ghaemiyeh.com
سرشناسه:عباسی، غلام علی، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادی:خطبه فدک. فارسی. شرح
عنوان و نام پدیدآور:مبانی قرآنی خطبهی فدکیه [کتاب]/ مولف غلامعلی عباسیفردویی.
مشخصات نشر:قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:3ج.
فروست:انتشارات آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه ، ۴۴۶
شابک:۴۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-180-184-9 ؛ ۱۵۰۰۰۰ ریال : ج.۲ 978-964-180-351-5 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-180-372-0 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۲ (چاپ اول: [۱۳۹۲]).
یادداشت:ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۹۳) (فیپا).
مندرجات:ج.۱. توحید یا فروغ خداشناسی.- ج.۲. نبوت، ولایت و فلسفه احکام.- ج.۳. سقیفه، فدک، امامت، معاد
موضوع:فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. . خطبه فدک -- نقد و تفسیر
موضوع:الهیات
شناسه افزوده:فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. . خطبه فدک . شرح
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۲۷/۲۲/ع۱۳م۲ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۷۳
شماره کتابشناسی ملی: ۲۴۲۳۰۲۸
مبانی قرآنی خطبهی فدکیه
مولف غلامعلی عباسیفردویی
تقدیم:
به ساحت ملکوتی اول مظلوم جهان
مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السلام
اجر و پاداش معنوی این اثر - اگر مقبول درگاه حضرت حق
واقع شود - نثار روح پدر و مادر بزرگوارم که زلال محبت و
دلدادگی به قرآن و عترت را در جانم جاری ساختند
و به همهی شهیدان انقلاب اسلامی به ویژه برادر
شهیدم علی اکبر رنجبر فردوئی.
سخن ما 13
پرتو اول: دادنامه
ریشهها و مبانی روانی - اجتماعی سقیفه 18
حسادت و دنیاگرایی 19
بازگشت از اسلام 20
بازگشت از ولایت 24
سال دهم نقطه عطف 26
ابلاغ ولایت 32
تثبیت ولایت 33
اجرای ولایت 36
زیر سقف سقیفه 38
علل و عوامل پیروزی سقیفه 45
فاطمه علیها السلام حقیقتی عرشی 49
محمد صلی الله علیه و آله بر افق رسالت 54
پرتو دوم: پیام رسالت
افق اول: ابلاغ و انذار 59
افق دوم: پرتوی از ره آورد رسالت 65
زلال دین 66
اسلام یگانه دین الهی 67
انسان از منظر قرآن 69
آموزههای وحی 71
آفاق بیکران علم 71
تزکیه و تربیت 71
اقامه عدل و داد 72
آزادی انسان 72
همدلی و رفع خلاف 73
یادآوری و تذکر 74
دعوت به حیات و زندگانی 74
وحدت و همدلی 75
امنیت 76
اقتدار امت 77
ارکان اقتدار امت 77
الف) جزم صائب و عزم صالح 77
ب) رفتار هماهنگ و آهنگ واحد 77
ج) قلب خدایی 78
د) پرهیز از فرومایگی 78
اسلام آفتاب اعتدال 80
اسلام منادی صلح جهانی 80
اسلام و تعالی و آرامش انسان 84
بازتابش دین در تمدنها 87
پرتو سوم: صبح ایمان
جنگ بدر در قرآن 89
آغاز نبرد 91
امدادهای غیبی 92
جنگ احد در قرآن 94
تبیین علل شکست از منظر قرآن 97
تعقیب دشمن 101
جنگ خندق (احزاب) در قرآن 103
غزوه احزاب در آینه وحی 105
فتح مکه و علل مؤثر در آن 109
طلیعه حرکت 111
حرکت برای فتح 112
حرمت مکه 114
پاسداشت قدس و حرمت مکه 116
بازگشت به سخن حضرت فاطمه علیها السلام 119
جاهلیت در سخن فاطمه علیها السلام 119
پرتو چهارم: سیمای ولایت
آفتاب جمال و جلال علی علیه السلام 129
الف) یورش به خانه وحی 130
ب) بدر 131
ج) احد 131
د) جنگ احزاب 133
ارزش ضربت علی علیه السلام 135
ه) جنگ خیبر 135
و) جنگ ذات السلاسل 137
ز) نبرد حنین 138
معادشناسی عارفانه 146
رسالت شناسی شهودی علی علیه السلام 149
مشاهده فرشتگان 150
اوج شهود علی علیه السلام 151
علی علیه السلام تجلی صفات خدا 156
علم لدنی 162
علی علیه السلام تجلی گاه قدرت خدا 165
علی علیه السلام مظهر جود و بخشش خدا 168
علی علیه السلام مظهر هدایت الهی 170
علی علیه السلام مظهر حلم خدا 172
علی علیه السلام مظهر رحمت خدا 175
گستره فراگیر رحمت 176
تجلی رحمت علی علیه السلام در قیامت 177
علی علیه السلام بر ستیغ کرامت 178
علی علیه السلام مظهر سلام الهی 179
جایگاه اهل بیت در کلام مولای متقیان 180
بازنمایی سخنان فاطمه علیها السلام 186
علی علیه السلام مظهر ولایت خدا 187
ولایت علوی 191
تابش آیه ولایت بر سایر ائمه علیهم السلام 196
ولایت رسول خدا و امام معصوم علیهما السلام 199
تمثیل تجلی ولایت 200
ولایت و تفاوت آن با تفویض و توکیل 200
غدیر، آینه ولایت خدا 203
غدیر، عید بزرگ ولایت 204
صیانت الهی 205
ناامیدی کافران 209
آیا منافقان هم؟ 211
امامت از منظر روایات 213
جایگاه امام در بیان مولای متقیان 217
نمی از یم عظمت مولی علی علیه السلام از نگاه دانشوران 222
شخصیت قابل شناخت علی علیه السلام 228
بارش و تابش وحی 229
پرتو پنجم: ظهور نفاق
هشدارهای رسول خدا صلی الله علیه و آله 234
نفاق در قرآن 237
علل پیدایش نفاق 242
پیامدهای منفی نفاق 244
حزب قریش یا خانه نفاق 247
تجلی و تابش حق 252
پیامدهای سقیفه 254
الف - ویران ساختن بنیاد دین 254
دین حق و دین باطل 257
علل چهارگانه تبیین دین حق 258
یکتایی دین حق 260
امامت پاسدار و نگهبان دین 261
ب - دگرگونی در نظام رهبری 264
ج - بازگشت به جاهلیت 266
شیطان و نقش او از منظر قرآن 267
خطرات شیطان در کلام امام علی علیه السلام 268
پرتو ششم: فتنه بزرگ
فتنه از نگاه قرآن 271
فتنه از منظر سنت و روایات 274
تحلیلی از سرشاخههای فتنه 278
آتش فشان فتنه 282
پادشاهی اموی 284
پادشاهی مروانیان 285
باز نمایش فتنه 287
امتداد خط فتنه و نفاق در حکومت بنی عباس 288
مکتب سازی و حقیقت سوزی بنی عباس 289
بزرگترین فتنه فرهنگی یا پیدایش فرقهها 292
ولایت محور وفاق امت 293
فحشا و مال اندوزی شاهان آل عباس 295
مقابله سقیفه با عترت و قرآن 297
اوج سوگنامه سقیفه در بیان علی علیه السلام 306
پرتو هفتم: غصب فدک
تحلیلی بر جریان فدک 316
فدک در آینه جغرافیا 317
اختصاص فدک به رسول خدا صلی الله علیه و آله 318
بخشش فدک به فاطمه علیها السلام در منابع روایی و تفسیری 321
پرونده سیاسی فدک 334
بررسی دادرسی 337
دادخواستهای فاطمه علیها السلام 342
بررسی حدیث ابوبکر درباره ارث 346
داوری یا بیداد 353
درآمد فدک 359
انگیزه غصب 360
فدک و سیاستهای متضاد 366
پاسخ ابوبکر به حضرت زهرا علیها السلام 372
حقیقت سوزی به نام مصلحت 376
پرتو هشتم: فراخوان فاطمه به پاسداری از حق
اجلال رسول خدا در قرآن 383
هشدار حضرت زهرا علیها السلام به انصار 385
نبرد حرّه 389
پرتو نهم: تبیینی از مرگ و معاد
مرگ و معاد از نگاه فاطمه علیها السلام 397
نگاه اول: مرگ، اوج تعالی انسان 397
نگاه دوم: بهشت و جهنم دو عامل حرکت و بازدارندگی 402
نگاهی به مرگ و قیامت 404
سرمنشأ ایمان به معاد 405
مراتب ایمان به آخرت 408
شاهراه شناخت معاد 409
مرگ، تحولی بزرگ 410
راز انکار قیامت 412
مرگ در تابش وحی 413
زندگی پس از مرگ 416
عالم برزخ 416
قیامت کبری 420
رابطه و پیوستگی زندگی دو جهان 421
تجسم اعمال 422
تجسم اعمال از منظر حدیث 426
تحلیل استدلالی معاد از منظر قرآن 427
افق اول: تبیین معاد از منظر عدل در نگاه قرآن 431
افق دوم: معاد در قرآن از منظر حکمت الهی 434
بازگشت به سخنان یادگار نبوت 438
بشارت بهشت 439
نمایش بهشت در زلال حدیث 443
نقش بازدارندگی قیامت، دوزخ و محاسبه 445
کتابنامه 451
خطبه «فدکیه» حضرت فاطمه علیها السلام منشوری الهی، آفتابی هدایتگر و بازتابش و ترجمانی از آیات قرآن کریم است. در حقیقت، یادگار نبوت با جلوههایی از تجلیات وحی که از آینه حقیقت نمای جان آن حضرت میدرخشید و مفاهیمی که از صقع ملکوت بر لوح ضمیر او نگاشته بود مخاطبان را پند و اندرز داد و هدایت نمود. آن حضرت در این سخنان، آیات قرآن را تفسیر کرد و حجاب نور از چهرۀ عرشی این آیات برگرفت. او از سرچشمۀ وحی، رود نور جاری ساخت و آیات هدایتگر قرآن را فراروی مخاطبان قرار داد؛ قرآنی که کتاب هدایت است و در آیاتی به معرفی و بیان عظمت و حقانیت خود پرداخته است. در برخی از این آیات نکتههایی آمده که هر خردمند و صاحب تأملی را به ممتاز بودن قرآن کریم از دیگر کتابها و فکرها و الهی و آسمانی بودن این کتاب معتقد میسازد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در توصیف و ستودگی قرآن فرمود:
« ألْقُرْآنُ أَفْضَلُ کُلِّ شَیْءٍ دُونَ اللَّهِ ؛ (1)
جامع الاخبار، محمد بن محمد الشعیری، ص 40؛ بحارالانوار، ج 92، ص 19.
قرآن بعد از خداوند از همۀ کائنات برتر است».و نیز فرمود: « فَضْلُ أَلْقُرْآنِ عَلَی سَائِرِ الْکَلَامِ کَفَضْلِ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ ».(2)
در جایی دیگر فرمود: « ألْقُرْآنُ غِنًی لَا غِنَی دُونَهُ وَ لَا فَقْرَ بَعْدَهُ ».(3)
همچنین فرمودند: « ألْقُرْآنُ مَأْدَبَةُ اللَّهِ فَتَعَلَّمُوا مِنْ مَأْدَبَةِ اللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُم، إِنَّ هَذَا الْقُرْآنُ هُوَ حَبْلُ اللَّهِ وَ هُوَ النُّورُ الْمُبِین ».(4)
علی علیه السلام نیز قرآن را در آفاق «نهج البلاغه» به تجلیات سرمدی متجلی ساخته؛ همانگونه که امام سجاد علیه السلام نیز در زبور آل محمد صلی الله علیه و آله قرآن را دارای معارف عجیب و پایان ناپذیر خوانده است و افقهای برین و روشنی از آفاق ملکوتی این کتاب حکیم را، برابر چشم خرد اندیشمندان گشوده است.(1)
صحیفه سجادیه، دعای چهل و دوم، صص 275-264.
زلال این کوثر نور که مقدسترین، الهی ترین، عقلانی ترین، انسان سازترین، هدایت بخش ترین، فردسازترین و جامعه پردازترین کتاب آسمانی است، خطبه فاطمی را لبریز ساخته و بانوی عظمی حضرت صدیقۀ کبری علیها السلام الهیات و معارفربانی، ولایتمداری، امام شناسی، معاد باوری، عدالت محوری و فریاد علیه بیداد را از بطون مواج و گنجینۀ علم «لدن» این کتاب حکیم، چون رودی از نور به سرزمین فرهنگستان اسلامی جاری فرمود تا شکوفههای فضیلت و پارسایی، حق بینی و حق شناسی و حق مداری، علی شناسی و ولایتمداری شکوفا گردد.
بدون شک، قرآن کریم و امام معصوم، دو چهرۀ یک واقعیت و دو ظهور از یک حقیقتند؛ یعنی انسان کامل، قرآن ممثّل است و قرآن کریم، انسان کامل مدوّن. امام معصوم، قرآن عینی است و قرآن، امام علمی؛ امام قرآن ناطق و قرآن، امام صامت است. در واقع، این حقیقت، ظهور و تجلی حدیث شریف «ثقلین» و راز و رمز جاودانگی دین است.
از سوی دیگر، یادگار نبوت به مردم بیم داد و آنان را از فرجام بدعتی که آفریدند ترساند، چون او همانند پدر بزرگوارش بشارت دهنده و بیم دهنده است، تا شاید بار دیگر مردم به راه سعادت که همان عبودیت و بندگی خداست راه یابند به بیان دیگر، آن حضرت میخواستند حق به صاحب ولایت و آفتاب غدیر باز گردانده شود و اگر همچنین اتفاقی نمیافتد آن حضرت به تکلیف الهی خود عمل کرده و نزد خدای متعال مأجورند.
باری، آن حضرت به پاسداشت صیانت و حراست از دین خطبهای خواند تا این ودیعۀ الهی و موهبت آسمانی باقی و جاودانه بماند و شمس طالع دین، گسترۀ حیات بشر را روشن نماید و فرصت بهره مندی از مواهب الهی را فراهم سازد تا آدمی با بهره گیری از دین و تمامی توانمندهایی لازم به برترین جایگاه خود، یعنی مقام خلافت الهی در زمین، و عبودیت و عندیت در آسمان نایل گردد.
1) (1)
این برترین موهبت الهی همواره مورد تهدید جباران و نیز تحریف اربابان قدرت و نیرنگ بوده است. در واقع، انسانهای برخوردار از دین در پرتو قدرت و عزت دین به جایگاهی میرسند که قدرتهای طغیان گر همواره از آنها هراسناکاند و در مقام طرد و نفی آنان اقدام میکنند. اربابان قدرت، تمام توان خویش را در جدایی دین از عرصۀ حیات بشری به کار میگیرند و این فرمودۀ قرآن شامل حال آنان است:
(وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتّی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ)1 .
این پیکار مستمر و همه جانبه گاهی در لباس جنگ نظامی رخ مینماید و زمانی در کسوت فرهنگی و عقیدتی، یا دامن زدن به انحرافات و بدعت ها.
بدیهی است که مقابله در این کارزار به مراتب از نبرد در میدان نظامی سختتر است. به هر روی دین نیز چون هر پدیدۀ دیگر اوج و فراز و فرود و نزول دارد. از طرفی با قیام پیامبران و یاران آنان پیروز و فروزنده است و با غروب آنان ابر غربت بر آن سایه میافکند.
در روزگاری که حق مداران و خداپرستان پیروز و فاتح اند، دین با فروغ و طنین تمام در ذهنها و زبانها، در عقلها و قلبها در حرکت و حضور است. دین، دریایی خروشان و مواج است که موجهای آن صخرههای بیداد و جهالت را میشکند. این مقوله آسمانی و آفتاب هدایت - که سابقه ای به امتداد تاریخ بشر و ادامه ای به استمرار جهان دارد - پیوسته بر چهره حق جویان نور میافشاند.
در دوران اوج و پیروزی دین است که فرشتگان و مؤمنان با سروش: (إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ)2 و (إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً)3 این شکوه و جلال را جشن میگیرند. ولی آن گاه که نفاق و شیطان با هم یکی شدند و به نبرد با دین برخاستند و بوی نفرت انگیز فتح و ظفر آنان استشمام گردید، دین باوران و حافظان آن به یاری دین میشتابند و اگر سخنان آنان شنیده نشد، لاجرم زانوی غم در بغل گرفته به کناری میروند.
صدیقۀ شهیده این دفاع و یاری از دین خدا و ولایتمداری دینی را با تمام وجود انجام داد و در خطبه الهی خویش، این جهاد حماسی را جاودان و ابدی نمود. آن حضرت با کلام آسمانیاش حجاب نور از چهرۀ همتایی قرآن و عترت - این دو یادگار پیامبر - برگرفت و هماهنگی این دو حقیقت ربوبی و میراث ماندگار نبوی صلی الله علیه و آله را مصباح هدایت مردم قرار داد، تا آنان تأملی کنند و از بی راهۀ بدعت و نفاق بازگردند. یادگار نبوت با انقلاب بزرگ فرهنگی و نهضت اشک 75 روزۀ خود، افق برین اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله را نشان داد و دانشگاه بزرگ معرفت و معارف شیعی را بنیان نهاد. بنابراین در ثنا و ستایش آن بانوی عرشی باید چنین گفت:.
« ففاطمة الزهراء قطب الاولیاء و العرفا و معراج الأنبیاء و الأوصیاء صدرها خزانة الأسرار و وجودها ملتقی الأنوار، فهی حلقة الوصل بین انوار النبوّة و انوار الامامة ».
در پایان با سپاس از درگاه الهی به خاطر توفیق این خدمت، از حمایتهای تولیت محترم آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه علیها السلام حضرت آیت الله سید محمد سعیدی دامت افاضاته، ریاست محترم پژوهشکده آستان مقدس جناب حجت الاسلام والمسلمین استاد دکتر احمد عابدی و معاونت ایشان حجت الاسلام والمسلمین علی اشرف عبدی و آقایان محمدرضا هوایی و محسن زند و کلیه دست اندرکاران امور چاپ قدردانی مینمایم.
نگارنده
حضرت فاطمه علیها السلام پس از تبیین توحید، نبوت، ولایت و فلسفه احکام، در جمع حاضران، دادگاهی به وسعت تاریخ اسلام برپا کرد و در آن، سقیفه و بانیانش را محاکمه نمود. آن حضرت ابتدا خود را معرفی کرد و سپس به طرح دعوای خود پرداخت. و چنین فرمود:
أیُّهَا النّاسُ أنَا فاطِمَةُ وَ أبی مُحَمَّد صلی الله علیه و آله أقُولُهَا عَوْداً عَلَی بدْءٍ: (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ)1 فَإنْ تَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ أبی دُونَ آبائکُمْ، وَ أخا بْنَ عَمّی دُونَ رِجالِکُمْ، فَبَلَغَ النِّذارَةَ، صَادِعاً بِالرِّسَالةِ، مَائِلاً عَنْ مَدْرجَةِ المُشْرِکین، ضَارِباً لِثَبَجِهِمْ، آخذاً بِکَضْمِهِمْ، یهْشِمُ الأصْنامَ، وَ ینکُثُ الَهامَّ؛(1)ای مردم، من فاطمهام و پدرم محمد صلی الله علیه و آله است [او که قرآن چنین توصیفش میکند] همانا رسولی از جنس شما (نوع بشر) برای هدایت خلق آمد که از فرط محبت و نوعپروری، فقر و پریشانی و جهل و فلاکت شما بر او سخت میآید و بر آسایش و نجات شما بسیار حریص و به مؤمنان رئوف و مهربان است. اگر او را بشناسید میبینید او پدر من است، نه پدر شما و برادر پسر عموی من است نه مردان شما. او رسالت خود را به گوش مردم رساند، و آنان را از عذاب الهی
1) (2) بلاغات النساء، احمد بن ابی طیفور، صص 13 و 16؛ دلائل الامامة، ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم الطبری، ص 114؛ الاحتجاج، احمد بن ابیطالب الطبرسی، ج 1، ص 121؛ بحارالانوار، ج 29، ص 223؛ کشف الغمة، اربلی، ج 2، صص 202-222 با تفاوت در عبارات.
ترساند. فرق و پشت مشرکان را به تازیانه توحید خست و شوکت بت و بتپرستان را در هم شکست.
حضرت فاطمه علیها السلام با این بیانات، به طرح شکایت خود از سقیفه و بانیان آن میپردازد و بدعتها و دگرگونیها را محکوم مینماید و غصب خلافت و فدک را برنمیتابد. بنابراین سیری در جریان سقیفه و عوامل پیدایش و پیامدهای منفی آن لازم و ضروری به نظر میرسد.
این حقیقت که بازگشت و ارتداد بانیان سقیفه از ولایت، ریشه در عدم دینباوری مردم داشت و عواملی چون حقد و حسد، عناد و دشمنی، ریاست و نژادپرستی و طایفهگرایی در پیدایش آن مؤثر بوده، انکارناپذیر است. به همان دلیلی که طوایفی از عرب، از اسلام روی برتافتند و سراغ پیامبران دروغین رفتند، مهاجر و انصار نیز از ولایت بازگشته، سخن از حاکمیت خاندانها و نژاد و طایفه به میان آوردند و به بیراهه رفتند.
گویی این دو گونه ارتداد، هر دو از یک سرچشمه شوم جاری گشت. نگاهی به تاریخ صدر اسلام، به خصوص دهه اول هجری، این حقیقت را مینمایاند؛ به خصوص دوران پس از فتح مکه که نقطه عطفی در روند شکلگیری نظام سیاسی اسلام بود. با ورود مکه در اقلیم اسلام، قریش نیز اسلام را پذیرفت، گرچه این پذیرش در برخی افراد براساس صمیمیت و اعتقاد قلبی نبود.
پس از فتح مکه در سال هشتم، فرمان هجرت لغو گردید و مسلمانان در خارج از مدینه نیز میتوانستند زندگی کنند. البته پیش از آن هم مسلمانانی در قبایل زندگی میکردند که ایمان خود را مخفی نگه داشته، نقش دیدهبانهای اسلام را ایفا میکردند.
به دنبال فتح مکه و شکست قطعی قریش و شکسته شدن بتها در مکه و اطراف آن،(1)
المغازی، واقدی، ج 2، صص 870-871؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3-4، صص 417-431.
بسیاری از قبایل اطراف، اسلام را پذیرفتند و مردم فوج فوج به اسلام گرویدند؛ به گونهای که سال نهم را «عام الوفود» نامیدهاند.(2)خداوند پیش از وقوع فتح مکه، این بشارت و خبر را به رسول خدا صلی الله علیه و آله وحی کرده و در پرتو آیات سوره نصر، خاطره شکوهمند پس از فتح را گزارش کرده بود.(1)
المیزان، ج 20، صص 530-531.
(چون هنگام فتح و فیروزی با یاری خدا فرا رسد و در آن روز، مردم را بنگری که فوج فوج به دین خدا داخل شوند).(2)
به هر روی، سال نهم و دهم، آفتاب اسلام سراسر جزیرة العرب را روشن ساخت و قبایل، گروه گروه به اسلام پیوستند؛ تا جایی که هنگام رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله کمتر قبیله قابل ذکری در شبه جزیره بود که اسلام را نپذیرفته باشد.
جمعیت زیادی با حفظ ساختارهای قبیلهای، عرفیات اجتماعی و آداب و سنن ویژه جاهلی و با انگیزههایی که عمدتاً نااستوار و غیرصمیمی بود به حوزه دارالاسلام وارد شدند و مدینه میبایست بر آنان حکمرانی کند.(3)
محور و اساس تعامل حکومت و طوائف مختلف، پذیرش اسلام از سوی آنان و ایجاد امنیت برای آنان از سوی حکومت بود. البته علاوه بر این میبایست آنان زکات اموال خویش را به مدینه میفرستادند. گرچه در مواردی رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داده بود تا ابتدا فقرای همان منطقه از صدقات قبیله بهرهمند گردند. علاوه مدینه خود را در برابر تعلیم و تربیت آنان نیز مسئول میدانست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در سال نهم و دهم کسانی را برای جمعآوری صدقات به سوی قبایل فرستاد. به علاوه افرادی را نیز برای آموزش قرآن و احکام نزد آنان اعزام نمود. از طرفی حاکمانی که بیشتر آنان از رؤسای پیشین خود قبیله بودند برای آنان معین کرد. از این رو این اقدامات را میتوان آغاز شکلگیری دولت فراگیر اسلام در شبه جزیره دانست.
از لحاظ ساختاری، یکی از مشکلات اساسی دولت نوپای اسلام، حسادت، دنیاگرایی و ریاستطلبی برخی از قبایل با نفوذ عرب بود. این قبایل اساساً پیروزی اسلام را، پیروزی
قبیلهای خاص (قریش) بر قبایل دیگر میدانستند. درست به همان صورت که زمانی برخی از قریشیان مطرح شدن اسلام از سوی بنیهاشم را بهانهای از سوی این طایفه برای غلبه بر دیگر خاندانهای قریش تلقی میکردند.(1)
الدرالمنثور، جلال الدین سیوطی، ج 4، ص 187؛ المصنف، ابن ابی شبیه، ج 14، صص 91-92.
اینک همان آتش، دامنگیر قریش گردید و برخی از قبایل که اسلام را وسیلهای برای غلبه قریش بر سایر طوایف میدانست در سال آخر عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله به مخالفت با آن حضرت و دولت نوپای اسلام برخاست. از جمله این مخالفتها شورش «أسود عنسی» در یمن و «مسیلمه» در بنی حنیفه و «طلیحه» در قوم بنیاسد و «سجاح» در بنیتمیم بود. البته، مسیلمه و اسود نامههایی را به سوی پیامبر ارسال کردند که حاوی این گزارش و پیام است.
مسیلمه در نامه خود به رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نگاشت: «أما بعد، من با تو در «امر» شریک شدهام، نصف زمین «ارض» از آن ماست، اما قریش قومی نیستند که به عدالت رفتار کنند».(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ نامه وی چنین مرقوم فرمودند:
«أما بعد، (... إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ)3 ؛ زمین از آن خداست و به هر آن کس از بندگانش که بخواهد واگذار میکند و عاقبت از آن پرهیزکاران است».
از این نامه روشن میگردد که افرادی مانند مسیلمه، پیروزی اسلام را پیروزی قریش میدانستند؛ حال آنکه قریش، خود از مخالفان اسلام بود و تا آن زمان در برابر اسلام قرار داشت و جنگهایی را علیه اسلام مدیریت کرده بود. اسود عنسی نیز پرداخت زکات را برنمیتافت و آن را باجخواهی یک طایفه از طایفه دیگری میدانست.
در نامهای که او به فرستادگان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای جمعآوری زکات نگاشته، این موضوع، به خوبی آشکار است. او چنین نگاشت:
«آنچه از ما گرفتهاید آن را به ما باز گردانید ما خود به آن سزاوارتریم و شما نیز به آنچه از آن شماست سزاوارید».(1)
تاریخ طبری، ج 3، ص 229.
باری، حسادت، دنیاطلبی و طایفهگرایی به هم آمیخته شد و شعله فتنه را نمایان ساخت. با آشکار شدن بیماری رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بازگشت از حجةالوداع، مخالفتها آغاز شد(2)و بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در شورشهایی که به عنوان ارتداد شناخته شد ظاهر گشت.
در ارتباط با مدعیان نبوت، علاوه بر عوامل یاد شده چون حسادت، رقابت و قبیلهگرایی، یک انگیزه اساسی دیگر نیز وجود داشت و آن اینکه برخی از قبایل یا اشخاص بلندپرواز پنداشتند که اگر قرار باشد کسی با ادعای نبوت بر دیگر قبایل سروری کند، چرا ما چنین نکنیم؟ این حرکت منجر به آن شد که برخی ادعای نبوت کنند.
از سوی دیگر، بادیهنشینهای عرب نیز که پس از فتح مکه یکی پس از دیگری مسلمان شدند، ایمان راسخ و استواری نداشتند. در حقیقت اسلام آوردن آنان بیشتر به آن دلیل بود که قدرت اسلام هر روز گسترش مییافت و هر لحظه ممکن بود مسلمانان به سراغ آنان بروند، بنابراین آنان باید راه جدید را حتی اگر موقت هم باشد بپذیرند. این در حالی بود که آنان نه به درستی اسلام را میشناختند و نه میتوانستند به سادگی عقاید کهن جاهلی خویش را رها سازند.
همچنین مسئله پرداخت زکات نیز برای آنان مشکلی جدی بود. در اصل آنان این امر را نوعی باجگیری از سوی مسلمانان میدانستند.(3)مسلمانانی که اسلام بیش از پرده چشمشان عبور نکرده بود و معنا و مفهوم صحیح توحید و ایمان را درک نکرده بودند، در نگاه آنان، مسلمانان جز مردمی از قریش و اوس و خزرج کس دیگری نبودند، بلکه طوایفی بودند همانند طوایف آنان، پس از نظر آنان هر طایفهای میتوانست به چنین سروری و شکوهی نائل گردد.
اولین کسی که ادعای نبوت کرد اسود بن کعب العنسی است که در یمن دست به شورش زد و به نمایندگان پیامبر نوشت:
« إمسکوا علینا ما أَخذنا منْ أرضنا ؛ هر آنچه از زمینهای ما گرفتهاید به ما باز گردانید».(1)
تاریخ طبری، ج 3، ص 229.
وقتی این خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، آن حضرت دستور داد تا به هر شکل ممکن او را به قتل برسانند. شورش اسود سه ماه به طول انجامید و در نهایت کشته شد. آنگونه که گفتهاند فیروز نامی که نژاد ایرانی داشت و در یمن از طایفه «أبناء» بود، اسود عنسی را به قتل رساند. البته خبر کشته شدن او چند روز پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه رسید.(2)
مسیلمة بن حبیب از طایفه بنی حنیفه از دیگر مدعیان نبوت بود. او در سال دهم هجری، همراه بزرگان طایفهاش به مدینه آمد و اسلام را پذیرفت.(3)ولی پس از بازگشت، پندار پیامبری در سر داشت و به مردمان بنی حنیفه میگفت: «میخواهم بدانم که چگونه قریش نسبت به خلافت و امامت از شما سزاوارتر شدهاند؟ به خدا سوگند که جمعیت آنان افزون بر شما نیست و از شما شجاعتر هم نیستند، سرزمین شما از آنان زیادتر است و از آنان ثروتمندتر هستید».
بدین ترتیب او ادعای نبوت کرد و این نامه را به رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستاد:
« أمّا بعد فِإنّی قد أشرکت فی الامر و أن لنا نصف الارض و لقریش نصف الارض و لکن قریش قوم یعتدون ».(4)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جوابش چنین نگاشت:
« بسم الله الرحمن الرحیم، مِن محمد رسول الله إلی مسیلمة الکذاب السلام علی من اتبع الهدی أمّا بعد، فإن الارض لِلّه ...».(5)
این نامه نگاری در اواخر سال دهم هجری بوده است. پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله زمینه بیشتری برای مسیلمه پیش آمد، تا جایی که توانست عده زیادی را در اطراف خویش جمع کند. او به تقلید از قرآن کلماتی را با نثر مسجع میساخت و بر مردم عرضه میکرد. به علاوه، به مردم گفته بود که نماز صبح و عشا را بر آنان بخشیده است.(1)
موسوعة و النهآیة، ج 6، ص 326.
سجاح، دختر حارث تمیمی نیز ادعای نبوت کرد. اما پس از ملاقات با مسیلمه با وی ازدواج کرد. گفته شده او مهریه سجاح را بخشودگی نماز صبح و عشاء قرار داد. در فتوح آمده است که چون سجاح نزدیک مسیلمه آمد گفت: اوصاف حمیده تو را شنیدم و تو را برگزیدم. آمدهام تا بر حکم تو شوم، تا زن و شوهر پیغمبر باشیم و به اتفاق یکدیگر عالم را مطیع و منقاد گردانیم.... مسیلمه گفت: در عوض مهر، نماز خفتن و نماز بامداد را از امت تو برگرفتم.(2)
البته فرجام کار مسیلمه نیز شکست و نابودی بود. او در جنگی سخت از مسلمانان شکست خورد و سرانجام کشته شد. جنگی که به روایت ابن اعثم در «الفتوح»، هزار و دویست نفر از مسلمانان که هفتصد نفر از آنان حافظ قرآن بودند به شهادت رسیدند. از این میان تعداد پنجاه و هشت نفر از مهاجر و انصار در جمع شهدا و سیزده نفر از آنان نیز از حاضران جنگ بدر بودند.(3)
به هر روی، آنچه انگیزه و عامل اساسی این فتنههای بزرگ بود، قبیلهگرایی، حسادت و قدرتطلبی دنیاطلبان بود. این عوامل در گفتههای مسیلمه به خوبی نمایان است. سادهلوحانی نیز که پیرو آنان شدند براساس همان نژادپرستی و عصبیت قبیله بود. وقتی که یکی از طرفداران مسیلمه از او پرسید آیا فرشتهای بر تو نازل میشود؟ گفت: آری، به نام رحمان. گفت: آن فرشته در نور است یا در تاریکی؟ گفت: در تاریکی. گفت: گواهی میدهم که تو دروغ میگویی، ولی به هر حال، دروغگوی یمامه (مسیلمه) از راستگوی حجاز (محمد) بهتر است.(4)
همان عللی که موجب ارتداد طوایفی از اسلام گردید و سبب شد تا طوایفی از اعراب بادیهنشین از اسلام روی برتافتند و دست به شورش زدند، به گونهای دیگر سبب ارتداد مسلمانان از ولایت شد. عواملی مانند حسادت و کینهتوزی، قبیلهگرایی، عدم پایبندی به اصول اسلام، قدرت و ریاست و جاهطلبی، سبب گردید تا تحولی آشکار در نظام رهبری اسلام رخ دهد و امت اسلامی گرفتار تحولی ارتجاعی و حرکتی واپسگرا شود!
در این میان، آنچه که موجب حیرت و تعجب است، این باور و پندار غلط برادران اهل سنت (1)
ر. ک: الغدیر، ج 1، تألیف علامه بزرگوار امینی «قدس سره».
- برخلاف متون روایی آنان - است که به گمان آنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و خاندان آن حضرت، صحابه و تمامی کسانی که به نحوی درگیر این تحول بودهاند، پیرامون آینده این دولت و موضوع جانشینی، کمترین سخنی نگفتهاند. آنان فقط حکایت کردهاند که ابوبکر در وقت مرگ خود گفت: «ای کاش در این باره از رسول خدا سؤال کرده بودم!».(2)واعجبا! آیا محمد صلی الله علیه و آله که آورنده کاملترین شریعت آسمانی و فروزندهترین آفتاب آسمان رسالت است، برخلاف سیره و آیین رسولان خدا عمل میکند؟ آیا این حضرت موسی علیه السلام نیست که به فرموده قرآن برای میقات چهل روزه، هنگام عزیمت از میان قوم خود، برادرش هارون را جانشین خویش معرفی میفرماید و خداوند این انتخاب را تأیید و در پرتو وحی، آن را جاودانه میسازد:
(وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی...) ؛
با اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان حیات مبارکش هر زمان از مدینه برای جنگ بیرون میرفت برای اداره مدینه شخصی را برمیگزید!
شگفتا! سفری بزرگ و طولانی در پیش است و آیین محمد صلی الله علیه و آله میخواهد چون آفتاب بر همه عالم بتابد و زلال هدایتش بر سراسر جهان جاری شود؛ همان گونه که وعده خداست:
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ)1
آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله و اصحابش که دشمنیها را میدانند و خود در دهها میدان مبارزه حاضر شدهاند و مشاهده کردهاند که در زمان حیات آن حضرت گروهی مرتد گشته و سر به شورش برداشتهاند، نمیدانند که این دین و این امت، زعیم و رهبر میخواهد؟ آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله این امت را بیرهبر رها میسازد؟
جدّاً جای تعجب است که این پیامبر رحمت و مهربانی و جمع اصحاب هیچ یک به فکر آینده اسلام و امت اسلامی نباشند! آن هم پیامبری که در سال ششم هجرت، همه سران کشورها و ممالک جهان را به اسلام دعوت میکند؟ آیا این ادعا معقول و منطقی و قابل پذیرش است؟
پس بدون شک، رسول خدا صلی الله علیه و آله جانشین خویش را برگزید و این همان سخن حق و منطق شیعه است. بنابر نقل ابن اسحاق، عموم مهاجر و انصار هیچ تردیدی نداشتهاند که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام صاحب «امر» خواهد بود.(1)
آنچه مسلّم است - علی رغم آنچه اهل سنت میخواهند بنمایانند - از دغدغههای اساسی و آرمانهای بلند رسول خدا صلی الله علیه و آله و چهرههای شاخص اصحاب، مسئله خلافت و جانشینی بود.
مگر ممکن است اعراب طایفهگرای ریاستطلب و در صدر آنان قریش، موضوع خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله برایشان مهم نباشد، هرگز. هنگامی که هنوز اسلام، بساط حکومت خود را نگسترده و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در حلقه محاصره مکیان بود، وقتی آن حضرت نزد بنیعامر بن صعصعه آمد و آنان را به اسلام فرا خواند، یکی از آنان به حضرت عرض کرد: اگر ما از تو پیروی کنیم و آنگاه که خداوند تو را بر مخالفانت پیروز کرد، آیا این «امر» پس از تو از آن ما خواهد بود: أیکون لنا الامر مِن بعدک ؟ آن حضرت پاسخ داد:
« ألامرُ إلی الله یضعه حیث یشاء ؛ (2)این امر در دست خداست؛ آن را هر کجا که بخواهد قرار میدهد».
از طرفی، فرهنگ ریاست طلبی در خون قریش جاری بود و آنان پیوسته بر سر شئونات کعبه و ریاست بر آن با هم نزاع و کشمکش داشتند تا جایی که مدام بر سر برتری و چیره شدن بر یکدیگر با هم در نزاع و ستیز بودند.
به راستی چگونه ممکن است در طول دوره ده ساله هجرت هیچ کس در این باره سؤالی نکرده یا خود آن حضرت چیزی نفرموده باشد؟
آری، این موضوع در صورتی که پیامبر، تنها در نقش یک دعوتگر باقی میماند و نه صاحب حکومت، معقول مینمود. ولی با توضیحاتی که گذشت روشن شد که آن حضرت دولتی پدید آورد و خود در رأس این دولت به ایجاد تشکیلاتی در جهت اداره عمومی مردم پرداخت.
آنچه پیرامون مسائل سال آخر حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله گفته شده شامل دو مبحث است: یک قسمت مطالبی است درباره آنچه باید صورت میگرفت و مورد نظر رسول خدا بود و قسمت دوم، مطالبی پیرامون آنچه در واقع صورت گرفته و نقطه مشترک این مباحث، اقداماتی است که برای تبدیل حقیقت به واقعیت صورت گرفته است.(1)
تاریخ سیاسی اسلام، ج 1، ص 635.
به هر روی، تحلیل جامعه اسلامی، به خصوص مدینه، در آن ظرف زمانی، ریشههای ارتداد و بازگشت مردم را از ولایت علی علیه السلام روشن مینماید.
همچنین ترکیب سیاسی جامعه مؤمنین در مدینه و در سال آخر حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله عبارت بود از اکثریتی از انصار که ساکنان بومی مدینه به شمار میآمدند، و گروه اقلیت، اما قدرتمند و متنفذ مهاجران که برخی از مکه و تعدادی از نقاط دیگر به مدینه مهاجرت کرده و در آن سکونت گزیده بودند.
در سالهای نخست هجرت و تا زمان فتح مکه، ضرورت مبارزه بر ضد کفار، آنان را با یکدیگر پیوند داده بود، ولی پس از فتح مکه و گسترش اسلام در میان قبایل و رفع خطر از سوی کفار، جامعه جدید متوجه مسائل درونی خود گردید و این آغاز رقابت ساکنان قدیمی شهر با مهاجران از راه رسیده بود.(2)
اعراب قبیلهگرا، باز در مقابل هم قرار گرفتند و قحطانیان مدنی از یک سو و عدنانیان مکی از سوی دیگر، در کمین یکدیگر نشستند. البته رسول خدا صلی الله علیه و آله در پرتو آموزههای وحی، غبارهای کینه و دشمنی را برطرف ساخته و میان مهاجر و انصار، عطر برادری افشانده بود. سروش وحی این اخوت و مهربانی را گرامی داشته و فرمود:
(... وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً) ؛(1)
سوره آل عمران، آیه 103.
(و به یاد آرید این نعمت بزرگ خدا را که شما با هم دشمن بودید، خدا دلهای شما را به هم مهربان ساخت و به لطف خداوند همه برادر دینی یکدیگر شدید).
اکنون میپرسیم آیا ممکن است دشمنی و خصومت ریشهدار چند صد ساله که چون میراثی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد و فرهنگ قبیله و نژادگرایی که چون خون در عروق آنان جاری بود، به یکباره و به طور کلی فراموش گردد؟ هرگز این کینههای کهنه عربی چون آتش زیر خاکستر پنهان بود و اگر نفس و دمی از شیطان این خاکستر را کنار میزد، آن کینهها زبانه میکشید.
در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله گاهی این تنور شعلهور میگشت؛ از جمله بعد از پایان جنگ بنیالمصطلق، هنگامی که دو مسلمان، یکی به نام «جهجاه مسعود» از مهاجران و دیگری به نام «سنان جهنی» از انصار بر سر آب با یکدیگر اختلاف پیدا کردند. در این حال هر یک از آنان طایفه خود را به یاری طلبید و نتیجه این یاری طلبیدن این بود که مسلمانان مهاجر و انصار در صحرایی دور از مدینه به جان یکدیگر بیفتند و خون یکدیگر را بریزند. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله از این فتنه آگاه شد فرمود: «این دو نفر را رها کنید این طلب یاری و استمداد آنان بسیار نفرتانگیز و بدبوست» و به سان دعوتهای دوران جاهلیت است. هنوز آثار فرهنگ شوم از دل اینان ریشه برنکنده است.(2)
همچنین در روز فتح مکه، سعد بن عبادة رئیس قبیله خزرج که پیشاپیش مردم خود میرفت هنگام ورود به مکه بانگ برداشت: « ألیوم یوم الملحمة، الیوم تستحلّ الحرمة ؛ امروز، روز نبرد و خونریزی است و امروز حرمتها شکسته میگردد». اما رسول خدا صلی الله علیه و آله
از این شعار بسیار ناراحت شدند و دستور دادند تا پرچم را از او بگیرند و سعد را از مقام فرماندهی عزل کردند. بنا بر نقلی، علی علیه السلام و بنا بر نقل دیگر، قیس، فرزند سعد پرچم را از او گرفت.(1)
فروغ ابدیت، ج 2، ص 730.
در واقع، او به گمان خود میخواست دوره ریاست مکیان عدنانی را خاتمه یافته اعلام کند و شکوه و اقتدار انصار قحطانی را به رخ آنان بکشد.
همچنین پس از جنگ حنین و تقسیم غنایم در «جعرانه»، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله غنایم را تقسیم کرد، از خمس خویش به تازهمسلمانان غیرمدنی سهم بیشتری داد. در این حال، صدای اعتراض انصار برخاست و سرانجام رسول خدا صلی الله علیه و آله با سخنان دلنشین خویش مبنی بر آنکه اگر مردم مکه، غنایم بیشتری میبرند، در عوض رسول خدا صلی الله علیه و آله با شما خواهد آمد آنان را آرام کرد:
« ألا ترضون یا معشر الانصار أن یذهب الناس بالشاة و البعیر و ترجعوا برسول الله إلی رحالکم؟ ».(2)
به هر روی، این نگرانی تا بدانجا بود که انصار بلافاصله پس از شنیدن خبر رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله دست به تشکیل سقیفه زدند. این شتابزدگی و اضطراب، ریشه در همان خصومت کهنه قحطانی و عدنانی داشت.
گذشته از رقابت و مقابله ساکنان قدیمی مدینه (انصار) با مهاجران، انصار نیز خود مسائلی داشتند که عمدهترین آن، رقابتهای سنتی اوس و خزرج بود. از این گذشته در میان خود خزرجیان و بین عموزادهها نیز رقابت و اختلاف وجود داشت.
از سوی دیگر، مهاجران نیز چون انصار دنبال همان رقابت و ریاست بودند. مهاجرین، از جمله قریش و جمعیت زیادی از سایر قبایل عرب، به لحاظ پیوند خویشی با رسول خدا صلی الله علیه و آله موقعیتی برتر داشت، ولی آنان نیز گرفتار پراکندگی بودند. قریش در طول سالهای هجرت و بعثت دچار تفرقه و تشتت بود. برخی از آنان بارها با اسلام جنگیده بودند. حتی پیش از ظهور اسلام، میان بنیهاشم و بنیامیه رقابتهای اساسی وجود
داشت، گرچه پیدایش نبوت در میان بنیهاشم مزید بر علت شد و نه تنها بنیامیه، بلکه سایر تیره و قبایل مهم قریشی مکه را به حسادت وا داشت. این حسادت تا به حدی بود که رسماً به نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله اعتراض میکردند و کسان دیگری را مستحق نبوت میدانستند.(1)
سوره زخرف، آیه 31.
به همین دلیل، اکثریت قریش و به تعبیر بهتر بنیامیه و برخی از همپیمانان آنها مانند بنیمخزوم در مقابل اسلام ایستادند. البته این عده به همراه نماینده خود ابوسفیان، پس از فتح مکه و فقط به خاطر مصالح وقت، اسلام را به ظاهر پذیرفتند. این دسته را در فرهنگنامه اسلام «طلقا» نامیدند؛ همان نامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آنان برگزید.(2)به هر روی، عداوت و دشمنی، کینهتوزی، قبیلهگرایی و حسادت عرب فراگیر بود و همگان در این آتش میسوختند، ولی با کمال بیشرمی و گستاخی لبه تیز دشمنیها متوجه بنیهاشم بود. آنان در آغاز بعثت، رسول خدا صلی الله علیه و آله را بسیار آزردند؛ به گونهای که آن حضرت فرمود: «هیچ پیغمبری چون من آزار ندید».
آنان حتی اعجاز وحی پیامبر رحمت را سحر خواندند:
(فَقالَ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ یُؤْثَرُ (24) إِنْ هذا إِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ) ؛(3)
(و گفت این به جز سحر و بیان سحرانگیزی هیچ نیست، این آیات گفتار بشری بیش نمیباشد).
همچنین آن حضرت را مجنون نامیدند:
(ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ) ؛(4)
براساس این آیه، خدای متعال این اتهام را رد میکند و میفرماید:
(تو به لطف و رحمت پروردگارت، عقل کامل و نعمت نبوت یافتی و هرگز دیوانه نمیباشی).
و نیز گفتند: چرا قرآن بر آن مرد بزرگ قریه مکه و طایف (ولید بن مغیره، عروة بن مسعود یا عتبة بن ربیعه) نازل نشد.(5)
از این گذشته، بر او سنگ جفا زدند و آن حضرت را در شعب ابیطالب تحریم و تبعید و محاصره نمودند. سرانجام وقتی همگان اراده قتل او کردند، آن حضرت ناگزیر به هجرت شد. گرچه پس از هجرت نیز با او به جنگ و توطئه برخاستند و چه دشمنیها که ابراز نکردند!
با این همه، آیات صبر و استقامت،(1)
سوره احقاف، آیه 35؛ سوره ص، آیه 17؛ سوره غافر، آیات 55 و 77؛ سوره ق، آیه 39؛ سوره طور، آیه 48؛ سوره قلم، آیه 48؛ سوره معارج، آیه 5؛ سوره مزمل، آیه 10؛ سوره مدثر، آیه 7؛ سوره نحل، آیه 127.
بر جان رسول اکرم جاری شد و آن حضرت را در مقابل همه بیداد و ستمها صبور و مقاوم ساخت.به هر حال، دشمنی نسبت به بنیهاشم نمایان بود تا جایی که در سال آخر حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله عباس عموی پیامبر به آن حضرت گفت: «یا رسولالله! قریش وقتی که به هم میرسند با خوشرویی و شادمانی با یکدیگر برخورد میکنند، ولی چون به ما میرسند چهرههایی را میبینیم که آنها را نمیشناسیم!» رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «به خدایی که جان محمد صلی الله علیه و آله در دست اوست ایمان در دل شخصی وارد نمیشود، مگر آنکه شما را به خاطر خدا و رسول او دوست بدارد».(2)
دلیل این دشمنیها، افزون بر سوابق تاریخی پیش از اسلام، آن بود که در طی جنگ بدر و احد، شمار فراوانی از کفار قریش به دست علی بن ابیطالب علیه السلام و حمزه به قتل رسیده بودند. بنابراین ممکن نیست که این موضوع، واکنشی در افراد وابسته به آنها - با توجه به پیوندهای محکم قبیلهای و خاندانی - ایجاد نکرده باشد.
زمانی عثمان در عهد خلافت خود به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: «اگر قریش تو را دوست نمیدارند گناه من چیست؟ تو کسان زیادی از آنان را به قتل رساندهای که چهرهشان چونان طلا میدرخشید».(3)
از این رو حضرت فاطمه علیها السلام نیز علت خصومت قریش را همین میداند و میفرماید:
« وَ مَا الَّذِی نَقِمُوا مِنْ أبِی الْحَسْنِ؟ نَقِمُوا وَ اللهِ نَکیِرَ سَیْفِهِ، وَ شِدَّةَ وَطْأتِهِ، وَ نَکَالَ وَقْعَتِهِ، وَ تَنَمُّرَهُ فِی ذَاتِ اللهِ ؛ (4)سوگند به خدا با علی دشمنی کردند و او را
برنگزیدند، چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایداری او را دیدند، دیدند که چگونه بر آنان میتازد و با دشمنان خدا نمیسازد».
ابن ابی الحدید نیز مینویسد: «قریش علی علیه السلام را قاتل عزیزان خود میدانستند و این خونها گرچه برای اسلام ریخته شده، اما از شمشیر علی علیه السلام چکیده بود»؛ واعلم أنّ کلّ دمٍ أراقه رسول الله صلی الله علیه و آله بسیف علی علیه السلام.(1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 13، ص 300.
حقیقت مطلب همان است که در سخن علی علیه السلام آمده: «عرب، اسلام را فقط برای نیل به قدرت پذیرفت و اگر چنین نبود آن را قبول نمیکرد؛ فَإنَّهُمْ أضْمَروا لِرَسُولِ الله صلی الله علیه و آله ضُرُوباً مِنَ الشَّرِ وَ الْغَدْرِ ...»؛ قریش نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن بودند و آن را مخفی نگاه میداشتند، و این دشمنی و مکر سبب تحول و دگرگونی در رهبری نظام اسلامی گردید.
از آن حضرت سؤال شد: أرَأیْتَ لَوْ کَانَ رَسُولُ اللهِ تَرَکَ وَلَداً ذَکَراً قَدْ بَلَغَ الحُلمَ و آنسَ مِنهُ الرُّشد ...؛ اگر از رسول خدا پسری باقی مانده بود که برخوردار از رشد و بلوغ و درایت بود، آیا رهبری او را میپذیرفتند؟ قَالَ: لا، بَلْ تقتله إن لم یفعل ما فعلت ...؛ هرگز رهبری او را نمیپذیرفتند، بلکه او را میکشتند، اگر مانند من عمل نمیکرد.
آنان فرمانبری از رسول خدا صلی الله علیه و آله را ناگوار میدانستند و نسبت به آن حضرت حسد میورزیدند و از همان زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله تصمیم گرفتند که نگذارند خلافت و امامت در خاندان آن حضرت قرار گیرد. اگر نبود اینکه قریش، نام اسلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله را وسیلهای برای رسیدن به قدرت و نردبانی برای کسب عزّت و حکومت میدانست، هرگز حتی یک روز پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله خدا را عبادت نمیکرد.(2)
همین حقیقت در سخن امام سجاد علیه السلام نیز متبلور است. آن حضرت فرمود:
« وَاللهِ لَوْ تَمَکَّن الْقَوْمُ أنْ طَلَبُوا الْمُلْکَ بِغَیْرِ التَّعَلُّقِ بِاسْمِ رِسَالَتِهِ کَانُوا قَدْ عَدِلُوا عَنْ نُبُوَّتِهِ ؛ (3)به خدا سوگند! اگر آن گروه میتوانستند سلطنت و ملک را بدون وابستگی به نام رسول خدا صلی الله علیه و آله، به دست آورند، همانا رسالت او را انکار میکردند».
علیرغم همۀ دشمنی و حسادتها، رسول خدا صلی الله علیه و آله در سال آخر زندگانی خود با انجام سه رخداد بزرگ، در اعلام و تثبیت ولایت و پیشوایی علی علیه السلام کوشید و پرده از رخسار امامت آن حضرت برگرفت.
نخستین رخداد آسمانی واقعه غدیر است. متن واقعه مورد قبول اکثریت محدثان و مورخان اسلامی است، حتی مورخی چون طبری که در تاریخ کبیر خود یادی از این رخداد نکرده، بعدها کتابی مستقل، با عنوان «طرق حدیث ولایت» نگاشت که تا قرن هشتم هجری در دست برخی از عالمان بوده است.(1)
رجال النجاشی، ص 225، ش 591؛ الفهرست، شیخ طوسی، ص 150؛ تذکرة الحفاظ، ذهبی، ج 2، ص 713.
ابن کثیر روایت غدیر را از متن «کتاب الولایه» طبری نقل کرده است،(2)ولی این کتاب متأسفانه هماکنون در دسترس نمیباشد.رسول خدا صلی الله علیه و آله به دستور خدای متعال که فرمود:(3)
(یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ)4 و با امید و نوید (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ) آفتاب امامت را نمایان کرد و شمس جمال علی علیه السلام را بر مشرق دستان مبارکش به نمایش گذاشت و با طنین « من کنت مولاه فعلی مولاه » وادی غدیر و بستر تاریخ را لبریز از فروغ ولایت ساخت.
پس از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله ولایت علی علیه السلام را اعلام کرد، تمامی حاضران با آن حضرت بیعت کردند.
دهها صحابی حدیث شریف غدیر را نقل کردهاند.(4)ولی با کمال تأسف باید گفت تعصبات برخی از اهل حدیث سبب گردید تا حدیث غدیر با تمام شهرتش در دو کتاب صحیح بخاری و مسلم ذکر نگردد، این در حالی است که در این دو کتاب، دهها حدیث وجود دارد که فقط یک صحابی آنها را نقل کرده است.(5)
دومین حادثهای که در دو ماه پایانی زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله رخ داد روایت معروف به واقعه «یوم الخمیس» یعنی رخداد روز پنجشنبه است. این رخداد بزرگ را همه مورخان و محدثان روایت کردهاند؛ از جمله بخاری در چند جای کتاب صحیح خود، همچون «کتاب العلم» و «باب قول المریض: قومو عنی...» آورده است.(1)
صحیح بخاری، کتاب العلم، باب کتابة العلم، ج 1، صص 22-23؛ مکاتیب الرسول، ج 2، صص 618-626.
روایت از این قرار است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: « إئتونی بداوة و بیضاء، اکتب لکم لن تضلوا بعدی أبداً؛ هَلُمَّ أکتبُ لَکُم کتاباً لن تضلّوا بعد ...؛ (2)کتاب و دواتی برایم بیاورید تا چیزی بنگارم که پس از من گمراه نشوید. در این میان عمر برخاست و گفت: آن مرد گرفتار تب شده و هذیان میگوید. کتاب خدا ما را کفایت میکند».
پس از این مخالفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «برخیزید و بروید که نباید در حضور پیامبری ندای اختلاف برخیزد».
بخاری و ابن سعد گزارش میکنند که ابن عباس در حالی که اشک چون سیل بر گونههایش جاری بود میگفت:
« الرَّزیةُ کُلُّ الرَّزیة؛ ما حال بین رسول الله و بین أن یکتب لهم ذلک الکتاب ...؛ (3)سرچشمه تمامی مصیبتها همان نغمه شومی بود که با اختلاف و شلوغکاری مانع از نوشتن کتاب توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله شدند و گفتند که آن حضرت هذیان میگوید».
وا اسفا! این تهمت در حالی است که خدای متعال در شأن پیامبرش فرموده:
(وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی (3) إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی (4) عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی (5)) ؛(4)
(و هرگز به هوای نفس سخن نمیگوید، سخن او چیزی غیر وحی خدا نیست، او را جبرئیل، همان فرشته بسیار توانا علم آموخته است).
همچنین میفرماید:
(... وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) ؛(1)
سوره حشر، آیه 7.
(آنچه رسول حق دستور دهد بگیرید و قبول کنید، و هر آنچه نهی کند وانهید و واگذارید).
پیامبری که اطاعت و فرمانبریاش اطاعت خداست؛ از جمله در این آیات:
الف) (مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ) ؛(2)
ب) (قُلْ أَطِیعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ) ؛(3)
ج) (وَ إِنْ تُطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً) ؛(4)
د) (وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ...) ؛(5)
ه) (وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ...) ؛(6)
و) (وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ...)7 .
اکنون به گمان عمر، این پیامبر عظیم الشأن هذیان میگوید. او از اجرای فرمان آن حضرت ممانعت میکند و عجیب آنکه بعدها خود عمر بر کردهاش میبالد و افتخار میکند و میگوید:
رسول خدا در هنگام بیماری سر آن داشت تا به اسم او «علی» تصریح کند، ولی من به خاطر اسلام از این کار ممانعت کردم؛ زیرا هیچگاه قریش بر او اجتماع نمیکردند و اگر او بر سر کار میآمد عرب از سراسر نقاط مختلف به مخالفت با او برمیخاست. رسول خدا صلی الله علیه و آله از تصمیم درونی من آگاه شد و از این کار خودداری کرد.(7)
عجبا! عمر نسبت به اسلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله دلسوزتر و نگرانی او بیشتر است. رسول خدا صلی الله علیه و آله میخواهد به نام علی علیه السلام تصریح کند و خلافت را به نام او بنگارد، ولی عمر این کار را به صلاح اسلام نمیداند. به راستی او خود را از رسول خدا صلی الله علیه و آله به اسلام آگاهتر میدانست؟! به راستی که مادر جوان مرده بر این پندار میخندد!
این چه توجیهی است؟ حقیقت آن است که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله بخواهد حقی را بنمایاند و به نام علی علیه السلام تصریح کند، اصحاب باید کمک کنند تا خواست رسول خدا صلی الله علیه و آله پیاده گردد.
مگر قریش با اصل اسلام به مخالفت برنخاست و با رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمنی نکرد؟! مگر آنان این همه آزار و اذیت، سنگپرانی و اهانت، تحریم و تبعید، تهمت و افترا، نثار آن حضرت نکردند؟! با این همه، همین مؤمنین از مهاجر و انصار بودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله را یاری کردند و سرانجام شهد پیروزی چشیدند. پس اکنون نیز با کمک اصحاب و یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام میتوانست خلیفه و جانشین باشد. اگر قریش و قبایلی به مخالفت برمیخاستند، مسلمانان همان گونه که به یاری رسول خدا صلی الله علیه و آله شتافتند و آن حضرت را یاری کردند علی علیه السلام را نیز یاری میکردند. پس چرا مانع از نگاشتن نامه شدند؟
عجیبتر آنکه، همین شخصی که نسبت هذیان به رسول خدا صلی الله علیه و آله میدهد منکر رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله شد و شمشیر از نیام برکشید و گفت: «هر کسی ادعای مرگ پیامبر را داشته باشد، او را خواهد کشت».(1)
انساب الاشراف، ج 1، صص 565-567.
عجبا! رسول خدا صلی الله علیه و آله هذیان میگوید، ولی نمیمیرد. به راستی سیاست چه بازیها دارد؟ چرا او در این هنگام، منکر رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله میشود، ولی وقتی که ابوبکر میآید و آیه (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ)2 را بر او میخواند قانع میشود.(2)
به هر حال چراغ راه، سخن حضرت فاطمه علیها السلام است که فرمود:
وَ تَاللّهِ، لَوْ تَکاقَؤُوا عََنْ زَمَامٍ نَبَذهُ إلَیْهِ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله لَسَارَ بِهِمْ سَیْراً سُجُحاً لا یکْلَمُ خِشَاشُهُ ...؛ (1)
بلاغات النساء، ص 20.
به خدا سوگند، اگر پای در میان مینهادند و علی علیه السلام را بر کاری که پیغمبر به عهده او نهاده بود یاری میرسانند، به آسانی ایشان را به راه راست میبرد و حق هر یک را بدو میسپرد، چنانکه کسی زیانی نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است بچیند. تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر میگشتند. اگر چنین میکردند درهای رحمت از زمین و آسمان به روی آنان میگشود. اما نکردند و به زودی، خدا به کیفر آنچه کردند آنان را عذاب خواهد فرمود.(2)به هر روی، آنچه معقول و خردمندانه به نظر میآید، سخن ابوجعفر نقیب، استاد ابن ابیالحدید، پیرامون این وقایع و حوادث است. او میگوید:
صحابه و در رأس آنان عمر و ابوبکر، خلافت و زعامت جامعه را همچون نماز و روزه، از معارف دینی نمیدانستند و پیروی از «نصّ رسول الله» را در این موارد در صورتی که موافق نظر آنان نبود لازم الاطاعه نمیدیدند؛ سپس میافزاید:
«صحابه بسیاری از نصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله را با توجه به مصلحتی که خودشان تشخیص میدادند ترک کردند».(3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای تحقق و اجرایی شدن موضوع جانشینی خود تصمیم گرفت تا شهر مدینه را هنگام رحلت خویش از چهرههای مزاحم خالی کند تا امر امامت و جانشینی حضرت علی علیه السلام بر مقام و کرسی خود قرار گیرد، لذا آن حضرت تصمیم به اعزام سپاه اسامه به سمت شام گرفت.
اعزام این سپاه درست در هنگام آغاز بیماری رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. فرمانده سپاه، جوانی به نام اسامه بود که هفده تا بیست سال داشت؛ در حالی که سپاه او ترکیبی از قدیمیترین صحابه تا جدیدترین آنان بود. به روایت ابن سعد در طبقات، تمامی صحابه اعم از مهاجر و انصار آماده اعزام شدند که از زمره آنان ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح بودند. البته او و تمامی مورخان، نامی از علی علیه السلام به میان نیاوردهاند.
با این حال، گروهی به کمی سن اسامه اعتراض کردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله خشمگین شد و تأکید کردند که او لیاقت امیری لشکر را دارد. تجهیز این سپاه در 26 صفر، یعنی دو روز مانده به رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. پیامبر در حالی که سخت بیمار بود مکرر میفرمود: « إنفدوا جیش اسامه ». (1)
طبقات الکبری، ج 2، صص 189-190.
با این حال، آنان از رفتن سستی کردند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرد.پرسشهای قابل تأملی درباره تجهیز سپاه اسامه وجود دارد؛ از جمله:
چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله در آستانه رحلت خود این لشکر را مجهز میکند و به سوی شام اعزام میدارد؟
چرا ایشان آن همه تأکید مینماید که سران اصحاب در جیش اسامه حاضر گردند؟
چرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می خواهند که مدینه از سران اصحاب خالی باشد؟
چرا جوانی کم سن و سال را به فرماندهی لشکر انتخاب میکنند و چون برخی اصحاب به کمی سن او اعتراض میکنند آن حضرت خشمگین میشود؟
چرا از عمر و ابوبکر میخواهد که در جیش اسامه شرکت جویند؟
چرا علی علیه السلام نباید در این جیش باشد و در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه باقی بماند؟
بدون شک، جواب همه این چراها یک پاسخ است و آن اینکه اصحاب از مدینه بیرون روند و به فرموده علی علیه السلام: « ولا یدفعنی دافع مِن الولایة وَ القیام بأمر رعیته مِن بعده »؛ (2)و آنان که مزاحم حضور علی علیه السلام در عرصه خلافت هستند در مدینه نباشند تا امر امامت و پیشوایی آن حضرت استوار و ولایت آن حضرت تثبیت گردد.
باید توجه داشت که رسول خدا صلی الله علیه و آله در ماههای آخر عمر مبارک خود، چندین بار نسبت به حفظ اهل بیت در کنار قرآن توصیه فرمودند. از جمله این سفارشها حدیث شریف ثقلین است که ابن سعد نیز آن را روایت کرده(1)
طبقات الکبری، ج 2، ص 194.
و در میان جمیع فرق اسلامی متواتر است. آن حضرت، پس از بازگشت از غزوه طائف نیز مردم را جمع کرد و پیرامون اهل بیت خود علیهم السلام سفارشهای لازم را نمود.(2)سیری در تحولات سال دهم و دو ماهه سال یازدهم هجری و اقدامات رسول خدا صلی الله علیه و آله روشنگر این حقیقت است که آن حضرت از تعارضات و بحران سیاسی مدینه و دگرگونی در نظام رهبری اسلام، پس از رحلت خویش بسیار نگران بود.
وقوع حوادث بعد از رحلت و تحول در نظام خلافت، این هراس رسول خدا صلی الله علیه و آله را تأیید و تبیین نمود.
البته تحلیل درست این رخدادها که در ارتباط با رهبری نظام روی داد بدون توجه به ساختار اجتماعی و جناحبندیهای موجود در مدینه آن روز، ممکن نیست.
گروه مهمی از مردم مدینه، انصار بودند که از جریان فتح مکه به این طرف در اندیشه مشکلات پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله افتاده و نگران آینده خود بودند. آنان به دلیل ترسی که از تسلط قریش داشتند، بیتوجه به بیعتی که در غدیر با علی علیه السلام کرده بودند - و شاید احتمال موفقیت او را نمیدادند - در سقیفه اجتماع کردند.
حباب بن منذر، یکی از سران انصار در سخنان خویش در سقیفه، انصار را برتر از قریش دانست و چنین گفت: «این شمشیر انصار بود که اسلام را پیروز کرده است». او خطاب به انصار گفت: «اینان (مهاجران) از فیء شما و زیر سایه شما هستند و جرأت مخالفت با شما را ندارند».
از سخنان حباب چنین به دست میآید که آنچه انصار را به این اقدام نسنجیده واداشت، ترس همراه با رقابت در برابر قریش بوده است.
از سوی دیگر، چند نفر از مهاجران که در دو هفته پایان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله دست به اقدامات مشکوکی زده بودند با شنیدن اجتماع سقیفه، به سرعت به آن محل رفته، به بحث و گفتوگو با انصار پرداختند. خبر این گفتوگوها را خلیفه دوم بعدها ضمن خطبهای در مدینه بازگو کرد.(1)
تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، صص 15-16.
ابن اعثم در گزارش خود پیرامون سقیفه چنین مینگارد:
پیش از آمدن مهاجران به سقیفه، میان انصار بحث و گفتوگوی فراوانی شد. یکی از انصار گفت: شخصی را برگزینید که قریش ملاحظه هیبت او را بکند و انصار از او ایمن باشند. کسانی سعد بن عباده را پیشنهاد کردند. اسید بن حُضیر که از اشراف اوس بود به مخالفت برخاست. او گفت: خلافت باید در قریش بماند. دیگران بر ضد او سخن گفتند. بشیر بن سعد نیز از قریش دفاع کرد. عویم بن ساعده گفت: خلافت جز از آن اهل بیت نبوت نخواهد بود، همان جایی قرارش دهید که خدا قرار داده است.(2)اسید بن حُضیر از اوس و بشیر بن سعد، عموزاده سعد بن عباده اولین افراد انصاری بودند که در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند، البته از مهاجران بنا بر نقل عمر، فقط سه نفر در سقیفه بودند که ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح از آن جملهاند.(3)
البته بعدها انصار از تسلط قریش ناراضی شدند. به روایت «زبیر بن بکار»، اوسیان میگفتند: اول بار بشیر بن سعد خزرجی بیعت کرده، و خزرجیان میگفتند: اول بار اسید بن حُضیر بیعت کرده است.(4)این رقابت برای ابوبکر شناخته شده بود و توانست از آن سوءاستفاده کند، لذا در همان سقیفه گفت: اگر خزرجیان به خلافت برسند اوسیان برنخواهند تافت و اگر اوسیان قدرت را در دست گیرند خزرجیان از آن نخواهند گذشت. بنابراین پیوسته میان آنان جنگ و خونریزی خواهد بود. به هر روی، پس از بیعت بشیر بن سعد و اسید بن حُضیر، دیگران هم بیعت کردند؛ به گونهای که نزدیک بود سعد بن عباده زیر دست و پا کشته شود.(5)
به گزارش یعقوبی، عبدالرحمن بن عوف نیز در سقیفه بوده است. او چنین گزارش میدهد:
« وقام عبدالرحمن بن عوف متکلم فقال: یا معشر الانصار إنّکُم و إنْ کنتم علی فضل، فلیس فیکم مثل ابیبکر و عمر و علی ...».(1)
تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 83.
این سخن نادرست است، زیرا آنچه یعقوبی از او نقل کرده مطلبی است که وی فردای آن روز در مسجد گفته است. او خطاب به انصار گفت: شما گرچه اهل فضل و بزرگی هستید، ولی در میان شما کسی همانند ابوبکر، عمر و علی علیه السلام نیست. در این وقت «منذر بن ارقم» برخاست و گفت: ما برتری کسانی که از آنها نام بردی انکار نمیکنیم، البته در میان این افراد کسی هست که اگر امر خلافت را مطالبه کند با او نزاع نخواهد شد و مقصود او علی بن ابیطالب بود.(2)
از گزارش واقدی به دست میآید که صحبت عبدالرحمن بن عوف با انصار پس از ماجرای سقیفه بوده است. قرائن زیادی نیز حکایت دارد که جز سه تن از مهاجران، شخص دیگری در سقیفه حاضر نبوده است.(3)بنابراین سقیفه بدون حضور بزرگان مهاجر و به خصوص بنیهاشم شکل گرفت و بدیهی است که اگر آنان در سقیفه حاضر بودند اتفاق غصب خلافت و تحول در نظام رهبری اسلام رخ نمیداد. دلیل این حقیقت گفته یکی از انصار است، او گفت: اگر علی و بنیهاشم در خانه مشغول دفن رسول خدا صلی الله علیه و آله نبودند و نگران مراسم دفن در خانه ننشسته بودند کسی در خلافت طمع نمیکرد.(4)
بشیر بن سعد انصاری، - اولین کسی که در سقیفه با ابوبکر بیعت کرد - پس از شنیدن استدلالهای علی علیه السلام به آن حضرت گفت: اگر مردم این کلمات را قبل از این از تو شنیده بودند هیچ کس بر تو اختلاف نمیکرد و همه با تو بیعت میکردند، جز آنکه تو در خانه نشستی و مردم گمان کردند که تو نیازی به خلافت نداری! امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «ای پسر سعد! آیا میبایست جنازه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خانه رها کرده، برای خلافت به منازعه با مردم برمیخاستم؟»
ابوبکر نیز گفت: اکنون با من بیعت شده، و اگر میدانستم تو مایل به خلافت هستی به دنبال آن نمیرفتم. تو نیز آزادی بیعت بکنی یا صبر کنی تا در کارت تأمل نمایی، من تو را مجبور نمیکنم.(1)
همان، ص 47.
عجبا! سیاست و ریاست چگونه انسان را دگرگون میسازد؟ آنان مسجد رسول خدا را که مرکز سیاست و هدایت امت اسلامی بود رها کردند و به کناری دور از مسجد و خانه فاطمه و علی علیهما السلام رفتند و بساط فتنه شوم خود را گستردند. آنان باغ بنیساعده را برگزیدند تا صدای آنان به گوش حضرت علی و حضرت فاطمه علیهما السلام نرسد و آنان بیخبر از توطئه سقیفه باشند، و اینک که خواسته خود را محقق ساخته و ردای خلافت را بر دوش افکندهاند، چنین میگویند!
استدلالهای آنان در سقیفه نیز به طنز شبیه است، چون آنان به مسئله قرابت و خویشی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سن ابوبکر استدلال کردند، حال آنکه علی و فاطمه علیهما السلام خویشان رسول خدایند. آنان خطاب به انصار گفتند: عرب جز زیر بار ریاست قریش نمیرود و جز اطاعت و فرمانبری از این تیره را نمیپذیرد.(2)همچنین تأکید کردند که عرب نمیپذیرد که نبوت در یک خاندان و خلافت در خاندانی جز آن باشد. ابوبکر در سقیفه گفت: «نحن قریش و الائمة منا؛ ما از قریش هستیم و ائمه باید از میان ما باشد».(3)
اینجا ابوبکر در مقابل «انصار» عرب قحطانی میگوید باید رسالت و امامت و خلافت در یک خاندان باشد، چون رسالت در قریش بوده، پس باید خلافت نیز در همان خاندان باشد. ولی وارونگی در اندیشه و گفتار تا آنجاست که بعدها، چون علی علیه السلام به ابوبکر و عمر اعتراض کرد که چگونه به قرابت استناد کردید؛ در حالی که ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیکتریم؟ عمر گفت: عرب دوست نمیدارد که نبوت و خلافت در یک خاندان باشد.(4)نبوت از آن شما بوده، اجازه دهید که خلافت از خاندانهای دیگر باشد!
عجبا! آنجا که مصلحت و منفعت خود آنان اقتضا میکند، باید رسالت و خلافت در یک خاندان باشد، ولی اینجا که به ضرر آنان است، رسالت و امامت نباید در یک خاندان باشند.
اینها در حالی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنان را به توحید فرا خواند و در پرتو وحی تلاش کرد تا با تکیه بر تعلیمات اسلامی و برادری دینی و عدالت اجتماعی ریشه این برتری طلبیها را بخشکاند. از طرفی قرآن اعلام میکند:
(یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی...) ؛(1)
سوره حجرات، آیه 13.
براساس این آیه، گرامیترین مردم پرهیزکارترین آنان است.
بدون تردید در سقیفه، پس از کنار گذاشتن بیعت با علی علیه السلام رقابت قبیلهای آغاز شد و سرانجام با تکیه به برتری قبیلهای - که قریش به گمان خود داشت - و علیرغم محدودیت نفوذ آنان در مدینه آن روز و البته با استفاده از عناد و رقابتهای داخلی انصار، ابوبکر به خلافت رسید. در این میان توجه به سن ابوبکر نیز در این انتخاب دخالت داشت، حال آنکه علی علیه السلام جوان بود.
باید دانست که در سقیفه پیرامون نحوه انتخاب خلیفه، شرایط و شایستگیهای لازم او، هیچگونه سخن محکمی از سوی هیچ کس ابراز نشد. آنچه از متن مذاکرات سقیفه و رویدادهای پیرامون آن گویاست، اینکه انصار، حکومت را حق خود میدانست، از سوی دیگر برخی از مهاجران (ابوبکر، عمر و ابوعبیده) به سقیفه رفته، اظهار کردند که حکومت حق قریش است. حتی آنان به حدیثی نظیر « الائمة من قریش » استناد نکردند، بلکه فقط ابراز داشتند که عرب جز زیر بار ریاست این تیره نمیرود. از طرفی بزرگان بنیهاشم و کسانی مانند زبیر و طلحه در سقیفه نبودند.
بدین ترتیب باید گفت هیچ شیوه و شرایط شناخته شدهای برای انتخاب ابوبکر، جز معیارهای قبیلهای، یعنی استناد به برتری قریش و پیوند خانوادگی با رسول خدا صلی الله علیه و آله در سقیفه مطرح نشد. به ویژه باید دانست که قریشی بودن به هیچ روی، شرط شرعی خلافت دانسته نشده و حتی سالها بعد، عمر، آرزوی زنده بودن «سالم» مولی حذیفة بن یمان را داشت تا او را به جانشینی خود انتخاب کند، با اینکه سالم به هیچ روی قریشی نبوده است.(2)
کسانی هم بر این باورند که شرط قریشی بودن از قرن سوم، در فقه سیاسی اهل سنت مطرح شده است.(1)
تطور الفکر السیاسی عند اهل السنه، ص 38.
به هر حال، آنچه به عنوان معیار انتخاب خلیفه مطرح شد، قریشی بودن و سن ابوبکر بود. این در حالی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله جوانترین آنان، اسامه را که هفده سال داشت به فرماندهی لشکر اسلام منصوب کرد و از همه بزرگان اصحاب به خصوص ابوبکر، عمر و ابوعبیده، خواست تا در لشکر او حاضر شوند و فرمانش را اطاعت کنند. آنگونه که از برخی گزارشهای تاریخی برمیآید در اندیشه ابوبکر، قریشی بودن و اشرافیت قریش اعتبار خاصی داشت. ابن عساکر مینگارد:
«زمانی پس از اسلام آوردن ابوسفیان، بلال و صهیب رومی و سلمان بر ابوسفیان طعنه زدند. ابوبکر برآشفت که با شیخ قریش و سید آن چنین میکنید؟ آنان به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتند و حضرت فرمود تا ابوبکر از کسانی که آنان را خشمگین ساخته بود عذرخواهی کند».(2)
پس از خاتمه جریان سقیفه، آنان از محل خارج شدند. بنا به روایت «براء بن عازب» آنان در کوچهها به راه افتادند و به هر کس میرسیدند دست او را میگرفتند و به دست ابوبکر میمالیدند، چه آن شخص به این کار راضی باشد یا نه.
براء میگوید در این زمان بود که به در خانه بنیهاشم آمدم و گفتم با ابوبکر بیعت شد. آنان گفتند مسلمانان در غیاب ما چنین نخواهند کرد ما اولای به محمد صلی الله علیه و آله هستیم! عباس گفت: به خدای کعبه چنین کردند.
یعقوبی میافزاید:
« وکان المهاجرون و الانصار لا یشکون فی علی ...؛ مهاجرین و انصار هیچ شکی درباره علی علیه السلام نداشتند».(3)
طبری و ابن اثیر نیز نقل کردهاند که: انصار یا جمعی از آنان در سقیفه گفتند: «ما جز با علی بیعت نمیکنیم».(1)
تاریخ الطبری، ج 3، ص 208؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325.
به هر روی، زمانی که کار بیعت تمام شد عمر برخاست و درباره آنچه روز قبل درباره زنده ماندن رسول خدا صلی الله علیه و آله تا مردن آخرین اصحابش گفته و در واقع درباره آن حضرت، ادعای مهدویت کرده بود، عذرخواهی کرد. او گفت وی بر این گمان بوده که حضرت باقی میماند و کارها را سامان میدهد، ولی اکنون شاهد است که قرآن در میان آنهاست. البته این حکایت روشنگر آن است که آنچه مقصود و منظور عمر بود انجام شد و خلیفه مورد نظر او انتخاب گردید و در این باره دیگر مشکلی وجود نداشت.(2)
پس از انتخاب ابوبکر و دگرگونی در نظام رهبری اسلام، کسانی با وی به مخالفت برخاستند و انتخاب او را مردود دانستند؛ از جمله این افراد علی علیه السلام، فاطمه علیها السلام، عباس و کسان دیگری مانند زبیر بن عوام، خالد بن سعید، مقداد بن عمرو، سلمان، ابوذر، عمار، ابی بن کعب و براء بن عازب بودند. حتی هواداران ابوبکر در خانه ابی بن کعب رفتند، ولی او حاضر نشد در به روی آنان بگشاید.(3)
نقش اصلی در این ماجرا بر عهده عمر، ابوعبیده جراح، مغیرة بن شعبه و خالد بن ولید بود. زمانی که عمر با شدت و جدیت برای گرفتن بیعت به در خانه علی علیه السلام آمد؛ امام بدو فرمود:
«امروز حرص تو بر امارت ابوبکر جز برای آن نیست که فردا در دسترس خودت قرار گیرد».(4)
از مباحث گذشته روشن گردید که علل پیروزی بانیان سقیفه عبارت بود از:
توجه به حس قبیلهگرایی و نژادپرستی عرب.
اعلام برتری عدنانیان قریش بر انصار قحطانی.
تحریک کینه و رقابت میان دو طایفه بزرگ اوس و خزرج.
ابوبکر در سقیفه چنین گفت: «اگر خزرجیان بر این «امر» خلافت تسلط یابند اوسیان از آن نخواهند گذشت، و اگر اوسیان قدرت را به دست گیرند خزرجیان از آن نخواهند گذشت؛ در آن صورت پیوسته میان آنان جنگ و خونریزی خواهد بود».(1)
البیان و التبیین، ج 2، ص 298.
حاضر نبودن اکثر مهاجرین و به خصوص بنیهاشم در سقیفه. گفته شد که فقط سه نفر از مهاجرین، یعنی ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح در سقیفه حاضر بودند.(2)
دشمنی عرب (قریش) با بنیهاشم و به خصوص با علی علیه السلام. چون سران کفر و شرک در جنگهای اسلامی به دست علی علیه السلام و حمزه کشته شده بودند.(3)
این سخن عثمان است که به علی علیه السلام گفت: «اگر قریش تو را دوست نمیدارند گناه من چیست؟ تو کسان زیادی از آنان را به قتل رساندهای که چهرهشان چونان طلا میدرخشید».(4)
ابن ابی الحدید نیز مینگارد که قریش، علی علیه السلام را قاتل عزیزان خود میدانستند و این خونها که به فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله برای پیروزی و نصرت اسلام ریخته شده بود از شمشیر علی علیه السلام چکیده بود؛ « وَ اعْلَمْ أنَّ کلَّ دَمٍ أراقَهُ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله بسیف علی علیه السلام و بسیف غیره، فَإنَّ العَرب بَعد وَفَاتِهِ علیه السلام عصبت تلک الدّماء بعلی بن ابیطالب علیه السلام وحده ».(5)
واپسگرایی یا جاهلیت جدید
سیری در علل یاد شده، مینمایاند که فرهنگ اسلام و آموزههای وحی در عمق جان مسلمانان نفوذ نکرده بود.
در واقع، تنها گروه اندکی بودند که در سایه سار رسول خدا صلی الله علیه و آله تربیت گردیده و روحشان لبریز و مالامال از محبت به خدا و احکام اسلام بود.
به بیان دیگر هنوز در جمع مسلمان، شعله نژادگرایی و قبیلهپرستی روشن بود، با آنکه طنین وحی در کنار گوش آنان مواج بود:
1) (1)
همان، ج 12، صص 82-83.
2) (2) همان، ص 21.
(یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ) ؛(1)
سوره حجرات، آیه 13.
(ای مردم ما همه شما را نخست از مرد و زنی آفریدیم و آنگاه شعبههای بسیار و فرق مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید، همانا بزرگوارترین شما نزد خدا با تقواترین شمایند).
قرآن، مکانت و بلندمرتبگی را تنها در پرتو تقوا و پارسایی میشناسد، ولی هنوز این مردم از نژاد و قبیله میگویند.
با اینکه تعلیم و تربیت وحیانی، بر آنان باران مهربانی و عاطفه جاری ساخته، و مهاجر و انصار، اوس و خزرج، عرب و عجم، و همه مسلمانان را در پرتو وحی برادر دانسته و فرموده بود:
(فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً)2 و (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) ؛ (2)به حقیقت همه مؤمنان برادر یکدیگرند، ولی معالاسف آنچه در سقیفه مطرح گردید، رقابت و عناد، دشمنی میان اوس و خزرج، و قریش و انصار بود. آنان با یک حرکت واپسگرایی دوباره به فرهنگ جاهلیت بازگشتند:
(... وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها) ؛(3)
(به یاد آرید این نعمت بزرگ خد را که شما با هم دشمن بودید، خدا در دلهای شما الفت و مهربانی قرار داد و به لطف خداوند همه برادر دینی یکدیگر شدید و حال آنکه در پرتگاه آتش بودید).
دهها آیه قرآن مقام و معنویت جهاد و قتال در راه خدا را میستاید و اجر مجاهدان و جنگجویان راه خدا را تبیین و تفسیر مینماید و قدس و شکوه و والایی مقام شهید و شهادت را اجر مینهد؛ ولی اینک این جایگاه رفیع، در نظر واپسگرایان، به ضد ارزش
تبدیل شده، و علی علیه السلام به خاطر آنکه در جنگهای اسلام مبارزه کرد و سران کفر و شرک را به قتل رسانده محکوم است. او محبوب قریش نیست و به این دلیل نباید ردای خلافت را بر دوش او افکنند. این، همان حرکت ارتجاعی سقیفه است که نتیجه آن این شد که:
« إسْتبدلُوا وَ اللهِ الذَّنابی بالْقَوادِمِ، وَ العَجْزَ بالکاهِلْ ؛ (1)
بلاغات النساء، ص 20.
به خدا سوگند! سر را گذاشته به دم چسبیدند، پی عامی رفتند و از عالم نپرسیدند، نفرین بر مردمی نادان که تبهکارند و تبهکاری خود را نیکوکاری میپندارند».از سوی دیگر، بسیاری از آیات قرآن بر پیروی و اطاعت محض از رسول خدا صلی الله علیه و آله دلالت دارد و پیروی او را اطاعت از خدا میداند؛ از جمله:
(مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ)2
باری آیات قرآن، فوز و رستگاری، بارش رحمت خدا و ورود در بهشت را در گرو اطاعت از خدا و رسولش بیان میدارد، ولی صحابه نصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله را رها کرده، براساس اجتهاد و مصلحتاندیشی خود عمل میکردند.
خلاصه آنکه مبانی سقیفه و آنچه در آن گذشت با صدها آیه قرآن در جنگ و ستیز است، زیرا هیچ کسی در سقیفه نگفت آیات قرآن چه میگویند و دستور خداوند کدام است، عبودیت و بندگی، جهاد و علم، هجرت و سابقه در اسلام، نشان فاخر و برازندگی است هرکس به این اوصاف مزین است او باید ردای خلافت به دوش گرفته و بر مسند زعامت امت قرار گیرد، بلکه همه سخن از نژاد و برتری قریش، و رقابت اوس و خزرج بود.
1) (1)
به هر حال، آن حضرت طرح دعوا به مسجد آورد و کیفرخواست خود را ارائه کرد و سپس سقیفه و بنیانگذاران آن را محاکمه و محکوم نمود. در این دادنامه، سخنان فاطمه علیها السلام شیوا، بلیغ، گلهآمیز، ترساننده و آتشین است.(1)
زندگانی فاطمه زهرا علیهاالسلام، ص 122.
بانوی عصمت که شاکی است، نخست خود را معرفی میکند و میفرماید: « ثُمَّ قَالَتْ: ایُّهَا النّاسُ أنَا فَاطِمَةُ وَ أبِی مُحَمَّد ...؛ مردم من فاطمهام و پدرم محمد صلی الله علیه و آله است».
آن حضرت حقیقتی عرشی و ترجمانی از آیات قرآن است. مشکاة نور خدا(2)و کوکب دری شجره مبارکه(3)و شاخسار شجره طوباست.(4)او تجلی ایثار و بخشندگی(5)و فروغ تابناک آیه تطهیر(6)و مودتش اجر و پاداش رسالت است.(7)
فاطمه علیها السلام تربیت شده خداوند متعال و رسول خدا صلی الله علیه و آله است. او آموزههای خداشناسی، حقمداری و دفاع از حقیقت را در پرتو وحی آموخت. آن حضرت جوهره والای عصمت و یگانه بانوی عالم هستی در معرفت و خداشناسی بود.
هی احمد الثانی و احمد عصرها هی عنصر التوحید فی عرصاتها(8)
در شکم مادر انیس و همراز مادر بوده و با او سخن میگفت و غبار هجران از چهره مادر میزدود.
کانت تحدثّ امَّها و أُمها تکتمه إذا النبی دخلا
فقال یا بنت خویلد لِمَن تحدثین و البیت خلا
فقالت الجنین فی بطنی غدا یؤنسنی حدیثها قال بلی(1)
صدیقه شهیده، مقرّم، ص 27.
نور فاطمه در ساق عرش تسبیح خدا میگفت و وجود مبارکش اشراق فیض سرمدی بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله در توصیف او فرمود: « لو کان الحُسن شخصاً لکان فاطمة ...؛ اگر حسن و جمال الهی در سیمای شخصی مجسم میگشت، هر آینه در سیمای فاطمه بود».
در پرتو خلقتش لطیفه و راز آفرینش آشکار گشت و در بهترین آفاق تجلی کرد و نورافشان شد. او نتیجه و عصاره خلقت و سرشتهاست. حقیقت کمال در وجود او ظاهر شد. آن حضرت جمال بدیع آفرینش بر این آسمان بود. در تابش او از آسمان سیمای حور ظاهر، و در تجلی آسمانیاش محور عقول بود، او لیلة القدر قرآن بود که از سپهر قدس و عصمتش یازده قرآن ناطق نازل گردید. چون لیلة القدر مقام و منزلتش جز بر پدر و همسر و فرزندان معصومش علیهم السلام معلوم نیست، بدون شک، شناخت مقام والایش، درک و تشرف به مقام رفیع لیلةالقدر است.
او محور پنج تن آل عبا و قطب آفرینش و هستی است.
لأنّها قطب رحی الوجود فی قوسی النزول و الصعود
مهجة قلب عالم الامکان و بهجة الفردوس فی الجنان
و مرکز الخمسة من اهل العبا عینان من ماءالحیاة و الحیاء
بل وجهها الکریم وجه الباری و قبلة العارف بالاسرار
روح النبی فی عظیم المنزلة و فی الکفاء کفو من لا کفو له(2)
فاطمه علیها السلام گوهر تابناک قدس و پاکی از گنجینه پنهان آفرینش است که با فروغ وجودش واژه فضیلت تفسیر گردید. او از آسمان عظمت خدا و از افق پرفروغترین أسمای الهی تجلی کرد.
او مادر کلمات محکم خداوند است، و «خداگونه» ذاتش در غیب و ناپیداست.
آن حضرت بر افق کرامت، ساطع، و خورشید فروغ و رخشندگی خود را از او دارد. او منشأ نور عالم انوار، و سرانجام طلوع خورشیدهاست. او کهربای جان و عقلها و کعبه عرفان وصلهاست.
زهرا صلی الله علیه و آله کوثر خدا، جلوه جمال او و تفسیر جلال اوست؛ ادامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و همتای علی علیه السلام و حصن محکم ولایت است؛ آموزگار مکتب شهادت، تلاوت بیداری، بهار سرشار دلهای آشناست؛ اوج کمال زن است و اوج عروج انسان کامل؛ چشمه غدیر در باغ سبز او جاری شد و غدیریها در دامان عصمتش به رویش رسیدند.
میخواهم به عشق نوشیدن قطرهای از جام ولایتش و برگرفتن نمی از یم وجودش، جلوهای از جلوات و شمهای از ملکاتش را به شهود گرفته، پرتوی از جمالش، آسمان جان بهشتیان را نورباران کند.
او که طنین فریادش همپای ضربت خندق است؛ او که در جغرافیای خانه گلیاش، تاریخ انسانیت تفسیر شد. او که در وسعت سینه سبز و پرسوزش، چگونگی دفاع از امام زمان خویش تحلیل شد؛ کسی که خورشید در تابوت او غروب کرد و فرشتگان به عشق دیدار او به سجده افتادند و با اشکهایشان راهش را تا خدا علامت گذاری کردند. به راستی چگونه میشود آن را که در دستش عصای موسایی و در نفسش روح مسیحایی و بر لبانش کلام محمدی است توصیف کرد؟(1)
چشمه در بستر، مسعود پور آقایی، مقدمه با کمی تغییر در عبارات.
پس باید در ستایش از او چنین گفت:«ففاطمة الزهراء (علیها السلام) قطب الاولیاء و العرفاء، و معراج الانبیاء و الاوصیاء، صدرها خزانة الاسرار، و وجودها ملتقی الانوار، فهی حلقة الوصل بین انوار النبوة و انوار الامامة».(2)
آن حضرت از زمره خاصان و یاران و گنجوران نبوت و درهای رسالت و مصداق آیتهای بلند معنی قرآن و از گنجینههای خدای رحمان بود و سخن جز به راست نفرمود.(3)
آن بزرگوار به زبان پدر «سیدة نساء العالمین من الاولین و الآخرین» بود و چون بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد میشد، رسول خدا صلی الله علیه و آله برمیخاست و به وی خوشآمد میگفت، سپس دختر بزرگوارش را در مکان خود مینشاند و دستش را میبوسید.4
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله میفرمود: «فاطمه مانند سایر زنان نیست».(1)او محبوبترین زنان نزد پیامبر بود و بوی بهشت را از او استشمام میکرد.(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها او را با عنوان «صدیقه» ستوده بود.
اینک خود آن حضرت میفرماید: « ثمَّ قالَت: أَیُّها النّاسُ أَنَا فاطمةُ وَ أبی مُحمَّد ؛... من فاطمه هستم». وقتی که فاطمه بودن آن حضرت ثابت شد، صدها نشان شرف و فضیلت ثابت میگردد، از جمله صدیقه بودن او ثابت میشود، پس هر چه میگوید صدق و حق است.
فاطمه علیها السلام در محضر آن جمع، بر این نام تأکید کرد، البته نامی که احدی از آنان با آن ناآشنا نیست. آنان همواره این نام مبارک را همراه با احترام فراوان از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بودند. آنان میدیدند که به هر مناسبتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ساحت فاطمه را میستود و رفتاری با او داشت که بدون شک برای آن مردم، چراغ هدایت بود. آن حضرت از پیش پای فاطمه بلند میشد سینه و پیشانیاش را میبوسید(3)و آنگاه میفرمود:
« هی بضعة منّی و هی قلبی و روحی التی بین جنبی فَمَن آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذی الله ؛ (4)فاطمه پاره تن من است، او روح و جان من در درون سینهام میباشد، هر کس او را بیازارد مرا آزرده و هر کس مرا آزار دهد خدا را آزرده است».
اینک حضرت صدیقه، با آن همه جلالت و عظمت سخن میگوید و همه او را میشناسند، در میان فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی جز او فاطمه نبود، و هر آنچه القاب عرشی بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله نثارش کرده بود.
بنابراین با ابراز این نام که من فاطمه هستم نتیجه حکم دادگاه روشن بود. آفتاب آیه تطهیر، دهان نورافشان خود را گشوده بود و پرتوافشانی میکرد.
لطافت سخن فاطمه که فرمود من فاطمهام، در این است که بنا بر گفته عایشه: «قالت: ما رأیتُ أحداً أشبه کلاماً و حدیثاً مِن فاطمة برسول الله...».5
بر این اساس فاطمه علیها السلام شبیهترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله در خطابه و سخن بود. او میگوید من فاطمهام، آن هم در مقابل آنانی که بار دیگر فرار در جنگ احد را تکرار کردند. همان گونه که در میدان احد، رسول خدا صلی الله علیه و آله را تنها گذاشته و فرار کردند، در سقیفه نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله را رها کرده، گریختند و راهی غیر از صراط مستقیم او برگزیدند، و به ارزشهای اسلامی پشت کردند.
در آن میدان، دشمن فریاد زد: «محمد کشته شد»(1)و مسلمانان گریختند و اینک که محمد صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت کرده، باز آن صحنه تکرار گردید؛ با آنکه قرآن هشدار داده بود:
(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ...) ؛(2)
(و محمد نیست مگر پیغمبری از طرف خدا که پیش از او نیز پیغمبرانی بودند و از این جهان درگذشتند. اگر او نیز به مرگ یا شهادت درگذشت، باز شما بدین جاهلیت خود رجوع خواهید کرد؟ پس هر که مرتد شود به خدا ضرری نخواهد رسانید، خود را به زیان انداخته و هر کس شکر نعمت دین گزارد و در اسلام پایدار بماند البته خداوند جزای اعمال نیک به شکرگزاران عطا خواهد کرد).
قرآن گریز مسلمانان در میدان نبرد احد را چنین گزارش میدهد:
(إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلی أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْراکُمْ فَأَثابَکُمْ) ؛(3)
(به یاد آرید هنگامی که روی به هزیمت گذاشته، چنان به دهشت میگریختید که توجه به احدی نداشتید تا آنجا که پیغمبر هم که شما را به یاری دیگران در صف کارزار میخواند توجه نکردید تا به پاداش این بیثباتی غمی بر غم شما افزود).
آری، در آن هنگام گریز، رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: «مسلمانان من رسول خدایم! به کجا میگریزید». در این میدان گریز مسلمانان از اسلام نیز فاطمه علیها السلام میفرماید: «منم
فاطمه، مسلمانان چرا از اسلام گریختهاید، چرا به ارزشهای اسلامی پشت کردهاید، مگر قرآن نفرمود: مبادا در صورت شهادت یا مرگ رسول خد ا صلی الله علیه و آله شما به جاهلیت باز گردید!» واأسفا که مردم از آموزههای وحی عبرت نگرفتند و در سقیفه، همان ارزشهای دوران جاهلیت بار دیگر به عرصه آمد و به شکلی نو، تار و پود نظام اسلامی را شکل بخشید. همچنین میتوان گفت سخن فاطمه علیها السلام را که فرمود: «أنا فاطمه» ملهم و گویای این باور دانست که هان! ای مردم، من فاطمه و پدرم محمد صلی الله علیه و آله است، آیا در این حقیقت شما گرفتار شک شدهاید؟ سبحان الله آیا انکار بدیهیات میکنید؟ گرچه دور از انتظار نیست، چرا که آفتاب غدیر از دیدگان شما محو گردیده و بر چنین مردمی چه باک است که حسب و نسب مرا نیز فراموش کنند! مردمی که پس از دو ماه یوم الله غدیر را به طور کلی به فراموشی سپردند، اگر امروز انکار کنند که من دختر محمد صلی الله علیه و آله هستم کار عجیبی نیست!
حضرت صدیقه در ادامه فرمود: «وَ أبی محمد صلی الله علیه و آله؛ پدرم محمد است»؛ کسی که بر آسمان نبوت، جهانافروز است و خداوند او را به نشان فاخر: (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ)1 ستوده است.
بر یک افق، چهره رسولی میدرخشد که در توصیفش فرمود:
وَ أشْهَدُ أنَّ أبِی مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، إخْتَارَهُ قَبْلَ أنْ یجتَبِلَهُ، وَاصْطَفاهُ قَبلَ أنْ ابتَعَتْهُ ...؛ (1)گواهی میدهم که پدرم محمد بنده او و فرستاده خداست. پیش از آنکه او را بیافریند برگزید و پیش از پیمبری تشریف انتخاب بخشید و به نامش نامید که میسزید، و این هنگامی بود که آفریدگان از دیده نهان بودند و در پس پرده بیم نگران، و در عدمستان سرگردان.
این سیمای رسول خدا صلی الله علیه و آله بر افق نبوت است و فاطمه علیها السلام با چنین نگاه عرشی، رسالت پدر را توصیف میکند. از سوی دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله پدر فاطمه است و بدون شک عبارت «و ابی محمد» آن نگاه مهرمدار پدر را توصیف مینماید. زهرا صلی الله علیه و آله دختر رسول
1) (2) بلاغات النساء، ص 15.
خدا صلی الله علیه و آله، و رسول خدا صلی الله علیه و آله پدر مهربان اوست. فاطمه علیها السلام از همان آغاز کودکی یار و انیس پدر بود، به یاری او میشتافت و از آن حضرت محافظت میکرد. پس از رحلت حضرت ابوطالب که سنگ جفای قریش از همه سو رسول خدا صلی الله علیه و آله را نشانه گرفت، فاطمه علیها السلام با آن سنین کم و با چشم گریان به یاری پدر میآمد و از چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله غبار غم میزدود.
روزی به تحریک ابوجهل، کثافتهای شتری را بر دوش آن حضرت ریختند. چون فاطمه علیها السلام آگاه شد به مسجدالحرام آمد و آن فضولات را از جامه پدر پاک کرد.(1)
انساب الاشراف، ج 2، ص 125.
دشنام، زخم زبان، سنگپرانی، دهنکجی، تهمت و افترا، حربههایی بود که مشرکان قریش علیه رسول خدا صلی الله علیه و آله به کار میبردند، و فاطمه علیها السلام شاهد همه این منظرهها بود. در این دوران، آن حضرت تنها دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود، بلکه یار و یاور و سرباز فداکار پدر بود، و جانشین عبدالله، عبدالمطلب، آمنه، ابوطالب و خدیجه در مهربانی به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.آری، رسول خدا صلی الله علیه و آله بدون دلیل او را به لقب «ام ابیها» مزین نساخت. حضرت صدیقه از یک مادر شفیق به پدر مهربانتر و فداکارتر بود. در آن شرایط خاص، فاطمه علیها السلام هم دختر پدر بود و هم مادر او.
هرگاه دشمن خاکستر بر سر رسول خدا صلی الله علیه و آله میریخت فاطمه علیها السلام با آن که کودکی بیش نبود شتابان خود را به پدر میرساند و در حالی که چشمان کودکانه و مهربانش پر از اشک بود، خاکسترها را از سر و روی پدر پاک میکرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به سینه میچسباند و اشکهایش را پاک میکرد و برای آرامش او میفرمود: دخترک عزیزم! گریه مکن که خدا حافظ و نگهبان پدر توست؛ « فإنّ الله مانعٌ ابیک ».(2)
در یکی از روزها قریش در حجر اسماعیل به بتها قسم یاد کردند که هر کجا رسول خدا صلی الله علیه و آله را پیدا کنند او را کشته، کارش را یکسره کنند، اما زهرا علیها السلام از این تصمیم آگاه شد، خود را به پدر رسانید و او را باخبر ساخت تا مراقب خود باشد.(3)
آن حضرت در طول زندگی همواره یار و مددکار پدر و در محضر آن جناب بسیار مؤدب و باوقار بود. هرگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد او میآمد آن حضرت تمام قامت میایستاد و مشتاقانه به استقبال پدر میرفت، آنگاه بر دست پدر بوسه میزد و عبا از دوش مبارکش برمیداشت و نعلین ایشان را در مکانی مناسب قرار میداد و پدر را به جای خود مینشاند. آنگاه پیش روی آن حضرت مینشست و هرگاه پدر، فاطمه علیها السلام را میخواند، ندای او «لبیک» بود.(1)
همان، ج 43، ص 93.
فاطمه علیها السلام در جنگها نیز در کنار پدر بود، در جنگ احد، پس از انتشار خبر کشته شدن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با تنی چند از زنان شتابان به سوی احد آمد و فاصله میان مدینه و احد را پیاده پیمود و چون پدر را با دندان شکسته و پیشانی مجروح یافت صورت پدر را شست و زخم پیشانی را درمان نمود. حضرت فاطمه پرستار پدر بود و زخمهای آن حضرت را درمان میکرد.(2)بانوی عصمت، حتی شمشیر پدر و شوهر را شستوشو میداد.
وقتی در جنگ احزاب، مدینه در محاصره قرار گرفت، هر کس به اندازه توان خود جنگ را پشتیبانی میکرد.
در این میان، فاطمه علیها السلام نان میپخت و قسمتی از نیازمندیهای مجاهدان را تأمین مینمود. در یکی از روزها که برای فرزندان خود نانی تازه آماده کرده بود نتوانست بدون پدر از آن استفاده کند، از این رو به خط مقدم جبهه نزد پدر شرفیاب شد و گفت: پدرجان! قرص نانی پختهام، دلم آرام نگرفت که بدون شما میل کنم، آن را برای شما آوردهام. رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاه مهربانش را به دخترش افکند و آنگاه با صدایی آرام و خسته گفت: «این اولین غذایی است که پس از سه روز، پدرت در دهان میگذارد».(3)
در فتح مکه، برای پدر خیمهای برپا کرد و آب برای او آماده ساخت تا گرد و غبار را از تنش بشوید و رهسپار مسجدالحرام شود.(4)
به هر روی، علاقه فاطمه علیها السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله محراب عبادتش بود. آن حضرت با طنین نام «ابی» روح رسول خدا صلی الله علیه و آله را شادمان میساخت و همواره خوشنودی رسول
خدا صلی الله علیه و آله را بر خود مقدم میدانست و بارها برای کسب رضایت او از غذا، لباس، پرده، گردنبند و حتی دستبند فرزندانش گذشت و آنها را در راه خدا ایثار کرد.(1)
سفینة البحار، ج 1، ص 231؛ مستدرک الوسائل، ج 12، ص 81؛ چشمه در بستر، ص 211.
در نیایشها و دعاهایش بعد از نماز، ساحت رسول خدا صلی الله علیه و آله را میستود و اوج اکرام و اعزاز آن حضرت را مینمود.(2)
آن حضرت در رحلت جانکاه پدر فرمود:
« یا أبتاه! إنقطعت بک الدنیا بأنوارها ...؛ پدرجان! با رفتن تو نور دنیا رفته، و شکوفههایش پژمرده گشته، هماکنون روز تاریک است و از تاریکیهایش تر و خشک سخن میگویند؛ پدر جان! تا دیدار قیامت پیوسته بر تو اسفناکم، از آن لحظه جدایی، دیگر خواب به چشمم نرفته، و پلکهای دیدگانم روی هم قرار نگرفته است».(3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز مهربانی به فاطمه علیها السلام را عبادت و موجب قرب به خدا میدانست و به همین دلیل فراتر از یک پدر به دخترش مینگریست. آن حضرت در نگاه عرشی خود به فاطمه، او را «حورا» میدید که در سیمای انسان تجلی کرده و وجودش را نمایشی از ملکوت بهشت میدانست و آنگاه اوج مهر و عاطفه را نثار فاطمه علیها السلام میکرد.
حضرت فاطمه با این کلام «أَبی محمد» که پدرم محمد صلی الله علیه و آله بود میخواهد به مسلمانان یادآوری کند که شما آفتاب مهربانیاش را بر من مشاهده میکردید و خود حاضر بودید که چگونه مرا میستود و گرامیام میداشت. او مرا میبویید و میفرمود از فاطمه بوی بهشت استشمام میکنم، فاطمه پاره تن من است و او روح من است که در میان سینهام جاری است.
آری دهها روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله، ساحت قدسی حضرت فاطمه را میستاید و فروغ مهربانی پدر را به آن حضرت میافشاند.
فاطمه علیها السلام، یگانه محبوبه خدا و رسولش بود. البته رحمت رسول خدا، چون آفتاب عالمتاب است و بر همه مؤمنین، این رود نور جاری است؛ همان گونه که خداوند در ستایش پیامبرش میفرماید:
(لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ) ؛(1)
سوره توبه، آیه 128.
(همانا رسولی از جنس شما (نوع بشر) برای هدایت خلق آمد که از فرط محبت و نوعپروری، فقر و پریشانی و جهل و فلاکت شما بر او سخت بود و به آسایش و نجات شما بسیار حریص و به مؤمنان رئوف و مهربان بود).
در واقع حضرت زهرا به آنان گوشزد میکرد که این الگوی مهربانی و اسوه آسمانی، پدر من است نه پدر زنهای شما، برادر پسر عموی من است نه برادر مردان شما. و چه نیکو نسبتی و چه شأن و مقام و منزلتی که شما مراعات آن نکردید!
فاطمه علیها السلام در ادامه فرمود: « فإنْ تَعرِفوه تَجدوهُ أبی دُونَ آبائکم ...؛ (2)اگر او ر ا بشناسید میبینید او پدر من است نه پدر زنان شما».
همان گونه که خداوند می فرماید:
(ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ...) ؛(3)
(محمد صلی الله علیه و آله پدر هیچ یک از مردان شما نیست، لیکن او رسول خدا و خاتم پیامبران است).
آن حضرت مبعوث شد تا با دو بال عقل و شرع شما را به کمال و تعالی برساند؛ استعدادهای شما را شکوفا سازد؛ بنای تمدنی بزرگ را پیریزی کند؛ با فروغ علم و دانش و اخلاق راههای آسمان و زمین را بر مردم بگشاید؛ آنچه به مصلحت شماست به شما باز گوید و آنچه سود است به شما بنمایاند و از آنچه موجب ضرر است باز دارد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گستره اقلیم عقل را در معرض همگان قرار داد و افقهای برینی را در پرتو وحی برای انسانها گشود.
فاطمه علیها السلام در ادامه سخن خویش فرمود:
« فَبَلَغ النِّذارَةَ، صادِعاً بِالرِّسالَة، مَائِلاً عَنْ مَدْرَجَةِ المُشْرِکِینَ ...؛ (1)
بلاغات النساء، ص 13.
او رسالت خویش را به گوش مردم رساند و آنان را از عذاب الهی ترساند، فرق و پشت مشرکان را به تازیانه توحید خست و شوکت بتپرستان را در هم شکست».فاطمه علیها السلام در این بخش از کلام خویش دو افق فرا روی مردم گشود که در ادامه به تبیین آنها میپردازیم.
خدای متعال به پیامبرش فرمان داد:
(یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ (1) قُمْ فَأَنْذِرْ) ؛(2)
(ای رسول! ای دثار بر خود پیچیده، قیام کن و مردم را بترسان).
بر این اساس، خدای متعال به پیامبرش دستور میدهد آیات قیامت و نشانههای آن را بر مردم تلاوت کن؛ فرجام نیک و بد آنان را در آینه معاد فرارویشان قرار ده؛ از اقوام گذشته و پیامبرانشان با آنان سخن بگو و آینه عبرت آن مردم را فرا روی ایشان بگذار. ای پیامبر، برای آنان از عاد و ثمود بگو و از عذابی که بر آنان نازل گردید؛ از عذاب دوزخیان و سرنوشت ستمگران با آنان بگو و از جهنم و آتش گیره آن.
در حقیقت فاطمه علیها السلام فرموده است که پدرم آخرین رسول خدا بود که برترین نظام اعتقادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را برای مردم به ارمغان آورد. آن حضرت مردم فرو رفته در گنداب جهل و شرک را نجات داد. در مکه 13 سال مردم را اندرز داد و از عذاب الهی ترساند. در این سالها، 86 سوره از قرآن بر آن حضرت نازل گردید که حاوی افزون بر پنج هزار آیه میباشد. پیام اصلی این مجموعه از آیات، معرفت و شناخت خدای یگانه متعال، شناخت انسان و نظام زندگی او، تعریف صحیح از فرجام زندگی انسان و مسئله معاد بود.
پیامبر عظیم الشأن با فروغ آیات قرآن از چگونگی رستاخیز و مقدمات وحشتناک آن پرده برداشت و مردم را از آینده ترسناکشان آگاه ساخت و برای آنان از معاد و کیفیت برپایی آن فرمود:
(الْقارِعَةُ (1) مَا الْقارِعَةُ (2) وَ ما أَدْراکَ مَا الْقارِعَةُ (3) یَوْمَ یَکُونُ النّاسُ کَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ (4) وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ (5)) ؛(1)
سوره قارعه، آیات 1-5.
(همان روز ترس و اضطراب، چگونه حالت آن (روز هولناک) را تصور توانی کرد! در آن روز سخت، مردم مانند ملخ هر سو پراکنده شوند، و کوهها از هیبت آن همچون پشم زده متلاشی گردد).
و نیز برای آنان قرائت فرمود:
(هنگامی که زمین به سختترین زلزله خود به لرزه درآید، و بارهای سنگین اسرار درون خویش را از دل خاک بیرون افکند، آن روز محشر، آدمی گوید زمین را چه پیش آمده... در آن روز قیامت، مردم از قبرها پراکنده بیرون آیند تا اعمال خود را ببینند، پس هر کس به قدر ذرهای کار نیک کرده باشد آن را خواهد دید، و هر کس به قدر ذرهای کار زشتی مرتکب شده آن هم به کیفرش خواهد رسید).(2)
و نیز اینکه:
(من شما را از آتش شعلهور دوزخ ترسانیدم، هیچ کس در آن آتش نیفتد مگر شقیترین خلق).(3)
همچنین فرمود:
(چنین نیست روزی که از زلزله پی در پی آن زمین به کلی خرد و متلاشی شود، و آن هنگام، امر خدا و فرشتگان صف در صف به عرصه محشر آیند، و آن روز جهنم را بیاورند و همان روز آدمی متذکر کار خود گردد، و آن تذکر چه سود به حال او بخشد؟ و گوید ای کاش در دنیا برای زندگانی ابدی امروزم کار خیری انجام میدادم، و آن روز بمانند عذاب انسان کافر هیچ کس عذاب نکشد).(1)
سوره فجر، آیات 21-25.
و نیز میفرماید:
(سپس روزی آنها را به آتش دوزخ درافکنند، و به آنان گویند این همان دوزخی است که تکذیب آن میکردید).(2)
همچنین این آیات:
آن گاه که صدای بلند به گوش همه خلق برسد، آن روز که هر کس از برادرش میگریزد، و از مادر و پدرش، و از زن و فرزندش، در آن روز، هر کس چنان گرفتار شأن و کار خود است که به هیچ کس نتواند پرداخت.(3)
پس چون آن واقعه بزرگ پدید آید، روزی است که آدمی هر چه کرده بیاد آرد، و دوزخ برای بینندگان آشکار شود، پس هر کس از حکم شرع خدا سرکشی کرد، و زندگی دنیا را برگزید، دوزخ جایگاه اوست.(4)
ما شما را از روز عذاب که نزدیک است ترسانیده، آگاه ساختیم؛ روزی که هر کس هر چه کرده در پیش روی خود حاضر بیند و کافر در آن روز آرزو کند که ای کاش خاک بود.(5)
و کار آن کافران مغرور به نعمت و مال را به من واگذار و اندک زمانی به آنها مهلت ده، که البته نزد ما غل و زنجیر عذاب و آتش دوزخ برای کیفر کافران مهیاست، و طعامی که از فرط غصه و اندوه گلوگیر آنها میشود و عذاب دردناک بر آنهاست. آن روزی که از وحشت آن روز بزرگ، زمین و کوهها به لرزه آید و تل ریگی شود و چون موج روان گردد.(6)
و کافران گویند پس این وعده (قیامت و بهشت و دوزخ) اگر راست است کی خواهد آمد، این منکران قیامت، انتظار نکشند جز یک صیحه که همه را فرا گیرد.(2)
امروز در آن آتش به کیفر کفرتان داخل شوید، امروز است که بر دهان آن کافران، مهر خاموشی نهیم و دستهایشان با ما سخن گوید و پاهایشان به آنچه کردهاند گواهی دهد.(3)
وای بر هر عیبجوی هرزه زبان، همان کسی که مالی جمع کرده و دائم به حساب و شمارش آن سرگرم است، آدمی پندارد که مال و دارایی دنیا عمر ابدش خواهد بخشید، چنین نیست، بلکه محققاً به آتش دوزخ سوزان درافتد، آتشی که چگونه تصور سختی آن توانی کرد؟ آن آتش را که خدا افروخته، شراره آن بر دلها شعلهور است، آتشی که بر آنها از هر سو سخت احاطه کرده، و مانند ستونهای بلند زبانه کشیده است.(4)
از طرفی انذار رسول خدا صلی الله علیه و آله لرزه بر اندام کافران میافکند و حلاوت اعجازآمیز آیات قرآن موجب شگفتی آنان میگشت. ولید بن مغیره که از بزرگان اندیشمند عرب بود و بسیاری از مشکلات عرب به دست او حل میگردید، وقتی مشرکان مکه، نفوذ و جذابیت اسلام را مشاهده کردند نزد او رفتند تا پیرامون قرآن داوری کند که آیا این سخن سحر و جادو است، یا کهانت است یا خطبه و سخنرانیهایی است که شخص پیامبر ساخته است.
دانای عرب در این باره از آنها مهلت خواست تا نظر خود را پس از شنیدن قرآن بیان کند. او نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آمد و کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجر اسماعیل نشست و به آن حضرت گفت: «پارهای از اشعارت را بخوان». رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آنچه میخوانم شعر نیست، بلکه کلام خداست که آن را برای هدایت شما فرو فرستاده است».
1) (1)
سوره معارج، آیات 1-9.
2) (2) سوره یس، آیات 47-48.
3) (3) همان، آیات 64-65.
4) (4) سوره همزه، آیات 1-9.
ولید از رسول خدا صلی الله علیه و آله تقاضا کرد تا قرآن را برای او تلاوت کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز سیزده آیه از آیات آغازین سوره فصلت را تلاوت نمود. چون رسول خدا به این آیه رسید:
(فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ) ؛ (1)
سوره فصلت، آیه 13.
(اگر کافران از خدا روی بگردانند به آنها بگو من شما را از صاعقهای مانند صاعقة عاد و ثمود میترسانم).ولید سخت بر خود لرزید و تمام موهای بدنش راست شد و بهتزده و متعجب از جای خود برخاست و راه خانه خود را پیش گرفت و چند روزی از خانه بیرون نیامد؛ به طوری که قریش او را به باد سخره گرفتند و میگفتند که ولید راه نیاکان خود را ترک گفته و راه «محمد صلی الله علیه و آله» را پیش گرفته است.(2)
طبرسی میگوید:
روزی که سوره «غافر» بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل گردید، رسول خدا صلی الله علیه و آله با صدای جذابی آن را میخواند. اتفاقاً ولید نزدیک آن حضرت نشسته بود و بدون توجه، آیات طلیعه این سوره را گوش داد:
(حم (1) تَنْزِیلُ الْکِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ (2) غافِرِ الذَّنْبِ...) ؛(3)
(این کتاب از خدای قادر و دانا فرو فرستاده شده است، خدایی که بخشندۀ گناهان و پذیرنده توبههاست، خدایی که مجازات او سنگین و نعمت او فراوان است، جز او خدایی نیست، سرانجام هر چیزی به سوی اوست، دربارۀ آیات او جز کسانی که کافرند مجادله نمیکنند...).
این آیات، حکیم عرب را تحت تأثیر قرار داد. هنگامی که «بنی مخزوم» دور او را گرفتند وی قرآن را چنین تعریف نمود:
من امروز از محمد سخنی شنیدم که از سنخ کلام انس و جن نیست؛ بلکه: « وَ إنَّ له لحلاوة، وَ إنَّ علیه لطلاوة، و إنَّ اعلاه لمثمر، وَ إنَّ أسفله لمغدق، و إنّه یعلو و ما یعلی ؛ (4)شیرینی خاصی دارد و زیبایی چشمافروزی، شاخسار آن
پرمیوه و ریشههای آن پربرکت است، سخنی است برجسته و هیچ سخنی از آن برجستهتر نمیباشد».
ولید این جمله را گفت و راه خود را پیش گرفت و قریش گمان کردند که او مسلمان شده است.
عتبة بن ربیعه، نیز یکی دیگر از بزرگان قریش است که مجذوب آیات قرآن شده بود. در روزهایی که حمزه مسلمان شد، سراسر محفل قریش را غم و اندوه فرا گرفته بود و بزرگان قریش بیم آن داشتند که اسلام توسعۀ بیشتری بیابد. در آن میان عتبه گفت من به سوی محمد میروم و مطالبی را پیشنهاد میکنم شاید او یکی از آنها را بپذیرد و دست از آیین جدید بردارد. سران قریش نیز نظر او را پذیرفتند. او برخاست و به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله که در مسجد نشسته بود آمد و آن حضرت را با جملههایی ستود. سپس اموری از قبیل ثروت، ریاست و طبابت را پیشنهاد نمود. هنگامی که سخنان او پایان یافت، آن حضرت فرمود: این آیات را گوش ده که پاسخ تمام پرسشهای تو است:
(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ حم (1) تَنْزِیلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (2) کِتابٌ فُصِّلَتْ...)
رسول خدا صلی الله علیه و آله آیات این سوره را خواند و چون به آیه سی و هفتم رسید، سجده کرد. پس از سجده رو به عتبه کرد و فرمود: «ای اباولید پیام خدا را شنیدی؟» عتبه به قدری مجذوب کلام خدا شده بود، که دستهای خود را پشت سر نهاده و به آنها تکیه زده بود و مدتی به همین حال رسول خدا صلی الله علیه و آله را نظاره میکرد؛ گویا قدرت سخن گفتن از او سلب شده بود، سپس از جای برخاست و به سوی سران قریش رفت.
سران قریش از قیافه او احساس کردند که وی تحت تأثیر کلام پیامبر اکرم قرار گرفته و با حالتی دگرگون بازگشته است. تمام دیدگان به صورت عتبه دوخته شده بود. سپس همگی گفتند: چه واقعهای رخ داده است؟ او گفت:
به خدا سوگند کلامی از محمد شنیدم که تاکنون از کسی نشنیده بودم « وَ اللهِ ما هو بالشعر و لا بالسحر و لا بالکهانة ؛ به خدا سوگند نه شعر است و نه سحر و نه کهانت». من صلاح میدانم که او را رها کنیم تا در میان عرب تبلیغ کند هرگاه پیروز گردد و ملک و ریاست و سلطنتی به دست آرد از افتخارات شما به شمار خواهد آمد و شما را نیز در آن بهرهای است و اگر در آن میان مغلوب گردد دیگران او را کشتهاند و شما را نیز راحت نمودهاند.
قریش رأی عتبه را به باد مسخره گرفتند و گفتند: «مسحور کلام محمد واقع شده است».(1)
السیرة النبویه، ج 1-2، صص 293-294.
صدها آیه دیگر نیز وجود دارد که از سیمای جهنم، زبانههای آن، آتش گیره و فرشتگان عذاب، زنجیرهای آتشین هفتاد ذراعی، غذای دوزخیان و نوشیدنی آنان پرده برمیدارد. رسول خدا صلی الله علیه و آله این آینه آینده نما را فراروی مردم نهاد تا در آن بنگرند و غبار کفر و شرک و عصیان از چهره جان پاک نمایند و دل را به فروغ نور ایمان روشنی بخشند، و در دژ محکم و امن توحید وارد شوند و به زینت اسلام آراسته گردند.
