ghaemiyeh.com
سرشناسه:کنگره بازخوانی ابعاد شخصیت امیرالمومنین امام علی علیهالسلام ( ۱۳۹۸ : قم)
عنوان و نام پدیدآور:مجموعه مقالات کنگره بازخوانی ابعاد شخصیتی امیرالمومنین علی علیهالسلام/ تالیف جمعی از محققان؛ با نظارت محمدعلی رضاییاصفهانی.
مشخصات نشر:تهران: دانشگاه آزاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات: دانشگاه آزاد اسلامی، پژوهشکده قرآن و عترت(ع) ؛ اصفهان: دانشگاه آزاد اسلامی، واحد خوراسگان، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری:۱۴ج.
شابک:دوره: 978-964-10-6060-4 ؛ ج.۱: 978-964-10-6068-0 ؛ ج.۲: 978-964-10-6069-7 ؛ ج.۳: 978-964-10-6070-3 ؛ ج.۴: 978-964-10-6071-0 ؛ ج.۵: 978-964-10-6072-7 ؛ ج.۶: 978-964-10-6073-4 ؛ ج.۷: 978-964-10-6074-1 ؛ ج.۸: 978-964-10-6075-8 ؛ ج.۹: 978-964-10-6076-5 ؛ ج.۱۰: 978-964-10-6077-2 ؛ ج.۱۱: 978-964-10-6078-9 ؛ ج. ۱۲: 978-964-10-6079-6 ؛ ج.۱۳: 978-964-10-6080-2 ؛ ج.۱۴978-964-106081-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
مندرجات:ج.۱. قرآن و امام علی علیهالسلام.--ج.۲. قرآن و امام علی علیهالسلام.-- ج.۳. ولایت و امامت.--ج.۴. امام علی علیهالسلام و نهجالبلاغه.--ج.۵. امام علی علیهالسلام از منظر دانشمندان و مستشرقان.--ج.۶. امام علی علیهالسلام در آیینه شعر و ادب.--ج.۷. امام علی و علوم انسانی (۱) - تاریخ.--ج.۸. امام علی و علوم انسانی (۲) - تربیت.--ج.۹. امام علی و علوم انسانی (۳) - اخلاق و عرفان.--ج.۱۰. امام علی و علوم انسانی (۴) - اجتماعی.--ج.۱۱. امام علی و علوم انسانی (۵) - اقتصاد.--ج.۱۲. امام علی علیهالسلام و علوم انسانی (۶) - مدیریت و سیاست.--ج.۱۳. مقالات غیر فارسی(عربی، اردو، آذری و اسپانیولی)
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کنگرهها
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Congresses
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- نقد و تفسیر -- کنگرهها
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Criticism and interpretation -- Congresses
شناسه افزوده:رضایی اصفهانی، محمدعلی، ۱۳۴۱ -
شناسه افزوده:Rezae Esfahani, Mohammad Ali
شناسه افزوده:دانشگاه آزاد اسلامی. سازمان چاپ و انتشارات
شناسه افزوده:Islamic Azad University Publication
شناسه افزوده:دانشگاه آزاد اسلامی. پژوهشکده قرآن و عترت(ع)
شناسه افزوده:دانشگاه آزاد اسلامی. واحد خوراسگان
رده بندی کنگره:BP۳۷/۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی:۶۰۲۶۰۱۰
جلد چهارم
مجموعه مقالات کنگره بازخوانی ابعاد شخصیتی امیرالمؤمنین امام علی علیهالسلام ولایت و امامت به کوشش جمعی از محققان
مجموعه مقالات کنگره بازخوانی ابعاد شخصیتی امیرالمؤمنین، امام علی(علیه السلام)، جلد چهارم (ولایت و امامت)
جمعی از محققان: زیر نظر دبیر علمی، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی
سرویراستار: علی اکبر فراهی بخشایش
ناشر:دبیرخانه کنگره بازخوانی ابعاد شخصیتی امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام)
چاپ تیراژ :500 جلد
قیمت:اهدایی به ساحت مقدس امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام)
نوبت نشر :اول
شابک
ارتباط با ما:اصفهان، خیابان نشاط، ابتدای خیابان فرشادی، مؤسسه تحقیقات و نشر معارف اهلالبیت(علیهم السلام)،دبیرخانه کنگره
مقدمه دبیر علمی کنگره15
مقدمه دبیر اجرایی و رئیس شورای سیاستگذاری کنگره25
امامت و خاتمیت29
چکیده31
مقدمه31
پیشینه33
حق هدایت و گونههای آن34
الف. هدایت عام34
ب. هدایت نوع انسان35
ج. هدایت ویژه (هدایت پس از هدایت)35
د. انتقال هدایت به انسان36
ختم نبوت37
نیاز به قرآن، هدایت با قرآن و مفسران قرآن38
نقش امام نسبت به احکام41
الف. مراحل ابلاغ و انتقال حلال و حرام43
ب. استمرار هدایت یا هدایت پس از هدایت46
ج. مصداق هادی در عصر پس از پیامبر و نقش او48
مسئله شهادت در قرآن و رابطه آن با هدایت و امامت50
نتیجه53
روش خاص بیان قرآن در مباحث امامت امام علی (علیهالسلام)57
چکیده59
مقدمه59
الف) قرآن و عترت، دو محور وحدت و حرکت62
ب) جایگاه امامت64
امامت در قرآن65
واژه امام در قرآن66
امام در لغت67
امام در اصطلاح67
اصول مسائل امامت68
روشهای بیان قرآن در بحث «امامت»69
الف)روش بیانیِ خاص در قرآن69
ب) نگاه منظومهای به بحث امامت در قرآن70
ج) پیشفرضهای منظومه «نظریه و نظام امامت»71
د) منظومه هدایت در قرآن (که یکی از پیشفرضهای امامت در قرآن میباشد).71
یک. نظریه هدایت71
دو. نظام هدایت72
سوم. استمرار هدایت73
چهارم. مصدر هدایت73
پنجم. شعاع هدایت73
ششم. ابعاد هدایت73
هفتم. وظایف و حقوق هداة73
هشتم. وظایف و حقوق مهتدین73
نهم. هدف از هدایتگری74
دهم. ابزار هدایتگری74
سه. منظومه امامت در قرآن74
چهار. ضرورت وجود امامت و قاعده لطف76
پنج. فلسفه و اهدافِ امامت76
دوم. نظام امامت79
یک. خصوصیات و ویژگیهای امام و مقام امامت در قرآن79
یک. مقام عصمت 79
دوـ مقام صبر 79
سه ـ مقام یقین 79
چهار. منصب الهی 80
پنج. هدایتگری 80
شش. واسطه فیض خداوند 81
سوم. شئون امامت 81
یک. رهبری اعتقادی 81
دو. رهبری اخلاقی 81
سه. رهبری علمی 82
سوم. مصادیق امامت 82
اول. مصداق «اهلالبیت» در آیه تطهیر 83
ـ چند نمونه 86
آیه مودّت 86
آیه مباهله 86
آیه کلمات 87
آیاتیکه در شأن اهلبیتعلیه السلام نازل شده است 87
جمعبندی منظومه «امامت در قرآن» 88
جمعبندی 91
علم امام 97
چکیده 99
مقدمه 99
مفهومشناسی 100
الف) علم 100
ب) غیب 101
ج) امام 101
د) امامیه 102
الف) کتاب مبین 104
ب) تفاوت مفاتحالغیب و کتاب مبین 104
ج) امام در دیدگاه شیعه و اهل سنت 106
د) انتصاب زمینی یا آسمانی 110
نتیجه 112
ویژگیهای «حجت خدا» در کلام امیرالمؤمنین(علیهالسلام) با تأکید بر حکمت 147 115
چکیده 117
مقدمه 118
پیشینه 119
مفهومشناسی 119
الف) حجت در لغت 119
ب) حجت در اصطلاح 120
سند و اعتبار حکمت 147 121
مراد از «حجت» کیست؟ 121
ویژگیهای حجت خدا 122
نتیجه 128
آیه اکمال و ارتباط آن با مسئله امامت و خلافت امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) 131
چکیده 133
مقدمه 134
1.مفهوم شناسی واژگان: 136
الف) الیوم 136
ب) اکملت 137
ج) اتممت 137
د) نعمتی 139
الف) دیدگاه شیعه پیرامون آیه اکمال 140
ب) دیدگاه اهلسنت پیرامون آیه اکمال 142
یک ـ روایاتی که شأن نزول آیه اکمال دین را روز عید غدیر میدانند؛ 142
دو ـ روایاتی که نزول آیه اکمال را در غیر از روز عید غدیر میدانند: 144
ج) بررسی و نقد 147
د) جمع اقوال درباره روز نزول آیه اکمال 148
یک ـ اعتبار روایاتی که نزول آیه اکمال دین را در روز غدیر دانستهاند 149
دو ـ قرائن دیگر بر نزول آیه اکمال در روز غدیر خم 150
سه ـ مراد از الیوم در آیه اکمال 151
چهار ـ منظور از اکمال دین 155
نتیجه 155
سیمای غدیر در آئینه تربیت 159
مقدمه 161
مفهوم شناسی 163
تربیت 164
سیمای غدیر 164
ساختار شخصیت 165
نقش تربیت در ساختار شخصیت انسان 166
الف) از نگاه اسلام 166
قرآن کریم 168
احادیث اسلامی 169
ب) از نگاه دانشمندان و روان شناسان 172
چگونگی تربیت علیعلیه السلام 174
علیعلیه السلام تنها مولود کعبه 174
تحنیک علیعلیه السلام 175
علیعلیه السلام تربیت یافته رسولالله(صلی الله علیه واله) 176
تغذیه علیعلیه السلام در کودکی 177
همراهی علیعلیه السلام با رسولالله(صلی الله علیه واله) 179
علیعلیه السلام نفس رسولالله(صلی الله علیه واله) 180
مقایسه تربیتی علیعلیه السلام با سائر اصحاب پیامبر(صلی الله علیه واله) 181
علیعلیه السلام ساخته تربیت رسولالله(صلی الله علیه واله) 182
افضلیت مطلقه علی علیه السلام 184
ویژگیهای غدیر 185
غدیر محصول تربیت علی علیه السلام 185
غدیر رویداد همیشه جاوید 186
اهتمام پیامبر(صلی الله علیه واله) به غدیر 187
آسیبهای تربیتی انحراف از غدیر 189
نتیجه 191
واکاوی معنی «مولی» در حدیث غدیر 195
چکیده 197
مقدمه 198
پیشینه 198
متن حدیث 199
مصادر حدیث 200
معانی مولی در لغت عرب 204
کاربرد مولا در حدیث و قرآن 206
الف. کاربرد مولا در حدیث 206
ب. کاربرد کلمه مولا در قرآن 207
الف. ولاء اسلام 211
ب. ولاء تبعیت 211
ج. ولایت لطیف 212
د. ولاء محبت 212
هـ . ولایت تشریفی 213
و. ولاء نصرت 214
ز. حاکمیت 214
ح. متولی أمر 215
ط. اولویت و متابعت 216
الف. استدلال بر تفسیر ولاء محبت 216
ب. نقد و پاسخ 220
ج. سیرتاریخی دیدگاهها 226
الف. زمینهسازی پیش از بیان حدیث 228
ب. قرائن مقارن صدور حدیث 230
ج. قرائن پس از واقعه غدیر 231
د. قرائن منفصل از حدیث 233
نتیجه 234
نقد و بررسی شبهات در مورد آیه ولایت 239
چکیده 241
مقدمه 241
انکار نزول آیه ولایت در شأن امیرالمؤمنین 242
بررسی شبهات دلالی آیه بر امامت 245
الف. معنای ولیّ 246
یک. معنای «ولیّ» در لغت 247
دو. معنای «ولیّ» در کلام صحابه 249
ب. منافات خضوع امام علیعلیه السلام با زکات دادن در نماز 251
ج. زکات مستحب 253
د. ناسازگاری سیاقی با آیات قبل و بعد 254
هـ . انگشتر قیمتی یا ارزان 256
و. صیغه جمع 257
ز. عدم وجوب زکات 259
ح. شرط زکات دادن برای ولایت 259
ط. راکع همان خاضع 260
نتیجه 261
بررسی سبب نزول آیه ولایت در منابع تفسیری اهلسنت 267
چکیده 269
مقدمه 270
پیشینه 270
اهمیت و نقش سبب نزول در فهم مفاد و محتوای آیات 271
سبب نزول آیه ولایت در منابع اهلسنت 274
الف) صحابه و آیه ولایت 280
ب) تابعین و آیه ولایت 282
نظریات دیگر بهعنوان سبب نزول در ذیل آیه 287
نتیجه 289
تفسیر تطبیقی آیه «اولیالامر» از دیدگاه فریقین 293
چکیده 295
مقدمه 295
1.پیشینه تحقیق 296
2.مفهومشناسی 297
الف) دلیل درونمتنی (آیات) 298
ب) دلیل برونمتنی (روایات) 299
اقوال مفسرین اهلسنت درباره اولیالأمر 300
یک ـ مصادیق اولیالأمر در روایات اهلسنت 301
دو ـ بررسی روایات اهلسنت 302
سه ـ بررسی نظر فخررازی از میان اقوال اهلسنت 305
نقد اشکالات فخررازی و دیگران، به دلالت اولیالأمر بر اهلبیت اطهار(علیهم السلام) 307
نتیجه 312
استناد امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به خطابه و واقعه غدیر در مقابل مخالفان 317
چکیده 319
1ـ مقدمه 320
2ـ پیشینه 321
3ـ اسناد احتجاج امام علیعلیه السلام به خطابه غدیر 321
الف) مسجد مدینه، چند روز پس از فقدان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) 323
ب) هفت روز پس از فقدان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله)، خطبه وسیله 324
ج) شورای خلافت 325
د) مجلسی در مسجدالنبی (زمان خلافت عثمان) 326
هـ ) نبرد جمل 327
و) نبرد صفین 328
الف) پیش از آغاز نبرد 328
یک ـ نامهای منظوم در پاسخ به معاویه 328
دو ـ خطبهای پیش از عزیمت به صفین 329
ب) در هنگامه نبرد صفین 330
ز) شهر کوفه 331
الف) بیان خطبه برای اهل کوفه (واکنش امام به تهمتها) 331
خطبه رُحبَه 332
ب) خطبه در مسجد کوفه 333
ج) خطبه روز عید غدیر در کوفه 333
ح) نامهای به شیعیان پس از بازگشت از نهروان 335
ط) یادکرد روز غدیر خم در ایام مختلف 336
نتیجه 338
بررسی دیدگاه امام علی (علیهالسلام) و ابن تیمیه در واسطه قرار دادن اولیای الهی 343
چکیده 345
مقدمه 345
پیشینه 346
نقد دیدگاه مؤلف 347
جواب قسمت اول (نامه 31 نهجالبلاغه): 347
جواب قسمت دوم (خطبه 215 نهجالبلاغه): 349
ادله جواز طلب شفاعت 350
الف. آیات قرآن: 351
یک. آیاتی که طلب شفاعت را برای حال حیات اثبات میکند. 351
دو. آیاتی که طلب شفاعت را بعد از حیات اثبات میکند: 351
ب. روایات 352
یک. برخی از روایاتی که تصریح به طلب شفاعت در دنیا دارند: 352
دو. برخی از روایاتی که به مسئله طلب شفاعت از فردی که از دنیا رفته دلالت دارد 352
روایت امام علیعلیه السلام 352
روایت ابوبکر (خلیفه اول) 353
دیدگاه ابنتیمیه در مورد امام علیعلیه السلام 354
ادعای بغض صحابه با امام علیعلیه السلام 359
دیدگاه برخی از علمای اهل سنت در مورد عقیده ابنتیمیه نسبت به امام علیعلیه السلام 359
ابنحجر عسقلانی 359
علامه زاهد کوثری 359
شیخ عبدالله غماری 360
حسن بن علی سقّاف 360
نتیجه 360
تحلیل انتقادی روایات دال بر سیره عملی امام علی (علیهالسلام) در زمان پیامبر (ص) 363
چکیده 365
مقدمه 366
پیشینه 366
1.سیره امام علیعلیه السلام در غزوات 367
الف)جنگ بدر 367
ب) جنگ احد 367
ج)حدیبیه 368
د) غزوه بنیمصطلق 369
هـ ) فتح مکه 369
و) جنگ خیبر 370
ز) جنگ تبوک 371
ح) پس از فتح مکه 372
ط) سریه یمن 372
ی) مأموریت جنگی 372
اعلان سوره برائت 373
الف) ازدواج 373
ب) خواستگاری از دختر ابوجهل 374
ج) ناراحتی امام علیعلیه السلام 374
د) اهمیت ندادن به نماز شب 375
هـ ) پوشش 375
الف) همراهی پیامبر (صلی الله علیه واله) تا منزل عایشه 375
ب) نگرانی از آینده خلافت 376
نتیجه 385
بررسی دیدگاه محمد بن عبدالوهاب در کافر خواندن ابوطالب (علیهالسلام) 389
چکیده 391
مقدمه 392
دیدگاهها درباره ایمان ابوطالبعلیه السلام 393
الف ـ دیدگاه مخالفان ایمان ابوطالبعلیه السلام 393
دلائل ابن عبدالوهاب در نفی ایمان ابوطالبعلیه السلام 393
حدیث سعید بن مسیب از پدرش 394
استناد به آیه {إِنّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ}: 396
ب ـ دیدگاههای موافق ایمان ابوطالبعلیه السلام 397
منابع 406
جایگاه امامت از نگاه حضرت زهرا (علیها السلام) 409
چکیده 411
مقدمه 411
پیشینه 414
بیان جایگاه امامت از بدو ولادت 415
تبیین حقیقت امامت و ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام 418
جایگاه امامت در توحید 421
جایگاه امامت در نبوت 423
جایگاه امامت در نظم اجتماعی 425
جایگاه امامت در سعادت بشر 427
نتیجه 428
قال رسولالله(صلی الله علیه واله): «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاه» چهارده قرن قبل، نور اسلام بر جهان تابید و وحی قرآن قلب پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) را منور ساخت و این نور بر قلب یار و همراه ایشان حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) منعکس گردید و در قالب امامت و ولایت او بر جهانیان عرضه شد. در قرآن کریم بیش از هفتصد آیه در مورد امام علی(علیه السلام) تفسیر، تأویل و یا تطبیق شده است که پیوند عمیق ایشان را با وحی قرآن نشان میدهد.
امام علی(علیه السلام) نوری الهی است که بعد از پیامبر(صلی الله علیه واله) برای هدایت بشر جلوهگر شد و در ابعاد معنوی، علمی و... راه بشر را روشن کرده و او را به سعادت رهنمون میشود.
نهجالبلاغه اوست که شیوههای تربیت انسان، روابط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، مدیریتی و ... را بهصورت کلی و راهبردی (و گاهی بهصورت جزئی) بیان کرده است. رهنمودهای امام علی(علیه السلام) به علوم بشری، بهویژه علوم انسانی جهتدهی میکند تا از این طریق هدایت همهجانبه انسان را محقق سازد و از انحرافاتی جلوگیری کند که در اثر علم ناقص بشری حاصل میشود؛ همانطور که ولایت باطنی و معنوی امام علی(علیه السلام) و فرزندان معصومش دست انسانها را میگیرد و در ساحتهای مختلف زندگی معنوی راهبری میکند تا انسان به سعادت و کمال نهایی خود برسد.
اول: ضرورت موضوع کنگره بعد از گذشت چهارده قرن از شهادت امام علی(علیه السلام) هنوز نور ولایت و امامت او بر جهانیان میتابد، ازاینرو ضرورت دارد که علل و عوامل این ماندگاری بررسی شود و ابعاد وجودی این شخصیت ملکوتی بازخوانی و بار دیگر با زبان روز بر جهانیان عرضه شود.
در این راستا مهمترین دلایل ضرورت این کنگره عبارتاند از:
1ـ شناخت مجدد امام علی(علیه السلام) برای تبیین ابعاد ناشناخته وجودی ایشان؛ 2ـ بازخوانی و عرضه ابعاد وجودی آن حضرت با زبان روزآمد؛ 3ـ تبیین رهنمودهای امام علی(علیه السلام) در عرصههای جدید ابعاد زندگی بشر همچون علوم انسانی در راستای تحول در این علوم؛ 4ـ بهرهمندی بیشتر جامعه بشری از نور ولایت و امامت آن حضرت با ارائه کتابها، مقالات و آثار هنری؛ 5ـ تجلیل از خادمان علمی و عملی امام علی(علیه السلام)؛ 6ـ گسترش معارف ناب علوی در قالب نگارش مقالات و کتابها و آثار هنری؛ 7ـ ترجمه آثار برجسته پدید آمده در کنگره به زبانهای دیگر در راستای نشر معارف و آموزههای علوی در کشورهای دیگر.
دوم: پیشینه کنگره ایده کنگره در مراسم حج سال 1397 ش بین فرهیختگان اصفهانی حاضر در حج بیان شد. سپس با ابتکار و پشتکار دوست ولایتمدار و خیراندیش جناب آقای حاج سید حسین رضازاده (زید عزه) مقدمات آن فراهم شد و از بهار 1398ش کار کنگره با جلساتی در موسسه اهلبیت(علیهم السلام) شروع گردید و با همکاری دوست دانشمند ما، جناب حجتالاسلاموالمسلمین سجادی راه کمال در پیش گرفت و درنهایت توفیق علوی شامل حال ما شد و از خرداد 1398 ش مسئولیت دبیر علمی کنگره را پذیرفتم. سپس در قم،
جناب حجتالاسلاموالمسلمین دکتر فراهی بخشایش یار و همراه ما شد و امور علمی کنگره با همکاری اساتید تکمیل گردید و نویسندگان زیادی از مراکز علمی داخل و خارج کشور بهویژه در قم (مانند مجتمع آموزش عالی قرآن و حدیث جامعة المصطفی العالمیة، مرکز تخصصی شیعهشناسی و بنیاد نهجالبلاغه و...) وارد صحنه شدند و اقدام به برگزاری پیشنشستها و نگارش مقالات و ارزیابی آثار کردند و حتی مراجع معظم تقلید پیامهایی برای کنگره فرستادند. کمکم کنگرهای عظیم به برکت یاد امام علی علیهالسلام شکل گرفت که بسیاری از افراد باور نمیکردند، این همه آثار و برکات علمی، معنوی و هنری به دنبال داشته باشد. ازاینرو در روزهای آخر دریافت آثار کنگره، استقبال از آن بهشدت افزایش یافت و حتی چند بار زمان دریافت آثار تمدید شد.
امید است برگزاری این کنگره زمینهساز کنگرههای بزرگتر و کاملتر بعدی در سالهای آینده شود و موردقبول خدای متعال و مورد عنایت خاص امام علی(علیه السلام) و فرزندش حجتابن الحسن(عجل الله تعالی فرجه و الشریف) قرار گیرد.
سوم: ساختار کنگره الف: شورای سیاستگذاری 1ـ آقای حاج سید حسن رضازاده، رئیس شورای سیاستگذاری؛ 2ـ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر سید احمد سجادی؛ 3ـ حجتالاسلاموالمسلمین علیاصغر بیگی؛ 4ـ حجتالاسلاموالمسلمین جعفر عمادی؛ 5ـ دکتر حمیدرضا چاکری؛ 6ـ دکتر مجتبی بهرامپور؛ 7ـ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی؛ 8ـ دکتر احسان مشکلانی؛ 9ـ مهندس حمید نیلفروشان؛
10ـ حجتالاسلاموالمسلمین سید مصطفی میرلوحی؛ 11ـ حجتالاسلام والمسلمین دکتر ابراهیم کلانتری؛ 12ـ دکتر عبدالمجید طالبتاش؛ 13ـ دکتر علیرضا هزار.
ب: شورای علمی حجتالاسلاموالمسلمین دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی؛ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر ناصر رفیعی محمدی؛ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر نعمت الله صفری فروشانی؛ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر عبدالمحمدی؛ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر محمدجواد اسکندرلو؛ حجتالاسلاموالمسلمین محمد فاکر میبدی؛ حجتالاسلاموالمسلمین حسین علوی مهر؛ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر سید عیسی مسترحمی؛ دکتر سید محمدتقی طیب؛ دکتر اصغر منتظر القائم؛ دکتر حمیدرضا چاکری؛ دکتر مهدی مظاهری؛ دکتر محمدرضا ستوده نیا؛ دکتر محمدحسین ریاحی؛ دکتر محمد صالح طیبنیا؛ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر سید احمد سجادی؛ دکتر سید مهدی مرتضوی؛ حجتالاسلاموالمسلمین حاج شیخ مهدی انصاری قمی؛ حجتالاسلاموالمسلمین جعفر عمادی؛
حجتالاسلاموالمسلمین دکتر محمدعلی مهدوی راد؛ حجتالاسلاموالمسلمین علیاصغر بیگی.
ج: کمیته اجرایی
سید حسین رضازاده، دبیر اجرایی و رئیس شورای سیاستگذاری کنگره؛ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر محمدعلی رضایی، دبیر علمی کنگره؛ حجتالاسلاموالمسلمین دکتر علیاکبر فراهی بخشایش، معاون علمی ـ پژوهشی کنگره؛ حجتالاسلاموالمسلمین حسن صادقی زفره، مسئول برگزاری پیشنشستها؛ دکتر حمیدرضا چاکری، دبیر شورای راهبردی کنگره؛ مهندس حمید نیلفروشان، معاون علمی ـ پژوهشی مؤسسه اهلالبیت(علیهم السلام)؛ مهندس سعید گودرزی، مسئول انفورماتیک مؤسسه اهلالبیت(علیهم السلام)؛ مهندس محمد رضایی، مسئول آمادهسازی متون؛ خانم مهندس الهام صفائی، مسئول دبیرخانه کنگره؛ خانم مهندس فرزانه صفائی، مسئول سایت کنگره؛ خانم آزاده فخاری، مسئول روابط عمومی کنگره؛ د: کارگزاران
دبیر علمی کنگره:
حجتالاسلاموالمسلمین دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی، عضو هیئتعلمی و استاد تمام جامعه المصطفی العالمیه دبیر اجرایی کنگره:
آقای حاج سید حسین رضازاده معاون علمی ـ پژوهشی: حجتالاسلاموالمسلمین دکتر علیاکبر فراهی بخشایش معاون اجرایی: سرکار خانم مهندس الهام صفائی
چهارم: برونداد کنگره الف: کتاب مجموعه مقالات
1ـ قرآن و امام علی(علیه السلام) (1) ؛
2ـ قرآن و امام علی(علیه السلام) (2) ؛
3ـ ولایت و امامت؛
4ـ امام علی(علیه السلام) و نهجالبلاغه؛
5ـ امام علی(علیه السلام) از منظر دانشمندان و مستشرقان؛
6ـ امام علی(علیه السلام) در آینه شعر و ادب؛
7ـ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (1) ـ تاریخ؛
8ـ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (2) ـ تربیت؛
9ـ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (3) ـ اخلاق و عرفان؛
10ـ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (4) ـ اجتماعی؛
11ـ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (5) ـ اقتصاد؛
12ـ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (6) ـ مدیریت و سیاست؛
13ـ مقالات غیرفارسی (عربی، آذری، اردو و اسپانیولی)؛
14ـ چکیده مقالات فارسی کنگره.
ب: نرمافزار
1ـ مجموعه مقالات کنگره بازخوانی ابعاد شخصیتی امیرالمؤمنین امام علی (ع)؛
2ـ تیزر، پنلهای تخصصی و فیلم گزارش برگزاری کنگره در سالن اصلی و دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوراسگان.
ج: نشریات و وبگاه
خبرنامه شماره1
پایگاه اطلاعرسانی کنگره به آدرس: imamali.wiki
د: لیست آثار رسیده (759 اثر)
1.تعداد کل مقالات رسیده: 460؛
تعداد مقالات مورد قبول: 198.
تعدا کل کتابهای رسیده: 69؛ تعداد کتابهای برتر: 3.
تعداد کل پایاننامههای رسیده: 73؛ تعداد پایاننامههای برتر: 3.
تعداد کل هنریهای تجسمی رسیده: 34؛ تعداد برتر: 3.
تعداد کل اشعار رسیده: 123؛
تعداد اشعار مورد قبول: 35.
پنجم: مراکز و تشکلهای همکار 1. معاونت فرهنگی ـ اجتماعی دانشگاه آزاد اسلامی؛
پژوهشکده قرآن و عترت دانشگاه آزاد اسلامی؛
دانشگاه آزاد اسلامی اصفهان (خوراسگان)؛
جامعة المصطفی العالمیة؛
مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان؛
استانداری اصفهان؛
شهرداری اصفهان؛
اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی اصفهان؛
مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی؛
سازمان فرهنگی آستان قدس رضوی؛
بنیاد بینالمللی نهجالبلاغه؛
بنیاد بینالمللی غدیر استان اصفهان؛
نهاد رهبری در دانشگاههای استان اصفهان؛
دانشگاه امام صادق(علیه السلام)؛
دانشگاه معارف قرآن و عترت؛
دانشگاه اصفهان؛
مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور (سمیم نور)؛
حوزه علمیه اصفهان؛
موسسه نهجالبلاغه اصفهان؛
مجامع ادبی استان اصفهان؛
سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان؛
مرکز پژوهشی قرآن کریم المهدی؛
مرکز تخصصی قرآن کریم امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)؛
مرکز تخصصی کنفرانسهای ایران (سیویلیکا)؛
مجمع عالی حکمت اسلامی؛
دانشگاه صنعتی اصفهان؛
مرکز تخصصی شیعه شناسی؛
پایگاه استنادی جهان اسلام؛
انجمن علمی دانشپژوهان علوم قرآن مدرسه عالی قرآن و حدیث؛
انجمن علمی دانشپژوهان علوم حدیث مدرسه عالی قرآن و حدیث؛
ششم: پیشنشستها
موضوع: نقش امام علی(علیه السلام) در گسترش علوم اسلامی؛
موضوع: بررسی نظریه اشارات ولایی قرآن؛
موضوع: امام علی(علیه السلام) از دیدگاه مستشرقین؛
موضوع: شأن و جایگاه امام علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه؛
موضوع: بررسی ابعاد شخصیتی امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام)؛
موضوع: معرفی شخصیت امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام)؛
موضوع: استخراج سبک زندگی از قرآن و احادیث (با تأکید بر نهجالبلاغه)؛
هفتم: ارزیابان حسین علویمهر، حسنرضا رضایی، عبدالله جبرئیلی جلودار، محمد ایلیا یعقوبی، علی آقاصفری، عبدالمومن حکیمی، محمدنظیر عرفانی، علیاکبر فراهی بخشایش، اکبر محمودی، میثم ناظمی، عباس الهی، عبدالرشید صمیمی، عبدالله مرتضوینیا، علیمحمد راهی، سید عیسی مسترحمی، عبدالحسین شورچه، مهدی جهانی، باقر ریاحیمهر، محمد عزتی، انار حسین اف، محمد شایان، مهدی اعتصامی، سید مجتبی رضوی اصیل، سهیل اسعد.
هشتم: ویراستاران سرویراستار:علیاکبر فراهی بخشایش.
ویراستاران: حسین حبیبی، حسن عباسزاده، نصرالله سلیمانی نجفآبادی، مهدی سازندگی، نجف عرفانی.
نهم: ملیتهای شرکتکننده ملیتهای شرکت کننده در کنگره از کشورهای: ایران، عراق، تونس، نیجریه، افغانستان، پاکستان، هندوستان، آذربایجان، بنگلادش، اسپانیا.
در پایان از همه اساتید همکار، نویسندگان، ارزیابان، ویراستاران و همکاران اجرایی کنگره بهویژه خادم اهلبیت(علیهم السلام) جناب آقای حاج حسین رضازاده زید عزه و معاون پژوهشی ما جناب حجةالاسلام و المسلمین دکتر بخشایش تشکر میکنم که این کنگره حاصل تلاش شبانهروزی آنهاست. امیدوارم همگی مورد عنایت خاص امام علی(علیه السلام) قرار گیریم و این تلاش علمی مورد قبول خدای متعال قرار گیرد. امید است برگزاری این کنگره زمینهساز کنگرههای بزرگتر و کاملتر بعدی در سالهای آینده شود و مورد قبول خدای متعال و مورد عنایت خاص امام علی(علیه السلام) و فرزندش حجتابن الحسن(عجل الله تعالی فرجه و الشریف) قرار گیرد.
والحمدلله ربالعالمین دبیر علمی کنگره دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی استاد تمام جامعه المصطفی العالمیه 19/9/1398
بسمالله الرحمن الرحیم
وَلَایَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی
(صدوق، عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج 2، ص 146)
به خدای عزوجل قسم که مرا خدای تو یا علی
زده بر صحیفه دل رقم، ز ازل ولای تو یا علی
قال رسول الله(صلی الله علیه واله): «عَلِیٌّ مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنُ مَعَ عَلِیٍّ، لَن یَفتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوضَ» (حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 134) خلقت انسان، شگفتناکترین شاهکار خالق هستی است و این اشرف مخلوقات، شورانگیزترین موجودی است که ضمن توجه به آداب بندگی، خود مبدع و خالق خلاق پدیدههایی است که میتواند قدرت و عظمت انسان را با اراده خالق مطلق به نمایشی تمامعیار بگذارد.
{هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکُورًا} (انسان/1).
حصول چنین قدرت و اقتداری، وامدار اتصاف به آداب و ترتیبی است که باید بدان آراسته بود.
در میان بندگان برگزیده خدا و پس از حضرت خاتم رسل محمد مصطفی(صلی الله علیه واله)، شخصیت ممتاز امیرالمؤمنین حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام)، افضل و اولی به حجت الهی است.
همو که در «کعبه» زاده شد تا گواه عظمت وجود نازنینش باشد.
همو که در مکتب محمد امین، با ایمان ترین است و در اطاعتپذیری از خدا و رسولش بینظیرترین و علم وافرش بهرهمند از قرآنی است که خود در وصفش این چنین بیان میدارد:
«وَ إِنَّ القُرآنَ ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ، وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ، لاَ تَفْنَی عَجَائِبُهُ، وَلاَ تَنْقَضِی غَرَائِبُهُ» (شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه/18)؛ «هم او که از «لیلةالمبیت» شجاعت و اخلاص و بندگیاش عیان شد و آیه {وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَاد} (بقره/207)، از سوی جبرئیل امین در وصفش نازل و در «خیبر» به کمال رسید و از لحظه جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در «غدیر» و در روز تکمیل دین تا لحظهای که گفت «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَة» جز دل بر عشق الله و رسول و تحقق آیات الهی، سودایی دیگر نداشت.
امامت او، امانت حقطلبی و ظلمستیزی بود و رسالت او استقرار حکومت عدل و دادگستری در پهنه عالم.
جهان درونش در جهاد همواره اکبر بود و جهان برونش، جان بازی برای مهرورزی ابنای آدم و ترجمان عینی «رُهْبَانٌ بِاللَّیْلِ أُسُدٌ بِالنَّهَار» (کلینی، الکافی، ج2، ص232).
کلام جاودانهاش (نهجالبلاغه) منشور حکمت و حیات است و بهعنوان متنی عرفانی، مشحون از اسرار و معارف ربانی الهی و حکمی، فلسفی، تاریخی، سیاسی، اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی نیاز بنیادین و راهگشای زمانهی ما و شرح منش و مرامش، کیمیای سعادت رهپویان.
ولایت علوی، نشاندارترین و پرافتخارترین حقیقتی است که شیعیان مشمول این لطف دائماند.
رهپویی چنین امام همامی، عزتی مستدام و توفیقی بزرگ است که جمعی از دوستداران حضرتش را بر آن داشت تا با برپایی "کنگره تبیین ابعاد شخصیتی امام علی(علیه السلام)، وجوه پیدا و
ناپیدای شخصیت ممتاز و آسمانی انسانی کامل و ملکوتیترین انسان تاریخ بشریت از رهگذر نسیم عنایتش مورد تأمل و مطالعه علوی پژوهان قرار گیرد. بیگمان با وجود همه آثار و اوصافی که درباره آن حضرت وجود دارد، فقط ذرهای و گوشهای از اقیانوس معرفت و معنویت و حقیقت وجودی امام علی(علیه السلام) بازنموده شده و همچنان نیازمند آنیم که در ساحل شناخت پرشکوهش زانو بزنیم و قبساتی از آفتاب رأفت و رحمتش برگیریم.
بهیقین او حصن حصین است و هر سعادت خواه و سعادتمندی باید از دانشگاه علوی، درسهای حقیقت و حقیقی زندگی را بیاموزد و بیاموزاند.
با چنین رویکرد و رهیافتی، دبیرخانه کنگره «بازخوانی ابعاد شخصیتی امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام)» با اعلام فراخوانی در سیوچهار محور، اندیشمندان و دانشمندان را به جریانسازی در این نهضت مقدس دعوت کرد؛ بدان امید که در سالهای آتی این حرکت نورانی بتواند در جغرافیای جهان اسلام گسترش یابد و از ابعاد شخصیت جهانشمول آن حضرت، جهانیان طالب حقیقت و دانش الهی نیز توشه معرفت و دانایی برگیرند و جهان تشنه حق و عدل را پاسخی درخور و شایسته منظومه اندیشه و گفتمان آسمانیاش یابند.
موسوعه چهاردهجلدی از مقالات منتخب از مقالات فراوان رسیده به دبیرخانه که عزّ وصول شده، تحت عناوین قرآن و امام علی(علیه السلام) (1)؛ قرآن و امام علی(علیه السلام) (2)؛ ولایت و امامت؛ امام علی(علیه السلام) و نهجالبلاغه؛ امام علی(علیه السلام) از منظر دانشمندان و مستشرقان؛ امام علی(علیه السلام) در آیینه شعر و ادب؛ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (1) ـ تاریخ؛ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (2) ـ تربیت؛ امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (3) ـ اخلاق و عرفان، امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (4) ـ اجتماعی، امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (5) ـ اقتصاد، امام علی(علیه السلام) و علوم انسانی (6) ـ مدیریت و سیاست؛ مقالات غیرفارسی (عربی، اردو، آذری، اسپانیولی) و چکیده مقالات کنگره، با یاری همه شیفتگان و دلدادگان ولایت بهویژه دبیر علمی کنگره حضرت حجتالاسلاموالمسلمین دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی دام عزه و همت عالیه پژوهشکده قرآن و عترت دانشگاه آزاد اسلامی که سپاس فراوان از این همت ستودنیشان بر
ما فرض و اجرشان در درگاه حضرت باری عزّ اسمه و حضرات ائمه معصومین(علیهم السلام) محفوظ؛ برای استفاده پژوهشگران و اندیشمندان حوزه و دانشگاه و اقشار مختلف اجتماع به زیور طبع آراسته و تقدیم میگردد.
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
سید حسین رضازاده
رئیس شورای سیاستگذاری کنگره بازخوانی ابعاد
شخصیتی امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام)
26 دیماه 1398 مطابق با 20 جمادیالاولی 1441 ق
محمد تقی شاکر(1)
1) . استادیار و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم اسلامی امام صادق(علیه السلام)؛ 14mt.shaker@gmail.com
مسئله مهم در ارتباط امامت و نبوت، تبیین چگونگی ارتباط امامت با پایان نبوت است. بررسی این مسئله با تفکیک شئون امام و دانستن چگونگی تحقق آن ممکن است. مطابق رهنمود آیات و روایات، دانشِ حلال و حرام و همچنین آگاهی از قرآن توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) به ائمه اطهار انتقال یافته است، لذا نقش امام نسبت به این علوم، تبیین و تفسیر میباشد و امام شاخصی برای رفع اختلاف و آشکار نمودن علوم انتقالی از پیامبر است. امام علاوه بر جایگاه کمالبخشی و تحقق بخشیدنِ استمرار ختم نبوت، نقش هدایت ویژه یا همان امامت به معنای خاص آن را هم بر عهده دارد، از اینرو جایگاه و شأن هدایتی مخصوص امام، اقتضای علم و آگاهی مناسب با آن را دارد. در حقیقت با خاتمیت، دوران نزول و تشریع قوانین جدید به اتمام رسیده است و اینگونه نیست که لازمه خاتمیت پایان یافتن تمام مناصب و شئونات همراه با پیامبر باشد.
کلیدواژهها: هدایت، قرآن، خاتمیت، امام، حلال و حرام.
سؤال محوری نوشتار حاضر این است که امامت و برخورداری امام از برخی شئون پیامبر چگونه با موضوع خاتمیت قابلجمع است؟ این پرسش که بهصورت کلی و با اجمال مطرح میشود، مکتب تشیع را بهدلیل نسبت دادن شئون پیامبر خاتم، به افرادِ معینی پس از ایشان، متهم به تزلزل در اعتقاد یقینی خاتمیت مینماید و مفهوم خاتمیت را در این مکتب، مفهومی سست و رقیقشده معرفی میکند. کسانی که به طرح مسئله تناقض امامت و
خاتمیت پرداختهاند، مواردی را بهعنوان منزلت استمراریافته پس از خاتمالانبیاء در تفکر شیعه مطرح نمودهاند که مسئله خاتمیت مُهر پایانی به تحقق این ویژگیها برای انسانهای پس از خاتمالنبیین میباشد؛ و اگر کسی یکی یا همه این شئون را برای فرد یا افرادی پس از آخرین پیامبر الهی مطرح نماید به همان میزان ضربه به مسئله خاتمیت زده و تزلزل در آن عقیده ایجاد نموده است؛ اما این خصوصیتها و ویژگیها کدماند؟ برای دستیابی به این ویژگیها مروری بر پرسشهای مطرحشده در این زمینه لازم است.
سؤال این است که «چگونه میشود پس از پیامبر خاتم کسانی درآیند و به اتکاء وحی و شهود، سخنانی بگویند که نشانی از آنها در قرآن و سنت نبوی نباشد و درعینحال تعلیم و تشریع و ایجاب و تحریمشان در رتبه وحی نبوی بنشیند و عصمت و حجیت سخنان پیامبر را پیدا کند و باز هم در خاتمیت خللی نیفتد؟ پس خاتمیت چه چیزی را منع و نفی میکند و بهحکم خاتمیت، وجود و وقوع چه امری ناممکن میشود؟ و چنان خاتمیت رقیقی که همه شئون نبوت را برای دیگران میسور و ممکن میسازد، بودونبودش چه تفاوتی دارد؟» (بهمنپور، سبحانی، سروش، خاتمیت و امامت، ص54 ـ 55). «سخن در این است که امامت را شرط کمال دین شمردن و امامان را برخوردار از وحی باطنی و معصوم و مفترضالطاعـة دانستن ـ چنانکه شیعیان میدانند ـ چگونه باید فهمیده شود که با خاتمیت ناسازگار نیفتد و سخنشان در رتبه سخن پیامبر ننشیند و حجیت گفتار او را پیدا نکند؟» (همان، ص24).
اینها گزیدههای اصلی شبهاتی است که به زبان امروز گفته شده است ـ هرچند ریشه آنها را باید در افکار افرادی مثل اقبال و دهلوی و حتی پیشتر از آن جستوجو نمود (قدردان قرا ملکی، امامت، ص156ـ157) ـ و در آن علاوه بر نمایش تنافی میان امامت و خاتمیت، ادعا شده است امامان شیعه برخوردار از وحی و حق تشریع میباشند. از آنجا که این ادعا درباره پیشوایان شیعه با استناد به مطالبی درون مذهبی مطرح شده است، این مقاله بر آن است تا پاسخی متین با استناد به آیات و روایات (فریقین) ارائه و روشن نماید که
نقش و جایگاهی که قرآن و روایات برای مقام امامت بیان داشتهاند، با تصویر مطرحشده برای امام در این سخنان تناسبی ندارد. فهم نادرست و برداشت غیر متکی به منابع اصیل از منزلت امام و رابطه آن با نبوت، زیربنای ابهاماتی چند در مسئله امامت و چگونگی امکان آن پس از ختم نبوت شده است.
بررسی گونه رابطه امام با قرآن بهعنوان آخرین آیین و کتاب الهی و چگونگی پیوند امام با مؤمنین و مردم پس از ختم نبوت و همچنین وجه ارتباطی امام با احکام و حلال و حرام سهبعدی است که تصویر نادرست ارائهشده از آن، سبب توهم تعارض امامت با خاتمیت شده است. از اینرو لازم است با تحلیل محورهای سهگانه، به نقش و جایگاه امام در منظومه عقیدتی شیعه نزدیک شویم و به این پرسش پاسخ دهیم که آیا مفهوم امامت، مرز خاتمیت را درمینوردد و یا بدون هیچ تعارض و تنافی، وجود پیوندی عمیق میان این دو ضرورت دارد؟ این تبیین نیاز به بررسی مسئله هدایت، ریشهها و گونههای آن، خصوصیت هدایت انسان، نقش پیامبر در این هدایت و سرانجام نقش هدایتی امام دارد.
در زمینه امامت عامه و مباحث مربوط به آن در نهجالبلاغه و سخنان امام علی(علیه السلام) تحقیقات زیر انجام گرفته است.
ـ امامت از دیدگاه نهجالبلاغه، عباسعلی عمید زنجانی، تهران، بنیاد نهجالبلاغه، ۱۳۷۹.
ـ امامت از منظر نهجالبلاغه، کاظم ارفع، تهران، پیام عدالت، ۱۳۸۲.
ـ امامت در نهجالبلاغه، محمدتقی شریعتی، تهران، بعثت، ۱۳۵۷.
ـ امامت و رهبری امت در پرتو سخنان امام علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه، علیرضا کمالی، قم، نجمالهدی، ۱۳۹۴.
ـ امامت عامه در نهجالبلاغه، مهدی قندی، مجله: پژوهشهای نهجالبلاغه، شماره 37، علمی ـ پژوهشی/ISC (14 صفحه، از 119ـ132)، تابستان 1392.
ـ امامت خاصه در نهجالبلاغه، مهدی قندی، مجله: پژوهشهای نهجالبلاغه، شماره 39، علمی ـ پژوهشی/ISC (10 صفحه، از 123ـ132)، زمستان 1392.
ـ امامت علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه: نص یا بیعت؟، معصومه دولتآبادی، مجله: پژوهشنامه علوی، سال چهارم، شماره 1، علمی ـ پژوهشی/ISC (32 صفحه، از 1ـ32)، بهار و تابستان 1392.
باورها و رفتار انسان که منجر به کسب ملکاتی برای او میشود همیشه همراه او خواهد بود. از اینرو خداوند نیاز به کمال انسان را پاسخ و هدایت را حق منحصر خود دانسته است {إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الهُدَی} (بقره/120)؛ «هدایت، تنها هدایت الهی است». آیات قرآن دلالت میکنند که حقِّ هدایتِ ذاتی، تنها برای آن کسی است که ذاتاً مهتدی باشد یعنی به غیر خود نیازی ندارد تا بتواند هادی دیگران گردد (یونس/35). از اینرو قرآن کریم بر اساس خالقیت و توحید ربوبی و تشریعی که از آن با الفاظ مالکیت و تدبیر امر تعبیر نموده، سرپرستی و سعادتمندی و به کمال رساندن انسان را با توجه به علم و قدرت مطلق خداوند متعال، حق منحصر او دانسته است.
هدایت الهی را میتوان از جهت مراتب هدایت و بهرهمندان از آن، به سه بخش زیر تقسیم نمود:
قرآن بیانگر وجود هدایتی عام برای تمام موجودات از طرف خداوند متعال میباشد؛ هدایتی که اشیاء بهواسطه آن بهسوی کمال و هدفهای خود راهنمایی و سوق داده میشوند. هیچ مخلوق و موجودی از تحت این قانون فراگیر بیرون نیست و خداوند این هدایت را برای همه، حقی بر عهده خود دانسته است: {قَالَ رَبُّنَا الَّذی أَعْطی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی} (طه/50)؛ «پروردگار ما همان کسی است که به هر موجودی، آنچه را لازمه آفرینش او بوده داده سپس هدایت کرده است».
در خصوص انسان که موجودی زنده و صاحب شعور است که حیاتش در همبستگی بینش و کوشش و فهم و عمل او ظاهر میشود و علمش در تنظیم فعلش تأثیرگذار میباشد و کارش در افزایش فهم او سودمند است؛ هدایت او در رهبری و راهنماییهای علم و عمل انسان آشکار میگردد و با افزایش اندیشه و انسجام عمل، حیاتش که وسیله همآهنگی کوشش و بینش اوست رشد مینماید (جوادی آملی، هدایت در قرآن، ص40). پس انسان نیازمند هدایتی تشریعی است، که این راهنمایی و بیان قانون الهی، از طریق ابلاغ دین برای تمامی انسانها صورت پذیرفته و خداوند متعال راه را به مؤمن و کافر نشان داده است {إِنَّا هَدَینَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً} (انسان/3)؛ «ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس». آیه دلالت دارد که خداوند علاوه بر هدایت تکوینی تمام موجودات، خصوص انسان را از هدایت تشریعی نیز برخوردار نموده است.
کمال انسان وابسته به افعال اختیاری و ارادی او است، منشأ افعال انسان را اعتقادات نظری و عملی او تشکیل میدهد که درنتیجه برخورد با حوادث، آنچه را در قوه و استعداد دارد به فعلیت میرساند تا نهفتههای خود را به سرانجام و کمال لایق خود یعنی سعادت یا ضلالت نائل سازد. از اینرو تشریع الهی تنها برای نظام بخشیدن به جوامع بشری نیست، بلکه برای تکمیل خلقت اوست تا او را به هدفی که در خلقتش میباشد نزدیک نماید (طباطبایی، المیزان، ج3، ص299). واکنش مثبت انسان به این هدایت تشریعی، میتواند هدایتی افزون را برای او فراهم آورد. رسیدن به این هدایت ویژه یا پاداشی، با حُسن اختیار و پذیرش هدایت تشریعی است. {وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهدِ قَلْبَهُ} (تغابن/11)؛ «و هر کس به خدا ایمان آورد، خداوند قلبش را هدایت میکند». {وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ} (محمد/17)؛ «کسانی که هدایت یافتهاند، خداوند بر هدایتشان میافزاید و روح تقوا به آنان میبخشد». از این هدایت به ایصال به مطلوب و تسدید و تأیید نیز تعبیر شده است. {قَدْ
جَاءَکُم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتَابٌ مُّبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَمِ} (مائده/ 15ـ16)؛ «از طرف خدا، نور و کتاب آشکاری بهسوی شما آمد. خداوند به برکت آن، کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند، به راههای سلامت، هدایت میکند». در این آیات همانگونه که سخن از نور و کتاب مبین ـ برای هدایت همه انسانها از طرف خداوند ـ شده است؛ از هدایت مؤمنان طالبِ رضوان نیز سخن به میان آمده است. خداوند متعال در آیات زیادی به این ولایت و هدایت ویژۀ مؤمنین اشاره نموده است (آلعمران/12 و 68؛ بقره/258، یونس/9، انعام/122).
ارتباط مستقیم و دیدن خدا برای انسان امری محال است، از اینرو خداوند از اسبابی مرتبط برای انتقال فیض و پیام خود به انسان استفاده نمود: {وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُواْ إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُواْ أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَّسُولاً قُل لَّوْ کانَ فیِ الْأَرْضِ مَلَئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئنِّینَ لَنزَّلْنَا عَلَیهِم مِّنَ السَّمَاءِ مَلَکاً رَّسُولاً} (اسراء/94ـ 95)؛ «تنها چیزی که بعد از آمدن هدایت، مانع شد مردم ایمان بیاورند، این بود (که از روی نادانی و بیخبری) گفتند: آیا خداوند بشری را بهعنوان رسول فرستاده است. بگو: اگر در روی زمین فرشتگانی (نیز زندگی میکردند و) با آرامش گام برمیداشتند، ما فرشتهای را بهعنوان رسول، بر آنها میفرستادیم (چراکه راهنمای هر گروهی باید از جنس خودشان باشد)».
آیه به دو مطلب اشاره دارد: یک: زندگی بشر، زمینی و مادی است. دو: هدایت الهی تنها از راه وحی امکانپذیر است، اما همه افراد قابلیت دریافت وحی الهی را ندارند، از اینرو خداوند سبحان از میان خودِ انسانها افرادی را که از شرایط و توان دریافت و انتقال برخوردار باشند انتخاب نمود. امام صادق(علیه السلام) در بیان اثبات نبوت و رسالت یا همان طریق انتقال هدایت تشریعی، از این استدلال بهره میجوید (کلینی، کافی، ج1، ص168، ح 1).
آیه 151 سوره بقره درباره این انعام بزرگ میفرماید: «همانگونه (که با تغییر قبله، نعمت خود را بر شما کامل کردیم)، رسولی از خودتان در میان شما فرستادیم تا آیات ما را
بر شما بخواند و شما را پاک کند و به شما، کتاب و حکمت بیاموزد و آنچه را نمیدانستید، به شما یاد دهد». مفاد جمله {وَیُعَلِّمُکُم مَّا لَمْ تَکُونُواْ تَعْلَمُونَ} در آیه دلالت میکند که بدون هدایت پیامبر هرگز انسانها نمیتوانند به علوم وحیانی دسترسی پیدا کنند. به همین دلیل، ولایت، اطاعت و هدایت که از امور اختصاصی برای خداست، به پیامبران و برگزیدگانِ از انسانها برای تحقق یافتن هدایت الهی نسبت داده شده و خداوند ایشان را واجبالاطاعة، ولیّ و هادی معرفی نموده است: {النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ} (احزاب/6)؛ «پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است». و خداوند اطاعت برگزیدگان خود را در کنار اطاعت خویش قرار داده و به آن امر مینماید {مَّن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَن تَوَلَّی فَمَا أَرْسَلْنَاکَ عَلَیهِمْ حَفِیظاً} (نساء/80)؛ «کسی که از پیامبر اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و کسی که سر باز زند، تو را نگهبان (و مراقب) او نفرستادیم». ثمره این اطاعت، هدایت یعنی همان امر و هدفی که خداوند به سبب آن با انسان ارتباطِ وحیانی برقرار نمود معرفی شده است: {وَ إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُواْ} (نور/54)؛ «امّا اگر از او اطاعت کنید، هدایت خواهید شد».
خاتمیت ملازم با کمال است چراکه ممکن نیست دین و آیینی خود را خاتم ادیان بداند، ولی داعیه کمال نداشته باشد. خداوند، حضرت محمد(صلی الله علیه واله) را رسماً آخرین دریافتکننده وحی و هدایت تشریعی معرفی مینماید (احزاب/40). از اینرو قرآن کتاب ذکر و هدایتی برای همه عالمین (انعام/90) و بیانگر تمام نیازهای نقشآفرین در سعادت بشر، دانسته میشود: {وَ نَزَّلْنَا عَلَیکَ الْکِتَابَ تِبْیاناً لِّکُلِّ شَیءٍ} (نحل/89)؛ «و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همهچیز است». {مَّا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیءٍ} (انعام/38)؛ «ما هیچچیز را در این کتاب، فروگذار نکردیم».
پس از فروآمدن و دریافت کامل دین، نیاز انسانها برای دستیابی به کمال و سعادت، با شرایط جدید همآهنگ خواهد شد؛ و این نیاز و فقر ذاتی نسبت به هدایت الهی هیچگاه
پایان نمیپذیرد. این نیاز بهطورکلی در دو جهت استمرار مییابد: الف. نیاز انسانها به قرآن. ب. نیاز به هدایت ویژه و خاص الهی. خداوند تبارکوتعالی مطابق دلالت و بیان آیات قرآن، به هر دوی این نیازها پاسخ داده و زمینه هدایت خود را استمرار و آن را کمال بخشیده است.
نیاز به هدایت، نیاز ذاتی انسان است و متعلق به زمان و دورهای خاص نیست. قرآن بهعنوان وحی خداوند به پیامبر، خواستار لوازمی برای تحقق بخشیدن به هدایت در تمام عصر پس از ختم نبوت میباشد. ضرورت این امور از آنروست که جنبههایی از نیازِ به تجدید دین که در دورانهای گذشته صورت پذیرفته است، تکرار نشود و تحقق خاتمیت دین اسلام که داعیه هدایت عمومی و گسترده تمام انسانها در همه زمانها را دارد دچار خلل و اشکال نگردد. دلیل این امر از آنرو نیست که دین خاتم نیاز به تکامل دارد، بلکه به جهت تحقق خاتمیت و فائق آمدن آن بر همه زمانهاست تا ختمیت آن در تمام دورانِ پس از نزول دین خاتم تحقق و تبلور یابد.
قرآن یکی از زمینههای نیاز به تجدد دین در دورههای گذشته را، مسئله اختلاف و چنددستگی پس از نزول کتاب و شریعت دانسته است و منشأ اختلاف را بغی، حسد و ظلم معرفی مینماید (آلعمران/19)، اموری که امکان بروز آن در تمام دورانها و برای طیف گستردهای از انسانها وجود دارد. طبق گزارش قرآن، این اختلاف با محوریت همان کتاب هدایت صورت میپذیرفته است؛ یعنی عمده مشکلات پس از تحریف، بر سر تفسیر و تبیین و در وحله بعد، اجرای دستورات الهی بوده است (بقره/213). آیه 64 سوره نحل یکی از دلائل فرستادن کتاب (قرآن) به پیامبر خاتم(صلی الله علیه واله) را، تبیین آنچه در آن اختلاف و تشتت راه یافته بیان میکند: {وَ مَا أنزَلْنَا عَلَیکَ الْکِتَابَ إِلَّا لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَ هُدًی وَ رَحْمَةً لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ}؛ «ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر برای اینکه آنچه را در آن اختلاف دارند، برای آنها روشن کنی و (این قرآن) مایه هدایت و رحمت است برای قومی که ایمان
میآورند». دلیل بروز اختلاف را باید در فهم قرآن جستوجو نمود. به عبارتی؛ آیه 159 آلعمران و آیاتی همانند آن ـ در ضمن بازدارندگی ـ از وجود زمینه تحقق چنددستگی و اختلاف در قرآن خبر میدهند. آیه هفتم سوره آلعمران با طرح وجود آیات متشابه و نیاز آیات قرآن به تأویل، اشاره به آفتهایی میکند که ممکن است مسلمانان در مواجهه با قرآن با آن روبهرو شوند. آیاتِ بیانگر وجود و لزوم تأویل بر دو امر دلالت دارند:
الف. وجود زمینه استفاده ناصحیح و برداشت غلط از آیات، که در روایات نبوی به تفسیر به رأی تعبیر شده است.
ب. نیاز به تفسیر و تبیین آیات، به دلیل اجمال و ذو وجوه بودن مفاهیم و معانی آن. اینکه قرآن چرا دربردارنده آیات متشابه و نیازمند تأویل است، عمده دلیل آن وجود بطون فراوان و معارف عمیقی است که در قالب الفاظی محدود بیان شده است؛ اما آیا خداوند متعال برای جلوگیری از تنازع و اختلاف و فهم تأویل و تفسیر آیات قرآن، که برای هدایت و سعادت همیشگی بشر نازل شده است، راهکار و ابزاری را قرار داده است یا نه؟ پاسخ این است که خداوند سبحان یکی از شئون پیامبر را تبیین و تفسیر قرآن بیان نموده است؛ اما جامعه و مسلمانان پس از پیامبر آیا گرفتار اختلاف و برداشتهای گوناگون از قرآن نمیشود؟ اگر چنین امری استمرار خواهد داشت ـ همچنان که تاریخ پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه واله) وجود اختلاف وسیع و گسترده را تصدیق مینماید ـ این نیاز پس از عصر حضور پیامبر، چگونه پاسخ داده میشود؟ و در مقام ثبوت آیا خداوند لوازم آن را در نظر گرفته است؟ به تعبیری؛ آیا هادی و هدایتگری که آن هدایت اصلی را نگاهبانی و محافظت کند و از ایجاد موانع بر سر آن جلوگیری و حافظ دین باشد وجود دارد؟ این شیوه از استدلال را میتوان در مناظرات هشام بن حکم با عمرو بن عبید در مسجد بصره و با مردی شامی در محضر امام صادق(علیه السلام) مشاهده نمود (ر.ک: صدوق، الامالی، ص589، ح15؛ کلینی، الکافی، ج1، ص169، ح3، ص171، ح4؛ مفید، الارشاد، ج2، ص194). در سخنان و کلمات ائمه اطهار نیز اینگونه تبیین را میتوان ملاحظه نمود (ر.ک: صدوق، علل الشرایع، ج1، ص195).
در بیان چگونگی استمرار تبیین و تفسیر قرآن پس از پیامبر، آیه 59 از سوره نساء به این نقطه حساسِ حیات اسلام اشاره دارد. خداوند در کنار ذکر رسول، از افرادی نام میبرد که وظیفه مردم نسبت به آنها را پس از حیاتِ پیامبر، اطاعت و لزوم اجابت به فرامین ایشان بیان مینماید. آیه 43 سوره رعد در کنار آیه هفتم سوره آلعمران، دلیلِ بر آگاهی ائمه(علیهم السلام) ـ مصداق تام اولیالامر ـ از علم کامل به قرآن است و بیانگر منافات نداشتن آیه هفتم سوره آلعمران با آگاهی اهلبیت(علیهم السلام) از تأویل قرآن میباشد. آیه {قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ} (رعد/43)؛ «بگو کافی است که خداوند و کسی که علم کتاب (و آگاهی بر قرآن) نزد اوست، میان من و شما گواه باشند»، برهانی در برابر منکران رسالت پیامبر(صلی الله علیه واله) است و خداوند در این آیه کسی که آگاهی کامل و کافی از قرآن دارد را، شاهد بر صدق و راستی رسالت پیامبر(صلی الله علیه واله) معرفی مینماید. مصداق «وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ» مطابق روایات، کلمات پیامبر و سخنان بزرگان صحابه و اقرار مفسرانِ قرآن، حضرت امام علی(علیه السلام) میباشد (ر.ک: آلوسی، روحالمعانی، ج7، ص166؛ طبرسی، مجمعالبیان، ج6، ص462؛ طباطبایی، المیزان، ج11، ص386؛ طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص159).
ائمه اطهار و بهویژه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، علم و آگاهی خود بهظاهر و باطن قرآن را در سایه تعلیم پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بیان نمودهاند، همچنان که دو آیه مذکور با توجه به قرائن موجود در آنها دلالت بر الهی بودن و گستردگی علم ایشان مینماید. ائمه اطهار(علیهم السلام) تأکید فراوانی بر نفی نبوت خود داشته و روایات زیادی بر این امر دلالت دارد. اینگونه روایات را میتوان به چند دسته تقسیم نمود، ازجمله: موضعگیریهای ائمه(علیهم السلام) در برابر جریانهای انحرافی مثل غلات، تبیین نقش حقیقی خود، نفی صریح نبوت در جهت شکلدهی بینش صحیح شیعه نسبت به امام و امامت. امام صادق(علیه السلام) به ابو بصیر میفرماید: ای ابو محمد من از کسی که در پندارش از انبیاء باشم، برائت و بیزاری میجویم (کشی، رجال کشی، ص297، ح529؛ مجلسی، بحارالانوار، ج25، ص297، ح 60).
تا اینجا، به رابطه امام با قرآن پرداخته شد و با استناد و کمک گرفتن از اصول قرآنی و روایات فریقین به چگونگی این رابطه و میزان این پیوند استدلال گردید؛ اما مسئله دیگری که میتوان آن را بهصورت مستقل مطرح نمود رابطه امام با موضوعِ حلال و حرام الهی است. هرچند از مسئله پیش این پیوند روشن میشود، اما برای منقحتر شدن آن، با تمسک به کلماتِ خود ائمه(علیهم السلام) به تبیینِ گونه پیوند امام با احکام و به بررسی اثبات یا نفی نقش امام در تعیین و تشریعِ حلال و حرام میپردازیم.
بیان شد که از مسائل مربوط با موضوع امامت، مسئله حق تشریع میباشد. حق تشریع امام عبارت دانسته شده است از تعلیم و تشریع و ایجاب و تحریمی مستقل از جانب امام، بدون وساطت پیامبر، که در رتبه وحی به پیامبر مینشیند و امام افزون بر شریعت محمدی و بیان حلال و حرامهای جدید و بیسابقه، بیانات خود را از جهت حجیت و لزوم اطاعت همانند سخنان پیامبر خاتم بداند (بهمنپور، سبحانی، سروش، خاتمیت و ولایت، ص54 ـ 55)، اما آیا حلال و حرامی که پیشوایان شیعه بیان داشتهاند به اتکای وحی و شهود شخصی ایشان ـ همانند پیامبر ـ است (ر.ک: همان) یا ائمه شیعه به مجاری دیگری برای بیانِ حلال و حرام و احکام متکی بودهاند. به تعبیر دیگر؛ آیا ائمه برای خود حق جعل و تشریعِ حلال و حرامی افزون بر حلال و حرام نازلشده بر حضرت رسول(صلی الله علیه واله) قائل بودهاند؟ اگر اینگونه نبوده است سرنوشت سخنانی از ایشان که در ظاهر نو ـ و بینشان در قرآن و سنت نبوی ـ است چگونه خواهد بود؟ و آیا پاسخ این مسئله در روایات تبیین شده است؟ ختم نبوت به معنای پایان پذیرفتن نزول شریعت و حلال و حرام جدید است و دیگر دینی ناسخ و یا تکمیلکننده دین اسلام نخواهد آمد؛ اما این گفتار مغایر با این ادعا نیست که، شریعت اسلام و حلال و حرام آن بهصورت کامل و رافع نیاز بشریت تا پایان دوران حیات او در زمین، در زمان حیات پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) به عموم مردم عرضه نشده است، ـ و به گفته برخی ـ پارادوکس درون دینی نمیآفریند؛ زیرا مرحله نزول و مرحله تبیین میتواند دو
وحله و زمان جدا از یکدیگر باشد. پیشوایان شیعه مدعی آن نیستند که حلال و حرامی جدید و افزون بر حلال و حرام نازلشده بر پیامبر، به جامعه اسلامی عرضه کردهاند، بلکه شأن خود را تکمیلِ در بیان شریعت و حلال و حرام الهی، آنهم با تأکید بر دریافت کامل آن از طریق پیامبر دانستهاند (مفید، الاختصاص، ص313؛ صفار، بصائرالدرجات، ص393، ح 5). روایات متعددی از بهرهمندی ائمه از اموری خبر میدهند که ایشان را از سایر مردم برتری میدهد و جامعه و افراد آن را نسبت به معلومات ایشان نیازمند معرفی مینمایند: «اِنَّ عِندَنا ما لا نَحتاجُ اِلی احدٍ وَالنّاسُ یَحتاجُونَ اِلَینا» (صفار، بصائرالدرجات، ص154 ح 7؛ مجلسی، بحارالانوار، ج26، ص44، ح 78)؛ نزد ما مسائل و اموری است که ما را نیازمند کسی نمیکند ولی مردم را محتاج به ما مینماید».
روایات، منبع دریافت علم حلال و حرام را منحصراً قلب پیامبر(صلی الله علیه واله) معرفی کردهاند (ر.ک: شاکر، منابع علم امام، ص35ـ 125). از اینرو تفسیر ختم نبوت به معنای تعطیلی در عرضه حلال و حرام و شریعت اسلام، تفسیری بدون پشتوانه و دلیل است، همانگونه که ابلاغ و رساندن ندای اسلام توسط علما و فرزانگان پرورشیافته در مکتب اسلام به معنای اختلال در حقیقت ختم نبوت نمیباشد.
اما ائمه(علیهم السلام) احکام و بیاناتی که بهظاهر بیسابقه تلقی میشوند را از چه منشأ و مصدری نقل میکنند؟ در تعدادی از روایات به منابع و روشهای انتقال علم حلال و حرام به اهلبیت(علیهم السلام) اشاره شده است؛ که به دو منبع اصلی در این موضوع مطابق بیانات ائمه(علیهم السلام) بهصورت مختصر اشاره میشود.
هزار در (اَلْفُ بابٍ): امیرالمؤمنین(علیه السلام) محتوای الْف باب را، حلال و حرام و محدوده آن را تمام احکام موردنیاز تا قیامت بیان مینماید: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ عَلَّمَنِی أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْحَلَالِ وَالْحَرَامِ وَمِمَّا کَانَ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ کُلُّ بَابٍ مِنْهَا یفْتَحُ أَلْفَ بَابٍ فَذَلِکَ أَلْفُ أَلْفِ بَابٍ حَتَّی عَلِمْتُ عِلْمَ الْمَنَایا وَ الْبَلَایا وَفَصْلَ الْخِطابِ» (مفید، الاختصاص، ص283؛ صفار، بصائرالدرجات، ص357، ح14)؛ «رسول خدا(صلی الله علیه واله) به من هزار در از حلال و حرام آموخت از گذشته و آینده تا قیامت، هر
دری گشاینده هزار در است پس آن هزار هزار (یک میلیون) در است بهگونهای که علم منایا، بلایا و فصلالخطاب را از آن دانستم».
جامعة: جامعه، صحیفهای بزرگ، نگاشته امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به املاء پیامبر است. در روایات این صحیفه نیز پاسخگوی نیازهای مردم در حلال و حرام معرفی شده است، بهگونهای که اموری جزئی (همانند، ارش الخدش والجلدة ونصف الجلدة) را نیز دربرمیگیرد (شیخ مفید، الارشاد، ج2، ص186؛ طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص372؛ صفار، بصائرالدرجات، ص154، ح 7؛ کلینی، الکافی، ج1، ص238، ح1). محمد بن عبدالملک نقل میکند با حدود شصت نفر در محضر امام صادق(علیه السلام) بودیم که حضرت به بیان اوصاف صحیفهای با طول هفتاد ذراع پرداخت و فرمود: خداوند هیچ حلال و حرامی را خلق نکرد که در این صحیفه نباشد (صفار، بصائرالدرجات، ص145، ح 19، ص146، ح21، ص149، ح 14).
حضرت امام صادق(علیه السلام) در مقابل جریانِ قیاس، که احکام و حلال و حرام دین را با تمسک به قیاس به دست میآورد، موضوع جامعه را یادآور و جریان متمسک به قیاس را به سبب امکان دسترسی به احکام واقعی، باطل و موجب دور شدن از دین میداند (ر.ک: کلینی، الکافی، ج1، ص57، ح14؛ صفار، بصائرالدرجات، ص146، ح23، ص149، ح16؛ شاکر، منابع علم امام، ص62 ـ82). ذکر این نکته نیز مناسب است که مقصود روایات از مسئله افزایش علم امام، افزوده شدنِ علمی غیر از حلال و حرام است، این موضوع در سؤال سلیمان دیلمی از امام صادق(علیه السلام) بهروشنی بیان شده است (مفید، الاختصاص، ص313؛ صفار، بصائرالدرجات، ص393، ح5) که این فزونی علم مربوط به مسئله هدایت ویژه میباشد.
با ملاحظه آنچه گذشت روشن میشود، روایات از دو مرحله درباره تحقّق علم به
حلال و حرام الهی سخن گفتهاند. اول: نزول کامل و جامع دین و حلال و حرام الهی به شخص پیامبر عظیمالشأن(صلی الله علیه واله) در زمان حیات ایشان. دوم: مرحله انتقال کامل دین و حلال و حرام محمدی و امکان دسترسی به آن پس از حیات پیامبر برای جامعه اسلامی و انسانی. به عبارتی؛ امکان دسترسی و دریافت حلال و حرامِ کاملی که به پیامبر خاتم(صلی الله علیه واله) نازل شده با رحلت ایشان منتفی نگردید، بلکه پیامبر مسیری مشخص و روشن برای جامعه اسلامی در دریافت احکام واقعی الهی مشخص نمود که در آن امکان دسترسی کامل به حلال و حرام الهی فراهم میباشد (طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص153؛ سُلیمبنقیس، کتاب سُلیم، ص657).
اندیشمندان علم اصول بهمراتب و مراحل حکم تا مرتبه بعث و تنجّز اشاره و برای حکم از مرحله اقتضاء تا مرتبه تنجّز، مراحل و مراتبی قائلاند که مکلف نسبت به همه مراحل آن، وظیفه و تکلیف یکسانی ندارد (محقق خراسانی، کفایة الاصول، ص277ـ 278). از اینرو میان صدور و انشاء احکام و میان فعلیت و تنجز، لزوم پیوست و تنیدگی نمیباشد، و به تعبیر اصولی؛ در دین خاتم، تمامی احکام و حلال و حرام از مرتبه اقتضاء و انشاء گذشته و به مرتبه فعلیت رسیده بهگونهای که نمیتوان مدعی شد احکام تا قبل از مرحله فعلیت رسیده و به مرحله ابلاغ به پیامبر و نزول از لوح محفوظ نرسیده است. پس همه احکام و حلال و حرام در اختیار پیامبر قرار گرفته است و این گفتار علاوه بر ادله نقلی، لازمه ادعای خاتمیت و اکمال دین است؛ اما نکته ظریفی که در این میان وجود دارد آن است که میان مرتبه و مرحله فعلیت و تنجز ـ یعنی رسیدن به دست مردم و اطلاعیافتن آنها از احکام ـ شیعه مدعی وجود فاصله و عدم انتقال تمامی احکام به متنِ جامعه همعصر پیامبر است. با توجه به این، حجیت گفتار امام در بیان حلال و حرام صرفنظر از عصمت شخصی ائمه که آیه تطهیر بهروشنی بر آن دلالت دارد (ر.ک: فخر رازی، مفاتیح الغیب، ذیل آیه)، ریشه در عصمت پیامبر در دریافت وحی و احکام و حلال و حرام الهی دارد، چراکه آنچه امام از حلال و حرام بیان مینماید و اطاعت خود را بر مردم لازم میداند، همان
است که از پیامبر گرفته و پیامبر نیز احکام و حلال و حرام را از جانب خداوند دریافت نموده است: «إِنَّمَا الْوُقُوفُ عَلَینَا فِی الْحَلَالِ وَالْحَرَامِ، فَأَمَّا النُّبُوَّةُ فَلَا» (کلینی، الکافی، ج1، ص670).
عبدالله بن عجلان از امام باقر(علیه السلام) در تبیین آیه {أَطِیعُواْ اللَّهَ وَ أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلیِ الْأَمْرِ مِنکُمْ} (نساء/59)، نقل میکند: «هِیَ فِی علیٍّ وفِی الائمة، جَعَلَهُمُ اللهُ مواضعَ الانبیاء غیر انَّهُمْ لایحلُّون شیئاً و لایُحرِّمونَه» (عیاشی، کتاب التفسیر، ج1، ص252، ش173)؛ این آیه مربوط به علی و فرزندان ایشان میباشد که خداوند ایشان را در جایگاه انبیاء قرار داده است، اما ایشان چیزی را حلال و حرام نمینمایند». مقصود روایت آن است که، ایشان از نزد خدا حلال و حرامی را ـ با وحی یا شهود ـ دریافت نمیکنند بلکه آنچه به مردم میگویند همانی است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) به آنها تعلیم داده است. امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در این رابطه میفرماید: از پیامبر آموختم آنچه جبرئیل بر او در هر روز، از حلال و حرام و سنت و امرونهی که در مورد چه چیز و در شأن چه کسی نازل گشته نازل مینمود (صفار، بصائرالدرجات، ص197، ح1؛ مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص196، ح25). و اگر اخباری مشعر و یا ظاهر در ولایت تشریعی به معنای تفویضِ تشریع برخی امور به امام از جانب خداوند متعال باشد، با فرض صحت سند، به اعتماد قرائن عقلی و نقلی و به دلیل ضرورت خاتمیت و اکمال دین، به تفویض اظهار برخی احکام که نزد ایشان مخزون و نگهداری میشود، حمل میگردد و یا مقصود آنها واگذاری تشخیص مصادیق و تبیین جهت و حدود احکام به ذهن ثاقب و ضمیر مؤید و روشن امام(علیه السلام) است که چهبسا با استنباط افراد عادی درک نمیشود (صافی، امامت و مهدویت، ص71ـ73). در احادیث علاوه بر انتقال و دریافت علم پیامبر توسط امام(علیه السلام)، از اعطاء فهم ویژه برای امام صحبت به میان آمده است. پیامبر(صلی الله علیه واله) در توصیف اهلبیت(علیهم السلام) میفرماید: «أَعْطَاهُمُ اللَّهُ فَهْمِی وَ عِلْمِی، أَعْطَاهُمُ اللَّهُ فَهماً وَعِلماً» (صفار، بصائرالدرجات، ص49؛ صدوق، امالی، ص216، ح7، ص673، ح 8)
شأن امام تنها خلاصه در هدایت تبیینی و شاخص بودن او در مسائل اختلافی نمیشود، تا پس از تبیین شریعت و احکام و حل اختلافات، نیاز اساسی به امام رفع و امام تنها بهعنوان یک عالم نیکوکار (علماء ابرار) معرفی شود، بلکه دیگر شئون هدایتی امام از او شخصیت و جایگاهی بیمثال به نمایش میگذارد.
هفتمین آیه از سوره رعد دلالت روشنی بر یک سنت دائم و مستمر الهی دارد؛ سنتی که درباره آن صحبت شد، یعنی مسئله هدایت و هدایتکننده (قمی، تفسیر قمی، ج1، ص359). تحقق هدایت نیازمند ابزاری است و خداوند ابزار تحقق هدایت انسانها را، تعیین هادی و راهنما و امامی هدایتیافته از میان خود آنها قرار داده است و این را سنتی در میان همه گروهها معرفی نموده است؛ اما مسئله هدایت پس از ختم نبوت ـ که مطابق دلالت آیه {وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ} (رعد/7)، ضرورتی است متعین شده ـ چگونه انجام میپذیرد؟ بهعبارتدیگر؛ راهنمایان و هادیان پس از نزول قرآن و ختم نبوت چه مرحله و چه گونهای از هدایت را نسبت به انسانها بر عهده دارند؟ بررسی این مسئله پاسخی است به گونه پیوند امام با مؤمنین. هدایت هادی در دین اسلام را میتوان شامل دو بخش اصلی نمود:
یک. هدایت تبیینی که با معیار و شاخص بودن هادی و امام نسبت به تمام امور، در آیات و روایات بیان شده است. امام احیاءکننده آنچه از دین فراموش شده و یا اختلافی که ایجاد گردیده میباشد، او مبین صحیح قواعد و معارف دین و بازدارنده از سقوط در درههای لغزان ضلالت و گمراهی است. که در تعبیری کلی میتوان نقش هادی پس از پیامبر را، تبیین نمودن و شاخص بودن او دانست. طبق روایات، این نوع هدایت در همیشه تاریخ بوده و خواهد بود، هرچند نسبت به شرایع و ادیان گوناگون بهصورتهای مختلف و با حدود و مرزهای متفاوتی محقق شده است. امام صادق میفرماید: «لَمْ تَخْلُ الْأَرْضُ مُنْذُ کَانَتْ مِنْ حُجَّةٍ عَالِمٍ یحْیی فِیهَا مَا یمِیتُونَ مِنَ الْحَق» (قمی، تفسیر قمی، ج2، ص379)؛ «زمین هیچگاه از حجتی که عالم باشد خالی نیست تا آنچه از حق تضییع میشود، زنده نماید». البته این
نیاز نسبت به عالمان و راهنمایان پس از ختم رسالت، نیازی متفاوت بیان شده است و مطابق آیه 30 سوره ملک هیچ دانش و دانشمند و عالمی جایگزین ائمه اطهار(علیهم السلام) نمیتواند باشد. چگونگی این نوع از هدایت توسط امام، با آنچه گذشت، روشن گردید.
دو. هدایت خاص و ویژه که مربوط به تکتک انسانها و خصوصاً سالکین طریق اسلام میباشد. در این هدایت، جنبه معنوی و روحی انسان موردتوجه است و محدوده آن به افراد مرتبط با هادی ازلحاظ جسمی منحصر نمیگردد. این هدایت را هدایت معنوی و یا ایصالی میتوان نامید. روشن است هدایت هر گروه، متناسب با تواناییها و کششهای ایشان تحقق میپذیرد، که این امر وابسته به تکامل دین و قوانین از جانبی و پذیرش و رفتار متناسب ایمان آورندگان به آن آیین و شریعت در هر عصر و دورهای است (صافی، امامت و مهدویت، ج3، ص59؛ ابن عربی، التفسیر لابن العربی، ج1،ص337).
این دو امر زمینه تحققبخش تکامل آیین و تحققبخش مراحل بالاتری از هدایت پس از مرحله ابتدایی پذیرش شریعت میباشد. از آنجاکه با پایان دوران انزال شریعت و دین، جامعترین و کاملترین آیین و قوانین و احکام نازل و زمینه قرار گرفتن آن در اختیار انسانها فراهم گردید، امکان تعالی روحی انسان و نیاز به هدایتهای پس از پذیرش این آیین و در سایه آن، که قرآن از آن به هدایت پس از هدایت تعبیر میکند و در هر فرد انسان متناسب با خود او میباشد، زمینه و انگیزه دریافت هدایت را در انسانها با ظرفیتی که توسط دین اسلام ایجاد شده، اوج داده است؛ هدایتی که خداوند خود را تنها مسئول و تنها مجری آن خوانده است. این امر در کنار مطالبی که بیان شد، جهت و سبب احتیاج به امام که از برترین شئون و وظایف الهی او دستگیری و به تعبیری ایصال به مقصد است را تا حدودی نمایان و روشن میکند.
بیتردید مراد از هدایت در آیه هفتم سوره رعد هدایت الهی است، که به امر خدا صورت میپذیرد، چراکه قرآن تعبیر هدایت را برای غیر از هدایت الهی به کار نبرده و لفظ و واژه مقابل آن را ضلالت معرفی نموده، یعنی هر راهی بهجز صراط مستقیم الهی را مقابل
هدایت معرفی نموده است. با ختم نبوت، پیامبری دیگر نخواهد آمد، پیامبری که مطابق آیات قرآن و روایات، علاوه بر جنبه دریافت وحی و ابلاغ آن، هادی و امام جامعه نیز میباشد، امّا مسئله هدایت و امامت با مسئله نبوت و خاتمیت ترادف و تلازم همیشگی ندارد تا با ختم نبوت، این امر نیز پایان یابد. بلکه نیاز به آن در دین اسلام به سبب قابلیتها و ژرفای معارف و دقایق و نورانیت آن بیشتر است.
مصداق هادی در آیه {وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ} (رعد/7)، پس از دوران حضور پیامبر کیست؟ و آیا روایاتی که در بیان و تفسیر آیه صادر شده است به مسئله هدایت خاص نیز اشاره نمودهاند؟ احادیث و روایات از طریق اهل سنت و شیعه اتفاق بر این دارند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) را بهعنوان مصداق هادی در آیه معرفی فرموده است. مفسرینی چون سیوطی در (الدرالمنثور، ج4، ص45) و فخر رازی در (مفاتیحالغیب، ج19، ص14) و آلوسی در (روحالمعانی، ج7، ص102ـ103)، در کنار محدثین اهل سنت در کتب تفسیری و حدیثی از ابن عباس و غیر او نقل کردهاند: وقتی آیه «إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ» نازل گردید، رسولالله(صلی الله علیه واله) دست خود را بر سینهاش نهاد و فرمود: من منذر هستم و با دست بهسوی شانه امام علی(علیه السلام) اشاره نمود و فرمود: اَنتَ الهادِی یا عَلِی: تو هدایتکنندهای یا علی. ادامه روایت پاسخِ مسئله دوم است، حضرت رسول(صلی الله علیه واله) پس از معرفی امام علی(علیه السلام) بهعنوان مصداق آیه در هادی، میفرماید: «بِکَ یَهتَدِی المُهتَدُونَ مِن بَعدِی»، این تعبیر در مورد هادی بودن حضرت نسبت به هدایتیافتگان، دلالت بر هدایتی مضاعف و پس از هدایت ابتدایی مینماید. آلوسی با دریافت این نکته مینویسد: کمترین مطلبی که از آیه به دست میآید این است که هدایتیافتگان پس از رسول خدا با علی هدایت میشوند «وَ ذَلِکَ لایستدعی الّا اثباتُ مرتبةِ الارشاد» (آلوسی، روحالمعانی، ج7، ص103). در اکثر روایات ذیل آیه، به این امر اشاره رفته است که هدایت هادیان پس از پیامبر در راستای شریعت خاتمالنبیین میباشد. امام باقر(علیه السلام) مصداق منذر را رسول خدا(صلی الله علیه واله)
معرفی و در ادامه میفرماید: «لِکُلِّ زَمَانٍ مِنَّا هَادٍ یهْدِیهِمْ إِلَی مَا جَاءَ بِهِ نَبِی اللهِ» (فیض کاشانی، الصافی، ج3، ص59؛ عروسی، نورالثقلین، ج2، ص484)؛ «در هر دورهای از ما هدایتگرانی هستند که بهسوی آنچه پیامبر خدا آورده هدایت میکنند». پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) میفرماید: «أَنَا الْمُنْذِرُ وَ عَلِی الْهَادِی إِلَی أَمْرِی» (شریف لاهیجی، التفسیر، ج2 ص578؛ عیاشی، التفسیر، ج2، ص204؛ ر.ک: فرات کوفی، التفسیر، ص206)؛ «من انذاردهنده و علی هدایتکننده به امور من است». از این روایات استفاده میشود که مسئله هدایتی که برای ائمه اطهار(علیهم السلام) مطرح است، امری جدا و مستقل از دین اسلام نیست، بلکه در راستای آن و ادامه یافتن یک شأن از شئون پیامبر مطرح میباشد که مربوط به مؤمنین است. از اینرو امیرالمؤمنین پس از قرائت آیه میافزاید «فالهادی بعد النبی(صلی الله علیه واله)، هادٍ لاُمّتِهِ عَلَی ما کانَ مِن رسولالله» (عروسی، نورالثقلین، ج2، ص484)؛ «هادی پس از پیامبر، هدایتکننده امت به آنچه پیامبر آورده، میباشد.
از آیات قرآن دو گروه آیات بهوضوح بر وجود و تحقق هدایتِ ویژه دلالت مینماید، هرچند آیات فراوانی بر هدایت پس از هدایت ارشاد دارد.
یک. آیاتی که به تبیین مسئله امام و امامت پرداختهاند.
دو. آیاتی که به تبیین مسئله شهید و شاهد پرداختهاند.
مسئله امامت در قرآن با داستان حضرت ابراهیم(علیه السلام) ارتباط یافته است. روشن است که نبوت بیگانه از منصب و مسئله هدایت به معنای راهنمایی نیست، اما مقام دیگری که قرآن برای برخی از انبیاء خبر میدهد، مقام امامت است، که هرجا نامی از امامت برده میشود (امامت مثبت، نه منفی) متعرض مسئله هدایت هم میشود: {وَ جَعَلْنَا مِنهُمْ أَئِمَّةً یَهدُونَ بِأَمْرِنَا} (سجده/24)؛ «و از آنان امامان (و پیشوایانی) قرار دادیم که بهفرمان ما (مردم را) هدایت میکردند»، تعرضی که بیانگر و دلیل بر تفسیر کلمه امامت میباشد (طباطبایی، المیزان، ج1، ص272-273). امر در آیه به معنای ارائة الطریق نیست، که شأن نبوت است و صرفِ راهنمایی از طریق نصیحت و موعظه نیست. دلیل این ادعا آن است که ابراهیم
باوجود آنکه نبی بود، خداوند متعال در کهولت سن او را مشرف به مقام امامت مینماید (همان)، اگر مراد ارائه طریق بود، ابراهیم خلیل پیشتر این هدایت را بر عهده داشت (ر.ک: کلینی، الکافی، ج1، ص175، ح4؛ مفید، الاختصاص، ص22ـ23)، بلکه مقصود ایصال به مطلوب، تصرف در نفوس و باطن هدایتشدگان برای انتقال به کمال و جایگاه برتر و فراهم نمودن این امور است.
اینگونه هدایت و تصرف در باطن، نیازمند لوازم و تواناییهایی است، از اینرو در روایات، امام را مفترضالطاعة توصیف نموده و این وصف را نیز برتر از مقام نبوت شمردهاند (صفار، بصائرالدرجات، ص509، ح12؛ مجلسی، بحارالانوار، ج25، ص141، ح 16)، چراکه نقش امام و وسعتِ میدان آن و تأثیرگذاری و هدایت او که مربوط به روح و باطن امور میشود، امام را نیازمند برخورداری از شرایط و تواناییهای خاصی از جانب خداوند متعال میکند. داستان موسی و عالمی که موسای نبی، امر به تبعیت از او شده بود، شاهدی قرآنی بر این امر است. حضرت امام رضا(علیه السلام) در نامهای به مأمون اشاره کلی به این نیاز و لزوم توانایی نموده است (صدوق، عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص125). ثقهالاسلام کلینی از ابوخالد کابلی نقل میکند، از امام باقر(علیه السلام) درباره آیه هشتم سوره تغابن پرسیدم: «فَامِنُواْ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنزَلْنَا وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ»؛ «حال که چنین است، به خدا و رسول او و نوری که نازل کردهایم ایمان بیاورید و بدانید خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است»، حضرت لفظ نور را به ائمه اطهار(علیهم السلام) تفسیر نمود، سپس فرمود: سوگند به خدا نور امام در قلب مؤمنین از نور خورشید فروزانتر است و امام قلب مؤمنین را نورانی میکند و خدا از هر کس بخواهد این نور را دریغ میکند پس قلبهای ایشان تاریک میشود (کلینی، الکافی، ج1، ص195، ح4 و ص194، ح1؛ قمی، تفسیر قمی، ج2، ص371).
مسئله شهادت از موضوعاتی است که آیاتی از قرآن بر آن دلالت دارد. این گروه از آیات
بر شاهد بودن رسول اکرم و شهادت دادن حضرت نسبت به اعمال مردم دلالت مینماید. آیاتی در کنار شهادت پیامبر و انبیاء از افراد و گروهی نام برده است که مسئله شاهد بودن نسبت به ایشان نیز مطرح شده است. هرچند موضوع شهادت در قرآن منحصر به مسئله رفتار و اعمال انسان نیست، اما آنچه اکنون با توجه به موضوع مقاله مدنظر است، شهادت بر اعمال انسانهاست، پس از پذیرش این نکته که موضوع شهادت بر اعمال ازلحاظ زمانی، منحصر به قیامت نمیباشد.
حقیقت شهادت عبارت است از تحمل و دیدن حقایق اعمال که مردم در دنیا انجام میدهند (طباطبایی، المیزان، ج1، ص53، ج3، ص115). مفسران در ذیل آیه {وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِکَ شهِیداً عَلَی هَؤُلَاءِ} (نحل/89)؛ «(به یاد آورید) روزی را که از هر امتی، گواهی از خودشان بر آنها برمیانگیزیم و تو را گواه بر آنان قرار میدهیم پس از تبیین دلالت آیه بر وجود شهید و شاهدی در هر جمع و قرنی (فخررازی، مفاتیح الغیب، ج4، ص87 ـ 88)، این سؤال را طرح کردهاند که به دلیل اطلاق آیه، مصداق آیه در عصر پس از پیامبر(صلی الله علیه واله) چه کسی خواهد بود؟ گروهی از مفسرین سنی مطابق دلالت آیه، این گزاره را ثابت دانستهاند که لازم است در هرزمانی بعد از زمان خاتمالمرسلین، شهید و گواهی وجود داشته باشد. اجماع امت و حجیت آن طبق این دیدگاه شاهد و گواه پس از پیامبر(صلی الله علیه واله) میباشد (همان، ج20، ص257ـ 258؛ آلوسی، روحالمعانی، ج7، ص450ـ451)، امّا اشکال این دیدگاه آن است که در مسئله شهادت، دو طرف و دو گروه وجود دارد، یعنی شاهد و مشهود. اگر قرار است تمام امت قولشان حجت باشد و شاهد باشند، مشهودِ این شهادت چه کسانی هستند، اگر مقصود مردم عصر بعد باشد، که با دلالت آیه بر وجود شاهد و مشهودٌعلیه در هر عصر ناسازگار است و اگر شاهد و مشهودٌعلیه هم یکی باشند، با آنچه از ظاهر آیه استفاده میشود که شاهدان جزئی و برخی از امتاند و از میان آنها انتخاب شدهاند و میان این دو تفاوت وجود دارد (حداقل ازلحاظ مرتبه و جایگاه شهادت) منافات دارد.
ازجمله آیاتی که به شهادت اخروی و دنیوی برخی شاهدان اشاره دارد آیه 105 سوره توبه است. این آیه به مسئله عرضه اعمال و رؤیت رفتار و کردار انسانها بهوسیله خدا و رسول او و مؤمنین خبر میدهد (طوسی، التبیان، ج5، ص295). علامه طباطبایی در رابطه با دلالت آیه بر شهادت و رؤیت اعمال در دنیا مینویسد: جمله {سَتُرَدُّونَ إِلی عَالِمِ الْغَیبِ وَ الشَّهادَةِ فَینَبِّئُکمُ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ} (توبه/105)؛ «بهزودی، بهسوی دانای نهان و آشکار، بازگردانده میشوید و شما را به آنچه عمل میکردید، خبر میدهد»، دلیل بر این مطلب است که جمله {وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَیرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ} (همان)؛ «بگو عمل کنید، خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را میبینند»، ناظر به قبل از قیامت است و مربوط به دنیا میشود چراکه میفرماید: سپس برمیگردید به عالم غیب و شهادت، از اینرو معلوم میشود این رؤیت و دیدن قبل از برگشتن به عالم قیامت و مربوط به دنیا میباشد (طباطبابی، المیزان، ج9، ص379ـ380). و از آنجاکه رؤیت به عمل نسبت داده شده و عمل به دو گروهِ اعمال قلبی و اعمال جوارحی تقسیم میشود، پس لازم است خداوند سبحان و رسول و مؤمنین رائی و آگاه به هر دو باشند (فخر رازی، مفاتیحالغیب، ج16، ص142) مقصود از رؤیت و عرضه اعمال به پیامبر و مؤمنینی از امت اسلام، مرتبط با مسئله هدایت، آن هم از نوع هدایت پس از هدایت و یا همان ایصال به مطلوب و نقش و وظیفه امامت و امام در این مرحله میباشد؛ زیرا آیه در مقام ترغیب و ترهیب است و این امور فرع بر ابلاغ و آگاهی از احکام و دستورات الهی است، که خداوند پس از مرحله رساندن اوامر توسط پیامآور خود، از انسانها، صحنه کار و عمل را طلب میکند تا متناسب با عمل هر شخص، گونه هدایتی مناسب و مربوط به آن را برای او محقق سازد و این نقش پس از مرحله ابلاغ و بیان، تجلی مییابد. از آنجاکه پیامبر اسلام خاتم انبیاء است، صحنه تبلور اینگونه هدایت، با توجه به در دست قرار گرفتن بهترین برنامهها و دستورات، بیشتر موردتوجه و نیاز به نظر میرسد، از همین رو خداوند از مؤمنینی در کنار پیامبر نام میبرد تا
تحققبخش زنجیره کامل هدایتی باشند که خداوند آن را تنها در اختیار خود خوانده است (ر.ک: کلینی، الکافی، ج1، ص190، ح2، ص191، ح4؛ عیاشی، التفسیر، ج1، ص62، ح110؛ دیلمی، ارشادالقلوب، ج2، ص297؛ صفار، بصائرالدرجات، ص63، ح 11). از اینرو، بحث عرضه اعمال و هدایت در ادامه تجلی و استمرار خاتمیت ـ نه ادامه نبوت ـ مطرح میباشد، چراکه اساس و بلکه تمام امور بر مبنای آنچه پیامبر دریافت کرده میباشد. در تفسیر فرات کوفی در ذیل آیه {لِیَکُون الرَّسول شَهِیداً عَلَیکُم} روایت شده: «فالرسول الشهید علینا بما بلّغنا عن الله ونحن الشّهداء علی الناس» (فرات، التفسیر، ص275؛ مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص337، ح8)؛ رسول شاهد بر ما است به آنچه از جانب خدا بر ما ابلاغ میکند و ما شاهدان بر مردم میباشیم». طرح موضوعِ دعا نمودن، خوشحال شدن، حمد نمودن و یا استغفار کردن پیامبر یا امام (ر.ک: کلینی، الکافی، ج1، ص219، ح4، ج8، ص254، ح361؛ صفار، بصائرالدرجات، ص444، ح7، ص430، ح 11، ص515، ح37؛ طوسی، امالی، ص408) میتواند به مسئله هدایتی که در هدف از عرضه اعمال بیان شد، دلالت داشته باشد. در بسیاری از روایات تأکید شده که عرضه اعمال در هرروز صورت میگیرد (صدوق، معانیالاخبار، ص392 ح 37؛ عیاشی، التفسیر، ج2، ص109، ش122 و 126؛ مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص347، ح47، ص348، ح52).
با توجه به آنچه گذشت روشن میشود که منزلت امام، حلقه تحققِ هدایت و ولایت الهی است و امام در جایگاه خود علاوه بر تبعیت از پیامبر در آیین و شریعت، مسئولیت بقاء و حفظ شریعت خاتم را نیز بر عهده دارد و با دستگیری از سالکین به سمت خدا، وظیفه بلند هدایتگری پس از هدایت (همان امامت) را به دوش میکشد؛ و این شئون تعارضی با خاتمیت نداشته بلکه قرآن و روایات بر این حقیقت دلالت مینماید.
قرآن کریم، ترجمه: محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم، انتشارات المصطفی، 1388 ش.
ابن عربی، ابوعبدالله محییالدین محمد، تفسیر ابن عربی، تحقیق: سمیر مصطفی رباب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1422 ق، 2. آلوسی، سید محمود، روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم، تحقیق: علی عبدالباری عطیة، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415 ق.
بهمن پور؛ سبحانی [آیتالله]؛ سروش، خاتمیت و ولایت، قم، نشر سمپاد، 1389 ش.
جوادی آملی، عبدالله، هدایت در قرآن، قم، نشر اسراء، دوم، 1385.
دیلمی، حسن بن ابی الحسن، إرشاد القلوب، قم، انتشارات شریف رضی، 1412.
سلیم بن قیس، کتاب سلیم، قم، انتشارات الهادی، 1415.
سیوطی، جلالالدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، قم، کتابخانه آیتالله مرعشی نجفی، 1404 ق.
شاکر، محمدتقی، منابع علم امام (علیه السلام) [پایاننامه]، قم، دانشکده علوم حدیث، 1390.
شریف لاهیجی، محمد بن علی، تفسیر شریف لاهیجی، تحقیق: میر جلالالدین حسینی ارموی، تهران، دفتر نشر داد، 1. 1373 ش.
صافی، لطف الله، امامت و مهدویت، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1391.
صدوق، محمد بن علی، الأمالی، تهران، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362.
صدوق، محمد بن علی، علل الشرائع، قم، انتشارات مکتبة الداوری، 1385.
صدوق، محمد بن علی، عیون أخبار الرضا (علیه السلام)، تهران، انتشارات جهان، 1378 ق.
صدوق، محمد بن علی، معانیالأخبار، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1361.
صفار، محمد بن حسن بن فروخ، بصائرالدرجات، قم، انتشارات کتابخانه آیتالله مرعشی، 1404 ق.
طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، 1417 ق.
طبرسی فضل بن حسن، مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، تهران، انتشارات ناصرخسرو، 1372 ش.
طبرسی، ابو منصور احمد بن علی، الإحتجاج، مشهد مقدس، نشر مرتضی، 1403 ق.
طوسی، محمد بن حسن، الأمالی، قم، انتشارات دارالثقافة، 1414 ق.
عروسی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، تحقیق: سید هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات اسماعیلیان، چاپ 1. چهارم، 1415 ق.
عیاشی، محمد بن مسعود، کتاب التفسیر، تحقیق: سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، چاپخانه علمیه، 1380 ق.
فخررازی، فخرالدین ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ: سوم، 1420 ق.
فرات کوفی، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات الکوفی، تحقیق: محمدکاظم محمودی، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1410 ق.
فیض کاشانی، ملا محسن، تفسیر الصافی، تحقیق: حسین اعلمی، تهران، انتشارات الصدر، چاپ دوم، 1415 ق.
قدردان قرا ملکی، محمدحسن، امامت، تهران، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1388.
قمی، علی بن ابراهیم بن هاشم، تفسیر قمی، قم، مؤسسه دارالکتاب، 1404 ق.
کشی، محمد بن عمر، رجال الکشی، مشهد، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1365.
مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1404.
محقق خراسانی، محمدکاظم، کفایة الاصول، قم، مؤسسة آل البیت(علیهم السلام)^، 1409.
مفید، محمد بن نعمان، الإختصاص، قم، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، 1413 ق.
مفید، محمد بن نعمان، الإرشاد، قم، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید 1413 ق.
صادق رضا قمی(1)
1) . دانشجوی دکتری تفسیر تطبیقی جامعة المصطفی العالمیة، sr.qomi110@gmail.com
این مقاله با نگاه تطبیقی، روش خاص بیان قرآن در مباحث امامت امام علی(علیه السلام) را تبیین و به بحث و بررسی نظریهای در مورد نوع بیان امامت در قرآن (و بهویژه امامت امام علی(علیه السلام)) میپردازد. این پژوهش که با روش تحلیلی ـ توصیفی و به شیوه کتابخانهای صورت گرفته، پس از بیان جایگاه و اهمیت امامت و ورود مباحث آن در قرآن کریم، به این نکته اشاره میکند که بنابر تفاسیر مشهور فریقین، آیات بسیاری از قرآن کریم در جهت اثبات ولایت و امامت امام علی(علیه السلام) و اهلبیت(علیه السلام) وجود دارند، نکته قابلتوجه ـ که نوآوری اصلی این مقاله است ـ این میباشد که برای بیان ولایت و امامت امام علی(علیه السلام) در قرآن، از یک روش خاص و ویژه استفاده شده که میتوان آن را «نظریه و نظام امامت» و نیز در ادامه آن «منظومه هدایت امام» نامگذاری کرد. با توضیح این مطلب، نمونهها، معرفی و آسیبشناسی منابعی در موضوع امامت امام علی(علیه السلام) در قرآن نیز ذکر میگردد.
کلیدواژهها: امام علی(علیه السلام)، قرآن، امامت، نظام، هدایت، بیان.
وقتی خدای متعال انسان را آفرید، برای هدایت و کمال او انبیاء و اولیای خویش را فرستاد و آنان را با معجزات مختلف، برای اثبات الوهیت خویش و رسالت مرسلین یاری نمود.
در مورد پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه واله) نیز خداوند عزوجل، عبد و حبیبش را با معجزات فراوان نصرت کرد که البته بعضی از آنها مانند معجزات انبیای گذشته، مقطعی و تکوینی بود. اما یکی از ویژگیهای ممتاز پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) این است که آن
حضرت معجزه دیگری نیز دارد که مقطعی نیست، بلکه معجزهای جاودان و ابدی است که همه مردم را تا روز قیامت به هدایت و سعادت فرامیخواند و آن معجزه «قرآن کریم» است.
پس از ظهور اسلام و گسترش آن در نقاط مختلف جهان، قرآن کریم موردتوجه همگان قرار گرفت و عامل مهمی برای تبلیغ دین مبین اسلام شد. این کتاب آسمانی جامع تمام مسائل مربوط به هدایت انسانهاست و از کوچکترین موضوع تا مهمترین موضوع را در خود جای داده است.
یکی از مباحث مهم و اساسی دین اسلام، بحث ولایت و امامت (بهویژه امامت امام علی(علیه السلام)) میباشد که آیات بسیاری بر آن دلالت داشته و کتابهای مختلف تفسیری و کلامی در این موضوع نگاشته شدهاند.
«امامشناسی در قرآن و پاسخ به شبهات»، علیاصغر رضوانی، کتاب جمکران، قم.
«امامت در پرتو کتاب و سنّت»، (الإمامة فی ضوءالکتاب والسّنّة)، مهدی سماوی، بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، مشهد.
«امامت در قرآن؛ تفسیر موضوعی قرآن کریم»، باقر فخار اصفهانی، انتشارات خرمشهر، تهران.
«امامت صالحان (امیرالمؤمنین و اهلالبیت(علیه السلام) در قرآن و حدیث)»، حشمتالله قنبری همدانی، مؤسّسه امیرکبیر، تهران.
«امامت و عصمت امامان در قرآن»، رضا کاردان، انتشارات دلیل، قم.
«اهل بیت(علیه السلام) در قرآن و حدیث»، محمد محمدی ریشهری، مترجم: حمیدرضا شیخی ـ و حمیدرضا آژیر، دارالحدیث، قم.
«آیات الولایة»، سید کاظم ارفع، مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی فیض، تهران.
«آیات ولایت در قرآن»، ناصر مکارم شیرازی، تهیه و تنظیم: ابوالقاسم علیاننژادی، نسل جوان، قم.
«بررسی شخصیت اهلبیت(علیه السلام) در قرآن، به روش قرآن به قرآن»، ولیالله نقیپورفر، مرکز آموزش مدیریت دولتی، تهران.
پرتوی از فضائل امیرالمومنین(علیه السلام) در قرآن»، سیدابوالحسن مطلبی، مؤسسه بوستان کتاب، قم.
«پرتوی از فضائل امیرالمؤمنین(علیه السلام) در قرآن»، سیدابوالحسن مطلبی، بوستان کتاب، قم.
«تفسیر ولایی قرآن کریم»، عبدالصمد ساکی، نشر طوبی محبت.
«جایگاه امام علی(علیه السلام) در تفسیر و علوم قرآن»، مهسا فاضلی، انتشارات دستان، تهران.
«راز امامت در قرآن»، (فلسفةالمیثاق والولایة، شیوه تبیین امامت در قرآن و پاسخ به شبهات امامت از کتب اهل سنّت)، علاّمه سیدشرفالدین عاملی، قم، انتشارات کاشفالغطاء.
«شمیم ولایت»، علامه جوادی آملی، نشر اسراء، قم.
«عبقاتالانوار فی مناقبالائمّةالاطهار(علیه السلام)»، (اثبات امامت ائمّه)، سید میرحامد حسین بن محمدقلیخانبن محمدبن حامد نیشابوری کنتوری.
«علی(علیه السلام) از زبان قرآن، براساس کتب معتبر اهل سنّت»، هدایت رشیدی، انتشارات نصر، قم.
«علی(علیه السلام) در قرآن»، حسین عمادزاده، نشر مکتب القرآن، تهران.
«علی(علیه السلام) در قرآن»، محمود جوهرچی، نشر رایحه، تهران.
«قرآن ناطق (علی(علیه السلام) در قرآن)»، سیدمجید پورطباطبائی، جامعه اسلامی فرهنگیان، تهران.
«ولایت از دیدگاه قرآن»، عبدالرسول حقّانی، شفق.
«ولایت در قرآن»، عبدالله جوادی آملی، گردآورنده: محمدرضا مصطفیپور، اسراء، قم.
«ولایت در کتاب و سنت»، غلامرضا مغیثه، مؤسسه فرهنگی هنری مشعر، قم.
«ولایت علی(علیه السلام) در آینه قرآن»، غلامعلی نعیمآبادی، توسعه قلم، قم.
«ولایت علی(علیه السلام) در قرآن کریم و سنت»، علامه مرتضی عسکری، دانشکده اصول دین، قم.
«ینابیعالمودّة لذویالقربی»، سلیمانبن ابراهیم القندوزی الحنفی، تحقیق: سیدعلی جمال اشرفالحسینی، انتشارات اسوه، قم.
اما نکته مهم در این میان، نوع بیان قرآن کریم درباره امامت و ولایت امام علی(علیه السلام) میباشد که خود دارای نظرات و نظریههایی است و لازم است که به تبیین و بررسی آن پرداخته شود. لذا این مقاله در پی یافتن این مسئله است و در آن علاوه بر کتابها و مقالات، از سایتها و نرمافزارهای علوم اسلامی و نیز از راهنمایی جناب استاد سید منذر حکیم استفاده شده است.
خدای سبحان همه مؤمنان را به وحدت بر محور ریسمان الهی ـ که همان قرآن کریم و عترت طاهرین(علیه السلام) میباشد ـ دعوت مینماید: {وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلاتَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَکُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها} (آلعمران/103).(1) انسان موجودی تکاملطلب و متصاعد است و برای بالارفتن و تعالییافتن، نیاز به دستگیره و ریسمان الهی دارد که همان قرآن و عترت است. قید «جمیعاً» در آیه نشان
1) . همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و به راههای متفرّق نروید و به یاد آرید این نعمت بزرگ خدا را که شما با هم دشمن بودید و خدا در دلهای شما الفت و مهربانی انداخت و بهلطف خداوند برادر دینی یکدیگر شدید و در پرتگاه آتش بودید که شما را نجات داد.
میدهد که چنگزدن فردی به ریسمان محکم الهی کافی نیست، بلکه باید همگی با هم در خدمت قرآن و عترت باشند و بدان اتصال داشته باشند. بنابراین، در این کریمه، یک تکلیف برای همه مؤمنان است که ادای آن با چنگزدن جمعی حاصل میشود، نه اینکه هر شخصی دستور داشته باشد بهتنهایی به ریسمان خدا تمسّک جوید.
وقتی انسان میبیند که بار امانت الهی را همه باید بردارند، احساس سبکی و نشاط میکند، وقتی ببیند که تمسّک به ریسمان الهی همگانی است و مسئولیتهای دینی تنها متوجّه او نیست، احساس تنهایی و افسردگی نمیکند و طبق اصل «فإنَّ یَدَ اللّهِ مَعَ الجَمَاعَةِ» (شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه 127)(1) قدرت و توان چندبرابری مییابد؛ علاوه بر اینکه اساساً عمل به دین و اجرای احکام نورانی قرآن کریم، بدون حضور همهجانبه افراد جامعه امکانپذیر نیست.
