 11؛ رجال نجاشی، ص 271؛ معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 221.
4) 4) . کتاب غیبة نعمانی، ص 62.
5) 5) . طبقات أعلام الشیعة، نوابغ الرواة فی رابع المئات، شیخ آقا بزرگ تهرانی، چاپ اول، 1390ق، ص 230؛ رسالة فی آل اعین، ص 81.
6) 6) . رسالة فی آل اعین، ص 38.
7) 7) . رجال نجاشی، ص 279؛ فهرست شیخ طوسی، ص 271؛ رجال شیخ طوسی، ص 502؛ معجم رجال الحدیث، ج 15، ص 8؛ کافی، ج 1، ص 25.
مشایخ کلینی (علی بن ابراهیم بن هاشم قمی) نیز روای میکند (1)
. رجال شیخ طوسی، ص 503؛ استبصار آخر جلد سوم، قسم ثانی، مطبعة دار الکتب الاسلامیه، نجف، 1376ق، ص 334.
و ابوغالب زراری از این شخصیت هم روایت مینماید، (2)بنابراین او باید در حدود سال 285 یا قبل از آن متولد شده باشد. بنابراین به هنگام عرضه کافی ، 41 یا 42 سال داشته است. این عالم سترگ، متکلمی برجسته بوده است و در حضور امیر ابن حمدان با قاضی موصل مباهله نموده که داستان جالب آن در رجال نجاشی مذکور است.محمد بن احمد بن محمد بن سنان، (3)در مورد این شخصیت در رجال شیخ طوسی، آمده استک نزیل ری و احتمالاً روایت او از کلینی در ری بوده است نه در بغداد.
هارون بن موسی تعلکبری (4)(م 385) ، تمامی این شخصیات کافی را از کلینی روایت نمودهاند. (5)و همچنان که دیدید اکثر آنها در سنّ کمال بودهاند و نوجوانی بقیه هم روشن نیست زیرا تاریخ ولادت آنها مجهول است. شخصیتهای دیگری هم هستند که کافی را از کلینی روایت کردهاند و نام آنها در مقدمۀ کافی نیامده است از جمله:
ابوجعفر محمد بن عبداللّه حسینی جعفی 2 و 3. ابوالحسن عبدالعزیز و ابوالقاسم عبدالواحد که هر دو پسر عبداللّه بن یونس موصلی بودهاند، تلعکبری از این دو برادر در سال 326 روایت میکند و این دو به او اجازۀ روایت میدهند. (6)
1) 1)
2) 2) . رسالة فی آل اعین، ص 85؛ نوابغ الرواة، ص 230.
3) 3) . مشیخه کتاب من لا یحضره الفقیه در جزء 4 کتاب فقیه، دار الکتب الاسلامیه، نجف، 1378، ص 116؛ مشیخةفقیه؛ رجال طوسی، ص 510؛ معجم رجال الحدیث، ج 15، ص 20؛ [1] نوابغ الرواة، ص 238.
4) 4) . رجال نجاشی، ص 308؛ رجال طوسی، ص 516؛ معجم رجال الحدیث، ص 328 و [2]خصوصاً نوابغ الرواة، ص 328، در این کتاب آمده است که از مشایخ تلعکبری ابوعلی احمد بن همام متوفی 306ق میباشد و از این مطلب استفاده میشود که او در سال 291 یا اندکی بعد متولد شده باشد، با توجه به این کلام، در مییابیم که او در سال 326ق، حدود 35 سال سن داشته است.
5) 5) . رجال نجاشی، ص 267؛ فهرست شیخ طوسی، ص 327، کافی، ج 6، ابتدای کتاب الصید، ص 202؛ نوابغ الرواة، ص 314؛ معجم رجال الحدیث، ج 18، ص 50؛ مشیخه فقیه، ص 116 و نیز رجوع کنید به تراجم این شخصیات در کتب رجالی که قبلاً به عده از آنها ارجاع داده شد.
6) 6) . رجال طوسی، ص 481.
بنابراین در این سال در سنی بودهاند که صلاحیت شیخ روایت بودن را داشتهاند. 4. علی بن ابیالقاسم السیروانی 5. ابوالقاسم حسین بن علی بن احمد المهلبی. (1)
. این پنج مورد از نسخه خطی کافی، شماره 481 در مدرسۀ فیضیه کتاب الزکوة، (باب مایحب فی المال من الحقوق) یادداشت شده است.
راوی دوم و سوم در سال 326، مسلماً نوجوان نبودهاند و ترجمۀ دیگران را در کتب رجالی نیافتم و بنابراین معلوم نیست که در هنگام سماع کافی از کلینی، در چه سنی بودهاند.
در مصاحبه بعد از مطالبی که در مورد کافی و مؤلف آن کلینی گفته شده و ما آنها را نقل کردیم آمده است: «هیچ کس کلینی را با نام و وصف و شرح زندگانی معرفی نمیکند، همه میگویند کلینی صاحب کافی و بعد در سایۀ کتاب کافی کلینی را میستایند، معلوم میشود که کلینی در زندگی و حشر با مردم به شهرت نرسیده است بلکه با نوشتن این کتاب به شهرت رسیده است.»
ولی، در کتب تراجم شیخ کلینی را صرفنظر از کافی ، مورد ستایش قرار دادهاند، نجاشی در مورد او میگوید: «شیخ أصحابنا فی وقته بالری و وجههم» . (2)بنابراین جزء شیوخ طائفه امامیه - و آن هم در ری که به گفتۀ آقای بهبودی کافی در آنجا عرضه نشده است - محسوب میشده است. ابن حجر در مورد او میگوید: من رئوس فضلاء الشیعة فی ایام المقتدر (3)و مانند این کلام در تاج العروس آمده است، (4)ابن اثیر و طیبی او را یکی از مجددین از فقهاء در رأس سدۀ سوم هجری میشمرند، (5)بنابراین کلینی نه
1) 1)
2) 2) . رجال نجاشی، ص 266.
3) 3) . تبصیر المنتبه، ابن حجر عسقلانی احمد بن علی، الدار المصریه للتألیف و الترجمه، 1383ق، القسم الثالث، ص 1219.
4) 4) . تاج العروس، محمد مرتضی زبیدی، منشورات دار مکتبة الحیاه، بیروت، ج 9، ص 322.
5) 5) . روضات الجنات [به نقل از طیبی در شرح مصابیح بغوی] محمد باقر بن زین العابدین خوانساری، مکتبةاسماعیلیان، تهران و قم، 1390ق، ج 6، ص 106؛ رجال بحر العلوم، ج 3، ص 330 به نقل از جامع الاصول ابن اثیر و شرح مشکوة طیبی؛ زبده، شیخ بهائی محمد بن حسین بن عبدالصمد، مطبوع در ابتدا حبل المتین، ص 7، [به نقل از جامع الاصول] چاپ بصیرتی (افست از چاپ سال 1321) و بسیاری از کتب دیگر.
تنها در عصر خود عالم گمنامی نبوده بلکه از اشهر علمای شیعه به شمار میآمده است.
شناخت احادیث و صحت و سقم آنها احتیاج به تخصص تام و تمامی دارد و هر که اندکی علم آموخت نمیتواند و نباید به این مهم دست یازد، سالها خون جگر میخواهد و زحمات مداوم و طاقتفرسا میطلبد. نقد حدیث فن هر کس که نام او را تحصیل کرده بنهیم نیست خصوصاً در قسمت متنشناسی، هر حدیث پیچیده و مشکل را نباید به سادگی رد کرد.
به این روایت از امام باقر علیه السلام توجه فرمایید:
عن ابی عبیدة الحذّاء (بسند صحیح ای صحیح) قال سمعت أبا جعفر یقول: إن أحب أصحابی إلیّ أفقههم و أورعهم و أکتمهم لحدیثنا و إن أسوأهم عندی حالاً و أمقتهم إلی الذی إذا سمع الحدیث ینسب إلینا و یروی عنا فلم یحتمله قلبه و اشمأز منه، جحده و اکفر من دان به، و لا یدری لعل الحدیث من عندنا خرج و إلینا أسند فیکون بذلک خارجاً عن دیننا (من ولایتنا فی. ل) . (1)
. آخرین باب بصائر الدرجات، صفار، محمد بن حسن بن فروخ، چاپ کتاب تبریز، 1381ق، ص 537؛ مختصر بصائر الدرجات حسن بن سلیمان حلی، چاپ اول، مطبعة حیدریة، نجف، 1370ق، ص 98؛ بحار الأنوار، ج 25، ص 365. [1]
. . . به سند بسیار صحیح روایت شده است که امام باقر علیه السلام فرمود: از اصحاب من، نزد من آن کس بدحالتر و بیشتر مورد نفرت من است که هنگامی که حدیثی را که به ما نسبت داده شده و از ما روایت شده است را میشنوند و دل او آن را تحمل نکرده و از آن متنفر میشود، آن را انکار نموده و معتقدین بدان را به کفر متهم میسازد، او نمیداند شاید این حدیث از نزد ما، خارج گشته و به ما پیوند خورده باشد پس او به وسیلۀ این (انکار) از دین ما (یا از ولایت ما) خارج میشود.
1) 1)
در این مصاحبه بارها - و از جمله در ادامۀ همین سخن - به لزوم پیراستن حدیث از احادیث بدنامان اشاره رفته است. راستی اگر از صحیح بخاری (و دیگر صحاح سته) احادیث ابوهریره و دیگر حدیثتراشان مزدور حکومت اموی را بزداییم چه مقدار، روایت باقی میماند. (1)
. سیری در صحیحین، محمد صادق نجمی، انتشارات المهدی، 1396ق، ج 1، ص 103 به بعد. هدیة الاحباب، محدّث قمی، عباس بن محمد رضا، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1329ش، ص 50. فیض القدیر یا خلاصه عبقات الأنوار میرحامد حسین موسوی، از محدث قمی، عباس بن محمدرضا، مؤسسه در راه حق، تابستان 1365ش، ص 142 و در این کتاب آمده است که غیر از مولی الموحدین علی علیه السلام، عایشه و عمر و عثمان نیز بر ابوهریره تاخته، او را به جعل حدیث متهم نمودند. دلائل الصدق، شیخ محمد حسن مظفر، منشورات مکتبه بصیرتی، قم، 1395ق، ج 1، از ص 8 تا 71.
با انبوه روایات بدنامان در این کتب چگونه نسل جدید میتواند عقایدی را که معجونی از شیعه و سنی است در مغز خود جا دهد، بحث در مورد اعتبار راویان صحاح سته، نیازمند مقالۀ مستقلی است (علاقهمندان میتوانند به کتاب سیری در صحیحین و مقدمۀ ارزشمند کتاب دلائل الصدق نوشتۀ مرحوم آیت اللّه شیخ محمد حسن مظفر قدس سره مراجعه نمایند) .مسئله وحدت مسلمین حدیث دیگری است که با در هم آمیختن عقاید مذهبی مغایر است، ما در اینجا، تنها به ذکر کلامی از استاد شهید آیت اللّه مطهری اکتفا میکنیم و مطالعۀ مقاله ارزشمند آن عالم شهید - با نام «الغدیر و وحدت اسلامی» را جهت درک صحیح مفهوم اتحاد اسلامی، توصیه مینماییم، ایشان در این مقاله مینویسد:
مخالفین اتحاد اسلامی، برای اینکه از وحدت اسلامی، مفهوم غیر منطقی و غیر
1) 1)
عملی بسازند آن را با نام وحدت مذهبی توجیه میکنند تا در قدم اول، با شکست مواجه گردد. بدیهی است که منظور علمای روشنفکر اسلامی از وحدت اسلامی، حصر مذاهب به یک مذهب، و یا اخذ مشترکات مذاهب و طرد مفترقات آنها - که نه معقول و منطقی است و نه مطلوب و عملی - نیست منظور این دانشمندان متشکل شدن مسلمین است در یک صف در برابر دشمنان مشترکشان. . .
از نظر این گروه از علمای اسلامی، هیچ ضرورتی ایجاب نمیکند که مسلمین به خاطر اتحاد اسلامی، صلح و مصالحه و گذشتی در مورد اصول یا فروع مذهبی خود بنمایند. . . . (1)
. یادنامه علامه امینی، به اهتمام سیدجعفر شهیدی، محمدرضا حکیمی مقالۀ «الغدیر» و «وحدت اسلامی» از شهید مطهری شرکت سهامی انتشار، 1352ش، ص 234 و 235.
ص 724. ترجمۀ این حدیث تقریباً چنین است: «المحتج بکتاب اللّه علی الناصب» [کسی که بر علیه دشمن اهل بیت به کتاب خدا استدلال میکند] و انسان آگاهی است که خداوند شناخت قرآن را بدو الهام کرده است. بنابراین با هر یک از مخالفین که برخورد میکند با او بحث کرده و امر ما ( امامت) را از کتاب خدا به اثبات میرساند.
در مورد این روایت ابتدا بحثی در سند آن عنوان میکنیم و سپس بحثی در دلالت و مضمون آن. اما بحث سندی: این روایت در المحجة به نقلی از دلایل الامامه طبری شیعی درج گردیده است. (1)
. المحجة (چاپ مستقل) ؛ سید هاشم بن سلیمان بحرانی، قم، 1403ق، ص 28 و 34 و 38؛ دلائل الامامه: طبری شیعی، محمد بن جریر بن رستم، مطبعة حیدریه، نجف، 1369، ص 307 تا آخر کتاب.
در این دو کتاب ابتدا روایتی را که در بیان اصحاب حضرت حجت علیه السلام میباشد و از تعداد آنها و محل سکونت ایشان سخن میراند، با این سند ذکر میکنند: (2)
حدثنی ابوالحسین محمد بن هارون، قال حدثنا ابی هارون بن موسی ابن احمد، قال حدثنا ابوعلی الحسن بن محمد النهاوندی، قال حدثنا ابوجعفر محمد بن ابراهیم بن عبداللّه القمی القطان المعروف بابن الخزاز، قال حدثنا محمد بن زیاد، عن ابی عبداللّه الخراسانی، (قال حدثنا ابوالحسین عبداللّه بن الحسن الزهری) ، قال حدثنا ابوحسان سعید بن جناح، عن مسعدة بن صدقة، عن ابی بصیره، عن ابیبصیر، عن ابی عبداللّه علیه السلام.
در تفسیر قسمتهایی از این روایت، روایت دیگری را آوردهاند با این سند:
قال ابوحسان سعید بن جناح، قال حدثنا محمد بن مروان الکرخی، قال حدثنا عبداللّه بن داود الکوفی عن سماعة بن مهران (عن ابی عبداللّه علیه السلام) .
در ضمن روایت دوم، جملۀ مزبور در کتاب آقای بهبودی، وارد شده است.
1) 1)
2) 2) . این سند، در هیچ یک از سه منبع موجود (المحجة [1]مطبوع در ضمن غایة المرام، المحجة [2]مستقل، دلائل الامامه) [3] به طور کامل صحیح نبود به همین جهت سند را - تا حد امکان - تصحیح کرده، در اینجا آوردیم. البته تصحیح این سند، توسط همین سه کتاب بوده است و بس، و احتمالاً در سند تضعیفاتی واقع شده است که اکنون به دلیل نبود نسخۀ خوب از آنها بیخبریم.
در سند این روایت، به اصطلاح علم رجال تعلیق رخ داده است یعنی قسمتی از سند به اتکاء روایت قبل، حذف شده است به این صورت که سند روایت دوم تا سعید بن جناح همان سند روایت اول تا این شخص است ولی در روایت دوم به جهت اختصار و با اتکاء به روایت قبل، حذف شده است، با توجه به این نکته به بررسی سند میپردازیم:
اکثر روات این روایت توثیق نشدهاند که عبارتند از: 1. ابوالحسین محمد بن هارون (1)
. رجال نجاشی، ص 57؛ قاموس الرجال، ج 8، ص 426؛ معجم رجال الحدیث، ج 18، ص 317؛ و ج 2، ص 272 [1] در رجال نجاشی آمده است، قال ابوالحسن محمد بن هرون بن موسی رحمه الله، البته این راوی را میتوان از راه شیخ روایت بودن توثیق کرد که البته این روش مورد پسند آقای بهبودی نیست.
2. ابوعلی حسن بن محمد نهاوندی (2)3. ابوجعفر محمد بن ابراهیم القطان (3)4. محمد بن زیاد (4)5. ابوعبداللّه خراسانی (5)6. ابوالحسین عبداللّه بن حسن زهری. (6)اما روات بعد از سعید بن جناح:
نام محمد بن مروان کرخی را در کتب رجالی نیافتم.
عبداللّه بن داود کوفی، ظاهراً همان عبداللّه بن داود حریبی (7)(م حدود 211)
1) 1)
2) 2) . رجال نجاشی، ص 36؛ معجم رجال الحدیث، ج 5، ص 137. [2]
3) 3) . معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 27. [3]
4) 4) . چند راوی با این نام در معجم رجال الحدیث (ج 16، ص 89 به بعد) ذکر شده است که یکی از آنها ابن ابی عمیر عالم جلیل القدر میباشد ولی ظاهراً مراد از این نام در این سند، ابن ابی عمیر نیست، زیرا ایشان در رتبۀ ابی عبداللّه خراسانی است - نه راوی از او - زیرا ابراهیم بن هاشم از هر دو روایت میکنند، غیر از ابن ابی عمیر، کسان دیگری که به نام محمد بن زیاد میباشند، توثیق نشدهاند. بنابراین این راوی مهمل است یا مردد بین موثق و مهمل.
5) 5) . معجم رجال الحدیث، ج 21، ص 226؛ [4] مشیخة فقیه، ص 119.
6) 6) . این راوی که در المحجة، نام او دیده شده است در هیچ یک از کتب رجالی با این مشخصات نیامده است، حدود 12 نفر به نام عبداللّه بن حسین در معجم رجال الحدیث معرفی شدهاند که هیچ یک از آنها که عصرشان با عصر این راوی سازگار باشد، توثیق نشدهاند.
7) 7) . جرح و تعدیل، ابن ابی حاتم رازی عبدالرحمن بن محمد، دار احیاء التراث العربی، بیروت 1271ق، (افست ازچاپ حیدرآباد دکن) ج 5، ص 47؛ الانساب سمعانی، عبدالکریم بن محمد بن منصور، مطبعة دائرة المعارف العثمانیه، حیدرآباد دکن، 1382ق، ج 5، ص 107؛ اللباب فی تهذیب الانساب، عز الدین ابن اثیر الجزری علی بن محمد، دار صار، بیروت، ج 1، ص 438؛ تقریب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، دار المعرفة، بیروت، چاپ دوم، 1395ق، ج 1، ص 412؛ تهذیب التهذیب از ابن حجر دار صادر بیروت (افست از چاپ حیدرآباد هند، 1325ق، ج 5، ص 199؛ شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی عبدالحی بن احمد، دار احیاء التراث العربی، بیروت ج 2، ص 29.
است که در کتب رجال اهل تسنن آمده و توثیق شده است ولی ظاهراً عامی بوده و توثیق ایشان در این موارد معتبر نیست.
با این بررسی روشن میشود که این روایت از جهت سند، به هیچ وجه قابل اعتماد نیست و نمیتواند به صورت حربۀ برندهای بر علیه مخالفین به کار رود، بر نگارنده پوشیده است که آقای بهبودی با این همه پافشاری در نقادی متن و سند احادیث، چگونه به ضعف سند این حدیث توجه نکرده، آن را تأییدیه امام صادق علیه السلام قلمداد کردهاند.
همچنان که اشاره شد دو روایت در دلائل الامامة ، حکایت شده است. روایت اول از تعداد اصحاب خاص امام زمان علیه السلام و محل زندگانی آنها یاد میکند مثلاً در ابتدای آن آمده است:
از طازبند شرقی 1 نفر. . . ، از صامغان 2 نفر، از اهل فرغانه 1 نفر و. . . و در آخر آن آمده است: الطواف الطالب الحق من یخشب رجل، و الهارب من عشریة رجل و المحتج بالکتاب علی الناصب من سرخس رجل و. . .
در روایت دوم، سماعة بن مهران تفسیر قسمتهایی از روایت اول را از امام صادق علیه السلام سؤال مینماید.
در ضمن این روایت، خصوصیات «المحتج بکتاب اللّه علی الناصب» نیز بیان گردیده است. در دلایل الامامة - و در المحجة به نقل از آن - روایتی دیگر با همان سند حدیث اول آورده شده که در آن نام یاران امام عصر نیز مذکور است در این روایت نام «المحتج بکتاب اللّه علی الناصب» چنین ذکر شده است: نجم بن عقبة بن داود. (1)
. دلائل الامامة، [1] صفحۀ آخر، 320؛ المحجة، ص 46. [2]
با توجه به این مقدمات، باید گفت که:
اولاً: همچنانکه ملاحظه نمودید عنوان (المحتج بالکتاب علی الناصب) ، لقب یک فرد معین است نه یک عنوان کلی و عام، حتی نام او نیز مشخص شده است.
1) 1)
ثانیاً: اگر بر فرض، عنوان کلی هم باشد، باز در مورد کسی است که با مخالفین اهل بیت در مسئلۀ امامت به کتاب خدا احتجاج مینماید، معنای عبارت «و یثبت امرنا فی کتاب اللّه» این نیست که رابطۀ حدیث ما را با قرآن ثابت میکند بلکه مراد این است که امر ما ( امامت) را از کتاب خدا به اثبات میرساند.
ثالثاً: اگر از اشکال دوم، هم صرفنظر کنیم در این روایت این عنوان را چنین معرفی میکند: انسان آگاهی است که خداوند شناخت قرآن را بدو الهام نموده است بنابراین ایشان نمیتوانند از این روایت بر علیه متعرضین استفاده کنند زیرا اول باید ثابت شود که خصوصیات موجود در روایت بر ایشان منطبق است (1)
. به اصطلاح علم اصول، طبق قاعده در ثبوت «کل شیء لشیء فرع لثبوت المثبت له» اول باید خصوصیاتموجود در روایت احراز شود و آنگاه این حدیث مورد استناد قرار گیرد و هیچ حکمی، موضوع خود را ثابت نمیکند بلکه مضمون آن ثبوت نسبت حکمیه در فرض وجود موضوع میباشد مثلاً اگر گرفته شود «الخمر حرام» ابتدا باید خمر بودن یک مایع ثابت شود و بعد این دلیل، مستند قرار گیرد و خود این حکم نمیگوید که چه چیزی خمر هست و چه چیزی نیست.
و معترضین که سبک ایشان در فهم قرآن را تأیید نمیکنند طبیعی است که نمیپذیرند که خداوند شناخت قرآن را بدیشان الهام کرده است.دو مطلب در اینجا وجود دارد که باید از هم تفکیک شود مطلب اول: اینکه آیا قرائت قرآن کافی است یا اینکه باید در قرآن تأمل نمود و آن را مورد مطالعه و تدبر قرار داد؟ مطلب دوم اینکه: آیا اگر قرائت قرآن به جهت فهم آیات الهی نباشد و صرفاً خواندن آن، مطرح باشد، خود فضیلت آفرین است یا خیر؟ قرآن پافشاری فراوان
1) 1)
میکند که حتماً باید در آیات آن، تأمل و تفکر شود یعنی خواندن قرآن به تنهایی کافی نیست ولی این نه بدان معناست که قرائت قرآن به تنهایی مستحب نیست و ثوابی ندارد. از هیچ جای قرآن استفاده نمیشود که شرط قرائت قرآن، این است که آدمی در صدد تدبر در معانی آن باشد و در غیر این صورت قرآن خواندن با نخواندن آن، مساوی است بلکه شاید ظاهر آیاتی که بدون ذکر هیچ قید، دستور به خواندن قرآن میکند مانند «وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِیلاً» ، 1 این است که قرائت قرآن مطلقاً مستحب است و نیز روایات فراوانی که در این موارد وارد شده و بعضی از آنها در صحیح الکافی هم درج گردیده است که به جهت پرهیز از طولانی شدن کلام از ذکر آنها و بحث در موردشان خودداری مینماییم و تنها به یک روایت که به سند صحیح در کافی درج گردیده است اکتفا میکنیم:
عن ابی عبداللّه علیه السلام: لو قرئت الحمد علی میّت سبعین مرة ثم ردّت فیه الروح، ما کان ذلک عجباً؛ (1)
علی بن ابراهیم عن أبیه عن ابن ابی عمیر عن معاویة بن عمار که تمامی روات از اجلاء هستند، در مورد ابراهیم بن هاشم سخنانی گفته شده است ولی محققین او را از بزرگان روات و معتمدین ایشان میدانند و در کتاب صحیح الکافی هم بارها ذکر شده است.
با این همه، این روایت در صحیح الکافی درج نشده است که مایۀ شگفتی آمیخته با تأسف میباشد.
اگر بر مردهای هفتاد بار سورۀ حمد خوانده شود روح به بدنش باز گردد، مایۀ شگفتی نیست.اما در مورد آیه شریفه «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ» نگارنده به تفاسیر و کتب روایی مراجعه کرد شاید روایتی از نبی اکرم یا ائمۀ معصومین در این زمینه بیابد اما هیچ روایتی که در آن آیه به قرائت در نماز تفسیر شده باشد، نیافت. (2)
آری در کنز العرفان آمده است که این آیه بر وجوب خواندن مقداری از قرآن
1) 2) . کافی، ج 2، کتاب فضل القرآن، باب 12، حدیث 16، سند این روایت چنین است:
2) 3) . تنها در در المنثور - سیوطی جلال الدین عبدالرحمن، مکتبه اسلامیه و مکتبه جعفریه، تهران، دار الکتب العراقیه کاظمیه، ج 6، ص 280 - روایتی آمده است که این آیه را به قرائت 100 آیه تفسیر میکند و نیز 2 روایت از طرق عامه آمده است که از آن انحصار مدلول آیه به نماز استفاده نمیشود.
دلالت میکند و قرائت کتاب الهی در خارج نماز واجب نیست. بنابراین مراد از این آیه، قرائت در نماز است و در انتها افزودهاند که کلام ما در تفسیر این آیه، نظر اکثر مفسرین است، سپس نظرات دیگری را که در اطراف این آیه شریفه گفته شده است، بیان مینماید، (1)
. کنز العرفان، فاضل مقداد، ابن عبداللّه السیوری، مکتبه المرتضویه، تهران، 1384ق، ج 1، ص 118.
مرحوم مجلسی این نظرات را از کنز العرفان نقل نموده و به استدلال این کتاب در اثبات نظر خود اشکال مینمایند. (2)به هر صورت همچنان که ملاحظه فرمودید، صاحب کنز العرفان در اثبات اختصاص این آیه به نماز، به یک استدلال و صغری و کبری چیدن تمسک جست نه به حدیثی که در تفسیر آیه وارد شده باشد.
صرفنظر از این اشکال، این آیه هیچ ارتباطی به مسئله مورد بحث ما ندارد، سخن بر سر وجوب قرآن خواندن در خارج نماز نیست تا گفته شود که این آیه مخصوص نماز است، عدم وجوب قرائت قرآن در غیر نماز مسلم است و احتیاج به بحث ندارد. (3)
تکیه سخن بر این مسئله است که آیا قرائت قرآن بدون تدبر در آن مستحب است یا خیر؟ و روشن است که این آیه شریفه - بر فرض که مختص نماز باشد - به هیچ وجه به بحث ما مربوط نیست.
در اینجا ابتدا اشاره به چند نکته ضروری است:
نکته اول: در کتب جرح و تعدیل اهل تسنن، هنگامی که به یک راوی شیعه برخورد میکنند غالباً به جهت مسائل عقیدتی او را به اتهامات مختلف، متهم میکنند و معمولاً روایت یک شیعه را از درجۀ اعتبار ساقط میدانند. (1)
. به طور نمونه ببینید میزان الاعتدال، ذهبی محمد بن احمد بن عثمان، دار احیاء الکتب العربیه، بیروت، 1382ق، ج 1، ص 5، 271، 363، 408، ج 2، ص 363 و مجروحین، محمد بن حبان، ابوحاتم، دار المعرفة، بیروت، 1396ق، ج 1، ص 174، 206.
بلکه اگر کسی در مورد بعضی از صحابه پیامبر سخنی بر زبان جاری کند از هر سو، آماج تیرهای تضعیف، قرار گرفته، روایات او را از کتب خویش محو میکنند. (2)حتی زشتیهای معاویه را بر زبان راندن، راوی را در نزد ایشان از اعتبار میاندازد مثلاً در همین المیزان ذهبی که در مصاحبه به عنوان کتاب فنی بدان اشاره رفته است در ترجمۀ حال ابراهیم بن حکم مینویسد:«قال ابوحاتم: کذّاب، روی فی مثالب معاویة فمزقنا ما کتبنا عنه» . (3)
ابوحاتم گفته است: دروغگوست، «او در معایب معاویه روایتی نقل کرد. بنابراین ما روایاتی را که از او نوشته بودیم محو کردیم» . این نمونهای از موارد بسیاری است که در این گونه کتب وجود دارد، بنابراین تضعیف این کتابها نسبت به روات شیعی قابل اعتماد نیست و اینها، در این زمینه کتب معتبر و فنی به حساب نمیآید.
نکتۀ دوم: کتب اهل تسنن که احادیث مجعول در آن جمعآوری شده، ناظر به روایات کتب خودشان میباشد و روایاتی که در کتب شیعه - از طریق خاصه - آمده از موضوع کلام آنها - نفیاً و اثباتاً - خارج است مثلاً اگر در کشف الخفاء عجلونی میبینیم که: «در باب عقل و فضیلت آن هیچ حدیث نبوی صحیح، وجود ندارد» . (4)این کلام به روایات کتب شیعه مانند کافی و امثال آن مربوط نیست، در کافی از امام صادق علیه السلام به
سند معتبر روایت میکند که:
قال رسول اللّه: اذا بلغکم عن رجل حسن حال فانظروا فی حسن عقله فانما یجازی بعقله: (1)
. کافی، ج 1، کتاب العقل و الجهل، باب اول، روایت 9؛ محاسن، [1] برقی احمد بن محمد بن خالد، دار الکتب الاسلامیه، چاپ اول، تهران، 1370ق، 1330ش.
(پیامبر خدا فرمود: اگر شنیدید که کسی، دارای کردار نیک است به خوبی خرد او بنگرید زیرا خرد او ملاک پاداش میباشد) .
بنابراین برای تشخیص صحیح و سقیم در احادیث کتب شیعه، رجوع به امثال کشف الخفاء و اخبار موضوعه ملاعلی قاری صحیح نیست.
نکتۀ سوم: بسیاری از تضعیفگران از اهل سنت، هر روایتی را که با ذوق و عقیده خود ناسازگار میبینند رد مینمایند مثلاً ابن جوزی در مورد حدیث ناصحیح میگوید:
الحدیث المنکر تقشعر له جلد الطالب و ینفر منه قلبه فی الغالب. (2)
که حاصل ترجمه آن، این است که اندام جویندۀ حدیث، از شنیدن روایت نادرست به لرزه درآمده و دلش از آن متنفر میگردد. این سبک متنشناسی از خطرناکترین آفات احادیث میباشد زیرا در این روشن، پژوهشگر اندیشۀ خویش را پذیرای روایات قرار نمیدهد بلکه ابتدا عقایدی برای خویش، تهیه میبیند و سپس هر روایتی ک با آن ناسازگار باشد طرد میشود از اینجاست که بسیاری از ایشان، اکثر روایات وارده در فضایل امیرالمؤمنین را رد میکنند به عنوان مثال، در همین کتاب کشف الخفاء جز روایت «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی» (ای علی، تو نسبت به من بسان هارون نسبت به موسی هستی) ، باقی روایات وارده در فضیلت مولای متقیان را ثابت نمیداند. (3)با وجود اینکه اکثر این روایات متواتره بوده (4)و
1) 1)
2) 2) . کشف الخفاء، ج 1، ص 7.
3) 3) . همان، ج 2.
4) 4) . به کتبی که مستقلاً در این زمینه تألیف شده است رجوع شود مانند عبقات الأنوار میر حامد حسین موسوی هندی، دلائل الصدق شیخ محمد حسن مظفر، غایة المرام سید هاشم بحرانی، الفضائل الخمسه سید مرتضی فیروزآبادی و مراجعات ( امامت و رهبری علی علیه السلام) سید شرف الدین موسوی و در خصوص حدیث غدیر به الغدیر شیخ عبدالحسین امینی، فیض القدیر، یا خلاصة عبقات الأنوار از حاج شیخ عباس قمی و. . . و نیز کتب بالا، مراجعه شود.
صرفنظر از سند آنها، قرائن قطعی بر صحت آنها وجود دارد، در محیطی که نشر فضائل خاندان عصمت و طهارت چوبۀ دار را به همراه خود داشته است بدیهی است که اگر روایتی در مدح این خانواده - آن هم از کسی که خود سنی است - نقل شود قطعاً روایتی صحیح است. (1)
. دلائل الصدق، ج 1، صفحه اول مقدمه.
بعد از ذکر این چند نکته، در مورد مسائل مطروحه در مصاحبه عرض میشود که:اولاً: در کتاب اخبار موضوعه ملاعلی قاری در ضمن احادیث مجعوله، حدیث فضایل سور را ذکر میکند. (2)از دقت در تعبیر و تعلیل او روشن میشود که مرادش حدیث مفصل ابی بن کعب است که در فضایل تک تک سورههای قرآن وارد شده است و یا احادیث مانند آن در کشف الخفاء نیز، اینگونه احادیث را انکار میکند ولی 9 حدیث از این باب را استثناء میکند و حکم به صحت آنها مینماید. (3)
بنابراین بر خلاف نقلی که در مصاحبه آمده است عجلونی به مجعول بودن تمام روایات این فصل حکم نمیکند.
ثانیاً: دلیلی که در این کتب بر مجعول بودن این روایات آوردهاند ( اعتراف خود حدیثتراش) بر فرض صحت تنها شامل حال حدیث ابی و احتمالاً چند حدیث دیگر میشود و اگر بر فرض روایات دیگر صحیح هم نباشد نمیتوان آنها را مجعول شمرد بلکه مجعول بودن - همچنانکه خود مؤلفین این کتب بدان اعتراف دارند -، (4)احتیاج به دلیل دارد. گذشته از این، راویان روایتی که مجعول بودن روایت ابی را ثابت میکند نیز ناشناختهاند. (5)
در این کتاب متذکر شده است که احادیثی در مورد فضائل سورههایی چند، وارد شده است که بعضی صحیح و بعضی حسن و بعضی ضعیف غیر مجعول میباشد.
بنابراین حکم به جعلی بودن حتی روایت ابی هم ممکن نیست.1) 1)
2) 2) . الاسرار المرفوعة فی الاخبار الموضوعة، قاری ملاعلی بن محمد، دارالامانة و مؤسسه الرساله، بیروت 1391ق، ص 475.
3) 3) . کشف الخفاء، ج 2، ص 558، 564.
4) 4) . اخبار موضوعه، ص 73 - 74؛ کشف الخفاء، ج 1، ص 8.
5) 5) . تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی السیوطی جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر، المکتبه العلمیه، مدینه منوره، 1379ق، ص 189 و 190.
ثالثاً: سخن این دو کتاب همچنانکه پیشتر گفتیم، ناظر به کتب اهل تسنن است. بنابراین ربطی به روایت وارده در کتب شیعه - از طریق خاصه - ندارد.
در این مصاحبه و در مقدمه صحیح الکافی ، احادیث فراوانی به جعل نسبت داده شدهاند که ما دلیل معتبری بر آنها نیافتیم، در اواخر همین مصاحبه آقای بهبودی گفتهاند که: همۀ این احادیث را که سندی مجهول و بدنام دارند باید دور بریزیم و افزودهاند که: به نظر من، اگر کسی اینگونه احادیث را در حال روزه روایت کند روزهاش باطل میشود زیرا نسبت دروغ به امامان، روزه را میشکند. و در مقدمه صحیح الکافی ، داستانی طولانی در مورد کیفیت جعل حدیث و چگونگی مقابله ناقدین با آن، مذکور گردیده است (1)
. صحیح الکافی، محمد باقر بهبودی، الدار الاسلامیه، بیروت، 1401ق، مقدمه.
که مدرک آن بر نگارنده پوشیده است. همچنانکه قبلاً نیز اشاره شد، مجرد صحیح نبودن سند یک حدیث، دلیل جعلی بودن آن نیست. حتی اگر در مورد یکی از روات آن حدیث در کتب رجال، کلمه جاعل به کار برده باشند، باز معنایش این نیست که هر چه روایت نقل نموده است جعلی است، معمولاً جاعلین حدیث، روایات صحیح فراوانی را نیز نقل میکنند تا احادیث جعلی ایشان در بین آنها ناشناخته باشد همچنین است در مورد لقب کاذب و کذّاب و. . . بنابراین نمیتوان به راحتی فتوی داد که هر که روایتی را که در سند آن بدنام یا مجهولی وجود دارد در حال روزه، روایت کند روزهاش باطل میشود.در مورد احادیث طبی هم، مجرد تشابه معنی یک روایت با مطالب کتب طبی دلیل این نیست که این روایت از آن کتب اخذ شده است.
1) 1)
باشند، نام این راوی، در کتب رجال شیعی آمده است. و معمولاً او را تضعیف کردهاند و به فساد عقیده و غالی بودن او حکم کردهاند، (1)
. رجال نجاشی، ص 238؛ فهرست شیخ، ص 284؛ رجال طوسی، ص 387 (و ببینید 512) ؛ معجم رجالالحدیث، ج 15، ص 177.