آن حضرت با یاد خدا دل مؤمنان را آرام ساخت و از سوی دیگر، با تازیانه توحید و ذکر و یاد خدای یکتا، پشت مشرکان را به تازیانه توحید خست که:
(وَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ...) .(2)
براساس این آیه چون اهل ایمان، نزد مردم بیایمان، خدا را به یکتایی یاد کنند، آن مشرکان از ذکر حق سخت ملول و دلتنگ میشوند.
اینکه فاطمه علیها السلام فرمود: «صَادِعاً بِالرِّسَالَة»،(3)بیان رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و رخنمایی از آفتاب اسلام است. این کلام نورانی، تبیین و ترجمانی از صدها آیه قرآن است که آفاق رسالت و گستره آن را روشن میکنند. طبق بیان قرآن کریم آن حضرت تبلیغ رسالت کرد و به آنچه بدان مأمور بود عمل نمود: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ) .(4)
بر این اساس خداوند میفرماید:
قسم به خدای تو که از همه آنها سخت مؤاخذه خواهیم کرد، روزی از آنچه میکنند بازخواست می شوند، پس تو به صدای بلند آنچه مأموری به خلق برسان و از مشرکان
روی بگردان، همانا تو را از شرّ تمسخر و استهزاءکنندگان مشرک که چند نفر از اشراف قریش بودند محفوظ میداریم، آنانکه با خدای یکتا خدایی دیگر گرفتند...(1)
سوره حجر، آیات 92-95.
.برای آنکه جایگاه رفیع رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اندکی نمایان شود، ابتدا به طور اجمال بحثی را درباره دین مطرح میکنیم.
دین الهی مجموعهای از عقاید، اخلاق، قوانین و مقررات اجرایی است که خداوند آن را برای هدایت بشر فرستاده تا انسان در پرتو آن تعالیم، امیال خود را کنترل و آزادی خویش و جامعه را تأمین نماید. انسان خداباور، چون خود را در پرتو ربوبیت ذات اقدس الهی میداند تلاش میکند با عمل به آیین الهی و استقامت و پایداری مقصود واقعی را دریابد. این رهیافتگی بدان جهت است که دین الهی به حقیقت انسان و نیازهای او توجه دارد و برنامه کامل و همهجانبهای را برای تحقق انتظارات او ارائه میکند.
انتظار گاهی به معنای احتیاج و گاهی به معنای توقع است. انتظار به معنای احتیاج پیش از دین و دینباوری است؛ ولی انتظار به معنای توقع پس از پذیرفتن دین است.(2)همچنین انتظار، گاهی صادق است و گاهی دروغ. انتظار دروغ به تعبیر قرآن، همان «امنیه»، یعنی آرزوهای شیطانی است.(3)
به هر روی، انسان موجود تشنهای است که عطش او را تنها دین ناب فرو مینشاند و به او سیرابی میبخشد. رجوع انسان به شورهزار علمگرایی و نمکزار دینگریزی این تشنه را تشنهتر و به احتضار میکشاند. امروزه که بشر تمامی میدانها و ساحتهای انسانی را تا کرانهها پیموده و به تعبیر برخی از دانشمندان غرب، بشر پایان جهان را به چشم خود دیده، ندای نیاز به دین و صدای حاجت به وحی را از عمق جانش میشنود و بانگ برمیآورد که تنها راه نجات، پذیرش وحی الهی و تمکین به رهآورد انبیاست. انسانی که تن و جان به دین سپارد و خود را خسرو آن شیرین و مجنون آن لیلی سازد، بهشتی در
همین دنیا برای او برپا میشود که طراوت و شادابی آن، باصره جان و عطر دلانگیزش شامه دل را به وجد و سرور میآورد. البته مراد از دین، نه دین خرافی است و نه ادیان بشری و نه ادیان الهی تحریف شده بلکه مراد، دین اسلام است.
اسلام دینی است که از وحی الهی سرچشمه گرفته و بر حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله فرو فرستاده شده است. دینی است که از خرافه به دور و از تحریف مصون مانده است. دینی که به دلیل برخورداری از ویژگیهای مخصوص به خود توانایی هماهنگی با پدیدههای نو و زندگی این جهان را داراست.
اسلام، دینی است که از نقطه آغازین آفرینش انسان تا انجام هستی او در این عالم و عوالم دیگر او را تحت پوشش قرار داده و از لایههای رویین تا طبقات نهانی وجود انسان را تحت شهپر خود دارد و نیز چراغ راه او در همه ساحتهای وجودی و حوزههای فردی و اجتماعی است. تصور انفکاک یا جدایی دین از حوزههای بشری پنداری باطل و بدون پشتوانه است، لذا باید با همه وجود آن را پاس داشت.
اسلام، کلید معمای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی همه روزگاران است، البته به شرط آنکه تفسیرهای دلخواسته و تبیینهای انحرافی از آن عرضه نشود.
اسلام، دینی است جامع و کامل؛ به این معنا که ناظر به همه ابعاد زندگی مادی و معنوی انسان است. در واقع زندگی دنیوی انسان را هدایت میکند و هرگونه دنیاگریزی را مردود میشمرد همچنین حیات معنوی او را تأمین میکند و زندگی مردم را به مکارم اخلاق میآراید.
اسلام، چراغ عقل را پرفروغ داشته و عقل را همان حجت باطنی تعریف نموده است و بین عقل و شرع رابطه ناگسستنی برقرار ساخته است. بنابراین هم آفتاب وحی در زندگی انسان فروزان است و هم چراغ عقل روشن.
اسلام، پاسخگوی انتقادات انسانهاست؛ بدین ترتیب که با چراغ روشن وحی و عقل، بصیرت و مهارتی را در انسان پدید میآورد که انتظارات حق را از باطل جدا میسازد و به انتظارات درست پاسخ میدهد. این بصیرت در پرتو دین الهی اسلام حاصل میگردد و این اسلام است که انتظارات و آرزوهای حق و صادق را از امیال و هوای نفسانی جدا ساخته و راه رسیدن به آرزوهای متعالی را روشن و هموار نموده است.
در پرتو معارف این مکتب، انسان خود را میشناسد و خویش را آینه معرفت به خدای یکتا قرار میدهد. او با کسب معرفت خدا و حکمت او، ضرورت نبوت را درک میکند و به فرجام مبارکی میاندیشد که غبار پوچی و بیهودگی را از رخسار آفرینش پاک مینماید.
این مکتب، انسانی را تربیت میکند که معتقد است او همواره در محضر خداست و خدا از او به او نزدیکتر و آگاهتر است، پس هر آنچه انجام دهد ضبط میشود و زوال ناپذیر است و نتیجه آن در آینده فراروی او قرار میگیرد. چنین انسانی هرگز به ظلم و احتکار و فساد و فحشا دست نمییازد و خود را آلوده به گناه نمیسازد، چون روزی فراروی اوست که امورش حسابرسی میگردد و بسیار سخت است؛ همان گونه که خداوند میفرماید:
(یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّاعَةِ أَیّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلاّ هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِیکُمْ إِلاّ بَغْتَةً) ؛(1)
سوره اعراف، آیه 187.
(ای رسول، از تو احوال و ساعت قیامت را سؤال کنند که چه وقت فرا خواهد رسید، پاسخ ده که علم آن نزد پروردگار من است. کسی جز او نداند آن ساعت در آسمانها و زمین بس سنگین است، درنیابد شما را مگر به طور ناگهانی...).
خداوند متعال درباره اسلام میفرماید:
(إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ) ؛ (2)(همانا دین پسندیده نزد خدا اسلام است).
و نیز میفرماید:
(وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ) ؛(3)
(و هر کس غیر از اسلام دینی اختیار کند، هرگز از وی پذیرفته نیست).
همچنین میفرماید:
(فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ) ؛(4)
(پس هر که را خدا هدایت او خواهد قلبش را به نور اسلام روشن و منشرح گرداند).
همچنین میفرماید:
(وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً) ؛(1)
سوره مائده، آیه 3.
(و بر شما نعمتم را تمام کردم و بهترین آیین را که اسلام است برایتان برگزیدم).
درباره حضرت ابراهیم علیه السلام نیز میفرماید:
(ما کانَ إِبْراهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا وَ لکِنْ کانَ حَنِیفاً مُسْلِماً) ؛(2)
(ابراهیم نه بر آیین یهود بود و نه نصاری، بلکه او به دین حنیف توحید و اسلام بود).
به هر روی اسلام، دین سلم است؛ دارالقرار و آرامش است؛ خانه پاکیها و پاکیزگی است و مقام تسلیم بودن در مقابل همه خوبیهاست؛ همان چیزی که خدای متعال مردم را به سوی آن فرا میخواند: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً)3
البته رسیدن به قله «سلم» و قلب سلیم، مخصوص پیامبران و اولیای خداست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را به دینی فرا خواند که خورشید تابناکش گستره حیات بشری را روشن ساخت و فرصت بهرهمندی از مواهب طبیعی و الهی را برای او فراهم نمود تا در پرتو این آیین و عمل به دستورات آن انسان به برترین جایگاه خود که مقام خلافت الهی در زمین و «عبودیت» و «عندیت» در آسمان است نائل آید و به تاج «کرّمنا» و لباس «احسن» آراسته شود.
در ادامه بحث میطلبد که نخست انسان به عنوان موضوع دین که بارش انوار دین بر سرزمین جان اوست از نگاه قرآن تعریف گردد.
خداوند در قرآن انسان را سراسر فقر و نیاز دانسته و او را عین فقر و ربط وجودی میداند. او چون پرتوی است که به منبع لایزال نور خورشید وابسته است، و اگر آنی کند نازی، فرو ریزند قالبها!
تمام هستی او به حق وابسته است. آموزه وحی چنین بیان میکند: (یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ)1 وقتی انسان خود را فقیر و عین ربط دانست، خدای غنی بالذات خود را میشناسد؛ همان گونه که فرمود: «من عرف نفسه، عرف ربه».(1)
از سوی دیگر، خدای متعال همین انسان را خلیفه خود دانسته و انسان برای شناخت چگونگی خلافت خود از خدا، باید او را بشناسد، زیرا شناخت خلیفه، بدون معرفت «مستخلف عنه» ممکن نیست. زیرا انسان، جانشین خدا در زمین است و تا معرفت خداوند حاصل نشود چگونگی خلافت از او معلوم نخواهد شد.
قرآن کریم، کتاب وجود انسان را در دو مقام تدوین کرده است: نخست از هویت انسان سخن میگوید و او را برخلاف تعریف منطقی «حیوان ناطق»، «حی متأله» تعریف کرده؛ یعنی موجود زندهای که حیات او در تألّه وی تجلی دارد و تألّه، همان ذوب شدن در ظهور الهیت است.(2)
این هویت انسان قابل تبدیل نیست، چون او در «احسن تقویم» و زیباترین صورت آفریده شده است؛ نه خداوند او را تغییر میدهد، چون به بهترین نگار آفریده شده و نه غیر خداوند او را دگرگون میکند، به دلیل آنکه قدرت بر چنین تغییری ندارد:
(لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ)4
قرآن، انسان را به گونهای معرفی کرده که بداند از کجا آمده و پس از این به کجا میرود و در فضای دنیا چه باید بکند.
در مقام دوم، قرآن نسخۀ پرورش روح و درمان دردهای انسان است و چگونگی باروری و شکوفایی گوهر ملکوتی او را که حیات و تأله است و نیز راه رسیدن وی به کمالات وجودی را بیان میکند. همچنین در زمینه اسباب سهولت و صعوبت پیمودن راه و ویژگیهای راهنما و راهزن راه، سخن میگوید. قرآن انسان را موجودی برخوردار از فطرت توحیدی و امانتدار الهی و دارای عقل و درک دانسته که باید گوهر وجودی خود را
شکوفا کند و سعادت او در شکوفایی گوهر وجودی اوست و این گوهر ناب با ارائه برنامه از طریق انسانشناس واقعی، یعنی خداوند شکوفا میشود. این برنامه، همان دین الهی است که با تحت پوشش قرار دادن ابعاد وجودی انسان و چگونگی ارتباطات او تحقق مییابد.(1)
انتظار بشر از دین، صص 30-31.
در این بخش لازم است برخی از آموزههای وحی را از نظر بگذرانیم.
دین، آفاق (ما لَمْ یَعْلَمْ) را بر انسان میگشاید و آنچه را که در دسترس ادراک او نبوده، فرا میگیرد.
خداوند در بیان این حقیقت میفرماید: (کَما أَرْسَلْنا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ...) ؛(2)
(در میان شما پیامبری از خودتان فرستادیم که آیات ما را بر شما میخواند و شما را پاک میگرداند و به شما کتاب و حکمت میآموزد و آنچه را نمیتوانستید درک کنید و به آن آگاه شوید به شما یاد میدهد).
از این رو چون (خدا ولی مؤمنان است آنان را از تاریکی جهل و نادانی به نورانیت آگاهی و معرفت میرساند)؛ (3)و خداوند فرمود: (عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ)4 .
یکی از اهداف ملکوتی پیامبران، پیرایش جان از غبار رذائل و آرایش و آراستگی آن به گوهر فضایل و مکارم است. در پرتو آموزههای وحی و تعلیم و تربیت پیامبران، غبار از آینه جان پاک میگردد و فروغ حق در آن آشکار میگردد.
قرآن یادآور میشود که او خدایی است که میان عرب امی، پیغمبری بزرگوار از همان مردم برانگیخت تا بر آنان آیات وحی خدا را تلاوت کند و آنها را پاک سازد و شریعت و احکام کتاب سماوی و حکمت الهی بیاموزد.(1)
سوره جمعه، آیه 2؛ سوره بقره، آیه 129.
قرآن کریم برپایی عدل و داد را از آرمانهای مقدس پیامبران میداند و میفرماید:
(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ...) ؛(2)
(ما رسولان خود را با دلایل آشکار فرستادیم و همراه آنان کتاب و میزان فرو فرستادیم تا مردم به پا خیزند و بساط عدل و داد بگسترند).
از دیگر اهداف مقدس و آرمانهای الهی رسولان حق، نجات انسان از چنگال اسارت و ذلت است. آنان آمدند تا انسان را بر کرسی عزت بنشانند و غل زنجیر بردگی و ذلت را از دست و پای او بگشایند. در طول تاریخ زمامداران مادی برای تثبیت موقعیت خود و رسیدن به آرزوها، انسانها را به غل و زنجیر میکشیدند. اما این پیامبران خدا بودند که آمدند تا به انسان آزادی بخشند: (وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ)3
آن پیامبران آمدند تا مردم را از چنگ دیوان بیرون و درون آزاد سازند و بار سنگین خرافات و عادات غلط را از دوش آنان بردارند؛ زنجیر از دست و پای آنان بگشایند؛ آنان را از استبداد، استثمار، استعباد و استحمار طاغوتیان نجات داده، خلعت برین خداشناسی، فرزانگی و حریت و آزادگی را بر آنان بپوشانند.
امیرالمؤمنین علیه السلام فلسفه بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله را چنین گزارش میکند:
فَبَعَثَ اللهُ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بِالْحَقِّ، لِیُخْرِجَ عِبادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الأوْثَان إلی عِبَادَتِهِ، وَ
مِنْ طَاعَةِ الشَّیْطَانِ إلی طاعَتِهِ ...؛ (1)
نهج البلاغه، خطبه 147، ص 142.
پس خدا محمد صلی الله علیه و آله را به راستی برانگیخت تا بندگانش را از پرستش بتان برون آرد و به عبادت او وا دارد و از پیروی شیطان برهاند و به اطاعت خدا کشاند، با قرآنی که معنی آن را آشکار نمود و اساسش را استوار فرمود.(2)اقبال لاهوری، پیامد مبارک دین را چنین میسراید:
بود انسان در جهان انسان پرست ناکس و نابودمند و زیردست
سطوت کسری و قیصر رهزنش بندها در دست و پا و گردنش
از غلامی فطرت او دون شده نغمهها اندر نی او خون شده
تا امینی حق به حقداران سپرد بندگان را مسند خاقان سپرد
تازه جان اندر تن آدم دمید بنده را باز از خداوندان خرید
زادن او مرگ دنیای کهن مرگ آتش خانه و دیر و شَمَنْ
نقش نو بر صفحه گیتی کشید امتی گیتی گشایی آفرید(3)
از آرمانهای مقدس دین، همدلی و همبستگی جامعه بشری است. شعلههای مخالفت و جدال و جنگ و خونریزی کیان زندگی بشر را تهدید میکند، پس جامعه بشری نیازمند منجی مصلحی است که این شعلهها را خاموش سازد.
قرآن میفرماید: (کانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ...) ؛(4)
براساس این آیه، مردم امتی واحد و همدل بودند، پس [شعلههای اختلاف در میان آنان زبانه کشید] خدا پیامبران نویدآور و ترساننده را برانگیخت و با آنان کتاب خود را به
حق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه که با هم اختلاف داشتند داوری کنند، لاجرم از جام دین شهد اخوت و برادری بنوشند.
یکی از چشمههای زلال معرفت و معارف انسان، عقل است. آدمی در پرتو عقل، حقایقی از عالم هستی را درک میکند؛ حقایقی که سرمنشأ بسیاری از بایدها و نبایدهاست، ولی همیشه وسوسههایی در ورای این ادراکات عقلی نهفته است. از این رو لطف خدا ایجاب میکند که پیامبرانی را برانگیزد تا ضمن دعوت انسان به سوی خدا، به ادراکات عقلی او صحه بگذارند و یافتههای واقعی خرد انسانی را با بیانی که از وحی آسمانی سرچشمه میگیرد تأیید و تأکید نمایند. این همان حقیقتی است که قرآن از آن به تذکر یاد میکند:
(هذا بَلاغٌ لِلنّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ...) ؛(1)
سوره ابراهیم، آیه 52.
(این قرآن ابلاغی است به همه مردم تا بدان انذار شوند و بدانند که او (خداوند) معبودی یکتا است تا صاحبان مغز و اندیشه متذکر شوند).
گفتنی است که عبارتهایی مانند (أُولُوا الْأَلْبابِ) و (لِأُولِی الْأَبْصارِ) از عناوین ویژهای است که قرآن با به کارگیری آنها اندیشوران و خردورزان بشری را مخاطب خود قرار میدهد.(2)
از آموزههای وحی و مکتب انبیاء آن است که آنان افراد بشر را به یک حیات جامع و کامل واقعی دعوت میکنند:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ...) ؛(3)
(ای کسانی که ایمان آوردهاید! دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید، آنگاه که شما را به سوی چیزی میخواند که شما را زنده میکند).
از آموزههای ارجمند وحی دعوت به وفاق و وحدت امت اسلامی است:
(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً...) ؛(1)
سوره آل عمران، آیه 103.
(و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت خدا را یاد کنید، آنگاه که دشمن یکدیگر بودید او میان دلهای شما الفت افکند تا در پرتو لطف او برادران هم شوید).
اتحاد و همدلی، رمز عقل محوری جامعه است. از این رو قرآن در سرزنش یهودیان میفرماید:
(... تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّی ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ) ؛(2)
(آنان را متحد میپنداری در حالی که دلهاشان سخت پراکنده است، زیرا مردمی هستند که نمیاندیشند).
علی علیه السلام که همتای قرآن است و کلامش ترجمان قرآن، سرچشمه زلال وحدت امت را عقلمداری و مبدأ اختلاف آنان را هوای نفس میداند:
« وَ إنَّمَا أنْتُمْ إخْوَانٌ عَلَی دِینِ اللهِ، مَا فَرَّقَ بَیْنَکُمْ إلّا خُبْثُ السَّرَائِرِ ...؛ (3)همانا شما برادران دینی یکدیگرید، چیزی شما را از هم جدا نکرده، جز درون پلید و نهاد بد که با آن به سر میبرید».
و نیز آن حضرت در نامهای که به ابوموسی نگاشت چنین فرمود:
«و لَیْسَ رَجُلٌ - فَأعْلَم - أحْرَصَ عَلی جَمَاعَةِ امَّةِ مُحمد صلی الله علیه و آله و الفَتِهَا مِنِّی ابتَغی بذلِکَ حُسنَ الثَّوابِ... ؛ (4)بدان که در وحدت امت پیامبر و سازواری آنان با یکدیگر کسی از من حریصتر نمیباشد من بدین کار پاداش نیکو و بازگشت به بهشت را خواهانم».
فروغ گفتار علی علیه السلام که جامعه به آن منور گشته این است که برخی از مسائل جامعه، از جمله وحدت و همدلی، محراب بندگی خداست و موجب قرب به خداوند میگردد.
آن حضرت پیرامون آثار منفی تفرقه نیز فرمود:
فَإیّاکُمْ وَ التَّلَوُّنَ فِی دِینِ اللهِ فَإنَّ جَمَاعَةً فِیمَا تَکْرَهُونَ مِنَ الحَقِّ ...؛ (1)
همان، خطبه 176، ص 185.
پس در دین خدا از گونه گونه شدن و ناپایدار ماندن بپرهیزید که همراه جماعت بودن در حقی که آن را خوش نمیانگارید، بهتر است از پراکنده شدن به خاطر باطلی که آن را دوست میدارید و همانا خداوند خیری نبخشد به کسی که جدایی گزیند - از مردمان - نه از گذشتگان و نه از باقیماندگان.پس این سنت الهی است که در سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله طنین افکند: « ألْجَماعَةُ رَحمةٌ وَ التَّفْرَقَةُ عَذَابٌ ». (2)بر این اساس، همدلی و جماعت، سرچشمه رحمت و فیض خداست و پراکندگی و اختلاف عذاب الهی را به دنبال دارد؛ به قول مولانا:
جمع کن خود را جماعت رحمت است تا توانم با تو گفتن آنچه هست(3)
رازگویان با زبان و بیزبان «الجماعة رحمة» را تأویل دان(4)
امنیت، از ارکان حکومت اسلامی است. این امنیت همه جانبه، که زمینه رشد و تعالی انسان را فراهم میکند. رسول خدا صلی الله علیه و آله با تشکیل حکومت در مدینه، فرهنگ غارتگری جاهلی را به جهاد و ایجاد امنیت و امتیازات و برتریجوییهای قومی را به فرهنگ ایثار و احسان تبدیل نمود. از طرفی کلید ورود به بهشت اسلام، کلمه «لا إله إلا الله» است که خود دژ محکم و امن خداست.(5)
اقتدار امت، یعنی اقتدار دولت و ملت اسلامی. گرچه این حقیقت زمانی تحقق مییابد که دولت و ملت به نقش و مسئولیت خود توجه کنند.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
و بزرگترین حقها که خدایش واجب کرده، حق والی بر رعیت و حق رعیت بر والی است. حق هر یک را به عهده دیگری واگذار فرمود و آن را موجب برقراری پیوند آنان کرد... پس حال رعیت نیکو نگردد، جز آنگاه که والیان نیکورفتار باشند و والیان نیکورفتار نگردند، جز آنگاه که رعیت درستکار باشد؛ پس چون رعیت، حق والی را بگزارد و والی حق رعیت را به جای آرد، حق میان آنان بزرگ مقدار شود و راههای دین پدیدار و نشانههای عدالت بر جا و سنت چنانکه باید اجرا، پس کار زمان، آراسته گردد و طمع در پایداری دولت، پیوسته...(1)
نهج البلاغه، خطبه 216، ص 248.
.ارکان اقتدار امت عبارتند از:
امتی که تمام افراد آن آراسته به عزم و اراده پایدارند و از فرهنگ کرنش و فرومایگی به دورند؛ آنان امر به معروف و نهی از منکر میکنند؛ به صدق و عدل فرمان میدهند، و از دروغ و باطل و ستم و پلیدیها بیزارند. با این اوصاف، چنین امتی توانا و مقتدر خواهد بود.
فرهنگ اقتدار و استقلال، گوهری ارزشمند است که در عمق دریای ارادههاست. بدون شک، ساکنان خوشگذران ساحل آسایش را بهرهای از این درّ گرانبها نمیباشد.(2)
رفتاری عامل اقتدار امت اسلامی میگردد که واجد حقیقت اجتماعی باشد و جماعت به صحت آن فتوا داده، ضرورت انجام آن را امضا کنند.
این فضیلت برین همان وحدت اسلامی است که امیرالمؤمنین علیه السلام درباره آن فرمود:
وَ ألْزَمُوا السَّوَادَ الأعْظَمَ فَإنَّ یدَاللهِ علی الجماعة ...؛ (1)
نهج البلاغه، خطبه 127، ص 125.
همراه آنان روید و با اکثریت همداستان شوید که دست خدا همراه جماعت است و از تفرقه بپرهیزید که موجب آفت است. آنکه از جمع مسلمانان به یک سو شود بهرۀ شیطان است؛ چنانکه گوسفند چون از گلّه دور ماند نصیب گرگ بیابان است.رفتاری پایه و بنیان اقتدار امت است که از سرچشمه زلال قلب الهی جاری گردد. بدین ترتیب که هرگاه قلب انسان حرم امن خدا گردید و مرکز فرشتگان رحمت شد پیام آرامش در آن طنین میافکند و چنین قلبی تجلیگاه سنت و سیرتی است که سبب توانایی و اقتدار امت اسلامی است؛ چون این قلب، تجلیگاه نور توحید و یگانهپرستی است، موجب وفاق و همدلی امت خواهد بود.(2)
رفتاری سبب اقتدار امت میگردد که پیراسته از ذلت و فرومایگی باشد. امیر المؤمنین علیه السلام در تبیین عوامل ذلت و خواری میفرماید: « أکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ ؛ (3)برق طمع سر سرافراز عقل را به پای آز میافکند و پیکر پاک عقل را نثار مقدم شرربار حرص میسازد».
در جایی دیگر نیز میفرماید: « ألطَّامِعُ فِی وِثَاقِ الذُّلِّ ؛ (4)آزمند در بند خواری است». آن کسی که میتوانست خردمندانه زندگی کند و امیرانه به سر برد، هم اکنون به دام حرص گرفتار شده، سفیهانه زندگی میکند.
همچنین فرموده: « وَ الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ ». (5)چون انسان ترسو، درست نمیاندیشد و نمیتواند تصمیم قاطعی بگیرد. او مضطرب و پریشان احوال است و به درختی لرزان و
فرسوده ماند که بادی او را میشکند و شاخسارش را پراکنده میسازد. به هر حال چنین امتی شکست خورده و ذلیل است، در این حال، دشمن، متهورانه بر او میتازد و نابودش میسازد.
بر این اساس، استکبار جهانی، پیوسته ملتها را میترساند تا بتواند آنان را مقهور و محکوم اراده خود نماید.
البته ریشه همه این رذایل اخلاقی، شرک پنهان است. امیرالمؤمنین فرمود: « فَإنَّ البُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ، غَرَائِزُ شَتّی، یجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ ؛ (1)
همان، نامه 53، ص 328.
همانا بخل و ترس و آز سرشتهایی جداجداست که فراهم آورنده آن بدگمانی به خداست». بدگمانی به خدا از شرک پنهان ناشی میشود.از این گذشته، رفتار برخاسته از انسانشناسی وحیمحور و عقلمدار، موجب اقتدار امت میگردد. توضیح اینکه رفتاری پایه اقتدار ملت میگردد که رخدادهای دنیا را از درون و برون بررسی کند. زیرا فرد یا جامعهای که فقط جلوههای دنیا را مینگرد و از نگرش درون و باطن آن آگاه نیست، به جای تسخیر دنیا مقهور آن میشود و به جای حکومت بر مواهب طبیعی، محکوم آن میگردد و روشن است که فرد یا جامعه محکوم و مقهور، هرگز توانا و قدرتمند نخواهد بود.(2)
آنچه نگاشته گردید و بر این اوراق پرتو افکند، طنین روح بخش «ألإسلام یعلو و لا یعلی علیه»(3)است و نیز فروغی از آیه (وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ)4 و نیز درخشش این آیه کریمه که می فرماید:
(فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَی السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللّهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یَتِرَکُمْ أَعْمالَکُمْ) ؛(4)
(پس شما ای اهل ایمان در کار دین سستی روا مدارید و دعوت به صلح مکنید که شما بر کفار غالب و بلندمقامتر خواهید بود و خدا با شماست و از اعمال شما هیچ نمیکاهد).
انسان ذاتاً موجودی اجتماعی است. از سوی دیگر امیال و آرزوهایی دارد که میتواند انسانها را در مقابل هم و در معرض جنگ و جدال قرار دهد. در این صورت جامعه، گرفتار هرج و مرج و اختلال و بینظمی میگردد.
جامعه انسانی نیازمند سنت و قانونی است که چتر اعتدال خود را بگستراند و همگان در مقابل آن تسلیم باشند و در سایهسار آن قرار گیرند، اما این سنت و قانون باید از طرف آفریدگار انسان و جهان و آورنده آن نیز از شخصیتی برین و ملکوتی برخوردار باشد تا جامعه بشری او را بپذیرد. از این رو پیامبران از طرف خداوند مبعوث شدند تا اولاً: بشر را به احکام و قوانین الهی آگاه کنند و ثانیاً: در پرتو آموزههای وحی، انسان را به خوبیها ترغیب کنند و از پلیدیها باز دارند و ثالثاً: در پرتو اجرای قانون الهی نوع انسان را از زوال و نابودی حفظ نمایند.
اسلام به عنوان کاملترین دین، پاسخگوی این نیاز بشر است و از همان آغاز، مردم را به وحدت و همدلی فرا خوانده است و چون حیات و صلح در گوهر اسلام نهادینه شده، توان رهبری صلح جهانی را داراست. رسول خدا صلی الله علیه و آله مظهر رحمت برای عموم جهانیان بوده و خدای بزرگ در توصیفش میفرماید: (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ)1
اسلام، یگانه دینی است که از سوی خدای رحمان بر آدم و سایر پیامبران نازل شده، و تمام آنچه در صحف ابراهیم و زبور داوود و تورات موسی و انجیل مسیح آمده به صورت جامع وکامل در قرآن تجلی کرده است و این آموزه وحی خداست:
(إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ)2 ؛
و نیز: (وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ)3 ؛
سرّ وحدت دین ثبات فطرت انسان است: (فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ)1 البته راه و شریعتها مختلف و تغییرپذیر است و این به خاطر تغییر عوامل تأثیرگذار در زندگی بشر در طول تاریخ است.
خداوند متعال در این باره میفرماید:
(لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً) ؛ (1)(ما برای هر قومی شریعت و طریقهای مقرر داشتیم).
اسلام، اصول ثابتی دارد که نیازهای فطرت ثابت انسانی را تأمین میکند و نیز طرق و راههای متنوع و متفاوتی دارد که پاسخگوی طبیعت متغیر بشری است. به همین دلیل، خود را مفتی اعظم صلح جهانی میداند. اسلام، صراط صلح جهانی را فراسوی سالکان کوی زندگی مسالمتآمیز نصب میکند تا دولتها با ملتهای خود و ملتها با دولتهای خود، صلحجویانه به سر برند و حقوق بشر به ویژه حقوق کودکان، زنان و کهنسالان از گزند تطاول زورمدارانِ زراندوز مصون بماند.(2)
انسان در نظام زندگی خویش نیازمند دانش، اخلاق و سیاست است، تا در پرتو آن به مقصود عالی خود نائل آید؛ یعنی نفس خویش را تهذیب، و اخلاق خود را تکمیل و منزل و شهر خود را تدبیر و اداره نماید.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله الگو و اسوه «خلق عظیم» است و مردم را به مکارم اخلاق فرا خواند و در پرتو رسالتش، نخستین شهر فضیلت شکل گرفت. شهری که در آن جویبارهای فضیلت و اخلاق جاری گردید، و از هر کوی و برزن آن فروغ انسانیت ساطع بود. از آیات قرآن این فروغ جلوهگر است و آیاتی از قرآن، مکارم اخلاق و اصول تدبیر عقلانی و منطقی جامعه را بیان میکند؛ همانند:
(إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ) ؛(3)
(خدا به دادگری، نیکوکاری و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد و از کارهای زشت و ناپسند و ستم باز میدارد به شما انذار میدهد، باشد که پند گیرید).
جامعه بشری چون پیکری واحد است که احتیاج به قلبی دارد که بر ظاهر و باطن او حکومت کند و امور دنیوی و معنوی او را مدیریت نماید. اسلام پاسخگوی این نیاز است. این قلب، همان ولی خداست که سیمای آن بر افق دین اسلام میدرخشد. رسول خدا صلی الله علیه و آله اعظم اولیای الهی است و اولیای بعد از خود را نیز معرفی نمودند.(1)
ر. ک: آیات ولایت در قرآن؛ شواهد التنزیل، تاویل الآیات الظاهره.
این اولیای خدا در هر زمان، واسطه فیض و موجب حرکت بالنده جامعه هستند. و آنان مدیران جامعه و مجریان اسلامند و رود نور اسلام در جهان جاری، و زندگی مردم را به حیات طیب و بهروزی میرسانند.امیرالمؤمنین علیه السلام در این رابطه میفرماید:
فَانْظُرُوا إلی مَواقِعِ نِعَمِ اللهِ عَلیْهِمْ حِینَ بَعَثَ إلَیْهِمْ رَسُولاً، فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ ...؛ پس بنگرید که نعمتهای خدا چگونه بر آنان فرو ریخت، هنگامی که پیامبری بر ایشان برانگیخت. آنان را به طاعت خدا درآورد و با خواندنشان به سوی او با یکدیگر سازوارشان کرد و چسان نعمت، شهپر خود را بر سر آنان گسترد و جویبارهایی از آسایش و رفاه برای ایشان روان نمود، و ملت اسلام، با برکتهای خود آنان را فراهم فرمود. پس در نعمت شریعت غرقه گردیدند و لذت زندگی خرم و فراخ آن را چشیدند. زندگیشان به سامان، در سایه دولتی قویشان؛ و نیکویی حال آنان را به عزتی رساند ارجمند و کارهاشان استوار گردید و دولتشان نیرومند؛ چنانکه حاکم شدند بر جهانیان، و پادشاهان زمین در این کرانه و آن کران، کار کسانی را به دست گرفتند که بر آنان حکومت مینمودند و بر کسانی فرمان راندند که فرمانبر آنان بودند. نه تیرشان بر سنگ میرسید و نه سنگشان سبک میگردید.(2)
چراغ رسالت، شبستان جهل و نادانی مردم را روشن نمود و راه را از بیراهه بگشود. از سوی دیگر دولت عزت و علم و حکمت بنا شد و شهر سلم و مهربانی تأسیس گردید، و جویبار عاطفه و عشق و مهر در آن جاری شد.
جامعهشناسان نیز، همبستگی اجتماعی را فروغی از افق دین میدانند. «اسمیت» ادعا میکند:
«دین دو کارکرد دارد: نخست تنظیم رفتار فردی برای خیر همگان و دیگری برانگیختن احساس اشتراک و وحدت اجتماعی، از این رو مناسک دینی، بیان کارکردهایی است که اشتراک اجتماعی را تحکیم میبخشد».(1)
جامعه شناسی دین، ملکم همیلتون، ترجمه: محسن ثلاثی، ص 170.
دورکیم، نیز یکی از جامعهشناسانی است که کارکرد دین را همبستگی میداند و میگوید:
«مناسک دین برای کارکرد درست زندگی اخلاقی ما به همان اندازه ضروریاند که خوراک برای نگه داشتن زندگی جسمانی ما ضرورت دارد، زیرا از طریق همین مناسک است که گروه خود را تأیید و حفظ میکند».(2)
آیاتی که در تبیین و تفسیر اخوت اسلامی نازل گردیده ترجمان روح جمعی جامعۀ اسلامی است؛ همانند:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)3 ؛
(... فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً)4 ؛
(وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ)5 ؛ در این آیه، زندگی بهشتیان را میستاید و آن را به زینت برادری میآراید.
(إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ)6 ؛
(وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ)7 ؛ این آیه تأکید دارد که مردم، همه دارای یک دین و یک امت هستند.
از این گذشته آیاتی نیز هستند که فرمان میدهد مناسک دینی را با دیگران انجام دهید؛ همانند: (وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّاکِعِینَ)1 .
بستر صراط صلح جهانی و شکلگیری جامعه واحد، همان اسلام ناب محمدی است که پرتوی از آن در سخن علی علیه السلام بدرخشید. این آفتاب وحدت آفرین و منادی صلح و دوستی و برادری با ظهور منجی عالم بشریت حضرت مهدی چهره نمایان خواهد کرد، و امت واحد، در سایهسار عدل و عقل و شرع او شکل خواهد گرفت.
اسلام با تکمیل علوم عقلی، چون کلام، حکمت و عرفان و چگونگی بهرهوری از آنها پرچمدار صلح عادلانه جهانی است. اسلام دین را به عنوان قانون اساسی زندگی فردی و اجتماعی در تمام شئون فرهنگی، اقتصادی و نظامی میداند و مردم را به خیزش برای اقامه قسط و عدل فرا میخواند که این حقیقت از ارکان اصیل صلح جهانی است.
اسلام، انسان را به عنوان «حی متأله» تعریف میکند و حیات او ر ا در «تألّه» آن تفسیر مینماید و غیرموحد را از حیات ملکوتی محروم میداند:
(لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرِینَ)2
اسلام از این رهگذر، فقه، حقوق، اخلاق و سایر رشتههای علوم انسانی را مشروحاً ارائه کرد و اخلاق را ستیغ فرزانگی دانست و سرانجام راز آفرینش را رسیدن انسان به علم واقع نما و عمل صالح دانست و تأکید کرد که تنها با این دو بال میتوان مرغ ملکوتی صلح جهانی را به پرواز درآورد.(1)
به هر روی، دین - که صورت جامع و کاملش اسلام است - به زندگی روح و معنا میبخشد و آرمان زندگی انسان را برین و آسمانی و گستره آن را بینهایت میسازد. بعضی از جامعهشناسان در این رابطه میگویند: جوهر دین را باید در این واقعیت
1) (3) انتظار بشر از دین، ص 182.
جستوجو کرد، چرا که دین در واقع واکنشی در برابر بیمعنایی و پوچگرایی در زندگی بشر و کوششی برای نگریستن به جهان به صورت یک واقعیت معنادار است.(1)
جامعه شناسی دین، صص 239 و 273.
شاید این فایده و اثر از مهمترین آثار دین باشد؛ زیرا زمانی زندگی برای انسان معنا دارد که بداند هدف از زندگی چیست و برای چه آفریده شده است. در واقع، این دین است که افقی بینهایت فراروی انسان میگشاید و هدفی متعالی برای آن تعریف مینماید و حرکت او را پرشتاب و هدفمند میسازد و او را جاوید و ابدی میگرداند؛ همان گونه که خداوند میفرماید:
(وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی)2
(یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ)3
(أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ) .(2)
در پرتو دین، موج آرامش و قرار در زندگی انسان طنین میافکند و این به دلیل معرفت و شناختی است که انسان در پرتو آموزههای وحی فرا میگیرد. از این منظر، آفرینش، یکپارچه زیبا و دوست داشتنی است:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
حکمت باریتعالی، نظامی هماهنگ، زیبا و بدیع به وجود آورده و این نگاه سبب آرامش و قرار آدمی میگردد و بین زندگی انسان و جهان آشتی برقرار میسازد. این حقیقت، ترجمانی از دهها آیه قرآن کریم است که به تبیین آفرینش بدیع، حکمت الهی، انسان و فرجام زندگی او پرداخته است. بدون شک یاد و نام چنین خدای مهربانی آرامش جانهاست: (أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) .(3)
جامعهشناسان و روانکاوان نیز به این نقش مثبت و سازنده دین توجه کردهاند. دکتر «بیل» در پیامی به جهانیان، مردم را به داشتن نگاه مثبت فراخوانده و گفته است: «با اطمینان به نفس، شور و حرارت و نگرش مثبت و کمک پروردگار میتوانید مشکلات شخصی خود را حل نمایید».(1)
دین و چشم اندازهای نو، صص 127-128.
بنابراین در پرتو باور دینی، انسان در زمین، تنها نیست. بدون شک یکی از رنجها و دردهای همیشگی انسان که پیوسته از آن رنج میبرد تنهایی است؛ خواه تنهایی مصطلح که همنشینی ندارد یا تنهایی از آن جهت که جامعه او را درک نمیکند؛ چون امام معصوم علیه السلام و پیامبران الهی علیهم السلام که به این معنا همیشه تنها بودند.
دین و ایمان، نقش مهمی در زدودن انواع تنهایی ایفا میکند و انسان خداباور هیچگاه احساس تنهایی نمیکند، چون خدا را با خود میداند؛ همان گونه که خداوند می فرماید:
(وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ)2
و نیز: (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ) ؛(2)
(و ما از رگ گردن به او نزدیکتر هستیم).
از طرفی خدای متعال انیس و همنشین کسانی است که او را یاد میکنند: « إنّی جلیسُ مَن جالسنی و مونس لِمَن آنس بذکری ».(3)
خداست که انسان را به زندگی جاوید فرا میخواند(4)و از سرّ و پنهان او آگاه است(5)و یگانهای بیهمتاست که با علم،(6)قدرت،(7)و رحمت مطلق خود انسان را یاری مینماید.
از آثار مبارک دین شکوفایی تمدنهاست. در واقع هر جا که فروغ دین جلوهگر شود تمدن نیز جلوههای بیشتری پیدا میکند.
در تعریف تمدن گفتهاند:
تمدن نظم اجتماعی است که در نتیجه وجود آن خلاقیت فرهنگی امکانپذیر میگردد و جریان مییابد؛ نیز اموری از قبیل پیشبینی و احتیاط در امور اقتصادی، سازمان سیاسی، سنن اخلاقی و کوشش در راه معرفت و بسط هنر را از ارکان و عناصر تمدن شمردهاند. بدیهی است که تمدن در شرایطی ظاهر میگردد که هرج و مرج و ناامنی پایان یافته و به جای آن نظم و امنیت حاکم شده باشد. در اثر حاکمیت نظم و برقراری امنیت، انسان میتواند در راه کسب علم و معرفت و تهیه ابزار و آلات بهبود زندگی گام بردارد.
افزون بر عوامل جغرافیایی از قبیل آب و خاک و مواد معدنی و محصولات غذایی و شرایط محیطی، از عوامل اقتصادی از قبیل کشاورزی، تجارت و صنعت و نیز از عوامل سیاسی چون حکومت و دولت و قانون و نیز از عوامل اخلاقی، عقلی، روحی به عنوان عوامل تمدن یاد میشود.(1)
تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج 1، عوامل کلی تمدن، صص 6-132.
دین مجموعهای از عقاید، اخلاق، احکام و مقررات فقهی و حقوقی است که برای هدایت انسان و رسیدن او به سعادت واقعی از سوی خداوند به وسیله پیامبر در اختیار مردم قرار گرفته است. دین در مرتبه نخست، انسان را لباس انسانیت میپوشاند و او را از دایره توحش خارج و وارد اقلیم فضیلت مینماید و با پذیرش حیات انسانی و رعایت قوانین الهی که از طریق وحی آسمانی در دسترس او قرار گرفته، کمالات عقلی و خواستهای فطری انسان تأمین میشود و او به سعادت ابدی بار مییابد.
همین که انسان، قالب حیوانی را دور افکند به مرتبه عقلانیت میرسد و آنگاه عروج میکند و عقل زمام گفتار و کردار و رفتار او را به دست میگیرد. جامعهای که در پرتو
1) (1)
آفتاب عقلانیت قرار گیرد، شمیم روحبخش امنیت در آن پراکنده میشود و عوامل تمدن آفرین در آن شکل میگیرد.
اسلام با نگاه جامع خود در پیدایش تمدن بشری نقش اساسی ایفا کرده است و دانشمندان پیرامون این موضوع کتابها نگاشتهاند.(1)
ر. ک: تاریخ تمدن اسلام و عرب، گوستاو لوبون، ترجمه فخر داعی گیلانی؛ تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان.
1) (1)
در ادامه خطبه حضرت فاطمه علیها السلام فرمود:
حَتّی هَزَمَ الْجَمْعَ، وَ وَلُّوا الدُّبُرَ، وَ تَفرَّی اللَّیْلُ عَنْ صُبْحِهِ، وَ أسْفَرَ الحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ، وَ نَطَقَ زَعِیمُ الدِّینِ، وَ خَرِسَتْ شَقاشِقُ الشَّیاطِینِ...؛(1)
بلاغات النساء، ص 13؛ الاحتجاج، ج 1، ص 121؛ دلائل الامامة، ص 114؛ کشف الغمه، ج 2، ص 209؛ بحارالانوار، ج 29، ص 224.
تا جمع کافران از هم گسیخت، صبح ایمان دمید و نقاب از چهره حقیقت فرو کشید، زبان پیشوای دین در گفتار آمد و شیاطین سخنور لال گردیدند.
فاطمه علیها السلام، با این سخنان به تفسیر و تبیین آیاتی پرداخته که مبارزات رسول خدا صلی الله علیه و آله را بازگو مینمایند و شکوه پیروزیهای آن حضرت را ارج مینهند.
وقتی حضرت فاطمه میفرماید: « حَتّی هَزَمَ الجَمعَ، وَ وَلُّوا الدُّبُر » گویی به آیه شریفه (أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ (44) سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ (45))2 اشاره کرده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه این آیه را تلاوت میکند، ولی میدان تفسیرش بدر کبری است. عمر میگوید: وقتی این آیه نازل گردید که «این گروه مجتمع شکست میخوردند و پشت به میدان میکنند» من با خود گفتم این کدام جمع است که شکست قطعی آنها در این آیه وارد شده تا اینکه روز بدر مشاهده کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله زره بر تن کرده، جنگ را رهبری مینماید و آیه (سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ)3 را تلاوت میکند.(2)
فاطمه علیها السلام با اشاره به این آیه قرآن، آنان را به عرصه غزوه بدر میکشاند و آن نمایش الهی را فرا روی آنان مینهد و تأکید میفرماید که ای مهاجران و انصار! به بدر و جلوههای الهی آن توجه کنید و نیز آنچه را که ابوبکر در آن عرصه گفت به یاد آرید، او امروز بر کرسی زعامت امت نشسته است؛ هوشیار باشید و از آن عبرت گیرید. چون شورای نظامی تشکیل شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله مسلمانان را به مشورت و هماندیشی فرا خواند، ابتدا ابوبکر برخاست و گفت: بزرگان و دلاوران قریش در این ارتش شرکت کردهاند، هرگز قریش به آیینی ایمان نیاورده و از اوج عزت به حضیض ذلت سقوط نکرده است و از طرفی ما از مدینه با آمادگی کامل بیرون نیامدهایم، خلاصه آنکه مصلحت آن است که از میدان فرار کرده، به مدینه باز گردیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إجلس» و پس از او عمر برخاست و همان سخنان را تکرار نمود و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بنشینید؛ اگر چه این دو نفر با سخنان خود رسول خدا صلی الله علیه و آله را آزردند؛ ولی بودند مردانی که قامت برافراشتند و از مهاجر و انصار سخنانی گفتند که قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله آرام گرفت.(1)
مغازی، واقدی، ج 1، ص 48.
مقداد از آن میان برخاست و گفت: ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قلبهای ما با شماست و آنچه را خداوند به تو دستور داده همان را تعقیب کن؛ به خدا سوگند هرگز سخنی را که بنیاسرائیل به موسی گفتند ما به شما نخواهیم گفت. آنان به موسی گفتند: ای موسی، تو و پروردگارت بروید و جهاد کنید و ما در همین جا نشستهایم.(2)
ولی ما به شما میگوییم در سایه عنایات پروردگارت جهاد کن و ما نیز در رکاب شما مبارزه میکنیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله از شنیدن سخنان مقداد خوشحال گردید و برای او دعا کرد.(3)
طبری از عبدالله بن مسعود نقل میکند که من در روز بدر موقعیت مقداد را آرزو کردم، زیرا سخنی گفت که قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله را شاد کرد. پیامبر پس از سخن ابوبکر و عمر غضبناک بود و چهره مبارکش برافروخته، و مقداد در این حالت موجب خوشنودی آن حضرت گردید.(4)
بار دیگر، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مردم نظر شما چیست؟ مقصود حضرت آن بود که انصار لب بگشایند و نظر دهند، زیرا آنان بودند که در پیمان عقبه با آن حضرت بیعت کردند و گفتند تا مادامی که در مکهای ما نمیتوانیم از شما محافظت کنیم، ولی چون به سرزمین ما آیی همانند زنان و فرزندان خویش از شما دفاع خواهیم کرد.(1)
همان؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج 2، ص 615.
سعد بن معاذ دانست که مخاطب آن حضرت انصارند. از جای برخاست و گفت: گویا منظور شما ما هستیم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آری، سعد گفت: ای رسول خدا ما به تو ایمان آوردهایم و تو را تصدیق کردهایم و در این باره پیمانها سپردهایم، هر چه فرمان دهید ما فرمانبریم. سوگند به آن خدایی که تو ر ا به رسالت برانگیخت، هرگاه وارد این دریا شوید (اشاره به دریای سرخ) ما نیز به پیروی شما وارد آن خواهیم شد و یک نفر از ما نافرمانی شما را نخواهد کرد. ما هرگز از مقابله با دشمن نمیهراسیم باشد که ما در این راه خدمت و جانفشانی از خود نشان دهیم تا موجب روشنی دیدگان شما گردد. ما را به فرمان خدا به هر نقطهای که صلاح میدانی روانه ساز «فَسِرْ بنا علی برکة الله».(2)
سخنان سعد شوری بر پا کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله بلافاصله فرمان حرکت را صادر نمود و فرمود: سیرو و أبشروا: (وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللّهُ إِحْدَی الطّائِفَتَیْنِ أَنَّها لَکُمْ...) ؛ (3)و به یاد آر هنگامی را که خدا به شما وعده فتح بر یکی از دو طایفه را داد، یا غلبه بر کاروان تجارتی و مصادره اموال آنها یا نبرد با لشکر قریش و غلبه بر آنان.
شگفتا که ابوبکر و عمر در این شورای جنگی سخنی را گفتند که همان را در شورای سقیفه هم تکرار نمودند و آن سخن، برتریجویی قریش بود.
سه نفر از دلاوران نامی قریش به نامهای عتبه و برادرش شیبه، فرزندان ربیعه و ولید فرزند عتبه، از صفوف لشکر قریش بیرون آمده، به میدان نبرد آمدند. آنان همرزم و همآورد میخواستند و غرشکنان و غرق در سلاح، در میان میدان تاخت و تاز میکردند.
سه نفر از جوانان دلاور انصار به اسامی عوف، معوذ و عبدالله رواحه برای مبارزه با آنان از صفوف مسلمانان بیرون آمدند. عتبه دانست که آنان جوانان مدنی هستند، پس گفت ما با شما کاری نداریم. سپس یک نفر فریاد زد: محمد! کسانی را که از اقوام ما همشأن ما هستند راهی میدان کن.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به عبیده و حمزه و علی علیه السلام فرمود برخیزید. سپس این سه افسر دلاور لشکر اسلام به سوی میدان شتافتند. عتبه هر سه نفر را پذیرفت و عبیده با عتبه، حمزه با شیبه و علی علیه السلام به نبرد با ولید پرداخت. علی علیه السلام و حمزه همآوردان خود را به هلاکت رساندند و آنگاه به کمک عبیده شتافته، عتبه را کشتند. پس از کشته شدن دلاوران قریش، حمله عمومی آغاز شد و جنگی سخت در گرفت.
در این نبرد چهارده نفر از مسلمانان شهید و هفتاد نفر از قریش کشته شدند. هفتاد نفر از آنان نیز اسیر گشتند. در جمع اسیران سرانی چون عقبة بن ابی معیط، سهیل بن عمرو و نضر بن حارث وجود داشتند.(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 2، ص 708؛ مغازی واقدی، ج 1، صص 138-173.
قرآن شکوه این حماسه را گزارش کرده و آن را میستاید و حضور فرشتگان و امدادهای غیبی خداوند را یادآور میشود و میفرماید:
(وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ...) ؛(2)
(و خداوند به حقیقت شما را در جنگ بدر یاری کرد و بر دشمن پیروز ساخت با آنکه از هر جهت در برابر دشمن ناتوان بودید).
و نیز میفرماید:
(إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ مُرْدِفِینَ...) ؛(3)
(به یاد آرید هنگامی را که به ساحت پروردگار خود استغاثه و زاری میکردید، پس دعای شما را
اجابت کرده و وعده داد که من سپاهی از هزار فرشته به مدد شما میفرستم و این فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آنکه بشارت و مژده فتح باشد تا دلهای شما را مطمئن سازد و بدانید که نصرت و پیروزی نیست مگر از سوی خدای عزیز و با حکمت).(1)
المیزان، ج 9، ص 17.
و نیز در نمایش این یاری و امداد میفرماید:
(ای رسول به یاد آر آنگاه که به مؤمنین گفتی آیا خدا به شما مدد و یاری نرساند، و سه هزار فرشته به یاری شما نفرستاد، بلی اگر شما صبور و بردبار باشید و پایداری نمایید و پیوسته پرهیزکار باشید، چون کافران بر سر شما شتابان و خشمگین بیایند خداوند برای حفظ و یاری شما پنج هزار فرشته را با نشانی مخصوص به مدد شما میفرستد).(2)
در جای دیگری هم میفرماید:
(قَدْ کانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتا...) ؛(3)
(نشانه و آیت لطف خدا بر شما مؤمنان این است که چون دو گروه (مؤمن و کافر) با یکدیگر روبهرو شوند، گروه مؤمن را که در راه خدا جهاد میکنند، آنان را در نگاه، دو برابر به کافران بنمایاند و خداوند توانا به هر که بخواهد یاری دهد...).
اعجازی بزرگ در جنگ بدر تجلی کرد و جلوههای امداد الهی بر لشکر اسلام پرتو افکند. در این جنگ، فرشتگان به مدد و یاری مسلمانان آمدند و در نگاه دشمن دو برابر جلوهگر شدند و خدای متعال ترس و هراس در دل دشمنان آنان افکند(4)و نیز رود نور آرامش و اطمینان را بر دلهای مسلمانان جاری ساخت.(5)
از طرفی، فروغ وحی، امدادهای مادی الهی را که بر مسلمانان نازل گردید بیان داشته، میفرماید:
(إِذْ یُغَشِّیکُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً...) ؛(6)
(یاد آرید هنگامی را که خواب راحت و آرامبخش شما را فرا گرفت، چون از جانب خدا ایمنی یافتید و از آسمان رحمت خود آبی فرستاد که شما را به آن آب پاک گرداند، و وسوسه و کید شیطان را از شما دور ساخت و دلهای شما را به ایمان با هم متحد گرداند تا در کار دین ثابت قدم و استوار باشید).
باری، امدادهای غیبی خداوند بر مسلمانان نازل شد، از جمله اینکه فرشتگان به یاری آنان شتافتند و خداوند رعب و هراس در دل مشرکان افکند. همچنین آب و خواب آرامبخش غبار خستگی از سیمای جان مسلمانان زدود، و نزول آب، آنان را با طراوت و شاداب ساخت و از آلودگیها پاک نمود و زمین را در زیر گامهای جنگجویان محکم و آماده نبرد نمود.(1)
تسنیم، ج 13، ص 290.
احد دومین پیکاری بود که مسلمانان در برابر نیروهای مهاجم و مشرک قریش صفآرایی کردند. این نبرد، در سال سوم هجرت و روز هفتم شوال به وقوع پیوست.(2)
ارتش اسلام نقطهای را آوردگاه نبرد و مرکز جنگ قرار داد که از ناحیه پشت به کوه احد محدود میگشت، ولی در میانه کوه درهای بود که هر زمان احتمال میرفت دشمن، کوه احد را دور بزند و از مسیر آن دره از پشت جبهه به مسلمانان حمله کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله این خطر را احساس کرد و برای جلوگیری از این خطر احتمالی، دو دسته (پنجاه نفر) تیرانداز را بر روی تپهای که مشرف بر آن تنگه بود مستقر ساخت و عبدالله بن جبیر را فرمانده آنان قرار داد و فرمود: «شما تیراندازان با پرتاب تیر دشمن را به عقب برانید و نگذارید از پشت سر وارد جبهه گردند و ما را غافلگیر سازند. ما خواه پیروز یا مغلوب شویم شما این جایگاه را خالی مگذارید».(3)
آینده جنگ، پیش بینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهمیت آن تنگه را نشان داد، چرا که عامل شکست مسلمانان پس از پیروزی اولیه، هجوم خالد از همین ناحیه بود. با حمله عمومی
سپاه اسلام، لشکر قریش رو به فرار نهاد و اموال خود را در میدان نبرد رها کردند. مسلمانان به جای تعقیب دشمن فراری، به جمعآوری اموال و غنایم پرداختند. یاران عبدالله بن جبیر نیز چون این صحنه بدیدند، از فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله سرپیچی کرده، هر چه فرمانده آنان اصرار ورزید به جز ده نفر از آن گروهان پنجاه نفری، مابقی برای جمعآوری غنایم به سوی میدان آمدند. در این هنگام خالد بن ولید از فرصت پیش آمده استفاده کرد و از همان تنگه از پشت سر به مسلمانان حمله کرد. لشکر قریش چون پرچم خویش را برافراشته دید با فریادهای خالد به میدان جنگ باز گشته، از دو سو مسلمانان را در میان گرفتند. نتیجه این دنیاگرایی، مجروح شدن افراد بسیار و شهادت هفتاد مجاهد بود. از جمله این مجروحان، رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، زیرا عبدالله بن شهاب پیشانی آن حضرت را مجروح کرد. عتبه، فرزند ابی وقاص نیز با پرتاب چهار سنگ، دندان رباعی سمت راست آن حضرت را شکست. ابن قمیئه لیثی زخمی بر چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد ساخت و این زخم به قدری عمیق بود که حلقههای کلاه خود آن حضرت در گونههایش فرو رفت و ابوعبیده جراح این حلقهها را با دندانهای خود بیرون آورد و در نتیجه، چهار دندان او در این راه شکست.(1)
تاریخ الطبری، ج 2، صص 514-515.
خداوند بزرگ گزارش این حماسه خونین را بیان نمود و علل شکست آنان را به سستی اراده و فشل بودن، نزاع و بگو مگو بر سر پایداری یا فرار، نافرمانی از دستورات رسول خدا صلی الله علیه و آله و دنیاخواهی، مدلل کرده، میفرماید:
(وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اللّهُ وَعْدَهُ...) ؛ (2)و خدا وعده خویش را محقق ساخت و شما را بر دشمن پیروز گردانید، و به فرمان خدا کافران را به خاک هلاک افکندید و همیشه بر دشمن پیروز و جام پیروزی به کام شما بود، تا آنگاه که (حَتّی إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ وَ عَصَیْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراکُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیا...)3
چون چنین کردید، تلخی شکست، شما را تلخکام گرداند، پس از میدان فرار کرده، خود را به غمی بزرگ مبتلا کردید تا جایی که وحشت و ترس بر شما چیره شد و چنان فرار میکردید که ندای رسول را نمیشنیدید که شما را به یاری فرا میخواند:
(إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلی أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْراکُمْ...) ؛(1)
سوره آل عمران، آیه 153.
(به یاد آرید هنگامی که روی به هزیمت گذاشته، چنان به وحشت میگریختید که توجه به احدی نداشتید تا آنجا که به ندای پیغمبر هم که شما را به یاری دیگران در صف کارزار فرا میخواند توجه نکردید، تا به پاداش این بیثباتی غمی بر غم شما افزود تا از این پس ثبات و پایداری ورزید...).
و نیز میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطانُ...) ؛(2)
(همانا آنان که از شما در جنگ احد پشت کردند و منهزم شدند، شیطان آنها را به سبب نافرمانی و بدکرداریشان لغزاند).
البته آنگاه که شعله دوزخ دنیاگرایی در جانشان زبانه کشید و بنیان ایمان آنها را متزلزل ساخت و برای جمعآوری غنایم دستورات نظامی رسول خدا صلی الله علیه و آله را نادیده انگاشتند، شیطان از فرصت پیش آمده استفاده کرد و ترس و هراس را بر آنان مستولی ساخت و آنها نیز داغ ننگ فرار را بر چهره خود نشاندند. البته پس از توبه و بازگشت، خداوند از آنها درگذشت: (وَ لَقَدْ عَفَا اللّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ) ؛(3)
قرآن کریم در پرتو (ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً...) آرامش بازیافته مسلمانان را در پرتو عفو و بخشندگی خداوند یادآور میشود و در ادامه از چهره منافقانی که هنوز در حال و هوای جاهلیت میزیستند پرده برمیدارد و میفرماید:
(... وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّةِ یَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَیْءٍ...) ؛(4)
(و گروهی که وعده نصرت خدا را از روی نادانی راست نمیپنداشتند، هنوز در غم جان خود بودند و از روی انکار میگفتند آیا ممکن است ما را قدرت و فرمانی به دست آید؟ بگو ای پیغمبر، تنها
خدا بر عالم هستی فرمانرواست، خیالات باطل خود را به تو اظهار نمیدارند، با خود میگویند اگر کار ما به وحی خدا و آیین حق بود شکست نمیخوردیم، و گروهی در اینجا کشته نمیشدیم. بگو ای پیغمبر اگر در خانههای خود هم بودید باز آنان که شهادت و مرگ به نامشان نگاشته شده، از خانه با پای خود به قتلگاه میآمدند تا خدا آنچه در سینه پنهان دارند بیازماید و هر چه در دل دارند پاک و خالص گرداند وخدا از راز درونها آگاه است).
به هر روی میدان احد، نمایشگاهی از فروغ ایمان و ظلمت نفاق گردید. در آن میدان خونین، چهره پرهیزکاران و پارسایان واقعی درخشید و نامشان بر ستیغ کرامت و مردانگی جاودانه شد. از سوی دیگر گروهی که میدان جنگ را خالی کردند و غم فرار از میدان جنگ، چون شعله آتشی در روحشان آنان را میگداخت، مشمول رحمت و مغفرت خدا گردیدند و گناهشان بخشیده شد؛ ولی آنان که فرهنگ کفر و جاهلیت سراسر وجودشان را لبریز ساخته بود و فقط به ظاهر مسلمان بودند و با نیش زبان مسلمانان را میآزردند و بگو مگوی مدامشان ملامت و بدگویی مسلمانان بود، اکنون پرده نفاق دریدند و لایههای کفر باطنی خویش را نمایان ساختند. پس آیات قرآن نیز پرده نفاق آنان را برداشت و حقیقت کفرشان را آشکار نمود.
ابن عوف در این رابطه میگوید: «اگر برآنید تا حکایت نبرد احد را بدانید از آیه یکصد و بیست به بعد سوره آل عمران را بخوانید؛ در آن صورت گویی که در احد با ما بودهاید».(1)
المغازی، ج 1، ص 319؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 327.
ابن اسحاق نیز میگوید: «شصت آیه از سوره آل عمران به جنگ احد اختصاص دارد؛(2)قال: فکان مِمّا أنزل الله تبارک و تعالی فی یوم احد مِن القرآن ستون آیه من آل عمران ».
به هر حال، شماری از آیات به صراحت درباره وقایع احد نازل شده و برخی از آنها به طور غیرصریح به نکات کلی آن اشاره میکند.
در آیه 120 همین سوره خطاب به مؤمنان میفرماید:
(اگر خیری به شما رسد اندوهگین شوند و اگر به مصیبتی گرفتار آیید شادمان شوند. اگر شکیبایی ورزید و پرهیزکاری کنید زیانی از کفرشان به شما نرسد).
بدین ترتیب، مسلمانان را از لحاظ روحی و نگرانی از شماتت دشمن، برای شکیبایی بیشتر در جهت خلاصی از مکر مشرکان آماده میکند. آنگاه در آیه بعد، روزی را به رسول خدا صلی الله علیه و آله یادآور میشود که از میان کسان خویش بیرون آمده، مؤمنان را برای صحنه جنگ آماده میکرد. بیشتر مفسرین؛ آیه مزبور را درباره احد دانستهاند، ولی تعبیر «غدوت» که آن را «بامداد» ترجمه میکنند با رفتن رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی احد در عصر روز جمعه سازگاری ندارد. البته آنچه مشکل را حل میکند این است که «غداة» در اینجا به معنای مطلق خروج است کما اینکه «رواح» مطلق بازگشت. بنابراین برخلاف آنچه در ترجمهها گفته شده معنای آن «بامداد» نیست.
در آیه 122 از دو گروهی یاد میکند که قصد شرکت در جنگ را نداشتند. مفسران آنان را «بنوحارثه» و «بنوسلمه» از انصار دانستهاند، اما از تعبیر «الله ولیهما» چنان به دست میآید که به هر روی آنقدر اهل «ولایة الله» بودهاند تا همراه مؤمنان در جنگ شرکت کنند. در انتهای آیه نیز آمده: «پس مؤمنان بر خدای توکل کنند».
در اینجا یک سؤال برای مؤمنان بوده و آن اینکه چرا خداوند آنان را در احد یاری نرساند. گویا در پاسخ به این سؤال خداوند متعال شرایط امداد الهی را با یاد غزوه بدر بیان میکند:
(هر آینه خدا شما را در بدر یاری کرد؛ حال آنکه ناتوان بودید پس از خدا بترسید باشد که سپاسگزار شوید. آنگاه که تو (ای پیامبر) به مؤمنان گفتی: اگر خدا سه هزار فرشته به یاریتان فرستد آیا شما را کافی نخواهد بود؟ بلی اگر پایداری کنید و پرهیزکار باشید چون دشمنان بر شما بتازند، خدا با پنج هزار فرشته صاحب علامت شما را یاری میکند و خداوند این کار را جز برای شادمانی و آرامش قلبتان نکرد، و یاری و نصرتی نیست مگر از سوی خدای توانا و دانا).(1)
سوره آل عمران، آیات 123-126.
1) (1)
از ظاهر آیات فوق چنین به دست میآید که رسول خدا صلی الله علیه و آله پیش از وقوع جنگ احد، از کمک خداوند در بدر یاد کرده و فرموده است که اگر شکیبا و پرهیزکار باشند چه بسا کمک خداوند افزون بر آن چیزی باشد که در بدر بوده است. به هر روی، پایداری یکی از شروط اصلی امداد الهی است.(1)
مجمع البیان، ج 2، ص 499.
واقدی میگوید: «چون در روز احد شکیبایی نکردند و گریختند یک فرشته هم به کمک آنان نیامد».(2)
در ادامه سوره تا چندین آیه ربطی به جنگ احد ندارد، جز آنکه در آیه 132 بر اطاعت از خدا و رسول تأکید دارد. اما بار دیگر از آیه 139 به آنچه در احد رخ داده میپردازد. پیش از آن به سنن الهی در طول تاریخ در از میان بردن اقوامی که رسولان را متهم به دروغگویی میکردند اشاره کرده است. هدف از ذکر سرنوشت اقوام گذشته این است که میخواهد مشعلی فروزان فرا روی مسلمانان و نتایج آن برای مردم، دلیلی روشن و برای پرهیزکاران راهنما و اندرزی سودمند باشد.(3)
اینک مسلمانان با شکست و شهادت چهرههایی چون حمزه سخت به یک بازسازی روانی محتاجاند. از این رو وحی الهی به درمان آنان پرداخته، منزلت رفیع آنان را تعریف میکند:
(شما مسلمانان، هرگز در کار دین نه سستی کنید و نه اندوهناک باشید، زیرا شما فاتح و پیروزید اگر در ایمان ثابت و استوار باشید).(4)
در ادامه پیرامون ضربهای که مسلمانان در احد متحمل شدهاند میفرماید:
(اگر به شما زخمی رسید به آن قوم نیز دوچندان آن رسید).(5)
بسیاری از مسلمانان که در نبرد بدر شرکت نکرده بودند پس از آن آرزوی شهادت میکردند. پس باید میدان خونینی فراروی آنان قرار میگرفت تا خود را ارزیابی کنند که آیا حاضرند معشوقه شهادت را در آغوش گیرند، یا از آن میگریزند.(6)
اکنون خداوند میفرماید: (پیش از آن که مرگتان فرا میرسد تمنای مرگ میکردید اینک مرگ را دیدید و در آن مینگرید).(1)
سوره آل عمران، آیه 143.
به هر روی، بسیاری از فراریان احد بهانهشان برای فرار، خبر قتل پیامبر بود، از این رو خداوند در آیه 144 سوره آل عمران میفرماید:
«جز این نیست که محمد پیامبری است که پیش از او پیامبرانی دیگر بودهاند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما به آیین پیشین خود باز میگردید؟ هر کس باز گردد هیچ زیانی به خدا نخواهد رسانید خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».
از طرفی بسیاری از افراد ضعیف الایمان و منافق بر این تصور بودند که افرادی بیجهت کشته شدهاند، اما خداوند در آیه 145 سوره آل عمران میفرماید: «هیچ کس جز به فرمان خدا نمیرد مدت عمر مکتوب است».
پس از آن نیز مثالی از مقاومت پیامبران گذشته در جنگها ذکر میکند:
«چه بسا پیامبرانی که دوستان خدا بسیار همراه آنان به جنگ رفتند و در راه خدا، هر چه به آنها رسید سستی نکردند و ناتوان نشدند و سر فرود نیاوردند و خدا صابران را دوست دارد».
در آیه 152 همین سوره، خداوند درباره آنچه که مربوط به وعده خدا و پیروزی و فرار مسلمانان از صحنه و در نتیجه شکست آنهاست سخن میگوید:
«خدا به وعدهای که با شما نهاده بود وفا کرد. آنگاه که به اذن او دشمن را میکشتید و چون غنیمتی را که هوای آن را در سر داشتید به شما نشان داد سستی کردید و در آن امر به منازعه پرداختید و عصیان ورزیدید. بعضی خواستار دنیا شدید و بعضی خواستار آخرت. آنگاه شما را از آنان رویگردان کرد تا شما را امتحان کند، پس شما را بخشید، چرا که او نسبت به مؤمنان با تفضل است».
آیه مزبور به صراحت، ماهیت صحابه را در اینکه بعضی آخرتگرا و برخی دنیاگرا بودهاند نشان میدهد. این روحیات همراه با نفاقی که به گستردگی در مدینه وجود داشته دیدگاههایی را که قصد دارند هر صحابهای را عادل بشمرند به شدت متزلزل میکند.(2)
جالب اینکه همین آیه، شگفتی ابن مسعود را برانگیخته و گفته است: گمان نمیکردم که احدی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله طالب دنیا باشد تا آنکه این آیه نازل شد. « وَ ما علمتُ أنَّ أحداً مِن اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله یرید الدنیا حتی نزلت الآیه ».(1)
تاریخ سیاسی اسلام، سیره رسول خدا، ج 1، صص 476-479؛ دلائل النبوة، بیهقی، ج 2، صص 228-229؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 154.
ارتش اسلام، در نبرد احد به ظاهر شکست خورد و شهدای مسلمانان بالغ بر هفتاد تن بودند؛ شهدایی که چهرههایی همانند حمزه علیه السلام در میان آنان میدرخشید و نیز تعداد بسیاری مجروح گشتند. البته با این وجود، در فرجام جنگ به خاطر ثبات و پایداری عدهای کم در جنگ، نیکو درخشیدند و توانستند در سنگر دفاع از جان رسول خدا صلی الله علیه و آله پیروزمند گشته، دشمن را ناکام گذارند. ولی به هر روی شکست و فرار مسلمانان، موجب جرأت دشمن گردید و ممکن بود بار دیگر تجدید قوا و سازماندهی کنند و به مدینه حمله نمایند.
از سوی دیگر، شبی که مسلمانان پس از حادثه احد در خانههای خود آرمیدند شبی سخت و حساس بود. منافقان و پیروان عبداله بن ابی و یهودیان از این پیشامد بسیار خوشحال بودند و مسلمانان را ملامت میکردند و از بیشتر خانهها ناله و نوحهسرایی بازماندگان بلند بود. افزون بر این مصائب، بیم آن میرفت که منافقان و یهودیان دشمن اسلام شورش کنند و موجب دو دستگی و اختلاف در مدینه شوند و ثبات مرکز اسلام متزلزل گردد.
فردای همان شب رسول خدا صلی الله علیه و آله از جانب خدای متعال مأمور گشت تا دشمن را تعقیب کند و فقط کسانی در این اردو شرکت جویند که در نبرد احد حاضر بودهاند، ولی کسانی که در نبرد احد شرکت نداشتهاند از حضور در این اردو محروم شدند. مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله در تمام نقاط شهر اعلام کرد:
« فَأذّنَ مُؤذنّه أن لا یخرجنّ معنا احد إلا احدٌ حضر یومنا بالامس ». بر این اساس فردا باید برای تعقیب دشمن آماده شوند و کسانی که در نبرد احد شرکت نداشتهاند، حق شرکت در این اردوی نظامی را نخواهند داشت.(2)
باید رسول خدا صلی الله علیه و آله در یک مانور بزرگ و حماسی باور و اعتقاد راسخ و عزم آسمانی خود و مسلمانان را به رخ دشمن بکشد و دشمن مغرور (منافقان داخلی و کفار خارجی) را از هرگونه تصمیم سوء منصرف سازد. رسول خدا صلی الله علیه و آله «ابن ام مکتوم» را جانشین خود در مدینه قرار داد و در «حمراء الاسد» که هشت میلی مدینه است اردو زد. معبد خزاعی، رئیس قبیله خزاعه با اینکه مشرک بود، به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تسلیت گفت. معبد به منظور خدمت به آن حضرت از حمراء الاسد عازم «روحاء» مرکز ارتش قریش گردید و با ابوسفیان ملاقات کرد. او مشاهده کرد ابوسفیان میخواهد به مدینه برگردد و باقیمانده قدرت مسلمانان را از بین ببرد.
معبد او را از مراجعت منصرف ساخت و به او هشدار داد که هان ای ابوسفیان! محمد اکنون در حمراء الاسد است و با قدرت سربازان بیشتری از مدینه خارج شده و آنهایی که دیروز در نبرد شرکت نکرده بودند امروز در رکاب ایشان حاضر گشتهاند.
ای ابوسفیان! من چهرههایی را دیدم که از شدت خشم برافروختهاند و من تاکنون در عمرم چنین قیافههایی را ندیده بودم. مسلمانان از بیانضباطی دیروز سخت پشیماناند و درصدد تدارک آن هستند. به هر حال او به قدری در نمایش قدرت روحی و ظاهری مسلمانان سخن گفت که ابوسفیان را از تصمیم خود منصرف ساخت.(1)
طبقات الکبری، ج 2، ص 49.
قرآن پیرامون این حماسه پرشور میفرماید:
(سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَکُوا بِاللّهِ...) ؛(2)
(ما دل کافران را بیمناک و هراسان سازیم، زیرا برای خدا شریکی قرار دادند که هیچ دلیل و برهانی بر آن ندارند).
حوادث ناگوار نبرد دفاعی احد سبب سستی و بروز آثار حزن و اندوه در مسلمانان گردید. پس خداوند مسلمانان را از نظر روحی بازپروری کرد و آنان را به تجدید قوا و پیراستگی از هر وهن و سستی فرا خواند:
(وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ) ؛(3)
(و شما مسلمانان! هرگز در کار دین سستی مکنید و اندوهناک مباشید، زیرا شما پیروزمند ملل جهاناید، اگر آراسته به گوهر ایمان باشید).
به هر روی، فروغ پیامدها و تجربیات نبرد احد، در غزوه احزاب (خندق) بدرخشید و مسلمانان دانستند که باید مطیع و فرمانبر رسول خدا صلی الله علیه و آله باشند و دستور و اوامر آن حضرت را کاملاً اجرا نمایند، چرا که هرگونه مخالفت با رسول خدا صلی الله علیه و آله فرجامی سخت و اندوهناک خواهد داشت. به همین دلیل در غزوه خندق، اوج انضباط و فرمانبری خود را به نمایش گذاشتند و سرانجام در آن هنگامه سخت و جنگ سرنوشتساز قریش با رسول خدا صلی الله علیه و آله، خورشید ظفر و پیروزی بر مسلمانان پرتو افکند.
نیروهای مشرک عرب و یهود در این نبرد بر ضد اسلام بسیج شدند و با تشکیل قرارگاه نظامی مشترک به مدت یک ماه مدینه را محاصره کردند. از آنجا که در این جنگ گروههای مختلف عرب شرکت کرده بودند، جنگ احزاب نامیده شد. از طرفی به دلیل آنکه مسلمانان برای جلوگیری از پیشروی دشمن در اطراف مدینه خندقی حفر کردند آن را غزوه خندق نیز نامیدهاند.
آتشافروزان این نبرد، سران یهود «بنی النضیر» و گروهی از «بنی وائل» بودند. این توطئه و تجمع دشمن چنین آغاز شد که سران بنیالنضیر همانند «سلام بن ابی الحقیق» و «حی بن اخطب» و جمعی از قبیله وائل وارد مکه شدند و با سران قریش تماس گرفته، چنین گفتند:
محمد شما و ما را هدف قرار داده و یهودیان بنی قینقاع و بنی النضیر را مجبور به ترک وطن نموده است. اگر شما گروه قریش برخیزید و از همپیمانان خویش استمداد جویید، ما نیز در کنار شماییم و هفتصد شمشیرزن یهودی بنی قریظه در دهانه مدینه به شما خواهند پیوست و شما را یاری خواهند کرد و شما با یورشی بساط اسلام و محمد صلی الله علیه و آله را جمع خواهید کرد.(1)
مغازی واقدی، ج 2، ص 441.
1) (1)
لاف و گزاف آنها و زبان چاپلوسی و تملقشان در سران قریش مؤثر افتاد و نقشه آنها را پسندیده، اعلام آمادگی کردند.
آتشافروزان جنگ با دلی مملو از شادمانی از مکه خارج شدند و آهنگ منطقه نجد کردند تا با قبیله «غطفان» که دشمن سرسخت اسلام بودند، تماس گرفته، آنان را با نقشه خود همراه سازند.
از قبیله غطفان، تیرههای «بنی فزاره»، «بنی مره» و «بنی اشجع» با درخواست آنها موافقت کردند؛ مشروط به اینکه یک سال محصول خیبر از آن آنها باشد. البته کار به اینجا پایان نیافت و قریش از همپیمان خود، یعنی «بنی سلیم» یاری خواستند و آنان نیز اجابت کردند. غطفان نیز از بنیاسد یاری خواستند و آنان نیز پذیرفتند. در واقع، مجموعه طوایف عرب مشرک در یک اقدام نظامی همداستان شدند. مقرر گردید که در روزی معین تمام طوایف چون سیلی خروشان از نقاط مختلف عربستان حرکت کرده، مدینه را فتح کنند.
دستگاه اطلاعرسانی رسول خدا صلی الله علیه و آله، آن حضرت را از این توطئه شوم و خطرناک باخبر ساخت. آن حضرت نیز فوراً اعلام عمومی کردند و شورای نظامی - دفاعی برای مشورت تشکیل گردید تا مسلمانان از تجربیات تلخ نبرد احد بهرهمند گردند. گروهی ماندن در قلعهها و جنگ از فراز برجها را مطرح کردند، ولی این پیشنهاد مورد قبول واقع نشد، چون احتمال میرفت سیل سپاه خروشان عرب که از هزاران جنگجو تشکیل گردیده بود، وارد مدینه شده، قلعهها را ویران و شهر را خراب و مسلمانان را مغلوب نمایند.
سلمان فارسی که به فنون رزمی - دفاعی ایرانیان آن روزگار آشنا بود، طرح حفر خندق را ارائه کرد که مقبول همگان واقع شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله هر 40 ذراع را به ده نفر واگذار کرد و دستور داد عمق و عرض آن چنان باشد که سواران چابک نتوانند از آن بپرند. با توجه به اینکه لشکر اسلام سه هزار نفر بودند طول خندق حدود دوازده هزار ذراع بوده است.
به دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنارههای خندق برجهایی ساخته شد تا بر تمام خندق اشراف داشته باشد و حرکات دشمن کاملاً رصد گردد.
مسلمانان شش روز پیش از آمدن مهاجمان از حفر خندق فارغ شدند و لشکر احزاب که چون مور و ملخ به سوی مدینه میآمدند و شماره آنان به ده هزار نفر میرسید و
منتظر بودند تا لشکر اسلام را در دامنههای احد ملاقات کنند، ناباورانه در کنار خندق زمینگیر شدند.(1)
ر. ک: السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3-4، صص 214-224؛ مغازی واقدی، ج 2، صص 446-452.
خدای متعال در پرتو آیاتی از سوره احزاب گزارش و چگونگی این نبرد و آزمون بزرگ را تبیین کرده، میفرماید:
(إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ...) ؛(2)
(یاد آرید وقتی که در جنگ احزاب لشکر کفار از بالا و پایین بر شما حملهور شدند و چشمها (از ترس) حیران شد و جانها به گلو رسید و به وعده خدا گمانهای نادرست کردید).
سپس نیز فرمود:
(هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِیداً) ؛(3)
(در آن هنگامه، مؤمنان امتحان شدند (و ضعیفان در ایمان) متزلزل گردیدند).
در این مقام، قرآن به تبیین سیمای دو گروه منافق و مؤمنان پارسا پرداخته، و راهبردهای آن دو گروه را چون چراغی فرا روی مردم نهاده است تا در پرتو آن راه را از بیراهه بشناسند. نخست به گزارش رفتار و راهبردهای منافقان پرداخته، میفرماید:
(وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً) ؛(4)
(در آن هنگام منافقان و آنان که در دلهایشان شک و ریب بود (بیماردلان) با یکدیگر میگفتند: دیدید که آخر آن وعدهای که خدا و رسولش به ما دادند غرور و نیرنگی بیش نبود).
در همین هنگامه سخت بود که:
(وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ یا أَهْلَ یَثْرِبَ...) ؛(5)
(و در آن وقت طایفهای از کفار و منافقان گفتند: ای اهل یثرب، دیگر یثرب جای زندگی شما
نیست، باز گردید، و در آن حال، گروهی از منافقان برای رفتن از رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه خواسته، میگفتند خانههای ما دیوار و حفاظتی ندارد، در صورتی که دروغ میگفتند و مقصودشان جز فرار از جبهه جنگ نبود).
اما خداوند پرده نفاق آنان را دریده، چهره آنان را مینمایاند و در ادامه میفرماید:
(وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها...) ؛(1)
سوره احزاب، آیه 14.
(و اگر دشمنان از اطراف به شهر و خانه آنان از پی غارت هجوم آرند، سپس از آنها تقاضای بازگشت به کفر و شرک را کنند، آنان اجابت خواهند کرد، در صورتی که اندک زمانی بیش در مدینه با آن شرک زندگانی نخواهند کرد).
شگفتا! که اینان: (وَ لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ...)2
حال آنکه آن منافقان پیش از این با خدا عهد محکم بسته بودند که به جنگ پشت نکنند، و عهد و پیمان با خدا را باید پاسخگو باشند.
بر فرض که پشت به جبهه کرده، فرار کنید، به کجا میروید، آیا میتوانید از چنگ مرگ بگریزید؟ هیهات که این خیالی باطل و پوچ خواهد بود.
خدای متعال میفرماید: (قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ...) ؛(2)
(ای رسول ما! منافقان را بگو، اگر از مرگ یا قتل فرار میکنید آن فرار هرگز به نفع شما نیست، چه آنکه اندک زمانی بیش از زندگی کامیاب نخواهید شد؛ به آنها بگو اگر خدا به شما اراده بلا و شر کند، یا اراده لطف و مرحمتی فرماید آن کیست که مانع آن شود، و هرگز خلق را جز خدا هیچ یار و یاوری نخواهد بود).(3)
در جایی دیگر نیز میفرماید: (خدا به خوبی آگاه است از حال آنان که مسلمانان را از جنگ میترسانند و مانع حضور آنان در جنگ میشوند و به برادران خود می گویند با ما همراه باشید، و آنان جز اندک زمانی به جنگ حاضر نمیشدند.)(4)
و نیز میفرماید:
(آنها به هر نوع کمک مالی و غیرمالی بر شما مؤمنان بخل میورزند و اگر جنگ و خطری پیش آید آنها را چنان بینی که چشمان آنها در حدقه از ترس میچرخد، و چونان افرادی هستند که خوف مرگ آنها را بیهوش ساخته، و همین گروه، چون جنگ، تمام و خطر رفع شد و فتح و غنیمتی به دست آمد، سخت و با حرص و آز تمام، مطالبه غنیمت میکنند، اینان به خدا ایمان نیاوردهاند و خدا اعمالشان را محو و نابود میگرداند و این بر خدا آسان است).(1)
سوره احزاب، آیه 19.
در جای دیگری نیز میفرماید:
(یَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ یَذْهَبُوا...) ؛(2)
(و منافقان گمان میکنند و میپندارند که لشکرهای کافران از اطراف مدینه پراکنده نشده و شکست نمیخوردند، و اگر آن دشمنان بار دیگر علیه اسلام لشکر کشند، باز منافقان آرزویشان این است که در میان اعراب بادیه از جنگ آسوده و برکنار باشند و از اخبار جنگی شما جویا شوند، و اگر هم در میان شما آیند، به جز اندکی آن هم (به ریا و نفاق) به جنگ نپردازند).
این آیات، هندسه روحی روانی، رفتاری و گفتاری منافقان را ترسیم و نماد و شکل آنها را در همه عصرها و نسلها به نمایش میگذارند تا برای آیندگان مایۀ عبرت و بصیرت گردد. البته در برابر این گروه، پارسایان و راسخ قدمان از اهل ایماناند، که قرآن به تبیین حال آنان پرداخته، و سیمای آنها را به شایستگی و آراستگی تمام میآراید و نشان میدهد: (وَ لَمّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا...) ؛(3)
(ولی مؤمنان چون لشکر و نیروهای کفار را به چشم دیدند (به جای آنکه از کثرت و زیادی آنها بیمناک شوند) گفتند این همان جنگی است که خدا و رسولش به ما وعده دادهاند و خدا و فرستادهاش راست گفتهاند، و این جز بر ایمان و تسلیم آنها نیفزود).
آری، مؤمنین راسخ قدم گفتند این همان وعدهای است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما گفته که به زودی احزاب و گروهها علیه شما متحد گشته و به سوی شما میآیند و چون احزاب
را دیدند دانستند که این همان وعده رسول خداست.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 306.
همچنین ممکن است که منظور از وعده نامبرده، همان آزمایش بزرگی باشد که آیه 214 از سوره بقره بیانگر آن است: (أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا...) ؛
(آیا پنداشتید که داخل بهشت میشوید، حال آنکه هنوز مثال (حوادث) کسانی که قبل از شما درگذشتهاند به شما نرسیده است؟ به آنان سختی و زیان رسید و چنان متزلزل شدند که حتی فرستاده [خدا] وکسانی که با او ایمان آورده بودند میگفتند: یاری خدا کی خواهد آمد؟! آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است).
به هر حال الگو و اسوه آسمانی و بیمانند، رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که در تمام سختیها و مشکلات چون کوه پایدار و مقاوم به سان آفتاب، هدایتگر دیگران بودند:
(لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ...) ؛(2)
(به یقین، برای شما در روش فرستاده خدا، الگویی نیکوست! برای کسانی که امید به خدا و روز رستاخیز داشته و خدا را بسیار یاد میکنند).
این نبرد و حماسه بزرگ، مدرسهای برای فراگیری درس مقاومت و پایداری بود و چون تنور گداخته، عیار ناخالصان را روشن ساخت. از طرفی سیمای نفاق نیز خود را نشان داد و در این میان، مؤمنین بر ستیغ کرامت درخشیدند.
جنگ احزاب، داغ ننگی بر پیشانی یهود نشاند، زیرا در آغاز جنگافروزی، سران آنها از جمله حی بن اخطب و سلام بن ابی الحقیق وارد مکه شدند و از قریش خواستند که به پا خیزند و زمینه جنگی بزرگ را فراهم سازند. در این حال، سران قریش از آنها سؤال کردند شما که اهل کتاب و پیرو کتابهای آسمانی هستید و ادیان حق و باطل را از هم میشناسید و میدانید که ما با محمد صلی الله علیه و آله اختلافی، جز به خاطر آیین او که برخلاف آیین ماست، نداریم، به ما بگویید که آیین ما بهتر است یا آیین او که براساس یکتاپرستی و شکستن بت و در هم کوبیدن بتخانههاست؟ این سران یهود که خود را پیشرو قافله توحید و پرچمدار یکتاپرستی در جهان میدانستند، در پاسخ سران قریش با کمال بیشرمی
گفتند: «آیین بتپرستی شما بهتر از دین محمد است؛ شما در آیین خود استوار باشید و کوچکترین تمایلی به دین او پیدا نکنید».(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3 و 4، ص 214؛ تاریخ الطبری، ج 2، ص 233.
آنان با این گفتار، داغ ننگی بر چهره خود نشاندند و تاریخ یهود را که سیاه بود سیاهتر کردند. قرآن این فرومایگی یهود را گزارش میکند:
(أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ...) ؛(2)
(آیا نظر نمیکنی به سوی کسانی که بهرهای از کتاب (خدا) به آنان داده شده، در حالی که به معبود بتپرستان طغیانگر ایمان میآورند و پیرامون کسانی که کفر ورزیدند میگویند: آنان از کسانی که ایمان آوردهاند، راهی هدایت یافتهتر دارند؟)
یهود بنی قریظه نیز با آنکه با رسول خدا صلی الله علیه و آله پیمان داشتند، عهد خود را شکستند و با احزاب متحد شدند و سرانجام خداوند آنان را خوار و ذلیل گرداند.(3)
قرآن شکوه و عظمت این آزمون سخت و حماسه بزرگ را به مسلمانان یادآور شده، و امدادهای غیبی را در این نبرد به آنان تذکر میدهد و میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً...) ؛(4)
(ای کسانی که ایمان آوردهاید! نعمت خدا را بر خویش یادآور شوید، هنگامی که لشکرهایی به سراغ شما آمدند و باد و لشکریانی که آنها را نمیدیدید بر آنان فرستادیم و خدا به آنچه انجام میدهید بیناست).
همان طوری که رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ خندق پیشبینی کرد، پس از آن دیگر جنگی میان مسلمانان و قریش رخ نداد، تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله در سال هشتم هجرت تصمیم گرفت مکه را بدون خونریزی فتح نماید.
فتح مکه، نقطه عطفی در تاریخ اسلام است. در این مقطع فروزنده، شخصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله، در دو افق نظامی و خصال انسانی درخشید. در این فصل از تاریخ، راستگویی و وفاداری رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیروان آن حضرت به مفاد صلحنامه حدیبیه روشن و در مقابل، نفاق و خیانت مشرکان قریش در اجرای مواد صلحنامه آشکار گردید.
بررسی و تحلیل این قسمت از تاریخ اسلام، حسن تدبیر و سیاست خردمندانه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در فتح مکه اثبات میکند. آن حضرت در یک برنامهریزی منظم، بدون کمترین آسیبی بزرگترین پیروزی را نصیب مسلمانان ساخت و عفو و مهربانی رسول خدا صلی الله علیه و آله در این فتح، نمایان و جاودانه شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در سال هشتم، سپاهی سه هزار نفری را به فرماندهی سه تن از افسران ارشد خود، یعنی جعفر بن ابی طالب، زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه به کرانههای شام برای سرکوبی حاکمان روم که به ناحق، مبلغان بیپناه اسلام را کشته بودند اعزام نمود. سپاه اسلام در این نبرد (جنگ موته) اگر چه جان به سلامت برد و فقط سه فرمانده و چند سرباز بیش کشته نداد، ولی آن گونه که انتظار میرفت پیروز بازنگشتند.
انتشار این خبر در میان سران قریش موجب جرأت و جسارت آنان گردید و پنداشتند که مسلمانان ضعیف گردیده و روحیه سلحشوری را از دست دادهاند. به همین دلیل، تصمیم گرفتند که محیط صلح و آرامش موجود را به هم زده، فتنهای ایجاد کنند. نخست در میان قبیله «بنی بکر» که با قریش همپیمان بودند، اسلحه پخش کرده، آنان را تحریک کردند که شبانه به قبیله «خزاعه» که با مسلمانان همپیمان بودند یورش برده، گروهی را بکشند و عدهای را به اسارت گیرند. قریش حتی به این هم اکتفا نکردند، بلکه گروهی از آنان شبانه در جنگ بر ضد خزاعه شرکت کردند و بدین وسیله پیمان حدیبیه را زیر پا نهاده، صلح و آرامش دو ساله را به نبرد و خونریزی تبدیل نمودند.
ستمدیدگان خزاعه برای رساندن پیام مظلومیت خود به رسول خدا صلی الله علیه و آله، رئیس قبیله، یعنی «عمرو بن سالم» را به مدینه فرستادند. او وارد مدینه شد و یک سره به مسجد آمد و در میان مردم ایستاد و سپس اشعار جانسوزی را که حاکی از مظلومیت و استغاثه آنان بود با آهنگی حزین خواند. او در این اشعار، پیامبر اکرم را به احترام آن پیمانی که با قبیله خزاعه داشت سوگند داد تا آنها را یاری کنند و داد آنها را از بیدادگران بنی بکر و قریش بستانند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای فتح مکه و گشودن محکمترین دژ بتپرستی و برانداختن حکومت ظالمانه قریش که بزرگترین سدّ راه پیشرفت اسلام بود بسیج عمومی اعلام کرد و از خداوند خواست که این حرکت از دیده قریش پنهان بماند و جاسوسان قریش از حرکت مسلمانان آگاه نشوند.
برای انجام این کار، تمام راههایی که به مکه منتهی میگشت تحت مراقبت مأموران حکومت اسلام قرار گرفت و رفت و آمدها به شدت کنترل گردید. پیش از حرکت سپاه اسلام، «حاطب بن ابی بلتعه» نامهای به اهل مکه نگاشت و توسط زنی به نام ساره برای آنان فرستاد.(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3-4، ص 398.
جبرئیل گزارش این خیانت را به رسول خدا صلی الله علیه و آله رساند و آن حضرت، امام علی علیه السلام، زبیر و مقداد را فرستاد تا در راه مکه، این زن را هر کجا دیدند دستگیر کنند و نامه را از وی بگیرند. آنان در نقطهای به نام «روضة خاخ» آن زن را دستگیر و بارها او را وارسی کردند، ولی نامه را نیافتند. آن زن نیز به شدت موضوع بردن نامه از سوی حاطب را تکذیب کرد.(2)علی علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند هرگز رسول خدا صلی الله علیه و آله خلاف نمیگوید باید نامه را بدهی وگرنه به هر قیمتی باشد نامه را از تو میگیرم». در این لحظه ساره دانست که علی علیه السلام سربازی است که تا فرمان پیامبر را به انجام نرساند دست برنمیدارد، از این رو به حضرت گفت مقداری فاصله بگیر، و سپس نامه کوچکی را از لابهلای گیسوان بلند خود درآورد و به علی علیه السلام تقدیم نمود.(3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله از اینکه یک مسلمان مهاجر (حاطب) و با سابقه درخشان که در لحظات سخت به یاری اسلام شتافته بود و نشان فاخر «بدریون» را به چهره داشت، به انجام چنین کار ناشایستهای اقدام کرده بود، سخت ناراحت گردید. از این رو حاطب را احضار کرد و از او توضیح خواست. او سوگند یاد کرد که هرگز در ایمانش متزلزل نگردیده، بلکه
برای آنکه فرزندان و خویشانش از آزار و اذیت قریش در امان باشند به چنین خیانتی اقدام کرده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به پاس سوابق درخشانش عذر او را پذیرفت، ولی سروش وحی در پرتو آیات اول تا نهم سوره ممتحنه این خیانت را ماندگار ساخت تا آینه عبرتی فرا روی دیگران باشد.(1)
سوره ممتحنه، آیات 1-9.
برای رعایت اصل غافلگیری دشمن تا لحظه فرمان حرکت, وقت, مسیر و مقصد حرکت برای کسی روشن نبود. روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجرت فرمان حرکت صادر گردید. البته فرمان آماده باش به کلیه مسلمانان مدینه و حوالی آن قبلاً داده شده بود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله با تدبیر الهی اردوی ده هزار نفری سپاه اسلام را تا کرانههای مکه رهبری کرد؛ در حالی که قریش و جاسوسان آنها هرگز از حرکت سپاه اسلام آگاهی نداشتند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله چون به نزدیک مکه رسید، برای ایجاد ترس و هراس در دل مردم مکه و برای اینکه آنان بدون مقاومت تسلیم شوند، و این دژ بزرگ و مرکز مقدس بدون خونریزی فتح گردد دستور داد تا هر فردی از سربازان اسلام در نقاط مرتفع آتش افروزند تا نواری از آتش و شعله، کلیه کوهها و نقاط مرتفع اطراف مکه را فرا گیرد.
قریش و همپیمانان آنها در خواب غفلت فرو رفته بودند که ناگهان زبانههای آتش و شعلههای برافروخته بر فراز کوهها و مناطق بلند اطراف مکه بر خانههای آنان پرتو افکند و ناباورانه خود را در حلقه محاصره مسلمانان مشاهده کردند. در این حال، رعب و هراس آنان را فرا گرفت و چشمهای وحشتزده خود را به اطراف مکه دوخته بودند.
در این هنگامه خطر، سران مکه چون ابوسفیان بن حرب و حکیم بن حزام برای تحقیق و آگاهی از مکه بیرون آمدند و به دیدبانی و تفحص مشغول شدند.
1) (1)
عباس بن عبدالمطلب که از جحفه ملازم و همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله بود با خود اندیشید که اگر اردوی اسلام با مقاومت قریش روبهرو شوند گروه زیادی از قریش کشته خواهند شد و این به زیان اسلام تمام خواهد گردید، پس چه بهتر که نقشی را ایفا کند که به سود دو طرف تمام گردد و قریش بدون هیچگونه مقابلهای تسلیم شود.
او بر استر سفید رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار شد و راه مکه را در دل شب پیش گرفت تا به وسیله خارکنان و هیزمکشان که از مکه خارج شده بودند، محاصره مکه را به اطلاع اهالی مکه برساند و آنها را از فزونی سپاه اسلام و روح ایمان و سلحشوری مسلمانان بیم دهد و به آنها بفهماند که چارهای جز تسلیم نیست.
عباس در ایفای این نقش موفق شد و توانست ابوسفیان را بر استر خود سوار کرده، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بیاورد. عباس با این کار توانست ابتدا ابوسفیان را مرعوب قدرت مسلمانان نماید و سپس او را از اردوی قریش جدا کند، و قریش را در یک سردرگمی قرار دهد، چون آنها نمیتوانستند بدون ابوسفیان تصمیمی بگیرند.
ابوسفیان همراه عباس خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و آن حضرت به او فرمود: آیا وقت آن نرسیده که بدانی جز خدای یکتای بیهمتا خدایی نیست؟ ابوسفیان در پاسخ گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، چقدر بردبار و با کرامتی و با بستگانت به مهربانی سخن میگویی؟ اکنون دانستم که اگر خدایی جز او بود ما را یاری میرساند و امروز این گونه گرفتار نمیشدیم. بار دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: آیا باور نکردهای که من پیامبر خدا هستم؟ ابوسفیان پس از تکریم شخصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: پیرامون این موضوع تردید دارم. عباس از سخن ابوسفیان ناراحت شد و به او گفت: اگر مسلمان نشوی جانت در خطر است. از این رو ابوسفیان به ناچار مسلمان شد.
البته این ایمان گرچه از بنیان درست نبود و رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگز چنین ایمانی را نمیپذیرفت، ولی با توجه به مصالحی که در پیش بود رسول خدا صلی الله علیه و آله او را در زمره مسلمانان پذیرفت تا بزرگترین مانع در راه ایمان آوردن مردم مکه برداشته شود. زیرا ابوسفیان و امثال او بودند که سالیان دراز، محیطی مالامال از رعب و ترس به وجود آورده بودند و کسی را یارای آن نبود که پیرامون اسلام بیندیشد و عقیده خود را ابراز کند. به هر
روی، اگر اسلام ظاهری و ناچاری ابوسفیان برای او بیثمر بود، ولی برای اسلام و مردم مکه میتوانست مفید باشد.(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3-4، ص 402.
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آنکه ام الفساد مکه را کاملاً مرعوب سازد به عباس دستور داد او را در تنگنای درهای نگاه دارد و ارتش اسلام از مقابل او عبور کند.(2)این نقشه کاملاً مفید و مؤثر واقع شد، چون با عبور گردانهای اسلام از مقابل او، کاملاً مبهوت و مرعوب قدرت مسلمانان شد و وحشت و ترس سراپای وجود او را فرا گرفت؛ به گونهای که وقتی وارد مکه شد و مردم مکه دور او حلقه زدند، او با صورتی رنگ پریده و بدنی لرزان در حالی که به سوی مدینه اشاره میکرد، رو به مردم گفت: ارتشی را دیدم که هیچ کس تاب مقابله و برابری و نبرد با او را ندارد، شهر را محاصره کردهاند و چند لحظه دیگر وارد شهر میشوند، پیشوای آنان (محمد) به من قول داد که هر کس به مسجد و محیط کعبه پناه برد یا اسلحه خود را به زمین گذارد و در خانه بماند یا وارد خانه من شود، جان و مال او محترم و محفوظ است.
ابوسفیان با این پیام، روحیه مردم مکه را شکست و فکر مقاومت و نبرد را از مخیله آنان زدود و فتح مکه آنگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله میخواست، یعنی بدون خونریزی، نصیب مسلمانان شد.
مکه دارای مکانتی عظیم است، آیات قرآن این حرمت و مکانت را عرج مینهند و کعبه که گوهر این صدف عرشی است روبهروی «بیتالمعمور» بنا گردیده است.
این اقلیم ملکوتی، ام القری و الگوی مدینه فاضله است. ابراهیم خلیل الرحمان بنیانگذار کعبه و معمار تمدن این سرزمین، اساس شهر فضیلت را بر چهار رکن و حول یک محور نور تنظیم کرد و تحقق آن هندسه عرشی را از خداوند درخواست کرد:
امنیت آن را تأمین فرما: (آمِناً) ؛
ساکنان آن را از «اقتصاد سالم» بهرهمند فرما: (وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ) ؛
دلهای عدهای از مردم را مشتاق پیشوایان این سرزمین کن تا به سویشان مهاجرت کنند: (فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) .(1)
سوره ابراهیم، آیه 37.
زیرا تحقق شهر فضیلت در سایه گرایش دلهای مردم به رهبران سیاستمدار و فرزانه آن، تحقق مییابد. بنابراین امنیت و فراوانی نعمت، به تنهایی برای حضور مردم کافی نیست، زیرا همین امنیت و فراوانی نعمت در اقلیمهای دیگر یافت شدنی است، پس موج گرایش تودههای مردم، رهین قلبهای مملو از محبت به این سرزمین است. از این رو حضرت ابراهیم ضمن دعاهای قبلی پیرامون امنیت و اقتصاد، گرایش دلهای مردم را به این اقلیم از خداوند طلب کرد.
(رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ)2 .
البته این تقاضا با تجلی اعظم و بعثت رسول خاتم صلی الله علیه و آله تحقق یافت.
باری، این سرزمین با هالهای از حرم احاطه شده که نشانی از فروغ عرشی خدا بر این سرزمین بوده(2)و سبب امن و امنیت این سرزمین گردیده است.
امام صادق علیه السلام پیرامون این قدس و والایی فرمود:
« مَنْ دخل الحرم من الناس مستجیراً به ...؛ هر کس به حرم پناه برد در امان است و هر گنهکاری داخل کعبه شود و بدان پناه ببرد از خشم خدا در امان است و هر حیوانی که وارد حرم شود از هرگونه تهدید یا آزاری در امان است تا زمانی که از حرم بیرون رود».(3)
از طرفی براساس این آیههای قرآن:
الف) (أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبی إِلَیْهِ) ؛(1)
سوره قصص، آیه 57.
ب) (الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ) ؛(2)
ج) (وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً) ؛(3)
د) (أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً...) .(4)
روشن میگردد که این اقلیم ملکوتی در زمان جاهلیت نیز مرکز امن و امان بوده است، با آنکه سرزمین شبه جزیره عرب در آن دوران در آتش غارت و قتل و دزدی میسوخت.
قدس و مکانت آسمانی این شهر اقتضا میکرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله در پرتو تدبیر الهی خود این شهر مقدس را که در واقع مرکز بتپرستی آن روزگار بود بدون خونریزی فتح کند.
همه گردانهای سپاه اسلام، در منطقه «ذی طوی» که نقطه مرتفعی بود و کاملاً بر مکه اشراف داشت به هم پیوستند.(5)رسول خدا صلی الله علیه و آله با یک هنگ پنج هزار نفری که ایشان را احاطه کرده بود بر این محل استقرار یافت. وقتی دیدگان رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانههای مکه افتاد اشک شوق در چشمان آن حضرت حلقه زد و از پیروزی بزرگی که بدون خونریزی و مقاومت قریش، نصیب سپاه اسلام شده بود، در مقابل کعبه آن چنان خم شد که محاسن مبارکش به جهاز روی شتر رسید.
تمام واحدها بدون نبرد و جنگ وارد شهر شدند و دروازهها بر روی آنها باز بود. فقط در مسیری که خالد بن ولید فرماندهی آن گردان را به عهده داشت گروهی به تحریک
عکرمه و صفوان و سهیل به نبرد پرداختند، ولی با کشته شدن بیست و پنج نفر از آنان محرکان و همه جنگجویان متواری شدند.(1)
مغازی واقدی، ج 2، صص 825-826؛ السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3-4، ص 407؛ تاریخ سیاسی اسلام، سیره رسول خدا، ج 1، ص 588.
سرانجام شهر مکه که سالیان طولانی پایگاه شرک و بتپرستی بود در برابر سپاهیان اسلام تسلیم گردید و همه نقاط شهر به تصرف سربازان اسلام درآمد. رسول خدا صلی الله علیه و آله ساعتی چند در خیمهای که مخصوص آن حضرت در مکانی به نام «حجون» برپا شده بود استراحت کرد و سپس در حالی که سوار بر شتر بود برای زیارت و طواف کعبه رهسپار مسجدالحرام گردید. آن حضرت لباس نظامی بر تن و کلاهخود بر سر داشت و در حالی که زمام شتر وی در دست محمد بن مسلمه بود و گرداگرد ایشان مهاجرین و انصار بودند وارد مسجدالحرام گردید. سپس در برابر حجرالاسود ایستاد و به جای استلام حجر با چوب مخصوصی که در دست داشت به حجرالاسود اشاره نمود و تکبیر گفت. یاران حضرت که پروانهوار گرد شمع وجود رهبر خود میگردیدند به پیروی از آن حضرت تکبیر گفتند. صدای تکبیر شکوهمند مسلمانان در مکه طنین افکند و به گوش مشرکان مکه که به خانهها و ارتفاعات پناهنده شده بودند رسید. شور و غلغله عجیبی به پا خاست. رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آنکه در فضایی آرام و سرشار از معنویت به طواف مشغول گردد، اشارهای به مردم کرد و سکوت و آرامش مسجد را فرا گرفت. نفسها در سینهها حبس گردید و دیدگان همه به شمس جمال او نگریسته شده بود. آن حضرت مشغول طواف شد. در نخستین دور طواف متوجه بتهای بزرگی به نامهای «هبل» و «اساف» و «نائله» گردید که بالای در کعبه نصب گردیده بودند. رسول خدا صلی الله علیه و آله با چوب بلند یا نیزهای که در دست داشت ضربه محکمی به آنها زد و آنها را روی زمین افکند و این آیه را تلاوت کرد:
(وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً)2
هبل نیز به دستور آن حضرت در برابر دیدگان مشرکان شکسته شد. این بت بزرگی بود که سالیان درازی بر افکار مردم شبه جزیره و به خصوص مردم مکه حکومت میکرد.
1) (1)
طواف رسول خدا صلی الله علیه و آله به پایان رسید و آن حضرت در گوشهای از مسجد آرام گرفتند. سپس بلال را مأمور کردند تا به خانه عثمان بن طلحه که در آن روزگار کلیددار کعبه بود برود و کلید کعبه را گرفته باز گردد. بلال پیام رسول خدا صلی الله علیه و آله را به کلیددار رساند. مادر او فرزند را از دادن کلید منع کرد و گفت: کلیدداری کعبه از افتخارات خانوادگی ماست و این افتخار را نباید از دست بدهیم. عثمان دست مادر را گرفته به اتاقی برد و به او گفت: اگر با میل و اختیار ندهم به زور از من خواهند گرفت.(1)
مغازی واقدی، ج 2، ص 833.
وقتی عثمان، قفل کعبه را باز کرد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وارد خانه خدا شد. آن حضرت پس از ورود به کعبه تصویرهایی را که از حضرت ابراهیم و ملائکه و مریم بر دیوارههای درون کعبه بود محو کرد.(2)به گزارش ابن شیبه و حاکم نیشابوری از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است که فرمود:
در آن روز رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا برداشت تا کنار کعبه برد. آنگاه فرمود: بنشین. من نشستم و آن حضرت پای بر شانه من نهاد و فرمود: برخیز، چون ضعف مرا در برخاستن مشاهده کرد فرمود: بنشین، من نشستم، آن حضرت از شانه من فرود آمد. خود نشست و فرمود: بر شانه من بالا رو، بر شانه آن حضرت قرار گرفتم و آن حضرت برخاست و فرمود: بت بزرگ قریش را بینداز. من نیز آن بت را که از مس ساخته شده بود و آن را با میخهایی محکم به کعبه نصب کرده بودند بر زمین انداختم.(3)
وقتی در کعبه را گشودند، رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که دستهای خود را بر چارچوبههای در قرار داده بود و همه مردم چهره نورانی حضرت را نظاره میکردند روی به مردم نمود و چنین فرمود:
« اَلْحَمْدُ لِلّه الَّذِی صَدَقَ وَعْدَهُ، وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الاحْزَابَ وَحْدَهُ ؛ سپاس خدایی را که به وعده خود عمل نمود و بنده خود را کمک کرد و دشمنان را به تنهایی سرکوب و منهزم ساخت».
آری این وعده خدای متعال بود که فرمود:
(إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ) ؛(1)
سوره قصص، آیه 85.
(خدایی که ابلاغ قرآن را بر تو لازم دانست، و به پاس آن از وطن اخراج شدی، تو را به زادگاهت (مکه) باز خواهد گردانید).
حضرت فاطمه علیها السلام در گفتاری شیوا و بلیغ، این پیروزیها را مینمایاند و شکوه هزیمت مشرکان را از بدر تا فتح مکه و پس از آن به نمایش میگذارد و میفرماید:
حَتّی هَزَمَ الجَمْعَ، وَ وَلُّوا الدُّبُرَ، وَ تَفرِّی اللَّیْلُ عَنْ صُبْحِهِ، وَ أسْفَرَ الحَقُّ عَنْ مَحضِهِ، وَ نَطَقَ زَعیِمُ الدِّینِ، وَ خَرِسَتْ شَقاشِقُ الشَّیاطِینِ ؛ (2)تا جمع کافران از هم گسیخت. صبح ایمان طلوع کرد و نقاب از چهره حقیقت فرو کشید، آفتاب دین بر شب شرک چیره گشت و روز بهروزی و پیروزی ایمان فرا رسید، زبان پیشوای دین در مقال شد و شیاطین سخنور لال، بارش رحمت و پیروزی و طنین فرهنگ توحید، شما را متعالی ساخت و بر سپهر جاودانگی و مکارم اخلاق درخشیدید.
آیاتی از قرآن به تبیین و تحلیل عصر سیاه جاهلیت پرداخته و زشتیهای فردی و اجتماعی آن دوره را فراروی مردم مینهد که چون آینهای مردم به آن بنگرند و بر نعمت بزرگ اسلام خدای را سپاس گویند، اینک حضرت فاطمه ترجمانی از آن آیات را با سخنان هدایتگر خود بر آن مردم میافشاند، شاید که هدایت یافته و از کج راهه بازگردند.
قرآن کریم درباره دوران جاهلیت فرموده: (وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ)3 .
حضرت فاطمه زهرا علیها السلام در تفسیر آن میفرماید:
مُذْقَةَ الشّارِبِ، وَ نُهْزَةَ الطّامِعِ، وَ قَبْسَةَ العَجْلانِ، وَ مَؤطِیءَ الأقْدامِ، تَشْرَبُونَ الطَّرقَ، وَ تَقْتاتُونَ الوَرَقَ (القِدَّ)، أذِلَّةً خاسِئین، تَخافُونَ أنْ یتَخَطَّفَکُمُ النّاسُ مِنْ حَولِکُمْ(1)
بلاغات النساء، ص 13؛ دلائل الامامه، ص 114؛ احتجاج، ج 1، صص 120-121؛ کشف الغمه، ج 2، ص 309؛ بحارالانوار، ج 29، ص 236.
هان ای مهاجر و انصار! در آن هنگام شما مردم چه جایگاهی داشتید. بر کنار پرتگاه آتش بودید، در شعله شرک و خرافه میسوختید و در نگاه همگان، پست و فرومایه مینمودید - دو اقلیم قدرت و تمدن آن روزگار با دیده محنت و خواری به شما مینگریست - لقمه هر خورنده و شکار هر درنده و لگدکوب هر رونده بودید، آبتان گندیده و ناگوار و خوراکتان پوست جانوران مردار، پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه و همجوار.سیمای عصر جاهلیت در آینۀ گفتار علی علیه السلام نیز چنین منعکس گردیده:
وَ أهْلُ الأرْضِ یؤمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ، وَ أهْوَاءٌ مُنْتَشِرَةٌ و... ؛ مردم زمین هر دسته به کیشی گردن نهاده بودند، و هر گروه پی خواهشی افتاده و در خدمت آیینی ایستاده؛ یا خدا را همانند آفریدگان دانسته، یا صفتی که سزای او نیست بدو بسته، یا به بتی پیوسته و از خدا گسسته بودند.(2)
همچنین آن حضرت در خطبهای دیگر میفرماید:
...وَ النّاسُ فِی فِتَنٍ انجَذمَ فِیهَا حَبْلُ الدِّینِ، وَ تَزَعْزَعَتْ سَوارِی الْیَقِین... ؛ و این هنگامی بود که مردم به بلاها گرفتار بودند و رشته دین سست و نااستوار، و پایههای ایمان ناپایدار. پندار با حقیقت به هم آمیخته، همه کارها در هم ریخته، برونشو کار دشوار، درآمد نگاهش ناپایدار. چراغ هدایت بینور، دیده حقیقت شناس کور، همگی به خدا نافرمان، و فرمانبر و یاور شیطان، از ایمان روگردان، پایههای دین ویران، شریعت بینام و نشان، راههایش پوشیده و ویران، دیو را فرمان بردند، و به راه او رفتند و چون گله که به آبگاه رود، پی او رفتند - تخم دوستیاش را در دل کاشتند - و بیرق او را برافراشتند. حالی که فتنه چون شتری
مست آنان را به پی میبرد و پایمال میکرد و ناخن تیز بدانها نشان میداد و آنان در چهارسویه موج فتنه سرگردان بودند، درمانده و نادان، فریفتۀ مکر شیطان، در خانه امن کردگار، با ساکنانی تبهکار و بدکردار، خوابشان بیداری، سرمه دیدهشان اشک جاری، در سرزمینی که دانشمند آن دم از گفتار بسته، و جاهل آن به عزت در صدر نشسته.(1)
همان، خطبه 2، صص 8-9.
به قول بهار:
بر باد رفته قاعدهی موسی و از یاد رفته توصیه عیسی
تورات گشته توریه بدعت انجیل گشته واسطه دعوا
جور و فساد سر زده در گیتی صلح و سداد گم شده از دنیا
قومی پلنگ خوی ز هر گوشه درهم فتادهاند پلنگ آسا(2)
اینک حضرت فاطمه آینهای از گذشته سیاه آن مردم را فرا رویشان قرار میدهد، تا بدان بنگرند و نعمت بزرگ خدا داده، یعنی دین را ارج نهند، و جامعه را بار دیگر به آن روزگار برنگردانند؛ جامعهای که گوهر و سفال در آن یکسان بود و جاهلان، بازیگران عرصههای گوناگون اجتماعی مردم بودند.
جاهل به مسند اندر و عالم برون در
جوید به حیله راه و به دربان نمیرسد(3)
بدون شک یادآوری و تذکر یکی از روشهای بالنده و اثرگذار تربیتی است و اسلام به آن توجه خاصی مبذول داشته است. در قرآن کریم نیز صدها آیه، پرده از چهره اقوام و ملل گذشته برداشته، زشتیها و زیباییهای آن اقوام را به نمایش میگذارد تا چراغی فراروی مردم باشد.
قرآن پس از نزول از مقام «حقیقه نورانیه» در قالب الفاظ تجلی میکند تا برای مردم، ذکر باشد؛ همان گونه که خداوند متعال در موارد فراوانی بدان اشاره فرمود است؛ از جمله:
الف) (ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ)1
ب) (وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ)2
ج) (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)3
د) (وَ قالُوا یا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ)4
ه) (کَلاّ إِنَّهُ تَذْکِرَةٌ)5
و) (وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ) ؛(1)
(و ما قرآن را برای وعظ و اندرز و درک انسانها، آسان کردیم آیا کیست که از آن پند گیرد؟)
در پرتو آیات مبارکه سوره قمر است که نقاب از چهره اقوام گذشته برداشته شده و سرنوشت شوم آن اقوام چون آینه عبرت فرا روی مردم نهاده شده است. خداوند متعال میفرماید:
قوم نوح، بنده ما نوح را تکذیب کردند و گفتند او مردی دیوانه است و زجر و ستم بسیار از آنها کشید تا آنگاه که به درگاه خدا دعا کرد که بارالها من سخت مغلوب قوم خود شدهام، تو مرا یاری فرما؛ ما هم درهای آسمان گشودیم و سیلابی از آسمان فرو ریختیم، و در زمین چشمهها جاری ساختیم تا آب آسمان و زمین با هم طوفانی آفرید، و نوح را در کشتی محکم نشاندیم، آن کشتی با نظر ما روان گردید تا کافران به آن طوفان بلا مجازات شدند، و آن کشتی را محفوظ داشتیم تا آینه و نشانه عبرت برای خلق شود، آیا کیست که از آن پند گیرد؟ پس ای بدکاران عالم سختی عذاب ما را بنگرید.
1) (6) سوره قمر، آیات 17، 22، 32، 40.
دیگر اقوام نیز چنین بودند، آن قوم عاد بود که پیامبر خویش هود را تکذیب کردند و ما به هلاک آنها تندبادی را در ایام نحسی فرستادیم که آن مردم را از جا بر میکند و چون شاخههای خرما از ریشه بر زمین میافکند. قوم ثمود هم آیات حق را تکذیب کردند و گفتند آیا سزد که ما یک بشری از جنس خودمان را پیروی کنیم؛ در این صورت به گمراهی و ضلالت سخت افتادهایم. آیا از میان ما فقط به او وحی میرسد، نه خیر، بلکه او مردی دروغگو و بیباک است. ما برای آزمایش آنان، ناقهای را (از درون کوه) بیرون آورده، و صالح را گفتیم مراقب حالشان باش و به آزارشان صبور؛ به آنها خبر ده که نوشیدن آب چشمه، میان شما و ناقه تقسیم شده که یک روز سهم ناقه و روزی برای شماست. آن قوم شقی، صاحب خود را خواندند تا آماده شد و ناقه را پی کرد، پس بنگرید که عذاب و تنبیه ما چگونه سخت بود. ما بر هلاک آنها یک صیحه فرستادیم و همه مانند گیاه خشک شدند. قوم لوط نیز به چنین سرنوشتی مبتلا شدند. و بر ارشاد و هدایت فرعونیان رسول و آیات الهی فرستادیم و آنها همه آیات ما را تکذیب کردند، ما هم به قهر و اقتدار خود از آنها سخت مؤاخذه نمودیم.(1)
سوره قمر، آیات 9-42.
قرآن کریم زیباترین قصص گذشتگان را فرا روی مردم قرار داد تا سبب عبرت و بیداری آنان گردد:
الف) (... فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ) ؛(2)
ب) (إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ) ؛(3)
ج) (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ...) .(4)
امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش فرمود:
اَیْ بُنَی إنّی وَ إنْ لَمْ أکُنْ عُمِّرتُ عُمْرَ مَنْ کانَ قَبْلی ...؛ پسرم! هر چند من به اندازه همه آنان که پیش از من بودهاند نزیستهام، ولی در کارهاشان نگریسته و
در سرگذشتشان اندیشیده، و در آنچه از آنان مانده رفته و دیدهام تا چون یکی از ایشان گردیدهام؛ بلکه با اطلاعی که از کارهایشان به دست آوردهام گویی چنان است که با نخستین تا آخرینشان به سر بردهام. پس از آنچه - دیدم - روشن را از تار و سودمند را از زیانبار باز شناختم و برای تو از هر چیز، زبدۀ آن را جدا ساختم و نیکویی آن را برایت جستوجو کردم و آن را که شناخته نبود از دسترسی تو به دور انداختم.(1)
نهج البلاغه، نامه 31، صص 297-298.