اگرچه هر اجتماعی محوری دارد، ولی اگر این محور، ریسمان الهی نباشد، آن جامعه در ضلالت است و راه به مطلوب و سعادت نخواهد یافت؛ ازاینرو، هر اجتماع و اتّحادی مطلوب و پسندیده نیست، بلکه وحدت بر محور قرآن و عترت است که انسان را از تاریکیهای وابسته به غیر خدا خارج میسازد و به «الله» که نور مطلق است میرساند.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: «ما پیش از اسلام با هم بودیم، نظام اسلامی بین ما تفرقه افکند؛ زیرا آن اتحاد بر محور شرک و جاهلیّت بود و اسلام طبق دستور {وَامْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمجْرِمُونَ} (یس/59)(2)صف مسلمانان را از صف مشرکان جدا ساخت و همه مسلمانان را با یکدیگر متحّد ساخت. آن حضرت در خطبه «شقشقیه» خود را محور حکومت و سیاست معرّفی مینماید. همانگونه که سنگ آسیاب برمحور خود میچرخد و به آن محور نیاز دارد. «أَمَا وَاللهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ وَإِنَّهُ لَیعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَی» (شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه3).(3)
در این صعود و پرواز جمعی، آنها که قدرت پرواز دارند، باید پر و بال خویش را برای بیپناهان و بیپر و بالها بگسترانند، تا پس از پرورش، خود آنها نیز بتوانند به آسمان معرفت و معنویّت و قرب خدای سبحان پر کشند؛ چنانکه خداوند به رسول خود میفرماید: {وَاخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ} (شعرا/215) تو که قدرت پرواز داری و میتوانی تا حدّ {دَنا فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی} (نجم/8و9)(1) اوج بگیری، تنها به محضر ما نیا، بلکه بکوش تا مؤمنان را نیز با خود بیاوری! مانند کبوتری که پرخود را پهن میکند تا جوجههایش را زیر بال پرورش خود قرار دهد و زمانی برسد که آنها نیز توان پرواز داشته باشند و به آنها آیین پرواز میآموزد، تو نیز برای فرزندان ایمانی خود خفض جناح کن، یعنی بالهایت را پایین بیاور و آنان را تحتپرورش آسمانی خود قرار ده تا بتوانند به همراه تو به آشیانه قرب خدا پر بکشند (جوادی آملی، قرآن در قرآن، برگرفته از سایت اندیشه قم).
امامت از اصول اعتقادی، سیاسی، اجتماعیِ اسلام است.
امامت، رمز حیات و بالندگی جامعه است.
** پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) فرمود: گوش کنید و اطاعت نمائید از آنکه خداوند امر شما را بهدست او سپرده است، که اینگونه طاعت و پیروی، خود موجب برقراری نظام اسلام است (مفید، امالی مفید، ص14).(2) ** امام باقر(علیه السلام) فرمود: «هرکه دینداری خدای عزوجل کند، بهوسیله عبادتی که خود را در آن به زحمت افکند، ولی امام و پیشوائی که خدا معین کرده نداشته باشد، زحمتش ناپذیرفته و خود او گمراه و سرگردان است و خدا اعمال او را مبغوض و دشمن دارد، حکایت
او حکایت گوسفندی است که از چوپان و گله خود گم شده و تمام روز سرگردان میرود و برمیگردد» (کلینی، کافی، ج1، ص183).(1) ** امام صادق(علیه السلام) فرمود: «زمین از ابتدا، از حجت عالم و دانایی که دستوراتی که مردم بهدست فراموشی سپردهاند و از بینرفته احیاء کند، خالی نبوده است» (ابنبابویه صدوق، کمالالدین، ج1، ص221).(2) ** امام صادق(علیه السلام) فرمود: «خداوند اعمال مردم را نخواهد پذیرفت، درصورتیکه دوستدار و طرفدار امام ستمگری باشند که از جانب خدای متعال تعیین نشده است» (طوسی، أمالی طوسی، ص417).(3) ** امام رضا(علیه السلام) فرمود: «اگر حقّتعالی برای مردم امام و سرپرستی امین و حافظ قرار ندهد، ملّت و امّت به زوال و اندراس میروند، دین از بینرفته، سنتها و احکام تغییر و تبدّل مییابند» (ابنبابویه صدوق، عللالشرائع، ج1، ص253).(4) ** امام رضا(علیه السلام) فرمود: «همانا امامت زمامِ دین و مایه نظام مسلمانان و سبب سامانیافتن دنیا و موجب عزت مؤمنان است» (کلینی، کافی، ج1، ص198).(5)
عترت طاهرین(علیه السلام) ـ و در رأس آنان امام علی(علیه السلام) ـ براساس آیات قرآن و حدیث متواتر ثقلین، همتای قرآن بوده و تمسک به یکی از آن دو، بدون دیگری، مساوی با ترک هر دو ثِقل است و دستیابی به دین کامل، تمسک به هر دو ثِقل است. قرآن و عترت، عصاره نبوت و
1) . «کُلُّ مَنْ دَانَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ بِعِبَادَةٍ یُجْهِدُ فِیهَا نَفْسَهُ وَلا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ فَسَعْیُهُ غَیْرُ مَقْبُولٍ وَ هُوَ ضَالٌّ مُتَحَیِّرٌ وَ اللَّهُ شَانِئٌ أَعْمَالِهِ وَ مَثَلُهُ کَمَثَلِ شَاةٍ ضَلَّتْ عَنْ رَاعِیهَا وَ قَطِیعِهَا».
2) . «لَمْ تَخْلُو الارْضُ مُنْذُ کَانَتْ مِنْ حُجَّةٍ عَالِمٍ یُحْیِی فِیهَا مَا یُمِیتُونَ مِنَ الْحَقِ».
3) . «لا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ الاعْمَالَ الصَّالِحَةَ الَّتِی یَعْمَلُونَهَا إِذَا تَوَلَّوُا الامَامَ الْجَائِرَ الَّذِی لَیْسَ مِنَ اللَّهِ تَعَالَی».
4) . «لَوْ لَمْ یَجْعَلْ لَهُمْ إِمَاماً قَیِّماً أَمِیناً حَافِظاً مُسْتَوْدَعاً لَدَرَسَتِ الْمِلَّةُ وَ ذَهَبَ الدِّینُ وَ غُیِّرَتِ السُّننِ».
5) . «إِنَّ الامَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَصَلاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُومِنِین».
تداومبخش رسالت هستند که هدایت بشر را تا قیامت تضمین میکنند (جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج1، ص132).
قرآن، اسلام مکتوب است و امامت اسلام ناطق.
قرآن، راه است و امامت، رهبر.
قرآن، قانون است و امامت قانونشناس و مجری قانون.
قرآن، مشعل است و امامت، مشعلدار.
قرآن، کتاب حکمت است و امامت الگوی حکمت. (عبدالحمید صفایی، سایت اندیشه قم).
کلمه «إِمام» و جمع آن «أَئِمَّة» مجموعاً 12 بار در قرآن بهکار رفته که 7 بار آن بهصورت مفرد آمده و 5 بار به شکل جمع؛ به هر جهت این واژه در قرآن در معانی زیر بهکار رفته است:
واژه امام که از ماده «اَمّ» در اصل بهمعنای «قصدکردن» است. این کلمه در کتب لغت بهمعانی مختفی آمده، از جمله:
ظاهراً ریشه همه آنها «قصدکردن همراه با توجّه خاص» است؛ لذا به مادر و اصل و اساس چیزی «اُمّ» گویند؛ چراکه مورد توجّه انسان است یا به مقتدا و پیشوا و رهبر «امام» گویند؛ چون مردم با توجه خاص بهسراغ او میآیند (ابنفارس، معجم مقاییساللغة، ج1، ص28؛ ابنمنظور، لسانالعرب، ج1، ص213-214؛ راغب اصفهانی، مفردات، ص2؛ جوهری، الصحاح تاجاللغة و صحاحالعربیة، ج5، ص1865؛ الفیومی، المصباحالمنیر، ص23؛ طبرسی، مجمعالبیان، ج1، ص201؛ طباطبایی، المیزان، ذیل آیه 124 سوره بقره و در واژه «امام»؛ مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ذیل آیه 124 سوره بقره؛ مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج9).
از مجموع آیاتی که ذکر شد ـ به کمک معانی لغوی ـ این برداشت را میتوان کرد که: امام در اصطلاح اسلامی و مسلمین «به کسی یا چیزی میگویند که با فرمان الهی، راهنما و هدایتگران ما به راه خداست، خواه انسان باشد (مثل آیاتی که فرمود: {وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً
یَهْدُونَ بِأَمْرِنا} و {إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً}) یا کتاب باشد (مثل آیهای که میفرماید: {وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَ رَحْمَةً}). (عسکری، معالمالمدرستین، ج1، ص160و161).
همچنین این نکته بهدست میآید که: امام در اسلام باید یک شرط داشته باشد و آن اینکه:
اگر امام «کتاب» باشد، باید از جانب خدا بر رسول حق نازل شده باشد (در جهت هدایتِ مردم).
اگر «انسان» باشد؛ اولاً: باید از جانب خداوند معیّن شده باشد؛ چرا که تعبیر شده به {إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً} یا {وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً}؛ ثانیاً: معصوم باشد و بهطور مطلق ستمگر نباشد (چه نسبت به خود و چه دیگران)؛ چراکه فرمود: {لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ} (بقره/124).(1) بنابراین، امام در اصطلاح اسلامی (از دیدگاه قرآن) دو کاربرد دارد:
از بررسی آیه 124 سوره بقره و سایر آیات مربوط به امامت، میتوان این اصول را دریافت نمود:
1) . پیمانِ من به بیدادگران نمیرسد.
«امامت» از مهمترین و اساسیترین ارکان دین مبین اسلام میباشد که از عظمت و رفعت بسیاری برخوردار است و محور اکثر موضوعات کلامی و دینی است. «امامت» که ادامه «نبوت و رسالت» است، بنابر حدیث شریف ثقلین، عِدل قرآن کریم بوده و گرانمایهترین دستور و پیام حضرت احدیّت عزّوجلّ، رسول خدا(صلی الله علیه واله) و قرآن کریم و همه اولیاء الهی میباشد.
برخی از افراد این شبهه را در ذهن خود و دیگران میپرورانند که اصلاً از «امامت» هیچ سخنی در قرآن کریم نیامده است! درحالیکه آیات بسیاری، با دلالت روشن این ادعای واهی را رد میکنند. در مورد «امامت در قرآن» تاکنون کتابها و مقالات فراوانی نگاشتهشده که خوانندگان گرامی میتوانند مراجعه فرمایند.
اما آنچه مورد بحثِ این تحقیق میباشد، روشهای قرآن کریم در بیان مسئله «امامت» میباشد؛ زیرا وقتی سخن از امامت در قرآن میشود، برخی از افراد آنچه خود از مباحث امامت، در موضوعات مختلف و پراکنده برداشت میکنند، از آیات قرآن کریم استخراج مینمایند؛ درحالیکه این کتاب آسمانی، که «تِبیَاناً لِکُلّ شَیءٍ، نُورٌ مُبِین، بُرهان، قَول فَصل، فُرقان و...» است، خود دارای روشی خاص در بیان مسائل و موضوعات مختلف دارد که اکثراً مورد غفلت قاریان، محققان و نویسندگان قرار میگیرد؛ همانطور که در تفسیر قرآن کریم باید به روشها و گرایشهای مختلف تفسیری آن نیز باید دقت و توجه نمود.
زمانیکه قرآن کریم آیات متشابه را بیان میکند، در کنار آن، آیات محکم را نیز بیان میفرماید. خدای متعال، خود در قرآن کریم میفرماید: {إِنَّ عَلَینا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ثُمَّ إِنَّ عَلَینا بَیانَهُ} (قیامة/17-19)؛(1) پس یعنی خدای عالم و حکیم مطلق، بیانی خاص دارد که در قرآن بیان فرموده است. لذا ما هم باید آن روش بیانی قرآنی را بررسی و اخذ نماییم و براساس آن، ظواهر و بواطنِ نورانی آن را درک کنیم.
بهطور مثال میتوان گفت: یکی از روشهای قرآن برای فهم امامت و ولایت، طرح ارزشها و ملاکهای الهی برای تعیین استحقاقِ افراد در منصب امامت، و عدم اکتفا به عناوین مُشیر است.
قرآن کریم برای بیان مسئله امامت، از یک منظومه دقیق و قوی استفاده نموده است که برای تنظیم و جمعآوری تمام بخشها و فصول آن، میبایست مجموعهای چندجلدی درباره این روش قرآنی نگاشت؛ زیرا برای فهم بهتر و درک صحیح معارف و مفاهیم قرآن کریم در هر زمینهای باید آن موضوع را نظاممند نمود. چون قرآن کریم آیاتی محکم و متشابه، دارای ظاهر و باطن، مرتبط به هم و دارای قواعدی خاص در بیان موضوعات دارد که مانند منظومهای منظم و دقیق عمل میکند و در شناخت یک منظومه باید همه جوانب را درنظر گرفت؛ وگرنه انسان در شناخت و عرفان آن موضوع دچار اشتباه و یا نقص خواهد شد.
1) . [چرا] که جمعکردن آن و خواندنش فقط بر عهده ماست. و هنگامی که آن را میخوانیم، پس از خواندن آن پیروی کن. سپس در واقع بیان آن (قرآن) فقط بر عهده ماست.
اما قبل از آنکه بخواهیم به توضیح و شرح این منظومه بپردازیم، باید به پیشفرضهای آن منظومه هم اشاره نماییم تا این مسئله کاملتر و روشنتر شود.
پیشفرضهای این منظومه، واژگان و عباراتی هستند که - خود لفظ و یا مشتقات آن - به بحث امامت مربوط میشوند و در قرآن کریم هم ذکر شدهاند. نکته قابلتوجه این است که خود این الفاظ هم به نوبه خود، دارای منظومههای مختلفی میباشند که همگی با هم مرتبط بوده و در راستای تکمیل بحث امامت در قرآن، بسیار مفید و کاربردی میباشند.
با این بیان، درمییابیم که ادعای کسانی که میگفتند: قرآن کریم سخنی از امامت و ولایت حضرت امام علی(علیه السلام) و اهلبیت اطهار(علیه السلام) نگفته، کاملاً غلط و مردود است و میتوان آیات بسیاری را برای این جواب ارائه نمود.
نمونهای این واژگان عبارتند از: 1. هدایت؛ 2. خلافت؛ 3. ولایت؛ 4. حاکمیّت؛ 5. مُلک؛ 6. سلطنت؛ 7. طهارت (مطهّرون)؛ 8. ربّانیّون؛ 9. الراسخون فی العلم؛ در اینجا برای تفهیم مسئله، فقط به یک مورد از این واژگان، یعنی واژه «هدایت» اشاره نموده و توضیحاتی را پیرامون آن بیان میکنیم.
این بخش به چرایی و فلسفه هدایت میپردازد که به دو دسته تقسیم میشود:
اول. حقیقت هدایت الهی برای انسان انسان دارای ابعاد مختلفی مانند عقل، غضب و شهوت است که برای کنترل این ابزارها نیاز به هدایت دارد تا به سعادت و کمال برسد. زیرا گاهی عقل، غضب و شهوت از کنترل انسان خارج شده و او را در پرتگاه هلاکت و سقوط میکشاند.
دوم. ضرورت هدایت الهی برای انسان (علت نیاز به هدایت)
انسان حقِّ انتخاب دارد.
انسان فطرتاً نیاز به هدایت دارد.
{لِمَنْ شاءَ مِنْکُمْ أَنْ یسْتَقیم} (تکویر/28)؛ * {إِنَّ عَلَینا لَلْهُدی} (لیل/12)؛ * {وَالَّذی قَدَّرَ فَهَدی} (اعلی/3)؛ * {قالَ رَبُّنَا الَّذی أَعْطی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی} (طه/50)؛
این بخش به چگونگی هدایت اشاره دارد و به یازده دسته تقسیم میشود:
اول. هدایت انسان توسط انسان چون اگر غیرانسان بود، هدایت او را نمیپذیرفتند.
{قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحی إِلَی أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً} (کهف/110).
{وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ} (انبیاء/73).
{وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَة... } (بقره/30).
{وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یعْدِلُون} (اعراف/181).
دوم. شرایط هادی * هدایتیافتگی: {أَفَمَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لایهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدی} (یونس/35).
عصمت: {قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ} (بقره/124)؛ {لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون} (واقعه/79).
نصّ: {وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا} (انبیاء/73).
علم سرشار: {فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُون} (نحل/43).
{إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} (رعد/9).
{قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعین} (انعام/149).
{إِنَّا أَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشیراً وَ نَذیراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فیها نَذیر} (فاطر/24).
{رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاَّ یکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل} (نساء/165).
{قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی} (بقره/120).
{إِنَّ عَلَینا لَلْهُدی} (لیل/12).
هدایتِ همهجانبه وجود انسان: {قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها} (شمس/9).
هدایتِ جامعه انسانی: {هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ} (جمعه/2).
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإیتاءَ الزَّکاةِ وَکانُوا لَنا عابِدینَ} (انبیاء/73).
{فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَوَکِّلین} (آلعمران/159).
{وَلَقَدْ بَعَثْنا فی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت} (نحل/36).
{کَما أَرْسَلْنا فیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یتْلُوا عَلَیکُمْ آیاتِنا وَیزَکِّیکُمْ وَیعَلِّمُکُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَیعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُون} (بقره/151).
{ادْعُ إِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِی أَحْسَنُ} (نحل/125).
{فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَوَکِّلین} (آلعمران/159).
اول. نظریه امامت در «نظریه امامت»، درباره فلسفه و چرایی امامت بحث میشود که آیات مختلفی در این زمینه وجود دارد. مثلاً خدای متعال در قرآن کریم میفرماید: «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، (مردم را) رهنمون میشوند و انجام نیکیها و بر پاداشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم و فقط پرستشکننده ما بودند» (انبیاء/73).(1) در احادیث و روایات بسیاری نیز به این مسئله اشاره شده است؛ مثلاً:
ـ امام صادق(علیه السلام) فرمود: «إِنَّ الارْضَ لاتَخْلُو إِلا وَفِیهَا إِمَامٌ کَیمَا إِنْ زَادَ الْمُومِنُونَ شَیئاً رَدَّهُمْ وَ إِنْ نَقَصُوا شَیئاً أَتَمَّهُ لَهُمْ؛ بهراستی زمین تهی نماند، جز اینکه باید در او امامی باشد، برای آنکه
1) . «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَ إِقَامَ الصَّلاَةِ وَ إِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ».
اگر مؤمنان چیزی افزودند (به احکام خدا) آنها را به حق برگرداند و اگر چیزی کاستند برای آنها تکمیل کند و رفع نقصان نماید» (کلینی، کافی، ج1، ص178).
ـ بنابر روایتی از امام رضا(علیه السلام) خداوند مردم را محدود به حدّی کرده و اگر قیمِ امین (امام) نباشد، مردم برای لذّات خود از حدّ تجاوز کرده و مراعات حدود الهی را نمیکنند (ابنبابویه صدوق، عللالشرائع، ج1، ص251).
ـ اداره جنگ، جمع مالیات، محور وحدت و دفاع از مظلوم، بدون امام نمیشود (ابنبابویه صدوق، عیون اخبارالرّضا، ج2، ص100؛ مجلسی، بحارالانوار، ج23، ص32).
توضیح اعتقاد شیعه بر آن است که تمام مقامات پیامبر(صلی الله علیه واله)، غیر از مقام نبوت و رسالت، برای دوازده امام معصوم(علیه السلام) نیز ثابت است، و این اعتقاد از ضروریات مکتب شیعه بهشمار میآید (ر.ک: مصباح یزدی، راه و راهنماشناسی، ج5، ص203). مهمـترین مقامات و اهداف مشتـرک پیامبر اکـرم(صلی الله علیه واله) و امامان: عبارتند از:
با توجه به این اهداف و قبل از بیان تفصیلی آنها، میتوان به ضرورت و نیاز به وجود امام(علیه السلام) پی برد. زیرا اهداف و آرمان یادشده از ضرورتهای حیات دنیوی و اخروی انسان میباشد که رسیدن به آنها بدون وجود امام، غیرممکن است، لزوم وجود رهبر در یک جامعه تا حدی است که اگر دسترسی به امام عادل امکان نداشته باشد، حتی وجود امام غیرعادل از نبودن آن بهتر است؛ زیرا فقدان امام به هرج و مرج اجتماعی و سلب امنیت همگانی منجر میشود که پیامدهای تلخ آن به مراتب از پیامدهای ناگوار امام و پیشوای
غیرعادل بدتر است، ازاینرو امام علی(علیه السلام) میفرماید: «مردم به پیشوا نیازمندند، خواه عادل باشد یا فاسق.» (شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه40).(1)
قاعده لطف ـ که یکه از قواعد کلامه موردقبول متکلمان عدلیه است ـ این است که هر فعلی که در سعادت مکلفان مؤثر است، مقتضای عدل و حکمت خداوند است، نبوت از مصادیق بارز این قاعده است و از دیدگاه متکلمان امامیه، امامت نیز حکم نبوت را دارد و از مصادیق قاعده لطف است، سید مرتضی در توضیح این مطلب مینگارد:
«هر عاقلی که از شیوه زندگی اجتماعی و عادات مردم آگاه است، میداند که هرگاه در میان مردم، رهبری با تدبیر و قدرتمند وجود داشته باشد، ظلم و تباهی از بینرفته، و یا دستکم مردم به رعایت عدل و انصاف نزدیکتر خواهند بود، و هرگاه چنین رهبری وجود نداشته باشد، امر برعکس خواهد شد، پس واجب است که خدا مکلفان را از آن محروم نسازد» (سیدمرتضی، الذخیرة فی علم الکلام، ص410).
یکم. تبیین مفاهیم قرآنی یکی از وظایف پیامبر(صلی الله علیه واله) تبیین معانی و مفاهیم قرآن کریم بود، خداوند خطاب به پیامبر میفرماید: {وَ أَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِم} (نحل/44).(2) پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) نیز در حدیث ثقلین، عترتِ خود را ملازم و همراه با قرآن قرار داده و فرموده است: «إنّی تارکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَینِ کِتابَ اللّهِ وَ عِترَتِی؛ من دو شیء گرانبها در میان شما میگذارم، این دو عبارتند از: کتاب خدا و عترت من.» یعنی فهم حقایق قرآن باید با راهنمایی عترت(علیه السلام) باشد، همچنین تأویل قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند، چنانکه قرآن کریم میفرماید: {وَما یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْم} (آلعمران/7).
و در روایات آمده است که ائمه معصومین(علیه السلام) راسخان در علم میباشند (کلینی، اصول کافی، ج1، کتاب حجت، باب الراسخین فی العلم).
دوم. داوری در منازعات یکی از اهداف نبوت داوری در اختلافات و منازعات بوده است، خداوند میفرماید: {فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیحْکُمَ بَینَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیه} (بقره/213).(1) نکته جالبتوجه در این آیه شریفه آن است که داوری به کتاب نسبت دادهشده است؛ زیرا معیار داوری همان احکام الهی است که کتاب دربرگیرنده آنهاست.
بدیهی است اختلافات و نزاعها به زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) اختصاص ندارد، اما از آنجاکه حل این اختلافات به وجود افراد برگزیده از جانب خدا نیاز دارد، پس از ختم نبوت نیز این ضرورت وجود دارد و در نتیجه وجود امام بسان پیامبر، امری ضروری است.
سوم. ارشاد و هدایت انسانها ارشاد و هدایت انسانها در زمینه عقاید، احکام دینی و مسائل اخلاقی و اجتماعی، یکی دیگر از اهداف رسالت پیامبران الهی است؛ خداوند میفرماید: {لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَ یزَکِّیهِمْ وَ یعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِین} (آلعمران/164).(2) این هدف نیز از ویژگیهای نبوت نیست و به انسانهایی که در عصر پیامبر(صلی الله علیه واله) زندگی میکردند اختصاص ندارد، بنابراین اگر تعلیم و ارشاد و هدایت بشر کاری بایسته و لازم بوده است، این بایستگی و لزوم در مورد امامت نیز موجود است.
1) . خدا پیامبران را بشارتدهنده و بیمدهنده برانگیخت و کتاب را به حق با آنان نازل کرد تا در اختلافات مردم داوری کنند.
2) . خداوند بر مؤمنان منت نهاد. زیرا از خود آنان رسولی را در میان آنها برانگیخت تا آیات الهی را بر آنان فراخواند، آنان را تزکیه نماید و کتاب و حکمت را به آنان بیاموزد، اگرچه آنان پیش از این در گمراهی آشکار بودند.
چهارم. اتمام حجت بر بندگان یکی از اهداف رسالت پیامبران، اتمام حجت از جانب خداوند بر بندگان است، قرآن در اینباره میفرماید: {رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ} (نساء/165).(1) این امر نیز اختصاص به زمان خاصی ندارد، ازاینرو امام علی(علیه السلام) فرموده است: «زمین از حجت خدا خالی نخواهد بود، یا آشکارا و مشهور است و یا خائف و پنهان، تا حجتها و دلائل الهی باطل نگردد... خدا بهوسیله آنها حجتها و دلائل خود را حفظ میکند... آنان جانشینان خدا در زمین و دعوتکنندگان به دین او میباشند» (شریف رضی، نهجالبلاغه، کلمات قصار 139و143).(2) پنجم. برقراری امنیت و عدل از اهداف دیگر نبوت، برقراری عدل و امنیت اجتماعی است. قرآن کریم میفرماید: {لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمِیزانَ لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط} (حدید/25).(3) این هدف نیز از ویژگیهای نبوت نبوده و به انسانهای گذشته اختصاص ندارد، بلکه از نیازهای همیشگی بشر میباشد، در نتیجه تحققبخشیدن به آن یک آرمان الهی است که پس از نبوت از طریق امامت تحقق میپذیرد.
امام علی(علیه السلام) درباره اهداف حکومت دینی کلامی دارد که بیانگر فلسفه امامت از جنبه سیاسی و حکومتی آن است، آنجاکه میفرماید: «خدایا! تو میدانی که آنچه را انجام دادیم انگیزه مسابقه در کسب سلطنت و بهدستآوردن متاع پست دنیوی نبود، بلکه بهخاطر این بود که نشانههای از بینرفته دینت را بازگردانیم و اصلاح و آبادی را در شهرها و روستاها
1) . پیامبرانی بشارتدهنده و بیمدهنده را برانگیخت تا پس از فرستادن رسولان، مردم بر خدا حجت نداشته باشند.
2) . «لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَبَیِّنَاتُه ... یَحْفَظُ اللهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَیِّنَاتِه ... أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللهِ فِی أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِه ... ».
3) . رسولان خود را با دلایل فرستادیم و کتاب و میزان را با آنان نازل کردیم تا مردم به قسط پایدار گردند.
آشکار سازیم، تا بندگان مظلومت امنیت یابند و قوانین و حدود تعطیلشده، برپا گردد» (شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه 131).(1)
در «نظام امامت» درباره چگونگی و شرایط امامت بحث میشود.
از بررسی آیات کریمه بهدست میآید که هرکس دارای این منصب الهی است، باید دارای صفات و ویژگیهای زیر ـ لااقل ـ باشد:
بهدلیل آیه 124 سوره بقره {... لاینالُ عَهْدِی الظَّالِمین}؛ یعنی بهدور از هرگونه ظلم (به خدا، خویشتن و دیگران) باشد.
زمانی امام، این مقام را دارا خواهد بود که دارای مقام صبر ـ صبر مطلق که شامل انواع امتحانات و آزمایشها میشود ـ باشد: {وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُون} (سجده/24).(2)
امام، پیش از مقام صبر باید دارای مقام یقین باشد: (... وَ کانُوا بِآیاتِنا یوقِنُون) (سجده/24) که بهدنبال آیه قبل آمده است. یا درباره حضرت ابراهیم(علیه السلام) ـ پیش از رسیدن به مقام امامت ـ میخوانیم: {وَکَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ
1) . «اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِی سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاسَ شَیْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَکِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِی بِلَادِکَ فَیَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِکَ وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِک».
2) . و چون شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند برخی از آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت میکردند.
الْمُوقِنِینَ} (انعام/75).(1) از این آیات درمییابیم که باطن و حقیقت جهان برای امام مکشوف است و از اعمال و دلهای مردم باخبر میباشد.
امام باید «منصوص من الله» باشد و از طرف خدای متعال تعیین شود. بهدلیل آیاتی چون:
ـ {إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً} (بقره/124).
ـ {جَعَلْناهُمْ أَئِمَّة} (انبیاء/73).
ـ {و نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً} (قصص/5).
امام برحق کارش هدایت و رهبری جامعه بهسوی اهداف و آرمانهای الهی و سعادت است که از «عالَم اَمر» فرمان میگیرد.
ـ {وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا} (انبیاء/73).
ـ {وَ جَعَلْنا منهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا} (سجده/24).
عالَم اَمر، همان عالم ملکوت است که خداوند متعال اینچنین میفرماید: {إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ) (یس/82-83).(2) طبق این آیات، امام کسی است که جنبه ملکوتی موجودات را رهبری کند و جوامع بشری را نیز به مقصد نهایی خویش، یعنی آشنایی با خدای عزوجل و احیای ارزشهای الهی برساند و سعادت آنها را تضمین کند.
امام برحق واسطه فیض الهی در اموری همچون: انجامدادن نیکیها، برپاداشتن نماز، پرداخت زکات و عبادت میباشند: {وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ} (انبیاء/73)(1) (صفایی، سایت اندیشه قم).
ـ خدای متعال میفرماید: {آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیهِ مِنْ رَبِّهِ} (بقره/285)؛ «فرستاده (خدا)، به آنچه از طرف پروردگارش بهسوی او فروفرستاده شده، ایمان آورده است».
1) . و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت میکردند و به ایشان انجامدادن کارهای نیک و برپاداشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان پرستنده ما بودند.
2) . و مسلماً تو بر شیوه (اخلاقی) بزرگوارانهای هستی.
3) . بهیقین برای شما در (روش) رسول خدا (الگویی برای) پیروی نیکوست.
4) . من از آنجهت برانگیخته شدم که مکرمتها (شرافتها)ی اخلاقی را کامل و تمام کنم.
5) . «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ».
6) . «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُون».
ـ خدای متعال میفرماید: «آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند یکسانند؟!» (زمر/9).(2) ـ خدای متعال میفرماید: «پس اگر نمیدانید، از آگاهان بپرسید.» (نحل/43).(3) ـ تمام آیاتی که عبارتِ (یسْئَلُونَک)(4)دارد، میتواند بر یکی از شئونِ امامت و رهبرِ امت در زمینه رهبری علمی دلالت کند.
پس از اینکه «نظریه امامت» و «نظام امامت» را بیان کردیم، در مرحله سوم نوبت به «مصادیق امامت» میرسد. وقتی با توجه به آن دو بخش، به این مرحله برسیم، به این نتیجه میرسیم که در بحث مصداقِ واقعی امام و مقامِ شامخِ امامت، غیر از اهل بیت عصمت و طهارت(علیه السلام) این عنوان بر هیچ فرد و یا گروهی تطبیق پیدا نمیکند.
اکنون برای این تبیین مطلب، به آیه تطهیر (احزاب/33) اشاره میکنیم؛ زیرا چنانچه قبلاً عرض شد، یکی از شرایط هادی و امام این است که معصوم از گناه و خطا باشد، تا
بتواند دیگران را به هدایت و سعادت برساند. آنچه در این آیة شریفه مورد بحث و مناقشه است، مصداق عبارت «اهلالبیت» میباشد و لذا مطالبی را در این زمینه بیان میکنیم.
کلمه «اهلبیت» در قرآن در سه آیه آمده است:
این آیه اشاره به قصد حضرت موسی(علیه السلام) دارد، زمانیکه طفل صغیری بوده و شیر هیچ دایهای را در کاخ فرعون قبول نمیکرد. خواهر موسی به آنها گفت: «آیا مایلید که من شما را بر خانوادهای که دایه و پرستار این طفل شوند، راهنمایی کنم».
اهلبیت در این آیه، دارای هیچ ابهامی نیست، چون آنکه در خانواده دایه و پرستار طفل است، مادر خانواده است.
بعد از آنکه خداوند، بشارت داشتن فرزند را به ساره همسر حضرت ابراهیم(علیه السلام) داد، او بهخاطر پیری خود و همسرش متعجب شد و فرشتگان به او گفتهاند: «آیا از کار خدا متعجب هستی که رحمت و برکات خداوند مخصوص شما اهلبیتِ رسالت است».
اهلبیت در این آیه نیز دارای هیچ ابهامی نیست و شامل خاندان و خانواده حضرت ابراهیم(علیه السلام) است.
با بررسی و تفسیر و شأن نزول و سیاق آیات فوق، درمییابیم که در دو آیه اول، مراد از «اهلبیت» مشخص بوده و دارای هیچ ابهامی نیست، اما با بررسی سیاق آیه سوم و شأننزول آن میتوان فهمید که این آیه در مقام بیان مسئله مهمی درباره «اهلبیت» است.
برای تحلیل و بررسی آیه تطهیر، چند نکته را باید موردتوجّه قرار داد:
ـ نکته اول: آیه «تطهیر» دارای سه تأکید است:
الف) حرف «إنّ»، که در پی آن «ما»ی حصر آمده و دلالت دارد که طهارت منحصر در اهلبیت است.
ب) «لام» تأکید، که بر سر کلمه «یذهب» آمده تا از ازاله کامل تمام گناهان و معاصی از اهلبیت پرده بردارد.
ج) جمله {یطهّرکم تطهیراً}، که در آخر این آیه آمده تا بفهماند، طهارت برای اهلبیت، کامل و بهدور از هرگونه شائبه و شبهه است (محمدکاظم، اهلبیت(علیه السلام) رهبران الهی، ص17).
این سه تأکید نشان میدهد که «اهلبیت» خانواده عادی و معمولی نیستند و دارای خصوصیات منحصر بهفرد میباشند.
ـ نکته دوم: اراده خداوند در جمله «إنّما یِریدُ اللّه ...» بر فعل او، یعنی «إذهاب رجس»، و «تطهیر» تعلقگرفته و چنین ارادهای جز اراده تکوینی نیست؛ چراکه اراده تشریعی به فعل دیگران تعلق خواهد گرفت، نه به فعل صاحباراده. همچنین سیاق آیه در مقام مدح و ستایش اهلبیت است و اگر این اراده تشریعی بود؛ مختص به گروه خاصی نبود و این مدح و ستایش نیز موردی نداشت.
ـ نکته سوم: با ملاحظه موارد استعمال لفظ «رجس» در قرآن کریم (مائده/90؛ انعام/125؛ یونس/100) میتوان گفت: این لفظ هم شامل پلیدی محسوس و ظاهری میشود و هم شامل آلودگی معنوی و نامحسوس (سلیمانی، سیمای اهلبیت(علیه السلام) در قرآن و سنت، ص35؛ ر.ک: رهتوشه راهیان نور، محرم 1377)، و شکی نیست که مقصود «رجس» در آیه تطهیر (که با الف و لام نیز آمده) شامل تمام گناهان میشود (مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج17، ص195).
ـ نکته چهارم: علمای اهلتسنن با توجه بهمعنای لغوی «اهلبیت»، آیه را به خانواده و همسران پیامبر تفسیر میکنند (سیوطی، تفسیر الدر المنثور، ج5، ص196). اما در پاسخ باید گفت که درست است. در کتابهای لغت، کلمه «اهلبیت» بهمعنای اهل خانواده
(اعم از پدر، مادر، فرزندان و...) و خاندان آمده است (راغب اصفهانی، المفردات) اما سیاق آیه تطهیر نشان میدهد که «اهلبیت» در این آیه، افراد خاص از خانواده هستند و شامل همسران پیامبراکرم(صلی الله علیه واله) نمیشود؛ چون اگر شامل آنها میشد لازم بود ضمیر «عنکم» که مذکر است به «عنکنّ» تبدیل شود. (طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج16، ص484). علاوه بر آن، از روایات که تبیینکننده مجهولات و تأویلکننده متشابهات قرآن هستند؛ استفاده میشود که در این قسمت از آیه (مانند بعضی از آیات) جداگانه نازلشده است و بههنگام جمعآوری آیات قرآن، در کنار این آیات قرار گرفته است (همان).
روایات به وضوح، مصداق «اهلبیت» در این آیه را بیان کردند. طبری در تفسیر خود «17 حدیث» (طبری، تفسیر طبری، ج2، ص5ـ7) و سیوطی در الدرالمنثور «14 حدیث» (سیوطی، الدر المنثور، ج5، ص199) را نقل نمودهاند که سند همه آنها به صحابه و تابعین (همچون: ابوسعید خدری، انسبن مالک، ابواسحاق، ابوهریره، ابوحمراء، سعدبن وقاص، علیبن حسین، عایشه، ابنعباس و...) منتهی میگردد.
بر طبق این احادیث، پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) کساء یا عبای خود را بر سر پنج تن (پیامبر، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام) افکند و امّسلمه که قصد ورود به آن را داشت، منع نمود و این جمله را فرمود: «خدایا! اینان اهلبیت من میباشند، پروردگارا! پلیدی را از آنها دور ساز» (ر.ک: محمدی ریشهری، اهلبیت(علیه السلام) در کتاب و سنت، ص35؛ ر.ک: حسکانی، شواهد التنزیل، ج2، ص25).
آیات زیادی در شأن و منزلت اهلبیت(علیه السلام) نازل شده است، تا جایی که ابنعباس روایت کرده که درباره علی(علیه السلام) به تنهایی، سیصد آیه نازل شده است (هیثمی، الصواعق المحرقة، فصل3، باب 9، ص76). برخی دیگر گفتهاند که ربع آیات قرآن در مورد اهلبیت(علیهم السلام) میباشند (شرفالدین، المراجعات، ص48) و از باب نمونه 60 آیه را با شأن نزول ذکر کردهاند که به اعتراف بزرگانِ اهلسنت درباره اهلبیت(علیهم السلام) نازل شده است (اهلبیت(علیهم السلام) در قرآن، رضائی).
در اینجا به نمونههایی از آیات ـ که بزرگان شیعه و سنی در آن اتفاقنظر دارند ـ که درباره اهلبیت عصمت و طهارت(علیه السلام) نازل شده را ذکر مینمائیم:
خداوند متعال میفرماید: {قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی} (شوری/23).(1) صحیح مسلم، صحیح بخاری، مسند احمدبن حنبل و تفسیر ثعلبی، همگی از ابنعباس نقل کردهاند که وقتی این آیه نازل شد، مسلمانان از پیامبر(صلی الله علیه واله) سؤال کردند؛ اقربای شما چه کسانی هستند؟ پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) فرمود: آنها علی و فاطمه و دو فرزندانشان (حسن و حسین) هستند. (ر.ک: محمدی ریشهری، اهلبیت(علیه السلام) در کتاب و سنت، ص40؛ ر.ک: مظفر، دلائلالصدق، ج2، ص119).
خداوند در سوره نساء، آیه 47 میفرماید: {فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِسائَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ... } (آلعمران/61).(2) اکثر مفسرین شیعه و سنی اتفاقنظر دارند که لفظ «اَبنائَنا» اشاره به امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و لفظ «نِسائَنا و اَنفُسَنا» بهترتیب، به فاطمه زهرا(علیه السلام) و امام علی(علیه السلام) اشاره مینماید. مسلم و ترمذی در کتابهای خود، در باب فضایل علی(علیه السلام) از سعیدبن وقاص روایت کردهاند: وقتی که این آیه نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه واله)، علی و فاطمه و حسن و حسین(علیه السلام) را فراخواند و سپس فرمود: خداوندا، اینان اهلِ من میباشند (مظفر، دلائلالصدق، ج2، ص135).
1) . به مردم بگو! برای تبلیغ و رسالت، پاداش از شما نمیخواهم؛ مگر مودت و دوستی خویشانم.
2) . و هرگاه بعد از دانشی که تو را [حاصل] آمده، (باز) کسانی در (مورد) آن با تو به بحث (و ستیز) برخیزند، پس بگو: «بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و خودمان و خودتان، را دعوت کنیم، سپس مباهله میکنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار میدهیم.
قرآن، داستان توبه حضرت آدم(علیه السلام) را چنین بیان میکند: {فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیم} (بقره/37).(1) سیوطی در تفسیر «الدر المنثور» ذیل همین آیه از ابنعباس روایت کرده که گفت: از رسول خدا(صلی الله علیه واله) درباره کلماتی که حضرت آدم(علیه السلام) از خداوند دریافت کرد و موجب پذیرش توبه او شد سؤال کردم، پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «آدم(علیه السلام) به حق «محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین(علیه السلام)» از خداوند طلب بخشش کرد و خداوند هم پذیرفت» (سیوطی، تفسیر الدر المنثور، ج1)
آیاتیکه در شأن اهل بیت(علیه السلام) بهویژه علی(علیه السلام) نازل شده، بسیار زیاد است (عروسی حویزی در تفسیر نورالثّقلین؛ بحرانی در تفسیر البرهان؛ سیوطی در الدر المنثور؛ طباطبایی در المیزان؛ مکارم شیرازی در تفسیر نمونه و ...، در تفسیر آیات ذیلالذکر).
ما برای اختصار فقط به آدرس برخی سورهها و آیات مشهور اکتفا میکنیم:
1) . حضرت آدم از پروردگارش کلماتی را فراگرفت، پس توبه او را پذیرفت، همانا خداوند توبه پذیر و مهربان است.
گوشههایی از «روش بیان خاص قرآن در بحث امامت» و نیز شأن و منزلت اهلبیت(علیه السلام) بهویژه امیرالمومنین امام علی(علیه السلام) در قرآن بیان شد که هیچکس قادر به انکار این آیات نیست و تمام فرق مسلمین اعم از شیعه و سنی به این واقعیت اعتراف دارند که اهلبیت(علیه السلام) حلقه ناگسستنی قرآن هستند، و قرآنِ بدون اهلبیت و اهلبیتِ بدون قرآن، نمیتوانند این کشتی پرتلاطم هدایت را به مقصد برسانند. پس نهتنها قرآن کریم درباره امامت و ولایت اهلبیت(علیه السلام) سخن گفته، بلکه آیات بسیاری را همراه با قرائن و خصوصیات ویژه و اهمیت آن ارائه نموده است که فقط شامل اهلبیت عصمت و طهارت(علیه السلام) میشود و بدینترتیب لزومی برای ذکر مستقیم اسماء نورانی و گرامی آن بزرگواران در قرآن نیست.
ـ تمام مسلمین بر روی «اصل امامت» متفقالنظر هستند، اما اختلاف آنها بر روی مصادیق است. اهلسنت میگویند که امامت شورایی است {وَأَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُم} (شوری/38) و اصلاً دنبال نظریه و نظام امامت نمیروند. اما شیعه میگوید: اولین منبع در
بحث امامت، قرآن کریم میباشد و نص و عصمت از لوازم امامت بوده و عقل و سنت هم منابع دیگر آن هستند.
اهمیت بحث «امامت» نزد شیعه بسیار بدیهی میباشد و از مهمترین ارکان اعتقادی است؛ زیرا که اسلام دین هدایت و امامت است و نمیشود خداوند امامتی را تعریف کند که مصداق نداشته باشد {وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا} (انبیاء/73).
ـ از دو روش میتوان به بحث امامت رسید: 1. بحث کلامی؛ 2. بحث تاریخی.
ـ ابحاث امامت عبارتند از:
امامت عامه: یعنی امامت بما هو هو، و اینکه امامت بدون هیچ قیدی در نظر گرفته شود. در این نوع، نظر به امام مشخصی نداریم و اصل امامت را تشریح میکنیم که لازم است دو بحث پیرامون آن مطرح شود:
نظریه امامت (فلسفه و چرایی امامت) 2. نظام امامت (نحوه و چگونگی امامت) 2. امامت خاصه: یعنی امامت بما هو مصادیق، بررسی میشود؛ «لولا الحجة لساخت الأرض بأهلها».
ـ ابعاد امامت عبارتند از:
معرفی و آسیبشناسی منابعِ بحث «امامت در قرآن» معرفی منابع بحث «امامت در قرآن» 1. أعلامالهدایة؛ سیدمنذر حکیم؛ 2. الأمامة و الولایة فی القرآن؛ گروهی از نویسندگان؛
آسیبشناسی مباحث امامت در قرآن، در منابع موجود 1. در قلمرو روششناسی * عدم توجه به اهمیت روششناسی برای فهم آیات امامت؛ * عدم توجه به روش قرآن کریم در طرح مباحث اساسی امامت.
** عدم توجه به سیر نزولی آیات و بسترشناسی آیات قرآن و اکتفا به شأن نزولها (درحالیکه بسیاری از شأننزولها دچار اشکال سندی و محتوایی است) ** عدم توجه به مجموعه هماهنگ آیاتِ ویژه امامت و استدلال به تکتکِ آیات، بدونِ ربطدادن میان آیاتِ مرتبط با هم. مثلاً: عدم توجه بهترتیب نزول آیاتِ امامت، در سوره نساء و سوره احزاب ...
** عدم توجه به پیشفرضها و مقدمات اساسیِ مباحث امامت (مانند هدایت، خلاقت، حاکمیت و ...)
** عدم تفکیک امامت تکوینی و امامت تشریعی *** امامت تکوینی، مثلاً: (السابقون السابقون)؛ (سابق بالخیرات) و ... .
*** امامت تشریعی، مثلاً: (إنّ الله اصطفی آدم و نوحاً ...) و ...
مقام امام و امامتی که در قرآن مطرح است (امام بهمعنای پیشوای بر حق و عادل رهیافته)، مقامی بس والا و عالی است که فقط برخی از پیامبران به این منصب الهی دست مییابند (لذا در آیه 24 سوره سجده، تعبیر به «منهم»؛ یعنی بعضی از آنها شده {وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}، همچنان که حضرت ابراهیم(علیه السلام) با اینکه مقام نبوت را دارا بود، پس از امتحانات و آزمایشهایی که سربلند از آنها بیرون آمده، به این مقام میرسد {قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا}.
امام کسی است که دارای روحیه صبر بلند و یقین و کشف و شهودات است و عالم ملکوت را مشاهده میکند، باران و رحمت و نعمتهای الهی بهواسطه او نازل میشود، حجت زمین و زمان است.
این مقام آخرین مرحله سیر تکاملی انسان است و به تعبیر قرآن «عهد» خداست که به «جعل» و یقین الهی است، نه به رأی و شورا و انتخاب مردم؛ حتی رسول خدا(صلی الله علیه واله) هم مستقیماً نمیتواند امام را معرّفی کند؛ بلکه به دست خالق جهان است.
امامت تنها رهبری ظاهری دینی و دنیوی نیست، بلکه جهان آفرینش و تکوین را زیرنظر دارد. مقام امامت در واقع تحقّقبخشیدن به برنامه الهی، اعم از حکومت و اجرای احکام الهی و تربیت و پرورش نفوس انسانی، در ظاهر و باطن است.
یکی از مباحث مهم و اساسی دین اسلام، بحث ولایت و امامت (بهویژه امامت امام علی(علیه السلام)) میباشد. در تفسیر و تأویل آیات بسیاری از قرآن کریم، ولایت و امامت امام علی(علیه السلام) و اهلبیت اطهار(علیه السلام) ثابت میگردد و در تفاسیر مشهور فریقین و کتابهای کلامی آنان، به این نکته اشاره شده است.
برای بیان ولایت و امامت امام علی(علیه السلام) در قرآن، از یک روش خاص و ویژه استفاده شده که میتوان از آن به «نظریه و نظام امامت» و نیز در ادامه آن «منظومه هدایت امام(علیه السلام)» نامگذاری نمود. همچنین در بررسی آیات مربوط به عترت پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله)، عبارت «اهلبیت» نیز از دیدگاه قرآنی یک اصطلاح خاص بهشمار میآید.
یکی از روشهای دیگر قرآن برای فهم امامت و ولایت، طرح ارزشها و ملاکهای الهی برای تعیین استحقاقِ افراد در منصب امامت، و عدم اکتفا به عناوین مُشیر است.
قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
نهجالبلاغة، سید رضی، ترجمه محمد دشتی، قم: نشر مشهور، 1379 ش.
ابنابیالحدیـد معتزلی، شـرح نهـجالبلاغة، قم، مکتبة آیةالله المرعشی، 1383ش.
ابنبابویه صدوق، محمدبن علی، الأمـالی، چاپ سوم، قم، نشر تهذیب، 1387ش.
ابنبابویه صدوق، محمدبن علی، الخصـال، چاپ اول، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1362ش.
ابنبابویه صدوق، محمدبن علی، کمالالدین و تمامالنعمة، چاپ چهارم، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1422ق.
ابنبابویه صدوق، محمدبن علی، عللالشرائع، قم: کتابفروشی داوری، 1385ش.
ابنحجر هیتمی، احمدبن محمد، الصواعق المحرقة، مصر: مکتبة القاهرة، 1385ق.
تمیمی آمدی، عبدالواحد، تصنیف غررالحکم و دررالکلم، قم: دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ دوم، 1378ش.
جمعی از نویسندگان، رهتوشه راهیان نور، ویژه محرم 1377ش.
جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیـم، تحقیق: علی اسلامی، چاپ هشتم، قم، نشر اسراء، 1388ش.
جوادی آملی، عبدالله، قرآن در قرآن، تحقیق: محمد محرابی، چاپ هشتم، قم، نشر اسراء، 1388ش.
حرّ عاملی، محمدبن حسن، وسائلالشیعة، قم، مؤسسه آلالبیت(علیه السلام)، 1409ق.
حسکانی، عبیداللهبن احمد، شواهدالتنزیل لقواعد التفضیل، چاپ اول، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1411ق.
حسینی میلانی، سیدعلی، شرح منهاجالکرامة فی معرفةالإمامة، چاپ اول، قم، مرکز الحقائق الإسلامیة، 1386ش.
حقی بروسوی، اسماعیل، تفسیر روحالبیان، بیروت - لبنان، دارالفکر، بیتا.
حکیم، سیدمحمدباقر، الإمامة و أهلالبیت(علیه السلام) النظریة و الإستدلال، چاپ اول، قم، المرکز الإسلامی المعاصر، 1424ق.
حلی، حسنبن یوسف، کشفالیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین(علیه السلام)، مؤسسه چاپ و انتشارات، 1411ق.
حلی، حسنبن یوسف، منهاجالکرامة فی معرفةالإمامة، چاپ اول، مشهد، مؤسسة عاشورا، 1379ش.
حلی، حسنبن یوسف، نهجالحق و کشفالصدق، چاپ اول، بیروت - لبنان، دار الکتاب اللبنانی، 1982م.
خویی، سیدابوالقاسم، البیان فی تفسیرالقرآن، چاپ هشتم، انوارالهدی، 1401ق.
راغب اصفهانی حسینبن محمد، مفردات ألفاظ القرآن، بیروت: 1412ق.
زمخشری، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، چاپ سوم، بیروت - لبنان، دار الکتاب العربی، 1407ق.
سیوطی، جلالالدین عبدالرحمنبن ابیبکر، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، قم، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، 1404ق.
شرفالدین، سیدعبدالحسین، المراجعات، الجمعیة الإسلامیة، چ اول، 1402ق.
الشریف المرتضی علمالهدی، علیبن الحسین، الذخیرة فی علمالکلام، تحقیق: احمد الحسینی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1411ق.
شوشتری، قاضی نورالله، إحقاق الحـق و إزهاق الباطل، چاپ اول، قم، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، 1409ق.
شیخ مفیـد، الإرشـاد فی معرفة حججالله علیالعباد، چاپ اول، قم، کنگره شیخ مفیـد، 1413ق.
طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیـزان فی تفسیر القرآن، چاپ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1417ق.
طبرسـی، احمدبن علی، الإحتجـاج علی أهلاللجاج، چاپ اول، مشهـد، نشر مرتضـی، 1403ق.
طبرسی، رضیالدین حسن بن فضل، مکارمالأخلاق، چاپ چهارم، قم، نشر شریف رضی، 1370ش.
طبرسی، فضلبن حسن، مجمعالبیان فی تفسیرالقرآن، چاپ سوم، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1372ش.
طبری، ابو جعفر محمدبن جریر، جامعالبیان فی تفسیر القرآن، چاپ اول، بیروت - لبنان، دار المعرفه، 1412ق.
طوسی، محمدبن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت - لبنان، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
عروسی حویزی، عبدعلیبن جمعه، نور الثقلیـن، چاپ چهارم، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1415ق.
عسکری، سید مرتضی، معالمالمدرستین، بیروت، مؤسسة النعمان، 1410ق.
فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمدبن عمر، مفاتیحالغیب، چاپ سوم، بیروت - لبنان، دار احیاء التراث العربی، 1420ق.
فیض کاشانی، ملامحسن، تفسیر الصافی، چاپ دوم، تهران، انتشارات الصدر، 1415ق.
قرطبی، محمدبن احمد، الجامع لأحکامالقرآن، چاپ اول، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1364ش.
متقی هندی، علیبن حسامالدین، کنزالعمال، تحقیق: بکری حیانی و شیخ صفوة السقا، بیروت - لبنان، مؤسسة الرسالة، ۱۴۰۹ق.
مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمةالأطهار(علیه السلام)، بیروت - لبنان، مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۳ق.
محدث اربلـی، کشفالغمة فی معرفةالأئمـة(علیه السلام)، چاپ اول، تبریز، نشر بنـیهاشمی، 1381ق.
محمدی ریشهری، محمد، اهل بیت در کتاب و سنت، دارالحدیث، 1380ش.
مصباح یزدی، محمدتقی، راه و راهنماشناسی، قم: بوستان کتاب، 1383ش.
مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، انتشارات صدرا، تهران، چ چهاردهم، 1372ش.
مظفر نجفی، محمدحسین، دلائل الصدق لنهج الحق، چاپ اول، قم، مؤسسة آلالبیت(علیه السلام)، 1422ق.
مفید، محمدبن محمد بن نعمان، الامالی، قم، از منشورات کنگره جهانی هزاره مفید، چاپ دوم، 1413ق.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، چاپ اول، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1374ش.
مقالات 9. مقاله «اهلبیت(علیه السلام) در قرآن»، حسنرضا رضائی.
مقاله عبدالحمید صفایی، سایت اندیشه قم.
مقاله «سیمای اهل بیت(علیه السلام) در قرآن و سنت»، عبدالرحیم سلیمانی.
سایتها 1. سایت پژوهشگاه علوم و معارف قرآنی 2. سایت تبیان 3. سایت حوزهنت 4. سایت اندیشه قم.
نرمافزارها 5. نرمافزار «المکتبة الشاملة».
نرمافزار «پاسخ»، مرکز پاسخگویی به شبهات، وابسته به حوزه علمیه قم.
نرمافزار «جامع فقه اهلالبیت(علیه السلام)2»، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
نرمافزار «جامعالاحادیث»، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
نرمافزار «جامعالتفاسیر»، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
نرمافزار «فیشهای تبلیغی»، محسن قرائتی، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن.
نرمافزار «کتابخانه کلام اسلامی»، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
نرمافزار «گنجینه روایات نور»، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
نرمافزار «نورالسیرة»، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
نرمافزار «نورالولایة»، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
حضرت علی(علیه السلام) به عنوان انسان کامل، پس از پیامبر گرانقدر اسلام(صلی الله علیه واله) از جانب خداوند وظیفه هدایت و راهبری مسلمانان بر عهده ایشان نهاده شد. یکی از مهمترین ویژگیهای جانشین حقیقی بعد از پیامبر(صلی الله علیه واله) داشتن علمی است که کامل و جامع باشد و بتواند به تمام مسائل و نیازهای عملی مسلمانان پاسخگو باشد. در اعتقاد اهل تشیع، حضرت علی(علیه السلام) از علم الهی برخوردار است؛ به طوری که در قرآن به این علم اشاره شده و آن را علم غیب میخواند که یکی از مصادیق شخصیت علمی امام است و در این مبحث به آن اشاره میشود. با اثبات مقام علم غیب ایشان میتوان به اثبات برگزیدگی بهحق او از جانب خداوند نیز اشاره نمود. مقاله حاضر به روش توصیفی ـ تحلیلی و به صورت کتابخانهای، به بررسی علم غیب به عنوان یکی از ابعاد شخصیت علمی امام(علیه السلام) پرداخته است. از نتایج این تحقیق، اثبات این امر است که امام علی(علیه السلام) مانند سایر امامان معصوم، به علومی که از جانب خداوند در اختیار ایشان قرار داده بود، عالم بودند.
کلیدواژهها: امام علی(علیه السلام)، علم، غیب، امام، امامیه.
مصداق ادل و اتم این خلافت، مقام والای رسول اکرم(صلی الله علیه واله) است که خداوند ایشان را به علت دارا بودن جمیع صفات خدایی، به این مقام گرانقدر نائل گردانید و از آنجا که وظیفه اعظم هدایت و راهبری مردم برعهده ایشان است، خداوند به صراحت فرموده است که هیچ فرقی حتی در علم بین خود و حضرت نمیباشد و در اینجاست که معنای حدیث قدسی
«یا ابنادَمَ اَطِعنی اَجعَلَکَ مِثلی انا حیٌّ لا اَموت انت تَکُن حیّاً لاتَموتُ انا اقولَ للشیءِ کن فیکون انت تَقُولُ للشیء کن فیکون» (مجلسی، بحارالانوار، ج5، ص94، باب3) ظاهر میگردد.
لذا بعد از پیامبر(صلی الله علیه واله) باید مقامی، جانشینی را بر عهده گیرد که از جانب خداوند مرتضی، منصوب و در واقع آینه تمامنمای صفات پیامبر(صلی الله علیه واله) باشد تا بتواند جامعه را به سوی مدینه فاضله سوق دهد. بنابراین با اثبات علم غیب حضرت علی(علیه السلام) میتوان به گستردگی علم و دانش حضرت نیز پی برد و وی را بهترین جانشین برحق از سوی خداوند دانست.
در زمینه علم غیب امام در منظر امام علی(علیه السلام) و نهجالبلاغه آثار زیر به چاپ رسیده است:
ـ علم غیب از دیدگاه قرآن و نهجالبلاغه، محمدعلی (مختار) امینیان، قم، نشر ائمه(علیهم السلام)^، ۱۳۹۲ش.
ـ علم غیب امیرالمؤمنین(علیه السلام) با تأکید بر نهجالبلاغه، محمدرضا شاهرودی و محمدامین تفضلی، مجله سفینه، پاییز1393، ش44، علمی ـ ترویجیISC، ص39 ـ 52.
ـ علم غیب و علم علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه، ابراهیم اقبال، مجله پژوهشهای نهجالبلاغه، زمستان1392، ش39، علمی ـ پژوهشیISC، ص75 ـ 88.
ـ خوارج از دیدگاه نهجالبلاغه (به ضمیمه تحقیقی در علم غیب)، حسین نوری، تنظیم محمدتقی بشارت، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۶۱ش.
برای ورود بهتر به مباحث اصلی در زمینه علم غیب، ابتدا به معناشناسی برخی از واژگان مورد نظر پرداخته میشود:
لغتشناسان درباره معنای لغوی «علم»، معانی مشابهی را ارائه کردهاند. فراهیدی میگوید: «عَلِمَ یَعُلَمُ»؛ «میداند و علم ضد جهل است» (فراهیدی، العین، ج2، ص1273).
برخی از محققان نیز پس از آنکه علم را به معنای دانستن و دانش معنا کردهاند، مینویسند: «علم گاهی به معنای اظهار و روشن کردن است» (قریشی، قاموس قرآن، ج5، ص1273).
در معنای اصطلاحی، «علم» را به معنای احاطه بر چیزی میدانند.
برخی از لغویون درباره غیب گفتهاند: «کُلّ ما غاب عنک»، یعنی هر چیزی که از تو پنهان شود. بنابراین امور پنهان از انسان را غیب میگویند (فراهیدی، العین، ج4، ص454؛ ابنمنظور، لسانالعرب، ج1، ص654).
در تعریف اصطلاحی واژه «غیب» گفتهاند: هر آنچه تحت حس و درک آدمی قرار نگیرد، غیب نامیده میشود (طباطبائی، تفسیر المیزان، ج1،ص73). ازاینرو در مقابل غیب، مفهوم شهادت به معنای شهود و آشکاری است (سبحانی، آگاهی سوم، ص18).
مراد از امام مطلق، ریاست الهی عامهای است که خواه توسط پیغمبر مانند ائمهاطهار یا بیواسطه پیغمبر مانند خود پیغمبر باشد.
واژه «امام» عربی و به معنای پیشوا و سرپرست و مقتداست (ابنمنظور، لسانالعرب، ج1، ص213) راغب اصفهانی در این باره مینویسد: «امام کسی است که به او اقتدا میشود؛ چه شیء مورد اقتدا انسان باشد که به گفتار و کردارش اقتدا شود و چه کتابی باشد یا شیء دیگری، و چه این اقتدا حق و صواب باشد، چه باطل و ناصواب» (راغب اصفهانی، مفردات، ص20).
گروهی از متکلمان امامیه، امامت را «ریاست عام دینی و دنیایی» تعریف کردهاند. مثلاً خواجه طوسی در تعریف امام میگوید: «امام کسی است که ریاست فراگیر در امور دینی و دنیایی را اصالتا، نه به نیابت از دیگری در این دنیا بر عهده دارد» (طوسی، تلخیص المحصل، ص426).
باتوجه به این تعاریف، امامت در اصطلاح کلامی، دو حوزه دنیا و دین را دربرمیگیرد؛ یعنی امامت همانگونه که ریاست و مرجعیت در امور دینی است، مرجعیت در امور دنیایی نیز میباشد (ر.ک: ضیاییفر، جایگاه مبانی کلامی در اجتهاد، ص564ـ565). بنابراین، مرجعیت دینی جدا از مرجعیت سیاسی نیست.
امامیه در اصطلاح به شیعیان دوازدهامامی اطلاق میگردد. این مذهب معتقد است که بعد از رسول خدا(صلی الله علیه واله)، حضرت علی(علیه السلام) به نص ایشان و نصب الهی جانشین بهحق پیامبر است و پس از حضرت علی(علیه السلام) نیز امام حسن و امام حسین‘ و نه نفر از فرزندان پاک ایشان این رسالت را از جانب خدای متعال بر عهده دارند.
علم خداوند طبق روایات و آیات قرآن، به دو دسته علم غیبِ ذاتی و عرضی و یا شهودی و مطلق تقسیم شده است. به کمک این تقسیمبندی، میتوان علم غیب امام را اثبات کرد.
با اشاره به کلام خداوند در زمینه علم غیب، میتوان به اثبات علم غیب امام پرداخت. خداوند در آیه 59 سوره انعام میفرماید: {وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیبِ لَا یعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَیعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یعْلَمُهَا وَلَاحَبَّةٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَارَطْبٍ وَلَایابِسٍ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُبِینٍ}؛ «و کلیدهای غیب نزد اوست که احدی جز او خبر ندارد که آن خزائن چیست، و میداند آنچه در خشکی و دریاست، و ساقط نمیشود برگی، مگر آنکه میداند؛ نیست دانهای در تاریکیهای زمین، مگر آنکه میداند و هیچ تر و خشکی نیست، مگرآنکه در کتابی روشن است».
کلمه «مفتاح» دارای دو معنای کلید خزائن و خود خزائن میباشد و در هر دو صورت، کلید یا خود خزینه به دست خداوند است و علم غیب با توجه به این آیه، منحصر به ذات
مقدس خداوند است. صدر آیه فقط از علم غیب سخن میگوید، ولی ذیل آیه این انحصار را شکسته و به علم خداوند به غیب و شهود اشاره دارد. صدر آیه، به همه غیبها اشاره ندارد؛ بلکه تنها منظور، غیبهایی است که در خزائن دربسته در پس پردههای ابهام قرار دارد. این نکته با توجه به آیه {وَإِنْ مِنْ شَیءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ} (حجر/21) به دست میآید.
خزائن غیب، اموری هستند که با مقیاسهای محدود نمیشود آنها را سنجید و آنقدر بی حد و اندازه است که پایانی برای آن نیست و در واقع از این طریق برای ما مکتوم مانده است. این امور نزد خداوند دارای نوعی ثبوت هستند و ادراک آدمی متعلق به اموری است که قابل حد و قدر باشند؛ وگرنه از درک آنها عاجز میماند. زمانی که این امور به مرحله شهود برسند و برای وی قابل درک شوند، «غیب شهودی» نام دارند و زمانی که پا به عرصه شهود نگذاشته و از ادراکات او نیز خارج شوند، به آنها «غیب مطلق» میگویند و برخی از این امور را که هنوز علم انسان به آن تعلق نگرفته، «غیب نسبی» میگویند. امور حسی از اینگونه غیبها هستند. مثلا همان چیزی که چشم میبیند، برای گوش غیب و آوایی که گوش میشنود، برای چشم غیب است. انسانی که دارای دو حس شنوایی و بینایی باشد، این امور برایش شهود دارد و اگر فاقد این دوحس باشد، برایش غیب شمرده میشود. مواردی که در آیه مورد نظر ذکر شده، شامل غیبهای نسبی است که ممکن است روزی علم انسان به آن تعلق گیرد. پس امکان دارد زمانی فرارسد که با پیشرفت علم، بتوان این امور را از دایره غیب نسبی، به غیب شهودی رساند و آن را مقدر و محدود گرداند. پس در این زمان که وسایل پزشکی، جنس جنین را تشخیص میدهد، به یک مرحله از غیب شهودی رسیدهاند؛ اما هنوز نتوانستهاند خصوصیات اخلاقی و زیبایی و زشتی و... جنین را تشخیص دهند و علم آن مخصوص خداوند است که به آن دست نیافتهاند، مگر اینکه روزی با اراده خداوند از دایره غیب مطلق به غیب نسبی برسد.
این سوال مطرح است که آیا آیه مورد بحث، به طور عموم از موجودات این عالم نام برده است؟ آیا این کتاب فقط شامل غیب است؟ آیا این امور، هم از جهت غیب و هم از جهت شهود در کتاب ذکر شده یا از جهت غیب بودنش بیان شده؟ آیا این امور نسبتش مانند خطوط است نسبت به کتاب، یا مانند مطالب خارجی است نسبت به واقعهنگار که در قالب الفاظ آورده است و آن معنا به تبع آن الفاظ، با خارج منطبق میگردد؟ با توجه به آیه 22 سوره مبارکه حدید که میفرماید: {مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَٰلِکَ عَلَی اللَّـهِ یسِیرٌ}؛ «هیچ گزند و آسیبی در زمین و در وجود خودتان روی نمیدهد، مگر پیش از آنکه آن را به وجود آوردیم و در کتابی ثبت است، بیتردید این بر خدا آسان است». هر چه از حوادث خارجی که در کتاب مبین است، مانند خود عمل نسبت به خطوط برنامه عمل است. در واقع کتاب مبین، کتابی است که قبل از همه موجودات خارجی بوده و بعد از فنای آنها نیز باقی میماند.
از آنجا که موجودات جهان تحت قوانین عمومی حرکت، در حال تغییر و دگرگونی هستند، آیاتی از قرآن نیز دلالت دارد که آنچه در کتاب مبین است، قابل تغییر و دگرگونی نیست؛ از جمله: آیه 39 سوره رعد؛ آیه 22سوره بروج؛ آیه 4سوره قاف. این آیات دلالت دارد که این کتاب علاوه بر تمام مشخصات، حوادث، اشخاص و تغییراتی که دارند، در عین حال تغییر و دگرگونی ندارد.
معنای «مفاتحالغیب» نسبت به «کتاب مبین» عام است و هر آنچه در زمین و آسمان است، همه در دایره علم خداوندی قرار دارد و آنچه قابل اندازه و تحدید نیست، در خزانه غیب الهی محفوظ نگاه داشته میشود و آنچه قابل محدود شدن است و قابل درک در عالم شهود باشد، از دایره خزائن غیب الهی خارج شده و به کتاب
مبین وارد میگردد و کتاب مبین مشتمل بر دقیقترین حدود موجودات است. به این علت خداوند اسم کتاب مبین را در قرآن ذکر کرده است که مقصود، اثبات احاطه علمی خدا بر تمام موجودات، اعم از شاهد و غایب از ما میباشد.
بنابراین، علم غیبِ مطلق، مخصوص خداست و هیچکس به آن راه نمییابد؛ ولی بعضی از آیات مانند آیات 78 و 79 سوره واقعه {فی کتابٍ مکنونٍ لایَمَسُّهُ الاَّ المُطَهَّرُون} مؤید این نکته است که دیگران ممکن است از کتاب مبین و امور غیبیِ نسبی اطلاع یابند؛ البته خداوند به گروه خاصی این قدرت را میدهد. درجه کتاب مبین پایینتر از خزائن غیب است.
قسمت اول آیه {وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیبِ} به آیه 58 همین سوره (انعام) یعنی {قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِی مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِی الْأَمْرُ بَینِی وَبَینَکُمْ وَاللَّـهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِینَ} بازمیگردد که پیامبر بیان میکند: فیصله دادن، به دست من نیست و جمله دوم دلالت بر این دارد که هر چیز کوچک و بزرگ، ستمکار و غیرستمکار در کتاب مبین موجود است. پس مراد از جمله «غیب» و جمله حالیه «لایعلمها» علم غیب است؛ یعنی همان علمی که علم غیب مطلق مینامند و فقط مخصوص خداست و از مصادیق علم متعارف ما که محدود و متناهی است، خارج میگردد.
جمله {یعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ} به این معناست که همه چیز بر خداوند معلوم است و اگر بخواهد، امکان اینکه بر دیگران نیز معلوم شود، هست. جمله {وَمَا تَسْقُطُ} به خاطر زیادی برگ درختان است که از شمارش انسان خارج است .
در نتیجه، علم خداوند که «علم غیب مطلق» است، در واقع علم بالذات و بالاصاله خدا میباشد؛ علمی که نامتناهی است و قابل اندازهگیری و محدود نیست و در مقابل، علم غیب نسبی یا شهودی قرار دارد؛ یعنی همان علم عرضی که از علم ذاتی خداوند نشأت گرفته و تابع آن است. بعضی از مفسران «کتاب مبین» را به معنای لوح محفوظ یا قرآن مجید تفسیر کردهاند و بعضی به امام مبین. بنابر آیه 12سوره یس که میفرماید: {وَکُلَّ شَیءٍ أَحْصَینَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ} و روایاتی مانند روایت خثعمی از أبیالربیع الشامی که گفت: از
اباعبدالله(علیه السلام) درباره قول خداوند: {وَما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یعْلَمُها...} پرسیدم، چنین تفسیر فرمودند: «الورقة: به معنای سقط، الحبة: ولد، ظلمات الأرض: رحم ماداران، الرطب: چیزی که با آن زنده میکند (منی)، الیابس: آنچه میمیرد، کِتابٍ مُبِینٍ: همه آنها در امام مبین است» (بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، ج2، ص426) بنابراین «کتاب مبین» را به امام مبین تفسیر کردهاند.
در منظر شیعه، امامت مخصوص اهلبیت(علیهم السلام)^ است، ولی از منظر اهل سنت، هر مجتهدی که بتواند با استنباط عقلی خود، احکام را استنباط کند، امام است. شیعه، پیروی از ائمه را طبق دستورات پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه واله) انجام میدهد. رئیس شیعه، حضرت علی(علیه السلام) در دامن حضرت رسول پرورش یافتند و رسول اکرم(صلی الله علیه واله) پیوسته به ایشان میفرمودند: «اطاعت تو، اطاعت من و مخالفت با تو، مخالفت با من است». لازم به ذکر است در کتب اهل سنت این روایت و مشابه آن نقل شده است؛ مانندحدیث ذیل که در کتاب «المستدرک علی الصحیحین» آمده است:
«حَدَّثَنَا أَبُوالْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ، ثنا إِبْرَاهِیمُ بْنُ سُلَیْمَانَ الْبُرْنُسِیُّ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ، ثنا یَحْیَی بْنُ یَعْلَی، ثنا بَسَّامٌ الصَّیْرَفِیُّ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَمْرٍو الْفُقَیْمِیِّ، عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ ثَعْلَبَةَ، عَنْ أَبِی ذَرٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه واله) لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ: «مَنْ أَطَاعَنِی فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ، وَمَنْ عَصَانِی فَقَدْ عَصَی اللَّهَ، وَمَنْ أَطَاعَکَ فَقَدْ أَطَاعَنِی، وَمَنْ عَصَاکَ فَقَدْ عَصَانِی»؛ «أبوذر غفاری از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل کرده است که به علی بن أبیطالب(علیه السلام) فرمود: هر کس از من اطاعت کند، به راستی که از خداوند اطاعت کرده، و هر کس از (فرمان) من سرپیچی کند، به راستی که از (فرمان) خداو سرپیچی کرده، و هر کس از تو اطاعت کند به راستی که از من اطاعت کرده، و هر کس از (فرمان) تو سرپیچی کند، از (فرمان) من سرپیچی کرده است».
حاکم نیشابوری بعد از نقل این روایت میگوید: «هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحُ الإِسْنَادِ، وَلَمْ یُخَرِّجَاهُ» (نیشابوری، المستدرک، ص139، ح4641)؛این روایت سندش صحیح است، ولی بخاری و مسلم نقل نکردهاند.
این درحالی است که درباره تأیید امامان اهل سنت از سوی رسول خدا(صلی الله علیه واله) هیچ روایتی یافت نشد؛ بلکه آنچه یافتیم، اختلافی بیش بین امامان آنها نبود؛ بهطوری که غزالی درباره ابوحنیفه میگوید:
«ابوحنیفه شریعت را واژگون کرد و هریک از قوانین شرع را با یک اصلی مقرون کرد که در نتیجه، شرع ویران شد. هر کس عمل ابوحنیفه را عمداً انجام دهد، کافر و هر کس سهوا انجام دهد، فاسق است».
چگونه ممکن است در دینی که امامان آن با هم اختلاف دارند، به قرب الهی و کمال مد نظر خدا و پیامبرآن رسید؟! این درحالی است که شیعه دوازدهامامی بین امامان خود هیچ اختلافی نمیبیند. یکی از مهمترین منابع شناخت عظمت علی بن ابیطالب(علیه السلام)، سخنان و دیدگاههای علما و دانشمندان اهل سنت است. حقیقتا جالب و مورد دقت است که مقام رفیع آن حضرت از زبان کسانی بیان گردد که مدعی تقدم دیگران بر آن حضرت در امر خلافت و زعامت مسلمین شدهاند. ابنابیالحدید در شرح نهجالبلاغه مینویسد:
از استادم ابوهذیل شنیدم وقتی که شخصی از او پرسید، آیا علی نزد خداوند افضل است یا ابو بکر؟ گفت: «واللهِ لَمُبارزَهِ عَلیٍّ عَمْرو یومَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ اَعْمال الْمُهاجِرینَ وَالانْصارِ وَطاعاتِهِمْ کُلَّا تُرْبی عَلَیْها فَضْلاً عَنْ اَبی بکرٍ وَحْدَه»؛ «به خدا سوگند هرآینه مبارزهٔ علی(علیه السلام) باعمروبن عبدود در روز خندق، معادل و هموزن اعمال مهاجرین و انصار و تمام عبادتهای آنهاست و آن مبارزه، سنگینتر و برتر از آنها شود؛ چه رسد به ابوبکر تنها! (ابنابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۳۳۴).
جاحظ (از دانشمندان معتزلی) میگوید:
علی (کرم اللّه وجهه) بر منبر گفت: «ماخاندان، با احدی مقایسه نمیشویم.» و راست گفت علی؛ چگونه مقایسه میشود احدی از مردم با خاندانی که رسول خدا(صلی الله علیه واله) از آنان است، و دو ذات پاک و از همه پاکتر یعنی علی و فاطمه از آنان است، و دو فرزند دلبند
پیامبر(صلی الله علیه واله) حسن و حسین از آنان است، و دو شهید راه خدا شیرخدا حمزه و صاحب دو بال بهشتی یعنی جعفر از آنان است؟! (قندوزی، ینابیع الموده، باب۵۲).
جالبتر اینکه خود خلیفه دوم به فضایل و منزلت حضرت علی(علیه السلام) نیز اعتراف کرده است .در حدیثی از ابنعباس نقل شده است: عمر گفت: اینقدر از علی(علیه السلام) غیبت نکنید؛ زیرا پیامبر(صلی الله علیه واله) سه خصلت را برای او شمرده که اگر یکی از آنها برای من بود، آن را از تمام آنچه آفتاب برآن میتابد، بیشتر دوست داشتم. روزی من و ابوعبیده و عدهای از اصحاب نزد رسول خدا(علیه السلام) بودیم. پیامبر درحالی که به علی(علیه السلام) تکیه داده بود، به او فرمود: «تو از حیث ایمان، نخستین مؤمن و از حیث اسلام، اولین مسلمان هستی. منزلت تو نسبت به من، همچون منزلت هارون نسبت به موسی است. هر کس که ادعای دوستی مرا بکند، ولی تو را دوست نداشته باشد، دروغگوست» (واقدی، طبقاتالکبری، ج5، ص30).
در روایات دیگری که در کتب علمای اهل سنت و شیعه نقل شده، پیشگوییهای متعددی از آن حضرت درباره حوادث آینده آمده است؛ مانند آنچه که به حجر بن قیس فرمود که: «تو را بعد از من مجبور به لعن میکنند» (عسقلانی، الاصابة، ج5، ص325) و آنچه درباره مروان فرمود که او پرچم ضلالت را بعد از پیری به دوش خواهد کشید (نیشابوری، المستدرک، ج2، ص358) و آنچه کمیل بن زیاد به حجاج گفت که: «امیر مؤمنان علی(علیه السلام) به من خبر داده که تو قاتل منی» (ابنجوزی، تذکرةالخواص، ص24، باب2؛ ابنمغازلی، المناقب، ص328، ح375؛ ذهبی، میزان الاعتدال، ج5، ص472).
با توجه به این بیانات، مشخص میشود که منظور از «امام مبین»، حضرت علی(علیه السلام) و خاندان ایشاناند که مورد تأییدخدا و رسول خدا(صلی الله علیه واله) هستند و شایستگی خلافت و جانشینی ایشان را دارند؛ زیرا علاوه بر اینکه دارای فضایل و ویژگیهای فراوان مانند رسول خدا هستند، مانند ایشان دارای علم غیب نسبی نیز هستند؛ چنانکه در سوره جنّ آیات26و27 میفرماید: {عَالِمُ الْغَیبِ فَلَا یظْهِرُ عَلَی غَیبِهِ أَحَدًا إِلَّا مَنِ ارْتَضَی...}؛ خداوند دانای غیب است و هیچکس را بر غیب خود آگاه نمیکند؛ مگر پیامبرانی را که برگزیده است.
این آیه، سلب کلی را بیان میکند؛ یعنی خداوند از دایره غیب کلی که مخصوص ذات خودش است، به کسی نمیدهد، ولی از سلب جزئی سخن نگفته است؛ زیرا خداوند میفرماید: «کسی را بر غیب خود مسلط نمیکند» و نمیفرماید: «کسی را بر آن مسلط نمیکند» و میتوان این آیه را با آیه {إِلَّا مَنِ ارْتَضَیٰ} تخصیص زد و از جمع بین آنها به بالاصاله بودن علم غیب خدا و علم بالتبع بندگان مطهر و مورد رضای خدا پی برد.
همانطور که گفته شد، طبق آیه 79 سوره واقعه، خداوند علم غیب را به کسانی اعطا میکند که مطهر باشند و مراد از «مطهَّرون» کسانی هستند که خدای تعالی دلهایشان را از هرگونه رجس و پلیدی گناه پاک کرده و درباره آنها فرموده است: {إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً} (احزاب/33) رجسی که در آیه آمده، شامل جهل نیز میباشد و اگر مسّ کننده کتاب جاهل باشد، دیگر از دایره مطهَّرون خارج میگردد؛ پس بدین سبب، مسّ کننده کتاب باید از هرگونه آلودگی و جهالتی به دور باشد. البته در درون مسّ، معنای درک و علم به معانی قرآن نیز نهفته است. خود این نکته مبیّن این است که دارنده مقام مسّ قرآن باید مطهَّر از ظاهر و باطن رجس باشد.
اهلبیت(علیهم السلام) شامل چه کسانی هستند؟ پاسخ این سؤال روشن است. با توجه به روایات بسیاری که از شیعه و اهل سنت نقل شده، منظور از «اهلبیت» پنج تن آلعبا(علیهم السلام) هستند؛ یعنی: حضرت رسول، حضرت علی، حضرت زهرا، حضرت حسن، و حضرت حسین(علیهم السلام) میباشند و شامل زنان پیامبر(صلی الله علیه واله) نمیشود.
در کتب اهل سنت، روایات بسیاری درباره این آیه وارد شده است؛ ازجمله دو روایت ذیل:
«اللّهم هؤلاء أهل بیتی فأذهب عنهم الرّجس وطهِّرهم تطهیرا» (ابناثیر، جامع الاصول، ج10، ص100، ح3680).
از سوی دیگر، کلمه «اهل البیت» اسم خاص است و هر جا ذکر شود، مراد از آن، همان پنج نور مقدس میباشد.
در زمان نزول آیه {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی} (مائده/3) خداوند با نصب امیرالمؤمنین(علیه السلام) نعمت و رحمت خود را بر بندگانش کامل و تمام کرد و در واقع، انتصاب الهی صورت گرفت و در آن زمان تمام مردمی که گفتار حضرت محمد(صلی الله علیه واله) رادر مورد ولایت و سرپرستی حضرت علی(علیه السلام) شنیده و دیده بودند، تبریکگویان نزد ایشان آمده و بَخٍّ بَخٍّ گفتند. این در حالی بود که پس از رحلت پیامبر گرامی(صلی الله علیه واله) بیعتها را فراموش کرده و انتصاب زمینی را بر انتصاب الهی ترجیح دادند؛ به طوری که خلیفه اول وقتی احساس کرد عمرش به پایان رسیده، عمر را به جانشینی و ولایت بعد از خود منصوب کرد و در این انتصاب، صریحا از واژه «ولیّ» استفاده کرد و به صحابه اعلام فرمود که عمر «ولیّ» مسلمین بعد از من است.
ابنحبان بستی در کتاب «الثقات» خود مینویسد:
«ابوبکر به عثمان گفت: بنویس؛ این سفارشی است به مسلمانان، و اما بعد... سپس بیهوش شد. عثمان نوشتن را ادامه داد و نوشت: عمربن خطاب را جانشین خودم بر شما قرار دادم. پس ابوبکر به هوش آمد و گفت : آنچه نوشتهای، برایم بخوان؟ عثمان خواند و نام عمر را برد. ابوبکر تکبیرگویان به عثمان گفت: خدا تو را پاداش نیکو دهد. آنگاه ابوبکر دستهای خود را بلند کرد و گفت: خداوندا! من عمر را بدون اجازه پیامبرت جانشین قرار دادم و جز صلاح آنان و جلوگیری از فتنه، قصدی نداشتم. توخود آگاهتری که من در آستانه سفرم؛ پس تلاش کردم تا بهترین و نیرومندترین آنان را که حریص بر پیشرفت آنان باشد، برگزینم. او را از جانشینان هدایتگر که از پیامبر رحمت و صالحان پیروی نماید، قرار ده و مردم را شایسته رهبری او گردان. ابوبکر این عهدنامه را برای مسلمانان شام و فرماندهان ارتش فرستاد و به آنان گوشزد نمود که بهترین فرد از میان شما را امیر و رهبر قرار دادم» (ابنحبان، الثقات، ج2، ص192ـ193).
براساس کدام حکم دین جایز است مسلمان حرف ولیّ امر خود و خدای خود را بر حرف زمینیان مقدم بدارد؟ آیا انتصابی که حضرت محمد(صلی الله علیه واله) از جانب خداوند داشتند، کامل نبود؟! در صورتی که اثبات شد: «امام مبین»، «مطهّرون» و «مَن ارتضی» همان اهلبیت هستند؛ همان کسانی که خداوند هر مقدار از علم غیبش را که بخواهد، به آنان میدهد. پس آیا چنین شخصی برای جانشینی حضرت مناسبتر نبود؟ اینک موقع قضاوت است؛ آیا شخصی مانند خلیفه دوم که به صراحت فضایل حضرت علی(علیه السلام) را میداند و میگوید و هرجا که دچار مشکلی میشود، به نزد حضرت میآید، شایستگی خلافت پیامبر را دارد؟! مگر نباید کسی که جانشین حضرت میشود، آیینه تمامنمای صفات پیامبر باشد؟ آیا میتوان چنین اشخاصی را مصداق کامل آیه تطهیر دانست؟
این مطلب بدیهی است که کسی میتواند جامعه اسلامی را بعد از پیامبر(صلی الله علیه واله) به سوی مدینه فاضله سوق دهد که خودش پاک از هرگونه رجس و پلیدی و همچنین آگاه و آشنا به تمام معارف دینی و قرآنی باشد؛ در حالی هیچکدام از خلفا قادر به پاسخگویی به بعضی از مسائل شرعی که برای مردم پیش میآمد، نبودند و از حضرت علی(علیه السلام) جویای پاسخ میشدند؛ بهطوری که عمر 72 مرتبه جمله «لَولا علیٌّ لَهَلکَ عُمر» را بیان میکند، که این مطلب در کتب اهل سنت نیز نقل شده و مؤید این حقیقت است که هر کسی قادر به جانشینی پیامبر نمیتواند باشد و چگونه ممکن است کسی که قادر به پاسخگویی به بعضی مسائل نیست، بتواند جانشین پیامبر باشد؟! مگر اینکه از جانب خداوند نصب و دارای مقام علمی بالا از جانب خداوند باشد، و آن کسی نیست مگر حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) و فرزندان ایشان؛چنانکه خود ایشان در خطبه 109 نهجالبلاغه میفرمایند: «نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَمَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَمُخْتَلَفُ الْمَلَائِکَةِ وَمَعَادِنُ الْعِلْمِ وَینَابِیعُ الْحُکْمِ، نَاصِرُنَا وَمُحِبُّنَا ینْتَظِرُ الرَّحْمَةَ، وَعَدُوُّنَا وَمُبْغِضُنَا ینْتَظِرُ السَّطْوَة». در اینجا دو وصف «معادن العلم» و «ینابیع الحکم» درباره اهلبیت(علیهم السلام) به کار رفته است.
قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
ابنمنظور، ابوالقاسم حسین بن محمد، لسان العرب، بیروت، دار صار، 1414ق.
اُجاقی، ناصرالدین، علم امام از دیدگاه کلام امامیه (از قرن اول تا هفتم هجری)، قم، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1388ش.
اصفهانی، راغب، مفردات، بیروت، الدارالعلم الدارالشامیه، 1412ق.
بحرانی، سیدهاشم، تفسیرالبرهان، تهران، بنیاد بعثت، 1416ق.
تمیمی بستی، محمدبن حبان، الثقات، تحقیق: سید شرفالدین احمد، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1395ق.
جزری، ابناثیر، جامع الاصول، بیروت، دارالفکر، 1401ق.
رازی، محمد، چرا شیعه شدم، تهران، فراهانی، 1381ش.
سبحانی، جعفر، آگاهی سوم، قم، مؤسسه تعلیماتی و تحقیقاتی امام صادق(علیه السلام)، 1386ش.
طباطبائی، محمدحسین، تفسیر المیزان، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1417ق.
طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر مجمعالبیان، تهران، ناصرخسرو، 1372ش.
طیب، سید عبدالحسین، تفسیر اطیب البیان اسلام، تهران، انتشارات اسلام، 1378ش.
عسقلانی، ابنحجر، الاصابه، ترجمه: علیمحمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415ق.
فراهیدی، خلیل بن احمد، العین، قم، هجرت، 1410ق.
فیضالاسلام، علینقی، ترجمه نهجالبلاغه، تهران، مؤسسه چاپ و نشر تألیفات فیضالاسلام، ١٣٧٩ ش.
قریشی، علیاکبر، قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه،1371ش.
مظفر، محمدرضا، پژوهشی در باب علم امام(علیه السلام)، ترجمه: علی شیروانی، قم، انتشارات دارالفکر، 1385ش.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش.
موسوی همدانی، محمدباقر، ترجمه المیزان، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374ش.
نادم، محمدحسن، مجموعه مقالات علم امام، قم، دانشگاه ادیان و مذاهب، 1388ش.
نیشابوری، محمدبن عبدالله حاکم، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، المکتبه العصریه، 1379ش.
نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت، مکتبة المعارف، 1416ق.
واقدی، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ترجمه: محمود مهدوی دامغانی، تهران، فرهنگ و اندیشه، 1374ش.
سید زهیر المسیلینی(1)
1) . دکتری کلام اسلامی؛ abo_zaynab202@yahoo.com
حکمت یکصد و چهل و هفتم نهجالبلاغه که به خطبه کمیل بن زیاد معروف است، یکی از جملات ارزشمند نهجالبلاغه است که به مثابه سندی محکم بر لزوم وجود حجت خدا در روی زمین تلقیشده است، امام علی(علیه السلام) در این عبارات، ضمن بیان ضرورت و فلسفه وجود حجت خدا بر روی زمین، بهشمارش ویژگیهای معنوی حجت خدا پرداخته است و برای نخستین مرتبه اصطلاح «حجت خدا» را بهمعنای کسی که سخن و رفتارش از جانب خداوند برای مؤمنان اعتبار دارد، معرفی میکند، بنابراین مقتضای حجیت در سخن و رفتار، عصمت در مقام بیان و عمل است. با استفاده از روش توصیفی ـ تحلیلی حدیثی این حکمت به مهمترین نتایج زیر رسیدیم: لزوم وجود حجت در میان خلق، مراد از حجت خدا، حجت نقلی است نه حجت عقلی، وجود حجت خدا ضرورتی ندارد که همیشه در دسترس خلق باشد، بلکه گاهی اقتضا میکند خائف و مغمور باشد که با وظیفه اصلی آن منافات ندارد، راهحل اختلاف موجود بین فرقههای اسلامی از دیدگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام) عمل به دستورات حجت خدا است. مهمترین ویژگی حجت خدا، علم و یقین است و سایر اوصاف از این دو صفت سرچشمه میگیرد، بنابراین از آنجا که حجت خدا در صورت ارتکاب خطا، اعتبار خود را از دست میدهد، بنابراین اقتضای حجیت، عصمت در مقام بیان و عمل است.
کلید واژهها: امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه، حجت خدا، انسان کامل، حکمت 147.
مطابق با اعتقادات شیعه که برگرفته از روایات اهل بیت(علیهم السلام) است، همواره باید بر روی زمین، انسانی الهی وجود داشتهباشد که آینه حق بر روی زمین و خلیفه کامل الهی خواهد بود. {وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَة} این مقام خلافت اختصاص به حضرت آدم ندارد، بلکه در فرزندان او نیز موجود است و زمین هیچگاه از وجود خلیفه خدا خالی نمیماند، این خلیفه الهی حجت بالغه حقتعالی است و با وجود او هیچ انسانی بهانهای برای انکار حق نخواهد داشت. خداوند در سوره نساء، آیه 165 در این باره میفرماید: {رُسُلًا مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ لِئَلَّا یکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَکَانَ اللَّهُ عَزِیزًا حَکِیماً} خداوند در این آیه، هدف از فرستادن پیامبران را اتمام حجت بر مردم و بستن راه استدلال و بهانهجویی بر آنها دانسته است. بنابراین، میتوان گفت که پیامبران، «حجت» خدا بر مردم هستند. در اعتقاد اسلامی، بشر همواره نیازمند هدایتگر است. بههمیندلیل، از ابتدای آفرینش انسان تاکنون هیچگاه جهان از پیامبران و امامان هدایتگری که حجتهای خدا بر بندگانش هستند، خالی نبوده است. براساس این اعتقاد، اگر بر روی کره زمین تنها دو نفر باقی مانده باشند، یکی از آنها حجت الهی خواهد بود.
پرسشی که در اینجا مطرح است این است که ویژگیهای حجت خدا چیست و چگونه او را بشناسیم، یکی از مواردی که به اصل این موضوع اشاره کرده، حکمت 147 نهجالبلاغه است که امام علی(علیه السلام) در آن، ضمن بیان ویژگیهای حجت خدا، بر ضرورت وجود او بر روی زمین چنین فرموده است: «اللَّهُمَّ بَلَی! لاَتَخْلُو الاَرْضُ مِنْ قَائِم لِلَّهِ بِحُجَّة. إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً». امام(علیه السلام) در این بخش از کلام خود که در واقع جنبه استثنا از گفتار سابق را دارد، میفرماید: «بلی، زمین از کسی که حجت بر پای خداست، پایدار و شناخته است و یا ترسان و پنهان از دیدههاست، تهی نمیماند تا حجت خدا باطل نشود و نشانههایش از میان نرود.» این همان چیزی که علمای امامیه و شیعیان به آن ایمان دارند که زمین هرگز خالی از حجت نمیشود؛ خواه آشکار باشد یا پنهان و جالب اینکه ابنابیالحدید تصریح
میکند که این جمله امام(علیه السلام) مانند تصریح به عقاید شیعیان است؛ ولی اصحاب ما آن را حمل بر «أبدال» میکنند که در روایات نبوی به آنها اشاره شده و آنان مردانی هستند که پیوسته در سطح زمین در گردشاند؛ برخی شناخته میشوند و بعضی ناشناخته میمانند. سپس امام(علیه السلام) به نکته مهمی درباره فواید وجود حجتهای الهی، اعم از غائب و ظاهر پرداخته و میفرماید: «وجود آنها به این سبب است که دلائل الهی و نشانههای روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود»؛ «لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَبَیِّنَاتُهُ». حضرت در ادامه این سخن به بیان عدد و صفات آنها میپردازد، سرانجام آنان را خلفای الهی در زمین و دعوتکنندگان بهسوی آئینش معرفی میکند و اشتیاق دیدن آنان را ابراز میکند «أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَالدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ. آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ!». مرحوم علامه مجلسی در پایان این سخن میگوید: سزاوار است که آگاهان، هر روز در این کلام با نظر موشکافانه بنگرند و از فواید آن بهره گیرند. ما هم در این مقاله در این صدد هستیم تا در این حکمت علوی تدبر کنیم و ویژگیهای حجت خدا را از زلال معارف علوی بهره گیریم.
از مهمترین کتابهایی که در زمینه حجت نوشتهشده است، میتوان به الإرشاد فی معرفة حجج الله علیالعباد اشاره کرد که در این کتاب به ویژگیهای حجت خدا و راههای شناخت آن پرداختهشده است. شرحهایی که بر حکمتهای نهجالبلاغه و خصوصاً شرح حکمت 147 ویژگیها و خصوصیات حجت الهی را بیان کرده است؛ اما تحقیق پیشرو که بهعنوان موضوع خاص است، فاقد پیشینه بوده و تحقیقات مستقلی درباره این حکمت انجام نگرفته است.
واژه «حجت» در لغت عرب بهمعنای برهان و چیزی است که بهوسیله آن پیروزی در
مقابل خصم حاصل میشود(ابنمنظور، لسان العرب، ذیل ماده «حجج»). در قرآن کریم نیز در چندینجا کلمه حجّة بهمعنای دلیل و برهان آمده است، از جمله: {قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَة} (انعام/150) مقصود از حجت در این آیه برهان است، همچنین در سوره نساء درباره فلسفه بعثت انبیاء میفرماید: {لِئَلاَّ یکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ} (نساء/163).
اما در اصطلاح، «حجّت» در دو معنا بهکار رفته است:
یک. حجت عقلی: که عبارت از گزارههایی در دو ساحت نظر و عمل است که عقل بهواسطه آن حکم میکند، و دارای سهکاربرد ذیل است:
اول. آنچه احتجاج و اعتذار با آن صحیح است. اطلاق این معنا از حجّت بر قطع و تمام امارات معتبر و اصول عملی و قواعد فقهی صحیح است، و هیچ مانعی از عقل و نقل بر این معنا وجود ندارد.
دوم. اصطلاح منطقی آن، که در این اصطلاح، حجّت عبارت است از علّت تحقق و ثبوت چیزی؛ مانند تغییر که علّت حدوث است. در این مثال؛ عالم متغیر است، و هر متغیری حادث است، پس عالم حادث است. بهعبارت دیگر، حجّت در این اصطلاح عبارت است از حدّ وسط در قیاس.
سوم. اصطلاح اصولی آن؛ که حجّت در اصطلاح اصول عبارت است از چیزی که شرعاً واسطه در اثبات است؛ مانند ادله اجتهادی و قواعد معتبری که احکام را بهوسیله آنها ثابت میکنیم. پس هر چیزی که با امضا یا تأسیس شرع، معتبر باشد و حکم یا موضوع حکم را ثابت کند، در اصطلاح اصولیین حجّت نام دارد. (سبزواری، تهذیبالأصول، ج2، ص14ـ15). حجّت در این اصطلاح، با «اماره» و همینطور با «طریق» و «دلیل» مترادف است (مظفر، اصول الفقه، ج2، ص13).
ب) حجت نقلی: بهمعنای سخن شخصی معین است که از جانب خدا سخن میگوید و راستی ادعای او در سخن گفتن از جانب خدا برای ما محرز شده است، مانند انبیاء، ائمه و اولیای الهی. مؤید تقسیم فوق روایتی است که از امام کاظم(علیه السلام) به هشام میفرمایند، «یا هِشَامُ! إِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتَینِ: حُجَّةً ظَاهِرَةً وَحُجَّةً بَاطِنَةً، فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ، فَالرُّسُلُ وَالْأَنْبِیاءُ وَ الْأَئِمَّةُ(علیهم السلام) وَأَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول» (کلینی، اصول کافی، ج1، ص16). بنابراین از آنجا که انبیای الهی با ارائه برهان، دعوت به فطرت، مردم را به توحید و رفتار مبتنی بر آن فرامیخوانند، در قرآن به آنان نیز «حجت» گفتهشده است.
آنچه محل بحث ما در این مقاله است، معنای دوم حجت، یعنی حجت نقلی است، بنابراین نگارنده درصدد است تا سخنان امیرالمؤمنین(علیه السلام) به کمیلبن زیاد در حکمت 147، مورد بررسی قرار داده و ویژگیها و کارکردهای حجت خدا را استخراج نماید.
مضمون حکمت 147 علاوه بر نهجالبلاغه در کتابهای حدیثی شیعه و سنی آمده است، تا آنجاکه مرحوم شوشتری در کتاب «بهجالصباغه» بر آن ادعای اجماع کرده است و چنین مینویسد: «این سخن امام علی(علیه السلام) خطاب به کمیلبن زیاد، در میان اهل سنت و شیعیان متواتر است. از اهل سنت میتوان به ابنعبد ربّه، ابوهلال عسکری و ابنجوزی اشاره کرد. و در میان عالمان شیعه نیز این حکمت مورد استناد کلینی، شیخ صدوق، ابنابی شعبه حرّانی، شیخ مفید و ابنابی زینب نعمانی به این بخش استناد کردهاند و علاوه بر کمیل، اشخاص دیگری نیز این حکمت را روایت کردهاند» (شوشتری، بهجالصباغه، ج2، ص515).
آنچه مسلم است مراد امیرالمؤمنین(علیه السلام) از حجت در عبارت «اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ، إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وبَینَاتُهُ» (صبحی صالح، نهجالبلاغة، حکمت147، ص497) حجت عقلی نیست، بلکه مراد از حجت در این عبارت، یعنی کسی که سخن و رفتارش از جانب خداوند، برای مؤمنان اعتبار دارد. زیرا
مراد از عبارت «قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ» یکی از دو احتمال ذیل است:
احتمال اول: مراد از «قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ» کسی است که بهخاطر خدا قیام میکند، بنابراین حرف «باء» در «بِحُجَّةٍ» میتواند بای معیّت باشد، یعنی باید حجت بههمراه داشته باشد تا دعوت او از طرف مردم قبول شود.
احتمال دوم: مراد از «قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ» یعنی کسی که قیام کرده است تا مردم را از اوامر الهی آگاه سازد، بنابراین حرف «باء» در «بِحُجَّةٍ» بای سببیت است، یعنی بهسبب حجتی که دارد، مردم را از اوامر الهی آگاه میسازد. یعنی او حجت خدا است، بنابر احتمال دوم خود قیامکننده حجت خدا است، نه اینکه دارای حجت است، که عبارت «امَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، و إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً» احتمال دوم را تقویت میکند.
امیرالمؤمنین در حکمت 147 ویژگیهای حجت خدا را برای کمیلبن زیاد چنین برشمرده است:
الف) از لحاظ عدد محدود هستند، صریح عبارت امیرالمؤمنین بر این است که حجج الهی افراد محدودی هستند: «أُولَئِکَ وَاللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً» واژه «اقلّ» در لغت، اسم تفضیل از ماده «قلّ» و بهمعنای کمتر عددی است (شرتونی، أقربالموارد، ج4، ص520)، در قرآن کریم نیز این واژه در همینمعنا در دو مورد بهکار رفته است: یکی در سوره کهف {وَ لَوْلا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ماشاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَوَلَداً وَ لَوْلا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ماشاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَوَلَداً} (کهف/39)، که درباره داستان گفتوگوی مرد و صاحبباغ است که اندیشههای متفاوت دارند و کمی مال و فرزند در برابر اعتقاد به خدا و پرستش او مهم تلقی نشده است؛ و دومی در سوره جن {حَتَّی إِذَا رَأَوْا مَا یوعَدُونَ فَسَیعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِرًا وَأَقَلُّ عَدَدًا} (جن/24)، در پاسخ به غرور کفار از جهت زیادی مال و پیروانشان و گمان آنان بر ضعف موّحدان است، هر دو آیه مفهوم اقلیت را از حیث کمیت و عدد مطرح کردند، نه از حیث کیفیت. راغب اصفهانی نیز معتقد است «کثرت» و «قلّت» تنها در کمیت منفصله بهکار میرود، همانند اعداد
(اصفهانی، مفرداتالقرآن، ص443)، بنابراین واژه «الْأَقَلُّونَ عَدَداً» در حکمت 147 همانگونه که بهواسطه «عَدَداً» تأکید شده است، ناظر به تعداد و کمیت آنهاست نه کیفیت و حالات درونی آنها.
ب) از جهت کیفیت دارای جایگاه عظیم نزد خدا هستند، «وَالْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً» گرچه عددشان اندک است، اما نزد خداوند از نظر منزلت بسیار بزرگند. در روایتی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) معیار شناخت منزلت انسان نزد خدا را چنین معرفی میکند: «مَن أَرادَ مِنکم أَن یعَلَمَ کیفَ مَنزِلَته عِندَ اللَّه، فَلینظُر کیفَ مَنزِلَةُ اللَّهِ مِنه عِندَ الذُنُوب» (صدوق، الخصال، ج2، ص616)؛ هرکس میخواهد بداند که منزلت او نزد خداوند چگونه است، بنگرد که در هنگام روبهرو شدن با گناهان، منزلت خداوند در نزد او چگونه است؛ منزلت وی در پیشگاه خداوند نیز چنان است.
ج) حافظ دین خدا هستند، یعنی خداوند دین خود را بهوسیله آنان حفظ میکند «یحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَینَاتِهِ حَتَّی یودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ یزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ» یکی از ادله امامیه بر ضرورت امامت، برهان نیاز شرع به حافظ است، بیتردید پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در مدت بیستوسهسال نبوت خویش، وظایف و شئون مختلفی را در قبال جامعه اسلامی برعهده داشتند که برخی نیاز به تداوم ندارند، مانند دریافت و ابلاغ وحی یا پیامآوری از خداوند برای راهنمایی و هدایت بشر و برخی دیگر که عمده وظایف آن حضرت بود، مربوط به شئونی است که باید تداوم داشته باشند؛ آنها عبارتاند از:
یک. تفسیر و تبیین وحی الهی و تشریع اهداف و مقاصد آن؛ دو. بیان و توضیح احکام موضوعات جدید در حوزه وظایف و احکام فردی و اجتماعی مسلمانان؛ سه. پاسخگویی به شبهات مخالفین اسلام و ردّ اعتراضات آنان به حقانیت آیین اسلام؛ چهار. محافظت و پاسداری از کیان آموزههای دینی و جلوگیری از وقوع تحریف و بدعت در آنها؛
پنج. داوری و قضاوت در اختلافات و نزاعهای بین مسلمین و تطبیق و اجرای حدود و قوانین کلی الهی؛ شش. حکومتداری و ریاست بر عامه مردم در همه مسائل اجتماعی و سیاسی (سبحانی، الإلهیات، ج4، ص16).
بهطور کلی شیعه امامیه معتقد است که تمام وظایف پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) به استثنای دریافت وحی، بعد از وفات پیامبر به امام معصوم واگذار میشود، از جمله حفظ دین از تحریف و تغییر.
بنابراین وجود حجت خدا، حافظ دین از تحریف و رافع اختلاف است، امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در خطبه 88 تعجب میکند و افسوس میخورد که چگونه با وجود حجت خدا با مردم در دین اختلاف میکنند، و عامل اختلاف آنها را دو امر میداند: یکی مراجعهنکردن به پیامبران و جانشینان آنان، و دیگری ایماننداشتن به غیب، که نتیجه هر دو عامل واگذارشدن آنها بهحال خود و باقیماندنشان در مبهمات است. «فَیا عَجَباً! وَمَا لِی لَا أَعْجَبُ مِنْ خَطَإِ هَذِهِ الْفِرَقِ عَلَی اخْتِلَافِ حُجَجِهَا فِی دِینِهَا، لَا یقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِی وَ لَا یقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِی وَ لَا یؤْمِنُونَ بِغَیبٍ وَ لَا یعِفُّونَ عَنْ عَیبٍ، یعْمَلُونَ فِی الشُّبُهَاتِ وَ یسِیرُونَ فِی الشَّهَوَاتِ، الْمَعْرُوفُ فِیهِمْ مَا عَرَفُوا وَ الْمُنْکَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْکَرُوا، مَفْزَعُهُمْ فِی الْمُعْضِلَاتِ إِلَی أَنْفُسِهِمْ وَ تَعْوِیلُهُمْ فِی الْمُهِمَّاتِ عَلَی آرَائِهِمْ، کَأَنَّ کُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ إِمَامُ نَفْسِهِ، قَدْ أَخَذَ مِنْهَا فِیمَا یرَی بِعُرًی ثِقَاتٍ وَأَسْبَابٍ مُحْکَمَاتٍ» (شریف رضی، نهجالبلاغه، خطبه 88) در شگفتم، و چرا در شگفت نباشم از خطاهای این فرقههای گوناگون که هریک را هم در دین خود حجّت و دلیلی دیگر است. از هیچ پیامبری پیروی نمیکنند و به هیچ وصی پیامبری اقتدا نمینمایند و به غیب ایمان ندارند و از عیب نمیپرهیزند. اعمالشان شبههآمیز است و در طریق امیال و هواهای نفسانی خود گام میزنند. هرچه را که خود پسندند نیکش دارند و هرچه را که ناخوش دارند منکر شمارند. در مشکلات به افکار و اندیشههای خود پناه میبرند و در مبهمات به آرای خود تکیه دارند. هریک از آنها گویی که خود پیشوای خود است و چنان پندارد که خود محکمترین دستگیرهها و استوارترین وسیلههاست».
از نظر امام علی(علیه السلام) در خطبه 88 افرادی که با وجود حجت خدا باز به اختلاف در دین دامن میزنند، دو دستهاند: دستهای دین را نپذیرفتند و در مشکلات تنها به عقل خود تکیه دارند، که عقل نیز نمیتواند پاسخگوی کاملی برای آنها باشد، و دستهای دیگر دین را پذیرفتند، ولی به دستورات حجت خدا عمل نکردهاند که اینان نیز در مبهمات گرفتارند، زیرا برای انتخاب درست در موارد اختلافی، نیازمند حجت هستند و چون به دستورات او عمل نمیکنند سرگردان میمانند.
د) دارای علم لدنّی و غیر اکتسابیاند «هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ» تعبیر «هجم» اشاره دارد به این که علوم آنها اکتسابی نیست، بلکه الهامی است از سوی پروردگار که از آنها به هجوم تعبیر شده است. مرحوم علامه مجلسی در تفسیر این جمله مینویسد: «تعبیر به هجوم در اینجا، اشاره به این است که خداوند «علم لدنّی» را نسبت به حقائق اشیا دفعتاً به آنها تعلیم داده و حجابها و پردهها را کنار زده و حقایق را بر آنها مکشوف ساخته است، یعنی علم و دانش و بصیرت و بینش یکباره رو به ایشان میآورد» (مجلسی، بحارالأنوار، ج22، ص461)، بعضی گفتهاند این مطلب از باب مقلوب و به عکس است، یعنی عقول آنان یکباره بر حقیقت دانش روی میآورد.
علم لدنّی علمی است که بدون تعلیم و تعلّم و بیواسطه بهدست آمده باشد، یا از طریق کشف و الهام بهدست میآید و نام دیگر آن علم اعلی است (مطهری، علم لدنی) و در آیه 65 سوره کهف {فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَینَاه رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا} به آن اشاره شده است. بنابر مبانی کلامی امامیه، افرادی دارای این علم لدنّی هستند، میتوان به پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) و اهلبیت(علیهم السلام) اشاره کرد. همانطور که در حدیث معتبری وارد شده است که «عَلَّمَنِی رَسُولُ اللَّهِ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ فَتَحَ لِی کُلُّ بَابٍ أَلْفَ بَابٍ وَأَوْصَانِی بِمَا أَنَا قَائِمٌ بِهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالی» پیامبر(صلی الله علیه واله) در نزدیکی رحلتش به من هزار باب علم آموخت که از هر بابی هزار باب دیگر علم باز میشود (مفید، الارشاد، ج1، ص185). این روایت را نیز امام ابوحامد غزالی ـ صاحب کتاب إحیاءالعلوم ـ که از علمای بزرگ اهل تسنن است، نیز در رسالهای به نام ـ رسالة العلم اللدنّی ـ آورده است. غزالی در آنجا میگوید: «اگر این علوم را بخواهیم با
تعلیم و تعلّم متعارف مقایسه کنیم، امکان ندارد. چگونه میشود یک میلیون باب علم را در لحظات کوتاهی تعلیم داد؟ این تعلیم و تعلّم بهنحو متعارف و معمولی نیست.» فلذا در ادامه میگوید: «این گستردگی و گشایش در علم، به صرف تعلیم و تعلّم حاصل نمیشود، بلکه این افاضه امری آسمانی و الهی و لدنّی ـ یعنی از جانب درگاه خداوند متعال ـ میباشد» (غزالی، رساله علم لدنی، ذیل حدیث علّمنی رسول الله ألف باب من العلم).