و راوی غالی، شیعه افراطی است نه سنی، در مقابل این گروه، عدهای از علما او را توثیق نمودهاند و فساد مذهب او را مانع وثاقتش نمیدانند، (2)اما اینکه ایشان میگویند او به چیزی اعتقاد ندارد، مدرک آن بر ما مخفی است و علاوه بر این، شیخ طوسی، جزء کتب او از کتاب صاحب الزمان و کتاب وقت خروج القائم نام میبرد (3)که با بیاعتقاد بودن او در تضاد است، و از این گذشته، روشنفکر بودن چه ارتباطی به بیاعتقادی دارد.نگارنده در پایان، از تمایم صاحبنظران استدعا دارد ک در این چند کلمه به دیدۀ انصاف بنگرند و اگر در آن خطایی مشاهده میکنند محبت کرده نگارنده را آگاه سازند.
والسلام علی من اتبع الهدی
دفاع از حدیث و پاسدارانش
در پی گفت و گوی استاد محمد باقر بهبودی با مجلۀ کیهان فرهنگی، نقدی از سوی صاحب مقاله بر سخنان وی در شمارههای پسین مجله درج شد که بهبودی به آن پاسخ گفت. نویسندۀ این مقاله به نقد پاسخها پرداخته و این مقاله را نوشته است.
در مورد تاریخ حدیث و بعضی از محدثین در مصاحبۀ آقای بهبودی در شمارۀ 7 کیهان فرهنگی مطالبی مطرح شده بود که باعث نگارش چند نقد گردید، ایشان نیز در پاسخ، مقالهای مفصل نوشته و در ضمن به مقالۀ این حقیر نیز اشارهای کردند، هر چند ریشههای بیدار و حقیقتجو، خود با مقایسۀ اعتراضات و این جوابها، به اشکالات بیجواب مانده و درستی و نادرستی جوابهای داده شده پی بردهاند ولیکن از آنجایی که تطبیق کامل مقالات وقت زیادی میگیرد، نگارنده وظیفۀ خود میداند که در دفاع از حدیث، چند سطری به قلم آورد.
بحث در یک، یک اشکالات و بررسی تمام جزییات مقالۀ ایشان، به نگارش مقالۀ بسیار مفصلی نیازمند است که نه در خور حوصلۀ خوانندگان عزیز بوده و نه چندان لزومی دارد، از اینرو، تنها به ذکر چند مطلب مهم به اختصار اکتفا مینماییم.
1) 1). کیهان فرهنگی، سال چهارم، فروردین ماه 1366، ش 1، پیاپی 37، ص 11-14.
به عنوان مقدمه عرض میشود که احادیث به طرق مختلف روایت میشوند مانند سماع، قرائت، مناوله و. . . یکی از این راهها، اجازه میباشد. اجازۀ روایت خود بر دو قسم است: یکی اجازه همراه با مناوله باشد یعنی شیخ روایت، کتابی را به شاگرد داده و به او اجازۀ روایت آن را میدهد. قسمت دوم، این است که اجازه همراه مناوله و اعطای کتاب نباشد.
نظر علمای عامه و خاصه بر اعتبار روایتی که به طریق اجازه روایت شده - خواه اجازه همراه مناوله باشد، خواه مجرد از آن - استقرار یافته است. (1)
. وصول الاخیار الی اصول الاخبار، حسین بن عبدالصمد عاملی، ص 135.
یکی از طرق دیگر روایت، وجاده است و معنی آن این است که انسان کتابی را در جایی ببیند بدون اینکه به طریق سماع، قرائت و. . . و نیز بدون اینکه به طریق اجازه به او رسیده باشد. کتاب وجادهای اگر اطمینان به صحت نسخۀ آن باشد، معتبر وگرنه از درجۀ اعتبار ساقط است. (2)با این توضیحات روشن میشود که به مجرد دیدن کلمۀ «وجدت» نمیتوان به وجادهای بودن کتاب حکم کرد، زیرا ممکن است کتاب به طریق اجازهای روایت شده باشد ولی این اجازه همراه با مناوله کتاب نباشد بلکه ممکن است مرحوم مجلسی پس از یافتن این کتب، آنها را در نزد مشایخ و اساتید، قرائت کرده باشد. و همچنان که در مقالۀ پیشین گذشت، غیر از کتب اربعه کتابهای بسیار دیگری به روش اجازه به
دست صاحب بحار الأنوار رسیده و بنابراین وجادهای نیست، بلکه در آن مقال، ثابت شد که غیر از کتب اربعه، برخی از کتب دیگر هم به طریق تواتر به دست ایشان آمده است.
و از این گذشته از مقدمۀ بالا روشن شد که لازمۀ وجادهای بودن کتاب، بیاعتباری آن نیست بلکه علمای اعلام تا به صحت یک نسخه اطمینان حاصل نکنند بدان اعتماد نمینمایند. راستی اگر علامه مجلسی، نسخ منابع بحار را غیر قابل اعتماد میدانست آیا معقول بود که دست به تألیف کتابی بدین عظمت زند و سالیان زیادی از عمر خویش را مصروف آن نماید؟
«ابوجعفر صفار کتابی داشته است به نام بصائر الدرجات که از همان عصر تألیف مورد انتقاد ناقدین قرار گرفت و از میان شاگردان بسیار او، فقط محمد بن یحیی العطار القمی حاضر شد به روایت این کتاب بپردازد، سعد بن عبداللّه اشعری هم قسمتی از احادیث بصائر الدرجات را گلچین کرد و به نام منتخبات بصائر روایت کرد. . . مؤلف صحیح الکافی این نسخۀ موجود معروف را همان نسخۀ منتخبات میداند که در حال حاضر، صحیح و مجعول آن در هم آمیخته است و قابل روایت نیست. (1)
. ر. ک: معرفة الحدیث، ص 252 - 254.
نه کتاب بصائر الدرجات صفار، که بیش از منتخبات آن مورد نقد ناقدان بوده است» . آنچه با مراجعه به کتب رجال به دست میآید این است که:اولاً: ابن ولید کتاب بصائر الدرجات را روایت نکرده و محمد بن یحیی اشعری آن را روایت نمود. (2)آیا معنی عدم روایت ابن ولید، این است که از میان شاگردان بسیار صفّار، تنها محمد بن یحیی آن را روایت کرده است؟ !
ابوالعباس نجاشی ( ابن النجاشی) (3)هم که فقط طریق محمد بن یحیی را نقل
1) 1)
2) 2) . فهرست، شیخ طوسی محمد بن الحسن، چاپخانۀ دانشگاه مشهد (افست از چاپ اسپرنگر) ، 1351ش، ص288؛ رجال نجاشی، احمد بن علی بن احمد بن العباس، چاپ مصحح دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین حوزه علمیه قم، 1407ق، رقم 948.
3) 3) . این رجالی معروف از نوادگان شخصی به نام نجاشی بوده و از این رو به او ابن النجاشی گفته میشود ولی لقبنجاشی، به عنوان لقب خانوادگی نیز درآمده و بنابراین به خود او نیز نجاشی اطلاق میشود و غالباً در مورد این رجالی همین لقب نجاشی به کار میرود. القاب بسیار دیگری نیز مانند این لقب است به طور نمونه هشام کلبی (ابن الکلبی) ابن ندیم صاحب فهرست ( ندیم) ، ابوبکر جعابی ( ابن الجعابی) ، غضائری احمد بن حسین صاحب کتاب رجال (که به ابن غضائری مشهور است) .
میکند خود در مقدمۀ کتابش میگوید: «من برای هر کس یک طریق نقل میکنم تا در اثر زیاد شدن طریق، از عرض تألیف کتاب خارج نشود.» (1)
. رجال نجاشی، ص 3.
عدم روایت ابن ولید هم بدین معنا نیست که هیچ قسمت کتاب قابل اعتماد نیست، بلکه چه بسا چون برخی از روایات آن به عقیدۀ وی ناصحیح بوده از روایت این کتاب خودداری کرد. ممکن است کسی بگوید که اگر چنین بوده، پس چرا ابن ولید، مانند کتاب نوادرالحکمة با این کتاب رفتار نکرد، بدینگونه که عدهای از روایات را استناد، و باقی را روایت بنماید؟ در جواب باید گفت که: مقایسۀ نوادر الحکمة با بصائر الدرجات نادرست و به اصطلاح قیاس مع الفارق است زیرا نوادر الحکمة از کتب مرجع و مورد اهتمام شیعه، قبل از تألیف کافی بوده (2)و علما بحثهای خود را بر روی آن متمرکز کرده بودند. بنابراین طبیعی بود که اگر ابن ولید، برخی از روایات آن را صحیح نمیدانست آنها را استثناء و باقی را روایت کند به خلاف بصائر الدرجات که از این موقعیت برخوردار نبوده است.ثانیاً: سعد بن عبداللّه اشعری کتابی به نام منتخبات داشته است. (3)اما برخلاف گفتۀ آقای بهبودی هیچ دلیلی بر اینکه این کتاب منتخب و گلچین از بصائر الدرجات باشد در دست نیست.
ثالثاً: آقای بهبودی مدعی است که کتاب بصائر الدرجات موجود، نسخۀ منتخبات سعد بن عبداللّه اشعری است نه بصائر الدرجات صفار، و در کتاب معرفة الحدیث دلیل این مطلب را چنین ذکر میکند که: راوی نسخۀ موجود حمزة بن القاسم بن العباس است و این شخص راوی منتخبات میباشد ولی ناتمامی این استدلال روشن است
زیرا هیچ دلیلی نداریم که حمزة بن قاسم تنها کتاب منتخبات را روایت کرده و بصائر الدرجات را روایت نکرده است.
به هر حال اگر این نسخۀ موجود، نسخۀ منتخبات باشد در جایی که سند آن معتبر باشد قابل اعتماد است زیرا حتی ابن ولید، هم احادیث این کتاب را که در سندشان، اشخاص ثقات وجود داشتهاند روایت کرده است. (1)
. فهرست شیخ طوسی، ص 153.
آقای بهبودی در کتاب معرفة الحدیث فصلی را تحت عنوان «المختلف من المؤتلف» گشوده و در ضمن آن نمونههایی از کتبی را که اختلاف نسخه داشته نام برده و اعتبار آنها را بدین جهت مورد تردید قرار داده است. مؤلف این کتاب اختلاف نسخه را به دلیل بازی زنادقه با کتاب و دلایل دیگری مانند این دانسته است، در این مقاله نیز کتاب بصائر الدرجات را به همین دلیل مورد بیمهری قرار میدهد. اما خوانندگان عزیز میدانند که مؤلفین کتب چه بسا، خود بعد از تألیف کتاب و نشرش، در آن دخل و تصرف مینمایند مطالبی را از آن کم یا بدان اضافه میکنند. اکنون که صنعت چاپ رواج پیدا کرده همه آشکارا میبینند که گاهی چاپهای بعدی کتاب چند برابر چاپ اول است، آیا اختلافات دو چاپ کتاب به معنای دخالت اشخاص غیر قابل اعتماد یا عدم مراقب چاپخانه و. . . میباشد؟ شبیه همین دو گونهگیها در زمان سابق که چاپ مطرح نبوده، توسط شخص مؤلف در کتابها انجام میگرفته است. روات این کتب هم برخی به نسخۀ اولیۀ کوچک و برخی به نسخۀ بزرگ دست یافته و آن را روایت میکردند، بنابراین طبیعی است که نسخ کتاب مختلف باشد اگر بخواهیم به ذکر نمونههایی از این حک و اصلاح و دخل و تصرفات بپردازیم سخن به درازا میکشد.
با این توضیحات روشن میشود که دو نسخه داشتن بصائر به معنای بیاعتباری این کتاب نیست. در اینجا قسمتی از عبارت ذریعه را که مورد استناد آقای بهبودی بوده نقل میکنیم تا خود بهتر قضاوت کنید «. . . و هذا المطبوع هو البصائر الکبیر
1) 1)
الکامل و رأیت نسخاً آخر مخالفة مع المطبوع فی الأجزاء و الأبواب و الترتیب و لعلها مختصرة منه» . (1)
. الذریعة، [1] شیخ آقابزرگ تهرانی، چ 3، دار الاضواء بیروت، 1403ق، ج 3، ص 124.
نتیجۀ این بحث این شد که نسخۀ موجود بصائر الدرجات ، چه نسخۀ منتخبات سعد بن عبداللّه اشعری باشد و چه بصائر الدرجات صفّار، قابل اعتماد است.
نگارنده سه اشکال به این کلام وارد آورده بود اول اینکه: چه ارتباطی بین تلخیص سند حدیث و شناخت بدنامان وجود دارد؟ دوم اینکه: ایشان به اتکای چه منبعی هدف علامۀ مجلسی را از تلخیص اینگونه وانمود کردهاند؟ اشکال سوم این بود که اگر غرض مرحوم مجلسی از تلخیص شناخت بدنامان بوده، پس چرا در قسمت فقه - که به تعبیر خود آقای بهبودی مسئولیت بیشتری دارد - دست از اختصار سند برداشته و بدنامان را به وسیلۀ تلخیص حدیث معرفی نکرده است؟ آقای بهبودی به اشکال اول جوابی داده که آن را بررسی خواهیم کرد و دو اشکال دیگر از جمله اشکالات بیجواب مانده است و بنابراین اگر به فرض، جواب ایشان از اشکال اول وارد باشد باز دو اشکال دیگر به قوت خود باقی است.
اما جواب ایشان از اشکال اول: ایشان برای خوانندگان به صورتی که برای عموم آنها قابل فهم باشد توضیح میدهند که ما یک «علی بن ابی حمزة» داریم که فرزند ابوحمزه ثمالی است و یک «علی بن ابی حمزه» داریم که عصاکش ابوبصیر معروف بوده و مردی خبیث و کذاب بوده است. مجلسی از این شخص دوم که نام میبرد میگوید: «عن البطائنی» زیرا کلمۀ بطائنی از القاب ویژۀ این خبیث است. . . .
و همین طور نمونههای مختلفی را که علامۀ مجلسی به جای الفاظ مشترک، القاب اختصاصی را به کار برده ذکر مینماید. حال ما باید ابتدا معنای تلخیص را بفهمیم. آیا
1) 1)
اگر به جای علی بن ابی حمزة لفظ بطائنی به کار رود به این تلخیص میگویند؟ تلخیص آن است که قسمتی از یک اسم را ذکر و بقیه را حذف کنیم مثلاً اگر ما به جای علی بن ابی حمزه بطائنی، لفظ بطائنی را استعمال کنیم، تلخیص صورت پذیرفته است و روشن است که بین این دو عنوان در شناخت بدنامان هیچ فرقی وجود ندارد. به تقریر دیگر، شناخت بدنامان فایده به کار بردن لقب خاص است حال چه این لقب کوتاهتر از لقب مشترک باشد چه بلندتر و چه این لقب همراه با لفظ مشترک باشد و چه همراه نباشد، در هر صورت این به کار بردن لفظ مختص است که برای شناخت شخص راوی کارساز است نه برای شناخت شخصیت او، و فقط در جایی که ضعف راوی معروف باشد با شناخت شخص او، شخصیت نامعتبر او هم روشن میشود.
در برخی از مثالهایی که آقای بهبودی زده است نیز مناقشاتی وجود دارد که به جهت اختصار از طرح آنها خودداری میکنیم.
حال ببینیم جواب آقای بهبودی چیست؟ عبارت ایشان این است:
آقای شبیری مینویسد: «ایراد علی بن حسن بن فضّال دربارۀ ابوحمزۀ ثمالی قابل قبول نخواهد بود زیرا فطحی است» . . . عجب است که تمام فقها، احادیث علی بن حسن بن فضال را دربارۀ حلال و حرام خدا به عنوان حدیث موثق پذیرفتهاند ولی آقای شبیری سخن او را دربارۀ ابوحمزۀ ثمالی رد میکند، آنگاه عبارات مفصلی از نجاشی و کشی در مدح او، نقل میکنند. اما کسانی که اصل مقالۀ نگارنده را ملاحظه
کرده باشند میدانند که عبارت آن مقاله به صورت صحیح نقل نشده است، اشکال این نبود که چون علی بن حسن بن فضال فطحی بوده قول او مورد قبول نیست بلکه مطلب این بود که در مقابل نظر تمام علما و توثیق ائمۀ رجال نمیتوان به قول این شخص تمسک کرد یعنی قول او در مقام تعارض با اقوال علمای رجال قابل قبول نیست نه به خودی خود و دلیل آخری هم که ذکر شده بود دلیل نقضی بود که با وجود عدم عدالت علی بن حسن بن فضال چه فرقی بین او و بین ابوحمزه وجود دارد که توثیق علما نسبت به اولی مقبول و نسبت به دومی مردود واقع میشود و جواب آقای بهبودی به این هم ربطی ندارد، علاوه بر اینکه خود این کلام که «تمام فقها احادیث علی بن حسن بن فضال را پذیرفتهاند» نیز نادرست است زیرا در اعتبار ایمان، اختلاف زیادی در بین علما وجود دارد بسیاری از دانشمندان آن را شرط دانسته - بلکه این قول به اکثر علما نسبت داده شده است - بنابراین روایات افراد غیر امامی را از درجه اعتبار ساقط میدانند. (1)
. به طور نمونه ببینید معارج الاصول، محقق حلی جعفر بن حسن بن سعید، چاپ اول، مؤسسه آل البیت قم،1403ق، ص 149؛ شرح البدایة فی علم الدرایة ( الرعایة فی شرح البدایة) ، شهید ثانی زین الدین بن علی، کتابخانه مسجد چهل ستون، تهران، 1402ق، ص 92؛ معالم الدین، شیخ حسن عاملی فرزند شهید ثانی زین الدین، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1406ق؛ المطلب السادس فی الأخبار، اصل چهارم، ص 200.
حتی خود شیخ طوسی نیز که روایات غیر امامیها را میپذیرد آن را به دو شرط، قبول میکند اول اینکه: علمای امامی از این روایت دوری نجسته و از آن اعراض ننموده باشند، شرط دوم اینکه روایتی از طریق روات امامی، معارض آن نباشد. (2)روشن است که هیچ یک از این دو شرط در نقل علی بن حسن بن فضال در اینجا وجود ندارد زیرا برخلاف نقل وی، تمام علما به جلالت قدر ابوحمزۀ ثمالی معترفند و نیز علمای رجال، عدالت او را حکایت نمودهاند.
در اینجا مناسب است گفته شود که راقم سطور قبل از چاپ مقالۀ پیشین تصرفات و تغییراتی در تکمیل آن نوشتار به عمل آورد و بعد از گفتوگو با یکی از مسئولین
کیهان فرهنگی بنا شد که این تحریر جدید به چاپ رسد اما به هر علتی بود همان نسخۀ اولیۀ آن به طبع رسید.
ذکر تمام تغییرات صورت گرفته، در اینجا چندان ضرورتی ندارد، تنها در اینجا به ذکر دو تغییر اکتفا میکنیم: یکی در همین ترجمه ابوحمزه که گفته شده بود: نجاشی از محمد بن عمر جعابی، عبارتی را در مدح ابوحمزه نقل میکند اما ظاهراً این عبارت از خود نجاشی است و تتمۀ کلام محمد بن عمر جعابی نیست، (1)
. ر. ک: رجال نجاشی، ص 296.
قسمتی از اشکال چهارم نیز در تحریر جدید به این صورت درآمده بود:آقای بهبودی در مقدمۀ بحار الأنوار نوشته است که: - چون اکثر منابع بحار ، به نحو وجادهای به دست مؤلف آن، رسیده است - از اینرو میبینیم که علامۀ مجلسی هنگامی که در بحار از یک مسئله فقهی یا کلامی بحث میکند متذکر میشود که این خبر ضعیف است - چون مأخذ آن، متواتر نیست - ولیکن درست عین متن آن - و گاه عین سند نیز - در یکی از کتب متواتره به طریق صحیح یا حسن یا موثق، روایت شده است (2)و از این برخورد علامۀ مجلسی دریافتهاند که ایشان اعتبار کتب مصدر بحار را با کتب اربعه یکسان نمیدانند و در پاورقی به چند مورد ارجاع داده شده است.
نگارنده به این موارد رجوع کرد ولی هیچ یک ارتباطی به ادعای ایشان نداشت بلکه بعضی از این موارد کاملاً برخلاف مقصود ایشان بود تنها در یک مورد (3)ابتدا روایتی از کتاب مسائل علی بن جعفر آورده و سپس برای اعتبار بخشیدن به خبر عین آن از کتب اربعه نقل میشود ولی این مورد، تنها دربارۀ این کتاب ( مسائل علی بن جعفر ) است نه دربارۀ تمامی منابع بحار یا اکثر آنها - و از مقدمۀ بحار الأنوار (4)برمیآید که مرحوم مجلسی برخلاف بسیاری از منابع بحار ، به این کتاب به تنهایی اعتماد نمیکند و از جانب دیگر اصلاً تقسیم خبر به صحیح و حسن و موثق و ضعیف در مورد خبر واحد است نه خبر متواتر. (5)بنابراین لازمۀ عدم تواتر به هیچ وجه ضعیف
بودن خبر نیست، بین انتساب کتاب به مؤلف و سند خبر در این زمینه فرقی نیست که در اعتبار اولی، تواتر شرط بوده و در اعتبار دومی، عدم ضعف کافی باشد.
حاشیۀ شماره 10 که در توضیح موارد یاد شده در پاورقی مقدمۀ بحار بود، بدینگونه باید تغییر یابد: این موارد چند دسته است در بیشتر آنها، علامه مجلسی ابتدا روایتی مثلاً از تفسیر عیاشی یا فقه الرضا آورده است که حدیثی مرسل بوده یا به جهت اشتمال بر روات حدیثتراش مانند ابوهریره یا روات توثیق نشدهای مانند عبداللّه بن حسن علوی، ضعیف بوده است و سپس در تصحیح خبر فرموده که عین همین خبر، در کتاب تهذیب یا کافی یا. . . با سند صحیح و یا موثق و یا حسن روایت شده. (1)
. بحار الأنوار، ج 80، ص 62، 278، 367 و ج 83، ص 15، 34، 315.
در این موارد مرحوم مجلسی نه به این جهت به خبر اول اعتماد نکرده که انتساب منبع آن به مؤلفش ثابت نیست بلکه بدین جهت که روایت خود به دلیل مرسله بودن یا به جهتی دیگر ضعیف است و خبری با این سند حتی اگر در کتب اربعه دیده شود قابل اعتماد نیست.
در یک مورد (2)بین کتاب تهذیب و خصال ، اختلاف نسخه مغیِّر معنا وجود داشته و بدین جهت روایت خصال را ترجیح میدهد آیا معنای ترجیح روایت خصال عدم انتساب آن به مؤلف است؟ در ج جلد 83، ص 216، نیز ابتدا روایتی از قرب الاسناد نقل شده که مضمون آن در فقیه و تهذیب و استبصار وجود دارد. علامه مجلسی روایت قرب الاسناد را (بدون ذکر کتب اربعه) بر روایاتی که بر خلاف آنها در کافی و تهذیب و استبصار وارد شده ترجیح داده و علت آن را اصح بودن سندشان میداند. آیا معنی ترجیح روایت قرب الاسناد ، عدم اعتماد به این کتاب است؟ ! در ج 43، ص 215 بعد از نقل تاریخ ولادت و وفات حضرت صدیقه طاهره از بعضی از کتب تاریخ و غیر آن میفرماید که در این «نقلها با روایت صحیحی (که قبلاً نقل شد) قابل تطبیق نیست» .
حال این چه ارتباطی به ادعای آقای بهبودی دارد؟ از خودشان باید سؤال کرد.
جالب اینجاست که دو مورد از موارد یاد شده درست عکس ادعای آقای بهبودی میباشد، یکی در ج 83، ص 198 میباشد که ابتدا روایتی از کافی آورده شده که سند آن صحیح نیست و سپس در ذیل آن مرحوم مجلسی میفرماید:
«و رواه المفید فی الارشاد بسند صحیح» و مورد دوم هم در همین مجلد، صفحۀ 213 میباشد که ابتدا روایتی از محاسن آورده شده که سند آن صحیح و سپس سند همان روایت با اندک تفاوتی از تهذیب نقل شده که مرسله است.
ایشان گفته بودند که چون کلینی جامع مذهبی شیعه را عوض آن که در قم - مهد تشیع - عرضه کند در مرکز اهل سنت عرضه کرد لذا فقط چند تن معدود قدر او را شناختند و به استماع کتاب او، پرداختند. شاید هم بدین علت بود که نوجوان بودند و زبانشان کوتاه. در مقالۀ پیشین مفصلاً شاگردان بزرگ و جلیل القدر، شیخ کلینی معرفی و ثابت گردید که اکثراً قطعاً نوجوان نبوده و نوجوانی بقیه نیز معلوم نیست. آقای بهبودی در توضیح اینکه کافی در قم عرضه شده بود مینویسد: «تا از آنجا که تاریخ صحیح نشان میدهد کلینی کتاب خود را در بغداد به معرض روایت نهاده است، شیخ طوسی در مشیخۀ تهذیب ، ص 29 و مشیخۀ استبصار ، ج 4، ص 310 مینویسد: «من روایات کافی را به توسط اساتید خودم از شاگردان کلینی روایت میکنم و آنان به 327 هجری در بغداد، باب کوفه، درب سلسله (بازار زنجیر) تألیفات کلینی و از جمله احادیث کافی را سماعاً و اجازتاً از خودش روایت کردهاند» . (1)
. مشیخه کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 534.
استدلال به این کلام بر عدم عرصه کافی در قم بسیار سست است زیرا اگر جملهای از شاگردان ابو جعفر کلینی که استاد اساتید شیخ طوسی بودهاند همه در بغداد از آن محدث عالی مقدار روایت کرده باشد آیا این دلیل است بر اینکه تمام شاگردان وی
1) 1)
نیز در بغداد به استفاده از محضرش پرداختهاند؟ به این عبارت شیخ صدوق در مشیخۀ فقیه توجه بفرمایید:
«و ما کان فیه عن محمد بن یعقوب الکلینی - رحمة اللّه علیه - فقد رویته عن محمد بن عصام الکلینی و علی بن احمد بن موسی، و محمد بن احمد السنانی - رضی اللّه عنهم - عن محمد بن یعقوب الکلینی و کذلک جمیع کتاب الکافی فقد رویته عنهم عنه عن رجاله» . (1)
. رجال شیخ طوسی، المطبعه الحیدریه، النجف الاشرف، 1386ق، ص 510.
چه دلیلی داریم که این اشخاص هم - خصوصاً نفر سوم که در رجال شیخ او را نزیل ری معرفی میکند، (2)نیز در بغداد به خدمت شیخ کلینی رسیدهاند بلکه خود عبارت مشیخه تهذیب و استبصار نیز که مورد استشهاد آقای بهبودی بوده، نیز استفاده نمیشود، تمام اساتید شیخ طوسی در بغداد به روایت از کلینی پرداختهاند. تنها مطلبی که از اصل عبارت این کتب بر میآید این است که دو استاد ابن حاشر احمد بن ابی رافع و ابوالحسین عبدالکریم بن عبداللّه بن نصر بزاز جمیع تألیفات و احادیث شیخ کلینی را در بغداد، باب کوفه، درب سلسله به سال 327 از وی روایت نمودهاند (3)
البته ظاهراً ترجمۀ آقای بهبودی چندان دقیق نیست ولی چون تفاوت متن و ترجمه به بحث ما ارتباط ندارد از ذکر آن خودداری میکنیم.
باری اگر فرض کنیم که کافی در قم - و یا کوفه - عرضه نشده آیا دلیل آن حتماً ترس از عرضۀ آن بوده است؟ آیا احتمال نمیرود قم - که به تصریح آقای بهبودی بیش از 12 هزار حدیث کافی به نام مشایخ این دانشگاه مزین شده - احتیاج چندانی به عرضۀ این کتاب نداشته است؟ یا احتمالات دیگری که تصور میرود. بلکه اصلاً شاید مسافرت آن محدث جلیل القدر و نامدار به بغداد هیچ ارتباطی به کتاب کافی نداشته و به دلیلی1) 1)
2) 2) . بین دو عبارت مشیخه، ص 29 و مشیخه استبصار، ج 4، ص 310 تفاوت چندانی وجود ندارد مگر در عبارتاخیر که در تهذیب به صورت «اخبرنا ایضاً احمد بن عبدون الخ» آمده و در استبصار به صورت «اخبرنا به ایضاً احمد بن عبدون الخ» درج شده است ولی لفظ «به» در این عبارت حتماً زائد است والا عبارت نادرست میگردد (و نیز ر. ک: فهرست شیخ طوسی، ص 327)
3) 3) . مجمع البیان، فضل بن حسن طبرسی، مطبعة عرفان، صیدا، 1356ق، ج 10، ص 377.
بوده که بر ما پوشیده است، راستی مگر تمام مسائل تاریخی روشن شده و هیچ نقطۀ ابهام و زاویۀ تردیدی باقی نمانده است؟
اینگونه اظهارنظر سریع و شتابزده را به هیچ وجه نمیتوان به عنوان یک تحقیق به حساب آورد، سرعت عملهایی بدینگونه در مسائل تاریخی محض آنچنان مهم نیست اما اگر به دایرۀ روایات راه پیدا کند خطرات بسیار زیادی به بار میآورد.
راقم سطور در مقالۀ پیشین نگاشته بود که: نگارنده به تفاسیر و کتب روائی مراجعه کرد شاید روایتی از نبی اکرم صلی الله علیه و آله یا ائمه معصومین علیهم السلام در این زمینه بیابد اما هیچ روایتی که در آن، این آیه به قرائت در نماز تفسیر شده باشد نیافت و در حاشیه اضافه نمود که تنها در درّ منثور سیوطی 2 روایت از طرق عامه آمده است که از آن انحصار مدلول آیه به نماز استفاده نمیشود.
آقای بهبودی در جواب خوانندگان را به تفسیر مجمع البیان حوالت داده که مینویسد:
اکثر مفسرین گفتهاند که «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ» دربارۀ ترتیل نماز شب نازل شده است و مفسرین اجماع دارند که دستور «قُمِ اَللَّیْلَ» قیام برای شبزندهداری با نماز شب میباشد مگر ابو مسلم بلخی که راه خلاف پیموده است» .
حال به صحت و عدم صحت این کلام کاری نداریم اما این چه ارتباطی با سخن گفته شده در مصاحبه و جواب آن دارد؟ ! بحث سر این بود که ایشان گفته بودند که به حکم سنت و احادیث اهل بیت عصمت علیهم السلام این آیه مربوط به نماز است و نگارنده نوشته بود که ما روایتی در این زمینه نیافتیم. حال آیا از نظر اکثر مفسرین - آن هم به نقل مجمع البیان که غالب آرای مذکوره در آن از علمای اهل سنت است که به روایات
در تفسیر آیات نظری ندارند - میتوان پی برد که در تفسیر این آیه، روایتی، آن هم از احادیث اهل بیت عصمت علیهم السلام وارد شده بوده و لابد جمعکنندگان روایات و نویسندگان مجموعههای حدیثی و تفسیری از آن غافل مانده و بدین سبب در این کتب دیده نمیشود؟ ذیل عبارت منقوله از مجمع البیان هم هیچ ربطی به بحث ما ندارد.
. . . «از اصحاب من، نزد من آن کس بدحالتر و بیشتر مورد نفرت من است که هنگامی که حدیثی را که به ما نسبت داده شده و از ما روایت شده را میشنود و دل او آن را تحمل نکرده و از آن متنفر میشود آن را انکار نموده و معتقدین بدان را به کفر متهم میسازد. او نمیداند شاید این حدیث از نزد ما، خارج گشته و به ما پیوند خورده باشد، پس او به وسیله این «انکار» از دین ما (یا از ولایت ما) خارج میشود» . (1)
. آخرین باب بصائر الدرجات، صفار محمد بن حسن بن فروخ، چاپ کتاب تبریز، 1381ق، ص 537؛ مختصر بصائر الدرجات، حسن بن سلیمان حلی، چاپ اول، مطبعۀ حیدریه، نجف 1370ق، ص 98؛ بحار، ج 25، ص 1365.
تذکر: کتابی که به نام مختصر بصائر الدرجات تألیف حسن بن سلیمان حلی به طبع رسیده، کتابی است در موضوع رجعت، نام آن بر ما روشن نیست در این کتاب از مختصر بصائر الدرجات تألیف سعد بن عبداللّه اشعری روایاتی را نقل نموده است. تفضیل کلام را به فرصت مناسب وا میگذاریم.
(عجالتاً رجوع کنید به: ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، عبداللّه افندی اصفهانی، چاپخانۀ خیام، قم، 1401ق، ج 1، ص 193 - 195، ذریعه، ج 20، ص 182) .
آقای بهبودی در جواب میگوید «احادیث بصائر الدرجات حجت نیست و مضمون حدیث فوق به وسیلۀ همۀ دانشمندان نقض شده است و شرح آن را در همین
1) 1)
دفاعیه از زبان شیخ مفید و آیت اللّه خوئی طی پاسخ به اعتراض ششم مطالعه گردید. شگفت است که انسان با روایت یک حدیث عقل خود را از حجیت بیندازد و در عین حال معارف خود را، و از جمله امامت امامان را با منطق عقلی اثبات کند.»
در مورد بصائر الدرجات و اعتبار آن، بحث کافی صورت گرفت و دیگر لزومی به اعاده نیست. علاوه بر اینکه این روایت در مختصر بصائر الدرجات سعد بن عبداللّه هم آمده که دیگر توهم آن اشکالات نیز در موردش وجود ندارد، اما اینکه مضمون روایت فوق به وسیلۀ همۀ دانشمندان نقض شده، کلامی کاملاً نادرست است. کدام دانشمند هر روایت را که با ذوق خویش مناسب ندانست انکار میکند و آن را به جعل جاعلان منسوب مینماید؟ اگر انسان عقل و اندیشۀ خویش را حاکم ساخته و به ضعفهای ادراکی و محدودۀ توانایی قوای فکری خویش توجه نماید، در مییابد که انکار یک روایت به سادگی کار صحیحی نیست. همین منطق عقل است که به او حکم میکند، که نباید با استبعاد، روایت را جعلی به حساب آورد. انسانی که «ما أُوتِیتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً» 1 سند محدودیت دانش اوست، چگونه میتواند به خود اجازه دهد که در ماورای محدودۀ فکر خویش اظهارنظر کند؟ !
راستی اگر بنا باشد که هر کس روایات را با فکر خویش بسنجد، با این اختلافات شدیدی که در افکار وجود دارد، آیا دیگر اثری از روایات اهل بیت عصمت علیهم السلام باقی میماند؟
اگر کسی کوچکترین آشنایی با مشی فقهای عظام در برخورد با روایات داشته باشد، در مییابد که آنها حتی روایات ضعیفه را نیز که مضمون آن را مستبعد میدانند، تا حد امکان توجیه و در غیر این صورت با تعبیر «یرد علمه الی المعصومین» از کنار آن عبور میکنند و به هیچ وجه به رد آن نمیپردازند حتی آیت اللّه خویی رحمه الله نیز - که آقای بهبودی به کلام ایشان تمسک جسته است - در مواجهه با روایتی که به هیچ وجه نمیتوان ظاهر آن را به معصوم علیه السلام نسبت داد، آن را صریحاً انکار نمیکنند.
به عبارت ایشان توجه بفرمایید:
ثم ان فی الکافی - و لا سیما فی الروضة - روایات لا یسعنا التصدیق بصدورها عن المعصوم علیه السلام و لابد من ردّ علمها إلیهم علیهم السلام و. . . . (1)
. معجم رجال الحدیث، [1] آیت اللّه خوئی، سید ابوالقاسم بن علی اکبر، چاپ سوم، بیروت، 1403ق، ص 1، ص 36.
ملاحظه میفرمایید که حتی در مقابل روایتی با متنی چنان مستبعد، به راحتی دست به انکار نمیزنند.
ناگفته پیداست که این بحث به حجیت و عدم حجیت عقل، مربوط نیست. سخن بر سر این نیست که آیا اگر عقل توانایی ادراک مطلبی را داشت و آن را دریافت، این درک حجت است یا خیر؟ بلکه کلام در این است که در احکام دینی عقل آدمی معمولاً قدرت ادراک نداشته و اینگونه امور از محدوده آن خارج است. مناطات احکام و ملاکها و علل تشریع آنها، اموری است که از حوزۀ ادراکی عقل بشر معمولی بیرون است. آیا اندیشۀ آدمی میتواند درک کند که مثلاً نماز چگونه باید خوانده شود و چرا باید به این کیفیت مخصوص باشد؟ چه بسا احکامی که با محاسبات شتابزده و پندارهای شخصی سازگار نباشد، اما نباید به سادگی آنها را مردود اعلام کرد، میدانیم که اگر کسی سه انگشت یک زن را قطع کند دیه آن 30 شتر و اگر چهار انگشت او را قطع نماید دیه آن 20 شتر است. آیا صحیح است که ما به محض دیدن این حکم فریاد برآوریم که «مگر میشود که دیه قطع چهار انگشت کمتر از دیه سه انگشت باشد؟»
اینگونه اعتراضات ناشی از عدم درک صحیح از مقدار کارآیی عقل و خرد انسانها و اعتماد بیاندازه به ظنون و حدسهاست. همین تمسک به پندارها بوده که اکثر علمای عامه را به سوی قیاس و استحسان و. . . کشانده است.
