ghaemiyeh.com
سرشناسه:عباسی، غلام علی، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادی:خطبه فدک. فارسی. شرح
عنوان و نام پدیدآور:مبانی قرآنی خطبهی فدکیه [کتاب]/ مولف غلامعلی عباسیفردویی.
مشخصات نشر:قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:3ج.
فروست:انتشارات آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه ، ۴۴۶
شابک:۴۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-180-184-9 ؛ ۱۵۰۰۰۰ ریال : ج.۲ 978-964-180-351-5 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-180-372-0 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۲ (چاپ اول: [۱۳۹۲]).
یادداشت:ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۹۳) (فیپا).
مندرجات:ج.۱. توحید یا فروغ خداشناسی.- ج.۲. نبوت، ولایت و فلسفه احکام.- ج.۳. سقیفه، فدک، امامت، معاد
موضوع:فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. . خطبه فدک -- نقد و تفسیر
موضوع:الهیات
شناسه افزوده:فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. . خطبه فدک . شرح
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۲۷/۲۲/ع۱۳م۲ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۷۳
شماره کتابشناسی ملی: ۲۴۲۳۰۲۸
مبانی قرآنی خطبهی فدکیه
مولف غلامعلی عباسیفردویی
تقدیم:
به ساحت ملکوتی اول مظلوم جهان
مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السلام
اجر و پاداش معنوی این اثر - اگر مقبول درگاه حضرت حق
واقع شود - نثار روح پدر و مادر بزرگوارم که زلال محبت و
دلدادگی به قرآن و عترت را در جانم جاری ساختند
وبه همهی شهیدان انقلاب اسلامی به ویژه برادر
شهیدم علی اکبر رنجبر فردوئی.
سخن ما 17
پرتو اول: رسول برگزیده
آیات و نشانههای برگزیدگی 26
الف) قرآن 26
اعجاز قرآن 30
آفاق اعجاز قرآن 32
اعجاز بیانی 32
اعجاز تشریعی قرآن 34
اعجاز عددی قرآن 35
اعجاز قرآن از منظر هماهنگی 36
اعجاز علمی 40
اخبار غیبی 43
اعجاز محتوایی 45
اعجاز در آهنگ و لحن 49
قرآن از منظر اهل البیت علیهم السلام 50
برترین موجود خداوند 50
قرآن، منجی و نجات دهنده 51
مشعل فروزنده راه بهشت 51
وسیله ربانی و قدوسی شدن 51
قرآن، بال پرواز 52
قرائت قرآن درجهای از نبوت 52
قرآن، عامل نورانیت 53
دستیابی به ثواب شاکران 54
حاملان قرآن محشور با پیامبران 54
قرآن، مایه نشاط دلها 54
قرآن بحر بیکرانه معرفت 55
یگانه عامل بینیازی 55
ب) خاتمیت، آیت برگزیدگی 56
آخرین پیامبر از منظر روایات 60
پرتو دوم: علت برگزیدگی
بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله 74
پیامبران 74
تجلی اعظم 83
جهان در آستانه بعثت 89
سرزمین وحی یا جزیره العرب 90
اوضاع سیاسی 91
فرهنگ، آداب و رسوم 93
زن و نظام خانواده 96
وضعیت اقتصادی 98
وضعیت دینی 99
جاهلیت 101
اوضاع سایر ملل در آستانه بعثت 104
امپراتوری ایران 104
حکومت و نظام جامعه 105
نظام خانواده و حقوق زن 106
دین و مذهب 107
امپراتوری روم شرقی 108
دین و فرهنگ رومیان 108
رسالت جهانی رسول خدا صلی الله علیه و آله 110
جهانی بودن رسالت و نامه به سران کشورها 112
سفیر اسلام به دربار ایران 114
نامه به مقوقس 115
پیک اسلام در سرزمین حبشه 118
نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیر غسّان 121
سفیر اسلام در سرزمین یمامه 122
نشانی بارز بر جهانی بودن اسلام 124
فطرت، آینه خدانما 127
پرتو سوم: تجلیات بعثت
تمدن، جلوهای از رسالت 133
تحولات تاریخی یا نظامی قانونمند 138
پرتو چهارم: غروب آفتاب
رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در نگاه عرشی فاطمه علیها السلام 159
بازتاب رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در امت 162
پرتو پنجم: امت، پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله
سخن حضرت فاطمه علیها السلام به اهل مجلس 170
عبادت، آرمان پیامبران علیهم السلام 175
آرمان بندگی 175
شیطان در کمینگاه 177
فلسفه محاکمه و دادگاه 179
حضرت زهرا علیها السلام و یادآوری بیعت عقبه 184
پرتو ششم: چراغهای هدایت
الف) عترت، آفتاب هدایت 188
علی ولی الله 197
عصمت ائمه علیهم السلام 198
مشرق امامت و تجلی امام از نگاه علی علیه السلام 208
از منظر حضرت فاطمه علیها السلام 221
بازگشت به سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله 222
گلایه از قریش 224
ب) قرآن، چراغ هدایت 225
عترت، ترجمان قرآن 228
برخی از اصحاب مفسر 230
جمال قرآنی آل الله در زیارات 240
سیمای اهل بیت علیهم السلام در قرآن 243
سوره حمد 243
سوره بقره 244
سوره آل عمران 247
سوره نساء 250
سوره مائده 251
سوره اعراف 254
سوره انفال 255
سوره توبه 257
سوره یونس 258
سوره هود 260
سوره یوسف 261
سوره رعد 261
سوره ابراهیم 263
سوره حجر 264
سوره نحل 265
سوره اسراء 266
سوره کهف 267
سوره مریم 268
سوره طه 269
سوره انبیاء 271
سوره حج 273
سوره مؤمنون 274
سوره نور 276
سوره فرقان 277
سوره شعراء 278
سوره نمل 279
سوره قصص 279
سوره عنکبوت 281
سوره روم 282
سوره لقمان 283
سوره سجده 283
سوره احزاب 285
سوره فاطر 287
سوره صافات 288
سوره ص 288
سوره زمر 289
سوره غافر 290
سوره فصلت 290
سوره شوری 290
سوره زخرف 291
سوره جاثیه 292
سوره محمد صلی الله علیه و آله 292
سوره فتح 294
سوره حجرات 295
سوره ق 295
سوره ذاریات 296
سوره طور 296
سوره الرحمن 296
سوره واقعه 297
سوره حدید 298
سوره مجادله 299
سوره حشر 300
سوره صف 300
سوره جمعه 301
سوره تغابن 301
سوره تحریم 301
سوره ملک 302
سوره قلم 302
سوره حاقه 303
سوره معارج 303
سوره جن 304
سوره مزمل 304
سوره مدثر 304
سوره قیامت 305
سوره انسان 305
سوره مرسلات 306
سوره نبأ 306
سوره نازعات 307
سوره عبس 307
سوره مطففین 308
سوره فجر 308
سوره بلد 309
سوره شمس 310
سوره ضحی 310
سوره شرح 311
سوره تین 311
سوره بینه 311
سوره قارعه 312
سوره تکاثر 312
سوره عصر 313
سوره کوثر 313
همتایی قرآن و اهل بیت علیهم السلام 314
فروغ اهل بیت علیهم السلام 317
نمایش حقیقت 320
مصادیق اهل بیت علیهم السلام 322
امامان معصوم در دایره اهل بیت علیهم السلام 325
عصمت، نشانهای ملکوتی 327
عصمت علمی 327
عصمت عملی 329
همراهی و همتایی قرآن و عترت 332
دو جلوۀ همتایی قرآن و عترت 334
پرتو هفتم: شریعت، چراغی فراروی امت
الف) زلال ایمان 346
طنین اخلاص 347
ایمان و بندگی 352
انسان و جهان از منظر ایمان مذهبی 353
جلوه کلام فاطمی 354
فواید ایمان 355
ایمان در قرآن 360
مراتب و آفاق ایمان 362
آلایش به شرک 364
درکات شرک 364
تاریکی ریا 366
نفاق و ریا پیامد شوم شرک 367
درمان ریا 372
نشانههای اخلاص در کلام اهل بیت علیهم السلام 373
آثار اخلاص 375
بصیرت و نورانیت دل 375
خضوع همه موجودات در مقابل او 375
کفایت امور 375
کامیابی و سعادت 375
کمال عبادت 376
قبول عبادت 376
بازگشت به کلام عصمت کبری 377
ب) نماز مخزن اسرار ملکوت 383
راز طهارت 383
راز قبله 384
راز تکبیرهای نماز 387
راز تکبیره الاحرام 389
راز نیت 389
راز قرائت 390
راز قیام 394
رازهای رکوع و سجود 396
راز دو سجده 399
جایگاه سجده در روایات 400
نزاهت و پیراستگی از خودپرستی 404
سیمای متکبران در آینه وحی 411
ج) روزه و پایداری اخلاص 416
د) زکات مایه فزونی مال و رزق 424
ه -) حج، تجلیگاه بندگی و اقتدار اسلام 428
حج در نگاه قرآن 428
حج در آینه روایات 429
آفاق عرشی 432
تجلی بندگی 433
حج، وحی مجسم 435
حج، توحید مجسم 437
حج تجلی معاد 437
حج نمایشی از اقتدار اسلام 438
کانون قیام 439
کعبه افق برین آزادی و آزادگی 441
حج، افق برین برائت و دوستی 442
حج، مکتب ولایت و دوستی 444
حج در عرصه ملک و ملکوت 446
اماکن قدسی حج 448
حجرالاسود 450
ارکان کعبه 450
مُلتَزَم 451
مُستَجار 451
مقام ابراهیم علیه السلام 452
حجر اسماعیل 452
حطیم 453
زمزم 453
حرم و مکه 454
مکه 456
بازتابشی از سخن حضرت فاطمه علیها السلام 457
و) عدل جلوه یقین 457
عدل، آرمان پیامبران علیهم السلام 460
ز) امامت محور وفاق و همدلی 464
ح) جهاد، مایه عزت اسلام 464
جهاد رمز عزت 466
جهاد از منظر امام علی علیه السلام 469
ط) جایگاه صبر در کلام حضرت زهرا علیها السلام 473
ی) قصاص در کلام بانوی عصمت 479
ک) امر به معروف در خطبه حضرت زهرا علیها السلام 481
آثار معروف 484
فروغ سخن حضرت فاطمه علیها السلام 485
ل) جایگاه والدین در خطبه حضرت زهرا علیها السلام 486
م) صله ارحام در خطبه فاطمیه 489
ن) وفای به نذر در خطبه فاطمیه 494
س) پیامد کم فروشی 496
ع) خمر و آثار زیانبار آن 497
ف) بازدارندگی از پلیدی 500
ص) جامعه عفیف 502
ق) پاسداری از مال یتیم 503
ر) زلال عدل و انس رعیت 504
ش) تاریکی شرک 505
کتابنامه 511
خطبه «فدکیه» حضرت فاطمه علیها السلام منشوری الهی، آفتابی هدایتگر و بازتابش و ترجمانی از آیات قرآن کریم است. در حقیقت، یادگار نبوت با جلوههایی از تجلیات وحی که از آینه حقیقت نمای جان آن حضرت میدرخشید و مفاهیمی که از صقع ملکوت بر لوح ضمیر او نگاشته بود مخاطبان را پند و اندرز داد و هدایت نمود. آن حضرت در این سخنان، آیات قرآن را تفسیر کرد و حجاب نور از چهرۀ عرشی این آیات برگرفت. او از سرچشمۀ وحی، رود نور جاری ساخت و آیات هدایتگر قرآن را فراروی مخاطبان قرار داد؛ قرآنی که کتاب هدایت است و در آیاتی به معرفی و بیان عظمت و حقانیت خود پرداخته است. در برخی از این آیات نکتههایی آمده که هر خردمند و صاحب تأملی را به ممتاز بودن قرآن کریم از دیگر کتابها و فکرها و الهی و آسمانی بودن این کتاب معتقد میسازد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در توصیف و ستودگی قرآن فرمود:
«أَلْقُرْآنُ أَفْضَلُ کُلِّ شَیْءٍ دُونَ اللَّهِ؛(1)
جامع الاخبار، محمد بن محمد الشعیری، ص 40؛ بحارالانورا، ج 92، ص 19.
قرآن بعد از خداوند از همۀ کائنات برتر است».و نیز فرمود: «فَضْلُ أَلْقُرْآنُ عَلَی سَائِرِ الْکَلَامِ کَفَضْلِ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ».(2)
در جایی دیگر فرمود: «أَلْقُرْآنُ غِنًی لَا غِنَی دُونَهُ وَ لَا فَقْرَ بَعْدَهُ».(3)
همچنین فرمودند: «أَلْقُرْآنُ مَأْدَبَةُ اللَّهِ فَتَعَلَّمُوا مِنْ مَأْدَبَةِ اللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُم، إِنَّ هَذَا الْقُرْآنُ هُوَ حَبْلُ اللَّهِ وَ هُوَ النُّورُ الْمُبِین».(4)
علی علیه السلام نیز قرآن را در آفاق «نهج البلاغه» به تجلیات سرمدی متجلی ساخته؛ همانگونه که امام سجاد علیه السلام نیز در زبور آل محمد صلی الله علیه و آله قرآن را دارای معارف عجیب و پایان ناپذیر خوانده است و افقهای برین و روشنی از آفاق ملکوتی این کتاب حکیم را، برابر چشم خرد اندیشمندان گشوده است.(1)
صحیفه سجادیه، دعای چهل و دوم، صص 275-264.
زلال این کوثر نور که مقدسترین، الهی ترین، عقلانی ترین، انسان سازترین، هدایت بخش ترین، فردسازترین و جامعه پردازترین کتاب آسمانی است، خطبه فاطمی را لبریز ساخته و بانوی عظمی حضرت صدیقۀ کبری علیها السلام الهیات و معارفربانی، ولایتمداری، نبوت، همتایی قرآن و عترت، و فلسفۀ هدایتگر احکام را از بطون مواج و گنجینۀ علم «لدن» این کتاب حکیم، چون رودی از نور به سرزمین فرهنگستان اسلامی جاری فرمود تا شکوفههای فضیلت و پارسایی، حق بینی و حق شناسی و حق مداری، علی شناسی و ولایتمداری شکوفا گردد.
بدون شک، قرآن کریم و امام معصوم، دو چهرۀ یک واقعیت و دو ظهور از یک حقیقتند؛ یعنی انسان کامل، قرآن ممثّل است و قرآن کریم، انسان کامل مدوّن. امام معصوم، قرآن عینی است و قرآن، امام علمی؛ امام قرآن ناطق و قرآن، امام صامت است. در واقع، این حقیقت، ظهور و تجلی حدیث شریف «ثقلین» و راز و رمز جاودانگی دین است.
از سوی دیگر، یادگار نبوت به مردم بیم داد و آنان را از فرجام بدعتی که آفریدند ترساند، چون او همانند پدر بزرگوارش بشارت دهنده و بیم دهنده است، تا شاید بار دیگر مردم به راه سعادت که همان عبودیت و بندگی خداست راه یابند به بیان دیگر، آن حضرت میخواستند حق به صاحب ولایت و آفتاب غدیر باز گردانده شود و اگر همچنین اتفاقی نمیافتد آن حضرت به تکلیف الهی خود عمل کرده و نزد خدای متعال مأجورند.
باری، آن حضرت به پاسداشت صیانت و حراست از دین خطبهای خواند تا این ودیعۀ الهی و موهبت آسمانی باقی و جاودانه بماند و شمس طالع دین، گسترۀ حیات بشر را روشن نماید و فرصت بهره مندی از مواهب الهی را فراهم سازد تا آدمی با بهره گیری از دین و تمامی توانمندهایی لازم به برترین جایگاه خود، یعنی مقام خلافت الهی در زمین، و عبودیت و عندیت در آسمان نایل گردد.
1) (1)
این برترین موهبت الهی همواره مورد تهدیدهای جباران و نیز تحریف اربابان قدرت و نیرنگ بوده است. در واقع، انسانهای برخوردار از دین در پرتو قدرت و عزت دین به جایگاهی میرسند که قدرتهای طغیان گر همواره از آنها هراسناکاند و در مقام طرد و نفی آنان اقدام میکنند. اربابان قدرت، تمام توان خویش را در جدایی دین از عرصۀ حیات بشری به کار میگیرند و این فرمودۀ قرآن شامل حال آنان است: وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتّی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ1.
این پیکار مستمر و همه جانبه گاهی در لباس جنگ نظامی رخ مینماید و زمانی در کسوت فرهنگی و عقیدتی، یا دامن زدن به انحرافات و بدعتها.
بدیهی است که مقابله در این کارزار به مراتب از نبرد در میدان نظامی سختتر است. به هر روی دین نیز چون هر پدیدۀ دیگر اوج و فراز و فرود و نزول دارد. از طرفی با قیام پیامبران و یاران آنان پیروز و فروزنده است و با غروب آنان ابر غربت بر آن سایه میافکند.
در روزگاری که حق مداران و خداپرستان پیروز و فاتحاند، دین با فروغ و طنین تمام در ذهنها و زبانها، در عقلها و قلبها در حرکت و حضور است. دین، دریایی خروشان و مواج است که موجهای آن صخرههای بیداد و جهالت را میشکند. این مقوله آسمانی و آفتاب هدایت - که سابقه ای به امتداد تاریخ بشر و ادامه ای به استمرار جهان دارد - پیوسته بر چهره حق جویان نور میافشاند.
در دوران اوج و پیروزی دین است که فرشتگان و مؤمنان با سروش: إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ2 و إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً3 این شکوه و جلال را جشن میگیرند. ولی آن گاه که نفاق و شیطان با هم یکی شدند و به نبرد با دین برخاستند و بوی نفرت انگیز فتح و ظفر آنان استشمام گردید، دین باوران و حافظان آن به یاری دین میشتابند و اگر سخنان آنان شنیده نشد، لاجرم زانوی غم در بغل گرفته به کناری میروند.
صدیقۀ شهیده این دفاع و یاری از دین خدا و ولایتمداری دینی را با تمام وجود انجام داد و در خطبه الهی خویش، این جهاد حماسی را جاودان و ابدی نمود. آن حضرت با کلام
آسمانیاش حجاب نور از چهرۀ همتایی قرآن و عترت - این دو یادگار پیامبر - برگرفت و هماهنگی این دو حقیقت ربوبی و میراث ماندگار نبوی صلی الله علیه و آله را مصباح هدایت مردم قرار داد، تا آنان تأملی کنند و از بیراهۀ بدعت و نفاق بازگردند. یادگار نبوت با انقلاب بزرگ فرهنگی و نهضت اشک 75 روزۀ خود، افق برین اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله را نشان داد و دانشگاه بزرگ معرفت و معارف شیعی را بنیان نهاد. بنابراین در ثنا و ستایش آن بانوی عرشی باید چنین گفت:.
«ففاطمة الزهراء قطب الاولیاء و العرفا و معراج الأنبیاء و الأوصیاء صدرها خزانة الأسرار و وجودها ملتقی الأنوار، فهی حلقة الوصل بین انوار النبوّة و انوار الامامة» .
در پایان با سپاس از درگاه الهی به خاطر توفیق این خدمت، از حمایتهای تولیت محترم آستان مقدس حضرت آیت الله سید محمد سعیدی دامت افاضاته، مدیریت پژوهش آستان مقدس دکتر احمد عابدی و معاونت ایشان حجت الاسلام والمسلمین علی اشرف عبدی و آقایان محمدرضا هوایی و محسن زند و کلیه دست اندرکاران امور چاپ قدردانی مینماییم.
مدیریت پژوهشی
آستان مقدس
فاطمه علیها السلام در فراز آغازین خطبه، توحید و یگانهشناسی را تبیین و ستود و افقهای ملکوتی معرفت و خداشناسی را گشودند؛ حمد و سپاس و ثنای خدای متعال را بجا آورد، و نعمتهای خدا را بیان نموده و آفرینش بدیع آفریدگار را تمجید کرد. نگارستان بیکران هستی را به تماشا نشست و آفتاب حکمت جهانآفرین را نمایان ساخت. هستی ممکن را در پرتو ربوبیت آفریدگار بالنده و هدفمند توصیف نمود. آفاق آفرینش را نورباران و به خلعت حکمت الهی بیاراست، بندگی و عبودیت را ثمره معرفت و عزّت پایدار را دستآورد بندگی خدا بیان داشت.
آفرینش حکیمانه را تعالی خواه و مقصد نیک آفرینش را بازگشت به خدا معرفی کرد و در این دو سویه نور و مشرق تابان، از خدا به خدا، فلسفه رسالت و هدایت تشریعی را بیان نمود.
اینک با این بیان، از رسالت و نبوت اعظم رسولان و هدف آسمانی آن حضرت سخن میگوید:
وَ أَشْهَدُ أَنّ أَبیِ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، إِخْتارَهُ قَبْلَ أنْ یَجْتَبِلَهُ، وَ اصْطَفاهُ قَبْلَ أنِ ابْتَعَثَهُ، وّ سَمّاهُ قَبْلَ أَنْ اسْتَنْجَبَهُ...؛(1)
بلاغات النساء، ص 15؛ دلائل الامامه، طبری، ص 112؛ کشف الغّمة، إربلی، ج 2، صص 204 و 205؛ ألاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 120، بحارالانوار، ج 29، ص 221.
گواهی میدهم که پدرم محمد صلی الله علیه و آله بنده او و فرستاد اوست، پیش از آنکه او را بیافریند، برگزید و پیش از پیمبری تشریف انتخاب بخشید و او را به «محمد رسول برگزیده» نامید که سزاوار بود؛ و این هنگامی بود که آفریدگان از دیده نهان بودند، و در پس پرده بیم، نگران، و در پهنه بیابان عدم، سرگردان.
1) (1)
به هر روی، رسول خدا فروغ نخست است که از مشرق جود رحمانیت خدای متعال تجلی کرد. او صادر اول و عقل نخست است و همه آفرینش جلوه جمال و جلال اویند.
در حدیث شریف از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین آمده است: «أوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ نُورِی؛(1)
عوالی اللئالی، ج 4، ص 99، ح 140.
اول موجودی که خداوند آفرید نور من بود».و در حدیث دیگری نیز امام هفتم از رسول خدا پیرامون رمز و راز برتری ائمه هدی علیهم السلام بر فرشتگان چنین نقل میفرماید: «لِأَنَّ أوَّلَ مَا خَلَقَ اللهُ أَرْوَاحَنا».(2)
باری، انتخاب و برگزیدگی محمد صلی الله علیه و آله به پیش از آفریدنش باز میگردد و به قول شاعر:
بودم آن روز من از طائفه دردکشان
که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان
عترت معصومین علیهم السلام نیز از همان تجلی نورند. امیرالمؤمنین در حدیثی میفرماید:
«إنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالی أحَدٌ واحدٌ...؛ بدون شک خدای تبارک و تعالی یکتا و بیهمتاست و در وحدانیت و یگانگی خود یگانه است، سپس تکلّم فرمود به کلمهای که نور شد و از آن نور محمد صلی الله علیه و آله و من و عترت مرا خلق نمود. بار دیگر تکلم فرمود که روح شد و پیامبر و ما را در آن روح نهاد و بدین سبب است که ما روح و کلمات خدا و واسطههای خدا و خلقش هستیم. همواره در سایه سبزی بودیم، آن گاه که از خورشید و آفتاب و شب و روز خبری نبود و بینندهای وجود نداشت و قبل از آفرینش مخلوقات خدا را عبادت و تقدیس و تسبیح میگفتیم و خدا از همه پیامبران بر ایمان و نصرت ما پیمان گرفت و آیه مبارکه به این حقیقت اشاره میکند.(3)
وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ إِصْرِی قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّاهِدِینَ4 .
باری، آن کاتب غیبی صور و نقوش کتاب آفرینش را نگاشت و آیات حسن و جمال خود را در اوراق آفاق و انفس پدیدار ساخت؛ همانطور که فرمود: آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ1
اولین قلم او که واسطه ظهور و تجلی همه جلوههای آفریدهها از مجردات و ملکوت تا نظام ماده و ناسوت گردید، نور رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که به عنوان حقیقت محمدیه تجلی کرد که او آدم اول و عقل و صادر اول است.
آنچه اول شد برون از جیب غیب بود نور پاک او بی هیچ ریب
بعد از آن چون نور مطلق زد علم گشت عرش و کرسی و لوح و قلم
یک علم از نور پاکش عالم است یک علم ذریت است و آدم است(1)
ابن عربی در فتوحات پیرامون این حقیقت چنین مینگارد: «... و أَوّل موجود فیه الحقیقة المحمدیة الرحمانیه...»(2)
و نیز همو در باب دوازدهم از این کتاب چنین مینگارد:
إعلم أَیّدک الله أنّه لما خلق الله الِارواح... خلق الروح المدبرة روح محمد صلی الله علیه و آله ثم صدرت الارواح عند الحرکات فکان لها وجود فی عالم الغیب دون عالم الشهادة و أعلمه الله بنبوته و بشره بها و آدم لم یکن إلا کما قال بین الماء و الطین و انتهای الزمان بالاسم الباطن فی حق محمد صلی الله علیه و آله(3).
او طلیعه این باب را به این اشعار میآراید:
ألا بابی من کان ملکا و سیدا و آدم بین الماء و الطین واقف
فذاک الرّسول الابطحی محمد له فی العلی مجد تلیه و طارف
أَتی بزمان السعد فی آخر الهدی و کانت له فی کل عصر مواقف(4)
به هر روی، آن حضرت فرمود: «کنت نبیاً...»؛ من پیامبر بودم آنگاه که آدم هنوز در لایه آب و خاک نهان بود و نفرمود من موجود یا انسان بودم؛ پس همان گونه که فاطمه علیها السلام فرمودند: «إِختاره قبل أَن یجَتبِلَهُ و اصطفاه قبل أن ابتعثه...؛ خداوند او را پیش از آنکه بیافریند برگزید و پیش از رسالت تشریف انتخاب بخشید».
این سخن حضرت فاطمه همان بازتاب حقیقت قرآن در جان فاطمه علیها السلام است؛ زیرا آن حضرت قلب رسول خدا بوده و قلب آن حضرت نیز تجلیگاه حقیقت کلام خداست.
اگر پرتوی از این تجلی در اندیشه و گفتار ابن عربی ظاهر گشته، از این روست که فتوحات او مزین و آراسته به تجلیات قرآنی است و این جلوه و حقایق قرآنی برای او فتح آفاق کرده و پرده از چهره حقایق و اسرار برگرفته و او را به نگارش «الفتوحات» مفتخر ساخته است.
پس در عالم باطن و غیب او آفتاب نبوت است که در بستر زمان و در عرصه عالم شهود فروغ او از مشارق خاصی تجلی کرده و سلسله پیامبران نائبان آن بزرگوارند.(1)
الفتوحات المکیه، ج 1، ص 144.
ظاهراً آن شاخ اصل میوه است باطناً بهر ثمر شد شاخ هست
گرنبودی میل و امید ثمر کی نشاندی باغبان بیخ شجر
پس به معنی آن شجر از میوه زاد گربه صورت از شجر بودش ولاد
مصطفی زین گفت کادم و انبیاء خلف من باشند در زیر لوا
بهر این فرموده است آن ذوفنون رمز نحن الاخرون السابقون
گر به صورت من زآدم زادهام من به معنی جدّ جدّ افتادهام
کز برای من بدش سجدهی ملک و زپی من رفت تا هفتم فلک
پس زمن زایید در معنی پدر پس زمیوه زاد در معنی شجر(2)
به همین دلیل گفته شده که: «آدم ابوالبشر خلیفهی جناب رسول خداست».(3)
به راستی شخصیت آن بی مثال چگونه ستودنی است و مگر آدمی را یارای توصیف آن والاگهر است؟
آنکه مظهر اتم انسان کامل است و وجودش واسطه رحمت رحمانیه و رحمیه خداوند متعال.
عارفان در توصیفش چنین نگاشتهاند:
«الحقیقة المحمّدیه هی حقیقة هذا النوع الانسانی فی الحضرة العلمیه».(1)
همان، ص 616.
و نیز در توصیف نبوتش گفتهاند:
«إنَّ المربتة المحمدیه محیط بجمیع مراتب الانبیاء نبوّة و ولایةً».(2)
به هر روی، او سر خط حلقۀ هستی است و همه پیامبران از مشکات وجود او درخشیدند.(3)
دو سر خط حلقه هستی به حقیقت به هم تو پیوستی(4)
خداوند قلب او را وسیع ترین قلب ها یافت و قرآن را که کتاب مدون انسان و عالم است یکباره در قلبش نهاد.
نه آن پیغمبر ختمی مآب است که جان پاک اوام الکتاب است
نه حرفی خواند و نی خطی نوشته است ولیکن ماسوی در وی سرشته است(5)
از این رو، دین و رسالتش بر همه ادیان ظاهر و غالب است؛ همانطور که خدای متعال میفرماید:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ6
نابغه در مدح رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین سروده است:
ألم تَرَ أن الله أعطاک سورة تری کل ملک دونها یتذبذب
بأنّک شمس و الملوک کواکب اذا طلعت لم یبد منهن کوکب(6)
این منزلت محمد برگزیده خداست که چون آفتاب نبوتش تجلی کرد، ستارگان در پرتو نور آن محو گردند.
او تجلی نور خداست:
اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ... بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ1
ابن عربی در ادامه مینگارد:
... فشبّه نوره بالمصباح فلم یکن اقرب إلیه قبولاً فی ذلک الهباء إلّا حقیقة محمد صلی الله علیه و آله المسماة بالعقل، فکان سید العالم بأَسره، و أَوّل ظاهر فی الوجود، فکان وجوده من ذلک النور الالهی... و عین العالم من تجلیه و اقرب الناس إلیه علی بن ابیطالب و أسرار الانبیاء اجمعین.(1)
خلاصه آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله در عرصه هستی و آفرینش، یگانه بیهمتا و برگزیدهای بینظیر است و ذات اقدس الهی او را قبل از همه برگزید.
مشرق دیگری که فروغ برگزیدگی محمد صلی الله علیه و آله از آن ساطع است، این است که قلب او منزل و فرودگاه قرآن کریم است؛ قرآنی که بینظیر و بیهمانند است و او نیز چون «محمد» برگزیده حق است. قرآنی که در تعریف خود فرموده:
(وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ3
(و ما این کتاب را بر تو فرو فرستادیم که بیانگر همه چیز و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است).
باری، قرآن بهترین نازل شده از سوی خدا(2)و معجزه جاوید و ماندگار رسول خداست که در طول تاریخ، هماره خصم را به تحدّی و مبارزه طلبیده است.(3)قرآن کتاب غیب
است(1)
سوره آل عمران، آیه 44.
و آنگاه که پرده حجاب را کنار زده و شاهد جمالش رخ نموده و به معرفی خویش نشسته است، چون آفتاب به جمال آفتابی خود مینگرد، و تموّجی از نورٌ علی نور است. قرآن کتاب علم،(2)حکمت،(3)خیر و رحمت،(4)حق،(5)مبارک،(6)برهان،(7)عظیم،(8)منادی ایمان،(9)بشیر و نذیر است،(10)و خود را بهترین سخنی(11)میداند که به حق و راه راست هدایت میکند.(12)قرآن، شفای قلبهاست(13)و نیز، موعظه،(14)هدایت،(15)رحمت،(16)بشارت،(17)درمان درد،(18)و مایه شرف مؤمنان و پرهیزکاران و نیکوکاران است.(19)از سویی بیانش برای دانشمندان، مایه اندیشهوری،(20)و در عین حال قابل استفاده برای عموم مردم(21)و مایه ذکر و یادآوری جهانیان است.(22)این واژگان همانند افقهای برینی است که از آنها فروغ ملکوتی این کلام بینظیر جلوهگر است.(23)
1) (1)
2) (2) سوره بقره، آیه 120.
3) (3) سوره رعد، آیه 37.
4) (4) سوره بقره، آیه 105.
5) (5) سوره بقره، آیه 91.
6) (6) سوره انعام، آیه 92.
7) (7) سوره نساء، آیه 174.
8) (8) سوره حجر، آیه 87.
9) (9) سوره آل عمران، آیه 193.
10) (10) سوره فصلت، آیه 4.
11) (11) سوره زمر، آیات 18 و 23.
12) (12) سوره احقاف آیه 30.
13) (13) سوره یونس، آیه 57.
14) (14) سوره آل عمران، آیه 138.
15) (15) سوره بقره، آیه 2.
16) (16) سوره اعراف، آیه 52.
17) (17) سوره احقاف، آیه 12.
18) (18) سوره اسراء، آیه 82.
19) (19) سوره انبیاء، آیه 10.
20) (20) سوره انعام، آیه 105.
21) (21) سوره آل عمران، آیه 138.
22) (22) سوره ص، آیه 87.
23) (23) ر. ک: المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم.
قرآن! فروزنده حقیقت تابناکی است که در ساحت ربوبی به وصف «علیّ» و «حکیم» آراسته گردیده: وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ1 و برای هدایت همه انسانها تا ابد نازل شده است.
این کلام خدا، درجات قوس نزولی را یکی پس از دیگری به نحو «تجلی» و نه تجافی طی کرد تا در جام الفاظ ریخته شد و لباس کلمات در بر کرد و در کسوت عربی مبین محجوب شد: إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ2 تا بازتابش این نور خدا در تجلیات دعا و عبادات به گونه قرآن صاعد به سوی او باز گردد و به حضور قدس ربوبی بار یابد. اگر گفتوگو با قرآن میسر بود و انسان میتوانست از آن نور منزل سؤال کند که شما چه احساسی از هجران مشهد الهی و فراق ساحت خدای سبحان دارید، شاید پاسخ این بود که از دوری خدایی که من کلام اویم و از جدایی از موطن اصلی خود که همان «مقام لدن» و نزد خدای سبحان است غمین و اندوهناکم.(1)
البته، قرآن را مقاماتی است از اعلی مراتب وجود تا مقامهای نازلتر؛ إعلَم أنَّ لِلقرآن مقامات مِن أعلی المراتب الوجود إِلی أَنزلها؛(2)
چو قرآن را مراتب هست محفوظ زکتبی گیر تا در لوح محفوظ
البته این آفتاب فقط بر مشرق قلب پیامبر میتابد، چون وسعت روح تا ملکوت اعداست.
زوسع قلبش آن نور مؤید نبوّت را شده ختم مؤبّد(3)
او بود که بدون معلم از اقلیم هشتم گذشت.
بسی افراد امی بی تعلم گذشته از سرا قلیم هشتم(4)
همه علوم و معارف تجلیات قرآن است.
همه آثار علمیش به هر حد بود رشحی ز قرآن محمد(1)
همان، ص 657.
به هر روی، قرآن در سیر نزولی خود نیز متصل به مبدأ و مصدر است و در جلوه تجلی فرود میآید، به این معنا که با فرود آمدن هرگز موطن اصلی خود را در عالم بالا رها و آن را تهی نمیکند، بلکه حقیقت آن همواره در موطن خود موجود است. لیکن جلوه و زلال آن نیز در مراحل نازلتر تحقق مییابد؛ همانند تنزل دانش و اندیشه عقلانی انسان فرزانهای که از صحیفه جان او به صورت آهنگ گفتار یا نقوش نوشتار در فضای خارج یا روی صفحه نگارش جلوه میکند. در این گونه موارد هرگز مطلب عمیق علمی از حوزه ذهن اندیشهور خارج نمیگردد تا ذهن وی از آن خالی شود.(2)
در مثل، حقیقت قرآن کریم چون چشمه آفتاب است که تجلیات آن مشرق میآفریند و رود نور جاری میسازد، ولی حقیقت آن در همان مقام که باید باشد، جای دارد و هرگز تجلیات و بارش نور خورشید، خورشید را از مرکز خود فرو نمیکشد.
قرآن کریم حقیقتی گسترده است که مرتبه برین و اعلای آن از دسترس فهم انسانهای معمولی به دور است و در مکانتی بالا و والا وجود دارد، و مرتبه نازله آن در قالب لفظ و مفهوم جلوهگر گردیده تا قابل گفتن و شنیدن و نوشتن و خواندن باشد. بنابراین، وقتی که قرآن از مقام «لدن» فرود آمد و بر مردم پرتو افکند، این تجلیات نازله قرآن است؛ ولی حقیقت و مرتبه برین معارف آن در «ام الکتاب» و «کتاب مبین» میباشد و فقط در دسترس گنجینهداران و گنجبران علوم الهی است و مرتبه متوسط آن در دست فرشتگان حامل آن میباشد.(3)
به هر روی، نزول قرآن چون نزول باران از ابر نمیباشد که با فرود آمدن آن، ابر از آن تهی گردد.
قرآن یگانه کتاب جامع و کامل الهی است، و همه معارف و اسرار کتابهای آسمانی و صحف پیشین را به همراه دارد و چتر نورش بر همه گسترده و مهیمن بر همه آنهاست:
وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ...4
اعجاز این کتاب به عنوان متنی مقدس، که از سوی خدای متعال نازل گردیده و از همان زمان نزول، مردم را به هماوردی دعوت کرده و بشر تا ابد از آوردن سوره کوچکی همانند سورههای آن عاجز و درمانده بوده همواره میدرخشیده، و این حقیقت ضمن آیاتی که به آیات «تحدی» موسوماند جلوهگر است.
البته پیرامون اینکه معجزه چیست و ماهیت و شرایط آن کدام است؟ در کتابهای کلامی بحثهای مفصلی شده که در این گفتار کوتاه به برخی از شروط آن اشاره میگردد.
نخست آنکه هر امر خارقالعادهای معجزه نیست، بلکه زمانی معجزه است که مدعی پیامبری آن کار خارقالعاده را شاهد صدق ادعای خود معرفی کند. ثانیاً مخاطبان و مخالفانش را به هماوردی و معارضه فرا خواند، ثالثاً مخاطبان انگیزه معارضه داشته باشند، و رابعاً از معارضه سالم بماند.(1)
الجامع لاحکام القرآن، محمد بن احمد الانصاری القرطبی، ج 1، صص 61-60.
این چهار مورد از ارکان و اصول معجزه است. در قرآن کریم آیاتی میدرخشند که همه مخاطبان را فرا خوانده تا اگر در معجزه بودن قرآن تردیدی دارند، ده سوره أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ2 و یا یک سوره: إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ3 همانند قرآن بیاورند و در پاسخ این هماوردی با صراحت تمام اعلام میکند که هرگز نمیتوانند سورهای همانند آن را بیاورند. از این رو اعجاز قرآن پیوندی ناگسستنی با تحدی دارد؛ به گونهای که هر جا سخن از اعجاز باشد باید سخن از تحدی و هماوردی نیز به میان آید و لازم است تحدی به همان گونه باشد که پیرامون آن ادعای اعجاز شده است.
بر همین اساس، در آیات هماوردطلبی قرآن از کسانی که قرآن کریم را ساخته و بافته پیامبر صلی الله علیه و آله میدانستند و میپنداشتند که قرآن چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست و آنان
1) (1)
نیز به آوردن همانند آن قادرند، با صراحت تمام اعلام میدارد: فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ1 و نیز: إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ...2.
شگفتا! شما سخنوران، شاعران، و ادیبان عرب که افق زبان و بیان، تجلیگاه هنر شماست از آوردن سورهای ولو بسیار کوچک همانند قرآن عاجز و درماندهاید! و این است نشان معجزه بودن.
سورههای قرآن از آغاز، مزین به وصف اعجاز و مایه اعجاب سخنوران عرب بوده و این حقیقت از تأثیر این سخن الهی در جان گروندگان به اسلام مشهود است. البته در این جمع، ناباورانی بودند که با دیده تردید و انکار به این کتاب آسمانی مینگریستند و آن را ساخته شخص پیامبر معرفی میکردند. بر همین اساس به باور بعضی از دانشمندان، معجزه از آن جهت برای پیامبر ضرورت دارد که موجب دفع یا رفع شبهه از ذهن مخاطب گردد و زمینه هرگونه انکاری را از میان ببرد، ولی برای عرضه دین حق که با فطرت بشری هماهنگ است نیازی به آن نیست.(1)
موجب ایمان نباشد معجزات بوی جنسیت کند جذب صفات
معجزات از بهر قهر دشمن است بوی جنسیت پی دل بردن است(2)
آغاز موضعگیری و برخورد در برابر آیات قرآن به عصر نزول و دوران مکه باز میگردد؛ جایی که برخی سخنشناسان عرب را به خضوع و کرنش در برابر آیات وحی واداشت. در آن روزگار تلاش قابل توجهی از سوی مخاطبان مخالف در پاسخگویی به تحدی قرآن و آوردن سورهای همانند آن رخ نداد و آنچه مخالفان انجام دادند در مقام معارضه با این تحدی نبود، بلکه به جای آوردن سورهای همانند قرآن به مبارزه و اقدام جنگجویانه علیه پیامبر اقدام نمودند تا جایی که سنگهای جفا به سوی او افکندند و با بهتان و افترا به ساحت آن پیشوای عرشی، او را آزردند.
لازم به یادآوری است که محور بحث ما در آن روزگار همان تحدی و هماوردی است و اصطلاح معجزه رایج نیست.(1)
دائرة المعارف قرآن کریم، ج 3، واژه «اعجاز»، صص 560-558.
در اواخر قرن اول عنوان «معجزه» در سخن امام زین العابدین علیه السلام میدرخشد: «هذا هو معجزة لمحمدصلی الله علیه و آله»(2)البته این سخن پیرامون قرآن نیست؛ بلکه امام علی بن موسی الرضا در روایتی به اعجاز نظم قرآن اشاره میکند.به هر روی، تحدی قرآن و عجز همه مخالفان در طول تاریخ مشرق تابان اعجاز قرآنی است و این فروغ از آفاقی ساطع و متجلی است.
فروغ این اعجاز از افقهای گوناگونی فروزان است، همانند: «اعجاز بیانی، تشریعی، عددی، عدم اختلاف در قرآن، اعجاز علمی، اعجاز غیبی، اعجاز هدایتی و معارفی و اعجاز نظم و آهنگ».(3)
و نیز جلوههایی همانند: اعجاز بدایع قرآن، تأثیر شگفتانگیز آن، اعجاز تصویری قرآن، اعجاز تناسب آیات و سور، اعجاز جامعیت قرآن، اعجاز جاودانگی قرآن، اعجاز صوتی قرآن، اعجاز اخلاقی، استدلالی، محتوایی، جدلی، و سایر افقهای برینی که اعجاز این کلام الهی از آن جلوهگری مینماید.(4)
این جنبه از اعجاز، از مشهورترین و فراگیرترین دیدگاههای اعجازی قرآن است که بازتاب و تأثیر فراوانی در حوزه مطالعات علوم قرآنی، همانند اندیشههای کلامی، ادبی و تفسیری داشته و مجموعهای وسیع از مجادلات و مباحثات را گرد خود پدید آورده است. این دیدگاه بر این پایه استوار است که ساختار بیانی قرآنی با برخورداری از ویژگیهای مافوق بشری، عجز بشر را از هماوردی با آن در پی داشته و بیپاسخ ماندن «تحدی» قرآن در بیشتر موارد ناظر به همین ساختار بیانی است.
جامعه عربی در آغاز ظهور اسلام در حالی با قرآن رو به رو شد که در عرصههای گوناگون زندگی او زبان و ادبیات، نقش ویژهای ایفا میکرد. ادیبان و شاعران، شمع بزم محفلها و حرارتآفرین عرصههای میدانهای جنگ بودند. از سویی در بازارهای تجاری نیز نقش مهمی ایفا مینمودند. جملات مسجع کاهنان و معلقات هفتگانه شاعران بزرگ و رجزهای موزون جنگاوران دلیر، همگی به زبان و بازتابهای اجتماعی آن، نقش محوری داده بود.
اینک برای نخستین بار این جامعه با متنی منسجم و پیوسته مواجه میشد که سخنان تازه و غیرمتداولی با ساختاری شگفت و ناهماهنگ با ساختارهای بیانی موجود داشت، شگفتا که این بیان و کلام از همان الفبای موجود و متداول فرهنگ کنونی آنان شکل گرفته است.
اکنون، عکسالعمل آنان در مقابل این گوهر فروزنده آسمانی که فروغش جان آنان را لبریز از عشق و ادب و حماسه و تأثیرگذاری میکند و برای آنان بهجت آفرین و مسرّت زاست، ولی از سوی دیگر با امیال و اهداف و مقاصد دنیاخواهی و ثروت و مقام آنان ناسازگار است، چگونه خواهد بود؟ کلامی است که تار و پود زرینش از الفبای گویش و فرهنگ آن جامعه است، ولی نظام و آهنگش، متفاوت! بنابراین، باید این کلام را متهم کرد:
سحر است!(1)
سوره انبیاء، آیه 3؛ سوره سبأ، آیه 43؛ سوره احقاف، آیات 7-8؛ سوره مدثر، آیه 24.
افسون و جنون است!(2)
شعر و شاعر(3)و یا کهانت است.(4)
به هر روی، قرآن در دفاع برابر این تهمتها، افزون بر تکذیب آنها به طرح تحدی و هماوردی پرداخت و در این میدان تا ابد پیروز است.(5)
از وجوه و جلوههای دیگر اعجاز قرآن کریم که اخیراً بر آن تأکید شده اعجاز تشریعی قرآن است که مجموعه دستورالعملهای قرآن کریم در عرصههای مختلف فردی و اجتماعی، فرهنگی و سیاسی از آن ساطع است. این جنبه اعجاز آمیز در برگیرنده احکام و قوانینی است که گستره زمان را در مینوردد و در هر زمان و مکانی و برای هر گروه و طایفهای جاری و ساری است. شگفت آورتر اینکه چنین قوانین متقن، مبرهن و مدلل و پایداری از سوی فردی امّی و تعلیم ندیده، آورده شده، از این رو مشرق تجلی اعجاز است.
جلوه این اعجاز برای نخستین بار در تفسیر مرحوم بلاغی میدرخشد. او در تفسیر «آلاء الرحمن» در بحثی کوتاه و کلی، پیرامون وجوه مختلف اعجاز قرآن از جنبه تشریع عادلانه و نظام مدنی قرآن کریم پرده برداشته و شگفتی و عظمت احکام و قوانین مدنی و اجتماعی قرآن را با نگاهی به عرصه و ابعاد اجتماعی و فرهنگی آن عصر، میستاید و اعجاز بودن این قوانین را آفتابی تابان میشناسد.
بلاغی در تبیین اعجاز تشریعی قرآن به ویژگی رسول خدا صلی الله علیه و آله اشاره میکند که در عصر خویش و از جهت محیطی که در آن رشد کرده و مردمی که در میانشان میزیسته همراه با عادتهای بدوی آنان بشری عادی بوده است. بنابراین با در نظر گرفتن این شرایط برای آورنده قرآن کریم و تأمل و دقت در احکام و قوانین حقوقی و اجتماعی و خانوادگی، عادتاً برای چنین بشری ممکن نیست بدون پشتوانه وحی الهی جاعل قوانین باارزش و معقول موجود در قرآن کریم باشد.(1)
آلاء الرحمن، بلاغی، صص 14-13.
البته همزمان با بلاغی، رشید رضا نیز یکی از وجوه اعجاز قرآن کریم را اعجاز در علوم دینی و تشریعی معرفی کرده است. به نظر وی معارف الهی، اصول عقاید، احکام عبادات، قوانین، فضایل و آداب و قوانین سیاسی، مدنی و اجتماعی قرآن کریم که با شرایط هر زمان و مکانی سازگار است از ظاهرترین وجوه اعجاز قرآن است و این همه را نشانه وحیانی بودن معارف و قوانین و احکام قرآن کریم معرفی کرده است.(2)
همزمان با طرح این دیدگاهها، نظریات دیگری در میان برخی دانشمندان شیعی، چون میرزا مهدی اصفهانی و شیخ مجتبی قزوینی شکل گرفت که منحصراً اعجاز در علوم و معارف و احکام قرآن کریم را اعجاز دانستهاند و آیات «تحدی» را ناظر به همین افق از اعجاز برشمردهاند.(1)
دائرة المعارف قرآن کریم، ج 3، ص 579.
فروغ اعجاز قرآن را میتوان از جنبه عددی آن نیز شگفتآور دانست. این جنبه از اعجاز قرآن، وجود نظم ریاضی میان کلمات و حروف این کتاب آسمانی است. نخستین کسی که این سخن را مطرح کرد پژوهشگر مصری به نام «محمد رشاد خلیفه» بود. وی ادعا کرد که پس از سه سال کار مداوم و با استفاده از دانش مدرن رایانه موفق شده نظمی حیرتانگیز در قرآن کشف کند و چون هیچ نویسندهای نمیتواند ضمن نگارش کتاب خود تعداد تکرار حروف و کلمات خود را مراعات کرده، در میان کلمات متناظر یا متضاد، نظم و تناسبی شگرف ایجاد کند، پس چنین پدیدهای گواه وحیانی بودن قرآن و عدم تحریف آن است. با اعلان این خبر و پخش آن از رسانههای گروهی و جراید موجی از شادی مسلمانان را فرا گرفت و بسیاری از آنان پنداشتند که میدان مبارزه جدیدی در برابر ملحدان گشودهاند.(2)
به دنبال آن، عده دیگری نیز از این نظریه حمایت کردند و با تألیف کتاب و مقالههایی درصدد دفاع از آن برآمدند. حتی برخی تلاش کردند اثبات این وجه اعجاز را به دانشمندان سابقی چون باقلانی و زمخشری نسبت دهند. مهمترین نگاشتهها در این زمینه عبارت است از: «معجزة القرآن الکریم و علیها تسعة عشر»، «معجزة القرآن العشرین فی کشف سباعیه و ثلاثیه»، «المنظومات العددیة فی القرآن العظیم»، «الاعجاز العددی للقرآن الکریم» .
به هر روی، رشاد خلیفه - نظریهپرداز این وجه اعجاز - بر این باور بود که تناسب شگفتی در رابطه با شماره حروف هر سورهای موجود است، بدین سان که اگر سوری که مزین به حروف مقطعه هستند معدلگیری شود رابطه مجموعه حروف استعمال شده در
آن سوره و آن حروف با حروف مقطعه رابطه مستقیم است و بدون تردید سورهای که با «ق» شروع گردیده استعمال قاف در آن با سورهای که طلیعه آن «نون» است، بیشتر است و همین مقیاس را نسبت به سایر حروف جاری میداند.(1)
همان.
البته این گونه از اعجاز پیرامون قرآن کریم مورد مناقشه بعضی از پژوهشگران عرصه ادبی قرآن واقع گردیده است.(2)
قرآن کریم بر این نقطه اصرار میورزد که اگر از سوی غیر خدا میبود، مردم در آن ناسازگاری و ناهمگونی فراوانی مییافتند:
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً3
در این گلواژه وحی، قرآن نداشتن هرگونه کجی و اختلاف را از اوصاف خود برمیشمارد و نیز همین مقصد را به این آیه مدلل میفرماید:
قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ4
از اینرو پاسداشت چنین زلال هدایتگر آسمانی که هیچگونه اختلاف و شک و کجی در آن نیست حمد و ستایش ذات اقدس است که آن را فرو فرستاده است:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلی عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً5
اگرچه بحث کلاسیک اعجاز قرآن به ویژه اعجاز همگونی و سازواری این جام حقیقتنما به قرن دوم و سوم باز میگردد، لیکن، طلیعه و سرچشمه آن، به زمان نزول قرآن و دعوت این کتاب مقدس به هماوردی در همان دوران است.
دانشمندان و مفسران علوم اسلامی - قرآنی، پیرامون این مقوله سه نگاه اساسی ابراز داشتهاند؛
نگاه اول: گروهی پیرامون این گونه اعجاز قرآن سکوت کرده و ابراز عقیدهای نکردهاند
و فقط به اندک موارد اختلاف نما پاسخ دادهاند. زرکشی از این طایفه از علماست. او در کتاب «البرهان» این بحث را مستقل از بحث «معرفة الاعجاز» آورده و عنوان مستقلی به آن نهاده، و چنین نگاشته: «معرفة الموهم و المختلف».(1)
البرهان فی علوم القرآن، ج 2، ص 176.
نگاه دوم: مفسران بزرگی بر عدم اختلاف و تناقض در قرآن تأکید میورزند، ولی آن را از وجوه اعجاز نمیشمارند؛ از جمله این بزرگان شیخ طوسی و طبرسی بودهاند. آنان معتقدند این احتمال وجود دارد که در سخن برخی عالمان نیز تناقض یافت نشود.(2)
فخر رازی نیز اعجاز مورد تحدی خداوند را در همگونی و عدم تناقض و اختلاف نمیداند، به دلیل آنکه خداوند به هر یک از سورههای قرآن تحدی کرده و بسیاری از انسانها نیز میتوانند در حد سورهای کوتاه، سخن خالی از تناقض بگویند.(3)
ابن حمزه علوی، افزون بر این گفته است: «معجزه باید امری ضروری و بدیهی باشد در حالی که به تصریح خود قرآن درک این شاخه از اعجاز نیازمند تدبر است». صدر المتألهین و زرقانی نیز عدم اختلاف را از وجوه اعجاز قرآن نمیدانند، زیرا کلمات فصحا و بلغا نیز در بسیاری از موارد از تناقض و اختلاف تهی است.(4)
در پاسخ این گروه میتوان گفت که عدم اختلاف در قرآن به جامع این کتاب مقدس باز میگردد و به سوره ارتباطی ندارد تا گفته شود بزرگان عرصه ادب و سخن نیز کلمات و جملات بدون اختلاف و تناقض فراوان دارند، بلکه قرآن کتابی جامع و آن هم براساس نزول تدریجی و شأن نزولهای خاص است که در راستای تبیین حوادث و وقایع مختلف و ارائه فرهنگهای اقوام و ملل مختلف گذشته سخن میگوید، ولی در طول این بیست سال، در گویش و بیان این وقایع و حوادث و احکام و معارف هیچگونه تناقض و اختلافی در آن یافت نمیگردد.
از نگاه و منظر عقلانی آیا این وجه از اعجاز از شگفتانگیزترین جلوههای اعجاز قرآن کریم نیست؟ جداً پاسخ مثبت است، و در پاسخ به آنان که تحدی به سوره را دلیل نارسایی این وجه از اعجاز معرفی کردهاند باید گفت که تحدی پیرامون قرآن، آفاق و مراتب گوناگونی دارد که از آن جمله تحدی به کل قرآن است.
خداوند میفرماید:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً1
(بگو اگر انسانها و پریان اتفاق و اجتماع کنند که همانند قرآن را بیاورند همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند یکدیگر را در این کار کمک کنند).
البته نباید تصور کرد که چون ابتدا گمان میرفت ممکن است سورهای همانند قرآن را بیاورند به مجموعه قرآن تحدی گردیده و پس از عجز از هماوردی در کل قرآن و ده سوره، به یک سوره تحدی شده است؟ خیر چنین نیست و این پندار و توهمی بیش نخواهد بود؛ زیرا تحدی به قرآن عرصهها و مراتب گوناگونی دارد که از آن جمله عدم اختلاف است که در رابطه با جامعیت قرآن منظور گردیده است.
نگاه سوم: به هر روی، گروه سومی هستند که عدم اختلاف و تناقض در قرآن را از وجوه اعجاز قرآن به شمار آوردهاند. این نظریه مدافعان بیشتری دارد، به خصوص در جمع مفسران متأخر، و عقلگرایان که از منظر عقلانیت به تحلیل مسائل میپردازند. از معتزلیان عقلگرا، ابوهاشم جبائی نبود ناسازگاری را در قرآن دلیلی بر اعجاز آن میداند.(1)
باقلانی نیز این وجه را مطرح کرده و به تفصیل از آن سخن گفته است. قاضی عبدالجبار معتزلی هم فصلی را به این بحث اختصاص داده و از قول ابوالهذیل نقل میکند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به همین جهت عدم اختلاف، با عرب تحدی کرده است.(2)
همچنین زمخشری و قطبالدین راوندی و سیوطی این وجه را از اعجاز شمردهاند.(3)
از معاصران نیز مفسرانی چون عبدالله شبّر، محمد عبده، صدر بلاغی، علامه طباطبایی، سیدابوالقاسم خویی و سیدمحمدباقر صدر این نظریه را پذیرفته و از آن دفاع کردهاند.(4)
به هر روی، عدم اختلاف، خواه به معنای عدم تناقض حق و باطل باشد یا تفاوت در بلاغت یا نبودن اختلاف در قرآن پیرامون اخبار غیبی یا نبود اضطراب و تضاد در آن، به هر حال ساحت قرآن از همه این اختلافات مبراست.
سیر در قرآن این حقیقت را نمایان میسازد که معانی قرآن با هم تعارضی ندارند و از هرگونه اضطراب و پراکندهگویی به دور است. در واقع همهی آنچه قرآن به دنبال بیان آن است از زمین و زمان و آسمان، به منزله دانههای تسبیحی است که آنها را به نظم کشانده است.
قرآن با حقایق بیرون خود نیز همخوان و هماهنگ است و با علم و عقل برخوردی ندارد و نیز با واقعیات در تناقض و تعارض نیست؛ یعنی چنین نیست که واقعیت خارجی چیزی باشد و قرآن چیز دیگری را ارائه کند.
قرآن در بیان نظرات و آرای یهود و نصارا آن چنان سخن میگوید که آنان ناگزیر از پذیرش شدند و اگر به پارهای از خرافات و پندارهای راه یافته در شریعت و مسلک آنان انتقاد میکند بدون هیچگونه کم و زیاد است.
قرآن با علم و رهآوردهای علمی آن نیز، در تناقض و اختلاف نیست، زیرا تاکنون آنچه از نظریات علمی مدلل و قطعی است قرآن پیش از این آن را پذیرفته است. قرآن، خورشیدی است که بر عقل میتابد و هرگز با ارزشهای عقلانی مخالفتی ندارد. خلاصه، همه آهنگهای خلاف در هر عرصه و پیرامون هر موضوعی از ساحت این سخن الهی به دور است و هیچگونه تفاوت و اختلافی را برنمیتابد. قرآن مجموعهای به همه پیوسته و در هم تنیده است که معانی معطوف به هم و هدایتگر دارند. اگر در بعضی از آیات قرآن اجمالی باشد آیات دیگر قرآن آن را شرح میدهند و به تعبیر امیر ایمان علی علیه السلام:
کِتَابُ اللهِ تُبْصِرُونَ بِهِ، وَ تَنْطِقُونَ بِهِ، وَ تَسْمَعُونَ بِهِ، وَ یَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ، وَ یَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلی بَعْضٍ، لَا یَخْتَلِفُ فِی اللهِ، وَ لا یُخالِفُ بِصاحِبِهِ عَنِ اللهِ؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 133، ص 132.
کتاب خدا که بدان - راه حق - را میبینید، و بدان سخن میگویید و بدان حق را میشنوید. بعضی آن بعض دیگر را تفسیر کند و پارهای بر پاره دیگر گواهی دهد. همه آیههایش خدا را یکسان شناساند و آن را که همراهش شد از خدا برنگرداند.
1) (1)
از افقهای روشن قرآن جلوههای علمی آن است و منظور از علم در اینجا شاخههای گوناگون آن، اعم از علوم تجربی، طبیعی، زیست شناسی و علوم انسانی است.
مقصود از اعجاز علمی قرآن وجود آیاتی در آن است که نوعی رازگویی علمی و گشودن آفاق «ما لم یعلم» است، بدین معنا که شاخهای از دانش را که کسی قبل از نزول آیه از آن آگاهی نداشته بیان میدارد.
این موضوعات علمی چنان بوده که با توجه به وسایل و امکانات عادی آن عصر، قابل فهم و درک نبوده و این فروغ وحی بوده که از چهره آن پرده برداری کرده است.
مبحث اعجاز علمی قرآن از سویی زیر مجموعه بحث اعجاز قرآن است و از سوی دیگر زیرمجموعه فروغ افقهای علمی - تفسیری این کتاب خداست. از این رو با مبانی ایجاد شده در تفسیر علمی قرآن ارتباطی محکم دارد. البته روشن است که هدف اصلی قرآن هدایت انسان به سوی خداست و اشارات علمی آن از اهداف فرعی است که در راه خداشناسی و معادشناسی از آنها استفاده میشود.
آیاتی همانند آیه 190 آل عمران؛ آیات 2 الی 4 رعد؛ 5 تا 8 طارق و آیه 10 لقمان و 88 نمل، از این مشرق فروزاناند و زمینههای رشد و تعالی و اندیشه و شکوفایی، مکاشفههای علمی، و بارقههای ابداع را در اذهان پدید میآورند.
تعمق و دقت در این آیات ملکوتی حقیقتهای پنهان را آشکار و چشمههایی از علم را در جان انسان جاری میسازد. البته این بدان معنا نیست که ظاهر قرآن، همه علوم بشری را تأیید میکند و مجموعه علوم از این زلال الهی جاری است.
اگر چه قرآن تبیان برای همه چیز است و جام جهان نمای حقیقت است که همه چیز در آن آینه بازتاب دارد، ولی این مخصوص «من خوطب به» است و در دسترس همگان نمیباشد، لذا تحمیل نظریههای علمی نو بر قرآن جایز نیست و نوعی تفسیر به رأی و حرام است؛ چون بطون قرآن و افقهای غیب آن بر ما پوشیده است. در این میان آنچه در اختیار ماست این است که فهم و عقل و علم را در خدمت قرآن قرار داده، از شیوه استخدام علوم در فهم و تفسیر بهتر آیات قرآن استفاده کنیم.
تفسیر علمی قرآن هر چند از قرن چهارم و پنجم هجری قمری در آثار مکتوب بوعلی سینا دیده میشود و با فراز و نشیبهایی تا قرن حاضر ادامه یافته است؛ ولی بحث اعجاز
علمی قرآن که برگرفته از تفسیر علمی است تنها در قرن حاضر مورد توجه مسلمانان و غیرمسلمانان قرار گرفته است.
برخی از کتابهای تألیف شده در این باره عبارت است از:
معجزات القرآنی فی وصف الکائنات و الاعجاز و الطب الحدیث، اثر عبدالعزیز اسماعیل؛
اعجاز قرآن از نظر علوم امروزی، اثر یدالله نیازمند شیرازی؛
اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، اثر سیدرضا پاک نژاد؛
الاسلام و الهیئة، اثر هبة الدین شهرستانی؛
الاعجاز العلمی فی القرآن الکریم، اثر سامی محمدعلی؛
الاعجاز العلمی فی الاسلام اثر محمد کامل عبدالصمد؛
القرآن و العلم و الحدیث؛
الاعجاز العددی للقرآن الکریم؛
و دهها کتاب دیگر در این زمینه.(1)
دائرة المعارف قرآن کریم، ج 3، ص 599.
در میان خاورشناسان نیز «موریس جوکای» در کتاب مقایسهای میان تورات، انجیل و قرآن کریم، از جمله کسانی است که رویکردی مثبت به اشارات علمی قرآن داشته و در برخی موارد به صراحت اذعان کرده که قرآن مطالبی علمی را بیان میکند که تا قرنها بعد برای انسان ناشناخته بوده است.
اگر چه از نگاه مخالفان اعجاز علمی قرآن پرسشهایی مطرح است؛ ولی قائلان به اعجاز علمی پاسخ آن پرسشها را گفته و این حقیقت را اثبات نمودهاند. مواردی چون: نیروی جاذبه که در پرتو آیه: اَللّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها2 و (خَلَقَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها)3 و حرکتهای خورشید که در پرتو آیهای همانند:(وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ)4 جلوههایی از این حقیقتاند.
1) (1)
و نیز لقاح که در آیه 22 حجر به بادهای زایا و باردار کننده اشاره شده است:
(وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَیْناکُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِینَ)1 و مسئله زوجیت در میان پدیدهها که در آیات متعددی به آن اشاره شده،(1)از جمله مباحث علمی قرآن است.
همچنین مسئله آغاز و چگونگی پیدایش جهان از تودهای گاز مانند «دخان»(2)را از اخبار غیبی و اعجاز علمی قرآن دانستهاند و نیز هفت آسمان را که آیاتی از قرآن گویای آن است، در جلوههای کشفیات در عرصه کهکشانها تفسیر کردهاند.
موضوع حرکت زمین را که برخی از مفسران از آیه 88 نمل:(وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ)4 استفاده کردهاند نیز جلوهای دیگر از اعجاز علمی قرآن است.
از آیاتی چون:(الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیها سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ)5 و همانند آن، یعنی آیه 53 سوره طه و نیز آیه 7 نبأ، 4 شمس و 30 نازعات حرکت وضعی و انتقالی زمین را برداشت کرده و از آیات 25 تا 27 سوره مرسلات حرکتهای مختلفی را استفاده نمودهاند.
اگر چه پارهای از اشکالات به این گونه برداشتها وارد است، ولی باید پذیرفت که قرآن در عصر نزولش بر خلاف نظریه حاکم و مشهور خبر داده است. در آن زمان نظریه بطلمیوس در محافل علمی محور بحثها و گفتوگوهای علمی بود؛ یعنی نظریهای که مبتنی بر سکون و مرکزیت زمین ارائه شد. بدون شک با توجه به مرکز نزول قرآن و امی بودن پیام رسان این سروش الهی و مطرح نبودن نظریات علمی در آن سرزمین این خبر جلوهای از اعجاز است، اگر چه برخی دانشمندان همانند فیثاغورس، فلوته خوش، ارشمیدس، استرخوس ساموس و کلیانتوس آسوسی که قبل از بطلمیوس زندگی میکردهاند قائل به حرکت زمین بودهاند.(3)
باری، جلوههای متعدد علمی قرآن همانند پیدایش حیات از آب(1)
سوره نور، آیه 45؛ سوره انبیاء، آیه 30.
آثار زیانبار میخوارگی و پیامدهای آن(2)و حرمتش و نیز مفاسد و آثار زیانبار آمیزش با زنان در عادات ماهیانه، شکوه و عظمت علمی قرآن را نمایش داده و پرتوی از افقهای «ما لم یعلم» را روشن میسازد.افق برین دیگری که از آن فروغ اعجاز میدرخشد اخبار غیبیه پیامبران گذشته و امت آنان است. بهترین دلیل بر وجود این اخبار بیان گویای خود قرآن کریم است.
خداوند متعال در سه سوره «آل عمران» و «هود» و «یوسف» پس از گزارش اخباری از دوران گذشته به غیبی بودن آن اخبار تأکید کرده است؛ از جمله بعد از بیان داستان و قصه حضرت یوسف میفرماید:(ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ...)3
علاوه بر آن در بسیاری از آیات نیز مطالبی ذکر شده که از امور غیبی به شمار میآید، هر چند در قرآن به خبر غیبی بودن آن اشاره نشده است؛ همانند آیاتی که از سرنوشت پیشنیان خبر میدهد که آگاهی از برخی از آنها، با روشها و ابزارهای متعارف در دست بشر، نه در زمان نزول قرآن ممکن بوده و نه اکنون میسر است. همچنین آیاتی که از چگونگی آغاز آفرینش خبر میدهد و نیز آیاتی که از حوادث و وقایع آینده جهان و فرجام آن و برپایی قیامت و عوالم پس از آن میگوید؛ عوالمی که حوادث و حقایق آن بیرون از قلمرو معارف بشری است و به جز ذات اقدس الهی و سفیران او از علم آن آگاهی ندارند.
به هر روی، وجود اخبار غیبی در قرآن قطعی است، ولی پیرامون معجزه بودن آن نظریههای متفاوتی وجود دارد:
1 - برخی از مفسران با وجود بحث از اخبار غیبی قرآن پیرامون معجزه بودن یا نبودن آن سکوت کردهاند. طبری روایاتی پیرامون پیشگوییهای قرآن درباره بعضی از حوادث ذیل آیات مربوط به آن آورده است،(3)ولی به معجزه بودن قرآن از این منظر نپرداخته است.
2 - بعضی دیگر، اخبار غیبی را از وجوه اعجاز قرآن ندانستهاند و اعجاز قرآن را در نظم و فصاحت و درستی معانی آن میدانند. ابن عطیه اندلسی این عقیده را به عموم عالمان مسلمان نسبت داده است. در میان قدما شیخ طوسی، یحیی بن حمزه علوی، ابن قیم و از معاصران مرحوم محمد حسین فضل الله، عایشه بنت الشاطی و عبد القادر حسین از طرفداران این عقیدهاند.(1)
دائرة المعارف قرآن کریم، ج 3، ص 609.
3 - گروه سومی، اخبار غیبی قرآن را یگانه وجه اعجاز آن به شمار آوردهاند.
4 - گروه چهارمی از قرآن پژوهان بر این باورند که اخبار غیبی از وجوه اعجاز قرآن است، ولی آیات تحدی (هماوردی) شامل آن نمی شود. خطابی، عبدالجبار معتزلی و علامه محمد باقر مجلسی از پیروان این نظریهاند.
5 - گروه پنجمی نیز بر این عقیدهاند که اخبار غیبی از وجوه اعجاز قرآن بوده و به آن تحدی شده است. این نظریه در میان عالمان قرآنپژوه از دیرباز رواج داشته و در کتابهای تفسیر و علوم قرآنی به آن استدلال گردیده است. این عقیده به جریان خاصی اختصاص ندارد و همه فرق اسلامی اعم از شیعه و سنی به آن قائل هستند. باقلانی دو وجه از اعجاز قرآن را، گزارش غیبی از حوادث آینده و اخبار از قصص گذشتگان از سوی کسی که نه کتابی خوانده و نه از کسی آموخته است، میداند.(2)
طبرسی، در مقدمه مجمع البیان هنگام بحث از مسائل اعجاز، نامی از اعجاز به خبرهای غیبی نبرده؛ ولی در ذیل آیه 23 سوره بقره که از مخالفان دعوت به هماوردی شده است به اعجاز غیبی قرآن تصریح کرده است.(3)
فخر رازی ذیل آیه 102 سوره یوسف به معجزه بودن داستان یوسف در قرآن تصریح کرده است.(4)همچنین قرطبی در تفسیر خود(5)و فیروزآبادی در «بصائر»(6)و ابن کثیر(7)و زرکشی(8)اخبار غیبی را از جمله وجوه اعجاز قرآن دانستهاند.
از معاصران محمد عبده و رشید رضا،(1)
تفسیر المنار، ج 1، ص 204.
محمدجواد بلاغی،(2)احمد مصطفی مراغی،(3)علامه طباطبایی،(4)آیة الله ابوالقاسم خویی،(5)محمدتقی مصباح،(6)محمد هادی معرفت(7)و محمدباقر حکیم اخبار غیبی را معجزه قرآن دانسته و برخی از آنان چگونگی و تحدی به آن را مدلل و مبرهن ساختهاند.(8)باری، مقصود از معجزه بودن اخبار غیبی قرآن این است که برخی آیات قرآن از امور ناپیدای گذشته و لایههای ناپیدای تاریخ حال یا آینده سخن گفته که آگاهی بشر به آنها از راه متعارف و معمولی ممکن نمیباشد و این جلوهای از خدایی بودن قرآن کریم است. در این کتاب نور نوشته، مطالب و مفاهیم و اخباری است که سرچشمه آن علم الهی است، خواه اخبار غیبی، یا مکنونات قلبی کافران باشد و خواه مطالب مربوط به آفرینش جهان و اوصاف کائنات و مطالبی که از دسترس بشر در زمان نزول قرآن بیرون بوده است. به هر روی، از این افق جلوه اعجاز قرآن نمایان است.
افق دیگری که فروغ اعجاز قرآن از آن ساطع است محتوای الهی قرآن است. در این کتاب مضامین عالیه هدایتی و معرفتی است که از مشرق وحی بر قلب رسول خدا تابیده است. مفاهیمی آسمانی چون:(هُدیً لِلنّاسِ)9 ،(هُدیً لِلْمُتَّقِینَ)10 ،(تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ11 و (فَصَّلْناهُ عَلی عِلْمٍ)12 و (نور) و (برهان) و (حکمت) و (حکیم) و (بصائر) و (فرقان) و (ذکر) و (شفاء) و (رحمت) از این ملکوت قرآن پردهبرداری میکند و هر
یک از این عناوین، آفاق و سرچشمههایی است که زلال و معارف و معالم قرآنی از آن جاری است.
بر این اساس، آیات تحدی که جن و انس را به هماوردی خوانده و آنان تا ابد از پاسخ به هماوردی عاجزند، اگرچه به مقوله نظم و آهنگ، و ترتیب وچینش معجزه گون الفاظ ناظر است، ولی چهره دیگر آن جهت هدایتگری و روشنگری و نفوذ معنوی این رحمت الهی است که با بارش آن بر جان انسان، گلستانی از مکارم و فضائل آدمی شکوفا میگردد.
حقیقتاً، آوردن کلامی با این نفوذ و اثرگذاری که در بردارنده همه معارف و حکمتهاست از قدرت جن و انس خارج است.
زلال سخنان ائمه علیهم السلام نیز این حقیقت را مینمایاند. امیرالمؤمنین در وصف رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «خداوند آن حضرت را با نور روشنگر، برهان آشکار و راه هویدا و کتاب هدایتگر برانگیخت».(1)
نهج البلاغه، خطبه 161، ص 163.
و در سخنی دیگر میفرماید: «قرآن نوری است که چراغهایش خاموش نشود، چراغی که فروزندگیاش کاستی نیابد و پرتوی که روشنایی آن تاریکی نگیرد و فرقانی که برهانش خاموشی نپذیرد».(2)
در روایت ابن سکیت از امام رضا علیه السلام این بعد از اعجاز قرآن به خوبی بیان گردیده است. آن حضرت در پاسخ ابن سکیت که پرسید: چرا خداوند رسول خدا را با کلام و خطب برانگیخت؟ پاسخ فرمود:
خداوند حضرت محمد صلی الله علیه و آله را زمانی برانگیخت که بر اهل روزگار، خطب و کلام چیره بود. شاعران و ادیبان شمع محفل مردم بودند، پس آن حضرت از جانب خداوند مواعظ و حکمتهایی آورد که سخن ایشان را باطل ساخت و بدین وسیله حجت را برایشان تمام کرد.(3)
در این حدیث شریف بر این نکته تأکید شده که وحی علاوه بر نظم و آهنگ بدیع آسمانی خود، محتوایی مملو از حکمت و معارف داشته و صدف متلألؤ الفاظ اگر چه خود معجزه بود، ولی گوهر تابان و فروزنده مفاهیم آن معجزهای اعظم و بالاتر است.
باری، این وجه از اعجاز قرآن بازتاب گستردهای در گفتار بزرگان عرصه دین و دانش دارد. ابوحامد غزالی با تکیه به سخنی از امیرالمؤمنین قرآن را سرچشمۀ جوشان کلیات همه علوم دانسته است.(1)
احیاء علوم الدین، ج 3، ص 135.
راوندی نیز وجه سوم اعجاز قرآن را درستی معانی و هماهنگی آنها با نظر و استدلال و سازگار بودن آن با عقل میداند.(2)
ابن میثم بحرانی، زیبایی و فصاحت و بلاغت مشتمل بر علوم شریفه را وجه اعجاز قرآن دانسته، علوم قرآن را شامل علم توحید، اخلاق، سیاسات، چگونگی سلوک إلی الله و احوال و اخبار امتهای گذشته میداند و تأکید میکند که دانشها و معالی و معارف قرآن بسی بیشتر از فصاحت، و اسلوب آن دور از دسترس انسانهاست.
قرطبی، نیز ضمن ده وجهی که برای اعجاز قرآن مینگارد، به دو وجه زیر نیز تصریح میکند: نخست آنکه قرآن مشتمل است بر دانشی که مایه قوام تمامی انسانها در مسائل احکام و حلال و حرام است و دوم اینکه این کتاب دارای گنجینه بزرگ حکمتهاست که بدون شک هیچ انسانی را قدرت بر آن نیست.(3)
ابن جزی، هم معتقد است که آنچه در قرآن پیرامون معرفت خدا و اسماء و صفات جمال و جلال او آمده و نیز ادله محکم و براهین خداشناسی در این کتاب، احکام و قوانین این کتاب، معارف و معالم و آداب و سنن و اخلاقی که این کتاب از آن مالامال است همه جلوهگر نور اعجاز قرآن میباشند.(4)
صدرالمتألهین شیرازی، در کنار فصاحت و بلاغت قرآن، مشتمل بودن این کتاب بر علوم الهی و معارف ربانی و احوال مبدأ و معاد و ارشاد به مکارم اخلاق و متون حکمت عملی و مصالح دینی و دنیوی را از وجوه اعجاز این کتاب مقدس یاد کرده است.(5)
فیض کاشانی، درخشندهترین وجه اعجاز قرآن را نزد خردمندان، علوم و اسرار و معارف و انوار این کتاب دانسته است. او میگوید: «قرآن، سرچشمه جوامع حکم و انوار حکمتی است که خردها از ادراک آن عاجز و ناتواناند».(1)
علم الیقین، ج 1، ص 486.
علامه مجلسی نیز قرآن را در بردارنده معارف ربانی، دانسته و اینکه در این کتاب هدایت، هیچ امری که مخالف عقل سلیم و فهم مستقیم باشد، وجود ندارد و نیز این کتاب را سرچشمه زلال حکمت و آداب کریمه برمیشمارد و آن را دربردارنده شرایع و قوانینی ذکر میکند که همیشه استوار و موجب رشد و صلاح و بالندگی جامعه بشری است و این از درخشندهترین افق تابناک اعجاز قرآن است.(2)
بلاغی، از شیوههای استدلال قرآن در مباحث گوناگون الهیات، شکل و نحوه قانونگذاری عادلانه در آن، ساماندهی نظام مدنیت و عرضه آموزههای اخلاق در حوزه ارزشها و ضدارزش به عنوان سه وجه اعجاز یاد کرده است.(3)
علامه طباطبایی، نیز آیات تحدی را عام دانسته و فروغ اعجاز را از همه این افقها جاری میداند. از نگاه او قرآن برای یک انسان بلیغ و ادیب از منظر بلاغت و فصاحت و برای فیلسوف و حکیم از منظر علم و حکمت و برای یک عالم جامعهشناس و آگاه به مسائل اجتماعی از منظر قانون و شریعت و برای یک سیاسی از منظر سیاست و برای حاکمان و مدیران جامعه از منظر ارائه حکومت، اعجاز تابان است.(4)
پیروان مکتب تفکیک همچون میرزا مهدی اصفهانی و مجتبی قزوینی نیز علوم و حکمت بدیع قرآن را از وجوه اعجاز آن دانستهاند.(5)
به هر روی، علما و دانشمندان هر یک به ساحت این آفتاب هدایت نگریستهاند و تموج معارف، حکم و قوانین، علوم و معالم و سیاست آن را معجزه دیده و در مقابل این همه عظمت و شکوه، زبان به عجز گشودهاند.
افق دیگری که از آن جلوه اعجاز قرآن ساطع است آهنگ خاص قرآن است. این بعد از اعجاز، اگر چه ریشه در آراء و نظریات دانشمندان کهن دارد، ولی تأکید به آن و کاوش در زوایای آهنگهای بدیع برخاسته از آیات قرآن به دوران معاصر باز میگردد.
در زمان معاصر برای نخستین بار این بعد از اعجاز قرآن توسط «مصطفی صادق رافعی» در کتاب «اعجاز القرآن و البلاغة النبویه» (چاپ به سال 1332 ق) مطرح گردیده است. رافعی با ارائه نظریه اعجاز در نظم موسیقی قرآن به بررسی تأثیر ترتیل قرآن بر شنونده و اصوات و آواهای هر یک از مخارج حروف و فواصل پایانی آیات پرداخته است و با طرح اعتدال در تأثیر شگفت این نوای آسمانی بر روح و روان مخاطب و پیرایش الفاظ آن از هرگونه حشو و زواید، این بعد از اعجاز قرآن را میستاید.
همزمان با این دانشمند، مصطفی محمود نیز در کتاب «القرآن محاولة لفهم عصری» بر اعجاز قرآن از جنبه صوتی و موسیقی تأکید کرده است. از نگاه او موسیقی و آهنگ برآمده از آیات با معنای آنها هماهنگی کامل دارد. او موسیقی را به دو قسم بیرونی و درونی تقسیم کرده و موسیقی اعجاز آمیز قرآن را از نوع درونی و باطنی معرفی میکند، در حالی که موسیقی شعر از نوع موسیقی بیرونی است و همین تفاوت، سبب امتیاز قرآن از موسیقی سایر متون آهنگین به ویژه شعر است.(1)
همان، ص 628.
البته باید خاطرنشان ساخت که همین تفاوت برون و درون، تفاوتی بینهایت است و هرگز نباید آهنگ و موسیقی قرآن به سایر آهنگها و موسیقیها قیاس گردد.
آنچه گفته شده در این راستا، شاید پرتوی از آفتاب مجد و عظمت قرآن و نمی از یم تجلیات اعجازی قرآن باشد.
به هر حال, مقیاس و ارزیاب همه انسانها در این عرصه خرد و عقل آنان است. هر یک از این دانشمندان از نگاه عالمانه خود بر این سخن خدا نگریسته, و جلوهای از آن را مشاهده کردهاند، ولی مگر ممکن است قرآن و سخن خدای بزرگ که اگر بر کوه نازل گردد آن را متلاشی میسازد با عقل و اندیشه انسانها ارزیابی گردد؟ هرگز! أین الرب و أین العبد؟ خدا کجا و بنده کجا؟ انسانهای معمولی کجا و فهم اینکه قرآن بر چه افقی
1) (1)
رخشنده است کجا. پس با زبانی که از بیان جلوههای اعجاز قرآن عاجز است بر این چشمه نور نظر میافکنیم و شکوه و عظمت قرآن را از زبان «من خوطب به» که هم سرشت با قرآناند میشنویم.
از منظر اهل بیت عصمت، قرآن بر افق اعلای مجد و عزت میدرخشد و آن بزرگواران با کلام نافذ خود ویژگیهای قرآن کریم را بیان فرمودهاند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«أَنَا أَوَّلُ وَافِدٍ عَلَی الْعَزِیزِ الْجَبَّارِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ کِتَابُهُ وَ أَهْلُ بَیْتِی؛(1)
تسنیم، ج 1، ص 241، به نقل از جامع احادیث الشیعه، ج 15، ص 6.
اولین میهمانی که در روز قیامت بر خدای عزیز وارد میشود من هستم و کتاب خدا و اهل بیت من...».و نیز آن حضرت میفرماید:
الْقُرْآنُ أَفْضَلُ کُلِّ شَیْءٍ دُونَ اللَّهِ فَمَنْ وَقَّرَ الْقُرْآنَ فَقَدْ وَقَّرَ اللَّهَ وَ مَنْ لَمْ یُوَقِّرِ الْقُرْآنَ فَقَدِ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَةِ اللَّهِ حُرْمَةُ؛(2)پس از خدای متعال، قرآن از همه چیز برتر است، پس هر کس قرآن را بزرگ شمارد خدا را بزرگ شمرده و هر کس آن را بزرگ نشمارد به حریم خدای سبحان خفت و خواری روا داشته است.
همچنین آن حضرت میفرماید:
یَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَا حَمَلَةَ الْقُرْآنِ تَحَبَّبُوا إِلَی اللَّهِ تَعَالَی بِتَوْقِیرِ کِتَابِهِ یَزِدْکُمْ حُبّاً وَ یُحَبِّبْکُمْ إِلَی خَلْقِهِ الْخَبَرَ؛(3)هان! ای حاملان قرآن میخواهید محبوب خدا بوده و شهد محبت او را بنوشید، کتاب خدای را بزرگ و گرامی شمارید که محبت شما را افزون میکند و شما را محبوب و عزیز دیگران میسازد.
معاذ بن جبل میگوید: در سفری ملازم رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم، از محضرش تقاضا کردم برای ما سخنی سودمند بیان فرماید. آن حضرت فرمود:
إِنْ أَرَدْتُمْ عَیْشَ السُّعَدَاءِ وَ مَوْتَ الشُّهَدَاءِ وَ النَّجَاةَ یَوْمَ الْحَشْرِ وَ الظِّلَّ یَوْمَ الْحَرُورِ وَ الْهُدَی یَوْمَ الضَّلَالَةِ، فَادْرُسُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ کَلَامُ الرَّحْمَنِ وَ حِرْزٌ مِنَ الشَّیْطَانِ وَ رُجْحَانٌ فِی الْمِیزَانِ؛(1)
همان.
اگر زندگی سعادتمند، مرگ شهیدان، نجات در روز حشر، سایهنشینی در روز سوزندگی، و هدایت در روز گمراهی را میطلبید به آموزش قرآن بپردازید که آن سخن خدای رحمان و سپری در برابر شیطان و مایه سنگینی کفه عمل در میزان است.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ وَ أَقْرِءُوهُ وَ اعْلَمُوا...؛ قرآن را فرا گیرید و آن را بخوانید و بدانید که قرآن نام شما را پرآوازه میکند و وسیلهای برای یاد خداست. قرآن هم گنج است و هم وزر و سنگینی؛ اگر امام و پیشوای انسان بود برای او ذخیرهای گرانبهاست و اگر کسی خود را بر قرآن مقدم داشت قرآن، بار سنگینی بر دوش او خواهد بود و او را از پشت به جهنم میافکند.(2)
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز میفرماید:
«مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَی الْجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إِلَی النَّار؛(3)آنکه قرآن را پیش روی خود قرار داد به بهشت می رود و آن کس که به قرآن پشت کند به سوی دوزخ خواهد شتافت».
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «... حق خدای سبحان بر همگان این است که قرآن را فقیهانه فرا گیرند».
زیرا قرآن کریم انسانها را به ربانی شدن فرا میخواند و راه آن را نیز فرا گیری قرآن میداند؛(1)
تسنیم، ج 1، ص 244.
خداوند متعال در قرآن میفرماید:(وَ لکِنْ کُونُوا رَبّانِیِّینَ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ)2
امام سجاد علیه السلام میفرماید: «در انجیل آمده است تا به دانستههای پیشین خود عمل نکردهاید دانش جدید مخواهید، چون علمی که برای عمل نباشد عامل دوری از خداست». آنگاه فرمود:
خداوند بهشت را با دست خود و با خشتی از طلا و خشتی از نقره آفرید و ملات آن را مشک و خاک آن را زعفران و ریگهای آن را لؤلؤ قرار داد و درجات بهشت را به اندازه آیات قرآن قرار داد: وَ جَعَلَ دَرَجَاتِهَا عَلَی قَدْرِ آیَاتِ الْقُرْآنِ فَمَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ قَالَ لَهُ اقْرَأْ وَ ارْقَ وَ مَنْ دَخَلَ مِنْهُمُ الْجَنَّةَ لَمْ یَکُنْ فِی الْجَنَّةِ أَعْلَی دَرَجَةً مِنْهُ مَا خَلَا النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ؛(2)پس کسی که در دنیا قرآن بخواند خداوند متعال به او فرماید: بخوان و بالا برو و کسی که از اهل قرآن وارد بهشت شود هیچ کس در درجات بهشت از او برتر نیست مگر پیامبران و صدیقان.
حفص بن غیاث نیز همین معنا و مفهوم را از امام موسی بن جعفر علیهما السلام روایت میکند و میگوید: «وکانت قرائته حزناً فإذا قرء فکأنّه یخاطب انساناً».(3)
شگفتا! آن کس که قرآن را فرا گیرد و قرائت کند دریچهای به سوی ملکوت بر او گشوده گردد و به درجهای از نبوت نائل شود! امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَکَأَنَّمَا أُدْرِجَتِ النُّبُوَّةُ بَیْنَ جَنْبَیْهِ إِلَّا أَنَّهُ لَا یُوحَی إِلَیْهِ؛(4)آن کس که
قرآن را تلاوت کند گویا نبوت در جان او ادراج یافته، و زلال پیامبری در جانش جاری شده است. اگر چه به وحی نمیشود».
البته بدیهی است که این قرائت با آداب و شرایط مخصوصی است و نظیر (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ)1 و (اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ)2 میباشد.
به هر روی، در روایتی دیگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
مَنْ قَرَأَ ثُلُثَ الْقُرْآنِ فَکَأَنَّمَا أُوتِیَ ثُلُثَ النُّبُوَّةِ وَ مَنْ قَرَأَ...؛(1)کسی که ثلث قرآن را قرائت کند گویا ثلث نبوت به او داده شده و کسی که دو ثلث آن را قرائت کند دو ثلث از پیامبری و کسی که تمام قرآن را قرائت کند گویا تمام ملکوت به او داده شده؛ آنگاه به او گفته میشود: «إقْرَأْ وَ ارْقَ بِکُلِّ آیَةٍ دَرَجَةً...» ؛ بخوان و بالا برو، هر آیهای که تلاوت کند درجهای از درجات بهشت را بالا میرود و به سوی درجات عالی بهشت پرواز میکند و پس از اوج و صعود در درجات بهشت حکم جاودانگی در بهشت را در دست راست خود و نعمتهای الهی را در دست چپ خود مییابد.
خواندن قرآن، دل را نورانی و انسان را در ملکوت حق شناور میسازد. در خبری چنین آمده: ابوذر از رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست تا او را نصیحت و موعظه نماید. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «تو را به تقوی الهی سفارش میکنم که سرآمد همه امور است». ابوذر عرض کرد بیش از این مرا نصیحت کنید. آن حضرت فرمودند: عَلَیْکَ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ وَ ذِکْرِ اللَّهِ کَثِیراً فَإِنَّهُ ذِکْرٌ لَکَ فِی السَّمَاءِ وَ نُورٌ لَکَ فِی الْأَرْضِ؛ بر تو باد به تلاوت قرآن و کثرت یاد خدا، زیرا تلاوت قرآن عامل یاد تو در ملکوت و مایه نورانی شدن تو در زمین است.(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث قدسی از خداوند متعال چنین نقل میفرماید:
مَن شغله قرائة القرآن من دعائی و مسئلتی، أعطیتهُ افضل ثواب الشاکرین؛(1)
همان، ص 21.
اگر بنده مؤمن به پاس قرآئت قرآن و اشتغال به آن از بازگویی خواستهها و نیازهایش در پیشگاه الهی باز ماند خدای سبحان بدون درخواست، بهترین ثواب شاکران را به او عطا فرماید.آن کس که خود را به گوهر رخشنده قرائت و تلاوت قرآن بیاراید و این زلال آسمانی را در جان خود جاری سازد، چون پیامبران بمیرد و همانند آنان محشور گردد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در همین رابطه میفرماید:
إِنَّ أَکْرَمَ الْعِبَادِ إِلَی اللَّهِ بَعْدَ الْأَنْبِیَاءِ الْعُلَمَاءُ ثُمَّ حَمَلَةُ الْقُرْآنِ یَخْرُجُونَ...؛(2)برترین و گرامیترین بندگان خدا پس از پیامبران، دانشمندان هستند و سپس حاملان قرآن، عالمان و حاملان قرآن چون پیامبران از دنیا میروند و حشر و عبورشان از صراط همراه پیامبران است و از ثواب درجه و پاداش پیامبران برخوردار میگردند. پس خوشا به حال جویندگان علم و حاملان قرآن که از کرامت و شرف الهی برخوردارند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِیثِ، وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإِنَّهُ رَبِیعُ الْقُلُوبِ...؛(3)و قرآن را بیاموزید که نیکوترین گفتار است و آن را نیک بفهمید که دلها را بهترین بهار است و به روشنایی آن بهبودی خواهید که شفای سینههای بیمار است، و آن را نیکو تلاوت کنید که سودمندترین بیان و تذکار است.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْهِ الْکِتَابَ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِیحُهُ، وَ سِرَاجاً لَا یَخْبُو تَوَقُّدُهُ وَ بَحْراً لَا یُدْرَکُ قَعْرُهُ... ؛(1)
همان، خطبه 198، ص 234.
پس فرو فرستاد بر او قرآن را، نوری که چراغهای آن فرو نمیرد، و چراغی که افروختگیاش کاهش نپذیرد، و دریایی که ژرفای آن را کس نداند، و راهی که پیمودنش، رهرو را به گمراهی نکشاند، و پرتویی که فروغ آن تیرگی نگیرد، و فرقانی که نور برهانش خاموش نشود، و تبیانی که ارکانش ویرانی نپذیرد و بهبودیی که در آن بیم بیماری نباشد و ارجمندی که یارانش را شکست و ناپایداری نباشد، و حقی که یاورانش را زیان و خواری نباشد. پس قرآن معدن ایمان است و مرکز آن، چشمه سار دانش است و دریاهای آن، باغستان داد است و انگیزههای آن، بنیاد اسلام است و بُنلاد استوار آن...خدایش مایه سیرابی دانشمندان کرده است، و بهار دلهای فقیهان، و مقصد راههای پارسیان، و دارویی که از پس آن بیماری نیست و نوری که با آن تاریکی نیست، و ریسمانی که گرفتنگاه آن استوار است، و پناهگاهی که قله آن پناهنده را نگاهدارست و باعث ارجمندی هر کس است که با او دوستی ورزد، و امان آن کس که بدان وارد شود، و راهنمای هر که بدان اقتدا کند و عذرخواه آن که آن را مذهب خود گیرد، و برهان هر کس که بدان سخن گوید و آن را بپذیرد...، و نگاهدار کسی که خود را بدان از آسیب پاید، و دانش کسی که آن را نیک به خاطر سپارد و حدیث کسی که از آن روایت کند، و حکم آن کسی که خواهد حکم دهد «وَ حُکْماً لِمَنْ قَضَی».(2)
قرآن، سرمایه توانگری و بینیازی است، و غنایی است که هیچ فقری پس از آن نیست. رسول خدا صلی الله علیه و آله در اینباره میفرماید: «الْقُرْآنُ غِنًی لَا غِنَی دُونَهُ وَ لَا فَقْرَ بَعْدَهُ».(3)
نیز آن حضرت فرموده است:
مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَظَنَّ أَنَّ أَحَداً أُعْطِیَ أَفْضَلَ مِمَّا أُعْطِیَ فَقَدْ حَقَّرَ مَا عَظَّمَ اللَّهُ وَ عَظَّمَ مَا حَقَّرَ اللَّهُ؛(1)
همان، ص 16.
آن کسی که قرآن تلاوت کند و پندارش آن باشد که بهره دیگران از او بیشتر است، او آنچه را خدا بزرگ شمرده کوچک و حقیر پنداشته و آنچه را خدای متعال حقیر دانسته، او آن را بزرگ پنداشته است.همچنین آن حضرت میفرماید:
لَا یَنْبَغِی لِحَامِلِ الْقُرْآنِ أَنْ یَظُنَّ أَنَّ أَحَداً أُعْطِیَ أَفْضَلَ مِمَّا أُعْطِیَ لِأَنَّهُ لَوْ مَلَکَ الدُّنْیَا بِأَسْرِهَا لَکَانَ الْقُرْآنُ أَفْضَلَ مِمَّا مَلَکَهُ؛(2)شایسته نیست برای حاملان قرآن که گمان کنند بهره دیگران از بهره قرآنی آنان برتر است، زیرا اگر آدمی مالک سرای دنیا گردد، قرآن از هر چه او دارد برتر و والاتر است.
به هر روی، جایگاه و مکانت عرشی قرآن، در تجلی و جلوه نزولی که فروغ آن بر مردم میتابد، و زلال معرفت و هدایت بر جان پارسایان و مؤمنان میافشاند، چنان بالندگی و تعالی دارد که در پندار ما نمیگنجد. در واقع عقل کوچک ما مبهوت و مات و درمانده از معرفت به آن همه مجد و جلالت است. البته تنها جایگاه حقیقت وحی، پیش از نزول و «یسر» (آسان شدن) مقام بندگی رسول خداست؛ همانطور که خداوند میفرماید:(فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی)3 که آن اعظم مقامات پس از الهیت خداست. آن بزرگوار و معصومان از خاندانش به آن سیما مینگرند و تجلیات سخن و کلام الهی را مشاهده مینمایند. پس قرآن بر بلندایی از مجد و قدس و عظمت، فروزنده است که قسمتی از آیات آن بدون واسطه جبرئیل امین به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وحی میشود، چه آنکه جبرئیل نیز توان حمل آن آیات مبارکات را نداشتهاند.
افق دیگری که از آن، فروغ برگزیدگی حضرت محمد صلی الله علیه و آله میدرخشد، مسئله خاتمیت آن پیامبر برگزیده است. آن حضرت آخرین آفتابی است که از مشرق نبوت تجلی میکرد
و تا ابد روشنگر راه انسانهاست. همه عصرها و عرصهها را نورباران ساخته و زلال معرفت و مکارم اخلاق را به کویر جانها جاری کرده است.
فروغ خاتمیت آن حضرت از ادله چهارگانه «قرآن، سنت، عقل و اجماع» میتابد و با اشارهای به آن، مطلب را به پایان میبریم.
قرآن این حقیقت را (خاتمیت) در آیه 40 سوره احزاب چنین بیان میفرماید:
(ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً) ؛(1)
سوره احزاب، آیه 40.
(محمد، پدر هیچیک از مردان شما نبوده و نیست، ولی رسول خدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است).
این آیه هرگونه که قرائت گردد؛ چه براساس قرائت «عاصم»، (خاتَم) به فتح قرائت گردد یا چون سایر قراء به کسر «خاتِم» خوانده شود بر خاتمیت رسالت آن رسول خدا دلالت میکند.
پس براساس قرائت عاصم، چه آن را فعل ماضی بدانیم، همانند مبرد، معنای آیه چنین میباشد: «محمد رسول خداست و پایان داده است پیامبران و منهج رسالت را» و چه آن را معنای اسمی بدانند باز معنای آیه چنین میشود: «محمد فرستاده خداست که به او مقام و منصب پیامبری ختم میشود».
این سخن که او نگین حلقه رسالت است و اشرف آنان، نه پایان دهنده نبوت و رسالت، پنداری بیش نیست، زیرا نگین انگشتر را خاتم گفتهاند چون پایان دهنده طغرای بزرگان بود. آنان مهر خود را در نگین انگشتر کنده و پایان نامه خویش را مهر میزدند.
و بر اساس قرائت کسانی که آن را به کسر تاء یعنی «خاتِم» قرائت کردهاند، دلالت آیه بر اینکه نبوت به آن حضرت پایان یافت بسیار روشن است و نیازی به بحث ندارد.
به هر روی، آیه شریفه به هر قرائت و تقریری، گویای آن است که امر مهم رسالت، به آن پیامبر بزرگ پایان یافته است.
1) (1)
ممکن است گفته شود آن حضرت، پایان بخش مقام نبوت است نه رسالت، آن هم براساس روایت ابوذر از رسول خدا صلی الله علیه و آله که سؤال کرد: «قلت: یا رسول الله، کم النبییون؟ قال: مأة الف و اربعة و عشرون نبی؛ قلت کم المرسلون منهم؟ قال ثلاثمأة و ثلاثة عشر».(1)
خصال، شیخ صدوق، ج 2، ص 524 «باب خصال التی سأل عنها ابوذر رسول الله صلی الله علیه و آله».
پاسخ این شبهه بسیار روشن است، چون نسبت میان نبی و رسول، عام و خاص است؛ بدین معنا که هر رسولی نبی هست، ولی هر نبی، رسول نمی باشد و بدیهی است که نفی عام گویای نفی خاص است. اگر به کسی گفته شد داخل مسجدالحرام مشو، داخل کعبه نشدن او از اوضح واضحات و از بدیهیات است.
آیاتی دیگر نیز در شأن و منزلت قرآن است که فروغ هدایت نمای آن را بیان میکند. این مجموعه از آیات نیز با اشاره و ملازمات عقلی بر خاتمیت آورنده کتاب دلالت میکند، همانند:
(لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ) .(2)
این آیه میفرماید قرآن کتابی است که هرگز بطلان در آن راه ندارد؛ نه از گذشته و نه از آینده. به گفته ابن عباس، قرآن کتابی است که نه از گذشته غبار باطل بر او نشسته و نه بعد از آن کتابی میآید که آن را نسخ و باطل نماید؛ پس این کتاب و احکامش تا قیامت باقی و جاودان است.
طبرسی در مجمعالبیان نیز همین بقا و جاودانگی را از این آیه استفاده میکند(3)و سپس این حقیقت را به آیه (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)4 تأیید مینماید.
به هر روی، فروغ جاودانگی و خاتمیت رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله از آیاتی از قرآن ساطع است و این حقیقت در تفاسیر موج میزند، بلکه این مقصود در اشعار بزرگان نیز طنین افکنده و مولانا پیرامون آن چنین میسراید:
مصطفی را وعده کرد الطاف حق گر بمیری تو نمیرد این سبق
من کتاب و معجزت را رافعم بیش و کم کن را ز قرآن مانعم
من تو را اندر دو عالم حافظم طاعنان را از حدیثت رافضم
کس نتاند بیش و کم کردن در او تو، به از من حافظ دیگر مجو
رونقت را روزافزون میکنم نام تو بر زر و بر نقره زنم
تا قیامت باقیش داریم ما تو مترس از نسخ دین ای مصطفی(1)
مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص 362، ش 1197-1200.
باری، همه کتابهای پیامبران گذشته نسخ گردیدند و از تحریف در امان نماندند، چون فروغ اعجاز پیامبر خود نبودند، ولی قرآن یگانه کتاب بیهمتایی است که از مجموعه کتابهای نازل شده که 104 کتاب به شمار میآیند،(2)باقی و معصوم و محفوظ است.
آن کتب، بر عرصههای محدود نورافشانی میکردند، ولی قرآن بر بام جهان تا ابد نورافشانی میکند و در بردارنده همه علوم از گذشته و آینده است. این مفهوم از این آیات استفاده می شود:
این کتاب روشنگر همه چیز است.(3)
چیزی را در این کتاب فرو نگذاشتیم.(4)
چیزی از پروردگار تو پنهان نیست، نه ذره کوچکی در زمین و نه در آسمان و نه کوچکتر و نه بزرگتر از آن، همه در کتاب روشن و مبین میباشند.(5)
ما کتابی را بر تو فرو فرستادیم که روشنگر هر چیزی است.(6)
خداوندی که از غیب آگاه است، و به اندازه سنگینی ذرهای در آسمانها و زمین از علم او دور نخواهد ماند و نه کوچکتر و نه بزرگتر، مگر اینکه در کتابی آشکار ثبت است.(7)
قرآن، حقیقت ملکوتی است که آفاق بطونش چنین گستره بینهایتی دارد. بنابراین چنین گوهر عرشی تا ابد ماندگار است و خدای متعال بقا وحفظ آن را ضمانت کرده و
کسی جز او، قادر بر حفظ او نیست. پس قرآن، آخرین کتاب و آورنده آن نیز آخرین پیامبر خدا خواهد بود.
آیاتی از قرآن، همانند 33 سوره توبه، 9 سوره صف، 167 سوره اعراف، 56 سوره روم، 115 سوره انعام، 158 سوره اعراف، 107 سوره انبیاء و 19 و 83 سوره آل عمران با لطافت بر ابدیت قرآن و احکام آن و نیز خاتمیت رسول خدا صلی الله علیه و آله دلالت میکنند.
دهها روایت با عناوین مختلف بیانگر این حقیقتاند که حضرت محمد صلی الله علیه و آله آخرین خورشید آسمان رسالت و نبوت است و دین و شریعت او جاودانه و ابدی است.
برخی از روایات با عناوین صریح چون «لا نبی بعدی» و «لا نبی بعده» و «أنا آخر نبی» این حقیقت را گزارش میکنند.