هـ) از آرامش قلبی که برخاسته از یقین است برخوردارند، «وَبَاشَرُوا رُوحَ الْیقِینِ» یکی دیگر از ویژگیهای حجج خدا، داشتن آرامش و یقین قلبی است، یقین مراتبی دارد: علمالیقین، عینالیقین و حقالیقین.
یک. علمالیقین آن است که انسان از دلائل مختلف بهچیزی ایمان آورد؛ مانند کسی که با مشاهده دود از فاصله دور، به وجود آتش ایمان پیدا کند.
دو. عینالیقین در جایی است که انسان به مرحله شهود برسد و با چشم خود مثلاً آتش را از نزدیک مشاهده کند.
سه. حقالیقین مرتبه فراتر از آن و به این معناست که مثلاً انسان، آتش را با دست خود لمس کند و یا موجودی همچون آهن که وارد آتش میشود و صفات آن را به خود میگیرد و بهصورت بخشی از آن درمیآید که این بالاترین مرحله یقین است. حجج الهی که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در این گفتار نورانیاش میفرماید: «آنها روحالیقین را لمس کردهاند» یعنی دارای همین مرحله سوم از یقین هستند.
و) تحمل سختیها در راه خدا، «وَاسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ» امیرالمؤمنین(علیه السلام) در ادامه شمارش ویژگیهای حجج خدا، این حقیقت را توضیح میدهد که انسانهای نازپرورده هرگز نخواهند توانست تحمل سختیها و فداکاریهای حجج الهی را در امر دین درک نمایند، زیرا آنها جز دنیا و مواهب آن، چیزی را نمیبینند، درحالیکه حجتهای الهی بهواسطه اینکه حقیقت عالم را به وضوح دریافتند، به آسانی این سختیها را تحمل میکنند، و بهگفته امیرالمؤمنین «لَوْکُشِفَ اَلْغِطَاءُ مَا اِزْدَدْتُ یقِیناً» و همین امر موجب شد که آنها بر خلاف انسانهای عادی از گذشت و مبارزه نهرسند، زیرا آنها راه خدا را شناختند و
از کمی اهل حق نیز باکی ندارند و مانند انسانهای دیگر به عالم مادی دلبسته نیستند، لذا در ادامه میفرماید: «وَصَحِبُوا الدُّنْیا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی» گرچه آنها از نظر جسمی در این دنیا و در میان انسانهای دیگر هستند؛ ولی روحشان همنشین با ارواح اولیا و انبیای پیشین و فرشتگان مقرب است. بههمیندلیل دنیا در نظرشان بیارزش و بالاترین ارزش برای آنها جلب رضای پروردگارشان است. اگر آنها اسیر زر و زیور دنیا و مال و ثروت و خور و خواب و شهوت نمیشوند، بههمیندلیل است که ظاهراً در این دنیا هستند؛ ولی در باطن در جهان روحانیان زندگی میکنند.
ز) بر آنچه نادانان از آن میترسیدند، دل بستند. یعنی به آن حالاتی که یاد کردیم، انس و الفت گرفته بودند، زیرا نادان به دلیل ناآگاهی از نتیجه آنها، فاصله میگیرد و از اهل آنها میترسد و کنارهگیری میکند.«وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ».
ح) به مقام «خلیفةالله» نایل شدند، «أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَالدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ»، آنان خلفای الهی در زمیناند و دعوتکنندگان بهسوی آئینشاند.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) هشتمین صفت و ویژگی حجتالله را «خلیفةالله» بودن میداند، زیرا کسی که مستجمع ویژگیهای فوق باشد، به مقام خلافت الهی میرسد و حجت خدا بر خلق میگردد. بههمیندلیل امام(علیه السلام) که خود مصداق اعلای این اولیای الهی است، مشتاق دیدارشان است.
شیخ طوسی مقام «خلیفةالله» را مخصوص انسان کامل میداند و معتقد است که لازمه چنین مقامی، داشتن عصمت و علم برتر است، همانند پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) که در خلیفةالله بودن او هیچ تردید و شکی وجود ندارد (طوسی، تجریدالاعتقاد، ص184ـ 187). آیةالله جوادی آملی نیز معتقد است که خلافت و جانشینی خداوند به حقیقت انسان نسبت دادهشده است، به نظر او خلافت و حقیقت انسان براساس کمالی که کسب میکند، مراتبی دارد و هرکس با توجه به درجه کمال و هدایتی که کسب کرده است، دارای درجهای از خلافت خداوند است، بنابراین ضعف و قوت در کمال، به ضعف و قوت علم انسان به اسماء الهی مرتبط است و هر چقدر علم انسان به اسماء بیشتر باشد، کمال و در نتیجه
درجه و رتبه کسب او از مقام خلیفةاللهی بیشتر خواهد بود (جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج۳، ص۴۰).
بنابراین خلیفه باید توسط مستخلفٌ عنه تعیین گردد، زیرا {إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَة} دال است که وصف دائمی است، پس همواره مجعولی آنچنان باید، زیرا «جاعل» دال بر استمرار است، چنانکه کلمه «إنّی» دال بر این است که جز حق تعالی هیچکس حق تعیین خلیفه ندارد، لذا فرمود: «اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ، إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً» (صبحی صالح، نهجالبلاغه، حکمت147).
با بررسی حکمت 147 نهجالبلاغه که به «خطبه کمیل» معروف است، به نتایج ذیل دست یافتیم:
أولاً: این حکمت یکی از سندهای محکم بر لزوم وجود حجت در میان خلق تلقی شده است، بنابراین زمین هیچگاه از حجت خدا خالی نمیماند.
ثانیاً: مراد از حجت خدا در حکمت 147، حجت نقلی است نه حجت عقلی، یعنی انسان کاملی است که مستجمع جمیع کمالات معنوی است که مصداق اتمّ آن پیامبر(صلی الله علیه واله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) میباشند.
ثالثاً: ضرورتی ندارد حجت خدا همیشه در دسترس خلق باشد، بلکه گاهی اقتضا میکند خائف و مغمور باشد که با وظیفه اصلی او منافات ندارد.
رابعاً: از دیدگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام)، راهحل اختلاف موجود بین فرق اسلامی، عمل به دستورات حجت خدا است.
خامساً: مهمترین ویژگی حجت خدا، علم و یقین است و سایر اوصاف از این دو صفت سرچشمه میگیرد، بنابراین از آنجا که حجت خدا در صورت ارتکاب خطا اعتبار خود را از دست میدهد، بنابراین اقتضای حجیت، عصمت در مقام بیان و عمل است.
قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
سید رضی، نهج البلاغة، ترجمه محمد دشتی، چاپ اول، نشر مشهور، قم، 1379 ش.
ابنمنظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت، دار صادر، چاپ سوم، 1414 ق.
جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، تنظیم: احمد صادقی، قم، مرکز نشر اسراء، ۱۳۸۵ش.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، دارالشامیة، بیروت، چ اول، 1992م.
سبحانی، جعفر، الإلهیات، قم: انتشارات مرکز العالمی للدراسات الإسلامیة، 1412ق.
سبزواری، عبدالأعلی، تهذیب الأصول، مؤسسة المنار، قم، چاپ سوم، 1417 ق.
شرتونی، سعید، آقربالموارد، شرکت چاپ و انتشارات اسوه، تهران،1385ش.
شوشتری، محمدتقی، بهجالصباغة فی شرح نهجالبلاغة، تحقیق مؤسسة البلاغة، امیرکبیر، تهران، 1418 ق.
صدوق، شیخ ابوجعفر، ابن بابویه محمد بن علی، الخصال، جماعة المدرسین فی الحوزه العلمیه، قم، 1416 ق.
طوسی، نصیرالدین محمد، تجریدالإعتقاد، تحقیق: جعفر سبحانی، نشر مؤسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، ۱۳۷۵ش.
غزالی، محمد بن محمد، علم لدنی از دیدگاه غزالی، ترجمه الرسالة اللدنیة، مترجم زین الدین کیانینژاد، عطایی، تهران، 1. 1361ش.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، تصحیح علی اکبر، غفاری و محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الإسلامیه، چاپ چهارم، 1407 ق.
مجلسی، علامه محمد تقی، بحارالانوار، المکتبة الاسلامیة، تهران، 110 جلد، 1385 ش.
مطهری، مجتبی، مجله راهیافت انقلاب اسلامی، علم لدنی، شماره 3، 1386ش.
مظفر، محمدرضا، اصول الفقه، اسماعیلیان، قم، چاپ پنجم، 1375ش.
مفید، محمدبن محمد بن نعمان، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، المؤتمر العالمی لألفیة الشیخ المفید، مؤسسة آلالبیت، قم، 1413ق.
سید احمد حسینی(1)
1) . دکتری فقه سیاسی؛ sayid.ahmad1360@yahoo.com
از جمله آیاتی که شیعه برای اثبات امامت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به آن استدلال میکند، آیه «اکمال دین» است. این آیه بیانگر روزی بسیار مهم در تاریخ اسلام و رسالت پیامبر اکرم’ است که با چهار ویژگی مهم: مأیوس شدن کفّار، کامل شدن دین، اتمام نعمت الهی و رضایت خدا به نهایی بودن دین اسلام، توصیف شده است. در این تحقیق با استفاده از روش توصیفی ـ تحلیلی و با رویکرد حدیثی ـ تاریخی به برسی دیدگاههای فریقین درباره آیه اکمال و ارتباط آن با مسئله ولایت وخلافت امام علی(علیه السلام) پرداخته و نتایج زیر به دست آمد. دانشمندان شیعه با پشتوانه قرائن عقلی و نقلی، معتقدند که این آیه در روز هجدهم ذیالحجه، در هنگام بازگشت پیامبر اکرم’ از حجةالوداع، در سرزمین غدیر خم، نازل شده است، همین امر موجب گردید تا دشمنان اسلام ناامید گشته، نعمت خدا کامل گردد و خداوند متعال رضایت دهد بر اینکه اسلام دین جاودانی مردم باشد. اقوال علمای اهلسنت در این زمینه مختلف است و درباره تعیین آن روز تاریخساز، احتمالات گوناگونی را مطرح کردهاند: ازجمله اینکه: منظور روز عرفه یا روز بعثت پیامبر’ یا روز فتح مکه و یا روز نزول آیه برائت است. در بررسی نهایی اشکال اصلی درباره احتمالات ذکر شده این شد که در هیچکدام از این روزها، کفّار و مشرکان از پیروزی بر اسلام مأیوس نشدند و دین نیز کامل نگردید؛ بنابراین این روز، تنها روزی است که میتواند روایاتی که از طریق شیعه و اهلسنت درباره شأن نزول آیه اکمال وارد شده تأیید کند.
کلیدواژهها: قرآن، آیه اکمال، امام علی(علیه السلام)، ولایت، امامت، اکمال دین.
یکی از آیاتی که در اثبات ولایت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به آن استناد میشود آیه اکمال است:
{الْیوْمَ یئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ اکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْاسْلامَ دیناً} (مائده/3)؛ «امروز کافران از آیین شما مأیوس شدند. پس، از آنان نترسید و از من بترسید، امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود را بر شما کامل کردم و اسلام را بهعنوان دین [جاودان] شما پذیرفتم».
این آیه در حقیقت بخشی از آیه سوم از سوره مبارکه مائده است که مربوط به تحریم خوردن میته، خون، گوشت خوک و چند نوع گوشت حرام دیگر است. در این آیه شریفه، از روزی بسیار بزرگ و باعظمتی سخن رفته است که میتوان گفت نقطه عطفی در تاریخ اسلام به شمار میآید. از این روز که با تعبیر «الیوم» در قرآن یاد میشود، اوصاف ذیل را خداوند متعال برای آن برمیشمرد:
امروز کافران از دین شما ناامید شدند، پس از آنها ترسی به دل راه ندهید و از من بترسید؛ امروز دین را بر شما کامل کردم؛ امروز نعمت خود را بر شما به پایان بردم؛ امروز اسلام را بهعنوان دین جاودانی برای شما پسندیدم.
بدون شک روزی با این اوصافی که در آیه شریفه ذکر شده است، باید روز بسیار مهمی در تاریخ اسلام باشد و بههیچعنوان نمیتواند یک روز معمولی و عادی بهحساب آورد؛ چراکه اینهمه اهمیت برای یک روز عادی معنی ندارد. با توجه به اهمیتی که در این آیه برای این روز داده شده است، در پارهای از روایات آمده است که «بعضی از یهود و نصاری با شنیدن این آیه گفتند: اگر چنین آیهای در کتابهای آسمانی ما نقل شده بود، ما آن روز را روز عید قرار میدادیم.» (رک: مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج4، ص263).
حال باید دید که منظور از این جملاتی که در این آیه آمده چیست؟ و آن روز با آن اوصاف عظیمی که در این آیه بیان شده است، کدام روز است؟ و چه ارتباطی با ولایت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) دارد؟ دستیابی به پاسخ این سؤالات، نیازمند بررسی مضمون، محتوا، قرائن و روایاتی است که درباره این آیه وجود دارد.
دانشمندان شیعه بر اساس روایاتی که از طریق شیعه و اهلسنت وارد شده است، معتقدند که آیه شریفه اکمال در روز غدیر خم، بعد از خطبه رسول خدا’ و در جریان نصب امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بهعنوان جانشین پیامبر اکرم’ نازل شده است؛ چنانکه آیتالله سید علی میلانی مینویسد:
این آیه به این اشاره دارد که خداوند متعال با نصب علی(علیه السلام) او را بهعنوان امام و پیشوای دینی قرار داده و از این طریق دینش را برای بندگان کامل و نعمتش را تمام کرده است. به تعبیر دیگر با نصب امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بهعنوان جانشین پیامبر’ او را مرجع دینی مسلمانان قرار داده است تا از طریق او دین خدا را فراگیرند (میلانی، نفحات الأزهار، ج8، ص262).
آیتالله مصباح یزدی نیز آیه اکمال را بهعنوان یکی از دلایل امامت دانسته و اینگونه استدلال میکند:
این آیه که بهاتفاق مفسرین در حجةالوداع و تنها چند ماه قبل از رحلت پیامبر اکرم نازل شد، بعد از اشاره به ناامیدی کفّار از آسیبپذیری اسلام تأکید میکند که امروز دین شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم؛ و با توجه به روایات فراوانی که در شأن نزول این آیه وارد شده، کاملاً روشن میشود که این «اکمال و اتمام» که توأم با نومید شدن کفّار از آسیبپذیری اسلام بوده است، با نصب جانشین برای پیامبر اکرم’ از طرف خدای متعال، تحقق یافته است؛ زیرا دشمنان اسلام، انتظار داشتند که بعد از وفات رسول خدا’ مخصوصاً با توجه به اینکه ایشان فرزند ذکوری نداشتند، اسلام بدون سرپرست بماند و در معرض ضعف و زوال قرار گیرد؛ ولی با نصب جانشین برای وی، دین اسلام به نصاب
کمال و نعمت الهی به سر حدّ تمام رسید و امید کافران بر باد رفت (مصباح یزدی، آموزش عقائد، ص311).
استدلال شیعه به آیه اکمال دین، در رابطه با امامت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) از جنبههای مختلف تمام بوده و بر استوانههای عقلی و نقلی استوار است. بااینحال مخالفین امامت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و اهلبیت(علیهم السلام) تلاش کردهاند که با واردکردن شبهاتی پیرامون آیه مذکور دلالت آن را بر مطلب فوق مورد تردید قرار داده و بهزعم خودشان امامت آن حضرات(علیه السلام) را انکار نمایند؛ ازاینرو در تحقیق حاضر سعی شده است؛ تا آیه اکمال دین از زوایای مختلف مورد بررسی قرار گرفته و از شبهاتی که بر این آیه شریفه گرفته میشود، پاسخ مناسب داده شود.
نخستین مطلبی که درزمینه آیه اکمال نیاز است، روشن گردد، معانی لغات مهمی است که در آیه مذکور بهکاررفته است. به همین جهت در این قسمت واژههای الیوم، اکملت و اتممت را مورد بررسی قرار میدهیم:
کلمه «یوم» به معنای روز است، وقتی این کلمه با الف و لام عهد بیاید (الیوم)، به معنای «آن روز» یا «امروز» است. ازآنجاکه در آیه پیش، سخنی از «آن روز» به میان نیامده، معنای این کلمه در آیه مبهم است. ازاینرو، یکی از نکتههای بنیادین در تفسیر و فهم درست آیه شریفه، شناخت «آن روز» مهم و تاریخساز، با استفاده از قراین و نشانهها و زمان نزول آیه است (جمعی از نویسندگان، اندیشه دینی، ج1، ص165).
واژه یوم در قرآن کریم در چند معنا استعمال شده است: مدّت زمانی از طلوع فجر آغاز تا به غروب (اعراف/163(؛ عصر، روزگار و برههای از زمان )آلعمران/ 140(؛ و مرحله (اعراف/ 54) که در تعیین مصداق این روز، احتمالاتی دادهاند که در آینده مورد بررسی قرار میدهیم.
واژه اکمال، مصدر باب افعال و از ریشه «کمل» است. کمال در لغت مقابل نقص است و به معنای تمامیت و تحقق همه اجزای یک شیء است (فیومی، مصباح المنیر، ص541)، بهگونهای که آنچه غرض از شیء در آن است، حاصل شود (راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص726). به خاطر نزدیکی معنای اکمال و اتمام، برخی از لغتشناسان، کمال را به معنای تمام دانسته و گفتهاند: «الکمال: التمام الذی تجزء منه اجزائه» (فیروزآبادی، بصائر ذوی التمییز فی لطائف الکتاب العزیز، ج4 ص388)؛ کمال تمامی است که اجزایش از آن جدا میشود.
این کلمه از ماده (تمم) و ضد نقص است. تمام الشیء: یعنی رسیدن چیزی به حدی است که نیازی به چیزی دیگر از بیرون خود نداشته باشد؛ اما ناقص نیاز به چیزی خارج از خود دارد (راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ج1، ص168).
برخی از لغتشناسان تمایزی بین کمال و تمام قائل نشدهاند؛ اما برخی از دانشمندان معتقدند که کمال و تمام باهم فرق دارند.
علامه طباطبایی در تمایز معنای آن دو واژه معتقد است:
«آثار موجودات دو نوع است: یک نوع از موجودات وقتی اثر خود را میبخشند که همه اجزای آن جمع باشد، (مثلاً اگر مانند معجون اجزایی دارد، همه آن اجزاء موجود باشد که اگر یکی از آن اجزاء نباشد، معجون و دارو اثر خود را نمیبخشد) و مانند روزه که مرکب است از اموری که اگر یکی از آنها نباشد، روزه نمیشود، مثلاً اگر کسی در همه اجزای روز از خوردن و سایر محرمات امساک بکند؛ ولی در وسط روز در یک ثانیه دست از امساک بردارد و جرعهای آب فروببرد، روزهاش روزه نیست. از جمع شدن اجزاء اینگونه امور تعبیر میکنند به تمامیت و در قرآن کریم میفرماید: {ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیامَ إِلَی اللَّیلِ} (بقره/187)؛ «و
سپس روزه را تا به شب تمام کنید.» و نوع دیگر قسمتی از اشیاء هستند که اثر بخشیدن آنها نیازمند به آن نیست که همه اجزای آن جمع باشد؛ بلکه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است، هر یک جزئی که موجود بشود، اثرش هم مترتب میشود (البته اثری به مقدار خود آن جزء) و اگر همه اجزاء جمع شود، همه اثر مطلوب حاصل میشود، مانند روزه که اگر یک روز روزهبگیری، اثر یک روز را دارد و اگر سی روز بگیری اثر سی روز را دارد، تمامیت را در این قسم«کمال» میگویند و در قرآن کریم فرموده: {فَمَنْ لَمْ یجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کامِلَةٌ} (بقره/ 196)؛ «که در اینگونه امور، اثر هم بر بعض مترتب میشود و هم بر کل و در گفتگوهای روزانه خود میگوئیم امر فلانی تمام و عقل او کامل شد و عکس این را نمیگوئیم، یعنی نمیگوئیم عقل فلانی تمام و امر او کامل شد» (طباطبایی، ترجمه المیزان، ج5، ص289).
علامه در نتیجه بیان گذشته اینگونه ابراز میدارد که آیه: {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی}، میفهماند که مراد از دین، مجموع معارف و احکام تشریع شده است، چیزی که هست، امروز مطلبی بر آن معارف و احکام اضافه شده و مراد از نعمت هر چه باشد، امری معنوی و واحد است و کانه ناقص بوده، یعنی اثری که باید نداشته، امروز آن نعمت ناقص تمام شد و درنتیجه امروز آن معارف و احکام اثری که باید داشته باشند، دارا شده است»(همان).
آیتالله جوادی آملی نیز فرق کمال و تمام را اینگونه بیان کرده است:
«کمال» بالاتر از «تمام» است: هر کاملی، تام است؛ ولی هر تامی کامل نیست. بهعنوان مثال نطفه آدمی در رحم، مراحل افقی علقه، مضغه، استخوان شدن، روییدن گوشت بر استخوانها و... را میگذراند و بهسوی تمامیت خود پیش میرود و هنگامیکه اعضا و جوارح آن تمام شد، تامالخلقة و الأجزاء است؛ اما تا از جهت عمودی پیشرفت نکند و به مرحلهای نرسد که نتیجه مطلوب از آن پدید آید، کامل نخواهد بود» (جوادی آملی، تسنیم، جلد 21، ص595).
راغب میگوید: النِّعْمَةُ: الحالةُ الحسنةُ؛ (راغب اصفهانی، المفردات فی غریبالقرآن، ص814) نعمت به آن حالت نیکو برای انسان اطلاق میشود. مصطفوی نیز میگوید: والنعمة کالجلسة للنوع: و تدلّ علی نوع خاصّ من التنعّم؛ نعمت به حالت خاصی از تنعم گفته میشود (مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآنالکریم، ج12، ص177).
آیتالله جوادی آملی بر اساس روایات اهلبیت(علیهم السلام) معتقد است که مراد از نعمت در این آیه، نعمت ولایت است. ایشان مینویسد: «نِعمت» همانند سایر اوزان «فِعلة» که بر «نوع» دلالت میکند، بیانگر نوع خاصی از عطای الهی است که موجب تنعّم ویژه و خوشگواری مخصوص است. اسناد مطلق و بدون قید اتمام به نعمت در این آیه، نشان میدهد که مراد از «نعمت» باید چیزی درزمینهٔ ولایت باشد؛ یعنی نعمت به شکل مطلق و بدون ذکر قید و شرط همان ولایت است. توضیح اینکه مجموع موجودات عالم خلقشدهاند تا به انسان در مسیر سعادت حقیقی او یعنی تقرّب به خدای سبحان کمک کنند، ازاینرو هر یک از متصرفات انسان که در این مسیر قرار گیرد، نعمت است؛ وگرنه نقمت خواهد بود. به دیگر سخن، گرچه مجموعه موجودات نظام احسن در خوشگواری زندگی نقشی دارد؛ ولی نعمت بودن آن مشروط است، نه مطلق. بله، نعمت ولایت و اولیای الهی مطلق است که هرگز نقمت نخواهد شد؛ زیرا اگر وجود داشته باشد، قطعاً مایه تقرّب است و چنانچه مایه تقرّب نباشد، حتماً وجود واقعی نداشته و فقط موجودی موهوم بوده است.» (جوادی آملی، همان، ص598) این معنا با شأن نزول و تفسیری که از آیه اکمال بیان خواهد شد، کاملاً مطابقت دارد.
در شأن نزول این آیه بین مفسران شیعه و برخی از مفسران اهلسنت تفاوت دیدگاه وجود دارد. مفسران شیعه بر اساس عمده روایات اهلبیت(علیهم السلام) بر این اعتقادند که آیه اکمال
دین در روز هجدهم ذیالحجه سال دهم هجری، پس از آخرین حج رسول اکرم (حجةالوداع) و در غدیر خم، زمانی نازل شد که رسول اکرم(صلی الله علیه واله) علی(علیه السلام) را به ولایت مسلمانان نصب کرد؛ برخی از مفسران اهلسنت نیز نظریه شیعه را تأیید کردهاند؛ اما برخی دیگر نزول این آیه را در روز عرفه (نهم ذیالحجه) دانستهاند.
علمای شیعه امامیه اجماع دارند بر اینکه این آیه در قضیه غدیرخم (نصب حضرت علی(علیه السلام) توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) به امامت و جانشینی خود) نازل شده است. طبرسی در ذیل این آیه شریفه روایتی را از ابی سعید خدری اینگونه نقل میکند: چون این آیه {اَلْیوم اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکم...} نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: اللهاکبر! که دین کامل و نعمت تمام و خدا از رسالت من و ولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) بعد از من، خشنود گردید؛ آنگاه فرمود: «هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست. خدایا دوستانش را دوست و دشمنانش را دشمن بدار، یارانش را یاری و دشمنانش را خوار کن» (طبرسی، مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، ج3، ص246).
همچنین در تفسیر مذکور از امامان باقر و صادق‘ روایت شده است که فرمودند:
این آیه، هنگامی نازل گردید که پیامبر در روز غدیر خم، در حین بازگشت از حجةالوداع، علی را برای مردم، علم و پیشوا ساخت؛ و آن دو امام فرمودهاند: آخرین امر واجبی که خداوند نازل فرمود، همین است. بعد از آن دیگر، فریضهای نازل نشد (همان، ج3، ص246).
در کتابهای روایی شیعه نیز روایاتی مختلفی وجود دارد که بیانگر آن است که این آیه در روز غدیر خم، در شأن حضرت علی(علیه السلام) و در هنگام بازگشت از حجةالوداع نازل شده است. بهعنوان نمونه به بیان سه روایت در این زمینه میپردازیم:
1.امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) فرمودند:
«... فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ’ إِلَی حَجَّةِ الْوَدَاعِ ثُمَّ صَارَ إِلَی غَدِیرِ خُمٍّ فَأَمَرَ فَأُصْلِحَ لَهُ شِبْهُ الْمِنْبَرِ ثُمَّ عَلَاهُ وَأَخَذَ بِعَضُدِی حَتَّی رُئِی بَیاضُ إِبْطَیهِ رَافِعاً صَوْتَهُ قَائِلًا فِی مَحْفِلِهِ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ
وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ فَکَانَتْ عَلَی وَلَایتِی وَلَایةُ اللَّهِ وَ عَلَی عَدَاوَتِی عَدَاوَةُ اللَّهِ وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فِی ذَلِکَ الْیوْم {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً} (مائدة/3)؛ فَکَانَتْ وَلَایتِی کَمَالَ الدِّینِ وَرِضَا الرَّبِّ جَلَّ ذِکْرُه» (کلینی، کافی، ج8، ص27)؛ پس رسول خدا به سفر حجةالوداع رفت و سپس به غدیر خم آمد و در آنجا دستور داد شبیه منبری برایش ساختند و بالای آن رفت و بازوی مرا گرفته و بلند کرد؛ بدانسان که زیر بغلش نمودار شد و با آواز بلند در آن انجمن فرمود: «هر که را من سرور و مولی هستم، علی سرور و مولای او است؛ خدایا دوست بدار هر که دوستش دارد و دشمن بدار هر که دشمنش دارد، پس روی دوستی من است دوستی خدا، و روی دشمنی من است دشمنی خدا؛ و خدای عز وجل درباره جریان آن روز (این آیه را) نازل فرمود.
2.امامرضا(علیه السلام) فرمودند:
«وَ أَنْزَلَ فِی حَجَّةِ الْوَدَاعِ وَهِی آخِرُ عُمُرِهِ’ {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً} (مائدة/3) وَأَمْرُ الْإِمَامَةِ مِنْ تَمَامِ الدِّینِ وَلَمْ یمْضِ’ حَتَّی بَینَ لِأُمَّتِهِ مَعَالِمَ دِینِهِمْ وَأَوْضَحَ لَهُمْ سَبِیلَهُمْ وَتَرَکَهُمْ عَلَی قَصْدِ سَبِیلِ الْحَقِّ وَأَقَامَ لَهُمْ عَلِیاً(علیه السلام) عَلَماً وَ إِمَاما» (کلینی، الکافی، ص198)؛ خداوند در حجةالوداع آیه اکمال را نازل نمود، امر امامت از امور نهائی دین است، پیامبر’ مردم را ترک نکرد، مگر بعد از اینکه نشانههای دین را بیان نمود و راه را برای مردم روشن نمود و علی(علیه السلام) را به عنوان نشانه و امام برای مردم تعیین نمود.
امامباقر(علیه السلام) فرمودند:
«کَانَتِ الْفَرِیضَةُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَرِیضَةِ الْأُخْرَی وَکَانَتِ الْوَلَایةُ آخِرَ الْفَرَائِضِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی} قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ(علیه السلام): یقُولُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَا أُنْزِلُ عَلَیکُمْ بَعْدَ هَذِهِ فَرِیضَةً قَدْ أَکْمَلْتُ لَکُمُ الْفَرَائِضَ.» (همان، ج1، ص289)؛ فرائض الهی یکی بعد از دیگری نازل میشد. ولایت آخرین فریضه بود که خداوند آن را با آیه {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ... } نازل نمود، خداوند با این آیه بیان میکند که فرائض را کامل نمودم و بعد از فریضه ولایت، فریضهای نازل نمیکنم.
ملاحظه میشود که از نگاه روایات شیعه، آخرین فریضهای دینی که بر پیامبر اکرم’ نازل شده است، موضوع ولایت و جانشینی آن حضرت بوده است که ایشان این فریضه را با اعلام ولایت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به انجام رسانده و درنتیجه، اسلام بهعنوان دین کامل از طرف خداوند معرفی شده است.
نظر دانشمندان اهلسنت پیرامون شأن نزول این آیه شریفه مختلف است. هرچند که بیشتر علمای اهلسنت درصدد انکار نزول این آیه در روز عید غدیر خم هستند؛ اما از بیان روایاتی که شأن نزول این آیه را عید غدیر میدانند، صرفنظر نکردهاند. در این بخش به بررسی روایات اهلسنت درباره شأن نزول آیه اکمال میپردازیم:
سیوطی در تفسیر «الدرالمنثور» و در ذیل آیه {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ}، روایات مختلفی را ذکر کرده است تا بیان کند که این آیه در غیر از روز عید غدیر نازل شده است؛ اما بعد از بیان آن روایات، دو روایت دیگر را از ابوسعید خدری و ابوهریره نیز نقل کرده است که این دو روایت گویای این مطلب است که آیه اکمال بعد از نصب امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بهعنوان جانشین پیامبر نازل شده است:
«ابن مردویه» و «ابن عساکر» بهاتفاق، از ابوسعید خدری نقل کردهاند: «لما نصب رسول الله’ علیا یوم غدیر خم فنادی له بالولایة هبط جبریل علیه بهذه الآیة {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ}» (سیوطی، الدر المنثور، ج2، ص259).
همین مفسر در ادامه سخن خویش به نقل از ابن مردویه، خطیب و ابن عساکر که همه اینها از ابوهریره نقل کردهاند، روایت میکند که او گفته است: در روز غدیر خم که 18 ذیالحجه هست، رسول اکرم’ فرمود: «کسی که من مولای او هستم، علی(علیه السلام) مولای اوست، در این هنگام آیه اکمال دین نازل شد»(همان).
حاکم حسکانی از مفسران قرن پنجم اهلسنت، شش روایت ذکر کرده است تا بیان کند که آیه مذکور در شأن حضرت علی(علیه السلام) نازل شده است. ایشان دو روایتی را که سیوطی در تفسیرش ذکر کرده است را مورد استناد قرار میدهد؛ اما علاوه بر آن روایات دیگری را نیز نقل میکند که در اینجا به بیان دو روایت از حاکم حسکانی میپردازیم:
«عن سعید بن جبیر عن ابن عباس قال بینما نحن مع رسول الله’ فی الطواف إذ قال: أ فیکم علی بن ابیطالب قلنا: نعم یا رسول الله فقربه النبی’ فضرب علی منکبه وقال: طوباک یا علی، أنزلت علی فی وقتی هذا آیة ذکری و إیاک فیها سواء: {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}؛ (مائده/3) ...» )حسکانی، شواهدالتنزیل لقواعد التفضیل، ص207(.
سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده است که او گفت: در موسم حج پیامبر’ در مکه بود که به علی(علیه السلام) ملتفت گردید و فرمود مبارک باد یا علی، همانا خداوند بر من آیه نازل فرمود که از آیات محکمه و غیر متشابهه است (صریح است) که در آن ذکر من و تو برابر است. (و آن آیه این است): امروز دین را بر شما کامل کردم... .(همان، ص208) خطیب بغدادی مورخ و محدث نامدار اهلسنت، به سند خود از ابوهریره روایت کرده است: پیامبر’ فرمود: «کسی که روز هجدهم ذی الحجّه را روزه بگیرد، معادل روزه شصت ماه برایش ثواب مینویسند» و این روز مصادف با روز غدیر خم است که پیامبر’ دست علی بن ابیطالب را گرفت و سپس از مردم پرسید: «آیا من نسبت به مؤمنان و مسلمانان از خودشان اولی نیستم؟» همه در جواب گفتند: بله، پیامبر’ (پسازاینکه این اقرار را از مسلمانان گرفت)، فرمود: «هر که من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست.» عمر بن خطاب گفت: ای فرزند ابوطالب! این فضیلت و مقام بر تو مبارک باشد، تو مولی و سرپرست من و تمام مسلمانان گشتی، سپس خداوند آیه شریفه «{الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ...} را نازل کرد» (خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج8، ص290).
از این روایات و روایات دیگری که در این زمینه از طریق شیعه و اهلسنت وارد شده است و به جهت رعایت اختصار از ذکر آنها پرهیز میشود، به دست میآید که آیه شریفه اکمال دین در روز عید غدیر و پیرامون نصب امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بهعنوان وصی و جانشین پیامبر اکرم’ بوده و گواه واضح و روشنی بر امامت و ولایت و خلافت آن حضرت(علیه السلام) است.
باوجود شواهد فراوانی قرآنی ـ روایی درزمینهٔ نزول آیه اکمال در روز عید غدیر خم؛ اما عده زیادی از دانشمندان اهلسنت بر پایه روایاتی که از عمر بن خطاب نقل میکنند، معتقدند که آیه اکمال در نهم ذیالحجه و در عرفات نازل شده است.
ازجمله کسانی که از این نظریه بهشدت دفاع نموده است تا بتواند نزول آیه اکمال را در روز عید غدیر مورد انکار قرار دهد، ابنتیمیه (م728) است، او میگوید: آیه اکمال در نهم ذیحجه در حجهالوداع در حال وقوف پیامبر در عرفات نازل گردید و هر کس بگوید آیهای از سوره مائده در غدیرخم نازل شده، دروغگوست و افتراء وارد کرده است (ابنتیمیه، منهاج السنة النبویة، ج7، ص315ـ317).
مشابه همین نظریه را ابن کثیر (م 774 هـ) که همعصر با ابنتیمیه است، بیان کرده و میگوید: ابن جریر گفته است: نزول این آیه در روزی که بین مردم اشتهار یافته، نبوده است و از طریق عوفی از ابن عباس روایت شده است که ایشان درباره آیه {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ} میگوید که این روز آن روزی که نزد مردم شناخته شده است، نیست... بلکه بدون هیچ شک و شبههای قول صحیح و ثواب این است که آیه اکمال در روز هشتم ذیالحجه که روز جمعهای بوده، در سرزمین عرفات نازل گردیده است (ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج3، ص25).
وی همچنین در کتاب سیره و تاریخ خود ابراز میدارد: روایتی که ضمره، از ابن شوذب، از مطر الوراق، از شهر بن حوشب، از أبو هریره نقل کرده است که: رسولخدا
دست علی را گرفت و فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه؛ و بعد از آن هم این آیه نازل شد: {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی}، و أبو هریره گفته است این آیه در روز غدیر خم نازل شده است و هر کس روز هجدهم ذیالحجه را روزه بگیرد، برای او ثواب روزه شصت ماه خواهد بود. بهدرستی که این حدیث دروغ و منکر است؛ چون این روایت با روایتی که در صحیح مسلم و بخاری از عمر بن خطاب آمده است، مخالفت دارد؛ چون در آن روایت، دارد که این آیه در روز جمعه و در صحرای عرفات درحالیکه رسول خدا در آنجا وقوف نموده بود، نازل شده است (ابن کثیر، السیرة النبویة، ج4، ص425؛ همو، البدایة و النهایة، ج5، ص232).
چنانچه مشاهده میشود، نظریه (شبهه) ابن کثیر در حقیقت مشابه همان نظریه ابنتیمیه است و هردو در تلاشاند که نزول آیه در روز غدیر را انکار نمایند؛ اما همانگونه که اشاره گردید، پشتوانه هردو قول روایتی است که از عمر ابن خطاب در نزول آیه اکمال نقل شده است. پیش از اینکه این نظریه مورد نقد و بررسی قرار بگیرد، روایات منقول از عمر را بیان میکنیم:
در صحیح بخاری و صحیح مسلم به نقل از عمر بن خطاب، نزول آیه اکمال را که آخرین آیه نازل شده بر پیامبر’ است، در روز جمعه، در عرفات و در حال وقوف پیامبر در آن مکان دانسته است. روایت اینگونه است:
«أَنَّ رَجُلاً مِنَ الْیهُودِ قَالَ لَهُ یا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ، آیةٌ فِی کِتَابِکُمْ تَقْرَءُونَهَا لَوْ عَلَینَا مَعْشَرَ الْیهُودِ نَزَلَتْ لاَتَّخَذْنَا ذَلِکَ الْیوْمَ عِیدًا. قَالَ أَیُّ آیةٍ قَالَ {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا}. قَالَ عُمَرُ قَدْ عَرَفْنَا ذَلِکَ الْیوْمَ وَالْمَکَانَ الَّذِی نَزَلَتْ فِیهِ عَلَی النَّبِیِّ’ وَهُوَ قَائِمٌ بِعَرَفَةَ یوْمَ جُمُعَةٍ». (بخاری، صحیح بخاری، ج1، ص16 ح 45؛ مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج8، ص239)؛ شخصی یهودی به عمر گفت: ای أمیرالمؤمنین! آیهای در قرآن شما مسلمانان است و آن را میخوانید که اگر ما یهود این آیه را میداشتیم، آن روز را عید
میگرفتیم. عمر گفت: کدام آیه؟ گفت: {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِیناً} عمر گفت: من زمان و مکان نزول این آیه را میدانم، این آیه در حالی که پیامبر در عرفات وقوف کرده بود و روز جمعه بود، نازل شد.
مشابه همین روایت دو روایت دیگر نیز از عمر ابن خطاب نقل شده است؛ اما با تفاوت اینکه وقت نزول آیه را در زمان دیگر میداند:
روایتی که نزول آیه اکمال دین را در شب جمعه و در عرفات میداند: نسائی در سنن خود با سند صحیح نقل میکند که آیه اکمال در شب جمعه نازل شده است: شخصی یهودی به عمر گفت: اگر این آیه بر ما نازل شده بود، آن روز را عید میگرفتیم: {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ} عمر گفت: من روز و شبی را که این آیه در آن نازل شد را میدانم؛ این آیه شب جمعه، درحالیکه همراه رسولالله’ در عرفات بودیم نازل شد (نسائی، سنن نسائی، ج5، ص251).
روایتی که نزول آیه اکمال را «لیله جمع» یعنی: شب وقوف در مزدلفه میداند: این روایت را مسلم در صحیحش از عمر بن خطاب دارد که بیانگر آن است که آیه اکمال در «لیله جمع» یعنی همان شب عیدی که مسلمانان بعد از اتمام وقوف به عرفات بهسوی منی، حرکت میکنند، نازل شده است: شخصی یهودی به عمر گفت: اگر این آیه بر ما یهود نازل شده بود: {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِیناً} روزی را که این آیه در آن نازل شده بود را عید اعلام میکردیم، عمر گفت: من روز و ساعت و مکان نزول این آیه را میدانم، این آیه در لیله جمع (شب حضور در مزدلفه) درحالیکه ما با رسولالله’ در عرفات حضور داشتیم، نازل شد (مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج4، ص239).
پس ابنتیمیه و ابن کثیر و عدهای دیگر از اهل علمای اهلسنت با استناد به این روایات بر این اعتقادند که آیه اکمال در غدیر خم نازل نگردیده؛ بلکه در روز جمعه و در عرفات نازل شده است. در حقیقت امثال ابنتیمیه و ابن کثیر تلاش میکنند که این شبهه را تقویت نمایند که اصلاً آیه اکمال در غدیر خم نازل نشده تا بخواهد دلیلی بر ولایت امام علی(علیه السلام) باشد.
شواهد بسیاری از آیات و روایات بیانگر آن است که آیه اکمال دین در غدیر خم نازل گرده است، بااینحال اهلسنت روایاتی را از عمر بن خطاب بیان میکنند که نزول آیه مذکور را در عرفه دانسته است. این روایات از اشکالات متعددی برخوردار است که در ذیل به بیان برخی از این اشکالات پرداخته میشود:
بسیاری از صحابه ازجمله ابوهریره و ابوسعید خدری نزول این آیه را در روز هجدهم ذیالحجه (روز غدیر) دانستهاند، چنانچه روایات در این زمینه بیان گردید.
روایاتی که بخاری و مسلم در این رابطه نقل کردهاند، سند همه آنها به عمر و معاویه منتهی میشود و قول این دو نفر در این زمینه مورد قبول نیست؛ چراکه هم عمر و هم معاویه در قول به اینکه نزول این آیه در روز غیر از عید غدیر باشد، ذینفع هستند؛ چنانکه محمدحسین مظفر در کتاب دلائل الصدق نویسد:
آنچه از صحیحین نقل میشده، از روایات عمر و معاویه است که خود، اصل پیمانشکنی غدیر بوده، پس چگونه میتوان روایت او را معتبر شمرد؟! ضمن اینکه روایت فضل برای مخالفین او حجّت نیست؛ ازاینرو باید پرسید که فضل چگونه میخواهد به روایتی برای ما استدلال کند که به اعتقاد ما ساخته عمر یا دوستان اوست؟ (مظفر، دلائل الصدق، ج5، ص168).
روایاتی که نزول آیه اکمال دین را در عرفات میدانند، راوی آنها عمر و معاویه است و حال با توجه به اینکه در مراسم حج و عرفات چندین هزار صحابی وجود داشته است و تنها این دو نفرند که این مطلب را نقل میکنند، چگونه میشود که این آیه در آنجا نازل شده باشد و دیگران چیزی نشنیدهاند؟! (مرتضوی، آیات ولایت در قرآن، ج3، ص46).
روایت عمر بن خطاب که اخیراً ذکر شد و نزول آیه اکمال را در عرفات و در روز جمعه میداند، متعارض با تعدادی از روایات دیگر است که در همین رابطه آمده است. ازجمله دو روایت دیگر از خود عمر بن خطاب که ذکر آن نیز گذشت که اولی نزول آیه را در شب
جمعه در عرفات و دیگری در «لیله جمع» (شب وقوف در مزدلفه) میدانست. ضمن اینکه روایت مذکور با آنچه از ابن عباس با سند معتبر آمده است که آیه اکمال روز دوشنبه نازل شده است، در تعارض است: طبرانی با سنده خود از ابن لهیعه، از خالد بن أبی عمران، از حنش بن عبدالله صنعانی، از ابن عباس، اینگونه روایت کرده است:
«ولد نبیکم’ یوم الاثنین، ویوم الإثنین خرج من مکة، ودخل المدینة یوم الاثنین، وفتح بدراً یوم الاثنین، ونزلت سورة المائدة یوم الاثنین {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ} ورفع الرکن یوم الاثنین». (طبرانی، المعجم الکبیر، ج12، ص183).
بنابراین روایتی که میگوید آیه اکمال روز دوشنبه نازل شده، منافات دارد با روایت عمر بن خطاب در صحیح بخاری که صراحت دارد بر اینکه این آیه روز جمعه نازل شده است.
اشکال مهم دیگری که بر نظریه نزول آیه در عرفه ( شب یا روز) وارد میشود، عدم سازگاری آن با تاریخ وفات رسول خدا’ است. فخر رازی میگوید: «مورخان و محدثان اتفاقنظر دارند که پیامبر اسلام’ پس از نزول این آیه شریفه بیش از 81 یا 82 روز عمر نکرده... (فخر رازی، التّفسیر الکبیر، ج11، ص139 (و از طرفی دیگر اهلسنت معتقدند که پیامبر اسلام’ در روز دوازدهم ربیعالاول به دنیا آمده است و اتفاقاً بنا بر قول مشهور اهلسنت در روز دوازدهم ربیعالاول نیز رحلت نموده است (ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج6، ص365).
حال با کمی تأمّل پیمیبریم که این مدت زمان تنها با مبدئیّت هجدهم ذیالحجه سازگاری دارد، نه روز نهم عرفه.
توجه به مباحث گذشته بهخوبی این نتیجه را برای ما به ارمغان میآورد که نزول آیه اکمال در روز غدیر بوده و روایاتی که نزول آن را در روز عرفه میداند، به دلایل مختلف مورد پذیرش نیست.
بااینحال اگر از همه این مستندات چشمپوشی نموده و نظریه نزول آیه شریفه اکمال
دین را در روزی غیر از غدیر(روز عرفه) بپذیریم، بازهم منافات با نزول آن در منزلت امیرالمؤمنین(علیه السلام) ندارد؛ چراکه جمع روایات وارده درباره نزول آیه اکمال ممکن است.
علامه طباطبایی میفرماید: «جایز است که بگوییم: خداوند سبحان معظم سوره را که در آن آیه «اکمال» و امر ولایت است، در روز عرفه نازل کرده است؛ ولی پیامبر’ ابلاغ و بیان ولایت را بهروز غدیر خم در هجدهم ذیالحجه موکول کرد، گرچه آن را در روز عرفه تلاوت کرده بود؛ و اینکه در برخی از روایات آمده که نزول آیه در روز غدیر است، بعید به نظر نمیرسد که مراد تلاوت حضرت همراه تبلیغ امر ولایت باشد که در آن روز انجام گرفته است؛ بنابراین توجیه بین روایات تنافی وجود ندارد.» (طباطبایی، المیزان، ج6، ص197ـ 196).
مفسر معاصر آیتالله جوادی آملی نیز در جمع اقوال درباره نزول آیه اینگونه بیان میدارد:
«البته میتوان گفت که خدای سبحان بخش اعظم این سوره، ازجمله آیه اکمال دین و مسئله ولایت را روز عرفه نازل کرده و پیامبراکرم’ ضمن تلاوت آنها در روز عرفه، بیان ولایت را تا روز غدیر خم به جهت مصالحی به تأخیر انداخته است؛ بنابراین روایاتی که نزول آیه ولایت را روز غدیر میدانند، بر تلاوت آیه در روز غدیر، مقارن تبلیغ امر ولایت حمل میشوند.» (جوادی آملی، تسنیم، ج21، ص484).
برخی از علمای اهلسنت بعد از بیان روایاتی مبنی بر نزول آیه اکمال در روز غدیر درصدداند که این روایات را جعلی و دروغ بپندارند، ازجمله ابن کثیر بعد از بیان روایت میگوید:
«فأما الحدیث الذی رواه ضمرة، عن ابن شوذب، عن مطر الوراق، عن شهر بن حوشب، عن أبی هریرة، قال: لما أخذ رسول الله’ بید علی قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، فأنزل الله عزوجل: {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی} قال أبوهریرة: وهو یوم غدیرخم، من صام یوم ثمان عشرة من ذیالحجة کتب له صیام ستین شهراً. فإنه حدیث منکر جداً، بل کذب؛ لمخالفته لما ثبت فی
الصحیحین عن أمیرالمؤمنین عمر بن الخطاب أن هذه الآیة نزلت فی یوم الجمعة یوم عرفة، ورسول الله’ واقف بها» (ابن کثیر، السیرةالنبویة، ج4، ص425؛ البدایة والنهایة، ج5، ص232).
آیتالله میلانی در پاسخ ابن کثیر اینگونه مینگارد:
سخن ابن کثیر در رد این روایت بدون شک باطل است؛ چراکه خود او اعتراف دارد به اینکه روایت مذکور را «ضمره» از «ابن شوذب» و او از «مطرالوراق» از «شهر بن حوشب» و ایشان از «ابوهریره» نقل کردهاند که همه این راویان از رجال صحاحاند. ضمره و ابن شوذب از کسانی هستند که ترمذی، ابیداوود، ابنماجه و نسائی در سنن خود از آنها روایت نقل میکنند. مطر الوراق و شهر ابن حوشب نیز از جمله راویانی است که هم صحیح مسلم و هم صحاح چهارگانه مذکور از او روایت نقل کردهاند؛ و روایتی را که یکی از اصحاب صحاح از کسی نقل کرده باشد، در نزد اهلسنت دلیل بر این است که آن شخص عادل، قابل اعتماد و در ضبط احادیث دقیق بودهاند (میلانی، نفحات الأزهار، ج8، ص269).
حال سؤال این است که چگونه ابن کثیر حدیثی را که اهلسنت از افرادی نقل کردهاند که بهعنوان رجال صحاح شناخته میشوند و بر آنها اعتماد دارند، کذب میشمرد؟!
علاوه بر روایاتی که قبلاً بیان گردید که به صراحت نزول آیه اکمال دین را در روز غدیر خم میدانستند، قرائن دیگری نیز در آیات و روایات وجود دارد که بر این مطلب دلالت میکند، در اینجا به دو قرینه اشاره میکنیم:
قرآن کریم در سوره نور میفرماید:
{وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعْبُدُونَنی لا یشْرِکُونَ بی شَیئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُون} (نور/ 55)؛ «خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، وعده میدهد که قطعاً آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد، همانگونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید و دین و آیینی
را که برای آنان پسندیده، پابرجا و ریشهدار خواهد ساخت و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدّل میکند، آنچنانکه تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من نخواهند ساخت؛ و کسانی که پسازآن کافر شوند، آنها فاسقاند».
در این آیه خداوند متعال به مؤمنان وعده میدهد که دینی را که برای آنها پسندیده، در روی زمین مستقر میسازد. با توجه به اینکه سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده است و با دقت در جمله {وَرَضیتُ لَکُمُ الْاسْلامَ دیناً}؛ (مائده/ 3) در آیه اکمال دین، چنین نتیجهای به دست میآید که دین اسلام در صورتی در روی زمین مستحکم و ریشهدار خواهد شد که با ولایت توأم باشد؛ زیرا این همان دینی است که خدا پسندیده است و وعده استقرار و استحکامش را داده است (مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج4، ص268).
علامه طباطبائی در تفسیر المیزان بعد از ذکر این روایت، از تمامی شبهاتی را که درباره این سوره و ارتباط آن با واقعه غدیر وارد شده است، پاسخ داده و مینویسد:
«این معنا به چند طریق از طرق شیعه نیز نقل شده و بعضی از علما آن را رد کردهاند که حدیثی جعلی است، چون سوره معارج در مکه نازل شده؛ ولی خواننده عزیز توجه نمود که گفتیم در مکی بودن این سوره اشکال است» )طباطبایی، المیزان، ج20، ص13(.
همانطوری که بیان گردید، علمای شیعه در راستای شأن نزولی که برای آیه ذکر کردهاند، تردیدی در معنای «یوم» نداشته و معتقدند که منظور از «الیوم» در آیه اکمال، همان روز غدیر است که به علت نصب امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بهعنوان جانشین پیامبر’ است. ملاحظه میشود که دیدگاه شیعه در تبیین مراد از الیوم در آیه شریفه کاملاً شفاف و روشن است؛ اما مفسران اهلسنت ازآنجاییکه نتوانستهاند بهصورت قطعی روزی را باآنهمه عظمت و اهمیتی که در آیه به آن اشاره گردیده است، پیدا کنند، در تفسیر اینکه مراد از «الیوم» چه روزی بوده است؟ احتمالات گوناگونی مطرح کردهاند که در ذیل
بهصورت اجمال به بیان هرکدام و پاسخ آنها پرداخته میشود:
مراد از «یوم» معنای مجازی آن است؛ فخر رازی از مفسران اهلسنت معتقد است که کلمه «الیوم» در این آیه در معنای حقیقی خود به کار نرفته است بلکه معنای مجازی دارد و آن این است که یوم در اینجا به معنای دوران و یک برههای از زمان است نه اینکه یک قطعه کوتاه از زمان (یک روز). به تعبیر دیگر اینکه منظور از آیه روز خاص و حادثه ویژهای نیست بلکه از شروع دوران عظمت اسلام و فرارسیدن دوران یأس و ناامیدی کفار خبر میدهد . مثلاً اینکه در تعبیر عامیانه رایج است که گفته میشود: « دیروز جوان بودم و امروز پیر شدم» یعنی دوران جوانی گذشت و حالا دوران پیری رسیده است (فخر رازی، مفاتیح الغیب، ج11، ص288).
پاسخ این نظریه روشن است؛ زیرا برای استعمال یکلفظ در معنای مجازی نیاز به این است که قرینهای باشد و در اینجا هیچ قرینهای وجود ندارد که بیانگر این باشد که مراد از یوم معنای مجازی آن است.
منظور از «الیوم» روز عرفه آخرین حج پیامبر’ است؛ برخی احتمال دادهاند که مراد از «الیوم» روز عرفه سال دهم هجرت (حجةالوداع) است و گفتهاند که این آیه و آیات پیش از آن، در آن روز نازل شده و احکام اسلام را کامل کرده و بقایای جاهلیت را باطل ساخته است (رشیدرضا، تفسیر المنار، ج6، ص155؛ آلوسی، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج3، ص233).
در پاسخ به این نظریه، باید گفت: خصوصیاتی که در آیه ذکر شده، بر روز عرفه تطبیق نمیکند؛ چراکه در آن روز حادثه شگفتی پیش نیامده تا سبب یأس کافران و تکمیل دین شود (جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج21، ص581). اگر منظور ناامیدی مشرکان قریش از پیروزی بر دین مسلمانان باشد، این مسئله در روز فتح مکه، در سال هشتم هجرت واقع شده است، نه روز عرفه سال دهم. اگر هم مراد ناامیدی مشرکان عرب باشد، این واقعه در روز نزول آیه برائت در سال نهم هجرت اتفاق افتاد؛ و اگر مقصود ناامیدی تمام کفّار باشد ـ
که شامل یهود، نصاری، مجوس و غیر آنها هم بشود ـ باید گفت: آنها در آن هنگام از غلبه یافتن بر مسلمانان مأیوس نشده بودند؛ زیرا در آن روز، اسلام قدرتی در خارج از جزیرةالعرب پیدا نکرده بود (کریمی، امامت از دیدگاه عقل و نقل، ص77).
شاید گفته شود که انجام دادن مناسک حج با حضور پیغمبر اکرم’ که تعلیم علمی و عملی آن را همراه داشت، حادثه بزرگی بود که در روز عرفه سال دهم هجری رخ داد و سبب تکمیل دین و یأس کافران گردید. این احتمال تأیید میکند که این بخش از آیه جدای از صدر و ذیل نازل شده باشد؛ ولی مانند برخی دیگر از احتمالات نادرست است؛ زیرا نخست اینکه چنین حجّی مایه کمال حج است، نه کمال دین و تمام آن؛ زیرا حج هرچند هم باشکوه برگزار شود، نمیتواند مایه ناامیدی کافران شود. مناسک و اماکن و مواقف حج، بیحضور امام معصوم(علیه السلام) که رهبری امت اسلامی را بر عهده بگیرد، چگونه میتواند مایه یأس کافران شود؟! دوم اینکه: پیغمبر اکرم’ حدود هشتاد روز بعد از روز عرفه حجةالوداع زنده بودند و برخی از احکام و آیات در این مدت نازل شدند، (مانند آیه ربا و آیه کلاله) ازاینرو نمیتوان مدعی شد روز عرفه دین به کمال نهایی خود رسیده باشد (جواد آملی، تفسیر تسنیم، ج21، ص580).
مراد از الیوم روز فتح مکه است؛ بعضی گفتهاند مراد از این روزی که دین کامل شد، روز فتح مکه است. در روز فتح مکه بود که مسلمانان پیروز شدند، مکه را به تسخیر خویش درآوردند و بتها را شکستند. در این روز بود که بعد از شکستی که مشرکین مکه خوردند، احساس یأس و ناامیدی کردند.
این احتمال نیز درست نیست؛ زیرا آیه شریفه دلالت به اکمال دین دارد و ما میدانیم که بعد از فتح مکه دین خدا کامل و نعمتش تمام نشده بود، چون فتح مکه در سال هشتم هجرت اتفاق افتاد و بسیاری از واجبات دینی اسلام بعدازاین سال نازل شد و بسیاری از حلالها و حرامها بین فتح مکه و بین درگذشت رسول خدا’ تشریع گردید. علاوه بر اینکه جمله: «الَّذِینَ کَفَرُوا» انحصاری به مشرکین عرب ندارد؛ بلکه میفرماید بهطورکلی
کفار دنیا از دین مسلمانان مأیوس شدند، دلیل بر این معنا معارضات و عهد و پیمانهایی است که بعد از فتح مکه هم چنان علیه مسلمانان معتبر و محترم شمرده میشد و مشرکین عرب همچنان طبق مراسم جاهلیت به حج میآمدند و مراسم شرک را در آنجا انجام میدادند؛ زنها لخت مادرزاد و مکشوف العوره طواف میکردند تا آنکه رسول خدا’، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را با آیات سوره برائت بدانجا گسیل داشت و بقایای رسوم جاهلیت را ابطال نمود (طباطبایی، المیزان، ج5، ص274).
و دیگر اینکه ظاهر کلمه «الیوم» در دو جمله مخالف است و چنانچه مراد سال هشتم فتح مکّه بود که دو سال قبل از حجةالوداع واقع شده، باید نامی از فتح مکه برده میشد و یا کلمه «ذلک الیوم» گفته میشد.
برخی احتمال دادهاند که مراد روزی است که احکام اسلامی درباره گوشتهای حلال و حرام نازل شد که در آیه، احکام آن آمده است؛ پاسخ این نظریه نیز چنین است که مراد از «الیوم» روز نزول احکامی که در آیه آمدهاند نیز نیست؛ برای اینکه دو بخش کلامی و فقهی آیه با یکدیگر پیوندی ندارند و شاید نزول جداگانهای داشته باشند، چنانکه روایات شأن نزول نیز به این نکته اشاره دارد، چون به بخش کلامی آن پرداخته و نسبت به صدر و ذیل آنکه بخش فقهی است، ساکت است. افزون بر این، نزول چند حکم فقهی که محتوای آن پیشتر در سورههای «بقره»، «انعام» و «نحل» آمده بود، از چنان اهمیتی برخوردار نبود تا مایه تکمیل دین و یأس کافران شود، وگرنه در موارد دیگر نیز باید آیهای نظیر این آیه (گویای اکمال دین و یأس کافران) نازل میشد (جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج21، ص579).
مراد از آن نزول آیات اول سوره برائت و اعلام آن در سال نهم هجرت است که تمام محیط جزیرةالعرب را برای مشرکان ناامن کرد و آنها را در تنگنا قرار داد، بهطوریکه نهتنها نمیتوانستند به سنتهای جاهلی خود عمل کنند، بلکه اجازه نداشتند به مسجد حرام درآیند: چنانچه قرآن کریم میفرماید: {یا أیهَا الَّذینَ آمَنوا إنَّمَا المُشرِکونَ نَجَسٌ فَلا یقرَبُوا المَسجِدَ الحَرامَ بَعدَ عامِهِم هذا} (توبه/28).
این احتمال هم بههیچوجه قابلقبول نیست؛ زیرا مشرکان عرب هرچند که بعد از نزول سوره برائت و برچیده شدن بساط شرک از دین مسلمانان مأیوس شدند و رسوم جاهلیت محو شد؛ اما دین اسلام هنوز کامل نشده بود، چون فرائض و احکامی بعد از سوره برائت نازل شد، ازآنجمله فرائض و احکامی است که در سوره مائده آمد و مفسران اتفاق دارند بر اینکه سوره مائده در اواخر عمر رسول خدا’ نازل شده و همه میدانیم که بسیاری از احکام حلال و حرام و حدود و قصاص در این سوره است (طباطبایی، المیزان، ج5، ص275(.
با رد این احتمالات این نتیجه به دست میآید، آنچه روزنه امید کفّار را مسدود ساخت و آنان را در گرداب یأس فروبرد، آن بود که خداوند کسی را به جانشینی پیامبر اکرم’ منصوب نمود که خط رسالت را تداوم میبخشید، احکام و معارف دین را حفظ مینمود و ارشاد، هدایت و تدبیر امور جامعه اسلامی را پس از رسول خدا’ بر عهده میگرفت (کریمی، امامت از دیدگاه عقل و نقل، ص81).
مطلب دیگری که در آیه اکمال مطرح است، تفسیر جمله {أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُم} است و اینکه مراد از اکمال دین چیست؟ دانشمندان و مفسران شیعه در تفسیر آن، همان رویه ثابت را در پیشگرفته و بر اساس همان اعتقادی که درزمینه نزول آیه داشتهاند، گفتهاند که کمال دین با نصب جانشینی پیامبر’ صورت گرفته است؛ اما مفسران اهلسنت در اینجا نیز نظریههای مختلفی را ارائه دادهاند که هیچکدام خالی از اشکال نیست.
از مباحثی که بیان گردید، نتایج ذیل به دست آمد:
نزول آیه شریفه اکمال بر اساس قرائن عقلی و نقلی متقن در روز هجدهم ذیالحجه، در هنگام بازگشت پیامبراکرم’ از حجةالوداع، در سرزمین غدیرخم و در پی منصوب
شدن امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بهعنوان جانشین از طرف رسول گرامی اسلام’ نازل شده است و روایات و اقوال کسانی که نزول آیه را در روز عرفه میدانند، با دلایل مختلف مورد اشکال است. برفرض پذیرش روایات در این زمینه، بازهم منافاتی بابیان آیه از سوی پیامبر اکرم’ در غدیر خم ندارد.
منظور از «الیوم» در آیه که با ویژگیهای چون: مأیوس شدن کفّار، کامل شدن دین، اتمام نعمت الهی و رضایت خدا به نهایی بودن دین اسلام، توصیف شده است، همان روز ولایت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است و هیچ روز دیگری در تاریخ اسلام، از آن اهمیت برخوردار نبوده است که بتواند مایه یأس و ناامیدی کفار و مشرکان گردد. تنها روزی که میتواند ناامیدی آنان را به دنبال داشته باشد، همان پیوند نبوت پیامبر اکرم’ با امامت است.
مقصود از «اکمال دین»، کامل شدن ارکان آن توسط ولایت و امامت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است؛ زیرا با ادامه نبوت از کانال امامت است که دین به قله کمال خود خواهد رسید؛ و منظور از اتمام نعمت، نیز نعمت ولایت خواهد بود و هر احتمالی غیرازاین دارای اشکال بوده و نمیتواند کمال دین را تضمین نماید.
قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
ابن اثیر، البدایه والنهایه، تحقیق: علی شیری، بیروت، دار احیاء التراث العربی چاپ اول، سال 1408هـ . ق.
ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1420ق.
ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمرو، تفسیر القرآن العظیم (ابن کثیر)، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ: 1419 ق، ج3 .
ابن کثیر، السیرة النبویة، تحقیق: مصطفی عبد الواحد، ناشر: دار المعرفه بیروت، 1395هـ . ق.
آلوسی، سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415.
بخاری، ابوعبدالله محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، داراحیاء الثراث العربی، 1400ق.
جمعی از نویسندگان، اندیشه دینی، ج1، نرم افزار زمزم 5(مجموعه آثار پژوهشکده تحقیقات اسلامی).
جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، قم، انتشارات اسراء، بیتا.
حاکم نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، الجامع الصحیح، بیروت، دار الفکر (طبعة مصحّحة)، بیتا.
حسکانی عبید الله بن احمد، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1411 ق.
خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، تحقیق: عطا، مصطفی عبدالقادر، بیروت، دار الکتب العلمیه، بیتا.
رازی، فخر الدین (544 ـ 604 ق)، تفسیر کبیر (مفاتیح الغیب)، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1411 ق ـ 1990 م.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، ناشر: دارالعلم الدار الشامیة، دمشق بیروت، 1412 ق.
رشیدرضا، محمد، تفسیر القرآن الحکیم (تفسیر المنار)، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1426.
سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، 1404.
طباطبایی، سید محمدحسین، ترجمه المیزان، ترجمه: سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعهی مدرسین حوزه علمیه قم، 1374 ش.
طبرانی، سلیمان بن أحمد بن أیوب، المعجم الکبیر، کتاب الإیمان، تحقیق: حمدی عبدالمجید السلفی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، بیتا.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، تهران، انتشارات ناصرخسرو، 1372ش.
فیروزآبادی، محمد ابن یعقوب، بصائر ذوی التمییز فی لطائف الکتاب العزیز، تحقیق محمد علی النجار، مصر، 1406.
فیومی مقری، احمد بن محمد، المصباحالمنیر، قم، دارالهجره، یکم، 1405ق.
کریمی، جعفر، امامت از دیدگاه عقل و نقل، تهران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی معاونت ولی فقیه، 1379.
کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، الکافی، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، 1407 ق.
مرتضوی، سید محمد، آیات ولایت در قرآن، قم، آشیانه مهر، چاپ اول، 1390.
مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقائد، قم، شرکت چاپ و نشر بینالملل سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ هفدهم، 1384.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360 ش.
مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، تهران، صدرا، 1388.
مظفر، محمدحسن، دلائل الصدق لنهج الحق، قم مؤسسة آل البیت(علیهم السلام) لاحیاء التراث، بیتا.
مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ: اول 1374.
میلانی، سید علی، نفحات الأزهار، قم، مهر، چاپ: اول، 1414ق، 1. ابی عبدالرحمن احمد بن شعیب، سنن نسائی، تحقیق: عبد الغفار سلیمان البنداری / سید کسروی، بیروت، ناشر: دار الکتب العلمیه چاپ1ـ 1411ق.
محمد احسانی(1)
1) . استادیار و عضو هیئت علمی جامعة المصطفی العالمیة؛ mohammadehsanni@gmail.com
این مقاله به بررسی غدیر در آئینه تربیت علی(علیه السلام) با استفاده از علوم تربیتی و روانشناسی با روش توصیفی ـ تحلیلی بهصورت کتابخانهای پرداخته است. هدف عمده پژوهش، اثبات حقانیت علی بن ابیطالب(علیه السلام) در تصدی جانشینی بلافصل رسولالله الاعظم(صلی الله علیه واله) است که با توجه به یافتههای غیرقابلتردید علوم جدید (تربیتی و روانشناسی) و پرورش مستقیم علی(علیه السلام) تحت تربیت مستقیم پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) و همچنین همراهی طولانیمدت ایشان با پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله)، این موضوع مسلم است و خدشهای در آن راه ندارد. چنانکه خدای متعال در قرآن کریم ازنظر تربیتی، علی(علیه السلام) را نفس رسولالله(صلی الله علیه واله) خوانده و در قضیه مباهله با پیامبر(صلی الله علیه واله) شرکت کرده است. برعکس فاصله تربیتی دیگر اصحاب پیامبر(صلی الله علیه واله) با آن حضرت خیلی زیاد است و به لحاظ تربیتی و روانشناختی هیچ سنخیتی با ایشان ندارند. این موضوع از مقایسه تربیتی علی(علیه السلام) از نوزادی تا جوانی و زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه واله) با هر یک از صحابه آن حضرت بهوضوح قابلفهم و درک است. ویژگیهای غدیر که از سیره عملی رسولالله(صلی الله علیه واله) تا زمان رحلت آن بزرگوار به دست میآیند، تأییدکننده هدف یادشده در این تحقیق است.
کلید واژهها: تربیت، غدیر، شخصیت، علی(علیه السلام) ، اصحاب، افضلیت.
غدیر از رویدادهای مهم تاریخ اسلام است و به اعتراف اغلب تاریخنگاران شیعه و سنی قضیهای به این عظمت در اسلام وجود ندارد.چراکه غدیر روز تعیین خلافت، روز به
ثمر نشستن زحمات بیستوسهساله رسول خدا(صلی الله علیه واله) و روز تعیین سرنوشت مسلمانان است. رویداد غدیر ابعاد گوناگون دارد که بسیاری از ابعاد آن بهوسیله دانشمندان شیعه و سنی بهویژه عالم بزرگوار علامه امینی در کتاب شریف الغدیر بررسی شده است، و آنچه مستقلاً درباره آن نوشته نشده بُعد تربیتی غدیر است. به نظر میرسد مهمترین جنبه غدیر نقش تربیت در آن است که در این نوشتار این موضوع با استناد به آیات و روایات و یافتههای علوم تربیت و روانشناسی مورد بررسی قرار میگیرد. تربیت انسان و نحوه شکلگیری ساختار شخصیت او از این نظر بسیار مهم است. روان شناسان و کارشناسان امور تربیتی بر نقش تربیت در دوره کودکی بسیار تأکید کردهاند. درواقع همه رفتارها و عملکرد انسان را در بزرگسالی معلول نحوة تربیت وی دانستهاند. ازاینرو، توجه به این امر بسیار مهم به نظر میرسد و علاوه بر دهها دلیل نقلی و غیر نقلی دیگر حقانیت علی(علیه السلام) را در مسئله جانشینی رسولالله(صلی الله علیه واله) به اثبات میرساند.
مسئله خلافت رسولالله(صلی الله علیه واله) دارای پیشینه طولانی است و از زمان رحلت آن بزرگوار و حتی در حال حیات ایشان مورد بحث و گفتوگو میان مسلمانان بوده است. موضوعی که از آن زمان تاکنون توافقی میان مسلمانان پیرامون آن حاصل نشده و مذاهب گوناگون اسلامی بر همین اساس شکل گرفته است. بااینحال، هر مسلمانی حق دارد برای اثبات حقانیت عقیده و مذهب خود با استناد به قرآن و سنت و علوم جدید تحقیق کند و بهصورت منطقی و مستدل موضوع را برای خود و دیگران به اثبات برساند. بنابراین، مسئله پژوهش حاضر خلافت رسولالله(صلی الله علیه واله) است که بر اساس دلایل متقن و یقینی چه کسی شایسته آن مقام بوده است؟ گذشته از قرآن و سنت رسولالله(صلی الله علیه واله)، علوم جدید و بهخصوص یافتههای دانش تربیت و روانشناسی در این زمینه چه روشنگری میتواند داشته باشد؟ بر این اساس، سؤالهای تحقیق بهصورت روشن بدین شرح است: سیمای غدیر در آئینه تربیت چگونه است؟ آیا نحوه تربیت علی بن ابیطالب(علیه السلام) در احراز خلافت وی از رسولالله الاعظم(صلی الله علیه واله) نقشی داشته است؟
اهمیت موضوع از بیان مسئله تا حدودی روشن شد و اینکه لازم است در این زمینه تحقیقی بیشتر صورت گیرد تا ابعاد قضیه غدیر بهعنوان یک موضوع دینی، مذهبی، سیاسی ـ اجتماعی و... روشنتر گردد. هرچند واقعه غدیر اجمالاً روشن است و کتابها و مقالات متعدد زوایای مختلف آن را بررسی و روشنگری کردهاند، مخصوصاً کتاب گرانسنگ «الغدیر» نمونه عینی آن است؛ ولی زمینه پژوهش در مورد غدیر باز و هنوز قابل بررسی بیشتر است. با نظر به رونق گرفتن علوم جدید و رشد فزاینده آن مناسب است برای اثبات غدیر و حقانیت ولایت و خلافت علی(علیه السلام) از این دانشها نیز کمک گرفت و بهویژه از منظر تربیت این موضوع را برجسته ساخت. این تحقیق درصدد است همانگونه که در عنوان اصلی آمده است «سیمای غدیر» را «در آئینه تربیت» جستوجو کند و شایستگی امام علی(علیه السلام) را از این جهت به اثبات برساند.
فرضیه پژوهش این است که از منظر تربیت، جز شخصیت علی بن ابیطالب(علیه السلام) کسی صلاحیت جانشینی رسولالله(علیه السلام) را نداشت. بدین ترتیب، هدف عمده تحقیق برجستهسازی نقش و نگار تربیت در سیمای غدیر است که در آئینه تربیت قابل پیگیری است و درنتیجه اثبات حقانیت خلافت بلافصل علی(علیه السلام) از منظر تربیت به اثبات میرسد. این موضوع با روش توصیفی- تحلیلی و با استناد به متون دینی، تربیتی و روانشناختی در فضای کتابخانه حقیقی و مجازی مورد بررسی قرار میگیرد.
شناخت مفاهیم کلیدی و معرفی آنها به مخاطبان قبل از ورود به مباحث اصلی ضرورت دارد و باید به تبیین مفهومی کلید واژگان تحقیق پرداخت. چراکه این کار هم به پژوهشگر کمک میکند، با آگاهی کافی به اجرای پژوهش بپردازد و هم به خوانندگان یاری میرساند تا به درک و فهم درست از موضوعات بررسی شده در تحقیق نائل گردند. بدون تعریف کلمات اصلی و بیان منظور از آنها نمیتوان به اهداف تحقیق دست یافت. چه اینکه هر کلمهای بهکاررفته در تحقیق ممکن است چندین معنا داشته باشد که بدون تعیین معنای
موردنظر به دلیل ابهام مفهومی هم نویسنده و هم خواننده هر دو دچار مشکل میشوند. ازاینرو، این قسمت از نوشتار به تعریف مفاهیم کلیدی و پرکاربرد در تحقیق میپردازد.
منظور از «تربیت» در این مقاله، فراهم ساختن زمینه پرورش و هدایت تواناییها و به فعلیت رساندن استعدادهای بالقوه متربی است؛ بهگونهای که وی با اختیار خود راه درست را انتخاب نموده مسیر تکامل را بپیماید. به عبارت بهتر تربیت عبارت است از: مجموعه فعالیتهای منظم و هدفمند که مربی برای متربیان ارائه میدهد تا تغییرات مطلوب در جهت کمالات مادی و معنوی در آنها ایجاد گردد. تربیت در این تحقیق به معنای خاص آن در مقابل تعلیم و تربیت است که جنبه عملی دارد و اغلب به پردازش شخصیت متربی میپردازد. عنصر اصلی تربیت «ایجاد تغییر» در متربی است که فعالیتهای تربیتی بدان منظور صورت میگیرد. تغییر در ابعاد مختلف شناختی، انگیزشی و رفتاری تربیتپذیر قابل تحقق است که بر اساس هدفگذاری مربی در فرایند تربیت تعیین میشود. تغییر در جسم، در نفس یا هر دو، در نگرش و رفتار بر اساس اهداف تربیتی متفاوت است، ولی منظور اصلی در این پژوهش پرورش نفسانی و روحانی متربی است که او را جهت تصدی امور مهم آماده میسازد. آئینه تربیت به کارکرد و محصول آن اشاره دارد که پس از اجرای فرایند پرورش در شخص متربی قابل مشاهده است.
«غدیر خم» نام سرزمینی است در «جزیرةالعرب» واقع میان مکه و مدینه که بر سر راه حاجیان قرار دارد و ازآنجا راه اهالی مصر، مدینه، عراق و شام از یکدیگر جدا میشود. وجه نامگذاری به خاطر وجود برکهای در این محل است که در آن آب باران جمع میشده، به این نام شهرت یافته است. غدیر خم ازنظر جغرافیای در حدود ۳و۴ کیلومتری جحفه واقع شده و جحفه در ۶۴ کیلومتری مکه قرار دارد که یکی از میقاتهای پنجگانه حاجیان است.
غدیر خم به سبب وجود آب و چندین درخت کهنسال، محل توقف و استراحت کاروانیان بود؛ اما گرمایی طاقتفرسا داشت. (ویکیپدیا،دانشنامه آزاد) منظور از «سیمای غدیر» چهره واقعی و حقیقی قضیه غدیر است که از لابهلای آئینه تربیت قابل غبارروبی و صیقل زدن و شفافسازی است تا صاحب واقعی غدیر برای همگان معلوم گردد. در این نوشتار این موضوع بررسی میشود.
«ساختار شخصیت» هرچند در عنوان اصلی نیامده، ولی در این مقاله کاربرد فراوان دارد، از اینرو لازم به توضیح است. ساختار ترجمه فارسی واژه قرآنی «شاکله» است که در قرآن کریم آمده و خداوند میفرماید: {قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ}؛ (اسراء/84) «بگو: هر کس بر ساختار و خلقوخوی خویش عمل میکند.» «شاکله به معنای خوی و اخلاق است، و اگر خلقوخوی را شاکله خواندهاند بدین مناسبت است که آدمی را محدود و مقید میکند و نمیگذارد در آنچه میخواهد آزاد باشد، بلکه او را وادار میسازد تا به مقتضا و طبق آن اخلاق رفتار کند.»(المیزان، ج13، ص262) هر کس ساختار شخصیتی خاص خود را دارد و بر اساس آن رفتار میکند. بنابراین، ساختار یعنی چهارچوب خاصی که باور، ارزش و عواطف نقش عمده در شکلدهی آن دارند. رفتار، نتیجه و برآیند همان ساختار شخصیتی است که در عمل ظهور و بروز پیدا میکند. تربیت در شکل دادن به ساختار شخصیت متربی نقش اساسی دارد و میتواند به آن سمتوسوی ویژه دهد. قرآن کریم به این موضوع صریحاً اشاره کرده و ساختار فرد را منشأ رفتارهای او معرفی کرده است. به فرموده علامه طباطبایی «آدمی به هر شاکلهای که باشد و هر صفت روحی که داشته باشد اعمالش بر طبق همان شاکله و موافق با فعلیات داخل روحش از او سر میزند، و اعمال بدنی او همان صفات و فعلیات روحی را مجسم میسازد.» (همان، ص266)
تردیدی وجود ندارد که مسئله تربیت مهمترین عامل تأثیرگذار در حیات بشر است، بهگونهای که همه ابعاد زندگی انسان اعم از فردی و اجتماعی را در برمیگیرد . فرایند تربیت در حقیقت بهمنزله سیستم تزریق خون است به بدن که بهوسیله ضربان قلب از طریق سلولها به تمام اعضای بدن منتقل میشود و اگر خللی در این سیستم عارض شود، سلامت جسمی انسان به خطر میافتد. همچنین اگر فرایند تربیت از جامعه برداشته شود و یا مانعی در اجرای آن پدید آید، بدون شک نظام اجتماعی به هم میخورد و دیگر نظم و انضباط یا تعهد و پیمانی باقی نمیماند . چراکه نظم و مقررات، وفای به عهد، مسئولیتپذیری و... در جامعه همه محصول تربیت انسانی است.
از اینرو، تمام مکاتب دینی ـ مذهبی و نظامهای سیاسی ـ اجتماعی دنیا در طول تاریخ به امر تربیت توجه فراوان داشته و در اجرای آن سرمایهگذاری بسیار عظیم نمودهاند. اگر محاسبه کنیم به این نکته اذعان خواهیم کرد که بیشترین درآمد ملی یک کشور هزینه نهادهای آموزشی ـ تربیتی آن کشور میشود و هیچ نهاد مدنی دیگر بهاندازه نهاد آموزشوپرورش پرهزینه نیست. با توجه به اهمیت تعلیم و تربیت در زندگی انسان، در این نوشتار به بررسی تربیت از دیدگاههای مختلف بهویژه اسلام و نقش آن در شکلدهی ساختار شخصیت انسان میپردازیم.
بدون شک، تربیت مهمترین عامل شکلدهنده شخصیت، اندیشه، باورها، اخلاق و رفتار آدمی است. فضای خانواده، محیط زندگی، کوچه و محلّه و مدرسه همه در ساختار شخصیت فرد تأثیرگذارند و استعدادهای او را به سمتوسوی خاصی سوق میدهند. کودکانی که در آغوش خانوادههای متدین و در فضای مناسب اجتماعی توأم با آدابورسوم دینی و مذهبی پرورش مییابند، به لحاظ رفتاری و ویژگیهای شخصیتی از کودکانی که در
محیط آلوده و خانوادهای غیر متدین تربیت میشوند، بسیار متفاوتاند. چون آنها در دو فضای کاملاً متفاوت رشد و نمو پیدا میکنند که ازنظر فرهنگی و اجتماعی هماهنگ نیستند و وجه اشتراک چندانی بینشان وجود ندارد.
از میان عوامل تربیت، بیشترین نقش را در چگونگی شکلدهی شخصیت کودک مربیان بهویژه پدر و مادر او دارند. زیرا پدر و مادر نخستین کسانی هستند که با کودک ارتباط برقرار میکنند، نیازهای او را تأمین میکنند، وی را در آغوش میگیرند، با او سخن میگویند و لبخند میزنند. از دیگر سو کودک نیز با دید احترام به والدین مینگرد، با دقت از گفتار و رفتار آنها الگوبرداری میکند و رفتارش را با رفتار آنها منطبق میسازد . پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) ذر زمینه نقش تربیتی پدر و مادر میفرماید: «کل مولودٍ یولد علی الفطرﺓ حتی یکون ابواه یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه»؛(سفینه البحار:واژه فطرة) هر کودک و نوزادی به دین فطرت (اسلام) متولد میشود. جز آنکه پدر و مادر او را به یهودیت، نصرانیت و مجوسیت سوق میدهند و از راه فطرت منحرف میسازند.
همانگونه که از این روایت استفاده میشود تربیت میتواند سرنوشت انسان را تعیین کند، راهی روشن، مطمئن، امیدبخش و سعادت آفرین پیشروی او قرار دهد که با پیمودن آن راه به کمالات معنوی و سعادت ابدی، نائل گردد یا به گمراهی و تاریکی کشیده شود. به هر صورت تربیت درست و صحیح نجات دهنده و تربیت نادرست گمراه کننده خواهد بود. روان شناسان معتقدند که تربیت در مرحله کودکی شالوده اصلی ساختار شخصیت فرد را پیریزی میکند و اگر تثبیت شد دیگر قابل تغییر نخواهد بود. زیرا انعطافپذیری کودک در این دوره بسیار زیاد است و درواقع کودک تحت تأثیر هر امری قرار میگیرد که پیرامون او وجود دارد.(حجتی، ج1، ص109) کودک آدابورسوم، هنجارها و حب و بغض را نخستین بار از محیط اجتماعی فرامیگیرد. در اینجا لازم است اهمیت تربیت را از منظر قرآن و احادیث اسلامی بیشتر بررسی کنیم تا نظر اسلام در این زمینه بیشازپیش روشن گردد.
هر جا قرآن از بعثت انبیا و انزال کتب آسمانی سخن به میان آورده در کنارش مسئله تربیت و تزکیه نفوس انسانها را نیز مطرح کرده است. به نظر قرآن کریم استعداد خیر و شر از اول در سرشت آدمی وجود دارد و تربیت است که سرنوشت فرد را رقم میزند. ازاینرو، در آیات متعدد قرآن تعلیم و تربیت بهعنوان سرلوحه برنامههای پیامبران تعیین شده است. «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبین»؛ (آلعمران/164) خداوند بر مؤمنان منّت نهاد [نعمت بزرگی بخشید] هنگامیکه در میان آنها پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنها بخواند و آنها را پاک کند و حکمت بیاموزد. تلاوت آیات الهی، تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه نفوس و تربیت ملکات اخلاقی و انسانی از برنامههای عملی و اجرای پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) شمرده شده است. تعلیم کتاب و حکمت و خواندن آیات در حقیقت دو روش تربیتی هستند که برای تحقق هدف اصلی، یعنی تربیت انسان بر کار گرفته میشوند. بنابراین، عمده هدف پیامبران همان تزکیه نفوس و تربیت روحی و معنوی انسانها است که در آیات مختلف بدان اشاره شده است.
همانگونه که پیشازاین گفته شد، شاکله و ساختار به معنای شخصیت اخلاقی و تربیتی بهکاررفته که محصول عوامل خارجی و تربیت آدمی است. هر انسان دارای دو نوع شاکله و ساختار شخصیتی است: یکی فطری و ذاتی مانند مزاج طبیعی که هر فرد مزاج خاصی دارد و این نوع ساختار قابلتغییر نیست؛ دیگری شخصیت اکتسابی مانند خلقوخوی که در اثر تعامل فرد با محیط خانوادگی، اجتماعی و مربی پدید میآید و قابل تغییر است. چنانکه مفسر بزرگ علامه طباطبایی از ساختار نوع اول بر سجیه اولیه و از دوم به سجیه ثانویه تعبیر کرده است و فرموده منظور از شاکله در آیه کریمه همان سجیه ثانویه یعنی شخصیت اخلاقی و تربیتی است که در اثر تعامل با محیط و تربیت شکل میگیرد و پایه و اساس رفتار انسان را تشکیل میدهد.(المیزان، ج14، ص192) از این نظر انسان
وقتی به دنیا میآید چیزی جز طبیعت صحیح و سالم به همراه ندارد که این طبیعت همراه است با زمینه نیکی و بدی. به فرموده خدای متعال: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛ (شمس/8) زمینه خیر و شر از ابتدا در وجود انسان موجود است و این زمینه در اثر عوامل خارجی به طبیعتهای ثانویه و ملکههای نفسانی بد یا خوب در قالب ساختار شخصیتی جدید تبدیل میشود و درنتیجه رفتار مثبت و منفی فرد از آن طبیعت ثانوی نشأت میگیرد. (قرشی، ج6، ص132).
اسلام بیش از دیگر ادیان به ساماندهی مطلوب و متعادل ساختار شخصیت انسان اهمیت داده و در جهت تحقق آن، برنامهریزی دقیق و سرمایهگذاری فراوان کرده است. چنانکه سیره پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در سالهای نخست رسالت نشاندهنده جدیت و اهتمام آن حضرت، نسبت به مسئله تربیت و تزکیه نفوس انسانها است. در اینجا لازم است به توضیح بیشتری این مطلب ازنظر روایات بپردازیم.
در احادیث معصومین(علیه السلام) نیز به نقش تربیت در ساختار شخصیت انسان عمیقاً توجه شده است و دستورات فراوانی درزمینه تعلیم و تربیت رسیده است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله)در تبیین اهداف و برنامههایشان میفرمایند: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ» (حاکم، ج2، ص660) من برای تکمیل و تتمیم اخلاق کریمه مبعوث به رسالت شدهام. رسول خدا(صلی الله علیه واله) در این حدیث تکامل اخلاقی را بهعنوان مهمترین وظیفه پیامبری خویش اعلام فرموده است. به این معنا که همه انبیا برای پرورش اخلاق مردم آمدند و هرکدام بهنوبه خود در ایجاد و ترویج آن تلاش کردند، ولی تکمیل اخلاق پسندیده به عهده آن حضرت گذاشته شده است. چون قرب الهی حاصل نمیشود مگر با تربیت روحی و معنوی انسان. بر این اساس، پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) همزمان با فعالیتهای سیاسی- اجتماعی به تعلیم و تربیت مسلمانان اهمیت ویژه قائل بود.
با دید تربیتی اگر به اسلام و قرآن نگاه کنیم میبینیم که مکتب اسلام بیش از هر چیز یک مکتب تربیتی است. به گفته بزرگان اخلاق تمام آیات قرآن اعم از آیات احکام، آیات
قصاص و دیات و آیات مربوط به مرگ و موت و حیات و زندگی، همه جنبه تربیتی دارند و برای تربیت آدمی نازل شدهاند. دستوراتی که در اسلام خودسازی و دیگر سازی آمده در دیگر ادیان بهندرت یافت میشود. بهراستی اگر به دستورالعملهای اسلام در عرصههای مختلف فرد و جامعه عمل شود، بسیاری از مشکلات موجود در جوامع مسلمان نظیر جرم و جنایت، تجاوز و بیبندوباری و مفاسد اخلاقی برطرف خواهد شد.
رسول خدا(صلی الله علیه واله) طبق وظیفه دینی و الهیشان در سه سال نخست نبوت صرفاً به تربیت افراد مستعد و جوانانی پرداختند که پذیرای تعالیم حیاتبخش اسلام بودند و توانستند در آن مدت بسیار کوتاه انسانهای شایستهای را پرورش داده با خود همراه سازند. افرادی که موفق شدند در اثر تربیت زندگی آفرین آن حضرت به قلههای رفیع ایمان، تقوا و کمالات معنوی صعود کنند. اینگونه افراد در میان اصحاب پیامبر(صلی الله علیه واله) کم نبودند و ازجمله آنان میتوان به سلمان، ابوذر، عمار، مقداد و بلال حبشی اشاره کرد. این تربیتیافتگان مکتب اسلام چنان مقاوم و پایدار بار آمدند که در برابر آنهمه حوادث کمرشکن و طاقتفرسای مکه مانند کوه استوار باقی ماندند و لحظهای ضعف و تردید بر خود راه ندادند، بهنحویکه همواره مدافع جانبرکف اسلام و قرآن و اهلبیت پیامبر(علیه السلام) بودند.
علی(علیه السلام) در نامه31 نهجالبلاغه که بهعنوان منشور تربیتی آن حضرت شهرت یافته در باب تربیت کودک و نوجوان میفرماید: «إنَّما قَلبُ الحَدَثِ کَالأرضِ الخالِیَةِ مَهما أُلقِیَ فیها مِن کُلِّ شَیءٍ قَبِلَتهُ»؛ دل کودک همانند زمین خالی از کشت و زراعت است که آمدگی پذیرش هر بذری را دارد. همچنین رسول خدا(صلی الله علیه واله) فرمود: «عَلَیکُم بِالأَحداثِ»؛ (سفینه: شاب، ص232) کودکان و نوجوانان را در یابید. زیرا آنان همانند نهال خردی هستند که تازه از زمین سر برآوردند و برای اصلاح و تربیت و قبول هر نوع تحولی آمادگی کامل دارند. امام صادق(علیه السلام) فرمود: «عَلَیکَ بِالأَحداثِ فَإِنَّهُم أسرَعُ إلی کُلِّ خَیرٍ»؛(کافی، ج8، ص93) جوانان را دریاب؛ زیرا که آنان سریعتر به کارهای خیر روی میآورند.» اینگونه روایات درباره اهمیت تربیت و نقش آن در دوره کودکی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) و ائمه اطهار(علیه السلام) بسیار وارد شده است و
از بررسی اجمالی آنها به این نتیجه میرسیم که دوره کودکی و نوجوانی حساسترین دوره زندگی انسان است و تربیت در این دوره در شکلدهی مناسب شخصیت او نقش اساسی دارد. اگر چیزی را در این دوره به کودک بیاموزد هرگز از یاد او نخواهد رفت تا آنجا که رسول اللّه(صلی الله علیه واله)فرمود:
«مَثَلُ الَّذی یَتَعلَّمُ فی صِغَرِهِ کَالنَّقشِ فِی الحَجَرِ و مَثَلُ الَّذی یَتَعلَّمُ فی کِبَرِهِ کَالَّذی یَکتُبُ عَلَی الماءِ»؛ (هندی، ج10، ص249) حکایت کسی که در کودکی میآموزد، همانند نقش کَندن بر سنگ است و حکایت کسی که در بزرگسالی میآموزد، همانند کسی است که بر آب مینویسد.
در احادیث بیشتر سخن از تعلیم و تعلُّم به میان آمده که آموزش زمینهساز تربیت است و قبل از هر نوع تربیتی نیاز به یکسری آموزش درباره محتوای تربیت لازم است. ازاینرو، تربیت نتیجه تعلیم است و بهخصوص تربیت اعتقادی در حوزه شناخت از تعلیم و تعلم تفکیکناپذیر است. تشبیه جالبی در کلام رسولالله(صلی الله علیه واله) ناظر به همین معناست که هر کس در کوچکی با اصول اعتقادی آشنا شود و اصول و فروع دین را بهخوبی بیاموزند تا آخر به یادش میماند و بر اساس همان باور دینی رفتار میکند. برعکس در زمان بزرگسالی اگر این مسائل را فراگیرد، اول اینکه یادگیری بسیار مشکل است و ثانیاً به فرموده پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) مانند نوشتن روی آب است که دوام و استمرار ندارد. درصورتیکه آموزش مشکل باشد، تربیت مشکلتر خواهد بود. این امر، برای هرکس روشن و قابل تجربه است؛ چون هرکس اگر به یادداشتها و خاطرههای دوران کوچکی خود مراجعه کند میبیند آن چیزهایی را که در خردسالی آموخته است در بزرگسالی بهآسانی قابل بازیافت میباشند و میتوانند آنها را در ذهن خود احضار کنند. همچنین است اگر کودک در این دوره از تربیت صحیح برخوردار گردد ساختار شخصیتی او بهگونهای قالببندی خواهد شد که جز خیر و خوبی چیزی از او بروز نخواهد کرد. بدینجهت بود که در سرزمین مکه نسل جوان بیشتر به ندای پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) لبیک گفتند و دعوت او را پذیرفتند.
دانشمندان امروزی، بهویژه روان شناسان در حوزه شخصیت و تربیت و دوره کودکی فعالیتهای تحقیقی و پژوهشهای قابلتوجهی انجام داده و مطالب فراوانی را عرضه داشتهاند . هرچند نظریات علمی و فرمولهای کاربردی ارائه شده از جانب اندیشمندان مسلمان و غیرمسلمان در سدههای اخیر توجه بسیاری از دانشجویان و نواندیشان را به خود جلب کرده، ولی با دقت و تأمل از آیات و روایات میتوان ریشه خیلی از نظریههای جدید را در متون اسلامی پیدا کرد. این امر، در قلمرو تعلیم و تربیت و اندیشههای تربیتی کاملاً روشن است. اصول و روشهای تعلیم و تربیت و با تأکید بر سنین کودکی و نوجوانی چیزی است که امروزه در اندیشههای غرب جایگاه ویژه دارد و پیرامون آن زیاد سخن گفته میشود. این مسائل بیش ازآنچه در مغرب زمین وجود دارند در منابع اسلامی موجودند که قرنها پیش ارائه شده است.
یکی از مباحث مهم روانشناسی بحث رشد انسان در دورههای مختلف زندگی است و در مراکز دانشگاهی شاخههای متعدد دارد، درعینحالی که رشد انسان از آغاز انعقاد نطفه یا تخم بارور تا پایان زندگی در قرآن و احادیث بهتفصیل بیان شده است. منتهی با این تفاوت که متون اسلامی نیاز به تبیین و توضیح و دستهبندی جدید در قالب ادبیات روز دارد تا برای همگان قابلدرک و فهم باشد؛ چون نسل جوان اکثراً آشنایی چندانی با متون قدیم ندارند و تحت تأثیر ادبیات جدید قرارگرفتهاند. بههرحال لازم است به برخی از نظریات متفکران غرب در باب تربیت و نقش آن در شخصیت انسان اشاره شود.
زیگموند فروید، پزشک اتریشی که نظریات قابلتوجهی درزمینه شخصیت و شناخت انسان دارد، میگوید: مهمترین دوره زندگی انسان همان دوره کودکی او است. اگر فردی در بزرگسالی دچار مشکلات روانی ـ رفتاری شود باید علت آن را در دوره کودکی او جستوجو کرد. چراکه رفتارهای سرکوبشده در زمان کودکی در بخش ناهشیار ذهن او
ذخیره میشود و بهتدریج در بزرگسالی بروز میکند. کودکی که در این دوره کتکخورده باشد، آن را در بزرگسالی به رئیس، مدیر، کارفرما و هر فرد مافوق خود منتقل میکند. به نظر وی دوره 6-12سالگی رشد هوشی، اخلاقی و اجتماعی کودک توسعه بیشتر مییابد. این دوره برای تعلیم و تربیت کودک بسیار مناسب است و او میتواند به یادگیری مطالب و مهارتهای تازه از قبیل خواندن و نوشتن و آموختن آدابورسوم و اخلاق اجتماعی نائل آید. (لاک، ج46، ص71) جان لاک انگلیسی میگوید: ضمیر آدمی در بدو تولد مانند لوح سفیدی است که هیچ نقش و نگاری در آن وجود ندارد و تجربه و تربیت است که بهتدریج تصوراتی در باب مفاهیم دینی، علمی و اخلاقی را در ذهن او ایجاد میکند. او در باب تعلیم و تربیت بر این باور است که روح سالم در بدن سالم است و هدف تعلیم و تربیت را در پیدایش و پرورش فضیلت و خرد و ادب و دانش میبیند که فضیلت بهوسیله خداشناسی و حقپرستی و ادب با دانش قابل تحقق است.(همان، ص46) برخی دیگر از روان شناسان میگویند: ارکان و پایههای اصلی انسان بر چگونگی گذران دوران کودکی بستگی دارد. در دوران کودکی است که رفتار انسان بهویژه رفتارهای عاطفی و اجتماعی در اثر ارتباط با والدین و اطرافیان و مربیان تکَوُّن پیدا میکند. عادتها و رفتارهایی را که کودک در دوره طفولیت فرامیگیرد در طول زندگی بر چگونگی سازگاری وی با محیط پیرامونی مؤثر است. به گفته گزل: کودک در پنجسالگی نسخه کوچکی است از شخص جوانی که بعداً خواهد شد.(شعاری نژاد، ص25) بههرروی،آنچه از آیات و روایات و نظریات دانشمندان درزمینه تربیت و نقش آن در ساختار شخصیت آدمی در دوره کودکی گفته شد اهمیت این دوره تا حدودی برای ما روشن گردید. همین اهمیت دوران کودکی سبب شده که این دوره بیش از دیگر دورههای زندگی انسان مورد مطالعه و بررسی دقیق علوم مختلف قرار گیرد. پیشوایان دینی و مربیان دلسوزی که میخواهند متربی را بهسوی زندگی سالم و برخوردار از آسایش و آرامش
واقعی هدایت نمایند، توجه مردم را به اهمیت تربیت در دوران کودکی جلب میکنند.(همان، ص25) این گروه وظیفه پدر و مادر را در تربیت اولاد بسیار مؤثر دانسته توصیههای لازم را به آنها ارائه میدهند. اگر والدین به وظایف دینی و اجتماعیشان بهخوبی عمل کنند میتوانند افراد وارستهای را تحویل جامعه دهند.
پس از تبیین اهمیت تربیت در دوره کودکی باید به بررسی چگونگی تربیت علی(علیه السلام) بپردازیم و ببینیم که آن حضرت دوره کودکی را چگونه سپری کرد و آیا از تربیت مناسبی در آن دوره برخوردار بود یا نه؟ به این هدف که شاید بتوانیم از راه بررسی ویژگیهای تربیتی امام علی(علیه السلام) تا حدودی به شخصیت و مقام آن بزرگوار نزد خدا و پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) آشنا شویم و نیز موقعیت آن حضرت را نسبت به سائر صحابه به دست آوریم. چراکه با مقایسه افراد نسبت به همدیگر میتوان به برتری آنها و همچنین به حقانیت آنان در مسائل گوناگون سیاسی ـ اجتماعی که احیاناً هرکدام ادعایی دارند، پی برد و حقیقت را به دست آورد.
یکی از امتیازات منحصربهفرد علی(علیه السلام) که هیچیک از انبیا و حتی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) هم آن را نداشت ولادت آن حضرت در میان خانه خدا است. به اعتراف مورخان و سیره نوسان شیعه و سنی تنها مولود کعبه علی(علیه السلام) است. مجلسی در بحارالانوار و مسعودی (وفات345ق) در مروج الذهب و اثباة الوصیه مینویسند: فاطمه بنت اسد درحالیکه به علی(علیه السلام) حامله بود وارد مسجدالحرام شد. هنگام طواف احساس دردی شدید کرد که حاکی از فرارسیدن وضع حمل بود. رو به کعبه نموده عرض کرد: پروردگارا بهحق آنکسی که خانه تو را بنا کرد و بهحق این طفلی که در رحم دارم درد زایمان را برایم آسان گردان. حاضران در مسجدالحرام دیدند که کعبه شکافته شد؛ گویی منادی ندا داد؛ ای فاطمه داخل خانه کعبه شو. فاطمه باکمال اطمینان خاطر وارد خانه خدا شد. یزید بن قعنب از حاضران میگوید رفتیم که درب کعبه را بازکنیم هرقدر زحمت کشیدیم باز نشد، فهمیدیم که این کار
از اسرار خدایی است منصرف شدیم. (مجلسی، ج45، ص18) مراقبت و مواظبت از کودک هنگام زایمان و نیز تطهیر و تغسیل او از آلودگیهای احتمالی ازجمله دستورات اسلام است که میبایست موقع ولادت رعایت گردد. این کار ازنظر روانی و تربیتی تأثیر قابلتوجهی در شخصیت کودک دارد. شاید اگر علی(علیه السلام) مانند دیگران متولد میشد طبق رسم و رسوم آن زمان، زنان همسایه برای امداد و کمک در کنار فاطمه بنت اسد حاضر میشدند و دستِ آلوده به شرک آنها نخستین بار به بدن مطهر نوزاد ابیطالب اصابت میکرد و آثار ناشی از آن در وجود علی(علیه السلام) باقی میماند. ازاینرو، مشیت حقتعالی بر آن قرار گرفت تا ولی خدا بهدوراز انظار دیگران درجایی به دنیا آید که جز فرشتگان آسمانی و زنان بهشتی گذری از بشر در آنجا نباشد. علی(علیه السلام) در میان کعبه چشم به جهان گشود بهترین قابلهها نظیر حوا مادر عالمیان و آسیه همسر فرعون و مریم مادر عیسی به مدد فاطمه آمده با آب سلسبیل و ابرقهای بهشتی او را شستوشو دادند.
یکی دیگر از دستورات مهم اسلامی که بدان تأکید فراوان شده و در علوم جدید نیز مورد توجه دانشمندان تعلیم و تربیت قرار گرفته، برداشتن کام نوزاد است. در روایات اسلامی آمده که کام نوزاد را با آب فرات، تربت امام حسین(علیه السلام) و اگر نبود با آب باران بازکنید. (کافی، ج6، ص27) زیرا اولین چیزی که نوزاد از خوراکیهای دنیا استفاده میکند ازنظر تربیتی و تأثیرگذاری اهمیت فوقالعاده دارد و باید ویژگی خاصی داشته باشد. آب فرات و تربت ابیعبدالله الحسین(علیه السلام) ازنظر فرهنگ شیعی و اسلامی این خصوصیت را دارد که نوزاد با خدا و ائمه اطهار(علیه السلام) گرایش پیدا میکند. چنانکه در احادیث نیز آمده است که بلافاصله پس از تولد باید در گوش نوزاد اذان و اقامه بخواند تا ذهن کودک از روزهای نخستین با نام خدا و پیامبر(صلی الله علیه واله) آشنا گردد. علی(علیه السلام) در مدت سه شبانهروز که در میان کعبه بسر برد (مجلسی، ج25، ص8) یقیناً از همه این ویژگیها برخوردار بود و با آب و غذای بهشتی کام او را برداشتند.
البته آنچه نسبت به کیفیت ولادت علی(علیه السلام) ذکر گردید به لحاظ تربیت و مراقبتهای اولیه نوزاد بود که مورد تائید اغلب تاریخنگاران مسلمان و غیرمسلمان نیز است. اما اگر این قضیه را عمیقتر بررسی کنیم و با دید مذهبی به آن بنگریم به این نکته خواهیم رسید که بر اساس اندیشه مسلم مذهب تشیع در باب امامت ائمه معصومین(علیه السلام) بهخصوص حضرت علی(علیه السلام) افراد ناپاک توان دست رسی به آنان را ندارند. چون از این نظر آن بزرگواران همطراز قرآن کریم هستند و همچنان که آدمهای آلوده حق مس قرآن را ندارند، صلاحیت تماس با امامان معصوم(علیه السلام) را هم ندارند. درباره مس قرآن مجید خداوند میفرماید: «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ»؛ (واقعه/79) جز پاکان نمیتوانند آن (قرآن) را مس کنند. حدیث ثقلین که صدورش به تواتر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) ثابت شده اهلبیت(علیه السلام) را عدل قرآن قرار داده است. (مسند حنبل، ج3، ص351) درنتیجه زنان مکه درحالیکه اکثر یا همه آنها مشرک بودند، حق شستوشو و تماس بدنی با نوزاد ابیطالب را نداشتند.
به نوشته همه سیره نوسان علی(علیه السلام) پس از تولد تحت تربیت مستقیم رسول خدا(صلی الله علیه واله) قرار گرفت و لحظهای از آن حضرت جدا نگردید. محمد بن جریر طبری، تاریخنویس مشهور، میگوید: از نعمتهای خدا به علی(علیه السلام) این بود که در دوره کودکی در دامن پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) قرار گرفت و در آغوش آن حضرت رشد و نمو کرد و تربیت شد. قبل از اسلام قحطی عجیبی سرزمین مکه را فراگرفت و گذران زندگی برای مردم جزیرةالعرب بسیار دشوار گردید. ابیطالب عموی پیامبر به خاطر عائلهمندی تأمین هزینه زندگی برایش مشکل بود. پیامبر و عباس به یاری او شتافتند تا از سنگینی بار هزینه زندگی وی بکاهند. جعفر را عباس و علی را پیامبر به خانه خود بردند. (طبری، ج7، ص313) هرچند علی(علیه السلام) پیش از آن هم از تربیت پیامبر بهرهمند بود، ولی این بار یکسره در خانه رسول خدا(صلی الله علیه واله) منتقل شد تا هرچه بیشتر از الطاف و عنایات خاصه آن بزرگوار استفاده کند.
علی(علیه السلام) مانند بچههای مکتب از سن ششسالگی به مکتب وحی رفت و مدت هفت سال در خانه پیامبر زندگی نمود.(همان) علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه از چگونگی برخورد پیامبر(صلی الله علیه واله) با خود سخن میگوید: «وَضَعَنِی فِی حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ یَضُمُّنِی إِلَی صَدْرِهِ وَ یَکْنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ وَ یُمِسُّنِی جَسَدَهُ وَ یُشِمُّنِی عَرْفَهُ»؛ (خطبه192) آنگاهکه کودک بودم مرا در کنار خود نهاد و بر سینه خویش جایم داد، و مرا در بستر خود میخوابانید چنانکه تنم را به تن خویش میسود و بوی خوش خود را به من میبویانید.
این فراز از سخنان امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بیانگر عمق محبت پیامبر(صلی الله علیه واله) و رفتار خارقالعاده ایشان نسبت به آن حضرت است. رفتاری که رسول خدا(صلی الله علیه واله) با علی(علیه السلام) داشت، هیچ پدری امروزه نسبت به فرزندش انجام نمیدهد. گرفتن کودک در آغوش و کشیدن دست پدری به سروصورت فرزند که نشاندهنده عواطف و احساسات پدری است به لحاظ عاطفی روانی در رشد شخصیت کودک تأثیر بسزا دارد. رسول خدا(صلی الله علیه واله) علاوه بر اظهار محبت و ابراز عواطف و احساسات و نوازشهای دل سوزانه نسبت به علی بن ابیطالب(علیه السلام) ، از عطر نبوت خویش نیز او را بهرهمند میساخت. عطر نبوت را به مشام علی(علیه السلام) میرساند تا از همان اوان کودکی با رایحه دلانگیز وحی و رسالت پرورش یابد. طبیعی است که با چنین تربیت شخصیتی پرورش یابد، همانند علی(علیه السلام) که بهحق وارث علم و اخلاق و سیاست و خلافت نبی اکرم(صلی الله علیه واله) باشد.
بدون شک از عوامل تأثیرگذار در شکلدهی شخصیت انسان کیفیت تغذیه و خوردوخوراک اوست که در این زمینه دستورالعملهای فراوانی در متون دینی و علوم رایج در تمدن روز وجود دارند. این دستورات ضمن ارائه راهکارهای مناسب برای تغذیه بر نقش غذا در رشد و نمو و تغییر رفتار آدمی تأکیددارند. غذا، از جهات متعدد در رشد و نمو کودک مؤثر است هم ازنظر جسمی و هم از نظر روحی ـ روانی. تغذیه مناسب کودک این امکان را فراهم میکند تا اندام جسمی او رشد متعادل داشته و فعالیتهای حسی حرکتی
وی بهصورت طبیعی آغاز و بدون مشکل ادامه یابد. امروزه بسیاری از کودکان جهان از سوءتغذیه رنج میبرند و در اثر آن به بیماریهای گوناگون مبتلا میشوند. اسلام، علاوه بر نقش جسمانی غذا، بر آثار روانی و تربیتی آن نیز توجه وافر دارد. خدای متعال در این زمینه میفرماید: «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلی طَعامِهِ»؛ (عبس/24) انسان باید به غذای خود با دقت بنگرد. تنها چیزی که بیش از همه توجه آدمی را به خود جلب میکند غذایی است که برای دوام حیات خود از آن استفاده میکند و جزء بافت وجود او میشود و اگر به آن نرسد بهزودی راه فنا را پیش خواهد گرفت. ازاینرو، خداوند میفرماید به آن چیزی که از آن بهعنوان خوراکی استفاده میکنی نیک بنگر، از این نظر که چگونه و از چه راهی فراهم شده است. چراکه نوع غذا به لحاظ حلیت و حرمت پیامدهای مهمی در اعمال و رفتار انسان دارد.
(نمونه:26/144) امام سجاد(علیه السلام) میفرماید: «وَ أَمّا حَقُّ بَطْنِکَ، فَأَنْ لاتَجْعَلَهُ وِعاءَ الْقَلیلِ مِنَ الْحَرام»؛ (حرانی، رساله حقوق) و اما حق شکم آن است که آن را ظرف غذای حرام؛ اگرچه اندک قرار ندهی. پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «مَنْ أَکَلَ لُقْمَةَ حَرامٍ لَمْ تُقْبَلْ لَهُ صَلاةٌ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ لَمْ تُستَجَبْ لَهُ دَعْوَةٌ أَرْبَعِینَ صَباحا»؛ (مجلسی، ج63، ص314) هر کس لقمه حرامی بخورد، تا چهل شبانهروز نه نمازش پذیرفته میشود و نه دعایش به اجابت میرسد.