و بر اثر همین خطرات، ائمۀ هدی که پاسداران شریعت محمدی هستند سخت برآشفته و برای دفاع از دین و مذهب، مسلمانان را از دخالت دادن ذوق و سلیقههای شخصی در دین و استنباط احکام بر حذر داشتند. بحث مستوفی از تاریخ این اندیشه - خصوصاً در بعد افراطی آن - و خطراتی که در زمانهای گذشته به بار آورده، احتیاج به یک مقالۀ جداگانه دارد.
1) 1)
در یک کلام باید گفت که اگر انسان هر روایت را که با ذوق و سلیقۀ خویش مخالف ببیند - هر چند بهترین سند را داشته باشد - رد کند و در مقابل هر روایت را که از آن بتوان به نفع خود استفاده کرد - هر چند بیشتر یا تمام روات آن مجهول و ضعیف و بدنام باشند مانند روایت دلایل الإمامه که آقای بهبودی آن را تأییدیه امام صادق علیه السلام قلمداد نموده - آن را معتبر دانسته و بدون توجه به انطباق و عدم انطباق آن با مورد بحث بدان تمسک جوید و اعتراض مخالفین را با جوابهای کلی و مبهم پاسخ گوید، در این صورت دیگر راه برهان بسته میگردد، اگر کسی هر چه دلیل و برهان و استدلال بیاورد و هر چه روایات اهل بیت علیهم السلام با سندهای بسیار خوب و عالی را مطرح کند، همیشه جواب از پیش تعیین شده مخالفت با منطق عقل، عنوان شود در این صورت دیگر راه بحث سودمند و نتیجهبخش مسدود میشود و تنها مجادله حکمفرما میگردد و در نتیجه تمامی اندیشهها، به جرم عدم تطابق با ذوقهای فردی به بند کشیده میشود و از اینرو در اینجا باید مهر سکوت بر لب نهاد و سخن حکمت «ودع المراء و إن کنت محقّاً» را اقتفا نمود.
باز هم سخنی پیرامون عرصه درایت و روایت حدیث
آقای محمدباقر بهبودی طیّ نامهای که در شمارۀ بهمن ماه 1365 در کیهان فرهنگی به چاپ رسیده، از روش خود در جدا سازی حدیث سره از ناسره دفاع کرده و به ایرادهای آقای سبحانی پاسخ گفته است. آیة اللّه سبحانی، به منظور نقد آن پاسخها این مقاله را نوشته است.
در شمارۀ بهمن ماه 1365 نامهای از آقای محمد باقر بهبودی در دفاع از راه و روش خود در جداسازی حدیث سره از ناسره منعکس شده بود که در آن اعتراضاتی بر گفتار این جانب عنوان شده بود، لازم است نقطهنظرهای خود را در مورد اعتراضات ایشان بیان کنم:
«هوی خواهان باطل از دیرباز فزون، و هویخواهان حق اندک و چه بسا اندک بر فزون پیروز آید» ایشان با این گفتار خواستهاند تلویحاً خود را هوادار حق، و مخالف را هوادار باطل معرفی کنند.
1) 1). کیهان فرهنگی، فروردین ماه 1366، ش 1، پیاپی 37، ص 36- 39.
نیاز به یادآوری نیست که اینگونه پرخاشگری ضمنی، نشانۀ عصبانیت در بحث است وگرنه گفتار همراه با برهان، نیازی به این نوع ترفند تبلیغاتی ندارد.
اگر بنا بود ایشان از گفتار امیرمؤمنان علیه السلام کمک بگیرند، شایسته بود از کلام ارزندۀ دیگر امام در رواج گفتار باطلگرایان استمداد کنند، آنجا که امام علیه السلام میفرماید: «ولو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم یخف علی المرتادین ولو ان الحق خلص من الباطل انقطعت عنه السن المعاندین ولکن یؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان (1)اگر حق و باطل به هم آمیخته نمیشد حق بر خواهان آن پوشیده نمیگشت، و اگر حق در میان باطل پنهان نبود هرگز نمیتوانستند از آن بدگویی کنند، بلکه اهل باطل بخشی از حق، و بخشی از باطل را به هم آمیخته و آن را عرضه میدارند.
ما در نقد خود از گفتار ایشان روی دو نکته تکیه کرده بودیم و هم اکنون نیز بر آن تکیه میکنیم و در این مورد به توضیح بیشتر میپردازیم.
الف) تصحیح کافی شیخ کلینی به صورت حذف سه چهارم، کار زیانباری است.
ب) آقای بهبودی در جداسازی صحیح از غیر صحیح و اصولاً در بخشی از قضاوتها و داوریهای خود، بر یک رشته استنباطهای شخصی تکیه میکند که ارزش علمی ندارد، اینک به شرح هر دو موضوع بار دیگر میپردازیم:
1) 2) . نهج البلاغه، خطبه 10. [1]
کتاب کافی به وسیلۀ شیخ کلینی در ظرف بیست سال تدوین شد و این اثر گرانبها متجاوز از ده قرن مورد نظر علما و دانشمندان بود، و از آن به عنوان بهترین اثر اهل بیت علیهم السلام حفاظت و صیانت کرده و تعالیق و شروحی بر آن نوشته و برای صیانت سند و متن آن کارهای علمی لازم را انجام دادهاند که فعلاً جای بازگویی آنها نیست. همچنان که برای پالایش احادیث آن کتابهایی نوشتهاند.
در طول این قرون، این کتاب مبنای عقیدتی و فقهی شیعه بوده و فقهای محقق دربارۀ صحت اسناد و دلالت برخی و ضعف برخی دیگر گفتگو نمودهاند ولی هیچ کدام اقدام به حذف احادیث آن نکرده و فقط آراء و نظرات خود را در معرض مطالعه و داوری دیگران قرار دادهاند تا آیندگان با توجه به نقطه نظرهای آنان از این کتاب بهره بگیرند و در موردی که نظرات آنان را پسندیدند از آنها پیروی نموده و در مواردی که آنها را مخدوش یافتند به تخطئۀ آنها پرداخته و مقام و مکانت حدیث را حفظ کنند.
آقای بهبودی از بیان احادیث کافی فقط یک چهارم آن را صحیح دانسته و باقیمانده را حذف کردهاند. اگر این کتاب برای محققان و فقیهان و حدیثشناسان نگارش یافته است، کاملاً عاری از تحقیق است، زیرا چه بسا احادیثی که در نظر ایشان از نظر سند و یا مضمون مخدوش است در نظر آیندگان عاری از خدشه باشد. در این صورت حذف حدیث مایۀ محرومیت آنان از چنین میراث گرانبهایی خواهد بود و نگارش صحیح الکافی این پیامد را دارد که نسخههای کافی از صحنه خارج گردد.
نیست، بلکه اشتباهی است که منجر به حذف و نابودی مبانی احکام الهی میگردد.
آقای بهبودی داوریهای شتابزدهای نمودهاند، لازم بود متن کافی را با بهترین وضع و شایستهترین اسلوب چاپ میکردند و کلیۀ نظرات خود را به عنوان پاورقی در آن درج مینمودند در این موقع بود که میتوانستند کاری تحقیقی و جهانپسند ارائه نمایند زیرا در این صورت، هم اصل کتاب را حفظ کرده و هم نظرات خود را در معرض انظار دیگران قرار داده بودند.
ما هرگز نگفتیم که: «ایشان در حاشیۀ کتاب رمز مخصوص احادیث را درج کنند تا درجات صحت و سقم حدیث را روشن سازند، به همان شیوه که در چاپ سنگی کتاب تهذیب و چاپ سنگی کتاب کافی مشاهده میگردد» .
این همان برداشت نامطلوبی است که از پیشنهاد ما نمودهاند، حقیقت سخن ما این است که اصل محفوظ بماند و با حفظ آن، داوریها مطرح گردد و کیفیت طرح داوری و نشر، بستگی به امکانات مؤلف و شرایط موجود است. این نوع اشکالتراشی پردهپوشی بر حقیقت است.
فرض کنید یک بنای باستانیای در اختیار ملتی قرار گیرد و در این مدت معماران و مهندسان وقت در حفظ و بقای آن کوشیده باشند ولی به خاطر مرور زمان که طبعاً از عمر بنا میکاهد، مهندسی نظر دهد که این بنا در شرف فرو ریختن است د رحالی که مهندسان دیگر با او در این نظر مخالف باشند، آیا صحیح است که چنین مهندسی، با بیل و کلنگ و یا بولدوزر و یا تراکتور اکثریت چنین بنائی را فرو بریزد؟ یا اینکه او باید نظر خود را به ادارۀ حفظ آثار باستانی ارائه دهد تا دیگران، که به اندازۀ او در این مورد عقل و شعور دارند، به تبادل فکر و نظر بپردازند و سرانجام بهصورت صحیح تصمیم بگیرند. البته این مثال با مورد مثل تفاوت زیادی دارد.
این حقیقت در صورتی به خوبی تجلی میکند که بدانیم جداسازی حدیث صحیح از غیر آن یک موضوع فکری و نظری است که همۀ مبانی آن نیز مورد اتفاق در میان دانشمندان نمیباشد هر چند بخشی از اصول آن مورد اتفاق است.
بنابراین کتابی که برای مجتهدان و مستنبطان و صاحبنظران نوشته میشود نباید به صورت فتوی و دور از برهان و دلیل نگارش یابد و بگویند احادیث صحیح کافی ،
همین است و بس، زیرا که مجتهد نمیتواند در این مورد از فردی تقلید کند مگر اینکه دلیل طرف را ببیند و نظر او را قانع سازد.
یادآور میشویم که ایشان در این کتاب، اصولی را مطرح کردهاند که به وسیلۀ آن حدیث صحیح از نظر سند از غیر صحیح از این نظر، (البته در نظر خود ایشان) شناخته میشود ولی این کتاب تأمین کنندۀ نظر ایشان در جداسازی احادیث نیست زیرا ایشان در داوری به صحت سند اکتفا نمیکنند و مضمون حدیث را نیز در نظر میگیرند و هرگز کتاب معرفة الحدیث تعیینکنندۀ صحت مضمون نیست.
اینجا است که میگوییم: «داوری ایشان دربارۀ احادیث کافی شبیه به داوری قاضی در اطاق در بستۀ بدون شاهد و ناظر و بدون ارائۀ اصول دادرسی است» .
اگر ایشان در جداسازی حدیث صحیح علاوه بر سند به متن مراجعه میکردند و میزان صحت متن را کتاب و سند و داوریهای قطعی عقل و عقائد صحیح اسلامی قرار میدادند بسیار کار ممتازی میبود، زیرا حدیث مخالف کتاب و سنت و یا مخالف عقاید اسلامی و یادآوریهای قطعی عقل، مسلماً حجت نیست ولی این مسئله غیر آن است که ایشان در پیش گرفتهاند و با پیشداوری خاصی به اصولی معتقد شدهاند و آنگاه بر طبق آن متونی را نادرست اعلام کردهاند و ما این مسئله را به گونهای اجمالی یادآور شدیم که تفصیل آن برای خود فرصتی دیگر لازم دارد.
از باب نمونه:
«محمد بن عیسی بن عبید یقطینی» از نظر علمای علم رجال مورد اختلاف است.
ایشان در کتاب معرفة الحدیث به تضعیف او پرداخته و مطالبی را آوردهاند (1)
. معرفة الحدیث، ص 219 - 233.
ولی در مقدمۀ کتاب به حدیث کشّی از طریق محمد بن عیسی بن عبید استناد میجویند و حدیث حماد را انکار میکنند و به عنوان «بیت القصیده» در آغاز کتاب مطرح مینمایند. (2)اگر این کتاب برای دانشگاهیان و جوانان که خواهان احادیث صحیح میباشند، نوشته شده است، در این صورت نه لزومی به نگارش کتاب معرفة الحدیث داشت و نه به مقدمۀ تند و تیز صحیح الکافی و نه صحیح بود که نام کتاب صحیح الکافی باشد و نه لازم بود که صحیح هر کتابی جدا از هر کتابی دیگر عرضه شود مثلاً صحیح الکافی جدا از صحیح من لا یحضر و هر دو جدا از تهذیب الأحکام ؛ زیرا برای فرد دانشگاهی حدیث صحیح مطلوب است نه مبادی و مقدمات آن مگر این که آن فرد از طریق اجتهاد بر احادیث بنگرد، در این صورت چنین کتابی نیز برای او نخواهد بود.
آقای بهبودی یادآور شدهاند که: «بعد از سی سال مطالعۀ مداوم در شناخت علل حدیث از سیرۀ پیشینیان یعنی با توجه به شرایط صحت در متن و سند، صحاح کتب اربعه را به تشخیص خویش مشخص نموده و چون شیوۀ قدما را نافذتر و بهتر میداند، متن و سند را در کنار هم وارسی کرده و صحیح اعلائی خالص را استخراج نموده و به جویندگان حقیقت تقدیم کرده است.
یادآور میشویم شیوۀ قدما در جداسازی حدیث صحیح از غیر صحیح به گونهای است که فعلاً همه آن وسائل و طرق نه برای آقای بهبودی میسّر است و نه برای پیشینیان از او، تا برسد به عصر سید احمد بن طاووس متوفای 672، زیرا آنان در این جداسازی بر یک رشته قرائنی نیز تکیه میکردند که اکنون آن قرائن در کتاب وافی آورده است که ما به صورت فشرده به آنها اشاره میکنیم:
کتاب یونس بن عبدالرحمن و فضل بن شاذان که بر امام عسکری علیه السلام عرضه شد. 5. اخذ حدیث از کتابهای موثق مانند کتابهای حریز بن عبداللّه سجستانی و کتابهای بنی سعید (حسین بن سعید و حسن بن سعید اهوازی) و علی بن مهزیار و حفص بن قیاس و حسین بن عبیداللّه سعدی و کتاب قبله علی بن حسن طاطری و. . .» . (1)
. وافی، ج 1، ص 11. [1]
به خاطر از بین رفتن همین قرائن بود که از زمان ابن طاووس میزان تشخیص صحیح از غیر آن دگرگون شد و تقسیم احادیث به اقسام چهارگانه بر اساس حالات راوی پیش آمد.
اگر تنها صحیح اعلائی را استخراج نمودهاند دیگر نباید حدیث موثق و حدیث قوی را در کتاب خود درج نمایند، زیرا صحیح اعلائی در اصطلاح علمای علم درایه، حدیثی است که همۀ راویان آن امامی مذهب و به وسیلۀ دو عادل تعدیل شوند، این کجا و حدیث موثق و قوی کجا، مگر اینکه ایشان از لفظ «صحیح اعلائی» برداشت خاصی داشته باشند.
تا اینجا سخن ما دربارۀ مدعای نخست بود و ثابت شد چنین نگارشی با این مقدمات و مؤخّرات برای اهل نظر حجت نیست و برای افراد پیرو، نیاز به این طول و تفصیل و این شرایط نداشت. گذشته بر این، نشر این نوع کتاب که در نتیجه به حذف و متروک شدن اصل کتاب منجر شود، بسیار زیانبار است.
1) 1)
در آغاز بحث یادآور شدیم که اساس اعتراضات ما را دو چیز تشکیل میدهد: یکی اینکه کتاب صحیح الکافی نگارشی است زیانبار و غیر مفید؛ دوم اینکه ایشان برداشتهایی غیر صحیح از تاریخ دارند و بر همین اساس دربارۀ احادیث داوری میکنند. در اینجا نمونههایی را یادآور میشویم که خود ایشان برگه به دست دادهاند:
نمونه نخست: ایشان مدعی است که کلینی مطالب کتاب خود را از میان سیصد هزار حدیث برگزیده است. ما در اعتراض خود، مدرک این گفتار را خواستار شدیم و ایشان در نگارش دوم خود مدرک آن را چنین ارائه دادهاند:
«ابن عقده از مشایخ کلینی است و شیخ طوسی در رجال خود میگوید ابن عقدۀ حافظ میگفت: من صد و بیست هزار حدیث مستند به خاطر سپردهام و روی هم رفته میتوانم پیرامون سیصد هزار حدیث شیعه به بحث و مذاکره علمی بنشینم.»
در اینجا یادآوری میکنیم اثبات این مدعا مبنی بر یک رشته حدسیاتی است که هرگز نمیتواند حجت باشد.
اولاً: در عبارت شیخ طوسی کلمۀ «شیعه» نیست، بلکه عبارت چنین است: «و اذاکر بثلاث مأة الف حدیث» ، یعنی سیصد هزار حدیث را میتوانم مذاکره کنم. این احادیث ممکن است مربوط به احادیث شیعه باشد و ممکن است برخی از آن مربوط به احادیث نبوی باشد که در صحاح و مسانید اهل تسنن وارد شده است. بالاخص که ابن عقده زیدی جارودی بود نه امامی اثنی عشری و گروه نخست در نقل احادیث و حفظ آن مشرب وسیع و گستردهای دارند که برای اهل تحقیق روشن است. در این صورت وجود این همه احادیث نزد ابن عقده، گواه بر انتخابی کافی از این مقدار احادیث نخواهد بود. زیرا ممکن است قسمتی از این احادیث مربوط به احادیث اهل سنت باشد که برای کلینی مطرح نبود.
ثانیاً: درست است که مؤلف تاریخ بغداد سیصد هزار حدیث را که ابن عقده مدعی حفظ آن بوده است مربوط به احادیث اهل بیت علیهم السلام میداند ولی مقدار احادیثی را که مدعی حفظ آن بود بسیار مختلف نقل میکند، گاهی میگوید که وی گفته است من صد هزار حدیث با سند و متن حفظ دارم و سیصد هزار حدیث را مذاکره میکنم، و
گاهی میگفت من دویست و پنجاه هزار حدیث را با متن و سند به خاطر دارم و ششصد هزار حدیث را میتوانم به صورت مرسل یا نقل برخی از متون و یا با سند، مذاکره کنم، بار دیگر میگفت کمترین چیزی که از هر استادی در باب حدیث آموختهام صد هزار حدیث بود.
به طور مسلم این نوع نقلهای مضطرب و مختلف نمیتواند پایۀ یک داوری قطعی برای کتاب کافی باشد، بالاخص مراجعه به تاریخ بغداد ، ص 17 میرساند که ایشان در ادعای این آمارها (جز در یک مورد) مقید به احادیث اهل بیت علیهم السلام نبوده بلکه مقصود، مطلق حدیث و مطلق مشایخ است.
ثالثاً فرض کنید همۀ آنچه را که به ابن عقده نسبت داده شده است صحیح و پابرجا باشد، ولی این احادیث در حافظۀ خارق العادۀ ابن عقده گرد آمده بود و نه در کتابهای مدونی که در اختیار دیگران مانند کلینی قرار داشت.
ما از همۀ این پرسشها و اعتراضات صرفنظر مینماییم. ولی به اعتراف خود آقای بهبودی، جناب کلینی احادیث کتاب کافی را از مشایخ قم و ری گرفته است، و در اواخر عمر پس از نگارش کافی خود رهسپار بغداد گشته است. اگر فرض کنیم چنین کتابهایی در اختیار ابن عقده کوفی بود این دلیل نمیشود که چنین کتابهایی در اختیار کلینی و مشایخ کلینی نیز بوده است.
بنابر این آیا صحیح است با بودن یک جمله دربارۀ حافظۀ ابن عقده و اینکه سیصد هزار حدیث از حفظ داشت، قاطعانه داوری کنیم که کلینی کتاب کافی را از سیصد هزار حدیث برگزیده است؟ و مدعی شویم که آمار حدیث شیعه در عصر کلینی به سیصد هزار میرسید. این همان برداشتهای نامطلوب و غیر صحیح است که ایشان از تاریخ دارند. حال اگر مشابه این برداشتها پایۀ حذف سه چهارم احادیث کافی باشد زیانبار بودن کار ایشان در جداسازی احادیث ملموس میشود.
پیرامون احادیثی که میگوید: «اگر کسی عملی را به نیت درک پاداش که در روایتی وارد شده است انجام دهد، خداوند آن پاداش را به شخص عملکننده میبخشد، هر چند حدیث صحیح نباشد.» اعتراضاتی دارد که همگی را یادآور میشویم:
الف) مضمون فوق در سه حدیث شیعه وارد شده که دو حدیث آن به اتفاق اهل نظر
ضعیف و یک حدیث آن را - که اضطراب سند دارد - به عنوان حدیث حسن پذیرفتهاند.
ب) مضمون این احادیث با فلسفۀ وجودی امام منافات دارد. امام باید افزودهها را رد کند نه اینکه بدعتهای موجود را یک جا تصویب کند.
ج) اگر خداوند کریم پذیرفته باشد که پاداش موعود در احادیث را عنایت بفرماید پس چرا از پاداشهای نقدی در دنیا اثری نیست؟ چرا با نوشتن نام جبرئیل تب بیمار قطع نمیشود؟
پاسخ ایراد نخست:
ما دربارۀ تعداد روایات فعلاً بحثی نداریم. فرض میکنیم که در این مورد یک روایت بیش وارد نشده است، و آن روایت «هشام بن سالم» میباشد. این روایت اولاً صحیح است و ثانیاً اضطراب سند ندارد. اینک بیان آن:
روایت یاد شده به چهار طریق که هر یک مایۀ قوت و صحت روایت میشود نقل شده است که به صورت واضح به آنها اشاره میکنیم:
برقی در محاسن خود، این حدیث را از علی بن الحکم و او از هشام بن سالم، نقل کرده است. (2)
صدوق در کتاب خود این حدیث را از پدر خود و او از برقی، و او از علی بن الحکم و او از هشام بن سالم و وی از صفوان و از امام صادق علیه السلام نقل کرده است. (3)
مقصود از صفوان که در اینجا میان هشام و امام صادق علیه السلام قرار گرفته است همان صفوان بن مهران جمال ثقه است، و بودن ایشان در این سند و نبودن او در اسناد دیگر مایۀ اضطراب سند نمیشود چنانکه بعداً میگوییم.
1) 1)
. جامع احادیث شیعه، ج 1، باب 9 از مقدمات.
2) 2) . وسائل، ج 1، باب 198 از مقدمات حدیث 3.
3) 3) . ثواب الاعمال، ص 160 طبع غفاری. [1]
4) 4) . وسائل، ج 1، باب 18 از مقدمات حدیث 6.
در اینجا برای رفع اشتباه آقای بهبودی که تصور کرده است که سند اضطراب دارد یادآور میشویم صفوان بن مهران فرد ثقه است، بودن او در سند صدوق و نبودن او در دیگر اسناد، مایۀ اضطراب سند نمیشود زیرا وی نه فرد غیر موثق است و نه مردد بین ثقه و غیر ثقه، تا احتمال بودن او در سند آن را دچار اضطراب کند، در صورت بودن بر صحت سند رونق میبخشد و در صورت نبودن وضع سند به حال خود باقی میماند و در هیچ کدام از دو صورت، خللی بر سند وارد نمیشود.
خلاصه صحت و عدم صحت سند در گرو ثقه بودن افراد دیگر است نه در گرو بودن و نبودن «صفوان» و هم اکنون ثابت میکنیم که سند کلینی در حقیقت سند صحیح است هر چند در اصطلاح به آن «حسن» میگویند.
افراد واقع در سند کلینی همگی ثقه میباشند، حتی پدر علی بن ابراهیم که او را جزء «ممدوحین» میشمارند از نظر محققان ثقه است و از این جهت روایات او را «صحیح» هم مینامند. حتی خود آقای بهبودی روایات او را در صحیح الکافی جزء روایات «معتبر» آورده است.
با این بیان روشن میشود که ایشان در داوریهای خود کاملاً شتابزده است. چیزی را که عملاً در کتاب خود «صحیح» و معتبر نامیده است، در اینجا «حسن» نامیده است و افرادی که حدیث او را «حسن» مینامند، عملاً آن را صحیح تلقی میکنند همچنانکه ایشان وجود صفوان «ثقه» را در بعضی اسناد، مایۀ اضطراب سند قلمداد نموده در حالی که از نظر فنی کوچکترین اضطرابی در صحت سند پدید نمیآورد.
دربارۀ اعتراض دوم، حقیقت این است که کسی منکر فلسفۀ وجودی امام که محو بدعتها است نیست و امام در هر واقعهای، باید بدعتها را بزداید ولی نظر جناب آقای بهبودی را به معنی بدعت جلب میکنیم:
بدعت این است که چیزی که قطعاً از دین نیست یا از دین بودن آن مشکوک است، قاطعانه به آن رنگ دین داده شود، و جزء شعائر دینی اعلام گردد در حالی که هدف این احادیث این نیست که حدیث مشکوک به عنوان جزء دین و شعائر اسلامی آورده شود، بلکه مقصود این است که آن عمل را به عنوان «رجاء» و «احتمال» که شاید
معصوم علیه السلام گفته و شاید نگفته باشد، بیاورد و یک چنین عمل رنگ بدعت به خود نمیگیرد، بلکه در اصطلاح فقها و متکلمان به آن «انقیاد» میگویند که خود «حسن ذاتی» و در مقابل آن «تجری» است که «قبح ذاتی» دارد.
هدف روایات پیشگیری از فوت یک رشته مستحباتی است که ممکن است معصوم گفته باشد ولی از طریق صحیح به دست ما نرسیده باشد. اینجا است که امام علیه السلام و به نقل محدثان اهل سنت خود پیامبر صلی الله علیه و آله، دستور میدهد آن عمل به صورت «رجاء» و به نیت «درک ثواب» آورده شود و خداوند کریم هم آن پاداش را به خاطر حسن ذاتی «انقیاد» به او میبخشد.
(این کجا و مسئلۀ بدعت و فلسفۀ وجودی امام کجا) هرگاه همین شخص با حدیث مشکوک، به محضر امام علیه السلام برسد و وضع حدیث را از ایشان بخواهد، حتماً امام علیه السلام تکلیف او را یکسره میسازد و به صحت و یا عدم صحت آن تصریح میکند، ولی سخن در جایی است که دست عملکننده به امام علیه السلام نمیرسد و در این مورد است که به خاطر همان پیشگیری از فوت مستحب واقعی و حسن ذاتی، انقیاد اجازه عمل داده شده است.
پاسخ اشکال سوم:
دربارۀ اشکال سوم یادآور میشویم علت اینکه میان آثار اخروی و پاداش دنیوی تفکیک پدید آمده است، این است که وجود هر نوع پاداش، فرع وجود موضوع است، موضوع پاداشهای اخروی محقق، ولی موضوع پاداشهای دنیوی در گرو صحت واقعی حدیث است.
پاداش اخروی، فرع وجود «انقیاد» است و چون عملکننده دارای حالت انقیاد است طبعاً باید پاداش خود را دریافت کند، ولی پاداشهای دنیوی مانند قطع تب، بستگی به صحت واقعی حدیث دارد. اگر حدیث «صحیح» باشد این اثر را مطمئناً به دنبال خواهد داشت و اگر «صحیح» نباشد نمیتواند واجد چنین اثری باشد و به تعبیر علمی آقای بهبودی، آثار تشریعی و آثار تکوینی را به هم خلط نموده و همه را با یک
چوب راندهاند، در حالی که اثر تشریعی بسیار «خفیف المؤونه» و تابع حالت انقیاد و خضوع است و در گرو صحت واقعی عمل نیست، در حالی که آثار تکوینی مانند قطع تب در گرو این است که مضمون حدیث حقیقتاً جزء علل غیبی قطع تب باشد، و به اصطلاح جزو علل خارق العاده باشد که فقط معصوم از آن خبر داشته است و یک چنین اثر بدون پابرجایی مضمون حدیث امکانپذیر نیست.
یادآور میشویم استنباطهای شخصی نادرست ایشان، مایۀ حذف احادیث صحیح از فرهنگ اسلامی شده است و امید است که خود ایشان به جبران آن برخیزند و روش نقد حدیث را که آرمان همۀ محققان اسلامی است دگرگون سازند و هر چه در توان علمی دارند همراه با حدیث بنویسند تا برای دیگران مجال مطالعه و اندیشه باشد.
نمونۀ سوم:
گواه سوم بر اینکه ایشان در نقد احادیث بر یک رشته استنباطهای غیر منطقی تکیه میکنند همان داستان ابن ابی العوجا و سخنان او به هنگام اعدام است. وی از این داستان دو نتیجه میگیرد:
نخست: او در احادیث شیعه دست انداخت و به وضع و جعل حدیث در کتابهای آنان پرداخته است.
دوم: احادیث عددیه دربارۀ ماه رمضان از مجعولات او است زیرا او به هنگام اعدام جملهای گفته است که بر این احادیث منطبق است.
در مورد نتیجۀ نخست یادآور میشویم: این فرد ملحد بر فرض صحت گفتار او، در خانۀ حماد بن سلمه محدث بزرگ عصر خود بزرگ شده، زیرا مادر او همسر «حماد» بود و تذکرهنویسان یادآور شدهاند که او با کتابهای حدیثی «حماد» بازی کرده است و محاسبات و مناسبات نیز ایجاب میکند که وی از تماس نزدیکی که با این منابع اسلامی داشته، به نفع خود بهره بگیرد حالا خواه تصرفات او مربوط به باب صفات خدا باشد یا بابهای دیگر.
آقای بهبودی میفرمایند: تصرفات او در کتابهای حماد حدسی بیش نیست، ولی تصرفات او در احادیث شیعه مسلم است در حالی که او، با محدثان و اصحاب معصومان علیهم السلام ارتباط و پیوند نداشت، و همگی او را به الحاد و زندقه میشناختند و گفتگوی او در مدینۀ منوره با عمر بن مفضل شیعی در تاریخ منعکس میباشد. در این صورت چگونه میتواند، تصرف او در کتب حماد حدسی ولی در کتب حدیثی شیعه قطعی و جزمی باشد (آخر انصاف هم چیز خوبی است) لااقل بگویید هر دو حدسی است یا هر دو قطعی است. نه اینکه اولی حدسی ولی دومی قطعی است. در حالی که تذکرهنویسان که تصرف او را دربارۀ احادیث «حماد» نگاشتهاند، هرگز به تصرف و خلط او در آثار محدثان شیعه، اشاره نکردهاند.
گفتگوی او با فرماندار مدینه به نام محمّد بن سلیمان که از طرف منصور، مدیریت آنجا را بر عهده داشت، گواه روشنی است که مقصود وی به هنگام اعدام، بازی با کتب اهل سنت است نه کتب شیعه؛ زیرا وی خطاب به محمد بن سلیمان چنین گفت: «لئن قتلتمونی لقد وضعت فی أحادیثکم أربعة آلاف حدیث مکذوبة» ؛ (1)
. امالی سید مرتضی، ص 128.
اگر مرا میکشید، غصهای ندارم من انتقام خود را قبلاً گرفتهام در احادیث شما چهار هزار حدیث دروغین وارد ساختهام.این جمله خطاب به کیست؟ و هدف او از آن چیست؟ خطاب به فرماندار و همکیشان او است و همگی از دشمنان امامان شیعه و محدثان آنها بودند، او به هنگام اعدام میخواهد زهر خود را بریزد و فرماندار و حاضران در واقعه اعدام را ناراحت کند، و این هدف در صورتی انجام میگیرد که او در کتابهای دوستان فرماندار دخل و تصرف کرده باشد، نه در کتابهای دشمنان و بدخواهان او؛ زیرا آنان در این صورت از ملحد کاملاً خوشحال و ممنون میشدند و منصور دوانقی و دار و دسته او چشم دیدن شیعه را نداشتند تا چه رسد از دخل و تصرف در کتابهای آنان ناراحت شوند.
دربارۀ نتیجه دوم یادآور میشویم که سخنان این ملحد در کتابها به سه صورت
1) 1)
منعکس است و هیچ کدام گواه بر اینکه او احادیث عددیه رمضان را جعل کرده و در میان احادیث شیعه آورده است، نمیباشد.
الف) سیدمرتضی در امالی فقط جملۀ گذشته را نقل کرده است و آن اینکه: من چهار هزار حدیث دروغین جعل کرده و در میان شما منتشر ساختهام. (1)
. امالی سید مرتضی، ص 125.
بنابراین هیچ بعید نیست که مقصود او تصرف در مسائل مربوط به عقیدتی از قبیل صفات خدا و غیره باشد که در کتابهای اهل حدیث از تسنن به صورت فراوان دیده میشود هر چند صحاح سته به گونهای از نقل آنها پرهیز نمودهاند.ب) به نقل ذهبی در میزان الاعتدال (2)وی جمله دومی را نیز گفته است و آن اینکه: با این چهار هزار حدیث، حلال شما را حرام، و حرام شما را حلال کردهام. بنا بر این نقل، باید احادیث مجعول ایشان مربوط به احکام الهی باشد. در این صورت نیز میتواند، این کار مربوط به کتب «حماد» باشد زیرا احادیث وی در عقائد خلاصه نمیباشد، اگر احادیث عقیدتی را نقل میکرد، احادیث حلال و حرام را نیز نقل مینمود.
در این دو نقل، کوچکترین اشارهای به اینکه احادیث عددیه ماه رمضان که در کافی کلینی است، از دستاوردهای او میباشد، وجود ندارد.
ج) طبری علاوه بر دو جمله (جعل چهار هزار حدیث، تحلیل حرام و تحریم حلال) جمله سومی را نیز نقل کرده، و آن اینکه: به خدا سوگند در روز روزهگیری، وسیله افطار شما را، و روز افطار، وسیلۀ روزهگیری شما را فراهم ساختم.
اکنون باید دید مقصود او از این جمله سوم (بر فرض صحت نقل طبری) چیست؟
آگاهی دقیق از مقصود او در گرو دقت در متن عربی او است که طبری نقل کرده است وی میگوید:
«فقد وضعت أربعة آلاف حدیث، اُحرّم فیها الحلال واُحلّل فیها الحرام، واللّه لقد فطرتکم فی یوم صومکم و صومتکم فی یوم فطرتکم» .
در این عبارت دو مطلب آمده است: 1. جعل احادیث محرِّم حلال و محلِّل حرام
تخریب عبادت به دو صورت میتواند انجام بگیرد: یکی از طریق جعل احادیث عددیه، دیگری با دادن شهادتهای دروغین و شاهدتراشیهای باطل در آغاز و پایان ماه، و هرگز در عبارت وی گواهی بر اینکه عمل دوم به وسیله جعل حدیث انجام گرفته است، نیست؛ بلکه این یک استنباط شخصی و پیشداوری خاص آقای بهبودی است که این احتمال را برگزیده است و گفته است که او با جعل احادیث به این عمل موفق شده است و با وجود این دو احتمال چگونه قاطعانه داوری میکند که مقصود تخریب عبادت به وسیله احادیث عددیه است؟ !
در پایان نکاتی را یادآور میشویم:
جناب بهبودی وجود «صفوان بن مهران» را در برخی از اسناد حدیث هشام بن سالم، نشانۀ اضطراب سند گرفته ولی چگونه در این مورد که سخنان ابن ابی العوجاء به سه صورت نقل شده نشانۀ اضطراب متن نگرفته و با قاطعیت تام نقل طبری را گرفته و روی آن تکیه کردهاند؟ !
ایشان در نقد احادیث، سند روایت را به دقت خاصی بررسی میکنند آیا در این مورد که با گفتار طبری استدلال میکنند، سند روایت طبری را به دقت دیده است؟ !
ما هرگز در این بیان، از روایات عددیه جانبداری نکرده و هدف پردهبرداری از یک رشته استنباطهای نامطلوب ایشان است، و امید است که ایشان در این داوریها تجدید نظر کند. و در حد قول عارفی: بر حرف هیچ کس منه انگشت اعتراض آن کلک صنع نیست که خط خطا کشد
به امید روزی که جناب ایشان به نقد احادیث به نحوی که یادآور شدیم بپردازند و قصور کار خود را از این طریق جبران کنند و بدانند که جامعۀ اسلامی از کلیۀ محققان اسلامی که از طریق قلم، پردههای ابهام را بالا میزنند، و سایههای تاریک را که بر تاریخ حدیث ما ابهام افکنده است برطرف میسازند، تقدیر مینماید.
شیخ کلینی و کتاب کافی یا ثقة الاسلام و أوثق الکتب
نوشتاری است دربارۀ کلینی و کتاب الکافی که در پاسخ به سخنان استاد محمد باقر بهبودی به رشته تحریر درآمده است.
بزرگ مردان تاریخ بشر، غالباً در زمان حیات و حتی تا مدتی بعد از وفات، قدر و منزلتشان مجهول و ناشناخته مانده و یا چنانکه بودهاند، شناخته نشدهاند. زیرا کسانی که اطراف ایشان بوده و با آنان ارتباط داشتهاند احیاناً از غرض و کینه و حدس خالی نبودهاند. برخی نمیخواستهاند فضیلت آن بزرگمردان را بر زبان آورند و برخی هم که رذالت و خباثت داشتهاند، اتهامات ناروائی به آنان نسبت میدادهاند. مردمی هم که آنان را ندیده و سخنان این بدخواهان را - البته همراه مدایح حقیقتگویان - میشنیدهاند، ابتدا متحیر و سرگردان شده و روشن شدن حقیقت و صورت واقعی قضایا مدتی طول میکشیده تا بالاخره بعد از یکی دو قرن پردههای اغراض و احقاد بالا رفته و سره از ناسره جدا شده و واقعیت چنانکه بوده نمایان میگشته است.