حدیث فوق از احادیث متواتر و مشهور است. مرحوم بحرانی در کتاب غایة المرام خود این حدیث شریف را از صد طریق از مجامع روایی اهل سنت و به هفتاد سند از جوامع شیعی نقل کرده است.
بحارالانوار، ج 16، ص 275؛ مناقب، ج 1، ص 120.
2) (2) نهج الفصاحه، ص 341.
3) (3) بحارالانوار، ج 18، ص 391.
قال النبی صلی الله علیه و آله فی حدیث...: «فخلقنی ربّی مِن ذلک النور لکنه لا نبی بعدی؛(2)پس خداوند مرا از آن نور آفرید، ولی بعد از من پیامبری نمیآید».
ابی امامه از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمودند: «أیُّها الناسُ! إِنّه لا نبی بعدی و لا امّة بعدکم...».(3)
احمد بن حنبل در مسندش از رسول صلی الله علیه و آله خدا گزارش میکند که آن حضرت فرمود: «فی امتی کذّابون و دجالون... و إنّی خاتم النبیین لا نبی بعدی».(4)
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
اما رسول اللهصلی الله علیه و آله خاتم النبیین لیس بعده نبی و لا رسول، ختم برسول الله الانبیاء إلی یوم القیامة؛(5)پیامبر اسلام خاتم پیامبران است، بعد از او پیامبر و رسولی نخواهد آمد و سلسله پیامبران به وجود رسول الله به پایان رسید و تا قیامت پایان یافته است.
امام صادق علیه السلام از امیرالمؤمنین نقل میفرماید: «بعد از قتل عثمان... و لا نبی بعد محمدصلی الله علیه و آله».(6)
امام رضا علیه السلام میفرماید:
وَ أنّ محمداً عبدُهُ و رَسُولُه و أمینهُ و صفیه... و أفضل العالمین، لا نبی بعده، و لا تبدیل لملته، و لا تغییر لشریعته؛(7)... او بزرگ پیامبران و خاتم آنان و برتر از همه عالمیان است و بعد از پیامبر، پیامبری نخواهد بود و شریعت و ملت او تغییر نخواهد کرد.
1) (1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 72.
2) (2) بحارالانوار، ج 15، ص 7.
3) (3) وسائل، ج 1، ص 15، باب 1، ح 12.
4) (4) فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج 1، ص 50.
5) (5) احتجاج، ج 2، ص 220.
6) (6) روضه، ص 68، ح 23.
7) (7) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 120.
آن حضرت در پرتو آیه:(وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)1 میفرماید: «فهی فی ولد علیعلیه السلام إلی یوم القیمة اذ لا نبی بعد محمدصلی الله علیه و آله فَمِن این یختار هولاء الجهال»(1)حضرت میفرماید مراد از آنانی که به گوهر علم و ایمان آراسته گشتهاند ائمه هدی علیهم السلام هستند و آنان از فرزندان علی علیه السلام میباشند و تا قیامت این امامت امتداد دارد، زیرا پیامبری بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیآید.
در روایتی که از موسی بن جعفر علیهما السلام گزارش گردیده نیز آمده: «ولا نبی بعد نبینا».(2)
صدوق، به سند خود از امام باقر علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
قال النبیصلی الله علیه و آله والمسلمون حوله مجتمعون أَیها الناس لا نبی بعدی و لا سنته بعد سنتی...؛(3)در حالی که مسلمانان گرداگرد او جمع شده بودند رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: ای مردم همانا پیامبری بعد از من نخواهد آمد و سنتی بعد از سنت من تشریع نخواهد شد، پس هر کس بعد از من ادعای پیامبری کند و آیینی بیاورد، ادعای او و آیینش در آتش است. پس او را بکشید و هر کسی هم از او پیروی نماید او هم از اهل آتش است.
همچنین صدوق، از امام هشتم روایت میکند که آن حضرت فرمود: «وَ شریعة محمد لا تنسخ إلی یوم القیمة و لا نبی بعده إلی یوم القیمة...؛(4)شریعت محمدی صلی الله علیه و آله نسخ نگردد تا روز قیامت و پیامبری بعد از او تا روز قیامت نخواهد آمد».
عبدالعظیم حسنی که از مفاخر علما و سادات حسنی است میگوید:
بر امام هادی علیه السلام وارد شدم چون نگاه آن حضرت به من افتاد به من خوشامد گفت و فرمود: تو دوستدار حقیقی ما هستی. به آن حضرت عرض کردم میخواهم دین و معارف خود را بر شما عرضه بدارم تا اگر مورد قبول شماست تا
روزی که خدای را ملاقات کنم بر آن استوار بمانم. آن حضرت فرمود: «هات یا اباالقاسم؟ فقلت... و أَنّ محمداً عبده و رسوله، خاتم النبیین فلا نبی بعده إلی یوم القیامة، و أنّ شریعته خاتمه الشرایع فلا شریعة بعدها إِلی یوم القیامة...».(1)
کمال الدین، ج 2، ص 379.
به هر روی، روایاتی با این مضمون فراواناند که با صراحت، رسول خدا صلی الله علیه و آله را آخرین پیامبر خدا دانسته، نبوت را به وجود آن حضرت خاتمه یافته اعلام میدارند.(2)
البته مجموعه روایاتی نیز هستند که در آنها عبارت «لا نبی بعدی» یا «لا نبی بعده» نیامده، ولی با الفاظی مشابه آن چون: «خاتم و ختم و...» این حقیقت را بیانگرند که رسالت به وجود آن حضرت خاتمه یافته است و بعد از او پیامبری مبعوث نخواهد شد و شریعت و آیین او تا قیامت پایدار خواهد ماند؛ از جمله:
عن ابی جعفر و ابی عبدالهعلیهما السلام فی حدیث قالا: لقد ختم الله بکتابکم الکتب و ختم بنبیکم الانبیاء.(3)
صدوق از امام رضا علیه السلام روایت میکند: «... حتی انتهت رسالته إلی محمد المصطفیصلی الله علیه و آله فختم به النبیین و قفی به علی آثار المرسلین...».(4)
أنا خاتم الانبیاء.(5)
قال لعلیعلیه السلام: لو لا أَنّی خاتم الانبیاء لکنتَ شریکاً فی النبوة.(6)
5.... فأَنا موضع اللبنة ختم بی الانبیاء.(7)
7.... لأنّه لما ختم به الانبیاء....(9)
1) (1)
2) (2) ر. ک: عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، صص 120 و 125 و 72؛ اصول کافی، ج 1، صص 269 و 516 و ج 2، ص 161؛ اثبات الوصیة، صص 145 و 146؛ وسائل، ج 18، ص 147 و ج 1، ص 15؛ بحارالانوار، ج 93، ص 3.
3) (3) اصول کافی، ج 1، ص 177.
4) (4) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 153.
5) (5) تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 284.
6) (6) احقاق الحق، ج 7، ص 377.
7) (7) مجمع البیان، ج 2، ص 249.
8) (8) احتجاج، ج 2، ص 280.
9) (9) همان، ج 1، ص 370.
8.... اذا رفع الانبیاء و ختم بمحمدصلی الله علیه و آله...(1)
همان، ج 2، ص 231.
10.... و هو خاتم النبوة و سیدهم....(3)
11.... وَ ابنک محمد خاتم الانبیاء و الرسل.(4)
وختم بأَنْ لا نبی بعده أَرسله الله قمراً منیراً....(5)
قال علیعلیه السلام حین یلی غسل رسول الله و تجهیزه: بأبی أنت و امی یا رسول الله لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوة و اخبار السماء....(6)
14.... و ختم بی النبیون.(7)
15.... و إتمام نبوته.(8)
16.... و لئلا یضلوا فیه من بعده.(9)
17.... وَ ختم به الوحی....(10)
18.... أَول فی النبوة و آخر فی البعثه.(11)
به هر حال، روایات فراوان دیگر که به طرق و دلالتهای گوناگون، خاتمیت آن حضرت را روایتگرند و همه گویای این حقیقت و برهان بر صدق این مدعا هستند که او آخرین پیامبران است. به گفته ابن عربی:
إنَّ الرساله فی الدنیا قد انقطعت فی وقتنا للذی قد جاء فی الخبر(12)
1) (1)
2) (2) کشف الغمة فی معرفة الائمة، ج 3، ص 123.
3) (3) بحارالانوار، ج 18، ص 324.
4) (4) همان، ج 15، ص 240.
5) (5) مناقب، ج 1، صص 137-136.
6) (6) نهج البلاغه، خطبه 235، ص 266؛ امالی، شیخ مفید، ص 60.
7) (7) فضائل الخمسة من الصحاح السته، ج 1، ص 45.
8) (8) نهج البلاغه، خطبه 1، ص 6.
9) (9) روضه کافی، صص 26-25.
10) (10) نهج البلاغه، خطبه 133، ص 131.
11) (11) بحارالانوار، ج 15، ص 29.
12) (12) فتوحات مکیة، المجلد 2، ص 258.
باری، خاتمیت آن اولین موجود نبی و آخرین مبعوث، نشان درخشندهای بر برگزیدگی آن حضرت است؛ چرا که قله و افق برینی که تا ابد فرا روی انسان کامل گشوده شده، فروغش از رسالت ابدی و کتاب جاودانه ایشان ساطع است و نیل به اوج تعالی در تعالیم و آیین آن شخصیت سماوی نهفته است.
به هر روی، آن حضرت در تمام آفاق کمال و تعالی، مقام خلافت الهی، رسالت و نبوت و در یک جمله «ولایت»، برگزیده ازل و ابد است.
فلسفه نهایی بعثت که در آن حضرت تجلی کرد، نهادن انسان بر فراز قله انسان کامل است و مرز انسان کامل، برتری بر همه موجودات، سوی الله است. او از همه برتر و از خدا پایینتر است، او بر افقی تجلی میکند که قابل تصور نیست.
امام صادق علیه السلام از پیامبر خدا نقل میکند که خداوند میفرماید:
... بنده من با انجام نوافل به تدریج به من نزدیک میشود تا آنجا که مورد علاقه من واقع می شود، چون محبوب شد گوش او میشوم که به آن میشنود و چشمش میگردم که به آن میبیند و زبانش میشوم که به آن سخن میگوید و دستش میگردم که به آن اشیاء را برمیدارد و پایش میگردم که به آن راه میرود آنگاه که مرا بخواند پاسخش گویم و اگر چیزی از من بخواهد به او خواهم داد.(1)
بحارالانوار، ج 70، ص 16.
حقیقت، این رسالت است که میخواهد انسان را به این جایگاه برساند و این کمال و تعالی را به او ارزانی دارد، تا جایی که انسان را «مَثَل» خدا سازد و فرجام بندگی را در افق برین ربوبیت روشن و تفسیر نماید. پس این رسالت و نبوت باید برگزیده از همه موجودات بوده و اسوه و رسول آن، عقل اول، صادر اول و نور محمدی صلی الله علیه و آله باشد.
1) (1)
حضرت فاطمه علیها السلام راز این برگزیدگی و انتخاب را چنین بیان میفرماید:
عِلْماً مِنَ اللَّهِ تَعَالَی بِمَائِلِ الْأُمُورِ، وَ إِحَاطَةً بِحَوَادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاقِعِ الْمَقْدُور؛(1)
بلاغات النساء، ص 15؛ دلائل الامامة، ص 112؛ کشف الغمة، ج 2، ص 205؛ الاحتجاج، ج 1، ص 120، بحارالانوار، ج 29، ص 240.
این گزینش و انتخاب در آنگاه و قبل از پیدایش عالم رخ داد؛ چون خدا آگاه به پایان کارها و محیط به رویدادهای روزگار و آشنا به زمان و مکان و مقدرات خود بود.
حضرت فاطمه علیها السلام با این بیان، علت و دلیل گزینش رسول خدا صلی الله علیه و آله را پیش از آفرینش موجودات، بر احاطه علمی خداوند بر همه اشیاء و سرانجام و فرجام آنان مدلل میکند.
در قرآن صدها آیه، علم و احاطه علمی خداوند را بیان میدارد. فقط در واژه «علم» و مشتقات آن افزون بر صد آیه بر این افق نور میدرخشد، همچون:
(وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً)2
(وَسِعَ رَبُّنا کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً)3
(إِنَّما إِلهُکُمُ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً)4
1) (1)
(یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً)1
(رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً)2
(وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً)3
(وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ)4
(قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلاّ هُوَ)5
(قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ)6
(قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی فِی کِتابٍ لا یَضِلُّ رَبِّی وَ لا یَنْسی)7
(قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی فِی کِتابٍ لا یَضِلُّ رَبِّی وَ لا یَنْسی)8
(قالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ)9
طبق آیات بسیاری، آفتاب علم خداوند بر ریز و درشت، آشکار و نهان، و آسمان و زمین میتابد؛ از جمله:
(یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)10
(أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ)11
(یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)
(إِنَّ اللّهَ یَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)12
(یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها)1
(یَعْلَمُ ما تُسِرُّونَ وَ ما تُعْلِنُونَ)2
و دهها آیه دیگر که گاه با واژه عالم پرده از احاطه علمی خداوند برمیدارد، همچون:
(هُوَ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ)3
و نیز با وصف مبالغه «علّام»:(إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ)4
و نیز با وصف «علیم» که در بسیاری از آیات قرآن میدرخشد.(1)
باری، احاطه خداوند بر همه امور از آغاز آفرینش که پرتو او تجلی کرد تا سرانجام خلقت، فراگیر است. در حقیقت، سرانجامی برای وجود مجرد قابل تصور نیست و طنین آیات قرآن از بیان این حقیقت، لبریز است. به هر روی، اوست که آفرید و هستی بخشید و هدایت کرد و کمالیابی را جوهره و سرشت هستی قرار داد؛ به گونهای که هر موجودی به سوی هدف و غایت نهایی خود در حرکت است:
(وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ
وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّی عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ
لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ)6
این نظام هماهنگ، قانونمند و با هدف که خورشید آن تا قرارگاهش روان است و این اندازهگیری (خدای) شکستناپذیر و داناست. و برای ماه، منزلگاهی قرار داد، و در این منظومه، نه خورشید برایش سزاوار است که ماه را دریابد و نه شب بر روز پیشیگیرنده است و هر کدام در مداری شناورند.
عظمت و حجم بزرگ خورشید - که تقریباً هشتاد میلیون برابر ماه است - سبب سرکشی و حریمشکنی خورشید نگردیده؛ بلکه او با چهرهای مهربان بر ماه و منظومه کوچکتر خود نور و حرارت نثار میکند و بدین سبب است که هرگز در نظام هماهنگ
1) (5) ر. ک: المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم, صص 606 و 607.
آفرینش، تصادم و برخوردی رخ نمیدهد و آهنگ روحبخش وحدت و هماهنگی از جلوههای آفرینش طنین افکن است.
به هر روی، علم خداوند نیز چون قدرتش نامتناهی و نامحدود است، از اینرو برخلاف پندار مشرکان - که میپنداشتند خدای سبحان به امور جزئی آگاه نیست - صراحت وحی بر این پندار خط بطلان کشیده، میفرماید:
(یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ)1 همه چیزها در محدوده علم خدا و زیر پوشش اوست.
قرآن کریم همین مطلب را در آیهای دیگر از زبان فرشتگان نقل میکند:
(وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ ما بَیْنَ أَیْدِینا ؛(1)
(ما فرشتگان بدون اذن خدا فرود نمیآییم، آنچه را پشت سر و پیش رو داریم و آنچه میان این دوست فقط از آن اوست، و پروردگارت فراموش کار نیست).
و نیز میفرماید:(یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی) ؛(2)
(آنچه را که پیش روی و پشت سر آنهاست خدا میداند و جز از کسی که دینش مرضی خدا باشد شفاعت نمیکنند و خود آنان هم از خوف خدا هراسناکند).
در پرتو این آیات روشن است که گذشته و آینده و حال، معلوم خداست و از این روست که حضرت فاطمه علیها السلام میفرماید: «عِلماً مِنَ اللهِ «عَزَّوَجَلَّ» بِمَآئل الأُمُورِ، وَ إِحَاطةً بِحوادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعرِفَةً بِمَواضِعِ المَقْدُور».(3)
گویی آن حضرت با این سخنان، آیات قرآن را تفسیر و تبیین مینماید و پرده از رخ این آیه برمیدارد که میفرماید:(وَ ما تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّ کُنّا)5 ذرات ریز پراکنده را که در شعاع تابش خورشید از روزنهها میتوان دید و حتی کوچکتر از آن را که فقط با چشم مسلح دیدنی است، همگی معلوم خداست.
باری، همه اشیاء در پرتو علم خدا میدرخشند و آن آفتاب است که این ذرات را جلوهگر ساخته است. البته علم خدا از گونه مفهوم و صورت ذهنی نیست تا تفاوت آن با علم دیگران در اطلاق و گستره آن باشد، بلکه علم خدا حضوری و شهودی و نامتناهی سِعِی و شِدّی است، زیرا اگر علم او حصولی یا حضوری محدود باشد در قبال آن، علمی دیگر نیز فرض خواهد شد، در حالی که علم بینهایت الهی برای علمی دیگر که از شئون علم او نباشد و در عرض علم او قرار گیرد جایی نمیگذارد، چنانکه صحیح نیست کسی بگوید: همان گونه که من با علم حضوری به خودم آگاه هستم خدا نیز به عالم آگاه است؛ چون علم حضوری ما محدود و علم حضوری خدا نامحدود است.(1)
تسنیم، آیت الله جوادی، ج 12، صص 125-124.
سرچشمه همه علوم، ذات اقدس الهی است و آنچه که دیگران نیز میدانند پرتو علم او و از آموزههای اوست. او معلم هستی و آموزگاری است که آفاق «ما لا یعلم» را بر دیگران میگشاید. به عبارتی، دانش دیگران، ظهور علم اوست و همه، دانش خویش را از او گرفتهاند و معلوم، چه از عالم غیب بوده یا از جهان حاضر باشد و مقوله معلوم، چه مشهود و چه غیبی باشد، با اذن و تعلیم خداوند است.
بدون تعلیم خداوند متعال هیچگونه دانشی نیست، همان گونه که آشنایی و معرفت به غیب بدون تعلیم و اذن خدا ممکن نیست. حتی آگاهی و معرفت به عالم محسوس و شهادت نیز بی تعلیم و اذن او امکان ندارد؛ چون موجودات جهان یا امور مجرد غیبی همانند وحی، نبوت و فرشته هستند یا امور مادی و محسوس که عالم کون مشهود نام گرفته و خدا به غیب و شهادت آگاه است (عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ)2 و دیگران فقط به اذن او از غیب و شهود آگاه میگردند.
در قرآن چنین آمده:(وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ)3 پس اندیشهای واهی است که گمان شود چون علم به مشهودات امری عادی و فراوان است، تنها علم به غیب، اذن الهی و تعلیم خدا را میخواهد؛ بلکه علم به شهادت نیز منوط به اجازه خداوند است.
گواه صدق این مطلب کلام خداست که میفرماید:
(وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً...)4
1) (1)
و خدای سبحان است که او را از دانش بهرهمند میکند:(عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ)1
بارش همین آیات بر جان امام علی علیه السلام در سخن الهیاش چنین تجلی میکند:
لا یَخْفَی عَلَیْهِ مِنْ عِبادِهِ شُخُوصُ لَحْظَةٍ، و لا کُرُورُ لَفْظَةٍ، وَ لا ازدِلافُ رَبْوَةٍ...؛(1)بر او پوشیده نیست خیره نگریستن بندگان، و نه بازگشتن لفظی بر زبان ایشان و نه نزدیک شدنشان به پشتهای، و افتادن نگاهشان بر آن، و نه فراخ نهادن گامی در شب سیه فام، و نه در شامگاهی بیحرکت و آرام که ماه رخشان در آن برآید.
شیخ محمود شبستری در اینباره سروده است:
عالم السر و الخفیات اوست دافع الشّر و البلیات اوست
آنچه هست، آنچه رفت آنچه آید همه داند چنانکه میباید
جزوی و کلّی و قلیل و کثیر نیست پوشیده بر علیم خبیر(2)
حضرت فاطمه علیها السلام این حقیقت را آشکار و مدلل مینماید که سپاس علم لایزال حق بر اول و آخر است که پیامبر را پیش از آفرینش برگزید و انتخاب نمود، آن گاه که هیچ نبود:
بودم آن روز من از طایفه دردکشان
که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان
بنابراین در عالم حقیقت و ثبوت، وجود مبارک حضرت رسول صلی الله علیه و آله برگزیده و انتخاب شده خدای سبحان بود، و حضرت فاطمه علیها السلام در جام ملکوتنمای روح خویش، این حقیقت را میدید و برای ما تفسیر فرمود، چرا که اهل بیت علیهم السلام درهای علم الهی و حکمت خداوندند.
علی علیه السلام میفرماید: «وَ عِنْدَنا أَهلَ البَیتِ أَبْوابُ الحِکَمِ وَضِْیاءُ الْأَمرِ».(3)
و نیز میفرماید: «- هُم - مَوْضِعُ سِرِّهِ، وَ لَجَأُ أمرِهِ، وَ عَیبَةُ عِلمِهِ، وَ مَوْئِلُ حُکمِهِ وَ کُهُوفُ کُتُبِهِ؛(1)
همان، خطبه 2، ص 9.
رازداران پیامبرند و پناهگاه حق جویان و مخزن علم پیامبر و امانگاه قرآن و سنت».در نظم ناصر خسرو چنین آمده:
علم را از جایگاه او بجوی سر بتاب از عمرو و زید قال قال
قال اول جز پیمبر کس نگفت وانگهی زی آل او آمد مقال
جز که زهرا و علی اولادشان مر رسول مصطفی را کیست آل؟(2)
گزیده سخن آنکه آفریدگار علیم نظام هستی را در پرتو علم خویش ابداع نمود و براساس حکمت خویش از موج جود خویش، موجودات را هستی عنایت کرد؛ به فرموده علی علیه السلام: «وَ مُبْتَدِعِ الخَلائقِ بِعِلمِهِ، وَ مُنْشِئهِم بِحُکمِهِ».(3)
و به گفته شیخ محمود شبستری:
عقل داند که عالِم به نظام نتوان کرد جز به علم تمام
صنعت خوب و متقن و محکم نکند جز که صانع اعلم(4)
از این رو، رشد و تعالی و بالندگی و نیل به مقصود همه موجودات را در سایه سار نبوت قرار داد. بنابراین پیامبران برای تحقق این آرمان مبعوث شدند که آخرین آنان غایت و هدف از همه هستی ممکن، یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله خاتم رسل است.
از این منظر، اولین شخصیت در مقام حقیقت و ثبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود و حقیقت محمدیه، در مقام تابش و تجلی نیز آخر است که باید چنین باشد! همان گونه که علت غایی و هدف در مقام اندیشه و تفکر، اولین است و در مقام تحقق، آخرین. پس حضرت محمد صلی الله علیه و آله اولین برگزیده پیش از آفرینش بود و آخرین پیامبران در مقام تجلی و ظهور.
چون او هدف و آرمان نهایی از خلقت است؛ همانطور که در حدیث قدسی آمده: «لو لاک لما خلقت الافلاک» .
بنابراین حدیث مروی - بر فرض صحت -: «مَثَلُ النُّبُوَّةِ مَثَلُ دارٍ مَعْمُورَةٍ لَمْ یَبْقِ فِیها إلّا مَوضِعَ لِبنَةٍ وَ کُنتُ أنَا تلکَ اللبنةِ»؛(1)
عوالی اللئالی العزیزیه، محمد بن علی بن ابراهیم الاحسائی، ج 4، ص 122.
مثل نبوت چون خانهای است آباد و در حال بنا که از آن جز نهادن یک خشت باقی نمانده بود و من همان آجر آخری هستم.این حدیث، پرتوی از مقام ظاهری نبوت را بیان میکند و خشت آخر بودن، برای درک و فهم معنای خاتمیت آن حضرت است تا مردم بدانند که بعد از او پیامبری نخواهد آمد، و الا درک و فهم تجلی اعظم بسیار مشکل و دور از دسترس است و مرغ تیز پرواز اندیشه خردمندان بر ستیغ آن نرسد و فقط بر افق اعلا این حقیقت تجلی میکرد.
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه به بیان والاترین رخداد عالم امکان، یعنی بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله پرداختند: «إبْتَعَثَهُ اللهُ تَعالی «عَزّوَجلّ» إِتمَاماً لِأَمرِهِ، وَ عَزِیمَةً عَلی إمْضاءِ حُکمِهِ؛(2)محمد صلی الله علیه و آله را برانگیخت تا کار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند».
پیامبران آمدند تا فروغ حضرت حق را که بر انسان تابید و او را به مقام «کرّمنا» و «احسن» مزین ساخت و مسجود فرشتگان نمود و مشرق تابان اسمای الهی ساخت، دوباره او را به مقام قرب باز گردانند، مبادا که آن جلوه در خاک گم گردد و انسان «اشرف» به درک اسفل سقوط کند، بلکه در پرتو هدایت آنان، او از فرشته که عنصری عقلانی است برتر و بالاتر رود.
مرحوم فیض در تبیین این مقصد چنین نگاشته است:
بالاترین و کاملترین هدف انسان، نیل به سعادت قرب حضرت الهی است و این
سعادت جز با شناساندن انبیا ممکن نبود، پس نبوت مقصود اصلی خلقت را تشکیل میدهد و مراد از نبوت، سیر کمالی و نهایی نبوت است نه آغاز آن؛ زیرا نبوت هم چون پدیدههای دیگر، در پرتو فیض الهی تدریجاً به کمال خود میرسد.(1)
علم الیقین، فیض کاشانی، ص 105.
این سخن همانند بنای یک ساختمان که به تدریج تمام میشود، البته تمام شدن آن یعنی به کمال رسیدن، چون هر موجود تمامی، کامل است؛ مثلاً، دستی کامل است که پنج انگشت داشته باشد و کمتر یا بیشتر از آن موجب نقص میگردد.
به هر روی، خدای رئوف منان به پاس عنایتی که به این مشت خاک بیباک دارد میفرماید:
یا مطلقاً وِ صالنا راجع و یا مُحلِفاً علی هَجرِنا کفر
ای که پیوند با ما را رها کردهای باز گرد، ای که بر دوری از ما سوگند خوردهای، کفاره این سوگند بده. ما شیطان را بدین دلیل از خود دور ساختیم که به تو سجده نکرد، شگفتا! که چگونه با او ساختهای و از ما دوری جستهای! وای بر تو، تو را قدر و پایهای است که شب قدر بدان آگاه نیست.(2)
به هر روی، هدف از آفرینش انسان قرب و وصال اوست. در حدیث قدسی ترنم این زمزمه گوشنواز است:
«یا مختار إعرف قَدرَکَ وَ إنَّما خَلَقتُ الأَکوانَ لِأَجلِکَ، أقبِل عَلیَّ فَإنّی إلَیکَ مُقبل... ؛ ای برگزیده، قدر خویش بدان، تمام عالم وجود را به خاطر تو آفریدم. به من روی آر که من به تو روی آورندهام تا کی مرا میطلبی؟ من نزد توأم».(3)
پیامبران سفیران این اتصال و ارتباطاند. در حقیقت آنان آمدند تا انسان خاکی، ملکوتی شود و برای خدا باشد.
همان گونه که در حدیث قدسی آمده: «إِنّ اللهَ تَعالَی یَقُولُ: عَبْدی خَلقتُ الأشیاءَ لِأَجلِکَ وَ خَلَقتُکَ لِأَجلی، وَ هَبْتُکَ الدُّنیا بِإحسان و الآخِرَةَ...؛(4)بنده من همه چیز را
برای تو آفریدم و تو را برای خودم، دنیا را با احسان و آخرت را با ایمان به تو خواهم بخشید...».
تو مظهر حقیقت من - که شامل همه اسماء و صفات و احکام و آثار است - میباشی، و عالم، با تمام وجود تفاصیل وجود تو و مظاهر حقایق توست... پس انوار روحانیت خودت را با حجاب تاریکیهای عنصر خاکی مپوشان، باشد که تو مشرق تابان نورانیت الهی باشی که تجلی یگانگی الهی فقط در گستره روح آسمانی تو ممکن باشد.
نیل به این مقصود عالم در پرتو آفتاب نبوت است و شگفتا که حضرت فاطمه علیها السلام در این بیان و در دو جمله، آیاتی از قرآن را تفسیر میکند و جریان نبوت را که بالاترین پدیده معنوی است در یک روند بالنده، تبیین میکند و اوج کمال و تمامش را در رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان میدارد؛ از جمله این آیات:
(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِیمَ) ؛(1)
سوره حدید، آیه 26.
(وَ کَمْ أَرْسَلْنا مِنْ) ؛(2)(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ) ؛(3)(الَّذِینَ کَذَّبُوا بِالْکِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا) ؛(4)(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ) ؛(5)(ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا) ؛(6)(فَأَرْسَلْنا فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ) ؛(7)(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ) ؛(8)(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلی أُمَمٍ مِنْ .)؛(9)(وَ ما أُوتِیَ) ؛(10)(وَ ما أُوتِیَ مُوسی وَ عِیسی وَ ما أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ) ؛(11)(وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ) ؛(12)(أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ...)13 و دهها آیه دیگر، با مفاهیم و واژگانی مختلف، ارسال رسولان و سفیران حق و آرمان مقدس آنان را تبیین میکنند و آنان را میستایند.1) (1)
2) (2) سوره زخرف، آیه 6.
3) (3) سوره غافر، آیه 78.
4) (4) سوره غافر، آیه 70.
5) (5) سوره روم، آیه 47.
6) (6) سوره مؤمنون، آیه 44.
7) (7) سوره مؤمنون، آیه 32.
8) (8) سوره حجر، آیه 10.
9) (9) سوره انعام، آیه 42.
10) (10) سوره بقره، آیه 136.
11) (11) سوره آل عمران، آیه 84.
12) (12) سوره احزاب، آیه 7.
به هر روی، ربوبیت حق در دو بستر تکوین و تشریع، رود نور جاری ساخته است. نخست عدمستان ماهیات را به پرتو وجود، لباس هستی پوشانده و آنگاه در پرتو آفتاب نبوت، این جهان را تدبیر و هدایت نمود و گلستان آفرینش را طراوت بخشید و زیباترین گل هستی ممکن را به پرتو خاص ربوبیتش زینت داد و انسان را بر تارک هستی جلوهگر ساخت.
بر آسمان ربوبیت آفریدگار مهربان، افق برین نبوت را روشن ساخت و زلال آسمانی رحمت واسعه از این سرچشمه بر آدمیان جاری گردید. به گفته سنایی:
انبیاء راستان دین بودند خلق را راه راست بنمودند
آنان واسطه فیض خدای متعالاند:
چون خدا اندر نیاید در عیان نایب حقاند این پیغمبران(1)
مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 33، ش 673.
در واقع نبوت، آفتاب رحمت پروردگار است که از مشرق «ربوبیت» خداوند، ساطع گردید و حقیقت مهربانی و رحمت واسعه آفریدگار عالمیان است. پیامبران رازداران ملکوتند که دریچههای آْمان را بر بشر باز کردند و افقهای روشن کمال و تعالی را بر او گشودهاند.
امام صادق علیه السلام بنا بر نقل مصباح الشریعه، سیمای آن فرزانگان آفرینش را چنین میستاید:
إِنَّ اللهَ «عَزَّوَجَلّ» مَکَّنَ أنبِیاءَهُ مِن خَزائِنِ لُطفِهِ وَ کَرَمِهِ وَ رَحمَتِهِ، وَ عَلَّمَهُمْ مِنْ مَخزُونِ عِلمِهِ، وَ أَفْرَدَهُمْ [وَ اختارَهُم] مِن جَمیعِ الخَلائِقِ لِنَفسِهِ، فَلا یُشْبِهُ أَحوَالَهُم وَ أَخلاقَهُمْ أحَدٌ (أحداً) مِنَ الخَلائِقِ أجْمَعِین إذْ جَعَلَهُمْ وَ سائِلَ سَائر الخَلقِ إلَیه، وَ جَعَلَ حُبَّهُمْ وَ طاعَتَهُمْ سَبَبَ رِضَاهُ...؛(2)خداوند متعال مقام و منزلت مخصوصی به پیامبران عطا فرموده، آنان را از مخزن لطف و کرم و مهربانی خویش تعلیم داده است و از میان همه خلایق، آنان را برای خویش برگزیده است. هیچ یک از مخلوقات الهی از نظر حالات و اخلاق همانند آنان نبوده و به مقام و رتبه آنان نمیرسند.
خداوند متعال آنان را دلیل و وسیله سیر و سلوک مردم به سوی خود قرار داده است و محبت و طاعت آنان را وسیله رضا و خشنودی خود معین کرده و مخالفت و انکار آنان را سبب غضب و خشم خود دانسته است.
خداوند متعال هر گروه و امتی را موظف کرده تا از دین و روش پیغمبر خود پیروی کنند. اراده او بر آن تعلق گرفته که اطاعت هیچ کس را قبول نکنند، مگر آن که از پیامبران اطاعت کرده و آنان را محترم و گرامی داشته است.
پس پیامبران، یگانه مشعلداران راه هدایت بر مردماند که فروغ هدایت میافشانند و انسان را به خلعت بندگی آراسته و به سوی مقام قرب الهی رهبری میکنند.
آن حضرت در ادامه میفرماید:
فَعَظِّمْ جَمیعَ أَنبِیاءَ اللهِ تَعالی، وَ لا تُنْزِلْهُمْ مَنْزِلَةَ أحَدٍ مِمِّنْ دُونَهُمْ، وَ لا تَتَصَرِّفْ بِعَقْلِکَ فِی مَقَاماتِهِمْ وَ أَحْوالِهِمْ وَ أَخْلاقِهِمْ إلّا بِبَیانٍ مُحْکَمٍ مِنْ عِنْدَ اللهِ تَعالی وَ إجماعِ أهلِ البَصائر...؛(1)
همان، ص 366.
پس همه پیامبران الهی را بزرگ بشمار و آنان را به جای دیگران مگذار و با فکر و عقل محدود خود احوال و اخلاق و روش آنان را تفسیر مکن، مگر آنکه بیان روشن و محکمی از جانب پروردگار به تو برسد یا اهل دل و بصیرت که دریچههای ملکوت بر دیده جانشان باز است در آن مورد با تو همراه باشند یا نشانههای فروزنده، نشانگر آن فضائل و مقامات باشد.با این توصیف، درک حال و موقعیت ممتاز آنان بسیار مشکل است و چون اعمال و گفتار آنان را با دیگران مقایسه و مقابله نمودی بدان که کار بسیار خطرناکی انجام دادهای و از صحبت و آشنایی آنان استفاده نکردهای و مقامات آنان را آن گونه که باید بشناسی نشناختهای و به خصوصیات و منزلت والای آنان گمراه و نادان شدهای و در این حال از نیل به ایمان و معرفت به خداوند محروم گشتهای، پس آگاه باش و پیوسته از این خطر بزرگ بر حذر باش و از این مقایسه و سنجش ناروا پرهیز کن.
1) (1)
مولوی در اینباره میگوید:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه باشد در نوشتن شیر شیر(1)
همان، ص 367.
این سفیران هدایت - با این مقام و مرتبه - آمدند تا فروغ رحمت واسعه حق را بر مردم جاری نمایند و با تجلیات ملکوتی، زندگی آدمیان را نور و ضیاء بخشند. آنان آمدند تا چون آفتاب که بر زندگی آدمیان حیات و حرارت و نور میافشاند بر آدمیان، زمزم حیات و نور بیافشانند. آنان آمدند تا جان انسان را حیاتی نو عطا کنند؛ بر چشم خردش روشنی بخشند؛ خلعت برین انسان کامل را بر او بپوشانند و او را به زینت مکارم و معالی اخلاق بیارایند. در حقیقت همه آنان تابش یک حقیقت بودند، اگر چه در گستره تاریخ و زمان از مشارق مختلفی تجلی کردند.
نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چونک در نورش نظر انداخت مرد
ده چراغ ار حاضر آید در مکان هر یکی باشد به صورت غیر آن
فرق نتوان کرد نور هر یکی چون به نورش روی آری بی شکی
گر تو صد سیب و صد آبی بشمری صد نماند یک شود چون بفشری
در معانی قسمت و اعداد نیست در معانی تجزیه و افراد نیست(2)
آنان قطب عالم ملکوتاند که در گردش و حرکت بالنده خود دایرهای را مانند، که هرگز در آن، زاویه، فصل و جدایی دیده نمیشود، بلکه رابطه محیط و مرکز آن در یک شعاع برابر و مساوی است. پس چتر نبوت بر فراز همه مردم گسترده بوده و این باران رحمت بر همه یکسان باریده است، ولی از باغ لاله روید و از شوره زار خس.
شریعت همه آنان اسلام بود و تسلیم، بندگی و اقامه قسط و عدل. پیامبران آمدند تا عدالت و مهربانی را توأمان به انسان هدیه کنند و زنگار ظلم و ستم از زندگی انسان(3)بزدایند. پیامبران میخواستند انسان را به سرمنزل مقصود(4)رهبری کنند؛ زنجیر اسارت و
ظلمت شرک را از دست و پایش باز کنند، او را به مقام منزلت خویش آگاه و عارف نمایند و از ظلم بر حذر دارند. آری آنان آمدند تا معجزه آفرینش را آفتابی کنند.
آن ذوات مقدس در ظلمتکده خاک - که لازمه آن حرارت و انرژی، آتش و فساد و خونریزی و حیوانیت است - حقیقت ملکوت را به نمایش گذاشتند؛ آن چنان که:
یک گروه مستغرق مطلق شدند همچو عیسی با ملک ملحق شد ند
نفس آدم لیک معنی جبرئیل رسته از خشم و هوا و قال و قیل
از ریاضت رسته و ز زهد و جهاد گوییا از آدمی او خود نزاد(1)
مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 700، ش 1508-1506.
پیامبران، رسولان عزت و شرف و حریت و بندگی خدایند. آنان در محراب عشق به سجودند و بر بام وجود تجلی کرده، همه امور را تدبیر میکنند.
عشق آن بگزین که جمله انبیاء یافتند از عشق او کار و کیا(2)
آری آفتاب رسالت از این مشرق میدرخشد و آفریدگار بزرگ، هستی را به پاسداشت نبوت معنا بخشید. آیات قرآن نیز به تأویل و تفسیر، این حقیقت را مدلل مینمایند و صدها حدیث در ترجمه و تبیین این حقیقت از ذوات مقدس معصومین علیهم السلام صادر گردیده است. رسولان خدا، سفیران معارف و معرفت و حکمت و عزتند؛ آنان راه انسان را به ملکوت گشودهاند و آفاق آنچه را که نمیدانند بر او میگشایند. سرانجام زنجیر اسارت و بردگی از انسان باز میکنند و او را از دام خرافه و جهل میرهانند:
خلق را از بند صندوق فسون کی خرد جز انبیاء و مرسلون(3)
مولوی در جایی دیگر این شکوه و هماهنگی را چنین سروده:
گفت اطفال مناند این اولیاء در غریبی خرد از کار و کیا
از برای امتحان خوار و یتیم لیک اندر سر منم یار و ندیم
هان و هان این دلق پوشان مناند صد هزار اندر هزار و یک تنند
ور نه کی کردی به یک چوبی هنر موسی فرعون را زیر و زبر(1)
همان، دفتر دوم، ص 897.
امام علی علیه السلام در خطبه خویش نبوت و سیمای سفیران الهی را چنین توصیف میکند:
فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ، وَ واتَرَ إلَیْهِم أنْبِیاءَهُ، لِیَستأدُوهُم میثاقَ فِطرَتِهِ و...؛(2)پس هر چندگاه پیامبرانی فرستاد و به وسیله آنان به بندگان هشدار داد، تا حقّ میثاق الست بگذارند و نعمت فراموش کرده را به یاد آرند، با حجت و تبلیغ، چراغ معرفتشان را بیفروزند تا به آیتهای خدا چشم دوزند. از آسمانی بالا برده و زمینی زیرشان گسترده و آنچه بدان زندهاند و چسان میمیرند و ناپایندهاند و بیماریهای پیرکننده و بلاهای پیاپی رسنده، و هیچگاه نبود که خدا آفریدگان را بیپیامبر بدارد یا کتابی در دسترس آنان نگذارد یا حجتی بر آنان نگمارد، یا از نشان دادن راه راست دریغ دارد.
پیامبران که اندک بودند و مخالفشان بسیار، و در دام شیطان گرفتار، در کار خویش درنماندند - و دعوت حق را به مردم رساندند -.
ولی افسوس که بعضی قدر این مکانت را نشناخته و آنان را چون خود پنداشته و در مقابل آنان صفآرایی کردند و به جنگ و ستیز با آنان برخاستند.
مولوی این حقیقت را چنین سروده:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیاء برداشتند اولیاء را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته خوابیم و خور
این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی در میان بی منتها(3)
از اینرو با پیامبران جنگیدند و مبارزه کردند.
اکنون آیاتی از قرآن که جدال کافران را با پیامبران بازگو میکند از نظر میگذرانیم:
خداوند متعال در سوره ابراهیم میفرماید:
(وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا فَأَوْحی إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظّالِمِینَ
وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامِی وَ خافَ وَعِیدِ) ؛(1)
سوره ابراهیم، آیات 14-13.
کافران به پیامبران گفتند: ما شما را از سرزمین خود بیرون میرانیم مگر اینکه از دعوت خود دست برداشته، به راه و روش ما باز گردید - خداوند در مقابل این تهدید به آنان پاسخ میدهد - شما از این تهدیدها نهراسید و ما بدون تردید، ستمکاران را پس از فرصتی که به آنان دادهایم هلاک خواهیم نمود و پس از آنان، شما را در سرزمین آنان ساکن میکنیم.
دهها آیه قرآن این ستیز و نبرد حق و باطل را بیان میکند، گویی صفحات تاریخ با این مرکب خونآلود نگاشته شده که البته غلبه و پیروزی از آن خداباوران است.
خداوند متعال در قرآن میفرماید:
(أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکافِرِینَ أَمْثالُها
ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکافِرِینَ لا مَوْلی لَهُمْ) ؛(2)
(آیا در زمین گردش نکردند تا با تأمّل بنگرند که سرانجام کار کسانی که پیش از آنان بودند چگونه بود؟ خدا آنان را در هم کوبید و نابود کرد و نیز برای این کافران همانند آنان، عذابی قطعی و ثابت است. این پیروزی مؤمنان و نابودی کافران به سبب این است که خدا سرپرست و یاور کسانی است که ایمان آوردهاند و کافران را سرپرست و یاوری نیست).
آیات دیگری نیز بیانگر این موضوعاند:
(وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ إِنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِکَ فِی الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ)3
(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ)4
(وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللّهُ یُحِبُّ الصّابِرِینَ)1
(تُقاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ)2
(الَّذِینَ آمَنُوا یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِیاءَ الشَّیْطانِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ)3
(إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیلِ)4
مولانا در پرتو همین آیات چنین سروده:
صد هزاران نیزه فرعون را در شکست از موسی ای با یک عصا
صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسون بود
صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیای آن یک عار بود
با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی(1)
او تجلی رحمت واسعه حق و حقیقت رحمةً للعالمین است؛ همان گونه که در دعای شب بعثت چنین آمده: «ألّلهمَّ إنّی أسئَلُکَ بالتجلی الاعظم فی هذه اللیلة مِنْ شهر المعظم...».(2)
او که پیامبر بود آن گاه که آدم بین آب و خاک بود و خود فرمود: «أنا أوَّلُ الأنبیاء خَلقاً وَ آخرُهُمْ بَعثاً؛(3)من از نظر خلقت، نخستین پیامبرم و از نظر بعثت آخرین آنهایم».
آری، او خاتم پیامبران بود، چون مرجع همه انبیا و رسولان است و در عالم ارواح و ملکوت الهی همه پیامبران علیهم السلام به او مراجعه میکنند.
خود آن حضرت در حدیث شریفی میفرماید: «آدمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوائی یَومَ القیامَةِ».(1)
مسند احمد، ج 1، صص 281 و 295؛ امالی صدوق، مجلس 52، با کمی تفاوت.
قرآن، شکوه این تجلی آسمانی را چنین میستاید:
1.(هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ)2
2.(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ)3
3.(إِنّا أَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً)4
4.(وَ أَرْسَلْناکَ لِلنّاسِ رَسُولاً وَ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً)5
5.(وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ)6
6.(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً)7
7.(وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً)8
8.(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً...)9
9.(لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ...)10
10.(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَسْبُکَ اللّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ)11
1) (1)
باری, صدها آیه قرآن با مفاهیم و واژههای مختلف آفاق رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله را تبیین مینماید و آن حضرت را به عنوان خاتم پیامبران، که دو وصف نبوت و ولایت مطلقه در وجود آن حضرت به اوج تجلی رسیده میستاید:(1)
برای شرح و آشنایی بیشتر به الفتوحات «ولایت مطلقه» مراجعه گردد.
(ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ...)2
او یگانه پیامبر عظیم الشأنی است که خدای متعال از همه پیامبران برای او عهد و پیمان گرفت:(وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ)
در پرتو این آیه، این حدیث آمده: «... و لَمْ یَبْعَثِ اللهُ نبِیّاً وَ لا رَسُولاً إلّا وَ أَخَذَ عَلَیْهِ المیثاقَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله بِالنُّبُوَّة...».(2)
جمال محمدی در گفتار امام علی علیه السلام چنین میدرخشد:
حَتّی أَوْری قَبَساً لِقابِسٍ، وَ أَنارَ عَلَماً لِخابِسٍ، فَهُوَ أمِینُکَ المَأمُونَ، وَ شَهِیدُکَ یَومَ الدّین...؛(3)تا آنکه شعلهای افروخت که جوینده بدان چراغ دانش بیفروزد، و نشان راه بر پا کرد تا گمراه، دیده بدان دوزد. پس او امین توست و مورد اعتماد و گواه تو بر امت در روز معاد، و انگیخته تو و موجب نعمت و فرستاده بر حق تو و آیت رحمت.
وجودش رحمةً للعالمین باد ز حق بر جان پاکش آفرین باد
همچنین حضرت امیر در خطبهای دیگر میفرماید: «إختَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الأنبِیاءِ، وَ مِشکَاةِ الضِّیاء؛(4)خداوند او را از میان سلسله پیامبران و سرچشمههای نور برگزید».
مصطفی جان است و عالم جمله جسم مصطفی معنا بود کونین اسم(5)
او اطیب و اطهر و اسوه برای جهانیان است؛ همانگونه که علی علیه السلام میفرماید:
«فَتَأسَّ بِنَبِیِّکَ الأطیَبِ الأطهَرِ صلی الله علیه و آله فِإنَّ فیهِ اسْوَةً لِمَنْ تَأسَّی؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 160، ص 162.
پس از روش پیامبر پاک و پاکیزه پیروی کن، زیرا روش او کاملترین الگو برای پیروی است».خورشید خلد و خواجه دنیا و آخرت
سلطان شرع و صاحب کونین مصطفی(2)
آن یار مهربان که بعثت و رسالت او برترین نعمت و منّت از سوی خداوند است:
«... فَما أَعْظَمَ مِنَّةَ اللهِ عِنْدَنا حِینَ أَنْعَمَ عَلَیْنَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ، وَ قائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ».(3)
دعوتش فرموده بهر خاص و عام نعمت خود را بر او کرده تمام(4)
آنگونه که حضرت علی علیه السلام فرمود: «بَعَثَهُ بِالنُّورِ المُضِیءِ، وَ البُرهانِ الجَلیِّ، وَ المِنهاجِ الْبَادِی، وَ الکِتابِ الْهَادِی؛(5)او را با نور رخشا، و برهان هویدا، و راه پیدا و کتاب راهنما برانگیخت».
خواجه دنیا و دین گنج وفا صدر و بدر هر دو عالم مصطفی
آفتاب شرع و دریای یقین نور عالم رحمة للعالمین
خواجه کونین و سلطان همه آفتاب جان و ایمان همه
صاحب مواج و صدر کائنات سایه حق خواجه خورشید ذات
مهترین و بهترین انبیاء رهنمای اصفیا و اولیاء(6)
آن حضرت در خطبهای دیگر در توصیف رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
حَتّی أفْضَتْ کَرامَةُ اللهِ سُبْحانَهُ إلی مُحَمَّدٍصلی الله علیه و آله فَأَخْرجَهُ مِنْ أَفضَلِ المَعادِنِ مَنْبَتاً و أَعَزِّ الْأُروُماتِ مَغْرِساً...؛(7)تا آنکه تشریف بزرگواری از سوی خدای باری
به حضرت محمد صلی الله علیه و آله رسید و او را از بهترین خاندان و گرامیترین دودمان برکشید. از درختی که پیامبران خود را از آن جدا کرد و امینان خویش را برگزید و بیرون آورد... او پیشوای کسی است که راه پرهیزگاری پوید و چراغ آن است که راهنمایی جوید. چراغی است که پرتو آن دمید و درخشندگی است که روشنی آن بلند گردید و آتشزنهای است که نور آن درخشید، رفتار او میانهروی در کار است و شریعت او راه حق را نمودار....
همچنین فرمود:
«قرارگاه او بهترین قرارگاه است و خاندان او شریفترین پایگاه است، از کانهای ارجمندی و کرامت و مهدهای پاکیزگی و عفت، دلهای نیکوکاران به سوی او گردیده و دیدهها در پی او دویده»(1)
همان، خطبه 96، ص 88.
.اوست که اوج آفتاب وحی منیر است و قرآن با حقیقت ازلیهاش بر جان او تجلی کرده و فروغ آن در قالب الفاظ (بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ)2 ظاهر گشت، و نازله و آسان شده آن حقیقت ملکوتی چراغ هدایت مردم إلی الابد گردید.
قرآن این حقیقت را چنین برمینماید:
(فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی)3
(وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ)4
(اتَّبِعْ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ)5
(وَ اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتابِ رَبِّکَ)6
(اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ وَ أَقِمِ الصَّلاةَ)7
1) (1)
و آیات دیگری که از این واژه استفاده کرده و نیز دهها آیه از واژههای «نزل» و «قَرَأ» و «تَلی» و مشقتات آنان.(1)
ر. ک: المعجم المفهرس لالفاظ القرآن، واژه «وحی» و «نَزَل» و «قرأ» و «تلی».
وحی که در قالب مثال شهدآفرین و نورافروز است، پرتوی از آن بر زنبور میتابد:
(وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی)2
و مولوی چنین سروده:
گیرم این وحی نبی گنجور نیست هم کم از وحی دل زنبور نیست
چون که (اوحی الرب الی النحل) آمده است خانه وحیش پر از حلوا شده است
او به نور وحی حق عزّوجلّ کرد عالم را پر از شمع و عسل(2)
باری، بر افق برین رسالت، اوج تابش در سیمای «محمد صلی الله علیه و آله» نمایان گشته و تجلی اعظم جلوه مینماید و آیین پایدار و ابدی را برای رهایی انسان و رسیدن او به قله تعالی میآورد:
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ) ؛(3)
(او کسی است که پیامبرش را برای هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان غلبه دهد، هر چند که مشرکان کراهت داشته باشند...).
آری شعشعه اسلام تا ابد بر آسمان دلها میتابد و فروغ راه هدایت پیشگان است.
امام علی علیه السلام میفرماید:
أَلحَمْدُ لِلّهِ الّذِی شَرَعَ الإسْلَامَ، فَسَهَّلَ شَرائِعَهُ لِمَنْ وَرَدَهُ، وَ أعَزَّ أرکانَهُ عَلَی مَنْ غالَبَهُ، فَجَعَلَهُ أَمْناً لِمَنْ عَلِقَهُ، وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ، وَ بُرهاناً لِمَنْ تَکَلَّمَ بِهِ... ؛(4)سپاس خدای را که راه اسلام را گشود و درآمدن به آبشخورهای آن را بر تشنگان آن آسان نمود و ارکان آن را استوار ساخت تا کس با آن چیرگی نتواند و نستیزد و آن را امانی ساخت برای کسی که بدان درآویزد، و آرامش برای آن که
در آن درآید و برهان کسی که بدان زبان گشاید و هر که بدان دادخواهی کند گواه آن است و برای آن که از آن روشنی خواهد نوری درخشان است، و فهم است آن را که فهمید و خرد است برای کسی که اندیشید و نشان برای آن که نشانه طلبید و بینایی برای آن که در کار کوشید و عبرت برای کسی که پند پذیرفت، و نجات کسی که تصدیق آن گفت؛ تکیهگاه آن که بر آن اعتماد داشت و آسایش کسی که کار را - بدان - واگذاشت و نگاهبان آن که خود را - از گناه - باز داشت. روشنی راه و پدیدار، درون آن آشکار، نشانههای آن بر بلند جای پدیدار. جادههای آن نمایان، چراغهای روشن و رخشان...
در ادامه خطبه، حضرت فاطمه علیها السلام به بیان زمان بعثت و احوال مردم آن روزگار میپردازد و میفرماید:
فَرَأیَصلی الله علیه و آله الأُمَمَ فِرَقاً فی أَدْیانِها، عُکَّفاً عَلی نِیرانِهاَ، عَابِدَةً لِأَوْثانِها، مُنْکِرَةً لِلّهِ مَعَ عِرْفَانِها؛(1)
بلاغات النساء، ص 15، دلائل الامامه، ص 112؛ الاحتجاج، ج 1، ص 120؛ کشف الغمة، ج 2، ص 205 با کمی تفاوت.
پیغمبر - که درود خدا بر او باد - مشاهده کرد که هر فرقهای دینی گزیده و هر گروه در روشنایی شعلهای خزیده، و هر دستهای به بتی نماز برده و همگان یاد خدایی را که میشناسند، از خاطر ستردهاند.حضرت فاطمه علیها السلام در این گفتار، برای یادآوری نعمت بزرگ رسالت و یادآوری آن زمان وحشت و خطر، نگاههای مردم را به زمان گذشته معطوف میکند و از چهره آن روزگاران، نقاب برمیدارد. ایشان به مردم هشدار میدهند که هان! ای مردم به خود آیید و از خواب غفلت برخیزید و به گذشته خود بنگرید و از آن روزگاران درس عبرت فرا گیرید، چرا که این دین با رخداد عظیم بعثت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله متولد شد و با این تولد، افقی برین فراروی شما گشوده گردید و تاریخی رخشان ورق خورد، حال چرا به چنین دین و شریعتی جفا کرده، با انحراف و دگرگونی در آن، مسیر نوینی را که برای بشر آماده شده است مسدود و منحرف میسازید. ای مسلمانان، به سرزمین خود بنگرید که چه روزگاران تیره و تاریکی بر شما سایه افکنده بود.
1) (1)
به هر حال برای درک ماهیت واقعی دورانی که حضرت زهرا علیها السلام آن را تذکر میهند بهتر است تا گزارشی کوتاه از اوضاع جهان آن روز عرضه شود.
جزیرة العرب و به تعبیر دقیقتر شبه جزیره عرب در جنوب غربی آسیا با حدود سه میلیون و دویست هزار کیلومتر مربع مساحت، بزرگترین شبه جزیره جهان است که هنوز بخشهایی از آن به علت وجود توفانهای شنی وحشتناک، ناشناخته مانده است.
این شبه جزیره از طرف شمال به واسطه بیابانها و ریگزارهای پهناور، از یک سو به درّه فرات (عراق) و از سوی دیگر به سرزمین سوریه منتهی می شود. همچنین از طرف شرق به خلیج فارس و خلیج عمان، از طرف جنوب به خلیج عدن، تنگه باب المندب، اقیانوس هند و دریای عمان محدود میشود. از طرف مغرب نیز به دریای سرخ میپیوندد و با این حال جز در جنوب، از آب، بهره چندانی ندارد. فقط حاشیه باریکی از زمینهای پیرامون آن در جنوب و نواحی کوهستانی معتدل، از نعمت باران برخوردار است. اما در دیگر مناطق کوههای برهنه و صحراهای خشک و غیرقابل سکونت فراوان به چشم میخورد. ارتفاع دیوار بلند این رشته کوهها که از شبه جزیره سینا آغاز میشود و در امتداد دریای سرخ تا خلیج فارس ادامه مییابد حدود 2470 کیلومتر است.
به هر روی، جزیرةالعرب از نظر جغرافیایی به سه بخش تقسیم شده است:
در شمال و غرب آن، اقلیم حجاز است که شهرهای مکه، مدینه، طائف، ینبوع و جده را در برمیگیرد و سرزمینی کوهستانی با بیابانهای وسیع و کم آب را در خود جای داده است.
در مرکز و شرق این اقلیم، «صحرای عرب» سرزمین بلند منطقه نجد و بیابانهای وسیعی است که در آن از باران و آبادانی خبری نیست. انسان بدوی، شتر، نخل و ریگزار چهار بازیگر اساسی در زندگی صحرا هستند. همچنین کمی آب، گرمای زیاد، سختی راهها و نایابی غذا چهار مشخصه اصلی این صحراهاست.
منطقه جنوب (یمن) که در گذشته، عربستان خوشبخت یا یمن نامیده میشد. این اقلیم به شکل مثلث است که ضلع شرقی آن را ساحل دریای عرب، ضلع غربی آن را دریای سرخ، و خط فرضی ظهران - حضرموت، ضلع سوم آن را شکل میدهد. این
بخش، پرنعمتترین نقطه جزیره العرب است؛ به گونهای که آثار تمدن درخشان و با عظمت آن تا به امروز باقی و مشهور است. حدود چهارده قرن قبل از میلاد مسیح، این سرزمین، آباد بوده و از مدنیت و حکومت برخوردار بوده است و دولتهایی چون «معین»، حضرموت، قَتّبان، و سبأ، تا ظهور اسلام بر این اقلیم حکومت کردهاند.(1)
تاریخ تحلیلی صدر اسلام، محمد نصیری، صص 47-45؛ ر. ک: فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، ج 1، ص 9 به بعد؛ پژوهشی در تاریخ پیامبر اسلام، حسینی ادریانی، ص 45 به بعد؛ مروج الذهب، ج 2، صص 74 و 180؛ اسلام و عقاید و آراء بشری، یحیی نوری، صص 234-231؛ الیمن عبرالتاریخ، احمد حسین شرف الدین، ص 53.
آثار تاریخی بسیار زیبای مآرب و سد عظیم آن که به علت سیل ویران شد، و زمینهای حاصلخیز، معادن زرخیز صادراتی طلا و نقره و سنگهای گرانبهای آن حکایتگر پیشرفتهای هنری، صنعتی و منابع طبیعی این اقلیم است.
خداوند در قرآن در دو سوره از قوم سبأ نام برده است. نخست از ملکه سبأ (بلقیس) و نامۀ حضرت سلیمان به او و داستان هدهد، تخت ملکه و ایمان آوردن او، و نیز شکستن سد مآرب - حدود پنج قرن قبل از میلاد - و جاری شدن سیل ویرانگر که در نتیجه فساد اجتماعی و انحطاط اخلاقی و رویگردانی مردم سرزمین سبأ از خداوند و انکار فرستادگان الهی پدید آمده بود. همچنین دوره حکومت حبشیان پس از انقراض حمیریان به دست آنان و لشکرکشی ابرهه برای ویران کردن کعبه به سرزمین مکه و داستان ابابیل، که رخدادی آموزنده از تاریخ آن سرزمین است.
باری، توجه و بازگشت حضرت فاطمه علیها السلام به گذشته و نگاه به وضعیت و فساد اجتماعی و انحطاط اخلاقی مردم آن روزگاران برای عبرت و بصیرت یافتن آنان بود.
اکنون که جغرافیای اقلیم شبه جزیره عرب را از نظر میگذراندیم میطلبد سیری کوتاه در اوضاع سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و مذهبی آن دیار داشته باشیم تا درخشندگی فروغ قرآن و بارش رحمت رسالت جلوه بیشتری یابد، زیرا این سرزمین با مردم و فرهنگش، نخستین تجلیگاه آفتاب اسلام بوده است.
بنای ملیت و بافت اجتماعی - سیاسی عرب بدوی براساس قبیله بود. مورخان، اعراب ساکن در جزیرة العرب را در سه طبقه تقسیم کردهاند:
1) (1)
1 - عرب بائده (بادیه نشینان) مراد اعرابی هستند که سالها قبل از ظهور اسلام به سبب نافرمانی با بلاهای آسمانی و زمینی هلاک شدند.(1)
سوره عنکبوت، آیه 40؛ سوره دخان، آیه 12؛ سوره ق، آیه 14؛ سوره حاقه، آیات 6-4.
2 - عرب عاربه (شهرنشینان) قبایلی که در یمن و دیگر نقاط جنوبی عربستان زندگی میکردند. اوس و خزرج از جمله این قبایلاند که نسب خود را به یعرب بن قحطان، فرزند پنجم حضرت نوح علیه السلام میرسانند. این طوایف را قحطانی خوانند.
3 - عرب مستعربه (عدنانیان) قبیلههایی که از طریق عدنان با چند واسطه از فرزندان حضرت اسماعیل علیه السلام شمرده می شوند و قبیله قریش از این گروهاند.(2)
به هر روی، عواملی چون فقدان فرهنگ و جهانبینی مشترک، خشکزار بودن اکثر سرزمینهای جزیرة العرب، نبود راههای ارتباطی مناسب، دوری مسافت میان مناطق مسکونی و کمبود منابع اقتصادی، سبب پراکندگی و نبود نظم فراگیر سیاسی در جزیرة العرب شده بود.
صحرانشینان و شهرنشینان عرب پیرو نظام قبیلهای بودند. در قبیله سه رکن اساسی وجود داشت: نسب، حسب و عصب. براساس شاخصه اول و دوم، تمام افراد باید از شناسنامه قبیلهای و فضایل و مفاخر قبیله باخبر باشند و براساس عصب و عرق قبیلهای، همه در ساختار قبیله محو بودند؛ به گونهای که همه پیوندها و روابط برای حفظ وحدت قبیله قربانی میگردید.
به عبارت دیگر، این عصبیت برای اعضای قبیله، محدودیت جبری و ملیگرایی قبیلهای و برای رهبران، نوعی استبداد مطلق پدید میآورد. نمایاندن فزونی افراد قبیله، گاهی با شمار گور مردگان، نمودی از این تعصبات بی اساس بود.
از طرفی ضمیمه شدن روح جنگجویی که دستاورد طبیعت صحرا و بیابانهای خشک و سخت عربستان بود با عصبیت قومی و ملیگرایی جاهلی، موجب جنگها و خونریزیهای بسیار میشد؛ بهگونهای که بخشی از آن جنگها به «ایام العرب» نامیده شدهاند.
حتی گاه به سبب برخوردی ساده میان دو فرد، جنگ خونین قبیلهای به راه میافتاد.
خلاصه از منظر سیاسی، گذشته از تمدن ممتاز «سبأ» و مآرب یمن در سراسر عربستان به ویژه منطقه حجاز، نه تنها نشانی از تمدن و سازمان اجتماعی حکومت به چشم نمیخورد، بلکه به خاطر وجود دشمنیهای غیرمعقول قبیلهای و کمبود ارتباطات عاطفی و انسانی، مردم این سرزمین در معرض سقوط جدی قرار گرفته بودند.(1)
همان.
شبه جزیره عربستان سرزمینی است پوشیده از صحراهای سوزان و کوههای برهنه که تابش تند و مداوم آفتاب به آن رنگ و جلوه خاصی بخشیده است. قسمت شمالی این سرزمین صحرای «نفود» است که به بادیة الشام متصل میگردد. در قسمت مشرق و شمال شرقی آن نیز صحرای «دهناء» است که تا ربع الخالی امتداد دارد. ربع الخالی که گاه آن را «الدّهناء» هم میگویند و بین نجد و «الاحساء» قرار دارد، در جنوب شرقی شبه جزیره واقع است. این بیابان پهناور در عصر ما نیز تقریباً همچنان خالی است.
جز در منطقه جنوبی شبه جزیره، باران اندک و غیرمنظمی در موسم زمستان و آغاز بهار میبارد. ممکن است این باران اندک هم سالها نبارد و ممکن است چند سال پیاپی بارانهای سیلآسا سرازیر شود و همه چیز را با خود ببرد و زیر تودههای شن پنهان سازد. بارش این بارانها و جاری شدن این سیلها و فرو رفتن آن در زمین سبب می شود که در جای جای آن اندک آبی تراوش کند. ره آبها به گودالها میریزد و گودالها آب خانوادههای کوچک را در کنار خود نگه میدارد. تلاش برای به دست آوردن آب که مایه زندگی است و نیز سبزه که خوراک دام و شتر است، بیابان نشینان را مجبور میسازد تا هر دم از جایی به جایی کوچ کنند. نتیجه این سرگردانی و جابهجا شدنها این است که در بیشتر مناطق این سرزمین، قانونهایی که شهرنشینان برای خود درست کردهاند تا با اجرای آن زندگی را بهتر سازند، وجود ندارد.
بر این اساس، در این منطقهها شمار مردم اندک، و همین گروه اندک هم پیوسته در حرکتاند.
اما در جنوب، به خاطر مساعد بودن اوضاع طبیعی و نیز در حاشیه دریای سرخ به خاطر موقعیت اقتصادی، زندگانی بهتر و تراکم جمعیت نیز بیشتر بوده است. از اینرو به
1) (1)
مقتضای محدودیت جمعیت، قانون روستایی یا شهرنشینی بر مردم آن حکومت میکند. به حکم غریزه به خاطر ادامه حیات، در چنین محیطی مردم به دو دسته یا بهتر بگوییم به دو گروه اجتماعی تقسیم می شوند: یکی چادرنشینان و دیگری شهرنشینان. گرچه در آغاز دعوت اسلام، قسمت عمده ساکنان این سرزمین را چادرنشینان تشکیل میدادند.
چادرنشین، فرزند صحراست و زیر آسمان صاف و در دامن دشت پهناور تربیت میشود و از اینرو تندرست، نیرومند، آزاد، مستقل و بیاعتنا به قید و بندهایی است که شهرنشینان برای خود درست کردهاند یا زندگی شهری برای مردم خویش به ارمغان آورده است، تا آنجا بیاعتنا که وقتی عبای پشمین و خیمه مویی را برای روزی چند ترک میگوید و با لباس نرم و زیبا در قصرهای باشکوه میخرامد، میگوید: من این زندگی را دوست نمیدارم خوش دارم به همان زندگی چادرنشینی برگردم و به جای این پیراهن حریر عبای درشت بر تن کنم.
در محیط صحرا، واحدِ زندگی اجتماعی قبیله است و قبیله هم از چند تیره به هم پیوسته تشکیل میشود. هر قبیله شیخی دارد. شیخ، حاکم، قاضی، قانونگذار، فرمانده جنگ و پدر مهربان مردم خویش است. در این اجتماع، آنچه قانون میسازد، آنچه قضاوت میکند وحتی آنچه عقیدهای را پدید میآورد یا آن را تقویت میکند رأی شیخ است. شیخ باید تمام صفات و امتیازاتی را که لازمه چنین سمت و منصبی است دارا باشد. از جمله اینکه او باید دلیر، باهوش، با اراده، قاطع و جوانمرد باشد. معمولاً جوانمردی بیش از دیگر خصلتها در شیخ آشکار میشود تا آنجا که به درجه فداکاری میرسد؛ آن هم نوعی فداکاری که گاهی با منطق عقل سازگار نیست. او نه تنها برای دفاع از مردم خود، جان خویش را به خطر میافکند، بلکه ممکن است برای نجات جانداری که به سایه خیمه او پناه برده است نیز آماده کارزار گردد.
خصلت جوانمردی و فداکاری و از خود گذشتگی که نمونه اعلای آن در شیخ وجود دارد در عموم صحرانشینان دیده میشود. این آزادگی، استقلال و صفای طینت را صحرانشین از معلم خود، یعنی صحرای گسترده و طبیعت آرام و هوای صاف میآموزند، اما این، تنها یک روی از روحیه چنین مردمی است.
گاهی نیز همین مرد آرام و فداکار را میبینیم که ناگهان به هم برمیآید، در خشم میشود، به کینهتوزی میگراید، به پا میخیزد، میجنگد، میکشد تا پیروز شود یا کشته
گردد، چرا؟ چون شتر آن قبیله بیرخصت او به چراگاه قبیله وی درآمده است و او این بیرخصتی را اهانتی به خود و قوم خود میپندارد. پس دیری نمیکشد که آتش جنگ افروخته میشود؛ آن هم نه یک روز و یک هفته و ماه و سال، بلکه برای مدت چهل سال. در این چهل سال، صدها پیر و جوان، دختر و پسر خردسال و حتی گربه و سگ را از دم تیغ میگذرانند بیآنکه بدانند چه میکنند و چرا چنین میکنند. شگفتتر اینکه از این جنگها حماسه نامهها و قصیدهها و قطعه میسازند و کودکان و نوجوانان آن را از بر میکنند و از سینه نسلی به سینه نسل دیگر منتقل میگردد و بسا که حادثهها میآفریند.
گاه اتفاق میافتد که جمعی گرد هم نشستهاند و میگویند و میخندند و دقیقهها را با صفا و آرامش میگذرانند ناگهان بیتی یا جملهای به خاطر یکی میگذرد و با قصد یا بیقصد آن را بر زبان میآورد، و همین مشعل فتنهای میشود و آنان به جان یکدیگر میافتند؛ چرا که آن بیت یا جمله، طعنی یا طنزی از قومی یا قبیلهای را در بر دارد و یکی از آن قوم یا قبیله در این جمع نشسته است.
این برتریجویی و خود را از دیگران، کهتر و کمتر ندانستن و چون برق سوزاندن و چون رعد غریدن، آن روی خصال و روش صحرانشینان است که از طبیعت خروشان و متلوّن و متغیر صحرای عربستان الهام میگیرد.
فرزند صحرا از این دو موهبت برخوردار است: یکی قهرمانی و عشق و فداکاری بینهایت، و دیگری خشم و کینهتوزی بیش از اندازه و حد.(1)
ر. ک: قیام حسین علیه السلام، سیدجعفر شهیدی، صص 37-33.
به هر روی، هر چند وجود خصال پسندیدهای چون روحیه سلحشوری، وفای به عهد، بخشندگی و مهماننوازی، صراحت لهجه، اهتمام به شعر و شاعری و حمیت و غیرت، وجود پارهای از ارزشها را در میان مردم جزیرة العرب روایتگر است؛ ولی در بازتابش و ثمرات این خصلتها باید تأمل کرد، زیرا غالب این ارزشها به ضدارزش تبدیل شدهاند و پیامدهای منفی داشتهاند؛ مثلاً روحیه حماسی در بسیاری از اوقات به افروختن آتش کینه و درگیری و خونریزی در میان قبایل انجامیده است.
حتی شعر، این لطیفه آسمانی و عالیترین مظهر فرهنگ عربها، به دلیل الهام از عقدههای قبیلهای و خرافهها گاه آنقدر خشن و خونفشان بود که گویا از دم شمشیر فرو
1) (1)
میچکد. مضامین این شعر که آمیزهای از ستایش یا نکوهش قبیله یا رئیس آن بود یا مردم را به غارتگری، فتنهانگیزی، یادآوری خاطرههای گذشتگان، عشق و شهوت حیوانی و شراب و شکار دعوت میکرد، ادب و هنر عرب را بیارزش و بلکه ضدارزش ساخته بود. بهترین قصاید که آن را بر حریر مصری و گاه با آب طلا مینگاشتند و بر کعبه میآویختند فاقد ارزش و اعتبار بود.(1)
تاریخ یعقوبی، ج 1، صص 316-302.
تعصب و وفاداری به قبیله، به ظلم و ستمگری دامن میزد و چه بسا افراد مظلوم نابود میشدند. آلودگی به گناهان تا آنجا پیش رفته بود که از رسوم و آداب زندگی شمرده میشد و دیگر مردم از ارتکاب آن شرم نمیکردند. قتل و غارت، دزدی، میگساری و انواع قمار و فحشا، بخشی از سرگرمی و زندگی روزانه مردم بود.
کمیتگرایی، فخرفروشی، حاکمیت خرافات بازمانده از تحریف ادیان، افسانههای باستانی اساطیری و موهومات افسونگر هر یک نشان دیگری از انحطاط اندیشه و خالی بودن سازمان فکری آنان از تفکر منطقی بود.(2)
قصه زن در زندگی انسانها همیشه حکایت از نیمه پنهان خورشید و ماه و زمین است که در عین وابستگی نیمی به نیمه دیگر، بسیاری منکر آن چهره پنهاناند و آن را همسان نیمه دیگر روشن آن ندانسته، تاریک میانگارند.
زن به پاس تفاوتی که براساس خلقت بدیع و حکیمانه خداوند با جنس مرد دارد در طول تاریخ موضوع بحث و گفتوگو بوده و در طول تاریخ در دوسویه افراط و تفریط قرار داشته است. حتی در قرون اخیر به خصوص شخصیت او در میانه دو لبه قیچی تحجر و جمود از یک سو و تجددمآبی و نوگرایی افراطی از سوی دیگر قلع و قمع شده است.
به هر روی، دوران جاهلیت، عصر حرمان و هجران زن در جزیرة العرب بود. در این دوره، زنان گرفتار ننگآورترین روش زندگی بودند و در سختترین وضع، روزگار میگذراندند.
اعراب، در برخورد با زنان و دختران، وحشیترین روشها را داشتند. از نگاه آنان زن چون حیوانی بود که باید با آن معامله حیوانی شود. او را به هر شکل ممکن میکشتند. گاهی او را غرق یا از مکانی بلند پرتاب میکردند و یا او را زنده به گور مینمودند. در صورت عفو و اغماض نیز، او را با حیوانی معاوضه مینمودند.
زنده به گور کردن دختران در نزد عرب جزء رسوم و عادات معمولی و داستان زندگانی آنان بود.
اندیشه بیارزش انگاشتن زن، مبین اوج جاهلیت فرهنگی آنان بود. در این منطقه، سرنوشت زن مقهور اراده مرد بود. مرد میتوانست آن گونه که میخواست با زن رفتار کند، از جمله حق فروش، کشتن و زدن.
اعراب به گونهای به جنس زن با حقارت نگاه میکردند که داشتن دختر را مایۀ ننگ و عار و سرشکستگی خود میدانستند و چون به فردی از آنان بشارت داده میشد که صاحب دختر شده است، چهرهاش سیاه گشته، خشم خود را فرو میخورد و از ننگ دختردار شدن خود را از مردم پنهان میساخت و با خود میاندیشید که آیا دختر را با خفت و خواری نگه دارد یا او را زنده به گور سازد.(1)
سوره نحل، آیات 59-58.
زن جزء دارایی و میراث شوهر به شمار میآمد و پس از مرگ شوهر، به پسر او به ارث میرسید. پسرش حق داشت او را بفروشد یا معاوضه کند. از طرفی دختر هرگز از پدرش ارث نمیبرد.
عادت عرب این بود که چون مردی از دنیا میرفت، وارث، لباس خود را به روی آن زن میافکند و میگفت: این زن را به ارث میبرم. به این ترتیب زن در اختیار او قرار میگرفت. اگر میخواست او را به همسری خود انتخاب مینمود و مهری برای او قرار نمیداد یا اینکه او را به عقد دیگری درمیآورد و مهریه آن زن را خود میگرفت یا او را مدام از شوهر کردن منع مینمود. قرآن نیز این جنایت را بازگو میکند. آیات 19 و 22 سوره نساء نیز بیانگر تحریم این ازدواج در اسلام است.
پدران جز با شرایط سنگین، دختران خود را شوهر نمیدادند. مردی که زن خود را طلاق میداد هر چه میخواست از او میگرفت و در غیر این صورت از شوهر کردن او
1) (1)
جلوگیری میکرد و نمیگذاشت او شوهر کند. اگر مردی از زن خود خوشش نمیآمد او را آزار میداد تا مهرش را ببخشد و آنگاه مرد او را طلاق دهد، در غیر این صورت، زن را بدنام میکرد و او را از خود میراند.
برای زن، گرفتن دوستان پنهان ننگ و عار نبود - چون دنیای مدرن امروزی - بلکه آن را نکاح «خدون» مینامیدند. ازدواج با دو خواهر و به صورت همزمان رواج داشت و نیز نکاح با زن پدر جایز بود که آن را نکاح «مقیت» میخواندند. نوه و نواده پسری را عزیز میشمردند؛ ولی از دختر و دخترزاده بیزار بودند.
چون مردی به سفر میرفت ریسمانی بر شاخه یا تنه درختی میبست و پس از بازگشت اگر آن ریسمان را به حال خود میدید، آن را نشانه پاکی و عدم خیانت زن به شوهر میدانست و چنانچه آن ریسمان به هر دلیل، از بین رفته بود آن را نشانه خیانت زن میدانست. شوهر در انجام هرگونه ظلم و ستمی نسبت به همسرش آزاد بود.(1)
ر. ک: زن از نظر حقوق اسلامی، ابوالفضل حاذقی، صص 33-26؛ زن و اسوه آسمانی، صص 33-30.
البته این فرهنگ عمومی و بدوی مردم جزیرة العرب بود، ولی در عین حال جلوههایی از مکانت و ارزش دادن به زنان در شبه جزیره به چشم میخورد.
از آن جمله، ملکه سبا (یمن) بلقیس که عربها قرنها قبل از میلاد مسیح آن را به عنوان پادشاه خویش پذیرفته بودند و نیز مردم حیره، دختر نعمان بن منذر را به ریاست و زعامت خود برگزیده بودند. در مکه نیز حضرت خدیجه از مکانت و موقعیت ممتازی برخوردار بود. البته زن سالاری در میان عرب نیز کم و بیش رایج بود. شاید نام مؤنث بتان در میان اقوام عرب، چون لات، منات و عزّی ریشهاش همین زنگرایی باشد.(2)
موقعیت جغرافیایی جزیرة العرب که سرزمینی پوشیده از صحراهای سوزان و خشک و کوههای برهنه و بیآب و علف بود، ویژگیهای اقتصادی خاصی را میطلبید. پشتوانه اقتصادی عربستان داد و ستد جواهر و سنگهای قیمتی و فرآوردههای کشاورزی و دامداری بود. ارزندهترین پدیده اقتصادی در عربستان آن روز برقراری بازارها و
نمایشگاههای فصلی بود که برای رونق بخشیدن به تجارت داخلی و خارجی در هر شهر و منطقهای متناسب با موقعیت جغرافیایی و اجتماعی برگزار میشد. دومة الجندل، مشقر، صحار، عدن، صنعاء و عکاظ، نام شماری از آن بازارهای موسمی و نمایشگاههاست. تجار جاهلی در حاشیه نمایشگاهها برای رونق بازار و داد و ستد مردم خوشگذرانی، شادی، موسیقی و شعرخوانی بر پا میکردند.(1)
محیط پیدایش اسلام، سیدمحمدحسین بهشتی، صص 42-40.
به هر روی، وضعیت معاش عربها اسفبار بود و زندگی در سراسر جزیره با دشواری سپری میشد.
این موقعیت در سخن امام علی علیه السلام این گونه گزارش گردیده:
... وَ أَنتُم مَعْشَرَ العَرَبِ عَلی شَرِّ دینٍ وَ فی شَرِّ دارٍ. مُنِیخُونَ بینَ حِجارَةٍ خُشْنٍ وَ حَیّاتٍ صُمٍّ...؛(2)آن هنگام شما ای مردم عرب! بدترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سرای خزیده، منزلگاهتان سنگستانهای ناهموار، همنشینان مارهای زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلوآزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهاتان همه جا برپا، پای تا سر آلوده به خطا.
محور اصلی دین عرب جاهلی، شرک و بتپرستی بود. بتها و بتوارههای عرب که شمار آنها در آستانه ظهور اسلام به 360 بت میرسید شمع محافل دینی آنان بود. بت اگر به شکل انسان بود «صنم» و چنانچه شکل دیگری داشت، مانند برخی از سنگهای مقدس و درختان، «وثن» نامیده میشد.(3)
در کنار بتهای اختصاصی هر قبیله، مانند بتهای سواع، ودّ، یغوث، یعوق و نسر، مهمترین بتهایی که اکثر قبایل عربستان مرکزی آنها را عبادت میکردند عبارت بود از «لات» و «منات» و «عزّی»(4)و «هبل» که به شکل انسان و بسیار مورد احترام بودند.
گذشته از آیین بتپرستی، اعتقاد به جن،(1)
سوره جن، آیه 6.
ارواح و خرافات و پرستش ماه و ستارگان به ویژه ستاره شعرا(2)در میان برخی از قبایل رواج داشت. البته مراسم تعظیم و طواف کعبه و توقف در عرفه در سایه اعتقاد به یک خدای مقتدر و مجرد که در آسمانهاست، ولی از عبادت خدایان دیگر جلوگیری نمیکند، در میان آنان رایج بود.گروهی از عربها نیز بدون پیوستن به یهود و مسیحیت، از بتپرستی و انحرافات پرهیز میکردند و خود را پیرو دین حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام میخواندند و به «حنفا» شهرت داشتند.(3)
مسیحیت و دین یهود در نقاطی مانند نجران و یثرب گسترش داشت و در مناطقی مانند حیره، کیش «مانی» و زرتشتی نیز مورد توجه بود.(4)
یهودیان و مسیحیانی که به دلایلی به این سرزمین پناه آورده بودند، با زمینههایی که برایشان فراهم میآمد در گسترش دین خود میکوشیدند. با آنکه بسیاری از آداب و احکام این شرایع تحریف شده بود و با موازین الهی سازگاری نداشت، گاه مورد توجه برخی از قبایل عرب واقع میشد. بسیاری از اسطورهها، باورهای موهوم و آداب و رسوم خرافی در میان عربها از آموزههای آیین یهود و مسیحیت شمرده میشد.(5)
یعقوبی بیش از هشت نوع از اعتقادات دینی عربها را برمیشمارد که مهمترین آنها شرک و دهریت است.(6)
امیرالمؤمنین در تبیین چگونگی دینورزی عرب جاهلی میفرماید: خداوند متعال در حالی محمد صلی الله علیه و آله را برانگیخت که:
إلَی أنْ بَعَثَ اللهُ سُبحانهَ مُحَمّداً رَسُول اللهصلی الله علیه و آله لِإنجازِ عِدَتِهِ، وَ تَمامِ نُبُوَّتِهِ... وَ أَهْلُ الْأَرضِ یَومَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةً، وَ أهْواءٌ مُنْتَشِرَةُ...؛(7)تا آنکه خدای سبحان محمد صلی الله علیه و آله را پیامبری داد، تا دور رسالت را به پایان رساند و وعده حق را به وفا مقرون گرداند...، در
1) (1)
2) (2) سوره نجم، آیه 49.
3) (3) سوره آل عمران، آیه 67.
4) (4) تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 226؛ ر. ک: الآثار الباقیة، ابوریحان بیرونی، ص 312.
5) (5) ر. ک: سوره بقره، آیات 85 و 111 و سوره مائده، آیات 57 و 68 و 73 و 77 و 84 و سوره توبه، آیه 32.
6) (6) تاریخ الیعقوبی، ج 1، ص 257.
7) (7) نهج البلاغه، خطبه 1، ص 6.
حالی که مردم زمین هر دسته به کیشی گردن نهاده بودند و هر گروه پی خواهشی افتاده و در خدمت آیینی ایستاده بودند، یا خدا را همانند آفریدگان دانسته، یا صفتی که سزای او نیست بدو بسته یا به بتی پیوسته و از خدا گسسته، پروردگار آنان را از گمراهی به رستگاری کشاند و از تاریکی نادانی رهاند.
تمام آنچه از شرک و بتپرستی، اندیشههای موهوم و خرافهگرایی، ظلم، ستم، کینهورزی، بیعاطفگی و خشونت و نامهربانی گفته شد از منظر قرآن در واژه جاهلیت تعریف و تبیین گردیده و آیاتی ترجمان این واقعیتهاست. واژه «جاهلیت» از ریشه جهل است. البته در فرهنگنامه دینی ما، جهل گاهی در مقابل عقل مطرح گردیده، و عالم جلیل و محدث فقیه - کلینی - در اولین جامع حدیثی شیعه آغاز نظام حدیثی خویش را در یک طرح و مهندسی الهی با عنوان کتاب «العقل و الجهل» شروع مینماید. گاهی نیز جهل در مقابل علم مطرح شده است.(1)
مجمع البحرین، فخرالدین الطریحی، ج 5، واژه جهل، صص 346-345؛ لسان العرب، ج 2، واژه جهل، ص 402.
به هر روی، از کتب لغت و کاربردهای اساسی در سخنان آل الله و به خصوص کاربرد متفاوت آن در قرآن، برمیآید که جهالت به معانی حماقت و نادانی، و سفاهت و بیخردی استعمال شده است. بنابراین، جاهلیت دورانی است که زندگی مردم از ارزشهای معقول، موازین فرهنگی و منطقی و باورهای معنوی و انسانی تهی باشد.
واژه جاهلیت، نخستین بار در قرآن و درخصوص زندگی مردم قبل از بعثت به کار رفته است. از این رو، برخی حدود زمانی روزگار جاهلیت پیش از اسلام را، 150 تا 200 سال قبل از بعثت و محدوده مکانی آن را شبه جزیره عربستان دانستهاند، البته این خصوصیتسازی، با توجه به بیان قرآن و منابع فرهنگی اسلامی قابل بررسی و تحقیق است و بعید است بتوان جاهلیت را نام زمان خاص و ویژه گروه و منطقه خاصی دانست؛ اگر چه میتوان محدوده زمانی و مکانی ذکر شده را مصداق کامل جاهلیت دانست،(2)زیرا با کمال تأسف بیشتر مردم این منطقه با آنکه در سرزمین پیامبران و به خصوص شیخ انبیا
و بزرگترین صاحبان اندیشه توحیدی چون ابراهیم خلیل علیه السلام زندگی میکردند، گرفتار شرک و بدترین رذایل اخلاقی بودند.
پیجویی این واژه در قرآن، ابعاد و کاربردهای ضدارزشی آن را به خوبی نمایان میسازد.(1)
تاریخ تحلیلی صدر اسلام، ص 60.
در قرآن کریم چهار بار کلمه جاهلیت به کار رفته و در موارد بسیاری نیز نشانههای جاهلیت مورد نکوهش قرار گرفته است. چهار نشانه بارز جاهلیت که در قرآن صراحتاً مطرح گردیده، عبارت است از:
1.(أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ) ؛(2)پیروی از حکم و حکومت ناروا، رفتار خلاف قانون الهی و مبتنی بر امیال و هوسها، رویگردانی از دستورهای الهی و سرکشی و طغیان در مقابل خداوند، که با بیان قرآن (أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ) به گونهای جامع تعریف گردیده است.
2.(یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّةِ) ؛(3)بیتوجهی به وعدهها و وعیدهای خداوند، بداندیشی پیرامون افعال الهی، که در جامعیت قرآن به عنوان (ظَنَّ الْجاهِلِیَّةِ) تبیین گردیده است.
3.(وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی...) ؛(4)هنجارشکنی و بیپروایی زنان در جامعه و نمایاندن زیور و آرایشهای زنانه که در هشدار به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله و جلوهگری آنان، با عنوان (تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ...) بیان شده است.
4.(إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ...) ؛(5)تعصب و تأکید بر خواستههای نابهجا، تعصب و کفرورزی و جانبداری بیدلیل از عقاید و اندیشههای نادرست و خرافی که در بیان وحی (حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ) عنوان شده است.
افزون بر این چهار آیه که آشکارا سیمای عصر جاهلیت را تبیین مینماید، در قرآن کریم بارها به عقاید، احکام و آداب و اخلاق ناپسند جاهلی اشاره شده است.
در بحث عقاید جاهلی که در قرآن به آن تصریح شده، یکی اینکه آنان ستایش بتان را رمز قرب و نزدیکی به خداوند میدانستند، همانند:
(وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی)1
و نیز بر این باور بودند که معاذالله خداوند متعال، فرزندانی دختر دارد، و بعضی از فرشتگان دختران خدا هستند و به این سبب به پرستش و ستایش آنها میپرداختند تا ایشان را شفاعت کنند؛ همانند:
(لَهُ بَنِینَ وَ بَناتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمّا یَصِفُونَ بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ)2
(وَ یَجْعَلُونَ لِلّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ)3
(أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثی)4
پیرامون زندگی پس از مرگ نیز بر این باور بودند که جز همین زندگی دنیوی، زندگی دیگری نیست. ما زنده میشویم و میمیریم و ما را جز دهر نابود نمیکند. این رذیلت در قرآن چنین بیان گردیده است:
(وَ قالُوا ما هِیَ إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ)5
از دیگر رفتارهای مردم آن دوره، خوردن مردار، گوشت خوک، خون، نیم خورده حیوان درنده و ذبیحهای که با نام غیر خداوند ذبح شده، بوده است. همه اینها احکامی بوده که در جاهلیت رواج داشته و قرآن کریم آنها را حرام دانسته است، همانند:
(حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ)6
از دیگر آداب و امور ناشایست مردم جاهلیت، کوشش آنان در تغییر و گردش ماههای حرام و موسم حج و قرار دادن آن در ماههای مناسب و مطبوع از نظر فصل طبیعی و موسم تجارت بود و نیز یاد نیاکان و فخرفروشی به آنان در مراسم حج و سوت و
دستافشانی در نماز در کنار کعبه، از دیگر نشانهها و اعمال عبادی جاهلی است که قرآن از آنها نهی نموده است، چون:
(إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ یُضَلُّ بِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا یُحِلُّونَهُ عاماً وَ یُحَرِّمُونَهُ)1
(وَ ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلاّ مُکاءً وَ تَصْدِیَةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ)2
همچنین استبداد مردان که بارها زن را طلاق میدادند، شبه طلاقهایی که زنان را در بیتکلیفی و سردرگمی قرار میداد، چند همسری بدون کمترین محدودیت و نابهسامانیها در رابطه جنسی، برخی دیگر از نشانههای جهان جاهلیت در آستانه ظهور اسلام بود.(1)
بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله نوری بود که از مشرق تابناک نبوت بر آن ظلمتکده جاری گشت و با آوردن احکام و قوانین روشن، دامنه سیاه این عادات و رسوم زشت را جمع کرد.
با توجه به تعامل و ارتباطات فرهنگی اجتماعی جوامع بشری، میطلبد که پس از بررسی اوضاع شبه جزیره عرب، گزارش مختصری از اوضاع فرهنگی، دینی و اجتماعی دو همسایه بزرگ آن، یعنی ایران ساسانی و روم شرقی ارائه گردد.
ایران یکی از دو همسایه بزرگ شبه جزیرة العرب بود و با جمعیتی بیش از 140 میلیون نفر، بخشهای مهمی از عراق، حاشیه دجله و فرات و کارون، قفقاز، بخارا، سمرقند، خوارزم و غزنه را نیز در بر میگرفت.
این همسایه پهناور شرقی، دست کم یازده قرن پیش از ظهور اسلام تشکیل حکومت داده بود و با تمدنی کهن یکی از دو قطب مقتدر آن روزگار به شمار میرفت. این کشور قدرتمند از موقعیت بسیار خاصی بهرهمند بود، ولی به دلایل متعددی، نارضایتی عمومی در آن موج میزد.(2)در این بخش از چند نظر به ایران دوران ساسانی میپردازیم:
نوع حکومت ایران سلطنتی و استبدادی بود. پادشاهان ساسانی خود را موجوداتی برتر از بشر و فرزندان خدا و دارای شخصیتی ربانی میدانستند. خسرو پرویز که در سال 591 م به سلطنت رسید و هنگام طلوع خورشید اسلام فرمانروای ایران بود پیرامون خود چنین میگوید: «آدمی فناناپذیر از میان خدایان و خدای بسیار جلیل در میان مردمان و صاحب شهرتی بسیار، و کسی که در طلوع با آفتاب قرین است».(1)
تاریخ تحلیلی صدر اسلام، محمد نصیری، ص 63.
حکومت میراث پدر بود و دیگران، هوای شاه شدن را در سر نمیپروراندند. البته اعضای خاندان سلطنتی بر سر این ارث به جان یکدیگر میافتادند. گاه پدری پسرش را نابینا میساخت و میکشت و زمانی پسری شکم پدر خویش را میدرید و گاه کودتاها و آشوبهای پیاپی، مملکت را ویران و بیثبات میساخت؛ بهگونهای که در فاصله چهار سال، ده پادشاه زن و مرد به سلطنت میرسیدند.(2)
درباریان ساسانی، به ویژه خسرو پرویز در خوشگذرانی افراط میکرد و علاقه بسیاری به جمع مال و ثروت داشتند و کنیزان و خوانندگان و نوازندگان حرمسرای آنها را بالغ بر چندین هزار نوشتهاند.
حقوق اجتماعی و روابط انسانی براساس تصمیمات طبقاتی به گونهای طراحی شده بود که هر فرد تنها میتوانست استعدادهای خود را در درون طبقه خویش بیازماید و فقط در طبقه خود از مواهب طبیعت بهرهمند شود.
بر این پندار، بعضی دارای «فره ایزدی» و درخور پادشاهی بودند و گروهی شایسته دبیری و ارتشی، ولی بیشتر مردم، یعنی اصناف، تجار و بازرگانان، کشاورزان و دامداران، سزاوار منصب و مقام حکومتی نبودند، بلکه وظیفه ایشان کار کردن و پرداخت مالیات برای تأمین نیاز شاه و مخارج او بود.
این فلسفه اجتماعی نادرست، چنان در ایران باستان رواج داشت که اردشیر بابکان قانونی وضع کرد که فرزند آهنگر، کاری جز آهنگری و فرزند کشاورز کاری جز کشاورزی انجام ندهد. در قانونی دیگر نیز اعلام شد که غیر از اشراف (سلاطین و دبیران) کسی حق
درس خواندن ندارد تا بدین وسیله برای همیشه، اشراف و سلاطین بدون رقیب باقی بمانند. داستان مرد کفشدوز و درس خواندن فرزندش و نپذیرفتن انوشیروان، نشانهای از این حقیقت تلخ تاریخی است.(1)
فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، صص 47-45.
پادشاهان ساسانی عموماً تجملپرست و تشریفاتی بودند و دربار آنان نمایشگاهی از اشیاء و متاعهای گرانبها بود. در عهد ساسانیان، ایرانیان پرچمی داشتند به نام «درفش کاویانی» که معمولاً در میدان جنگ یا مراسم و جشنهای پرتشریفات بر فراز کاخ نصب میگردید. این پرچم با جواهرات گرانبهایی تزیین شده بود. برخی از نویسندگان قیمت جواهرات و اشیای گرانبهای این پرچم بیهمتا را افزون بر یک میلیون درهم نگاشتهاند.(2)
در کاخهای افسانهای ساسانیان، فزونی جواهرات و اشیاء نفیس و گرانبها و تصاویر حیرتانگیز، دیده بینندگان را خیره میساخت و قالی نگارستان با یکصد و پنجاه ذراع طول و هفتاد ذراع عرض و تار و پود زربفت و جواهرنشان یکی از این جلوهها بود.(3)
به هر روی، در امپراتوری ساسانی یک درصد مردم همه چیز را در اختیار داشت و 99 درصد مردم چون بردگان از حقوق اساسی انسانی خود محروم بودند.(4)
در خانواده ایران دوره ساسانی، مردسالاری مطلق حاکم و تعداد همسران، نامحدود بود. حتی ازدواج با محارم به دلیل تشویق برخی از منابع زرتشتی رواج داشت.
زن از شخصیت حقوقی بیبهره بود و در زمره وسایل زندگی به شمار میآمد. روابط پدران و فرزندان نیز افسارگسیخته بود و پدر تا آنجا اختیار داشت که میتوانست کودکانش را از خود براند یا چون برده و شیء به دیگران بفروشد. شوهر میتوانست همسر یا یکی از همسرانش را بیآنکه در انجام وظایفش کوتاهی کرده باشد به دیگری بسپارد تا از خدماتش بهرهمند گردد.(5)
در طلیعه بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله ادیانی چون زرتشتی، یهودی، مسیحی، مانوی، صابئی و مزدکی در ایران رواج داشت. البته دین رسمی که از سوی شاهان ساسانی حمایت میشد آیین زرتشت بود. این آیین از سایر ادیان آسیایی آن روزگار به دینهای آسمانی نزدیکتر بود و اعتقاد به معاد و بهشت و دوزخ در آن قرار داشت.
باری، دین زرتشتی یک آیین درباری بود. مینویسند خسرو پرویز آتشکدهای ساخت و 12 هزار «هیربد» در آنجا گماشت که سرود مذهبی بخوانند. موبدان با تمام قدرت خود میکوشیدند که طبقات محروم و زحمتکش جامعه را آرام نگه دارند. اما فشار و اختیارات نامحدود موبدان مردم را از آیین زرتشتی گریزان ساخت و مردم میخواستند دینی غیر از آن را برای خود بیابند.
فشار موبدان و آمیخته بودن این آیین به خرافات و موهومات، موجب تزلزل دین زرتشتی گشت و گاه و بیگاه افرادی با آیین جدید در مقابل آن قیام میکردند. در حدود سال 497 میلادی بود که «مزدک» قیام کرد و لغو مالکیت انحصاری و چند همسری و تشکیل حرمسرا را در سرلوحه برنامه اصلاحی خود قرار داد.(1)
فروغ ابدیت، ج 1، ص 56.
همین که طبقات محروم از برنامههای او آگاهی یافتند، گرد او جمع شدند و به رهبری مزدک، شورشی بزرگ به راه انداختند. بنا بر نقل بعضی، قباد شاه ساسانی نیز در ابتدا آیین او را پذیرفت. سرانجام کار مزدک با مقاومت موبدان و دربار مواجه شد و فتنهای بزرگ در ایران ایجاد کرد.
ویژگی اصلی آیین زرتشت در زمان ساسانیان، اعتقاد به دوگانه پرستی، یعنی «اهورا مزدا» و «اهریمن» بود. براساس این اعتقاد که گفته میشد به سبب تعالیم مانی در آیین زرتشت پدید آمده بود، جهان دارای دو مبدأ از خیر و شر بود.
خلاصه، مجموعه عوامل مختلف، امپراتوری ایران ساسانی را متزلزل کرده و در آستانه یک تحول و فروپاشی قرار داده بود. تراکم رو به انفجار تضادهای طبقاتی، تمرکز قدرت و ثروت، انحرافهای اخلاقی و نابههنجاریهای جنسی و سست شدن بنیان خانواده و به زنجیر کشیده شدن اندیشهها در استبداد دینی، مردم را به ستوه آورده و آماده تحولی همه جانبه ساخته بود.
1) (1)
همسایه شمالی جزیرة العرب، امپراتوری مقتدر بیزانس بود که آسیای صغیر، شامات، مصر و بخشهای عمدهای از اروپای کنونی و آفریقا را در بر میگرفت و قسطنطنیه پایتخت آن بود. امپراتور معروف بیزانس در قرن ششم میلادی (565-527) یوستینیانوس بود که حدود چهل سال از دوران فرمانروایی او، عصر رویدادهای بزرگ و رخدادهای عظیم است. در این مدت بیش از پنجاه جنگ در گرفت. بلوای «نیکا» در سال 532 م از رسواکنندهترین حوادث سالهای فرمانروایی وی شمرده میشود. دولت روم با استبداد و سلطنت، اداره و تدبیر میشد و تشکیلات اداری بسیار پیچیدهای داشت.(1)
تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج 10، ص 175؛ جهان در عصر بعثت، محمدجواد باهنر و اکبر هاشمی رفسنجانی، صص 72 و 73.
مالیات روز به روز سنگینتر میشد و به میل و اراده امپراتور بستگی داشت. سنگینی این مالیات بر دوش محرومان بود و ثروتمندان به یاری رشوه از پرداخت آن شانه خالی میکردند. مأموران مالیاتی، هنگام گرفتن مالیات به فقرا ستم میکردند و در صورت عدم پرداخت، آنان را به زندان میافکندند و شکنجه میکردند.خودکامگی، تبعیض نژادی، انحطاط اخلاقی و جنگهای توانفرسا از عوامل ناخشنودی مردم بود.(2)
مسیحیت از آغاز قرن چهارم میلادی، دین رسمی امپراتوری اعلام شد. در سال 313 میلادی، قسطنطین به سبب رؤیایی که دیده بود دین مسیحیت را مذهب رسمی خود اعلام کرد و برای مردم اقلیم فرمانبر خود نیز آن را برگزید. از این پس مشکلات داخلی و درون فرقهای مسیحیت خود را نشان داد. نزاع فکری «آریوس» و «آتاناسیوس» چنان بالا گرفت که امپراتور ناگزیر شورای 300 نفری اسقفان «نیقیه» را مأمور رسیدگی آن ساخت. این شورا پس از ماهها بحث و بررسی ضمن صدور اعتقادنامهای، روحالقدس را وارد مسیحیت ساخت و تثلیث را رسمیت بخشید و افکار واقعی مسیح را نابود کرد و غرب و مسیحیت را در خوابی عمیق فرو برد.
البته ریشه و اساس این اختلافات و بگو مگوها در پیروان حضرت مسیح علیه السلام آمیختگی مسیحیت با فلسفه یونان بود. چون در فلسفه مشّاء یونان، ماده، صورت و جسم، سه مقولهای بود که در تحلیل فلسفی، سه حقیقت و در تحقق خارجی بیش از یک حقیقت نبود، این تثلیث فلسفی در دین مسیحیت نیز نفوذ کرد و با آن آمیخته شد و تثلیث خرافی و شرکآمیز أب و ابن و روح القدس شکل گرفت.
دینستیزی، دینگریزی و همه بیمهریهای دیروز و امروز غرب به مذهب به همین فرایند باز میگردد. سکولاریسم و کنار زدن دین و احکام آن از جامعه، و تجربهزدگی افراطی و نامعقول نیز در عملکرد قرون وسطی ریشه دارد که اساس آن در قرن چهارم میلادی نهاده شد.
از این زمان شکل دین در بسیاری از ابعاد تغییر کرد به گونهای که جز شعائر هفتگانه مسیحیت؛ یعنی تعمید، ازدواج مسیحی، اعتراف، تدهین، عشای ربانی، تأیید یا تثبیت ایمان، دستگذاری یا درجات مقدس روحانیت، چیزی از دین باقی نماند. مردم، حق مراجعه به انجیلها را نداشتند و در بسیاری از کارها باید به کشیش مراجعه میکردند.
ویل دورانت در این رابطه چنین مینگارد:
بزرگترین مورخان عقیده دارند که علت اصلی سقوط روم، مسیحیت بود، زیرا این مذهب کیش قدیم را که به روح رومی، خصلت اخلاقی و به دولت روم، ثبات بخشیده بود از میان برد. مسیحیت با فرهنگ، علم، فلسفه، ادبیات و هنر اعلام جنگ داده بود. فکر افراد را از وظایف این جهانی روانه آمادگی تسلیمطلبانه برای یک حادثه کیهانی ساخته بود و آنان را وا داشته بود تا به جای آنکه در جستوجوی سعادت دسته جمعی از طریق فداکاری در راه کشور باشند، به دنبال سعادت فردی از طریق زهد و انزواطلبی بروند.(1)
تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج 3، صص 778-777 و ج 4، ص 130.