بر اساس شواهد قطعی علی(علیه السلام) ازنظر تغذیه بهخصوص در دوره کودکی تحت نظارت مستقیم پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) و خدیجه کبری(علیها السلام) بود که هیچگونه نقصی در آن وجود نداشت، نه ازنظر بهداشت و نظافت و نه به لحاظ راههای تأمین غذا. همانگونه که علی(علیه السلام) ضمن تبیین موقعیت خود نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) از کیفیت تغذیه خود سخن گفته است. «وَ کَانَ یَمْضَغُ الشَّیْءَ ثُمَّ یُلْقِمُنِیهِ»؛(همان) و گاه بود که پیامبر(صلی الله علیه واله) چیزی را میجوید، سپس آن را به من میخورانید. از این کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) چنین استفاده میشود که پیامبر(صلی الله علیه واله) فراتر از یک مادر مهربان با علی(علیه السلام) رفتار میکرد، بهنحویکه غذای جویده به دهان او میگذاشت تا هم گرسنگی او بهتر رفع شود و هم از معنویت رسول خدا(صلی الله علیه واله) بهرهمند گردد. طبیعی است که غذاهای جویده رسول خدا(صلی الله علیه واله) چه تأثیرات عمیقی در شخصیت علی(علیه السلام) گذاشت و از همان آغاز او را برای جانشینی خویش آماده ساخت.
علی(علیه السلام) از همراه مستمر خود با رسولالله(صلی الله علیه واله) خبر داده میفرماید: «وَ لَقَدْ کُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ أَثَرَ أُمِّهِ»؛ (همان) و من در پی او بودم (در سفر و حضر) چنانکه شتر بچه در پی مادر روان است. این کلام به خاطر نکات ادبی که در آن بهکاررفته مانند آمدن کلمه «قد»، «لام تأکید» و نیز لفظ «کان» دلالت بر دوام و استمرار دارد و به این مطلب دلالت میکند که علی(علیه السلام) همیشه همراه رسولالله(صلی الله علیه واله) بوده در همه زندگی، در سفر و حضر و در کودکی، نوجوانی، جوانی تا زمان حیات پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله). تشبیه به شتر بچه بیانگر همراهی همیشگی علی(علیه السلام) و پیامبر(صلی الله علیه واله) است با زبان علم بیان و بدیع؛ همچنان همه میدانند بچه شتر از مادر جدا نمیشود، علی(علیه السلام) هم از رسولالله(صلی الله علیه واله) جدا نمیشد و همیشه با او بود.
کار تربیتی که در این همراهی انجام میشد و رسول خدا(صلی الله علیه واله) بهعنوان مربی نمونه به متربی ویژه، یعنی علی(علیه السلام) ارائه میداد در بیان علی(علیه السلام) آمده است. ایشان در این زمینه میفرماید: «یَرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ یَأْمُرُنِی بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ»؛ (همان) هر روز برای من از اخلاق خود نشانهای بر پا میداشت و مرا به پیروی آن میگماشت. فرایند تربیت میان پیامبر(صلی الله علیه واله) و علی(علیه السلام) اینگونه بوده که هرروز یک درس تربیتی به او ارائه میداده و از او میخواسته به آن عمل کند. بدین طریق که پیامبر(صلی الله علیه واله) از اخلاق الهی و توحیدی که توسط جبرئیل آموخته بود، هرروز به علی(علیه السلام) عرضه داشته او را به فراگیری و تمرین آن مأمور میکرد. این کار رسول خدا(صلی الله علیه واله) دو مرحله داشت: عرضه نشانهای از اخلاق نیکو و فرمان به یادگیری و کاربست آن در زندگی فردی و اجتماعی توسط متربی. نتیجه این تربیت چیزی بود که علی(علیه السلام) به لحاظ روحی و معنوی به مرتبهای دست یافت که به فرموده خودشان صدای وحی و ناله شیطان را میشنید. علی(علیه السلام) در توصیف این حالت میفرماید: «وَ لَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا یَرَاهُ غَیْرِی»؛ هرسال در حراء خلوت میگزید، من او را میدیدم و جز من کسی وی را نمیدید. در غار حرا و جای مخصوص عبادت رسولالله(صلی الله علیه واله) هم علی(علیه السلام) نزد او بود و جز وی کسی او را نمیدید. این کلام نیز با تأکیدات چندگانه بیان
شده که دلالت بر جدی بودن مطلب دارد. علی(علیه السلام) در ادامه توصیف همراهی خود با پیامبر(صلی الله علیه واله) میفرماید: «أَرَی نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ»؛ روشنایی وحی و پیامبری را میدیدم و بوی نبوّت را میشنودم. قدرت دیدن نور وحی و رسالت و توان استشمام رایحه نبوت در علی(علیه السلام) وجود داشت و از آن بهره میبرد. چنانکه ناله و فریاد شیطان را هنگام نزول میشنید: «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ»؛ (همان) من هنگامیکه وحی بر او (صلی الله علیه واله) فرود آمد، آوای شیطان را شنیدم. رسول خدا(صلی الله علیه واله) هم حالات فوقالعاده علی(علیه السلام) را تأیید کرده فرمود: «إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ وَ لَکِنَّکَ لَوَزِیرٌ»؛ همانا تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی و وزیرم هستی.
نتیجه تربیتهای علی(علیه السلام) و پرورش او در دامان رسولالله(صلی الله علیه واله) این بود که او نفس رسولالله(صلی الله علیه واله) شد و آئینه تمام نمای پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) قرار گرفت. چنانکه آیه مباهله بهصراحت بر این موضوع دلالت دارد و خداوند خطاب به پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ»؛ (آلعمران/61) هرگاه بعد از علم و دانشی که (درباره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود.» (آلعمران/61) «مباهله» در اصطلاح به معنای نفرین کردن دو نفر یا دو گروه بر ضد یکدیگر است. بر اساس این آیه، وقتی مسیحیان نجران از روی لجاجت و عناد سخن پیامبر(صلی الله علیه واله) را درباره یگانگی آفریدگار و شخصیت حضرت عیسی نپذیرفتند، خداوند به پیامبر(صلی الله علیه واله) دستور داد که آنان را برای نفرین بر ضد یکدیگر بخواند و هر دو گروه در برابر هم بایستند و از خدا بخواهند که هر کس در این موضوع دروغگو است، خداوند بر او غضب کند.
بر اساس روایات پرشماری از شیعه و سنی، رسول خدا(صلی الله علیه واله) در صبح روز مقرر آمد؛ درحالیکه امام حسین(علیه السلام) را در آغوش داشت و دست امام حسن(علیه السلام) را گرفته بود و حضرت فاطمه(علیها السلام) و امام علی(علیه السلام) در پشت سر حضرت حرکت میکردند. حضرت به آنها گفت: وقتی من دعا کردم، شما آمین بگویید. وقتی بزرگ مسیحیان چنین دید، خطاب به همراهانش گفت: ای گروه نصارا! همانا صورتهایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوه را از جای بَرکَند، میکَنَد. مباهله نکنید که نابود میشوید؛ آنگاه آنان تسلیم پیامبر شدند و به پرداخت جزیه گردن نهادند. (کشاف، ج1، ص368ـ369؛ حاکم، ج3، ص150) کلمه «انفسنا» در آیه اشاره به وجود علی بن ابیطالب(علیه السلام) دارد که همراه رسولالله(صلی الله علیه واله) بود و در مباهله حضور یافت. چون همه تاریخ نویسان و دانشمندان مسلمان اتفاقنظر دارند بر اینکه جز علی(علیه السلام) در مباهله و حسنین(علیه السلام) و فاطمه زهرا(علیها السلام) کسی همراه پیامبر(صلی الله علیه واله) نبود. بنابراین، علی(علیه السلام) در اثر تربیتهای خاص رسولالله(صلی الله علیه واله) بهمنزله نفس رسول خدا(صلی الله علیه واله) شد و به مقامی رسید که جز پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) کسی واجد آن نبود.
در مورد مقایسه علی(علیه السلام) و دیگر امامان معصوم(علیه السلام) با افراد دیگر به فرموده رسولالله(صلی الله علیه واله) جایز نیست و ما حق این کار را نداریم. چه اینکه پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «نَحنُ أهلُ بَیتٍ لا یُقاسُ بِنا أحَدٌ»؛ (هندی، ج12، ص104؛ قندوزی، ج2، ص68) ما خاندانی هستیم که احدی به ما قیاس نمیشود. علی(علیه السلام) نیز در توصیف اهلبیت(علیه السلام) با همین مضمون فرمود: «نَحْنُ أَهْلُ الْبَیْتِ لَایُقَاسُ بِنَا أَحَدٌ فِینَا نَزَلَ الْقُرْآنُ وَ فِینَا مَعْدِنُ الرِّسَالَةِ»؛ (مجلسی، ج26، ص269) ما خاندانی هستیم که هیچکس به ما قیاس نمیشود؛ چراکه قرآن در خانه ما نازل شده و ما معدن رسالت هستیم. علاوه بر این دو ویژگی پیامبر(صلی الله علیه واله) و اهلبیت(علیه السلام) معصوم هستند و آیه تطهیر درباره آنها نازل شده که دیگران قابل مقایسه با آنان نیستند. بااینحال، ازآنجاکه فهم و درک ما از حقیقت معصومین(علیه السلام) عاجز است و نمیتوانیم حق مطلب را ادا کنیم و بیشتر با مادیات و محسوسات مأنوس هستیم، برای فهم خود و دیگران،
ناگزیر از مقایسه وجود مقدس علی(علیه السلام) با دیگر صحابه پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) بهره میگیریم. به این منظور که چهره درخشان آن حضرت همانطور که برای همه مسلمانان روشن و برجسته است، بیشتر آشکارتر گردد. این مقایسه تنها از منظر تربیتی انجام میشود که در علوم جدید مسلم و غیرقابل خدشه است. بخشی از ویژگیهای تربیتی علی(علیه السلام) از زمان ولادت تا رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) ذکر شد و نتیجه آن تربیتهای نبوی این شد که علی(علیه السلام) به لحاظ تربیتی به مرتبه نفس رسولالله(صلی الله علیه واله) قرار گرفت و خداوند هم در آیه مباهله بهصراحت به آن اشاره کرده است.
اگر بخواهیم شخصیت علی(علیه السلام) را با دیگر یاران پیامبر(صلی الله علیه واله) ازنظر تربیتی مقایسه کنیم خواهیم فهمید که آن حضرت از چه امتیازاتی برخوردار بوده است. امتیازاتی که هیچیک از اصحاب رسولالله(صلی الله علیه واله) از آن برخوردار نیستند. پیامبر(صلی الله علیه واله) درباره ادبآموزی خود و علی(علیه السلام) میفرماید: «اَنـَا اَدیبُ اللّه وَ عَلیٌّ اَدیبی»؛ (مکارم الاخلاق:17) من ادب آموخته خدا هستم و علی، ادب آموخته من است. ابن حجر عسقلانی نیز درباره تربیت و همراهی علی(علیه السلام) با پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) میگوید: فَرَبَّی فِی حِجرِ النَّبِیِ(صلی الله علیه واله) وَ لَم یُفَارِقَهُ وَ شَهِدَ مَعَهُ إلَّا غُزوَةَ تَبُوک»؛ (عسقلانی، ج4، ص464) علی(علیه السلام) در دامن رسول خدا(صلی الله علیه واله) پرورش یافت و لحظهای از او جدا نشد و همچنین در همه غزوات با پیامبر(صلی الله علیه واله) بود مگر غزوه تبوک.
همنشینی درازمدت علی(علیه السلام) با پیامبر(صلی الله علیه واله) که از آغاز زندگی آن حضرت شروع شد و تا رحلت رسولالله(صلی الله علیه واله) ادامه یافت از منظر اخلاقی و تربیتی تأثیری چنان عمیق در وجود علی(علیه السلام) گذاشت که شخصیت آن بزرگوار را همانند پیامبر ساخت. پس از ذکر نمونههایی از آموزههای تربیتی امام علی(علیه السلام) اگر او را با هر یک از اصحاب رسولالله(صلی الله علیه واله) مقایسه کنیم بهروشنی معلوم میشود که هیچیک از آنها صلاحیت برابری با ایشان را ندارد. چراکه قبل از بعثت هیچکدام آنان ارتباطی با پیامبر(صلی الله علیه واله) نداشتند و از تعالیم آن حضرت بهرهمند نبودهاند. اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه واله) بعد از اظهار رسالت و اغلب بعد از دعوت علنی جزء یاران
حضرت قرار گرفتند. آنچه در اینجا مهم به نظر میرسد افضلیت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نسبت به خلفای سهگانه است که از دیرزمان مورد بحث مسلمانان بوده است. البته بحث افضلیت یک بحث گسترده است که بررسی همهجانبه آن از توان این مقاله بیرون است و اینجا فقط به لحاظ تربیتی اشارهای مختصر این موضوع میشود.
با نظر به متون تاریخی شیعه و سنی ابوبکر در 40 و عمر در 26سالگی اسلام آوردند که هرکدام شرایط خاص خود را داشتند. در تاریخ زندگی خلیفه اول آمده که: ان ابابکر اسلم وهو ابن اربعین سنه»؛(خلیلی، ص72) ابو بکر اسلام آورد درحالیکه او چهل سال داشت. همچنین ابن جوزی در مورد مسلمان شدن عمر با حکایت از زبان خود او مینویسد: عمر در فجار اعظم به دنیا آمد و در 26سالگی پس از 45 مرد و 11زن در سال ششم بعثت اسلام آورد.(ابن جوزی، ج16، ص27) خلیفه سوم عثمان بن عفان در 34 سالگی به دعوت ابوبکر به اسلام گروید و مسلمان شد. (جزری، ج3، ص۴۸۱) بر این اساس، ابوبکر، عمر و عثمان پسازآن که مسلمان شدند با پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) آشنا شده و قبل از آن معاشرتی با آن حضرت نداشتهاند. به این دلیل که در منابع تاریخی اشارهای به نحوه زندگی خلفا با پیامبر(صلی الله علیه واله) پیش از اسلام آوردنشان نشده است. حتی سیره نویسان اهلسنت و تاریخنگارانی که در خصوص آنها قلمزده، به بررسی زندگی قبل از اسلامشان نپرداخته که ارتباط با رسول خدا(صلی الله علیه واله) داشته باشند. برعکس، همه ارباب تراجم اهل تسنن جزئیات زندگی حضرت علی(علیه السلام) با پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) را از آغاز ولادت تا هنگام شهادت بهطور کامل نوشتهاند. از اینجا میتوان به این نتیجه قطعی دست یافت که خلفای سهگانه پیش از اسلام آوردن هیچگونه بهرهای از آموزههای تربیتی رسول خدا(صلی الله علیه واله) نداشتهاند. تنها علی(علیه السلام) است که قبل و بعد از بعثت تحت تربیت مستقیم آن حضرت قرار داشته و از تعالیم وحیانی رسولالله(صلی الله علیه واله) بهرهمند بوده است.
طبیعی است افرادی که دوره کودکی، نوجوانی و جوانی را در زمان جاهلیت سپری کرده باشند، به لحاظ تربیتی امیدی برای تربیت و اصلاحشان وجود ندارد. چراکه ساختار
شخصیت آنان در آن فرهنگ شکلگرفته و با آدابورسوم جاهلیت نضج کرده دیگر قابل تغییر نبوده است. هرچند ایمان به اسلام و قرآن آورده، ولی آن ریشههای فرهنگ جاهلیت که در اعماق جانشان نفوذ کرده از منظر تربیتی قابلبرگشت نیست. چنانکه این مسئله امروزه برای کسانی که اندک آشنایی با علوم جدید بهویژه روانشناسی و علوم تربیتی داشته باشند بسیار روشن است و در تجربه هم میبینیم افرادی که در فرهنگ غرب بزرگ شده و عمری را در مغرب زمین گذراندهاند، وقتی به جامعه اسلامی بازمیگردند توجهی به مسائل دینی و مذهبی ندارند. برعکس شخصیت علی(علیه السلام) ساخته تربیت مستقیم پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) بوده و همه خوبیها را از ایشان فراگرفته است.
موضوع افضلیت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) از دیرزمان مورد بحث و گفتوگو میان مسلمانان بوده و حتی علمای اهلسنت مانند جاحظ و اسکافی در قرن سوم هجری قمری مناظراتی در این زمینه داشتهاند. اسکافی طرفدار افضلیت مطلقه علی(علیه السلام) و جاحظ قائل به افضلیت خلیفه اول و دوم هرکدام دلائل زیادی را برای اثبات ادعای خود ذکر کردهاند که قابل دقت و بررسی است. این مسئله در بسیاری از منابع کلامی شیعه و سنی مشاهده میشود، ولی آنچه بیش از همه به آن پرداخته ابنابیالحدید معتزلی است در مقدمه جلد اول شرح نهجالبلاغه. ایشان چنین مرقوم داشته است: سه نظریه در باب افضلیت وجود دارند: برخی مانند قدمای بصریین قائل به افضلیت خلفا بر اساس زمان خلافت آنان هستند؛ یعنی ابوبکر، عمر، عثمان، سپس علی(علیه السلام) به ترتیب افضل هستند، درنتیجه خلیفه اول از همه افضل است. بعضی دیگر نظیر بغدادیون معتقد به افضلیت علی(علیه السلام) هستند بر همه خلفا. عدهای هم قائل به توقف هستند و هیچکدام از خلفا را بر دیگری برتر ندانسته و درعینحال علی(علیه السلام) را بر عثمان ترجیح دادهاند. ابنابیالحدید پس از این مطلب خود اظهار نظر کرده میگوید افضلیت را به هر معنا بدانیم چه به معنای اکثرُ ثواباً یا افضلیت
مطلقه، علی(علیه السلام) از همه اصحاب رسولالله(صلی الله علیه واله) افضل است و این مسئله را با برهان و استدلال بهخوبی اثبات کرده است. (ابنابیالحدید، ج1، ص7) با نظر به آنچه گفته شد تردیدی در افضلیت مطلقه علی(علیه السلام) وجود ندارد. یعنی علی(علیه السلام) از هرجهت بر دیگران برتری دارد، ازنظر سبقت در ایمان و اسلام، علم و دانش، جبهه و جهاد، زهد و تقوا، عبادت و اخلاص، انفاق و خدمت به جامعه و هر فضیلت دیگر، بهخصوص ازنظر تربیت و شخصیت چنانکه اشاره شد. به اعتراف اغلب مفسران شیعه و سنی آنقدر آیات و روایات موثق و معتبری که درباره علی(علیه السلام) و خاندان آن حضرت در قرآن و متون اسلامی وجود دارند، درباره هیچیک از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه واله) وجود ندارد. بنابراین، اگر انسان افضلیت همهجانبه علی(علیه السلام) را نپذیرد یا در مورد آن تردید به خود راه دهد، بهمنزله زیر پا گذاشتن وجدان و انکار واقعیت است.
غدیر یکی از رویدادهای مهم تاریخ اسلام است که در اواخر عمر پربرکت پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه واله) اتفاق افتاد. قضیه غدیر از مسلمات تاریخ اسلام است بهگونهای که همه تاریخنگاران اعم از شیعه و سنی به تواتر آن را گزارش داده و بدان اذعان کردهاند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بهفرمان خدای متعال که فرمود: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ»؛ (مائده/67) ای پیامبر(صلی الله علیه واله) آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ کن، وگرنه پیامش را نرساندهای؛ ولایت علی(علیه السلام) را رسماً به مردم اعلام و همگان را به تبعیت از آن حضرت دعوت کرد و فرمود: مردم! خدا علی(علیه السلام) را رهبر و سرپرست شما منصوب نموده و پیروی از او را بر همه شما چه ـ سیاه و چه سفید ـ واجب کرده است. او خلیفه و جانشین و امام بعد از من است و همچنین رهبری جامعه تا روز قیامت در نسل او خواهد بود. (امینی:1364/1/214-229)
بهطور مسلم از دید تربیتی و روانشناختی، بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) گزینهای برای خلافت اسلامی جز علی(علیه السلام) نمیتوانست باشد؛ چون افرادی غیر او به لحاظ تربیت و شخصیت اصلاً سنخیتی با رسولالله(صلی الله علیه واله) نداشتند تا چه رسد از اینکه جانشینی او را عهدهدار شوند. تنها فرد مناسب علی(علیه السلام) بود که خداوند از آغاز زندگی زمینه رشد و نموِ او را چنان فراهم نمود که همچون رسول خدا(صلی الله علیه واله) دارای اخلاق کریمه و صفات حسنه پرورش یافت و بهحق ساختار شخصیت او برای تصدی منصب ولایت و خلافت پیامبر(صلی الله علیه واله) ساخته شد. شخصیتی که شالوده آن با تربیت رسول خدا(صلی الله علیه واله) پیریزی شد و شکل گرفت. ازاینرو، جریان غدیر دقیقاً در راستای آموزههای تربیتی پیامبر و شایستگیهای جسمی، روحی و معنوی علی(علیه السلام) صورت گرفت؛ بهنحویکه انحراف از آن، بهمنزله انحراف از برنامههای سیاسی تربیتی رسول خدا(صلی الله علیه واله) است.
رویداد غدیر از حوادث بسیار مهم، بهیادماندنی و فراموش ناشدنی تاریخ اسلام است که هیچگاه از یاد مسلمانان نخواهد رفت؛ بلکه بهعنوان یک خاطره همیشه جاوید در اذهان زنده خواهد ماند. زیرا این قضیه در حضور هزاران زائر خانه خدا در وادی غدیر خم انجام گرفت و بهوسیله زائران در اقصی نقاط جهان منتشر گردید. یکی از عوامل انتشار وسیع رویداد غدیر در جهان ارتباط آن با سیاست و زعامت اسلامی بود که باعث شد تا مردم بیش از هر رویداد دیگر به آن توجه کنند و در ذهن بسپارند. بهگونهای که گذشت زمان تأثیری در آن نگذارند و همه مسلمانان اعم از زن و مرد با تمام جزئیات آن را حفظ نموده سینهبهسینه در نسلهای بعد منتقل کنند. به همین دلیل است که داستان غدیر امروزه در همه منابع معتبر شیعه و سنی وجود دارد و هرسال از آن تجلیل میشود.
ابن منظور در تاریخ دمشق به نقل از عطیه عوفی مینویسد: حجاج از سرزمین وحی و کنار خانه خدا برمیگشتند تا در صحرای جحفه موسوم به غدیر خم رسیدند. هوا بسیار گرم بود و جمعیت فراوان؛ منادی ندا داد، همه حجاج یکجا جمع شدند. نماز ظهر به امامت
رسول خدا(صلی الله علیه واله) خوانده شد. پیامبر بر فراز منبری که از جهاز شتر درست کرده بودند قرار گرفت و خطبه بلیغ و طولانی ایراد فرمود. سپس علی بن ابیطالب(علیه السلام) را طلب کرد در حالیکه از زیر بغل او گرفته بود، فرمود: «أیُّهَا النَّاسُ ألَستُم تَعلَمُونَ أنِّی أولَی بِالمُؤمِنِینِ مِن أنفُسِهِم»؛ (ابنمنظور، ج17، ص354؛طبری، ج7، ص370) آیا نمیدانید من از خود مؤمنان به ایشان سزاوارترم؟ قَالُوا: بَلَی. گفتند: آری یا رسولالله(صلی الله علیه واله). قال: «فَمَن کُنتُ مَولَاهُ فَعَلِیٌ مَولَاهُ»؛ (همان) فرمود: هرکه من مولای اویم، بعد از من علی(علیه السلام) مولای اوست. این مسئله در حضور همه مهاجرین و انصار صورت گرفت. به گفته اغلب تاریخنگاران، به دستور پیامبر(صلی الله علیه واله) خیمهای برای علی(علیه السلام) نصب کردند. مسلمانان بهنوبت میآمدند و با آن حضرت بیعت میکردند. ازجمله کسانی که در حضور پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) دست بیعت با آن حضرت دادند ابوبکر و عمر بودند. عمر به علی(علیه السلام) گفت: «بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یا عَلِی، أصبَحتَ مَولَایَ وَمَولَی کُلِّ مُؤمِنٍ وَمُؤمِنَةٌ»؛ «(همان) تهنیت و تبریک به تو یا علی که بعدازاین مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن هستی. بههرحال, جریان غدیر با آن خصوصیاتی که داشت در تاریخ ثبت شده، جاوید و ماندگار است و همه ساله تجدید خاطره میشود و مسلمانان سراسر دنیا برای گرامی داشت آن روز مجالس جشن و سرور برگزار میکنند. بر این اساس است که رویداد تاریخی و مبارک غدیر هرگز کهنه نخواهد شد.
برای روشن شدن میزان اهتمام پیامبر(صلی الله علیه واله) به غدیر و اینکه آن حضرت چقدر روی غدیر سرمایهگذاری کرد، بهتر است قبل از هر چیز به نفس واقعه غدیر و بهخصوص سخنان حضرت در آن روز توجه شود. زیرا نفس واقعه بزرگ آن روز و ویژگیهای حاکم بر آن، بهخوبی اهمیت غدیر را روشن میکند. نزول جبرئیل و آوردن فرمان الهی با آن لحن هشداردهنده که فرمود: «وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» (مائده/67)؛ «یعنی{ای پیامبر) اگر مسئله خلافت را ابلاغ نکنی گویی رسالتت را به انجام نرساندهای. خدای متعال بر اساس این آیه کریمه تعیین خلافت را در روز غدیر در برابر زحمات بیستوسهساله پیامبر(صلی الله علیه واله) قرار
داده است؛ بدین معنا که اگر آن دستور را اجرا نمیکرد گویی کاری نکرده است. چون ادامه خط نبوت به ولایت علی(علیه السلام) بستگی دارد، وگرنه فعالیتهای چندین ساله رسول خدا(صلی الله علیه واله) نتیجهبخش نخواهد بود.
نکته دیگری که بیانگر اهمیت غدیر است شرایط حاکم بر آن روز است.جایی که حجاج باید از همدیگر خداحافظی کنند و هرکدام بهسوی وطن خود بروند؛ در این حال از جانب رسولالله(صلی الله علیه واله) فرمان توقف صادر میگردد. در آن هوای گرم، صحرای خشک و آفتاب سوزان، طبیعی است که امر مهمی باید در کار باشد. به گفته کسانی که در صحنه غدیر حضور داشتند، هنگام صدور فرمان اجتماع، همه تعجب کردند که چه قضیه مهمی رخداده است که در اینجا توقف کنیم. بااینوجود همه مردم یکجا جمع شدند، بعضی سایه بانی برایشان فراهم کردند، برخی زیر درخت کوچک صحرایی جای گرفتند و بسیاری در مقابل حرارت آفتاب ماندند. پیامبر(صلی الله علیه واله) در برابر صد هزار جمعیت علی(علیه السلام) را بهعنوان جانشین خویش معرفی کردند.
علاوه بر آنچه در نفس حادثه غدیر اتفاق افتاد شواهد فراوان دیگری نیز وجود دارند که اهتمام پیامبر(صلی الله علیه واله) را به غدیر اثبات میکنند. ازجمله آنها میتوان به تجهیز جیش اسامه اشاره کرد. حضرت، هنگام بازگشت به مدینه تصمیم گرفت سپاهی به فرماندهی اسامه بن زید به جنگ رومیان اعزام نماید. ابن سعد در طبقات الکبری میگوید: پیامبر(صلی الله علیه واله) دستور داد همه مهاجرین و انصار در جیش اسامه شرکت کنند، ولی بسیاری از صحابه با فرماندهی اسامه مخالفت کردند و جوانی او را بهانه قرار دادند! رسول خدا(صلی الله علیه واله) بهشدت از آنها ناراحت شد، در مسجد آمد و مخالفان اسامه را سرزنش نموده مکرر میفرمود: «جَهِّزُوا جَیشَ اُسامَةَ یَا إنفِزُوا بَعثَ اُسَامَةَ»؛ (ابنسعد، ج2، ص190) یعنی سپاه اسامه را تجهیز کنید. بهخصوص به ابوبکر و عمر دستور شخصی داد که اسامه را یاری کنند. اما آنها از امر آن حضرت سرپیچی کردند از مدینه بیرون نرفتند و یا اینکه از قرارگاه بازگشتند.
جریان قلم و دوات بالاترین گواه بر اهتمام پیامبر(صلی الله علیه واله) به غدیر است؛ چون حضرت در آن آخر لحظات زندگی چیزی میخواست بنویسد که نگذاشتند این کار انجام شود. رسول خدا(صلی الله علیه واله) هنگام وفات فرمود: «إتُونِی بِدَواةٍ وَ صَحِیفَةٍ اُکتُبُ لَکُم کِتَاباً لَن تَضِلُّوا بَعدَهُ أبَداً»؛ (همان، ص324) قلم و کاغذی برایم بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که بعد از من اصلاً گمراه نشوید. هرچند پیامبر(صلی الله علیه واله) مشخص نفرمود که چه چیز میخواست بنویسد، ولی از لحن سخن پیدا است که آنچه میخواست مکتوب دارد مربوط به هدایت و رهبری جامعه اسلامی بود. چون «لَن تَضِلُّوا» به صیغۀ جمع با قرائن موجود ناظر به قضیه جانشینی است و نفی ابد میکند؛ یعنی اگر آن مطلب نوشته میشد هرگز اختلاف و دودستگی در میان مسلمانان پدید نمیآمد و یا قابل کنترل میبود. متأسفانه با پیامبر(صلی الله علیه واله) مخالفت کردند و نزاع و جنجال به راه انداختند و نگذاشتند خواسته آن حضرت به مرحله عمل برسد. احمد ابن حنبل میگوید: فلما اکثروا اللغط والاختلاف وغم رسول الله، قال: «قُومُوا عَنِّی؛ (همان) چون کنار بستر پیامبر(صلی الله علیه واله) اختلاف و مشاجره زیاد شد حضرت ناراحت گردید فرمود بروید مرا به حالم بگذارید.
شاید آنهمه تأکید پیامبر(صلی الله علیه واله) بر تجهیز سپاه اسامه و شرکت سران صحابه مانند ابوبکر و عمر در آن پیام سیاسی داشت. گویی آن حضرت میخواست رقبای سیاسی علی(علیه السلام) هنگام رحلت ایشان در مدینه نباشند و مسئله خلافت و جانشینی او بدون مشکل به انجام رسد. چون حضرت میدانست که در صورت حضور مخالفان علی(علیه السلام) در مدینه برنامه غدیر اجرا نخواهد شد. همانگونه که در عمل ظاهر گردید که پس از رحلت آن حضرت هنوز بدن مبارک ایشان دفن نشده بود که در سقیفه جمع شدند و مسیر خلافت را تغییر دادند. (طبری، ج3، ص200)
گرچه پیامدهای نادیده گرفتن غدیر و عمل نکردن به آن بسیار زیاد است و نمیتوان به
همه آنها پرداخت، ولی میتوان به آسیبهای تربیتی و خسارتهای فرهنگی ناشی از آن اشاره کرد. به نظر میرسد مهمترین ضرری که متوجه اسلام و جامعه مسلمانان شد ضرر تربیتی نادیده گرفتن غدیر بود. زیرا نظام تربیتی اسلام و تلاشهای پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) به هم خورد. بنیاد تربیتی را که رسول خدا(صلی الله علیه واله) پیریزی کرده بود و بیستوسه سال در جهت تعمیق پایههای آن سرمایهگذاری کرد فروپاشید. پیامبر(صلی الله علیه واله) شخصیتهایی مانند سلمان، ابوذر، عمار، مقداد و بلال را تربیت کرد؛ ولی در دوره خلافت ابوبکر و عمر، خالد بن ولید و بست بن ارطات و امثال آنها و بدتر از همه یزید بن معاویه زمام فرماندهی و حکومت را به دست گرفتند که با رفتار زشت خود چهره تاریخ اسلام را سیاه کردند.
بهراستی اگر حوادث دوره خلفا و پسازآن را بررسی کنی خواهی فهمید که چه جنایتهایی وحشت ناکی به نام اسلام واقعشده است! قتل و غارت و تبعید اصحاب بزرگی نظیر ابوذر غفاری و کشتن مالک بن نویره و عمرو بن حمیق و... به جرم طرفداری از علی(علیه السلام) گوشهای از جنایاتی است که به دست تربیت یافتگان خلفای پیامبر(صلی الله علیه واله) صورت گرفته است. وحشتناکتر از همه جنایتهای معاویه و فرزندش یزید است که با اهلبیت پیامبر(علیه السلام) و پیروان ایشان مرتکب شدند. به نوشته ابن کثیر در سال شصت و دوم هجری پس از بازگشت هیئت اعزامی مردم مدینه از شام و ارائه گزارشی از عملکرد یزید، مردم علیه دستگاه خلافت قیام کردند. بلافاصله لشکری عظیم به فرماندهی مسلم ابن عقبه از شام آمدند و به دستور یزید مردم مدینه را قتلعام کردند. پس از کشتار عمومی سه روز مال و ناموس مردم مدینه را برای لشکرش مباح اعلام کرد. به اعتراف اغلب تاریخنگاران در اثر این جنایت ده هزار نفر از زن و مرد، هفتصد نفر از بزرگان مهاجر و انصار کشته شدند و هزار بچه نامشروع به دنیا آمدند.(ابنکثیر، ج8، ص236) هرچند علی(علیه السلام) بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه واله) از تربیت افراد غافل نبود و شاگردان ممتازی همچون مالک اشتر نخعی و محمد بن ابیبکر را پرورش داد؛ ولی به خاطر دور بودن ایشان از مرکز قدرت و خلافت نمیتوانست یک برنامه تربیتی فراگیر داشته باشد.
چون در هر زمان مردم تابع حکومت و برنامههای اعلام شده بهوسیله آن هستند و به کارهای فردی، هرچه از ناحیه بزرگان توجه چندان ندارند. علی(علیه السلام) در این زمینه فرمود: «ألنَّاسُ عَلَی دِین ِمُلُوکِهِم»؛ (اربلی، ج2، ص21) مردم از دین و آیین حاکمان و مدیرانشان پیروی میکنند. یقیناً، اگر علی(علیه السلام) در مسند خلافت بود، به دلیل اشراف بیشتر به مردم، بیش ازآنچه انجام داد در تربیت و تزکیه نفوس ایفای نقش میکرد.
بر اساس دلایل قطعی و معتبر کلامی، تاریخی و نیز آیات و روایات اسلامی، تردیدی در افضلیت و برتری علی(علیه السلام) بر سائر صحابه وجود ندارد بهخصوص از منظر تربیتی و روانشناختی این مسئله بسیار روشن است و اگر تعصب و جهالتی در بین نباشد نیازی به دلیل و برهان ندارد. با توجه به آنچه در این مختصر گفته شد به چند نکته روشن بهعنوان نتیجه تحقیق دست مییابیم:
علی(علیه السلام) تنها کسی است که از کودکی تحت تربیت رسول خدا(صلی الله علیه واله) قرار داشته و هیچکسی جز او این افتخار را نداشته است. ساختار شخصیتی او بهگونهای ساخته شد که متناسب با خلافت و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بود و فردی غیر از او شایستگی احراز چنین مقامی را نداشت.
رویداد غدیر دقیقاً بر اساس صلاحیتهای جسمی و روحی امام علی(صلی الله علیه واله) و هماهنگ با ویژگیهای تربیتی شخصیتی آن حضرت صورت گرفت. این قضیه، طبق برنامههای پیامبر(صلی الله علیه واله) و به دستور خدای متعال در حضور هزاران زائر خانه خدا انجام شد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بهفرمان خدای متعال و در برابر انظار هزاران انسان از زیر بغل علی بن ابیطالب(علیه السلام) بلند کرد و او را بهعنوان ولی و سرپرست جامعه انسانی بعد از خود معرفی نمود. کسی که برای تصدی امر خلافت و زعامت مسلمین پس از رسولالله(صلی الله علیه واله) پرورش یافته بود.
جز علی(علیه السلام) هیچکسی به لحاظ تربیتی صلاحیت جانشینی رسول خدا(صلی الله علیه واله) و تصدی امر زعامت مسلمانان را نداشت. از ابتدا مشیت حقتعالی بر آن قرار گرفت تا تربیت علی(علیه السلام) را به عهده پیامبرش بگذارد و شخصیت او را بهگونهای شکل دهد که ذرهای نقص یا کم بودی ازنظر تعلیم و تربیت در او مشاهده نشود.
بهراستی شخصیت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به نحوی پرورش یافت که در خانه وحی تحت تربیت مستقیم رسول خدا(صلی الله علیه واله) و جبرئیل امین قرار داشت تا آنکه نفس رسولالله(صلی الله علیه واله) قرار گرفت و آیه مباهله در شأن او و خانوادهاش نازل گردید.
پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) بر اساس وظیفه الهی و اجتماعی خود تا توانست برای عملی شدن و به اجرا درآمدن قضیه غدیر تلاش کرد که تجهیز جیش اسامه و درخواست دوات و قلم ازجمله آنها بودهاند.
مخالفت عدهای از اصحاب با برنامه غدیر در زمان حیات رسولالله(صلی الله علیه واله) شروع شد، بهگونهای که سرانجام مسیر خلافت را بهدلخواه خود عوض کردند و کسی دیگر را بهجای علی(علیه السلام) انتخاب کردند. آنهمه دلایل قطعی بر خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را نادیده گرفتند و ادله نادرست و بدون پایه و اساس مانند اجماع که بسیاری از علمای اهلسنت بر بیاعتباری آن اذعان کردهاند، تمسک نمودهاند. جای بسی تأسف اینکه بدن مطهر رسول خدا(صلی الله علیه واله) هنوز دفن نشده بود که برای تعیین خلیفه اسلامی تشکیل جلسه دادند. آیا دفن پیکر پاک پیامبر(صلی الله علیه واله) مهم بود یا مخالفت با غدیر و ولایت علی(علیه السلام) ؟
قرآن کریم، ترجمه آیتالله مکارم شیرازی، تهران: نشر دارالقرآن الکریم، بیتا.
شریف رضی، نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتی، قم، مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، 1378.
ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، بیروت، دار احیاء التراث العربی،1385ق.
ابن جزری، علی بن محمد، اسد الغابة فی معرفه الصحابة، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۹ق.
ابن جوزی، تاریخ عمر بن الخطاب، تحقیق احمد شوحان، دمشق، مکتبه التراث،1414ق.
ابن حجر عسقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابه، بیروت، دارالکتب الاسلامیه،1514ق.
ابن حنبل، احمد، مسند، تحقیق: شعیب الارنووط، بیروت، مؤسسه الرساله، 1421ق/2001م.
ابن سعد، الطبقات الکبری، بیروت، داراحیاء التراث العربی،1376ق.
ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ترجمه احمد جنتی، تهران، امیر کبیر، 1382.
ابن عساکر، علی، تاریخ دمشق الکبری، تحقیق: عمرو بن الغرامه العمروی، بیروت، دارالفکر، 1415ق/1995م.
ابن کثیر، اسماعیل، البدایه والنهایه، بیروت، داراحیاءالتراث العربی، بیتا.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، بیروت، دارالاضواء، 1403ق.
امینی، عبدالحسین، الغدیر، تهران، دارالکتب الاسلامیه،1366.
آذرتاش آذرنوش، فرهنگ معاصر (عربی- فارسی)، تهران، نشرنی، 1379.
آملی، سید حبدر، تفسیر المحیط الاعظم، تحقیق: محسن موسوی، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1414ق.
جان لاک، تحقیق در فهم بشر، تلخیص پیتسون، ترجمه: شفق رضا زاده، انتشارات دهخدا، 1349.
حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحن، بیروت، دارالکتب العلمیه،1211ق.
حجتی، محمد باقر، إسلام و تعلیم و تربیت، تهران، دفتر نشر فرهنگ إسلامی،1370.
الخلیلی، الدکتورجواد جعفر، من حیات الخلیفه ابیبکر الصدیق، بیروت، الارشاد للطبعه و النشر، بیتا.
شعاری نژاد، علی اکبر، روان شناسی رشد، تهران، انتشارات اطلاعات،1372.
طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، جامعه مدرسین، بیتا.
طبری، محمد، تاریخ طبری، بیروت، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، روائع التراث العربی، بیتا.
غزالی، محمد، میزان العمل، تحقیق: سلیمان دنیا، قاهره، دارالمعارف، بیتا.
فقیهی، ابوالحسن و موسوی کاشی، زهره، مدل سنجش بهره وری (اثربخشی و کارایی) در بخش خدمات دولتی ایران، مجله 1. مدیریت دولتی، دوره دوم، شماره چهارم ، بهار و تابستان ۱۳۸۹، ۱۲۶-۱۰۷.
قربانی، زین العابدین، اخلاق تعلیم و تربیت، قم، انصاریان،1374.
قرشی، سید علی اکبر، تفسیر احسن الحدیث، بنیاد بعثت، 1378.
قمی، شیخ عباس، سفینة البحار، تهران، دارالاسوه، 1416ق.
کلینی، محمد، فروع کافی، بیروت، دارالاضواء،1413ق.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، بیروت، موئسسه الوفا، 1403ق.
مسعودی، علی، اثباةالوصیه، ترجمه: محمد جواد نجفی،کتاب فروشی اسلامیه،1343.
مسعودی، علی، مروج الذهب، انتشارات شریف رضی،1380.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ یازدهم، 1373.
نجمی نیا، رضا، صالحی، محمدرضا، بررسی تاثیر سرمایه فکری در ایجاد مزیت رقابتی شرکتهای بیمه استان اصفهان، چهارمین کنفرانس بین المللی بازاریابی خدمات بانکی در مرکز همایش های بین المللی صدا و سیما، مهر ۱۳۹۱.
هاشمی رفسنجانی، اکبر و جمعی از محققان، تفسیر راهنما، قم، بوستان کتاب، 1363.
Camisón, César. And Villar-López, Ana. (۲۰۱۱33. Non-technical innovation: Organizational memory and learning capabilities as antecedent factors with effects on 1. sustained competitive advantage. Industrial Marketing Management. ۴۰ (۲۰۱۱). ۱۲۹۴–۱۳۰۴ 2. Hazen, Benjamin and Terry Anthony. (۲۰۱۲34. Toward creating competitive advantage with logistics information technology. International Journal of Physical Distribution & Logistics Management. Vol. ۴۲. No. ۱. ۸-۳۵
محمد فاکر میبدی(1)
1) . عضو هیئت علمی جامعة المصطفی العالمیة، M_faker@miu.ac.ir
شاخصترین تفکر شیعی در حوزه امامت و ولایت، اعتقاد به امامت تنصیصی است. مسئلهای که به گزارش تاریخ، حدیث، تفسیر و ادب از روز نخست ظهور اسلام و حدیث یومالدار، تا هنگام رحلت پیامبر(صلی الله علیه واله) و حدیث قلم و دوات، مدّ نظر مبارک پیامبر(صلی الله علیه واله) بوده است. یکی از گهرکلماتی که در معرفی علی(علیه السلام) بهعنوان جانشین پیامبر(صلی الله علیه واله) تجلی ویژه بخشیده جمله نورانی «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ» است، فقرهای که به اعتقاد شیعه، تنصیص در ولایت مطلقه علویه است. لیکن أهلتسنن با تفسیری دیگر، مسیر علمی معنی و مفهوم مولا را به سمت دیگری کشاندهاند. این نوشتار با استفاده از روش توصیفی ـ تحلیلی دیدگاههای مختلف أهلتسنن نقل و نقد شده و با اتکاء به قرائن متعدد زمانی، مکانی و معنایی، به تثبیت بینش شیعی که همان اولویت در تصرف است را به اثبات رسانده است. ضمن اینکه نویسنده به سیر تطور معنی غیرواقعی مولا در حدیث «من کنت مولاه» را در طول تاریخ موردتوجه قرار داده، بر این باور است که بهلحاظ رویکرد علمی، سدههای نخستین را باید ازمنه رویکرد به معنی ساده «ولاء اسلام» دانست و قرون میانی یعنی از قرن پنجم تا دهم و ظهور امثال احمد بیهقی (458ـ384)، قاضی عیاض (546 ـ476)، إبناثیر (606 ـ544)، شرفالدین طیبی (قرن7)، إبنتیمیه (661 ـ 728)، ابوزکریا نووی (676ـ631) و إبنحجر هیتمی (909ـ974) را زمان اوج تمرکز بر معنی محبت و نصرت بهشمار آورد، چنین استنتاج میکند که بروز چنین رویکردی و تبیین شبهعلمی از حدیث فوق، پیآمد تلاش کسانی است که درواقع قرائت دیگری را از این متن مقدس ارائه نمودند.
کلیدواژهها: پیامبر(صلی الله علیه واله)، علی(علیه السلام)، حدیث موالات، مولا، محبت، ولایت، غدیر.
مهمترین در بینش شیعه، اعتقاد به ولایت و امامت بلافصل امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) است، و بر این مهم ادله بسیاری اقامه کردهاند، ازجمله حدیث معروف موالات یعنی «مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ» است که در واقعه غدیر خم از زبان وحیمدار نبوی و در جمع هزاران نفر از صحابه و با تشریفات خاصی صادر گردید. در این میان اهلتسنن از گذشته ایام تا به امروز، با ارائه تفاسیر گوناگون از جمله تفسیر مولا به مُحبّ و ناصر سعی کردهاند تا خطای تاریخی سقیفه که جریان خلافت را منحرف، و محرومیت جانشین حقیقی پیامبر(صلی الله علیه واله) را از حقش موجه جلوه دهند. از اینرو هرچند سالیان متمادی از صدور این حدیث میگذرد، اما کماکان ضرورت پژوهش در عرصهای که مهمترین زیرساخت فکر و اندیشه شیعه را فراهم و در پی دارد حتمیت میبخشد. بههرتقدیر، در این تحقیق تلاش شده تا با بررسی کاربرد کلمه مولا در لغت، حدیث و قرآن، آراء و نظریات اهلتسنن از متون معتبرشان نقل و دیدگاه شیعه، با استمداد از قرائن و شواهد متقن تبیین شود.(1)
درزمینه حدیث غدیر و معنای کلمه مولی در این حدیث، در طول تاریخ آثار و نگاشتههای فراوانی در میان فریقین به طبع آراسته شده است، در اینجا به جدیدترین آثار اشاره میشود:
حدیث الغدیر، ظروفه مدالیله قیمته الحضاریة (1) رواة حدیث الغدیر، سلیم، عزالدین، رسالة الثقلین، شوال ـ ذوالحجة 1415، العدد 12 (17 صفحه، از 162ـ 178).
رواة حدیث الغدیر (2)، سلیم، عزالدین، رسالة الثقلین، شوال ـ ذوالحجة 1415، العدد 13 (15 صفحه، از 154ـ 168).
1) . این مقاله پیش از این در سال 1391 در نخستین همایش ملی غدیر ارائه گردید، لیکن به حسب ظاهر مجموعه مقالات همایش منتشر نشد و اینک با اندک تغییری به خصوص در بخش پایانی عرضه میگردد.
حدیث غدیر در منابع روایی اهل سنت، جهانی پور، یاسر، فرهنگ کوثر، پاییز 1387، شماره 75 (12 صفحه، از 149ـ160).
حدیث غدیر در منابع روایی اهل سنت (2)، جهانی پور، یاسر، مجله: فرهنگ کوثر» پاییز 1388، شماره 79 (8 صفحه، از 71ـ 78).
معنی مولا در حدیث غدیر، سبحانی، جعفر، درسهایی از مکتب اسلام، مهر 1393، شماره 641 (8 صفحه، از 36ـ43).
امام علی(علیه السلام) و احتجاج به حدیث غدیر، انورفیاضی، محمد، مجله: تاریخ اسلام در آینه پژوهش، پاییز 1386، شماره 15 ISC (26 صفحه، از 127ـ152).
نقد دیدگاه های اهل سنت درباره حدیث غدیر، مدنی، سید محمود، علوم حدیث، بهار 1377، شماره 7 ISC (33 صفحه، از 121ـ153).
أحادیث و مصادر: حدیث الغدیر، النجمی، محمد صادق، الهادی، جمادی الثانی 1395، السنة الرابعة، العدد 2 (2 صفحه، از 51 ـ52).
حدیث غدیر و تحلیل و تبیین معنای «مولی» در آن از منظر شیعه، غلامی، اصغر؛ برنجکار، رضا، شیعه شناسی، بهار 1392، شماره 41 علمی ـ پژوهشی/ISC (20 صفحه، از 63 ـ82).
در منابع شیعه تنها به نقل کلینی و از زبان صادقترین شاهد حاضر در واقعه غدیر، و رکن آفرینش این حادثه قرآنی، کلامی، تفسیری، حدیثی، تاریخی و ادبی، و محور همه محاوران بسنده میشود. امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: «خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه واله) إِلَی حَجَّةِ الْوَدَاعِ ثُمَّ صَارَ إِلَی غَدِیرِ خُمٍّ فَأَمَرَ فَأُصْلِحَ لَهُ شِبْهُ الْمِنْبَرِ ثُمَّ عَلَاهُ وَأَخَذَ بِعَضُدِی حَتَّی رُئِی بَیاضُ إِبْطَیهِ رَافِعاً صَوْتَهُ قَائِلاً فِی مَحْفِلِهِ: مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِی مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ، فَکَانَتْ عَلَی وَلایتِی وَلایةُ اللَّهِ وَعَلَی عَدَاوَتِی عَدَاوَةُ اللَّهِ وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فِی ذَلِکَ الْیوْمِ؛ {الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دِیناً}، فَکَانَتْ وَلایتِی کَمَالَ الدِّینِ وَرِضَا الرَّبِّ جَلَّ ذِکْرهُ». (کلینی، الکافی، ج8، ص27).
اما بنا بر نقل اهلتسنن، عبدالله بن محمد، معروف به ابن أبیشیبه (235ـ 159ق)، که از متقدمترین رجال حدیث که بخاری، مسلم، أبوداود و إبنماجة از وی روایت نقل کردهاند این حدیث را از بَراء بن عازب روایت کرده است. براء میگوید: در سفری با پیامبر(صلی الله علیه واله) همراه بودیم که در محل غدیر خم اُتراق کردیم. پیامبر(صلی الله علیه واله) برای نماز جماعت ندا داد، در حالیکه خستگی و ناتوانی بر آن حضرت مستولی شده بود! کنار بوته خار به استراحت پرداخت و آنگاه نماز ظهر را بهجای آورد. در این حال پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؟ مردم گفتند: بَلَی! پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّی أَوْلَی بِکُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ نَفْسِهِ»؟ مردم گفتند: بَلَی. پیامبر(صلی الله علیه واله) دست علی(علیه السلام) را گرفت و فرمود: «اللَّهُمَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ، فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ، وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ».
براء بن عازب میگوید: در این حال عمر، علی(علیه السلام) را ملاقات کرد و گفت: «هَنِیئاً لَکَ یا ابن أَبِیطَالِبٍ، أَصْبَحْتَ وَأَمْسَیتَ مَوْلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ» (إبن ابیشیبه، المصنف فی الأحادیث و الآثار، ج6، ص372). خطیب تبریزی (م741ق) و متقی هندی (975ـ 888 ق) از دانشمندان سدههای میانی و ابوالمعاطی نوری (م1401ق) از متأخرین و معاصرین نیز همین متن را نقل کردهاند (خطیب تبریزی، مشکات المصابیح، ج3، ص330 و متقی هندی، کنز العمال، ج13، ص114 و نوری، المسندالجامع المعلل، ج3، ص92).
محمد ناصرالدین الألبانی از حدیثپژوهان معاصر (1420ـ1332 ق) و دارای بیش از یکصد اثر حدیثی از جمله «إرواء الغلیل فی تخریج أحادیث منار السبیل»، «سلسلة الأحادیث الصحیحة»، «سلسلة الأحادیث الضعیفة» و... سند این روایت با همین متن را حسن بلکه صحیح میداند (ألبانی، السلسلة الصحیحة، ج4، ص249 و330؛ خطیب تبریزی، مشکات المصابیح، ج3، ص33). وی در این زمینه به ابنتیمیه میتازد که چرا منکر این حدیث شده است (ألبانی، السلسلة الصحیحة، ج5، ص222).
حدیث شریف «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ» در منابع معتبر فریقین روایت شده است. از
جمله منابع شیعی عبارت است از: کافی، تألیف محمد بن یعقوب کلینی (م 339 ق)؛ من لایحضره الفقیه، معانی الأخبار، أمالی، عیون الأخبار، توحید، خصال و کمالالدین، تألیف محمد بن علی بابویه معروف به صدوق (381ـ 305 ق)؛ اختصاص، ارشاد و افصاح، تألیف محمد بن محمد بن نعمان معروف به شیخ مفید (413ـ336 ق)؛ تهذیب و أمالی، تألیف محمد بن حسن طوسی (460ـ385 ق)؛ اعلام الوری، تألیف فضل بن حسن طبرسی (548 ـ460 ق)؛ مناقب آل ابیطالب، تألیف محمد بن شهرآشوب مازندرانی (588 ـ489 ق)؛ اقبال، تألیف علی بن موسی مشتهر به سید بن طاووس (664ـ 589ق)؛ منتقی الجمان فی الأحادیث الصحاح و الحسان، تألیف حسن بن زینالدین (1011ـ 959ق)؛ وسائلالشیعه، تألیف محمد بن حسن، مشهور به حرعاملی (1104ـ 1033 ق)؛ بحارالانوار، تألیف محمدباقر مجلسی (1110ـ1037ق).
بسیاری از منابع اهلتسنن نیز آن را نقل کردهاند که برخی از آنها افزون بر المصنف فی الأحادیث و الآثار، تألیف ابن ابیشیبه عبارت است از: مسند احمد، تألیف احمد بن محمد بن حنبل (241- 164ق) که آن را از بیش از ده صحابی، چون: علی بن ابیطالب(علیه السلام)، زید بن ارقم، براء بن عازب، عامر بن وائله مکنی به ابوطفیل، بریدة بن حصیب، سعید بن وهب، ریاح بن حارث، عبدالرحمن بن ابیلیلی و زید بن یثیع روایت کرده است. أبوعبدالله محمد بن یزید قزوینی معروف به ابنماجه (273ـ 209ق) در سنن خود این حدیث را از سعد بن ابیوقاص روایت کرده است. ابوعیسی محمد بن عیسی، معروف به ترمذی (279ـ 209ق) در سنن خود این حدیث را از زید بن ارقم روایت
کرده است. أحمد بن شعیب، مشهور به نسایی (303ـ 215ق) نیز این حدیث را در سنن از شش صحابی؛ بریده بن حصیب، سعد بن ابیوقاص، زید بن یثیع، عامر بن وائله، ابن عباس، عمرو [بن] ذیمر همدانی روایت کرده است. محمد بن حبان تمیمی (م354 ق) در صحیح خود با لفظ «مَن کُنتُ وَلیّهُ فَعَلیٌّ ولیُّهُ» از بریده روایت کرده است. سلیمان بن احمد طبرانی (360ـ260ق) نیز در معجم کبیر با همین عبارت از زید بن ارقم روایت کرده است. بخاری و مسلم دو تن از ارباب صحاح در این زمینه روایتی ندارند لیکن حاکم نیشابوری (405ـ321ق) در مستدرک بر صحیحین مینویسد: حدیث «من کنت مولاه فهذا ولیه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» طبق شروط بخاری و مسلم صحیح است ولی این دو، آن را نقل نکردهاند (حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص118، 119، 143).
دانشمندان دیگر اهلتسنن که به نقل این روایت پرداختهاند عبارتاند از: ابونعیم اصفهانی(430ـ336ق) در کتاب معرفة الصحابة، ج4، ص84. وی این حدیث را از بریده در بازگشت از یمن و زید بن ارقم روایت کرده است. یوسف بن عبدالله معروف به إبن عبدالبر (463ـ 368ق) در استذکار مینویسد: پیامبر در غدیر خم یا جحفه درباره علی(علیه السلام) فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلیّ مَولاهُ». (إبن عبدالبر، الاستذکار، ج8، ص239). عیاض بن موسی معروف به قاضی عیاض (546 ـ476 ق) در مشارق الأنوار علی صحاح الآثار، زمان صدور این روایت را روز غدیر و پس از نماز ظهر میداند (یحصبی سبتی (قاضی عیاض)، مشارق الانوار علی صحاح الآثار، ج2، ص574). ضیاءالدین محمد بن عبدالواحد معروف به ضیاء مقدسی (643 ـ 569 ق) در احادیث مختاره، از هفت طریق صحیح و حسن به نقل این روایت پرداخته است (مقدسی، الأحادیث المختاره ملتقی أهل الحدیث، ج1، ص263، 269، 270، 303 و 477؛ ج2، ص8 و 39). علی بن أبیبکر بن سلیمان مشهور به هیثمی (807 ـ 735 ق) در مجمع الزوائد با سند صحیح، از عمیر بن سعد روایت میکند که به هنگام شاهد گرفتن علی(علیه السلام) بر سخن پیامبر(صلی الله علیه واله) با «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ» هیجده نفر شهادت دادند (هیثمی، مجمعالزوائد، ج1، ص136). هیثمی این حدیث را مکرر و از اسانید گوناگون و در زمانها و مکانهای مختلف نقل کرده است. ازجمله روات این حدیث عبارتاند از: علی بن ابیطالب(علیه السلام)، إبن عباس، زید بن ارقم، ابوایوب انصاری، ابوسعید خدری، عبدالله بن عمر، ملک بن حویرث، زید بن یثیع، عمرو بن ذیمر، حبشی بن جناده، حمید بن عماره که از پیامبر(صلی الله علیه واله) روایت میکنند. و عمار یاسر، ابوطفیل عامر بن وائله، سعید بن وهب، عبدالرحمن بن ابیلیلی، داود بن یزید أودی، عمیر
بن سعد، عمیره بنت سعد و زاذان بن ابیعمیر، شهادت به صدور این روایت درباره علی(علیه السلام) دارند.
احمد بن علی بن محمد، معروف به ابنحجر (852 ـ773 ق) در فتح الباری مینویسد: حدیث «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ» که ترمذی و نسائی آن را روایت کردهاند طرق متعدد دارد و بیشتر اسناد آن صحیح و حسن است (ابنحجر عسقلانی، فتحالباری، ج7، ص74). علی بن عبدالملک معروف به متقیهندی (975ـ 888 ق) در کنز العمال این حدیث را از براء بن عازب، جابر بن عبدالله، رفاعة بن ایاس، بریده بن حصیب و عمرو بن مرّه نیز نقل میکند (متقی هندی، کنز العمال، ج13، ص114).
تا قرن دهم هجری، جامعترین منبعی که به مصادر این حدیث اشارت کرده است، جامع الاحادیث جلالالدین سیوطی (911ـ 849ق) است. وی در بیش از بیست موضع از این اثر، این حدیث را از روات متعدد نقل کرده است و در یکجا مینویسد: حدیث «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلیّ مَولاهُ» را أحمد و حاکم از ابن عباس، ابن ابیشیبه و احمد از ابن عباس از بریده، أحمد و إبنماجه و ضیاء [مقدسی] از براء، طبرانی از جریر، ابونعیم از جندب أنصاری، إبنقانع از حبشی بن جناده، ترمذی و نسائی و طبرانی از أبوطفیل از زید بن أرقم یا حذیفة بن أسید غفاری، إبن أبیشیبة و طبرانی از أبوأیوب، إبن أبیشیبه و إبن أبیعاصم و ضیاء از سعد بن أبیوقاص، شیرازی از عمر، طبرانی از مالک بن حویرث، أبونعیم از یحیی بن جعده از زید بن أرقم، إبن عقده از حبیب بن بدیل بن ورقاء و قیس بن ثابت و زید بن شرحبیل أنصاری، أحمد از علی(علیه السلام) و سیزده نفر دیگر، إبن أبیشیبه از جابر و حاکم از إبن عباس روایت کرده است. (سیوطی، جامعالاحادیث، ج21، ص371). وی همچنین در شرح خود بر سنن ابنماجه به نقل این حدیث پرداخته است (سیوطی، شرح سنن ابن ماجه، ج1، ص12).
از قرن دهم به بعد نیز، محمد عبدالرؤوف مُناوی (1031ـ952ق) در فیض القدیر، همراه با بیان شأن صدور آن یعنی، نفی موضع اسامه در نفی مولویت حضرت به وی، این روایت را از اسامه نقل کرده است (مناوی، فیضالقدیر، ج4، ص358). اسماعیل بن
محمد عجلونی (1120ـ1087 ق) در کشف الخفاء مینویسد: [حدیث] «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ» که طبرانی و أحمد و ضیاء آن را از زید بن أرقم و علی و سی نفر از صحابه با لفظ «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» روایت کردهاند، حدیث متواتر یا مشهور است (عجلونی، کشفالخفاء، ج2، ص1588). سید أبوالمعاطی نوری (م 1401ق) در المسند الجامع همان سخن متقی هندی را نقل کرده است (نوری، المسندالجامع، ج3، ص92).
بهخوبی ملاحظه میشود که حتی برخی از محدثان، مستخرجان، جامعان و شارحان حدیث اهلتسنن از طرق متعدد به نقل این حدیث مبادرت کردهاند، و با توجه به این حقیقت باید پذیرفت که این حدیث شریف، مشهور، بلکه متواتر بین فریقین است و انکار یا تردید در صحت آن مکابره میباشد.
دانشمندان علم لغت، معانی چندی برای این کلمه بیان کردهاند. خلیل بن احمد فراهیدی (100ـ170ق) از پیشگامان دانش لغت، در آغاز با جدایِش کلمات مختلف، هر واژه را به سمت معنایی خاص سوق میدهد وی مینویسد: الوَلایة مصدر المُوالاة، والوِلایة مصدر الوالی، والوِلاء مصدر المولی. سپس به کاربرد واژه مولی پرداخته و برای آن سه معنی بیان میکند که عبارت است از: معتق، حلیف و ولی (فراهیدی، کتاب العین، واژه ولیّ). جوهری (م 393 ق) مینویسد: وَلیّ در مقابل عدوّ است و هرگاه گفته شود: تَوَلّاهُ؛ بدین معنی است که او را به دوستی گرفته است. کلمه مَوْلی به معنی؛ مُعْتِق [به کسر تاء = صاحب برده]، مُعْتَق [به فتح تاء = برده]، إبن العمّ [پسرعمو]، ناصر [یاری کننده]، جار [همسایه یا به معنی مجیر]. همچنین واژه ولیّ به معنی صِهْر [داماد]، حَلیف [همپیمان] و نیز متولی به کار رفته است (جوهری، صحاح اللغه: واژه ولی).
فیومی (م770 ق) از دیگر لغتشناسان، در معنی ولی، وِلایت، وَلایت و مَولی مینویسد: وَلْی بر وزن فَلْس بهعنوان مصدر، دو معنی دارد یکی قُرْب، و دوم قرار گرفتن فرد دوم بدون فاصله بعد از فرد اول است. واژه وِلایت به کسر واو، به معنی قبول تولیت است،
از اینرو هرگاه گفته شود: «وَلِیتُ الأَمْرَ أَلِیهِ وِلایةً»، یعنی «تَوَلَّیتُهُ». و یا گفته شود: «وَلِیتُ عَلَی الصَّبِیِّ وَ الْمَرْأَةِ»، بهعنوان والی و جمع آن «وُلاة» و به معنی حاکم بر آن است. در این صورت صبی و مرأة مُولّیعلیه و إسم مفعول است. اما ولایت به فتح واو و کسر آن، به معنی نصرت و غلبه است. کلمه مَوْلَی به معنی پسرعمو، ناصر، عَصَبه [فامیلهای پدری]، همپیمان (مولی المُوالات)، مُعْتِق (مَوْلَی النِّعْمَةِ)، والْمَوْلَی الْعَتِیقُ (مَوَالِی بنیهَاشِمٍ أَی عُتَقَاؤُهُمْ) به کار رفته است. ضمناً (وَلَّیتُهُ تَوْلِیةً)، یعنی او را والی قرار دادم. و واژه مُوالات، به معنی متابعت و پیروی کردن است (فیومی، المصباح المنیر: واژه ولیّ).
زبیدی (1205ـ 1145ق) در این زمینه مینویسد: وَلاء بر وزن سَماء به معنی مُلک، و اسم مصدر است. و کلمه مولی به معنی مالک است، از اینرو گفته میشود: «وَلِیه وَلایةً إذا مَلُکَه». وی سپس میافزاید کلمه مولی در لغت عرب کاربردهای متعددی دارد. ازجمله: به معنی عَبد، عَبدَه، مَعتِق بر وزن مُحسِن که درواقع «مولی النعمة» است چون با عتق و رهایی به وی إنعام کرده است. و نیز به معنی مَعتَق آمده است؛ چون او را بهمنزله پسرعموی خود قرار داده است از اینرو وی را یاری میکند، اگر وارثی نداشته باشد از او ارث میبرد، و به معنی صاحب و قریب نیز به کار رفته است (زبیدی، تاجالعروس، ج1، ص8855).
از مجموع سخن ارباب لغت چنین برداشت میشود که واژه مولی در چند معنی کاربرد دارد: مُعْتِق، مُعْتَق، إبن العمّ، ناصر، جار، عَصَبَه، حلیف، مالک، عَبد، عَبدَه، صاحب، قریب و ولیّ؛ با این تفاوت که فراهیدی سه معنی را برای مولا نقل کرده است. جوهری هفت معنی، فیومی شش معنی، و زبیدی یک معنی اصلی و چند معنی دیگر نقل میکند. در اینکه کدامیک از این معانی اصل و دیگری فرع است، از کلام زبیدی میتوان برداشت نمود که مالک معنی اصل است. و از کلام خلیل برمیآید که اصل، معنی «الشئ بعد الشئ» یعنی قرار گرفتن چیزی بعد از دیگری است. و لذا عرب به بارانی که بعد از وَسْمِی= اولین باران بهاری ببارد وَلی میگوید (فراهیدی، کتاب العین، ج8، ص365). سخن إبن فارس بیانگر این است که اصل معنی در این واژه، قرب است. وی مینویسد: واو، لام و
یاء، أصلٌ صحیح یدلُّ علی قرب، و از همین مقوله است وَلْی، یعنی؛ قرْب. و از اینرو گفته میشود: تَباعَدَ بعد وَلْی، أی قرب (إبن فارس، مقاییساللغة، ج6، ص108).
البته با اندک تأملی میتوان دریافت که این دو معنی اصلی به یک حقیقت بازگشت دارد؛ چراکه قرب و وقوع الشیء بعد الشیء لازم ملزوم یکدیگرند، قرب با قرارگرفتن چیزی در کنار دیگری محقق میشود و این قرار مستلزم، با قرب و نفی فاصله تحقق مییاید.
با توجه به اینکه دانشمندان برای اثبات مقصود خود، معمولاً به آیات و روایات تمسک میکنند و از موارد مشابه برای بیان معنی موردنظر استشهاد میکنند، ضروری است تا این واژگان در قرآن و حدیث بررسی شود:
هرچند آثار متعددی به موضوع پرداختهاند اما جهت رعایت اختصار به کتاب «النهایة فی غریب الحدیث والأثر» بسنده میکنیم. إبن اثیر جزری (606ـ544 ق) مینویسد: کلمه مولی مکرر در احادیث به کاررفته است و در هر مورد به معنی خاص خود میباشد، ازجمله: ربّ، مَالک، سید، مُنْعِم، مُعْتِق، ناصر، مُحِبّ، تابِع، جار، إبنالعَمّ، حَلِیف، عَقید، صِهْر، عَبْد، مُعْتَق، مُنْعَمعَلَیه. وی پس از آن بهعنوان یک قاعده کلی میگوید: «کُلُّ مَن وَلِی أمْراً أو قَامَ به فَهُو مَوْلاهُ وَ وَلیُّه»؛ «هر کس کاری را میپذیرد، یا بدان اقدام میکند، مولا و ولی آن است». وی سپس میافزاید کاربرد اسامی و مشتقات ولیّ متفاوت است. وَلایة به فَتْح واو، در نسَب، نصرت و مُعْتِق کاربرد دارد. وِلاَیة به کسر واو، در إمَارت به کار میرود. وَلاء مُعْتَق و مُوَالات در جایی به کار میرود که کسی با قوم و قبیلهای پیوند دوستی داشته باشد. إبن اثیر سپس درباره حدیث «مَن کُنْتُ مَوْلاه فَعَلیّ مَوْلاه» مینویسد: بعضی احتمال دادهاند که به معنی «من أحبنی وتولانی فَلیتَولَّهْ» باشد. و برخی گفتهاند ممکن است به معنی تابع محب باشد. شافعی گفته این حدیث مانند آیه: {ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکافِرینَ لا مَوْلی لَهُمْ}
(محمد/11) است و به معنی وَلاء اسلام است. و این که عمر گفته است «أصْبَحْتَ مَوْلَی کُلِّ مُؤمِن» به معنی «ولِیّ کُلِّ مُومن» است. کلمه مولا در حدیث «أیّما امْرأةٍ نَکَحَت بغیر إذن مَولاها [ولیُّها] فنکاحُها باطِل»، أی مُتَوَلّی أمرها = متولی أمر او است. کلمه موالی در حدیث «مُزَینة وجُهَینة وأسْلَم وغفار مَوالی اللَّهِ ورسوله» به معنی أولیاء اللَّه است. کلمه مولاه در حدیث «مَن أسْلَم علی یدِه رجلٌ فهو مَوْلاه» به معنی مَن یَرِثُه است. کلمه أولی در حدیثی که پرسش از اسلام آوردن شخص مشرک به دست فرد مسلمان است، و پاسخ داده شد که «هو أولَی الناسِ بمَحْیاه و مماتِه»، به معنی «أحقُّ به من غیره» است (إبن اثیر جزری، النهایة، ج5، ص510).
در این مورد نیز تنها به دو اثر لغتپژوهی قرآنی اکتفاء میکنیم. راغب اصفهانی (م 502ق) مینویسد: ولاء و توالی، در اصل به معنی قرار گرفتن دو چیز و بیشتر در کنار یکدیگر بدون فاصله است. و بعد این واژه برای هر نوع قرب مکانی، نسبی، دینی، دوستی، یاری و عتقادی به استعاره گرفته شده است.
کلمه ولی و مولی؛ هم کاربرد اسم فاعلی و هم کاربرد اسم مفعولی دارد. بدین معنی که گفته میشود: «المؤمن ولی الله» و «الله ولی المؤمنین» قرآن نیز میفرماید: {اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ} (بقره/257) و {إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ... } (جمعه/6). [حقیقت این است که کاربرد این واژگان در اینگونه موارد تماماً فاعلی است منتها متعلق ولایت مختلف است. آری اگر مقصود این باشد که کلمه مولی؛ هم به معنی معتِق (فاعلی) و هم به معنی معتَق (مفعولی) بهکار میرود، سخن درستی است]. به هر صورت در خصوص کلمه مولی قرآن میفرماید: {وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاکُمْ نِعْمَ الْمَوْلی وَنِعْمَ النَّصیرُ} (انفال/40) و نیز {وَإِنْ تَظاهَرا عَلَیهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْریلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنینَ} (تحریم/4). [اما کاربرد مولی درباره خلق نسبت به خدا روا نیست، یعنی نمیتوان گفت: فلانٌ مولی الله]. کلمه مولی به معنی موالات نیز به کار رفته که فرمود: {یَوْمَ
لا یُغْنی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیئاً وَلا هُمْ یُنْصَرُونَ} (دخان/41). کلمه مولی همچنین به معنی پسرعمو نیز به کار رفته است که فرمود: {وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائِی} (مریم/5). در خصوص واژه أولی نیز قرآن میفرماید: {إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذینَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنینَ} (آلعمران/68) که به معنی أحری و أحق است. موالات نیز به معنی متابعت است (راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ج2، ص536).
مصطفوی در این زمینه چنین مینویسد: تنها أصل در ماده ولی، قرار گرفتن چیزی وراء چیز دیگر است، مراد دو چیز مطلق است، خواه وجوداً مختلف باشد یا به اعتبار. و رابطه بین آن دو اعم از این است که خوب باشد یا بد. و مراد از وراء اعم از جلو و پشت سر است. بنابراین مفاهیمی چون قرب، حبّ، نصرت و متابعت از آثار آن است [نه معنی اصلی] که بهحسب موارد مختلف میباشد. و از مصادیق آن ولایت به معنی تدبیر امور دیگران، اقدام به انجام امور حیات و ممات دیگران است، یعنی ولی و متولی در حقیقت وراء متولیعلیه قرار دارد و رابطه آن نیز تدبیر امور است و ولیّ همان است که متصف به ولایت و تدبیر میباشد. قرآن کریم میفرماید: {إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ} (اعراف/196) که ولیّ در اینجا تولیت و ولایت را برگزیده است. و نیز میفرماید: {لاتَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَالنَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ} (مائده/51) که ولیّ در اینجا متولی است که ولیّ را برگزیده است. و اینکه فرمود: {أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیّ} (شوری/9) هر دو نمونه را بیان کرده است.
مولی نیز از همین معنی است؛ زیرا مولی در أصل اسم مکان به معنی محل ولایت، یعنی جای تحقق مفهوم تولیت و مصداق ظهور ولایت است. و اینکه قرآن فرمود: {فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاکُمْ نِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصِیرُ} (انفال/40)، و یا فرمود: {وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی} (حج/78) و نیز فرمود: {أَحَدُهُما أَبْکَمُ لایَقْدِرُ عَلی شَیءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلی مَوْلاهُ} (نحل/76)، در آیه اول و دوم «اللّه» مظهر ولایت و محل ظهور تولیت بر بندگان است و در آیه سوم «مولی» مصداق مالکیت و تولیت بر عبد است. همچنین مولی بر مولّیعلیه که
متعلق ولایت است نیز اطلاق میشود چنانکه فرمود: {وَ إِنِّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائِی} (مریم/5)، یعنی خوف از کسانی است که تحت ولایت وی هستند. و نیز {فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ فَإِخْوانُکُمْ فِی الدِّینِ وَ مَوالِیکُمْ} (احزاب/5)، یعنی کسانی که پدرشان مشخص نیست برادرانتان در دین و مملوک شما هستند. و نیز فرمود: {وَلِکُلٍّ جَعَلْنا مَوالِیَ مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَالأَقْرَبُونَ} (نساء/33)، بدین معنی که برای هر کدام از میتها موالی که موارد ظهور تولیت، تدبیر و تربیت است قرار دادیم (مصطفوی، التحقیق، ج13، ص205ـ204).
وی در ادامه میافزاید: مفهوم أولی نیز یکی از مصادیق معنی اصلی است که در حقیقت به معنی أحری و أجدر است. چنانکه فرمود: {إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِی} (آلعمران/68) و نیز فرمود: {النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ} (احزاب/6)، که به معنی أنسب و ألیق در جهت وقوع و استقرار وراء مقام إبراهیم(علیه السلام) است، چنانکه برخی از ارحام، ألیق و أنسب در استقرار وراء میت و میراثش هستند. مصداق دیگر معنی اصلی، تولیت به معنی وقوع شیء در پس شیء سابق و نیز تولی یعنی اتخاذ ولایت است (مصطفوی، التحقیق، ج13، ص208ـ206).
از مجموع کلام این لغتپژوهان قرآنی و حدیثی چنین به دست میآید که واژه ولیّ و مشتقاتش در فرهنگ روایی و قرآنی کاربردهای زیر را دارد:
یک. کلمه ولیّ، در معنی متولی أمر «کُلُّ مَن وَلِی أمْراً أو قام به فَهُو مَوْلاهُ وَ وَلیه»، در حقیقت مولا و ولی مترادف نیز به کار میرود.
دو. کلمه مولا در قرآن و حدیث، به معانی ولی، متولی، ولایتمدار، ولایتپذیر، موالات، ناصر، مُحِبّ، إبنالعَمّ و وارث به کار رفته است.
سه. کلمه أولی، به معنی أحقّ، ألیق، أجدر و أحری و اولویت است.
چهار. در معنی وَلایت و وَلایت و تفاوت این دو، سخن یکسانی وجود ندارد. برخی مثل ابناثیر وَلایت به فَتْح واو را در نسَب، نصْرت و مُعْتِق، و وِلایت به کسر واو را در إمَارت و تولی أمر میدانند. این آیه شریفه که فرمود: {وَالَّذینَ آمَنُوا وَلَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایَتِهِمْ مِنْ
شَیءٍ حَتَّی یُهاجِرُوا وَإِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیکُمُ النَّصْرُ} (کهف/72) نیز مؤید معنی ولایت به فتح واو و به معنی نصرت است. از این رو برخی از مفسران نیز وَلایت در آیه {هُنالِکَ الْوَلایةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیرٌ ثَواباً وَخَیرٌ عُقْباً} (کهف/44) را به نصرت تفسیر کردهاند (طوسی، التبیان، ج7، ص50). برخی دیگر مثل راغب اصفهانی وِلایت را به نصرت، وَلایت را به تَوَلِّی أمر معنی کردهاند و علامه طباطبایی معتقد به ترادف وَلایت و وِلایت است (طباطبایی، المیزان، ج13، ص317). و این بدان جهت است که وَلایت در آیه شریفه {هُنالِکَ الْوَلایةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیرٌ ثَواباً وَ خَیرٌ عُقْباً} (کهف/44) با سلطنت، حکومت و أمارت سازش بیشتری دارد.
درباره کلمه مولا، علامه طباطبایی در تفسیر آیه {بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذینَ آمَنُوا... } (محمد/11) مینویسد: کلمه مولا بهعنوان مصدر میمی و با معنی وصفی، به معنی ولیّ است. و از اینرو برسید و مالک عبد با ولایت تصرف در امور بردگان، و بر ناصر با ولایت تصرف در امور منصور با تقویت و تأیید به کار میرود. بر این اساس اگر خدا مولا است چون مالک امور بندگان است و امور خلق را در تکوین طبق مشیت خود تدبیر میکند، لذا فرمود: {ما لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا شَفِیعٍ} (سجده/4)، و نیز امور بندگان در تشریع و هدایت به سعادت، جنت، توفیق بر اعمال صالح، نصرت بر اعداء را تدبیر میکند. بدیهی است این مولویت مخصوص مؤمنان است که فرمود: «اللَّهَ مَوْلَی الَّذینَ آمَنُوا»، چون اینان داخل در حظیره عبودیت و متابعت قرار گرفتهاند، اما کفار چون بندگی اصنام را برگزیدند، از این مولویت محرومند (طباطبایی، المیزان، ج18، ص231).
دانشمندان اهلتسنن در طول تاریخ مطالبی در معنی وَلی و مشتقات و به خصوص مولا و ولایت و بالأخص در حدیث «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ» ابراز کردهاند که مجموع آن را میتوان در چند دیدگاه عمده خلاصه، و به حسب تاریخ وفات صاحبنظران به شرح ذیل مرتب کرد:
ابناثیر جزری از شافعی (150ـ204 ق) نقل میکند که وی گفته است: حدیث «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلیٌّ مَولاهُ» مانند آیه: {ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکافِرینَ لا مَوْلی لَهُمْ} (محمد/11) و مراد از ولایت، وَلاء إسلام است (ابن اثیر جزری، النهایة، ج5، ص510). منظور از ولاء اسلام، پیوندی است که بهخاطر اسلام بین مؤمنان به وجود آمده است. و دارای آثاری چون نصرت و محبت است.
اینکه گفته میشد کلمه مولا در حدیث «مَن کُنتُ مَولاهُ» مثل آیه {بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذینَ آمَنُوا... } است، باید گفت: گرچه ممکن است مولویت در آیه اشارت به نصرت باشد که در حق مؤمنان ثابت و درباره کافران منفی است، لیکن کلمه مولا بهعنوان مصدر میمی و با معنی وصفی، به معنی ولیّ یعنی تصرف در امور است. و این متصرِف دو مصداق دارد یکی سید و مالک عبد (ولایت تصرف در امور بردگان). دوم ناصر (ولایت تصرف در امور منصور با تقویت و تأیید). مولا در آیه نیز مطلق است و شامل هر دو مصداق میشود و هیچ دلیلی بر تخصیص وجود ندارد. بدین معنی که خدا مولا (مالک و ناصر) است، در امور تکوینی، همه مملوکین و بندگان را تدبیر میکند، ولی در امور تشریعی و رسیدن به سعادت و جنت، تنها مؤمنان را که عبودیت و متابعت را پذیرفتهاند، تدبیر میکند. در نتیجه اگر «من کنت مولاه» مانند این آیه باشد، چیزی جزء ولاء تصرف نخواهد بود.
إبن اثیر جزری ذیل حدیث «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ» مینویسد: إبن الاعرابی (150ـ 231ق) گفته است ولیّ به معنی «التابع المُحبّ» باشد (همان). ممکن است معنی سخن إبن اعرابی این باشد که منظور از ولایت در مولا، تبعیت و محبت است. و در نتیجه رابطه بین پیامبر(صلی الله علیه واله) و علی(علیه السلام) از یک طرف و بین همه کسانی که این ولایت را پذیرفتند از سوی دیگر، رابطه محب و محبوب و تابع و متبوع است، لیکن نکتهای که وجود دارد اینکه مولویتی که از آنِ پیامبر(صلی الله علیه واله) است و برای علی(علیه السلام) ثابت میشود، تابعیت و مُحبّیت نیست
بلکه متبوعیت و محبوبیت است، هرکس پیامبر(صلی الله علیه واله) متبوع و محبوب او است، علی(علیه السلام) متبوع و محبوب او باشد. و آنچه ابناعرابی بهعنوان «التابع المحبّ» بیان داشته، به عکس است. و واضح است که معنی ندارد پیامبر(صلی الله علیه واله) تابع کسی باشد، تا علی(علیه السلام) را به مثابه خود تابع محبّ معرفی کند.
إبن قتیبه دینوری (276ـ213ق) از نظام نقل میکند که گفته است: مراد از «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلیّ مَولاهُ» این است که ولایت بین پیامبر(صلی الله علیه واله) و بین مؤمنین، ألطف از ولایتی است که بین خود مؤمنین وجود دارد، و این همان است که پیامبر(صلی الله علیه واله) برای علی(علیه السلام) قرار داد. و اگر چنین نباشد فضیلتی نخواهد بود؛ زیرا ولایت بین مؤمنین برای همگان وجود ندارد. وی در ادامه میافزاید: پیامبر(صلی الله علیه واله) «ولیّ کل مسلم» و فرقی بین ولی و مولا نیست (إبن قتیبه دینوری، تأویل مختلف الحدیث، ج1، ص42). اگر پذیرفتیم که ولایت اعطائی پیامبر(صلی الله علیه واله) فراتر از ولایت عمومی مؤمنان است ـ که خود سخن حقّی است ـ چیزی جزء ولایت در تصرف نخواهد بود.
در میان دانشمندانی که به تفسیر حدیث پرداختهاند، بیهقی (458ـ384 ق) از پیشگامان تفسیرِ «مولا» به ولاء محبت است. وی بر این باور است که این حدیث در مقام بیان لزوم محبت علی(علیه السلام)، و دلالتی بر معنی امامت ندارد (بیهقی، الاعتقاد والهدایة، ج1، ص354). بعد از بیهقی، إبن اثیر جزری (606ـ544 ق) نقل میکند که برخی چون ابوالعباس گفتهاند: مولا در حدیث «مَن کُنْتُ مَوْلاه فَعَلی مَوْلاه» به معنی «مَن أحبنی وَتَوَلّانی فَلیتَولَّهْ» باشد (إبن اثیر جزری، النهایة، ج5، ص510). تعبیر به «تَوَلّاهُ» به معنی این است که او را به دوستی گرفته است. و «تولانی» یعنی مرا به دوستی گرفته است. بعد از إبن جزری، شرفالدین طیبی از دانشمندان قرن هفتم، گمان کرده است که نمیتوان ولایت در
حدیث را به امامت یعنی تصرف در امور مؤمنین معنی کرد، بنابراین لازم است به محبت و ولاء اسلام معنی شود (مبارکفوری، تحفة الأحوذی، ج9، ص136). پس از طیبی، إبن تیمیه (661ـ 728 ق) نیز باور به ولاء محبت دارد (ابنتیمیه، منهاجالسنّة، ج7، ص324). بعد از إبن تیمیه، آلوسی (1217ـ1270 ق) نیز همین دیدگاه را پسندیده و معتقد شده است که منظور ولاء محبت است نه امامت (کسوبه، الوصیة، ص333). در ادامه سیر این باور، حلبی (م 1044 ق) میگوید: مولی در بیست معنی کاربرد دارد ازجمله سیدی که محبت او لازم و دوری از بغض وی واجب است (کسوبه، الوصیة، ص338). و بالاخره مبارکفوری (م1353 ق) دو معنی برای «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلیٌّ مَولاهُ» بیان میکند: یکی اینکه به معنی «من کنتُ أتولاه فعلیّ یتولاه» یعنی «من کنتُ أحبّه فعلیٌّ یحبّه» است؛ چون مولا از ولیّ که ضد عدوّ است أخذ شده است. دوم اینکه به معنی «من یتولانی فعلیٌّ یتولاه» میباشد (مبارکفوری، تحفة الأحوذی، ج9، ص138). در خصوص ولاء محبت پس از این مفصل سخن خواهیم گفت.
هـ . ولایت تشریفی قاضی عیاض یحصبی (546 ـ476 ق) در شرح حدیث نبوی که فرمود: «مُزَینَةُ و جُهَینَةُ مَوالی دُونَ الناسِ وَلَیسَ لَهُم مَولَی دُونَ اللهِ وَرَسُولِه» مینویسد: منظور این است که اینان اولیاء خاص هستند. بعد میافزاید این مانند حدیث: «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» است، یعنی هر که من ولیّ او هستم، علی ولیّ او است (یحصبی سبتی، مشارق الانوار، ج2، ص574). و اینکه فرد یا قومی اختصاص به ولایت الله و پیامبر(صلی الله علیه واله) میشوند، برای این است که اینان حلیفی در میان عرب نداشتند، و یا به دلیل این است که بهخاطر اسلامشان مورد عداوت قبیله قرار گرفتند از اینرو خدا و پیامبر(صلی الله علیه واله) آنان را بهعنوان مُوالی خود قرار دادند و به این وسیله باعث شرفشان شد. و نیز ممکن است تخصیص به ذکر باشد بدون اینکه بیانگر انحصار باشد (همان). اگر به فرض معنی حدیث «مُزَینَةُ وجُهَینَةُ مَوالی...» همان باشد که یحصبی گفته است، لیکن قیاس با حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ...» معالفارق است؛ چراکه نسبت به مزینه و جهینه، بهدلیل بیاعتنایی توسط قبیله، موضوع حمایت مطرح است،
همانند اینکه عمو به یتیم برادرش بگوید، من بهجای بابای تو، مبادا احساس تنهایی و یتیمی کنی! اما در سیاق حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» بهضمیمه قرائن متصله و منفصله، اصلاً چنین چیزی مطرح نیست.
ابوزکریا نووی (676ـ 631 ق) معتقد است که «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ» به معنی «من کنت ناصرُه و مُوالِیه ومُحِبُّه ومُصَافِیه [دوست خالص و برگزیده] فعَلیٌّ کذلک» است (کسوبه، الوصیة، ص331). إبن حجر هیتمی (909ـ974 ق) و مُناوی نیز عقیده دارند که ولایت در این حدیث به معنی ناصر است (إبن حجر هیتمی، الصوائق المحرقة، ج1، ص106 و110؛ مُناوی، التیسیر، ج2، ص855). و این همان است که در بیان برخی به ولاء اسلام تعبیر شده است. چنانکه در آیه شریفه نیز فرمود: {فَإِنَّ اللهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْریلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنینَ} (تحریم/4) که به معنی ناصر و محب است.
با فرض ولاء نصرت و محبت، اگر نصرت، موالات، محبت و صُفّت به نحو عمومی باشد، که هیچ فضیلتی بهشمار نمیرود؛ چون همگان دارا هستند و اگر خاص و موجب فضیلت است باید از سنخ دیگری باشد. از سوی دیگر اگر بنا باشد هرکس منصور، محبوب، مُوالی و مُصافی پیامبر(صلی الله علیه واله) هست، منصور، محبوب، مُوالی و مُصافی علی(علیه السلام) باشد! بنا به رأی ابنتیمیه علی(علیه السلام) مرتکب خطا شده است!! چراکه با صحابه پیامبر(صلی الله علیه واله) که در جمل، صفین و نهروان با علی(علیه السلام) جنگیدند، منصور علی(علیه السلام) نبودند بلکه مقهور وی بودند. آیا اینان از ابتدا از گردونه نصرت و محبت نبویه خارج بودند، یا بعداً چنین شدند. در هر صورت باید پذیرفت که برخی از صحابه پیامبر(صلی الله علیه واله) منصور، موالی و مصافی آن حضرت نبودند. ضمن اینکه معنی نصرت در آیه تحریم مؤید به قرینه است.
محب الدین طبری (694 ـ 615 ق) مینویسد: حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ اللهم
وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره» که در برخی از طرق آن، جمله «ألستم تعلمون أنی أولی بالمؤمنین من أنفسهم قالوا بلی یا رسولالله» وجود دارد، دو معنی دارد: ناصر و والی به معنی متولی. وی سپس میافزاید هرکدام از این دو معنی مراد باشد، منظور حدیث این است که «من کنت متولیاً أمره والناظر فی مصلحته والحاکم علیه فعلیٌّ فی حقه کذلک». مؤید این معنی جمله ذیل آن است که میفرماید: «ألستم تعلمون أنی أولی بالمؤمنین من أنفسهم». و چون تحقق این امر در حیات آن حضرت [بهدلیل وجود خود حضرت] ممکن نیست بیشک تحقق این معنی بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه واله) است (طبری، الریاض النضره، ج1، ص104).
مُناوی (1031ـ952 ق) مینویسد: این که علی بن أبیطالب(علیه السلام) «مولی من کنت مولاه» است معنایش این است که «من کنت أتولاه فعلیٌّ یتولاه». وی سپس از حرالی [علی بن احمد متوفای 637 ق] نقل میکند که گفته است: مراد از مولی همان ولیّ لازم الولایه است که همواره به امر ولایت نسبت به متولیعلیه که قادر به انجام آن نیست اقدام میکند (مناوی، فیض القدیر، ج4، ص358). وی در جای دیگر میافزاید: «من کنت مولاه فعلی مولاه»، یعنی بر اساس ولاء اسلام، ولیّ و ناصر او است. و این حدیث مانند این آیه است که میفرماید: {ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکافِرینَ لا مَوْلی لَهُمْ} (محمد/11). اما اینکه آن حضرت را مختص این عنوان نمود بهخاطر فزونی علم، استنباط و فهم دقیق، حُسن سیرت، صفای سریرت، مکارم اخلاق و ثبات قدم او است.
(مُناوی، فیض القدیر، ج6، ص217). إبن اثیر نیز همین معنی را نسبت به کلمه مولا در ذیل حدیث که عمر گفته است «أصْبَحْتَ مَوْلَی کُلِّ مُؤمِن» نقل کرده و مینویسد این کلمه به معنی «ولِیّ کُلِّ مُومن» است. چنانکه در حدیث «أیُّما امْرأةٍ نَکَحَت بغیر إذن مَولاها فنکاحُها باطِل» نیز به معنی ولیٌّها، أی؛ مُتَوَلّی أمرها = متولی امر او است (إبن اثیرجزری، النهایة، ج5، ص510). تردیدی نیست که متولی امر به معنی ضمان جریره، مفهوماً و مصداقاً صحیح نیست.
بدرالدین کَسُوبَه نویسنده مستبصر معاصر (م 1433 ق) بر این باور است که مولا در حدیث « مَن کُنتُ مَولاهُ...» به یکی از سه معنای منعم، أولی و متبوع است. وی مینویسد: بررسیها نشان میدهد که کلمه مولا در این حدیث به سه معنی متکامل از هم باز میگردد:
یک. منعم: بر این اساس، معنی حدیث چنین است: «من کنت ذا الفضل علیه بنعمة الهدایة و الإیمان، فعلیٌّ ذوالفضل علیه بنعمة الإستقامة والأمان من الأعداء».
دو. أولی: طبق این معنی، مراد حدیث این است که «من کنت أولی به من نفسه، فعلیٌّ أولی به من نفسه».
سه. متبوع: بنابر این گزینه، مقصود حدیث این است که: «من کان یتّبعنی فلیتّبع علیاً من بعدی». این معنی در حقیقت به معنی دوم بازگشت دارد (کسوبه، الوصیة، ص348ـ 346).
از بیان دانشمندان اهلتسنن چنین مستفاد است که تفسیر محوری در حدیث «من کنت مولاه» به استثنای تفاسیر هفتم، هشتم و نهم که در قسمت «اهلتسنن و معنی مولا در حدیث موالات» گذشت، ولاء محبت است. پافشاری بر این امر، به زعم نظریهپردازان آن، منتج این معنی است که آنچه تکلیفشان در سفارش نبوی نسبت به علی(علیه السلام) بوده در قالب محبت صورت گرفته است و دیگر هیچ وظیفهای متوجه آنها نیست.
همانگونه که پیش از این نیز گفته شد اهلتسنن سخن بسیار درباره حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» بر زبان و قلم خود راندهاند، اما تنها برخی از متکلمان، محدثان، شرّاح حدیث و مفسران برای دیدگاه خود استدلال کردهاند. مهمترین صاحبنظرانی که تفسیر محبت را مستدل کرده به همراه دلیلشان به ترتیب تاریخچه دیدگاه، در ذیل یادآور میشویم:
یک. أحمد بن حسین بیهقی (458ـ384 ق). وی مینویسد: حدیث موالات اگر سند
صحیحی داشته باشد، تنها بر این مطلب دلالت دارد که پیامبر(صلی الله علیه واله) تخصیص به ذکر فضیلت علی و ترغیب صحابه بر محبت آن حضرت کرده است. به این دلیل که در سفر یمن برخی از صحابه نسبت به وی اظهار بغض و شکایت کردند، پیامبر(صلی الله علیه واله) بهوسیله لزوم محبت وی و ترک دشمنی، آن را گوشزد کرده است. و این همانند این سخن علی است که میگوید پیامبر(صلی الله علیه واله) درباره من فرمود: «لایحبنی إلا مؤمن ولایبغضنی إلا منافق». چنانکه در حدیث بریده نیز آمده که از علی شکایت کردم! پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «أتبغض علیاً»؟ گفتم: آری! پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «لاتبغضه وأحبِبهُ وازدُد لَهُ حُبّاً». بریده میگوید بعد از این سخن کسی نزد من محبوبتر از علی نبود.
وی در بخشی دیگر میگوید: اگر مراد، إمامت و إمارت علی بود، پیامبر(صلی الله علیه واله) که بیش از همه ناصح مسلمین است بدان تصریح میکرد، و میفرمود: «یا أیها الناس هذا ولیُّ أمرکم والقائم علیکم من بعدی فاسمعوا له وأطیعوا».
اشکال دیگری که وی طرح کرده این است که اگر این معنی مراد باشد باید گفت علی بزرگترین خطا را مرتکب شده است؛ زیرا آن حضرت امر پیامبر(صلی الله علیه واله) را ترک نموده است. بلکه اولین کسی است که دستور پیامبر(صلی الله علیه واله) را رها کرده است (بیهقی، الاعتقاد والهدایة إلی سبیل الرشاد، ج1، ص354).
دو. شرفالدین طیبی (قرن 7 ق). وی در نفی دلالت حدیث بر امامت و تصرف در امور مینویسد: تصرف مستقل در حیات پیامبر(صلی الله علیه واله) تنها برای آن حضرت است، بنابراین لازم است به محبت و ولاء اسلام معنی شود (مبارکفوری، تحفة الأحوذی، ج9، ص136).
سه. أحمد بن عبدالحلیم معروف به إبن تیمیه حرانی (661- 728 ق). او در نقد سند و دلالت حدیث، امور زیر را بیان کرده است:
اول. ادعای این که حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» اصلاً از طریق صحیح و ثقات روایت نشده است (ابن تیمیه، منهاج السنة، ج7، ص321).
دوم. در دلالت حدیث مدعی است که چون دعای پیامبر(صلی الله علیه واله) مستجاب است، و این دعاء مستجاب نشده است، معلوم میشود مقصود امامت و تولی أمر نیست؛ زیرا صحابه نسبت به علی سه گروه شدند: گروهی که برخی از سابقین نیز با آنها بودند و با وی جنگیدند. گروهی همراه وی جنگیدند. گروهی که بیطرف بودند، نه با وی جنگیدند و نه همراه وی جنگیدند. تا مینویسد: فرق است بین ولیّ و مولی با والی. ولایتی که ضد عداوت است، یک چیز است! و ولایتی که إمارت است چیز دیگر است، و حدیث موالات در خصوص نوع اول است.
سوم. إبن تیمیه مینویسد: [اگر منظور امامت بود] پیامبر(صلی الله علیه واله) میفرمود: «من کنت والیه فعلیٌّ والیه»، ولی این را نگفت. و اینکه گفته شود مولی به معنی والی است سخن درستی نیست؛ چون ولایت دو سویه است و اولویت یک سویه است و این از اختصاصات نبویه میباشد.
چهارم. و در ادامه مینویسد: اگر فرض شود که حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» نص بر خلافت علی(علیه السلام) باشد، موجب اولویت وی نخواهد بود. و اگر چنین بود میفرمود: «مَنْ کُنْتُ أولی بِه مِنْ نَفسِهِ فَعَلیٌّ أولی بِه مِنْ نَفْسِه». و این معنی افزون بر اینکه کسی نگفته است، اصلاً باطل است؛ چون أولویت پیامبر(صلی الله علیه واله) در حیات و مماتش ثابت است، و خلافت علی(علیه السلام) تنها بعد از وفات پیامبر خواهد بود و در زمان پیامبر(صلی الله علیه واله) اولویتی نخواهد داشت (همان، ص324).
چهار. أحمد بن محمد بن حجر معروف به هیتمی (974ـ 909ق). وی در نفی دلالت حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» بر معنی امامت مینویسد:
اول. ولیّ به معنی ناصر و محبّ است؛ زیرا لفظ مولا مشترک بین معانی معتِق، عتیق، مُتَصَرِّف در امور، ناصر و محبوب است. و چون همه این معانی حقیقی است تعیین و ترجیح برخی بر دیگری دلیلی ندارد. تعمیم بر همه معانی نیز روا نیست؛ چون کلمه مولا یا مشترک لفظی و دارای تعدد وضع باشد که استعمال لفظ در بیش از یک معنی جایز نیست و یا مشترک معنوی با وضع واحد در قدر مشترک و یا بنا بر تعمیم معانی به معنی قرب معنوی است.
دوم. اگر بپذیریم که مولا به معنی أولی است، لیکن قبول نداریم که منظور أولی به إمامت باشد بلکه مراد أولی به اتّباع و أقربیت به او است، مانند آیه شریفه که میفرماید: {إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِی وَالَّذینَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِی الْمُؤْمِنینَ} (آلعمران/68)، و این معنایی است که ابوبکر و عمر دریافت کردند و به علی(علیه السلام) گفتند: «أمسیت یا ابن أبیطالب مولی کلّ مؤمن ومؤمنة». و وقتی به عمر اعتراض کردند که کاری کردی که هیچکس نکرد! میگوید: «إنه مولای».
سوم. به فرض قبول کنیم که مراد از مولا، أولی به إمامت باشد، مقصود [خلیفه بلافصل نیست بلکه] مراد زمانی است عقد بیعت محقق شود! بنابراین هیچ منافاتی ندارد که سه امام قبل از علی(علیه السلام) زمام امور را به دست بگیرند؛ چون اجماع حتی از خود علی(علیه السلام) بر این امامت وجود دارد. در نتیجه لازمه افضلیت علی(علیه السلام) بطلان تولیت غیر علی(علیه السلام) نیست، زیرا اجماع بر امامت مفضول با وجود فاضل وجود دارد (ابنحجر هیتمی، الصوائق المحرقة، ج1، ص106 و110).
پنج. محمود بن عبدالله حسینی آلوسی (1217ـ1270ق). وی که معتقد است منظور ولاء محبت است نه امامت، اینگونه استدلال میکند که:
اولاً؛ در عربیت کلمه مولی به معنی أولی به کار نمیرود.
ثانیاً؛ اگر به فرض مولی به معنی أولی باشد لازم نیست که به معنی تصرف باشد.
ثالثاً؛ قرینه بعدیه یعنی فقره «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» دلالت دارد بر اینکه مراد از ولایت، محبت است، و اگر مقصود أولی بالتصرف بود، اینگونه میفرمود: «اللهم وال من کان فی تصرفه وعاد من لمیکن کذلک»، و این ذکر محبت و عداوت، صراحت در این است که مراد از ولایت، محبت میباشد. و اگر شیعه بگوید آیه شریفه {وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ} (جاثیه/71) دلالت بر محبت میکند و لذا در صورتی که این حدیث را به محبت معنی کنیم لغو است، پاسخ آن است که بیان محبت بهخصوص فردی، غیر بیان
عمومی و همگانی است. مانند اینکه کسی ایمان به همه انبیاء داشته باشد ولی نامی از محمد(صلی الله علیه واله) نبرد، اسلام چنین شخصی معتبر نخواهد بود (کسوبه، الوصیة، ص333).
در خصوص سند حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» که برخی ازجمله بیهقی و إبن تیمیه ادعا کردند سند صحیحی ندارد، پیشتر در بحث از مصادر حدیث گفتیم که بنابر تحقیق محمد ناصرالدین ألبانی، سند حدیث حسن بلکه صحیح است (خطیب تبریزی، مشکات المصابیح، ج3، ص33؛ ألبانی، السلسلةالصحیحة، ج4، ص249 و 330). ألبانی به خصوص به ابنتیمیه میتازد که چرا این حدیث را انکار کرده است (ألبانی، السلسلة الصحیحة، ج5، ص222). افزون بر این، أحمد بن محمد بن حجر هیتمی (974ـ 909ق) که خود منتقد دلالت حدیث بر مدعای شیعه است، درباره سند حدیث مینویسد: این حدیث که ترمذی، نسائی و احمد روایت کردهاند و طرق مختلفی دارد و ازجمله شانزده صحابی آن را روایت کردهاند و روایت احمد مبین این است که سی صحابی آن را شنیدهاند، بسیاری از اسانید آن صحاح و حسان است، و لذا هیچ اعتناء و التفاتی به خدشهای که برخی به سند کردهاند نیست. و اینکه برخی خیال کردهاند دعای ذیل روایت «اللهم وال من والاه...» موضوعه است، سخنی مردود است؛ زیرا این جمله از طرق صحیح وارد شده و ذهبی بسیاری از آنها را صحیح میداند (إبن حجر هیتمی، الصوائق المحرقة، ج1، ص106). و این در حقیقت پاسخ به همه کسانی است که قبل از ابن حجر و پس از وی ازجمله بیهقی و ابنتیمیه صدور این حدیث را انکار کردهاند.
یک. نقد دیدگاه بیهقی: اینکه بیهقی میگوید مفاد حدیث برای تخصیص ذکر در محبت علی(علیه السلام) است به سخن ابن قتیبه بسنده میشود که گفته است: حدیث «من کنت مولاه» بر جعل ولایتی فراتر و به تعبیر وی «ولایتی ألطف» از ولایت عمومی بینالمؤمنین برای علی(علیه السلام) دلالت میکند. و اگر چنین نباشد فضیلتی نخواهد بود (إبن قتیبه دینوری، تأویل مختلف الحدیث، ج1، ص42).
اینکه گفته شده حدیث «من کنتُ...» برای ترغیب به محبت علی(علیه السلام) است. میگوییم: اگر حدیث موالات منحصر به حدیث بریده و سفر یمن بود، ممکن بود سیاق صدور تأثیر در معنی حدیث داشته باشد، اما با مراجعه به منابع روایی معتبر فریقین، به خوبی معلوم میشود که در مواضع مختلف و به مناسبتهای گوناگون این حدیث صادر شده است. لذا نمیتوان سیاق صدور یکی را بر بقیه حاکم کرد! میگویند اگر منظور امامت وإمارت بود، میفرمود: «هذا ولی أمرکم...»! ما نیز میگوییم اگر مقصود صرف محبت بود میفرمود: «من کان یحِبّنی فَلْیحِبّ عَلیاً» یا «مَنْ کُنتُ محبُوبُه فعلیٌّ محبُوبُه». وانگهی اگر به فرض، محبت مراد باشد، باید معلوم باشد که محب و محبوب کیست؟ مبارکفوری در شرح خود بر سنن ترمذی مینویسد: معنی حدیث این است که «من کنت أتولاه فعلیٌّ یتولاه، أی؛ من کنت أحبّه فعلیٌّ یحبّه». با دقت در این تفسیر، این نتیجه حاصل میشود که پیامبر(صلی الله علیه واله) فرموده است: هرکس من او را دوست میدارم و محبوب من است، علی(علیه السلام) او را دوست میدارد و وی محبوب علی است!! آیا واقعاً حدیث در مقام بیان معیار برای محبوبان پیامبر(صلی الله علیه واله) و علی(علیه السلام) است یا ترغیب به محبّ علی(علیه السلام) شدن است؟؟ و نیز میگوید: ممکن است به این معنی باشد که: «من یتولانی فعلیٌّ یتولاه»، یعنی هرکس مرا به دوستی بگیرد، علی(علیه السلام) او را به دوستی میگیرد. به عبارت دیگر؛ محبّ پیامبر(صلی الله علیه واله) محبوب علی(علیه السلام) است. در اینکه وظیفه هر مؤمنی این است که با محبّ پیامبر(صلی الله علیه واله) محبت داشتهباشد تردیدی نیست، ولی آیا معنی حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» این است! شکی نیست که مولا در هر دو جمله یکسان است و نمیتوان به دلخواه یکی را به یک معنی و دومی را به معنی دیگر تفسیر کرد!! اینکه بیهقی و برخی دیگر گفتهاند: اگر مراد امامت باشد علی(علیه السلام) به دلیل رها کردن دستور پیامبر(صلی الله علیه واله) بزرگترین خطا مرتکب شده است، نیازی به جواب نیست؛چراکه همه کسانی که کمترین مطالعه در سیر تکون سقیفه و جریان خلافت داشته باشند میدانند که
علی(علیه السلام) در هر مناسبت علمی و عملی، ازجمله مناشده علی(علیه السلام) به هنگام بیعت مردم با عثمان، در جنگ جمل و... با احتجاج و مناشده احقیّت خود و انحراف دیگران از حق را گوشزد فرموده است. طبیعی است کسانی مرتکب خطا شدند که حق ذیحق را ندادند، نه کسی که به فرض، حق خود را نگرفت.
دو. نقد رأی طیبی: اینکه طیبی میگوید حدیث «من کنت مولاه» به دلیل انحصار تصرف مستقل در حیات پیامبر(صلی الله علیه واله)، لازم است به محبت و ولاء اسلام معنی شود، اصل انحصار تصرف مستقل به پیامبر(صلی الله علیه واله) سخن درستی است، اما تفسیر مولا به متصرف در امور منافاتی با این حقیقت ندارد؛ زیرا طبیعی و بدیهی است که جعل مولویت توسط پیامبر(صلی الله علیه واله) برای علی(علیه السلام) برای پس از وفات آن حضرت است نه همزمان با یکدیگر. و این با قرائن متصله در برخی از نقلهای حدیث «من کنت مولاه» و یا قرینه منفصله از آن مبین است. ازجمله روایت صحیح از إبن عباس از پیامبر(صلی الله علیه واله) که به علی(علیه السلام) فرمود: «أنت ولیُّ کلِّ مؤمنٍ بعدی» (نسائی، سنن کبری، ج5، ص133؛ بوصیری، اتحاف الخیرة المهرة، ج7، ص72).
سه. نقد رأی إبن تیمیه: اینکه إبن تیمیه مینویسد چون دعای پیامبر(صلی الله علیه واله) مستجاب نشده است، پس معلوم میشود مقصود، امامت و تولیأمر نیست... باید پرسید منظور از دعا چیست؟ آیا منظور این است که «فَعلیٌّ مولاه» یک جمله دعایی مضمر است که باید در حق علی(علیه السلام) مستجاب شود و نشده است! لذا از إمامت و إمارت صرفنظر میکنیم و میپذیریم که مقصود ولاء محبت است! یا دعای پیامبر(صلی الله علیه واله) مستجاب شده است و علی(علیه السلام) محبّ یا محبوب اصحاب جمل، صفین و نهروان بود؟ یا طبق رأی او، علی(علیه السلام) مرتکب خطا شده است!! زیرا اینان منصور و محبوب علی(علیه السلام) نبودند بلکه معادی و مورد قهر وی بودند. یا منظور، ادعیه صریحه ذیل جمله است که فرمود: «اللّهمّ والِ مَن والاهُ و...»! اگر اینطور باشد به چه دلیلی مستجاب نشده است، و إبن تیمیه از کجا میداند که خدای متعال موالات با موالیان علی(علیه السلام) و معادات با معادیان او، حبّ مُحبّان و بُغض مُبغضان وی
را ندارد! و خوارج، نصاب، شامیین، اصحاب صفین و... مشمول دعای پیامبر(صلی الله علیه واله) نبودند، چراکه پرونده برخی از صحابه مخدوش است؛ زیرا محبت علی(علیه السلام) را رعایت نکردند! مگر اینکه إبن تیمیه و همفکرانش، سبّ را جزء موالات محبتی بدانند!! به هر صورت أدعیه ذیل حدیث، خود مؤید این است که ثبوت محبت و نفی عداوت أثری است که باید در پی قبول این امامت حاصل شود، نه اینکه صرف محبت مراد باشد.
اینکه وی میگوید فرق است بین ولیّ و مولی با والی؛ ولایتی که ضد عداوت است، یک چیز است! و ولایتی که إمارت است چیز دیگر است، و حدیث در خصوص نوع اول میباشد. آری ولای محبت با ولاء إمارت دو چیز است، و گرچه این دو لازم و ملزوم یکدیگرند، اما هیچکدام به تنهایی کافی نیست، و کسی نمیتواند به بهانه ولاء محبت از ولاء إمارت سرپیچی کند. و آنچه مهم است اینکه ولاء در «من کنت مولاه» کدام است؟ إبن تیمیه که میگوید اگر منظور از ولایت، امامت بود! پیامبر(صلی الله علیه واله) میفرمود: «مَنْ کُنْتُ وَالِیه فَعَلِیٌّ وَالِیه»، لیکن این را نگفت، پس مولا به معنی امام نیست. پاسخ این سخن نیز پیش از این گفته شد، یعنی طرف مقابل هم میگوید اگر مقصود محبت بود میفرمود: «مَن کُنْتُ مُحبّهُ فَکانَ علیّ مُحبّهُ» یا «مَنْ کُنتُ محبُوبُه فعلیٌّ محبُوبُه» و «مَنْ کان یحِبنی فَلْیحِبّ عَلیاً» و این را نگفت، و ترجیحی میان معانی مشترک نیست، و تعیین آن تنها با قرائن مُعینه ممکن است. و درست است که کلمه والی به کار نرفته است، ولی چون مولا لفظ مشترک بین چند معنی است، برای تعیین معنی مورد نظر باید به قرائن توجه نمود. این قرائن پس از این بیان خواهد شد. افزون بر اینکه بر اساس جواز کاربرد لفظ در بیش از یکمعنی میتوان گفت پیامبر(صلی الله علیه واله) لفظ جامع و مشترک به کاربرده است، تا همه معانی مثبت ازجمله أولویت در تصرف، امارت، محبت و تابعیت را مدّ نظر داشته باشد.