ابرمرد تاریخ بشریت، بعد از خاتم انبیاء یعنی علی بن ابیطالب علیه السلام را میبینید که بعد از شهادت، قبر مبارکش مخفی میشود که مبادا حسودان و بدخواهان به آن اهانتی روا دارند، همچنین بقیۀ ائمۀ اطهار علیهم السلام کم و بیش از این قاعدۀ منحوس مستثنی
1) 1). کیهان فرهنگی، سال چهارم، تیرماه 1366، ش 4، پیاپی 40، ص 36-37.
نبودهاند و نیز دانشمندان اسلامی را میبینیم که برخی در زمان وفاتشان، جو حاکم بر محیط، درست در نقطه مقابل و با 180 درجه انحراف نسبت به ایشان قضاوت میکرده است مانند شهدای فضیلت، مخصوصاً شهید اول و ثانی - رضوان اللّه تعالی علیهما - و برخی دیگر از این دانشمندان، حقیقت گوهر وجودشان در زمان وفات کمرنگ و کم فروغ بوده است مانند ثقة الاسلام کلینی و شیخ طوسی و علامه حلی و محقق و دیگران.
ثقة الاسلام کلینی رضی الله عنه یکی از این افراد است که حدود 12 قرن از وفات او میگذرد و اکنون که ما به بررسی محققان و پژوهشگران عادل و نکتهسنج مینگریم، میبینیم دربارۀ او و مصنفاتش چنین میگویند:
ابوالخیر عبداللّه نجاشی صاحب کتاب رجال که از اکابر و معتمدین علمای امامیه است میگوید:
وکان أوثق الناس فی الحدیث و أثبتهم؛ (1)
. رجال نجاشی، ص 266.
شیخ کلینی در میان محدثین، موثقترین آنها بوده و در میان کسانی که سخنشان به عنوان حجت پذیرفته میشود برتر و والاتر بوده است.
نجاشی هیچیک از محدثین را به این درجه از عظمت و علو نستوده است.
شیخ مفید رضی الله عنه که بدون تردید یکی از ارکان فقه و حدیث و کلام ماست، دربارۀ کتاب کافی ثقة الاسلام چنین میگوید:
و هو أجلّ کتب الشیعة و أکثرها فائدة؛ (2)
کتاب کافی جلیلترین کتاب شیعه و سودمندترین آنها است.
شیخ طوسی قدس سره که در رفعت مقام اظهر من الشمس است، دربارۀ او میگوید:
شیخ أصحابنا فی وقته و أوجههم و کان أوثق الناس فی الحدیث؛ (3)
ثقة الاسلام کلینی در زمان خود، شیخ و چهرۀ برجستۀ اصحاب ما بوده و در
نقل حدیث، از همگان بیشتر مورد وثوق و اعتماد بوده است.
و باز همین بزرگوار در کتاب رجال گوید:
محمد بن یعقوب کلینی یکنی ابا جعفر ثقة، عارف بالاخبار، له کتب منها کتاب الکافی؛
محمد بن یعقوب کلینی که کنیهاش ابوجعفر است مورد وثوق علما، و عارف به اخبار و احادیث است. او کتابهایی نوشته که یکی از آنها کتاب کافی است.
محقق کرکی - نوّر اللّه مضجعه - گوید:
المحدث الثقة، جامع أحادیث اهل البیت علیهم الصلاة والسلام، أبی جعفر محمد بن یعقوب الکلینی، صاحب الکتاب الکبیر فی الحدیث المسمی ب الکافی الذی لم یعمل مثله؛ (1)
. به نقل از مستدرک الوسائل، ج 3، ص 532. [1]
محدث مورد وثوق، گردآورندۀ احادیث اهل بیت علیهم السلام، ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینی نویسندۀ کتابی بزرگ در حدیث است به نام کافی که مانند آن کتابی تصنیف نشده است.
مرحوم شهید قدس سره در اجازۀ خود به ابن خازن مینویسند:
کتاب الکافی فی الحدیث الذی لم یعمل للامامیة مثله؛ (2)
کتاب کافی در حدیث است و در مذهب امامیه کتابی مانند آن تألیف نشده است.
علامه حلی قدس سره که مانند دیگران بینیاز از تمجید و تعریف است، دربارۀ مرحوم کلینی عبارتی نظیر عبارت شیخ طوسی دارد. او میگوید:
و محمد شیخ اصحابنا فی وقته بالری و وجههم وکان أوثق الناس فی الحدیث و أثبتهم. (3)
سید بن طاووس - طاب اللّه ثراه - گوید:
و هذا الشیخ محمد بن یعقوب کان حیاته فی زمن و کلاء مولانا المهدی -
صلوات اللّه علیه - عثمان بن سعید العمری و ولده. . . ؛
شیخ محمد بن یعقوب در زمان حیات وکلای مولای ما حضرت مهدی - صلوات اللّه علیه - یعنی عثمان بن سعید و و پسرش محمد و حسین بن روح و علی بن محمد سمری رحمه الله میزیسته، بنابراین محمد بن یعقوب راهی به سوی تحقیق روایاتی که نقل میکرده، و تصدیق کتابهایی که مینوشته داشته است.
حاجی نوری - نوّر اللّه ثراه - در شرح سخن سید میگوید:
معنی سخن او این است که کلینی نوشتههای خود را به وکلای حضرت صاحب الامر عرضه میکرده و پس از آن که آنان امضا نموده و حکم به صحتش میدادهاند، منتشر مینموده و امضای نواب و وکلای امام علیه السلام در آن زمان عین امضای خود امام بوده است.
سپس در مقدار اعتبار این حدس میفرماید:
کسی که در مقدمات سخن سید تأمل کند، به نتیجهای که او گرفته است، ظن قوی و اطمینان و وثوق کامل پیدا میکند. (1)
. مستدرک محدث نوری، ج 3، ص 532 با تلخیص و اختصار.
شریف جزایری رحمه الله نظیر همین مطلب را از قول یکی از معاصرینش نقل نموده، میفرماید:
کان بعض المعاصرین یذهب الی ان کتاب الکافی مما عرض علی مولانا صاحب الزمان عجل اللّه تعالی فرجه لانه کان فی زمن الغیبة الصغری التی کان فیها الابواب تخرج بالکتب و الرسائل من الامام علیه السلام الی الشیعة فی اقطار الارض و کانوا یتمکنون من الوصول الیه فی اکثر الاوقات فکیف یکون شیخنا الکلینی رحمه الله فی مثل ذلک العصر و یؤلف مثل هذا الکتاب الجلیل الذی اراد جعله مرجعاً للشیعة و کان متمکناً من عرضه علی الناحیة المقدسة أو استخبار حاله منه لیعلم اعتبار احادیثه و یتمیز الصحیح منها من غیرالصحیح من غیر الصحیح و لا یعرضه علیه - و هذا القول لا یخلو من قرب -؛ (2)
بعضی از معاصرین ما عقیده دارند که کتاب کافی به حضرت صاحب الزمان (عج) عرضه گشته، زیرا کلینی رحمه الله در زمان غیبت صغری میزیسته که نامهها و رسالههای شیعه از اقطار زمین به آن حضرت میرسیده و بیشتر اوقات وکلای حضرت، دسترسی به او داشتهاند، پس چگونه میشود که شیخ کلینی در همچو زمانی کتابی بنویسد و بخواهد مرجع عقاید و احکام شیعه باشد و او بتواند آن کتاب را بر حضرت عرضه کند و چنین کاری را نکند؟ علامه مامقانی گوید: این سخن نزدیک به قبول است.
مجلسی اول رحمه الله پس از بیان همین مقدمات میگوید:
ممکن است هر حدیثی که در کتاب کافی به عنوان «و قد قال العالم» یا به عنوان «فی حدیث آخر» یا مانند اینها باشد، از حضرت صاحب الزمان علیه السلام نقل شده است و مرحوم کلینی آن حدیث را توسط یکی از سفرای آن حضرت اخذ کرده باشد مگر اینکه قرینهای باشد و ما را از این رأی باز دارد. (1)
. به نقل از تنقیح المقال، ج 3، ص 202. [1]
محدث نوری - نوّر اللّه مضجعه - گوید:
الکافی أحد الکتب الأربعة التی علیها تدور رحی مذهب الفرقة الناجیة. . . و کتاب الکافی بینها کالشمس بین نجوم السماء و امتاز عنها باُمور؛ (2)
کتاب کافی یکی از چهار کتابی است که سنگ آسیاب مذهب امامیه گرد آن میچرخد (قطب مذهب شیعه است) . . . کتاب کافی در میان این چهار کتاب، نسبت خورشید را در میان ستارگان دارد.
سپس امتیازاتی برای این کتاب نقل میکند.
شیخ آقابزرگ تهرانی قدس سره گوید:
الکافی و هو أجلّ الکتب الأربعة، الاُصول المعتمدة علیه لم یکتب مثله فی المنقول عن آل الرسول؛ (3)
کتاب کافی اجل کتب اربعه است که شیعه بر آنها اعتماد دارد و در میان کتبی که
حدیث از آن پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل میکنند، کتابی مانند آن تألیف نشده است.
شیخ عبداللّه مامقانی رحمه الله گوید:
و أمر محمد بن یعقوب فی العلم و الفقه و الحدیث و الثقة و الورع و جلالة الشأن و عظم القدر و علو المنزلة و سمو الرتبة أشهر من أن یحیط به قلم و یستوفیه رقم؛ (1)
. تنقیح المقال، ج 3، ص 200. [1]
امر محمد بن یعقوب، راجع به علم و فقه و حدیث و وثوق و پرهیزگاری و جلالت شأن و عظمت قدر و علو منزلت و رفعت مرتبت، مشهورتر از آن است که قلمی بتواند آن را احاطه کند یا نوشتاری بتواند به اتمام رساند.
محمد امین استرآبادی رحمه الله گوید:
و قد سمعنا عن مشایخنا و علمائنا انه لم یصنف فی الاسلام کتاب یوازیه أو یدانیه؛ (2)
ما از جمیع علما و اساتید خویش شنیدهایم که در حوزۀ اسلام، هیچ کتابی مانند کافی یا نزدیک به آن نوشته نشده است.
شیخ حسین والد شیخ بهائی قدس سره گوید:
أمّا کتاب الکافی فهو الشیخ أبی جعفر محمد بن یعقوب الکلینی شیخ عصره فی وقته و وجه العلماء و النبلاء، کان أوثق الناس فی الحدیث و أنقدهم له و أعرفهم به؛ (3)
کتاب کافی تألیف شیخ ابوجعفر کلینی، شیخ (استاد و پیشوای) زمان خود بوده و چهرۀ برجستۀ علما و بزرگان است. او از همۀ محدثین بیشتر مورد وثوق است و نسبت به حدیث از همگان نقادتر و عارفتر است.
مجلسی دوم - طاب ثراه - در مقدمۀ مرآت العقول گوید:
و ابتدأت بکتاب الکافی للشیخ الصدوق ثقة الاسلام، مقبول طوایف الأنام، ممدوح الخاص و العام، محمد بن یعقوب الکلینی حشره اللّه مع الائمة
الکرام، لأنه کان أضبط الاُصول و أجمعها و أحسن مؤلفات الفرقة الناجیة و أعظمها؛ (1)
. به نقل از مستدرک الوسائل، ج 3، ص 532. [1]
شروع کردم به کتاب کافی، از آنِ شیخ صدوق (بسیار راستگو) ثقة الاسلام، پذیرفتۀ همه اقشار مردم، ستایش شدۀ عوام و خواص، محمد بن یعقوب کلینی که خدا او را با ائمۀ کرام محشور فرماید، زیرا آن کتاب در میان مآخذ گروه امامیه مضبوطتر و جامعتر و عظیمترین است و بهترین تألیف فرقۀ ناجیه است.
نویسنده گوید: این بود برخی از قضاوتهای دانشمندان نقاد و نکتهسنج و موشکافی که سخن آنها، حتی کلمات و حروف آنها، حساب و میزان دارد. این مردان الهی و رجال برجستۀ تاریخ بشری، ابتدا در کتب درایه خود، مقدار ارزش کلماتی مانند: ثقة، أوثق، خبیر، بصیر، عارف، ثبت، عدل و مانند اینها را معین میکنند و سپس هر یک را برای موردی که لیاقت آن را دارد به کار میبرند.
ما از تعاریف این دانشمندان موشکاف و کنجکاو طی 1200 سال، نسبت به ثقة الاسلام کلینی - عطّر اللّه مضجعه الشریف - دریافتیم که آنها میخواهند بگویند در میان صدها کتاب حدیث و اصول معتمد شیعه، ما تنها چهار کتاب کافی ، تهذیب ، استبصار و من لایحضره الفقیه را به عنوان معتبرترین کتب حدیث انتخاب کردهایم، و در میان این چهار کتاب، صحیحتر، دقیقتر، معتبرتر از همه، کتاب شریف کافی است.
1) 1)
سخنی در عرصۀ روایت و درایت حدیث
سخنی در عرصۀ روایت و درایت حدیث (1)
محمّد جاودان
بسم اللّه الرحمن الرحیم
مسئولین کیهان فرهنگی، مصاحبۀ ماه گذشته با استاد بهبودی حاوی نکات ارزنده و جالبی بود و این بنده از آن تازهها آموخت. اما در آن چند نکتۀ قابل تأمل نیز یافت شد که آنها را با ذکر دلایل لازم به خوانندگان گرامی و اهل نظر عرضه میدارد، به امید اینکه از این رهگذر بخشهای کمتر گفته شدهای از تاریخ اسلام و تشیع روشن گردد، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
اسلام بر دو پایۀ اساسی کتاب و سنت بنا شده است. کتاب یعنی قرآن کریم که حاوی کلیات و اصول نظریات اسلام است با حفاظت الهی از دستبردها و تحریفات مصون مانده و خواهد ماند. سنت که باید کلیات عرضه شده از سوی کتاب را توضیح داده و تفسیر کند، در مجموعههای روایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمۀ اطهار علیهم السلام نقل شده است. حفاظت از همین بخش از اسلام است که به عهدۀ ائمۀ دین واگذار گردیده و قسمت مهمی از وظایف ایشان در حمل و حفظ و نشر اسلام را تشکیل میدهد.
کلمات رسول اکرم صلی الله علیه و آله در تفسیر و تعیین مصادیق و بیان همۀ خصوصیات آیات قرآن کریم، برای امیرالمؤمنین علیه الصلوة والسلام بخشی از سنتی بود که ائمۀ اطهار علیهم السلام به حمل و حفظ و نشر آن مأمور بودند. (2)
کتاب جامعه که حاوی همۀ احکام و قوانین مورد نیاز بشریت بود بخش دوم از سنت پیامبر است که به امیرالمؤمنین علیه السلام سپرده شده تا به عنوان سند مکتوب همۀ سخنانی که ائمۀ اطهار علیهم السلام در مورد احکام دین میگویند باشد. (1)
. بصائر الدرجات، ص 142 - 161، چاپ تبریز؛ اصول کافی، ج 1، ص 240؛ ارشاد مفید، ص 257، چاپ آخوندی.
از بحث در سرنوشت آن قسمت از احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله که به صحابه الغا شده میگذریم که خود محتاج بحثی دیگر است. (2)
اما آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله به دست وصی خود امیرمؤمنان علیه السلام سپرد و در میان خانوادۀ خود به ارث گذاشت به سلامت تمام دست به دست گشت تا امکان بازگفتن عام آن، در عصر امام باقر و صادق علیهما السلام و بعد از آن فراهم آمد. این دو بزرگوار بسیاری از اوقات، با تکیه بر همان اسناد مکتوب ( کتاب جامعه) برای یاران و شاگردان خود احکام اسلام را بیان کرده یا ایشان را از اشتباهات و انحرافات که گریبانگیر مجتمع بود رهایی بخشیدهاند. (3)
در حد اطلاعات کنونی ما، اولین بار دستور کتابت و ثبت احادیث، به صراحت و پیگیری از امام صادق علیه السلام صدور یافت (4)تا بدین وسیله آنچه ائمه با تکیه بر موهبت عصمت و برگرفته از سند مکتوب و قطعی به مردم میآموزند، با کتابت بهتر محفوظ بماند. این مسئله به صورت یک رسم و سنت حسنه در میان شیعه برقرار ماند تا آنجا که در عصر امام موسی علیه السلام اصحاب و اهل بیت و شیعۀ آن حضرت، هنگامی که در مجلس ایشان حضور مییافتند الواحی از آبنوس، و قلم به همراه داشته، و هر چه امام میگفت، و یا هر حدیثی که میفرمود، و یا هر فتوایی که اظهار میداشت بلافاصله
1) 1)
2) 2) . مراجعه کنید به مقدمۀ مرآة العقول، ج 1، ص 27 تا 35؛ الحیاة السیاسیة للامام الحسن.
3) 3) . کافی، ج 7، ص 94 تا 95؛ التهذیب، ج 9، ص 271؛ الوسائل، ج 17، ص 504؛ بصائر الدرجات، ص 145، حدیث 22؛ الاستبصار، ج 1، ص 383.
4) 4) . اصول کافی، ج 1، ص 52، ح 8 و 9 و 10 و 11؛ صحیح الکافی، ج 1، ص 7، ح 21؛ مرآة العقول، ج 1، ص 180؛ وسائل الشیعة، ص 97؛ سیرة الائمة الاثنا عشر، ج 2، ص 256؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 153 - 144؛ 16 حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام.
ثبت میکردند. (1)
. مهج الدعوات، ص 221، چاپ سنگی؛ الذریعة، ج 2، ص 128 - 127.
شیخ بهاء الدین عاملی در کتاب مشرق الشمسین مینویسد:
عادت اصحاب ائمه و صاحبان اصول این بود که اگر از ائمه علیهم السلام حدیثی میشنیدند بلافاصله به ضبط آن میپرداختند تا به خاطر فراموشی احتمالی، احادیث مزبور از دست نرود. (2)
از این دوره به بعد است که شاگردان مکتب ائمه، به صورت وسیعی به تعلیم و تعلم و تألیف در علوم مختلف اسلامی پرداخته و مجالس تدریس و افاده (3)برپا کرده و کتابها و رسالههای کوچک و بزرگ پدید آوردند. طبق نقل ابن عقده (متوفی 331) مورخ و رجالی بزرگ، تنها برگزیدگان از شاگردان امام صادق علیه السلام در حدود چهار هزار نفر تخمین زده شدهاند، (4)و در نقل قول دیگر، بسیار بیشتر از این عده بودهاند. (5)اما اهل تصنیف و تألیف از این گروه که به صاحبان اصول نامبردار شدهاند تا چهارصد تن رسیدهاند. (6)البته تعداد رسائل اصحاب ائمه، که به نام اصول مشهورند بسیار بیشتر از این حدود است (7)و به حدی میباشد که شیخ الطایفه محمد بن حسن طوسی (متوفی 460) از احصاء آنها اظهار ناتوانی میکند، او در فهرست خویش مینویسد:
ما در این کتاب متعهد نمیشویم که تمام اینگونه کتب را احصاء نماییم، چون تصانیف اصحاب و اصول ایشان قابل ضبط و شماره نیستند. زیرا بسیاری از اصحاب در بلاد مختلف و در زمینهای دوردست پراکنده میباشند. (8)
دلیل بسیار روشن این ادعا این است که در میان اصحاب ائمه، گروه زیادی هستند
1) 1)
2) 2) . مشرق الشمسین، ص 8، سنگی.
3) 3) . مثلاً دستور امام به ابان بن تغلب را ببینید، رجال نجاشی، ص 8؛ و رجال ابن داود، ص 10، چاپ دانشگاه تهران.
4) 4) . مراجعه کنید به الفهرست طوسی، ص 42 و 43؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 115.
5) 5) . الفهرست، ص 48. [1]
6) 6) . طبق نقل محقق حلی در المعتبر، ص 5، و شهید در الذکری، ص 7 - 8 و والد شیخ بهایی در وصول الاخیار الیاصول الأخبار، ص 40 و محقق داماد در الرواشح السماویه، ص 98.
7) 7) . وسائل الشیعه، ج 2، ص 49؛ الائمة الاثنا عشر، ج 2، ص 256؛ المبادی العامة للفقه الجعفری، ص 79.
8) 8) . الفهرست، طوسی، ص 3 و 4، چاپ دانشگاه مشهد.
که هر کدام به تنهایی دهها تألیف داشتهاند از جمله هشام بن محمد کلبی مورخ و نسابۀ بسیار بزرگ و شاگرد امام صادق علیه السلام، به تنهایی بیش از دویست کتاب تألیف کرده (1)
. احوالات او را ببینید در رجال نجاشی، ص 339؛ الفهرست ابن ندیم، ص 108 تا 111؛ [1] الذریعة، ج 2، ص 130.
و فضل بن شاذان نیشابوری فقیه و متکلم و محدث بزرگ قرن دوم و سوم، صد و هشتاد کتاب (2)و احمد بن محمد بن خالد برقی، نزدیک صد کتاب (3)و ابن دؤل احمد بن محمد، صد کتاب، (4)و ابن ابی عمیر، نود و چهار کتاب (5)و ابراهیم بن محمد ثقفی نزدیک به پنجاه کتاب (6)تصنیف نمودهاند.در این عصر، مجتمع شیعی با یک پدیدۀ انحرافی خطرناک روبرو میشود، و آن پیدایش گروه کوچک اما بسیار پر تحرک و فعال غلات میباشد. اینها به ائمه اطهار علیهم السلام نسبت الوهیت داده و گاه خود مدعی نبوت میشدند، و اولین بار این غلات هستند که زلال علوم اهل بیت علیهم السلام را کدر میسازند، و در اجتماع به هم پیوستۀ شیعه شکاف ایجاد میکنند. ائمۀ اطهار علیهم السلام به یک جنگ علنی و پیگیر و بسیار شدید علیه افراد و سرکردگان این گروه پرداخته و به صورتهای مختلف، شیعیان و شاگردان خود را از خلط و آمیزش به تأثیرپذیری از ایشان برحذر داشته و در حد قدرت، به طرد و لعن و تکفیرشان دست یازیدند. (7)یک نمونه از این شدت عمل را در حادثۀ زیر میبینیم:
محمد بن عیسی میگوید: من در محضر یونس بن عبدالرحمن صحابی بزرگ امام کاظم و امام رضا علیهما السلام بودم، کسی از ایشان سؤال کرد: ای ابا محمد! شما چرا این قدر در مورد احادیث دقت به خرج میدهید، و چرا تا این حد روایات پارهای از اصحاب را انکار مینمایید؟ ایشان فرمود: هشام بن حکم برای من نقل کرد که امام صادق علیه السلام میفرمود: حدیثی جز آنچه موافق قرآن و سنت پیامبر باشد یا دلیلی از احادیث مسلّم
1) 1)
2) 2) . ریحانة الأدب، ج 6، ص 36؛ [2] الایضاح، مقدمه، ص دو.
3) 3) . المحاسن، ج 1، مقدمۀ صفحه ی؛ الذریعة، ج 2، ص 131 - 130. [3]
4) 4) . رجال نجاشی، ص 70؛ الذریعة، ج 2، ص 130.
5) 5) . رجال نجاشی، ص 250؛ الفهرست طوسی، ص 266. [4]
6) 6) . الغارات، ج 1، [5] مقدمه صفحه د.
7) 7) . رجال کشی، ص 192 و 223 و 224 و 225 (به ویژه حدیث 404 تا صفحه 231 و 233 و 364) و نیز مراجعه کنید به الامام الصادق والمذاهب الاربعه، ج 1، ص 240 - 224؛ المبادی العامه للفقه الجعفری، ص 235 تا 238.
گذشتۀ ما برای آن موجود باشد قبول نکنید، زیرا مغیرة بن سعید لعنه اللّه در کتابهای اصحاب پدرم دست برده و در آنها احادیثی وارد ساخت که گفتۀ پدرم نبود. از خدا بترسید، و از مطالب نقل شدۀ از ما، چیزی که مخالف قول خداوند و رسول او باشد نپذیرید، زیرا اگر ما سخنی بگوییم، خواهیم گفت: خداوند میفرماید، یا رسول خدا میفرماید، (1)
. رجال کشی، ص 224؛ تنقیح المقال، ج 3، ص 236.
به همین دلیل است که از عصر امام صادق علیه السلام به بعد، اصحاب ائمه، به عرضۀ کتب و اصول خود با پیشینیان به امام عصر خود، دست زدند، و بدین وسیله میخواستند از صحت نقلها و عدم نفوذ نیروهای انحرافی در تألیفات و اصول مطمئن شده و با آرامش خاطر از آنها بهره بگیرند. نمونههای فراوانی در این زمینه وجود دارد:کتاب یوم و لیلۀ یونس بن عبدالرحمن بر امام جواد و هادی و عسکری علیهم السلام عرضه شده مورد تصدیق قرار گرفته است. (2)
کتاب عبیداللّه بن علی بن ابی شعبۀ حلبی بر امام صادق علیه السلام عرضه شده و امام علیه السلام آن را نیکو شمردند. (3)
کتاب التأدیب احمد بن عبداللّه بن خانبه بر امام عسکری علیه السلام عرضه شد، و امام فرمود: این کتاب صحیح است و بدان عمل کنید. (4)
کتاب فضل بن شاذان نیشابوری بر امام عسکری علیه السلام عرضه شده و آن حضرت بر وی رحمت فرستاد و فرمود: من به مردم خراسان غبطه میبرم، زیرا فضل در میان ایشان است. (5)
اصل ظریف بن ناصح بر امام صادق و امام ابوالحسن رضا علیهما السلام عرضه شده است. (6)
از عصر امام ابوالحسن رضا علیه السلام به بعد دانشمندان شیعه دست به تألیف کتابهای بزرگی زدند که استخراج شده از اصول قدما و حاوی صدها و هزارها حدیث مورد احتیاج جامعۀ شیعی بود، و بدین ترتیب در تاریخ حدیث مرحلۀ تازهای پدید آمد. از جملۀ این تألیفات کتاب المحاسن ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد برقی (متوفی 274) از اصحاب امام جواد و امام هادی علیهما السلام است. این کتاب تا آنجا به جامعیت شهرت داشته و مقبولیت عام یافته بوده است که شیخ طوسی هنگام ذکر نام کتابهای ابن عقده مورخ رجالی و محدث مشهور میگوید:
یکی از کتابهای او کتاب الآداب است. این کتاب بسیار بزرگ بود و مانند کتاب المحاسن ابواب فراوانی را شامل است. (4)
علامه ملا محمد تقی مجلسی پدر، در شرح فارسی خود بر من لا یحضره الفقیه در مورد کتاب المحاسن مینویسد:
این کتاب نزد ما هست، و چنانکه مشایخ نقل کردهاند بسیار بزرگ و ثقه و معتمد علیه بوده آنچه الحال هست شاید ثُلث آن باشد. (5)
در روضات الجنات آمده است:
برقی تألیفات فراوان دارد، بزرگترین و جامعترین آنها کتاب محاسن است که مشهور بوده و در زمان ما موجود میباشد. این کتاب مشتمل بر بیش از صد
1) 1)
. رجال کشی، ص 224، چاپ دانشگاه مشهد.
2) 2) . الغیبه طوسی، ص 219، چاپ نجف.
3) 3) . همان، ص 339 - 340.
4) 4) . الفهرست، ص 43.
5) 5) . المحاسن، مقدمه، صفحۀ ی.
باب در فقه و حکمت و آداب علل شرعی و توحید و سایر اصول دین و فروع آن میباشد، و شیخ صدوق بیشتر کتابهای خود را بر اساس و شکل آن تألیف نموده است. (1)
. روضات الجنات، ج 1، ص 13، چاپ اول، به نقل از مقدمۀ محدث ارموی بر کتاب المحاسن، صفحه ج.
محدث نوری در خاتمۀ المستدرک ، فایدۀ پنجم، در مورد برقی میگوید:
از کتاب جامع و بزرگ او، همۀ مصنفین و نویسندگان جوامع حدیثی نقل کردهاند، بلکه حتی از او عناوین کتابهای خویش را گرفتهاند. (2)
این کتاب بزرگ که امروز اکثر آن از دست رفته نزد مشایخ ثلاثه یعنی کلینی و صدوق و طوسی وجود داشته و هر سه از آن استفاده کردهاند (3)بدین ترتیب یکی از مآخذ مهم کافی کتاب المحاسن برقی است.
دیگر کتاب الجامع احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی کوفی (متوفای 221ق) است. بزنطی، از اصحاب حضرت ابوالحسن رضا و ابوجعفر جواد علیهم السلام بوده و نزد ایشان منزلتی عظیم داشته است او را از دستۀ دوم اصحاب اجماع دانستهاند. یعنی از کسانی که حدیث و روایت نقل شده از ایشان، اگر به طریق صحیح باشد نیاز به وارسی و تحقیق در افراد بعد نیست، و مقبول و صحیح تلقی میشود. (4)کلینی با یازده طریق از سلسله مشایخ خود از این کتاب نقل میکند. (5)طبق یک نقل، این کتاب تا عصر محقق حلی صاحب شرایع موجود بوده است. (6)
سوم کتاب نوادر الحکمة محمد بن احمد بن یحیی بن عمران اشعری قمی است. نجاشی در مورد این کتاب میگوید:
این کتاب، کتاب بزرگ و خوبی است، و علمای قم آن را به نام دبۀ شبیب معرفی میکردند، و شبیب بقالی بود که در دبۀ چرمی خودش که خانههای فراوان داشت انواعی از روغن قرار داده و طبق خواست مردم به آنها میفروخت. (7)
و بدین مناسبت به آن کتاب بزرگ این نام را داده بودند که طالبان معارف در هر زمینه میتوانستند از نوادر الحکمة استفاده کنند. (1)
. به نقل از تحقیقات علی اکبر غفاری در پاورقی من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 3.
شیخ طوسی در مورد این مرد میگوید:مردی جلیل القدر و کثیر الروایه میباشد. کتاب او نوادر الحکمة است که مشتمل بر بیست و دو باب میباشد. (2)
صدوق در مورد این کتاب و چند کتاب دیگر از امثال آن که مرجع وی در تألیف کتاب مهم من لا یحضره الفقیه است میگوید:
هر چه در این کتاب من است از کتب مشهور، و مورد اعتماد و مرجع استخراج شده است. (3)
آنگاه به شماره کردن کتابهای مزبور میپردازد، و نوادر الحکمة را به عنوان ششمین از آنها نام میبرد. این سخن از کسی است که شیخ طوسی دربارۀ او میفرماید:
حافظ احادیث و بصیر و خبیر در فقه و رجال و نقاد اخبار بود. در میان دانشمندان قم نظیری برای او در حفظ و فراوانی دانش دیده نشده است. (4)
این کتاب در نزد مشایخ سه گانۀ کلینی و صدوق و طوسی بوده و تا زمان سید بن طاووس نیز باقی مانده است. (5)صدوق از این کتاب با پنج طریق از سلسله مشایخ خود و کلینی با دو طریق نقل میکند. (6)
از کسانی که در این مرحلۀ از تألیفات حدیثی به شهرت رسیده و کتابشان مقبولیت یافته است علی بن مهزیار اهوازی (متوفی 333) است. جامع او از سی و سه کتاب
تشکیل یافته بوده است. (1)
. رجال نجاشی، ص 191؛ رجال طوسی، ص 231.
صدوق این کتاب را در دسترس داشته و از آن به سه طریق از مشایخ خود روایت میکند. کلینی نیز آن را داشته و از آن بدون اینکه واسطۀ خود را ذکر نماید نقل میکند.کتاب الثلاثین حسین بن سعید اهوازی کتاب بسیار مشهور دیگر این دوره است. این مرد از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی صلوات اللّه علیهم بوده است. کلینی از او به پنج شکل و صدوق به دو طریق و طوسی به یک طریق نقل کردهاند تا اینجا با چند نمونه از مشهورترین مجموعههای روایی قبل از عصر کلینی آشنا شدیم.
صاحبان این آثار از عصر امام هشتم به بعد، در جوامع شیعه به بالاترین مراحل شهرت رسیده و کتب آنها نسخههای متعدد داشته و شیوخ بسیاری آنها را تعلیم میدادهاند. اما با آمدن کلینی به بغداد و عرضۀ کتاب کافی در مجامع علمی آن دیار، رفته رفته این کتابها به محاق فراموشی سپرده شد و بیشتر توجهات معطوف به آن کتاب گردید. چگونگی تکوّن کافی و شخصیت کلینی را در آینده بررسی خواهیم کرد، ان شاء اللّه.
1) 1)
باری دیگر در عرصۀ روایت و درایت حدیث
این نوشتار نامهای در نقد مصاحبه آقای محمد باقر بهبودی است. در این مقاله دربارۀ سرگذشت کلینی و کتاب صحیح الکافی مطالبی درج شده است.
اولیای محترم کیهان فرهنگی سلام علیکم
در شمارۀ 8 مجلۀ کیهان فرهنگی - آبان 65 - مقالۀ کوتاهی از این قلم به چاپ رسید که به منظور بررسی پارهای از آراء و نظرات آقای بهبودی در مسائل حدیثشناسی نوشته شده بود. کوتاهی فرصت اجازه نداد که مباحث در آن شماره به پایان برسد، لذا دنباله و تکمیل آن به بعد موکول گشت.
آنچه در گذشته آمد یک طرح مقدماتی برای شناخت سیر حدیث، و چگونگی تدوین آن در مکتب تشیع بود، و در آن به اختصار تمام، به این مطلب اشاره شد که: احادیث اهل بیت علیهم السلام در تمام ادوار به صورت اسناد و مدارک ثبت شده و مکتوب بوده است، و این، یک امتیاز بزرگ و استثنایی برای اسناد این مکتب، و علت و موجب امتیاز آن از تمام ادیان و مذاهب الهی عالم بوده و نیز یکی از عوامل مهم عدم تغییر و تحریف اساسی در این اسناد میباشد.
1) 1). کیهان فرهنگی، سال سوم، دی ماه 1365، ش 10، پیاپی 34، ص 36- 39.
سرگذشت حدیث را میتوان به سه دورۀ مشخص و متمایز تقسیم کرد:
در این دوره، حدیث از مقام نبوت صلی الله علیه و آله صدور یافته و به وسیلۀ جانشینان معصوم آن حضرت به صورت مکتوب در میآید، تفصیل مطلب اینکه:
پروردگار متعال در سورۀ نحل وظیفۀ تفسیر و تبیین قرآن را به عهدۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میگذارد: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» 1 و در سورۀ نجم به صراحت و قاطعیت میفرماید: آن چه پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد دین میگوید، مبتنی بر وحی بوده و هیچ نوع رأی و نظر شخصی در آن دخالت ندارد: «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی» 2 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز بر اساس همین وظیفه، قرآن را به امیرالمؤمنین علیه السلام املا فرموده و قرائت آن را به ایشان آموخته و شأن نزول و تاریخ آن، و مصادیق حال و آینده و بالاخره تفسیر و تأویل آیات کتاب خدا را برای امام بیان فرموده و بعد از آن دستور داده است که امام آنچه آموخته است به طور کامل بنویسد. قرآن موجود نزد ائمۀ طاهرین علیهم السلام با چنین توضیحات و تفسیراتی همراه بوده و نسبت به قرآن کنونی، از نظر متن نه یک ذره کم داشته و نه یک ذره زیاد.
احکام و قوانین اسلام نیز به تمامی و بدون فروگزاردن حتی یک حکم، از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام املا گردید، و آن حضرت همه را به صورت مکتوب درآورد. این نوشته در اصطلاح مکتب اهل بیت علیهم السلام کتاب جامعه نام دارد.
این دو، بخشهای مهمی از مواریث نبوتند که در نزد ائمه اطهار موجود میباشند، و مصدر اساسی بیان احکام و معارف دینی هستند. ائمۀ طاهرین علیهم السلام با تکیه بر مقام منیع عصمت، و با کمک گرفتن از این مواریث، احکام و آداب و معارف دین را، برای اصحاب و پیروان خویش بیان میکردند، و اصحاب به ویژه از عصر امام صادق علیه السلام، تعلیمات مکتب خویش را ثبت و ضبط مینمودند. مسئله کتابت خطبهها و احادیث اهل عصمت علیهم السلام از زمان امیرالمؤمنین علیه السلام به صورت یک جریان آغاز شد و دستورات
مکرر امام صادق علیه السلام بدان قوت و وسعت بخشیده است.
از ضبط بیانات ائمۀ طاهرین علیهم السلام در زمینۀ قوانین و آداب و معارف اسلام، رسائل کوچکی به وجود آمد که «اصل» نام گرفتند. همۀ این اصول نزد تلعکبری شاگرد کلینی موجود بوده و تا عصر ابن ادریس (متوفی 598) در دسترس قرار داشته است اما از آن به بعد روز به روز تعداد این رسالهها کمتر و کمتر شد، اما هنوز در یک قرن بعد یعنی عصر سید رضی الدین علی بن طاووس (متوفی 664ق) تعداد زیادی از آنها در کتابخانۀ ایشان وجود داشته است.