باری، امپراتوری روم نیز همانند رقیب نیرومندش ایران، گرفتار ناهنجاریهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی بود، از جمله اینکه نظام طبقاتی موجب شکاف در بدنه جامعه گردیده بود. در این امپراتوری، شایسته سالاری مطرح نبود و هر کس در هر درجه از شایستگی یا بیلیاقتی از مزایای مخصوص طبقه خود بهرهمند میشد. از اینرو مردم به چهار طبقه اشراف، شوالیهها، بردگان و طبقه متوسط تقسیم شده بودند.(2)
از این نگاه، امپراتور روم شرقی نیز آماده تحول، دگرگونی و فروپاشی بود. سرانجام نیز قسمتهایی از سرزمین روم به دست مسلمانان فتح شد و در زمره قلمرو حکومت اسلامی قرار گرفت. البته اگر روش و منهج زمامداری رسول خدا صلی الله علیه و آله در پرتو وحی و احکام اسلامی آنگونه که در زمان آن حضرت تحقق یافت ادامه پیدا میکرد و مسلمانان گرفتار آن بلیهها و کجرویها نمیگشتند و تحول و دگرگونی در نظام رهبری اسلامی رخ نمیداد و به تدریج نظام رهبری به خاندان اموی و تبدیل امامت اسلامی به دیکتاتوری سلطنتی نمیانجامید، بدون شک همان گونه که آیات قران ترجمان آن است:(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ)1 کلمه لا إله إلّا الله و محمد رسول الله بر سراسر جهان طنین میافکند و جهان در پرتو خورشید اسلام به پیروزی و بهروزی میرسید، ولی هیهات و وا اسفا که بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و غروب آفتاب رسالت، چه بدعتهایی که در اسلام پدید آمد و چه تحولات ویرانگری که رخ داد!
حضرت فاطمه علیها السلام در این بخش از خطبه، به گزارش جهان در آستانه بعثت از منظر رسول خدا صلی الله علیه و آله پرداخته و فرموده است:
فَرَأیصلی الله علیه و آله الاُمَمَ فَرِقاً فّی أَدْیانِها، عُکِّفاً عَلی نِیرانِها، عَابِدَةً لِأَوْثانِها، مُنْکِرَةً لِلّهِ مَعَ عِرفَانِهَا؛(1)رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از برانگیخته شدن، مشاهده کرد که مردم برخلاف شناخت فطری نسبت به خدا، در دین متفرقاند، و هنوز در آتشکدهها به اعتکاف نشسته و در بتکدهها به پرستش بتها مشغولاند.
جهان در آتش شرک و بتپرستی میسوخت و آتش اختلاف و جنگها بر سر قدرت، جهان را به آشوب کشانده و پیوسته دو امپراتور بزرگ آن روز در حال جنگ و ستیز بودند. فقر و فساد و فحشا و فرهنگ ابتذال و تبعیض، دامنگیر مردم شده بود و جهان در آستانه انفجار و یک تحول و دگرگونی قرار داشت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله، مبعوث به رسالتی بزرگ برای عموم مردم جهان است. دامنه بعثت آن حضرت فراگیر است و به اقلیم خاص و نژاد مخصوصی اختصاص ندارد. اگر چه افق برین
1) (2) بلاغات النساء، ص 15؛ الاحتجاج، ج 1، ص 120.
این بعثت شبه جزیره عرب است، ولی این آفتاب بر تمام جهان پرتو میافکند و جهان را به نور اسلام روشن میسازد، زیرا مخاطب پیام رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم و انسانیت است. آیاتی از قرآن که این بعثت جهانی و دامنه فراگیر را بیان میکنند عبارتند از:
1.(وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً...)1
2.(یا أَیُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ)2
3.(یا أَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَکُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّکُمْ)3
4.(قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً)4
5.(وَ ما هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ)5
6.(وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ)6
7.(لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا)7
8.(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ)8
9.(إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ)9
10.(قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی شَکٍّ مِنْ دِینِی)10
11.(یا أَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ)11
12.(یا أَیُّهَا النّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ)12
13.(قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنَّما أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ)1
14.(یا أَیُّهَا النّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ)2
15.(یا أَیُّهَا النّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ...)3
16.(یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ)4
17.(یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی)5
و دهها آیه دیگر که با پرتو خود گستره تابش رسالت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را تا پایان زندگی انسان بر این اقلیم تعریف کردهاند.
سال هفتم هجری فرا رسید و رسول خدا صلی الله علیه و آله که از همان آغاز، آفتاب رسالتش فراگیر بود و بر همه میتابید: «فَرَأی الأُمَمَ فِرَقاً...» تصمیم گرفت به فرمان خدا، رسالت جهانی خویش را اعلام و به سران دولتهای آن روزگار و رؤسای قبایل، نامه ارسال کند. البته بدیهی است که این حقیقت در کنار آیات قرآن، نشان درخشندهای بر عمومیت رسالت آن حضرت است. از اینرو پندار بعضی از نویسندگان انگلیسی چون «سر ویلیام مویر» که میگوید: «موضوع عمومیت رسالت محمد صلی الله علیه و آله بعدها به وجود آمد و محمد صلی الله علیه و آله از هنگام بعثت تا زمان وفات خود فقط عربها را به اسلام دعوت میکرد و محمد صلی الله علیه و آله جز عربستان جایی را نمیشناخت»،(1)چیزی جز غرضورزی و خاک بر چهره خورشید پاشیدن نیست.
شگفتا که بعضی از دشمنان تا چه اندازه چشم خویش بر حقیقت میبندند و وجود دهها آیه از قرآن را که گستره رسالت پیامبر را بیان میکند و نیز دهها حادثه که در ارتباط با جغرافیای سیاسی فرهنگی جهان آن روز است و همه در منظر رسول خدا صلی الله علیه و آله است نادیده میگیرند. پیامبری که جنگهای دو ابرقدرت روزگارش و پیروزی متوالی این دو بر
1) (6) فروغ ابدیت، آیت الله سبحانی، ج 2، ص 606.
یکدیگر را در آیهای از قرآنش به شکل معجزه به نمایش میگذارد.(1)
سوره روم، آیات 4-2.
این حقیقت تاریخی در سوره مبارکه روم هنوز میدرخشد. از سوی دیگر یاران آن حضرت بعضی از حبشه و بعضی از ایران بودند و سلمان سرآمد یاران آن حضرت یک ایرانی است.به هر روی، رسول خدا صلی الله علیه و آله دعوت از زمامداران جهان را در یک مجلس مشورتی مطرح ساخت و به یاران خود چنین فرمود:
بامدادان همگی نزد من حاضر شوید تا پیرامون موضوع بزرگی با شما مشورت کنم. فردای آن روز پس از ادای فریضه صبح به یاران خود چنین فرمود: بندگان خدا را نصیحت کنید؛ کسی که سرپرست امور مردم شد و در هدایت آنان نکوشید، خداوند متعال بهشت را بر او حرام کند. شما برخیزید و سفیران رسالت اسلام در نقاط دور دست باشید، و ندای توحید را به گوش مردم جهان برسانید؛ ولی چون شاگردان حضرت عیسی نباشید و با من مخالفت نکنید. آنگاه از حضرتش سؤال کردند که آنها چگونه با عیسی علیه السلام به مخالفت برخاستند! حضرت فرمود: او نیز مانند من گروهی را مأمور ساخت که سفیران رسالت او در نقاط مختلف جهان باشند، ولی دستهای که راه آنها نزدیک بود فرمان او را پذیرفتند و گروهی که راه آنها دور بود از پذیرفتن فرمان او خودداری کردند.
آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله، شش نفر از ورزیدهترین افراد را طی نامههایی که منشور رسالت جهانی آن حضرت در آنها منعکس بود به کشورهای مختلف روانه کرد و سفیران هدایت در یک روز با نامههای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رهسپار کشورهای ایران، روم، حبشه، مصر، یمامه، بحرین و حیره شدند.(2)
بر این اساس، دحیه کلبی مأمور شد تا نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قیصر برساند. او به اقلیم شام مسافرتهای متعددی داشت و به آن سرزمین کاملاً آشنا بود. درایت، قیافه گیرا و جذاب و سیرت نیکو، او را شایسته این مأموریت ساخته بود. وی پیش از آنکه شام را به قصد قسطنطنیه ترک کند، در «بصری» یکی از شهرهای شام اطلاع یافت که قیصر عازم بیتالمقدس است، لذا فوراً با استاندار آنجا یعنی حارث بن ابی شمر تماس گرفت و
مأموریت خود را به او ابلاغ کرد. در هر صورت ملاقات سفیر با قیصر در شهر حمص بود. او وقتی خواست به حضور قیصر برسد کارپردازان دربار به او گفتند: باید در برابر قیصر سر به سجده بگذاری و در غیر این صورت قیصر تو را نخواهد پذیرفت. دحیه گفت: من برای کوبیدن این روشهای غلط رنج این سفر را پذیرفته و این راه پر فراز و نشیب را بر خود هموار کردهام. من از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله مأمورم به قیصر ابلاغ کنم که بشرپرستی باید از میان برود، حال خود بشر را پرستش کنم؟ هرگز!
منطق نیرومند و پایداری سفیر، موجب شگفتزدگی درباریان گردید. یکی از درباریان خوشطینت به دحیه گفت: «نامه را روی میز مخصوص قیصر بگذار و برگرد، زیرا کسی جز خود قیصر به نامههای روی میز دست نمیزند. بدون شک، قیصر نامه را میخواند و پس از خواندن شما را به حضور میطلبد». دحیه از راهنمایی او تشکر کرد و نامه را روی میز نهاد و بازگشت. قیصر نامه را گشود و چون طلیعه نامه را مزین به «بسم الله» یافت با شگفتی گفت: «من از غیر سلیمان تاکنون چنین نامهای ندیدهام». آنگاه مترجم ویژه عربی خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند.(1)
طبقات کبری، ج 1، ص 359؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 290؛ بحارالانوار، ج 20، صص 380-378.
نامه چنین است: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِن محمد بن عبدالله إلی هرقل عظیم الروم، سلام علی مَن اتبع الهدی، امّا بعد فإنّی أدعوک بدعایة الاسلام. أَسلِم، یُؤتک الله أَجرک مرتّین...»(2)
در آغاز سال هفتم هجری رسول خدا صلی الله علیه و آله، یکی از افسران ارشد خود به نام عبدالله حدافه سهمی را مأمور کرد تا نامه وی را به دربار ایران ببرد و آن را به دست خود به خسرو پرویز برساند و او را به اسلام و آیین یگانهپرستی دعوت نماید.(3)
نامه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم مِن محمد رسول الله إلی کسری عظیم فارس، سلام علی من اتبع الهدی و آمَنَ بالله و رسوله، و شهد أن لا إله...؛(4)به نام
خداوند بخشاینده بخشایشگر، از محمد فرستاده خداوند به کسری بزرگ ایران، درود بر آن کس که حقیقت جوید و به خدا و پیامبر او ایمان آورد؛ و گواهی دهد که جز او خدایی نیست و شریک و همتایی ندارد و گواهی دهد که محمد بنده و فرستاده اوست. به فرمان خداوند تو را به سوی او میخوانم، خداوند مرا برای هدایت مردم فرستاده تا آنان را از خشم او بترسانم و حجت را بر کافران تمام کنم... اسلام بیاور تا در امان باشی و اگر از ایمان و اسلام سر برتافتی گناه ملت مجوس به گردن توست.
سفیر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد دربار ایران گشت. خسرو پرویز دستور داد تا نامه را از او بگیرند، ولی او گفت: باید نامه را شخصاً به خسرو پرویز تحویل دهم. به هر حال عبدالله نامه را به خسرو پرویز تحویل داد و او هم مترجم خواست تا نامه را ترجمه کند.
مترجم، نامه را باز کرد و چنین گفت: نامهای است از محمد رسول خدا به کسری بزرگ ایران، هنوز مترجم از خواندن نامه فارغ نشده بود که زمامدار ایران سخت برآشفت و فریاد زد و نامه را از مترجم گرفت و پاره کرد و با خشم فریاد کشید: این مرد نام خود را جلوتر از نام من نگاشته است. سپس دستور داد عبدالله را از قصر بیرون کنند. عبدالله از قصر بیرون آمد و بر مرکب خود سوار شد و راه مدینه را پیش گرفت و جریان کار را به پیامبرخدا صلی الله علیه و آله گزارش داد.(1)
همان، ص 92؛ الکامل، ج 2، ص 80؛ طبقات، ج 1، ص 259؛ السیرة الحلبیة، ج 3، ص 777.
پیک اسلام در سرزمین کهن و باستانی مصر حاطب بن ابی بلتعه بود. او مردی شجاع و سوارکاری چابک بود. او یکی از آن شش نفری بود که مأموریت یافتند نامههای تبلیغی رسول خدا صلی الله علیه و آله را به دست زمامداران بزرگ آن روز جهان برسانند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله حاطب را مأمور ساخت تا نامه او را به مقوقس، حکمران مصر برساند. متن نامه چنین بود:
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر، نامهای است از محمد فرزند عبدالله و فرستاده خدا به مقوقس بزرگ قبطیان، درود بر پیروان حق، من تو را به آیین
1) (1)
اسلام دعوت میکنم، اسلام آور تا در امان باشی، اسلام آور تا خداوند دو پاداش به تو بدهد، و اگر از اسلام روی گردانی، گناهان مردم مصر نیز بر عهده توست.
ای اهل کتاب ما شما را به یک اصل مشترک فرا میخوانیم، غیر خدا را نپرستیم و کسی را انباز و شریک او قرار ندهیم...(1)
مکاتیب الرسول، ج 1، ص 97 به نقل از: السیرة الحلبیه، ج 3، ص 280؛ سیره زینی دحلان هامش الحلبیه، ج 3، ص 70؛ اعیان الشیعه، ج 2، ص 146؛ الدر المنثور، ج 2، ص 40 فی تفسیر، آیه مباهله، خطط المقریزی، ج 1، ص 29.
سفیر رسول خدا صلی الله علیه و آله رهسپار کشور مصر گردید و اطلاع یافت که حاکم در یکی از کاخهای خود در کنار دریا و در شهر اسکندریه به سر میبرد. از اینرو به سوی اسکندریه رهسپار گردید و با زورق، خود را به داخل کاخ مقوقس رساند. حاکم، سفیر رسول خدا صلی الله علیه و آله را به حضور پذیرفت و نامه را باز کرد و خواند و پیرامون محتوای نامه دقایقی اندیشه کرد آنگاه به سفیر اسلام چنین گفت: اگر به راستی محمد پیامبر خداست، چرا مخالفانش توانستند او را از زادگاهش بیرون کنند و او ناچار به مدینه هجرت کرد و در آنجا مسکن گزید؟ چرا بر آنها نفرین نمیکند تا آنها نابود شوند؟!
سفیر دانای پیامبر در پاسخ گفت: حضرت عیسی علیه السلام پیامبر خدا بود و شما نیز رسالت او را پذیرفتهاید، ولی آنگاه که بنیاسرائیل علیه او توطئه کردند و به ظاهر، او را به صلیب کشیدند چرا بر آنها نفرین نکرد؟ فرماندار که چنین پاسخ روشنی را شنید زبان به تحسین حاطب گشود و گفت: «أحسَنتَ أنتَ حکیم جاء مِن عند حکیم» .
سفیر نیز از استقبال گرم حاکم مصر جرأت پیدا کرد و زبان به تبلیغ اسلام گشود و گفت:
پیش از شما فرعون در این اقلیم سلطنت میکرد، و بر مردم فخر و مباهات میفروخت. او ادعای خدایی میکرد و سرانجام نیز خداوند او را نابود ساخت تا موجب عبرت شما باشد. اینک شما هم آگاه باشید و راهی را انتخاب نکنید که مایه عبرت آیندگان باشد!
رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را به آیین پاک دعوت نموده و قریش سرسختانه به مخالفت با ایشان برخاستهاند و توفان دشمنی آنان به حضرت حملهور گردیده است. ملت یهود نیز با کینهتوزی خاصی با او به مقابله برخاستهاند، ولی نصارا نزدیکترین
1) (1)
مردم به او هستند. سوگند به جانم، همان طوری که موسی بن عمران علیه السلام نبوت حضرت مسیح را بشارت داد، همانگونه نیز حضرت عیسی علیه السلام بشارت آمدن محمد صلی الله علیه و آله را دادهاند.
اینک شما را به آیین اسلام و کتاب آسمانی او قرآن دعوت مینمایم؛ همانطور که شما اهل تورات را به انجیل دعوت نمودید. هر ملتی که دعوت پیامبری را بشنود باید از او پیروی نماید، و من ندای این پیامبر را به شما رساندم، پس سزاوار است که شما و ملت مصر از آیین او پیروی نمایید. من هرگز شما را از اعتقاد به آیین مسیح باز نمیدارم؛ بلکه به تو میگویم که بدانی اسلام صورت کامل و متعالی دین حضرت مسیح است.(1)
مکاتیب الرسول، ج 1، صص 104-97؛ اسدالغابه، ج 1، ص 362؛ سیره حلبی، ج 3، ص 28؛ سیره زینی دحلان، ج 3، صص 73-70.
وقتی مذاکرات سفیر و مقوقس به پایان رسید، مقوقس مهلت خواست تا درنگی کند و آنگاه پاسخ نامه را بدهد. آنگاه پاسخ نامه پیامبر را چنین نگاشت:
نامهای است به محمد فرزند عبدالله از مقوقس بزرگ قبط، درود بر تو. من نامه تو را خواندم و از مقصد تو آگاه شدم و حقیقت دعوت تو را دریافتم. من میدانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد، ولی تصور مینمودم که از سرزمین شام برانگیخته خواهد شد. مقدم سفیر تو را گرامی داشتم و هدایایی تقدیم میگردد.(2)
از این نامه میتوان نتیجه گرفت که احترام مقوقس به پیامبر و تقدیم نام رسول خدا صلی الله علیه و آله بر خودش و ارسال هدایا نزد آن حضرت نشان گویایی است که او دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله را پذیرفته بود، ولی علاقه به ریاست و حکومت، او را از اظهار و ابراز اسلام بازداشت.
به هر حال، حاطب با مراقبت ویژه بدرقه شد و از سرزمین مصر به سوی شام رهسپار گردید و چون به شام رسید مأموران را مرخص کرد و خود با کاروانی رهسپار مدینه شد. وقتی حاطب نامه مقوقس را تسلیم پیامبر نمود آن حضرت فرمود: «او از زوال حکومت
خود ترسیده و اسلام را نپذیرفته است، ولی به زودی قدرت و ریاست او نابود خواهد شد».(1)
همان.
سرزمین حبشه (اتیوپی کنونی) در انتهای افریقای شرقی واقع است و وسعت آن اقلیم یک میلیون و چهارصد و چهار هزار و سیصد کیلومتر است. این کشور جمعیتی بالغ بر هفتاد و پنج میلیون نفر دارد که بیش از نیمی از آن مسلماناند. پایتخت فعلی آن، شهر «آدیس آبابا» است.
شرقیان بیش از یک قرن قبل از اسلام با این سرزمین آشنا شدند. این آشنایی بر اثر حمله ارتش ایران در دوران انوشیروان بود.
«عمرو بن امیه» از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله سفیر حبشه گردید تا نامه آن حضرت را به نجاشی برساند. البته این نامه اولین نامهای نبود که رسول خدا صلی الله علیه و آله به زمامدار حبشه مینگاشت؛ بلکه پیش از این نامه هم حضرت پیرامون هجرت مسلمانان به حبشه نامهای برای نجاشی ارسال کرده و از او خواسته بودند تا عنایات خاص خود را در حق مهاجران مبذول دارد.
متن این نامه در مجامع تاریخی موجود است و از آن، رایحه مهربانی و محبت استشمام میگردد. در آن نامه که به نجاشی اول ارسال شده چنین آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحیم من محمد رسول الله إلی النجاشی الاصحم ملک الحبشه، سلام علیک فإنّی احمد إلیک الله الملک القدوس المؤمن المهیمن و...».(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله به او درود میفرستد و فروغ مهر آن حضرت بر او میتابد. آن حضرت در این نامه نجاشی را تهدید به عقوبت الهی نمیکند، بلکه میفرماید:
نامهای است از محمد، رسول خدا به نجاشی زمامدار حبشه، درود بر شما. من خدایی را که جز او خدایی نیست ستایش میکنم، خدایی که از عیب و نقص منزه است و بندگان فرمانبردار از خشم او در اماناند و او به حال بندگان ناظر و گواه است.
گواهی میدهم که عیسی فرزند مریم، و روحی است از جانب خدا و کلمهای است که در رحم مریم زاهد و پارسا و پاکدامن قرار گرفت. خداوند با همان قدرت و نیرویی که آدم را بدون پدر و مادر آفرید او را نیز بدون پدر متولد ساخت.
من تو را به سوی خدای یگانه و بیهمتا دعوت میکنم و از تو میخواهم که همیشه مطیع و فرمانبر او باشید و از آیین من پیروی کنید، ایمان به خدایی آورید که مرا مبعوث به رسالت ساخته است.
زمامدار حبشه بداند که من پیامبر خدا هستم من شما و تمام لشگریان تو را به سوی خدای عزیز دعوت میکنم. من به وسیله این نامه و اعزام سفیر، شما را به اسلام فرا خواندم و تو را پند و اندرز دادم، درود بر پیروان هدایت.(1)
همان.
در نامه اول، رسول خدا صلی الله علیه و آله از ادبیات ویژه و خاصی استفاده کرد؛ گویی به نجاشی به عنوان یک حاکم دادگر و مهربان نگریستهاند، و از او خواستهاند تا مسلمانان را در پرتو عنایات خود قرار دهد.
همانگونه که پیداست ادبیات این نامه با نامههایی که به سایر سران ارسال داشتند متفاوت است، ولی نامه دومی نیز در سال هفتم به نجاشی ارسال شده که گویی این نجاشی دیگری است و متن آن نامه چنین است: «هذا کتاب من النبیصلی الله علیه و آله إلی النجاشی عظیم الحبشه، سلام علی من اتبع الهدی، و آمن بالله و رسوله و اشهد أن لا إله إلّا الله وحده...».(2)
ادبیات این نامه، چون سایر نامهها به سران در سال هفتم است و با نامه اول، تفاوت فراوانی دارد. این تفاوت بدیهی است، زیرا نامه اول زمانی ارسال شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه بودند و مسلمانان تحت زجر و شکنجه قرار داشتند، از اینرو آن حضرت از حاکم حبشه تقاضا کرد تا به مسلمانان پناه دهد، پس در آن نامه دعوت از شخص پادشاه، منظور اصلی نامه نبود، ولی نامه دوم، دعوت از سلطان برای مسلمان شدن و اطاعت و پیروی از خدا بود.
به هر روی، روزی که سفیر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد اقلیم حبشه گردید، هنوز دستهای از مسلمانان مهاجر در آنجا به سر میبردند، و گروهی نیز به مدینه بازگشته بودند. بنابراین اسلام کم و بیش برای دربار حبشه تعریف شده بود.
سفیر اسلام پس از طی تشریفات به حضور زمامدار رسید و به او گفت: من وظیفه دارم تا پیام رهبر خود را برسانم و سرشت پاک شما نیز اقتضاء میکند که به پیام کاملاً توجه کنید.
ای زمامدار دادگر حبشه! دلسوزیهای شما درباره مسلمانان مهاجر فراموش نمیشود. این مهربانی و عاطفه موجب خرسندی ما شد؛ آن گونه که شما را از خود میدانیم و آنچنان به شما اعتقاد داریم که گویا از یاران شماییم.
کتاب آسمانی شما انجیل گواهی محکم است؛ این کتاب، دادرس و دادگری است که ستم نمیکند و دین داور دادگر صریحاً به نبوت رسول اسلام گواهی میدهد. اگر از این فرستاده جهانی و پیامبر خاتم پیروی نمایید، به فوز بزرگ نائل میشوید و به تعالی میرسید. در غیر این صورت شما نیز چون یهود که آیین مسیح را نپذیرفتند و بر دین نسخ شده خود باقی ماندند، بر دین منسوخ خود باقی مانده، گرفتار خسران میگردید.
دین اسلام چون شریعت مسیح، نسخ کننده ادیان آسمانی پیش از خود، و در واقع تکمیل کننده آنان است.
زمامدار حبشه در پاسخ به سفیر رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین گفت: من گواهی میدهم که او همان پیامبری است که جهان اهل کتاب در انتظار اویند و معتقدم که همان گونه که حضرت موسی مبشّر حضرت مسیح بود، مسیح نیز مبشر پیامبر خاتم است و علائم و نشانههای رسالتش را بیان نموده است. من حاضرم رسالت وی را برای عموم اعلام کنم، ولی از آنجا که فعلاً زمینه آماده نیست، باید مقدمات و زمینه این اعلام عمومی فراهم گردد، اگر برای من ممکن بود الان به سوی آن حضرت میشتافتم.(1)
فروغ ابدیت، ج 2، ص 630 به نقل از سیره حلبی، ج 3، ص 279 و طبقات ابن سعد، ج 1، ص 259.
آنگاه جعفر بن ابیطالب علیه السلام و اصحابش را حاضر ساخت و در محضر او اسلام آورد و در پاسخ به نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نگاشت:
بسم الله الرحمن الرحیم إلی محمد رسول الله من النجاشی الاصحم بن ابجر، سلام علیک یا نبی الله و رحمة الله و برکاته، من الذی لا إله إلّا هو، أَلذی هدانی للإسلام،
1) (1)
أمّا بعد، فقد بلغنی کتابک یا رسول الله فیما ذکرت من امر عیسی، فو رب السماء و الأرض إنّ عیسی ما یزید علی ما ذکرتَ... یا رسول الله فَأِنّی أشهد أنّ ما تقول حق و السلام علیک یا رسول الله.(1)
الطبری، ج 2، ص 294؛ اعلام الوری، ص 30؛ بحارالانوار، ج 6، صص 398 و 567؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 128 و 129.
پنجمین سفیر رسول خدا صلی الله علیه و آله، «شجاع بن وهب» بود که از سوی حضرت عازم سرزمین غسّانیها شد و نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را به حکمران آن اقلیم، حارث بن ابی شمر تسلیم نمود. هنگامی که سفیر به سرزمین غسانیان رسید آگاهی یافت که حاکم مشغول فراهم کردن مقدمات استقبال از قیصر است و قیصر به شکرانه پیروزی بر دشمن (ایران) از مقرّ حکومت خود قسطنطنیه پیاده به زیارت بیتالمقدس میآید. به این دلیل مدتی طول کشید تا سفیر توانست با حارث ملاقات و پاسخ نامه را دریافت کند. در این مدت، سفیر با حاجب (رئیس تشریفات) بساط دوستی گسترد و او را از خصوصیات زندگی پیامبر و آیین پاک آن حضرت آگاه ساخت. بیانات نافذ و مؤثر سفیر، انقلابی در او به وجود آورد تا جایی که به یاد رسول خدا صلی الله علیه و آله بیاختیار اشک از دیدگان او جاری شد و گفت: من انجیل را دقیقاً مطالعه کردهام و اوصاف پیامبر را خوانده و هماکنون به او ایمان آوردم، ولی من از حارث میترسم که مرا بکشد و حارث نیز از قیصر میترسد. حتی اگر او سخنان تو را از صمیم جان باور کند، باز هم نخواهد توانست اسلام خویش را ابراز کند، زیرا وی و نیاکان او همگی دست نشاندگان امپراطورند.(2)
سرانجام، سفیر رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضور زمامدار رسید و نامه حضرت را تقدیم او کرد. متن نامه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم، من محمد رسول الله إلی الحارث بن ابی شمر، سلام علی من اتبع الهدی و آمن به و صدق، و إِنّی ادعوک أن تؤمن بالله وحده لا شریک له یبقی ملکک؛(3)به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر، نامهای
است از محمد رسول خدا به حارث بن ابی شمر، سلام بر پیروان حق و هادیان و مؤمنان واقعی، ای حارث من تو را به خدای یگانه که بینیاز است دعوت میکنم، اگر اسلام بیاوری سلطنت تو باقی خواهد ماند.
حارث از تهدید رسول خدا صلی الله علیه و آله برآشفت و ناراحت شد و گفت: هیچ کس نمیتواند قدرت مرا نابود کند. من این پیامبر نوظهور را دستگیر خواهم کرد.
آنگاه برای ترساندن سفیر و به رخ کشیدن قدرت خویش دستور داد لشگریان او در مقابل سفیر رسول خدا صلی الله علیه و آله رژه بروند. همچنین برای خوش رقصی، نامهای به قیصر نوشت و او را از تصمیم خود مبنی بر دستگیری آن حضرت آگاه ساخت. اتفاقاً نامه وی هنگامی به دست قیصر رسید که سفیر اعزامی رسول خدا به سوی قیصر (دحیه کلبی) در حضور قیصر بود. قیصر آیین اسلام را بررسی کرد و از تندروی حاکم غسانی ناراحت شد و در پاسخ حارث چنین نگاشت: «از تصمیم خود منصرف شو و در شهر ایلیا با من ملاقات کن».
پاسخ قیصر، طرز برخورد حارث را دگرگون ساخت، از اینرو روش خود را با نماینده رسول خدا صلی الله علیه و آله تغییر داد. نسبت به وی مهربانی کرد و به او خلعت بخشید و او را رهسپار مدینه ساخت و گفت سلام مرا به پیامبر اسلام برسان و بگو من از پیروان واقعی او هستم، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله به این پاسخ او توجهی نکرد و فرمود: «به زودی رشته قدرت او از هم خواهد گسست و ملک او زائل خواهد شد». حارث در سال هشتم هجرت درگذشت.(1)
السیرة الحلبیه، ج 3، ص 286؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 261.
ششمین سفیر و نامهرسان رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی یمامه رهسپار گردید و نامه آن حضرت را به امیر یمامه، یعنی هوذة بن علی الحنفی تسلیم نمود.
متن نامه آن حضرت چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله إلی هوذة بن علی، سلام علی من اتبع الهدی، و اعلم إنّ دینی سیظهر إلی منتهی الخف و الحافر، فاسلم تسلم، و اجعل لک تحت یدیک؛(2)به نام خدای بخشاینده بخشایشگر، نامهای است از محمد فرستاده
خدا به هوذة بن علی، سلام بر پیروان هدایت، بدانکه آیین من به آن نقطهای که مرکبهای تندرو به آنجا میرسد، خواهد رسید. اسلام آور تا در امان باشی و قدرت و سلطنت تو باقی بماند.
از آنجا که زمامدار یمامه مسیحی بود، سفیری به آن اقلیم روانه شد که با آداب و رسوم مردم آن سرزمین آگاهی داشته باشد. این مرد «سلیط بن عمرو» بود که در دوران فشار حکومت بتپرست مکه به فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله به حبشه هجرت کرده و با فرهنگ مسیحیت آشنا گردیده بود.
از سوی دیگر او مردی شجاع بود و در پرتو تعالیم عالیه اسلام از نیرومندی روحی نیز برخودار بود. چون به یمامه رسید و به حضور حاکم بار یافت به او چنین گفت:
بزرگوار کسی است که لذت ایمان را بچشد و از تقوا و پارسایی توشه بگیرد، ملتی که در پرتو سیادت تو به سعادت رسیدند هرگز ناکام و بدفرجام نخواهد گشت.
من تو را به بهترین چیزها دعوت نموده، از بدترین اعمال باز میدارم، تو را به یگانهپرستی میخوانم و از پرستش شیطان و پیروی هوا و هوس باز میدارم؛ نتیجه پرستش و پیروی خدا بهشت برین و سرانجام پیروی شیطان، آتش است. اگر به غیر آنچه من گفتم گوش فرا دادی، صبر کن تا پرده بر افتد و سیمای حقیقت نمایان گردد.
چهره متأثر زمامدار یمامه، حاکی از آن بود که گفتار سفیر در روان او اثر خوبی گذاشته است، لذا مهلت خواست تا پیرامون رسالت پیامبر فکر کند. از قضا، همان روزها یکی از اسقفهای بزرگ روم وارد سرزمین یمامه شد. امیر یمامه نیز موضوع را با او در میان گذاشت. اسقف گفت:
چرا از تصدیق و گواهی او سر بر تافتی؟ گفت: من از سرانجام حکومت و قدرت خود میترسم. اسقف گفت: مصلحت تو در آن است که از او پیروی کنی. این همان پیامبر عربی است که مسیح از ظهور او خبر داده و در انجیل نوشته است که محمد رسول خداست.
پند خیرخواهانه اسقف، روحیه او را تقویت کرد. از اینرو سفیر پیامبر را خواست و نامهای به شرح ذیل برای رسول خدا صلی الله علیه و آله بنگاشت:
ما أحسن ما تدعو إلیه و أجمله و أنا شاعر قومی و خطیبهم و العرب تهاب مکانی...؛(1)
مکاتیب الرسول، ج 1، ص 138.
مرا به زیباترین آیین دعوت نمودی. من شاعر و سخنران و سخن ساز ملت خود هستم و در میان عرب موقعیت دارم، همه موقعیت مرا ارج مینهند و از آن حساب میبرند. من حاضرم از آیین تو پیروی نمایم، مشروط بر اینکه در برخی از مقامات بزرگ مذهبی (خلافت و نیابت) مرا شریک سازی.او به این مقدار اکتفا نکرد، بلکه گروهی را به سرپرستی «مجاعة بن مرارة» رهسپار مدینه ساخت تا پیام او را به رسول خدا صلی الله علیه و آله برسانند و نیز شرط اسلام آوردن او را که اعطای مقام نیابت و خلافت است به آن حضرت اعلام دارند. در غیر این صورت، اعلام کرد که نه تنها مسلمان نخواهد شد، بلکه با رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهد جنگید.
این گروه به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند و همگی ایمان آوردند و پیام زمامدار خویش را به حضور آن حضرت ابلاغ نمودند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«اگر ایمان آوردن او به خلافت و جانشینی من مشروط است، او هرگز شایستگی حکومت و جانشینی مرا ندارد و آنگاه فرمود: «اللّهم اکفنیه، چون رسول خدا از فتح مکه بازمیگشت جبرئیل بر او فرود آمد و خبر مرگ او را آورد».(2)
به هر حال رسول خدا صلی الله علیه و آله برای دعوت از سران قبایل و طوایف عرب و غیرعرب، نامههای فراوانی فرستادند، بهگونهای که بعضی از محققان، بیست و نه نامه از نامههای دعوتی آن حضرت را در کتاب خود جمعآوری کردهاند.(3)
بدون شک، اعزام شش سفیر در یک روز به اطراف جهان و به خصوص دو ابرقدرت آن زمان، یعنی ایران و روم نشانی رخشنده بر دعوت جهانی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. شاید آن روز که حضرت در آغاز سال هفتم به چنین عملی بزرگ اقدام نمود برای بعضی که افق برین رسالت آن حضرت برای آنان آشکار نبود، کاری خارج از اعتدال مینمود، ولی به
مرور زمان این افق بر همگان پدیدار گشت و خود مسلمانان شاهد فتح ایران و قسمتهای زیادی از اقالیم جهان متمدن آن روزگار بودند. البته اگر بدعت در نظام رهبری اسلام رخ نمیداد و امامت از همان مطلع نبوت تجلی میکرد و امام و رهبر جامعه اسلامی آن گونه انتخاب میشد که خداوند به آن فرمان داده بود(1)
سوره مائده، آیه 67.
و رسول اسلام بارها در غدیر و غیرغدیر آن را اعلام داشتند.(2)اگر علی علیه السلام به مقام پیشوایی مسلمانان میرسید، و دگرگونی در نظام رهبری اسلام رخ نمیداد، بدون شک، جهان در پرتو آفتاب اسلام روشن میشد. آری آن اسقف آلمانی، بیدلیل معاویه را ستایش نمیکند و نمیگوید که ما باید مجسمه او را از طلا بسازیم، زیرا او بود که در جهان اسلام ایجاد فتنه کرد و مقابل علی بن ابی طالب ایستاد و با او جنگید، اگر او چنین نمیکرد اسلام علوی با عدل و داد، عاطفه و مهربانی و عقل و علم، تمام جهان را مسخر میساخت.
به هر روی، در این فراز از سخنان حضرت فاطمه علیها السلام دو مطلب از درخشش بیشتری برخوردار است.
نگاه ویژه حضرت فاطمه علیها السلام به ایران که با جمله «عُکّفاً عَلی نیرانها» به آن اشاره شده، براین دلالت میدارد. که گویی آن بانوی بزرگ میخواهد غبار و سیاهی آتشپرستی را از چهره مردم نجیب ایران بزداید؛ چه اینکه میفرماید: ایرانیان معتکف و ملازم آتش بودند، نه آنکه آتش را میپرستیدند. در واقع ایرانیان به اکرام و اجلال و تقدیس آتش میپرداختند، ولی هرگز آن را معبود خود نمیدانستند، بلکه به شهادت تاریخ، زرتشت موحد بوده و به معاد اعتقاد داشته است، اگر چه در آیین قبل از زرتشت، آتش از جمله خدایان بوده است.
تحقیق بعضی از مورخان ادیان نیز این حقیقت را روشن میکند. طبق بیان مؤلف «قصة الدیانات»، کاهنان دین قدیم که بتپرست بودهاند نزد گشتاسب با زرتشت به گفت و گو پرداختند. زرتشت به شدت از آنان که آفتاب و ماه و آتش و ستارگان و کوهها را میپرستیدند انتقاد کرد و خدا را به وحدانیت ستود:
اهور مزدا، خدای بزرگتر و قدیم ازلی از هر گونه عوارض مادی منزه و مجرد و از هرگونه پلیدی و نقصان پاک است. او زاییده نشده و هرگز نمیمیرد و او روح ارواح است. او میبیند، اما گناه نمیکند و چشمها نمیتوانند او را ببینند. او در همه مکانها وجود دارد، ولی در هیچ مکانی دیده نمیشود. او عالم به حاضر و غایب است. او به غیب و آنچه در دلهاست احاطه دارد. او به همه چیز تواناست و هیچ چیز توان برتری بر او را ندارد. او یار بییاوران و برطرف کننده اندوه و مانع از گرفتاریهای مردم است و نیرومندترین مردم در برابر او احساس ناتوانی مینمایند. او نیروی بزرگی است که همه مردم به سوی آن گردن کشیدهاند تا پشتیبان آنها باشد و به آنها نیرو بخشد؛ به همین دلیل هیچ عقل بشری یارای ادراک حقیقت آن را ندارد و هیچ خیال آدمی نمیتواند او را تصور بکند.
برای آنکه مردم بتوانند به اندازه توان خویش این نیروی غیبی را تصور کنند و به ذهن خود نزدیک سازند با دو رمز عادی محسوس به اهورا مزدا اشاره کردهاند تا با دیدن آن دو رمز تا حدی صفات اهور مزدا را به دست آورند و آن دو رمز، آفتاب و آتش است. دو رمز آسمانی و زمینی. آتش، عنصری برای زمین است که برترین اهور مزدا را مجسم مینماید. او تنها یک عنصر ساده ابدی و ازلی نیست، بلکه نیرویی پاک و پاک کنندهای سودمند است. و نیز هلاک کنندهای است که هرگز فساد در او راه ندارد. این است اهور مزدا با رمز زمینی.
مردم گمان میکنند که پیروان زرتشت آتش را میپرستند؛ در حالی که چنین نیست. آنان آتش را نمیپرستند، بلکه آفتاب را که رمز آسمانی و آتش را که رمز زمینی است گرامی میدارند. زرتشتیان بتپرستی و شریک قرار دادن برای خدای یگانه را بزرگترین گناه میدانند، زیرا لازمه شرک، آن است که یگانگی خدای یگانه اهور مزدا را انکار کنند. خود زرتشتیان میگویند: «آتش را تقدیس میکنیم نه اینکه میپرستیم، زیرا آن را به عنوان یک رمز مقدس میدانیم».(1)
شرح خطبه حضرت زهرا علیها السلام، سید عزالدین حسینی، صص 267 و 268 به نقل از قصة الدیانات، صص 313-311.
باری، در فقه اسلام هم دین زرتشت از مکانت آسمانی برخوردار بوده و پیروان آن به عنوان اهل کتاب یاد شدهاند.(2)
آن حضرت در این بخش از خطبه، فروغ آینه خدا نمای فطرت را آشکار میسازد و میفرماید: «مُنْکِرَةً لِلّهِ مَعَ عِرْفُانِها؛ مردم با آنکه خدا را میشناسد او را انکار میکنند».
طبق این فرمایش، خداشناسی فروغ دل و جان است و مردم فطرتاً خداشناساند.
قرآن میفرماید:
(فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ) ؛(1)
سوره روم، آیه 30.
(پس روی خود را به دین، راست دار و از سرشت الهی که (خدا) مردم را براساس آن آفریده است پیروی کن که هیچ تغییری در آفرینش الهی نیست. این دین استوار است، ولی بیشتر مردم نمیدانند).
در واقع مردم این حقیقت را انکار میکنند و برخی نیز میخواهند نور خدا را در وجود خویش خاموش نمایند:(وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا)2
آری، آنان خدا را انکار میکنند، با آنکه دل و فطرتشان به خدا گواهی میدهد. پس پیامبران خدا برای آشکار نمودن این جلوه آمدند. آنان آمدند تا
«فَبَعَث فِیْهِمْ رُسُلَهُ، وَ وَاتِرَ عَلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَه، لِیَسْتَأدُوهُمُ مِیثَاقَ فِطْرَته، وَ یُذَکِّروُهُمْ مَنسّی نعمَته...؛(2)پیامبرانش را در میان مردم برانگیخت و رسولان خود را پی در پی به سوی آنان فرستاد تا پیمان فطرت را از آنان مطالبه نمایند و نعمتهای فراموش شده را به آنان یادآوری نمایند.
«فَأنَارَ اللهُ عَزَّوَجلّ بِمُحمَّدٍصلی الله علیه و آله ظُلَمَهَا وَ فَرَّجَ عَنِ القُلوبِ بُهَمَها، وَ جَلَی عَنِ الأبْصَارِ غُمَمَها».(1)
فرازی از خطبه، بلاغات النساء، ابن طیفور، ص 15، دلائل الامامه، ص 112؛ الاحتجاج، ص 120؛ کشف الغمة، ج 2، ص 205؛ بحارالانوار، ج 29، ص 240 و....
سرانجام به دنبال آن شب تاریک، افق نور نمایان شد و خدای بزرگ تاریکیها را به نور محمد صلی الله علیه و آله روشن ساخت و دلها را از تیرگی کفر بپرداخت و پردههایی که بر دیدهها افتاده بود به یک سو انداخت.
آری، با بعثت آن حضرت جهان نورباران گردید و غبار تیرگی کفر و خرافهگرایی از چهره دلها زدوده شد و دیدگان، به فروغ اسلام و قرآن روشن گردید.
این سخن حضرت بازتاب سروش وحی است که میفرماید:
(اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ)2
(خداوند نور آسمانها و زمین است، و مثل نورش همانند مشکاتی است که در آن چراغی باشد، و آن چراغ در میان شیشهای...).
آیات دیگری نیز این حقیقت روشن را بیان فرمودهاند؛ از جمله:
1.(اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ)3
2.(هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ)4
1) (1)
3.(... لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ)1
4.(الر کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ)2
5.(هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلی عَبْدِهِ آیاتٍ بَیِّناتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ)3
6.(فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا)4
7.(یا أَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً)5
8.(... ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً)6
9.(جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْکِتابِ الْمُنِیرِ)7
باری، آفتاب هدایت نمایان و چراغ نبوت ساطع گشت:
(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً) ؛(1)
(ای پیامبر، ما تو را به رسالت فرستادیم تا بر نیک و بد خلق گواه باشی و خوبان را به رحمت الهی مژده و بدان را از عذاب خدا بترسانی و به اذن خداوند، خلق را به سوی خدا فراخوانی و در این شب تاریک و سیاه، چراغ فروزان عالم باشی).
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، با چراغ وحی بر جهان نورافشانی کرد؛ درهای آسمان را بر مردم گشود، و آنچه را که مردم نمیدانستند به آنان یاد داد:(عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ) .(2)
اینگونه بود که آن حضرت مردم را به توحید و یگانه شناسی فرا خواند؛ خدایی بینیاز و دارنده صفات جلال و جمال تا افق عبودیت و بندگی مردم نمایان گردد و همگان با بندگی او جان خود را به جانان متصل کنند و آدمی به مقام والای انسانیت نائل شود.
آن حضرت پرده جهل و خرافه پرستی را از دیدگان برداشت و دهها آیه از قرآن تجلی این حقیقت است؛ از جمله:
1.(هذا بَصائِرُ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ)1
2.(هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ)2
3.(قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ)3
باری، قرآن که از سوی خدای بصیر نازل گردید، نور بصیرت و بینایی را بر دیدگان افشاند و جسم و جان آدمی را روشن و او را به سوی جانان هدایت کرد:
(قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ) ؛(1)
(ای رسول ما، به امت بگو راه و روش من و پیروانم این است که خلق را به خدا با بینایی و بصیرت به خدا دعوت کنم و خدا را از شرک و شریک منزه دانم).
پیامبر اسلام، در پرتو آموزه وحی و زلال سنت، آفاق ملکوت را بر مردم گشود تا جایی که آنچه را نمیدانستند فرا گرفتند.
آن حضرت با اصل توحید، مردم را به خدای یکتا و بیهمتا هدایت کرد، خدایی بزرگ و مهربان که برای او اسماء حسنی است.
افق معرفت و خداشناسی در پرتو جهانبینی عقلانی اسلام و آموزههای وحی سبب گردید که مردم از پیرایههای زشت شرک آزاد شوند و بر ستیغ مقام انسانیت بایستند. آن هم شرکی که به فرموده قرآن:
(وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکانٍ سَحِیقٍ) ؛(2)
(هر کس به خدا شرک ورزد، در عجز و خواری، بدان کس ماند که از آسمان (مجد و عزّت) فرو افتد و مرغان در فضا بدنش را به منقار قطعه قطعه کرده و در تندبادی به مکانی دور سقوط کند).
از سوی دیگر، خردورزی و تدبر، اندیشهگرایی و سیر در آفاق جهان و جان، پرتوی از آموزه وحی بود که چراغ جان و شبستان جهان را فروزان ساخت. پدیده شناخت اقلیم جان، نردبانی برای معرفت الهی گشت و سیر در آفاق جهان، افقی اعلی فرا روی او گشود. قرآن این آموزش را در پرتوی از آیات تعلیم داد:
1.(أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)1
2.(أَ فَلَمْ یَنْظُرُوا إِلَی السَّماءِ فَوْقَهُمْ)2
3.(قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)3
4.(قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ)4
5.(وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ)5
6.(کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ)6
7.(أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ)7
8.(إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ)8
9.(أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ) (1)
10.(أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ) (2)
و دهها آیه که با مفاهیم گوناگون «تدبّر» و «تفقّه» خورشید جان انسان را روشن و چشمۀ فکر و خرد او را جاری میکند، و از آن، زلال معرفت و معارف پدیدار میشود و در پرتو بصیرت جان، تاریکی از قلبها زدوده میگردد و پرده تیرگی کفر و خرافه گرایی را از دیدگان برمیگیرد.
به هر روی، فروغ معرفة الله از آن افق نمایان گشت و مردم در پرتو یکتاپرستی و خداشناسی از گنداب شرک رهایی یافتند. البته این تفکر و اندیشه در آیات قرآن، آشکار و نیل به معرفت فراروی عموم مردم است.
به عبارت دیگر، نظام آفرینش، آینه تجلی خداوند و به مثابه توحیدی عمومی است، ولی اولیاء و صدیقین، نظری به ماورای این حقایق داشته و به مقام تجلی ذات نائل آمدهاند. در نیایش های آن ذوات مقدس، این حقیقت جلوهگر شده، از جمله در دعای صباح حضرت علی علیه السلام چنین آمده است: «یا مَن دَلَّ عَلی ذاتِهِ بذاته ؛ ای خدایی که هستیش دلیل هستی اوست».
امام حسین علیه السلام نیز در دعای عرفه خدای متعال را چنین نیایش میکند:
«أیَکونُ لِغَیرِکَ مِنَ الظُّهُور ما لَیسَ لَکَ حَتّی یَکُونَ هُوَ المُظهِرَ لَکَ، مَتَی غِبْتَ حتّی تَحتَاجَ إِلی دَلیلٍ تَدُلَّ عَلَیکَ وَ مَتی بَعُدَتَ حتّی تَکُونَ الآثارُ هِیَ الَّتی تُوصِلُ إلیک، عَمیَتْ عَینٌ لا تَراک عَلَیها رَقیباً ؛ آیا موجودی غیر تو ظهوری دارد که از ظهور و پیدایی تو نیست تا او سب بپیدایش تو شود؟ تو کی از نظر پنهانی تا به دلیل و برهان محتاج باشی؟ و کی از ما دور بودی تا آثار و مخلوقات ما را به تو نزدیک سازد؟ کور باد چشمی که تو را نمیبیند با آنکه همیشه تو مراقب و همنشین او هستی».(1)
مفاتیح الجنان، دعای عرفه، ص 438.
از سوی دیگر، بدیهی است با تبیین این جهانبینی، چشماندازی بینهایت فرا روی آدمی نهاده میشود و لاجرم، اصل معاد و هدفمندی آفرینش انسان و زندگی جاوید و ابدی او مدلل میگردد. همچنین چتر فضیلت بر سر آدمی گشوده میشود و زندگانی اخلاقی، رهیافت این باور و اعتقاد خواهد بود.
چون آفتاب قرآن، پرده تاریکی از جامعه برگرفت، جامعهای بالنده و متعالی بر بنیان فرهنگ متعالی اسلامی بنا نمود. این تحول و بازتاب آموزههای وحی در آن روزگار در گفتار امیرالمؤمنین علی علیه السلام این گونه بازگو میگردد:
1) (1)
إِلی أَنْ بَعَثَ الله سُبَحانه مُحمّداً رَسولَ اللهصلی الله علیه و آله... ؛ تا آنکه خدای سبحان محمد صلی الله علیه و آله را به پیامبری برانگیخت تا دور رسالت را به پایان رساند و وعده حق را به وفا مقرون گرداند، طومار نبوت او به مهر پیامبران ممهور و نشانههای او در کتاب آنان مذکور، و مقدم او بر همه مبارک و موجب سرور؛ در آنگاه که مردم زمین هر دسته به کیشی گردن نهاده بودند و هر گروه پی خواهشی افتاده و در خدمت آیینی ایستاده، یا خدا را همانند آفریدگان دانسته... - در پرتو رسالت او - پروردگار آنان را بدو، از گمراهی به رستگاری کشاند و از تاریکی نادانی رهاند.(1)
نهج البلاغه، خطبه 1، ص 6.
آن حضرت در خطبه دیگری چنین میفرماید:
إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً... ؛ همانا خدا محمد صلی الله علیه و آله را برانگیخت تا مردمان را بترساند و فرمان خدا را چنانکه باید برساند. آن هنگام شما ای مردم عرب! بدترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سرای خزیده، منزلگاهتان سنگستانهای ناهموار، همنشینتان مارهای زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلوآزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهاتان همه جا برپا، پای تا سر آلوده به خطا.(2)
آن پیامبر رحمت، چتر مهربانی خویش را گستراند و با نسیم روحبخش الهی جامعه را به طراوت و نشاط رساند، آنگاه مدینه فضیلت و شهر علم و عقلانیت را بنا نمود و تمدنی جاوید و ابدی را برای مردم به ارمغان آورد.
جهان تاریک بود از کفر کفار ز نور او منور شد به یکبار(3)
حضرت علی علیه السلام در جایی دیگر میفرماید:
أَضَاءَتْ بِهِ الْبِلَادُ بَعْدَ الضَّلَالَةِ الْمُظْلِمَةِ وَ الْجَهَالَةِ الْغَالِبَة... ؛ شهرها به نور هدایت او روشن گشت از آن پس که در گمراهی تیره بود، و نادانی بر همه جا چیره، و درشتخویی و ستمکاری را همگان پذیره، مردم حرام را حلال میشمردند و خردمند را خوار میگرفتند. میزیستند بی داشتن پیامبران، میمردند خداناشناس و بیایمان.(4)
باری «قَدْ طَلَعَ طَالِعٌ وَ لَمَعَ لَامِعٌ...» ؛ خورشید هدایت برآمد و ماه رخشنده پرتو افکند و کوکب فروزنده به درآمد و ناراست راست گردید و خدا مردمی را به جای مردمی دیگر گزید، و روزی را به روزی مبدل گردانید... همانا خداوند تعالی شما را به اسلام مخصوص گردانید و برای اسلام برگزید؛ چه اسلام، نامی از سلامت است و فراهم دارنده هر کرامت است. راه روشن آن را خدا برگزید و حجتهای آن را روشن گردانید. از علمی که هویداست و حکمتهایی که نهان و ناپیداست: غرایب آن نابود نشود، عجایب آن سپری نگردد، رستنگاههای نعمت در آن است و تاریکیها جز به چراغهای آن زدوده نگردد. حوزه آن را حمایت نمود و رعایت آن را بر خود لازم فرمود. در آن شفای خواهنده درمان است و بسنده خواهنده این جهان و آن جهان است.(1)
همان، خطبه 152، صص 150-149.
همچنین آن حضرت در تبیین بازتاب انوار وحی و رسالت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در جامعه جاهلی میفرماید:
تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِی حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَ تَفَرُّقِهِمْ لَیَالِیَ کَانَتِ الْأَکَاسِرَةُ وَ الْقَیَاصِرَةُ أَرْبَاباً لَهُم... ؛ در کار آنان بیندیشید، و روزگاری که پراکنده بودند و از هم جدا، کسراها و قیصرها بر آنان پادشاه، آنان را از مرغزارهای پرنعمت و دریای عراق و سرزمینهای سبز آفاق میربودند و به زمینهایی که رستنی آن «دِرمنه»(2)بود، روانه مینمودند. آنجا که بادها از هر سو در آن وزان بود و آنان گرفتار بدی گذران. آنان را وا گذاشتند مستمند درویش، چراننده اشتران پشت ریش، پست ترین جایهاشان خانه و خشکترین بیابانشان جای قرار و کاشانه. نه - به سوی حق - دعوتی تا بدان روی آرند و خود را از گمراهی - باز دارند و نه سایه الفتی که رخت بدانجا افکنند و در عزت آن زندگی کنند.
حالتها ناپایدار، دستها به خلاف هم در کار، جمعیت پراکنده در بلای سخت و تیه نادانی دست و پا زننده، از زنده به گور کردن دختران و پرستیدن بتان و بریدن پیوند خویشان و یکدیگر را غارت کنان.
پس بنگرید که نعمتهای خدا چگونه بر آنان فرو ریخت هنگامی که پیامبری برایشان برانگیخت. آنان را به طاعت خدا درآورد و با خواندنشان به سوی او با یکدیگر سازوارشان کرد.(1)
همان، خطبه 192، ص 220.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در پرتو فرهنگ توحید، آنان را به اتحاد و یگانگی فراخواند و آهنگ و اذان وحدت بر آنان طنین افکند:
«فِإنّ اللهَ سُبحانَهُ، قَدِ امْتَنَّ عَلَی جَمَاعَةِ هَذِهِ الْأُمَّةِ فِیمَا عَقَدَ بَیْنَهُمْ مِنْ حَبْلِ هَذِهِ الْأُلْفَةِ الَّتِی یَنْتَقِلُونَ فِی ظِلِّهَا...؛(2)خدای سبحان بر این امت منت نهاد، الفت و اتحاد را میان آنان پدید آورد تا در سایه آن زندگی کنند و بدان پناهنده باشند».
به قول مولانا:
اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنا رفت آرام اوفتاد
اتحادی خالی از شرک و دوئی باشد از توحید بی ما و توئی
آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد
این من و ما بهر آن برساختی تا تو با خود نرد خدمت باختی
تا تو با ما و تو یک جوهر شوی عاقبت محض چنان دلبر شوی
تا من و توها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند(3)
این چنین بود که در سایه سار وحدت و همدلی، دوستی نیرومند و توانا ایجاد شد و جهان در سایه قدرت اسلام آرام گرفت.
قوت اندر فعل آید ز اتفاق چون قِران دیو با اهل نفاق(4)
همچنین آن حضرت میفرماید: در سایه سار رسالت، نعمت شهپر خود را بر سر آنان گشود و جویبارهایی از آسایش و رفاه برایشان روان نمود. ملت اسلام با برکتهای خود
آنان را فراهم نمود؛ پس در نعمت شریعت غرقه گردیدند و لذت زندگی خرّم و فراخ آن را چشیدند. زندگیشان به سامان، در سایه دولتی قویشان؛ نیکویی حال آنان را به عزتی رساند ارجمند، در کارهاشان استوار گردید و دولتشان نیرومند، - تا آنجا که - فَهُمْ حُکَّامٌ عَلَی الْعَالَمِینَ وَ مُلُوکٌ فِی أَطْرَافِ الْأَرَضِینَ... ؛ حاکم شدند بر جهانیان، و پادشاهان زمین در این کرانه و آن کران. کار کسانی را به دست گرفتند که بر آنان حکومت مینمودند و به کسانی فرمان راندند که فرمانبر آنان بودند نه تیرشان به سنگ میرسید و نه سنگشان سبک میگردید.(1)
نهج البلاغه، خطبه 192، ص 221.
چراغ رسالت، شبستان جهل و نادانی مردم را روشن نمود و راه از بیراهه را به آنان نشان داد، دولت اخلاق و حکمت تأسیس شد و کوثر مهر و عاطفه جاری گردید.
این بنیان رفیع به تدریج گسترش یافت؛ به گونهای که در آغاز رسالت، اسلام اندک اندک پیروانی یافت و مسلمانان از مکه به یثرب رفتند، ولی روند بالنده اسلام کمکم فراگیر شد. در نتیجه قبیلهها و طوایف یکی پس از دیگری مسلمان شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن دو خوی عرب بادیه نشین (صفاو صمیمیت و خشونت و سرسختی) را در راه تعالی اسلام به کار گرفت.
از روحیه صفا و صمیمیت و فداکاری، برادری اسلامی را بین آنان پدید آورد تا آنجا که این مردم با هم یکدل شدند.
مفسران ذیل آیه (وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدّارَ وَ الْإِیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ)2 چنین نگاشتهاند که روز تقسیم غنایم «بنی نضیر» پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به انصار فرمود: اگر مایلاید مهاجران را در این غنیمت شریک کنید، وگرنه همه غنایم از آن شما باشد. انصار گفتند: ما نه تنها غنیمت را یکجا به آنان میدهیم، بلکه خانهها و مالهای خود را نیز با آنان قسمت میکنیم.(2)
در وجه نزول این آیه داستانهای دیگری نیز گفتهاند که همه آنها یک حقیقت را میرساند و آن مساوات و مهربانی مسلمانان با یکدیگر، بلکه ایثار و مقدم داشتن هر یک از آنان را بر خویشتن است. این برادری و مهربانی چون رودی از نور، در میان عرب جاری شد و جلوههایی بدیع و به یادگار ماندنی در هنگامههای سخت و میادین جنگ آفرید.
از سوی دیگر، از روحیه دیگر بیابانگردان عرب، یعنی خشونت و سرسختی آنان، روح جهاد و مبارزه در راه دین به وجود آمد تا آن خونهایی که در راه نگاهبانی شتر و علفزارها به هدر میرفت در راه خدا و بلندی نام دین ریخته شود. فرهنگ وحی به آنان آموخت که در میدان جنگ دو راه فرا روی آنان است و هر دو راه به سود آنان خاتمه مییابد. اگر کشته شوند به بهشت میروند و اگر بکشند غنیمت میبرند.
این آموزه وحیانی از آن مردم، مجاهدانی تربیت کرد که به آسانی خود را به کام مرگ میافکندند و در میادین جنگ، حماسههای بزرگ آفریدند، تا آنجا که دروازههای اقالیم جهان را گشودند و چنان بود که مشهور شد شمشیر، بدن مسلمان را نمیبرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آنکه جامعهای اخلاقی، متمدن و فرهنگی ایجاد کند و غبار کینهتوزیهای قبیلهای را که در دوران جاهلیت در دل آنان ریشه دوانیده بود، از بن برکند، در «حجة الوداع» اعلام فرمود: «هر خونی که در جاهلیت ریخته شده نادیده انگاشته میشود و نخستین خونی که من نادیده میانگارم خون ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب است».(1)
تاریخ الطبری، ج 3، ص 150. «خطبه حجة الوداع».
این شخص از بنی لیث شیر خورده بود و مطابق رسوم قبیلهای از آنان به شمار میآمد، ولی بنو هذیل او را کشتند.(2)
قرآن کریم از یک سو با فروغ تابناک خویش، ظلمت زمان جاهلی را روشن ساخت و پرده از بصیرت مردم برداشت و جامعهای متمدن، فرهنگی و اخلاقی بنا نهاد و از سوی دیگر با ارائه یک طرح کلی و نظاممند به معرفی الگوها و بیان عوامل پیروزی و شکست ملتها پرداخت و افقی به گستره همه تاریخ فراروی مردم گشود.
این وحی منیر، افقهای هدایتش بینهایت است، که یکی از پرتوهای آن، رویکرد تاریخی قرآن کریم است. خداوند متعال در بیشتر سورههای قرآن به بیان سرگذشت پیامبران و ملتهای پیشین پرداخته و در نگاهی تحلیلی و تجربهآموز، زندگی آنان را
کتابی آموزنده پیش روی مردم نهاده است. این کتاب مبین، حوادث بزرگ و رخدادهای الهی را در پرتو بِأَیّامِ اللّهِ1 یادآوری کرده و آن را موجب برون رفت از ظلمت و نادانی برشمرده است.
به هر روی، رویکرد تاریخی قرآن به خوبی بیانگر اهمیت، اعتبار، سودمندی و علمیت تاریخ است. حتی اگر علمیت را به معنای تجربهپذیری و آزمودنی بدانیم نیز تاریخ از علمیت برخوردار است.
از نظر قرآن کریم، برداشت روایی از یک پدیده طبیعی یا غیرطبیعی، نقل رفتار و کنش و واکنش یک شخصیت خوب یا بد، زن یا مرد، و نیز گزارش فتح یا شکست یک قوم یا کامیابی و ناکامی یک جامعه در ایجاد فرهنگ و تمدن، بسیار مهم است. ولی از آن مهمتر تحلیل ساختارها، بررسی علل وقوع حوادث و شناختن و شناساندن زمینهها و علل بروز حوادث و پدیدهها و پیامدهای آن، و در نتیجه کشف قوانین حاکم بر وقایع تاریخی و تبیین چگونگی تکرار آنهاست، چراکه همچون آینهای تابناک فراروی نگاه آیندگان است.
نقش بارز همه انبیاء در تحولات بشر و تاریخسازی آنان بسیار آشکار است. اسامی برخی از سورههای قرآن، چون: ابراهیم، یونس، هود، کهف، مریم، انبیاء و لقمان، شاهد این حقیقت است که پیامبران تمدنآفرینان بشر بودهاند و اوج آن در دامنه فرهنگ اسلامی پدید آمده است.
آموزههای ژرف نهجالبلاغه که ترجمانی از قرآن است، همگام با قرآن، گزیدهای از تاریخ تمدن گذشته بشری، و تصویری از مسائل سیاسی و اجتماعی عصر خود را به نمایش میگذارد. این حقایق موجب بیداری و مایه پند و عبرت برای آیندگانی است که با دقت در سرنوشت گذشتگان از شکست ناسپاسان عبرت و عوامل کامیابی سپاسگزاران را نردبان صعود خود قرار دهند تا جایی که میتوانند برای زندگانی کوتاه دنیا ابزار آرامش و برای زندگی جاوید آخرت وسایل آسایش و قرب الهی را فراهم آورند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در نهجالبلاغه میفرماید:
ذِمَّتِی بِما أقُولُ رَهِینَةٌ وَ أَنا بِهِ زَعِیمٌ. إنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ العِبَرُ عَمّا بَیْنَ یَدَیْهِ... ؛ پیمان و شخصیت خود را در گرو آنچه میگویم قرار میدهم و ضمانت آن را به
عهده میگیرم. بیگمان هر کس به روشنی از پیشامدهای تاریخی و فرجام بد امتها در گذشته عبرت گیرد، پیوسته آنها را در نظر داشته باشد، ژرف در آنها بنگرد و قوانین و نوامیس حرکت جوامع را از آن حوادث دریابد، واقعبینی و پرواداری، او را از غلتیدن در جایگاههای شبههناک و هلاکتبار باز دارد.(1)
نهجالبلاغه، خطبه 16، ص 17.
آن حضرت در خطبهای دیگر میفرماید:
عِبادَ اللهِ إِنَّ الدَّهرَ یَجْری بِالباقینَ کَجَرْیِهِ بِالمَاضِینَ... ؛ بندگان خدا! روزگار بر آیندگان چنان گذرد که بر گذشتگان گذشت. باز نگردد آنچه گذشت، و نماند چیزی در آن جاودان. پایان کارش با آغاز آن یکسان، سختیهای آن بر یکدیگر سبقت جویان و هر یک دیگری را پشتیبان. کنشهای آن از روز نخست تا پایان با یک ضابطه است. بستر زمان ماجراهای تاریخ را میدان مسابقهای ساخته که هر کدام را پرچم افراشتهای است... پس از آنچه مایه عبرت است پند گیرید و از گردش روزگار عبرت پذیرید و از بیمدهندگان (پیامبران) سود برگیرید.(2)
سخنان روشنگر امام علی علیه السلام حقیقت تاریخ را برای همه ما زنجیرهای به هم پیوسته تعریف میکند، و اینکه تاریخ مقولهای قانونمند است و گذشته و آینده آن به هم وابسته میباشد. البته نمیتوان همه تغییرات جوامع را در طول تاریخ، بالنده و متعالی دانست، ولی به طور کلی سیر متعالی مجموع زندگانی بشر انکارناپذیر است؛ همان گونه که حاکمیت سنن، قوانین و حسابهای دقیق و منظم بر تحولات تاریخ بشر انکارناپذیر است. فلسفه زندگی، که تعالی و رستگاری است و آغاز و انجام و هدفدار بودن نظام آفرینش و اختیار و مسئولیت انسان گویای این روند تکاملی است.
قرآن در پرتو آیاتی به تبیین فلسفه تاریخ پرداخته و بررسی حقیقت و علت وجودی تحولات جامعه بشری، سنن حاکم بر آن تحولات، تعیین منازل برجسته حرکت تاریخ و نقطههای عطف، را بیان داشته است و انسان را در روند کمالیابی خویش هدایت میکند. قرآن به انسان میآموزد که تاریخ کنونی را میتوان به فرمان آورد و آن را ساخت و گذشته را چراغ راه آینده قرار داد.
این حقیقت که صحنه تاریخ، چون دیگر صحنههای جهان با قوانین و سنن مربوط به خود سرسبز است در قرآن کریم به روشنی بیان گردیده است. آیاتی که از مرگ و زندگی جوامع سخن میگوید جامعه را عنصری زنده معرفی میکند که البته براساس سنن و قوانین حاکم، مرگ و نابودی آن فرا میرسد؛ مانند این آیات:
1.(وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ)1
2.(ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما یَسْتَأْخِرُونَ)2
3.(وَ ما أَهْلَکْنا مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّ وَ لَها کِتابٌ)3
همچنین آیاتی که ستم و ظلم را موجب هلاکت ملتها معرفی میکند. در واقع این آیات، رابطه مستقیمی بین ستم و تجاوز و تعدی، و نابودی مُلک و حکومت وجود دارد؛ از جمله:
1.(((وَ تِلْکَ الْقُری أَهْلَکْناهُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِکِهِمْ مَوْعِداً)4
2.(وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ)5
3.(إِنْ کادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْها وَ إِذاً لا یَلْبَثُونَ خِلافَکَ إِلاّ قَلِیلاً سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِیلاً)6
این دو آیه از سوره اسراء مراء و ستیز با پیامبران را رمز نابودی جامعهها میداند. به هر روی مجموعه آیاتی پیرامون سنتهای ملل گذشته سخن میگوید؛ از مبارزه آنان با پیامبران گرفته تا گرایش به رفاه و نازپروری، پیوند زیربناها و روبناها، رابطه ستم و نابودی جامعه و مانند آن که از همه آنها نظریه قانونمندی تاریخ آشکار میگردد.
در آیهای میفرماید:
(لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلی ما کُذِّبُوا)7 ؛ همانا پیغمبران پیش از تو را هم تکذیب کردند پس آنها با همه اذیتهای منکران صبر و تحمل کردند تا آنگاه که عنایت و
یاری ما شامل حال آنها شد (دل قوی دار که) هیچ کس کلمات خدا را تغییر نخواهد داد و اخبار پیغمبران پیش، به تو رسید.
این آیه، صبر و پایداری و مقاومت را عامل بازدارنده و سبب نصرت و پیروزی دانسته، آن را به عنوان سنت حاکم و کلمهای از کلمات الهی که تغییر ناپذیر است بیان میدارد.
همچنین آیاتی چون:
1.(ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ)1
2.(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِیبٌ)2
عامل عمل و عکسالعمل افراد را به عنوان یکی از سنن حاکم و لایتغیر الهی بر حرکت تاریخ و جامعه دانسته، تحولات هر جامعهای را در گرو اعمال و رفتار افراد آن جامعه میداند. اگر جامعهای اوج میگیرد و بالنده میشود و پلههای ترقی و تعالی را میپیماید به پاس رفتار عقلانی و الهی آن مردمی است که به سخن پیامبران خود گوش جان فرا دادند. از سوی دیگر، اگر جامعهای در سراشیبی سقوط و نابودی قرار میگیرد، عکسالعمل رفتار خود آن مردم است که به فرمانهای الهی پشت کرده، از امیال و هواهای نفسانی متابعت کردند.
باری، گناه و فساد و فحشا از عوامل انحطاط جامعهها بوده است و بسیاری از اقوام و ملل گذشته در این درههای خطرناک سقوط کردند. قرآن این حقایق را در پرتو آیاتی فراروی مردم قرار میدهد تا راه از چاه بشناسند و به کجراهه و بیراه نروند؛ از جمله این آیات:
1.(فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها وَ هِیَ ظالِمَةٌ فَهِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ) ؛(1)
1) (3) سوره حج، آیه 45.
(چه بسیار شهر و دیاری که اهلش را در آن حال که به ظلم و ستم مشغول بودند به خاک هلاکت نشاندیم و اینک آن شهرها از بنیاد ویران است و چه چاه و قناتهای آب که معطل ماند و چه قصرهای عالی که بیصاحب گشت).
2.(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنا) ؛(1)
سوره کهف، آیات 35-32.
(ای رسول ما، حکایت آن دو نفر مرد مؤمن و کافر را برای امت مثل آر که به یکی از آنها دو باغ انگور دادیم و اطرافش را به نخل خرما پوشاندیم و عرصه میان آنها را کشتزاری مخصوص قرار دادیم. آن دو باغ کاملاً میوههای خود را بیهیچ آفت و نقصان بداد و در وسط آنها جوی آبی نیز روان ساختیم و این مرد را که در باغ، میوه بسیار بود با رفیق خود در مقام گفتوگو و مفاخرت برآمد و گفت: من از تو به دارایی بیشتر و از حیث خدم و حشم نیز محترم و عزیزترم، و روزی به باغ درآمد، در حالی که به نفس خود ستمکار بود، با کمال غرور داخل شد و گفت: گمان ندارم هرگز این باغ و دارایی من نابود شود.)
3.(وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ) ؛(2)
(و خدا برای شما مثلی آورد [تا گوش کرده و عبرت گیرید] مثل شهری را که در آن امنیت کامل حکمفرما بود و اهلش در آسایش و اطمینان زندگی میکردند و از هر جانب روزی فراوان به آنها میرسید تا آنکه اهل شهر، نعمت خدا را کفران کردند، پس خدا هم به موجب آن کفران و معصیت، طعم گرسنگی و بیم را به آنها چشانید).
4.(أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ) ؛(3)(آیا ندیدی که خداوند با قوم عاد چه کرد؟)
5.(إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ * اَلَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ * وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ) ؛(4)
(و نیز به اهل شهر ارم چه کیفر داد، آنان که شهری داشتند که همانندش [در استحکام] در عالم نبود، و نیز به قوم ثمود که سنگ را شکافته، کاخهای خود را از سنگ میساختند، و نیز فرعون را
که صاحب قدرت و سپاه فراوان بود چگونه به دریای هلاکت غرق نمود، برای اینکه در روی زمین ظلم و طغیان کردند، و فتنه و فساد بسیار برانگیختند؛ تا آنکه خدای تو بر آنها تازیانه عذاب فرود آورد).
از سوی دیگر، فراوانی برکات و نزول خیر و برکت در سایه سار عمل به فرمانهای عقل و شرع است. این حقیقت در آیاتی از قرآن جلوهگر است؛ از جمله:
1.(وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ) ؛(1)
سوره مائده، آیه 66.
(و اگر آنها به دستورات تورات و انجیل خودشان و قرآنی که به تو نازل شد قیام میکردند، البته نعمتهای الهی از بالا و پایین بر آنان ریزش و بارش داشت...).
2.(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ) ؛(2)
(و اگر مردم شهر و دیار، همگی ایمان میآوردند و پارسایی برمیگزیدند ما درهای برکات آسمان و زمین را بر روی آنها میگشودیم، ولی چون آیات و پیغمبران ما را تکذیب کردند ما هم آنان را سخت به کیفر کردار زشتشان رساندیم).
باری، بارها و بارها دریچههای رحمت بر مردم گشوده میشد و ابر رحمت و خیر بر سر آنان سایه میافکند، و انهار و جنات پیش پای آنان سبز و جاری میشد، و آنها در دریای خیر و برکت زمین شناور میگشتند، شاید شرط بندگی به جای آوردند و در محضر خدای سبحان سپاسگزار و شاکر باشند، ولی افسوس که چنین نشد، بلکه آنان راه ستم و جفا در پیش گرفتند و طغیان کردند و فقیران و ضعفا را پایمال امیال خود نمودند:
(ما کُنّا مُهْلِکِی الْقُری إِلاّ وَ أَهْلُها ظالِمُونَ) ؛(3)
(ما هیچ دیاری را هلاک نکنیم مگر آنکه اهلش ظالم و بیدادگر باشند).
قرآن میفرماید یکی از آن اقوام، قوم سبأ بود که برای اولادشان در وطن خودشان از جنوب و شمال، دو سلسله باغ و بوستان که آیت لطف و رحمت حق بود آماده کردیم، و به آنها گفتیم که از رزق خدای خود بخورید و شکر وی به جای آورید، چرا که مسکن شما شهری نیکو و پرنعمت و خدای شما غفور و مهربان است:(بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ)1 .
ولی آنان روی برتافتند و راه ناسپاسی برگزیدند، ما هم سیلی ویرانگر برای هلاکت آنان فرستادیم و به جای آن دو نوع باغهای پرنعمت، دو باغ دیگرشان دادیم که میوه درختانش تلخ و ترش و بدمزه و شورگز بود.(1)آری، این کیفر و مجازات ناسپاسان است.
یکی از تعالیم قرآن این است که به دنبال ناسپاسی و کفران، زوال دولت و نعمتها فرا میرسد و ظلم و ستم و طغیان و فساد، دولتها را دگرگون و نظامها را از هم میپاشد. گردونه تاریخ و تحولات جامعهها بر مداری قانونمند در چرخش است. در واقع عواملی موجب تقویت و تثبیت آن میگردند و عواملی نیز سبب زوال و فروپاشی آن میشوند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
از سختیها و تنگیهایی که تباهکاری گذشتگان برای آنان پیش آورد برحذر باشید و روزهای فراخی و روزهای تنگی زندگی آنان را در نظر آورید و از سرگذشتی مشابه سرگذشت آنان بهراسید و چون به حالات گوناگون آنان میاندیشید، بنگرید که چه بود که برای آنان عزت آورد و دشمنانشان را دور کرد و چتر عافیت بر سر آنان سایه افکند و زندگیشان را فراوانی نعمت داد و شرافت و کرامت و بزرگی به آنان بخشید، تا شما هم همان راه را در پیش گیرید. این عامل چیزی جز دوری از پراکندگی و چنگ زدن به ریسمان وحدت و هماهنگی نبود. همه آنها پیوسته به هم و با آهنگی واحد در سایهسار شجره توحید قرار داشتند و ترغیب و سفارش به وحدت، عامل این سرافرازی بود. از سوی دیگر، آنچه پشت آنان را شکست و بازوی کفایتشان را ویران کرد، دوری دلها و کینهتوزیها و تفرقهطلبیها و برادرکشیها و روی در روی هم ایستادنها بود، شما از اینها بپرهیزید.
1) (2) سوره سبأ، آیه 16.
به هر روی، قرآن درخشندگی و افول تمدنها را نتیجه مجموعهای از سنتهای قطعی الهی میداند که بر تمام اقوام و ملل حاکم است؛ سنتهایی که هرگز قابل تغییر و دستخوش دگرگونی نیست؛ چنانکه میفرماید:
(فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ...) ؛(1)
سوره فاطر، آیه 43.
(این مردم جز سنت و روشهایی را که بر ملل و اقوام گذشته حاکم بوده، انتظار دارند!؟ هرگز در سنت و قوانین خداوند تبدیل و تحویل نخواهی یافت).
ممکن است برخی، از جریان سنتهای الهی بر جامعه و اقوام چنین برداشت کنند که سنن الهی بسان قضا و قدر حتمی و با عنوان جبر تاریخ، زندگی اقوام را در پوشش و گستره خود قرار میدهد، پس اقوام چه بخواهند و چه نخواهند باید در مسیری از پیش تعیین شده حرکت کنند، مسیری که دیگران و عوامل بیرون از قدرت، آن را فراهم آوردهاند. اگر چنین برداشتی درست باشد، این مقوله، با آزادی و اختیار انسان نمیسازد، زیرا انسان، موجودی انتخابگر است و مسیر حرکت خویش را خود میآفریند.
در جواب باید گفت که قرآن این پندار را برنمیتابد و به شدت، مردود میشمارد. قرآن کریم یادآور میشود که حکومت سنتهای الهی بر ملل و اقوام و تحولات و دگرگونیهای اجتماعی گزافه و بیحساب نیست؛ بلکه هر جامعهای محکوم پیامدهای اعمال و رفتار خویش است.
در حقیقت، سنت الهی چیزی جز عکسالعمل و واکنش به اعمال جامعه نیست. به بیان دیگر عمل هر فرد و اجتماعی، یک رشته واکنشهایی را به دنبال دارد؛ مثلاً جامعه فرو رفته در فساد و شهوت واکنشی را میطلبد و جامعه طیب و مزین به مکارم اخلاق واکنشی دیگر، پس سنن قطعی خداوند متعال، همین واکنشها و پیامدهایی است که از اعمال و رفتار هر جامعه نشئت میگیرد.
با وجود اینکه مجموعهای از سنن و قوانین الهی بر جامعه حکومت میکند، ولی نقش انسان آزاد در این کنش و واکنشها قطعی است. انسان میتواند با اعمال و کارهای خود جامعه را به سوی پاکی یا پلیدی سوق دهد. او میتواند جامعهای را به تعالی برساند یا در سراشیبی انحطاط و نابودی قرار دهد.
1) (1)
در اسلام هرگز، قضا و قدر حتمی و سرنوشت قطعی که خارج از حوزه اراده انسان باشد وجود ندارد. این جبریون هستند که برای انسان چنین سرنوشت محتومی را رقم زدهاند.
قرآن برای زدودن غبار از چهره این حقیقت میفرماید:
(إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ) ؛(1)
سوره رعد، آیه 11.
(خداوند سرنوشت ملتی را دگرگون نمیسازد تا خود آنان وضع خویش را تغییر دهند).
و نیز میفرماید:
(ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ) ؛(2)
(خداوند هرگز، نعمتی را که به قومی عطا کرده است تغییر نمیدهد تا آنان وضع خود را تغییر دهند).
به پاس همین نقش ویژه و ممتاز انسان در تاریخ و سرنوشت خویش است که پیوسته انسان را مسئول اعمال خویش میشناسد، از اینرو زندگی ملتهای پیشین را فرا روی او نهاده، میفرماید:
(تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمّا کانُوا یَعْمَلُونَ) ؛(3)
(این امت و جامعهای بود که گذشت و رفت، و آنان مسئول اعمال خود بودند و شما نیز مسئول کارهای خویش میباشید و هرگز مسئول اعمال گذشتگان نیستید).
قرآن، تاریخ اقوام گذشته را آینه عبرت، سبب بیداری و وسیله شناخت علل تعالی و انحطاط میداند و میفرماید:
(لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ) ؛(4)
(در سرگذشت آنان برای خردمندان عبرت و بیداری است).
قرآن به آنان که دلی آگاه دارند دستور میدهد تا به افقهای زندگی پیشینیان بنگرند؛ در رفتار و برنامههای آنان سیر نمایند و علل قوت و ضعف آنان را ارزیابی کنند، تا آنچه را بر آنان گذشته، آینهای فرا روی خود قرار داده، آینده را در آن نظاره نمایند.
در قرآن این واکاوی و پژوهش؛ یعنی سیر و نظر در اقوام گذشته، بارها یادآوری شده است؛ از جمله در آیهای میفرماید:
(أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَکْثَرَ مِمّا عَمَرُوها وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ) ؛(1)
سوره روم، آیه 9.
(آیا در زمین به سیر نمیپردازاند تا سرانجام کسانی را که در نیرو افزونتر بودند و زمین را زیر و رو کردند و به عمران و آبادی پیش از آنها پرداختند، ببینند، آنان گروههایی بودند که پیامبرانشان با دلیل و چراغهای روشن برای هدایتشان آمدند [ولی آنان نپذیرفتند] هرگز خداوند به آنان ستم نکرد، بلکه آنان به خود ستم کردند).
چنین فرمان هدایتگری در قرآن برای تبیین این حقایق است:
1 - بر تاریخ بشر، رشتهای از قوانین محکم و استوار و سنتهای محکم حکومت میکند. در واقع این سنتها، الگوی حرکت و پیشرفت برای جوامع بشری در طول تاریخ به شمار میآیند.
2 - حریت و آزادی انسان در تاریخ نقش اساسی ایفا میکند، زیرا انسان با اندیشه و رفتار خود میتواند سرنوشت جامعه را رقم زند. بدین منظور، خداوند متعال به همگان دستور میدهد در کیفیت زندگانی اقوام گذشته مطالعه کنید و خود را در پوشش آن سنتهای قطعی قرار دهید، چرا که موجب سعادت و خوشبختی شماست. همچنین فرمان میدهد از گرایش به عواملی که موجب بدبختی و بدفرجامی شماست بپرهیزید.
به هر حال، مباحث قرآن پیرامون سرگذشت ملل پیشین، راهبردی برای دستیابی به این حقیقت است. قرآن با بیان زندگی پیامبران و ملتهای گذشته، کلید تحولات تاریخی را از نظر بقا یا نابودی جوامع به دست میدهد و به پیامبر خود میفرماید:
(فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ)2
اما اینکه چرا باید در سرنوشت اقوام گذشته اندیشه کرد، برای آن است که روند و مسیر حرکت یکی است و انسانهای بعدی نیز باید همان مسیر را بپیمایند. پس اگر بر
1) (1)
قوانین حاکم بر تحولات جوامع انسانی آگاه شوند و کلیدها و نیروهای محرک تاریخ را به دست آورند و پس از آشنایی و تجربه و تحلیل، مسیر تکاملی و تعالیبخش خود را بپیمایند، جامعهای متعالی خواهند آفرید.
این همه تأکید و سفارش برای آن است که انسان در ساختن تاریخ خود، مختار و آزاد است. انسان باید بداند که حرکت در مسیر بالنده و متعالی پیامبران، او را به ستیغ فرزانگی و شایستگی میرساند و مدینه فاضلهای را که او به دنبال آن است میسازد. خداوند به ما دستور میدهد:
(قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُروا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ) ؛(1)
سوره آل عمران، آیه 137.
(پیش از شما سنتها و قوانینی بر جوامع حکومت میکرد، پس در زمین گردش کنید تا روشن گردد که سرانجام گروهی که پیامبران خدا را تکذیب کردند چگونه بوده است).(2)
امام علی علیه السلام در ترجمان و تفسیر این آیات میفرمایند:
«عِبادَ اللهِ إنَّ الدَّهْرَ یَجْرِی بِالباَقیِنَ کَجَرْیِهِ بِالمَاضِینَ... ؛ بندگان خدا! روزگار به آیندگان چنان گذرد که بر گذشتگان. باز نگردد آنچه گذشت از آن، و نماند چیزی در آن جاودان، پایان کارش با آغاز آن یکسان...».(3)
به هر حال، روزگار چون گذشتگان بر ما نیز جاری خواهد شد و این ما هستیم که با شناخت قوانین تاریخ، مسیر زندگی خود را انتخاب کرده، راه ترقی و تعالی را میپیماییم. امام صادق علیه السلام در بیان این حقیقت فرمودند: «الْعَالِمُ بِزَمَانِهِ لَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوَابِسُ؛(4)آن کس که آگاه به زمان خود است حوادث روزگار بر او نمیتازد».
امام علی علیه السلام ضمن وصیت خود به فرزندش امام حسن علیه السلام جریان قانونمند و هدفمند بودن تاریخ را گوشزد کرده و فرموده است:
أی بُنَیَّ إنّی وَ إنْ لَمْ أکُنْ عُمّرتُ عُمُرَ مَنْ کانَ قَبْلِی...؛(5)پسرکم! هر چند من به اندازه همه آنان که پیش از من بودهاند نزیستهام، ولی اخبار زندگی آنها را به
دقت مطالعه کردهام و آثاری را که از آنها به یادگار مانده بررسی نمودهام و با این کار، گویا من در تمام این مدت زنده بودهام. حوادث تلخ و شیرین زندگی را از نزدیک مشاهده کردهام، گویا عمرم به گستره تاریخ است.
پیامبران بزرگ، تمدن آفرینان بشرند. افقهای (ما لَمْ یَعْلَمْ) را فراروی انسان روشن ساخته و در روند متعالی کاروان بشر، چراغی فرا روی آنان بودهاند. به راستی که آنان اساسیترین نقشها را در اصلاح و بهبود و پیشرفت جوامع انسانی داشتهاند.
پیامبران نه تنها درهای ملکوت را بر مردم گشودند و دست انسان خاکی را گرفته، راهی آسمان ساختند، بلکه در جریان زندگی مادی او نیز نقش اساسی ایفا کردند و حیاتی عقلانی و اخلاقی را برای او به ارمغان آوردند.
نقش پیامبران در تحولات و دگرگونیهای بالنده اجتماعی و خیزش و رستاخیز آنها بدون بدیل است، چون با ایمان آفرینی و آموزش جهانبینی توحیدی، انسان را به موجودی آرمانگرا مبدل ساختند که پیوسته به سوی جهان برتری است و هرگز به آنچه دارد راضی نمیشود و این خود، عاملی قوی برای حرکت و پویایی جامعه انسانی است.
اگر ژرف بنگریم، معلوم میشود که مجموعه معارف و علوم بشری و مکاتب فلسفی همه به گونهای ریشه در مکتب پیامبران داشتهاند و آموزههای عقلانی و درست این مکاتب وام گرفته از مکتب پیامبران است.(1)
ر. ک: نقش پیامبران در تمدن، فخرالدین حجازی؛ تمدن اسلام و عرب، گوستاولبون؛ تاریخ تمدن، ویل دورانت.
از خدمات ارزنده پیامبران، مکتب یگانه پرستی است که موجب آزاد ساختن بندگان خدا از چنگال بتها و مظاهر طاغوتهاست. در واقع انسان وابسته به خدای یگانه از همه دامها رها شده و طعم شیرین آزادگی و فرزانگی را چشیده است؛ به قول مولوی:
کیست مولی؟ آنکه آزادت کند بند رقیت ز پایت برکند
چون به آزادی نبوت هادی است مؤمنان را زانبیاء آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید همچو سرو و سوسن آزادی کنید(2)
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه خطبه چنین میفرماید:
ثُمَّ قَبَضَ اللَّهُ نَبِیَّهُصلی الله علیه و آله قَبْضَ رَأْفَةٍ وَ اخْتِیَارٍ، رَغْبَةً بِأَبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ [وَ آلِهِ] عَنْ هَذِهِ الدَّارِ، مَوْضُوعٌ عَنْهُ الْعِبْ وَ الْأَوْزَارُ، مُحْتَفٍ بِالْمَلَائِکَةِ الْأَبْرَارِ، وَ مُجَاوَرَةِ الْمَلِکِ الْجَبَّارِ، وَ رِضْوَانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ، صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ نَبِیِّ الرَّحْمَةِ وَ أَمِینِهِ عَلَی وَحْیِهِ، وَ صَفِیِّهِ مِنَ الْخَلَائِقِ، وَ رَضِیِّهِصلی الله علیه و آله وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ؛(1)
بلاغات النساء، صص 15 و 16؛ دلائل الامامه، صص 112؛ الاحتجاج، ج 1، ص 120؛ کشف الغمة، ج 2، صص 205 و 206؛ بحارالانوار، ج 29، ص 241.
سپس از روی گزینش و مهربانی، جوار خویش را به او ارزانی داشت و رنج این جهان که خوش نمیداشت از او برداشت و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت و چتر دولتش را در همسایگی خود افراشت و طغرای مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت. درود خدا و رحمت و برکات او بر محمد پیامبر رحمت، امین وحی و رسالت و برگزیده از آفریدگان و امت باد.(2)این سخنان بازتاب غروب آفتاب نبوت در جان عرشی فاطمه علیها السلام است. رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله برای حضرت فاطمه در دو افق مشهود است: نخست تجلی رسول خدا صلی الله علیه و آله بر افق اعلی است. آن حضرت با این عروج، همنشین رفیق اعلی گشت. دست رحمت واسعه، آن بزرگوار را گرفت و در جوار خود قرار داد. خداوندی که:(اللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها)3 آفتاب جان پیامبرش را (فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ)4 متجلی ساخت
شخصیتی بیبدیل و فرید و یگانه آفرینش که همه چیز از پرتو جود وجودش آفریده شده است.
وجودی که افضل و اکمل آفریدگان، و سرور اولاد آدم و جهانیان است.
او نخستین نوری است که از مشرق عظمت و جلال الهی نمایان شد و به خطاب «لَوْ لاک لما خلقت الافلاک» مشرف گردید. پس آن حضرت صاحب مرتبۀ کلیهای است که جامع مراتب کمال ممکن برای انسان و مرتبه دوم بعد از مرتبه الهیه است؛ یعنی نزدیکترین ذات، به ذات مستجمع جمیع کمالات إلهیه.
آن حضرت مظهر تمام صفات حق، به خصوص «رحمن» است. این اسم به اعتبار قابلیت آن حضرت برای تجلی به تمام صفات و اسمای الهی و نیز قابلیت قبول فبض وجودی و هر کمال دیگری است، بنابراین «فجمیع ما یأخذه الأنبیاء من المبدأ إلی ختامه» فروغ وجود اوست، زیرا مرتبه کلیهای است که اصل تمام مراتب است.(1)
بحرالمعارف، ج 2، صص 452-453.
آن حضرت که خود نور بود و از طینت نور، از عالم ظلمت که عالم طبیعت و مقام کثرت است به عالم وحدت و نور بال کشید.
خداوند متعال نور محمد صلی الله علیه و آله را از نور خویش آفرید و آن را با دست خود صورتگری و جلوهگر نمود. این نور صد هزار سال در برابر خداوند میدرخشید و خداوند در هر شبانهروز هفتاد هزار بار به او مینگریست و در هر نگاه، نور و کرامتی جدید بر آن میافشاند و سپس از پرتو این آفتاب، موجودات را آفرید.
در اینباره از آن حضرت چند روایت نقل شده است؛ از جمله:
«أنا مِنَ الله وَ الخلقُ منّی» .
«أنا مِنَ الله وَ الکُلُّ مِنّی» .
«أَنَا مِنَ الله و المؤمنون منّی».(2)
آن حضرت برگزیدهای از خداست و همه آفرینش پرتو جمال اویند و از فروغ تابناک رخش، عرش و لوح و قلم و هفت آسمان آفریده شده است.
آن حقیقت منیر بنا بر نقل جابر چنین است:
قال: قلت لِرسول الله صلی الله علیه و آله أوَّلُ شَیءٍ خَلَقَ اللهُ ما هُوَ؟ فَقَالَ: نوُر نبیکَ یا جَابِرُ، خَلَقَهُ الله ثُمَّ خَلَقَ مِنهُ کلَّ خَیرٍ...؛
جابر میگوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدم اولین چیزی که خدا آفرید چه بود؟ فرمود: نور پیامبر توست ای جابر. خداوند آن را آفرید و سپس هر چیزی را از آن آفرید، سپس آن مقدار که اراده نمود آن را در مقام قرب در محضر خود قرار داد، سپس آن را چند قسم نمود. عرش را از قسمتی و کرسی را از قسمتی از آن، حاملان عرش را از قسمتی دیگر و خازنان کرسی را از قسمتی دیگر آفرید، قسم چهارم را در مقام خوف آن اندازه که اراده نمود به پا داشت. سپس آن را چند جزء کرد، فرشتگان را از جزئی، خورشید را از جزئی... پس آن نور را افشاند و صد و بیست و چهار هزار قطره از آن بارید و خداوند از هر قطرهای روح پیامبری را آفرید و سپس ارواح انبیاء نفس کشیدند و خداوند از نفسهای آنها ارواح اولیاء و شهدا و صالحان را بیافرید.(1)
بحارالانوار، ج 25، صص 22-21.
همچنین جابر روایت میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
أوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نُورِی إبْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ، وَ اشْتَقَّهُ مِنْ جَلال عَظَمَتِهِ، فَأقْبَلَ یَطُوف بِالقُدرة، حَتی وَصَلَ إلی جَلَالِ العَظَمَةِ فی ثَمَانِینَ أَلفَ سَنَةٍ، ثُمَّ سَجَدَ لِلّهِ تعظیماً؛ فَفَتَقَ مِنْهُ نور «علیّ» فکَانِ نوری مُحِیطاً بِالعَظَمَةِ، وَ نُور «علی» مُحیطاً بالقُدرة... ؛ نخستین چیزی را که خدا آفرید نور من بود که آن را از نور خودش ابداع کرد و از جلال عظمت خود مشتق نمود. آن نور، تابان گشت و در اطراف قدرت به گردش پرداخت تا در طول هشتاد هزار سال به جلال عظمت رسید. آنگاه به جهت تعظیم پروردگار در برابر او سجده کرد، پس خداوند متعال نور علی را از آن نمایان ساخت....
سپس عرش، لوح، خورشید، تابش روزها، دیدگان، عقل، معرفت، گوشها و دلهایشان را از نور من آفرید و نور من از نور خدا مشتق است.
فَنَحنُ الأوّلونَ وَ نَحْنُ الآخَرُونَ وَ نَحنُ السابِقُونَ وَ نَحْنُ المُسبِّحون و نَحنُ الشافِعُونَ و نحن کَلِمَةُ اللهِ وَ نَحنُ خاصّةُ اللهِ... ؛ ما اول و آخریم، ما پیشی گیرندگانیم، ما تسبیح کنندگانیم، ما شفاعت کنندگانیم، ما کلمه خداییم، ما خاصان خداییم، ما دوستان خداییم، ما وجه خداییم، ما جنب خداییم، ما دست
1) (1)
راست خداییم، ما امینان خداییم، ما گنجینه داران خداییم، ما دربان و حاجب غیب خداییم، ما معدن تنزیل و معنای تأویلیم و جبرئیل در خانههای ما فرود آمده است، ما محلهای قدس اوییم، ما چراغهای حکمت و کلیدهای رحمت و چشمههای نعمت هستیم، ما شرف امت و سرور پیشوایانیم، ما ناموس عصر و برگزیدگانیم، ما سیاستمداران بلاد و سروران عبادیم، ما کفایت کنندگان و والیان و حامیان و دعوت کنندگان و سیرابسازان و شبانان راه نجاتیم، ما راه و سبیل و] چشمه [سلسبیلیم، ما راه راست و استواریم، هر کس به ما ایمان آورد به خدا ایمان آورده و هر کس ما را رد کند خدا را رد کرده است و هر که در ما شک نماید در خدا شک نموده و هر کس ما را بشناسد خدا را شناخته و هر که از ما روی بگرداند از خدا روی گردانده است. هر که ما را فرمان برد خدا را فرمان برده، ما وسیله [رسیدن] به سوی خدا و موجب رسیدن به خشنودی خداییم. عصمت و خلافت از آن ماست و نبوت و ولایت و امامت در میان ماست. ما معدن حکمت و در رحمت و درخت عصمتیم، ما کلمه تقوا و نمونه برتر و حجت بزرگ و دستاویز محکم خداییم که هر کس بدان چنگ زد نجات یافت و هر کس از آن باز ماند سرنگون گردید. در سرنوشت الهی چنین است که دوست ما به آتش نرود و دشمن ما داخل بهشت نگردد؛ زیرا خداوند در روز قیامت بندگان را در مورد آنچه با آنان عهد کرده بازخواست میکند، نه پیرامون آنچه سرنوشت آنان قرار داده است.(1)
بحارالانوار، همان؛ مشارق الانوار، صص 39 و 40؛ بحرالمعارف، ص 646.
در اخباری پیرامون نور آن حضرت چنین آمده که نور حضرت محمد صلی الله علیه و آله چون مرغ سفیدی در بحر رحمت که نزدیک عرش است چهارصد هزار سال غوطهور بود و خدای متعال را به چهار کلمه تسبیح میکرد و چون از آن دریا بیرون آمد او را صد و بیست و چهار هزار بال بود و از هر بالی قطرهای فرو چکید و از هر قطرهای پیامبری آفریده شد.
به هر روی، مجموعهای از روایات با عناوین گوناگون پرده از حقیقت نور محمدی صلی الله علیه و آله برمیدارد و همه آفرینش و نظام هستی را پرتوی از آن آفتاب عالمتاب میداند.(2)
نوری که از معدن عظمت و جلال خداوند ظاهر شد و آن نور «لاهوتیت» بود که از «لاه» یعنی الهیت حق تجلی کرد.(1)
بحرالمعارف، ج 2، ص 653 به نقل از کتاب «تأویل الآیات» از شیخ طوسی.
این نور همان بود که پرتوی از آن در کوه سینا بر موسی علیه السلام نمایان شد و از شکوهش نه کوه بر جای ماند و نه موسی علیه السلام بر قامتش استوار، بلکه کوه متلاشی شد و موسی علیه السلام بیهوش بر زمین افتاد.(2)
پیامبر خاتم مظهر أتمّ و أکمل اسماء و صفات خداوند بوده و تجلی مقام رحمانیت و رحیمیت الله تعالی است.
امام علی علیه السلام در حدیثی میفرماید: «ظَهَرَتِ المَوْجودات عَنْ بسم الله الرحمن الرحیم، فالنبی مظهر «الرحمن» وَ الولی مظهر «الرحیم» والجامع للمرتبتین مظهر اسم «الله» وَ هُوَ نَبیّنا مِنْ بَیْن الأنبیاء...»(3)
اینک آن مشرق رحمانیت و رحیمیت الله تعالی به جوار حق شتافته است. یگانهای که خداوند در ثنایش میفرماید:
(وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ) ؛(4)
(ای رسول، تو تیر نمیافکنی به گاه تیراندازی، که همانا کماندار خداست).
در واقع آن حضرت بازتاب نور عظمت و جلال الهی بود که خداوند متعال به پاس هدایت انسان، او را لباس انسانیت پوشاند و همنشین زمینیان ساخت تا همراز و همراه انسان گردد؛ آنگاه باری تعالی در توصیفش فرمود:
(قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ...) ؛(5)
(بگو همانا من بشری همانند شمایم، جز آنکه به من وحی میشود).
در جایی دیگر نیز فرمود:
(وَ أَنَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُ اللّهِ یَدْعُوهُ کادُوا یَکُونُونَ عَلَیْهِ لِبَداً) ؛(6)
(و چون بنده خاص خدا برای آنکه خدا را بخواند قیام کرد، طایفه جنیان گرد او ازدحام کردند که نزدیک بود بر سر هم فرو ریزند).
اینک او به سرچشمه نور باز میگردد و در مقام قرب و جوار حق نمایان میشود و بر افق جلال و عظمت الهی تجلی میکند.
او که در زندگی زمینیاش نیز به سیر ملکوت رفت، او که ملکوت اعلی پرتوی از نور اوست.
او که قرآن در ثنایش میفرماید:(سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ...)))1
و نیز میفرماید:
(وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی * عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی * ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی * فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی * فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی * ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی * أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری * وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی * عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی * إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی * ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی * لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری)2
آن مشکات نور الهی که تجلیگاه (اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)3 است و آن طه و یس قرآن که بر صراط مستقیم مبعوث است.(1)
آن مظهر مهربانی خدا است:
(وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ)5 .
او که جمال و جلال الهی در خلق بزرگش میدرخشد:(وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ)6 .
و او که بر مقام محمود جلوهگر است و رود نور شفاعت از آن مقام بر امت جاری است:
(وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً)7 .
1) (4) سوره یس، آیه 4.
پیامبری که خداوند متعال چندان به برکت شفاعتش ببخشاید که راضی گردد:
(وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی)1 .
آن گوهر عرشی که ولی خداست و آفتاب ولایت مطلقه از جمال او فروزان است:(1)
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ...)3 .
او که رسول و فرستاده خدا, بشارتدهنده و بیمدهنده و چراغ روشنگر خداوند است:
(جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْکِتابِ الْمُنِیرِ * وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً) (2).
او که ولایت و اختیارش فوق اختیارات شخصی است:
(النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)5 .
حکم و فرمانش مطاع است و برای کسی در مقابل آن اختیاری نیست:
(وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ)6 .
آن وجود باعظمتی که شریعت به او تفویض گردیده:
(وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...) .(3)
بدون شک، صاحب ولایت کلیه مطلقه، که تجلیگاه آن، مقام ربوبیت است کون و عالم آفرینش در اختیار اوست.
روایات در بیان این مرتبت الهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و اولیای معصومش فراوان است.(4)
از نگاه قرآن کریم وجود مبارک حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسیلة النجاه الهی است:(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ)9 روایت صادره در پرتو این آیه نیز بیان میدارند که مراد از «وسیله» رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام هستند.(5)
قلب منیر آن حضرت مشرق آفتاب وحی بود:
(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ)1.
وجود با عظمتی که جلال و شکوه و عروج روحش، وحی را از آسمان فرود آورد:
(إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ)2 .
او که، رسالتش عالمتاب است و تا دامنه قیامت برقرار خواهد بود و بر همه ادیان و مکاتب پیروز خواهد شد:
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ)3 .
پیامبری که، پاداش پیروی از او بهشت خداست:
(وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ)4 .
کسی که خدا و فرشتگانش بر او درود میفرستند و فرمان میدهد که ای اهل ایمان بر او درود و صلوات بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام گویید:
(إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً)5
اینک آن روح عرشی انیس رفیق اعلی شد، و بر ملائک، بال نور گشود و در جوار خدا چتر دولتش بگسترد و پرچم شفاعتش برافراشت.