درباره این سخن او هم که مولی به معنی والی نیست؛ چون ولایت دوسویه است و أولویت یکسویه میباشد نیز باید گفت: هر نوع ولایتی دوسویه است! منتها ارتباط دو
طرف ممکن است متفاوت باشد، ولایت در موالات یا محبت، یک سنخ است، ولایت در مالکیت، ولایت در عبودیت، و نیز ولایت أولویت از سنخ دیگری است.
در نقد این سخن نیز که گفته شده حدیث «من کنت مولاه» اگر درباره خلافت علی(علیه السلام) هم باشد، موجب اولویت وی نیست، باید گفت: اگر درباره خلافت علی(علیه السلام) هم باشد، اولویت نیز ثابت است؛ زیرا در بیان هیچکس دیگری غیر از ابن تیمیه چنین سخنی وجود ندارد و هیچ نیازی به تغییر بیان نیست؛ چون فرض، ثبوت اولویت است. اما أولویت پیامبر(صلی الله علیه واله) در حیات و ممات، و حصر أولویت علی(علیه السلام) به بعد از رحلت، سخن درستی است و حق این است که أولویت هر خلیفه و امامی بعد از وفات مستخلفعنه محقق میشود.
چهار. نقد سخن هیتمی: هیتمی میگوید چون لفظ مولا مشترک بین معانی معتِق، عتیق، مُتَصَرِّف در امور، ناصر و محبوب است و چون همه این معانی حقیقی است، تعیین و ترجیح برخی بر دیگری دلیلی ندارد و تعمیم بر همه معانی نیز روا نیست؛ چون کلمه مولا یا مشترک لفظی و دارای تعدد وضع است که استعمال لفظ در بیش از یک معنی جایز نیست و یا مشترک معنوی با وضع واحد در قدر مشترک و یا بنا بر تعمیم معانی، به معنی قرب معنوی است. از این دانشمند باید پرسید چگونه کلمه مولا بنابر اشتراک لفظی، متعین در ناصر و محبّ میشود؟ و بنابر بر اشتراک معنوی چگونه به قرب معنوی تفسیر میشود؟ و بدیهی است که با فرض اشتراک معنوی، و عدم تعیین مصداق خاص، اعلا مراتب قرب معنوی که همان امامت است مصداق متبادر خواهد بود. هرچند به نظر میرسد کلمه مولا با معنی وصفی، به معنی ولیّ است که بر سید و مالک عبد با ولایت تصرف در امور بردگان، و بر ناصر با ولایت تصرف در امور منصور با تقویت و تأیید به کار میرود.
و اینکه بعد از تنزل به معنی أولی، میگوید منظور أولی به إمامت نیست بلکه منظور أولی به اتّباع و أقربیت به او است و مانند آیه شریفه {إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهیمَ...} (آلعمران/68) میباشد. سخن درستی نیست؛ زیرا اولویت در آیه شریفه همراه با قرینه مانعه از معنی تصرف است، چون با توجه به آیات قبل بهطور قطع میدانیم که ابراهیم(علیه السلام)
تابع افراد بعد از خود نیست بلکه متبوع آنان است. از سوی دیگر أولویت برای متابعان است نه ابراهیم، از اینرو شکی در حمل بر معنی أولویت و أقربیت وجود ندارد. اعتراف عمر و ابوبکر نیز خود دلیل بر معنی اولویت امامت است؛ زیرا در هنگام صدور حدیث، فضیلتی برای علی(علیه السلام) قرار داده شد که تا آن زمان نبود و لذا عمر گفت «أمسیت یا ابن أبیطالب مَولی کُلّ مُؤمنٍ ومُؤمِنةٍ».
و اینکه میگوید دو امام در یک زمان نمیشود و لذا با فرض أولویت إمامت، باید به زمان بیعت محول شود!! در نقد این سخن باید گفت: اگر أولویت پذیرفته شد راهی جز إمامتِ بلافصل نیست. چگونه ممکن است در لسان پیامبر(صلی الله علیه واله) اولویت باشد، ولی بهوسیله اجماع یا بیعت، أولویت را تأخیر انداخت! مگر اجماع و بیعت، بر سخن پیامبر(صلی الله علیه واله) مقدم است؟ چگونه میشود فاضل منتخب مردم را بر افضل مرتضی و مصطفی و منتجب خدا و رسول برتری داد؟ این نیست مگر توجیه کارِ واقعشده.
پنج. نقد نظرآلوسی: اینکه وی میگوید در عربیت کلمه مولی به معنی أولی به کار نمیرود. حرف درستی نیست؛ چون جوهری از لغتشناسان معروف و معتبر عرب مینویسد: کلُّ مَن وَلِی أمرَ أحدٍ فَهُو وَلِیُّه، تا اینکه میافزاید: «والعاشرُ بمعنی الأولی». به فرض هم که در لغتی نباشد، لازم نیست هر معنایی در لغت به کار رفته باشد. از اینرو میبینیم که بسیاری از مفسران اهلتسنن کلمه مولی در آیه:
{... وَلا مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مَأْواکُمُ النَّارُ هِی مَوْلاکُمْ وَبِئْسَ الْمَصیرُ} (حدید/15) را به أولی تفسیر کردهاند. برای اطلاع بیشتر به قرینه پنجم از قرائن رجوع کنید.
و اینکه گفته شود این معنی است نه تفسیر! باید گفت: معلوم نیست واقعاً تفاوت این دو در تفاسیر قرآن چیست! و اینکه گفته شده اگر مولی به معنی أولی باشد باید بتوان جای یکدیگر کاربرد داشته باشد، سخن متینی نیست؛ زیرا حتی کلمه محبّ که آقایان به جای مولی به کار میبرند، در همه جا نمیتوانند چنین کنند. مگر کلمه مولا در همین آیه که به مسیر، منزل و مقر معنی میکنند میتوانند آن را با مولا در آیه جایگزین کنند؟
اینکه میگوید: اگر مولی به معنی أولی باشد به معنی تصرف نیست. آقای آلوسی باید بگوید اگر أولویت در تصرف نیست، أولویت در چه أمری است؟ بالأخره سخن پیامبر(صلی الله علیه واله) را باید تفسیری حکیمانه کرد که برای امت اسلام منشأ اثر باشد.
تمسک آلوسی به قرینه بعدیه در قالب دعای «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» که مدعی مفیدِ معنی محبت است، و اینکه اگر مقصود، أولی بالتصرف بود میفرمود: «اللهم وال من کان فی تصرفه وعاد من لم یکن کذلک»، نسبت به عکس مینماید؛ زیرا این خود قرینه است بر معنی ولایت تصرف. ضمن اینکه متقابلاً میتوان گفت اگر مراد محبت بود میفرمود: «اللهم وال من یحبّه، وعاد من یبغضه».
اصلاً ما اصراری بر معنی أولویت نداریم. آنچه مورد نظر است اینکه کلمه مولا در این حدیث مفید ولاء تصرف، و در نتیجه امامت مطلقه و ولایت أمر است که لازمه آن أولویت در تصرف میباشد.
بنابر آنچه گفته شد تاریخچه و سیر رویکرد به تفاسیر مختلف مولا، ولیّ و ولایت، به حسب تاریخ وفات صاحبنظران اینگونه ترسیم میشود:
ولاء اسلام:شافعی-(م 204 ق).
ولاء تبعیت:إبن الاعرابی-(م 231 ق).
ولایت لطیف: إبن قتیبه دینوری-(م 276 ق).
ولاء محبت: بیهقی-(م 458 ق).
ولایت تشریفی: قاضی عیاض-(م 546 ق).
ولاء نصرت:ابوزکریا نووی -(م 676 ق).
ولاءحاکمیت:محبالدین طبری-(م 694 ق).
ولایت أمر:مُناوی -(م 1031 ق).
اولویت ومتابعت:کَسُوبَه-(م 1433 ق).
بر این اساس، به خوبی روشن میشود که تبیین مراد از واژه مولا در حدیث «من کنت مولاه» به لحاظ علمی و تفسیری در طول تاریخ شرح و تفسیر خود، از ولاء عمومی اسلام شروع و در قرون میانی به معنی محبت و نصرت تمرکز کرده و پس از آن به معنی واقعی نزدیک شده است. تحلیل ما این است که به لحاظ رویکرد علمی، سدههای نخستین را ازمنه رویکرد به معنی ساده «ولاء اسلام» بدانیم هرچند در عمل از معنی واقعی رویگردان بودند. اما قرون میانی یعنی از قرن پنجم تا دهم و ظهور امثال أحمد بیهقی (458-384)، قاضی عیاض یحصبی(546 ـ476)، إبن اثیر جزری (606 ـ544)، شرفالدین طیبی (قرن 7)، إبن تیمیه (661-728)، ابوزکریا نووی (676-631) و إبن حجر هیتمی (909– 974) تمرکز بر معنی محبت و نصرت به اوج خود میرسد. در حقیقت بروز چنین رویکردی و تبیین شبه علمی معنی مولا در این حدیث، پیآمد تلاش کسانی است که در واقع قرائت دیگری را ارائه نمودند.
تردیدی نیست که کلمه مولا در لغت عرب، احادیث شریفه و آیات قرآن کریم، کاربردهای مختلفی دارد. آنچه مهم است اینکه باید دید کدامیک از آن معانی در حدیث «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» مراد است. با توجه به آنچه گذشت سخن ما این است که تفسیر صحیح این واژه، ولاء در تصرف و امامت علی بن ابیطالب(علیه السلام) است. به عبارت دیگر؛ مراد از این جمله معروف این است که پیامبر(صلی الله علیه واله) که ولایت مطلقه و عامه در همه امور دین و دنیای مسلمین دارد و این ولایت در عرصههای مختلف فردی و اجتماعی و در ساحتهای گوناگون حکومت، قضاوت و اجراء آنان جاری و ساری است، و رأی و امرش مقدم بر آراء و نظرات دیگران حتی از خود مردم نسبت به خودشان است، برای امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) قرار داده است، و همه امور گفتهشده به آن حضرت منتقل گردیده است. و این است معنی «أولی به تصرف» که مؤید به قرائن متعددی است که برخی از آنها عبارت است از:
از بررسی فضای صدور حدیث موالات و ایجاد حادثه غدیر، میتوان به قرائنی دال بر اراده معنی أولی به تصرف دست یافت، که پیش از صدور حدیث نقش تعیینکننده دارد ازجمله:
یک. انتخاب مکان و زمان ابلاغ و اعلام، ازجمله در غدیر خم در حجة الوداع. گزینش زمان بازگشت از آخرین حج، آن هم در منطقه سوق الجیشی و دو راهی شام و عراق، و اعلام توقف تا ملحق شدن دیگر حاجیان، حکایت از موضوع بسیار مهمی دارد که فراتر از اعلام محبت و نصرت همگانی است.
دو. زمینهسازی برای بیان مطلب بسیار مهم با تعبیر «ألَسْتُ أوْلی بِکُمْ مِنْ أنْفُسِکُم» یا مشابه این جمله. طبیعی است از یک متکلم عادی به دور است که بدون ارتباط بین مقدمه کلامش با ذیالمقدمه آن سخنی را بگوید. چه برسد به متکلم بلیغ و فصیح بلکه ابلغ بلغاء و أفصح فصحاء. در حقیقت جمله «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» به معنی «من کنت أولی به من نفسه، فعلیٌّ أولی به» است.
سه. اصل اقرار گرفتن پیامبر(صلی الله علیه واله) از مردم بر اولویت خود بر آنها که فرمود: «أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» و پاسخ مثبت مردم، و تأکید مجدد با «أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّی أَوْلَی بِکُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ نَفْسِهِ» و اقرار دوباره مردم (ابن حنبل، مسند، ج4، ص281). این اقرارگیریها زمینهسازی بر اعلام محبت و نصرت است یا أمر مهم دیگری که زمینه مخالفت با آن وجود دارد؟ از اینرو معلوم میشود این اقرارها برای بستن راه مخالفت پس از اعلام آن امر مهم است.
چهار. مقدمهسازی قبل از بیان حدیث «من کنت مولاه» با بیان نبوی مبنی بر اینکه علی(علیه السلام) به منزله خود پیامبر(صلی الله علیه واله) است. چنانکه در روایت جابر آمده است که فرمود: «علی بن أبی طالب أنزله منی بمنزلتی منه، فرضی الله عنه کما أنا عنه راض، فإنه لایختار علی قربی وصحبتی
شیئا» ثم رفع یدیه فقال : «أللهم من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» (طبرانی، مسند الشامیین، ج3، ص222).
پنج. شاهد گرفتن خدای متعال با تعبیر «أللهم» بر ادای این وظیفه مهم که فرمود: «أللهم من کنت مولاه فعلی مولاه». این نحوه عمل برای گوشزد نمودن این معنی است که کسی عذر مخالفت ندارد.
شش. اعلام پیامبر(صلی الله علیه واله) قبل از بیان جمله «من کنت مولاه» به اینکه در آستانه لقاء الله است. چنانکه حاکم روایت میکند پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «کأنی قد دعیت فأجبت إنی تارک فیکم الثقلین أحدهما أکبر من الآخر کتاب الله وعترتی أهل بیتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فإنهما لن یتفرقا حتی یردا عَلَیَّ الحوض إن الله مولای وأنا ولی کل مؤمن من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» (حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج10، ص377).
هفت. توصیه پیامبر(صلی الله علیه واله) به تمسک به کتاب و عترت، و تأکید بر عدم جدایِش این دو تا قیامت. چنانکه در روایت زید بن أرقم آمده است که پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «یا أیها الناس إنی تارک فیکم أمرین لنتضلوا إن اتبعتموهما؛ کتاب الله وأهل بیتی عترتی. تعلمون أنی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، من کنت مولاه فعلی مولاه (همان، ص379). این بدان معنی است که همانطور که قرآن نسبت به همه کتب و نوشتهها أولویت در عمل و پیروی دارد، اهلبیت(علیه السلام) نیز أولویت در أمر و متابعت دارند.
هشت. همراهی علی(علیه السلام) و پیامبر(صلی الله علیه واله) در فراز بر منبر. اینکه پیامبر(صلی الله علیه واله) دست علی(علیه السلام) را بگیرد و در برابر دید همگان بالا ببرد و نشان دهد، در حقیقت استفاده از برترین تکنیک (توأم کردن صدا و تصویر «هذا علی مولاه») برای رساندن پیام است حکایت از امر مهمی وراء اعلام محبت و نصرت دارد.
بیتردید نمایش این صحنه برای رفع هرگونه شک و شبهه در زمینه ولایتی است که مظان مخالفت در آن وجود دارد، و این در حالی است که بارها اعلام محبت بدون ایجاد چنین صحنههایی شده بود.
با کاوش و کنکاش در حدیث موالات میتوان به این نتیجه رسید که همراه با صدور حدیث غدیر، قرائنی وجود دارد که کلام نورانی نبوی بیانگر معنی أولی به تصرف است، ازجمله:
یک. کاربرد معنی اولویت در لغت عرب و قرآن کریم. ازجمله: إبن قتیبه در غریب القرآن، زجاج، فراء و ابوعبیده و زمخشری در کشاف، میبدی در کشف الاسرار، إبن کثیر در تفسیر القرآن، بغوی در معالم التنزیل، ثعلبی در الکشف و البیان، نیشابوری در ایجاز البیان، شوکانی در فتح القدیر، قاسمی در محاسن التأویل،... کلمه مولی را به أولی تفسیر کردهاند. نصّ کلام إبن کثیر در تفسیر آیه {فَالْیَوْمَ لایُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیةٌ وَ لا مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مَأْواکُمُ النَّارُ هِی مَوْلاکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ} (حدید/15) چنین است: هِی مَوْلاَکُمْ، أی؛ هی أولی بکم من کل منزل علی کفرکم و ارتیابکم (إبن کثیر، البدایة والنهایة، ج8، ص52).
دو. ترادف کلمه مولا با ولیّ. چنانکه ارباب لغت نیز گفتهاند، با توجه به نزول آیه {إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ} (مائده/55) که در شأن امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نازل شده است و نیز تصریح برخی از ارباب لغت به معنی تدبیر امور برای ولیّ، تردیدی باقی نمیماند که مراد از ولایت، ولاء امامت است.
سه. معانی کلمه مولا در لغت نسبت به معنی مولا در این حدیث، یا قطعاً ثابت است مثل: پسرعمو، صهر، عقید، حلیف، و یا قطعاً منفی است مثل: رب، عبد، معتِق و متعتَق، و یا محتمل است مثل: ناصر، محب، ولی، أولی، متصرف، متولی و أولی. دو دسته نخست از معانی که به هیچوجه در حدیث مفهوم ندارد؛ زیرا معنی ندارد که پیامبر(صلی الله علیه واله) بفرماید: هرکس من پسر عمو و یا داماد اویم، علی(علیه السلام) پسر عمو و یا داماد او است. عتق نیز هم به معنی فاعلی و هم به معنی مفعولی، افزون بر اینکه صحیح نیست، مفهوم نیز ندارد، مگر میشود هر کس پیامبر معتِق یا معتَق او است، علی چنین باشد. بنابراین تنها معانی مفهومدار باقی میماند، آیا به معنی ناصر، محبّ، ولی و یا أولی به تصرف است؟
چهار. عمومیت محبت و نصرت، و تخصیص أولویت. بدین معنی که ولاء محبت و ولاء نصرت را به نصّ قرآن، همه مؤمنان نسبت به یکدیگر دارند، اینکه میفرماید: «من کنت مولاه فعلی مولاه» نوعی ولایت است که در دیگران وجود ندارد.
پنج. در برخی از نقلهای صحیح این روایت، پس از تعبیر «وال من والاه وعاد من عاداه» تعبیر «وانصر من نصره» و یا «أحب من أحبه وابغض من أبغضه» آمده است. چنانکه در روایت عمرو ذیمر آمده است که فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَإنّ عَلیاً مَولاه اللّهمّ والِ مَن والاهُ، وَعَادِ مَن عَاداهُ، وَأحِبّ مَن أحبّه، وابغِض من أبغِضه، وانصُر من نصرهُ» (نسائی، سنن کبری، ج5، ص136). و یا در نقل دیگر افزون بر حب، بغض و نصرت، اعانه و خذلان نیز وجود دارد چنانکه در نقل طحاوی از ذیمر آمده است که پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «أعن من أعانه» و «اخذل من خذله» (طحاوی، مشکل الآثار، ج4، ص307). این دعای بافضیلت، با عمومیت أفرادی، أزمانی و أحوالی که دارد دلالت میکند بر عصمت صاحب دعا، یعنی علی(علیه السلام). یعنی وی جز حق نمیگوید و جز به حق عمل نمیکند و چنین کسی أولویت امامت را دارد.
افزون بر قرائن ماقبل واقعه غدیر و قرائن مقارن صدور حدیث، بعد از تحقق واقعه نیز قرائنی دال بر معنی مورد نظر وجود دارد که به چند نمونه آن اشاره میشود:
یک. تبریک و تهنیت عمر به علی(علیه السلام) که گفت: «هَنِیئًا لَکَ یا ابن أَبِیطَالِبٍ، أَصْبَحْتَ وَأَمْسَیتَ مَوْلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ» (إبنابیشیبه، المصنف فیالأحادیث والآثار، ج6، ص372) و نیز تعبیر «بَخٍ بَخٍ یا إبن أبیطالب أصبحتَ مَولای وَمَولی کُلِّ مُسلِم» (دقاق، فوائد، ج1، ص109؛ إبن کثیر، البدایة والنهایة، ج7، ص350) و طبق روایت دیگری گفت: «عش عیشا هنیئا یا ابن أبی طالب أصبحت وأمسیت». نوری مولف کتاب المسند الجامع در توضیح این فقره مینویسد: «أی صرت فی کل وقت مولی کل مؤمن ومؤمنة» (قاری، مرقاة المفاتیح، ج17، ص449). ضمن اینکه این جمله عمر اعتراف به مولویت مهمی است که تا آن زمان نبوده و آنگاه جعل و اعلام شده است.
دو. شعر حسّان بن ثابت (سیوطی، الازدهار، ج1، ص19؛ مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص388) که گفت:
ینادیهــــمُ یومَ الغدیر نبیهم
بِخُمٍّ فأسـمعْ بالرَّسول منـادیا
وقالَ فمن مـولاکم وولیــکم
فقالوا ولـم یبدوا هناک تعامیا
إلهک مـولانا وأنت ولیــــنا
ولمیلْفَ منا فیالولایة عاصیا
فقالَ له قـــــم یا علی فإننی
رضیتکمن بعدی إماماً وهادیا
فمنْ کنــتُ مولاه فهذا ولیـه
فکونوا له أنصارَ صدقٍ مـوالیا
هناک دعا اللّــهمّ والِ ولیــه
وکن بالـذی عادی علیاً معادیا
معلوم میشود حسان که حاضر در صحنه بوده است از معرفی علی(علیه السلام) بهعنوان مولا، امام و هادی امت فهمیده است و پیامبر(صلی الله علیه واله) این برداشت و موضعگیری حسان را ستوده و فرمود: «لاتزال یا حَسّان مؤیداً بِروحِ القُدس ما نَصرتَنا بِلِسانِک» (مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص388؛ قمی شیرازی، الاربعین، ج1، ص120).
سه. أبیات قیس بن سعد. یکی از کسانی که جزء شعرای غدیر بهشمار میرود قیس بن سعد بن عباده خَزرَجی در گذشته به سال ۱۵ ق است. بنا به گزارش ارباب رجال و تراجم این پدر و پسر از اشراف و سخاوتمندان و هوشمندان صحابه بودند و در جنگهای پیامبر(صلی الله علیه واله) شرکت داشتند. قیس بن سعد کسی است که پیامبر(صلی الله علیه واله) در روز فتح مکه پرچم را به دست وی داد (ابن عبد البر، الاستیعاب، ج3، ص1289). به هر صورت ۱۵ ق است. بنا به گزارش ارباب رجال و تراجم این پدر و پسر از اشراف و سخاوتمندان و هوشمندان صحابه بودند و در جنگهای پیامبر(صلی الله علیه واله) شرکت داشتند. قیس بن سعد کسی است که پیامبر(صلی الله علیه واله) در روز فتح مکه پرچم را به دست وی داد (ابن عبد البر، الاستیعاب، ج3، ص1289). به هر صورت، قیس بن سعد این صحابی جلیلالقدر در صفین در برابر علی(علیه السلام) ابیات زیر را انشاد کرده است (امینی، الغدیر، ج1، ص113؛ امینی، قیس بن سعد بن عبادة الأنصاری وشعره فی الغدیر، ص1).
وعــلی إمـــــــامنا وإمام
لسوانا أتــــــــی به التنزیل
یوم قال النبی من کنت مولاه
فهذا مـــــولاه خطب جلیل
إنــما قاله النبی علی الأمــة
حـتم ما فیه قال و قــــــیل
به خوبی ملاحظه میشود که سعدبن قیس که در صحنه غدیر حاضر بوده است، در اشعار خویش، تعبیر به «امامنا وامام لسوانا» میکند، که بهطور قطع به معنی رهبری و اولی به تصرف است، نه به معنی محب و نصیر و امثال آن.
چهار. کاربرد تعبیر مولانا در کلام ابوایوب انصاری. رباح بن حارث میگوید گروهی در رَحَبَه [محلهای در رحبه] خدمت علی(علیه السلام) رسیدند و گفتند: «السلام علیک یا مولانا»، حضرت فرمود: «کیف أکون مولاکم وأنتم قوم عرب»؟ گفتند: ما در روز غدیر خم از پیامبر(صلی الله علیه واله) شنیدیم که فرمود: «من کنت مولاه فهذا مولاه». رباح میگوید وقتی اینها رفتند در پی آنها به راه افتادم، و پرسیدم اینان کیاناند؟ گفتند: گروهی از انصارند که ابوایوب نیز در میان آنهاست (ابنحنبل، مسند، ج2، ص572). پرسش حضرت از آنها نه از روی انکار بلکه از روی تعجب و تذکر بوده است و اگر معنی دوست و یاور بود، پرسش معنی نداشت چون همگان یکدیگر را دوست میداشتند، و نیازی به استناد به قول پیامبر(صلی الله علیه واله) نداشت.
پنج. نزول آیه اکمال پس از اعلام نبوی. چنانکه در روایت ابوهریره آمده است پس از اینکه پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُُ...» و عمر گفت: بخ بخ ... خدای تبارک و تعالی این آیه را نازل کرد: {الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دیناً} (مائده/3) (دقاق، فوائد، ج1، ص109).
یک. وجود تعابیر معنیکننده و تفسیرگر بر مراد نبوی در نقلهای مختلف، ازجمله:
اول. بنابر روایت سعد بن قیس پیامبر در خطابه فرمود: «أیها الناس فإنی ولیکم. قالوا: صدقت! ثم أخذ بید علیّ فرفعها. ثم قال: هذا ولیی والمؤدی عنی» (نسائی، سنن کبری، ج5، ص124). بدیهی است که تعبیر به ولیّ مؤدّی با أولویت تصرف سازگار است نه با ولاء محبت و نصرت و دیگر معانی.
دوم. روایت عمرو بن میمون که میگوید پیامبر(صلی الله علیه واله) خطاب به علی(علیه السلام) فرمود: «أنت ولیّ کل مؤمن بعدی» (همان، ص133؛ بوصیری، اتحاف الخیرةالمهرة، ج7، ص72 و76)،
بدیهی است که اعلام محبّ و محبوب بودن علی(علیه السلام) منحصر به بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه واله) ندارد، و آنچه بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه واله) باید محقق شود ولایت و امامت است.
سوم. روایات مبین فضائل علی(علیه السلام) که به مناسبتهای مختلف از زبان پیامبر(صلی الله علیه واله) صادر شده است که با فضائل دیگر صحابه متمایز و متفاوت است، و نمیتوان آن را به محبت و نصرت تفسیر کرد.
چهارم. تفسیر و یا تأویل تعدادی از آیات قرآن کریم که به منقبت و فضیلت فرامحبتی علی(علیه السلام) تفسیر شده است، ازجمله آیات مباهله، تطهیر و...
دو. مناشده و احتجاج علی(علیه السلام) بر این أمر. بخش عظیمی از روایات، بیانگر شهادت صحابه بر این سخن است. در مناشده و احتجاجات حضرت علی(علیه السلام) حدیث «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ» به کرات و وضوح آمده است. ازجمله اینکه واثلة بن أسقع میگوید: روزی گروهی از مردم در رَحَبه دور علی(علیه السلام) را گرفته بودند، ایشان فرمود: «أنشد بالله عزوجل کل امرئ سمع رسول الله(صلی الله علیه واله) یوم غدیر خم، یقول ما سمع. فقام أناس من الناس فشهدوا أن رسول الله(صلی الله علیه واله) قال: یوم غدیر خم ألستم تعلمون أنی أولی بالمؤمنین من أنفسهم وهو قائم ثم أخذ بید علی فقال من کنت مولاه فعلی مولاه...» (طحاوی، مشکل الآثار، ج4، ص87). برای آگاهی از قرائن بیشتر رجوع کنید به کتاب الغدیر (امینی، الغدیر، ج1، ص668-651).
از آنچه گفته شد، بهخوبی روشن میشود که حدیث غدیر که مشتمل بر جمله معروف: «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَعلِیٌّ مَولاهُ» است و در قالب عبارتهای گوناگون و از طرق متعدد سنی و شیعی نقل شده، بهلحاظ سند، بعضی حسن و برخی صحیح است و به لحاظ تعدد طرق، مشهور بلکه متواتر است. و از جهت معنی، گرچه کلمه مولا معانی متعددی ممکن است افاده کند که در لغت، حدیث و قرآن آمده است، اما با توجه به قرائت متقن به معنی أولویت در تصرف و امامت علی بن ابیطالب(علیه السلام) است. بهعبارت دیگر؛ حدیث غدیر و عبارت مقدسه مَن کُنْتُ مَولاهُ نص در امامت آن حضرت و موجد همان ولایت رسولالله(صلی الله علیه واله) برای امیرالمؤمنین(علیه السلام) است.
قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم، انتشارات المصطفی، 1388ش.
إبن أبی شیبه، عبدالله بن محمد، المصنف فی الأحادیث والآثار، تحقیق: کمال یوسف الحوت، مکتبة رشد، ریاض، 1409 ق.
إبن اثیر جزری، مبارک بن محمد، النهایة فی غریب الحدیث والأثر، تحقیق: طاهر أحمد الزاوی و محمود محمد الطناحی، المکتبة العلمیة، بیروت، 1399 ق.
إبن تیمیه حرانی، أحمد بن عبدالحلیم، منهاج السنة النبویة، تحقیق: محمدرشاد سالم، مؤسسة قرطبة، 1406 ق.
إبنحجر عسقلانی، أحمد بن علی، فتح الباری شرح صحیح البخاری، بیروت، دارالمعرفة، 1379 ق.
إبنحجر هیتمی، أحمد بن محمد، الصواعق المحرقه علی أهل الرفض والضلال والزندقه، قاهره، مکتبة القاهره، 1875م.
إبن حنبل، أحمد، فضائل الصحابة، تحقیق: وصی الله محمد عباس، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ق.
ابن حنبل، احمد، مسند احمد، دار احیاء التراث العربی، بیروت، الطبعة الثالثة، 1415.
ابن عبد البر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، تحقیق: علی محمد البجاوی، بیروت، دار الجیل، 1412 ق.
إبن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستذکار، تحقیق: سالم محمد عطا و محمد علی معوض، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1421 ق.
إبن فارس، أحمد، مقاییس اللغه، تحقیق: عبدالسَّلام محمد هَارُون، دمشق، اتحاد الکتاب العرب، 1423ق.
إبن قتیبه دینوری، عبدالله بن مسلم، تأویل مختلف الحدیث، تحقیق: محمد زهری النجار، بیروت، دار الجیل، 1393 ق.
إبن کثیر قرشی، إسماعیل بن عمر بن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، دارالمعرفة، 1976 م.
أبو نعیم أصبهانی، أحمد بن عبدالله بن أحمد، معرفة الصحابة، تحقیق: عادل بن یوسف عزازی، ریاض، دار الوطن، 1419 ق.
ألبانی، محمد ناصرالدین، السلسلة الصحیحة، ریاض، مکتبة المعارف، 1415.
امینی، عبد الحسین، قیس بن سعد بن عبادة الأنصاری و شعره فی الغدیر، قم، مؤسسة میراث النبوة، 1431 ق.
امینی، عبد الحسین احمد، الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، بیروت، دار الکتاب العربی، چاپ چهارم، 1397 ق.
بوصیری، أحمد بن أبی بکر بن إسماعیل، اتحاف الخیرة المهرة بزوائد المسانید العشرة، ریاض، مکتبة الرشد، 1419.
بیهقی، أحمد بن الحسین، الاعتقاد والهدایة إلی سبیل الرشاد علی مذهب السلف و أصحاب الحدیث، تحقیق: أحمد عصام الکاتب، بیروت، دار الآفاق الجدیده، 1401 ق.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح اللغة، تهران، امیری، ۱۳۶۸.
حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1411 ق.
خطیب تبریزی، محمد بن عبدالله، مشکات المصابیح، تحقیق: محمد ناصرالدین الألبانی، بیروت، المکتب الإسلامی، چاپ سوم، 1405 ق.
دقاق، إبنأخی میمی، فوائد، تحقیق: نبیل سعد الدین جرار، أضواء السلف، [بیتا].
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، بیروت، 1412 ق.
زبیدی حسینی، سید محمد مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، بیروت، دار احیاء الثراث العربی، 1392 ق.
سیوطی، جلالالدین، جامع الاحادیث، بیروت، دار الفکر، 1414 ق.
سیوطی، جلالالدین، الازدهار فی ما عقده الشعراء من الأحادیث و الآثار، تحقیق: علی حسین البواب، منشورات 1. المکتب الاسلامی، 1991 م.
سیوطی، جلالالدین، شرح سنن إبن ماجه، بیت الأفکار الدولیة، 2007.
طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، جامعه مدرسین، 1417 ق.
طبرانی، سلیمان بن أحمد، مسند الشامیین، تحقیق: حمدی بن عبد المجید سلفی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1405 ق.
طبری، محب الدین، الریاض النضرة فی مناقب العشرة، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1424 ق.
طحاوی (أزدی حجریمصری)، أحمد بن محمد بن سلامه، مشکلالآثار، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1415 ق.
طوسی، جعفر بن محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1411 ق.
عجلونی، إسماعیل بن محمد جراحی، کشفالخفاء و مزیلالالباس عما اشتهر من الاحادیث علی ألسنة الناس، قم، تبیان، 1387.
فراهیدی، الخلیل بن احمد، کتاب العین، تحقیق: مهدی المخرومی و ابراهیم السامرایی، قم، مؤسسه الدار الهجرة، 1409 ق.
فیومی مقری، احمد بن محمد، المصباحالمنیر، قم، دارالهجرة، 1405 ق.
قاری، ملا علی، مرقاة المفاتیح شرح مشکاة المصابیح، تحقیق: جمیل، صدقی محمد، بیروت، دارالفکر، 1414.
قمیشیرازی، محمد طاهر، الأربعین فی امامة الأئمة الطاهرین، تحقیق: سیدمهدی رجائی، مطبعة الأمیر، 1418 ق.
کلینی، ابو جعفر محمد بن یعقوب، الکافی، تصحیح: علیاکبر غفاری، بیروت، دار التعارف، چاپ سوم، 1401 ق.
کَسُوبَه، بدرالدین بن الطیب، الوصیه (بحث و تحقیق مفصل حول اوصیه النبی(صلی الله علیه واله) لأمته فیما یعصمها من الضلال إن هی تمسکت به)، کانادا، 2010 م.
مبارکفوری، محمدعبد الرحمن بن عبدالرحیم، تحفة الأحوذی بشرح جامع الترمذی، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1410.
متقیهندی، علی بن حسامالدین، کنزالعمال فی سنن الأقوال والأفعال، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1989 م.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، چاپ دوم، 1403 ق.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360.
مقدسی، محمد بن عبدالواحد (مشهور به ضیاء مقدسی)، الأحادیث المختاره ملتقی أهل الحدیث، تحقیق: عبدالملک بن 1. عبدالله بن دهیش، مکه مکرمه، مکتبة النهضة الحدیثة، 1410 ق.
مناوی، عبدالرؤوف، فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر، تعلیقات ماجد حموی، مصر، المکتبة التجاریة الکبری، 1356 ق.
نسائی، احمد بن علی، سنن النسائی، ریاض، بیت الافکار الدولیة، [بیتا].
نوری، سیدأبوالمعاطی، المسندالجامع المعلل، بشارعواد معروف، أحمد عبد الرزاق عید، أیمن إبراهیم زاملی و محمود محمد خلیل، تونس، چاپ دوم، 1434.
هیثمی، نورالدین علی بن أبی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دار الفکر، 1412 ق.
یحصبی سبتی، عیاض بن موسی بن عیاض، مشارق الأنوار علی صحاح الآثار، مصر، المکتبة العتیقة و دار التراث، [بیتا].
سید سجاد حسین نقوی(1)
1) . دانشجوی دکتری تفسیر تطبیقی، sajjadnaqvi9797@gmail.com
آیه ۵۵ مائده، از آیات چالشی و مورد اختلاف میان علما، اندیشمندان و مفسران فریقین است. دلیل اصلی این اختلاف، وجود واژه «ولیّ» و عبارت «الَّذِینَ آمَنُوا...» در ترکیب آیه است. مفسران و علمای اهل سنت در برداشت خود از معنای «ولیّ»، ضمن بیان دیدگاههای خود، ایرادهایی به دیدگاه مفسران شیعی وارد کردهاند. جمعی از مفسران اهل سنت، ولیّ را در آیه ولایت، به معنای دوستی، یاری، محبت و... پنداشتهاند و مصداق «الَّذِینَ آمَنُوا...» را منحصر در علی(علیه السلام) نمیدانند، این در حالی است که مفسران و علمای شیعه، ولیّ را به معنای سرپرستی، ولایت در تصرف، ولایت سرپرستی و... گرفته، تنها مصداق کسی که در حال نماز صدقه داده است را حضرت علی(علیه السلام) میدانند. این دو برداشت متفاوت در تفسیر آیه، سرچشمه اختلاف بین علمای فریقین گشته است. لذا علما و مفسران اهل سنت شبهات متعددی در مورد شأن نزول و دلالت این آیه مطرح کردهاند، در این مقاله با استفاده از روش توصیفی ـ تحلیلی با رویکرد تفسیری به بررسی و نقد شبهات واردشده در مورد شأن نزول و دلالت آیه پرداخته و درنهایت با تکیه بر ادلّه و روایات موجود در ضمن این آیه در منابع فریقین، به اثبات دیدگاه مفسران شیعه پرداخته است.
کلیدواژهها: قرآن، امام علی(علیه السلام)، امامت، ولایت، شبهات، آیه ولایت.
از نظر شیعه، امامت، مقام و مسؤولیت الهی است که جعل و نصب امام تنها در اختیار خداوند است و مردم و حتی رسول خدا(صلی الله علیه واله) در این زمینه اختیاری ندارند. ادله عقلی و
نقلی بسیاری در این زمینه مطرح شده که یکی از آنها آیه 55 سوره مائده است که خداوند میفرماید: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ؛ «سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند، همانها که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند». گذشته از اجماع دانشمندان شیعه در دلالت این آیه بر امامت امیرمؤمنان(علیه السلام)، برخی از عالمان سنی بر نزول این آیه در حق امیر مؤمنان(علیه السلام) ادعای اجماع کردهاند که در ادامه، سخن آنها خواهد آمد. استدلال شیعه به این آیه بر مقدماتی استوار است که یکی از اساسیترین آنها نزول این آیه درباره امیرمؤمنان(علیه السلام) است که با ادعای اجماع دانشمندان سنی، این مقدمه بهراحتی اثبات میشود. اهل سنت امامت را مقام عرفی و عادی میدانند که با انتخاب و اختیار مردم تحققپذیر است و با همین مبنا، متون دینی و آیات قرآنی را تبیین و تفسیر نموده و مشروعیت خلافت خلفا را تحلیل کردهاند. بر اساس همین مبناست که آنها هر نص دینی را که بر نصب و مشروعیت الهی تصریح داشته باشد، توجیه و تأویل میکنند؛ ازجمله درباره این آیه نیز توجیهات و تأویلاتی دارند که این نوشتار در پی پاسخگویی به این تأویلات و شبهات است.
سؤال اصلی: در مورد نزول و دلالت آیه ولایت بر ولایت و امامت امام علی(علیه السلام) چه شبهاتی وارد شده و نقد آنها چیست؟ با توجه به شبهات واردشده میتوان بحث را بهصورت دو بخش ارائه کرد: بخش اول شبهات در مورد شأن نزول آیه ولایت و بخش دوم در مورد شبهات واردشده بر دلالت این آیه بر امامت و ولایت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام). البته ما سعی میکنیم مبحث اول را بهصورت اختصار ذکر کرده بیشتر به مبحث دوم بپردازیم.
برخی از دانشمندان اهل سنت، نزول این آیه را در حق امیرمؤمنان(علیه السلام) بهشدت انکار کردهاند که در ذیل به سخنان و ادله آنها اشاره و در ادامه به نقد آنها خواهیم پرداخت.
الف. ابن تیمیه، نزول آیه ولایت را درباره امام علی(علیه السلام) انکار نموده و معتقد است که روایات شأن نزول، از سوی دروغگوها جعل گردیده است. وی در این باره میگوید: «وَقَدْ وَضَعَ بَعْضُ الْکَذَّابِینَ حَدِیثاً مُفْتَرًی أَنَّ هَذِهِ الْآیةَ نَزَلَتْ فِی عَلِی لَمَّا تَصَدَّقَ بِخَاتَمِهِ فِی الصَّلَاةِ، وَهَذَا کَذِبٌ. بِإِجْمَاعِ أَهْلِ الْعِلْمِ (بِالنَّقْلِ)، وَکَذِبُهُ بَینٌ، مِنْ وُجُوهٍ کَثِیرَةٍ» (ابنتیمیة الحرانی، منهاج السنة، ج2، ص30)؛ «بعضی از دروغگوها حدیثی را درست کردهاند مبنی بر اینکه آیه ولایت درباره علی(علیه السلام) در هنگامیکه انگشترش را در حال نماز صدقه میداد نازل شده است؛ این مطلب بهاتفاق اهل علم دروغ است و دروغ بودن آن را چندین دلیل آشکار میسازد».
ب. ابن قیم الجوزی، شاگرد ویژه ابن تیمیه و ناشر افکار او نیز منکر نزول آیه در حق امیرمؤمنان(علیه السلام) است و درباره نزول آیه مینویسد: «وهذا کذبٌ قطعاً علی اللهِ أنه أرادَ علیاً وحده بهذا اللفظ العام الشامل لکل مَن اتصف بهذه الصفة»؛ (الزرعی الدمشقی، الصواعق، ج2، ص697)؛ «این افترا به خداوند است که با این لفظ عام و فراگیر تنها علی را اراده کرده باشد».
ج. ابن حجر هیثمی، ادعای اجماع نزول آیه را درباره امام علی(علیه السلام) انکار کرده و مینویسد: «وَکَذَلِکَ زعمهم الْإِجْمَاع علی نُزُولهَا فِی عَلی بَاطِلٌ أَیضاً (ابن حجر الهیثمی، الصواعق المحرقة، ج1، ص105)؛ ادعای اجماع نزول آیه درباره علی، واقعیت ندارد».
بررسی و نقد از افرادی همچون ابن تیمیه حرانی و شاگردش ابنالقیم که تمام توان خود را برای انکار فضائل اهلبیت(علیهم السلام) بهکاربردهاند و در این زمینه ید طولائی دارند، انتظاری بیش از این نباید داشت؛ اما از طرف برخی دیگر از محدثان و مفسّران اهل سنت، نزول آیه ولایت را درباره علی(علیه السلام) با سندهای متعدد از صحابه نقل کرده و حتی در اینباره ادعای اجماع کردهاند.
قاضی عضد الدین ایجی (م 756 ق) در کتاب المواقف که از مهمترین کتابهای عقایدی اهل سنت به شمار میرود، دراینباره نقل میکند: «وأجمع أئمّةُ التَّفسیر أنّ المرادَ علیٌّ» (إیجی، المواقف، ج3، ص601)؛ «تمام پیشوایان تفسیر اجماع دارند بر اینکه این آیه درباره علی نازل شده است».
سعد الدین تفتازانی دراینباره مینویسد: «نزلت باتفاقِ المفسِّرین فِی علی بن أبیطالب رضی الله عنه حین أعطی السائل خاتمه وهو راکعٌ فی صلاتِهِ وکلمة إنّما للحصر بشهادة النقل والاستعمال (تفتازانی، شرح المقاصد فی علم الکلام، ج2، ص288)؛ این آیه، بهاتفاق مفسران در حق علی بن أبیطالب(علیه السلام) بعد از آنکه در حال رکوع نماز به سائل انگشتر داد نازل شده است».
این دو تن از شخصیتهای کمنظیر اهل سنت اجماع علمای تفسیر را نقل میکنند ولی هیچ مطلبی در رد آن بیان نمیکنند و این نشانگر این است که مضمون اجماع برای آنان ثابت بوده است.
شهابالدین آلوسی در تفسیر خود میگوید: «وغالب الأخباریین عَلَی أنَّها نزلت فی علیٍّ کرم الله تعالی وجهَهُ» (آلوسی، روح المعانی، ج6، ص167).
و در جای دیگر میگوید: «إنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرسُولُهُ... عند معظم المحدثین نزلت فِی عَلیٍّ کرم الله تعالی وجهه (همان، ص93).
هرچند که همین تصریحات برای اثبات مطلب کفایت میکند، اما درعینحال روایاتی که در این زمینه از زبان علمای اهل سنت نقل شده را میآوریم:
جصاص در تفسیر خود مینویسد: «رُوِی عَنْ مُجَاهِدٍ وَالسُّدِّی وَأَبِی جَعْفَرٍ وَعُتْبَةَ بْنِ أَبِی حَکِیمٍ أَنَّهَا نَزَلَتْ فِی عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِینَ تَصَدَّقَ بِخَاتَمِهِ وَهُوَ راکع» (جصاص، احکامالقرآن، ج4، ص102).
ابن کثیر دمشقی میگوید: «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ إِلَی الْمَسْجِدِ وَالنَّاسُ یصَلُّونَ بَینَ رَاکِعٍ وَسَاجِدٍ وَقَائِمٍ وَقَاعِدٍ، وَإِذَا مِسْکِینٌ یسْأَلُ، فَدَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ: «أَعْطَاکَ أَحَدٌ شَیئًا؟» قَالَ: نَعَمْ. قَالَ «مَنْ؟» قَالَ: ذَلِکَ الرَّجُلُ الْقَائِمُ. قَالَ «عَلَی أَی حَالٍ أَعْطَاکَهُ؟» قَالَ: وَهُوَ رَاکِعٌ، قَالَ «وَذَلِکَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ». قَالَ: فَکَبَّرَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ عِنْدَ ذَلِکَ وَهُوَ یقُولُ وَمَنْ یتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ وَهَذَا إِسْنَادٌ لَا یفْرَحُ بِهِ» (ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج2، ص72).
سیوطی، محدث، مفسر و ادیب مشهور اهل سنت درباره این آیه مینویسد: «قوله تعالی إنَّما وَلِیکُمُ اللهُ... أخرج الطبرانی فی الأوسط بسند فیه مجاهیل عن عمار بن یاسر قال وقف علی علی بن أبی طالب سائل وهو راکع فی تطوع فنزع خاتمه فأعطاه السائل فنزلت إنما ولیکم الله وسوله الآیة وله شاهد قال عبد الرازق حدثنا عبد الوهاب بن مجاهد عن أبیه عن ابن عباس إنما ولیکم الله ورسوله الآیة قال نزلت فی علی بن أبی طالب وروی ابن مردویه عن وجه آخر عن ابن عباس مثله وأخرج أیضا عن علی مثله وأخرج ابن جریر عن مجاهد وابن أبی حاتم عن سلمة بن کهیل مثله فهذه شواهد یقوی بعضها بعضا» (سیوطی، لباب النقول، ج1، ص93).
حال با توجه به روایاتی که از منابع اهل سنت نقل شد، آیا انگیزهای جز عناد و لجاجت میتوان برای ابن تیمیه و شاگرد او جستوجو کرد؟ آیا انکار نزول این آیه درباره امیر مؤمنان(علیه السلام)، انکار سنت رسول خدا(صلی الله علیه واله) نیست؟ حتی اگر فرض را بر این بگیریم که سند همه این روایات ضعیف نیز باشند، بازهم بر مبنای ابن تیمیه و همفکران او، نزول آیه درباره امیرمؤمنان(علیه السلام) قطعی است؛ چون ابن تیمیه درباره روایتی که با چندین سند نقل شده میگوید: «تعدد الطرق وکثرتها یقوی بعضها بعضا حتی قد یحصل العلم بها ولو کان الناقلون فجارا فساقا فکیف إذا کانوا علماء عدولا ولکن کثر فی حدیثهم الغلط» (ابن تیمیه الحرانی، کتب ورسائل وفتاوی، ج18، ص26).
تعدد و زیادی راههای نقل حدیث، برخی، برخی دیگر را تقویت میکند که خود زمینه علم به آن را فراهم میکند؛ اگر چه راویان آن فاسق و فاجر باشند؛ حال چگونه خواهد بود حالِ حدیثی که تمام راویان آن افراد عادلی باشند که خطا و اشتباه هم در نقلشان فراوان باشد! لذا با توجه به اقوال و دیدگاههای مفسران اهل سنت، نزول این آیه درباره امیرمؤمنان(علیه السلام) قطعی است و انکار ابن تیمیه و همفکران او تأثیری در این مطلب ندارد.
ازآنجاییکه آیه ولایت، از مهمترین ادله امامت امیرمؤمنان(علیه السلام) است، اهل سنت تلاش
بیشتری برای رد آن کرده و شبهات بسیاری مطرح کردهاند که ما در حد توانمان به این شبهات پاسخ خواهیم داد.
بسیاری از اهل سنت معمولاً کلمه «ولیّ» در آیه ولایت را به معنی «دوست و یاریکننده» و نظایر آن تفسیر میکنند نه به معنی سرپرست، صاحباختیار و متصرّف. همین تعبیر و تفسیر از کلمه ولیّ در جایگاههای دیگر ازجمله موضوع غدیر و نصب امیرالمؤمنین(علیه السلام) به خلافت و سرپرستی و فرمایش ایشان «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَولاهُ» نیز مطرح میگردد.
ابن تیمیه دراینباره میگوید: «أَنَّ الْکَلَامَ فِی سِیاقِ النَّهْی عَنْ مُوَالَاةِ الْکُفَّارِ، وَالْأَمْرِ بِمُوَالَاةِ الْمُؤْمِنِینَ، کَمَا یدُلُّ عَلَیهِ سِیاقُ الْکَلَامِ... وَإِنَّمَا هِی فِی الْوِلَایةِ الَّتِی هِی ضِدُّ الْعَدَاوَةِ» (ابن تیمیه الحرانی، منهاج السنة، ج2، ص32؛ همو، دقائق التفسیر، ج2، ص207)؛ «... و چون آیه درباره نهی ولایت کفار و امر به ولایت مؤمنان است همانگونه که سیاق کلام دلالت بر این دارد، این ولایت ضد عداوت است».
و فخرالدین رازی میگوید: «والظاهر أن الولایة المأمور بها هاهنا هِی الْمَنْهِی عَنْهَا فِیمَا قَبْلُ، وَلَمَّا کَانَتِ الْوَلَایةُ الْمَنْهِی عَنْهَا فِیمَا قَبْلُ هِی الْوَلَایةَ بِمَعْنَی النُّصْرَةِ کَانَتِ الْوَلَایةُ الْمَأْمُورُ بِهَا هِی الْوَلَایةَ بِمَعْنَی النُّصْرَةِ (رازی الشافعی، التفسیر الکبیر، ج12، ص26).
ولایت که در اینجا امر به آن شده، قبل از آن نهی شده، چونکه ولایت که نهی شده به معنای نصرت است، لذا ولایت که امر به آن شدیم نیز به معنای نصرت است.
بررسی و نقد درست است که لغتشناسان برای کلمه «ولیّ» معانی مختلفی ازجمله نصرت، دوستی و ... نیز نقل کردهاند؛ اما معنای حقیقی آن، چیزی جز سرپرستی، سلطنت و اولویت به تصرف نمیتواند باشد.
بهترین شاهد بر این مطلب، استعمال کلمه ولیّ در گفتار صحابه و حتی خلفای سهگانه است که همواره از این کلمه، امامت و سرپرستی را فهمیده و اراده کردهاند. ما ابتدا کلمات لغتشناسان دراینباره نقل و در ادامه معنای کلمه ولیّ را از زبان کسانی که در عصر نبوت و وحی میزیستهاند بیان خواهیم کرد.
راغب اصفهانی میگوید: «الولاء والتوالی أن یحصل شیئان فصاعداً حصولاً لیس بینهما ما لیس منهما، ویستعار ذلک للقرب من حیث المکان ومن حیث النسبة ومن حیث الدین ومن حیث الصداقة والنصرة والاعتقاد والولایة: النصرة. والولایة: تولی الأمر؛ و قیل: الولایة والولایة نحو الدلالة والدلالة. وحقیقته: تولی الامر (راغب الإصفهانی، المفردات فی غریبالقرآن، ج1، ص533)؛ دو چیز، هرگاه چسبیده و کنار هم قرار گیرند که شیء سوم، میان آن دو فاصلهای پدید نیاورد که پیوندشان را از هم بگسلاند، «ولیّ» معنا و مفهوم پیداکرده و این معنا در جای دیگر که قرب مکانی و نسبت و راستی و همکاری و عقیده داشته باشد بهصورت استعاره به کار میرود. ولایت (به فتح واو) به معنای نصرت و ولایت (به کسر واو) به معنای سرپرستی به کار میرود ... حقیقت معنای ولایت همان سرپرستی است».
ابن اثیر مینویسد: «وَمِنْ أَسْمَائِهِ عَزَّ وَجَلَّ «الْوَالِی» وَهُوَ مَالِک الأشْیاء جَمِیعها، المُتَصَرِّفُ فِیهَا. وَکَأَنَّ الْوِلَایةُ تُشْعِرُ بالتَّدْبِیر والقُدْرة والفِعْل (جزری، النهایة فی غریب الحدیث والأثر، ج5، ص226)؛ ... ولایت اشاره و دلالت بر تدبیر و اعمال قدرت و انجام کاری دارد».
ابن منظور مینویسد: «ووَلی المرأَةِ: الَّذِی یلِی عَقْدَ النِّکَاحِ عَلَیهَا وَلَا یدَعُها تسْتَبدُّ بِعَقْدِ النِّکَاحِ دُونَهُ (ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص407)؛ «سرپرست زن کسی است که عقد نکاح به دست اوست و زن در این امر رها گذاشته نمیشود که دیگران با عقد نکاح در حق او استبداد نمایند».
بنا بر آنچه در تفسیر لغتشناسان راجع به ولیّ بیان شد این مطلب به دست میآید که این کلمه به معنای سلطنت و ولایت میباشد.
با توجه به معنای لغوی (ولیّ) در جواب اشکال میگوییم: آیات ما قبل و ما بعد، دلالت بر گفتار فخر رازی ندارد؛ زیرا اساس اشکال را این تشکیل میدهد که لفظ ولیّ در لغت عرب معانی مختلفی دارد مانند دوست و کمک ... همچنان که بسیاری تصوّر کردهاند؛ اما چنین نیست، بلکه برای ولیّ همانند مولی یک معنی بیش نیست و سایر معانی موارد و متعلقهای این لفظ بهشمار میروند نه معانی آن؛ زیرا معنی ولیّ همان اولی است و اگر به دوست، ولیّ میگویند، برای این است که دوست اولی به این است که حقوق دوست را رعایت کند، اگر به ناصر، ولیّ میگویند، بهخاطر این است که او اولی به این است که پیمان دفاعی خود را رعایت نماید، اگر به آزادکننده (معتق) ولیّ میگویند بهخاطر این است که او اولی به این است که به بنده خود احسان و نیکی کند.
همچنین اگر مولی به معنای محب، دوست، ناصر و... بود، باید بتوان کلمه «محب» و... را بهجای کلمه «ولیّ» نهاد، مثلاً بخوانیم: إِنَّمَا [محبُّکم] اللّهُ وَرَسُولُهُ ... در این صورت نباید با آیات دیگر قرآن کریم تعارض پیدا کند؛ درحالیکه با دیگر آیات قرآن متعارض میشود. مثل آیه: «وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَی ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لَا یَسْتَکْبِرُونَ (مائده/82)؛ «مسلماً یهودیان و کسانی را که شرک ورزیدهاند، دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت و قطعاً کسانی را که گفتند: «ما نصرانی هستیم»، نزدیکترین مردم در دوستی با مؤمنان خواهی یافت؛ زیرا برخی از آنان دانشمندان و رهبانانیاند که تکبر نمیورزند».
این آیه درباره نجاشی نازل شده است که در این آیه، خداوند نصارا را دوست و محبّ مؤمنین معرفی میکند. اگر ولیّ به معنای دوست باشد، تعارض پیش میآید؛ آیه 55 مائده میگوید: دوست شما فقط خدا، رسول و «الذین آمنوا...» هستند و آیه 82 مائده میگوید: نصاری دوست شماست. این تعارضی است آشکار و کلام خداوند منزه از اینکه با همدیگر تعارض داشته باشند. رفع تعارض به این است که آیه 55 مائده را به معنای «سرپرست و صاحباختیار» بگیریم و آیه 82 سوره مائده را به معنای محب و دوست.
با مراجعه به تاریخچه این کلمه و بهکارگیری آن در عصر صحابه میبینیم که صحابه، همواره از کلمه «ولی» سرپرستی و حکومت اراده کردهاند و در خطبهها خود را «ولیّ امر مسلمین» «ولیّ رسول خدا» و ... معرفی کردهاند؛ و وقتی جانشین برای خود انتخاب و یا شخصی را به حکومت یک منطقهای نصب میکردند، به او عنوان «والی» داده و در حکم او از کلمه «ولی» استفاده میکردند که ذیلاً به آن اشاره میکنیم.
اول. کاربرد «ولیّ» در کلام ابوبکر أبو بکر بعد از به خلافت رسیدن در خطبههایی که برای صحابه ایراد کرده، با استفاده از کلمه «ولی» خود را «ولی امر مسلمین» خوانده است.
بلاذری در انساب الأشراف، ابن قتیبه دینوری در عیون الأخبار، طبری و ابن کثیر در تاریخشان و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت، نخستین خطبه ابوبکر را اینگونه نقل کردهاند: «ثُمَّ تَکَلَّمَ أَبُو بَکْرٍ فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَی عَلَیهِ بِالَّذِی هُوَ أَهْلُهُ، ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ، أَیهَا النَّاسُ، فَإِنِّی قَدْ وُلِّیتُ عَلَیکُمْ وَلَسْتُ بِخَیرِکُمْ» (بلاذری، أنساب الأشراف، ج1، ص254؛ ابن قتیبة الدینوری، عیون الأخبار، ج1، ص34؛ الطبری، تاریخ الطبری، ص237ـ 238)؛ و چون ابوبکر به خلافت رسید برای مردم سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی گفت: ای مردم من رهبر شما شدهام؛ ولی بهترین شما نیستم».
ابن کثیر، بعد از نقل این خطبه مینویسد: «وَهَذَا إِسْنَادٌ صَحِیحٌ (ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج6، ص301)؛ سند این حدیث صحیح است».
محمد بن سعد در طبقات، سیوطی در تاریخ الخلفاء و ابن حجر هیثمی در الصواعق و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت، خطبه دیگری را از خلیفه دوم نقل کردهاند که پس از به خلافت رسیدن، آن را ایراد کرده است: «لَمَّا بُویعَ أَبُوبَکْرٍ قَامَ خَطِیبًا فَلا وَاللَّهِ مَا خَطَبَ خُطْبَتَهُ أَحَدٌ بَعْدُ فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَی عَلَیهِ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی وُلِّیتُ هَذَا الأمر وأنا له کاره وو الله لَوَدِدْتُ أَنَّ بَعْضَکُمْ کَفَانِیهِ... (الزهری، الطبقات الکبری، ج3، ص212؛ سیوطی، تاریخ الخلفا، ج1، ص71؛ الهیثمی،
الصواعق المحرقة، ج1، ص37)؛ «وقتی که با ابوبکر بیعت شد خطبهای خواند که به خدا سوگند بعد از او چنین خطبهای خوانده نشد، پس از حمد و ثنای الهی گفت: من به امر رهبری شما برگزیده شدم؛ ولی از آن خوشنود نیستم، دوست داشتم یکی از شما این مسؤولیت را میپذیرفت ...».
یعقوبی در تاریخ خود آورده است: «وصعد أبو بکر المنبر عند ولایته الأمر فجلس دون مجلس رسول الله بمرقاة ثم حمد الله وأثنی علیه وقال إنی ولیت علیکم ولست بخیرکم فإن استقمت فاتبعونی وإن زغت فقومونی» (الیعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج2 ص127)؛ «ابوبکر موقع که بهعنوان خلیفه انتخاب شده بود روی منبر رسول خدا رفت گفت: من بهعنوان سرپرست بر شما گمارده شدم».
دوم. استعمال «ولیّ» در کلام عمر مسلم بن حجاج نیشابوری به نقل از خلیفه دوم مینویسد: «فَلَمَّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ صلیالله علیه وسلم قَالَ أَبُوبَکْرٍ: أَنَا وَلِیُّ رَسول صلی الله علیه وآله مَا تَرَکْنَا صَدَقَةٌ. فَرَأَیْتُمَاهُ کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ. فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَکَ مِن اِبْنِ أَخِیکَ وَیَطْلُبُ هَذَا مِیرَاثَ رسولِ اللَّهِ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِیهَا فَقَالَ أَبُو بَکْرٍ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم: مَا نُورَثُ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّیَ أَبُوبَکْرٍ وَأَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم وَوَلِیُّ أَبِی بَکْرٍ فَرَأَیْتُمَانِی کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنً (النیشابوری، صحیح مسلم، ج3، ص1378، ح1757)؛ پس از وفات رسول خدا(صلی الله علیه واله) ابوبکر گفت: من جانشین رسول خدا(صلی الله علیه واله) هستم، شما دو نفر (عباس و علی) آمدید و تو ای عباس میراث برادرزادهات را درخواست کردی و تو ای علی میراث فاطمه دختر پیامبر(صلی الله علیه واله) را. ابوبکر گفت: رسول خدا فرموده است: ما چیزی به ارث نمیگذاریم، آنچه میماند صدقه است و شما او را دروغگو، گناهکار، حیلهگر و خیانتکار معرفی کردید و حالآنکه خدا میداند که ابوبکر راستگو، دیندار و پیرو حق بود. پس از مرگ ابوبکر، من جانشین پیامبر و ابوبکر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حیلهگر و گناهکار خواندید».
در این روایت خلیفه دوم تصریح میکند که «ابوبکر خود را ولیّ و خلیفه رسول خدا
میدانست؛ ولی شما دو نفر او را تکذیب کرده و وی را خیانتکار و ... میدانستید، من نیز خودم را ولیّ و خلیفه رسول خدا میدانم و شما دو نفر مرا دروغگو خیانتکار و ... میدانید».
در روایت مشابهی نیز میخوانیم: «فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ قَالَ أَبُو بَکْرٍ: أَنَا وَلِی رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ بَعْدَهُ، أَعْمَلُ فِیهِ بِمَا کَانَ یعْمَلُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ فِیهَا. ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَی عَلِی وَالْعَبَّاسِ فَقَالَ: وَأَنْتُمَا تَزْعُمَانِ أَنَّهُ فِیهَا ظَالِمٌ فَاجِرٌ، وَاللَّهُ یعْلَمُ أَنَّهُ فِیهَا صَادِقٌ بَارٌّ تَابِعٌ لِلْحَقِّ، ثُمَّ وُلِّیتُهَا بَعْدَ أَبِی بَکْرٍ سَنَتَینِ مِنْ إِمَارَتِی، فَعَمِلَتُ فِیهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ وَأَبُو بَکْرٍ، وَأَنْتُمَا تَزْعُمَانِ أَنِّی فِیهَا ظَالِمٌ فَاجِرٌ» (صنعانی، المصنف، ج5 ص469)؛ «عمر گفت: و چون رسول خدا از دنیا رفت ابوبکر گفت: من بعد از پیامبرولیّ و جانشین او هستم و همانگونه که او رفتار کرد من نیز چنان رفتار خواهم کرد؛ سپس به علی و عباس گفت: شما خیال میکردید که أبو بکر ظالم و فاجر است ... سپس من بعد از ابوبکر دو سال حکومت کردم و روش رسول و ابوبکر را ادامه دادم ...».
نکته مهم در این روایت این است که ابوبکر میگوید: «أنا ولی رسول الله(صلی الله علیه واله) بعده» کلمه «بعده» مطلب را روشنتر و ما را بهتر به مقصود میرساند.
فخر رازی و بعضی دیگر ایراد کردهاند که علی(علیه السلام) با آن توجه خاصی که در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود ـ تا جایی که به هنگام نماز، تیر از پایش بیرون آوردند ـ چگونه ممکن است صدای سائلی را شنیده و به او توجه پیدا کند؟ علاوه بر آن این عمل مخالف خضوع و خشوع در نماز میباشد و بعید است که حضرت علی (رض) در نماز خضوع و خشوع نداشته باشد» (رازی الشافعی، التفسیر الکبیر، ج2، ص31).
بررسی و نقد شنیدن صدای فقیر و استجابت تقاضای او توجه به خود نیست، بلکه عین توجه به خداست. سرتاسر قرآن کریم توصیه به گذشت مالی و انفاق و ایثار و دستگیری از بندگان
خداست. علی(علیه السلام) در حال نماز از خود بیگانه بودند نه از خدا. پرداختن زکات در نماز، انجام دو فعل در راستای یکدیگر و عبادت در ضمن عبادت است، نه انجام یک عمل مباح در ضمن عبادت. آنچه با روح عبادت سازگار نیست، توجه به مسائل مربوط به زندگی مادی و شخصی است و توجه به آنچه که در مسیر رضای خداست، کاملاً با روح عبادت سازگار است (مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج4، ص428).
اما در مورد خضوع و خشوع؛ عمل قلیل در نماز مخالف خشوع و خضوع نیست چنانچه در کتاب صحیح مسلم نقل شده است: وقتی پیامبر اکرم صلیالله علیه و سلم نماز میخواند، نوه خودش را از دخترش زینب، بغل میکرد. وقتی میخواست بلند شود، او را در بغل میگرفت و وقتی به سجده میرفت، او را زمین میگذاشت. همینطور در رکعات بعدی (نیشابوری، صحیح مسلم، ج1، ص73، حدیث1099).
آیا در اینجا هم میگویید که نماز پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) باطل است یا نه؟ ولی نسبت به امیرالمؤمنین(علیه السلام) اینهمه جسارت میکنید؟ آیا این فعل پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله)، وقت بیشتری را میبرد یا در یکلحظه انگشتر را در آوردن و به سائل دادن؟ اینها با هم قابل مقایسه نیستند.
روایت دیگری داریم در مسند احمد از ابوهریره که میگوید: وقتی پیامبر اکرم صلیالله علیه و سلم نماز میخواند، حسن و حسین میآمدند بر پشت حضرت سوار میشدند و وقتی حضرت میخواست از سجده بلند شود، خیلی آرام، حسن و حسین را میگرفت و بر زمین میگذاشت و از زمین بلند میشد و دوباره وقتی به سجده میرفت، این دو بر پشت حضرت سوار میشدند و دوباره حضرت با آرامی، این دو را روی زمین میگذاشت. وقتی که حضرت از دو سجده بلند میشد، این دو را روی زانوی خودش قرار میداد (احمد بن حنبل، مسند، ج2، ص513؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج6، ص168).
این همه کار از نبی مکرم(صلی الله علیه واله) در طول نماز اتفاق میافتد؛ آیا در آنجا، این کار، موجب بطلان نماز نیست؟
یکی از شبهات آیه ولایت که در منابع اهل سنت مطرح گردیده این است که کلمه «زکات» در اصطلاح، بر زکات واجب اطلاق میشود، نه صدقه مستحب و از آنجا که قضیهای که در شأن نزول آیه ذکر شده، موردش صدقه مستحب است، علاوه بر این، اطلاق زکات بر انگشتر جای تأمل است، قرطبی در اینباره مینویسد: «وَحَمْلُ لَفْظِ الزَّکَاةِ عَلَی التَّصَدُّقِ بِالْخَاتَمِ فِیهِ بُعْدٌ، لِأَنَّ الزَّکَاةَ لَا تَأْتِی إِلَّا بِلَفْظِهَا الْمُخْتَصِّ بِهَا وَهُوَ الزَّکَاةُ الْمَفْرُوضَةُ عَلَی مَا تَقَدَّمَ» (القرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج6، ص222(.
بررسی و نقد معنای اصطلاحی زکات در نزد متشرعین، معنای مستحدثی است؛ ولی زکات در اصطلاح قرآن به هر انفاقی که در راه خدا باشد، اطلاق شده است؛ مال باشد یا تلاش و کردار و عمل؛ واجب باشد یا مستحب. قرآن مجید در مواردی زکات را در غیر از زکات واجب به کار برده است: {وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ} (انبیاء/73)؛ «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت میکردند و به ایشان انجام دادنِ کارهای نیک و برپاداشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان پرستنده ما بودند». پس بدون شک مراد از زکات، انفاق در راه خدا و بهخاطر اوست و صدقه دادن علی(علیه السلام) در داستان نزول آیه، از بارزترین مصادیق آن است. قرطبی در تفسیر خود در جواب اشکال میگوید: «یَدُلُّ عَلَی أَنَّ صَدَقَةَ التَّطَوُّعِ تُسَمَّی زَکَاةً. فَإِنَّ عَلِیّاً تَصَدَّقَ بِخَاتَمِهِ فِی الرُّکُوعِ، وَهُوَ نَظِیرُ قَوْلِهِ تَعَالَی: وَما آتَیتُمْ مِنْ زَکاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ» (القرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج6، ص221). از این آیه استفاده میشود که بر صدقه مستحب نیز کلمه زکات اطلاق میگردد؛ زیرا علی(علیه السلام) انگشتر خود را در حال رکوع صدقه داد. ابوبکر جصاص درباره این مطلب که به صدقه مستحبی نیز زکات گفته میشود، مینویسد: «وقوله تعالی وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ یَدُلُّ عَلَی أَنَّ صَدَقَةَ التَّطَوُّعِ تُسَمَّی زَکَاةً لِأَنَّ عَلِیّاً تَصَدَّقَ بِخَاتَمِهِ تَطَوُّعاً» (جصاص، أحکام القرآن، ج4، ص102).
در لغت، زکات به معنای رشد و نمو نیز آمده است، ابن ادریس در اینباره مینویسد: «زَکاةُ المالِ: تَطْهِیْرُه،... وزَکا الزَّرْعُ یَزْکو زَکَاءً: إذا ازْدَادَ ونَمَا... زَکَأتِ الناقَةُ بوَلَدِها... وزَکَأْتُ الرَّجُلَ مالَهُ زُکْاةً وزُکُوْءاً: أی قَضَیْتَه إیّاه...» (صاحب بن عباد، المحیط فی اللغة، ج6، ص300)؛ زکات مال به معنای پاک کردن آن است، زکات زرع به معنای ازدیاد و رشد است؛ زکات ناقه به آمدن فرزندش است، زکات مال انسان آن است که آن را ادا نماید».
حاصل آنکه: واژه زکات در لغت به معنای نمو و طهارت است و اگر آنچه را که انسان از مال خود به نیازمندان میدهد، زکات گفته میشود به این دلیل است که این کار مایه برکت و نمو مال و نیز پالایش نفس و یا مایه نمو مال و پالایش نفس هر دو میباشد؛ بنابراین بر هر دو نوع صدقه؛ چه واجب و چه مستحب، زکات اطلاق میشود. اطلاق زکات بر زکات مستحب در قرآن مجید فراوان است، در بسیاری از سورههای مکی کلمه «زکات» آمده که منظور از آن همان زکات مستحب است؛ زیرا وجوب زکات مسلماً بعد از هجرت پیامبر(صلی الله علیه واله) به مدینه، بوده است، مثلاً آیات 3 سوره نمل، 39 سوره روم، 4 سوره لقمان و 7 سوره فصلت مکی هستند ولی زکات در این آیات مستحبی است.
میگویند این تفسیر با آیات قبل و بعد سازگار نیست؛ زیرا در آنها ولایت به معنی دوستی آمده است.
چنانچه سیاق آیه و قبل و بعد آن را ملاحظه کنید به هم مربوط است؛ و اکثر مفسرین این آیه را مربوط به آیات قبل و بعد دانستهاند و آیات قبل و بعد در نهی موالات و دوستی و همرازی با کفار و یهود و نصاری است و هر کس نظر کند میفهمد؛ زیرا خدا جلجلاله در آیه 51 همین سوره فرموده: {یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَالنَّصَارَی أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّه لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ} نهی و مذمت کرده از اینکه مؤمنین با کفار همدل و همراز و دوست گردند تا اینکه میرسد به آیه 55 که میفرماید:
«همانا دوست و یاور شما فقط خدا و رسول و مؤمنین هستند که نماز به پا میدارند و در حال تواضع و افتادگی و بدون کبر و منت زکات میدهند».
بررسی و نقد برای رد دلالت این آیه بر ولایت علی بن ابیطالب، به وحدت سیاق این آیات با آیات قبل و بعد استناد کردهاند که نهی از ولایت اهل کتاب است درحالیکه این وحدت سیاق بهشرط آن است که ثابت کنیم این آیات همه با هم نازل شدهاند ولی روایات حاکی از آن است که این دو آیه جداگانه نازل شدهاند؛ و در ضمن:
اولاً: سیاق و سباق در جایی است که در یک آیه استعمال شده باشد یا در دو آیه پشت سر هم باشد. میان آیه ولایت و این آیه، 4 آیه فاصله است.
ثانیاً: در همانجا هم میگوییم که ولیّ به معنای أولی الأمر است. قرآن میگوید: از یهود و نصاری، کسی را بهعنوان ولیّ أمر خود قرار ندهید. چون آنها موحد نیستند و مشرک هستند و دشمنی سختی با مؤمنین دارند و متّصف به عداوت با مؤمنین هستند و شایستگی ولایتأمری را ندارند و اگر خواستید در جامعه، کسی را بهعنوان ولیّ أمر انتخاب کنید، نباید این ولیّ أمر، غیرمسلمان باشد؛ چون ولایت از آنِ خداست و به پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) داده و پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) هم به علی بن أبیطالب(علیه السلام) داده است؛ پس اگر این آیه را قرینه آیه ولایت قرار دهیم، هیچ منافاتی با هم ندارد.
و در صحیح مسلم صراحت دارد که عمر، خطاب به علی و عباس گفت: «لما توفّی ابوبکر فقلت أنا وَلِیّ رسول الله و وَلِیّ أبی بکر»؛ «وقتی ابوبکر از دنیا رفت، من گفتم: من، ولی و جانشین انتخابشده پیامبر اکرم صلیالله علیه و سلم و ابوبکر هستم» (نیشابوری، صحیح مسلم، ج5، ص152).
ثالثاً: آیات قرآن چون تدریجاً و در وقایع مختلف نازل گردیده همیشه پیوند با حوادثی دارد که در زمینه آن نازل شده است و چنان نیست که آیات یک سوره یا آیاتی که پشت سر هم قرار دارند، همواره پیوند نزدیک ازنظر مفهوم و مفاد داشته باشند؛ لذا ممکن است دو آیه پشت سر هم باشد ولی از لحاظ شأن نزول متفاوت باشند.
هـ . انگشتر قیمتی یا ارزان میگویند علی(علیه السلام) انگشتری با آن قیمت گزاف را که در تاریخ نوشتهاند از کجا به دست آورده است؟ (رازی الشافعی، التفسیر الکبیر، ج21، ص31). و حضرت علی(علیه السلام) که ثروت نداشته است. شما شیعیان در تاریخ نوشتهاید که امیرالمؤمنین(علیه السلام) از مال دنیا، چیزی را نداشته است. کسی که زکات نقره میدهد، باید ثروت کلانی از نقره داشته باشد تا بتواند از آن زکات بدهد. خود نقره، حتماً باید به نصاب برسد و از حد نصاب هم سال بگذرد تا بر آن، زکات واجب شود. امیرالمؤمنین(علیه السلام) اینچنین نبوده است.
بررسی و نقد اول اینکه: کلمه زکات که در اینجا آمده است، همان معنای مصطلح نیست بلکه مراد از زکات، معنای لغوی آن است که به معنای طهارت و نمو و برکت و مدح است. در قرآن هم از این تعابیر، زیاد به کار رفته است. در رابطه با حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب(علیهم السلام) آمده است: {وَأَوْحَینَا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ} (أنبیاء/73).
دوم اینکه: شاید آنچه درباره قیمت آن انگشتر نوشته شده است بیشتر مبالغه باشد بهگونهای که در روایت ضعیفی، قیمت آن معادل مالیات سرزمین شام ذکر شده است. اساساً یکی از راههای بیارزش نشان دادن یک مسئله، گفتارهای مبالغهآمیز پیرامون آن است که اصل مسئله را تحتالشعاع قرار میدهد. هرچند که نمیتوان یک واقعیت تاریخی را با اینگونه سخنان پردهپوشی کرد.
درعینحال ازجمله گفته شده است که حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) انگشتر خویش را که هزار دینار ارزش داشت به پیرمرد سائل داد؛ انگشتری که نجاشی پادشاه حبشه برای پیامبر(صلی الله علیه واله) هدیه فرستاده بود و آن حضرت نیز انگشتر را به علی(علیه السلام) بخشیده بود. همانگونه که میدانیم فرستادگان پیامبر(صلی الله علیه واله) به حبشه، در دیدار با نجاشی، پس از گفتوگو پیرامون دیدگاه قرآن و اسلام در مورد حضرت مسیح(علیه السلام) با استقبال گرم او روبهرو شدند. از سوی دیگر چندان دور از ذهن نیست که هدیه یک پادشاه برای یک پیامبر الهی، هدیهای گرانقیمت باشد.
سوم اینکه: شما از کجا میگویید که علی بن أبیطالب(علیه السلام) در این حد، اموال نداشت؟ امیرالمؤمنین(علیه السلام) در زمان نبی مکرم(صلی الله علیه واله)، همانند دیگر مجاهدین در جنگها شرکت میکردند و پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) هم غنائم جنگی را بین همه توزیع میکرد و ازجمله آنها، امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود که از این غنائم میگرفت. شاید در بعضی از این موارد، چندین برابر حد نصاب، در اختیار امیرالمؤمنین(علیه السلام) قرار میگرفت. شاید ایشان بهخاطر اینکه آن اموال در اختیارش بود، زکات متعلق به آن اموال را داده است، چون در غنائم، لازم نیست که سال بر آن بگذرد؛ مانند خمس در أرباح مکاسب که مستحب است کسی که ربح میکند، خمس خود را در همان روز بدهد. در زکات نقدین، امیرالمؤمنین(علیه السلام) منتظر این نبود که سال بر آن بگذرد، در همان لحظه، زکات آن را حساب کرده و به سائل داده است.
در این آیه صیغههای به کار رفته «الَّذِینَ یُقِیمُونَ» «وَالَّذِینَ آمَنُوا» جمع است و بر یک فرد صدق نمیکند.
بررسی و نقد اولاً: این قضیه را زمخشری که از بزرگان و استوانههای تفسیری اهل سنت است، جواب داده و میگوید:
مراد در اینجا، علی بن أبیطالب است و اگر صیغه جمع آمده است، بهخاطر تشویق و ترغیب مردم به این عمل است. یعنی زیبنده و شایسته است که همه مردم این کار را انجام بدهند.
ثانیاً: مرحوم شرفالدین (ره) میگوید: برای اینکه کفار و مشرکین و منافقین، در برابر امیرالمؤمنین(علیه السلام) موضعگیری تندی نکنند، به فکر اینکه جای توجیه دارد.
ثالثاً: در قرآن، در موارد متعددی صیغه جمع آمده و اراده فرد شده است:
یک. «لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ» (ممتحنه/8).
صحیح بخاری صراحت دارد و میگوید:
«أسماء ابنة أبی بکر رضی الله عنهما، قالت: أتتنی أمی راغبة فی عهد النبی صلیالله علیه وسلم، فسألت النبی صلیالله علیه وسلم آصلها؟ قال: نعم، قال ابن عیینة: فأنزل الله تعالی فیها: لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ» (بخاری، الصحیح، ج7، ص71).
در اینجا یک فرد بوده و درباره او، صیغه جمع به کار رفته است.
دو. کلمه یَسْتَفْتُونَکَ در آیه {یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یَفْتِیکُمْ فِی الْکَلَالَةِ} (نساء/176) صیغه جمع است و همه اتفاقنظر دارند بر اینکه مراد از این کلمه، جابر بن عبدالله انصاری است (نیشابوری، صحیح مسلم، ج5، ص60).
در خود سنن ترمذی و جاهای دیگر آمده است که منظور از این آیه، جابر بن عبدالله انصاری است (ابن ماجه، سنن ابنماجة، ج2، ص911؛ الترمذی، السنن، ج3، ص282؛ القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج6، ص28).
سه. در آیه {یَسْأَلُونَکَ مَاذَا یُنْفِقُونَ قُلْ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیرٍ} (بقره/215)، صیغه جمع آمده است و آقایان اهل سنت اتفاقنظر دارند که درباره عمرو بن جموح نازل شده است (سیوطی، در المنثور، ج1، ص243؛ الآلوسی، روح المعانی، ج2، ص105).
چهار. {الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیاءُ} (آلعمران/181)، میگویند که منظور از این آیه، حیّ بن أخطب است (القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج4، ص294).
پنج. {وَمِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِی وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیرٍ لَکُمْ} (توبه/61)، میگویند که این آیه در رابطه با یکی از منافقین به نام جلاس بن سوید نازل شده است.
شش. {وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیمَانُکُمْ فَکَاتِبُوهُمْ} (نور/33)، این آیه در رابطه با غلام حویط بن عبدالعزی نازل شده است و تمام تفاسیر اهل سنت این را گفتهاند (القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج12، ص244).
هفت. {الْیتَامَی ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیراً} (نساء/10)، در رابطه با مرثد بن زید الغطفانی نازل شده است.
و موارد دیگر که ما فقط به این نمونهها اکتفا میکنیم. استعمال جمع و اراده فرد، یک أمر شایع قرآنی است و در عرف افراد ادیب، غالباً کلمه فرد استعمال نمیشود. مثلاً به فردی گفته میشود: شما تشریف بیاورید، شما فرمودید، شما نوشتید، شما بفرمایید. در مواردی که گوینده، ادیب و بزرگوار باشد یا مخاطب، فرد بزرگواری باشد، صیغه جمع استعمال میشود.
بر مردی مدح نمیشود مگر به کاری پسندیده و زکات دادن در رکوع مستحب و محمود نیست و اگر مستحب بود باید رسول خدا این کار را کرده باشد و بر آن ترغیب نموده باشد تا علی و دیگران همه مکرر انجام دهند. چنانچه ابنتیمیه میگوید: «ومنها ان المدح انما یکون بعمل واجب او مستحب وایتاء الزکاة فی نفس الصلاة لیس واجباً ولا مستحباً باتفاق علماء الملة (ابن تیمیه الحرانی، دقائق التفسیر، ج2، ص207)؛ مدح و تمجید یا نسبت به عمل واجب است و یا نسبت به عمل مستحب، دادن زکات در نماز، نه واجب است و نه مستحب به اجماع علمای تمام ملت».
بررسی و نقد اولاً: پیشازاین ثابت کردیم که برخی از علمای اهل سنت ادعای اجماع کردهاند که این آیه درباره امیر مؤمنان(علیه السلام) نازل شده است، بنابراین انکار ابنتیمیه فاقد مبنای علمی است.
ثانیاً: دادن زکات در هنگام نماز توسط امام علی(علیه السلام)، به عنوان فعل مباح نه واجب و مستحب مورد مدح قرآن قرار گرفته است.
ثالثاً: اصلاً در این آیه دادن زکات و صدقه در حال رکوع در حقیقت مدح نشده بلکه واقعه خارجی دادن زکات در حال رکوع بهعنوان نشانه «ولیّ» ذکر شده است.
اگر چنانکه شما میگویید مراد از این آیه این باشد که باید زکات در حالت رکوع داده شود پس واجب است که زکات پرداختن در رکوع شرط موالات یعنی دوست گرفتن باشد و
بنابراین مسلمان باید تنها علی را ولیّ بگیرد و حسن و حسین و غیره را دوست و ولیّ خود قرار ندهند؛ زیرا آنان در حالت رکوع زکات نپرداختهاند.
بررسی و نقد چه کسی گفته که شرط ولیّ، دادن زکات در حال رکوع است؟ رسول خدا تقاضای یاور کرده و خدا با اشاره به واقعهای خارجی که اتفاق افتاده و میتوانند با یک سؤال از آن باخبر شوند، {اَلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤتُونَ الزَّکاةَ وَهُم راکِعُونَ} را بهعنوان ولیّ مؤمنان بعد از خدا و رسول و بهعنوان اجابت دعای پیامبر معرفی میکند؛ بنابراین لازم نیست همه کسانی که توسط پیامبر بهعنوان ولیّ مؤمنان بعد از ایشان خواهند آمد، در رکوع زکات بدهند همچنان که لازم نیست همه کسانی که مصداق اهلبیت و معصوم خواهند بود، زیر عبا با پیامبر باشند.
برخی از مفسران اهل سنت مانند: زمخشری، الکشاف، ج1، ص649 و قاسمی، محاسن التاویل، ج4، ص174، عبارت «و هم راکعون» را به «و هم خاضعون» معنا کردهاند. آلوسی مینویسد: «وَهُمْ راکعُونَ حالٌ مِن فاعل الفعلین أی یعملون ما ذکر من إقامة الصلاة وإیتاء الزکاة وهم خاشعون ومتواضعون للّه تعالی» (آلوسی، روح المعانی، ج3، ص334).
برخی از طرفداران نظریه دوم، دلیل چنین معنایی را جایز نبودن اعطای زکات در نماز و در رکوع میدانند (شوکانی، فتح القدیر، ج2، ص60).
بررسی و نقد این شبهه نیز بنا بر چند دلیل نااستوار است:
اولاً: رکوع در اصل به معنای انحنا و خمیده شدن انسان و غیره است (ابنفارس، معجم مقاییس اللغة، ج2، ص434) و در اصطلاح، به حالت خم شدن در نماز اطلاق میشود (راغب الإصفهانی، المفردات فی غریبالقرآن، ص364). ولی اینکه گفته شود «راکعون» در این آیه به معنای تواضع و خضوع است نیاز به دلیل و قرینه دارد. اینکه برخی از
طرفداران نظریه دوم، دلیل چنین معنایی را جایز نبودن اعطای زکات در نماز و در رکوع میدانند، صحیح نیست؛ زیرا شارع مقدس (خداوند و پیامبر) اعطای زکات در نماز را سبب بطلان نماز ذکر نکرده است (نجارزادگان، بررسی تطبیقی آیات ولایت در دیدگاه فریقین، ص56ـ57).
ثانیاً: اگر مراد از «راکعون»، خضوع و تواضع بود، باید میفرمود: «و هم خاضعون»؛ زیرا اسم فاعل ماده «خضع» در قرآن استعمال شده است، آنجا که میفرماید: {إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیهِمْ مِنَ السَّماءِ آیةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ}؛ «اگر بخواهیم، معجزهای از آسمان بر آنان فرود میآوریم تا در برابر آن، گردنهایشان خاضع گردد» (شعراء/4).
ثالثاً: روایات سبب نزول آیه نیز مؤید این است که «راکعون» به همان معنای حقیقی، یعنی «حالت خم شدن در نماز» است نه چیز دیگر؛ بنابراین هیچ دلیل معتبری نمیتوان یافت که «راکعون» به معنای «خاضعون» باشد، بلکه برخلاف دلایل سهگانه مذکور، به طور قطع «راکعون» به همان معنای «حالت خم شدن در نماز» است.
با توجه به شبهات مطرحشده در مورد آیه ولایت و نقد و بررسیهای انجامشده، به جمعبندی و نتیجههای زیر میرسیم.
شأن نزول این آیه در مورد امیرالمؤمنین(علیه السلام) مورد اجماع شیعه و برخی از علمای اهل سنت است لذا تکذیب و جعلی خواندن این شأن نزول و مطرح کردن شأن نزولهای دیگر در مورد این آیه درست نمیباشد.
با توجه به دلایل، مراد از «ولی» در این آیه «اولی بالتصرف و صاحب حکومت و فرمان» است لذا معانی و توجیهات دیگر درباره این واژه درست نمیباشد.
شنیدن صدای فقیر و استجابت تقاضای او، توجه به خود نیست بلکه عین توجه به خداست لذا مانع خضوع و خشوع در نماز نیست و شواهد از سیره پیامبر نیز در مورد عمل قلیل که موجب از بین رفتن حالت نماز نشود، ذکر شد.
واژه زکات در لغت به معنای نمو و طهارت است و آنچه را که انسان از مال خود به نیازمندان میدهد، زکات گفته میشود؛ بنابراین بر هر دو نوع صدقه؛ چه واجب و چه مستحب، زکات اطلاق میشود.
وحدت سیاق بهشرط آن است که ثابت کنیم آیات قبل و بعد آیه ولایت، همه با هم نازل شدهاند ولی روایات حاکی از آن است که این دو آیه جداگانه نازل شدهاند، لذا سیاق اینجا معتبر نیست.
استعمال جمع و اراده فرد، یک أمر شایع قرآنی است، لذا استفاده از کلمات جمع و اراده مفرد در این آیه اشکالی به وجود نمیآورد.
در این آیه، دادن زکات و صدقه در حال رکوع در حقیقت مدح نشده بلکه واقعه خارجیِ دادن زکات در حال رکوع بهعنوان نشانه «ولی» ذکر شده است.
لازم نیست همه کسانی که توسط پیامبر بهعنوان ولیّ مؤمنان بعد از ایشان خواهند آمد، در رکوع زکات بدهند بلکه در این آیه اشاره به واقعهای خارجی بوده که اتفاق افتاده است.
درنتیجه تمام شبهات و توجیهات مخالفین درست نمیباشند و این آیه با کمال صراحت بر ولایت و امامت امام علی(علیه السلام) دلالت میکند.
قرآن کریم، ترجمه: دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم، انتشارات المصطفی، 1388 ش.
إبن تیمیة الحرانی، أحمد بن عبد الحلیم، منهاج السنة النبویة، تحقیق: د. محمد رشاد سالم، بیروت، دار النشر، مؤسسة قرطبة، 1406 ق.
ابن تیمیه الحرانی، أحمد بن عبد الحلیم، دقائق التفسیر الجامع لتفسیر ابن تیمیة، تحقیق: د. محمد السید الجلیند، دمشق، مؤسسة علوم القرآن، الطبعة الثانیة، 1404 ق.
ابن تیمیه الحرانی، أحمد بن عبد الحلیم، کتب ورسائل وفتاوی شیخ الإسلام ابن تیمیة، تحقیق: عبدالرحمن بن محمد بن قاسم العاصمی النجدی، دمشق، مکتبة ابن تیمیة، الطبعة الثانیة، 1403.
ابن حجر الهیثمی، أبو العباس أحمد بن محمد بن علی، الصواعق المحرقة علی أهل الرفض والضلال والزندقة، تحقیق: عبدالرحمن بن عبدالله الترکی؛ کامل محمد الخراط، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1417 ق/1997 م.
ابن فارس، احمد مقاییس اللغة، بیروت، دار التراث العربی، 1422 ق/2001 م.
ابن قتیبة، أبومحمد عبدالله بن مسلم، الإمامة والسیاسة، تحقیق: خلیل المنصور، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1418 1. ق/ 1997م.
ابن کثیر الدمشقی، اسماعیل، البدایة و النهایة، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1413 ق.
ابن کثیر الدمشقی، اسماعیل، تفسیر القرآن العظیم، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1413 ق.
ابن ماجه، محمد بن یزید، سنن ابن ماجه، تحقیق: محمدفواد عبدالباقی، بیروت، دارالاحیاءالتراث العربی، 1395 ق.
ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1408 ق.
إیجی، عضد الدین عبدالرحمن بن أحمد، المواقف، تحقیق: عبدالرحمن عمیرة، بیروت، دار النشر، 1417 ق- 1997 م.
آلوسی البغدادی، شهاب الدین سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415 ق.
البخاری، ابوعبدالله محمدبن اسماعیل، الصحیح، بیروت، داراحیاء الثراث العربی، 1400 ق.
بلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، انساب الاشراف، بیروت، موسسة الاعلمی، 1394 ق.
الترمذی، حافظ ابی عیسی محمد بن عیسی سوره، سنن ترمذی، تحقیق: عبدالوهاب عبداللطیف، بیروت، دار الفکر، 1403 ق.
تفتازانی، سعد الدین مسعود بن عمر بن عبدالله، شرح المقاصد فی علم الکلام، باکستان، دار المعارف النعمانیة، 1401 ق/ 1981 م.
جزری، ابوالسعادات المبارک بن محمد، النهایة فی غریب الحدیث والأثر، تحقیق: طاهر أحمد الزاوی؛ محمود محمد الطناحی، بیروت، المکتبة العلمیة، 1399 ق/ 1979 م.
جصاص، أحمد بن علی الرازی أبوبکر، أحکام القرآن، تحقیق: محمد الصادق قمحاوی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1405 ق.
رازی الشافعی، فخر الدین محمد بن عمر التمیمی، التفسیر الکبیر، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1421 ق/ 2000 م.
راغب الاصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، دمشق، الدار الشامیة، بیروت، دارالعلم، 1412.
الزرعی الدمشقی، أیوب بن سعد، الصواعق المرسلة علی الجهمیة والمعطلة، تحقیق: د. علی بن محمد الدخیل الله، ریاض، دار العاصمة، الطبعة الثالثة، 1418 ق/ 1998 م.
زمخشری، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، بیروت: دار الکتاب العربی، 1407.
زهری، محمد بن سعد بن منیع أبو عبدالله البصری، الطبقات الکبری، بیروت، دار صادر، 1413.
سیوطی، جلالالدین، الدر المنثور، بیروت، دار الفکر، 1404.
سیوطی، جلالالدین، تاریخ الخلفاء، تحقیق: محمد محیالدین عبدالحمید، مصر، مطبعة السعادة، 1371 ق/1952 م.
سیوطی، جلالالدین، لباب النقول، بیروت، دار إحیاء العلوم، 1411.
شوکانی، محمد، فتح القدیر، دمشق، دار ابنکثیر، بیروت، دار الکلم الطیب، 1414.
صاحب بن عباد، اسماعیل، المحیط فی اللغة، تحقیق: محمدحسین آل یاسین، بیروت، عالم الکتب، 1414.
صنعانی، أبو بکر عبد الرزاق بن همام بن نافع الحمیری الیمانی، المصنف، المحقق: حبیب الرحمن الأعظمی، بیروت، المکتب الإسلامی، الطبعة الثانیة، 1403.
طبری، أبی جعفر محمد بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1405.
قاسمی، محمد جمال الدین، محاسن التأویل، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1418.
قرطبی، ابو عبد الله محمد بن احمد الانصاری، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405 ق.
مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374.
نجارزادگان، فتح الله، بررسی تطبیقی آیات ولایت در دیدگاه فریقین، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تهران، انتشارات سمت، 1391.
نیشابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری، صحیح مسلم، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1401.
هیثمی، أبو العباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر، الصواعق المحرقة علی أهل الرفض والضلال والزندقة، تحقیق: عبد الرحمن بن عبد الله الترکی؛ کامل محمد الخراط، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1417 ق/1997 م.
یعقوبی، أحمد بن أبی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح، تاریخ الیعقوبی، بیروت، دار صادر، 1413.
حسین احمدی حسین آبادی(1)
1) . دکتری تفسیر تطبیقی از جامعة المصطفی العالمیة؛ ahmadi@iki.ac.ir
یکی از شئون مهم امام علی(علیه السلام) نصب ایشان از سوی خداوند متعال، برای امامت و ولایت امت اسلام است. به این منصب الهی آن حضرت، در برخی آیات قرآن کریم اشاره شده است و جالب است که منابع اهلسنت نیز به این مسئله مهم در سبب نزول آیات به آن تصریح نمودهاند. گفتنی است که سبب نزول آیات، یکی از قراین متصل در فهم مفاد و محتوای آیات هستند. از جمله آیات ولایت، آیه 55 سوره مائده {إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ}؛ «سرپرست شما، فقط خداست و پیامبر او و نیز آنانکه ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند، و در حال رکوع زکات میدهند.» است. این مقاله به بررسی روایات سبب نزول آیه فوق، در منابع تفسیری اهلسنت میپردازد. در این نوشتار با استفاده از روش توصیفی - تحلیلی، پس از بیان اهمیت شناخت اسباب نزول در فهم آیات و فواید آن، با استناد به روایات فراوانی که به طرق متعدد در منابع مهم تفسیری اهلسنت آمده و طبق بررسی سندی برخی از آنها ـ بهعنوان نمونه ـ از منظر رجالشناسان اهلسنت و اثبات صحت استناد آنها، اثبات میشود که آیه شریفه فوق در پی اعطای انگشتر توسط علی(علیه السلام) در حال رکوع نماز به سائل، نازلشده است و برایناساس منظور از {الَّذینَ آمَنُوا} در آیه یاد شده، امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است که ولایتش در ردیف ولایت خدا و رسول خدا(صلی الله علیه واله) مطرح شده است.
کلیدواژهها: قرآن، امام علی(علیه السلام)، سبب نزول، آیه ولایت، صدقه، منابع اهلسنت.
از بحثهای بسیار پردامنه بین شیعه و سنی، بحث امامت و ولایت است؛ شیعه معتقد به نصب امام و جانشین پیامبر(صلی الله علیه واله) به دستور الهی است، ولی اهلسنت منکر این مطلباند. شیعه در این مسئله علاوه بر دلایل عقلی، به آیاتی از قرآن کریم از جمله آیه {إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ} (مائده/55)؛ «سرپرست شما، فقط خداست و پیامبر او و نیز آنانکه ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند، و در حال رکوع زکات میدهند.» استدلال کرده است. استدلال به این آیه برای امامت و ولایت علی(علیه السلام)، مبتنی بر دو مقدمه است:
الف) ولیّ بهمعنای سرپرست سیاسی و امام است؛ ب) سبب نزول این آیه، خاتمبخشی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در حال نماز به سائل بوده است.
در این مقاله فقط مقدمه دوم یعنی سبب نزول آیه 55 مائده و سیر نقل تاریخی آن در منابع اهلسنت بحث و بررسی میشود. مقدمه اول در کتب کلامی و تفسیری مورد بررسی و پژوهش قرار گرفته است. در این پژوهشها با استدلالهای متقن و دلایل روشن ثابتشده است که ولیّ در این آیه بهمعنای امام و سرپرست و متولی سیاسی است. بنابراین، مقدمه اول از نظر ما مسلم و مفروغٌعنه فرض شده است.
روایات سبب نزولِ آیه در مورد علی(علیه السلام) ـ صرفنظر از تواتر آنها در منابع شیعی ـ در منابع اهلسنت نیز بهقدری زیاد است که موجبشده است برخی از دانشمندان اهلسنت در مورد این سبب نزول ادعای اجماع کنند.
پیشینه موضوع را در برخی کتابها و پایاننامهها و مقالات میتوان پی جست. علامه طباطبایی در المیزان پس از تفسیر آیه، تحتعنوان بحثٌ روایی بهطور مختصر به بررسی آن پرداخته است (طباطبایی، المیزان، ج6، ص15). و در برخی تفاسیر موضوعی مانند پیام
قرآن نیز با رویکرد پاسخگویی به شبهات، موضوع در چند صفحه دنبال شده است (مکارم شیرازی، آیات ولایت در قرآن، ص75). نویسنده کتاب تفسیر تطبیقی، بهتر از دیگران به این بحث پرداخته است (نجارزادگان، تفسیر تطبیقی، ص283). برخی از پایاننامهها و مقالات نیز بهصورت مقایسهای به این موضوع نظر افکندهاند. کارهای انجامشده در جای خود بسیار خوب و در خور ستایش است، اما هنوز جای یک بررسی همهجانبه و جامع در این زمینه خالی بهنظر میرسد.
قرآن کریم منبع اولیه فهم دین اسلام بهشمار میرود، لذا برای درک مفاهیم قرآنی و فهم مراد الهی، شرایط و روش ویژهای در نزد دانشمندان متناسب با ویژگی خاص کلام الهی تعریف و تعیین شده است، از آیات قرآن بنابراین، برای صحت استناد مطلبی به قرآن، بهطوری که بتوان آن را مراد خدای متعال دانست، یا باید آیه صراحت در آن مطلب باشد و یا در آن معنا ظهور داشته باشد، و ظهوری اعتبار دارد که دارای قراین لازم باشد. قراین تعیین ظهور آیه هم دارای اقسامی است که از آن جمله قراین متصل غیرلفظی است و روایات سبب نزول از این دسته قرینهها است. البته توجه به سبب نزول در فهم مفاد کلام سیره عقلاء است و این سیره از جانب شارع نهتنها ردع و منع نشده است، بلکه امضا نیز شده است.
با توجه به تعاریف اهل فن، سبب نزول در اصطلاح مفسران و دانشمندان علوم قرآنی، رویداد یا پرسشی است که به اقتضای آن، قسمتی از قرآن کریم (آیه یا آیاتی یا سورهای) همزمان با آن یا در پی آن نازل شده است (نجارزرادگان، همان، ص149).
آیه محل بحث ما از جهت معنای ظاهر آیه، با قطعنظر از مورد و مصداق آن، روشن است، ولکن در تعیین مورد و مصداق آن ابهاماتی وجود دارد، یکی از قرائن مهم برای تعیین مصداق آیه شریفه، بررسی روایات سبب نزول آن است.
از آنجاکه مورد و مصداق آیه 55 مائده، بدون توجه به سبب نزول مبهم است و هیچ راه دیگری برای پیبردن به آن نیست، بنابراین تنها با توجه به سبب نزول است که مشخص
میشود که قضیه اعطای زکات در حال نماز، یک قضیه خارجیه بوده و مراد آیه، طرح مسئله ولایت علی(علیه السلام) بوده است (ر.ک: بابایی، روششناسی تفسیر قرآن، ص144) در یک نگاه کلی، آیات قران کریم دو دستهاند:
الف) آیات دارای سبب نزول؛ ب) آیات بدون سبب نزول.
آیاتی که دارای سبب نزول هستند، برای روشنشدن احکام رویدادهای مورد اشاره در آیات دسته اول و یا جواب آن پرسش مطرح شده و نیز رفع ابهام از آن باید به اسباب نزول آن مراجعه کرد. لذا آگاهی از موارد سبب نزول، دارای فواید و اهمیت زیادی است و همین امر موجب شده است که برخی از دانشمندان علوم قرآنی کتابهای مستقلی در اسباب نزول بنگارند و یا بابی از کتاب خود را به این امر اختصاص دهند (مانند: واحدی نیشابوری و سیوطی که هریک کتابی جداگانه بهترتیب بهنامهای اسبابالنزول و لبابالنقول فی أسبابالنزول را نگاشتهاند و نیز البرهان زرکشی و مناهلالعرفان زرقانی و دیگران که بابی را به مطلب اختصاص دادهاند) در ذیل به برخی از فواید و نیز اهمیت سبب نزول اشاره میکنیم:
ابنتیمیه ندانستن سبب نزول و یا عدم توجه به آن در تفسیر را، موجب محرومیت از تفسیر حقیقی بسیاری از آیات دانسته و گفته است:
«معرفةُ سببِ النزول تعیّن علی فهم الآیة، فانّ العلم بالسبب، یورث العلم بالمسبب، ولهذا کان... قول الفقهاء «نزلت هذه الآیه فی کذا» یراد به تارة أنّها سببالنزول، و یراد به تارة أنّ هذا داخل فی الآیة»؛ سبب نزول در فهم آیه کمک میکند، بهدرستیکه آگاهی به سبب، موجب آگاهی از مسبب خواهد بود، و لذا فقها که گفتهاند: نزلت هذه الآیة فی کذا، دو معنا میتواند داشته باشد، اول آنکه این قضیه موجب نزول آیه شده است؛ و معنای دیگرش آن است که سبب نزول آیه، داخل در آیه و از جمله مصادیق آن است (ابنتیمیه، دقایقالتفسیر، ج1، ص49ـ51).
سیوطی نیز در فوائد اسباب نزول مینویسد: «ومنها الوقوف علی المعنی وإزالة الاشکال»؛ «از جمله فواید اطلاع از اسباب نزول، وقوف بر معنای آیه و رفع اشکال از آن است» (سیوطی، الاتقان، ج1، ص93).
ابواسحاق شاطبی شناخت اسباب نزول را برای کسی که میخوهد علم [تفسیر] قرآن بیاموزد، ضروری دانسته (قاسمی، محاسنالتأویل، ج1، ص22ـ30) و دو دلیل برای آن آورده است: دلیل اول این است که علم معانی و بیان که بهوسیله آن اعجاز نظم قرآن فهمیده میشود، مدار و محور آن بر شناخت مقتضیات حالِ خطاب از سه جهتِ نفس خطاب یا مخاطب یا مخاطِب یا همه باهم است، … چراکه همه حالات کلام نقلشدنی نیست تا در سخن بیاید و هر قرینهای نیز نمیتواند مقترن با سخن باشد، لذا وقتی چنین شد، فهم همه کلام یا برخی از آن از دست خواهد رفت، اما با شناخت اسباب نزول این مشکل حل خوهد شد. شناخت اسباب نزول از مهمات فهم کتاب خدا بهشمار میرود و معنای شناخت اسباب نزول هم، شناخت مقتضای حال است.
دلیل دوم که منشأ آن همان دلیل اول است، آن است که جهل به سبب نزول، موجب فروغلتیدن در شبهه و اشکالات متعدد میشود و نیز نصوص را به مجملات تبدیل میکند، و این خود اختلاف برانگیز و مظان وقوع در نزاع است.» (قاسمی، همان، با ترجمه و اندکی تلخیص).
غفلت از اسباب نزول، چهبسا موجب تفسیر به رأی و در نتیجه نزاع و اختلاف دانسته شده است (ر.ک. همان).
وهبه الزحیلی نیز مینویسد: «شناخت اسباب نزول آیات، به حسب وقایع و مناسبات، فوائد بسیار و اهمیت فراوانی در تفسیر قرآن و فهم آن بهطور صحیح دارد، زیرا اسباب نزول، قرائنی هستند که توضیحدهنده به غایت حکم و بیانگر سبب تشریع [احکام] و معرفیکننده اسرار آن هستند، و نیز بر فهم دقیق و همهجانبه قرآن مساعدت میکنند (الزحیلی، تفسیر المنیر، ج1، ص18).
ابنعاشور نیز اسباب نزول را حوادثی میداند که آیاتی از قرآن در مورد آن حوادث نازلشده و بیان حکمی یا حکایتی در آن زمینه نموده است. وی معتقد است که برخی از آیات، خود اشاره دارند که سبب نزول خاصی دارند و نیز برخی از آیات، اسباب نزولشان
فقط از راه نقل و روایت ثابت میشود. وی از طرفی اهمیتندادن به مسئله شناخت اسباب نزول را خطر بزرگی در فهم قرآن دانسته است و در عینحال توصیه میکند که باید روایات اسباب نزول بررسی شده و صحیح آنها از سقیم شان تفکیک شود. لذا معتقد است هر سبب نزولی را نمیتوان پذیرفت (ابنعاشور، التحریر و التنویر، ج1، ص46ـ50).
در مواردی که کثرت نقل در سبب نزول به حد تواتر یا به حد استفاضه برسد و موجب اطمینان به صدور باشد، نیازی به بررسی سند تکتک روایات نیست، اما اگر در مورد یک حادثه یا مطلبی در ذیل آیهای از قرآن، یک یا چند روایت انگشتشمار و احیاناً دارای معارض نقل شده باشد، طبیعی است که باید آنها را مورد بررسی قرار داد و به صحت یا سقم آنها اطمینان پیدا کرد. بحث ما دقیقاً از قبیل قسم اول است؛ یعنی کثرتنقل ناقلانی که نزول آیه شریفه 55 مائده را مربوط به امام علی(علیه السلام) دانستهاند، و نیز ثبت و درج آن نقلها در مؤلفات بزرگ شیعه و سنی، به طرق متعدد، ما را بینیاز از بررسی جداگانه در تکتک روایات میکند؛ با اینحال، در اینجا اولا روایات سبب نزول آیه فوق را از منابع اهلسنت میآوریم، زیرا طرف بحث در سبب نزول این آیه اهلسنت هستند، و ثانیا از بین آنها به بررسی سندی حداقل دو سند بهعنوان نمونه میپردازیم.
عدهای از مؤلفین بزرگ و مشهور اهلسنت، روایات زیادی در سبب نزول آیه شریفه، با طرق متعدد در کتابهای خود اعم از تفسیری و روایی ذکر کردهاند که همگی دال بر زکاتدادن علی(علیه السلام) در حال نماز است. در اینجا بخشی از این رویات را میآوریم:
میآورد (ابنکثیر، همان، ج2، ص74) که سه طریق روایی آن در خصوص علی(علیه السلام) است و بر این سه طریق هیچگونه نقدی نزده است و نگارنده نیز (چنانکه در بیان نمونهها ذکر میشود) در بررسی سندِ یکی از این طرق در رجال اهلسنت، به وثاقت رواتش دستیافته است. ابنکثیر در ذیل آن، سه طریق که مورد قبول وی است و سبب نزول آیه را صدقهدادن حضرت علی(علیه السلام) در حال نماز دانسته است، چنین میگوید: «هیچ اشکالی به این سند وارد نیست» (ابنکثیر، همان).
با دقت در این منابع، آنچه قابلتوجه است آن است که علاوه بر کثرت طرق احادیثی که مراد آیه را علی(علیه السلام) میداند، صحت سندی آنها هم، دلیل مضاعفی بر مدعاست.
ابوجعفر اسکافی(م 220ق) آیات زیادی در فضیلت علی(علیه السلام) نقل میکند از جمله آنکه میگوید: «درباره او نازل شده است آیه {إِنَّمَا وَلِیکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آَمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ} سپس میگوید، چون پیامبر(صلی الله علیه واله) دعا کرده بود که خدایا تو برای موسی جانشینی از اهلش قراردادی، پس برای من نیز جانشین قرار بده، این آیه پس از اعطای انگشتر توسط علی(علیه السلام) نازل شد و قول پیامبر(صلی الله علیه واله) تصدیق و اجابت شد.» (اسکافی، المعیار و الموازنة، ص228، با کمی تلخیص).
طبری (م 310ق) در تفسیر خود با نقل چهار طریق، آیه را ویژه علی(علیه السلام) میداند (الطبری، جامعالبیان، ج6، ص384). نگارنده نیز به بررسی حداقل یک طریق آن پرداخته است و چنانکه بعدا ذکر میکنیم، سند این حدیث بسیار عالی بوده و همه افرادش طبق رجال اهلسنت ثقه هستند.