از عصر حضرت ابوالحسن الرضا علیه السلام، کتب مفصلتر و بزرگتری از اصول اولیه تألیف یافت که تعدادی از مشهورترین آنها بدین قرار است:
النوادر نوشتۀ حماد بن عیسی جهنی متوفای 209ق یا 208ق
النوادر نوشتۀ محمد بن ابی عمیر ازدی متوفای 217ق
الجامع نوشتۀ احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی متوفای 221ق
النوادر تألیف حسن بن محبوب سراد بجلی متوفای 224ق
نوادر الحکمة نوشتۀ محمد بن احمد بن یحیی اشعری
کتابهای فراوان صفوان بن یحیی متوفای 210ق که تا سی مجلّد شمرده شده است.
اینها وجوه دانشمندان طبقۀ ششم هستند که کتابهایشان به شهرت تام رسیده و مرجع اهل دانش طبقات بعد قرار گرفته است.
کتاب الثلاثین نوشتۀ حسین و حسن فرزندان سعید بن حماد بن مهران اهوازی.
کتابهای سی و سه گانۀ علی بن مهزیار اهوازی معاصر با امام هشتم و نهم و دهم.
در اینجا تذکر دو مسئله مهم لازم است:
در اعصاری که ما از آن سخن میگوییم نقل از یک کتاب حدیث به صورتی که در زمان ما معمول میباشد، انجام نمیگرفته است، اینگونه کتب در آن اعصار جزء کتب
درسی بوده و با دقت و وسواس علمی آموزش داده شده است. بهترین صورت این تعلیم و تعلم بدین شکل بوده است که شیخ و استاد حدیث، مثل کلینی یا صدوق، تألیف خود را بر شاگردان خویش میخوانده و آنها استماع کرده یا مینوشتهاند. مرحلۀ بعدی بدین ترتیب بوده است که یکی از طالبان علم آن کتاب را در حضور استاد میخواند و او و دیگران استماع میکردند، بعد از آن نیز اگر استاد در مورد متن یا سلسلۀ اسناد آن احادیث، تعلیق یا شرح و سخنی میداشت برای شاگردان بیان میکرد و پس از تمام قرائت و درس و شرح و تحقیق یک کتاب، به شاگردان خود اجازۀ نقل کتاب مزبور را میداد.
هنگامی که شاگرد کتابهای متعددی از یک استاد یا اساتید مختلف را بدین شکل تعلیم میدید، اجازه میگرفت و خود بر مسند تدریس مینشست و کتاب استاد خویش را بر طالبان علم نسل بعد القا میکرد، آنها نیز بعد از یک دورۀ کامل تعلم، به کسب اجازۀ روایت موفق شده و بر کرسی تدریس مینشستند. نسلی بعد از نسل دیگر، متون مهم و اساسی حدیث را با دقت کامل فرا گرفته و استنساخ و نگاهداری و نقل میکردند.
بزرگترین مراکز علمی شیعی در عصر کلینی - قرن سوم و چهارم - در شهرهای قم و کوفه و ری و بغداد بوده است. کوفه اولین شهری بود که شیعیان در آن جمعیت و قدرت یافتند، و در قرن سوم و چهارم نیز اکثریت جمعیت، کماکان بر گرایشات گذشته باقی بودند. در اواخر قرن اول هجری کسانی از شیعیان کوفه به قم رفته و موجب تکوّن و گسترش عقاید شیعی در این شهر شدند، و در روزگار مورد بحث ما، این شهر جمعیتی یک دست داشته و در آن هنگام پیرو مذهب اهل بیت علیهم السلام بودهاند. بغداد و ری در آن زمان از مهمترین شهرهای عالم اسلام بودند و تعداد شیعیان در آن قابل توجه بوده است.
اولین مجامع علمی شیعه و اولین دسته از اعاظم دانشمندان آن در کوفه پدید
آمدند. حسین بن علی و شاء از اصحاب بزرگ حضرت رضا علیه السلام در مورد این شهر میگوید:
فإنی أدرکت فی هذا المسجد تسع مأة شیخ کل یقول حدثنی جعفر بن محمد. . . ؛
من روزگاری را در این شهر دیدهام که در مسجد آن نهصد تن از مشایخ حدیث، به مسند درس نشسته و هر یک میگفتند: حدیث کرد مرا جعفر بن محمد علیهما السلام. . . .
هم در این شهر بود که هشام بن الحکم شیبانی و محمد بن علی بن نعمان بجلی معروف به مؤمن الطاق و ابو الحکم هشام بن سالم جوالیقی و علی بن میثم تمار و زرارة بن أعین و محمد بن مسلم ثقفی و جمیل بن دراج و برید بن معاویه بجلی و ابراهیم بن هاشم و احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی و احمد بن محمد بن خالد برقی و احمد بن محمد بن سعید مشهور به ابن عقده و ابان بن تغلب جریری و لوط بن یحیی ازدی و نصر بن مزاحم منقری و هشام بن محمد بن سائب کلبی و. . . ستارگان قدر اول در علم کلام و فقه و حدیث و تفسیر و قرائت و تاریخ و انساب پرورش یافتند.
همانطور که تشیع از کوفه به قم آمد علم و فرهنگ شیعی به ویژه علم حدیث نیز از همین شهر به قم انتقال یافت. در قرن سوم جریان انتقال فرهنگی به بالاترین مرحلۀ خود رسید، به طوری که محققان معتقدند مکتب حدیثی شیعه، در این قرن به قم منتقل گشته و این شهر جانشین کوفه شده است.
محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی در قرن سوم متولد شد. ما از تاریخ دقیق تولد ایشان خبری نداریم، اما محل تولد کلینی (ده کلین) هنوز موجود بوده و در دهستان فشاپویه و در 38 کیلومتری شهرستان ری واقع است. از پدر کلینی یعقوب بن اسحاق چیزی نمیدانیم جز اینکه هنوز قبر او در قریۀ کلین با نام و نشان موجود است، و
چند تن از دانشمندان از وی با عنوان شیخ نامبردهاند که میتواند نشانۀ بزرگی و دانش وی باشد. دایی کلینی هم علی بن محمد بن ابراهیم بن ابان رازی کلینی از دانشمندان نامآور عصر بوده و در شمار مشایخ کلینی قرار دارد.
از آنجا که در میان اساتید و مشایخ کلینی دو تن به موطن اصلی وی یعنی کلین منسوبند میتوان احتمال داد که ایشان مدتی از دوران تحصیل خود را در همانجا به سر برده و از این مشایخ بهره گرفته باشد اما آنچه از بررسی احوال سایر مشایخ ایشان به دست میآید این است که ایشان بیشترین بخش از معلومات خویش را از مشایخ قم به دست آورده است.
کلینی رحمه الله موفق شد از چند تن از بزرگترین مشایخ حدیث قم استفاده نماید و اخذ حدیث کند که اینکه به آنها اشاره میکنیم:
ابوعلی احمد بن ادریس اشعری قمی متوفای سال 306 یکی از اساتید بزرگ کلینی است. رجالیون او را بسیار ستودهاند و گفتهاند: مردی فقیه و ثقة و کثیر الحدیث بوده و روایات صحیح نقل میکرده است. نجاشی و طوسی با این عبارت از او سخن گفتهاند: «کان ثقة فقیهاً فی أصحابنا کثیر الحدیث، صحیح الروایة له» و ابن شهر آشوب نوشته است: «ثقة له النوادر و کتاب کثیر الفایدة. . .» .
ابوجعفر احمد بن محمد بن عیسی اشعری قمی که دانشمندان فن رجال دربارۀ وی میگویند: او استاد و شیخ حدیث قم بوده و اعتبار و فقاهتش مورد قبول همگان قرار داشته است. طوسی در مورد او میگوید: «و ابوجعفر هذا رحمه الله شیخ قم ووجهها و فقیهها غیر مدافع» نجاشی عبارتی شبیه به همین جمله دارد: «و ابوجعفر رحمه الله شیخ القمیین ووجههم وفقیههم غیر مدافع. . . له کتب» .
ابوعبداللّه حسین بن محمد بن عمران اشعری قمی، نجاشی او را بدین شکل میستاید: «ثقة له کتاب النوادر » و محقق داماد وی را از اساتید بزرگ کلینی میشمارد. شیخ بهاءالدین عاملی مینویسد: او مردی موثق و از اساتید بزرگ کلینی و از اکابر دانشمندان اشعری قمی میباشد. کلینی از ایشان در کافی روایات فراوان نقل کرده است.
شیخ القمیین و وجههم قدم الکوفة سنة نیّف و ستّین و مأتین و سمع أهلها منه و أکثروا و صنّف کتباً کثیرة.
ثقة فی الحدیث، ثبت، معتمد، صحیح المذهب، سمع فأکثر و صنف کتباً.
طبرسی دربارۀ ایشان گفته است: «إنه من أجلّ روات أصحابنا» و علامه رازی از وی چنین ستایش میکند: «من أجلّة مشایخ الکلینی» .
کلینی در قم، از این اساتید که از بزرگترین مشایخ عصر و از برجستهترین دانشمندان قم بودهاند کسب علم نموده و قسمت اعظم روایات خود را از اینان استماع کرده است. بررسی در احوال مشایخ دیگر کلینی نشان میدهد که ایشان مراکز علمی بزرگ عصر، از جمله کوفه، بغداد و ری را در طلب علم جستجو کرده و نیز از مشایخ آن نواحی در امر حدیث استفادهها برده است.
ایشان علاوه بر مشایخ قم و کوفه و ری و بغداد، با دانشمندانی از شهرها و نواحی دیگر چون نیشابور و سعدآباد و آذربایجان و یمن هم مجالست داشته و از آنان استفاده کرده است.
زحمات فراوان و مسافرتهای زیاد کلینی، او را به فضیلت و کمال بسیار آراست تا حدی که رجالشناس خبیر و بزرگ عصر ابوالعباس نجاشی (متوفای 405) از او با عبارات «استاد همۀ دانشمندان زمان خویش در ری» و «بسیار موجه و معتبر و آبرومند در میان اصحاب ما» و «موثقترین افراد در نقل حدیث» وصف میکند.
کلینی شاگردان و تربیتشدگان فراوانی داشته که چند تن از مشهورترین آنها عبارتند از:
ابوالقاسم جعفر بن محمد بن جعفر بن موسی بن قولویه متوفای سال 367 صاحب کامل الزیارات و کتابهای بسیار دیگر. عظمت ابن قولویه تا جایی است که نجاشی در مورد ایشان میگوید: او از دانشمندان بزرگ و مورد اعتماد ما در حدیث و فقه است. استاد ما شیخ ابوعبداللّه محمد بن محمد بن نعمان مفید، فقه را نزد او آموخته و از او حدیث استماع کرده است و خلاصه آن که هر چه در مورد او از خوبی و دانش بگوییم برتر از آن میباشد. . . .
ابومحمدهارون بن موسی بن احمد شیبانی تلعکبری متوفای 385ق شیخ طوسی ایشان را توصیف و ستایش بسیار میکند، و میگوید: ایشان قدر و منزلتی عظیم و روایات فراوان داشته و در عصر خود بینظیر بوده است. کتابخانۀ تلعکبری فوقالعاده بوده و او همه اصول و تألیفات اصحاب را در اختیار داشته و روایت میکرده است.
نجاشی نوشته است: او در میان اصحاب ما بسیار موجه و محترم و مورد اعتماد و وثاقت بوده. من با فرزند او ابوجعفر به مجلس درسش میرفتم، و شاگردان بر او دروس خود را عرضه داشته و قرائت میکردند.
او در زمان خود شیخ و بزرگ شیعه و وجیه در میان ایشان بوده و کتابهایی داشته است.
طوسی مینویسد:
ابوغالب در اصل کوفی و در بغداد ساکن بوده است. او جلیل القدر و کثیر الروایه و شیخ و استاد دانشمندان ما در عصر خویش و مورد اعتماد ایشان میباشد. . . .
یکی از محققان متأخر نوشته است:
کان شیخ العصابة فی زمنه و وجههم و استادهم و فقیههم و ثقتهم جلیل القدر کثیر الروایة صحیح العقیده صنّف کتباً کثیرة.
او در میان دانشمندان استادی عظیم القدر و دارای منزلتی شریف است. عقایدش صحیح و احادیثی که روایت میکند فراوان میباشد.
نعمانی بیشتر اطلاعات علمی خود را از کلینی کسب کرده و شاگرد خاص وی به حساب میآمده و کتاب کافی او را نوشته است. «و کان أیضاً من تلامیذه و کان خصیصاً به یکتب کتاب الکافی و أجاز له فی قرائة الحدیث» .
کان من مشاهیر علمائنا المعاصر لأبی جعفر الکلینی و کان تلمیذه الخاص به یکتب کتابه الکافی و أخذ عنه العلم و الادب و أجاز له فی قرائة الحدیث.
اگر مولد و موطن و مسکن شاگردان کلینی - اعم از آنها که نام بردیم یا نبردیم - را ملاک بدانیم باید بگوییم آنها در شهرهای قم و ری و کوفه و بغداد به محضر کلینی شرفیاب شده و کسب علم کردهاند.
کلینی رحمه الله علاوه بر کتاب کافی ، تألیفات دیگری نیز داشته که دلالت بر وسعت
اطلاعات ادبی و رجالی و حدیثی و کلامی او میکند. اما مهمترین کتاب وی همان ک الحمد لله فی است. این کتاب بعد از تألیف و تکمیل به زودی شهرتی عام یافته و به صورت مشهورترین تألیفات حدیثی شیعه درآمده است. چنانکه شیخ مفید (متوفای 413) بزرگترین دانشمند کلام و فقه و حدیث و رجال و تاریخ نسل بعد و شاگرد با واسطۀ کلینی در مورد آن مینویسد:
من أجل کتب الشیعة و أکثرها فائدة؛
کافی پر فایدهترین و بزرگترین کتابهای شیعه است.
کلینی در تألیف کتاب شریف کافی بیست سال عمر صرف کرده و رنج برده است، و چنانکه دیدیم به احتمال قوی، به شهرهای زیادی در اطراف بلاد اسلام مسافرت کرده و در نزد شیوخ به شاگردی نشسته است. اهمیت و اعتبار و کثرت فواید کافی ، به زودی کتابهای مهم حدیث قبل از آن را به محاق فراموشی کشانیده است، و باعث شده که خود، مدار بحث و بررسی و تدریس قرار گیرد. نجاشی میگوید:
من در مسجد لؤلؤی که همان مسجد نفطویه نحوی بود رفت و آمد میکردم، و در نزد امام جماعت آن قرائت قرآن تعلیم میگرفتم.
از این مقدمه معلوم میشود که عمل مزبور در نوجوانی ابوالعباس نجاشی صورت گرفته است. بعد ایشان اضافه میکند:
و مشاهده میکردم که گروهی از طالبان علم از اصحاب ما کتاب کافی را نزد ابوالحسین احمد بن احمد کوفی کاتب قرائت میکردند و او که شاگرد کلینی بود هنگام قرائت حدیث میگفت: حدیث کرد برای شما محمد بن یعقوب کلینی. . . .
بعد از این عصر به خصوص با عرضه شدن کتابهای صدوق و شیخ طوسی رحمه الله، کتب قدما روزبهروز بیشتر مورد فراموشی قرار گرفت، و تدریس و تدرّس و قرائت این کتب نزد مشایخ، فرصت برای پرداختن به اصول و مصنفات گذشتگان را باقی نگذاشت به طوری که رفته رفته اینگونه تألیفات کم و کمتر شد تا بالاخره به حدی رسید که در زمان ما جز چند عدد معدود، از آنها چیزی در دست نیست.
نقد و بررسی: آنچه در کلمات و نظرات آقای بهبودی صحیح و درست و قابل استفادۀ مردم و مورد تقدیر است کم نیست از جمله اینکه: «کتاب بحار الأنوار ، چنانکه از نام آن پیداست و بنده هم عرض کردم به منظور جمعآوری مؤلفات شیعه و احیای تراث اهل بیت و محافظت آن از دستبرد حوادث و فتنههای تاریخ تألیف شده است» .
یا «باز با خود فکر میکند چه بسا در تاریخی بعد از عهد من، کتابهای شیعه - آنها که با زحمات من احیا شده است - مجدداً دستخوش فنا و نابودی و آتشسوزی گردد، و زحمات من به کلی بینتیجه بماند لذا تصمیم میگیرد به تألیف کتابی جامع به نام بحار الأنوار دست بزند، و در عوض فهرستبندی و اشاره، به جای حدیث، عین حدیث را در ذیل عناوین مناسب درج کند تا اگر همۀ کتابها از بین برود لااقل یک نسخه از مجموع کتاب بر جا بماند، همۀ کتابهای شیعه زنده بماند، و هر کسی مایل باشد بدون سرگردانی و تحمل زحمت و مراجعه به فهرستها و نسخهها بتواند از احادیث کتاب بحار الأنوار کسب فیض کند» . یا «چون بحار الأنوار همۀ مسائل مذهبی را طی عناوین و فصول مناسب مطرح کرده است درست شبیه دایرة المعارف است که استفاده از آن و رسیدن به موضوع مورد حاجت مشکلی ایجاد نمیکند» . و. . .
اما متأسفانه آنچه در نظرات ایشان قابل تأمل میباشد نیز کم نیست، و خوانندگان تیزبین و جستجوگر با بعضی از اصولیترین اشکالات آن در مقالۀ حضرت علامه استاد جعفر سبحانی آشنا شدهاند. این بنده نیز به پارهای از آنها اشاره میکند، و اگر تکرار پیش آمد به خاطر این است که مطالب، قبل از مطالعۀ نوشتۀ حضرت استاد سبحانی دام ظله به رقم آمده است.
آقای بهبودی فرمودهاند: «اصولاً کسی نمیتواند به کتاب صحیح الکافی اعتراض کند» . و بعد «از اینرو اگر شنیده باشید همگان به نام کتاب اعتراض میکنند که صحیح الکافی نامیدهام» . همچنین: «لذا پیش از اینکه چنین سؤالی مطرح شود نام صحیح الکافی را مورد اعتراض و انتقاد قرار داده و ناشر جلد اول را مجبور کردند که آن را با
نام گزیدۀ کافی منتشر نماید.» واقعیت این است که ایراد و اشکال اهل نظر به کتاب صحیح الکافی در صرف نامگذاری این کتاب نیست بلکه در اساس آن است یعنی اینکه چرا ایشان احادیث قابل اعتماد را به 4428 عدد منحصر کردهاند؟ ! مگر نه این است که خودشان در مصاحبه بعد از اینکه میگویند: «البته من معصوم نیستم» به یک مطلب اساسی اعتراف میکنند: «باید توجه داشت که تشخیص صحت و سقم در انظار دانشمندان ملاکهای مختلف دارد.» و این مطلب که ایشان اعتراف دارند یک اصل است، و در تمام مسائل تحقیقی باید رعایت شود. هیچ دانشمند و محققی آخرین حرف یک علم را بر زبان نمیآورد، و همیشه راه برای حرف تازه و نظریۀ بهتر باز است، و هر روز ممکن است که یک صاحبنظر دیگر به حقیقتی تازه رهنمون گردد، این درست همان اشکالی است که ما به معتقدان به صحاح ششگانه داریم که چرا باید مؤلفین این کتب که افرادی از جنس بشر معمولی هستند تا این حد تقدیس بشوند که هر چه گفتهاند صحیح به تمام معنای کلمه محسوب شده و هیچ جای بررسی و تحقیق مجدد نداشته باشد.
آیا آقای بهبودی در صحیح الکافی به همین راه نرفتهاند؟ آنچه ایشان صحیح پنداشتهاند به چه دلیل بر دیگران حجت است، و چرا دیگران از اهل تحقیق نمیتوانند احادیث فراوان دیگری از کافی رئیس المحدثین کلینی را صحیح و معتبر بدانند؟
نمونههای فراوانی از اینکه تحقیق تازه نتیجههای تازهای در شناخت حدیث صحیح دارد موجود است که ما به اندکی از آنها اشاره میکنیم:
نمونۀ اول: شاید خود آقای بهبودی مطالعه کرده و دیدهاند که علامه مجلسی رضی الله عنه در جای جای کتاب ارزشمند مرآة العقول میفرمایند: «ضعیف علی المشهور لکنه معتبر» (1)
. مرآة العقول، ج 1، ص 148. [1]
یا «ضعیف علی المشهور معتمد عندی» . (2)این حدیث طبق نظریۀ مشهور در میان دانشمندان ضعیف شمرده شده اما نزد من حدیثی معتبر و قابل اعتماد است. یا«ضعیف علی المشهور. . . و الشواهد علی صحته عندی کثیرة» (1)
. همان، ج 3، ص 61 تا 103 (در مورد 9 حدیث) .
این حدیث طبق نظریۀ مشهور، ضعیف میباشد. . . اما شواهد و دلایل صحت آن نزد من فراوان است. «ضعیف عند الاکثر و عندی انه صحیح» . (2)این نمونههایی چند از اختلاف اجتهادات و اکتشافات تازۀ اهل نظر است که همیشه وجود داشته و باز هم وجود خواهد داشت از اینجا است که ما میگوییم، و اهل نظر در این فن معتقدند که حذف حدود دوازده هزار حدیث از کافی کار صحیحی نبوده و خلاف راه و رسم تحقیق است، هر لحظه و هر روز ممکن است اطلاعات تازهای به دست بیاید یا نسخههای بهتری از کتب قدما یافت شود، و به دنبال آن احادیث بیشتری به درجۀ صحت و اعتبار برسند، و قابل استناد و عمل گردند.
نمونه دوم: نمونۀ بسیار روشن دیگر اینکه حدیث حماد بن عیسی که مورد قبول اتفاقی و اجماعی دانشمندان و فقهای بزرگ شیعه در تمام دوران تاریخ است، و حتی صاحب معالم فقیه و اصولی و رجالی بزرگ نیز آن را به صحت پذیرفته، در حالی که ایشان در قبول یک حدیث به شرایط بیشتری از دیگر اهل نظر معتقد است، به دلایلی نزد آقای بهبودی صحیح دانسته نمیشود. (3)البته این دلایل از جانب حضرت استاد علامه سبحانی نقد و ابطال شده است (مقدمۀ کتاب جامع الشرایع ) .
نمونۀ سوم: حدیث عمر بن حنظله (4)که در نظر اهل تحقیق موثق شمرده شده و اصحاب آن را تلقی به قبول میکردهاند، و بدین جهت بدان مقبوله گفته شده است، با تحقیقات یکی از محققان معاصر به درجه صحت رسیده و صحت آن به اثبات رسیده و از نظر متن و سند قابل استناد کامل و بدون خدشه شناخته شده است. (مراجعه کنید به ولایة الفقیه فی صحیحة عمر بن حنظله و غیرها تألیف جعفر بن مرتضی العاملی) . بنابراین میبینید که اشکال در صرف نامگذاری نیست بلکه در اصل طرح است. طرح ایشان خلاف تحقیق بوده و راهی است که اهل خلاف به غلط در صحاح سته بر آن مشی کردهاند. کار صحیح آن است که علامۀ کبیر مجلسی رضوان اللّه علیه و امثال
ایشان در گذشته و حال کردهاند: اول تعیین درجۀ صحت و احادیث، و دوم توضیح و تفسیر آنها بر اساس قرآن و سنت و دلایل عقلی.
البته بر خلاف آنچه از عبارات آقای بهبودی ممکن است فهمیده شود علامه مجلسی رحمه الله روایات کتب اربعه از جمله کافی را معتبر میدانند. ایشان در جلد اول مرآة العقول با صراحت به این مسئله اشارت دارند:
و الحق ان وجود الخبر فی امثال تلک الاصول المعتبرة مما یورث جواز العمل به لکن لابد من الرجوع الی الاسانید لترجیح بعضها علی بعض عند التعارض، فان کون جمیعها معتبراً لاینافی کون بعضها اقوی. (1)
. مرآة العقول، ج 1، ص 22. [1]
در واقع آن چه ایشان از صحیح و حسن و موثق وضعیت در مرآة العقول در مورد احادیث کافی میگویند به اصطلاح متأخران است که در مقالۀ ممتّع حضرت استاد سبحانی دامت افاضاته در شمارۀ گذشته بیان شد، و طالبان تفصیل میتوانند توضیح بیشتر آن را در الدرایة شهید ثانی (19 تا 25) و منتقی الجمان فرزند ایشان (1/4 تا 8 چ جدید) و مشرق الشمسین شیخ بهاءالدین عاملی (ص 3) و درایة الحدیث (ص 38) و علم الحدیث (ص 108 و 109) استاد شانهچی مطالعه کنند.
اشکال دیگری که بر طرح آقای بهبودی در تدوین صحیح الکافی وجود دارد این است که بر فرض در حدود دوازده هزار حدیث کافی غیر صحیح شمرده شود آیا حدیث غیر صحیح به معنای «مجعول» و «ساختگی» و صد در صد غیر قابل اعتنا و عمل است یا خیر؟ مطلب به شکل دیگری است؟ آیا نه این است که اهل تحقیق از قرن هفتم به بعد، اضافه بر صحیح، حدیث حسن و موثق را فی الجمله قابل اعتماد و عمل میدانند (مراجعه کنید به الدرایة الشهید الثانی، ص 25 و 26 و 27) و منتقی الجمان (ج 1، ص 3 و 4) و وصول الأخیار (ص 96 و 97) و مشرق الشمسین (ص3) و رجال بحر العلوم (ج 1، ص 460)) . فرمایش شیخ بهاء الدین عاملی چنین است:
قد استقر اصطلاح المتأخرین من علمائنا رضی اللّه عنهم علی تنویع الحدیث
1) 1)
المعتبر ولو فی الجملة الی الانواع الثلاثه المشهورة اعنی الصحیح و الحسن و الموثق. . . . (1)
. مشرق الشمسین، ص 3. [1]
و حتی عدهای به این مقدار بسنده نکرده و حتی حدیث ضعیف - به اصطلاح متأخرین - را در شرایط خاصی قابل عمل دانستهاند. شهید در درایۀ خود مینویسد:
أما الضعیف فذهب الأکثر الی منع العمل به مطلقاً. . . و اجازه آخرون و هم جماعة کثیرة. . . مع اعتضادا بالشهرة روایة او فتوی. (2)
و نیز:
و جوز الأکثر العمل به ای بالخبر الضعیف فی نحو القصص و المواعظ و فضائل الاعمال و هو حسن حیث لا یبلغ الضعف حد الوضع. (3)
از این گذشته اگر تأملی در زمینۀ عمل به حدیث ضعیف باشد در مورد احادیثی است که در احکام و فروع وارد شدهاند، نه روایاتی که در زمینۀ اصول و معارف هستند زیرا در مورد این احادیث میتوان به معیارهای دیگری نیز عمل کرد، و اعتبار یا عدم اعتبار سندی را به کنار نهاد. صدر المتألهین شیرازی در شرح اصول کافی خود، هنگام شرح حدیث دوم میگویند:
هذا الحدیث و ان کان ضعیف السند لوقوع الضعفاء. . . فی طریقه الا ان ذلک لا یقدح فی صحته لانه معتضد بالبرهان العقلی و کذلک کثیر من الاحادیث الواردة فی اصول المعارف و مسائل التوحید و غیره. . . . (4)
حداقل چیزی که در مورد حدیث ضعیف میتوان گفت این است که از چنین حدیثی میتوان به عنوان تأیید احادیث موثقه یا حسنه یا صحیحه بهره برد، و به اتقان و به اعتبار آنها قوت بیشتری بخشید. (مراجعه کنید به وصول الأخیار إلی اُصول الأخبار (ص 97 و 98) و قواعد التحدیث (ص 113 - 114)) کسانی که با مباحث عالیۀ فقه استدلالی آشنایی دارند نمونههای فراوان این مطلب را در ابواب مختلفه فقه میتوانند ببینند.
آقای بهبودی برای توجیه کار خودشان در تدوین و تألیف صحیح الکافی ، در مصاحبه، شرح احوالی از کلینی بیان میکنند که برای آشنایی با کتب رجال و تراجم، خیالی بودن بخشهای زیادی از آن به وضوح تمام روشن است، و بر اساس چنین شرح احوالی نتیجهای که مطلوب ایشان بوده به دست آمده است. ما برای بررسی این شرح احوال که هدف اساسی بحث ما است آن را به چند قسمت تقسیم میکنیم، و هر کدام را جداگانه مورد ارزیابی قرار میدهیم:
باز مینویسند: «دیگران او را ندیدند، و نشناختند، و با کتاب او فقط سالها پس از مرگش آشنا شدند» . آنچه از اسناد و مدارک معتبر قدیم به دست میآید، درست برخلاف این نظر است. پیش از این دیدیم که یکی از چهار مرکز مهم سکونت شیعیان و تکوّن مجامع علمی ایشان شهر ری بوده است. ری آن روز بعد از بغداد - که پایتخت عالم اسلام بود - و نیشابور، بزرگترین شهرهای شرق عالم اسلام محسوب میشد، به طوری که اصطخری در مورد آن مینویسد: «و اعظم هذه المدت الری و هی مدینة اذا جاوزت العراق الی المشرق فلیس مدینة اعمر و لا اکبر و لا ایسر اهلاً منها الی آخر الاسلام الا نیسابور فانها فی العرصة اوسع منها فاما اشتباک الابنیة العمارة و المیسار فان الری تفضلها، و طولها فرسخ و نصف فی مثله» (ص 207) - از همۀ این شهرها ری بزرگتر است، و اگر از عراق عبور کنی، و به سوی مشرق روی آوری هیچ شهری آبادانتر و بزرگتر و ثروتمندتر از آن تا پایان بلاد اسلام - جز نیشابور - نخواهی یافت. نیشابور از نظر وسعت زمینی که شهر در آن ساخته شده عظیمتر است، اما ری
از جهت تو در تویی و زیادتی ساختمانها و ثروت بر نیشابور برتری دارد. طول و عرض شهر ری هر کدام یک فرسخ و نیم است - این سخن اصطخری مربوط به نیمۀ اول قرن چهارم، یعنی عصر تألیف کتاب مسالک الممالک (340ق) است. مقدسی جغرافیانویس بزرگ قرن چهارم در مورد شهر ری مینویسد:
«ری، شهری ارجمند، دلگشا، باستانی. . . پرمیوه، دارای بازارهای گشاده، کاروانسراهای خوب، گرمابههای پاکیزه است. آبش فراوان، زیانش اندک، بازرگانیش سودمند، دانشمندانش گرانمایه. . . بخشهایش زیبا و پاکیزه، مردمش با خرد، سبکبار، زیبا، با فضل و ادبند، مجلسها، مدرسهها، ذوق و هنر، جایگاهها، بارگاهها و ویژگیهای دیگر دارد.
واعظان آن از نظر فقه و سرورانش از نظر دانش، محتسبانش از نظر خوشنامی، سخنرانانش از نظر ادب کمبود و نقص ندارند. یکی از شهرهای افتخارخیز اسلام است که پیران بزرگوار، و قاریان و پیشوایان و زاهدان و جنگجویان و والاهمتان از آن برخاستهاند. . . ری، شهری است بزرگ پیرامن یک فرسنگ در مانند آن» . (1)
. احسن التقاسیم، ج 2، ص 582 - 584 [1] با اندک تغییر لفظی در ترجمه علینقی منزوی.
شهر ری، در قرن چهارم یعنی زمانی که کلینی رحمه الله در آن زندگی میکرده است چنین وسعت و عظمت و اعتباری داشته است چنانکه یکی از چند شهر بزرگ و درجۀ اول عالم اسلام به حساب میآمده است. بر اساس اسناد و مدارک معتبر موجود کلینی، بزرگ و استاد دانشمندان این شهر در قرن چهارم است. نجاشی دقیقترین دانشمند رجالی قدیم که با کلینی اختلاف زمانی زیادی ندارد، ایشان را بزرگترین و محترمترین دانشمند شیعه در شهر ری و مورد اعتمادترین و ضابطترین دانشمندان اهل حدیث میداند، نجاشی میگوید:
شیخ أصحابنا فی وقته بالری و وجههم و کان أوثق الناس فی الحدیث و أثبتهم. (2)
شیخ طوسی که از بزرگترین دانشمندان قرن بعد است کلینی را با کلمات «ثقة» و «جلیل القدر» و «عالم بالأخبار» و «عارف بالأخبار» میستاید.
آیا انصاف علمی حکم میکند که ما در مورد چنین شخصی بگوییم: «در هر حال دیگران او را ندیدند و نشناختند، و با کتاب او فقط سالها پس از مرگش آشنا شدند» .
از این گذشته، مگر نه این است که کلینی رحمه الله هنگام کسب دانش در قم و غیر آن، بزرگترین دانشمندان عصر خویش را ملاقات کرده و در محضر ایشان سالها به تحصیل و تعلم نشسته است. آیا یکی از عوامل شهرت دانشمندان درازی مدت تحصیل و کثرت و عظمت مشایخ و اساتید آنها نمیباشد. محقق کرکی فقیه کمنظیر و صاحب جامع المقاصد دوبار کلینی را به عنوان کثرت اساتید میستاید و میفرماید:
و أعظم الأشیاخ فی تلک الطبقة الشیخ الأجل جامع أحادیث أهل البیت محمد بن یعقوب الکلینی صاحب کتاب الکافی فی الحدیث الذی لم یعمل للأصحاب مثله و هو یروی عمن لایتناهی من رجال أهل البیت منهم. . . . (1)
. بحار الأنوار، ج 105، ص 63. [1]
و همچنین میگوید:
و هذا الشیخ یروی عمّن لایتناهی کثرة من علماء اهل البیت علیهم السلام و رجالهم و محدثیهم مثل. . . و قد تضمّن هذا الکتاب و کتاب التهذیب للشیخ أبی جعفر الطوسی قدس سره و کتاب من لایحضره الفقیه من الطرق الی النبی و الائمة علیهم السلام ما یر بوعلی الوف. (2)
باز مگر نه این است که عمدۀ دانشمندان بزرگ عصر بعد چون تلعکبری و نعمانی و صفوانی و ابن قولویه قمی به مقام شاگردی کلینی رحمه الله نایل شدهاند. محدث نوری در این مورد میفرماید:
و یروی الکافی عن مؤلّفه جلّ من فی هذه الطبقة من الأجلّاء؛ (3)
کافی را از مؤلف آن، بیشتر دانشمندان طبقه بعد از او روایت کردهاند.
آیا این دلیل ناشناخته ماندن کلینی است، یا دلیل شهرت ایشان در عصر حیات و زندگانی عاریت.
ایشان گفتهاند: «جامع مذهبی شیعه یعنی کافی را عوض آن که در قم - مهد تشیع - عرضه کند، در مرکز اهل سنت عرضه کرد، و لذا چند تن معدود قدر او را شناختند، و محضر او را مغتنم شمرده و به استماع کتاب او پرداختند. شاید هم بدین علت بود که (استماعکنندگان) نوجوان بودند و زبانشان کوتاه» !
و نیز: «خودش خوب میدانست که با اعتراض مردم روبهرو میشود لذا کتاب خود را که طی بیست سال زحمت در قم تألیف کرده بود زیر بغل گرفت، و عازم دیار غربت شد.» و نیز: «همین کتابی که امروز همگان تقدیس میکنند، خود کلینی از ترس معاصرین خود شهر به شهر و دیار به دیار سفر کرد، و کتاب خود را وسط اهل سنت به چند تن معدود از نوباوگان علم حدیث عرضه نمود، باشد که بعدها قدرش را بدانند.»
در این بخشها نیز نکات مورد تأملی وجود دارد که در زیر بدان اشاره خواهیم کرد:
اولاً: اگر کسی مقدمۀ کتاب کافی را مطالعه کرده باشد میداند که این کتاب به خواهش مردی دانشطلب و حقیقتجو از دیاری دور دست تألیف یافته است. رئیس المحدثین کلینی رضوان اللّه علیه مینویسد:
أما بعد فقد فهمت یا أخی ما شکوت من اصطلاح أهل دهرنا علی الجهالة. . . و ذکرت أنّ اُموراً قد اشکلت علیک لاتعرف حقائقها لاختلاف الروایة فیها. . . و أنک لا تجد بحضرتک من تذاکره و تفاوضه ممّن تثق بعلمه فیها و قلت إنک تحب أن یکون عندک کتاب «کاف» یجمع فیه من جیمع فنون علم الدین، ما یکتفی به المتعلم و یرجع الیه المسترشد، و یأخذ منه من یرید علم
الدین و العمل به بالآثار الصحیحة عن الصادقین علیهما السلام. . . و قلت لو کان ذلک رجوت أن یکون ذلک سبباً یتدارک اللّه تعالی بمعونته و توفیقه إخواننا و أهل ملّتنا و یقبل بهم الی مراشدهم. . . و قد یسّر اللّه و له الحمد تألیف ما سألت، و أرجو أن یکون بحیث توخّیت. . . و وسعنا قلیلاً کتاب الحجة و ان لم نکمله علی استحقاقه. . . و أرجو أن یسهل اللّه جل عز امضاء ما قدمنا من النیة ان تأخر الأجل، صنّفنا کتاباً أوسع و أکمل منه نوفّیه حقوقه کلها إن شاء اللّه تعالی. . . . (1)
. اصول کافی، ج 1، ص 5 و 8 -9، [1] چ غفاری.