آری، دریا به دریا متصل گردید و او که از خدا بود «أنا مِن الله و الخلق منی» به خدا پیوست. اینک آفتاب روح مطمئن و راضی و مرضی او، ملکوت را نورباران ساخته (فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ)6 و نزد خدای تعالی برکرسی قدرت و جلال استقرار یافته است.
بدیهی است که مرگ برای اولیای خدا بازگشت به سوی خداست، و آب دریاست که ولو در بارش باران بر کوه ببارد، چون سیلی جاری میشود و خود را به این سو و آن سو میزند و شتابان به سوی دریا میرود.
آنچ از دریا به دریا میرود از همانجا کآمد آنجا میرود
از سر کُه سیلهای تند رو وز تن ما جان عشق آمیز رو(1)
مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 48، ش 767.
قرآن کریم اینگونه به همگان خطاب میکند:
(یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ) ؛(2)
(ای انسان با هر رنج و مشقّت در راه طاعت و عبادت حق بکوش که عاقبت به حضور پروردگارت میروی).
از همین نگاه، مرگ برای اولیا و دوستان خداوند آرمانی بزرگ است که آرزوی آن را دارند و نیز وسیلهای است برای رسوا کردن آنان که ادعای دوستی با خدای تعالی را دارند:
(قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ)3
(ای رسول ما، جهودان را بگو ای جماعت یهود اگر پندارید که شما به حقیقت دوستداران خدایید نه مردم دیگر، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید).
به هر روی، ولی خدا به واسطه مرگ، حجاب ماده را از چهره برمیدارد و همنشین ملکوتیان میگردد و از شهد لقای رب مینوشد و سرمست از این باده به وجه الله مینگرد و شعله عشق او زبانه میکشد.
بازتاب رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در جان حضرت فاطمه علیها السلام فوق تصور است، جدای از اینکه پیامدهای آن در جامعه نوپای اسلامی بسیار ناگوار و اندوهناک بود.
بدون شک، این عروج، غمی بزرگ و جانکاه برای حضرت فاطمه علیها السلام بود و فراق آفتاب نبوت و رحلت جانسوز پدر روح آن حوراء آسمانی را به سختی آزرده ساخت.
روح پیامبر صلی الله علیه و آله و فاطمه علیها السلام فروغ یک حقیقت قدسی بودند، و پیوند عرشی آن دو چنان بود که به جز خدا کسی بر این سرّ آگاه نبود. ابراز محبتهای رسول خدا صلی الله علیه و آله به
حضرت زهرا علیها السلام، یک جریان عاطفی صرف نبود، چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دختران دیگری نیز داشتند و همه آنان را دوست میداشتند. بنابراین میتوان گفت که رفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابراز محبت آن حضرت به حضرت فاطمه به فرمان خدای بزرگ بوده است.
عظمت حضرت زهرا را در این کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله آن هم در محضر مسلمانان میتوان دریافت:
آنان که فاطمه علیها السلام را میشناسند و آنان که او را نمیشناسند، بدانند فاطمه دختر محمد است، او پاره تن من و جانی است که در سینهام جاری است؛ کسی که او را اذیت کند مرا آزار داده و کسی که مرا آزار دهد خدای را آزرده است.(1)
الفصول المهمه، ص 128؛ فاطمة الزهراء امّ الأئمّه، ص 161.
در جایی دیگر نیز میفرماید: «دیدم که بر در بهشت نوشته بود فاطمه برگزیده خداست»(2)همچنین فرمودهاند: «خداوند قلب دخترم فاطمه و سراپای وجود او را لبریز از ایمان کرده و به همین دلیل، او پیوسته در اطاعت و عبادت خداست».(3)
امام صادق علیه السلام در عظمت آن حضرت فرموده است: «مادرم به این سبب زهرا نامیده شد که چون در محراب عبادت به نماز میایستاد جلوه ملکوتیش، ساکنان آسمان را نورباران میساخت».(4)
این حوراء آسمانی که با خاکیان بیگانه بود، و به جز رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام کسی او را نمیشناخت اینک یگانه انیس و همراز آسمانی خود را از دست داد. اینک آن پیامآور نور و رحمت به رفیق اعلی پیوسته، و باب وحی قرآنی مسدود گردیده و اخبار آسمانی قطع شده است.(5)
بنابراین غمبارترین روز زندگانی حضرت فاطمه علیها السلام روز رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
حضرت زهرا علیها السلام بازتاب این حادثه ناگوار را این گونه بیان میدارند:
با غروب آفتاب نبوت، زمین تاریک شد و به سبب این مصیبت، ستارگان خاموش شدند؛ آرمانهای الهی قطع شد، کوهها خاشع گردیدند و حرمت حریمش هتک شد.
به خدا سوگند! رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، بزرگترین مصیبتی بود که نازل گردید. همانا آن مصیبت بزرگترین حادثهها بود؛ حادثهای بیمانند که نظیرش تاکنون نازل نگردیده است و در آینده نزدیک نیز رخ نخواهد داد.(1)
فاطمة الزهراء من المهد الی اللحد، ص 463.
امام علی علیه السلام نیز عظمت این رخداد غمبار را بسیار سنگین و غیرقابل تحمل توصیف مینماید و در هنگام دفن بدن مطهر رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین فرموده است:
«إنَّ الصّبرَ لِجمیلٌ إلّا عَنْک... ؛ صبر و پایداری نیکوست، مگر در سوگ تو، ناله و فریاد ناپسند است، مگر در رثای تو، مصیبت تو بسیار بزرگ است و تمام مصیبتهای تاریخ را به فراموشی میسپارد».(2)
ابن عباس میگوید:
علی علیه السلام پس از پایان غسل رسول خدا صلی الله علیه و آله و کفن نمودن او، پارچه کفن را از صورت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کنار زد و فرمود: ای رسول خدا! پدر و مادرم فدای تو باد. پاک زیستی و پاکیزه وفات کردی. با مرگ تو حقیقتی از میان ما رفت که با مرگ هیچ کس چنین نشود، باب نبوت مسدود شد و اخبار آسمانی قطع گردید، عظمت مصیبت تو مصیبتهای دیگر را تحتالشعاع قرار داد و سبب تسلیت آنها شد. غمباره وفات تو بر همه سایه افکنده، و اگر فرمان تو به شکیبایی در حوادث ناگوار نبود، بیگمان در فراق تو چشمههای اشک ما خشک میشد... پدر و مادرم فدای تو باد. ما را نزد پروردگارت یاد کن و از خاطر مبارکت دور مدار.(3)
عروج رسول خدا صلی الله علیه و آله، حضرت فاطمه و امام علی علیهما السلام را به سختی آزرده ساخت و برای آن دو بزرگوار بسیار ناگوار بود.
امام علی علیه السلام در جایی دیگر فرمود: «فَنَزَلَ بی مِنْ وَفاةَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله ما لَمْ أکُنْ أظُنُّ الجِبالَ لَوْ حَمَلَتْهُ عَنْوَةً کانَتْ تَنْهَضُ به ؛ از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله مصیبتی سترگ بر من وارد شد که اگر بر کوهها نازل میشد تحملش را نداشتند».(4)
پیامد وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله برای امت اسلامی نیز سخت و ناگوار بود. پیامبری که مظهر رحمت واسعه خدا بود و خدای تعالی به پاس وجود مبارکش عذاب را از امت برداشته بود:
(وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ)1 ؛
(چون باز لجاجت کردند و گفتند خدایا اگر این قرآن به راستی بر حق و از جانب توست، پس با این حال بر سرمان سنگی از آسمان ببار یا ما را به عذابی دردناک گرفتار ساز، ولی خدا هم تا تو «پیغمبر رحمت» در میان آنها هستی آنان را عذاب نخواهد کرد).
آنگاه که آن پیامبر نور و رحمت، چهره در پرده غیب نهان ساخت و انیس رفیق اعلی شد، امت اسلامی به بیراهه رفت.
جامعه نوپای دینی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله براساس ایمان و حکمت و آموزههای وحی بنا کرده بود گرفتار تحول و دگرگونی شد و به عصر جاهلیت بازگشت. بار دیگر، تنور عصب، نسب و حسب قریش زبانه کشید و فرهنگ قومگرایی تجدید بنا شد، در نتیجه بدعتها آشکار گشت و نظام رهبری اسلام دگرگون گردید.
شگفتا که آن حضرت با زبان وحی این تحول و ارتجاع را پیشبینی نموده بودند:
(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ) ؛(1)
(و محمد نیست مگر پیغمبری از طرف خدا که پیش از او نیز پیغمبرانی بودند و از این جهان درگذشتند، اگر او نیز به مرگ یا شهادت درگذشت، باز شما بدین جاهلیت خود رجوع خواهید کرد؟ پس هر که مرتد شود به خدا ضرری نخواهد رسانید، بلکه خود را به زیان انداخته و هر کس نعمت دین را شکر گزارد و در اسلام پایدار بماند، البته خداوند جزای اعمال نیک به شکرگزاران عطا خواهد کرد).
آری بازگشت به جاهلیت و ارتداد پدیده شومی بود که امکان داشت بعد از وفات یا شهادت رسول خدا صلی الله علیه و آله اتفاق افتد، که البته پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد و این
1) (2) سوره آل عمران، آیه 144.
غمی بسیار جانکاه برای حضرت فاطمه علیها السلام بود. به همین دلیل در ملاقات با زنان عیادت کننده از مهاجر و انصار، در پاسخ به آنانکه از حال آن حضرت جویا شدند پرده از این مصیبت برداشت:
فَقُلنَ کَیْفَ أصبحتِ مِن عِلَّتکِ یَا بِنْتَ رَسْولِ الله؟ أصبَحتُ وَاللهِ عائِفَةً لِدُنیاکُمْ، قالِیَةً لِرِجالِکُمْ؛(1)
بلاغات النساء، ص 20؛ معانی الاخبار، شیخ صدوق، ص 354؛ بحارالانوار، ج 43، ص 158.
در حالی صبح کردم که به خدا سوگند! از دنیای شما بیزارم و بر مردان شما غضبناکم؛ یاد و نامتان را از دهان خود دور افکندم آن گونه که لقمه ناخوشایندی را از دهان دور میافکند.فَقُبحاً لِفُلُول الحَدّ و... ؛ چه زشت و ناپسند است کندی پس از تیزی شمشیر و نیزهای که باید بر قامتش بایستد، شکسته شود، و اندیشهای رخشنده که تیره و تاریک گردد.
در تمام این تشبیهات که حضرت فاطمه علیها السلام به کار بردهاند یک نوع واپسگرایی و حرکت ارتجاعی است که همان بازگشت به دوران جاهلیت است.
شمشیر برندهای که کند گردد و نیزهای که بشکند، و اندیشهای که تیره گردد، همه نمودی از حرکت واپسگرایی است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در پرتو آموزههای قرآن، خطر سقوط و بازگشت مسلمانان را گوشزد کرده و به آنان هشدار داده بود که هان ای مسلمانان! شیطان در کمین است و میطلبد که هوشیار باشید. آن حضرت در پرتو قصص قرآنی به آنان آموخته بود که انسان موجودی است که با شتاب، منقلب و متحول میگردد؛ گاه از فرازی سقوط میکند و زمانی اوج میگیرد.
داستان ساحران دربار فرعون چون آینهای فرا روی آنان میدرخشید؛ کسانی که یک عمر عبادت فرعون نمودند و سر بر آستانش ساییدند، ولی ناگهان جلوه حق بر جانشان تابید و پرده سیاه کفرشان پاره شد و دیدگان آنان به نور حقیقت روشن گردید و شکست در برابر ولی خدا، آنان را پیروز عرصه تاریخ ساخت.
در قرآن میخوانیم:
(فَغُلِبُوا هُنالِکَ وَ انْقَلَبُوا صاغِرِینَ)2 عاقبت، ساحران با وجود آن سحر بزرگ، مغلوب و
1) (1)
خوار بازگشتند، و در مقابل قدرت خدا به سجده افتادند و گفتند: ما به خدای عالمیان، خدای موسی و هارون ایمان آوردیم.
البته گروهی دیگر نیز بودند، که راه ارتداد در پیش گرفتند با اینکه مدتی در انتظار حضرت موسی ناله و زاری میکردند و آن حضرت را میخواندند. آنگاه که حضرت موسی علیه السلام با آیات الهی و معجزاتش آمد(1)
سوره ابراهیم، آیه 5.
و مردم را از ظلمت فرعونی رهاند و به سوی نور فرا خواند و غلّ بردگی فرعون را از گردنشان برداشت و زنجیر اسارت از دست و پایشان گسست، شهد توحید به کامشان ریخت و آنان را بهروز و پیروز گرداند و قبطیان را در دریا هلاک کرد. آنگاه چشمههای دوازدهگانه بر آنان جاری ساخت و دهها آیه روشن به آنان نشان داد.(2)با این همه چون موسی علیه السلام به فرمان خداوند به کوه طور رفت تا الواح تورات را برای هدایت آنان بیاورد، ده شب بر میقات خدا افزوده شد:
(وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ) ؛(3)
(و ما با موسی سی شب وعده کردیم، چون پایان یافت ده شب دیگر بر آن افزودیم تا آنکه زمان وعده به چهل شب تکمیل شد و به برادر خود هارون گفت: تو اکنون پیشوای قوم من باش و راه صلاح پیش گیر و پیرو اهل فساد مباش).
بنی اسرائیل هارون علیه السلام را رها کردند و به تحریک سامری گوساله پرست شدند:
(واعَدْنا مُوسی أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ) ؛(4)
(و یاد آرید هنگامی که با موسی چهل شب وعده نهادیم، پس شما گوسالهپرستی برگزیدید و ستمکار و بیدادگر شدید).
باری امت موسی علیه السلام، هارون علیه السلام را رها نمودند و گرد سامری جمع شدند.
(اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسی مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ...) ؛(5)
(قوم موسی بعد از رفتن او به میعادگاه، از زیورهای خود گوسالهای ساختند با جسد بیجانی که صدای گوساله داشت).
البته گوسالهپرستان به زودی به خشم و غضب خداوند گرفتار شدند و به کیفر اعمال خود رسیدند.(1)
سوره اعراف، آیه 152.
شگفتا این آیات چون آینهای تابناک فرا روی آن مردم بود و این داستان آسمانی بارها از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله با فروغ وحی بر آنان تلاوت گشته، ولی چه سود که بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله به بیراهه رفتند با آنکه در قرآن کریم خوانده بودند مردمی که در اثر غفلت هارون را کنار زدند و به سراغ سامری که مظهر دنیاپرستی بود روی آوردند، پایان کارشان، خونریزی و برادرکشی بود! ولی از این قصه عبرت نگرفتند.
قرآن میفرماید:
(إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ) ؛(2)
(و زمانی که موسی به قوم خود گفت: ای قوم شما با انتخاب گوساله به خود ستم کردید، پس توبه کرده، به سوی خدا باز گردید و خود، یکدیگر را به قتل رسانید. این کار برای شما در نزد خدا بهتر است).
افسوس که امت اسلامی از تاریخ پیشینیان عبرت نگرفتند و برگزیدند آنچه را که نمیباید، برمیگزیدند. آنان خود را در کام فتنه افکندند و تنور اختلاف دامنهداری را افروختند و تاریخ خونباری را رقم زدند.
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه سخنان خویش میفرماید: «ثُمَّ أَنتُمْ عِبادَاللهِ (تُریدُ أهْلَ المَجلِس) نُصُبُ أَمرِ اللهِ وَ نَهِیهِ، وَ حَمَلةُ دِینِهِ وَ وَحْیِهِ، وَ امَناءُ اللهِ عَلی أَنفُسِکُمْ وَ بُلُغاؤُهُ إلَی الْأُمَمِ، زَعَمْتُمْ حَقّاً لَکُم لِلّهِ فِیکُمْ عَهْدٌ، قَدَّمَهُ إلَیْکُم».(1)
بلاغات النساء، ص 16؛ دلائل الامامه، ص 112؛ الاحتجاج، ج 1، ص 120؛ کشف الغمة، ج 2، صص 206؛ بحارالانوار، ج 29، ص 241.
آن بانوی بزرگ در نگاه عرشی خویش پیامد شوم این دگرگونی و حادثه تلخ را مینگرد و گدازههای آتشفشان فتنهای را در سرزمین اسلام مشاهده میکند که سراسر جهان اسلام را در بر خواهد گرفت. آن حضرت پرتوی از این حقایق را در جمع زنان عیادت کننده مهاجر و انصار بازگو میکند آنجا که میفرماید:
وَیْحُهُم!(أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ...) ؛(2)أما لِعَمْرِ إلهُکُنَّ لَقَدْ لَقِحَتْ فَنَظِرَةٌ، رَیْثَما تَنْتِجُ ثُمَّ احْتَلِبُوا طِلَاعَ القَعبِ دَماً عَبیطاً...؛(3)وای بر آنان، آیا آنکه مردم را به راه راست میخواند سزاوار پیروی است یا آنکه خود راه نمیداند؟ در این باره چگونه داوری میکنید، به خدایتان سوگند! آنچه نباید بکنند کردند، نواها ساز و فتنهها آغاز شد. حال لختی بپایند تا به خود آیند و ببینند چه آشوبی خیزد و چه خونها بریزد! شهد زندگی در کامها شرنگ و جهان پهناور بر همگان تنگ گردد، آن روز زیانکاران را باد در دست است و آیندگان به گناه رفتگان گرفتار و پای بست.
اکنون آماده باشید که گرد بلا انگیخته شد و تیغ خشم خدا از نیام انتقام آهیخته، شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان برآرد، آنگاه دریغ سودی ندارد، جمع شما را بپراکند و بیخ و بنشان را برکند.(1)
همان؛ زندگانی فاطمة زهرا علیها السلام، ص 152.
بزرگ بانوی هستی، این افق خونبار را فرا روی مسلمانان قرار میدهد و به آینده سیاه و اوضاع امت اسلامی مینگرد، اما راه چاره چیست؛ او باید قیام کند و فروغ حق را جلوهگر سازد.
از این رو، تصمیم گرفت تا با جهاد و ارشاد، جلو این خطر بزرگ را بگیرد. بانوی عصمت به مسجد آمد تا در جمع مسلمانان، آنان را از خواب غفلت و جهالت بیدار کند و مردم را از کجراهه به صراط مستقیم باز گرداند. در آن روزگار مسجد تنها مرکز دادخواهی بود. هر کس از حاکم یا صاحب قدرتی شکایتی داشت، اگر حقی را از دست داده بود یا خطری برای اسلام و مسلمانان مشاهده میکرد به مسجد میآمد و شکایت خویش را بر مسلمانان عرضه میداشت. مسلمانان نیز مکلف بودند تا آنجا که میتوانند او را یاری کنند و حق او را بستانند یا از آن پیامد شوم جلوگیری کنند.
اکنون بدعتها در اسلام پدید آمده است؛ از یک سو تحول و دگرگونی در نظام رهبری آسمانی اسلام رخ داده، زیرا امامتی که باید براساس انتخاب الهی و به جعل اشراقی و نورانی حضرت حق باشد و در غدیر پرده از این حقیقت برداشته شده و آفتاب خلافت نمایان گشته بود، دگرگون گردید. کار به جایی رسید که گروهی این حق را برای خود مسلّم دانستند که خلیفه اسلامی را برگزینند. حضرت فاطمه علیها السلام در جمع زنان عیادت کننده به این حقیقت اشاره فرمود:
وَیحَهُمْ أنّی زَحْزَحُوها عَنْ رَواسِی الرِّسالَةِ، وَ قَواعِدِ النُّبُوَّة وَ مَهبِطِ الرُّوح الْأَمیِن...؛(2)وای بر آنان، چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد؟ و خلافت بر پایههای نبوت استوار ماند؛ آنجا که فرودگاه جبرئیل امین است، و برعهده «علی» قرار گیرد که به امور دنیا و دین عالم است، به یقین کاری کردند که خسرانی مبین است. به خدا علی را نپسندیدند، چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایداری او را دیدند. دیدند که چگونه بر آنان میتازد و با دشمنان خدا نمیسازد.
از سوی دیگر، اکنون از دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله حقی گرفته شده و با گرفتن این حق، سنتی شکسته گردیده، و این آغاز خطری بزرگ برای اسلام است. آن حضرت میدید که دست مایه تعالیم رسول خدا صلی الله علیه و آله در خطر است. آن بانوی بزرگ میدید سالیانی چند، سایه مبارک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر سر این مردم بود و آنان، راه مسلمانی را پذیرفته و کم و بیش از تربیتش برخوردار گشته بودند. بدون شک، اگر آن روند الهی ادامه مییافت، و علی علیه السلام پیشوای اسلام میشد، مسلّماً در پناه تعلیمات اسلامی و برادری دینی و عدالت اجتماعی، ریشه آن همچشمیها و برتری فروشیها میخشکید و همه میدانستند که باید برای پیشرفت کلمه توحید بکوشند.
حضرت فاطمه علیها السلام راهی را که مسلمانان برگزیدهاند میبیند، عجبا! حکومت در اسلام رنگ نژاد و قبیله به خود گرفته و امامت اسلامی که از مطلع نبوت ساطع است، لباس سلطنت به تن خواهد داشت. سلطنت با آن همه پیامدهای منفی از کاخها و فساد و فحشا گرفته تا ظلم و ستمی که به دنبال دارد چه برسر اسلام خواهد آورد؟ به راستی از اخلاق و مکارمش، از توحید و معادش و از حریت و آزادگی و فرزانگی چیزی باقی خواهد ماند؟!
متکبران قریش براساس برتریطلبی خود، انصار را از میدان سیاست راندند و انصار که خود یاوران رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، خواهان رهبری و ریاست گشتند و نغمه شوم «امیر منا و امیرٌ منکم» سردادند.
قریش خودخواه و برتریطلب، پیش از اسلام، خود را عنصری ممتاز میدانست و امتیازاتی برای خود قائل بود، اما با آمدن اسلام این امتیازها از میان رفت. اکنون بار دیگر این مردم گردن افراشتهاند و ریاست مردم را برعهده گرفته و از آن خود میدانند، آن هم نه براساس امتیازات و شئون معنوی، همانند علم و پارسایی و عدالت و جهاد، بلکه فقط بدین جهت که از قریش هستند.
دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیتوانست در مقابل این بدعت و نوآوریها آرام و خاموش بماند. باید مسلمانان را از این خطر برحذر دارد. اگر پذیرفتند که آن حضرت به آرمان الهی خود رسیده است، وگرنه، نزد خداوند متعال معذور خواهد بود. این بود که آن بانوی بزرگ در آن مجمع عمومی، پس از بیان توحید و حمد و ثنای حق و تبیین مقام رسالت، به تحلیل این حوادث ناگوار پرداخت و منشوری آسمانی را رقم زد و محکمهای به گستره تاریخ برپا نمود و واپسگرایی جامعه اسلامی را در آن روزگار مدلل نمود.
ثُمَّ أنْتُمْ عِبادَ اللهِ (تُریدُ أهلَ المَجْلِسِ) نُصُبُ أمْرِ اللهِ وَ نَهِیهِ، وَ حَمَلَةُ دِینِهِ وَ وَحْیِهِ، وَ امَناءَ اللهِ عَلی أنْفُسَکُمْ وَ بُلِغاءُهُ إلَی الْاُمَمِ؛(1)
بلاغات النساء، ابن طیفور، صص 20-19.
شما بندگان خدا نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دین و احکام، و امانتداران حق و رسانندگان آن به خلق هستید.آن حضرت با این بیان نخست به تبیین جایگاه و مکانت امت اسلامی پرداخته است و امتیازاتی را که مسلمانان در پرتو تعالیم آسمانی پیامبر صلی الله علیه و آله و آموزههای وحی از آن برخوردارند، و نیز مسئولیتی را که در قبال آن بر عهده دارند، به آنان گوشزد میکند.
أَنْتُم عِبادَ اللهِ ؛ شما بر ستیغ بندگی خدا نمایانید و در سایه سار اسلام از قید بندگی «بت» رهیده و در محراب بندگی خدایی آرمیدهاید، که لباس کرامت و عزّت بر انسان میپوشاند و او را به کمالات میآراید.
عبادتی که بنا بر تعریف بزرگان عبارت است از: «خضوع خاص ناشیء عَنِ الاعتقاد بِأنَ لِلْمَعبُود عَظَمَة».(2)
و نیز: «ألْعُبُودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الرُّبُوبِیَّة، فَمَا فُقِدَ مِنَ العُبُودِیَّةِ وُجِدَ فِی الرُّبُوبِیَّتِه».(3)به هر حال، عقل و نقل، عبادت را ویژه ذات اقدس الهی میداند، چون اوست که بر افق اعلای کمال میدرخشد و هیچ کمالی برتر از آن قابل تصور نیست؛ عبادتی که گاه با عنوان طاعت و انقیاد تجلی میکند و زمانی با نام عشق و شور و شعف؛ عبادتی که توجه به سوی معبود است؛ آن هم معبودی که خالق و رب کل شیء است، پس وظیفۀ انسان بندگی اوست. عبادتی که سراچه رخشنده و تابناک او دل است و عقربه مغناطیس قلب، مدام به سوی او میچرخد و او را میطلبد.
از حلقه بندگیت بیرون نرود تا نقش حیات در نگین دل ماست(4)
عبادتی که به فرموده امام صادق علیه السلام دارای مراتبی است:
«إنَّ العُبّادَ ثَلاثَةٌ: قَوْمٌ عَبَدُوا اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَوْفاً فَتِلکَ عِبادَةُ العَبیدِ، وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللهَ تَبارکَ و تَعالی طَلَبَ الثَّوابِ فَتِلکَ عِبادَةُ الاُجَراء، وَ قَوْمٌ عَبَدُوا الله «عَزَّ وَ جَلَّ» حُبّاً فَتِلکَ عِبادَةُ الأحْرارِ، وَ هِیَ أفْضَلُ الِعبادة».(1)
کافی، ج 2، ص 84.
در برخی از روایات به نقل از امیرالمؤمنین علیه السلام چنین آمده است: «إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ شُکراً فَتِلکَ عِبادةُ الأَحرار».(2)بدون شک، عبادتی که براساس عشق و محبت خدا باشد زیباترین جلوه عبادت است: «لأنَّ المَحَبَّةَ قَدْ تَصِلُ إلی مَرتَبَةِ الفَناءِ فی المَحبُوبِ، فَلا یَری شَیئاً آخر أبَداً وَ رَاءَ أهلِیَةِ المَحْبُوب»؛(3)محبت به خدا! چه سودای گران سنگی و چه اکسیر کیمیاگری است که محبت خدای متعال به بنده را به دنبال دارد. محبتی که از عالیترین مراتب کمال و تعالی انسان است و او را به مقامات عالیه میرساند.
بندگی و انقیاد کامل از سوی بنده، افاضه فیض کامل خدا را به دنبال دارد و انسان را به خلعت برین مقام ولایت الهی میآراید.
نیک بخت آن کسی که بنده اوست در همه کارها بسنده بر اوست(4)
و به قول مولانا:
گر تو خواهی حری و دل زندگی بندگی کن بندگی کن بندگی
از خودی بگذر که تا یابی خدا فانی حق شو که تا یابی بقا
گر تو را باید وصال راستین محو شو والله اعلم بالیقین(5)
چه کسی میتواند این قله فتح کند و بر این ستیغ ظاهر گردد؟ بنابراین کوشش و جهادی پیوسته میطلبد، زیرا حق خدای تعالی بزرگ و همه چیز در برابر او ناچیز است و هر آن کس که او را شناخت پیوسته لقای او را میجوید.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
إنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلالُ اللهِ فی نَفسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أنْ یَصغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذلِکَ کُلُّ ما سِواهُ؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 216، ص 249.
آن کس که جلال خدا در دیده جان او بزرگ آید و منزلش در دل او سترک، سزاست که به خاطر این بزرگی هر چه جز خداست نزد او خرد نماید.و به قول ابوسعید ابوالخیر:
ای آنکه گشاینده هر بند تویی بیرون ز عبارت چه و چند تویی
این دولت من بس که منم بنده تو این عزت من بس که خداوند تویی(2)
و به قول سعدی شیرین سخن:
جمال دوست چندان سایه انداخت که سعدی ناپدید است از حقارت
آری، همه چیز در پرتو جمال او محو است و هر چه هست لطف و محبت اوست. بندگی او فخر و عزت و کرامت است. در حقیقت خیرخواهترین بندگان به خود، فرمانبرترین آنان نسبت به خداوند متعال است.
جان آدمی باید در این مقام رام گردد و بر قله «تسلیم» به قلب سلیم آراسته شود.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «... فَعَبِّدُوا أَنْفُسَکُمْ لِعِبادَتِهِ، وَ أَخْرَجُوا إلَیهِ مِنْ حَقِّ طاعَتِهِ؛(3)نفس خود را برای عبادت خدا رام کنید و حق طاعتش را بگذارید».
بندگی او پرواز و بالندگی است، عروج تا بینهایت است، تجلی بر افق ملکوت است. دل را به دلدار سپردن است، نقطه عطف خاک بر افلاک و فرش بر عرش است، اتصال قطره به دریا و فقر به غناست، دلبستگی و دلدادگی است و به قول نراقی:
پس نه هر کس بنده باشد ای پسر بندگی را هست آداب دگر
بنده آن باشد که بند خویش نیست جز رضای خواجهاش در پیش نیست
گر ببرد خواجه او را پا و دست دست دیگر آورد کاین نیز هست
ور کشد تیغ او کشد گردن درست یعنی اینک گردنم در حکم توست
نی ز خدمت مزد خواهی نی عوض نی سبب جوید ز امرش نی غرض(1)
طاقدیس، ص 36.
بنده حقیقی سایهای است محو جمال آفتاب و خود فانی در اوست، هر آنچه هست او و یاد اوست. بندگی او حریت و آزادگی است، و اطاعتش نردبان تعالی.
به فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام: «وَ أطِعِ اللهَ فِی جَمِیعِ امُورِکَ، فَإِنَّ طاعَةَ اللهِ فاضِلَةٌ عَلَی مَا سِواها؛(2)و فرمانبر او باش که اطاعت او فوق همه چیز است و انسان را بالا میبرد».
فرمانبر خدا و نگهبان خلق باش این هر دو قرن اگر بگرفتی سکندری(3)
امام علی علیه السلام در جایی دیگر میفرماید:
«فَإِنَّمَا أَنَا وَ أنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکُونَ لِرَبٍّ لا رَبَّ غَیْرُهُ؛(4)همانا ما و شما بندگان و مملوک پروردگاریم و جز او پروردگاری نیست، او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیاری نیست».
پس بیندیش در حقارت خویش سر تسلیم و طاعت آور پیش(5)
از این رو باید دل به فیاض بخشید و هم راه با فیض زمزمه کرد:
جز خدا را بندگی حیف است حیف بی غم او زندگی حیف است حیف
در غمش در خلد عشرت چون کنم ماندگی از بندگی حیف است حیف
جز به درگاه رفیعش سر مَنه بهر غیر افکندگی حیف است حیف
سر ز عشق و دل ز غم خالی مکن بی خیالش زندگی حیف است حیف
عمر و جان در ساحت حق صرف کن در جهان جز بندگی حیف است حیف(6)
به گفته محقق طوسی عبادت را سه تجلیگاه است:
«نخست، عقائد حسنه، که مشرق تابناک آن دل است؛ دوم، اعمال نیکو که رفتار جسم انسان است؛ سوم اخلاق نیکو با مردم که افق برینش جامعه و مردم است».(1)
مواهب الرحمن، ج 1، ص 48.
به هر حال حضرت فاطمه علیها السلام در سخنان جاودانه خود، آفتاب عبادت و مقام بندگی خدای متعال را فرا روی آنان نمایان ساخت و از این رو فرمود: «وَ أَنتُم عِبادالله».
بانوی عصمت میخواست آنان پاسدار مقام بندگی خدا باشند و پیرو فرمانهای الهی، چرا که مقام انقیاد، پیام و آموزه کتاب صنع خداوند است و همه موجودات، طوق طاعت او را بر گردن نهاده و به درگاهش خاضع و خاشعاند.
همه موجودات، او را تسبیح میگویند و ساحتش را تقدیس مینمایند و او را به یگانگی میستایند:
هر گیاهی که از زمین روید وحده لا شریک له گوید
روح و جوهره ادیان آسمانی، تبیین مقام بندگی و معرفت به آفریدگار است. زبان دین که همان وحی است، با واژههای مختلف بازگوی این مقام است.
1.(یا أَیُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)2 ؛
(هان ای مردم، پروردگار خویش را که شما و گذشتگان شما را آفرید پرستش کنید، شاید پرهیزکار گردید).
2.(ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ)3
(آن خدای یکتاست که پروردگار شماست؛ خدایی که جز او نیست، خالق همه چیز است، پس او را بپرستید که عهدهدار همه چیز است).
1) (1)
قرآن کریم هدف اصلی از دعوت پیامبران را پرستش خدای متعال بر میشمارد؛ از جمله در این آیات:
1.(إِلی عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ)1
2.(إِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ)2
3.(وَ إِلی مَدْیَنَ أَخاهُمْ شُعَیْباً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ)3
4.(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ فَقالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَ فَلا)4
5.(وَ إِبْراهِیمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)5
در یک بیان جامع، رسالت همه پیامبران خدا، در گستره تاریخ، فراخواندن مردم به خداپرستی و بندگی خدا بود:
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ)6
(و همانا ما در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم تا به خلق ابلاغ کند که خدای یکتا را بپرستند و از بتان دوری کنید...).
و در بیانی جامعتر، هدف از آفرینش هستی، عبادت و معرفت ذات بیهمتای الهی معرفی شده است:
(وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ)7 ؛
(و ما جن و انس را نیافریدیم مگر برای اینکه مرا (به یکتایی) پرستش کنند).
حضرت فاطمه علیها السلام با وصف بندگی خدا «أنتُمْ عِبادَالله» حاضرین را ستود، تا مقام
بندگی و پیامدهای آن را به آنان یادآوری کند؛ چون مقام بندگی، مقام تسلیم است:
(وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ) ؛(1)
سوره غافر، آیه 44.
(و من کار خود را به خدا وا میگذارم، چرا که او کاملاً بر احوال بندگان آگاه است).
در برخی آیات نیز از مقام اخلاص سخن به بیان آمده است:
(إِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصِینَ)2
همچنین اخلاص از خصال پیامبران معرفی شده:
(إِنَّهُ کانَ مُخْلَصاً وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا)3
و نیز میفرماید:
(إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ) ؛(2)
(... ولی ما میل او را از قصد بد و عمل زشت بگردانیدیم که همانا او از بندگان با اخلاص و پاکیزه ماست).
از نظر قرآن، بندگان «مُخلَص» در سیطره شیطان و تیررس او نیستند:
(قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ)5
گرچه این درجه، اوج مقام بندگی خداست که جز «مُخلَصین» درکش نکنند و مقام بندگی، ساحت «الوهیت» است که در قرآن کریم با واژه نورانی «الله» میدرخشد و ضمیر «ه - و هو» نشانهای به آن مقام بلند مرتبه است؛ مقامی بسیار جامع و فراگیر که بر سایر مقامات نیز پرتو افکنده است.
به هر روی، دهها آیه قرآن با عنوان «اُعبُدوا الله» به این حقیقت اشاره دارد، و فرمان بندگی «الله» را که حکم عقل و نقل است بیان میکند.
بندگان خدا باید مطیع فرمان خدا باشند، چون قلب بندگان خدا، مرتع و چراگاه شیطان نیست:
(إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکِیلاً)1 .
پس باید بنده خدا بود تا خواجه کائنات گردید:
بنده چون بندگی به کار آرد بندگی خواجگیش بار آرد(1)
و به قول فردوسی:
من از آفرینش یکی بندهام پرستنده آفرینندهام(2)
و به قول نراقی:
خدمت او کن که سلطانت کند خار او شو تا گلستانت کند
هم سری کز لطف او افسر گرفت افسر از خاقان و از قیصر گرفت
بنده او گر شدی آزاد زی گر غم او میخوری دلشاد زی
سر بنه در آستانش بر زمین پس سر خود برتر از کیوان ببین
پیش او دست گدایی کن بلند دست شاهان آن گهی بر پشت بند
نزد او عجز و نیاز آغاز کن پس برو بر هر دو عالم ناز کن(3)
و به قول سعدی:
به بندگی و صغیری گرت قبول کند سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست(4)
به هر روی، بندگی دو سویه دارد؛ یک سوی آن بندگی خداست و سوی دیگرش بندگی شیطان. گرچه قرآن کریم به بندگان خدای تعالی بشارت داده:
(لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ * اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ...)1
و نیز:
(یا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ) ؛(1)
(ای بندگان من امروز شما را هیچ ترس و خوفی نخواهد بود).
ولی از سوی دیگر، خداوند میفرماید:
(قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ) ؛(2)
(ای بندگانی که به خدا ایمان آوردهاید خداترس و پرهیزکار باشید که هر کس متقی و نیکوکار است در دنیا هم نصیبش نیکویی و خوشی است).
در جایی دیگر نیز میفرماید:
(لَعَنَهُ اللّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِکَ نَصِیباً مَفْرُوضاً * وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ وَ مَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِیناً) ؛(3)
مطابق این آیات خدا آن شیطان مردود را از درگاه رحمت خود دور کرد، زیرا او به مجادله با خدا برخاست و گفت که من از بندگان تو قسمتی را زیر بار طاعت خود خواهم کشید، و آنان را به سختی گمراه کنم و به آرزوهای باطل و دور و دراز درافکنم.
در آیه دیگری نیز فرمود:(ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّقُونِ)5 .
و نیز میفرماید:(قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ) ؛(4)
(بگو به آن بندگانم که به عصیان بر نفس خود اسراف کردند، هرگز از رحمت خدا ناامید مباشید، البته خدا همه گناهان را (چون توبه کنید) خواهد بخشید که او خدایی بسیار آمرزنده و مهربان است).
حضرت فاطمه علیها السلام میخواست در مسجد دادگاهی بر پا کند تا در آن ظلم و ستم، غصب و تعدی، بیداد و انحراف و کجروی را تا ابد محکوم نماید. وقایع اسف بار و بزرگی در جامعه اتفاق افتاده، پیشوایی و رهبری نظام اسلامی دگرگون گردیده و حرمت حریم رسول خدا صلی الله علیه و آله شکسته شده است، حقی بزرگ غصب شده، و بدعتها آغاز گشته است. باید به مسلمانان هشدار داد که خطر در کمین است و روزهای سختی فراروی مسلمانان است تا شاید به وظایف خود آگاه شوند و به اقتضای مقام بندگی خدا و حرمت مسلمانی نسبت به آن قیام کنند. آنان باید بدانند که شیطان در صور فتنه دمیده، و در سرزمین آرام مسلمانی طوفانی هولناک آغاز گردیده است، پس اگر به خود باز نگردند و به مکانت خویش آگاه نشوند، و در چراگاه و مرتع شیطان اردو بزنند، قطعاً در چاه ویل بندگی شیطان، سقوط خواهند کرد.
باید در این محکمه به آنان تفهیم گردد که آنان بر چه ستیغی میدرخشیدند و آیات قرآن چسان آنان را مدح و ثنا گفته و مکانت دینی آنان را ارج نهاده است.
میتوان برای این بخش از سخنان حضرت فاطمه دهها آیه از قرآن برشمرد:
1.(وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ) ؛(1)
سوره توبه، آیه 100.
(آنان که در صدر اسلام به ایمان سبقت گرفتند، از مهاجر و انصار (و در دین ثابت ماندند) و آنان که به طاعت خدا از پیروی آنان کردند از سایر امت (تا روز قیامت) خدا از آنها خشنود و آنها از خدا راضیاند، و خدا برای همه آنها بهشتی که از زیر درختانش نهرها جاری است مهیا ساخته که در آن بهشت تا ابد متنعم باشند و این به حقیقت، سعادت بزرگ است).
1) (1)
2.(لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی ساعَةِ الْعُسْرَةِ) ؛(1)
سوره توبه، آیه 117.
(خدا بر پیغمبر و شما امت و اصحابش از مهاجر و انصار که در ساعت سختی که نزدیک بود دلهای فرقهای از آنها از رنج و تعب بلغزد و آنها پیروی رسولش کردند، باز لطف فرمود و از لغزشهاشان درگذشت که او درباره رسول و مؤمنان به یقین مشفق و مهربان است).
3.(لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ )؛(2)
(خدا از مؤمنانی که زیر درخت [معهود حدیبیه] با تو بیعت کردند به حقیقت، خشنود گشت و از وفا و خلوص قلبی آنها آگاه بود که وقار و آرامش کامل بر ایشان نازل فرمود و به فتحی نزدیک پاداش داد).
4.(لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ) ؛(3)
(هرگز مردمی که به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند چنین نخواهی یافت که با دشمنان خدا و رسول دوستی کنند، هر چند آن دشمنان، پدران و فرزندان و برادران و خویشان آنها باشند. این مردم پایدارند که خدا بر دلهاشان نور ایمان نگاشته و به روح قدس الهی آنها را مؤید و منصور گردانیده و در قیامت آنها را به بهشتی داخل کند که زیر درختانش نهرها جاری است و جاودانه در آنجا متنعّماند؛ خدا از آنها خشنود و آنها هم از خدا خشنودند. اینان به حقیقت حزب خدا هستند؛ هان ای اهل ایمان بدانید که حزب خدا رستگاراناند).
5.(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ) ؛(4)
(و آنان که به خدای یکتا ایمان آوردند و نیکوکار شدند آنها به حقیقت بهترین اهل عالماند، پاداش آنها نزد خدا، باغهای بهشت عدن است که زیر درختانش نهرها جاری است و در آن بهشت ابد، جاودانه متنعّماند و خدا از آنها خشنود و آنها هم از خدا راضیاند و این بهشت مخصوص کسی است که از خدا ترسید [و به طاعت او پرداخت]).
6.(کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ) ؛(1)
سوره بقره، آیه 143.
(و ما همچنان شما مسلمین را به آیین اسلام هدایت کردیم و به اخلاق معتدل و سیرت نیکو بیاراستیم تا گواه مردم باشید [تا نیکی و درستی را سایر مردم عالم از شما بیاموزند] چنانچه پیغمبر را گواه شما کردیم تا شما از وی بیاموزید).
7.(کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ) ؛(2)
(شما نیکوترین امتی هستید که بر آن قیام کردند که مردم را به نیکوکاری وادار کنند و از بدکاری باز دارند و به خدا ایمان آورند).
باری، امت اسلامی در پرتو تعالیم رسول خدا صلی الله علیه و آله و آموزههای وحی سرآمد جهان گردید و بر قله بلند مجد و عظمت درخشید. از سویی، فرهنگ جهاد و هجرت او را مزین ساخت و تاج ایمان را بر سرش فروزان کرد. آن جامعه به مکارم اخلاق و خصال انسانی آراسته گردید، و شایستگیهای یک جامعه فرهنگی - اخلاقی را فراهم ساخت. تا جایی که بارش آیات جهاد و هجرت و ایمان، بر سرزمین جان مؤمنین بوستانی از طراوت آفرید:
8.(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا) ؛(3)
(آنان که به خدا ایمان آوردند و از وطن خود هجرت نمودند و در راه خدا با مال و جانشان کوشش و فداکاری کردند و هم آنانکه به مهاجرین منزل دادند و آنها را یاری کردند، آنها دوستدار یکدیگرند...).
9.(الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ) ؛(4)
(آنان که ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردند آنها را نزد خدا مقام بلندی است و آنان همان رستگاران و سعادتمندان دو عالماند).
10.(لکِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ) ؛(1)
سوره توبه، آیات 88 و 89 چ.
(رسول و مؤمنان از اصحابش که به مال و جانشان در راه خدا جهاد کردند همه خیرات (دو عالم) و نیکوییها مخصوص آنهاست و هم آنان سعادتمندان جهاناند. خدا برای آنها باغهایی که در زیر درختانش نهرها جاری است مهیا فرموده که در آن تا ابد متنعم باشند و این به حقیقت سعادت و فیروزی بزرگ است).
11.(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ) ؛(2)
(آنانکه به دین اسلام گرویدند و از وطن خود هجرت نموده، در راه خدا جهاد کردند، اینان امیدوار و منتظر رحمت خدا باشند که خدا بر آنها بخشاینده و مهربان است).
گویی حضرت صدیقه طاهره به آنان گوشزد میکند اکنون که شما به این نشانههای فاخر و بالنده آراسته گردیدهاید و خدای متعال شما را در هجرت، جهاد، ایمان و پارسایی، بهترین امت و امت وسط، و الگوی همگان قرار داده است؛ شما که «أنتُم نُصُبُ أمرِهِ وَ نَهِیهِ» دارای منصبی خطیر و شریف هستید. و مخاطب آیات خداوند قرار گرفتهاید، میطلبد حافظ و نگاهبان حلال و حرام خدا باشید و حاملان دین و شریعت، پس به پا خیزید و امانتی را که خداوند شما را بر آن امین گردانید به صاحب آن برسانید، و حقی را که خدا بر عهده شما نهاده و عهدی را که با او بستهاید پذیرا باشید.
اگر چه کلمات حضرت فاطمه علیها السلام در قالب جملات اخباری بیان شده، ولی مفاد آن انشایی است. آن بانوی بزرگوار به حاضران در مجلس هشدار میدهند در حالی که میبینید بدعتها و نوآوریها آغاز گردیده و حقوق پایمال میگردد و امت اسلامی گرفتار واپسگرایی و به قبیلهگرایی باز گشته، چرا این بدعتها را پذیرفتهاید و ساکت هستید و در مقابل این منکرات قیام نمیکنید.
یکی از مسئولیتهای همگانی این است که باید در برابر داعیان گمراهی به پاخاست و از حقوق الهی دفاع کرد و این، حق واجب خداست.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
وَ لَکِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللهِ عَلَی العِباَدِ النَّصِیحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ...؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 216، ص 249.
لیکن از جمله حقهای خدا بر بندگان، یکدیگر را به مقدار توان اندرز دادن است، و در برپا داشتن حق در میان خود به یکدیگر یاری نمودن است، و هیچ کس هر چند قدر وی در حق بیشتر بود و فضیلت او در دین پیشتر، بینیاز نیست که او را در گزاردن حق خدا یاری کنند، و نیز هیچ فردی گرچه چشمها او را کوچک ببینند و دلها او را خوار شمارند کمتر از آن نیست که او را نیز سهمی در کمک رساندن به زمامداران در مسئولیت خویش باشد.در واقع هدف و مقصود از این بخش از سخنان حضرت فاطمه علیها السلام این است که هان مسلمانان! بدانید که شما بندگان خدا به واسطه پیامبر صلی الله علیه و آله هدف و مقصد امر و نهی و دستورات سعادت آفرین میباشید و حاملان امانت بزرگ دین؛ پس حافظان حدود خدا باشید و از پلیدیها و بدعتهای رخ داده جلوگیری نمایید. قرآن شما را به این خصال مزین نموده آنجا که میفرماید:
(وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ) ؛(2)
(بدانید که توبهکنندگان از گناه، خداپرستان، حمد و شکر نعمت گزاران، روزه داران، نماز با خضوع گزاران، امر به معروف و نهی از منکرکنندگان و نگهبانان حدود الهی (همه اهل ایماناند) و مؤمنان را [ای رسول ما به هر اجر و ثواب و سعادت] بشارت بده).
پس حفظ حدود و احکام الهی بر شما واجب است و باید به انجام آن قیام کنید.
امانت و عهد خدا را که بر ذمه شماست به صاحب آن برسانید که این فرمان خداوند متعال است:
(إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ) ؛(3)
(خدا به شما امر میکند که امانت را البته به صاحبانش باز دهید و چون حاکم بین مردم شوید به عدالت داوری کنید).
و نیز میفرماید:
(وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ )؛(1)
سوره مؤمنون، آیه 8 و سوره معارج، آیه 32.
(و آنان که به امانتها و عهد و پیمان خود کاملاً وفا میکنند).
شما مؤمنان، پاسداران این حقیقت باشید و امانت را به صاحب امانت باز گردانید و به عهد و پیمان خود (در غدیر و غیر آن) پایبند باشید خیانت به دین خدا و رسول که امانت بزرگ خداست و نیز به اماناتی که در جمع شما جاری است، گناهی زشت و ناپسند است و شما زشتی آن را میدانید. خداوند میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ) ؛(2)
شما امنای خدا بر خود و بر دیگراناید و امین باید پاسدار امانت باشد و چون رسولان امین، که بر آب و آتش زده و همه بلاها و اذیتها را بر جان پذیرا شدند، تلاش کنید امانت را به صاحب آن برسانید. چون رسولان حق که میگفتند:(إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ)3 و در رساندن امانت خدا (دین) به مردم بر منجنیق دشمن بالا میرفتند، و به سوی آتش دشمن پرتاب میشدند، و انواع شکنجهها را میپذیرفتند و لحظهای از امانت خود غافل نبودند، آن گونه باشید. درنگ بر شما روا نیست و لحظهای در برابر این همه ناحق آرام نباشید.
جمله «زَعَمْتُمْ حَقّاً لَکُمْ لِلّهِ فیکُم عَهْدٌ» در کلام حضرت فاطمه علیها السلام افزون بر یادآوری عهد و بیعت مسلمانی و عهد غدیر، به پیمان عقبه نیز اشاره میکند. پیمانی که در عقبۀ منا انجام شد و دومین بیعت مردم مدینه با رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. کاروان حج مدینه که افزون بر پانصد نفر بودند به سوی مکه حرکت کردند. در جمع آنان، هفتاد و سه تن مسلمان وجود داشت که دو تن از آنها زن بودند. این گروه، مشتاق ملاقات با رسول
خدا صلی الله علیه و آله بودند. سرانجام آنان با آن حضرت دیدار کردند و برای انجام مراسم بیعت، وقت خواستند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «محل ملاقات منا باشد». چون شب سیزدهم ذیالحجه فرا رسید و مردم مکه در بسترها آرمیدند در پایین «عقبه» قرار دیدار حاصل شد و رسول اکرم صلی الله علیه و آله پیش از همه با عموی خود عباس در عقبه حاضر شدند. مسلمانان یثربی نیز یکی پس از دیگری از مکان خود به سوی عقبه روی آوردند و اولین اجتماع مسلمانان در مکه شکل گرفت.
چون همه حاضر شدند عباس عموی پیغمبر مهر خاموشی را شکست و به یثربیان مسلمان چنین گفت:
ای خزرجیان! شما پشتیبانی خود را نسبت به آیین محمد ابراز داشتهاید. بدانید و آگاه باشید که او گرامیترین افراد قبیله خود میباشد. تمام بنیهاشم خواه مسلمان یا غیرمسلمان از او دفاع میکنند؛ ولی اکنون محمد صلی الله علیه و آله مایل است در میان شما باشد، اگر دفاع از او را برعهده میگیرید و او را از هر آسیب و گزند دشمنان حفظ میکنید، او به سوی شما هجرت کند و اگر قدرت دفاع از او را ندارید هماکنون دست از او بردارید و بگذارید او در میان عشیره خود با کمال عزت و سربلندی زندگی کند.
در این هنگام «براء بن معرور» به پا خاست و گفت:
«به خدا سوگند اگر غیر آنچه را به زبان جاری میکنیم در قلب ما بود همان را ابراز میکردیم، ما جز صداقت و عمل به پیمان و جانبازی در راه رسول خدا صلی الله علیه و آله چیز دیگری در سر نداریم».
آنگاه خزرجیان رو به رسول خدا صلی الله علیه و آله کردند و خواستند تا حضرتش سخنی بفرماید. رسول خدا صلی الله علیه و آله آیاتی چند از قرآن تلاوت کرد و شهد ایمان به خدا را در کامشان جاری نمود و سپس فرمود:
«اُبایِعُکُمْ عَلی أَنْ تَمْنَعُونِی مِمَّا تَمنَعُون مِنْهُ نسائکُمْ و أَبناَئکُمْ؛(1)
السیرة النبویه، ابن هشام، ج 1، صص 438 تا 442 و ج 2، صص 438 تا 444؛ طبقات ابن سعد، ج 1، صص 221 تا 223.
با شما بیعت میکنم بر اینکه از من دفاع کنید؛ آنچنان که از فرزندان و اهل بیت خود دفاع میکنید».1) (1)
در این هنگام بار دیگر براء بن معرور برخاست و گفت: «ما فرزندان جنگ و مبارزه و تربیتیافتگان جبهههای جنگیم و این خصلت از نیاکان به ما ارث رسیده است».
در این اثنا که شور و شوق سراسر جمعیت را فرا گرفته بود صدای خزرجیان به شادی برخاست. عباس در حالی که دست رسول خدا صلی الله علیه و آله را در دست داشت گفت: مراقب باشید جاسوسانی بر ما گماردهاند، لازم است آهسته سخن بگویید. در این هنگام براء بن معرور و «ابوالهیثم بن تیهان» و «اسعد بن زراره» از جای خود برخاستند و دست بیعت به رسول خدا صلی الله علیه و آله دادند و سپس تمام جمعیت با آن حضرت بیعت کردند.(1)
همان.
1) (1)
با کمال تأسف، امت اسلامی، کجروی را آغاز کرد و به بیراهه رفت. از آنرو حضرت فاطمه علیها السلام بر آن شد تا امت را از این کجروی و انحراف نجات بخشد. بنابراین نخست سیمای آنان را در قرآن ترسیم نمود و فراروی آنان قرار داد و نشانههای فاخر مسلمانی را بر چهره آنان نمایان ساخت.
در ادامه بانوی عصمت دو چراغ هدایت و روشنگر الهی را فرا روی آنان مینهد تا در پرتو آن به صراط مستقیم باز گردند. عترت و قرآن دو آفتاب هدایتند که در این بخش از خطبه به آن دو نور اشاره میکند.
فاطمه علیها السلام میفرماید:
وَ نَحْنُ بَقِیَّةٌ اسْتَخْلَفنا عَلَیکُم، وَ مَعَنا کتابُ الله، بَیِّنَةٌ بَصائِرُهُ، و آیْ فِینا مُنْکَشَفَةٌ سَرائِرُهُ، وَ بُرْهانٌ مُنْجَلِیَةٌ ظَواهِرُهُ، مُدِیمُ البَرِیَةِ اسْماعُهُ، قائِدٌ إلی الرّضوانِ اتّباعُهُ، مُؤَدٍّ إلی النَّجاةِ اسْتِماعُهُ، فِیهِ بَیانُ حُجَجِ اللهِ المُنَوِّرةِ، وَ عَزائِمَهُ المُفسِّره...؛(1)
بلاغات النساء، ص 16؛ دلائل الامامه، ص 113؛ الاحتجاج، ج 1، ص 120؛ کشف الغمة، ج 2، صص 206؛ بحارالانوار، ج 29، صص 222 و 223.
و ما یادگارانی هستیم که خداوند ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت و با ما قرآن را، که حجتهای آن آشکار است و آنچه درباره ماست پدیدار، برهان آن روشن و از تاریکی وهم و گمان به کنار، آوای آن در گوش مایه آرام و قرار، و پیرویاش راهگشای روضه رحمت پروردگار، و شنونده آن در دو جهان رستگار؛
1) (1)
دلیلهای روشن الهی را در پرتو آیتهای آن توان دید و تفسیر احکام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرامهای خدا را بیان دارنده است و حلالهای آن را رخصت دهنده، مستحبات را نمایانده، و شریعت را راه گشاینده، و این همه را با رساترین تعبیر گوینده و با روشنترین بیان رساننده است.
حضرت فاطمه علیها السلام در این بیان، نخست تفسیری از حدیث شریف ثقلین را فراروی آنان قرار داد، و قرآن و عترت را چون دو آفتاب فروزنده بر آسمان اسلام به نمایش گذاشت؛ آنجاکه فرمود: «وَ نَحْنُ بقیةٌ اسْتَخْلَفْنا عَلَیْکُم و مَعَنا کتابُ الله» .
ما بقیه خدا، و خاندان رسول خداییم که آن حضرت ما را در میان شما به خلافت گماشت و قرآن کتاب خدا با ماست، آفاق و اسرارش، ظاهر و باطنش، تفسیر و تأویلش همه، در اختیار ماست و ما ترجمان قرآن هستیم.
اکنون شما امت، چرا به بیراهه میروید و از مسیر تعالیبخش اسلام منحرف گشتهاید، حال آنکه دو آفتاب فرا روی شما و روشنگر راهتان است.
از روزی که پیامبر به امر خداوند مأمور شد:(وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ)1 تا ابتدا خویشان خود را بیم دهد و آنان را به اسلام فرا خواند، این چراغ را برافروخت و علی علیه السلام را بر ستیغ هدایت آشکار نمود.
در آن روز که به فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله مجلسی آراسته و غذایی آماده گردید و افزون بر چهل نفر از بنیهاشم دعوت شدند تا در آن ضیافت، آن حضرت رسالت خویش را بر آنان آشکار کند و آنان را دعوت به اسلام نماید، با کمال تأسف پس از صرف غذا، پیش از آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سخنی بگوید با شیطنت ابولهب مجلس از هم پاشید و آن بزرگوار مصلحت دید مجلسی دیگر برقرار سازد. فردای آن روز، آن مجلس آماده شد و خویشان پیامبر حاضر شدند. پس از صرف غذا رسول خدا صلی الله علیه و آله به سران فامیل خود فرمود:
به راستی هیچگاه راهنمای یک جمعیت به کسان خود دروغ نمیگوید و هان بدانید، به خدایی که جز او خداوندی نیست، من فرستاده خدا به سوی شما و
عموم مردم جهانم و اینک بدانید: وَ إنّ الله لم یبعث نبیاً إلّا جعل له من اهله اخاً و وزیراً و وارثاً و وصیاً و خلیفةً فی اهله، فَأیُّکم یقوم فَیبا یعنی علی أنّه اخی و وارثی و وزیری و وصیی و یکون منّی بمنزلة هارون من موسی فقال علی: أنا. فقال: أدنُ منّی....(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، سیدمحمدحسین طباطبایی، ج 15، صص 366 و 367.
در علل الشرایع چنین آمده:
«... فقال: یا بنی عبدالمطلب، هذا وارثی و وزیری و خلیفتی فیکم بعدی. فقام القوم یضحک بعضهم إلی بعض و یقولون لابیطالب: قَد أَمَرکَ أَنْ تَسْمَعَ و تطیع لهذا الغلام».(2)
به هر روی، در آن مجلس به جز حضرت علی که پانزده ساله بود کسی برنخاست و دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله را نپذیرفت. فقط او بود که دعوت خدا و رسولش را اجابت نمود و به نشان فاخر وراثت، وزارت و خلافت آن حضرت مزین شد.
سالها بعد پردۀ حجاب نور از این ولایت برداشته شد و طنین آیه ابلاغ، سرزمین جحفه را نور باران کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله مأمور ابلاغ و اعلام امری بزرگ شد، فرمانی که اگر انجام نشود ابلاغ رسالت نگردیده است:
(یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ)3 ؛
(ای پیغمبر، آنچه از خدا بر تو نازل شد به خلق برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت و ادای وظیفه نکردهای و خدا تو را از شرّ و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت. بیم مکن و دل قوی دار که خدا گروه کافران را به هیچ راه موفقیتآمیزی راهنمایی نخواهد کرد).
به هر حال در سال دهم هجری و آخرین حج رسول خدا صلی الله علیه و آله که به «حجّةالبلاغ» و «حجّةالوداع» مشهور گردیده و آن هم در مسیر بازگشت در بیابان جحفه، طنین وحی آن بیابان را نورباران ساخت و جبرئیل فرود آمد و فرمانی بزرگ را به رسول خدا صلی الله علیه و آله رساند که باید آن را به مردم ابلاغ کند. اکنون باید پرسید چه فرمانی از خداست که همتای رسالت
است و اگر پیامبرش آن را اعلام نکند، رسالت انجام نشده و پیامبر به وظیفه خود عمل نکرده است؟ چه فرمانی است که گویا سابقاً بر او نازل گردیده (ما أُنْزِلَ) و پیامبر از ابراز آن میترسیده است؟
آیا نماز و روزه و زکات یا حج و جهاد است، اما نه، چون همه این فرایض ابلاغ شده و سال آخر عمر رسول خداست. از طرفی ابلاغ این فرایض که برای رسول خدا صلی الله علیه و آله خطری نداشت. پس چه فرمانی است که اگر اعلام شود بارشی از شر و آزار بر پیامبر میبارد و خداوند آن حضرت را چنین آرامش و تسکین میدهد: «خدا تو را از شرّ مردم حفظ خواهد کرد».
آیا این فرمان بالنده و آسمانی به جز بیان امامت و خلافت علی علیه السلام است. آیا ترجمان این ابلاغ، به جز رویش امام علی علیه السلام بر دستان سبز پیامبر صلی الله علیه و آله و طنین روحبخش «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» است؟
آیا حرمت مردار و خون و گوشت خوک و مانند آن دلیل یأس دشمنان از دستاندازی به حریم اسلام است، یا آنکه پیشوایی جامعه اسلامی و مقام والای خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله است که امین وحی از آسمان فرود آمده و طنین کلام خدا را در گوش جان رسول خدا صلی الله علیه و آله زمزمه میکند که بدانید!
(الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً)1 ؛
(امروز کافران از اینکه به دین شما دستبرد زنند و حریم آن را بشکنند قطع طمع کردند پس شما از آنان بیمناک مباشید و از من بترسید؛ امروز دین شما را به حد کمال رسانیدم و نعمتم را بر شما تمام کردم و بهترین آیین را که اسلام است برایتان برگزیدم.)
بدون شک، عقلانیت دینی میگوید که یأس و ناامید شدن دشمن و نیز کمال و تعالی، بالندگی و تمامیت نعمت و برگزیدگی دین به سبب حرمت مردار و خون و گوشت خوک نیست؛ بلکه جریانی است همشأن و همپای نبوت و آن تجلی ولایت الهی و تعیین رهبری نظام دین است که اسلام را به کمال میرساند؛ آرمانهای الهی آن را محقق میسازد و
حافظ و نگهبان دین است. ولایت و خلافت الهی است که دشمنان را از دستاندازی به حریم اسلام باز میدارد و اسلام را بر ستیغ مجد و عظمت به نمایش میگذارد و فروغ کلمةالله را بر سراسر جهان میافشاند.
بدیهی است که جمله:(الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ) با محتوا و افقهای روشنی که فرا روی فهم انسان مینهد بیانگر این حقیقت است که این بخش از کلام الهی جملهای است معترضه و به صدر آیه ارتباط ندارد و دهها روایت نیز این حقیقت را تأیید مینماید. چون روایات به پردازش و تفسیر (الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ) میپردازند و اشارهای به صدر و ذیل آیه ندارند.
به هر روی، افق برین این دو جمله (الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ) و (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ) روشنگر این حقیقتاند که این دو به صورت مستقل و مرتبط با هم، بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شدهاند و قرار گرفتن آن دو در وسط آیه یا به امر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده یا به دستور کسانی است که پس از آن حضرت به جمعآوری قرآن پرداختند.
نکته دیگر اینکه مفسرین بزرگ از صحابه و تابعین تا به امروز این دو جمله نورانی را متمم و مکمل یکدیگر دانسته و بر این باورند که این دو، با هم نازل شده و در واقع دو مضمون از یک حقیقت رخشندهاند و آن، اسلام کامل و متعالی است.
کفار و مشرکین با دین در ستیز بودند و میکوشیدند تا نور خدا را خاموش سازند و ارکان متزلزل شرک را بار دیگر استحکام بخشند؛ همانگونه که خداوند متعال میفرماید:
(یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ * هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ)1 ؛
(کافران میخواهند تا نور خدا را به گفتار باطل و طعن و مسخره خاموش کنند و البته خدا نور خود را هر چند کافران خوش ندارند کامل و محفوظ خواهد داشت. اوست خدایی که رسولش (محمد مصطفی) را به هدایت خلق و (ابلاغ) دین حق فرستاد تا او را هر چند کافران خوش ندارند بر همه ادیان عالم چیره گرداند).
و نیز خداوند میفرماید:
(وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ کُفّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ)1 ؛
(بسیاری از اهل کتاب آرزو دارند که شما را از ایمان، به کفر برگردانند، به سبب رشک و حسدی که به ایمان شما میبرند).
به هر روی، از روزی که فروغ اسلام در حجاز نمایان شد مشرکین درصدد آن بودند تا این نور را خاموش سازند و این بنیان رفیع را با فریب و نیرنگ ویران سازند. آزار و اذیتها، تهمتها و دروغها، چون طوفانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و مسلمانان را در بر گرفت و مشرکان از هیچ اقدام و آسیبی فروگذار نکردند. جنگها بر پا کردند و امواج شبهات و خرافات و نیرنگهای آنان بر مسلمانان وزیدن گرفت، ولی هیچیک از این تلاشها به ثمر نرسید و اسلام راه بالنده و پویای خویش را ادامه داد و یکی پس از دیگری، سنگرهای کفر و شرک را فتح و دژهای آنان را تسخیر کرد و شکوه و قدرت الهی خود را نمایان ساخت!
آخرین روزنه امید مشرکین - که براساس پندار خویش که اسلام را یک نوع ریاست و سلطنت میپنداشتند - این بود که روزی این پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا میرود و چون پسری ندارد که جانشین او گردد لاجرم، حکومت و قدرتش از بین میرود و نام او و دینش محو خواهد شد، همانگونه که سلاطین و امپراتورهای بزرگ چنین بودند. این مطلب آرزوی پیوسته مشرکان بود و آنان را بر ادامه مبارزه و توطئه علیه اسلام مصمم میساخت.
ولی روزی این شعله خاموش و امید مشرکان و کفار ناامید گردید که رسول خدا صلی الله علیه و آله به فرمان خداوند متعال مأمور شد تا برای صیانت و حفاظت این دین کسی را نصب نماید تا در پاسداری و تدابیر امور دین و ارشاد و هدایت امت، قائم مقام و خلیفه آن حضرت باشد. پس از اعلام و ابلاغ رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر خم و طنین «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» بود که کفار از طمع نابودی اسلام ناامید گردیدند و دین اسلام با حضور علی علیه السلام بر کرسی زعامت و رهبری، کامل و جاودانه شد.
فروغ ولایت الهی که از مشکات جمال رسول صلی الله علیه و آله متجلی بود از مصباح جلال امامت تجلی کرد و دین به کمال رسید و نعمت خدا بر مردم تمام شد و مصداق (وَ أُولِی الْأَمْرِ) در آیه (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ)1 تفسیر گردید.
ولایت الهی که یک قانون بود و ناقص و ناتمام، با نصب ولی بعد از پیغمبر تمام شد و اکنون که تشریع دین کامل گردیده و نعمت ولایت تمام گشته است دین اسلام، برگزیده و مرضی خدا میگردد. پس مفاد آیه این است که مؤمنین جشن ایمان برپا کنند و با قلبی آرام بدانند که اینک دوران ترسشان به پایان رسیده و آنان در امن و اماناند و به جز از من (خدای متعال) از کسی دیگر نترسند.
آیه سه سوره مائده ترجمان و مفسر وعدهای است که خداوند متعال به مؤمنین در آیه 55 سوره نور میدهد؛ آنجا که میفرماید:
(وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً)2 ؛
(و خدا به کسانی که از شما بندگان «به خدا و حجت او» ایمان آرد و نیکوکار گردد وعده فرموده که در زمین خلافت دهد، چنانکه امم صالح پیامبران گذشته، جانشین پیشینیان خود شدند، علاوه بر خلافت، دین پسندیده آنان را بر همه ادیان تمکین و تسلط عطا کند و به همه مؤمنان پس از خوف و اندیشه از دشمنان ایمنی کامل دهد).
آری، امان و آرامش و دین برگزیده وعده داده شده، در این آیه با (الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا) و (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ)3 تفسیر و تبیین گردید.
البته آیات مبارک دیگری نیز هست که فروغ ولایت الهی علی علیه السلام و فرزندان معصومش از آن ساطع است، مانند:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ * وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ)4 .
این آیه اگر چه در جمع آیاتی است که به مسلمانان هشدار میدهد که دست از یاری یهود و نصارا و کفار بردارند و فقط درصدد یاری خدا و رسول و مؤمنین باشند؛ ولی با توجه به مفاد آیه و نشانههای رخشندهای که در آن است، از جمله (وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)1 و وجود دهها روایت در شأن نزول آن، بیانگر همان دیدگاه صحیح مفسرین شیعی است که معتقدند این آیه در شأن علی علیه السلام نازل گردیده است.
البته اشکالات گوناگونی بر دلالت آیه از سوی مخالفان وارد شده که با دقت و تحقیق کافی و مقایسه با آیات دیگر قرآن، به مجموعه اشکالات پاسخ داده شده است.(1)
به هر روی، آنچه از مفهوم ولایت در موارد استعمالش به دست میآید این است که ولایت، حقیقتی فروزنده است که از سوی خدا بر رسول و ولی او اعطا میگردد. در این آیه، ولایت (الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ) همان ولایت رسول، و ولایت رسول، همان ولایت خداست. البته ولایت خدای متعال بالاصالة و بالذات بوده و ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و ولی او از سوی پروردگار است.
نشانۀ اینکه ولایت یک حقیقت است، جمله (فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ)3 است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و (وَ الَّذِینَ آمَنُوا) در این آیه هر دو در همان حزب خدایند، چون در پرتو ولایت او قرار داردند.
پس آفتاب ولایت از افق اعلا بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام میتابد و یک نور است که از مشرق فیاض مطلق، ابتدا به رسول و سپس به مؤمنی میتابد که نماز بر پا داشته و در حال رکوع صدقه میدهد و او شخصی به جز علی علیه السلام نیست.
البته فروغ ولایت الله از دو افق نمایان است: یکی ولایت تکوینی و دیگری ولایت تشریعی.
آیاتی که در تبیین ولایت تکوینی خدا نازل شده فراوان است؛ که از آن جمله:
1.(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ فَاللّهُ هُوَ الْوَلِیُّ وَ هُوَ یُحْیِ الْمَوْتی وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ)4
1) (2) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 6، صص 3-10.
2.(ما لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا شَفِیعٍ أَ فَلا تَتَذَکَّرُونَ)1
3.(أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّالِحِینَ)2
4.(وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ وَلِیٍّ مِنْ بَعْدِهِ وَ تَرَی الظّالِمِینَ لَمّا رَأَوُا الْعَذابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلی مَرَدٍّ مِنْ سَبِیلٍ)3
5.(وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ)4
6.(وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ)5
7.(ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکافِرِینَ لا مَوْلی لَهُمْ)6
و آیات دیگری که دامنه قدرت و ولایت تکوینی خدا را مینمایاند، چرا که:
(بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ)7
براین اساس، خدام متعال هرگونه تصرف و تدبیری در هر موجودی و به هر گونهای که اراده کند برایش ممکن است.
آیاتی دیگر نیز افق تشریع شریعت و هدایت و ارشاد را روشنگر است و فیض حضرت حق و فروغ ولایتش را از این مطلع نمایان میسازد؛ همانند:
1.(اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ)8
2.(وَ اللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ)9
3.(وَ اللّهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ)10
4.(وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ)11
باری، این دو خوشه نور از آیات، بیانگر اثبات ولایت تکوینی و تشریعی خدای متعالاند.
بدون شک، رسول خدا صلی الله علیه و آله در پرتو این دو ولایت قرار گرفت و به اذن خدا و با اشاره انگشت ماه را به دو نیم کرد، سنگ ریزه در دستانش تسبیح خدا گفت، و شبی تا اوج بینهایت پرواز کرد و بر بام ملکوت نمایان گردید و به افق اعلی تجلی کرد.
در ولایت تشریعی نیز، او رسول رب العالمین است که برای ارشاد و هدایت مردم مبعوث گردیده است. خداوند او را مأموریت میدهد تا با آیین اسلام، حکومت و جامعه دینی تشکیل دهد. خدای تعالی اداره مردم را به او واگذار میکند و او را بر مردم از خودشان اولی میداند. بیان ولایت تشریعی رسول خدا صلی الله علیه و آله در طنین وحی چنین آمده:
1.(النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)1
2.(إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ)2
3.(إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ)3
4.(لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ)4
5.(أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ)5
6.(وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ)6
7.(أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ)7
در یک نگاه جامع و کلی، رسول خدا صلی الله علیه و آله در پرتو تابش ولایت الهی است و تجلی این ولایت، وجود مبارکش را در عرصه تکوین، مشرق اعجاز نموده است. از سوی دیگر در عرصه تشریع نیز قوام حکومت و امت و جامعه، و تدبیر و تصرف در امور آنان به ید مبارک اوست. در حقیقت، ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله همان ولایت الله است و تفاوت، تنها در ذاتی و
تبعی بودن آن است؛ بدین معنا که ولایت خدا ذاتی و مستقل است و ولایت رسولش از سوی خداوند به او تفویض گردیده و رسول خدا صلی الله علیه و آله مجلا و آینه ولایت خدای متعال است.
از آسمان این ولایت، آیه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ) بارش فیض و رحمت را بر همه موجودات جاری ساخت. از سوی دیگر، رایحه خوش مضامین بلند و عرشی که در زیارت جامعه و صدها روایت دیگر پیرامون مکانت و مقام ولایی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ذراری معصومش وارد شده، جان را به طراوت مینشاند که همگی از تابش و بارش این ولایت الهی است.
بدون شک، وجود مبارک علی علیه السلام مشرق تابان ولایتی است که خداوند متعال بالذات، داراست و رسول او به افاضه و تبع از آن برخوردار است. «ولایت» در این آیه، حقیقتی رخشنده و مقولهای تابناک است، و اگر چنین نبود واژه (وَلِیُّکُمُ) نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و (وَ الَّذِینَ آمَنُوا) یعنی علی علیه السلام تکرار میشد؛ همان طور که در آیه (قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ)1 آمده، چون مقوله ایمان به خدا و اطمینان نسبت به مؤمنین تفاوت دارد، از این رو «یؤمن» تکرار گردیده است.
ولی در این آیه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ) آفتاب ولایت یک حقیقت ملکوتی است که مراتب اعلی و عالی دارد. ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و امام علی (وَ الَّذِینَ آمَنُوا) همان ولایت خدای متعال است و آینه ولایت حضرت حق است.
بنا به فرموده حضرت امام محمد باقر علیه السلام آیه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ)2 و آیه (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ)3 از علل و مبانی نزول (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ)4 میباشد. آن حضرت میفرماید:
خدای عَزَّ وَ جَلَ رسول خدا صلی الله علیه و آله را به ولایت علی علیه السلام فرمان داد و آیه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا)1 را نازل فرمود و نیز ولایت «اولی الامر» را بر امت اسلام واجب کرد و برای اینکه مردم بفهمند مقصود از اولی الامر کیست به رسول خود دستور داد تا برای آنان تفسیر نماید؛ همان گونه که نماز و زکات و حج و روزه برای آنان تفسیر و تبیین گردیده است. وقتی این دستور رسید رسول خدا صلی الله علیه و آله سخت پریشان شد و ترسید مردم از شنیدن این فرمان از دین بیزاری جویند و مرتد شوند و او را تکذیب نمایند؛ ناچار به خدای خویش رجوع کرد. خدای متعال آیه (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ) را بر آن حضرت نازل کرد و به رسول خویش اطمینان داد که (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ) خدا تو را از شر مردم حفظ میکند، بعد از نزول این آیه، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمان خدا را امتثال نمود و در هجدهم ذی حجه در وادی غدیر خم ولایت علی علیه السلام را بر مردم عرضه کرد، پس دستور داد تا ندا کنند که «الصلوة جامعه» مردم آماده نماز شوند آنگاه دستور پروردگار را بر ولایت علی علیه السلام به مردم اعلام نمود و فرمود تا حاضرین این حقیقت را به غائبین برسانند و در خاتمه آن حضرت فرمود: «وَ کَانَتِ الوَلایَة آخر الفرائض فَأَنزَل اللُّه «عَزَّوَجَلَّ»(الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی) ».(1)
این فریضه، آخرین تکلیفی است که از سوی آفریدگار جهان به رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و لذا خدای متعال فرمود: «امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم».(2)
آیه مبارکه (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ)4 افق برین دیگری دارد که نور ولایت و امامت از آن بر علی علیه السلام و عترت معصومش میتابد. از این آیه افزون
بر مقام ولایت و رهبری (اولی الامر) عصمت آن بزرگواران نیز جلوهگر است. چون مفاد آیه، اطاعت و پیروی از (اولی الامر) است، و این اطاعت و پیروی بدون هیچگونه قید و شرط لازم و واجب گردیده، و چنین اطاعت و پیروی به جز از شخص معصوم که مصون از خطا و اشتباه میباشد قبیح و غیرمعقول است.
به بیان دیگر، وقتی اطاعت از اولی الامر عطف به پیروی و اطاعت از رسول خداست و اطاعت از رسول بعد از اطاعت خدای متعال ذکر گردیده، اگر اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله در موضوعی مخالف حکم خدا باشد مخالف با اطاعت خداست و این با اطاعت مطلق از رسول نمیسازد که با عصمت، این مشکل حل میگردد.
باری، این آیه، آفتابی از هزار چشمه آفتاب ولایت علی علیه السلام و فرزندان معصوم آن حضرت است.
جابر بن عبدالله انصاری میگوید:
چون آیه (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) بر پیامبر نازل شد پرسیدم یا رسولالله! خدا و رسول را شناختیم، ولی اولی الامر چه کسانی هستند که خداوند اطاعت و پیروی آنان را همراه اطاعت پیامبر قرار داده است؟ آن حضرت فرمود: «آنان جانشینان من و پس از من، پیشوایان مسلماناناند، اول آنان علی بن ابیطالب است و پس از او حسن و حسین و علی بن حسین و فرزند «علی»؛ محمد که در تورات به باقر معروف است و تو او را خواهی دید، وقتی که او را دیدی سلام مرا به او برسان، و پس از آن صادق، جعفر بن محمد و بعد موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و بعد همنام و هم کنیه من که حجت خدا «بقیة الله» در روی زمین و نزد بندگان است و فرزند حسن بن علی است که خدا بدست او مشرق و مغرب زمین را فتح میکند و کسی است که از شیعیان و دوستان خود پنهان خواهد شد. کسی باقی نخواهد ماند، به امامت او مگر آن کس که خدا قلبش را به ایمان آزموده باشد.
جابر میگوید: پرسیدم یا رسول الله آیا شیعه در زمان غیبت از وجود او استفاده میکند؟ فرمود: «آری سوگند به خدایی که مرا به پیامبری فرستاده، از نورش روشنایی میگیرند و از ولایتش در عصر غیبت آن حضرت بهرهمند میشوند،
مانند مردم که از خورشید پنهان در پس ابر استفاده میکنند. ای جابر! این از اسرار پنهان خداوند است و از غیر اهلش پنهان بدار».(1)
اصول کافی، ج 1، ص 298، ح 4.
در پرتو همین آیه (أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) ابوبصیر از امام باقر علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود:
این آیه در حق علی بن ابیطالب نازل شد. گفتم: مردم به ما میگویند چه مانع داشت که اسم علی و اهل بیت علیهم السلام در قرآن ذکر میشد؟ امام فرمود: «به آنان بگو خداوند نماز را بر رسولش فرستاد، ولی از سه یا چهار رکعت بودن آن در قرآن چیزی نفرمود تا آنکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن را برای مردم تفسیر نمود، آیه حج نازل شد، ولی هفت بار طواف آن در قرآن ذکر نگردیده است، بلکه رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را تفسیر نمود و نیز خدای متعال آیه (أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) را فرستاد که در حق علی و حسن و حسین علیهم السلام نازل شده بود و در قرآن نام این ذوات مقدس نیامده، ولی پیامبر خدا پیرامون علی علیه السلام فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه» و نیز فرمود: «اوصیکم بکتاب الله و اهل بیتی» و فرمود: «فلا تعلموهم فإنهم أعلم منکم، إنّهم لن یخرجوکم من باب هدی و لن یدخلوکم فی باب ضلال» ؛ خداوند متعال در قرآن نازل فرمود:(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)2 تأویل این آیه علی، حسن، حسین و فاطمه علیهم السلام هستند و رسول خدا صلی الله علیه و آله دست علی و فاطمه و حسن و حسین صلوات الله علیهم را گرفت و در خانه امسلمه زیر عبای خود نشاند و فرمود: «خداوندا! برای هر پیغمبری اهلبیتی بوده است و اینان اهل بیت من هستند». ام سلمه گفت آیا من اهل بیت تو نیستم؟ فرمود: تو به خیری، ولی اهل بیت من اینان هستند. «ولکنّ هؤلاء ثقلی و اهلی».(2)
به هر روی، این آیات قرآن، نشانههای روشن و آشکاری بر امامت علی علیه السلام است و پرتوی از مکانت قدسی آن حضرت را آشکار میکند. بدون شک، رسول خدا صلی الله علیه و آله آن
حضرت را به خلافت گماشت، چه آنکه نور ولایت و نبوت پیوسته با هم بودهاند و به گفته عارفان:
فإنّ نور الولایة لا ینفک عن نور النبوة و کذلک الولی عن النبی، کنور النفس عن نور العقل، فإنّ النفس و العقل...؛(1)
بحر المعارف، ج 2، ص 410.
نور ولایت از نور نبوت ناگسستنی است و نیز ولی از نبی جدا نمیگردد، مانند پیوستگی نور نفس و نور عقل، این دو با هماند... و خلیفه خدا در عالم خلقاند و نبی و ولی، خلیفههای خدای متعال در عالم نفوس و ارواحاند.به راستی اگر نور ولایت و نبوت ازلاً و ابداً متحد نبودند رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیفرمود: «... وَ خَلَقَ مِن نُورِی عَلِیّاً...».(2)
همچنین آن حضرت میفرماید: «إنّ علیاً مخلوقٌ مِن طینتی، و کنتُ أنا و هُوَ مِنْ نور واحد؛(3)علی علیه السلام آفریده شده از سرشت من است و من و او از یک نور آفریده شدهایم».
در حدیث دیگری هم فرمودهاند: «خُلِقتُ أنا و علی مِن نور واحد»(4).
از سویی فرمایش علی علیه السلام «وکنتُ ولیّاً و آدم بین الماء و الطین»(5)ترجمان این حقیقت است، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز فرمود: «کُنْتُ نبیاً و آدمُ بَیْنَ الماءِ و الطین؛(6)من پیامبر بودم آنگاه که آدم در میان آب و گل جای داشت».
همچنین از آن حضرت روایت شده که فرمود: «لو علم الناس متی سمی علی امیرالمؤمنین [ما أنکروا فضله، سُمِی امیرالمؤمنین و آدم بین الروح و الجسد ]؛(7)اگر مردم میدانستند که علی علیه السلام از چه روزگاری امیرالمؤمنین نام گرفته است فضل و عظمت او را انکار نمیکردند، او امیرالمؤمنین نام گرفت آنگاه که آدم میان روح و جسد بود».
آری از پرتو وجود او بود که زمین و پدیدههای آن آفریده شد و بدین سبب او را ابوتراب نامند.
خدای متعال از پرتو چهره علی علیه السلام هفتاد هزار فرشته آفرید که مدام تا قیامت برای آن حضرت و دوستانش استغفار میکنند.(1)
منهاج الکرامة، نسخه خطی کتابخانه مجلس، ش 4322، ص 22.
به هر روی، آنچه گفته شد جلوهای از تجلیات روح قدسی آن حضرت در عالم غیب است که فهم آن بر ما پنهان است و صاحبان علم و اندیشه و عالمان به اسرار میتوانند فتح این آفاق کنند.(2)
البته شناخت علی علیه السلام بر افق عالم شهادت نیز برای دیگران ممکن نیست. آن حضرت در زندگی جاودانهاش نیز مظهرالعجائب بود و به حق باید گفت علی علیه السلام نیز معجزهای بزرگ همانند قرآن برای رسول خداست.
در حدیثی قدسی رسول خدا صلی الله علیه و آله از خدای متعال چنین روایت میکند:
قال أنا اللهُ لا إله إلّا أنا، خلقتُ الخلق بقدرتی...؛ امام رضا از پدرانش از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله او از جبرئیل و او از میکائیل و او از اسرافیل، از خدای بزرگ، روایت کند که خدای متعال فرمود: «منم الله، معبودی جز من نیست؛ خلق را به قدرتم آفریدم. پس از میان آنان هر که را خواستم از پیامبرانم برگزیدم و از جمع آنان محمد را به عنوان حبیب و خلیل و برگزیده خود انتخاب کردم و او را به عنوان رسول به سوی خلق فرستادم، و علی علیه السلام را برای او برگزیدم و او را برادر، وزیر، و ادا کننده از جانب او به خلقم، پس از وی، قرارداده و جانشین او در میان خلقم. تا کتابم را برای آنان بیان دارد و در میان آنان به حکم من داوری نماید. او را نشانه هدایت از گمراهی قرار دادم، و نیز باب خود که از آن به سوی من وارد شوند، [یعنی] خانه خودم که هر که داخل آن شود از آتشم در امان باشد، دژ خودم که هر که بدان پناه برد از ناخوشایندهای دنیا و آخرت محفوظ باشد، وجه خودم که هر که بدو توجه کند، روی خود را از او برنگردانم و او را حجت خود در آسمانها و زمین بر تمام آفریدگانم قرار دادم. هیچ عملی را جز با اقرار به ولایت
او نپذیرم، او همراه احمد است، اوست دست گشاده من بر بندگانم، او نعمتی است که آن را به هر یک از بندگانم که دوستش دارم و او را در پرتو ولایت خویش گرفتهام، ارزانی دارم.
هر یک از بندگانم را که دوست دارم شهد ولایت و معرفت او را به کامش جاری سازم، و هر که از ولایت او دوری گزیند، او را دشمن دارم. به عزت و جلال خود سوگند! که بندهای که ولایتش را بپذیرد از آتش به دورش سازم و او را داخل بهشت نمایم، و هر که از ولایتش سر باز زند و او را دشمن بدارد او را به دوزخ افکنم و دوزخ، بد جایگاهی است.(1)
امالی، شیخ صدوق، مجلس 39، صص 196-197.
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند که آن حضرت فرمود:
یَا عَلِیُّ! أَنْتَ قَسِیمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ، بِمَحَبَّتِکَ یُعْرَفُ الْأَبْرَارُ مِنَ الْفُجَّارِ، وَ یُمَیَّزُ بَیْنَ الْأَشْرَارِ وَ الْأَخْیَارِ وَ بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْکُفَّارِ؛(2)ای علی، تو قسمت کننده بهشت و دوزخی، و با محبت توست که نیکان از فاجران باز شناخته شوند و میان بدان و خوبان و مؤمنان و کافران تمیز داده شود.
مقامات قیامت، هفت مقام است که همه از افاضات وجود علی علیه السلام است که عبارتند از: لواء یا «پرچم» که حامل آن علی علیه السلام است، حوض که حضرت علی علیه السلام ساقی آن است، میزان که علی علیه السلام والی آن است، صراط که جواز عبور از آن با علی علیه السلام است، رجال اعراف که همان علی علیه السلام است، بهشت و جهنم که کلید آن دو به دست علی امیر المؤمنین علیه السلام میباشد.
در تبیین همین مقامات است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ یَقْعُدُ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام عَلَی الْفِرْدَوْسِ وَ هُوَ جَبَلٌ قَدْ عَلَا عَلَی الْجَنَّةِ وَ فَوْقَهُ عَرْشُ رَبِّ الْعَالَمِینَ...؛(3)
چون روز قیامت شود علی بن ابیطالب علیه السلام بر فردوس نشیند و آن کوهی است که بر بالای بهشت قرار گرفته و بر بالای آن عرش پروردگار عالمیان قرار دارد و
از دامان آن کوه، نهرهای بهشت جوشیده و در بهشت سرازیر میشود و جدای از هم جاری میگردند و آن حضرت بر کرسیای از نور نشسته، و چشمه تسنیم در برابر او جاری است. هیچ کس از صراط عبور نکند، مگر آنکه براتی از ولایت او و ولایت خاندان او دارا باشد.
امام صادق علیه السلام نیز میفرماید:
إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ وُضِعَ مِنْبَرٌ یَرَاهُ جَمِیعُ الْخَلَائِقِ، فَیَصْعَدُ عَلَیْهِ رَجُلٌ...؛(1)
بصائر الدرجات، ص 414.
چون روز قیامت فرا رسد منبری نهاده میشود که تمام خلایق آن را میبینند، پس مردی بر آن بالا رود و فرشتهای در طرف راست و فرشتهای در سمت چپ او بایستد، و آن که در سمت راست او ایستاده ندا دهد: ای آفریدگان! این علی بن ابیطالب است که هر که را بخواهد به بهشت وارد میسازد.
در روایتی از ابوسعید خدری چنین گزارش شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
... أَقْبِلُ أَنَا یَوْمَئِذٍ مُتَّزِرٍ بِرَیْطَةٍ مِنْ نُورٍ، عَلَیَّ تَاجُ الْمُلْکِ وَ إِکْلِیلُ الْکَرَامَةِ، وَ أخی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبعلیه السلام أَمَامِی...؛(2)من در آن روز با لباسی از نور و تاج حکومت و افسر کرامت بر سر، به پیش آیم و برادرم علی بن ابیطالب با پرچم من «لوای حمد» پیشاپیش من حرکت میکند. بر آن پرچم چنین نوشته است: «معبودی جز خدای یکتا نیست، محمد و علی و شیعیان او رستگاراناند». چون بر پیامبران گذر کنیم آنان میگویند: «این دو فرشته مقرباند که تا به حال آنها را نشناخته و ندیده بودیم» و چون از مقابل فرشتگان عبور کنیم آنان میگویند: «این دو پیامبر مرسلاند که تا به حال آنها را ندیده و نشناخته بودیم» و من میآیم و بر مقام خویش بالا می روم و علی هم به دنبال من است تا اینکه چون بر بالاترین درجه قرار گیرم و علی هم در مرتبهای پایینتر از من بایستد و لوای حمد به دست اوست. در آن روز هیچ فرشته و پیامبر و صدیق و شهید و مؤمنی نماند، جز آنکه ساحت ما را ثنا گویند، و بگویند: «خوشا به حال این دو، چقدر نزد خدا گرامیاند»! آن گاه از سوی خداوند ندا آید آن گونه که همه پیامبران و خلایق بشنوند که این محمد صلی الله علیه و آله حبیب من و این علی ولی من است، خوشا به حال کسانی که او را دوست دارند و وای بر کسانی که با او دشمنی ورزند و بر او دروغ بندند.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: «ای علی! در آن روز در جمع خلایق، کسانی که تو را دوست داشته و ولایت تو را پذیرفتهاند روسفید و مسرورند و آنان که با تو دشمنی داشته و حقوق تو را ضایع کردهاند روسیاه و گامهایشان لرزان است.
در ادامه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «در این میان دو فرشته پیش آیند یکی از آن دو «رضوان» خازن بهشت و دیگری «مالک» خازن دوزخ است. مالک میایستد و رضوان نزدیک آمده میگوید: «سلام بر تو ای رسول خدا، من پاسخ او را داده، به او بگویم: ای فرشته چه زیبا و خوشبویی! تو که هستی؟ او پاسخ میدهد: من «رضوان» خازن بهشتم، رب عزت مرا امر فرموده که کلیدهای بهشت را نزد شما آورم. پس ای احمد! اینها را بگیر، من آن را گرفته، میگویم از پروردگارم پذیرفتم او را سپاس که آن را به من بخشیده، آن گاه آن را به برادرم علی بن ابیطالب علیه السلام میدهم. رضوان باز میگردد و مالک پیش آمده میگوید: «سلام بر تو ای محمد، جواب سلام او را میدهم و به او میگویم چه زشت و بدبویی ای فرشته! تو که هستی؟ میگوید: من «مالک» خازن دوزخم. رب عزّت مرا فرموده که کلیدهای دوزخ را نزد شما آورم. پس ای احمد! اینها را بگیر. میگویم این را از پروردگارم پذیرفتم، او را سپاس که آن را به من بخشیده، پس آن را به برادرم علی بن ابیطالب میسپارم.
در ادامه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ثُمَّ یَرجِعُ مالِکُ خازِن النّار وَ یَقْبِلُ علیعلیه السلام...» ؛ مالک، خازن دوزخ باز میگردد و به سوی علی علیه السلام آمده، در این حال کلیدهای بهشت و دوزخ با علی علیه السلام است، او بر پشت دوزخ نشسته و لگام آن را به دست دارد،... در این حال دوزخ گوید: ای علی، از من بگذر که نور تو شعله مرا خاموش ساخته است. علی علیه السلام به دوزخ گوید: آرام باش، این شخص را بگیر و آن دیگری را رها ساز که اولی دشمن من و دومی دوست من است، و در آن روز جهنم، در برابر فرمان علی علیه السلام چون غلامی فرمانبردار و از تمام آفریدگان فرمانبردارتر است.(1)
بصائر الدرجات، ص 416؛ تأویل الآیات، ص 152؛ علل الشرایع، ج 1، باب 130، ص 158، ح 6.
در روایتی مفصل، مفضل از امام صادق علیه السلام میپرسد:
«لِمَ صارَ امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب قسیم الجنة و النار؟ قال لِأنّ حُبَّهُ ایمانٌ وَ
1) (1)
بُغْضَهُ کفر...؛(1)
علل الشرایع، باب 130، ص 155، ح 1.
چرا امیرالمؤمنین قسمت کننده بهشت و جهنم است؟ فرمود: چون محبت و دوستی علی علیه السلام ایمان و دشمنی آن حضرت کفر است...».به هر روی، فروغ ولای علی علیه السلام در قیامت تجلی میکند؛ همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ یُؤْتَی بِکَ یَا عَلِیُّ عَلَی عِجْلَةٍ مِنْ نُورٍ وَ عَلَی رَأْسِکَ تَاجٌ لَهُ أَرْبَعَةُ أَرْکَانٍ...؛(2)چون روز قیامت شود یا علی! تو را بر مرکبی از نور میآورند؛ در حالی که تاجی چهار رکن بر سر داری، و بر هر رکنی سه جمله نگاشته است: معبودی جز خدای یکتا نیست، محمد رسول خدا و علی ولی خداست، آن گاه کلیدهای بهشت به تو داده شود، سپس کرسیای که به کرسی کرامت معروف است برای تو برقرار میگردد و بر روی آن مینشینی سپس همه خلایق از اولین و آخرین در محضر تو جمع شوند. پس شیعیانت را راهی بهشت و دشمنانت را به جهنم میسپاری. بنابراین تو قسمت کننده بهشت و جهنمی، همانا رستگار گردید آن که تو را دوست داشته است و تباه شد آنکه با تو دشمنی ورزید پس تو در آن روز امین خدا و حجت آشکاری.
امام صادق علیه السلام در حدیثی پرتوی دیگر از جمال حضرت علی علیه السلام را مینمایاند و به سلیمان یکی از اصحاب خود میفرماید:
ای سلیمان آنچه از علی علیه السلام رسیده باید گرفت و از آنچه نهی فرموده باید دست باز داشت. هر فضل و برتری که برای رسول خداست بر آن حضرت جاری است و رسول خدا صلی الله علیه و آله از تمام آفریدگان خدا برتر است. هر که بر علی علیه السلام عیب بگیرد بر خدا و رسولش عیب گرفته، و هر که در هر مورد خرد و کلانی دست رد بر او زند، در مرز شرک به خدا قرار گرفته است. امیرالمؤمنین همان باب خداست که جز از آن به سوی خدا راهی نیست و همان راه اوست که هر که به غیر آن چنگ زند هلاک گردد. حکم امامان پس از او، یکی پس از دیگری نیز همان است خداوند ایشان را ارکان زمین قرارداده و آنان حجت بالغه الهی بر موجودات روی زمین و زیر آن هستند.
آیا ندانستی که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «من تقسیم کننده میان بهشت و دوزخم، من فاروق اکبرم، من صاحب عصا هستم، تمام فرشتگان و روح بر ولایتم اقرار کردند همان گونه که به رسالت محمد صلی الله علیه و آله اقرار نمودند تمام مسئولیتهای الهی رسول خدا صلی الله علیه و آله که بر دوش او بود بر دوش من نهاده شده...».(1)
امالی، شیخ طوسی، ج 1، ص 209.
همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
یَا عَلِیُّ أَنْتَ صَاحِبُ حَوْضِی، وَ صَاحِبُ لِوَائِی، وَ مُنْجِزُ عِدَاتِی، وَ حَبِیبُ قَلْبِی، وَ وَارِثُ عِلْمِی وَ أَنْتَ مُسْتَوْدَعُ مَوَارِیثِ الْأَنْبِیَاءِ، وَ أَنْتَ أَمِینُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ أَنْتَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی بَرِیَّتِهِ، وَ أَنْتَ رُکْنُ الْإِیمَانِ، وَ أَنْتَ مِصْبَاحُ الدُّجَی، وَ أَنْتَ مَنَارُ الْهُدَی، وَ أَنْتَ الْعَلَمُ الْمَرْفُوعُ لِأَهْلِ الدُّنْیَا، مَنْ تَبِعَکَ نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْکَ هَلَکَ، وَ أَنْتَ الطَّرِیقُ الْوَاضِحُ، وَ أَنْتَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ، وَ أَنْتَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ... ؛(2)ای علی، تو صاحب حوض و صاحب پرچم منی، ادا کننده وعدهها، و محبوب قلب منی، وارث علم من هستی، ودایع و میراث پیامبران نزد توست، تو امین خدا در زمینی، و حجت خدا بر آفریدگانی، تو رکن ایمان و چراغ روشنگر تاریکیها، و مشعل هدایتی، تو نشانه برافراشته برای اهل دنیایی، هر که از تو پیروی کند نجات یابد و هر که از تو تخلف ورزد هلاک گردد، تو راه روشن و صراط مستقیمی، تو پیشوای سپید چهرگانی، تو زعیم دینی و تو مولای آنی که من مولای او هستم، من مولای هر مرد و هر زن با ایمان بوده و تو نیز چنین میباشی!
دوست تو ولادتش پاکیزه است و دشمن تو ولادتش آلوده و ناپاک است، هیچگاه پروردگارم مرا به آسمان بالا نبرد و با من سخن نگفت، مگر آنکه فرمود: ای محمد، علی را از جانب من سلام برسان و او را آگاه کن که وی پیشوای اولیا و نور اهل طاعت من است، پس گوارایت باد این کرامت یا علی!
به هر روی، کتاب فضل و کرامت علی علیه السلام بیپایان است.
از عین علی دیده ملت بیناست در لام علی لوای دولت بر پاست
گر چشمه رحمت طلبی ای نادم دریای علی طلب که دریا دریاست
مکانت قدسی امامت از منظر علی علیه السلام همان افق اعلایی است که آفتاب نبوت از آن ساطع است. به بیان دیگر، مکانت امامت، قلّه غیرقابل فتحی است که چشم خرد مردم از نگاه بر ستیغ آن عاجز و ناتوان است.
امام در تبیین مقام و منزلت امام به طارق بن شهاب چنین میفرماید:
أَلإمامُ کَلِمَةُ اللهِ و حُجَّةُ اللهِ، وَ وَجهُ اللهِ، و نُورُ اللهِ، وَ حِجابُ اللهِ و آیَةُ الله...؛(1)
بحارالانوار، ج 25، ص 169، ح 38.
امام کلمه خدا، حجت و دلیل خدا، وجه خدا، نور خدا، حجاب و آیت خداست. خداوند او را انتخاب میکند و آنچه بخواهد در او قرار میدهد و به این سبب اطاعت او را واجب میشمارد و او را بر تمام آفریدگانش ولایت میبخشد؛ پس او ولی خدا در آسمانها و زمین است. خداوند از تمام بندگانش بر این ولایت، عهد و پیمان گرفته است. هر که بر او پیشی گیرد به خداوندی که فوق عرش مستقر است کفر ورزیده است، پس امام آنچه خدا بخواهد میکند و هرگاه خدا بخواهد میخواهد، و بر بازوی او نگاشته:(وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً)2 پس او مصداق بارز صدق و عدل است.عمودی از نور از زمین تا آسمان برای او نصب میگردد که اعمال بندگان را در آن میبیند؛ لباس هیبت به اندامش پوشیده شود و ضمائر بندگان را میداند؛ از غیب آگاهی دارد؛ حقّ تصرف مطلق به او داده شده؛ آنچه را که میان مشرق و مغرب واقع است میبیند؛ چیزی از عالم (ملک) ملکوت بر او پوشیده نیست و به گاه ولایت، آشنایی با زبان پرندگان به او عطا میگردد «فَهذا الّذی یَختارُهُ الله لِوَحیِهِ، وَ یَرْتَضِیِه لِغَیْبِهِ، وَ یُؤیِّدُهُ بِکَلِمَتِهِ، وَ یُلَقِّنه حِکْمَته، وَ یَجْعَلُ قَلْبَهُ مَکان مَشیِّتِهِ...»
پس این است آن کسی که خداوند برای اجرای وحی خود برمیگزیند، برای غیب خود میپسندد، به کلمه خود تأییدش میکند، حکمت خود را تلقینش مینماید، قلب او را مکان
1) (1)
مشیت خود قرار میدهد، آوای سلطنت او را سر میدهد، برای حکومت او اعتراف میگیرد و به اطاعت و فرمانبرداری از او حکم میفرماید.
و ذلِکَ لِأنَّ الإمامَةَ مِیراثُ الأنبیاء، وَ مَنْزِلَةُ الأصفِیاءِ، وَ خِلافَةُ اللهِ وَ خِلافَةُ رُسُلِ الله، فَهِیَ عِصمَةٌ و ولایَةٌ و سلطنةٌ و هدایةٌ...؛ زیرا امامت، میراث پیامبران و منزلت برگزیدگان و خلافت خدا و رسولان الهی است. امامت، عصمت است و ولایت، سلطنت است و هدایت، امامت، متمم دین و رجحان موازین است. امام راهنمای قاصدان، منار هدایت یافتگان، راه سالکان، و خورشید تابان دلهای عارفان است، ولایتش سبب نجات، اطاعتش در زمان حیات واجب، و توشهای برای پس از مرگ است.
موجب عزت مؤمنین و شفاعت گنهکاران و نجات دوستان و رستگاری پیروان است. زیرا ولایت رأس اسلام، کمال ایمان، شناخت حدود و احکام و بیان حلال از حرام است. بنابراین: فَهِیَ رُتبتةٌ لا یَنالَها إلّا مَنِ اخْتارَهُ اللهُ وَ قَدَّمَهُ، وَ وَلّاهُ وَ حَکَّمَهُ؛ رتبهای است عالی که کسی بدان دست نیازد، و خدا ولی را برگزیده و مقدم میدارد و ولایت داده و حکومت بخشیده است.