در قرآن به داستان قوم بنیاسرائیل و نافرمانیهای آنان بسیار توجه گردیده و افزون بر صد مرتبه داستان حضرت موسی و قوم بنیاسرائیل تکرار گردیده است. به راستی چه عبرتی و تشابهی در میان فرزندان اسماعیل و اسحاق علیهما السلام میباشد؟ شاید یکی از شباهتها آن باشد که پس از رفتن حضرت موسی به کوه طور و تأخیر ده روزهاش،(2)قوم بنیاسرائیل به گمان آنکه موسی از دنیا رفته، با جانشین او، هارون علیه السلام مخالفت کردند و بر گرد سامری و گوساله او جمع شدند و به خوار گوساله گوش دادند.(3)
وقتی حضرت موسی به سوی قوم خود بازگشت با خشم و غضب به قوم خود گفت: شما پس از من بسیار بد حفظ الغیب من کردید آیا در امر خدای خود عجله کردید و الواح را به زمین انداخت و از فرط غضب سر برادرش هارون را به سوی خود کشید. هارون به او گفت: ای فرزند مادرم بر من خشمگین مباش که من در کار هدایت قوم بودم، ولی آنها مرا خوار و زبون داشتند تا آنجا که نزدیک بود مرا به قتل رسانند! به همین دلیل سکوت کردم.
در واقع بعد از رحلت پیامبر اکرم جای این پرسش است که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله از سفر آخرت و مجاورت رفیق اعلی باز میگشت و از علی علیه السلام سؤال میکرد چرا این امت هبه الهیه غدیریه را از تو گرفتند و کرسی زعامت امت اسلامی را از آن خود کردند آیا علی علیه السلام پاسخی جز پاسخ هارون داشت و سخنی جز سخن او میگفت؟
به هر روی، داستان قوم بنیاسرائیل در قرآن کریم سرآمد قصههای این کتاب آسمانی است و از زبان پیامبرشان حضرت موسی حقایق تلخ گذشته را به آنان یادآور میشود تا موجب عبرت گردد:
(وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ...) ؛(1)
سوره ابراهیم، آیه 6.
(ای پیامبر! به یاد آر هنگامی که موسی علیه السلام به قوم خود گفت: به یاد آرید نعمت خدا را بر خودتان، آن زمانی که شما را از آل فرعون نجات داد. آنان شما را با شکنجه و عذاب بد به رنج و مشقت میانداختند؛ پسران شما را سر میبریدند و زنهای شما را باقی میگذاشتند تا آنان را به کنیزی خود درآورند. در این دگرگونی، امتحان بزرگی از جانب خدا بر شما بود).
حضرت فاطمه علیها السلام تاریخ سیاه گذشته آن مردم را فرا رویشان قرار داد و یادآور شد که ای مسلمانان!
(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا...) ؛(2)
(به ریسمان استوار الهی چنگ زنید و پراکنده نشوید. به یاد آورید نعمت خدا را نسبت به خود، آنگاه که دشمن یکدیگر بودید. خدا قلبهای شما را به هم پیوند زد و میان قلب شما الفت افکند و در نتیجه در پرتو نعمت اسلام با هم برادر شدید. در کنار گودالی از آتش بودید خدا شما را از آن نجات داد. خدا اینگونه آیات خود را برای شما روشن ساخت باشد که راه را بیابید).
گویی آن حضرت خطاب به آنان میفرمود که در آن دوران خواری و ذلت، ستم و وحشت، بیچارگی و فقر و بیفرهنگی و مدنیت، شما از چه مکان و مکانتی برخوردار بودید و کدامیک از دو اقلیم بزرگ سیاسی اجتماعی، فرهنگی آن روزگار، شما را به رسمیت میشناخت؟ ولی اینک در پرتو اسلام و رسالت پیامبر، رود نور فرهنگ و مکارم اخلاق بر شما جاری است، و دست توانای خدا شما را از خاک مذلت برداشت و سرتان را به اوج رفعت افراشت.
آری چون آفتاب رسالت محمد بر شما پرتو افکند، شما عزیز عزیزان گردیدید و از آن ذلت و خواری به اوج رفعت رسیدید؛ به قول مهیار دیلمی:
ما بَرِحَتْ مُظْلَمةٌ دُنیاکُمْ حَتی اضاءَتْ کَوْکَبٌ فی هاشِم
بِنْتُمْ بِهِ وَ کُنتُمْ مِنْ قَبلِهِ سِرٌّ یمُوتُ فی ضُلُوع کَاتمٍ
فَصارَ هل مِنْ مَلِکٍ مُسالمٍ یقُلْ هَلْ مِنْ مَلِک مُقاوم(1)
شرح خطبه حضرت زهرا علیهاالسلام، عزالدین حسینی، ص 438.
ای عرب! دنیای شما پیوسته تاریک و وحشتناک بود، تا آنکه ستارهای از آل هاشم در آن بدرخشید، در پرتو تعالیم او، در جهان به پا خاستید؛ در حالی که پیش از آن بسیار گمنام و به سان رازی بودید که در سینه رازدار پنهان است. به جای آن که شما به قدرتهای همجوار خویش بگویید با ما مسالمت نمایید و به ما رحم کنید، گفتید آیا توان مقاومت در برابر ما را دارید؟
به فرموده علی علیه السلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیشوای کسی است که راه پرهیزگاری پوید، و چراغ آن است که راهنمایی جوید. چراغی است که پرتو آن دمید و فروغی است که روشنی آن بلند گردید و آتشزنهای است که نور آن درخشید، رفتار او میانهروی در کار است، و شریعت او راه حق نمودار. سخنش حق را از باطل جدا سازد، و داوری او عدالت است - و ستم را براندازد - او را هنگامی فرستاد که پیامبران نبودند - و مردمان - به خطا کار مینمودند، و مردم در جهل و نادانی میغنودند...، شما را به خانه سلامت فرا خواند.(2)
و نیز آن حضرت فرمود:
... إنَّ اللهَ تَعالی خَصَّکُمْ بِالإسلام وَ اسْتَخْلَصَکُمْ لَهُ ...؛ (3)همانا خداوند متعال شما را به اسلام مخصوص گردانید و برای اسلام گزید، چه اسلام نامی از سلامت است و فراهم دارنده هر کرامت است، راه روشن آن را خدا برگزید و حجتهای آن را روشن گردانید. از علمی که هویداست، و حکمتهایی که نهان و ناپیداست. غرایب آن نابود نشود، عجایب آن سپری نگردد. رستنگاههای نعمت در آن است و در تاریکیها چراغهای فروزان است. درهای خیر جز به کلیدهای آن گشوده نگردد و تاریکیها جز به چراغهای آن زدوده نگردد. حوزه آن را حمایت نمود و
رعایت آن را بر خود لازم فرمود. در آن شفای خواهنده درمان است و بسنده خواهنده این جهان و آن جهان است.
به قول عطار:
جهان تاریک بود از کفر کفار ز نور او منوّر شد به یکبار(1)
خسرونامه عطار، ص 12.
آری، فروغ تابناک آن حضرت بر همگان پرتو افشاند، زیرا او (رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ) است.
نور او بر نیک و بربد تافتی زشت و زیبا را همه دریافتی
چون برآید آفتاب از کوهسار هم چمن روشن کند هم شورهزار(2)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دروازه جهانی را گشود که مالامال و لبریز از مکارم اخلاق خواهد گشت.
در جهان آیین نو آغاز کرد مسند اقوام پیشین در نورد
از کلید دین در دنیا گشاد همچو او بطن ام گیتی نزاد
در نگاه او یکی بالا و پست با غلام خویش بر یک خوان نشست(3)
البته این نیک بختی و فرزانگی به آسانی حاصل نگشت؛ بلکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چه رنجها کشید و چه دشواریها را تحمل کرد؛ در حالی که سنگهای جفا به سوی او افکندند و شعله جنگ فرا روی آن حضرت افروختند. از یک سو عرب مشرک با تمام قدرت به نبرد با او پرداخت و از سوی دیگر یهود پیمانشکن اوج دشمنی خود را با او به کار بست و از طرفی ترسایان نیز با او به مخالفت برخاستند.
فاطمه علیها السلام در ادامه فرمود:
کُلَّما حَشَوا ناراً لِلْحَربِ أطْفَأهَا،(1)
اشاره به آیه (کُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ) سوره مائده، آیه 64.
أوْ نَجَمَ قَرْنُ الضَّلالِ، أوْ فَغَرَتْ فَاغِرَة مِنَ المُشْرِکینَ قَذَفَ بِأخِیهِ فی لَهَواتِها، فَلا ینْکَفیءُ حَتّی یطَأَ صِماخَها بِأخْمُصِهِ، وَ یخْمِدَ لَهَبَها بِحَدِّه [بِسَیْفِهِ]، مَکْدُوداً فی ذاتِ اللهِ، قَریباً مِنْ رَسُولِ الله، سَیِّداً فی أولیاءِ الله، وَ أنْتُمْ فی بُلَهْنِیَةٍ وَادِعونَ آمِنون ؛ (2)هرگاه آتش کینه افروختند آن را خاموش ساخت و گاهی که گمراهی سر برداشت، یا مشرکی دهان به ژاژ انباشت، برادرش علی را در کام آن انداخت. علی علیه السلام باز نایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت و کار آنان با دم شمشیر ساخت.او این رنج برای خدا میکشید و در آن خشنودی پروردگار و رضای پیغمبر را میدید و مهتری اولیای حق را میخرید. اما در آن روزها، شما در زندگانی راحت و آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید.(3)
حضرت فاطمه علیها السلام در این بخش از سخنان خویش، ابتدا به رنجها و فداکاری پدر اشاره میکند، و سپس به بیان جهاد و ایثار و از خودگذشتگی علی علیه السلام در راه نشر و
تثبیت اسلام پرداخته، در دو محور (جلال و جمال) پیرامون آن حضرت سخن میگوید که هر یک را جداگانه بررسی خواهیم کرد.
در این بخش به مهاجران و انصار، دوران سخت پیشین و آن روزهای حماسه و خونین را یادآوری میفرماید؛ آنگاه که امواج خروشان دشمنی و کینه عرب و یهود در هم پیچید و چون سیلی خروشان به راه افتاد و میرفت تا بنیان اسلام و مسلمانی را برکند. زمانی که آتشفشان جنگها شعلهور گردید و از هر سو عرب با عربده و هل من مبارز خود، عرصه میادین جنگ را بر شما تنگ ساخت. به راستی چه کسی غیر از علی علیه السلام تیزی آن شمشیرهای بران را از شما دور ساخت.
صلابت و جلال حضرت علی علیه السلام در عرصههای مختلفی قابل ذکر است که پارهای از آن را به اجمال از نظر میگذرانیم:
آنگاه که قریش در یک پیمان شوم و شیطانی تصمیم گرفتند تا ناجوانمردانه هنگام شب، به خانه رسول خدا حمله کنند و ایشان را به قتل برسانند، چه کسی جز علی علیه السلام در بستر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آرمید و جان خویش را در معرض شمشیر جاهلان قریش قرار داد تا جان پیامبر به سلامت باشد؟(1)
الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 103؛ سیره ابن هشام، ج 1-2، ص 482؛ تاریخ الطبری، ج 2، ص 372.
این فداکاری و جانفشانی چنان ارجمند و ارزشمند بود که آفریدگار مهربان در پرتو وحی، آن حماسه را تا ابد جاودانه نمود و فرمود:
(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ) ؛(2)
(بعضی مرداناند که از جان خود در راه رضا و خوشنودی خدا میگذرند و خدا دوستدار چنین بندگانی است).
البته این فضیلت چنان رخشنده و تابناک است که علمای اسلام در مجامع تفسیری، حدیثی و تاریخی خود آن را یکی از بزرگترین فضائل امیرالمؤمنین دانسته و آن حضرت را یگانه سرباز فداکار و جانباز در راه اسلام معرفی کردهاند.(1)
ر. ک: الغدیر، ج 2، صص 44-45؛ المیزان، ج 2، ص 84؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 13، ص 262؛ التبیان، ج 2، ص 183؛ مجمع البیان، ج 2، ص 301.
البته این نخستین باری نبود که علی علیه السلام در بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوابید تا اگر قرار باشد رسول خدا صلی الله علیه و آله طعمه ترور جاهلان قریش گردد، علی علیه السلام در جای آن حضرت باشد؛ بلکه در شعب ابوطالب، جناب ابوطالب علیه السلام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در بستر خود میخوابانید یا در جای فرزندش علی قرار میداد تا اگر خطری رسول خدا صلی الله علیه و آله را تهدید کند آنان بلاگردان پیامبر صلی الله علیه و آله باشند.(2)
در جنگ بدر، چون فرزندان ربیعه، شیبه و عتبه و فرزند وی ولید به میدان مبارزه آمدند و صدای هل من مبارز سر دادند، به فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله علی، حمزه و عبیدة بن حارث به نبرد با آنان برخاستند. علی و حمزه همآوردان خود، یعنی ولید و شیبه را کشتند و آنگاه به کمک عبیده که عتبه پای او را قطع کرده بود شتافتند و او را نیز کشتند. در این نبرد که اولین رویارویی نظامی میان مسلمانان و قریش بود هفتاد نفر از مشرکان کشته شدند که بنا بر نقل بلاذری نوزده نفر از قریش، تنها به دست امیرالمؤمنین علی علیه السلام به هلاکت رسیدند.(3)
در نبرد احد نیز علی علیه السلام یگانه حامی و محافظ رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. در آغاز جنگ نه نفر از پرچمداران لشکر قریش که همه از طایفه «بنی عبدالدار» بودند با شمشیر علی علیه السلام کشته شدند؛ حادثهای که موجب فرار و هزیمت مشرکان در ابتدای جنگ شد.
حضرت علی علیه السلام خود در یک انجمن بزرگ که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در آنجا گرد آمده بودند به این جریان اشاره کرد و فرمود: «آیا به خاطر دارید که من شرّ نه نفر از قبیله بنی عبدالدار را که هر یکی پس از دیگری پرچم به دست گرفته، نعرهزنان و مبارزطلبان به میدان میآمدند، از سر شما کوتاه کردم» و همه حاضران، علی علیه السلام را تصدیق کردند.(1)
بحارالانوار، ج 2، ص 51.
بار دیگر نیز فرمود:
به خاطر دارید پس از نه نفر، «صواب» غلام حبشی آنان وارد میدان شد و هدفی جز کشتن رسول خدا صلی الله علیه و آله نداشت و به قدری خشمناک بود که دهانش کف کرده و چشمانش سرخ شده بود؛ شما از دیدن این جنگآور مهیب، وحشتزده عقب رفتید، ولی من پیش رفتم و ضربتی بر کمر او زدم و او را از پای درآوردم؟ حاضران همگی تصدیق آن حضرت نمودند.(2)
از طرفی، پس از یورش غافلگیرانه خالد بن ولید و عکرمه و فرار و شکست مسلمانان، علی علیه السلام بود که چون پروانه بر گرد رسول خدا صلی الله علیه و آله میگشت و از جان آن عزیز خدا محافظت مینمود. ابن اثیر پیرامون این جانفشانی چنین مینگارد:
وجود پیامبر از هر طرف مورد هجوم دستههایی از ارتش قریش قرار گرفت. هر دستهای که به آن حضرت حمله میآورد علی علیه السلام به فرمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به آنها حمله میکرد و با کشتن بعضی از آنها موجب فرار و تفرّق آنان میشد. این جریان چند بار در احد تکرار شد. در برابر این فداکاری امین وحی جبرئیل نازل گردید و فداکاری علی علیه السلام را نزد پیامبر ستود و گفت این نهایت فداکاری است که علی علیه السلام از خود نشان میدهد. رسول خدا صلی الله علیه و آله امین وحی را تصدیق کرد و فرمود: « إنّه منّی و أنا مِنه » فقال جبرائیل: « وأنا منکما. قال: فسمعوا صوتاً لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی إلا علی ؛ او از من است و من از او هستم، جبرئیل گفت: من نیز از شما هستم، سپس ندایی در میدان طنین افکند که شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی به جز علی نیست».(3)
ابن ابی الحدید نیز داستان فداکاری حضرت را مشروحاً نگاشته است.(1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 14، ص 251.
خود آن حضرت در سخنرانی مشروحی که برای رأس الیهود در محضر گروهی از اصحاب خود داشت، به فداکاری خویش چنین اشاره میکند:
« وَ أقبل المشرکون إلینا فحملوا الینا حملة رجل واحد ...؛ هنگامی که ارتش قریش به سان نیرویی متمرکز و واحد بر ما حملهور شدند، انصار و مهاجر راه خانه خود گرفتند و من با افزون بر هفتاد زخم از وجود پیامبر صلی الله علیه و آله دفاع کردم. سپس آن حضرت قبا را کنار زد و بر آثار باقیمانده از جراحات روز احد دست کشید».(2)
نبرد احزاب، یکی از دشوارترین جنگهای تاریخ اسلام در زمان رسول خداست. افزون بر ده هزار نفر از قبایل و طوائف مختلف عرب که در یک حرکت هماهنگ، مدینه را محاصره کردند، از درون مدینه نیز یهودیان بنی قریظه که با رسول خدا صلی الله علیه و آله عهد و پیمان داشتند نقض عهد کردند و به اردوی احزاب پیوستند. دشواری و سختی این جنگ و آن ایام محاصره در پرتو وحی چنین گزارش شده است:
ای کسانی که ایمان آوردهاید از نعمتی که خدا به شما داده است یاد کنید؛ بدان هنگام که لشکرها بر سر شما تاختند و ما باد و لشکرهایی را که نمیدیدند بر سرشان فرستادیم و خدا به آنچه میکردید بینا بود، آنگاه که از سمت بالا و پایین بر شما تاختند، چشمها خیره شد و دلها به گلوگاه رسیده بود و به خدا گمانهای گوناگون میبردید.(3)
در این دو آیه از وحشت عجیبی که شمار بسیاری از مسلمانان را فرا گرفته بود یاد شده و در آیات بعد به آزمایش الهی و شناخته شدن منافقان اشاره شده است:
(هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِیداً) ؛(4)
(در آنجا مؤمنان در معرض امتحان درآمدند و سخت لرزیدند).
در این محاصره سخت و نبرد وحشتناک، در یکی از روزهای محاصره، سپاه عظیمی همراه با رؤسای قریش، بنی اسد، غطفان و دیگر قبایل، حملهای را آغاز کردند و با یافتن محل باریکی از خندق عدهای از آنها توانستند از خندق عبور کنند، عمرو بن عبدود، عکرمة بن ابی جهل، نوفل بن عبداله و ضرار بن خطاب در شمار کسانی بودند که توانستند از خندق بگذرند.
در آن لحظه، عمرو که در جنگ بدر مجروح شده، و به همین دلیل نتوانسته بود در احد شرکت کند و در پی انتقام خویش بود، نعره زنان مبارز میطلبید و از مسلمانان خواست تا کسی به جنگ او رود. او سه بار تقاضای خود را تکرار کرد و هر بار جز علی علیه السلام کسی برای جنگ با او که از شجاعان عرب بود از جای برنخاست، چرا که نبرد با عمرو شجاعت خاصی را میطلبید. دفعه سوم که عمرو همآورد خواست، باز علی علیه السلام از جای برخاست و در این نوبت رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه داد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله با دست خود عمامهای بر سر امام نهاد و او را دعا کرد و به سوی عمرو فرستاد. عمرو پس از معرفی علی علیه السلام به امام گفت که چون با پدرش همنشین بوده نمیخواهد با وی بجنگد، ولی امام فرمود که من مایل به جنگ با تو و کشتن تو هستم. در عین حال امام از او خواست تا طبق آنچه خود عمرو در جاهلیت میگفت که اگر کسی در میدان جنگ سه چیز از او بخواهد یکی را میپذیرد اکنون نیز یکی از تقاضاهای سه گانه امام را بپذیرد؛ نخست آنکه اسلام آورد، دوم آنکه جبهه را ترک کند و سوم آنکه برای جنگ از اسب خود پایین آید. عمرو دو خواسته نخست را نپذیرفت ولی از اسب فرود آمد و آن را پی کرد. نبرد میان آنان آغاز شد آنچنان که در گرد و غبار کسی آنان را نمیدید تا آنکه صدای تکبیر امام برخاست و این علامت آن بود که عمرو کشته شده است. بقیه افراد با دیدن این صحنه، به شدت ترسیده روی به گریز نهادند. از میان آنان نوفل بن عبداله به درون خندق افتاد و مسلمانان او را سنگباران کردند. او تقاضا کرد که یک نفر به درون خندق رفته، با او مبارزه کند. این بار نیز علی علیه السلام به نبرد نوفل رفت و او را به قتل رساند. این رخداد روحیه دشمن را به شدت دچار آسیب کرد.(1)
تاریخ سیاسی اسلام، سیره رسول خدا، ج 1، صص 514-515.
1) (1)
اگرچه علی علیه السلام به ظاهر قهرمانی را کشته بود، ولی در حقیقت افرادی را که از شنیدن نعرههای دلخراش عمرو رعشه بر اندام آنها افتاده بود زنده کرد و از سوی دیگر، یک ارتش ده هزار نفری را که برای پایان دادن حکومت جوان اسلام، کمر بسته بودند مرعوب و وحشتزده ساخت. اگر پیروزی از آن عمرو بود پیامدهای ویرانگری آشکار میشد و معلوم میگشت که ارزش این فداکاری چقدر بوده است. به همین دلیل هنگامی که علی علیه السلام شرفیاب محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله شد آن حضرت ارزش ضربت او را چنین تقدیر کرد:
«ارزش این فداکاری و ضربت برتر از اعمال امت من است، زیرا در سایه این ضربت، بنیان کفر ویران گشت و مسلمانان عزیز گردیدند».(1)
بحارالانوار، ج 20، ص 216؛ مستدرک، حاکم نیشابوری، ج 30، ص 32.
نبرد خیبر، صحنهای دیگر از دلیریهای علی علیه السلام است. تجلی و درخشش این دلیری و حماسه آن چنان است که نقشآفرینی آن حضرت را در میادین نبرد، بیبدیل ساخت و برتری و فضیلت آن حضرت را ماندگار و جاودانه نمود.
در فتح یکی از دژهای بسیار مستحکم دشمن، رسول خدا صلی الله علیه و آله نخست فرماندهی را به ابوبکر سپرد، ولی دژ فتح نشد. فردای آن روز پرچم در دستان عمر قرار گرفت، اما این بار هم قلعه گشوده نشد. شب روز سوم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: « لَاُعطین الرایة غداً رجلاً یحِبُّ الله وَ رَسولَه و یحِبُّه الله و رسوله ».
این در حالی بود که همه آرزو میکردند این نشان فاخر، بر سیمای آنان بدرخشد، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را طلب کرد. آن حضرت از سوی پیامبر مأمور شد تا دژهای محکم «وطیع» و «سلالم» را بگشاید؛ دژهایی که مسلمانان، دو بار ناکام و شکست خورده از پشت درهای آن باز گشته بودند. علی علیه السلام زره محکمی بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود (ذوالفقار) را حمایل نمود. هروله کنان و با شهامت خاصی که شایسته
1) (1)
قهرمانان است به سوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به دست او داده بود در نزدیکی قلعه بر زمین نصب نمود. در این هنگام در خیبر باز گردید و دلاوران یهود از آن بیرون آمدند. نخست برادر مرحب (حارث) جلو آمد. هیبت و نعره او چنان مهیب بود که سربازان پشت سر علی علیه السلام بیاختیار عقب رفتند، ولی علی علیه السلام چون کوه، پا بر جا ماند و لحظهای نگذشت که جسد مجروح حارث بر روی خاک افتاد و جان سپرد.
مرگ برادر، مرحب را سخت غمگین و متأثر ساخت. او برای گرفتن انتقام برادر در حالی که غرق سلاح بود و زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوصی تراشیده بود بر سر داشت، در حالی که کلاه خود را روی آن قرار داده بود جلو آمد و چنین رجز خواند: «در و دیوار خیبر گواهی میدهد که من مرحبم. قهرمانی کارآزموده و مجهز، اگر روزگار پیروز است من نیز پیروزم، قهرمانانی که در صحنههای جنگ با من روبهرو میشوند با خون خویش رنگین میشوند».
علی علیه السلام نیز در مقابل او اینگونه رجز میخواند: «من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر (شیر) نامید. مرد دلاور و شیر بیشهها هستم، بازوانم قوی، و در میدانها چون شیر مهیبم».
رجزهای دو قهرمان پایان یافت و صدای ضربات شمشیر و نیزههای دو جنگجوی اسلام و یهود، وحشت عجیبی در دل ناظران به وجود آورد. ناگهان شمشیر علی علیه السلام، بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاه خود و سنگ و سر را تا دندانها دو نیم ساخت. این ضربت چنان وحشت آفرید که دلاورانی که پشت سر مرحب بودند پا به فرار نهاده و به دژ پناهنده شدند. علی علیه السلام یهودیان فراری را تا در حصار تعقیب کرد. در این هنگام یک نفر از یهودیان با شمشیر بر سپر علی علیه السلام زد و سپر از دست او افتاد. علی علیه السلام فوراً متوجه در قلعه گردید و آن را از جای خود کند و تا پایان کارزار به جای سپر از آن استفاده کرد. پس از آنکه آن را بر زمین افکند هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام که یکی از آنان ابورافع بود، سعی کردند آن را از این رو به آن رو کنند، نتوانستند.(1)
تاریخ الطبری، ج 3، ص 13؛ السیرة النبویة، ابن هشام، ج 3-4، ص 335.
1) (1)
این جنگ نیز عرصه بروز و ظهور رشادت و شجاعت علی علیه السلام بود و جلوهای از جلال صولت آن حضرت در این حماسه بدرخشید. پیک وحی یا سازمان اطلاعات رسول خدا صلی الله علیه و آله گزارش داد که در سرزمینی به نام «وادی یابس» یا «وادی الرمل» هزاران نفر اجتماع کرده، با هم پیمان بستهاند که با تمام قوا برای نابودی اسلام بکوشند و در این راه یا کشته شوند یا به هدف خود که کشتن رسول خدا صلی الله علیه و آله و افسر دلاور او علی علیه السلام است برسند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله با ندای «الصلوة جامعة» مردم را به مسجد فرا خواند و آنان را از این خطر بزرگ آگاه ساخت و فرمود باید به دفع این گروه قیام کرد، لذا باید گروهی برای نبرد با آنان بپاخیزند. اردوی سپاه اسلام آماده شد و فرماندهی آن به ترتیب به ابوبکر، عمر و عمرو بن عاص سپرده شد، اما هر سه فرمانده مغلوب و مرعوب بازگشتند. هالهای از غم و اندوه مسلمانان را فرا گرفت. در آخرین بار پیامبر سپاهی را بیاراست و علی علیه السلام را به مقام فرماندهی آن انتخاب کرد.
علی علیه السلام وارد خانه خود شد و پارچه مخصوصی را که در لحظات سخت به سر میبست از همسر گرامی خود فاطمه علیها السلام خواست و آن را به سر خود بست. فاطمه علیها السلام از دیدن این منظره سخت گریست و رسول خدا صلی الله علیه و آله او را دلداری داد و اشک از دیدگان فاطمه پاک نمود و سپس علی علیه السلام را تا مسجد احزاب بدرقه کرد. علی علیه السلام مسیر را عوض کرد و در کمال استتار تا نزدیکی دشمن پیش رفت؛ به گونهای که شبها حرکت مینمود و روزها در نقطهای پنهان میگردید و به استراحت میپرداخت. هنوز به دهانه دره نرسیده بود که به همه سربازان دستور استراحت داد و برای اینکه دشمن از ورود آنها به نزدیکی دره آگاه نشود مقرر فرمود تا سربازان اسلام، دهان اسبان خود را ببندند تا شیهۀ آنها دشمن را بیدار و آگاه نسازد.
سپیده دم، نماز صبح را با یاران خود خواند و سربازان را از پشت کوه تا بالای آن و از آنجا به داخل دره که محل استقرار دشمن بود هدایت کرد. سیل سربازان با شمشیرهای برهنه به فرماندهی آن حضرت، چون شهاب ثاقب بر دشمن خواب ربوده فرود آمدند و
گروهی را کشتند و گروهی را نیز اسیر کردند و دستهای هم پا به فرار گذاشتند. در این حماسه بزرگ هفت تن از دلاوران دشمن که به مقاومت پرداخته بودند به دست امیرالمؤمنین از پای درآمدند، و آنچنان زهره چشمی از دشمن گرفته شد که هرگز مانند آن را ندیده بودند.
وقتی سردار پیروز، به سوی مدینه بازگشت، رسول خدا صلی الله علیه و آله با جمعی از یاران به استقبال سپاه اسلام آمدند. علی علیه السلام با دیدن رسول خدا صلی الله علیه و آله فوراً از اسب پیاده شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که دست خود را بر شانه علی علیه السلام میزد فرمود: بر اسب سوار شو، خدا و رسول او از تو راضیاند. در این لحظه پرده اشکی از فرط شوق در دیدگان علی علیه السلام حلقه زد و رسول خدا صلی الله علیه و آله جمله تاریخی خود را پیرامون علی فرمود:
یا علی لَو لا انّنی اشفق أن یقول فیک ...؛ علی جان اگر نمیترسیدم که گروهی از امت من پیرامون تو آن را بگویند که مسیحیان پیرامون حضرت مسیح گفتند، در حق تو سخنی میگفتم که از هر کجا عبور کنی خاک پایت را برای تبرک برگیرند.(1)
ارشاد، شیخ مفید، صص 87-90.
این جانبازی و فداکاری در پرتو وحی جاودانه شد و سوره والعادیات نازل گردید و این حماسه را ملکوتی ساخت: «سوگند به اسبان دونده که نفس زنان به سوی میدان پیش میروند و بر اثر برخورد سم آنها به سنگها برق از آنها میجهد، و صبحگاهان برقآسا بر دشمن تاخته، او را به غارت گرفتند و با حرکت سریع خود ذرات غبار را در فضا پراکنده ساختند و دشمن را در حلقه محاصره خود قرار میدهند».(2)
نبرد حنین نیز یادآور جنگ احد است که مسلمانان پای به فرار گذاشتند. در این نبرد نیز مقاومت علی علیه السلام و عدهای خاص سبب گردید بار دیگر مسلمانان فراری باز گردند و فضای جنگ به سود مسلمانان تغییر کرده، فتحی بزرگ و غنایمی بسیار نصیب مسلمانان گردد.
عامل حضور حماسی و عارفانه امام علی علیه السلام در میدانهای نبرد، عشق و دلدادگی آن حضرت به خدای متعال بود. حضرت فاطمه علیها السلام در تبیین این حقیقت میفرماید:
« مَکْدُوداً فی ذَاتِ اللهِ، قَریباً مِنْ رَسولِ اللهِ، سَیِّداً فی اوْلِیاء الله ».(1)
بلاغات النساء، ص 13.
بر این اساس حضور علی علیه السلام، براساس شناخت شاهدانه و ایمان باورانهای بود که اگر پردههای غیب کنار میرفت برایمانش افزوده نمیگشت. او بر چنین افق برینی از ایمان میدرخشید. این شخصیت چگونه قابل توصیف است؟ چشمه قلم نویسندگان و بیان گویندگان درباره سلطان « ینْحَدِرُ عَنّی السَّیْلُ وَ لا یرْقیَ إلیَّ الطَّیْرُ ؛ (2)کوه بلند را مانم که سیلاب از ستیغ من ریزان است و مرغ از پریدن به قلهام گریزان» ابکم و الکن است، لیکن با استمداد از سیره سخاوتمندانه صاحب لوای حمد، میتوان خوشههایی از فضایل نورانی آن حضرت را به تماشا نشست.
امام علی علیه السلام تجلی عالی ذات اعلای الهی و برتر از آن است که به وصف آید و همانندی برای او ذکر شود. آن موجود آسمانی در کوتاه مدتی زمینی شد تا معجزه انسان کامل تجلی کند و مظهر العجایب رخ بنمایاند. فقط کعبه میتوانست تجلی تولدش را پذیرا باشد و محراب عبادت، شاهد شهادتش گردد. آن حضرت هر جا پا مینهاد سراج فتح میدرخشید و چراغ ظفر میافروخت. گرچه دنیا با تمام قامت به طنازی در برابر او ایستاد، ولی با تبر زهدش شکسته شد. همه جلوههای کمال و تعالی و بالندگی که ملک و فلک را به شگفتی نشانده، مرهون حیات عارفانه آن مولاست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله امام علی علیه السلام را چنین میستاید: «هر کس بخواهد به علم آدم و فهم نوح و علم ابراهیم و زهد یحیی بن زکریا و شهامت و شجاعت موسی بنگرد، علی بن ابیطالب را نگاه کند».(3)
عبارت آن حضرت پیرامون جلالت علی علیه السلام چنین است: «منزلت علی نزد من، همانند منزلت من نزد پروردگار است».(4)
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را جان خود دانست و فرمود: «ذاک نفسی»،(1)
اختصاص، ص 223.
معنای منزلت دقیقتر خواهد بود. از سویی همانندی آن حضرت به کعبه(2)و کشتی نوح،(3)پرتوی از جمال او را آشکار میکند.امیرالمؤمنین علیه السلام عمود دین،(4)قسیم الجنه و النار، باب مدینة العلم و باب مدینة الحکمهی(5)پیامبر خداست؛ به خصوص که آن حضرت شهر حکمت را به بهشت تفسیر نمود. رسول گرامی اسلام فرمود: « یا علی أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و انت یا علی بابها و کیف ...».(6)
آن حضرت و رسول خدا صلی الله علیه و آله از یک سرشت آفریده شدند؛ همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: « خُلِقتُ أنا و علی بن ابیطالب مِن شجرة واحدة ».(7)
در جایی دیگر نیز فرمود: « خُلِقْتُ أنا و علی مِن نور واحد ».(8)
این حقیقت از آیه (وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ)9 نیز ساطع و درخشان است.
علی علیه السلام بر افقی میدرخشد که رسول خدا صلی الله علیه و آله پیرامون آن حضرت فرمود:
« یا علی ما عرف الله إلا أنا و أنت ...؛ خدای را نشناخت جز من و تو و مرا کسی نشناخت جز پروردگار و تو وما عرفک إلا الله و أنا ؛ (9)و تو را کسی نشناخت مگر خدا و من».
بدیهی است این مفاهیم با مفاهیمی چون علی نسبت به من، به منزله سر من از بدن من است،(10)همتایی رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام را مینمایاند. آن حضرت که خود لسان
1) (1)
2) (2) حیات عارفانه امام علی علیه السلام، ص 86 به نقل از عمده، ص 285.
3) (3) همان به نقل از خصال، ص 573.
4) (4) مناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 76؛ کافی، ج 1، ص 294، ح 3.
5) (5) بحارالانوار، ج 39، ص 210.
6) (6) امالی صدوق، مجلس 61، ص 472، ح 11؛ بحارالانوار، ج 40، ص 201، ح 3.
7) (7) خصال، شیخ صدوق، صص 41 و 72.
8) (8) همان، ص 52، ح 108.
9) (10) مناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 267؛ ارشاد القلوب، ص 209.
10) (11) مناقب خوارزمی، صص 148 و 174.
صدق است، گاهی پرده از اسرار ملکوت برداشته، شکوه و جمال و جلال خود را نمایان ساخته است؛ از جمله اینکه خود فرمود: « أنا القرآن الناطق » (1)
ینابیع الموده، ج 1، ص 214، ح 20.
و « أنا کلام الله الناطق » (2)و « أنا علم الله... و لسان الله الناطق ».(3)در جای دیگری نیز فرمود:
لقد اعطیت السبع التی لم یسبقنی إلیها احد ...؛ هفت چیز به من عطا شد که هیچ کس قبل از من به آنها نرسید: 1. اسماء به من تعلیم شد. 2. داوری میان بندگان 3. تفسیر کتاب و قرآن 4. تقسیم درست غنایم بین فرزندان آدم.
در بیان دیگری رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را این گونه ستود:
یا علی مَثَلُک فی أمتی مثل (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ) فَمَن ...؛ یا علی مثل تو در میان امت من چون (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ) است. هر کس در قلب خود فقط تو را دوست دارد مانند آن کسی است که یک سوم قرآن را قرائت کرده و اگر افزون بر محبت قلبی با زبان خود، تو را یاری کند، دو سوم قرآن را قرائت کرده و کسی که قلبش لبریز از محبت توست و با زبان و دست به یاری تو برمیخیزد گویی تمام قرآن را قرائت کرده است.(5)
بدون شک، این مشابهت و همانندی، رازهای آسمانی علی علیه السلام را آشکار مینماید و چون سوره توحید و به خصوص «مقام احد» مقامی اعلاست که فهم ظاهری افراد به آن نمیرسد، رسول خدا صلی الله علیه و آله خواستند تا با این همانندی، ملکوت غیب علی علیه السلام را آشکار نمایند، پس بر این اساس محبت به علی علیه السلام، شرط توحید و ولایت او، روح یکتاشناسی است.
اگر کسی با تمام وجود در ولایت علوی ذوب گردد و با قلب و زبان و سایر اعضا به یاری ولایت برخیزد و در همه جهات ولایتمدار باشد گویا در ساحت همه قرآن کریم قرار گرفته و از همه آفاق قرآن بر او نور جاری شده است.
حضرت فاطمه علیها السلام در جمع زنان عیادت کننده نیز از عظمت علی علیه السلام میفرماید:
« وَیْحَهُمْ أنّی زَحْزَحُوها عَنْ رَواسِی الرِّسالَةِ، وَ قَواعِدِ النُّبُوَّة، وَ مَهْبِط الرُّوحِ الأمین ...؛ وای به آنان چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد و خلافت بر پایههای نبوت استوار ماند؟ آنجا که فرود آمد نگاه جبرئیل امین است».(1)
بلاغات النساء، ص 20.
بدون شک، آن امام همام با روح الامین در ارتباط بود و افقهای ملکوت بر حضرتش مفتوح؛ همان گونه که امام باقر علیه السلام در توصیف آن حضرت میفرماید: «علی بن ابیطالب به کتاب خدا و سنت پیامبر او عمل میکرد و اگر چیزی رخ میداد که کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره آن پیام صریحی نداشت، خداوند با الهام خاص او را مُلهَم میساخت و این از رازهاست».(2)
از سوی دیگر، امیر مؤمنان شاهد مشهود علم شهودی و حضوری خداوند است.
امام صادق علیه السلام در روایتی آن حضرت را مصداق بارز (وَ الْمُؤْمِنُونَ) از این آیه میداند:
(فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ) .(3)
بر این اساس، اعمال معروف و منکر مردم، در مرآی و منظر آن حجت بالغه حق و آن «قبلة العارفین»(4)است.
علی علیه السلام آگاه به علم شهودی کتاب تدوین و تکوین خداست. قرآن کریم که مهمترین کتاب آسمانی است و برسایر کتب آسمانی سیطره، نظارت و حراست دارد؛ همان گونه که خود فرمود: (وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ)5 و (مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ)6 حبل ممدود خداوند
است که طرف نازل آن بر افق الفاظ میدرخشد و در دست مردم و دسترس آنهاست و طرف دیگر آن، منزه از هرگونه، وضع و لغت، و مفهوم و اعتبار است و نزد خدای سبحان است:
(إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (4))1
این کتاب با تمام بطون و ظهور، و تأویل و تفسیر و تنزیل، مشهود شاهد خدای بیهمتا، یعنی علی علیه السلام است. چون نزد او علم کتاب است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
مصداق بارز و روشن (قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)2 علی علیه السلام است.(1)
البته تمام معارف کتاب، نزد مولای متقیان حاضر بود، نه حاصل. توضیح اینکه علم آن حضرت به تمام و کمال معارف قرآنی از مقولات علم حصولی نیست، بلکه از سنخ علم حضوری و شهودی است که از افق برین اعلی بر قلب حضرتش تابیده است. همچنین از آنجا که قلم تکوین حضرت حق، هماهنگ با قلم تدوین اوست، آن حضرت نسبت به همه آفرینش آگاه بود. در واقع هماهنگی آن دو کتاب چنان است که اگر قرآن بخواهد به صورت آفرینش تکوینی نمایان گردد همان جهان مشهود است و جهان مشهود اگر بخواهد به صورت کتاب تدوینی تجلی کند، قرآن خواهد بود. پس کسی که به همه ابعاد قرآن، علم شهودی دارد و همه آفاق قرآن فراروی او روشن است به همه اسرار و رموز جهان تکوین نیز علم حضوری دارد.(2)
خود آن حضرت میفرماید:
«... وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فِی الْمَلَکُوتِ بِإذْنِ رَبِّی فَما غابَ عَنّی ما کانَ قَبْلِی وَ لا ما یأتِی بَعدِی ...؛ به اذن پروردگارم به آفاق ملکوت نگریستم، هیچ چیز بر من پنهان نماند، از ما کان و ما یکون ... (3)همه بر من نمایان گردید».
همچنین در مقام تسبیح خدا فرمود:
سُبْحانَکَ ما أعْظَمَ ما نَری مِنْ خَلْقِک، وَ ما أصْغَرَ عَظِیمَهُ فی جنبِ قُدْرَتِک ...؛ پاک خدایا! چه بزرگ است آنچه میبینم از خلقت تو، و چه خرد است، بزرگی آن در کنار قدرت تو، و چه با عظمت است آنچه میبینم از ملکوت تو و چه ناچیز است برابر آنچه بر ما نهان است از سلطنت تو، و چه فراگیر است نعمت تو در این جهان، و چه اندک است در کنار نعمتهای آن جهان.(1)
نهج البلاغه، خطبه 109، ص 103.
این آگاهی و شهود ملکوت از تجلیاتی بود که وجود علی علیه السلام به آن آراسته گردید و جز رسول خدا صلی الله علیه و آله، احدی به این کلیت و جامعیت نرسید. آن حضرت در توصیف خود فرمود: « أنا عِلْمُ الله، وَ أنا قَلْبُ الله الوَاعِی، وَ لِسانُ الله الناطِق، و عَیْنُ الله، وَ جَنْبُ الله، وَ أنَا یدُالله ».(2)
گرچه افرادی چون حضرت ابراهیم علیه السلام از این زلال شهود نوشیدند و به ملکوت خدا نگریستند تا موجب زیادی ایمانشان گردد:
(وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ)3
ولی علی علیه السلام بر ستیغ این مقام میدرخشد.
علی علیه السلام گنجبر علم خدا، و مخزن غیب و سرّ خدا بود.(3)
همچنین آن حضرت گنجینهدار علم رسول الله است؛ همان گونه که پیامبر فرمود: «عَلی عَیبة علمی»،(4)به همین دلیل او مخزن علم و اسرار الهی است.
بر این اساس قلب امیرالمؤمنین علیه السلام - که محرم رموز جهان هستی است و چون جام جهاننما، همه چیز از آن ساطع است و به اذن خداوند در آن نهادینه و تعبیه گردیده -، آفتاب آشکار حقیقت و امام مبین است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در تفسیر آیه (وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ)6 فرمود: مقصود علی علیه السلام است.
امام باقر علیه السلام در تبیین شأن نزول این آیه فرمودند:
هنگامی که این آیه نازل گردید، دو نفر در مجلس رسول خدا صلی الله علیه و آله به پا خاستند و گفتند ای رسول خدا آیا آن تورات است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: نه. گفتند: آن انجیل است؟ فرمود: خیر. گفتند: آن قرآن است؟ فرمود: خیر. در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السلام به سوی آن مجلس آمد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هو هذا؛ این (علی علیه السلام) آن امام مبین است»؛ او امام و پیشوایی است که خداوند علم اولین و آخرین تا قیامت را در او نهاده است.(1)
تأویل الآیات الظاهره، استرآبادی، صص 477 و 478.
باری، علی علیه السلام معدن اسرار الهی و علوم «بما کان و ما یکون» در نزد اوست. البته علم آن حضرت از سنخ علم حصولی نیست، بلکه معارف او از چشمه لدن بر جانش جاری گشته و به همین دلیل، مبدأشناسی و معرفت به خدای سبحان او که «اعلی المعارف»(2)است، حضوری است.
امام صادق علیه السلام در تبیین این مقام فرمود:
وقتی امیرالمؤمنین مشغول خواندن خطبه بر منبر کوفه بود، مردی به نام «ذِعلَب» که فصیح بود و قلبی شجاع داشت از آن حضرت پرسید: آیا پروردگارت را دیدهای؟ حضرت فرمود: ای ذعلب! من هرگز خدایی را که ندیده باشم نمیپرستم؛ « ما کنت أعبدُ ربّاً لَمْ أره ». ذعلب گفت: ای امیرالمؤمنین چگونه او را دیدی؟ فرمود: چشمها او را از راه مشاهده نمیبیند؛ ولی دلها او را با حقیقت ایمان دیدهاند.(3)
در ادامه همین خطبه نیز فرمود: «به هر چیز نزدیک است نه بدان پیوسته، و از آنها دور است نه جدا و گسسته».(4)
معبود چنین عارفی، همانا مشهود راستین اوست و اگر کسی به چنین بارگاه منیعی راه یافت شهد بندگی از ساغر حضور مینوشد. حکیم و فیلسوفی که معبودش معقول اوست، بدان دلیل است که به آن ساحت و مقام حضور، راه نیافته و شاهد معبود، مشهودش
نگشته است، ولی آنکه چون علی علیه السلام خداوند را با قلب متحقق به حقیقت شناخت، معبود او همان مشهود واقعی اوست که در همه شئون عبادی خویش، اعم از اندیشههای علمی یا انگیزههای عملی او را میپرستد و خداوند را از هر چیز دیدنی و حسی، شفافتر میداند، زیرا در باصره خطاهای فراوان است، ولی بصیرت و ایمان انسان معصوم، منزه از هر خطا و اشتباهی است.(1)
حیات عارفانه امام علی علیه السلام، صص 44-45.
بر این اساس آن حضرت فرمود:
« هُوَ اللهُ الْحَقُّ الْمُبِینُ أحَقُّ وَ أبْیَنُ مِمّا تَرَی العُیُون ...؛ او خدای حق و آشکار است، آشکارتر از آنچه بر دیدهها پدیدار است. خردها برای او حدی معین نتواند کرد تا همانندی داشته باشد و وهمها او را اندازه نتواند گرفت تا در صورتی پنداشته شود».(2)
بنابراین، ایمان به مبدأ و یکتایی خدا برای آن حضرت، چنان عینیت و تحققی داشت که به منزله جان آن حضرت بود؛ همان گونه که خود فرمود: « التوحید حیاةُ النفس ».(3)
همان گونه که مبدأشناسی و معرفت به خدای متعال برای آن حضرت شهودی بود، معادشناسی آن حضرت نیز چنین بود. آگاهی آن حضرت از سرانجام هستی به نصاب کامل رسیده و پردهها کنار رفته بود؛ آنگونه که آن حضرت در وصف ایمان خود فرمود: « لَوْ کشف الغطاء ما ازددت یقیناً ».(4)
آن کس که در یقینش نگنجد زیادتی صد بار اگر ز پیش برافتد غطا علی است
امام صادق علیه السلام در ستایش آن حضرت فرمود: « وَ لَقَدْ کَانَ یعْمَلُ عَمَلَ رَجُلٍ کَأنّهُ ینْظُرُ إلیَ الْجَنَّةِ وَ النَّار ِ؛(5)علی علیه السلام همانند کسی عمل میکرد که گویا به بهشت و دوزخ مینگرد».
حضرت علی علیه السلام خود در وصف پارسایان فرموده:
« فَهُمْ وَ الجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فِیها مُنَعَّمُون، وَ هُمْ وَالنّارُ کَمَنْ قَدْ رآها فَهُمْ فِیهَا مَعَذَّبُون ؛ (1)
نهج البلاغه، خطبه 193، ص 225.
بهشت برای آنان چنان است که گویی آن را دیدهاند و در آن آسودهاند، و دوزخ چنان است که آن را دیده و در آن به عذابند».بنا بر بیان علی علیه السلام که ترجمان قرآن است، پارسایان بر افقی از جهانبینی و معرفت میدرخشند که پردهها از دیدگانشان برداشته شده و به رؤیت شهودی نائل گشتهاند. در واقع معرفت آنان از مقوله درایت عقلی و روایت نقلی نیست؛ بلکه آنان ساحت عرفان حضوری و شهودی را یافتهاند که از فروزندهترین آنان علی بن ابیطالب علیه السلام است.
چون هنگام نماز فرا میرسید و ندای «قد قامت الصلاة» طنین میافکند، آن حضرت میفرمود:
حَانَ وقتُ الزِیارةِ و المُناجات و قضاء الحوائج و درک المُنی، و الوصول إلی الله «عَزّوَجَلّ» و إلی کرامته و عفوه و رضوانه و غفرانه ؛ (2)هنگام زیارت و مناجات فرا رسید، وقت دلدادگی و دلسپردگی است، گاه مبارکی است که انسان به آرمانهای خود میرسد و به سرچشمه فیض حضرت حق وصل میگردد و از زلال کرامت، بخشش و خشنودی او مینوشد، با او سخن میگوید و به راز و نیاز میپردازد.
بدون شک، چنین عارف شاهدی، خدای متعال را سوداگرانه نمیپرستد و نیز چون بردگان، او را عبادت نمیکند، بلکه به پاس سپاسگزاری از نعمتهای بیحسابش او را عبادت میکند.(3)
آن حضرت میفرماید: « لَوْ لَمْ یتَوَعَدَّ اللهُ عَلَی مَعصِیته، لَکانَ یجبُ أنْ لا یعصی، شُکراً لِنِعْمَةِ ؛ (4)اگر خداوند از نافرمانی خود بیم نمیداد، واجب بود که به پاسداشت نعمتهایش نافرمانی نشود».
در حقیقت بندگی خدای متعال، گوهر برین آزادگی و آزادی است؛ همانطور که طنین سخن مولای متقیان بدان اشاره دارد:
« ما عَبدتُکَ خَوْفاً مِن نارک، و لا طمعاً فی جنَّتِک وَ لکن وَجدتُک أهلاً للعبادة فَعبدتُک ؛ (1)
بحارالانوار، ج 67، ص 197.
نه بیم از آتشت و نه طمع در بهشتت، مرا به ساحت کبریاییات به خاک بندگی افکند؛ بلکه مقام و عظمتت مرا بنده مسکین تو ساخت».آن امام همام در نماز، فانی در خدا و همه وجود و اعضای بدنش در فرمان خدای متعال بود. در هنگام سجده، پیکان تیر از پای آن حضرت بیرون میآورند، ولی آن حضرت احساس درد نمیکند، چون درد پای اوست و او خود را نمیشناسد، بلکه فانی در بندگی اوست. ولی آنگاه که مستمندی در حال رکوع، از آن حضرت درخواست کمک میکند، آن حضرت خاتم به او میبخشد و این بخشش، در پرتو وحی ابدی میگردد.
به هر حال، نمازگزاری همانند علی علیه السلام در حال نماز در عروج و صعود به سوی معبود و در نجوای با اوست. مجاری ادراک و دریچههای شناخت او چون چشم و گوش، همه در اختیار معبود است، نه در اختیار خود. از این رو آنچه مربوط به خود اوست، فراموش میشود و هر چه رنگ الهی دارد معقول و مقصود است.(2)
دلیل این تحلیل، داستانی است که در روایت نقل شده است:
دو شتر فربه برای رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان هدیه آوردند. آن حضرت به اصحاب خود فرمود: آیا در میان شما کسی هست که دو رکعت نماز با خشوع و خضوع تمام برای خدا به جا آورده باشد تا من یکی از این دو ناقه را به او هدیه کنم؟ علی علیه السلام فرمود: من چنین نمازی را اقامه میکنم و آنگاه برخاست و دو رکعت نماز گزارد. جبرئیل فرود آمد و عرض کرد: «یا رسول الله! خدایت سلام میرساند و میفرماید: یکی از دو شتر را به علی علیه السلام عطا کن». رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: شرط آن بود که به چیزی از امور دنیا فکر نکند و علی علیه السلام در تشهد نماز به فکر این بود که کدام شتر را دریافت کند. جبرئیل گفت: فکر علی علیه السلام آن بود که شتر چاقتر را بگیرد و نحر کند و برای وجه الله صدقه دهد و این فکر الهی بود
نه دنیوی. رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست و هر دو شتر را به علی بن ابیطالب علیه السلام داد. آن حضرت نیز هر دو شتر را نحر کرد و در راه خدا صدقه داد.(1)
همان؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 27؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص 593.
یکی از افقهای برین مبدأشناسی شهودی که خدای متعال با آن نگاه زیارت میگردد، رسالتشناسی است، چون در این نگاه، همه تجلیات الهی مشهود چنین شاهدی است؛ از جمله، تجلی اعظم که همان آفتاب عالمتاب رسالت رسول خداست.
آن حضرت در تبیین شناخت خود از رسول الله صلی الله علیه و آله چنین فرمود:
وَ لَقَدْ کَانَ یجَاوِرُ فی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ، فَأراهُ وَ لا یرَاهُ غیری... أرَی نُورَ الوَحیِ وَ الرِّسالَةِ، وَ أشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّة، وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الوَحی عَلَیه ...؛ هر سال در حراء خلوت میگزید، من او را میدیدم و جز من کسی وی را نمیدید. آن هنگام جز خانهای که رسول خدا صلی الله علیه و آله و خدیجه در آن بود، در هیچ خانهای مسلمانی راه نیافته بود، من سومین آنان بودم. روشنایی وحی و پیامبری را میدیدم و بوی نبوت را میشنودم.
من هنگامی که وحی بر او فرود آمد، آوای شیطان را شنیدم، گفتم: ای فرستاده خدا این آوا چیست؟ فرمود: این شیطان است که از آن که او را نپرستند نومید و نگران است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: همانا تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی و وزیری و بر راه خیر میروی و مؤمنان را امیری.(2)
از سخن امام علیه السلام این نکات معلوم میگردد:
وحی و نبوت فروغ تابناک الهی است که بصیرت جان آن را میبیند.
حقیقت نبوت عطرآگین و قابل استشمام است.
قلب ولی خدا همان طور که نور نبوت را میبیند عطر رسالت را نیز استشمام میکند.
قلب ولی خدا، همان گونه که میبیند و بصیر است، سمیع و شنونده است و ناله ابلیس را میشنود.
دیدن نور رسالت و وحی، بوییدن رایحه نبوت و شنیدن ناله شیطان از خصوصیات مقام شامخ ولایت الهی است و اختصاص به رسالت و پیامبری ندارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام به جز مقام رسالت، به سایر مقامات ولایت مزین بود.(1)
حیات عارفانه امام علی علیه السلام، ص 50.
علی علیه السلام ملکوت اعلی را میدید و همه آفاق آن برای او روشن و مشهود بود. فرشتگان خدا را مشاهده میکرد و آنان بودند که در مراسم غسل رسول خدا صلی الله علیه و آله به یاری او شتافتند. آن حضرت پیرامون چگونگی غسل رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
« وَ لَقَدْ وَلِیتُ غُسْلَهُ صلی الله علیه و آله وَ الْمَلائِکَةُ أعْوانِی، فَضَجَّتِ الدّارُ وَ الأفنِیَةُ: مَلَاٌ یهْبِطُ وَ ملَاٌ یعْرُج ...؛ و شستن آن حضرت را عهدهدار گردیدم و فرشتگان یاور من بودند و در خانه و پیرامون آن فریاد مینمودند. گروهی فرود میآمدند و گروهی بالا میرفتند، و بانگ آنان از گوش من نبرید، بر وی درود میگفتند تا او را در ضریحش نهادیم».(2)
از این بیان آسمانی روشن میگردد:
آنچه بر همگان پنهان و پوشیده بود مشهود و معلوم آن حضرت بوده است.
آن امام همام هبوط و عروج فرشتگان را میدید و ناله و ضجه آنان را میشنید.
فرشتگان در مراسم غسل رسول خدا صلی الله علیه و آله به یاری امیرالمؤمنین آمده بودند.
حضرت علی علیه السلام حضور آنان را در مراسم نماز و تحیت بر رسول خدا صلی الله علیه و آله میدید؛ در حالی که همه این حقایق ملکوتی بر دیگران پوشیده بود.
به همین دلیل آن حضرت درباره اطاعت از خود فرمود:
« غَرَبَ رَأیُ امْرِیءٍ تَخَلَّفَ عَنِّی، ما شَکَکْتُ فِی الحَقِّ مُذْ ارِیْتُهُ ؛ (3)روی رستگاری نبیند آن که خلاف من گزیند، چه از آن روز که حق را دیدم در آن دو دل نگردیدم».
در حقیقت امام علی علیه السلام از سرچشمه: (وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ)1 و (مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ)2 اشراب شده بود، پس علم آن حضرت شهود و رؤیت قلبی بود، نه روایت نقلی و درایت عقلی.
آن حضرت در تبیین حقیقت ایمان شهودی خود فرمود:
« وَ نُؤمِنُ بِهِ إیمَانَ مَنْ عَایَنَ الغُیُوبَ، وَ وَقَفَ عَلَی الْمَوْعُودِ، إیماناً نَفیَ إخلاصُهُ الشِّرکَ، وَ یقینُهُ الشَّکَّ ؛ (1)بدو ایمان داریم ایمان کسی که غیبها را به چشم دیده است و بر آنچه وعده دادهاند آگاه گردیده؛ ایمانی که اخلاص آن، شرک را زدوده و یقین آن، شک را زایل نموده است».
آری، این افق برین اندیشه و معرفت دوستان خداست که ظاهر را در هم مینوردد و به باطن امور میرسد:
« إنَّ أوْلِیاءَ اللهِ هُمُ الَّذینَ نَظَرُوا إلی بَاطِنِ الدُّنیَا ...؛ (2)دوستان خدا آنانند که به درون دنیا نگریستند، هنگامی که مردم برون آن را دیدند و به فردای آن پرداختند؛ آنگاه که مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند».
آن حضرت بر صراط مستقیم، و منهج روشن رسول خدا صلی الله علیه و آله میرفت و میفرمود:
« وَ إنِّی لَعَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی، وَ مِنهاجٍ مِنْ نبیّی، وَ إنِّی لَعَلی الطَّریقِ الواضِحِ، ألْقُطُهُ لَقْطاً ؛ (3)و من بر پی آن نشانها روم که پروردگارم نهاده و آن راه را پویم که رسول خدا صلی الله علیه و آله گشوده، راه راست حق را گام به گام میپیمایم و آن را از کوره راه باطل جدا مینمایم».
ستیغ ایمان شهودی علی علیه السلام در نیایشهای آن جناب تجلی میکند که شکوه آن را میتوان در مناجات شعبانیه مشاهده کرد. در آن نجوا، طنین نیایش آن حضرت چنین است:
« إلهی هَبْ لی کَمالَ الإنْقِطاعِ إلَیْکَ، وَ أنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِیاءِ نَظَرِهَا إلَیْکَ، حَتّی تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلی مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَ تَصِیرَ أرْواحُنا مَعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ ».(1)
مفاتیح الجنان، فرازی از مناجات شعبانیه، ص 260.
شگفتا! برخی از پیامآوران الهی درخواست بخشش ملک منحصر به فرد برای خود نمودند:
(قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی) ؛(2)
(سلیمان گفت: پروردگارا به لطف و کرمت از خطای من درگذر و مرا ملک و سلطنتی عطا فرما که پس از من احدی لایق آن نباشد).
ولی علی علیه السلام از خدای متعال درخواست شهود «مالک» مینماید نه «مِلکْ» و نه «مُلْک»، زیرا نه هوای مالک شدن دارد و نه هوس «مَلِک» شدن، بلکه فقط شوق شهود مالک الملک را مینماید و بس. البته رسیدن به چنین تعالی و قدس و عزّتی، مبارزه سختی میطلبد، زیرا بنده باید از ماسوای او اعراض کند و همه را رهزن بداند. چنین عروجی، کمال انقطاع میخواهد، نه فقط قطع و انقطاع، زیرا در صورت کمال انقطاع است که هیچ گونه توجهی به ترک ماعدا نخواهد بود.(3)
این ره، باید به نور ویژه الهی روشن گردد تا چشم دل در پرتو آن نور، حجابهای نورانی را بشکافد، چون سلسله معارف الهی در طول یکدیگر است و هر طیف برتر، مانع ارتقای طیف زیرین است. البته در این تموج نورانی، مانع نیز حجاب نورانی است نه ظلمانی. بنابراین برای رسیدن حلقه زیرین به مقام برین دو عنصر محوری لازم است؛ یکی آن که حلقه زیرین قابل شکاف و پرواز به سوی اوج باشد و محکوم به اصل حاکمی چون (وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ)4 نباشد، چون در این صورت، مقام و موقعیت تغییرناپذیر خواهد بود و امکان عروج نخواهد بود.
نکته دیگر آنکه در این راه باید فیض روح القدس یار و مددکار شود، و به استعداد حلقه نورانی زیرین پاسخ مثبت دهد و چون مغناطیسی جذاب، او را به سوی بالا بکشاند تا او بتواند حجاب نور حلقه برتر را بشکافد و به مقام برین نایل گردد.
از طرفی این اوج و عروج و جذب و اتصال، وابسته به صفاتی است که ورای ادراک عقل است، چون وصف کبریایی و عظمت و جمال، علم و قدرت، حیات و قدرت نه آن صفاتی که نظام آفرینش آینهدار طلعت آن صفات میباشند چون صانع و خالق و حکیم، و بر افق برین عقل میدرخشند.
علی علیه السلام در این مناجات به اوصافی چنگ میزند که بدون ظهور جلوه خاص عرفانی که ورای عقل برهانی است ادراک نخواهد شد. از این رو آن حضرت وصول به معدن عظمت الهی را از راه اناره ابصار دل و شکافتن همه حجابهای نوری مسئلت کرده است.(1)
حیات عارفانه امام علی علیه السلام، ص 67.
روح انسان سالک پس از خرق همه حجابهای ظلمانی و نورانی نیازی به بدن ندارد، بلکه بدن محتاج به اوست. چنین روحی فقط به مبدأ فاعلی متکی است و از آن لحاظ که مبدأ غایی عین مبدأ فاعلی است، روح و اصل به معدن عظمت به علل وجود خود، یعنی فاعل و غایت اعتماد دارد و از علل قوام، یعنی ماده و صورت و جنس و فصل بینیاز است. در واقع، چنین وارستگی و پیراستگی از طبیعت و پیوستگی به ماورا همان است که در طنین نیایش شعبانیه از آن به « وَ تَصیرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةُ بِعِزِّ قُدْسِک » یاد شده است.
آن حضرت در تبیین این مقام و آراستگان به این خصال به کمیل فرمود:
أللهُمَّ بَلی، لا تَخْلُوا الأرْضَ مِنْ قائِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ، إمّا ظَاهِراً مَشْهُوراً أوْ خَائِفاً مَغْموُراً ...؛ بلی زمین تهی نمیماند از کسی که حجت برپای خداست یا پایدار و شناخته شده است یا ترسان و پنهان از دیدههاست. تا حجت خدا باطل نشود و نشانههایش از میان نرود، و اینان چندند و کجا جای دارند؟ به خدا سوگند به شمار اندکند و نزد خدا بزرگمقدار، خدا حجتها و نشانههای خود را به آنان نگاه میدارد تا به همانندهای خویشش بسپارند و در دلهای خویشش بکارند. دانش
1) (1)
نور حقیقتبینی بر آنان تافته و آنان روح یقین را دریافته و آنچه را نازپروردگان دشوار دیدهاند آسان پذیرفتهاند و بدانچه نادانان از آن رمیدهاند خو گرفته، و همنشین دنیایند با تنها، و جانهاشان آویزان است در ملأ اعلی: وَ صَحِبُوا الدُّنیا بِأبْدَانٍ، أرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةً بِالْمَحَلِّ الأعْلی ؛ (1)
نهج البلاغه، حکمت 147، ص 388.
اینان جانشیان خدا در زمین اویند و مردم را به دین او میخوانند، وه که چه آرزومند دیدار آنانم.به هر روی، برای نیایشهای شهودی علی علیه السلام تجلیات و جلوههای مختلفی است که فروغی از آن در دعایی که به نوف بکالی آموخته مشهود است:
فَأسْألُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی ظَهَرْتَ بِهِ لِخَاصَّةِ أوْلِیائِکَ فَوَحَّدُوکَ وَ عَرَفوکَ، فَعَبَدُوکَ بِحَقیقَتِکَ، أنْ تُعَرِّفنی نَفْسَکُ لِأقرَّ لَکَ بِرُبُوبیّتِکَ عَلَی حَقِیقَةِ الإیمَانِ بِکَ، وَ لا تَجْعَلنی یا إلهی مِمَّن یعْبُدُ الإسم دُونَ المَعنی، وَ الْحِظنِی بِلَحظَةٍ مِنْ لَحَظاتِکَ تَنّور بِهَا قَلْبی بِمَعْرِفَتِکَ خاصّة، وَ مَعْرِفَةِ أوْلیائک، إنَّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیر.(2)
به هر روی، خانه علی علیه السلام تجلی گاه ایمان شهودی است و همین مشرق تابان و شهود عارفانه در نیایش امام حسین علیه السلام در روز عرفه میدرخشد؛ آنجا که آن حضرت عرضه میدارد:
أیَکُونُ لِغَیرِکَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَیْسَ لَکَ حَتّی یکُونَ هُوَ المُظهِرُ لَکَ، مَتی غِبْتَ حَتّی تَحْتاجَ إلی دَلیلٍ یدُلُّ عَلیک ...؛ آیا موجودی غیر تو ظهوری دارد که آن ظهور از آن تو نیست تا او سبب پیدایی تو گردد، کی از نظر پنهانی تا به دلیل و برهان محتاج باشی، و کی از ما دور شدی تا آثار و نشانهها ما را به تو نزدیک سازد؛ عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقیباً ؛ (3)کور باد چشمی که تو را نمیبیند با آنکه همیشه تو مراقب و همنشین او هستی.
این فروغ ایمان عاشقانه و شاهدانه امام معصوم است؛ ایمانی که امام علیه السلام آن را در کربلا تفسیر نمود و عینیت بخشید. پس این فروغ فقط بر جان معصوم تجلی میکند که
از همه تعلقات و وابستگیها منزه و مبراست و به مقام انقطاع کامل رسیده و فقط به رشته محبت او آویخته است.
علی علیه السلام در نیایش خود به ساحت خدای متعال عرضه میدارد:
ألّلهُمَّ إنّکَ آنَسُ الآنَسِینَ لِأوْلِیَائِکَ ...؛ (1)
نهج البلاغه، خطبه 227، ص 261.
خدایا! تو به دوستانت از همه مأنوستری، و برای آنان که بر تو توکل کنند از هر کس کاردانتر. بر نهانهای آنان بینایی و به درونهاشان آگاه، و بر مقدار بینش آنان دانا. رازهاشان نزد تو آشکار است، و دلهاشان در حسرت دیدار تو داغدار، اگر غربتشان به وحشت دراندازد، یاد تو آنان را آرام سازد و اگر مصیبتها بر آنان فرو بارد به تو پناه آرند و روی به درگاه تو دارند. چه میدانند سررشته کارها به دست توست و از قضایی خیزد که پایبست توست. خدایا اگر در پرستش خود درمانم یا راه رسیدن و پرسیدن را ندانم، صلاح کارم را به من بنما و دلم را بدانچه رستگاری من در آن است متوجه فرما.این شکوه و جلال بندگی، عزت و کرامت آفرین است و به انسان خلعت آسمانی میپوشاند.
اقبال لاهوری در این باره سروده است:
زانکه ملت را حیات از عشق اوست برگ و ساز کاینات از عشق اوست
روح را جز عشق او آرام نیست عشق او روزی است کو را شام نیست
هر که عاشق شد جمال ذات را اوست سید جمله موجودات را
عاشقان خود را به یزدان میدهند عقل تأویلی به قربان میدهند(2)
عاشق خدا، جز او را نمیشناسد و همه تلخکامیها بر او گواراست. امام خمینی در وصف چنین عاشق عارفی میسراید:
غمی خواهم که غمخوارم تو باشی دلی خواهم دل آزارم تو باشی
جهان را یک جوی ارزش نباشد اگر یارم اگر یارم تو باشی
ببوسم چوبهی دارم به شادی اگر در پای آن دارم تو باشی
شوم ای دوست پرچمدار هستی در آن روزی که سردارم تو باشی(1)
دیوان اشعار امام خمینی «قدس سره»، صص 161 و 181.
این فرزانه حکیم در ابیاتی دیگر سروده است:
عشق نگار، سرّ سویدای جان ماست ما خاکسار کوی تو تا در توان ماست
با خلدیان بگو که شما و قصور خویش آرام ما به سایه سرو روان ماست
با مدعی بگو که تو و جنت النعیم دیدار یار حاصل سرّ نهان ماست(2)
فروغ بندگی شاهد عارف، فقط پیوستن به اوست، بهشت او خشنودی خدا و شادکامی او هر چه بیشتر بندگی کردن است، او غیر معشوق معبود نمیبیند و نمیشناسد.
به قول مولوی:
خالی از خود بود و پر از عشق دوست پس ز کوزه آن تراود کاندر اوست(3)
گوش من از گفتِ غیر او کراست او مرا از جان شیرین جانتر است(4)
امام علی علیه السلام مظهر اسمای الهی است. آن حضرت مشرق تابانی است که آفتاب صفات جمال و جلال حق از آن میدرخشند. آن امام همام مظهر حق و این نام از صفات فعلی خداوند است. در روایات فراوانی به این حقیقت اشاره گردیده است؛ از جمله سلمان، ابوذر و مقداد نقل میکنند از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدیم که میفرمود:
« إنَّ عَلیّاً مَعَ الحَقّ، والحقُّ مَعَه، یدور کَیفَمَا دارَ بِهِ ؛ (1)
بحارالانوار، ج 38، ص 30.
علی با حق است و حق با علی، آن حضرت محور حق است و حق بر محور کمال وجود علی علیه السلام دور میزند».این «معیت» تابش دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله است. زیرا آن حضرت فرمود: « أللهُمَّ أدِر الحق معه حَیثُ دار ؛ (2)خداوندا! حق را علی محور قرار ده، و حق را بر گرد او بچرخان تا دیگران حق را در مسیر او جستوجو کرده، آن را پیدا کنند».
در حدیثی دیگر ام سلمه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که آن حضرت بارها فرمود:
« علی مع الحق و الحق مع علی، وَ لَنْ یفترقا حتی یردا علی الحوض یوم القیامه ؛ (3)علی با حق و حق با علی است، هرگز از آن جدا نشود تا در قیامت و در کنار حوض بر من وارد گردند».
در روایتی دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن حضرت فرمود:
« إنَّ الحَقَّ معک و الحقُّ عَلی لسانک و فی قلبک و بین عینیک، و الایمان مخالط لحمک و دمک کما خالط لحمی و دمی ».(4)
در واقع علی علیه السلام نشان فروزنده و مشعشع حق است، او مظهر حق مبین و بر صراط مستقیم است و بر منهج حقجویان، نورافشان است. هنگامی که ظلمت فتنه و تاریکی جهل همه جا را فرا گیرد، آن وجود مبارک، آفتاب هدایت و جدا کننده بین حق و باطل است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در روایتی دیگر فرمود:
« سیکون مِنْ بعدی فتنة، فإذا کان ذلک فَألزموا عَلیّ بن ابیطالب علیه السلام ،فإنَّه الفاروق بین الحق و الباطل ؛ (5)پس از من فتنههایی در جامعه رخ خواهد داد، در چنین موقعیتی همراه علی علیه السلام باشید و از او جدا نشوید زیرا او فاروق میان حق و باطل است».
همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمار یاسر فرمود:
تَقتُلک الفِئَةُ الباغیه و أنتَ مع الحق و الحق معک یا عمار! ...؛ (1)
همان.
تو را گروه ستمگر خواهند کشت و تو با حق هستی و حق نیز با توست. ای عمار، هنگامی که دیدی علی علیه السلام به راهی میرود و همه در مسیری دیگر، تو با علی باش؛ زیرا او تو را در گمراهی قرار نمیدهد و از مسیر هدایت خارج نمیکند.از این روایت روشن میگردد که همراهی با علی علیه السلام عمار را حق محور میسازد، نه آنکه خود عمار، معیار مستقلی در حق باشد.
در مظلومیت علی علیه السلام همین بس که خواستند در جنگ صفین، حقانیت حضرت را با کشته شدن عمار به دست سپاهیان معاویه ثابت کنند. وقتی عمار یاسر در میدان جنگ صفین به شهادت رسید، غوغای عجیبی در سپاه شامیان افتاد و آنان که در سایه شوم تبلیغات معاویه و عمرو بن عاص، در حقانیت علی علیه السلام گرفتار شک شده بودند، به اشتباه خود پی بردند و عدهای دست از جنگ کشیدند. به همین دلیل، عمرو بن عاص در ابتدا وجود عمار را در سپاه علی علیه السلام منکر شد و سپس کشته شدن او را رد کرد. اما چون شهادت عمار ثابت شد به توجیه و تأویل باطل روی آورد و گفت: «عمار را علی و یارانش کشتند که او را به همراه خود به صحنه کارزار آوردند».(2)
از موضوع حقانیت که بگذریم علی علیه السلام مظهر علم خدای متعال است. علم هم از اوصاف ذاتی خدای سبحان و هم از اوصاف فعلی اوست.
آن حضرت مظهر علم فعلی خدای علیم است؛ چنانکه آن حضرت در توصیف خویش میفرماید: « أنَا عِلْمُ الله ».(3)
از امام باقر علیه السلام پرسیدند: « لِمَ سُمِیَ علی علیه السلام امیرالمؤمنین ...؛ چرا آن جناب امیرالمؤمنین نامیده شد، در حالی که کسی بدین صفت قبل از او و بعد از او نامیده نمیشود؟ امام فرمود: چون سفره علم و احکام آسمانی دانش را فرا روی مردم نهاد و کسی جز او چنین نکرد».(4)
آن حضرت با برخورداری از صفای نفس و عنایت ویژه الهی به کرامتی نائل آمد که جانش مشهد ملکوت اعلی گشت. در واقع زلال علم را دست علیم حکیم در جان او نهاد و همه آفاق لاهوت و ملکوت برای او باز و روشن بود. مولای متقیان راههای آسمان را بهتر از راههای زمین میدانست و به عنایت الهی بر همه عوالم هستی مسلط بود. آن حضرت فراتر از زمان و مکان و حال و آینده بود و تمام حوادث بزرگ و کوچک نظام هستی، حتی پلک زدن انسانها و افتادن برگی از درخت در معرض دید آن ولی خدا بود.
همه این حقایق، پرتو ولایت کلیه الهیه و در مقام برین الهی و پیش از آن است، که آن گوهر عرشی بر غبار عالم ماده و طبیعت آلوده گردد، ولی پس از تعلق به عالم ماده و طبیعت، آن علمِ فراخور این جهان تجلی میکند.
در واقع ممکن است که در این مرحله نخواهد چیزی را بداند و از سیطره علم کنونی او خارج باشد. البته فرق او در این مرتبۀ دانی دنیا با دیگران این است که آنان به خزانه بیپایان علم الهی راه ندارند، ولی صاحب ولایت کلیه که کلیددار و خازن آن گنجینه بیپایان است هر چه را که بخواهد میتواند بداند.(1)
شمیم ولایت، ص 438.
بر همین اساس در روایات چنین آمده که: « إنَّ الإمَامَ إذَا شَاءَ أنْ یعْلَم علم ».(2)
در واقع، امام، آینهدار علم خداست و خدای علیم، به همه امور آگاه است:
(وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ)3 و (وَ اللّهُ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ) ؛ (3)بنابراین آفتاب علم علی علیه السلام بر همه موجودات نظام هستی میتابد.
علم امام در سایه علم خداوند فراگیر است، چون متصل به علم بیپایان خداست و خدای خبیر، او را تعلیم میدهد. در این باره روایتی ذکر شده که: « إذَا أرَادَ الإمَامَ أنْ یعْلَمَ شَیْئاً أعْلَمَهُ الله ذَلِکَ ؛ (4)اگر امام بخواهد چیزی را بداند خدا آن را به او میآموزد».
البته علم حضرت حق، ذاتی و استقلالی است و علم رسول و امام متصل، وابسته و پیوسته به علم خدای متعال است. به همین دلیل، چون هنگام عزیمت به تبوک، شتر رسول خدا صلی الله علیه و آله گم شد، و هیچ کس جای آن را نمیدانست فرصتی پیش آمد تا منافقان زخم زبان زنند. برخی از منافقان از ماجرا سوءاستفاده کرده، این نغمه شوم را پراکندند که جای شتر خود را نمیداند، ولی از اسرار ملکوت و اخبار آسمانی خبر میدهد. این خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید آن حضرت فرمود:
« وَ إنّی وَاللهِ مَا أعْلَمُ إلّا مَا عَلَّمَنِی اللهُ وَ قَدْ دلَّنی الله علیها ...؛ من چیزی جز آنچه خدا به من میآموزد نمیدانم، اکنون خدا مرا راهنمایی کرد که شتر من در فلان درّه است و زمام آن به درختی پیچیده و از رفتن باز مانده است بروید و آزادش کنید و آن را بیاورید».(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3-4، ص 523.
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن روان پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی؟
بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینم گهی تا پشت پای خود نبینم(2)
به هر روی، علی علیه السلام آن حقیقت عرشی است که طبق فرموده خود « ینَحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ ؛ (3)آبشار علم و فضیلت از کوهسار وجودش جاری است» و امیری است که « لِأنَّهُ مِیْرةُ الْعِلْمِ ...». (4)بر این اساس، همگان دانش و آگاهی و زاد و توشه آسمانی خویش را از آن وجود مبارک میگیرند.
البته همه پیشوایان معصوم ما بر چنین افق اعلایی از دانش الهی میدرخشند. در واقع دانش آنان چنان سنگین و وزین است که پیامبران و فرشتگان و انسانهای آزموده نیز نمیتوانند آن را بر دوش کشند.
امام صادق علیه السلام در همین رابطه فرمود: «حدیث مخصوص ما را حتی پیامبران و فرشتگان الهی و انسانهای امتحان داده، حمل نکنند». از امام هادی علیه السلام در تفسیر و تبیین این حدیث پرسیدند:
کَتَبْتُ إلی أبی الْحَسَنِ، صَاحِبِ الْعَسْکَر علیه السلام جُعلْتُ فِدَاکَ مَا مَعْنِی قَوْل الصَّادِقِ علیه السلام حَدِیثُنَا لا یتَحَمَّلَهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبیُّ ُمرسَلَ...؛ منظور جد شما از این جمله که فرشته مقرب و رسول مرسل، توان حمل حدیث ما را ندارند، چیست؟
امام هادی علیه السلام فرمود: منظور آن حضرت این است که ما مخزن علوم و گنجبران دانش خدا هستیم و دیگران مجرای آن. ما میتوانیم آن علوم را در خود ذخیره کرده نگه داریم، ولی آنها چنین قدرتی ندارند و به افراد دیگر منتقل میکنند.(1)
اصول کافی، ج 1، ص 401، ح 4.
این علوم و معارف، در حقیقت همان میراث رسول خداست؛ همان گونه که امام صادق علیه السلام فرمود:
« حدیثی حدیث أبی، و حدیث أبی حدیث جدی ...؛ حدیث من حدیث پدرم و حدیث پدرم، حدیث جدم، و حدیث جدم، حدیث امام حسین و او از برادرش امام حسن و او از پدرش امیرالمؤمنین و حدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول خداست و حدیث رسول خدا چیزی جز کلام خدای سبحان نیست».(2)آن حضرت در حدیثی دیگر فرمود:
«... ولکنّها آثارٌ مِن رسول الله صلی الله علیه و آله أصل علم نتوارثها کابراً عن کابرٍ ...؛ بلکه آثاری از رسول خداست که ریشهها و بنیان علم است و ما نسل به نسل آن را به ارث میبریم».(3)
به بیان دیگر، این آفتاب علم، از چشمه نور قرآن میتابید، چون آن پیشوایان معصوم، وارثان قرآن بودند؛ چنانکه فرمود: « وَرَّثَکُمْ کِتَابَهُ وَ خَصَّکُمْ بِکَرَائِمِ التَّنْزِیل »، (4)حال آنکه دیگران از این چشمه، قدحی ننوشیدند.
امام صادق علیه السلام در همین رابطه خطاب به ابوحنیفه فرمود: « وَ ما ورثک الله مِن کتابه حرفاً ؛ (1)
همان، ج 2، ص 293.
خدای متعال یک حرف از کتاب خود را به تو ارث نداد».علی علیه السلام علوم خود را از چشمه فیاض (لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ)2 فرا گرفته است. آن حضرت بیواسطه به ساحت خدای علیم، بار یافت و از آنجا علم را فرا گرفت. در این میان، فرشتگان عالم، شاگردان آن حضرتاند، و وجود نورانی آن حضرت بر بام جهان مشرف و به جهانی راه یافته که بر طبیعت مسلط است. و آن را تدبیر و هدایت میکند.
چنین شخصیت والاگهری میفرماید:
« فَوَالَّذی نَفسِی بِیَدِهِ لا تَسْألُونِی عَنْ شَیءٍ فِما بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ السّاعَةِ وَ لا عَنْ... إلا أنْبَأتُکُم ...؛ (2)سوگند بدان کسی که جانم در دست اوست نمیپرسید از چیزی که میان شما تا روز قیامت است، و نه از گروهی که صد تن را به راه راست میخواند و صد تن را موجب ضلالت است، جز آنکه شما را از آن آگاه میکنم».
آن حضرت به کمیل فرمود:
« ها! إنّ ههُنَا لَعِلْماً جَمّاً [وَ أشار إلی صَدْرِه] لَوْ أصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً ...؛ (3)بدان که در اینجا (و به سینه خود اشاره نمود) دانشی است انباشته، اگر فراگیرانی برای آن مییافتم».
امام علی علیه السلام با حضور و شهود علم «لدنی» از گذشته و آینده خبر میداد و پارهای از حوادث آینده را رونمایی میکرد. آن حضرت از شهادت خویش پیش از مرگ معاویه گفت و اینکه معاویه بر مسلمانان چیره میگردد:
همانا پس از من مردی بر شما چیره شود که گلویی گشاده دارد و شکمی فراخ و برون افتاده، بخورد آنچه یابد و بجوید آنچه نیابد، اگر توانید او را بکشید و نتوانیدش کشت. او شما را فرمان دهد تا مرا دشنام گویید و از من بیزاری جویید،
اما دشنام، مرا دشنام دهید که برای من زکات است و برای شما نجات، ولی از من بیزاری مجویید که من بر فطرت مسلمانی زادم و در هجرت و ایمان از همه پیش افتادم.(1)
همان، خطبه 57، ص 47.
همچنین پیرامون آینده سیاه و پرخطر خوارج فرمود:
« أمَا إنَّکُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِی ذُلّاً شَامِلاً، وَ سَیْفاً قَاطِعا ً...؛ همانا که پس از من همگی شما خوارید و طعمه شمشیر برنده مردم ستمکار، که این رفتار را سنت شمارند - و شما را از میان بردارند».(2)
علی علیه السلام در مواردی پرتوی از این دانش را بر بعضی از یاران خویش میافکند تا جایی که برخی از آنان از سرنوشت خود و دیگران باخبر بودند. رشید، کمیل، میثم و حبیب بن مظاهر از جمله این افرادند. آنان از حواریون حضرت بودند و علم بلایا و منایا را آموخته بودند. کشی چنین مینگارد:
روزی حبیب، نزد گروهی از بنی اسد سوار بر اسب خود ایستاده بود. میثم تمار سوار بر اسب، او را ملاقات کرد و بسیار به هم نزدیک شدند تا آنجا که گردنهای اسبشان به هم رسید. حبیب رو به میثم کرد و گفت: مردی بزرگ را میبینم که جلو سر او مو ندارد و به پاس محبت او به خاندان پیامبرش، او را به دار زنند و شکم او بر آن چوب پاره گردد. میثم نیز در جواب حبیب گفت: مردی را میبینم که دو گیسوی او آویخته، سرش را بر نی، در کوفه میچرخانند (منظورش شهادت حبیب در کربلا بود) این گفتوگو انجام شد و آن دو از هم جدا شدند. اهل مجلس با خود گفتند از این دو نفر دروغگوتر نمیشناسیم، هنوز آن جمع پراکنده نشده بودند که رشید هجری، به آنان روی آورد و از میثم و حبیب پرس و جو کرد. اهل مجلس گفتند: آن دو از هم جدا شدند و آنچه از آن دو نفر شنیده بودند بیان کردند. رشید گفت: خداوند رحمت کند میثم را، او مطلبی را فراموش کرده و آن اینکه به کسی که سر حبیب را میآورد صد درهم پاداش میدهند.(3)
البته، اینها جرعهای از دریای بیکران دانش علی علیه السلام و آل معصوم اوست. امام صادق علیه السلام فرمود: « نَحْنُ وَ اللهِ نَعْلَمُ مَا فِی السَّمَواتِ وَ مَا فِی الارْضِ ...؛ (1)
تفسیر عیاشی، ج 2، ص 266.
سوگند به خدا! ما آن چه را که در زمین و آسمان است میدانیم و نیز آنچه در جهنم و بهشت و میان آنهاست».آنگاه این آیه را تلاوت فرمود: (وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً...) . (2)خداوند در این آیه شریفه «شهید» را که تأویل آن ائمه هدی علیهم السلام است و علی علیه السلام را که شاهد بر آن ذوات مقدس است، همتای قرآن قرار داده؛ قرآنی که بیانگر همه اشیای عالم است.(3)
مولانا، در وصف مولای متقیان چنین میسراید:
ای رهنمای مؤمنان الله مولانا علی
ای سرّ پوش غیب دان الله مولانا علی
تو چشم و جان را میدهی کون و مکان را میدهی
چشم و عیان را میدهی الله مولانا علی
داننده راز همه، انجام و آغاز همه
ای قدر و اعزاز همه الله مولانا علی
هم حی و هم باقی تویی هم کوثر و ساقی تویی
قسام و رزاقی تویی الله مولانا علی
ما جمله سرگردان تو هم واله و حیران تو
گوینده برهان تو الله مولانا علی
وحش و طیور و انس و جان جمله به فرمانت روان
داری تو فضل بیکران الله مولانا علی
تو حاکم هفت اختری هم سالکان را رهبری
هم مؤمنان را غم خوری الله مولانا علی
احسان ز تو ارکان ز تو برهان ز تو ابدان ز تو
هم روح و هم ریحان ز تو الله مولانا علی
هم انبیا گویا ز تو هم اولیا دانا ز تو
هم عارفان شیدا ز تو الله مولانا علی
قیومی و هم اکرمی، سلطانی و هم اعظمی
بر جمله عالم عالمی الله مولانا علی(1)
کلیات شمس تبریزی، ص 1189، ش 3213-3214.
اگرچه قدرت از صفات ذاتی خداوند متعال است، ولی این صفت در بسیاری از صفات فعلی خدا چون رازقیت و خالقیت، پرتو افکنده و به همین اعتبار، مظاهر و تجلیاتی برای آن تعریف گردیده است، از این رو علی علیه السلام مظهر قدرت الهی است، همان گونه که خود آن حضرت فرمود: « أنَا یدُالله ». (2)و میدانیم که دست، نماد قدرت خداست.
از طرفی شجاعت آن حضرت، غیرقابل توصیف است، زیرا در برابر دشمنان هرگز اظهار عجز و سستی نکرد و از هیچ حادثه خطرناکی نهراسید. آن حضرت فرمود:
وَ اللهِ لَوْ تَظاهَرَتِ العَرَبُ عَلَی قِتالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنها ...؛ به خدا سوگند، اگر عرب در جنگ با من پشت به پشت هم دهد روی از آنان برنتابم، و اگر فرصت دهد به پیکار همه بشتابم و خواهم کوشید تا زمین را از این شخص - از فطرت - برگشته، و کالبد - خرد - سرگشته، پاک سازم تا که ریگ از دانه جدا گردد.(3)
در جای دیگری نیز فرمود:
إنّی وَاللهِ، لَوْ لَقِیتُهُمْ واحِداً وَ هُمْ طِلاعُ الأرضِ کُلِّها ما بالَیْتُ وَ لا اسْتَوْحَشْتُ ...؛ به خدا اگر تنها آنان را میدیدم و آنان زمین را پر میکردند، نه باک داشتم و نه میهراسیدم که من بر گمراهی آنان و رستگاری خود نیک آگاهم و با یقین از جانب پروردگار همراه؛ و من آرزومند دیدار خدایم و با دانش نیک او را مییابم.(1)
همان، نامه 62، ص 347.
البته شجاعت و قدرت آن حضرت، تبلوری از ایمان راسخ او به خداست. آن جناب قدرت بینظیر و همانند خود را به ایمان به خدای متعال مدلل مینماید و در بیانی میفرماید:
« مَا قَلَقْتُ بَابَ خَیْبَر بِقُوَّةٍ جِسْمَانِیَّةٍ بَلْ بِقُوَّةٍ رَبَّانِیَّةٍ ؛ (2)در قلعه خیبر را به قدرت جسمانی از جای نکندم، بلکه با قدرت الهی بود».
علی علیه السلام نه اینکه فقط شجاع بود، بلکه حقیقت شجاعت بود. به فرموده فاطمه علیها السلام او سید اولیای خداست و مرگ و لقای خداوند برای چنین مردانی آرزوست؛ همان گونه که خداوند میفرماید:
(... اگر میپندارید که شما به حقیقت دوستداران خدایید نه مردم دیگر، پس تمنای مرگ کنید).(3)
و نیز میفرماید:
(بگو ای پیغمبر [به قوم یهود] اگر خدا سرای آخرت را با آن همه نعمت جدای از سایر خلق به شما اختصاص داده شده، پس همیشه باید در آرزوی مرگ باشید).(4)
پس مرگ و زیارت خدا و قعود در (فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) آرمان ولی و دوست خداست و علی علیه السلام هم که سرور اولیاء الله است از دیگران به خدا مشتاقتر است. در واقع، این باور و حقیقت، شجاعتآفرین است تا آنجا که آن حضرت فرمود:
« فَوَاللهِ مَا ابَالِی أدْخَلْتُ إلَی الْمَوْتِ أوْ خَرَجَ المَوْتُ إلیَّ ؛ (5)به خدا سوگند! پروا ندارم که من به آستانه مرگ درآیم یا مرگ به سر وقت من آید».
در کلامی دیگر هم میفرماید:
« هَیْهاتَ بَعْد اللُّتَیّا وَ الَّتی، وَاللهِ لَابْنُ أبیطالبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدْی امِّهِ ؛ (1)
همان، خطبه 5، ص 13.
پسر ابوطالب از مرگ نمیهراسد و بیش از آنچه کودک، پستان مادر را خواهان است، به مرگ مأنوس است».فرّخ آن روز که از این قفس آزاد شوم از غم دوری دلدار رهم، شاد شوم(2)
و به قول حافظ:
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها(3)
به راستی، چه فلاح و کامیابی از این برتر که مرگ انسان شهد شهادت باشد. آن حضرت در این باره هم فرمود:
إنَّ أکْرَمَ المَوْتِ القَتْلُ وَالَّذِی نَفْسُ ابنُ أبیطَالِبِ بِیَدِهِ لَألْف ضَرْبةٍ بِالسَّیفِ أهْونُ عَلیَّ مِنْ مِیْتةِ عَلَی الفِراش ؛ (4)گرامیترین مرگ، کشته شدن در راه خداست، سوگند به کسی که جان پسر ابوطالب در ید قدرت اوست هزار ضربه شمشیر در راه خدا برایم آسانتر از مرگ در فراش و بستر است.
گمنام زیست هر که ز مرگ احتراز کرد
جاوید ماند آنکه ز مردن حذر نداشت(5)
بنابراین، مرگ در نگاه علی علیه السلام، تجلی در ملکوت، و زیارت دوست، و رسیدن جان به جانان است و این معرفت و نگاه شهودی، مولای ما را بر ستیغ شجاعت، فروزنده و نمایان ساخت. به قول فیض، این طنین سخن عارفانه علی علیه السلام است:
دلم گرفت از این خاکدان پر وحشت ره بهشت کدام است و منزل راحت
بلاست صحبت بیگانه و دیار غریب کجاست منزل مألوف و یار بیکلفت
مگر سروش رحیلی به گوش جان آید دل گرفته گشاید ز کربت غربت(1)
دیوان فیض کاشانی، صص 45-46.
تمامی نعمتها، از آن خدای متعال و خدای سبحان است. خداوند میفرماید:
(وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ) ؛ (2)(هر نعمتی که دارید همه از خداست).
بر این اساس انسان کامل، مظهر این صفت فعلی خدا میگردد و علی علیه السلام مصداق کامل و بارز آن است.
روایات بسیاری این حقیقت را تبیین و مدلل میفرمایند و ذوات مقدس ائمه معصومین علیهم السلام را برخوردار از این موهبت الهی میدانند. در زیارت جامعه چنین آمده:
بِکُمْ فَتَحَ اللهُ وَ بِکُمْ یخْتِمُ، وَ بِکُمْ ینزَّلُ الغَیْثَ ...؛ و خدا به واسطه شما آفرینش را آغاز کرد و فرجام آفرینش نیز به شما خواهد بود. خدا به واسطه شما باران رحمتش را نازل فرمود و به شما آسمان را به پا داشت تا بر زمین جز به امرش فرود نیاید؛ و به شما غم و اندوه و رنجها از دلها زدوده گردد و اسرار فرود آمده به پیغمبران و فرشتگان نزد شماست.
روشن و بدیهی است که تمام فیض وجود و نعمت، اصالتاً از پرتو جود خدای متعال است؛ حقیقتی که آیات قرآن نیز آن را گزارش میکنند:
(إِنَّ اللّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا...) ؛(3)
(خداوند آسمانها و زمین را از اینکه نابود شود نگاه میدارد).
همچنین میفرماید:
(وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ...) ؛ (4)(و اوست خدایی که باران را پس از ناامیدی خلق میفرستد و رحمت و نعمت خود را فراوان میگرداند و اوست خداوند محبوب و ستوده).
و نیز میفرماید:
(... قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ لَکُمْ مِنَ اللّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ بِکُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِکُمْ نَفْعاً) ؛(1)
سوره فتح، آیه 11.
(به همگان بگو که اگر خدا بخواهد به شما زیانی یا سودی برساند چه کسی در برابر او برای شما اختیاری دارد).
در ادعیه و نیایشهای مأثور ائمه هدی علیهم السلام نیز این اوصاف فقط برای خدای سبحان است، ولی چه اشکالی دارد که همان گونه که صفات خدا، مشارق تجلیات نعمتهاست، این وجود و ذوات مقدس نیز که مظاهر، صفات خدا هستند آفاق فروغ نعمتهای الهی نیز باشند. مگر فرشتگان، اموری را از عالم، مدیریت نمیکنند و آنان مدبرات امر و مجری فرمان خدا بر خلایق نمیباشند،(2)در حالی که این تدبیر امور به فرمان خدای متعال است.
بر همین اساس، علی علیه السلام و سایر ذوات مقدس ائمه معصومین علیهم السلام که مظاهر انسان کامل و مسجود فرشتگان خدایند، میتوانند مدبر امور الهی باشند. سبب نزول باران و برطرف شدن بلاها و قدرت و کمال الهی آنان، سبب نزول رحمت و برکات الهی است. در واقع، همه این نعمتهای بزرگ از جانب خداست که به این ذوات الهی موهبت گردیده است. پس از این منظر، گلواژههای آسمانی زیارت جامعه میدرخشند و این نگاه، انسان را از فرهنگ غلو پیراسته و به فرهنگ توحید ناب آراسته میسازد.
قرآن کریم این حقیقت را تبیین میکند و رسول خدا صلی الله علیه و آله را مظهر اغنای خدای سبحان معرفی میکند: (... أَغْناهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ) . (3)بنابراین رسول خدا صلی الله علیه و آله طبق افاضه خاص خداوند، وسیله کامروا شدن مردم است.(4)
به هر روی، اگر چه خدای سبحان بر همه امور محیط است؛ ولی همگان این استعداد را ندارند که مستقیماً از ذات ربوبی کسب فیض کنند و از این منظر است که ذوات مقدس معصومین علیهم السلام واسطه فیض و نزول رحمت خدایند. معارف و گلواژههای آسمانی زیارات، همچون زیارت جامعه، برای اهل معرفت و بصیرت، مفتاح غیب و تفسیر و ترجمانی از این
وساطت بین آفریدگار و آفرینشاند، البته مستوران در حجاب غفلت و تعصّب از دو سویه افراط و تفریط در خطرند. از این میان بعضی به دوزخ غلو و گروهی در جهنم تقصیر و کوتاهی در شأن آل الله، سقوط میکنند و چراگاه شیطان و وسوسه و ریب میگردند. بنابراین، نور الهی تنها بر جان کسانی تجلی خواهد کرد که جایگاه حقیقی این امامان بزرگوار را شناخته باشند:
منم ای گوهر گمگشته از این گمراهان گم شدن خواهم در کوی تو پیدا گشتن
جلوهای کن که سخن با تو کنم چون موسی سینهام سوخته در حسرت سینا گشتن(1)
دیوان شهریار، صص 628 و 100.
این حقایق، از زلال آیات و روایات معتبر جاری است و عارفی که دارای قلبی طاهر و روشن است، از آن سرچشمه مینوشد و گنجینههای معارف الهی به روی او گشوده میگردد.
امام سجاد علیه السلام میفرماید: « آیات القرآن خزائن العلم، فکُلّما فتحت خزانه فینبغی لک أنْ تنظر فیها ».(2)
بر این اساس اگر کلید فهم مطالب به جهت صحیح چرخانده شود، با هر آیهای در مخزنی از مخازن معارف الهی گشوده میشود و معارفی چون مظهریت و توسل در پرتو تفسیر صحیح قرآن و با داشتن دلی پاک، کاملاً روشن و دست یافتنی است.(3)
در پرتو آیه (... إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ)4 روایات بسیاری از ابن عباس، ابوبرزه، ابوهریره، مجاهد و دیگران روایت گردیده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
« أنَا المُنْذِرُ وَ عَلیّ الهَادِی من بعدی، و ضرب بیده إلی صدر علی فقال: أنتَ الهادی بعدی یا علی بک یهتدی المهتدون ؛ (4)من بیمدهندهام و علی هدایتگر است بعد
از من و بر سینه علی علیه السلام زد و فرمود: یا علی تو راهنما و هدایتگر بعد از من هستی به وجود تو هدایت میشوند هدایتجویان».
آن حضرت خود نیز فرمودند: «... وَ أنَا الْهَادِی إلی مَا جَاءَ به ؛ (1)
همان، ص 463، ح 413.
و من راهنما و هدایتگرم به سوی آنچه رسول آورده است».روایات بسیاری در آراستگی علی علیه السلام به این صفت الهی، از رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شده است؛ از جمله:
علی آیةُ الحق و رایة الهدی ؛ (2)علی مظهر حق و پرچم هدایت است.
یا علی... أنتَ مصباح الدُجی و أنت منار الهُدی ؛ (3)ای علی! تو چراغ فروزنده و فروغ هدایتی.
یا علی... أنتَ الطریق إلی الله ؛ (4)ای علی!... تو راه به سوی خدایی.
إنَّ علیاً هُوَ مَدِینَةُ هُدی، فَمَنْ دَخلَها نجی و مَنْ تَخلَّفَ عَنهَا هَلَکَ ؛ (5)همانا امیرالمؤمنین شهر هدایت است، پس هر کس در آن داخل گردید نجات یافت و هر کس از آن جا ماند هلاک شد.
البته سایر ائمه هدی علیهم السلام نیز هادیان الهی این امتند.(6)
علی علیه السلام هادی و همتای قرآن کریم است. یکی از خصوصیات قرآن این است:
(قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ)7
براساس این آیه، قرآن نور و کتاب آشکار است و هرگز بر آن غبار ظلمت و تاریکی نیست. قرآن کریم حقیقتاً نور است و نور در ذات خود روشن، و روشنگر دیگران است. از طرفی چون علی علیه السلام همسان قرآن است، پس آفتاب هدایت نیز خواهد بود و مزین به ملکه عصمت است.
عصمت، ملکهای علمی و عملی است که انسان را از جهل، خطا، سهو، نسیان و مغالطه در اندیشه و تفکر نگه میدارد. بنابراین معصوم، هم در عرصه علم از فهم ناصحیح مصون است و هم در عرصه عمل از کار ناروا محفوظ. عصمت، شهود خاصی است که انسان را از گناه باز میدارد، ولی اصل شهود، متعلق به عقل نظری است؛ چنان که پارسایی و پرهیز از گناه به عقل عملی باز میگردد.
منشأ عصمت عقل عملی، همان عقل نظری است، ولی عصمت علمی متوقف بر عصمت عملی نمیباشد. پس هر کس در مقام عمل، معصوم باشد در مقام علم نیز معصوم است، و اگر کسی حلال و حرام و پاک و ناپاک و زشت و زیبا را نداند در مقام عمل نیز معصوم نیست.
امیرالمؤمنین علیه السلام چون راهنما و هادی است باید ایمن از خطا و اشتباه باشد؛ یعنی هم صحیح بفهمد و هم به فهمیدهها درست عمل کند. از این رو در حرم امن فهم او، جهل قصوری، تقصیر و سهو و خطای در تطبیق راه پیدا نمیکند؛ همان طور که در حرم امن عملی آن حضرت خطا، عصیان و نسیان راه ندارد. آن حضرت، میزان هدایت است و با این میزان، ضلالت از هدایت و ایمان از کفر مشخص میشود. او حجت خداست و سیره و سخن او حجت و برهان الهی است. در زیارت آن حضرت، ساحت مقدسش چنین تجلیل میگردد:
« السَّلَامُ عَلَی أَبِی الْأَئِمَّةِ... وَ مِیزَانِ الْأَعْمَالِ وَ سَیْفِ ذِی الْجَلَالِ، السَّلَامُ عَلَی صَالِحِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَارِثِ عِلْمِ النَّبِیِّینَ، الْحَاکِمِ فِی یَوْمِ الدِّینِ ».(1)
مفاتیح الجنان، ص 550.
حلیم از اوصاف فعلی خداوند متعال است. در مواضعی از قرآن کریم خدای سبحان به این وصف توصیف گردیده است؛ از جمله:
علی علیه السلام مظهر تام و تمام حلم الهی است؛ همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: « علیٌ... احلم الناس حلماً ؛ (4)علی از همه مردم حلیمتر است»
در جای دیگر نیز فرمود: « یا علی! أنت أفضل امّتی فضلاً... و أوفرهم حلماً ».(5)
رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره حلم فرمود: «... فَتَشَعَّبَ مِن الْعَقْلَ الْحِلم و من الحلم العلم »، (6)پس براساس این حدیث از حلم، چراغ علم روشن است.
آن حضرت و سایر ذوات مقدس ائمه علیهم السلام بر ستیغ این خصلت میدرخشیدند و بر مکانتی رسیده بودند که افزون بر آن ممکن نیست؛ آنگونه که در زیارت جامعه چنین ستوده میگردند: « ومنتهی الحلم ».(7)
سیره عملی علی علیه السلام و سایر ائمه علیهم السلام، ترجمانی از حلم الهی آن ذوات مقدس است. آنان با تمام قدرتی که با عنایت الهی در اختیار داشتند و میتوانستند در چشم بر هم زدنی، آثار فراوانی در نظام آفرینش ایجاد کنند، در برابر آزار و شکنجههای دشمنان صبر کردند و همه ناملایمات را به پاس دفاع از دین تحمل کردند و جز در مواردی خاص، آن قدرت الهی را ابراز نکردند.
البته معنای حلم و بردباری سکون نیست و اینکه انسان، بیخیال از همه چیز، اقدامی نکند؛ بلکه مفهوم واقعی آن این است که عجولانه و نسنجیده عملی انجام ندهد، وگرنه کسی که در مقابل ناملایمات هیچ اقدامی نمیکند، فاقد قوه غضب است و چنین انسانی از اعتدال بیبهره خواهد بود.
1) (1)
سوره نساء، آیه 12.
2) (2) سوره تغابن، آیه 17.
3) (3) سوره فاطر، آیه 41.
4) (4) موسوعة امام علی بن ابیطالب علیه السلام، ج 9، ص 150.
5) (5) همان.
6) (6) بحارالانوار، ج 1، ص 117.
7) (7) مفاتیح الجنان، زیارت جامعه.
کسی که از قوای معتدل انسانی برخوردار است، همراه صبر، تحمل و پرهیز از اقدامات عجولانه، انسانی وقت شناس است و در زمان لازم، اقدام مناسب را انجام میدهد.
آن حضرت در تحلیل و تشریح اوضاع سیاسی زمان خود و افشای بازی سیاسیکاران میفرماید:
چون از آشنایی مردم با اسلام زمان چندانی نگذشته بود، نه خاندان ما را میشناختند و نه مزایا و ملاکهای برتری دینی را میدانستند. در این جوّ فتنه و غبارآلود، سقیفهای بیپایه، سایه شوم گستراند و در زیر آن سایه، حق مسلّم من که محور سنگ آسیای خلافت بودم غصب شد. حجت و دلیل آوردم، با قهر و مهر، اتمام حجت کردم، ولی چون بسیاری از افراد به حقیقت امر پی نبردند، اقدامات من مؤثر واقع نشد. به طور طبیعی باید برای احقاق حق خود دست به قبضه شمشیر میبردم و اقدام نظامی میکردم، لیکن اقدام نظامی را مصلحت ندانستم، چون غیر از اهل بیت من و عده کمی از اصحاب و یارانم کسی یاریام نمیکرد و اگر قیام میکردم اینها نیز کشته میشدند و خونشان بیثمر میماند؛ فَنَظَرتُ فَإذا لَیسَ لِی مُعِینٌ إلا أهلُ بَیْتِی، فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ المَوْتِ، وَ أغْضَیْتُ عَلَی القَذَی، وَ شَرِبْتُ عَلَی الشَّجی، وَ صَبرْتُ عَلَی أخْذِ الکَظِمَ، وَ عَلَی أمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ ؛ (1)
نهج البلاغه، خطبه 26، ص 26.
نگریستم و دیدم مرا یاری نیست و جز کسانم مددکاری نیست. دریغ آمدم که آنان دست به یاریام گشایند، مبادا که به کام مرگ درآیند. ناچار خار غم در دیده شکسته، نفس در سینه و گلو بسته، از حق خود چشم پوشیدم و شربت تلخ شکیبایی نوشیدم.از سوی دیگر، آن حضرت به هنگام لازم، در میادین جنگ حضوری شجاعانه داشت و لذا چون به حکومت رسید و زمینه جنگ با جبهه باطل فرا رسید، دیگر نه در مقابل ناکثان و پیمان شکنان صبر کرد و نه در مقابل قاسطان و طغیانگران شکیبایی نمود ونه در مقابل از دین خارج شدگان حلم ورزید، بلکه در مقابل هر گروه جبهه دفاعی مناسب گشود.(2)
آن حضرت همای رحمت خداست، چون تجلی کامل اسمای حسنای الهی است. پس همانطور که خداوند متعال (ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ)1 میباشد، چشمههای رحمت الهی از کوهسار وجود امام علی علیه السلام جاری، و آفتاب مهربانی از آن حضرت و سایر ذوات مقدس امامان معصوم علیهم السلام ساطع بود. در حقیقت درس رحمت، عطوفت و مهربانی بیمنت را باید از مکتب آنان فرا گرفت. آنان به هر کسی احسان میکردند، هرگز انتظار تقدیر و تشکر نداشتند، زیرا «حباً لله» اکرام و اطعام مینمودند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله که بار سنگین رسالت را بر دوش گرفته بود و به انجام میرساند، هیچ پاداشی جز دوستی و محبت نسبت به «قربا» از مردم درخواست نمیکرد. در واقع مودت اهل بیت علیهم السلام هم فروغی از آفتاب «رحمة للعالمین» بود که در سیمای ذوات مقدس معصومین علیهم السلام مردم را نورباران میساخت؛ همانها که در هنگام احسان و اطعام میفرمودند: (إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً) .(1)
معصومین علیهم السلام تنها از خدا اجر و مزد طلب میکنند:
(... إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللّهِ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) ؛(2)
(پاداش من فقط بر خداست و او شاهد بر همه چیزهاست).
آنانی که در عشق و دوستی خداوند فانیاند به درگاه پروردگار عرضه میدارند: خدایا! اگر جهنم فروزان و عذاب سوزان آن را تحمل کنیم، فراق تو، و همنشینی با دشمنان تو را چگونه تحمل کنیم؟
تجلیگاه رحمت واسعه و ساطعۀ پیشوایان هدایت از دو افق قابل بررسی است:
الف: نخست، رحمت عاطفی که دیگران نیز کم و بیش از آن برخوردارند، و علی علیه السلام همواره بر ستیغ این قله رفیع قرار دارد و نورافشانی میکند.
آن حضرت حتی نسبت به قاتل خود، ابن ملجم، مهربانی ورزید و به امام حسن علیه السلام فرمود:
فرزندم! با اسیر خود مدارا کن و به او رحم نما و در حقش احسان کن و با او مهربان باش... آری، ای پسرم! ما خاندانی هستیم که در مقابل جسارت دیگران کرم مینماییم و رحمت و مهربانی خصلت ماست. ای پسرم! به حقی که بر تو دارم، از آنچه میخوری به او غذا بده و از آنچه مینوشی او را سیراب کن. پای او را مبند و دستش را زنجیر مکن...(1)
بحارالانوار، ج 42، ص 287.
ب: افق دوم رحمت، عقلی است که برتر و بالاتر از قسم نخست است و از دسترس دیگران به دور است. حیات انسانی، منطقی و عقلانی بشر، مرهون آن است و این رحمت، بازتابش وحی است که در سیمای معصوم، چون ابر بارانریز، برکات و رحمتها را بر مردم میافشاند.
در حقیقت رسالت، آفتاب این مهر است، چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله این بار سنگین را برای کامروا شدن انسان بر دوش کشید و همه رنجها و سختیها را در راه رستگاری مردم به جان پذیرا شد. از طرف دیگر، امامت نیز بازتابش آفتاب رحمت واسعه معقول و عقلانی است و ریزش برکات، و آبشار رحمت از قله رفیع امامت، بر انسانیت مستدام و مستمر است و قوام آفرینش و واسطه فیض مقدس، وجود آن ذوات مقدس علیهم السلام میباشند.(2)
رحمت ویژه علی علیه السلام و ذوات مقدس معصومین علیهم السلام همانند رحمت الهی فراگیر است و چون سیل خروشان، تشنگان را سیراب، و چون آفتاب، پرتوافشانی میکند؛ هر چند بهرهمندی از آن مخصوص کسانی است که در مسیر و در پرتو آن قرار میگیرند. بدیهی است کسی که از دریا فرار کند و از نور به سوی سایه رود، هرگز کامش سیراب و وجودش نورباران نخواهد شد. چنین کسی چون ظرف در بستهای است که سالها در میان امواج
سهمگین و خروشان اقیانوسها غوطه میخورد، ولی نمی از یم دریا در آن نفوذ نمیکند. پس انسان باید خود را در پرتو آفتاب محبت آنان قرار دهد.
خداوند متعال به داوود علیه السلام وحی کرد: «ای داوود، همان گونه که خورشید بر کسی میتابد که خود را در پرتو آن قرار دهد، رحمت من نیز بر کسی نازل میگردد که خود را در برابر آن قرار دهد».(1)
بحارالانوار، ج 14، ص 34.
به هر روی، انسان باید خود را در پرتو عطوفت امیرالمؤمنین و ذوات مقدس ائمه هدی علیهم السلام قرار دهد تا مشمول لطف و رحمت آن ذوات قرار گیرد، وگرنه با آنکه آن ذوات مقدس، ناظر بر اعمال امتند، ولی نسبت به بعضی نگاه باکرامت نخواهند داشت؛ همان گونه که خدای سبحان به بعضی نظر نمیکند و با آنان سخن نمیگوید:
(... وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ) .(2)
ظهور رحمت علی علیه السلام و آل معصومش علیهم السلام در قیامت همان شفاعت است. فروغ شفاعت آن جناب بر عاصیان میتابد و آنان را مشمول رحمت و بخشش الهی قرار میدهد. رحمت الهی که همان رحمانیت در دنیاست، فراگیر است و دوست و دشمن و مؤمن و غیرمؤمن را شامل میگردد، ولی در قیامت ویژه مؤمنان است. از طرفی شفاعت امیرمؤمنان علیه السلام نیز که مظهر رحمت الهی است فقط شامل کسانی خواهد شد که مؤمن از دنیا رفته باشند؛ هر چند پرتو رحمتش در دنیا بر قاتلش نیز میتابید و عموم را در بر میگرفت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
« إنّی لأشفع یوم القیامه فَاُشفّع وَ یشفع علیّ فیشفّع و یشفع اهل بیتی فیشفعون ؛ (3)روز قیامت من شفاعت میکنم، پس پذیرفته میشود، علی شفاعت میکند و پذیرفته میشود و اهل بیت من شفاعت میکنند، پس پذیرفته میشود».
مُکْرم، از اسمای فعلی خداوند است و علی علیه السلام و فرزندان معصومش مظاهر کامل خداوند (غَنِیٌّ کَرِیمٌ)1 اند. در زیارت جامعه که مشرق تابانی از تجلیات الهی است که ذوات مقدس امامان معصوم ما به آن آراستهاند چنین میخوانیم:
« وَ عِبادِهِ المُکْرِمینَ، الَّذین لا یسْبِقُونَهُ بِالقولِ وَ هُمْ بِأمرِهِ یعْلَمُون ؛ (1)بندگان گرامی و مقرب الهی که هرگز بر حکم او سبقت نگرفته و کاملاً مطابق فرمانش عمل میکنند».
کرامت از عبودیت و بندگی خدا تجلی میکند. پس هر چه انسان به عبودیت محض نزدیک شود، به عزت و کرامت الهی نزدیکتر گشته و از حقارت و خواری پیراسته میگردد.
در قرآن مقابله مستقیمی میان حقارت و کرامت بیان گردیده است:
(وَ مَنْ یُهِنِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُکْرِمٍ) .(2)
نقل است که علامه طباطبایی رحمه الله میفرمودند:
کرامت معادل دقیق فارسی ندارد. برای بیان محتوای آن، باید چند مفهوم به هم ضمیمه شوند تا انسان معنای آن را درک کند؛ مثلاً اگر انسان به مقام عبودیت محض برسد و حاضر نباشد که جز برای خدا کرنش کرده و سر بر زمین بساید، و از خواری و ذلت به طور کامل پاک و منزه گردد، میتوان گفت که به مقام کرامت رسیده است.(3)
در قرآن چهرهها و جلوههایی به این صفت الهی آراسته گردیدهاند؛ از جمله:
(رَسُولٌ کَرِیمٌ) ، (4)(لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ) ، (5)(کِتابٌ کَرِیمٌ) ، (6)(مَلَکٌ کَرِیمٌ) ، (7)(قَوْلاً کَرِیماً)9 .
نکته مهم اینکه چشمه جوشان کرامت از بیوت عترت جاری است؛ به گونهای که تمام خیرات و برکات در نظام هستی، از فیض وجود آن ذوات مقدس افاضه میگردد و آنان واسطههای فیض حضرت حقاند.
آنان اصل و فرع، و اول و آخر خیر و برکتاند تا آنجا که در زیارت جامعه در مکانت آن بزرگواران چنین آمده: « إنْ ذُکِرَ الْخَیْرُ کُنْتُمْ أولَهُ وَ أصْلَه و فَرعَهُ وَ معدِنَهُ وَ مَأواهُ و مُنتهاه ».(1)
زیارت جامعه، ص 830.
البته فرشتگان نیز به تاج کرامت آراستهاند: (بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ) ، (2)گرچه درس کرامت را از ذوات «ائمه هدی علیهم السلام» آموختهاند. امیرالمؤمنین علیه السلام در این باره میفرماید:
إنّا آل محمد، کُنّا أنواراً حَوْلَ العَرْش، فَأمَرَنا اللهُ بِالتَّسْبِیح فسبّحنا، فَسَبّحَتْ المَلائکة بتَسبِیحَنا، ثُمَّ أهبطنا إلی الأرضِ فَأمَرنَا اللهُ بِالتَّسبِیح فَسَبَّحنا فسبحَت أهلُ الارض ؛ (3)همانا ما خاندان محمد صلی الله علیه و آله نورهایی بودیم در اطراف عرش الهی، پس خداوند ما را به تسبیح، فرمان داد، پس ما خدا را تسبیح گفتیم، و فرشتگان به تسبیح ما خدا را تسبیح گفتند. سپس خداوند ما را به زمین فرود آورد و مأمور به تسبیح کرد، پس ما او را تسبیح گفتیم، و اهل زمین به تسبیح ما خدا را تسبیح گفتند.
به هر روی فرشتگان شاگردان مدرسه معرفت «آل الله» هستند و نیز پیامبران شاگرد آنان بودهاند.(4)
بدین ترتیب مجموعه عالم امکان بر سر سفره کرامت امیر مؤمنان و سایر ائمه علیهم السلام میهمانند.(5)
سلام از اسمای حسنای الهی است که از مشرق صفات افعالی خدای متعال میتابد و او مبدأ و آغاز هرگونه سلام و سلامتی است.
قرآن کریم میفرماید: (هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ...)1
از طرفی در نیایش آن ذات مقدس چنین زمزمه میشود: « أللّهُمَّ أنتَ السلام و مِنکَ السلام، و لک السلام و إلیکَ یعُودُ السلام ».(1)
علی علیه السلام و ذریه معصومش علیهم السلام مظهر کامل و بارز سلام خدایند. توضیح اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله در سفر معراج، صفوفی از فرشتگان و پیامبران را زیارت کرد و به آنان سلام کرد. خداوند متعال در پاسخ سلام رسول خود فرمود: « أَنَّ السَّلَامَ وَ التَّحِیَّةَ وَ الرَّحْمَةَ وَ الْبَرَکَاتِ أَنْتَ وَ ذُرِّیَّتُکَ ؛ (2)تو و ذرّیه تو سلام، تحیت، رحمت و برکات هستید».
همچنین آن حضرت جلوه اعظم «بِرّ» خداست و آبشار فیض و نیکوکاری از ملکوت وجودش جاری است. قرآن کریم نیز به این نام مبارک اشاره کرده است: (إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِیمُ) .(3)
در واقع مظهر کامل «برّ» علی علیه السلام و سایر امامان معصوم علیهم السلام میباشند. آنان ریشه و اساس نیکوکاریاند و در زیارتشان با عنوان « وَ عناصر الابرار » (4)ستوده و تجلیل میگردند.
در تبیین و توصیف این ذوات معصوم علیهم السلام از زبان علی علیه السلام - که لسان خدا و قرآن ناطق است - میتوان به این موارد اشاره کرد:
لا یقاسُ بِآلِ مُحمّدٍ صلی الله علیه و آله مِنْ هَذِهِ الاُمَّةِ أحَدٌ وَ لا یسَوّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أبَداً ...؛ از این امت کسی را با خاندان رسالت همپایه نتوان پنداشت، و هرگز نمیتوان پرورده نعمت ایشان را در رتبت آنان داشت، چرا که آل محمد پایه دین و ستون یقیناند، هر که از حد در گذرد به آنان باز گردد و آن که وامانده بدیشان پیوندد. حق ولایت، خاص ایشان است و میراث پیامبر صلی الله علیه و آله مخصوص ایشان. اکنون، حق به خداوند (صاحب) آن رسید و رخت بدانجا که بایسته اوست کشید.(1)
همان.
بر این اساس، هیچ کس همتراز و هم افق آل پیامبر صلی الله علیه و آله نیست. آنان قدسیانی عرشیاند که برای هدایت مردم آمدند و آنان که ایشان را چون دیگران پنداشتند، تخم کین و فساد در سرزمین اسلام کاشتند. گویا مولوی در همین رابطه سروده است:
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته خوابیم و خور
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
اشقیاء را دیده بینا نبود نیک و بد در دیدهشان یکسان نمود
همسری با انبیا برداشتند اولیاء را همچو خود پنداشتند
این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی در میان بیمنتها(2)
أیْنَ الَّذینَ زَعَمُوا أنّهُمُ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ دُونَنَا، کَذِباً وَ بَغْیاً عَلَیْنا أنْ رَفَعَنَا اللهُ وَ وَضَعَهُمْ ...؛ (3)کجایند کسانی که پنداشتند آنان - نه ما - دانایان علمِ قرآناند؟ [آن هم] به دروغ و ستمی که بر ما میرانند. خدا ما را بالا برده و آنان را فرو گذاشته، به ما عطا کرده و آنان را محروم داشته، ما را در - حوزه عنایت خود - در آورد، و آنان را از آن برون کرد. راه هدایت را با راهنمایی ما پویند. و
روشنی دلهای کور را از ما جویند. همانا امامان از قریشاند که درخت آن را در خاندان هاشم کشتهاند. دیگران در خور آن نیستند و طغرای امامت را جز به نام - هاشمیان - ننوشتهاند.