سلیمانبن احمدبن ایوب اللحمی الطبرانی(م 360ق) این حدیث را با سندی که به عماربن یاسر میرسد، نقل میکند که این آیه پس از اعطای انگشتر نازل شد و رسول خدا(صلی الله علیه واله) آن را بر ما قرائت کرد و بعد از آن فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیّ مَولاَهُ، اللّهُمَّ وَالِ مَن وَالاَهُ» (الطبرانی، معجمالاوسط، ج6، ص218). طبرانی این حدیث را با 5ـ6 طریق نقل میکند که به جهت اختصار از آوردن اسناد و متن آنها خودداری میکنیم.
جصّاص (م 370ق) در تفسیر خود چهار طریق نقل کرده است که در همه آنها سبب نزول آیه را صدقه انگشتر توسط آن حضرت در حال رکوع میداند و آن چهار طریق به این چهار نفر میرسد:
مجاهدبن جبر؛ 2. سدّی؛ 3. ابیجعفر الباقر(علیه السلام)؛ 4. عتبةبن ابیالحکیم.
سپس مانند بسیاری دیگر از علمای اهلسنت بهقدری بر قوت این سبب نزول اعتماد داشته است که با استناد بر فعل آن حضرت در اعطای صدقه در حال نماز، نتیجه گرفته است که بنابراین، عمل یسیر در نماز اشکالی ندارد (القرطبی، احکام القرآن، ج2، ص557، باب العمل الیسیر).
محمدبن عبدالله معروف به حاکم نیشابوری (م 405ق) با سند متصل خود نقل میکند که «حدّثنا ابوعبدالله محمدبن عبدالله الصفار... تا میرسد به محمدبن علیبن ابیطالب(علیه السلام) که او از پدرش علی(علیه السلام) نقل کرده است که: این آیه بر رسول خدا(صلی الله علیه واله) نازل شد و رسول خدا(صلی الله علیه واله) با سائلی برخورد کرد و از او پرسید: کسی چیزی به تو داد یا نه؟ گفت نه، به جز آن فردی که در حال رکوع است و اشاره به جدم علی(علیه السلام) کرد و گفت که او انگشتری به من داد» (نیشابوری، معرفة علومالحدیث، ص102).
ابواسحاق احمد معروف به امام ثعلبی (م 427ق) در تفسیر الکشف و البیان از چهار طریق یعنی ابنعباس، سدّی، عتبةبن حکیم و ثابتبن عبدالله نقل میکند که آنها گفتهاند: «إنّما یعنی بقوله {الَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُونَ الصَّلاَةِ} الآیة، علیبن ابیطالب رضیاللهعنه، مَرّ به سائل و هو راکع فی المسجد و أعطاه خاتمه؛ مراد آیه از کسانی که ایمان آوردهاند و نماز میخوانند و در حال رکوع زکات میدهند، علی رضیاللهعنه است.» (الثعلبی، الکشف و البیان
(تفسیر الثعلبی)، ج4، ص80) و نیز از اباذر غفاری(رض) صحابه بزرگ رسول خدا(صلی الله علیه واله)، در ضمن روایتی طولانی در مورد این واقعه همینمعنا را نقل میکند (الثعلبی، همان، ص81).
واحدی نیشابوری (م 468ق) از دو طریق که یکی به جابربن عبدالله انصاری میرسد نقل میکند که شأن نزول آیه {إنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّه... } زکاتدادن علی(علیه السلام) در حال رکوع است (النیشابوری، اسبابالنزول، ص133). وی در کنار ذکر اینکه شأننزول آیه در مورد آن حضرت است، قضیه عبداللهبن سلام را ذکر کرده است که او از رسول خدا(صلی الله علیه واله) خواسته است که چون بستگان یهودی آنان در پی ایمانآوردن عبداللهبن سلام و عدهای دیگر، از اینان قطع رابطه کردهاند، راهی به آنان نشان دهد، آیه مورد بحث در این مورد نازل میشود. ولی با اندکی توجه به دست میآید که این معنا در روایت، بودن آیه در مورد علی(علیه السلام) را نفی نمیکند، زیرا این طریقی که واحدی نقل میکند و به جابر میرسد، این است که صدر این طریق آمدن عبداللهبن سلام خدمت رسول خدا و ذیل آن صدقهدادن علی(علیه السلام) را خبر میدهد و هر دو قضیه را یک شاننزول و در طول هم ذکر میکند (همان؛ نیز حسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص209 به بعد)، چنانکه قبلاً نیز اشاره شد، از این مطلب میتوان نتیجه گرفت که قضیه عبداللهبن سلام که برخی اهلسنت بر آن تکیه کردهاند، در طول قضیه تصدق علی(علیه السلام) و یا هم زمان با آن اتفاق افتاده باشد و از برخی روایات نیزاین مطلب به دست میآید. بنابراین، این مطلب هیچگونه شأن یا سبب نزول مستقلی که در روایات در عرض قضیه زکاتدادن علی(علیه السلام) باشد، بهحساب نمیآید.
حاکم حسکانی(م قرن 5ق) نیز با پانزده طریق نقل میکند که مرادِ آیه فقط علی(علیه السلام) است در زمانی که به فقیر در حال نماز صدقه داده است و در میان آنها پنج طریق به صحابه و دو طریق به عمار میرسد.
وی طریقی را نیز که به جابربن عبدالله انصاری میرسد و قضیه عبداللهبن سلام و نیز تصدق علی(علیه السلام) ـ که پیشتر از طریق واحدی آوردیم ـ هر دو را باهم عامل نزول آیه میداند (حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص209ـ240).
عبدالرحمنبن علیبن محمدالجوزی القرشی معروف به ابنجوزی (م 597ق) در ذیل آیه، روایاتی مبنی بر اینکه آیه در مورد علی(علیه السلام) است نقل میکند (ابنالجوزی، زاد المسیر، ج2، ص292).
ابنابیالحدید معتزلی(م 656ق) نیز در شرح نهجالبلاغه این قضیه را در مورد آن حضرت مسلم میدانسته است و لذا بدون هیچ نقلقول مخالفی، این آیه را درباره علی(علیه السلام) میداند؛ وی میگوید: «وهو الذی تصدّقَ بخَاتَمِهِ وَ هُوَ رَاکِعٌ فأنزَلَ اللّهُ فِیِهِ {إِنَّمَا وَلِیکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آَمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ}؛ و تنها علی(علیه السلام) بود که انگشترش را در حال رکوع صدقه داد و سپس خداوند آیه (إنّما ولیّکم الله و رسوله...) را در مورد او نازل کرد» (ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج13، ص277).
ابیعبدالله محمدبن احمدالانصاری القرطبی (م 671ق) در تفسیر خود که احادیث را با اسناد میآورد، از طریق ابنعباس نقل کرده که آیه در مورد علی(علیه السلام) است (القرطبی، الجامع لاحکامالقرآن (تفسیر قرطبی)، ج6، ص221).
حمدبن عبدالله الطبری (م 694ق) در کتاب خود از محمدبن عمر المدنی الواقدی (م 207ق) نقل کرده است که وی میگوید از عبداللهبن سلام نقلشده که گفت: «بلال اذان نماز ظهر را داد، سپس مردم شروع به نماز کردند، یکی در رکوع یکی در سجده بود که سائلی چیزی خواست، سپس علی(علیه السلام) در حالت رکوع انگشترش را به او داد، سپس سائل این خبر را به پیامبر(صلی الله علیه واله) داد و آن حضرت آیه {إنّما ولیّکم الله... وهم راکعون} را بر ما خواند» (الطبری، ذخایر العقبی، ص202).
محمدبن یوسف الزرندی الحنفی(م 750ق) بعد از نقل فضایل بسیار از علی(علیه السلام) میگوید: «و جَمَعَ کلّ الفضایل فیه وأنزل فی شأنه {إنّما ولیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُوله... }؛ وی میگوید خداوند همه فضایل را در علی(علیه السلام) جمع کرد و در مورد او آیه إنّما ولیُّکم الله ورسوله... نازل شده است.» (الزرندی الحنفی، نظم درر السمطین، ص23و86 ـ 88).
عبدالرحمن ثعالبی (م 875ق) نیز در الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن، معروف به تفسیر ثعالبی میگوید: هرچند برخی مفسرین گفتهاند مراد از رکوع در آیه شریفه، حالت تواضع است و چون رکوع از ارکان است، اسمش در آیه آمده است، ولی با این حال، اتفاق مفسران بر این است که علی(علیه السلام) بود که در رکوع انگشتر خود را به فقیر صدقه داده است (ثعالبی، تفسیر ثعالبی، ج2، ص396).
جلالالدین سیوطی (م 911ق) نیز در الدرّ المنثور ذیل آیه و در بیان سبب نزول آیه، ده طریق آورده است که آیه در خصوص علی(علیه السلام) نازل شده است (سطیوطی، الدر المنثور، ج2، ص293-294) و نیز در کتاب دیگرش به نام لبابالنقول میگوید: دیگران این روایات را نقل کردهاند که آیه در مورد علی(علیه السلام) است، و خودش دو الی سه طریق در این زمینه نقل میکند و بعد میگوید: «فهذه شواهد یقوی بعضها بعضا؛ این روایات شواهدی برای صحت همدیگر در این مورد (نزول آیه در مورد خصوص علی(علیه السلام)) هستند، هرچند که برخی از آنها افراد مجهولی نیز دارد (السیوطی، لبابالنقول، ص81).
المتقی الهندی (م 975ق) از ابنعباس نقل کرده که گفت: «تصدّق علیّ بخاتمه وهو راکع»؛ «علی(علیه السلام) درحالیکه در رکوع نماز بود، انگشترش را به فقیر داد، سپس پیامبر از سائل پرسید: این انگشتر را چه کسی به تو داد؟ گفت: آنکه در رکوع است، سپس آیه {إنّما ولیّکم الله ... و هم راکعون} در مورد او نازل شد (متقی هندی، کنزالعمال، ج13، ص108).
شوکانی (م 1250ق) نیز پنج روایت را با 11 طریق نقل میکند، که 9 طریق آن در بیان نزول آیه در مورد علی(علیه السلام) است و او خود این 9 طریق را میپذیرد (شوکانی، فتحالقدیر، ج2، ص51 ـ 55).
ملاحظه شد که در هریک از این منابع که حدود 18 مورد از آن را ذکر کردیم، روایات متعدد با طرق مختلف که گاهی به 15 طریق میرسید، همگی به نازلشدن آیه در پی خاتمبخشی علی(علیه السلام) در حال نماز تصریح داشتند. به این منابع اضافه میشود منابعی که از
آنها نام نبردیم. زیرا عالمان و مؤلفان دیگری از اهلسنت نیز در کتب خود این حدیث را آوردهاند که ما از آوردن آنها بهدلیل طولانیشدن صرفنظر میکنیم و فقط به بیان اسامی برخی از آنها اکتفا میشود: مانند تفسیر خازن، مناقب خوارزمی، الفصول المهمة، تذکرة خواص الامة، نورالابصار شبلنجی و غیرهم. علاوه بر اینها که ذکر شد، مضمون این حدیث در شعر شاعران معروف بسیاری، از جمله حسان بن ثابت انصاری از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه واله) تجلی بسیاری داشته است که در اینجا از نقل آن خودداری میکنیم. حال آیا این مجموعه روایات بسیار زیاد در زمینه نزول آیه ولایت درباره علی(علیه السلام) شکی باقی میگذارد یا قول مخالف این سبب نزول را برمیتابد؟ الف) صحابه و آیه ولایت در منابع متعدد شیعه و سنی، از صحابه بسیاری این حدیث نقل شده است، ولی در اینجا فقط به برخی منابع اهلسنت اکتفا میشود:
امام علی(علیه السلام) (شواهد، ج1، ص226؛ حاکم نیشابوری، معرفت علوم الحدیث، ص102؛ ابنعساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج2، ص4 رقم 915؛ الخوارزمی، مناقب، ص264؛ ابنکثیر، البدایة و النهایة، ج7، ص357).
عبداللهبن عباس طریق این حدیث به ابنعباس بسیار است، بهعنوان نمونه:
ج2، ص293).
ب) نیز سیوطی از پنج طریق دیگر که همگی به ابنعباس میرسند نقل میکند که ابنعباس در ذیل آیه {إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ... } گفت: این آیه در مورد علی(علیه السلام) نازل شده است (همان).
ج) حاکم حسکانی در شواهدالتنزیل با 5 طریق با سند متصل این حدیث را به ابنعباس رسانده است که او گفت: مراد از «الذین آمنوا» در آیه {إنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّه}، علی(علیه السلام) است (حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص211).
جابربن عبدالله انصاری 4. مقدادبن اسود 5. اباذر الغفاری (الحسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص230، ثعلبی، الکشف و البیان فی تفسیر القرآن، ج4، ص80-81؛ جوینی، فرائد السمطین، ج1، ص191).
انس بن مالک (حسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص225).
عبداللهبن سلام (طبری، الریاض النضره، ج3، ص179).
عماربن یاسر: طبرانی با طریق متصل خود که آن را به عمار صحابی میرساند، نقل میکند که: «حدّثنا محمدبن علی الصائغ، قال: حدّثنا خالدبن یزید العمری، قال حدثنا اسحاقبن عبداللهبن محمدبن علیبن الحسین عن الحسنبن زید عن ابیه زیدبن الحسن عن جده، قال سمعت عماربن یاسر یقول: وقف علی علیّبن ابیطالب سائل وهو راکع فی تطوّع، فنزع خاتمه فأعطاه السائل، فأتی رسول الله(صلی الله علیه واله) فأعلمه ذلک، فنزلت علی النبی(صلی الله علیه واله) هذه الآیه {إنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّه و رسوله والذین آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤتُونَ الزَّکَاة وَهُم رَاکِعُون} فقرءها رسول الله ثم قال: من کنت مولاه فعلیّ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ این طریق در معجمالاوسط طبرانی به فرزندان امام حسن(علیه السلام) میرسد و آن حضرت نیز از عمار نقل کرده است که: روزی فقیری بر بالای سر علی(علیه السلام) درحالیکه در نماز مستحبی بود ایستاد، سپس آن حضرت انگشترش را به او داد و فقیر این قضیه را به رسول خدا(صلی الله علیه واله) اطلاع داد، پس این آیه نازل شد که (إنّما ولیّکم الله و رسوله...)؛ بهراستی که ولیّ شما فقط خدا و رسول و کسانیاند که در رکوع نماز صدقه میدهند؛ پیامبر(صلی الله علیه واله) این آیه را بر مردم خواند و سپس فرمود: هرکه را من مولا و راهبر اویم، پس علی نیز مولای اوست، خدایا دوست بدار کسی را که او را دوست دارد و دشمن کسی باش که او را دشمن است» (هیثمی، مجمعالزوائد، ج7، ص17؛ طبرانی، معجمالاوسط، ج6،
ص218؛ حسکانی، شواهد التنطیل، ج1، ص223؛ سیوطی، الدر المنثور، ج3، ص105).
از تابعین نیز افراد بسیاری این حدیث را نقل کردهاند. علیبن طاووس حسینی مینویسد، در تفسیر محمدبن العباسبن علیبن مروان دیدم که نزول این آیه در مورد امام علی(علیه السلام) را با نود طریق تابعی [و صحابه] نقل کرده است (سید بن طاووس، سعد السعود، ص192) نمونه:
کردهاند(نیز از طرق دیگر، جصّاص، احکامالقرآن، ج2، ص557، باب العمل الیسیر؛ ثعلبی، الکشف و البیان، ج4، ص80؛ طبری، جامعالبیان، ج6، ص186).
3.سلمةبن کهیل (عبدالرحمن ابیحاتم، تفسیر القرآن العظیم، ج4، ص1162، ج4، ص1162؛ سیوطی، الدر المنثور، ج3، ص106؛ السیوطی، لباب النقول، ص148؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج2، ص150، ح151. هرچند مضامین روایت یکی است، ولی به جهت تفاوت عبارات و نیز جلوگیری از تکرار نمیآوریم).
سدّی: قبلاً از جصاص نقل کردیم که از چهار طریق ـ که از جمله طریقی است که به سدی میرسد ـ نقل کرده است که مراد از (انما ولیکم الله) صدقه انگشتر توسط علی(علیه السلام) در نماز است. منابع دیگری نیز این معنا از سدی را ذکر کردهاند و ما به جهت اختصار در این مورد و موارد دیگر از ذکر آنها خودداری میکنیم (القرطبی، احکامالقرآن، ج2، ص557، باب العمل الیسیر؛ طبری، جامعالبیان، ج6، ص186؛ ثعلبی، الکشف و البیان، ج4، ص80).
ثابتبن عبدالله: ثعلبی در کتاب خود نقل کرده است که ابنعباس و سدّی و عتبةبن ابیحکیم و ثابتبن عبدالله گفتهاند مراد از الذین آمنوا علیبن ابیطالب(علیه السلام) است که در حال رکوع انگشتر خود به فقیر داد (ثعلبی، الکشف و البیان، ج4، ص80).
بررسی سندی حداقل دو طریق از سبب نزول مذکور را در رجال اهلسنت بررسی سندی میکنیم:
الف) طریق اول: ابنکثیر با سند متصل نقل میکند که: «حدّثنا ابوسعید الاشج حدّثنا
الفضلبن دکین ابونعیم الاحول، حدثنا موسیبن قیس الحضرمی عن سلمةبن کهیل، قال: تصدّق علیّ بخاتمه وهو راکعٌ، فنزلت {إنّما ولیّکم الله و رسولُهُ والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة وهم راکعون} (ابنکثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج2، ص84)؛ سلمةبن کهیل میگوید که: علی(علیه السلام) در حال رکوع انگشتر خود را صدقه داد، سپس این آیه نازل شد که (إنّما ولیّکم الله...) بهراستی که ولیّ شما فقط خدا و رسول و کسانیاند که نماز میخوانند و در حال رکوع زکات میدهند».
بررسی سندی طریق اول:
ابوسعید الاشج؛ نامش عبداللهبن سعیدبن عمروا الکندی از نوادگان اشعثبن قیس الکندی است و کنیهاش اباعثمان است و «هو ثقة صدوق مأمون»؛ وی ثقه و راستگو و مورد اعتماد بوده است، وی در سال 230ق در کوفه مرده است (ر.ک: ابنسعد، الطبقات الکبری). ابنحجر نیز مینویسد: عبداللهبن سعید... الکندی، ابوسعید الاشج الکوفی ثقة.
ابونعیم الاحول الفضلبن دکین الملایی الکوفی (العجلی، معرفةالثقات، ج1، ص40)؛ عجلی وی را جزو ثقات آورده است و گفته است: ابونعیم الاحول کوفی ثقة ثبت فی الحدیث (همان، ج2، ص205) او در حفظ و ثبت درستحدیث در ذهن دقیق بوده است».
موسیبن قیس الحضرمی؛ وی غالباً از سلمةبن کهیل نقل میکند (ابنسعد، الطبقات الکبری، ج3، ص589) و نیز از حجربن عنبس و مسلم البطین و عطیة الکوفی هم روایت میکند (الرازی، الجرح والتعدیل، ج8، ص158) رازی از عبدالرحمنبن احمدبن حنبل نقل میکند که گفت: پدرم در نامهای که به من نوشته بود، بعد از ذکر نام موسیبن قیس، درباره او گفته بود که «ما اعلم منه الا خیرا؛ جز نیکی از او نمیدانم.» و باز نقل میکند که عبدالرحمن مذکور گفت: پدرم احمدبن حنبل از اسحاقبن منصور و او نیز از یحییبن معین نقل کرده که، موسیبن قیس حضرمی ثقه و... لا باس به؛ او مورد اطمینان است و ایرادی بر او نیست (همان). البته ابنجوزی که غالباً افراد را بهخاطر شیعهبودنشان رد میکند، اینجا نیز مانند اغلب نقدهایش گفته است: موسیبن قیس از غلات روافض
(شیعیان) است، ولی این را نیز گفته است که او به عصفور الجنة (گنجشک بهشت) ملقب است، ولکن به جهت تعصبی که ابنجوزی نسبت به شیعیان دارد، آرزو کرده است که او در آن دنیا به جای عصفورالجنة بودن، بارکشِ جهنم باشد!!! (ابنالجوزی، الموضوعات، ج1، ص382). اما تهذیبالکمال این لقب را برای موسیبن قیس مدح دانسته است (المزی، تهذیبالکمال، ج35، ص؟). و ذهبی نیز گفته است: موسی بن قیس ملقب به عصفور الجنة، از سلمةبن کهیل و... روایت میکند و او ثقه و شیعی بوده است (الذهبی، من له روایة فی الکتب الستة، ج2، ص307) و ابنحجر نیز همین مطلب را بیان کرده و اضافه کرده است که: وی مردی راستگو بوده است، ولی متهم به شیعهبودن شده است! (ابنحجر، تقریبالتهذیب، ج2، ص277).
سلمةبن کهیل الحضرمی (م 122ق) وی کثیر الحدیث بوده است (ابنسعد، پیشین، ج6، ص316). ابنحنبل گفته است: سلمةبن کهیل از حبیببن ابیثابت در ثبت و حفظ حدیث بهتر بوده است (ابنحنبل، العلل، ج2، ص67، ش1571).
بنابراین، با بررسی سندی یک طریق، صحت سندی این حدیث در منابع اهلسنت، نتیجه این شد که آیه (إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ) درباره علی(علیه السلام) نازل شده است. سند یک طریق دیگر نیز بررسی میشود.
ب) طریق دوم طبری نقل میکند که: حدّثنا محمدبن الحسین، قال: حدثنا احمدبن المفضل، قال حدثنا اسباط عن السدی، قال اخبرهم بمن یتولاهم، فقال: (إنّما ولیُّکُمُ الله و رسوله ... و هم راکعون) ولکن علیبن ابیطالب مرّ به سائل و هو راکع فی المسجد، فاعطاه خاتمه؛ سدّی در این حدیث میگوید که آیه بیان میکند که: ولیّ شما فقط خدا و رسول و کسانیاند که نماز به پا داشته و در حال رکوع زکات میدهند، ولکن علی(علیه السلام) بود که در مسجد در حال رکوع نماز انگشترش را به فقیر داد (الطبری، جامعالبیان، ج6، ص389).
بررسی سندی طریق دوم محمدبن الحسین؛ این فرد محمدبن الحسینبن ابراهیم، معروف به ابناشکاب است (ابنحجر، تقریبالتهذیب، ج1، ص714) و ایشان نباید با فرد دیگری که به همین نام است اشتباه شود، چون دیگری محمدبن الحسینبن ابیحلیمه است و او از احمدبن مفضل نقل روایت نمیکند. ابنحجر در تقریب ابناشکاب را حافظ و صدوق دانسته است (ابنحجر، تقریبالتهذیب، ج2، ص67). و از ابن ابیحاتم نقل است که او ثقه و راستگو بوده است و ابن ابیعاصم نیز وی را ثبت در حدیث دانسته و ابنحبان هم وی را جزء ثقات برشمرده است (ابنحجر، تهذیبالتهذیب، ج9، ص106).
احمدبن المفضل الحضرمی الکوفی، در مورد ایشان چند سطر در تهذیب التهذیب ابنحجر تعریف شده است از جمله: صدوقٌ شیعیٌ؛ وی راستگو بوده و شیعه است (ابنحجر، تقریبالتهذیب، ج1، ص70).
اسباطبن نصر الهمدانی، ابویوسف، که به او ابونصر هم گفته میشود. وی از سماکبن حرب و اسماعیل السدی و منصوربن المعتمر و غیر ایشان روایت میکند. و احمد المفضل الحضرمی الکوفی [پیشگفته] نیز از وی نقل روایت میکنند (ابنحجر، تقریبالتهذیب، ج1، ص185). ابنحجر میافزاید که بخاری در تاریخ الاوسط خود، وی را صدوق دانسته و ابنحبان نیز او را در زمره ثقات برشمرده... و موسیبن هارون هم دربارهاش گفته است لا باس به؛ مشکلی ندارد (ابنحجر، تقریبالتهذیب، همان).
السدی؛ اسم وی اسماعیلبن عبدالرحمن القرشی، معروف به سدی است، وی اوصاف و فضایل بسیاری دارد و هم ایشان است که اسباطبن نصر پیشگفته، مشهور به روایت از اوست (ابنحجر، تقریبالتهذیب، ج1، ص274-275). و سدی و سعیدبن جبیر اعلم به قرائات بودهاند (ابنحجر، همان، ج3، ص246). نیز ابنحجر در کتاب دیگرش آورده است که وی فردی ارزشمند و مهم بوده و راستگو و مورد اعتماد است و برخی گفتهاند که شیعه بوده است (ابنحجر، تقریبالتهذیب، ج1، ص97).
در اینجا به نظریات دیگری نیز که احیاناً در ذیل آیه نقل شده است میپردازیم:
عبدالرحمنبن علی، معروف به ابنجوزی (م 597ق) در زاد المسیر چهار نقلقول متضاد بهعنوان سبب نزول در ذیل آیه ذکر کرده است الف) آیه در مورد علی(علیه السلام) است (که بحث آن گذشت).
ب) درباره عبادةبن صامت است (سیوطی نیز چنین نقلی دارد) (سیوطی، الدر المنثور، ج2، ص293).
نقد و بررسی 1. براساس بررسی که صورت گرفت، در برخی نقلها در کنار قضیه عبادةبن صامت، قضیه علی(علیه السلام) و اعطای انگشتر به فقیر نیز ذکر شده است و از این میتوان برداشت کرد که جریان عبادةبن صامت که ذیلاً به آن اشاره میشود، در طول قضیه اعطای انگشتر توسط علی(علیه السلام) به فقیر و یا همزمان با آن اتفاق افتاده است و آیه شریفه فقط از نظر زمانی با آن جریان نازل شده است و متن آیه ربطی به قضیه عبادةبن صامت، که تبری از یهود است ندارد و این در همان زمان است که در مسجد، علی(علیه السلام) به سائل انگشتر خود را اعطاء کرده است و ناقلین فکر کردند که آیه در مورد جریان عباده است، درحالیکه آیه تصریح دارد که ولیّ شما کسی است که در حال رکوع به سائل زکات داده است.
ج) نقل دیگر آیه را درباره ابیبکر دانسته است (قول عکرمه) (ابنالجوزی، زاد المسیر، ج2، ص292) و قرطبی نیز از طریق ابنعباس نقل کرده که ابیبکر مراد است (قرطبی، تفسیر القرطبی، ج6 ص221) ولکن وی در همانجا بلافاصله روایتی در تضاد با قول قبلیاش نقل میکند و میگوید که آیه در شأن حضرت علی(علیه السلام) وارد شده است (همان). نکته دیگر آنکه در تعارض روایات، اگر روایات غیرقابل جمع باشند، هر دو طرف (موافق و مخالف) رد میشود؛ ولی اگر قابلجمع باشد، آنها را جمع میکنیم (در اینجا مواردی که غیر امام علی(علیه السلام) را سبب نزول آیه شریفه میداند، دارای اشکال ضعف سند، وجود معارض بهطور کلی، و نیز وجود روایات معارض خاص (روایاتی که سبب نزول آیه را علی(علیه السلام) دانسته است) میباشند؛ مضاف بر اینکه روایات معارض این نقل که در مورد ابیبکر است، (یعنی روایاتی که در ذیل آیه درباره علی(علیه السلام) است) علاوه بر کثرت نقل، بهوسیله ادعای اجماع نیز تقویت شده است؛ مانند اینکه نیشابوری در تفسیر غرایبالقرآن و رغایبالفرقان (ج6، ص169) و نیز عبدالرحمن ایجی در مواقف (ایجی، شرحالمواقف فی علم الکلام، ج8، ص360) درباره نزول آیه درباره علی(علیه السلام)، ادعای اجماع کردهاند.
د) نقل دیگر آیه را در مورد مسلمین گذشته و آینده دانسته است (قول حسن بصری) (ابنالجوزی، زاد المسیر، ج2، ص292).
طبری نیز با یک روایت نقل میکند که آیه عام است و در مورد همه مؤمنین است و علی(علیه السلام) شاخص است، ولی خود او برخلاف روایت فوق، روایات بسیاری با اسناد صحیح، در مورد نزول آیه درباره علی(علیه السلام) آورده است (ر.ک: الطبری، جامعالبیان، ج6، ص384) بنابراین میتوان گفت که در اینجا 5گونه نقل متعارض وجود دارد.
نقد و بررسی بیشتر قابلتوجه است که روایاتی که عبادةبن صامت را مورد نزول آیه میداند، علاوه بر اینکه طریق نقل بسیار اندک دارد، گرفتار معارضه با روایات سبب نزول آیه درباره علی(علیه السلام) است که مضاف بر کثرت آن، بسیاری از آنها صحیح هستند،. و روایتی که ابیبکر را سبب نزول
آیه دانسته است، علیرغم ضعف سند، به مشکل تعارض نیز گرفتار است. دو مورد باقیمانده دیگر نیز که آیه را در مورد مسلمین گذشته و آینده دانسته است و نیز موردی که آن را در مورد عموم مؤمنین و از جمله علی(علیه السلام) دانسته است، که جمع بین اینها به این طریق است که در اینجا نمیتوان وجود اینهمه روایت در مورد علی(علیه السلام) آن هم با اسناد قویای که حداقل برخی از آنها ـ که بهعنوان نمونه بررسی کردیم دارا هستند، به علاوه کثرت نقلِ در حداستفاضه ـ اگر نگوییم در حد تواتر ـ را نادیده گرفت و از طرفی دو دیدگاه اخیر (1. که سبب نزول را همه مسلمین میدانست، 2. قولی که همه مؤمنین از جمله علی(علیه السلام) را سبب دانسته بود) در هر صورت شامل علی(علیه السلام) نیز هست، بنابراین، در اینجا باید طبق قاعده، به قدر متیقن اکتفا کنیم و قدر متیقن نیز غیر از علی(علیه السلام) فرد دیگری نیست. بنابراین حاصل بحث، همان قول اول از چند قول ابنجوزی در زاد المسیر است که خاتمبخشی امام علی(علیه السلام) را سبب نزول آیه شریفه ذکر کرده است.
گفتنی است که در مواردی مانند محل بحث ما، وجود قول مخالف بر فرض صحت هم ارزشی ندارد، زیرا چشمپوشی از روایات بیشمار در مورد یک موضوع، آن هم مطلبی که بزرگان یک فن به آن معتقد بوده و آن را با اسناد فراوان و طرق گوناگون و بهعنوان یک افتخار در آثارخود ذکر کردهاند، کاری غیرخردمندانه خوهد بود. بنابراین آیه شریفه 55 مائده در مورد علی(علیه السلام) است و با توجه به صدر آیه شریفه، علاوه بر فضیلت ایشان در نزد خداوند، این مدح قرآنی یک عنوان مشیر به ولایت آن حضرت است و درصدد بیان و معرفی ایشان به عنوان رهبر و والی امّت بوده است.
براساس سیر تاریخی نقل روایات سبب نزول آیه 55 مائده در منابع اهلسنت، نزول این آیه در مورد خاتمبخشی علی(علیه السلام) در حال نماز است. این سبب نزول از طرق متعدد، در طول تاریخ در منابع مهم اهلسنت از قول صحابه و تابعین نقل شده و ادامه یافته است و
حتی برخی از علماء اهلسنت در مورد آن ادعای اجماع کردهاند. براساس بررسی ما در این مقاله، نزول این آیه در مورد علی(علیه السلام) مسلم و قطعی است. البته این بررسی، صرفنظر از ادعای تواتر این سبب نزول در منابع شیعی است. برایناساس مفاد این آیه این است که فردی که در حال نماز به سائل زکات داده است، همانا علی(علیه السلام) است و اوست که تنها مصداق حقیقی آیه {إِنَّمَا وَلِیکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آَمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ} است که ولایتش در کنار ولایت خدا و رسول(صلی الله علیه واله) ذکر شده است. بنابراین، با توجه به اسباب نزول آیه مذکور، و با عنایت به صحت سندی این اسباب نزول و نقل بسیار آن در کتب اهلسنت و با سیر تاریخی تاکید برآن، این آیه درصدد طرح ولایت امام علی(علیه السلام) بوده است.
قرآن کریم، ترجمه: محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید قرآنپژوه جامعةالمصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، تحقیق: محمد ابیالفضل، داراحیاء الکتب العربیه، 1378ق.
ابنابیحاتم، عبدالرحمن، الجرح و التعدیل، دار الاحیا التراث العربی، بیروت، 1271ق.
ابنابیحاتم، عبدالرحمنبن محمد، تفسیر القرآن العظیم، مکتبه نزار، عربستان، 1419ق.
ابنالجوزی، عبدالرحمن علی، الموضوعات، المکتبة السلفیة، مدینه المنوره، 1386ق.
ابنالجوزی، عبدالرحمن علی، زاد المسیر فی علم التفسیر، دار الفکر بیروت، 1407ق.
ابنتیمیه، التفسیر، بیروت، 1408ق.
ابنحبان البستی، محمد، کتاب المجروحین، بیجا، بیتا.
ابنحبان، محمد، الثقات، حیدر آباد کن، هند، 1393ق.
ابنحنبل، احمد، العلل و معرفةالرجال، المکتب الاسلامی، بیروت، 1408ق.
ابنسعد، محمد، الطبقات الکبری، دار صادر، بیروت، بیجا، بیتا.
ابنعاشور، محمدبن طاهر، التحریر و التنویر، بیجا، بیتا.
ابنعساکر، علیبن الحسن، تاریخ مدینة دمشق، دار الفکر، بیروت، 1415ق.
ابنکثیر، اسماعیل، البدایة والنهایة، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1408ق.
ابنکثیر، اسماعیل، تفسیر القرآن العظیم، دارالمعرفة، بیروت، 1412ق.
اسکافی، محمدبن عبدالله، المعیار والموازنة فی فضایل امیرالمؤمنین(علیه السلام)، بیجا، بیتا.
ایجی، الرازی، شرح المواقف فی علم الکلام.
بابایی، علیاکبر و دیگران، روششناسی تفسیر قرآن، سمت، قم، 1379ش.
البخاری، محمدبن اسماعیل، التاریخ الکبیر، اسلامیه، دیار بکر، بیتا.
بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق: محمدی، مو.سسه الاعلمی،بیروت، 1394ق.
الثعالبی، عبدالرحمنبن محمد، الجواهر الحسان، دار احیاءالتراث العربی، بیروت، بیتا.
الثعلبی، احمدبن ابراهیم، الکشف و البیان، دارالاحیاء، بیروت، 1422ق.
الجوینی، ابراهیم، فرائد السمطین، تحقیق: محمد باقر محمودی، احیاءالثقافة الاسلامیة، قم 1415ق.
الحسکانی، حاکم، شواهد التنزیل، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1411ق.
الخوارزمی، موفقبن احمد، المناقب، نشر جامعه مدرسین، قم، 1411ق.
الذهبی، محمدبن احمد، من له روایة فی الکتب الستة، موسسه علوم القرآن، 1413ق.
الزحیلی، وهبةبن مصطفی، تفسیر المنیر، دار الفکر، دمشق، 1418ق.
الزرندی الحنفی، محمدبن یوسف، نظم درر السمطین، بیجا، 1377ق.
سید بن طاووس، علی بن موسی، سعد السعود، قم، رضی، ۱۳۶۳ ش.
السیوطی، جلالالدین، الدر المنثور، دارالمعرفة، بیروت،1365ق.
السیوطی، جلالالدین، لباب النقول، دار الکتب العلمیة، بیروت، بیتا.
الشوکانی، محمدبن علی، فتح القدیر، نشرعالم الکتب، بیتا، بیجا.
صنعانی، عبدالرازق، تفسیر القرآن، مکتبة الرشد، ریاض، 1410ق.
الطبرانی، سلیمانبن احمد، معجم الاوسط، دار الحرمین، بیجا، 1415ق.
الطبرانی، سلیمانبن احمد، معجم الکبیر، مکتبة ابنتیمیه، القاهره، بیتا.
الطبری، احمدبن محمد، ذخایر العقبی فی مناقب ذویالقربی، مکتبة القدس، مصر، 1356ق.
الطبری، محمدبن جریر، جامعالبیان، دارالفکر، بیروت، بیجا، بیتا.
العجلی، احمدبن عبدالله، معرفةالثقات، مکتبة الدار، مدینه، 1405ق.
العسقلانی، ابنحجر، تقریبالتهذیب، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.
العقیلی، محمدبن عمرو، ضعفاءالکبیر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1418ق.
الفخر الرازی، التفسیر الکبیر، طبع ثالثه، بیروت، بیتا.
قاسمی، محمدجمال الدین، محاسن التأویل، بیروت، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1418ق.
القرطبی، محمدبن احمد، الجامع لاحکام القرآن، مؤسسه تاریخ عرب، بیروت، 1405ق.
المتقی الهندی، کنزالعمال، موسسة الرساله، بیروت، بیتا.
المزی، یوسف، تهذیب الکمال، مؤسسه الرسالة، بیجا، 1406ق.
النحاس، ابیجعفر، معانی القرآن، مکتبة امّالقرآن، عربستان، بیتا.
النیشابوری، علیبن احمد، اسباب نزول الآیات، مؤسسة الحلبی، قاهره، بیتا.
نیشابوری، محمدبن عبدالله، معرفة علوم الحدیث، دارالآفاق، بیروت، 1400ق.
واحدی نیشابوری، علیبن احمد، اسباب نزول الآیات، مؤسسة الحلبی، قاهره، 1388ق.
الهیثمی، علیبن ابیبکر، مجمع الزواید و منبع الفوائد، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1408ق.
صادق رضا قمی(1)
1) . دانشجوی دکتر تفسیر تطبیقی؛ sr.qomi110@gmail.com
یکی از آیات بسیار مهم و سرآمد در بحث امامت و ولایت در بین مسلمانان و قرآنپژوهان، آیه ولایت یا آیه اولیالامر (نساء/59) میباشد که در تفاسیر شیعه و اهلسنت، پیرامون ضرورت، اهمیت و مصادیق آن، مباحث مفصلی ذکرشده و توسط برخی افراد، به اشکالات مطرحشده پاسخهای مختلفی نیز دادهشده است. در این مقاله که با استفاده از روش تحلیلی ـ توصیفی و به شیوه کتابخانهای، به تفسیر تطبیقی آیه ولایت از دیدگاه فریقین پرداخته، پس از بررسی تفاسیر مهم شیعه و اهلسنت این نتیجه بهدست میآید که این آیه فقط در شأن حضرت امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) (و بنابر برخی روایات، در شأن ائمه اطهار(علیهم السلام)) نازلشده و اطاعت امام در ردیف اطاعت خدا و رسول خدا’ ذکر گردیده است و مطلق اطاعت از اولیالامر، عصمت امام(علیه السلام) را مانند عصمت پیامبر’ ثابت میکند. همچنین اشکالاتی که فخررازی بر این آیه وارد کرده تا بتواند فضیلت امام علی(علیه السلام) را از طریق این آیه رد کند، طبق دلایل عقلی و نقلی، وارد نبوده و این فضیلتی است که برای امام علی(علیه السلام) ثابت است، نه برای صحابه و افراد دیگر.
کلیدواژهها: قرآن، آیه ولایت، اولیالأمر، شیعه، اهل سنت، تفسیر تطبیقی، فخررازی.
خدای متعال این عالم هستی و انسانها را برای رسیدن به تکامل و هدف عالی (یعنی عبودیت و معرفت خداوند) خلق کرد و برای رسیدن انسان بهسوی آن اهداف، انبیا و اولیا و دیگر زمینههای هدایت را در مجموعهای بهنام «دین» مرحمت فرمود، تا انسان با تمسک و توسل به آنها، راه صحیح را بشناسد و به هدف خویش برسد.
یکی از موضوعاتی که در اسلام و بین مذاهب اسلامی، بسیار مورد بحث و بررسی قرار گرفته و مورد مناقشه شیعه و اهلسنت میباشد، بحث امامت میباشد. در موضوع امامت، کتابهای بسیاری نوشتهشده که شیعیان بسیار بدان اهمیت میدهند و از آیات و روایات فراوانی استدلال میکنند.
در این میان، یکی از آیاتی که به بحث امامت و ولایت اشاره دارد، آیه ولایت (نساء/59) است که در این تحقیق در نظر داریم درباره این آیه، از دیدگاه فریقین، مطالبی را اشاره کرده و سپس به نقد و بررسی اشکالات وارد بر آن (بهویژه توسط یکی از بزرگان تفسیری و کلامی اهلسنت یعنی «فخررازی») بپردازیم.
آیه ولایت (اولیالأمر) {یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً} (نساء/59)؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را اطاعت کنید و فرستاده [خدا] و صاحبان امر (خود)تان را اطاعت نمایید. و اگر در چیزی با همدیگر اختلاف کردید، پس آن را به خدا و فرستاده(اش) ارجاع دهید (و از آنها داوری بطلبید) اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، این (کار) بهتر و فرجام(ش) نیکوتر است».
در تفاسیر مختلف فریقین، در ذیل آیه ولایت، مباحث گوناگونی مطرحشده که حاکی از اهمیت آن دارد و اکثر مفسران و اندیشمندان، بهذکر چند مطلب از شأننزول و روایات مربوط به آیه بسنده کردهاند و فقط در برخی موارد به بیان مصادیق آیه ـ با استفاده از دلایل عقلی و نقلی ـ پرداختهاند.
از مهمترین تفاسیری که درباره این آیه شریفه بحث و بررسی نموده، میتوان بهطور مثال این موارد را نام برد:
بنابراین موضوع مقاله از حیث مباحث تفسیری و کلامی، تقریباً از موضوعات مهم و کاربردی و میانرشتهای میباشد.
الف) فضایل، ب) حقوق. و این آیه مربوط به حق اطاعت اهلبیت(علیهم السلام) است.
موضوع موردبحث و مناقشه بین شیعه و سنی در این آیه، تعریف و تعیین مصداق «اولیالامر» است.
«اولو»: یعنی صاحبان (مفرد ذو).
«الأمر»: در لغت، دو معنا دارد: 1. امر: فرمان (اوامر)، 2. امر: شأن (امور).
نظر شیعه: اینجا بهمعنای «شأن» است (همه شئون حکومتی، سیاسی، قضایی، اجتماعی و ...) نظر اهلسنت: مختلف است؛ (باید به قرآن و سنت مراجعه کرد.) نکته شیعه و اهلسنت در عبارت «اولیالأمر» از نظر لغوی، با هم اشکال و اختلاف زیادی
ندارند، اختلاف در تعریف اصطلاحی آن است؛ چون معنای ظاهری آن روشن است، ولی معنای اصطلاحِ اولیالأمر واضح نیست.
شیعه میگوید: اگر به سراغ کتاب خدا و سنت پیامبر’ رفتیم، این عبارت، یک اصطلاح خاص، برای افراد خاص است؛ (مانند سایر اصطلاحات قرآن مثل خیرالبریّة، اهلالذکر، عدل قرآن، و ...) و چون در کنار «الرسول» آمده و اطاعت از آن مطلق است، پس باید معصوم هم باشد.
در میان اهلسنت فقط فخررازی است که در ابتدا با نظر شیعه متفق است و میگوید که اولیالامر در این آیه حتماً باید معصوم باشد. ولی سایر علمای اهلسنت قائل به عصمت اولیالأمر و حتی عصمت پیامبر’ در این آیه نیستند.
بنابر قرائن و شواهد درونی و بیرونی آیه و روایات مسلّم، منظور از اولیالأمر، فقط امامان معصوم(علیهم السلام) هستند.
اطاعت مطلق و بیقید از اولیالأمر، (یعنی کسی است که باید معصوم باشد؛ چون این اطاعت در ردیف اطاعت خدا و رسولش است.) یک ـ اطاعت از رسول خدا، اطاعت از خداست. {مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ...} (نساء/80).
دو ـ یکی از اهداف رسالت انبیا، اطاعت از آنان است. {وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِیطاعَ بِإِذْنِ اللَّه... } (نساء/64).
سه ـ اطاعت از رسول خدا’ در قرآن، مطلق و بدون شرط است. {فَلا وَ رَبِّکَ لا یؤْمِنُونَ حَتَّی یحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَینَهُمْ ثُمَّ لا یجِدُوا فی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیتَ وَ یسَلِّمُوا تَسْلیماً} (نساء/65).
چهار ـ اطاعت از اولیالأمر در ردیف اطاعت از رسول خداست. پس همان ویژگی را دارد. (معصوم است) پنج ـ خداوند بنابر حکمت، هرگز دستور به اطاعت مطلق از کسی که امکان خطا و گناه دارد را نمیدهد، لذا باید معصوم باشد.
یک ـ انحصار معنای اولیالأمر به معصومان؛ دو ـ اولیالأمر و اوصاف ویژه؛ سه ـ اولیالأمر در ردیف خدا و پیامبر’؛ چهار ـ پیوند اولیالأمر با اوصاف عترت (نجارزادگان، تفسیر موضوعی قرآن کریم، ص102-108).
بنابراین، هرچند مفهوم «اولیالأمر» در آیه 59 سوره نساء روشن است (ر.ک: الزاوی، ترتیب القاموس المحیط، ج1، ص198)، ولی فریقین در تعیین مصداق آن اختلافنظر جدّی دارند. در این اختلافنظر، بنابه دستوری که قرآن در همین آیه صادر کرده و فرموده: {فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُول...}، باید به قرآن و سنت پیامبر’ مراجعه کرد.
شیعه براین باور است که پس از مراجعه به این دو منبع، بهطور آشکار میتوان حکم کرد که مراد از «اولیالأمر» بنابه قرائن و شواهد درونی آیه مذکور و آیات دیگر قرآن و نیز تفسیر پیامبر’، پیشوایان معصوماند و جای هیچ تردید و انکار در آن نیست.
در اندیشه شیعی مرجعیتِ دینیِ اولیالأمر از حاکمیتِ سیاسی آنان جدا نیست. آنان باید هم در بعد تفسیر و تشریح آموزههای دین و هم در بعد حاکمیتِ سیاسی و قضایی و رفع اختلافها معصوم باشند و سیره و سنتشان بر کتاب خدا و سنت پیامبر اکرم’ منطبق شود، تا بنابه ظاهر این آیه، اطاعتشان همردیف اطاعت خدا و رسول قرار گیرد و بهطور مطلق قبول افتد. این معصومان کسانی جز اهلبیت پیامبر’ نیستند.
احادیث شیعه درباره تفسیر اولیالأمر متواتر یا لااقل متظافرند، بدون آنکه در میان آنها تعارض باشد.
این احادیث حامل پیامهای متنوعاند و همه آنها در تبیین اولیالأمر همداستان هستند. اولیالأمر در این احادیث با پیوند با آیات دیگر قرآن(1) و احادیث متعدد، از زوایای گوناگون توصیف شدهاند.(2)
آنان در تفسیر و تعیین مصداق اولیالأمر دچار اختلاف و تشتت هستند.
1) . ر.ک: کلینی، ابوجعفر، الکافی، تصحیح علیاکبر غفاری، کتاب الحجة، باب «مانص اللَّه عزّوجل ورسوله علی الائمة(علیهم السلام) واحداً واحداً»، ج1، ص289، ح4 و ص290، ح6. در این روایات پیوند آیه مذکور با آیه ولایت (مائده/55) و آیه تبلیغ (مائده/67) تبیینشده است. نیز ر.ک: ابنعقده، ابوالعباس، کتاب الولایة، جمع محمد حسین، حرزالدین، ص198. نیز به همین مضمون ر.ک: حموئی (جوینی)، فرائدالسمطین، تحقیق محمدباقر محمودی، ج1، ص314، باب58، ح250. این آیه با آیه 54 سوره نساء نیز پیوند دارد. ر.ک: صدوق، ابوجعفر محمدبن علی، عیون اخبارالرضا، ج1، ص230. و نیز ر.ک: عیاشی، محمدبن سعود، کتاب التفسیر (تفسیر العیاشی)، ج1، ص403، ح154 و ص405، ح156. درباره پیوند آیه مذکور با آیه تطهیر (احزاب/33) نیز ر.ک: کلینی، ابوجعفر، همان، ج1، ص286 و نیز حسکانی، عبیداللَّه، شواهدالتنزیل، تحقیق محمدباقر محمودی، ج1، ص191، ح203 و نیز عیاشی، محمدبن سعود، همان، ج1، ص249، ح169 و نیز درباره پیوند آیه مورد بحث با آیه خمس (انفال/41) ر.ک: صدوق، ابوجعفر، عیون اخبار الرضا، ج1، ص238.
2) . رک: کلینی، ابوجعفر، همان، ج1، ص276، ح1؛ عیاشی، محمدبن سعود، همان، ج1، ص403، ح154 و ص408، ح160. درباره پیوند این آیه با حدیث ثقلین ر.ک: صدوق، ابوجعفر، علل الشرائع، ص124-123، ح1. و نیز ر.ک: عیاشی، محمدبن سعود، همان، ج1، ص411، ح173 و حسکانی، عبید اللَّه، همان، ج1، ص191، ح203.
ـ ابنحیان اندلسی (زرکشی، البحر المحیط، ج3، ص278)؛ ـ نیشابوری (نیشابوری، در حاشیه جامعالبیان، ج5، ص208)؛ ـ محمدصالح کشفی مرتضوی (کشفی مرتضوی، مناقبالمرتضی، ص56)؛ ـ قندوزی حنفی (ینابیعالمودة، ص134 و 137)؛ ـ حاکم حسکانی(1)
ح 204. أخبرنا منصور بن الحسین، قال: حدثنا محمدبن جعفر، قال: حدثنا إبراهیمبن إسحاق، قال: حدثنا إسحاقبن إبراهیم، قال: أخبرنا وهببن جریر بن حازم، قال: حدثنا أبی، قال: سمعت محمد بن إسحاق یقول: حدثنی محمد بن طلحة بن یزید بن رکانة، عن إبراهیم بن سعد بن أبیوقاص، عن أبیه قال: لما نزل رسول الله’ الجرف لحقه علیبن أبیطالب یحمل سلاحاً، فقال: یا رسول الله! خلفتنی عنک و لم أتخلّف عن غزوة قبلها، و قد أرجف المنافقون بی أنک خلفتنی لما استثقلتنی!!! قال سعد: فسمعت رسول الله’ یقول: یا علی! أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبی بعدی، فارجع فاخلفنی فی أهلی و أهلک.
(حسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص191، ح202و203و204)؛1) . مثلاً: ح203. أبوالنضر العیاشی، قال: حدثنا حمدان بن أحمد القلانسی، قال: حدثنا محمد بن خالد الطیالسی، عن سیف بن عمیرة، عن إسحاق بن عمار، عن أبیبصیر، عن أبیجعفر، أنه سأله عن قول الله تعالی: {أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ} قال: نزلت فی علیبن أبیطالب. قلت: إنّ الناس یقولون: فما منعه أن یسمّی علیاً وأهل بیته فی کتابه؟ فقال أبوجعفر: قولوا لهم: إنّ الله أنزل علی رسوله الصلاة و لم یسمّ ثلاثاً و لا أربعاً حتی کان رسول الله هو الذی فسّر ذلک، و أنزل الحجّ فلم ینزل: طوفوا سبعاً، حتی فسّر ذلک لهم رسول الله و أنزل: {أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ} فنزلت فی علی والحسن والحسین، و قال رسول الله’: أوصیکم بکتاب الله و أهل بیتی إنّی سألت الله أن لایفرّق بینهما حتی یوردهما علی الحوض، فأعطانی ذلک.
ـ فخر رازی (فخر رازی، مفاتیحالغیب، ج3، ص357، بنابر نقل حدیثی از امام صادق(علیه السلام))؛ ـ حموینی (حمّوئی) (حمّومی، فرائدالسمطین، ج1، ص314؛ ابن أبیحاتم، تفسیرالقرآن العظیم، ص987؛ نجارزادگان، تفسیر موضوعی قرآن کریم، ص110).
نکته در نظرات اهلسنت دو تعبیر ذکرشده است؛ فرمانروایان و فرماندهان. این دو با هم تفاوت دارند؛ «فرمانروایان» یعنی حاکمان و پادشاهان، «فرماندهان» یعنی سرداران نظامی و لشکری. با توجه به برخی روایاتی که بزرگان اهلسنت درباره «اولیالأمر» نقل میکنند، بیشتر به فرماندهان نظامی تعیّن دارد؛ ولی بزرگان اهلسنت بدون دلیل و شاهدی، اکثراً از آن تعبیر به فرمانروایان دارند و روی آن بسیار تأکید میورزند (فخررازی، مفاتیحالغیب، ج10، ص113).
البته در همان موردی هم که برخی از روایات آنها برای فرماندهان بیاناتی دارد، درست نیست؛ زیرا شأننزولی از پیامبر(صلی الله علیه واله) در این زمینه نیست، و اگر هم روایتی را در این مورد نقل میکنند، مراد از اولیالأمر، فرماندهان نظامی نیستند، چون لفظ فرمانده در آن روایات، بهصورت مشترکلفظی است و دلیلی ندارد که بهخاطر تشابه لفظی یک کلمه، حتماً مراد از اولیالأمر همان کلمهای باشد که در روایاتشان بهخاطر تشابه آمده است.
از میان روایات اهلسنت، تنها این دسته از روایات پذیرفتنی است و با اطلاق اطاعت از اولیالأمر و نیز روایات متعدد پیامبر(صلی الله علیه واله) درباره اطاعت مطلق فرمانبرداران از فرماندهان
و والیان منصوب آن حضرت، توافق دارد. ازاینرو اولیالأمر تنها بر افرادی معیّن از معصومان اطلاق میشود که نخستین آنان امام علی(صلی الله علیه واله) است. شاهد آن هم شأننزول دیگری است که برخی از اهلسنت درباره آیه نقل کردهاند؛ از جمله حاکم حسکانی به نقل از مجاهدبن جبر تابعی، شأننزول آیه را درباره جانشینی امام علی(علیه السلام) بهجای رسول خدا(صلی الله علیه واله) در مدینه آورده و مینویسد: «... «واولیالأمر منکم» قال: نزلت فی أمیرالمؤمنین حین خلّفه رسول اللَّه بالمدینة، فقال: «أتخلفنی علی النساء والصبیان؟» فقال: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی»»؛ اولیالأمر درباره امیر مؤمنان(علیه السلام) نازل شد، هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه واله) ایشان را در مدینه بهجای خود گذاشتند و علی(علیه السلام) گفت: «آیا مرا در میان زنان و کودکان وامیگذارید؟» حضرت فرمود: آیا خشنود نیستی برای من بهمنزله هارون برای موسی باشی.» (حسکانی، شواهدالتنزیل، ج1، ص192، ح205؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج2، ص219).
این شأننزول از مجاهد نقلشده که از تابعین است، لیکن شواهدی در دست است که صحت آن را تأیید میکند:
این شأننزول با ظاهر آیه که فرمان به اطاعت مطلق میدهد، سازگار است.
احادیثی که از طریق اهلبیت(علیهم السلام) درباره این آیه رسیده، آن را تأیید میکند.
تنها این شأننزول با روایاتی متعدد از اهلسنت که در آنها دستور پیامبر(صلی الله علیه واله) را به اطاعتِ مطلق از افراد منصوب خود، نقل میکنند توافق و سازگاری همهجانبه دارد؛ زیرا در تعیین مصداق نیز پیامبرخدا(صلی الله علیه واله) تنها بر اطاعت مطلق از امام علی(علیه السلام) فرمان داده و بر رفتار او صحّه گذاشته و در همان روایات نیز به ولایت امام علی(علیه السلام) اشاره کرده است.
اهلسنت داستانی نقل کردهاند که در آن امام علی(علیه السلام) به فرماندهی سپاهی منصوب شدند و افرادی از سپاه بر رفتار امام خرده گرفتند. چون آنان نزد پیامبر خدا(صلی الله علیه واله) آمدند، حضرت ضمن آنکه خشمگین شدند، فرمودند: «ماذا تریدون من علیّ؟ .. إنّ علیّاً منّی و أنا منه، و
هو ولیّ کلّ مؤمن من بعدی»؛ از علی چه میخواهید؟! ... درباره علی عیبجویی نکنید. علی از من است و من از علیام و این علی، ولیّ شما پس از من است.»(1) (الکوفی، تفسیر فرات الکوفی، ص108، ح108) 4. اصل ماجرای جانشینی امام علی(علیه السلام) بهجای پیامبرخدا(صلی الله علیه واله) در مدینه و سخن پیامبر که به ایشان فرمود: «تو برای من بهمنزله هارون برای موسی هستی»، بهدلیل اسناد و مدارک فراوان، جای هیچشک و شبههای ندارد.(2) اگر از یکسو به تمثیل دقت کنیم که در آن، اطاعت امام علی(علیه السلام) مانند اطاعت از هارون دانستهشده و اطاعت هارون پیامبر(صلی الله علیه واله) هم مانند اطاعت از خود حضرت موسی مطلق و بدون هیچ قیدی است، و از سویدیگر به ظاهر آیه در اطاعت مطلق، تمسک جوییم، میتوانیم بر این شأننزول تاکید نماییم.
تذکر این نکته نیز لازم است که اگر طبق روایات اهلسنت، آیه را تنها درباره منصوبین از جانب پیامبر(صلی الله علیه واله) بدانیم (که از جمله آنان فرماندهان سپاهیان اعزامی در عصر رسول
1) . ر.ک: نسائی، احمدبن شعیب، خصائص امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب، تحقیق: محمد الکاظم، ص129ـ131، ح 89و88. این ماجرا در کتابهای متعدد اهلسنت نقلشده است. محقق کتاب خصائص نسائی، به چندین کتاب در اینباره اشاره کرده است. در تفسیر فرات کوفی نیز حدیثی نقلشده که در آن اولیالامر به امیران سپاه معنا شده و آن را بر امام علی(علیه السلام) تطبیقکرده است. ر.ک: الکوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات الکوفی، تحقیق محمد الکاظم، ص108، ح108.
2) . ر.ک: نسائی، احمدبن شعیب، همان، ص35 و ص76-95. وی دهها حدیث در اینباره با اسناد گوناگون نقل کرده است.
3) . حدیث ثقلین در بین فریقین متواتر است. ر.ک: لجنة التحقیق فی مسألة الإمامة، «کتاب الله واهل البیت فی حدیث الثقلین».
خدا(صلی الله علیه واله) میباشند)، در اینصورت میتوانیم دیدگاه شیعه را درباره نص بر اولیالأمر تأیید کنیم که میگوید: اولیالأمر منحصر در افرادی هستند که به فرمان خدا و از ناحیه رسول خدا(صلی الله علیه واله)، بهعنوان «اولیالأمر» منصوص و منصوباند.
فخررازی قائل به نظر اهل حلّ و عقد میباشد. البته در ابتدا نظر او شبیه شیعه است، در اینکه بنابر ظاهر خود آیه، بهخاطر مجاورت اولیالأمر با «الرسول»، باید این اولیالأمر معصوم باشند. ولی فخررازی معصوم را فقط در دو گروه میداند:
البته این نظریه فخررازی دارای اشکالات زیادی است و قابلقبول نیست؛ مثلاً:
توضیح نقدها بر نظریه فخررازی به فخررازی که «اولیالأمر» در آیه را بر اهل حلّ و عقد منطبق میسازد باید گفت:
الف) درصورتیکه هریک از افراد حلّ و عقد از عصمت برخوردار نیستند، چگونه اجتماع آرای غیرمعصوم میتواند از عصمت برخوردار شود؟ آری شکّی نیست که اجتماع، اقرب به صواب است، ولی این قرب موجب نمیشود که احتمال خطا از میانرفته و رأی آنان به سرحدّ عصمت برسد.
ب) بر فرض که بگوییم: در صورت اجتماع آرا به عصمت رسیده باشند، این عصمت میتواند از یکی از اسباب زیر حاصل شده باشد:
ولی بدیهی است که از زمان رحلت پیامبر(صلی الله علیه واله) تاکنون بر این امّت عصری نگذشته که افراد حلّ و عقد آن معصوم باشند. این چیزی است که خود فخر رازی نیز قبول دارد.
این احتمال نیز باطل است؛ زیرا عصمت از امور حقیقی و صفات واقعی است، درحالیکه هیئت اجتماعی چیزی بیش از عنوان اعتباری نیست و نمیتوان صفت حقیقی را عنوان اعتباری قرار داد.
الف) یکی اینکه بگوییم: این سنّت خداوند، نسبت به همه امّتها تعمیم دارد.
این احتمال بهطور حتم باطل است؛ زیرا چهبسیار آرایی که با وجود اتّفاقرأی در آن، اشتباه بوده است.
ب) احتمال دیگر این است که این سنّت را مخصوص به مسلمین بدانیم. به این معنا که بگوییم: خداوند تعالی بر این امّت منّت گذارده و آرای اهل حلّ و عقد آنها را از خطا و اشتباه مصون داشته است.
این احتمال نیز خلاف واقعیّتهای تاریخی است؛ زیرا چهبسیار اهل حلّ و عقدی که رأیشان در این امّت باطل از آب درآمد. نیز اگر این مطلب در این امّت ثابت میبود، باید معجزهای بهحساب میآمد، درحالیکه در هیچ دلیل صحیحی به آن بهعنوان معجزه اشاره نشده و اصلاً باید نقل محافل علمی میشد.
ج) احتمال سوم این است که بگوییم: عصمتی که برای افراد این امّت است، به امر خارقالعاده باز نمیگردد، بلکه مربوط به تربیت خوب این امّت از ناحیه پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) و تعلیمات الهی است که آنها را تا حدّی رسانده که اجتماع آنها از مقام عصمت برخوردار است.
این احتمال نیز باطل است؛ زیرا درصورتیکه هریک از افراد این امّت از احتمال خطای در رأی مصون نیستند، چگونه میتوان اجتماع آنان را معصوم دانست؟ غیر از آن، بسیار اتفاق افتاده که از مجالس اهل حلّ و عقد نتایج باطلی نیز بیرون آمده است.
«وأما حمل الآیة علی الأئمة المعصومین، علی ما تقوله الروافض، ففی غایةالبعد، لوجوه: أحدها: ما ذکرناه أن طاعتهم مشروطة بمعرفتهم وقدرة الوصول إلیهم، فلو أوجب علینا طاعتهم قبل معرفتهم، کان هذا تکلیف ما لایطاق، ولو أوجب علینا طاعتهم إذا صرنا عارفین بهم وبمذاهبهم، صار هذا الإیجاب مشروطاً، وظاهر قوله: {أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ} یقتضی الإطلاق، وأیضا ففی الآیة ما یدفع هذا الإحتمال، وذلک لأنه تعالی أمر بطاعة الرسول وطاعة أولیالأمر فی لفظة واحدة، و هو
قوله: {وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ} و اللفظة الواحدة لایجوز أن تکون مطلقة ومشروطة معاً، فلمّا کانت هذه اللفظة مطلقة فی حقالرسول، وجب أن تکون مطلقة فی حق أولیالأمر» (فخررازی، مفاتیحالغیب، ج10، ص114).
پاسخ 1. شرط معرفت، شرط عمومی و از شرایط تکیلف است، نه مانند شرایط استطاعت حج. لذا نمیتوان به اطلاق آیه تمسک کرد و گفت که مشروط به عدم معرفت نیست و چون دسترسی نداریم اطاعتی نیست.
اینکه چون خدا در قرآن اولیالأمر را معرفی نکرده و امام معصوم را نمینشناسیم، پس اطاعت نیست، این اشکال ادعایی بیدلیل است؛ زیرا خدا در آیات متعددی (آیه ولایت، آیه تطهیر و ...) و رسول خدا(صلی الله علیه واله) در احادیث فراوانی (حدیث ثقلین، غدیر، سفینه، منزلت و ...) اولیالأمر را معرفی کردهاند (نجارزادگان، بررسی تطبیقی تفسیر آیات ولایت در دیدگاه فریقین، ص106).
عدم تطبیق اولیالأمر با صیغه جمع بر یک فرد اشکال اولیالأمر در معنی شیعه، نمیتواند برای امامان شیعه بهکار رود؛ زیرا بر فرض نظر آنان، در هر عصری یک معصوم است و استعمال لفظ جمع برای مفرد خلاف ظاهر است. بنابراین چون در آیه اولیالأمر بهصورت جمع آمده، لذا نمیتواند برای مثلاً یک معصوم باشد. پس کلاً برای اهلبیت(علیهم السلام) نیست.
«الثانی: أنه تعالی أمر بطاعة أولیالأمر، وأولوالأمر جمع، و عندهم لایکون فی الزمان إلاّ إمام واحد، و حمل الجمع علی الفرد خلاف الظاهر.» (فخررازی، مفاتیحالغیب، ج10، ص114).
پاسخ 1. در قرآن درموارد متعددی لفظ جمع بهکار رفته و مصداق آن تنها بریک فرد تطبیق شده است (منافقون/8 و مائده/52 و 55).
اطاعت از همه امامان معصوم(علیهم السلام)، مانند اطاعت از پیامبر(صلی الله علیه واله)، و همچنین هم در زمان حیات و چه بعد از آن، برای همیشه بر ما واجب است. لذا لفظ جمع برای همه اهلبیت(علیهم السلام) بهکار رفته است.(منظور، مجموع زمانی است، نه مجموع افراد در یک زمان خاص) (جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج19، ص250).
این اشکال بر خود اهل سنت که اولیالأمر را بهمعنای حاکمان میدانند، وارد است (نجارزادگان، بررسی تطبیقی تفسیر آیات ولایت در دیدگاه فریقین، ص107).
عدم تطبیق اولیالأمر بر مفاد آیه (چرا «فردّوه إلی الإمام» نیامده است؟) اشکال در آیه اولیالأمر آمده است که وقتی مردم در مورد مسألهای با هم به نزاع پرداختند، باید به خدا و رسول(صلی الله علیه واله) مراجعه کنند و دیگر بحثی از اولیالأمر به میان نیاورده است. بنابراین اولیالأمر در ردیف خدا و رسول نیست و لذا اهمیت آن، مانند اهمیت مقام رسول نیست و همچنین نمیتواند برای اهلبیت(علیهم السلام) (بنابر نظر شیعه) باشد.
«وثالثها: أنّه قال: {فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَالرَّسُولِ} ولو کان المراد بأولیالأمر الإمام المعصوم، لوجب أن یقال: فإن تنازعتم فی شیء فردّوه إلی الإمام، فثبت أنّ الحق تفسیر الآیة بما ذکرناه» (فخررازی، مفاتیحالغیب، ج10، ص114).
پاسخ از نظر شیعه، اولیالأمر شئون گوناگونی دارند؛ هم مرجع دینی جامعه، و هم مفسر دین و شریعت و هم مرجع سیاسی و حاکم جامعه. آنان در محل نزاع از خود چیزی نمیگویند، بلکه خطوط اصلی تصمیمات آنان، همان کتاب خدا و سنت رسول(صلی الله علیه واله) است و اطاعت آنان در ردیف اطاعت خدا و رسول است. لذا قرآن بههمین دو مورد {فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ} ارجاع داده است. (شاهد این مطلب: تحلیل امام علی(علیه السلام) در مسأله حکمیت در جنگ صفّین...) (نجارزادگان، تفسیر موضوعی قرآن کریم، ص116؛ نجارزادگان، بررسی تطبیقی تفسیر آیات ولایت در دیدگاه فریقین، ص104).
خلاصه اینکه:
اوّلاً: این بدانجهت است که حقّ تشریع تنها برای خدا و رسول است، نه اولیالأمر، لذا در موارد نزاع در شریعت اسلامی نیز باید به این دو مراجعه نمود.
ثانیاً: گاهی اختلاف و نزاع در مصداق اولیالأمر است، که در اینصورت چارهای نیست جز آنکه برای حلّ نزاع به خدا و رسول مراجعه کرد. جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج19، ص251). البته این جواب برای فخررازی مناسب نیست و برای دیگران میباشد. همچنین با استفاده از آیات و روایات دیگر بیان شد که مراد اهلبیت(علیهم السلام) هستند.
ثالثاً: هرچند در این آیه حرفی از رجوع به اولیالأمر نشده، ولی در آیه 83 سوره نساء آمده: {وَإِذَا جَاءهُمْ أَمْرٌ مِّنَ الأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُواْ بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَإِلَی أُوْلِی الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیکُمْ وَرَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیطَانَ إِلاَّ قَلِیلاً}؛ «و هنگامیکه خبری (حاکی) از ایمنی یا ترس به آن [منافق]ان برسد، منتشرش سازند، و[لی] اگر (بر فرض) آن را به فرستاده [خدا] و به اولیای امر از بینشان، ارجاع دهند، از میان آنان کسانی که آن را استنباط میکنند، حتماً به (درستی و نادرستی) آن آگاهی دارند. و اگر بخشش خدا و رحمتش بر شما نبود، مسلماً جز اندکی (از شما، همگی) از شیطان پیروی میکردید.» 4. «منکم» یعنی اولیالأمر مثل شماست، پس معصوم نیست... .(1) اشکال کلمه «اولیالأمر» در آیه به «منکم» مقیدشده است؛ یعنی آنها از جنس و سنخ شما هستند؛ یعنی انسانهایی عادی بوده و از مزیت عصمت برخودار نیستند، درحالیکه شیعه بر فرد فرد آنها مدعی عصمت است. لذا بنابر ظاهر آیه اولیالأمر معصوم نیست.
پاسخ کلمه «منکم» که در آیه آمده، برای افاده این نکته است که «اولیالأمر» گرچه
1) . این اشکال توسط برخی بزرگان اهلسنت ـ غیر از فخررازی ـ مطرحشده است.
معصومند، ولی از جنس بشرند، نه از سنخ ملائکه. زیرا مطابق برخی از آیات، مردم اعتراض میکردند که چرا پیامبر غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟! {وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ یأْکُلُ الطَّعامَ وَ یمْشی فِی الْأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَیهِ مَلَکٌ فَیکُونَ مَعَهُ نَذیراً} (فرقان/7)؛ {فَقالَ الْمَلَأُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراکَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا...} (هود/27)؛ «گویا گمان میکردند که پیامبر باید از جنس ملک باشد، نه از جنس بشر.» و لذا قرآن نیز در آیات فراوانی بر این نکته تأکید دارد که پیامبر از جنس شماست {قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحی إِلَی...} (کهف/110)؛ «و اگر چنانچه بخواهیم او را از جنس ملائکه قرار دهیم، باید درعینحال بهصورت بشر درآوریم تا بتوانند با شما در تماس دائم باشند.» 5. چرا «اطیعوا» در آیه، برای «الرسول» تکرار شده؟ و چرا برای اولیالأمر تکرار نشده است؟ پاسخ 1. اطاعت از خداوند، نحوهای از اطاعت است (بالذات)، ولی اطاعت از رسول، نحوهای دیگر است. (بالعرض؛ بهواسطه وحی الهی) 2. رسول و اولیالأمر از لحاظ حیثیت وجودی (مخلوق و خلیفةالهی) از یک سنخ هستند.
چون اولیالامر همان ویژگیهای رسول را دارد و تشریع جدیدی غیر از همان احکام رسول ندارد، لذا اطاعت رسول و اولیالأمر از یک سنخ است. لذا با یک فعل (أطیعوا) آمده است.
نکته: در برخی از آیات قرآن، یک فعل هم برای خدا و هم برای رسول خدا بهکار رفته {وَمَنْ یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمْ...} (نساء/69) و گاهی در آیات دیگر، برای هرکدام دو فعل بهکار رفته است. {وَأَطیعُوا اللَّهَ وَأَطیعُوا الرَّسُولَ...} (نساء/59)؛ (مائده/92)؛ (نور/54)؛ (محمد/33)؛ (تغابن/12) شاید علت آن این باشد که در جاییکه یک فعل (مانند أطیعوا) آمده پیامبر(صلی الله علیه واله) یک وسیله است و اصل امر الهی برای اطاعت بندگان از امر خداست، ولی در جاییکه دو فعل آمده، آنجا خود پیامبر(صلی الله علیه واله) نیز موضوعیت دارند و
خدای متعال میخواهد جایگاه عظیم رسول خدا(صلی الله علیه واله) و اهمیت اطاعت از ایشان را به افراد نشان دهد و علاوه برآن، مردم را در مورد اطاعت از رسول خدا(صلی الله علیه واله) مورد امتحان قرار دهد.
پیرامون آیه ولایت (اولیالأمر)، بنابر نظر همه مفسران شیعه و بنابر اکثر مفسران مشهور اهلسنت، به این نتیجه میرسیم که این آیه در شأن امام علی(علیه السلام) (و بنابر برخی روایات در شأن ائمه اطهار(علیهم السلام)) نازلشده و مصداق اولیالأمر در آیه، حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) میباشد.
به دلیل اطلاق لفظ «أطیعوا» در آیه ولایت، مقام عصمت برای حضرت علی(علیه السلام) ثابت میشود.
طبق دلایل عقلی و نقلی، اشکالات وارده بر این آیه ـ برای خارجکردن علی(علیه السلام) از مصداق مختص و بارز این آیه و یا جهت انکار فضیلت آن حضرت(علیه السلام) ـ قابلقبول نمیباشد.
کتابها قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعةالمصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
ابن ابیحاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم (ابن أبیحاتم)، چاپ سوم، مکتبة نزار مصطفی الباز، عربستان سعودی، 1419ق.
ابن شهرآشوب مازندرانی، محمد، متشابه القرآن والمختلف فیه، تهران: انتشارات بیدار، 1410 ق.
ابن فارس، احمد بن فارس، معجم مقاییساللغة، چاپ اول، مکتب الاعلام الاسلامی، قم، 1404ق.
اندلسی، ابوحیان محمد بن یوسف، البحرالمحیط فی التفسیر، دارالفکر، بیروت، 1420ق.
آلوسی، سید محمود، روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم، چاپ اول، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.
بخاری، ابوعبدلله محمد بن اسماعیل بن ابراهیم، صحیح بخاری، منشورات محمد بن بیضون، الطبعة الثانیه، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1423ق.
ترمذی، ابوعیسی محمد بن عیسی، صحیح ترمذی، چاپ دوم، درالفکر، لبنان، بیروت، 1403ق.
جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، تحقیق: علی اسلامی، چاپ هشتم، نشر اسراء، قم، 1388ش.
حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، مستدرک علی الصحیحین، الطبعة الاولی، لبنان، بیروت، دارالمعرفة، 1406ق.
حرّ عاملی، محمدبن حسن، وسائلالشیعة، قم، مؤسسه آلالبیت(علیهم السلام)، 1409ق.
حسکانی، عبیدالله بن احمد، شواهدالتنزیل لقواعد التفضیل، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1411ق.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن، الاولی، دارالقلم، بیروت، 1412ق.
رشیدرضا، محمد، تفسیر المنار، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1420 ق.
زمخشری، محمود، الکشاف عن حقایق غوامضالتنزیل، بیروت: دارالکتاب العربی، 1407ش.
سیوطی، جلالالدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، قم، 1404ق.
طباطبایی، سید محمد حسین، المیـزان فی تفسیر القرآن، چاپ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1417ق.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، انتشارات ناصرخسرو، تهران، 1372ش.
طبری، عمادالدین. بشارةالمصطفی، نجف اشرف: انتشارات کتابخانه حیدریه.
طوسی، محمد بن حسن، الأمالی، قم: انتشارات دارالثقافة، چاپ اول، 1414 ق.
فخر رازی، محمد بن عمر، تفسیر مفاتیح الغیب، بیروت، احیاء التراث العربی، 1429ق.
فرات کوفی، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات الکوفی، چاپ اول، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1410ق.
الفیّومی، أحمد بن محمد، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، چاپ دوم، مؤسسة دارالهجرة، قم، 1414ق.
قرطبی، ابوعبدالله محمدبن احمد انصاری، الجامع لأحکام القرآن، دارالحدیث قاهره، 1423ق.
قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودّة لذوی القربی، تحقیق علی جمال اشرف حسینی، تهران، انتشارات أسوة، 1416ق.
کلینی رازی، محمدبن یعقوب، الکافی، تهران: دار الکتب الاسلامیة، چاپ چهارم، 1407 ق.
لاهیجی، قطبالدین محمد بن شیخ علی، تفسیر شریف لاهیجی، تهران، موسسه مطبوعاتی علمی، 1363ش.
مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار(علیهم السلام)، لبنان، بیروت، مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۳ق.
مسلم، ابوالحسین مسلم بن الحجاج القشیری النیشابوری، صحیح مسلم، طبعة الثانیة، دارالفکر، بیروت، 1985ق.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهـران، بنگاه ترجمه و نشر کتـاب، 1360ش.
مفید، محمد بن محمد، الأمالی، قم: کنگره جهانی هزاره شیخ مفید.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، چاپ اول، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1374ش.
موسوی همدانی، سید محمد باقر، ترجمه تفسیر المیزان، چاپ پنجم، قم، 1374ش.
نجارزادگان، فتحالله، بررسی تطبیقی تفسیر آیات ولایت در دیدگاه فریقین، چاپ پنجم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، قم، 1391ش.
نجارزادگان، فتحالله، تفسیر موضوعی قرآن کریم (آموزههایی از فضائل و حقوق اهلبیت(علیهم السلام) در قرآن)، چاپ دوم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، قم، 1394ش.
نیشابوری، نظامالدین حسن بن محمد، تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، چاپ اول، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1416ق.
مقالات 5. «بررسی و نقد دیدگاهها و روایات اهلسنت درباره اولیالأمر»، مجله طلوع، بهار 1382، شماره 5.
سایتها 6. سایت خبرگزاری حوزه نیوز www.hawzahnews.com 7. سایت حوزه نت www.hawzah.net 8. سایت نورمگز (مجلات تخصصی نور) www.noormags.com 9. وهابیت ـ پرسمانی www.vahabiat.porsemani.ir نرمافزارها 1. نرمافزار المکتبة الشاملة.
نرمافزار جامعالاحادیث، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
نرمافزار جامعالتفاسیر، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
نرمافزار گنجینه روایات نور، قم، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور.
سمیه خلیلی آشتیانی(1)
1) . عضو هیئت علمی گروه معارف اسلامی دانشگاه آزاد اسلامی، Smh.khalili@gmail.com
از نصوص متعدد بر امامت و خلافت بلافصل حضرت علی(علیه السلام) خطابهای است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در منطقه غدیر خم و در حجةالوداع ایراد فرمودند؛ صراحت الفاظ رسول خدا(صلی الله علیه واله) بر جانشینی امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این خطبه و شرایط خاص ایراد آن، اهمیت این نص را نسبت به سایر نصوص دو چندان ساخته است. در این میان آنچه نسبت به این واقعه و خطابه مغفول مانده است، استناد و احتجاج امیرالمؤمنین(علیه السلام) نسبت به آن است که با بررسی اسناد روایی و تاریخی روشن میشود، ایشان در موقعیتهای متعدد و حساس تاریخی ـ سیاسی نسبت به این واقعه تاریخی و موضعی از خطبه پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در این روز احتجاج داشتهاند که این استنادها پاسخگوی برخی شبهات همچون برداشتهای مختلف از واژه مولی و نیز تشکیک نسبت به حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این واقعه خواهد بود. در این تحقیق با استفاده از روش توصیفی ـ تحلیلی با رویکرد حدیثی به بررسی مستندات روایی سخنان امام علی(علیه السلام) درزمینه خطبه غدیر پرداخته شده است. از نتایج تحقیق میتوان به اسناد شانزدهگانهای اشاره کرد که از منابع روایی و تاریخی شیعه و اهل سنت در احتجاج امیرالمؤمنین(علیه السلام) به رخداد غدیر و خطبه آن به دست آمده است و روشن است که خلاف تصور موجود و شبههای که صاحب تفسیر المنار مطرح ساخته است، نهتنها ایشان نسبت به بازپسگیری حق مسلّم خویش نسبت به جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) سکوت نکردهاند؛ بلکه در موارد متعدد و مواضع حساس و تأثیرگذار تاریخی پیش از خلافت ظاهری و پس از آن بهصورت شفاهی و مکتوب با یادآوری روز غدیر و استناد به
کلام رسول خدا(صلی الله علیه واله) در آن روز، همگان را به عمل به فرمان الهی و دستور نبی مکرم اسلام دعوت کردهاند.
کلیدواژهها: امام علی(علیه السلام)، امامت، غدیر، خطبه غدیر، احتجاج.
یکی از نصوص صادر شده از سوی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) درباره امامت و ولایت حضرت علی(علیه السلام) خطابه غدیر است که در هجدهم ذیالحجه سال دهم هجرت و پس از مراسم حجةالوداع توسط ایشان ایراد گردید، هرچند پس از گذشت ساعتی از فقدان رسول خدا(صلی الله علیه واله) این خطابه از یادها رفت و شد آنچه در سقیفه شد.
این خطابه و بخشهایی از آن در میراث مکتوب روایی و تاریخی شیعه و بسیاری از منابع اهل تسنن ضبط شده و برجای مانده است، اما آنچه پس از گذر از قرنها از غصب حق روشن امیرالمؤمنین(علیه السلام) و تغییر مسیر جریان تاریخی امامت و ولایت پس از فقدان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) اذهان را به خود مشغول میسازد، این سؤال است که آیا حضرت علی(علیه السلام) در دوران بیست و پنج ساله خلفا و در زمان خلافت خودشان به این سند معتبری که با هزاران شاهد در اختیار داشتند در برابر غاصبان خلافت و دیگر مسلمانان احتجاج کردهاند یا خیر؟ و اگر این احتجاج صورت پذیرفته ایشان در چه شرایطی به این خطابه استناد کردهاند؟ یافتن پاسخ این دو پرسش، در حقیقت پاسخ به برخی شبهات پیرامون این جریان هم خواهد بود، از آن جمله عدم استناد امیرالمؤمنین(علیه السلام) به حدیث غدیر در سقیفه و شورای خلافت که از سوی رشید رضا مطرح شده است (رشید رضا، المنار، ج6، ص466)، برداشتها و تعابیر متفاوتی که از واژه «مولی» در خطبه غدیر صورت گرفته است (ن.ک: فخر رازی، مفاتیح الغیب، ج12، ص383) و همچنین دیدگاهی که در صدد بیان عدم حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) در حجةالوداع و روز غدیر خم است (ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج5، ص227).
اهمیت این بررسی از آنجاست که از دلائل سببساز ادامه حیات یک جریان یا واقعه تاریخی پس از گذشت سالها، استناد مکرر کسانی است که آن واقعه به ایشان مربوط میشود و شهادت گرفتن و تداعی مجدد آن در یاد حاضران و شاهدان آن واقعه است؛ یکی از راههای زنده ماندن رخداد غدیر احتجاج کسی است که تمام آن رویداد به وجود او شکل گرفته است و این مقاله درصدد بازیابی خطابه غدیر در میان سخنان امام علی(علیه السلام) و احتجاج ایشان به آن در میان منابع روایی و تاریخی شیعه و اهل تسنن است.
در زمینه احتجاجهای امام علی(علیه السلام) در برابر مخالفان خود به حدیث غدیر آثار زیر به چاپ رسیده است:
ـ احتجاجات و مناشدات به حدیث غدیر از کتب شیعه و اهل سنت، رضا رفیعی، تهران، مؤسسه فرهنگی هنری تصویرسازان صبح صادق، ۱۳۹۷.
ـ امام علی(علیه السلام) و احتجاج به حدیث غدیر، انور فیاضی، محمد، مجله: تاریخ اسلام در آینه پژوهش، شماره 15 ISC ، (26 صفحه؛ از 127ـ152)، پاییز 1386.
ـ حدیث غدیر و نهجالبلاغه، طباطبایی، سید کاظم، مجله: مشکوة، شماره 91، علمی ـ ترویجی/ISC ، (15 صفحه؛ از 42ـ56)، تابستان 1385.
ـ امیرالمؤمنین و دفاع از حق خود، اسد علیزاده، اکبر، مجله: مبلغان، شماره 83، (17 صفحه؛ از 18ـ34)، مهر و آبان 1385.
ـ حدیث غدیر در کلام اهلبیت(علیهم السلام)، پاکنیا، عبدالکریم، مجله: مبلغان، شماره 86، (14 صفحه؛ از 42ـ55)، دی و بهمن 1385.
تاریخنگاری و سیرهنویسی در جهان اسلام فراز و فرودهای بسیار را پشت سر گذاشته است، شرایط خاص دوران بنیامیه و بنیعباس، درگیریها و نزاعهای سیاسی، اختناق و
سکوت اجباری اهل علم و نویسندگان بهویژه شیعیان قلمآشنا، بر کتب تاریخی و روایی برجایمانده از آن دوران سایه افکنده است، اما وعده الهی بر اینکه نور حق هیچگاه خاموش نخواهد شد (توبه/32)، محقق گشته و همچنان نقاط روشن و غیرقابلانکاری در این آثار دیده میشود، ازجمله این حقایق باقی، اهتمام خاص رسولالله(صلی الله علیه واله) نسبت به امر جانشینی خود و ولایت و رهبری مسلمانان است که در فرصتهای مختلف این مسئله را تبیین و تأکید فرمودهاند. سیر تاریخی این مسئله از یوم الانذار با نزول آیه شریفه {وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ} (شعراء/214) آغاز شد و به جریان غدیر خم که به جهت بیعت عمومی، آشکارترین دلیل در خصوص جانشینی بلافصل امیرالمؤمنین(علیه السلام) پس از ایشان است، خاتمه یافت.
در میان ادله امامت حضرت علی(علیه السلام)، حدیث غدیر که برگرفته از محتوای خطابه غدیر است، از جایگاه ویژه و منزلت والایی برخوردار است و این به سبب صراحت الفاظ پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بر مسئله امامت و جانشینی علی(علیه السلام) و موقعیت خاص ایراد خطبه است؛ چنانکه این اعلامِ همگانی در حضور نمایندگان تمام مسلمانان سرزمینهای اسلامی صورت گرفت و پیامبر نیز تأکید فرمودند: «قَدْ أَبْلَغْتُکُمْ فَلْیبْلِغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ أَنَّ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ...» و هر مسلمان حاضر در سرزمین غدیر سفیری شد حامل ابلاغ رسمی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بر معرفی جانشین خویش، هرچند چنانچه امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «اَلْعَجَبُ یا أَبَا حَفْصٍ لِمَا لَقِی عَلِی بْنُ أَبِیطَالِبٍ إِنَّهُ کَانَ لَهُ عَشَرَةُ آلَافِ شَاهِدٍ لَمْ یقْدِرْ عَلَی أَخْذِ حَقِّهِ وَ الرَّجُلُ یأْخُذُ حَقَّهُ بِشَاهِدَین»؛ «شگفتا از آنچه علی بن ابیطالب(علیه السلام) با آن مواجه شد! او با ده هزار شاهد و گواه (در روز غدیر) نتوانست حق خود را بگیرد، درحالیکه شخص با دو شاهد حق خود را میگیرد» (مجلسی، بحارالانوار، ج37، ص140).
نکته قابل تأمل در اینجا تصوری است که در اذهان برخی دانشوران مسلمان نقش بسته است و آن سکوت و خاموشی علی(علیه السلام) نسبت به احقاق حق ازدسترفته خویش در جریان سقیفه است، درحالیکه یافتههای تاریخی و روایی تصویری دیگر ارائه میکند و آن
تلاش مکرر امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای اثبات حق خویش نسبت به جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) با استناد به آیات و سخنان رسول خدا(صلی الله علیه واله) است و در این میان به کرّات و در فرصتهای گوناگون به حدیث غدیر استناد جستهاند که با بررسی انجامشده شمار این احتجاجها به شانزده مورد میرسد که در ادامه سعی شده است بنا به ترتیب تاریخی این شواهد تنظیم و تبیین گردد.
پس از فقدان نبی مکرم اسلام و برپایی جریان سقیفه توسط مهاجران و انصار و انتخاب ابوبکر بهعنوان خلیفه اول، برای رسمیت بخشیدن به این انتخاب پس از اخذ بیعت از موافقان خلیفه نخست، نوبت به بیعت گرفتن از اصحاب شاخص و وفادار رسول خدا(صلی الله علیه واله) به ویژه حضرت علی(علیه السلام) میرسد که ایشان را به زور و اجبار به مسجدالنبی(صلی الله علیه واله) بردند و در پی اصرار فراوان آن گروه به گرفتن بیعت از ایشان، به پا خاست و با چنین مطلعی آغاز فرمود: «أنا أحقّ بهذا الأمر منه وأنتم أولی بالبیعة لی، أخذتم هذا الأمر مِن الأنصار واحجتُّم علیهم بالقرابةِ مِن الرّسول وتأخذونه منّا أهل البیت غصباً... » (ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج1، ص29ـ28؛ طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص95).
در ادامه، فضائل و دلایل استحقاق خویش بر جانشینی رسول خدا(صلی الله علیه واله) و رهبری امت اسلامی را برشمردند: «أنا أولی بِرَسُولُ اللّهِ حَیّاً وَمَیِّتاً وأنا وصیُّهُ وَ وَزِیرُهُ وَ مُستَودعُ سِرّهِ وَعِلمِه ِ...» (همان). پس از سخنان ایشان ابوعبیده جراح برای آرام ساختن فضای حاکم بر مسجد علیرغم فضائل آن حضرت، جوان و بیتجربه بودن حضرت را نسبت به ابوبکر متذکر شد و وعده داد که پس از ابوبکر ایشان خلافت مسلمانان را بهدست گیرد و کسی با ایشان مخالفت نخواهد کرد.
امام علی(علیه السلام) احتجاج خود را اینگونه ادامه میدهد: «فَوَاللّهِ یا مَعشَر المُهاجِرینَ لَنَحنُ أحَقُّ النّاسَ بِهِ لِأنّا أهلُ البیتِ وَ نَحنُ أحقُّ بِهذا الأمر مِنکُم...»؛ بشیر بن سعد انصاری پس از این بخش
از سخنان حضرت به او پاسخ داد که اگر جماعت انصار این سخنان متین و منطقی تو را قبل از بیعت با ابوبکر میشنیدند، حتماً با تو بیعت میکردند که در اینجا علی(علیه السلام) به خطبه غدیر استناد کردند:
«یا هَؤُلَاءِ کُنْتُ أَدَعُ رَسُولَ اللَّهِ مُسَجًّی لَا أُوَارِیهِ وَأَخْرُجُ أُنَازِعُ فِی سُلْطَانِهِ وَ اللَّهِ مَا خِفْتُ أَحَداً یسْمُو لَهُ وَینَازِعُنَا أَهْلَ الْبَیتِ فِیهِ وَیسْتَحِلُّ مَا اسْتَحْلَلْتُمُوهُ وَلَا عَلِمْتُ أَنَّ رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه واله) تَرَکَ یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ لِأَحَدٍ حُجَّةً وَلَا لِقَائِلٍ مَقَالًا فَأَنْشُدُ اللَّهَ رَجُلًا سَمِعَ النَّبِی یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ یقُولُ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ أَنْ یشْهَدَ الْآنَ بِمَا سَمِعَ» (طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص74).
امام علی(علیه السلام) با این بیان در پاسخ حاضرانِ در مسجد اهمیت تجهیز و تدفین پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) را گوشزد کردند و فرمودند تکلیف مسئله خلافت آنچنان روشن بود که گمان نمیرفت کسی بخواهد با ما اهلبیت رسول خدا در اینباره نزاع کند، سپس به ماجرای غدیر خم اشاره کردند و سخن پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) را برای حاضران یادآور شدند و ایشان را به تأیید یا رد کلامشان فراخواندند که پس از این بخش از خطابه علی(علیه السلام)، دوازده نفر از کسانی که در جنگ بدر حضور داشتند برخاستند و بر آنچه در روز غدیر خم شنیده بودند، شهادت دادند (همان، ص96؛ ابن قتیبه، الامامة والسیاس، ج1، ص28ـ 29).
این خطبه از زبان امام باقر(علیه السلام) برای جابر بن یزید از اصحاب آن حضرت روایت شده است، امام(علیه السلام) ماجرای ایراد خطبه را اینگونه بیان میکنند: «هفت روز از ارتحال پیامبر(صلی الله علیه واله) گذشته بود و امیرالمؤمنین(علیه السلام) از جمع قرآن فراغت پیدا کرده بود، به میان مردم آمد و خطبهای ایراد فرمود» (کلینی، الکافی، ج8، ص18).
علی(علیه السلام) این خطبه را با حمد و ستایش خداوند متعال آغاز کردند: «الحَمدُ لِلّهِ الّذِی مَنَعَ الأوهامَ أن تَنالَ الّا وُجُودُهُ وَحَجَبَ العُقُولُ أن تَتَخَیَّلَ ذاته لِامِتناعِها مِنَ اللّهِ...» و با بیاناتی درباره توحید و مواعظ اخلاقی، خطبه خود را ادامه دادند. بخشی از این خطبه به بیان جایگاه بلند
رسول اکرم(صلی الله علیه واله) و بیان اهمیت و اطاعت و ضرورت پیروی از ایشان که عین اطاعت خداست اختصاص دارد که پس از آن، مخاطبان را به جایگاه خویش و موقعیت خاص خود نزد رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه واله) متوجه میسازد و یادآوری میکند که جانشین و وصی رسول خداست و پس از بیان حدیث منزلت و توضیح آن، به جریان غدیر اشاره نموده و به نقل سخنان صریح پیامبر درباره خلافت و جانشینی خود و نزول آیه اکمال میپردازد:
«{وَقَدْ حَشَدَهُ الْمُهَاجِرُونَ وَالْأَنْصَارُ وَانْغَصَّتْ بِهِمُ الْمَحَافِلُ أَیهَا النَّاسُ إِنَّ عَلِیاً مِنِّی ـ کَهَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی فَعَقَلَ الْمُؤْمِنُونَ عَنِ اللَّهِ نَطَقَ الرَّسُولُ إِذْ عَرَفُونِی أَنِّی لَسْتُ بِأَخِیهِ لِأَبِیهِ وَأُمِّهِ کَمَا کَانَ هَارُونُ أَخَا مُوسَی لِأَبِیهِ وَأُمِّهِ وَلَا کُنْتُ نَبِیاً فَاقْتَضَی نُبُوَّةً وَلَکِنْ کَانَ ذَلِکَ مِنْهُ اسْتِخْلَافاً لِی کَمَا اسْتَخْلَفَ مُوسَی هَارُونَ حَیثُ یقُولُ «اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ} (اعراف/142) وَقَوْلُهُ(علیه السلام) حِینَ تَکَلَّمَتْ طَائِفَةٌ فَقَالَتْ نَحْنُ مَوَالِی رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه واله) فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ إِلَی حَجَّةِ الْوَدَاعِ ثُمَّ صَارَ إِلَی غَدِیرِ خُمٍّ فَأَمَرَ فَأُصْلِحَ لَهُ شِبْهُ الْمِنْبَرِ ثُمَّ عَلَاهُ وَ أَخَذَ بِعَضُدِی حَتَّی رُئِی بَیاضُ إِبْطَیهِ رَافِعاً صَوْتَهُ قَائِلًا فِی مَحْفِلِهِ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ فَکَانَتْ عَلَی وَلَایتِی وَلَایةُ اللَّهِ وَ عَلَی عَدَاوَتِی عَدَاوَةُ اللَّهِ وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فِی ذَلِکَ الْیوْمِ ـ الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً...» (همان، ص27ـ26).
خلیفه دوم در آستانه مرگ حکم به تشکیل شورایی شش نفره برای انتخاب جانشین خود داد، یکی از اعضای این شورا حضرت علی(علیه السلام) بود. ایشان علیرغم اینکه چنین شورایی را به رسمیت نمیشناختند اما با انگیزه پاسخ به عدهای که در روزهای اولیه فقدان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) با بیان روایتی از رسول خدا(صلی الله علیه واله) تجدیدنظرشان از غدیر را مطرح نمودند، در این شورا شرکت کردند؛ یکی از مواضعی که آن حضرت به خطبه غدیر استناد داشتهاند در پایان این شوراست.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) فضای این شورا و نارضایتی خویش مبنی بر اینکه بدون در نظر گرفته شدن فضائل ایشان مانند دیگر اعضای شورا بهشمار آمدند و حتی برخی بر ایشان ترجیح داشتند را چنین بیان میکنند:
«...وَکَانَ مِنْ فِعْلِهِ أَنْ خَتَمَ أَمْرَهُ بِأَنْ سَمَّی قَوْماً أَنَا سَادِسُهُمْ وَ لَمْ یسْتَوِنِی بِوَاحِدٍ مِنْهُمْ وَ لَا ذَکَرَ لِی حَالًا فِی وِرَاثَةِ الرَّسُولِ وَلَا قَرَابَةٍ وَلَا صِهْرٍ وَلَا نَسَبٍ وَلَا لِوَاحِدٍ مِنْهُمْ... کَفَی بِالصَّبْرِ عَلَی هَذَا صَبْراً» (صدوق، خصال، ص379؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج6، ص168)؛ «جریان شورا پیش رفت و اعضای شورا تصمیم گرفتند تا نظر خود مبنی بر انتخاب عثمان را اعلام کنند، علی(علیه السلام) فرصتی خواست تا با اعضای شورا سخن بگوید؛ ایشان در مناشدهای طولانی با اصحاب شورا سخن گفتند و افراد حاضر در شورا نیز سخنان ایشان را تأیید کردند (سخنان امام در این مجلس به حدیث انشاد مشهور است)».
امیرالمؤمنین(علیه السلام) فضایل و امتیازات خویش را برشمردند و اعضای شورا را به خدا سوگند دادند که اگر ادعاهای ایشان حقیقت دارد، آنها را تأیید نمایند؛ این مناشده ادامه داشت تا جایی که علی(علیه السلام) به خطبه پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در غدیر خم استناد کردند:
«نَشَدْتُکُمْ بِاللهِ ـ هَلْ فِیکُمْ أَحَدٌ نَصَبَهُ رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه واله) یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ بِأَمْرِ اللهِ تَعَالَی فَقَالَ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ غَیرِی؟ قَالُوا لَا» (طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص196). این بخش از حدیث انشاد را شیخ صدوق و شیخ طوسی بدون آوردن عبارت «یوم غدیر خم» نقل کردهاند: «نَشَدْتُکُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِیکُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه واله) کَمَا قَالَ لِی إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِی بِوَلَایةِ عَلِی فَوَلَایتُهُ وَلَایتِی وَ وَلَایتِی وَلَایةُ رَبِّی عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَی رَبِّی وَأَمَرَنِی أَنْ أُبَلِّغَکُمُوهُ فَهَلْ سَمِعْتُمْ قَالُوا نَعَمْ قَدْ سَمِعْنَاهُ» (صدوق، الخصال، ص56).
«نَشَدْتُکُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِیکُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه واله): «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» غَیرِی؟ قَالُوا: اللّهُمَّ لا» (طوسی، امالی، ص333ـ332).
خوارزمی نیز در مناقب خود این مناشده را ذکر میکند اما عباراتی که مربوط به استناد امیرالمؤمنین(علیه السلام) به واقعه غدیر خم است را گزارش نکرده است (خوارزمی، المناقب، ص301).
در زمان خلافت عثمان مجلسی با حضور بسیاری از سرشناسان مهاجر و انصار در مسجد پیامبر و بدون حضور خلیفه سوم برگزار شد، جریان این مجلس که گفته شده از
صبح اول وقت تا وقت زوال ادامه داشت، به سمتی پیش رفت که نمایندهای از هر قبیله و عشیره روایتی از رسول خدا(صلی الله علیه واله) را در فضیلت قبیله و عشیرهاش نقل کرد؛ امیرالمؤمنین(علیه السلام) همچون شورا سخنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) که بهصراحت اشاره به جانشینی آن حضرت و زمامداری مسلمانان داشت در قالب یک مناشده بیان داشتند، یکی از مواضع این مناشده و سخنرانی یادآوری واقعه غدیر خم بود:
«فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ نَبِیهُ أَنْ یعْلِمَهُمْ وُلَاةَ أَمْرِهِمْ وَ أَنْ یفَسِّرَ لَهُمْ مِنَ الْوَلَایةِ مَا فَسَّرَ لَهُمْ مِنْ صَلَاتِهِمْ وَزَکَاتِهِمْ وَصَوْمِهِمْ وَحَجِّهِمْ فَنَصَبَنِی لِلنَّاسِ بِغَدِیرِ خُمٍ ثُمَّ خَطَبَ وَقَالَ أَیهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ أَرْسَلَنِی بِرِسَالَةٍ ضَاقَ بِهَا صَدْرِی وَظَنَنْتُ أَنَّ النَّاسَ تُکَذِّبُنِی فَأَوْعَدَنِی لأبلغها [لَأُبَلِّغَنَّهَا] أَوْ لَیعَذِّبَنِّی ثُمَّ أَمَرَ فَنُودِی بِالصَّلَاةَ جَامِعَةً ثُمَّ خَطَبَ فَقَالَ أَیهَا النَّاسُ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ مَوْلَای وَأَنَا مَوْلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَنَا أَوْلَی بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ قَالُوا بَلَی یا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ قُمْ یا عَلِی فَقُمْتُ فَقَالَ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی هَذَا مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ...» (نک: الهلالی، کتاب سُلیم، ص195؛ صدوق، کمالالدین وتمامالنعمة، ص276؛ طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص214ـ213؛ جوینی، فرائد السمطین، ج1، ص315).
از مواضع دیگری که حضرت علی(علیه السلام) به خطابه غدیر استناد کردهاند پیش از وقوع نبرد جمل است. ایشان فردی را به سراغ طلحه فرستاد و او را به ملاقات خود دعوت کرد، طلحه پذیرفت و به خدمت حضرت رسید، علی(علیه السلام) با بیان یک سؤال از واقعه غدیر، کلام رسول خدا(صلی الله علیه واله) در آن روز را برای او یادآوری و برای اثبات حقانیت خویش به آن احتجاج فرمود:
نَشَدتُکَ اللّهَ هَل سَمِعتَ رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه واله) یَقُولُ: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ»؟ قَال: نَعَم. قَال(علیه السلام): فَلِمَ تُقاتِلُنی؟قَال: لَم اذکُر (حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص371؛ خوارزمی، المناقب، ص183ـ 182؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج25، ص108؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج9، ص107؛ هندی، کنزالعمال، ج11، ص333ـ332).
این استناد را مسعودی با نقلی دیگر روایت کرده است: «ونادی علیّ طلحة حین رجع زبیر: «یا أبا محمد ما الذی أخرجک؟» قال: «الطلب بدم عثمان» قال علی(علیه السلام): «قتل الله أولانا بدم عثمان» أماسمعتَ رسولالله(صلی الله علیه واله) یقول: «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ»» (مسعودی، مروج الذهب، ج3، ص109).
معاویه پس از اینکه عثمان در مدینه به قتل رسید و اهل مدینه با حضرت علی(علیه السلام) بهعنوان خلیفه چهارم بیعت کردند، سعی کرد با تحریک اطرافیان ایشان همچون طلحه و زبیر و زمینهسازی جمل، اوضاع را در ابتدای راه برای امیرالمؤمنین(علیه السلام) متشنج و دشوار سازد.
امام علی(علیه السلام) در نخستین نامههایی که به استانداران نوشت معاویه را عزل کرد، هرچند او به امر ایشان گردن ننهاد اما حضرت ابتدا با موعظه، اعزام نمایندگان و ارسال نامههای متعدد سعی کردند وی بدون درگیری، دست از حکومت شام بردارد. در یکی از مکاتبات معاویه فضائل و امتیازات خود را برشمرده بود ازجمله اینکه به ریاست و سیادت پدرش در جاهلیت و کاتب وحی بودن خودش در زمان اسلام اشاره کرده بود (ن.ک: طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص265)؛ امام علی(علیه السلام) نیز در پاسخ در قالب نه بیت شعر، فضائل خویش را برشمردند و برای معاویه ارسال کردند (نعمانی، الغیبة، ج2، ص393؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج2، ص19؛ طبرسی، الاحتجاج، ج1، 266؛ شافعی، مطالب السوؤل فی مناقب آلالرسول، ج1، ص53ـ54؛ جوینی، فرائد السمطین، ج1، ص427؛ قندوزی، ینابیعالمودة، ج1، ص340؛ مجلسی، بحارالانوار، ج33، ص131 و ج38، ص238ـ 285). برخی منابع نیز تنها پنج بیت نخست این شعر را گزارش کردهاند (ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج3، ص298؛ هندی، کنزالعمال، ج13، ص112).
محمد النبیّ أخی و صنوی (صهری)
وحمزة سیدالشـــهداء عمّی
و جعفر الذی یضحی و یسمی
یطیر مع الملائکـة ابن أمّی
و بنت محمّد سکنی و عرسی
مسوط لحمها بدمی و لحـمی
و سبطا احمـــد ولدای منها
فأیّکم له سهـــم کسهـمی
سبقتــکم إلی الإسلام طرّاً
غلاماً ما بلغــت أوان حلمی
و صلیّت الصلاة و کنــت طفلاً
مقرّاً بالنبیّ فی بطـــن أمّی
و أوجب لی ولایتــه علیکم
رسول الله یوم غدیــــر خمّ
أنا الرجل الذّی لاتنــکروه
لیوم کریـــهه و لیــــــوم سلم
فویل ثمّ ویل ثم ویـل
لمن یلـقی الإله غداً بظلــــمی (1)
و فی القرآن ألزمهم ولائی
و أوجب طاعتی فرضاً بعزم
کما هارون من موسی أخوه
کذاک أنا أخوه و ذاک إسمی
کذاک أقامنی لهم إماماً
فأخبرهم به بغدیر خم
علیرغم تلاشی که امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای جلوگیری از وقوع جنگ با شامیان انجام دادند و نامهنگاریهای متعددی که با معاویه انجام شد و نمایندگانی که از سوی امام بهسوی معاویه فرستاده شد، نتیجهای حاصل نشد و از اینرو ایشان با فراهم آوردن سپاهی بهسوی شام حرکت کردند.
در مسیر حرکت امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای آماده کردن سپاه برای رویارویی با لشکر شام و شناساندن معاویه به ایشان، برای سپاهیان خود خطابههای مختلفی ایراد کردند؛ در یکی از این خطبهها افراد سپاه را به وفاداری، همراهی و همدلی تشویق کردند و از ایشان خواستند که بر بیعتشان پایدار بمانند و به تبیین جایگاه خود در میان مسلمانان پرداختند و بدون ذکر عبارتی از خطبه غدیر، آن روز و خطابه پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) را یادآوری کردند؛ ایشان با دعوت
1) . امیرالمومنین(علیه السلام) در شعری دیگر این چنین از واقعه غدیر یاد میکنند (ن.ک: دیوان امام علی(علیه السلام)، ص117):
سپاهیان به تقوای الهی گوشزد میکنند که معاویه درصدد تضعیف و شکستن بیعتی است که مسلمانان با حضرت انجام دادهاند:
«وَقَدْ أَصْبَحَ مُعَاوِیةُ غَاصِباً لِمَا فِی یدَیهِ مِنْ حَقِّی نَاکِثاً لِبَیعَتِی طَاغِیاً فِی دِینِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ... وَأَشْهَدْتُ اللَّهَ عَلَیکُمْ وَ أَشْهَدْتُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ فَقُمْتُ فِیکُمْ بِکِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیهِ صفَالْعَجَبُ مِنْ مُعَاوِیةَ بْنِ أَبِی سُفْیانَ ینَازِعُنِی الْخِلَافَةَ...» و در ادامه از خدشه کردن معاویه در بیعت ایشان اظهار تعجب و ناراحتی کرده و فرمودند: «فَمَا بَالُ مُعَاوِیةَ وَ أَصْحَابِهِ طَاغُونَ فِی بَیعَتِی وَ لِمَ لَمْ یفُوا لِی وَ أَنَا فِی قَرَابَتِی وَسَابِقَتِی وَصِهْرِی أَوْلَی بِالْأَمْرِ مِمَّنْ تَقَدَّمَنِی أَ مَا سَمِعْتُمْ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ یوْمَ الْغَدِیرِ فِی وَلَایتِی وَ مُوَالاتِی؟» (مفید، الارشاد، ج1، ص260؛ طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص253ـ252).
معاویه با فرستادن ابوالدرداء و ابوهریره سعی کرد تا با دستآویز قرار دادن خونخواهی عثمان، خود را برای وقوع جنگ تبرئه و علی(علیه السلام) را نسبت به مشروعیت حکومت خود در شام مجاب کند و در منظر شامیان این جنگ و نزاع را قانونی و حتی شرعی جلوه دهد درحالیکه کار او خروج بر خلیفه وقت بود؛ از اینرو بین این دو نفر و امام علی(علیه السلام) مذاکراتی صورت گرفت.
در پایان این مذاکرات امیرالمؤمنین(علیه السلام) در میان لشکریان خود که جمع بسیاری از مهاجر و انصار هم در آن بودند و همچنین دو نماینده از جانب معاویه حضور داشتند بالای منبر رفتند و خطبهای بیان فرمودند و در آن به برشمردن بخشی از فضائل و سوابق خود پرداختند، این خطبه شباهت بسیاری با خطبه مجلس روزگار عثمان دارد که بخشی از آن به خطبه غدیر اختصاص یافته است؛ علی(علیه السلام) پس از آن از بزرگان اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه واله) خواستند که درباره درستی سخن ایشان شهادت دهند:
«فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ رَسُولَهُ أَنْ یعْلِمَهُمْ [فِیمَنْ نَزَلَتِ الْآیاتُ] وَأَنْ یفَسِّرَ لَهُمْ مِنَ الْوَلَایةِ...فَنَصَبَنِی بِغَدِیرِ خُمٍّ وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ أَرْسَلَنِی بِرِسَالَةٍ ضَاقَ بِهَا صَدْرِی وَظَنَنْتُ أَنَّ النَّاسَ مکذبونی [مُکَذِّبُوی] فَأَوْعَدَنِی لَأُبَلِّغَنَّهَا
أَوْ یعَذِّبَنِی قُمْ یا عَلِی ثُمَّ نَادَی بِالصَّلَاةَ جَامِعَةً فَصَلَّی بِهِمُ الظُّهْرَ ثُمَّ قَالَ أَیهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ مَوْلَای وَأَنَا مَوْلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَوْلَی بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ [أَلَا] مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» (ن.ک: الهلالی، کتاب سُلیم، ص296؛ نعمانی، الغیبة، ص69).