این مکانت عالی چنین است:
فَالوِلایَةُ هِیَ حِفظُ الثُغُور، وَ تَدبِیرُ الأمُور، وَ هِیَ تَعَدُّدُ الأیّام و الشُّهُور؛ پس ولایت حفظ مرزها، تدبیر کارها و تنظیم ایام و ماههاست، امام، آب گوارا هنگام تشنگی و چراغ هدایت است، امام از گناهان پاک و از نهانها آگاه است، امام، خورشید تابنده نور بر بندگان است، لذا دستها و دیدهها به آن نرسند و این آیه (وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ)1 به این حقیقت اشاره دارد. منظور از «مؤمنان» علی علیه السلام و خاندان او هستند، پس عزت از آن پیامبر و خاندان اوست که تا پایان روزگار از هم جدا نمیشوند. آنان رأس دایره ایمان، محور وجود، آسمان جود، شرف موجود، شعاع خورشید شرف و نور ماه، و اصل عزت و مجد، و مبدأ معناو مبنای آناند: فَالإمامُ هُوَ السِّراجُ الوَهّاج، وَ السَّبیلُ وَ المِنهَاج، وَ الماءُ الثَّجاج، وَ البَحرُ العَجّاج، وَ البدرُ المُشرق...؛
امام چراغ روشن، راه روشن به سوی خدا، آب ریزان، دریای خروشان، ماه تابان، حوض سرشار، راه روشن، ابر بارنده، باران جاری، بدر کامل، دلیل فاصل و قاطع، آسمان سایه افکن، نعمت بزرگ، دریایی که ته نگیرد، شرافتی که به وصف در نیاید، چشمه جوشان، باغ پر باران، شکوفه خوشبو، بدر زیبا، نور تابنده، بوی منتشره، عمل صالح، تجارت سودمند، طبیب مهربان، پدر دلسوز، پناه بندگان در حوادث کوبنده، حاکم و فرمانده، بازدارنده، امیر خدا بر خلایق، امین او بر حقایق، حجت خدا بر بندگانش، راه پهناور او در زمین و بلادش، پاک از گناهان، دور از عیبها، آگاه بر غیبها؛ ظاهرش امری است که به دست نیاید، باطنش غیبی است که درک نشود، یگانه روزگار خود است، خلیفه خدا در نهی و امر اوست، نظیری برایش یافت نشود و بدیلی در برابر او نیاید: فَمَنْ ذا یَنالُ مَعْرِفتَنا، أوْ بیانَ دَرَجَتنَا، أو یَشْهَدُ کِرامَتَنا، أو یُدْرِکُ مَنْزِلَتنا؟ حارَتِ الْألبابُ وَ العُقُولُ، وَ تاهَتِ الْأَفهَامُ فِیمَا أَقُول...؛
پس کیست که به معرفت ما دست یابد، یا بیان درجه ما تواند، یا کرامت ما را شاهد باشد، یا منزلت ما را دریابد؟ عقلها و خردها متحیر و سرگردان و فهمها در آنچه میگویم سرگشتهاند. بزرگان کوچک، دانشمندان نارسا، شاعران گنگ، زبانآوران لال، سخنگویان کند و شیوایان ناتواناند. زمین و آسمان عاجز از توصیف شأن اولیاء هستند.
مگر میشود شناخت و توصیف کرد، یا دانست و فهمید یا درک کرد و به دست آورد: شَأنُ مَنْ هُوَ نُقْطةُ الْکاینات، وَ قُطْبُ الدّایراتِ، وَ سِرُّ الممکِناتِ، وَ شُعاعُ جَلال الکِبریاء...؛ شأن کسی را که نقطه پرگار آفرینش است، و محور دایره کون است، و سرّ امکان ممکنات است، و شعاع جلال کبریایی حق است. و شرف زمین و آسمان است؟ مقام آل محمد صلی الله علیه و آله والاتر است از وصف توصیفکنندگان و ستودن ستایشگران، و از اینکه احدی از جهانیان با آنان مقایسه گردد.
چگونه ممکن است و حال آنکه آنان: وَ هُمُ النُّورُ الأوّلُ، وَ کَلِمَةُ العُلْیا...؛ نور نخستین و کلمه برتر خدایند،... پس کجا میتوان از آنان خبر داد و عقلها کجا میتوانند فتح این قلل بنمایند و کیست که آنان را بشناسد و کیست که آنان را توصیف نماید؟ پندارند که این مقام در غیر آل محمد قرار دارد، دروغ گفتهاند و گامهایشان لغزیده است. گوساله را پروردگار خود و شیطان را حزب خود گرفتند و این همه به خاطر ناسازگاری با اهل بیت برگزیدگی و خانه عصمت و پاکیزگی بوده و از روی حسادت با معدن رسالت و
حکمت بود، شیطان کردارشان را در نظرشان زیبا نشان داد: فَتبَّاَ لَهُمْ وَ سُحْقاً، کَیْفَ اخْتارُوا إِمَاماً جَاهِلاً، عَابِداً لِلْأَصْنَام...؛ پس مرگ و نفرین باد بر ایشان، چگونه پیشوایی نادان و مشرک و ترسو در میدان جنگ را برگزیدند. امام باید دانا و دلیر باشد، در حسب از همه برتر و در نسب همانندی نداشته باشد، پس امامت کوکبی فروزنده است که بر بام خاندان قریش و شریف هاشم و وارث و یادگار ابراهیم، فروزان است و زلالی جوشان و جاری از چشمه کرامت است؛ گوهری از جان رسول و سرشتی از خشنودی خداست.
پس او شرفی از اشراف، و شاخهای از عبد مناف است. عالم و آگاه به سیاست و قائم به ریاست و واجب الطاعة تا روز قیامت و شفاعت است.
خداوند متعال راز خود را در او نهاده و زبانش را بدان روان و گویا ساخته است؛ پس او معصومی است موفق، و شجاع و دانا است.
ای طارق! امامت را رها کردند و از هوای خود پیروی نمودند:
(مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّهِ) ؛(1)
سوره قصص، آیه 50.
(و کیست ستمگر و گمراهتر از آن کسی که راه هدایت خدا را رها کرده و از هوای نفس خود پیروی کند).
وَ الإمامُ - یا طارق - بشرٌ مَلَکیٌّ، وَ جَسَدٌ سَماویٌّ، وَ أمْرٌ إلهیٌّ، وَ رُوحٌ قُدْسیٌّ، وَ مَقامٌ عَلِیٌّ، و نُورٌ جَلیٌّ، وَ سِرٌّ خَفیٌّ...؛ ای طارق! امام بشری فرشته خصال و جسدی آسمانی است، فرمان الهی، و روحی قدسی است، مقامی عالی و نوری آشکار و سرّی پنهان است. او فرشته سرشت و الهی صفات است، زیباییهای او بسیار، و عالم به امور غیب و پنهان است. از سوی پروردگار جهانیان ممتاز، و از سوی پیامبر صادق و امین، تعیین گردیده است؛ و این امور همگی برای آل محمد صلی الله علیه و آله بوده و احدی در آن با ایشان شریک نیست.
آل محمد! معدن تنزیل و معنای تأویل قرآناند، خاصان پروردگار جلیل، و فرود آمد جبرئیل امیناند، پاکان و برگزیدگان خدا و رمز و راز و کلمه اویند، درخت نبوت، معدن جوانمردی و فرزانگی، سرچشمه سخن، و منتهای راهبری، و نشانه محکم رسالت و نور
1) (1)
جلال اویند، جنب خدای متعال، و امانت او، تجلیگاه کلمة الله، و کلید حکمت خدایند، چراغهای رحمت خدا و چشمههای نعمت و سبیل «إلی الله» اند، چشمه سلسبیل، میزان درستی، روش استوار و ذکر حکیماند، آنان نور ازلی قادر ذوالجلالاند، آنان، اهل بزرگداشت و کرامت و ارزش نهادن و پیش داشتن و برتری دادن هستند، جانشینان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و فرزندِ «پیامبر»، رأفت و مهربانیاند، امینان خداوند والا و بزرگند:
(ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ) ؛(1)
سوره آل عمران، آیه 34.
(فرزندانی که برخی از برخی دیگرند و خدا شنوای داناست).
امامان: أَلسَّنامُ الأعْظَمُ، وَ الطَّریقُ الأقْوَمُ، مَنْ عَرَفَهُمْ وَ أخَذَ [عَنْهُمْ فَهُوَ] مِنْهُمْ، وَ إلَیْهِ الإشارَةُ بِقَوْلِهِ تعالی:(فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ) ؛(2)
آنان قلّه بس بلند و سرافراز و راه بسیار استوارند، هر کس ایشان را بشناسد و معارف خویش از آنان بگیرد در زمره آنان خواهد بود و این آیه شریفه به آن اشاره دارد که: (... پس هر کس از من پیروی کند از من است).
خداوند ایشان را از نور عظمت خود آفرید و کار مملکت خویش به آنان سپرد؛ پس ایشان سِرّ مخزون خدا و دوستان مقرب اویند، و حقیقت فرمان «کن و فیکون» خدایند، نه بلکه خود «کاف و نون» کن خدای متعالاند. به سوی خدا دعوت میکنند و از جانب او سخن میگویند، و به امر او عمل میکنند، دانش پیامبران در برابر دانش ایشان، سِرّ و راز اوصیا در برابر سرّ ایشان، و عزّت اولیاء در برابر عزت ایشان، چون قطرهای در برابر دریا و موری در بیابان است. تمام آسمانها و زمین نزد امام چون دست و کف اوست که پشت و رو و ظاهر و باطنش را میشناسد.
چرا امام چنین است؟ زیرا خداوند علم آنچه بوده و خواهد بود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله آموخت و این میراث رسول خدا صلی الله علیه و آله به عترت و آل او رسید. هر که این حقیقت را انکار کند مورد نفرین خدا و لعنت لعنتکنندگان قرار خواهد گرفت.
چرا امام باید همه چیز را بداند؟: وَ کَیْفَ یَفْرِضُ اللَّهُ عَلَی عِبَادِهِ طَاعَةَ مَنْ یُحْجَبُ عَنْهُ مَلَکُوتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؟! چگونه خداوند اطاعت کسی را بر بندگانش واجب فرماید، در حالی که ملکوت آسمانها و زمین را از او پوشیده داشته باشد؟
سخن آل محمد صلی الله علیه و آله هفتاد گونه توجیه میشود، و آیهای در کلام حکیم «قرآن» آمده که در آن نامی از چشم و صورت و دست برده شده که منظور و مراد از آن شخص ولی است؛ زیرا «ولی» جنب خدا و وجه خداست، مقصود آنکه ولی، علم خدا، چشم خدا و دست خداست، چون ظاهر آنان، باطن صفات ظاهر، و باطنشان ظاهر صفات باطن است، پس ایشان ظاهر باطن و باطن ظاهرند و به همین مقصود اشاره میکند رسول خدا صلی الله علیه و آله در سخن خویش که فرمود: «إنَّ لِلّهِ عَیْناً وَ أیادی، أنتَ یا علی منها ؛ به راستی خدا را چشم و دستهایی است که تو ای علی یکی از آنها هستی».
در ادامه این توصیف آسمانی از مکانت امامت و امام، حضرت علی علیه السلام میفرماید:
«فَهُمُ الْجَنْبُ الْعَلِیُّ وَ الْوَجْهُ الرَّضِیُّ» (1)
بحارالانوار، ج 25، صص 169-174، ح 38؛ مشارق الانوار، صص 114-117.
؛ پس ایشان جنب بلند مرتبه، و چهره خشنود خداوندند، زلال سیراب کننده و راه راست، و وسیله به سوی اویند. راه نیل به عفو و بخشش خدا، و سرّ واحد و احدند؛ بنابراین هیچ یک از آفریدگان با آنان قابل قیاس نمیباشند. آنان خاصان خدا و برگزیدگان او هستند، سرّ خدای جزا دهنده و کلمة اللهاند، باب ایمان و کعبه آن، و حجت خدا و راه روشن او میباشند.نشانههای هدایت و پرچم آن هستند، فضل خدا و رحمت اویند، بصیرت کامل، و حقیقت آن میباشند، راه حق و عصمت او و مبدأ و آغاز وجود و غایت و نهایت آناند، قدرت پروردگار و مشیت او بوده، و «اُمُّ الکتاب» و نهایت آن و فصل الخطاب و دلالت آن میباشند، گنجینهداران وحی و حافظان قرآن و امینان ذکر و مفسران و ترجمان آن هستند، معدن تنزیل و نهایت قرآناند(2).
این است سیمای ملکوتی امام و مکانت امامت و ولایت که از هر افقی از آن هزاران آفتاب مجد و عظمت ساطع و فروزان است وحکیمان و بزرگان عرصه خرد از درک و فهم آن عاجز و حیراناند.
به پاسداشت همین مکانت آسمانی است که امام باقر علیه السلام فرمود:
کَمَا لَا یُقْدَرُ عَلَی صِفَةِ اللَّهِ کَذَلِکَ لَا یُقْدَرُ عَلَی صِفَتِنَا...؛(1)
اصول کافی، ج 2، ص 180.
همان گونه که قدرت و احاطه بر صفات خدا و تبیین آن صفات ممکن نیست تبیین و توصیف مقام و مکانت امام نیز مقدور نمیباشد، چون امام مظهر کامل و أتمّ صفات خداوند متعال است.و به قول مولانا:
هر هنر کاوستا بدو معروف شد جان شاگردان بدو موصوف شد(2)
آنان به اخلاق الله آراسته، و مظاهر تجلیات حضرت حقاند و درباره آنان باید چنین سرود:
رنگ آهن محو رنگ آتش است ز آتشی میداند و آتش وش است
چون به سرخی گشت همچون زرکان پس أنا النار است لافش بی زبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم گوید او من آتشم من آتشم
صبغة الله هست خم رنگ هُو پیسهها(3)یک رنگ گردد اندر او(4)
حضرت علی علیه السلام در تبیین مقام و جلالت آل محمد صلی الله علیه و آله میفرمایند:
... لا یُقاسُ بِآل محمدٍ صلی الله علیه و آله مِنْ هذِهِ الْأُمّة أَحدٌ وَ لا یُسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبَداً، هُمْ أَسَاسُ الدِّین...؛
تخم گناه کشتند و آب فریب به پای آن هشتند و شکنجه و عذاب درو کردند، و بدین حقیقت نرسیدند که از این امت کسی را با خاندان رسالت همپایه نتوان پنداشت، و هرگز نمیتوان پرورده نعمت ایشان را در رتبت آنان داشت، که آل محمد صلی الله علیه و آله پایه دین و ستون یقیناند، هر که از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن که وامانده، بدیشان پیوندد. حقّ ولایت خاص ایشان است و میراث پیامبر
مخصوص آنان. اکنون حق به خداوند آن رسید و رخت بدانجا که بایسته اوست رسید.(1)
نهج البلاغه، خطبه 2، ص 3.
و حافظ نیکو سروده:
آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس هر زمان خرمُهره را با دُر برابر میکنند(2)
مولوی نیز در تبیین این حقیقت میگوید:
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته خوابیم و خور
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
اشقیا را دیده بینا نبود نیک و بد در دیدهشان یکسان نمود
همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند(3)
حضرت امیر علیه السلام در بیانی دیگر میفرمایند:
مَوْضِعُ سِرِّهِ، وَ لَجَأُ أَمْرِهِ، وَ عَیْبَةُ عِلْمِهِ، وَ مَوْئِلُ حُکْمِهِ، وَ کُهُوفُ کُتُبِهِ، وَ جِبالُ دِینِهِ... ؛ آنان رازداران پیامبرند و هر که آنان را پناه گیرد به حق راه برده است. مخزن علم پیامبرند و بیانگر احکام شریعت، قرآن و سنت نزد آنان در امان است و چون کوه افراشته دین را نگهباناند، پشت اسلام بدآنها راست و ثابت و پابرجاست.(4)
همین حقیقت در سروده شیخ محمد شبستری میدرخشد:
نبی چون آفتاب آمد ولی ماه مقابل گردد اندر لی مع الله
نبوت در کمال خویش صافی است ولایت اندر او پیدانه مخفی است
ولی از پیروی چون همدم آمد نبی را در ولایت محرم آمد
بود تابع ولی از روی معنی بود عابد ولی در کوی معنی(5)
واأسفا! ای کاش بعد از غروب آفتاب نبوت، ماه تابان امامت بر آسمان اسلام میدرخشید و بر دامان امت اسلام نور میافشاند، آنگاه تأویلی از این آیات:(وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها * وَ النَّهارِ إِذا جَلاّها)1 تجلی میکرد. روز روشن امت اسلامی فرا میرسید، علی علیه السلام بر کرسی زعامت و رهبری اسلام برقرار، و رود نور اخلاق و فرهنگ و دانش و بندگی خدا بر امت جاری میگشت. اگر چنین شده بود تاریخ اسلام به گونهای دیگر تدوین میگشت و امروز و دیروز، جهان در دوزخ ستم و بیداد ستمگران نمیسوخت.
علی علیه السلام مخزن اسرار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و باب علم او بود. به قول ناصرخسرو:
در بود مر مدینه علم رسول را زیرا جز او نبود سزای امانتش
گر علم بایدت به در شهر علم شو تا بر دلت بتابد نور سعادتش
گنج خدای بود رسول و ز خلق او گنج رسول خاطر او بود و فکرتش
آل پیمبر است تو را پیشرو کنون از آل او متاب و نگهدار حرمتش(1)
و همو سروده:
مر تو را در حصن آل مصطفی باید شدن تا ز علم جد خود بر سرت در افشان کنند
خانههای علم یزدانند ایشان زین قبل گرد ایشان عاقلان همواره می جولان کنند
حجتان دست رحمان از امام روزگار دست اگر خواهند در تأویل بر کیوان کنند
حجت و برهان دین از حجتان او شنو زآنکه این دیوانگان دعوی بیبرهان کنند(2)
و باید همه بگوییم
ره سرّ یزدان که داند پیمبر پیمبر سپرده است این سر به حیدر
عیبه اسرار نبی بد علی روی سوی عیبه اسرار کن(3)
به هر روی، افق برین جلالت و عظمت عترت در سخن مولا علی علیه السلام میدرخشد؛ گاه آنان را درهای حکمت الهی دانسته و فرمودهاند:
«وَ عِنْدَنا أَهْلَ البَیْتِ أَبْوابُ الحِکَمِ، وَ ضِیاءُ الأمْرِ؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 120، ص 118.
درهای حکمت الهی نزد ما اهل بیت گشوده و چراغ دین با راهنمایی ما افروخته است».علم را از جایگاه او بجوی سر بتاب از عمرو و زید و قال قال
قال اول جز پیمبر کس نگفت وانگهی زی آل او آمد مقال
جز که زهرا و علی و اولادشان مر رسول مصطفی را کیست آل(2)
همچنین در سخنی دیگر، راهشان را بالنده و راه رستگاری توصیف میفرماید:
... فَإنَّهُمْ عَیْشُ العِلْمِ، وَ مَوْتُ الْجَهلِ، هُمُ الّذِینَ یُخْبِرُکُمْ حُکْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِم، وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ...؛(3)پس رستگاری را نزد کسانی جویید که اهل آناند و آنان از خاندان پیامبرند که دانش به آنان زنده است و نادانی به دانش آنان مرده، آنان که حکمشان شما را از دانش آنان خبر دهد و خاموشیشان از گفتار، و نهان آنان از ظاهرشان پدیدار، نه با دین مخالفت دارند و نه در آن خلاف آرند، دین میان آنان گواهی است راست، و خاموشی گویاست.
طوطی از خاموشی آیینه میآید به حرف
مهر خاموشی به لب زن تا به دل گویا شوی(4)
امیرالمؤمنین علیه السلام در سخنی دیگر، شکوه و مجد آل الله را مینمایاند و میفرماید:
نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ، وَ مَحُطُّ الرِّسالَةِ، وَ مُخْتَلَفُ المَلائَکَة، وَ مَعادِنُ العِلْمِ وَ یَنابِیعُ الحُکْمِ...؛(5)
ما شاخسار درخت نبوتیم، و جایگاه فرود رسالت، جای آمد و شد فرشتگان، و کانهای دانش و چشمهسارهای بینشیم، یاور و دوست ما امید رحمت جوید، و دشمن کینهجوی ما انتظار قهر و سطوت، هر که اوج و عروج میطلبد، و راه سعادت و رستگاری میطلبد، و فروغ نور آرزومند است، باید به ریسمان آل الله تمسک جوید و راه بالنده بندگی خدا پوید.
فیض کاشانی این حقیقت را چنین زمزمه میکند:
ولای آل پیغمبر بود معراج روح من به جز این آسمانها آسمانی کردهام پیدا
به حبل الله مهر اهل بیت است اعتصام من برای نظم ایمان ریسمانی کردهام پیدا
زمهر حق شناسان هر چه خواهم میشود حاصل درون خویشتن گنج نهانی کردهام پیدا
سخنهای امیرالمؤمنین دل میبرد از من ز اسرار حقایق دلستانی کردهام پیدا
کلامش بوی حق بخشد مشام اهل معنی را ز گلزار الهی بوستانی کردهام پیدا
به خاک درگه آل نبی پی بردهام چون فیض برای خود ز جنّت آستانی کردهام پیدا(1)
دیوان فیض کاشانی، ص 261.
آن حضرت در بیانی دیگر آل رسول را چنین میستاید: «نَحْنُ الشِّعارُ وَ الأصحابُ وَ الخَزَنَةُ و الأبوابُ...؛(2)ما خاصان و یاوران و گنجوران نبوت و درهای رسالتیم. در خانهها جز از درهای آن نتوان وارد شد و آن که جز از در به خانه درآمد به دزدی نام گرفت».
در ادامه نیز میفرماید: «فِیهِم کَرائِمُ القُرآنِ، وَ هُمْ کُنُوزُ الرَّحمن، إنْ نَطَقُوا صَدَقُوا...؛(3)آنان مصداق آیتهای بلند قرآن، و گنجینههای خدای رحماناند، اگر سخن گویند جز راست نگویند و اگر خاموش مانند بر آنان پیشی نجویند».
به هر روی، آنان که عترت را رها کرده، به بیراهه رفتند سرنوشتی شوم برای خود رقم زدند.
علی علیه السلام در سخنی دیگر میفرماید:
فَأینَ تَذهَبُونَ وَ أَنّی تُؤفَکُونَ، وَ الأَعلامُ قائِمَةٌ وَ الآیاتُ واَضِحَةٌ، وَ المَنارُ مَنْصوبَةٌ، فَأَینَ یُتاهُ بِکُمْ، بَلْ کَیْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَیْنَکُمْ عِتْرَةُ نبیِّکُمُ، وَ هُمْ أَزمَّةُ الحَقِّ وَ أعلامُ الدِّینِ وَ أَلسِنةُ الصِّدقِ فَأنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنازِلِ القُرآن، وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الَهِیم العِطاش... ؛(4)پس کجا میروید و کی باز میگردید؟ علامتها برپاست و دلیلها هویداست. و نشانهها برجاست، گمراهی تا کجا؟ سرگشتگی تا کی و چرا؟ حال آنکه خاندان پیامبرتان میان شماست؛ همانها که
زمامداران حق و یقین و پیشوایان دیناند، و با ذکر جمیل و گفتار راست قریناند. پس همچون قرآن، حرمت آنان را نیک در دل بدارید و چون شتران تشنه که به آبگاه میروند روی به آنان آرید.
یاری ندهد تو را بر این دیو جز طاعت و حب آل یاسین
گرد دل خود ز دوستیشان بر دیو حصار ساز و پرچین
در باغ شریعت پیامبر کس نیست جز آل او دهاقین(1)
دیوان ناصر خسرو، ص 312.
حافظان و باغبانان بوستان باطراوت اسلام، آل رسولاند؛ آنان که نگهبانان شریعت رسول خدا صلی الله علیه و آله و هادیان به سوی خدایند. آنان از نفوذ و ورود دیو و دد به حریم اسلام جلوگیری کرده، آن را از دستبرد خائنان به کیان و میراث اسلام ممانعت مینمایند، و چون چراغهای فروزنده افق فراروی امت را نوربان میکنند و شیاطین را با شهاب علم و عصمت خود از آسمان اسلام میرانند.
آل پیامبر است تو را پیش رو کنون از آل او متاب و نگه دار حرمتش(2)
نخستین امیر خاندان عترت، علی علیه السلام است او که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله بینظیر و بیمانند بود. شخصیتی که مظهر عجائب و مشرق صفات و اسماء خداوند است. آن نان و خرما به دوش نیمه شبِ کوچههای کوفه و مدینه که از سر یتیم، غبار غم میزدود، و با نابینا مینشست و رازدار مساکین بود، و از سوی دیگر، سیمای زیبایش در ملکوت، قدسیان را نورباران میساخت و فرشتگان به زیارت جمالش شرفیاب میشدند. گاهی با فروغ تسبیح لبانش، بهشت نورباران میگشت و گاه دیگر با بوسه بر چهره یتیمی، موج شادی بر گونه معصوم آن کودک جاری میساخت.
همانا او که ذکر و نامش عبادت است؛ «ذکر علی عبادة»(3)به راستی چه کسی او را شناخت و میشناسد؟ آیا جز خدا و پیامبرش کسی او را شناخت، هرگز! آن قدیس عرصات قدوسی، و پرورنده ارواح جبروتی، و شاهد حقانیت هدایت قرآنی، و چکیده رسالت
محمدی، آن محراب تعبد خون در اثیر فجر سبوحی، و دستهای خشن کارگرانه در نخلستان وقفی، آن دوش خسته از حمل خوراک برای کودکان یتیم کوفی و مساواتگری بیمانند در تاریخ همه ارزشهای بشری، و فریاد عدالت انسانی از نای مجروح تاریخ، آن تنها پناه همه بیپناهان و آن تابش عدالت در لحظههای حضور هستی!
او که «عکرمه» در ثنایش میگوید: «برای علی علیه السلام منقبت و فضیلتی است که اگر آن را بگویم زمین و آسمان را لبریز میکند».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 37.
ابن عباس نیز میگوید: «علی امیر مؤمنان قرآن است، ما فی القرآن آیةٌ:(الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ) إلا و علیٌ أمیرها».(2)
و نیز همو گوید: «لَقَدْ سَبَقَتْ لِعَلیٍّ مِنْ سَوابقَ ما لَوْ أَنَّ واَحدةً مِنها قُسِّمَتْ بَیْنَ الجَمیعِ الخلایق لَأؤسَعَهُمْ خیراً»؛(3)
او که احمد بن حنبل در توصیفش گوید: «برای هیچ یک از اصحاب همانند علی علیه السلام فضائل و مناقب ذکر نگردیده است».(4)
خلیل بن احمد نحوی در ستایش او میگوید:
چه بگویم پیرامون شخصیتی که دشمنان بر پایه کینهتوزی و حسدورزی، و دوستانش به خاطر ترس از جان و مال و آبرو، در کتمان فضایل و برتریهای او کوشیدند. با این وجود، فضایل بیشمار آن حضرت پهنه و گستره جهان را فرا گرفته است. و همین در مجد و عظمت او کافی است: «إستِغنائهُ عَنِ الکُلِّ وَ احْتیاجُ الکُلِّ إلَیهِ، دَلیلٌ عَلی أنّهُ إمامُ الکُلِّ»؛(5)نیاز همگان به او و بینیازی آن حضرت از همه، برهان امامت و پیشوایی اوست بر همه.
به راستی، اگر تقمصّ جابرانه رخ نمیداد و ردای خلافت بر دوش آن حضرت آراسته میشد، امت اسلامی راه رشد و بالندگی را میپیمود و جامعه بیمانند اسلامی با تکیه بر فرهنگ غنی اسلام شکل میگرفت.
حضرت فاطمه علیها السلام در جمع زنان مهاجر و انصار که به عیادتش شرفیاب شده بودند با حسرت تمام و سوز مدام، پرتوی از حقیقت علوی را نمایاند و فرمود:
وَ یا لَللّهِ لَوْ تَکافؤا عَن زِمامٍ نَبَذَهُ إلَیهِ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله لَسارَ بِهِم سَیْراً سُبحُحاً لا یَکْلَمُ خَشَاشُهُ...؛(1)
بلاغات النساء، ص 20، معانی الاخبار، شیخ صدوق، ص 355 با کمی تفاوت.
به خدا سوگند! اگر مسلمانان پای در میان مینهادند و علی را بر کاری که پیامبر صلی الله علیه و آله بر عهده او نهاد، میگذاشتند، آن حضرت به آسانی ایشان را به راه راست میبرد وحق هر یک را به او میسپرد؛ آن گونه که کسی زیانی نبیند و هر کس آنچه کشته است بچیند. تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیراب گشته و زبونان در پناه صولت او دلیر میگشتند. اگر چنین میکردند، درهای برکت و رحمت از زمین و آسمان بر آنان باز میگشت.(2)اما نکردند و به زودی به کیفر آنچه کردند آنان را عذاب خواهند فرمود.(3)
منظور حضرت فاطمه علیها السلام از این کلام این است که اگر مسلمانان از تأسیس سقیفه و تقمص غاصبانه جلوگیری میکردند و سیره و روش رسول خدا صلی الله علیه و آله در پرتو حکومت علی علیه السلام بر مردم سایه میافکند، آن حضرت جامعه را بر محور عدل و حق و اخلاق بر پا میکرد؛ جامعهای که مردم در آن راه راست پویند و با تمام وجود حق جویند. در این صورت زلال پارسایی، خردورزی و بندگی خدا بر آنان جاری میگشت و دولت ایمان بر پا میشد و صاحبان حق به حقوق خود میرسیدند. در چنین جامعهای و در پناه صولت و دولت علوی، روح مردانگی و فرزانگی بر جامعه حاکم میشد و زبونان در سایه سار حکومتش خلعت مردانگی و دلیری بر تن میکردند. حضور آن حضرت بر کرسی خلافت اسلامی بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله، رود نور جاری از مطلع نبوت و سرچشمه وحی را بر مردم روان میداشت و به پاسداشت آن دولت ایمان، درهای برکت و رحمت از زمین و آسمان بر آنان گشوده میگشت و آنگونه که قرآن میفرماید:
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا)1 طنین دلربای این آیه، آرام بخش جان مؤمنان میگشت. ولی افسوس که او را تکذیب کردند و به سوی غیر او خرامیدند و مسیری را برگزیدند که حوادث خونبار آن، سیمای تاریخ اسلام را خونین ساخت.
بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله فضا آرام بود. مسلمانان در پرتو تعالیم رسول خدا صلی الله علیه و آله راه اسلام را پیموده و به اخلاق اسلامی آراسته بودند. علی علیه السلام میتوانست راه و روش رسول خدا صلی الله علیه و آله را ادامه دهد. به همین دلیل در آن روزگار، خواهان خلافت شد و به بنیانگذاران سقیفه اعتراض کرد و حق خود را مطالبه نمود، ولی بعد از «تقمص» و بروز بدعتها و کجرویها و نفوذ فرهنگ اشرافیت و دلسپردگی مسلمانان به دنیا و زر و زور و تزویر آن، و عیاشی عربی قریشی در میان مسلمانان، دیگر مجالی برای استمرار روش رسول خدا صلی الله علیه و آله باقی نمانده بود، از اینرو هنگامی که مردم برای بیعت هجوم آورده بودند، آن حضرت فرمودند:
أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الحَبَّةَ، وَ بَرَأ النَّسمَةَ، لَوْ لا حُضُورُ الحاضِرِ وَ قِیامُ الحُجَّةِ بِوُجُود الناصر... ؛ به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند و یاران، حجت را بر من تمام نمینمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشته این کار را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش میانگاشتم و چون گذشته خود را به کناری میداشتم و میدیدید که دنیای شما را به چیزی نمیشمارم و حکومت را پشیزی ارزش نمیگذارم.(1)
به هر حال، آن حضرت برای احیای روش بالنده و متعالی رسول خدا صلی الله علیه و آله و اعتراض بر کجرویهای حاکمان بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله - که براساس رأیگرایی و اجتهاد در مقابل نص، حکومت میکردند - خلافت را پذیرفت و پرچم مخالفت خود را برافراشت و عمل به قرآن و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله را منهج و روش حکومتی خود اعلام داشت.
1) (2) نهج البلاغه، خطبه 3، ص 11.
روز بعد از بیعت، امیرالمؤمنین علیه السلام بر منبر رفت و فرمود: «وَ إنّی حامِلُکُم عَلی مَنْهَجِ نبیِّکُم...؛(1)
بحارالانوار، ج 32، ص 17؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 36.
من شما را به راه و آیین رسول خدا بازگردانده، هدایت میکنم».باری تحولی بزرگ و انقلابی عظیم فراروی علی علیه السلام قرار داشت که باید به آن قیام مینمود و روزهای سختی را باید در زندگی سیاسی خود سپری میکرد، مردم هم در آزمایشی بزرگ قرار گرفته بودند و باید غربال میشدند.
از این رو آن حضرت در بیانی فرمود:
أَلاَ وَ إِنَّ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عادَتْ کَهَیْئَتِها یَوْمَ بَعَثَ اللهُ نَبَیکُم...؛(2)بدانید که روزگار دگرباره شما را در بوته آزمایش ریخت، مانند روزی که خدا پیامبر شما را برانگیخت. به خدایی که او را به راستی مبعوث فرمود به هم خواهید درآمیخت، و چون دانه که در غربال ریزند یا دیک افزار که در دیک ریزند، روی هم خواهید ریخت، تا آنکه در زیر است زَبَر شود و آن که بر زَبَر است به زیر در شود و آنان که واپس ماندهاند پیش برانند و آنان که پیش افتادهاند واپس مانند.
پیرامون خلافت خلفای پیشین نیز فرمود:
أَما وَ اللهِ لَقَدْ تَقَمَّصُها فلان...؛(3)هان به خدا سوگند، جامه خلافت را در پوشید و میدانست خلافت جز مرا نشاید؛ زیرا سنگ آسیا تنها گرد استوانه به گردش درآید. کوه بلند را مانم که سیلاب را از ستیغ من ریزان است و مرغ از پریدن به قلهام گریزان.
و نیز در بیانی دیگر فرمود:
دعوی نزد یکی از آنان برند و او رأی خود را در آن میگوید و همان دعوی را بر دیگری عرضه میکنند و او به خلاف وی راه میپوید...؛ حالی که خدای سبحان گوید: «فرو نگذاشتم در کتاب چیزی را» و گوید: «در آن بیان هر چیزی است» و یادآور شده است که: «بعضی قرآن گواه بعض است و اختلافی در آن نیست».(4)
در خطبهای دیگر نیز میفرماید:
وَ رَجُلٌ قمش جَهْلاً...؛(1)
همان، خطبه 17، ص 19.
مردی که پشتوارهای از نادانی فراهم ساخته و خود را در میان انداخته، شتابان در تاریکی فتنه تازان، کور در بستن پیمان سازش...، پس میان مردم به داوری نشیند و خود را عهدهدار گشودن مشکل دیگری ببیند، و اگر کار سربستهای نزد او ببرند تُرهاتی چند از رأی خود آماده گرداند و آن را صواب داند، کارها بر او مشتبه گردیده، عنکبوتی را ماند که در بافتههای تار خود خزیده، نداند که بر خطاست یا به حقیقت رسیده... نادانی است که راه جهالت پوید، کوری است که در تاریکی گمشده خود جوید... آنچه را خود نپذیرد علم به حساب نارد، و جز مذهب خویش مذهبی را نشمارد.به هر روی، علی علیه السلام پس از 25 سال کجروی، انحراف، بدعت و خلاف، زعامت جامعه اسلامی را در دست گرفت، ولی آیا میتوان آب رفته از جوی را به سرچشمه باز گرداند!؟ بدون شک، کاری بسیار دشوار است و به انقلابی بزرگ نیاز دارد، ولی آن حضرت توانست افقی برین بر روش رسول خدا صلی الله علیه و آله گشوده، فروغی از آن را نمایان سازد و نهضت بزرگی که خود و حضرت فاطمه علیها السلام 25 سال پیش آغاز کردند، تکامل و تعالی بخشد، ولی آن حضرت رنجها تحمل کرد، و خون جگرها خورد.
حضرت علی علیه السلام با آهی سوزناک در گلایه از دشمنی قریش میفرماید:
مَالِی وَ لِقُریش! وَ اللهِ لَقَدْ قاتَلْتُهُمْ کافرین... ؛ مرا چه با قریش - اگر با من به جنگ برآیند - به خدا سوگند آن روز که کافر بودند با آنان پیکار نمودم و اکنون که فریب خوردهاند آماده کارزارم. من دیروز هماورد آنان بودم و امروز هم پای پس نمیگذارم. به خدا قریش از ما کینه نکشید، جز برای آنکه خدا ما را بر آنان برگزید، آنان را - پروردیم - و در زمره خود درآوردیم، پس چنان بودند که شاعر گفته است:
1) (1)
به جانم سوگند، بامدادان پیوسته شیر خالص نوشیدی، و سرشیر و خرمای بیهسته خوردی، ما این رتبت را به تو دادیم و تو بلندمرتبه نبودی، ما گرداگرد تو اسبان کوتاه مو و نیزهها فراهم کردیم.(1)
همان، خطبه 33، ص 34.
و نیز آن حضرت میفرماید:
أَللّهُمَّ إِنّی أَسْتَعْدِیکَ عَلی قُرَیْشٍ، فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِی...؛(2)بارخدایا از تو بر قریش یاری میخواهم که پیوند خویشاوندیم را بریدند و کار را بر من واژگون گردانیدند. و برای ستیز با من فراهم گردیدند در حقی - که از آن من بود نه آنان - و بدان سزاوارتر بودم از دیگران، و گفتند حق را توانی به دست آورد، و توانند تو را از آن منع کنند، پس کنون شکیبا باش افسرده، یا بمیر به حسرت مرده، و نگریستم و دیدم نه مرا یاری است نه مدافعی و مددکاری جز کسانم که دریغ آمدم به کام مرگشان برانم، پس خار غم در دیده خلیده چشم پوشیدم، و گلو از استخوان غصه مجروح، آب دهان را جرعه جرعه نوشیدم و شکیبایی ورزیدم و در خوردن خشمی که از حنظل تلختر بود و دل را از تیغ برنده دردآورتر.
«وَ نَحنُ بَقِیّةٌ استَخْلَفنا عَلَیْکُمْ وَ مَعَنا کتابُ الله...»؛ ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت و با ماست کتاب خدا، تأویل کتاب الله را بر عهده ما گذاشت، و حجتهای آن آشکار است و آنچه پیرامون ماست پدیدار و فروزان.
فاطمه علیها السلام فرمود: کتاب خدا با ماست، ما آگاه به حقایق قرآنیم و آیات قرآن افقهای برین کرامت ماست، در حقیقت ما ترجمان قرآن و قرآن ترجمان ماست، تأویل و تفسیر، و ظاهر و باطن آن برای ما آشکار است.
سخن حضرت فاطمه علیها السلام در این فراز و افق، تجلیگاه دو فروغ است:
الف) فروغ اول: آنکه آل الله! ترجمان، تالیان و مفسران قرآن کریم میباشند.
زلال وحی بر جان رسول خدا صلی الله علیه و آله جاری شد و از افق وجود آن حضرت بر مردم تجلی کرد. این حقیقت ملکوتی و تابش نور خدا، با آنکه به لفظ عربی و از همان الفبایی که عرب با آن سخن میگفت و شعر میسرود ترکیب شده بود، ولی معجزه بینظیر و جاودانه رسول خدا صلی الله علیه و آله تا ابد گردید. قرآن این حقیقت را بازگو میکند که اگر جن و انس با هم هماهنگ شوند نمیتوانند مانندش را بیاورند(1)
سوره اسراء، آیه 88.
و حتی از آوردن سورهای چون سورههای قرآن عاجزند!(2)همواره قرآن کریم به منهج جویندگان راه حق نور هدایت میافشاند و از تصرف و دخالت بدخواهان در امان مانده است. بنابراین موضوع «تحریف ناپذیری قرآن»، ضروری اسلام، و مورد تأکید قرآن و مورد وفاق و اجماع مسلمانان است.
قرآن کتاب هدایت و نور است، ریسمان ممدود و آویخته از عرش تا فرش است که انسانها میتوانند با چنگ زدن به آن در زمره عرشیان جای گیرند. علی علیه السلام در وصف قرآن میفرماید:
وَ تَعَلَّمُوا القُرآنَ فِإنَّهُ أحسَنُ الحَدیثِ، وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإنَّهُ رَبیعُ القُلُوب... ؛ و قرآن را بیاموزید که نیکوترین گفتار است و آن را نیک بفهمید که دلها را بهترین بهار است و به روشنایی آن، بهبودی خواهید که شفای سینههای بیمار است و آن را نیکو تلاوت کنید که سودمندترین بیان و تذکار است.(3)
همچنین آن حضرت در سفارش خود پیرامون قرآن میفرماید:
«فأَللَّه اللهَ أَیُّهَا الناسُ فِیما اسْتَحْفَظَکُمْ مِنْ کِتابِهِ، وَ اسْتودَعَکُمْ مِنْ حُقُوقِهِ؛ پس ای مردم! خدا را، خدا را بپایید در آنچه از کتاب خود شما را نگهبان کرده و حقوقی که نزد شما به ودیعت سپرده است».(4)
امام محمد باقر علیه السلام نیز در توصیف قرآن میفرماید: «خدای تبارک و تعالی چیزی از نیازهای امت را وانگذاشت، جز آنکه آن را در قرآن فرو فرستاد و برای رسولش بیان فرمود...».(5)
و نیز آن حضرت فرمود: «چون به شما از چیزی خبر دهم، از من بپرسید که در کجای قرآن است تا به شما نشان دهم».(1)
همان، ح 5.
از امام صادق علیه السلام در وصف قرآن چند حدیث نقل شده است:
إنَّ اللهَ تبارک وَ تعالی أنزَلَ فِی القُرآن تِبیان کُلّ شیء...؛ خداوند تبارک و تعالی در قرآن بیان چیزی را فروگذار نکرده است، بدان اندازه که هیچ بندهای نمیتواند بگوید: ای کاش این در قرآن آمده بود، جز آنکه خداوند آن را در قرآن فرو فرستاده است.(2)
چیزی نیست جز آن که پیرامون آن آیه یا حدیثی آمده است.(3)
قَد وَلَدَنِی رسُولُ الله وَ أنا أعلَمُ کِتابَ اللهِ...؛ من فرزند رسول خدایم و به قرآن آگاهم، آغاز خلقت و فرجام آن در این کتاب است. خبر آسمان و زمین، بهشت و دوزخ در اوست، خبر گذشته و آینده در آن کتاب است، تمام این علوم و حقایق را میدانم؛ آن گونه که به کف دست خود مینگرم، همانا خداوند متعال میفرماید: در قرآن است بیان آشکار هر چیز.(4)
هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف کنند، جز آنکه در قرآن برای آن ریشه و اساسی است، ولی عقلهای مردم به آن نمیرسد.(5)
همانا قرآن، کتابی است که اخبار گذشتگان و آیندگان در اوست و آن کتاب داور میان شماست و ما آن را میدانیم.
امام کاظم علیه السلام نیز در پاسخ سؤالی فرمود: «قال: بَلْ کُلُّ شیءٍ فی کتابِ الله وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله؛ بلکه همه چیز در کتاب خدا و سنت پیغمبر است».(6)
به هر روی، قرآن سرچشمه همه حقایق است و علم اول و آخر در آن قرار دارد، فروغ هدایتگر و حیات آفرینش در همه آفاق اعجازآمیز است.
با توجه به همه آنچه که از زبان معصومان علیهم السلام درباره قرآن کریم گفتیم، این کتاب آسمانی، مفسر و مترجم میخواهد و عترت، ترجمان قرآن است. امام علی علیه السلام میفرماید:
ذلِکَ القُرآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ، وَ لکِنْ اخبِرُکُمْ عَنْهُ، ألا إنَّ فِیهِ عِلْمَ ما یَأتی وَ الحَدیثَ عَنِ المَاضِی، وَ دَواءَ دائِکُمْ، وَ نَظْمَ ما بَیْنَکُمْ؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 158، ص 159.
آن - کتاب خداست - قرآن، از آن بخواهید تا سخن گوید، و هرگز سخن نگوید. اما من شما را از آن خبر میدهم، بدانید که در قرآن علم آینده است و حدیث گذشته، درد شما را درمان است و راه شما را سامان.و نیز میفرماید:
«إِنّا لَمْ نُحَکِّمَ الرِّجالَ وَ إِنَّما حَکَّمْنا القُرآنَ، وَ هَذا القُرآنُ إنَّما هُوَ خَطٌّ مَسْتُورٌ بَینَ الدَّفَّتَیْنِ، لا یَنْطِقُ بِلِسانٍ وَ لابُدَّ لَهُ مِنْ تَرجمان؛(2)ما مردمان را به حکومت نگماردیم، بلکه قرآن را داور قرار دادیم، و این قرآن خطی نبشته است که میان دو جلد هشته است، زبان ندارد تا به سخن آید، ناچار آن را ترجمانی باید.
امام علی علیه السلام در حدیثی دیگر میفرماید:
... قَدْ سَألْتَ؟ فَافْهِمِ الجَواب إنَّ فی أَیدی النّاس حقّاً وَ باَطِلاً... وَ قَدْ کُنْتُ أدْخُلُ عَلی رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله کُلَّ یَوْمٍ دَخْلَةً وَ کُلَّ لَیْلَةٍ دَخْلَةً... ؛ من بودم که هر روز و هر شب به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله میرسیدم و با آن حضرت خلوت میکردم و محرم اسرار نبوت و علوم و حقایق لدنی بودم. اصحاب آن حضرت میدانند که آن حضرت فقط با من چنین رابطهای داشت. بسا بود که در خانه بودم و رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من میآمد و گاهی نیز بر آن حضرت وارد میشدم. آن حضرت زنان خود را بیرون میکرد و تنها با من بود؛ ولی چون آن حضرت به منزل ما میآمد، فاطمه و فرزندانم را بیرون نمیکرد. وقتی از او میپرسیدم جواب میداد و چون پرسشم تمام میشد شروع به پاسخ میکرد. هیچ آیهای به رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل
نشد، جز آنکه آن را بر من خواند و املا فرمود و من به خط خود نوشتم و تأویل و تفسیر، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، و خاص و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست که درک و حفظ آن را به من عطا فرماید و از زمانی که آن دعا را درباره من فرمود هیچ آیهای از قرآن و هیچ علمی را که به من آموخت فراموش نکردم. و آن چه را که خدا به او آموخت از حلال و حرام، امر و نهی، گذشته و آینده و آنچه بر پیامبران پیش از او نازل شده بود، از اطاعت و معصیت، همه را به من تعلیم داد و من آن را آموختم و یک حرف از آن را فراموش نکردم، سپس دستش را بر سینهام گذاشت و از خدا خواست دلم را مالامال و لبریز از علم و حکمت و نور کند و چنین شد.(1)
اصول کافی، ج 1، کتاب فضل العلم، باب اختلاف الحدیث، ح 1، صص 82-83.
نزول قرآن در مسیر هدایت و بارش نور بر مسیر حقجویان، در قالب الفاظ ظاهر شد و مردم با قرآن ملفوظ ارتباط برقرار کردند. این الفاظ، گرچه زبان ندارند، ولی نشانی از مفاهیم و گوهرهای آسمانی هستند که به جز عالمان راسخ و آنان که شهد علم را دست خدای علیم و دانا در کامشان ریخته، از آن آگاهی ندارند. قرآن، این سخن خداست و از اوج ملکوت نازل شده و به راستی، چه کسی میتواند آن حقیقت ملکوتی را از ورای این الفاظ ظاهر کند! بدون شک کسانی جز رسول خدا صلی الله علیه و آله و برترین تربیتشدگانش، یعنی علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و فرزندان معصومشان علیهم السلام نخواهند بود!
این حضرات دانش را از منابع بشری و از لابهلای کتابها فرا نگرفتهاند، بلکه شهد علم را دست خدای علیم در کامشان ریخته است. علم آنان از مقوله علم حضوری است، نه از جنس علم حصولی و چیزی نزد آنان ناپیدا نیست تا آن را با کاوش و جستوجو بیابند.
در زیارت جامعه، در وصف آن ذوات مقدس مفاهیمی است که پرتوی از افقهای بلند علم و اندیشه آنان را باز مینمایاند؛ آنجا که فرموده است: «شما گنجینهداران علم خدا، گنجبران دانش و نور و برهان الهی، نگهبانان راز الهی، خزانهداران علم خداوندی، ودیعهداران حکمت ربانی، و زبانهای وحی الهی هستید».(2)
بنابراین، برای آراستگی به مفاهیم عرشی قرآن و فتح آفاق علم و دانش حکمت، باید روی به درگاه آن عرشیان قدسی نهاد تا گوهر علم و حکمت را نزد آنان یافت و در پرتو بارش و تابش وحی و فراگیری تفسیر قرآن از آنان نورباران شد.
علی علیه السلام و فرزندان معصومش علیهم السلام فرمانروایان اقالیم سخناند که زمزمه وحی در زبان آنان، زمزم حیات آفرین حدیث را آفرید؛ احادیثی که پرده از ظواهر قرآن برمیداشت و قرآن را تفسیر مینمود. جوشش سخن از چشمه زبان معصومشان چونان نور از چشمه خورشید بود که مسیر پویندگان حقمدار را روشن میساخت. به همین دلیل اولین معلم و مفسر قرآن بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام است که باب علم رسول خدا صلی الله علیه و آله و عالم به تأویل کتاب و «کتاب ناطق» بود، و نگاهی حقبینانه از قرآن ارائه میکرد.
به عبارت دیگر، گفتار و گهرهایی که از زبان ائمه علیهم السلام میدرخشید و حکمتهایی که آن ذوات مقدس در تفسیر و تبیین و ترجمه دین و احکام آن بیان میکردند، ترجمانی از وحی قرآن و بازتابی از فروغ آن بود.
به بیان دیگر تابش و تجلی وحی برجان آن ذوات مقدس در گفتار و سخنانشان ظاهر میگشت. البته این بازتابش، افقهای نورانی مختلفی داشت؛ گاه در محراب عبادت و نیایش و مقام بندگی خداوند متعال بود که در دعاها و نیایشهای عرشی ائمه هدی علیهم السلام تجلی کرده؛ نیایشهایی چون مناجات شعبانیه، دعای کمیل، دعای صباح، دعای عرفه، ادعیه صحیفه، و تجلیات دیگر. گاهی نیز، آن تابش و فروغ وحی در رابطه با مفاهیم و معارف کاربردی و امور مورد نیاز مردم در عرصههای گوناگون بود که احادیث و گفتار ائمه علیهم السلام پیرامون اعتقادات و باورها، احکام و معارف و اخلاق و آداب و سنن از این جمله بوده است. بنابراین سخن امام صادق علیه السلام که میفرماید: «خداوند تبارک و تعالی همه چیز را در قرآن بیان کرده است»(1)
اصول کافی، ج 1، ص 77، ح 1.
در این راستا قابل تفسیر و تحلیل است.شاگردان و اصحاب آن ذوات مقدس نیز تفسیر و معارف قرآن را از آنان فرا گرفتند و در کتابهای خود نگاشتند.
1) (1)
حضرت تفسیر قرآن را فرا گرفت و نامش را به عنوان اولین مفسر در تاریخ اسلام مزین ساخت.(1)
الذریعه، ج 4، ص 233.
ابن عباس کتاب تفسیری تألیف کرد که نجاشی ذیل آثار جلودی از آن نام میبرد.(2)البته این تفسیر غیر از تفسیری است که از ابن عباس با عنوان «تنویر المقیاس» ضبط گردیده است.(3)میثم تمار، از حواریون و اصحاب سرّ امیرالمؤمنین علیه السلام بود. او از یاران خاص امام حسن و امام حسین علیهما السلام نیز میباشد. میثم از محضر امیرالمؤمنین علیه السلام تفسیر قرآن را آموخت. ابن عباس با آنکه خود از مفسران بزرگ قرآن است از محضر میثم استفاده میکرد. روزی میثم به او گفت: پسر عباس! آنچه از تفسیر قرآن میخواهی از من بخواه که من تنزیل و تأویل قرآن را از امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرا گرفتهام. ابن عباس بیدرنگ قلم و دوات و کاغذ طلب کرد و بیانات او را نگاشت. مؤلف «الذریعه» مینگارد: «میثم بن یحیی تمار تفسیری تألیف کرد به نام «تفسیر میثم تمار» که مطالب آن را امیر المؤمنین علیه السلام املا کرد و میثم نوشته است. میثم در سال 60 هجری به شهادت رسید».(4)
سعید بن جبیر، «التابعی الشهید للتشیع» دانشآموخته مکتب ابن عباس بود. او تفسیر را از مکتب امام علی علیه السلام و شاگرد او ابن عباس فرا گرفت و کتاب تفسیری تألیف کرد. او در سال 94 یا 95 هجری به دست حجاج بن یوسف به شهادت رسید.(5)
ابوحمزه ثمالی، ثابت بن ابی صفیه، از خاصان اصحاب امام سجاد علیه السلام و از حواریون آن حضرت محسوب میشد. امام صادق علیه السلام در شأن او فرمود: «ابوحمزه فی زمانه مثل سلمان فی زمانه».
این فقیه پارسا و عارف ربانی که جامع عقل و عشق بود کتابی در تفسیر قرآن نگاشت. نجاشی پیرامون او چنین مینگارد: «له کتاب تفسیر القرآن».(6)ابوحمزه رساله حقوق امام
سجاد علیه السلام را نیز روایت کرده است. نقل دعای سحر او از امام زینالعابدین علیه السلام طنین عشق عارفان پارساست.(1)
مفاتیح الجنان، صص 298-320، به نقل از مصباح شیخ طوسی.
ابومحمد، اسماعیل بن عبدالرحمن، المعروف «بالسدی الکبیر» که وفات او را به تاریخ 127 هجری نگاشتهاند، از جمله مفسران شیعی است. او از اصحاب امام سجاد، امام باقر و امام صادق علیهم السلام است. سدی تفسیر ابن عباس را از محمد بن سا ئب کلبی روایت میکند. وی کتاب «تفسیر السُّدی» را تألیف کرده است.(2)
محمد بن سائب بن بشر کلبی، نیز از جمله مفسران شیعی است. او نیز از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السلام و دارای کتابی تفسیری بوده است.(3)
هشام بن سالم، وی از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهما السلام است. نجاشی و شیخ طوسی او را به وصف وثاقت آراستهاند.(4)نجاشی ضمن شمارش آثارش، از «کتاب التفسیر» نام برده است.(5)
ابوبصیر، یحیی بن القاسم اسدی، که به گوهر وثاقت مزین و از جمله اصحاب اجماع است. وی از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السلام بود. نجاشی برای او کتاب تفسیری نام برده است. وفات او در سال 150 هجری بوده است.(6)
ابوالجارود، زیاد بن منذر که از اصحاب امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیهم السلام است؛ ولی تفسیرش را فقط از امام باقر علیه السلام روایت میکند. این تفسیر را علی بن ابراهیم به سند صحیح از ابوبصیر نقل میکند، و این موضوع، پیش از گرایش او به زیدیه است.(7)
ابی روق، عطیة بن حارث همدانی کوفی، از تابعین است و برای او کتابی تفسیری نگاشتهاند.(8)
1) (1)
2) (2) الذریعه، ج 4، ص 276، ش 1275.
3) (3) همان، ص 311، ش 1318.
4) (4) الفهرست، شیخ طوسی، ص 356، ش 772.
5) (5) رجال نجاشی، ص 434، ش
6) (6) همان، ص 441، ش 1187؛ الذریعه، ج 4، ص 251، ش 1201.
7) (7) رجال نجاشی، ص 170، ش 448؛ الفهرست، ص 146، ش 308؛ الذریعه، ج 4، ص 251، ش 1202.
8) (8) الذریعه، ج 4، ص 253، ش 1207.
زید بن اسلم، وی از اصحاب امام سجاد و امام صادق علیهما السلام است. برای او نیز تفسیری ذکر گردیده است. نامبرده در سال 136 هجری وفات کرد.(2)
عطیة العوفی، که از اصحاب امام باقر علیه السلام بوده است و وفات او را در سال 114 نگاشتهاند. او تفسیری تألیف کرده و ابان بن تغلب و خالد بن طهمان و زیاد بن منذر از او روایت میکنند.(3)
تفسیری گرانسنگ با عنوان «عن الصادقین من آل الرسول علیهم السلام» بدون نام مؤلف، ذکر شده که محتوای آن، تفسیر، تأویل، ناسخ، منسوخ، محکم و متشابه میباشد. از این تفسیر رضی الدین علی بن طاووس در کتاب سعد السعود نقل میکند.(4)
ابن ابی هند، از اصحاب امام باقر علیه السلام، تفسیری داشته است. او در سال 139 هجری وفات کرد.(5)
حسن بن محبوب السراد، از فقهای فرزانه و از جمله اصحاب اجماع است. او از شصت نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام روایت نقل کرده است و خود از جمله اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السلام است. از جمله کتابهای او کتاب تفسیر است. این محدث جلیل و فقیه بزرگ در سال 224 هجری وفات کرد.(6)
ابان بن تغلب، فقیه پارسایی است که در پرتو قرآن نورباران است. او از زمره اصحاب امام زینالعابدین، امام محمد باقر و امام صادق علیهم السلام است. او از آن ذوات مقدس روایت میکند و نزد آنان بسیار با جلالت بود. ابان بن تغلب گهرهای آسمانی وحی را از محضر آنان آموخت، او قاری قرآن، ادیب و لغتشناس بود. کتاب «تفسیر غریب القرآن» به نام او ضبط گردیده است.(7)
1) (1)
نجاشی، ص 129، ش 332.
2) (2) رجال الطوسی، ص 197 و 90؛ الذریعه، ج 4، ص 275، ش 1273.
3) (3) الذریعه، ج 4، ص 282، ش 1293.
4) (4) همان، ص 278، ش 1281.
5) (5) همان، ص 240، ش 1174.
6) (6) همان، ص 248، ش 1193.
7) (7) رجال نجاشی، ص 11، ش 7؛ الفهرست، شیخ طوسی، ص 6، ش 4.
یونس بن عبدالرحمن، از اصحاب ممتاز امام رضا علیه السلام است. او بین صفا و مروه به محضر امام صادق علیه السلام شرفیاب گردید، ولی روایتی از آن حضرت نقل نمیکند. یونس از محضر امام کاظم و امام رضا علیهما السلام کسب حدیث کرد و از آن دو امام روایت میکند. یونس بن عبدالرحمن دارای آثار فراوانی، از جمله کتاب «تفسیر القرآن» است.(2)
احمد بن محمد بن خالد برقی، که از اجلّه روات بوده و به گوهر وثاقت مزین است. شیخ طوسی ضمن بیان آثار او چنین مینگارد: «و له کتاب التفسیر و کتاب التأویل».(3)
ابن همام، هو الامام الحافظ الکبیر. عبدالرزاق بن همام بن نافع الحمیری در سال 126 هجری متولد گردید و در سال 211 هجری وفات کرد. تفسیر وی از مفاخر شیعه میباشد و نسخههای آن نیز موجود است.(4)
ابراهیم بن محمد بن سعید، از مستبصرین زیدی است که در نشر فرهنگ و معارف شیعی سعی بلیغی داشت و در این راه خطرها میکرد. او کتابهای فراوانی تألیف کرد که از جمله آنان کتاب «التفسیر» است.(5)
حسین بن سعید اهوازی، که به گوهر وثاقت مزین و از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام است. او از جمله فقهای فرزانه و مفسیرین عالی قدری است که انوار قرآنی آل الله روحش را نورباران کرد و در مجموعه آثار سیگانهاش کتاب «التفسیر» میدرخشد.(6)
یکی دیگر از محدثان مفسری که مجموعه آثارشان به کتاب «التفسیر» مزین میباشد، احمد بن محمد بن حسین بن دول قمی است که دارای صد کتاب بوده و از جمله آثارش کتاب «التفسیر» است.(7)
1) (1)
رجال نجاشی، ص 333، ش 896؛ الذریعه، ج 4، ص 321، ش 1351.
2) (2) رجال نجاشی، ص 446، ش 1208؛ الفهرست، شیخ طوسی، ص 366، ش 803.
3) (3) الفهرست، شیخ طوسی، ص 39، ش 74؛ رجال نجاشی، ص 76، ش 182.
4) (4) الذریعه، ج 4، ص 250، ش 1200.
5) (5) الفهرست، شیخ طوسی، ص 17، ش 26؛ رجال نجاشی، صص 17-18، ش 19.
6) (6) همان، ص 104، ش 225؛ ص 58، ش 137.
7) (7) رجال نجاشی، ص 90، ش 223.
احمد بن حسن اسفراینی نیز از جمله محدثان مفسر است که به لقب «المفسر الضریر» متصف گردیده است. او تفسیری با عنوان «المصابیح فی ذکر ما نزل من اهل البیتعلیهم السلام» داشته که کتاب بسیار مفید و با ارزشی بوده است.(2)
محدث جلیل و ثقه با بصیرت، عبدالله بن صلت، ابوطالب قمی است. او از اصحاب امام رضا علیه السلام میباشد. نجاشی در ترجمه او چنین مینگارد: «یعرف له کتاب التفسیر».(3)
عبدالعزیز بن یحیی جلودی، از جمله محدثانی است که دارای آثار فراوانی است. از جملهی این آثار کتاب «التفسیر»، کتاب «القراءات» و کتاب «ما نزل فیه من القرآن» میباشد.(4)
حصین بن مخارق، از جمله راویانی است که کتاب «التفسیر» نگاشتهاند. نجاشی در گزارش از او چنین نگاشته: «له کتاب التفسیر و القراءات الکبیر».(5)
مسلمة بن خطاب براوستانی کتاب «تفسیر یاسین» را تألیف کرد.(6)
علی بن اسباط، از اصحاب امام رضا علیه السلام است. او به وصف «اوثق الناس و اصدقهم» مزین گردید و فروغ قرآنی آل الله او را آراست. نجاشی ضمن شمارش آثارش مینگارد: «له کتاب التفسیر».(7)
علی بن ابی حمزه بطائنی نیز تفسیری نگاشته است. او از اصحاب امام جعفر صادق و حضرت موسی کاظم علیهما السلام است. علی بن ابی حمزه از جانب امام هفتم منصب وکالت و نمایندگی داشت، اما حبّ دنیا او را فریب داد. از همین رو برای تصاحب اموالی
1) (1)
همان، ص 94، ش 223.
2) (2) الفهرست، شیخ طوسی، ص 24، ش 45؛ رجال نجاشی، ص 93، ش 231.
3) (3) رجال نجاشی، ص 217، ش 564.
4) (4) همان، ص 241، ش 640.
5) (5) همان، ص 145، ش 376.
6) (6) همان، ص 187، ش 498.
7) (7) همان، ص 252، ش 663.
که نزد او بود منکر وفات امام کاظم علیه السلام شد. او از ارکان و مؤسسین مذهب واقفیه میباشد. نجاشی برای او کتابی تفسیری ضبط کرده است.(1)
همان، ص 250، ش 656.
علی بن مهزیار، از اصحاب بزرگ حدیثی و فقهای فرزانه ماست. او افتخار نمایندگی و وکالت از امام جواد و امام هادی علیهما السلام را دارا بوده، او چون حسین بن سعید دارای آثار مشهور سیگانه است. افزون بر آن نیز کتابهایی را تدوین کرد که از جمله آثار فاخر او کتاب «التفسیر» است.(2)
از جمله فرزانگان و مشایخ بزرگ مکتب حدیثی کوفه، حسن بن علی بن فضال است. وی نخست گرایش فطحی داشت، ولی از آن عقیده بازگشت و به امامت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام معتقد گردید.
شیخ، او را در فهرست خویش چنین توصیف میکند: «روی عن الرضاعلیه السلام وکان خصیصاً به جلیل القدر، عظیم المنزلة، زاهداً ورعاً ثقة فی الحدیث...».(3)
نجاشی نیز او را با این عناوین میستاید: «کان فقیه اصحابنا بالکوفة، و وجههم، و ثقتهم، و عارفهم بالحدیث» . شیخ طوسی و نجاشی ضمن شمارش آثارش از کتاب تفسیری او نام بردهاند.(4)
علی بن بابویه از روات و فقهای جلیلالقدر مکتب حدیثی قم است. آن فقیه پارسا نیز پیرامون قرآن، تفسیری تدوین کرد. شیخ طوسی و نجاشی ضمن شمارش آثار او کتاب «التفسیر» را برای او نگاشتهاند.(5)
محمد بن اوربمه، ابوجعفر قمی از جمله محدثان قم است. او به غلو متهم گردید ولی از این اتهام تبرئه شد، نجاشی برای او آثاری را ثبت میکند که از آن جمله کتاب «تفسیر القرآن» است.(6)
محمد بن خالد بن عبدالرحمن برقی، از جمله رجال ناموری است که کتاب تفسیر قرآن تألیف نمود. او از دانایان عرصه ادب و تاریخ و علوم عرب بود.(2)
محمد بن احمد بن ابراهیم بن سلیمان جعفی، در حاشیه آیات قرآن، کتاب تفسیری تألیف نمود. او در ابتدا زیدی بود، ولی عاقبت او به خیر منتهی شد و به مکتب امامیه پیوست. نجاشی ضمن شمارش آثار او چنین مینگارد: «کتاب تفسیر معانی القرآن و تسمیة اصناف کلامه».(3)
محمد بن علی بن عبدک جرجانی، از فقهای فرزانه شیعی و از مفسران و متکلمان است. او آثاری دارد که از جمله آنها کتاب «التفسیر» است.(4)
نجاشی، برای وهب بن حفص، منحّل بن جمیل اسدی و معلی بن محمد بصری کتابهای تفسیر نگاشته است.(5)
ابن نعیم، فضل بن دکین نیز تفسیری داشته است.(6)
ابوجعفر، محمد بن علی بن ابی شعبه حلبی از محدثان جلیل القدر و از فقهای ثقه و مورد اعتماد اصحاب است. او کتاب تفسیری تألیف کرد. وفات او در سال 333 هجری بوده است.(7)
ابوبکر، محمد بن احمد از جمله مفسرانی است که صاحب کتاب تفسیری بوده است. او در سال 327 هجری وفات کرد.(8)
ابوعبدالله، احمد بن صبیح اسدی کوفی که به گوهر وثاقت آراسته شده، دارای کتاب تفسیری است.(9)
1) (1)
همان، ص 332، ش 894.
2) (2) همان، ص 335، ش 898.
3) (3) همان، ص 374، ش 1022.
4) (4) همان، ص 382، ش 1040.
5) (5) همان، ص 431، ش 1159؛ و همان، ص 421، ش 1127؛ و همان، ص 418، ش 1117.
6) (6) الذریعه، ج 4، ص 240، ش 1173.
7) (7) همان، ش 1172.
8) (8) همان، ش 1171.
9) (9) همان، ص 243، ش 1183.
ابوالقاسم، علی بن احمد العلوی الکوفی که تاریخ وفاتش را در سال 352 هجری نگاشتهاند، تفسیری داشته که آن را به آخر نرساند.(2)
ابومنصور صرام، از اجلّه متکلمین اهل نیشابور بود. شیخ طوسی ضمن ذکر آثارش مینگارد: «وکتاب تفسیر القرآن کبیر حسن».(3)
ابومحمد الاطروش، از فرزندان امام سجاد علیه السلام است که با چهار واسطه به آن حضرت میرسد. او در سال 302 هجری به شهادت رسید. برای او نیز تفسیری ذکر کردهاند.(4)
ابراهیم بن محمد بن سعید ثقفی که در سال 283 هجری وفات کرد کتاب تفسیری تألیف کرده بود. این تفسیر را نجاشی به سه واسطه روایت میکند.(5)
حسن بن واقد، از جمله مفسران شیعی است که برای او کتاب تفسری یاد شده است.(6)
ابوالفضل، محمد بن احمد بن ابراهیم بن سلیمان الجعفی الکوفی؛ عالم به فقه و لغت و تفسیر بود. او تفسیری را بر مبنای لغت تألیف کرد. وی نخست زیدی مذهب بود، ولی بعداً پیرو مکتب امامیه شد. او از اساتید جعفر بن محمد قولویه بوده و نجاشی ضمن ذکر آثارش برای او تفسیری نگاشته است.(7)
تفسیر «العسکری» که بنا بر نقل ابن شهرآشوب، 120 جلد بوده، و منسوب به امام هادی علیه السلام است.(8)
1) (1)
همان، ص 249، ش 1196.
2) (2) همان، ص 258، ش 1214.
3) (3) الفهرست، شیخ طوسی، ص 318، ش 880؛ الذریعه، ج 4، ص 258، ش 1217.
4) (4) الذریعه، ج 4، ص 261، ش 1221.
5) (5) همان، ص 268، ش 1244.
6) (6) همان، ص 271، ش 1260.
7) (7) رجال نجاشی، ص 374، ش 1022.
8) (8) الذریعه، ج 4، ص 283، ش 1294.
محمد بن حسن بن احمد بن ولید، از فقهای با جلالت امامیه و از مشایخ بزرگ حوزه حدیثی قم است. او در زمان خود زعامت این حوزه را بر عهده داشت و شاگردانی همانند شیخ صدوق تربیت کرد. نجاشی و شیخ طوسی او را به گوهر وثاقت میآرایند. او به نشان فاخر «ثقة ثقة عین مسکون إلیه» مزین گردیده و از جمله آثار مبارک او کتاب «تفسیر القرآن» است.(2)
در مجموعه آثار و تصانیف بسیار شیخ اعظم حدیث، مرحوم شیخ صدوق که افزون بر دویست اثر نگاشتهاند، کتابی با عنوان «التفسیر القرآن» نگاشته گردیده است.(3)
محمد بن مسعود بن محمد بن عیاش سمرقندی معروف به «عیاشی» از چهرههای وجیه و ممتاز امامیه است. او به گوهر وثاقت و صداقت آراسته است. در آغاز، عامی مذهب بود، ولی سرانجام فروغ حقیقت، جان او را روشن نمود و به مکتب امامیه پیوست. او در راه نشر معارف و معالم شیعی سیصد هزار دینار مصرف کرد. تصانیف و آثارش افزون بر دویست کتاب و رساله میباشد و طلیعه این آثار کتاب «التفسیر» است.(4)
فرات بن ابراهیم تفسیری کاملاً روایی نگاشت و روایات فراوانی از حسین بن سعید کوفی در آن تفسیر ذکر نمود. حسین بن سعید از اصحاب امام رضا، امام جواد و امام هادی علیهم السلام است.(5)
تفسیر قمی، اثر گرانقدر علی بن ابراهیم قمی است. این تفسیر در عالم فرهنگی جهان اسلام شهره است و دوست و دشمن آن را میشناسند و سرچشمه زلال برخی از معارف شیعی است.
نجاشی در شمارش آثار او مینگارد: «وله کتاب التفسیر».(6)شیخ طوسی نیز پیرامون آن چنین نگاشته: «له کتب، منها کتاب التفسیر» و سپس ادامه میدهد: «اخبرنا
1) (1)
همان، ص 285، ش 1295.
2) (2) رجال نجاشی، ص 383، ش 1042؛ الفهرست، شیخ طوسی، ص 284، ش 618.
3) (3) همان، ص 392، ش 1049؛ همان، ص 304، ش 661.
4) (4) همان، صص 350-351، ش 944؛ همان، ص 317، ش 690.
5) (5) الذریعه، ج 4، ص 298، ش 1309.
6) (6) رجال نجاشی، ص 260، ش 680.
بجمیعها جماعةٌ عن ابی محمد الحسن بن حمزة العلوی الطبری، عن علی بن ابراهیم»؛(1)
الفهرست، شیخ طوسی، ص 209، ش 451.
و نیز شیخ مفید از شیخ صدوق از پدرش، از علی بن ابراهیم به ما خبر دادهاند.(2)به هر روی، این مجموعه قسمتی از کتابهای تفسیری است که تا قرن چهارم، توسط اصحاب ائمه علیهم السلام و دانشمندان نامور مکتب امامیه تدوین گردید و به عنوان میراث قرآنی اهل بیت علیهم السلام در قالب کتاب خاص یا به شکل پراکنده در مجامع روایی باقی مانده و به ما رسیده است.
در حقیقت، این آثار پرتوی از چشمه آفتاب علوم و معارف قرآنی اهل بیت علیهم السلام است که از آسمان علم و دانش الهی آنان درخشیده و روح و روان اصحابشان را روشن نموده است. البته، همه افقهای ملکوتی قرآن بر آن ذوات مقدس، مفتوح بود و همه مراتب از حقیقت ملکوتیه قرآن گرفته تا قرآن نازل و ملفوظ، در دسترس آنان قرار داشت. آنان عالمان به کتاب و ترجمان وحی خدای متعالاند و به همین دلیل است که در زیارات، آن قدسیان عرشی را با وصف «تالی کتاب الله و ترجمانه» زیارت میکنیم. اینک به گوشههایی از این زیارات نظر میافکنیم:
آن انوار مقدس در زیارت جامعه کبیره، چنین زیارت میشوند: «وَ مَعادِنِ حِکمَةِ الله، وَ حَفَظَةِ سِرّ الله، وَ حَمَلَة کتاب الله؛(3)سلام بر شما که معدن حکمت الهی و حافظان سرّ خدا و حاملان علم کتاب خدا هستید».
در ادامه همان زیارت آمده: «وَ خَزَنَةً لِعِلْمِهِ، وَ مَسْتَوْدَعاً لِحِکْمَتِهِ، وَ تَراجِمَةً لِوَحیِه؛(4)و شما گنجبران علم خدا، امانتداران حکمت خدا، و مفسران وحی خدای متعال میباشید».
ساحت مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام نیز این گونه تقدیس و زیارت میشود: «وَ أَنتَ
المَخْصُوص بِعِلْمِ التَنزِیل وَ حُکمِ التأویل؛(1)
همان، زیارت مطلقه امیرالمؤمنین، ص 606.
تو مخصوص به علم قرآن و حکم تأویل هستی».آن حضرت در جایی دیگر این گونه زیارت میشود: «السلامُ علی مَنْ عِندَهُ تأویل المُحکمِ وَ المتَشابِهِ وَ عِندَهُ امُّ الکتاب»؛(2)
سلام دیگر ما در زیارت مولایمان چنین است: «السلام عَلَیْک یا مَنْ عِندَهُ عِلمُ الکتاب».(3)
ساحت امام حسین علیه السلام نیز با این عنوان زیارت میشود: «وَ أوضَحَ بِکَ الکتاب» .
همچنین در زیارت سیدالشهداء است: «یابن المَیامِینِ الأطیابِ، التالینَ الکِتاب».(4)
در زیارتنامه حضرت موسی بن جعفر نیز چنین آمده: «وَ أنّکَ مَعدِنُ التنزِیل، و صَاحِبُ التَأویل».(5)
در زیارت امام جواد علیه السلام هم میخوانیم: «... وَ رُکْنُ الایمان و ترجمان القرآن؛(6)سلام بر تو که اصل ایمان و ترجمان قرآنی».
در زیارت آل یس، ساحت حضرت بقیة الله امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف چنین زیارت میشود: «السلامُ عَلَیکَ یا تالِیَ کِتابِ اللهِ وَ تَرجُمانِه؛(7)سلام بر تو ای تلاوت کننده کتاب خدا و ترجمان آن».
اکنون که معنا و مفهوم «وَ مَعَنا کِتابُ الله» تبیین گردید، بخشی دیگر از سخن حضرت فاطمه علیها السلام را ذکر میکنیم: «وَ آیْ فِیْنَا مُنکَشَفَةٌ سَرائِرُهُ» .
هان! ای مسلمانان بیدار باشید، این قرآن کتاب هدایت الهی است که فراروی شما میدرخشد. حجتهای آن آشکار، و آیات آن تجلیگاه و مشرق تابانی از کرائم و عظمت ماست.
اصبغ بن نباته میگوید: شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «ثلث قرآن در بیان فضیلت ما اهل بیت و ثلث آن در سرزنش دشمنان ما نازل شده است و ثلث دیگر آن در بیان احکام و سنن الهی است».(1)
شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج 1، ص 70، ح 61.
و در روایت دیگر اصبغ، از امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روایت میکند:
نَزَل القرآن أربعة ارباع: ربع فینا... ؛ قرآن بر چهار بخش نازل گردید، یک چهارم آن در مدح و ثنای ما و یک چهارم آن در بیان مذمت دشمنان ما، و یک چهارم آن در بیان حلال و حرام، و یک چهارم آن در واجبات و احکام نازل شد، «ولنا کرائم القرآن» ؛ کرائم قرآن در شأن و منقبت ما میباشد.(2)
به هر روی، فروغ مجد و عظمت حضرت علی و آل معصومش علیهم السلام از آفاق آیات قرآن فروزان است. قرآن کریم به ظاهر و باطنش توصیف کرامتهای اهل بیت علیهم السلام را گویا است. ابن عباس میگوید:
«در شأن احدی از مسلمانان همانند علی علیه السلام آیات قرآن نازل نگردیده است».(3)
مجاهد نیز میگوید: «هفتاد آیه در شأن علی علیه السلام نازل گردیده که دیگران از آن فضایل بیبهرهاند».(4)
همو در جایی دیگر گوید: «هر آیهای از قرآن که خداوند پیرامون پارسایان و خداباوران نازل کرده، علی علیه السلام رأس آن میباشد».(5)
عبدالرحمن بن ابی لیلی نیز میگوید: «در شأن علی علیه السلام هشتاد آیه برگزیده قرآن نازل گردیده است».(6)
پس همان گونه که فاطمه علیها السلام فرمود: «وآی فِینا مُنکشفة» ، آیات بسیاری از قرآن در توصیف و تبیین کمالات و آفاق ملکوتی عترت رسول خداست.
بعضی از علما به جمعآوری این آیات پرداختهاند که از جمله آنها عبیدالله بن عبدالله بن احمد، معروف به «حاکم حسکانی» است که قسمتی از آیات را که بالغ بر 210 آیه میباشد به ضمیمه 1172 روایت که در حاشیه و پیرامون این آیات است تدوین کرد و کتابی به نام «شواهد التنزیل» تألیف نمود. این کتاب اخیراً توسط محقق ارجمند محمد باقر محمودی تحقیق شده و در سه جلد به زیور طبع آراسته است که جلد سوم آن فهارس کتاب میباشد.
همچنین السید شرف الدین علی الحسینی الاسترآبادی اثر گرانبهای خود با عنوان «تأویل الآیات الظاهره فی فضائل العترة الطاهره» را به مجموعهای از این آیات نورانی آراستهاند. در تفسیر قمی و دیگر مجامع تفسیری و روایی شیعی و اهل سنت نیز این آیات نورافشانی میکنند.
سرتاسر قرآن کریم، مشمون از مدایح و بیان شأن و عظمت اهل بیت علیهم السلام و به خصوص حضرت علی علیه السلام است. همچنین آیات بسیاری است که دشمنان و منکران فضایل آن حضرات را نکوهش کرده است، از اینرو در این قسمت به طور اجمال از هر سوره، خوشههایی از فضایل آن بزرگواران را بر میچینیم.
1.(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ)
از حضرت امام صادق علیه السلام پیرامون الف و لام و هاء «الله» سؤال گردید، آن حضرت فرمود: «الف آن، نشانه نعمتهای خداوند و نعمت ولایت ماست و لام آن، الزام خلق به ولایت ماست و هاء آن، «هو ان لمن خالف محمداً و آل محمد؛ خواری و ذلت مخالفان محمد و آل محمد است».(1)
تأویل الآیات الظاهره، ص 25.
1) (1)
2.(الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ)
نقل شده که الرحمن، آفتاب رحمت و مهربانی است و از این رحمن، رحم محمد صلی الله علیه و آله میتابد و هر کس بخواهد رحم محمد را گرامی بدارد باید ساحت آل آن حضرت را تعظیم نماید.(1)
همان، ص 26.
3.(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ)
ابی بریده میگوید: «صراط محمد و آله؛ راه مستقیم، راه محمد و آل اوست».(2)
حذیفه از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند که فرمود: «إنْ تَولّو علیاً - و لن تفعلوا - تجدوه هادیاً مهدیّاً یسلک بکم الطریق المستقیم؛(3)اگر ولایت علی علیه السلام را پذیرا باشید، او را هدایتگری که هدایت گردیده مییابید و شما را به راه راست رهبری میکند».
افزون بر بیست روایت در پرتو این آیه، امام علی و فرزندان معصومش علیهم السلام را رهبران راه مستقیم معرفی مینماید.(4)
4.(صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ)
طبرسی در مجمع البیان ذیل این آیه مینگارد: «إنَّهُم النّبیّ وَ الأئِمَةعلیهم السلام»؛ آنان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام هستند،(5)به دلیل آیه (فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ) .(6)
1.(الم)
جابر از امام باقر علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: «الم و کل حرف فی القرآن
مقطعة، من حروف إسم الله الاعظم الذی یؤلفه الرسول و الإمام علیهماالسلام فیدعو به فیجاب».(1)
همان، ص 33.
2.(ذلِکَ الْکِتابُ)2
حضرت باقر علیه السلام فرمود: «مقصود از کتاب، امیرالمؤمنین است که هیچگونه شکی در امامت و پیشوایی او نیست».(2)
3.(هُدیً لِلْمُتَّقِینَ)4
ابن عباس میگوید: «علی علیه السلام آن پارسایی است که یک لحظه به خدا شرک نورزید».(3)
4.(أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)6
سلمان میگوید:
«چون رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را ملاقات میکرد دست بر شانه آن حضرت میگذاشت و میفرمود: «یا سلمان هذا و حزبه هم المفلحون» ؛ سلمان، علی و پیروانش رستگارند».(4)
5.(وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا)8 ابن عباس میگوید: از آیات مخصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و اهل بیت، این آیه میباشد(5)
6.(إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً)10
ابن مسعود هم روایت میکند: «این آیه در شأن و فضیلت علی علیه السلام است، زیرا اولین خلیفه خدا آدم و دومین آن داوود و سومین خلیفه و جانشین خدا در زمین علی علیه السلام میباشد».(6)
مجاهد از سلمان فارسی روایت میکند که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إنّ وصیی و خلیفتی و خیر مَن أترکُ بعدی... علی بن ابیطالب؛(1)
همان، ح 116.
همانا وصی و جانشین و بهترین کس بعد از من علی بن ابیطالب است».7.(وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها)2
از ابی حمراء نقل شده که گفت: ما نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم علی علیه السلام به سوی ایشان آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«مَنْ سرّه أن ینظر إلی آدم فی علمه...؛(2)کسی را که مسرور میسازد، مشاهده آدم با علمش، نوح با فهمش و ابراهیم با حلمش نظر نماید به علی بن ابیطالب علیه السلام».
8.(وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ)4
از ابن عباس نقل شده: «این آیه در شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام است، چون «هما اول من صلّی و رکع»(3)آنان اولین کسانی بودند که نماز خواندند و رکوع به جا آوردند».
10.(وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً)8
سلیم بن قیس از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کند که آن حضرت فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله شاهد و گواه بر ما و ما گواهان خدا بر مردم و حجت خدا در زمین هستیم».(5)
11.(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ)1
نزول آیه در شأن امیرالمؤمنین از مشهورات است و دلیل نزولش آن بود که در شبی که قریش میخواستند شبانه به خانه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حمله برند و آن حضرت را به شهادت برسانند علی علیه السلام در بستر آن حضرت قرار گرفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی غار ثور رفت.(1)
همچنین آیه (وَ آتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ)3 در شأن علی علیه السلام نازل گردیده است.(2)
آیه (وَ مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ)5 نیز پیرامون انفاق علی علیه السلام نازل گردیده است.(3)
درباره آیه (یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ)7 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «حکمت به ده جزء تقسیم شد، نه جزء آن به علی علیه السلام و یک جزء آن به سایر مردم عطا گردید».(4)
15.(الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ)9
ابن عباس درباره این آیه میگوید: «این آیه در شأن علی علیه السلام نازل گردید، آن حضرت فقط چهار درهم داشت که یک درهم آن را در شب و یک درهم آن را روز و یک درهم را پنهان و یک درهم آن را آشکارا در راه خدا انفاق کرد».(5)
1.(قُلْ أَ أُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِنْ ذلِکُمْ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ)11 این آیه در شأن علی علیه السلام حمزة و عبیدة بن حارث نازل گردید.(6)
3.(فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ)4
نزول این آیه در شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله، امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام معلوم و مشهور است.(3)
حاکم حسکانی میگوید: منظور از (أَبْناءَنا) امام حسن و امام حسین علیهم السلام و مقصود از (وَ نِساءَنا) حضرت فاطمه و از (وَ أَنْفُسَنا) علی بن ابیطالب علیهم السلام است.(4)
به هر روی، چون این آیه نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله، امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام را فرا خواند و فرمود: «اللهمَّ هؤلاء أهلی ؛ بارخدایا اینان اهل بیت من هستند».(5)
مَن أحبَّ أنْ یرکب سفینة النجاة وَ یستمسک بالعروة الوثقی وَ یَعتصم بحبل الله المتین فلیوال علیاً و لیأتمّ بالهداة من ولده؛(6)آن کس که دوست دارد بر مرکب نجات سوار گردد و به دستگیره محکم خدا تمسک جوید و به ریسمان خدا چنگ زند، ولایت و امامت علی و فرزندان معصومش علیهم السلام را پذیرا باشد.
5.(الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ)1 ،(ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً)2 و (وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ)3
همه این آیات در شأن و عظمت علی علیه السلام نازل شدهاند.(1)
6.(وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرِینَ)5 و (سَنَجْزِی الشّاکِرِینَ)6
این دو آیه هم در شأن علی علیه السلام میباشد. ابن عباس میگوید: «خدای متعال از اعمال علی علیه السلام در دو موضع از قرآن تشکر و قدرشناسی کرده که آن دو مورد این دو آیه هستند».(2)
7.(ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ)8 و (وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ)9 این دو آیه شریفه فروغی از مجد و عظمت علی علیه السلام را آشکار میکند.
اصبغ بن نباته از علی علیه السلام روایت کند که رسول خدا دست مرا گرفت و فرمود: «یا أخی قول الله (ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللّهِ) و (وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ) تو ثواب و پاداشی از نزد خدای متعال هستی و شیعیانت ابرار و نیکاناند».(3)
8.(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ)11
ابن عباس در تفسیر آیه میگوید:(اصْبِرُوا وَ صابِرُوا) علی محبته علی بن ابیطالب؛(4)پایدار و مقاوم بر محبت و دوستی علی علیه السلام باشید.
1.(وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ)1 ابن عباس در تفسیر این آیه میگوید: «لا تقتلوا أهل بیت نبیکم؛(1)اهل بیت پیامبر را به قتل نرسانید».
2.(أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ)3 امام باقر علیه السلام درباره این آیه میفرماید: «نحن الناس المحسودون؛(2)ما مردمی هستیم که مورد حسد واقع شدیم». ابن عباس نیز در تفسیر آیه، همین معنا را بیان کردهاند.(3)
3.(فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً)6
امام باقر و امام صادق علیهما السلام میفرمایند:
جعل فیهم أئمة مَن اطاعهم فقد اطاع الله و من عصاهم فقد عصی الله؛(4)ملک عظیم و بزرگ آن است که خداوند در این خاندان پیشوایانی قرار داده که پیروی از آنان اطاعت خداوند است و نافرمانی و عصیان آنان سرکشی و نافرمانی خداست.
4.(أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ)8
جابربن عبدالله انصاری میگوید: «چون این آیه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل گردید به محضرش گفتم: یا رسولالله! خدا و رسولش را شناختیم ولی «اُولوا الامر» چه کسانیاند که الذین قَرنَ الله طاعتهم بطاعتک ؛ آنان که خداوند اطاعتشان را به اطاعت و فرمانبری شما قرین ساخته است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
هُم خلفایی یا جابر و أئمة المسلمین مِن بعدی، اوّلهم علی بن ابیطالب، ثم الحسن، ثمّ الحسین، ثم علی بن الحسین، ثم محمد بن علی المعروف فی
التوراة بالباقر...؛ آنان جانشینان و پیشوایان مسلمانان بعد از مناند که اولین آنان علی بن ابیطالب، پس از او حسن و پس از او حسین و پس از او علی بن الحسین، و پس از او محمد بن علی است که در تورات به باقر معروف است. در آینده او را درک میکنی، چون به حضورش رسیدی، سلام مرا به او برسان، و پس از او جعفر بن محمد، و پس از او موسی بن جعفر، پس از او علی بن موسی و پس از او محمد بن علی و پس از او علی بن محمد و پس از او حسن بن علی و پس از او، کسی که هم نام و همکنیه من است، او حجت خدا در زمین و بقیة الله در میان بندگان است، اوست که خداوند به دست او مشارق و مغارب جهان را میگشاید.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 435.
همین بیان را سلیم بن قیس از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت میکند.(2)
سعد بن ابی وقاص، مجاهد و دیگر محدثان شیعی و سنی شأن نزول این آیه را در مورد علی علیه السلام میدانند.(3)
5.(وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ)4
ابن عباس در تفسیر این آیه میگوید: «مقصود از (وَ الصِّدِّیقِینَ) علی بن ابیطالب علیه السلام است».(4)
1.(الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً)6
از ابن عباس و دیگر محدثان مفسر روایت شده که این آیه در شأن علی بن ابیطالب علیه السلام نازل گردید؛ پس از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله با فرمان الهی (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما
أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) مأمور گردید که علی علیه السلام را به عنوان امام و پیشوای مسلمانان تعیین نماید.(1)
ر. ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج 5، صص 177-314؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 237-247، ح 213-218.
آن حضرت نیز فرمان حق را اطاعت کرد و علی علیه السلام را به عنوان ولی مؤمنین و جانشین خود تعیین نمود. بزرگان از اصحاب در حالی که با جمله «بخٍ بخٍ» ولایت علی علیه السلام را به او تهنیت میگفتند با حضرتش بیعت نمودند.(2)حسان بن ثابت از رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه خواست تا به پاسداشت و تجلیل از این رخداد آسمانی ابیاتی را تقدیم کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بگو. آنگاه حسّان چنین سرود:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم بخم و أسمع بالنبی منادیاً
بأنی مولاکم نعم و ولیکم فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا
الهک مولانا و آنت ولینا و لا تجدن فی الخلق للأمر عاصیاً
فقال له قم یا علی فإننی رضیتک من بعدی اماما و هادیا
در روز غدیر رسول خدا صلی الله علیه و آله ایشان را ندا کرد، در خم و چقدر خوب ندای پیغمبر را میشنیدند، که من مولی و ولی شما هستم، آری مردم کور نبودند و گفتند خدای تو مولای ماست و تو سرپرست مایی، و هرگز مردم از فرمان تو سرپیچی نمیکنند، آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام گفتند برخیز که پسندیدم پس از من تو امام و راهنمای مردم باشی.
در نقل ابوسعید خدری این ابیات اضافه گردیده است:
فمن کنتُ مولاه فهذا ولیه فکونوا له انصار صدق موالیا
هناک دعا اللّهم وال ولیه و کن للذّی عَادی علیاً معادیا(3)
هر که را من مولی و سرپرست او بودم، این «علی» پیشوا و سرپرست اوست، پس شما یاران و دوستداران او باشید، آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله دعا کرد: که خدایا دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن باش.
2.(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ)1
ابن عباس میگوید: «نزلت فی علی بن ابیطالبعلیه السلام؛ این آیه در شأن و تجلیل از علی بن ابیطالب نازل گردید»(1)؛ آنگاه که آن حضرت، خاتم خویش را در حال رکوع به سائل داد.
از انس بن مالک، عطاء بن سائب، عبدالملک بن جُرَیح، عمار بن یاسر، جابر بن عبدالله انصاری، و نیز از خود امیرالمؤمنین و امام باقر و ذوات مقدس دیگر از ائمه هدی، داستان خاتم بخشی امیرالمؤمنین علیه السلام روایت گردیده است.(2)
3.(وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ)4
ابن عباس در تفسیر این آیه میگوید:(وَ الَّذِینَ آمَنُوا) یعنی یحب علی بن ابیطالب، و مفاد (فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ) مقصود شیعه و پیروان خدا و رسولش و علی علیه السلام میباشند.(3)
ابن عباس میگوید: در این آیه، خداوند نخست تولای خویش و سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و پس از آن علی علیه السلام را بیان فرموده و چون این آیه نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «رحم اللهُ عَلیاً أَللهُمَّ أدرِ الحَقَّ مَعَهٌ حَیثُ داَر» .
ابن مؤمن، محمد بن عبیدالله شیرازی میگوید: «لا خلاف بین المفسرین أَنّ هذه الآیة نزلت فی امیرالمؤمنین علی علیه السلام؛ هیچگونه اختلافی در زمره مفسرین نیست که این آیه در شأن و جلالت علی علیه السلام نازل گردیده است».(4)
4.(یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ)7
نزول این آیه در شأن امام علی علیه السلام و مقام تبیین امامت آن حضرت معلوم و مشهور است. ابوهریره، ابوسعید خدری، ابن عباس، کلبی، عبداله بن ابی، جابر بن عبدالله انصاری، و قاطبه محدثان و علمای شیعه این حقیقت را روایت کردهاند.(5)
5.(وَ إِذا جاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا)1
ابن عباس درباره این آیه میگوید: «این آیه در شأن علی علیه السلام و حمزه و جعفر و زید بن حارثه نازل گردید».(1)
1.(وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیماهُمْ)3
اصبغ بن نباته از علی علیه السلام روایت میکند که آن حضرت در پاسخ به عبدالله بن کوّاء فرمود: «نحن نوقف یوم القیامة بین الجنة و النار ؛ ما آن رجالی هستیم که در مقام اعراف میایستیم».(2)
ابن عباس نیز در تفسیر آیه میگوید: «مقصود عباس، حمزه، علی علیه السلام و جعفر میباشند».(3)
2.(وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ)6
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده که این آیه در شأن و جلالت ما خاندان نازل گردیده است؛ «نزلت فینا».(4)
3.(فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمِینَ)8
از امیرالمؤمنین علیه السلام ذیل این آیه روایت شده که فرمود: «فأنا ذلک المؤذن؛ آن اعلامگر و اعلان کننده منم».(5)
ابن عباس نیز در تفسیر آیه میگوید: برای علی علیه السلام در کتاب خدا اسمائی است که مردم آن را نمیدانند و از جمله آن اسماء «مؤذن» در این آیه است.(6)
4.(وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ)1
ابن عباس میگوید: «مقصود از این هادی و راهبر به حق علی علیه السلام است (وَ بِهِ یَعْدِلُونَ) نیز بیانگر غصب خلافت از آن خاندان است».(1)
1.(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ)3
از امام محمد باقر علیه السلام روایت است که فرمود این آیه پیرامون آل محمد علیهم السلام نازل گردید، چون امانت و امامتی که خداوند از آنِ آنان قرار داده بود مورد غصب و تعرض قرار گرفت.(2)
2.(وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً)5
از ابن عباس روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «مَنْ ظلم علیاً مقعدی هذا بعد وفاتی، فکأنّما جحد نبوّتی و نبوة الأنبیاء قبلی؛(3)کسی که به علی علیه السلام ستم کند بعد از وفات من گویا که نبوت من و سایر پیامبران را انکار کرده است».
حسن بصری میگوید: «زبیر این آیه را در روز جنگ جمل تلاوت میکرد و میگفت این آیه پیرامون ما نازل گردیده که به ستم با علی به جنگ برخاستهایم».(4)
3.(وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ)8
ذیل این آیه داستان ایثار جان و خوابیدن علی علیه السلام را در بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله ذکر نمودهاند.(5)
4.(ما کانُوا أَوْلِیاءَهُ إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلاَّ)10
ابن عباس میگوید: «مقصود از «متقون» در آیه علی بن ابیطالب و حمزه و جعفر و عقیل میباشند، ایناناند که از اولیاء خدا هستند».
انس بن مالک نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند که فرمود: «آل محمد کل تقی؛ پارسایان از آل رسولاند».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، صص 339-340، ح 292-293.
5.(وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی)2
امیرالمؤمنین فرمود: «لنا خاصه و لم یجعل لنا فی الصدقة نصیباً کرامة أکرم الله تعالی نبیّه و آله بها و أکرمنا عن اوساخ ایدی المسلمین؛(2)فقط خمس برای ماست و ما را در صدقه بهرهای نیست و این کرامتی است از رسول خداوند که ما را به آن آراستهاند.
6.(هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ)4
روایات متعددی است که مفادشان این است: «أیدته بعلی؛ ما رسول خویش را به علی تأیید کردیم». ابوهریره، انس، جابر بن عبدالله انصاری و دیگران راویان این خبرند.(3)
جابر میگوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «دو هزار سال قبل از آنکه آسمان و زمین آفریده شوند بر در بهشت چنین نگاشته بود: لا إله إلّا الله محمد رسول الله أیّدته بعلی».(4)
7.(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَسْبُکَ اللّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ)7
امام باقر علیه السلام میفرماید: «نزلت فی علی بن ابیطالبعلیه السلام؛ این آیه در شأن و جلالت علی علیه السلام نازل گردید».(5)
1.(وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ)1
حکیم بن جبیر از امام سجاد علیه السلام روایت میکند که فرمود: «إنّ لعلی اسماً فی کتاب الله لا یعلمه الناس» قلت: و ما هو؟ قال:(أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ ) به خدا سوگند، علی علیه السلام «اذان» در روز حج اکبر است.(1)
ابن عباس و انس بن مالک و دیگران روایت کردهاند که چون آیات ابتدای سوره برائت نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را فرا خواند و او را مأمور کرد تا به مکه رود و این آیات را بر مردم مکه تلاوت کند، ولی مقداری از راه را رفته بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را باز گرداند و فرمود: «لا یبلّغها إلا رجل من اهلی ؛ این آیات را بر مردم مکه نمیرساند مگر مردی از اهل بیت خودم»، آنگاه علی علیه السلام را فرا خواند و او را به این مأموریت آسمانی فرستاد.(2)
2.(سِقایَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ)4
ابن عباس، انس بن مالک و شعبی میگویند این آیه در شأن و جلالت علی علیه السلام و عباس بن عبدالمطلب نازل گردیده است.(3)
3.(ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ)6
ضحاک بن مزاحم میگوید این آیه در شأن علی علیه السلام و... نازل گردیده است؛ آنان که در جنگ «حنین» هنگام هجوم دشمن، در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله باقی ماندند؛ هنگامی که لشکر اسلام فراری شد.(4)
4.(وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ)1
عبدالرحمان بن عوف، ابن عباس، سلیم بن قیس و اسامة بن زید، نزول این آیه را پیرامون علی علیه السلام میدانند، چون او نخستین مرد مسلمانی است که اسلام را پذیرفت.(1)
5.(وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ)3
بنابر آنچه در روایت اهل بیت علیهم السلام آمده منظور از (وَ الْمُؤْمِنُونَ) ائمه هدی علیهم السلام میباشند.(2)
6.(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ)5
ابن عباس در تفسیر این آیه میگوید: «قال: مع علی و اصحاب علی؛ با علی و اصحاب او باشید».(3)
در برخی روایتها نیز آمده که با علی علیه السلام باشید، پس این آیه مخصوص علی علیه السلام است.
از سوی ذوات مقدس ائمه هدی علیهم السلام پیرامون این حقیقت روایات بسیاری است(4)که بیان میکند این آیه پیرامون آل محمد علیهم السلام است؛ از جمله (وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ) ؛ یعنی اینکه همراه آل محمد باشید.(5)
از عبداله بن عمر نیز روایت شده که مقصود از «الصادقین» محمد صلی الله علیه و آله و اهل بیت او هستند.(6)
1.(وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ)10
ابن عباس در تفسیر آیه میگوید: مقصود از دار السلام و صراط مستقیم ولایت علی بن ابیطالب است.(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 411، ح 360.
زید بن علی بن الحسین علیهما السلام نیز آیه را به ولایت علی بن ابیطالب تفسیر کرده است.(2)
2.(.... أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ)3
ابن عباس در بیان آیه میگوید: «مقصود از (أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ) علی علیه السلام است».(3)
3.(وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ)5
امام صادق علیه السلام میفرماید: «مردم مکه از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیرامون پیشوایی علی علیه السلام پرس و جو میکردند، پس خداوند به رسولش وحی میکند:(قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ) ؛ بگو آری قسم به خدای من که البته همه وعدهها حق است».(4)
4.(قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمّا یَجْمَعُونَ)7
ابن عباس میگوید: «مقصود از فضل خدا صلی الله علیه و آله پیامبر و از رحمتش علی علیه السلام است».(5)
5.(((أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ)9
ابوهریره از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند که آن حضرت فرمودند:
إن مِن العباد عباداً یغبطهم الانبیاء تحابوا بروح الله...؛ همانا از بندگان خدا، بندگانی هستند که پیامبران به عظمت آنان غبطه میخورند، و آنان کسانی هستند که به «روح الله» عشق میورزند، ولی نه به خاطر مال و جلوههای دنیا، چهرههای آنان نورباران است، روزی که همه مردم میهراسند آنان نمیهراسند و آنگاه که همه محزوناند آنان را غم و اندوهی نیست. آیا میدانید آنان چه
کسانی هستند؟ اصحاب پاسخ دادند: خیر یا رسول الله! آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هم علی بن ابیطالب و حمزة بن عبدالمطلب و جعفر و عقیل ؛ آنان علی، حمزه، جعفر و عقیل هستند» و آنگاه آیه فوق را تلاوت کرد.(1)
شواهد التنزیل، ج 1، صص 419-420، ح 368.
1.(یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ)2
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش امام باقر علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: «مقصود علی بن ابیطالب علیه السلام است».(2)
2.(فَلَعَلَّکَ تارِکٌ بَعْضَ ما یُوحی إِلَیْکَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ)4
زید بن ارقم روایت میکند که جبرئیل امین بر رسول خدا صلی الله علیه و آله فرود آمد و فرمان ولایت علی علیه السلام را به او رساند تا به مردم ابلاغ کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله ناراحت بود که مبادا منافقان و اهل تهمت او را تکذیب کنند. پس برای انجام فرمان خدا، عدهای از مسلمانان را که من نیز جزء آنان بودم فرا خواند و با آنان به مشورت پرداخت که موضوع ولایت علی علیه السلام را هنگام مراسم حج در جمع مسلمانان اعلام کند. ما عاجز بودیم و نمیدانستیم که چه چیز در پاسخ آن حضرت بگوییم. رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست. جبرئیل بر او نازل شد و گفت: «یا محمد أَجَزَعتَ مِن أَمرالله؟» فقال: «کلّا یا جبرئیل! و لکن قد علم ربی ما لقیت من قریش إذ لم یقروا لی بالرسالة حتی أَمرنی بجهادهم...؛ آیا از ابلاغ فرمان خدا جزع میکنی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: نه خیر ای جبرئیل، ولی خدای متعال آگاه است که چون به رسالت مبعوث شدم، این قریش رسالتم را نپذیرفتند و چه ناملایمات و ناراحتیها از آنان به من رسید تا سرانجام خدا مرا مأمور کرد تا با آنان جهاد کنم و با آنان به جنگ برخیزم و به دنبال فرمان جهاد، خدای متعال لشکریانی از آسمان را به یاری من فرستاد و مرا یاری کرد؛ حال چگونه این گروه، ولایت و امامت علی علیه السلام را بعد از من میپذیرند. جبرئیل از نزد او بالا رفت و این آیه (أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ)5 نازل شد.
3.(أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ)1
از امیرالمؤمنین روایت شده که فرمود: «أنا الشاهد منه؛(1)من آن گواه صادقم».