در ادامه نیز فرمود: « فِیهِمْ کَرائُمُ القُرآنِ، وَ هُمْ کُنُوزُ الرَّحمن ...؛ (1)
همان، خطبه 154، ص 152.
مصداق آیتهای بلند قرآناند، و گنجینههای خدای رحماناند، اگر سخن گویند جز راست نگویند و اگر خاموش مانند بر آنان پیشی نجویند، پس پیشوای قوم باید با مردم خود به راستی سخن گوید و راه خرد پوید و از فرزندان آخرت بود که از آنجا آمده است و هم بدانجا باز رود».در خانه حقایق ار آیی ز در درآی
و آن در درِ مدینه علم است و مرتضی است(2)
به قول عمان سامانی:
بکوب حلقه طاعت در مدینه علم کَننده در خیبر به بازوان یلی
چو در گشوده شد آنگه به شهر یابی راه بلی بری به نبی راه با ولای علی(3)
دین را چنانکه باید دانستند و فرا گرفتند و به کار بستند، نه که تنها آن را شنفتند و به دیگران گفتند، که راویان دانش بسیارند، لیکن پاسداران آن اندک به شمار.
در واقع این چراغ دانش آنان است که از چشمه علم خدا نورافشان میشود و شهپر اوج و عروج آنان است.
به قول مولوی:
علمهای اهل دل حمالشان علمهای اهل تن احمالشان
گفت ایزد «یحمل أسفارَهُ» بار باشد علم، کان نبود ز هو
هین مکش بهر هوا آن بار علم تا شوی راکب تو بر رهوار علم
هین بکش بهر خدا این بارِ علم تا ببینی در درون انبار علم
از هواها کی رهی بی جام هو ای ز هو قانع شده با نام هو
خویش را صافی کن از اوصاف خویش تا ببینی ذات پاک صاف خویش
بینی اندر دل علوم انبیا بی کتاب و بی معید و اوستا(1)
مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات 3445-3455.
هر که وارست از جهان در این جهان یافت بی شک او حیات جاودان
این بود از موت آزادی پسر هین بمیر و زندگانی را نگر
زین ممات ادریس بر افلاک شد همنشین خور، مسیح پاک شد
زین ممات آتش چمن شد بر خلیل موسی عمران گذشت از رود نیل(1)
مثنوی طاقدیس، ص 312.
و فیض چنین زمزمه میکند:
گفت خدا که اولیاء، روی من و ره من اند
هر چه بخواهی از خدا، از در اولیاء طلب
سرور اولیاء نبی است، و ز پس مصطفی علی است
خدمت مصطفی کن و همت مرتضی طلب
پیروی رسول حق دوستی حق آورد
پیروی رسول کن دوستی خدا طلب(3)
و نیز همو سروده:
ولای آل پیغمبر بود معراج روح من
به جز این آسمانها آسمانی کردهام پیدا
به حبل الله مهر اهل بیت است اعتصام من
برای نظم ایمان ریسمانی کردهام پیدا
سخنهای امیرالمؤمنین دل میبرد از من
ز اسرار حقایق دلستانی کردهام پیدا
کلامش بوی حق بخشد مشام اهل معنا را
ز گلزار الهی بوستانی کردهام پیدا
قدم در مهر او خم شد عصای مهر محکم شد
برای دشمنش تیر و کمانی کردهام پیدا(1)
همان، صص 12 و 417.
« فَإنّا صَنائِعُ رَبِّنا و النّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنَا ؛ (2)پس همانا ما پروردههای خداییم و مردم پروردههای مایند».
بدون شک، فضایل عترت افزون بر آن است که ذکر گردید، و نشانههای فاخری که از این مجموعه فضایل حاصل میگردند عبارتند از:
خاندان معصوم رسول خدا صلی الله علیه و آله حامل اسرار خدا و گنجینه دانش او و قرارگاه کتابهای آسمانیاند؛
هیچ کس از امت اسلامی همتای آنان نیست؛
آنان جبال دین، پایه دین و ستون یقیناند؛
آنان رهبران و چراغهای هدایت هستند؛
کرائم قرآن در شأن آنان است و آنها مفتاح رموز خدا و گنجهای خدای رحماناند؛
اهل بیت علیهم السلام صادق و گواه بر دیگراناند؛
آنان امیران سخن و صاحبان کلاماند؛
آنان حیات دانشاند و علم در پرتو آفتاب دانش آنها زنده است؛
به یاری آنان، حق بر جایگاه خود مستقر میگردد و باطل از جایگاهش کنار میرود؛
دین خدا را عاقلانه ترجماناند، و رفتار و عملشان تفسیر قرآن است؛
اهل بیت علیهم السلام معصوماند و خداوند آنان را از گزند و آفت گناه باز داشته است؛
آنان همتای قرآناند و هرگز قرآن را رها نکنند و قرآن نیز آنان را رها نمیکند؛
راهشان، راه نجات و هدایت است. آنان زمامداران حق، پرچمهای دین و زبانهای صدقاند؛
آنها در بهترین درجات قرآن منزل دارند و از ستیغ کرامت آن میدرخشند، از این رو باید چون شتران تشنه، به کوثر زلال معرفت آنان روی آورد و از آن سیراب شد؛
آفتاب ولایتشان همیشه ساطع است و هرگز غروب ندارد؛
آنان مصنوع و دست پرورده خدایند و دیگران، پرورش یافته دامان کرامت آنان هستند و از برکات و حسنات علمی و عملی آنان نورباراناند.(1)
ر. ک: شمیم ولایت، صص 489-490.
آنچه نگاشته شد، پرتوی از آفتاب کرامت علی علیه السلام بود و فاطمه علیها السلام عصاره همه این فضایل را در چند جمله کوتاه تفسیر کرد. آن حضرت فرمود:
« مَکدُوداً فی ذاتِ اللهِ، [ مُجْتَهِداً فِی أمْرِ الله ] قَرِیباً مِنْ رَسُولِ الله، سَیِّداً فِی أوْلِیاءَ اللهِ [ مُشْمِرّاً ناصِحاً، مُجِدّاً کادِحاً، لا تَأخُذُهُ فِی اللهِ لَوْمَةُ لائِم ] وَ أنْتُم فِی بُلَهْنِیَةٍ وَادِعُون آمِنون ؛ (2)او این رنج را برای خدا میکشید، و در آن، خشنودی پروردگار و رضای پیغمبر را میدید».
علی علیه السلام این همه تلاش و جهاد را به ساحت ذات کبریایی تقدیم میدارد. در اینجا سخن از نعمتهای بهشتی نیست، چون بهشت و نعمتهایش جلوههای مقام صفات حق تعالی هستند؛ و تجلیاتی از مقام رحمانیت و رحیمیت حضرت حقاند، ولی علی علیه السلام مقام ذات را شایسته بندگی خویش میداند و اوج تلاش و جهادش را تقدیم این ساحت کبریایی و مقدس میکند و چنین انسان بزرگی، « سَیِّداً فِی أوْلِیاء الله ؛ آقا و سرور دوستان خداست».
«ولی» از اسمای فعلی خداوند متعال است. در قرآن کریم به این وصف خداوند متعال اشاره شده است؛ مانند:
(إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحِینَ) ؛(2)
(اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ) ؛(3)
(وَ اللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ) ؛(4)
(فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ) .(5)
ولایت، خواه تکوینی و خواه تشریعی، چون سایر اوصاف فعلی خدای سبحان، تنها مخصوص پروردگار متعال بوده و هیچ کس شریک او نیست:
(بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ)6 .
ولی از آنجا که این اسم از اسمای فعلی خداوند متعال، مظهر میخواهد، به همین دلیل با وجود حصر ولایت در خدای سبحان (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ)7 فروغ همین ولایت از مشکات
1) (1)
سوره شوری، آیه 28.
2) (2) سوره اعراف، آیه 196.
3) (3) سوره بقره، آیه 257.
4) (4) سوره آل عمران، آیه 68.
5) (5) سوره یوسف، آیه 101.
وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله ساطع، و از مصباح (وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ)1 میدرخشد.
به هر روی، ولایت الله، مراتب و آفاقی دارد و مظهر کامل و تمام آن اسم شریف «صاحب ولایت کلیه علویه» است. آن حضرت در تکوین و تشریع، مظهر ولایت أتمّ خداست، به همین دلیل، در کاینات تصرف میکند و زمین و آسمان و آنچه در آن دو هست مسخّر فرمان آن حضرت است.(1)بدون شک فرمان علی علیه السلام بر کل کاینات جاری است و آفتاب ولایتش بر کون و مکان میتابد.
قرآن کریم پیرامون ولایت تکوینی «آصف بن برخیا» وزیر حضرت سلیمان میفرماید:
(قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ...) ؛(2)
(کسی که دانشی از کتاب داشت گفت: پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را (تخت بلقیس ملکه سبا) نزد تو خواهم آورد).
طبق بیان قرآن، آصف توانست چنین کند:
(فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی)4
در حالی که فقط دانشی از کتاب داشت، ولی علی علیه السلام به تمام کتاب عالم بود.
در ذیل آیه شریفه (وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)5 روایات بسیاری وارد شده که همگی آنها منظور از (وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ) را علی علیه السلام دانستهاند.(3)
در یکی از این روایات امام صادق علیه السلام میفرماید: (الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ) 7 « هو امیرالمؤمنین ؛ او امیرالمؤمنین علیه السلام است». آنگاه از حضرت پرسیدند: آیا کسی که نزد او علمی از کتاب است آگاهتر است یا آن کسی که علم کتاب نزد اوست؟
امام پاسخ فرمود:
« ما کان علم الذی عنده علم من الکتاب إلا بقدر ما تأخذ البعوضه بجناحها من ماء البحر ؛ (1)
تفسیر قمی، ج 1، ص 367.
دانش کسی که صاحب علمی از کتاب بود نسبت به امیرالمؤمنین مانند مقدار آبی است که پشه با بالهای خود از دریا میگیرد».بر این اساس، آیا چنین انسانی بر مُلک سیطره ندارد و محور ملکوت نیست؟ بدون شک، آن حضرت قطب عالم امکان بود، چون دارای ولایت کلیه الهی بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام اساس مرصوص خلافت بود و اگر بر مصدر خلافت قرار میگرفت و کاخ ولایت بر بنیان الهیاش تأسیس میشد، حکومت اسلامی کاخی سربی و غیرقابل نفوذ بود، ولی او را از اساس محکمش جدا ساختند. امیرالمؤمنین خود در تبیین این حقیقت میفرماید:
...وَ نَقَلُوا الْبِناءَ عَنْ رَصِّ أساسِهِ، فَبَنَوْهُ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ ...؛ و چون خدا فرستاده خود را نزد خویش برد گروهی به گذشته برگشتند و با پیمودن راههای گوناگون به گمراهی رسیدند و به دوستانی که خود گزیدند پیوستند و از خویشاوند گسستند. از وسیلهای که به دوستی آن مأمور بودند جدا افتادند و بنیان را از بن برافکندند و در جای دیگر بنا نهادند. آنان، کانهای هرگونه گناه و هر فتنهجو را درگاه و پناهاند، از این سو بدان سو سرگردان، در غفلت و مستی به سنت فرعونیان، یا از همه بریده و دل به دنیا بسته یا پیوند خود را با دین گسسته.(2)
امام باقر علیه السلام در اهمیت جایگاه ولایت فرمود: « بُنِیَ الإسْلامُ علی خَمس: عَلَی الصَّلاةِ وَ الزّکَاةِ وَ الصَّومِ وَ الْحَجِّ وَ الوِلایةِ وَ لم ینادِ بِشَیءٍ کَمَا نُودِیَ بِالولایة ».(3)
زراره میگوید: پس از آنکه امام باقر علیه السلام ارکان پنجگانه اسلام را بیان کرد از آن حضرت پرسیدم کدامیک از این ارکان برتر است؟ امام علیه السلام فرمود: ولایت برترین پایه
است، زیرا ولایت در میان ارکان نقش کلیدی دارد و امام، راهنمای دین است. در ادامه امام باقر علیه السلام فرمود: بلندای امر و قلّه بلند و کلید هر چیز و رضایت خدای رحمان پس از شناخت امام، پیروی از اوست و این ترجمان سخن خداست:
(مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ) .(1)
سوره نساء، آیه 80.
اگر کسی تمامی شبها به نماز ایستد و همه روزها را روزه بدارد و همه اموالش را صدقه بدهد و هر ساله حج خانه خدا کند، اما ولایت ولی خدا را نشناسد و آن را نپذیرد، و همه کارهایش را با راهنمایی امام انجام ندهد از طرف خدا او را هیچ پاداشی نیست و از اهل ایمان نیست.(2)
به همین دلیل علی علیه السلام در ترجمان این حقیقت فرمود:
« أیُّهَا النّاسُ إنَّ أحَقَّ النّاسِ بِهَذَا الأمْرِ، أقْواهُمْ عَلَیْهِ وَ أعْلَمُهُمْ بِأمْرِ اللهِ فیه ؛ (3)مردم! سزاوار به خلافت کسی است که بدان تواناتر باشد و در آن به فرمان خدا آگاهتر».
ولی خدا برترین افراد روی زمین و از همه تواناتر و داناتر است. او شاهد ملک و ملکوت است و از آنگاه که فروغ حق بر او تابید و حق را شناخت هرگز در آن شک نکرد: « مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ ارِیتُهُ ». (4)ولی خدا کسی است که نور وحی و رسالت را میبیند و شمیم روحبخش نبوت را استشمام میکند و ناله شیطان را میشنود.(5)
او همیشه همراه و همراز قرآن است؛ همان گونه که خود فرمود: « إنَّ الْکِتَابَ لَمَعِی، مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُهُ ؛ (6)همانا قرآن با من است و از آن هنگام که یار آن گشتم، از آن جدا نبودم».
رسول خدا صلی الله علیه و آله او را محور حق میدانست، پس هر جا علی است حق همان جاست، او میزان شناخت حق و فاروق بین حق و باطل است.(7)
بنابراین ولی خدا از مردم به خودشان سزاوارتر است؛ همان موضوعی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در خطبه غدیر درباره آن از مردم اعتراف گرفت و فرمود: « ألَسْتُ أوْلی بِکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ؟ قَالوُا بَلی ». (1)
توحید، شیخ صدوق، ص 212.
فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله بازتابی از کلام خدا در قرآن است:(النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ) .(2)
علی علیه السلام این حقیقت را تفسیر کرد و فرمود: « فَوَاللهِ إنِّی لَأوْلَی النَّاسِ بِالنَّاس ؛ (3)به خدا سوگند من از مردمان بر مردمان اولایم».
ولایت علوی، همان تجلی ولایة الله است. این آفتاب ملکوتی در غدیر از مشرق جمال علی علیه السلام نمایان گردید. غدیر تجلیگاه و روز ابلاغ این حقیقت آسمانی بود؛ گرچه جعل ولایت به آیه ولایت بود: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا...)4 .
ابوذر غفاری میگوید:
روزی از روزها با رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد نماز میخواندم، سائلی وارد مسجد شد و از مردم تقاضای کمک کرد، ولی کسی چیزی به او نداد. او دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شاهد باش که من در مسجد پیامبر تو تقاضای کمک کردم، ولی کسی کمکم نکرد. در همین حال علی علیه السلام که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد و سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حال نماز این ماجرا را مشاهده کرد. هنگامی که از نماز فارغ شد سر به آسمان بلند کرد و چنین فرمود: پروردگارا! برادرم موسی از تو تقاضا کرد که سعه صدرش دهی و کارها را بر او آسان سازی و گره از زبانش بگشایی
تا بلیغ گردد و مردم گفتارش را درک کنند، و نیز خواست که هارون را که برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهی و به وسیله او نیرویش را زیاد کنی و در امر رسالت او را شریک موسی قرار دهی، به موسی آنچه خواست عطا فرمودی و اینک خداوندا! من محمد، پیامبر و برگزیده توام، سینه مرا گشاده کن و کارها را بر من آسان گردان و از خاندانم علی علیه السلام را وزیر من قرار بده تا به وسیله او پشتم قوی و محکم گردد.
ابوذر میگوید: هنوز دعای پیامبر صلی الله علیه و آله پایان نیافته بود که جبرئیل فرود آمد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت بخوان، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چه بخوانم؟ گفت: بخوان: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا...) .(1)
سوره مائده، آیه 55.
در بسیاری از کتب اسلامی و جوامع حدیثی، تفسیری و تاریخی از اهل سنت و شیعه، روایات بسیاری وارد شده که آیه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ) را در شأن و فضیلت علی علیه السلام میدانند. در بعضی از آن منابع نیز به موضوع بخشیدن انگشتر از سوی آن حضرت در حال رکوع اشاره شده،(2)پس تردیدی نیست که آیه ولایت درباره علی علیه السلام نازل شده است.
این آیه از نشانههای فاخر مکتب تشیع امامیه است و چون آفتاب میدرخشد. اگر چه خفاش صفتان متعصب دیده بر این آفتاب حقیقت فرو بسته و به بهانه تنها روایت مجعول «عکرمه»، شأن نزول دیگری برای آن رقم زدهاند.(3)البته این افراد متعصب همیشه دیده بر حقایق بسته و تا توانستهاند کرائم قران را که در شأن اهل بیت علیهم السلام نازل شده به گونهای دیگر تحریف نمودهاند.
1) (1)
2) (2) ر. ک: شواهد التنزیل، ج 1، صص 249-290، ح 219-243؛ احقاق الحق، ج 2، صص 399-410؛ در کتاب غآیةالمرام 24 حدیث در این باره از طرق اهل سنت و 19 حدیث از طرق شیعه نقل شده است؛ منهاج البراعه، ج 2، ص 350؛ المراجعات، ص 155؛ ذخائر العقبی، ص 88؛ تفسیر فتح القدیر، ج 2، ص 50؛ جامع الاصول، ج 9، ص 478؛ اسباب النزول، ص 148؛ لباب النقول، ص 90؛ تذکرة سبط بن جوزی، ص 18؛ نور الابصار، ص 105؛ تفسیر طبرسی، ص 165؛ الکافی الشافی، ص 56؛ مفاتیح الغیب، ج 3، ص 431؛ درالمنثور، ج 3، ص 393؛ کنز العمال، ج 6، ص 391؛ مسند ابن مردویه و مسند ابن الشیخ؛ صحیح نسایی؛ شمیم ولایت، پاورقی ص 166.
3) (3) تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 648.
امام باقر علیه السلام نیز در روایتی فرمود: « أمَرَ اللهُ «عَزَّ وَ جَلَّ» رَسُولَهُ بِوِلایَةِ عَلیّ بْن ابیطالب ...؛ خدای عزوجل رسولش را به ولایت علی بن ابیطالب امر کرد و به او این آیه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ) را نازل نمود».(1)
اصول کافی، ج 1، ص 289.
حصر در آیه مبارکه نشانه آن است که مقصود از ولایت، ولایت خاص است، نه مطلق دوستی و یاری و محبت که با صراحت قرآن بر همه مسلمانان سایه گسترده، و همگان باید در پرتو ولایت عام، دوست و یاور یکدیگر باشند:
(وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ)2 .
بنابراین، ولایت در آیه مبارکه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ...) ، ولایتی است خاص و منحصر در خدا و رسولش، و چهرههای خاصی از مؤمنان که مفاد آیه به آنان اشاره میکند و این، همان ولایت خاصی است که به رهبری و سرپرستی مردم تفسیر میگردد.
از طرفی چون آیه خطاب به امت اسلامی است، و خدا و رسول و مؤمنان خاص همچون علی علیه السلام ولی آناناند، اقتضای خطاب آیه آن است که خداوند متعال، رسول الله صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام داخل در امت اسلامی فرض نشوند وگرنه اتحاد «ولی» و «مولّی علیه» لازم میآید. با این فرض باید منظور از ولایت، ولایت خاص باشد نه ولایت عام، چون ولایت عام همه مؤمنان را در بر میگیرد و همه به آن آراستهاند. پس فروغ ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و مؤمن خاص، یعنی علی علیه السلام همان ولایت الله، و تجلیات همان ولایت است. اینکه خدای تعالی ولی مؤمنان است؛ یعنی اداره کننده مردم است و در دو افق تکوین و تشریع، مردم را سرپرستی و تدبیر میکند، پس همین ولایت برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام جعل شده و اثبات گردیده است.(2)
توضیح اینکه خداوند از سرچشمه جودش بر شبستان عدم، نور وجود افشاند و همه کائنات را آفرید و در گلستان آفرینش، انسان را آفرید، و همه این آفرینش در پرتو غرایز و دادههای وجودی و نیز عقول و هادیان، به سوی هدف نهایی، بالنده و پویا در حرکتاند.
بر این اساس، رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام نیز از همین ولایت، برخوردار و عهدهدار تشریع و قانونگذاری و اجرای آن برای مردم بودند. همچنین به واسطه آن ذوات مقدس علیهم السلام فیض خداوند بر آفریدگان جاری است. در واقع آنان از ولایت تکوینی برخوردارند و فروغ این ولایت بر همه کائنات تابیده است. پس رسول الله صلی الله علیه و آله و امام معصوم علیهم السلام به اذن الهی در همه هستی تصرف میکنند.
لطیفه ادبی که در آیه مشهود است اینکه، این سه تجلیگاه ولایت به شکل سه جمله مستقل آمده و در واقع لفظ «ولی» سه مرتبه در آیه تکرار شده است. در این میان، مفاد دو ولایت در زمان نزول، ولایت فعلی است؛ یعنی ولایت خدا و رسولش ولایت فعلی و اجرایی است، اما ولایت (وَ الَّذِینَ آمَنُوا) یعنی علی علیه السلام ولایتی بالقوه میباشد که بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله اجرایی میگردد. جالب اینکه چنین استعمالی در قرآن در موارد دیگری هم به کار رفته است؛ از جمله خداوند در داستان زکریا میفرماید:
(فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ)1
بدون تردید ولایت «یحیی» «ولایت بالقوه» است، زیرا حضرت زکریا تقاضای فرزندی کرد که بعد از خودش «ولی» باشد، نه فرزندی که بر خود زکریا هم ولایت داشته باشد؛ چنانکه این حقیقت از مفاد (یَرِثُنِی) هم آشکار است.
موارد دیگر، استعمال واژه «ولی» در آیه مبارکه (أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ)2 است که بر وجوب پیروی از «اولی الامر» بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله دلالت دارد. پس این کاربردها خود نشانی روشن بر این است که لفظ «ولی» در قرآن به معنای «ولی بالقوه» هم استعمال گردیده است.
بنابراین، آیه ولایت، علاوه بر بیان ولایت الهی و رسول خدا، ولایت چهرهای معصوم و همردیف با رسول خدا صلی الله علیه و آله را ترسیم میکند که در آینده، زمامدار و رهبر جامعه میگردد و آن شخصیت، علی علیه السلام است.
فروغ دیگری که از این آیه و آیات دیگر ولایت ساطع است اینکه، در هر زمان و روزگاری، ولی بالفعل و صاحب نفوذ قدرت، یکی است؛ همان گونه که خدا باید یکی باشد.
روشن است که فرض دو خدای مقتدر و عالم که صفاتشان عین ذات باشد، فرضی است محال و غیرممکن، چون دو مدیریت و دو قدرت، آسمانها و زمین را از بین میبرند؛ همان گونه که خداوند میفرماید: (لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا)1
پس نمیتوان دو خدای مقتدر و مدیر را که بخواهند براساس حق کار کنند تصور کرد، زیرا غیر از خدای متعال، حقی نیست و سایر موجودات، نسبت به ساحت او عدم محضاند، و هر آنچه هست و خواهد بود، فیض و فعل حضرت باریتعالی است، پس ذات حضرت حق، بدون ندّ و ضد و شریک است. او واحد، احد، وحید، یگانه و حی و قیوم است.
بر این اساس، رسول خدا نیز در عرصه امکان و در عالم کون و تشریع باید یکی باشد؛ زیرا دو رسول، در زمین و زمان واحد، نمیتوانند جامعه را رهبری کنند. اگر هم بر فرض در زمانی دو پیغمبر یا بیشتر باشند همانند زمان حضرت ابراهیم علیه السلام که حضرت لوط علیه السلام نیز پیامبر خدا بود، بدون شک همه پیامبران از یکی از آنان پیروی میکنند. به همین دلیل حضرت لوط فرمانبر ابراهیم خلیل علیه السلام بود، به هر روی امامان معصوم علیهم السلام نیز چنین هستند، آنان نیز مظهر تامی از اسمای الهیاند، و هر یک برنامه خاصی دارند، به همین دلیل اگر دو معصوم در یک زمان زندگی کنند، یکی امام و دیگری مأموم خواهد بود.
براین اساس، مصداق (وَ الَّذِینَ آمَنُوا) در آیه ولایت از جمع مؤمنان یکی است و نمیتوانند جمع یا گروهی از مؤمنان باشند که در حال رکوع زکات دهند. وگرنه هرج و مرج پیش میآید و نقض عرفی حاصل میگردد، چرا که منظور از تعیین ولی، برقراری نظام و جلوگیری از هرج و مرج اجتماعی است و اگر قرار باشد هر که در حال رکوع صدقه بدهد امام و رهبر جامعه باشد موجب بروز هرج و مرج خواهد شد. از این رو منظور از (وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ) از منظر تفسیر و شأن نزول، فقط علی بن ابیطالب علیه السلام است.(1)
1) (2) شمیم ولایت، ص 180.
نکته دیگر اینکه عنوان جمع (وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ) نیز نشانه درخشندهای بر تکریم و تشویق است. لذا بعضی به طمع نزول چنین آیهای چهل بار در حال رکوع صدقه دادند، ولی آیهای نازل نگردید. عمر میگوید:
«والله لقد تصدقت باربعین خاتماً وَ أنا راکع لِیُنزل فی ما نزل فی علی فما نزل».(1)
تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 648.
امیرالمؤمنین علیه السلام همان گونه که برای اثبات امامت خویش به مواردی چون حادثه بزرگ غدیر خم و داستان مباهله استدلال میکردند، به آیه ولایت (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ) نیز استدلال فرمودهاند. بنا بر نقل صدوق رحمه الله آن حضرت در احتجاج خود با ابوبکر فرمودند: «فَاُنشدک بالله إلی الولایة من الله مع ولایة رسوله فی آیة زکاة الخاتم أم لک؟ قال: بل لک؛(2)تو را به خدا سوگند میدهم آیا این ولایتی که از ناحیه خدا همراه ولایت رسول او در آیه بخشیدن انگشتر ذکر شده است برای توست؟ ابوبکر گفت، بلکه برای توست».
اگرچه آیه ولایت بر ولایت و امامت علی علیه السلام دلالت میکند، ولی از منظر تأویل، این آفتاب بر سایر ائمه هدی علیهم السلام نیز میتابد. دلیل ما روایاتی است که به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد:
« إنّما یعنی اولی بکم ای احق بکم... یعنی علیاً و اولاده ...؛ (3)سزاوارتر به شما و کارهایتان و جان و اموالتان تا روز قیامت خدا و رسولش، و علی و فرزندان آن جناب هستند».
البته اولویت ولایت خدا و رسول در مقام تعیین و لزوم فرمانبری است، نه برتری و تفضیلی و این موضوع پیرامون ولایت علی علیه السلام و سایر ذوات مقدس امامان نیز صدق میکند.
« نعم، هم الذین قال الله عزوجل (أَطِیعُوا اللّهَ...)1 وهم الذین قال الله تعالی (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ...)2 »؛ (1)بلی اطاعت از ایشان واجب است، زیرا آنان کسانی هستند که خداوند اطاعتشان را لازم دانسته و فرمود: «خدا را اطاعت کنید و رسول خدا را پیروی کنید و اولیای امر خود را» و اینان کسانی هستند که خدای متعال در شأن آنان فرمود: «ولی شما خدا و رسولش و کسانی هستندکه نماز را به پا میدارند و صدقه میدهند، در حالی که در رکوع نمازند».
امام باقر علیه السلام نیز در تبیین این حقیقت فرمود: «(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ...)4 هم الأئمة علیهم السلام »؛ بر این اساس تأویل و مراد از (وَ الَّذِینَ) امامان معصوم علیهم السلام هستند.(2)
همچنین حضرت در روایتی دیگر درباره شمول و پرتوافشانی آیه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ) بر سایر ائمه فرمود:
(وَ ما ظَلَمُونا وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ) 6 «... ولایتنا ولایته حیث یقول : (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا...)7 یعنی ائمة منّا »؛ ساحت خدای متعال عزیز و بلندمرتبه است و هرگز دست ستم ظالم و ستمگر به آن نمیرسد و آنان که میپندارند به خدا ستم میکنند، در حقیقت به خود ستم مینمایند، ولی چون ولایت ما ائمه، ولایت رسول و خدای متعال است، ظلم به ما را ظلم و ستم به خود دانسته است، چون ولایت ما ولایت خدا و رسول اوست؛ همان گونه که خداوند میفرماید: «ولی شما فقط خدا و رسول او و کسانی هستند که به ایمان آراستهاند» و مقصود از تأویل آیه امامان از خاندان رسول میباشند.(3)
«... وکذلک فی الطاعة، قال... کذلک آیة الولایة : (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ...) »؛ و این گونه است آیه ولایت که میفرماید: ولی شما فقط خدا و رسول او و کسانی هستند که ایمان آوردند، کسانی که نماز را بر پا میدارند و صدقه میدهند در حالی که در رکوع نمازند. پس طاعت و پیروی آنان را با طاعت رسول، مقرون به طاعت خود کرده است، همچنین ولایت ایشان را با ولایت رسول مقرون به ولایت خود ساخته است.(1)
با توجه به این حقیقت لازم است که ولایت رسول و امام، نه تفویض و واگذاری و نه توکیل و وکالتمداری و نه در عرض ولایت خدا و نه در طول آن است، بلکه خداوند متعال صمد است و صاحب ولایت ذاتیه ازلیه. او کسی است که:
(لَهُ مَقالِیدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...) ؛(2)
(کلیدهای آسمان و زمین از آن اوست. روزی را برای هر کس که بخواهد گسترش میدهد و برای هرکس که بخواهد محدود میسازد، او به همه چیز آگاه است).
کلید آسمانها و زمین به دست خداست، چرا که او علیم و به همه چیز آگاه است:
(هُوَ الْوَلِیُّ وَ هُوَ یُحْیِ الْمَوْتی وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ) ؛(3)
(یگانه ولی بدون مثل و همانند خداست و اوست که مردگان را زنده میکند و اوست که بر هر چیزی تواناست).
آیات قرآن در دو افق تشریع و تکوین، ولایت را از آن خدا میدانند و با دو زبان نفی و اثبات، به این ولایت اشاره میکنند. بخشی از آیات قرآن، از دیگران نفی ولایت میکنند و بیان میدارند:
(وَ الظّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ فَاللّهُ هُوَ الْوَلِیُّ...)5
بعضی از آیات هم پرتو ولایت خدا را میافشانند و برای خدای متعال اثبات ولایت مینمایند؛ همانند: (وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ)1
و نیز آیه (... وَ کَفی بِاللّهِ وَلِیًّا وَ کَفی بِاللّهِ نَصِیراً)2
همچنین آیاتی که بر توحید و یگانگی ذات مقدس خدای متعال دلالت میکنند، بازگوی این انحصار و یگانگی خدا در ولایت میباشند.
اینک جای این پرسش است که ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام چگونه تحلیل و تفسیر میگردد؟ بدون شک، آیات قرآن برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام نیز اثبات ولایت میکنند؛ از آن جمله آیه کریمه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ)3 و آیه (أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ)4 .
بدیهی است که ولایت آن حضرات در عرض ولایت خدا نیست، زیرا مظهر شرک خواهد بود. همچنین در طول ولایت خدا نیز قرار ندارد، زیرا ولایت خداوندی که احد و صمد است نامتناهی و خارج از حد و حصر است و چون نامتناهی است به مقطع و زمان خاصی محدود نمیگردد تا از آن زمان به بعد نوبت به ولایت دیگری برسد، پس چون او صمد است جایگاهی برای دیگران باقی نمیگذارد، چه رسد به اینکه آن غیر در رتبه ثانی واقع شود: (وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ) ؛(1)
(اوست که هم در آسمان خداوند است و هم در زمین).
بدون آنکه بر حریم خداوندیاش از آسمان و زمین رنگی نشیند، زیرا او نامحدود و غیرمتناهی است.
1) (5) سوره زخرف، آیه 84.
از طرفی ولایت رسول و امام تفویض و وکالتمداری نیز نخواهد بود. پس تحلیل و تبیین ولایت رسول و امام چگونه ممکن است؟
بیان شافی و کافی در تبیین این حقیقت، سخن فرزانه کم نظیر، فقیه حکیم و مفسر کبیر حضرت آیت الله جوادی «مدظله العالی» است. او چنین میفرماید:
بهترین مثالی که ظهور و تجلی ولایت الهی را در مجلای مظاهر نشان میدهد، مثال آینه است که هر چه در برابر آن قرار گیرد در آن منعکس میشود. آینه مجلایی است برای تجلی اشیایی که در مقابل آن واقع شده است.
اگر صورت مرآتیه که در آینه در مقابل صاحب صورت قرار دارد با صاحب صورت مقایسه شود، روشن است که این صورت، نه در عرض صاحب صورت است و نه در طول آن، گرچه ممکن است در آغاز تصور شود در طول صاحب صورت است. اما وقتی دقت شود معلوم میشود که در آینه چیزی نیست تا در قبال صاحب صورت کاری انجام دهد. آنچه در آینه هست فقط آیت، علامت و بازتاب صاحب صورت است و تنها او را نشان میدهد.
جهان براساس توحید افعالی، به تعبیر ظریف قران کریم آیت حق است و آیت و علامت چیزی از خود ندارد؛ زیرا اگر در خصوصیتی از خصوصیات خود چیزی داشته باشد دیگر علامت و آیت نخواهد بود، بلکه حجاب خواهد بود و حال آنکه عالم در همه شئون خود آیت الهی است، و چیزی در جهان یافت نمیشود که در جهتی از جهات حجاب بوده و مرآت حق نباشد.
در اینجا بیان یک مطلب ضروری است و آن اینکه ممکن است کسی تصور کند، اگر کسی «ولی الله» شد و به مقام ولایت رسید خدای سبحان کار یا کارهایی از عالم آفرینش را که خود، عهدهدار آن بود، به ولی الله تفویض و واگذار کرده به گونهای که آن ولی، مستقل و خودسرانه عمل میکند یا اگر کسی از ولایت الهی بهره نبرد، و به مقام ولایت نرسیده و با ارتکاب معاصی و گناه از خدا دور شده باشد، خداوند او را به حال خود
رها کرده و کارهایش را با توکیل او به او واگذار میکند. حتی ممکن است در بعضی از ادعیه نیز این معنا از خدا به ذهن خطور کند؛ همانند این دعا: « لا تکلنا إلی غیرک و لا تکلنی إلی نفسی... ».
در جواب این پندار گفته میشود تفویض کار به اولیای خدا به دلایل عقلی و نقلی محال است.
دو برهان عقلی میتوان بر امتناع و استحاله آن اقامه نمود.
نخست آنکه چون ربوبیت خداوند نامحدود است امکان ندارد گوشهای از امور جهان را چه در عرصه تکوین و چه در امور تشریعی به دیگری واگذار کند؛ به گونهای که ربوبیت مطلقه الهی نقشی در مرحله حدوث یا بقای آن نداشته باشد، زیرا در غیر این صورت، ربوبیت او محدود خواهد شد و محدودیت در ربوبیت الهی راه ندارد. بنابراین تفویض کار به فرشتگان و پیامبران و امامان در تکوین و تشریع محال است.
برهان دوم اینکه فقر ذاتی، مقوم موجودات امکانی است. رها کردن موجودی که ذاتاً فقیر است، به نابودی او میانجامد، و واگذاری امور به چیزی که خود فقیر است و نیاز دائمی به قیم دارد ممکن نیست.
با استفاده از این دو برهان، توکیل کار به غیر خدا امکانپذیر نیست. بنابراین مفهوم و متحوای دعا که فرمود: «خدایا مرا به خودم یا غیر خودم وا مگذار» آن است که خدایا لطف خاص خودت را از من دریغ مدار تا من تحت تدبیر شیطان قرار گیرم.
توضیح اینکه خدای رحمان، دو نوع رحمت و ربوبیت دارد:
یکی ربوبیت و رحمت مطلقه و دیگری رحمت و ربوبیت خاصه.
تدبیر عمومی که همان ربوبیت مطلقه است آن چنان فراگیر است که همه ماسوی الله، چه فرشتگان و چه اولیای الهی و چه شیطان و چه بهشت و جهنم را فرا میگیرد.
ربوبیت هدایت خاصه که رحمت و هدایت خاصی است که برخی از دوستان خدا از آن برخوردارند، چون موسای کلیم علیه السلام که فرمود: (إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیَهْدِینِ)1 یا رسول اکرم اسلام که فرمود: (إِنَّ اللّهَ مَعَنا)2 .
این فروغ، لطف خاص الهی است که بر این دو پیامبر میتابد. پس معنای دعایی که میگوید: «خدایا مرا به اندازه یک چشم به هم زدن به خویش وامگذار» آن است که خدایا، همواره مرا در پرتو لطف مخصوص خود قرار ده و لحظهای آن رحمت را از من دریغ مدار.
به هر روی اولیای الهی از چنین لطف و موهبت خاص الهی برخوردارند و این لطف خاص، هر چه بیشتر موجب قرب آنان است، و قرب به حضرت حق، مشرق تابان ولایت الهی است و اولیای الهی، مظاهر ولایت حضرت الهیاند. ولایت به عنوان صفتی از صفات خدای متعال است که مظاهر امکانی میطلبد و اولیاء، مظاهر ولایت آن ولی مطلقاند.(1)
شمیم ولایت، صص 108-109.
براساس سخنان این حکیم الهی فروغ مهر و رحمت الهی از جمال آن مظاهر ولایت، بر مردم میتابد و آنان چون مظهر ولایت خدایند، حتی بر دشمنان خویش نیز مهربان و عطوفاند. رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به مردمش که بر او سنگ جفا میافکندند، دعا میکرد و از خدای مهربان هدایت آنان را درخواست مینمود.
علی علیه السلام نیز چنین بود. آن حضرت سفارش دشمن و قاتل خود را به امام حسن علیه السلام کرد و نیز در جنگ صفین چون شنید که گروهی از یاران او شامیان را در جنگ دشنام میدهند ناراحت شد و فرمود: « إنّی أکْرَهُ لَکُمْ أنْ تَکُونُوا سَبّابِینَ ...؛ من خوش ندارم شما دشنامگو باشید. لیکن... به جای دشنام بگویید: أللّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ، وَ أصْلِحْ ذاتَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُمْ، وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ ...؛ خدایا ما و آنان را از کشته شدن برهان و میان ما و ایشان سازش برقرار گردان و از گمراهیشان به راه راست برسان تا آن که راه حق نمیداند، بشناسد و آن کس که به راه دشمنی میرود و بدان آزمند است باز ایستد».(2)
به هر روی، فروغ لطف اولیای خدا در نگارستان ملکوت چنین است:
هر زمان میگفتم از درد درون إهدِ قومی إنّهم لا یعلمون(3)
غدیر، مشرق فروزانی است که آفتاب ولایت الهی از آینه جمال علی علیه السلام نمایان شد و بر امت اسلامی پرتو افکند و امامت و پیشوایی معصومانه امت اسلامی تفسیر گردید و چهره نمایان ساخت.
در این روز مبارک، خدای سبحان، امام را ادامه رسالت و همتای آن دانست و بدین سبب به پیامبر خود فرمود:
(وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...)1 اگر علی را با دست خود به امامت منصوب نکنی و ولایت را تبیین ننمایی، هیچ به رسالت الهی خود عمل نکردهای؛ یعنی رسالت بدون امامت، برابر است با رسالت منهای رسالت، زیرا آنچه رسالت را حفظ میکند و آن را به ثمر میرساند امامت است.
امامت، بزرگترین نعمت خدای متعال است، اگر چه همه نعمتها از آن اوست:
(وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ)2
نعمتهای مادی چون آسمان و زمین و آفتاب و ماه و آنچه آفرینش بدیع در خود جای داده است، در نیایش مخصوص حضرت امام حسین علیه السلام چنین ارجمند آمده:
« لَوْ عُمِّرتُهَا أنْ اؤَدِّیَ شُکرَ واحدةٍ مِنْ أنْعُمِکَ مَا اسْتَطَعْتُ ذَلِکَ، إلّا بِمَنِّکَ ...؛ (1)اگر عصرها و قرنها عمر کنم شکر یکی از آن نعمتها را نتوانم کرد، مگر باز به نعمت دیگرت که آن نیز بر من شکری نو و ستایشی جدید واجب گرداند».
از اینها که بگذریم نعمتهای معنوی برگزیدهترین نعمتها هستند که مراتب و درجاتی دارند و برترین آنها نعمت رسالت و امامت است، لذا این دو نعمت از افق برین امتنان خدای سبحان ساطعاند. خداوند متعال پیرامون رسالت و بعثت پیامبران میفرماید:
(لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ) .(2)
در وصف مکانت امامت نیز میفرماید:
(وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ ) .(1)
سوره قصص، آیه 5.
نکته دیگر اینکه فرشتگان با همه قدس و شرافت، تنها واسطه فیضاند و نمیتوانند هدایت و رهبری مستقیم جامعه بشری را عهدهدار شوند. پس کامل و جامعی که میتواند فیض الهی را معصومانه از خدا دریافت و معصومانه به بشر ابلاغ کند و خود نیز معصومانه به آن عمل کرده، در جامعه اجرا نماید، پیامبر و امام است. به همین دلیل خدای سبحان، به پاسداشت این دو مقام ملکوتی و موهبت الهی که تجلیات ولایت الهیهاند بر مردم منت میگذارد؛ در حالی که پیرامون آفرینش آسمانها و زمین و بهشت و قیامت، با آن همه عظمت، از «منت» یاد نکرده است، چون با همه عظمت و بزرگیشان در برابر نعمت رسالت و امامت کوچکاند.
جالب اینکه در قرآن کریم فقط پیرامون غدیر و تجلی ولایت علی علیه السلام تعبیر منحصر به فرد «اتمام نعمت و اکمال دین» آمده است: (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی)2 سخن از «أنْعَمْتُ عَلَیکُم» نیست، بلکه خداوند میفرماید: (نِعْمَتِی) ؛ یعنی نعمتم را بر شما تمام کردم. همان طور که نبوت و رسالت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کامل و تمام گردید و هرگز پس از آن حضرت پیامبری نخواهد آمد، ولایت و امامت علی و اولاد معصومش علیهم السلام کمال و تمام نعمت ولایت و امامت است و پس از آن امامتی نخواهد بود.(2)
از نگاه قرآن کریم، رخداد بزرگ غدیر، برترین عید امت اسلامی را رقم زد، چون نعمت معنوی خدا، در بالاترین حد و نصاب بر امت فرود آمد. این عید که با نزول آیه (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ) تجلی کرد نشانگر تجلی دو عنوان رسالت پیامبر و ربوبیت خدای متعال است که در آفرینش رویداد الهی جهانی غدیر خم، نقش اساسی داشتند.
خدایی که مربی و پروردگار انسان است باید آنها را بپروراند و پرورش در پرتو شریعت و مجری معصوم آن است. همچنین «رسول» با نشان تابناک رسالتش، نه «نبوت»، موظف است که پیام خدا را به درستی دریافت و آن را به درستی ابلاغ کند و اگر این پیام به جامعه بشر ابلاغ نشد، گویا هیچ کاری انجام نداده است:
(وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ)
بدین معنا که اگر آنچه را که نازل کردهام ابلاغ نکنی، رسالت خدا را انجام ندادهای. در واقع یادآوری میکند که این رسالت تو نیست، لذا نفرمود: «فما بلغت رسالتک»، بلکه فرمود: (فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) چون غدیر و تابش ولایت، فرمان خدا و رسالت اوست. پس به رسول خود میفرماید: تو رسول خدایی و رسالتت به پایان خود نزدیک میشود. اکنون اگر امامت و خلافت علی علیه السلام را ابلاغ نکنی، به طور کلی رسالت الهی را ابلاغ نکردهای و دیگر در صف رسولان نخواهی بود.
اطلاق رسالت رب، مقر و گویای این حقیقت است که در صورت عدم تبیین و تعیین امامت و امام، دیگر سمت رسالت نخواهی داشت و به وظیفه رسالت الهی خود عمل نکردهای، چون امام و امامت، حافظ و تضمین کننده اصل دین است.
در حقیقت، فرمان ابلاغ امامت یک فرمان جزیی نیست که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را انجام ندهد همان امر را نرسانده باشد، بلکه یک کلیت و نظام است و اگر رسالت ولایت و خلافت علی علیه السلام ابلاغ نگردد، نقش رسالت را هرگز ایفا نکرده است.
در ذیل همین آیه میفرماید: خدا تو را از آسیب مردم حفظ میکند:
(وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ)
اکنون جای آن است که پرسیده شود به راستی منظور از حفظ و صیانت الهی چیست؟
وجود مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله که در اوج و ستیغ شجاعت بود هنگامی که یکه و تنها، سنگ جفای دشمنان از چهار سو حضرتش را نشانه گرفته بود آن حضرت از دشمن نهراسید و در برابر همه ایستادگی کرد. او از همان ابتدای رسالت از سوی خدای متعال مأمور به صبر و پایداری بود، ولو هیچ کس او را یاری نرساند.
خدای سبحان به او فرمود: (فَقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ لا تُکَلَّفُ إِلاّ نَفْسَکَ...) ؛(1)
سوره نساء، آیه 84.
(پس ای پیامبر تو خود تنها در راه خدا به کارزار برخیز که جز شخص تو بر آن مکلف نیست).
این آیه تأکید میکند که تو موظفی برای حفظ دین دفاع کنی و اگر احدی تو را یاری نکند، تو خود به این واجب الهی اقدام کن و در راه خدا مجاهدت نما. بنابراین او هرگز از کسی نمیترسید، تا بر اثر هراس از مردم در ابلاغ ولایت و آرمان حادثه غدیر تسامح کند، زیرا به شهادت و گواهی کتاب خدا، آنگاه که همه مسلح بودند و او بیسلاح، از هیچ کس نهراسید.
میدانیم که فرار از میدان جنگ از گناهان کبیره است، اما به هر حال، حد و اندازهای دارد. در آغاز، مقاومت یک نفر در مقابل ده نفر، و پس از تخفیف خداوند، مقاومت یک رزمنده مسلمان در مقابل دو نفر بود.(2)
ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگز نباید از میدان نبرد فرار کند و این موضوع، هیچ حد و مرزی نداشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه نداشت میدان کارزار را ترک گوید، حتی اگر همه مردم روی زمین دشمن او باشند و علیه او در جنگ شرکت کنند. پس هم حکم فقهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله این بود که نباید از میدان جنگ فرار کند و هم سنت و سیره قطعی آن حضرت گویای این حقیقت بود و روشن ساخت که آن حضرت از احدی هراسناک نبود.
آن روز که همه مسلح بودند و انبوه دشمن آن حضرت را احاطه کرده و یکه و تنها بود و فقط علی علیه السلام یار و یاورش بود از احدی نترسید، ولی اکنون که سرزمین حجاز، در آنگاه مبارک و سال حجة البلاغ، در پرتو اسلام روشن گردیده و بتکدهها ویران شده و طنین «لا اله إلا الله» آن سرزمین را نورباران ساخته و کشتی اسلام در ساحل امن و آرام لنگر انداخته، موج اسلام مرزها را در نوردیده، و نامههای رسول خدا صلی الله علیه و آله به سران ممالک جهان رسیده است و قدرت ظاهری رسول خدا صلی الله علیه و آله اوج گرفته و مردم فوج فوج وارد دین اسلام میشوند، و افزون بر صد هزار نفر در پرتو وجود آن حضرت مناسک و مراسم حج را انجام دادهاند؛ اینک رسول خدا صلی الله علیه و آله از چه بهراسد و از چه بترسد؛ او که فرمانده کل قوای حجاز است!
بدون شک با تحلیل و تبیین درست از اوضاع آن روزگار حجاز، نگرانی رسول خدا صلی الله علیه و آله از نبردهای نظامی دشمن نیست. ولی چرا خداوند در پایان آیه با عبارت (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ) آن حضرت را آرامش میدهد و میفرماید نگران مباش و هراس به خود راهمده، خدایت تو را از شر مردم حفظ خواهد کرد!
بدیهی است خطری که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن میهراسید، خطری سیاسی - فرهنگی بود. خطر مهم، جوسازی منافقان بود که مبادا مردم را دچار تردید کنند و بگویند رسول خدا در سایه رسالت، خاندان خویش را حاکم ساخت و پسر عمو و داماد خود را جانشین خویش قرار داد و امارت و حکومت بر مردم را میراث خاندان خود گرداند.
این همان ترسی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن بیم داشت و خدا دل او را آرامش بخشید و فرمود: من حافظ و نگهبان تو هستم و تو را از شر مردم حفظ میکنم. این ترس فراروی همه پیامبران بوده است، زیرا آنان از ضعف فرهنگی و جهالت مردم میترسیدند.
موسای کلیم از پیامبران بزرگ الهی، کسی است که از دریا و شمشیر نمیهراسد. وقتی خداوند متعال به او دستور داد به سوی دریا حرکت کن و چون بنیاسرائیل به او گفتند: ای موسی دریا در پیش رو و شمشیر فرعون و لشگریان او پشت سر ماست و ما را در میان دو لبه مرگ قرار دادهای! موسی علیه السلام فرمود: چنین نیست که شما میگویید، زیرا پروردگارم با من است و به زودی مرا راهنمایی خواهد کرد: (قالَ کَلاّ إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیَهْدِینِ)1
هرگز آنگونه که شما میاندیشید نخواهد شد، چون امواج دریا و شمشیر فرعونیان همه در اختیار خدای من است. اگر خدا بگوید باز گرد، باز میگردم و پیروز میشوم و اگر بگوید به دریا برو به دریا میروم و چون فرمان داد که (اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ)2 با عصایت به دریا بزن، موسی علیه السلام عصای خود را به دریا زد و دریا راهی شد برای عبور موسی علیه السلام و پیروان او. ولی چون فرعونیان وارد دریا شدند، دریا آنان را در کام خود گرفت:
(فَغَشِیَهُمْ مِنَ الْیَمِّ ما غَشِیَهُمْ)3
آری، این موسی علیه السلام است که در میان دو لبه مرگبار، امواج دریا و شمشیرهای عریان فراعنه، نمیهراسید و دل به خدا محکم و استوار داشت، ولی آنگاه که ساحران فرعون چوب و طنابهای خود را در میدان هماوردی با او افکندند:
(قالَ أَلْقُوا فَلَمّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ) ؛(1)
سوره اعراف، آیه 116.
(موسی گفت: شما اول اسباب خود بیفکنید چون بساط خود انداختند به جادوی، چشم خلق بربستند که مردم سخت هراسان شدند و سحری بس بزرگ و هول انگیز برانگیختند).
در این میان، مردم که تماشاچی میدان مسابقه بودند دیدند که مارهای فراوانی در این میدان در حرکت و جنب و جوش است. از سوی دیگر موسایی که عصا را اژدها میکند و خود اژدهاافکن است در این صحنه میترسد: (فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسی)2 .
علی علیه السلام در تبیین ترس حضرت موسی علیه السلام فرمود: « لَمْ یوجِسْ موسی علیه السلام خیفةً عَلی نفسه ...؛ بیم موسی نه بر جان بود که بر مردم نادان بود، مبادا گمراهان به حیلت چیره شوند و به آنان پیروز گردند».(2)
به راستی با آن کس که نتواند بین سراب و آب فرق گذارد و معجزه را از سحر بشناسد، چه باید کرد؟
پس موسی علیه السلام از جهل و عدم بصیرت این گونه مردمان میترسید. ترس وی از این بود که جاهلان پیروز شوند و مردم را به گمراهی بکشانند. ترس او از این بود که مردم نتوانند بین سحر ساحران و اعجاز او فرق گذارند.
بنابراین هراس و بیم رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز این بود که مردم نتوانند بفهمند که ولایت علی علیه السلام در رخداد آسمانی غدیر، فرمان خداست، چون شخصیت علی علیه السلام بینظیر است و همانندی ندارد، و هرگز سخن از امارت و حکومت خاندان در میان نیست.
پس خدای سبحان به رسول خدا صلی الله علیه و آله در مقابل این بیم و هراس، آرامش میدهد و میفرماید: (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ)4 و خدایت حافظ است و کاری میکند که مردم چنین نپندارند و تو را متهم نسازند؛ همان گونه که به موسی علیه السلام بشارت داد:
(قُلْنا لا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلی وَ أَلْقِ ما فِی یَمِینِکَ...) ؛(1)
سوره طه، آیات 68-69.
(مترس که تو خود برتر و پیروزی، و آنچه در دست داری بینداز تا هر چه را ساخته و بافتهاند ببلعد).
در حقیقت، ساخته و صنع آنان، افسون افسونگران است و افسونگر، هرگز رستگار نمیگردد.
بر این اساس، در پرتو عنایت الهی، مردم خواهند دید که در عرصه مسابقه و هماوردی موسی علیه السلام با ساحران، اژدهایی خروشان حرکت میکند و آنچه ساحران افکندهاند، جز چوبهای خشک و طنابهای بیروح و سرد نخواهد بود. پس مردم، طناب و چوب میبینند نه مار و خاصیت اعجاز الهی اژدها این است که کید و صنع ساحران را میبلعد، نه چوب و عصا و طناب را.
حادثه بزرگ غدیر، یعنی ابلاغ و اعلام ولایت و امامت علی علیه السلام اعجازی است الهی، و تمام توطئهها در پرتو صیانت الهی در زمان ابلاغ و اعلام بیاثر خواهد ماند؛ بلکه همه امت پذیرای آن حقیقت گشته، و طنین «بخ بخ یا علی انت مولای» سرزمین جحفه را لبریز خواهد ساخت. اگر چه در زمان اجرایی شدن فرمان غدیر که علی علیه السلام باید زمام امور را به دست گیرد، توطئههایی در هم تنیده شد و جریان نفاق، غدیر را به چالش کشید. متأسفانه دست نفاق، آن رکن رکین اسلام را شکست، و امواج سهمگین فتنه سقیفه، این سفینة النجاة الهی را به کنار زدند.
البته اعلام امامت علی علیه السلام در واقع تداوم و استمرار رسالت رسول خداست، و با اعلام آن در غدیر، کافران مأیوس گردیدند. بودند دشمنانی که منتظر مرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و میپنداشتند که با مرگ آن حضرت بساط اسلام برچیده خواهد شد. وحی الهی پندار باطل آنان را چنین مینمایاند:
(أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ) ؛(2)
(کافران گویند محمد شاعری است و ما منتظر مرگ او هستیم).
قرآن، یأس کافران را بعد از جریان غدیر چنین اعلام میکند:
(الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ)1
آیا به راستی نومیدی کافران، به پاس وجود چند حکم فقهی چون حرمت مردار، خون وگوشت خوک است؟ با اینکه این احکام فقهی قبلاً در سورههای نحل، انعام و بقره نیز نازل گشته بود. در سوره نحل که در مکه نازل شده بود خداوند میفرماید:
(إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ...)2
در سوره انعام نیز که از سورههای مکی است خداوند میفرماید:
(قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ) ؛(1)
(بگو در آنچه بر من وحی شده، بر خورندهای که آن را میخورد، هیچ حرامی نمییابم، مگر آنکه مردار یا خون ریخته یا گوشت خوک باشد که اینها همه پلید است).
در سوره بقره نیز که در سال اول هجرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در مدینه بر آن حضرت نازل شد آمده است:
(إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ)4
پس نزول چند حکم فقهی همانند حرمت مردار، خون و گوشت خوک که بارها در مکه و در سال اول هجرت در مدینه نازل گردیده، نمیتواند موجب کمال دین و یأس دشمن گردد. در واقع کافران ذکر این گونه احکام را افسانه و اسطوره میپنداشتند و میگفتند:
(وَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ) ؛(2)
(و چون بر آنان آیات ما تلاوت شود گویند ما این سخنان را شنیدیم، اگر ما هم میخواستیم مانند آن میگفتیم، این نیست جز افسانههای پیشینیان).
پس باور و عکسالعمل کافران در مقابل نزول آیات این چنین بود. حال آیا چنین مردمی از نزول چند حکم فقهی میهراسند و چند حکم فقهی، موجب یأس و نومیدی آنان میگردد؟
بدیهی است که مقصود و مراد قرآن از کفار، تنها کافران حجاز نیست، زیرا آنان پس از فتح مکه، تسلیم گردیدند و فوج فوج به دین اسلام درآمدند. آنان یا مسلمان شدند یا تسلیم و از براندازی نظام دین نومید شده بودند.
آیا منظور از آیه (الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا) کافران سایر ملل و نحل گوناگون است؟ یا بقایای کفار حجاز؟ بدون شک آری! و آیا چند حکم فقهی، این جمع کافران را ناامید و مأیوس از برخورد و براندازی اسلام نمود؟ به هر حال معلوم می شود حادثهای بزرگ و خبری خاص در یوم الله غدیر نمایان شده و پایگاه مستحکمی برای امت و اسلام پدید آمده است که سبب ناامیدی کافران گردیده است.
در روز غدیر، معلم و مفسر قرآن، مدافع دین، مزکی و مربی مردم، حافظ نظام اسلامی و بیتالمال و مرزهای کشور، و بالاخره صاحب دین منصوب شد و خط رسالت تداوم یافت. روز غدیر، امام و پیشوای مسلمین آمد و کافران بدخواهی که در کمین نشسته بودند تا به گمان خود بعد از رحلت پیامبر، نظام دینی را از ریشه براندازند ناامید گردیدند، زیرا دانستند دین مجری و مبین دارد، بنابراین فرمود: (فَلا تَخْشَوْهُمْ) .(1)
سوره مائده، آیه 3.
خداوند متعال پس از رخداد بزرگ غدیر و نصب علی علیه السلام برای امامت، میفرماید:
(الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ) .(2)
بر اساس این آیه، در روز غدیر کافران ناامید شدند، ولی آیا منافقان هم مأیوس و ناامید گردیدند؟ یعنی آنان که نقاب اسلام بر چهره داشتند و خود را در ردیف اول مسلمانان جای داده بودند؛ هرگز، آنان مأیوس نگشتند، بلکه از فردای غدیر بر دامنه
توطئهها افزودند و فعالیتهای خود را آغاز کردند و برای پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله برنامهریزی کردند. طبق بیان ابن ابی الحدید:
...أنَّ العرب کرهت «أمر» محمد صلی الله علیه و آله و حسدته... و أجْمَعتْ مُذ کان حیّاً علی صرف «الامر» عَن اهلِ بیته بعد موته... و لَو لا أنَّ قُرَیْشاً جَعَلتْ اسْمه ذریعةً إلی الریاسه ...؛ (1)
الحکم المنثوره، ابن ابی الحدید، ص 31.
عرب، فرمانبری از رسول خدا صلی الله علیه و آله را ناگوار میدانست و نسبت به آن حضرت حسد میورزید و از همان زمان حیات و زندگانی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تصمیم گرفت که نگذارد خلافت و امامت در خاندان آن حضرت قرار گیرد...، اگر نبود اینکه قریش نام مبارک رسول خدا را وسیلهای برای رسیدن به قدرت و نردبانی برای وصول به عزت و حکومت قرار داده بود، هرگز یک روز پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله سر کرنش در برابر خداوند فرود نمیآورد.خدای متعال، گروه نفاق را در کنار کافران ذکر نفرمود، بلکه افق آینده را - که به غبار فتنه اهل نفاق تیره و تار خواهد شد - فرا روی مسلمانان قرار داد و هشدار داد که هان! آگاه باشید و مسلمانان از من بترسید، مبادا که شیطان بار دیگر بر شما چیره گردد و از راه بدر کند. شگفت، سخن فخر رازی است که میگوید:
هذه الآیة دالة علی بطلان قول الرفضة، و ذلک لأنّه تعالی بیّن أنّ الذین کفروا یئسوا من تبدیل الدین ...؛ این آیه، قول و گفته رافضیان را باطل میکند، زیرا اگر ولایت و امامت علی بن ابیطالب علیه السلام از طرف خدا و رسول او بیان و ابلاغ شده بود به مقتضای مفاد آیه، هیچ کس قدرت انکار یا تغییر آن را نداشت و همه آن را میپذیرفتند، لیکن چون امت، آن را نپذیرفت معلوم میشود که امامت او دستور خدا و پیامبر نبوده است.(2)
عجبا! در جواب باید گفت این آیه میگوید: «امروز کافران مأیوس شدند»، پس در اینجا سخنی از منافقان در میان نیست.
به علاوه، مگر آنچه خدا و رسول او بیان فرمود، تحقق یافت و همه از آن اطاعت کردند. پس این همه گروههایی که مرتد شدند و حتی در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله با آن حضرت به نبرد پرداختند و بعد از آن حضرت نیز دشمنیها با اسلام ادامه یافت از کجا آمدند. مگر تجهیز و شرکت در جیش اسامه، فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود، پس چرا بهانهجویان در آن شرکت نکردند. به هرروی، مردم نیازمند به وجود رهبرند و باید پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله مسئولیت امت را شخصیتی همانند او برعهده بگیرد.
در این ره انبیاء چون سارباناند دلیل و رهنمای کارواناند
وز ایشان سید ما گشت سالار هم او اول، هم او آخر درین کار
به او ختم آمده پایان این راه در او منزل شده ()(1)
سوره یوسف، آیه 108.
مقام دل گشایش جمع جمع است جمال جان فزایش شمع جمع است(2)
او آخرین سفیر است، ولی کاروان بشر به پیش میرود و باید چهرههایی معصوم و آسمانی، هدایت او را بر عهده بگیرند و او را رهبری کنند. رسول خدا به پاس مکانت عرشی امامت امت اسلامی، مقام امامت را به وجود عرشی علی علیه السلام بیاراست و این خلعت برین آسمانی را به او پوشاند. و حماسه اعجابآور و دلنشین غدیر، نقطه عطفی در تاریخ اسلام شد که به مذاق عدهای گوارا و شیرین و برای برخی ناگوار و تلخ آمد.
به هر حال رسول خدا صلی الله علیه و آله در پرتو رخداد بزرگ غدیر، حجت را بر مسلمانان تمام کرد و این حقیقت در سخن فاطمه علیها السلام میدرخشد:
« وهل ترک أبی یوم غدیر خم لأحدٍ عذرا ؛ (3)آیا پدرم با انجام حماسه غدیر عذری برای کسی باقی گذارد؟».
نبوت و امامت از یک افق برین میدرخشد و نبی و ولی از یک سرشت و گوهر آسمانی
آفریده شدهاند. آنگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: « أنَا وَ عَلیٌ مِنْ نور واحد(1)
عوالی اللئالی، ج 4، ص 124.
و أنا و علیٌّ مِن شجرةٍ واحده و الناسُ مِنْ شجرة شتی ؛ (2)من و علی از یک نوریم و من و علی از یک درختیم و سایر مردم از درختان مختلف آفریده شدهاند».این حقیقت در روایات متعددی بازگو شده است. امام موسی بن جعفر علیه السلام در پرتو آیه (وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدِینَ)3 فرمود: خدای تبارک و تعالی نور محمد صلی الله علیه و آله را آفرید و نور محمد صلی الله علیه و آله از نوری است که خداوند از نور عظمت و جلال خود ابداع نمود و آن نور لاهوتیت است که از «لاه» الهیت میتابد و در کوه سینا بر موسی علیه السلام تجلی کرد که نه کوه بر جای ماند و نه موسی علیه السلام طاقت دیدن آورد، بلکه در برابر آن بیهوش بر زمین افتاد و آن نور محمد صلی الله علیه و آله بود: فَلَمّا أرَادَ أنْ یخْلُقَ مُحمّداً قَسَّمَ ذلِکَ النُّورَ شَطْرَیْن، فَخَلَقَ عَنِ الشَّطر الاول مُحمداً صلی الله علیه و آله وَ مِنَ الشَّطْرِ الاخَر عَلیَّ بن أبیطالب ؛ پس چون خواست محمد صلی الله علیه و آله را بیافریند آن نور را دو قسمت کرد از قسمت اول آن محمد صلی الله علیه و آله را آفرید و از قسمت دیگر آن علی بن ابیطالب علیهما السلام را و خداوند از آن نور هیچ کس دیگر را نیافرید و به جز ذات الهی در آفرینش این دو انسان ملکوتی، هیچ کس دیگری دخالت نداشت. آن دو را به صورتهای خودشان تصویر نمود و این دو انسان کامل را امینان خود و گواهان خویش بر خلقش و جانشینان خود بر آفریدگانش، و چشم و نگهبان خود بر آنان و سخنگوی خود بر آنان قرار داد. علم خویش را نزد آن دو به ودیعت نهاد و بیان را به آن دو آموخت و ایشان را از غیب خود آگاه کرد و یکی از آن دو چون نفس و دیگری چون روح است که هیچیک بدون دیگری بر پا نمیباشند. ظاهر آن دو بشر است و باطنشان لاهوتی است. برای خلایق در کسوت ناسوتی (عالم ماده و طبیعت) آشکار شدند.(3)
بنابراین مفاهیمی چون « خلق الله روحی و روح علیّ من شیء واحد » و « نوری و نوره واحد » (1)
ر. ک: بحارالانوار، ج 25، باب اول.
و « إنّه مِنّی و أنا منه » و « نفسه نفسی » (2)رابطه آسمانی این دو نور ملکوتی را جلوهگر مینماید.امام هشتم در تبیین مقام امام و امامت میفرماید:
ألإمَامُ لا یوجَدُ مِنْهُ بَدلٌ وَ لا لَهُ مثلٌ و لا نظیرٌ، مَخصوصٌ بِالْفِعلِ [لفضل] کُلِّهِ مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ لَهُ وَ لا إکتِساب، بَلْ اخْتِصاصٌ مِنَ المُفَضِّلِ الوَهّاب ...؛ امام را بدلی نمیباشد و مثل و همانندی ندارد، به همه فضائل آراسته، بدون آنکه کسبی کند و از کسی بخواهد؛ بلکه اختصاصی است از فضل خدای بخشنده. فَمَنْ ذَا الَّذی یبْلُغُ مَعْرِفَةَ الإمام ؛ پس کیست که به معرفت امام دست یابد و او را برگزیند؟ هیهات! خردها گم و اندیشهها سرگرداناند.(3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله خاتم نبوت مطلقه بود و علی علیه السلام خاتم ولایت مطلقه.(4)مقصود آنکه این دو مرتبهای است که فوق آن، مرتبهای نیست و مقامی است که هیچ پیامبر و ولی در آن قرار ندارد؛ جز همان شخصی که بدان مخصوص گردیده و از آن افق اعلا تجلی کرده است.
در حدیثی آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: « إنَّ اللهَ بَعَثَ عَلیّاً مَعَ کُلِّ نبیٍّ سِرّاً وَ مَعِی جَهْراً ».(5)
البته مقصود و مفهوم چنین روایاتی بر ما مخفی است و ما به آن آگاه نیستیم. در خبری دیگر نیز چنین آمده:
« ألا إنّی أخُو رَسُولِ و صدّیقُهُ الأوَّل، صَدَّقتُهُ و آدمُ بَیْنَ الرُّوحِ و الجَسَدِ ؛ (6)من برادر رسول خدا و نخستین تصدیق کننده اویم، او را تصدیق کردم آنگاه که آدم میان روح و جسد بود».
پس امام چنین عنصر ملکوتی و امامت تجلیگاه چنین آفتاب منیری است. امام رضا علیه السلام در تبیین این جایگاه در حدیثی دیگر میفرماید:
إنَّ الإمَامَةَ أجَلُّ قَدْراً وَ أعْظَمُ شَأناً، وَ أعْلی مَکاناً، وَ أمْنَعُ جانِباً ...؛ امامت قدرش والاتر، شأنش بزرگتر، مکانتش عالیتر، جانبش منیعتر و عمقش ژرفتر از آن است که مردم با عقل خود به آن رسند، یا به اندیشههایشان آن را دریابند یا به انتخاب خود امامی نصب کنند. همانا امامت مقامی است که خدای بزرگ بعد از رتبه نبوت و خلّت در مرتبه سوم به ابراهیم خلیل اختصاص داد و به آن فضیلت مشرفش ساخت و نامش را بلند و استوار نمود و فرمود:
(إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً)1 ابراهیم علیه السلام از این موهبت الهی، با سرور تمام به ساحت آفریدگار عرضه داشت: (قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی)2 و خدای متعال فرمود: (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ) ؛ (1)عهد من به ستمگران نمیرسد. بنا بر مفاد این آیه، خدای متعال امامت هر ستمگری را تا روز قیامت باطل اعلام کرد.(2)
در حقیقت نام این بزرگواران رمز پرواز و عروج و اوج پیامبران خدا بود. امام هشتم در حدیثی به یک عالم نصرانی فرمود:
آیا میدانی که عیسی علیه السلام صحیفهای داشت که پنج نام بر او نوشته بود و آن را به گردن میآویخت و چون در مغرب بود و میخواست به مشرق رود آن را میگشود و خدا را به یکی از آن پنج نام مقدس سوگند میداد تا زمین برایش جمع شود و در یک لحظه از مغرب به مشرق گام نهد؟ گفت: من خبری از آن صحیفه ندارم و بیشک آن پنج نام با او بود و چون آن اسامی را واسطه قرار میداد، خداوند آنچه را که او میخواست به او عطا میفرمود. حضرت فرمود: الله اکبر، چون این نامها را انکار نداری پس مقصود همین است و غرض حاصل است.(3)
امام آینه خداست. همه موجودات از (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ) پدیدار گشتهاند و پیامبر مظهر «الرحمن» و «الولی» مظهر «الرحیم» و جامع بین آن دو مظهر «اسم الله» است. مجموعهای از روایات در تبیین شخصیت آسمانی این دو مظهر کاملِ اسما و صفات الهی وارد شده که از فهم و درک انسانها بیرون است و جز عالمان به کتاب خدا به شناخت آن فضایل نایل نمیشوند، پس باید علم و فهم این گونه روایات را به اهلش واگذار کرد.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام در روایتی به طارق بن شهاب فرمود:
یا طارق، الاِمامُ کلمةُ اللهِ و حُجةُ اللهِ، وَ وَجهُ اللهِ وَ نُورُ اللهِ، وَ حِجَابُ اللهِ ...؛ امام کلمه خدا، حجت خدا، وجه خدا، نور خدا، حجاب خدا و آیت خداست. خداوند او را برمیگزیند و آنچه بخواهد در او قرار میدهد و به همین سبب، طاعت او را واجب میشمارد و او را بر تمام آفریدگانش ولایت میبخشد، پس او ولی خدا در آسمانها و زمین است. خداوند از تمام بندگانش بر این «ولایت» عهد و پیمان گرفته است. پس هر که بر او پیشی گیرد به خداوندی که بر عرش مستولی است کفر ورزیده است. امام آنچه را خدا بخواهد میخواهد و بر بازوی او نوشته است: (وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً)1 پس او صدق و عدل است. عمودی از نور از زمین تا آسمان برای او نصب میگردد که اعمال بندگان را در آن میبیند. لباس هیبت بر اندامش پوشیده شود، ضمائر بندگان را میداند؛ از غیب آگاهی دارد؛ تصرف مطلق به او داده میشود؛ آنچه را که میان مشرق و مغرب واقع است میبیند، چیزی از عالم ملک و ملکوت از او پوشیده نیست، و به گاه ولایت، آشنایی با زبان پرندگان به او عطا میگردد.
این موجود برین آسمانی است که خداوند برای حفاظت و اجرا و تبیین وحی خود برمیگزیند؛ برای غیب خود میپسندد؛ به کلمه خود تأییدش میکند؛ حکمت خود را به او تلقین مینماید؛ قلب او را مکان مشیت خود قرار میدهد؛ آوای سلطنت او را سر میدهد؛ برای حکومت او اذعان و اعتراف میگیرد و به اطاعت و فرمانبرداری از او حکم میفرماید:
وَ ذَلِکَ لِأنَّ الإمَامَةَ مِیرَاثُ الأنْبِیاء، وَ مَنُزلَةُ الأصْفِیاء، وَ خِلافَةُ اللهِ وَ خِلافةُ رُسل الله، فَهِیَ عِصْمَةٌ وَ وِلایَةٌ وَ سَلْطَنَةٌ وَ هِدَایَةٌ ؛ چون امامت، میراث پیامبران است و منزلت برگزیدگان، و جانشینی خدا و رسولان الهی. امامت، عصمت و ولایت است؛ سلطنت و هدایت است. امامت، کمال و تمام دین و سبب برتری موازین و قسط عدل است. امام راهنمای قاصدان و رهپویان و منار هدایتیافتگان است؛ راه سالکان و خورشید تابان در دلهای عارفان است؛ ولایتش سبب نجات، اطاعتش واجب و توشهای پس از مرگ است؛ عزت مؤمنین، شفاعت گنهکاران و نجات دوستان و رستگاری پیروان است.
لِاَنّهَا رَأسُ الإسلامِ وَ کَمالُ الایمانِ وَ مَعْرِفَةُ الْحُدُودِ وَ الاَحکامِ ؛ زیرا ولایت رأس اسلام و کمال ایمان، و شناخت حدود و احکام، و بیان کننده و روشنگر حلال از حرام است؛ بنابراین: فَهِیَ رُتبَةٌ لا ینالُهَا إلّا مَنِ اخْتارَهُ اللهُ وَ قَدَّمَهُ و وَلّاهُ وَ حَکَّمَهُ ...؛ مرتبهای است که کسی بدان نرسد، مگر آن کس که خداوند او را برگزیده و مقدم داشته و ولایت و حکومتش بخشیده است.
فَالْوِلایَةُ هِیَ حِفْظُ الثُّغُورِ، وَ تَدْبِیرُ الاُمُورِ ...؛ پس ولایت حفظ مرزها، تدبیر کارها و تقدیر و تنظیم ایام و ماههاست. امام آب گوارا به هنگام تشنگی و چراغ هدایت است؛ امام، از گناهان پاک و آگاه از نهانهاست؛ خورشید پرتوافکن بر بندگان است و دستها و دیدهها هرگز بدان نرسند، - و آیه (وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ)1 عزت برای خدا و رسول او و مؤمنان است. منظور از مؤمنان، علی علیه السلام و خاندان او هستند -. پس عزت از آن پیامبر و خاندان اوست، که تا پایان روزگار از هم جدا نمیشوند. آنان رأس دایره ایمان، محور وجود، آسمان جود، شرف موجود، شعاع خورشید شرف و نور ماهگون، و اصل و اساس عزت و مجد و مبدأ و آغاز معنا و مبنای آناند.
فَالإمامُ هُوَ السِّراجُ الوَهّاج، وَ السَّبیلُ وَ المِنهاجُ ...؛ (1)امام چراغ فروزان، راه و روش [به سوی خدا] آب و بارش حیاتآفرین، دریای خروشان، بدر نورانی، حوض سرشار و لبریز، راه نورانی، ابر بارنده، باران ریزنده، بدر کامل و دلیل و برهان فصل کننده و قاطع،
1) (2) بحارالانوار، ج 25، ص 170.
آسمان سایهگستر، نعمت بزرگ، دریایی بیپایان و بیکران، شرافتی وصفناپذیر، چشمه جوشان، باغی با طراوت و بارانی، شکوفه خوشبو، ماه جمیل، نور فروزنده، بوی پراکنده، عمل صالح، تجارت سودمند، راه روشن، طبیب دلسوز، پدر مهربان، پناه بندگان در حوادث سخت و کوبنده، حاکم و امیر و حافظ، امیر خدا بر خلایق، امین او بر حقایق، حجت خدا بر بندگانش، راه پهناور او در زمین، معصوم از گناهان، منزه و پیراسته از عیبها، آگاه بر غیبها، ظاهرش ستیغ برافراشته و تسخیرناپذیر و باطنش غیبی که هرگز درک نشود.
واحِدُ دَهْرِه، خَلیفَةُ اللهِ فی نَهْیِهِ وَ أمْرِهِ ...؛ (1)
همان، ص 171.
امام، یگانه روزگار خود و خلیفه خدا، در نهی و امر خداست. همانندی برای او نیست و بدیلی در برابر او به پای نایستد. فَمَنْ ذَا ینالُ مَعْرِفَتَنا، أوْ بَیانَ دَرَجَتَنا ...؛ پس کیست که به معرفت ما دست یابد، یا بیان درجه ما تواند، یا کرامت ما را شاهد باشد، یا منزلت ما را دریابد؟ حارَتِ الاَلْبابُ وَ العُقُول، وَ تاهَتِ الاَفْهامُ فِیما أقول ...؛ (2)عقلها حیران، و اندیشهها در آنچه میگویم سرگشتهاند. بزرگان، کوچک، دانشمندان، نارسا، شاعران، گنگ، زبانآوران، لال، سخنگویان، کُند، شیوایان ناتوان، زمین و آسمان، فرودست و متواضع از توصیف شأن اولیا هستند.مگر میتوان شناخت یا وصف کرد یا دانست یا فهمید یا درک کرد و به دست آورد، شأن کسی را که: مَنْ هُوَ نُقْطَةُ الکَایِناتِ، وَ قُطْبُ الدّایِراتِ، و سِرُّ المُمْکِناتِ، وَ شُعاعُ جلالِ الکِبْریاء، وَ شَرَفُ الأرضِ وَ السَّماء ...؛ (3)نقطه پرگار آفرینش است، محور دایرات و افلاک، و سرّ و راز ممکنات و شعاع جلال کبریا و شرف زمین و آسمان است. مقام آل محمد صلی الله علیه و آله والاتر است از وصف توصیفگران و ستودن ستایشگران، و از اینکه احدی با آنان مقایسه گردد. چگونه ممکن است، حال آنکه آنان نور نخستین، کلمه برتر خدا، و نامی روشن و فروزاناند. آنان تجلیات خدای بزرگ و یگانهاند که مغرضان از آنان روی برتافتند. پرده غیب بزرگ و اعظم خدایند. پس کجا و چگونه قابل توصیفاند و چگونه مرغ عقول بر این قله اعظم و رفیع پرواز کند؟ کیست که آنان را بشناسد و توصیف نماید؟
ظَنُّوا أنَّ ذَلِکَ فِی غَیْرِ آلِ مُحَمَّد ...؛ پندارند که غیر آل محمد بر چنین مقامی فائق آید، دروغ گفتهاند و گامهایشان لغزیده است، گوساله را پروردگار و شیطان را حزب خود گرفتند، همه اینها به خاطر دشمنی با بیت برگزیده و خانه عصمت و پاکیزگی است. آنان از روی حسادت با خاندان رسالت و حکمت به دشمنی پرداختند، و شیطان نیز کردارشان را در نظرشان زیبا جلوهگر ساخت.
فَتَبّا لَهُمْ وَ سُحْقاً کَیْفَ اخْتارُوا امَاماً جَاهِلاً عابداً لِلْأصْنام، جَباناً یوْمَ الزِّحام ؛ (1)
همان، ص 172.
مرگشان باد، چگونه امامی جاهل و پرستنده بت و ترسو و بزدل به هنگام جنگ را برگزیدند! لازم است امام، عالمی دانا باشد، و سپری استوار، هیچ کس در حسب بر او برتری نداشته و در نسب به او نزدیک نباشد، پس او در قله خاندان قریش و شریف آن خاندان هاشم، و بقیه از ذراری ابراهیم، و از چشمه جوشان کرامت و از جان رسول خداست.پس او شرفی از اشراف، شاخهای از عبد مناف، عالم به سیاست، قائم به ریاست، و واجب الإطاعة تا روز شفاعت است. خداوند سرّ خود را در او نهاده و زبانش را بدان روان و گویا ساخته است.
فَهُوَ مَعْصُومٌ موفَّقٌ لَیْسَ بِجَبَانٍ وَ لا جَاهِلٍ ؛ (2)پس او معصوم و به توفیق الهی موفق است و ترسو و نادان نیست. ای طارق، آنان امام معصوم را رها ساخته و از هوای نفسانی خود پیروی نمودند: (وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّهِ) ؛(3)
(کیست گمراهتر از آن که از خواهشهای خود بدون هدایتی از سوی خدا پیروی کند).
ای طارق! امام، بشری فرشته خصال است، جسدش آسمانی است، [اما] امری الهی، روحی قدسی، مقامی از عالم بالاست. نوری آشکار و سرّی پنهان است؛ پس او فرشته ذات، الهی صفات، آراسته به حسنات و آگاه به امور غیب است. از سوی پروردگار جهانیان ویژه و ممتاز گردیده و از سوی پیامبر صادق و امین تعیین گردیده است و این امور همگی برای آل محمد صلی الله علیه و آله میباشد و احدی در این امتیازات و خصال فاخر با آنان شریک نیست،
زیرا آنان معدن تنزیل، معنای تأویل، خاصان پروردگار جلیل و محل فرود آمد جبرئیلاند. آنان پاکان و برگزیدگان خدا و سرّ و کلمه اویند، درخت نبوت، معدن جوانمردی، سرچشمه سخن، و آفتاب بیمنتهای هدایتند. آنان آیه محکم رسالت و نور جلالت و جنت خدا و امانت اویند. آنها تجلیگاه کلمه خدا و کلید حکمت او، چراغهای رحمت خدا و چشمههای نعمت او و راه به سوی خدایند. امامان، چشمه سلسبیل الهی و میزان حقّ او و روش استوار ذکر حکیم و نور قدیماند و اهل کرامت و ارزش نهادن، پیشوا داشتن و برتری دادن و بزرگداشت هستند. آنان جانشینان رسول خدا، فرزندان مهربان او و امینان خداوند والا و بزرگند:
(ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ) ؛(1)
سوره آل عمران، آیه 34.
(فرزندانی که برخی از برخی دیگرند و خدا شنوای داناست).
ألسَّنامُ الأعْظَمُ، وَ الطَّرِیقُ الأقْومُ ...؛ (2)آنان قله بلند، و راه بس استوار و قویماند، هر کس ایشان را بشناسد و از ایشان کسب معارف کند از زمره آنان خواهد بود و این آیه شریفه (فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی)3 اشاره به این حقیقت دارد.
خداوند آنان را از نور عظمت خود آفرید و کار مملکت و تدبیر امور را بدیشان سپرد؛ پس ایشان گنجینه اسرار خدا و اولیای اویند، و آنان فرمان و «امر» خدا که به «کن» تحقق مییابد بوده، بلکه خود کاف و نوناند. به سوی خدا میخوانند و از جانب او سخن میگویند و به امر او عمل میکنند. دانش پیامبران در برابر دانش ایشان، اسرار اوصیا در برابر سرّ ایشان و عزت اولیا در برابر عزت ایشان، چون قطرهای در برابر دریا و موری در بیابان است. تمام آسمانها و زمین نزد امام به سان دست و کف دست اوست که پشت و رویش برای او معلوم است. نیکان دنیا را از ناپاکان، و خشکیها و تریهای آن را میشناسند؛ زیرا خداوند علم آنچه بوده و خواهد بود را به پیامبرش آموخت و این گنجینه اسرار الهی را اولیا و وارثان برگزیده او به ارث بردند. هر کس انکار این حقیقت کند نفرین و لعنت خدا و لعنت کنندگان بر او خواهد بود.
« وَ کَیْفَ یفْرِضُ اللهُ عَلَی عِبادِهِ طاعَةَ مَنْ یحْجُبُ عَنْهُ مَلَکُوتَ السَّماواتِ و الأرضِ ؟!...؛ (1)
بحارالانوار، همان.
چگونه ممکن است خداوند اطاعت کسی را بر بندگانش واجب کند که ملکوت آسمانها و زمین را از او پوشیده و نهان داشته؟ چنین نیست. امام مفترض الطاعه، شاهد عرصات ملکوت و همه چیز برای او آشکار است».سخن آل محمد، هفتاد افق برین داشته و قابل توجیه است. همه آیاتی که از چشم و وجه، و دست و جنب خدا گویند، مقصود و منظورشان ولی خداست؛ لِأنّهُ جَنْبُ الله وَ وَجهُ الله ؛ زیرا او پهلو و صورت خداست، یعنی او مظهر علم خدا، چشم خدا و دست خداست. چون این هادیان راه حقیقت، ظاهرشان باطن صفات ظاهر، و باطنشان ظاهر صفات باطن است، پس آنان ظاهر باطن و باطن ظاهرند و به همین معنا اشاره میکند فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود: « اِنَّ لِلّهِ عَیْناً وَ ایادی، انتَ یا عَلی مِنْهَا ؛ برای خدا چشم و دستهایی است که تو یا علی یکی از آنهایی».
پس ایشان جانب بلند، چهره خشنود، آبگاه سیراب کننده، راه راست، وسیله به سوی خدا، راه دستیابی به عفو و رضای خدایند. آنان، وَ سِرّ الواحِدُ الأحد ؛ (2)راز واحد و احد میباشند. بنابراین هیچیک از آفریدگان با آنان قابل مقایسه نیست. آنان خاصان خدا و برگزیدگان او، سِرّ خدای جزا دهنده و کلمه او، باب ایمان و کعبه آناند. حجت خدا و راه روشن، نشانههای هدایت و پرچم آن، فضل و بخشش خدا و رحمت او، عین الیقین و حقیقت آن، راه حق و عصمت او، آغاز آفرینش و پایان آناند. آنان تجلی قدرت و مشیت پروردگارند، آنان وَ امُّ الکِتاب وَ خاتِمَهُ ...؛ (3)اساس و مادر کتاب و پایان آناند. فصل الخطاب و دلالت آن و گنجینهداران وحی و حافظان آن، امینان قرآن و ترجمان آن و معدن تنزیل و نهایت آناند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله، خاتم پیامبران و علی علیه السلام خاتم اوصیای الهی است. آنچه دیگران درباره آن حضرت گفتهاند، جز قطرهای از بحر بیکران او نیست. آن امام همام همتای
قرآن کریم است که اگر به کوه نازل گردد (لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ...)1 از پرتو عظمت قرآن کوه متلاشی میگردد. آن حضرت نیز در سخنی کوتاه فرمود: « لَوْ أحبنی جبلٌ لتهاتف ؛ (1)اگر کوهی مرا دوست بدارد در هم فرو ریزد».
بدون شک، حکیمان ستایشگر و وصفنمای او، به جز نمی از یم بیکران عظمتش را ننوشند، چرا که بزرگیاش برای احدی جز ذوات مقدس معصومین علیهم السلام دست نیافتنی است. امام علی علیه السلام چون لب به ستایش خدا میگشاید، اعجاز آفرینش تجلی میکند و چنان خدای را توصیف میکند که ثقه جلیل و پارسای دلیل، کلینی، در پایان آن خطبه میگوید:
وَ هذِهِ الخطبه مِنْ مشهورات خطبه ...؛ (2)این خطبه از خطبههای مشهور آن حضرت است... و برای کسی که جوینده علم توحید است همین خطبه کافی است... اگر زبان جن و انس گرد هم آیند و در جمع آنها پیامبری نباشد و بخواهند خدای را بستایند و توحید را همانند علی علیه السلام - که پدر و مادرم فدایش باد - بیان کنند قادر نخواهند بود.
صدرالمتألهین بر سخن مرحوم کلینی قدس سره ایراد گرفته و گفته نه همه پیامبران، بلکه پیامبرانی بزرگ چون حضرت نوح و ابراهیم علیهما السلام(3)هستند که میتوانند توحید را چون علی علیه السلام توصیف نمایند.
ابوعلی سینا که خود اعجوبهای در میان مردم است، و دارای مطالب نغز و ستودنی بیشماری است به گونهای که اعجاب فخر رازی را برانگیخته و در تحسین وی میگوید: «تاکنون مقامات عارفان و علوم اهل معرفت را نه قبل از بوعلی و نه بعد از وی کسی به این نضد و نظم برهانی نیاراسته است».(4)
همین ابن سینا در شأن علی علیه السلام میگوید: «او همانند معقول در بین محسوس بود».(5)پس علی علیه السلام عقل است، و دیگران حس. عقل جامع کلیات و سرچشمه جوشان فیض معارف است.
احمد بن حنبل، پیشوای مذهب حنبلی پیرامون علی علیه السلام میگوید: «آن حضرت به خلافت زینت داد نه آن که خلافت سبب زینت وی شده باشد».(1)
تاریخ دمشق، ج 42، ص 446.
خلیل بن احمد فراهیدی بصری در ستایش علی علیه السلام میگوید: «چه بگویم در حق کسی که دوستان او مناقب وی را از ترس دشمن کتمان کردند و دشمنان وی آنها را به دلیل حسد و کینه پنهان نمودند، ولی مناقب آن حضرت در بین این دو کتمان تجلی کرد و مشرق و مغرب زمین را لبریز ساخت».(2)از او پرسیدند به چه دلیل علی بن ابیطالب علیه السلام «امام الکُلّ فی الکُلّ» است. او گفت: «به این دلیل که همگان نیازمند علی علیه السلام هستند و او از همه بینیاز است».(3)
فخر رازی هم در تبیین شخصیت علی علیه السلام گوید: « وَ مَنِ اتَّخَذَ عَلِیّاً إمَاماً لِدینِهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الوُثْقی فی دِینِهِ وَ نَفْسِهِ ؛ (4)آن کسی که علی علیه السلام را پیشوای دین خود قرار دهد در جان و دینش به دست گیره محکم خدا تمسک یافته است».
عمرو بن بحر، معروف به جاحظ بصری در ستایش آن حضرت میگوید:
«هر وقت نامی از سبقت در اسلام و تقدم در آن به میان آید، هر زمان که از فقاهت در دین کلامی مطرح شود، هرگاه زهد در اموالی که مورد مشاجره مردم است بازگو گردد، هر زمان از بخشیدن و کمک به همسایگان سخنی به میان آید، کسی جز علی علیه السلام در همه این فضایل نامآور نمیباشد».(5)
او از نظّام نقل میکند: «گفتار درباره علی بن ابیطالب سخت است، زیرا اگر گوینده حق او را وفا کند غلو کرده و اگر از حق او بکاهد جفا کرده است، و میانه بین وفا و جفا بسیار سخت و دقیق است و به جز حاذق و ذکی به آن نمیرسد».(6)
ابن ابی الحدید مبهوت ساحت ملکوتی علی علیه السلام است و در ثنای او میگوید:
وَ أنّهُ لَمْ یکُنْ مِنْ أهلِ الدُّنیا وَ إنّما کانَ رَجلاً مُتألّهاً ؛ (1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 203.
علی بن ابیطالب اهل دنیا نبود، بلکه مردی مُتأله و در معرفت الهی شناور بود، او سرچشمه جوشان علم و معرفت است.او در جای دیگری نیز اعتراف میکند:
وَ اعْلَمْ أنَّ التوحید و العدل و المباحث الشریعة الإلهیّة ما عُرِفَتْ إلا مِنْ کلام هذا الرجل ...؛ معارف بلند یگانهشناسی و عدل خدا و سایر مطالب شریف و معارف عالی فقط از فروغ سخن علی علیه السلام بدرخشید و کلام دیگران و بزرگان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله روشنگر مسایل اصول اعتقادی نبود و سایر صحابه هرگز این معانی امور و مطالب گرانسنگ را تصور نمیکردند، زیرا اگر مبادی تصوری این معارف عمیق برای آنان روشن بود و آنها توصیف درک مبادی تصدیقی این مطالب عالی را پیدا میکردند، آن را بازگو میکردند، حال آنکه هیچ اثری از این گونه مفاهیم در کلام آنان یافت نمیشود، بنابراین معلوم میشود که این معارف برای خود آنان مجهول بوده است. تنها علی بن ابیطالب فاتح این میدان و کاشف این معادن و مبتکر این مباحث در صحنه معرفتی - اعتقادی بود و این فضیلت علمی نزد من از عظیمترین فضایل علی علیه السلام است.(2)
البته براساس روایات گذشته، این مباحث علمی - معرفتی فروغی از آفتاب دانش علی علیه السلام است، چرا که آن امام خزینهدار علم الهی و گنجینه اسرار اوست. ابن ابی الحدید در ادامه یادآور میشود:
وَ أمّا الحِکمة و البحث فی الاُمور الإلهیة فَلَمْ یکن مِنْ فَنّ أحدٍ مِنَ العرب ...؛ حکمت و جهانبینی استدلالی و بحث در معارف الهی، در حیطه توان عرب نبود و از بزرگ و کوچک عرب، چیزی در این زمینه نقل نگردیده، و فقط دانشوران یونان و پیشینیان از اهل حکمت و اسطوانههای معرفت الهی به این فن
میپرداختند. اول کسی که از قوم عرب به این گونه معارف عالی پرداخت و افق این دانش را فرا روی عرب گشود، علی بن ابیطالب علیه السلام بود. از این رو مباحث دقیق توحید، و عدل الهی و دیگر صفات خدای سبحان را در گستره پیام علوی و طنین خطبههای آن حضرت مییابی. در کلام هیچ صحابی و هیچ یک از تابعین، اصلاً سخنی از این گونه معارف بلند را نمییابی و این دو نسل آنها را تصور و ادراک نمیکردند و حتی اگر کسی آن معارف را برای آنان تدریس میکرد، باز هم از فهم آن مطالب عاجز بودند؛ زیرا نژاد عرب [بدون وحی الهی و الهام نبوی صلی الله علیه و آله و علوی علیه السلام] توان تحمل این معانی و معالی را نداشت.(1)
همان، صص 370-371.
ابن ابی الحدید در ادامه میگوید:
وَ لِهذا انتَسب المتکلمون الذین لججوا فی بحار المعقولات إلیه خاصه دون غیره ...؛ عموم دانشمندان کلام اسلامی که در دریای ژرف معقولات وارد شدند دانش خویش را از علی علیه السلام گرفتهاند و به آن حضرت انتساب دارند و او را استاد و رئیس خود میشناسند.
اصحاب ما «معتزله» که به واصل بن عطا پیوستهاند، او تلمیذ ابوهاشم حسن بن محمد حنیفه بود و ابوهاشم شاگرد پدرش محمد و محمد شاگرد پدرش علی علیه السلام است. شیعه به جمیع فرقش اعم از امامیه، زیدیه کیسانیه به علی علیه السلام منتسباند. اشاعره نیز به علی علیه السلام انتساب دارند، چون ابوالحسن اشعری، مؤسس این فرقه از شاگردان ابوعلی جبایی و ابوعلی شاگرد ابویعقوب شحام، و ابویعقوب شاگرد ابوالهذیل و ابوالهذیل شاگرد ابوعثمان طویل و ابوعثمان طویل شاگرد واصل بن عطاست، پس در حقیقت سرآغاز فرقه اشعری نیز سرانجام به علی بن ابیطالب علیه السلام منتهی میشود، سایر فرق نیز چون کرامیه و خوارج به آن حضرت میرسند.(2)
پس دانش و معارف علی علیه السلام چشمه آفتابی است که از شبکههای گوناگون مکاتب و فرقهها اعم از عقلگرایان، سنتگرایان و هر دو گرایان میدرخشد.
آن حضرت در عرصه جهاد، سیدالمجاهدین، بر منبر خطابه و اندرز، ابلغ الواعظین، بر کرسی فقه و تفسیر، رئیس الفقهاء و المفسرین و در بسط عدل و توحید، امام و پیشوای اهل توحید و عدل است. به گفته ابن ابی الحدید: «لیس علی الله بمستنکر أنْ یجمع العالم فی واحد؛(1)
همان، ج 7، ص 203.
بر خدا مشکل نخواهد بود که عالم و جهانی را در شخص واحد و یگانهای جای دهد».علی علیه السلام جهانی از مکارم و معالی الهی است. آن حضرت هر جمعه بیتالمال را جارو میکرد و پس از اقامه دو رکعت نماز در آن میفرمود: « لِیَشْهَدَ لِی یوْم القِیَامَة ...؛ (2)این خانه برای من در قیامت شهادت دهد که هرگز گنجی نیندوختم و اموال عمومی را ستمگرانه و تبعیض مدار تقسیم نکردم».
فروغ یکی از خطبههای جاودانه امام علی علیه السلام جان ابن ابی الحدید را لبریز از تعجب ساخته و میگوید:
وَ اقْسِمُ بِمَنْ تُقْسِمُ الاُممُ کُلُهَا لَقَدْ قَرَأتُ هذِهِ الخُطبه مُنْذُ خمسین سَنَة وَ إلی الآن أکثر مِنْ ألْفَ مَرّة ...؛ (3)سوگند به کسی که تمامی امتها به او قسم یاد میکنند، من این خطبه را از پنجاه سال قبل تاکنون بیش از هزار بار قرائت کردم و هیچگاه آن را نخواندم، مگر اینکه در دل و جوارحم اثر کرد و آن را تأمّل نکردم مگر این که مردگانم را متذکر شدم و خود را مصداق سخن آن حضرت که پیرامون مردگان ایراد فرمود پنداشتم. واعظان و خطیبان و فصیحان در این زمینه زیاد گفتهاند و من نیز مکرر بر آنها آگاه شدم؛ ولی در هیچیک از آنها تأثیر این کلام را نیافتم. آیا این اثر خاص، به پاس ارادت خاص من به آن حضرت است یا آنکه نیت صالح و یقین ثابت و اخلاص اوست که چنین تأثیرگذار است و سزاوار است که همه فصیحان عرب در برابر آن سجده کنند.
شگفتا که معاویه دشمن کینهتوز آن حضرت نیز به تحسین و عظمت آن حضرت لب گشوده و گفته است: «سوگند به خدا به جز علی هیچ کس فصاحت را برای قریش سنت و روش قرار نداد».(4)
باری، آفتاب جمال علی علیه السلام از دو افق تابان است: افقی برین و ملکوتی که او و محمد صلی الله علیه و آله از یک نور آفریده شده، و وجود ممکن به طفیل وجود آن دو نور مقدس آفریده شده است. او که همتای محمد صلی الله علیه و آله و قرآن است، چنین شخصیت وجلالتی از وهم و فهم ما برون است و فقط سخن معصومان پرده از این سیمای ملکوتی برمیدارد، و جلوه واقعی آن را مینمایاند، ولی با این توصیف آن حضرت بر افقی که برای ما قابل درک و فهم است نیز تجلی کرد. آن حضرت در مکه و در خانه خدا به دنیا آمد و در کانون مهر و عاطفه ابوطالب به رشد و بالندگی ادامه داد. در سن ده سالگی به پیامبر صلی الله علیه و آله گروید. علی علیه السلام را محمد صلی الله علیه و آله به خاطر سبک کردن بار معیشت پدر او و عموی خود، ابوطالب و کمک به تنگدستی این مرد هاشمی بزرگ، از کودکی به خانه خود برد و ضمن کفالت معاش او در دامان عطوفت و محبتش پرورش داد و در مکتب اخلاقی خود تربیت نمود.
بیش از آنکه دل و دماغ علی علیه السلام به خرافات و تعصبات جاهلی آلوده گردد در مکتب معلم بزرگ بشریت درس توحید و مسلمانی آموخت و در دامان عفاف و پارسایی، صدق و خلوص، پاکی و پاکیزگی، شرف و مکرمت، بزرگی و بزرگواری، مردی و مردمی، مربی بزرگ خود محمّد صلی الله علیه و آله رشد کرد.
کیست که نداند عقل و فکر و قلب و دل و جان یک نوجوان ده - دوازده ساله، لوح سفید و نانوشتهای است که از آنگاه به بعد همه چیز میتوان بر آن نگاشت، و این لوح سفید، در اختیار محمد صلی الله علیه و آله قرار گرفت، کیست که نداند میلاد عقلی و فکری آدمی در سن ده - دوازده سالگی است که به تدریج قدرت تمیز و تشخیص مییابد و میتواند بد و خوب را از هم تمیز دهد.
همه مربیان تعلیم و تربیت، جامعهشناسان و روانکاوان معتقدند که زیربنای شخصیت آدمی در کودکی و جوانی شکل میگیرد، آموزهها و محیط خانه، و دامان تربیت خانواده و مدرسه است که افقهای روشن وجود او را نمایان میسازد.
همه میدانند که علی علیه السلام در چنین سنی به رسول خدا پیوست و دریچه روحش را فراروی آموزههای الهی قرارداد.
ولی سؤال: کدام یک از رجال اسلام و سایر اصحاب پیغمبر به شرف چنین موقعیتی رسیدند و از بدو رشد و بالندگی، زلال تربیت رسول خدا بر روحشان جاری شد؟ آنان همه خواه ناخواه سالها در شرک و بتپرستی به سر برده و با تعصبات جاهلانه قوم و قبیلهای خود و خرافات مرسوم خو گرفته بودند. ولی علی علیه السلام از همان آغاز رشد همراه و همراز رسول خدا بود و در این مسیر رشد و بالندگی به اوج رسید تا آنجا که رسول خدا به او فرمود: « إنّکَ تَسْمَعُ ما أسمَعُ وَ تَری ما أری إلا أنَّکَ لَسْتَ بنبیٍّ ؛ (1)
نهج البلاغه، سیدجعفر شهیدی، خطبه 192، ص 223.
همانا تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی و وزیری و به راه خیر میروی».محمد صلی الله علیه و آله از مردمی که رگ و ریشه و خون و استخوانشان طی چندین قرن با آداب و رسوم جاهلی خو گرفته و معتقدات ابلهانه و جاهلانه، بتپرستی، و اطاعت از رئیس قبیله و جنگیدن و مال باختن به امر او و به خاطر توهمات و تعصبات احمقانه، همه در دل و جانشان جای گرفته و در رگ و ریشه وجودشان چنگ انداخته است؛ مردمی که حرمت و کرامت در چشمشان از آن کسی است که تعداد شتران سرخ مویش بیشتر و خدم و حشمش افزونتر و استخوان پوسیده پدرانش در نسبنامه، نسابه به قبیلهای بزرگتر نسبت داده شده باشد به خود میبالید و برتربینی آنان گاهی موجب میشد دو طایفه یا چند طایفه به جان هم افتاده و داستان ایام العرب را رقم بزنند.
محمد در پرتو وحی از این مردم، ملتی شریف و نجیب تربیت کرد، مردمی که با شعار (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) همه با هم برادر شدند و شمشیر آنان حافظ دین و آئینی شد که مجموعهای از کمالات و معالی انسانی را برای بشر به ارمغان آورد.
دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون آشام داشت
کینههای کهنهشان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا(2)
این کار مشکل و شبیه معجزه را روح قادر و توانای رسول خدا صلی الله علیه و آله به انجام رساند؛ اما اکنون که زمان عروج و ارتحال آن پیامبر است، و میرود که آن رهبر آسمانی از مردم جدا گشته و همنشین رفیق اعلا گردد، هدایت مردم را چه کسی عهدهدار گردد؟ مردمی که آن گونه غرق در شرک و خرافات و تعصبات نژادی بودند و پیامبر در پرتو تعالیم خود، عطر برادری و اخوت به آنان افشاند، و سیه و سفید را با هم برادر و برابر ساخته.
اولاً إخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان
وز دم «المؤمنون اخوه» به پند درشکستند و تن واحد شدند(1)
همان، ش 3715-3716.
مؤذن و سخنگوی دولت خویش را سیه چردهای از سرزمین حبشه قرار داده که مخرج «حی» را نمیشناسد و به قول مولوی:
آن بلال صدق در بانگ نماز «حی» را «هی» همی خواند از نیاز
تا بگفتند ای پیامبر نیست راست این خطا اکنون که آغاز بناست
ای نبی و ای رسول کردگار یک موذّن کو بود افصح بیار
خشم پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت
کای خسان نزد خدا «هی» بلال بهتر از صد حی و حی قیل و قال(2)
این مردم، فرو رفته در گنداب کفر و خرافات، چند روزی نفس حیاتآفرین رسول خدا صلی الله علیه و آله آنان را حیاتی ملکوتی و جدید بخشیده و در پرتو هدایت رسول خدا آن زنگارها زدوده شده، ولی بدون شک، شعلههای نهفته فرهنگ سابق در زیر خاکستر است و ممکن است بادی بوزد و بار دیگر آتشفشان فرقهگرایی و نژادپرستی قریش و عرب زبانه برکشد. چه کسی بر جای پیامبر قرار گیرد تا امت را به همان راه رسول خدا هدایت کند؟ بدون شک آن کس که همتای رسول خدا، همخو و همراز اوست و از سن ده سالگی جان خود را در پرتو هدایت آن پیامبر قرار داده و آن کسی جز علی علیه السلام نخواهد بود؛ ولی با کمال
تأسف آن دگرگونی و تحول در نظام رهبری اسلام رخ داد و علی علیه السلام خانهنشین گردید و با خانهنشین شدن 25 ساله آن جناب کمکم حرکت جامعه اسلامی از نظام الهی پیامبری فاصله گرفت و تا آن جا به پیش رفت که خلافت و امامت اسلامی دگرگون شده و به سلطنت عربی تغییر شکل داد. افسوس که نگذاشتند آنکه خدا و رسولش میخواست بر مسند خلافت تکیه زند، و نیروی جهان گشای اسلام یک جا و یک جهت گردن به فرمان او نهاده، فتح و ظفر سیاسی و دینی، رشاد و سداد، تصرف قلوب و جان عالمیان در پرتو اخلاق و معارف اسلامی، ارمغان بشریت گردد، غل بردگی و زنجیر اسارت و شهوات از دست و پای مردم بگشاید، آنان را در آسمان آزادی و آزادگی، فرزانگی و بندگی فقط خدا، به پرواز آورد، به همان راهی که رسول خدا میخواست جامعه را رهبری کند چون او و رسول صلی الله علیه و آله مولی و سرور مردم بودند.
زین سبب پیغمبر با اجتهاد نام خود و آنِ علی مولی نهاد
گفت: هر کاو را منم مولی و دوست ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولی؟ آنکه آزادت کند بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادی است مؤمنان را ز انبیا آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید همچو سرو و سوسن آزادی کنید(1)
همان، دفتر ششم، ص 980، ش 4538-4542.
آری علی علیه السلام همتای رسول و تربیت شده او بود، تنها کسی بود که دنبالهرو عقل، روح و فکر محمد صلی الله علیه و آله بود. از ده سالگی قلب و جان و فکر خود را در اختیار رسول خدا قرار داد تا روح تعلیمات عالیه این دین آسمانی را بر آن نقش کند.
1) (1)
فاطمه علیها السلام در ادامه سخنان گهربارش میفرماید:
حَتّی إذْ اخْتارَ اللهُ لِنَبِیِّهِ دَارَ انْبِیائِهِ، ظَهَرَتْ خَلَّةُ النِّفاقِ، وَ سَمَلَ جِلْبابُ الدِّینِ، وَ نَطَقَ کاظِمُ الْغَاوِینَ، وَ نَبَغَ خَامِلُ الآفِلینَ، وَ هَدَرَ فَنِیقُ المُبْطِلِینَ، فَخَطَرَ فِی عَرَصاتِکُمْ، وَ أطْلَعَ الشَّیْطانُ رَاْسَهُ مِنْ مَغْرِزِهِ، صَارِخاً بِکُمْ، فَوَجَدَکُمْ لِدُعائِهِ مُسْتَیْجِبِینْ، وَ لِلْغِرَّةِ فِیهِ مُلاحِظینَ، فَاسْتَنْهَضَکُمْ فَوَجَدَکُمْ خِفَافاً، وَ أجْمَشَکُمْ فَاَلْقاکُمْ غِضَاباً، فَوَسَمْتُمْ غَیْرَ إبِلِکُمْ، وَ أوْرَدْتُمُوهَا غَیْرَ شِرْبِکُمْ، هذا وَ العَهْدُ قَرِیْبٌ، وَ الْکَلْمُ رَحِیبٌ، وَ الجُرحُ لَمّا ینْدَمِل ...؛ (1)
بلاغات النساء، صص 13-14؛ دلائل الامامه، صص 115-116؛ احتجاج، ج 1، صص 122-123؛ کشف الغمه، ج 2، ص 212؛ بحارالانوار، ج 29، ص 237.
چون خدای تعالی همسایگی پیمبران را برای رسول خویش برگزید، دورویی آشکار شد و کالای دین بیرونق و خریدار. هر گمراهی مدعی گشت و هر گمنامی سالار، هر یاوهگویی در کوی و برزن در پی گرمی بازار. شیطان از کمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود خواند، و دید چه زود سخنش را شنیدید و سبک در پی او دویدید و در دام فریبش خزیدید و به آوازش رقصیدید.هنوز دو روزی از مرگ پیغمبرتان نگذشته بود و سوز سینه ما خاموش و آرام نگشته، آنچه نمیباید بکنید، کردید و آنچه از آنتان نبود بردید و بدعتی بزرگ پدید آوردید.
قرآن، حادثه ارتجاعی سقیفه بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و بازگشت به دوران فرهنگ جاهلیت و طنین نغمه شوم نژادگرایی و تعصبات قبیلهای را پیشبینی نمود و این خطر بزرگ را به مردم یادآوری کرد:
1) (1)
(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ...) ؛(1)
سوره آل عمران، آیه 144.
(و محمد نیست مگر پیغمبری از طرف خدا که پیش از او نیز پیامبرانی بودند و از این جهان درگذشتند، اگر روزی او نیز به مرگ یا شهادت درگذشت شما بدین جاهلیت خود رجوع خواهید کرد؟ پس هر که چنین کند و به گذشته بازگشت نماید، به خدا ضرری نخواهد رسانید، بلکه خود را به زیان انداخته است).
در آیه (الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ)2 نیز خداوند خطر کافران را مردود میشمارد و میفرماید در روز غدیر، کافران مأیوس شدند؛ ولی در این آیه از منافقان و خطر آنان سخنی نمیگوید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله پیوسته نگران آینده مسلمانان بود و به آنان هشدار میداد. آن حضرت میدانست به محض اینکه رهسپار ملکوت گردد منافقان امت در کمیناند تا در مقابل صراط مستقیم اسلام سد راه شوند و آنچه را که آن حضرت انجام داده بیثمر یا کمثمر نمایند. شاهد این نگرانی رسول خدا صلی الله علیه و آله، روایاتی است که در مجامع حدیثی شیعه و سنی ذکر گردیده است. در صحیح بخاری بابی با عنوان « باب قول النبی صلی الله علیه و آله لا ترجعوا بعدی کفاراً یضرب بعضکم رقاب بعض » (2)قرار گرفته که در آن روایاتی با این مضمون نگاشته شده است؛ از جمله؛
« عَن ابن عمر أنّه سمع النبی صلی الله علیه و آله یقول لا ترجعوا بعدی کفّاراً یضرب بعضکم رقاب بعض ؛ ابن عمر گوید: شنیدم که پیامبر میفرمود: پس از من به کفر برنگردید که بعضی گردن بعضی دیگر را بزنند».(3)
ابن عباس نقل میکند: « قال النبی صلی الله علیه و آله لا ترتدّوا بعدی ...؛ پیامبر فرمود: پس از من مرتد نشوید که بعضی گردن بعضی دیگر را بزند».(4)
همین مفهوم را ابوزرعه از جدش از رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجة الوداع نقل مینماید.
ثمّ یؤخذ برجالٍ مِنْ اصحابی ذات الیمین و ذات الشمال ...؛ گروهی از اصحاب من در محشر به طرف راست و چپ از جایگاه من (حوض) منحرف میشوند. آنگاه میگویم اینها اصحاب من هستند کجا میروند؟ جواب میرسد: همین اصحاب تو پس از اینکه از آنان مفارقت کردی به آیین جاهلیت و اعقابشان بازگشتند. آن گاه من همانند عبد صالح عیسی بن مریم میگویم: تا زمانی که زنده بودم بر آنان مراقب و گواه بودم و از هنگامی که مرا قبض روح نمودی تو خود بر آنان مراقب و گواهی.
بدون تردید، نگرانی رسول خدا صلی الله علیه و آله، به سبب خطری بود که از سوی بزرگان اصحاب، اسلام را تهدید میکرد. برخی از آنان اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله را در امور سیاسی واجب نمیدانستند. «ابوجعفر نقیب» استاد ابن ابی الحدید بر این باور است که صحابه، خلافت را همچون نماز و روزه از معارف دینی نمیدانستند و پیروی از نص رسول الله صلی الله علیه و آله را در این موارد در صورت تشخیص عدم مصلحت در اطاعت از آن حضرت لازم نمیدیدند. او میافزاید که صحابه متفقاً بسیاری از نصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله را با توجه به مصلحتی که تشخیص میدادند ترک کردند(3)و حتی گاهی در مقابل صراحت قرآن مخالفت میکردند.
1) (1)
همان، ص 1388، ش 6869.
2) (2) همان، ص 936، ش 4625.
3) (3) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 12، صص 82-83.
احمد امین پیرامون عمر چنین مینگارد: «... فکان یجتهد فی تعرف المصلحة التی لاجلها کانت الآیة او الحدیث ...» (1)
فجر الاسلام، احمد امین، صص 237-238.
عمر چهره بارز و روشن عمل به رأی خویش در مسائل و رویدادهای اجتماعی بود. او در مقابل نصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله و حتی آیات قرآن به نظر و اندیشه خود عمل میکرد و آیات قرآن و احادیث را یک سره کنار میزد. به همین دلیل، در حالی که قرآن بهرهای از زکات را از آن (وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ) میداند، عمر از آن روی برتافت و گفت ما برای اسلام آوردن چیزی نمیدهیم؛ هر که میخواهد اسلام آورد و آن که نمیخواهد کفر ورزد.به عثمان نیز نسبت دادهاند که پس از فرمان به افراد عمره از حج چنین گفت: «إنّما هو رأی رأیتُه».(2)در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها عمر با رسول خدا صلی الله علیه و آله مخالفت کرد، از جمله در جریان صلح حدیبیه،(3)و نیز تصمیم به قتل ابوسفیان در فتح مکه؛(4)و همچنین اقدام عمر بن خطاب در رد درخواست رسول خدا صلی الله علیه و آله مبنی بر آوردن قلم و دوات برای نگاشتن مطلبی که آنان را از گمراهی حفظ و ایمن سازد.(5)
میتوان گفت که صحابه به تفکیک دین از سیاست معتقد بودند و از این منظر به خود اجازه میدادند در مقابل نظریات رسول خدا صلی الله علیه و آله بایستند و از خود مقاومت نشان دهند. اگرچه همین گروه، خود با نام دین به ریاست و سیاست رسیدند. به همین دلیل رسول خدا صلی الله علیه و آله نگران آینده اسلام بود که مبادا این گروه با توجه به نظریات و تصمیمات خویش در مقابل سنت و سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله بایستند و مردم را از صراط مستقیم اسلام منحرف سازند. واقدی مینگارد:
رسول خدا صلی الله علیه و آله بر کشته شدگان احد نماز خواند و فرمود: «من بر اینان شاهد و گواهم». ابوبکر گفت: یا رسول الله! آیا آنان برادران ما نیستند که اسلام آوردند،
1) (1)
2) (2) نظرة عامه فی تاریخ الفقه الاسلامی، علی حسن عبدالقادر، ص 215.
3) (3) السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3-4، صص 316-317.
4) (4) همان، ص 403.
5) (5) بخاری، کتاب العلم، باب کتابة العلم، ج 1، صص 22 و 23 و نیز باب جوائز الوفد من کتاب الجهاد، ج 2، ص 120؛ مکاتیب الرسول، ج 2، صص 618-626؛ طبقات الکبری، ج 2، صص 242 و 245؛ مسند احمد، ج 1، ص 325؛ تاریخ الطبری، ج 3، ص 193؛ تاریخ الاسلام، عهد الخلفاء الراشدین، ص 111.
همان گونه که ما اسلام آوردیم و مجاهده کردند بدان گونه که ما مجاهده کردیم؟ فرمود: بلی، لیکن آنان اجر و پاداش خود را با خروج از دین، از بین نبردند. نمیدانم شما پس از من چه حادثهها بر پا خواهید ساخت. در این وقت ابوبکر گریه کرد و گفت: «ما پس از تو زنده خواهیم ماند».(1)
المغازی، واقدی، ج 1، ص 310.
« حَتّی إذْ اخْتارَ اللهُ لِنَبِیِّهِ، دَارَ أنْبِیائِهِ، ظَهَرَتْ خَلَّةُ النِّفاق ...»(2)؛ چون خدای تعالی همسایگی پیمبران را برای رسولش برگزید، و او همنشین رفیق اعلی شد، دورویی و نفاق چهره نمایان کرد و چشمه زقوم نفاق در سرزمین اسلام جاری گردید.
فاطمه علیها السلام در این فراز، آیات قرآن پیرامون نفاق و منافق را تفسیر مینماید بسیاری از آیات قرآن از چهره منافقان پرده برداشته، طینت شوم این عناصر شیطانی را آشکار مینماید.
در سوره بقره، پس از وصف پارسایان و کفار، به ترسیم سیمای اهل نفاق پرداخته است آیات 8 تا 16 این سوره، تحلیل روانشناسانه و جامعهشناسانه از این گروه است.
خداوند متعال در این آیات میفرماید:
و از مردم گروهی هستند که گویند ما به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم، حال آنکه ایمان نیاوردهاند؛ آنان میخواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند و حال آنکه فریب ندهند مگر خود را و این را نمیدانند؛ دلهای آنان مریض است، پس خدا به مرض [جهل و عناد] ایشان بیفزاید و برای آنها عذاب دردناک است، چون دروغ میگویند. و چون به آنان میگویند در زمین فساد مکنید، گویند ما مصلح هستیم، آگاه باشید که ایشان به شدت مفسدند، ولی خود نمیدانند. و چون به آنها گویند ایمان آورید، چنانکه دیگران ایمان آوردهاند، پاسخ دهند که چگونه ما همانند بیخردان ایمان آوریم؛ آگاه باشید که ایشان سخت بیعقل و بیخردند، ولی نمیدانند. چون اهل ایمان را ملاقات کنند گویند ما ایمان آوردهایم و چون
با شیطانهای خود خلوت کنند گویند ما با شما هستیم، همانا مؤمنان را مسخره میکنیم؛ [بلکه] خدا آنان را مسخره میکند و آنان در گمراهی، حیران و سرگرداناند، ایشاناند که گمراهی را به ثمن هدایت خریدارند، پس تجارت آنها سود نکرده و راه هدایت را نیافتهاند.(1)
سوره بقره، آیات 8-16.
خداوند در این آیات به تبیین و شرح حال منافقان پرداخته و صفات بارز آنها را بیان داشته است. آنان دورو و اهل نیرنگ و خدعه و فریبند، بیمار دلند و در زمین فساد میکنند، خود را مصلح دانسته و در جهل مرکب شناورند، پارسایان را مسخره پنداشته، چون در خلوت به شیاطین و رهبران خود میرسند میگویند ما با شماییم، آنان پیوسته در ضلالت و گمراهی غوطهورند.
نفاق، سرچشمه گناهان، امالفساد و از پستترین رذائل اخلاقی است. قرآن کریم مکرراً این صفت را سرزنش کرده تا جایی که افزون بر صد آیه، مرام و عقیده اهل نفاق را تبیین کرده و مردم را از آنان بر حذر داشته است. منافقان از کسانیاند که «أبطن الکفر و اظهر الایمان» درباره آنان صدق میکند؛ قلبشان لبریز و مالامال از کفر است، ولی به زبان، زمزمه ایمان دارند. آنان به چهره خویش نقاب دین میزنند و خطرشان به مراتب بیش از کفار است.
ظلمت نفاق، مردم را پیوسته در تاریکی قرار میدهد. آنان در جهل مرکب غوطهورند و هرگز نمیخواهند بیدار شوند. فرد منافق هم نمیداند و هم نمیخواهد که بداند. منافق نه تنها خود را نادان نمیداند، بلکه خود را از همه داناتر میپندارد.
البته دایره بیماردلان فراتر از گروه منافقان است؛ از جمله اینکه گاهی گروهی خاص در کنار منافقان مطرح میگردند:
(إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دِینُهُمْ) ؛(2)
و نیز آیه (وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً) ؛(3)
(هنگامی که منافقان و بیماردلان گفتند خدا و رسولش جز فریبی به ما وعده نداد...)
عبارت (فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ)1 مفهومی فراگیر است که منافقان و آنانی را که بیماردلاند در بر میگیرد؛ گرچه این بیماری به صورت ملکه در سرشت آنان نیست، بلکه فکر و بصیرت آنان آلوده گردیده و حقیقت را نمیشناسند و اهل تفقه و بصیرت نیستند. برخی از بزرگان درباره نفاق گفتهاند:
« ألنفاق مِن الصفات الذمیمه، بل هُوَ امّها لِأنّه یوجب تأنیب النفس فی هذه الدنیا و الجحیم الابدی فی الاخره ؛ (1)نفاق از صفات بسیار ناپسند و اساس همه پستیهاست. در این جهان موجب فرومایگی و سرزنش انسان میگردد و عذاب جاوید و ابدی پاداش آن در آخرت است».