در مقدمۀ کتاب کافی که پارهای از آن را برای شما آوردیم میبینیم که این کتاب به خواهش مردی دانشجو و حقیقتطلب از بلاد دور دست تألیف یافته است. او از کلینی درخواست یک کتاب کافی در علوم دین کرده است تا متعلمان از آن بهره جویند و طالبان هدایت بدان رجوع کنند، و هر کس که خواستار علم دین و عمل به آثار و روایات صحیحه از پیشوایان صادق است از آن اخذ نمایند. . . کلینی بعد از نقل این مطلب میفرماید: خداوند این خواستۀ تو را آسان ساخت - و او را سپاس میگزارم - و امید چنان دارم که این کتاب آن طور باشد که تو میخواستی، و نیز امیدوارم که خداوند آنچه ما نیّت کردهایم آسان نماید، و اگر اجل به تأخیر افتد کتابی تصنیف خواهیم کرد وسیعتر و کاملتر از این کتاب که تمام حقوق آن را ایفا نماید. آیا آقای بهبودی این مقدمه را ندیدهاند؟ مگر خودشان نمیگویند: «متأسفانه این مشکل بزرگی است که دانشمندان ما به آن مبتلا هستند، کمتر به مقدمۀ کتابها نظر میافکنند تا کارنامۀ مؤلف را از قلم خود به دست آورند» .
وقتی به این مقدمه دقت کنیم خواهیم دید که:
الف) کافی بر اساس خواستۀ کسان تألیف شده است.
ب) اسم کافی بر اساس خواستۀ طالب چنین کتابی انتخاب شده است.
ج) آن کسی که خواستار این کتاب شده کتابی کافی و جامع در علوم دینی و احکام
1) 1)
و اعتقادات خواسته است که بتواند نیاز همۀ طبقات را برآورده کند.
د) کلینی کتاب خود را مورد پسند میدانسته، و خداوند را بر این نعمت سپاس گفته و امیدوار بوده که این کتاب آن طور باشد که از او خواسته شده است.
آیا اینها نشانۀ ترس کلینی رحمه الله از عرضۀ کتاب خویش است؟ و آیا او از مقبولیت کتاب خود ناامید بوده است؟ و آیا جامعه از پذیرش آن ابا و امتناع داشته است؟ و بالاخره آیا از این مقدمه حتی یک کلمه از فرمایشات آقای بهبودی استفاده میشود؟
«لذا فقط چند تن معدود قدر او را شناختند، و محضر او را مغتنم شمردند و به استماع کتاب او پرداختند، شاید هم بدین علت بود که نوجوان بودند و زبانشان کوتاه! در هر حال دیگران او را ندیدند، و نشناختند، و با کتاب او فقط سالها پس از مرگش آشنا شدند.» و نیز «شهر به شهر و دیار به دیار سفر کرد، و کتاب خود را در وسط اهل سنت به چند تن معدود از نوباوگان علم حدیث عرضه نمود! باشد که بعدها قدرش را بدانند، و کتاب او را از دست نوجوانان آنان که مشایخ قرن بعد خواهند بود با تقدیس و مکرمت دریافت کنند.»
از عصر شاگردان بزرگ کلینی و زمان تولد و وفات ایشان اطلاعات کمی داریم از جمله میدانیم که:
احمد بن محمد مشهور به ابوغالب زراری در 285ق متولد و در 368ق وفات یافته است. پس ایشان هنگام وفات کلینی 44 سال داشته و چون در بغداد به محضر کلینی شرفیاب گشته است - یعنی در سال قبل از وفات ایشان - پس سن او در هنگام شاگردی نزد کلینی در حدود چهل و اندی سال بوده و دیگر ممکن نبوده است که به او نوباوه یا نوجوان گفته شود.
جعفر بن محمد مشهور به ابن قولویه در سال 367ق یا 368ق وفات یافته است. اگر ما برای ایشان یک سن معمولی هفتاد ساله فرض کنیم در هنگام وفات کلینی
بیشتر از سی سال داشته است. کلینی دو سال آخر عمر خود را در بغداد به سر برده و چون ابن قولویه از شاگردان کلینی در شهر ری بوده میتوان سن او را در هنگام شاگردی چیزی میان 20 تا 30 سال تخمین زد.
محمد بن احمد بن عبداللّه صفوانی در سال 358 وفات یافته است یعنی تنها 29 سال بعد از کلینی حیات داشته است. لذا به طور معمول نمیتوان در هنگام شاگردی در محضر کلینی (327ق) نوباوه یا نوجوان باشد.
محمد بن ابراهیم نعمانی وفات یافته در بعد از سال 342ق در بغداد نزد کلینی تلمذ کرده و در این هنگام علی الظاهر نوجوان یا نوباوه نبوده است.
هارون بن موسی تلعکبری متولد سال 291ق (1)
. طبقات اعلام الشیعه القرن الرابع، ص 329.
و متوفای سال 385ق بوده است. سن او در هنگام وفات کلینی 38 سال بوده و چون در بغداد به محضر کلینی آمده لذا در زمان تلمذ، نه نوجوان بوده و نه نوباوه بلکه مردی در کمال سن و پختگی علمی بوده است.اینگونه مسافرتها و نظم و ترتیبی که در مورد آن گفته شده در هیچ مأخذ قدیم یا جدید دیده نمیشود. پیش از این دیدید که ما بر اساس ملاک، مولد، موطن و مسکن شیوخ کلینی و شاگردان او معتقد به مسافرتهای متعدد ایشان هستیم بویژه که بعضی از بزرگان دانشمندان قدیم نیز کلینی را به سفر برای کسب حدیث و در جستجوی علم توصیف کردهاند.
اما آنچه آقای بهبودی میگویند: «ایشان در بغداد سری به محلۀ شیعهنشین کرخ زد اما آنجا را برای عرضۀ کافی صالح ندید» دقیقاً برخلاف آن چیزی است که در
1) 1)
معتبرترین اسناد موجود آمده است. شیخ طوسی در کتاب استبصار و تهذیب میگوید: «من همۀ مطالبی که از طرق مختلف اساتید خود از کلینی نقل میکنم مربوط به سال 327 است، و ایشان در این سال در گذر درب السلسله از باب الکوفۀ بغداد تمام تألیفات و احادیث خود را تدریس کرده و به شاگردان خود اجازه داده است.»
باب الکوفه که شیخ طوسی در این عبارت محل تدریس کلینی دانسته در بخش غربی بغداد و در محلۀ شیعهنشین کرخ بوده است. بغداد را منصور دوانیقی دوّمین حاکم عباسی تأسیس و بنا کرد، او این شهر را در غرب دجله و به صورت دایره ساخت. دروازههای این شهر چهار عدد بودند. یکی به سوی کوفه و یکی به سوی شام و یکی به سوی بصره و بالاخره آخری به سوی خراسان. حاکم عبّاسی به عللی دستور داد که بازارهای شهر به بیرون دروازۀ کوفه منتقل شود. در این بخش رفته رفته محلّۀ کرخ پدید آمد که محلّهای آباد و ثروتمند و بزرگ بود. بعدها این بخش به سکونت شیعه اختصاص یافت. کلینی به تصریح شیخ طوسی و دیگران در این بخش از بغداد به مسند تدریس نشسته نه جای دیگر و نه قسمت شرقی و سنّینشین بغداد. او در اینجا در یک جامعۀ شیعی خالص به طور طبیعی میبایست با استقبال گرم نیز روبهرو شده باشد. مقبولیت او به این اندازه محدود نمانده بلکه اهل سنّت نیز به مقام علمی و عظمت ایشان آگاه بودهاند چنانکه دانشمندان بزرگ بعد، از ایشان به عنوان مفتی هر دو فرقه و معظم و مسلم نزد خاصه و عامه، امین الاسلام، ثقة الاسلام، ممدوح در نزد خاص و عام و مقبول در میان همۀ طوایف و مذاهب نام میبرند. والسلام
چک شد
آخرین کلام در عرصه روایت و درایت حدیث
نامهای است در دفاع از کتاب، صحیح الکافی و پاسخ به نقدهای گفتوگوی نویسندۀ نامه با نشریه کیهان فرهنگی که آقایان جعفر سبحانی، محمد جواد شبیری و محمد جاودان مطرح ساختهاند.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
«. . . حق را هواخواهانی است و باطل را هواخواهانی دگر. اگر هواخواهان باطل بسیارند، از دیرباز هم چنین بوده است و اگر هواخواهان حق اندکند، بسا اندک که بر فزون غالب آمد و باشد که باز هم غالب آید و جلوۀ حق برقرار گردد» . (2)
حق و باطل با دلیل و منطق روشن میشود نه با کثرت حامیان و گرنه مذهب جعفری باطل بود، از آن رو که شمار سنیان افزون است و شمار مسیحیان از سنیان افزونتر و شمار بوداییان از مسیحیان. اگر نقد حدیث را روا نمیدانند، باید پاسخ خود را در اصول فقه و یا بحث رجال و درایه جویا شوند، و اگر نقد حدیث را روا میدانند، چه طرحی برای آن در نظر دارند که هم نقد حدیث به نحو احسن صورت بگیرد و هم سلامت جو برقرار بماند.
برای نقد حدیث، فقط دو راه علمی و فنی در پیش رو داریم:
راه اول آن است که احادیث صحاح مانند زر ناب و عسل خالص استخراج شود تا راه بر جویندگان حقیقت کوتاه شود و ذهن متفکران اندیشمند با مطالعۀ اساطیر و خرافات، احادیث خلاف عقل، خلاف مذهب و خلاف قرآن و سنت مشوب نگردد و قشر تحصیل کردهای را که در عصر حاضر شیفتۀ مذهب شدهاند دچار سرگردانی و حیرت نسازد و شرایط برای عرضۀ آن به دانشگاهیان و جهانیان آماده و مناسب باشد.
راه دوم آن است که همانند ادوار گذشته، سرۀ حدیث با ناسرۀ آن مخلوط بماند. یعنی حدیث صحیح با حدیث ضعیف و انواع سیزدۀ گانۀ آن در خلال هم عرضه شود، اما در حاشیۀ کتاب، رمز مخصوص احادیث را درج کنند تا درجات صحت و سقم حدیث را روشن سازد، به همان شیوه که در چاپ سنگی کتاب تهذیب و چاپ سنگی کتاب کافی مشاهده میگردد.
در این زمینه پیشنهاد جناب آقای سبحانی میتواند کارآیی همان چاپ سنگی صد سال قبل را داشته باشد به این صورت که در آخر هر کتاب فهرستی ضمیمه شود تا جای جای احادیث صحیحه را نشان بدهد.
مؤلف صحیح الکافی راه اول را مفیدتر و مناسبتر تشخیص داد و با زحمات چند ساله به استخراج احادیث صحیحه پرداخت. صحاحی که قابل عمل باشد و شیعه به آن فتوا بدهد و چون زر ناب برای همگان قابل قبول باشد. و اینک شش سال است - و خدا را شکر - که هزاران نسخۀ آن در بلاد اسلامی منتشر شده است، از جمله در کشور عزیز اسلامی ایران بیش از بیست هزار نسخۀ آن در اختیار مردم قرار دارد، بی آنکه بر یک حدیث آن خرده بگیرند.
اگر ناقدان راه اول را درست و مناسب نمیدانند، میتوانند به معارضۀ با صحیح الکافی برخیزند و فهرستی تازه و مناسب برای صحاح مقبولۀ خود تهیه نمایند و یا متن صحاح را استخراج کنند و منتشر سازند و اعتراض خود را به سمع همۀ نسلهایی برسانند که با صحیح الکافی آشنا شدهاند و بعدها هم آشنا میشوند و یا لااقل
«مستدرک» تهیه نمایند و نقایص صحیح الکافی را برطرف سازند و سلامت جو را برقرار نمایند.
جناب آقای سبحانی نوشتهاند: «داوری ایشان دربارۀ احادیث کافی شبیه به داوری قاضی در اطاق دربستۀ بدون شاهد و ناظر و بدون ارائۀ اصول دادرسی است. وی باید قبلاً در مقدمۀ کتاب صحیح الکافی اصولی را که میزان تشخیص حق از باطل است، ارائه دهد و مقیاس شناسایی حدیث صحیح را از باطل مشخص سازد. . .» . (1)
. کیهان فرهنگی، پیاپی 33، ص 30، ستون 3.
در این زمینه باید به عرض خوانندگان برسانم که هر کس کتابی تألیف میکند با فکر و نظر خودش به وارسی مسائل میپردازد و با آن محک و معیاری به تحقیق مینشیند که مشخصاً کاربرد آن را تأیید میکند. همین ثقة الاسلام کلینی که مورد تقدیس همگان است به تنهایی و بی اطلاع دیگران به تألیف کتاب کافی پرداخت، حتی در مقدمۀ آن اعتراف کرد و نوشت: «با این اختلافات گسترده من نمیتوانم حدیث صحیحی را - آن سان که امامان مذهب بیان فرمودهاند و راه تشخیص آن را به دست ما دادهاند - به درستی تشخیص بدهم. من با اتخاذ سند از سادهترین فرمودۀ امامان «بأیما أخذتم من باب التسلیم وسعکم» ، هر حدیثی را که شخصاً درست بدانم انتخاب مینمایم» . و لذا میبینیم که تنها فتوای خویش و اعتقاد خودش را در نظر گرفته و ابداً به نقل احادیث مخالف نپرداخته است.
بعد از کلینی مرحوم صدوق آمد و احادیث شیعه را وارسی کرد و چون همۀ احادیث را حجت نمیدانست، براساس تشخیص و برآورد شخصی خود در اثنای سفر به شهر بلخ، آنجا که حتی یک دانشمند شیعه حاضر نبود، تک و تنها به داوری نشست و فقیه من لا یحضره الفقیه را تألیف نمود.
سیرۀ دانشمندان از قدیم و جدید بر این بوده است که رحمت و رضوان خدا بر همۀ آنان باد. (2)
مؤلف صحیح الکافی در مقدمۀ کتاب خود، ابتدا شمهای از کار زنادقه را بازگو میکند، سپس وسعت خرابکاری آنان را در رشتههای مختلف حدیث تذکر میدهد و راه برخورد با جعلیات و مبارزۀ با خرافات را، آن سان که بزرگان صدر اول از عهد حضرت رضا علیه السلام در پیش گرفته بودند، روشن ساخته و چون نمیتواند تمام مسائل را مستدلاً مطرح کند، به ناچار همگان را به کتاب معرفة الحدیث خود حوالت میدهد و در آخرین فصل مقدمه مینویسد: «فاتباعاً لهذه الخطة واحیاء لأهدافها المقدسة. . . یعنی:
بدین منظور که از خط مشی محققان صدر اول پیروی کنم و اهداف مقدس آن مسلک را احیا نمایم، از سالها پیش خود را آماده کردم، ابتدا کتابی تألیف کردم جامع و مستند ( معرفة الحدیث ) که رجال بد نام را آمار کنم و کتابهای جعلی را از کتابهای اصیل و معتبر جدا کرده و بشناسانم و خط مشی خود را در رد و قبول حدیث، همانند مشعل فرا راه خودم - و هر کسی که راه مرا بر میگزیند - فراز گیرم. من در مقدمۀ آن کتاب ( معرفة الحدیث ) بحثی طولانی و مشروح و مستدلی آوردم که تاریخ حدیث و ابتدای نشر و تدوین حدیث را نشان میدهد و سیر تاریخی آن را با همۀ فراز و نشیبی که پیموده است دنبال میکند تا معلوم شود که خط مشی بزرگان صدر اول، بهترین راه فنی بوده و تنها راه پرهیز از خرابکاری غلات است» .
با توضیحاتی که در مقدمۀ صحیح الکافی به عربی درج کردهام و خلاصۀ آن را در مقدمۀ گزیدۀ کافی چاپ اول (انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی) به فارسی آوردهام، هر کس آن را خوانده باشد در مییابد که باید کتاب معرفة الحدیث را هم مطالعه کند تا سیرۀ مؤلف را به دست آورد. باعث شگفتی است که جناب آقای سبحانی که هم مقدمۀ صحیح الکافی را دیده است و هم کتاب معرفة الحدیث را وارسی نموده است باز هم اعتراض میکنند که چرا مؤلف صحیح الکافی معیار صحت و اعتبار حدیث را
اعلام نکرده است.
علاوه بر این، من برای چاپ دوم گزیدۀ کافی ، مقدمۀ جدیدی نوشتم و شیوۀ کار خود را به صورت مستدل در شش صفحه ارائه کردم و به تمام این اعتراضات هم پاسخ دادم. این مقدمه در سال 63 و یا 64، در کیهان ، صفحۀ اندیشهها از آغاز تا انجام به چاپ رسید. اگر جناب سبحانی مقدمۀ چاپ دوم را ندیده باشند و روزنامۀ آن سال را هم مطالعه نکرده باشند، بعد از تذکر این نکته در مصاحبۀ کیهان فرهنگی ، لازم بود به آن مقدمه مراجعه نمایند تا پاسخ همۀ اعتراضات خود را بیابند، ولی چنانکه در مصاحبۀ خود گفتهام: «متأسفانه دانشمندان ما به مقدمۀ کتابها نظر نمیافکنند تا کارنامۀ مؤلف را از قلم خودش به دست آورند» .
در اینجا برای اطلاع خوانندگان تذکر میدهم که من در مقدمۀ چاپ دوم، تفاوت مسلک قدما را با مسلک متأخرین روشن کردهام و سپس به صراحت اعلام کردهام که «نگارنده این سطور، بعد از سی سال مطالعۀ مداوم و بعد از تجربیات فراوان در شناخت علل حدیث، به انتخاب صحاح شیعه پرداخت و با پیروی از سیرۀ پیشینیان - یعنی با توجه به شرایط صحت در متن و سند - صحاح کتب اربعه را به تشخیص خویش مشخص نمود» .
بنابر این مؤلف صحیح الکافی ، شیوۀ کار خود را به زبان فارسی و عربی تذکر داده و مسائل بنیادی آن را در کتاب معرفة الحدیث خود مدلل کرده است و چون شیوۀ قدما را نافذتر و بهتر میداند، متن و سند را در کنار هم وارسی کرده و صحیح اعلایی را استخراج نموده و به جویندگان حقیقت تقدیم کرده است. اگر مؤلف صحیح الکافی مطابق خواستۀ دیگران و به پیشنهاد آقای سبحانی، تنها به وارسی سند اکتفا مینمود، قهراً کار او ناقص میماند و نمیتوانستد دستاورد خود را همانند زر ناب و عسل خالص در اختیار عموم بگذارد، و یا به دوست و دشمن عرضه نماید و یا ترجمۀ آن را تقدیم شیعیان فارسی زبان نماید. حدیثی که تنها سند آن صحیح باشد ولی متن آن مخدوش باشد، حجت نخواهد بود تا به عموم مردم عرضه شود. چه بسیار است احادیث شیعه که از حیث سند صحیح است، ولی متن آن با قرآن و سنت مخالف است
و یا بر اساس تقیه و استتار از دشمن صادر شده است در نتیجه به اتفاق همۀ دانشمندان شیعه مردود و وازده اعلام میشود.
جناب آقای سبحانی خواستهاند تا با مطلب خود اصطلاحات متأخرین و متقدمین را توضیح دهند و در آنجا نوشتهاند: «مقصود از نگارش صحیح الکافی این است است که اعلام شود در میان احادیث کافی که دارای بیش از 16000 حدیث میباشد، فقط احادیث صحیح آن مورد قبول و پذیرش است و باید اقسام سهگانۀ دیگر (حدیث موثق، حدیث حسن، حدیث ضعیف) را به دور ریخت و به دست فراموشی سپرد» . (1)
. کیهان فرهنگی، ص 34، ستون 3.
اگر جناب سبحانی به مسلک قدما توجه میکردند میدانستند که قدمای اصحاب، فقط حدیث ضعیف را رد میکنند و سایر اقسام را تماماً به نام صحیح معرفی نموده و از اعتبار لازم برخوردار میشناسند، چون مؤلف صحیح الکافی شیوۀ قدما را مورد عمل قرار داده است، لذا حدیث موثق و حدیث قوی را در سلک صحاح معتبر درج نموده و تنها از حدیث ضعیف آن اجتناب کرده است. حدیث ضعیف را نه قدما حجت میدانند و نه متأخرین، (2)مؤلف صحیح الکافی که هفتاد درصد ایجاد تفرقه و تناقض از ناحیۀ راویان ضعیف و اشخاص بی نام و نشان میبیند، بیشتر از دیگران ضرورت حذف این احادیث را احساس میکند.
متأسفانه احادیث ضعیف کافی ، 60 درصد کافی را تشکیل میدهد و مطابق برآورد شهید ثانی به 9485 حدیث بالغ میشود. 15 درصد مابقی هم محتوای نامطلوبی دارد در نتیجه، 75 درصد کافی حذف شده است.
جناب آقای سبحانی همین اعتراض گذشته را با یک بیان دیگر و تحت یک عنوان دیگر در دو نوبت تکرار کردهاند. یک جا مینویسند: «. . . اگر مقیاس ایشان در تشخیص صحیح از غیرصحیح، انظار فقهای عظام بود، باید احادیث زیادی را که در مرآت العقول و یا منتقی الجمان صحیح دانسته شده است، از کافی حذف نگردد» (3)و
جای دیگر بعد از اشاره به داستان ابن ابی العوجاء مینویسد: «آفت نوشتههای ایشان بیشتر، برداشتهای ناصحیح از تاریخ و رجال است - وگرنه - اگر با مقیاسهای صحیح به جداسازی حدیث - البته نه به صورت حذف - اشتغال میورزید، عمل مقدس میبود، اما متأسفانه سلیقۀ شخص ایشان سبب شده است که قسمت اعظم احادیث کافی نامطلوب معرفی شود. (1)
. کیهان فرهنگی، ص 36، ستون 1.
در پاسخ این گفتۀ ایشان، توجه خوانندگان را به دو نکته جلب میکنم:
علامه مجلسی که شیوۀ متأخرین را پذیرفته و در برخی موارد ملاحظات شخصی دارد، صحاح کافی را در حدود 6000 حدیث میداند که تا رقم 6636 تعداد 636 حدیث کم دارد و موقعی که احادیث را شرح میکند، با توجه به تقیه، مخالفت با شهرت و سایر مسائل دیگر قسمتی از همین 6000 حدیث را از درجۀ اعتبار و حجیت ساقط مینماید و مضمون حدیث را نمیپذیرد.
متأسفانه تاکنون آمار این پالایش دوم را که در متن حدیث انجام گرفته، به دست نیاوردهاند، تا پاسخ قطعی روشن شود و مقایسۀ لازم بین صحاح مرآت العقول و صحاح انتخابی در صحیح الکافی صورت بگیرد. پس اگر آقای سبحانی مرحلۀ اول را در نظر بگیرند، باید علامه مجلسی را مؤاخذه نمایند که 636 حدیث را از صحاح کافی کم کرده است و اگر مرحلۀ دوم را در نظر بگیرند، اول باید کمر همت ببندند و پذیرفتههای مرآت العقول را آمار کنند سپس با احادیث صحیح الکافی مقیاس بگیرند تا مقایسۀ ایشان صحیح باشد.
1) 1)
جناب آقای سبحانی مینویسند: «محدثان اسلامی به صورت قریب به تواتر (بیش از خبر واحد و کمتر از خبر متواتر) از پیشوایان معصوم نقل کردهاند که اگر شخصی استحباب عملی را از معصومی نقل کند و کسی آن را به همان نیت به جا آورد خدا پاداش آن را به او میدهد، هر چند معصوم آن را نفرموده باشد. این مضمون از طرق صحیح از پیشوایان معصوم به ما رسیده است. . .» . (1)
. کیهان فرهنگی، ص 35، ستون 2.
در پاسخ این فصل، به عرض خوانندگان میرسانم که - بعد از حذف مکررات - مضمون فوق فقط در سه حدیث شیعه وارد شده است که دو حدیث آن به اتفاق اهل نظر ضعیف است و یک حدیث آن را - که اضطراب سند دارد - به عنوان حدیث حسن پذیرفتهاند و به آن استناد مینمایند. (2)
به نظر من - اگر سند حدیث را هم بپذیریم - متن حدیث را باید رد کنیم. زیرا با اصول مذهب تناقض دارد: امام صادق علیه الصلوة والسلام، آنجا که فلسفۀ وجودی
امام را تشریح میکند، میفرماید: «وجود امام از این جهت لازم و ضروری است که اگر مردم به دین خدا بیفزایند افزودهها را رد کند و اگر مردم از دین خدا بکاهند، کاستی را اعلام نماید» . (1)
. ر. ک: صحیح الکافی، حدیث 73؛ بحار الأنوار مجلسی، ج 23، ص 25 - 28.
بنابر این امام صادق علیه السلام که باید بدعتها را انکار کند چگونه امکان دارد راه برای بدعتگذار باز کند و بدعتهای موجود را یک جا و یک ضرب، تصویب و تأیید نماید و خلاصه با صراحت کامل بگوید: «حتی اگر حدیث دروغی را به نام ما ابلاغ کنند، عمل به آن اشکالی ندارد، بلکه پاداش آن از راه تفضل و کرم داده خواهد شد؟واقعاً اگر خداوند کریم پذیرفته باشد که پاداش موعودی که در احادیث ضعیف وعده داده شده است عنایت بفرماید، پس چرا از پاداشهای نقدی آن در دنیا اثری مشهود نمیشود؟ چرا با نوشتن اسم جبرائیل و میکائیل بر شانۀ بیماران تب آنان قطع نمیشود؟ (2)چرا نوشیدن آب نیسان زنان و مردان عقیم را شفا نمیبخشد؟ کرمهای معده را بیرون نمیریزد؟ پیسی را شفا نمیدهد؟ کران و لالان را گویا و شنوا نمیکند؟ کرم دندان را نمیکشد؟ آپاندیست (قولنج) را علاج نمیکند، پیوره دندان را برطرف نمیسازد؟ و خلاصه هفتاد نوع درد و بلا را از جان مردم دور نمیسازد؟ (3)هزاران هزار حدیث دیگر از این نمونه وجود دارد که با سند ضعیف روایت شده است و برای اعمال مستحبی پاداش دنیوی وعده میدهد اما اثری مشهود نمیگردد.
جناب آقای سبحانی مینویسند: «مورخان و رجال نگاران یادآور شدهاند: هنگامی که عبدالکریم بن ابی العوجا محکوم به اعدام گشت گفت: «مرا بکشید ولی من کار خود را انجام دادهام: چهار هزار حدیث جعل کرده حلال شما را حرام و حرام شما را حلال کردهام» . آقای بهبودی این سخن را در مقدمۀ صحیح الکافی و در کتاب معرفة الحدیث گواه بر آن گرفته که زنادقه در احادیث شیعه دست بردهاند، در حالی که آنان که این داستان را نقل کردهاند تصریح میکنند که وی ربیب حماد بن سلمه
میباشد و با فرد دیگری به نام زید در کتابهای حدیثی حماد دست بردند و آنچه را نباید انجام بگیرد، انجام دادند. حال این داستان چه ارتباطی به احادیث شیعه دارد که در همه جا آن را با آب و تاب بازگو کرده و یکی از علل وجود حدیث باطل در احادیث شیعه دانسته است باید از خود ایشان پرسید» . (1)
. کیهان فرهنگی، ص 35، ستون 3.
در این زمینه به عرض خوانندگان میرسانم که: عبدالکریم بن ابی العوجاء از زنادقه معروف است. زنادقه با اصل اسلام مخالف بودند و لذا شیعه و سنی برای آنان فرقی نمیکرد. (2)البته این مرد با احادیث اهل سنت بازی کرده است. ولی ارتباط او با کتابهای حماد بن سلمه قطعی نیست، بلکه یک حدس و احتمال است.
کارشناسان اهل سنت از یک طرف دیدهاند که حماد بن سلمه با هفتاد زن و از جمله مادر این زندیق ازدواج کرده است، باشد که صاحب فرزند شود و نشد. از طرف دیگر به روایات حماد بن سلمه وارسی کردهاند و یک رشته «احادیث صفات» را در روایات او دیدهاند که با مقام علمی و مذهبی حماد سازگاری ندارد. لذا نتیجه گرفتهاند که «لابد این رشته احادیث به وسیله این مرد زندیق در خلال کتابهای حماد بن سلمه داخل شده است» . (3)
بنابر این، همان کسانی که داستان حماد را با ابن ابی العوجاء نقل کردهاند، به صراحت گفتهاند که خرابکاری او در زمینه «احادیث صفات» است، نه «احادیث حلال و حرام» و نه «احادیث عددیه» که در آخرین لحظات زندگی به جعل و تحریف آنها اعتراف کرده است.
البته کارشناسان فن حدیث به اعتراف یک فاسق زندیق ترتیب اثر نمیدهند، مگر آنکه قرینهای بر صحت گفتار او یافت شود، (4)و متأسفانه در اینجا قرینه قطعی بر صحت اعتراف او وجود دارد، این قرینه که آقای سبحانی به حذف آن مبادرت کرده
است دنباله اعتراف این زندیق است که میگوید: «من احادیثی جعل کردهام که آخر ماه شعبان به نیت اول ماه رمضان روزه بگیرید و آخر ماه رمضان به نیت اول ماه شوال افطار کنید» .
چنانکه میبینید: این مرد زندیق برای جعلیات خود برگهای به دست میدهد که فقط با «احادیث عددیه» انطباق دارد و اهل نظر میدانند که «احادیث عددیه» در کتابهای شیعیان به صورتهای مختلف روایت شده است اما در احادیث حماد بن سلمه، اثری از آن مشهود نمیباشد. (1)
. احادیث عددیه در کتب کافی، ج 4، ص 78، فقیه من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 170، کتاب خصال، ج 2، ص 527 و ص 602، کتاب اقبال الأعمال، ص 0 تا 016، کتاب وسائل الشیعه، ابواب هلال ماه رمضان، روایت شده است.
ولی متأسفانه فقهای شیعه در حدود 200 سال به این احادیث جعلی عمل کردهاند و فتوا دادهاند که از جملۀ آنان ابن قولویه قمی است با شاگردانش شیخ صدوق و شیخ مفید و شیخ کراچکی، و هر چند ابوالحسن بن داود قمی نقاد حدیث به آنان گفت که «احادیث عددیه» قابل عمل نیست، نپذیرفتند. نزاع و مخاصمه تا آن حد بالا گرفت که ابن قولویه قمی در تأیید «احادیث عددیه» کتبی تألیف کرد و ابوالحسن بن داود قمی هم کتابی نوشت و کتاب او را رد کرد.
مجدداً ابن قولویۀ قمی کتابی نوشت و کتاب ابن داود را رد کرد. مرحوم شیخ صدوق، در کتاب خصال ، ج 2، ص 531 و کتاب من لا یحضره الفقیه ، ج 2، ص 171 سخنی دارد که حاکی از برخورد نامناسب آن روزگار است. هر کس مایل باشد میتواند مراجعه نماید.
بالأخره ابوریحان بیرونی منجم آزادۀ ایرانی متوفای 430 که از ماجرای این احادیث باخبر شد، در نوشتههای خود کذب این احادیث را مدلل کرد - و گویا - شیخ طوسی با الهام از بیانات او به انکار جدی پرداخت و در کتب تهذیب و استبصار ، احادیث عددیه را مردود شمرد و از آن پس کسی به این احادیث جعلی توجه نکرد، و
1) 1)
از جمله شیخ مفید رسالهای نوشت که اینک به نام رساله عددیه مشهور است و در آن با اصرار تمام اعلام کرد که «احادیث عددیه» مخالف قرآن و سنت است و قابل عمل نخواهد بود، با آنکه قبلاً کتابی نوشته بود به نام لمح البرهان و در آن کتاب، مخالفین احادیث عددیه و از جمله ابن داود قمی نقاد حدیث را به گمراهی و ضلالت منسوب کرده بود. (1)
. ر. ک: اقبال الاعمال، ص 5.
مؤلف صحیح الکافی اهم این مسائل را با ذکر دلیل و مدرک در مقدمۀ صحیح الکافی به زبان عربی و در مقدمۀ گزیدۀ کافی چاپ اول به زبان فارسی روشن کرده است. برای توضیحات بیشتر به آن آثار رجوع شود. البته اصل ماجرا بسیار مفصل و طولانی است و شاید به ده صفحه بالغ شود که اینک نوشتههای آن در اطاق انباری منزل خاک میخورد.
برخی با مطالعۀ مقدمۀ صحیح الکافی تصور میکنند که گفتههای مؤلف صرف ادعا بوده و شاهد علمی ندارد، در حالی که هر فراز آن چند صفحه مدرک و توضیح دارد. این توضیحات قبلاً با اصل مطالب منسجم بود و فصلی از کتاب معرفة الحدیث را تشکیل میداد. من تصمیم گرفته بودم که همان فصل را به عنوان مقدمه در اول صحیح الکافی درج کنم، ولی ناشر محترم مخالفت کرد و در نتیجه، عصارۀ آن را در پانزده صفحه درج کردم و اینک با معارضۀ ناسنجیدۀ ناقدان روبرو میشوم، امیدوارم که خداوند متعال فرصت عطا کند تا بسیاری از آن حقایق را روشن کنم.
جناب آقای سبحانی با تشبث به یک اشتباه لفظی که رقم 3700 را 37000 تلفظ کردهام، زبان به نقد و انتقاد میگشایند، با آنکه در همان مصاحبۀ خود گفتهام «اصول کافی 3800 حدیث دارد» و نیز گفتهام: «کلینی از میان سیصد هزار حدیث شیعه، فقط شانزده هزار حدیث آن را انتخاب کرد» و این خود برای تصحیح آن اشتباه لفظی کافی بود ولی متأسفانه جناب آقای سبحانی پس از یک رشته اعتراض، مجدداً به همین اشتباه لفظی باز میگردند و مینویسند: «همان طور که معرفی شمارۀ احادیث اصول
1) 1)
کافی به تعداد سی و هفت هزار، لغزش روشنی است، برای گفتاری هم که دربارۀ کتاب کافی دارند، هرگز سند و مدرکی در کتب رجالی و تاریخی شیعه وجود ندارد. و آن اینکه: کلینی کتاب خود را از میان سیصد هزار حدیث برگزید. شایسته بود ایشان برای این مطلب مدرکی ارائه میکرد. گویا تنظیم کنندۀ این ارقام و اعداد خواسته است برای بیاعتبار جلوه دادن نوع احادیث شیعه، ارقام آن را بالا ببرد و راویان شیعه را حدیث ساز معرفی نماید» . (1)
. کیهان فرهنگی، ص 35، ستون 1.
در پاسخ این فصل، خوانندگان عزیز را به مطالعۀ یک فراز از مقدمۀ گزیدۀ کافی چاپ دوم سال 63 دعوت میکنم:
«. . . تاریخ صحیح نشان میدهد که در عهد کلینی بیش از سیصد هزار حدیث در دست شیعیان میچرخیده است گواه این ادعا، سند زندهای است که شیخ طوسی در کتاب رجال خود به دست میدهد و در شرح حال احمد بن عقدۀ حافظ متوفای 333 که از اساتید و مشایخ کلینی است مینویسد: من از اساتید خود شنیدهام که ابن عقدۀ حافظ میگفت: من صد و بیست و هزار حدیث مستند به خاطر سپردهام و روی هم رفته میتوانم پیرامون سیصد هزار حدیث شیعه به بحث و مذاکرۀ علمی بنشینم» . (2)
دربارۀ حافظۀ این مرد بزرگ سخنها گفتهاند و بارها او را آزمودهاند از جمله خطیب بغدادی در تاریخ بغداد ، ج 5، ص 16 مینویسد: ابن عقده میگفت: «من سیصد هزار حدیث از حدیث اهل بیت پیامبر در دست دارم» و در ص 17 مینویسد: ابن عقدۀ حافظ را سوگند دادند که همۀ محفوظات خود را اعلام کند و اوگفت: من از احادیث اهل سنت صد هزار حدیث را با متن و سند از حفظ دارم و تا سیصد هزار حدیث دیگر میتوانم مذاکره نمایم» .
جناب آقای سبحانی در تعقیب سخن قبلی مینویسند: «قسمتی از گفتار ایشان استنباط شخصی است که آنها هم مدرک تاریخی ندارد، مثل اینکه میگوید: کلینی از
ترس معاصرین خود شهر به شهر و دیار به دیار سفر کرد و کتاب خود را در وسط اهل سنت عرضه نمود، باشد که بعدها قدرش را بدانند. اینها یک رشته استنباطات شخصی است که ایشان در گفتار خود آوردهاند و این روش هم در این مصاحبه و هم در مقدمۀ صحیح الکافی و هم در کتاب معرفة الحدیث به کار گرفته شده است. و اگر واقعاً بر این همه نسبتها مدرکی معتبر وجود دارد، متن آنها را با تعیین جلد و صفحه ارائه نماید» . (1)
. کیهان فرهنگی، ص 35، ستون 2.
در این زمینه باید به عرض خوانندگان برسانم که تاریخ، بر دو نوع است: تاریخی صریح و روشن که همگان از رومی خوانند و تاریخی که نیازمند تجزیه و تحلیل است و محققان از خلال گفتهها و نوشتهها به دست میآورند نظیر آنچه دربارۀ اعتراض قبلی و سیصد هزار حدیث شیعه به عرض خوانندگان رسید، اینک به نکات زیر توجه نمایید:
زادگاه کلینی و یا اصل و تبار او، کلین است که از روستاهای ری محسوب میشود و لذا میگویند: کلینی رازی.
تحصیلات او عموماً در قم صورت گرفته است، جز اندکی در کوفه و اطراف آن نینوا که محضر حمید بن زیاد را درک کرده است.