ابن عباس نیز در تفسیر آیه میگوید: «قال هو علی علیه السلام خاصه؛ این افتخار، فقط مخصوص علی علیه السلام است».(2)
4.(فَلَوْ لا کانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِی الْأَرْضِ إِلاّ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنا مِنْهُمْ)4
از زید بن علی بن الحسین روایت شده که فرمود: «نزلت هذه فینا؛ این آیه در شأن ما خاندان نازل گردیده است».(3)
(قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی)6
امام باقر علیه السلام فرمود: «لا نالتنی شفاعة جدی إن لم یکن هذه الآیه نزلت فی علی خاصة ؛ به شفاعت جدم نرسم اگر این آیه مخصوص علی علیه السلام نازل نگشته باشد».(4)
ابان بن تغلب از امام صادق روایت میکند که فرمود: «هی والله ولایتنا اهل البیت علیهم السلام ، لا ینکره أحد إلا ضال؛(5)سوگند به خدا که مقصود، ولایت ما اهل بیت است و آن را مگر شخص گمراه انکار نکند».
1.(وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ...)9
جابر بن عبدالله انصاری میگوید: شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام میفرمود: «یا علی! الناس من شجر شتی و أنا و أنت مِن شجرة واحده، ثم قرء هذه الآیه... ؛ ای علی، مردم از درختهای پراکنده روییدهاند و من و تو از شاخههای یک درختیم».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، صص 443-444، ح 395 و 397.
ابوسعید خدری نیز همین مقصود را روایت میکند.(2)
2.(إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ)3
دهها روایت از مجامع شیعی و اهل سنت حاکیاند که مقصود از هادی، علی علیه السلام است.(3)
ابن عباس در تفسیر آیه مذکور میگوید: چون این آیه نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
أنا المنذر و علی الهادی مِن بعدی ؛ من ترسانندهام و علی، هادی و راهنمای بعد از من است. و آنگاه با دست بر سینه علی زد و فرمود: یا علی، تو راهنما و راهبر بعد از منی و به تو هدایت میگردند هدایت جویان و رهپویان.(4)
این حقیقت آسمانی را کلینی در کافی، صدوق در معانی الاخبار و صفار در بصائر و عیاشی در تفسیرش به اسناد و طرق مختلف ذکر کردهاند.(5)
3.(الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ)7
امام باقر علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت میکند که از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیرامون این آیه سؤال شد، آن حضرت فرمود: «هی شجرة اصلها فی داری...» . و باز از آن حضرت سؤال شد فرمود: «هی فی دار علی» . گفته شد: یا رسول الله، شما مرتبه اول فرمودید اصل آن درخت در خانه من است و در پاسخ سؤال دوم فرمودید در خانه علی است! علت این دو پاسخ چیست؟ حضرت فرمود: «إنّ داری و دار علی فی الجنة بمکان واحد ؛ همانا خانه من و خانه علی در بهشت در یک مکان قرار دارند».(6)
1) (1)
2) (2) همان، ص 445، ح 396.
3) (4) شواهد التنزیل، ج 1، صص 450-467؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 11، صص 368-269.
4) (5) شواهد التنزیل، ج 1، ص 452، ح 398-399 و ص 453، ح 400-401 و ص 454، ح 403-404.
5) (6) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 11، ص 268.
6) (8) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 11، ص 303؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 468 و 417.
این حقیقت در روایت جابر از امام باقر علیه السلام نیز میدرخشد.(1)
همان.
4.(قُلْ کَفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)2
ابوسعید خدری میگوید:
سألتُ رسول اللهصلی الله علیه و آله عن قول الله تعالی (وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ) قال: «ذاک أخی علی بن ابیطالبعلیه السلام...»؛ از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدم منظور از «آن کسی که نزد او علم کتاب است» که میباشد؟ فرمود: آن، برادرم علی بن ابیطالب است.
ابن عباس نیز در تفسیر آیه گفته است: مقصود علی بن ابیطالب علیه السلام است.(2)
صفار در بصائر، کلینی در کافی، صدوق در معانی الاخبار و عیاشی در تفسیر خود و سیوطی در دُر المنثور این حقیقت را روایت کردهاند.(3)
1.(أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ)5
از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت شده که فرمودند: «رسول الله أصلها و امیرالمؤمنین فرعها و الأئمة من ذریتها اغصانها... ؛ رسول خدا اصل و بنیان شجره مبارکه و علی علیه السلام فرع آن و ائمه هدی علیهم السلام شاخسار آناند».
در برخی روایات نیز حضرت فاطمه علیها السلام فرع آن ذکر شده است. در بعضی روایات هم حضرت محمد صلی الله علیه و آله اصل درخت، امام علی علیه السلام فرع آن، و حضرت فاطمه علیها السلام شاخه آن و امام حسن و امام حسین علیهما السلام میوه آن، و شیعیان برگهای آن درخت میباشند.(4)
عبدالرحمن بن عوف میگوید: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «أنا الشجرة و علی القلب، و فاطمة اللقاح، و الحسن و الحسین الثمر، و شیعتنا الورق ؛ من آن درختم و علی قلب آن است و فاطمه، سبب باروری آن درخت و حسن و حسین میوۀ آن درخت و شیعیان برگهای آن درختند».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، صص 479-481، ح 428-431.
2.(یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ)2
ابن عباس در تفسیر آیه میگوید: «قال: بولایة علی بن ابیطالبعلیه السلام؛ قول و عقیده ثابتی که خداوند مؤمنین را بدان در دنیا و آخرت پایدار میدارد؛ ولایت علی بن ابیطالب است».(2)
3.(وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ)4
عبدالله بن مسعود از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند: «أنا دعوة ابی ابراهیم ؛ بازتابش نیک فرجام دعای پدرم من و برادرم علی میباشیم، چون هرگز غیر خدا را عبادت نکردیم و خدای بزرگ مرا پیامبر و علی را وصی من برگزید».(3)
1.(وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ)6
ابن عباس در تفسیر آیه میگوید: «نزلت فی علی بن ابیطالب...؛ این آیه در فضیلت علی، حمزه، عقیل، ابوذر، سلمان، عمار، مقداد و حسن و حسین علیهم السلام نازل گردیده است».(4)
از امیرالمؤمنین علیه السلام نیز روایت شده که فرمود: «فینا و الله نزلت؛ سوگند به خدا که این آیه پیرامون ما نازل گردید».(5)
2.(فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ)1
سُدّی در تفسیر آیه میگوید: «عَن ولایة علی؛ سوگند به خدایت که از همه آنان پیرامون ولایت علی علیه السلام بازخواست خواهیم کرد».(1)
3.(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ)3
ابن عباس میگوید: «خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله را فرمان داد تا قرآن را ظاهر گرداند و نیز فضائل اهل بیت علیهم السلام را همان گونه که قرآن را نمایان میکند نمایان سازد».(2)
1.(وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ)5
امام باقر علیه السلام در روایتی میفرمایند: «النّجم علی؛ ستاره فروزنده هدایت علی علیه السلام است».
در روایتی دیگر هم ابان بن تغلب از آن حضرت روایت میکند که فرمود: «النجم محمد و العلامات الاوصیاءعلیهم السلام؛ کوکب فروزان هدایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و نشانههای هدایت جانشینان آن حضرت، یعنی ائمه هدی علیهم السلام میباشند.(3)
2.(وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ ما ذا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ)7
ابوحمزه ثمالی از امام صادق علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: «قَرأَ جبرئیل علی محمد هکذا و إذا قیل لهم... «فی علی»؛ چرا هر آیه و فضیلتی که پیرامون علی علیه السلام نازل میگردد شما میگویید افسانه پیشنیان است بدیهی است که «فی علّی» به عنوان تفسیر و تأویل آیه میباشد نه آنکه جزء آیه باشد».(4)
3.(فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)1
امیرالمؤمنین فرمود:
والله إِنّا نحن اهل الذکر، نحن اهل العلم، و نحن معدن التأویل و التنزیل... ؛ سوگند به خدا ما اهل ذکر هستیم و ما اهل علم هستیم، ما معدن و کان تأویل و تنزیل قرآنیم، شنیدم رسول خدا فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها...» ؛ من شهر دانشم و علی در آن است و هر کسی بخواهد به دانش برسد باید از در شهر وارد شود.(1)
امام باقر علیه السلام نیز در روایات متعددی میفرمایند: «نَحْنُ أَهْلُ الذِّکْرِ، نَحْن هُمُ، هُمُ الْأَئِمَّةُ مِنْ عِتْرَةِ رَسُولِ اللَّهِ...»(2)
1.(وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِیراً)4
ابو سعید خدری در چندین روایت میگوید: «وقتی که این آیه نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را فرا خواند و فدک را به آن حضرت بخشید».(3)
این موضوع از امیرالمؤمنین نیز روایت گردیده است.(4)
2.(أُولئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلی رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ)7
عکرمه میگوید: «مقصود از «وسیله» رسول خدا صلی الله علیه و آله، امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام میباشند».(5)
3.(وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً)9
ابن عباس در تأویل و تفسیر آیه میگوید: «سوگند به خدا که دعای رسول خدا از طرف پروردگارش اجابت شد و خدای بزرگ، علی علیه السلام را نصرت و ظفر بخشید و او را بر دشمنانش پیروز ساخت».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 529، ح 479.
4.(وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً)2
ذیل این آیه چنین گزارش شده که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله مکه را فتح کرد، وارد مسجدالحرام گردید و به پاکسازی کعبه از بتها پرداخت. اطراف و درون کعبه 360 بت و بت هبل نیز بر پشت کعبه نصب شده بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله برای فرو افکندن بت هبل به علی علیه السلام فرمود: «یا علی ترکب علی او أرکب علیک... ؛ علی جان یا تو بر شانه من بالا رو یا من بر شانه تو بالا میروم تا هبل را از بام کعبه به زیر افکنم». امیرالمؤمنین فرمود: «شما بر شانه من بالا برو، ولی چون رسول خدا صلی الله علیه و آله بر شانه من قرار گرفت طاقت حمل بار رسالت را نداشتم، به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم: اجازه فرمایید من بر شانه شما بالا روم. رسول خدا تبسم کرد و از شانه من فرود آمد و من بر دوش آن حضرت بالا رفتم. چون بر آن مکانت رفیع قرار گرفتم با دستم میتوانستم آسمان را بگیرم، پس هبل را از بام کعبه فرو افکندم و خدای بزرگ این آیه را نازل کرد».(2)
5.(وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبی أَکْثَرُ النّاسِ إِلاّ کُفُوراً)4
ابوحمزه ثمالی از حضرت امام باقر علیه السلام روایت کند که آن حضرت فرمود: «فأبی أکثر الناس إلا کفورا ؛ اکثر مردم از پذیرفتن ولایت علی علیه السلام خودداری کردند».(3)
در پرتو آیه (إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)6 عبدالله بن مسعود میگوید: «زینةُ الارض الرجال و زینة الرجال علی بن ابیطالب ؛ مردان زینت
زمین و علی علیه السلام زینت مردان است».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 537، ح 485.
عمار یاسر نیز میگوید شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: «یا علی إنّ الله زینّک بزینةٍ لم یُزیّنِ العباد بأحسن منها... ؛ علی جان، خداوند تو را به زینتی آراسته که هیچ یک از بندگان را به آن نیاراسته است».(2)
1.(وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا)3
علی بن موسی الرضا علیه السلام از پدران بزرگوارش از امام حسین علیه السلام از علی بن ابیطالب علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که آن حضرت فرمود:
لیلة عرج بی إلی السماء حملنی جبرئیل علی جناحه الایمن... ؛ در آن شب که مرا به آسمان بالا بردند جبرئیل مرا بر بال راستش حمل میکرد، به من گفته شد چه کسی را برای زمینیان به جای خود قرار دادی؟ گفتم: بهترین اهل زمین را، علی بن ابیطالب برادر و حبیبم، داماد و پسر عمویم. به من گفته شده: «یا محمد أتحبه؟»؛ آیا او را دوست داری؟ گفتم: آری ای پروردگار جهانیان. پس فرمود: من نیز او را دوست دارم و امر کن امتت را که او را دوست بدارند. من خدای علی اعلی هستم از نام خود برای او نامی برگزیدم و او را علی نامیدم. پس آنگاه جبرئیل فرود آمد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: همانا خدایت سلام میرساند و میفرماید بخوان. گفتم: چه بخوانم؟ گفت: بخوان (وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا)4
2.(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا)5
جابر بن عبدالله انصاری میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: یا علی قل رب اقذف لی
المودة فی قلوب المؤمنین، رب اجعل لی عندک عهداً، رب اجعل لی عندک ودّاً... ؛ علی جان، بگو خدایا دوستی مرا در قلوب مؤمنین قرار بده و برای من عهدی نزد خودت مقرر فرما، و قرار بده برای من دوستی، نزد خودت، مرا دوست خود قرار بده. پس خداوند تبارک و تعالی این آیه را نازل فرمود:(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا)1
براء بن عازب نیز روایت میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابیطالب علیه السلام فرمود:
«یا علی، قل اللهم اجعل لی عندک عهداً و اجعل لی فی صدور المؤمنین مودة فأنزل الله ؛ پس خداوند این آیه را نازل فرمود».
همین بیان در روایات ابورافع از رسول خدا صلی الله علیه و آله، عبدالله بن عباس، ابوسعید خدری و حضرت امام محمد باقر علیه السلام از آن حضرت نقل گردیده است.(1)
صاحب بن عباد با نظر به محتوای آیه چنین سروده:
وَ ما حبی علیاً باکتساب و لکن من فوائد فضل ربی
ولو لم أحو من حبیه شیئاً کفی منه حلاوته بقلبی(2)
دوستی علی علیه السلام دست یافتنی نیست بلکه موهبت و فضلی است که خداوند عنایت میکند و اگر جلوهای از محبتش مرا در برنگرفته باشد شیرینی محبتش در درون قلبم مرا کفایت میکند.
1.(وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی)4
حذیفه بن اسید از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند که آن حضرت دست امیرالمؤمنین را گرفت و فرمود:
أَبشر و أبشر إنّ موسی دعا ربّه الخ ؛ حضرت موسی علیه السلام از خداوند خواست تا هارون را وزیر او قرار دهد و به نیرویش پشت او را محکم، و او را در امر رسالت یاری نماید و خداوند دعوتش را پذیرفت. من نیز از خداوند خواستم تا از اهلبیتم علی، برادرم را وزیر من قرار دهد و به نیروی او پشت مرا محکم و او را شریک در امر من قرار دهد و خدا دعایم را اجابت کرد.(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 559، ح 510؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 130.
محتوای این حدیث را به طرق گوناگونی نقل کردهاند.(2)
2.(وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی)3
جابر جعفی از امام باقر علیه السلام روایت میکند که فرمود: «ثُمّ اهتدی، إلی ولایتنا اهل البیت ؛ آنان به سوی ولایت ما اهل بیت علیهم السلام هدایت شدند».(3)
3.(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی)5
عبدالله بن عباس در تأویل و تفسیر آیه میگوید: «إنّ من ترک ولایة علی، أَعماه الله و أصمّه ؛ همانا آنکه ولایت علی علیه السلام را ترک کند خداوند او را در قیامت کور و کر برمیانگیزد».(4)
4.(وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها)7
ابوحمراء خادم رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوید:
لما نزلت هذه الآیه؛ وقتی که این آیه نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله در هنگام نمازهای پنجگانه به در خانه فاطمه علیها السلام میآمد و میفرمود: «الصلاة رحمکم الله»؛(5)رحمت خدا بر شما وقت نماز است، همانا خداوند اراده کرده است و چنین میخواهد که رجس هر آلایش را از شما خاندان ببرد و شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند.(6)
ابوسعید خدری میگوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله هشت ماه هنگام نماز در خانه حضرت علی و حضرت فاطمه میآمد و به آنان دعا میکرد و نماز را یادآور میشد و آیه مذکور را تلاوت میفرمود».(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 196.
5.(... فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِیِّ وَ مَنِ اهْتَدی)2
ابن عباس میگوید: اصحاب الصراط السوی، هو والله محمد و أَهل بیته ؛ سوگند به خدا که اصحاب «صراط» و «سوی» که همان صراط مستقیم است محمد و آل او علیهم السلام میباشند.(2)
1.(وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ)4
(آنان را پیشوای مردم ساختیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند و هر کار نیکو را از انواع فعل خیرات و به خصوص اقامه نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و آنها هم به عبادت ما پرداختند).
علامه طباطبائی به نقل از کافی و عیون از امام هشتم علیه السلام حدیثی ذکر کرده که آن حضرت مکانت امامت را تبیین و تفسیر میکنند و میفرمایند:
خداوند ابراهیم را گرامی داشت و امامت را در برگزیدگان و پاک سرشتان از ذراری و فرزندان او قرار داد.
گوهر امامت، پیوسته بر سیمای فرزندان او میدرخشید و از فردی به فرد دیگر به میراث میرسید، تا آنکه این میراث الهی به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید چون (إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ)5 ؛ (نزدیکترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی میکنند و این پیغمبر و امتش
که اهل ایماناند و خدا دوستدار مؤمنان است) نازل گردید، رسول خدا صلی الله علیه و آله از همه به او نزدیکتر بود، پس امامت مخصوص او گردید. علی علیه السلام به فرمان خدا آن را بر عهده گرفت و در فرزندان برگزیده آن حضرت که به گفته قرآن تجلیگاه علم و ایمان بودند به میراث نهاده شد.(وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)1 و این میراث تا قیامت در فرزندان علی علیه السلام خواهد بود، زیرا بعد از محمد صلی الله علیه و آله پیامبری نخواهد آمد.(1)
2.(إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنی أُولئِکَ عَنْها مُبْعَدُونَ)3
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «یا علی فیکم نزلت هذه الآیة ؛ ای علی، این آیه در شأن تو و دوستانت نازل شد».(2)
شیخ صدوق رحمه الله، در امالی از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کند که آن حضرت فرمود: «یا علی أنت و شیعتک علی الحوض تسقون مَن أحببتم و تمنعون من کرهتم؛(3)آن کسی که را دوست دارید سیراب میکنید و آن که را دوست ندارید سیراب نمیکنید».
3.(لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ وَ تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِکَةُ هذا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ)6
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «این آیه در شأن تو و شیعیانت نازل گردید، ایشاناند که فزع اکبر و هنگامه بزرگ قیامت محزونشان نگرداند».(4)
4.(وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ)8
مرحوم علی بن ابراهیم قمی رحمه الله در تفسیر خویش مینگارد: «وارثان زمین امام زمان عجل الله تعالی فرجه و یاوران او هستند؛ قال: القائم و اصحابه».(5)
روایات پیرامون حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و انقلاب جهانی آن حضرت در حد تواتر است، بدین ترتیب که سرانجام روزی آفتاب وجودش نمایان میگردد و جهان فرو رفته در تاریکی ظلم وستم را به نور عدالت روشن خواهد ساخت و دامنه ظلم و بیداد را از عرصه جهان بر میچیند و حکومت عدل و عقل و حکمت و ایمان را بر جهان برقرار خواهد کرد.(1)
همان.
به امید فرا رسیدن آن روز مبارک.1.(هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ)2
ابوسعید خدری میگوید: «همانا این آیه پیرامون علی علیه السلام و دو یار و همراهش در نبرد بدر؛ یعنی حمزه و عبیده در مقابل عتبه، شیبه و ولید نازل گردید».(2)
2.(إِنَّ اللّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ)4
امام باقر علیه السلام از جد بزرگوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند که آن حضرت فرمود:
ذلک علی و حمزه و عبیدة بن الحارث و ابوذر و المقداد ؛ آنان علی علیه السلام و حمزه و عبیده پسر حارث و ابوذر و مقدادند، این مؤمنان پارسای و نیکوکار هستند که در نعمتهای بهشت شناور گردند؛ بهشتی که در زیر درختانش نهرها جاری است و آنان را در بهشت بیارایند، طلا و گهرها بر دست بندند و تن به جامه حریر بپوشانند، و به گفتار خوش و زندگی با نشاط و پسندیده هدایت شوند.
3.(... أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ * اَلَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصّابِرِینَ عَلی ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِیمِی الصَّلاةِ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ)5
ابن عباس میگوید: «این دو آیه در شأن علی علیه السلام و سلمان نازل گردیده و مصداق اتم و کامل «مخبتین» آن دو بزرگوارند».(3)
4.(أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ)1
زید بن علی بن الحسین علیه السلام میگوید: «این آیه پیرامون ما نازل گردیده است».(1)
5.(الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ)3
محمد بن زید از پدر بزرگوارش زید بن علی بن الحسین روایت میکند که از حضرت امام باقر علیه السلام پیرامون آیه پرسیدم، آن حضرت فرمود: «نزلت فی علی و حمزه و جعفر ثم جرت فی الحسین علیه السلام؛ این آیه پیرامون علی علیه السلام و حمزه و جعفر و امام حسین علیه السلام نازل گردیده است».
از زید نیز روایت شده که فرمود: «نزلت فینا ؛ این آیه در شأن ما نازل گردید».(2)
6.(الَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ)5
ابان بن تغلب از امام باقر علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: «فینا والله نزلت هذه الآیة ؛ سوگند به خدا این آیه در شأن ما نازل گردید».(3)
از زید بن علی بن الحسین علیه السلام نیز روایت شده که گفت:
اذا قام القائم من آل محمد یقول...؛ چون که قائم آل محمد علیه السلام قیام کند مردم را ندا میدهد ماییم کسانی که خداوند در کتابش وعده داده است؛ آنهایی هستند که اگر در روی زمین به آنها اقتدار و تمکین دهیم نماز به پا میدارند و به مستحقان زکات میدهند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند و عاقبت کارها به دست خداست.(4)
1.(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ فَقالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ)8
اصبغ بن نباته از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود آنان که از راه راست برمیگردند همانهایی هستند که از «ولایتنا؛ ولایت ما» برمیگردند.(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 609، ح 561.
در روایتی دیگر فرمود: «عن ولایتی؛ از ولایت من» باز میگردند.(2)2.(قُلْ رَبِّ إِمّا تُرِیَنِّی ما یُوعَدُونَ * رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظّالِمِینَ * وَ إِنّا عَلی أَنْ نُرِیَکَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِرُونَ)3
جابر بن عبدالله انصاری روایت میکند: «جبرئیل به رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر داد که امتت پس از تو با هم اختلاف کنند و به ستیز و جنگ با هم برخیزند، آنگاه این آیات نازل گردید، مقصود از «ظالمین» اصحاب جمل هستند که به جنگ با علی علیه السلام برخاستند».(3)
3.(فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ)5
ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند که آن حضرت فرمود: «کل حسب و نسب یوم القیامة منقطع إلا حسبی و نسبی؛(4)همه حسب و نسبها در روز قیامت قطع میگردد مگر حسب و نسب من».
4.(إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِما صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ)7
ابن مسعود میگوید:
مقصود از آنانکه خداوند به آنان پاداش میدهد به پاسداشت صبر آنان، علی بن ابیطالب و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام هستند که در تمام مشکلات، در دنیا، اعم از فقر و گرسنگی و نیز صبر بر معاصی و صبر بر بلاها صابر و شکیبا بودند و آنان رستگاران و سعادتمندان عالماند.(5)
1.(اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اللّهُ الْأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ)1
در روایاتی ائمه هدی علیهم السلام نور و تجلیات سبحانی را چنین تبیین نمودهاند. مقصود از «مشکاة» قلب حضرت محمد صلی الله علیه و آله و منظور از «زجاجه» امام علی علیه السلام یا قلب آن حضرت است.
در روایتی امام صادق علیه السلام چنین میفرماید: «أنّ المشکاة فاطمهعلیها السلام والمصباح الحسنعلیه السلام والزجاجة الحسینعلیه السلام؛ همانا مشکات حضرت فاطمه، مصباح، امام حسن و زجاجه امام حسین علیهم السلام است».(1)
2.(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ)3
ابی برزه میگوید:
قرأ رسول اللهصلی الله علیه و آله هذه الآیة و قال: هی بیوت النبی ؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را قرائت کرد و فرمود: مقصود از بیوت، بیوت پیامبر است. از آن حضرت سؤال شد آیا خانه فاطمه علیها السلام از جمله آن بیوت است؛ فرمود: «مِن أفضلها ؛ خانه فاطمه برترین آن خانههاست».(2)
انس بن مالک و بریده میگویند:
رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را قرائت کرد، مردی به پا خاست و پرسید: این بیوت از آنِ چه کسانی است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «بیوت الانبیاء» . ابوبکر برخاست و گفت آیا بیت فاطمه و علی از جمله این بیوت است؟ «قال: نعم مِن افضلها ؛ آری، خانه علی و فاطمه از برترین آن خانههاست».(3)
3.(وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ)1
ابن عباس در تفسیر و تأویل این آیه میگوید: «اُنزلت فی علی بن ابیطالب ؛ این آیه در شأن و فضیلت علی علیه السلام نازل گردید».(1)
4.(وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً)3
ابن عباس در بیان این آیه میگوید: «نزلت فی آل محمد»(2).
عبدالله بن محمد حنیفه نیز میگوید: «هی لنا اهل البیت؛ این آیه در فضیلت ما اهل بیت است».(3)
عیاشی نیز به سند خود از علی بن الحسین علیه السلام روایت میکند که آن حضرت این آیه را تلاوت نمود و فرمود:
«هم و الله شیعتنا اهل البیت...؛ این وعده دادهشدگان با ایمان و پارسا، دوستداران و شیعیان ما اهل بیت میباشند. خداوند متعال این خلافت و حکومت بر زمین را به دست مردی از ما خاندان که مهدی امت است، به آنان ارزانی خواهد داشت».(4)
1.(وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کانَ رَبُّکَ قَدِیراً)7
سدی گوید: «نزلت فی النبیصلی الله علیه و آله وعلی... ؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت فاطمه را به ترویج علی علیه السلام درآورد که هم پسر عمو و هم داماد او بود».(5)
از ابن سیرین نیز همین معنا نقل گردیده است.(1)
همان، ح 578.
2.(وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیّاتِنا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً)2
در جوامع الجامع از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «مقصود از آیه ما اهل بیت علیهم السلام میباشیم».(2)
ابوسعید خدری میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: از جبرئیل پرسیدم مقصود از (أَزْواجِنا) کیست؟ گفت خدیجه است، گفتم: از (وَ ذُرِّیّاتِنا) گفت: فاطمه علیها السلام است، پرسیدم منظور از (قُرَّةَ أَعْیُنٍ) چه کسی میباشند؟ گفت حسن و حسین علیهما السلام است؛ از (وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ) پرسیدم، فرمود: پیشوای پرهیزکاران علی علیه السلام است.(3)
در پرتو آیه (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ)5 مورخان و وقایع نگاران اسلامی نگاشتهاند:
خداوند رسولش را فرمان داد تا خویشان خود را به اسلام فرا خواند. رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بررسی جوانب آن به علی بن ابیطالب که در آن روز سن او از پانزده سال تجاوز نمیکرد دستور داد تا غذایی آماده کند و نزدیکان را که چهل و پنج نفر از بنیهاشم بودند دعوت نماید. رسول خدا صلی الله علیه و آله تصمیم گرفت در آن مراسم ضیافت، راز رسالت خویش را آشکار سازد، ولی با کمال تأسف پس از صرف غذا ابولهب مجلس را به هم زد و رسول خدا صلی الله علیه و آله نتوانست ارسال رسالت و ابلاغ نبوت خویش نماید. فردای آن روز بار دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله همان ضیافت و مهمانی را ترتیب داد و سران فامیل را دعوت نمود و پس از حمد و ستایش خدا رسالت خویش را اعلام نمود. سکوت مطلق بر مجلس حکمفرما شد و هیچ
کس برای پذیرش اسلام اعلام آمادگی ننمود. در این هنگام علی علیه السلام که آن روز جوانی پانزده ساله بود سکوت مجلس را در هم شکست و برخاست و با هیجان و اشتیاق فراوان عرض کرد: ای رسول خدا، من آماده پشتیبانی از شما هستم. رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد تا بنشیند، بار دیگر تا سه مرتبه گفتار خود را تکرار نمود، و جز علی علیه السلام کسی به ندای رسول خدا صلی الله علیه و آله لبیک نگفت و دعوت او را اجابت نکرد. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله رو به خویشان نمود و فرمود: «مردم، این جوان برادر و وصی و جانشین من در میان شماست؛ به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید». در این هنگام مجلس پایان یافت و حضار با تمسخر رو به ابوطالب نمودند و گفتند: «محمد صلی الله علیه و آله دستور داد که از پسرت پیروی کنی و از او فرمان ببری و او را بر تو بزرگی و آقایی بخشید».(1)
تاریخ طبری، ج 2، صص 62-63؛ تاریخ کامل، ج 2، صص 40-41؛ مسند احمد، ج 1، ص 111؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 13، صص 210-221؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 15، صص 267-269؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 630-636، ح 584.
در پرتو آیه:(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ * وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)2
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«حسنهای که سبب میگردد خداوند آن شخص را وارد بهشت کند حب و دوستی ما اهل بیت علیهم السلام است و سیئه و پلیدی که سبب میگردد خداوند آن شخص را به جهنم افکند دشمنی و کینه نسبت به ما اهل بیت است».(2)
1.(وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ)4
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«لَتَعْطِفَنَّ الدنیا عَلَینا بَعدَ شِماسِها عَطْفَ الضَّرُوسِ علی وَلَدِها، و تلا عقیب ذلک هذه الآیه (وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ) ».(1)
نهج البلاغه، حکمت 209، ص 396.
دنیا پس از سرکشی روی به ما نهد، چون ماده شتر بدخو که به بچه خود مهربان بود و سپس آیه را تلاوت کرد: «و میخواهیم بر آنان که مردم ناتوانشان شمردهاند منت نهیم و آنان را امامان و وارثان گردانیم».
مفضل نیز میگوید:
از امام صادق علیه السلام شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به امام علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام نگریست و گریست و فرمود: «أنتم المُستَضعَفُون بعدی». مفضل میگوید: به آن حضرت گفتم: مقصود حضرت چه بود؟ امام صادق علیه السلام فرمود: مقصود آن حضرت این بود که همانا شما پیشوایان بعد از من هستید؛ همانا خداوند میفرماید:(وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ) ؛ «فَهذَه الآیةُ جَاریةٌ فِینا إِلی یَومِ القِیامَةِ».(2)
این آیه در خاندان ما تا روز قیامت جاری است و ما پیشوایان امت اسلامی بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشیم.
2.(قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَ نَجْعَلُ لَکُما سُلْطاناً فَلا یَصِلُونَ إِلَیْکُما بِآیاتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغالِبُونَ)3
انس میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله سفیری را به سوی طایفهای از اعراب فرستاد. آن گروه سفیر رسول خدا را کشتند. خبر به آن حضرت رسید و آن حضرت بسیار غمگین شدند و امیرالمؤمنین را به سوی آن مردم فرستادند. حضرت علی علیه السلام با آن گروه جنگید و بر آنان پیروز شد و به سوی مدینه بازگشت. چون به نزدیک مدینه رسید رسول خدا صلی الله علیه و آله به استقبالش رفت و او را در آغوش گرفت و میان دیدگان
آن حضرت را بوسید و فرمود: «بأبی انت و أمی من شدّ الله عضدی به کما شدّ عضد موسی بهارون؛(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 651، ح 602.
پدر و مادرم به فدایت باد ای کسی که خداوند بازوی مرا به وجودش محکم ساخت همان گونه که بازوی موسی را بوجود هارون محکم ساخت».3.(أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقِیهِ)2
مجاهد میگوید: «نزلت فی علی و حمزة؛ این آیه در شأن علی علیه السلام و حمزه نازل گردیده است».(2)
1.(الم * أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ)4
امیرالمؤمنین میفرماید:
«لما نزلت هذه الآیة... ؛ چون این آیه نازل گردید، به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم: یا رسول الله ما هذه الفتنه ؟ فرمود: یا علی همانا تویی که آزمایش میگردی و به وسیله تو دیگران آزمایش میشوند».(3)
2.(أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا ساءَ ما یَحْکُمُونَ)6
ابن عباس میگوید: «این آیه در رابطه با عتبه و شیبه و ولید نازل گردید، آنان بودند که با علی علیه السلام و حمزه و عبیده مبارزه کردند».
3.(مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ * وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ)7
ابن عباس همچنین میگوید: «نزلت فی علی و صاحبیه حمزه و عبیده ؛ این دو آیه در شأن و فضیلت علی علیه السلام و دو همراهش یعنی حمزه و عبیده نازل گردید».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، ص 657، ح 608.
4.(وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ * وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کانُوا یَعْمَلُونَ)2
ابن عباس در تأویل و تفسیر این دو آیه میگوید: «نزلت فی علی و صاحبیه ؛ این دو آیه در شأن و فضیلت علی علیه السلام و دو همراهش حمزه و عبیده نازل گردید».(2)
5.(وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ)4
زیاد بن منذر و ابان بن تغلب از حضرت امام باقر علیه السلام روایت کردهاند که فرمود: «نزلت فینا اهل البیت ؛ این آیه، پیرامون ما اهل بیت نازل گردید».(3)
1.(فَآتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)6
ابوسعید خدری و ابن عباس میگویند: «چون این آیه نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را فرا خواند و فدک را به او عطا فرمود».(4)
از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نیز در روایات متعددی این حقیقت روایت شده است.(5)
2.(وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)9
در آن روایت شریف که چون گوهری بی همتاست، امام هشتم به تبیین مکانت عرشی امامت پرداخته، میفرماید: «فهی فی ولد علی بن ابیطالب خاصة إلی یوم القیامة اذ لانبی بعد محمد؛ این علم و ایمان مخصوص فرزندان علی بن ابی طالب است تا روز قیامت، زیرا پیامبری بعد از محمد مبعوث نمیگردد».(1)
کافی، ج 1، باب نادر جامع فی فضل الامام و صفاته، ص 198، ح 1.
1.(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّهَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النّاسِ)2
در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، از جابر بن عبداله انصاری روایت شده که امام باقر علیه السلام فرمود:
أما النعمه الظاهره فالنبی صلی الله علیه و آله و ما جاء به من معرفة الله عزوجل و توحیده و أمّا النعمة الباطنة؛ فولایتنا اهل البیت و عقد مودتنا؛(2)نعمت ظاهری که در آیه آمده مقصود رسول خدا صلی الله علیه و آله و معارف دینی است و نعمت باطنی که در آیه آمده ولایت ما اهل بیت و پیمان دوستی با ماست.
2.(وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ)4
انس بن مالک میگوید: «این آیه در شأن و منزلت علی بن ابیطالب علیه السلام نازل گردید، چون او اول کسی بود که: کان أوّل مَن أخلص لله الایمان ؛ ایمانش را برای خدا خالص گردانید و جان و علمش را برای خدا قرار داد».(3)
1.(أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ)6
از طرق مختلفی از ابن عباس، چون ابی صالح از ابن عباس، سعید بن جبیر از ابن عباس، عکرمه از ابن عباس، عمرو بن دینار از ابن عباس و نیز عبدالرحمن بن ابی یعلی و دیگران روایت میکنند: «نزلت فی علی و ولید بن عقبة ؛ مقصود از مؤمن، علی علیه السلام و منظور از فاسق، ولید بن عقبه است».(1)
شواهد التنزیل، ج 1، صص 663-675، ح 614-629؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 219.
بعضی از شاعران عرب پیرامون این تأویل و تفسیر شعر سرودهاند؛ مانند:
وقد أنزل الرحمان أنک فاسق فما لک فی الاسلام سهم تطالبه
یا همانند این سروده:
أنزل الله و الکتاب عزیز فی علی و فی الولید قرآناً
فتبوّی الولید اذ ذاک فسقا و علی مبوّأ ایماناً
لیس من کان مؤمنا عمّرک کمن کان فاسقاً خواناً
سوف یدعی الولید بعد قلیل و علی إلی الحساب عیاناً
فعلی یجزی بذاک جناناً و ولید یجزی بذاک هواناً(2)
2.(وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ)3
جابر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت میکند که فرمود: «نزلت فی ولد فاطمه؛ این آیه در شأن و منزلت فرزندان حضرت فاطمه علیها السلام نازل گردید». البته تفسیر آن پیشوایانی از بنیاسرائیل از فرزندان هارون است که به این اوصاف مزین بودند.(3)
تأویل آن نیز همان مفاد روایت جابر و ابن عباس است که پیشوایان و امامان از فرزندان حضرت فاطمه علیها السلام را معرفی میکند.(4)
1.(مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً)1
ابو اسحاق از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: «فینا نزلت،... فأنا و الله المنتظر، و ما بدلت تبدیلاً؛ این آیه در فضیلت ما خاندان نازل گردید، سوگند به خدا که پیوسته منتظر شهادتم و هرگز این عهد و پیمان تغییر نکند».(1)
ابن عباس در تأویل و تفسیر آیه میگوید: «مقصود از (مَنْ قَضی نَحْبَهُ) حمزه و جعفر و از (مَنْ یَنْتَظِرُ) علی علیه السلام است».(2)
2.(وَ رَدَّ اللّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً وَ کَفَی اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ وَ کانَ اللّهُ قَوِیًّا عَزِیزاً)4
ابن مسعود در قرائت خود میگوید: «بعلی، و خدا امر جنگ خندق را از مؤمنان با تجلی قدرتش در دستان علی علیه السلام کفایت فرمود».(3)
حذیفه و ابن عباس نیز گفتهاند: «منظور کفایت مؤمنین در جنگ خندق است که خداوند با دست قدرتش که از آستین علی علیه السلام نمایان شد، عمرو بن عبدود را به هلاکت رساند و زمینه پیروزی مسلمانان در این نبرد سخت و نفسگیر فراهم گردید».(4)
3.(... إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)7
انس بن مالک گوید: «به مدت شش ماه رسول خدا صلی الله علیه و آله چون برای نماز صبح از خانه خارج میگشت و به سوی مسجد میرفت هنگام عبور از مقابل در خانه امام علی و حضرت فاطمه علیهما السلام میفرمود: «الصلاة یا اهل البیت؛ و آنگاه آیه را قرائت میفرمود».(5)
براء بن عازب نیز میگوید: «امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام به خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند آن حضرت از خانه خارج شد و ردایش را بر آنان افکند و فرمود: «اللهم هؤلاء عترتی؛ پروردگارا اینان عترت من هستند».(1)
همان، صص 26-27، ح 651-652.
روایت ام سلمه نیز پیرامون شأن نزول آیه چنین میباشد:
نزلت هذه الآیة فی بیتی؛ آیه (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ) در منزل من نازل گردید و در خانه هفت نفر حضور داشتند: جبرئیل، میکائیل، امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام و من بر در خانه بودم. چون آیه نازل گردید به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم: یا رسول الله ألستُ مِن اهل البیت ؛ آیا من از اهل بیت نیستم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إنک علی خیر، إنک من ازواج النبی؛ تو بر خیر و خوبی هستی و از همسران رسول خدایی، ولی از اهل بیت نیستی».(2)
ابوسعید خدری روایت میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «نزلت هذه الآیة فی خسمة فی و فی علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام؛ آیه (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ) درباره من و علی و فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام نازل گردید».(3)
دهها حدیث و روایت در مجامع حدیثی و تفسیری و کلامی از شیعی و سنی وجود دارد که تجلیگاه نزول این آیه را خمسه طیبه؛ یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله، امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام تبیین میکنند.(4)
4.(إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً)5
از ام سلمه، سعد بن ابیوقاص، عمرو بن شاس، ابن عباس، ابوسعید خدری، ابوهریره، جابر و دیگران، روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «من آذی علیاً فقد آذانی» و در نقل دیگری آمده: «أنت اخی و حبیبی من آذاک فقد آذانی». همچنین روایت شده: «من آذاک فقد آذانی؛ هر که علی را اذیت کند مرا اذیت کرده است».(5)
بدیهی است که کسانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله را آزار دهند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعن میکند و از رحمت خود دور میگرداند و برای آنان عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است.
1.(إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ)1
ابن عباس در تبیین آیه میگوید: «یعنی علیاً کان یخشی الله و یراقبه؛(1)مقصود علی علیه السلام است که خداترس بود و بر افعال خود مراقبت مینمود و مراقب مقام خدا بود».
2.(وَ ما یَسْتَوِی الْأَعْمی وَ الْبَصِیرُ * وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ)3
ابن عباس در تأویل و بیان آیه میگوید: «مقصود از «اعمی» ابوجهل و از «بصیر» علی بن ابیطالب علیه السلام است و نیز مقصود از «ظلمات» قلب ابوجهل است که مملو از شرک بود و منظور از «نور» قلب علی علیه السلام است که لبریز از نور خداشناسی بود».(2)
3.(ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ)5
امام رضا علیه السلام فرمود:
میراث بران کتاب، همانا برگزیدگان از بندگان خدایند و در فرزندان حضرت فاطمه علیها السلام میدرخشند، و نیز بعضی راه عدل پیمودند. آنان کسانی هستند که امام را میشناسند، «سابق بالخیرات» که به هر عمل خیر با جان و دل به دستور حق سبقت گیرند و این افق تابناکی است که فضل برگزیدگان خدا از آن ساطع است؛ آن وجود مقدس و مبارک امام علیه السلام است.(3)
1.(وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ)1
از ابوسعید خدری و ابن عباس روایت شده است که آنچه از او سؤال میگردد ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام است.(1)
در مجمع البیان نیز، از ابوسعید خدری روایت گردیده که مورد سؤال، ولایت علی علیه السلام است.(2)
2.(سَلامٌ عَلی إِلْیاسِینَ)4
براساس قرائت نافع، ابن عامر، یعقوب و زید که «آل یس» قرائت کردهاند امام صادق از پدران بزرگوارش از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت میکند که، آن حضرت فرمود: «یس محمد و نحن آل یس؛ منظور از یس محمد صلی الله علیه و آله و ما آل یس هستیم».(3)
همچنین از ابن عباس روایت شده که مقصود از (عَلی إِلْیاسِینَ) آل محمد صلی الله علیه و آله است.(4)
سلیم بن قیس نیز میگوید: «شنیدم که امیرالمؤمنین میفرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله یس است و ما آل یس».(5)
(أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجّارِ)8
ابن عباس در تأویل و بیان آیه میگوید: «بخش نخست آیه در فضیلت علی علیه السلام، حمزه و عبیده میباشد. بخش دوم آیه (کَالْمُفْسِدِینَ) وصف عتبه، شیبه و ولید است،(6)و
1) (2) شواهد التنزیل، ج 2، صص 195-199، ح 792-796.
2) (3) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 118 به نقل از مجمع البیان.
3) (5) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، ص 133.
4) (6) شواهد التنزیل، ج 2، صص 200-202، ح 798-799.
5) (7) همان، ص 204، ح 801.
6) (9) شواهد التنزیل، ج 2، صص 207-208، ح 805 و 807 و 808 و 809.
نیز مقصود از (الْمُتَّقِینَ) علی علیه السلام و یاران او و مقصود از (کَالْفُجّارِ) عتبه و پیروان اوست».(1)
همان، ص 209، ح 810.
1.(قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ)2
امام باقر علیه السلام میفرماید: «نحن الذین یعلمون...؛ ما آنانیم که میدانیم و دشمنان ما در زمره ناداناند و شیعیان ما «أولوا الالباب» حکیم و خردمند میباشند».(2)
2.(وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ)4
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:(وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ) من آن مرد فرمانبر و تسلیم رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم.(3)
امام باقر علیه السلام نیز فرمود: «رجل سلیم و فرمانبر رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام و شیعیان آن حضرتند.»(4)
3.(وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ)7
ابن عباس در تفسیر و بیان آیه میگوید: مقصود از (وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ) رسول خدا صلی الله علیه و آله و از (وَ صَدَّقَ بِهِ) علی بن ابیطالب علیه السلام است.(5)
از مجاهد نیز همین بیان نقل گردیده است.(6)
ائمه هدی علیهم السلام نیز فرمودهاند: «مقصود از (وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ) محمد صلی الله علیه و آله و (وَ صَدَّقَ بِهِ) علی بن ابیطالب صلی الله علیه و آله است».(7)
1.(الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِیمِ * رَبَّنا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ)1
از ابوالأسود دوئلی روایت شده که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «و فینا نزلت هاتان الآیتان؛ این دو آیه در شأن ما اهل بیت نازل گردید».(1)
ابوذر و انس بن مالک هم از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکنند که آن حضرت فرمود: «صلّت الملائکة علیّ و علی علی سبع سنین...؛ فرشتگان هفت سال بر من و علی درود فرستادند، و این هنگامی بود که شهادت به یگانگی خدا «لا اله إلا الله» مگر از من و از علی بن ابیطالب بالا نمیرفت».(2)
1.(أَمْ مَنْ یَأْتِی آمِناً یَوْمَ الْقِیامَةِ اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ)4
ابن عباس در تأویل و تفسیر این آیه میگوید: «هو علی بن ابیطالبعلیه السلام؛ او علی بن ابیطالب است».(3)
1.(... قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی)6
امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان این آیه میفرماید: «این آیه در شأن ما خاندان است و محبت و مودت ما مخصوص آنان است که به گهر ایمان آراستهاند».(4)
امام حسن علیه السلام نیز خطاب به مردم فرمود: «أَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَیْتِ الَّذِینَ افْتَرَضَ اللَّهُ مَوَدَّتَهُمْ عَلَی کُلِّ مُسْلِمٍ ؛ من از آن اهل بیتی هستم که خداوند محبت و دوستی آنان را به هر مسلمانی واجب دانسته است».(1)
همان.
امام باقر علیه السلام هم در تبیین و تفسیر آیه فرمود: «هم الأئمة؛ اینان که محبتشان اجر رسالت است پیشوایان و امامان از ذراری رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشند».(2)
به هر روی، روایات بسیاری در مجامع شیعی و سنی موجود است که مقصود از (الْقُرْبی) اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند.(3)
1.(فَإِمّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ)4
جابر بن عبدالله انصاری گفته است: «بعلی بن ابیطالب؛(4)ای رسول ما، تو را به جوار رحمت خود برده، بعد از تو از آنان سخت انتقام میگیریم، جلال غضب خود را در دستان یدالهی علی علیه السلام نمایان میسازیم و آنان را به کیفر کردارشان میرسانیم».
2.(فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ)6
جابر میگوید: «مِن امر علیعلیه السلام».(5)
3.(وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ)8
جابر میگوید: «عن محبة علی بن ابیطالب».(6)
4.(وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا)10
ابن مسعود از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند:
لمّا اسری بی إلی السماء...؛ چون مرا به آسمان بردند فرشتهای به استقبالم آمد و به من گفت: «یا محمد سل...»؛ ای محمد! از پیامبران پیشین سؤال کن که به چه چیز مبعوث شدند؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: «ای پیامبران و رسولان الهی، خداوند شما را به چه مبعوث ساخت؟» آنان گفتند: «علی ولایتک یا محمد و ولایة علی بن ابیطالب ؛ به ولایت و دوستی تو ای محمد و دوستی و ولایت علی بن ابیطالب».(1)
شواهد التنزیل، ج 2، صص 270-272، ح 863-866.
5.(وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ)2
ضمن روایات متعددی علی علیه السلام میفرماید: «قال لی النبی صلی الله علیه و آله إنّ فیک مثلاً مِن عیسی...؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: تو همانند عیسایی که قومی در افراط محبت به او هلاک گردیدند و گروهی در دشمنی و عداوت با او».(2)
(أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ)4
ابن عباس درباره این آیه میگوید: «نزلت فی علی و حمزه و عبیده؛ اینان مبارزان میدان ایمان و عمل صالح بودند و در مقابل آنان عتبه و شیبه و ولید صفآرایی کردند، پس آنان عتبه، شیبه و ولید نیز مصداق (اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ) میباشند، چون به خداوند متعال مشرک بودند».(3)
1.(الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ * وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما
نُزِّلَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ)1
امیرالمؤمنین فرمود: «سورة محمد آیة فینا و آیة فی بنی امیه؛ آیات سوره محمد صلی الله علیه و آله آیهای در شأن و فضیلت ما و آیهای در مذمت و سرزنش بنی امیه است».(1)
عبدالله بن حزن نیز میگوید: شنیدم امام حسین علیه السلام در مکه، در تأویل و بیان دو آیه آغازین سوره محمد فرمود: «نزلت فینا و فی بنی امیه».(2)
آری، آنان که به خدا کافر شدند و راه دین خدا را بر خلق بستند، اعمال آنان تباه و باطل خواهد شد، و آنان فرزندان امیهاند، و آنان که به خدا گرویدند و نیکوکار شدند و به قرآنی که بر محمد صلی الله علیه و آله فرود آمد که البته بر حق و از جانب خدا بود، ایمان آوردند خدا از گناهشان درگذشت و امرشان را اصلاح فرمود؛ اینان فرزندان نیکوکار هاشم و حضرت فاطمهاند.
2.(ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ)4
امام باقر علیه السلام فرمود: «ما أنزل الله فی حق علی علیه السلام؛ آنچه در نزد آنان ناخوشایند بود آیاتی بود که خداوند در رابطه با ولایت و شأن علی علیه السلام نازل کرده بود».(3)
3.(ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکافِرِینَ لا مَوْلی لَهُمْ)6
ابن عباس درباره این آیه میگوید: «مقصود علی علیه السلام، حمزه، جعفر، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام میباشند».(4)
4.(أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ)8
ابن عباس میگوید: «نزلت فی رسول اللهصلی الله علیه و آله وعلیعلیه السلام؛ این آیه در شأن و فضیلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام نازل گردید».(5)
5.(فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ)1
ابن عباس میگوید: «مصداق روشن این گروه نامردمان بنیامیهاند که ارحام پیامبر و اهل بیت او را قطع کردند.(1)
6.(... وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ أَعْمالَکُمْ)3
ابوسعید خدری میگوید: «لحن القول بغضهم علی بن ابیطالب ؛ لحن قول منافقان، همان کینه و دشمنی آنان با علی بن ابیطالب علیه السلام است».(2)
این مسعود نیز میگوید: «ما کنّا نعرف المنافقین علی عهد رسول الله إلا ببغض علی بن ابیطالب؛(3)در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله منافقان را مگر به دشمنی و عداوت آنان نسبت به علی بن ابیطالب علیه السلام نمیشناختیم».
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ)6
ابن عباس در بیان آیه میگوید:
سأل قوم النبیصلی الله علیه و آله فقالوا: فیمن نزلت هذه الایة یا نبی الله؟ قال: إذا کان یوم القیامة عقد لواء مِن نور أبیض... ؛(4)از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیرامون آیه پرسیدند که در شأن چه کسی نازل گردیده، آن حضرت فرمود: چون روز قیامت فرا رسد، پرچمی از نور سفید بسته گردد و منادی ندا دهد: آقای مؤمنان و آنکه بعد از بعثت به او ایمان آورد برخیزد. علی علیه السلام قیام میکند و پرچم به او داده میشود و در سایهسار پرچمش، تمام سابقون اول، از مهاجر و انصار قرار میگیرند، تا آنکه آن حضرت بر منبری از نور رب عزت قرار میگیرد....(5)
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ هُمُ الصّادِقُونَ)1
ابن عباس در این باره میگوید:
یعنی صدقوا بالله و رسوله ثم لم یشّکو فی ایمانهم؛ نزلت فی علی علیه السلام وحمزة و جعفر...؛(1)یعنی مؤمنان واقعی که به خدا و رسول او ایمان آوردند و بعداً هیچگاه شک و ریبی در دل آنان راه نیافت و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردند اینان به حقیقت راستگو هستند، و جلوههای بارز و فروزنده این بازتابش آسمانی، علی علیه السلام و حمزه و جعفرند.
1.(وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ)3
از ام سلمه نقل شده: مقصود از «سائق» رسول خدا صلی الله علیه و آله و منظور از «شهید» علی علیه السلام است».(2)
2.(أَلْقِیا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّارٍ عَنِیدٍ)5
ابوسعید خدری روایت میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «چون روز قیامت فرا رسد خدای متعال به من و علی میفرماید: دشمنان خود را در آتش افکنید و دوستان خود را وارد بهشت نمایید».(3)
3.(إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ)7
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «فأنا ذو القلب الذی علی الله شهیداً؛(4)من صاحب قلبی هستم که خداوند در این آیه فرموده است».
(کانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ ما یَهْجَعُونَ)1
از ابن عباس ذیل آیه روایت شده: «این آیه در شأن و فضیلت علی علیه السلام، امام حسن، امام حسین و حضرت فاطمه علیهم السلام نازل شد. پیوسته علی علیه السلام دو ثلث پایان شب را به نماز برمیخاست و فقط ثلث اول شب را میخوابید، و چون سحر میگشت به استغفار و نیایش میپرداخت».(1)
1.(إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّاتٍ وَ نَعِیمٍ)3
از ابن عباس ذیل آیه نقل شده که گفت: «در شأن و فضیلت علی علیه السلام، حضرت فاطمه، حمزه و جعفر علیهم السلام نازل گردید».(2)
2.(مُتَّکِئِینَ عَلی سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ)5
ابن عباس در بیان آیه گوید: «نزلت فی النبی و علی و فاطمه و الحسن و الحسین علیهم السلام؛(3)این آیه پیرامون رسول خدا صلی الله علیه و آله، امام علی علیه السلام، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام نازل گردید».
(مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ * بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ * فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ * یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ7
ابن عباس در بیان و تأویل آیه میگوید:(مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ) مقصود حضرت علی و حضرت فاطمه علیهما السلام است (بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ) مقصود رسول خدا صلی الله علیه و آله است،(یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ) مقصود امام حسن و امام حسین علیهما السلام میباشند.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 19، ص 103؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 333، ح 927 و 929.
1.(وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ)2
ابن عباس میگوید:
نزلت فی حزقیل مؤمن آل فرعون... ؛ تأویل آیه در امت حضرت موسی علیه السلام حزقیل است و در امت حضرت عیسی، حبیب نجار که قصه او در سوره یس ذکر گردیده و در امت اسلامی علی بن ابیطالب علیه السلام است، بدون شک، علی علیه السلام بر هر سابقی در امت اسلامی برتری دارد.(2)
امام باقر علیه السلام نیز میفرماید: «السابقون اربعه: ابن آدم المقتول...؛ سابقون چهار نفرند: هابیل، حزقیل مؤمن آل فرعون، حبیب نجار و سابق امت اسلامی علی بن ابیطالب علیه السلام است».(3)
در عیون، روایتی از امیرالمؤمنین علیه السلام است که فرمود: «فیّ نزلت؛(4)این دو آیه در شأن و فضیلت من نازل گردید».
ابن عباس در تفسیر و تبیین آیه میگوید: «السُبّاق ثلاثه...؛ سبقت گیرندگان سه نفرند، یوشع از امت موسی علیه السلام است که به آن حضرت سبقت گرفت و حبیب نجار از امت حضرت عیسی «صاحب یس» و سابق به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب است».(5)
2.(ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ * وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ)7
امام صادق علیه السلام میفرماید: «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ ابْنُ آدَمَ الْمَقْتُولُ... ؛ از امتهای گذشته سه نفر میباشند که هابیل فرزند آدم علیه السلام، «حزقیل» مؤمن آل فرعون و حبیب نجار صاحب یساند و (وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ)1 علی بن ابیطالب علیه السلام است.(1)
3.(وَ أَصْحابُ الْیَمِینِ ما أَصْحابُ الْیَمِینِ)3
از امیرالمؤمنین علیه السلام ذیل این آیه نقل شده که فرمودند: «أُنْزِلَتِ النُّبُوَّةُ عَلَی النَّبِی یَوْمَ الْإِثْنَیْن... ؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله روز دوشنبه به رسالت مبعوث شد و من صبح سهشنبه به او ایمان آوردم و رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز میگزارد و من بیهمتایی بودم که در سمت راست او به نماز میایستادم».(2)
1.(وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ)5
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت گردیده که آن حضرت فرمودند: «الصدیقون ثلاثة: حبیب النجار، مؤمن آل یاسین و حزقیل، مؤمن آل فرعون، و علی بن ابیطالب، الثالث و هو أفضلهم؛(3)راستگویان جهان سه کس میباشند، حبیب نجار و حزقیل و علی بن ابیطالب که برترین آنان است».
2.(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ)7
ابن عباس میگوید: مقصود از (یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ) امام حسن و امام حسین علیهما السلام و منظور از (نُوراً تَمْشُونَ بِهِ) علی بن ابیطالب علیه السلام است.(4)
جابر بن عبدالله انصاری نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله همین مقصود را بیان داشته است.(1)
همان، ح 952.
جابر جعفی نیز از امام باقر علیه السلام همین منظور را روایت کرده است.(2)
1.(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَناجَیْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ)3
مجاهد و دیگران از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت میکنند که فرمود:
إنّ فی القرآن لَآیة ما عمل بها غیری قبلی و لا بعدی...؛ در قرآن آیهای است که هیچ کس جز من به آن عمل نکرد و آن آیهای است که خداوند فرمان داد: «ای اهل ایمان، هرگاه بخواهید که با رسول خدا سخنی سرّی گویید پیش از این کار باید مبلغی صدقه دهید که این صدقه برای شما بهتر و پاکیزهتر است». هیچ یک از مسلمانان به مفاد آیه عمل نکردند و حاضر نشدند صدقه بدهند و با رسول خدا صلی الله علیه و آله نجوا کنند، جز من که برایم دیناری بود، آن را به ده درهم فروختم و هر بار که خواستم با رسول خدا صلی الله علیه و آله نجوا کرده، از اسرار آسمانی آگاه گردم یک درهم صدقه میدادم و با رسول خدا صلی الله علیه و آله نجوا میکردم تا سرانجام آیه از سوی پروردگار منسوخ اعلام شد.(3)
2.(لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)5
از امام صادق علیه السلام روایت شده که این آیه در شأن علی بن ابیطالب علیه السلام نازل شد.(4)
1.(وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدّارَ وَ الْإِیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)1
ابن عباس در تأویل و تفسیر آیه میگوید: «نزلت فی علی و فاطمه و الحسن و الحسین علیهم السلام؛(1)این آیه در شأن حضرت علی و حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام نازل شد و ایثار آنان را جلوهگر نمود».
2.(وَ الَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ)3
ابن عباس در بیان مصداق و تأویل این آیه میگوید: فرض الله الاستغفار لعلی فی القرآن علی کل مسلم ؛ خداوند دعا و طلب استغفار را برای علی علیه السلام بر هر مسلمانی واجب دانست، چون در این آیه میگوید: «و آنان که پس از مهاجرین و انصار آمدند پیوسته در دعا به درگاه خدا عرض میکنند پروردگارا، بر ما و برادران دینیمان که در ایمان بر ما سبقت گرفتند، همه ما را از کرم ببخش». علی علیه السلام نشان روشن و درخشان آیه است، چرا که او اول سبقت گیرنده به اسلام است و خود حضرت فرمود: «أنا اول المؤمنین إیماناً».(2)
1.(((إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ)5
ابن عباس در بیان این آیه و جلوهگر ساختن مصداقهای تابان آن میگوید: «حمزه، علی بن ابیطالب علیه السلام، عبیده و مقداد از این صفآرایان مرصوصاند».(3)
2.(یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ...)1
از امام موسی بن جعفر علیه السلام روایت شده: «یریدون لیطفوا ولایة امیرالمؤمنین».(1)
3.(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ...)3
مقصود از دین حق ولایت است.(2)
(هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ)5
ابن عباس در توصیف کتاب میگوید: «مقصود قرآن است و حکمت در آیه، ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام است».(3)
(فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا)7
ابو خالد کابلی از امام باقر علیه السلام روایت کند که فرمود: «والله نور، الائمة من آل محمد».(4)
(فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ)9
اسماء بنت عمیس میگوید: «شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:(وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ) علی بن ابیطالب است».(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 19، ص 341؛ شواهد التنزیل، ج 2، صص 399-411، ح 989-1005؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص 674.
(فَلَمّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِیئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ قِیلَ هذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ)2
ذیل این آیه از حضرت امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت شده که فرمودند: «چون کافران و بدخواهان مکانت و قرب علی علیه السلام را نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله میدیدند و نیز حضور آن حضرت را در کنار حوض کوثر با رسول خدا صلی الله علیه و آله مشاهده کنند، رخسار آنان زشت و سیاه شود».(2)
(إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ)4
روایت گردیده که چون قریش، تکریم و اعزاز و برتری علی علیه السلام را در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله دیدند، خودآشفته و ناراحت گشته، پنداشتند که رسول خدا صلی الله علیه و آله مفتون و شیفته علی علیه السلام گشته است.
آیات طلیعه سوره قلم (ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ * ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ * وَ إِنَّ لَکَ لَأَجْراً غَیْرَ مَمْنُونٍ * وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ * فَسَتُبْصِرُ وَ یُبْصِرُونَ * بِأَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ * إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ) نازل گردید و مقصود از (وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ) علی بن ابیطالب علیه السلام است.(3)
(لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ)1
در پرتو این آیه دهها حدیث و روایت، از علی علیه السلام، جابر، بریده اسلمی، مکحول، ابن عباس و أنس بن مالک از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکنند: «لمّا نزلت سألت ربی أن یجعلها اذن علی علیه السلام».(1)
در نقلی چنین آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
یا علی! إنّ الله أمرنی...؛ علی جان خداوند به من امر کرد که تو را به خود نزدیک ساخته، جام وجود عرشی تو را از دانش خود لبریز سازم و این آیه نازل گردید بنابراین: «فأَنت اذُن واعیه لعلمی؛ یا علی، همانا تو آن گوش شنوا و پذیرایی که لبریز از علوم من است».(2)
(سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ)4
از سعد بن ابی وقاص، ابوهریره و ابن عباس روایت شده که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را بر منصب ولایت برگزید و «من کنت مولاه فهذا مولاه» از زبان آن حضرت طنین افکند، نعمان بن حارث منذر فهری از جای برخاست و گفت: آیا آنچه پیرامون علی گفتی از سوی خود گفتی یا به فرمان خدایت؟ حضرت فرمود: «لا، بل أمرنی به ربی؛ نه، بلکه خدایم به آن فرمان داد». نعمان گفت: حال که چنین است، أَللهّم أَنزل عَلَینا حِجَارة من السماء...؛ پروردگارا از آسمان بر ما سنگ فرود آر، هنوز به کاروانش نرسیده بود که سنگی بر او فرود آمد و مرده بر زمین افتاد.(3)
از طریق شیعه نیز از امام صادق علیه السلام این داستان روایت گردیده است.(4)
1.(لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذاباً صَعَداً)1
ذیل این آیه از ابن عباس چنین نقل شده است:(ذِکْرِ رَبِّهِ) ولایت و امامت علی بن ابیطالب است.(1)
2.(عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً)3
امام هشتم علیه السلام میفرماید:
فرسول الله عندالله مرتضی و نحن ورثة ذلک الرسول...؛(2)خدای متعال رسول خدا صلی الله علیه و آله را برگزید و او را دانای به علم غیب نمود و ما نیز میراثبران رسول خداییم، پیامبری که خداوند او را به آنچه بخواهد دانایش فرمود و ما نیز به علم «ما کان و ما یکون» تا روز قیامت آگاه هستیم.
(إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ)5
ابن عباس در بیان آیه میگوید: «علی علیه السلام و ابوذر».(3)
در روایتی دیگر نیز میگوید: «اول کسی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز خواند علی بن ابیطالب علیه السلام بود، و اول کسی که با او به نماز شب برخاست علی علیه السلام بود، و اول کسی که با او بیعت کرد علی علیه السلام بود، و اول کسی که با او هجرت کرد علی علیه السلام بود».(4)
(کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ * إِلاّ أَصْحابَ الْیَمِینِ)8
از امام باقر علیه السلام ذیل این آیه روایت شده که فرمود: «ما و شیعیانمان اصحاب یمین هستیم». در بیان دیگری هم میفرمایند: «هم شیعتنا اهل البیت؛ ایشان شیعیان ما اهل بیت هستند».(1)
شواهد التنزیل، ج 2، ص 453، ح 1048 و 1049.
(فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّی * وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّی)2
ذیل این آیه از ابوذر و حذیفه روایت شده که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر خم به پا خاست و به فرمان خداوند علی علیه السلام را به جانشینی خود برگزید و همه با او بیعت کردند، معاویه از جای خود برخاست و گفت: هرگز گفته محمد را تصدیق نکنم و به ولایت علی اقرار نخواهم کرد، پس خداوند این آیات را نازل فرمود.(2)
1.(یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً * وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً * إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً)4
دهها روایت از امیرالمؤمنین علیه السلام، امام صادق علیه السلام و ابن عباس در مجامع حدیثی تفسیری شیعی و سنی، به نقل داستان بیماری امام حسن و امام حسین علیهما السلام پرداختهاند. همچنین نذر حضرت فاطمه علیها السلام، امام علی علیه السلام و فضه را برای شفای آن دو بزرگوار گزارش اشاره کردهاند، و اینکه آنان غذای خویش را در هنگام افطار به مسکین، یتیم و اسیر بخشیدند.(3)
2.(یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فِی رَحْمَتِهِ وَ الظّالِمِینَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً)6
درباره این آیه که خدا هر که را بخواهد در رحمت خود داخل میگرداند، گفته شده
مقصود پیمودن راه ولایت است که این مفهوم از چشمه بطون قرآن جاری است.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 20، ص 144.
1.(إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی ظِلالٍ وَ عُیُونٍ)2
ابن عباس میگوید: «آنان امام علی، امام حسن و امام حسین علیهم السلام هستند».(2)
2.(إِنّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ)4
ابن عباس میگوید: «اهل بیت محمد فی الجنة».(3)
1.(عَمَّ یَتَساءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ)6
ابیحمزه ثمالی و ابان بن تغلب میگویند: از امام باقر علیه السلام پیرامون (النَّبَإِ الْعَظِیمِ) پرسیدیم. آن حضرت فرمود:
کان علی یقول لاصحابه: أنا و الله النبأ العظیم ؛ علی علیه السلام به اصحاب خود میفرمود: به خدا سوگند من آن خبر بزرگ هستم که امت پیرامونم اختلاف کنند، و سوگند به خدا، هیچ خبری از من بزرگتر نیست و برای خدا نشانهای بزرگتر از من نمیباشد.(4)
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان میگوید: این حقیقت و زلال از سرچشمههای بطون قرآن جاری شده است و از نوع تفسیر قرآن نیست.(5)
2.(إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ مَفازاً)1
ابن عباس در بیان مصداق کامل آن میگوید: «هو علی بن ابیطالب؛ او علی بن ابیطالب است، سوگند به خدا او آقای پرهیزکاران و پارسایان است».(1)
3.(یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفًّا لا یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً)3
محمد بن فضیل از امام کاظم علیه السلام روایت میکند که فرمود:
نَحنُ واللهِ المأذون لهم یوم القیامه و القائلون صوابا...؛ به خدا سوگند! ماییم آن کسانی که خدای مهربان به سخن اذن دهد و ماییم که به صواب، سخن گوییم. گفتم: ما یقولون إذا تکلّمتُم؟ گاه سخن گفتن چه میگویید؟ فرمود: پروردگارمان را تمجید کرده، میستاییم و بر پیامبرمان درود میفرستیم و شفاعت شیعیان خود مسألت نماییم.(2)
(وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی)5
ابن عباس در بیان این آیه میگوید: «علی علیه السلام اسوه مقام خوف از خداست و بهشت مأوای آن حضرت است».(3)
(وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ * ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ)7
از انس بن مالک ذیل این آیه نقل شده که گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیرامون این آیه پرسیدم، آن حضرت فرمود:
یا انس، هی وجوهنا بنی عبدالمطلب...؛ ای انس، این چهرههای ما فرزندان عبدالمطلب است که رخشان و فروزان است و خندان و شادماناند، من، علی، حمزه، جعفر، حسن، حسین و فاطمه علیهم السلام، از قبور خود خارج میشویم و چهرههای ما چون آفتاب رخشنده است.(1)
شواهد التنزیل، ج 2، ص 492، ح 1090.
1.(وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ)2
جابر بن عبدالله انصاری از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که آن حضرت در بیان «تسینم» فرمود: «هو اشرف شراب الجنة یشربه آل محمد...؛ تسنیم شریفترین شراب بهشتی است که آل محمد میآشامند و آنان مقرب میباشند. رسول خدا، علی بن ابیطالب، خدیجه و ذراری آن بزرگواران، چراکه آنان منهج ایمان را پیمودند».(2)
2.(إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ)4
ابن عباس میگوید: «مقصود از مجرمان، فرزندان عبد شمس «بنی امیه» اند».(3)
(یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبادِی)6
از امام صادق علیه السلام ذیل این آیه روایت شده که فرمودند: «نزلت فی علی علیه السلام».(4)
براساس این فرموده امام صادق علیه السلام این نفس قدسی مطمئن و دل آرام به یاد خدا که در گاه بازگشت به سوی خدا او از خدا خشنود است و خدا از او خشنود، و در زمره بندگان خاص خدا در میآید و در بهشت مخصوص خدا وارد میشود، علی علیه السلام است.
در کافی در تبیین «نفس مطمئنه» و مفاد این چند آیه از سدیر صیرفی نقل شده که گفت:
به امام صادق علیه السلام گفتم: یابن رسول الله، آیا مؤمن از مرگ میترسد و قبض روح برایش ناخوشایند است؟ فرمود: «لا و الله»؛ نه به خدا سوگند - این چنین نیست - چون ملک الموت برای گرفتن روح او آید، او جزع میکند، پس فرشته مرگ به او میگوید: «یا ولی الله»؛ ای دوست خدا جزع نکن، سوگند به آنکه محمد صلی الله علیه و آله را به رسالت برانگیخت من بر تو از مادر و پدر مهربان، مهربانترم؛ چشمت را بگشای و ببین. در این هنگام جمال رسول خدا صلی الله علیه و آله، امیرالمؤمنین علیه السلام، فاطمه علیها السلام، امام حسن و امام حسین و ائمه از فرزندان آنان علیهم السلام در مقابل او نمایان میگردند، و به او گفته میشود این رسول خدا صلی الله علیه و آله، و این امیرالمؤمنین علیه السلام است و این فاطمه علیها السلام و این حسن و حسین و پیشوایان دینی علیهم السلام، همراهان تو هستند. امام صادق علیه السلام فرمود: در این حال او چشم میگشاید و نظر میکند، شادمان و راضی، پس منادی از سوی رب العزّه ندا میدهد ای نفس مطمئن و آرام، امروز به حضور پروردگارت باز آی؛ در حالی که تو خشنود به ولایت میباشی و راضی به پاداش، پس در زمره بندگان خاص من درآی و با خشنودی در بهشت من داخل شو.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 20، صص 287-288.
1.(وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ)2
جابر میگوید: از امام باقر علیه السلام پیرامون این آیه پرسیدم، فرمود: «علی و ما ولد؛(2)مقصود علی علیه السلام و فرزندان اوست».
2.(فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ)4
ابان بن تغلب از امام باقر علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: «نحن العقبة التی
من اقتحمها نجا؛(1)
شواهد التنزیل، ج 2، ص 502، ح 1101.
ما آن فراز بلندیم که هر کس بر آن ستیغ نمایان گردید، نجات مییابد».1.(وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها * وَ النَّهارِ إِذا جَلاّها)2
ابن عباس میگوید: «شمس، رسول خدا صلی الله علیه و آله، قمر، علی بن ابیطالب علیه السلام، نهار، حسن و حسین علیهما السلام و شب، بنیامیهاند».(2)
2.(إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها)4
صهیب گوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: مَن أشقی الاولین؟؛ شقیترین فرد از امتهای گذشته کیست؟ علی علیه السلام فرمود: عاقر الناقة؛ آن که «ناقه الله» را پی کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: راست گفتی، ولی أشقی الآخرین کیست؟ علی علیه السلام فرمود: نمیدانم. قال: «الذی یضربک علی هذه، فأشار إلی یا فوخه؛ آن کسی است که بر سر تو ضربت میزند».(3)
(وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی)6
جابر بن عبدالله انصاری میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانه فاطمه علیها السلام آمد، مشاهده کرد چادری از کرک شتر به سر داشت و با دست خویش سنگ آسیا را میچرخاند، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را بر این حال دید گریست و فرمود: «اصبری علی مرارة الدنیا...؛
فاطمه جانم بر سختیها و تلخیهای دنیا صبور باش تا خداوند با نعمتهای بهشت جبرانش کند». در این هنگام، این آیه نازل شد.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 20، ص 312؛ شواهد التنزیل، ج 2، صص 519-521، ح 1119-1123.
(فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ)2
ابوبصیر از امام صادق صلی الله علیه و آله روایت میکند که آن حضرت فرمود: «یعنی انصب علیاً للولایة؛ علی علیه السلام را به ولایت منصوب فرما».(2)
1.(وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ * وَ طُورِ سِینِینَ * وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ)4
محمد بن فضیل بن یسار میگوید: امام کاظم علیه السلام در بیان و تأویل این آیات فرمودند:
(وَ التِّینِ) امام حسن علیه السلام،(وَ الزَّیْتُونِ) امام حسین علیه السلام،(وَ طُورِ) امیرالمؤمنین علیه السلام و (وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ) رسول خد ا صلی الله علیه و آله است، پس آنگاه سکوت کرد و در ادامه فرمود:« (إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا) ذلک امیرالمؤمنین و شیعتهم؛ و آن آراستگان به ایمان و عمل نیکو و صالح، علی علیه السلام و شیعیان او هستند».(3)
البته این زلال، از چشمه سار تأویل قرآن جاری است که راسخون در علم، یعنی ائمه هدی علیهم السلام به آن آگاهند.
(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ)6
جابر بن عبدالله انصاری روایت میکند نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم که در این هنگام علی علیه السلام به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
و الذی نفسی بیده إنّ هذا و شیعته لهم الفائزون...؛ سوگند به آن کسی که جانم به دست اوست همانا این علی و پیروان او در روز قیامت رستگاراناند و در این هنگام این آیه نازل گردید و اصحاب پیامبر هر زمان علی علیه السلام میآمد میگفتند:(خَیْرُ الْبَرِیَّةِ) آمد.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 20، ص 341.
مقاتل بن سلیمان از ابن عباس روایت میکند که: «نزلت فی علی و اهل بیته؛(هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ) در شأن علی و اهل بیت آن حضرت نازل گردید».(2)
(فَأَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ * فَهُوَ فِی عِیشَةٍ راضِیَةٍ)3
ابن عباس در بیان مصداق و تأویل این آیه میگوید: کفّۀ علی علیه السلام در قیامت بر همگان ترجیح دارد، چون فقط لبریز از حسنات است و هیچ سیئهای در آن نیست. آن حضرت «لم یعص الله طرفة عین؛ یک چشم به هم زدن نیز خدا را معصیت نکرد».(3)
(ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ)5
ابوخالد کابلی میگوید: حضرت امام باقر علیه السلام فرمود: «إنّما یسألکم عما أنتم علیه من الحق؛(4)مقصود از «نعیم» صراط حق و ولایتی است که شما آن را پذیرفته و بالنده آن را میپیمایید».
ابوحمزه ثمالی نیز از امام صادق علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: «... إنّما
یسألکم عما أنعم علیکم بمحمدٍ و آل محمد علیهم السلام؛(1)
همان.
همانا از شما از نعمت محمد و آل محمد علیهم السلام سؤال میکنند که در این روایت هم مقصود همان نعمت ولایت است».به هر روی روایات فراوانی است که «نعیم» را به ولایت و سؤال از ولایت تفسیر میکنند و میفرمایند: «أَنّ النعیم ولایتنا اهل البیت علیهم السلام».(2)
(وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ)
عبدالرحمن بن کثیر ذیل این آیات از امام صادق علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: «ألإیمان بولایة علی امیرالمومنین»؛ و مقصود از (وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ) ایمان به ولایت فرزندان و جانشینان آن حضرت است،(وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ) نیز پایداری بر منهج ولایت را توصیه میفرماید».(3)
ابن عباس و ابی بن کعب و ابوهریره از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکنند که آن حضرت در بیان مصداق (خُسْرٍ) فرمود: «مقصود ابوجهل است و مقصود از آیه (آمَنُوا) علی علیه السلام است».(4)
(إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ)5
مفسرین گفتهاند: مقصود از کوثر، ذریه طیبه رسول خدا صلی الله علیه و آله هستد، که آفتاب تابناک این افق برین، وجود مبارک حضرت فاطمه زهراست. البته این حقیقتی است که آیه (إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) آن را بیان فرموده که دشمن بدگوی تو «عاص بن وائل»
خدا صلی الله علیه و آله؛ یعنی حدیث شریف ثقلین میدرخشد. در خطبه حضرت فاطمه علیها السلام، و سخن عرشی آن حضرت نیز به همین نکته اشاره شده است: «وَ نَحْنُ بَقِیَّةٌ اسْتَخْلَفَنَا عَلَیْکُمْ، وَ مَعَنَا کِتَابُ اللَّهِ».(1)
بخشی از خطبه.
ابتدا باید دید که قرآن کریم چه خصوصیاتی دارد تا همراهی و سنخیت اهل بیت علیهم السلام با آن آشکارتر شود:
قرآن نور است؛ همانگونه که خود فرموده (وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً)2 یا این آیه شریفه (قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ)3 .
قرآن، تبیان هر چیزی است؛ آنجا که فرموده (وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ)4 .
قرآن کریم تجلی ذات مقدس خداست که کوه را خاشع و خاضع میکند:(لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ)5 .
علی علیه السلام در تبیین این حقیقت میفرماید: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ؛(2)پس خدای سبحان در کتاب خویش - قرآن - بیآنکه او را ببینند خود را به ایشان آشکار گرداند».
همچنین میفرماید: «لَقَدْ تَجَلَّی اللَّهُ لِخَلْقِهِ فِی کَلَامِهِ وَ لَکِنَّهُمْ لَا یُبْصِرُونَ؛(3)همانا خدا در کلام الهی قرآن برای مخلوقات خود تجلی کرده، ولی ایشان او را نمیبینند».
(وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ)9 .
البته در این مقام در دسترس فرشتگان الهی است:(بِأَیْدِی سَفَرَةٍ * کِرامٍ بَرَرَةٍ)10 .
ص:315
بر اساس این آیه، قرآن کریم، جهان شمول و همه ادوار زمان را در نوردیده است. امام صادق علیه السلام در پاسخ به این پرسش که چرا قرآن با تکرار و گذشت زمان طراوت و تازگی خود را داراست، فرمودند:
لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ وَ لِنَاسٍ دُونَ نَاسٍ فَهُوَ فِی کُلِّ زَمَانٍ جَدِیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْمٍ غَضٌّ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة؛(1)
خدای تبارک و تعالی قرآن را برای زمان مخصوصی و برای مردم خاصی فرو نفرستاده است و چون جاودان و همگانی است در هر زمانی نو و برای هر مردمی تا روز قیامت شاداب و با طراوت است.
(إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)3 ؛
(همانا ما قرآن را فرو فرستادیم و قطعاً آن را حفظ و مراقبت خواهیم کرد).
بدون تردید مقصود از «خانه و بیتی» که در این عنوان مقدس «اهل البیت» استعمال شده است، خانه سنگی و گلی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه و مدینه به یادگار مانده، نمیباشد؛ بلکه منظور، بیت نبوت و رسالت و خانه شخصیت حقوقی پیامبر صلی الله علیه و آله است، نه خانه شخصیت حقیقی.(3)
ص:317
خانۀ خشتی و سنگی رسول خدا صلی الله علیه و آله که در مکه و مدینه از آن حضرت به جای مانده، و آن حضرت در کنار همسران خویش در آن زندگی میکرد اصطلاح دیگری دارد. جالب اینکه در قرآن از آن خانه خشتی و سنگی سخنی به میان آمده و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله همسران متعددی داشت با قالب جمع از آن بیوت یاد شده است؛ آنجا که خداوند متعال میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ)1
همچنین چون این خانه به زنان رسول خدا نسبت داده میشود، باز با همان صیغه جمع عنوان گردیده است:
(وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ)؛2
موضوع اصلی صدر این آیه که خطاب به همسران آن حضرت است این است که در خانههایتان بنشینید و آرام بگیرید.
در آیهای دیگر نیز فرموده:
(وَ اذْکُرْنَ ما یُتْلی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ)3
یعنی یادآور آیات و احکام الهی که در خانههایتان تلاوت میشود باشید.
پس روشن است خانهای که مؤمنان برای زندگی و صرف غذا در آن جمع میشدند خانه سنگی و گلی بود.
بنابراین مقصود از «بیت»، در عبارت «اهل البیت» یا «بیت النبوة» خانهای است که رابط میان زمین و آسمان است؛ خانهای ملکوتی که چون بیت المعمور حضرت حق، قدس والایی و بالندگی دارد، پس مراد از آن خانهای نیست که جسم رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن میزیست و شب هنگام در آن میآرمید، و همسران آن حضرت در آنجا سکنی داشتند، اگر چه آن خانه سنگی و گلی رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز به پاسداشت انتساب آن به حضرتش شایسته تکریم و تعظیم است.
ص:318
نُوصَفُ وَ کَیْفَ یُوصَفُ قَوْمٌ رَفَعَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ هُوَ الشَّک؛(1)
تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 274، ح 98.
ما قابل توصیف نیستیم، چگونه میتوان گروهی را که خدا رجس و شک را از آنان برداشته وصف کرد؟»امیرمؤمنان علیه السلام هم در روز شورا که به فرجام بد انتخاب عثمان منجر گردید، با اشاره به آیه مبارکه فرمود:
أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ هَلْ فِیکُمْ أَحَدٌ أَنْزَلَ اللَّهُ فِیهِ آیَةَ التَّطْهِیر...، قَالُوا: اللَّهُمَّ لَا؛(2)شما را به خدا سوگند می دهم آیا در میان شما کسی هست که آیه تطهیر درباره او نازل شده باشد؟ آن هنگام که رسول خدا صلی الله علیه و آله من، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام را زیر عبای خیبری گرد آورد و فرمود: خدایا اینان اهل بیت من هستند، پس رجس و پلیدی را از ایشان دور کن و پاک و مطهرشان گردان. اعضای شورا همگی جواب دادند: نه!
با توجه به ضمایر آیات پیش از آیه تطهیر و بعد از آن که به صورت جمع مؤنث نازل گردیدهاند، همانند: «لستُنّ» و «اتقیتُنّ» و «تخضعنَ» و «قُلنَ» و «بُیوتُکنَّ» و «تبرُّجنَ» و «أَقِمْنَ» و «أطعْنَ» و «اذکُرن» و «قَرْنَ» و تجلی این آیه با ضمیرهای «مذکر» «کُم»، بر هر خردمند و دانشوری روشن است که فروغی که از این آیه میدرخشد با آن آیات متفاوت است و بر این مشرق فروزنده، چهرههایی میدرخشند که به موهبت الهی عصمت ذاتی آراستهاند و این بارش نور بر فرزانگانی غیر از همسران رسول خدا، یا حتی سایر خویشان و نزدیکان چون آل عباس و آل عقیل و آل جعفر میبارد. در حقیقت آنان ذوات مقدسی هستند که به گوهر عصمت مزیناند و اهل بیت رسالت و نبوت و ولایت رسول خدایند و آن قرابت و انس و همسرشتی سبب این عروج و اوج است.
حدیث امام صادق علیه السلام این حقیقت را به روشنی تبیین میکند: «ولایت و دوستی من نسبت به علی بن ابیطالب برای من از ولادت من از او محبوبتر است، چون ولادت از او فضیلت است؛ ولی ولایت او فریضه واجب».(3)
ص:320
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز میفرماید:
إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِالْأَنْبِیَاءِ أَعْمَلُهُمْ بِمَا جَاءُوا بِه(1)
بحارالانوار، ج 39، ص 299.
ثم تلا:(إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا)2 ثم قال: إِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ إِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ وَ إِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَی اللَّهَ وَ إِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ؛(2)نزدیکترین مردم به پیامبران داناترین و آگاهترین آنان به رهآورد آنهاست. آنگاه به آیه قرآن استدلال کرد که: «نزدیکترین مردم به ابراهیم آناناند که پیرو او گردیدند و این پیامبر و کسانی که گرویدند»، آنگاه فرمود: دوست پیامبر کسی است که خدا را اطاعت کند، اگر چه از حیث نسب دور باشد و دشمن آن حضرت کسی است که خدا را معصیت میکند، اگر چه از جهت نسب و قرابت به پیامبر نزدیک باشد.اکنون روشن گردید که خداوند متعال رجس و پلیدی را به اراده تکوینی از ساحت ذوات مقدس معصومین از آل رسول دفع نمود و به آنان خلعت برین عصمت بخشید. اینان کسانی هستند که با شخصیت حقوقی رسول خدا صلی الله علیه و آله، یعنی مقام ولایت الهیه و نبوت انتساب دارند، اگر چه آنان به شخصیت حقیقی رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز منسوب و از فرزندان آن بزرگوارند.
با این تبیین از آیه شریفه هیچیک از منسوبین شخصی رسول خدا صلی الله علیه و آله که مقام عصمت ندارند، همانند همسران و سایر اقوام از آل عباس و آل عقیل و آل جعفر، تحت شمول این آیه شریفه قرار نمیگیرند. البته ولادت و قرابت و خویشاوندی با رسول اکرم صلی الله علیه و آله افتخاری بس بزرگ است، ولی ملاک شمول آیه تطهیر، مقام شامخ ولایت است، نه ولادت و قرابت و همسر بودن.
آیاتی از قرآن نیز این حقیقت را مدلل میفرماید،(3)چون سوره «مسد» که پیرامون ابولهب (عموی رسول خدا) نازل گردید. همچنین آیهای که داستان پسر نوح را بیان میدارد:
ص:321
(قالَ یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ)1
همچنین آیهای که وصف زن حضرت نوح و لوط را گزارش میکند:
(ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ)2
(خداوند برای کسانی که کفر پیشه کردند به همسر نوح و همسر لوط مثل میزند که تحت سرپرستی دو بنده صالح از بندگان ما بودند، ولی به آنها خیانت کردند. در نتیجه، در برابر عذاب الهی، پیوند با آن دو پیامبر بزرگ سودی به حالشان نداشت و به آنها گفته شد همراه با سایر جهنمیها وارد دوزخ شوید).(1)
بدیهی است که با توجه به مفاد آیات فوق، همسر و پسر بودن و خویشاوندی ملاک اهل بیت و ورود در عنوان «اهلبیت» نمیباشد.
از نظر مفهومی جایگاه اهل بیت علیهم السلام تبیین گردید و معلوم شد آنان کسانی هستند که در «بیت النبوه» و مقام ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله واردند و آناناند که در بیت المعمور ولایت الهی با رسول خدا صلی الله علیه و آله انیس و از یک گوهرند.
اکنون در بیان مصادیق این عنوان مقدس باید دید چه چهرههایی بر این افق اعلی میدرخشند. بدون شک، رسول خدا صلی الله علیه و آله از اهل بیت علیهم السلام و اساس و بنیان آن است؛ همان گونه که ابراهیم علیه السلام در آیه (قالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ)4 در زمره اهل بیت شمرده شده است و به برکت وجود آن پیامبر بزرگ، رحمت و برکت شامل حال خاندان او نیز شده است.
روایات بسیاری نیز در تعریف و بیان مصادیق اهل بیت علیهم السلام از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ذوات مقدس ائمه هدی علیهم السلام صادر گردیده است؛ از آن جمله:
ص:322
ام سلمه میگوید: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله به جای آنکه به من فرمود تو از زنان شایسته منی فرموده بود تو از اهل بیت من هستی، برای من بهتر بود از هر چه خورشید بر آن میتابد و از آن غروب میکند.(2)
السلام علیکم اهل البیت و رحمة الله و برکاته، الصلاة رحمکم الله أنا حربٌ لِمَن حارَبتُم، أَنا سِلمٌ لِمَن سَاَلمتُم؛(3)ای اهل بیت! سلام، رحمت و برکات خدا بر شما باد برای نماز برخیزید... هر کس با شما بجنگد با من جنگ کرده و هر کس با شما در صلح و دوستی باشد با من در صلح و دوستی است.
(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ)5
ص:323
جالب اینکه شیوههای اعمال شده اثر بخشید و نتیجه داد. از این رو این حقیقت به شکل گسترده در مجامع روایی - تفسیری اهل سنت و شیعه نقل شده است. اگر چه بعضی به خاطر حب و بغضها و تعصبات جاهلی، همه قراین و شواهد موجود در افعال و اقوال رسول خدا صلی الله علیه و آله را نادیده گرفتند و تنها با تکیه به معنای لغوی «اهل البیت» ادعا کردند که این آیه، همسران آن حضرت را شامل میگردد؛ همسرانی که آیه پیش از آیه تطهیر پیرامون آنها میفرماید: «در خانههایتان بنشینید و آرام بگیرید، و مانند دوره جاهلیت پیشین آرایش و خودآرایی مکنید» و به هر حال آنان را توبیخ میفرماید.
از طرفی با وجود آنکه در مجموعه سه آیه، دوازده ضمیر مؤنث پیرامون زنان رسول خدا به کار رفته، اما در این بخش فاخر، هیچ ضمیر مؤنثی به کار نمیبرد، بلکه مخاطبان آن را جمعی قرار میدهد که غالب آنان مرداناند و این تفاوت ضمایر، نشان و آیهای روشن و دلیلی قاطع است که آیه تطهیر به یقین شامل همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیگردد.
تأسف و تعجب از گفته ابوحیان اندلسی است که میگوید: «اهل البیت شامل همسران پیامبر اکرم و پدران آنها میشود». عجبا با این تفسیر باید گفت که ابوسفیان با آن سابقه دشمنی با اسلام و جنگافروزیها، و نیز نفاقی که پس از اسلام آوردن دارا بود از منظومه اهل البیت است و رجس و پلیدی از او دور است، چون پدر «ام حبیبه» همسر رسول اکرم صلی الله علیه و آله است.(1)
همتایی قرآن و اهل بیت علیهم السلام، صص 175-176.
با توجه به تعریفی که از اهل بیت علیهم السلام ارائه گردید، آنان افرادی هستند که سنخیت روحی لازم را با رسول خدا صلی الله علیه و آله دارا باشند. آن حضرت به عنوان مفسر و مبین رسمی وحی به صورتهای گوناگون، امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام را مخاطبان آیه تطهیر معرفی کرد. پس عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله گویای آن است که آن بزرگواران این سنخیت روحی را دارا بودند.
براین اساس، سایر ائمه علیهم السلام نیز از این سنخیت و همگهری برخوردارند، بنابراین آن ذوات مقدس مخاطبان آیه تطهیرند و بدین ترتیب، ادعای شیعه که تمام امامان علیهم السلام را از اهلبیت میدانند مدلل میگردد.
ص:325
1) (1)
امام حسین علیه السلام از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است:
بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدم، در حالی که در خانه ام سلمه بود و آیه تطهیر بر او نازل شده بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: «یا علی، این آیه درباره تو و نوههایم حسن و حسین و امامان بعد از توست. گفتم یا رسول الله! امامان بعد از من چند نفرند؟ فرمود: یا علی! اول آنها تو هستی، سپس فرزندانت حسن و حسین و بعد از حسین فرزندش علی و... اسامی دوازده امام به همین ترتیب بر ساق عرش نوشته شده است. از خدای سبحان پرسیدم این افراد چه کسانی هستند؟ فرمود: ای محمد! اینها امامان بعد از تو هستند که مطهر و معصوماند و دشمنانشان ملعوناند».(1)
همان، ص 78، به نقل از تفسیر برهان، ج 3، ص 13، ح 6.
اخبار بسیاری این حقیقت را مدلل و تبیین مینمایند؛ از جمله اینکه در ایام خلافت عثمان امیرالمؤمنین علیه السلام جمعی از انصار و مهاجرین را مخاطب قرار داد و فرمود:
«پیرامون این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله که به ام سلمه فرمود: آیه تطهیر درباره من و برادرم علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و دو فرزندم حسن و حسین و نه فرزند حسین نازل شده است گواهی میدهید؟ آنان پاسخ دادند آری».(2)
امام صادق علیه السلام نیز درباره شأن نزول آیه و مخاطبان اولیه که خمسه طیبه میباشند فرمود:
پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله نوبت به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید و پس از او نوبت حسن و حسین علیهما السلام و در پی آن تأویل آیه (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ)3 فرا رسید و در امامان بعدی جاری شد؛ وکان علی بن الحسینعلیهما السلام اماماً ثم جرت فی الائمة من ولده ألاوصیاءعلیهم السلام.(3)
به هر روی، حدیث شریف ثقلین و نیز روایت: «فِیِ کُلِّ خلفٍ عُدول من اهل بیتی یُنفون عن هذا الدین تحریف الضالین... »(4)نشانگر آن است که عنوان اهل بیت علیهم السلام به
ص:326
عملی است که اراده نفسانی که بین فعل و نفس فاصله میشود در آن دخالت دارد، ولی علم با حصول مقدمات، ضرورت مییابد.
انبیا همگی در مسائل علمی معصوماند؛ یعنی آنچه را که به هدایت انسانها مربوط است، از خدا دریافت کرده، آن را میفهمند و سپس آنچه را که فهمیدند خوب نگه میدارند و آنگاه آنچه را نگه داشتند درست ادا میکنند. این ملکه علمی، بدون شهود میسر نیست، زیرا انسان در نشئه وهم و خیال، یافتههای خود را بر یافتههای عقل عرضه میدارد و آن را مشوب میسازد و این تفکر مشوب، با جهل، سهو و نسیان آمیخته خواهد بود. ولی اگر در حرم عقل ناب به سر برد و از دسترس وهم و خیال رهید معصوم خواهد بود، زیرا در حرم عقل، نه شیطان درونی وهم و خیال راه دارد و نه شیطان بیرونی (ابلیس)، زیرا تجرد ابلیس مانند وهم و خیال در سقفی مادون سقف عقل محض است و در دستگاه تجرد تام عقلی، نه وهم و خیال رهزن آن است و نه ابلیس.(1)
همان، ص 186.
چون ابلیس بر سر راه مینشیند:(قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ)2 و سالکانی را که بر عرشه عقل تجرد نیستند گمراه میکند، ولی آنان که خود گوهر صراط مستقیماند: «أنتم الصراط الاقوم» و «حجته و صراطه»(2)صراط، عین سالک و سالک، عین صراط مستقیم است، پس اینان از آسیب دو رهزن و اغواگر برون و درون در اماناند. ابلیس نیز آنان را در تیررس اغوای خود نمیبیند:(إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ)4 چون آنان به مقام اخلاص علمی و شهودی رسیده، و از سرچشمه زلال علم الهی نوشیدهاند، از اینرو دیگر چیزی را بد نمی فهمند و در فهمیدهها نیز دچار شک و تردید نمیگردند. آخر، دانشآموخته این عرصه «روح مخلَص» است و معلم خدایی است که دانش محض است. چنین دانشآموختهای، در مسائل علمی هم در فراگیری و هم حفظ و نگهداری آموختهها معصوم است و از مصونیت برخوردار؛ به همین دلیل علی علیه السلام میفرماید: «ما شَکَکْتُ فِی الحَقّ مُذْ أُرِیتُهُ؛(3)از آن هنگام که حق را به من نمودند در آن دو دل نگردیدم».
ص:328
این مقام فاخر، برای کسی حاصل میگردد که سلطان اقلیم اخلاص باشد؛ در این حال او در حرم امن عصمت است. چنین کسی شهوت و غضب را مهار کرده، آن را به صورت اراده و کراهت در میآورد، سپس آن دو را رقیق کرده و به صورت تولی و تبری درآورده است. او بر افق برین انسان کامل طلوع کرده و مراحل جذب و دفع، شهوت و غضب، محبت و عداوت و اراده و کراهت را طی کرده، و به مقام تولی و تبری که رقیقترین مرحله اراده و کراهت و لطیفترین مرحله محبت و عداوت، و صافترین مرحله شهوت و غضب و پاکترین مرحله جذب و دفع است، رسیده است.(1)
همتایی قرآن و اهل بیت علیهم السلام، ص 188.
کسی که بر این ستیغ فائق آمد، شیطان را دشمنترین دشمنان درون و برون میداند، او را سرکوب میکند، و تبرای او، وی را به ولایت حق مفتخر میسازد و خدای متعال ولی او میگردد. توصیف این مقام به زبان وحی چنین آمده:
(إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحِینَ) ؛(2)
(همانا ولی من خدایی است که کتاب را فرو فرستاده و او متولی صالحان است).
باری، چون انسان به مقام امن اخلاص راه یافت و از صالحان شد، فروغ ولایت الله بر او میتابد و شیطان برای نفوذ در حریم او راهی ندارد، در نتیجه آفتاب معرفت و اخلاص وجودش را نورانی کرده، او را مخزن علم ربانی و حجت بالغه و صراط مستقیم، و نور و برهان خدا قرار میدهد. چنین بینش و آگاهی انسان را بر تمام مصالح و مفاسد آگاه میکند و جذب مصلحت و دوری از ضرر و فساد، طبیعی او میگردد.
از این منظر باید گفت که خصوصیتها و خصال آسمانی اهل بیت عطای ویژه و موهبت الهی است که خدا به آنان عنایت فرموده است، نه آنکه طلب یا اکتسابی از سوی آنان باشد.
این حقیقت در عناوینی چون: «عصمکم الله من الزلل، و آمنکم من الفتن، و طهّرکم من الدّنس، و أَذهب عنکم الرجس، و طهّرکم تطهیرا»(3)روشن میگردد.
ص:329
امام رضا علیه السلام پیرامون ویژگیهای اهل بیت علیهم السلام میفرماید:
... مخصوص بالفضل کله من غیر طلب منه له، و لا اکتساب، بل اختصاص من المفضل الوهاب؛(1)
کافی، ج 1، ص 201؛ بحارالانوار، ج 25، ص 122.
امتیازات اهل بیت عطاهای ویژه و موهبتهایی است که خدا به ایشان بخشیده، نه آنکه با طلب یا اکتساب از سوی آنان باشد.به هر روی، باید گفت عصمت در اهل بیت علیهم السلام و همه پیامبران به این معناست که آنان از نظر امکان ذاتی، قدرت بر گناه دارند، چون آنان نیز انساناند؛ همانطور که رسول خدا صلی الله علیه و آله که قله انسان کامل است میفرماید:(قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ)2
البته آیات دیگری در قرآن نیز این حقیقت را مدلل میسازد:
(وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً)3
طبق این آیه خدای متعال فرموده اگر گامهایت را استوار نمیساختم نزدیک بود که اندکی به آنها متمایل شوی، ولی این موهبت و عنایت ما بود که مانع از آن سقوط گردید.
به همین دلیل، شیطان به سراغ آنها میرود و برای وسوسه آنها تلاش میکند:
(وَ إِمّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ)4 ؛
(و اگر از شیطان وسوسهای به تو رسد به خدا پناه بر).
بنابراین اهل بیت علیهم السلام مجبور به اطاعت و ترک معصیت نیستند، زیرا اگر آنان مجبور میبودند، شیطان به سراغ آنان نمیرفت و وسوسه شیطان بیمعنا بود، بلکه در حالی که بر ارتکاب گناه قدرت دارند با اراده و اختیار خود آن را ترک میکردند، به همین دلیل خدای متعال رسول اکرم صلی الله علیه و آله را در صورت تمایل به مشرکان تهدید به عذاب مضاعف میکند:(إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصِیراً)5 پس روشن است که آن حضرت از لحاظ ساختار وجودی میتوانست به مشرکان گرایش پیدا کند، وگرنه نزول آیه بیمعنا بود، پس این موهبت الهی و عطای ربانی است که آنان را در مقابل این
ص:330
1) (1)
لغزشها حفظ میکند و با آراستگی به ملکه عصمت، از گزند گناه مصون میدارد؛ به بیان امام رضا علیه السلام:
فهو معصوم مُؤید موفق مسدّد، قد أمن الخطایا و الزلل و العثار، یخصّه الله «عزوجل» بذلک لیکون حجته علی عباده؛(1)
بحارالانوار، ج 25، ص 127، ح 4.
پس او (امام) آراسته به موهبت عصمت و موفق و مؤید به تاییدات و توفیقات الهی و بر منهج صراط مستقیم است. خداوند او را از خطاء و لغزش در امان داشته، و او را به این مکارم آراسته تا حجت و پیشوای او بر بندگانش باشد.امام صادق علیه السلام نیز در تبیین این حقیقت فرمودند:
إنّ الله عزوجل لم یکلنا إلی أنفسنا و لو وکلنا إلی أنفسنا لکنّا کبعض الناس؛(2)همانا خدای «عزّوجل» ما را به خودمان واگذار نکردهاند و اگر ما را به خود واگذار کرده بود ما نیز چون سایر مردم بودیم
باری، عصمت خاصی که در پیامبران و امامان علیهم السلام وجود دارد، جز با تأیید الهی ممکن نیست و در برخی روایات از این تأیید خاص به «روح القدس» تعبیر شده است.
انسان کامل که در جام ولایت و کسوت امامت ظهور مییابد دارای خلقت نوری است. روایات بسیاری این حقیقت را مدلل میکند و صحنه آفرینش این ذوات مقدس را ترسیم مینماید. او همتای قرآن کریم است که هرگز باطل در آن راه ندارد:(لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ)3 او با داشتن مقام والای امامت و ولایت، برجستهترین شرط حصن حصین توحید است؛ همانگونه که حضرت رضا علیه السلام فرمود: «وأنا مِن شروطها».(3)
از طرفی، چون حصار توحید از هرگونه نقص منزه و از هر عیب مبراست، بدون شک اگر انسان کاملی که شرط ورود به این دژ امن معرفی شده، اهل گناه و سهو و نسیان باشد، حصن الهی نیز گرفتار آسیب خواهد شد؛ در حالی که آن قلعه امن از هر خطر و خطا مصون و محفوظ است. ذوات مقدسی که نزدیکترین حقایق نورانی به ذات اقدس الهی
ص:331
بودند و در آینه اهل بیت علیهم السلام درخشیدند، مصنوع بیبدیل حضرت حق بودند و به گفته امیرالمؤمنین علیه السلام: «فَإِنّا صَنَائِعُ رَبَّناَ وَ النّاسُ بَعدُ صَنَائِعُ لَنَا؛(1)
نهج البلاغه، نامه 28، ص 292.
ما پروردههای خداییم و مردم پروردههای مایند».آنان کسانیاند که دانش را از منابع بشری و از لابهلای کتابها فرا نگرفتهاند، بلکه شهد علم را دست خدای علیم و دانا در کامشان ریخته است، از اینرو علم آنان از مقوله علم حضوری است نه از جنس علم حصولی و چیزی نزد آنان ناپیدا نبود تا با کاوش و جستوجو آن را بیابند.
در زیارت جامعه کبیره در وصف آن ذوات مقدس چنین آمده: «شما گنجینه علم خدا، گنجبران دانش و نور و برهان الهی، نگاهداران راز الهی، خزانهداران علم خداوند، ودیعهداران حکمت ربانی و زبانهای وحی الهی هستید».