نفاق سرشت حقیقتمدار و فطرت خداشناسی انسان را دگرگون و متحول میسازد؛ به گونهای که حجابی از تاریکی بر آن میافکند؛ انسان را غیرقابل اعتماد میسازد؛ ارکان نظام اجتماع را ویران میکند و انسان را چند چهره و رنگارنگ میسازد. به همین علت خداوند متعال نیز به شدت آن را نکوهش میکند و منافقین را پلیدتر از کافران معرفی مینماید.
در واقع خطر نفاق بیش از کفر است، چون منافق لباس دین بر تن کرده، و کار کافر را انجام میدهد. او اگرچه به واقعگرایی و حقیقت تظاهر میکند، ولی در باطن از حقیقت گریزان است. خداوند متعال در آیات 60 تا 63 سوره نساء، سیمای منافق را چنین تعریف میفرماید:
(أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا...) ؛(2)
(آنان میپندارند که به قرآن و کتابهای پیشین که بر پیامبران نازل شده ایمان دارند، ولی میخواهند حکم و حکومت را به طاغوت بسپارند با آنکه مأمورند به طاغوت کفر بورزند. در واقع اینان فرمانبران شیطان هستند، آنان در برابر حکم و حکومت خدا میایستند و با تمام نیرو، مردم را از گرایش به حق باز میدارند و چون مصیبتی به آنان میرسد، به نزد تو ای پیامبر آمده سوگند یاد میکنند که ما - در بازداری مردم از اینکه نزد پیامبرشان بروند - جز احسان و نیکویی و ایجاد
توافق و صلح و سداد منظوری نداشتیم. در حقیقت، اینان همان کسانی هستند که بیماردلاند و خدا میداند در دلهای آنان چیست، تو از آنان اعراض کن و تنها به اندرز آنان بپرداز، با بیانی دلنشین که در فهماندن ایشان رسا باشد).
در قرآن کریم آیات 137 تا 145 سوره نساء بار دیگر از چهره منافقان پردهبرداری شده و خوی و رفتار آنان را برمینمایاند:
(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا...) ؛(1)
سوره نساء، آیات 137-145.
(آنان که نخست ایمان آوردند، سپس کافر شدند، باز ایمان آورده، دگر باره کافر شدند، پس بر کفر خود افزودند اینان را خدا نخواهد بخشید و به راهی هدایت نخواهد فرمود، و بشارت بده آنان را که عذابی سخت آنان را فرا میگیرد؛ آن گروه که کافران را دوست گرفتند و از مؤمنان دوری گزیدند، آیا از کافران عزت میطلبند؟ خطا میروند که عزت، همه نزد خداست. آیا در کتاب خدا این حکم بر شما منافقان فرستاده شد که چون آیات خدا را شنیدید بدان کفر ورزید و آن را استهزاء کنید؟ پس با این منافقان همنشین مشوید تا در توطئهای دیگر داخل شوند که آنگاه شما هم به حقیقت مانند آن منافقان هستید، و خدا منافقان و کافران را در جهنم جمع خواهدکرد. منافقان مدام مراقب حال شمایند که اگر ظفر و پیروزی برای شما رخ دهد، پیش آیند و غنیمت خواهند و گویند ما با شما مسلمانان بودیم و اگر کافران پیروز گردند به آنان گویند که نه این بود که ما شما را به اسرار و احوال مسلمانان آگاه ساختیم و شما را از آسیب آنان حفظ کردیم؟ خدای متعال در قیامت میان شما مؤمنان و آن گروه کافر منافق حکم کند، و خداوند هیچگاه راه نفوذ کافران بر اهل ایمان را باز نخواهد نمود. همانا منافقان با خدا مکر و حیله میکنند و خدا نیز با آنان مکر میکند و چون به نماز آیند با حال بیرغبتی و کسالت آیند و خدای را ذکر نگویند مگر بسیار کم، دودل و مردد باشند نه به سوی مؤمنان یک دل روند و نه به جانب کافران، و هر کس را خدا گمراه کند، هرگز او را به راه راست نخواهی یافت).
پس از این چهرهنمایی خدای متعال فرجام سخت و دردناک این گروه را چنین تبیین میفرماید:
(إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً) ؛(2)
(البته جایگاه منافقان در پستترین درک آتش جهنم است و برای آنان هرگز یار و یاوری نخواهی یافت).
در سورههای دیگر، همچون آل عمران(1)
سوره آل عمران، آیه 167.
، حشر(2)، توبه(3)، احزاب(4)، فتح(5)، حدید(6)، انفال(7)و نساء(8)به موضوع نفاق پرداخته شده است.پلیدترین چهره از منافقان در سورهای از قرآن و به همین نام ترسیم گردیده است:
(إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ...) ؛(9)
(ای رسول ما، چون منافقان نزد تو آمده، گفتند که ما به یقین و حقیقت گواهی میدهیم که تو رسول خدایی، خدا میداند که تو رسول اویی و خدا هم گواهی میدهد که منافقان دروغ میگویند. سوگندهای [دروغ] خود را سپر جان خویش قرار دادهاند تا بدین وسیله راه خدا را ببندند که آنچه میکنند بسیار بد میکنند؛ برای آنکه آنان [به زبان] ایمان آوردند و سپس [به دل] کافر شدند، خدا هم مُهر بر دلهاشان نهاد تا هیچ درک نکنند. ای رسول! چون آنان را مشاهده کنی تو را به شگفت آرند و اگر سخن گویند به سخنانشان گوش فرا خواهی داد؛ گویی که چون چوبی خشک بر دیوار تکیه کرده و هر صدایی را بشنوند بر زیان خویش پندارند؛ ای رسول! اینان دشمنان حقیقی هستند. از ایشان بر حذر باش، خدایشان بکشد اینان را چقدر از حق دورند. هرگاه به آنان گفته شود بیایید تا رسول خدا از حق برای شما آمرزش بخواهد سر باز گردانده و بنگری که با تکبر و نخوت از حق روی میگردانند. ای رسول! تو از خدا برای آنان آمرزش بخواهی یا نخواهی، خدا هرگز آنان را نمیبخشد، چرا که خداوند گروه فاسق را هدایت نمیکند. اینان! همان مردم بدخواهند که میگویند بر اصحاب رسول خدا انفاق مکنید تا مردم از گردش پراکنده شوند، در صورتی که خدا را گنجهای زمین
وآسمانهاست، ولی منافقان آن را نمیفهمند. آنان [پنهانی با هم] میگویند اگر به مدینه باز گردیم البته باید اربابان عزت و ثروت، مسلمانان [ذلیل و حقیر] را از شهر بیرون کنند و حال آنکه عزت از آن خدا و رسول او و اهل ایمان است، ولی منافقان این حقیقت را نمیدانند).
برخی برای نفاق دو سبب اساسی ذکر کردهاند:
« للنفاق سببان: ألأوّل: السبب الفاعلی؛ الثانی: السبب الغایی. أمّا سببه الفاعلی: فالعمدة فیه ترجع إلی عدم العقیدة بالمبدأ و المعاد اصلاً او قلّتها و ضعفها ...».(1)
مواهب الرحمن، ج 1، ص 136.
برای پیدایش و بروز بیماری نفاق، دو سبب عمده و سببهای تبعی دیگری ذکر گردیده که اولین آن، نبود عقیده یا کمبود ایمان و اعتقاد به مبدأ و معاد است. اگر انسان به خدای قادر عالم و حی قیوم ایمان داشته باشد و او را در تمام حالات، مراقب و ناظر بر خود بداند، هرگز غبار نفاق بر قلب او نمینشیند، چون عالم را محضر خدا میداند و از افق این باور، نور معرفت و ایمان بر جان او تابیده، سرای قلب او را روشن ساخته است. بنابراین هر قدر فروغ ایمان و اعتقاد انسان به خدا و قیامت بیشتر باشد از ظلمت نفاق دورتر میگردد، چون خدا را بهتر میشناسد. به بیان دیگر خداشناسی و خودشناسی، پیوسته در تعامل با یکدیگرند، زیرا معرفة النفس مقدمه معرفة الله است. از طرفی خداشناسی، انسان را به شخصیت و آرمان حقیقی خویش آگاهتر میسازد.
فرهنگ توحید و آهنگ یگانهپرستی در روح انسان ایجاد وحدت رویه و هماهنگی میکند و رفتار و افکار او را نظاممند و هدفمند میسازد؛ در نتیجه گرفتار تعدد شخصیت و تجزیه روانی نمیگردد، و دورو، دو زبان و دودل نخواهد بود.
چنین انسانی از زلال معرفة الله نوشیده و به حبل متین الهی آویخته است. ایمان به زندگی جاودانه و روز رستاخیز، افقی فروزنده فرا روی او گشوده و او را به رفتاری نیکو، و خصالی عالی و مکارم اخلاق آراسته است. چنین انسانی هرگز به قهقرا باز نگشته، از اوج مجد و عزت، سقوط نخواهد کرد. همچنین دنیا، جاه و مقام او را نمیفریبد و پلیدی شرک به خدا او را نمیآلاید، چون شرک به خدا، عامل سقوط از فراز آسمان عزت و عظمت است:
1) (1)
(وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکانٍ سَحِیقٍ) ؛(1)
سوره حج، آیه 31.
(آن کس که به خدا شرک ورزد، چنان است که از آسمان سقوط کرده، مرغان او را بربایند و یا طوفان او را به پرتگاهی برد).
اما دومین عامل: الثانی و أمّا سببه الغایی: فلا ریب فی أنّه لیس له غایة عقلیه . (2)عامل دوم پیدایش نفاق، هدفهای پوچ و پوشالی است. این عامل، در حقیقت معلول همان عامل اول است؛ زیرا کسی که خداوند و روز رستاخیز را باور ندارد، به هر خیال واهی و پوچی روی میآورد و برای رسیدن به این آرزوها به هر سو میرود و به هر دستآویزی چنگ میزند. پیامد منفی این پوچگرایی، چنددلی و چندزبانی خواهد بود. او در لجنزار نفاق میپوید و هر چه به پیش میرود در آن گرداب بیشتر فرو میرود. منافق بنا به تعبیر قرآن، کر و کور است؛ هدفش فقط دنیاگرایی است؛ مدام گرد خود میچرخد و ره به جایی نمیبرد و با پوچ و هیچ دنیا دل خوش است. او به راهی میرود که شیطان فانوسدار اوست. بنابراین سرچشمه حنظل نفاق، دل انسان است، و از این سرچشمه در سایر اعضا رخنه میکند و رفتار انسان را آلوده میسازد.
البته عوامل دیگری نیز هستند که در پیدایش بیماردلی نفاق مؤثرند.
حب نفس، یکی از سرچشمههای این رذیلت انسانی است. همچنین حرص و طمع و آز از اسباب مؤثر در پیدایش این صفتاند. از سوی دیگر، ریاست، مقام، دنیاگرایی و جاهطلبی از ارکان نفاقاند. به علاوه، خشم، کینه، دشمنی با دوستان خدا میتوانند از عوامل تأثیرگذار و پدیدآورنده این صفت باشند.
مولای متقیان مجموعهای از این صفات را در خطبه منافقین بیان فرمودهاند:
... وَ احَذِّرُکُمْ أهْلَ النِّفاقِ، فَإنَّهُمُ الضَّالّونَ المُضِلُّونَ، وَ الزّالّونَ المُزِلُّون، یتَلوّنونَ ألْواناً، وَ یفْتَنُّونَ افْتِنَاناً ...؛ بندگان خدا شما را به ترس از خدا فرا میخوانم و از منافقان میترسانم که آنان گمراه و گمراه کننده و خطاکارند و به
خطاکاری وادارنده، پی در پی رنگ میپذیرند، و راهی را نپیموده راه دیگری میگیرند. هر وسیلتی را برای گمراهیتان میگزینند، و از هر سو بر سر راهتان مینشینند. درونشان بیمار است و برونشان پاک. پوشیده میروند، چون خزندهای زیانمند و زهرناک، وصفشان داروست و گفتارشان بهبود جان، و کردارشان درد بیدرمان... برابر هر حقی باطلی دارند و برابر هر راستی مایلی، و برای هر زندهای قاتلی و برای هر در، کلیدی و برای هر شب، چراغی. به هنگام طمع، خود را نومید مینمایانند تا بازار خویش بیارایند و بر بهای کالاشان بیفزایند. میگویند و به خلاف حق تقریر میکنند، میستایند و تزویر میکنند، راه باطل را - بر پیروان خود - آسان نمایند، و آنان را در پیچ و خمهایش سرگردان. فَهُمْ لُمَةُ الشَّیْطَانِ وَ حُمَةُ النِّیرَانِ، اولئکَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ(1)
نهج البلاغه، خطبه 194، صص 228-229.
(أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ)2 پس آنان یاران شیطاناند و زبانههای آتش سوزان. آنان پیروان شیطاناند و آگاه باشید که حزب شیطان زیانکاراناند.گفتار علی علیه السلام ترجمان و تفسیری از دهها آیه قرآن کریم است که از سرشت دوزخی منافقان پرده برداشته است.
بارزترین آثار شوم و پیامدهای منفی نفاق پنج چیز است:
1) (1)
منافق از منظر اعتقادی مذبذب است؛ گاهی زمزمه خدا بر زبان جاری میسازد و بار دیگر کافر و منکر حق میشود. منافق از بعد روحی و روانی نیز چند چهره و چند زبان است. او تعدد شخصیت دارد، گویی هنرمندی است که در هر داستانی نقشی به او واگذار میگردد و او هم ایفای نقش میکند. لذا هر روز و هر ساعت به شکلی نمایان میگردد، آنگونه که قرآن میفرماید: (مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ) .(1)
سوره نساء، آیه 143.
منافق، به هر گروهی میگوید من با شما هستم، ولی دروغ میگوید، بلکه نه با آن گروه است و نه با این گروه. منافقان چون با مؤمنان ملاقات میکنند میگویند ما ایمان آوردیم و چون به آشیانه شیاطین خود باز میگردند میگویند (إِنّا مَعَکُمْ) ؛ (2)(ما با شما هستیم).
موالات و دوستی با کافران: منافقین علاوه بر کفر و طغیان در آن، برای رسیدن به آرزوها و آمال خویش به دامان کفار چنگ می زنند و با آنان سفره محبت و دوستی میگسترند. آنان کفار را دوست و سرپرست خود قرار میدهند؛ به پندار اینکه عزت و بزرگی نزد آنان است، به این امید که در سایه لطف آنها بر کرسی عزت بنشینند، و حال آنکه نمیدانند عزت و مجد و سرافرازی نزد خداست و منافقان گمراهاند و آب از سراب میطلبند.
استهزا: سومین پدیده شوم نفاق، مسخره و استهزاء نسبت به آیات و نشانههای خداوند است. آنان وحی را مسخره کرده، آرمانهای متعالی دین را به تمسخر میگیرند. بدون شک، چنین افرادی از فروغ هدایت الهی بیبهرهاند و زلال وحی بر جانشان جاری نمیگردد.
خدعه و نیرنگ: از صفات بارز منافقین، خدعه و نیرنگ است. آنان در تمام عرصهها دو دل و دو چهرهاند و به همه نیرنگ میزنند و در حالی که روح آنان لبریز از گنداب کفر است نقاب دین بر چهره دارند. آنان در پندار خود نسبت به خدا هم مکر میکنند و به زعم خود میخواهند خدا را هم فریب دهند.
منافق نمیتواند به ریسمان عشق و بندگی خدا آویخته گردد، زیرا دو دل و دوزبان است و مرغ دلش حیران هر کوی و برزنی است و به هر سو پر میگشاید. او تنها به آمال دنیوی خود مینگرد و برای رسیدن به آنها تلاش مینماید و اگر عبادتی میکند هدفش رسیدن به همان آرمانهای مادی است. چنین انسانی، حلاوت عبادت را نچشیده و یاد خدا در کام جانش شیرین نیست و باعث آرامش روان او نمیگردد، بلکه در حال عبادت کسل و پژمرده و دل مرده است، بنابراین توفیق الهی از او رخت بربسته و به وسوسههای شیطان پیوسته است. خداوند این گروه را با صفاتی تعریف کرده که هر صفتی خود منبع و سرآغاز صفات پلید دیگری است. به هر روی، نفاق سرچشمه همه پستیها و رذائل و مجمع آلودگیهاست و از این دوزخ شعلهها روشن و آتشفشانهای ستم و جفا و بیداد شعلهور است، چه آتش فتنهها که برافروخته، و جان و استخوانهای مظلومین در آن سوخته است. خداوند اهل نفاق را به عذاب سخت و دردناک بشارت میدهد و آنان را در درک اسفل آتش میافکند.(1)
سوره نساء، آیه 145.
این پدیده شوم و خطرناک، میتواند همه شئونات جامعه، اعم از اعتقادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و تربیتی را ویران سازد. نفاق، ویروس مهلکی است که اگر جامعهای به آن مبتلا گردید درمانش بسیار سخت و به آسانی امکانپذیر نمیباشد.به هر روی، میتوان بارزترین صفات یک منافق را چنین برشمرد:
دو چهره بودن.
در تنهایی کسل و بینشاط هستند.
در حضور مردم با نشاط و شوق عبادت میکنند.
دوست دارند مردم آنها را ستایش کنند.
ستایش مردم سبب میگردد که بر عمل خود بیافزایند.
1) (1)
اگر مدحشان نگویند از عمل میکاهند.
اهل خدعه، نیرنگ و فریبند.
اعمال نیک خود را به رخ مردم میکشند.
بر دیگران منت میگذارند.
بر خلق تکیه کرده، بر خدا توکل ندارند.
بر زبانشان ذکر خداست، ولی سرای قلب آنان، آشیانه شیطان است.
خودپسند، مغرور، جاه طلب، تن پرور و رفاه طلباند.
حزب قریش یا...
در هر حرکت بالنده و مکتب موفق، افرادی فرصتطلب، مآل اندیش و ریاست طلب نفوذ میکنند که از آغاز با همراهی کامل با آن حرکت مترصد آنانند که در فرصت مناسب آن انقلاب را مصادره کرده و از آن خود کنند. این نفوذ و مصادره فرصتطلبان، چنان مشهور و مشهود است که ضربالمثل عام و خاص گردیده که: هر انقلابی سرانجام فرزندان خود را میخورد، به این معنا که فرصتطلبان نفوذی، ریاست و پیشوایی آن را مصادره کرده و افرادی را که به پای آن نهضت جانفشانی کردند در کام قهر انقلاب قرار میدهند. اگر چه کلیت این موضوع قابل تردید است؛ ولی بدون شک در اسلام چنین جریانی رخ داد. افرادی فرصت طلب، و وجیه به طمع مصادره ریاست و رهبری اسلام از همان آغاز در اسلام نفوذ کرده، از پیشقراولان و دلسوزان اسلام خود را معرفی کردند و سرانجام به آرزوی دیرین خود رسیده و توانستند در فرصت مناسب بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله به هدف خویش برسند. بدیهی است که عرب و به خصوص قریش مردمی ریاستطلب بودند و به پاس برخورداری از مقامات کعبه با هم ستیز داشتند. گروهی از آنان براساس سیاست و مآلاندیشی به اردوگاه اسلام وارده شده بودند. از طرفی مسئله خلافت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آنان بسیار جذاب و از اهداف آرمانی آنان بود؛ چه آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله پسری هم نداشتند و این حقیقت میتوانست بهانهای برای آنان باشد. حتی پیش از هجرت و گسترش دامنه اسلام و شکلگیری حکومت اسلامی، وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد بنی عامر بن صعصعه آمدند و آنان را به اسلام فرا خواندند، یکی از آنان به حضرت عرض کرد: « اَیکون لنا الامر مِنْ بعدک ؛ آیا این امر پس از تو از آن ما خواهد
بود؟» رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد: « ألامرُ إلی الله یضَعه حیث یشاء ؛ (1)
تاریخ الطبری، ج 2، ص 350.
این امر در دست خداوند است آن را هر جا که بخواهد قرار خواهد داد». همچنین «هوذه» حاکم یمامه در پاسخ به نامۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله شرط مسلمان شدن خویش را جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله برشمرد.(2)کسانی چون ابوبکر از همان آغاز دارای گروه و حزب بودند. او افرادی را به اسلام فرا خواند که آنان دسته جمعی به دعوت او مسلمان شدند؛ از جمله: عبدالرحمن بن عوف، عثمان، سعد بن ابی وقاص، طلحه و ابوعبیده جراح.(3)
اینان وحدت خود را حفظ نموده، در جریانهای گوناگون پشتیبان و یار هم بودند. مثلاً وقتی که علی علیه السلام را به مسجد آوردند تا با ابوبکر بیعت کند و امام از بیعت امتناع مینمود، ابوعبیده اظهار داشت: «یا اباالحسن! تو جوانی و آنان سالخوردگان قریش هستند، تو چون آنان تجربه نداری، ابوبکر به جهت سالخوردگی و تجربهاندوزیاش، از تو به خلافت شایستهتر است! امروز تو تسلیم خلافت او باش، چنانچه زنده ماندی نوبت به تو هم خواهد رسید».(4)
لذا در حکومتی که پس از سقیفه تشکیل گردید، اینان کارگزاران آن بودند. خلافت در دست ابوبکر و قضاوت در دست عمر و اداره امور مالی در اختیار ابوعبیده قرار گرفت.
ابن اثیر در تاریخ خود مینگارد: «وقتی که ابوبکر به خلافت رسید ابوعبیده به او گفت: من مال را تأمین میکنم. عمر به او گفت: قضاوت را من به عهده میگیرم».(5)
در زمان خلافت عمر نیز این گروه از کارگزاران و فعالان عرصه سیاست بودند و در طول نیم قرن، در دفاع ازمنافع خودهوادار هم بودند و در همه صحنههای سیاسی - اجتماعی دخالت کامل داشته و تحولات بزرگی را رقم زدند.
با وجود چنین حوادثی و نیز روی کار آمدن جریانی که بدون شک با آل رسول خدا صلی الله علیه و آله در تناقض آشکار بود، روشن میشود که یک حزب سیاسی قوی از همان آغاز بعثت رسول
خدا شکل گرفته بود و این گروه در پنهانی به فعالیت خود مشغول بوده و پیوسته برای رسیدن به هدف خویش که مقام خلافت اسلامی بود تلاش میکرد. گاهی ناخودآگاه این پیوستگی و همبستگی را ابراز میکردند. عمر در هنگام مرگ خود گفت: اگر ابوعبیده زنده بود، او را به خلافت برمیگزیدم. بدون شک این آرزوی گزینش به خاطر قرارها و فعالیتهای حزبی قبلی بود و گرنه همانند ابوعبیده در میان صحابه فراوان بودند.
هماهنگی این گروه و به خصوص سه تن از آنان (ابوبکر، عمر و ابوعبیده) در نقاط عطف زندگی سیاسی ایشان کاملاً مشهود و در تاریخ نگاشته و ثبت شده است. به عنوان مثال: در هنگام رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله عمر به همراه مغیرة بن شعبه به کنار رسول خدا آمدند و پارچه از روی مبارک آن حضرت برداشتند، عمر گفت: عجبا! بیهوش گردیده است. مغیره گفت: سوگند به خدا پیامبر از دنیا رفته است. عمر برآشفت و به او بانگ زد که تو دروغ میگویی و میخواهی فتنه بر پا نمایی، هرگز رسول خدا نمرده است. آنگاه شمشیر خود را از نیام برکشید و فریاد زد هر که بگوید محمد مرده است او را خواهد کشت. ابن ام مکتوم این آیه را بر او خواند: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ...) ؛ (1)
سوره آل عمران، آیه 144.
محمد جز پیامبر نیست، قبل از او پیامبرانی درگذشتهاند، اگر او بمیرد یا کشته شود شما به گذشته خود باز میگردید.عباس عموی پیامبر هم برای عمر استدلال کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرده است. ولی عمر نپذیرفت و اصرار داشت که پیامبر نمرده است، تا اینکه ابوبکر که خارج از مدینه بود آمد و دید که عمر ایستاده و مردم را تهدید میکند. ابوبکر پس از ورود خطبه مختصری خواند و آیهای را که ابن ام مکتوم خوانده بود قرائت کرد و نیز آیه (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ)2 را خواند. عمر گفت: عجبا این آیه در قرآن است؟ ابوبکر گفت: آری. عمر مرگ رسول خدا را پذیرفت.(2)
شگفتا! آیهای که در تبیین و گزارش فراریان جنگ احد نازل گردید، آنگاه که ابن قمیئه لیثی، مصعب بن عمیر پرچمدار اسلام را شهید کرد و تصور نمود که محمد صلی الله علیه و آله را کشته، بیاختیار فریاد زد: ألا قد قتل محمد.(1)
المیزان فی تفسیر القران، ج 4، ص 37.
این خبر دروغ دهان به دهان در میان ارتش قریش انتشار یافت و سران قریش به قدری خوشحال بودند که صدای آنان در سرتاسر میدان طنینانداز بود و همگی میگفتند: ألا قد قتل محمد. انتشار این خبر، موجب جرأت لشکر دشمن گردید و در مقابل روحیه مسلمانان را تضعیف نمود به طوری که اکثریت قابل ملاحظهای از مسلمانان دست از جنگ کشیده و به سوی کوه فرار کردند، و بنا بر نقل ابن هشام، عمر نیز در میان دستهای از مهاجر و انصار بود که در گوشهای نشسته و به فکر خود بودند.(2)آیا میتوان پذیرفت که این آیه بر عمر خوانده نشده بود و آنگاه که ابوبکر آیه را خواند او تازه متوجه گردید که چنین آیهای در قرآن است؟ جداً باور کردن چنین مطلبی سادهلوحی و ابلهانه است! آیهای که در بیان گزارش و چهرهنمایی از گروهی نازل میگردد، پیوسته این آیه فراروی آن مردم است و هرگز پیامد منفی آن آیه از ذهن آنان حذف نمیگردد! و عمر خود نیز از فراریان جنگ احد بود.
و نیز در داستان برپایی سقیفه و اجتماع انصار در آن مکان، همین که عمر از ماجرا مطلع میگردد، به سراغ ابوبکر میرود و او را از جریان سقیفه آگاه میسازد و آنگاه به اتفاق او و ابوعبیده به سقیفه میروند. ابوبکر بیعت با آن دو را پیشنهاد میکند و آن دو نفر بیعت با او را و سرانجام عمر با ابوبکر بیعت میکند و گروهی با ابوبکر بیعت میکنند، و در تقسیم ارکان حکومت، نیز هماهنگی کامل میان این مثلث برقرار است، ابوبکر مقام خلافت، عمر قضاوت، و ابوعبیده مسؤول بیتالمال میگردد. به هر روی، هماهنگی عمر و ابوبکر مثال زدنی است، حتی در صلح حدیبیه، پس از آنکه عمر به رسول خدا صلی الله علیه و آله اعتراض کرد، ابوبکر بود که او را ساکت نمود. ابن هشام چنین مینگارد: فلما التأم الامر و لَم یبق إلا الکتاب، وَ ثب عمر بن الخطاب، فأتی ابابکر فقال: یا ابابکر ألیس برسول الله؟
قال: بلی، قال: أوَلسنا بالمسلمین؟ قال: بلی، قال: أوَلیسوا بالمشرکین؟ قال: بلی، قال فعلامَ نعطی الدّنیّة فی دیننا؟ ...(1)
همان، صص 316-317.
سبحان الله! عمر دایه مهربانتر از مادر است. او به رسول خدا اعتراض میکند و قراردادی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله پذیرفتهاند، سبب حقارت مسلمانان میداند؟ و سرانجام به ابوبکر یار دیرین و هماهنگ خویش پناه میبرد و از او پاسخ میخواهد، و پس از گفتگو با ابوبکر، مجاب شده و آرام میگیرد.
بدون تردید، عمر و ابوبکر در تمام امور با هم هماهنگ بودند و در مثال آنان یک روح در دو پیکر بودند. میتوان هماهنگی آن دو نفر را به هماهنگی و همراهی رسول خدا صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام مقایسه کرد. این دو با افرادی دیگر از همان آغاز حرکت تعالیبخش اسلام در یک حرکت مخفی سیاسی با هم هماهنگ بودند و پس از رحلت رسول خدا و رخداد سقیفه نیز در تمام امور با هم بوده و یار و یاور یکدیگر بودهاند، بدون شک چهرههایی چون ابوعبیده، عبدالرحمن بن عوف، مغیرة بن شعبه، خالد بن ولید از مهاجرین و اسید بن حضیر و بشیر بن سعد و دیگران آنان را در این حرکت همراهی کردهاند. بر هر خردمندی روشن است که داستان سقیفه، و رویش این شجره فتنه در سرزمین اسلام ناگهانی نبوده و مسلماً نتیجه توطئه دامنهداری از قبل بوده است که هم قرآن به آن هشدار داده بود و هم رسول خدا صلی الله علیه و آله خطرات آن را گوشزد فرموده بود. یکی از شاعران زبردست شیعه در پاسخ به ادعای آنان که میپندارند بیعت با ابوبکر کانت فلته؛ بیعت با ابوبکر حادثه تدبیرنشدهای بود چنین سرودهاند:
و لکن أمراً کان أبرم بینهم وَ إنْ قال قوم فلتة غیرمبرم(2)
و نیز دیگری سروده است:
زعموها فلتة ما حید لا وَ ربِّ البیت و الرکن المشیّد
إنما کانت أُموراً نَسبحت بینهم أسبابها نسبح البرود(3)
میپندارند که حادثهای اتفاقی بود، سوگند به خدا که چنین نبود، تار و پود این فتنه را از پیش بافته بودند، چون بافتههای برد.
البته در حاشیه این جریان سیاسی، براساس بعضی از گزارشها حرکت سری نظامی نیز گفته شده که در نقشههای براندازی و ترور رسول خدا صلی الله علیه و آله ناموفق بودند.(1)
بحارالانوار، ج 28، صص 99-111؛ ج 17، ص 29، ج 21، صص 185-252؛ ج 37، ص 114؛ عوالم، ج 15، ص 164؛ ج 3، ص 304؛ کتاب سلیم بن قیس هلالی، ص 816، ح 37؛ اقبال الاعمال، ص 458.
تجلی و تابش حق
و اینک با توجه به مجموعه مطالب یاد شده، پیرامون نفاق و حرکت هدفمند و سیاسی آن گروه، اعجاز سخن فاطمی، نمایان میگردد که فرمود: « حَتّی إذا اخْتار اللهُ لِنَبِیِّه دارَ أنبیائِهِ، ظَهَرَتْ خَلَّةُ النِفاق، [ظَهَرَ فیکُم حَسَیکَةُ النِّفَاقِ]...؛ چون خدای تعالی همسایگی پیامبران را برای رسول خود انتخاب کرد، دورویی آشکار شد و یا خار نفاقی که در باطن بود، نیش خود را ظاهر ساخت و به چشم اسلام فرو رفت».
سخن فاطمه ترجمانی از آیات قرآن است که در آن فرهنگ نفاق تفسیر و تبیین گردیده است. به خصوص نفاق سیاسی که حرکتی بسیار مخفی و خزنده است که به گاه و فرصت مناسب یکباره دهان باز میکند و تمام ارزشها را میبلعد و نهضت و انقلاب را مصادره میکند. بدیهی است که قریش آن تیره سرکش که ریاست مکه و عربستان را از آن خویش میدانست، پس از فتح مکه، در مقابل قدرتی بزرگ به نام اسلام قرار گرفت و چون از بیم جان و یا به امید جاه مسلمان شد میکوشید تا این قدرت را در انحصار خود بگیرد. بسیار حقیقتپوشی و یا خوشباوری میخواهد که بگوییم اینان چون جلسات معدودی با پیغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابی گرفتهاند در تقوا و پا بر سر هوی نهادن نیز مسلمانی درست بودند.
باری، گروهی دنیاپرست که چارهای جز پذیرفتن مسلمانی نداشتند خود را در پناه اسلام جای دادند. دستهای از اینان مردمانی تنآسا و ریاستجو و اشرافمنش بودند. طبیعت آنان قید و بند دین را نمیپذیرفت. اگر مسلمان شدند از یک سو برای این بود که جز مسلمانی راهی پیش روی خود نمیدیدند، یا به طمع آنکه سرانجام اسلام را مصادره و
1) (1)
آن را نردبان قدرت و ریاست خود قرار دهند. این نکته نیز قابل دقت و تفکر است که عدنانیان و قحطانیان از دیرزمان دشمنان کینهتوز یکدیگر بودند و پیوسته با عناوین گوناگون و بهانههای مختلف به نبرد و جنگ با هم میپرداختند مردم مکه، «عدنانی» به مقتضای خوی بیاباننشینی مردم یثرب را که از تیره قحطانی بودند و به کار کشاورزی اشتغال داشتند، خوار میشمردند. قحطانیان یا عربهای جنوبی ساکن یثرب، پیغمبر اسلام را از مکه به شهر خود خواندند، به او ایمان آوردند، با وی پیمان بستند. در نبردهای بدر، احد، احزاب، و غزوههای دیگر با قریش درافتادند و سرانجام شهر آنان (مکه) را گشودند. قریش هرگز این خواری را نمیپذیرفت. مردم مدینه این خطر را احساس میکردند و از آنچه حباب بن منذر در سقیفه گفت احساس این بدبینی و خطر به روشنی واضح و آشکار میگردد، به همین دلیل آنان در سقیفه چشم به خلافت دوختند و میپنداشتند که بعد از رحلت رسول خدا فرصتی فرا روی آنان است که پیروزی خود بر قریش نهادینه و ثابت نمایند؛ ولی در سقیفه کار برعکس شد و قریش توانست به آرمان از دست داده خود در فتح مکه برسد و بار دیگر بر کرسی ریاست و زعامت عربستان تکیه زند. جملهای از ابوبکر مبنی بر آنکه «امامان باید از قریش باشند» با چاشنی حسادت و رقابت کهنه و موجود در میان اوس و خزرج به هم گره خورد و بار دیگر قریش گوی خلافت را ربود و به گمان خود شرف از دست رفته خویش را پس گرفت. آخر چرا به یکباره چنین تحولی رخ داد و چرا دو گروه انصار و مهاجر بر سر خلافت به پا خاستند و مسلمانانی که در راه خدا و برای رضای او و حفظ عقیده خود سختترین شکنجهها را تحمل کردند، از مال خود گذشته، پیوند خویش را با عزیزترین کسان خود بریدند، خانمان را رها کردند، به خاطر خدا به کشور بیگانه و یا شهر دوردست هجرت کردند، سپس در میدان کارزار بارها خود را در معرض مرگ قرار دادند، ولی اینک به چنین سرنوشت ذلتباری رسیدهاند، اگر چه عامل عمده همان سخن فرزند فاطمه است که فرمود: «آنجا که آزمایش پیش آید دینداران اندک خواهند بود، و مردم متحول و دگرگون میگردند»، ولی باید باور داشت که توطئهای دامنهدار و عمیق و از پیش تعیین شده در سایه تدبیر یک حزب سیاسی حوادث و جریانها را به سود خود مدیریت کرد و سرانجام آنچه نمیباید بشود اتفاق افتاد. بدون شک اگر انصار به جای آنکه بگویند امیری از ما و امیری از شما، همان گونه که گرد پیغمبر را گرفتند بر گرد خانواده او جمع میشدند و اگر حریم حرمت این خانواده محفوظ میماند
بدون شک فتح مکه بار دیگر تکرار میشد و باز اسلام بود که عصبیت قریش متکبر را مغلوب قدرت و اراده خود میکرد و سقیفه آبستن حوادثی نمیگردید که تاریخی خونبار برای اسلام رقم زند.
پیامدهای سقیفه
حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: و سمل جلباب الدین؛ نخستین پیامد سقیفه آن بود که تار و پود دین را از هم گسیخت، متاع دین بیمقدار و بازار آن بیرونق گردید.
به هر روی موضوع اول دین است، چرا به دنبال این حادثه، دین پوسیده شد و بازار دین بیرونق گشته و کالای دین بیخریدار گردید؟ بانیان سقیفه به نام دین به ریاست رسیدند و بر کرسی رهبری اسلام نشستند. به جرأت میتوان گفت که از این فراز از سخنان فاطمه فروغ اعجاز میدرخشد، چرا که آن بانو در نگاه ملکوتی خویش حقایق و حوادثی را مشاهده کرد که بعدها آن حوادث تاریخ اسلام شدند و در صفحات تاریخ ثبت گردیدند.
بنابراین ابتدا لازم است بدانیم که دین چیست. برای دریافت پاسخ درست، سه مطلب باید تعریف و تبیین گردد.
اما ادیان الهی و وحیانی ریشه در غیب دارند و پایه و اساس آنها بر وحی و پیام الهی استوار است. بنابراین انسان، سازنده دین الهی نیست؛ بلکه دریافتکننده پیام الهی است، از این رو باید به آن اعتقاد پیدا کند و به محتوای وحی ملتزم شود و سلوک فردی و اجتماعی خود را براساس آن تنظیم کند. البته مقصود از دین در این نوشتار فقط دین الهی و وحیانی است، نه دین بشری یا اعم از هر دو.
برخی نیز گفتهاند: «دین، اعتقاد به خدای سرمدی است، یعنی اعتقاد به اینکه حکمت و ارادهای الهی بر جهان حکم میراند؛ خدایی که با بشر دارای مناسبات اخلاقی است».(3)
برخی هم گفتهاند: «جوهر دین عبارت است از احساس وابستگی مطلق».(4)
بدیهی است که در این مجموعه تعاریف، بین دین و ایمان و تدین و دینداری خلط شده است، در حالی که ایمان و تدین با دین فرق دارد، زیرا تدین و ایمان وصف انسان است، ولی دین، حقیقتی پیامگونه است که خداوند آن را در اختیار انسان قرار میدهد.
البته تعریفهای مفهومی برای دین ممکن است و بزرگان در این رابطه تعریفهایی داشتهاند؛ از جمله مرحوم بلاغی در تعریف دین میگوید: « الدین فی هذا المقام عبارة
1) (1)
جامعه شناسی دین، ص 21.
2) (2) همان، صص 22 و 31.
3) (3) همان، ص 22.
4) (4) ادیان زنده جهان، ص 22.
5) (5) دین شناسی، آیت الله جوادی آملی، صص 26-27.
عن روابط الانسان مع مقام الالهیه، من حیث الاعتقاد بما یرجع الأله و رسله و کتبه و عبادته الطاعة و الشریعه ».(1)
آلاء الرحمن، بلاغی، ص 166.
بنابراین تعریف، دین عبارت است از روابط انسان با مقام الهی، از حیث اعتقاد به چیزی که به خدا و پیامبران و کتابهای آسمانی و اطاعت و شریعت ارتباط دارد. در این تعریف، همان خلط بین دین و ایمان و تدین و دینداری مشهود است.
شاید بتوان گفت این تعریف کاملتر است:
دین، مجموعه عقاید، قوانین و مقرراتی است که هم به اصول بینشی بشر نظر دارد و هم درباره اصول گرایشی وی سخن میگوید و هم اخلاق و شئون زندگی او را زیر پوشش دارد. به دیگر سخن، دین مجموعه عقاید، اخلاق و قوانین و مقرراتی است که برای اداره فرد و جامعه انسانی و پرورش انسانها از طریق وحی و عقل در اختیار آنان قرار دارد.
دین مبتنی بر وحی، از بخشهای گوناگون تشکیل میشود؛ بخشی شامل عقاید است؛ یعنی شامل باور و اعتقاد به حقایق و واقعیتهای جهان هستی براساس توحید، مانند اعتقاد به وجود خدا، وحی و نبوت، قیامت و معاد و بهشت و دوزخ و مانند آنها، بخش دیگر دین اخلاقیات است؛ یعنی تعالیمی است که فضایل و رذایل اخلاقی را به انسان شناسانده و راه تهذیب نفس او را از رذایل، و تخلق آن را به فضایل ارایه داده است. بخش دیگر دین، شریعت و مناسک و احکام و مقررات است که روابط فرد با خود و با خدای خود و با دیگران، یعنی روابط اجتماعی، حقوقی، مدنی و سلوک اجتماعی و کیفیت روابط اقتصادی و سیاسی و نظامی، در این بخش قرار میگیرد.(2)
دین، گاهی به حق و زمانی به باطل توصیف میگردد، زیرا مجموعه عقاید و اوصاف اخلاقی و احکام فقهی و حقوقی یا حق است یا باطل، یا ممزوجی از حق و باطل است.
مجموعه عقاید و اخلاق و مقررات حق را دین حق گویند و غیر آن را دین باطل نامند، خواه باطل محض باشد یا باطل مخلوط با حق، زیرا مجموع حق و باطل نیز باطل است نه حق.
بدون شک، اسلام، دینی متین و حق است؛ یعنی عقاید، اخلاق و مقررات آن مطابق با واقع بوده و هر آنچه که مطابق نظام هستی و از سوی خدای سبحان باشد حق است. خداوند به رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: (الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ) ؛ (1)
سوره آل عمران، آیه 60.
حق از پروردگار تو سرچشمه میگیرد و آنان که برخلاف اسلاماند، بر باطلاند و هرگز (وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ) ؛ (2)به دین حق متدین و معتقد نمیشوند.اسلام، دین الهی است که رهآورد همه انبیاست، همان طور که خداوند میفرماید: (إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ) . (3)پس اسلام، دین حقی است که اگر کسی جز آن را انتخاب کند از او پذیرفته نیست: (وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ)4 ولی دین باطل، رهآورد طاغوت و طاغوتیان است. خداوند هنگام سخن از باطلگرایی فرعون به قومش میفرماید: (أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسادَ) .(4)
موسی میخواهد آیینی را که در کشور مصر حکومت میکند و بر افکار و اندیشه مردم سایه افکنده، دگرگون سازد، زیرا آنچه بر مردم مصر حکومت میکرد مجموعه عقاید و اخلاق و قواعد و مقررات اجتماعی و نظامی و سیاسی غیرالهی بود که محصول اندیشه بشر طاغی، و امری باطل بود.
مراد از علل چهارگانه شیء، علتهای فاعلی، غایی، صوری و مادی آن است. هرگونه تحلیلی از حقیقت چیزی، به یکی از این علل باز میگردد.
در میان علل چهارگانه دین - که در خارج موجود است - میتوان چنین گفت که علت و مبدأ فاعلی دین، خداست؛ یعنی خدای سبحان تنظیم کننده اصول اعتقادی و اخلاقی و علمی دین است. علت و مبدأ غایی دین نیز به دو غایت میانی و نهایی تقسیم میگردد که جامع آن سعادت دنیا و آخرت است. هدف میانی دین، قیام مردم به قسط و عدل است و هدف نهایی آن نورانی شدن انسان به نور الهی است. علت و مبدأ صوری دین به شکل کتاب، سنت و مبانی عقلی جلوه میکند. علت مادی، یعنی موضوع و ماده و محل دین، حقیقت انسانیت است، زیرا درباره انسان، موضوعاتی چون عقیده، اتّصاف و تخلّق و عمل مطرح است که موضوع احکام دینی است.
به بیان روشنتر میتوان گفت:
خداوند متعال، علت و مبدأ فاعلی دین است و مجموعه دین با اراده الهی در اختیار انسان قرار میگیرد؛ بدین ترتیب که وی میتواند از راه وحی و عقل به آن دست یابد.
خداوند هدف و غایت دین را به صورت هدف میانی و نهایی تبیین کرده تا در پرتو تحقق این هدف، سعادت دنیا و آخرت تأمین شود. خدای سبحان در بیان هدف میانی میفرماید:
(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ) ؛(1)
سوره حدید، آیه 25.
(خداوند رسولان خود را با دلایل روشن فرستاد و با آنها کتاب و میزان نازل کرد تا مردم به قسط و عدالت قیام کنند).
منظور آنکه قیام و قعود و همه فعالیتهای فردی و اجتماعی آنان براساس عدل باشد. در واقع نه تنها اندیشه و حرکات افراد باید براساس قسط و عدل باشد بلکه جامعه نیز بر محور قسط و عدل بیندیشد و عمل نماید.
1) (1)
خداوند در تبیین هدف نهایی دین میفرماید:
(کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ...) ؛(1)
سوره ابراهیم، آیه 1.
(قرآن کتابی است که بر تو فرو فرستادیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاریکیها به سوی روشنایی درآوری؛ به سوی راه خداوند عزیز حمید).
براساس این آیه، انسان نه تنها باید در مقام عمل اهل قسط و عدل باشد، بلکه در مقام یافتههای قلبی و عقلی نیز باید اهل معرفت و شهود و نورانیت گردد.
نورانی شدن انسان در مرحله عمل به شکل عدل و داد تجلی میکند و در سراچه دل به صورت شهود کامل و معرفت صحیح ظاهر میشود. کسی که حق را به درستی مشاهده و درک کرد و آن را به گونهای درست پذیرفت و صحنه زندگی او، تجلیگاهی از نور الهی شد، میتواند در این مقام، چراغ هدایت مردم گردد.
خداوند متعال میفرماید:
(أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّاسِ) ؛(2)
(آیا کسی که مرده بود، سپس او را زنده و نوری برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، همانند کسی است که در تاریکیهاست و از آن خارج نشده است).
بنابراین هدف نهایی دین الهی، نورانی شدن انسان است؛ انسانی که نور آسمانها و زمین را شهود کند و بازتابش این نور به اندازه سعه وجودیاش، از آن نمایان گردد، چون ماه که بازتاب نور آفتاب از آن، بر آدمیان نثار میگردد. البته اگر جلوه او بینهایت باشد، او مظهر اسم اعظم خواهد بود، وگرنه مظهر سایر اسمای الهی خواهد شد.
بنابراین در دین حق، همگام با پرداختن به مبدأ فاعلی، باید به مبدأ غایی آن، یعنی تأمین سعادت دنیا و آخرت انسان، توجه شود و صورت دین به گونهای تنظیم گردد که توان تأمین آن هدف را داشته باشد.
گفتنی است که در تعریفهایی که در نوشتار برخی از دانشمندان غربی آمده، از غایت نهایی، یعنی ابدیت انسان غفلت شده است.(1)
ر. ک: ادیان زنده جهان، ص 22؛ جامعه شناسی دین، صص 21-22؛ دین پژوهی، ص 85 به بعد؛ دین و چشماندازهای نوین، صص 19-20.
البته دین باطل نیز علل چهارگانه (فاعلی، غایی، صوری، مادی) را داراست. در واقع، طبق فرموده قرآن، مبدأ فاعلی آن هوا و هوس انسان است: (أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ)2 از طرفی مبدأ صوری آن، عقاید، اخلاق و مقررات وهمی و خیالی است، نه حقایق و مقررات عقلی، زیرا هوا و هوس هرگز با عقل و قلب کار ندارد. حتی گوش و چشم را که دریچهای به سوی حق است میبندد. به سخن دیگر، دین باطل از منظر دانش و اندیشه به محدوده وهم و خیال وابسته است و از جهت گرایش عملی به شهوت و غضب ارتباط دارد.
موضوع و ماده دین باطل نیز، انسانی است که به تباهی تن داده و هدف نهایی و غایی آن سقوط در جهنم و زیان ابدی است. البته این هدفی است که بالعرض گریبانگیر انسان میشود.
براساس آنچه گفته شد دین حق یکی است، زیرا مبدأ فاعلی دین حق، خدایی است که هم ذات او نامتناهی و هم قدرت وجودیاش نامحدود است و نیز حق در نظام هستی همواره ثابت و یکتاست.
1) (1)
بنابراین دین باطل متعدد خواهد بود؛ زیرا مبدأ فاعلی آن، هوا و هوسهای گوناگون انسان است. از این منظر ادیان باطل متفرق و پراکندهاند و چون پراکنده و باطلاند، انحصاری ندارند؛ به طوری که گاهی و در گوشهای از جهان و در زمانی خاص سیصد و شصت بت ظاهر میگشت. در بیان قرآن، در برابر صراط مستقیم که واحد و یکتاست(1)
ر. ک: دین شناسی، آیت الله جوادی، صص 32-34.
و نیز سبیل نور که یگانه منهج حقجویان است، واژههای «سبل» و «ظلمات» آمده است. خداوند سبحان میفرماید: (وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ)2 و (اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ)3 پس، راه خدای یکتا، یکی است؛ یعنی همان راه ولایت که شتابان از تاریکی به سوی نور میرود.(2)اکنون که فروغ دین حق و علل چهارگانه آن تبیین گردید، تابش و جلوه سخن حضرت فاطمه که فرمود: « وَ سَمَلَ جِلْبابُ الدین » نمایان میگردد.
تقمص و پوستین وارونه سقیفه، جلباب دین را پوساند و دین را کهنه کرد؛ یعنی با دگرگونی در نظام رهبری، دژ محافظ اسلام شکست و دین حافظ و نگهبان خود را از دست داد. امامت از نگاه قرآنی فاطمه علیها السلام از دو افق میدرخشد. نخست آنکه امامت موهبتی است الهی و دست قدرت خداوند، ذاتی قدسی و عرشی را با آن میآراید، چون ابراهیم خلیل علیه السلام که خدایش میفرماید: (إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً) رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام نیز با دست جعل الهی به این موهبت آراسته گردیدند و این دو ذات مقدس، آینهدار ولایت خدا شدند. آن حضرات در پرتو این ولایت، به اسرار ملکوت آگاه شدند و پردههای غیب از دیدگانشان برداشته شد و مبدأ و معاد و عوالم ملکوت مشهود آن بزرگواران گردید. در تابش این ولایت است که علی علیه السلام میفرماید:
« ...وَ لَقَدْ نَظرتُ فی الْمَلَکُوتِ بِاِذْنِ رَبِّی فَمَا غَابَ عَنِّی مَا کَانَ قَبْلِی وَ لا مَا یأتِی بَعْدِی ».(1)
امالی شیخ طوسی، ص 205، ح 351، مجلس هشتم.
و نیز فرمود:
« وَ إنَّ بِوِلایَتِی أکْمَلَ اللهُ لِهذِهِ الْاُمَّةِ دِینَهُم، وَ أتَمَّ عَلَیْهِمُ النِّعم...؛(2)و به ولایت من، خداوند دین این امت را کامل کرد و نعمتش را به آخر رساند و اسلام را دین مرضی و پسندیده برای ایشان قرار داد».
امام صادق علیه السلام پیرامون ولایت علی علیه السلام فرمود:
« وِلایَتِی لِعَلِیِّ بْنِ ابِیطَالِبٍ أحَبُّ إلیَّ مِنْ وِلادَتِی مِنْهُ، لِاَنَّ وِلایَتی لَهُ فَرْضٌ، وَ وِلادَتِی مِنْهُ فَضْلٌ ؛ (3)ولایت من نسبت به علی علیه السلام برای من محبوبتر از ولادت من از نسل آن حضرت است چون ولایت من فریضه الهی است و ولادت من از آن حضرت فضل است».
آن مقام ولایت کلیه الهیه است که عرصه غدیر را نورباران میسازد و فروغ امامت و پیشوایی و مدیریت جامعه برای علی علیه السلام نمایان میگردد. آن مقام ولایت است که خداوند در آسمانها و زمین علی علیه السلام را به آن آراسته ساخت. این چشمه نور است که عرصه ملکوت را برای علی علیه السلام آشکار میسازد و آن حضرت میشنود آنچه را پیامبر میشنود و میبیند آنچه را که پیامبر میبیند، به جز آنکه پیامبر نیست. آن حضرت ضجه فرشتگان را هنگام مراسم غسل و دفن رسول خدا صلی الله علیه و آله میشنود و میبیند که فوجی از فرشتگان بر حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل گشته، بر او درود میفرستند و فوجی بالا میروند. از منظر این ولایت است که آن حضرت عالم بما کان و ما یکون است.
امامت و پیشوایی علی علیه السلام تابش این مقام ولایت الهیه است و حضرت فاطمه علیها السلام امامت و پیشوایی آن حضرت را دژ و محافظ اسلام معرفی مینماید؛ گرچه با کودتایی که در سقیفه انجام گرفت این حفاظ و نگهبان آسیب دید. به هر روی، امامت صدف تابناکی است که گوهر دین را حراست مینماید. اگر چه دین از یک جهت همه آن گوهر است و
هرگز صدفی در حریم دین راه ندارد، ولی در مقام تشبیه و همانندسازی است که برای دین، گوهر و صدف تعریف میگردد. پس هرگونه تفسیری که از گوهر دین بشود، امامت، حافظ و نگهبان دین است و به همین دلیل، معرفی و تعیین امام در غدیر سبب یأس کافران گردید.
اکنون اگر مقصود از گوهر دین، تدین و دینداری است، بدون شک معرفت توحیدی و شناخت صفات جمال و جلال الهی و وحی و نوبت و معاد و داشتن اخلاص، به گونهای که منشأ اعمال صالح گردد، روح دینداری است و امام علیه السلام رهبر و هادی امت در این حرکت بالنده میباشد. اوست که با تربیت پیامبرگونه خویش مردم را به فروغ معرفة الله، منوّر میسازد و اساس دین معرفت اوست؛ همان گونه که علی علیه السلام فرمود: «أوَّلُ الدّینِ مَعْرِفَتُهُ».(1)
نهج البلاغه، خطبه 1، ص 2.
اگر مقصود از دین، مجموعه گزارههای اعتقادی، اخلاقی و احکام عملی باشد گوهر برین این صدف تابناک، توحید است، و تمام آن جلوهها از تجلیات آن آفتاب است و از آن سرچشمه جاری است. علامه طباطبایی چنین نگاشتهاند:
همه معارف گوناگون دین، یعنی اصول معارف الهی، اخلاق کریمه انسانی، احکام شرعی (کلیات عبادات، معاملات، سیاسات و ولایات) و نیز وصف نظام آفرینش (عرش، کرسی، لوح، قلم، آسمان، زمین، فرشتگان، جن، شیاطین، گیاهان، حیوانات و انسانها) و وصف آغاز و انجام آفرینش و چگونگی آن، اعتماد و تکیهگاهش بر اصل واحد، یعنی توحید است.(2)
بنابراین، گوهر دین و محور و مرکز اساسی معارف دین توحید است؛ یعنی خداوند واحد است و انسان باید بکوشد این وحدت و یگانگی را بفهمد و از این شهد بنوشد و بداند که همه موجودات هماهنگ هستند و در تار و پود آفرینش آنها، همبستگی و پیوستگی تنیده است.
اثر توحید خداوند، در کل نظام کیهانی و جامعه بشری و زندگی انسانی جاری است؛ به گونهای که همه اشکال، این توحید و نیز حکمت و مشیت یگانه خدای جهانآفرین را
منعکس میکنند؛ مشیتی که به عینیترین صورت در قانون تکوینی و تشریعی خداوند مندرج است و باید در هر یک از وجوه اصیل زندگی مسلمانان نیز ظهور و انعکاس یابد.
با توجه به این تعریف است که امام هشتم علیه السلام امامت را شرط توحید میداند و میفرماید: کلمه « لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی... » دژ محکم و حصار امن خداست به شرط آنکه پیشوایی امام معصوم در جامعه حاکم و برقرار باشد و حرکت امت را در مسیر یگانهپرستی و شناخت خداوند، هدایت و رهبری نماید.(1)
التوحید، شیخ صدوق، باب ثواب الموحدین، ص 25، ح 23.
امام در این نگاه، یگانه حافظ و نگهبان دین و شریعت است. به راستی اگر تحول و دگرگونی در نظام رهبری اسلام رخ نمیداد و با زعامت پیشوای معصوم، سنت و سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله استمرار مییافت، شکوه دولت ایمان و حکومت عقل و اندیشه نمایان میگردید و حرکت بالنده امت در بستر مسلمانی و صراط دین به پیش میرفت.
دومین پیامد سقیفه تحول و دگرگونی در امر امامت و خلافت اسلامی بود. امامی که باید براساس مشیت و اراده خداوند انتخاب گردد و به جعل الهی، این موهبت آسمانی بر شخصی چون حضرت ابراهیم علیه السلام که لایق آن است، واگذار گردد. با کمال تأسف این انتخاب، به مردم واگذار شد و امامتی آسمانی و الهی، زمینی گردید و مردمی که هنوز زخمهای کهنه دشمنی و عداوت در میان آنان التیام نیافته بود و شراره حسد و کینه دیرین در میان آنان زبانه میکشید عهدهدار انتخاب امام شدند. این، همان زخمی است که روح فاطمه علیها السلام را مجروح کرد تا جایی که در عیادت زنان مهاجر و انصار، از آن حضرت هنگام بیماری، از این جفای بزرگ و زخم شمشیری که بر جان اسلام نشسته بود سخنها فرمود.
واأسفا! آنان از احوال فاطمه علیها السلام میپرسند و آن حضرت از جفا بر امامت و از بیوفایی و نامهربانی آن مردم میگوید. زنان گفتند: فَقُلْنَ کَیفَ اصْبَحْتِ مِنْ عِلَّتکِ یا بنتَ رَسُولِ الله؟ أصْبَحْتُ واللهِ عائِفةً لِدُنیاکُنّ....(2)
این سخنان، سرآغاز و دیباچه خطبه آسمانی فاطمه علیها السلام است. گفتار یادگار پیامبر، پاسخ به احوالپرسی نیست، بلکه سخنی است بلیغ که مسائل سیاسی، فرهنگی و اجتماعی آن روزگار مدینه را تفسیر مینماید. قدسیه عالم ملکوت، ورقی از مصحف آسمانی خویش را به نمایش گذاشت و از بعضی رازها که جبرئیل برای او گفته بود، چنین پرده برمیداشت:
به خدا دنیای شما را دوست نمیدارم و از مردان شما بیزارم! درون و برونشان را آزمودم و از آنچه کردند ناخشنودم! آنان چون تیغ زنگار خورده نابُرّا، و گاه پیشروی، واپسگرایند، خداوندانِ اندیشههای تیره و نارسایند. خشم خدا را به خود خریدند و در آتش دوزخ جاویدند.
ناچار، کار را بدانها واگذار و ننگ عدالت کشی را برایشان بار کردم. نفرین بر این مکاران و دور باشند از رحمت حق این ستمکاران.
وَیْحَهُمْ انّی زَحْزحوها عَنْ رَواسی الرِّسالَةِ، وَ قَواعِدِ النُّبُوَّة، وَ مَهْبِطِ الرُّوحِ الأمینِ، وَ الطّبینِ باُمورِ الدُّنیا وَ الدِّین، ألا ذَلِکَ هُوَ الخُسْرَانُ المُبینُ. وَ مَا الَّذِی نَقِمُوا مِنْ أبِی الحَسَنِ، نَقِمُوا وَ اللهِ نَکِیرَ سَیْفِهِ، وَ شِدَّةَ وَطْأتِهِ، وَ نَکالَ وَقْعَتِهِ، وَ تَنَمُّرَهُ فِی ذَاتِ اللهِ ...؛ (1)
همان.
وای بر آنان، چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد و خلافت بر پایههای نبوت استوار ماند؟ آنجا که فرود آمد جبرئیل امین است و بر عهده علی علیه السلام که عالم به امور دنیا و دین است. به یقین، کاری کردند که زیانش آشکار است. سوگند به خدا علی را برنگزیدند چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایداری او را دیدند؛ دیدند که چگونه بر آنان میتازد و با دشمنان خدا نمیسازد.به خدا سوگند! اگر پای در میان مینهادند و علی علیه السلام را بر کاری که پیغمبر به عهده او نهاد میگذاردند، آسان آسان ایشان را به راه راست میبرد و حق هر یک را بدو میسپرد، چنانکه کسی زیانی نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است بچیند. تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر میگشتند. اگر چنین میکردند درهای رحمت از زمین و آسمان بر آنان میگشود،(2)اما نکردند و به زودی خدا به
کیفر آنچه کردند آنان را عذاب خواهد فرمود.(1)
اشاره به ذیل همان آیه.
« ألا هَلُمَّنَّ فَاسْمَعْنَ ...»؛ بیایید و بشنوید! شگفتا! روزگار چه بوالعجبها در پس پرده دارد و چه بازیچهها یکی پس از دیگری برون میآرد. راستی مردان شما چرا چنین کردند و چه عذری آوردند؟ دوستنمایانی غدار، در حق دوستان ستمکار(2)و سرانجام به کیفر ستمکاری خویش گرفتار.(3)إسْتَبْدَلوُا وَ اللهِ الذُّنابی بِالْقَوادِمِ، وَ العَجُزَ بِالْکَاهِلِ ...؛ (4)سر را گذاشته به دم چسبیدند، در پی عامی رفتند و از عالم نپرسیدند. نفرین بر مردمانی نادان که تبهکارند و تبهکاری خود را نیکو میپندارند:
(یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً) ، (5)(أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لکِنْ لا یَشْعُرُونَ)6 وَیْحَهُمْ : (أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ) ؛ (6)وای بر آنان، آیا آنکه مردم را به راه راست میخواند سزاوار پیروی است یا آنکه خود راه را نمیداند و در این باره چگونه داوری میکنید.
سومین پیامد منفی سقیفه، بازگشت به جاهلیت و پیروی از وسوسههای شیطان است؛ بار دیگر شیطان در دلها لانه کرد و سراچه دلها را که روزی لبریز از محبت اسلام و خدا بود مالامال از آمال دنیوی، ریاست خواهی، قبیله گرایی و در یک جمله بازگشت به جاهلیت ساخت.
وَ نَطَقَ کاظِمُ الغَاوِینَ، وَ نَبَغَ حَامِلُ الآفِلِینَ، وَ هَدَرَ فَنِیقُ المُبْطِلِین، فَخَطَرَ فِی عَرَصَاتِکُمْ، وَ أطْلَعَ الشیطانُ رأسَهُ مِنْ مَعْزِزِه، صَارِخاً بِکُمْ، فَوَجَدَکُمْ لِدُعائِهِ
مُسْتَجِبین، و لِلْغِرَّةِ فِیه مُلاحِظِینَ، فَاسْتَنْهَضَکُمْ فَوَجَدکُمْ خِفافاً ...؛ (1)
بلاغات النساء، ص 13؛ الاحتجاج، ج 1، صص 122-123؛ دلائل الامامه، صص 115-116؛ کشف الغمه، ج 2، ص 212؛ موسوعة سیرة اهل البیت، الجزء التاسع، فاطمة الزهراء، صص 344-345.
هر گمراهی دعویدار و هر گمنامی پیشوا و سالار، هر یاوهگویی در کوی و برزن خویش، در پی گرمی بازار. شیطان از کمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود دعوت کرد، و دید که چه زود سخنش را شنیدید و سبک در پی او دویدید، و اطاعتش را به جان خریدید و به آواز او رقصیدید.(2)فاطمه علیها السلام با این بیانات، دلیل حرکت واپسگرا و ارتجاعی و انحطاط جامعه اسلامی را حضور شیطان و نقشآفرینی او دانسته است. هشدار حضرت فاطمه این است که ای مسلمانان! پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله این فرصت برای شیطان پیش آمد تا از کمینگاه خود برون آید و مردم را به سوی خویش بخواند. مگر قرآن فرا روی شما نیست و این همه از فریب و نیرنگ و دشمنی شیطان نمیگوید و شما را پند نمیدهد؟ از جمله این آیات:
(وَ مَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِیناً)3
(ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ)4
(وَ مَنْ یَکُنِ الشَّیْطانُ لَهُ قَرِیناً فَساءَ قَرِیناً)5
(یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ)6
(إِنَّ الشَّیْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ)7
(إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِیناً)8
(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَرِیدٍ)1
(أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ...)2
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ)3
(وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ)4
ولی با کمال تأسف، گویی فروغ این آیات قرآنی را نمیبینید و به زمان پیش از نزول قرآن بازگشتهاید و بار دیگر شیطان در میان شما سالاری میکند.
علی علیه السلام در تفسیر این آیات، در جای جای گفتار خویش از شیطان و خطر او میگوید:
1) (5) نهج البلاغه، خطبه 3، صص 8-9.
ألا وَ إنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ ...؛ آگاه باشید که شیطان حزب خود را فراهم ساخته، و سوار و پیادهاش را فرا خوانده - و به سوی شما - تاخته.(2)
ألا وَ إنَّ الشَّیطانَ قَدْ ذَمَّرَ حِزْبَهُ، وَ اسْتَجْلَبَ جَلَبَهُ ...؛ آگاه باشید! همانا شیطان یارانش را برانگیزانده، و لشکر خویش را از هر سو فرا خوانده، خواهد که ستم به جای خود برقرار باشد و باطل پایدار.(3)
إنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الفِتَنِ أهْواءٌ تُتَّبَعُ ...؛ همانا آغاز پدید آمدن فتنهها پیروی خواهشهای نفسانی است و نوآوری در حکمهای آسمانی. نوآوریهایی که کتاب خدا آن را نمیپذیرد و گروهی از گروه دیگر یاری خواهد تا برخلاف دین خدا، اجرای آن را برعهده گیرد. پس اگر باطل با حق در نیامیزد حقیقتجو آن را شناسد و داند، و اگر حق به باطل پوشیده نگردد، دشمنان را مجال طعنه زدن نماند. لیکن اندکی از این و آن گیرند، تا به هم درآمیزند و شیطان فرصت یابد و حیلت برانگیزد تا بر دوستان خود چیره شود و از راهشان به در برد.(4)
6.... وَالشَّیْطَانُ مُوَکَّلٌ بِهِ ...؛ و شیطان بر او نگهبان است و هر لحظه گناه را در دیده او میآراید تا خویش را بدان بیالاید.(5)
1) (1)
همان، خطبه 7، صص 13-14.
2) (2) همان، خطبه 10، ص 14.
3) (3) همان، خطبه 22، ص 22.
4) (4) همان، خطبه 60، ص 43.
5) (5) همان، خطبه 64، ص 50.
6) (6) همان، خطبه 66، ص 51.
25 سال بعد، علی علیه السلام در این خطبه و خطبههای دیگر سخنانی فرمود که تابشی از آیات قرآن و شرحی از فرمایش فاطمه علیها السلام است که فرمود: وَ أطْلَعَ الشَّیطانُ رَأسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ ...؛ شیطان از کمینگاهش بیرون آمد و بر آنان بانگ زد و آنان را به سوی خود فرا خواند و اجابتش کردند. تخم کینه و دشمنی افشاندند، و فساد و تباهی آفریدند، موج فتنه از چشمه نفاق جاری شد و طراوت اسلام محمدی خزانی گرفت این کار، آرام آرام آغاز گشت، ولی به پایانی وحشتناک رسید. مولوی در این باره نیکو سروده است:
اندک اندک راه زد سیم و زرش مرگ و جسک(2)نو فتاد اندر سرش
عشق گردانید با او پوستین میگریزد خواجه از شور و شرش
اندک اندک روی سرخش زرد شد اندک اندک خشک شد چشم ترش
وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد راند عشق لا ابالی از درش
اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت چون بریده شد رگ بیخ آورش
اندک اندک دیو شد لا حول گو سست شد در عاشقی بال و پرش
عشق داد و دل بر این عالم نهاد در برش زین پس نیاید دلبرش
چون ربودند از صدف دانه گهر بعد از آن چه آب خوش چه آذرش
آن صدف بی چشم و بی گوش است شاد در به باطن در گشاده منظرش
عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لاجرم سرگین خر شد عنبرش
ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست لاجرم شد خرمگس سرلشکرش(3)
1) (1)
همان، خطبه 121، ص 119.
2) (2) رنج، بلا، مصیبت، آفت.
3) (3) کلیات دیوان شمس تبریزی، ص 491، ش 1255.
حضرت فاطمه علیها السلام این موج فتنه را پیشبینی کرد و در ادامه سخن خود فرمود:
« فَوَسَمْتُمْ غَیْرَ إبِلِکُمْ، وَ أوْرَدْتُمْ غَیْرَ شِرْبِکُمْ، هَذا، وَ الْعَهْدُ قَرِیبٌ، وَ الْکَلْمُ رَحِیبٌ، وَ الجُرْحُ لَمّا ینْدَمِلْ، زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ : (أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ)1 فَهَیْهَاتَ مِنْکُمْ، وَ أنّی بِکُمْ، وَ أنّی تُؤفَکُون؛ هنوز دو روزی از مرگ پیغمبرتان نگذشته و سوز سینه ما خاموش نگشته که آنچه نمیباید بکنید، کردید و آنچه از آنتان نبود، بردید و بدعتی بزرگ پدید آوردید. به گمان خویش خواستید فتنه برنخیزد و خونی نریزد، اما در آتش فتنه افتادید و آنچه کشتید به باد دادید، که دوزخ جای کافران است و منزلگاه بدکاران. شما کجا و فتنه خواباندن کجا - شما خود مشعل فتنهاید - دروغ میگویید! و ر اهی جز راه حق میپویید!».
سخنان بانوی عصمت، ترجمان و تفسیری از آیات قرآن کریم است؛ آنجا که خدای بزرگ از فتنه سامری و پیامد شوم آن سخن میفرماید:
(قالَ فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ أَضَلَّهُمُ السّامِرِیُّ) ؛(1)
(خدا فرمود: ما قومت را پس از تو (به فتنه سامری) آزمایش کردیم و سامری آنان را گمراه کرد).
در ادامه نیز فرموده: (موسی که از فتنه سامری آگاه شد متأسف و غضبناک به سوی قوم بازگشت: و گفت ای مردم مگر خدای شما به شما وعده احسان نداد که شما را نعمت بزرگ تورات عطا
1) (2) سوره طه، آیه 85.
کند... قوم به موسی گفتند ما به میل و اختیار خود خلاف وعده تو نکردیم، و لیکن اسباب تجمل و زینت بسیاری که از فرعونیان بار دوش ما بود آنها را در آتش افکندیم و سامری فتنهانگیز بر ما چنین القا کرد).(1)
همان، آیات 85 و 87.
دنیاگرایی و فتنهانگیزی سامری در هم آمیخت و گوساله را معبود و پیشوای آن مردم قرار داد.
قرآن کریم درباره فتنهگری فرعون میفرماید:
(فَما آمَنَ لِمُوسی إِلاّ...) ؛(2)
(پس از آن همه ظهور معجزات موسی و ابطال سحر ساحران، باز از آن مردم باطل پرست کسی به موسی ایمان نیاورد جز قبیله او آن هم با خوف و ترس از فرعون و پیروانش که مبادا درصدد فتنه و قتلشان برآیند).
در حقیقت، فتنه، دام گسترده شیطان است و از این رو خداوند متعال میفرماید:
(یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ...) ؛(3)
(ای فرزندان آدم، مبادا شیطان شما را فریب دهد).
در آیهای دیگر هم تأکید فرموده که دام شیطان فرا روی اهل نفاق است:
(یُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قالُوا بَلی وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ) ؛(4)
(باز منافقان ندا کنند که آخر نه ما هم با شما بودیم آنها جواب دهند بلی راست میگویید، لیکن شما خود را به چنین فتنه افکندید و انتظار داشتید و در کار دین به شک و ریب بودید و آرزوهای دنیا فریبتان داد).
آیات دیگری نیز درباره فتنه سخن گفتهاند؛ از جمله:
الف) (ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا...)5
ب) (قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ قالَ طائِرُکُمْ عِنْدَ اللّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ)1
ج) (أَ وَ لا یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ...)2
د) (یَوْمَ هُمْ عَلَی النّارِ یُفْتَنُونَ)3
ه) (ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنِینَ)4
و) (وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِی وَ لا تَفْتِنِّی أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا)5
ز) (لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ)6
نکته مهم دیگر اینکه به فرموده خدای متعال، فتنه از قتل بدتر است:
(وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ)7
در جایی نیز تأکید ورزیده که بزرگتر از قتل است: (وَ الْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ) .(1)
به همین دلیل خداوند متعال فرمان میدهد:
(وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ) ؛(2)
(با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین رخت برچیند و نور دین بر همه بتابد).
بدون شک، زقوم فتنه کام مسلمانان را تلخ خواهد کرد؛ آنگاه که حقیقت را رها و از دستور خدا سرپیچی کنند و این فرموده خداوند متعال است که: (إِلاّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبِیرٌ)10 و شما مسلمین اگر آن را که خدا دستور داده به کار نبندید
همانا فتنه و فساد بزرگ کفر و بیدینی روی زمین را فرا خواهد گرفت و شما نیز در این گرداب غرق خواهید شد.
همچنین میفرماید:
(وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ) ؛(1)
همان، آیه 25.
(و بترسید از بلایی که چون آید تنها مخصوص ستمکاران شما نباشد و بدانید که عقاب خدا بسیار سخت است).
آیات دیگری نیز پیرامون فتنه آمده که پیامدهای منفی شخصی و اجتماعی آن را در ابعاد گوناگون فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بیان میدارد.(2)
علی علیه السلام فرجام تیره و گستره فتنه را چنین بیان میفرماید:
رَجُلٌ وَکَلَهُ اللهُ إلی نَفْسِهِ، فَهُوَ جائِرٌ عَنْ قَصْدِ السَّبیلِ، مَشْغُوفٌ بِکَلامِ بِدْعَةٍ ...؛ (3)مردی که خدا او را به خود وانهاده و از راه راست به دور افتاده؛ دل او شیفته بدعت است و خواننده مردمان به ضلالت است. دیگران را به فتنه در اندازد و راه رستگاری پیشینیان را به روی خود مسدود سازد. در مرگ و زندگی گمراه کننده پیروان خویش است و برگیرنده بار گناهان دیگران و مرهون به گناهان خویش، و مردی که پشتوارهای از نادانی فراهم ساخته، و خود را میان مردم درانداخته. شتابان در تاریکی فتنه تازان.
همچنین آن حضرت میفرماید:
إنَّ الفِتَنْ إذا أقْبَلَتْ شَبَّهَتْ ...؛ همانا فتنهها چون روی آورد، باطل را به صورت حق آراید و چون نشست کند حقیقت چنانکه هست نماید. فتنهها چون روی آرد نشناسندش، و چون باز گردد دانندش. چون بادهایی گرد گردانند، به شهری
برسند و شهری را واگذارند؛ أَلا إِنَّ أَخْوَفَ الفِتَنِ عِنْدِی عَلَیْکُمْ فِتْنَةُ بَنِی امَیَّةَ، فَإنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیَاءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیَّتُهَا ...؛ (1)
همان، خطبه 93، ص 86.
همانا ترسناکترین فتنهها در دیده من، فتنه فرزندان امیه است که فتنهای است سردرگم و تار، حکومت آن بر همگان و آزارش دامنگیر خاص از مردم دیندار. آن که فتنه را نیک بیند و بشناسد، آزار آن بدو رسد و آن که آن را نبیند از بلای آن رهد. به خدا سوگند! پس از من فرزندان امیه را برای خود اربابان بدی خواهید یافت. چون ماده شتر پیر بدخوی که به دست به زمین کوبد و به پا لگد زند و به دهان گاز بگیرد و دوشیدن شیرش را نپذیرد. پیوسته با شما چنین کنند تا از شما کسی را به جای نگذارند، جز آن که به آنان سودی رساند، یا زیانی به ایشان باز نگرداند... بلای آنان بر سرتان آید، با چهرهای زشت و ترسآور و ظلمتی با تاریکی عصر جاهلیت برابر. نه نور هدایتی در آن آشکار و نه نشانی در آن پدیدار....آن حضرت پیرامون فتنه بنی امیه و به خصوص معاویه فرمود:
... وَ لَکَأنِّی أنْظُرُ إلی ضلِّیلٍ قَدْ نَعَقَ بالشَّامِ، وَ فَحَصَ بِرایَاتِهِ فی ضَوَاحِی کُوفَان ...؛ (2)گویی مردی را میبینم سخت گمراه که از شام بانگ بردارد و درتازد، و درفشهای خود را پیرامون کوفه برپا سازد. و چون دهان گشاید و سرکشی کند و به فرمان نیاید و جور و ستم از حد درگذرد، فتنه دندان خود را در فتنهانگیزان فرو برد. موج پیکار از هر سو پدیدار گردد و چهره ترش روزگار آشکار، شب و روز بارور رنج و سختی بسیار. چون کشت او به بار رسید و میوه او آبدار گردید، و چون شتر مست بخروشید و چون برق بدرخشید، سپاه فتنه از هر سو درفش بر بسته برخیزد و چون شب تار و دریای زخّار روی آرد و به هم درآمیزد. آن هنگام چه تندر بلا که کوفه را ویران نسازد و چه تندبادها که بر آن بگذرد و برج و بارویش را در اندازد، و دیری نپاید که دو سپاه در هم ریزند و تودهها به هم آویزند و با یکدیگر بستیزند.
همچنین فرمود:
« فِتَنٌ کَقِطَعِ اللَّیلِ الْمُظْلِمِ، لا تَقُومُ لَهَا قَائِمَةٌ ...؛ (1)
همان، خطبه 102، ص 94.
فتنههایی چون تاریکی شب، نه نیرویی تواند با آن بستیزد و نه شکست خورد و بگریزد... فتنهجویان گروهی هستند شرور، با آزار سخت، خونریز،...».همچنین آن حضرت در تبیین پیامد شوم فتنه فرمودند:
فَاتَّقُوا سَکَراتِ النِّعْمَةِ، وَاحْذَرُوا بَوَائِقَ النِّقْمَةِ... وَ اعْوِجاجِ الفِتْنَةِ عِنْدَ طُلُوعِ جَنِینِهَا، وَ ظُهُورِ کَمِینِهَا ...؛ (2)از مستیهای نعمت بپرهیزید و از سختیهای عقوبت بترسید و بگریزید، و بر جای خویش بمانید آن گاه که شبهت گردی برآرد و یا فتنه راه کج پیش پای گذارد؛ و هنگامی که طلیعه آن آشکار شود و نهفتهاش پدیدار، کارش استوار باشد و آسیایش به کار، که فتنه از رهگذرهای نهانی در آید و به زشتی و رسوایی گراید. آغازش چون عنفوان جوانی خوش و دلربا، آثارش چون نشانههایی که از ضربت سنگ بر جای ماند، زشت و نازیبا. ستمکاران این فتنه را به ارث پذیرند، با عهدی که از یکدیگر گیرند. نخستین آنان پیشوای آخرین است و آخرین ایشان اقتدا کننده به نخستین. بر سر دنیای دون بر یکدیگر پیشدستی نمایند، و چون سگان این مردار گندیده را از هم ربایند. و دیری نپاید که تابع از متبوع بیزار باشد و امیر از مأمور در آزار. دشمنانه از هم جدا شوند و با لعنت یکدیگر را دیدار کنند. ثُمَّ یأتِی بَعْدَ ذلِکَ طَالِعُ الْفِتْنَةِ الرَّجُوفِ، وَ الْقَاصِمَةِ الزَّحُوف ...؛ (3)پس فتنه سر برآرد؛ سخت لرزاننده، در هم کوبنده، و خزان خزان رونده - در آن فتنه - دلها پس از پایداری دودلی پذیرند، و مردانی که سلامت مانده بودند، گمراهی پیش گیرند. به هنگام هجوم آن، هواها و هوسها گونهگون بود و بسیار، و به وقت پدیدار شدن آن، رأی درست به نادرست آمیخته گردد - و شناختن آن دشوار - کسی را که بدان نزدیک شود بشکند و دو تا کند، و کسی را که در آن بکوشد خرد سازد و از هم جدا کند. به دندان یکدیگر را گاز بگیرند همچون خران وحشی که در رمه گرد آیند.
قَدْ اضْطَرَبَ مَعْقُودُ الْحَبْلِ، وَ عَمِیَ وَجْهُ الأمْرِ ...؛ رشته تافته دین گسسته گردد و نشانههای راه راست پوشیده، و چشمه حکمت خشک و خوشیده، ستمکاران در آن فتنه به سخن آیند و بیابان نشینان را با سوهان ستم بسایند و با سینه مرکب جور خرد نمایند. تکروان از غبار آن فتنه تباه گردند و سواران درونش به هلاکت رسند؛ تَرِدُ بِمُرِّ الْقَضَاءِ، وَ تَحْلُبُ عَبِیطَ الدِّمَاء، وَ تَثْلِمُ مَنَارَ الدِّین، وَ تَنْقُضُ عَقْدَ الْیَقِین ...؛ (1)
همان.
با قضای ناگوار درآید، خون دوشد و خون پالاید. در نشان دین رخنه افکند و یقین استوار را بشکند. زیرکان از آن فتنه بگریزند و پلیدان به سر و سامان دادن کارش برخیزند. با رعد و برقی است بسیار و آماده کارزار. پیوند خویشاوندی در آن بریده باشد و - مردم - از اسلام جدا گردیده. آن که از آن فتنه به کنار است از آسیبش بیمار است و آن که خواهد خود را برهاند نتواند و هم در آن بماند. بَیْنَ قَتِیلٍ مَطْلُولٍ وَ خائِفٍ مُسْتَجِیرٍ ...؛ - در آن فتنه - کشتهای است که خونش به رایگان است و ترسانی که پناهخواه از این و آن است. فریبشان دهند با بستن پیمان و مغرورشان سازند به نام ایمان. پس نمودارهای فتنه و نشانههای بدعت مباشید و آن را که پیوند جماعت مسلمانان بدان استوار است و ارکان طاعت بر آن پایدار بر خود لازم شمارید.(2)در خطبهای دیگر فرمود:
وَ اخَذُوا یمِیناً وَ شِمَالاً ظَعْناً فی مَسالِکِ الغَیِّ ...؛ (3)چپ و راست رفتن گرفتند بر پیمودن راههای ضلالت، و واگذاردن راههای هدایت، پس بدانچه بودنی است و انتظار آن میرود شتاب میارید! و آن را که فردا خواهد آورد دیر نشمارید، چه بسا شتابکاری که چون به چیزی که میخواست رسید دوست داشت که کاش آن را نمیدید.
لامع پیرامون فتنه چنین سروده:
ز ابر فتنه بس باران غم باریده بر عالم مگر در خواب بیند چشم انسان شادمانی را(4)
از روزی که حضرت فاطمه علیها السلام این سخنان آتشین را در مسجد ایراد فرمود، بیش از یک ربع قرن نگذشت که عربستان آرام و متحد به سرزمینی پرآشوب مبدل گشت. بار دیگر دشمنیهای روزگاران پیش از اسلام که مدت زمانی بود فراموش شده بود یا مجالی برای خودنمایی نمییافت، آشکار گردید. دوران امتیاز قبیلهای و نژادی تجدید گردید. دیگر بار فرهنگ فتنهانگیز و خانمانسوز قحطانی و عدنانی از چشمه خلافت جاری شد و طوایف به جان هم افتادند. مردم غیرعرب هم که به امید رحمت یا دریافت نعمت، مسلمان شده و از سرزمینهای خارج از شبه جزیره خود را به این اقلیم رسانده بودند و هر دستهای یا خا نوادهای در پناه قبیلهای به سر میبرد، چون بدانچه میخواستند نرسیدند یا آنچه را بدان گرویده بودند ندیدند، از آشفته بازار فتنه استفاده کرده، به دستهبندی پرداختند و یا در پی دستههایی به راه افتادند که سود خود را در کنار آنان میدیدند.
خورشید اسلام در آغاز از مکه طلوع کرد؛ شهری که اداره آن در دست شیوخ و رؤسای عدنانی بود. رسول اکرم صلی الله علیه و آله سیزده سال این مردم را به خداپرستی خواند، اما گروهی که به آن حضرت گرویدند ستمدیدگان، محرومان یا طبقات فرودست بودند. از آن گردنکشان مالاندوز و از آن مهتران زیردستآزار، نه تنها کسی روی موافق به رسول الله صلی الله علیه و آله نشان نداد، بلکه تا آنجا که توانستند از آزار ایشان و پیروانش دریغ نکردند.
در مقابل، همین که آوازه این دین به یثرب رسید، مردم از دین اسلام استقبال کردند و با پیغمبر پیمان بستند و آن حضرت را به شهر خود فراخواندند. از این تاریخ مردم این شهر که بعداً «مدینة الرسول» نام گرفت، «انصار» لقب یافتند و آنان که در مکه مسلمان شدند و به یثرب آمدند، «مهاجر» خوانده شدند.
البته بیشتر این مهاجران، عدنانی یا در حمایت عدنانیان بودند. همین که مهاجران در یثرب اقامت جستند پیغمبر صلی الله علیه و آله در همان ماههای نخستین هجرت میان آنان و انصار، عقد برادری بست و بدین ترتیب دو تیره قحطانی و عدنانی به هم پیوستند و برادران اسلامی شدند. این پیوند سبب گردید تا موقتاً کینهتوزی دو دسته از میان برود و قرآن شکوه این برادری را ابدی سازد:
(وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً...) .(1)
سوره آل عمران، آیه 103.
1) (1)
اما آیا به ر استی ممکن بود دشمنیهایی که در طول چند صد سال از نسلی به نسل دیگر به ارث رسیده بود در فاصله ده سال به کلی از میان برود و اگر تنی چند، آن قدر خود را به خوی اسلامی بیارایند که خوی جاهلی را به کلی ریشه کن سازند، آیا این تحول و انقلاب، برای همگان ممکن است؟ بدیهی است که پاسخ این پرسش منفی خواهد بود.
واکاوی و پژوهش در تاریخ اسلام نشان میدهد که حتی در دوران زندگانی پیغمبر صلی الله علیه و آله با آنکه هر دو دسته مهاجر و انصار تحت تربیت مستقیم آن حضرت بودند و موعظههای ایشان را به گوش خویش میشنیدند، گاهی که برای آنان فرصت مناسب دست میداد از نازش به تبار خویش و نکوهش خصم خود دریغ نمیکردند.
گاه نیز میشد که هر یک از دو عدنانی یا دو قحطانی - که از دو تیره بودند - هنگام مشاجره، به سنت عصر پیش از اسلام نسب یکدیگر را خوار بشمارند.
نوشتهاند که پس از تمام شدن غزوه «بنی المصطلق» و به هنگام بازگشت، دو مسلمان یکی به نام «جهجاه بن مسعود» از مهاجران و دیگری به نام «سنان جهنی» از انصار بر سر آب با یکدیگر مشاجره کردند و هر کدام طایفه خود را به یاری طلبید. نتیجه این استمداد این میشد که مسلمانان (مهاجر و انصار) در این صحرای دور از مدینه به جان یکدیگر بیفتند و بنیان خود را از ریشه برکنند. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله از جریان آگاه شد فرمود: «این دو نفر را رها کنید و این استمدادشان بسیار نفرتانگیز و بدبو است و بسان دعوتهای دوران جاهلیت است. هنوز آثار شوم جاهلیت از دل اینها ریشه کن نشده است».(1)
المیزان، ج 19، ص 283.
همچنین در روز فتح مکه، سعد بن عباده، رئیس قبیله خزرج که پیشاپیش مردم خود میرفت هنگام ورود به شهر، بانگ برداشت: «امروز خونها ریخته میشود، امروز حرمتها شکسته میگردد».(2)
او به گمان خود میخواست دوره ریاست مکیان (عدنانی) را خاتمه یافته اعلام کند و شکوه و عظمت انصار قحطانی را به رخ آنان بکشد.
همچنین نوشتهاند: روزی مغیرة بن شعبه و عمرو بن عاص با هم نزاع کردند. مغیره عمرو را دشنام داد. عمرو گفت: هصیص کجاست؟ او نیای خود را به نام خواند، پسر او عبدالله برآشفت و به او گفت: ای پدر به راه جاهلیت رفتی.(1)
کنز العمال، ج 1، ص 403، ح 1723.
در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله هر زمان در گوشه و کنار اقلیم اسلامی، شعلهای از نژادگرایی زبانه میکشید آن حضرت با تدبیر و تعلیم الهی خود، آن را خاموش میکرد. ولی افسوس، همین که موج اسلام در تمام شبه جزیره طنین افکند و مسلمانان در پرتو تعالیم اسلامی آموختند که دیگر دوره مهتری قبیلهای پایان یافته و باید کینههای گذشته را فراموش کنند و به دیگران مهربان باشند، رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی ملکوت رفت و همنشین رفیق اعلا شد و به جوار پروردگار شتافت.
اگر پس از جنگ حنین که آخرین نبرد در داخل شبه جزیره عربستان در عهد رسول الله بود، سالیانی چند سایه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله بر سر این مردم گسترش مییافت و همه آنان که مسلمانانی را پذیرفتند کم و بیش از برکت تربیت آن حضرت برخوردار میشدند و نسل حاضر این تربیت را به نسل بعد منتقل میساخت، مسلّماً در پناه تعلیمات اسلامی و برادری دینی و عدالت اجتماعی ریشه آن همچشمیها و برتری فروشیها خشک میشد و هر دو طایفه میدانستند باید برای پیشرفت «کلمه توحید» بکوشند. ولی با کمال تأسف، هنگامی که اسلام فراگیر شد و عموم قبیلههای پراکنده متوجه شدند که باید جنگ با یکدیگر را کنار بگذارند و از حکومتی که به نام خدا در مدینه تأسیس شده اطاعت کنند رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی حق شتافت.
روشن است که حکومت اسلامی بر پایه دین تأسیس شد و مردم رئیس حکومت را انتخاب نکردند، بلکه خدای متعال به او تشریف پیغمبری بخشید. پس هر آنچه آن حضرت میگفت وحی آسمانی و گفته خدا بود.
پس از مرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله که دوره نبوت خاتمه یافت اگر ریاست و زعامت مسلمانان به دست نژاد خاصی سپرده نمیشد و اگر ملاک امتیاز، تنها قریشی بودن معرفی نمیگردید، و اگر وصیت پیغمبر صلی الله علیه و آله و حادثه بزرگ غدیر فراموش نمیشد، بدون شک حادثه سقیفه رخ نمیداد.
1) (1)
به هر حال قریش که در حجة الوداع با خطبه کوتاه رسول خدا صلی الله علیه و آله امتیازهای خود را از دست داده و با دیگر تیرهها در یک صف قرار گرفت، با داستان سقیفه، برای خویش جای پایی یافت و انصار قحطانی را بار دیگر زیر بار حکومت خود قرار داد. البته در آغاز حکومت ابوبکر، چون از یک سو مسلمانان مشغول سرکوبی مرتدان بودند و از سوی دیگر حکومت هنوز سازمان منظمی نیافته بود یا لااقل منصبهای دولتی درآمد و امتیازی نداشت ریشه اختلافات طایفهای به شکل گسترده نمایان نبود.
در حکومت عمر هم که فرمانداران او اداره شهرهای بزرگ را به دست گرفتند و رقم درآمد خزانه عمومی از برکت غنیمتهای جنگی و خراج و جزیه ایران و روم بالا رفت سیاست خشک و خشونتآمیز خلیفه تا حد ممکن توازن بین دو دسته را برقرار میداشت. اگر حکومت یک شهر را به دست عدنانیان میسپرد، حکومت شهر دیگر به قحطانیان سپرده میشد. اما هنوز یک ربع قرن از ماجرای سقیفه نگذشته بود که نه تنها قریش و عدنانیان کارهای بزرگ را عهدهدار شدند، بلکه سیل درآمد عمومی هم به خانه آنان سرازیر گردید. مروان بن حکم، معاویة بن ابیسفیان، یعلی بن امیه، طلحة بن عبیدالله، زبیر بن عوّام، عبدالرحمان بن عوف و سلسله جنبان این حرکت، خود عثمان هر یک به پول آن روز، میلیونها درهم و دینار ذخیره کردند و فرزندان امیه به این امتیاز هم قناعت ننمودند، بلکه کوشیدند تا آنجا که ممکن است دست طایفه قحطانی را از کارهای بزرگ کوتاه کنند.(1)
ر. ک: زندگانی فاطمه زهرا علیهاالسلام، سیدجعفر شهیدی، صص 169-179.
نوشتهاند مردی از بنی جفنه نزد عثمان آمد و گفت: مگر در خاندان شما کودکی نیست که او را به حکومت بگمارید؛ این پیر یمانی (ابوموسی) تا کی میخواهد حاکم بصره باشد.(2)این هنگامی بود که حکومت شام را معاویه، کوفه را ولید بن عقبه بن ابی معیط و مصر را عمرو بن عاص در دست داشت و این هر سه نفر مضری یا به تعبیر دیگر عرب عدنانی بودند و تنها ابوموسی حاکم بصره، از اعراب شمالی و قحطانی بود.
دیری نکشید که فرزندان امیه از دیگر خاندان قریش پیش افتادند؛ خاندانی که افرادش هیچگاه از بن جان اسلام را نپذیرفتند، بلکه اسلام را روزی پذیرفتند که راهی جز مسلمان شدن پیش پای خود نمیدیدند.
در نتیجه این انحصارطلبی بود که بار دیگر کینههای خفته بیدار شد. شورش در مرزها و سپس در داخل شهرها آغاز گردید، و سرانجام دامنه آن به مرکز خلافت رسید و خلیفه، جان خود را بر سر این کار باخت.
این حقیقت تلخ طایفهگرایی، که دین و ارزشهای آن را پایمال خود ساخته بود، در شعرهای این خاندان موجود است. بعضی از شعرها روشنگر این حقیقت است که گوینده آن بیتها به چیزی که نمیاندیشیده، دین و عدالت اسلامی بوده و در مقابل به تنها چیزی که توجه داشته امتیازات خانوادگی و برتری قبیلهای بوده است.
روزی که عثمان به دست شورشیان کشته شد ولید بن عقبه، برادر مادری وی در سوک او به بنیهاشم چنین گفت:
بنی هاشم ایه فما کان بیننا و سیف ابن أروی(1)
نام مادر عثمان است.
عندکم و خزائنهبنیهاشم رُدّوا سلاح ابن اختکم و لا تنهبوه لا تحلُّ مناهبه
بنیهاشم کیف الهوادة بیننا و عند علی درعه و نجائبه
لعمرک لا أنسی ابن اروی و قتله و هل ینْسَنَّ الماء ما عاش شاربه
بنیهاشم! از جان ما چه میخواهید؟ شمشیر عثمان و مرده ریگ او نزد شماست. بنیهاشم! جنگافزار خواهرزاده خود را برگردانید! آنها را غارت مکنید که به شما روا نیست. بنیهاشم چگونه ممکن است ما با هم نرمخو باشیم، در حالی که زره و اسبهای عثمان نزد علی است اگر کسی در سراسر زندگی آبی را که نوشیده فراموش میکند من عثمان و کشته شدن او را فراموش میکنم.
1) (1)
درست در این بیت بنگرید! گوینده آن برادر عثمان، خلیفه وقت است؛ یعنی کسی که از جانب عثمان، حکومت کوفه را عهدهدار بود.
از روزی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از جهان رفت تا روزی که این بیتها سروده شد، بیش از یک ربع قرن نگذشته بود. ولی بنگرید که چگونه سنت مسلمانی در مدینه - مرکز نشر دعوت اسلام - به زبان این مردم به ظاهر مسلمان نابود میگردد.
در این اشعار هیچگونه اشارهای نیست که چرا عثمان کشته شد، به حق کشته شد یا ناحق؟ روزی که او را کشتند بر سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سیرت آن حضرت بود یا از آن عدول کرده بود. هیچ نمیپرسد شورشیان چرا و برای چه به خلیفه هجوم بردند و او را کشتند، بلکه آنچه در این بیتها موج میزند عداوت و کینهتوزی فرزندان امیه از فرزندان هاشم است.
حالا اگر هاشمیان در کشته شدن عثمان دخالت مستقیم یا غیرمستقیم داشتند ممکن بود گوینده را معذور داشت، ولی او آشکارا تهمت میزند و میگوید مرده ریگ عثمان در خانه علی است! همه میدانستند که در روزهایی که عثمان در بند بود، علی علیه السلام از وی حمایت کرد و اگر بر فرض به گفته خویشاوندان عثمان، علی علیه السلام او را یاری نکرد، باری به جنگ او برنخاست و شورشیان را نیز یاری نداد و مرده ریگ عثمان را به غارت نبرد. کرامت آن حضرت چنان بود که زره از تن عمرو بن عبدود بیرون نیاورد! پس او را به مرده ریگ عثمان چه کار؟
آیا جز این است که ولید از بنیهاشم آزرده است، چون پیغمبر از میان آنان برخاسته؟ آیا جز این است که چون پس از کشته شدن عثمان، مسلمانان خلیفهای از خاندان هاشم برگزیدند؟ این انتخاب بر او گران آمده است آیا جز این است که بگوییم همان شعله کینهتوزی قبیلهای است که بار دیگر مشتعل گردیده است؟ آیا این فروغ سخن خدا نیست که فرمود: (أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ...)1
در واقع این فتنهها، مولود خونآشامی بود که از دامان سقیفه به دنیا آمد.
سلطنت خاندان اموی، که اصل آن از بازار مکه و به سردمداری ابوسفیان پی گرفت با حضور عثمان در مسند خلافت و نیز حکومت معاویه بر شام تثبیت گردید.
از سال چهلم هجرت و پس از صلح حضرت امام حسن علیه السلام با معاویه، او به عنوان حاکم بیرقیب امت اسلامی بر مسند قدرت نشست. بدعتها، فضیحتها و رذیلتهای او در حکومت بیست سالهاش بیشمار است. جنگ با خلیفه و پیشوای به حق امت اسلامی، غصب خلافت، پیمانشکنی و زیر پا نهادن قرارداد صلح، نصب یزید و موروثی کردن خلافت، کشتن عده زیادی از پارسایان از اصحاب رسول خدا، نشر فرهنگ جبر برای توجیه و عوامفریبی مسلمانان، و پول دادن و خرید شیاطینی که به اصحاب رسول خدا موسوم بودند، چون سمرة بن جندب، و جعل هزاران حدیث دروغ و اسرائیلی و دهها بدعت دیگر، از پیامدهای شوم حکومت این ولیده نحس سقیفه است که تاریخ اسلام را به سیاهنامهای مبدل کرده است.(1)
ر. ک: الغدیر، ج 10، صص 179-271.
پس از او پسرش یزید در مسند قدرت و سلطنت تکیه زد او زادۀ میسون، دختر بجدل کلبی است.(2)یزید به لهو، شکار، شراب و زنان میل عظیم داشت.(3)این مسیحیزاده میگسار، در دوران کوتاه سلطنت خویش حوادث بزرگی آفرید. نخستین آن، حادثه خونین عاشوراست. او ارواح دوزخی اجداد مشرک خویش را با به شهادت رساندن حجت خدا، و مظهر عدالت قرآنی و اصحاب بزرگوارش از خود شاد کرد. این بود که در مقابل بیشرمی او، حسین علیه السلام یعنی خون خدا و فرزند پیامبر خدا در روز عاشورا چنان از عدالت قرآنی دفاع کرد که نقش خونین اسلامخواهی و عدل و دادگری، از الواح فجر و شفق تا هماره هماره به حماسه گستری و خونفشانی ادامه خواهد داد.(4)
در سال دوم حکومتش واقعه خونین و ننگین حره اتفاق افتاد که افزون بر چهار هزار نفر در آن کشته شدند و به ساحت روضه منوره رسول خدا صلی الله علیه و آله اهانت گردید.(1)
تاریخ الطبری، ج 5، صص 487-491؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، صص 111-121؛ تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص 175-176؛ مروج الذهب، ج 3، صص 59-61.
در سال سوم، لشگریان او به فرماندهی ابن نمیر، کعبه را آتش زدند.(2)عبدالملک بن مروان یکی دیگر از این حکام پلید است که خود میگوید: پیش از رسیدن به حکومت از کشتن مورچهای در رنج بودم، ولی در پاسخ زهری که از او میپرسد: شنیدهام که شرب خمر میکنی میگوید: آری خون هم میآشامم!
او در سراسر جهان اسلام حمامی از خون جاری ساخته بود. والیان خونآشامی چون حجاج در عراق، مهلب بن ابی صفره در خراسان، هشام بن اسماعیل در مدینه، عبدالله بن عبدالملک در مصر، موسی بن نصیر در مغرب، محمد بن یوسف در یمن و محمد بن مروان در جزیره، مجریان فرمانهای ستمگرانه او بودند.(3)
هشام بن عبدالملک، فرعون دیگری از این خاندان بود که به بخل، حرص، سنگدلی و کمی دانش شهرت داشت. در سفری که به حج میرفت، سیصد شتر جامههای او را حمل میکردند. او در زراندوزی بینظیر بود و ثروت بعضی از استاندارانش چون خالد قسری بیشمار بود.(4)
دیگر پادشاه فحشاگستر این تیره، یزید بن عبدالملک بن مروان است. مؤلف تجارب السلف مینگارد:
یزید خلیع بنی امیه بود و خلیع کسی را گویند که قدم او را خلع کرده باشند، تا اگر جنایتی کند ایشان به جنایت او مؤاخذه نشوند و خلیع الغدار کسی را گویند
که از قبایح و فضایح باک ندارد و یزید همچنین بود و گویی این معنی خاصّه یزید نامان است.
یزید بن عبدالملک دو کنیزک داشت به نامهای سلامه و حُبابه و به هر دو مشعوف بود و چون حبابه بمرد، او از دفن حبابه جلوگیری کرد و پیوسته جیفه او را میبوسید تا جسد متعفن شد. به اصرار بزرگان بنی امیه اجازه داد او را دفن کردند بر بالای قبر او مینشست و معاشقه داشت.(1)
تجارب السلف، ص 80؛ مروج الذهب، ج 3-4، ص 166.
یکی دیگر از فراعنه این خاندان، ولید بن عبدالملک است که به میگساری شهره بود. اشعار و سرودههای او پیرامون شراب مشهور است.(2)
مسعودی، در مورج الذهب پیرامون او مینگارد:
فعله بالمصحف و قد استفتح به: و قرأ ذات یوم: (وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ کُلُّ جَبّارٍ عَنِیدٍ (15) مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدِیدٍ (16)) . (3)فدعا بالمصحف فنصبه عرضاً للنشّاب، و أقبل یرمیه و هو یقول:
أتُوعِدُ کل جبار عنید فها أنا ذاک جبارٌ عنیدُ
إذا ما جئتَ ربّک یوم حشر فقل یا ربّ حزقّنی الولید(4)
بدون شک، حاکمان و شاهان این خاندان، ملحد و کافر بودند. تنها یزید بن معاویه شعر: «لعبت هاشم بالملک» را در حال مستی از خمر و باده غرور و پیروزی بر آل الله نخواند، بلکه همین ولید هم سرودهای دارد همانند سروده یزید:
تلعَّبَ بِالخِلافة هاشمی بلا وحی أتاه و لا کتاب
فقل لله یمنعنی طعامی و قل لله یمنعنی شرابی(5)
اعجاز سخنان حضرت فاطمه علیها السلام و امیرالمؤمنین پیرامون فتنه، این مولود خونآشام سقیفه، از حنجره خونین تاریخ اسلام بازگو گردید. از سال چهلم هجری که معاویه خود را زمامدار مسلمانان خواند تا سال صد و سی و دو هجری و پس از آن در دوره بنی عباس و تا امروز در چهره سلفیهای تکفیری، چه رود فساد و ستمی بر گستره جهان اسلام جاری است. از نظر ناامنی و جنگ تنها در دوره حکومت عبدالملک بن مروان آرامش نسبی برقرار بود، البته آن هم نه به خاطر اینکه مردم از او راضی بودند، بلکه به سبب والیان خونآشامی که در سراسر اقلیم اسلامی به حکومت گمارده بود.(1)
ر. ک: تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص 188-205؛ مروج الذهب، ج 3، صص 77-129.
این حاکمان، هر کسی را که در نکوهش آل ابوسفیان یا حاکم دستنشانده آنان سخن میگفت میکشتند یا به زندان میافکنند. در نیمه دوم حکومت مروانیان بود که دوراندیشان و عاقبتبینان دانستند موجب اصلی بدعتهایی که یکی پس از دیگری در دین پدید آمد چه بوده است. گرچه آن روز نمیدانستند که زمامداری از تیره «تیم» و «عدی» به خاندان ابوسفیان و مروان میرسد و سرسختترین دشمنان اسلام حکومت مسلمانان را به دست میگیرند. از اواخر حکومت عبدالملک به بعد اندک اندک، این فکر قوت گرفت که اگر در نخستین سالها حق را از صاحب آن نگرفته بودند، امویان هرگز مجال این گستاخی را نمییافتند و کار مسلمانان این چنین سخت نمیشد. در این روزگار بود که جلوههای پیشبینی زهرا علیها السلام فروغ دیدگان آنان شد و فرموده آن حضرت که «اگر پس از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله کار را به دست کاردان عادل میسپردند همه را از شهد عدالت و چشمه معدلت سیراب میکرد»، ولی چنین نکردند و لاجرم پیامدهای شوم آن را هم دیدند.(2)
در این زمان بود که افق برینی فراروی مردم گشوده شد و فروغ بیداری بر مردم افشانده گردید و دیگر بار مردم ستمدیده، گرد علویان را گرفتند و هر چند قیامهای آنان یکی پس از دیگری سرکوب میشد، اما سرانجام دلبستگان به سنت و سیره پیغمبر صلی الله علیه و آله و
علی علیه السلام معتقد شدند که چاره همه این نابسامانیها این است که حکومت از خاندان امیه به خاندان هاشم انتقال یابد و به جای نوادههای ابوسفیان فرزندان علی علیه السلام رهبر مسلمانان گردند. هنوز قرن نخستین هجرت به پایان نرسیده بود که دستههای مقاومت، نخست در نقاط دورافتاده (شرق ایران) و سپس در ایران مرکزی و بالاخره در شهرهای کوفه و بصره به نام حمایت از خاندان پیغمبر و فرزندان فاطمه علیها السلام تشکیل گردید. ناخشنودان از حکومت نیز خود را بدین دستهها بستند. گرچه اندک اندک سودجویان و حکومتطلبان هم بدانها پیوستند. اینان کسانی بودند که برای رسیدن به هدف؛ بهرهگیری از هر وسیلهای را روا میشمردند. شعار اینان این بود که حکومت امویان را سرنگون کنند و آل علی علیه السلام را به جای آنان بنشانند. اما آنانکه بهره کشتارها، رنجها، شکنجهها، به زندان افتادنهای پیروان و دوستان علی علیه السلام را گرفتند، نه فرزندان فاطمه علیها السلام بودند و نه نوادههای علی علیه السلام، بلکه مردی زیرک، حادثهجو، موقعشناس از تیره عباس، پای پیش گذاشت و به جای «الرضا من آل محمد» که شعار راستین و نخستین انقلاب بود، شعار «الرضا من آل عباس» را سرلوحه خود قرار داد و سرانجام سفاح بزرگ خاندان عباسی بر کرسی خلافت تکیه زد.
پایان، نهضتی که طومار ستمگری بنی امیه را در هم پیچید، قیامی الهی و اسلامی نبود. بلکه خود نیز آلوده به فرهنگ نفاق و دورویی گردید، زیرا دوباره سخن از خاندان و برتری نژاد و قبیله مطرح شد؛ همان سودایی که در سقیفه نیز مطرح بود. آرمان آنان این بود که تا دیروز بنی امیه به عنوان تنها خویشان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر امت اسلام حکومت میکردند و امروز این گروه. از سوی دیگر در این نهضت، امام یک شخصیت الهی - آسمانی، همساز و همتای رسول خدا صلی الله علیه و آله و آراسته به گوهر علم و عصمت به شمار نمیآمد، بلکه باردیگر ابر باطل بر چهره حق سایه افکند، به همین دلیل در آغاز، شعار انقلابیون «یا لثارات الحسین علیه السلام» و «الرضا من آل محمد» بود، ولی کمکم جای خود را به «الرضا من آل عباس» داد.
امام صادق علیه السلام پیشوای این نهضت را نپذیرفت و بیعت ابومسلم را نیز قبول نکرد. به هر حال خاندان بنیعباس نیز در فساد، فحشا، ستم و تعدی همپا و همتای بنیامیه گردید.
حاکمان این دو خاندان در مقایسه، چون دو روی یک سکهاند؛ یعنی هر دو گروه، پیروان شیطاناند و هیچ یک حقوق الهی را نمیشناسند.
روزی که مجلس ابوالعباس سفاح در حیره از بزرگان بنی امیه آکنده بود طبق قرار قبلی، شاعر آنان ستمهای بنیامیه را بر آل هاشم و خاندان عباسی برشمرد و سپاهیان خراسانی کافر کوبها(1)
نوعی گرز است.
را کشیده، بر سر و مغز امویان کوفتند. سپس سفرهها را بر روی تنهای مجروح و نیمه جان آنان گستردند و سفاح و نزدیکان او بر سر سفره نشستند و به خوردن غذا مشغول شدند. ناله مجروحان از زیر سفرههای گسترده به گوش میرسید، خلیفه گفت: هیچ خوردنی را چون غذای امروز گوارا نیافتم.(2)به هر روی، انقلابی که به نام علی علیه السلام و آل او آغاز شد، میراث عباسیان گردید، در حالی که راه و روش عباسیان و سیرت داد و عدل علی علیه السلام با هم هیچ سنخیتی نداشت. آن حضرت حتی نسبت به قاتل خود هم مهربان بود و به امام حسن علیه السلام وصیت کرد که با او مهربان باشد.
دیری نگذشت که تشنگان عدالت اسلامی دیدند کسانی که به نام «الرضا من آل محمد» کار را به دست گرفتند دست کمی از «الرضا من آل ابوسفیان» ندارند. خاندان عباسی نخست با آنان درافتادند که راه ریاست ایشان را هموار ساختند و سپس به سر وقت آل علی علیه السلام رفتند. در این دوره، علویان یا از دم تیغ گذشتند یا در سیاهچالهای زندان پوسیدند یا از ترس جان، در دهکدهها و بیغولهها گمنام به سر بردند.(3)
شاهان بنی عباس نیز همانند فرزندان امیه که از فرهنگ التقاطی و جعل حدیث و اسرائیلیات و جبر بهره بردند، با سمّ مهلک فرهنگ التقاطی و آلوده و فلسفه ترجمه شده و ناپخته آن روزگار، اسلام ناب را به ویروس این فرهنگ وارداتی و التقاطی آلوده کردند.
در این خاندان کوششهای بسیاری به عمل آمد و هزینههای بسیاری صرف شد، تا افکار التقاطی و فرهنگهای متفاوت غیراسلامی وارد حوزه اسلامی شود. در شبستانهای مساجد و مدارس اسلامی به جای معارف علمی و عملی ناب و فوق متعالی قرآن و اهل قرآن علیهم السلام، افکار متخالف وهمانی یونانی و اسکندرانی، و عرفان وحدت وجودی خیالی هندی و گنوسی، و سلوک صوفیانه رُهبانی مابین النهرینی به دست ملاحده و دشمنان یهودی و مسیحی و صابئی مطرح گردید و تفکر ناب قرآنی از مسلمین گرفته شد. در این دوره، قرآن که اختلافهای پیشین ملتها را مورد نکوهشهای سخت قرار داده بود، خود دستخوش فرقههای پدید آمده در درون اسلام گردید و از ساختن امت واحده بازماند.(1)
متأله قرآنی، مقدمه محمد رضا حکیمی، ص 37.
دستیاران بنی عباس در ترجمه کتب بیگانه و نشر افکار التقاطی در میان مسلمانان کوشیدند تا مکتبی در مقابل قرآن و ترجمان او که از زبان پیشوای معصوم علیه السلام صادر میگشت ایجاد کنند. چهرههایی چون واصل بن عطا، عمرو بن عبید، نظام و دیگران تا آغاز سلطنت متوکل با محوریت عقلگرایی بیقید و شرط، بازیگران این عرصه بودند. گرچه وقتی لبه شمشیر این گروه کند گشت، احمد بن حنبل را از زندان آزاد کردند و بر مسند نشاندند تا او بار دیگر مکتب حدیثی - سلفی عصر بنی امیه را احیا کند.
از مجالس مناظرات مرو که خلیفه غدار و بیآبروی آل عباس (مأمون) تشکیل داد نیز مسائل بسیاری به دست میآید و اغراضی در جهت نفی فهم اهل بیتی قرآن استنباط می شود. البته در آن مجالس عظیم، پرچمدار «عاشورای مرو» پیروزمندانه از نبرد درآمد و توحید قرآنی را از زیر آوار تهاجمهای فرهنگها و اصطلاحات وارداتی دور از فضای فرهنگ قرآنی نجات داد. روزی که جنازه مسموم و مطهر حضرت امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام در سناباد طوس تشییع میشد حقایق توحیدی و قرآنی و شمهای از معارف غنی اوصیایی و مبانی تربیت صحیح اسلامی، در اقطار خراسان نفوذ یافته بود.
بدین سان مأمون عباسی، نتوانست تا امت را کاملاً از تربیت حرّیتآموز قرآنی آن امام همام علیه السلام محروم گرداند. هدف مأمون این بود که مفسران و متکلمان و فیلسوفان ارسطویی را که خود تهیه دیده بود بر مسند تربیت بنشاند تا پشتوانه سیاست غدار و خونریز آل عباس باشند و آن همه جنایات و سفاکیها و چپاولهای مالی و معیشتی و
1) (1)
تبعیضها و تفاوتها را تأیید کنند و باز او اسکندر جهان گشایی باشد و ارسطو پیشوا و رهبرش.
به هر روی، در دو عاشورای «حماسه و توحید» 61 و 203 قمری، قسط قرآنی و حقایق ربانی و معارف آسمانی از هجوم ظلمات شیطانی و آرای نفسانی جان به در بردند و این دو عاشورا، در هر دو صحنه تا امروز - به تصریح نهجالبلاغه - تا روز ظهور مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه ادامه دارد؛ چنانکه میفرماید:(1)
همان، ص 38.
« یعْطِفُ الرّأیَ عَلَی القُرآن، إذا عَطَفُوا القُرآنَ عَلَی الرَّأی ؛ (2)مهدی علیه السلام که ظاهر شود همه آراء را به ملاک قرآن باز میگرداند، در آن زمان که قرآن را به آراء باز گرداندهاند».
از سوی دیگر، دشمنان اسلام اگر چه نتوانستند چشمه نور حقیقت آل الله را خاموش سازند، ولی کید و شیطنت و دشمنی آن دو خاندان (اموی و عباسی) و جریانهای معطوف به آنها توانستند فرق و مکتبهای گوناگون باطلی را در امت اسلامی ایجاد کنند.
جبر توراتی بنی امیه، همراه با فلسفه ترجمه شده یونانی و اسکندرانی و عرفان هندی خاندان عباسی با ظاهری از اسلام با هم ممزوج شد و استقلال و اصالت معارف اسلامی را از میان برد. از سوی دیگر دستگاههای خلافت و مخالفان پیشرفت اسلام که مرجعیت سیاسی آل علی علیه السلام را غصب کرده بودند با تهاجم فرهنگی گسترده، به دست عوامل یهود و مسیحیت و حرانی و گنوسی و همچنین ملاحده آن زمان، و کمکهای دربار مسیحی بیزانس کوشیدند تا مرجعیت علمی اهل بیت علیهم السلام را نیز از آنان سلب کنند. آنان عقلانیت کامل دینی را پایمال کردند و به جای آن، عقلانیت ناقص یونانی و بنیاد التقاطی را نشاندند. آنان فضای سراسر بلاد اسلام را به جای آهنگ و فهم قرآن، با افکار ملل و نِحَل مختلف درآمیختند و فرقهها پدید آوردند، و شبههها آفریدند. در این اوضاع نابسامان بود که شعله جنگ فرق را افروختند و خون مسلمانان را به دست خود مسلمانان از راه همین ایجاد اختلافها ریختند و چقدر از بزرگان آل محمد صلی الله علیه و آله و پاکان مطهر از فرزندان
علی و فاطمه علیهم السلام را به جرم دفاع از حریمهای قرآنی در جای جای سرزمینهای اسلامی سر بریدند و به شهادت رساندند(1)
ر. ک: مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی.
تا جایی که فریاد ابن خلدون مغربی بلند شد که:« وَ طُلَّتْ دِماءُ أهل البیت فی کل ناحیه ؛ (2)در جای جای سرزمینهای اسلامی خون آل محمد صلی الله علیه و آله بر زمین ریخت».
در تهاجم سیاسی اول مرجعیت سیاسی ال محمد صلی الله علیه و آله را گرفتند و در تهاجم فرهنگی بعدی مرجعیت علمی و معارفی آن ذوات مقدس را، و در واقع هنگامی که معلمان و مفسران قرآن خانهنشین باشند، خود آن کتاب خانهنشین شده است. آری هر خردورز منصفی میداند که وقتی امام جعفر بن محمد صادق علیهما السلام که تجسم علوم قرآنی و اخلاق محمدی و ارزشهای ابدی انسانی است خانهنشین گردید، سفاکان بنی عباس مانند منصور و عمرو بن عبید، نمیتوانند معلم قرآن و سازنده جامعه در تراز قرآن باشند و نخواهند بود.
سیاستها، حکومتطلبیها و دنیاگرایی بنیعباس باعث شد پیکر اسلام پاره پاره شود و امت واحدهای که قرآن فرموده بود: (إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً)3 و رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ایجاد آن رنجهای فراوانی برده بود، تشکیل نگردد. در نتیجه ذهنیت واحد قرآنی بر امت اسلام حاکم نشد و مسلمانان به قدرت و وحدتی که باید، دست نیافتند و به تعقل کامل قرآنی نرسیدند، بلکه به فرقههایی متضاد تبدیل شدند. در یک کلمه، سیادت مسلمین تحقق نپذیرفت و عدالت جهانی قرآن نتوانست سیاستبازان، تکاثرخواهان و دنیاخواران و دیکتاتورهای مال و منال را از تخت فرعونگرایی و قارونگری به زیر کشد. اهل بیت علیهم السلام، این هادیان و نجاتبخشان راستین امت، زندانی شدند و سرانجام هر کدام در مظلومیت به شهادت رسیدند.
غاصبان در راه رسیدن به این سیاست، از سستعنصری برخی از مسلمین و همدستی دشمنان اسلام و قرآن به خوبی بهره بردند و کار را به نتیجه مطلوب خود رساندند. مذهبسازیها و فرقهبازیها و فقیه و مُقری و مفسر و محدث و متکلم و فیلسوف و عارف و صوفی تراشیها چنان گسترده شد که اهل بیت علیهم السلام را از همه صحنهها دور داشت تا جایی که چه بسا امام صادق و امام کاظم علیهما السلام که ولی خدا و وصی رسولش و صاحب علم الهی دین و فقه ربانی کتاب مبین بودند نمیتوانستند فتوای خود را بیان کنند و گاه مجبور میشدند به فتوای دیگران عمل کنند.
همین تقیه که شیعه بدان سرزنش میشود از آنجا بروز یافت که ائمه طاهرین علیهم السلام و یاران و پیروانشان نه در بیان آرای سیاسی خویش آزادی داشتند و نه در بیان احکام اعتقادی خود. به راستی با وجود فرهنگ التقاطی و وارداتی اموی و عباسی و کاروان پرهیاهوی متکلمان، فقیهان، فیلسوفان، عارفان صوفی، معلمان قرائت و مفسران شریعت، دیگر صدای امام موسی بن جعفر علیه السلام از گودترین سیاهچالهای زندانهای زیرزمینی انفرادی بغداد - که نور در آنها نفوذ نمیکرد و نمازها را به قرینه میخواندند، به گوش چه کسی میرسید؟!
و اینها شد که از برکت فرهنگ جبری گرای اموی، و جعل جعالان حدیثی و نیز فرهنگ التقاطی - وارداتی عباسی، فلسفه یونانی و عرفان هندی گنوسی، امت قرآن دارای بیش از هفتاد فرقه شد و در میان آنان که باید امت واحد تراز قرآن را میساختند، دهها طرز فکر حاکم گشت و جداییها پدید آمد و فرقهها چون قارچ روئید و خونریزیها شد که تا امروز نیز ادامه دارد. چه ضربهای از این مهلکتر و شکنندهتر که یهود و مسیحیت و صابیان و...، براساس توطئه و شیطنت شاهان اموی و عباسی بر پیکر اسلام وارد کردند و چه سدی از این محکمتر که برابر سیل خروشان قرآن قرار دادند؟ و ساخته شدن امت واحد جهانی قرآنی را پیش از ظهور موعود به امری محال بدل ساختند.
به هر حال، حافظ و نگهبان اصلی قرآن، پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله نخست به جمعآوری آیات و سور قرآن از روی نسخههای قرائت شده بر پیامبر صلی الله علیه و آله پرداخت و هنگامی که او را از جریانی که در سقیفه بنی ساعده به راه انداخته بودند خبر دادند،
خداشناسی و مسئولیتگرایی دقیق و حساس خود را نسبت به دین خدا و کتاب الهی نشان داد و فرمود تا قرآن را جمع نکنم و مرتب نسازم ردا به دوش نخواهم گرفت، جز برای نماز.(1)
سفینة البحار، ج 2، ص 414، چاپ سنگی.
از آن روز به بعد نیز ائمه آل علی علیهم السلام و شیعه دینشناس و سلحشور، همواره قرآن را در حفاظت خویش گرفتند و از سرِ دار، تا زیر تیغ جلاد، دست از قرآن و علی علیه السلام برنداشتند و در پاسداری از عدالت قرآنی و قسط اسلامی شمشیر زدند و جان باختند و صاحبان قلم متعهد، از حنجره واژههای پربار، توحید قرآن و عدالت اسلامی را فریاد کردند و میکنند.