گواه این مدعا اساتید و مشایخ او میباشند که اکثر ساکن قم بودهاند. محمد بن یحیی العطار اشعری قمی که 3114 نوبت در صدر سند واقع شده است.
ابو علی اشعری قمی که 840 نوبت در صدر سند قرار گرفته است. ابو عبداللّه اشعری قمی که 663 نوبت در صدر سند قرار گرفته است. علی بن ابراهیم قمی که 4957 نوبت در صدر سند قرار گرفته است. مرحوم کلینی ده هزار حدیث کافی را از این مشایخ روایت میکند، به اضافۀ دو هزار حدیث دیگر که در صدر سند آنها میگوید: «عدة من اصحابنا» و منظورش همین مشایخ قم بودهاند. از مشایخ دیگری هم روایت میکند که ساکن قم بودهاند و شخصیت معروفی ندارند. از این جا استنباط
1) 1)
میشود که مرحوم کلینی تا حدود چهل سالگی در قم زیسته است تا بتواند از مشایخ قم چندان حدیث فرا بگیرد که بیش از دوازده هزار آن را گلچین کند و در کافی درج نماید. (1)
. ر. ک: معجم رجال الحدیث، ترجمه کلینی.
مرحوم کلینی بعد از تحصیلات قم به ری بازگشته و مدتها مرجع شیعیان آن سامان بوده است. بدین دلیل که ابن النجاشی و علامۀ حلی دربارۀ او مینویسند: «کلینی در ری عالیترین مرجع فتوا بود و چهرۀ درخشان حدیث در آن سامان» . و چون طبیعی است که این جاه و مقام در سن کهولت حاصل میشود، استنباط میکنیم که لااقل دهۀ پنجم تا ششم عمر خود را در ری سپری کرده است. (2)
ابن النجاشی و علامۀ حلی تصریح کردهاند که «مرحوم کلینی تألیف کتاب کافی را ظرف بیست سال به پایان برده است» و مرحوم کلینی شخصاً در مقدمۀ کافی تصریح میکند که «تألیف کتاب کافی را به تقاضای کتبی یک تن از مریدان خود شروع کرده است» . بنابر این قطعی است که مرحوم کلینی نامۀ مرید خود را موقعی دریافت کرده است که در اوج شخصیت و عظمت علمی، ستارۀ درخشان ری بوده است نه موقعی که در قم به تحصیلات علمی اشتغال داشته و نه موقعی که در گوشۀ بغداد به صورت مهمانی تازه وارد، زندگی میکرده است. و این همان دهۀ پنجم و ششم عمر او را نشان میدهد.
در عهد کلینی حوزۀ قم بالاترین حوزۀ شیعیان ایران بود، و بعد از آن حوزۀ نوجوان ری که مرحوم کلینی برای تألیف کتاب کافی نیازمند منابع و مآخذ بوده است لزوماً از کتابخانههای خصوصی ری استفاده کرده و حتماً برای تکمیل کارش به قم رفته است تا از کتابخانۀ علی بن ابراهیم قمی که دستاورد پدرش ابراهیم بن هاشم بود، بهرهمند شود، و لذا میبینیم یک سوم احادیث کافی با نام «علی بن ابراهیم، عن ابیه. . .» مزین شده است. ابراهیم بن هاشم ساکن کوفه بود و با تألیفات کوفیان و بغدادیان به قم هجرت کرد و حوزۀ قم را رونقی تازه بخشید و قهراً بعد از او نسخۀ آن کتابها در
اختیار فرزندش علی بن ابراهیم قمی قرار گرفت و کلینی به حد وافر از کتابخانۀ او بهرهیاب شد.
شمار شاگردان کلینی - که ادعای آنان مسموع است و دلیل قطعی و سند موثقی بر روایت آنان در دست میباشد - بسیار اندک است و همۀ آنان ساکن بغداد و نواحی آن بودهاند، مانند ابن قولویه قمی (ت 368) ابو غالب زراری (ت 268) تلعکبری (ت 385) ابن ابی رافع صمیری، ابوالحسن ابن داود قمی (ت 368) و ابوالحسن احمد بن علی بن سعید الکوفی، و بدین علت شمار شاگردان او معدود است. وی یک سال بعد از عرضۀ کتاب کافی مرحوم شد و علاقهمندان کوفه و قم و سایر مشتاقان حدیث موفق به درک حضورش نشدند و به همین علت بود که شاگردانش فرصت نیافتند تا همۀ اجزاء کافی را بر او قرائت نمایند و لذا همۀ آنان با صراحت اعلام کردهاند که قسمتی از کتاب کافی را بعد از سماع و قرائت بر مؤلف روایت میکنند و مابقی را با اجازۀ او و مناولۀ نسخهها، روایت میکنند. (1)
. ر. ک: مشیخۀ تهذیب، ص 29؛ استبصار، ج 4، ص 310، فهرست ابو غالب زراری، ص 78.
حتی محمد بن ابراهیم نعمانی که میگویند «کاتب کلینی» بوده است قسمتی را با سماع و قرائت و قسمت دیگر را با مناوله و اجازه روایت مینماید و لذا در کتاب غیبت که فصلی از کتاب حجت کافی را در بردارد. 17 نوبت «اخبرنا محمد بن یعقوب» میگوید و سی نوبت «حدثنا محمد بن یعقوب» .1) 1)
شد و در بغداد به دار بقا رفت. ابن حجر در لسان المیزان ج 5، ص 433 مینویسد: کلینی به بغداد آمد و به افادۀ حدیث پرداخت.
نتیجه: با توجه به این چند نکتۀ تاریخی روشن میشود که مرحوم کلینی کتاب کافی را ظرف بیست سال آخر عمر خود در شهر قم و شهر ری تألیف نموده و بی آنکه در زادگاهش ری، و یا دارالعلم قم کتاب را عرضه کند راهی کوفه و از آنجا راهی بغداد میشود و کتابش را در سال 327 هجری در بغداد در خانۀ مسکونی خود، با مسجد محل عرضه میکند. اهل قم باید به قضاوت بنشینند و استنباط کنند: چرا کلینی کتابش را در زادگاهش عرضه نمیکند که مدتها چشم و چراغ آن سامان بوده است و چرا کتاب خود را در قم عرضه نمیکند که دانشگاه تشیع بود و بیش از 12 هزار حدیث کافی به نام مشایخ این دانشگاه مزین شده است؟ چرا کتاب خود را در کوفه مهد تشیع عرضه نمیدارد که بسیاری از احادیث کافی دستاورد آن سامان است و چرا در کوفه کتابش بر استادش ابن عقده حافظ مشهور و استاد و نقاد حدیث عرضه نمیدارد تا امضای او بر رونق کتابش بیفزاید؟ و بالاخره چرا بغداد را ترجیح میدهد؟
نظر حقیر بر آن است که مرحوم کلینی خائف بود تا مبادا معاصرانش به معارضه برخیزند و بگویند: «چرا شیوۀ حذف در پیش گرفتهای و احادیثی را که دیگران پذیرفتهاند و به آن فتوا میدهند به دست فراموشی سپردهای؟ چرا کتاب خود را جامع و کافی اعلام کردهای، با آنکه هزاران حدیث دیگر وجود دارد که از حیث متن و سند بر گلچین تو رجحان دارد؟» البته امروز که انسان میتواند کتاب خود را در هزاران نسخه چاپ کند و سپس عرضه نماید، از مؤاخذۀ دیگران بیمی به خود راه نمیدهد، زیرا اگر حیات خود را از دست بدهد میداند که حیات کتابش جاودانه برقرار خواهد ماند، اما کلینی خود میدانست که اگر معاصرانش مجلس درس او را تحریم کنند و او نتواند کتاب خود را بر دیگران قرائت کند، از نظر علمی تمام زحماتش به هدر میرود و نسخۀ «کتابش وجادة» ارزش لازم را از دست میدهد، لذا ناچار شد به بغداد برود و از شخصیت سیاسی مذهبی نعمانی استمداد کند و کتابی را که
همو درخواست کرده بود، بر او و سایر همفکرانش قرائت کند باشد که از گزند حوادث در امان بماند. (1)
. ر. ک: غیبت نعمانی، ص 249.
اواخر مرداد ماه سال 62 به حضور آیت اللّه منتظری رسیدم. در خلال یک رشته مذاکرات که حدود یک ساعت به طول انجامید، اصولاً از نام صحیح الکافی انتقادی به عمل نیامد، بلکه تنها مقدمۀ آن مورد بحث و نظر قرار گرفت. آیت اللّه منتظری فرمودند: «درست است که یک رشته احادیث کافی مانند حدیث سلسلة الحمار، برای عرضۀ عمومی مناسب نیست، درست است که صحاح کافی - آن هم صحیح اعلایی - برای عرضۀ عمومی و مراجعات دانشگاهی مناسبتر است، و مقدمۀ صحیح الکافی را تند و نامناسب نوشتهاید. باید مقدمۀ جدیدی تهیه نمایید که حاوی این نکات باشد . . . یکی از آقایان هم نسخههای موجود لبنان را بیاورند و بعد از تعویض مقدمه منتشر نمایند» .
من همان شب مقدمۀ مطلوب را تهیه کردم و صبح روز بعد به دفتر آیت اللّه منتظری سپردم تا به عرض ایشان برسانند. قرار شد که شب همان روز به اطلاع من برسانند که اگر مقدمۀ جدید وافی و کافی نباشد، تجدیدنظر کنم، والا تاکنون بیاطلاع ماندهام گویا تصمیم آن شب را مسکوت نهادهاند.
و اینک چند کلمه با آقای محمد جاودان که قسمتی از بیانات ایشان در شمارۀ 8 کیهان فرهنگی منتشر شده است.
در آغاز سخن به ایشان خاطرنشان میسازم که اول کتاب معرفة الحدیث را با دقت مطالعه نمایند سپس به نقد و اعتراض بنشینند. آنچه را تاکنون در اعتراض به کتاب صحیح الکافی شنیدهام، پاسخ آن را به کتاب معرفة الحدیث خود حوالت دادهام و همگان پاسخ خود را مستدل و مشروح آنجا گرفتهاند. در اینجا به خاطر خوانندگان
1) 1)
کیهان فرهنگی چند سطری مصدع میشوم:
فرزند عزیزم: من نمیدانم شما تا چه حد با مسائل رجالی آشنایی دارید اگر کسی صد جلد کتاب علمی تألیف کند، گواه اطلاعات او خواهد بود. و اگر صد جلد کتاب حدیث تألیف کند متهم خواهد شد که این همه حدیث را از کجا آورده است؟ شما که ابوجعفر برقی را با نوشتن صد کتاب میستایید در واقع حقیقت را لوث میکنید. کاش به شرح حال کامل میپرداختید. آیا نمیدانید که این مرد به قم مهاجرت کرد و در خانۀ عبدالرحمن بن حماد انصاری مأوی گرفت که جزء غلات است (1)
. ر. ک: رجال نجاشی، ص 178.
و دیگر اینکه از ابو سمینه و ابن مهران و ابن شمون و سایر غالیان حدیث تراش روایت میکند و در جمع اساتید او بیش از سی نفر ناموثق وجود دارند (2)و اینکه ابو جعفر اشعری رئیس حوزۀ قم او را به جرم همکاری با غلات از قم اخراج کرد و تا ثابت نشد که ناخواسته و جاهلانه طعمۀ غالیان شده است او را به قم باز نگرداند. همین ثقة الاسلام کلینی صاحب کافی در ج 1، ص 525 نسخه گواهی اساتید خود را بر ضعف این مرد روایت میکند و چنین معلوم میدارد که استادش ابو جعفر صفار و ابو جعفر عطار، حدیث او را حدیث حجت نمیدانستند. (3)نکتۀ اول: شیخ طوسی - رضوان اللّه علیه - مینویسد: «کتاب حلبی با دو حجم متفاوت روایت شده است: یک نسخۀ بزرگ دارد و یک نسخۀ کوچک» ملاحظه کنید:
اگر کتاب حدیث، دستخوش دگرگونی و اختلاف شود، ضایعۀ بزرگی بر آن وارد میشود. در آن زمان که نسخهها خطی بود، زنادقه کتابهای مذهبی را دستکاری میکردند تا حلال و حرام را مشتبه سازند. اگر کسی یک کتاب مشتبه را به دست بگیرد و احادیث آن را روایت کند شایستۀ تمجید نخواهد بود. (1)
. ر. ک: رجال طوسی، ص 481.
فرزند عزیزم: از عوامفریبی غلات برحذر باشید. .نکتۀ دوم: شما فرض کنید که عبیداللّه حلبی شخصاً مسموعات خود را نوشت و بر امام صادق علیه السلام عرضه نمود و سپس بر شاگردانش قرائت کرد. این عرضه چه علتی دارد و تأیید آن چه ارزشی حاصل میکند؟
آیا حلبی نسبت به حدیث خود و کتاب خود شک داشت که برخلاف سایر بزرگان حدیث، لازم دید اول کتاب خود را بر امام عرضه کند سپس به نشر آن بپردازد؟ اگر چنین باشد، کتاب او بعد از تأیید امام، تازه میتواند در طراز سایر کتابها حجت شرعی باشد نه آنکه امتیازی حاصل کند.
کتاب حلبی حتی بعد از عرضه و تأیید نمیتواند با کتاب زراره و محمد بن مسلم و ابو بصیر و سایرین که در حدود بیست نفر میشوند پهلو بزند، زیرا اینان حدیث تقیهآمیز را در حد شناخت خود ثبت دفتر نمیکردند، اما اگر حلبی حدیث تقیهآمیز را ثبت کرده باشد، بعد از عرضه و تأیید هم احتمال تقیه برقرار خواهد ماند.
نکتۀ سوم: در آن زمان صنعت چاپ دایر نبود که اگر یک نسخۀ کتاب به تأیید امام برسد، سایر نسخهها تأیید شود. اگر فرض شود که یک مؤلف مانند حلبی و یا سلیم بن قیس هلالی یا ابو عمر و طبیب، نسخۀ خود را به تأیید امام برساند، امتیاز حاصله مخصوص همان نسخه خواهد بود و بس. سایر نسخهها که بعداً رونویس شوند و با آن مقابله و برابر شوند آن امتیاز را حاصل نخواهند کرد، بلکه اعتبار آنها در حد وثاقت کاتب آن نسخه خواهد بود و حتی اگر نسخۀ کتابی صحیح و قطعی باشد، چون از دکۀ وراقان و یا دهلیز خطاطان سر درآورد اعتبار خود را از کف میدهد که مبادا
1) 1)
دستکاری شده باشد آیا شما میتوانید اثبات کنید که نسخۀ حلبی با امضای امام صادق علیه السلام به وسیلۀ افراد موثق به دست کلینی رسید و سپس شیخ صدوق آن را دریافت کرد و به شیخ طوسی سپرد؟
نکتۀ چهارم: تنها یک کتاب بر امام معصوم عرضه شد و آن کتاب یونس بن عبدالرحمن است. عرضۀ کتاب هم طبیعی بود. امام عسکری علیه السلام در خانۀ ابو هاشم جعفری به عیادت آمده بود. کتابچهای را از سر طاق برداشت و قدری بازبین کرده سپس پرسید: این کتاب از چه کسی است؟ ابو هاشم گفت: تألیف یونس بن عبدالرحمن است و امام عسکری علیه السلام او را دعا کرد.
شما از این عرضه و تأیید چه نتیجهای حاصل کردهاید که تصور کردهاید که جامع یونس بن عبدالرحمن بر امام عسکری علیه السلام عرضه شد: چهار جلد کتاب و یک دوره فقه و اعتقادات؟ نه. این کتاب، کتاب یوم و لیله یونس بود. یک کتاب جیبی در آداب نوافل و فرایض به ضمیمۀ یک سلسله دعا از ساختههای ابن خانبه ادیب معروف، تا اگر کسی از عهدۀ انشای دعا برنیاید، از انشای ابن خانبه بهرهیاب گردد و از این جهت در تذکرهها نوشتند: کتاب یونس و کتاب ابن خانبه را بر امام عسکری علیه السلام عرضه کردهاند که قسمت احکام از یونس بود و قسمت دعا از ابن خانبه، و گرنه ابن خانبه در شمار فقها نیست. (1)
. ر. ک: بحار الأنوار، ج 87، ص 291.
نکتۀ پنجم: اگر فرض شود که جامع یونس به نظر امام عسکری علیه السلام رسیده باشد چه کسی ادعا کرده و یا میتواند بکند که همان نسخۀ ابو هاشم جعفری به دست کلینی افتاد و در کتاب کافی درج شد؟ اصولاً نسخههای کتاب یونس ضایع ماند و روایت نشد، زیرا رئیس حوزۀ قم به او بدبین بود و شیعیان را از او برحذر میداشت.
در نتیجه، احادیث یونس اغلب به وسیلۀ یقطینی مولای او به دست مشایخ رسیده است و یقطینی در شمار غلات است و دستاورد او حجت نیست. (2)
آقای جاودان، شما در شمارۀ دهم کیهان فرهنگی، سخن خود را مجدداً با سیر
حدیث شیعه آغاز کردهاید. من در آغاز کتاب معرفة الحدیث ، سیر تدوین حدیث را با استناد به احادیث اصیل شیعه و ارائۀ اسناد تاریخی بهتر از شما و بهتر از استاد شما روشن کردهام و استواری و استحکام آن را مدلل ساختهام. سپس دورۀ هجوم غلات را با دلیل و مدرک روشن کردهام و راه برخورد با غلات و تزویرات پنهانی آنان را نیز نشان دادهام. شما که از دورۀ آغازین حدیث شیعه بحث کردهاید چرا از دورۀ هجوم غلات بحثی به میان نیاوردهاید؟ نمیدانم، شاید شما با آرزوهای جوانی به سر میبرید و از روبرو شدن با واقعیات تاریخی میهراسید.
1) 1)
. ر. ک: معرفة الحدیث، 189 - 191.
را روایت میکنم که عبیداللّه بن احمد بن نهیک بغدادی روایت کرده است» . (1)
. ر. ک: معرفة الحدیث، ص 246 فصل المختلف من المؤتلف.
آیا میدانید که ابن النجاشی چرا متعرض اینگونه مسائل شده است؟آقای جاودان شما در ردیف سوم و چهارم، از ابو جعفر اشعری و ابوالعباس حمیری به عنوان اساتید کلینی یاد کردهاید، در حالی که مرحوم کلینی با وساطت استادش محمد بن یحیی العطار القمی از این دو تن روایت میکند نه بلاواسطه. آنجا که نام این دو تن در صدر سند واقع شده است حدیث را معلق کردهاند و شما با بی اطلاعی از تعلیق اسناد، به استخراج نام اساتید کلینی پرداختهاید.
فراموش نکنید که ابو عبداللّه نعمانی و ابو عبداللّه صفوانی از شاگردان مخصوص
1) 1)
کلینی و یا خطاط و کاتب کلینی نبودهاند. این مسئله هیچ مأخذ علمی ندارد. بلکه برداشتی است عامیانه از نسخههای کافی که گاهی مینویسد: «وفی نسخة النعمانی» و گاهی مینویسد «وفی نسخة الصفوانی» . در شرح حال صفوانی نوشتهاند که سواد خواندن و نوشتن نداشته و یا تظاهر میکرده است که سواد ندارم (1)
. فهرست طوسی، ص 271؛ فهرست ابن الندیم، ص 278. [1]
و لذا کتابهای او با املاء بر کاتب نسخه بردار تألیف شده است نه با دست خودش، تا چه رسد به نسخهبرداری کتاب کافی . این مرد ساکن موصل بود و ملازم دربار آل حمدان و نزد آنان مقامی بسزا پیدا کرده بود و بعدها چنانکه طوسی در رجال خود مینویسد به بغداد آمد و سکونت اختیار کرد. ابو عبداللّه نعمانی هم ساکن شهر حلب و دیار آن سامان بود و کاتب دربار آل حمدان. یعنی در مقامی پایینتر از وزارت خدمت میکرد خاندان او به کتابت معروفاند. دخترش فاطمه را به ازدواج ابوالحسن علی بن الحسین مغربی وزیر سیف الدولۀ حمدانی درآورد و ابوالحسن با فاطمه دختر نعمانی - بعد از یک دوره وزارت و قتل بکجور ترکی - به العزیز باللّه خلیفۀ فاطمی پناهنده شد و در آنجا به وزارت و حکومت رسید و فرزندش ابوالقاسم الحسین بن علی بن الحسین بن ابی الحسین علی بن محمد بن یوسف المغربی (2)از دختر نعمانی در مصر به سال 307 متولد شد که بعد از قتل پدر و برادر به شام و حلب آمد و سالها وزارت کرد. به خاطر بسپارید که اگر در شرح حال یک راوی نوشته باشند «کان کاتباً» معنای آن، مقامی است سیاسی و ادبی، فقط اگر بنویسند «کان وراقا» یعنی نسخهبردار کتاب حدیث. (3)فرزند عزیزم: من که به خود حق دادهام، صحاح کافی را استخراج کنم، به خاطر آن بوده است که خود را صالح دانستهام هر کسی خود را صالح میداند میتواند اقدام کند. چه کسی میتواند دست شما و یا دست استاد شما را بگیرد که بر کتاب صحیح کافی مستدرک ننویسد؟ و یا صحاح کافی را مطابق میل عمومی جداگانه استخراج نکند؟ نوشتن مستدرک سیرۀ دانشمندان است و علم را بارور میکند. اما جار و جنجال علم را میکشد و محققین را به گوشۀ انزوا میکشاند.
آقای جاودان شما از حذف 12 هزار حدیث کافی انتقاد میکنید، پس چرا از صاحب منتقی الجمان که 10905 حدیث کافی را ساقط کرده است، انتقاد نمیکنید؟
شما مقبولۀ عمر بن حنظله را جزء صحاح شیعه یاد کردهاید، ولی نمیدانید که در سند این حدیث محمد بن عیسی بن عبید یقطینی قرار دارد که در شمار غلات است. (1)
. ر. ک: معرفة الحدیث، ص 219.
متن حدیث هم کاملاً واهی است و سقوط حدیث را ایجاب میکند. زیرا که راوی حدیث به ادعای خود طرح قضاوت را به صورتی جاهلانه و عامیانه و دور از فقه و درایت خدمت امام صادق علیه السلام مطرح میکند و پاسخ میگیرد. در حالی که با هیچ مذهب و هیچ کیش و آیینی، حتی با قوانین قضای بشری سازگاری ندارد. (2)دیگر. سخن صدر المتألهین نیز بر همین اساس علمی صادر شده است که میگوید: «مفاد این حدیث ضعیف با برهان عقلی تأیید شده است» .
آقای جاودان، بزرگی شهر ری چه ربطی به شیعیان دارد؟ شما در عوض مراجعه به کتاب اصطخری و مقدسی بهتر آن بود به کتاب معجم البلدان محوی بنگرید که مینویسد: «شهر ری کاملاً در اختیار جامعه اهل سنت بود و از تاریخ 275 که احمد بن حسن مادرانی بر ری مسلط شد و اظهار تشیع کرد، کم کم جامعۀ شیعه رو به فزونی نهاد» آیا نشنیدهاید که ابو جعفر اشعری - همان رئیس حوزۀ قم که شما او را استاد کلینی معرفی کردهاید و تا سالهای 280 هجری از زندگی و حیات او خبر داریم - راویان بد نام و بی تقوا را از قم به ری تبعید میکرد؟ اگر حوزۀ شیعه در شهر ری گسترده و دائر میبود، آیا ابو جعفر اشعری راویان غالی و خرابکار قم را به ری تبعید میکرد تا با آزادی کامل به خرابکاری بپردازند؟ (1)
. ر. ک: معرفة الحدیث، ص 106 و 108.
از تاریخ 275 هجری که شیعیان ری رو به فزونی نهادند، قهراً باید حوزههای حدیثی هم دایر شده باشد ولی در این تاریخ، کلینی دورۀ جوانی خود را میگذراند و
1) 1)
در قم به تحصیل حدیث میپرداخت و باید چنین استنباط کنیم که مرحوم کلینی از حدود سال 300 هجری به ری آمده باشد و چشم و چراغ شیعیان این سامان بوده باشد - که شرح آن در پاسخ آقای سبحانی گذشت - و بعد از 20 سال که مرحوم کلینی عازم بغداد شد و در آنجا به خاک رفت، حوزۀ قم چشم و چراغی نداشت و لذا بعد از ده سال از مرحوم شیخ صدوق که هنوز، دهۀ سوم عمر خود را به پایان نبرده بود تقاضا کردند به ری بیاید و چشم و چراغ آنان باشد. بنابر این، در یک حوزۀ جوان، رئیس بودن کلینی و یا چشم و چراغ بودن او، چه ربطی دارد به این مقام و منزلت امروزی که شما را هم به حمایت از او برانگیخته است؟ آیا توجه نمیکنید که تمجید ابن النجاشی برداشتی است از کتاب کافی او که مینویسد «وکان أوثق الناس فی الحدیث وأثبتهم» و این همه دلیل همان عرض بنده است که شخصیت و مقام کلینی از مطالعۀ کتاب او به دست آمده است نه از معرفی معاصران او.
آقای جاودان، محصلین مذهبی و غیر مذهبی، در دورههای مختلف تحصیلی کنار هم مینشینند ولی اغلب برای هم گمنامند، و اگر برخی از دیگران شاخصتر باشند، شخصیت آنان در حدی نخواهد بود که در تاریخ رجال مذهب ثبت شود. استادی که صد نفر شاگرد دارد، گر چه با چند نفر از شاگردان مبرز خود، حشر بیشتری داشته باشد برخوردهای آنان در تاریخ رجال و مذهب ثبت نمیشود. مگر کسی شخصاً شرح حال خود را بنویسد و به یادگار بگذارد و یا فهرست اسناد و مدارک خود را تهیه کرده باشد. آن چنان که ابو غالب زراری تهیه کرد و به یادگار نهاد. و یا اقلاً مانند شیخ صدوق و شیخ طوسی در اواخر عمر خود در یک دورۀ نسبتاً طولانی با شهرت و مقام، چشم و چراغ حوزه باشد و استاد درس حدیث، تا مقام و منزلت او از زبان شاگردانش به یادگار بماند. ولی ما هیچ یک از این دلایل را دربارۀ کلینی در دست
نداریم و علت آن است که مرحوم کلینی کتاب کافی را در آخر عمر خود، آن هم در شهر بغداد به معرض روایت نهاد و بعد از یک سال، دارفانی را وداع گفت، بی آنکه به شهرت کافی برسد و فرصتی به دست آید تا خصوصیات زندگی او و یا خصوصیات تحصیلی او در تاریخ معاصر او ثبت شود.
آقای جاودان، شما دلایل زیادی آوردهاید که با عالم تحقیق فاصلۀ زیادی دارد، من علاقهای ندارم که تمام بیانات شما را نقض کنم، گر چه بسیار آسان است. نقد دیگران را هم فقط در موارد مهم آن پاسخ میدهم که مشت نمونۀ خروار باشد. من کتاب خود را برای خدا نوشتهام و مخلصانه دامن اهل بیت را از خرافات و جعلیات زنادقه پیراستهام و براساس رؤیایی که دیدهام جایزۀ خود را هم از دست مبارک امام صادق علیه السلام دریافت کردهام و دیگر انتظاری ندارم. بعد از آنکه انسان میبیند و تاریخ هم گواهی میدهد که هیچگونه کار مثبت علمی در سالهای اول آن رواج نمییابد، اصراری ندارم که از کتاب خود و هدف خود بیش از اینها دفاع کنم. من نتیجه مادی برای خود انتظار ندارم. به نتیجۀ اخروی خود هم رسیدهام اینک خدا را به حکومت و داوری میخوانم. «أَ لَیْسَ اَللّهُ بِأَحْکَمِ اَلْحاکِمِینَ» ؟
در خاتمه یادآور میشوم که برخلاف تصور شما «باب الکوفه در بخش غربی بغداد و در محلۀ شیعه نشین کرخ» نبوده است. باب الکوفه یکی از چهار خیابان اصلی شهر بغداد آن زمان بوده است و بازار زنجیر، و یا کوچۀ زنجیر، در این خیابان اصلی و داخل باروی شهر بغداد واقع میشده است در حالی که «کرخ بغداد» در منطقهای خارج از بارو و بین نهر عیسی و نهر صراة بنا گردید تا بازاریان و طوّافان را از عاصمۀ خلافت دور کرده باشند.
حتی برای آنان مسجد جامعی جداگانه در شرق نهر صراة بنا کردند که روز جمعه هم بازاریان و طوّافان وارد بغداد نشوند. این همان مسجدی است که به نام مسجد شرقیه نامیدهاند و بعدها مرکز اجتماع شیعیان گذشت. (1)
. ر. ک: تاریخ بغداد، ج 1، ص 79 فصل کرخ.
1) 1)
و اینک چند کلمه با آقای شبیری:
ایشان در اعتراض اول خود نوشتهاند: «علامه مجلسی در ابتدای فصل دوم از مقدمۀ بحار الأنوار ، دربارۀ توثیق مصادر و مآخذ مینویسد: بدان که اکثر کتبی که ما در نقل (روایات) بدانها اعتماد کردیم، کتابهای مشهوری است که انتساب آنها به مؤلفین معلوم است. این تصریح مجلسی، نادرستی سخنان مطرح شده در مصاحبه را روشن میکند. مرحوم مجلسی بعد از این کلام به تفصیل، وثاقت و عدم وثاقت منابع بحار را بیان کرده و بیشتر این کتاب را - به صراحت - به مؤلفینش نسبت میدهند. . . حتی در مورد اکثر کتب شیخ صدوق مینویسند که اشتهار آنها از کتب اربعه کمتر نیست. . .» خوانندگان عزیز باید بدانند که گاهی نسبت به یک کتاب به مؤلف آن قطعی است ولی متن نسخه متواتر نیست. مثلاً مرحوم شیخ صدوق کتابی دارد به نام امالی که جزء کتب درسی نبوده و گاه گاهی مورد مطالعه دانشمندان و پژوهشگران قرار میگرفته است و لذا نسخههای خطی آن، مانند نسخههای کافی و فقیه من لا یحضره الفقیه فراوان نبوده و نیست. حال اگر بعد از هزار سال و یا هزار و پانصد سال، یک نسخۀ خطی از کتاب امالی به دست آید که پشت آن نوشته باشند: «کتاب الامالی تألیف الشیخ ابی جعفر الصدوق» ضمناً اسانید کتاب هم به اضافه سایر شواهد از قبیل ظهرنویسی اجازات، نشان بدهد که این کتاب باید همان کتاب امالی شیخ صدوق باشد، در این صورت نسبت کتاب امالی به مؤلف آن قطعی است، اما متن این نسخه بالخصوص که مأخذ ما قرار میگیرد، متواتر نیست، متواتر آن است که صدها نسخۀ آن در همۀ اعصار گذشته موجود بوده باشد.
ملاحظه کنید: مرحوم مجلسی در ابتدای همین فصل مزبور (ج 1، ص 26) مینویسد: «خداوند میسر فرمود که من از کتابهای شیخ صدوق به نسخههای کهن و تصحیح شدهای دست بیابم، مانند کتاب امالی (فإنّا وجدنا منه نسخة) که ما یک نسخۀ مصحح آن را به دست آوردیم» عبارت «إنّا وجدنا منه نسخة» صراحت دارد که این نسخه به صورت وجاده تحصیل شده است، نه به صورت روایت و مناوله، یا به صورت تواتر که صدها نسخۀ دیگر مؤید آن باشد.
تمام نسخههایی که علامه مجلسی در این فصل مزبور نام میبرد، به این صورت به دست آورده است به جز نسخههای کتب اربعه: کاف ی، فقیه ، تهذیب و استبصار و همانندان آنها از کتابهای فقهی و رجالی و کلامی مانند کتاب مبسوط ، تلخیص الشافی ، عدة الاصول ، مقنعة مفید، فهرست طوسی، فهرست ابن النجاشی، رجال طوسی و رجال کشی و امثال آن که مورد نیاز دانشمندان بوده و نسخههای فراوان دارد و مرحوم مجلسی کمتر از آنها استفاده کرده است.
اگر در عهد مجلسی نسخۀ کتابهای شیخ صدوق و یا سایر مآخذ و مصادر متواتر بوده باشد باید در عهد ما هم متواتر باشد، زیرا از عهد مجلسی تاکنون، خطۀ شیعیان مورد تهاجم قرار نگرفته است. ولی به کتابخانههای خطی که سر میزنیم و یا به فهرستها که مراجعه مینماییم، کمتر نسخهای پیدا میشود که تاریخ کتابت آن از زمان مجلسی بیشتر باشد تا چه رسد به حد تواتر که از هر کتابی نسخههای فراوان موجود میباشد. مثلاً کتاب کمال الدین شیخ صدوق به وسیلۀ پژوهشگر پرتلاش آقای غفاری با مراجعه به هفت نسخۀ خطی تصحیح شده است و تنها یک نسخۀ آن مربوط به سال 960 هجری است.
مرحوم مجلسی بعد از کتابهای شیخ صدوق بلافاصله از کتاب الامامة نام میبرد که آن را تألیف علی بن بابویه پدر صدوق میداند و در مقام توثیق آن میگوید: «وصل الینا منه نسخة قدیمة مصححة» . یعنی یک نسخۀ مصحح و قدیمی آن نصیب ما شده است. «وصل إلینا» صراحت دارد که نسخه را از گوشه و کنار کتابخانهها - وجادة - به دست آورده است.
اگر این نسخه متواتر بود، مرحوم مجلسی در شناخت نسخه دچار خلط و اشتباه نمیشد که آن را از تألیفات پدر صدوق بداند، در حالی که یقیناً چنین نیست. (1)
. ر. ک: ذریعه، ج 2، ص 242 - مقدمۀ بحار الأنوار نوشتۀ مرحوم ربانی ص 50.
مرحوم مجلسی، بعد از کتاب الامامه ، کتاب قرب الاسناد را مطرح میکند و در مقام توثیق آن میگوید: «کتاب قرب الاسناد هم از اصول معتبر و مشهور است. من نسخۀ
1) 1)
خود را از یک نسخۀ قدیمی رونویس کردهام و آن نسخۀ قدیمی از روی نسخۀ ابن ادریس رونویس شده بود. ابن ادریس در نسخۀ خود نوشته بود که: من این نسخه را از روی نسخهای رونویس کردهام که هم غلط فراوان داشت و هم مشوش بود. من نسخۀ خود را تصحیح نکردم مبادا که احادیث را دگرگون کرده باشم.
این اعترافات مجلسی میرساند که نسخههای کتاب قرب الاسناد در همۀ ادوار تاریخ، نادر و کمیاب بوده است و در اثر متروک بودن، حتی ابن ادریس موفق نشد که یک نسخۀ سالم پیدا کند و نسخۀ خود را تصحیح کند، به همین ترتیب نسخه برداران و نیز، علامه مجلسی، نسخۀ سالمی پیدا نکردند که آن نسخه را مأخذ خود قرار دهند، و به ناچار، همان نسخۀ مغلوط و مضطرب را نسخه برداری نمودند. آیا علامۀ مجلسی نسخۀ این کتاب را متواتر میشمارد؟
قراین موجود، نشان میدهد که این کتاب باید تألیف عبداللّه بن جعفر حمیری باشد به روایت ابو غالب زراری. ولی علامۀ مجلسی در فصل اول (ج 1، ص 7) مینویسد: «کتاب قرب الإسناد ، تألیف ابو جعفر محمد بن عبداللّه بن جعفر حمیری قمی است و گمان من بر این است که تألیف پدرش ابوالعباس عبداللّه بن جعفر باشد که ابن النجاشی از آن یاد میکند. اگر کتاب قرب الاسناد ، تألیف ابو جعفر پدر باشد - آنچنان که ابن ادریس به آن تصریح میکند - باید نام پدر را به اسناد کتاب بحار الأنوار اضافه نمایید» . بنابر این معلوم میشود که نسخههای کتاب مزبور تا آن حد متروک بوده است که در شناخت مؤلف نیز دچار تردید شدهاند و از پشت نویسی آن نظر قاطعی به دست نیاوردهاند.
مرحوم مجلسی بعد از کتاب قرب الإسناد مینویسد: «کتاب بصائر الدرجات تألیف محمد بن الحسن الصفار، از اصول معتبرهای است که مرحوم کلینی هم از آن روایت کرده است» . (1)
. بصائر الدرجات، ج 1، ص 27. [1]
خوانندگان عزیز را متوجه میسازم که ابو جعفر صفار کتابی داشته است به نام
1) 1)
بصائر الدرجات که از همان عصر تألیف مورد انتقاد ناقدان قرار گرفت و از میان شاگردان بسیار او، فقط محمد بن یحیی العطار القمی حاضر شد به روایت این کتاب بپردازد، سعد بن عبداللّه اشعری هم قسمتی از احادیث بصائر الدرجات را گلچین کرد و به نام منتخبات بصائر روایت کرد. شیخ صدوق به پیروی استادش ابن الولید - نقاد قمیان - از روایت این کتاب اِبا ورزید و حتی کتاب منتخبات را هم که حاضر شد روایت کند در نسخۀ خود، روی احادیث جعلی آن علامت نهاد تا بتواند در فهرست روایات خود به استثنای آنها بپردازد. مؤلف صحیح الکافی این نسخۀ موجود معروف را همان نسخۀ منتخبات میداند که در حال حاضر، صحیح و مجعول آن در هم آمیخته است و قابل روایت نیست (1)
. ر. ک: معرفة الحدیث، ص 252 - 254.