امیرالمؤمنین علیه السلام در ترسیم اهل بیت چنین فرمود:
إِنَّ اللَّهَ طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَی خَلْقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِی أَرْضِهِ وَ جَعَلَنَا مَعَ الْقُرْآنِ (وَ الْقُرْآنَ) مَعَنَا لَا نُفَارِقُهُ وَ لَا یُفَارِقُنَا؛(2)همانا خداوند ما را پاک ساخت و از گناه مصونمان داشت، و ما را گواهان بر مردم و حجت بر روی زمین گردانید و ما را با قرآن و قرآن را با ما قرار داد؛ نه ما از او مفارقت جوییم و نه قرآن از ما مفارقت جوید.
در فروغ سخن علی علیه السلام، رسول خدا صلی الله علیه و آله بر افق اعلای عصمت، در جایگاه اطیب و اطهر است: «فتأس بنبیّک الأَطیب الاطهر؛(3)پس به پیامبر پاکیزه و پاک خود اقتدا کن». همچنین آل رسول صلی الله علیه و آله «الطیبین الطاهرین»(4)میباشند.
از مطالب گذشته روشن گردید که قرآن کتابی بیبدیل است و همانندی ندارد:
(أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ)5
ص:332
از این نظر، عترت نیز بینظیر و بیبدیلاند؛ همانگونه که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: «نحن اهل البیت لا یقاس بنا احد، فینا نزل القرآن و فینا معدن الرسالة؛(1)
بحارالانوار، ج 26، ص 269، ح 5.
ما خاندان پیامبریم در خاندان ما قرآن فرود آمد و در خاندان ما نبوت وجود داشت و تجلی نمود».و نیز همان حضرت میفرماید:
لا یقاس بآل محمدصلی الله علیه و آله مِن هذه الاُمّة احدٌ، و لا یُسَوّی بِهِم مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ علیه أبداً، هم أساسُ الدین، و عماد الیقین؛(2)از این امت کسی را با خاندان رسالت همپایه نتوان پنداشت، هرگز نمیتوان پرورده نعمت ایشان را در رتبت آنان داشت، چراکه آل محمد علیهم السلام پایه دین و ستون یقیناند.
اگر قرآن تجلی رب العالمین است، و مجموعه صفات جمال و جلال حق تعالی در آن تجلی کرده است:
«فتَجلّی سُبحانه لهُم فی کتابِهِ مِن غیر أن یکونوا رأوهُ بِما أراهُم مِن قُدرَتِهِ؛(3)پس خدای سبحان در کتاب خویش - قرآن - بیآنکه او را ببینند خود را به ایشان آشکار گرداند، بدانچه از قدرتش به آنان نمایاند».
نتیجه آن خواهد بود که اهل بیت علیهم السلام نیز عظیمترین خبر و بزرگترین نشانه الهیاند؛ همانگونه که امیرالمؤمنین میفرماید: «ما لله نباءٌ أعظم مِنی، و ما لله آیة أکبر منی... ؛(4)برای خدا خبر و نشانهای بزرگتر از من نیست».
همچنین خلق رسول خدا صلی الله علیه و آله قرآن است: «کان خلق رسول الله القرآن»(5).
پس علی علیه السلام که به منزله جان رسول خداست، اخلاق او نیز قرآن است و فاطمه علیها السلام که روح آن حضرت است که در سینهاش جاری است، آن حضرت هم به منزله قرآن است. امام حسن و امام حسین علیهما السلام که میوه قلب آن حضرت هستند، آنان نیز خلقشان قرآن است و اخلاق فرزندان معصوم امام حسین علیه السلام نیز که از لحاظ روحی با آن حضرت در سنخیت کاملاند، قرآن است.(6)
ص:333
حضرت امام حسین علیه السلام، پرده از این راز ملکوتی بر میدارد و در سخنانی چنین میفرماید:
نحن حزب الله الغالبون و عترة رسول الله الأقربون، و أهل بیته الطیبون، و أحد الثقلین الذین جعلنا رسول الله ثانی کتاب الله تبارک و تعالی... ؛(1)
بحارالانوار، ج 44، ص 205، ح 1.
ما حزب الله پیروز، عترت قربای رسول خدا، اهل بیت پاک او و یکی از دو ثقلی هستیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را دومی کتاب خدا و هم تای آن قرار داده است؛ همان کتابی که تفصیل هر چیزی در آن آمده و باطل و خلاف در آن راه ندارد و در تفسیر قرآن بر ما تکیه میشود.صراط مستقیم، همان دین الهی است و در قرآن کریم به صورت مفرد آمده و جمع و تثنیه ندارد، چون یگانه راه است و از سوی خدای یکتا، یگانه راه فوز و رستگاری انسان تبیین گردیده است.
بدون شک، قرآن آفتاب این منهج و سبیل حقجویان و هدایتشدگان است و عترت، چراغهای تابان این مسیر، به همین دلیل در روایات بر قرآن و اهل بیت، صراط مستقیم تطبیق شده است.
شناخت و تمسک به اهل بیت علیهم السلام، بزرگ راه سعادت و نزدیکترین راه برای رسیدن به خداست و به عبارت دقیقتر تنها راه شناخت و معرفة الله است؛ همانگونه که امام صادق علیه السلام فرمود: «هو الطریق إلی معرفة الله...» .
این صراط، دو راه است: صراطی در دنیا و صراطی در آخرت، صراطی که در دنیاست همان امام واجبالاطاعة است و هر کس در دنیا او را بشناسد و به او اقتدا کند، از صراط آخرت، که پلی بر جهنم است عبور خواهد کرد، امّا کسی که امام را در دنیا نشناسد هنگام عبور از صراط آخرت میلغزد و به جهنم سقوط میکند.(2)
ص:334
صراط مستقیم، همان دین الهی است و قرآن نیز این حقیقت را تبیین میکند:
(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا)1
در این آیه شریفه تأکید شده که همه با هم به ریسمان الهی چنگ زنند.
در آیه دیگری میفرماید:
(وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ) ؛(1)
(... هر کس به خدا و دین او اعتصام جوید به صراط مستقیم هدایت شده است).
بنابراین دین، حقیقت واحدی است که در قرآن و عترت ظهور کرده، و قرآن و عترت، تفسیر و ترجمانی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشند.(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این حدیث شریف و متواتر میفرمایند: «میراث رسالت من دو گوهر وزین است؛ یکی کتاب خدا و دیگری عترت، و این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تا کنار حوض کوثر، با هم بر من وارد شوند، و شما نیز اگر به این دو یادگار وزین تمسک جویید هرگز گمراه نخواهید شد».
اکنون باید پرسید که همراهی اهل بیت علیهم السلام با قرآن به چه معناست. بدون شک، منظور آن حضرت معیت و در کنار هم قرار گرفتن طبیعی نیست، بلکه منظور آن است که این دو در تمام مراتب و آفاق وجودی همراه و همسان یکدیگرند و هرگز از هم جدا نخواهند شد، چون هر دو بر یک اساس استوار و قائماند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در تعریف و تبیین این دو فرمود: «هما حبل الله ممدود بینکم و بین الله عزوجل... لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض کاصبعی هاتین» .
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای تفهیم معیت و همراهی قرآن و اهل بیت علیهم السلام انگشت سبابه دست راست و انگشت سبابه دست چپ را کنار هم قرار داد(3)تا همتایی و همراهی بیبدیل آن دو را آشکار کند، حتی دو انگشت سبابه و وسطی از یک دست را مثال آن دو قرار نداد، چون میان این دو انگشت مقدار کمی تفاوت است.
ص:335
پس مقصود از معیت و همتایی قرآن، این است که حقیقت قرآن در هر یک از مواطن و مراتب وجودی با حقیقت پیامبر و امام است؛ بدین ترتیب که در دنیا فروغ قلب آنان است و پس از وفات و عروج نزد خدا قرآن با آنان است و این همراهی تا قیامت خواهد بود و سرانجام در کنار حوض بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد میشوند.(1)
همان، ص 106.
اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث ثقلین، سخن از جدایی ناپذیری ثقلین به میان نمیآورد، جای این توهم بود که تمسک به هر یک به تنهایی برای هدایت بشر کافی است؛ ولی بخش پایانی حدیث شریف بر خلاف این پندار باطل، قرآن و اهل بیت علیهم السلام را دو حجت مستقل معرفی میکند که در مدار تبیین دین کامل، یعنی صراط مستقیم به هم وابستهاند و هیچیک از دیگری بینیاز نمیباشند.
پس قرآن و اهل بیت علیهم السلام برای هدایت به صراط مستقیم، دو ثقل یا وزنه متعددند نه یک واحد و نه دو وزنه جدا از یکدیگر. براساس حدیث ثقلین، عترت بدون قرآن معنا ندارد و در واقع، عترت بدون عترت خواهد بود، و نیز قرآن بدون اهل بیت علیهم السلام قرآن بدون قرآن است، پس قرآن و اهل بیت در ارائه دین جامع به منزله یک حجت الهیاند.
پس از تبیین پیوند ناگسستنی قرآن و اهل بیت علیهم السلام، باید قلمرو استقلال و نیز منطقه همبستگی آن دو تبیین گردد. قرآن کریم در سه جهت مستقل است: یکی در اصل حجیت، چون قرآن معجزهای الهی است. دیگری در دلالت ظواهر الفاظ و جهت سوم در ارائه خطوط اصلی و کلی دین.
پس قرآن در همه شئون خود مستقل است و به غیر خود وابستگی ندارد؛ ولی چون دین در ارائه پیام نهایی خود هم به قرآن وابسته است و هم به سنت معصومان علیهم السلام، از این منظر، در محدوده «ارائه دین قابل اعتماد و عمل» قرآن و سنت جداییناپذیرند؛ یعنی قرآن عهدهدار تبیین خطوط کلی دین است و سنت، عهدهدار تبیین حدود و جزئیات و تفاصیل احکام.
بدیهی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله عهدهدار تبیین جزئیات و تفصیل کلیات شریعت و معلم الهی قرآن کریم است:(وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ)2
ص:336
1) (1)
و آن حضرت نیز به موجب حدیث متواتر ثقلین همین سمت را به جانشینان خود سپرده است. بنابراین تبیین حدود و جزئیات معارف و احکام کلی قرآنی بر عهده معصومان علیهم السلام است و سخنان آنان عمومات قرآن را تخصیص و مطلقات آن را تقیید میکند.
بنابراین استناد به قرآن برای معتقد شدن به «اصول اعتقادی» و عمل کردن به «فروع عملی» بدون رجوع به روایات، بیارزش است. در حقیقت، سخن «مجموع ثقلین» سخن اسلام است، نه سخن یکی از دو ثقل به تنهایی. ممکن است عدهای به قرآن یا گروهی به اهل بیت علیهم السلام رجوع کنند، اما از همگرایی و همآوایی این دو که با بیان شریف نبوی «حدیث ثقلین» روشن شده است غافل باشند. پس معنای همتایی این نیست که هر یک به گونهای مستقل پیامی دارند، بلکه به این معناست که اساساً یکی بدون دیگری پیامی نداشته، ساکت است و هدایت، تنها زمانی ممکن است که در همتایی و هماهنگی این دو توجه و دقت شود.(1)
همتایی قرآن و اهل بیت علیهم السلام، صص 244-245.
به هر روی، رسول خدا صلی الله علیه و آله آفاق «ما لم یعلم» را فرا روی انسان باز میکند و چیزهایی را به جوامع انسانی یاد میدهد که هرگز به فکر آنان نخواهد رسید، چون آن حضرت همه علوم الهی را از قرآن بیواسطه فرا میگیرد، و تبیین و تفسیر این کتاب بزرگ نیز بر عهده آن حضرت قرار دارد.
انسانها در هر زمانی مأمورند که از سنت و سیرت آموزنده آن حضرت در همه شئون، خاصه در فهم قرآن پیروی کنند:
(وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ)2
این سمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یعنی معلمی قرآن که خداوند آن حضرت را به آن آراسته است، به جانشینان آن حضرت، یعنی اهل البیت علیهم السلام رسیده است. آنان هستند که انسان کاملاند و اولین تجلیاتی هستند که از مشرق فیض حضرت حق تجلی کردند. آنان مظهر اسم اعظم ذات باری تعالی هستند و به همه حقایق احاطه دارند. آنان به منزله جان اولین تجلی، یعنی رسول خدا تلقی میشوند. پس آنان به معارف قرآن راه دارند و خود، قرآن معقول و ممثل میباشند و چیزی در قرآن نیست که آنان به کنه آن راه نداشته باشند.
ص:337
1) (1)
بدون شک، اهل بیت عدل قرآن حکیماند، و اگر این کتاب الهی بخواهد به صورت انسان کامل متجلی شود، همانا در کسوت اهل بیت و سیمای آنان نمایان میشد و اگر این ذوات قدسی بخواهند به صورت کتاب تدوینی ظهور پیدا کنند، در جمال قرآن حکیم متجلی میشوند، به همین دلیل، اهل بیت علیهم السلام همواره همتای وحی الهی بوده و خواهند بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام در تبیین این حقیقت میفرماید:
«فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِیمِ الْعِطَاشِ ؛ پس همچون قرآن، حرمت آنان را نیک در دل بدارید و چون شتران تشنه که به آبگاه روند، روی به آنان آرید»(1)
نهج البلاغه، خطبه 78، ص 70.
.این دو حقیقت تابناک پیوسته در یک تعامل نور علی نورند؛ یعنی قرآن، اهل بیت علیهم السلام را مفسر و مبین خود میشناسد و اهل بیت علیهم السلام نیز این آراستگی و دانایی خود را میستایند.
در بسیاری از روایات آمده که آگاهی به همه قرآن نزد اهل بیت علیهم السلام است و بدون یاری آن ذوات مقدس و معصوم، بهرهوری از قرآن به طور صحیح امکان پذیر نخواهد بود و تأمل در آن نیز برای کسی مقدور نیست، پس اگر قرآن بدون اهل بیت علیهم السلام مطرح شود، همان قرآن بدون قرآن است.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
إِنَّ رَسُولَ الله أَفْضَلُ الرَّاسِخِینَ فِی الْعِلْمِ قَدْ عَلَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جَمِیعَ مَا أَنْزَلَ عَلَیْهِ مِنَ التَّنْزِیلِ وَ التَّأْوِیلِ وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُنْزِلَ عَلَیْهِ شَیْئاً لَمْ یُعَلِّمْهُ تَأْوِیلَهُ وَ أَوْصِیَاؤُهُ مِنْ بَعْدِهِ یَعْلَمُونَهُ کُلَّهُ؛(2)همانا پیامبر خدا برترین مصداق (وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ) است، پس علم به همه آنچه در کتاب الهی نازل شده است و تأویل و تفسیر آن نزد اوست و خدا تأویل و تفسیری همه آنچه را نازل کرده نزد او و جانشینان بعد از او قرار داده است.
بنابراین بارزترین معدن علم خدا در زمین و سرچشمه جوشان و زلال همه حقایق، قرآن است، و عترت نیز مخزن علوم الهی و صندوق معارف خداوندند.(3)اینان راهبران به
ص:338
علوم قرآناند و بدون مراجعه به این گنجینهداران و گنجبران علم الهی، رسیدن به علوم قرآن ممکن نخواهد بود. خداوند، اسرار مکتوم و رازهای نهفته قرآن را به راسخان در علم عطا نموده و پی بردن به معانی قرآن نیز در گرو آگاهی کامل از اسرار آن است. از طرفی، حاملان رموز قرآنی، همان راسخان در علماند که در نصاب چهارده ذات مقدس تجلی کردهاند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در یک سخن آفاق علم خود را نمایان کرده، میفرماید:
«أَیُّهَا النَّاسُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 189، ص 206.
مردم! از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید که من راههای آسمان را بهتر از راههای زمین میدانم».همان حضرت میفرماید: «سَلُونِی عَنْ کِتَابِ اللَّهِ فَمَا مِنْ آیَةٍ إِلَّا وَ أَعْلَمُ حَیْثُ نَزَلَتْ بِحَضِیضِ جَبَلٍ؛ از من بپرسید از کتاب خدا، آیهای نیست که من ندانم فرود آمد آن کجاست».(2)
بنابراین کسی که همه راههای آسمان و زمین را میشناسد، اوست که به همه حقایق قرآن آگاهی دارد، چون قرآن گنجینه همه معارف و حقایق زمین و آسمان است.
آنکه بر اسرار قرآن گفت من یکتا علیمم
آن که بر عرش سلونی گفت من تنها حکیمم
«هل أتی» قدر و «سلونی» علم و «لاهوتی» مقام
ملک دین را تاجدار «لا فتی» إلا علی است(3)
به گفته عطار:
هم ز هر حضرت خبردار آمدم هم ز فطنت صاحب اسرار آمدم
سالها در بحر و بر میگشتهام پای اندر ره به سر میگشتهام
وادی و کوه و بیابان رفتهام عالمی در عهد طوفان رفتهام
ص:339
خدا صلی الله علیه و آله از اخبار آسمانی را دروغ میپندارند. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله از گفتوگوی منافقان آگاه شد فرمود: سوگند به خدا من چیزی جز آنچه خدا به من میآموزد نمیدانم. اکنون خدا به من خبر داد که شتر من در این صحرا در فلان دره است و زمام آن به درختی پیچیده و از رفتن مانده است، بروید و آن را آزاد کنید.(1)
سیره ابن هشام، ج 4، ص 166.
علم امام اگر چه به اراده و خواست او بستگی دارد و هر چه بخواهد میتواند بداند، و لیکن اراده آن ذوات مقدس تابع اراده و مشیت خداست و تا خدا اراده نکند آنان نیز اراده نخواهند کرد.(2)
از امام هادی علیه السلام روایت شده است:
«إنّ الله جعل قلوب الأئمة مورداً لإرادته فإذا شاءالله شیئاً شاؤه و هو قول الله :(وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ)3 »؛ خداوند قلوب اهل بیت را محل اراده خود قرار داده است. هرگاه خدا چیزی را بخواهد آنها نیز میخواهند و معنای کلام خدا که فرمود: شما چیزی را نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد همین است.(3)
به قول سعدی:
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن گهر پیر خردمند
زمصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینم(4)
البته بعضی از علوم هم تنها نزد خداست و هیچ کس از آن آگاهی ندارد، مانند آنچه امیرالمؤمنین پیش از شهادت خود پیرامون اجل و زمان مرگ بیان میفرماید:
وَ الْأَجَلُ مَسَاقُ النَّفْسِ، وَ الْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ، کَمْ أَطْرَدْتُ الْأَیَّامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَکْنُونِ هَذَا الْأَمْرِ فَأَبَی اللَّهُ إِلَّا إِخْفَاءَهُ، هَیْهَاتَ عِلْمٌ مَخْزُون؛(5)دوران زندگی،
ص:341
میدان رانده شدن اوست در جهان، و گریختن از مرگ، رسیدن است بدان. چند که روزگار را از این سو بدان سو راندم، و به خاطر دانستن این راز پوشیدهاش کاواندم، خدا نخواست، جز آن را بپوشاند، هیهات که این علمی است نهفته.
البته دستهای دیگر از روایات آن ذوات مقدس را مخزن علم خدا میدانند و فارق اصلی و میزان اساسی مقام اهل بیت علیهم السلام نیز شناخت همین معارف بلند است که شهپر اندیشه دیگران به سپهر آن راه ندارد، وگرنه در مقامات و کمالات عملی، شاگردان و اصحاب خاص آنها نیز میتوانستند کم و بیش مأموم و پیرو آن امامان باشند؛ هر چند که فاصله آنان با اهل بیت علیهم السلام بسیار است. اهل بیت علیهم السلام در مسیر مقامات علمی و طی کمالات معنوی، در مرحلهای هستند که: «لا یُقاس بآل محمد من هذه الاُمّة احدٌ... ؛(1)
همان، خطبه 2، ص 9.
هیچ کس با آنان مقایسه نمیگردد».آری، تنها امیر المؤمنین علیه السلام است که در بعد معرفت توحیدی میفرماید: «خدای ندیده را عبادت نمیکنم».(2)
همچنین در همرازی با وحی و مقام رسالت میفرمود:
أَرَی نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ، وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ صلی الله علیه و آله... ؛(3)روشنایی وحی و پیامبری را میدیدم و بوی نبوت را استشمام میکردم و هنگامی که وحی بر آن حضرت فرود آمد آوا و ناله شیطان را شنیدم.
هم من از پیرایه داران شهم شه شناسم سرّ شه را آگهم(4)
رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در پاسخ حضرت فرمود:
«إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِی؛(5)همانا - یا علی - تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم، جز اینک تو پیامبر نیستی».
ص:342
در بعد مقصد و معادشناسی نیز امام علی علیه السلام یگانه دهر است؛ آنجا که میفرماید: «اگر پرده کنار رود و بهشت و جهنم برای من مجسم شود بر یقین من افزوده نمیگردد».(1)
بحارالانوار، ج 40، ص 153.
از سویی پرتوی از چشمه آفتاب دانش اهل بیت علیهم السلام در «سنت حجت» تجلی کرده، نهج البلاغه، مجامع حدیثی، کتب اربعه، و در یک سخن بحارالانوار این دائرة المعارف بزرگ شیعی را نمایان ساخته است. از افق برین دیگر، کتاب شریف «الجامع» و «مصحف فاطمه علیها السلام» و «علم جفر» و دانش «بما کان و ما یکون» ستارگان دیگر این آسماناند.
چطور ممکن است به آفتاب دانش آن حضرات مقدس نظاره کرد، وقتی که در یک نجوا که رسول خدا صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام دارد هزار باب علم و از هر باب هزار باب دانش بر آن حضرت مفتوح میگردد و آن حضرت ندای «سلونی» را در جهان و در طول تاریخ طنین افکن میسازد.
البته بازتاب همین افق بلند و اعلای معرفت است که آن ذوات مقدس در عرصه عمل هم بیهمتا بودهاند. وقتی علی علیه السلام دنیا را با همه زیباییهایی که داراست از آب بینی بز(2)و استخوان خوک در دست جذامی(3)پستتر میداند، علتش این است که خدا را بزرگ میبیند و غیر خدا در نزد او بیمقدار و فرومایه است: «عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ».(4)
هر که از دیدار برخوردار شد این جهان در چشم او مردار شد
طنین نیایش حضرت امام حسین علیه السلام در دعای عرفه، فروغ این معرفت است. در نگاه ملکوتی آن حضرت، آثار چه هستند که نشانگر و نشان دهنده مؤثر باشند؛ هیهات، آن حضرت میفرماید:
إلهی ترددی فی الآثار یوجب بعد المزار... کیف یستدل علیک بما هو فی وجوده مفتقر إلیک؟... ؛(5)پروردگارا جستوجوی من در آثارت موجب میشود که از مقصد و مقصودم که تو هستی بازمانم... خدایا! چگونه برای اثبات وجود تو به
ص:343
چیزی که در اصل وجود خود، محتاج توست استدلال شود؟ آیا چیزی یا کسی غیر تو ظهوری دارد که تو فاقد آن باشی و آن غیر بتواند مُظهِر و آشکار کننده تو باشد؟ کی غایب بودهای تا به دلیل احتیاج داشته باشی که تو را بنمایاند؟ کی دور بودهای تا آثار و نشانههایت ما را به تو رساند؟... خدایا دیدهای که تو را مراقب خویش نبیند، کور است.(1)
همتایی قرآن و اهل بیت علیهم السلام، ص 229.
سایر مناجاتها و نیایشهای آن ذوات مقدس، همانند: شعبانیه، رجبیه، مناجات خمسه عشره، و ادعیهای چون صباح و کمیل، امواجی بینهایت از این حقایق و معارف زلال آسمانی است.
ص:344
1) (1)
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه گفتار خویش پس از تبیین و روشن کردن آفاق هدایتگر قرآن و عترت به بیان نقش سازنده «شریعت» میپردازد و میفرماید:
وَ شَرَائِعِهُ الْمَکْتُوبَةٌ، فَفَرَضَ اللَّهُ الْإِیمَانَ تَطْهِیراً لَکُمْ مِنَ الشِّرْکِ، وَ الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ، وَ الصِّیَامَ تَثْبِیتاً لِلْإِخْلَاصِ، وَ الزَّکَاةَ تَزْیِیداً فِی الرِّزْقِ، وَ الْحَجَّ تَسْلِیَةً لِلدِّینِ، وَ الْعَدْلَ تَنَسُّکاً لِلْقُلُوبِ، وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ، وَ إِمَامَتَنَا لَمّاً مِنَ الْفُرْقَةِ، وَ حُبَّنَا عِزّاً لِلْإِسْلَامِ، وَ الصَّبْرَ مَنْجَاةً، وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ، وَ الْوَفَاءَ بِالنَّذْرِ تَعَرُّضاً لِلْمَغْفِرَةِ، وَ تَوْفِیَةَ الْمَکَایِیلِ وَ الْمَوَازِینِ تَغْیِیراً لِلْبَخْسَةِ، وَ النَّهْیَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزِیهاً عَنِ الرِّجْسِ، وَ قَذْفَ الْمُحْصَنَاتِ اجْتِنَاباً لِلَّعْنَةِ، وَ تَرْکَ السَّرَقِ إِیجَاباً لِلْعِفَّةِ، وَ حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الشِّرْکَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ.(1)
بلاغات النساء، ص 16؛ دلائل الامامة، ص 113؛ الاحتجاج، ج 1، صص 121-120؛ کشف الغمه، ج 2، صص 207-206، بحارالانوار، ج 29، ص 241.
(اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ)2 وأطیعوه فیما أمَرَکُمْ بِهِ و نَهاکُم عنهُ فَإنّهُ (إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ)3 ؛پس ایمان را واجب فرمود و بدان زنگ شرک را از دلهاتان زدود؛ با نماز، خودپرستی را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده درستی و خلوص ساخت، و زکات را مایه افزایش روزی بیدریغ، حج را آزماینده درجت دین، و عدالت را نمودار مرتبه یقین قرار داد. پیروی ما را مایه وفاق و همدلی، و امامت ما را مانع از افتراق قرار داد. دوستی ما [جهاد] را عزت مسلمانی و خود نگهداری و باز داشتن نفس را موجب نجات، و قصاص را سبب بقای
ص:345
1) (1)
زندگی و وفای به نذر را موجب آمرزش کرد. تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از کمفروشی قرار داد. فرمود: «میخوارگی نکنند تا تن و جان از پلیدی پاک سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خویشتن را سزاوار لعنت نسازند». دزدی را منع کرد تا راه عفت پویند و شرک را حرام فرمود تا به اخلاص، طریق یکتاپرستی جویند، پس چنانکه باید، ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید. آنچه فرموده است به جا آرید و خود را از آنچه نهی کرده باز دارید که تنها دانایان از خدا میترسند.(1)
زندگانی فاطمه زهرا، صص 128-129.
حضرت فاطمه علیها السلام در این بخش از خطبه به تبیین فلسفه و حقایق ملکوتی احکام پرداخته، و چراغ هدایتگر شریعت را که فروغ تابناک قرآن و سنت است فرا روی مردم مینهد.
آن حضرت طلیعه این بخش را با فروغ ایمان به خدای یگانه و معرفة الله میآراید و میفرماید: «فَفَرَضَ اللَّهُ الْإِیمَانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ»(2)و در پایان همین قسمت از سخنان نیز از ظلمت و تاریکی شرک فرموده: «وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْکَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِیَّة».(3)
آنگاه کمال توحید را که در پرتو اخلاص روشن میگردد بیان میدارد، و با این دو جمله، نفی و اثبات (اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ)4 را که در آیاتی از قرآن میدرخشد، آشکار مینماید.
اینکه حضرت فاطمه علیها السلام میفرماید: «سپس خداوند ایمان را واجب فرمود و بدان زنگ شرک را از دلهاتان زدود، و شرک را حرام فرمود تا با اخلاص، مسلمانان طریق یکتاپرستی جویند»، این پرسش پیش میآید که چگونه ایمان، زنگار شرک را از آینه دل میزداید؟ آیا این حقیقت تکوینی و به جعل تکوینی است؟ به نظر میرسد چنین است و این فروغ تابناک آیه قرآن است که میفرماید:
ص:346
بنابراین، انسان دارای یک قلب است و آن هم جام خدا نمای یکتای بیهمتاست.
فرد بلاثانی و اول بی آخر است
شرک در او ره نجست واحد یکتا بود(1)
دیوان رجاء اصفهانی، ص 107.
همچنین علی علیه السلام میفرماید:
وَ نُؤْمِنُ بِهِ إِیمَانَ مَنْ عَایَنَ الْغُیُوبَ، وَ وَقَفَ عَلَی الْمَوْعُودِ إِیمَاناً نَفَی إِخْلَاصُهُ الشِّرْکَ، وَ یَقِینُهُ الشَّکَّ؛(2)بدو ایمان داریم، ایمان کسی که غیبها را به چشم دیده، و به آنچه وعده دادهاند آگاه گردیده، ایمانی که اخلاص آن شرک را زدوده است.
چون الف گر تو مجرد میشوی اندرین ره مرد مفرد میشوی
جهد کن تا ترک غیر حق کنی دل از این دنیای فانی برکنی(3)
باری، خداوند متعال قلب عبد آراسته به ایمان را آزموده؛ همانگونه که حضرت علی علیه السلام فرمود: «إلا عبدٌ مؤمنٌ إمتحن الله قلبه للأیمان»(4)، بنابراین چنین قلبی، کعبه خدا، و سراچه اسرار الهی و انوار ولایی میگردد.
به قول حاج ملا هادی سبزواری:
دل هیکل توحید است دل مظهر ذات حق
دل منبع تجرید است دل مظهر ذات حق
دل عرش مجید او، دیدش همه دیدار
کو، ند، ندید جز او دل مظهر ذات حق
دل صورت ذات او مجموع صفات او
بل فانی مات او دل مظهر ذات حق(5)
ص:348
آری آنان کسانیاند که آفریدگار، در اندیشه و جانشان، بزرگ تجلی کرده، و هر چه غیر اوست در دیدهاشان خرد نموده است، از اینرو عشق به معبود بیهمتا تمام وجودشان را لبریز کرده:
هر آن دل روشن از نور الهی است به چشمش هر دو عالم خاک راهی است
چو بیند چشمی آن خورشید جان را نبیند ذرهای هر دو جهان را
چو حسن اعظم یکتای ایزد بر ایوان دل پاکان علم زد
حجاب آفرینش را دریدند ز الله ما سوی الله را ندیدند(1)
دیوان الهی قمشهای، ص 20.
اقبال نیز در اشعارش همین حقیقت را جلوهگر میسازد:
تا عصای «لا إله» داری به دست هر طلسم خوف را خواهی شکست
هر که حق باشد چو جان اندر تنش خم نگردد پیش باطل گردنش
خوف را در سینه او راه نیست خاطرش مرعوب غیر الله نیست
هر که در اقلیم «لا» آباد شد فارغ از بند زن و اولاد شد
میکند از ماسوی قطع نظر مینهد ساطور بر حلق پسر(2)
و نیز همو سروده:
هر که پیمان با هو الموجود بست گردنش از بند هر معبود رست
به هر روی، ایمان کوثری است که جان را شستوشو میدهد و آلودگیها را از آن میزداید. ایمان، شعله عشقی است که هرچه را ماسوی الله باشد، میسوزاند و دستگیره محکم و ریسمانی است که انسان را به معبود متصل میسازد. ایمان، مانع انسان از گناه است و جهان را محضر خدا میشناسد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «أَمّا المؤمن فمنعه الله بإیمانه؛(3)براین اساس خدای متعال مرد با ایمان را به خاطر ایمانش از گناه باز میدارد».
ص:349
است و معلوم است که حقیقت ایمان که اولین شرط شهود خدای سبحان است، محسوس و مخیل نیست.
امام خمینی چنین سروده است:
با فلسفه ره به سوی او نتوان یافت با چشم علیل کوی او نتوان یافت
این فلسفه را بهل که با شهپر عشق اشراق جمیل روی او نتوان یافت(1)
دیوان امام خمینی، ص 202.
در جایی دیگر نیز میسراید:
ای عشق ببار بر سرم رحمت خویش ای عقل مرا رها کن از زحمت خویش
از عقل بریدم و به او پیوستم شاید کشدم به لطف در خلوت خویش(2)
مشهود راستین قلب، همان معبود و مقصود عارف بالله است، او که از چشمه آفتاب قلب سلیمش رود نور معرفة الله جاری گشته است. اگر کسی به چنین بارگاهی راه یافت، او چون علی علیه السلام است که مشهود واقعی او در همه شئون وجودیاش، معبود اوست، علم و عمل و معرفت، اخلاق و ادب و همه آفاق حقیقت نمای او، فروغ یک آفتاب است و آن آفتابی است که در جان علی علیه السلام فروزنده و تابناک است و با این فروغ است که او خداوند را از هر شیء محسوسی شفافتر میدید، چون باصره خطا میکند ولی چشم جان و بصیرت ایمان خطا نمیکند. چنین بصیرتی خلعت عرشی عصمت را بر قامت آسمانی انسان میپوشاند، به همین دلیل آن حضرت میگوید: «مَاکُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ؛ من خدایی را که نبینم عبادت نمیکنم». در جمله تابناک دیگری نیز میفرماید: «هُوَ اللَّهُ الْحَقُّ الْمُبِینُ أَحَقُّ وَ أَبْیَنُ مِمَّا تَرَاهُ الْعُیُونُ، لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِیدٍ فَیَکُونَ مُشَبَّهاً؛(3)او خدای حق و آشکار است، آشکارتر از آنچه بر دیدهها پدیدار است. خردها برای او حدی معین نتواند کرد تا همانندی داشته باشد».
سعدی نیکو سروده است:
جهان متفق بر إلهیتش فرو مانده از کنه ماهیتش
ص:351
بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
درین ورطه کشتی فرو شد هزار که پیدا نشد تختهای بر کنار
نه ادراک در کنه ذاتش رسید نه فکرت به غور صفاتش رسید
نه هرجای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن(1)
بوستان سعدی، صص 202-203.
به هر روی، ایمان مذهبی قادر است که انسان را مؤمن واقعی گرداند؛ خودخواهی و خودپرستی را تحتالشعاع خداپرستی قرار دهد و نوعی «تعبد» و «تسلیم» در فرد ایجاد کند. ایمان باعث میشود انسان در کوچکترین مسئلهای که مکتب عرضه می دارد به خود تردید راه ندهد. در این حال، انسان، ایمان را چون گوهری عزیز و محبوب و گرانبها میشناسد، تا آنجا که زندگی بدون آن برایش هیچ و پوچ و بیمعنی میشود و با نوعی غیرت و تعصب از آن حمایت میکند. ایمان، سبب میگردد تا انسان تلاشهایی را علی رغم گرایشهای طبیعی خود انجام دهد و گاهاً هستی و حیثیت خود را در راه آن فدا سازد.
ایمان مذهبی است که قادر است به اندیشهها تقدس ببخشد و حکم آنها را در کمال قدرت بر انسان جاری سازد. البته ممکن است افرادی نه به پاس ایمان و عقیده دینی خود، بلکه تحت فشار عقدهها، کینهتوزیها، انتقامگیری و بالاخره به صورت عکسالعمل شدید در برابر احساس فشارها و ستمها دست به فداکاری بزنند و از جان و مال و همه حیثیات خود بگذرند؛ همچنان که نظایرش را در گوشه و کنار جهان میبینیم. ولی تفاوت یک ایمان مذهبی و غیرمذهبی این است که آنجا که پای عقیده و ایمان مذهبی در میان است به آن اندیشه قداست میبخشد و فداکاریها با کمال رضایت و خشنودی انجام میگیرد. بنابراین فرق است میان کاری که از روی رضا و ایمان صورت گیرد که نوعی انتخاب است با کاری که تحت تأثیر عقدهها و فشارهای ناراحت کننده درونی صورت میگیرد که نوعی انفجار است.
ص:352
1) (1)
اگر افق برین ایمان مذهبی فرا روی انسان گشوده گردد، نوعی جهان بینی خاص برای انسان حاصل میگردد که نتیجه منطقی آن جهانبینی، پیروی از اندیشهها و آرمانهای اجتماعی است. این ایمان مذهبی پیوندی دوستانه میان انسان و جهان برقرار میسازد، و نوعی هماهنگی میان انسان و آرمانهای کلی جهان، ولی آرمانها و ایمانپنداری غیرمذهبی، نوعی بریدگی از جهان و ساختن جهانی خیالی برای خود است که به هیچ وجه از جهان بیرون حمایت نمیشود.
از سوی دیگر، ایمان مذهبی، تنها یک سلسله تکالیف برای انسان - علیرغم تمایلات طبیعی - تعیین نمیکند، بلکه قیافه جهان را در نظر انسان تغییر میدهد و عناصری علاوه بر عناصر محسوس در ساختمان جهان ارائه میدهد. بنابراین میتواند جهان خشک و سرد و مکانیکی و مادی را به جهانی جاندار و ذیشعور و آگاه تبدیل کند. ایمان مذهبی، تلقی انسان را نسبت به جهان و خلقت دگرگون میسازد.
گذشته از همه اینها، گرایش به سوی حقایق و واقعیاتی مقدس و قابل پرستش در سرشت فرد فرد بشر نهاده شده، و انسان کانون یک سلسله تمایلات و استعدادهای غیرمادی بالقوه است که آماده پرورش و بروز و ظهورند.
تمایلات انسان منحصر به تمایلات مادی نیست و گرایشهای معنوی، صرفاً تلقینی و اکتسابی نمیباشد و این حقیقتی است که علم آن را تأیید میکند. ویلیام جیمس میگوید: «هر قدر انگیزه و محرک میلهای ما از این عالم سرچشمه گرفته باشد قالب میلها و آرزوهای ما از عالم ماورای طبیعت سرچشمه گرفته؛ چرا که غالب آنها با حسابهای مادی جور در نمیآید».(1)
دین و روان، ویلیام جیمس، به نقل از کتاب انسان و ایمان، آیت الله شهید مطهری، ص 32.
این امیال چون وجود دارند باید پرورش یابند و اگر درست پرورش نیابند و از آنها بهرهبرداری صحیح نشود، در یک مسیر انحرافی واقع میشود و زیانهای غیر قابل تصوری به بار میآورد، همچنان که بتپرستیها، انسانپرستیها، طبیعتپرستی و هزاران مدل پرستشهای دیگر معلول همین جریان است.
ص:353
1) (1)
اریک فروم میگوید:
هیچ کس نیست که نسبت به دینی نیازمند نباشد و حدودی برای جهتیابی و موضوعی برای دلبستگی خویش نخواهد. او خود ممکن است از مجموعه معتقداتش به عنوان دین ممتاز از عقاید غیردینی آگاه نباشد و ممکن است برعکس فکر کند که هیچ دینی ندارد و معنای دلبستگی خود را به غایاتی ظاهراً غیردینی مانند قدرت و پول یا کامیابی فقط نشانه علاقه به امور عملی و موافق مصلحت بداند. مسئله بر سر این نیست که انسان دین دارد یا ندارد؛ بلکه این است که کدام «دین» را دارد.(1)
همان.
مقصود این روانشناس این است که انسان بدون تقدیس و بدون پرستش نمیتواند زندگی کند. فرضاً خدای یگانه را نشناسد و نپرستد، چیزی دیگر را به عنوان حقیقت برتر خواهد ساخت و او را خواهد پرستید.
اکنون به سخن حضرت فاطمه علیها السلام باز میگردیم؛ آنجا که فرمود: خداوند ایمان را واجب فرمود و بدان، زنگ شرک را از دلهاتان زدود.
چون انسان به ناچار از اندیشه و ایمانی برخوردار است، به واقعیت یا به پنداری وابسته و دل بسته میشود، پس ضرورت دارد که بشر آرمان و ایمانی داشته باشد. اگر دل، سراچه ایمان به خدا گردید بتها و مدلهای گوناگون شرک را در هم خواهد شکست و زنگار شرک را از لوح جان خواهد زدود.(2)
ایمان به خدای یکتا، تنها ایمانی است که میتواند بشر را زیر نفوذ واقعی خود قرار دهد و این، همان فروغ و نوری است که در جان او روشن بوده، و به حکم سرشت خویش در جستوجوی آن بوده است تا او را تقدیس و پرستش کند.
اگر آفتاب ایمان به خدا، جان او را روشن نمود، او با نظام آفرینش هماهنگ است، چون همه موجودات، فرمانبر، تسبیحگوی خدای متعالاند و ساحت او را میستایند.
ص:354
آری ایمان است که زندگی را معنادار میکند، هدف و حرکت میبخشد، گستره آن را بینهایت میکند، و عوامل فشار و بازدارنده را برطرف مینماید.
ب) دومین اثر ایمان به خدا از منظر بهجتزایی و انبساط آفرینی، روشندلی است. انسان همین که به حکم ایمان مذهبی جهان را در پرتو نور حق و حقیقت، و علم و حیات روشن دید، و بر بام آفرینش نگاه حکیمانه را نظاره کرد، همین روشنبینی فضای روح او را روشن میکند و چون آفتابی در درون او روشن است؛ برخلاف یک فرد بیایمان که جهان در نظرش پوچ و تاریک و خالی از درک و بینش و روشنایی است و به همین دلیل خانه دلش هم در این تاریکخانه بزرگ، تاریک است.
قرآن میفرماید:
(اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ) ؛(1)
سوره بقره، آیه 257.
(خدا یار اهل ایمان است آنان را از تاریکی جهان بیرون میآورد و به عالم نور میبرد و آنان که راه کفر را برگزیدند، یار ایشان شیطان و دیو است و آنها را از عالم نور به تاریکیهای گمراهی درمیافکند).
ج) سومین اثر ایمان از این منظر، امیدواری انسان به نتیجه خوب تلاش خود و عاقبت و فرجام این جهان است.
از منظر منطق مادی، نظام هستی نسبت به مردمی که در راه صحیح یا راه باطل، راه عدالت یا ظلم، و نیکی یا بدی میروند، بیطرف و بیتفاوت است؛ ولی از نگاه یک فرد مؤمن، جهان نسبت به تلاش این دو گروه بیتفاوت نیست، عکسالعمل جهان در برابر این دو نوع تلاش یکسان نمیباشد، بلکه دستگاه آفرینش حامی مردمی است که جویای حق و حقیقت هستند و اجر و پاداش نیکوکاران هرگز هدر نمیرود:
(إِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ)2
د) چهارمین پیامد مثبت ایمان مذهبی از این منظر، آرامش خاطر است. انسان فطرتاً جویای سعادت خویش است و از تصور رسیدن به سعادت غرق در مسرت و شادی
ص:357
1) (1)
میگردد. از سویی دیگر، انسان از فکر یک آینده شوم و تاریک، لرزه بر اندامش میافتد و سخت دچار دلهره و اضطراب میگردد.
ایمان مذهبی، به انسان نسبت به جهان و جهاندار، اعتماد و اطمینان میبخشد، و دلهره و نگرانی او را نسبت به جهان و جهاندار برطرف مینماید و به جای آن به او آرامش خاطر میدهد، به همین دلیل، یکی از آثار ایمان به خدا آرامش خاطر است. از سوی دیگر، ایمان مذهبی، شهد لذتهای معنوی را در کام انسان جاری میسازد، و افقی گسترده فرا روی او میگشاید. ایمان، غریزه لذتجویی انسان را محدود به لذتهای مادی نمیسازد، بلکه اوج لذتها را لذات معنوی میداند؛ لذتهایی که انسان با عمق روح و جان به آنها میرسد، همانند لذتی که از احسان و خدمت به دیگران نصیب انسان میشود یا دستیابی محبوبیت و کامیابی برای خود یا فرزندانش. این گونه لذتها به مراتب از لذتهای مادی قویتر است، زیرا لذت مادی در اثر برقراری نوعی ارتباط میان یک عضو از اعضا با یکی از مواد خارجی حاصل میشود؛ مثل لذتی که چشم از راه دیدن و گوش از راه شنیدن و دهان از راه چشیدن و لامسه از راه تماس میبرد.
البته برترین لذات معنوی، لذاتی است که گستره و دوام آن بیشتر است: از این منظر، لذت عبادت و پرستش خدا برای انسانهای عارف و حقپرست از همه لذتها بیشتر است و عابدان عارف که عبادتشان توأم با حضور و خضوع و استغراق است، بالاترین لذتها را از عبادت خود میبرند. به همین سبب در زبان دین از «طعم ایمان» و «حلاوت ایمان» یاد شده است.
بنابراین ایمان حلاوتی دارد فوق همه حلاوتها و دعاها و نیایشهای ذوات مقدس معصومین لبریز از این حلاوتهاست.
شاکله زندگی سالم اجتماعی آن است که افراد، قوانین و حدود و حقوق یکدیگر را محترم شمارند؛ عدالت را امری مقدس به حساب آورند؛ به یک دیگر مهر بورزند؛ نسبت به هم مهربان باشند؛ هر یک آنچه برای خود میخواهد برای دیگران بخواهد و آنچه را برای خود نمیخواهد برای دیگران نخواهد. همچنین به یکدیگر اعتماد و اطمینان داشته باشند؛ هر فردی خود را متعهد و مسئول جامعه خویش بداند؛ نهان و آشکار آنان یکسان باشد؛ در اوج بیطمعی به یکدیگر نیکی کنند؛ در مقابل ظلم و بیداد به پا خیزند؛ به ستمگر و فساد
ص:358
بلکه انتقال از دنیای فانی و گذرا به دنیایی باقی و پایدار و از جهان کوچک به جهان بزرگ است. مرگ انتقال از جهان عمل و کشت، به جهان نتیجه و محصول است.
از این رو، چنین فردی نگرانی خویش را از مرگ، با کوشش در کارهای نیک که در زبان دین «عمل صالح» نامیده شده، برطرف میسازد.
از منظر روانشناسان، بدیهی است که اکثر بیماریهای روانی که ناشی از ناراحتیهای روحی و ناکامیهای زندگی است، در میان افراد غیرمذهبی دیده میشود. افراد مذهبی به هر نسبت که ایمانشان قویتر است از آفت این بیماریها در امنیت بیشتری میباشند. به همین دلیل، یکی از عوارض زندگی عصر حاضر که در اثر ضعف ایمانهای مذهبی پدید آمده افزایش بیماریهای روانی است که گاهی نتیجه آن خودکشیهاست.(1)
انسان و ایمان، آیت الله شهید مرتضی مطهری، صص 34-39.
در یک تعریف جامع، ایمان و معرفت خداشناسی، حیات جان است. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «التوحیدُ حیاة النفس».(2)
به هر روی ایمان فروغ دل است و زلال معرفة الله از چشمه قلب جاری میگردد. سیدحیدر آملی در کتاب جامع الاسرار خود حدیثی را مینگارد که عقل را هادی طریق بندگی و عبودیت میشناسد، نه راه رسیدن به معرفت و ادراک حق ربوبیت، زیرا جایگاه معرفت الهی، قلب و جلوه آن، ایمان و ادراک شهودی است.(3)
صدها آیه قرآن در قالب صیغههای گوناگون واژه «آمن» به تبیین زلال ربانی ایمان پرداخته و افقهای گوناگون آن را فرا روی انسان میگشاید. بارش باران ایمان بر جان انسان، جان را به طراوت روحانی میآراید و او را واجد مقام خلیفةالهی مینماید.
اینک به گوشههایی از حقیقت ایمان در قرآن کریم اشاره میکنیم:
ص:360
ایمان مسجدسازان.(2)
ایمان راسخون.(3)
ایمان حواریون.(4)
ایمان سحرة.(5)
ایمان آنهایی که پیوسته و در حالت ایستاده و نشسته و خفتن خدا را یاد کنند و مدام در خلقت آسمان و زمین میاندیشند و میگویند: «پروردگارا تو این دستگاه با بیظمت را بیهوده نیافریدهای پاک و منزهی ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار». آنان در حال نیایش میگویند:(6)«پروردگارا، ما چون صدای منادی که خلق را به ایمان میخواند شنیدیم اجابت کردیم و ایمان آوردیم».
ایمان همه کسانی که سرچشمه اعمال نیک میگردد.(7)
ایمان پارسایان هدایت شده که بارش قرآن بر جانشان درخت تقوا میآفریند(8).
ایمان فرمانبران از خدا و رسول.(9)
ایمان مجاهدان در میدان جهاد.(10)
ایمان برپا دارندگان قسط و عدالت.(11)
ایمان آنان که به زبان ایمان آوردهاند و خداوند فرمان میدهد که به جان ایمان آورید.(12)
ص:361
1) (1)
سوره بقره، آیه 285.
2) (2) سوره توبه، آیه 18.
3) (3) سوره آل عمران، آیه 7.
4) (4) سوره آل عمران، آیه 52.
5) (5) سوره طه، آیه 70.
6) (6) سوره آل عمران، آیات 191 و 193.
7) (7) سوره بقره، آیه 82.
8) (8) . سوره بقره، آیه 3.
9) (9) سوره نساء، آیه 59.
10) (10) سوره نساء، آیه 76.
11) (11) سوره نساء، آیه 135.
12) (12) سوره نساء، آیه 136.
فروغ تابناک آیات قرآن پیرامون ایمان و بیان حال مؤمنین، روشنگر این حقیقت است که ایمان، آفتابی است که نخست چون نقطهای نورانی در قلب پدید میآید و به تدریج انسان در پرتو آن نورباران میگردد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در تبیین ایمان میفرماید: «إِنَّ الْإِیمَانَ یَبْدُو لُمْظَةً فِی الْقَلْبِ، کُلَّمَا ازْدَادَ الْإِیمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ؛(7)ایمان همچون نقطهای نورانی در دل پدیدار میگردد و هر چه بر ایمان افزوده گردد بر نورانیت آن افزوده میگردد و گسترش مییابد».
ایمان وجودی دارای مراتب ضعف و قوت است و ستیغ آن، جایگاهی است که مشرق و تجلیگاه مقام ولایت الهی است. در این مقام انسان به خلعت برین رسالت مزین میگردد و امام ردای ملکوتی امامت را بر دوش میافکند و برای او جعل امامت میشود.(8)
قرآن کریم داستانها و قصص پیامبران و پیروان آنان را ذکر میکند؛ بهگونهای که در این داستانها اعجاز ایمان، مراتب و قوت و ضعف آن آشکار میگردد. لحظهای بارقه
ص:362
1) (1)
سوره نساء، آیه 137.
2) (2) سوره مائده، آیه 55.
3) (3) سوره نحل، آیه 97.
4) (4) سوره فتح، آیه 4.
5) (5) سوره غافر، آیه 40.
6) (6) ر. ک: المعجم المفهرس لألفاظ القرآن، واژه «آمن».
7) (7) نهج البلاغه، ص 406، شماره 5 مِن غریب کلامه.
8) (8) اشاره به، آیه 124 سوره بقره.
ایمان بر جان سحره فرعون میتابد و آنان را به گونهای شیدا و دلبسته خدا میسازد که دیگر جان خود را نمیشناسند و بدون ترس فریاد میزنند: «ما به خدای موسی و هارون ایمان آوردیم او را سجده میکنیم»، و چون فرعون آنان را تهدید میکند و میگوید چرا پیش از آنکه من اجازه دهم به موسی ایمان آوردید؟ معلوم است که او در سحر معلم شما بوده است، دست و پای شما را میبرم و شما را به نخله خرما به دار میآویزم تا بدانید که عذاب من و موسی کدامیک سختتر است، پاسخ دادند که با وجود این معجزات آشکاری که مشاهده کردیم هرگز تو را مقدم نخواهیم داشت، پس در حق ما هر چه میتوانی انجام بده، زیرا هر ظلمی بکنی همین حیات دو روزه دنیاست.(1)
سوره طه، آیات 70-72.
به هر روی، ایمان به عدهای لباس عزت و کرامت میپوشاند و آنان را بر قله پاکدامنی سرافراز میسازد. حتی سبب احسان و ایثار میگردد و عشق و مهر و محبت میآفریند. ایمان، انسان را به لباس برین فضایل میآراید و او را از رذایل پیراسته میگرداند؛ مجاهد و مهاجر میپرورد؛ اهل تهجد و نیایش تربیت میکند و انسان را بر بال عبادت به معراج میبرد تا جایی که انسان را شایسته مقام خلافت الهی مینماید.
البته گروهی هستند که فقط ظاهرشان به ایمان آراسته است، اما ایمان در قلب آنان نفوذ نکرده و حلاوت آن را نچشیدهاند. این گروه فقط اسم ایمان را با خود به یدک میکشند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در اینباره میفرماید: «فَمِنَ الْإِیمَانِ مَا یَکُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِی الْقُلُوبِ وَ مِنْهُ مَا یَکُونُ عَوَارِیَ بَیْنَ الْقُلُوب؛(2)برخی از ایمان در دلها برقرار است و برخی دیگر میان دلها و سینهها عاریت و ناپایدار».
آن حضرت در خطبه 192 نیز میفرماید: «مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا بِاسْمِهِ وَ لَا تَعْرِفُونَ مِنَ الْإِیمَانِ إِلَّا رَسْمَه؛(3)با اسلام جز به نام آن بستگی ندارید و از ایمان جز نشان آن را نمیشناسید».
و به قول اقبال:
لا إله اندر نمازش بود و نیست نازها اندر نیازش بود و نیست
ص:363
نور در صوم و صلات او نماند جلوهای در کاینات او نماند
رفت از او آن مستی و ذوق و سرور دین او اندر کتاب او به گور
روح چون رفت از صلات و از صیام فرد ناهموار و ملت بینظام
سینهها از گرمی قرآن تهی از چنین مردان چه امید بهی(1)
کلیات اقبال لاهوری، ص 382.
آیات بسیاری از قرآن کریم سیمای مجرمان و اهل شرک و کفر و نفاق و فسق و فجور را توصیف و بیدادنامهای از ستمکاران را روایت میکند.(2)
همان گونه که ایمان به خدا، مبدأ همه خوبیها و زیباییهاست، شرک، سرچشمه همه آلودگیها و پلیدیهاست. حنظل شرک، گندابی است که در طول تاریخ، جامعه بشری را متعفن ساخته و تاریخی تاریک و سیاه را برای آن رقم زده است. شرک نیز همانند «ایمان» قوت و ضعف دارد و دارای مراتب مختلفی است. ظلمت شرک با ایمان به خدا تقابل دارد و هر مقدار فروغ ایمان به خدا گسترش یابد ظلمت شرک محدودتر میشود و برعکس. آیات بسیاری در قرآن، از آلودگی و پلیدی شرک روایت میکند و ظلم و ستم، فسق و فجور، پستی و دنائت، و بیشرمی و طغیان را پدیدههای شوم شرک معرفی مینماید.
(وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ)3
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ) ؛(3)مطابق این آیه مشرکان پلید و
ص:364
نجساند. بدیهی است که مقصود نجاست باطنی است وگرنه ممکن است یک مشرک از نظر ظاهر بسیار زیبا و پاکیزه باشد.
(إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ) ؛(1)
سوره نساء، آیه 48.
(همانا خداوند مشرک را نمیبخشد و سوای شرک هر که را خواهد میبخشد).(وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَری إِثْماً عَظِیماً) ؛(2)(و آن کس که به خدا شرک آرد به دروغی که بافته گناهی بزرگ مرتکب شده است).
(وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیداً) ؛(3)(و هر کس به خدا شرک آرد سخت گمراه شده و از راه نجات و سعادت دور افتاده است).
(وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکانٍ سَحِیقٍ) ؛(4)(هر کس به خدا شرک آرد بدان ماند که از آسمان در افتد و مرغان در فضا بدنش را با منقار بربایند یا بادی تند او را به مکانی دور افکند).
(وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ) ؛(5)(و اگر به خدا شرک آرند اعمال آنها را نابود میسازد).
(لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا)6
ص:365
(وَ کَذلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِنَ الْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ)1
در نظر بسیاری از مشرکان، عمل ظالمانه کشتن فرزندان را خدایان ایشان نیکو جلوه دادهاند، تا آنان را به واسطه این کار زشت هلاک سازند.
البته در آیات دیگر قرآن که واژههای «شرک» و «کفر» و «لا یؤمنون» به کار رفته نیز به آثار شوم شرک اشاره شده است. به هر حال فرهنگ شرک و نفاق، پیامدهای منفی و خطرناکی را به جامعه انسانی تحمیل کرده، و شراره آن، زندگی را به کام انسانها تلخ نموده و با کمال تأسف در طول تاریخ، شرک به خدای متعال، فرهنگ اکثر مردم بوده است. قرآن کریم میفرماید:(وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ) ؛(1)(و اکثر خلق به خدا ایمان نمیآورند مگر آنکه آنان مشرکند).
گفتیم که شرک، دامنه طولانی و گستردهای دارد؛ به گونهای که از نقطهای سیاه درون قلب آغاز میگردد و کم کم سیاهی آن انسان را در ظلمت و تاریکی مطلق قرار میدهد. اهل ایمان نیز در سایه فرهنگ شوم ریا خود را به آلودگی شرک میآلایند که در روایات به این حقیقت اشاره شده است.
امیرالمؤمنین در خطبه 153 پیرامون شرک در عبادت میفرماید:
إِنَّ مِنْ عَزَائِمِ اللَّهِ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ الَّتِی عَلَیْهَا یُثِیبُ وَ یُعَاقِبُ... ؛ همانا از جمله حکمهای خدا در قرآن کریم که قطعی است و در آن تأویل و تغییری نیست و بر انجام آن ثواب دهد و بر ترک آن عقاب کند، و به خاطر آن خشنود شود یا به خشم آید، این است که بنده را سودی ندهد - هر چند بکوشد و کار خود را خالص گرداند - اگر یکی از این گناهان بر گردن او باشد و توبه ناکرده پروردگار خود را ملاقات کند و آن اینکه: «أَنْ یُشْرِکَ بِاللَّهِ فِیمَا افْتَرَضَ عَلَیْهِ مِنْ عِبَادَتِه؛(2)در عبادتی که خدا بر او واجب کرده چیزی را شریک خدا گرداند».
ص:366
به قول مولانا:
گفت پیغمبر به یک صاحب ریا صلّ إنّکَ لَم تُصَّلِ یافتی
خواجه پندارد که طاعت میکند بیخبر کز معصیت جان میکند(1)
مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 67.
سعدی نیز همین حقیقت را چنین میسراید:
سخن ماند از عاقلان یادگار ز سعدی همین یک سخن یاد دار
گنهکار اندیشناک از خدای به از پارسای عبادت نمای(2)
امیرالمؤمنین در خطبهای دیگر نیز پرده از چهره سیاه ریا برمیدارد و کمترین آن را شرک میشناسد: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ یَسِیرَ الرِّیَاءِ شِرْکٌ».(3)
شیخ بهایی پیرامون ریا چنین سروده است:
نان و حلوا چیست ای شوریده سر متقی خود را نمودن بهر زر
سر به سر کار تو در لیل و نهار سعی در تحصیل جاه و اعتبار
با همه خودبینی و کبر و منی لاف تقوا و عدالت میزنی
نان حلوا چیست این تدریس تو کان بود سرمایه تلبیس تو
اندرین ره چیست دانی عدل تو وین ریایی درس نامعقول تو
درس اگر قربت نباشد زان غرض لیس درساً إنّه بئس المرض
اسب دولت بر فراز عرش تاخت آنکه خود را زین مرض آزاد ساخت(4)
از پیامدهای بسیار منفی شرک، نفاق، ریا و کسالت در عبادت است. ریا با ایمان در معارضه و تقابل جدی است. آن کس که به خدای متعال ایمان ندارد، نشانهها و آیات روشن خدا را نمیبیند. چنین فردی از شهد توحید نچشیده و فروغ معرفة الله در قلبش
ص:367
پرتو نیفکنده، تا سرمست کوی دوست گردد و جز محبوب معبود، کسی را نشناسد و نستاید. ریاکار به این دلیل نمیتواند حلاوت عبادت را بچشد و به ریسمان عشق و بندگی خدا آویخته گردد که دو دل و دو زبان دارد، از اینرو مرغ دلش به هر سو پر میکشد، بنابراین آنچه مقصود اوست رسیدن به جلوههای دنیوی است، و تنها برای رسیدن به این هدف میکوشد و تلاش مینماید. پس اگر عبادتی هم میکند هدفش رسیدن به همان آرمانهای مادی است. هدف ریاکار آن است که در جامعه خودنمایی کند و به شهرت و خوبی مشهور گردد؛ مردم از او به خوبی یاد کنند و از وجاهت و مکانت اجتماعی برخوردار باشد و از این طریق به جاه و مقام برسد. چنین انسانی حلاوت عبادت را نچشیده و یاد خدا در کام جانش شیرین نیست و در حال عبادت کسل، پژمرده و دل مرده است. بنابراین توفیق از او رخت بر بسته و به وسوسههای شیطان پیوسته است؛ آنگونه که حضرت علی علیه السلام میفرماید: «فَهُمْ لُمَةُ الشَّیْطَانِ وَ حُمَةُ النِّیرَانِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ ؛ ایشان یاران شیطانند و زبانههای آتش سوزان، آنان پیروان شیطانند و بدانید که پیروان شیطان زیانکارانند».(1)
نهج البلاغه، خطبه 194، ص 229.
فی الجمله، ریا از چشمه حنظل نفاق جاری است و در حقیقت، شخص ریاکار ظاهر اعمال خود را میآراید.
اوحدی چنین سروده:
طاعتی را که بر ریا بنیاد بنهی جمله باد باشد باد
طاعت خود ز چشم خلق بپوش زان مکن یاد و در فزونی کوش
هر نمازی و طاعتی که توراست گندنایی نیرزد ار به ریاست(2)
ریاکار در ادبیات فاخر ما زشت و بد منظر است.
سعدی میگوید:
ریاضت کش از بهر نام و غرور که طبل تهی را رود بانگ دور
به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن
ص:368
هر چیز که در هر دو جهان بستهی آنی
آن است تو را در دو جهان مونس و معبود(1)
دیوان عطار نیشابوری، ص 263.
باری ریاکار در فرهنگنامه اسلام، مشرک و منافق است و همان انسان دو چهره است. البته بروز و ظهور نفاق مختلف است، گاهی نفاق در اعتقادات است که در این حال، شخص منافق خود را مطیع و فرمانبر خدا و رسولش عرضه میدارد، در حالی که در باطن هیچ اعتقادی ندارد.
گاهی نیز در عرصه مسایل سیاسی اجتماعی جامعه، منافق و دو رو است؛ بدین ترتیب که نسبت به جامعه اسلامی و انسانها ابراز همراهی و همدردی میکند؛ در مجالس و جماعات آنان حاضر میشود و خود را با آنان همراه میداند و درد آنها را درد خود و شادی آنها را شادی خویش میداند، در حالی که در باطن، جامعه اسلامی را فاسد و متحجر و خمود و وامانده و پس مانده میداند و حقیقتاً دشمن جامعه اسلامی است. بنابراین خود را به جامعه نزدیک میکند تا آنان را فریب دهد. به قول سعدی:
مرائی که چندین ورع مینمود بدیدند و هیچش در اینان نبود(2)
در عرصه عبادات نیز یک ریاکار عبادتش رنگ و بوی شرک دارد. او نماز میخواند تا مردم ببینند و از او به خوبی یاد کنند و در جامعه محبوب باشد.
در مجموع با توجه به آیات و روایات میتوان سیمای ریاکاران را چنین ترسیم کرد.(3)
منافق و دو چهرهاند؛
در حضور مردم با نشاط و شوق عبادت میکنند؛
در تنهایی بینشاط و کسلاند؛
دوست دارند مردم آنها را بستایند؛
ستایش مردم سبب میگردد آنها بر عمل خود بیفزایند؛
اگر مدحشان نگویند از عمل میکاهند.
ص:370
اهل نیرنگ و فریبند.
اعمال نیک خود را به رخ مردم میکشند.
بر دیگران منت میگذارند.
بر خلق متکیاند ولی بر خدا توکل ندارند.
بر زبانشان ذکر خدا جاری است، ولی در دل، کمتر خدای تعالی را یاد میکنند.
خودپسند و مغرور و تنپرور و رفاهطلبند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در چهرهنگاری ریاکار میفرماید:
أَمّا علامة المُرائی فأربعة: یحرص فی العمل لله إذا کان عنده أحد و یکسل إذا کان وحده، و یحرص فی کلّ أمره عَلَی المحمدة وَ یَحْسُنُ سمته بجهده؛(1)
تحف العقول، ص 22.
او در تنهایی کسل و بیحال است، ولی در انظار مردم بانشاط و فعال، و در همه کارهایش به ثنا و ستایش دیگران آزمند، و تمام سعی و تلاش او این است که در جامعه، وجیه و نیکونام باشد.امیرالمؤمنین علیه السلام نیز میفرماید:
«ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ لِلْمُرَائِی یَنْشَطُ إِذَا رَأَی النَّاسَ وَ یَکْسَلُ إِذَا کَانَ وَحْدَهُ وَ یُحِبُّ أَنْ یُحْمَدَ فِی جَمِیعِ أُمُورِه؛(2)ریاکار سه نشانه دارد، در نزد مردم با حال و نشاط عمل میکند و در تنهایی کسل و بیحال است و دوست دارد که مردم کارهای او را بستایند».
گاهی ریا در صفات و ملکات نفسانی بروز میکند، در اینحال، ریاکار خویشتن را بردبار و سخاوتمند نشان میدهد، در حالی که چنین نیست، بلکه فردی بخیل و خشن است. او به ظاهر راستگو و مهربان است، در حالی که دروغگو است، و سینهاش لبریز از کینه و خشم به مردم است.(3)
به هر روی، مراتب ریا نیز متفاوت است و شدت و ضعف دارد. در خبر است که سیر و حرکت ریا در اعمال مردم از حرکت مورچه بر روی سنگ سیاه در شب تاریک پنهانتر
ص:371
است، پس باید در مقابل خطر ریا به خدا پناه برد و از این گناه بزرگ ترسید؛ گناهی که نشان شرک بر چهره دارد، چراکه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «کم و اندک از ریا نیز شرک است».
امام صادق علیه السلام نیز در اینباره فرمودند:
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الرِّیَاءَ فَإِنَّهُ شِرْکٌ بِاللَّهِ إِنَّ الْمُرَائِیَ یُدْعَی یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِأَرْبَعَةِ أَسْمَاءٍ: یَا کَافِرُ یَا فَاجِرُ یَا غَادِرُ یَا خَاسِرُ، حَبَطَ عَمَلُکَ، وَ بَطَلَ أَجْرُکَ وَ لَا خَلَاقَ لَکَ الْیَوْمَ، فَاطْلُبْ أَجْرَکَ مِمَّنْ کُنْتَ تَعْمَلُ لَهُ؛(1)
تفسیر عیاشی، ج 1، ص 283، ح 295.
پارسا باشید و از ریا دوری نمایید، همانا ریا، شرک به خدای عزوجل است. روز قیامت ریاکار با چهار نام خوانده میشود؛ ای کافر، ای فاجر، ای غادر، و ای خاسر و زیانکار، اعمالت محو و نابود گردید، پاداشت باطل شد و امروز برای تو پاداش و بهایی نیست، پس اجر و مزدت را از آن کسی که برای او عمل کردی بستان.بر این اساس باید همه از نفوذ ویروس ریا بیمناک باشیم، به خصوص خواص که بیشتر در معرض تهدید این گناه میباشند.
علاج ریا، با زلال خلوص و اخلاص است. بنابراین نخست باید به تعریف اخلاص پرداخت و اینکه حقیقت اخلاص چیست. امام صادق علیه السلام در اینباره فرمود: «والعمل الخالص الذّی لا ترید أَن یَحمَدَکَ عَلیهِ أَحَدٌ إلا الله عَزَّوَجَلَّ؛(2)عمل خالص آن است که در آن جز از خداوند عزوجل انتظار ستایش نداشته باشی».
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث قدسی فرمود: جبرئیل به من خبر داد که خداوند عزوجل فرمود: «ألإخلاص سرٌّ مِنْ أسراری، استودعته قلب مَن أحببت مِنْ عبادی؛(3)اخلاص رازی از رازهای من است و آن را در قلب بندگان محبوبم به امانت نهادهام».
میتوان عوامل اخلاص را اینگونه برشمرد:
ص:372
همچنین فرمود: «ألإخلاص ثمرة الیقین؛(1)
غررالحکم، ص 433.
اخلاص میوه یقین است».و نیز میفرماید: «عَلی قدر قوة الدین یکون خلوص النیّة؛(3)اخلاص هر کسی به مقدار قوت دین اوست».
علم و معرفت؛ آنگونه که مولی الموحدین فرموده: «ثمرة العلم إخلاص العمل؛(4)اخلاص میوه علم و معرفت است».
ناامیدی از دیگران؛ مولای متقیان در اینباره هم فرموده: «أَوّلُ الإخلاصِ أَلیأسُ مِمّا فِی أَیدیِ الناس؛(5)سرآغاز اخلاص ناامیدی از آنچه در دست دیگران است».
کوتاه کردن آرزوها؛ آن حضرت در این باب میفرماید: «قَلِّل الآمال نخلص لک الاعمال؛(6)آرزوهایت را کم کن تا اعمالت خالص گردد».
عبادت؛ امام علی علیه السلام درباره عبادت و اثر آن میفرماید: «أَلإِخلَاصُ ثمرةُ العِبادَةِ؛(7)اخلاص میوه عبادت است».
اخلاص در سخنان گهربار اولیای دین دارای نشانههایی است:
ص:373
آن حضرت در موضعی دیگر فرمود: «تَمامُ الإخلاصِ تَجنّبُ المَعاصی؛(2)کمال اخلاص، پرهیز از گناهان است».
امام علی علیه السلام همچنین میفرماید: «الزُّهدُ سَجیَّةُ المُخْلَص؛(3)زهد، شیوه و منش مخلصان است».
آن حضرت در بیانی دیگر نیز فرمود: «ألعِبادة الخالِصَةُ أنْ لا یرجوا الرّجلُ إلا رَبَّهُ وَ لا یَخافُ إلا ذَنُبَهُ؛(4)عبادت خالص آن است که انسان به کسی جز خدا امیدی نداشته و جز از گناهش بیمناک نباشد».
امام باقر علیه السلام میفرماید:
لا یکونُ العابدُ عابداً لِلّه حقَّ عِبادتِهِ حتی یَنقَطعَ عَنِ الخَلقِ کلّهِ إلَیْهِ فَحینئذٍ یقول هذا خالص لی فَیتَقبله بکرمه؛(5)هیچ عابدی خدا را آن گونه که سزاوار است پرستش نمیکند، مگر آنکه امیدش از تمام خلق بریده شود. در این هنگام خداوند میفرماید: این بنده خالص من است، آن گاه او را با لطف و کرمش بپذیرد.
امام صادق علیه السلام نیز فرمود: «العملُ الخالصُ الذّی لَا تُرِیدُ أَنْ یَحْمَدَکَ عَلَیْهِ أَحَدٌ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ؛(6)عمل خالص، عملی است که مایل نیستی کسی تو را بر آن ثنا گوید مگر خداوند متعال».
و نیز آن حضرت فرمود: «ما بلغ عبدٌ حقیقةَ الإخلاص... ؛(7)هیچ بندهای به حقیقت اخلاص نمیرسد، مگر آنکه دوست نداشته باشد مردم او را بر کارهایی که برای خدا انجام داده است، ستایش کنند».
ص:374
1) (1)
نهج البلاغه، نامه 26، ص 288.
2) (2) بحارالانوار، ج 74، ص 213.
3) (3) غررالحکم، ص 149.
4) (4) همان، ص 229.
5) (5) مستدرک الوسائل، ج 1، ص 10.
6) (6) اصول کا فی، ج 2، ص 16، ح 4.
7) (7) مشکوة الانوار، ص 11.
اخلاص، بازتاب یقین، ایمان، شناخت، معرفت، قطع امید از مردم، کاستن از آرزوها و عبادت و بندگی مخصوص برای خداوند است. این گهر عرشی، آثار و فواید نامحدودی را در جان و روح انسان پدید میآورد که بعضی از آن آثار به شرح ذیل است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً إِلَّا جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ؛(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 68.
بندهای که چهل روز، پیوسته قدم در وادی اخلاص نهد و فقط خدا را بندگی کند چشمههای حکمت و معرفت از قلبش بر زبان او جاری میگردد».امام صادق علیه السلام فرمود: «إِنَّ المُؤُمنَ لِیَخشَعَ لَهُ کُلُّ شَیء وَ یُهابُهُ کلُّ شَیءٍ، ثم قال...؛(2)همانا هر چیزی در برابر مؤمن خاضع و خاشع است و همه چیز از او میترسد اگر بندهای با اخلاص باشد خداوند ترس او را در دل همه اشیاء، حتی حشرات زمین و پرندگان آسمان قرار میدهد».
در حدیث قدسی آمده است: «قال الله عزوجل: لا أَطلّع علی قلب عبد فاعلم منه حُب الإخلاص... ؛(3)خداوند عزوجل فرمود: اگر بنده خود را دوستدار اخلاص و خداجوی بیابم اداره امور او را به عهده میگیرم».
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «أخلصوا اعمالکم تَسعَدوا؛(4)اعمال خود را خالص گردانید تا سعادتمند شوید».
ص:375
و نیز آن حضرت فرمود: «ألإخلاصُ أعلی الفوز؛(1)
همان، ص 91.
اخلاص برترین رستگاری است».امام جواد علیه السلام فرمود: «أَفضلُ العبادة ألإخلاصُ؛(2)برترین عبادتها اخلاص است».
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ أَخْلِصُوا أَعمالَکُم لِلَّهِ تَعَالَی فَإِنَّ اللَّهَ لَا یَقْبَلُ إِلَّا مَا خَلَصَ لَهُ؛(3)ای مردم، اعمالتان را برای خدای متعال خالص گردانید، زیرا خدا فقط عملی را که برای او خالص شده باشد میپذیرد».
آنچه گفته شد بخشی از فروغ اخلاص و بندگی خدای متعال بود. بنابراین انسان بر شهپر اخلاص به معراج می رود و فتح ملکوت میکند، و در این صورت به کامیابی و سعادت میرسد. چنین انسانی تنها به خدا مینگرد و به او میاندیشد و قلبش مالامال از محبت خداست و در این سرا، جز او ستایش و پرستش نمیگردد و بدین ترتیب غبار ریا و شرک از سیمای انسان پاک میگردد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در اینباره میفرماید:
رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً سَمِعَ حُکْماً فَوَعَی، وَ دُعِیَ إِلَی رَشَادٍ فَدَنَا، وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هَادٍ فَنَجَا، رَاقَبَ رَبَّهُ، وَ خَافَ ذَنْبَهُ، قَدَّمَ خَالِصاً، وَ عَمِلَ صَالِحا... ؛(4)خدا بیامرزد مردمی را که حکمی را شنیده و نیک فهمیده و به رستگاری خوانده شد و بدان رو آورد و در پی راهنمایی افتاد و رهید و خدا را حاضر دید و از گناه ترسید توشه پیش فرستاد و کرده نیک برای ذخیرت ورزید، و از آنچه پرهیز باید، دوری گزید در پی حق رفت و بدان رسید.
پرده خشم خدا بین نشود خودبینی مرد را آینه زندان سکندر باشد
خود حسابان نگذارند به فردا کاری عید این طایفه روزی است که محشر باشد(5)
ص:376
به گفته امام خمینی قدس سره:
عالم که به اخلاص نیاراسته خود را
علمش به حجابی شده تفسیر و دگر هیچ
عارف که ز عرفان کتبی چند فرا خواند
بسته است به الفاظ و تعابیر و دگر هیچ(1)
دیوان اشعار امام خمینی، ص 74.
حضرت زهرا علیها السلام با عبارت «وَ الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ ؛ آراستگی به نماز و پیرایش از کبر» را یادآور شدند.
آن حضرت پس از تبیین ایمان و اینکه جان را از زنگار شرک میزداید، به تفسیر نماز پرداخته، درخشندهترین رمز و راز نماز را پیرایش از کبر و خودپرستی تبیین نموده است.
حضرت فاطمه علیها السلام در مسجد، محراب عبادت و بندگی و نماز مسلمانان، از نماز میگوید و یکی از اسرار ملکوتی نماز را که دوری از خودپرستی و کبر است بیان میدارد. مادر امامت، از خودبینی و شیطانگرایی میگوید، چون با کمال تأسف مسلمانان به آن مبتلا گشته بودند و با حرکتی قهقرایی به طایفه پرستی و نژادپرستی باز گشته و فرمان خدا را در روز غدیر زیر پا نهاده بودند.
آنان در مقابل احکام خدا ایستاده و به غصب فدک اقدام کرده بودند. آنان باید میدانستند که نماز این پلیدیها را پاک میکند و آنکه در محراب بندگی خدا به قیام و رکوع و سجود میپردازد، باید خدانگر باشد و فرمان خدا را اطاعت کند؛ نه اینکه چون ابلیس به هر بهانه، در مقابل خدا بایستد.
حضرت فاطمه علیها السلام از نمازی میگوید که باب شهر ایمان و کلید اسرار ملکوت است؛ ستون دین است و با پذیرفته شدن آن سایر اعمال پذیرفته میگردد، و اگر مردود شد سایر اعمال نیز مردود است. آری، هر عملی پیرو نماز است؛ همانگونه که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «وَاعْلَمْ أَنَّ کُلَّ شیءٍ مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلاتِک».(2)
ص:377
نماز که بارزترین مصداق ذکر خداست:
(((وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی) ؛(1)
سوره طه، آیه 14.
(... نماز را به پا دار تا به یاد من باشی).نماز موجب آرامش روح و روان است:
(الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّهِ أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) ؛(2)
(به درستی که تنها یاد خداست که دلها را آرامش میدهد).
به هر حال، روح آرام و مطمئن به لغزشگاههای گناه نمیافتد، چون یاد خدا دلها را به ساحت قدس حضرت حق متصل میسازد، و دلدادگی و توجه کامل به خالق یکتا او را فانی محراب عشق و بندگی میسازد. چنین انسانی در گرداب گناه نمیغلطد و ظلمت گناه بر جان او سایه نمیافکند؛ همانگونه که خداوند میفرماید:
(اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ وَ اللّهُ یَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ) ؛(3)
(نماز را به جای آر که همانا نماز است که اهل نماز را از هر کار زشت و منکر باز میدارد).
بدون تردید رابطه نماز با بازدارندگی از گناه، رابطهای مستقیم است، لذا میفرماید:
(إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ) ؛(4)
بر اساس این آیه، شیطان میخواهد در میان شما به وسیله شراب و قمار عداوت ایجاد کند و شما را از ذکر خدا و نماز باز دارد.
این دو مشرق تابناک نماز است که به آن مکانت خاصی بخشیده است. از یک سو در مقام آرامش روح، جان را به جانان گره میزند و به انسان بصیرتی میبخشد که حجابهای نور را بردرد و به نور عظمت واصل گردد و جانها به مقام قدسی عزت خدا بپیوندد، در نتیجه او را به معراج برده و شمس جان بر افق اعلای معرفت نمایان گردد. بازتاب این اوج و عروج و عزت، بازدارندگی از گناه است. چنین روحی هرگز به ذلت گناه و
ص:378
پلیدی عمل زشت آلوده نمیگردد. پس میتوان گفت که به پاسداشت همین منزلت و ایفای نقش است که در کتاب آسمانی قرآن، کمتر عبادتی چون نماز مورد اهمیت قرار گرفته تا آنجا که حدود صد و چهارده مورد این کلمه در قرآن به کار رفته و در پانزده مورد به آن امر شده است.(1)
ر. ک: المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم، واژه صل.
نماز، اجلال نزول به ساحت قدس و کبریایی است که تا بینهایت اوج و عروج است و پرواز و دلدادگی به ساحت عشق کبریایی است که امیرالمؤمنین علیه السلام در توصیف آن عرضه میدارد:
هُوَ القَادِرُ الَّذِی إِذَا ارْتَمَتِ الأَوهَامُ لِتُدرکَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ، وَ حاوَلَ الفِکرُ المُبَرَّاُ مِن خَطَراتِ الوَسَاوِسِ أَن یَقَعَ عَلَیهِ فِی عَمِیقَاتِ غُیُوبِ مَلَکُوتِهِ، وَ تَوَلَّهَتِ القُلُوبُ إلَیهِ... ؛ او توانایی است که اگر وهم ما چون تیر پران شود تا خود را به سرحدّ قدرت او رساند، و اندیشه مبرا از وسوسه، بکوشد تا سمند فکرت به ژرفای غیب ملکوتش براند و دلها خود را در ره شناخت صفات او سرگشته و شیدا گرداند، و باریک اندیشی خرد، خواهد تا به صفات او نرسیده، ذات وی را داند، دست قدرت بازش گرداند. چه خواهد پردههای تاریک غیب را درد، و راه به ساحت خدای بیعیب برد، آنگاه پیشانی خورده باز گردد و به خردی خود اعتراف کند که: ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست.(2)
اوست که باید در این مقام شیدایی، قلب عاشق خود گیرد: «وَ خُذْ بقلبی إلی مَرَاشِدِی».(3)
و به قول عطار:
سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا در خاک عجز میفکند عقل انبیا
گر صد هزار، قرن همه خلق کائنات فکرت کنند در صفت عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای اله دانسته شد که هیچ ندانستهایم ما
حق را به حق شناس که در قلزم عقول میدرکشد نهنگ تحیر، من و تو را
ص:379
چون نیست آفتاب حقیقت نشان پذیر ای کم ز ذرّه، هست نشان دادنت خطا(1)
دیوان عطار «منطق الطیر»، ص 1.
و به قول جامی:
ای ذات تو از صفات ما پاک کنه تو برون ز حد ادراک
آری، نماز، قیام در این محضر، و پرستش این ساحت است. به همین دلیل آن حضرت در ستایش نماز میفرماید: «وَ أَللَّه أَلله فِی الصَّلاة فَإنَّهَا عَمُودُ دینِکُمْ؛(2)خدا را خدا را درباره نماز، که نماز ستون دین شماست».
و نیز میفرماید: «الصّلاةُ قُربانُ کلِّ تَقی؛(3)نماز، موجب تقرب هر پرهیزکاری است».
ابوسعید ابیالخیر چنین سروده:
بر نخل وجود برگ و بار است نماز دیباچه خرم بهار است نماز
راهی به حریم کردگار است نماز فریاد بلند روزگار است نماز(4)
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
تَعاهَدُوا أمرَ الصّلاةِ، وَ حافِظُوا عَلَیها... ؛(5)کار - گزاردن - نماز را بر عهده بگیرید و نگاهداشت آن را بپذیرید و آن را بسیار به جای آرید و با نماز خود را به - خدا - نزدیک دارید که نماز بر مؤمنان نوشته شده است و باید به وقت آن گزارده شود.
آیا به پاسخ دوزخیان گوش فرا نمیدهید که چون از آنان پرسیدند «چه چیز شما را در دوزخ افکند» گفتند: از نمازگزاران نبودیم.(6)و نماز گناهان را میزداید، چنانکه برگ را از درخت بزدایند، و گناهان را از گناهکار میگشاید، چنانکه بند از کسی میگشایند. و رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز را به چشمه آب گرم که بر در سرای مردی بود همانند فرمود که او روزان و شبان پنج بار خود را بدان بشوید، دیگر
ص:380
اقبال نیز در توصیف نماز چنین میسراید:
لا إله باشد صدف گوهر نماز قلب مسلم را حج اصغر نماز
در کف مسلم مثال خنجر است قاتل فحشا و بغی و منکر است(1)
دیوان اقبال لاهوری، ص 91.
این سرآمدی نماز، در مجموعه عبادات بدین سبب است که نماز ظاهری دارد که از اذکار و ارکان و اجزا تشکیل گردیده و در واقع جسم نماز را نشان میدهد. همچنین دارای باطنی است که چون روح به این کالبد، حیات و حرکت و بالندگی میبخشد و آن روح، عبارت است از اخلاص، حضور قلب و تجلی مقام حضور، و نوشیدن شهد لقاء در مقام (إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ) ؛ یعنی امید و دلدادگی و دلبستگی به ذات ربوبی، و اعتماد و رکون به وجود سرمدی، و فنا در مقام عبودیت و بندگی است.
در کلام گهربار امام رضا علیه السلام چنین آمده است: «علّة الصلاة إنّها إقرارٌ بالربوبیّة لله - عزوجل -... ؛(2)علت نماز، اقرار به ربوبیت خدا و نفی هرگونه شریک برای او و ایستادن در محضر خدای قادر جبار با خضوع و کوچکی و بیچارگی است».
این نماز است که در فروغ روایات به عنوان ستون دین، معراج مؤمنین، روشنگر سیمای مسلمین و نردبان قرب و تعالی و اخلاص، میدرخشد.
بدون شک، نمازی که فقط ترکیب و تألیفی از اجزای ظاهری بوده، فاقد روح باشد انسان را به معراج نمیبرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خداوند متعال به نمازی که دل، همراه آن نباشد نظر نمیکند».(3)بنابراین حضور قلب، یعنی عبادت خدا، به گونهای باید باشد که گویا تو او را میبینی و قلب تو تجلیگاه اوست و لااقل، فهم و درک این حقیقت که اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند؛ همانگونه که معصوم علیه السلام فرمود: «اُعبدالله کَأنّک تراه و إن لم تکن تراه، فإنّه یراک».(4)
از حضرت موسی علیه السلام روایت شده که از جانب خدا بر او وحی شد ای موسی! چون مرا یاد میکنی، یاد کن و اعضای تو لرزان باشد و در آن هنگام، خاشع و با وقار باش، و چون
ص:382
مرا یاد میکنی زبان خود را در عقب دل خود بدار؛ یعنی اول به دل یاد کن و بعد به زبان جاری ساز و چون در حضور من بایستی، چون بنده ذلیل بایست و مناجات کن با دلی ترسناک و زبانی راستگو.(1)
معراج السعادة، ص 668.
ابوحمزه ثمالی در توصیف نماز امام زینالعابدین علیه السلام میگوید:
امام علیه السلام را دیدم که نماز میخواند و ردای مبارک از شانه آن حضرت افتاد و آن را درست نکرد تا از نماز فارغ شد. من به حضرت عرض کردم: چرا ردای خود را بر شانه قرار ندادی؟ آن حضرت فرمود: آیا میدانی در محضر که بودم، به درستی که نماز مقبول خدا نیست، مگر آنکه دل متوجه او باشد.(2)
در این بخش به گوشههایی از اسرار نماز اشاره میکنیم:
از طهارت نماز که با وضو و غسل آغاز میشود، رود نوری از آسمان به اقیانوس جان مؤمن جاری میگردد. طهارتی که امیرالمؤمنین علیه السلام درباره آن فرمود:
هیچ مسلمانی نیست که وضو بگیرد و هنگام وضو این دعا را بخواند: «سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَ بِحَمْدِکَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ أَسْتَغْفِرُکَ وَ أَتُوبُ إِلَیْکَ، اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنَ التَّوَّابِینَ، وَ اجْعَلْنِی مِنَ الْمُتَطَهِّرِینَ» جز اینکه عمل وی در برگهای نوشته و بر آن مهر نهاده میشود و زیر عرش الهی قرار میگیرد تا روز قیامت که سربسته به او باز میگردد.(3)
این حدیث، روشنگر آن است که نماز به جز چهره ظاهری دارای صورتی ملکوتی است که از مجموعه حرکتها همراه با آن روح تألیف میگردد و آن صورتی که تا زیر عرش بالا میرود همان نهان و راز وضو است و به این دلیل وضو در احادیث «نصف ایمان» خوانده شده است.(4)
ص:383
در حدیثی دیگر نیز آن حضرت به فرزندش محمد میگوید برای من ظرف آبی بیاور تا از آن وضو بگیرم. محمد آب را آورد و حضرت با دست چپ، آب بر دست راست ریخت و فرمود: «بسم الله الذی جعل الماء... » تا آنکه مسح پای چپ را انجام داد، همراه با اذکار و ادعیه، آنگاه صورت به جانب فرزندش محمد نمود و به او چنین فرمود: «ای محمد! هر کس مانند من وضو بگیرد و چون من این اذکار و ادعیه را بخواند، در برابر هر قطره از آب وضویش، برای او فرشتهای آفریده میشود که تقدیس و تسبیح و تکبیر خدا گویند و ثواب آن تا قیامت برای او نگاشته شود.(1)
رازهای نماز، آیت الله جوادی آملی، صص 31-32، به نقل از محاسن برقی، ج 1، ص 116، ح 118؛ کافی، ج 3، ص 70، ح 6؛ من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 42، ح 84.
وضو و طهارتی که چهره ملکوتی آن در لیلة المعراج و پس از عروج رسول خدا صلی الله علیه و آله از آسمانهای هفتگانه به آن حضرت تجلی کرد و آن بزرگوار از «صاد»، یعنی آبی که از ساق عرش خدا جاری است وضو ساخت؛ به همان شکلی که توسط فرزندان معصومش به ما رسیده و ما نیز امروزه همان گونه وضو میسازیم.(2)
بدیهی است که مجرد شستن صورت و دست و کشیدن مسح سر و پاها به روش اهل بیت علیهم السلام و گفتن اذکار مخصوص که از آن ذوات مقدس به ما رسیده، سبب نمیشود که خداوند در برابر هر قطره آب وضو فرشتهای بیافریند که تقدیس و تسبیح خدا گوید و ثوابش برای او باشد، بلکه وضو از آن جهت که سبب طهارت است نهانی عینی و درونی خارجی دارد و هر کس که عمل او آراسته به اخلاص باشد، به آن میرسد و آن کس که دل در گرو جانان قرار نداد، به آن فوز و رستگاری نائل نمیگردد.
نماز، قیام در محراب عبادت و بندگی خداست و از بهترین حالات روحانی و معنوی انسان در تمام لحظات عمرش به شمار میآید. در این مقام، بنده خود را آماده میسازد تا با معبود خویش به راز و نیایش و عشق دلدادگی بپردازد. در این میان، کعبه، جلوهای ملکوتی و تصویری از بیتالمعمور است که چون آفتاب فرا روی نمازگزار قرار میگیرد؛
ص:384
کعبهای که یادگار پیامبران و تجلیگاه نیایشهای بهترین بندگان خداست. به همین دلیل آنان که میخواهند دنیا را پشت سر نهاده، بر ستیغ مقام بندگی بدرخشند، قلب خویش را از همه امور فارغ ساخته، روی به قبله مینهند تا به وصال حق راه جویند.
امام صادق علیه السلام در این باره فرمود:
هرگاه برای نماز رو به قبله ایستادی از دنیا و آنچه در آن است، و مردم و آنچه به آنان مربوط میگردد، روی بگردان و قلبت را از هر چیزی که تو را از خدا غافل میکند - و حجاب راه است - خالی کن و با چشم دل عظمت خدا را نظاره کن.(1)
میزان الحکمة، ج 5، ص 396.
بدیهی است که استقبال کعبه که یادگاری از توحیدیان و یگانهپرستان و نمادی از ملکوت است که در سرای مادی تجلی کرده، نماز را به مقصد اعلای خود که ساحت کبریایی حق است میرساند. همچنین شهد معرفت و یگانهپرستی را در کام بنده جاری میکند و او را نسبت به مبدأ آفرینش با معرفت میسازد، چرا که بنیان کعبه، حضرت آدم نهاد و چهار هزار سال پیش از آدم علیه السلام مرکز و مطاف فرشتگان خدا بوده است.
از سوی دیگر، حج با مناسک و مشاعرش، طواف و نمازش، بر گرد این خانه، نمادی از قیامت کبراست، بنابراین کعبه، خطی از نور است که انسان را به فرجام زندگی و حشر و رستاخیز او هدایت میکند.
در روایت چنین آمده: «چون در مقابل آن (کعبه) ایستادهای به یاد قیامت در محکمه عدل خدا در هنگامه رستاخیز باش؛ روزی که هر کس آنچه از پیش فرستاده مییابد و همه به سوی خداوند که ولی و صاحب اختیار همه است باز گردانده میشوند».(2)
بنابراین، قیام در مقابل کعبه و استقبال قبله، مدار توجه به خداوند و اعراض از غیر او و توجه به اوست که سرچشمه جود، و مستحق سجود و کعبه قلوب است.
امام باقر علیه السلام میفرماید: «إذا استقبل المُصَلِّی القبله، استقبل الرحمان بوجهه، لا إله غیره؛(3)آنگاه که نمازگزار روی به قبله میایستد او روی به وجه خدای رحمان آورده، کعبه وجه خدای رحمان است و جز او خدایی نیست».
ص:385
پس رو کردن به قبله به معنای سپردن دل به صاحبدل است.
حاتم اصم را از نمازش پرسیدند در جواب گفت: چون وقت نماز آید وضو سازم و به موضع نماز روم، سپس برای نماز، کعبه را در میان دو ابرو و دیده خود فرض کنم، و صراط را زیر گامهای خویش و بهشت را در سمت راست خود و آتش را در سمت چپ و ملک الموت را پشت سر، و آن نماز را آخرین نماز خود دانم و با امید و ترس و خشوع و خضوع و اخلاص آن را انجام دهم.(1)
احیاء العلوم، محمد غزالی، ج 1، ص 339.
شگفتا که رسول خدا صلی الله علیه و آله که مظهر ولایت کلیه الهیه، و مشرق اتم و اکمل صفات جمال و جلال الهی است و نیز اوصیای آن حضرت، یعنی ذوات مقدس معصومین علیهم السلام که با آن حضرت از یک گوهر و سرشتند روی به سوی کعبه داشتند و با براق نماز به معراج رفته، سیر ملکوت مینمودند. آنان با طواف بر گرد این خانه، ساحت خدای متعال را میستودند، چرا که به حق، کعبه نقطه پرگار بندگی خداست و جلوه و نمادی از عالم غیب است. بنابراین نمازگزار چون روی به سوی کعبه کند در واقع، به کعبه عزت ربوبی روی آورده و گرد عرش ملکوت و کرسی جبروت با فروتنی و خواری، میگردد، و نزد خدای سبحان در اوج کوچکی و خردی قرار میگیرد. به پاس همین مکانت آسمانی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا آن کس که در نماز، صورتش را از قبله برمیگرداند نمیترسد از اینکه خداوند او را مسخ کرده، صورتش را به صورت حمار مبدل نماید».(2)
این بحث را با عطرافشانی این آیه به پایان میبریم:
(قَدْ نَری تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا یَعْمَلُونَ) ؛(3)
در این آیه چنین آمده که ما توجه تو را بر آسمان به انتظار وحی و تغییر قبله بنگریم، و البته روی تو را به قبلهای که بدان خشنود شوی بگردانیم، پس روی کن به طرف مسجدالحرام و شما مسلمانان نیز هر کجا باشید در نماز روی بدان جانب کنید و گروه اهل
ص:386
کتاب به خوبی میدانند که این تغییر قبله به حق و راستی از جانب خداست، نه به دلخواه کس و خدا از کردار آنها غافل نیست.
اگر چه صورت نماز همه نمازگزاران تقریباً یکسان است، ولی سیرت و باطن نمازها با هم متفاوت است. رسول خدا صلی الله علیه و آله در تبیین این حقیقت فرمود:
إنّ الرجلین من امّتی یقومان فی الصلاة وَ رکوعهما و سجودهما واحد، و إنّ مابین صلاتیهما مثل ما بین السماء و الارض؛(1)
جامع احادیث الشیعه، ج 5، ص 31، ح 2292.
دو نفر از امت من به نماز میایستند و رکوع و سجودشان یکی است، حال آن که تفاوت بین نمازشان برابر با فاصله آسمان و زمین است.آنچه در این تفاوت اهمیت دارد، تفاوت در آداب نماز است که مبتنی بر حکمت نماز و حکمت نماز نیز برابر با راز و نهان آن است. از آنجا که نماز در معراج تشریع شد، نهان و باطن نماز در آنجا تجلی یافته، و روایاتی که به شرح نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن هنگام پرداختهاند، پرده از اسرار نماز برداشته، فروغی از چهره ملکوتی نماز را به نمایش میگذارند.(2)در ادامه بحث به چند حدیث درباره تکبیرهای نماز اشاره میکنیم:
الف) امام کاظم علیه السلام علت تکبیرهای آغازین نماز را چنین بیان فرمود:
لَمَّا أُسْرِیَ بِهِ إِلَی السَّمَاءِ قَطَعَ سَبْعَةَ حُجُبٍ... فَکَبَّرَ عِنْدَ کُلِّ حِجَابٍ تَکْبِیرَةً فَأَوْصَلَهُ اللَّهُ «عَزَّوَجَلَّ» بِذَلِکَ إِلَی مُنْتَهَی الْکَرَامَةِ؛(3)چون رسول خدا صلی الله علیه و آله شبانگاه به معراج برده شد از هفت حجاب گذشت و نزد هر حجاب یک تکبیر گفت، از این رو خداوند عزوجل او را به نهایت بزرگواری رساند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن مقامات نورانی با هر تکبیر از حجابی نورانی گذشت، چون گاهی حجابها از نور است؛ همان گونه که در مناجات شعبانیه آمده: «وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْکَ حَتَّی تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ».(4)
ص:387
ب) جابر بن عبدالله انصاری میگوید با مولایم امیرالمؤمنین علیه السلام بودم که مردی را در حال نماز دید، به او فرمود: ای مرد! آیا تأویل نماز را میدانی؟ آن مرد در پاسخ گفت: آقای من آیا نماز تأویلی جز عبادت دارد؟ فرمود: آری، سوگند به خدایی که محمد صلی الله علیه و آله را به نبوت برانگیخت، خداوند پیامبرش را به کاری از کارها فرمان نداد، جز آنکه آن کار، نمونه، تأویل و تفسیری دارد و همه اینها نشانه تعبد و بندگی است. مرد گفت: مولای من بفرمایید تا فرا گیرم. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: تأویل تکبیر اول شروع نماز از تکبیرهای هفتگانه، آن است که چون الله اکبر گفتی به ذهنت چنین خطور دهی که خداوند برتر از آن است که به وصف ایستادن یا نشستن آید، و در گفتن الله اکبر دوم، برتر بودن او را از حرکت یا ایستایی، و در تکبیر سوم، برتر بودنش از جسم یا تشبیه، و در تکبیر چهارم که خدا برتر از آن است که امراض در او حلول کنند، یا بیماریها او را بیازارند و در تکبیر پنجم، او را منزه و برتر از وصف شدن به جوهر و عرض میدانی، و نیز از حلول در چیزی یا حلول چیزی در او منزه بدانی و در تکبیر ششم، به خاطر آوری چیزهایی که بر پدیدهها رواست، از قبیل نابودی، انتقال، تغییر که همه آنها بر آن ذات مقدس نارواست و در تکبیر هفتم، به ذهنت خطور دهی که حواس پنجگانه در او نیست....(1)
جامع احادیث الشیعه، ج 5، ص 60، ح 2379؛ رازهای نماز آیت الله جوادی آملی، صص 53-54.
ج) در حدیثی دیگر در تبیین و تأویل تکبیرات هفتگانه آغازین نماز چنین وارد شده:
رسول خدا صلی الله علیه و آله میخواست اقامه نماز کند و در کنارش حسین علیه السلام قرار داشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله تکبیر گفت حسین علیه السلام نتوانست بگوید. بار دوم رسول خدا صلی الله علیه و آله تکبیر گفت تا سرانجام مرتبه هفتم حسین علیه السلام تکبیر گفت. امام صادق علیه السلام فرمود: از این رو گفتن هفت تکبیر مستحب گردید.(2)
د) امام رضا علیه السلام نیز در تأویل و تبیین تکبیرات هفتگانه ابتدای نماز میفرماید:
تکبیرهای اول نماز بدان دلیل هفت میباشد که اصل نماز دو رکعت است و با هفت تکبیر افتتاح میشود: تکبیرة الاحرام، تکبیر رکوع، دو تکبیر سجده، و تکبیر رکوع رکعت دوم و دو تکبیر سجدههای آن، پس وقتی نمازگزار در آغاز نماز، هفت تکبیر گفت اگر حین نماز بعضی از تکبیرها را فراموش کرد نقصی به نمازش وارد نمیشود.(3)
ص:388
ج) «لکل امرءٍ ما نوی» .
د) «ولیکن لک فی کل شیء نیة حتی فی النوم و الأکل».(1)
همان، ص 359، ح 699.
ه -) «نیةُ المؤمن خیرٌ من عمله».(2)
و) «إنّما یبعث الناس علی نیاتهم».(3)
ز) «یحشر الناس علی نیاتهم».(4)
بنابراین نیت، راز و باطن عمل است و با قصد قرب و نزدیکی به خدا عمل با آن زنده میشود و بدون آن میمیرد.
البته، فروغ و درخشش نیت به اخلاص وابسته است و اخلاص، راز و سرّی از جانب خداست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: پیرامون اخلاص از جبرئیل پرسیدم جبرئیل گفت: من هم از خداوند متعال پیرامون اخلاص سؤال کردم، حق تعالی فرمود: «أَلإخلاصُ سِرٌّ مِنْ سِرّی، اودِّعهُ فی قلب مَنْ أَحْبَبْتُهُ؛(5)اخلاص رازی از نهان من است که آن را در قلب محبوبم به امانت میگذارم».
در دو رکعت آغازین نماز، خواندن حمد و سوره، واجب است.(6)با حمد، آغاز میگردد و به همین دلیل این هفت آیه را که عدل قرآن عظیم میباشند؛ مطابق با این آیه (وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ)7 فاتحة الکتاب نامیدهاند.
فاتحة الکتاب، قائمه نماز است و در روایت آمده: «لا صلوة إلا بفاتحة الکتاب».(7)بنابراین خواندن بخشی از قرآن در نماز آنگونه که در فقه تدوین گردیده، در نماز واجب است.
ص:390
بدون شک، راز قرائت در نماز، همان راز قرآن است، چون قرآن از مقام عربی ملفوظش که در دسترس ماست تا مقام لوح محفوظش که در این آیه بیان شده (وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ)1 متفاوت است، چرا که آن مقام و مرتبت، مقام لفظ عبری و عربی نیست، بلکه امر مجرد کامل و عقلی است. بنابراین قرآن موجودی نورانی است که فقط عقل خالص از آمیزههای توهم و خیال، به ساحت آن راه مییابد، پس راز قرائت در نماز چنین فراز و فرودی مانند قرآن دارد.
قرآن، ظاهر و باطنی دارد. قرآن عربی که تجلی ظاهری قرآن است در دسترس مردم قرار گرفته، ولی آن کس که ناپاک است حق نزدیک شدن و مس کردن آن را ندارد. نهان قرآن نیز همینگونه است و جز پاکان به آن نمیرسند. از طرفی، نماز نیز چنین است؛ بدین معنا که کسی که به غیر خدا مینگرد توان عروج و باریابی به مقام لدنی و عنداللهی را ندارد، و وقتی که نتواند به آن مقام عروج کند توان دستیابی به لوح محفوظ را که سخت والا و پر حکمت است نخواهد داشت. بنابراین صورت کامل نماز که واجد همه ویژگیهای نماز باشد، نمازی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در معراج به جای آورد و واجد همه ویژگیهای نماز بود. در روایت چنین آمده: «أَوَّلُ صَلَاةٍ صَلَّاهَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّمَا صَلَّاهَا فِی السَّمَاءِ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی قُدَّامَ عَرْشِهِ جَلَّ جَلَالُه... ؛(1)اول نمازی که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را انجام داد نمازی در آسمان بود که در محضر خدای تبارک و تعالی و فرا روی عرش آن را اقامه کرد».