نهج البلاغه، و خطب توحیدی آن و نیز خطب فاطمیه و بیانات ذوات مقدس معصومین علیهم السلام، راه نوری گشت که در این تهاجم فرهنگی بانیان سقیفه و وارثان اموی و عباسی آنان، افق برین هدایت را گشود و عاشورای کربلا، ستیغ آسمانسای فریاد عدالت گشت که فرزند فاطمه علیها السلام، حسین علیه السلام خورشید آن بود و با شهادت خویش، ظلمت اموی و بانیان سقیفه را درید و صبح بیداری اسلامی را فراروی مسلمانان به نمایش گذاشت.
و نیز، در اوج مکر و نیرنگ شیطان بنی عباس، مأمون، این علی بن موسی الرضا علیه السلام بود که در مقابل آن همه نیرنگ فرهنگی، ایستاد و سیمای منور و جهتبخش و اتحادآفرین قرآنی را به نمایش گذاشت. مأمون میخواست با لشکری از فقیه، متکلم، صوفی، طریقتگرا، شریعتشناس، قرآن دان، چون عاشورای 61، امام مظلوم و معصوم را به گونهای دیگر سر از تن جدا کند، ولی این جهاد و فداکاری حسینگونه امام هشتم بود که در مقابل این سیل خروشان از عداوت و دشمنی ایستاد.
در پایان این نبرد حق و باطل، اگر چه عاشورای مرو پدید آمد و امام نیز به شهادت رسید، ولی همان طور که طنین پیام نهضت امام حسین علیه السلام در عاشورای 61 ابدی گردید و دین جاودانه شد، فلسفه مشربان و متکلمان مأمونی نیز در مقابل امام رضا علیه السلام مغلوب گشتند. اگر توطئهگران فرهنگی مأمون، پیروز میشدند دعوت توحیدی خالص و حقایق ناب قرآنی و تعالیم اصیل دین محمدی را در زیر ظلمات مغلطه و مناظره پوشیده
1) (1)
میداشتند و به حکومت ظالم و جبار عباسی کمک میرساندند، اما در یکی از مناظرهها مأمون مجبور شد بر سر سلیمان مروزی - متکلم فلسفه گرای خراسان - فریاد بکشد که این همه طفره مرو و سخنان یاوه خود را تکرار مکن(1)
الاحتجاج، طبرسی، ج 2، صص 143-146.
و این به هنگامی بود که حاضران در مجلس نیز در پی ژاژخایی سلیمان بر سر این بحث که اراده، صفت ذات است و امام رضا علیه السلام سخن او را رد میکرد و میفرمود: صفت فعل است، بر سلیمان و سخنانش خندیدند و او را مضحکه کردند.البته اصحاب و شاگردان تربیت یافته ائمه طاهرین نیز نگهبانی از این سنگر حفظ معارف قرآنی را بر عهده گرفتند. یکی از این بزرگان، هشام بن حکم از شاگردان امام صادق و امام کاظم علیهما السلام است و پس از او حدود هفتاد تن از دیگر اصحاب، این جهاد فرهنگی را استمرار بخشیدند.
در ادامه نیز وظیفه محافظت از معارف خالص قرآنی از طریق عالمان عصر غیبت صغری و کبری پیگیری شد. در این میان، شیخ مفید بغدادی، در عین عقلانیت دینی و تعقل قرآنی به نوشتن کتاب «الرد علی الفیلسوف» دست یازید(2)و سوءاستفاده و توجیههای غیرمنطقی و خلاف قرآن و سنت را محکوم ساخت، البته آن جناب در کتاب «تصحیح الاعتقاد» خویش و نیز در جای جای مباحث و مناظرات خود از ادله برهانی و فلسفی استفاده میکرد.
شاهان آل عباس نیز همچون فرزندان امیه زراندوز، خونریز و فحشاگستر بودند و در بعضی از این رذایل و به خصوص اشرافیت و زنبارگی، گوی سبقت را از بنی امیه ربودند.
منصور، دومین شاه جائر این خاندان، به خونآشامی و زراندوزی، بخل و حرص و تنگ نظری شهره بود. لقب او دوانیقی، از دانق «دانگ» به پاس همین تنگنظری او بود.
وقتی منصور عباسی مُرد، ششصد میلیون درهم و چهارده میلیون دینار از خود به جای گذاشت.(3)
پس از او، فرزندش مهدی به جای پدر به حکومت رسید و سیره پدر را ادامه داد.(1)
همان، صص 261-273.
پس از او هادی(2)و سرانجام خلافت به هارون رسید.هارون فرعونی از فراعنه آل عباس است. او نیز چون منصور بسیار زراندوز، ستمگر و عیاش بود.(3)او در یکی از مجالس عیش و طرب خود دستور داد سه میلیون درهم از بیتالمال مسلمانان را به پای رقاصان و آوازهخوانان مجلسش بریزند. بوزینهای را لباس امارت پوشاند و شمشیری بر کمرش بست و هر کس که به کاخ وارد میشد باید دست بوزینه را میبوسید. سفرههای این پادشاه نیز بسیار رنگین بود. در ضیافتی که ابراهیم عباسی به افتخار هارون برادر خود بر پا کرده بود خوراک ماهی پخته نزد او آوردند که ورقههای ماهی پخته در آن بسیار نازک و ظریف بود و معلوم شد که غذای مزبور از زبان صد و پنجاه ماهی تدارک دیده شده است.(4)
زبیده همسر هارون اولین بانویی بود که اثاث و آلات طلا و نقره و جواهرنشان فراهم کرد. جامههای زیبا و گلدار برای او دوختند که ارزش یک پارچهای آن به پنجاه دینار میرسید. او اول کسی بود که قبّههایی از نقره و آبنوس و صندل با قلابهای طلا ساخت و پارچههای گلدار ابریشمی و انواع حریر سرخ و زرد و سبز و آبی را پوشید و کفشهای جواهرنگار به پا کرد. او بنیانگذار مجالس لهو و لعب بود. هارون در زراندوزی و جمع ثروت بینظیر بود و چون از دنیا رخت بربست ثروت بسیاری به جای گذاشت.(5)
امین، فرزند هارون و زبیده نیز چون پدر و مادر به عیش و نوش پرداخت. او اموال بیتالمال را به پای طنّازان و خوانندگان میریخت. امین به آوازهخوانی که او را به طرب آورده بود و موجب تحریک او شده بود چنان درهم افشاند که آن آوازهخوان گفت تاکنون بیست میلیون درهم به من بخشیدهای!(6)
در مراسم عروسی مأمون با دختر هیجده ساله وزیرش حسن بن سهل چنان پولی هزینه شد که بیتالمال به تاراج رفت و خاطره آن تا چند نسل باقی بود و ضربالمثل شده بود؛ از جمله در روز عروسی، داماد و عروس بر حصیری که از طلا بافته و با جواهرات گرانبها تزیین شده بود ایستادند و هزار دانه مروارید غلتان از میان سینیهایی که از طلا ساخته شده بود بر سر آنها به عنوان شادباش ریختند. در شب عروسی، آن قدر شمع کافوری روشن کرده بودند که سراسر شهر همچون روز روشن بود. هنگام عرض تهنیت هزاران گلوله مشک و عنبر که در میان هر یک قباله ملک یا سند غلامی بود به پای عروس نثار شد.(1)
مروج الذهب، ج 3، ص 373.
این همه اسراف و ریخت و پاش شگفتآور، در زمانی صورت گرفت که بسیاری از مردم فقیر و گرسنه بودند.
ابوالفرج اصفهانی در تبیین علت قیام محمد بن ابراهیم در زمان منصور چنین مینگارد:
روزی همچنان که از یکی از کوچههای کوفه میگذشت، نگاهش به پیرزنی افتاد که دنبال بارهای خرمایی را گرفته و دانههای خرمایی را که از بارها به زمین میافتاد، در میان عبای پاره خود جمعآوری میکرد. محمد حال او را پرسید. پیرزن جواب داد که زن بیوهای هستم و مردی که زندگی مرا اداره کند ندارم. دارای چند دختر یتیم هستم که نمیتوانند خود را اداره کنند. این خرماها را که میبینی جمعآوری کرده، زندگی خود و دختران یتیمم را با آن اداره میکنم. محمد از دیدن این منظره گریه سختی کرد و گفت: سوگند به خدا! تو و امثال تو هستی که مرا وادار به قیام میکنید و به این ترتیب آماده قیام شد.(2)
تحول و دگرگونی در نظام رهبری اسلام، اولین بدعت و پدیده شومی است که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله حادث گردید. دو حزب سیاسی قریش و انصار به هم پیوستند و
ریاستطلبی قریش با رشک و حسد و کینهتوزی موجود در میان دو طایفه اوس و خزرج ممزوج گردید، و آنگاه بیعتی با حضور سه نفر از مهاجرین (ابوبکر، عمر، ابوعبیده) و رشک و حسادت بشیر بن سعد خزرجی نسبت به عموی خود سعد بن عباده، و اسید بن حضیر اوسی، نسبت به طایفه خزرج، شکل گرفت. مردم نیز عالم و هادی را کنار گذاشته، به آن کس که خود، راه نمیدانست روی آوردند. در واقع حرکتی ارتجاعی و واپسگرا انجام شد و سقیفه در تاریخ اسلام سرآغاز فساد و خونریزی گردید.
بانیان سقیفه، سیاهنامهای را تدوین نمودند که فساد، بدعت، تفرقه، تبعیض، تکاثر ثروت، فحشاء، خونریزی، ستمگری، پیدایش مکتبها و رویش افکار التقاطی و افزون بر هفتاد فرقه و مکتب رهاورد آن بود.
پس از خاتمه بیعت در سقیفه، آنان از آن محل خارج شدند. بنا بر روایت براء بن عازب، آنان در کوچهها به راه افتاده، به هر کس میرسیدند دست او را گرفته به دست ابوبکر میمالیدند، چه آن شخص بدین کار تمایلی داشت یا نداشت.(1)
تاریخ خلفا، رسول جعفریان، ج 2، ص 21.
در این وقت کسانی به مخالفت برخاستند. افزون بر دو شخصیت برجسته بنیهاشم حضرت امام علی بن ابیطالب علیهما السلام و عباس، کسان دیگری همچون زبیر بن عوام، خالد بن سعید، مقداد بن عمرو، سلمان، ابوذر، عمار، براء بن عازب و ابی بن کعب مخالفت خویش را اعلام کردند.(2)
هواداران ابوبکر درِ خانه ابی بن کعب رفتند، اما او حاضر به باز کردن در نشد.(3)ولی سخنی از آوردن هیزم و آتش زدن خانه به میان نیامد.
آن گونه که در کتابهای «عقدالفرید» و «انساب الاشراف» نگاشتهاند، داستان چنین است:
خانه عایشه ماتمکده است. علی علیه السلام، فاطمه، فرزندان فاطمه (حسن، حسین، زینب، ام کلثوم) عباس و زبیر اشک میریزند. علی علیه السلام به همکاری یکی از صحابه مشغول غسل پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله میباشند. در آن لحظههای دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ خدا میداند.
شستوشوی بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله تمام شده یا نشده، بانگی به گوش میرسد الله اکبر! علی علیه السلام به عباس میگوید: عمو معنی این تکبیر چیست؟ عباس میگوید: معنای آن این است که آنچه نباید بشود شد.
دیری نمیگذرد که بیرون حجره عایشه، همهمه و فریادی به گوش میرسد. فریاد هر لحظه رساتر میشود: بیرون بیایید! بیرون بیایید! وگرنه همه شما را آتش میزنیم.
دختر پیغمبر به در حجره میرود. در آنجا با عمر مواجه می شود که آتشی در دست دارد.
فاطمه علیها السلام فرمود: عمر چه شده، چه خبر است؟ عمر گفت: علی، عباس و بنیهاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند.
فاطمه علیه السلام فرمود کدام خلیفه؟ امام مسلمانان هماکنون درون خانه عایشه بالای پیکر پاک پیغمبر خدا نشسته است.
عمر گفت: از این لحظه، امام مسلمانان ابوبکر است. مردم در سقیفه بنیساعده با او بیعت کردند. بنیهاشم هم باید با او بیعت کنند. فاطمه علیها السلام فرمود: و اگر نیایند؟
عمر گفت: خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد، مگر آنکه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفتهاند بپذیرید. بلاذری مینگارد:
«فاطمه علیها السلام فرمود: ای عمر آیا میخواهی خانه ما را آتش بزنی؟ عمر گفت: آری. فقالت له: أترَاکَ مُحْرِقاً عَلَیَّ بَابِی؟ قال: نعم و ذلک أقوی ممّا جاء به ابوک ».(1)
أنساب الاشراف، بلاذری، ج 1، ص 586.
ابن عبدربه در عقد الفرید مینگارد:
« ...فَأقْبَلَ بِقَبَسٍ مِنْ نَارٍ عَلی أنْ یضْرِمَ عَلَیْهِمُ الدَّار، فَلَقِیَتْهُ فَاطِمَةُ علیها السلام فَقَالَتْ: « یابْنَ الخَطّابِ أجِئْتَ لِتُحْرِقَ دارَنا؟ » قال: نعم، أوْ تدخلوا فیمَا دَخَلَتْ فِِیهِ الاُمّة ».(2)
طبری نیز در تاریخ خود مینگارد:
« أتی عُمرُ بنُ الخَطّابِ مَنْزِلَ عَلیَّ وَ فِیهِ طَلْحة و الزُّبیر و رجال من المهاجرین فقال: واللهِ لَِأحْرقنَّ عَلَیْکُمْ أوْ لِتخرجنّ إلی الْبَیْعَةِ ».(3)
مسعودی نیز چنین مینگارد:
«... فَأقامَ أمیرالمؤمنین علیه السلام وَ مَنْ معه مِنْ شیعته فی منزله بما عهد إلیه رسول الله صلی الله علیه و آله فتوجَّهوا إلی منزله فهجموا علیه، وَ احرقوا بابه، و استخرجوه منه کُرهاً وَ ضغطوا سیّدة النساء بالباب ».(1)
اثبات الوصیه، ص 123.
شهرستانی در الملل و النحل خود مینگارد:
« أنَّ عمر کانَ یصیح: أحرقوا دارها - أی الزهراء علیها السلام - بمن فیها، و ما کان فی الدار غیر علی و فاطمة و الحسن و الحسین علیهم السلام ».(2)
ابن ابیالحدید نیز پیرامون این حادثه مینگارد:
« جاء عمر إلی بیت فاطمه علیها السلام فی رجال من الانصار و نفر قلیل من المهاجرین فقال: و الذی نفس عمر بیده لتخرجنّ إلی البیعة أوْ لأحرقنّ الدار علیکم ».(3)
همچنین عمر رضا کحاله مینگارد:
تفقّد ابوبکر قوماً تخلفّوا عن بیعته عند علی بن ابیطالب، کالعباس، و الزبیر و سعد بن عباده فقعدوا فی بیت فاطمه علیها السلام فبعث ابوبکر عمر بن الخطاب فجاءهم عمر، فناداهم و هم فی دار فاطمه علیها السلام فَأبَوْا أنْ یخرجوا، فدعا بالحطب و قال: والّذی نفس عمر بیده لتخرجنّ أوْ لِأحرقنّها علی من فیها. فقیل له: یا اباحفص، إنّ فیها فاطمه. قال: وَ إنْ.(4)
ابن ابی شیبه نیز در وقوع این حادثه غمبار چنین نگاشته:
هنگامی که مردم با ابوبکر بیعت کردند، علی و زبیر در خانه فاطمه علیها السلام به گفتوگو و مشاوره پرداختند. این خبر به عمر بن خطاب رسید. او به خانه فاطمه علیها السلام آمد و گفت:... عمر این جمله را گفت و بیرون رفت. وقتی که علی علیه السلام و زبیر به خانه بازگشتند فاطمه علیها السلام داستان آمدن عمر و تهدید او را گفت و فرمود که اگر شما در اینجا اجتماع کنید خانه را بر شما بسوزاند و به خدا سوگند آنچه را که گفته است انجام میدهد.(5)
دینوری نیز این حقیقت را مینگارد.(1)
الامامه و السیاسه، دینوری، ص 30.
عبدالفتاح عبدالمقصود نیز در کتاب الامام علی علیه السلام داستان را چنین نقل میکند:
عمر بن خطاب فریاد زد قسم به کسی که جان عمر در دست اوست، یا بیرون بیایید یا خانه را بر ساکنانش آتش میزنم!
عدهای که از خدا میترسیدند و رعایت منزلت رسول خدا صلی الله علیه و آله را پس از او میکردند گفتند: اباحفص! فاطمه علیها السلام در این خانه است! او بیپروا فریاد زد باشد. سپس نزدیک خانه شد، در زد آنگاه با مشت و لگد به در کوبید تا به زور وارد شود.(2)
حادثه تلخ هجوم به خانه فاطمه علیها السلام، در کتابهای دیگر چون «مروج الذهب»، «المعجم الکبیر» و «الوافی بالوفیات» ذکر گردیده است.
بعضی از محققین در این باره گفتهاند:
«و اجمع المورخون و الرواة علی هجوم القوم علی دار الامام علیه السلام التی هی موضع تقدیس النبی صلی الله علیه و آله...؛ قاطبه مورخان و گزارشگران حوادث اسلامی، این حادثه سیاه و شوم را در کتابهای خود ثبت کرده و غالب آنان آتش زدن در خانه علی و فاطمه علیهما السلام را نگاشتهاند که نمونههایی ذکر گردید».(3)
در این هجوم دردناک به بیت وحی و بضعة الرسول، فاطمه علیها السلام مجروح و مصدوم شد و جنین آن حضرت سقط گردید؛ جنینی که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را محسن نامیده بودند. با آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله حسن و حسین علیهما السلام را پس از تولد نام نهادند، ولی این کودک را در شکم مادر، محسن نامید. این نامگذاری دو پیام و دلیل داشت: نخست آنکه فاطمه جان! هنگام تولد این کودک، من در این جهان نخواهم بود و پیام دوم آن است که نخواهند گذاشت این کودک از مادر متولد گردد، بلکه او را در شکم مادر شهید خواهند کرد.(4)
ابن قتیبه پیرامون این حادثه شوم مینگارد: «إنّ محسناً فسد مِن زخم - ای دفع - قنفذ العدوی».(5)
همچنین طبری در دلائل الامامه مینگارد: «و کانَ سبب وفاتها - أی سیدة النساء - أنّ قنفذ مولی الرجل لکزها بنعل السیف بأمره، فَأسقطت محسناً و مرضت مِن ذلک مرضاً شدیداً».(1)
دلائل الامامه، طبری، ص 134.
مسعودی نیز چنین مینگارد: «وَ ضغطوا سیدة النساء بالباب حتی أسقطت محسناً».(2)
شهرستانی در ملل و نحل خود گفته است: «... أنّ عمر ضرب فاطمة حتّی ألقت الجنین مِن بطنها و کان یصیح: احرقوا دارها بمن فیها».(3)
ذهبی نیز در میزان الاعتدال چنین نگاشته: «... قال حضرته و رجل یقرأ علیه إنّ عمر رفس فاطمة حتّی أسقطت بمحسن».(4)
صفدی هم چنین میگوید: «إنّ عمر ضرب بطن فاطمة یوم البیعة حتّی ألقت المحسن».(5)
ابن حجر نیز پیرامون این حادثه شوم نگاشته است: «إنّ عمر رفس فاطمة حتی أسقطت بمحسن».(6)
بازگویی و گزارش این حادثه شوم در کتابهای شیعی بسیار است. طبرسی در کتاب «الاحتجاج» منازعه و بگو مگوی امام حسن علیه السلام را با جمعی از دشمنان که در میان آنان مغیرة بن شعبه نیز حضور داشت چنین گزارش میکند:
وَ أمّا أنت یا مغیرة، فإنّک لله عدُوٌّ، و لکتابه نَابِِذٌ، وَ لِنبیّه مُکذِّبٌ... وَ أنْتَ الّذی ضَربْتَ فاطمةَ بنتَ رسولِ الله صلی الله علیه و آله حَتّی أدْمَیْتَها، وألْقَتْ ما فی بَطنِها ...؛ (7)ای مغیره! تو همان دشمن کینهتوز خدا هستی که قرآن را طرد کرده، و پیامبر خدا را تکذیب کردی... و تو همان جفاکاری هستی که فاطمه را کتک زدی تا پیکرش خونین شد و فرزندش سقط گردید.
مرحوم مجلسی نیز این حادثه شوم را از زبان فاطمه علیها السلام چنین مینگارد:
فَأخَذَ عُمَرُ السَّوطَ مِنْ یدِ قُنفُذٍ - مولی ابیبکر - فَضَربَ بِهِ عَضُدِی، فالتَوَی السَّوطُ عَلَی عَضُدِی حَتّی صارَ کَالدِّمْلَج، وَ رَکَلَ البابَ بِرِجْلِهِ، فَرَدَّهُ عَلیَّ وَ أنا حامِلٌ، فَسَقَطْتُ لِوَجْهِی، والنّارُ تَسْعَرُ وَ تَسْفَعُ وَجْهِی... وَ جاءَنی المَخاضُ، فأسْقَطْتُ مُحْسِناً قَتیلاً بِغَیْرِ جُرْمٍ ؛ (1)
بحارالانوار، ج 30، صص 348-349.
عمر تازیانه را از دست قنفذ غلام ابوبکر گرفت و بر بازویم زد، تازیانه بازویم را متورم ساخت، با پای خود در را کوبید، در بر من فرود آمد، با صورت بر زمین افتادم، آتش بر چهرهام زبانه کشید، درد مخاض مرا فرا گرفت، محسنم سقط گردید و کشته شد؛ در حالی که هیچ جرمی نداشت.سید بن طاووس در زیارت جامعۀ أئمة المؤمنین چنین میگوید:... یدْعُونَهُ إلی بَیْعَتِهِمُ الّتِی عَمَّ شُئومُهَا الإسْلام وَ زَرَعَتْ فِی قُلُوبِ أهْلِها الآثَام ...؛ آنان علی علیه السلام را به عهد و پیمانی خواندند که شومی و ستم آن، عالم اسلام را فرا گرفت. بذر گناه در دل مسلمانان کاشت و سبب رنج مسلمانان، طرد مقداد و تبعید ابوذر شد. دشنه آن، شکم عمار را پاره کرد و احکام قرآن را تحریف و دگرگون ساخت و مقام خلافت را تغییر داد. خمس پیغمبر و آلش را به آزادشدگان (طلقاء) رساند و اولاد آنان را که به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن شده بودند بر شرف و خون مسلمانان حکمفرما ساخت. حلال و حرام را در هم آمیخت و ایمان و اسلام را خوار و خفیف ساخت؛ وَ هَدَمتِ الکَعْبَةَ وَ أغارَتْ عَلَی دارِ الهِجرةِ یومَ الحَرَّة ...؛ کعبه را ویران کرد و مدینه را - که شهر هجرت بود و حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله - روز حرّه به غارت داد...، سقیفهای که اجازه داد تا اهل نفاق، فرزندان پیامبر خدا را در مسلخ بیداد خود قتل عام کنند و شاخسار شجره مبارکه عترت را در هم شکنند و حرم آن حضرت را به اسارت برند و یارانش را بکشند و منبرش را بشکنند و مفاخر و مکارم خاندان وحی را وارونه جلوه دهند و به پندار خویش، فروغ دین او را محو سازند و نامش را از آسمان عزت حذف نمایند.
1) (1)
ای پیشوایان هدایت! اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله حال شما را مشاهده میکرد؛ در آن هنگام که تیرهای امت جفاکار، غرق در خون پاک جگرهای مجروح شما بود و نیزههایشان آب از گلوی شریف شما مینوشید و شمشیرهایشان به ریختن خون پاک شما حریص بود و فرزندان (امیه) و عباس، شفای عطش فسق و جورشان را از خون پاک شما برطرف ساختند. و شما اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله بعضی در محراب عبادت به تیغ دشمن فرقش شکافت، یا شهید بالای تابوت که کفنش از تیرهای دشمن سوراخ سوراخ میگشت یا کشتهای در بیابان افتاده، در حالی که سر مبارکش بالای نیزهها رفته، و برخی بسته به حلقههای زنجیر در زندان، در حالی که زیر کنده آهن و فشار زنجیر گران، اعضای شریفش در هم کوفته یا مسمومی که از جرعههای زهر، امعای شریفش قطعه قطعه گشته...؛ ای سروران من! آیا بلا و ستمی در این جهان بود که بر شما روا نداشتند.(1)
مصباح الزائر، سید بن طاووس، صص 464-465.
به هر روی، این سیل ویرانگر فساد و تباهی و سیاهی، بدعت و جور و ستم بود که از کوه سقیفه فرود آمد و همه چیز را ویران ساخت. پیامد شوم آن بیعت بود که افضل را در مقابل مفضول به سازش و تسلیم وا داشت.
وقتی علی علیه السلام را برای بیعت با ابوبکر آوردند و آن حضرت در مقابل ابوبکر قرار گرفت به آن حضرت گفتند باید بیعت کنی: فقال عمر: إنّک لستَ متروکاً حتی تبایع. فقال له علی علیه السلام «احلب یا عمر حلباً لک شطره! » (2)عمر گفت رهایت نمیکنم تا آنکه بیعت کنی. علی به او گفت: بدوش که میخواهی قسمتی از آن برای خودت گردد. فریاد امروز تو برای رسیدن به خلافت در آینده است.
علی علیه السلام فرمود:
أنا احَقُّ بِهَذَا الأمْرِ مِنْکُمْ لا ابایِعُکُم وَ أنْتُمْ اوْلی بِالْبَیْعَةِ لِی، أخَذْتُمْ هذا الأمر مِنَ الأنصار، وَاحْتَجَجْتُمُ عَلَیْهِمْ بِالْقِرَابَةِ ...؛ (3)شگفتا! من سزاوارترم از شما به امر خلافت، با شما بیعت نمیکنم و شما باید با من بیعت کنید. مگر این شما نبودید که خلافت را از انصار به پاس قرابت و خویشاوندی با رسول خدا گرفتید و آنان
نیز در مقابل دلیل شما تسلیم شدند و خلافت را واگذار کردند. انصاف کجاست؟ به همان دلیلی که خود گفتید و انصار را از صحنه رقابت و هماوردی بیرون راندید، من از شما به خلافت سزاوارترم؛ البتّه اگر شما پارسا و خداترس باشید و در غیر این صورت به ظلم و ستم باز گشته و خود به آن آگاهید.
آن حضرت در رابطه با محکومیت تقمص در سقیفه فرمود:
«... إحْتَجُّوا بِالشَّجرَةٍ وَ أضاعُوا الثَّمَرَة ؛ (1)
نهج البلاغه، خطبه 67، ص 52.
شگفتا! حجت آوردند که آنان از درخت رسولاند و خلافت را بردند، ولی خاندان رسول را که میوه آن درختند تباه کردند».باری درختی که در سقیفه غرس گردید بارور شد، در حالی که میوه آن برای عترت بسیار تلخ بود. عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسلخ قدارهبندان تاریخ، مظلومانه ذبح شدند. برخی در صحراهای سوزان پیکر پاکشان به خون تپید و گروهی دیگر در زندانهای تاریک، جان سپردند.
فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله بر فراز دارها اذان مردانگی و آزادی را فریاد زدند، و از حنجرههای خونین آنها نغمه اسلامخواهی در گستره تاریخ طنین افکند. در واقع اگر چه رنج و غبار ستم سقیفه بر دامان همه مسلمانان نشست، ولی بیش از همه نصیب فرزندان امیرالمؤمنین شد، تا جایی که ابوالفرج اصفهانی مینویسد: «افزون از دویست نفر از فرزندان ابوطالب در میدانهای مختلف جنگ در طول قرن اول و دوم هجری کشته شدند».(2)ابن خلدون مغربی نیز مینگارد: «و طُلَّت دِمَاءُ اهل البیت فی کل ناحیة؛ در جای جای سرزمین های اسلام خون آل محمد بر زمین ریخت».(3)
به فرموده حضرت فاطمه علیها السلام افعی فتنه دهان باز کرد و نیش خود را بر پیکر اسلام فرو برد و جامعه اسلامی را زهرآلود و مسموم ساخت. بار دیگر مفاخرهها و نژادگرایی فرهنگ عمومی شد، و این فرهنگ جاهلی ریشه و اساس جنگهای بزرگ شد. از کنار کوه سقیفه، شط خون در گستره اقلیم اسلامی جاری شد تا جایی که بزرگان دین هتک شدند، احکام اسلام نابود شد و غبار فتنه و جنگ، آسمان اسلام را پوشاند.
این همه فجایع و بیداد دستآور انکار غدیر و تأسیس سقیفه بود. این یک چشمه گنداب بود که از سقیفه جاری شد، پیامد دیگر سقیفه آن بود که پس از حذف اهل بیت علیهم السلام از عرصه مرجعیت سیاسی امت، کمکم آن خزان علم الهی را از مرجعیت علمی جامعه هم کنار گذاشتند و باب علم رسول خدا صلی الله علیه و آله را بر امت بستند. دیگر کسی فرصتی نمییافت تا حقایق تعلیمی و تربیتی اهل بیت علیهم السلام را در توحید و نبوت و وحی شناسی، قرآنشناسی، امامشناسی، سیاست اقتصادی و عدالت معیشتی و سلامت قضایی و تزکیه محمدی و حکمت یمانی را در میان امت نشر دهد. آنان با توطئههای خود، مردم را سرگرم مسائل فتنهانگیز میکردند؛ گاهی مسئله قدر و گاهی مسئله حدوث و قدم قرآن، و گاه به مسائلی از فلسفه مترجم وارداتی یونان، و دیگر فرصتی فرا روی مردم نبود تا به سراغ آل الله رفته، جان و روح خویش را از علوم الهی آنان لبریز و مالامال کنند.
در این میان زلال حقیقتی نیز که از دریای بیکران علوم ائمه علیهم السلام جوشید و جاری شد - و قسمتی از آن نیز امروز در دسترس ماست، - با هزاران خون جگر و قسمت عمده آن در نزاع و جنگ قدرت بین بنی عباس و امویان، به وسیله امام باقر و امام صادق علیهما السلام نصیب امت اسلام گردید.
ستیغ سوگنامه سقیفه، بیان شیوا، آتشین و سوزناک علی علیه السلام است. آن حضرت میفرماید:
ألّلهُمَّ انّی اسْتَعْدِیکَ عَلی قُرَیْشٍ، فَإنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِی، وَ اکْفاُوا إنَابِی، وَ أجْمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی ...؛ بارخدایا از تو بر قریش یاری میخواهم که پیوند خویشاوندیام را بریدند و کار را بر من واژگون گردانیدند، و برای ستیز با من فراهم گردیدند؛ در حقی - که از آنِ من بود نه آنان - و بدان سزاوارتر بودم از دیگران، و گفتند حق را توانی به دست آورد، و توانند تو را از آن منع کرد. فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أوْ مُتْ مُتَأسِّفاً ...؛ پس کنون شکیبا باش افسرده، یا بمیر به حسرت مرده، و نگریستم و دیدم نه مرا یاری است، نه مدافعی و مددکاری، جز کسانی که دریغ آمدم به کام مرگشان برانم. سپس خار غم در دیده خلیده، چشم پوشیدم و گلو از استخوان غصه مجروح و متورم، آب دهان را جرعه جرعه نوشیدم،
و شکیبایی ورزیدم در خوردن خشمی که از حنظل تلختر بود و دل را از تیغ برنده دردآورتر.(1)
نهج البلاغه، خطبه 217، صص 250-251.
کدام سوگنامه و سروده حزین، از آه جانکاه پسر ابوطالب دردناکتر است، آنجا که میفرماید:
« فَنَظَرْتُ فَإذا لَیْسَ لِی رَافِدٌ وَ لا ذَابٌّ وَ لا مُسَاعِدٌ إلّا أهْلَ بَیْتِی، فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ المَنِیَّةِ، فَأغْضَیْتُ عَلَی الْقَذی ...؛ نظر کردم و دیدم هیچ کس مرا یار و مددکار نیست، مگر اهل بیتم که دریغ آمدم به کام مرگشان برانم».
وا أسفا! بانیان و مهندسان سقیفه مصمّم بودند در صورت مقاومت علی علیه السلام و پیگیری و مطالبه حقش با او بجنگند او و اهل بیتش را به شهادت رسانند. مرحوم کاشف الغطاء میسراید:
تَاللهِ ما کربلا لو لا سَقِیفَتُهُمْ وَ مِثلُ هذا الفرعِ ذاکَ الأصلُ أنْتَجَهُ(2)
سوگند به خدا! اگر سقیفه نبود، حادثه خونین و جانگداز کربلا رخ نمیداد و این شاخه از آن درخت پدید آمد.
در جواب این شعر باید گفت سقیفه در باطن و لایههای پنهانش خود کربلایی خونین بود و اگر امام مظلومان تاریخ، علی علیه السلام بنا بر مصلحت الهی و فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله خار در چشم خلیده سکوت نمیکرد، و چون فرزند بزرگوارش حسین علیه السلام در عاشورا، در برابر بنیانگذاران سقیفه میایستاد، روز سقیفه نیز چون روز عاشورا که حسین خورشید آن بود به خون فرو میرفت، با این تفاوت که در نبرد علی علیه السلام با حزب قریش، افزون بر شهادت فرزندان و آلش، اسلام نیز نابود میشد. این رازی است که علی علیه السلام در گفتار خویش از آن پرده برمیدارد و مظالم سقیفه را نمایان میسازد.
حضرت فاطمه علیها السلام این موج فتنه را در جام حقیقت نمای روح خویش مشاهده کرده و بر مهاجر و انصار خطاب نمود؛ چرا در دام شیطان افتاده و از ستیغ کرامت سقوط فرو افتادهاید این قرآن است که با آیات روشنگرش فراروی شما میدرخشد، پس چرا به بیراه رفته و در امواج فتنه گرفتار آمدید:
« زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ: (أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ)1 فَهَیْهَاتَ مِنْکُمْ، وَ أنّی بِکُمْ، وَ أنّی تُؤفَکُون ».
به گمان خویش خواستید فتنه برنخیزد و خونی نریزد، اما در آتش فتنه افتادید و آنچه کشتید به باد دادید، که دوزخ جای کافران است و منزلگاه بدکاران. شما کجا و فتنه خواباندن کجا - شما خود مشعل فتنهاید - دروغ میگویید! و ر اهی جز راه حق میپویید! وگرنه، این کتاب خداست میان شما! نشانههایش بیکم و کاست آشکار و امر و نهی آن روشن و نمایان. آیا داوری جز قرآن میگیرید یا ستمکارانه گفته شیطان را میپذیرید؟ و ستمکاران که به جای خدا شیطان را اطاعت کردند مبادله و معامله بسیار بدی کردند. و کسی که جز اسلام دینی بپذیرد، روی رضای پروردگار خویش را نبیند و در آن جهان با زیانکاران نشیند.
حضرت فاطمه علیها السلام به مخاطبان خویش هشدار میدهد که ای مسلمانان این همه فتنهانگیزی، شرارت و ضلالت چرا؟ چرا سایه شوم جاهلیت بار دیگر بر سر شما سایه افکنده و جاهل پیشتاز و مسندنشین قدرت گردیده و عالم، خانهنشین و مهجور شده است. به قول شاعر:
جاهلی بینی به دعوی بر گشاده لب چو غار گوش گردون گشته کر از بانگ استیلای او
آری آری هر که نادانتر بلندآوازتر وآن که فضلش بیشتر کوتاهتر آوای او(1)
1) (2) دیوان ملک الشعرای بهار، ص 303.
و در سروده شهریار:
خوبان جهان ملعبه دست بدانند ارباب خرد مسخره بیخرداناند
در مکتب دنیا همه خان و همه دانا از درس دل و دفتر دین هیچ ندانند(1)
دیوان شهریار، ج 2، ص 959.
و نیز لامع:
عاقل و جاهل به یک قدرند در بازار دهر
فرق پیدا نیست مر لعل و گهر را با خزف(2)
و نیز حافظ:
آه آه از دست صرّافان گوهر ناشناس
هر زمان خرمهره را با دُر برابر میکنند(3).
فاطمه علیها السلام فرمود: مسلمانان! این آفتاب قرآن با تمام درخشندگی، در جمع شما میدرخشد:
وهذا کِتابُ اللهِ بَیْنَ أظْهُرِکُمْ، زَواجِرُهُ بَیِّنَةٌ، وَ شَواهِدُهُ لائِحَةٌ، وَ أوامِرُهُ واضِحَةٌ، أرَغْبَةً عَنْهُ تُرِیدُونَ، أمْ بِغَیْرِهِ تَحْکُمُون ، (4)(بِئْسَ لِلظّالِمِینَ بَدَلاً)5 . (وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ)6 ؛ و این قرآن! کتاب خداست میان شما! نشانههایش بیکم و کاست هویدا و امر و نهی آن روشن و آشکارا، آیا داوری جز قرآن میجویید یا ستمکارانه گفته شیطان را میپذیرید؟ کسی که جز اسلام دینی پذیرد روی رضای پروردگار نبیند و در آن جهان با زیانکاران نشیند.
این قرآن است که میفرماید: آیا آنان که میدانند و آنان که نمیدانند برابرند؟(1)
سوره زمر، آیه 9.
آیا کور و بینا با هم مساویاند؟ آیا نور و ظلمت یکساناند؟(2)آیا آفتاب و سایه یکی هستند؟(3)
خدای متعال از راه لطف و رحمت بیکرانش، مقدسترین، الهیترین، عقلانیترین، انسانیترین، هدایتبخشترین و فردسازترین و جامعهپردازترین کتابهای خویش را برای هدایت و تربیت انسان و خروج او از حرکت وضعی حیوانی به سوی حرکت انتقالی از صقع علم اطلاقی، با الفاظ آسمانی وحیانی، بر قلبی عظیمتر، وسیعتر، و گنجایشدارتر از همه کائنات فرو فرستاد؛ یعنی قلب اعظم وجود سرّ شهود، تجلی تام جلوههای ازلی، تجلی عام فیضهای ابدی، شعشعه لاهوت کبری، پرتو مُضمر در مُستأثرات عظمی، منظِّم اوّل اکوان، منور حقایق اعیان، مربی بزرگ انسان، مطلع لیلة القدر قرآن، حضرت سرور انبیا محمد مصطفی صلی الله علیه و آله. خداوند با فرستادن این کتاب و برانگیختن این پیامبر، تجسم راستین تزکیه و تعلیم و تربیت، و شاهکار خلقت در دانستن و آموختن حکمت، بر بشریت منت نهاد و این معارف فوق تصور را به صورت منحصر به فرد به شما ارزانی داشت و خود در این باره با صراحت فرمود:
(لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ...) ؛(4)
(به حق و به حتم خداوند بر مؤمنان منت نهاد [و به آنان نعمتی داد] آن هنگام که از میان ایشان پیامبری برانگیخت تا آیات قرآن را بر آنان بخواند و به آنان بیاموزد و سرشت آنان را بپیراید، و کتاب ربّانی و حکمت آسمانی به ایشان یاد دهد؛ در حالی که همه مردمان از آن پیش در گمراهی آشکار غرق بودند).
رسول خدا صلی الله علیه و آله پیرامون قرآن فرمود: « ألْقُرآنُ أفْضَلُ شَیءٍ دُون الله ؛ (5)قرآن، بعد از خداوند از همه کائنات برتر است».
قرآنی که در آفاق نهج البلاغه به تجلیات سرمدی متجلی است؛ همان گونه که امام حسین علیه السلام در عاشورا آیاتش را با خون خویش، بر الواح فجر و شفق بنگاشت و امام سجاد علیه السلام در صحیفه، زبور آل محمد صلی الله علیه و آله قرآن را دارای معارف عجیب و پایانناپذیر خواندند.(1)
صحیفه کامله، دعای 42، و کان من دعائه علیه السلام عند ختم القرآن، صص 264-275.
امام صادق علیه السلام نیز قرآن را تجلی ذات ازلی شمرده است:
« لَقَدْ تَجَلَّی اللهُ لِخَلْقِهِ فِی کَلامِهِ وَ لکنَّهم لا یبْصِِرُون ؛ (2)خداوند، به حتم و قطع، خود را در کلام خویش (قرآن) نشان داده است، لیکن کو چشم بینا؟».
امام هشتم، قرآن را یگانه سرچشمه هدایت دانسته و هدایت یافتن و حقجویی، فرزانگی و بالندگی را از غیر این کتاب، عین ضلالت میداند و میفرماید:
« کلامُ اللهِ لا تَتَجاوَزُوهُ، وَ لا تَطْلُبُوا الهُدی فِی غیرِه فَتَضِلّوا ؛ (3)از کلام خداوند در نگذرید، هدایت را از هیچ کتاب و کسی دیگر نجویید که به یقین گمراه میشوید».
طراحان و بنیانگذاران سقیفه، در حقیقت، قرآن را کنار زدند، پس نباید تصور کرد که آنان فقط عترت را کنار زدند، بلکه قرآن را هم کنار زدند چون این دو گوهر گرانبها با هم هستند و هرگز از هم جدا نمیشوند.(4)
آیات ولایت و امامت،(5)ابلاغ و اکمال و اتمام دین،(6)انذار عشیره،(7)مودت و محبت به ذیالقربی(8)که اجر و پاداش رسالت پیامبر بود، آیاتی که در شأن علی علیه السلام نازل گشته بود، همگی بیانگر اتحاد قرآن و اهل بیت هستند.
همچنین براساس آیه خمس که فرموده: (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ)9
همه مسلمانان میدانستند که رسول خدا صلی الله علیه و آله قسمتی از خمس را برای اقارب خود قرار داده بود و این حکم الهی تا رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده بود ادامه داشت، ولی پس از آنکه ابوبکر بر کرسی قدرت قرار گرفت: «أسقط سهم النبی صلی الله علیه و آله و سهم ذوالقربی و منع بنی هاشم من الخمس و جعلهم کغیرهم».(1)
تفسیر الکشاف، زمخشری، ج 2، ص 221، تفسیر آیة الخمس.
آری، ابوبکر خمس را ممنوع اعلام کرد و این موهبت الهی را از آل رسول سلب کرد. هنگامی که فاطمه علیها السلام قاصدی به سوی او فرستاد تا مقدار باقی مانده از خمس خیبر را به او بدهد، ابوبکر از این کار سر باز زد.(2)او میخواست با این حیله و مکر، غبار فقر بر خانه فاطمه علیها السلام بنشیند و این باب رحمت و برکت به سوی مردم فقیر و محتاج مسدود گردد. البته او تنها خمس را ممنوع نکرد، بلکه برای تحمیل فشار اقتصادی بر فاطمه علیها السلام و آل او آیهای دیگر از قرآن را زیر پا گذاشت و آن داستان فدک بود که خداوند متعال به پیامبرش وحی کرد: (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ)3 و بر این اساس، رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را طلبید و فدک را به او بخشید.(3)
حضرت فاطمه علیها السلام در بخشهای پیشین، به تبیین معرفت و معارف اسلامی پرداخت. از شکر و ثنای الهی گفت و نقاب از چهره آفرینش و زیباییهای آن برداشت. از نبوت و بیان جایگاه رفیع این مکانت فرمود، از شخصیت رسول خدا، رسالت و هدف بزرگ این رسالت و از مقام والای ولایت و شخصیت علی علیه السلام. در ادامه از راز و اسرار فرائض، نکاتی را بیان فرمود و سرانجام از تحول و دگرگونی در نظام رهبری اسلام، و بدعت و غصب خلافت. از فتنهای فرمود که چون ابری سیاه بر آفتاب اسلام سایه افکند و اولین پیامد شوم آن غصب خلافت و دومین آن غصب فدک بود. آن حضرت داستان غصب فدک را چنین گزارش فرمود:
« ثُمَّ لَمْ تَرَیَّثُوا إلّا رَیْثَ أنْ تَسْکُنَ نَغرَتها، تَشْرَبُون حَسْواً، وَ تُسِرُّونَ فِی ارتغاء، وَ نَصْبِرُ مِنْکُمْ عَلَی مِثْلَ حَزِّ الْمُدی، وَ أنْتُمْ الآن تَزْعُمُونَ أنْ لا إرث لَنا - أفَحُکْمُ الجاهِلِیَةِ تَبْغُونَ (1)
اشاره به سوره مائده، آیه 50.
- وَ مَنْ أحْسَنُ مِنَ اللهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یوقِنون ».(2)« وَیْهاً مَعْشَر المُهاجِرِینَ! أأبْتَزُّ إرْثَ أبی؟ [ یابْنَ أبی قُحافة! ] أفِی الکِتابِ أنْ تَرِثَ أباکَ وَ لا أرِثَ أبی؟ (لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا)3 ».
عبارات فرارو در بلاغات النساء، نقل نشده، بلکه آن از کتاب «الاحتجاج» و «کشف الغمة» نقل میگردد:
[ أفَعَلی عَمْدٍ تَرَکْتُمْ کِتابَ اللهِ وَ نَبَذْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِکُمْ إذْ یقول: (وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ)1 وَ قَالَ فِیمَا اقْتَصَّ مِنْ خَبرِ یحیی بنِ زَکریّا إذْ قَالَ: (فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ)2 وَ قَالَ: (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ)3 وَ قَالَ: (یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ)4 وَ قَالَ: (إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ)5 وَ زَعَمْتُمْ أنْ لاحِظْوَةَ لِی، وَ لا إرْثَ مِنْ أبی، و لا رَحِمَ بَیْنَنَا، أفَخَصَّکُمُ اللهُ بِآیَةٍ أخْرَجَ مِنْهَا أبِی؟ أم هَلْ تَقُولُونَ: إنَّ أهْلَ مِلَّتَیْنِ لا یتَوارَثانِ؟ أوَ لَسْتُ أنَا وَ أبِی مِنْ أهْلِ مِلَّةٍ وَاحِدَةٍ؟
أمْ أنْتُمْ أعْلَمُ بِخُصُوصِ القُرآنِ و عُمُومِهِ مِنْ أبی وَ ابْنِ عَمِّی؟ ] (1)فَدُونَکَهَا مَخْطُومَةً مَرْحوُلَةً، تِلْقَاکَ یوْمَ حَشْرِکَ، فَنِعْمَ الْحَکَمُ اللهُ، وَ الزَّعِیمُ مُحَمَّدٌ، وَ الْمَوْعِدُ القِیامَةُ، وَ عِنْدَ السَّاعَةِ یخْسَرُ المُبْطِلُون،(2)(لِکُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ)8 ». ثُمَّ انْحَرَفَتْ إلی قَبْرِ النّبی صلی الله علیه و آله و هی تقول:
قَدْ کانَ بَعْدَکَ أنْباءٌ وَ هَنْبَثَةٌ لَوْ کُنْتَ شَاهِدَهَا لَمْ تَکْثُرِ الخَطَبُ
إنّا فَقَدْ ناکَ فَقَدَ الأرضِ وَابِلَها وَاخْتَلَّ قَوْمُکَ فَاشْهَدْهُمْ وَ لا تَغِبُ(3)
چندان درنگ نکردید که این ستور سرکش، رام و کار نخستین تمام گردد؛ نوایی دیگر ساز و سخنی جز آنچه در دل دارید آغاز کردید! میپندارید ما میراثی نداریم. در تحمل این
1) (6) الاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 124؛ کشف الغمة، ج 2، ص 214.
2) (7) اشاره به آیات: سوره جاثیه، آیه 27 و سوره غافر، آیه 78.
3) (9) بلاغات النساء، ص 14؛ الاحتجاج، ج 1، صص 123-124؛ دلائل الامامة، صص 116-117؛ کشف الغمه، ج 2، صص 213-216؛ موسوعة سیرة اهل البیت علیهم السلام، الجزء التاسع، فاطمة الزهراء علیهاالسلام، صص 346-349.
ستم نیز بردباریم و بر سختی این جراحت پایداریم. مگر به روش جاهلیت میگرایید و راه گمراهی میپیمایید؟ برای مردم با ایمان چه داوری بهتر از خدای جهان؟
ای مهاجران! این حکم خداست که میراث مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟ پسر ابوقحافه! خدا گفته تو از پدر ارث بری و میراث مرا از من ببری؟ این چه بدعتی است در دین میگذارید! مگر از داور روز رستاخیز خبر ندارید؟
ای ابوبکر! آیا با آگاهی به حکم قرآن و دانستن احکام ارث، از روی عمد، کتاب خدا را پشت سر نهادهای و عمل بدان را ترک نمودهای؟
مگر خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید نمیفرماید: «سلیمان از داود ارث برد»، و در آنجا که حکایت یحیی پسر زکریا را حکایت میکند از زبان زکریا میگوید: «پروردگارا! ولیای به من ببخش که از من و از آل یعقوب میراث برد» مگر در قرآن خداوند نمیفرماید: «خویشان رحمی بعضی بر بعضی مقدماند» و نیز فرمود: «خداوند شما را درباره اولادتان وصیت میکند که نصیب و بهره یک مرد دو برابر یک زن است» و نیز میفرماید: «بر شما واجب است که وقت مردن وصیت کنید، برای والدین و خویشاوندان، دستور داده شد که چون یکی از شما را مرگ فرا رسد، اگر دارای اموال است، وصیت کند برای پدر و مادر و خویشان به آنچه شایسته آنان است این کار سزاوار مقام پرهیزکاران است».
گمان کردید که مرا از پدرم مکانتی نیست و از او ارث نمیبرم؟ آیا خداوند شما را به آیهای مخصوص گردانیده که پدرم را از آن خارج کرده است؟ [و ارث پدرم را از من ممنوع و محروم سازید] یا آنکه من و پدرم از دو ملت هستیم، و اهل دو ملت از یکدیگر ارث نمیبرند، آیا من و پدرم از اهل یک ملت نیستیم و بدین جهت از ارث پدر محروم میباشم؟ آیا شما از پدر و پسر عمّم علی به قرآن آگاهتر هستید، و خاص و عام آن را بهتر میشناسید؟
اکنون تا دیدار آن جهان این ستور آماده و زین برنهاده، تو را ارزانی باد!
وعدهگاه روز رستاخیز! خواهان محمد صلی الله علیه و آله و داور خدای عزیز! آن روز ستمکار رسوا و زیانکار، و حق ستمدیده برقرار خواهد شد! به زودی خواهید دید که هر چیزی را جایگاهی است و هر مظلومی را پناهی آنگاه فاطمه علیها السلام به روضه پدر نگریست و گفت:
رفتی و پس از تو فتنهها بر پا شد کینهای نهفته باز آشکارا شد
این باغ خزان گرفت و بی بر گشت وین جمع به هم فتاد و تنها شد(1)
زندگانی فاطمه زهرا علیهاالسلام، صص 132-133.
بر عموم دانشوران روشن است که حضرت فاطمه علیها السلام به بهانه غصب فدک، به مسجد آمد و با خطابه الهی و نورانی خود، دستگاه خلافت و بانیان سقیفه را محاکمه و رسوا نمود. آن حضرت از بدعت بزرگ واپسگرایی و دگرگونی در نظام رهبری اسلام سخن گفت و به امت اسلامی هشدار داد تا در مقابل این اجتهادات نوظهور و بدعتها آرام و خاموش ننشیند که اگر چنین باشد، از اسلام جز پوستی باقی نخواهد ماند و هر روز، حاکمانی خودرأی به بهانههای واهی و تنها برای حفظ منافع خود تفسیری دلخواه از اسلام ارائه خواهند کرد. بیان این حقایق و روشنگری در آن هنگامه خطر، بر فاطمه علیها السلام لازم و واجب بود؛ چه غیر او کسی دیگر جرأت نمیکرد که در مقابل دستگاه سقیفه بایستد و از حق دفاع کند. البته همین خروش و انقلاب فاطمه علیها السلام بود که در ظلمت سقیفه شکافی پدید آورد و افقی آشکار شد و از آن فروغ فرهنگ شیعی جاری گردید. اگر آن انقلاب و قیام نبود، معلوم نبود که امروز از اسلام راستین خبری باشد و شاید از اصل اسلام هم خبری نبود. به هر روی، قیام و انقلاب الهی حضرت فاطمه ادامه نهضت پیامبران و اولیای الهی بود به گونهای که وجود میلیونها شیعه، ثمره مبارک این نهضت است.
غصب فدک، بزرگترین سند مظلومیت حضرت فاطمه علیها السلام و جفای دستگاه خلافت است. این موضوع به پاس ابعاد گوناگونش از سوی علمای دین و معارف اسلامی در عرصههای مختلفی مورد بحث و کاوش قرار گرفته است. مفسران قرآن، در تفاسیر خود به یمن وجود آیات «فیء»، «خمس» و «حق ذوی القربی» به بحث پیرامون آن پرداختهاند و دهها روایت در مجامع روایی از بزرگان دین در حاشیه این آیات روایت شده است. علمای کلام هم در کتب کلامی به این موضوع پرداختهاند، زیرا سخن از گفتار معصومهای است که همه، آن بزرگوار را فروزندهترین مصداق آیه تطهیر میشناسند؛ کسی که به گوهر برین عصمت آراسته، و از مشرق تابناک «مقام صدق» میدرخشد. آیا تکذیب
1) (1)
سخن معصوم و باور نکردن کلامی که بدون شک از لسان صدق جاری شده، شرط مسلمانی است؟ فقهای ما نیز در کتابهای فقهی و در رابطه با موضوعات خمس، و انفال و سهم ذوی القربی، پیرامون آن بحث کردهاند.
در کتابهای تاریخی نیز موضوع فدک، حادثهای تلخ و بزرگ به شمار آمده است. بررسیها نشان میدهد که فدک در دو قرن اول تاریخ اسلام، بارها به فرزندان فاطمه علیها السلام باز گردانده و باز پس گرفته شده، بنابراین بحث پیرامون آن، اهمیت به سزایی دارد.
فدک، نام دهکدهای است در حوالی شرقی خیبر که فاصله آن تا خیبر کمتر از هشت فرسخ و تا مدینه بیست و چند فرسخ است. یاقوت بن عبدالله حموی در معجم البلدان چنین مینگارد: « بینها و بین المدینه یومان و قیل ثلاثه، أفاءها الله علی رسوله صلی الله علیه و آله و سنه سبع صلحاً ».(1)
معجم البلدان، یاقوت بن عبدالله حموی، ج 4، ص 238.
آوردهاند چون فدک بن حام، اولین کسی بود که در این سرزمین ساکن گردید این ناحیه را به این اسم نامیدند.(2)
فدک در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله آباد و دارای چشمهای پرآب و نخلستانی بزرگ و اراضی مزروعی بود. قلعهای به نام «شمروخ» نیز در آن وجود داشت. فدک از منزلگاههای مسافران شام به مدینه و برعکس به شمار میآمد و همین موقعیت، موجب رونق بازار اقتصادی آن گردیده بود. همچنین از آنجا که بت منات که اوس و خزرج آن را میپرستیدند، در فدک نصب شده بود، به نظر میرسد که این دهکده از موقعیت ویژهای برخوردار بوده است.(3)
در جنگ با یهودیان خیبر، یهودیان فدک قصد داشتند تا خیبریان را در نبرد با مسلمانان یاری دهند، اما رسول خدا صلی الله علیه و آله از این تصمیم باخبر شد، از این رو علی علیه السلام را با صد نفر به سوی آنان گسیل داشت تا از تصمیمات سوء آنان آگاهی کامل پیدا کند. با
کاوش از سوی سازمان اطلاعاتی رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن شد که آنان با خیبریان رایزنی کرده و اعلام کردهاند که شما را در جنگ علیه مسلمانان یاری خواهیم داد.
به هر روی، فدکیان در این ماجرا مقصر شناخته شدند و با ترس و وحشت، منتظر سرنوشت جنگ با خیبریان بودند که جام پیروزی نصیب چه کسانی خواهد شد. آنان با شنیدن خبر پیروزی مسلمانان سخت ترسیدند و تصمیم گرفتند بدون جنگ و خونریزی تسلیم پیامبر اسلام شوند. به همین دلیل نمایندهای نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستادند و ابراز کردند. مانند اهل خیبر با گرفتن نصف درآمد فدک با ما صلح کنید. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خواسته آنان را پذیرفت و با آنان مصالحه کرد؛ مبنی بر آنکه نصف درآمد فدک از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد. به این ترتیب فدک بدون جنگ و خونریزی در اختیار پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت.(1)
تاریخ الطبری، ج 3، ص 20.
اموال و املاکی که متعلق به حکومت اسلامی بوده است و پیامبر خدا به عنوان ولی مسلمانان در آنها تصرف میکرد و در راه مصالح اسلام و مسلمانان به مصرف میرسانید، اصطلاحاً «خالصه» نامیده میشود. در مباحث فقهی نیز بابی به نام «فیء» وجود دارد که در کتاب جهاد و نیز گاهی در باب صدقات از آن بحث میکنند. «فیء» در لغت عرب به معنی بازگشت است و مقصود از آن، سرزمینهایی است که بدون جنگ و خونریزی به تصرف حکومت اسلامی درآمده، و ساکنانش تحت شرایطی تابع حکومت اسلامی شدهاند. این گونه زمینها که بدون جنگ و هجوم ارتش اسلام در اختیار رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار میگرفت به آن حضرت اختصاص داشت و مسلمانان در آن حقی نداشتند.
قرآن کریم در این باره میفرماید:
(وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ...)2
مضمون آیه این است که اگر کفار، بدون جنگ برای صلح و تسلیم شدن و غیر آن چیزی پرداخت کردند، چون سایر غنایم جنگی نیست که یک پنجم آن خمس و چهار
1) (1)
پنجم آن میان مجاهدان تقسیم گردد؛ بلکه آنان سهمی ندارند و همه آن در اختیار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قرار میگیرد. پس عبارت (وَ ما أَفاءَ اللّهُ) یعنی چیزی که خدا برگرداند و شاید مقصود این باشد که مالک اصلی املاک خداست، و در این موارد، آن را از ملک کفار به خود برمیگرداند.
آیه دیگری که این گونه اموال را مختص رسول خدا صلی الله علیه و آله میداند آیه انفال است:
(یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ...) ؛(1)
سوره انفال، آیه 1.
(چون امت از تو حکم انفال را پرسند، جواب ده که انفال مخصوص خدا و رسول است در این صورت شما مؤمنان باید از خدا بترسید).
یکی از مصادیق انفال، اموالی است که بدون جنگ از کفار به دست مسلمانان میافتد. همچنین براساس آیه خمس(2)یک پنجم غنایم جنگی نیز مختص رسول خداست و چهار پنجم باقیمانده میان مجاهدان تقسیم میگردد.
روشن است که قرآن کریم میان غنیمت جنگی و «فیء» و «انفال» فرق گذاشته است؛ به این معنا که از غنایم، یک پنجم، از آن پیامبر خداست ولی در مورد «فیء» و «انفال» تمام آن از آن خدا و رسولش میباشد. بنابراین روشن است که چون فدک بدون جنگ و قتال گرفته شد، مشمول آیه «فیء» و «انفال» است و تمام آن متعلق به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میباشد.(3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله منافع و درآمد این اموال را در مصالح عمومی اسلامی به مصرف میرساند و گاهی نیز آن را در میان افراد مستحق تقسیم میکرد تا با استفاده از آن و با کار و کوشش خویش، زندگی خود را تأمین نمایند.
نمونهای از روش رسول خدا صلی الله علیه و آله درخصوص این نوع اراضی ذکر میگردد تا مقدمهای باشد برای موضوع بخشیدن فدک به فاطمه علیها السلام.
در اطراف مدینه سه طایفه از یهود و از جمله «بنیالنظیر» ساکن بودند. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کرد، اوس و خزرج به آن حضرت ایمان آوردند ولی این سه طایفه از یهود ایمان نیاوردند، و بر دین خود باقی ماندند. رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ایجاد وحدت میان اهالی مدینه و این سه طایفه بسیار کوشش کرد و سرانجام هر سه طایفه با رسول خدا صلی الله علیه و آله پیمان بستند؛ مبنی بر آنکه از هر نوع توطئه بر ضد مسلمانان خودداری کنند، و در عوض پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و مسلمانان با آنان در صلح باشند و امنیت آنان را تأمین کنند. ولی هر سه طایفه به تدریج در آشکار و نهان پیمان شکستند و از هر نوع خیانت و توطئه برای سقوط دولت اسلامی و حتی کشتن رسول خدا صلی الله علیه و آله خودداری نکردند.
طایفه بنیالنضیر، از آن عهدشکنانی بودند که حتی تصمیم بر قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله گرفتند. پس از کشف این توطئه رسول خدا صلی الله علیه و آله همه آنها را مجبور کرد مدینه را ترک کنند، در نتیجه ملک و اراضی این طایفه بدون جنگ و خونریزی نصیب مسلمانان شد و لذا از «فیء» بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله خانهها و مزارع ایشان را در میان مهاجران و برخی از مستمندان انصار تقسیم کرد.(1)
تاریخ الطبری، ج 2، صص 553-555؛ مغازی، واقدی، ج 1، ص 364؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، صص 173-174؛ السیرة النبویه لابن هشام، ج 3-4، ص 192.
در تاریخ اسلام نام برخی از کسانی که اراضی بنی النضیر به آنان واگذار گردید نگاشته شده که از آن جمله میتوان از ابوبکر، عبدالرحمن بن عوف و بلال از مهاجرین و ابودجّانه و سهل بن حنیف و حارث بن صمد از انصار نام برد.(2)
به اتفاق محدثان و سیرهنویسان، فدک از جمله املاک خالصه بود، زیرا فدک سرزمینی بود که هرگز به جنگ و غلبه فتح نشد، بلکه هنگامی که خبر شکست خیبریان به دهکده فدک رسید اهالی آن حاضر شدند با رسول خدا صلی الله علیه و آله صلح کرده، نیمی از اراضی فدک را در اختیار آن حضرت بگذارند؛ در مقابل، آنان نیز در انجام مراسم مذهبی خود کاملاً آزاد باشند و حکومت اسلامی امنیت منطقه آنان را تأمین کند.
مهمتر اینکه هیچ کس از علمای اسلام در این مسئله اختلاف نظر ندارند.
روایات فراوانی گواه آن است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فدک را به دخترش فاطمه علیها السلام بخشیده و این موضوع در کتابهای تفسیر و حدیث و تاریخ و کلام و لغت موجود است. از طرفی تعداد این روایات به حدی است که جای تردید برای کسی باقی نمیگذارد.
علمای شیعه و گروهی از محدثان اهل سنت اتفاق نظر دارند که وقتی آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ)1 نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را طلبید و فدک را به آن بزرگوار بخشید؛ از جمله:
همچنین در جای دیگری میگوید: و أخرج ابن مردویه عن ابن عباس رضی الله عنهما، قال: لمّا نزلت (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) أقطع رسول الله صلی الله علیه و آله فاطمة فدکاً.(2)
« أقَرَأتَ القُرآن؟ قَالَ: نَعَم. قَالَ: أفَمَا قَرَأتَ فِی بَنِیاِسْرَائِیل (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) قَالَ: إنَّکُم الْقَرَابَةُ الَّذِینَ أمَرَ اللهُ أنْ یؤتی حَقّه؟ قال: نعم ».(1)
الکشف و البیان، ثعلبی، ج 4، ص 45.
«و قَد کان رسول الله أعطی فاطمة فدک و تَصَدَّقَ بها علیها و کان ذلک أمراً معروفاً لا اختلاف فیه بین آل رسول الله و لم تَزَل تُدعی...».(2)
«هنگامی که عمر بن عبدالعزیز زمام امور را به دست گرفت نخستین مظلمهای را که به صاحبانش باز گردانید این بود که فدک را به حسن بن حسن بن علی علیه السلام باز گردانید».(3)
و همو گوید:
« فقالت فاطمةُ إنَّ فَدک وَهَبها لی رسول الله صلی الله علیه و آله قال ابوبکر: فَمَنْ یشهد بذلک؟ »(4)
علی علیه السلام به ابوبکر فرمود: هرگاه من مدعی مالی باشم که در دست مسلمانی است از چه کسی شاهد میطلبی؟ از من که مدعی هستم یا از کسی که مال در تصرف اوست؟ خلیفه گفت: در این صورت از تو گواه میطلبم که مدعی هستی نه از آنکه مال در تصرف اوست. علی علیه السلام فرمود: مدتهاست که فدک در اختیار و تصرف فاطمه علیها السلام است و در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله مالک آن شده است؛ پس چرا از او شاهد میطلبی؟ ابوبکر ساکت شد.(5)
براساس نقل طبرسی عمر در این مجلس حضور داشت و چون دید کسی یارای پاسخ دادن به علی علیه السلام را ندارد و ممکن است سکوت ابوبکر گران تمام شود گفت:
« یا علی، دَعْنا مِن کلامک فَإنّا لا نقوی علی حجتک، فإنْ أتیتَ بشهودٍ عدول و إلّا فهو فیء للمسلمین لا حقّ لک و لا لفاطمة فیه ».(1)
الاحتجاج، ج 1، ص 112.
ابن ابی الحدید شأن نزول آیه یاد شده را پیرامون فدک و واگذاری آن به حضرت فاطمه علیها السلام نقل نموده است.(2)
حلبی در کتاب سیره خود، ماجرای دعوای سیاسی خلیفه با حضرت فاطمه علیها السلام را نگاشته و میگوید: «خلیفه وقت قباله فدک را به نام حضرت فاطمه زهرا صادر نمود، ولی عمر آن را گرفت و پاره کرد».(3)
مسعودی در کتاب مروج الذهب پیرامون حادثه چنین مینگارد: « وما کان من قصه فدک... و ما کان مِنْ فاطمة و کلامها ».(4)
یاقوت حموی پیرامون فدک مینویسد:
«فاطمه علیها السلام پیش ابوبکر رفت و گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به من بخشیده است. خلیفه شاهد خواست». در پایان نیز مینگارد: « ثم ادی اجتهاد عمر بن الخطاب بعده لمّا ولی الخلافة و فتحت الفتوح و اتسعت علی المسلمین أن یردّها إلی ورثه رسول الله ».(5)
«علی علیه السلام و امایمن به نفع فاطمه علیها السلام گواهی دادند و هر دو گفتند که پیامبر فدک را در زمان حیات خود به فاطمه بخشیده است».(6)
عطیه به سند خود از ابوسعید خدری نقل میکند: « لمّا نزلت : (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ)1 اعطی رسول الله صلی الله علیه و آله فاطمة فدکاً ».(1)
ابویعلی و ابن ابی حاتم و ابن مردویه از ابوسعید خدری روایت میکنند: « لمّا نزلت هذه الآیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) دعا رسول الله فاطمة علیها السلام فاعطاها فدکاً ».(2)
خوارزمی در کتاب مقتل خود همین روایت را نقل میکند.(3)
رواه ایضاً الطبرانی کما فی مجمع الزوائد، ج 7، ص 49 و نیز فی میزان الاعتدال، ج 2، ص 228 و نیز رواه فیروزآبادی فی کتاب فضائل الخمسه، ج 3، ص 136 و نیز روی المتقی فی الحدیث الاخیر من عنوان صلة الرحم و الترغیب فیها من کتاب منتخب کنزل العمال بهامش مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 228 و نیز این روایت را حاکم در تاریخ خود نگاشته است.(4)
در کتاب شریف ملحقات احقاق الحق آمده است:
«وقتی جبرئیل آیه یاد شده را بر پیامبر خدا فرود آورد رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: ذوی القربی کیست و حق او چیست؟ جبرئیل گفت: او فاطمه علیها السلام است پس فدک را به او بده. رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را فرا خواند و فدک را به او بخشید».(5)
ابن عباس میگوید: «هنگامی که آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به فاطمه داد».(6)
ام ایمن میگوید: «گواهی میدهم که فدک از آن فاطمه است».(7)
ابوسعید خدری گوید: «هنگامی که آیه یاد شده نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به فاطمه علیها السلام عطا کرد».(8)
1) (2) شواهد التنزیل، ج 1، ص 514، ح 467.
2) (3) همان، ص 517، پاورقی.
3) (4) مقتل الامام الحسین، ج 1، ص 70؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 517، پاورقی.
4) (5) شواهد التنزیل، ج 1، صص 516-517، پاورقی.
5) (6) ملحقات احقاق الحق، ج 3، ص 549.
6) (7) شواهد التنزیل، ج 1، ص 517.
7) (8) الاحتجاج، ج 1، ص 111.
8) (9) تفسیر فرات الکوفی، ج 1، ص 240، ح 323.
«چون آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) نازل گردید: اعطی رسول الله صلی الله علیه و آله فاطمه فدکاً. ابان میگوید: پرسیدم که آیا رسول خدا به او بخشید؟ امام صادق علیه السلام غضب کرد و فرمود: الله اعطاها » (1)
همان، ص 239، ح 322.
همین حدیث را عیاشی نیز در تفسیر خود ذکر کرده است.(2)عطیه میگوید: «هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خیبر را فتح کرد و فدک در اختیار او قرار گرفت و آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) نازل گردید، فرمود: ای فاطمه، فدک مال توست».(3)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«هنگامی که آیه یادشده نازل شد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به جبرئیل گفت: مسکین را شناختم، ولی ذوالقربی کیست؟ جبرئیل گفت: نزدیکان تو. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله حسن و حسین و فاطمه علیهم السلام را فرا خواند سپس فرمود: « إنّ ربی أمَرنی أنْ اعْطِیَکُمْ مِمّا أَفاء علیّ ؛ فدک را به شما عطا کردم».(4)
فاطمه علیها السلام پیش ابوبکر رفت و ابوبکر از او شاهد خواست، آن حضرت ام ایمن را شاهد آورد. ابوبکر به ام ایمن گفت: به چه شهادت میدهی؟ ام ایمن گفت: شهادت میدهم که جبرئیل بر رسول خدا صلی الله علیه و آله فرود آمد و آیه را نازل کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیدانست که مقصود کیست؟ به جبرئیل گفت: از خدا سؤال کن ذوی القربی چه کسانیاند؟ جبرئیل گفت: مقصود از ذوی القربی فاطمه است. فأعطاها فدکاً.(5)
«محمد بن عباس بن علی بن مروان در تفسیر آیه یاد شده به بیست سند روایت
میکند که یکی از آنها این است: و حدثنا جعفر بن محمد الحسین... عن عطیة العوفی عن ابی سعید الخدری...؛ هنگامی که آیه نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را فرا خواند و فدک را به او عطا کرد».(1)
بحارالانوار، ج 29، ص 123 به نقل از سعد السعود، ص 101.
«چون آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله به فاطمه علیها السلام فرمود: فدک از اموالی است که بدون جنگ گرفته شده و به من اختصاص دارد و من آن را به امر خدای متعال برای تو قرار دادم، پس فدک را برای خود و فرزندانت بگیر».(2)
«مقصود از قرابت، قرابت با رسول خداست و آیه در شأن فاطمه علیها السلام نازل شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به او عطا فرمود».(3)
«بسیاری از مفسران، نزول آیه را درباره فدک روایت کردهاند و از طریق شیعه و سنی در این رابطه روایاتی موجود است».(4)
همچنین در پاورقی مُصحّح و مُحشَّی چنین مینگارند:
این روایت و نقلها را میتوانید در کتابهای «مجمع الزوائد»، «کنزالعمال»، «تاریخ الطبری»، «العقد الفرید»، «تاریخ ابی الفداء»، «ارشاد الساری»، «اعلام النساء»، «شواهد التنزیل»، «مجمع البیان»، «احقاق الحق» [بر ملحقات آن] و «الغدیر» ببینید.(5)
«هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک و حوالی آن را فتح کرد خدای متعال به او وحی کرد: فدک را به فاطمه بده. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه را فرا خواند و گفت: ای فاطمه، خدا مرا امر کرده تا فدک را به تو بدهم، پس فاطمه علیها السلام گفت ای رسول خدا، قبول کردم از خدا و از تو».(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را خواند و به او فرمود: «برای فاطمه علیها السلام فدک را به عنوان نحلهای از رسول خدا صلی الله علیه و آله بنویس».(3)
امیرالمؤمنین علیه السلام در نامه خود به عثمان بن حنیف چنین نگاشتند:
بَلَی کَانَتْ فِی أیْدِینَا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ ما أظَلَّتْهُ السَّماءُ، فَشَحَّتْ عَلَیها نُفُوسٌ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْها نُفُوسُ قَوْمٍ آخِرینَ، وَ نِعْمَ الحَکمُ الله، وَ ما أصْنَعُ بِفَدَکٍ وَ غَیرِ فدک ...؛ (4)آری از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، فدک در دست ما بود. مردمی بر آن بخل ورزیدند و مردمی سخاوتمندانه از آن دیده پوشیدند و بهترین داور پروردگار است و مرا با فدک و جز فدک چه کار است.
امام علیه السلام پس از گذشت افزون بر بیست و پنج سال از فدک یاد میکند؛ فدکی که خود آن حضرت، گواه صدیق آن بود. آن حضرت با این بیان از داوری زورمدارانه آن روز یاد میکند و میفرماید بهترین داور خداست؛ همان جملهای که حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: « فَنِعْمَ الحکم اللهُ و الزعیم محمد و الموعد القیامة ».(5)
بدون شک، گویاترین جمله بر مالکیت حضرت فاطمه علیها السلام بر فدک، همین بخش از سخن امام علی علیه السلام است. آن حضرت داوری زورمدارانه ابوبکر را محکوم میکند و آن را در مقابل حکم خدا میداند و با جمله «و نعم الحکم الله» آن را بیان میدارد. آن حضرت،
1) (1)
فتوح البلدان، ترجمه محمد توکل، ص 46؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 274، عوالم العلوم، ج 11، ص 427.
2) (2) اصول کافی، ج 1، ص 494.
3) (3) الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 112.
4) (4) نهج البلاغه، نامه 45، ص 317.
5) (5) بلاغات النساء، ص 16.
این حرکت را یک جریان سیاسی قلمداد میکند که بخلورزان و کینهتوزان آن را رقم زدند؛ یعنی کسانی که میخواستند مردم را از گرد خانه رسالت دور سازند و از فروغ آن بکاهند، این پندار که حضرت فرمود: «بلی کانت فی ایدینا» و ید اماره مالکیت نیست، بسیار دور از انصاف است. امام علی علیه السلام همه آفرینش و همه اشیا را ملک خدا میشناسد. همه مظاهر دنیا را با چنین نگاهی تفسیر میکند؛ حتی لباسی که بر تن دارد. از منظر آن حضرت هر آنچه در دنیا هست، امانتی بیش نیست و دیر یا زود از دست انسان بیرون میرود؛ همان گونه که در نیایش خود به ساحت حضرت حق میگوید: «أنت المالک و أنا المملوک».
به هر روی امام علی علیه السلام فدک را چون سایر اموال خویش میدانسته و غصب آن را به دلیل بخلورزی گروهی دانسته، وگرنه معنا نداشت که آنان را بخیل بداند. اگر فدک حق فاطمه علیها السلام نبود، آنان چه بخلی ورزیدهاند. از سوی دیگر، اگر فدک، ملک حضرت فاطمه و امام علی علیهما السلام نبود، جمله «و سَخَتْ عَنها نفسُ قومٍ آخرین» چه معنا و مفهوم دارد؟
بدون شک، سخاوت و چشمپوشی فاطمه و علی علیهما السلام آنگاه معنا مییابد که فدک ملک آنان باشد، و آن بزرگواران براساس مصالحی از آن چشم پوشیده باشند، نه آنکه آن را واگذار کردهاند، چون در تاریخ مسلّم است که فاطمه علیها السلام، علی علیه السلام و خاندان آن حضرت، خود را مالک فدک میدانستند.
بخشی از ادله و شواهد مالکیت حضرت فاطمه علیها السلام بر فدک تبیین گردید، اینک به بعضی از شبهاتی که دانشمندان اهل تسنن مطرح کردهاند و استاد فرزانه حضرت آیت الله رضا استادی مدظله به جوابگویی آنها پرداخته اشاره میگردد.
شبهه اول: ماجرای فدک هفت سال پس از هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه روی داده و آیه مزبور (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) در مکه نازل شده است، پس چگونه میگویند هنگامی که این آیه نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را فرا خواند و فدک را به آن حضرت بخشید؟
پاسخ: روشن است که ترتیب فعلی سورهها و آیات قرآن مجید با ترتیب نزول سورهها و آیات آن، مطابقت کامل ندارد. برای نمونه، سوره بقره دومین سورهای نیست که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شده باشد و نیز سوره ناس آخرین سورهای نیست که نازل شده باشد؛ بلکه آن طور که در کتابهای علوم قرآنی بحث و تحقیق شده هنگامی که آیه یا آیاتی نازل میشد، رسول خدا صلی الله علیه و آله جای آن آیه یا آیات را تعیین میکرد. بر این اساس ممکن بود آیه یا آیاتی در مدینه نازل شود و رسول خدا صلی الله علیه و آله جای آنها را در میان سورهای قرار دهد که آیاتش در مکه نازل شده بود. از همین رو سورههایی داریم که بخشی از آنها مکی و بخش دیگرشان مدنی است. در قرآنهای چاپ مصر که علمای دانشگاه الازهر آنها را تأیید کردهاند، در آغاز سوره اعراف چنین نگاشته شده: «سورة الاعراف مکیّة إلا مِن آیة 163 إلی غایة آیه 170 فمدنیّة». و در آغاز سوره انفال نوشته شده: «سورة الانفال مدینّة إلا مِن آیه 20 إلی غایة 26 فمکیّة».
آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِیراً) که آیه 26 سوره اسراء است، در آغاز آن آمده: «سورة الاسراء مکیة إلا الآیات 26 و 32 و 33 و 57 و 73 إلی 80 فمدنیة». پس این آیه مدنی است و این آیه از سوره اسراء است که در روایات، محور بخشش فدک به حضرت فاطمه علیها السلام تعریف گردیده است، نه آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ...) که آیه 38 از سوره روم است که البته معلوم نیست این آیه نیز مکی باشد.
در تفسیر مجمع البیان یادآوری شده که سوره اسراء مکی است، جز پنج آیه آن و به قولی هشت آیه آن که مدنی میباشد و یکی از آن آیات (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) میباشد.(1)
مجمع البیان، ج 3، ص 531.
بنابراین پاسخ اشکال یادشده که در «تفسیر القرآن العظیم» آمده، پیشتر در مجمع البیان طبرسی ذکر گردیده است.تذکر و یادآوری این نکته مناسب است که اگر این پاسخ هم موجود نبود، وجود روایت یا روایاتی که میگوید هنگامی که آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی) نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به حضرت فاطمه علیها السلام داد، میتواند دلیل مدنی بودن آیه باشد؛ زیرا همان طور که گفته شد دلیلی در دست نیست که آیات یک سوره به ترتیب فعلی نازل شده باشد.
1) (1)
شبهه دوم: اگر آن طور که از آیه (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) و روایات ذیل آن استفاده میشود فدک، حق حضرت فاطمه علیها السلام بود که باید به او داده میشد، پس چرا میگویند رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به او بخشیده است؟ آیا حق کسی را به او دادن با هبه بودن آن سازگار است؟
پاسخ: پیرامون قرار دادن فدک در دست حضرت فاطمه علیها السلام، در نقلها و روایات و گزارشهای تاریخی، علاوه بر واژه هبه (بخشش) هفت واژه و تعبیر دیگر نیز به کار رفته است که اگر یکجا ملاحظه شوند، روشن میگردد که مقصود از آنها تحویل دادن فدک به حضرت فاطمه بوده است. پس همه عناوین، گویای این حقیقتند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به فاطمه علیها السلام داد و لازم نیست مقصود فقط عنوان هبه باشد.
این واژهها عبارتند از:
الف) عن ابن عباس قال: لَمّا نزلت (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) أقطع رسول الله صلی الله علیه و آله فاطمة فدک.(1)
الدر المنثور، ج 4، ص 320.
ب) امام سجاد علیه السلام فرمود: «أقطع رسول الله صلی الله علیه و آله فاطمة فدک».(2)
الف) کتب مأمون إلی عامله فی سنه 210: قد کان رسول الله اعطی فاطمة بنت رسول الله فدکاً.(3)
ب) محمد عبده در تعلیقه خویش بر نهج البلاغه چنین نگاشتهاند: «اجماع الشیعه علی أنّه کان اعطاها فاطمة قبل وفاته».(4)
ج) امام صادق علیه السلام فرمود: «لَمّا أنزل الله (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ...)5 فدعی صلی الله علیه و آله
حسناً و حسیناً و فاطمة فقال: إنَّ ربّی أمرنی أنْ اعْطِیکُمْ مِمّا أفاء علی قال: اعطیکم فدکاً».(1)
تفسیر العیاشی، ج 2، ص 310، ح 46.
الف) قال رسول الله صلی الله علیه و آله لِفاطمة علیها السلام: « فدک هی ممّا لم یوجف علیها بخیل و لا رکاب و هی لی خاصه دون المسلمین و قد جعلتُها لکِ لما أمرنی الله تعالی به فخدیها لکِ و لِولدک ».(2)
ب) عطیة عوفی روایت میکند: «لَمّا افتح رسول الله خیبر و أفاء الله علیه فدکاً و أنزل علیه: (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) قال: یا فاطمة لکِ فدک».(3)
الف) علی علیه السلام در نامهای که به ابوبکر نگاشت چنین فرمود: «... وَاقتسموا مواریث الطاهرات الابرار، و احتقبوا ثقل الأوزار بغصبهم نحلة النبی المختار ...».(4)
ب) حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: « هذا ابن ابی قحافة یبْتَزُّنِی نحلة أبی و بُلْغة ابنی ».(5)
الف) ابان بن تغلب از امام صادق علیه السلام فرمود: « أنزل الله (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ) فَأعْطَاهَا رَسُولُ اللهِ حَقَّها، قلتُ: رَسُول اللهِ أعْطَاهَا؟ قال: بلِ الله اعطَاهَا ».(6)
ب) در بعضی از نقلها نیز چنین آمده است: ابان بن تغلب عن أبی عبدالله علیه السلام قال: قلت: أکان رسول الله صلی الله علیه و آله اعطی فاطمة علیها السلام فدکاً؟ قال: «کان رسول الله صلی الله علیه و آله وقفها فأنزل الله تبارک و تعالی علیه: (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ)1 فاعطاها رسول الله صلی الله علیه و آله حقها » قلتُ: رسول الله صلی الله علیه و آله اعطاها؟ قال: « بل الله تبارک و تعالی اعطاها ».(1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را فرا خواند و فرمود: « یا فاطمة إنّ الله أمرنی أن ادْفَعَ إلَیْکِ فَدَک »؛ فاطمه عرض کرد: « قَد قبلتُ یا رسول الله من الله و منک ».(2)
الف) قالت فاطمة علیها السلام: « سَهْمُنا بخیبر و صَدَقتُنَا فدک ».(3)
ب) کتب مأمون: قد کان رسول الله اعطی فاطمة فدکاً و تصدّق بها علیها، و کان ذلک امراً ظاهراً معروفاً لا اختلاف فیه.(4)
قالت فاطمة علیها السلام: « إنَّ فدک وَهَبَها لی رسول الله صلی الله علیه و آله ».(5)
بنابراین، هر کس در این عبارات دقت کند درمییابد که مقصود از تمام این عناوین آن است که فدک تحویل حضرت فاطمه علیها السلام گردید و آن بانو نیز پذیرفت. پس الفاظی مانند اعطاء، اقطاع، هبه، و مانند آن، بیانگر آن است که فدک حق فاطمه علیها السلام بود، - همان گونه که آیه میفرماید - ولی گاهی از آن حق به عنوان جایزه یا بخشش و گاهی به دیگر عناوین یاد شده است و منافاتی در میان نیست. در تعبیرات روزمرّه عمومی نیز گفته میشود که این بخشش حق او بود و باید به او داده میشد.
شبهه سوم: به اجماع علمای شیعه و سنی، ملکیت در هبه، منوط به قبض و تصرف موهوب له میباشد و فدک در حین حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله در تصرف زهرا علیها السلام نبوده، بلکه در دست رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و آن جناب در آن، تصرف مالکانه میفرمود. پس ابوبکر، حضرت فاطمه علیها السلام را در دعوی هبه تکذیب نکرد، بلکه تصدیق نمود، ولی او به یک مسئله فقهی مورد وفاق همگان عمل کرد که تا وقتی قبض محقق نگردد، موجب ملک نمیشود.(1)
فدک، رضا استادی، ص 42 به نقل از تشیید المطانن، ج 1، ص 240.
در پاسخ به این ادعا باید گفت طنین سخن علی علیه السلام که فرمود: « بَلی کانَتْ فِی أیْدینا فدک... » (2)تکذیب این ادعاست و اخبار متعددی، دلیل و روشنگر این حقیقت است که فدک در تصرف حضرت فاطمه علیها السلام بوده است.
از طرفی، همه نقلهایی که میفرمایند: « اعطی رسول الله فاطمة فدکا » مفسر آن است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به فاطمه علیها السلام تحویل داد و آن حضرت نیز مالکیت فدک را در اختیار گرفت، بنابراین، آنچه که قاضی القضات گفته که فدک در دست فاطمه علیها السلام نبوده، و هیچ دلیلی هم ذکر نکرده، سخنی نادرست است.(3)علاوه بر این، اخبار فراوانی دلالت میکنند که فدک در تصرف حضرت فاطمه علیها السلام بوده است؛ از جمله:
اینکه ابوبکر فدک را از فاطمه علیها السلام گرفت: «إنّ ابابکر انتزع مِن فاطمة فدکاً».(4)
امیرمؤمنان به ابوبکر فرمود: «اگر مالی در تصرف مسلمانان باشد و من آن را ادعا کنم، از چه کسی شاهد و بینه میخواهی؟ ابوبکر گفت از تو (نه از آن که ملک در تصرف اوست). علی علیه السلام فرمود: پس چرا در قبال فدک که در تصرف زهرا علیها السلام است از فاطمه شاهد میخواهی؟».(5)
حماد بن عثمان از امام صادق علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود:
چون با ابوبکر بیعت شد و ردای خلافت به دوش افکند، و امر خلافت بر او مستقر گردید و مهاجرین و انصار او را پذیرفتند، افرادی را به سوی فدک فرستاد
تا کارگران و نمایندگان حضرت فاطمه علیها السلام را اخراج کند، آنان رفتند و عوامل حضرت فاطمه را از فدک بیرون کردند، آنگاه فاطمه علیها السلام نزد ابوبکر رفت و حق خویش را مطالبه کرد.(1)
همان، صص 110-111.
از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ده روز بیشتر نگذشته بود که به حضرت زهرا علیها السلام خبر رسید که مأموران خلیفه، کارگران او را از سرزمین فدک بیرون کردهاند و رشته کار را به دست گرفتهاند. از این رو زهرا علیها السلام با گروهی از زنان بنیهاشم به قصد باز پس گرفتن حق خویش نزد خلیفه رفت و محکمهای بر پا کرد که نخستین بیداد و خلاف شرع خلیفه را (پس از غصب خلافت) آشکار ساخت و تا ابد، دیدگان بر مظلومیت آن بانو میگریند.
طبرسی در «الاحتجاج» مینگارد: امام صادق علیه السلام فرمود:
«هنگامی که با ابوبکر بیعت شد و خلافت او تثبیت گردید کسی یا کسانی را فرستاد تا وکیل فاطمه زهرا علیها السلام را از فدک اخراج کند. پس از اخراج، فاطمه زهرا علیها السلام نزد او آمد و فرمود: «یا أبابکر لِمَ تَمنعنِی میراثی مِن أبی رسول الله بأمر الله تعالی».(3)
بدون شک، پس از غصب خلافت، اولین خلاف شرع ابوبکر ماجرای غصب فدک است، چرا که قبل از طرح مدعای خود در محکمهای عادل و بیطرف، فدک را از حضرت فاطمه علیها السلام گرفت. این کار خلاف موازین قضایی اسلام و نشانه جهل ابوبکر یا تعمد او در مخالفت با احکام اسلامی است.
البته حضرت علی و حضرت فاطمه علیهما السلام به این بدعت ابوبکر اعتراض کرده، خواستار باز گرداندن فدک شدند.
شهرستانی در کتاب الملل و النحل چنین مینگارد:
در ایام بیماری رسول خدا صلی الله علیه و آله که به رحلت او انجامید و در هنگام رحلت و پس از آن چند اختلاف پیش آمد که... ششمی آن، موضوع فدک و ارث بردن از رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که در آن اختلاف پدید آمد. حضرت فاطمه علیها السلام فدک را ملک یا ارث خود میدانست، ولی در مقابل گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: «نَحن معاشرُ الانبیاء لا نورث...».(1)
الملل و النحل، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم شهرستانی، ج 1، صص 21-23.
به هر روی، حضرت فاطمه علیها السلام به ابوبکر گفت: چرا کارگران مرا از سرزمین فدک اخراج کردی و چرا مرا از حق خویش باز داشتی؟
خلیفه گفت: من از پدرت شنیدم که پیامبران از خود چیزی به ارث نمیگذارند!
حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: پدرم فدک را در حال حیات خود به من بخشیده بود و من در زمان حیات پدرم مالک آن بودم.
خلیفه گفت: آیا برای این مطلب گواهانی داری؟
یادگار نبوت فرمود: آری دارم. گواهان من عبارتند از علی و ام ایمن، و آن دو به در خواست زهرا علیها السلام به مالکیت او بر فدک در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله گواهی دادند. گرچه بسیاری از نویسندگان فقط از علی علیه السلام و ام ایمن به عنوان شاهدان فاطمه علیها السلام نام بردهاند، ولی برخی نگاشتهاند که حسن و حسین علیهما السلام نیز بر مالکیت حضرت زهرا علیها السلام گواهی دادند.(2)
فخر رازی مینگارد: «غلامی از غلامان رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز به حقانیت فاطمه علیها السلام گواهی داد».(3)
بلاذری آن غلام را «رباح»، آزاد شده رسول خدا صلی الله علیه و آله مینامد.(4)
از نظر تاریخی میتوان گفت که این دو نقل باهم منافاتی ندارند، زیرا طبق نقل مورخان، خلیفه، شهادت یک مرد و زن را برای اثبات مدعا کامل ندانسته، از این جهت ممکن است یادگار نبوت برای تکمیل شهود، حسنین علیهما السلام و غلام رسول خدا صلی الله علیه و آله را آورده باشد.
از نگاه روایات شیعه، حضرت فاطمه علیها السلام علاوه بر گواهان یاد شده، اسماء بنت عمیس را نیز آورد. همچنین در احادیث ما وارد شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله سند مکتوبی به فاطمه علیها السلام داده بود که طبعاً آن حضرت به نامه استناد کرده است،(1)
فروغ ولایت، آیت الله جعفر سبحانی، صص 218-219، به نقل از بحارالانوار، ج 8، صص 93 و 105.
ولی در محاکم سیاسی، شهود تأثیرگذار نیستند، بلکه حکم پیش از تشکیل دادگاه صادر میشود و در زمان تشکیل دادگاه، فقط اعلام میگردد.برنامه فدک یک حرکت سیاسی - اقتصادی بود و خلیفه با مشورت عمر تصمیم خود را گرفته بود وگرنه در کجای دنیا از متصرف شاهد میخواهند که ابوبکر از فاطمه علیها السلام شاهد طلب کرد! البته امیرالمؤمنین علیه السلام در جمع مهاجرین و انصار به ابوبکر فرمود تو بر خلاف حکم خدا نسبت به ما حکم میکنی، آیا این قضا و داوری اسلام است که شاهد از حضرت فاطمه علیها السلام میخواهند؟ در حالی که فاطمه علیها السلام فدک را در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و بعد از آن حضرت در اختیار داشت، پس کسانی که ادعا میکنند فدک از آن مسلمانان است باید بر ادعای خود اقامه شاهد کنند.(2)
از عایشه نیز روایت شده که حضرت فاطمه علیها السلام کسی را نزد پدرم ابوبکر فرستاد و سه چیز مطالبه کرد:
«صدقه رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه، فدک و باقیمانده خمس خیبر. پدرم به او گفت: لا نُوَرِّثُ ما تَرَکنا صَدَقةٌ. فاطمه علیها السلام بر پدرم خشمگین گردید و تا پایان عمر [که چند ماه بود] با او سخن نگفت، نیز هنگامی که از دنیا رفت علی علیه السلام بر او نماز خواند و او را شبانه دفن کرد و پدرم را خبر نکرد».(3)
اعتراض حضرت فاطمه و امام علی علیهما السلام به ابوبکر پیرامون فدک بسیار جدی بوده، ولی داستان فدک یک جریان سیاسی بود و بانیان سقیفه به هر شکل ممکن باید فدک را از فاطمه علیها السلام میگرفتند. ابوبکر در پاسخ آنان گفت: قبول دارم که فدک بدون جنگ و خونریزی فتح شد و اختصاص به رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد، اما این ادعا که رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به شما داده باشد باید شهود، آن را گواهی کند، وگرنه من جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم باید فدک در اختیار من باشد و مانند سایر اموال مسلمین هر طور که صلاح بدانم مصرف گردد.
به هر روی، داستان محکمه استثنایی ابوبکر و شهودان فدک یک حقیقت تاریخی است. صاحب تشیید المطاعن 25 کتاب از منابع اهل سنت را نام میبرد که مسئله شهادت پیرامون فدک در آنها یاد شده است؛ آثاری همانند المواقف، شرح المواقف، الصواعق المحرقة، نهایة العقول، التفسیر الکبیر، معجم البلدان و فتوح البلدان.(1)
فدک، آیت الله رضا استادی، ص 45.
پس از گواهی علی علیه السلام و ام ایمن و بنا بر نقلهای دیگر، گواهی رباح غلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و حسنین علیهما السلام باز ابوبکر گواهی آنان را نپذیرفت. البته در این محکمه، مدعی خود قاضی بود و حکم هم پیش از تنظیم کیفرخواست و تشکیل محکمه، صادر شده، بلکه اجرا شده بود.
در این داوری اشتباهات متعددی رخ داده که به بعضی از آنها اشاره میگردد:
در فقه اسلام و کتاب قضا، از مسلّمات است که اگر کسی خانهای را در تصرف داشته باشد و دیگری ادعای مالکیت آن را نماید، مدعی باید ادعای خود را اثبات کند، نه کسی که خانه در تصرف اوست. ابوبکر برخلاف این حکم مسلّم اسلامی، از امام علی و حضرت فاطمه علیهما السلام - که فدک در اختیار آنان بود - خواست که مالکیت خود را اثبات کنند.
همچنین از مسلّمات فقه اسلامی است که تا کسی علیه متصرف شکایت نکرده، قاضی نمیتواند متعرض او شود، و در این باره کسی نزد خلیفه شکایت نبرده بود.
1) (1)
اگر خود خلیفه شکایت داشت میبایست طبق مقررات قضای اسلامی نزد قاضی دیگری شکایت میکرد، زیرا به قول خود او، فاطمه علیها السلام مدعی و وی منکر بوده و لازم است که داور، غیر از مدعی و منکر باشد.
خلیفه که خود مدعی بود به قضاوت پرداخت و این نیز از نظر فقه اسلام جایز نیست.
قاضی ابتدا باید سخن مدعی و منکر را بشنود و بعد حکم کند و پس از آن حکم اجرا شود؛ ولی در این محکمه، قبل از داوری و حکم قطعی، ابوبکر فدک را گرفته بود که این نیز با موازین قضایی اسلام سازش ندارد.
قاضی میتواند به علم خود عمل کند و ابوبکر به حکم آیه تطهیر که درباره فاطمه علیها السلام نازل شده بود میدانست که فاطمه علیها السلام دروغ نمیگوید، ولی سخن او را نپذیرفت و دو شاهد طلبید.
از دو شاهد حضرت فاطمه علیها السلام یکی معصوم و دیگری را رسول خدا صلی الله علیه و آله اهل بهشت دانسته بود. واضح است که شهادت دادن علی علیه السلام به دلیل عصمت او، برای کسی که به آیه تطهیر اعتقاد داشته باشد، علمآور است و میتواند جایگزین دو شاهد باشد. همچنین شهادت ام ایمن به دلیل سخنی که رسول خدا صلی الله علیه و آله پیرامون او فرموده بود، برای کسی که به گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان داشته باشد اطمینانآور است و میتواند جایگزین شهادت دو زن باشد، اما ابوبکر شهادت این دو شاهد را نپذیرفت.
برای اثبات مالکیت در محکمه، به دو شاهد مرد نیاز نیست، بلکه یک شاهد و قسم را نیز کارساز دانستهاند، یعنی سوگند مکمل گواهی یک شاهد میشود. از طرفی نزاع فدک نیز نزاعی مالی بوده است.
فاطمه علیها السلام فدک را در تصرف داشت و مدعی مالکیت آن بود و خود آن حضرت و امام علی علیه السلام و ام ایمن و حتی حسنین علیهما السلام به این مطلب گواهی دادند. گذشته از این، طبق گفته یکی از علمای شیعه به دلیل کثرت مصاحبت خلیفه اول و دوم با رسول خدا صلی الله علیه و آله آنان به طور قطع از واگذاری فدک به حضرت زهرا اطلاع داشتهاند. بنابراین ابوبکر و عمر با علم و عمد و با هدفی دیگر، مسئله را این گونه طراحی کردند.
حقیقت آن است که موضوع فدک، عطف به انکار غدیر است. پس بر کسانی که به آسانی توانستند بر آن آفتاب حقیقت، دیده فرو بندند و تصمیمی را که در حضور افزون بر صد هزار نفر درخشیده بود، به آسانی نادیده انگارند، انکار گواهی علی علیه السلام و ام ایمن آسان خواهد بود. بنابراین غصب فدک، ادامه همان جریان ولایتستیزی است که از سقیفه شروع گشته و حزب حاکم مجری آن بود.
به بیان دیگر، انکار غدیر و فدک، دو چهره از یک ظلم بزرگند و حضرت فاطمه علیها السلام نیز به این پیوستگی و روند زورمدارانه اشاره فرمود:
« ثُمَّ لَم تَریَّثُوا ...؛ چندان درنگ نکردید که این ستور سرکش (غصب خلافت) رام و کار نخستین تمام گردد، که نوایی دیگر ساز و سخنی جز آنچه در دل دارید آغاز کردید! میپندارید ما میراثی نداریم...».
این پیوستگی از نگاه حقیقتمداران اندیشمند نیز مخفی نمانده است؛ از جمله ابن ابی الحدید میگوید:
از علی بن الفارقی که از مدرسان مدرسه غربیه بغداد بود پرسیدم: با اینکه ابوبکر میدانست فاطمه علیها السلام در مسئله فدک راست میگوید چرا فدک را به او نداد؟ استادم لبخندی زد و سخنی لطیف گفت: اگر آن روز ابوبکر به مجرد ادعای فاطمه علیها السلام و اینکه او را راست میگوید، فدک را به او میداد، فردای آن روز باید خلافت را به علی علیه السلام میسپرد، چون فاطمه علیها السلام خلافت را برای علی علیه السلام میخواست و ابوبکر نیز راستگویی او را تصدیق کرده بود و باید واگذار میکرد چون عذر و بهانهای نداشت و او خود قبلاً به راستگویی حضرت فاطمه علیها السلام اعتراف کرده بود و بدون شهود و گواه ادعای او را پذیرفته بود.(3)
1) (1)
فدک، آیت الله رضا استادی، صص 48-50.
2) (2) معجم البلدان، ج 4، ص 238.
3) (3) شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 284.
بعضی از دانشمندان اهل تسنن نیز گفتهاند:
چون فاطمه زهرا در طلب و استرداد فدک با ابوبکر سخن گفت و اظهار کرد که پدر بزرگوار و سید ابرار آن را به او بخشیده است ابوبکر گفت مرا گمان آن بود که تو به عنوان ارث از سوی رسول خدا آن را تصرف کردهای، اما اگر قبل از وفات، آن را به تو بخشیده است تو را از آن منع نمیکنم و خواست که در رد فدک سندی بنویسد، که عمر او را از این کار منع کرد و گفت: او زنی بیش نیست از او گواه باید خواست.(1)
مجالس المؤمنین، قاضی نورالله شوشتری، ص 22.
همچنین علامه حلی در این رابطه نگاشته:
«هنگامی که فاطمه علیها السلام ابوبکر را در مورد غصب فدک موعظه کرد ابوبکر نوشتهای به فاطمه علیها السلام داد که فدک به او مسترد گردد، ولی وقتی آن حضرت از نزد ابوبکر خارج شد عمر او را دید و آن نوشته را گرفت و پاره کرد».(2)
در گزارشی دیگر چنین آمده است که پس از گواهی امام علی و ام ایمن، ابوبکر نامهای نوشت که فدک به حضرت فاطمه علیها السلام باز گردد. در این هنگام عمر وارد شد و نوشته را گرفت و پاره کرد و در بعضی از نقلها آمده که حضرت فاطمه علیها السلام نامه را نمیداد. اما عمر، نامه را به زور و با اسائه ادب گرفت و فاطمه علیها السلام او را نفرین کرد.(3)
اگر چه وجود این نقلها کم و بیش در مجامع روایی و تاریخی آمده است، ولی با توجه به این حقیقت که موضوع فدک از پیامدهای سقیفه بود و همان جریانی که با سقیفه، آفتاب غدیر را انکار کرد، در صدد برآمد تا فدک را نیز از دست امام علی و فاطمه علیهما السلام خارج کند و بدون شک، شخص اول جریان سقیفه، ابوبکر بود. او بود که با هر سخن خویش، ارکانی از این بنا را ایجاد کرد، بنابراین دور از حقیقت است که ابوبکر نامهای بنویسد و عمر آن را پاره کند یا مانع از کتابت آن گردد.
بر هیچ کس پوشیده نیست که نزدیکترین یار و کارگزار ابوبکر دوست دیرین او عمر بود که از قضا رسول خدا صلی الله علیه و آله در جریان برادر کردن مهاجران در مکه، میان آن دو پیوند برادری بسته بود.(1)
تاریخ خلفا، ج 2، ص 39، به نقل از تاریخ جرجان، سهمی، ص 96.
ابوبکر علیرغم آنکه خود از طراحان اصلی و نقش اول ماجرای خلافت بود و در جریان مبارزه با مرتدین نیز نشان داد که فکر حکومتی برتری نسبت به عمر دارد، ولی پیوسته با عمر هماهنگ بود و هرگز آن دو با یکدیگر مخالفت نمیکردند. در تمام مراحل تاریخی، سیره این دو نفر قرین یکدیگر است. در طول تحولات سقیفه نیز همه جا با یکدیگر بودند و به همین دلیل امام علی علیه السلام در جریان سقیفه عمر را متهم کرد که به خاطر آینده خود تلاش میکند.(2)ابوبکر درباره عمر گفت: «او دوستداشتنیترین مردم برای من است».(3)
او قاضی ابوبکر بود و در غیاب او به جای وی نماز میخواند.
ابوبکر او را در سال یازدهم هجری به عنوان امیر الحاج برگزید، خلیفة بن خیاط در ضمن بر شمردن امرا و کارگزاران ابوبکر مینویسد: «و علی أمره کله و القضاء عمر بن الخطاب».(4)
آنان چون روحی واحد در دو کالبد بودند. همین ارتباط مستحکم سبب شد تا ابوبکر او را به جای خود نصب کند. به عبارت دیگر، اساساً مردم خلافت آن دو را جدای از یکدیگر نمیدانستند، به همین دلیل زمانی که ابوبکر در حالت اغما اراده نوشتن عهدی را داشت، عثمان کاتب او در وقت بیهوشی ابوبکر، نام عمر را در عهد مزبور نوشت، زیرا به خوبی میدانست که او چه کسی را در نظر دارد. شگفتا! عهد ابوبکر در زمان اغما صحیح است، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله که همۀ گفتارش وحی خدا بود هذیان میگوید. به هر روی عمر کاملاً مطیع و فرمانبر ابوبکر بود و در جریان رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله فقط او توانست عمر را ساکت کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفته است، با آنکه آیهای که ابوبکر خواند پیش از او ابن ام مکتوم و دیگران نیز بر عمر خوانده بودند. البته ابوبکر گاهی با عمر مخالفت میکرد، مانند داستان خالد بن ولید و مالک بن نویره که عمر خواستار اجرای حد بر خالد بود.
و قال: عدو الله عدا علی امریءٍ مسلم فقتله ثم نزا علی امرأته... والله لأرجمنّک باحجارک،(1)
تاریخ الطبری، ج 3، ص 280؛ الکامل فی التاریخ.
ولی وقتی خالد با ابوبکر ملاقات کرد و ابوبکر از او خشنود گردید عمر با آنکه سوگند یاد کرده بود که خالد را رجم میکند، سکوت کرد.(2)بنابراین جای این سؤال است که اگر ابوبکر درصدد باز گرداندن فدک بود آیا عمر میتوانست او را از این کار منع کند؟ از طرفی اگر ابوبکر چنین مهربانی از خود نشان داده بود، چرا فاطمه علیها السلام بر هر دوی آنها در خانهاش را بست و تا آخر عمر با آن دو سخن نگفت، و نیز چرا وصیت کرد شبانه او را دفن کنند، تا ابوبکر بر او نماز نخواند.
گزارش این محکمه و دادخواستها از کتاب فدک تقدیم میگردد:
طرح دعوا و گفت و گوی حضرت فاطمه علیها السلام با ابوبکر به سه صورت مطرح شده است:
ادعا و مطالبه اصلی فاطمه علیها السلام مالکیت فدک بود، ولی وقتی خلیفه ادعای آن حضرت را نپذیرفت فرمود: اگر ملک من نیست، ملک پدر من است و آن را از او به ارث میبرم.(3)و چون خلیفه با طرح یک حدیث بیاساس، ارث بردن از رسول خدا صلی الله علیه و آله را منتفی دانست، فاطمه علیها السلام فرمود: اگر ملک من نیست و از پدرم هم به من به ارث نرسیده، پس به عنوان سهم ذیالقربی از خیبر باید به من داده شود که فدک هم دنباله خیبر بود (و باز با اغماض از این سخن) فرموده باشد: اگر هیچ کدام از اینها را نمیپذیرید به حکم آیات قرآن باید از غنایم باقی مانده و جدید، سهم مرا بدهید.
محققان گفتهاند حضرت فاطمه علیها السلام مطالبات متعددی داشت؛ از جمله:
برگرداندن خلافت به حضرت علی علیه السلام، فدک، ارث، سهم خیبر، صدقات رسول الله و سهم ذی القربی از غنایم جدید.
شواهد روایی و تاریخی نیز همین دعاوی را تأیید میکند. از این رو در این گفتار نیز بحث ما بنا بر همین نظریه تبیین میگردد.
ارث، سهم خیبر، سهم ذی القربی از خمس، صدقات رسول خدا و فدک. بیتردید رسول خدا صلی الله علیه و آله اموال و اشیایی در اختیار داشته که مالک آنها بوده است، مانند خانه و اتاقهای مسکونی خود و خانوادهاش، لباسهای شخصی، اسباب و اثاث زندگی و بدون شک، این قبیل اموال به ورثه منتقل میشود.
همان طور که نگاشته شد خیبر در سال هفتم هجری به دست سپاه اسلام فتح شد و غنایمی به دست آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله به حکم آیه (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ...)1 یک پنجم آن را برای مصارفی برداشت که ذی القربی از جمله آنها بود. از برخی گزارشهای سیره ابن هشام برمیآید که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مقداری از خمس خیبر را میان همسرانش تقسیم کرد و قسمتی را هم به فاطمه زهرا علیها السلام بخشید.(1)
بنابراین از آنجا که خیبر همواره درآمد داشت بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز میبایست سهم حضرت زهرا علیها السلام به آن حضرت داده میشد. افزون بر این، فاطمه علیها السلام پس از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به عنوان ذی القربی از خمسهای جدید سهم داشت. همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قسمتی از زمینهای یهود بنی نضیر را که به خودش اختصاص داشت وقف کرد و جزء صدقات قرار داد و ایشان در زمان حیات خود متولی آنها بود و بعد از وفات آن حضرت، امام علی و فاطمه علیهما السلام و فرزندانشان تولیت آنها را بر عهده گرفتند. پیرامون این قبیل از صدقات رسول خدا صلی الله علیه و آله روایاتی از امام صادق علیه السلام و امام رضا علیه السلام در دست است و یکی از مطالبات فاطمه علیها السلام همین صدقات و به تعبیر دیگر موقوفات رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است.(2)
آن حضرت علاوه بر این چهار سهم (اموال شخصی پیامبر، سهم خیبر، سهم ذی القربی از خمسهای جدید و صدقات رسول خدا) فدک را نیز مطالبه کرد. مطالبه فدک به دو طریق صورت گرفته است: اول اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را در زمان حیات خود به ایشان
داده بود و دیگر اینکه - پس از آنکه سخن او را نپذیرفتند - فرمود: اگر هم به من نداده باشد، چون ملک رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده به ارث به من میرسد.
بنابراین، هنگام رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک ملک حضرت زهرا علیها السلام بود. و سالانه سهمی از درآمد خیبر نیز باید به ایشان پرداخت میشد. افزون بر این، فاطمه علیها السلام تنها فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که باید هر چه از ایشان مانده به استثنای یک هشتم آن که سهم همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، به فاطمه علیها السلام میرسید. از طرفی صدقات پیامبر میبایست در اختیار امام علی و حضرت فاطمه علیهما السلام قرار میگرفت. همچنین حضرت فاطمه علیها السلام به حکم آیات خمس و فیء و انفال، به عنوان ذی القربی از خمس و انفالی که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در اختیار حکومت بود سهم داشت.
میدانیم که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، همه این حقوق از سوی خلیفه مصادره شد و فاطمه علیها السلام از حاکم پنج شکایت داشت.
به همین دلیل در کنزالمعال از عایشه چنین نقل شده است:
« إنَّ فَاطمةَ بنتَ رَسُولِ اللهِ ارْسَلَتْ إلی أبی بکرِ تسأله میراثها من رسول الله صلی الله علیه و آله « مما أفاء الله علی رسوله » ،و فاطمة حینئذٍ تطلب صدقة النبی بالمدینه و فدک و مابقی من خمس خیبر».(1)
صحیح مسلم، ج 5، ص 155.
ابن ابی الحدید نیز مینویسد:
« إعلم أنّ الناس یظنون أنّ نزاع فاطمة ابابکر کان فی امرین: فی المیراث و النحله، و قد وجدت فی الحدیث أنَها نازعت فی امر ثالث و منعها ابوبکر ایاه و هو سهم ذی القربی ».(2)
همچنین طبری از عایشه نقل میکند:
« إنَّ فاطمه و عباس اتیا ابابکر یطلبان میراثهما من رسول الله و هما حینئذٍ یطلبان أرضه من فدک و سهمه من خیبر... فهجرته فاطمه فلم تکلمه فی ذلک حتی ماتت قد دفنها علی لیلاً و لم یؤذن بها ابابکر ».(3)
احمد بن حنبل نیز مینگارد: « إنَّ ابابکر لم یکن یعطی قربی رسول الله ما کان رسول الله یعطیهم... ».(1)
المسند، احمد بن حنبل، ج 4، ص 83 بنا به نقل آیت الله نوری همدانی در کتاب الخمس.
صاحب کتاب دلائل الصدق میگوید:
«غیر از فدک و ارث و سهم خیبر که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله برای فاطمه تعیین شده بود ایشان مطالبه چهارمی نیز داشت، زیرا ابوبکر خمس غنایمی را که پس از پیامبر میگرفت به اهل بیت علیهم السلام و فاطمه علیها السلام نمیداد. از این رو فاطمه علیها السلام در این باره نیز با ابوبکر نزاع داشت».(2)
خواست پنجم حضرت فاطمه زهرا علیها السلام این بود که خلیفه به آیات قرآن مجید پیرامون ذی القربی عمل کند و سهم او را از غنایم جدید بپردازد. بنابر نقل احمد بن حنبل، خلیفه از عمل به این وظیفه سر باز زد و این حق قرآنی و قانونی را از اهل بیت علیهم السلام گرفت.
براساس نقل صحیح بخاری و صحیح مسلم، حضرت فاطمه سهم خود را از درآمد خیبر و صدقات رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز مطالبه کرد، اما خلیفه در جواب میگفت:
«وَ إنِّی وَاللهِ لَا اغیرو شیئاً مِن صدقه رسول الله عن حالها التی کانت علیها فی عهد رسول الله...»؛(3)من به همان شیوهای که رسول خدا عمل میکرد، عمل میکنم و تغییر در روش او ایجاد نمیکنم».
امّا برخلاف این ادعا آنچه را که سالانه از درآمد خیبر برای اهل بیت و فاطمه علیهم السلام مقرر شده بود از ایشان منع کرد و به سنت و سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل نکرد. گرچه همه این پنج شکایت و دادخواست حضرت فاطمه علیها السلام درست بوده و اسناد تاریخی و روایی گویای آن میباشند، ولی در خطبه مسجد یادگار نبوت، در زمینه فدک و ارث با ابوبکر سخن گفت و او را با محکمات قرآن در طول تاریخ محکوم ساخت.
افزون بر این حقیقت، عنوان میراث گاهی نشان از حق مسلّم انسان است؛ همان طوری که امیرالمؤمنین علیه السلام پیرامون خلافت در خطبه شقشقیه فرمود: « أری تُراثی نَهْباً ؛ میدیدم که میراثم را به غارت میبرند». بر این اساس آن حضرت از خلافت که موهبتی
الهی است و به جعل خدای سبحان برای افرادی خاص جعل میگردد با واژۀ ارث یاد کرده است.(1)
نهج البلاغه، سیدجعفر شهیدی، خطبه 3، ص 10.
حدیث معروف و سرنوشتسازی که فقط ابوبکر در داستان سقیفه و غصب فدک راوی آن است، در متون روایی اهل سنت به چهار شکل نقل گردیده که فقط یک صورت آن به سود ادعای ابوبکر است.
نَحْنُ مَعَاشِرَ الْاَنْبِیَاء لَا نُوَرِّثُ ذَهَباً وَ لَا فِضَّةً وَ لَا ارْضاً وَ لَا عِقَاراً وَ لَا دَاراً وَ لکِنّا نُوَرِّثُ الْاِیْمَان وَ الْحِکْمَةَ وَ الْعِلْمَ وَ السُّنةَ ؛ ما گروه پیامبران، طلا، نقره، زمین و خانه به ارث نمیگذاریم، میراث ما، ایمان، حکمت، دانش و سنت است.
إنَّ الْاَنْبِیَاءَ لَا یوَرِّثُون .
إنّ النبی لا یوَرِّثُ .
لا نُوَرِّثُ مَا تَرَکْنَا صَدَقةً ؛ چیزی به ارث نمیگذاریم آنچه از ما بماند صدقه است.
اینها متونی است که محدثان اهل سنت آنها را نقل کردهاند. خلیفه اول در باز داشتن یادگار نبوت از میراث خویش، به صورت چهارم استناد کرد. پیرامون متن اول میتوان گفت که مقصود از این حدیث آن است که هدف عالی پیامبران جلوههای مادی دنیا نیست و آنان عمر شریف خود را در گردآوری سیم و زر و آب و ملک صرف نکردهاند، بلکه هدف عالی و مقصود بزرگ آنان این بود که فروغ ایمان، حکمت، دانش و بینش بر مردم بتابد و جامعه به خصال و مکارم انسانی آراسته گردد. البته مفهوم این سخن ارجمند آن نیست که اگر پیامبری عمر شریف خود را در راه رشد و بالندگی و هدایت مردم صرف کرد، و خود نیز با کمال زهد و پیراستگی زندگی نمود، پس از درگذشت او به حکم اینکه پیامبران چیزی را به ارث نمیگذارند؛ هر کس پس از آن پیامبر زمام حکومت او را به دست میگیرد، به سراغ فرزندانش بیاید و آنها را از خانه و اموالشان بیرون کند؛ به حکم اینکه این صدقه است و باید برای بیتالمال باشد.
1) (1)
حقیقت آن است که بر فرض صدور چنین روایتی، افق برین آن همطراز با این سخن امام صادق علیه السلام میباشد که فرمود:
« إنَّ الْعُلَمَاءَ وَرِثَةُ الْأنْبِیَاء وَ ذاک إنَّ الْاَنْبِیَاءَ لَم یوَرِّثُوا دِرْهَماً وَ لا دِینَاراً وَ إنَّمَا وَرَّثُوا احَادِیثَ مِنْ أحَادِیثِهِمْ ؛ (1)
کافی، ج 1، ص 32، ح 2.
دانشمندان وارثان پبامبران هستند، زیرا پیامبران درهم و دیناری به ارث نگذاشته، بلکه میراث گرانبهای آنان احادیث و معارف است».بر این اساس، پیامبران با چنین آرمانی مبعوث شدند تا رود نور ایمان و علم را بر مردم جاری سازند و این در حقیقت میراث گرانبهای آنان است. آنان چون شاهان به دنبال زراندوزی و تکاثر اموال نیستند، بلکه شایسته حال آنان این است که برای امت خود علم و ایمان به یادگار گذارند، ولی این به آن معنا نیست که اموال محدود و متصرف آنان در زندگی نیز باید از وارثان آنان گرفته شود. از طرفی قرآن و سیره پیامبران نیز این حقیقت را تأیید میکند.
البته پیامبران پیوسته با گروه ملاء و مترف در نبرد و کارزار بودند؛ مثلاً موسی علیه السلام نماد مال و ثروت اندوزی را در محضر خداپرستان نه تنها به خاک سیاه افکند، بلکه او را در کام زمین پنهان ساخت.
نکته دیگر اینکه ابوبکر به چنین حدیثی استناد نکرد بلکه آنچه ابوبکر به آن استناد کرد، این بود که: « لا نُوَرِّثُ ما ترکنا صدقه ؛ چیزی به ارث نمیگذاریم آنچه از ما بماند صدقه است».
اکنون جای این سؤال است که این حکم پیرامون همه پیامبران جاری بوده، در این صورت مخالف مضمون آیات قرآن است و این حدیث از اعتبار میافتد. البته قالب متن نیز چنین پیامی دارد، زیرا عنوان جمع در آن به کار رفته است؛ یعنی «لا نورث» و «ما ترکنا» که به ظاهر، مقصود همه پیامبران الهی است. بر فرض که منظور مجموع پیامبران نباشد و فقط مقصود شخص رسول خاتم صلی الله علیه و آله باشد، در این صورت با آیات فراگیر و عمومی میراث در قرآن، ضدیت و مخالفت دارد؛ به خصوص که ارث نبردن دختران از پدر یک حکم جاهلی بوده و قرآن درصدد آن بوده تا اساس و شالوده جهل و جاهلیت را از بن
1) (1)
برکند. در این صورت، اگر حکمی هم افق با حکم جاهلیت باشد, بیان استثنایی بودن آن بر رسول خدا صلی الله علیه و آله واجب است. به هر روی، اگر حدیثی بخواهد در برابر آیات ارث و نحوه تقسیم آن بایستد و با آن مجموعه معارضه کند، باید آنچنان صحیح و معتبر باشد که بتواند ظاهر آن آیات را تخصیص بزند؛ در حالی که بدون شک حدیث بالا فاقد چنین اعتباری است، زیرا:
ابن ابی الحدید نیز مینویسد:
«پس از درگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر در نقل این حدیث متفرد بود و احدی جز او این حدیث را نقل نکردند، فقط گاهی گفته میشود که مالک بن اوس نیز حدیث یاد شده را نقل کرده است. آری برخی از مهاجران در دوران خلافت عمر به صحت آن گواهی دادهاند».(2)
بنابراین آیا پذیرفتنی است که خلیفه وقت که خود طرف دعوا بوده به حدیثی تمسک جوید که در آن زمان جز او کسی از آن اطلاع نداشته است؟
از طرفی چگونه عمل خلیفه قابل توجیه است، زیرا او با حدیثی که خود نقل میکند و در صحت آن نیز تردید دارد کتاب خدا و آیات محکم ارث را کنار گذاشته است. دلیل آن هم این است که او در داوری خود مذبذب بود، و اعمال ضد و نقیض از او گزارش شده, و حتی برخی نگاشتهاند که او سند فدک را برای فاطمه علیها السلام نگاشت.
1) (1)
الصواعق المحرقه، ص 19.
2) (2) شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 227.
بدون شک، پاسخ منفی است و چنین چیزی ممکن نیست، زیرا عصمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و مصونیت دختر گرامی او از گناه، مانع از آن است که چنین احتمالی پیرامون آن برود؛ بلکه باید انکار آن حضرت را شاهد این حقیقت بدانیم که چنین حکمی واقعیت نداشته و حدیث یاد شده مولود اندیشه بانیان سقیفه بود که به علل خاص سیاسی میخواستند وارث به حقّ پیامبر را از میراثش محروم سازند.
1) (1)
ر. ک: الغدیر، ج 7، صص 159-196.
2) (2) نهج البلاغه، نامه 45.
میگرفت، نه تنها از عایشه؛ تازه، اگر افراد بالغ و مکلف به او میبخشیدند, اطفال و افرادی که نیاز به قیم دارند که نبخشیده بودند, چرا فدک باید از فاطمه علیها السلام گرفته شود, ولی خانههای زنان گرفته نشود؟ سبب این تبعیض چه بود؟ چرا فدک صدقه باشد، ولی سایر اموال و بیوت صدقه نباشد؟ چرا خانهها برای زنان باقی بماند و آنان همانند مالک در آن تصرف کنند؟ آیا این حکم، فقط مخصوص فاطمه علیها السلام بود؟ افزون بر این فاطمه علیها السلام فرمود پدرم فدک را به من بخشید، ولی هیچیک از زنان رسول خدا صلی الله علیه و آله ادعای بخشش نکردند. در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله هم به عنوان همسر آن حضرت در این خانهها زندگی میکردند، نه آنکه خانه ملک آنان باشد. بدون شک خانه برای پیامبر بود و در قرآن نیز به عنوان خانههای پیامبر یاد شده است.(1)
سوره احزاب، آیه 53.