امیرالمؤمنین(علیه السلام) در حالی وارد کوفه شدند و این شهر را بهعنوان پایگاه حکومت خود قرار دادند که نزدیک به سی سال از واقعه غدیر گذشته بود و کسانی از آن شهر که شاید در روز غدیر خم حضور داشتند از دنیا رفته بودند و تقریباً دو نسل پس از آنها کار را به دست گرفته بودند؛ دور بودن کوفه از مدینه و همچنین تلاش سه خلیفه اول در پوشاندن حق علی(علیه السلام) و اجرایی کردن تئوری منع تدوین و نقل حدیث، بهویژه دوران خلافت خلیفه دوم، سبب شد آنچه از واقعه غدیر در یادها مانده بود، فراموش و کمرنگ شود؛ از اینرو علی(علیه السلام) در بدو ورود به کوفه با مردمانی مواجه شد که جز معدود کهنسالان این شهر دیگر افراد تقریباً از واقعه غدیر خم بیخبر بودند، مؤید و شاهد بر این بیخبری واکنشی است که مردم کوفه پس از آگاه شدن از خطبه پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در غدیر و انتصاب علی(علیه السلام) بهعنوان جانشین ایشان داشتند؛ اهل کوفه امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به دروغگویی و دروغ بستن به رسول خدا(صلی الله علیه واله) متهم کردند؛ این بیخبری و اتهام سبب شد ایشان در فرصتهایی برای اهل کوفه به بیان خطبه بپردازند و در برخی از این خطبهها به روز غدیر و خطابه رسول خدا نیز استناد کردهاند.
یکی از خطبههای امام(علیه السلام) را شیخ مفید در الارشاد اینگونه روایت میکند:
«کَأَنِّی بِکُمْ تَقُولُونَ إِنَ عَلِیاً یکْذِبُ کَمَا قَالَتْ قُرَیشٌ لِنَبِیهَا(صلی الله علیه واله) وَ سَیدِهَا نَبِی الرَّحْمَةِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ(صلی الله علیه واله) حَبِیبِ اللَّهِ فَیا وَیلَکُمْ أَ فَعَلَی مَنْ أَکْذِبُ أَعَلَی اللَّهِ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ عَبَدَهُ وَ وَحَّدَهُ أَمْ عَلَی رَسُولِهِ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ وَصَدَّقَهُ وَ نَصَرَهُ» (مفید، الارشاد، ج1، ص279).
و خطبه دیگری که امام در رفع اتهامِ دروغ بستن به پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بیان فرمودند:
«...تَقُولُونَ إِنَّ عَلِیاً یکْذِبُ کَمَا قَالَتْ قُرَیشٌ لِنَبِیهَا(صلی الله علیه واله) وَ سَیدِهَا نَبِی الرَّحْمَةِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ فَیا وَیلَکُمْ فَعَلَی مَنْ أَکْذِبُ أَ عَلَی اللَّهِ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ عَبَدَهُ وَ وَحَّدَهُ أَمْ عَلَی رَسُولِهِ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ صَدَّقَهُ وَ نَصَرَهُ» (طبرسی، ج1، ص174).
پس از دو خطبه پیشین همچنان گویی تصور اهل کوفه که علی(علیه السلام) در نقل انتصابشان از سوی رسول خدا در روز غدیر در پی دروغ بستن به ایشان است، تداوم داشته است، از اینرو امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جمع مردم این شهر در رحبه (میدان بزرگ شهر کوفه) از کسانی که در روز غدیر حضور داشتند خواستند تا به آنچه از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در آن روز شنیده بودند شهادت دهند که در پی آن سیزده نفر درستی سخن ایشان را تأیید کردند:
«أَنْشُدُ اللَّهَ مَنْ سَمِعَ النَّبِی یقُولُ یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ مَا قَالَ إِلَّا قَامَ فَقَامَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ فَشَهِدُوا أَنَّ رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه واله) قَالَ أَ لَسْتُ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ قَالُوا بَلَی یا رَسُولَ اللَّهِ فَأَخَذَ بِیدِ عَلِی فَقَالَ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ أَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» (طوسی، الامالی، ص272ـ 255؛ طبرسی، الاحتجاج، ج1، ص341؛ احمد بن حنبل، المسند، ج1، ص119ـ 118 و ج4، ص370؛ خوارزمی، المناقب، ص158ـ157؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص36ـ 35؛ ابن اثیر، اسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج3، ص307؛ شافعی، مطالب السوؤل فی مناقب آل الرسول، ج2، ص80؛ البنّاء، الفتح الربانی ترتیب مسند احمد بن حنبل الشیبانی، ج23، ص125 و 127).
برخی تنها سخنان امیرالمؤمنین(علیه السلام) در رحبه را نقل کردهاند و به شمار شهادتدهندگان اشارهای ندارند (گنجی شافعی، کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابیطالب، ص56)، برخی نیز گفتهاند دوازده، سی و هجده نفر در آن منطقه حاضر بوده و احتجاج علی(علیه السلام) را تأیید کردهاند (حنفی، مشکل الآثار، ج2، ص212؛ ابی یعلی، مسند ابی یعلی، ج1، ص192؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج3، ص106ـ104؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج42، ص206ـ207 و 209؛ ابن کثیر، السیرة النبویة، ج4، ص351؛ احمد بن حنبل،
المسند، ج4، ص370؛ سیوطی، تاریخ الخلفا، ص193؛ البنّاء، الفتح الربانی ترتیب مسند احمد بن حنبل الشیبانی، ج23، ص126).
علیرغم آنچه در رحبه اتفاق افتاد و افراد حاضر در غدیر خم به درستیِ سخنان امیرالمؤمنین(علیه السلام) درباره انتصابشان از سوی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) شهادت دادند، اما همچنان تردید مردم کوفه نسبت به واقعه غدیر باقی ماند؛ زیرا حضرت بارها در مسجد کوفه نیز با تکرار عبارت «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ...» از کسانی که این سخن را از پیامبر(صلی الله علیه واله) در روز غدیر شنیده بودند، خواستند تا سخن ایشان را تصدیق کنند: «نَشَدَ عَلِی النَّاسَ فِی الْمَسْجِدِ فَقَالَ «أَنْشُدُ اللَّهَ رَجُلًا سَمِعَ النَّبِی(صلی الله علیه واله) یقُولُ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ». پس از سخنان حضرت دوازده نفر از کسانی که در جنگ بدر حضور داشتند به درستیِ کلام ایشان شهادت دادند. (مفید، الارشاد، ج1، ص352؛ مجلسی، بحارالانوار، ج41، ص205).
ابن ابی الحدید این خطبه را با تصریح به اینکه علی(علیه السلام) متهم به دروغگویی شده بود با عبارتی دیگر نقل میکند، همچنین در گزارش او متن شهادت شاهدان روز غدیر که در آن مجلس حاضر بودند نیز ذکر شده است که شنیده خود در روز غدیر از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) را بیش از آنچه امام به آن استناد کردهاند نقل میکنند:
لَمَّا بَلَغَ عَلِیاً(علیه السلام) أَنَّ النَّاسَ یتَّهِمُونَهُ فِیمَا یذْکُرُهُ مِنْ تَقْدِیمِ النَّبِی(صلی الله علیه واله) وَتَفْضِیلِهِ عَلَی النَّاسِ قَالَ أَنْشُدُ اللَّهَ مَنْ بَقِی مِمَّنْ لَقِی رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه واله) وَ سَمِعَ مَقَالَتَهُ فِی یوْمِ غَدِیرِ خُمٍّ إِلَّا قَامَ فَشَهِدَ بِمَا سَمِعَ فَقَامَ سِتَّةٌ مِمَّنْ عَنْ یمِینِهِ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه واله) فَقَالُوا سَمِعْنَاهُ یقُولُ ذَلِکَ الْیوْمَ وَهُوَ رَافِعٌ بِیدَی عَلِی مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ وَأَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ» (ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه،ج2، ص289ـ 288).
قریب به سی سال پس از واقعه غدیر خم سال دهم هجرت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) روز
جمعهای در کوفه مصادف با رخداد غدیر، پس از گذشت پنج ساعت از روز در جمع مردم این شهر که برای نماز جمعه گردآمده بودند، خطبهای در معرفی غدیر ایراد فرمودند و پس از آن، خطبههای نماز جمعه را آغاز کردند.
ایشان در این خطبه از غدیر خم بهعنوان عید بزرگ مسلمانان یاد کردند و در حقیقت پایهگذار عید گرفتن در روز غدیر شخص امیرالمؤمنین(علیه السلام) است.
این خطبه را علی(علیه السلام) با ستایش و ثنای الهی آغاز کردند و با بیان عباراتی درباره توحید و خداشناسی به نبوت و ارتباط آن با توحید پرداختند؛ سپس بحث امامت و جایگاه والای آن را تبیین فرمودند و با ذکر این مقدمات بحث غدیر خم و گزارش جامعی از آن واقعه باشکوه را مطرح ساختند و در پایان نیز مردم را به اهمیت روز غدیر و آداب آن روز و لزوم عید گرفتن آن توسط مسلمانان توجه دادند (طوسی، مصباح المتهجد، ص752؛ سید بن طاووس، مصباح الزائر، ص154؛ مجلسی، بحارالانوار، ج94، ص113).
ایشان در وصف رسول خدا(صلی الله علیه واله) در این خطبه چنین فرمودند: رسول خدا به دلیل خصوصیات و صداقتش شایسته چنین مقام رفیعی بود و این مقام و منزلت نصیب کسانی نمیشود که متغیرالحال هستند و پیوسته دگرگون میشوند و رشته محبت و دوستی را پاس نمیدارند و در دام گمانها گرفتار میشوند.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) درباره ارتباط توحید، نبوت و امامت در ادامه فرمودند:
خداوند توحید را نمیپذیرد مگر با اعتراف به نبوت پیامبرش و هیچ دین و آیینی را نمیپذیرد مگر با پذیرش ولایت کسانی که به ولایتشان امر کرده است و زمینههای اطاعت خداوند فراهم نمیشود مگر با تمسک به عصمت الهی و عصمت اهل ولایت او.
و در این موضع به روز غدیر خم اشاره کردند:
«فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَی نَبِیهِ(صلی الله علیه واله) فِی یوْمِ الدَّوْحِ(1)مَا بَینَ بِهِ عَنْ إِرَادَاتِهِ فِی خُلَصَائِهِ وَ ذَوِی اجْتِبَائِهِ وَ أَمَرَهُ بِالْبَلَاغِ وَ تَرْکِ الْحَفْلِ بِأَهْلِ الزَّیغِ وَ النِّفَاقِ وَضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ» (مجلسی، بحارالانوار، ج94، ص115).
1) . یکی از نامهای پنجگانه روز غدیر و به معنای درختان پر شاخ و برگ است.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) پس از ختم ماجرای نهروان و اختلافاتی که رخ داد، بهصراحت نارضایتی خود از این مباحث را اعلام میکنند: «قَد تَفرغتم لِلسُّؤال عمّا لایعنِیکُم وَ هَذِهِ مصر قَد انفَتَحَت...» (بلاذری، انساب الاشراف، ص382؛ ابن قتیبة، الامامة و السیاسة، ج1، ص174).
پس از این خطابه به مردم وعده میدهند که در پاسخ به پرسشهایی که درباره حقانیت حکومت ایشان برای مردم به وجود آمده است نامهای بنویسند و حقایق را با آنان در میان بگذارند؛ امام به عبیدالله بن ابی رافع دستور دادند، ده تن از اصحاب وفادار و مورد اعتمادشان را دعوت کند؛ ابو رافع از امام میخواهند که این افراد را نام ببرند تا به خدمت ایشان دعوت شوند. علی(علیه السلام) نام ده تن ازجمله: اصبغ بن نباته، حارث همدانی و کمیل را میبرند، این افراد در محضر امام حاضر شدند و ایشان نامهای که وعده داده بودند را به این افراد میسپارند و تأکید میکنند که عبیدالله بن أبی رافع آن را هر جمعه بر مردم بخواند و شما حاضر باشید و اگر کسی بر آن ایرادی وارد کرد شما با کتاب خدا پاسخ دهید و انصاف را مراعات نمایید (طبری، المسترشد فی امامة امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص474؛ سید بن طاووس، کشف المحجة لثمرة المهجة، ص174ـ173؛ کاشانی، معادن الحکمة فی مکاتیب الائمة، ج1، ص34ـ33).
اما نامه امیرالمؤمنین(علیه السلام) به شیعیان اینگونه آغاز میشود: «بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِیم مِن عَبدِاللهِ علیٍّ امیرالمؤمنین إلی شیعَتِهِ مِنَ المُؤمِنِینَ وَ المُسلِمِینَ...» (همان). امام در این نامه نسبتاً طولانی به اختلاف بین قریش و انصار در انتخاب خلیفه اشاره میکنند و درباره حکومت سه خلیفه اول و نبودن شیوهای واحد برای انتخاب خلیفه با مردم سخن میگویند:
«فَلَو کَانَ هَذا حقّاً لَم یخف علی الأنصار فَبایَعَهُ النّاس عَلی الشُّوری ثُمَّ جَعَلَهُ ابوبکر لِعُمَرَ بِرأیِهِ خاصّه ثم جَعَلَها عُمَر بِرأیِهِ شُوری بَینَ سِتَّة فهذا العَجَبَ مِن اختِلافِهم ...» (طبری، همان؛ سید بن طاووس، همان، ص178؛ کاشانی، همان، ص40).
امام در ادامه نامه به وجه مشترک حکومت هر سه خلیفه که حذف امام از دایره حکومت و کنار راندن از مسائل سیاسی جامعه بود اشاره کردند سپس به حق ویژه خود برای حکومت و زمامداری مسلمانان اشاره نموده و جریان غدیر خم را شاهدی گویا بر این حق ذکر میکنند: «فَمَا جَازَ لِقُرَیشٍ مِنْ فَضْلِهَا عَلَیهَا بِالنَّبِی(صلی الله علیه واله) جَازَ لِبَنِی هَاشِمٍ عَلَی قُرَیشٍ، وَ جَازَ لِی عَلَی بَنِی هَاشِمٍ، بِقَوْلِ النَّبِی(صلی الله علیه واله) یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ: مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِی مَوْلَاهُ، إِلَّا أَنْ تَدَّعِی قُرَیشٌ فَضْلَهَا عَلَی الْعَرَبِ بِغَیرِ النَّبِی(صلی الله علیه واله)، فَإِنْ شَاءُوا فَلْیقُولُوا ذَلِکَ» (سید بن طاووس، همان، ص178؛ کاشانی، همان).
الف. امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کلامی مبسوط هفتاد فضیلت خویش را برمیشمارند که یکی از آن فضائل جریان غدیر خم است. ایشان در مقدمه سخن خود میفرماید:
یاران امین از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه واله) میدانند که در میان آنان کسی نیست که از فضیلت و امتیازی برخوردار باشد مگر آنکه من نیز با او شریکم و بلکه حائز رتبه بالاتری هستم، اما من هفتاد فضیلت خاص و امتیاز و ویژه دارم که هیچکدام از اصحاب رسول خدا در آنها با من شریک نیست (صدوق، الخصال، ص572؛ مجلسی، بحارالانوار، ج31، ص432؛ محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج7، ص256).
سپس حضرت یکان یکان این امتیازات را برمیشمارند تا اینکه در پنجاه و یکمین فضیلتی که برای خود نقل میکنند به واقعه غدیر اشاره دارند: فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صأَقَامَنِی لِلنَّاسِ کَافَّةً یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ فَقَالَ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ فَبُعْداً وَ سُحْقاً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (همان).
ب. سُلیم بن قیس نقل میکند در مجلسی با حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) شرکت داشتم؛ مردی از حضرت خواست تا بهترین فضیلتی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) درباره ایشان فرمودهاند را نقل کنند؛ امیرالمؤمنین(علیه السلام) بهترین فضیلت را ابلاغ امر ولایت به ایشان در روز غدیر خم و حدیث منزلت اظهار کردند و اینگونه فرمودند: نَصْبُهُ إِیای بِغَدِیرِ خُمٍّ، فَقَامَ لِی بِالْوَلَایةِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِأَمْرِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی. وَ قَوْلُهُ «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی» (الهلالی، کتاب سُلیم، ج2، ص903؛ کلینی، الکافی، ج8، ص344).
روایتی از میثم تمار است که میگوید: در بازار مشغول به کار خود بودم که اصبغ بن نباته آمد و گفت: سخنی از امیرالمؤمنین(علیه السلام) شنیدم که برایم بسیار سنگین بود، پرسیدم: چه شنیدهای؟ گفت: شنیدم که امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرمود: حدیث ما اهلبیت دشوار و بسیار و مشکل است و آن را تحمل نمیکند (نمیپذیرد) مگر ملائکه مقرب و یا پیامبران مرسل و یا بندگانی که خداوند دلهایشان را با ایمان آزموده است.
میثم در ادامه نقل میکند که شتابان به حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسیدم و آنچه را که از اصبغ شنیده بودم نقل کردم و تعجب توأم با نگرانی خود را با حضرت در میان گذاشتم، آن مجلس تا جایی پیش رفت که امیرالمؤمنین(علیه السلام) با اشاره به روز غدیر آن را نیز از مواردی برشمردند که مؤمنین نتوانستند سخن رسول خدا را تحمل کنند:
«وَ أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَنَبِینَا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ(صلی الله علیه واله) أَخَذَ بِیدِی یوْمَ الْغَدِیرِ فَقَالَ(صلی الله علیه واله) مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ فَهَلْ رَأَیتَ الْمُؤْمِنِینَ احْتَمَلَ ذَلِکَ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُمُ اللَّهُ مِنْهُمْ أَلَا فَأَبْشِرُوا ثُمَّ أَبْشِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ خَصَّکُمْ بِمَا لَمْ یخُصَّ بِهِ الْمَلَائِکَةَ وَالنَّبِیینَ وَالْمُؤْمِنِینَ بِمَا احْتَمَلْتُمْ مِنْ أَمْرِ رَسُولِ اللهِ» (فرات کوفی، تفسیر فرات کوفی، ص56؛ مجلسی، بحارالانوار، ج37، ص234).
د. حارث از حضرت علی(علیه السلام) درباره واقعه غدیر و دعای پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) چنین نقل میکند که حضرت فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه واله) در روز غدیر دست مرا گرفت و اینچنین دعا نمود: «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ أحِب مَن أحبَّهُ وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» (طبری، بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، ص166؛ مجلسی، بحارالانوار، ج37، ص168).
هـ . حضرت علی(علیه السلام) در کلامی از وصایای رسول خدا(صلی الله علیه واله) به خودشان سخن میگویند، یکی از وصایای ایشان است که اگر علی(علیه السلام) یاورانی داشتند که از ایشان حمایت کنند برای گرفتن حق خود قیام کنند سپس به اتمام حجت بر مردم در روز غدیر اشاره میکنند: «فَإِنِّی قَدْ أَخَذْتُ لَکَ الْعَهْدَ یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ بِأَنَّکَ خَلِیفَتِی وَ وَصِیی وَأَوْلَی النَّاسِ بِالنَّاسِ مِنْ بَعْدِی فَمَثَلُکَ کَمَثَلِ بَیتِ اللَّهِ الْحَرَامِ یأْتُونَکَ النَّاسُ وَلَا تَأْتِیهِمْ» (شیخ حر عاملی، اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج3، ص116؛ مجلسی، بحارالانوار، ج90، ص15).
بنا به اسناد شانزدهگانهای که از منابع روایی و تاریخی شیعه و اهل تسنن در احتجاج امیرالمؤمنین(علیه السلام) به رخداد غدیر و خطبه آن به دست آمد، روشن شد که خلاف تصور موجود و شبههای که صاحب تفسیر المنار مطرح ساخته است (رشید رضا، المنار، ص466)، نهتنها ایشان نسبت به بازپسگیری حق مسلّم خویش نسبت به جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) سکوت نکردهاند، بلکه در موارد متعدد و مواضع حساس و تأثیرگذار تاریخی پیش از خلافت ظاهری و پسازآن بهصورت شفاهی و مکتوب با یادآوری روز غدیر و استناد به کلام رسول خدا(صلی الله علیه واله) در آن روز، همگان را به عمل به فرمان الهی و دستور نبی مکرم اسلام دعوت کردهاند، برخی از این احتجاجها از اهمیت بیشتری برخوردار است، همچون استناد به غدیر سه روز پس از فقدان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) و هفت روز پسازآن، شورای خلافت و مجلسی که در زمان عثمان در جمع بسیاری از اصحاب رسولالله و مهاجر و انصار برگزار شد و همچنین خطبهای که در رحبه کوفه ایراد فرمودند و مهمتر آنکه در تمام این مواضع بنا به گزارش منابع، روایتگر این وقایع نهتنها سخنان ایشان در احتجاج به واقعه غدیر و یا خطبه آن از سوی افراد حاضر در آن جمع تکذیب نشد، بلکه تمام حاضران در آن جمع و یا تعدادی بیش از ده تن به صحت سخن ایشان شهادت دادهاند.
با اینوجود چنانکه گفته شد شبهاتی نیز درباره این واقعه تاریخی وجود دارد که نه زمانی دورتر از عصر پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) و رخداد غدیر که در زمان حیات ایشان به اراده کسانی که بنا به فرمایش امیرالمؤمنین(علیه السلام) سخن پیامبر را تاب نیاوردند ایجاد شد و تا عصر حاضر تنها چهره دگرگون ساخته است؛ چنانکه برخی همچون فخر رازی در تفسیرش وجوه متعددی از معنا را برای کلمه «مولی» ذکر میکند تا عبارت «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» پیامی جز دوست داشتن، توصیه و پیشنهادی بودنِ علی(علیه السلام) برای جانشینی رسول خدا نداشته باشد و یا ابن کثیر که با تحریف تاریخ، حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) را در غدیر خم
انکار کرده و ایشان را حاضر در یمن میداند و نه در غدیر خم (ابنکثیر، البدایة والنهایة، ج5، ص227)؛(1) شبهاتی از ایندست با استناد علی(علیه السلام) به روز غدیر و خطبه رسولالله نقش بر آب خواهد بست، چراکه هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد زمانی که افهام حاضران در روز غدیر از کلام پیامبر اکرم سفارش به دوستی و محبت و یا پیشنهاد ایشان برای خلافت علی(علیه السلام) را استنباط کرده است، ایشان بر خلاف این استنباط در میان عموم مردم از معین شدن تکلیف مسئله خلافت رسول خدا در غدیر سخن بگوید و از دیگران بخواهد که درستی سخنش را تأیید کنند و بدون هیچ مخالفتی، همگان صحت کلامش را تصدیق کنند.
این پرسش، هر ذهن عاری از بغضی را به خود مشغول میدارد که ـ بدون در نظر گرفتن آیاتی که در آن روز، قبل و بعد از خطابه پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) ـ آیا برای کسی که به دوستی و محبت او سفارش شده و یا غائب از آن رخداد است مجلس تهنیتگویی برگزار میگردد؟ درحالیکه منابع متعددی از اهل تسنن ماجرای تبریک و تهنیت گفتن افراد حاضر در غدیر بهویژه خلیفه دوم به حضرت علی(علیه السلام) را گزارش کردهاند. (برای نمونه: ن.ک: خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج8، ص84؛ خوارزمی، المناقب، ص156؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص36).
آنچه ارزش این اسناد و استنادات را فزونی میبخشد، به شاهد گرفتن حاضران در غدیر در بیشتر این اسناد است و حقیقت دیگری از پسِ تمام این اسناد رخ مینماید و آن اینکه علیرغم این احتجاجها و شهادتها باز هم حق امیرالمؤمنین(علیه السلام) در مسئله ولایتامری مسلمانان حتی پس از دوران امامت و خلافت ظاهریشان نادیده گرفته شد، چنانکه پس از نهروان نامهای خطاب به شیعیان مینویسند و به تبیین مسئله امامت برای ایشان میپردازند.
1) . برای آگاهی بیشتر از این شبهه و پاسخ آن ر.ک: علاءالمحدثین، جواد، «تلاش نافرجام در انکار نصب امام از یمن تا غدیر»، فصلنامه امامتپژوهی، شماره 5، ص287-257، بهار 1391.
ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، تحقیق: ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار احیاء الکتبالعربیه، 1378 ق/1959 م.
ابن أثیر، عزالدین، اسد الغابه فی معرفة الصحابة، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1415 ق.
ابن شهرآشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابیطالب، نجف، حیدریه، 1376 ق/1956 م.
سید ابن طاووس، علی بن موسی، کشف المحجة لثمرة المهجة، نجف، حیدریه، 1370 ق.
سید ابن طاووس، علی بن موسی، مصباح الزائر، قم، مؤسسة آل البیت^ لاحیاء التراث، 1417 ق.
ابن عساکر، علی بن حسن بن عبدالله، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق: علی شیروانی، بیروت، دارالفکر، 1415 ق/1995 م.
ابی یعلی، احمد بن علی بن المثنی، مسند ابی یعلی، تحقیق: ظهیرالدین عبدالرحمن، بیروت، دارالفکر، 1422 ق/2002 م.
المغازلی، ابی الحسن علی بن محمد الواسطی، مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب، تحقیق: ابی عبدالرحمن ترکی بن عبدالله الرادعی، صنعاء، دارالآثار، 1424 ق/2003 م.
احمد بن محمد ابن حنبل، المسند، داراحیاء التراث العربی، بیروت، الطبعة الثالثة، 1415.
البناء، احمد عبدالرحمن، الفتح الربانی ترتیب مسند احمد بن حنبل الشیبانی، قاهره، مصر، دارالشهاب، [بیتا].
بلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، انسابالاشراف، تحقیق: محمدباقر محمودی، بیروت، لبنان، اعلمی، 1394 ق.
جوینی خراسانی، ابراهیم بن محمد، فرائد السمطین فی فضائل المرتضی والبتول والسبطین والائمة من ذریتهم^، تحقیق: باقر محمودی، بیروت، مؤسسه محمودی، 1398 ق/1978 م.
حاکم نیشابوری، محمد بن محمد، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق: یوسف مرعشلی، بیروت، دارالمعرفه، 1406 ق.
حر عاملی، محمد بن حسن، اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، بیروت، اعلمی، 1425 ق.
الحنفی، احمد بن سلمه، مشکل الآثار، تصحیح: محمد عبدالسلام شاهین، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415 ق/1995 م.
خطیب بغدادی، ابوبکر احمد بن علی، تاریخ بغداد، تحقیق: عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1417 ق/1997 م.
خوارزمی، موفق بن احمد، المناقب، تحقیق: مالک محمودی، قم، نشر اسلامی، 1411 ق.
ابن کثیر، اسماعیل، البدایة والنهایة، تحقیق: علی شیری، بیروت، داراحیاءالتراث العربی، 1408ق.
ابن کثیر، اسماعیل، السیرة النبویة (سیره ابن کثیر)، تحقیق: محمد المتعصم بالله البغدادی، چاپ دوم، بیروت، دارالکتب العربی، 1420 ق/ 1999 م.
ابن قتیبه، ابومحمد عبدﷲ بن مسلم، الامامة و السیاسة (تاریخ خلفاء)، قم، انتشارات شریف رضی، 1371 ش/1413 ق.
فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1420 ق.
رشید رضا، محمد، تفسیر القرآن الحکیم (المنار)، چاپ دوم، بیروت، دارالفکر، 1393 ق.
81 .سبط ابن جوزی، یوسف بن فرغلی، تذکرة الخواص من الأمة فی خصائص الأئمة، بیروت، مؤسسة اهلالبیت، 1981 م.
سیوطی، جلالالدین بن عبدالرحمن، تاریخ الخلفاء، تحقیق: محمد محییالدین عبدالحمید، بیروت، المکتبة العصیریه، 1422 ق/2001 م.
شافعی، کمالالدین بن طلحه، مطالب السوؤل فی مناقب آل الرسول، تحقیق: ماجد بن احمد العطیه، بیروت، مؤسسة ام القری لتحقیق و النشر، 1420 ق.
صدوق، محمد بن علی بن حسین بن بابویه، الخصال، تصحیح و تعلیق: علیاکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1413.
صدوق، محمد بن علی بن حسین بن بابویه، کمال الدین و تمام النعمة، تحقیق و تصحیح: علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1405 ق.
طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، تحقیق: سید محمدباقر الخرسان، بیجا، دار نعمان، 1386.
طبری، محمد بن ابی القاسم، بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، قم، مؤسسه نشر اسلامی، 1420 ق.
طبری، محمد بن جریر، المسترشد فی امامة امیرالمؤمنین×، تحقیق: احمد محمودی، قم، مؤسسه الثقافة الاسلامیة لکوشانبور، 1415.
طوسی، محمد بن حسن، الأمالی، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیة مؤسسة البعثة، قم، دارالثقافه، 1414 ق.
طوسی، محمد بن حسن، مصباح المتهجد، بیروت، مؤسسة فقه الشیعه، 1411 ق/1991 م.
علاءالمحدثین، جواد، تلاش نافرجام در انکار نصب امام از یمن تا غدیر، فصلنامه امامتپژوهی، شماره 5، بهار 1391.
فرات کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات کوفی، تحقیق: محمد الکاظم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1410 ق.
قندوزی حنفی، ابراهیم، ینابیع المودة، تصحیح: علاءالدین اعلمی، بیروت، اعلمی، 1418 ق/1997 م.
کاشانی، محمد بن محسن بن مرتضی، معادن الحکمة فی مکاتیب الائمة، تهران، کتابخانه وزیری یزد، 1388 ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تصحیح و تعلیق: علیاکبر غفاری، چاپ سوم، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1388 ق.
گنجی شافعی، محمد بن یوسف، کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب، تحقیق: محمد هادی امینی، بیروت، شرکة الکتبی، 1413 ق/1993 م.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدرر الأخبار الائمة الاطهار، چاپ دوم، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ق/1983 م.
محدث نوری، حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط الوسائل، تحقیق: مؤسسة آل البیت، بیروت، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، 1408 ق/1987 م.
مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجواهر، قم، انتشارات رضی، 1380 ش.
مفید، محمد بن محمد بن نعمان العکبری، الارشاد، تحقیق: مؤسسة آل البیت لتحقیق التراث، بیروت، دارالمفید، 1414.
نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، تحقیق: علی اکبر غفاری، تهران، مکتبة صدوق، 1411.
هلالی، سلیم بن قیس، کتاب سُلیم، تحقیق: محمد باقر انصاری زنجانی، قم، الهادی، 1405.
هندی، متقی بن حسام الدین، کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال، تحقیق: شیخ بکری حیانی، شیخ صفوه السقا، بیروت، مؤسسة الرساله، چاپ پنجم، 1405 ق/1985 م.
هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1408 ق.
رحیم صبور(1)
1) . دانشجوی سطح چهار دارالاعلام لمدرسة اهلالبیت(علیهم السلام)، rahim.saboor63@gmail.com
برخی از وهابیان بر این باورند که اندیشههای ابنتیمیه با اهلبیت از جمله امام علی(علیه السلام) همسو و در یک راستا و در نتیجه ابنتیمیه پیرو حقیقی و محب اهلبیت و امام علی(علیهم السلام) است. از جمله این اعتقادات، مسئله واسطهگری است که معتقدند ابنتیمیه عقیدهای چون امام علی(علیه السلام) دارد. لذا نه تنها ابنتیمیه مخالف امام علی(علیه السلام) نیست بلکه با امام همعقیده و همسو و محب وی میباشد. در این تحقیق با استفاده از روش توصیفی ـ تحلیلی به بررسی سخنان ابنتیمیه پرداخته شد و ادعای خلاف آن ثابت گردید. از نتایج تحقیق میتوان به این نکات اشاره کرد: نخست اینکه تفسیر ابنتیمیه از سخنان امام علی(علیه السلام) تفسیری یکطرفه و بدون در نظر گرفتن دیگر نصوص دینی و فرمایشات حضرت است. دوم اینکه ابنتیمیه در نوشتههای خود، دشمنی خویش را صراحتاً نسبت به امام علی(علیه السلام) اعلام نموده است. لذا به صرف استناد برخی از احتمالات، بدون مستند علمی و مدرک صحیح نمیتوان ادعای مذکور را ثابت نمود.
کلیدواژهها: امام علی، ابنتیمیه، عقاید، انطباق، توسل.
علمای وهابی در رد عقاید مسلمانان اعم از اهل سنت و شیعه، کتب و مقالات متعددی نگاشته و سعی در اثبات حرمت و یا شرک بودن اعمال ایشان دارند. چنانچه در برخی مواقع سعی در همسو دانستن خود با افکار اهلبیت(علیهم السلام) و دوری علمای اسلام از اندیشه اهلبیت(علیهم السلام) دارند. از جمله کتبی که به صورت فارسی جهت اثبات هر دو مدعا
نگاشته شده، کتابی به نام انطباق عقاید ابنتیمیه با امام علی(علیه السلام) است. نویسنده در این کتاب سعی در اثبات همسویی عقاید امام علی(علیه السلام) با ابنتیمیه در مسائلی از قبیل توسل، طلب شفاعت و غیر آن دارد؛ در حالیکه ابنتیمیه برخلاف عموم مسلمین در مسئله توسل و طلب شفاعت، معتقد است واسطهگری، عملی مشرکانه و حرام است. نویسنده مدعی است که امام علی(علیه السلام) نیز مخالف واسطهگری از قبیل طلب شفاعت و غیر آن بوده، چنانچه ابنتیمیه نیز همین دیدگاه را دارد. در نتیجه امام علی(علیه السلام) و ابنتیمیه همسو و شیعه در مقابل امام علی(علیه السلام) و دشمن ایشان است و ابنتیمیه به عنوان دوست اهلبیت(علیهم السلام) قرار میگیرد. لزوم پاسخگویی به چنین شبهاتی جهت جلوگیری از مصادره اهلبیت و زیر سؤال بردن عقاید شیعه از اهم مسائلی است که محققان شیعه باید به آن بپردازند تا در نتیجه، جلوی چنین انحرافاتی گرفته شود. در این تحقیق با رویکرد توصیفی ـ تحلیلی با منابع کتابخانهای به ذکر ادعای نویسنده و بررسی آن و در نهایت با بیان شواهدی از عدم همسویی ابنتیمیه با امام علی(علیه السلام) بلکه دشمنی وی با ایشان مورد واکاوی قرار میگیرد.
در زمینه تطبیق دیدگاههای امام علی(علیه السلام) و ابنتیمیه کتابهایی به نگارش درآمده است که از مهمترین این آثار میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
ـ ابنتیمیه و الامام علی، سید علی المیلانی، مرکزالابحاث العقایدیه، [بیجا]، [بیتا].
ـ انطباق عقاید ابنتیمیه با علی(علیه السلام)، علی حسین امیری، [بیجا]، [بینا]، [بیتا].
ـ دشمنی ابنتیمیه با امام اهلبیت(علیهم السلام)، علی اصغر رضوانی، مؤسسه فرهنگی هنری مشعر، تهران، چاپ دوم، 1391ش.
البته قابل ذکر است که نویسنده مقاله مذکور، تحقیقی به شیوه مقایسهای در این مسئله خاص نیافت، لذا این مسئله اهمیت تحقیق را دو چندان میکند.
مدعا و ادله مولّف در همخوانی عقیده امام علی(علیه السلام) و ابنتیمیه در واسطه قرار دادن
نویسنده کتاب انطباق عقاید ابنتیمیه و امام علی(علیه السلام)، برای ادعای انطباق عقیده ابنتیمیه و امام علی(علیه السلام) در مورد نفی واسطهگری به سخنانی از امام استناد میکند که در ذیل به آن اشاره میشود:
ـ نهجالبلاغه، نامه 31: «خدایت برای تو واسطه و شفیع در دعا قرار نداده است» (شریف الرضی، نهجالبلاغة، ص399).
ـ خطبه 215 نهجالبلاغه، که حضرت در هنگام دعا فقط به خدا پناه برده است (همان، ص332).
وی در ادامه مینویسد: «شیخ الاسلام ابنتیمیه نیز واسطه قرار دادن در دعاها را قبول نداشته است. ولی شیعیان در دعاهای جعلی مفاتیحالجنان (بهتر است بگوییم: مفاتیحالجنون) هم به غیر خدا پناه میبرند و هم غیر خدا را دائم صدا میکنند و هم واسطه میآورند، پس شیعه، پیرو علی نیستند و فقط ادعا دارند.» او استدلال شیعه برای این عمل را چنین بیان میکند: «این امامان در پیشگاه خداوند دارای منزلت هستند و ما دعای خود را به آنها میگوییم و آنها هم به خداوند، و خدا دعای آنان را حتماً قبول میکند.» (امیری، انطباق عقاید ابنتیمیه با علی، ص12).
حضرت علی(علیه السلام) در قسمتی از وصیت خود به فرزندش امام حسن(علیه السلام) چنین میفرماید: «وَلَمْ یَجْعَلْ [بَینَهُ وَ بَینَکَ] بَینَکَ وَ بَینَهُ مَنْ یحْجُبُکَ عَنْهُ وَلَمْ یلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یشْفَعُ لَکَ إِلَیه» (شریف رضی، نهجالبلاغة، ص399)، یعنی قرار نداده خداوند بین تو و خودش کسی که مانع شود تو را از او و پناه نداده تو را به سوی کسی که شفاعت کند برای تو به سوی او.
از آنجایی که در مورد شفاعت ادله فراوانی وجود دارد، نفی شفاعت امکان ندارد. به عنوان نمونه، آیه 255 سوره بقره که خداوند میفرماید: {مَن ذَا الَّذِی یَشفَعُ عِندَهُ اِلَّا بِاذنِهِ}، یعنی کسی شفاعت نمیکند نزد او مگر به اذن خدا. و اگر آیات یا روایاتی به ظاهر در مورد
نفی شفاعت آمده، باید آن را با در نظر گرفتن سایر آیات و روایات معنا کرد. بهعنوان مثال، در قرآن آمده است: {یَوْمٌ لا بَیْعٌ فِیهِ وَلا خُلَّةٌ وَلاشَفاعَةٌ} (بقره/254)؛ «روزی که در آن نه خرید و فروشی است، نه رابطه دوستی و نه شفاعتی وجود دارد». با در نظر گرفتن سایر آیات، معلوم میشود مراد از شفاعت در این آیه و آیات مشابه آن، شفاعت مستقل و خارج از اذن الهی است و کسی در آن روز، مستقل در شفاعت نیست. پس شفاعت برای غیر خدا هست، اما با اذن خدا.
با توجه به مطلب فوق، مراد امام علی(علیه السلام) از عبارت «ولم یلجئک إلی من یشفع لک إلیه»، خداوند تو را مجبور به برگزیدن شفیع نکرده است؛ نه نهی و منع از شفاعت است و نه نفی آن. اما اینکه مراد آنحضرت از این عبارت چیست؟ چند احتمال در معنای کلام حضرت وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
منظور امام از شفیعی که در این خطبه مورد نفی واقع شده است؛ شفیعی است که در شفاعت، جنبه استقلالی داشته باشد. به بیان دیگر؛ خداوند تدبیر و سرپرستی کاری را به صورتی که مستقل در عمل باشد به کسی واگذار نکرده است. نظیر بیانی که امام سجاد(علیه السلام) در دعای ابوحمزه ثمالی دارند و به درگاه خداوند عرضه میدارند: «الْحَمْدُلِله الَّذِی وَکَلَنِی إِلَیْهِ فَأَکْرَمَنِی وَلَمْ یَکِلْنِی إِلَی النَّاسِ فَیُهِینُونِی» (طوسی، مصباحالمتهجّد و سلاحالمتعبّد، ج2، ص582)؛ «حمد از آن خدایی است که با واگذاری کاریهای من به خودش و به عهده گرفتن امور من، مرا تکریم و احترام کرده است و کارهای مرا به دیگران واگذار نکرده، تا آنها مرا بیاحترامی کنند و از ارزش و احترام من بکاهند.» پس حضرت امیرالمؤمنین در راستای آیات نافی شفاعت است.
منظور امام علی(علیه السلام) از نفی واسطه، واسطه و شفیعی است که حاجب و مانع از ارتباط مستقیم خلق با خالق باشد؛ همچون دربان پادشاهی که مانع ارتباط بلاواسطه مردم عادی با پادشاه میگردند و مردم جهت بیان تقاضاهای خود میبایست آن را به همین واسطه بیان کنند تا در نتیجه به پادشاه منتقل گردد. به عبارت دیگر؛ آنچه در فرمایش حضرت نفی شده
است، شفاعتهای رایج میان مردم است. شاهد و گواه بر اینکه منظور امام علی(علیه السلام) نفی اینگونه شفیع است، سخنان آن حضرت قبل از این عبارت است. ایشان میفرماید: «وَاعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ وَتَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَةِ وَأَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَتَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ وَلَمْ یَجْعَلْ [بَیْنَهُ وَبَیْنَکَ] بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ وَلَمْ یُلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْه» (شریفرضی، نهجالبلاغة (صبحی صالح)، ص399)؛ آگاه باش آنکه خزائن آسمانها و زمین در اختیار اوست به تو اجازه دعا داده، و اجابت آن را ضمانت نموده، و دستور داده از او بخواهی تا ببخشد، و رحمتش را بطلبی تا رحمت آرد، و بین خودش و تو کسی را حاجب قرار نداده و تو را مجبور به توسل به واسطه ننموده است».
با این بیان، روشن گردید که نفی شفیع به یکی از این دو معنا (مستقل یا حاجب و مانع) مستلزم نفی شفاعت پیامبر و اهلبیت(علیهم السلام) نیست؛ زیرا پیامبر و اهلبیت(علیهم السلام) نه مستقل هستند و نه مانع و حجاب از رسیدن انسانها به خداوند؛ بلکه فقط خداوند متعال، موجود مستقل است و غیر خداوند همه وابسته به او هستند. چنانکه واگذاری کاری از سوی خداوند به شخص یا اشخاص، به معنای برکناری خداوند و حاجب و مانع بودن واسطه نیست.
بنابراین پیامبر و اهلبیت(علیهم السلام) و یا هر کسی که به اذن خداوند شفاعت میکند، در حقیقت خداوند است که شفاعت میکند، پس نه شفاعت به صورت مستقل مطرح است و نه شفیعی که حاجب و مانع باشد (بحرانی، شرح نهجالبلاغه، ج5، ص47ـ 48).
با توجه به احتمالاتی که در معنای این قسمت از نامه 31 میرود، دیگر جایی برای سوء برداشت از کلام امام نیست و نمیتوان به این فقره از کلام حضرت برای نفی شفاعت استناد کرد.
در جواب از این قسم باید گفت اینکه امام خداوند را مورد خطاب مستقیم خود قرار میدهد، نمیتواند بهعنوان دلیلی بر نفی واسطهگری باشد. نهایت اینکه عمل حضرت، یکی از روشهای خواندن و تقاضا نمودن از خداوند که عبارت است از خواندن بیواسطه،
را اثبات میکند؛ اما آیا اثبات یک روش برای خواندن خداوند به معنای نفی دیگر راهها و روشها (واسطهگری) است؟ یا باید برای صحت و سقم دیگر راهها دست به دامن روایات و آیات و سیره پیامبر و معصومین شد!؟ از آنجایی که واسطهگری از سلف و صحابه رسول، و در برخی روایات صحیحالسند اثبات شده است. لذا بسیار بعید است که بتوان با دو فقره از کلام امام علی(علیه السلام) که قابل توجیه است، به مطلبی که آیات قرآن، روایات و سیره سلف بر آن دلالت دارد، ردیه زد و آن را مورد اشکال قرار داد. و بعد از آن، مسئلهای به اهمیتِ تکفیر بر آن بار نمود.
برای روشن شدن فرق دیدگاه امام علی و اهلبیت(علیهم السلام) با ابنتیمیه در مسئله واسطهگری، کافی است نگاهی به ادله مثبته واسطهگری از دیدگاه حضرات(علیهم السلام) انداخت. تا در نتیجه، روشن شود که عقیده ابنتیمیه نه تنها همراستا با امام علی(علیه السلام) نیست؛ بلکه وی در جهت مخالف با اندیشه و عقیده حضرت و بلکه بالاتر، خلاف آیات شریفه قرآن حرکت کرده است.
همانطور که بیان شد، کلام حضرت یک روش از خواندن و درخواست را اثبات مینماید و در این کلام به دیگر روشها متعرض نشده است. باید دید آیا در دیگر فرمایشات حضرت یا دیگر معصومین یا صحابه پیامبر’ که مورد تأیید مستشکل است، کلامی بر اثبات یا رد واسطهگری وجود دارد یا خیر؟ قبل از بیان ادله، ذکر این مطلب لازم است که طلب شفاعت به معنای طلب دعا از پیامبر اکرم’ است یعنی ما از پیامبر خدا’ میخواهیم که برای ما دعا نماید (نیشابوری از قول مقاتل این معنا را برای شفاعت نقل میکند (نیشابوری، غرائبالقرآن، ج2، ص459، ذیل آیه 85 سوره نساء). لذا طلب شفاعت زیر مجموعه طلب دعا قرار میگیرد و از آنجایی که طلب دعا یک امر جایز و بلکه مستحب است، پس شفاعت هم یک امر جایز بلکه مستحب است (سبحانی، بحوث فی الملل والنحل، ج4، ص281). آیت الله
سبحانی چندین روایت از کتب حدیثی اهل سنت از جمله صحیح بخاری ذکر مینماید که شفاعت به معنای دعا نمودن است پس در نتیجه، طلب شفاعت به معنای طلب دعا میباشد (همان، ص282).
تنها نکتهای که در مورد طلب شفاعت میماند این است که آیا آیات و روایاتی در مورد طلب شفاعت داریم یا خیر؟ در ذیل به برخی از آیات و روایات در این زمینه اشاره میشود.
در قرآن برخی از آیات اثبات مینماید که طلب شفاعت در زمان حیات شفیع، هیچگونه اشکالی ندارد، مانند: آیه 64 سوره نساء که خداوند در این آیه، ستمکاران را امر میکند که به خدمت پیامبر اکرم’ رفته و از او طلب استغفار و دعا در جهت بخشش گناهان نمایند: {وَلَو أَنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُم جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرو اللّهَ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدوا اللّهَ تواباً رحیماً}؛ زمانی که آنها به خود ستم نمودند به خدمت تو بیایند و طلب استغفار نمایند از خدا، و پیامبر(صلی الله علیه واله) نیز برای آنها استغفار نماید، در این صورت خدا را توبهپذیر و مهربان مییابند».
آیه 97 و 98 سوره یوسف که در این دو آیه شریفه، به داستان طلب غفران نمودن فرزندان حضرت یعقوب از او پس از آن خطای بزرگ اشاره شده است که حضرت یعقوب نیز به آنها وعده استغفار را داد: {یا أبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إنّا کُنَّا خَاطِئِینَ قَالَ سَوفَ أسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی}؛ «گفتند: ای پدر! آمرزش گناهانمان را بخواه، بیتردید ما گنهکاریم.» (سبحانی، بحوث فی الملل والنحل، ج4،ص283).
از آیاتی که برای صحت طلب شفاعت از پیامبر’ بعد از حیات آن حضرت، قابل استفاده است آیه 64 سوره نساء میباشد که میفرماید: {وَلَو أَنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُم جَاءُوکَ
فَاسْتَغْفَرو اللّهَ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدوا اللّهَ تواباً رحیماً}، هر چند مصداق این آیه، زمان حیات است اما اطلاق لفظ «جَاءُوا» شامل حال ممات پیامبر هم میشود و از آنجایی که آیات قرآنی محدود به زمان و مکان نیستند لذا خدمت حضرت رسیدن و طلب استغفار نمودن تنها مربوط به زمان حیات ایشان نمیباشد.
روایات فراوانی در مورد طلب شفاعت در دنیا وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
در صحیح ترمذی آمده است که مالک بن انس از پیامبر’ طلب شفاعت نمود و خداوند به او وعده شفاعت داد: «عن أَنَسٍ أَنَّهُ قالَ: سَألتُ النَّبی أَن یشفَعَ لِی یومَ القیامةِ فَقالَ: أَنا فاعِلٌ. قُلتُ: فَأَینَ أَطلبُکَ؟ قالَ: ... عَلَی الصَّراطِ» (ترمذی، سنن الترمذی، ج4، ص199)، انس میگوید از رسول خدا درخواست طلب شفاعت در روز قیامت نمودم، پیامبر اکرم’ فرمودند: من این کار را انجام میدهم. انس عرض کرد کجا از شما طلب نمایم؟ حضرت فرمودند: روی پل صراط.
از مهمترین مسائلی که مورد انکار وهابیت است، مسئله شفاعتخواهی از شخصی است که از دنیا رفته است. برخی از آیاتی که به این مسئله دلالت داشت را در قسمت آیات آوردیم. در اینجا برخی از روایاتی که بر این امر دلالت میکند را ذکر میکنیم:
نویسنده به کلامی از حضرت استناد میکند که هیچگونه دلالتی بر نفی مسئله شفاعت ندارد، اما فرمایشاتی از حضرت که صریح در تأیید واسطهگری توسط حضرت امیر المؤمنان علی(علیه السلام) است را ندیده است یا نادیده گرفته است. در این حدیث به نقل از ابن
عباس، امام علی(علیه السلام) بعد از غسل دادن حضرت رسول’ به او چنین عرض میکند: «بأبی أنت وأُمی، اذکرنا عند ربک واجعلنا من بالک» (ابن عبدالله النمری القرطبی، التمهید لما فی الموطأ من المعانی والأسانید، ج2، ص162؛ الصالحی الشامی، سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیر العباد، ج12، ص299؛ زینی دحلان، الدرر السنیة فی الرد علی الوهابیة، ص89؛ شریف الرضی، نهجالبلاغه (صبحی صالح)، خطبه 235، ص355)؛ یعنی پدر و مادرم فدای تو باد، ما را نزد خداوند یاد کن و ما را در ذهن خودت بسپار.
این حدیث با صراحت تمام، دلالت بر واسطهگری دارد. آن هم بعد از وفات و از دنیا رفتن حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه واله). حال اگر این روایت را در کنار آن کلام حضرت بگذاریم که فقط خدا را میخواند، این نتیجه را میگیریم که حضرت خواندن خداوند را منحصر در خواندن بدون واسطه نمیداند؛ بلکه واسطهگری را نیز یکی از راهها میداند.
در این روایت نقل شده است که وقتی حضرت رسول، حیات دنیا را بدرود گفتند، ابوبکر به بالین حضرت آمد، پرده از روی صورت او برداشت، صورت او را بوسید و چنین گفت: «بأبی أنت وأُمی طبت حیاً ومیتاً واذکرنا عند ربک» (الباقلانی المالکی، تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل، ص488؛ سبحانی، بحوث فی الملل والنحل، ج4، ص288، نقل از السیرة الحلبیة، علی بن ابراهیم الحلبی، ج3، ص392)؛ یعنی پدر و مادرم فدای تو، پاکیزه زندگی کردی و پاکیزه از دنیا رفتی و ما را نزد پروردگارت یاد فرما.
این حدیث نیز بهطور صریح دلالت بر مسئله واسطهگری پیامبر صپس از وفات میکند؛ زیرا ابوبکر از پیامبر میخواهد که حضرت رسول’ واسطه شود و او را نزد خداوند یاد نماید.
نکته پایانی: محمد سند در کتاب الامامة الاهیة بیان میدارد: مسئله طلب شفاعت، استغاثه و... از مسائلی است که تا قبل از ابنتیمیه مورد اتفاق مسلمین بوده است، اما با روی کار آمدن ابنتیمیه مخالفت با این عقاید شروع شد (التمیمی (شیخ محمد سند)،
الامامة الاهیة، ج4، ص23ـ24)؛ یعنی تا قبل از ابنتیمیه اختلافی در این باره وجود نداشته است و این ابنتیمیه بوده است که با نواندیشی دینی، اسلام و عقاید اسلامی را نشانه گرفته است.
اینها برخی از آیات و روایاتی است که در مورد مسئله شفاعت و طلب شفاعت بیان شده است. با وجود این آیات و روایات که مسئله طلب شفاعت را تأیید کرده است و حتی خود حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به مسئله واسطهگری تصریح کردهاند، چگونه میتوان گفت که ایشان با ابنتیمیه در مسئله واسطهگری همعقیده هستند؟ و امام علی(علیه السلام) مانند ابنتیمیه واسطهگری را نفی میکند؟ نکته دیگر اینکه صِرف یکی بودن ابنتیمیه با حضرت علی(علیه السلام) در یک یا چند مسئله، دلالت بر پیروی ابنتیمیه از امام علی(علیه السلام) نمیکند، بلکه باید دید نظر ابنتیمیه در مورد امام علی و دیگر اهلبیت(علیهم السلام) چیست؟ تا در نتیجه روشن شود که ابنتیمیه با امام علی و دیگر اهلبیت(علیهم السلام) دارای عقایدی منطبق به هم هستند؟
برای آشنایی با دیدگاههای عالمان نسبت به حوادث و افراد، بهترین راه، واکاوی نوشتههای ایشان است. پس باید گفت برای اینکه بدانیم نظر ابنتیمیه نسبت به امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) چگونه بوده است، کافی است نگاهی به نظریات او در مورد امام علی و اهلبیت ایشان انداخت تا به خوبی دیدگاه وی نسبت به امام و خاندان ایشان روشن گردد. اگر شخصی منصف، فقط نگاهی به کتاب منهاجالسنة ابنتیمیه بیندازد، خواهد فهمید که دیدگاه او نسبت به امام علی(علیه السلام) یک دیدگاه منقصتی است. او سعی کرده است در این کتاب و لو با دروغ، بسیاری از فضایل امام علی(علیه السلام) را مورد خدشه قرار دهد و ایشان را از آن جایگاه به پایین آورد. در ذیل به برخی از این موارد اشاره میشود:
نسبت کفر به امام علی(علیه السلام) در دوران کودکی: «قبل أن یبعث الله محمداً(صلی الله علیه واله) لم یکن أحد مؤمناً من قریش لا رجل، ولا صبی، ولا امرأة، ولا الثلاثة، ولا علی. وإذا قیل عن الرجال: إنهم کانوا یعبدون
الأصنام، فالصبیان کذلک: علی وغیره. [فعلی کان یعبد الصنم فی صغره!!] وإن قیل: کفر الصبی لیس مثل کفر البالغ. قیل: ولا إیمان الصبی مثل إیمان البالغ. فأولئک یثبت لهم حکم الإیمان والکفر وهم بالغون، وعلی یثبت له حکم الکفر والإیمان وهو دون البلوغ، والصبی المولود بین أبوین کافرین یجری علیه حکم الکفر فی الدنیا باتفاق المسلمین» (ابنتیمیه، منهاجالسنة، ج8، ص285).
طبق بیان ابنتیمیه، قبل از بعثت پیامبر هیچکس مسلمان نبود؛ نه از قریش و نه از زن و مرد و کودک و نه آن سه خلیفه و نه امام علی(علیه السلام). در نگاه ابنتیمیه همه از جمله امام علی(علیه السلام) بتپرست بودند... .
بیعدالتی امام علی(علیه السلام) در حالی که حضرت از صحابه هستند و طبق مبنای خود ابنتیمیه باید قائل به عدالت ایشان باشد، اما دشمنی او با امام باعث انکار این مبنا شده است: «إن الرافضة تعجز عن إثبات إیمان علی وعدالته... فإن احتجوا بما تواتر من إسلامه وهجرته وجهاده، فقد تواتر إسلام معاویة ویزید وخلفاء بنیأمیة وبنیالعباس، وصلاتهم وصیامهم وجهادهم» (همان، ج2، ص62).
سهلانگاری امام علی(علیه السلام) در دشمنی و بغض کفار: «لَمْ یُعْرَفْ أَنَّ عَلِیاً کَانَ یُبْغِضُهُ الْکُفَّارُ وَالْمُنَافِقُونَ إِلَّا کَمَا یُبْغِضُونَ أَمْثَالَهُ، بِخِلَافِ عُمَرَ فَإِنَّهُ کَانَ شَدِیداً عَلَیهِمْ» (همان، ج7، ص461).
انکار فضیلتهای امام در غزوات پیامبر(صلی الله علیه واله) (همان، ج8، ص91ـ98).
انکار بسیاری از روایاتی که به صورت متواتر از اهل سنت و شیعه در شأن امام علی(علیه السلام) وارد شده است. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره میشود:
الف) انکار شأن نزول آیه 12 سوره مبارکه الحاقة: {لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیها أُذُنٌ واعِیةٌ}؛ «تا آن را برای شما مایه تذکر و بیداری قرار دهیم و گوش شنوا آن را [بهعنوان مایه عبرت و تذکر] حفظ کند». در آیات پیش از آیه 12، به نابودی قوم نوح و رهایی گروندگان به نوح اشاره دارد و در این آیه میگوید: این نابودی و نجات را وسیله عبرت و تذکری برای شما قرار دادیم تا «گوشهای شنوا» آن را دریابد و بفهمد. مفسران شیعه و سنی، در ذیل این آیه گفتهاند: حضرت رسول(صلی الله علیه واله) پس از نزول این آیه، خطاب به امام علی(علیه السلام) فرمود: ای
علی! از خدا خواستهام که گوش تو را «واعیه» (شنوا) گرداند و علی(علیه السلام) گفت: پس از آن، هرگز چیزی را فراموش نکردم (مجلسی، بحارالأنوار، ج35، ص326).
ابنتیمیه مینویسد: این حدیثی است موضوع و جعلی: «إنه حدیث موضوع باتفاق أهل العلم» (ابنتیمیه، منهاجالسنة، ج7، ص522)؛ در حالیکه این حدیث در بسیاری از کتب اهل سنت موجود است از جمله؛ تفسیر طبری، مسند بزار، مسند سعید بن منصور، تفسیر ابن ابی حاتم، تفسیر ابن المنذر، تفسیر فخر رازی، تفسیر زمخشری و بسیاری دیگر از کتب تفسیری (میلانی، ابنتیمیه والامام علی، ص13ـ14).
تضعیف حدیث «أنا مدینة العلم وعلی بابها». ابنتیمیه حدیث باب علم را نیز مورد تضعیف قرار داده است و آن را در زمره احادیث موضوعه قرار میدهد: «أَضْعَفُ وَأَوْهَی، وَلِهَذَا إِنَّمَا یُعَدُّ فِی الْمَوْضُوعَاتِ»؛ در حالیکه این حدیث توسط بسیاری از بزرگان اهل سنت نقل شده و آن را مورد توثیق خود قرار دادهاند (از جمله افرادی که این حدیث را ذکر کردند عبارتند از: 1.یحیی بن معین. 2.احمد بن حنبل. 3. الترمذی. 4. البزار. 5. ابن جریر الطبری. 6.الطبرانی. 7. ابوالشیخ. 8. ابن بطة. 9. الحاکم. 10. ابن مردویه. 11. أبو نعیم. 12. ابومظفر السمعانی. 13. البیهقی. 14. ابنالاثیر. 15. النووی. 16. العلائی. 17. المزی. 18. ابنحجر العسقلانی. 19. السخاوی. 20. السیوطی. 21. السمهودی. 22. ابنحجر المکی. 23. القاری. 24. المناوی. 25. الزرقانی (همان، ص13ـ14).
رد حدیث «أقضاکم علی». او مینویسد: «فهذا الحدیث لم یثبت، ولیس له إسناد تقوم به الحجة... لم یروه أحد فی السنن المشهورة، ولا المساند المعروفة، لا بإسناد صحیح ولا ضعیف، وإنمایروی من طریق من هو معروف بالکذب (ابنتیمیه، منهاجالسنة، ج7، ص5112ـ513)؛ این حدیث ثبت نشده است و برای او سند قابل اعتنایی نیست و در هیچیک از کتاب معتبره ذکر نشده است؛ چه به صورت صحیح و چه به صورت ضعیف». در حالیکه این حدیث را بخاری در صحیح خود آورده است (بخاری، صحیح بخاری، جزء6، ص19، بَابُ قَوْلِهِ: «مَا نَنْسَخْ مِنْ آیةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَیرٍ مِنْهَا»، حدیث 4481). همچنین این حدیث در برخی از کتب دیگر اهل
سنت نیز نقل شده است (نسائی، ابن انباری، بیهقی در دلائل النبوة، ابن سعد در الطبقات، احمد بن حنبل در مسندش، ابن ماجه در سنن خود و موارد دیگر (میلانی، ابنتیمیه و الامام علی، ص13ـ14).
انکار حدیث «علی مع الحق والحق مع علی». ابنتیمیه مینویسد حدیث مذکور در هیچیک از کتب به صورت صحیح و یا ضعیف نقل نشده است و این دروغی است که به پیامبر’ اسناد داده شده است: «من أعظم الکلام کذباً وجهلاً، فإن هذا الحدیث لم یروه أحد عن النبی’، لا بإسناد صحیح ولا ضعیف، فکیف یقال: إنهم جمیعاً رووا هذا الحدیث؟ وهل یکون أکذب ممن یروی عن الصحابة والعلماء أنهم رووا حدیثاً، والحدیث لایعرف عن واحد منهم أصلاً، بل هذا من أظهر الکذب» (ابنتیمیه، منهاجالسنة، ج4، ص238ـ 239)، در حالیکه این حدیث را امام علی(علیه السلام) که صحابه هستند نقل کرده است. ترمذی این حدیث را در صحیح خود و حاکم نیز در المستدرک نقل کرده است. همچنین طبرانی، ابوبشر دولابی، خطیب بغدادی و ابن عساکر این حدیث را از امسلمه نقل کردهاند. علاوه بر اینکه حدیث مذکور از طرق دیگری از جمله عایشه هم نقل شده است (میلانی، ابنتیمیه و الامام علی، ص27ـ 28). حال با این وجود آیا میتوان این حدیث را انکار کرد و آیا این انکارهای بیاسناد، از دشمنی با امام علی(علیه السلام) نمیباشد؟ مخالفت امام علی(علیه السلام) با نصوصی از قرآن کریم و روایات نبوی: ابنتیمیه دشمنی خود با امام علی(علیه السلام) را به رد فضائل بسنده نمیکند، بلکه پا را فراتر گذاشته و ایشان را به جعل شرعیات و مخالفتش با شرع متهم میکند. او مینویسد: «له فتاوی کثیرة تخالف النصوص من الکتاب والسنة»؛ «برای امام علی(علیه السلام) فتواهایی است که مخالف با کتاب و سنت است» (ابنتیمیه، منهاجالسنة، ج7، ص502).
انکار آیاتی که در مورد فضیلت حضرت نازل شده است. در ذیل به برخی از این موارد اشاره میشود:
الف) تکذیب آیه {إنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ ورسولهُ} (مائده/55). ابنتیمیه احادیثی که اثبات
میکنند این آیه در مورد امام علی(علیه السلام) نازل شده است را به صراحت رد میکند و چنین مینویسد: «وقد وضع بعض الکذابین حدیثاً مفتری أن هذه الآیة نزلت فی علیٍّ لما تصدق بخاتمه فی الصلاة، وهذا کذب بإجماع أهل العلم بالنقل، وکذبه بین من وجوه کثیرة» (ابنتیمیه، منهاجالسنة، ج2، ص30)، در حالیکه حدیث مذکور توسط عبد الرزاق، عبد بن حمید، ابن جریر الطبری، ابوالشیخ و ابن مردویه از ابن عباس، همچنین ابن ابیحاتم، ابوالشیخ، ابن عساکر از سلمة بن کهیل نقل کردهاند و از راویان این خبر، افرادی همچون طبرانی، ثعلبی، ابن جوزی، محب طبری، هیثمی و متقی هندی است، همچنانکه این روایت را در کتب تفسیری مفسرینی همچون فخر رازی، بغوی، نسفی، قرطبی، بیضاوی، ابیالسعود العمادی و شوکانی میتوان دید (میلانی، ابنتیمیه و الامام علی(علیه السلام)، ص22ـ23). حال با این وجود آیا جای انکار چنین حدیثی است؟ انکار بسیاری دیگر از روایات و آیاتی که در فضیلت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نازل شده است از جمله، حدیث برادری و اخوت امام علی(علیه السلام) و پیامبر’: «...فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ’: أَنْتَ أَخِی فِی الدُّنْیا وَالآخِرَةِ» (ترمذی، سنن ترمذی، ج6، ص80، ح3720) و حدیث یومالدار، که ابنتیمیه حدیث را دروغ و از احادیث مجعوله میداند: «هذا الحدیث کذب عند أهل المعرفة بالحدیث، فما من عالم یعرف الحدیث إلا وهو یعلم أنه کذب موضوع» (ابنتیمیه، منهاجالسنة، ج7، ص302). این حدیث در مورد دعوت پیامبر از اقوام خود در بیان رسالت و پیامبریاش میباشد که طبق آن، وقتی که پیامبر رسالت خود را به اقوام بیان کرد و برای ادامه کار، یار و یاور خواست، کسی جزء علی داوطلب یاریرساندن به پیامبر نشد. افراد بسیاری از علمای اهل سنت این حدیث را بیان کردهاند از جمله؛ ابن إسحاق، الطبری، الطحاوی، ابن أبیحاتم، ابن مردویه، ابونعیم الاصفهانی، الضیاء المقدسی، المتقی الهندی، سیوطی و بیهقی نیز این حدیث را نقل کردهاند (میلانی، ابنتیمیه و الامام علی، ص37ـ 38) و بسیاری دیگر از احادیث فضایل امام علی(علیه السلام) که در کتب اهل سنت آمده و سند آن مورد تأیید است را رد کرده است.
ادعای بغض صحابه با امام علی(علیه السلام) ابنتیمیه میگوید: «بسیاری از صحابه و تابعین، بغض علی را داشته، او را سب کرده و با او جنگ نمودهاند». او در ادامه توهین خود به امام، مینویسد: «کسانی که با خلیفه اول و دوم دشمن بودند کم بودند و دشمنان علی(علیه السلام) انسانهای خوبی نسبت به دشمنان آن دو خلیفه بودند» (ابنتیمیه، منهاجالسنة، ج7، ص137ـ 138).
(همان، ج4، ص105)، دفاع از ابنملجم (همان، ج7، ص153 و ج5، ص47)، از دیگر نشانههای بغض وی با امام علی(علیه السلام) است. (رضوانی، دشمنی ابنتیمیه با اهلبیت، ص95ـ102 و ص158ـ 159).
او که از عالمان بزرگ و مورد قبول اهل سنت است، در بخشی از کلام خود در مورد ابنتیمیه مینویسد: «چه بسیار از مبالغهاش در توهین کلام رافضی (علامه حلّی) که منجر به تنقیص و توهین به علی شد» (ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج6، ص319–320(.
همچنین او بیان میدارد:
مردم درباره ابنتیمیه اختلاف دارند؛ برخی او را به تجسیم نسبت میدهند و برخی دیگر نیز او را به کفر و عدهای به دلیل نسبت ناروایی که به حضرت علی(علیه السلام) میدهد منافق خطاب میکنند (ابن حجر عسقلانی، الدرر الکامنه، ج1، ص180ـ181).
او در بخشی از کلماتش در ردّ ابنتیمیه میگوید: «... از کلمات او آثار بُغض و دشمنی با علی(علیه السلام) ظاهر میگردد» (کوثری، الحاوی فی سیرة الطحاوی، ص19).
وی در رد ابنتیمیه سخنانی بیان داشته است. وی در مورد نفاق ابنتیمیه چنین مینویسد: «علمای عصرش او را به جهت انحرافش از علی(علیه السلام) به نفاق نسبت دادند» (الرسائل الغماریة، ص120ـ121 به نقل از؛ رضوانی، دشمنی ابنتیمیه با اهلبیت، ص162).
او نیز ابنتیمیه را شخصیتی ناصبی و دشمن امام علی(علیه السلام) معرفی میکند. همچنین مینویسد: او به فاطمه(علیها السلام) نسبت نفاق داده است (سقّاف، التنبیه و الرّد، ص7 به نقل از؛ رضوانی، دشمنی ابنتیمیه با اهلبیت(علیهم السلام)، ص162ـ163).
از آنچه در مورد ابنتیمیه بیان شد، نتیجهای جز عداوت او نسبت به امام علی(علیه السلام) نمیتوان گرفت و حال کسی که اینچنین با ایشان عداوت صریح دارد، همعقیده با او است و ما سعی در تبرئه او باشیم؟
با بررسیهای انجامشده روشن گردید؛ فقرات مذکور از کلام امام در مورد همسویی عقاید ایشان و ابنتیمیه، تفسیربهرأیی بیش نیست. آنچه از صدر و ذیل کلمات امام و همچنین دیگر روایات از اهلبیت(علیهم السلام) و برخی از آیات قرآن استفاده میگردد نشان از جواز بلکه استحباب واسطهگری دارد. علاوه بر اینکه گفتههای ابنتیمیه در موارد متعدد نشان از بغض وی نسبت به امام علی(علیه السلام) میباشد؛ چنانچه برخی از علمای بزرگ اهل سنت نیز به این دشمنی و عداوت ابنتیمیه نسبت به امام علی اشاره کردهاند.
قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
نهجالبلاغة، سید رضی، ترجمه محمد دشتی، قم: نشر مشهور، 1379 ش.
ابن حجر العسقلانی، شهاب الدین احمد، الدرر الکامنة فی اعیان المأة الثامنه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، بیروت، مؤسسه اعلمی، چاپ دوم، 1390ش.
ابن عبدالله النمری القرطبی، أبو عمر یوسف، التمهید لما فی الموطأ من المعانی والأسانید، تحقیق: مصطفی بن أحمد العلوی، محمد عبد الکبیر البکری، وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامیة، المغرب، 1387ق.
ابنتیمیه، احمد بن عبد الحلیم، منهاج السنة النبویة فی نقض کلام الشیعة القدریة، تحقیق: محمد رشاد سالم، جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامیة، [بیجا]، 1406ق.
امیری، علی حسین، انطباق عقاید ابنتیمیه با علی×، [بینا]، [بیجا]، [بیتا].
الباقلانی المالکی، ابوبکر، تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل، المحقق: عماد الدین أحمد حیدر، مؤسسة الکتب الثقافیة، لبنان، 1407ق - 1987م.
بحرانی، محمد بن میثم، ترجمه و شرح نهجالبلاغه، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1375ش.
بحرانی، محمد بن میثم، شرح نهجالبلاغه، دفتر نشر الکتاب، چاپ دوم، 1362ش.
بخاری، محمّد بن اسماعیل، التاریخ الکبیر، دائرة المعارف العثمانیة، حیدر آباد، الدکن، [بیتا].
بخاری، محمّد بن اسماعیل، صحیح بخاری، تحقیق: محمد زهیر بن ناصر، دار طوق النجاة، 1422ق.
ترمذی، محمّد، سنن الترمذی، تحقیق: بشار عواد معروف، دار الغرب الإسلامی، بیروت، 1998م.
التمیمی، قیصر، الامامة الاهیة (شیخ محمد سند)، مرکز الأبحاث العقائدیة، [بیجا]، [بیتا].
الحلبی، علی بن ابراهیم، إنسان العیون فی سیرة الأمین المأمون (السیرة الحلبیة)، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ دوم، 1427ق.
رضوانی، علی اصغر، دشمنی ابنتیمیه با امام اهلبیت×، مؤسسه فرهنگی هنری مشعر، تهران، چاپ دوم، 1391ش.
زینی دحلان، أحمد بن السید، الدرر السنیة فی الرد علی الوهابیة، دار غار حراء، الدمشق، 1424ق.
السبحانی، جعفر، بحوث فی الملل والنحل، انتشارات نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم، چاپ سوم، [بیتا].
شریف الرضی، محمد بن حسین، نهجالبلاغة (للصبحی صالح)، هجرت، قم، 1414ق.
الصالحی الشامی، محمّد بن یوسف، سبل الهدی والرشاد، فی سیرة خیر العباد، وذکر فضائله وأعلام نبوته وأفعاله وأحواله فی المبدأ والمعاد، تحقیق وتعلیق: الشیخ عادل أحمد عبد الموجود، الشیخ علی محمد معوض، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1414ق.
طبرانی، سلیمان، المعجم الأوسط، تحقیق: طارق بن عوض الله بن محمد وعبد المحسن بن إبراهیم الحسینی، دارالحرمین، قاهرة، [بیتا].
طوسی، محمد بن الحسن، مصباح المتهجّد وسلاح المتعبّد، مؤسسة فقه الشیعة، بیروت، 1411ق.
67اکوثری، محمد زاهد، الحاوی فی سیرة الطحاوی، [بینا]، [بیجا]، [بیتا].
المجلسی، محمدباقر بن محمد تقی، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403ق.
المیلانی، سید علی، ابنتیمیه و الامام علی، مرکزالابحاث العقایدیه، [بیجا]، [بیتا].
النیسابوری، الحسن بن محمد، غرائب القرآن ورغائب الفرقان، تحقیق: الشیخ زکریا عمیرات، دار الکتب العلمیة، بیروت،1416ق.
شخصیت امام علی(علیه السلام)، از تأثیرگذارترین شخصیتها در تاریخ اسلام است و مذاهب اسلامی، اعم از شیعه و اهلسنت، هرکدام مبتنی بر مبانی خاص خود، اقدام به گزارشنویسی و روایتگری از سیره ایشان پرداختهاند. بخاری و مسلم، بهعنوان قویترین محدثانِ اهلسنت که صحیحترین کتابهای حدیثی اهلسنت را نگاشتهاند، روایاتی را درباره سیره امام علی(علیه السلام) نقل کردهاند که با جمعآوری، بررسی و عرضه آنان بر دیگر منابع حدیثی و تاریخی اهلسنت، میتوان به دیدگاهِ این دو محدث، درباره سیره و شخصیت امام علی(علیه السلام) رسید. بررسی شخصیت و سیره ایشان، میتواند بیانگر نقش ایشان در دوران حیاتی اسلام باشد. این مقاله، سیره امام علی(علیه السلام) را با تأکید بر خصوصِ زمان پیامبر (صلی الله علیه واله) در صحیح بخاری و مسلم، با روش توصیفی ـ تحلیلی و با رویکرد روایی ـ تاریخی، مورد پژوهش قرار داده است و پس از تحلیل انتقادی مستنداتِ روایی - تاریخی صحیح بخاری و مسلم، به نتایج زیر دستیافته است. محدثان اهلسنت، نسبت به دیگر محدثان و مورخان سنی، مواردِ سیرهای امام علی(علیه السلام) را کمتر از دیگران نقل کردهاند و سعی کردهاند سیره ایشان را ناقص و مخدوش نشان دهند. آنان بخشی از وقایع مهم زندگانی ایشان را نقل نکردهاند و همان مقدار را هم که نقل کردهاند، بهگونهای است که نسبت با دیگر صحابه، نهتنها تفاوتی نمیکند؛ بلکه در برخی موارد، ناقصتر و مخدوشتر است.
کلیدواژهها: امام علی(علیه السلام)، سیره، صحیح مسلم، صحیح بخاری، زمان پیامبر(صلی الله علیه واله)، عصر نبوی.
شناخت هر چه بیشترِ دیدگاه بخاری و مسلم نسبت به سیره امام علی(علیه السلام) بهویژه در زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) ایجاب میکند، به پرسشهای زیر پاسخ داده شود: 1. دیدگاه بخاری و مسلم، درباره شخصیت و سیره امام علی(علیه السلام) در زمان پیامبر چیست؟ 2. چه تفاوتی بین این نگاه و دیدگاه دیگر محدثان اهلسنت وجود دارد؟ 3. از دیدگاه دیگر منابع تسنن، چه نقدهایی بر چهرهای که دو کتاب صحیح بخاری و مسلم از امام علی(علیه السلام) ارائه کردهاند، وارد است؟ این پژوهش، با روش کتابخانهای در گردآوری دادهها، و روش تحلیل محتوایی کمی و کیفی (توصیفی – تحلیلی)، اقدام به بررسی انتقادی سیره امام علی(علیه السلام) از دیدگاه صحیح بخاری و صحیح مسلم پرداخته و تنها به گزارشهایی میپردازد که جنبه سیرهای و شخصیتی دارد و نه فضایلی و مناقبی و در زمان پیامبر(صلی الله علیه واله) واقع شده است.
از آنجاکه تاکنون در این موضوع، اثری نگاشته نشده است، بهجز کتاب «البخاری و آل البیت» تألیف اسامه محمد زهیر الشنطی و «صورة عثمان و علی فی صحیحی البخاری و مسلم» تالیف محمد عبدالوهاب یوسفی که به شخصیت و سیره امام علی(علیه السلام) در صحیحین، تنها از دیدگاه اهلسنت (اثباتی و نه انتقادی) پرداختهاند؛ بایسته است تا شخصیت و سیره امام علی(علیه السلام)، با تکیه بر دیگر منابع حدیثی و تاریخی اهلسنت، مطالعه انتقادی شود.
این مقاله بر اساس دادههای دو کتاب پیشگفته به چهار بخش: 1) شخصیت و سیره حضرت در جنگهای پیامبر؛ 2) مأموریتهای ویژه؛ 3) سیره فردی؛ 4) واپسین روزهای حیات پیامبر(صلی الله علیه واله) تقسیم میشود.
امام علی(علیه السلام) در جنگ بدر حضور داشت و به همراه حمزه و عبیدة بن حارث، در نبردهای تنبهتن، شرکت کرد و ولید بن عتبه را کشت. بخاری در پنج روایت اشاره کرده که مبارزه ایشان، تنها برای رضای خدا بوده است. بنا بر روایت اول، آیه {هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فی رَبِّهِمْ} (حج/19) در روز بدر و درباره شش نفر از قریش؛ علی و حمزه و عبیدة بن حارث و شیبة و عتبة و ولید بن عتبة نازل شده است (بخاری، الجامع الصحیح، ح 3965). روایت دوم، شبیه روایت اول است؛ با این تفاوت که اشارهای به جنگ بدر نمیکند (همان، ح 3966). روایت سوم، آیه را بدون شأن نزول نقل میکند (همان، ح 3967). در روایت چهارم، نام امام علی(علیه السلام) را ذکر نمیکند؛ بلکه اینگونه نقل میکند: «این آیه، در شأن حمزه و دو همراهش و عتبه و دو همراهش نازل شده است که در روز بدر با هم مبارزه کردند.» (همان، ح 4743). روایت پنجم، شبیه روایت دوم است (همان، ح 4744). مسلم نیز در یک روایت (مسلم، الجامع الصحیح، ح 3033) مثل اولین حدیث بخاری، این حدیث را نقل میکند.
امام علی(علیه السلام) در جنگ احد حضور داشت و در هنگامهای که پیامبر زخمی و در محاصره مشرکان قرار گرفته بود، به کمک ایشان شتافت. بخاری در شش روایت و مسلم در یک روایت از سهل بن سعد نقل میکنند: «زمانی که سپر پیامبر بر سر ایشان شکست و رخسار وی خونآلود شد و یکی از دندانهای پیشین او شکست. علی با سپرش آب میآورد و فاطمه خون از روی پدرش میشست. سپس بوریایی سوزانده و با آن، جای زخم پر شد.» (بخاری، الجامع الصحیح، ح 243، 2911، 3037، 4075، 5248، 5722؛ مسلم، الجامع الصحیح، ص745، ح 1790، 101).
پیامبر (صلی الله علیه واله) پس از چند جنگ با قبایل بتپرست اطراف یثرب، مدتی را در آن شهر ماند؛ آنگاه به همراه عدهای از پیروانش برای انجام عمره، راهی مکه شد. در نزدیکی عسفان، خالد بن ولید با لشکری از مشرکان در حدیبیه، مانع ورود مسلمانان به مکه شد. این برخورد، به صلح حدیبیه انجامید که صلحنامهاش به دستور پیامبر توسط امام علی(علیه السلام) نگارش یافت. بخاری در پنج روایت، به این مطلب اشاره کرده است. در اولین حدیث، از براءبن عازب اینگونه گزارش میکند: زمانی که رسول خدا با اهل حدیبیه صلح کرد، علی بن ابیطالب نویسنده صلحنامه بود؛ پس نوشت: محمد رسولالله. مشرکان گفتند: ننویس محمد رسولالله؛ اگر تو رسول خدا بودی، ما با تو نمیجنگیدیم. پس آن حضرت به علی فرمود: آن را پاک کن. علی فرمود: من آن کسی نیستم که آن را پاک کنم؛ پس رسول خدا با دست خود، آن را پاک کرد. (بخاری، الجامع الصحیح، ص514، ح 2698). در دومین روایت، اولاً با عبارت «فلما کتبوا الکتاب کتبوا» معلوم نیست نویسنده کیست. ثانیاً پس از درخواست مشرکان برای حذف لقب رسولالله، ایشان فرمود: «انا رسولالله و انا محمد بن عبدالله». ثالثاً امام علی(علیه السلام) در جواب پیامبر فرمود: «لا والله لا امحوک ابداً». رابعاً رسول خدا نامه را گرفت و اینگونه نوشت: «هذا ما قاضی علیه محمد بن عبدالله» (همان، ح2699). سومین روایت هرچند شبیه روایت اول و دوم است؛ لکن بنابر آن، پس از آنکه امام علی(علیه السلام) قبول نکرد که پاک کند، رسول خدا به ایشان فرمود: آن کلمه را به من نشان بده و امام آن را به پیامبر نشان داد سپس پیامبر با دست خویش آن را محو کرد (همان، ص611، ح 3184). بنا بر روایت چهارم، رسول خدا نامه را گرفت ولی او خوب نمینوشت، اینگونه نوشت: «هذا ما قاضی علیه محمد بن عبدالله» (همان، ص805، ح 4251). در دو روایت دیگر، تنها بخشی از حدیث، مورد توجه بخاری قرار گفته است (همان، ص339، ح 1781؛ ص352، ح 1844). مسلم در چهار روایت، این مطلب را نقل کرده است که شبیه گزارشهای بخاری است (مسلم، الجامع الصحیح، ص742، ح1783،90 و 91؛ ح1783،92). تنها در چهارمین روایت، هیچ اشارهای به دستور پاک کردن، نشده است (همان، ح 1783،93).
در صحیح بخاری و مسلم، همه اسناد داستان افک که در مراجعت از جنگ بنیالمصطلق اتفاق افتاد، به عایشه منتهی میشود. بخاری در مجموعِ هفده روایتی که از این حادثه گزارش میکند (بخاری، الجامع الصحیح، ح 2593، 2637، 2661، 2688، 2879، 4025، 4141، 4690، 4749، 4750، 4757، 6662، 6679، 7369، 7370، 7500، 7545) در چهار روایت به نقش امام علی(علیه السلام) در جریان افک اشاره میکند که تفصیل آن خواهد آمد. بنابراین روایات، قبل از نزول آیاتی از قرآن که بر پاکی عایشه تأکید شده، پیامبر از اسامه و امام علی(علیه السلام) مشورت خواست که عایشه را نگه دارد یا طلاق دهد. اسامه به خدا سوگند یاد کرد که جز نیکویی از وی نمیداند؛ اما امام علی(علیه السلام) فرمود: «یا رسولالله خداوند بر تو تنگ نگرفته است و بهجز از وی، زنان، بسیارند. پس، از کنیز وی بپرس که به تو راست بگوید.» که بریره، بر پاکی عایشه شهادت داد (همان، ح 2661، 4141، 4750، 7369). بنا بر گزارش دیگری از بخاری، ولید بن عبدالملک از زهری پرسید: آیا به تو خبر رسیده که علی ازجمله کسانی بوده که بر عایشه تهمت زدند؟ جواب داد: نه؛ ولی دو مرد از قوم تو، از قول عایشه، به من خبر دادند که علی سخن بدی درباره عایشه نگفته است (همان، ح4142). مسلم نیز تنها در کتاب التوبة، باب حدیث الافک، این جریان را به تفصیل ذکر میکند (مسلم، الجامع الصحیح، ح2770) ولی گزارش ولید بن عبدالملک را نقل نمیکند.
هـ ) فتح مکه بخاری در دو جا در جریان عمرة القضاء و رفتن پیامبر به مکه در سال پس از صلح حدیبیه، اینگونه گزارش میکند: پیامبر(صلی الله علیه واله) از مکه بیرون آمد و دختر حمزه به دنبالشان روانه شد؛ درحالیکه به آن حضرت میگفت: عمو، عمو. علی بن ابیطالب (رض) به او رسید، دستش را گرفت و به فاطمه(علیها السلام) گفت: دختر عموی خود را بگیر و او را با خود سوار
کن. سپس علی و زید و جعفر درباره او اختلاف کردند. علی گفت: من به او سزاوارترم، او دختر عموی من است. جعفر گفت: وی دختر عموی من و خالهاش همسر من است. زید گفت: او دختر برادر من است. پیامبر (صلی الله علیه واله) حکم کرد که آن دختر به خالهاش سپرده شود و فرمود: «خاله، بهمنزله مادر است.» و به علی گفت: «تو از منی و من از توام.» و به جعفر گفت: «صورت و سیرت تو به من شبیه است.» و به زید گفت: «تو برادر ما و دوست ما هستی.» (بخاری، الجامع الصحیح، ص514، 2699؛ ص805، حدیث 4251). سپس امام از پیامبر پرسید: آیا با دختر حمزه ازدواج نمیکنی؟ حضرت پاسخ داد: «وی دختر برادر رضاعی من است.» (همان) یعنی من نمیتوانم با او ازدواج کنم؛ زیرا محرم من است.
بخاری، شش بار حدیث معروف رایت را با الفاظ و راویان مختلف، نقل میکند. اولین بار، در کتاب «الجهاد و السیر»، نقل میکند که پیامبر گفت: «فردا پرچم را به دست کسی میدهم که خداوند بر دستان او، پیروزی را میسّر میکند.» صحابه به این امید برخاستند که پرچم به کدامیک از آنان داده خواهد شد؟ و همه آنان در حالی شب را به صبح رساندند که امیدوار به دریافت پرچم بودند. آن حضرت فرمود: «علی کجاست؟» گفته شد: چشمانش درد میکند. به امر آن حضرت، فراخوانده شد. سپس آب دهان خویش را بر چشمان وی مالید، چشمانش خوب شد، گویا از اول، چشمدرد نداشته است... (همان، ص565، ح2942). بخاری در دومین حدیث، عبارت «لأعطین الرایة غداً رجلاً یفتح علی یدیه، یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله» (همان، ح 3009) را از پیامبر نقل میکند که فضیلتی دیگر برای امام است. حدیث سوم، مثل حدیث اول است (همان، ح 3701). حدیث چهارم از سلمه نقل شده است. وی در ابتدا، از عقب ماندن علی بن ابیطالب از پیامبر به علت چشمدرد و رسیدن به پیامبر با تأخیر گزارش میکند (همان، ح3702). حدیث پنجم، شبیه حدیث چهارم (همان، ح 4209) و حدیث ششم، شبیه حدیث دوم است (همان، ح 4210). بنابراین راوی چهار حدیث، سهل بن سعد و دو حدیث، سلمه هستند. چهار حدیث سهل
شبیه هم و دو حدیث سلمه مثل هم هستند. مسلم، پنج بار این حدیث را با الفاظ و راویان مختلف نقل میکند. حدیث اول، شبیه روایت دوم بخاری است (مسلم، الجامع الصحیح، ص755، ح 1807). در حدیث دوم، جریانِ جواب سعد بن ابیوقاص به معاویه که چه چیز مانع میشود اباتراب را سب نکنی؟ گزارش شده است که وی حدیث رایت را یکی از دلایل سهگانه میشمارد (همان، ح2404). راوی حدیث سوم، ابوهریره است (همان، ح 2405). راوی حدیث چهارم، سهل بن سعد و شبیه روایت دوم و ششم بخاری است (همان، ح 2406). روایت پنجم از سلمه و شبیه روایت چهارم و پنجم بخاری است (همان، ح 2407). از مجموع پنج حدیث، دو روایت را سلمه، یک روایت را سعد بن ابیوقاص، یک روایت را ابوهریره و یک روایت را سهل گزارش کرده است. تنها دو روایت سلمه، شبیه هم است.
این جریان که به حدیث منزلت معروف است، دو بار در صحیح بخاری منعکس شده است. در روایت اول، از پیامبر نقل میکند که به امام علی(علیه السلام) فرمودند: «آیا راضی نیستی نسبت به من، مانند هارون به موسی باشی؟» (بخاری، الجامع الصحیح، ص709، ح 3706). در روایت دوم، اولاً زمان صدور این حدیث، هنگام راهی شدن رسولالله (صلی الله علیه واله) بهسوی تبوک گزارش شده است. ثانیاً پیامبر در جواب سؤال امام علی(علیه السلام): آیا مرا با کودکان و زنان میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نیستی نسبت به من، مانند هارون به موسی باشی؛ مگر آنکه پس از من، پیامبری نیست.» (همان، ح 4416). مسلم نیز چهار روایت نقل کرده است. روایت اول و دوم مسلم، شبیه روایت دوم بخاری است (مسلم، الجامع الصحیح، ص979، ح 2404). در حدیث سوم، جریانِ جواب سعد بن ابیوقاص به معاویه که چه چیز مانع میشود اباتراب را سب نکنی؟ گزارش شده است که وی حدیث منزلت را یکی از دلایل سهگانه میشمارد (همان، ص979، ح 2404) و عبارت پیامبر، «الا انه لا نبوة بعدی» گزارش شده است. روایت چهارم مسلم، تقطیع شده و عبارت «الا انه لا نبی بعدی» نیامده است (همان).
امام علی(علیه السلام) قصد داشته مشرکی که در خانه خواهرش ام هانی پناه گرفته بود را بکشد. پیامبر با بیان «ما پناه دادیم کسی را که تو پناه دادی» به ام هانی، بر امنیت آن مشرک تأکید کردند. این روایت، در سه جای صحیح بخاری آمده است (بخاری، الجامع الصحیح، ص92، ح 357؛ ص608، ح 3171؛ ص1188، 6158). و در یک روایت (همان، ح 280) تنها به ملاقات ام هانی با پیامبر تصریح کرده؛ اما به جریان قصد کشتن مشرکی توسط امام علی(علیه السلام) هیچ اشارهای نکرده است (همان). تنها روایت مسلم نیز همینگونه است (مسلم، الجامع الصحیح، ص284، ح 336).
در کتاب المغازی، باب «بعث علی بن ابیطالب(علیه السلام) و خالد بن ولید رضیاللهعنه الی الیمن قبل حجة الوداع» سه گزارش درباره این مأموریت آمده است. بنا بر اولین روایت، پیامبر ابتدا خالد بن ولید را بهسوی یمن فرستاد. سپس امام علی(علیه السلام) را برای دریافت خمس غنائم نزد او فرستاد (بخاری، الجامع الصحیح، ص821، ح 4349). در روایت دوم، به تصرف امام علی(علیه السلام) بر کنیزی، قبل از تقسیم غنائم، تصریح شده است که باعث ناراحتی و غضب بریده شد و وی به پیامبر اعتراض کرد که ایشان با جواب «بر وی (امام علی) خشمگین نباش، حق او در خمس، از این زیادتر است»، از او دفاع کرد (همان، ص821، ح 4350). و در گزارش سوم، تنها به گزارش ارسال قطعهای طلا از طرف امام برای پیامبر، بسنده میکند (همان، ص821، ح 4351). تنها روایت مسلم در اینباره، مثل حدیث سوم بخاری است (مسلم، الجامع الصحیح، ح2499). وی به تصرف کنیز توسط امام علی(علیه السلام) هیچ اشارهای نمیکند.
پیامبر (صلی الله علیه واله)، امام علی(علیه السلام) و ابومرثد غنوی و زبیر و مقداد را فراخواند و به آنان مأموریت
داد به «روضه خاخ» بروند و نامهای که حاطب برای مشرکان نوشته را از زن مشرک جاسوس بگیرند. آنان به آنجا رفتند، آن زن را یافتند و نامه را طلب کردند. ابتدا انکار کرد که نزد او نامهای است؛ گفتند: اگر نامه را تحویل ندهی، لباسهایت را از تنت خارج میکنیم! پس از این تهدید، نامه را از گیسوان خود درآورد (بخاری، الجامع الصحیح، ص575، ح 3007؛ ص962، ح 4890). مسلم نیز این گزارش را مثل بخاری آورده است (مسلم، الجامع الصحیح، ص1012، ح 2494).
بخاری در هفت روایت، اعلان سوره برائت را گزارش میکند که تنها در سه روایت، از امام علی(علیه السلام) بهعنوان اعلانکننده این سوره یاد میکند. در اولین روایت، از حمید بن عبدالرحمان از ابوهریره نقل میکند: ابوبکر در روز نحر در حج، من را در جمعی از منادیان به منا فرستاد تا اعلام کنیم: «پس از امسال، هیچ مشرکی نباید حج گزارد و هیچ برهنهای نباید بر کعبه طواف کند.» حمید در ادامه میگوید: «رسولالله پس از آن، علی را فرستاد و به او دستور داد که سوره برائت را به آواز بلند بر مردم بخواند.» ابوهریره گفت: «علی همراه ما در روز نحر در منا اعلام کرد: پس از امسال، هیچ مشرکی حج نگزارد و هیچ برهنهای بر کعبه طواف نکند.» (بخاری، الجامع الصحیح، ح 369، 4655، 4656). بخاری در چهار روایت دیگر، تنها قسمت اول گزارش را نقل میکند و هیچ اشارهای به اعلان سوره برائت توسط امام علی(علیه السلام) نمیکند (همان، ح 1622، 3177، 4363، 4657). مسلم تنها در یک جا این گزارش را آورده و در آن، تنها قسمت اول گزارش را میآورد (مسلم، الجامع الصحیح، ح 1347) و اشارهای به نقش امام علی(علیه السلام) نمیکند.
امام علی(علیه السلام) هنگامیکه خواست با حضرت فاطمه(علیها السلام) ازدواج کند، به تجارت روی آورد
و با مردی از قبیله بنیقینقاع قرار گذاشت که وسایل مورد نیاز آهنگران را وارد کند و به آنان بفروشد و از پول این تجارت، محفل عروسی برپا کند (بخاری، الجامع الصحیح، ص760، ح 4003؛ مسلم، الجامع الصحیح، ص821، ح 1979).
بخاری درباره خواستگاری امام علی(علیه السلام) از دختر ابوجهل، 4 روایت را ذکر میکند. بنا بر اولین روایت، علی بن ابیطالب، دختر ابوجهل را خواستگاری کرد؛ درحالیکه همسر فاطمه(علیها السلام) بود. رسول خدا بر منبر، خطبه خواند و فرمود: «إن فاطمة منی و أنا أتخوف أن تفتن فی دینها» سپس از دامادش ابوالعاص یاد کرد و فرمود: «وی سخنی به من گفت و راست گفت؛ و من کسی نیستم که حلال را حرام گردانم، ولیکن به خدا سوگند که هرگز دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا جمع نمیشود.» (بخاری، الجامع الصحیح، ص595، ح 3110). روایت دوم، شبیه حدیث اول است جز آنکه عبارت «فاطمه چون این خبر را شنید، نزد پدر آمد و گفت: قوم تو میپندارند که برای دخترانت خشمگین نمیشوی؛ علی میخواهد از دختر ابوجهل خواستگاری کند.» و «بنابراین علی از خواستگاری دختر ابوجهل منصرف شد»، اضافه شده است. (همان، ح 3729). بنا بر روایت سوم، رسول خدا بر فراز منبر فرمود: «بنی هشام بن مغیره از من اجازه خواستند تا دختر خویش را به ازدواج علی بن ابیطالب درآورند، پس من اجازه نمیدهم؛ پس من اجازه نخواهم داد؛ مگر آنکه پسر ابیطالب، دختر من را طلاق بدهد و دختر ایشان را به ازدواج خود درآورد؛ زیرا هِیَ بضعة منّی، یریبنی ما أرابها و یؤذوننی ما آذاها» (همان، ح 5230). و روایت چهارم، مختصر حدیث سوم است (همان، ح 5278). مسلم نیز سه روایت، شبیه روایات بخاری نقل میکند (مسلم، الجامع الصحیح، ح 93، 95، 96 / 2449).
روزی پیامبر خدا به منزل حضرت فاطمه(علیها السلام) رفت؛ ولی امام را در آنجا ندید. سراغش
را از فاطمه(علیها السلام) گرفت. ایشان فرمود. «بین من و او چیزی واقع شد و او بر من غضب کرد و از خانه خارج شد.» پس از مدتی، پیامبر امام علی(علیه السلام) را در مسجد یافت. درحالیکه خوابیده بود و ردایش از دوشش افتاده و خاکآلود شده بود. پیامبر، درحالیکه خاک از او میزدود، فرمود: برخیز ابو تراب، برخیز ابو تراب (بخاری، الجامعالصحیح، ص106، ح441، ح3703، 6204، 6280؛ مسلم، الجامعالصحیح، ص981، ح2409).
پیامبر در شبی به منزل امام علی(علیه السلام) رفتند و از ایشان و دخترشان پرسیدند: «آیا شما نماز (شب) نمیخوانید؟» امام پاسخ داد: «نفسهای ما در دست خداوند است و چون بخواهد ما را برخیزاند، برمیخیزاند.» سپس پیامبر چیزی نگفت. برخاست و درحالیکه میرفت و روی خود را برگردانده بود، آیه 54 کهف را تلاوت کرد که: «وَ کانَ الْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیءٍ جَدَلاً»؛ «آدمی، جدلپیشهتر از همهچیز است» (بخاری، الجامع الصحیح، ص223، ح1127، ص909، ح4724؛ ص1399، ح7347؛ ص1424، ح7465؛ مسلم، الجامع الصحیح، ص773، ح 775).
پیامبر، لباسی ابریشمی را به امام هدیه داد و ایشان، آن را پوشید. سپس آثار خشم را در سیمای پیامبر مشاهده کرد؛ لذا آن را درآورد، پاره کرد و بین زنانِ خود (خانواده) تقسیم کرد (بخاری، الجامعالصحیح، ص494، ح2614؛ ص1062، ح5366؛ ح1141، ح5840؛ مسلم، الجامعالصحیح، ص861، ح 2071).
پیامبر، با شدت گرفتن مریضی خود، از همسران خویش اجازه خواست تا در خانه عایشه پرستاری شود. پس از اجازه آنان، با کمک عباس و امام علی(علیه السلام)، به منزل عایشه
منتقل شد. راوی این گزارش که عایشه است، با بیانِ «پیامبر در میانِ عباس و مردی دیگر، درحالیکه پاهایش روی زمین کشیده میشد، برآمد»، هیچ نامی از امام علی(علیه السلام) نمیبرد؛ بلکه عبدالله بن عباس در تفسیر این حدیث، آن مرد را امام علی(علیه السلام) میداند. (بخاری، الجامعالصحیح، ص62، ح198، ص142، ح665؛ ص490، ح2588؛ ص841، ح4442؛ ص1120، ح 5714؛ مسلم، الجامع الصحیح، ص179، ح418).
امام علی(علیه السلام) در آخرین مریضی پیامبر که به وفات انجامید، با ایشان ملاقات کرد؛ پس از ملاقات، عباس بن عبدالمطلب، ضمن پیشبینی وفات پیامبر و پیروی امام علی(علیه السلام) از شخصی دیگر، از او خواست درباره آینده خلافت از رسولالله (صلی الله علیه واله) بپرسد که آیا امر خلافت بین خاندان بنیهاشم است یا خیر تا تکلیف را بدانند. امام، در پاسخ گفت: «به خدا قسم اگر از رسولالله بپرسیم و ایشان ما را منع کند، مردم پس از فوت ایشان، آن (خلافت) را به ما نمیدهند و من به خدا قسم از رسولالله نمیپرسم (بخاری، الجامع الصحیح، ص841، ح4447؛ ص1206، ح6266).
بحث و تحلیل در دومین قسمت مقاله، همه گزارشهای سیره عملی امام علی(علیه السلام) در زمان پیامبر (صلی الله علیه واله)، بر اساس صحیح بخاری و مسلم استخراج شد که به ترتیب، به بحث و تحلیل آنها خواهیم پرداخت. اول آنکه در این قسمت، سیره عملی امام علی(علیه السلام) در چهار موضوع غزوات، مأموریتهای ویژه، فردی و در واپسین روزهای عمر پیامبر (صلی الله علیه واله) تقسیم و بررسی شد. در زیرمجموعه «سیره امام علی(علیه السلام) در غزوات» 10 مورد گزارش شده که نسبت به دیگر موضوعات، بیشتر است. اولین گزارش، به حضور ایشان در جنگ بدر اختصاص دارد. در این گزارش که در هر دو کتاب آمده، بر این نکته تأکید شده که این مبارزه، برای رضای خدا بوده است. البته نقل آن دو، تفاوتهایی هم دارد: 1. بخاری در پنج جا و مسلم تنها در یک جا آن را نقل کرده است. 2. در گزارشهای بخاری اختلاف در مضمون هست.
درباره حضور امام علی(علیه السلام) در جنگ احد، مطالبی گفتنی است ازجمله؛ 1. این گزارش با یک راوی، در هر دو کتاب آمده؛ 2. در هر دو، بر نقش امام علی(علیه السلام) در زمان بحرانی جنگ احد تأکید شده است. این گزارش، در منابع تاریخی نیز آمده است (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج2، ص37) هرچند طبری، به فرار اصحاب پیامبر (صلی الله علیه واله) و پناه بردن آنان به کوه، پس از زخمی شدنِ حضرت نیز تصریح میکند (طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج2، ص475).
درباره نگارش صلحنامه حدیبیه؛ اولاً این گزارش با یک راوی در هر دو کتاب آمده است؛ ثانیاً سخن امام علی(علیه السلام) در جواب پیامبر (صلی الله علیه واله) به دو گونه گزارش شده است: 1. «من آن کسی نیستم که آن را پاک کنم.» 2. «نه، به خدا قسم آن را پاک نخواهم کرد.» که از سخن اول، تقابل و نافرمانی برداشت نمیشود؛ درحالیکه در نقل قول دوم، این شبهه پیش میآید که حضرت میخواسته نافرمانی کند. این گزارش، در منابع تاریخی نیز آمده است.
بنا بر برخی از آنان، امام فرمود: «لا امحوک ابدا» (مقریزی، امتاع الاسماع، ج13، ص94). برخی دیگر از منابع، تنها گفتهاند که امام علی(علیه السلام) از محو کردن نام رسولالله، خودداری کرد (ذهبی، تاریخ الاسلام، ج2، ص390) و جملهای از حضرت نقل نکردهاند. و بنا بر برخی دیگر از منابع تاریخی، حضرت فرمود: «من، آن کسی نیستم که آن را محو کنم» (ابن سیدالناس، عیون الاثر، ج2، ص168). نتیجه آنکه بنا بر نقل بخاری و مسلم، اینکه امام فرموده باشد: «من آن کسی نیستم که آن را محو کنم» و بیانِ «نه، من هرگز آن را محو نمیکنم»، تفاوت وجود دارد و بیان دوم نوعی نافرمانی را القاء میکند؛ هرچند برخی شارحان صحیح بخاری و مسلم، فعل امام علی(علیه السلام) را نشانگر ادب و ایمان ایشان دانستهاند (ابن بطال بکری، شرح صحیح البخاری، ج8، ص88). و برخی دیگر تصریح کردهاند که امیر مؤمنان متوجه شده بود که این دستور وجوبی نیست و لذا از محو «رسولالله» از صلحنامه خودداری کرد (عسقلانی، فتح الباری، ج7، ص503)؛ اما گزارش آنان در دید اول، اینگونه القاء میکند که حضرت نمیخواسته فرمان پیامبر را اجرا کند. این در حالی است که بیانِ «من آن کسی نیستم که آن را محو کنم»، نیازی به این توجیهات ندارد؛ زیرا نوعی عذرخواهی و رفع تکلیف از ایشان است.
درباره نظر ایشان در جریان افک، هر دو، ابتدا نقش امام علی(علیه السلام) در افک را از قول عایشه انکار میکنند ولی از قول دو نفر، بر نظر منفی وی درباره عایشه تصریح میکنند. نقش امام علی(علیه السلام) در حادثه افک در منابع تاریخی نیز آمده است. گزارش مورخان، شبیه گزارشهای بخاری و مسلم است؛ با این تفاوت که بر کتک خوردن بریره توسط امام علی(علیه السلام) برای اینکه اعتراف کند، تصریح شده است (ابن هشام، السیرة النبویة، ج2، ص301؛ طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج2، ص615). نتیجه آنکه بنا بر گزارشهای بخاری و مسلم، امام علی(علیه السلام) جزو تهمتزنندگان عایشه نبوده است. البته توصیه امام علی(علیه السلام) به طلاق دادن عایشه را گزارش کرده و آن را در مقابل خیرخواهی اسامة بن زید قرار
دادهاند که بهنوعی مدح اسامه و مذمت امام علی(علیه السلام) است. و نتیجه آنکه این مورد، از مواردی است که بخاری و مسلم و مورخان، بر نقش منفی امام علی(علیه السلام) در حادثه افک اشاره میکنند.
درباره اختلاف امام با زید و جعفر درباره دختر حمزه، مسلم، به این جریان اشارهای نکرده است. هرچند نام وی در صحیح بخاری نیامده؛ اما در منابع تاریخی، نام وی امامه ثبت شده است (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج3، ص5). اینکه به چه انگیزهای درباره این دختر به نزاع پرداختند، مبهم ذکر شده است. عبارت ابن سعد «اراد کلّ واحد منهم ان تکون عنده» است (همان) و عبارت بخاری «دونک ابنة عمک حملتها»؛ اینکه قصد ازدواج داشتهاند و یا صرفاً میخواستند از او نگهداری کنند، اشارهای نشده است؛ هرچند سؤال حضرت علی(علیه السلام) از پیامبر شاید قرینهای باشد بر اینکه قصد آنان، ازدواجِ با دختر حمزه بوده است.
درباره گزارش فرماندهی و پرچمداری امام در جنگ خیبر، روایات مسلم با بخاری از جهاتی مشترک است: 1. در برخی از گزارشها، جمله پیامبر کامل نقل شده است. 2. بر نوید فتح و پیروزی و گرفتن پرچم از سوی پیامبر توسط امام علی(علیه السلام)، کرامت پیامبر و خوب شدن درد چشم حضرت، آرزو و رغبت صحابه برای واگذاری این مأموریت به آنان، واگذاری پرچم به آن حضرت و فتح و پیروزی توسط ایشان، تصریح شده است.
در برخی موارد نیز گزارشها و روایات یکجور نیست و روایات مسلم، نسبت به بخاری تفاوتهایی دارد: 1. مسلم در حدیث اول به رجزخوانی امام علی(علیه السلام) در صحنه نبرد و قتل مرحب توسط ایشان، تصریح میکند؛ درحالیکه بین روایات بخاری، چنین مطلبی گزارش نشده است. 2. حدیث دوم توسط سعد بن ابیوقاص و در جواب معاویه صادر شده است که بخاری ترجیح داده این روایت را نیاورد. 3. در حدیث سوم، بیان عمر آمده است که «ما احببت الامارة الا یومئذ» درحالیکه بخاری، این عبارت را نقل نکرده است. 4. راویان بخاری دو نفر (سهل بن سعد و سلمه) هستند؛ درحالیکه راویان مسلم چهار نفر (سلمه، سعد بن ابیوقاص، ابوهریره و سهل بن سعد) هستند. 5. به علت تعدّد بیشتر
راویان در مسلم، گزارشهای او متنوعتر است و وی، این جریان را به چهار گونه روایت میکند؛ درحالیکه بخاری، تنها به دو گونه کلی روایت میکند.
برخلاف بخاری و مسلم، احمد بن حنبل و نسائی، قبل از نقل سخن پیامبر، به دریافت پرچم از سوی ابوبکر و عمر در دو روز متوالی و ناتوانی آنان از فتح قلعه، تصریح میکنند (احمد بن حنبل، مسند، ج38، ص97، ح 22993؛ نسائی، خصائص امیرالمؤمنین، ص39). طبرانی، بدون ذکر نام، از شخصی یاد میکند که از سوی پیامبر مأمور فتح قلعهها شد ولی ترسید. این واقعه بهقدری بر یاران پیامبر سخت گذشت که محمد بن سلمه به گریه افتاد (طبرانی، المعجم الصغیر، ج2، ص11). حاکم نیشابوری نیز در پنج روایت، به ناتوانی ابوبکر و عمر در فتح قلعهها تصریح دارد و در یک روایت، بدون ذکر نام، از فردی یاد میکند که ترسید و برگشت. وی در پایان این روایات مینویسد: «دو شیخ (بخاری و مسلم) بر نقل حدیث رایت متفقاند؛ اما به این سیاق، نقل نکردهاند (حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص41). غیر از محدثان، مورخان نیز به ناتوانی ابوبکر و عمر و پس از آن، واگذاری پرچم به امام علی(علیه السلام) تصریح میکنند (ابن هشام، السیرة النبویة، ج2، ص334؛ طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج3، ص12) که نشانگر نوعی همآهنگی بین مصادر حدیثی و تاریخی اهل سنت است.
نتیجه آنکه، گزارش بخاری و مسلم در این باره، با دیگران یک تفاوت عمده و اساسی دارد که اکثر منابع اهل سنت، قبل از واگذاری پرچم به امام و پیروزی ایشان، بر ناتوانی ابوبکر و عمر در گشایش قلعه خیبر تصریح یا اشاره میکنند؛ اما بخاری و مسلم، هیچ اشارهای به این موضوع ندارند. گزارش نکردن این موضوع، قدری از فضیلت امام در فتح و پیروزی میکاهد؛ به این دلیل که اگر بخاری و مسلم ابتدا ناتوانی آن دو و سپس موفقیت حضرت را بازگو میکردند، نشانگر فضیلت بیشتر امام بود تا وقتی که به دلیل بیان نکردن، این احتمال مطرح میشود که اگر پیامبر به ابوبکر و عمر هم مسئولیت فتح قلعه خیبر را میداد، موفق میشدند.
درباره گزارش جانشینی پیامبر در مدینه، روایات مسلم با بخاری از جهاتی مشترک است: 1. در برخی از آنها، جمله پیامبر تقطیع شده است. 2. روایات بخاری و مسلم، در عبارات اختلاف دارد.