نه کتاب بصائر الدرجات صفار، که بیش از منتخبات آن مورد نقد ناقدان بوده است.اگر ما نسخۀ موجودی را که اینک همگان روایت میکنند و مرحوم مجلسی هم تمام احادیث آن را در کتاب بحار الأنوار خود درج کرده است، همان نسخۀ بصائر الدرجات صفار بدانیم، باید اعتراف کنیم که نسخههای آن متواتر نبوده است زیرا نسخههای خطی موجود اختلافات فاحشی دارند. صاحب وسائل مینویسد: «از کتاب بصائر الدرجات صفار، دو نسخه داریم یکی کوچک و دیگری بزرگ» . (2)و علامه تهرانی مینویسد: من از کتاب بصائر الدرجات ، چند نسخۀ خطی رؤیت کردهام که با نسخۀ چاپی برابر است و چند نسخۀ دیگر هم دیدهام که از حیث اجزاء کتاب و ابواب و ترتیب آن، با نسخۀ چاپی برابر نیست. (3)آیا نسخهای که تا این حد متن آن اختلاف دارد، و از روز اول، مورد طعن و بی مهری قرار گرفته و سالها محدثان شیعه از روایت و انتشار آن خودداری کردهاند میتواند متواتر باشد؟
اگر بخواهم به ترتیب مصادر بحار الأنوار مجلسی را یک یک مورد بحث و کنکاش قرار بدهم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود. فقط تذکر میدهم که مرحوم مجلسی در
معرفی کتابها اغلب مینویسد: «وجدنا منه نسخة» و این اعتراف به عدم تواتر است و در بسیاری موارد، در شناخت نسخهها دچار اشتباه شده است. از جمله در مورد کتاب اختصاص ، کتاب مصباح الشریعه ، تفسیر قمی ، جامع الاخبار که اینک جای طرح این مسائل نیست.
آقای شبیری در اعتراض دوم خود، مسائلی را مطرح کرده است که جناب آقای سبحانی عنوان کرده بودند و من توضیحات لازم را دادهام.
آقای شبیری در اعتراض سوم مینویسد: «بر آشنایان به فن حدیث روشن است که هیچ ارتباطی بین تلخیص سند حدیث و شناخت بدنامان در آن وجود ندارد، آیا اگر ما به جای ابان بن تغلب، ابن تغلب را به کار بریم، بد نامی او آشکار میشود» .
من برای خوانندگان عزیز، به صورتی که برای عموم آنان قابل فهم باشد توضیح میدهم که: ما یک «علی بن ابی حمزه» داریم که فرزند ابو حمزۀ ثمالی است و یک «علی بن ابی حمزه» داریم که عصاکش ابو بصیر معروف بوده و مردی خبیث و کذاب بوده است. مجلسی از این شخص دوم که نام میبرد، میگوید: «عن البطائنی» زیرا کلمۀ «بطائنی» از القاب ویژۀ این خبیث است.
ما یک «احمد بن محمد» داریم که احمد بن محمد بن عیسی رئیس حوزۀ قم باشد. یک «احمد بن محمد» داریم که احمد بن محمد بن خالد برقی است، و شمهای از شرح حال او را در فصل اول از پاسخ آقای جاودان ملاحظه کردید، یک «احمد بن محمد» دیگر داریم که احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی باشد. مجلسی برای روشن بودن سند، از نفر اول به نام «ابن عیسی» یاد میکند و از دوم به نام «برقی» و از سوم به نام «بزنطی» ، تا علاوه بر تلخیص سند، مقام نفر اول و نفر سوم تا سر حد مقام برقی تنزل نکند.
ما یک «محمد بن اسماعیل» داریم که محمد بن اسماعیل بن بزیع است و از خاصان حضرت رضا علیه السلام. یک «محمد بن اسماعیل» دیگر داریم که محمد بن اسماعیل بن احمد بن بشیر است با لقبی ویژه به عنوان «برمکی» و علامۀ مجلسی از
نفر اول به نام «ابن بزیع» و از نفر دوم که ضعیف است به نام «برمکی» یاد میکند تا ضعف او مخفی نماند.
ما یک «حسن بن علی» داریم که وی - حسن بن علی بن فضال - به وثاقت مشهور است. یک «حسن بن علی» داریم که حسن بن علی بن ابی عثمان مردی کذاب و خبیث بوده است و یک «حسن بن علی» دیگر هم داریم که حسن بن علی بن ابی حمزۀ بطائنی باشد که او و پدرش هر دو به خباثت معروفاند، و علامه مجلسی برای روشن بودن شخصیتها، از نفر اول به نام «ابن فضال» و از نفر دوم به نام «ابن ابی عثمان» و از نفر سوم به نام «ابن البطائنی» نام میبرد که خباثت دو تن آنها پنهان نماند.
جماعت دیگری نیز در میان روات شیعه وجود دارند که با کنایه و لقب به خباثت شهرت دارند، اما نام کوچک آنان علاوه بر اشتراک اسمی، چندان شهرت ندارد و علامۀ مجلسی همان لقب آنان را یاد میکند. مثلاً اگر در سند حدیث بگویند: «عن ابی عبداللّه الرازی» و یا «عن محمد بن احمد الرازی» ، ناظر در این سند یا باید در حافظۀ خود جستجو کند و یا به کتابهای رجالی مراجعه کند تا این مرد خبیث را به جا آورد ولی اگر مانند مجلسی بگویند: «عن الجامورانی» اهل فن به سرعت او را میشناسند.
از این قبیل است الادمی سهل بن زیاد، الاصم عبداللّه بن عبدالرحمن، السنانی محمد بن احمد، و شمار دیگری از بدنامان که شرح حال آنان در معرفة الحدیث آمده است.
آقای شبیری در اعتراض چهارم، مجدداً و به صورتی دیگر مسئلۀ تواتر و وجاده را مطرح میکند که بحث آن قبلاً گذشت و نیز در اعتراض پنجم اشارهای به ابو حمزۀ ثمالی دارد. من در کتاب معرفة الحدیث خود اعلام کردهام که خبر فاسق را نمیپذیرم و در پاورقی، دلیل آن را به مقدمۀ صحیح الفقیه خود حوالت کردهام. و چون از چاپ صحیح الفقیه منصرف شدم، به ناچار این مسئله را در مقدمۀ گزیدۀ کافی چاپ دوم توضیح دادم. هر کسی مایل باشد میتواند به آنجا رجوع کند به طور خلاصه باید دانست که در این زمینه نهی قرآنی وجود دارد.
آقای شبیری مینویسد: «ایراد علی بن حسن بن فضال دربارۀ ابو حمزۀ ثمالی قابل قبول نخواهد بود، زیرا فطحی است» این دربارۀ اختلاف مذاهب شیعه بحث مستدلی در کتاب معرفة الحدیث خود آوردهام. اگر کسی فطحی بودن را دلیل فسق و بیایمانی میشناسد اول کتاب معرفة الحدیث را نقض کند سپس به طرح این سخن بپردازد. عجب است که تمام فقها احادیث علی بن حسن بن فضال را دربارۀ حلال و حرام خدا به عنوان حدیث موثق پذیرفتهاند ولی آقای شبیری سخن او را دربارۀ ابو حمزۀ ثمالی رد میکند.
ابن النجاشی در شرح حال این مرد مینویسد: ابوالحسن علی بن حسن بن علی بن فضال، در کوفه فقیه شیعیان و چهرۀ درخشان فقها و مورد وثوق آنان و آشنا به حدیث بود که سخن او دربارۀ حدیث حجت بود. احادیث فراوانی از اساتید خود سماعاً روایت میکند. کسی ندید که لغزشی مرتکب شده باشد و یا عیبی در کار او بوده باشد و کمتر اتفاق افتاده است که از راویان ضعیف روایت کرده باشد. این مرد فطحی مذهب بود این مرد چندان تقوای علمی داشت که شخصاً از پدرش روایت نمیکرد میگفت: «من با پدرم حسن بن فضال به مقابلۀ کتابهایش میپرداختم و کتابهای او را خواندهام و شنیدهام ولی در آن تاریخ 18 سال داشتم و هنگام خواندن و شنیدن، معنای حدیث را درست نمیفهمیدم، لذا بر خود حلال نمیدانم که روایات پدرم را شخصاً روایت کنم» و لذا احادیث پدرش را به توسط برادرانش احمد و محمد از پدرش روایت میکرد. علی بن حسن بن فضال، حتی در عهد ابن النجاشی که قرن پنجم هجری باشد، مورد توجه بوده است تا آنجا که تألیفات او جزء کتابهای رایج درسی بود و ابن النجاشی میگوید: «من دوازده جلد از کتابهای فقهی او را که شامل احادیث او باشد نزد استادم قرائت کردهام و کتاب رجال او را هم درس گرفتهام.
کشی در رجال خود ص 530 میگوید: من از استادم عیاشی معروف پرسیدم: علی بن حسن بن فضال را چگونه میشناسی؟ عیاشی گفت: من تمام عراق و ناحیۀ
خراسان را پیمودهام ولی فقیهتر و فاضلتر از او ندیدهام. هر کتابی که از امامان روایت شده بود - در تمام رشتهها - در کتابخانۀ او پیدا میشد. از همۀ دانشمندان خوش حافظهتر بود. فقط مذهب فطحی داشت، این مرد از ثقات دانشمندان بود.
آقای شبیری در اعتراض ششم مینویسد: «انتشار قسمتی از احادیث کافی در کتابی تحت عنوان صحیح الکافی دو معنی در بر دارد، معنای اول: معنای اثباتی، یعنی تمام احادیثی که در صحیح الکافی آمده است صحیح میباشد. معنای دوم مفهوم نفیی، یعنی بدین صورت که احادیث دیگری که در اصل کتاب کافی وجود دارد، و در صحیح الکافی درج نشده است از عنوان صحت عاریند. روشن است که اعتراض معترضین به جنبه نفیی قضیه است. . .» .
همانطور که در پاسخ آقای جاودان و دیگران عرض کردم، اگر اعتراض ناقدان این است که چرا همۀ صحاح کافی در صحیح الکافی درج نشده چارۀ علمی و فنی آن نوشتن یک جلد و یا دو جلد مستدرک است مثلاً صاحب وسائل احادیث شیعه را براساس تصویب و تأیید خودش جمعآوری کرد. بعد از او علامۀ نوری براساس فکر و عقیدۀ خود کتاب وسائل را وارسی کرد و اظهار نمود که در کتاب وسائل همۀ احادیث و مدارک مجتمع نیست و لذا کتابی تدوین کرد به نام مستدرک الوسائل و سایر احادیث شیعه را بر پایۀ تصویب و تأیید خودش در آن جمعآوری کرد. در اینگونه مسائل که اختلاف نظر وجود دارد، سیرۀ دانشمندان تهیۀ مستدرک است. بنابر این هر کس بر کتاب صحیح الکافی اعتراض دارد، باید به تهیۀ مستدرک بپردازد و کتاب صحیح الکافی را در مقدمۀ آن مستدرک و یا در خاتمۀ آن نقد کند، تا یک کار مثبت علمی و مفید و فنی انجام داده باشد.
آقای شبیری در اعتراض هفتم مینویسد: «آیت اللّه خوئی صادر نشدن بعضی از احادیث کافی از معصوم را تأیید میکنند ولی حکم به جعلی بودن آنها نمیکنند. . .» .
در این قسمت توجه خوانندگان را به دو نکتۀ علمی جلب میکنم:
نکتۀ اول: اگر برخی احادیث کافی از زبان امام معصوم صادر نشده قهراً از زبان
دیگران صادر شده است. در نتیجه این سؤال مطرح میشود که چرا و چگونه گفتۀ دیگران به نام امام معصوم قالب شده است؟ در پاسخ این سؤال دو احتمال عقلی وجود دارد: یا یک نفر زندیق خرابکار، مانند ابن ابی العوجاء حدیثها را جعل کرده و داخل نسخههای خطی جا زده است و راویان شیعه در اثر خوشبینی و بی اطلاع از خرابکاری، نسخهها را روایت کردهاند و در نهایت از کتاب کافی و یا سایر کتب اربعه سر در آورده است.
یا آنکه راویان دست دوم و سوم و چه بسا مرحوم کلینی، یک کتاب کلامی، فقهی، اخلاقی از تألیفات دانشمندان را به دست آورده و با این تصور که این مطالب باید گفتۀ امامان معصوم باشد متن کتاب را از مؤلف آن کتاب روایت کرده و بعد از تقطیع به امام معصوم نسبت داده است. (1)
. ر. ک: معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 37 - 38.
از نظر علم رجال که جمعی از راویان شیعه را کذاب و حدیث تراش و. . . معرفی کرده است، احتمال اول قوت دارد. و اگر کسی احتمالات فلسفی را کنار بگذارد و با شواهد تاریخی سیر حدیث را پیجویی کند جزماً اعلام میکند که این رشته احادیث نامعقول را زنادقه و غلات شیعه جعل کردهاند خصوصاً که احتمال دوم طرفداری ندارد و صرفاً یک احتمال عقلی و فلسفی است. زیرا در تاریخ حدیث، نمونۀ قطعیای برای آن به دست نیاوردهاند. مؤلف صحیح الکافی هم که از دایرۀ احتمال فلسفی پا فراتر نهاده است، بیش از یک نمونۀ آن را پیدا نکرده و نمونۀ دیگری در دست ندارد. بنابر این احتمال دوم را باید منتفی دانست. خصوصاً که تقویت احتمال دوم به کلی اساس حدیث را در هم میپاشد و اعتماد آنان را از اصول شیعه سلب میکند.
نکتۀ دوم: آیت اللّه خویی چگونه تشخیص دادهاند که مینویسند: این رشته احادیث از زبان امام معصوم صادر نشده؟ غیر از این است که مضمون حدیث را با معیار علم و منطق سنجیده و حتی یک نمونۀ آن را هم در ص 47 به نقل از رسالۀ عددیه
1) 1)
تألیف شیخ مفید، جعلی اعلام نموده و در ص 48 جاعل حدیث را احمق و بیسواد، معرفی کردهاند؟ و باز یک نمونۀ دیگر را که در ص 50 از کتاب اصول کافی استخراج کردهاند، بعد از وارسی علمی و منطقی شایسته نمیدانند که مفاد آن را به امام معصوم نسبت بدهند؟ در این صورت وارسی متن حدیث با معیار عقل و منطق گناهی ندارد، چون شیوۀ دانشمندان از قدیم و جدید بر این بوده است و اگر کسی مانند بهبودی، خود را صالح نظر بداند و با میزان عقل و منطق یک رشته احادیث را مردود و وازده اعلام نماید، از نظر مبنی چه گناهی مرتکب شده است؟ آیا همین آیت اللّه خوئی نیست که در ص 50 مینویسد: من یک نمونۀ آن را از کتاب کافی استخراج کردهام، و استخراج مابقی را به پژوهشگران محقق واگذار میکنم؟
آقای شبیری در همین اعتراض هفتم مینویسد: «ما هر چه در مقدمۀ معجم رجال الحدیث - که حدود صد صفحه میباشد - جستجو کردیم تا شاید در جایی از آن ببینیم که دو سوم احادیث کافی نامعتبر است و یا رد پایی از این سخن در لابلای آن بیابیم، راه به جایی نبردیم» .
از خوانندگان عزیز اگر کسی میتواند مسائل علمی را دنبال کند، باید به مقدمۀ معجم رجال الحدیث ص 29 مراجعه کند که معظم له مینویسند: «ما تعبیر صحت و ضعف را براساس اصطلاح متأخرین نیاوردهایم بلکه منظور ما از صحت و ضعف، اعتبار و عدم اعتبار است، اگر بگوییم که این حدیث و یا این طریق صحیح است، یعنی معتبر است و حجت، گر چه برخی از راویان آن نیک احوال و یا موثق باشند، و اگر بگوییم که این حدیث و یا این طریق ضعیف است، یعنی معتبر و حجت نیست گر چه راوی آن بدنام نباشد، بلکه ناشناخته و یا مجهول الهویه باشد» .
و باز به ص 34 مقدمه مراجعه کند که معظم له مینویسند: «ما در مباحث اصول ثابت کردهایم که هر حدیثی حجت نیست. آن حدیثی حجت است که راوی آن موثق و یا نیک احوال باشد. تشخیص این مطلب با مراجعه به علم رجال است که موثق بودن و نیک احوال بودن راویان را از ضعیف بودن آنان امتیاز میدهیم» .
و باز به ص 36 مراجعه کند که مینویسند: «جمعی معتقدند که روایات کتب اربعه بی استثنا از زبان امام معصوم صادر شده است، این ادعا باطل است. چگونه میتوان ادعا کرد که روایت راویان - یک نفر از یک نفر دیگر - موجب قطع و یقین باشد خصوصاً که در میان سلسلۀ راویان کتب اربعه کسانی هستند که به عنوان حدیث تراش و دروغ پرداز معرفی شدهاند. جمعی دیگر بر این مدعا افزودهاند که در عهد اول، قرائن خارجی گواهی میکرده است که صحت این احادیث قطعی است، و با توجه به آن قرائن احادیث کتب اربعه تدوین شده است. ولی متأسفانه این ادعا نیز فاقد دلیل است و دلایلی را که اقامه کردهاند، مدعای آنان را اثبات نمیکند» .
با این بیاناتی که از آیت اللّه خوئی ارائه شد، قطعی است که معظم له احادیث ضعیف را حجت نمیدانند، گر چه راوی آن به ظاهر ناشناخته باشد (یعنی احتمالاً در عالم واقع عادل و معتبر باشد) . در این صورت طبیعی است که قریب هزار حدیث کافی از درجۀ اعتبار و صحت ساقط شود، زیرا در تشخیص راویان ضعیف، به ندرت اختلاف نظر وجود دارد، ضمناً معلوم میشود که معظم له نیز همانند متقدمین، احادیث صحیح و احادیث حسن و احادیث موثق و قوی را به عنوان صحیح و معتبر میپذیرند و از تقسیم حدیث به انواع پنج گانه و یا ششگانه پرهیز دارند.
آقای شبیری در اعتراض هشتم، همان نقدی را وارد کرده است که آقای سبحانی وارد کرده بودند و پاسخ آن را دادهام. ضمناً دربارۀ نامگذاری کتاب کافی مناقشاتی دارند که پاسخ خود را باید از زبان آقای جاودان (ص 39 ستون فراز سوم) دریافت کرده باشند.
آقای شبیری در اعتراض نهم حدیثی از کتاب بصائر الدرجات را با قید صحیح اعلائی روایت میکنند دایر به اینکه هیچ کس نباید با معیار علم و عقل خود، مضمون حدیث را ارزیابی کند، در حالی که احادیث بصائر الدرجات حجت نیست و مضمون حدیث فوق به وسیلۀ همۀ دانشمندان نقض شده است. و شرح آن را در همین دفاعیه از زبان شیخ مفید و آیت اللّه خوئی، طی پاسخ به اعتراض ششم مطالعه کردید. شگفت
است که انسان با روایت یک حدیث عقل خود را از حجیت بیندازد و در عین حال معارف خود را، و از جمله امامت امامان را با منطق عقلی اثبات کند.
آقای شبیری، در اعتراض دهم، راجع به معجون شیعه و سنی بیاناتی دارد که شفاهاً از دیگران هم مسموع شد.
توجه خوانندگان را به این نکته جلب میکنم که مذهب تشیع از عهد امام صادق علیه الصلوة والسلام تحت رهبری امامان معصوم، با سلاح علم و دانش مجهز شد و با کمال خیرخواهی و بشر دوستی و به منظور نجات انسانها از ضلالت و گمراهی در مجامع اهل سنت نفوذ کرد و مکتب فقهی و کلامی شیعه را با رشدی سریع در کوفه، بصره، واسط، بغداد و قم گسترش داد. ولی از قرن سوم که تعصبات مذهبی به صورت حزب گرایی و جبههبندی بر جامعه حاکم شد سلاح بحث و جدل و مناقشات لفظی و کتبی جایگزین سلاح علم و دانش گشت و رشد مکتب و نفوذ آن متوقف ماند تا آنکه حکومت صفویه با نفوذ سیاسی و اجتماعی مذهب تشیع را در ایران گسترش داد، ولی متأسفانه بازار بحث و جدل رواج گرفت و رشد فرهنگی و نفوذ مکتبی ما در جوامع اهل سنت در جا زد.
حال اگر انقلاب اسلامی در تمام منطقۀ خاورمیانه حاکم شود، قهراً سران متعصب فریقین مقهور میشوند و از اعمال تعصبات خشک و بی ثمر باز میمانند و در نتیجه نسل جدید اهل سنت، شیفته و مفتون تشیع، سر خورده از مذهب تسنن، خودسرانه شیوۀ التقاط را در پیش میگیرد و به دلخواه خود، معجونی از مظاهر تشیع و تسنن گلچین میکند و در مغز خود جای میدهد. تهیۀ این معجون آرزوی من نیست، بلکه یک پیش بینی اجتماعی مذهبی است. برای همین نسل آینده مزبور است که من میراث اهل بیت را پیراستهام تا با ریختن شهد خالص در کام آنان از نوشیدن شربت ناگوار باطل بازشان دارم و سیرۀ شاگردان امام صادق علیه السلام را احیا کنم، تا دیگران چگونه به تکلیف خود قیام نمایند؟
راجع به اعتراض یازدهم، فقط تذکر میدهم که در نسخۀ سید محسن جبل عاملی
(و نه شرف الدین عاملی که اشتباه لفظی کردهام) چنین آمده است: «أما المحتجّ بکتاب اللّه علی الناصب فرجل من قرقر، یلهمه اللّه معرفة القرآن» . بیش از این علاقه ندارم که دربارۀ آن بحث کنم. هر کس میخواهد صدق و کذب آن را به دست آورد باید سبک استدلال مرا در کتاب معجزۀ قرآن و مبارزه با فلسفۀ شرک ، کتاب ارث ، کتاب هفت آسمان ، کتاب جبر و اختیار به ضمیمۀ بحث و رجعت، بحث بدا، تعلیقات بحار الأنوار ، خصوصاً ج 83 تا 91 و نیز در سایر تعلیقات من در کتابهای فقهی و کلامی که تصحیح کردهام، با دقت مطالعه کند و با سبک دیگران مقایسه نماید.
راجع به اعتراض دوازدهم خوانندگان عزیز را به تفسیر مجمع البیان ، ج 10، ص 377، حوالت میدهم که مینویسد: «اکثر مفسرین گفتهاند که «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ» دربارۀ ترتیل نماز شب نازل شده است و مفسرین اجماع دارند که دستور «قُمِ اَللَّیْلَ» قیام برای شب زندهداری با نماز شب میباشد، مگر ابو مسلم بلخی که راه خلاف پیموده است» . در این زمینه به کتاب بحار الأنوار ، ج 85، ص 1 - 5 چاپ اسلامیه و نیز تعلیقات آن مراجعه شود تا مصداق المحتجّ بکتاب اللّه علی الناصب روشن شود.
راجع به اعتراض سیزدهم باید تذکر بدهم که در باب ثواب قرائت قرآن یک رشته حدیث از طریق سنیان داریم و یک رشته حدیث دیگر از طریق شیعیان. در صورتی که حدیث سنیان را خود دانشمندان اهل سنت جعلی بدانند شایسته نخواهد بود که شیعیان در تفاسیر کتابهای خود روایت نمایند. احادیث شیعیان هم اغلب و اکثر از کتاب تفسیر ابن البطائنی - کذاب معروف - استخراج شده است که مجموع آنها را در کتاب ثواب الاعمال شیخ صدوق ملاحظه مینمایید. علامه مجلسی در ج 85 ص 36 تا 41 قسمتی از همین احادیث را نقل میکند و به ضعف آن اعتراض مینماید، راجع به اعتراض چهاردهم، و احادیث طب، خوانندگان عزیز باید به کتاب اعتقادات صدوق و نقد علمی آن به وسیلۀ شیخ مفید مراجعه نمایند. قسمتی از این مناقضات در کتاب بحار الأنوار مجلسی، ج 62، ص 74 - 76 درج شده است. من در این زمینه یک مقاله
دارم که اگر خدا بخواهد به کیهان فرهنگی ، برای چاپ عرضه خواهم داشت.
راجع به اعتراض پانزدهم و شرح حال محمد بن جمهور، خوانندگان عزیز را به کتاب معرفة الحدیث ، ص 198 - 199 ارجاع میدهم. این مرد در میان اهل سنت به عنوان قمی معروف است و جزء ادبا و کاتبان درباری محسوب میشود.
خوانندگان باید توجه داشته باشند که راوی این حدیث یعنی محمد بن جمهور میگوید: «حضرت رضا علیه السلام متن این کتاب طبی را برای بهداشت و سلامت مزاج مأمون تنظیم کرد و از نیشابور به بلخ فرستاد تا به مأمون عباسی تقدیم شود» . لازم به توضیح نیست که از نظر تاریخی و مذهبی، کذب این سخن روشن و مشهود است.
والسلام علی من اتبع الهدی - محمد باقر بهبودی
فهرست تفصیلی
فهرست اجمالی5
الکافی فی الحدیث9
کتاب کافی ثقة الاسلام کلینی 11
چکیده 11
مشایخ کلینی 13
شاگردان و کسانی که از او روایت کردهاند 15
انگیزۀ تألیف کتاب کافی 16
کتاب کافی در سه دیدگاه مختلف 18
آیا همه روایات کافی، صحیح و معتبر است؟ 20
نادرستی و نقاط ضعف این دیدگاه 26
توضیح لازم دربارۀ این روایات 44
تحریف و مسائل مربوط به آن 47
تحریف در روایات شیعه 54
نظر بزرگان شیعه دربارۀ تحریف قرآن؟ 56
الکافی 67
چکیده 67
موضوع 67
ارزش و اعتبار 67
سخنان علما 68
انگیزۀ نگارش 69
ویژگیهای کتاب 70
روایات کتاب 70
شرحهای کتاب 70
حواشی کتاب 71
ترجمه فارسی 71
خلاصه 71
تحقیق 71
نسخههای خطی 72
عرضۀ کافی بر امام عصر 73
چکیده 73
در فضل کتاب اصول کافی و جهت تسمیۀ آن و عدد احادیث و کتابهای وی 87
کتاب اصول کافی و ویژگیهای آن 89
چکیده 89
جایگاه الکافی در میان امامیه 95
چکیده 95
شیوه و روش کلینی در الکافی 103
چکیده 103
نقد و تحقیقی در زمینه شروح کافی 107
چکیده 107
سخنی پیرامون کافی و مؤلف آن 108
سخنی در ارزش اسانید و احادیث کافی 111
گفتاری پیرامون شروح کافی 115
نظریۀ نگارنده در اسلوب علمی شرح و تفسیر 118
تعریف ماهیت شرح متن 121
شرح و اجتهاد 129
تفسیر اجتهاد از منظرۀ علمی ناب 129
الف) اجتهاد تصویبی 130
ب) اجتهاد اکتشافی 131
مسلک اجتهاد اصولی 131
مسلک اجتهادی اخباری 133
مسلک اجتهاد نقدی 136
رابطۀ شرح و اجتهاد 137
مرحله دوم از شرح (تفسیر محتوا) 139
گفتاری تطبیقی در تفسیرپذیری 140
سخنی از شرح ملاصدرا 143
عناصر و مبادی شرح ملاصدرا 144
مختصات شرح صدر المتألهین 145
نقدی کوتاه بر شرح صدر المتألهین 146
گفتاری در شرح نگارنده بر کافی 148
مختصات الحاوی 148
عناصر و مبادی الحاوی 151
معرّفی و نقد کتاب ترجمۀ «اصول کافی» 155
چکیده 155
دلایل پدید آمدن ترجمه جدید از یک متن 156
ترجمۀ جدید «اصول کافی» 157
نکتهها 158
کتابشناسی الکافی 163
چکیده 163
الکافی 163
شروح «الکافی» 165
حواشی الکافی 171
فهرست، معجم، صحاح و. . . الکافی 175
مقالات 179
کافی در آیینه پژوهش 181
چکیده 181
مقدمه 181
الشیخ الکلینی البغدادی و کتابه الکافی «الفروع» 182
دفاع عن الکافی، ثامر هاشم حبیب العمیدی 185
الکلینی والکافی 189
اضبط المقال فی ضبط اسماء الرجال 190
الصافی فی شرحالکافی 192
پژوهشی در زمینه کتاب کافی و مؤلف آن 196
دفاع عن الکافی 199
چکیده 199
باب اول: شبههها دربارۀ حضرت مهدی علیه السلام 200
فصل اول. تحلیل اندیشۀ اعتقاد به حضرت مهدی علیه السلام 200
فصل دوم. رد احادیث مربوط به حضرت مهدی علیه السلام توسط مخالفان 200
فصل سوم. صحیح یا متواتر دانستن روایات حضرت مهدی علیه السلام توسط اهل سنت 200
فصل چهارم. موضع دیگران در برابر احادیث حضرت مهدی علیه السلام در کافی 200
باب دوم. شبهههای مطرح به وسیلۀ احادیث تقیه در کافی 201
فصل اول. تقیه و نفاق 201
فصل دوم. ائمه علیهم السلام و تقیه 201
فصل سوم. احادیث تقیه و کتمان در کافی 201
باب سوم. بداء و افتراها 201
فصل اول. مبانی بداء 201
فصل دوم. نسبت جهل به خداوند 202
فصل سوم. جایگاه و معنای بداء از نظر شیعه 202
فصل چهارم. نگاهی به احادیث بداء 202
باب چهارم. شبهۀ تحریف قرآن کریم 202
فصل اول. طعنها در ضمن طرح شبهۀ تحریف 202
فصل دوم. نقد سند و دلالت روایات تحریف 203
فصل سوم. تحریف در میان اهل سنت 203
الشیخ الکلینی البغدادی وکتابه الکافی (الفروع) 205
چکیده 205
دفاع از مهدویت 211
چکیده 211
مقدمه 211
جستارهای مقدماتی پیرامون امامت و خلافت 212
خلافت و خلیفه در لغت و اصطلاح 213
وجوب نصب امام 213
ادلۀ نصب امام 213
وجوب شرط عصمت در امام 214
معنای عصمت و پیشینه آن 214
ادله عقلی عصمت 215
ادله نقلی عصمت 215
بررسی ادعای نزول آیه تطهیر دربارۀ زنان پیامبر صلی الله علیه و آله 216
تعیین امام با نص است یا اختیار؟ 217
شبهه بر اعتقادات اساسی مذهب شیعه 217
پاسخ اجمالی شبهه 218
ادله نص و تعیین در امامت 219
الف) ادله عقلی 219
ب) ادله نقلی 219
نظرات مخالفین حدیث غدیر 220
بررسی نظرات مخالفین 221
حدیث ثقلین 222
حدیث منزلت 222
حدیث دار 223
برخی شبهات و خرافات پیرامون ظهور حضرت مهدی علیه السلام 223
فصل اول: بررسی اندیشه اعتقاد به حضرت مهدی علیه السلام 223
امامت و تشیع فارسی 225
بررسی این نظر 225
فصل دوم: احتجاجات منکرین احادیث مهدی علیه السلام 226
فصل سوم: علمایی از اهل سنت که به صحت یا تواتر احادیث مهدی علیه السلام اذعان دارند 235
فصل چهارم: موضع مقلدین و دیگران در برابر احادیث مهدی علیه السلام در کافی ادعای
ضعف تفکر 237
مهدویت به سبب ارتباط آن با دو کتاب جفر و کافی 237
ابطال برخی ادعاها 239
نقد و بررسی این شبهه 241
نقد و بررسی 243
نقد و بررسی 244
نقد و بررسی 244
انکار ولادت امام مهدی علیه السلام 247
نقد و بررسی 247
حدیث دوم: حدیث ثقلین 249
احادیث اهل بیت علیهم السلام 249
ب) ادله قسم دوم: اعلام و اقرار به ولادت امام مهدی علیه السلام 250
شبهه سرداب و جواب آن 251
نقد و بررسی 251
انکار طول عمر امام مهدی علیه السلام 252
نقد و بررسی 252
مسخره کردن علامات ظهور 253
نقد و بررسی 253
رد این سخن 254
کتابنامه 254
ادبیات حدیثی امامیه پس از کتاب الکافی 259
چکیده 259
اُصول آل الرسول 271
چکیده 271
میرزا محمدهاشم خوانساری اصفهانی چهارسوقی (1235 - 1318ق) 274
اساتید و مشایخ اجازه او 275
شاگردان و کسانی که از وی اجازه روایت گرفتهاند 275
تألیفات چاپ شده او 276
تألیفات چاپ نشده او 278
نمونهای از این تألیف گرانقدر 282
چند یادآوری 295
حدیث چشمان آهو 297
چکیده 297
ترتیب مباحث کتاب 299
جامع بودن مطالب کتاب و در عین حال اختصار آن 301
حسن اسلوب 301
اهمیت موضوع کتاب 301
نگاهی به «التعلیقة علی الکافی» میرداماد 303
چکیده 303
مباحث کتاب 304
نمونههایی از تعلیقات میرداماد 305
کتاب العقل والجهل 305
کتاب فضل العلم 306
کتاب التوحید 308
باب حدوث العالم و اثبات المحدث 308
کتاب الحجة 313
نگاهی به «الرواشح السماویه» میرداماد (م1041ق) 315
چکیده 315
اخبار محرّف 321
احادیث مصحّف 322
احادیث موضوع 323
نگاهی به شرح صدر المتألهین بر اصول الکافی 327
چکیده 327
مدخل 327
نگاهی کلی به شرح اُصول الکافی 329
مشرب حدیثی ملّاصدرا 332
نگرشهای عرفانی در شرح ملّا صدرا 334
ویژگیهای کتاب 335
ارائه بحثهای مبسوط و دقیق رجالی 336
یادکرد دانشهای حدیثی 337
شرح و بسط کامل روایات 338
توجه به دیدگاههای مختلف 339
ابهامزدایی 340
برداشتهای دقیق 342
مبانی فهم حدیث 344
جایگاه سند در روایات معارف 345
توجه به مفاهیم واژهها در عصر صدور 348
نگاهی به کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل» 351
چکیده 351
فصل نخست: مباحث اخلاقی 355
انتقاد از شیوههای متداول تربیت اخلاقی 355
اهمیّت اصلاح نفس 357
اخلاق، قابل تغییر است 359
توجّه به اصل تدریج در تربیت اخلاقی 361
توجّه دادن به دوران جوانی به عنوان زمان مناسب تربیت اخلاقی 363
تربیت عملی، کارآمدترین روش برای تربیت 364
نظریه اعتدال طلایی 366
فصل دوم. مباحث قرآنی 368
فطرت 368
سریان رحمت الهی 373
فصل سوم. مباحث فلسفی عرفانی 375
ضرورت وجود عقل مجرّد 375
چگونگی اتّصاف خداوند به صفات کمالی 376
یک. اختصاص درک برخی از حقایق بلند، به عارفان 379
دو. پایانناپذیری خوف عارفان از تجلّیات اسمای جلال الهی 379
سه. زهد عارفان 380
چهار. صبر عارفان 381
ده نکته دربارۀ «شرح اُصول کافی» ملّاصدرا 383
چکیده 383
دربارۀ «الکافی» 388
اوّل. «مرآة العقول» علّامه مجلسی 402
دوم. شرح ملّاصالح مازندرانی 405
سوم. «الوافی» فیض کاشانی 406
چهارم. شرح فارسی ملّاخلیل قزوینی 407
پنجم. حاشیه میرزا رفیع الدین 408
ششم. شرح شیخ علی کبیر بر کتاب العقل والعلم «کافی» 408
یادکرد ملّاصدرا از دو استاد خود 409
گذری بر «شرح حدیث جنود عقل و جهل» 415
چکیده 415
با استاد محمدباقر بهبودی در عرصۀ روایت و درایت حدیث 431
چکیده 431
پاسداری از عرصۀ روایت و درایت حدیث 451
چکیده 451
حدیث صحیح در اصطلاح قدما 451
حدیث صحیح در اصطلاح متأخران 453
این کتاب فاقد کارآیی است 454
تفاوت کار علامه مجلسی با کار نویسنده 455
نقد حدیث مطابق ذوق و سلیقه شخصی 458
محاکمه در اتاق در بسته 459
یک اشتباه تاریخی 460
نگاهی به گفتوگوی «در عرصۀ روایت و درایت حدیث» 463
چکیده 463
دلایل عدالت ابوحمزۀ ثمالی 473
بحث در دلالت و معنای روایت 486
دفاع از حدیث و پاسدارانش 495
چکیده 495
باز هم سخنی پیرامون عرصه درایت و روایت حدیث 513
چکیده 513
نمونۀ سوم: 525
شیخ کلینی و کتاب کافی یا ثقة الاسلام و أوثق الکتب 529
چکیده 529
سخنی در عرصۀ روایت و درایت حدیث 537
باری دیگر در عرصۀ روایت و درایت حدیث 547
چکیده 547
مراحل سهگانه در سرگذشت حدیث 548
اجازه در نقل حدیث 549
مراکز علم و دانش در جامعۀ شیعه 550
سرگذشت کلینی 551
آخرین کلام در عرصه روایت و درایت حدیث 571
چکیده 571
و اما معیار صحت و سقم 574
و اما گزارشی از سفر قم 588