علاوه بر اینکه خانههای زنان رسول خدا صلی الله علیه و آله را مصادره نکرد, انگشتر و عمامه و شمشیر و مرکب و لباسهای رسول خدا صلی الله علیه و آله را هم که در دست علی علیه السلام بود از آن حضرت نگرفت و سخنی از آنها به میان نیاورد.
آیا خداوند که به رسولش چنین فرمان منحصر به فردی را صادر میکند, نمیتوانست در قرآن در کنار آیات میراث این حقیقت را آشکار سازد که میراث پیامبران، فقط علم و حکمت است و هیچ درهم و دیناری را به ارث نمیگذارند؟
حقیقت آن است که اساساً این فرضها مطرح نیست, بلکه پیامبران خدا نیز چون سایر مردم اموال مخصوصشان به میراث میرود و آنان علاوه بر ارث, در نیایشهای خود پیوسته به ذراری و فرزندان خویش دعا کرده, برکت, خیر, و سرزمین آباد و قلبهای پر از
1) (1)
عشق و محبت را برای آنان طلب نمودهاند. نتیجه اینکه سیاست بانیان سقیفه و حکومت در آن روز اقتضا میکرد چنین حدیثی ساخته و پرداخته گردد تا حاکمان بدون هیچ دغدغهای به کار خود بپردازند و به زعم آنان, به غیر از قدرت سیاسی طرف مقابل که در سقیفه نابود گشت, قدرت اقتصادی او نیز شکسته گردد.
یابنَ أبی قحافة! أفی کِتابِ اللهِ أن تَرِثَ أباکَ وَ لا أرِثَ أبی؟ لَقَد جِئتَ شیئاً فَرِیّاً أفَعَلی عَمْدٍ تَرَکْتُمْ کِتابَ اللهِ فَنَبَذْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِکُم وَ... زَعَمْتُمْ أنْ لَا حِظْوَةَ لِی, وَ لَا إرْثَ مِنْ أبِی, وَ لَا رَحِمَ بَیْنَنَا, أفَخَصَّکُمُ اللهُ بِآیَةٍ أخْرَجَ مِنْهَا أبِی؟ أمْ هَلْ تَقُولُونَ: إنَّ أهْلَ مِلَّتَیْنِ لَا یتَوَارِثانِ؟ أوَلَسْتُ أنَا وَ أبِی مِنْ أهْلِ مِلَّةٍ وَاحِدَةٍ؟ أمْ أنْتُمْ أعلَمُ بِخُصُوصِ الْقُرآنِ وَ عُمُومِهِ مِنْ أبِی وَ ابْنِ عَمِّی؟... ؛ (1)
الاحتجاج، ج 1، ص 124.
ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب الهی است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟ عجبا! امر عجیبی آوردی! آیا به عمد کتاب خدا را ترک کردید و آن را پشت سر انداختید و تصور کردید که من از میراث پدر محرومم و پیوند پدر و فرزندی میان من و او نیست؟ آیا خداوند در این موضوع، آیه مخصوصی برای شما نازل کرده و در آن آیه پدرم را از قانون وراثت خارج ساخته است یا اینکه میگویید پیروان دو کیش از یکدیگر ارث نمیبرند؟ آیا من و پدرم پیرو آیین واحدی نیستیم؟ آیا شما به عموم و خصوص قرآن از پدرم و پسرعمویم آگاهترید؟...آیا میتوان پذیرفت که سرور زنان جهان در مقابل حکم خدا این گونه برآشفته گردد؟ آیا با این سخنان فاطمه علیها السلام، جعلی بودن حدیث یادشده کاملاً مدلل نمیگردد؟(2)
برای محکومیت ابوبکر همین بیان فاطمه علیها السلام کافی است و مخالفت امام علی و حضرت فاطمه علیهما السلام، هر حجتی را از مرتبه حجیت ساقط میکند، زیرا آن دو بزرگوار عِدْل
قرآن و همتایان کتاب خدایند؛ همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث ثقلین فرمود: «به آنان تمسک جویید که موجب هدایتند، آنان هرگز از قرآن جدا نمیشوند». بدون شک اگر میان گفتههای امام علی و حضرت فاطمه علیهما السلام با دیگران اختلاف پدید آید، سخن آن دو بزرگوار باید پذیرفته گردد، چون به حق، مفسر و ترجمان قرآن کریماند.
مضمون روایت یاد شده با امام علی و حضرت فاطمه علیهما السلام ارتباط مستقیم دارد و آنان باید به این حکم آگاه باشند. هیچ کس باور نمیکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله این مطلب را به ابوبکر گفته باشد، ولی چیزی به علی و فاطمه علیهما السلام که حکم پیرامون آنان است نفرموده باشد؛ آن هم حکمی که آینده، موجب ناراحتی و نگرانی و رسیدن آزار به آنان خواهد شد و دانستن این حکم، تمام این مشکلات را از فرا روی آنان برطرف میکند. بدون تردید، امام علی و حضرت فاطمه از چنین حکمی آگاه نبودند وگرنه دو معصوم که با حکم خدا مخالفت نمیکنند. پس بدون شک، رسول خدا صلی الله علیه و آله این حدیث را به ابوبکر نفرموده بود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به اموال عمومی و بیتالمال اهتمام جدّی داشت از اینکه اموال عمومی به مصرف درست آن نرسد سخت بیمناک بود، پیش از رحلت آن بزرگوار هفت دینار نزد او بود آن حضرت نگران آن هفت دینار بود از آن هفت دینار پرس و جو کرد و آن حضرت خوف داشت که خداوند او را قبض روح کند و آن هفت دینار در خانۀ او باشد، دستور داد که آن هفت دینار صدقه داده شود. عجبا پیامبری که از هفت دینار غافل نمیگردد ممکن است از زمین و مزرعه بزرگ فدک که درآمد آن بسیار است غافل گردد؟ فدک از بیتالمال باشد و مال عموم مسلمانان، و آن حضرت آن را در اختیار حضرت فاطمه علیها السلام قرار دهد و به آن حضرت نگوید این مال بیتالمال است و باید به حکومت باز گردد؟ به راستی این بهتانی بزرگ است و بدون شک، فدک برای فاطمه علیها السلام بود و از زمره اموال مسلمین نبود. و حدیث «ما نورّث ما ترکناه صدقه»، حدیثی مجعول است.
این روایت بنا به گفته دانشمندان اهل تسنن، فقط از ابوبکر روایت شده و هیچ شخص دیگری ادعا نکرده که آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده است. از طرفی بسیار بعید است که رسول خدا صلی الله علیه و آله این حدیث را در مجلس خصوصی به ابوبکر گفته باشد. همچنین پندار و توهم اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله با توجه به اینکه ابوبکر به خلافت خواهد رسید چنین حدیثی را به او گفته هرگز قابل قبول نیست، چون بانیان سقیفه اعتقادشان این بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی را به خلافت نصب نکرده، و حتی خود ابوبکر باور رسیدن به خلافت
را نداشت. شهد خلافت به کام ابوبکر از کندوی حسادت و کینه دو طایفه اوس و خزرج نسبت به هم جاری شد. حتی عمر بارها میگفت: انتخاب ابوبکر، اشتباه و غلطی در تاریخ بود. خود ابوبکر هم در هنگام مرگ تأسف میخورد که ای کاش خلافت را نمیپذیرفتم و یکی از دو نفر، یعنی ابوعبیده و عمر این کار را میپذیرفتند.(1)
مروج الذهب، ج 1-2، ص 545.
«هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، ابوبکر گفت: من جانشین رسول خدا هستم، پس نزد او آمدید و یکی از شما ارث برادرزاده را خواست و دیگری ارث همسرش فاطمه علیها السلام را مطالبه کرد. پس ابوبکر گفت: رسول خدا فرمود: «مَا نُوَرِّثُ مَا تَرَکْنَاهُ صَدَقَة» و شما او را دروغگو دانستید».(2)
از این حدیث معلوم میشود امام علی و عباس، ابوبکر را در نقل این حدیث دروغگو دانستهاند و اگر علی علیه السلام که آیه تطهیر دربارهاش نازل شده مطلبی را دروغ بداند، نباید در بیاساس بودن آن تردید داشت.
این روایت نمیتواند مستند محرومیت فاطمه علیها السلام از ارث پدر گردد، چون شرایط حجیت را ندارد و مضمون آن پذیرفتنی نیست، مگر این طور ترجمه کنیم: «ما پیامبران الهی، آنچه از صدقات بر جای میگذاریم به وارثان ما به ارث نمیرسد» که این تفسیر درست است، ولی به پیامبران اختصاص ندارد. هر مسلمانی صدقاتی نزد او باشد و بمیرد به وارثان او نمیرسد، بلکه صدقات باید به مصارف معین برسد، ولی بدیهی است که ماترک رسول خدا صلی الله علیه و آله غیر از صدقات بوده است.(3)
با این مدارک روشن، چرا و به چه دلیل از داوری عادلانه درباره فدک خودداری شد؟
این پرسشی است که هر انسان با انصافی که این پرونده را بخواند از خود و دیگران میپرسد. از طرفی خلیفه مسلمانان، باید حافظ حقوق امت و حامی منافع آنها باشد. اگر به راستی فدک جزو اموال عمومی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را به طور موقت در اختیار فردی از خاندان خود گذاشته بود، باید پس از درگذشت پیامبر، به مقام رهبری مسلمانان واگذار میشد و زیر نظر او در مصالح عمومی مسلمانان مصرف میگردید، و این مطلبی است که همه بر آن اتفاق نظر دارند، ولی خلیفه نباید اموال شخصی را مصادره کند. به بیان دیگر حفظ حقوق ملت و حمایت از منافع عمومی مردم به معنای آن نیست که آزادیهای فردی و مالکیتهای شخصی نادیده گرفته شوند و املاک خصوصی افراد را به عنوان املاک عمومی مصادره و ضبط نمایند.
اسلام، همان گونه که جامعه را محترم میشمارد، و به اموال عمومی بیتالمال احترام میگذارد و برای آن حریم و حرمت قائل است به مالکیتهای فردی که از طریق مشروع حاصل شده باشد نیز احترام گذاشته است. بنابراین دستگاه خلافت همان طور که حافظ اموال عمومی است، باید حافظ املاک و اموال خصوصی افراد نیز باشد و آن را به رسمیت بشناسد. به بیان دیگر، همان گونه که دادن اموال عمومی به اشخاص، بدون رعایت اصول و مصالح کلی جامعه یک نوع تعدی و تجاوز به حقوق مردم است، سلب مالکیت مشروع از افرادی که بر اصول موازین اسلامی مالک چیزی شدهاند تعدی به حقوق ملت است.
اگر ادعای یادگار نبوت نسبت به مالکیت فدک با موازین قضایی اسلام مطابق بوده و حضرت فاطمه علیها السلام برای اثبات مدعای خویش گواهان لازم را در اختیار داشت و از نظر قاضی دادگاه، پرونده دارای نقص نبوده است، در این صورت خودداری قاضی از اظهار نظر و بیان حکم حق یا ابراز تمایل به خلاف مقتضای ادله و شهود پرونده، اقدامی بر ضد مصالح مردم و جرمی است بزرگ که در آیین دادرسی اسلام سخت از آن نکوهش گردیده است. قسمتهای خاصی از پرونده گواهی میدهد که پرونده از نظر ادله و مستندات، هیچگونه نقصی نداشته و خلیفه از نظر موازین قضایی اسلام باید به نفع دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله حکم میکرد.
آیا شاهدانی همانند امام علی علیه السلام، ام ایمن، رباح غلام رسول خدا، امام حسن و امام حسین و اسماء بنت عمیس برای اثبات حقانیت یگانه یادگار نبوت کافی نبودند؟ گواهانی که یکی از آنان امیر مؤمنان است که آفتاب منظومه آیه تطهیر است و به خلعت برین
عصمت آراسته و از گناه پیراسته است و بنا به فرموده رسول خدا صلی الله علیه و آله او با قرآن و همتای قرآن است؛ کسی که حقمدار و حقمحور است، بلکه او محور حق است و چرخ حقیقت بر گرد او میگردد. معالوصف خلیفه شهادت آن حضرت را به بهانه اینکه باید دو مرد یا یک مرد و دو زن، شاهد باشند رد کرد و نپذیرفت.
بر فرض، اگر خودداری ابوبکر از پذیرش شهادت شهود به این دلیل بود که کمتر از حد معین و تعریف شده در قضای اسلام بود، در این صورت موازین قضایی اسلام ایجاب میکرد که از فاطمه علیها السلام مطالبه سوگند کند، زیرا در آیین دادرسی اسلام در مورد اموال و دیون، میتوان به یک گواه به انضمام سوگند داوری کرد. چرا خلیفه از اجرای این اصل خودداری نمود و نزاع را خاتمه یافته اعلام کرد؟
نکته دیگر اینکه بنا بر بعضی از نقلها ابوبکر اشتباه آشکار دیگری انجام داد. او از یک طرف سخن دختر گرامی رسول خدا و گواهان او را تصدیق کرد، و از طرف دیگر ادعای عمر و ابوعبیده را که شهادت داده بودند رسول خدا صلی الله علیه و آله درآمد فدک را میان مسلمانان تقسیم مینمود. سپس به داوری برخاست وگفت: همگی راست میگویند، زیرا فدک جزو اموال عمومی بود و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از درآمد آن زندگی خاندان خود را تأمین میکرد و باقی مانده آن را میان مسلمانان تقسیم میفرمود؛ حال آنکه این دو شهادت یکسان نبودند، زیرا علی علیه السلام و ام ایمن بر مالکیت حضرت فاطمه علیها السلام گواهی دادند، در صورتی که عمر و ابوعبیده فقط گواهی دادند که رسول خدا صلی الله علیه و آله باقیمانده درآمد آنجا را میان مسلمانان تقسیم میکرد. آن دو گواهی ندادند که فدک جزو اموال عمومی بود و این کوچکترین تضادی با مالکیت زهرا نداشت. ابوبکر میبایست در مفاد شهادت آن دو نفر دقت کند، نه اینکه بگوید همگی راست میگویند و فدک را مصادره نماید.
ناگفته پیداست که پیشداوری خلیفه و تمایل باطنی او به مصادره فدک سبب شد تا خلیفه شهادت آن دو (عمر و ابوعبیده) را که تنها بر تقسیم درآمد میان مسلمانان گواهی داده بودند، دلیلی بر مالک نبودن حضرت زهرا بگیرد؛ حال آنکه هرگز چنین مفهوم و دلالتی در این گواهی وجود ندارد، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله میتواند از جانب دختر گرامی خود مأذون بوده باشد که باقی مانده درآمد آنجا را میان مسلمانان تقسیم کند.
جالبتر از همه اینکه خلیفه به حضرت فاطمه علیها السلام قول داد که روش او پیرامون فدک، همان روش رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهد بود. اگر به راستی فدک جزو اموال عمومی بود چه
نیازی به استرضای خاطر حضرت زهرا علیها السلام بود؟ و اگر ملک شخصی حضرت فاطمه بود، چرا ملک را از آن حضرت گرفت؟(1)
فروغ ولایت، صص 228-230.
یگانه عاملی که میتواند چهره حق را آشکار نماید و نقاب از پرونده فدک کنار زده، به همۀ این اگرها و فرضها خاتمه دهد و حکم حقیقی و صحیح این پرونده بدون نقص را آشکار سازد، این است که پرونده فدک یک پرونده سیاسی بود و آن را از مسیر حقوقی خارج ساختند. در طول تاریخ نیز هر جا که پروندهای حقوقی در چالش سیاست سیاستبازان و چنگال زورمداران قرار بگیرد نتیجهای جز صدور حکم ظالمانه نخواهد داشت. پرونده کامل فدک نیز به چنین فرجامی رسید و سرانجامش صدور یک حکم ظالمانه بود تا جایی که در گستره تاریخ اسلام قاضی این پرونده را محکوم ساخت.
به هر روی، حضرت فاطمه علیها السلام در خطبه خویش، با استدلال به آیات قرآن مجید، بیاساس بودن ادعای خلیفه و روایت مجعول او را اثبات کرد و به ابوبکر فرمود: طبق آیات قرآن همان طور که تو از پدرت ارث میبری من نیز از پدرم ارث میبرم و قرآن در مسئله ارث، بین فرزند پیامبر و دیگران فرقی نگذاشته است. مضمون روایتی که به پدرم نسبت میدهی این است که از پیامبران، ارثی به فرزندانشان نمیرسد. این گفته تو با آیاتی که به صراحت میگوید: یحیی از زکریا و سلیمان از داود ارث برد مخالف است. رسول خدا صلی الله علیه و آله هم مطلبی مخالف قرآن نمیفرماید و آنچه به عنوان حدیث نبوی نقل میکنی، گفته پدرم نیست.(2)
برخورد غیرمنطقی و مخالف آیات قرآن ابوبکر با حضرت فاطمه علیها السلام آن هم از سوی کسی که خود را خلیفه رسول خدا مینامید حضرت فاطمه علیها السلام را سخت آزرده و خشمگین ساخت و برای اینکه مسلمانِ آن روز و نیز آیندگان بدانند که خلیفه به او ستم کرده، و حقّ مسلّم وی را غصب کرده است خشم خود را به صورتهای گوناگونی ابراز داشت.
شیخ طوسی میگوید:
به تواتر نقل شده که حضرت فاطمه علیها السلام پس از خارج شدن از مجلسی که درباره ارث و مطالبات خود با ابوبکر گفتوگو کرد تا پایان عمر با ابوبکر و عمر سخن
نگفت و وصیت کرد وی را شبانه دفن کنند و امام علی علیه السلام نیز همین کار را کرد و آن دو نفر خبر نشدند تا بر پیکر فاطمه علیها السلام نماز بخوانند. و چون علی علیه السلام نمیخواست که آنان بر جنازه زهرا علیها السلام نماز بخوانند قبر آن حضرت را پنهان ساخت تا بر قبر آن بزرگوار هم نتوانند نماز گزارند، و نیز سند روشنی بر مظلومیت فاطمه علیها السلام باشد.(1)
تلخیص الشافی، ج 3، ص 131.
همچنین از ابن عباس روایت شده:
«حضرت فاطمه علیها السلام وصیت کرده بود هنگامی که از دنیا رفت، ابوبکر و عمر را برای تجهیز او آگاه نکنند و آنان بر پیکر او نماز نخوانند. به همین دلیل، علی علیه السلام آن حضرت را شبانه دفن کرد و به آن دو نفر اطلاع نداد».(2)
در صحیح بخاری هم آمده است:
«فاطمه علیها السلام و عباس، میراث خود را از ابوبکر مطالبه کردند و منظورشان فدک و سهم آنان از خیبر بود. ابوبکر گفت: از پیامبر شنیدهام که فرمود: ما پیامبران الهی برای بازماندگان خود ارثی نمیگذاریم، و خواسته آنان را رد کرد. پس حضرت فاطمه علیها السلام از نزد او رفت و تا زنده بود با او سخن نگفت».(3)
همچنین در صحیح بخاری آمده است:
«چون ابوبکر از دادن مطالبات حضرت فاطمه علیها السلام خودداری کرد، فاطمه علیها السلام بر او غضبناک شد و تا زنده بود با وی سخن نگفت».(4)
ابن قتیبه در کتاب «الامامة و السیاسه» چنین مینگارد:
عمر به ابوبکر گفت: برویم نزد فاطمه علیها السلام زیرا ما او را خشمگین کردیم. آنان به در خانه فاطمه آمدند و اذن ورود خواستند، وی اجازه ورود نداد، تا آنکه با وساطت علی علیه السلام وارد خانه شدند. حضرت فاطمه علیها السلام از آن دو روی برتافت و پاسخ سلامشان را نداد. پس از دلجویی از دختر پیامبر و ذکر اینکه چرا فدک را به او ندادند، زهرا علیها السلام در پاسخ آنان گفت: شما را به خدا سوگند! آیا از پیامبر
شنیدهاید که فرمود: رضایت فاطمه رضایت من و خشم او خشم من است، فاطمه دختر من است هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هرکس او را راضی سازد مرا راضی ساخته است و هر کس زهرا را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است؟ هر دو نفر تصدیق کردند که از رسول خدا شنیدهاند.
حضرت فاطمه علیها السلام افزود: من خدا و فرشتگان را گواه میگیرم که شما مرا خشمگین کردید و مرا راضی نساختید و اگر با پیامبر ملاقات کنم از دست شما به او شکایت میکنم. ابوبکر گفت: من از خشم پیامبر و تو به خدا پناه میبرم. در این موقع خلیفه شروع به گریه کرد و گفت: به خدا من پس از هر نمازی در حقّ تو دعا میکنم. این را گفت و گریهکنان خانه زهرا علیها السلام را ترک کرد. مردم دور او را گرفتند. وی گفت: هر فردی از شما با حلال خود شب را با کمال خوشی به سر میبرد، در حالی که مرا در چنین کاری وارد کردید. من نیازی به بیعت شما ندارم، مرا از مقام خلافت عزل کنید.(1)
الامامة و السیاسة، ج 1، ص 14.
ابوبکر با عتاب به مسلمان میگوید چرا مرا برگزیدید، مرا از خلافت عزل کنید؛ ولی در هنگام مرگش و آن هم در حالت بیهوشی به کاتب خود عثمان دستور میدهد که منشور خلافت را به نام عمر بنگارد.(2)
ابن کثیر، غضب و خشم فاطمه علیها السلام را بر ابوبکر و عمر تصدیق میکند، ولی میگوید غضب او مهم نیست، زیرا او هم یکی ازانسانهای عادی و غیرمعصوم است که گاهی از برخی از پیشامدها ناراحت شده، خشمگین میگردند.(3)
علامۀ امینی در پاسخ ابن کثیر میگوید:
«با توجه به آیه تطهیر و گفته رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره فاطمه زهرا علیها السلام - که با عبارات مختلف در شصت کتاب از اهل تسنن نقل شده و مضمونش این است: که غضب فاطمه، غضب خداست - سخن ابن کثیر گزاف و لاف است».(4)
البته این سخن ابن کثیر تقلید از خلیفه دوم است که همین کلام را گفته است.(1)
ر. ک: الغدیر، ج 7، صص 232-235.
به راستی آنان در مقابل این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله که: « فاطمة بضعةٌ منّی فَمَنْ اغْضَبها أغضبنی » چه پاسخی دارند؟(2)از اینها که بگذریم، واژه «ایتاء» روشنترین دلیل است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را تحویل فاطمه علیها السلام داده و این ملک در تصرف فاطمه علیها السلام بوده است. این سؤال از خاطر تاریخ محو نمیگردد که خلیفه خوب میدانست که فاطمه علیها السلام راست میگوید، زیرا آن حضرت مطهّر به آیه تطهیر، آراسته به موهبت عصمت و پاره تن سرور پیامبران خدا بود، پس چرا با آنکه خود علم داشت باز از فاطمه علیها السلام شاهد خواست.
رمز و راز این پروندهسازی و بازی قضایی و داوری جائرانه، درآمد فدک است که خلیفه در آن روز به آن محتاج بود.
پیرامون ارزش اقتصادی و درآمد فدک گزارشهای بسیار متفاوتی وجود دارد که اگر همه آنها صحیح باشد، باید پذیرفت که ناظر به زمانهای گوناگوناند.
ابن طاووس درآمد سالانه فدک را هفتاد هزار دینار یاد کرده است.(3)
ابن داوود میگوید: عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، در حالی که درآمد فدک چهل هزار دینار بود.
جوهری نیز نگاشته که در زمان خلیفه دوم نصف فدک که سهم یهودیان بود به پنجاه هزار درهم ارزشگذاری شد که خلیفه این مبلغ را به یهودیان آن سرزمین داد و آنان از آنجا به شام کوچ کردند.(4)
ابن ابیالحدید مینگارد:
وقتی متوکل عباسی فدک را به عبدالله بن عمر بازیار واگذار کرد، هنوز یازده
درخت خرما از درختان کاشته شده به دست رسول خدا صلی الله علیه و آله در آنجا باقی بود. گاهی که فدک در دست فرزندان فاطمه علیها السلام قرار میگرفت خرمای آن را میچیدند و به حاجیان اهدا میکردند، حاجیان هم خرماها را از باب تبرک میگرفتند و به آنان احسان مینمودند.(1)
شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 217.
باری، فدک سرزمینی آباد بود و درآمد قابل توجهی داشت. فدک، دهکدهای بود که مردمش در جنگ خیبر با یهودیان در رایزنی بودند و به آنان کمک میرساندند. چنین سرزمینی بدون شک، از اشجار و کشت خوبی برخوردار بوده است. ابن ابی الحدید در بیان این حقیقت مینگارد:
«و کان فیها من النخل نحو ما بالکوفة الان من النخل».(2)بر این اساس، نخلهای آن چون نخلستانهای کوفه در زمان ابن ابی الحدید بوده و این جایگاه اقتصادی - مالی فدک را به روشنی مدلل میسازد.
معاویه در زمان به قدرت رسیدن خویش فدک را سه سهم کرد: ثلث آن را به مروان بن حکم و ثلث دیگر آن را به عمرو بن عثمان و ثلث باقیمانده را به فرزند خود یزید بخشید.(3)بنابر نقلی در همان آغاز غصب فدک، ابابکر، پس از استدلال حضرت فاطمه علیها السلام خواست تا سند فدک را به حضرت فاطمه علیها السلام بدهد، اما عمر بر او بانگ زد و مانع شد و گفت: اگر فدک را به فاطمه علیها السلام برگردانی هزینه این نیروها و جنگ با مرتدین را چگونه جبران میکنی؟
با توجه به آنچه نگاشته شد روشن میگردد که چرا ابوبکر پس از غصب خلافت، یکسره به سراغ فدک رفت و عاملان و کارگران حضرت فاطمه علیها السلام را از فدک اخراج کرد. انگیزه همان است که فرزند فاطمه علیها السلام امام صادق علیه السلام میفرماید:
« لَمّا وَلّی ابوبکر بن ابی قحافة، قال له عمر: إنَّ الناس عبید الدنیا لا یریدون
غیرها، فَامْنَعْ عَن علی و اهل بیته الخُمسَ و الفیء و فدکاً ...؛ (1)
بحارالانوار، ج 29، ص 194.
چون ابوبکر جامه خلافت پوشید عمر به او گفت: مردم، بندگان دنیا هستند و جز آن هدفی ندارند تو خمس و غنایم و فدک را از علی و خاندان او ممنوع کن. وقتی مردم دست او را خالی دیدند او را رها کرده، به تو متمایل میگردند».زلال این حدیث، سرچشمه جوشان تحلیلهای درستی است که بزرگان دین در رابطه با غصب فدک ارائه کردهاند. قاضی نورالله شوشتری، چنین مینگارد:
غرض ابوبکر و عمر از باز گرفتن فدک آن بود که اهل بیت رسالت علیهم السلام فقیر گشته، مردم از گرد ایشان پراکنده گردند و جمعیت ایشان پریشان و از هم پاشیده گردد، چنانکه پیش از این نیز - جریان نفاق - با رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین کرد(2)و سروش وحی این حقیقت را جاودانه ساخت: (هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّی یَنْفَضُّوا) .(3)
در فروغ ولایت نیز چنین نگاشتهاند:
«در نخستین روزهای خلافت هدف از تصرف فدک و مصادره اموال دخت گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله تقویت بنیه مالی حزب حاکم و تهی ساختن دست خلیفه راستین رسول خدا صلی الله علیه و آله از مال دنیا بود».(4)
همو مینگارد:
امام علی علیه السلام همه شرایط رهبری را دارا بود، زیرا علم، تقوا و سوابق درخشان و قرابت با پیامبر و توصیههای آن حضرت در حق او قابل انکار نبود و هرگاه فردی با این شرایط و زمینهها، قدرت مالی نیز داشته باشد و بخواهد با دستگاه متزلزل غاصب خلافت رقابت کند، این دستگاه با خطر بزرگی روبهرو خواهد بود. در این صورت اگر سلب امکانات و شرایط دیگر امام علی علیه السلام امکانپذیر نیست و نمیتوان با زمینههای مساعدی که در او بود مبارزه کرد، ولی میتوان علی علیه السلام
را از قدرت اقتصادی سلب کرد، به این دلیل برای تضعیف خاندان و موقعیت علی علیه السلام فدک را از دست مالک واقعی آن خارج ساختند و خاندان پیامبر را محتاج دستگاه خود قرار دادند.
بدیهی است که هر مسلمانی با سیری در زندگی زاهدانه امام علی و حضرت فاطمه علیهما السلام به این حقیقت پی میبرد که آنان فدک را برای خود نمیخواستند، بلکه برای کمک به مستمندان و فقیران میخواستند تا همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله به فقرا کمک میکرد آنان نیز چنین کنند. بدون شک، اگر پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز اموال در اختیارشان قرار میگرفت همین کار را میکردند. طبیعی است که این کار برای آنان محبوبیت مضاعفی ایجاد میکرد و خلیفه نمیخواست چنین شود.
گزارشی که در پی میآید این مطلب را تأیید میکند. ابوبکر به فاطمه علیها السلام گفت: من هرگز نمیتوانم سهم ذیالقربی را به شما بدهم، بلکه حاضرم هزینه زندگی شما را از آن تأمین کنم و باقی را در مصالح مسلمین مصرف کنم.(1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 16، ص 231.
بسیار روشن است که پرونده فدک، یک پرونده سیاسی است، نه حقوقی، زیرا دهکدهای بزرگ بود که درآمد نخلستانهایش با نخلستانهای کوفه برابری میکرد، پس اگر فدک در آن روزگار که هنوز دروازههای ایران و روم بر مسلمین باز نگشته و سیل اموال و غنایم به سوی مدینه جاری نشده بود، در دست حضرت فاطمه علیها السلام باقی میماند، برای دستگاه تازه به قدرت رسیده و متزلزل غاصب خلافت، زیانبار میبود، چون موجب بذل و بخشش این خاندان و در نتیجه محبوبیت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله میشد. آنان که گرد خانه علی علیه السلام بودند باقی میمانند و دستگاه خلافت این موضوع را برنمیتافت. پس باید هر چه زودتر فدک را از دست فاطمه علیها السلام بیرون میآوردند و عاملان آن حضرت را از فدک اخراج میکردند. این کار، سفارش عمر به ابوبکر بود و او نیز به سفارش عمر عمل کرد و پس از ده روز از داستان سقیفه و رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله عاملان و کارگران فاطمه علیها السلام را از فدک اخراج کرد.
مؤلف تفسیر الفرقان فی تفسیر القرآن پیرامون این موضوع چنین مینگارد:
1) (1)
ولقد کانت فتوی الخلیفه فی استلاب فدک فتوی سیاسیه، صدر عنه تضعیفاً لساعد اهل البیت علیهم السلام و تقویةً لصالح الخلافة، لکی یخمد اهل البیت عن کل حراک ضد حکمهم.(1)
الفرقان فی تفسیر القرآن، محمد صادقی، ج 4، ص 282.
غصب و تصرف فدک، حرکتی سیاسی بود، نه حقوقی و این دستگاه حکومت بود که میخواست با این عمل از قدرت اهل بیت علیهم السلام بکاهد و دستگاه خلافت را تقویت کند و شعله انقلاب فاطمی را خاموش نماید و از حرکت توفنده انقلاب جلوگیری کند.
از سوی دیگر، بر فرض محال، آنگونه که بعضی از علمای اهل سنت پنداشته و نگاشتهاند، اگر فدک آن گونه که ابوبکر ادعا میکرد از بیتالمال مسلمین بود و فاطمه علیها السلام از پدر ارث نمیبرد، پس مهر و عطوفت و اخلاق اسلامی کجا رفته بود؟ آیا عاطفه اسلامی و مهر به فاطمه علیها السلام که یگانه یادگار نبوت بود و آن همه از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن حضرت مهربانی میشد و مورد توجه مخصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله بود اقتضاء نمیکرد که خلیفه از اختیارات خود استفاده میکرد یا از مسلمانان اجازه میگرفت و تقاضای حضرت فاطمه علیها السلام را برآورده میساخت؟ آیا اگر چنین تقاضایی بر مسلمانان عرضه میشد، کسی مخالفت میکرد؟ هرگز! مسلمانان در آن زمان هنوز آراسته به اخلاق اسلامی بودند؛ همان کسانی که در غزوه تبوک، خرما از دهان خود بیرون آورده، به دهان برادر دینی خود میگذاشتند، پس آنان هنوز درس کرامت و اخلاقی را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله آموخته بودند، فراموش نکرده بودند.
این مسلمانان در جنگ بدر، هنگام عسرت و سختی، آزمایش شده بودند. در آن جنگ ابوالعاص که شوهر زینب، خواهر حضرت زهرا علیها السلام بود اسیر مسلمانان شد و خلاصی او منوط به فدیه گردید. زینب نیز همراه فدیه دیگران، گردنبندی را که از حضرت خدیجه به او رسیده بود فرستاد. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاهش به گردنبند افتاد بسیار متأثر شد، و با وجود عسرت و فقر بسیار مسلمانان و به خصوص مهاجرین، از آنان خواست تا گردنبند را به زینب برگردانند. مسلمانان از صمیم جان پذیرفتند وآن را باز گرداندند. ممکن است بگویید گردنبند کجا و فدک با آن درآمدش کجا. جواب این است که مهرورزی رسول
1) (1)
خدا صلی الله علیه و آله و حرمت به اقربای خود حد و مرز نمیشناخت. در جنگ حنین، قبیله بنیسعد در نبرد با اسلام شرکت کرده بودند و گروهی از زنان و کودکان و مقداری از اموال آنان در نبرد حنین به دست مسلمانان افتاده بود. این قبیله، همان گروهی بودند که دایه رسول خدا صلی الله علیه و آله حلیمه سعدیه در آن بود و مردم این قبیله به خاطر داشتند که حضرت محمد صلی الله علیه و آله دوران کودکی خویش را در میان آنان گذرانده و با شیر یکی از زنان این قبیله بزرگ شده است. آنان میدانستند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کانون مهرورزی و مهربانی و حقشناسی است و اگر آن حضرت را متوجه این موضوع سازند، بدون تردید اسیران آنها را آزاد خواهد کرد و به قبیله باز خواهند گشت.
چهارده تن از سران قبیله که همگی مسلمان شده بودند به همراه زهیر بن صرد، شرفیاب محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله شدند و چنین گفتند: در میان اسیران عمه و خالهها و خواهران رضاعی و خدمتگزاران دوران کودکی شما وجود دارند، و لازمه کرم و حقشناسی این است که به پاس حقوقی که برخی از زنان این قبیله بر گردن شما دارند کلیه اسیران را از زن و مرد و کودک آزاد فرمایید؟ اگر ما از نعمان بن منذر یا حارث بن ابی شمر، حاکمان عراق و شام چنین تقاضایی مینمودیم امید پذیرفتن آن را داشتیم تا چه رسد به شما که کانون مهربانی و عطوفت هستید. رسول خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ آنان گفت: زنان و فرزندان خود را بیشتر دوست دارید یا اموال خود را؟ فقالوا خیرتنا بین اموالنا و أحسابنا؛(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 3-4، ص 489.
ما زنان و فرزندان خویش را میخواهیم که شرافت ما هستند و با هیچ چیز آن را عوض نمیکنیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من حاضرم سهم خود و فرزندان عبدالمطلب را به شما ببخشم، ولی سهم سایر مسلمانان مربوط به خود آنهاست. باید خودشان از حق خویش درگذرند، بنابراین شما به مسجد بیایید و پس از آنکه من نماز ظهر را گزاردم در میان صفوف نماز برخیزید و رو به مسلمانان کنید و چنین بگویید: ما پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را پیش مسلمانان شفیع میسازیم و مسلمانان را نزد پیامبر واسطه قرار میدهیم که فرزندان و زنانمان را به ما باز گردانید. در این هنگام من برمیخیزم و آنچه مربوط به من و فرزند ان عبدالمطلب است به شما میبخشم و از دیگران نیز تقاضا میکنم که قسمت خود را ببخشند.1) (1)
نمایندگان هوازن، پس از نماز ظهر، سخنانی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنان آموخته بود به مردم گفتند، رسول خدا صلی الله علیه و آله سهم خود و کسان خویش را به آنها بخشید، سپس مهاجر و انصار هم از پیامبر پیروی کرده، قسمت مربوط به خود را به آنان بخشیدند. در این میان چند نفر انگشتشمار، چون اقرع بن حابس و عینیه بن حصن، از واگذار کردن قسمت خود ابا ورزیدند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها فرمود: «اگر شماها اسیران خود را بدهید من در برابر هر اسیر شش تن از اسیرانی که در نخستین جنگ به دست من بیفتد به شما میدهم».(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 4، صص 489-890؛ تاریخ الطبری، ج 3، سنه 8، صص 86-87؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، صص 268-269.
اقدام عملی و سخنان دلنشین آن بزرگوار سبب گردید تمام اسیران هوازن، جز یک پیرزن که عُینیه از بازگرداندن او امتناع ورزید آزاد گردیدند و یک عمل صالح و بذر نیکی که شصت سال پیش در سرزمین قبیله بنی سعد به دست حلیمه سعدیه غرس شده بود بارور شد و ثمر داد و کلیه اسیران هوازن به برکت شیر حلیمه سعدیه از بند بردگی آزاد شدند. پیامبر خواهر رضاعی خود «شیماء» را به حضور طلبید، آنگاه عبای خود را پهن کرد و او را روی آن نشاند و از حال او و خاندانش جویا شد.(2)
اکنون باید از دستگاه خلافت و بانیان سقیفه سؤال کرد که مگر شما این امور را از رسول خدا صلی الله علیه و آله مشاهده نکردید؟ مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله در اوج فقر و عسرت مسلمانان، در جنگ بدر گردنبند زینب را به او باز نگرداند؟ مگر به پاسداشت شیر قبیله بنیسعد و ارج نهادن به این پیوند، هزاران اسیر هوازنی را به آنان باز نگرداند؟ آیا قیمت فدک بیشتر بود یا آن همه اسیر؟ آن هم فاطمه علیها السلام با آن همه مکانت والا و آن همه محبتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله نبست به ایشان داشتند، و همه مسلمانان میدانستند که محبوبترین فرد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام است؛ کسی که پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله، و روحی بود که در میان سینه آن حضرت جاری بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن بزرگوار را سیدة نساء العالمین نامید و قدس و والایی او را از مریم علیها السلام برتر دانست و فرمود: «مریم سیده زنان زمان خودش بود ولی فاطمه علیها السلام سیده زنان عالمین است». فاطمهای که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر دست او بوسه میزد و میفرمود: «از فاطمه بوی بهشت استشمام میکنم»؛ معصومهای که نقطه پرگار آیه تطهیر بود.
با این اوصاف، آیا اگر ابوبکر از مسلمانان تقاضا میکرد که فدک در اختیار حضرت فاطمه علیها السلام باقی بماند آیا هیچیک از مسلمانان منکر میشد؟ هرگز بلکه همه از صمیم جان دستور خلیفه را میپذیرفتند. چون مسلمانان قرب و منزلت فاطمه علیها السلام را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانستند، ولی چرا خلیفه چنین نکرد؟ و البته هرگز چنین نمیکرد! بلکه بر عکس او به هر بهانه ممکن فدک را از دستان فاطمه علیها السلام بیرون میآورد. حقیقت همان است که گفته شد، ابوبکر میخواست به هرگونه ممکن خانه زهرا علیها السلام را فقیر و به زعم خودش، وابسته به دستگاه خلافت کند.
به هر روی، خلیفه برخلاف آیات قرآن مجید و موازین فقهی و قضایی اسلام و برخلاف ادعای دو معصوم که آیه تطهیر راستگویی و عصمت آن بزرگواران را تضمین کرده بود، کوشید تا این حقّ مسلّم اهلبیت به آنان نرسد.
سیری بر تحولات فدک در دو قرن اول و دوم به خوبی روشن میسازد که همه مردم اعم از دوست و دشمن فدک را از آن حضرت فاطمه علیها السلام میدانستند، حتی خود دستگاه خلافت نیز فاطمه علیها السلام را صاحب فدک میدانست، ولی سیاست، ریاست و دنیاگرایی شیطانی، بصیرت انسان را کور مینماید و انسان تصمیماتی میگیرد که در هنگام مرگ از آنها اظهار پشیمانی میکند.(1)
مروج الذهب، ج 1-2، صص 545-546.
باز گرداندن مکرر فدک به فرزندان حضرت فاطمه و امام علی علیهما السلام در طول دو قرن اول و دوم و سوم، دلیل ثابت و محکمی است که دوست و دشمن فدک را ملک فاطمه علیها السلام میدانستهاند.
پس از گسترش حکومت اسلامی و فتوحات بزرگ مسلمین، دروازههای کشور ایران و روم بر مسلمانان گشوده و سیل ثروت به مرکز خلافت روانه شد. در این زمان دستگاه خلافت خود را از درآمد فدک بینیاز دید و بنا بر نقل بعضی از مورخان، عمر که در روزهای اول، سند مکتوبی را که ابوبکر برای حضرت فاطمه علیها السلام نوشته بود پاره کرد، خودش فدک را به امام علی علیه السلام باز گرداند.
1) (1)
البته باز گرداندن عمر، هبه و بخشش از سوی او نبود؛ بلکه چون فدک را از آن فاطمه علیها السلام میدانست. البته بر مبنای فقه اهل سنت، عباس هم از رسول خدا صلی الله علیه و آله ارث میبرد(1)
معجم البلدان، یاقوت بن عبدالله حموی، ج 4، صص 238-239.
و نزاعی را بین علی علیه السلام و عباس نگاشتهاند.(2)به همین دلیل حدیث مجعول ابوبکر مبنی بر آنکه پیامبران میراثی نمیگذارند، برای عمر ثابت نبود.
بنابراین نقل، وقتی که پایههای خلافت خلفا در جامعه اسلامی محکم شد و دیگر کسی گمان نمیبرد که خلیفه راستین، علی علیه السلام با درآمد فدک به فکر مخالفت با آنان بیفتد و نیرو آماده کند و در مقابل آنان صفآرایی نماید، فدک به آن حضرت مسترد گردید.
با آنکه در دوران خلفای دیگر، علل اولیه تصرف فدک که عبارت بود از تقویت مالی دستگاه خلافت و تهیدست ساختن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله از میان رفته بود، ولی اقلیم فدک و درآمدش، همچنان در قلمرو سیاست و اموال خلفای غاصب قرار داشت و هر خلیفه با توجه به سیاستی که نسبت به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت پیرامون آن تصمیم میگرفت. گاهی فدک به مالکان واقعی آن یعنی فرزندان حضرت فاطمه و امام علی علیهما السلام باز میگشت و گاهی فدک را از دست آنان بیرون میآوردند و آن را جزو اموال عمومی و خالصه حکومت قرار داده، یا به یکی از نزدیکان خود میبخشیدند.
بنابراین بودند کسانی که کم و بیش به خاندان رسالت مهر میورزیدند یا سیاست زمانه ایجاب میکرد که از فرزندان فاطمه علیها السلام دلجویی کنند و فدک را به آنان بازگردانند. بدین ترتیب فدک، هیچگاه وضع ثابت و استواری نداشت، بلکه وضعیت آن پیوسته به گرایشهای مختلف و سیاستهای متضاد حکام وابسته بود.
فدک در دوران خلافت ابوبکر، کاملاً در اختیار او قرار داشت و از درآمد آن مبلغی مختصر به عنوان هزینه زندگی به خاندان پیامبر پرداخت میشد و باقیمانده آن مانند دیگر اموال عمومی زیر نظر خلیفه مصرف میشد. گفته شد که بنا بر نقل بعضی عمر، آن را به امام علی علیه السلام باز گرداند، ولی عثمان بار دیگر آن را تصرف کرد. بنا به نقل بلاذری،
عثمان فدک را تیول مروان بن حکم قرار داد.(1)
سنن بیهقی، ج 6، ص 301؛ العقد الفرید، ج 5، ص 33؛ المعارف، ص 84؛ تاریخ ابوالفدا، ج 1، ص 168.
چون امیرالمؤمنین علی علیه السلام به خلافت رسید شأن و مقام والای حکومتی آن حضرت ایجاب میکرد که پیرامون آن سکوت کند، زیرا با توجه به اهداف انقلابیون که عثمان را از میان برداشتند و با حیف و میلهای عثمان بیتالمال به تاراج رفته بود، سیاست علوی که همان سیاست محمدی صلی الله علیه و آله بود اقتضا میکرد که خود آن حضرت به استرداد فدک اقدام نکند، زیرا ممکن بود موجب گمراهی عدهای گردد.پس از شهادت علی علیه السلام و روی کار آمدن معاویه، او فدک را به سه قسمت تقسیم کرد، ثلث آن را به عمرو بن عثمان و ثلث دیگرش را به مروان بن حکم و ثلث باقیمانده آن را به فرزندش یزید واگذار کرد. فدک، پیوسته دست به دست میگشت تا آنکه خلافت به مروان بن حکم رسید. او همه سهام را از دو نفر دیگر خرید و از آن خود قرار داد و سرانجام آن را به فرزند خود عبدالعزیز بخشید. او نیز فدک را به فرزند خود عمر بن عبدالعزیز هدیه کرد یا برای او به ارث گذاشت.
هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید تصمیم گرفت تا بسیاری از لکههای ننگین بنیامیه را از دامان جامعه اسلامی پاک سازد. از این رو به جهت گرایشی که به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت، نخستین مظلمهای را که به صاحبان اصلی آن باز گردانید فدک بود. وی آن را در اختیار حسن بن حسن بن علی علیه السلام قرار داد. او نامهای به فرماندار مدینه ابوبکر بن عمرو نوشت و دستور داد فدک را به فرزندان فاطمه علیها السلام پس دهد.(2)
فرماندار بهانهگیر مدینه در پاسخ نامه خلیفه نوشت: فاطمه علیها السلام در مدینه فرزندان بسیاری دارد و هر کدام در خانوادهای زندگی میکنند. من فدک را به کدامیک باز گردانم؟ عمر بن عبدالعزیز وقتی پاسخ نامه فرماندار را خواند سخت ناراحت شد و گفت: من اگر تو را به کشتن گاوی فرمان دهم مانند بنیاسرائیل خواهی گفت که رنگ آن گاو چگونه باشد. هنگامی که نامه من به دست تو رسید فدک را میان فرزندان علی علیه السلام که از فاطمه علیها السلام هستند تقسیم کن.
حاشیهنشینان دربار که همه از تیره بنیامیه بودند از دادگری خلیفه سخت برآشفتند و گفتند: تو با این عمل، ابوبکر و عمر را خطاکار دانستی. چیزی نگذشت که عمر بن قیس با گروهی از کوفه وارد شام شد و از کار خلیفه انتقاد کرد. خلیفه در پاسخ آنان گفت: شما جاهل و نادانید. آنچه را که من به خاطر دارم شما هم شنیدهاید، ولی فراموش کردهاید. استاد من ابوبکر بن محمد، از پدرش و او از جدش نقل کرد که پیامبر گرامی اسلام فرمود: «فاطمه پاره تن من است، خشم او سبب خشم من و خوشنودی او موجب خوشنودی من است». فدک در زمان خلفا جزو اموال عمومی و خالصه حکومت بود و سپس به مروان واگذار شد و او نیز آن را به پدرم عبدالعزیز بخشید. پس از درگذشت پدرم من و برادرانم آن را به ارث بردیم و برادرانم سهم خود را به من فروختند یا بخشیدند و من نیز آن را به حکم حدیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله به فرزندان فاطمه علیها السلام باز گرداندم.(1)
همان؛ فروغ ولایت، آیت الله جعفر سبحانی، صص 207-208.
پس از درگذشت عمر بن عبدالعزیز، آل مروان یکی پس از دیگری زمام امور را به دست گرفتند و همگی برخلاف روش و سیره عمر بن عبدالعزیز گام برداشتند. در مدت خلافت آنان، فدک در تصرف غاصبانه بود و خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله از درآمد آن محروم بودند.(2)
پس از انقراض حکومت امویان و تأسیس دولت عباسی، فدک تحولات بسیاری داشت. سفاح اولین خلیفه عباسی فدک را به عبدالله بن حسن باز گردانید، ولی پس از او منصور، آن را باز ستاند. مهدی فرزند منصور از روش پدر پیروی نکرد و فدک را به فرزندان فاطمه علیها السلام باز گرداند. پس از درگذشت مهدی، فرزندان وی موسی و هارون که یکی پس از دیگری زمام حکومت را به دست گرفتند فدک را از فرزندان فاطمه پس گرفتند و در تصرف خود درآوردند تا اینکه مأمون، زمام خلافت را به دست گرفت.
روزی مأمون برای رسیدگی به شکایت جلوس کرد و بار عام داد و نامههایی از ستمدیدگان به دست او رسید. اولین نامهای که به بررسی آن پرداخت، نامهای بود که نویسنده آن، خود را وکیل و نماینده فاطمه علیها السلام معرفی کرده، خواستار باز گرداندن فدک به دودمان نبوت شده بود. مأمون نامه را نگریست و گریست، آنگاه دستور داد نویسنده نامه را احضار کنند. پس از چندی پیرمردی وارد مجلس خلیفه شد و با مأمون پیرامون فدک به
بحث پرداخت، پس از یک رشته مناظرات، مأمون قانع شد و دستور داد تا نامهای رسمی به فرماندار مدینه بنویسند و فدک را به فرزندان فاطمه علیها السلام باز گردانند.(1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، صص 216-217.
مأمون در سال دویست و ده هجری فرمانی به این شرح به قثم بن جعفر، عامل و فرماندار مدینه نگاشت:
امیرالمؤمنین از روی دیانت و به حکم منصب خلافت و به خاطر خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله از دیگر مسلمانان، به پیروی از سنت پیغمبر و اجرای امر او و پرداخت عطایا و صدقات جاری به مستحقان و گیرندگان آن سزاوارتر است. خدا امیرالمؤمنین را توفیق دهد و از لغزشش باز دارد و او را به کاری که موجب قربت اوست وا دارد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله - در زمان حیات خویش - فدک را به فاطمه علیها السلام دختر خویش بخشید و این واگذاری در زمان پیغمبر امری آشکار و شناخته بود و خاندان پیغمبر در آن اختلافی نداشتند. فاطمه علیها السلام تا زنده بود حق خود را مطالبه میکرد. امیرالمؤمنین لازم دید فدک را به ورثه فاطمه علیها السلام برگرداند و آن را به ایشان تسلیم نماید و با اقامه حق و عدالت و تنفیذ فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و اجرای صدقه او به پیغمبر تقرب جوید. امیرالمؤمنین دستور داد این فرمان را در دیوانها ثبت کنند و به عاملان وی در شهرها بنویسند. هرگاه پس از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله از جهان رفت رسم چنین بوده است که در موسم حج در جمع مسلمانان اعلام میکردهاند: هر کس صدقهای یا بینهای یا عدهای دارد سخن او را بشنوید و بپذیرید، فاطمه علیها السلام سزاوارتر است که گفته او درباره آنچه پیغمبر برای او قرار داده است تصدیق شود.
امیرالمؤمنین به مولای خود مبارک طبری مینویسد فدک را هر چه هست و با همه حقوقی که بدان منسوب است و هر چند برده که در آن کار میکند و هر مقدار غلّه که درآمد آن میباشد و نیز دیگر متعلقات آن به ورثه فاطمه علیها السلام دختر پیغمبر برگرداند. امیرالمؤمنین تولیت فدک را به محمد بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب و محمد بن عبدالله بن حسن بن
1) (1)
علی بن حسین بن علی بن ابیطالب میدهد تا درآمد آن را به مستحقان آن برسانند و تو قثم بن جعفر! از دستور امیرالمؤمنین و طاعتی که خدا وی را بدان ملزم ساخت و توفیقی که در تقرب خود و پیغمبر خود نصیب او فرمود آگاه باش و کسان خود را نیز از آن آگاه ساز و محمد بن یحیی و محمد بن عبدالله را به جای مبارک طبری بگمار و آنان را در کار افزون کردن محصول فدک و آباد نمودن آن یاری کن. انشاءالله روز چهارشنبه دوم ذیقعده سال دویست و ده.(1)
فتوح البلدان، بلاذری، صص 37-38؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 16، صص 216-217.
این فرمان در آغاز قرن سوم هجری، یکصد سال پیش از مرگ طبری و یکصد و سی سال پیش از مرگ بلاذری نوشته شده و فرمان خلیفهای است به مأمور خود، یعنی فرمانی رسمی و سندی دولتی است. از مضمون فرمان فهمیده میشود که آنچه در روزهای نخستین پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله رخ داده مصلحتبینیهای سیاسی و اغراض شخصی بوده است و این مصلحتبینی سنت جاری رسول خدا صلی الله علیه و آله را تغییر داده است، چون در فرمان نگاشته: «واگذاری فدک به فاطمه علیها السلام در زمان رسول خد ا صلی الله علیه و آله امری آشکار و شناخته شده بود و خاندان پیغمبر در آن اختلافی نداشتند».
حال اگر غرض مأمون تنها دلجویی از خاندان امام علی علیه السلام و جلب عواطف شیعیان آنان بود میبایست کاری نظیر آنچه عمر بن عبدالعزیز کرد انجام دهد و تنها درآمد فدک را به فرزندان فاطمه علیها السلام واگذارد و نیازی نمیبود که خط بطلان بر کردار گذشتگان و به خصوص خلفای نخستین بکشد. اگر فدک صدقهای بوده که پیغمبر به موجب شئون امارت مسلمانان در آن دخالت میکرده، چگونه به فاصله ربع قرن پس از رحلت آن حضرت، خلیفهای آن را تیول خویشاوند خود میکند.(2)
فدک همچنان در دست فرزندان زهرا علیها السلام بود تا اینکه متوکل برای خلافت انتخاب شد. وی که از دشمنان سرسخت خاندان رسالت بود، فدک را از فرزندان زهرا علیها السلام باز گرفت و آن را تیول عبدالله بن عمر بازیار قرار داد. در سرزمین فدک یازده اصله نخل وجود داشت که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را به دست مبارک خود غرس کرده بود و مردم در ایام حج، خرماهای آن نخلها را به عنوان تبرک و به قیمت گزافی میخریدند و این خود
کمک شایانی به خاندان نبوت بود. عبدالله از این مسئله بسیار ناراحت بود. از این رو به فردی از اهالی بصره به نام بشیران دستور داد تا به مدینه رود و آن یازده درخت خرما را قطع نماید. او نیز با جسارت و شقاوت تمام مأموریت خود را به انجام رساند و درختان را قطع کرد، ولی چون به بصره بازگشت به جزای عمل خویش رسید و بدنش فلج گردید.(1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 16، صص 216-217؛ فتوح البلدان، بلاذری، ترجمه محمد توکل، صص 44-50.
محدث قمی در کتاب «فیض العلام» چنین مینگارد:
پس از مأمون، باز فدک غصب گردید و واثق آن را برگردانید، پس از او دیگر باره توسط متوکل غصب شد و فرزندش منتصر آن را باز گردانید. بعد از منتصر توسط مستعین بالله غصب گردید و مهتدی آن را به آل فاطمه علیها السلام برگردانید. معتمد جانشین او نیز فدک را در اختیار آل فاطمه علیها السلام قرار داد. بعد از معتمد بار دیگر فدک غصب گردید و معتضد آن را به آل علی و فاطمه علیهما السلام باز گردانید. بار دیگر به تصرف جانشیان او درآمد تا سرانجام الراضی بالله بیستمین خلیفه عباسی آن را به وارثان فاطمه علیها السلام باز گردانید.(2)بعد از او دوباره غصب شد و از آن روزگار به بعد فدک از دست خاندان نبوت بیرون آمد و حکومتهای ستمگر از باز گرداندن آن به فرزندان فاطمه علیها السلام خودداری کردند.(3)
خلاصه، این همه رد و بازگشت، دلیل آن است که داوری ابوبکر را حتی موافقان خلافت او قبول نداشتند و داوری او را باطل و خلاف موازین اسلامی میدانستند.(4)
پاسخ ابوبکر به حضرت فاطمه علیها السلام به دو گونه گزارش گردیده است؛ نخست آنچه ابن طیفور در بلاغات النساء مینگارد که پاسخی نرم و با احترام تمام است که با لحنی همراه با ادب، حق فاطمه علیها السلام را غصب میکند. در این پاسخ چنین آمده:
یا إبْنَةَ رَسُولِ الله لَقَدْ کَانَ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفاً رَحِیماً، وَ عَلَی الْکَافِرِینَ عَذَاباً ألِیماً، وَ اذا عزوناه کَانَ أبَاکَ دُونَ النِّسَاء، وَ أخَا ابنَ
عَمک دوُنَ الرِّجَالَ ...؛ (1)
بلاغات النساء، ص 19.
دختر پیغمبر! پدرت غمخوار مؤمنان و به آنان مهربان بود، دشمن کافران، و مظهر قهر یزدان بر ایشان بود. اگر نسب او را بجوییم او پدر توست نه پدر دیگر زنان. برادر پسر عموی تو است نه دیگر مردان. در دیدۀ او از همه خویشاوندان برتر و در کارهای بزرگ او را یاور بود. جز سعادتمند شما را دوست ندارد و جز پستسرشت، تخم دشمنی آنان را در دل نمیپرورد.شما در آن جهان ما را پیشرو و پیشوا و به سوی بهشت رهگشایید. من چه حق دارم که پسر عمت را از خلافت باز دارم! اما فدک و آنچه پدرت به تو داده اگر حق توست و من از تو گرفتهام ستمکارم.
و أمّا المیراث: میدانی پدرت گفته است: ما پیمران میراث نمیگذاریم. آنچه از ما بماند صدقه است.
فاطمه علیها السلام در جواب او فرمود:
« إنّ الله یقول عن نبیٍ من أنبیائِهِ (یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ)2 و فرمود: (وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ)3 فهذان نَبیّان. و قد علمت أنَّ النّبوّة لا نوَرّث، و إنّمَا یورث مادونها، فمالی أمنع إرثَ أبِی؟ أأنزل الله فی الکتاب إلا فاطمه بنت محمد فتدلنی علیه...؛(2)فاطمه علیها السلام فرمود: اما خدا درباره دو تن از پیامبران میفرماید: «از من و از آل یعقوب میراث میبرد» و نیز گوید: «سلیمان از داود ارث برد». این دو، پیامبر خدایند و ارث نهادند و ارث بردند. آنچه به ارث نمیرسد پیمبری است، نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من میگیرند آیا در کتاب خدا فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله از این حکم بیرون شده است؟ اگر چنین آیهای است بگو تا بپذیرم».
ابوبکر در پاسخ گفت: «دختر پیغمبر گفتار تو بین است و حجت و منطق تو زبان نبوت (أنْتِ عِیْنُ الْحجة وَ مَنْطِقُ الرِّساله) و منطق رسالت هستی، کسی را چه رسد که سخن تو را نپذیرد و چون منی چگونه تواند بر تو خرده گیرد؟ شوهرت میان من و تو داوری خواهد کرد».(1)
همان.
ابن ابی الحدید عکسالعمل ابوبکر را به صورتی دیگر نوشته است:
یا ابْنَتَهَ رَسُولِ اللِه، وَاللهِ مَا خَلَقَ اللهُ خَلْقاً أحَبُّ إلیّ مِنْ رَسوُلِ الله....(2)
دختر رسول خدا! به خدا سوگند، هیچ یک از آفریدگان خدا را بیشتر از پدرت دوست نمیدارم! روزی که پدرت مرد دوست داشتم آسمان بر زمین فرود آید. به خدا دوست دارم عایشه بینوا شود و تو مستمند نباشی. چگونه ممکن است من حقّ همه را بدهم و درباره تو ستم کنم. تو دختر پیغمبری! این مال از آن پیغمبر نبود، مال همه مسلمانان بود. پدرت آن را در راه خدا میداد و نیاز مردمان را با آن برطرف میساخت. پس از مرگ او من نیز مانند او رفتار خواهم کرد.
در واقع حضرت فاطمه و امام علی علیهما السلام محرم اسرار رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، پس چگونه ممکن است رسول الله حکمی از احکام خدا را که ویژه آن دو بزرگوار است به آنها نگوید؛ حکمی که نگفتن آن، موجب آزار و اذیت فاطمه علیها السلام میگردد و خود رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارهاش فرمود: «هر که او را آزرده کند مرا آزرده ساخته است». حضرت فاطمه علیها السلام از این سخنان سخت آزرده شد و برآشفت و به ابوبکر چنین فرمود:
« واللهِ لَا کَلَّمْتُکَ أبداً! و اللهِ لِاَدْعُوَنَّ اللهَ عَلَیْکَ ...؛ (3)به خدا سوگند هیچگاه با تو سخن نخواهم گفت... به خدا سوگند تو را نفرین میکنم».
البته ابن ابی الحدید پاسخی اهانتآمیز نیز روایت کرده که ابوبکر در آن به علی علیه السلام اهانت میکند:
چون ابوبکر خطبه دختر رسول خدا را شنید بر او گران آمد. پس به منبر رفت و گفت: أیها الناس ما هذه الرّعة إلی کل قاله!...؛ مردم چرا به هر سخنی گوش
میدهید؟ چرا در روزگار پیغمبر چنین خواستهایی نبود؟ هر کس از این مقوله چیزی شنیده بگوید. هر کس دیده گواهی دهد... را ماند که گواه او دم اوست. میخواهد فتنه خفته را بیدار کند. از درماندگان یاری میخواهد، از زنان کمک میگیرند. أم طحال را ماند که بدکاری را از همه چیز بیشتر دوست داشت. من اگر بخواهم میگویم و اگر بگویم آشکار میگویم! لیکن چندانکه مرا واگذارند خاموش خواهم بود. شما گروه انصار! سخن نابخردان شما را شنیدم! شما بیشتر از دیگران باید رعایت فرموده پیغمبر را بکنید! چه شما بودید که او را پناه دادید و یاری کردید. من دست و زبانم را از کسی که سزاوار مجازات نباشد کوتاه خواهم داشت.(1)
همان، صص 214-215.
پس از این سخنان بود که دختر پیغمبر به خانه بازگشت ابن ابی الحدید میگوید: این سخنان را بر نقیب ابو یحیی، یحیی بن ابو زید بصری خواندم و گفتم: ابوبکر به چه کسی کنایه میزند؟ او گفت: کنایه نمیزند به صراحت میگوید. اگر سخن او صریح بود از تو نمیپرسیدم. خندید گفت: مقصودش علی علیه السلام است. پرسیدم، روی همۀ این سخنان تند با علی است؟ پاسخ داد آری پسرکم! حکومت است! انصار چه گفتند؟ از علی علیه السلام طرفداری کردند اما او ترسید فتنه برخیزد، آنان را نهی کرد.(2)
به هر روی، آیا به راستی در آن زمان، خلیفه وقت چنین سخنانی گفته است؟ آیا فاطمه علیها السلام در مسجد حاضر بوده و شنیده که به شوهر وی و پسر عموی پیغمبر و نخستین مسلمان چنین بیحرمتی روا داشتهاند؟ آیا درایت، کاردانی و مصلحتاندیشی، رخصت میداده که خلیفه در مجمع مسلمانان چنان سخنانی بگوید؟ اگر این سخنان گفته شده عکسالعمل آن در حاضران چه بوده است؟ آیا پذیرفتهاند یا به اعتراض برخاستهاند یا اینکه خاموش نشستهاند؟ آیا میتوان گفت این کلمات، ساخته و پرداخته ابن ابی الحدید است؟ در حالی که میدانیم ابن ابی الحدید و نقیب بصری شیعه نبودند، آنان در این کار چه سودی داشتهاند؟(3)
علی علیه السلام پاسخ این معما را گفتهاند:
« فإنّهم أضْمَروا لرسولک ضُرُوباً مِن الشّر والغدر ...؛ (1)
الحکم المنثوره، ابن ابی الحدید، صص 30-31.
همانا قریش نسبت به رسولخدا صلی الله علیه و آله دشمنی میورزیدند و انواع بدیها و مکرها را برای ناکام گذاردن بعثت متعالی و هدایتگر آن بزرگوار به کار گرفتند».
همچنین وقتی از آن حضرت سؤال شد:
أرأیت لو کان رسول الله ترک وَلداً ذکَراً قد بَلَغ الحُلُم و آنس فیه الرشد...؛ اگر برای رسول خدا فرزند پسر باقی مانده بود و او برخوردار از رشد و بلوغ و درایت بود آیا رهبری او را میپذیرفتند؟ امام علی علیه السلام در پاسخ فرمود: «قال لا بَلْ یقتلوه إن لم یفعل ما فعلت...»؛ هرگز رهبری او را نمیپذیرفتند، بلکه او را میکشتند؛ اگر آنچه را من انجام دادم انجام نمیداد... عرب پیروی از رسول خدا صلی الله علیه و آله را ناگوار میدانست و نسبت به آن حضرت حسد میورزید و از همان زمان حیات و زندگانی پیامبر خدا تصمیم گرفتند که نگذارند خلافت و امامت در خاندان آن حضرت قرار گیرد. اگر نبود اینکه قریش نام مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله را وسیلهای برای رسیدن به قدرت و نردبانی برای وصول به عزت و حکومت قرار داده بود، هرگز حتی یک روز پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله سر کرنش در برابر خداوند فرود نمیآورد.(2)
همین معنا را سید بن طاووس از امام زین العابدین علیه السلام روایت میکند:
و لَقَدْ قال مولانا زین العابدین علیه السلام: «واللهِ لَوْ تمکنّ القوم أنْ طلبوا الملک بغیر التعلق باسم رسالته، کانوا قد عدلوا عن نبوته؛(3)به خدا سوگند! اگر آن گروه میتوانستند سلطنت و ملک را بدون وابستگی به نام رسالت پیامبر به دست آورند همانا رسالت او را انکار میکردند».
به هر روی، از جریانی که چنین لایههای پنهانی داشته و آرمان آن فقط دنیاگرایی و رسیدن به مقامات دنیوی بوده چنین گفتاری باورکردنی است.
علی علیه السلام اولین شخصیت بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و محبوبترین چهره نزد آن حضرت، همتای قرآن و همراه حق بود و از سوی دیگر، فاطمه علیها السلام سیده زنان جهان و پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله بود آنها نزد دنیاگرایان باید مظلوم و محکوم گردند و حقشان پایمال شود. البته، حقیقت داستان همان است که ابن ابی الحدید و ابن طاووس ذکر کردند. حال اگر بر فرض بپذیریم که آنان به گمان خود میخواستند اختلاف پیدا نشود و فتنه برنخیزد، وحدت کلمه باید حفظ شود، اگر گروههایی به مخالفت با حکومت تازه برخیزند، قدرت مرکزی را ناتوان خواهند کرد. به هر صورت که ممکن است باید آنان را به جمع مسلمانان باز گرداند، ابوسفیان دشمن دیرین اسلام در کمین است، میخواهد میان مسلمانان تفرقه ایجاد کند، (البته علی علیه السلام آن شیطان را به شدت راند) ولی به هر صورت اگر ابوسفیان موفق گردد و در داخل مدینه نیز دو دستگی پیش آید و انصار مقابل مهاجران بایستند، آشوبی بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده رئیس خزرج چشم به خلافت دوخته است. هنوز با خلیفه بیعت نکرده، انصار خود را برای رهبری مسلمانان سزاوارتر از مهاجران میدانند. اگر در آغاز کار، حکومت سخت نگیرد هر روز از گوشهای بانگی برخواهد خاست.(1)
فاطمه الزهرا، عباس عقاد، ص 57.
به هر روی مصلحت اقتضاء میکند همه بیدادها بر فاطمه علیها السلام و علی علیه السلام نازل گردد خلافت غصب گردد، فدک گرفته شود، حریم خانه هتک شود، و سخنان یاوه خلیفه علیه علی علیه السلام بگوید آخر مصلحت است، باید حقیقت را سوزاند. وای بر چنین توجیه و توجیهگرانی! که با این توجیهات پوشالی بنیاد حقیقت را میسوزانند.این توجیهات از همان روزهای نخستین تا امروز صدها بار تکرار شده است، ولی باید پیامدهای این مصلحتاندیشی را ملاحظه کرد. آیا به راستی مصلحت مسلمانان در آن بود که چهره حقیقت این گونه پایمال مصلحتبازان گردد؟ آیا این مصلحتگرایی بزرگترین آفت مسلمانی نیست؟ آیا اگر در اجتماع اسلامی - به هر غرض و نیتی - اصلی مسلّم دگرگون شود، برای آیندگان چه باورهایی پدید خواهد آمد؟
آیا پیامد این، حقیقتسوزی و مصلحتسازی، فتنههای بزرگ، شورشها و قیامها نخواهد بود؟ آیا به قدرت رسیدن شجره ملعونه، دستاورد این بازیها نبود؟ آیا روز عاشورا و حرّه، دو میوه تلخ این درخت مصلحتاندیشی نبود؟
1) (1)
باری، اگر به جای این مصلحتبازی، حقیقت، مدار و محور امور قرار میگرفت، بدون شک تاریخ اسلام این گونه خونبار رقم نمیخورد؛ بلکه لبریز از تعالی و بالندگی، اوج و سرافرازی، آراستگی به مکارم اخلاق، معطر به عطر ایمان و منور به فروغ پارسایی و عدالت میگشت و رود نور انسانیت جاری میشد، و جامعه جهانی، بهار انسانیت را جشن میگرفت؛ یعنی همان چیزی که ما منتظر تحقق آن توسط فرزند بزرگوار فاطمه علیها السلام مهدی موعود میباشیم.
پس از حکم بیدادگرانه و خلاف موازین قضایی ابوبکر، فاطمه علیها السلام از مسلمانان یاری خواست تا علیه این پدیده شوم بدعت و ناداوری به پا خیزند و از او و ارزشهای اصیل اسلامی دفاع کنند.
آن حضرت چنین فرمود:
مَعْشَرَ البَقِیّةِ، وَ أعْضادَ المِلَّةِ، وَ حُصُونَ الإسْلامَ، مَا هذِهِ الغَمِیزَةُ فی حَقّی؟ وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلامَتِی؟ أمَا قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله ألمَرْءُ یحْفَظُ فی وُلْدِهِ؟ سَرْعَانَ مَا أجْدَبْتُمْ فَأکْدَیْتُمْ، وَ عَجْلانَ ذَا إهَالَةً. تَقُولوُنَ مَاتَِ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله، فَخَطْبٌ جَلیلٌ، إسْتَوْسَعَ وَهْیُهُ، وَ اسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ، وَ فُقِدَ راتِقُهُ، وَ أظْلَمَتِ الأرْضُ لِغَیْبَتِهِ و اکْتَأبَتْ خِیَرَةُ اللهِ لِمُصِیبَتِهِ، وَ خَشَعَتِ الجِبالُ، و أکْدَتِ الآمالُ، وَ اضیعَ الحَریمُ، و اذِیلَتِ الحُرمَةُ عِنْدَ مَمَاتِهِ. وَ تِلْکَ نازِلَةٌ علینا. بَها کِتابُ اللهِ فی افْنِیَتِکُمْ فی مُمْساکُمْ و مُصْبِحِکُمْ، یهْتِفُ بِهَا فَی أسْمَاعِکُمْ، وَ قَبْلَهُ حَلَّتْ بِأنْبِیَاءَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رُسُلِهِ ؛ (1)
بلاغات النساء، ص 17؛ الاحتجاج، ج 1، ص 124؛ کشف الغمه، ج 2، صص 216-217؛ دلائل الامامه، ص 120؛ موسوعة سیرة اهل البیت علیهم السلام، الجزء التاسع: فاطمة الزهرا، صص 349-350 با تفاوت فراوان در الفاظ.
ای گروه مؤمنین! ای یاوران دین! ای پشتیبانان اسلام! چرا حق مرا نمیگیرید؟ چرا دیده به هم نهاده و ستمی را که به من روا داشتند، میپذیرید؟ مگر نه اینکه پدرم فرمود: احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذیرفتید و بیدرنگ در غفلت خفتید. پیش خود میگویید محمد از دنیا رفت، آری او از جهان رحلت کرد و جان به خدا سپرد، مصیبتی است بزرگ و1) (1)
اندوهی است سترگ، شکافی است که هر دم گشاید و هرگز به هم نیاید. فقدان او زمین را لباس ظلمت پوشاند و برگزیدگان خدا را به سوگ نشاند. شاخ امید بی بر و کوهها زیر و زبر شد. حرمتها تباه و حریمها بیپناه ماند. اما نه چنان است که شما این تقدیر الهی را ندانید و از آن بیخبر مانید. قرآن در دسترس شماست شب و روز میخوانید. چرا و چگونه معنی آن را نمیدانید که پیمبران پیش از او نیز مردند و جان به خدا سپردند. «محمد جز پیغمبری نبود. پیغمبرانی پیش از او آمدند و رفتند، اگر او کشته شود یا بمیرد شما به گذشته خود باز میگردید؟ کسی که چنین کند خدا را زیانی نمیرساند و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».
حضرت فاطمه علیها السلام براساس تعالیم رسول خدا صلی الله علیه و آله و آموزههای قرآن، چون پیامبران، ارشاد و هدایت میکند. در واقع هم بشارتدهنده است هم ترساننده. پس در آغاز، آنان را به شناخت موقعیت و جایگاه خویش فرا میخواند که ای مسلمانان! شما یاری کنندگان دین و پشتیابانان اسلام بودید و از حریم اسلام و احکام آن دفاع میکردید، ولی امروز شما را چه شده است؟ بدعتها یکی پس از دیگری ظاهر میگردد؛ حقوق تضییع میشود؛ با احکام خدا مخالفت میگردد، ولی شما آرام و ساکت فقط نظاره میکنید؟ چرا در مقابل این منکرها قیام نمیکنید و از اسلام دفاع نمینمایید، مگر این قرآن فراروی شما نیست؟ « کِتَابُ اللهِ فِی أفْنِیَتِکُمْ فِی مُمْسَاکُمْ وَ مُصْبِحِکُمْ ؛ شب و روز آن را میخوانید، پس چرا و چگونه معنای آن را نمیدانید».
آیاتی از قرآن مسلمانان را به صفت امر به معروف و نهی از منکر میآراید و به آنان فرمان میدهد تا از حق دفاع کنند و در مقابل تجاوز و تعدی، بایستند؛ از جمله:
1) (1)
سوره توبه، آیه 112.
2) (2) همان، آیه 71.
(تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ) .(2)
(وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ) ؛ (3)و باید از شما مسلمانان برخی خلق را به خیر و صلاح دعوت کنند و مردم را به نیکوکاری فرمان دهند و از کارهای بد باز دارند.
(یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ) ؛ (4)به خدا و روز قیامت ایمان میآورند و به نیکویی امر و از کارهای بد، نهی میکنند.
(... وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ) ؛ (5)آنهایی هستند که اگر در روی زمین به آنها اقتدار و مکانت دهیم نماز به پا میداند... و امر به معروف و نهی از منکر میکنند.
(یا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ) ؛ (6)ای فرزند عزیزم! نماز به پا دار و امر به معروف و نهی از منکر کن.
در برخی آیات نیز تأکید فرموده که شما بهترین امتها هستید، ولی آنگاه که مردم را به نیکوکاری وادار نمایید و از کارهای بد بازدارید.(7)
بر این اساس، افتخار حکومت دینی آن است که حافظ و نگهبان عدالت باشد. از حقوق مردم حراست نماید و پاسدار ارزشهای دینی باشد. همچنین حریمها را محترم شمارد تا مردم احساس آرامش کنند. اینک، پس از رحلت آخرین فرستاده الهی، نظام حاکم که مدعی جانشینی پیامبر است، حریم حق را شکسته، عدالت را پایمال ساخته و محکمه او برخلاف موازین حقوقی اسلام - و فقط براساس منافع سیاسی - حکمی خلاف اسلام صادر کرده و بدعتی دیگر پدید آورده است.
1) (1)
سوره اعراف، آیه 157.
2) (2) سوره آل عمران، آیه 110.
3) (3) همان، آیه 104.
4) (4) سوره آل عمران، آیه 114.
5) (5) سوره حج، آیه 41.
6) (6) سوره لقمان، آیه 17.
7) (7) سوره آل عمران، آیه 110.
اقامه عدل و داد، آرمان بزرگ پیامبران است: (لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ) .(1)
سوره حدید، آیه 25.
بر این اساس آیات قرآن، همه را به این وظیفه فرا میخواند؛ از جمله:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ) ؛ (2)(ای اهل ایمان نگهدار عدالت باشید و برای خدا گواهی دهید هر چند بر ضرر خودتان باشد).
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ) ؛(3)
(إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ)4
(... اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی) ؛ (4)مبادا عداوت و کینه با گروهی شما را بر آن بدارد که از راه عدالت خارج شوید، هرگز. عدالت ورزید که از هر عمل دیگر به تقوا و پارسایی نزدیکتر است.
بر مسلمانان است که به حق سفارش کنند: (وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ)6
(وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ...) ؛ (5)(و اگر دو طایفه از مؤمنان با هم به قتال و دشمنی برخیزند، البته شما مؤمنان بین آنها صلح برقرار نمایید، ولی اگر یک قوم بر دیگری ظلم کرد با آن گروه ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا باز آید، پس هرگاه به حکم حق برگشت با حفظ عدالت، میان آنها صلح برقرار نمایید، و همیشه عدالت ورزید که خداوند اهل عدل و داد را دوست میدارد).
(وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتِینَ) ؛ (6)برای خدا به پا خیزید.
(قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنی وَ فُرادی) ؛ (7)(ای رسول ما! به امت بگو که من شما را به یک سخن اندرز دهم، و آن سخن این است که شما برای خدا دو نفر با هم یا هر یک به تنهایی قیام کنید).
حضرت فاطمه علیها السلام به مردم هشدار داد که آیات قرآن چون چراغی نورافروز فرا روی شماست، پس چرا بیراهه میروید و به وظیفه مسلمانی خود عمل نمیکنید؟ آنگاه فرمود: «أمَا قَالَ رَسُولُ اللهِ: ألْمَرْءُ یحْفَظُ فی وُلْدِه؟»؛ مگر نه اینکه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ باختید.
برخی از آیات قرآن کریم متذکر مواردی شدهاند که مسلمانان باید در برخورد با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آنها را رعایت کنند؛ از جمله:
مؤمنان حقیقی آنهایی هستند که به خدا و رسولش ایمان و انقیاد کامل دارند و هرگاه در کاری اجتماعشان به حضور رسول خدا لازم باشد، حاضر آیند و تا اجازه نخواهند هرگز از محضر او بیرون نمیروند.(2)
(لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ) ؛ (3)برخدا و رسول سبقت نجویید.
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ...) ؛ (4)ای اهل ایمان (با رسول خدا با ادب سخن گویید و فوق صدای پیغمبر صدای خود را بلند مکنید) و به «یا محمد» و «یا احمد» بر او فریاد مکشید، که اعمال نیک شما در اثر بیادبی - به ساحت رسول خدا - محو و باطل میشود.
(إِنَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ...) ؛ (5)آنان که نزد رسول خدا با صدای آرام و آهسته سخن میگویند کسانی هستند که در حقیقت، خدا دلهایشان را به گوهر تقوا آزموده و آمرزش و اجر عظیم به آنان ارزانی داشته است.
1) (1)
سوره نور، آیه 63.
2) (2) همان، آیه 62.
3) (3) سوره حجرات، آیه 1.
4) (4) همان، آیه 2.
5) (5) همان، آیه 3.
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتّی تَخْرُجَ إِلَیْهِمْ...) ؛ (2)و اگر آنها صبر میکردند تا وقتی که تو بر ایشان خارج شوی، بسیار برای آنها بهتر و پاداش آن بیشتر بود و (باز هم اگر توبه کنند) خداوند بخشنده و مهربان است.
(إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ...) ؛ (3)خدا و فرشتگان بر روان پاک پیغمبر صلی الله علیه و آله درود و صلوات میفرستند، شما مؤمنان هم بر او درود و صلوات بفرستید.
اکنون باید پرسید که آیا حفظ این اجلال و احترام، فقط منحصر به زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله است؟ مگر آیاتی که حرمت و احترام رسول خدا صلی الله علیه و آله را واجب دانسته بود منسوخ شده؟ هرگز چنین نیست! آیات یاد شده چون آفتاب، فرا روی مسلمانان میدرخشد و آنان میدانند که باید آن حضرت را تعظیم و تکریم نمایند! ولی افسوس که مردمانی دنیاگرا زود رنگ میپذیرند و کیان و دیانت خویش را در برابر شیطان میبازند؛ همان گونه که حضرت فاطمه علیها السلام به این مقصود اشاره فرمود: « سَرْعَانَ مَا أجْدَبْتُمْ فَأکْدَیْتُمْ وَ عَجْلَانَ ذَا إهَالَةً ؛ چه زود رنگ پذیرفتید و بیدرنگ در غفلت خفتید».
بدون شک، آنان پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله حریم آن حضرت را شکستند و آن بزرگوار را آزار و اذیت کردند و خویش را مشمول این آیه (إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً)4 قرار دادند و مستحق لعن و نفرین خدا و عذاب خوارکننده ابدی شدند.
همه محدثان شیعی و سنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که آن حضرت فرمود: «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّی فَمَنْ أغْضَبَها أغْضَبنی»؛(4)فاطمه علیها السلام پاره تن من است هر کس او را خشمگین سازد مرا خشمگین ساخته است.
1) (1)
همان، آیه 4.
2) (2) همان، آیه 5.
3) (3) سوره احزاب، آیه 56.
4) (5) ر. ک: الغدیر، ج 7، صص 232-235، طبع نجف.
در ادامه خطبه، حضرت فاطمه علیها السلام انصار را مخاطب خود قرار دادند و به آنان فرمودند:
«إیْهاً بَنِی قَیَْلَة،(1)
بعضی نگاشتهاند «قَیلَه» نام زنی است که انصار از نژاد او هستند. ابوالفرج اصفهانی آنجا که نسب اوس و خزرج را آورده چنین مینگارد: مادر آنان قیلة دختر جفنة بن عتبة بن عمرو است و قُضاعه گویند: او دختر کاهل بن عذرة بن سعد بوده است (اغانی، ج 3، ص 40)؛ دکتر سیدجعفر شهیدی مینگارد: باید توجه داشت که قیله واژهای است جنوبی، یعنی یمنی است. مردم یثرب (مدینه) از مهاجرانی هستند که پس از ویرانی سد مآرب یا به سبب دیگر از یمن هجرت کرده، در یثرب سکونت گزیدند. در دوره دوم حکوم سبائیان بر جنوب، پادشاهان این منطقه مشاوران سیاسی داشتند که از میان اشراف انتخاب میشدند و آنان را قَیل میگفتند؛ بنابراین قَیلة مرادف بزرگان و اعیان است. (زندگانی فاطمه زهرا، ص 134، پاورقی)
اهْضَمُ تُرَاثَ أبِیه وَ أنْتُمْ بِمَرْآی وَ مَسْمَعٍ، تُلْبِسُکُمُ الدَّعْوَةُ، وَ تَمْثُلُکُمْ الحِیرَةُ، وَ فِیکُمُ العَدَدُ وَ العُدَّةُ، وَ لَکُمُ الدّارُ و عِنْدَکُمُ الجُنَنُ، وَ أنْتُمُ الْآنَ نُخْبَةُ اللهِ الَّتِی انْتُخِبَتْ لِدِینهِ، وَ أنْصارُ رَسُولِهِ، وَ أهْلُ الإسلامِ، وَ الخِیَرَةُ الَّتِی اخْتِیَرَتْ لَنَا أهْلَ الْبَیْتِ، فَبَادَیْتُمُ الْعَرَبَ، وَ نَاهَضْتُمُ الاُمَمَ، وَ کافَحْتُمُ الْبُهَمَ.لا نَبْرَحُ نَأمُرُکُمْ وَ تَأمُرُونَ، حَتّی دَارَتْ لَکُمْ بِنارَحَی الإسْلامِ، وَ دَرَّ حَلَبُ الْأنَامِ، وَ خَضَعَتْ نَعْرَةُ الشِّرک، وَ بَاخَتْ نِیرَانُ الحَربِ، وَ هَدَأتْ دَعْوَةُ الهَرَجِ، وَ اسْتَوْسَقَ نِظَامُ الدِّینِ، فَأنّی حُرْتُمْ (حِرْتُمْ) بَعْدَ البَیَانِ، وَ نَکَصْتُمُ بَعْدَ الإقْدَامِ (الإقدامِ) وَ أسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْإعْلَان.
لِقَوْمٍ نَکَثُوا أیْمانَهُمْ: (أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ)2 ألا وَ قَدْ أری أنْ قَدْ أخْلَدْتُمْ إلَی الْخَفْضِ، وَ رَکَنْتُمْ إلَی الدَّعَةِ، فَعُجْتُمْ عَنِ الدِّین، وَ مَجَجْتُمُ الَّذِی وَ عَیْتُمْ، وَ دَسَعْتُمْ. الَّذِی سَوَّغْتُم: (... إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ)3 ألا وَ قَدْ قُلْتُ الَّذِی قُلْتُهُ عَلَی مَعْرِفَةٍ مِنّی بِالْخِذْلانِ الَّذِی خَامَرَ صُدُورَکُمْ...؛(2)
آوخ، پسران قیله، پیش چشم شما میراث پدرم ببرند و حرمتم را ننگرند! و شما همچون بیهوشان فریاد مرا نشنوید؟ حالی که سربازان دارید با ساز و برگ فراوان و تجهیزات لازم.
امروز شما برگزیدگان خدا، حامیان دین و یاوران پیغمبر و مؤمنین و پشتیبانان اهل بیت طاهریناید! شمایید که با بتپرستان عرب درافتادید و برابر لشگرهای گران ایستادید! تا آنگاه که از ما فرمانبردار و در راه حق پایدار بودید نام اسلام را بلند و مسلمانان را ارجمند و مشرکین را تار و مار و نظم و آرامش را برقرار، و آتش جنگ را خاموش کردید و کافران را حلقه بندگی در گوش افکندید. اکنون پس از آن همه زبانآوری دم فرو بستید، و پس از پیشروی واپس نشستید، آن هم برابر مردمی که پیمان خود را گسستند و حکم خدا را به کار نبستند؛ از اینان بیم مدارید از خدا بترسید اگر حق پرستید، اما جز این نیست که به تنآسایی خو کردهاید و به خوشگذرانی و آسایش دل بستهاید، از دین و جهاد در راه آن خستهاید و آنچه را شنیدهاید، فراموش کرده و به کار نبستهاید، ولی بدانید «اگر شما و همه اهل زمین یک مرتبه کافر شوید خدا از همه بینیاز است». او محتاج عبادت و سپاسگزاری خلق نیست، بلکه این بندگاناند که به اطاعت و شکر خدا محتاجاند تا بدین وسیله به کمال و سعادت برسند.
به هر روی، من آنچه شرط بلاغ است با شما گفتم، ولی میدانم که خوار و زبونید و در چنگال پستی و ذلت گرفتار آمدهاید، چه کنم که دلم خون است؟ و باز داشتن زبان شکایت از طاقت برون! و نیز میگویم برای اتمام حجت بر شما مردم دون! بگیرید این لقمه گلوگیر را، به شما ارزانی و ننگ حقشکنی و حقیقتپوشی بر شما جاودانی باد.(1)
زندگانی فاطمه زهرا علیهاالسلام، صص 134-135.
پس همان گونه که حضرت فاطمه علیها السلام مهاجران را مخاطب قرار داد و به آنان فرمود: « وَیْهاً مَعْشَرَ المُهاجِرِین، أاُبتَّزُ إرْثُ أبِی ؛ ای مهاجران این حکم خداست که میراث مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟».
1) (1)
اکنون با این سخنان آتشین و جانسوز، انصار را مخاطب قرار داد و از آنان گله کرد و استمداد خواست.
در آیات قرآن آنگاه که خداوند میخواهد مکانت مهاجرین و انصار را بیان دارد چنین میفرماید: (وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ) .(1)
سوره توبه، آیه 100.
و نیز میفرماید: (لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ) .(2)
از این رو حضرت فاطمه با اقتدا به قرآن، ابتدا مهاجرین را مخاطب قرار داد و آنان را محکوم ساخت، و سپس انصار را مخاطب سخنان حقنما و آتشین خود قرار داد. البته سخن حضرت فاطمه علیها السلام با انصار ادبیات دیگری دارد. آن حضرت از آنان استمداد میجوید و به علت سکوت مرگبارشان آنان را به شدت محکوم مینماید. چون انصار با رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت کردند تا از او و خاندانش دفاع نمایند.
در سال سیزدهم بعثت، یک کاروان پانصد نفری از اهالی یثرب به مکه آمد. از این تعداد، حدود هفتاد تن مسلمان و دو نفر از آنان زن بودند. این گروه در نزدیکی جمرات، جایی که اکنون مسجد البیعه قرار دارد با آن حضرت دیدار و بیعت کردند. نکته تازه این بیعت، دفاع از جان رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از آمدن به یثرب بود. در این دیدار، سخنان زیادی مطرح گردید؛ از جمله برخی از انصار از قطع پیوند آتی خود با یهود سخن گفتند و از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال کردند که پس از پیروزی، در کنار آنها باقی خواهد ماند یا نه؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ فرمودند: «ذمه من ذمه شما و حرمت من حرمت شماست؛ من از شما هستم و شما از من، با دشمن شما خواهم جنگید و با دوست شما دوستی خواهم کرد».
در این دیدار شرط بیعت چنان بود که اهالی مسلمان یثرب همان گونه که از جان و مال و فرزندانشان دفاع میکنند از رسول خدا صلی الله علیه و آله هم دفاع کنند. در این دیدار براء بن معرور گفت: به خدا سوگند هرگاه در دل ما غیر از آنچه بر زبان ما جاری میشود چیز دیگری بود آن را ابراز میکردیم. ما جز صداقت و عمل به پیمان و جانبازی در راه رسول خدا صلی الله علیه و آله چیز دیگری در سر نداریم.
سپس خزرجیان رو به رسول خدا صلی الله علیه و آله نمودند و تقاضا کردند تا حضرتش سخنی بفرماید. رسول اکرم آیاتی از قرآن تلاوت نمود و شوق اسلام را در جان آنان تشدید نمود و آنگاه فرمود: « اُبایِعُکُمْ عَلَی أنْ تمنعونی ممّا تمنعون مَنْهُ نسائکم و أبنائکم ؛ با شما بیعت میکنم به شرط اینکه از من دفاع کنید آنگونه که از زنان و فرزندان خود دفاع میکنید».
در این هنگام براء دو مرتبه برخاست و گفت: ما فرزندان جنگ و مبارزه و تربیت یافتگان جبهههای جنگیم، این خصلت از نیاکانمان به ما ارث رسیده است.(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 1-2، ص 442؛ تاریخ الطبری، ج 2، صص 360-362؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2، صص 98-99.
در واقع فاطمه علیها السلام آن بیعت و آن گفتار را فرا روی انصار قرار داد. شما که میگفتید ما فرزندان جنگ و مبارزهایم و خصلت جنگجویی از نیاکان ما به ما رسیده است. اکنون کجاست آن مردانگی و غیرت؟ پیش چشم شما میراث پدرم را بردند و حرمتم را نگه نداشتند، در حالی که شما سرباز دارید و ساز و برگ نظامی، پس چرا از خاندان پیامبرتان دفاع نمیکنید؟ مگر با او بیعت نکردید که چون جان و مال و ناموس خویش از او دفاع کنید؟ شما را چه شده است که امروز چون بیهوشان فریاد استمداد مرا نمیشنوید؛ در حالی که عِدّه و عُدّه دارید. شما بودید که با بتپرستان درافتادید! و در برابر لشگرهای گران ایستادید؛ نام اسلام را بلند و مسلمانان را ارجمند و مشرکان را تار و مار و نظم را برقرار و آتش جنگ را خاموش و کافران را حلقه بندگی در گوش کردید، اما اکنون پس از آن همه زبانآوری و شهرت دم فرو بستید، کجا رفت آن غیرت و مردانگی؟
بدون شک ذلت و خواری این پیمانشکنی و بیتفاوتی گریبان شما را خواهد گرفت و بازتاب و پیامد این گناه بزرگ، روزگارتان را سیاه خواهد کرد. آتشی فرا روی شما شعلهور گردیده؛ که هم زندگی جاویدتان در شرر آن خواهد سوخت و هم شعلههای آن دنیای شما را تباه خواهد کرد.
دیری نگذشت که آنچه حضرت فاطمه علیها السلام از رخدادهای تلخ و سیاه پیشبینی میکرد، چهره نمایان کرد و وقوع حوادث خونین و سیاه، روزگار مردم مدینه و سایر مسلمانان را تباه ساخت. یکی از این حوادث، حادثه خونین و ننگین حرّه بود.
1) (1)
از وحشتناکترین جنایات امویان، پس از حادثه خونین و جانگداز عاشورا، واقعه حرّه است. این واقعه مربوط به شورش مردم مدینه در بیست و شش یا بیست و هفت ذیحجه سال 63 هجری (1)
تاریخ الطبری، ج 5، صص 487-495؛ انساب الاشراف، ج 4، ص 41.
(نه 62 و 64)(2)است که توسط سپاه شام به خاک و خون کشیده شد.مورخین پیرامون علل این شورش سه روایت نقل کردهاند(3)که سومین آن مطلبی است که طبری نگاشته و آن اینکه پس از منصوب شدن عثمان بن محمد در حکومت مدینه، او گروهی از بزرگان مدینه را نزد یزید فرستاد تا از آنان دلجویی و استمالت کند، و از خزائن بیتالمال به آنها بذل و بخشش نماید. اینان به شام رفتند، ولی زمانی که بازگشتند به جای تمجید و تعریف از یزید، شروع به بدگویی از او کردند که او مسلمان نیست: لیس له دین، یشرب الخمر، یغرف بالطنابیر و یضرب عنده القیان و یلعب بالکلاب ؛ او دین ندارد، مشروب میآشامد، بر طنبور میکوبد و بردگان نزد او مینوازند و با سگان بازی میکند، لذا گفتند که حاضر به اطاعت از او نمیباشند.(4)
علاوه بر این عامل، به یقین زبیریگری نیز عاملی اساسی در تحقق این پدیده شوم گردید؛ به این معنا که ظهور ابن زبیر در صحنه سیاسی و ضعف بنیامیه در حجاز، زمینه شورش مردم مدینه را فراهم ساخت.
یزید در ابتدا کوشید توسط عبدالله بن جعفر آنان را دعوت به آرامش کند، ولی آنها نپذیرفتند. نعمان بن بشیر از انصار که حامی امویها بود از طرف یزید به مدینه آمد و آنها را به اطاعت از یزید فرا خواند، ولی مردم باز هم نپذیرفتند.
شورشیان، امویان و یاران و موالی آنها را که حدود هزار نفر بودند در خانه مروان بن حکم محاصره کردند(5)و پس از آن با خفت و خواری، در حالی که بچهها آنان را سنگباران میکردند از شهر بیرون راندند.(6)
مردم مدینه با راندهشدگان شرط کردند که قسم یاد کنند تا همراه سپاه شام باز نگردند. آنان نیز پذیرفتند و سوگند یاد کردند. از این رو، مردم مدینه به آن گروه از امویان اجازه دادند که از شهر خارج شوند. اگر چه افراد پلیدی چون مروان و بسیاری دیگر عهد خود را شکستند. یزید سپاهی را به فرماندهی مسلم بن عقبه به مدینه فرستاد. بعد از این واقعه، مسلم به سبب کشتار فراوان به نام مسرف شهرت یافت.
سپاه پنج هزار نفری(1)
تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 175.
او احتمالاً برای از بین بردن مدینه و مکه کافی به نظر میرسید، گرچه ممکن است جمعیت بیشتر از این بوده باشد.به مردم شام گفته شده بود که پس از پیروزی میتوانند شهر مدینه را غارت کنند و آنچه از اموال مدینه میخواهند از آن خود کنند. آنان در وقت اعزام، سهمیه خویش را از بیتالمال به طور کامل گرفتند و علاوه بر آن، صد دینار اضافی هم به آنان داده شد.(2)
مردم مدینه در مدخل ورودی شهر (محل حفر خندق در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله، یعنی فاصله بین حرّه شرقی و غربی در شمال مدینه) خندقی حفر کردند تا بتوانند از شهر دفاع کنند. رهبران آنها عبدالله بن مطیع، معقل بن سنان و در رأس آنها عبدالله بن حنظله بود که در حین درگیری، خود و فرزندانش کشته شدند. زمانی که سپاهیان شام به مدینه رسیدند، با مشورت عبدالملک بن مروان که او نیز همراه سایر بنیامیه از شهر اخراج شده بود در منطقه حرّه مستقر شدند و به کمک مروان توانستند با وعدههای مالی، گروهی از بنیحارثه را فریب داده، از طریق آنها وارد شهر شوند. حمله امویان به داخل شهر و درگیری آنها کمتر از یک روز به طول انجامید و پس از آن شهر به تصرف شامیان درآمد. طبق وعده یزید، سه روز اموال شهر برای سپاهیان حلال شمرده شد و آنها از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند. در این میان علاوه بر کشته شدن عده زیادی، به بسیاری از زنان نیز تجاوز شد. مسلم بن عقبه بسیاری از اسیران را که شامل تعدادی از قریشیان بودند به قتل رساند. در میان مقتولین کسانی از میان صحابه پیامبر بودند که بعد از کشته شدن، سرشان از تن جدا گردید.
تعداد کشتهها بنا به نقل ابن قتیبه، یک هزار و هفتصد نفر از انصار و مهاجر و فرزندان آنها بود و از سایر مردم ده هزار نفر کشته شدند.(1)
الامامة و السیاسه، ج 1، صص 213-215.
او مینویسد: «تعداد هشتاد نفر از صحابه در این حادثه کشته شدند».(2)هیثم بن عدی، تعداد تلفات را شش هزار و پانصد نفر ذکر کرده است.(3)
مسعودی مینگارد: «نود و چند نفر از قریش و همین تعداد از مهاجر و انصار و چهارهزار نفر کسانی بودند که شناخته شدند».(4)
او در ادامه مینگارد: «مردم با عنوان بندگان یزید با مسلم بن عقبه بیعت کردند و هر کس نمیپذیرفت کشته میشد».(5)
ابن اعثم میگوید: «از اولاد مهاجرین یک هزار و سیصد نفر و از فرزندان انصار یک هزار و هفتصد نفر کشته شدند».(6)
این آمارها نشان میدهد که شمار زیادی از مردم مدینه در این واقعه کشته شدند و خانههای زیادی غارت شد. گفته شده لشکریان شام در حالی با مردم مدینه میجنگیدند که آنان را یهودی خطاب میکردند.(7)
این بود پیامد شوم سکوت ذلتبار انصار و مهاجران در مقابل غصب خلافت و فدک. آن زمان که حضرت فاطمه علیها السلام از آنان یاری خواست مردم مدینه سکوت کردند و بذر این فتنه را افشاندند، و در حرّه محصول تلخ ستم و خیانت خود را درو کردند. آری این حادثه، میوه تلخ شجره زقوم سقیفه بود که این گونه کام مسلمانان را زهرآگین ساخت.
حضرت فاطمه علیها السلام این آینده سیاه را برای آنان پیشبینی کرد و در جمع زنان مهاجر و انصار که به عیادتش آمده بودند چنین فرمود:
أمَا لِعَمْرِ إلهُکُنَّ لَقَدْ لَقِحَتْ، فَنَظِرَةً رَیْثَما تُنْتِجُ، ثُمَّ احْتَلِبُوا طِلَاعَ القَعْبِ دَماً
عَبیطاً... ؛ (1)
بلاغات النساء، ص 20؛ دلائل الامامه، ص 129؛ کشف الغمه، ج 2، ص 234؛ موسوعة سیرة اهل البیت علیهم السلام، الجزء التاسع: فاطمه الزهراء علیهاالسلام، ص 357، با تفاوتهایی در متون.
به جاودانگی خدا سوگند! این عمل ناشایست شما عاقبتی ناگوار خواهد داشت، تخم آشوب در خاطرهها کاشته شد و زمانه، آبستن حوادث ناگوار گشت؛ خطر ناامنی و هرج و مرج و آشوب از یک سو و فرو غلتیدن در دام استبداد از سوی دیگر. البته این پیامدها قطعی است و شما را در بر خواهد گرفت، اما نه به زودی که اندکی درنگ لازم است تا این مادر فتنه، بچه بزاید و آنگاه است که از پستان روزگار پرفتنه، به جای شیر، خون زهرآلود خواهید دوشید، آن هم نه اندک، که ظرف روزگار شما مالامال از آن خواهد گشت و جز مرگ و اندوه بهرۀ دیگری نخواهید برد. آن وقت است که زیان و خسارت، دامان مردم هوسباز و باطلگرا را خواهد گرفت و نسلها و نژادهای آینده، نتیجه وحشتناک عمل پایهگذاران سابق خویش را خواهند دید و بانیان این همه سیه روزی را خواهند شناخت.هماکنون با این فریاد در گلو شکستهام به شما هشدار میدهم به آیندهای پرآشوب و خطر، دل خوش دارید! خود را مهیای فتنه و آشوبهای متوالی سازید که دیر یا زود گرفتار آن خواهید شد. سه شعله جانگدازش این است که نخست گردنهای خمیده را به لبه بران شمشیر بسپارید، و نیز سرهای فرودآمده به ذلت و خواری در برابر فرومایگان و ناکسان به خاک پست نهید، چنگال خونین استبداد با یک دست گریبان شماها را خواهد گرفت و با دست دیگر، تازیانه استبداد و قانونشکنی بر سرتان خواهد زد، و در نتیجه آبشار فتنه، زهرش را به کامتان خواهد ریخت. اندک زمانی شما را به حال خود گذارند، ولی همین که جای پای خود را محکم نمودند چوب حراج به هستی و شرف شما خواهند زد و همه را یکجا به یغما خواهند برد...(2).
ممکن است کسی بپرسد حوادثی که بعد از گذشت دهها سال بعد اتفاق میافتد، چه ارتباطی به گذشته آن تاریخ دارد؟ پاسخ آن است که پدیدههای تاریخی چون زنجیرهای به همه پیوستهاند و گذشته، علت حوادث آینده است. به همین دلیل، در سال صد و چهل هجری آن هنگام که منصور دوانیقی به مدینه آمد و به دستور او عبدالله بن حسن و
برادرش ابراهیم و دیگر نوادگان حضرت امام حسن علیه السلام را در کجاوهها نشانده بود و به مقتل و مسلخ استبداد فرستادند،(1)
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 209.
امام صادق فرمود: «به خدا سوگند انصار و فرزندان انصار به عهد و پیمانی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله در عقبه بستند عمل نکردند» و سپس انصار را نفرین کرد و فرمود: «خدایا خشم و انتقام خویش را بر انصار سخت کن».(2)از مفاهیم بلند و آسمانی که چندین مرتبه در خطبه حقنما و آتشین حضرت فاطمه، طنین افکند، ایمان به معاد و زندگی جاوید پس از مرگ است. آن حضرت از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و در پرتو آموزههای قرآن، ایمان به مرگ و معاد را آموخت و سپس آن را برای مردمان مطرح نمود. در باور آن بانوی بیهمتای اسلام، ایمان به معاد، چون معرفة الله و یگانهپرستی است که زندگی انسان را هدفمند ساخته، و این وجود را به گوهر برین انسان کامل که مسجود فرشتگان است میآراید.
البته حضرت فاطمه علیها السلام در این عرصه، زیباترین الگو و اسوه است، زیرا با وجود آن همه قدر و منزلت که در قیامت داراست، باز هم از رستاخیز و حضور در آن مقام، سخت بیمناک بود.
مرکب نوری که آن حضرت در قیامت بر آن سوار میگردد رأسش «خشیة الله» است.(1)
سفینة البحار، ج 2، ص 375.
آن بانو، چگونگی حال مردم را در قیامت از پدر جویا میشود:
« یا أبَتِ أخبرنی کَیْفَ یکون الناس یوم القیامة... یا فاطمة یشغلون فلا ینظر احدٌ إلی احد، و لا والدٌٍ إلی ولده و لا ولد إلی أمه؛ ...؛ (2)پدرجان! مرا از احوال مردم قیامت آگاه ساز... فاطمه جانم! جملگی به خود مشغولاند و از دیگران فارغ، به یکدیگر نگاه نکنند، نه پدر به فرزند توجهی کند و نه فرزند به مادر... آیا هنگام خروج از قبر کفنی دارند؟ ای فاطمه! کفنهای آنها پوسیده، ولی بدنهایشان باقی مانده است».
در حدیثی دیگر، آن بانوی بزرگوار از پدر پرسید:
یا أبة أینَ ألقاک یوم القیامه ...؛ (1)
همان.
پدر جان! در روز قیامت کجا شما را زیارت کنم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: نزد میزان، هنگام محاسبه و در مقام محمود که فروغ شفاعتم به امت میتابد و هنگام عبور از پل صراط که هر کسی به فکر نجات خود میباشد، ولی من به امتم دعا میکنم و میگویم: خداوندا! امت مرا به سلامت دار و سایر پیامبران نیز به امت من دعا میکنند.در روایتی دیگر چنین آمده است:
« یا أبتاه أین ألقاک یوم الموقف الاعظم و یوم الفزع الاکبر؟ قال: یا فاطمة عند باب الجنه و معی لواء الحمد ...؛ حضرت فاطمه پرسید: پدرجان! روز قیامت شما را کجا ملاقات خواهم کرد؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: فاطمه جان! در آستان بهشت، در حالی که پرچم حمد به همراه دارم و آنجا امتم را شفاعت میکنم. عرض کرد: پدر جان! اگر آنجا شما را ملاقت ننمودم؟ فرمود: مرا کنار حوض کوثر ملاقات میکنی، در حالی که امتم را سیراب میکنم. پرسید: پدرجان اگر آنجا ملاقات نکردم؟ فرمود: کنار پل صراط ملاقات میکنی، در حالی که ایستادهام و میگویم: بارالها امتم را به سلامت دار. پرسید: اگر شما را آنجا زیارت نکردم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مرا کنار آتش جهنم ملاقات میکنی، در حالی که شعله جهنم را از امت خویش دور میکنم. فاطمه علیها السلام از این بشارت مسرور و خوشحال گردید».(2)
روزی آن بانوی عصمت، پدر را گریان دید، پرسید: پدرجان چه چیز موجب گریه شما شده است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چگونه نگریم، حال آنکه جبرئیل این آیه را فرود آورده:
(وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ) ؛(3)
(البته، وعدهگاه تمامی مردم گمراه جهنم خواهد بود، برای جهنم هفت در است و برای هر دری، گروهی معین).
در پایان روایت آمده است:
« فسقطت فاطمةُ عَلی وجهها و هی تقول: الویل، ثم الویل لمن دخل النار ؛ (1)
عوالم، ج 11، ص 634؛ بحارالانوار، ج 8، ص 303 و ج 43، ص 88؛ ریاحین الشریعة، ج 1، ص 148.
بعد از شنیدن این سخن از رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام با چهره بر زمین افتاد و فریاد برداشت ای وای، ای وای، ای وای بر کسی که داخل آتش گردد».این زلال معارف و معرفت، از چشمه جوشان وحی، جان فاطمه علیها السلام را لبریز و مالامال کرده بود، و فروغ این معرفت در بخشهایی از خطبه حقنما و معرفت آفرین آن حضرت نمایان گشت؛ یعنی جلوهای از مرگ و معاد و زندگی ابدی و جهنم و بهشت را فرا روی آن عهدشکنان و حقپوشان قرار داد.
مرگ و معاد از منظر حضرت فاطمه از دو نگاه ساطع است:
مرگ دریچهای است به اوج تعالی و بالندگی انسان، و مشرق فروزانی است که خورشید جمال انسانیت از آن نمایان میگردد. وقتی آن حضرت سخن از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوید، چنین افق رفیعی را میگشاید؛ افقی که گستره آن تا همجواری خدا و مقام قرب و «عند» نمایان است. حضرت فاطمه فرمود:
ثُمَّ قَبَضَ اللهُ نَبیَّهُ صلی الله علیه و آله قَبْضَ رَأفَةٍ و اخْتِیَار، رَغْبَةً بِأبی صلی الله علیه و آله عَنْ هذِهِ الدَّارِ، مَوْضُوعاً عَنْهُ العِبْ وَ الأوْزارُ، مُحْتَفٍ بِالْمَلائِکَةِ الْاَبْرَار، وَ مُجاوَرَةِ المَلِکِ الجَبَّارِ، وَ رِضْوانِ الرَّبِ الغَفَّارِ ...؛ (2)سپس از روی گزینش و مهربانی، جوار خویش را بدو ارزانی داشت و رنج این جهان که خوش نمیداشت، از دل او برداشت. او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت و چتر دولتش را در همسایگی خود افراشت و طغرای مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت. درود خدا و برکات او بر محمد صلی الله علیه و آله رسول رحمت، امین وحی و رسالت و گزیده از آفریدگان باد.
این همان افق برین مرگ و نوشیدن صهبای عشق و شهد لقای پروردگار است؛ فاصله گرفتن از حیات زودگذر دنیا و پیوستن به حیات جاوید است؛ ساحل آرامبخش زندگی و پایان پیروزمند پیوستگی و سیر به سوی خداست؛ بازگشت به اوست و پیوستگی رود به دریاست. در حقیقت این همان مرگی است که آرزوی اولیای خداست.
خداوند متعال میفرماید:
(قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ...) ؛(1)
سوره جمعه، آیات 6-7.
(ای رسول ما جهودان را بگو، اگر میپندارید که شما به حقیقت دوستداران خدایید نه مردم دیگر، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید، و حال آنکه به پاس کردار بد خود هرگز آرزوی مرگ نمیکنند و خدا از کردار ستمکاران آگاه است).
و نیز میفرماید:
(قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدّارُ الْآخِرَةُ...) ؛(2)
(بگو ای پیغمبر اگر سرای آخرت را با آن همه نعمت، خدا به شما اختصاص داده، و دیگران را بهرهای نیست، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید، و هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد، زیرا به واسطه اعمال بد خود، عذاب سخت را در آخرت برای خویش مهیا کردهاند و خدا به ستمکاران آگاه است).
این همان افق تابناکی است که در سخن امام علی علیه السلام نیز میدرخشد:
« وَاللهِ لَابْنُ أبیطَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدْیِ امِّهِ ؛ (3)به خدا سوگند پسر ابوطالب به مرگ مشتاقتر است از کودک به پستان مادر».
البته آن حضرت نسبت به معاد، معرفت شهودی دارد و اگر حجابها برگرفته شود چیزی بر یقینش افزوده نگردد، از این رو میفرماید:
فَلَوْ رَمَیْتَ بِبَصَرِ قَلْبِکَ نَحْوَ ما یوصَفُ لَکَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُکَ عَنْ بَدائِعِ مَا اخْرِجَ إلَی الدُّنیا... ؛ و اگر به دیده دل بنگری بدانچه از بهشت برایت ستایند، دل
برکنی از آنچه در دنیاست، هر چند بدیع و زیباست. از خواهشهای نفسانی و خوشیهای زندگانی و منظرههای آراسته، و بیندیشی در جنبش کنارههای جویباران و در آویختن خوشههای لؤلؤ آبدار بر شاخههای آن درختانی که ریشههای آن در پشتههای مشک نهان است و رسته بر شاخسار، و رستن این میوههای گوناگون، در غلافها و پوششهای درون.
شاخهها بیرنجی خم گردد و چنان که چیننده آن خواهد در دسترس او بود. ساقیان زیبای حور و غلمان، گرد ساکنان آن و پیرامون کاخهایشان گردند و آنان را عسلهای پاکیزه و شرابهای پالوده دهند. مردمی باشند که بخشش - الهی - به آنان پیوسته بود، تا در خانه قرار بار گشودند و از رنج سفرها آسودند. پس أیُّهَا المُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إلَی مَا یهْجُمُ عَلَیْکَ مِنْ تِلْکَ الْمُونِقَةِ المُؤثِقَةِ لَزَهَقَتْ نَفْسُکَ شَوْقاً إلَیْهَا ...؛ (1)
همان، خطبه 165، صص 171-172.
ای شنونده اگر دل خود را مشغول داری به اندیشه رسیدن بدان منظرههای زیبا که به خاطر آری جانت از شوق آن برآید - تا به بهشت رخت گشاید - و خود از این مجلس من رخت برداری و به همسایگی خفتگان در گورها شتابان روی.فیض کاشانی در پرتو آفتاب سخن علی علیه السلام چنین میسراید:
دلم گرفت از این خاکدان پر وحشت ره بهشت کدام است و منزل راحت
بلاست صحبت بیگانه و دیار غریب کجاست منزل مألوف و یار بی کلفت
مگر سروش رحیلی به گوش جان آید دل گرفته گشاید ز کربت غربت(2)
البته این فروغ بهشت جاودان، از منظر امام علی علیه السلام پاسداشت عمل سوداگران است وگرنه علی علیه السلام که فقط محبوب را میجوید و میخواند و مقام رضوان و خوشنودی خدا، آرمان اوست و حضور (عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) میقات سرور اوست. او که براساس آیه: (وَ جاءَ
رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا)1 همایشی را در قیامت به نمایش میبیند که در آن، عرصه جلوههای حضرت حق متجلی میشود و مقام فرمان مطلق خدا آشکار، و تجلیات قهر و مهربانی حضرت حق ساطع میگردد.
در رستاخیز، چهرهها مشرق تابان احسان، لطف، رحمت و مغفرت خدای رحمان است؛
(آن روز، رخسار طایفهای از شادی برافروخته و نورانی است و با چشم جان جمال خدا را مشاهده میکنند).
(آن روز، طایفهای رخسارشان فروزان است، و خندان و شادماناند).
(جمعی دیگر به نعمتهای بهشتی رخسارشان شادمان و خندان است و از سعی و کوشش خود خوشنودند، که در بهشت بلندمرتبت مقام عالی یافتهاند، و در آنجا هیچ سخن زشت و بیهوده نشوند، در آن بهشت، چشمههای آب جاری است، و هم در آنجا تختهای عالی و کرسیهای بلندپایه نهادهاند، و قدحهای بزرگ گذاشتهاند، مسند و بالشهای مرتب داشتهاند و فرشهای عالی و گرانبها گستردهاند).
البته ستیغ این تجلیات مهربانانه خدا، و جلوه جمالی حق، در ترنّم این آیه طنین میافکند:
(یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی...) ؛(4)
(ای نفس قدسی، مطمئن و دل آرام به یاد خدا، امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود و او راضی از توست. باز آی و در صف بندگان خاص من درآی، و با خشنودی در بهشت من داخل شو).
به قول نراقی:
یک نظر کن از عنایت سوی من فارغم گردان ز قید خویشتن
زین رفیقان تنگ شد یا رب دلم کن تهی زایشان خدایا محفلم
بلکه دل از این دیارم سیر شد جان از این آب و گلم دلگیر شد(1)
مثنوی، طاقدیس، مولی احمد نراقی، ص 85.
در واقع، در نگاه عارفانه و شهودی دوستان خدا، زندگی این دنیا مرگ آنان است:
آزمودم مرگ من در زندگی است چون رهم زین زندگی پایندگی است(2)
به قول سعدی:
سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست
رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست(3)
گوهر قدسی جان که جلوهای از روح خداست و بارقهای تابناک است که پرتو آن خاک را روشن و انسان ساخته و خاک را مسجود فرشته قرار داده، از خداست و باز به سوی او باز میگردد. همتای قرآن، امام علی علیه السلام در تبیین این حقیقت میفرماید: «... وَ إلَیْهِ یکُونُ مَعَادُکُمْ ...؛ (4)سفارش میکنم شما را به ترس از خدایی که آفرینششان را آغاز فرمود و بازگشتشان به او خواهد بود».
کز جهان زنده از اول آمدیم باز از پستی سوی بالا شدیم
جمله اجزا در تحرک در سکون ناطقان «کانّا الیه راجعون»(5)
این نگاه عرشی حضرت فاطمه علیها السلام به مقوله مرگ و معاد است که فقط مخصوص اولیای خداست؛ آنان که پیوسته زمزمه میکنند:
ای خوش آن ساعت که آید پیک جانان بیخبر
گویدم بشتاب سوی عالم جان بیخبر
ای خوش آن ساعت که جام بیخودی از دست دوست
خواهم و گردم ز خواهشهای دوران بیخبر(1)
دیوان ملک الشعرای بهار، صص 90 و 318.
شهریار نیز میسراید:
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
و همو سروده:
من هم ای گوهر گمگشته از این گمراهان
گم شدن خواهم و در کوی تو پیدا گشتن
جلوهای کن که سخن با تو کنم چون موسی
سینهام سوخته در حسرت سینا گشتن(2)
حضرت زهرا علیها السلام در بخشهایی از خطبه خود، پاداش بهشت و عذاب دوزخ را عاملی مهم در انجام کارهای نیک و دوری از انجام گناهان تبیین فرمودند:
« ثُمَّ جَعَلَ الثَّوابَ عَلَی طاعَتِهِ، وَ الْعِقابَ عَلَی مَعْصِیَتِهِ، ذِیادَةً لِعِبادِهِ عَنْ نِقْمَتِهِ، وَ حَیاشاً لَهُمْ إلی جَنَّتِهِ ؛ (3)پاداش را در گرو فرمانبرداری نهاد و نافرمانان را به کیفر بیم داد تا بندگان را از عقوبت برهاند و به بهشت کشاند».
حضرت فاطمه علیها السلام در این بخش از خطبه به دو هدف حکیمانه الهی در تعیین پاداش و کیفر دوزخ اشاره فرمودهاند که همچون چراغی فرا روی مردماند. نکته مهم این است که آنچه در این دو هدف منظور شده، سود و منفعت انسان است نه ذات باریتعالی. همچنین این حقیقت را بر پایه یک اصل عقلانی، یعنی جلب سود و دفع ضرر محتمل، تعریف مینمایند.
اینکه آن حضرت فرمود: « وحَیاشاً لَهُم إلی جَنَّتِهِ ؛ از جانب خود، بندگان را به بهشت بکشاند». به این معناست که پاداش نیکوکاران، ریشه در تفضّل الهی دارد، پس همه کارهای نیکی که انسان انجام میدهد به کمک نیروها و سرمایههایی است که آفریدگار در اختیار او قرار داده، لذا هیچگونه استحقاقی در برابر کارهای نیک خود ندارد. به بیان دیگر، اگر پروردگار کریم به افراد با ایمان و رستگار، جزای نیک میدهد از تفضّل و احسان الهی عنایت میگردد، نه از استحقاق بنده.
آن حضرت بعد از توجه دادن به موضوع تفضل الهی در پاداش امور نیک فرمود: « وَ العِقابَ عَلَی مَعْصِیَتِهِ، ذِیادَةً لِعِبادِهِ عَنْ نِقْمَتِهِ ؛ بندگان را از کارهایی که سبب عقوبت او میشود منع کرد».
این تعبیر، نشانگر آن است که عذاب از سوی خداوند تبارک و تعالی نیست، بلکه این خود انسان است که در طول زندگی با نیت پلید و انجام کارهای ناروا، دوزخ و عذاب آن را برای خود فراهم میسازد.
پس در نگاه آن حضرت، دوزخ، چیزی جز پاداش کردار انسان نیست. در واقع عذاب دوزخ، اثری است قهری که از ناحیه خود انسان دامنگیر او میشود؛ برخلاف بهشت که از چشمه فضل و کرم خدا میجوشد و جاری است.
البته در این بخش از سخنان حضرت فاطمه علیها السلام یک سؤال مطرح میشود و آن این است که حضرت فرموده: «بندگان، عبادت را به پاسداشت بهشت یا ترس از جهنم انجام میدهند»، پس در این عبادت چه فایده و حکمتی وجود دارد؟ آیا این عبادت بیارزش نیست؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این ارتباط فرمودند: «آنان که از ترس عبادت میکنند، عبادتشان، عبادت بردگان و آنان که به طمع پاداش عبادت میکنند، عبادتشان، عبادت مزدوران است».(1)
اصول کافی، ج 2، ص 84.
اکنون در جمع بین سخن حضرت فاطمه علیها السلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوییم فاطمه علیها السلام برای عموم مردم و سطح درک و فهم آنان سخن میگوید و عموم مردم نیز براساس جلب منفعت و دفع ضرر محتمل، به کارها اقدام میکنند. از طرفی کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله ناظر به عبادت «مخلَصین» است. به بیان دیگر، اولیای الهی نه به پاسداشت نعمتهای بهشتی و نه به خاطر ترس از جهنم، خدا را عبادت میکنند و ساحتش را میستایند، بلکه آنان محو جمال محبوبند و تجلیات جمال و جلال الهی، جان آنان را لبریز و نورباران ساخته است.