برخی دیگر از محدثان اهل سنت نیز حدیث نبوی را با عبارت «الا انه لا نبی بعدی» و بدون آن، روایت کردهاند (احمد بن حنبل، مسند، ح 1423؛ ابن ماجه، السنن، ح 115). و برخی دیگر، بهصورت کامل روایت کردهاند (ترمذی، سنن الترمذی، ح 3724؛ ح 3730 و 3731). مورخان اهل سنت نیز به دو شکل گزارش کردهاند (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج3، ص23ـ21). نتیجه آنکه این حدیث در صحیح بخاری و مسلم و دیگر منابع حدیثی و تاریخی، به دو شکل کامل و ناقص آمده است.
درباره اینکه حضرت قصدِ کشتنِ مشرکی را داشت، تنها بخاری این مورد را ذکر کرده و مسلم از بیان آن خودداری کرده است. در برخی منابع تاریخی نیز به این مطلب اشاره شده است (بیهقی، السنن الکبری، ج5، ص80). نتیجه آنکه بنا بر گزارش بخاری، امام علی(علیه السلام) قصد داشته مشرکی را که در منزل خواهرش پناه گرفته، به قتل برساند؛ درحالیکه قبل از آغاز فتح مکه، امنیت مردم مکه از طرف پیامبر (صلی الله علیه واله) تضمین شده بود.
درباره گزارش تصاحب کنیزی در سریه یمن، این مورد را تنها بخاری ذکر کرده است. نتیجه آنکه بنا بر گزارش بخاری، سیره امام در تصرف کنیز قبل از تقسیم غنایم، از طرف دیگران نکوهش شده است. سخن جامع الاصول که «صحابه همراه امام علی(علیه السلام) در یمن
این کار علیبنابیطالب را بد شمردند و چهار نفر از اصحاب پیامبر با هم پیمان بستند که از او پیش پیامبر سعایت کنند» (ابن اثیر، جامع الاصول، ج8، ص652) مؤید سخن ماست.
درباره گرفتن نامه از جاسوس، هر دو منبع، بدون هیچ تفاوتی، این گزارش را نقل کردهاند. این روایت در منابع دست اول تاریخی اهل سنت نیامده است. السنن الکبری قدیمیترین منبع تاریخی است که به این مطلب تصریح کرده است (بیهقی، السنن الکبری، ج3، ص152). نتیجه آنکه تهدید یک زن ولو مشرک، به عریان کردن او، امری پسندیده نیست؛ درحالیکه در صحیحین، این کار به امام علی(علیه السلام) و همراهان نسبت داده شده است.
در قسمت مأموریتهای ویژه، تنها یک گزارش درباره اعلام سوره برائت توسط امام علی(علیه السلام) وارد شده است. بخاری و مسلم هر دو، به دلیل تعصبات مذهبی، این روایت را کامل نقل نکردهاند. بنا بر گزارش احمد بن حنبل، رسول خدا(صلی الله علیه واله) ابتدا ابوبکر را بهمنظور خواندن آیات برائت به مکه فرستاد؛ اما وی، بیش از سه منزل از مدینه دور نشده بود که رسول خدا(صلی الله علیه واله) به علی(علیه السلام) دستور داد که خودت را به ابوبکر برسان، آیات برائت را از او بگیر، او را برگردان و آنها را به مردم مکه ابلاغ کن. امام با شتاب از مدینه بیرون آمد و مأموریت را انجام داد. وقتی ابوبکر حضور رسول خدا(صلی الله علیه واله) رسید، گریست و گفت: یا رسولالله! آیا درباره من مسئلهای رخ داده است؟ حضرت فرمود: جز خیر، چیز دیگری دربارهات رخ نداده است؛ ولی به من دستور داده شده که آیات برائت را یا خودم بر مردم مکه بخوانم و یا مردی که از خود من است. نتیجه آنکه هرچند بنا بر برخی مصادر حدیثی و تاریخی اهل سنت، پیامبر ابتدا ابوبکر و سپس امام علی(علیه السلام) را مأمور ابلاغ سوره برائت فرمود؛ اما این مطلب در صحیح بخاری و مسلم نیامده و باعث شده قدری از فضیلت امام علی(علیه السلام) کاسته شود.
در قسمت سیره فردی، 5 گزارش بررسی شد. ازدواج امام علی(علیه السلام) با حضرت زهرا(علیها السلام) که بدون کموکاست و اختلاف در هر دو منبع آمده، هرچند نشانگر اهمیت دادن ایشان به امر تجارت و رزق حلال و برپایی مراسم آبرومندانه ازدواج دارد؛ اما اشاره دارد که امام علی(علیه السلام) با مردی یهودی در تجارت شریک شده است. درباره خواستگاری امام علی(علیه السلام) از
دختر ابوجهل، راویِ هفت روایتِ صحیحین، مسور بن مخرمه است و در هر دو کتاب، یک جور گزارش شده است؛ هرچند بخاری در چهار کتاب مختلف و مسلم تنها در کتاب فضائل نقل کرده است. نتیجه آنکه این حدیث، نکوهش و نقص امام است؛ زیرا اولاً باعث رنجش حضرت فاطمه شد. ثانیاً رسولالله از این کار بهقدری ناراحت شد که برای مردم روی منبر، سخنرانی و امام را توبیخ و نکوهش کرد و داماد دیگرش ابوالعاص را بر امام علی(علیه السلام) ترجیح داد. ثالثاً تصمیم داشت بین دختر رسولالله و دختر دشمن رسولالله جمع کند که با مخالفت پیامبر روبهرو شد. رابعاً پس از سخنرانی عمومی رسولالله، نکوهش و تهدید ایشان، از ازدواج با دختر ابوجهل منصرف شد.
گزارش خشم امام بر فاطمه(علیها السلام) که هر دو مصدر گزارش کردهاند و حدیثِ اهمیت ندادن به نماز شب نیز که در هر دو منبع آمده، نکوهش امام علی(علیه السلام) است؛ زیرا اولاً نسبت به اقامه نماز شب، کمتوجه بوده است. ثانیاً جواب پیامبر را بهصورت جدلی و نه برهانی داده است. ثالثاً پیامبر از جواب امام علی(علیه السلام) ناراحت شدند و با بیان آیهای، با کنایه به امام فهماندهاند که با ایشان جدل کرده است. رابعاً پیامبر پس از این اتفاق در منزل ایشان نماندند و آنجا را ترک کردهاند. همچنین محتوای گزارشِ پوشیدن لباس ابریشمی که هر دو منبع آن را ذکر کردهاند، نکوهش ایشان است؛ زیرا بنابراین روایت، نسبت به حکم حرمت پوشیدن لباس ابریشمی توسط مردان، ناآگاه بود و با این کار، باعث خشم پیامبر(صلی الله علیه واله) شد.
در قسمت «در واپسین روزهای حیات پیامبر(صلی الله علیه واله)» دو گزارش آمده است؛ بنا بر گزارش اول، اولاً عایشه خوش نداشته نام امام علی(علیه السلام) را ببرد. ثانیاً پیامبر با کمک عباس و امام علی(علیه السلام) به منزل عایشه رفته است. ثالثاً امام علی(علیه السلام) در لحظات آخر عمر حضرت، کنار پیامبر(صلی الله علیه واله) نبوده است؛ بلکه این عایشه بوده که میزبان و تنها همراه پیامبر(صلی الله علیه واله) بوده است، مطلبی که بخاری و مسلم بر اثبات آن اصرار دارند. بنا بر روایتی، عدهای نزد عایشه تأکید کردند که علی، وصی رسولالله(صلی الله علیه واله) بوده است. وی گفت: چه زمانی به او وصیت کرده است، درحالیکه آن حضرت، بر سینه من تکیه زده بود و از من تشت خواست. سپس در کنار من خمیده شد و من درنیافتم که آن حضرت مرده است. پس چه زمانی به او وصیت
کرده است؟ (بخاری، الجامع الصحیح، ص527، ح2741؛ ص843، ح4459؛ مسلم، الجامعالصحیح، ص671، ح1636)؛ بنابراین، همراهی با پیامبر، از فضایل امام و غیبت ایشان در لحظات آخر عمر پیامبر، نقص ایشان شمرده میشود درحالیکه بنا بر برخی دیگر از روایات، در لحظات آخر عمر رسولالله، امام علی(علیه السلام) حاضر بوده است. در روایت دوم که بنا بر آن، امام علی(علیه السلام) از آینده خلافت نگرانی دارد؛ مسلم، آن را نقل نکرده است. محتوای این گزارش که تنها بخاری آن را ذکر کرده، نکوهش و نقص امام علی(علیه السلام) است؛ زیرا شخصی فرصتطلب به تصویر کشیده شده که نگران از دست دادن قدرت است و به همین دلیل، چون احتمال میدهد پیامبر خاندانش را از خلافت و قدرت منع خواهند کرد، حاضر نشد درباره آن، از پبامبر بپرسد. بنابراین، بنا بر دو منبع مهم حدیثی اهل سنت، امام علی(علیه السلام) فردی است کاملاً عادی؛ مثل دیگر صحابی رسول خدا(صلی الله علیه واله) که تنها در برخی موارد، بهخصوص در میدان جنگ، سیرهای نیکو و مورد تأیید پیامبر داشته است.
جدول (1): آمار انعکاس روایات در صحیح بخاری و مسلم
تصویر
در این پژوهش، پس از جمعآوری، بررسی و تحلیلِ گزارشهای مربوط به شخصیت و سیره امام علی(علیه السلام) در زمان پیامبر، در دو کتاب حدیثی مهم اهل سنت، بخاری و مسلم، اثبات شد که در این دو کتاب، تصویری از امام علی(علیه السلام) ارائه میشود که نهتنها چندان تفاوتی با دیگر صحابه نمیکند؛ حتی در برخی موارد، از دیگران نیز عقبتر است. هرچند از بُعد نظامی، فرماندهای است که در جنگهای پیامبر حضور دارد؛ اما گاهی فرمان پیامبر(صلی الله علیه واله) را اجرا نمیکند. در سریه یمن، کنیزی را قبل از اجازه و تقسیم پیامبر(صلی الله علیه واله)، به تصاحب خود درمیآورد که با واکنش دیگر سپاهیان مواجه میشود. از بُعد عبادی، نسبت به نماز شب کمتوجه است. از بُعد سیاسی، بهدنبال قدرت است و دوست دارد پس از پیامبر(صلی الله علیه واله) جانشین ایشان شود. در لحظات آخر عمر پیامبر(صلی الله علیه واله) در جوار ایشان حضور ندارد.
این نوع دیدگاه، که سعی کرده کمتر به انعکاسِ فضایل و مناقب امام علی(علیه السلام) بپردازد، با دیدگاه بیشتر محدثان و مورخان اهل سنت منافات دارد.
قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
نهجالبلاغة، سید رضی، ترجمه محمد دشتی، قم: نشر مشهور، 1379 ش.
ابن اثیر جزری، جامع الاصول فی احادیث الرسول، تحقیق الارنووط، مکتبه الحلوانی، [بیجا]، 1389 ق.
ابن بطال البکری قرطبی، علی بن خلف، شرح صحیح البخاری، تحقیق: ابوتمیم یاسر بن إبراهیم، مکتبة الرشد، ریاض، 1423/2003 م.
ابن سعد، محمد بن سعید، الطبقات الکبری، تحقیق: محمد عبد القادر عطا، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1410/1990.
ابن سید الناس، عیون الأثر فی فنون المغازی والشمائل والسیر، تعلیق: ابراهیم محمد رمضان، دار القلم، بیروت، 1414/1993.
ابن ماجه، محمد بن مزید، السنن، تحقیق: شعیب الارنووط، مؤسسة الرسالة، دارالجیل، لبنان، بیروت، 1418 ق.
ابن هشام، السیرة النبویة، تحقیق: مصطفی السقا و ابراهیم الأبیاری و عبدالحفیظ شلبی، دارالمعرفة، بیروت، [بیتا].
ابی عوانه، مسند ابی عوانه، دارالمعرفه، بیروت، 1429 ق.
احمد بن حنبل، مسند، تحقیق: شعیب الارنؤوط، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1421/2001.
بخاری، محمد بن اسماعیل، الجامع الصحیح، اعتنی به: ابوصهیب الکرمی، بیت الافکار الدولیة، ریاض، 1419/1998.
بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، تحقیق: عبدالمعطی قلعجی، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1405/1985.
بیهقی، السنن الکبری، تحقیق: محمد عبدالقادر عطا، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1424.
ترمذی، محمد بن عیسی، سنن الترمذی، تحقیق: ابوعبیده مشهور بن حسن آل سلمان، مکتبه المعارف، ریاض، [بیتا].
حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطا، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ دوم، 1422/2002.
ذهبی، شمسالدین، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، تحقیق: عمر عبدالسلام تدمری، دار الکتاب العربی، بیروت، 1413 ق.
طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الصغیر، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1403/1983.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالمعارف، مصر، چاپ دوم، [بیتا].
عسقلانی، أحمد بن علی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، تحقیق: محبالدین خطیب، دار المعرفة، بیروت، [بیتا].
مسلم بن حجاج، الجامع الصحیح، بیت الافکار الدولیه، ریاض، 1419/1998.
مقریزی، احمد بن علی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، تحقیق: محمد عبد الحمید النمیسی، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1420/1999.
نسائی، احمد بن علی، خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب، تحقیق: احمد میرین البلوشی، مکتبة المعلا، کویت، 1406/1986.
ایمان حضرت ابوطالب(علیه السلام) از مباحث اختلافی تاریخی ـ کلامی است. بنا بر برخی روایات اهلسنت، ابوطالب(علیه السلام) عموی پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) و پدر امام علی(علیه السلام) به دین اسلام، ایمان نیاورده و مشرک از دنیا رفته است. ازاینرو برخی منکر ایمان ابوطالب(علیه السلام) هستند. در مقابل، شیعیان با توجه به روایات اهلبیت( و برخی قراین کلامی و تاریخی اجماع دارند که ابوطالب(علیه السلام) به رسول خدا(صلی الله علیه واله) ایمان داشته است. محمد بن عبدالوهاب در کتاب التوحید برای نفی ایمان ابوطالب(علیه السلام)، به روایتی از اهلسنت که طبق مبنای آنها صحیح است، استناد کرده است. در این روایت آمده است: «سعید بن مسیب از پدرش نقل کرده که ابوطالب(علیه السلام) در حال احتضار درخواست پیامبر(صلی الله علیه واله) برای گفتن «لا اله الا الله» را نپذیرفت و بر آیین پدر و اجدادش درگذشت و پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: «به خدا سوگند برای تو طلب آمرزش میکنم تا نهی شوم.» آنگاه آیه ۱۱۳ سوره توبه «بر پیامبر و کسانی که ایمان آوردهاند، سزاوار نیست برای مشرکان استغفار کنند هرچند از خویشان آنان باشند» و آیه 56 سوره قصص«همانا تو هرکسی را که دوست داری نمیتوانی هدایت نمیکنی» نازل شد. در این مقاله سعی شده است ضمن اشاره به ادله و دیدگاه مخالفان و موافقان ایمان ابوطالب(علیه السلام)، به سخنان محمد بن عبدالوهاب پاسخ داده شود. روش تحقیق در این مقاله توصیفی ـ تحلیلی است.
کلید واژهها: ایمان، ابوطالب(علیه السلام)، محمد بن عبدالوهاب، علی بن ابیطالب(علیه السلام)، عموی پیامبر(صلی الله علیه واله).
ایمان ابوطالب(علیه السلام)، از مسائلی است که از صدر اسلام مورد بحث و اختلاف بوده است. امروزه وهابیان به این مسئله بیشتر از همیشه دامن زده و آن را ترویج میکنند. آنها به دنبال سخنان ابنتیمیه (ابنتیمیه، منهاج السنة، ج4، ص351) و رهبران خود مانند محمد بن عبدالوهاب (عبدالوهاب، کتاب التوحید، ص113) قائلاند، ابوطالب(علیه السلام) مسلمان نبوده و مشرک از دنیا رفته است. وهابیان گفتهاند آیاتی از قرآن مانند آیه 56 سوره قصص نیز درباره کفر ابوطالب(علیه السلام) نازل شده است و شاهد ادعای آنها است.
این در حالی است که در مقابل ادعای آنها، ادله فراوانی برای اثبات ایمان ابوطالب(علیه السلام) در منابع اهلسنت (و امامیه) وجود دارد (ابنسعد، طبقات الکبری، ج1، ص209 و 211؛ ابناثیر، الکامل فیالتاریخ، ج1، ص504 و 507؛ ابنکثیر، البدایة والنهایة، ج3، ص55). زینی دحلان، اسنیالمطالب فی نجاة أبی طالب، یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبی ابنهشام، عبدالملک، السیرة النبویه، مانند مواردی که علامه شیخ سلیمان قندوزی (حنفی) در کتاب الحجة گفته است: ابوطالب(علیه السلام) شیخ قریش، حامی، یاور و بسیار دوستدار پیامبر(صلی الله علیه واله)، کفیل و مربی آن حضرت و اقرار کننده به نبوت و معترف به رسالت پیامبر(صلی الله علیه واله) و سراینده ابیات فراوان (بیش از 3000 بیت) در منقبت آن بزرگوار بود (فخار موسوی، الحجة علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب، ص17).
در منابع امامیه نیز صدها حدیث از رسول خدا(صلی الله علیه واله) و ائمه اهلبیت (. نقل شده است که در کتابهایی تألیف شده که عناوین آنها را آقابزرگ تهرانی در کتاب الذریعة گرد آورده است (9عنوان)، (آقابزرگ تهرانی، الذریعة إلی تصانیفالشیعة، ج۲، ص۵۱۲ ـ۵۱۳) کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، امینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب والسنة و الأدب، ابنبابویه (شیخ صدوق)، محمد بن علی، کمالالدین و تمام النعمة، افزون بر این دلائل، سخنان، اشعار و رفتار عملی ابوطالب(علیه السلام) نیز (همانطور که در ادامه خواهد آمد)، حاکی از ایمان اوست. ازآنجاکه در آثار مربوط به ایمان ابوطالب(علیه السلام) کمتر به سخنان وهابیت، بهویژه
محمد بن عبدالوهاب (در التوحید)، پرداخته شده است، ضرورت دارد مقالهای در این زمینه نوشته شده و مانع سوءاستفاده این افراد گردد. روش تحقیق در این نوشتار توصیفی ـ تحلیلی است.
درباره ایمان حضرت ابوطالب(علیه السلام) به اسلام پس از تتبع در آثار مکتوب مسلمانان به دو دیدگاه متفاوت (مخالف و موافق) میرسیم.
عدهای از مسلمانان مانند وهابیان معاصر همواره در ترویج مشرک بودن ابوطالب(علیه السلام) بسیار میکوشیدند.
به گفته سید بن طاووس مخالفان در مسلمان شمردن هیچکس آن اندازه سختگیری نکردهاند که در مورد مسلمان بودن ابوطالب(علیه السلام) سختگیری کردهاند؛ زیرا روش آنان این است که با استناد به خبرهای واحد افراد را مسلمان میشمارند (سید بن طاووس، طرائف، ص298). ابنتیمیه که وهابیان بسیاری از عقائد خود (مانند این مسئله) را از او گرفتهاند در کتاب الایمان میگوید: «بل أبو طالب و غیره کانوا یحبون النبی(صلی الله علیه واله) ویحبون علو کلمته ولیس عندهم حسد له وکانوا یعلمون صدقه ولکن کانوا یعلمون أن فی متابعته فراق دین آبائهم وذم قریش لهم، فما احتملت نفوسهم ترک تلک العادة واحتمال هذا الذم» (ابنتیمیه، کتاب ایمان، ص153). وی مدعی است که ابوطالب(علیه السلام) صدق دعوت نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه واله) را قبول داشت؛ ولی چون میدانست با متابعت ایشان باید اجدادش را ترک کند و ذم و ملامت قریش را در پی دارد، از اعتقاد خود دست برنداشت. چند قرن بعد از او مؤسس وهابیت، محمد بن عبدالوهاب نیز مانند او مدعی شد که ابوطالب(علیه السلام) تا پایان عمر ایمان نیاورد. ازآنجاکه هدف ما در این مقاله بررسی سخن محمد بن عبدالوهاب در کتاب التوحید است به نقل ادله او میپردازیم.
محمد بن عبدالوهاب، ادله متعددی مبنی بر کفر حضرت ابوطالب(علیه السلام)، اقامه کرده
است. او دو دلیل بر نفی ایمان داشتن حضرت ابوطالب(علیه السلام) به اسلام اقامه کرده است.
دلیل عمده محمد بن عبدالوهاب، روایت صحیحی (طبق مبنای اهلسنت) که سعید بن مسیب از پدرش نقل کرده است. این روایت در صحیح بخاری (بخاری، صحیح بخاری، ج2، ص98) و صحیح مسلم (نیشابوری، صحیحمسلم، ج1، ص40) و دیگر کتب معتبر اهلسنت هم نقل شده است. محمد بن عبدالوهاب در کتاب التوحید نوشته است: «سعید بن مسیّب از پدرش روایت میکند: پیامبر(صلی الله علیه واله) از ابوطالب(علیه السلام) هنگام وفاتش خواست کلمه لا إله إلاّ اللّه را بگوید تا نزد خداوند برای او احتجاج کند، ابوجهل و عبدالله بن امیه به ابوطالب گفتند: آیا میخواهی از ملت عبدالمطلب بازگردی؟ پیامبر(صلی الله علیه واله) جمله خود و آن دو نیز حرفشان را تکرار کردند و آخرین کلمه ابوطالب این بود: بر ملّت و آیین عبدالمطلب. پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: به خدا سوگند بر تو استغفار میکنم تا زمانی که نهی شوم، در این هنگام آیه نازل شد: «بر پیامبر و کسانی که ایمان آوردهاند سزاوار نیست که برای مشرکان ـ پسازآن که برایشان آشکار گردید که آنان اهل دوزخاند ـ طلب آمرزش کنند، هرچند خویشاوند آنان باشند» (توبه/113) و آیه «همانا تو هرکسی را که دوست داری، نمیتوانی هدایت نمیکنی»، درباره ابوطالب(علیه السلام) نازل شد» (عبدالوهاب، کتاب التوحید، ص113: باب قوله تعالی {إنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ}، محمد بن عبدالوهاب با نقل این حدیث مدعی شده است که ابوطالب از ذکر کلمه لا اله الا الله تا لحظه جان سپردن امتناع ورزید و ایمان نیاورد.
نقد دلیل اول محمد بن عبدالوهاب:
استدلال به حدیث پدر سعید بن مسیّب به دلائل ذیل درست نیست:
برای جناب ابوطالب(علیه السلام) طلب استغفار کردهاند. خداوند در سوره مجادله میفرماید: «هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند، نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هرچند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند» (مجادله/22). تعدادی از علمای اهلسنت تصریح کردهاند که این آیه در جنگ بدر در سال دوم هجری نازل شده است؛ چنانکه قرطبی مینویسد: «ابن مسعود گفته: این آیه درباره أبی عبیده جراح نازل شد که پدر او در عبدالله بن الجراح در روز احد و برخی گفتهاند که در روز بدر کشته شده است» (القرطبی، الجامعلأحکامالقرآن، ج17، ص307) همچنین ابن کثیر میگوید: «سعید بن عبد العزیز و دیگران نقل کردهاند که این آیه «لَا تَجِدُ قَوْمًا...» در باره أبی عبیده عامر بن عبدالله بن جراح در زمانی که پدرش در جنگ بدر کشته شد، نازل شده است(ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج4، ص303).
تردیدی نیست که طلب استغفار برای کسی، نوعی محبت کردن به آن شخص است و طبق این آیه دوستی با کفار منع شده است. اگر بگوییم که رسول خدا(صلی الله علیه واله) تا سال دهم هجری از خداوند درباره ابوطالب(علیه السلام) طلب استغفار میکرده است تا اینکه خداوند آیه {مَا کَانَ لِلنَّبِی وَالَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ} نازل کرد، به این معنا است که رسول خدا(صلی الله علیه واله) هشت سال از دستور خداوند سرپیچی کرده است.
علاوه بر آیه مذکور در سوره توبه یعنی آخرین سورهای که در مدینه بر پیامبر نازل شد، آمده است حال چگونه ممکن است خداوند اجازه دهد پیامبر(صلی الله علیه واله) بیش از ده سال بر ابوطالب(علیه السلام) استغفار و ترحم کند و پسازاین همه مدت، او را نهی کند(نیشابوری، صحیح
مسلم، ج1، ص140؛ بخاری، صحیح بخاری، ج6، ص18)؛ و این در حالی است که مدّتها قبل از آن در جریان غزوه بنی المصطلق با نزول آیه 6 سوره منافقون، بیاثر بودن استغفار برای مشرکان بر پیامبر(صلی الله علیه واله) آشکار گردیده بود و در آیه 22 مجادله از دوستی و مودت مشرکان نهی کرده بود.
محمد بن عبدالوهاب آیه: {إِنّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکنّ اللّه یَهْدی مَنْ یَشاء وَهُوَ أَعْلَم بِالْمُهتَدین} (قصص/56)؛ «در حقیقت تو هر که را دوست داری نمیتوانی راهنمایی کنی، لیکن خدا است که هر که را بخواهد راهنمایی میکند و او به راه یافتگان داناتر است»؛ را مربوط به ابوطالب دانسته و مدعی شده است که خداوند با نزول این آیه پیامبر(صلی الله علیه واله) را از اصرار بر هدایت کردن ابوطالب بازداشت (عبدالوهاب، کتاب التوحید، ص114).
نقد دلیل دوم محمد بن عبدالوهاب:
شأن نزول دیگری برای این آیه نقل شده و آن مربوط به جنگ اُحُد است که وقتی دندان پیامبر(صلی الله علیه واله) شکسته و صورتش با شمشیر شکافته میشود، برای هدایت قومش دعا میکند که این آیه نازل میشود (طبری، جامع البیان، ج7، ص9ـ 227).
علاوه بر محمد بن عبدالوهاب، مسلم (نیشابوری، صحیح مسلم، ج1، ص40؛ کتانی، التراتب الاداریة، ج1، ص198) و بخاری (بخاری، صحیح بخاری، ج2، ص98) نیز آیه را مطرح کردهاند؛ اما از نوع نقل این روایت توسط مسلم و بخاری برمیآید که گویا این آیه و آیه قبلی(توبه/ 113) هر دو در وقت مرگ ابوطالب(علیه السلام) نازل شده است؛ درحالیکه این دو آیه بافاصله حدود ده سال، (اوّلی در مکه و دومی در مدینه) نازل شده است. بنابراین نمیتوان این آیه را مکمل حدیث مسیب بن حزن (پدر سعید) دانست تا مؤیدی برای
مخالفان ایمان ابوطالب(علیه السلام) باشد (ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج2، ص132).
3- برفرض صحت سخن محمد بن عبدالوهاب که این آیه درباره ابوطالب نازل شده است، طبق قواعد علم تفسیر شان نزول مخصص نیست و آیه همچنان بر عموم خود باقی است؛ پس ممکن است معنی آیه این باشد که هدایت (ایمان) ابوطالب(علیه السلام) به اراده مستقل پیامبر(صلی الله علیه واله) نیست؛ بلکه به خواست خداوند است مانند آیه: {وَما رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلکِنَّ الله رَمی} (انفال/17)؛ «و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند». در این آیه نیز خداوند میفرماید: {إِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یهْدی مَنْ یشاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ}؛ «تو نمیتوانی کسی را که دوست داری هدایت کنی ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند و او به هدایت یافتگان آگاهتر است! همچنین دوستی رسول خدا(صلی الله علیه واله) بهترین دلیل بر ایمان ابوطالب(علیه السلام) است؛ چراکه به نص صریح قرآن کریم دوست داشتن کافر حرام است: {یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِم} (ممتحنه/ 13)؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! با قومی که خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستی نکنید. طبیعی است که مشرک مورد غضب خداوند است و رسول خدا(صلی الله علیه واله) نمیتواند کسی را که خداوند بر او غضب کرده است، دوست داشته باشد.
برای رد نظر مخالفان ایمان ابوطالب(علیه السلام) مخصوصاً محمد بن عبدالوهاب، پس از نقد ادله او در این قسمت سخنان و ادله کسانی که قائل به ایمان آن حضرت هستند، میپردازیم. البته باید توجه داشت که در مورد شخصیتهای مهم تاریخی، مانند ابوطالب(علیه السلام) بهترین و دقیقترین داوری (خصوصاً در زمان اختلافنظر) قضاوت فرزندان فرد است. بهویژه وقتیکه آنها، افرادی راستگو، بیغرض و معصوم باشند. متأسفانه در مورد ایمان حضرت ابوطالب(علیه السلام)، این اصل نادیده گرفته شده است و نظر دورترین افراد ملاک قضاوت قرار میگیرد، و در مقابل توجه به روایات پیامبر(صلی الله علیه واله) و اهلبیت ( (نوادگان ابوطالب(علیه السلام)) را تعصب مذهبی میشمارند.
اولین و مهمترین دیدگاه موافق ایمان ابوطالب(علیه السلام)، نظر پیامبر(صلی الله علیه واله) است. آن حضرت در فوت ابوطالب(علیه السلام) سخت گریست و از خداوند برای او طلب مغفرت کرد (ابنسعد، طبقات الکبری، ج1، ص۷۶) و فرمود: در اذیت و رنج، آنچه قریش بر سرم آوردند کمتر از مصیبت ابوطالب(علیه السلام) بود و در جریان دعوتم بازو و نگهدار من بود و تا زمانی که ابوطالب(علیه السلام) زنده بود قریشیان نمیتوانستند مرا اذیت کنند (ابنهشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۳۰). ایشان هنگام دفن وی فرمودند: ای عمو مرا در کودکی پرورش دادی، در یتیمی کفالت کردی و در بزرگی یاری نمودی، پس خداوند جزای خیرت دهد (یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۵). پیامبر(صلی الله علیه واله) در تشییع جنازه او شرکت کرد و وعده کرد که روز قیامت برای پسر و مادر و عمویش ابوطالب(علیه السلام) شفاعت کند (همان).
این در حالی است که تشییع جنازه و شفاعت کافر صحیح نیست. پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه واله) درباره شباهت ایمان ابوطالب(علیه السلام) با ایمان اصحاب کهف، فرمود: اصحاب کهف، ایمان واقعی خود را مخفی نگه داشته و خود را کافر معرفی مینمودند؛ ازاینرو خداوند دو پاداش به آنان مرحمت فرمود و همینطور عمویم، ابوطالب(علیه السلام) در کنار قریش خود را با آنان همکیش معرفی نمود و ایمان واقعیاش را پنهان داشت؛ خداوند به او نیز دو پاداش عطا خواهد کرد (ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج14، ص70).
به نظر بعضی از پژوهشگران معاصر، روایاتی که درباره عدم ایمان ابوطالب(علیه السلام) نقل میشود، نمیتواند درست باشد؛ بلکه ساختهوپرداخته قضایایی است که در آن، رقابت و تفاخر میان خاندانهای بنیامیه و بنیهاشم در یک دوره؛ و بنیعباس و علویان در دوره دیگر به اوج خود رسیده بود. این احادیث به دو دلیل برای پایین آوردن مقام علی(علیه السلام) و زدودن افتخارات خاندان او جعل و وضع شده است:
الف. انکار افتخار علی(علیه السلام) که پدرش در شکوفایی اسلام نقش آفریده بود؛ در مواجهه با معاویه که پدرش از دشمنان سرسخت پیامبر(صلی الله علیه واله) بود و در فتح مکه بهناچار مسلمان شده بود؛
ب. تلاش بنیعباس که سرسلسله آنان نیز در مکه هنوز مسلمان نشده بود؛ در مقابله با علویانِ مدّعی خلافت که به ابوطالب نسب میبردند (زریاب، بزمآورد، ص۱۶۶ـ۱۶۷؛ آقابزرگ تهرانی، الذریعة إلی تصانیف الشیعه، ج۲، ص۵۱۱).
احمد زینی دحلان بر این باور است که ایمان، تصدیقِ قلبی و اسلام، ادای تکالیف ظاهری شرعی است؛ بنابراین، اسلام و ایمان، هر دو در کسی پیدا میشود که شهادتین را بر زبان جاری سازد و آن را در قلب نیز تصدیق کند. اسلام آنگاه از ایمان جدا میشود که شخصی فقط به تکالیف ظاهری تن دهد؛ مانند منافقان. جدایی ایمان نیز از اسلام، زمانی است که کسی فقط تصدیقِ قلبی داشته باشد. اگر ایمان باطنی وجود داشته و تکذیب ظاهری نیز از روی کینه و دشمنی باشد، ایمانِ باطنی سودی ندارد؛ ولی اگر عدمِ اطاعت ظاهری و عدم اقرار زبانی، به سببِ عذری باشد، ایمانِ باطنی سودمند است، و یکی از عذرهای عدم اطاعت ظاهری از اسلام، ترس از ستمگر است؛ مانند ماجرای ابوطالب (زینی دحلان، اسنیالمطالب، ص۱).
راغب اصفهانی مینویسد: «سفیان بن عیینه گفت: هرکس ابوطالب(علیه السلام) را دشمن بدارد، کافر است. از او سؤال کردند، دلیل این مطلب چیست؟ در جواب گفت: زیرا رسول خدا(صلی الله علیه واله) او را دوست دارد و به همین خاطر خداوند فرموده است: «تو نمیتوانی کسی را که دوست داری، هدایت کنی» و کسی که دشمن بدارد، فردی را که رسول خدا او را دوست دارد، کافر است» (راغب اصفهانی، محاضرات الأدباء، ج2، ص498).
به نظر یکی دیگر از پژوهشگران، اگر ابوطالب را با ابولهب بسنجیم، درمییابیم که انسان هیچگاه نمیتواند عقیده باطنی خود را در رفتار نشان ندهد؛ درحالیکه ابوطالب(علیه السلام) هرگز تا پایان عمر رفتار کافرانهای نداشت (فضلالله، خطوات علی طریق الاسلام، ص۴۶۶).
در میان مجموعههای حدیثی کلامی تاریخی، موضع ابنابیالحدید معتزلی در شرح نهجالبلاغه دراینباره جالب است. وی روایتها و استدلالهای اهلسنت و شیعه را در کنار هم نقل میکند تا خواننده، خود به داوری در این موضوع بپردازد. ابنابیالحدید،
نخست به دیدگاه اهلسنت درباره ابوطالب(علیه السلام) اشاره و از آنان احادیثی را نقل میکند؛ از جمله:
خودداری ابوطالب(علیه السلام) از گفتن شهادتین هنگام مرگ؛ نزول پارهای آیات درباره او؛ ارث نبردن علی(علیه السلام) و جعفر از میراث ابوطالب(علیه السلام)، به دلیل آنکه آنها (برخلاف پدر) مسلمان بودند؛ سپس بدین شرح به نقل دیدگاه شیعه و معتزله میپردازد:
۱. بر زبان آوردن شهادتین بهصورت آهسته؛ ۲. اجازه یافتن پیامبر(صلی الله علیه واله) برای شفاعت او بر پایه روایتی از علی(علیه السلام)؛ ۳. حشر وی در قیامت در سیمای پیامبران و هیبت پادشاهان؛ ۴. سزاواری آتش برای کسی که ایمان ابوطالب(علیه السلام) را منکر است؛ ۵. سنگینتر بودن ایمان ابوطالب(علیه السلام) نسبت به ایمان همه مردم و اینکه امامعلی(علیه السلام) به نیابت از او حج انجام میداد؛ ابنابیالحدید در پایان، درباره ایمان ابوطالب(علیه السلام) بر اساس قاعده عقلی در تعارض دو بینه نزد حاکم، به توقف حکم میکند؛ هرچند راه جدال را برای اصحاب حدیث بازمیگذارد و درنهایت با اشاره به دیدگاه شیعه مینویسد: به نظر شیعیان، روایتهایی که از اسلام ابوطالب(علیه السلام) حکایت میکند، اَرجح است؛ زیرا ما حکمی ایجابی را ادّعا میکنیم و برای اثبات آن نیز گواهی میآوریم؛ درحالیکه مخالفان ما بر نفی، دلیل میآورند و هنگامیکه مدّعا، نفی حکم باشد، شهادت، معنا ندارد (ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۴، ص۲۶۲ـ۲۷۶).
دلایل ایمان ابوطالب(علیه السلام) را میتوان از مواضع عملی، اقوال و اشعار، و سخنان خاندان ایشان نیز به دست آورد. در ادامه به این موارد میپردازیم.
مواضع عملی ابوطالب(علیه السلام) کسی بود که همسرش فاطمه بنت اسد را به اسلام دعوت کرد (ابنابیالحدید، عبدالحمید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۳، ص۲۷۲)، وقتی فرزندش علی(علیه السلام) را دید که سمت راست پیامبر(صلی الله علیه واله) و همراه وی به نماز ایستاده، نهتنها او را منع نکرد؛ بلکه او را به همراهی با پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمان داد، به فرزند دیگرش جعفر(علیه السلام) نیز گفت: کنار رسول خدا(صلی الله علیه واله) و در طرف چپ او نماز بگزار (ابناثیر، اسد الغابة، ج۱، ص۳۸۷؛ حلبیشافعی، السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۳۳)، از سپردن پیامبر(صلی الله علیه واله) به قریش که با بالا گرفتن دعوت اسلام به اندیشه قتل وی افتاده بودند، خودداری کرد (ابنهشام، السیرةالنبویة، ج۱، ص۲۶۷؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۵ـ۳۱)؛ و در محاصره اقتصادی و اجتماعی مسلمین، همراه مسلمانان به شعب ابوطالب رفت و در آنجا متحمل درد و رنج فراوان گشت (ابنهشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۳۰). وقتی برادرش حمزه(علیه السلام) به اسلام گروید، شعری در تجلیل از او سرود. وقتی یکی از مشرکان (ابن الزبعری) در مسجدالحرام مشتی خون و سرگین بر چهره پیامبر(صلی الله علیه واله) میمالد، ابوطالب شمشیر حمایل کرده به مسجدالحرام میرود و همان کار را بر سر او میآورد،(کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۴۹) در شعب ابوطالب برای حفظ جان پیامبر(صلی الله علیه واله) کودک خردسال خود علی(علیه السلام) را هر شب جای او میخواباند و رنج غربت فرزند دیگر خود جعفر(علیه السلام) را در هجرت به حبشه تحمل میکرد. اینها همه نمیتوانست ناشی از انگیزه عاطفی و غیرت خویشاوندی و قبیلهای باشد؛ زیرا اگر محمد(صلی الله علیه واله) فرزند برادرش است علی(علیه السلام) فرزند خودش است. چرا فرزند خود را فدای برادرزادهاش میکند؟ باید گفت در این موقعیت از تاریخ اسلام معاویه و پدرش در کجا بودند(حلبی، السیرة الحلبیة، ج1، ص389).
ابنابیالحدید بااینکه درباره ایمان ابوطالب(علیه السلام) از رأی قاطع خودداری میکند؛ امّا حق او بر همه مسلمانان را واجب دانسته و میگوید اگر ابوطالب(علیه السلام) نبود اسلام نبود (ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۴، ص۸۳ ـ۸۴).
موضع ابوطالب(علیه السلام) در آغاز بعثت نیز یکی از ادله ایمان اوست. روزی که پیامبر(صلی الله علیه واله) تمام خویشاوندان خود را جمع کرد و آیین اسلام را بر آنان عرضه نمود، ابوطالب(علیه السلام) به او گفت: «برادرزادهام! قیام کن! تو والامقامی! حزب تو گرامیترین حزبهاست! تو فرزند مرد بزرگی هستی! هرگاه زبانی تو را آزار دهد، زبانهای تیزی به دفاع تو برمیخیزد. به خدا سوگند! اعراب مانند خضوع بچه حیوان نسبت به مادرش در پیشگاه تو خاضع خواهند شد» (سبحانی، فروغ ابدیت، ج1، ص303).
اقوال و اشعار سخنان و اشعاری که در تأیید پیامبر(صلی الله علیه واله) از ابوطالب(علیه السلام) در منابع معتبر نقل شده بسیار زیاد و متجاوز از هزار بیت است که هم اکنون در کتابی به نام «دیوان اشعار ابوطالب(علیه السلام)» گردآوری شده است. هرچند این اشعار را در لفظ متواتر نمیداند؛ امّا در دلالت بر تصدیق ابوطالب به نبوّت پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) متواتر معنوی میداند (همان، ص۷۸). علامه امینی نیز با تعجب میپرسد که اگر این تعابیر گوناگون که در اشعار وی آمده شهادت و اعتراف به نبوت رسول خدا(صلی الله علیه واله) بشمار نیاید، پس اعتراف و شهادت به نبوت چگونه است؟ (امینی، الغدیر، ج۷، ص۳۴۱).
ابوطالب در وصف پیامبر(صلی الله علیه واله) اشعار فراوان و قصیدههای لامیه و میمیه دارد که شهرت بسیار دارند. بهعنوان نمونه او میگوید:
وابیض یُستسقی الغمام بوجهه
ثِمال الیتـامی عصمـةٌ للأرامل
یطیف به الهلاک من آل هاشم
فهم عنـده فی نعمة وفواضل
(شهرستانی، الملل و النحل، ج۲، ص۵۸۸)
سپید چهرهای که از ابرها به آبروی او باران طلب شود و پناه یتیمان و نگهدار بیوهزنان باشد؛ هاشمیان فقیر و روبهزوال بدو پناه آرند و به نزد او در رحمت و فراوانیها بهسر برند.
و این اشعار
«نبی کموسی والمسیح بن مریم
لیعلم خیارالناس انّ محمداً
فکل بأمراللّه یهدی و یعصم
اتانابهدی مثل ما اتیابه
اشخاص شریف و فهمیده بدانند که محمد(صلی الله علیه واله) بسان موسی و مسیح، پیامبر است. او هدایت را برای ما به ارمغان آورد، همانگونه که مسیح و موسی و تمام پیامبران بهفرمان خدا مردم را راهنمایی و از گناه بازمیدارند.
«امانیکم هذی کاحلام نائم تمنیتم ان تقتلوه و انما و من قال لایقرع بها من نادم نبی اتاه الوحی من عند ربّه»(سبحانی، فروغ ابدیت، ج1، ص300).
ای سران قریش! تصور کردهاید که میتوانید بر او دستیابید، درصورتیکه آرزویی را که در سر میپرورانید، کمتر از خوابهای آشفته نیست. او پیامبر است و از ناحیه خداوند بر او وحی نازل میشود و کسی که جواب منفی بدهد، انگشت پشیمانی به دندان خواهد گرفت.
و وقتی پیامبر(صلی الله علیه واله) در قحطی مدینه بهقصد استسقاء بر منبر رفت و دعا کرد و باران آمد این اشعار را به یاد آورد و فرمود: خداوند ابوطالب(علیه السلام) را جزای خیر دهد، اگر زنده بود چشمانش نورانی میشد (راوندی، ابنهبةالله، الخرائج والجرائح، ج۱، ص۵۸).
وقتی در محضر امام صادق(علیه السلام) گفته میشود: مردم میگویند ابوطالب(علیه السلام) کافر بوده است، امام(علیه السلام) در ردّ آن به این شعر ابوطالب(علیه السلام) استناد میکند: «آیا نمیدانید که ما محمد(صلی الله علیه واله) را همچون موسی(علیه السلام) پیامبر میدانیم که در کتابهای پیشین معرفی شده است» (کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۴۹).
از دیگر اشعار او که صراحت بر ایمان ابوطالب(علیه السلام) دارد، شعری است که ابنابیالحدید در جلد سوم شرح نهجالبلاغه آورده است:
«انّی علی دین النّبی احمد یا شاهد اللّه علی فاشهد من ضلّ فی الدّین فانّی مهتد»؛ «ای گواهان! شاهد باشید که من بر دین پیغمبر خدا احمد(صلی الله علیه واله) استوارم. هرکس از آن خارج است، باشد. من به او هدایت شدم.» (ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۴، ص۷۸).
هریک از این قطعات، قسمت کوچکی از عقاید مفصل و نغز ابوطالب(علیه السلام) است که هریک بهتنهایی در اثبات ایمان و اخلاص گوینده آن کافی است.
از آنجا که اهل خانه بهتر میدانند که در خانه چیست و چه میگذرد، ایمان ابوطالب(علیه السلام) را باید از زبان اهلبیت ( ایشان روایات ائمۀ اطهار( شنید که نهتنها برای شیعه که قائل به عصمت این بزرگمردان آسمانی است؛ بلکه برای هر انسان منصفی، (از هر دین و مذهب)، میتواند اطمینان آورد و علاوه بر ارزش حدیثی، ارزش تاریخی داشته باشد.
علی(علیه السلام) سوگند یاد میکند که ابوطالب(علیه السلام)، عبدالمطلب(علیه السلام)و هاشم(علیه السلام) هرگز بتی را نپرستیدند؛ بلکه بهسوی کعبه و به آیین ابراهیم(علیه السلام) نماز میگزاردند و ابوطالب(علیه السلام) را کسی میداند که اگر تمام گناهکاران روی زمین را شفاعت کند خداوند میپذیرد (الصدوق، کمالالدین وتمام النعمة، ص174)؛ حتی این امر را منافقان در محضر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نیز اظهار داشتهاند و حضرت بدان جواب دادهاند. در روایتی از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «امام صادق(علیه السلام) از پدر گرامیشان نقل کرد که روزی امیرالمؤمنین(علیه السلام) در فضای مسجد نشسته بود و مردم گرد او جمع بودند که مردی برخاسته و گفت : ای امیرالمؤمنین چگونه است که شما در مکانی هستی که خداوند شما را در آن مکان قرار داده، درحالیکه پدرت به آتش دوزخ در عذاب است؟ حضرت فرمود: خدا زبانت را ببرد! به خدایی که محمد(صلی الله علیه واله) را به پیامبری مبعوث فرمود، اگر پدرم تمام گناهکاران زمین را شفاعت کند، خداوند آن را بپذیرد، مگر میشود پدرم در آتش عذاب باشد و پسرش تقسیمکننده بهشت و جهنم باشد؟ قسم به آنکه محمد(صلی الله علیه واله) را به پیامبری مبعوث فرمود، بیشک نور پدرم در روز قیامت همه انوار خلائق جز نور پنج نور: نور محمد، نور من و نور حسن و نور حسین و نور نه فرزند از اولاد حسین را خاموش وبی اثر میکند؛ زیرا نور او از نور ماست و خداوند آن را دو هزار سال قبل از خلق آدم آفریده است (طبرسی، احتجاج طبرسی، ج1، ص341).
امام سجاد(علیه السلام) در پاسخ کسی که از ایمان ابوطالب(علیه السلام) سؤال میکرد فرمود: چقدر جای تعجب است خداوند رسولش را نهی کرده که زن مسلمانی در نکاح کافری باشد، فاطمه بنت اسد از زنانی است که در اسلام بر دیگران سبقت گرفته است، درحالیکه تا آخر عمر ابوطالب(علیه السلام)، همسر او بود (امینی، الغدیر، ج7، ص380).
امام صادق(علیه السلام) ایمان
ابوطالب(علیه السلام) را از ایمان بسیاری از مردم برتر میداند و میفرماید: اگر فردای قیامت، ایمان ابوطالب را در یک کفه ترازو بگذارند و ایمان مردم (مخالفان) را در کفه دیگر بگذارند، ایمان ابوطالب(علیه السلام) قطعاً سنگینتر خواهد بود (فخار موسوی، الحجة علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب، ص85).
و نقل میکند که علی(علیه السلام) دستور میداد، به نیابت وی حج بهجا آورند (مجلسی، بحار الأنوار، ج35، ص112)، امام حسن عسکری(علیه السلام) از پدران بزرگوارش (، ضمن حدیثی طولانی میفرماید: خداوند تبارکوتعالی خطاب به پیامبرش(صلی الله علیه واله) وحی فرستاد که من تو را بهتوسط دو دسته از پیروانت یاری و تأیید نمودهام؛ دستهای که تو را در نهان یاری میکنند و دستهای که در آشکارا تأییدت مینمایند. از میان دسته نهانی، برترین و سالارشان عمویت، ابوطالب(علیه السلام) و در میان گروه آشکار، برترینشان فرزند او، علی(علیه السلام) است. سپس فرمود: «ابوطالب(علیه السلام) همانند مؤمن آلفرعون است که ایمانش را کتمان مینمود» بنا بر احادیث اهلبیت (، میتوان ایمان داشتن، ابوطالب(علیه السلام) را قطعی خواند (همان، ج37، ص231).
پس از بررسی دلائل محمد بن عبدالوهاب بر کافر خواندن ابوطالب معلوم شد که دیدگاه او صحیح نیست؛ زیرا استدلال او برای اثبات مدعایش به روایت مسیب بن حزن به دلیل مخالفت با آیات قرآن مخدوش است.
آیه {إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یهْدِی مَنْ یشاءُ} نیز دلالت بر کفر ابوطالب(علیه السلام) ندارد؛ زیرا استناد محمد بن عبدالوهاب یک تفسیر به رأی از آیه است که طبق قواعد تفسیر، نمیتواند اطلاق آیه را از میان بردارد. علاوه بر آن، این برداشت با آیات دیگر قرآن نمیسازد.
قرآن کریم، ترجمه محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
شریف رضی، نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتی، قم: نشر مشهور، 1379 ش.
ابنابیالحدید، عبدالحمید، شرح نهجالبلاغه، قم، مکتبة آیة الله مرعشی نجفی، (بیتا).
ابنبابویه (شیخ صدوق)، محمد بن علی، کمالالدین و تمام النعمة، تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1395ق.
ابنتیمیه، محمد، کتاب ایمان، بیروت، دار المکتب الاسلامی، 1416ق.
سید بن طاووس، علی بن موسی، طرائف، قم، دفتر نشر نوید اسلام، 1374.
ابناثیر، علی بن محمد، اسد الغابه، بیروت،دارالفکر، 1409ق.
ابناثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، تهران، انتشارات علمی، 1364.
ابنحجر عسقلانی، احمد بن علی، الاصابه، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1415 ق یا 1995 م.
ابنسعد، محمد، طبقات الکبری، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1410ق.
ت.ابنکثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایه، بیروت، دارالفکر، بیتا.
ابنکثیر، اسماعیل بن عمر، تفسیر القرآن العظیم (ابن کثیر)، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1419ق.
ابنهشام، عبدالملک، السیرة النبویه، بیروت، درالمعرفة، (بیتا).
امینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب والسنة و الأدب، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ اول، ۱۴۱۴ق.
آقابزرگ تهرانی، محمدحسن، الذریعة إلی تصانیف الشیعه، بیروت،دارالأضواء، 1403ق.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، قاهرة، لجنة إحیاء الکتب السنة، 1410ق.
حلبی، علی بن ابراهیم، السیرة الحلبیة، بیروت، دار المعرفة، 1427ق.
خطیب بغدادی، احمد بن علی، الکفایه، بیروت، دارالکتاب العربیة، 1406ق.
خنیزی، عبدالله بن علی، ابوطالب مؤمن قریش، قم، نشر حبیب، 1388.
زریاب، عباس، بزمآورد (شصت مقاله درباره تاریخ، فرهنگ و فلسفه)، تهران، انتشارات سخن، ۱۳۶۸ش.
زینی دحلان، احمد، اسنیالمطالب فی نجاة أبی طالب، عمان، دارالامام النووی، 1425ق.
سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، بوستان کتاب، ۱۳۸۵ ش.
سخاوی، محمد بن عبدالرحمن، فتح المغیث شرح ألفیة الحدیث، قم، مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی، 1387.
سیوطی، جلالالدین، تدریب الراوی، بیجا، دارالطیبة، بیتا.
شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، تهران، اقبال، 1350.
طبرسی، فضل بن حسن، احتجاج، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1381.
طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر الطبری)، بیروت، دار المعرفة، 1412ق.
فخار موسوی، شمس الدین، الحجة علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب، بیجا، 1410ق.
فخر رازی، محمد بن عمر، تفسیر کبیر (مفاتیح الغیب)، بیروت، دارإحیاء التراث العربی، 1420ق.
فضلالله، محمدحسین، خطوات علی طریق الاسلام، بیجا، دارالملاک، 1433ق.
قرطبی، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، بیروت، دارالجیل، 1412ق.
قطب راوندی، سعید بن هبةالله، الخرائج والجرائح، قم، مؤسسة الامام المهدی×، 1409ق.
کتانی، عبدالحی، التراتب الاداریة، بیروت، دارالکتب العربی، بیتا.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، قم، دارالحدیث، 1387.
تا.مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، (بیتا).
عبدالوهاب، محمد بن، کتاب التوحید، ریاض، دارالطویق، 1428ق.
نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیجا، دارالمغنی، 1419ق.
یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1371 ش.
القرطبی، أبو عبدالله محمد بن أحمد، الجامع لأحکام القرآن، القاهرة دار الشعب، بیتا.
القرشی الدمشقی، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء، تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دار الفکر 1401هـ.
مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، بیروت، ناشر: مؤسسة الوفاء، الطبعة: الثانیة المصححة، 1403هـ/ 1983م.
راغب الأصفهانی، ابوالقاسم الحسین بن محمد بن المفضل، محاضرات الأدباء و محاورات الشعرء والبلغاء، تحقیق: عمرالطباع، بیروت، دار القلم، 1420هـ/ 1999م.
محمد علی احمدی(1)
1) . دانشجوی دکتری قرآن و علوم سیاسی جامعهالمصطفی العالمیة، ahmadi315@yahoo.com
در آموزههای اسلامی، ولایت و امامت یکی از اصول اعتقادی و زیربنای زندگی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مسلمانان میباشد. امامت در باور شیعه از جایگاهی خاص برخوردار است تا جاییکه از نماز، روزه، حج، و جهاد نیز برتر و بالاتر میباشد. زیرا امامت تداوم و استمرار رسالت است که در اداره امور نظام اجتماعی و مسلمان از همان شأن و جایگاهی برخوردار میباشد که رسول خدا(صلی الله علیه واله) برخوردار است. سیره عملی و نظری حضرت زهرا(علیها السلام) در بیان ضرورت و جایگاه امامت و دفاع از حریم ولایت پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) تا زمان شهادتش، از فرازهای مهم تاریخ اسلام میباشد که تعیینکننده محور ارزشهای اجتماعی و سیاسی در حرکت تاریخی اسلام است. ازاینرو، پژوهش حاضر میکوشد با نگاه توصیفی ـ تحلیلی، نگرش حضرت زهرا(علیها السلام) درباره جایگاه ولایت و امامت در نظام هستی که باهدف حاکمیت بر محور حق و عدل است را، به تصویر بکشد، که توجه به فرازهایی از خطبهها و فرمایشات آن حضرت(علیها السلام) درباره امامت، نشان میدهد که امامت در معرفت به توحید، نبوت، سعادت انسان، نظم اجتماعی، ایجاد وحدت در جامعه بشری یک امر ضروری هست.
کلید واژهها: ضرورت امامت، حضرت زهرا (علیها السلام)، توحید، هدایت، سعادت، نظم اجتماعی.
حوادث و وقایعی که در حیات بشر پدید میآیند، هرکدام بهنحوی در سرنوشت بشریت
مؤثرند و طبعاً طرز برخورد با آن وقایع باید مسئولانه باشد؛ زیرا اسلام دینی است که انسان را به موضعگیری مثبت در رابطه با جهان و واقعیتهای آن دعوت میکند و میخواهد در رابطه با حوادث و جریانات بیتفاوت نباشد. براساس این معیار، میتوان فاطمه زهرا(علیها السلام) را از پیشروان حرکت اسلامی دانست که همچون سیاستمداری قهار درصحنه زندگی ظاهر میشود. بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه واله)؛ پرجنجالترین موضوع در بین امت اسلامی، موضوع ولایت و امامت امت بوده است؛ عدهای با ایجاد انحراف در مسیر ولایت و امامت، حوادثی را برای دنیای اسلام پدید آوردند که آثار آن بهمرور برای عالم اسلام تلخ و ناگوار میباشد. ولایت و امامتی که توسط خدای تعالی و رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه واله) تا آخرین لحظات حیات آن حضرت جایگاهش برای مردم تعیین و روشن گردیده بود؛ اما بعد از رحلت آن حضرت(صلی الله علیه واله) جریانی سعی نمود حکومت و اقتدار اسلام را به نفع خود تغییر دهد و از مسیر اصلیاش خارج نموده؛ رهبری و ولایت امت اسلامی را بر عهده بگیرد و در مقابل، عدهای که در رأس آنها خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) بودند، همواره با بهترین تدابیر و تحمل سختترین شرایط، به جهت حفظ اسلام و جلوگیری از گمراهی امت اسلامی، از آن دفاع و حمایت نمودند؛ زیرا امامت مرز بین حق و باطل و هدایت و گمراهی میباشد، همانطور که پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) میفرمایند: «مَنْ مَاتَ وَلَمْ یعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ، مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیة»؛ «هرکس بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.» (مجلسی، بحارالأنوار، ج32، ص321؛ تفتازانی، شرحالمقاصد فی علمالکلام، ج2، ص275). در روایت دیگری میفرماید: «علیّ مع الحق و الحق مع علیّ حیث کان؛ علی با حق است و حق با علی است هرجا که باشد» (هیثمی، مجمعالزوائد، ج7، ص236). چون طبق فرمایش حضرت زهرا(علیها السلام) حضرت علی(علیه السلام) مرکز دایره امامت است (دشتی، نهجالبلاغه، ص44)، لذا امامت مرز بین حق و باطل است. ازاینرو اولین و باعظمتترین حامی ولایت که جان خویش را در این راه فدا نمود، پاره تن رسول خدا(صلی الله علیه واله)، حضرت زهرا(علیها السلام) بود که با بیان حقانیت ولایت حقه امیرالمؤمنین(علیه السلام) و حقخواهیهای خویش، پایههای حاکمیت ظلم و
الحاد را متزلزل ساخت و آب حیاتی در پیکره درخت ولایت و امامت جاری نمود که پس از قرنها، همچنان جاری است و روزبهروز با تمام طوفانها و خطراتی که درخت ولایت را مورد تهاجم خود قرار داده است، آن را قویتر و مستحکمتر و بارورتر مینماید. تا با ظهور منجی بشریت، این درخت حیات طیبه، به باروری کامل برسد. {أَلَمْ تَرَ کَیفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیبَةً کَشَجَرَةٍ طَیبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِی السَّماء} (ابراهیم/24). ازاینرو در این تحقیق سعی نمودهایم، ضرورت و جایگاه امامت را از منظر صدیقه طاهره(علیها السلام) مورد بررسی قرار دهیم؛ با این دغدغه که حضرت زهرا(علیها السلام) وجود خود را فدای ولایت و امامت نمود و امامت در نگرش ایشان از چه جایگاه و ضرورت در نظام هستی برخوردار است؛ زیرا هرچه شخصیت فردی باعظمتتر باشد، توجه او به موضوعی، اهمیت آن را بیشتر مشخص مینماید، حال اگر فردی یکی از چهارده معصوم باشد که سرور همه عالمیان هستند و با تمام هستی خود به دفاع از موضوعی قیام نماید، کاملاً آشکار است که موضوع موردنظر، از نهایت درجه اهمیت از دیدگاه او برخوردار است. لذا باید امامت را از این دریچه که حضرت زهرا(علیها السلام) جان مبارک خویش را در راه آن فدا نمود، مورد کنکاش قرار داد. زیرا سعادت دنیوی و اخروی انسان به مسئله امامت گرهخورده است و به اینجهت، امامت و رهبری امت از اهمیت فوقالعاده مهمی برخوردار است و مشاهده میکنیم که موضوع امامت از بدو ظهور اسلام از جانب خدای تعالی و بهوسیله زبان ناطقش یعنی رسول اکرم(صلی الله علیه واله) بهصورت بسیار جدی و اساسی، همراه نبوت در موقعیتهای مختلف و به انواع گوناگون تبلیغ و بیان گردیده تا هرگونه شک و شبههای را در این موضوع باقی نماند که درنهایت در روز غدیر خم، با عبارت «من کنت مولاه، فهذا علیّ مولاه» (نسائی، خَصائصُ امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(علیه السلام)، ص101، و طبرانی، المعجم الکبیر، ج5، صص195-212) جداییناپذیری امامت و نبوت، به صریحترین وجهی تبیین شده است. همچنین در روایتی که در کتب اهلسنت نقلشده، پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه واله) میفرمایند: «ولو أنّ عبد عبدالله عزوجل بین الصفا و المروة ألف عامٍ ثمّ ألف عامٍ ثمّ ألف عامٍ و لم یدرک محبّتنا إلاّ کبّه الله عزوجل
علی منخریه فی النار ثمّ تلا: {قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی}» (شوری/23)؛ «و اگر بندهی خدای عزوجل را بین صفا و مروه، هزار سال، سپس هزار سال، سپس هزار سال عبادت کند و محبت ما اهلبیت را درک نکند، خدای تعالی او را در آتش میاندازد. سپس این آیه را تلاوت فرمودند: «بگو: از شما اجری در مقابل رسالتم نمیخواهم، مگر مودت و دوستی با نزدیکانم» (ابنعساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج42، ص66) که اکثر علمای اهلسنت میگویند منظور از «القربی» اهلبیت پیامبر(صلی الله علیه واله) است. احمدبن حنبل در کتاب فضائلالصحابة، از سعیدبن جبیر و ایشان از ابنعباس روایت میکند زمانی که آیه شریفه نازل شد، اصحاب گفتند: این کسانی که قرآن میگوید چه کسانی هستند که مودت آنان واجب شده است فرمود: «علی(علیه السلام) و فاطمه و فرزندان فاطمه(علیها السلام)» (احمدبن حنبل، فضائل الصحابة، ج2، ص669). علمای شیعه همه معتقدند که مراد از «القربی» اهلبیت(علیهم السلام) است که مصداقهای بارز آن علی(علیه السلام)، حضرت فاطمه(علیها السلام)، امام حسن(علیه السلام)، امام حسین(علیه السلام) و نُه امام پس از امام حسین(علیه السلام) هستند که از فرزندان ایشان میباشند (طبرسی، مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، ج9، ص48)، زیرا محبت حقیقی بهدنبالش اطاعت و تبعیت را در عمل و سیره بههمراه دارد. (مطهری، جاذبه و دافعه علی(علیه السلام)، ص59)
در زمینه حمایتهای سیاسی حضرت زهرا(علیها السلام) از امامت و خلافت امام علی(علیه السلام) مقالات و پژوهشهایی انجام گرفته است که به مهمترین آنها اشاره میشود.
ـ مواضع سیاسی حضرت زهراء(علیها السلام) در دفاع از ولایت امام علی(علیه السلام)، مولایینیا، عزتالله؛ توکلی محمدی، محمودرضا، مجله: کوثر معارف، بهار 1391؛ شماره 21 (44 صفحه، از ص3ـ46)؛ ـ حماسه سیاسی در سیره حضرت زهرا(علیها السلام)، کاردوانی، راحله، غروی نائینی، نهله، مجله: سفینه تابستان 1393، شماره 43 علمی ـ ترویجی ISC (17 صفحه، از ص98ـ114)؛
ـ حضرت زهرا(علیها السلام)، الگوی زن مسلمان، محمدی، زهرا، پژوهشنامه اسلامی زنان و خانواده، پاییز 1390، شماره 10 (28 صفحه؛ از ص13ـ40)؛ ـ بازتاب حمایت و دفاع حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) از مقام ولایت، در شعر معاصر فارسی، روضاتیان، سیده مریم، اسکندری، طاهره، بانوان شیعه، پاییز 1388؛ شماره 21 ISC (26 صفحه؛ از ص185ـ210).
مسئله ولایت و رهبری بهطور کلی و امامت بهمعنی جانشینی پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) بهطور خاص، از مهمترین مباحث عقیدتی در تاریخ اسلام است. حضرت زهرا(علیها السلام) هنگام ولادت لب به سخن گشودند و فرمودند: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنّ أَبِی رَسُولُ اللَّهِ سَیّدُ الْأَنْبِیاءِ وَ أَنَّ بَعْلِی سَیّدُ الْأَوْصِیاءِ وَ وُلْدِی سَادَةُ الْأَسْبَاط»؛ «شهادت میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و قطعاً پدرم، رسول خدا(صلی الله علیه واله)، آقا و بزرگ پیامبران و علی(علیه السلام) آقا و بزرگ اوصیاء و فرزندانم آقا و بزرگان امت هستند.» (ابنبابویه، الأمالی، ص594).
شهادت و گواهیدادن حضرت زهرا(علیها السلام) از دو جهت قابلتأمل و بررسی میباشد:
الف) بیان این شهادت، اشاره به آیه شریفه قرآن است که خدای تعالی میفرماید: {إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون} (مائده/55)؛ «منحصراً ولی شما خدا و رسول او و مؤمنینی هستند که اقامه نماز میکنند و در حال رکوع زکات میدهند.» طبق روایاتی که در بسیاری از مفسران و محدثان اهلسنت، شأن نزول این آیه را امیرمؤمنان(علیه السلام) میداند. (سیوطی، الدر المنثور، ج2، ص293، طبری، جامعالبیان فی تفسیر القرآن، ج6، ص165) میگوید منظور از مؤمنینی که اقامه نماز میکنند و در حال رکوع زکات میدهند، امیرالمؤمنین(علیه السلام) میباشد. (متقی هندی، کنزالعمال، ج13، ص108) همچنین طبق آنچه در کتب شیعه آمده است، مصداق این آیه حضرت امیر(علیه السلام) است و شامل همه ائمه(علیهم السلام) نیز میشود. امام صادق(علیه السلام) در تفسیر این آیه
میفرماید: «إِنَّمَا یعْنِی أَوْلَی بِکُمْ أَی أَحَقُّ بِکُمْ وَ بِأُمُورِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ أَمْوَالِکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا یعْنِی عَلِیاً وَ أَوْلَادَهُ الْأَئِمَّةَ(علیهم السلام) إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ ثُمَّ وَصَفَهُمُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فَقَالَ: الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُم راکِعُون» (کلینی، الکافی، ج1، ص288)؛ انّما یعنی اولی نسبت به شما، یعنی سزاوارتر نسبت به شما و به امورتان و جانهایتان و اموالتان، خدا و رسول او و کسانی که ایمان آوردند، یعنی علی و ائمه از اولاد او(علیه السلام) تا روز قیامت هستند که خدای عزوجل آنها را توصیف میکند و میفرماید: کسانی که نماز را بهپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
در حقیقت ولایت در اصل از آن خداوند است، اما پیامبر(صلی الله علیه واله) و ائمه(علیهم السلام) از آنجاکه انسان کامل هستند، در ولایت مظهر و تجلی و نشانه حضرت حق هستند؛ زیرا ولایت بالذات از آن خداوند میباشد و بالعرض از آن پیامبر(صلی الله علیه واله) و ائمه(علیهم السلام) است؛ یعنی ولایت پیامبر(صلی الله علیه واله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) اعطایی از جانب خداوند میباشد. لذا اینکه میفرماید: {إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا} (مائده/۵۵) به این معنا نیست که انسان چند ولی متفاوت و در عرض هم دارد؛ بلکه با توجه به آیه {َفَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی} (شوری/9) معنای آیه این است که تنها ولی حقیقی و بالذات خدا است و پیامبر(صلی الله علیه واله) و ائمه(علیهم السلام) ولیّ بالعرض و مظهر ولایت خدایند. به تعبیر دیگر، طبق آیه شریفه بعد از رسول خدا(صلی الله علیه واله) امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و اولاد معصوم آن حضرت که باز از جانب خدای تعالی تعیینشدهاند، ولیّ و سرپرست و فرمانده امت هستند؛ که ولایت پیامبر(صلی الله علیه واله) و ائمه(علیهم السلام)، نسبت به ولایت الهی مقید است، اما نسبت به موارد پایینتر از خداوند مطلق است (جوادی آملی، ولایتفقیه، ولایت عدالت و فقاهت، ص۱۳۱).
بنابراین حضرت زهرا(علیها السلام) با این شهادت، اهمیت، ضرورت و جایگاه امامت را در همان ابتدای تولد یادآور میشوند و مشخص میکنند که امامت جزء جداییناپذیر از توحید و نبوت میباشد.
ب) پیامبرانی مانند حضرت عیسی(علیه السلام) و اولیائی الهی همچون حضرت علی(علیه السلام) که در بدو تولد بااراده و فرمان الهی لب به سخن میگشایند، (طوسی، الأمالی، ص708)
مهمترین مسائل اعتقادی را بیان مینمایند و یا از حقی دفاع میکنند، همانگونه که خدای تعالی از قول حضرت عیسی(علیه السلام) در بدو تولد میفرماید: {قالَ إِنِّی عَبْدُاللَّهِ آتانِی الْکِتابَ، وَ جَعَلَنی نَبِیا وَ جَعَلَنی مُبارَکاً أَینَ ما کُنْتُ وَأَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیا، وَ بَرًّا بِوالِدَتی وَ لَمْ یجْعَلْنی جَبَّاراً شَقِیا} (مریم/30ـ32)؛ «گفت: قطعاً من بنده خدایم و به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده و مرا هرکجا باشم مبارک قرار داده است و به نماز و زکات سفارش نموده است تا زمانی که زنده باشم و (سفارش) به نیکی به مادرم نموده و مرا زورگو و بدبخت قرار نداده است.» در این آیات، حضرت عیسی(علیه السلام) ضمن بیان بندگی خود در مقابل خدای یگانه و برگزیده شدنش به پیامبری، به دفاع از این حق که مادرش پاک و پاکیزه و طاهر است و بدون پدر، حضرت عیسی(علیه السلام) را باردار شده است، میپردازد.
این مهم نیز در سیره حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) آمده است که در بدو تولد پس از خروج از کعبه، وقتی در دامنپاک حضرت محمد(صلی الله علیه واله) قراردادند، فرمود: «السلام علیک یا رسولالله و رحمةالله و برکاته» سپس آیات سوره مؤمنون را تلاوت میفرمایند: {بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ...} (مؤمنون/1ـ10)؛ رسول خدا(صلی الله علیه واله) خطاب به امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، میفرمایند: بهخدا سوگند، امیر آنانی و با علمت بر آنان حکومت میکنی، بهخدا سوگند، راهنمای آنانی و بهوسیله تو هدایت میشوند (مجلسی، بحارالأنوار، ج35، ص30؛ طوسی، الأمالی، ص706) همانطور که مشاهده میشود، تلاوت آیات توسط حضرت علی(علیه السلام) و جواب رسول اکرم(صلی الله علیه واله)، بیانکننده مهمترین مسائل اعتقادی، یعنی امامت، هدایت و حکومت است.
بیان این مطلب بدینجهت مهم است که وقتی حضرت زهرا(علیها السلام) شهادت به یگانگی خدای تعالی و رسالت رسول اکرم(صلی الله علیه واله)، وصایت حضرت علی(علیه السلام) و اولاد آن حضرت میدهند، درواقع به بیان مهمترین و اساسیترین موضوعات اعتقادی که اصل سعادت انسان به آنها وابسته است، میپردازند و از آنجاکه شهادت به وصایت حضرت علی(علیه السلام) و
اولاد آن حضرت(علیه السلام) در کنار شهادت به یگانگی خدا و رسالت رسول اکرم(صلی الله علیه واله) مطرح میشود، اهمیت و جایگاه امامت کاملاً روشن است؛ به اینمعنا که شهادت به یگانگی خدای تعالی و رسالت رسول اکرم(صلی الله علیه واله) در صورتی قابلقبول است و میتواند اساس دینداری فرد قرار گیرد که همراه با شهادت به وصایت و ولایت ائمه اطهار(علیهم السلام) باشد و بدون این شهادت و اعتقاد، دین انسان کامل نخواهد بود و به سرمنزل مقصود و به سعادت نخواهند رسید که بدینجهت بیان این شهادت حضرت زهرا(علیها السلام) مطابق با آیه شریفه است. {ألْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً} (مائده/3)؛ «امروز برای شما دینتان را کامل نمودم و نعمتم را بر شما تمام کردم و برای شما راضی شدم که اسلام دینتان باشد».
بنابراین با اعلام امامت و ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و اولاد آن حضرت، دین کامل گردید و نعمت خدا بر بندگانش تمام شد، لذا بدون پذیرش ولایت و رهبریت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و اوصیای آن حضرت(علیه السلام)، دین افراد ناقص نمیباشد.
در تاریخ اسلام بزرگترین انحراف اصحاب پیامبر(صلی الله علیه واله) بعد از وی، انحراف از جانشین منتصب خدا و رسول(صلی الله علیه واله) و منتخب مردم در روز غدیر، یعنی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) و مسائل پیرامون آن بود. این انحرافی آشکار و خسارتی جبرانناپذیر برای جامعه اسلامی بود (طبرسی، الإحتجاج، ج1، ص247). مؤید این امر، اعتراف مکرر خلفای سهگانه قبل از امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به بیکفایتی و نادانی و ناتوانی خود؛ اقرار به فضل و برتری امام(علیه السلام) (دینوری، الإمامة والسیاسة، ج1، ص16) و نیز ندای «سلونی قبل أن تفقدونی» (شریف رضی، نهجالبلاغه، خ189) امیرمؤمنان(علیه السلام) بود، زیرا امامت ادامه رسالت و صیانت از دستاوردهای آن میباشد، بهگونهای که هرنوع انحراف در آن مبانی رسالت را نابود میکند. انحراف در امامت، خسارت جبرانناپذیری را بر رسالت و امت اسلامی وارد مینماید، چون برای همیشه دین و امت اسلامی را از رهبری شایسته محروم میسازد و زمینه بروز
اختلاف میان امت اسلامی را فراهم میآورد. چنانکه دیدیم و میبینیم به گواهی تاریخ، اسلام بهخاطر محرومیت از امامت و رهبری معصوم، تاوان مادی و معنوی، جانی، مالی فراوانی پرداخته است. ازاینروست که حضرت زهرا(علیها السلام) در روزگاری که دیگران سکوت اختیار کردند، با تمام قدرت به دفاع از حریم ولایت و حق غصبشده امیرالمؤمنین(علیه السلام) و امت اسلامی برخاست، بهگونهای که شبها بر در خانه مهاجر و انصار میرفت و میفرمود: «ای گروه مهاجر و انصار! خدا را یاری کنید و دختر پیامبرتان را یاری نمایید. در آن روزی که با رسول خدا(صلی الله علیه واله) بیعت نمودید، بیعتتان چنین بود که همچنان که هر ناراحتی را از خود و فرزندانتان بازمیدارید، از او و فرزندان او نیز بازدارید. اکنونکه به عهدی که با رسول خدا(صلی الله علیه واله) بستید، وفا کنید.» (مفید، الإختصاص، ص183) درواقع شناخت و معرفت، حضرت زهرا(علیها السلام) نسبت به مقام ولایت، نگرش روشن و بنیادین در عرصههای مختلف دفاع و حمایت از امامت به آن حضرت بخشیده بود، بهگونهای که تمام صحنهها و لحظهها را میدان مبارزه با ستمکیشان و عرصه دفاع از ستم دیدگان میدید و اندکی در استمرار مبارزه کوتاهی نمیکرد، بدینجهت حضرت زهرا(علیها السلام) در بسیاری موارد برای دفاع از امامت و بیان جایگاه او به واقعه غدیر خم متوسل میشدند. چون بسیاری از مردم مسلمان شاهد عینی ماجرای غدیر خم و خطبه پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) در آن روز بودند، برای بیداری دلهای خفته و غفلتزده از آن استفاده مینمودند. در این رابطه محمودبن لبید میگوید: پس از رحلت پیامبر اسلام (صلی الله علیه واله)، حضرت زهرا(علیها السلام) را در کنار قبر حضرت حمزه(علیه السلام) در احد در حال عزاداری و گریه مشاهده کردم. فرصت را غنیمت شمرده، سؤال کردم: آیا برای امامت علی(علیه السلام) از سخنان رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه واله) میتوان دلیلی آورد؟ حضرت زهرا(علیها السلام) پاسخ دادند: «وَا عَجَبَاهْ أَنَسِیتُمْ یوْمَ غَدِیرِخُمٍّ قُلْتُ قَدْ کَانَ ذَلِکِ وَ لَکِنْ أَخْبِرِینِی بِمَا أَسَرَّ إِلَیکِ قَالَتْ أُشْهِدُ اللَّهَ تَعَالَی لَقَدْ سَمِعْتُهُ یقُولُ: عَلِیّ خَیرُ مَنْ أُخَلِّفُهُ فِیکُمْ وَ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْخَلِیفَةُ بَعْدِی وَ سِبْطَای وَ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَینِ أَئِمَّةٌ أَبْرَارٌ لَئِنِ اتَّبَعْتُمُوهُمْ وَجَدْتُمُوهُمْ هَادِینَ مَهْدِیینَ وَ لَئِنْ خَالَفْتُمُوهُمْ لَیکُونُ الِاخْتِلَافُ فِیکُمْ إِلَی یوْمِ الْقِیامَة» (خرازی، کفایةالأثر، ص199)؛ تعجب میکنم! آیا روز
غدیر خم را فراموش کردید؟ عرض کردم: صحیح است، این مطلب در آن روز بیان گردید، اما مرا از آنچه خصوصی به شما فرمودهاند، آگاه فرمایید. آن حضرت فرمود: شنیدم رسول خدا(صلی الله علیه واله) میفرمود: علی بهترین کسی است که او را در میان شما جانشین قرار میدهم و او امام و خلیفه بعد از من است و دو فرزندم [حسن و حسین] و نه فرزند از صلب حسین(علیه السلام) امامان نیک و پاک هستند. اگر از آنها پیروی کنید، آنها را هدایتکننده هدایتشده خواهید یافت و اگر با آنها مخالفت نمایید، حتماً اختلاف در میان شما تا روز قیامت باقی خواهد بود (ر.ک: شوشتری، إحقاق الحق و إزهاق الباطل، ج21، ص26).
حضرت زهرا(علیها السلام) در حدیث فوق، نقش و جایگاه امامت را بهصراحت برای سؤالکننده بیان میفرمایند که:
اولاً: امامت از چنان جایگاه والایی برخوردار است که باید بهترین فرد امت در نزد خدا و رسولش؛ عهدهدار آن شود، همانگونه که خدای تعالی میفرماید: {إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیة} (بینه/7)، که طبق تفسیر اهلبیت(علیهم السلام)، مصداق کامل خیرالبریّه، حضرت علی(علیه السلام) و بالتبع سایر ائمه(علیهم السلام) هستند (طوسی، الأمالی، ص252-253).(1) ثانیاً: امامت جایگاهی است که اگر فردی در آن منصب قرار میگیرد، باید توسط خدای تعالی تعیین شود و از آنجاکه طبق آیات شریفه قرآن که میفرماید: {وما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحی} (بینه/3-4)؛ «پیامبر از روی هوا و هوس سخنی نمیگوید، آنچه میگوید جز وحی نیست.» بهبیاندیگر آنچه خدای تعالی به پیامبر(صلی الله علیه واله) وحی میفرماید، برای مردم بازگو و ابلاغ مینماید. طبق فرمایش مذکور، تعیین حضرت علی(علیه السلام) و امام حسن و امام حسین(علیه السلام) و نه فرزند امام حسین(علیه السلام) از جانب خدای متعال بوده است.
1) . (عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: کُنَّا عِنْدَ النَّبِیِّ(صلی الله علیه واله) فَأَقْبَلَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَقَالَ النَّبِیُّ(صلی الله علیه واله): قَدْ أَتَاکُمْ أَخِی، ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی الْکَعْبَةِ فَضَرَبَهَا بِیَدِهِ، ثُمَّ قَالَ: وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، إِنَّ هَذَا وَ شِیعَتَهُ لَهُمُ الْفَائِزُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّهُ أَوَّلُکُمْ إِیمَاناً مَعِی، وَأَوْفَاکُمْ بِعَهْدِ اللَّهِ، وَأَقْوَمُکُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ، وَأَعْدَلُکُمْ فِی الرَّعِیَّةِ، وَأَقْسَمُکُمْ بِالسَّوِیَّةِ، وَأَعْظَمُکُمْ عِنْدَ اللَّهِ مَزِیَّةً، قَالَ: فَنَزَلَتْ «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ»[1] قَالَ: وَکَانَ أَصْحَابُ مُحَمَّدٍ رَسُول اللهِ(صلی الله علیه واله) إِذَا أَقْبَلَ عَلِیٌّ(علیه السلام) قَالُوا: قَدْ جَاءَ خَیْرٌ الْبَرِیَّةِ).
ثالثاً: شخصی که عهدهدار مقام امامت میشود، هم خودش باید هدایتشده الهی باشد و هم قدرت هدایت هر کس که از او پیروی نماید را داشته باشد. قرآن کریم در این رابطه میفرماید: {أَ فَمَن یهْدی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدی} (یونس/35)؛ «آیا پس کسی که بهحق هدایت میکند، سزاوارتر است که پیروی شود یا کسی که راه نمییابد مگر آنکه هدایت شود؟».
رابعاً: چون جایگاه امامت منحصراً در اختیار منصوبین از جانب خدای تعالی است، اگر مردم با امامانی که در این جایگاه قرار دارند مخالفت کنند، چون در واقع باخدای تعالی مخالفت نمودهاند، این امر باعث اختلاف در بین خودشان خواهد شد که نتیجه اختلاف، هلاکت و گرفتاری و عذاب است.
حضرت زهرا(علیها السلام) در روایت دیگری میفرمایند: «أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ مُحَمَّدٌ وَ عَلِی یقِیمَانِ أَوَدَهُمْ وَ ینْقِذَانِهِمْ مِنَ الْعَذَابِ الدَّائِمِ إِنْ أَطَاعُوهُمَا وَ یبِیحَانِهِمُ النَّعِیمَ الدَّائِمَ إِنْ وَافَقُوهُمَا» (بحرانی، البرهان فی تفسیرالقرآن، ج4، ص307)؛ «محمد و علی دو پدر این امت هستند که آنها را از انحراف بازمیدارند و اگر از آن دو اطاعت کنند، آنها را از عذاب همیشگی نجات میدهند و اگر با آن دو موافقت و همراهی نمایند، آنها را به نعمتهای پایدار خداوندی میرسانند».
بنابراین، حضرت زهرا(علیها السلام) حقیقت ولایت را برای مردم تبیین نمود و تا آخرین لحظه بهصورت علنی و در جمع مردم و با حضور دیگران، صراحتاً از زیر پاگذاشتن حق امیرالمؤمنین(علیه السلام) سخنگفته و از حریم ولایت دفاع کرد و بیان نمودند که مخالفت با امامت و ولایت منصوب خداوند سرمنشأ همه اختلافات و بدیها در میان امت و جامعه اسلامی میباشد و پذیرش و اطاعت و پیروی از امامت، مایه سعادت و رسیدن به همه خوبیها و نعمتهای الهی، در دنیا و آخرت است.
توجه به روایات، بهروشنی نقش محوری امامت در توحید و یگانگی خدا را نشان
میدهد و روشن میسازد که امامت و ولایت امامان(علیهم السلام) بهعنوان ارکان یا پایههای توحید است و واردشدن در حصن ولایت امامان(علیهم السلام)، یعنی داخلشدن در حصن ولایت خدا و پذیرش توحید و یگانگی او؛ زیرا هدف خلقت انسان که همان رسیدن به مقام قرب الهی و متخلقشدن به اخلاق الهی میباشد. بدون ولایت و رهبری ائمه معصومین(علیهم السلام) که در واقع چراغ روشن و بلکه کشتی نجات است که انسان را از موج و طوفان و غرقشدن نجات میبخشد، امکانپذیر نیست. (دیلمی، إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص424) در روایتی که از سیدالعابدین علیبن الحسین(علیه السلام)، نقلشده، چنین میفرماید: «لیس بینالله و بین حجّته حجابٌ، فلا لله دون حجّته سترٌ، نحن أبواب الله و نحن الصّراط المستقیم و نحن عیبة علمه و نحن تراجمة وحیه و نحن أرکان توحیده و نحن موضع سرّه» (شیخ صدوق، معانیالأخبار، ص371)؛ «بین خداوند و حجتش هیچ حجابی نیست و خداوند در برابر حجتش هیچ پوششی ندارد. ما دروازههای خدا، صراط مستقیم، مخزن علم او، ترجمان وحی او، پایههای توحید او و جایگاه سر او هستیم.» بهعبارتی میتوان گفت که با توجه به راهنمابودن امامت برای انسان در مسیر کمال مطلوب که همان دین حق و توحیدپذیری میباشد، انکارناپذیر است.
ازاینرو حضرت زهرا(علیها السلام) در فرازی از فرمایشاتش میفرمایند: «أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ تَرَکُوا الْحَقَ عَلَی أَهْلِهِ وَ اتَّبَعُوا عِتْرَةَ نَبِیهِ لَمَا اخْتَلَفَ فِی اللَّهِ اثْنَان» (مجلسی، بحارالأنوار، ج36، ص353)؛ «آگاه باش! بهخدا قسم! اگر حق را به اهلش واگذار میکردند و از عترت پیامبر خدا(صلی الله علیه واله) پیروی مینمودند، حتی دو نفر در عالم درباره خدا اختلاف پیدا نمیکردند».
کلام نورانی حضرت زهرا(علیها السلام) بیانگر اهمیت و جایگاه امامت، در اساسیترین موضوعات و حقایق عالم هستی که توحید و معرفت به خدای تعالی است میباشد؛ زیرا تمام آنچه که خدای تعالی آفریده و به بشر عنایت فرموده و آنچه از طریق وحی برای او نازل نموده است، در نهایت باید انسان را به خدا برساند. حضرت زهرا(علیها السلام) با این فرمایش در حقیقت آن جایگاه فوقالعاده مهم امامت در عالم هستی و در ارتباط با توحید و خداشناسی
را آشکار مینمایند و به مردم میفهمانند که توحید بدون امامت امکانپذیر نیست. همانگونه که امام صادق(علیه السلام) میفرمایند: «بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا عُبِدَ اللَّهُ، نَحْنُ الْأَدِلَّاءُ عَلَی اللَّهِ وَ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّهُ» (شیخ صدوق، التوحید، ص152)؛ بهوسیله ما خدای تعالی شناخته میشود و بهوسیله ما خدا بندگی میشود، ما راهنمایان بهسوی خدا هستیم و اگر ما نبودیم خدای تعالی بندگی نمیشد». یکی از صاحبنظران در این زمینه مینویسد: «اگرچه خداوند متعال انسان را به فطرت توحیدی آفرید و همراه آن عقل را به او عنایت فرمود تا خود از این طریق به توحید نائل گردد، اما انسان به کمک این قوا و تجهیزات فقط قادر به درک کلیاتی از معارف بلند توحیدی است و از درک دقایق و لطافت آنها عاجز است و لذا عقل حکم میکند که انسان همواره نیازمند کسانی است که به مرتبه توحید ناب نائل شده تا از آن مراتب رفیع به او خبر دهند و به این وسیله او را از ورطه جهالت و افراطوتفریط برهانند» (تحریری، جلوههای لاهوتی: شرح زیارت جامعه کبیره، ج2، ص286).
در تفکر اسلامی امامت تداوم نبوت است، مگر در برخی از موارد خاص؛ همانند شأن رسالت که ویژه پیامبر(صلی الله علیه واله) بوده و با خاتمیت ایشان پایان مییابد. همانطور که پیامبر(صلی الله علیه واله) باید مبعوث شود، امامت نیز توسط خداوند انتخاب میشود، عصمت یکی از شرایط این مقام برای هدایت و جانشینی نبوت است، پیامبر(صلی الله علیه واله) دارای شئون مختلفی نبوت، رسالت، تبلیغ و هدایت را دارد. یکی از شئون پیامبر امامت و ولایت است؛ ولایت به حیث ارتباطی با خداوند و شأن اجرایی و اداره امور مردم، بهلحاظ معنوی و دنیوی مربوط میشود که بهطورقطع بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) امامان معصوم(علیهم السلام) هستند، که دارای شأن ولایت و امامت خواهند بود. امام رضا(علیه السلام) میفرمایند: «امامت مقام پیغمبران، میراث اوصیا، خلافت الهی، جانشینی رسول خدا(صلی الله علیه واله) مقام امیرالمؤمنین و یادگارش حسن و حسین‘ میباشد. بهراستی امامت زمام دین، مایه نظام مسلمانان، صلاح دنیا و عزتمندی مؤمنان است. همانا امامت
ریشه اسلام بالنده و شاخه بلند آن است. کاملشدن نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و فراوانی غنائم و صدقات و اجرای حدود و احکام و نگهداری مرزهای کشور، بهوسیله امام انجام میگیرد. امام است که حلال خدا را حلال و حرام او را حرام میکند و حدود الهی را برپا داشته و از دین خدا دفاع میکند و بابیان حکمتآمیز و اندرزهای نیکو و دلیلهای رسا، مردم را بهسوی پروردگار خویش دعوت میکند» (ر.ک: صدوق، عیون اخبارالرّضا(علیه السلام)، ج1، ص196ـ197، خرازی، کفایةالأثر، ج2، ص9). این بیان نشان میدهد که باید ویژگیهای پیامبر در امام باشد، زیرا تحقق کامل موارد یادشده بر علم کامل و عصمت وابسته است و این دو صفت تنها در پیامبر و شبیه به پیامبر یعنی امام وجود دارد. اگر امام دارای علم کامل و عصمت نباشد، نمیتواند ویژگیهای یادشده را داشته باشد. بدینجهت همچنین ایشان در حضور شیعیان، متکلمان و دانشمندان کوفه، که در میان آنان دانشمندان یهود و نصاری نیز حضور داشتند، فرمودند: بدانید امام بعد از محمد(صلی الله علیه واله) تنها کسی است که برنامههای او را تداوم بخشد، هنگامیکه امر امامت به او میرسد (راوندی، الخرائج و الجرائح، ج1، ص350).
ازاینرو حضرت زهرا(علیها السلام) خطاب به افرادی که حضرت علی(علیه السلام) را کنار گذاشتند و ایشان را یاری ننمودند، میفرمودند: «أَنَسیتُم قَولَ رَسُول الله(صلی الله علیه واله) یَومَ غَدیرِ خُمٍّ: مَن کُنتُ مَولاهُ فَعلیٌّ مَولاهُ وَ قَولُهُ(صلی الله علیه واله): أنتَ مِنِّی بِمَنزِلَةِ هارُونَ مِن مُوسی» (امینی، الغدیر، ج1، ص197)؛ «آیا فرمایش رسول خدا(صلی الله علیه واله) را در روز غدیرخم فراموش کردهاید که فرمود: «هرکس من مولای اویم، علی مولای اوست.» آیا فراموش کردهاید؟ دیگر فرمایش آن حضرت(صلی الله علیه واله) را که فرمود: «تو برای من همانند هارون برای موسی هستی؟» «فَما جَعلَ اللهُ لأَحدٍ بَعدَ غَدیرٍ خُمٍّ مِن حجَّةٍ وَ لا عُذر» (طبری، دلائل الإمامة، ص38، بحرانی اصفهانی، عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال، ج11، ص877). پس از غدیر خم، خداوند برای هیچکس عذر و بهانهای باقی نگذاشته است».
این دو حدیث نورانی درواقع اشاره به آیه {إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ
یقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون} (مائده/55) است که قبلاً درباره آن مقداری بحث شد، اما آنچه تذکر آن در اینجا لازم است، این است که امامت از چنان اهمیت و جایگاهی برخوردار است که کسی میتواند عهدهدار آن شود که درواقع همان خصوصیات و صفات پیامبر(صلی الله علیه واله) را داشته باشد، در غیر اینصورت هیچگاه پیامبر(صلی الله علیه واله) که نبی خدا است، همان ولایتی که خودشان بر مردم داشتند را عیناً به علی(علیه السلام) نمیسپردند و آن حضرت را همانطور که هارون جانشین حضرت موسی(علیه السلام) از جانب خدای تعالی بود، جانشین خود معرفی نمینمودند.
بنابراین جایگاه امامت در واقع همان جایگاه نبوت میباشد، با این تفاوت که نبوت با آمدن خاتم پیامبران(صلی الله علیه واله) خاتمه یافته است، امام نیز منصوب از جانب خدای متعال میباشد، حقایق و دستوراتی که پیامبر(صلی الله علیه واله) آوردهاند را برای مردم تبیین نموده و آنها را اجرا مینماید؛ لذا امام باید دارای همان ویژگیهای رسول خدا(صلی الله علیه واله) باشد؛ تا بتواند برنامههای او را تداوم بخشیده و ادامه دهد؛ زیرا اگر امام دارای ویژگیهای ایشان نباشد، نمیتواند راه و هدف او را دنبال کند. اگر امام همانند رسول خدا(صلی الله علیه واله) به علم الهی و معصوم از هر خطا و گناهی نباشد، بهطور کامل نمیتواند راه و روش پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) را در هدایت بندگان را دنبال کند.
یکی از مهمترین نیازهای انسان در بعد اجتماعی، وجود نظم در جامعه میباشد. آنچه در طول تاریخ و مخصوصاً در زمان حاضر ملاحظه میگردد، این است که قسمت مهمی از سرمایههای مادی و معنوی افراد یک جامعه، صرف ایجاد نظم در جامعه میشود، ولی مشاهده میگردد که هیچ جامعهای تاکنون موفق به ایجاد نظم اجتماعی کاملی نشده است و بهتدریج، نقص و کاستی قوانین حاکم بر جامعه، جهت ایجاد نظم اجتماعی آشکار میشود. علتش آن است که چون این قوانین بشری کارایی کامل را ندارد.
حضرت زهرا(علیها السلام) در فرازی از خطبه مهم فدکیه، نظام ملت و امت اسلامی را در اطاعت از اهلبیت(علیهم السلام) معرفی نموده و میفرمایند: «وَطَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّة» (جوهری بصری، السقیفة و
فدک، ص139، اربلی، کشفالغمة فی معرفةالأئمة، ج1، ص483)؛ «و اطاعت از ما باعث نظم مردم و اجتماع میشود». از آنجاکه امامت در حقیقت تجسم دستورات و اوامر الهی و محل پیادهشدن قوانین نازلشده از جانب خدای تعالی است، پیروی از شخصی که عهدهدار این مقام است، نظام اجتماعی کامل را بهدنبال خواهد داشت، لذا بدیهی است تا در بین افراد یک ملت، جامعه یا یک گروه و خانواده، وحدت و یگانگی وجود نداشته باشد، چنین افرادی به سعادت واقعی و کامل نخواهند رسید؛ زیرا وحدت و همبستگی، ضرورتی فطری، عقلی، شرعی، سیاسی و اجتماعی است که از مهمترین عوامل حفظ بقای اجتماع و مدینه انسانی میباشد؛ بشر نهتنها برای بقای حیات جمعی، بلکه برای برخورداری از یک زندگی سعادتمند و مطلوب، چارهای جز پذیرش آن ندارد. بههمینجهت از مسائل مهمی که اسلام به آن توجه ویژهای داشته است، مسئله وحدت و همبستگی امت میباشد. در دوران امامت ائمه اطهار(علیهم السلام)، این موضوع بهوضوح قابلمشاهده است که آن انوار مقدسه جهت حفظ وحدت و درنتیجه حفظ اسلام و مسلمانان، هرگونه سختی و مصیبتی را تحمل نمودند تا اسلام و امت اسلامی دچار اختلاف و نابودی نگردد.
حضرت زهرا(علیها السلام) در ادامه فراز مذکور، میفرمایند: «وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَة» (مجلسی، بحارالأنوار، ج29، ص223)؛ «و خدای تعالی امامت ما اهلبیت(علیهم السلام) را مانع از تفرقه و جدایی قرارداد.» یعنی از آنجاکه جایگاه امامت، جایگاه حکومت خدا بر انسانهاست، اگر مردم این جایگاه را حفظ نمایند و از فردی که معرفی به این منصب شده است پیروی نمایند، هیچ تفرقه و جدایی بین آنها وجود نخواهد داشت، همانگونه که در تفسیر آیه شریفه {وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا} (آلعمران/103)؛ «به ریسمان الهی اعتصام پیدا کنید و متفرق نشوید.» آمده است که امام باقر(علیه السلام) فرمودند: «نَحْنُ حَبْلُ اللَّهِ الَّذِی قَالَ وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا» (کوفی، تفسیر فرات کوفی، ص91)؛ «ما ریسمان خدا هستیم، همانکه فرمود: همگی به ریسمان خدا اعتصام پیدا کنید و متفرق نشوید».
لذا اهمیت امامت در ایجاد یک جامعه منظم که افراد آن جامعه در کنار یکدیگر
باصفا، آرامش، آسایش و بهدور از هرگونه تفرقهای زندگی کنند؛ به کمال و سعادت ابدی برسد، ضروری است؛ چون دستورات حاکم بر چنین جامعهای از جانب خالق هستی صادرشده است. بدینجهت امام خمینی هرگونه اتحاد و تجمعی مطلوب نیست، بلکه آن تجمع و جماعتی مطلوب است که حول محور اعتصام به حبلالله شکل گیرد. امام بارها با اشاره به آیه {وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا} (آلعمران/103) میفرمود: «خدای تبارکوتعالی امر فرموده است: {وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِیعاً}، هر اجتماعی مطلوب نیست، واعتصموا بحبل الله مطلوب است» (امام خمینی، صحیفه امام، ج8، ص334).
یکی از مهمترین وظیفه امام(علیه السلام)، رهبری امت راهنمایی مردم بهسوی خداست. امام مردم را بهسوی نفس خویش دعوت نمیکند؛ بلکه فقط دعوتکننده بهسوی خداست، یعنی نقش راهبردی و راهنمایی دارد و در اجرای این وظیفه خود کوتاهی نمیکند، بلکه با استفاده از برهانهای منطقی و دلایل قاطع، براساس کتاب خدا، مردم را بهسوی حق فرامیخواند و آنها را نصیحت و موعظه نیکو میکند که به کژراهه نروند و سعادت دنیا و آخرت خود را فراموش نکنند.
حضرت زهرا(علیها السلام) عوامل و حقیقت سعادت را از قول رسول اکرم(صلی الله علیه واله) چنین بیان میفرمایند: «أَنَ السَّعِیدَ کُلَ السَّعِیدِ حَقَّ السَّعِیدِ مَنْ أَحَبَّ عَلِیاً فِی حَیاتِهِ و بَعْدَ مَوْتِه» (صدوق، الأمالی، ج1، ص182، مجلسی، بحارالأنوار، ج27، ص75)؛ «بهیقین سعادتمند حقیقی کسی است که علی(علیه السلام) را در زمان حیات آن حضرت و بعد وفات ایشان دوست داشته باشد».
لذا روشن است که پیشوایی و رهبری امام که از آن به امامت تعبیر میشود و تمام شئون زندگی مادی و معنوی، دنیوی و اخروی انسان را تحتالشعاع قرار میدهد، حقیقتی میباشد که اگر انسان به آن دستیافت و آن را درک نمود، به بالاترین حقایق دستیافته است. انسان وقتی چنین حقیقتی را کشف نماید، در صورتی میتواند از آن بهره کامل ببرد که به شخصی که چنین منصبی را دارد، دسترسی پیدا کند. شرط دسترسی و استفاده از
امامی که دارای منصب امامت است، طبق آیات و روایات، محبت و دوستی اوست. همانطور که خدای تعالی به پیغمبر اکرم(صلی الله علیه واله) میفرماید: {قُل لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی} (شوری/23)؛ «بگو از شما اجر و مزدی در مقابل رسالتم نمیخواهم، مگر محبت و دوستی با نزدیکانم.» که امام صادق(علیه السلام) در فرازی میفرماید: «هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبّ» (صدوق، الخصال، ج1، ص21)؛ آیا دین چیزی جز محبت است؟».
ازاینرو حضرت زهرا(علیها السلام) محبت به علی(علیه السلام) را در زمان حیات و بعد از وفات آن حضرت، عامل سعادت و حقیقت سعادت معرفی میکنند و به ما میفهمانند که امامت و سعادت، لازم و ملزوم یکدیگرند و بشر به هر درجه از سعادت و خوشبختی و کمال و قرب الهی که بخواهد برسد، باید با امامت علی(علیه السلام) و اولاد آن حضرت باشد و شاهکلید دسترسی به آن، محبت به ائمه اطهار(علیهم السلام) است. همچنین این حدیث شریف این نکته را بیان مینماید که امام زنده و مرده ندارد، بلکه حقیقت امام همیشه زنده است و تنها از طریق محبت به او میتوان به خدا رسید و راهی جز آن وجود ندارد.
امامت و ولایت، یکی از اساسیترین بنیاد و پایههای اصولی اسلام است و جایگاه رفیع ولایت در قرآن و روایات ائمّه اطهار(علیهم السلام) بهخوبی ترسیمشده است و کمال و اصل اساسی دین را که توحید میباشد، منوط به پذیرش و معرفت امامت نمودهاند؛ یعنی توحید بدون امامت نمیتواند بهعنوان دژ نفوذناپذیر بهحساب آید و توحید کامل و واقعی باشد، چون توحید و اسلام وقتی کامل است که رهبری معصوم و ولایت در کنار آن باشد؛ زیرا بالاترین و مرتفعترین امر دین و کلید همه امور دینی و مدخل آنها و نیز مایه خوشنودی خدا، اطاعت از امام، پس از معرفت اوست؛ بنابراین، ولایت اهلبیت(علیهم السلام) فرع دین نبوده، بلکه جزء اصول دین است. محبّتورزی و اطاعتپذیری در برابر ولی خدا، اطاعت از خداست. بدینجهت حضرت زهرا(علیها السلام) از همان ابتدای تولد مبارکشان، با شهادت به وحدانیت خدا، رسالت پدرش و امامت حضرت علی(علیه السلام) و فرزندان معصوم آن حضرت،
اهمیت و ضرورت امامت را در کنار موضوع توحید و نبوت اعلام نمودند و تا پایان عمر شریفشان، هم با تمام وجود به دفاع از مسئله امامت و تبیین آن پرداختند.
حضرت زهرا(علیها السلام) بیان نمودند که امامت از جایگاهی برخوردار است که هیچکس جز خدا و رسول(صلی الله علیه واله) او قادر نخواهد بود و اجازه ندارد که در موضوع امامت دخالت کند و جایگاه آن را تعیین نماید؛ زیرا امامت در هدایت بشر و ایجاد وحدت و همبستگی امت و نظم اجتماعی بین افراد، نقش اساسی دارد؛ بدینجهت اگر با امامت منصوص مخالفت شود، اختلاف و تفرقه تا روز قیامت بین امت پابرجا خواهد بود. لذا اطاعت و موافقت با ائمهای که منصب امامت را از جانب خدای تعالی برعهده دارند، رمز نجاتیافتن از اختلافها و عذاب همیشگی و رسیدن به نعمتهای جاوید میباشد؛ زیرا حضرت زهرا(علیها السلام) رمز توحید و خداشناسی پذیرش نبوت را در امامت و اعتقاد به آن میداند و بهطور کلی تنها راه سعادت انسان و رسیدن به تمام خوبیها، کمالات و قرب الهی را در اعتقاد به امامت و محبت به مرکز دایره امامت، یعنی حضرت علی(علیه السلام) و اولاد آن حضرت معرفی مینماید؛ بدینسبب آن حضرت(علیها السلام) با فدانمودن تمام هستی خود در دفاع از حریم امامت و ولایت، بیان نمودند که زندگی واقعی جز در پرتو امامت ممکن نیست و اگر بخواهیم به حقیقت بندگی برسیم و رضایت الهی را جلب نماییم و زندگی سعادتمند داشته باشیم باید پیرو حقیقی امیرالمؤمنین(علیه السلام) و ائمه هدی(علیهم السلام) باشیم.
قرآن کریم، ترجمه دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی و گروهی از اساتید جامعة المصطفی، قم: انتشارات المصطفی، 1388ش.
نهجالبلاغة، سید رضی، ترجمه محمد دشتی، قم: نشر مشهور، 1379 ش.
ابنبابویه (شیخ صدوق)، محمدبن علی، الأمالی، تهران: کتابچی، چاپ 6، 1376ش.
ابنبابویه (شیخ صدوق)، محمدبن علی، التوحید، محقق و مصحح: هاشم حسینی، قم: جامعه مدرسین، چاپ 1، 1398ش.
ابنبابویه (شیخ صدوق)، محمدبن علی، الخصال، محقق و مصحح: علیاکبر غفاری، قم: جامعه مدرسین، چاپ 1، 1362ش.
ابنبابویه (شیخ صدوق)، محمدبن علی، عیون اخبارالرّضا× ترجمه: حمیدرضا مستفید، علیاکبر غفاری، تهران: انتشارات علمیه اسلامیه، 1372ش.
ابنبابویه (شیخ صدوق)، محمدبن علی، معانیالأخبار، ترجمه: عبدالعلی محمدی شاهرودی، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1377ش.
ابنعساکر، علیبن حسن، تاریخ مدینه دمشق، بیروت: دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1415ق.
احسانبخش، صادق، آثار الصادقین، تهران: نشر ستاد برگزاری نماز جمعه، چ 1، 1374ش.
احمدبن حنبل، ابوعبدالله الشیبانی، فضائل الصحابة، تحقیق: د. وصیالله محمدعباس، بیروت: دارالنشر مؤسسه الرسالة، الطبعة الأولی.
اپ1اربلی، علیبن عیسی،؛ کشفالغمة فی معرفةالأئمة، مصحح: هاشم رسولی محلاتی، تبریز: انتشارات بنیهاشمی، چاپ 1، 1381ش.
امام خمینی، روحالله، صحیفه امام، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چ 1، 1378ش.
امینی، عبدالحسین، الغدیر، ترجمه: سیدمحمدتقی واحدی، تهران: انتشارات بنیاد بعثت، 1386ش.
بحرانی اصفهانی، عبدالله بن نورالله، عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال (مستدرک سیدة النساء إلی الإمام الجواد)، محقق و مصحح: موحد ابطحی اصفهانی، محمدباقر، قم: مؤسسه الإمام المهدی(عج)، چاپ 1، 1413ق.
بحرانی، سیدهاشمبن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، محقق و مصحح: قسم الدراسات الإسلامیة مؤسسة البعثة، قم: مؤسسة بعثة، چاپ 1، 1374ش.
بیضاوی، عبداللهبن عمر، أنوارالتنزیل و أسرارالتأویل، بیروت: دارالفکر، 1426ق.
تحریری، محمدباقر، جلوههای لاهوتی: شرح زیارت جامعه کبیره، قم: نشر حر، چ 1، 1389ش.
تفتازانی، سعدالدین، شرحالمقاصد فی علمالکلام، پاکستان: دارالمعارف النعمانیة، چاپ 1، 1401ق.
جوادی آملی، عبدالله، ولایتفقیه، ولایت عدالت و فقاهت، تحقیق: محمد محرابی، قم: نشر اسراء، چ 18، 1396ش.
جوهری بصری، احمدبن عبدالعزیز، السقیفة و فدک، تحقیق و تعلیق: باسم مجید الساعدی، کربلا: العتبة الحسینیة المقدسة، 1431ق.
خرازی، علیبن محمد، کفایةالأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، محقق و مصحح: حسینی کوه کمری، عبداللطیف، قم: نشر بیدار، 1401ق.
دشتی، محمد، نهجالحیاة (فرهنگ سخنان حضرت فاطمه÷)، قم: نشر مشرقین، 1376ش.
دیلمی، حسنبن محمد، إرشاد القلوب إلی الصواب، قم: نشر الشریف الرضی، چاپ 1، 1412ق.
دینوری، مسلمبن قتیبه، الإمامة و السیاسة، قم: منشورات شریف الرضی، 1370ش.
راوندی، قطبالدین، الخرائج و الجرائح، قم: مؤسسه الإمام المهدی، 1409ق.
السیوطی، جلالالدین، الدر المنثور، بیروت: نشر دار الفکر، 1404ق.
شوشتری، قاضی نورالله، إحقاق الحق و إزهاق الباطل، قم: نشر کتابخانه آیتالله مرعشی نجفی، 1409ق.
طبرانی، ابوالقاسم سلیمانبن احمد، المعجم الکبیر، المحقق: حمدیبن عبدالمجید السلفی، النشر مکتبة ابن تیمیة، الطبعة الاولی، 1415ق.
طبرسی، احمد، الإحتجاج، ترجمه: بهزاد جعفری، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1381ش.
طبرسی، فضلبن حسن، مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، بیروت: موسسة الأعلمی للمطبوعات، 1425ق.
طبری، محمدبن جریر، دلائل الإمامة، موسسة البعثة، قم: قسم الدراسات الإسلامیة، 1413ق.
طبری، محمدبن جریر؛ جامعالبیان فی تفسیر القرآن (تفسیر الطبری)، بیروت: نشردار المعرفة، طبع 1، 1412ق.
طوسی، محمدبن الحسن، الأمالی، محقق و مصحح: مؤسسة البعثة، قم: دار الثقافة، چاپ 1، 1414ق.
قندوزی، سلیمانبن ابراهیم، ینابیعالمودة لذویالقربی، تحقیق: سیدعلی، جمالاشرف حسینی، قم: دار الأسوة للطباعة والنشر، چاپ 1، 1416ق.
کلینی، محمدبن یعقوببن اسحاق، الکافی، محقق و مصحح: علیاکبر غفاری و محمد آخوندی، تهران: دار الکتب الإسلامیة، چاپ 4، 1407ق.
کوفی، فراتبن ابراهیم، تفسیر فرات کوفی، مصحح: کاظم، محمد، تهران: مؤسسة الطبع و النشر فی وزارت الإرشاد الإسلامی، 1410ق.
متقی هندی، علی، کنزالعمال، بیروت: مؤسسه الرسالة، 1409ق.
مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، طبع 2، 1403ق.
مطهری، مرتضی، جاذبه و دافعه علی×، انتشارات صدرا، 1387ش.
مفید، محمدبن نعمان، الإختصاص، تحقیق: عبدالمنعم عامر، قم: منشورات الرضی، 1409ق.
نسائی، احمدبن شعیب، خَصائصُ امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب×، قم: نشر بوستان کتاب، 1382ش.
هیثمی، علیبن ابیبکر، مجمعالزوائد، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1408ق.