پس آنچه حضرت فاطمه علیها السلام میفرماید راه عموم مردم است و اگر بخواهیم اکثر مردم را تربیت کنیم؛ به گونهای که هم دنیایی سرشار از خوبیها داشته باشند هم در پیمودن راه به سرای آخرت درست حرکت کنند، باید از همین راه وارد شویم.
یکی از اصول جهانبینی اسلامی - که از ارکان ایمانی و اعتقادی دین اسلام است - ایمان به زندگی جاوید و حیات اخروی است. ایمان به عالم آخرت، شرط مسلمانی است؛ یعنی اگر کسی این ایمان را از دست بدهد و آن را انکار کند از زمره مسلمانان خارج است.
مهمترین اصلی که همه پیامبران الهی پس از توحید، مردم را به آن خواندهاند در اصطلاح متکلمان اسلامی به اصل «معاد» معروف شده است.
در قرآن کریم صدها آیه به زندگی پس از مرگ، روز قیامت، کیفیت حشر مردگان، چگونگی میزان و حساب و ضبط اعمال، بهشت و جهنم، جاودانگی عالم آخرت و سایر مسائلی که به عالم پس از مرگ ارتباط دارد پرداختهاند. همچنین در دوازده آیه، رسماً پس از ایمان به خدا از ایمان به «روز آخر» یاد شده است.(2)قرآن با این تعبیر، دو نکته را یادآوری کرده است:
الف) اینکه حیات انسان، بلکه جهان، مجموعاً به دو دوره تقسیم میشود و هر دوره را به عنوان یک روز باید شناخت؛ یکی دورهای که اول و ابتداست و پایان میپذیرد که همان دنیاست و روز دیگر، دورهای که آخِر است و پایانناپذیر است که همان دوره آخرت است. در برخی از تعبیرات قرآن نیز از حیات دنیا به «اولی» و از حیات اخروی به «آخرت» یاد شده است.(1)
سوره لیل، آیه 13؛ سوره ضحی، آیه 4.
ب) دیگر اینکه هم اکنون که دوره نخستین حیات بر ما میگذرد و هنوز به دوره دوم نرسیدهایم و از ما پنهان است، سعادت ما وابسته به این است که به آن دوره ایمان داشته باشیم. سعادت ما در امروز از آن جهت بسته به ایمان ما به قیامت است که ما را متوجه بازتاب اعمالمان میکند و بر ما روشن میگردد که اعمال و رفتار ما از کوچکترین اندیشهها، گفتارها و کردارها گرفته تا بزرگترین آنها چون خود ما روز اول و آخر دارند و چنین نیست که در روز اول، پایان یابند و معدوم گردند، بلکه باقی میمانند و در روزی دیگر به حساب آنها رسیدگی میشود.
پس این ایمان چون چراغی فرا روی ماست و باید تلاش کنیم خود و اعمال و نیات خویش را آراسته و از کارهای بد، پیراسته سازیم؛ به این ترتیب همواره در راه نیکی و نیکخویی و نیکرفتاری حرکت میکنیم.
از سوی دیگر سعادت ما در آن روز از آن جهت وابسته به این ایمان است که آنچه موجب سعادت یا شقاوت در آن جهان جاوید و ابدی است، اعمال و رفتاری است که انسان در این جهان انجام میدهد. به همین دلیل، قرآن در پرتو آیات بسیاری ایمان به آخرت یا روز آخر را برای سعادت و تعالی انسان حتمی و ضروری میشمارد.
سرآغاز این اعتقاد، وحی الهی است که پیامبران آن را به بشر رساندهاند.
بشر پس از آنکه خدا را شناخت و به صدق گفتار پیامبران ایمان آورد و پذیرفت که آنچه آنان به عنوان وحی ابلاغ میکنند، واقعاً از طرف خداست، به روز قیامت و حیات
1) (1)
اخروی که همه پیامبران، ایمان به آن را مهمترین اصل پس از توحید دانستهاند، اعتقاد پیدا میکند.
در واقع میتوان گفت که درجه ایمان هر انسان به زندگی جاوید و ابدی، به مقدار ایمان او به اصل نبوت و راستگو دانستن پیامبران بستگی دارد. همچنین سطح معارف انسان و تصور معقول و منطقی او از امر معاد و عالم آخرت یا تصورات جاهلانه و عامیانه انسان در این اعتقاد مؤثر است.(1)
ر. ک: مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 2، صص 502-503.
به عبارت دیگر، یکی از برجستهترین رهآوردهای پیامبران الهی، معارف و احکام مربوط به معاد است. ایمان به وحی و رسالت، بدون اعتقاد به معاد سودمند نیست، زیرا دین، همان صراط است و صراط، راه رسیدن به مقصد است. پس اگر مقصد و مقصودی به عنوان جهان ابد و عالم حساب و عدل و پاداش و کیفر نباشد، صراط بیمعناست. بنابراین یقین به آخرت در پرتو ایمان به وحی و رسالت حاصل میشود و با این اعتقاد و باور است که ارکان تقوا و پارسایی کامل میشود.
نکته مهم دیگر اینکه مهمترین عامل صیانت انسان از تبهکاری، همان اعتقاد به قیامت و معاد است؛ همان گونه که خداوند میفرماید:
(إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِکْرَی الدّارِ) ؛(2)
(ما آنان را برای یادآوری سرای آخرت خالص و پاک دل گردانیدیم).
بنابراین آنچه سبب انحراف و ابتلای به عذاب الهی است، فراموشی قیامت است:
(إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ) .(3)
ممکن است فردی از نظر توحید ذاتی و توحید خالقی موحد باشد، ولی معتقد به معاد نباشد؛ همانند بتپرستان حجاز که خدا را آفریدگار آسمانها و زمین میدانستند:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّهُ) ؛(4)
(و اگر از این کافران سؤال کنی آن کیست که آسمانها و زمین را آفریده، البته جواب دهند خداست)
ولی آفریدگار را به عنوان حکیم عادلی که در کمینگاه است و برای هر انسانی عتید و رقیب گماشتهاند، انسان را مسئول میشناسد و روزی را برای حسابرسی و پاداش و کیفر قرار داده و ذرات ریز اعمال خوب و بد را به نمایش میگذارد(1)
ترجمانی از دهها آیات قرآن.
نمیپذیرفتند، چون اعتقاد به خدایی که از انسان بازخواست نکند آسان است، ولی ایمان به خدایی که نسبت به دنیا و آخرت ربوبیت دارد، بسیار دشوار و مسئولیتآفرین است.(2)افزون بر وحی راههای دیگری برای اثبات معاد وجود دارد که نتیجه تلاشهای عقلی و علمی انسان است و میتوان از آنها به عنوان تأییدی بر صحت سخن پیامبران در موضوع معاد و عالم آخرت بهره برد؛ از جمله:
شناخت خدای حکیم؛
شناخت جهان هدفمند؛
شناخت روح و جاودانگی آن.
البته اثبات این طرق، مستلزم بحثهای علمی و فلسفی است و موجب طولانی شدن بحث میگردد.
همچنین باید یادآور شد که معاد از برخی جهات همتای توحید است؛ یعنی فطرت انسان هرگز به زوال و نابودی خود فتوا نمیدهد و هیچگاه به یاوه بودن نظام کیهانی و بیهوده بودن گستره آفرینش حکم نمیکند و خداشناس و کافر را یکسان نمیشناسد. به اقتضای فطرت، محکمه عدل و حق باید بر پا گردد تا به حسابها رسیدگی شود و چون امکان برپایی چنین داوری عادلانه و کرسی قضای عدالتگستری در این دنیا وجود ندارد، بنابراین باید پس از مرگ بر پا شود. این معنا به طور اجمال در باطن جان هر انسانی وجود دارد(3)و هر صاحبدلی این حقیقت را در خود مییابد. به همین دلیل، تبیین معاد نیز چون توحید بر گونههای متفاوت است و قرآن کریم، آن را به صورتهای مختلف ارائه میکند؛ گاهی با نگاه به همان اصل فطری و بدون ذکر دلیل و گاهی با سوگند:
(زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلی وَ رَبِّی لَتُبْعَثُنَّ...) ؛ (1)
سوره تغابن، آیه 7.
همچنین قرآن کریم گاهی با اقامه براهین و همانندسازی در جلوههای طبیعی و تحولات آفرینش و خلقت انسان به اثبات معاد پرداخته است.(2)بنا به تعریف قرآن، انسانها نسبت به آخرت سه دستهاند:
الف) برخی به قیمت سنگین از دست دادن سعادت ابدی، دنیا را برگزیده، آن را بر حیات اخروی و جاوید ترجیح میدهند.
قرآن درباره این افراد میفرماید:
(فَأَمّا مَنْ طَغی (37) وَ آثَرَ الْحَیاةَ الدُّنْیا (38) فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی) ؛(3)
(پس هر کس از حکم خدا سرکشی کرد و زندگی دنیا را برگزید، دوزخ جایگاه اوست).
در جای دیگری هم فرموده: (أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ) .(4)
بنابراین خدای سبحان به پیامبرش فرمان داد تا از این گروه روی برگرداند:
(فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّی...) ؛(5)
(ای رسول ما از هر کسی که از یاد ما [و قرآن ما] رو گردانید و جز زندگی دنیای (فانی) را نخواست اعراض کن. فرجام فهم و درک این مردم تا همین حد است [که در پی دنیا و لذات حیوانی باشند] خدا به حال آن که از راه حق گمراه شد و آن که هدایت یافت کاملاً آگاه است).
ب) دسته دوم گروهی هستند که گاهی اهل دنیا و گاهی اهل آخرتند، مانند این قول خدای متعال: (خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً) .(6)
ج) گروه سومی نیز هستند که با بیاعتنایی به ظواهر فریبای دنیا، آخرت را برمیگزینند. در حقیقت این گروه، همان دوستان خدا و بندگان «مخلَص» هستند که یقینشان به آخرت در مقام منیع لقای حق است، نه منحصر به ترس از جهنم یا شوق به بهشت.(1)
تسنیم، ج 2، ص 200.
پس میتوان گفت که بهره این گروه از قرآن، برترین بهره و سودمندی است، زیرا از خدا راضیاند و خدای سبحان نیز از آنان راضی است: (لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ...) ؛ (2)هرگز مردمی که ایمان به خدا و روز قیامت آوردهاند چنین نخواهی یافت که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند آن دشمنان پدران و فرزندان و برادران و خویشان آنها باشند؛ این مردم پایدارند که خدا بر دلهاشان نور ایمان نگاشته و آنها را به روح قدس الهی مؤید و منصور گردانید، و در قیامت به بهشتی داخل کند که نهرها در زیر درختانش جاری است و جاودان در آن متنعّماند، خدا از آنها خشنود و آنها هم از خدا خشنودند، اینان به حقیقت حزب خدا هستند. ای اهل ایمان، بدانید که حزب خدا رستگاراناند.
پرفروغترین راه معادشناسی وحی و نبوت است. لازم است در پرتو آفتاب وحی، مسائلی مورد بحث قرار گیرند:
الف) ماهیت مرگ؛
ب) زندگی پس از مرگ؛
ج) عالم برزخ؛
د) قیامت کبری؛
ه) رابطه پیوستگی زندگی دنیا با زندگی پس از مرگ؛
و) تجسم و جاویدانی اعمال؛
ز) وجوه مشترک و متفاوت این جهان و آن جهان؛
ح) استدلالهای قرآن پیرامون آخرت.(3)
آیا مرگ، نیستی و نابودی و اعدام است, یا تحول و تطور و انتقال از سرایی به سرای دیگر؟
این پرسشی است که همواره فرا روی انسان بوده و هست و هر کسی به دنبال پاسخ آن میگردد. قرآن کریم در پاسخ به این پرسش از اصطلاح «توفّی» استفاده کرده که حاوی پیامی بزرگ است.
توفّی و استیفاء هر دو از یک مادهاند، یعنی از ریشه «وفی». هرگاه کسی چیزی را به کمال و تمام و بدون کم و کسر دریافت کند به اصطلاح میگویند آن را «استیفاء» نموده است. در زبان عربی، این واژه در جایی استعمال میگردد که شخص تمام مالش را بدون نقص دریافت کرده باشد.
این تعبیر در چهارده آیه قرآن، پیرامون مرگ به کار رفته و از آنها استنباط میشود که مرگ از نظر قرآن، تحویل گرفتن است؛ یعنی انسان در حین مرگ، با تمام ابعاد و شخصیتش در اختیار مأموران الهی قرار میگیرد و آنان انسان را دریافت میکنند.
رهاورد این تعبیر عبارت است از:
مرگ، فنا و نابودی نیست، بلکه انتقال از عالمی به عالم دیگر است، بنابراین پس از مرگ نیز رود حیات انسان به گونه دیگر، جاری است.
آنچه شخصیت واقعی انسان و «من» حقیقی او را شکل میدهد، بدن و اجزای جسمانیاش نیست؛ زیرا آنها به جایی تحویل نمیشوند، بلکه در همین جهان تدریجاً منهدم میگردند. بنابراین آنچه که شخصیت واقعی انسان را شکل میدهد همان است که در قرآن از آن به «نفس» و «روح» تعبیر میشود.
روح یا نفس انسان که ملاک شخصیت واقعی و موجب جاودانگی اوست، از نظر رتبه وجودی در افقی مافوق ماده قرار گرفته است. روح یا نفس هر چند محصول تکامل جوهری طبیعت است، ولی بر افقی ساطع میگردد که قوانین ماده در آن جا حاکم نیست، بلکه از ماورای طبیعت است. از این رو به واسطه مرگ و زدوده شدن جسد مادی، روح به آن جهانی که از سنخ اوست میپیوندد.
وقتی قرآن از آفرینش انسان سخن میگوید، به ما گوشزد میکند که در انسان، گوهری وجود دارد که از جنس آب و گل نیست؛ از جمله پیرامون آفرینش حضرت آدم میفرماید:
(وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی) ؛ (1)
سوره حجر، آیه 29.
(از روح خود در او دمیدم).در خلقت سایر انسانها نیز فرموده:
(... ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ) .(2)
بدیهی است که این عنوان ترجمان این حقیقت است که انسان، به گوهری آراسته گردیده که در آن صفات ماده وجود ندارد، بلکه عنصری مجرد و آسمانی است.(3)
به هر روی، مسئله روح و نفس و بقای روح پس از مرگ، از امّهات معارف اسلامی است. در واقع نیمی از معارف اصیل و غیرقابل انکار اسلامی بر اصالت روح و استقلال آن از بدن و بقای بعد از مرگ استوار است؛ همچنانکه انسانیت و ارزشهای واقعی انسانی بدون آن، پوچ و بیاساس است.
تمام آیاتی که صریحاً زندگی پس از مرگ را بیان میکنند دلیل آن است که قرآن، روح را واقعیتی مستقل از بدن و باقی بعد از فنای آن میداند.
برخی میپندارند که از نگاه قرآن، روح و نفسی در کار نیست، بلکه انسان با مردن پایان میپذیرد؛ یعنی پس از مرگ، شعور و ادراک یا سرور و رنجی در کار نیست تا آنگاه که قیامت کبری بر پا شود و انسان حیات مجدد بیابد، تنها در آن وقت است که انسان بار دیگر خود و هستی جهان را مییابد. ولی این پندار برخلاف صریح آیات قرآن است، زیرا آیاتی که بلافاصله پس از مرگ، حیات انسان را بیان میکند دلیل محکمی بر رد این پندار است.
مخالفان میپندارند که دلیل قائلین به روح، آیه کریمه (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی)4 است. آنان میگویند درست است که در قرآن، مکرر نام روح به میان آمده، اما مقصود چیز
دیگر است، زیرا نمیدانند که دلیل قائلین به روح، این آیه نیست، بلکه حدود بیست آیه دیگر مورد استناد آنان است. تازه این آیه نیز به کمک آیات دیگری که ذکر «روح» در آنها آمده - که برخی به صورت مطلق «روح» و بعضی به صورت مقید «روحنا»، «روحالقدس» یا «روحی» ذکر شده، مثل (وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی) - نشانگر این واقعیت است که از منظر قرآن، حقیقتی برتر از ملائکه و انسان به نام «روح» وجود دارد که ملائکه و انسانها، فروغ روح خویش را به اذن پروردگار از فیض او دارند. از طرفی، مجموعه آیات روح به ضمیمه آیه (وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی) گویای این حقیقتاند که روح انسان، واقعیتی غیرمادی است.(1)
ر. ک: المیزان، ج 13، ص 195 ذیل (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ...) سوره اسراء، آیه 85؛ و نیز ج 20، ذیل (یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ) سوره نبأ، آیه 38.
حقیقت این است که انکار روح، اندیشهای متعفّن و برگرفته از دوران کهن باستانی است که امروزه نیز ریشه در جهل مدرنیته و عدم شناخت صحیح از انسان و جهان و فلسفه پوچگرایی حسی و مادیگرایی دارد. متأسفانه پیامدهای شوم انکار این باور ارزشمند، دامان بشریت را گرفته و او را به موجودی پوچگرا و بیهدف تبدیل نموده است.
موضوع انکار قیامت را میتوان به دو عامل باز گرداند؛ یکی: شبهه علمی و دیگری شهوت عملی.
شبهه علمی که در آیاتی از قرآن نیز گزارش گردیده، مانند: (مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ)2 است که با اندکی تأمل و عقلگرایی زایل میشود.
در حقیقت نگاهی واقعبینانه به جهان هستی به این شبهه پایان میبخشد، زیرا در این نگاه منطقی، انسان مشاهده میکند که خدای سبحان همواره ذرات پراکنده و بیجان را در جهان طبیعت جمع میکند و به آنها حیات گیاهی، حیوانی و انسانی میبخشد.
1) (1)
قرآن کریم در پاسخ کسانی که نسبت به رستاخیز و جمع و زنده شدن ذرات پراکنده و بیجان حالت انکار دارند میفرماید: «خدای سبحان نه تنها قادر است که انسان را برانگیزد و زنده کند، بلکه میتواند خطوط سر انگشتان او را که از ظرافتهای آفرینش آدمی است به صورت اول بازسازی کند»؛ (بَلی قادِرِینَ عَلی أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ) .(1)
سوره قیامت، آیه 4.
شهوت عملی عمدهترین عامل انکار معاد است، چون راه فجور را پیش روی تبهکار میگشاید و بدون شک، فرجام این آلودگی و پلیدی انکار معاد است؛ همان طور که خداوند میفرماید: (بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ (5) یَسْئَلُ أَیّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ) .(2)
پس همان گونه که اعتقاد به قیامت، مهمترین مانع تبهکاری است عمدهترین عامل انکار قیامت نیز گناه است، چون هر یک از این دو، دیگری را نابود میکند. اگر ایمان بیاید تبهکاری میرود و اگر تبهکاری به سراغ انسان آمد باور به قیامت در او متزلزل میگردد.
گفته شد که برخی آیات از جریان مرگ انسان با عنوان «توفی» یاد کرده است. اینک جلوهای از آن آیات:
(همانا آنان که هنگام قبض روح ستمگر بمیرند، فرشتگان از آنها باز پرسند که در چه کار بودید؟ پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید، [چون پذیرای ظلم شدند] مأوای ایشان جهنم و بازگشت آنها به جایگاه بسیار بدی است).
این آیه پیرامون مردمی است ستمپذیر که در محیط نامساعدی زندگی میکنند و دیگران، آن اقلیم را براساس اندیشههای ستمگرانه خود اداره میکنند. اینان محکوم جریانات محیط خود هستند و همین بهانه را که محیط، فاسد و نامساعد است و از ما
کاری ساخته نیست، دلیل ستمپذیری و سکوت خویش میپندارند. این مردم به جای آنکه برخیزند و محیط را از آلایشها پیرایش کنند و اگر توان قیام ندارند دستکم خود را از گنداب آن محیط نجات دهند و به محل مناسب و امنی هجرت کنند، در همان محیط فاسد زندگی میکنند و در منجلاب فساد غرق میگردند.
براساس آیهای که گذشت فرشتگان پس از قبض روح این افراد، با آنها به گفتوگو میپردازند و عذر آنها را غیرموجّه میشمارند، زیرا کمترین کاری که از آنها برمیآمد هجرت به محیط مناسب دیگری بود که آن را نیز انجام ندادند. بنابراین فرشتگان به آنان یادآوری میکنند که خود مسئول ستمهایی هستند که دیگران بر آنان روا داشتهاند.
قرآن در پرتو این آیه یادآوری میکند که بیچارگی و درماندگی یا ضعف و ناتوانی، عذر منطقی برای پذیرش ظلم به شمار نمیآید، زیرا راه هجرت و گریز از محیط ستم و جور فرا روی مردم باز است.
این آیه با عنوان «توفّی»، یعنی تحویل و دریافت تمام و کامل، بیانی روشن بر بقای انسان پس از مرگ است، زیرا اگر واقعیت انسان پس از مرگ باقی نباشد و همه واقعیت او همان لاشه و جسد بیحس و بیشعور پس از مرگ باشد، مکالمه فرشتگان معنا ندارد. پس این آیه ترجمان این حقیقت است که انسان پس از مرگ و انتقال از این جهان، با چشم و گوش و زبان دیگری با موجودات نامرئی به نام فرشتگان به گفت و شنود میپردازد.(1)
ر. ک: مجموعه آثار، استاد شهید مطهری، ج 2، صص 508-509.
(و کافران گویند که آیا پس از آنکه ما در زمین نابود شدیم باز از نو زنده خواهیم شد؟ بلی، آنان به شهود و لقای خدایشان کافرند، ای رسول ما به آنها بگو فرشته مرگ که مأمور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوی خدای خود باز میگردید).
در این آیه، قرآن کریم یکی از شبهات منکران معاد را پاسخ گفته است. شبهه این است که پس از مرگ هر ذرّه بدن ما نابود و در فضا منتشر میگردد و اثری از ما نیست؛ حال چگونه ممکن است باز آفریده و زنده شویم؟
قرآن میفرماید این شبهات، بهانهجوییهای شما و بیانگر عناد و انکاری است که در باطن دارید. شما آن نیستید که ذره ذره گم و نابود میشوید، بلکه حقیقت شما به تمام و کمال در اختیار فرشته خدا قرار میگیرد.
این شبهه، مطلب جدیدی نیست، چون اکثر منکران به همین پندار گرفتارند و همین فروپاشی و اضمحلال ظاهری، حجاب بینش آنان از شخصیت واقعی انسان گردیده است. حال آنکه این گم شدنها و نابودن گشتنها از نظر ظاهربینان گم شدن است و برای آنان که همه چیز را با مقیاس و میزان قدرت خود ارزیابی میکنند، موضوعی غیرممکن است، ولی برای خدا که علم و قدرتش نامتناهی است، بازآفرینی او بسیار آسان است، زیرا خدایی که در آغاز، بدون طرح و نقشه آفرید، بازآفرینی دوباره برای او دشوار نیست.(1)
اشاره به آیه 79 از سوره یس.
شبههکنندگان میپندارند با متفرق شدن اجزای بدن، شخصیت آنان نیست و نابود میشود، اما قرآن تأکید میکند که بر خلاف گمان شما شخصیت واقعی انسان هیچ وقت گم نمیشود تا نیازی به پیدا کردن داشته باشد، بلکه از همان آغاز به کمال و تمام در اختیار فرشتگان قرار میگیرد.
(خدا آن کسی است که وقت مرگ، ارواح خلق را میگیرد و آن کس را که هنوز مرگش فرا نرسیده نیز در حال خواب، روحش را قبض میکند، سپس آن را که حکم به مرگش کرده جانش را نگاه میدارد و آن کس را که حکم به مرگش نکرده، به بدنش باز میفرستد تا وقت معین مرگ).
این آیه، شباهت و سنخیت خواب و مرگ و نیز شباهت بیداری و بعث اخروی را بیان میکند.
خواب، مرگ موقت است و مرگ، خواب دائم، پس در هر دو، روح و نفس انسان از سرایی به سرای دیگر انتقال مییابد؛ با این تفاوت که در حین خواب، انسان غالباً توجه ندارد و هنگامی که بیدار میشود نمیداند که در حقیقت از سفری بازگشته است، بر خلاف حالت مرگ که همه چیز برای او روشن است.
به هر روی، از مجموع این سه آیه استفاده میشود که ماهیت مرگ از نظر قرآن، نیستی و نابودی و تمام شدن نیست، بلکه انتقال از نشئهای به نشئه دیگر است. ضمناً از نظر قرآن روشن شد که هر چند در خواب از نظر جسمی و ظاهری قوای طبیعت تعطیل است، ولی از نظر روحی نوعی گریز و رجوع به باطن و ملکوت است. البته مسئله خواب نیز چون موضوع مرگ از مجهولات علم است و رهیافت علم در این عرصه فقط پارهای از تحولات جسمانی است که در قلمرو بدن صورت میگیرد.(1)
ر. ک: مجموعه آثار، استاد شهید مطهری، ج 2، ص 511.
اینکه آیا انسان پس از مرگ، یکباره وارد عالم قیامت میشود یا در فاصله میان مرگ و قیامت عالم خاصی را میپیماید و تنها هنگامی که قیامت کبری بر پا شد وارد آن رستاخیز بزرگ میگردد موضوعی است که نیازمند توجه و بررسی است.
مطابق قرآن کریم و روایات متواتر و غیر قابل انکار از رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام هیچ کس بلافاصله پس از مرگ، وارد عالم قیامت نمیشود، زیرا قیامت کبری مقارن با دگرگونیها و تحولات کلی در نظام آفرینش است، بدان سان که هیچ چیز به شکل موجود آن باقی نمیماند و علم آن فقط نزد اوست.
از نگاه قرآن کریم، هیچ کس در فاصله مرگ و قیامت کبری در خاموشی و بیهوشی مطلق فرو نمیرود، بلکه انسان پس از مرگ، وارد مرحلهای نو از حیات میگردد، به گونهای که از چیزهایی لذت میبرد و از چیزهایی رنج میکشد. البته لذت و رنج او به افکار و اخلاق و اعمالش در این جهان، بستگی دارد. این مرحله ادامه دارد تا آن گاه که صور قیامت دمیده شود و آن رستاخیز بزرگ بر پا گردد. پس از نظر قرآن کریم عالم پس از مرگ، دو مرحله دارد، مرحله نخست آن عالم برزخ و مرحله دوم آن قیامت کبراست.
برزخ در لغت به فاصله بین دو چیز گفته میشود و بدین سبب، زندگی پس از مرگ تا قیامت کبری را برزخ گویند. در قرآن چنین آمده است:
1) (1)
(حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (99) لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (100)) ؛(1)
سوره مؤمنون، آیات 99-100.
(تا آنگاه که یکی از آنها را مرگ فرا میرسد میگوید: پروردگارا مرا باز گردان، باشد که کار شایستهای انجام دهم. ابداً! این صرفاً سخنی است که او گوینده آن است و از عقب آنها عالم برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند).
تنها در این آیه، فاصله میان مرگ و قیامت، برزخ نامیده شده است.
دانشمندان اسلام، با نگاه به همین آیه، نام جهان بعد از مرگ و پیش از قیامت را برزخ نامیدهاند. در این آیه، از ادامه حیات بعد از مرگ همین قدر سخن گفته شده که برخی پس از مرگ، اظهار ندامت و پشیمانی میکنند و خواهان بازگشت به دنیا میشوند، ولی به آنها پاسخ منفی داده میشود. این آیه، کاملاً صراحت دارد که انسان پس از مرگ، دارای نوعی حیات است و حتی تقاضای بازگشت میکند، ولی تقاضایش پذیرفته نمیشود.
افزون بر ده آیه، ترجمان این باورند که انسان در فاصله مرگ و قیامت از نوعی حیات مخصوص برخوردار است و در آن حال، شدیداً احساس رنج یا سرور دارد. این آیات بر چند گونهاند:
بعضی همانند آیات ذکر شده، گفت و شنود فرشتگان با انسانهای نیکوکار یا بدکار را گزارش میکنند، بدینسان که بلافاصله بعد از مرگ این گفت و گوها صورت میگیرد، مانند آیه 97 سوره نساء و آیه 100 سوره مؤمنون که ذکر هر دو آیه گذشت.
در برخی آیات فرشتگان به صالحان و نیکوکاران میگویند از این پس از نعمتهای الهی بهرهمند گردید؛ یعنی نیکوکاران را در انتظار رسیدن قیامت کبری نمیگذارند، همانند:
الف) (الَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ...) ؛(2)
(کسانی که فرشتگان، آنان را در حالی که پاکیزهاند تحویل میگیرند و به آنان میگویند: درود بر شما! همانا به موجب کردارهای شایستهتان به بهشت درآیید).
ب) آیاتی که از سرنوشت «مؤمن آل یس» خبر میدهند که چون به پاس یاری و تأیید رسولان الهی کشته گردید وارد بهشت شد:
(قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ یا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ (26) بِما غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ) ؛(1)
سوره یس، آیات 26-27.
(پس از کشته شدن، به او گفته شد: داخل بهشت شو! او گفت: ای کاش مردم من که پند و اندرز مرا نشنیدند، اکنون میدانستند که چگونه پروردگارم مرا آمرزید و مرا جزء بندگان مکرم خویش قرار داد).(2)
بدیهی است که این ورود به بهشت و اکرام، قبل از قیامت کبراست، زیرا در قیامت کبری همه مردم از اولین و آخرین جمعاند و کسی در روی زمین باقی نیست.
الف) (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ...) ؛(3)
(گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدهاند مردهاند، بلکه نزد پروردگار خویش زندهاند و روزی داده میشوند، بدانچه خدا از فضل و رحمت خویش به آنان عنایت کرده شادماناند و آرزو میکنند که بشارت شهادت دوستانشان در دنیا به آنها برسد).
ب) (... وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ...) ؛(4)
(... و عذاب سخت بر آل فرعون فرا رسید، اینک که در عالم برزخاند آتش دوزخ را صبح و شام بر آنها عرضه میدارند و چون روز قیامت شود خطاب آید که فرعونیان را به سختترین عذاب جهنم وارد کنید).
این آیه دو نوع عذاب را برای فرعونیان برمیشمارد: یکی قبل از قیامت که از آن به «سوءالعذاب» تعبیر شده، بدین ترتیب که روزی دو بار بر آتش عرضه شوند، بدون آنکه
وارد آن گردند. عذاب دوم بعد از برپایی قیامت است که از آن به «اشدّ العذاب» تعبیر شده که فرمان میرسد آنها را به دوزخ افکنید.
امیرالمؤمنین علیه السلام در توضیح و تفسیر این آیه فرموده است: «عذاب اول مربوط به عالم برزخ است و در این عذاب، به تبع عالم دنیا صبح و شام و هفته و ماه است، ولی عذاب دوم مربوط به قیامت است و در آن، روز و شب معنایی ندارد».(1)
مجموعه آثار، استاد شهید مطهری، ج 2، ص 517.
در روایات و اخبار رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام پیرامون عالم برزخ و حیات اهل ایمان و معصیت، مطالب فراوان دیگری نیز موجود است.(2)
در یکی از روایات آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از پیروزی در جنگ بدر، کشتههای قریش را به درون چاه بدر افکند و آنگاه سر به درون چاه برد و به آنها فرمود: «ما آنچه را خداوند به ما وعده داده بود یافتیم، آیا شما نیز وعدههای راست خدا را به درستی یافتید؟» بعضی از اصحاب گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله شما با کشته شدگان و مردگان سخن میگویید، مگر اینان سخن شما را میشنوند؟ فرمود: «آنها اکنون از شما شنواترند»؛(3)و نیز امیرالمؤمنین علیه السلام پس از پیروزی در جنگ جمل در میان کشتگان به جستجو پرداخت و چون به کعب بن سور قاضی بصره رسید او را مشاهده کرد که قرآنی برگردنش آویخته و در آن حال کشته شده است امام فرمود تا قرآن را از گردن او برداشتند آنگاه دستور داد تا کعب را در برابرش بنشانند و همانند سخنی که پیامبر در بدر به کشتگان قریش فرمود خطاب به جنازه او گفت: ای کعب من آنچه را که وعده پروردگارم بود یافتم آیا تو نیز آنچه را پروردگارت وعده کرده بود یافتی. حضرت با طلحه و بعضی دیگر نیز چنین رفتار نمودند.(4)
از این حدیث و امثال آن استفاده میشود با آنکه مرگ، میان جسم و جان جدایی میافکند، اما روح، علاقه خود را با بدن که سالها با او متحد بوده از دست نمیدهد. امام حسین علیه السلام در روز دهم، پس از آنکه نماز صبح را با اصحاب به جماعت خواند، برگشت و
خطاب به یاران خود فرمود: «اندکی صبر و استقامت کنید، مرگ جز پلی نیست که شما را از ساحل درد و رنج به ساحل سعادت و کرامت و بهشتهای وسیع میرساند».(1)
اعتقادات صدوق، باب یازدهم.
مرحله دوم حیات جاوید، قیامت کبراست. قیامت کبری برخلاف عالم برزخ که هر فردی بلافاصله وارد عالم برزخ میگردد، مربوط به جمع است؛ یعنی حادثهای است که همه اشیاء و انسانها را در بر میگیرد و واضح است که کل نظام آفرینش را متحول و دگرگون میسازد. در واقع با برپایی قیامت، کل جهان وارد مرحله جدید، حیات جدید و نظام جدید میگردد. قرآن کریم ما را از وقوع چنین رخداد بزرگی آگاه کرده، و مقدمات آن را با خاموشی ستارگان، بیفروغ شدن خورشید، خشک شدن دریاها، هموار شدن ناهمواریها، متلاشی شدن کوهها و پیدایش لرزشها و غرشهای عالمگیر و دگرگونیها و انقلابات عظیم و بیمانند تبیین نموده است.
مطابق آنچه از قرآن استفاده میشود، تمامی عالم به سوی انهدام و خرابی میرود و همه چیز نابود میشود و بار دیگر جهانی نو، با حیاتی برین و جدید و با قوانین و نظامات بدیع که با نظامات موجود جهان کنونی تفاوت اساسی دارد، متولد میگردد و برای همیشه، جاوید و باقی است.
وقوع قیامت در قرآن با عنوانهای درخشنده و الهامآمیز مطرح گردیده که هر کدام نشان دهنده کیفیت مخصوص و نظام خاصی است؛ مثلاً از آن جهت که همه مردم از آغاز تا فرجام این جهان در یک عرصه، جمع و حاضر میگردند و از این نظر با هم برابرند، روز «حشر»، (2)«روز جمع»(3)و «روز تلاقی»(4)خوانده شده و از آن جهت که باطنها و رازهای نهان آفرینش آشکار میگردد به (یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ)5 و روز «نشور»(5)نامیده شده است.
همچنین از آن جهت که فناناپذیر و جاوید است به (یَوْمُ الْخُلُودِ)1 و از آن جهت که انسانها در حسرت و ندامت فرو میروند، به (یَوْمَ الْحَسْرَةِ)2 و از این حیث که مردم، در آن احساس غبن میکنند به (یَوْمُ التَّغابُنِ)3 و از این جنبه که بزرگترین خبرها و عظیمتیرن حادثههای هستی است (النَّبَإِ الْعَظِیمِ)4 خوانده شده است.
مطلب مهمی که پیامبران و کتب آسمانی، ما را بدان آگاه کردهاند پیوستگی و رابطه بین این زندگی و حیات اخروی است. به بیان دیگر، زیباییها و زشتیهای زندگی آخرت کاملاً به این جهان باز میگردد و بذر آن به دست خود انسان افشانده میگردد، پس سرنوشت هر کسی بعد از مرگ به واسطه اعمال خود او رقم میخورد.
بر این اساس، ایمان و اعتقاد طیب، خلق و خوی پاکیزه، پیراستگی از حسادتها، مکرها، حقدها و کینهها، آراستگی به اخلاق و مکارم و اعمال صالح، و هر آنچه در جهت تعالی و تکامل فرد و جامعه صورت میگیرد، سازنده یک حیات سعادتمند و جاوید است. از سوی دیگر بیایمانی، باورهای غلط، پلیدی و پلشتی، خودخواهی و خودپرستی و آلایشها، ریاکاریها و رباخواریها، دروغ و تهمت، خیانت، غیبت، فساد و فتنه، و خودپرستی و طغیان در برابر آفریدگار، سبب حیات پلید و شقاوتآلود برای انسان در جهان آخرت خواهد بود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله همه این حقایق تابناک را در تعبیری کوتاه بیان فرمود: « الدنیا مزرعة الاخرة ؛ دنیا کشتگاه آخرت است».
بنابراین هر تخمی افشانده شود، خوب و یا بد، در آخرت به ثمر مینشیند و همان گونه که محال است انسان، جو بکارد و گندم برداشت کند یا خار کشت کند و گل بچیند، محال است که در دنیا بذر بد بیفشاند و در آخرت نتیجه خوب درو کند.
نکته دیگر اینکه جهان آخرت، بازتاب اعمال دنیاست. از قرآن کریم و روایات ائمه هدی علیهم السلام استفاده می شود که نه تنها انسان، باقی و جاوید است، بلکه اعمال و آثار انسان نیز ضبط و نگهداری میشود و از بین نمیرود. به بیان دیگر قیامت، تجلیگاه اعمال خوب و بد انسان است و آنچه را که در این جهان انجام داده به صورت مصور و مجسم مشاهده میکند. قیامت عرصه حضور و شهود اعمال است؛ یعنی رفتار خوب به صورتی زیبا تجسّم مییابند و اعمال پلید به صورتهای زشت و وحشتآفرین. این حقیقت در پرتو آیاتی از قرآن بیان گردیده؛ از جمله:
(روزی که هر شخصی، همه آثار نیک خویش را فرا روی خود حاضر میبیند و نیز رفتار بد خویش را مجسّم مییابد، در آن حال، آرزو میکند که ای کاش میان او و عمل بدش مسافتی بسیار دور و جدایی بود).
(هر عملی که در دنیا انجام دادهاند در آنجا حاضر میبینند).
(در این روز، مردم از قبرها پراکنده، بیرون آیند تا اعمال خود را ببینند، پس هر کس به قدر ذرهای کار نیک کرده باشد آن را خواهد دید، و هر کس به قدر ذرهای کار زشتی مرتکب شده باشد آن را خواهد دید).
براساس بیان برخی آیات خداوند متعال همه نفوس را احضار میکند:
(إِنْ کانَتْ إِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ) ؛ (4)و تنها «مُخلَصان» به سبب مقام والای بندگیشان، شاهدان و حاضران این عرصه نورند.
1) (1)
سوره آل عمران، آیه 30.
2) (2) سوره کهف، آیه 49.
3) (3) سوره زلزال، آیات 6-8.
4) (4) سوره یس، آیه 53.
میتوان گفت که از واژه احضار، نوعی تندی و خشونت استشمام میگردد.(1)
سوره نساء، آیه 10؛ سوره فرقان، آیه 23؛ سوره ابراهیم، آیه 18؛ سوره نور، آیه 39؛ سوره تکویر، آیه 14؛ سوره صافات، آیه 127.
خداوند متعال با صلای حشر، همه را محشور میفرماید و چون نفوس حاضر شدند، اعمالشان را احضار میکنند: (عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ) .(2)
البته عمل در قیامت به گونهای ظهور مییابد که انسان، خود آن عمل را میبیند؛ یعنی شخص عامل، خاطرات، اهداف و نیاتش را کاملاً مشاهده میکند. گرچه ظهور اخروی، کیفیت مخصوصی دارد. توضیح اینکه در آخرت، باطن عمل هر فاسقی به او ارائه میشود، اما این ظهور به این معنا نیست که خداوند در آن عرصه نور و حضور پیامبران و اولیا، نمایشی از صحنه فحشا و فسق جوارح یا جوانح دنیا را به نمایش میگذارد، بلکه آنچه در دنیا بوده در قیامت به گونهای مناسب با آن نشئه ظهور میکند، به گونهای که انسان یقین دارد مشهود وی، عین عمل او در دنیاست. این لطیفهای بزرگ است که ظهور اخروی عمل به لحاظ خصوصیت عوامل دنیوی، مانند عمل دنیوی نیست، ولی در عین حال، نوعی عینیت میان آن دو برقرار است.
توضیح آنکه اشیاء، قبل از ظهور در عرصه طبیعت و تجلی به صورت ماده و عنصر، در عالم برین، وجودی متناسب با آن نشئه داشتهاند؛ یعنی در عالم مثال و عوامل برتر از آن، همه موجودات در یک طرح مهندسی الهی با همه مبادی و مبانی و عوامل اختیاری به این عرصه، تنزل و ظهور پیدا میکنند و به صورت ماده و عنصر موجود شده، به رنگ خصوصیات این جهان درمیآیند؛ در حالی که سرمنشأ وجود خاص آنها عالم دیگری است.
حوادث نیز این گونه است که قبل از ظهور در این دنیا، در عالم مثال و عوالم برتر از آن، نقشهبرداری شده و از آنجا با حفظ همه مبادی، شئون و عوامل اختیاری به این عالم تنزل کرده، ظاهر میشوند. بنابراین آنچه در جهان طبیعت واقع شده و یافت میشود، عین آن در عالم دیگر و الواح عالیه به گونهای که مناسب با آن عالم است وجود داشته و دارد. به عبارت دیگر آنچه در عالم غیب و آنچه در عالم طبیعت است واقعاً دو تاست؛ یعنی یکی بر اثر تجرد، ماده ندارد و سنگین نیست و قابل تجزیه و تقسیم به نصف و ثلث نمیباشد و
مرگ ندارد، ولی آنچه در جهان ماده و طبیعت، نمایان است همه این احکام را داراست، لیکن تردیدی نیست که عین آنچه در عالم طبیعت است در نشئه برتر نیز هست و عین همان حقیقت به نحو تجلی - نه تجافی - در این افق ظهور و تجلی کرده است.
عینیت یاد شده هم در قوس نزول و هم در قوس صعود موجود است؛ یعنی همان گونه که در قوس نزول، خواه در جهان تکوین و خارج یا در حیطه نفس انسان بین عالم مثال و عالم طبیعت و در مرحله بالاتر، بین عالم عقل و عالم طبیعت، نحوهای از عینیت وجود دارد. در واقع تجلی این حقایق در عرصههای مختلف در طول هم و مناسب با همان نشئه میباشد، از این رو در قوس صعود نیز این گونه است که آنچه در جهان طبیعت است عین آن به عوالم دیگر میرود، نه غیر آن. البته در هر نشئه و در هر موطنی، اثر خاص همان موطن را داراست.
راز آگاهی پیامبران و اولیای الهی از حوادث آینده و علم آنان به غیب نیز آگاهی به آن نشئه و برقراری ارتباط حضوری با الواح عالیه، یعنی لوح محفوظ، ام الکتاب، کتاب مبین، لوح محو و اثبات و همانند آنهاست، زیرا آنچه در آینده رخ میدهد از قبل با همه مبادی اختیاری آن در الواح تنظیم شده است. اینکه برخی افراد در رؤیای صادقانه، گاهی بیتعبیر و گاه با تعبیر آینده را در جام روح خود میبینند، نیز بر همین مبناست.
بسیار بدیهی است که عینیت وجود طبیعی و فراطبیعی به معنای بودن وجود مادی و تدریجی و نیز تجزیه پذیری طبیعی در عالم مثال نیست. آب زلال یا قدح شیری که انسان در عالم رؤیا میبیند و از آن مینوشد، تعبیرش بهرهمندی از عصاره علم یا حکمت چندین سالهای است که نصیب عالم یا حکیم میشود. غرض آنکه حقیقت علم و حکمت در نشئه عقل، تمثّل به آب زلال و شیر در نشئه مثال میگردد. بنابراین رنج چندین ساله درس و بحث و دعای سحر و نیایش پگاه، در نشئه طبیعت و سرانجام نیل به مقام شامخ علم و حکمت در قوس صعود، همگی یک حقیقت است که هر لحظه به شکلی و با جلوهای در نشئهای تجلی میکند.
مثال دیگری که این حقیقت را برمینمایاند، وحدت و عینیتی است که انسان در گفتار و نوشتار خود، هم در سیر نزولی و هم در سیر صعودی و تعالی دارد؛ یعنی آنچه را میگوید یا مینویسد پیش از آنکه بر زبان و قلم جاری شود، در اندیشه عقلانی خود تصور و تصدیق میکند و آنگاه در مرحله وهم و خیال تنزل داده، سپس آن را میگوید یا
مینویسد و چنین میگوید: آنچه را در ذهنم بود و فهمیدم بیان کردم یا نگاشتم؛ با اینکه آنچه در ذهن و روح انسان است، علم مجرد، بسیط و ثابت است و تجافی و خالی شدن ذهنی از آن بیمعناست.
بنابراین هر چیزی در هر نشئه و عالمی، ظهوری خاص و مناسب با همان عالم دارد. در واقع، عمل در دنیا به صورتی و در قیامت به صورتی دیگر نمایان میگردد، ولی آن عمل که در قیامت به صورت مخصوص آن نشئه تجلی میکند عین همان عمل دنیاست، اما چون ظهور جداگانه دارد گفته میشود آن عمل، پاداش و جزای این عمل است، وگرنه در حقیقت همان عمل دنیاست که به آن صورت ظهور کرده و به عمل کننده ارائه میشود.
خلاصه، غذای آلودهای که در قرآن با تعبیر (صَدِیدٍ) ، (1)
سوره ابراهیم، آیه 16.
(غِسْلِینٍ) ؛ (2)(چرکابه) و (ضَرِیعٍ) ؛ (3)(خار خشک) آمده است حقیقت و عین گناهانی چون غیبت، زنا، زبان گزنده، قلم منحرف و خط مشی و سیره گزنده است. از این رو در قیامت آنگاه که این غذای آلوده و چرک و خون و گزنده را به شخص غیبت کننده - که به صورت سگ درآمده است (4)- و زناکار و گزندهگو و هتک کننده حیثیت دیگران میخورانند به آنان میگویند:(ذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)5 یا (وَ قِیلَ لِلظّالِمِینَ ذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ)6 یا (ذُوقُوا فِتْنَتَکُمْ هذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ)7 که اینک بچشید آنچه را که شما کسب کردید.
در واقع آیات میفرمایند: «آنچه را مییابید عین و حقیقت عمل شماست، نه آنکه چون اعمال زشت مرتکب شدهاید این پاداش و جزای آن اعمال است».(5)
پیرامون تجسم اعمال روایاتی از ائمه هدی علیهم السلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما رسیده که در حقیقت تفسیر و تبیین همان آیات قرآناند. در اینجا به ذکر دو حدیث اکتفا میکنیم.
کان علی بن الحسین علیه السلام یعظ الناس و یزهدهم ...؛ امام سجاد در هر جمعه در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را موعظه میکرد و اندرز میداد و آنان را نسبت به دنیا بیرغبت و به آخرت تشویق میکرد؛ و کان یقول: «أیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا الله و اعلموا أنکم إلیه ترجعون، فتجد کل نفس ما عملت فی هذه الدنیا من خیر محضراً... ؛ آن حضرت با توجه و استشهاد به آیات قرآن میفرمود: مردم از خدا بترسید و از مرگ غافل نباشید، بدانید که به سوی او باز میگردید و هر کسی آنچه از اعمال خوب و بد انجام داده است آن را حاضر خواهد یافت و هر کس از مؤمنین در دنیا به مقدار ذرهای کار خیر یا شر انجام دهد آن را در قیامت مییابد».(1)
الکافی، ج 8، صص 72-74.
خلاصه مفاد این حدیث مبارک عبارت است از:
الف) هیچ عملی از بین نمیرود.
ب) هیچ عملی عامل خود را رها نمیکند.
ج) هیچ عاملی از عمل دیگران بهرهای نمیبرد.
د) در معاد به جز عمل صالح چیزی کارآمد نیست.(2)
اذا بعث الله المؤمن مِنْ قبره، خرج معه مثال یقدم أمامه، کُلَّما رأی المؤمن هولاً مِن اهوال یوم القیامة، قال له المثال: لا تفزع و لا تحزن و أبشِر بالسّرور و الکرامه من الله (عزوجل) ...؛ هنگامی که خداوند شخص با ایمان را از قبر برمیانگیزد، همراه او صورت مثالی از قبر خارج میگردد که پیشاپیش او
حرکت میکند. هرگاه مؤمن، هول و وحشتی را ببیند، آن صورت مثالی به او میگوید: هراسان و محزون مباش و بشارت باد تو را از سوی خدای عزوجل به سرور و کرامت، تا آنگاه که در محضر خدای بزرگ برای حساب میایستد. با آسانی به حساب او رسیدگی میشود و سپس خداوند فرمان میدهد او را به بهشت برند. آن مثال در جلو حرکت میکند و وارد بهشت میشوند. مؤمن از آن صورت مثالی سؤال میکند خداوند تو را رحمت کند ای همراه نیکو و زیبای من، تو با من از قبر خارج شدی و پیوسته با من بودی و مرا به سرور و کرامت بشارت دادی تا سرانجام به آن رسیدم، بگو تو کیستی که این گونه به من مهربانی؟ آن مثال میگوید: أنا السرور الذی کنتَ ادخلت علی اخیک المؤمن ...؛ من آن سرور و خشنودی هستم که تو در زمان غم برادر دینی خود در دنیا در جان او آفریدی. خداوند از آن سرور مرا آفرید تا امروز بشارت دهنده بر تو باشم.(1)
کافی، ج 2، ص 190.
گرچه ایمان و معرفت ما به قیامت از ایمان به قرآن و گفتار پیامبران سرچشمه میگیرد و لزومی ندارد که پیرامون قیامت، برهان و دلیل عقلی ارائه گردد یا برای آن، شاهد و قرائن علمی آورده شود، ولی از آنجا که خود قرآن کریم به ذکر برخی استدلالها پرداخته تا افکار ما را از راه استدلال و به طور مستقیم، درگیر جریان قیامت سازد، به نمونههایی از این استدلالها اشاره میشود.
قابل ذکر است که این استدلالهای قرآنی جوابهایی است که به منکران قیامت داده شده است. برخی از این جوابها بیانگر این است که مانعی در راه تحقق قیامت وجود ندارد و در حقیقت، پاسخی است به کسانی که قیامت را امری ناشدنی فرض میکردند.
برخی آیات یک درجه جلوتر رفته، میفرمایند که در همین جهان، چیزهایی شبیه به قیامت وجود دارد که با دیدن آنها انکار قیامت بعید است.
1) (1)
برخی از آیات قرآن هم، باز یک درجه جلوتر رفته و وجود قیامت را یک امر ضروری و نتیجه قطعی خلقت حکیمانه جهان میدانند. بنابراین مجموع آیاتی که پیرامون قیامت به آنها استدلال شده است سه گروهاند:
(برای ما مثلی آورد و آفرینش خود را فراموش کرد، گفت چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟ بگو همان کسی که اولین بار آن را ابداع کرد و او به هر مخلوقی علیم است).
این آیه، پاسخ به مردی کافر به نام «ابی بن خلف» است که استخوان پوسیدهای را در دست گرفت و آن را با دست خود سایید و به صورت پودر درآورد و سپس آن را در هوا پراکنده ساخت و آنگاه گفت: چه کسی میتواند این ذرات پراکنده را زنده کند؟ قرآن جواب میدهد همان کسی که اولین بار او را آفرید.
گاهی انسان، براساس قدرت و توانایی خود، امور را به شدنی و ناشدنی تقسیم میکند و چون چیزی را ماورا و فوق قدرت خود دید گمان میکند آن کار در ذات خود ناشدنی است. قرآن کریم پاسخ این داوری غلط را میدهد و میفرماید: با قیاس به توانایی بشر، البته این کار ناشدنی است، ولی مگر قیامت و حشر به دست انسان است، هرگز، بلکه قدرتی که قیامت را بر پا میکند، همان قدرتی است که برای اولین بار حیات را در جسم مرده آفرید و از درون خاک مرده، گوهر جان و حیات را پدید آورد.
آیات فراوانی از قرآن، از چهره این حقیقت پردهبرداری میکند و با تکیه بر قدرت الهی، رستاخیز بزرگ و قیامت کبری را مدلل میفرماید. مفاد همه این آیات این است که مشیت خدای عادل حکیم چنین اقتضا دارد که قیامت باشد و هیچ مانعی در راه انجام مشیت الهی وجود ندارد؛ همان گونه که نخست، فروغ حیات از مشرق قدرت و اراده حضرت حق تجلی کرد.(2)
الف) آیاتی که براساس جریانی خاص در گذشته، زنده شدن مردهای را شرح میدهد؛ همانند آیاتی که در داستان حضرت ابراهیم آمده است که به ساحت ربوبی عرض کرد:
1) (1)
سوره یس، آیه 78.
2) (2) مجموعه آثار، استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری، ج 2، ص 526.
(پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهی کرد، خداوند فرمود: آیا باور نداری؟ گفت: آری باور دارم ولی میخواهم تا با مشاهده آن دلم آرام گیرد، خداوند فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها را به هم درآمیز، آنگاه هر قسمتی از آن را بر سر کوهی بگذار، سپس آن مرغان را فراخوان تا به سوی تو شتابان پرواز کنند و آنگاه بدان که همانا خداوند بر همه چیز توانا و حکیم است).(1)
سوره بقره، آیه 260.
ب) آیاتی که نظام موجود و مشهود را آینهای از یک رستاخیز و قیامت میداند، زیرا همواره، زمین و گیاهان در فصل پاییز و زمستان میمیرند و سپس در بهار زنده میگردند و در قیامت نیز حیات و زنده شدن پس از مرگ وجود دارد.
خداوند متعال در یکی از این آیات میفرماید:
(وَ اللّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ...) ؛(2)
(خداست آن که بادها را بفرستد تا ابرها را برانگیزد و آن ابر را به شهر و دیار مرده برانیم و به بارانش زمین را زنده گردانیم، زنده شدن در قیامت نیز همین گونه است).
در جایی دیگر نیز میفرماید:
(وَ تَرَی الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ...) ؛(3)
(زمین را وقتی خشک و بیگیاه است بنگری آنگاه باران بر آن فرو باریم تا به جنبش آید و برآید و سبز و خرم شود، و - تخمها در آن - نمو کند و از هر نوع گیاه زیبا برویاند، این (آثار قدرت) دلیلی است که خدای قادر، حق است، و هم او البته مردگان را زنده خواهد کرد و به حق، او بر همه چیزی تواناست و همانا ساعت قیامت، بدون تردید فرا رسد و خدا مردگان را از قبرها برانگیزد).
این حقیقت و عقیده متعالی در آیات دیگری از قرآن نیز مدلل و تبیین گردیده است.(4)
به هر روی، قرآن کریم، قیامت را نوعی تجدید حیات تفسیر مینماید. این فرهنگ متعالی و رخشنده، در برگهای زرین و لرزان درختان پاییزی و گلبرگهای شکفته شده بهاری نگاشته شده و طوفان یغماگر و مرگبار پاییز و زمستان آن را فریاد میکند؛ همان
گونه که نسیم روحبخش بهاری با رویش و جوشش و با موسیقی بهجتآفرین خویش حیات دوباره را به ارمغان میآورد.
بر همین اساس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
« إذا رأیتم الربیع فاکثروا ذکر النشور ؛ (1)
التفسیر الکبیر، فخر رازی، ج 17، ص 17، ذیل آیه 4 سوره یونس.
هر وقت بهار فرا رسید از قیامت بسیار یاد کنید».بنابراین بهار، مثال و آینهای تابناک از قیامت است.
مولوی در بیان تناسب میان بهار و رستاخیز میگوید:
این بهار نو ز بعد برگ ریز هست برهان بر وجود رستخیز
آب و ابر و آتش و این آفتاب رازها را میبرآرد از تراب
در بهاران سرّها پیدا شود هر چه خورده است این زمین رسوا شود
بر دمد آن از دهان و از لبش تا پدید آرد ضمیر و مذهبش
رازها را میکند حق آشکار چون بخواهد رُست تخم بد مکار(2)
و نیز همو سروده است:
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد(3)
این آیات از دو افق، جلوهگرند:
الف) از راه عدل الهی و اینکه خداوند به هر مخلوقی آنچه را که استحقاق دارد و شایسته آن است عنایت میکند.
ب) از راه حکمت خداوند و اینکه ذات اقدس الهی مخلوقات را برای آرمان و هدفی والا آفریده است. پس حکمت الهی ایجاب میکند که موجودات را به کمال و غایت ممکنشان سوق دهد.
قرآن کریم تأکید میفرماید که اگر قیامت و حیات جاوید و پاداش و کیفر اخروی نباشد، با عدل خداوند ناسازگار است، زیرا نوعی ظلم است و ظلم بر خداوند نارواست. همچنین اگر حیات جاوید و ابدی در کار نباشد و آیندهای پایدار فرا روی حرکت و حیات دنیوی بشر قرار نگیرد، خلقت، عبث و پوچ است و کار عبث و بیهوده بر خداوند روا نمیباشد. در ادامه بحث، موضوع لزوم برپایی قیامت از دو جنبه عدل و حکمت الهی در دو افق تبیین میگردد:
آیات ذیل را میتوان در راستای عدل الهی تبیین نمود:
(آیا ما آنان را که به خدا ایمان آورده و به اعمال نیکو پرداختند مانند مردم مفسد در زمین قرار میدهیم؟ آیا مردان پارسا و خداترس را همانند فاسقان جزا خواهیم داد؟).
(آیا آنان که مرتکب اعمال زشت شدند گمان کردند رتبه آنان را همانند کسانی که به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدند، قرار میدهیم تا در مرگ و زندگانی با مؤمنان یکسان باشند [هرگز چنین نخواهد بود] حکم و داوری آنها باطل و جاهلانه است).
بنابراین هر کسی آن میچیند که کشته و آن میبیند که انجام داده است؛ همان گونه که قرآن میفرماید:
(کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ)3
1) (1)
سوره ص، آیه 28.
2) (2) سوره جاثیه، آیه 21.
همچنین فرموده: (کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ) ؛(1)
سوره مدثر، آیه 38.
(هر نفسی در گرو عملی است که انجام داده است).
و نیز میفرماید: (لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ) ؛(2)
(نیکیهای هر شخص به سود خود او، و بدیهایش نیز به زیان خود اوست).
انسان نمیداند که فقط آنچه را که انجام داده دریافت میکند و پاداش و عمل خود را به زودی خواهد دید.(3)
باری، عدل و داد، فرمان خدای حکیم(4)و سفارش به حق، دستور مطاع اوست.(5)در واقع نظام هستی، بر عمود عدل و داد، قائم و استوار است و «میزان»، یعنی همان نشان فاخر عدل و داد، چون آفتابی بر بام جهان آفرینش میدرخشد.(6)
از این رو نظام آفرینش بر این محور گردش میکند و هر موجودی در نظام عدل و احسان، به رتبه و درجهای که قابلیت آن را داراست نائل میگردد.
به عبارت دیگر، هر یک از موجودات جهان در درجهای از هستی و قابلیت فیضگیری از خداوند قرار دارند. پس فیض خداوند نسبت به هیچ موجودی تا آن اندازه که امکان و قابلیت دارد دریغ نمیشود. در وا قع هر موجودی که فاقد چیزی است به این دلیل است که امکان و قابلیت داشتن آن چیز را ندارد.
بنابراین اگر برخی موجودات با یک سلسله تجهیزات و امکانات به وجود آیند، ولی همواره از افاضه آن کمال لایق به آنها خودداری گردد برخلاف عدل الهی است، بلکه به مقتضای عدالت، متناسب با استحقاقها به آنها افاضه فیض میشود.
انسان در میان سایر موجودات، یگانه موجودی است که سرمایه، استعداد، لیاقت و امکانات ویژه دارد. انگیزههایی که عامل حرکت انسان هستند و او را وادار به کار و فعالیت
میکنند منحصر به غرایز حیوانی نیست. حیوان صرفاً دارای غرایزی است که او را به طبیعت و زندگی مادی پیوند زده، ولی انسان، غرایزی دارد که با حسابهای این جهان سازگاری ندارد و سطحی بالاتر و برتر میطلبد.
انسان با تکیه بر انگیزههای عالی اخلاقی، علمی، ذوقی، مذهبی و الهی بسیاری از کارهای خویش را انجام میدهد و احیاناً زندگی مادی و طبیعی خود را فدای آن هدفهای فاخر و عالی میکند. انسان به تعبیر قرآن، نظام عملی خویش را براساس «ایمان و عمل صالح» قرار میدهد و در این نظام عملی، خواهان حیات جاوید و خشنودی خداوند است.
به بیان دیگر، اندیشه عظیم جاودانی شدن و غرایزی که آدمی را به آن سو حرکت میدهد، بیانگر نوعی استعداد و قابلیت برای جاویدان ماندن است. و همه اینها از تجرد و غیرمادی بودن روح آدمی سرچشمه میگیرد.
درست است که انسان در زندگی این دنیا نیز از نظام ایمان و عمل صالح بهرهمند میگردد، ولی این بهرهوری به تبع و جزئی است. نظام ایمان در حکم بذری است که تنها در یک حیات جاویدان قابل رشد و پرورش است و در آنجا مفهوم و معنای صحیح پیدا میکند. انسان در نظام ایمان و عمل صالح در اوجی بالاتر از طبیعت پرواز میکند و بذرهایی مافوق روابط مادی میافشاند. البته در نظام مادی ضد دین و ایمان نیز که در فرهنگ قرآن، به کفر و فسق نام گرفته، استحقاق نوعی از حیات جاویدان را یافته که به اصطلاح دین، او را جهنمی میکند.
پس انسان چنین نیست که اگر در مدار ایمان و عمل نیک حرکت نکرد، خود را در مدار حیوان محدود کند، بلکه او در حرکت قهقرایی و حیوانی خود نیز به سوی ابدیت و بینهایت شدن حرکت میکند و قالب حیوانی را میشکند و به کسوت (بَلْ هُمْ أَضَلُّ)1 درمیآید.
حال اگر حیات جاویدانی در کار نباشد، مَثَل انسانهای صالح و طالح همانند شاگردانی است که در یک نظام آموزشی، برخی تکالیف خود را به بهترین شکل انجام دادهاند و برخی دیگر، وقت خود را به بازیگوشی گذراندهاند. اگر معلم بخواهد همه آنها را از نمره محروم سازد، این محرومیت و حرمان، ظلم و برخلاف عدل است.
به عبارت دیگر، خداوند متعال همه مردم را دعوت به ایمان و نیکوکاری کرده است. مردم نیز در پاسخ به این دعوت دو گروهاند: برخی دعوت الهی را پذیرفته و نظام فکری و اخلاقی و عمل خود را بر آن تطبیق دادهاند و برخی دیگر، آن را نپذیرفته و به کارهای بد و فساد پرداختهاند. از سوی دیگر میبینیم که این جهان به گونهای نیست که نیکوکار، صددرصد به پاداش عمل نیک خود و بدکار به کیفر اعمال زشت خود برسند، بلکه برخی از نیکوکاریها هست که حیات انسان با آن پایان مییابد همانند شهادت و مجالی برای پاداش نیست. پس جهانی دیگر باید باشد تا نیکوکاران پاداش کامل عمل نیک خود را دریافت کنند و بدکاران به کیفر اعمال بد خود برسند، و گرنه برخلاف عدل الهی است.(1)
ر. ک: مجموعه آثار، استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری، ج 2، صص 532-534.
مجموعه امور و افعال را در یک نگاه کلی میتوان به دو گروه تقسیم کرد: یک قسم از امور و رفتارها، هدفمند، بخردانه و بالندهاند و نتیجهای مناسب بر آن مترتب میگردد و به سوی هدفی در حرکت و انجام است. اما بعضی از امور و افعال، بیهوده، عبث و پوچاند و هدف و غایتی ندارند.
از منظر قرآن کریم، آفرینش الهی، براساس حکمت دارای هدف و آرمانی متعالی است. این حقیقت در پرتو آیاتی از قرآن کریم میدرخشد و میتوان از دو جنبه، آنها را ارزیابی کرد:
الف) آیاتی که هدفمندی خلقت آسمانها و زمین را یادآور میشوند، مانند:
(ما آسمان و زمین و هر آنچه را بین آنهاست پوچ نیافریدهایم. این گمان کافران است، وای بر کافران از عذاب سخت آتش دوزخ).
(و خداوند آسمانها و زمین را به حق [نه باطل و پوچی] آفریده است و برای اینکه هر کسی به جزای آنچه کسب کرده برسد و آنان هرگز مورد ظلم قرار نخواهند گرفت).
ب) آیاتی که تأکید میکند خود انسان، موجودی برین و برخوردار از یک هدف متعالی است، مانند:
(آیا چنین پنداشتید که ما شما را عبث و بیهوده آفریدهایم و هرگز به ما رجوع نخواهید کرد؟).
(آیا آدمی میپندارد که او را مهمل از تکلیف و پاداش و کیفر رها سازند، و او بیهوده و پوچ آفریده شده است؟ هرگز).
(به حقیقت به سوی پروردگارت باز خواهی گشت).
(پس آنگاه بازگشت شما به سوی من خواهد بود).
(و فرجام کار خلق به سوی خدا منتهی میشود).
دهها آیه دیگر از این قبیل واژهها(6)بازگشت انسان را به سوی خدا تبیین و لقا و حضور در ساحت حضرت کبریایی را آرمان بلند آفرینش انسان تعریف مینماید.
اکنون این پرسش مطرح میگردد که کارهای حکیمانه و بخردانه انسان مجموعه
1) (1)
سوره مؤمنون، آیه 115.
2) (2) سوره قیامت، آیه 36.
3) (3) سوره علق، آیه 8.
4) (4) سوره آل عمران، آیه 55. این آیه با تعبیر «الی الله» سوره مائده، آیه 48؛ «الیه» سوره انعام، آیه 60؛ «الینا» سوره یونس، آیه 23 آمده است.
5) (5) سوره نجم، آیه 42.
6) (6) ر. ک: المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم، واژه رجع.
فعالیتهایی است که او برای رسیدن به اهدافی که به آن نیاز دارد و موجب تعالی و کمال است انجام میدهد، ولی کارهای حکیمانه خدا چطور؟ آیا کار حکیمانه خداوند نیز او را به سوی کمال سوق میدهد؟ هرگز چنین نیست! زیرا خداوند غنی و بینیاز است. آنچه او میکند فضل و جود و بخشش است. او کاری را برای رفع نیازی از خود و برای رسیدن به کمال و سعادتی انجام نمیدهد، بلکه میآفریند تا احسان خود را بر مخلوقاتش جاری سازد.
مولوی، همین نکته را به زیبایی در مثنوی خود سروده است:
گفت پیغمبر که حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است
آفریدم تا ز من سودی کنند تا ز شهدم دست آلودی کنند
نه برای آنک تا سودی کنم و ز برهنه من قبایی برکنم
چند روزی که ز پیشم رانده است چشم من در روی خوبش مانده است(1)
مثنوی معنوی، دفتر دوم، ص 270، ابیات 2635-2638.
به بیان دیگر، کار حکیمانه خداوند عبارت است از کاری که در پرتو فیض خود، مخلوق را به کمال لایق خود برساند. همچنین نسبت دادن کار عبث به خداوند به این معناست که مخلوقی را بیافریند و بدون آنکه آن مخلوق را به کمال ممکن و لایقش برساند او را رها سازد که البته چنین پنداری درباره خدای متعال کاملاً مردود است. پس مفهوم حکمت خداوند با آنچه درباره انسان گفته میشود فرق اساسی دارد.
به تعبیر دیگر، حکمت در انسان، عبارت است از خردمندی و گام برداشتن در مسیر کمال انسانی، ولی در مورد ذات حضرت باریتعالی عبارت است از آفرینش آفریدهها و سوق و حرکت آنان به سوی اهداف کامل و لایق آنها.
پندار بعضی از انسانها این است که چون دنیا و طبیعت، مدام در تحول و تغییرند هر مقصد و مقصودی هم که در این دنیای متحول و دگرگون شونده در نظر گرفته شود، نیز به نوبه خود بیثبات و تغییرپذیر است و هیچکدام مقصد نهایی نیست.
1) (1)
براساس این پندار واهی، اندیشه بیهودگی و پوچگرایی در آفرینش برای گروهی پیدا شده است. آنان میپندارند که جهان، حکم قافلهای را دارد که دائماً در حرکت است و منزل عوض میکند و هیچگاه به مقصد واقعی نمیرسد.
پاسخ قرآن به این پندار پوچ این است که اگر تنها طبیعت و دنیا بود و بس، اگر همه زادنها برای مردن و همه روییدنها و سبز و خرم شدنها برای زرد و خشک و متلاشی شدن بود، و اگر همه نو شدنها برای کهنه شدن بود، این پرسش شما جا داشت، ولی این گونه اظهار نظر و تبیین هستی از شناخت ناقص سرچشمه میگیرد. این پندار و گمانه زنی از آنجا ناشی میشود که هستی را در قالب محدود دنیا و طبیعت، محصور و زندانی بدانیم؛ ولی هستی به دنیا و طبیعت محدود نمیشود. به بیان دیگر، دنیا با همه قوانین و نظامهایش، روز اول است و روز اول، «روز آخری» را به دنبال خود دارد. دنیا «رفتن» است و آخرت «رسیدن».
علی علیه السلام در این باره میفرماید:
« أیُّهَا النّاسُ إنَّما الدُّنْیا دَارُ مَجَازٍ و الآخِرَةُ دَارُ قَرارٍ، فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُم ؛ (1)
نهج البلاغه، خطبه 203، ص 238.
مردم! همانا دنیا خانهای است رهگذار و آخرت سرایی است پایدار، پس از گذرگاه خود - توشه - بردارید برای جایی که در آن پایدارید».اگر جهان جاودان آخرت نبود، جهان، مقصد نهایی نداشت. بنابراین پیامبران آمدند تا مردم را به حقیقتی آگاه سازند که ندانستن آن، سراسر هستی را در نظرشان پوچ و بیمعنا میکند و اندیشه پوچگرایی را در اندیشه آنان رسوخ میدهد. با رسوخ اندیشه پوچی و به عبارت دیگر با پوچپنداری، خود ما به صورت موجودی پوچ و بیمعنا و بیهدف در میآییم. پس یکی از آثار ایمان و اعتقاد به عالم آخرت و قیامت این است که بشر را از پوچپنداری و پوچ و هیچ بودن نجات میبخشد(2)و به ما اندیشه آرمانگرایی ابدی عطا میکند. اعتقاد به معاد افقی بینهایت فرا روی انسان میگشاید؛ به گونهای که بهره ابرار و نیکان، جلوههای ماندگار نعمتها و فیوضات و شهد لقای رحمانی است و سهم بدکاران و مجرمان شررهای آتش و خشم خداوند است.
با توجه به تفسیر حکیمانه قرآن از مرگ و برزخ و معاد، و بهشت و جهنم، فروغ سخنان حضرت فاطمه علیها السلام پیرامون معاد و کیفر و پاداش تجلی میکند. آن حضرت با نگاه معاد محور خود، آموزههای وحی را پیرامون این اصل معرفتی و اعتقادی فرا روی نگاه خرد حاضران و مخاطبان قرار داد. سخنان آن بزرگ آموزگار انسانیت، ترجمانی از صدها آیه نورانی قرآن است که مرگ و معاد و پیامدهای آن را تبیین مینماید.
حضرت فاطمه علیها السلام از یک سو، معاد را فروغ حکمت و عدالت الهی دانسته، و از سوی دیگر، آن را عامل تشویق به اعمال نیک و بازدارندگی از اعمال و کردار زشت میداند. بنابراین از مفاهیم بلند آسمانی و ارزشآفرین مکتب فاطمی، ایمان به معاد و زندگی جاوید پس از مرگ است. آن حضرت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و در پرتو آموزههای وحی آموخته بود که ایمان به معاد، چون ایمان به توحید و یگانهپرستی است.
آن بانوی بزرگ اسوهای تابان و آفتابی درخشان بر آسمان ایمان به معاد بود. جایگاه رفیع آن بزرگوار چنان است که چون در عرصات جنان بر مقام خویش مستقر گردد حضرت آدم و همه پیامبران علیهم السلام به زیارتش میآیند.(1)
بحارالانوار، ج 43، ص 225؛ عوالم، ج 11، ص 318.
سلمان پیرامون عظمت حضرت زهرا علیها السلام میگوید: به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کردم: مولای من، به خدا سوگندت میدهم که ما را از فضیلت و مقام فاطمه در روز قیامت خبر ده؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله با تبسم فرمود: قسم به خدایی که جان من در دست قدرت اوست فاطمه علیها السلام روز قیامت سوار بر ناقهای وارد محشر میشود، در حالی که جبرئیل از سمت راست او، میکائیل از سمت چپ او، علی علیه السلام پیشاپیش او، حسن و حسین علیهما السلام به دنبال او و خداوند نگهبان و حافظ اوست؛ سپس از سوی خداوند عزوجل به اهل محشر خطاب میرسد: غَضُّوا أبصارکم و نکسوا رؤسکم هذه فاطمة بنت محمد صلی الله علیه و آله...؛ چشمانتان را ببندید و سرهایتان را فرود آورید، همانا این دختر محمد صلی الله علیه و آله پیامبرتان و همسر علی و مادر حسن و حسین است که با لباسهای سفید وارد بهشت میشود.
1) (1)
آنگاه فاطمه علیها السلام با دیدن نعمتها و کرامات الهی این آیه را تلاوت میکند:
(الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ...) ؛ (1)
سوره فاطر، آیات 34-35.
حمد خدا را که حزن و اندوه ما را ببرد. همانا خدای ما بخشنده و پاداش دهنده به شکرگزاران است؛ شکر آن خدایی را که از لطف و کرم ما را به منزل دائمی بهشت وارد کرد که در اینجا هیچ درد و رنجی به ما نرسد و ابداً ضعف و خستگی نخواهیم یافت.آنگاه از جانب خدای متعال خطاب میشود: ای فاطمه! هر چه دوست داری از من درخواست کن که اجابت کنم و آنچنان عطایت کنم که مسرور و خشنود شوی.
فاطمه علیها السلام میگوید: پروردگارا! تنها آرزویم لقای تو و رضوان و خشنودی توست، استدعایم این است که دوستان من و فرزندانم را عذاب نفرمایی.
از سوی خداوند متعال به فاطمه علیها السلام ندا میشود: به عزت و جلال خودم سوگند که دو هزار سال قبل از آفرینش زمین و آسمان عهد کردهام که دوستداران تو و دوستداران فرزندان تو را از آتش عذاب خود عفو کنم.(2)
به هر روی، روح فاطمه علیها السلام لبریز از ایمان و اعتقاد به مبدأ و معاد است. این چشمه ایمان، از زلال قرآن و آموزههای وحیانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سرشت عرشی آن بانوی آسمانی جاری گشته و بازتابش آفتاب قرآن بر آینه روح خدانمای فاطمه علیها السلام است.
در حقیقت، این دست خداوند علیم و تواناست که این شهد را به کام جان فاطمه علیها السلام جاری ساخته، و ملکوت اعلی را عرصه حضور و شهود آن بانوی بیهمتا قرار داده است. بنابراین معاد و حیات جاوید انسانی که از بطون و آفاق باطنی جهان آفرینش است، مشهود اوست. آن حضرت بر مشرق تابناک (عِلْمَ الْیَقِینِ) است و بهشت و دوزخ را مشاهده میکند.
آن حضرت در ابتدا با ترسیم سیمای یک مسلمان واقعی فرمود:
« ثُمَّ أنْتُمُ عِبَادَ اللهِ (ترید اهل المجلس) نُصُبُ أمْرِ اللهِ وَ نَهیِهِ، وَ حَمَلَةُ دِینِهِ وَ وَحْیِه، و امَنَاءُ اللهِ عَلَی أنْفُسِکُمْ و بُلغَاؤُهُ إلَی الْاُمَمِ ؛ (1)
بلاغات النساء، ص 16.
شما بندگان خدا! نگاهبان حلال و حرام و حاملان دین و احکام و امانتداران حق و رسانندگان به خلقاید».(2)آن بزرگوار با این سخنان مقام و مسئولیت بندگی خدا را به آنان تفهیم و به آنان تأکید کرد که پاداش چنین رستگارانی، بهشت و نعمتهایش، لقا و رضوان خدا خواهد بود. بهشتی که دهها آیه به توصیف نعمتهای آن پرداخته و مقام رضوان و لقای خداوند را که شهد جان مخلصان و صدیقان است بیان میدارد:
(وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ...) .(3)
قرآن کریم پا به پای تبیین احکام و حِکَم دین، اثر و ثمره ایمان یا کفر به آنها را نیز بازگو میکند. در این آیه، مؤمنان را به بهشتی بشارت میدهد که نهرها در زیر آنها جاری است. همچنین از ثمرات مداوم و جلوههای مشابه و همسران پاکیزه و جاودانگی آن حیات خبر میدهد. این بشارتهای قرآن برای آنانی است که عمل نیک را با اندیشه و نیت نیکو در هم تنیدند.
سرّ نامگذاری بهشت به جنّت آن است که شاخسار درختانش در هم فرو رفته و این شاخهها و برگهای فراوان، مانند سقفی سبزرنگ زمین بهشت را میپوشاند. بنابراین میتوان گفت که از زیر این باغها نهرها جاری است.
گرچه فضای بهشت پوشیده از درختان است، اما با این وجود، فضای آن روشن است، زیرا نور بهشت از چشمه آفتاب نیست، چون چشمه خورشید پیش از فرا رسیدن قیامت تاریک میگردد(4)و آفتاب و ماه بساط خود را جمع میکنند؛(5)همان طور که قرآن فرموده: «و در آن بهشت بر تختها تکیه زنند و آنجا نه آفتابی بینند و نه سرمای زمهریر».(6)بلکه
سرچشمه نور، همان افق برین جان مؤمنان آرمیده در آغوش نعمتهای بهشتی است.(1)
تسنیم، ج 2، ص 468.
در واقع، در جهان آخرت، کمیت و کیفیت بهشت هر کسی در گرو مقدار ایمان و عمل صالح اوست؛ برخی دارای یک بهشت و گروهی دارای دو بهشتند: (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ)2 و برخی دارای چند بهشت هستند: (لَهُمْ جَنّاتٍ...) .(2)
رابطه انسان بهشتی با بهشت، در قرآن و روایات تبیین گردیده؛ بدین معنا که انسان مؤمن، علت و مالک تکوینی بهشت است، چون بهشت ظهور و تجلی عمل صالح اوست. بنابراین، اراده فرد بهشتی بر بهشت حاکم است و هر چه بخواهد با اراده او موجود میشود؛ مثلاً با عزم و اراده او چشمه بهشتی میجوشد و جاری میگردد: (عَیْناً یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ یُفَجِّرُونَها تَفْجِیراً) . (3)همه این امور نشان فاخر آن است که بهشت، محکوم و مملوک تکوینی انسان بهشتی است. امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان این حقیقت میفرماید:
« فَاعِلُ الْخَیْرِ، خَیْرٌ مِنْهُ وَ فَاعِلُ الشَّرِّ شَرٌّ مَنْهُ ؛ (4)نیکوکار از کار نیک بهتر است و بدکار از کار بد، بدتر».
باری، هرگونه مالکیتی در قیامت، از سنخ تکوینی است، نه از نوع اعتباری آن، زیرا منطقه اعتبار فقط اقلیم دنیاست. البته روشن است که علت حقیقی و مالک تکوینی اصیل و بالذات، در سراسر هستی، خواه در دنیا خواه در قیامت، خداوند متعال است و تنها علیت طولی و مالکیت رتبی به انسان نسبت داده میشود.
هرگاه پارسایان در بهشت، ثمرات بهشتی را دریافت میکنند میگویند: این همان است که از پیش روزی ما شده بود؛
(کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ) .(5)
اکنون پرسش این است که این «مرزوق پیشین» چیست؟ مفسر حکیم و فقیه نامور،
آیت الله جوادی معتقدند که مقصود از (مِنْ قَبْلُ) ؛ «روزی پیشین» حقایقی است که در دنیا رزق و روزی انسان گردیده است. به این شرح که اعمال صالح انسان، در آخرت نزد او حاضر است: (یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ) .(1)
سوره آل عمران، آیه 30.
قرآن با حصر و جزم، جزای انسان را فقط عمل او میداند؛
مانند: (وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) ؛ (2)(ثُمَّ تُوَفّی کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ) ؛(3)
(ما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّارَ) ؛ (4)(إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً)5 .
پس عمل انسان نیز چون خود انسان جاوید است، چون میوههای بهشتی، ظهور همین اعمال است. بنابراین هر بار که در بهشت میوهای نصیب بهشتیان میشود مییابند که آن ثمره و میوه، همان عقیده فاخر، اخلاق نیکو و عمل صالحی است که خداوند در دنیا روزی آنان کرده بود که اکنون به صورت این میوهها دیده میشود. بنابراین آیه در صدد تبیین، تجسم و حضور اعمال در قیامت و بهشت است. البته در بهشت، افزون بر آنچه بازیافت اعمال نیکوی خود انسان است، در پرتو فیض و فضل الهی بارش نعمتها بر او فرو میریزد، و فرد بهشتی را مستغرق نعمتهای الهی میگرداند:(5)
(لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ) ؛(6)
(بر آن بندگان در آنجا هر چه بخواهند مهیاست و باز افزونتر از آن نزد ما خواهد بود).
آنان در بهشت عزت بر سریرهای زربفت مرصع تکیه زنند، همه با دوستان روبهروی یکدیگر بر آن سریرهای عزت مینشینند، و پسرانی که حسن و جوانیشان ابدی است گرد آنها به خدمت میگردند، با کوزهها و مشربهها و جامهای پر از شراب ناب، نه هرگز (هر چه نوشند) دردسری یابند و نه مستی عقل و رنج خمار کشند، و میوه خویش برگزینند، و
گوشت مرغان و هر غذایی که مایل باشند، بخورند. و زنان سیه چشم و زیبا صورت که در بهاء و لطافت چون درّ و لؤلؤ مکنوناند، این نعمتهای الهی پاداش آن بهشتیان است. هیچ سخن لغو و بیهوده نشنوند و نه بر یکدیگر گناهی بندند، جز سلام و تحیت و احترام، نگویند و نشوند، و اصحاب یمین چه خوش روزگارند. در سایه درختان سدر پر میوه بیخار، و درختان پربرگ سایهدار، همه در سایه بلند درختان، و در کنار نهر آبهای روان و زلال، و میوههای بسیار که هیچ وقت قطع نشود، و هیچ کس بهشتیان را از آن میوهها منع نکند....(1)
سوره واقعه، آیات 15-33.
مؤمنان بهشتی در آنجا همسرانی پاکیزه دارند و پاکیزگی همسران بهشتی این است که از همه نقصها از جمله عادات زنانه، پیراستهاند آنان ازواج مطهرند،(2)طیب و پاکند، و آراسته به سلامت و سلام، و زیبنده دارالسلاماند.(3)رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره بهشت میفرماید:
« مَنْ یدخل الجنه یحیی لا یموت ...».
براساس این حدیث کسی که داخل آن سرای جاوید گردد زندگیاش پایدار است و مرگ در تعقیب او نیست؛ نعمتش پیوسته و مداوم است؛ لباسش کهنه نگردد و جوانی او به پیری نگراید.
از آن حضرت پرسیده شد کیفیت ساخت و بنای آن چگونه است؟ فرمود: «خشتی از طلا و خشتی از نقره است و ملاط آن از مشک است، سنگ ریزه آن، لؤلؤ و بافت و خاک آن زعفران است».(4)
و نیز فرمود: «خداوند حصار بهشت را با خشتی از طلا و خشتی از نقره ایجاد فرمود، در آن نهرها جاری ساخت و اشجار در آن غرس کرد؛ چون فرشتگان، جلوه و زیبایی و درخشندگی آن را دیدند گفتند: طوباکِ منازل الملوک».(5)
آن حضرت در جملهای کوتاه در تعریف بهشت فرمود:
« الشّبرُ فی الجنة خیرٌ من الدنیا و ما فیها ؛ (1)
همان، ص 86.
وجبی از بهشت از دنیا و آنچه در آن است بهتر است».نعمتهای خلد برین در بیان امیرالمؤمنین علیه السلام نیز چنین ستوده شده:
فَلَوْ رَمَیْتَ بِبَصَرِ قَلْبَکَ نَحْوَ ما یوصَفُ لَکَ مِنْها، لَعَزَفَتْ نَفْسُکَ عَنْ بَدَایِع مَا اخرِجَ إلَی الدُّنیَا مِنْ شَهَواتِها وَ لَذّاتِها ...؛ و اگر به دیده دل بنگری بدانچه از بهشت برایت ستایند، دل برکنی از آنچه در دنیاست، هر چند بدیع و زیباست، از خواهشهای نفسانی و خوشیهای زندگانی، و منظرههای آراسته، و بیندیشی در جنبش کنارههای جویباران، و در آویختن خوشههای لؤلؤ آبدار بر شاخههای آن درختانی که ریشههای آن در پشتههای مشک نهان است، و رسته بر شاخسار؛ و رُستن این میوههای گونهگون در غلافها و پوششهای درون.
شاخهها بدون رنج خم گردد و چنانکه چیننده آن خواهد در دسترس او بود، گروهی به گرد کاخهایشان گردند و آنان را از عسلهای پاکیزه و شرابهای پالوده دهند. مردمی باشند که بخشش - الهی - به آنان پیوسته بود تا در خانه قرار بار گشودند و از رنج سفرها آسودند.(2)
آن حضرت در خطبهای دیگر میفرماید:
...خَلَقْتَ داراً وَ جَعَلْتَ فِیهَا مَأدَبَةً: مَشْرَباً وَ مَطْعَماً و أزْوَاجاً ...؛ ستودن تو راست که خانهای آفریدی و خوانی گستردی؛ نوشیدنی و خوردنی و جفتها و خدمتکاران در آن فراهم آوردی؛ و کاخها و نهرهای روان و کشتزارها و میوههای فراوان. سپس دعوت کننده - پیامبران - فرستادی تا بندگانت را بدان خانه بخواند، خانهای که به آسایش در آن بماند.(3)
و نیز آن حضرت فرمود: «اما اطاعت پیشگان، پاداش آنان را جوار خود ارزانی دارد و در
خانه خویش جاودانی؛ جایی که فرود آمدگان از آن رخت نبندند و دگرگون حال نگردند، نه بیم آنان را فرا گیرد و نه بیماری بدانها روی آورد و نه خطری آنان را پیش آید».(1)
همان، ص 106.
البته چون مردم از مراتب ایمان متفاوتی برخوردارند و لاجرم اعمال آنان نیز از درجات مختلفی برخوردار خواهد بود، بهشت نیز که ظهور همان اعمال و تجسم آنهاست دارای درجات و مراتب است.
امیرالمؤمنین در بیان این حقیقت میفرماید:
« دَرَجاتٌ مُتَفاضِلاتٌ، وَ مَنازلُ مُتَفاوِتاتٌ، لا ینْقَطِعُ نَعِیمُها، وَ لا یظعَنُ مُقیمُها ...؛ (2)پایههای فروتر و برتر، منزلهایی برخی از برخی بهتر، نه نعمت آن بریده گردد و نه باشنده آن از آنجا رخت بربندد، نه آن که در آن جاودان است پیر شود و نه آنکه در آن ساکن است فقیر».
به هر روی، یادگار نبوت چهره مسلمانان پارسا را که در آیات قرآن به نشان فاخر جهاد و ایمان آراسته بودند تبیین نمود؛ آنانی که به مقام والای بیعت رضوان تشرّف یافته بودند و آفتاب رضوان خدا بر آنان سایه افکنده بود. کسانی که با هجرت و جهاد و ایثار خود نام مسلمانی را فروزنده ساخته، و در واقع حافظان و نگهبانان دین و آرمان اسلام بودند. آنانکه خدای بزرگ، بهشت و نعمتهایش را به پاسداشت شخصیت ایمانیشان برای آنان قرار داده بود که در حقیقت بهشت را خود با ایمان و عمل صالح خویش آفریده بودند.
در واقع فاطمه علیها السلام با تبیین این مکانت به آنان هشدار میدهد که ای مسلمانان آگاه باشید، گرچه شما بر اوج و بر افق بلند کرامت و عظمت بودید؛ ولی آگاه باشید که هر چند اوج و ستیغ بلندتر باشد، سقوط آن خطرناکتر است، نکند از آن اوج و فراز سقوط کرده و از بهشت خدا به جهنم الهی سقوط کنید.
یادگار نبوت در دو فراز، جریان غصب خلافت و فدک را تبیین نموده و پیامد شومی را که فراروی غاصبان است بازگو مینماید:
1 - « فَدُونَکَها مَخْطُومَةً مَرْحُولَة، تِلْقَاکَ یوْمَ حَشْرِکَ، فَنِعمَ الحَکَمُ اللهُ، وَ الزَّعیمُ مُحَمَّدٌ، وَ المَوْعِدُ القِیامَةُ، وَ عِندَ السّاعَةِ یخْسَرُ المُبْطِلُونَ،(1)
بلاغات النساء، ص 14.
و (لِکُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ) ؛ (2)آری، مسرور و شادمان و سرمست از باده پیروزی باشید! اینکه که اسب راهوار خلافت رامتان گردید و بر آن سوارید به پیش میتازید؟ ولی، به هوش و آگاه باشید: اکنون تا دیدار آن جهان، این ستور آماده و زین بر نهاده، تو را ارزانی باد! وعدهگاه ما روز رستاخیز! خواهان و شاکی محمد صلی الله علیه و آله و داور، خدای متعال.آن روز، ستمکار رسوا و زیانکار خواهد بود و حق ستمدیده برقرار خواهد شد! به زودی خواهید یافت که هر خبری را جایگاهی است و هر مظلومی را پناهی. آری، به ظاهر مرکب خلافت، رام غاصبان گردیده بود و آنان به هدف خویش رسیده بودند، زیرا علی علیه السلام از عرصه زعامت مسلمین برکنار شد و ابوبکر به جای آن حضرت قرار گرفت.
تاریخ خونبار اسلام، و وقوع هزاران حادثه شوم و مفاسد بزرگ تا امروز، سند بزرگ شکست جریان سقیفه است. آن حضرت لایههای پنهان غصب خلافت را تحلیل فرمود:
2-فَدُونَکُمُوهَا، فَاحْتَقِبُوهَا مُدْبِرَةَ الظَّهْرِ، نَاکِبَةَ الحَقِّ، بَاقِیَةَ الْعَارِ، مَوْسُومَةً بِشَنَارِ الْأبَدِ، مَوْصُولَةً بِنَارِ اللهِ الْمُوقَدَةِ: (الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ)3 فَبِعَیْنِ اللهِ مَا تَفْعَلُونَ (وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ)4 وَ أنا إبْنةُ نَذِیرٍ لَکُمْ بَیْنَ یدَیِ عَذَابِ اللهِ، فَاعْمَلُوا إنَّا عَامِلُونَ(3)(وَ انْتَظِرُوا إِنّا مُنْتَظِرُونَ) ؛ (4)بگیرید خلافت و فدک را این لقمه گلوگیر به شما ارزانی باد و نشان ننگ حق شکنی و حقیقت پوشی بر شما جاودانی! ولی شما را آسوده نگذارد تا با آتش افروخته خدا بیازارد؛ آتشی که هر دم فرو رود و دل و جان را بسوزد، آنچه را میکنید خدا میبیند و ستمکار به زودی داند که در کجا نشیند و
جایگاه او کجاست! من پایان کار را نگرانم و چون پدرم، شما را از عذاب خدا میترسانم، به انتظار بنشینید تا میوه درختی را که کشتید بچینند و کیفر کاری را که کردید ببینند.(1)
زندگانی فاطمه زهرا علیهاالسلام، ص 135.
آنچه دختر گرامی پیامبر، مردم را از آن بیم میدهد همان آتشی است که خداوند در آیات سوره همزه از آن پرده برداشته است و نیز؛
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً...) ؛(2)
(ای کسانی که به خدا ایمان آوردهاید، خود و خانواده خویش را از آتش دوزخ نگاهدارید، آتشی که مردم و سنگ خارا آتش افروز آناند، و بر آن دوزخ فرشتگانی سخت دل مأمورند).
در واقع، خود مردم آتشافروز جهنماند: (وَ أُولئِکَ هُمْ وَقُودُ النّارِ)3 و ستمگران هیزم جهنم میباشند (وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً)4
همچنین از آنجا که دوزخ، مظهر قهر و غضب خدای جبار است، انواع گوناگونی از عذابها در آن وجود دارد:
(إِذِ الْأَغْلالُ فِی أَعْناقِهِمْ...) ؛(3)
(چون گردنهاشان با غل و زنجیرهای (آتشین) کشیده شود، تا به حمیم دوزخ و گنداب متعفن آن در افکننده و سپس در آتش افروخته شوند).
عذاب جهنم، عذابی است سازنده و با استمرار، و این گونه نیست که شخص در آن معدوم و نابود گردد:
(کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها) ؛(4)
(آنان که به آیات ما کافر شدند به زودی به آتش دوزخشان درافکنیم و هر چه پوست تن آنها
بسوزد به پوست دیگرش مبدل سازیم تا سختی عذاب را بچشند که همانا خدا مقتدر است و کارش همه عدالت و از روی حکمت است).
به هر روی، فاطمه علیها السلام چون پدر و قرآن، نذیر و بشیر است. نذیر است و مردم را از برپایی قیامت و دادرسی سخت و حاکم و داور آن میترساند؛ از جهنمی که بر همه کافران احاطه دارد: (وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ)1 از سقوط در فتنه و فساد و تباهی، از کجروی و بیدادگری.
نظامی درباره لزوم عاقبتاندیشی آدمی سروده است:
عاقبتی هست بیا پیش از آن کرده خود بین و بیندیش از آن
روز قیامت که بود داوری شرم نداری که چه عذر آوری
ظلم شد امروز تماشای من وای ز رسوایی فردای من
روز قیامت ز من این ترک تاز باز بپرسند و بپرسند باز(1)
و به قول رفعت سمنانی:
قیامت بهر این آمد مقرّر که ظلم و عدل هر دیندار و کافر
شود در پیش هر کس آشکارا که شاید این سزا را یا جزا را(2)
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز درباره عمل و حسابرسی از آن میفرماید: « وَ إنَّ الْیَومَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابٌ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلٌ ؛ (3)همانا امروز روز کار است و روز شمار نباشد و فردا روز شمار و حساب است و کس را مجال کار نباشد».
باری، حضرت فاطمه علیها السلام در خطبه خویش از یک سو افق متعالی بهشت را فرا روی مسلمانان باز نمود و از سوی دیگر، جهنم را با عذاب دردناکش پیش پای آنان قرار داد، تا
با بشارت بهشت به سوی اعمال نیک و صالح بشتابند و با ترس از جهنم از سقوط در گرداب گناه بپرهیزند؛ رفتار خویش را ارزیابی کنند؛ وظیفه مسلمانی خویش را بشناسد؛ از دگرگونیها در نظام رهبری اسلام جلوگیری کنند و از بروز فتنهها و بدعتها که در اقلیم فرهنگی اسلام رخ داده بود ممانعت نمایند، چون آنگونه که امام علی علیه السلام فرمود:
« إنّ أبْغَضَ الخَلائِقِ... مَشْغُوفٌ بِکَلَامِ بِدْعَةٍ ؛ (1)
همان، خطبه 17، ص 18.
دشمنترین آفریدگان نزد خدا کسی است که دل او شیفته بدعت است».مولوی در این باره به زیبایی سروده:
هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی(2)
و نیز سروده:
هر که بنهد سنت بد ای فتا تا در افتد بعد او خلق از عَمی
جمع گردد بر وی آن جمله بزه کو سری بوده ست و ایشان دم غَزه(3)
به هر حال، آن حضرت در این منشور آسمانی، زمزمی از معارف و معرفت اسلامی را جاری نمود، و آفتابی فرا روی امت اسلامی نمایان ساخت. آن بزرگوار در خطبه خود اصول پنجگانه اسلامی را تبیین و فلسفهای از احکام الهی را تشریح نمود، در نتیجه، فرق میان سیاست اسلامی و سیاستبازی را آشکار ساخت و سند مظلومیت خود و علی علیه السلام را بر تارک تاریخ تا ابد آشکار نمود.
حسن ختام این دفتر، روایتی از رسول خداست که فرمود:
فَاطِمَةُ بَهْجَةُ قَلْبِی، وَ أبْنَاهَا ثَمَرَةُ فُؤَادِی، وَ بَعْلُهَا نُورُ بَصَرِی، وَ الْأئِمَّةُ مِنْ وُلْدِهَا امَنَاءُ رَبِّی، وَ حَبْلُهُ الْمَمْدُودُ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ، مَنِ اعْتَصَمَ بِهِ نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ هَوی ؛ (4)فاطمه، سرور قلب من است و فرزندانش میوه دل من
میباشند، شوهرش نور دیدگان من است و امامان از فرزندانش امناء پروردگار بوده و ریسمان ممدود و ممتد بین خدا و آفریدگانش میباشند. کسی که به آن ریسمان اعتصام جوید نجات مییابد و کسی که از آن بازماند هلاک و نابود میگردد.
بمنّه و کرمه و توفیق منه
غلامعلی عباسی فردوئی
قرآن کریم
مفاتیح الجنان
اثبات الوصیة، مسعودی، منشورات رضی، قم، بیتا.
الاحتجاج، ابی منصور احمد بن علی بن ابیطالب الطبرسی، تعلیقات: محمد باقر الموسوی الخرسانی، الناشر: ذوی القربی، الطبعة الرابعه، بیجا، 1431 ق.
ادیان زنده جهان، رابرت ارنست هیوم، ترجمه: عبدالرحیم گواهی، نشر علم، 1386 ش.
اسد الغابة فی معرفة الصحابة، عزالدین ابی الحسن علی بن ابی الکرم، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، بیتا.
اسرار فدک، محمد باقر انصاری، نشر الهادی، قم، چاپ دوم، پاییز 1376.
اعلام النساء المؤمنات، محمد الحسّون، امّ علی مشکور، انتشارات اسوه، قم، چاپ اول، 1411 ق.
اعلام النساء، عمر رضا کحاله، چاپ دوم، المطبعة الهاشمیه بدمشق، 1378 ق.
اعیان الشیعه، السید محسن الامین، دارالتعارف بیروت، الطعبة الثانیة، بیتا.
الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، تحقیق: دار الاحیاء تراث العربی، بیروت، لبنان، الطبعة الثانیه، 1418 ق.
امالی طوسی، شیخ الطائفه ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیه، مؤسسة البعثة، الطبعة الاولی، نشر دار الثقافة، قم، 1414 ق.
امثال و حکم، علی اکبر دهخدا، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، تهران، فروردین ماه 1352.
انتظار بشر از دین، آیت الله جوادی آملی، تحقیق و تنظیم: حجت الاسلام محمدرضا مصطفیپور، نشر اسراء، قم، چاپ ششم، تابستان 1389 ش.
انساب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابر البلاذری، حققّه و علق علیه: الشیخ محمد باقر المحمودی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، الطبعة الاولی، 1394 ق - 1974 م.
الایضاح، فضل بن شاذان النیشابوری، تحقیق: محدث ارموی، بیروت، الاعلمی، تهران، 1363 ش.
بحارالانوار، الشیخ محمد باقر المجلسی، تحقیق: الشیخ عبدالزهراء العلوی، ناشر: دار الرضا بیروت، لبنان.
بحر المعارف، مولی عبدالصمد همدانی، تحقیق و ترجمه: حسین استاد ولی، انتشارات حکمت، 1381 ش - 1423 ق.
بلاغات النساء، ابی الفضل احمد بن ابی طاهر المعروف بابن طیفور، منشورات مکتبة بصیرتی، قم، بیتا.
البیان و التبیین، عمرو بن بحر الجاحظ، تحقیق: عبدالسلام هارون، قاهره، 1948 م.
پرتوی از مکتب زهرا علیها السلام، غلامعلی عباسی فردویی، ناشر: زائر، چاپ اول، تابستان 1386.
تاریخ الامم و الملوک، ابی جعفر محمد بن جریر الطبری، مطبعة الاستقامة بالقاهره، 1358 ق - 1939 م.
تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق الیعقوبی البغدادی، دار الزهراء، الطبعة الاولی، 1387 ش - 1429 ق.
تاریخ تمدن، ویل دورانت، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چاپ دوم، تهران، بیجا.
تاریخ خلفا (از رحلت پیامبر تا زوال امویان)، رسول جعفریان، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، پاییز 1374 ش.
تاریخ سیاسی اسلام (سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله)، رسول جعفریان، سازمان چاپ و انتشارات، چاپ اول، مهر 1373.
تاریخ سیاسی اسلام، دکتر حسن ابراهیم حسن، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ هشتم، 1372 ش.
التبیان فی تفسیر القرآن، شیخ الطائفه، ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی، تحقیق و تصحیح: احمد حبیب قصیر العاملی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، بیتا.
تتمه المنتهی فی وقایع ایام خلفا، حاج شیخ عباس قمی، کتابخانه مرکزی، تهران، 1325 ش.
تجارب السلف در تواریخ خلفا و وزرای ایشان، هندوشاه بن سنجر بن عبدالله صاحبی نخجوانی، تصحیح: عباس اقبال به اهتمام دکتر توفیق سبحانی، ناشر: کتابخانه طهوری، تهران، 1357 ش.
تسنیم، تفسیر قرآن کریم، آیت الله جوادی آملی (مد ظله العالی)، تنظیم و ویرایش: علی اسلامی، نشر اسراء، قم، چاپ هشتم، زمستان 1390 ش.
تفسیر القمی، لابی الحسن علی بن ابراهیم قمی، منشورات مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان، بیتا.
التفسیر الکبیر، الفخر الرازی، الطبعة الاولی، بیجا، بیتا.
تفسیر فرات الکوفی، ابی القاسم فرات بن ابراهیم بن فرات الکوفی، تحقیق: محمد الکاظم، مؤسسه النعمان للطباعة و النشر و التوزیع، حسن محمد ابراهیم علی، بیروت، 1412 ق - 1992 م.
تفسیر نور الثقلین، عبد علی بن جمعه العروس الحویزی، تصحیح و تعلیق: سیدهاشم رسولی محلاتی، مطبعة الحکمة بقم، 1383 ق.
تفصیل وسائل الشیعه، المحدث الشیخ الحر العاملی، تحقیق و نشر: مؤسسه آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، قم، الطبعة الثانیه، قم، جمادی الاخره 1414 ق.
تلخیص الشافی، شیخ طوسی، تحقیق: سیدحسین بحرالعلوم، مکتبة العلمین الطوسی و بحر العلوم فی نجف الاشرف، الطبعة الثانیه، 1383 ق.
تنقیح المقال فی احوال الرجال، عبدالله بن شیخ محمد حسن، المامقانی، تهران، بینا، بیتا.
التوحید، للشیخ الجلیل الاقدم الصدوق، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی، صححه و علق علیه: السید هاشم الحسینی الطهرانی، منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة فی قم المقدسة، 1357 ش.
توضیح المقاصد، بهاءالدین محمد بن الحسین العاملی، چاپ در مجموعه نفیسه، منشورات مکتبه بصیرتی، قم، بیتا.
جامع البیان فی تفسیر القرآن، ابی جعفر محمد بن جریر الطبری و بهامشه تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان للنیسابوری، دار المعرفه، بیروت، الطبعة الثانیة، 1392 ق - 1972 م.
جامعه شناسی دین، جابر دانش، نهاد مقام معظم رهبری در دانشگاهها، بیجا، 1386 ش.
حکمت الهی، مهدی الهی قمشهای، چاپ سوم، بیجا، بیتا.
الخرائج و الجرائح، المحدث و المفسر الکبیر قطب الدین الراوندی، تحقیق و نشر: مؤسسة الامام المهدی علیه السلام، قم، منشورات مؤسسة النور للمطبوعات، بیروت، لبنان، الطبعة الثانیه، 1411 ق.
خطابه فدک، محمد باقر انصاری، سید حسن رجایی، قم، دفتر نشر الهادی، بیتا.
الدُّر المنثور فی تفسیر المأثور، جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، منشورات محمد علی بیضوی، نشر کتب السنة و الجماعة، دار الکتب العلمیه، بیروت، بیتا.
دلائل الامامة، الشیخ ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم الطبری الصغیر، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیة، مرکز الطباعة و النشر فی مؤسسة البعثه، قم، الطبعة الاولی، 1413 ق.
دلایل الصدق من فضائل امیرالمؤمنین و امامته، محمد حسن مظفر، بصیرتی، قم، 1395.
دین پژوهی، علی اکبر رشاد، پژوهشگاه فرهنگ و انقلاب اسلامی، بیجا، 1388.
دین شناسی، آیت الله جوادی آملی، تحقیق و تنظیم: حجة الاسلام محمدرضا مصطفیپور، نشر اسراء، چاپ ششم، تابستان 1390 ش.
دین و چشم اندازهای نوین، ویلیام آلستون، ترجمه: غلامحسین توکلی، بوستان کتاب، 1380 ش.
دیوان اشعار حکیم ابومعین الدین ناصر بن خسرو قبادیانی، تصحیح: حاجی سید نصرالله تقوی، به کوشش مهدی سهیلی، تهران، چاپ افست گلشن، آبان ماه 1348 ش.
دیوان حکیم ابوالمجد، مجدود بن آدم السنایی الغزنوی، تهران، شرکت طبع کتاب، 1320 ش.
دیوان خلاق المعانی، ابوالفضل کمال الدین اسماعیل اصفهانی، با مقدمه و حواشی و تعلیقات و فهرستها به انضمام رسالة القوس، به اهتمام حسین بحرالعلومی، تهران، انتشارات کتابفروشی دهخدا، اسفند 1348 ش.
دیوان شرف الشعراء، بدرالدین قوامی رازی، تصحیح میرجلال الدین حسینی ارمومی، چاپخانه سپهر، چاپ اول، 1374 قمری برابر با 1334 ش.
دیوان صور معانی، عطار نیشابوری، انتشارات سنایی، تهران، بیتا.
دیوان کامل، دکتر قاسم رسا، ملک الشعرای آستان قدس رضوی، مشهد، کتابفروشی باستان، چاپ دوم، اسفند 1344 ش.
دیوان لامع، محمد رفیع بن عبدالکریم درمیانی، ناشر: دکتر محمود رفیعی، تهران، چاپ اول، 1365 ش.
دیوان ملاهادی سبزواری، ملا هادی سبزواری، نشر طلوع، بیجا، بیتا.
دیوان ملک الشعرای بهار، انتشارات علمی، بیجا، بیتا.
دیوان مولانا محتشم کاشانی، به کوشش مهرعلی گرگانی، انتشارات کتابفروشی محمودی، بیجا، بیتا.
ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، تألیف: محب الدین احمد بن عبدالله الطبری، دار المعرفة للطباعة و النشر، بیروت، لبنان، 1974 م.
رازهای نماز، آیت الله جوادی آملی، ترجمه: حجت الاسلام علی زمانی قمشهای، نشر اسراء، قم، چاپ هیجدهم، زمستان 1390 ش.
رسائل الجاحظ، تحقیق و تقویم: علی ابوملحم، بیروت، لبنان، 1987 م.
روح المعانی، الآلوسی البغدادی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، بیتا.
السقیفه و فدک، ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری، جمع و تحقیق: دکتر محمد هادی امینی، تهران، مکتبة نینوی، بیتا.
سنن الدارمی، ابومحمد عبدالله بن بهرام الدارمی، دارالفکر، بیروت، 1398 ق.
سنن الکبری، ابوبکر احمد بن حسین البیهقی، حیدرآباد، افست بیروت، دارالمعرفه، 1344 ق.
سنن النسایی، ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب بن علی النسایی، دارالفکر، بیروت، لبنان، بیتا.
السیرة النبویه، ابن هشام، تحقیق، ضبط و شرح: مصطفی السقا، ابراهیم الابیاری، عبدالحفیظ شلبی، جامعة القاهرة، بدار الکتب المصریه، ناشر: دار المعرفة بیروت، بیتا.
السیرة النبویه، ابوالفداء اسماعیل بن کثیر، تحقیق: مصطفی عبدالواحد، دار الرائد العربی، بیروت، لبنان، 1407 ق.
سیرة رسول الله صلی الله علیه و آله واهل بیته علیهم السلام، المؤلف: لجنة التألیف مؤسسه البلاغ، الناشر: المعاونة الثقافیة للمجمع العالمی لاهل البیت علیهم السلام، قم، الطبعة الاولی، قم، المجمع العالمی لاهل البیت علیهم السلام، 1414 ق.
الشافی فی الامامه، الشریف المرتضی، تحقیق: السید عبدالزهراء الحسینی الخطیب، مؤسسة الصادق للطباعة و النشر، تهران، الطبعة الثانیه، 1410 ق.
شرح خطبه حضرت زهرا علیها السلام، آیت الله سید عزالدین حسینی زنجانی، بوستان کتاب، چاپ نهم، 1386 ش.
شرح دفتر دل، علامه حسنزاده آملی، شارح: داوود صمدی آملی، انتشارات نبوغ، چاپ اول، 1379 ش.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، انتشارات جهان، دار احیاء الکتب العربیه، عیسی البابی الحلبی و شرکاه، قاهره، 1960 م.
شمیم ولایت در آثار آیت الله جوادی آملی، تنظیم و ویرایش: حجة الاسلام سیدمحمود صادقی، نشر إسراء، چاپ ششم، پاییز 1390 ش.
صحیح البخاری، محمد بن اسماعیل بن ابراهیم البخاری، دار الطباعة العامره الغراء، 1315 ق.
الطبقات الکبری، ابن سعد، دار صادر للطابعة و النشر دار بیروت للطباعة و النشر، بیروت، 1958 م.
العِقد الفرید، شهاب الدین احمد المعروف بابن عبد ربّه الاندلسی، اعداد: الاستاذ عصام شعیتو، منشورات دار و مکتبة الهلال، بیروت، 1985 م.
علل الشرایع، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی، تصحیح: السید فضل الله الطباطبایی الیزدی، مکتبه الطباطبایی بالمدرسه الفیضیه بقم، بیتا.
عوالی اللئالی العزیزیه فی الاحادیث الدینیه، محمد بن علی بن ابراهیم الاحسایی المعروف بابن ابی جمهور قدم له: سماحة آیة الله العظمی السید شهاب الدین النجفی المرعشی، تحقیق: البحاثة المتتبع الحاج آقا مجتبی العراقی، الطبعة الاولی، مطبعة سیدالشهداء، قم، 1403 ق.
عیون اخبار الرضا علیه السلام، الشیخ الصدوق ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی، منشورات المطعبة الحیدریه، النجف، 1390 ق.
الغارات، ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی اصفهانی، مقدمه و حواشی: جلالالدین ارموی، تهران، انتشارات انجمن آثار ملی، چاپ دوم، 1355 ش.
الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، شیخنا الاکبر، عبدالحسین احمد الامینی النجفی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، الطبعة الرابعه، الجمادی الاولی 1410 ق - دی 1368 ش.
فاطمة الزهراء ام الائمه و سیدة النساء، الشیخ محمد حسن نائینی، انتشارات نبوغ، قم، مطبعة باقری، الطبعة الثانیه، 1416 ق.
فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفی، احمد رحمانی همدانی، مؤسسة النعمان للطباعة و النشر و التوزیع، حسن محمد ابراهیم علی، بیروت، لبنان، الطبع الاول، 1413 ق.
فاطمة الزهراء من المهد إلی اللحد، سید محمد کاظم القزوینی، دار العالم الاسلامی للتألیف و الترجمه و النشر، بیروت، 1401 ق.
فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله، سیدجعفر شهیدی، کتابفروشی حافظ، چاپ سوم، تهران، بیتا.
فتوح البلدان، احمد بن یحیی بن جابر بلاذری، مترجم: دکتر محمد توکل، نشر نقره، 1337 ش.
الفتوح، مترجم: محمد بن احمد بن مستوفی هروی، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران، 1372 ش.
فجر الاسلام، احمد امین، مطبعة لجنة التألیف و الترجمه و النشر، قاهره، 1364 ق.
فدک در فراز و نشیب، آیت الله سید علی حسینی میلانی، ترجمه و ویرایش: هیئت تحریریه مرکز حقایق اسلامی، ناشر: مرکز حقایق اسلامی، چاپ اول، 1386 ش.
فدک فی التاریخ، محمد باقر الصدر، الناشر: محمد کاظم الکبتی، المطبعة الحیدریة فی النجف، 1374 ق - 1955 م.
فدک، آیت الله سید محمد حسن قزوینی، ترجمه: سید احمد علم الهدی، ناشر: کتابخانه چهل ستون مسجد جامع، تهران، 1398 ق.
فدک، رضا استادی، قدس، چاپ اول، بیجا، پاییز 1383 ش.
الفرقان فی تفسیر القرآن، الدکتور الشیخ محمد الصادقی، الطبعة الثانیه، انتشارات فرهنگ اسلامی قم، 1410 ق.
فروغ آفتاب، غلامعلی عباسی فردویی، ناشر: زائر، چاپ اول، بهار 1382.
فروغ ولایت، آیت الله جعفر سبحانی، انتشارات صحیفه، چاپ اول، 1368 ش.
الکامل فی التاریخ، عزالدین ابی الحسن علی بن ابی الکرم، محمد بن محمد بن عبدالکریم بن عبدالواحد الشیبانی المعروف بابن الاثیر، دار و مکتبه الهلال، بیروت، بیتا.
کتاب الخصال، ابی جعفر محمد بن علی الحسین بن بابویه القمی، تصحیح: علی اکبر الغفاری، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفه، 1426 ق.
کتاب المحاسن، ابی جعفر احمد بن محمد بن خالد برقی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، الطبعة الاولی، 1429 ق - 2008 م.
الکشاف، ابی القاسم جار الله محمود بن عمر الزمخشری الخوارزمی، تعلیق و تخریج: خلیل مأمون شیحا، دارالمعرفة، بیروت، لبنان، الطبعة الثالثة، 1430 ق.
کشف الغمة فی معرفة الائمه علیهم السلام، ابی الحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح الاربلی، الناشر: مرکز الطباعة و النشر للمجمع العالمی لأهل البیت علیهم السلام، قم، 1426 ق.
کلیات دیوان شمس تبریزی، مولانا جلال الدین رومی، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، تهران، 1345 ش.
گزارش لحظه به لحظه از ماجرای فدک، محمد باقر انصاری، انتشارات دلیل ما، قم، چاپ هشتم، بهار 1385 ش.
لسان العرب، للامام العلامه ابن منظور، تعلیق و فهارس: علی شیری، دار احیاء التراث العربی للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، الطبعة الاولی، 1408 ق.
ماجرای فدک، سید احمد فالی، کانون نشر اندیشههای اسلامی، قم، 1412 ق - 1371 ش.
متألّه قرآنی، محمد علی رحیمیان فردوسی، انتشارات دلیل ما، قم، چاپ اول، بهار 1382.
مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی، تصحیح: براساس نسخه قونیه و مقابله با تصحیح نیکلسون، انتشارات دوستان، تهران، چاپ هشتم، 1384 ش.
مجمع البیان فی تفسیر القران، الشیخ ابی علی، الفضل بن الحسن الطبرسی، تصحیح و تحقیق و تعلیق: السید هاشم الرسولی المحلاتی و السید فضل الله الیزدی الطباطبایی، دار المعرفة للطباعة و النشر، بیروت، الطبعة الثانیه، 1408 ق - 1988 م.
مجموعه آثار استاد شهید مطهری، انتشارات صدرا، تهران، چاپ اول، 22 بهمن 1369 ش.
المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء، الحکیم المتأله محمد بن المرتضی المدعو بالمولی محسن الکاشانی، تصحیح و تعلیق: علی اکبر الغفاری، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، الطبعة الثانیه، بیتا.
مروج الذهب و معادن الجوهر، ابی الحسن علی بن الحسین بن علی المسعودی، ناشر: الامیرة للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، الطبعة الاولی، 1432 ق - 2010 م.
مسار الشیعه، شیخ مفید، چاپ در مجموعه نفیسه منشورات مکتبه بصیرتی، قم، بیتا.
المسند، احمد بن حنبل، دار صادر، بیروت، بیتا.
مشارق انوار الیقین فی اسرار امیرالمؤمنین علیه السلام، الحافظ رجب البرسی، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام، تهران، بیتا.
مصباح الزائر، رضی الدین ا لسید علی بن موسی بن طاووس، تحقیق: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، چاپ اول، 1416 ق.
المصنف فی الاحادیث و الآثار، ابوبکر عبدالله بن محمد بن ابی شیبه، تقدیم و ضبط: کمال یوسف الحوت، دار التاج، بیروت، 1409 ق.
المصنف، عبدالرزاق بن همام الصنعانی، تحقیق: حبیب الرحمن الاعظمی، بیروت، 1392 ق.
معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، محمد دشتی با همکاری جمعی از محققان، نشر مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین علیه السلام، قم، چاپ اول، زمستان 1374 ش.
المعارف، ابن قُتیبة، ابی محمد عبدالله بن مسلم، تحقیق: ثروت عکاشه، مطبعة دار الکتب، 1960 م.
معجم البلدان، شهاب الدین ابی عبدالله یاقوت بن عبدالله الحموی الرومی البغدادی، دار صادر للطباعة و النشر، دار بیروت للطباعة و النشر، بیروت، 1376 ق - 1957 م.
معجم المعالم الجغرافیه، عائق بن غیث البلادی، دار مکة للنشر و التوزیع، 1402 ق.
معجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم، محمد فؤاد عبدالباقی، ناشر: انتشارات اسلامی، تهران، چاپ دوم، تابستان 1374 ش.
المعجم المفهرس لألفاظ نهج البلاغه، مؤلفین: سید کاظم محمدی - محمد دشتی، نشر امام علی علیه السلام، قم چاپ دوم، آبان 1369 ش.
معجم قبایل العرب، عمر رضا کحالة، مؤسسة الرسالة، بیروت، لبنان، بیتا.
معرفة الصحابة، ابونعیم اصفهانی، تحقیق: الدکتور محمد راضی بن حاج عثمان، مکتبة الدار، مدینه منوره، 1408 ق.
مغازی رسول الله، عروة بن زبیر، جمع الدکتور نور سیف، بیروت، بینا، بیتا.
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، تحقیق: السید احمد صقر، الطبعة الثانیه، قم، مؤسسة مطبوعاتی اسماعیلیان، 1970 م.
ملکه اسلام، فاطمه زهرا علیها السلام، الحاج میرزا خلیل الکمرهای، چاپخانه اسلامیه، تهران، 1348 ش.
المناقب، احمد بن محمد المکی الخوارزمی، تحقیق: الشیخ مالک المحمودی، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفه، بیتا.
منطق الطیر، شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری، به اهتمام دکتر سید صادق گوهرین، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، تهران، 1356 ش.
منطق الطیر، شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری، به اهتمام دکتر سیدصادق گوهرین، پایگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1357 ش.
موسوعة سیرة اهل البیت علیهم السلام، باقر شریف القرشی، تحقیق: مهدی باقر القرشی، الناشر: دار المعروف، قم، الطبعة الاولی، 1430 ق.
میزان الاعتدال، شمس الدین ذهبی، دار المعرفه، بیروت، الطبعة الاولی، 1382 ق.
المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه السید محمد حسین الطباطبایی، الطبعة الثانیه، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، ایران، 1391 ق.
نثر الدر، ابوسعید آبی، الهیئة العامة المصریه للکتب، مصر، 1981 م.
نقش سیاسی و تاریخی فدک، آیت الله شهید سید محمد باقر صدر، مترجم: علی اکبر حسینی، انتشارات فدک، بیجا، بیتا.
نهایة الارب فی فنون الأدب، شهاب الدین احمد بن عبدالوهاب النویری، مطبعة دار الکتب المصریه، قاهره، 1342 ق.
النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ابوالسعادات مبارک بن محمد الجزری، تحقیق: طاهر احمد الزاوی، محمد الطناحی، افست قم، اسماعیلیان، 1364 ش.
نهج البلاغه، مترجم دکتر سیدجعفر شهیدی، ناشر: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران، چاپ اول، 1368 ش.
نهج الفصاحه، مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله، مترجم و فراهم آورنده: ابوالقاسم پاینده، چاپ اسلامیه، خرداد 1337 ش.
وحی و نبوت، آیت الله جوادی آملی، تحقیق و تنظیم: حجة الاسلام و المسلمین مرتضی واعظ جوادی، نشر اسراء، چاپ دوم، تابستان 1389 ش.
وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، نورالدین علی بن احمد السمهودی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1404 ق.
وفیات الاعیان، ابن خلّکان، تحقیق: احسان عباس، افست قم، منشورات رضی، 1969 م.
الهدی إلی دین المصطفی، علامه شیخ محمدجواد بلاغی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چاپ دوم، 1965 م.
همتایی قرآن و اهل بیت علیهم السلام، آیت الله جوادی آملی، تحقیق و تنظیم و ویرایش: حجة الاسلام سید محمود صادقی، نشر اسراء، چاپ دوم، تابستان 1390 ش.