این نماز، همان نمازی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به فرمان حضرت حق از «ص» همان چشمهای که از رکن عرش جاری است وضو گرفت و پس از تکبیرات، خداوند به او وحی کرد که به اسم من آغاز کن و با «بسم الله الرحمن الرحیم» نماز را آغاز کرد و به همین دلیل «بسم الله» در آغاز سوره قرار گرفت. البته بسم الله در آغاز هر سوره، معنای مخصوصی دارد که با محتوای آن سوره هماهنگ است.(2)
سوره حمد، رازدار معارف فراوانی است، و بسم الله در آغاز آن حاوی همه آن معارف و کلید اسرار ملکوت است.(3)
ص:391
در حدیث چنین آمده: «بسم الله به اسم اعظم خدای تعالی از سیاهی چشم به سفیدی آن نزدیکتر است».(1)
تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 8.
به هر روی، سوره حمد از عظمت بالایی نزد خدا برخوردار است. رسول خدا صلی الله علیه و آله به جابر بن عبدالله انصاری فرمود:
ای جابر، آیا برترین سورهای را که خدا در کتابش نازل فرموده به تو بیاموزم؟ جابر گفت: آری پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا آن را به من بیاموز. رسول خدا صلی الله علیه و آله، سوره حمد را به او تعلیم داد و فرمود: ای جابر از فواید این سوره آگاهت نسازم؟ عرض کرد: چرا پدر و مادرم فدای تو باد. آن حضرت فرمود: آن شفای هر دردی است، جز مرگ.(2)
سوره حمد، سرچشمه همه معارف و معرفتهای قرآنی است. کسی میتواند به عمق معارف آن برسد که قرآن با تمام مراتبش بر او تجلی کرده باشد، همانند رسول خدا صلی الله علیه و آله و ذوات مقدس ائمه هدی علیهم السلام و فاطمه علیها السلام و در این زمان، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه که در شب مبارک قدر، قرآن با تمام مراتبش بر آن ذات مقدس تجلی میکند.
خلاصه، مفاهیم و معارف سوره حمد، از زمین تا اوج ملکوت اعلاست و بسم الله آن نشانی از اسم اعظم خداست. اسم جلاله الله نیز جامع همه کمالات و عنوان اسم اعظم است. عنوان ربوبیت نیز از صفات خاص خدای عزوجل است. همچنین رحمانیت و بخشایندگی از صفات خاص خداست. از طرفی رحمانیت براساس آیه:(قُلِ ادْعُوا اللّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی)3 هم مرتبه با «الله» است و فروغ اسم اعظم از آن ساطع است.
عنوان «رحیمیت» نیز از اوصاف خاص خداوند است، چون غیرمؤمن را فرا نمیگیرد، چون «الله» اسم اعظم و جامع خداست. همچنین عنوان «مالک» و فرمانروایی در قیامت، از شئون حکمت و عدل و قدرت میباشد و هر حاکم دادخواهی، در برابر عمل، فرمان به پاداش میدهد. اگر عمل نیک باشد به بهشت و اگر بد باشد به دوزخ.
ص:392
این بخش از سوره مبارکه «فاتحة الکتاب»، مبدأ و معاد و آنچه را که میان آن دوست به خوبی تفسیر مینماید. اما اینکه شامل مبدأ و معاد است از آنچه گفته شد روشن گردید، ولی آنچه پیرامون «میان آن دو»، یعنی مبدأ و معاد است، عبارت است از دین، صراط، نبوت، رسالت، وحی، ولایت و سایر چیزهایی که به ربوبیت حق تعالی برمیگردد، زیرا پروردگار همان گونه که اشجار و انهار و زمین و آسمان را پرورش میدهد، انسان را نیز میپرورد، و پرورش انسان در پرتو شریعت و رهبری است که او را هدایت میکند که همان پیامبر و امام است. پس با رهبری و هدایت اوست که انسان رستگار میگردد.
روشن است که برای هر یک از معارف مزبور رازی مخصوص است و نمازگزاری که با پروردگارش مناجات میکند به آن اسرار دست نمییابد، جز از راه شناخت و باور این معارف و حرکت به سوی آنها، تا جایی که مصداق خارجی آنها را به شهود بنگرد و به نهان آنها راه یابد. از این رو آنچه در روایات اهل بیت علیهم السلام و آثار پیروانشان به ما رسیده، مانند اینکه هنگام خواندن فاتحة الکتاب غش میکردند یا بیهوش میافتادند، بدین جهت بوده که پارهای از اسرار نهان آن را میدیدند.
نمازگزار پس از اینکه با برهان قرآنی بدین پایه از معرفت رسید که خدای سبحان مستحق عبادت است میخواهد به معروف خود (خدای سبحان) با شهود نایل گردد و نماز تنها وسیله رسیدن به این مقصود است. از طرفی چون نماز از طهارت ظاهری و باطنی برخوردار است، از آلودگی و آنچه که انسان را از خدا دور میکند ممانعت میکند.
دیگر آنکه نماز پیوندی است میان بنده و مولی. بنده با این عبادت به خداوند متعال نزدیک میشود و با جمله (إِیّاکَ نَعْبُدُ) که بیانگر حصر است با او مناجات میکند. در این حال، او به مقام تجلای دل رسیده و معبود بر جانش راه یافته و در مقام حضور است، لیکن فوز و رسیدن به این مقام و حرکت در مسیر هدایتشدگان، نیازمند کمک است. از سوی دیگر چون ربوبیت فقط از آن خداست، کسی جز او نمیتواند کمککار او باشد، از این رو در مناجات خویش میگوید:(وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ) فقط از تو کمک میجویم، حال چون خداوند سبحان کسی را که از او یاری بطلبد کمک و امداد میکند، به نمازگزار نیز امداد میکند، و او را به راه هدایتشدگان، هدایت میکند؛ یعنی آنان که پیامبران، راستگویان و شهیدان و شایستگاناند و آنان که همدمی نیکو هستند.(1)
ر. ک: آیه 69 از سوره نساء.
ص:393
1) (1)
به هر روی، اگر در فرهنگ وحی، از شکیبایی، بردباری، تلاش و جهاد و اجتهاد به «قیام» تعبیر میشود، برای آن است که حالت ایستادن، برای انسان نیرومندترین حالتی است که میتواند برای دفاع یا حمله و هجوم تصمیم بگیرد، و نیز در روند کشف و شهود ملکوتی، حالاتی که بیانگر این تعالی و عروج است، چون حضور در پیشگاه خدا، فرمانبرداری از او، اظهار خواری و بندگی در آستان او و منتظر فرمان او بودن، را به قیام و رکوع و سجود تشبیه میکنند.
ولی آنچه در برپاداری نماز اهمیت دارد این است که نمازگزار برای خدا بر پای ایستد، و هیچ چیز او را ناتوان نسازد، و هیچ امری او را زمینگیر ننماید، به همین دلیل در توجیه قیام در حال نماز چنین آمده: «لا صلاةَ لِمَن لَمْ یَقُم صُلبه فِی رُکُوعِهِ وَ سُجُودِهِ».(1)
جامع احادیث الشیعه، ج 5، ص 79، ح 2429؛ بحارالانوار، ج 85، ص 107، ح 14.
پس انسان هنگام مناجات با خداوند باید در برابر همه خاطرهها و دلمشغولیهای نفسانی ایستادگی کند.(2)البته منظور و مقصود این حدیث از قیام، فقط ایستادن فیزیکی و بر پا بودن نیست، بلکه حالتی است که شخص نمازگزار برای زنده کردن کلمة الله و اعتلای آن برپاست، و لو آنکه به ظاهر نشسته باشد. از اینرو اگر کسی در اعتلای کلمة الله کوشا نباشد، ایستادن او نیز بدون شک نشسته خواهد بود، پس بدون شک مجاهدین بر قاعدین (نشستگان) فضیلت و برتری دارند.(3)
باری، قیام، تبلور حالتی است که بنده به وسیله آن بر شتاب و سرعت خود میافزاید و در آن حالت در میدان مسابقه و عروج به سوی خدا پایداری و استقامت میورزد و بر این افراد، نسیم بشارت خدا میوزد:
(إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ) ؛(4)
(آنان که به راستی گفتند پروردگار ما خداست و سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود میآیند و به آنان میگویند: هان بیم مدارید و غمین مباشید و به بهشتی که وعده یافته بودید شاد باشید).
ص:395
پس روشن شد که قیام خداوند به قسط و عدل، منزه از حالت خاص بدنی است، راز قیام که در نماز نهفته است، نیز منزه از حالت خاص بدنی است. پس اگر چه در مقام ظاهر، قیامی که در ظاهر و شکل نماز اعتبار دارد همان قیام بدنی است، اما نمازگزاری که با پروردگارش به مناجات میپردازد و به حالت ایستاده در برابر معبود خویش نمایان است باید به حال قیام باشد، یعنی قلبش که فرمانده جان اوست در حال قیام باشد زیرا قلبی که قائم است اثر قیامش در اعضا و جوارح او ظاهر میگردد، همان گونه که خشوع و فروتنی قلب نیز در خشوع جوارح تجلی میکند.(1)
رازهای نماز، ص 116.
هر یک از رکوع و سجود، نوعی خضوع عملی در پیشگاه خدای متعال است، و با تسبیح ساحت خداوند، خضوع خویش را روح میبخشد. شیخ صدوق در تبیین آن میگوید: «بنده با فروتنی، افتادگی، پرستش، پارسایی، خواری، آرام و تسلیم بودن، تواضع و نزدیک شدن به پروردگار، تقدیس کننده، و بزرگ دارنده اوست، و شاکر آفریننده و روزی رسان خویش است.(2)
وقتی نمازگزار در حالت رکوع قرار میگیرد در حقیقت با عمل خود به ذلت و خواری خویش و با ذکر رکوع به عظمت و کبریایی خداوند اقرار میکند و این بهترین نوع تواضع عبد در مقابل خدای بزرگ است.
البته، جوهره عبودیت پروردگار بزرگی و ربوبیت است: «العبودیّة جوهرة کنهها الربوبیّه» . به همین دلیل، چون عبد در محضر خدا فروتنی کند خداوند به او لباس عزت میپوشاند. از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام منقول است که فرمود:
وقتی نمازگزار به رکوع رفت خداوند تبارک و تعالی به فرشتگان خطاب میکند و میفرماید: ای فرشتگان من، آیا نمیبینید بنده نمازگزار مرا که چگونه برای بزرگی و عظمت من تواضع میکند، شما را گواه میگیرم که هر آینه او را در دار مجد و عظمت و جلال خود بزرگ شمارم.(3)
ص:396
خاشع، خشوع و فروتنی او در رکوع و سجود نمایان میگردد. در واقع همه رازهای نماز، به قلب باز میگردد، چون دل، حریم خدا و تجلیگاه بندگی اوست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله مردی را نگریست که در حال نماز با ریش خود بازی میکرد، فرمود: «إِنَّهُ لَوْ خَشَعَ قَلْبُهُ لَخَشَعَتْ جَوَارِحُهُ؛(1)
جامع احادیث الشیعه، ج 5، ص 48، ح 2353.
اگر دل این مرد خشوع داشت، اعضای او نیز خاشع بود».البته این حدیث نقل شده، با حدیثی که رسول خدا صلی الله علیه و آله گاهی در نماز به محاسن شریف خود دست میکشید منافاتی ندارد، چون آن حضرت پیرامون سبب آن فرمود: «إذا کثرت همومی؛(2)چون اندوهم فزونی مییابد، چنین میکنم». پس دست کشیدن به محاسن در محضر بزرگی، نوعی عذرخواهی است و این غیر از بازی با ریش است.
خضوع و فروتنی که روح نماز را تشکیل میدهد، در همه احوال و افعال نماز متبلور است. البته رکوع و سجود، اوج و ستیغ فروتنی است و این دو با هم قرین و همراهاند.
در حدیث چنین آمده: «إِنَّ الْعِبَادَةَ الْعُظْمَی إِنَّمَا هِیَ الرُّکُوعُ وَ السُّجُودُ»(3)، زیرا هیچ نمازی نیست که دارای رکوع باشد، ولی سجده در آن نباشد.(4)
رکوع، نماد تسلیم بودن در برابر خداست، امیرالمؤمنین علیه السلام در تفسیر رکوع فرمود: «مَعْنَاهُ آمَنْتُ بِکَ وَ لَوْ ضُرِبَتْ عُنُقِی؛(5)به تو ایمان آوردم و لو گردنم زده شود». کشیدن گردن در رکوع نیز همین تأویل را دارد، و نیز ذکر مأثور رکوع از همین پیام برخوردار است.
امام باقر علیه السلام فرمود: در رکوع چنین بگو:
اللَّهُمَّ لَکَ رَکَعْتُ وَ لَکَ أَسْلَمْتُ وَ بِکَ آمَنْتُ وَ عَلَیْکَ تَوَکَّلْتُ وَ أَنْتَ رَبِّی خَشَعَ لَکَ قَلْبِی وَ سَمْعِی وَ بَصَرِی وَ شَعْرِی وَ بَشَرِی وَ لَحْمِی وَ دَمِی وَ مُخِّی وَ عِظَامِی وَ عَصَبِی وَ مَا أَثْقَلَّتْهُ قَدَمَایَ غَیْرَ مُسْتَنْکِفٍ وَ لَا مُسْتَکْبِرٍ وَ لَا مُسْتَحْسِرٍ سُبْحَانَ رَبِّیَ الْعَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ؛(6)پروردگارا، برای تو رکوع به جا آوردم
ص:398
از زمین بیرون میآوری. و معانی «سبحان ربی الاعلی و بحمده» این است که همه بندگان پایینتر از اویند و همه را با بلندمرتبگی خویش مقهور ساخته، تدبیر امور به دست اوست و نیکیها و برتریها به سوی او بالا میروند.(1)
رازهای نماز، ص 120.
ائمه هدی علیهم السلام در تبیین فلسفه دو سجده فرمودهاند: «چون رسول خدا صلی الله علیه و آله در شب معراج به آسمان بالا رفت و عظمت پروردگارش را مشاهده کرد به سجده افتاد وچون سر از سجده برداشت باز امواج عظمت حق را مشاهده نمود باز به سجده رفت و بر این پایه دو سجده در نماز واجب گردید».(2)
ائمه هدی علیهم السلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله، اسوههای عبادت و بندگی و سجدههای طولانی برای خدایند، از اینرو فروغ سجده و والایی آن، در روایات آن ذوات مقدس علیهم السلام بسیار درخشنده و تابناک است؛ از جمله:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردی فرمود: «أَعِنَّا بِطُولِ السُّجُودِ؛ آری بهشت را برای تو ضمانت میکنم، به شرط آنکه با سجده طولانی ما را یاری دهی».(3)
همچنین آن حضرت به گروهی دیگر فرمود: «علی أنْ تعینونی بطول السجود؛(4)بهشت پروردگار را برای شما ضمانت میکنم، به شرط اینکه مرا با طولانی کردن سجده یاری رسانید».
آن حضرت در حدیثی دیگر به ربیعه فرمود: «أَعنّی بکثرة السجود؛(5)بهشت را برای تو ضمانت میکنم، در صورتی که مرا به فراوانی سجده یاری دهی».
مردی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و عرض کرد: ای پیامبر خدا! گناهان من زیاد است و عمل من اندک، آن حضرت فرمود: «أکثِرِ السجود، فإنَّهُ یَحُطُّ الذنوب کما تَحِطُّ الریحُ وَرقَ الشجر؛(6)سجدهات را زیاد گردان، چون سجده، گناهان را فرو میریزد همان گونه که باد برگ درختان را فرو میریزد».
ص:400
مردی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و عرض کرد: مرا کاری بیاموز که خداوند و آفریدههای او مرا دوست داشته باشند... و کاری بیاموز که در قیامت با تو محشور شوم، رسول خدا فرمود: اگر میخواهی خدا تو را با من محشور فرماید در برابر خداوند یکتای قهار سجدهات را طولانی گردان.(1)
همان، ص 232، ح 2965.
ابن طاووس پیرامون امام سجاد علیه السلام روایت میکند که آن حضرت به صحرا رفت. غلام آن حضرت از پی ایشان روان شد و امام را مشاهده کرد که بر سنگی سخت در حال سجده است. آن غلام، اذکار حضرت را شمرد؛ آن حضرت هزار مرتبه این ذکر را بیان کرد: «لا إله إلا الله حقّاً حقّاً، لا إله إلا الله تَعَبّداً و رِقّاً، لا إله إلا الله ایماناً و تصدیقاً» سپس سر از سجده برداشت.(2)
امام صادق علیه السلام نیز سجدههایی طولانی داشت. منصور صیقل میگوید: در بازگشت از سفر حج برای زیارت قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مدینه شدم و برای سلام و زیارت وارد روضه منوره گردیدم. پس از سلام به ساحت رسول خدا صلی الله علیه و آله، ناگهان متوجه شدم که امام صادق علیه السلام در حال سجده است. منتظر نشستم تا آن حضرت سر از سجده بردارد. خسته شدم و با خود گفتم تا آن حضرت در سجدهاند من هم تسبیح میگویم. بیش از سیصد و شصت مرتبه ذکر «سبحان ربی العظیم و بحمده، أستغفر الله ربی و أتوب إلیه» را گفتم تا حضرت سر از سجده برداشت.(3)
حفص بن غیاث میگوید: امام صادق علیه السلام را در میان نخلستانهای کوفه دیدم که قدم میزد. کنار درخت خرمایی وضو گرفت و به نماز ایستاد و به رکوع و سجده رفت، در سجده، پانصد تسبیح آن حضرت را شمردم.(4)
از امام صادق علیه السلام نقل شده است که آن حضرت میفرمود: «سجود نهایت بندگی از سوی انسان به ساحت پروردگار است».(5)
ص:401
غیر از این روایت نورانی، قرآن نیز، اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و امت اسلامی را به نشان فاخر سجده میآراید:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ) ؛(2)
(محمد فرستاده خداست و یاران و همراهانش بر کافران بسیار قوی دل و سخت و با یکدیگر بسیار مشفق و مهرباناند، آنان را در حال رکوع و سجود بسیار بنگری، که فضل و رحمت خدا و خشنودی او را میطلبند و بر رخسارشان از اثر سجده نشانههای (نورانی) پدیدار است).
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز آنان را به این وصف الهی میآراید و میفرماید:
وَ قَدْ باتُوا سُجّداً و قیاماً، یُراوِحونَ بَیْنَ جِباهِهِمْ وَ خُدُودِهم... ؛(3)اصحاب گاه پیشانی بر زمین میسودند و گاه گونه بر خاک، از یاد معاد چنان ناآرام مینمودند که گویی بر پاره آتش ایستاده بودند. میان دو چشمشان چون زانوی بُزان پینه بسته بود، از درازی ماندن در سجود، اگر نام خدا برده میشد چندان میگریستند که گریبانهاشان تر گردد و می لرزیدند چنانکه درخت، روز تندباد لرزد، از کیفری که بیم آن داشتند، یا امیدی که تخم آن در دل میکاشتند.
ص:402
1) (1)
همان، ص 232، ح 2964.
2) (2) سوره فتح، آیه 29.
3) (3) نهج البلاغه، خطبه 97، ص 90.
به قول عطار:
هست سیمایی ایشان از سجود کی بود بی سجده «سیما» را وجود(1)
معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ص 127.
جامی نیز خود را به وصف ساجدان فرا خوانده:
جامی فکن به خواری خود را به خاک کویش
باشد به چشم رحمت سویت کند نگاهی
آفتاب سجده چنان تابان است که زمینی که در آن سجده می شود به سوی آسمان نورافشانی میکند: «إِنَّ الْأَرْضَ الَّتِی یسْجُدُ عَلَیهَا الْمُؤْمِنُ یضِیءُ نُورُهَا إِلَی السَّمَاءِ».(2)
از جمله احوال نمایانگر خضوع، قنوت است. قنوت، نیایش، لابه، مویه، و ابراز نیاز به ساحت خدای جواد و کریم است؛ او که آرزومندانش را ناامید و گدایان درگاه خویش را مأیوس نمیکند.(3)
امام صادق علیه السلام در اینباره فرمود:
هیچ بندهای دست به سوی خدای عزیز و توانا بالا نمیبرد، جز اینکه خداوند حیا میکند آن دست را خالی و پوچ برگرداند، از این رو آنچه میخواهد از فضل خویش در آن دست قرار میدهد. بنابراین هرگاه یکی از شما دست به دعا برداشت پایین نیاورد، جز اینکه به صورت خویش بکشد.(4)
به قول بابا طاهر:
خوشا آنانکه سودای تو دیرند که سر پیوسته در پای تو دیرند
به دل دیرم تمنای کسانی که اندر دل تمنای تو دیرند(5)
ص:403
بنابراین، مطلق نیایش و دعا، و خواندن و خواستن از ساحت خدای رحمان، روح را تعالی میبخشد؛ همانگونه که زلال اشک، کوثر نور است.
به قول مولوی:
چون خدا خواهد که مان یاری دهد میل بنده جانب زاری دهد
کام تو موقوف زاری دل است بی تضرع کامیابی مشکل است
تا نگرید ابر کی خندد چمن تا نگرید طفل کی نوشد لبن
طفل یک روزه همی داند طریق که بگریم تا رسد دایه شفیق
تو نمیدانی که دایه دایگان کم دهد بی گریه شیرت رایگان
گفت «فلیبکوا کثیراً» گوش دار تا بریزد شیر فضل کردگار(1)
امثال و حکم، دهخدا، ج 3، صص 1310-1311؛ مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ص 650، ش 135-140 و دفتر اول، ص 50، ش 817.
اما قنوت، ابراز نیاز و نیایش و تضرع و زاری است و در این حال که در فضای نماز و معراج است به انسان، تعالی مضاعف عنایت میکند. دعاهای مأثوری که با محتوای بسیار عارفانه در قنوت نمازهای واجب و مستحبی به ما رسیده پرده از این راز بزرگ برمیدارد.
به پاس همین مکانت قنوت است که امام صادق علیه السلام میفرماید: «مَن ترک القنوت متعمّداً فلا صلاة له».(2)براین اساس از منظر فقهی، فرزانگان فقیه فتوا میدهند، که نماز او کامل نیست و قنوت را مستحبّ مؤکد میدانند.
البته برای تشهد و سلام و صلوات بر محمد و آل آن حضرت نیز اسراری ملکوتی است که جلوهای از آن در کتاب «رازهای نماز» اثر فقیه مفسّر حضرت آیت الله جوادی آملی، تدوین گردیده است.(3)
اینک که جلوههایی از آفتاب نماز نمایان گردید و در پرتو آیات قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام پردههایی از سیمای نماز برگرفته و اسراری از باطن آن آشکار شد، به سخن
ص:404
حضرت فاطمه علیها السلام بازمیگردیم تا راز آن سخن بزرگ آشکار گردد. آن حضرت فرمود: «وَ الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ» ؛ پس خدای متعال با نماز خودپرستی را از شما دور ساخت و زنگار کبر از چهره جان شما زدود.
روح سخن حضرت فاطمه علیها السلام، در جان کلام فرزندش حضرت رضا علیه السلام تفسیر میگردد. آن حضرت میفرماید:
إِنّ الصّلاةَ أَنَّهَا إِقْرَارٌ بِالرُّبُوبِیَّةِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ خَلْعُ الْأَنْدَادِ، وَ قِیَامٌ بَیْنَ یَدَیِ الْجَبَّارِ جَلَّ جَلَالُهُ بِالذُّلِّ وَ الْمَسْکَنَةِ وَ الْخُضُوعِ وَ الِاعْتِرَافِ وَ الطَّلَبُ لِلْإِقَالَةِ مِنْ سَالِفِ الذُّنُوبِ، وَ وَضْعُ الْوَجْهِ عَلَی الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ إِعْظَاماً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ... ؛(1)
علل الشرایع، ج 1، باب 182، ص 244.
همانا علت و حکمت نماز، اعتراف و اقرار به پروردگاری خدای بزرگ و توانا و نفی هرگونه همتا از اوست. ایستادن در پیشگاه او با ذلت و بیچارگی و فروتنی و اقرار به گناه و آمرزش از گناهان گذشته است. همچنین صورت نهادن بر خاک در هر روز برای بزرگ داشت خدای بزرگ و همواره به یاد او بودن است.علاوه بر این، نماز در صبح و شام، نوعی مداومت بر ذکر و بندگی خداست، و اینکه انسان، مولی و آفریدگار مدبر خود را فراموش نکند و دچار ناسپاسی و طغیان نشود و در هر حال از گناه و فساد دوری نماید.
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه «قاصعه» نماز را مأمن و حراستگاه خدا از شر شیطان و گناه دانستهاند. آن حضرت در ابتدا میفرمایند:
فَاللهَ اللهَ فِی عَاجِلِ الْبَغْیِ، وَ آجِلِ وِخَامَةِ الظُّلْمِ، وَ سُوءِ عَاقِبَةِ الْکِبْرِ، فَإِنَّهَا مَصْیَدَةُ إِبْلِیسَ الْعُظْمَی... ؛(2)پس خدا را! خدا را! بپرهیزید از سرکشی در این جهان و بترسید از کیفر ناخوشایند ستم در آن جهان، و پایان زشت خودبینی که دامی است نهاده شیطان، دامی بزرگ و فریفتی سترگ، بر دل مردان راه یابد، چون زهر کشنده که در اندامها شتابد. هیچگاه از کار باز نماند و به خطا کسی را از مکر خود نرهاند، نه دانشمندی را به خاطر دانش و نه مستمندی را در فرسوده پوشش.
ص:405
آنچه حفاظ و مأمن است و انسان را در امان نگه میدارد، نماز و زکات است؛
وَ عَنْ ذلک مَا حَرَسَ اللهُ عِبادَهُ المؤمنینِ بِالصلَواتِ و الزّکوات وَ مُجاهَدَةِ الصیام....(1)
همان.
و خدا بندگان با ایمان خود را از این آسیب بر کنار میدارد، با نمازها و زکاتها و روزه گرفتنهای دشوار، در روزهایی که واجب است تا اندامهاشان بیارمد با این کار، و دیدههاشان خاضع شود و جانهاشان خوار، و سبک ساختن دلهای آنان و بردن خودبینی از ایشان به فروتنی، که در این عبادتهاست. چهرههای شاداب را به تواضع بر خاک سودن و با چسبانیدن اندامهای پاکیزه بر زمین، خردی خویش را نمودن.(2)
از طرفی، در پرتو سجود برای خدا، انسان بر ستیغ تعالی نمایان میشود؛ همانگونه که فرمود:
وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَی رُءُوسِکُمْ، وَ إِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِکُمْ وَ خَلْعَ التَّکَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِکُم؛(3)افسر تواضع و فروتنی را بر سر نهید و تاج عزتگرایی و خودپسندی را به زیر پا درافکنید و نیز گردنبند خودبرتربینی و تکبر را از گردن خود دور سازید.
مولوی در همینباره میسراید:
هر که نقص خویش را دید و شناخت اندر استکمال خود دو اسبه تاخت
علتی بتّر ز پندار کمال نیست اندر جان تو ای ذو دلال
علت «ابلیس» أنا خیر بُد است وین مرض در نفس هر مخلوق هست
کز کمان و تیر نالیدن خطاست کآنچه بر ما آمدت آن هم ز ماست
معترف باید به جرم خویش بود پادشاه ما کریم است و ودود
چون عقاب از کبر بر بالا مپر گرنه آمد تیر او جت بر جگر
هر چه میبینی ز فعل خویش بین هین مشو گر مرد راهی خویش بین
ص:406
خویشتن بینی مکن ای بی خبر هم مکن در کس به کم بینی نظر(1)
مثنوی، دفتر اول، ص 143، ش 3210 تا 3216.
آری سجده باید چنین باشد: «مِنْ تَعْفِیرِ عِتَاقِ الْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً، وَ إِلْصَاقِ کَرَائِمِ الْجَوَارِحِ بِالْأَرْضِ تَصَاغُرا؛(2)از چهرههای شاداب را به تواضع بر خاک سودن و با چسبانیدن اندامهای پاکیزه بر زمین، خردی خویش را نمودن».
نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی
قطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی
از تواضع افسر خورشید زرین گشته است
کم نمیگردد فروغ گوهر از ا فتادگی
خصم سرکش را به نرمی میتوان تسخیر کرد
پست سازد شعله را خاکستر از افتادگی(3)
به هر روی، سجود و چهره بر خاک ساییدن در ساحت خداوند، اوج افتادگی و فروتنی است، بنابراین انسان در پرتو عبادت و نیایش و سجود، ربانی میشود. حکمت نماز، اقرار و اعتراف به ربوبیت و پروردگاری خداست و اینکه خود را در محضر او با ذلت و بیچارگی و فروتنی قرار دهی و تنها در این حال است که او تو را عزیز میگرداند و بالا میبرد.
تا نگذرد ز نام سزاوار نام نیست تا معترف به نقص نباشد تمام نیست(4)
و به قول مولوی:
ذلت آدم ز اشکم بود و باه و آن ابلیس از تکبر بود و جاه
لاجرم او زود استغفار کرد وین لعین از توبه استکبار کرد(5)
نمازگزار با نماز و سجده، و چهره بر خاک ساییدن، صدف وجود خود را میشکند و درّ و گوهر وجودش تجلی میکند. او متواضع و فروتن و شکسته است و چنین آدمی کبر
ص:407
نمیورزد. چون کبر، خودپرستی، خودستایی و خودبینی ویژه شیطان است. او بود که کبر ورزید و بر آدم سجده نکرد؛ همانگونه که در قرآن کریم در چند موضع بدان اشاره شده است:
1.(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ)1
2.(إِلاّ إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ)2
3.(إِلاّ إِبْلِیسَ أَبی أَنْ یَکُونَ مَعَ السّاجِدِینَ)3
و نیز آیات دیگری که بیان میدارند همه فرشتگان سجده کردند، مگر ابلیس که کبر ورزید و بر آدم سجده نکرد.
گفت ای روحانیان آسمان پیش آدم سجده آرید این زمان
سر نهادند آن همه بر روی خاک لاجرم یک تن ندید آن سرّ پاک(1)
امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان راز کبر و خودبینی در خطبه قاصعه میفرماید:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْکِبْرِیَاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ... ؛ سپاس خدای را که لباس عزت و بزرگی را پوشیده، و آن دو را برای خود گزیده است. بر دیگر آفریدگان این دو خلعت برین را ممنوع گردانید. آن را خاص خود فرمود و بر دیگران حرام نمود، آن لباس را برگزید، چون بزرگی او را میسزد، و آن کس از بندگان را لعنت کرد که آرزوی عزت و بزرگی او را در سر پرورند... پس فرشتگان مقرّب خود را بدان بیازمود و بدین آزمایش فروتنان را از گردنکشان جدا فرمود. پس خدای سبحان فرمود: «میآفرینم آدمی از گل، پس چون آن را راست و درست کردم و از روح خود در آن دمیدم، به پایش افتید و او را سجده کنید». پس سجده کردند همگی فرشتگان جز شیطان، که رشک او را فرا گرفت و به آفرینش خویش بر آدم نازید و بر اصل خود - که آتش است - بر او غیرت ورزید. پس شیطان دشمن خدا و پیشوای متعصّبان و پیشرو مستکبران است. پایه
ص:408
1) (4) دیوان عطار نیشابوری «منطق الطیر»، ص 181.
عصبیت را نهاد و بر لباس کبریایی با خدا درافتاد، خود را عزیز پنداشت، ولی نمیدید که چگونه خدایش به خاطر بزرگبینی او را کوچک ساخت و به سبب بلندپروازی به فرودش انداخت، در دنیا او را براند و در آخرت برای او آتش افروخته آماده گرداند. البته اگر خدا میخواست آدم را از نوری بیافریند که فروغ دیدهها را برباید و زیبایی آن بر خردها غالب آید، با بویی خوش آن گونه که نفسها را تازه نماید، چنین میکرد و اگر چنین میکرد گردنها در برابر او خم بود، و کار آزمایش به فرشتگان آسان، ولی خدای سبحان، آفریدگان خود را به اموری که اصل آن را نمیدانند میآزماید تا فرمانبردار از نافرمان پدید آید و تا بزرگمنشی و کبر را از آنان بزداید و تکبر را از آنان دور نماید.
پس هان! از آنچه خدا به شیطان کرد پند گیرید، که کردار دراز مدت او را باطل کرد و کوشش فراوان او بیثمر ماند. او شش هزار سال با پرستش خدا زیست. از سالیان دنیا یا آخرت معلوم نیست.(1)
نهج البلاغه، خطبه 192، صص 211-210.
بنابراین چون شیطان تکبر ورزید، خداوند او را تحقیر کرد و از درگاه مجد و عظمت خود راند. از طرفی آدم، این گُل شکفته در خاک را بالا برد؛ به او عزت و مجد عنایت نمود؛ فرشتگان به پایش سجده کردند و او را ستودند و این چنین بود که همه آفرینش را به پایش هدیه کرد.
روز و شب این هفت پرکار ای پسر از برای توست در کار ای پسر
طاعت روحانیان از بهر توست خلد و دوزخ عکس لطف و قهر توست
قدسیان جمله سجودت کردهاند جزء و کل غرق وجودت کردهاند
جسم تو جزوست و جانت کُلَ کلُّ خویش را عاجز مکن در عین ذلّ
صد هزاران ابر رحمت فوق تو میببارد تا فزاید شوق تو
هرچ چندانی ملائک کردهاند از پی تو «فذلک» کردهاند(2)
بنابراین، شعله خانمان سوز اردوی ایمان و بندگی، کبر و خودپرستی است؛ همان چیزی که شیطان را از آسمان مجد و عزت الهی فرو افکند.
ص:409
امیرالمؤمنین علیه السلام در اینباره فرمود: «أَلا تَرَوْنَ کَیْفَ صَغَّرَهُ اللهُ (ابلیس) بِتَکَبُّرِهِ؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 192، ص 211.
آیا نمیبینید که خدا چگونه ابلیس را به خاطر تکبرش تحقیر کرد».هر که خود را بزرگ میداند سبک و خورد و خوار میباشد(2)
و به قول سعدی:
هر که گردن به دعوی افرازد خویشتن را به گردن اندازد
سعدی افتادهایست آزاده کس نیاید به جنگ افتاده(3)
هان ای فرزندان آدم به هوش! قابیل بر برادرش هابیل تکبر میورزید؛ پس «وَ لا تَکُونُوا کَالْمُتَکَبِّر عَلی إِبنِ امّة...؛(4)شما چون قابیل مباشید که بر برادر خود تکبر نمود» و این نفخه شوم را ابلیس در دماغ او دمید: «وَ نَفَخَ الشَیطَانُ فِی أَنفِهِ مِن رِیحِ الکِبرِ...».(5)
به هر حال، او برادر خویش هابیل را به قتل رساند و گناه قاتلان تا روز قیامت بر گردنش افتاد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در ادامه خطبه میفرماید: «فَاحْذَرُوا عِبادَاللهِ أنْ یُعْدِیَکُمْ بِدائِهِ... ؛(6)پس بندگان خدا بپرهیزید از اینکه - شیطان - شما را به بیماری خود (کبر) مبتلا گرداند و با بانگ خویش برانگیزاند و سوارگان و پیادگان خود را بر سر شما کشاند».
در ادامه نیز فرموده است:
أ َلا فَالْحَذَرَ الحَذَر مِنْ طاعَةِ سَادَاتِکُمْ وَ کُبَرائِکُمُ الَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِم...؛(7)هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان که به گوهر خود نازیدند و نژاد خویش را برتر دیدند... پس عبرت بگیرید از آنچه به مستکبران پیش از شما رسید؛ از عذاب خدا و سختگیریهای او و خواری و کیفرهای او؛ و عبرت گیرید از تیره خاکی که رخسارههاشان برآن نهاده، و زمینهایی که
ص:410
پهلوهاشان بر آن افتاده است؛ وَاسْتَعِیذُوا باللهِ مِنْ لَواَقِحِ الکِبر؛(1)
همان، ص 214.
پس به خدا پناه برید از کبر و خودپرستی.سیمای مستکبران در آینه تابناک وحی به خوبی ترسیم شده تا مایه عبرت همگان گردد؛ از جمله آیات:
1.(((إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ) ؛(2)
2.(فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ) ؛(3)
3.(أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ)4
4.(إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ)5
5.(وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ إِلَیْهِ جَمِیعاً)6
6.(فَالْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ بِما کُنْتُمْ تَفْسُقُونَ)7
7.(فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ)8
8.(وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ)9
9.(وَ أَمَّا الَّذِینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذاباً أَلِیماً)10
10.(وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها)11
11.(قالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ)12
ص:411
12.(إِلی فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ بِآیاتِنا فَاسْتَکْبَرُوا وَ کانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ)1
از این آیات که بگذریم دهها آیه دیگر نیز چهره مستکبران و زورمداران تاریخ را تبیین و ترسیم مینمایند؛ آنان که لباس نخوت و کبریایی پوشیدند و به نبرد و ستیز با پیامبران و مردم مظلوم و مستضعف برخاستند. افرادی مثل فرعونها و نمرودیان، قارون، هامان و دهها گروه دیگر از اقوام و ملل گذشته که کبر ورزیدند و پیام روشن پیامبران را نشنیدند و فرجامشان چیزی جز عذاب و خواری و ذلت نبود.
به هر روی، عاقبت کبرورزی بسیار خطرناک است. امیرالمؤمنین می فرماید: «فَاللهَ فَاللهَ... وَ سُوءِ عَاقِبَةِ الکِبرِ؛(1)پس خدا را خدا را، به سرانجام خطرناک و زیانبار کبرورزی بیندیشد».
تاریکی کبر در نگاه سعدی چنین است:
خویشتن را بزرگ پنداری راست گفتند یک دو بیند لوچ
زود بینی شکسته پیشانی تو که بازی کنی به سر با قوچ(2)
و نیز سروده:
کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی(3)
آخر انسانی که آغازش نطفهای گندیده است و در پایان جیفهای متعفن میگردد، چرا تکبر ورزد؛ آن هم نسبت به ساحت پروردگار بزرگی که همه آفرینش پرتوی از جمال و جلال اوست.
مولوی میگوید:
تا بدانی که تکبر همه از بیمزهگی است
پس سزای متکبر سر بیذوق بس است(4)
ص:412
نظامی هم در تکمیل شعر مولوی سروده:
چند غرور از دغل خاکدان چند منی ای دو سه من استخوان
پیشتر از ما دگران بودهاند کز طلب جاه نیا سودهاند(1)
دیوان نظامی گنجوی، ص 101.
پس اگر پرده غرور و کبر پاره گردد و فروغ تواضع و فروتنی بر جان بتابد، افقی روشن فرا روی انسان باز میگردد.
عطار نیز میگوید:
مکن ز نفس تکبر تو چشم باز گشای که تا همه شکم خاک سیم و زر بینی(2)
باری، اوج و سرافرازی در گرو فروتنی و تواضع است و هر کس غبار کبر از دامن پاک سازد بر ستیغ مجد و کرامت ساطع گردد، در نتیجه به مقام بندگی و محو و فنا میرسد و هرگز خود را نمیبیند.
مرد توحید خود نگوید من گر چه باشد چو جرم خور روشن(3)
فرشتگان مقرب و پیامبران بزرگ، غبار کبر و خودستایی را از چهره جان زدودند، و خداوند بزرگ هم آنان را به خلعت برین رسالت و کرامت بیاراست.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
فَلَوْ رَخَّصَ اللَّهُ فِی الْکِبْرِ لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِیهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِیَائِهِ... ؛ اگر خدا رخصت کبر ورزیدن به یکی از بندگانش میداد به یقین چنین منتی را بر پیامبران گزیده و دوستانش مینهاد، ولی خدای سبحان بزرگمنشی را بر آنان ناپسند دید و فروتنیشان را پسندید. پیامبران نیز گونههای خود را بر زمین چسبانیدند و چهرههای خودرا بر خاک مالیدند، «فَألْصَقُوا بِالأرضِ خُدُودَهُم وَ عَفَّروا فِی التُّرابِ وُجُوهَهُمْ؛(4)و صفت زشت و پلید کبر و خودپرستی را از جان و روح خود زدودند».
ص:413
نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد
که عیسی از ره افتادگی گردون سوار آمد(1)
معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ص 261.
فارغ هندی هم میسراید:
خاکساران را به چشم کم مبین این زمین را آسمان دیگر است(2)
بنابراین سیمای گردآلود نزد خدا میدرخشد. امیرالمؤمنین در ستایش و توصیف کعبه میفرماید:
أَلَا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِینَ مِنْ لَدُنِ آدَمَ إِلَی الْآخِرِینَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ؛(3)آیا نمیبینید خدای سبحان پیشینیان از آدم علیه السلام تا پسینیان از این عالم را آزمود - به حرمت نهادن - سنگهایی بیزبان و سرد که نبیند و نتواند شنود، پس خدا آن را خانه با حرمت خود ساخت و برای فراهم آمدن و عبادت مردمانش پرداخت. پس آن خانه را در سنگلاخی نهاد از همه سنگ ستانهای زمین دشوارتر، و ریگزاری، رویش آن از همه کمتر. به درهای از دیگر درهها تنگتر، میان کوههایی سخت و ریگهایی نرم دشوار گذر، و چشمههایی زه آب آن کم و جدا از هم، که شتر آنجا فربه نشود و اسب و گاو و گوسفند علف نیابد. پس آدم و فرزندان او را فرمود تا روی بدان خانه دارند - و با حرمتش شمارند - پس خانه برای آنان جایگاهی گردید که سود سفرهای خود را در آن بردارند و مقصدی که بارهای خویش در آن فرود آرند، دلها در راه آن شیدا از دشتهایی بیآب و گیاه، درههای ژرف و جزیرههای از یکدیگر جدا - در پهنه - دریا، تا از روی خواری شانههاشان را بجنبانند و گرداگرد خانه کلمه تهلیل بر زبان رانند و بر گامها روند دوان، خاک آلود و موپریشان.
اوج و معراج انسان در چهره بر خاک نهادن و خاکساری است. شیطان همچون کبر ورزید و آدم را سجده نکرد، از درگاه قدس الهی رانده شد.
ص:414
باز ابلیس آمد و گفت این نفس سجدهای از من نبیند هیچ کس(1)
منطق الطیر، ص 181.
آذر بیگدلی تکبر و اعتراض ابلیس را اینگونه به نظم آورده:
چو آدم به این پایه موجود شد به کرّ و بیان جمله مسجود شد
ملک، کآدمی داشت در تابشان گل آلود از این خاک شد آبشان
زرازی که با آدم آموختند لب اعتراض ملک دوختند
عزازیل کش نام ابلیس بود عزیز ملایک بتلبیس بود
فرشته چو بردندی او را نماز کشید آن سیه دل سر از سجده باز
که من زآتشم آدم از خاک پست به این آتش این خاک چون یافت دست
به آتش اگر سوزیم باک نیست مرا خود سر سجده خاک نیست(2)
قرآن کریم قسّسین و راهبان پارسا، و فرشتگان و پیامبران را میستاید و آنان را به کسوت تواضع و فروتنی و خاکساری و سجده به ساحت قدس الهی میآراید؛ از جمله در این آیات:
1.(وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ... ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ3
(این دوستی نصاری نسبت به مسلمانان بدین سبب است که برخی از آنها دانشمند و پارسا هستند و آنها گردنکشی و تکبّر بر حکم خدا نمیکنند)
2.(إِنَّ الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ) ؛(3)
(فرشتگانی که در حضور پروردگار تو هستند، هیچگاه از بندگی خدا سرکشی نکنند و پیوسته به تسبیح و تنزیه ذات احدیت و به سجده او مشغولاند).
3.(وَ لِلّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ) ؛(4)
ص:415
(و برای خدا سجده میکنند هر آنچه در زمین و آسمانهاست از جنبندگان و فرشتگان همه بی هیچ کبر و با کمال تواضع و فروتنی به عبادت خدا مشغولاند).
اکنون که جلوههایی از نماز و رازهای ملکوتی رکوع و سجود و قنوت آن نمایان گردیده، معجزه سخن حضرت فاطمه علیها السلام که فرمود: «أَلصَّلاةَ تَنزِیهاً عَنِ الکبر» تجلی میکند، چرا که خداوند نماز را رمز پیراستگی از آلایش به کبر و خودبینی و خودپرستی قرار داد.
در ادامه حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: «وَ الصِّیامَ تَثْبِیتاً لِلإخلاص» .
فروغ این عبادت اخلاصآفرین که قلم شریعت، آن را بر امت اسلامی و امتهای گذشته نگاشته:(کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ)2 از دو افق فروزان است:
حالی که فقط خداوند از آن آگاه است. رسول صلی الله علیه و آله اکرم در قدس و عظمت این عبادت فرمود: «قال الله عزّوجلّ: ألصومُ لی و أنَا اجِزِی بِهِ؛(2)روزه برای من است و من پاداش آن را میدهم».
ص:416
1) (1)
سوره سجده، آیه 15.
2) (3) وافی، ج 2، ص 5.
به هر روی، روزه، جان و جانپرور است، و برای جانان است.
چه جلالی دهد به جوهر روح کآدمی صافی و چکیده شود
قرآن، آرمان این عبادت بزرگ را پارسایی و پرهیزکاری بیان میکند:(لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ) به همین دلیل روزه، موجب نورانیت قلب و دوری از شهوت میگردد.
امیرالمؤمنین علیه السلام روزه را زکات بدن دانسته و فرمودهاند: «وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکَاةٌ وَ زَکَاةُ الْأَبْدَانِ الصِّیَامُ»(1)
نهج البلاغه، حکمت 136، ص 38.
همان گونه که زکات، مال را فزونی میباشد و موجب بالندگی و طهارت روح میگردد، روزه نیز موجب تعالی بدن و روح است.این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده لقمههای راز شد
چشم کودک همچو خر در آخر است چشم عاقل در حساب آخر است(2)
به واسطه روزه، پردهها از مقابل دیدگان روزهدار برداشته میگردد و او از شهد لقاء مینوشد. در اینحال، روزه دار مدام بر سفره ضیافت خدا مهمان است و از مائده ملکوت محظوظ میگردد.
اندرون از کلام خالی دار تا در آن نور معرفت بینی(3)
انسان با روزه گرفتن، شیطان را مغلوب خویش میکند، و قلب را آشیان الله تعالی. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «صَومُ شَهرِ رَمَضانَ فَإنّهُ جُنَّةٌ مِنَ العِقَاب؛(4)روزه ماه رمضان سپری در مقابل کیفر گناهان است».
در ماه رمضان شیطان در غل و زنجیر است و آفاق رحمت واسعه حق، بر خلایق مفتوح و سفره خیر و برکت فیاض مطلق گسترده است.
به قول شمس تبریزی:
دلا در روز مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی
درین مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی(5)
ص:417
خداوند متعال بندگان با ایمان خود را در پرتو عبادات از آسیب شیطان، حراست میکند.
امیرالمؤمنین میفرماید:
... وَ مُجَاهَدَةِ الصِّیَامِ فِی الْأَیَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ تَسْکِیناً لِأَطْرَافِهِمْ وَ تَخْشِیعاً لِأَبْصَارِهِمْ وَ تَذْلِیلًا لِنُفُوسِهِمْ... ؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 192، ص 217.
و خدا بندگان با ایمان خود را از این آسیب برکنار میدارد، با نمازها و زکاتها و روزه گرفتنهای دشوار، در روزهایی که واجب است تا اندامهاشان بیارمد با این کار، و دیدههاشان خاشع شود و جانهاشان خوار، و سبک ساختن دلهای آنان و بردن خودبینی از ایشان به فروتنی که در این عبادتهاست. از چهرههای شاداب را به تواضع بر خاک سودن و با چسبانیدن اندامهای پاکیزه بر زمین، خردی خویش را نمودن و رسیدن شکمها به پشت به فروتنی و خواری به خاطر روزهداری.به قول خاقانی:
از جسم بهترین سکنات را صلات بین و ز نفس بهترین سکنات را صیام دان(2)
به هر روی، حضرت فاطمه علیها السلام با نگاه عرشی خود، راز پنهان روزه را آشکار میکند و فروغ تابناک گهر آسمانی صیام را تثبیت و پایداری اخلاص بیان میدارد، چه آنکه، خداوند در حدیث قدسی فرمود: «ألصّوم لی...؛ روزه برای من است...» و شگفتا که اخلاص نیز راز پنهان خداست، چراکه در حدیث قدسیه معراجیه چنین آمده: «ألإخلاصُ سِرٌّ مِنْ سِرِّی، اوَدّعه فی قَلْبِ مَنْ أحبَبْتُهُ؛(3)اخلاص، رازی از نهان من است که آن را در قلب آن کس که دوستش دارم به امانت میگذارم».
بنابراین روزه و اخلاص هر دو برای خدا هستند و تعامل نورانی آن دو نسبت به هم مدلل و برهانی است. روزه، زلال ملکوت را در جان جاری میکند و جان را به طراوت ملکوت خشنود میسازد. آنگاه جان از عشق لبریز میشود و طنین زمزمه روزهداری عاشق در نیایشها و ادعیههای شبها و سحرهای ماه رمضان تجلی میکند.
ص:418
تا دهن بستهام از نوش لبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
تا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار(1)
دیوان شهریار، ج 1، ص 106 و ج 2، ص 1014.
البته این زمزمه عارفان و عشاق ساحت خدای رحمان است؛ آنان که خرقه پاره کردند و جان را بنمودند:
برهنه کن تو جزو جان و بنما ز خرقه گر به کل بیرون نیایی(2)
ولی ما افتادگان که از سایه آفتاب مهر و رحمت ماه خدا و روزه آن بهرهمندیم، عذر به درگاه خدا آورده، همراه شمس تبریزی زمزمه میکنیم:
درین مه عذر ما بپذیر ای عشق خطا کردیم ای ترک خطایی(3)
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیامِهِ إِلَا الْجُوعُ وَ الظَّمَاُ؛(4)بسا روزهداری که از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهره نبرد».
وا أسفا بر حال چنین روزه دارانی، چرا که روزه آدابی دارد، و مقام بندگی خدا اقتضا میکند که انسان مؤدب به آداب باشد.
عطار چنین میسراید:
ای دوست ماه روزه رسید و تو خفتهای آخر ز خواب غفلت دیرینه سر برآر
سالی دراز بودهای اندر هوای خویش ماهی خدای را شو و دست از هوی بدار
پنداشتی که چون نخوری روزه مر توراست بسیار چیز هست جز این شرط روزهدار
هر عضو را بدان که به تحقیق روزهای است تا روزه تو روزه بود نزد کردگار
اول نگاه دار نظر، تا رخ چو گل در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار
دیگر ببند گوش، ز هر ناشنیدنی کز گفتوگوی هرزه شود عقل تار و مار
ص:419
دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست از غیبت و دروغ فرو بند استوار
دیگر به وقت روزه گشادن مخور حرام زیرا که خون خوری تو از آن به هزار بار(1)
دیوان صور معانی، ص 73.
در واقع انسان با روزهداری خود میتواند اسرار ملکوت را مشاهده نماید. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرمایند: اینکه انسان نمیتواند ملکوت آسمانها و زمین را مشاهده نماید به خاطر آن است که شیاطین، قلب انسان را احاطه کردهاند و با روزه، دست و پای شیاطین در غل و زنجیر قرار میگیرد و پردههای حجاب دریده، و افقهای برین ملکوت در جان روزهدار نمایان میگردد.
علی علیه السلام هم فرمودهاند: «وَ الصِّیامَ إبتلاءً لِإخْلَاصِ الخَلْقِ؛(2)و [خداوند متعال] روزه را واجب کرد تا اخلاص آفریدگان آزموده گردد».
شگفتا! روزه، فروزندهای ملکوتی است که خداوند آن را مکانتی عظیم عنایت کرده، و در تابناکترین ایام، آن را واجب دانسته است. این مصداق آشکار تجلی «نور علی نور» است. روزه، آفتاب نور الهی است که در بیکران امواج نور ملکوتی ماه رمضان، شناور است، و این دو در تکامل و تعالی یکدیگر اثرگذارند.
روزه اگر چه فریضهای مستقل است که خداوند آن را بر مؤمنین نگاشته است، ولی با توجه به مقام باطن و اسرار ملکوتی نهفتهاش، آن را در ماهی فرض دانسته که در عرش و فرش بیمانند است. امام سجاد علیه السلام در نیایش خود از رخ این نگار آسمانی پرده برمیدارد و در ثنای این ماه میفرماید:
ص:420
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ مِنْ تِلْکَ السُّبُلِ شَهْرَهُ شَهْرَ رَمَضَانَ، شَهْرَ الصِّیَامِ، وَ شَهْرَ الْإِسْلَامِ، وَ شَهْرَ الطَّهُورِ، وَ شَهْرَ التَّمْحِیصِ، وَ شَهْرَ الْقِیَامِ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ، هُدًی لِلنَّاسِ... ؛ سپاس خدایی را سزد که ماه خود، ماه رمضان را از جمله این راهها قرار داد، ماه روزه، ماه اسلام، ماه پاکی و طهارت و ماه شبزندهداری قرار داد؛ ماهی که خداوند قرآن را در آن فرو فرستاد، قرآنی که نقشه راه، انسان کامل است، دلائل روشن خدا را بیان میکند و حق و باطل را با ارائه میزان و وسیله سنجش تبیین مینماید. پس برتری آن را بر ماههای دیگر به سبب حرمتها و گرامی داشتنهای بسیار و فضائل و برتریهای آشکار، قرار داد و از جهت گرامیداشت آن، خوردنیها و آشامیدنیها را در روزهایش ممنوع ساخت و برای آن، وقت آشکاری قرار داد که خدای بزرگ و توانا کم و بیش در آن را روا نمیداند و نمیپذیرد که از آن وقت به تأخیر افتد.
پس از آن شبی از شبهای آن، یعنی «شب قدر» را بر عبادت در شبهای هزار ماه برتری داد و آن را شب قدر نامید. در آن شب، فرشتگان و روح القدس فرود میآیند، قضا و قدر هر یک از بندگان را محکم و استوار مینمایند و آن شب تا طلوع، سلام و درود است.(1)
صحیفه کامله سجادیه، ترجمه سید علی نقی فیض الاسلام، دعای 44، صص 283-285.
در ادامه امام عرضه میدارد:
أَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمدٍ و آلهِ، وَ أَلهَمْنا مَعْرِفَةَ فَضْلِهِ وَ إجلالِ حُرْمَتِهِ... ؛(2)بار خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست و شناخت فضل و فضیلت این ماه و اجلال و بزرگداشت حرمت آن را بر ما الهام فرما، ترک محرمات و ممنوعات خود را به ما الهام کن و ما را بر روزه داشتن آن به وسیله باز داشتن اندام از گناهان و به کارگیری سعی و تلاش در آن ماه به آنچه تو را خشنود میسازد یاری فرما....
امام علیه السلام در این نیایش، چشمهای از ملکوت این ماه را جاری ساخته، و اسراری از نهان و باطن آن را آشکار مینماید و افقی تابناک به سوی معارف و معرفت الهی فراروی انسان میگشاید.(3)
ص:421
آن حضرت در دعای وداع با ماه رمضان، بار دیگر چهره این ماه خدا را نمایان میسازد و به تقدیس و ثنای آن میپردازد و عرضه میدارد:
أَللّهمَّ وَ أنتَ جَعَلْتَ مِنْ صَفاَیا تِلْکَ الوَظائِفِ، وَ خَصَائِصِ تِلکَ الفُرُوضِ شَهْرَ رَمَضان... ؛ پروردگارا! از کارهای برگزیده و واجبات خاص، ماه رمضان را قرار دادهای؛ همان ماهی که آن را از جمع ماهها به خود مخصوص گردانیدی و بر همه روزگاران، آن را برتری بخشیدی، به سبب قرآن و نوری که در آن فرو فرستادی. و ایمان را در آن ماه چندین برابر نمودی، و روزه را در آن واجب و قیام و شبزندهداری را در آن ترغیب و تشویق نمودی.... و شب قدر را که از هزار ماه بهتر است در آن بزرگ گردانیدی؛ آنگاه ما را به وسیله آن ماه بر همه امتها برگزیدی، و به فضل و برتری آن فقط ما را بر همه ملتها و مذهبها برتری دادی؛ پس به فرمان تو روزش را روزه داشتیم و به یاری تو شبش را برخاستیم، و خویش را در پرتو رحمت بیکران تو قرار دادیم و آن را وسیله پاداش از سوی تو گردانیدیم، و تو به آنچه از درگاهت خواسته شود توانایی. این ماه در میان ما زیبا تجلی کرد و با ما یار و همدمی نیکوخصال بود....
آنگاه که زمان فراق و وداع، با آن یار آسمانی فرا میرسد، امام سجاد علیه السلام چه سوزناک و حزنانگیز با این معشوق و محبوب وداع میکند:
فَنَحنُ مُوَدِّعُوهُ وِداعَ مَنْ عَزَّ فِراقُهُ عَلَینا... ؛ ما آن را وداع و بدرود میگوییم، وداع آن که جدایی و فراقش بر ما بزرگ و دشوار است، و رفتنش از میان ما، ما را اندوهگین ساخته و به وحشت افکنده است؛ مانند وداع و خداحافظی کسی که او را بر ما عهد و پیمان محفوظ و احترام رعایت کردنی دارد و ادای حقی که باید پرداخت شود؛ فَنَحْنُ قائِلون: أَلسَّلامُ عَلَیکَ... ؛ پس میگوییم: درود بر تو ای بزرگترین ماه خدا و ای عید دوستان خدا؛ درود بر تو ای گرامیترین وقتها که با ما همراه و یار بودی و ای بهترین ماه در روز و ساعتها، درود بر تو ماهی که آرزوها در آن نزدیک است، و کردار شایسته در آن پراکنده...، ألسّلامُ عَلَیکَ مِنْ شَهْرٍ هُوَ مِن کل أمرٍ سَلام... .(1)
صحیفه کامله سجادیه، دعای 45، صص 305-312.
ص:422
1) (1)
ای کاش تدبّر و اندیشه در این نیایش، سیمای واقعی و انسانساز این ماه بر ما آشکار گردد و از انوار فیوضات رحمانی و عرصات ملکوتی آن بهرهمند گردیم، چرا که ماه رمضان، مدرسه انسانیت است، انسان رمضانی، همان انسانی است که مسجود فرشتگان بود و محبوب خداست. وجود چنین انسانی مشرق تابان صفات جمال و جلال الهی است و اوست که شایسته مقام خلافت و امامت است.
امام رضا علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میفرماید:
إنَّ شَهْرَ رَمَضانَ شَهْرٌ عَظیمٌ، یُضاعِفُ اللهُ فِیهِ الحَسَناتِ، وَ یَمْحُو فِیهِ السّیئاتِ، وَ یَرْفَعُ فِیهِ الدَّرجاتِ... ؛(1)
جامع احادیث الشیعه، ج 9، ص 8.
ماه رمضان، ماه بزرگی است. خداوند در این ماه حسنات را دو چندان میکند و بدیها را محو میگرداند، و مراتب بندگان را بالا میبرد. هر کس در این ماه صدقهای دهد خداوند او را میآمرزد، و هر کس به زیردستان خود نیکی کند خداوند او را میآمرزد، و هر کس اخلاق خود را نیکو گرداند خداوند او را میآمرزد، و هر کس غیظ خود را فرو نشاند خداوند او را میآمرزد، و هر کس صله رحم کند، خداوند او را میآمرزد. سپس آن حضرت فرمود: «همانا این ماه چون ماههای دیگر نیست؛ چون بر شما وارد میگردد برکت و رحمت با خود میآورد و چون پایان میپذیرد با آمرزش گناهان میگذرد. ماهی است که حسنات در آن دو چندان است و کارهای خیر در آن مقبول درگاه الهی است. هر کس در این ماه برای رضای خدا دو رکعت نماز مستحبی بخواند خداوند او را میآمرزد. در ادامه فرمود: إِنَّ الشَّقِی مَنْ خَرَجَ مِنْ هَذا الشّهر وَ لَمْ یُغْفَر ذُنُوبُه... ؛(2)همانا بدبخت کسی است که در فرصت این ماه مبارک آمرزیده نشود، چنین کسی در هنگامی که نیکوکاران به جوائز پروردگار خویش نائل میشوند زیانکار خواهد بود.در حدیث دیگری، امام محمد باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میفرماید:
وَ یُنادی مُنادٍ کُلَّ لَیْلَةٍ هَلْ مِنْ سائِلٍ؟ هَلْ مِنْ مُسْتَغفرٍ ؟...؛ در هر شب ماه رمضان منادی ندا میدهد آیا درخواست کنندهای هست؟ آیا کسی هست که از خدا آمرزش بخواهد؟ سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دعا کرد و فرمود: «بار خدایا! هر کس
ص:423
که در راه خدا انفاق کند به جای آن به وی عطا فرما، و هر کس از احسان و بخشش خودداری نماید و مال خود را از مردم نیازمند دریغ کند، مالش را تلف بفرما. این هشدارها و بشارتها از سوی فرشتگان آسمانی تا طلوع هلال شوال ادامه دارد و چون عید فطر فرا رسد به مؤمنان ندا میدهند بشتابید و جوائز خود را دریافت کنید. آنگاه امام باقر علیه السلام فرمود: «سوگند به آنکه جان من به دست اوست این جایزهها زر و سیم نیست».(1)
همان، ج 9، ص 9.
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه میفرماید: «وَ الزَّکاةَ تَزْییداً فِی الرِّزق؛(2)پرداخت زکات موجب افزایش مال و روزی میگردد».
در تبیین این فراز از سخن حضرت فاطمه علیها السلام باید گفت: که زکات در فرهنگ قرآن به هرگونه انفاق مالی که در راه خدا باشد اطلاق میگردد، خواه پرداخت آن واجب یا مستحب باشد؛ همان گونه که به خاتم بخشی امیرالمؤمنین علیه السلام اطلاق زکات شده است:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)3
از طرفی باید دانست که خداوند زکات را سبب پاکی روح آدمی از آلودگیها و فزونی مال قرار داده، این حقیقت در قرآن تبیین گردیده است:
(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها) ؛(3)
(ای رسول ما تو از مؤمنان صدقات را دریافت دار تا بدان صدقات جانهای آنها را پاک و پاکیزه گردانی...).
و نیز میفرماید:(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّی)5 بدون شک، مصداق بارز آن همان تزکیه نفس است، در حالی که به اخراج زکات مالی، یعنی «فطره» نیز دلالت میکند.(4)
ص:424
به هر روی، پرداخت زکات، غبار تعلق به دنیا و جلوههای آن را از سیمای جان میزداید و انسان را به زندگانی آن دنیا متوجه میسازد.(1)
همان، صص 242-244.
به همین دلیل، در بعضی از نقلهای خطبه چنین آمده: «وَ الزَّکاةَ تَزْکیةً لِلنَّفسِ وَ نِماءً فِی الرِّزقِ؛(2)خداوند زکات را سبب پاکی روح آدمی از آلودگیها و فزونی روزی قرار داد».بدیهی است که پرداخت زکات و انفاق مال، نوعی مبارزه با نفس و هواهای نفسانی است و سبب میگردد که گوهر پارسایی در جان آدمی فروزنده گردد.
خداوند متعال میفرماید:
(وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَی * اَلَّذِی یُؤْتِی مالَهُ یَتَزَکّی) ؛(3)
(پارسایان از آن آتش دوری جستند که آنان مال خود را به فقیران دادند).
بنابراین پرداخت زکات، انسان را به کسوت پرهیزکاران میآراید و آنان که به این خلعت آسمانی آراسته گشتند، درهای برکات آسمان و زمین بر آنان گشوده میگردد:
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ)4
حضرت فاطمه علیها السلام، پرداخت زکات را موجب ریزش برکات الهی و فزونی مال دانسته که در حقیقت ترجمانی از آیات قرآن است.
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز که چون حضرت فاطمه علیها السلام روحش از زلال وحی لبریز است و دست خدای علیم از سرچشمههای ملکوت کوثر نور دانش را در جان او جاری نموده، در تبیین حکمتهای زکات میفرماید: «وَ الزّکاةَ تَسبِیباً لِلرِّزقِ؛(4)و زکات را سبب روزی قرار داد».
و نیز میفرماید:
ثُمَّ إِنَّ الزَّکاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصّلاةِ قُرْباناً لِأَهلِ الإسلَامِ، فَمَنْ أَعْطاها طَیِّبَ النَّفْسِ بِهَا فَإِنَّها تُجعَلُ لَهُ کَفّارةً... ؛(5)و دیگر اینکه زکات و نماز برای مسلمانان موجب
ص:425
نزدیکی است - به خدای سبحان - هر که زکات را از روی رضایت دهد کفاره او شود، و از آتش بازدارنده. پناه و نگهدارنده، پس مبادا دلش در پی آنچه داده رود و بر دادن آن دریغ بسیار خورد.
خلاصه زکات دژ محکم و حفاظ امن خداست و انسان را از آتش قهر خداوند حفظ مینماید و اموال را نیز از گزند آسیب و نابودی محافظت میکند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «... وَ حَصِّنُوا أَموالَکُمْ بِالزَّکاةِ؛(1)
همان، کلمات قصار، حکمت 146، ص 386.
مالهایتان را با پرداخت زکات نگاه دارید».حضرت فاطمه علیها السلام در پرتو آموزههای قرآن، زکات را در ردیف نماز قرار میدهد. در قرآن دهها آیه این حقیقت را تبیین مینماید، همانند:
1.(((وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّکاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا ؛(2)
2.(وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّکاةَ وَ لَمْ یَخْشَ إِلاَّ اللّهَ) ؛(3)
3.(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ) ؛(4)
4.(فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ) ؛(5)
5.(فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ) ؛(6)
6.(الَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ) ؛(7)
7.(وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ) ؛(8)
8.(وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکاةَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ) ؛(9)
9.(الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ) ؛(10)
ص:426
10.(وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ یُطِیعُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ) ؛(1)
سوره توبه، آیه 71.
11.(الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ) ؛(2)
12.(الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ) ؛(3)
13.(وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّاکِعِینَ) ؛(4)
14.(وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصِیرُ) ؛(5)
در این تقارن و همراهی، رازی بزرگ نهفته است و آن، ارتباط بندگی خدا و نماز با خدمت به مردم و جامعه است. بدیهی است که محراب نماز ستیغ بندگی خداست و این مقام با «زکات»، یعنی خدمت مالی به نظام و جامعه، با هم ذکر گردیده است. شاید بتوان گفت که این تقارن، نمایشی از دو سفر سالکان اقلیم معرفت، یعنی سفر سوم و چهارم است. به بیان دیگر آنان که در آن اقلیم، شهد معرفت نوشیدند و در مقام محبت به خدا به فنای مطلق رسیدند، و سیر از حق به حق، و تجلی بر افق اعلا برای آنان حاصل شد، در بازگشت، به خلعت برین خدمت به مردم آراسته میگردند. البته، پیامبران سر سلسله جنبان این قافله سالار عشقاند، و آن ذوات مقدس، بهترین خدمتگزاران به عالم بشریتند.
به هر روی، خدمت به مردم بازتابشی از مقام عبادت و معرفت به خداست، و فرزانگان اقلیم معرفت و شهود، در بازگشت، فروغ آن مقام را در خدمت به مردم نمایان میسازند. به همین دلیل، امام خمینی قدس سره میفرمود: «من خدمتگزار مردم هستم». البته میتوان گفت که رازی دیگر نیز در تقارن و تعامل نماز و زکات و هرگونه انفاق مالی نهفته است و آن اینکه جان و روح انسان در پرتو نماز ملکوتی میگردد و غبار دنیاگرایی را از سیمای جان او میزداید و شخص را برای امتثال فرمان پرداخت زکات آماده میسازد.
ص:427
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه تبیین فلسفه و حکمتهای احکام به بیان فلسفه و راز حج میپردازد و میفرماید:
«وَ الحَجَّ تَشییداً [تَسْلِیَۀ] للدِّینِ ؛ و خدای متعال حج را برای استواری و استحکام دین قرار داد».
برای درک بهتر کلام بانوی بزرگ هستی، موضوع حج را از دو منظر قرآن و روایات بررسی میکنیم.
بدون شک، فریضه الهی حج، واجبی جامع است. بدین ترتیب که از یک سو با کرامت ویژهای که دارد عهدی است الهی که انسان بدان تشرّف جسته، آراسته میگردد؛ عهدی مخصوص و ممتاز که با افزودن «لِ -» بر اسم جلاله «الله» او را بینظیر ساخته، و چنین ترکیب مقدسی در سایر عبادات سابقه ندارد. خدای متعال در قرآن میفرماید:
(لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ)1
از سوی دیگر مزین به نماز است:
(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی)2
چرا که با انجام نماز در مقام ابراهیم، حاجی و معتمر، به همه درجاتی که برای نماز بیان گردیده، نائل میشود. مزید بر این در حج، طواف تشریع گردیده که خود طواف، نماز است؛ همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «أَلطّوافُ بِالبَیْتِ صَلاةٌ إِلّا أَنّ الله أحَلَّ فِیهِ المَنطِق؛(1)طواف کعبه نماز است مگر اینکه خداوند سخن گفتن در آن را جایز دانسته است».
از طرفی حج، واجد روزه است، زیرا اگر حاجی چیزی برای قربانی نیابد، باید سه روز در حج و هفت روز پس از بازگشت به وطن روزه بگیرد؛ همانگونه که خداوند میفرماید:
ص:428
1) (3) عوالی اللئالی، ج 1، ص 214.
(فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیّامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کامِلَةٌ)1
بنابراین آراستگی این واجب الهی به ابعاد عبادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و نیز انجام مناسک و مشاعر آن در اماکن قدسی مخصوص، به این عبادت جلوهای خاص بخشیده است.
قرآن کریم به تبیین احکام، مناسک و مشاعر این فریضه الهی پرداخته، و اماکن مقدس مربوط به انجام این اعمال نیز بر آفاق قرآن میدرخشد؛ همانند: وجوب حج(1)، اقسام حج(2)، محرمات احرام(3)، مناسک حج(4)، مکه(5)، حرم(6)، مسجدالحرام(7)، کعبه(8)، عرفات و مشعر(9)، صفا و مروه(10)، عید قربان و قربانی(11)، طواف(12)و زمان خاص حج(13).
از آنجا که زلال سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام از سرچشمه وحی و علم لدنی جاری است، این فریضه بزرگ در گفتار آن ذوات مقدس تجلی ویژهای دارد.
ص:429
1) (2) سوره آل عمران، آیه 97.
2) (3) سوره بقره، آیه 196.
3) (4) سوره بقره، آیه 197.
4) (5) سوره بقره، آیه 128؛ سوره حج، آیات 29 و 32 و 33 و 34 و 36 و 37.
5) (6) سوره بقره، آیه 126؛ سوره آل عمران، آیه 96؛ سوره شوری، آیه 7؛ سوره ابراهیم، آیه 37؛ سوره بلد، آیه 1.
6) (7) سوره عنکبوت، آیه 67.
7) (8) سوره بقره، آیات 144 و 149 و 150 و 191؛ سوره مائده، آیه 2؛ سوره حج، آیه 25؛ سوره اسرا، آیه 1.
8) (9) سوره بقره، آیات 125 و 137 و 158؛ سوره آل عمران، آیات 96 و 97؛ سوره مائده، آیات 2 و 97؛ سوره حج، آیات 26 و 29 و 33؛ سوره ابراهیم، آیه 37؛ سوره قریش، آیه 3.
9) (10) سوره بقره، آیات 198 و 203.
10) (11) سوره بقره، آیه 158.
11) (12) سوره بقره، آیه 203 و سوره حج، آیات 36 و 37.
12) (13) سوره بقره، آیات 125 و 158 و سوره حج، آیات 26 و 29.
13) (14) سوره بقره، آیات 189 و 197.
14) (15) من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 368.
خداوند حج خانه خود را بر شما واجب نمود؛ خانهای که آن را قبله مردم قرار داد. مردم چونان تشنهکامان که وارد آبگاه میشوند وارد آن میشوند و همانند کبوتران به آن پناه میبرند. خدای سبحان کعبه را نشانه فروتنی آدمی در برابر بزرگی خود و اعتراف به عزت خویش قرار داد و از میان آفریدگان خود شنوایان و اطاعتکنندگانی را برگزید که دعوت او را اجابت کردند، و سخن او را تصدیق نمودند و در جاهایی قرار گرفتند که پیامبران بر آن مقام ایستادهاند. و چون فرشتگان گِرد عرش، بر پای بندگی ایستادند، بر سودهای روز بازار عبادت هر دم فزودند و به هنگام تشریف، مغفرت او را از یکدیگر ربودند. خدا، کعبه را برای اسلام نشان و برای پناهندگان خانه امان ساخت. رفتن به سوی خانه را واجب گرداند، و حق آن را بشناساند، و بندگان را به زیارت آن فراخواند که فرمود:(2)«بر هر کس که تواند زیارت خانه، واجبی از سوی خدای بینیاز است و آن که سر باز زند، خدا از جهانیان بینیاز است».(3)
... وَ حَجُّ البَیْتِ وَ اعتِمارُهُ فَإنَّهمَا یَنْفیانِ الفَقرَ وَ یَرْحَضَانِ الذَّنبَ؛(4)و بهترین وسیلهای که سالکان برای رسیدن به خدا، بدان چنگ میزنند، ایمان به او و پیامبرش و جهاد در راه او و حج و عمره است، همانا این دو، فقر را از میان میبرد و گناه را میزداید.
ص:430
1) (1)
وسائل الشیعه، ج 11، صص 113-114.
2) (2) نهج البلاغه، خطبه 1، ص 7.
3) (3) سوره آل عمران آیه 97.
4) (4) نهج البلاغه، خطبه 110، ص 107.
5) (5) همان، نامه 47، ص 321.
آن حضرت پیرامون جامعیت و سابقه کهن حج فرمود: «آدم علیه السلام هزار بار پیاده به سوی کعبه آمد که هفتصد بار آن برای گزاردن حج و سیصد مرتبه برای انجام عمره بوده است».(2)
امام صادق علیه السلام در پاسخ زراره که عرض کرد: من چهل سال است پیرامون حج از شما میپرسم و شما پاسخ میدهید، فرمود: «حج گزاردن دو هزار سال پیش از آدم مطرح بود و تو میخواهی مسائل آن ظرف چهل سال به پایان برسد».(3)
امام صادق علیه السلام پیرامون علت وجوب حج فرمود: «و خداوند در حج اجتماع مردم را از شرق و غرب قرار داد تا یکدیگر را بشناسند... و به آثار رسول خدا صلی الله علیه و آله و اخبار او پی برند تا یادآوری شود و به فراموشی سپرده نشود».(4)
آن حضرت در پاسخ شخصی که از مردم نقل کرد کسی که حج واجب خود را به جا آورده، اگر در سالهای بعد به جای حج، صدقه و صله دهد برای او بهتر است فرمود: «دروغ گفتند؛ اگر مردم چنین کنند این خانه تعطیل میشود؛ حال آنکه خدای سبحان کعبه را برای قیام و قوام مردم قرار داد».(5)
به هر روی، حج مایه و اساس دین و دنیای مردم است(6)و تا کعبه، قائم و پابرجاست دین خدا پابرجا خواهد ماند. امام صادق علیه السلام فرمود: «لا یَزال الدین قائماً ما قامَتِ الکعبة».(7)
حج، میهمانی خداوند است و حجگزاران، همانند روزهداران میهمان خدای رحماناند.
امام صادق علیه السلام در اینباره فرمود: «إِنَّ ضَیْفَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رَجُلٌ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ فَهُوَ ضَیْفُ اللَّهِ حَتَّی یَرْجِعَ إِلَی مَنْزِلِهِ».(8)
ص:431
1) (1)
الکافی، ج 2، ص 18-19.
2) (2) وسائل الشیعه، ج 11، صص 128 و 132.
3) (3) همان، ص 12.
4) (4) همان، ص 14 و ج 27، ص 97.
5) (5) همان، ج 11، ص 22؛ علل الشرایع، ج 2، ص 456.
6) (6) همان، ج 11، ص 60.
7) (7) همان، ص 21.
8) (8) همان، ج 14، ص 586.
و نیز آن حضرت فرمود: «... وَ الْحَاجُّ وَ الْمُعْتَمِرُ فَهُمَا وَفْدُ اللَّهِ وَ حَقٌّ عَلَی اللَّهِ أَنْ یُکْرِمَ وَفْدَهُ».(1)
همان، ج 4، ص 116.
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز در پاسخ این پرسش که چرا روزه در ایام تشریق(2)بر حجگزاران حرام است فرمود: «لِأَنَّ الْقَوْمَ زُوَّارُ اللَّهِ وَ هُمْ فِی ضِیَافَتِهِ وَ لَا یَجْمُلُ بِمُضِیفٍ أَنْ یُصَوِّمَ أَضْیَافَهُ».(3)
مردم زائران خدا هستد و آنان در میهمانی خدا میباشند زیبا نیست که میزبان میهمان را به روزه وادارد. البته زائرانی بر سفره حج میهماناند و خدای سبحان خلیل و ذبیحش را فرمان میدهد تا کعبه را بیارایند و طاهر سازند، برای ضیافت راکعان و ساجدانی که خدا سیمای آنان را در قرآن چنین ترسیم کرده که: آنان کسانیاند که با رسول خدایند و همراه با رکوع و سجود خویش، تبر بتشکن ابراهیم را بر دوش گذاشته و علیه کفر و نفاق به پاخاستهاند، و نیز رود مهربانی آنان نسبت به مسلمانان محروم جاری و جانشان لبریز از محبت به آنان است.(4)
کعبه، مظهر تجلی اسمای حسنای الهی است،(فِیهِ آیاتٌ بَیِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِیمَ) .(5)
پس در آن خانه، نشانههای ربوبیت الهی آشکار و فریضه الهی حج، با احکام و حکمتهایش، دریای بیکران فیض و رحمت الهی است.
در نیایشهای ماه رمضان، یکی از درخواستهای مکرری که از ساحت قدس الهی تقاضا میگردد تشرف به حج است. شاید بتوان گفت یکی از اسرار نهفته در ماه رمضان آمادگی برای انجام این فریضه الهی است تا بندگان به اسرار نهان این واجب الهی نائل شوند و از طریق کعبه به بصیرت جان برسند. بنابراین مکانتهای قدسی مکه، حرم و مسجدالحرام، عرفات و مشعر امری معلوم است، چرا که هر یک چشمههای فیض رحمت واسعه حق تعالی هستند.
ص:432
رسول اکرم صلی الله علیه و آله در حجةالوداع، هنگام وقوف در عرفات نزدیک غروب خورشید فرمود: «پروردگارتان در این روز بر شما منت نهاد و نیکوکارتان را آمرزید و او را شفیع بدکارتان قرار داد، پس در حالی که آمرزیده شدهاید به سوی «مشعرالحرام» کوچ کنید».(1)
وسائل الشیعه، ج 11، ص 95.
به پاس همین نورانیت و عظمت فریضه حج است که امام صادق علیه السلام به عیسی بن منصور فرمود: «یا عیسی إنّی احِبُّ أنْ یراک الله... ؛(2)ای عیسی دوست دارم که خداوند تو را مابین یک حج تا حج دیگر، در حال آماده ساختن مقدمات حج ببیند».
همچنین آن حضرت به آنانی که مانع از رفتن برادر دینی خود به حج میشوند، هشدار میدهد که افزون بر آنچه برای او در آخرت ذخیره شده در دنیا نیز به مصیبت گرفتار میآید.(3)
زمان نیز در پرتو این فریضه بزرگ و احکام و اسرارش، به فروغی خاص مزین گردیده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «مَا مِنْ أیامٍ أزکی عِنداللهِ تعالی و لا أعظَمُ أجراً مِنْ خَیرِ فِی عَشْرِ الأضْحی؛(4)روزهای دهه نخست ذیحجه، پاکترین و بار ارزشترین روزها نزد خداست».
به هر روی، فریضه حج با آن اماکن قدسیاش، این عبادت را ممتاز ساخته و آفتاب قدس و ملکوتیاش از افقهای تابناکی ساطع است. البته افق اعلای حج، مقام تجلی بندگی و زلال محبت و رود عشقی است که از جان حاجی جاری میگردد و جلوه بندگی او فرش و عرش خدا را روشن میسازد.
اذان ابراهیمی که در تابش وحی این چنین درخشید (وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ....)5 جانهای مستعد کمال را شیدا و حیران خود کرده و لبریز از دلدادگی به ساحت معبود خود نموده است. این فراخوان بزرگ، مؤمنان را با شوق برای لقا و نوشیدن شهد وصال، به
ص:433
حجاز عشق و میقات بندگی میکشاند، او با احرام و طنین «لبیک» او را به حرم الهی و بلد امن مکه میبرد. سپس او را به طواف یار و به زمزم و صفا میرساند و در عرفان عرفات مستغرق میکند، آنگاه در شب روشن مشعر، طلوع بدون غروب خورشید حق را مینمایاند.
بعد از آن، او را به منای عشق میبرد تا در مسلخ آرزوها، دوستی غیر خدا را ذبح و شیطان و نفس سرکش را رمی کند، و آنگاه که در این کوثر نور خالص گردید، او را واصل میکند و به درون کعبه میخواند، تا خدای تعالی خود به کعبه دل او درآید که: «ألَقلبُ حَرمُ الله»(1)
جامع الاخبار، ص 185؛ بحارالانوار، ج 67، ص 25.
. سرانجام نیز او را به محضر دوستان خود بار میدهد و نهال محبت و مودت اهل بیت علیهم السلام را در جان او غرس میکند.(2)امام صادق علیه السلام پیرامون برخی از اسرار حج فرمود:
... ثُمَّ اغْسِلْ بِمَاءِ التَّوْبَةِ الْخَالِصَةِ ذُنُوبَکَ، وَ الْبَسْ کِسْوَةَ الصِّدْقِ وَ الصَّفَا وَ الْخُضُوعِ وَ الْخُشُوعِ، وَ أَحْرِمْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ یَمْنَعُکَ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ... ؛ سپس با آب خالص توبه گناهان خود را بشوی و جامه صدق و صفا و خضوع و خشوع در بر کن و از هر آنچه که تو را از یاد خداوند مانع است، و از اطاعت او باز میدارد، دوری کن و لبیک گو؛ بدین معنا که خدا را پاسخی بیآلایش و پاک دادی، چنان که به ریسمان استوار او چنگ زدی. سپس با پای قلب خویش همراه با کروبیان به گرد عرش طواف کن، همچون طواف خویش با مسلمانان بر گرد کعبه، و به قصد فرار از هوا و دوری از همه پلیدیها با تمام نیرو و توان خویش هروله کن.
آنگاه از غفلت و لغزشهای خود با رفتن به منا، برون آی و آنچه را بر تو روا و حلال نیست و سزاوار آن نیستی آرزو مکن، و در عرفات به خطاهای خویش اعتراف کن. در مزدلفه، پیمان خویش را به یگانگی خداوند تجدید کن و به او تقرّب جو، و از او پروا بدار، با صعود بر کوه، با بال روح خویش به ملأ أعلی فراز آی، و به هنگام قربانی کردن، گلوی آمال و آرزوها را ببر و هنگام سنگ زدن به جمرات، شهوات و پلیدیها را رمی کن، و با تراشیدن موی خویش خود را از عیبهای آشکار و نهان پیرایش کن.
ص:434
سپس با ورود به حرم، در حرم امن خدا گام نه، و کعبه را زیارت کن؛ در حالی که صاحب آن را بزرگ میداری و به جلال و قدرت او آگاهی. حجرالاسود را به نشان خشنودی از زیارتش و سرافکنده در برابر عظمت و عزتش، استلام کن؛ و با طواف وداع، با هر آنچه جز اوست بدرود گوی، و با وقوف خویش بر کوه صفا روح خود را برای دیدار خدا، در روزی که دیدارش خواهی کرد پیراسته ساز؛ و در کوه مروه با پیراستگی از گناهان، نسبت به خداوند صاحب مروت باش...
بدانکه خداوند، حج را واجب نفرمود و از مجموعه عبادات و طاعات، آن را با اضافه به نام خود ویژه نساخت، و در خلال مناسک، سنتی برای پیامبر خود تشریع نکرد مگر برای آمادگی و اینکه نمایشی از مرگ و قبر و بعث و قیامت را آشکار نماید...(1)
بحارالانوار، ج 96، ص 124.
حج، فریضهای است که مناسک آن با وحی تجلی یافته است، چون پیامبران علیهم السلام مناسک آن را از امین وحی، جبرئیل فرا گرفتند.(2)
حضرت ابراهیم پس از بنای کعبه، از خدای سبحان خواست تا چگونگی عبادت در آن خانه را به وی نشان دهد:
(وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ) .(3)
از اینرو جبرئیل به محضر آن بزرگوار رسید و در محضر او اعمال را انجام داد و مناسک را به صورت عینی به او نشان داد و حضرت ابراهیم آن اعمال را تکرار کرد. البته، پیش از ابراهیم علیه السلام جبرئیل بر آدم علیه السلام برای تبیین مناسک حج، ظاهر شده بود.
امام صادق علیه السلام در این باره فرمود: «إنّ الله بَعثَ جبرئیل إلی آدم فقال... إنّ الله أرْسَلَنی إِلَیُکَ لَاُعَلِّمکَ المناسک... »(4).
ص:435
آن حضرت در حدیثی دیگر میفرماید:
با پدرم طواف میکردم. چون به حجر رسید با دستش آن را مسح کرد و بوسید و چون به رکن یمانی رسید آن را در بر گرفت. پرسیدم: فدایت شوم! حجر الاسود را با دست مسح میکنی و رکن یمانی را در آغوش میگیری؟ پاسخ داد: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هرگاه نزد رکن یمانی میآمدم جبرئیل را نظاره میکردم که در آمدن به سوی آن بر من سبقت گرفته و آن را در بر گرفته است.(1)
همان، ج 13، ص 338.
پس طبق این حدیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز مناسک را از جبرئیل آموخت.
اکنون که روشن گردید که حج نماد و نمایشی از وحی مجسم است، چون وحی و کتاب خدا را باطن و ظاهری است؛ «إِنَّ لِکِتَابِ اللهِ ظَاهِراً وَ باطِناً»(2)، بنابراین فریضه حج، ظاهری دارد که مردم بدان معرفت دارند، و باطنی ژرف که تنها شاهدان و عارفان آن را با «قلب» خویش مییابند.
حج، چون سایر موجودات، جلوهای از خزاین غیب الهی است و از آن مقام نازل گردیده است:(وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)3
البته نزول حج، از خزائن غیب، چون نزول باران از ابر نیست که مستلزم نابودی و تهی شدن ابر از باران گردد، بلکه به گونه تجلی و تابش است و چون فروغ علمِ عالم است که از سرچشمه، هیچ چیزی کاسته نمیگردد.
همه موجودات جهان مادهای اصلی دارند که نزد خداوند محفوظ است و طبق هندسهای خاص از آن اصل فرو فرستاده شدهاند و آنچه فرو فرستاده شده، نشانه و آینه حضرت حق است، آن گونه که خدای متعال حمد میگردد.(3)«أَلحَمدُ لِلّهِ المُتجَلّیِ لِخَلقِهِ بِخَلقِهِ».(4)
به هر روی، در حج و عمره اسرار و رموزی است که جز برای زائران خاص که صاحب خانه را در آینه جان و بصیرت قلب زیارت کرده و به دیدار رب البیت و شهود آیات آفاقی
ص:436
و انفسی آن و امتثال حج ابراهیمی و عمرۀ ناب حسینی علیه السلام نائل گشتهاند، مکشوف نمیگردد. آن بندگان مُخلَص و ذوات مقدس بودند که بر این محراب بلند بندگی، اذان عبودیت گفتند و در بحر بیکران اسرار الهی حج شناور شدند، و بر افق اعلای آن درخشیدند.
خلوص در همه عبادات معتبر است، ولی تجلی آن در برخی از عبادات نمایانتر، و طرد شرک در آن آشکارتر است. حج از جمله عباداتی است که در حقیقت توحید مجسم، و از آغاز تا انجامش نمونهای از توحید ناب است، به همین دلیل ترک حج، کفر قلمداد شده است.(1)
سوره آل عمران، آیه 97.
معنای تجلی توحید، از افق برین حج بدین معناست که از مناسک و افعال حج فقط فروغ یگانهپرستی فروزان است. از طرفی حج در سیر صعودی خود به خدا میرسد و توحید در سیر نزولی خود به حج مبدل میگردد.
حج، سیر به سوی خدا و رفتن برای دیدار او و تلاش برای نزدیکی به خداست. همچنین روشن است که بنده جز با آراستگی به توحید دائم و پیراستگی از شرک جلی و خفی به مولای خود تقرب نمیجوید. به همین دلیل، رسول خدا صلی الله علیه و آله در سفر حج پس از آمادگی برای حرکت فرمود: «هذِهِ حَجّةٌ لا رِیاءَ فِیهاَ وَ لَا سُمعة» و در ادامه فرمود: «هر کس در توشه حج وی چیز حرامی باشد خداوند حج او را نخواهد پذیرفت».(2)
حج با مناسک و مشاعرش، معاد مجسم و حکایتگر روز رستاخیز است، زیرا نمایشگاهی از یگانگی و همدلی، همرنگی و همآوایی است. در حج، مردم به یک ندا پاسخ میگویند و یک فرمان و فریاد را اجابت میکنند و جز واحد مهربان، کسی بر آنها فرمان نمیراند.
اینک جلوههایی از آن تجلی را برمیشماریم:
ص:437
دیدن نشانههای روشن خدا که در دیار خود برایشان پنهان بود؛
اعتراف مردم به گناهان؛
امنیت؛
تذلل و فروتنی حج گزاران برای خدا؛
در امان و آرامش بودن؛
گرد آمدن حج گزاران در میقات و مواقف؛
مشغول بودن به خود؛
فراز از غیر خدا به سوی خدا؛
برهنه بودن از پوشاک و مظاهر زندگی؛
پیراستگی از زیور و زینتهای دنیوی.
چنانکه بیان گردید حج، تجلیگاه اصول عقاید و معارف بلند و آسمانی دین است. پس این فریضه بزرگ، مشرق تابانی از عزت و اقتدار اسلامی و نمایشی از وحدت و هماهنگی مسلمانان است.
امت اسلامی در یک همایش عبادی - سیاسی، چون جویبارهای نور از جای جای جهان اسلام به هم میپیوندند، و رود مواج و لبریز از نور و عشق و مهربانی را جاری میکنند، و آنگاه شکوه امت اسلامی را در سرزمین عرفات و مشعر و منا و کنار بیتالله متجلی میسازند.
امام صادق علیه السلام در اینباره فرمود:
فَجَعَلَ فِیهِ الِاجْتِمَاعَ مِنَ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ لِیَتَعَارَفُوا وَ لِیَنْزِعَ کُلُّ قَوْمٍ مِنَ التِّجَارَاتِ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ وَ لِیَنْتَفِعَ بِذَلِکَ الْمُکَارِی وَ الْجَمَّالُ وَ لِتُعْرَفَ آثَارُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ تُعْرَفَ أَخْبَارُهُ وَ یُذْکَرَ وَ لَا یُنْسَی؛(1)
وسائل الشیعه، ج 11، ص 14 و ج 27، ص 97.
آری خدا حج را قرار داد تا در پرتو این فریضه، امت اسلامی از شرق و غرب اجتماع کنند، مشکلات و مسائل یکدیگر را بدانند، با هم هماهنگ گردند،
ص:438
1) (1)
همسان، همسو، همتا، همخو، هماهنگ و همراه گردند، و توطئههای دشمنان را دانسته و نقش بر آب کنند.
حج تکریم و زیارت کعبه است و کعبه، محور و کانون وحدت و اتحاد اسلامی است. اگر چه از نگاه و منظر ملکوتی، هر کس به هر سمتی که نظر کند، به سوی خداوند سبحان رو کرده است:(وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ)1 لیکن در اقلیم طبیعت و تجسم عینی، خدای سبحان کعبه را برای وحدت جهان آفرید تا همگان با عنایت به اصول ارزشمند توحید، به او توجه کنند. آنجاست که قبله و مطاف عالمیان است تا مسلمانان از دور و نزدیک در کنار این محور وحدتبخش گرد هم آیند، و در آنجا با یکدیگر آشنا و متحد شده، با طرح و حل مسائل علمی و عملی و مشکلات سیاسی و اجتماعی روابط آنان تحکیم شود.(1)
از سوی دیگر، کعبه محور قیام و مقاومت و پایداری انسانهاست؛ همانگونه که خداوند میفرماید:
(جَعَلَ اللّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنّاسِ)3 .
محور اصلی دین، قیام و جهاد است(2)و تکیه گام این قیام و جهاد رو آوردن به سوی معبود و محبوب است که آن هم در آینه کعبه میدرخشد. از همین منظر امام صادق علیه السلام میفرماید: «لَا یَزَالُ الدِّینُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْکَعْبَةُ؛(3)تا کعبه برپاست دین نیز پایدار است خداوند کعبه را در مرکز زمین نهاد، تا قبلهگاه شرق و غرب باشد».(4)
حیات کعبه، حیات دینی است و جامعه نیز با دین زنده است. بنابراین خرابی و انهدام کعبه، ویرانی و نابودی دین است و با مرگ دین، روح جامعه میمیرد. بنابراین کعبه به منزله ستون فقرات جامعه اسلامی است؛ همانگونه که قوت و قدرت، ستون فقرات انسان را نیرومند میسازد و اگر ستون فقرات و کمر بشکند، قیام و حرکت ممکن نخواهد بود.
ص:439
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«اللَّهَ اللَّهَ فِی بَیْتِ رَبِّکُمْ فَلَا یَخْلُو مِنْکُمْ مَا بَقِیتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُنَاظَرُوا؛(1)
نهج البلاغه، نامه 47، ص 321.
خدا را! خدا را! در حقّ، خانه پروردگارتان، آن را خالی مگذارید چندان که در این جهان ماندگارید، که اگر حرمت آن را نگاه ندارید به عذاب خدا گرفتار آیید».بر این اساس، ترک خانه خدا و وانهادن آن، عذاب بزرگ نابودی و اضمحلال جامعه اسلامی را فراهم میکند. به همین دلیل، اگر زمانی فرا رسد که مردم نتوانند یا نخواهند به مکه روند و فریضه حج تعطیل گردد، بر رهبر و پیشوای مسلمانان واجب است که برخی را با هزینه بیتالمال به حج بفرستد و آن گروه که توان مالی دارند و به حج نمیروند، وادار به اقامه این فریضه نماید.(2)
امیرالمؤمنین علیه السلام به فرماندار مکه دستور میدهد که: «أقِم للناس الحج»(3). رسول خدا صلی الله علیه و آله به سبب اهمیت اصل برپایی مراسم حج فرمود: «هر کس خواهان دنیا و آخرت است باید این خانه (کعبه) را قصد کند و او را امام و مقتدای خویش قرار دهد و در جستوجوی آن روانه شود؛ مَنْ أراد الدنیا وَ الآخرِةَ فَلْیَؤُمَّ هَذا البَیْتَ.(4)
بنابراین تجلیگاه این امامت و پیشوایی کعبه، برپایی نماز و حج است.
کعبه، تجلیگاه قیام است، رسول خدا صلی الله علیه و آله بعثت و قیام به رسالت خویش را از کنار آن آغاز میکند و نیز خورشید قیام و انقلاب امام زمان علیه السلام بر افق کعبه تجلی میکند:
إنّ القائَمُ إذا خَرَجَ دَخَلَ المَسجِدَ الحَرام، فَیَستَقبِلُ الکَعبةَ وَ یَجعَلُ ظَهْرَهُ إلَی المَقامِ ثُمَّ یُصلِّی رَکعَتَین، ثُمّ یقُومُ فیقول: یا أیُّها الناس... ؛(5)به تحقیق آنگاه که امام زمان (عج) رخ از پس پرده غیبت نمایان سازد وارد مسجدالحرام گردیده، کعبه را پیشرو و مقام را پشت سرقرار داده دو رکعت نماز میخواند آنگاه میفرماید: ای مردم جهان «انا بقیة الله» و پیام رستاخیز بزرگ و انقلاب آسمانی خود را اعلام میدارد.
ص:440
کعبه، بنایی است عتیق که خدایش میفرماید:
(وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ)1
همچنین میفرماید:
(ثُمَّ مَحِلُّها إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ)2 .
در گستره تاریخ بنای کعبه، دست سلطه ملکی بر آن قرار نگرفته، و پیوسته از تطاول طاغوتیان و تناول مالکان و تداول دولتمردان مصون مانده، و همیشه از قید سلطه و مالکیت بشری و اختصاص به شخص، قوم و نژاد، دولت و حکومت، عتیق و آزاد بوده است.
ابراهیم علیه السلام نیز چون آن را به فرمان خدا ساخت، مالک آن نشد، بلکه او و ذبیحش اسماعیل، خادم کعبه شدند:
(وَ عَهِدْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ)3 .
براین اساس خداوند متعال کعبه را خانه خود نامید:(بَیْتِیَ) و بنیانگذار آن نیز آن را خانه خدا دانست:
(رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ)4 .
به هر روی، کعبه خانه آزادی و آزادگی است و طواف بر گرد چنین بنایی درس آزادی و حریت میدهد و انسان را از هر بردگی، جز بندگی خدای سبحان میرهاند و این بندگی اوج سرافرازی است.
زیارت حقیقی این خانه، از دو سو غبار بردگی را از چهره انسان میزداید:
نخست، بردگی هوا و هوس، شهوت و غضب، و حرص و آز، چون جز آزادگان رسته از بند هواهای سرکش، روی دل و روح خود را به سوی کعبه نمیکنند، و چنین نگرشی به کعبه، انسان را فرشتهخو کرده، او را از شهوت و غضب و رذایل اخلاقی پیراسته میسازد.
ص:441
از سوی دیگر، بردگی با طواف بر مدار آزادگی سازگار نیست، و جز کسانی که خود را از چنگ قدرت زورمداران رهانیدهاند بر گرد این خانه، طواف راستین نکنند.
فروغ آزادی این بیت، (کعبه) جانها را روشن میکند و کسی که در پرتو این فروغ، نورانی شد، کسی را به بردگی و بندگی نمیگیرد؛ همان گونه که خود نیز بنده کسی جز خدا نمیگردد.(1)
جرعهای از صهبای حج، ص 122.
فرهنگ حج، فرهنگ مساوات و برابری است که فراخوان و اذان آن از سوی ابراهیم علیه السلام برای همه جهانیان است:
(وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ)2
به همین دلیل شهری و روستایی، متمدن و صحرانشین، دور و نزدیک، غابر و قادم، همه باید همسان و همتای هم از آن بهرهمند شوند:
(الَّذِی جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ)3 .
این خانه، مرجع و مایه آرامش و امان همه انسانهاست، و در کنار آن، جانها شهد وصال نوشیده، از زمزم عشق سیراب میگردند، و به آرامش میرسند؛ همانگونه که خداوند متعال میفرماید:
(وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً)4
(به یاد آر هنگامی که ما خانۀ کعبه را مقام امن و مرجع امر دین مردم قرار دادیم).
همه پیامبران مبعوث شدند تا بر هرم بلند توحید، کرکس شرک پر نکشد و در حرم والای یکتاپرستی، شیطان احرام نبندد، از اینرو کعبه و زیارت آن، محور پرهیزکاری و فریاد و پرخاش در برابر طاغوت است.
ص:442
1) (1)
چون هیچ کمالی برتر از رسیدن به توحید ناب نیست و رسیدن به توحید خالص، بدون نزاهت و تبری کامل از هرگونه شرک و الحاد و برائت از هر مشرک و ملحدی ممکن نیست، بدین سبب خدای متعال کعبه را محور و کانون انزجار و برائت از هر تباهی دانسته است.
ابراهیم علیه السلام با فراخوان عمومی، همگان را از شرق و غرب و دور و نزدیک به زیارت کعبه فرا میخواند، و زمینه اذان خاص و ناب محمدی صلی الله علیه و آله را فراهم میکند:
(وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ)1 .
بدین ترتیب و با این اعلام خاص، هدف نهایی از توحید، یعنی رسیدن به توحید، به دور از هرگونه پیرایه شرک را اعلام مینماید. البته اعلام رسول خدا صلی الله علیه و آله یک حرکت بالنده است، به همین دلیل تا مشرک و فرهنگ شرک در جهان هست، اعلام تبری و بیزاری از مشرکان از مهمترین وظایف حج است.(1)
حج، عبادت ممتازی است که با سیاست آمیخته است. حضور اقشار گوناگون مردم جهان، موقعیت مناسبی است تا آفاق این عبادت در آن انبوه جمعیت، به خوبی تجلی کند. بر این اساس حج، عبادتی است که تجلی توحید و طرد هرگونه شرک و پلیدی است؛ عبادتی که ترجمان حقیقت «لا إله إلا الله» است، و پیام آن نه گفتن بر همه مظاهر شرک؛ عبادتی که طلیعه آن با تلبیه آغاز میگردد، لبیکی که بیان توحید و تجلی آن است؛ عبادتی که در آن شیطان رمی میگردد. پس میتوان گفت که این عبادت بهترین مظهر برائت از هرگونه پلیدی و شرک و نفاق است.
از این رو، رسول خدا صلی الله علیه و آله به فرمان وحی، علی علیه السلام را مأمور کرد تا از مشرکان اعلام تبری کند تا مرز توحید، از شرک و نفاق جدا شود و صفوف مسلمانان از مشرکان ممتاز گردد و این یعنی بروز و ظهور چهره سیاسی - عبادی حج.
امروز نیز بر همه مسلمانان و به خصوص حجگزاران است که برای تطهیر کعبه مقدس از دست اشرار، ابراز انزجار کنند، و فریاد قطع دست تولیت طاغوتیان را در سرزمین حج طنین افکن سازند.
ص:443
1) (2) جرعهای از صهبای حج، ص 114.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«أَمَا إِنَّ قَائِمَنَا لَوْ قَدْ قَامَ... ؛ آگاه باشید اگر قائم ما قیام کرده بود ایشان را میگرفت و دست آنان را قطع میکرد و در کوی و برزن آنان را میگردانید و میفرمود اینان دزدان خدا هستند».(1)
وسائل الشیعه، ج 13، ص 252.
امروز بر امت اسلامی است که خانه خدای سبحان را از هر پلیدی و زشتی پاکیزه سازند. البته منظور مشرک اسمی نیست، چون در حجاز کنونی مشرک اسمی وجود ندارد، ولی مشرک وصفی و آنان که به فرهنگ شرک آلودهاند، و به جای هبل و عزی، به مظاهر مدرن آن روی آورده، و آنان را ستایش میکنند وجود دارد. بنابراین برائت، اعلان انزجار از تفکر شرک آلود و تمدن باطل شرک زدگان و استعمار ظالمانه ملحدان و استعباد بیرحمانه مستکبران و استعمار سامریگونه اسرائیلیان و استضعاف مکارانه ابرقدرتهاست، و مهمترین تجلیگاه این مقصود عالی و قلّه این نهضت جهانی، حج است که هجرت به سوی خداست و مردم برای انجام آن از نقاط مختلف جهان به سوی آن میآیند.(2)
حج آفتاب نمایان دوستی و محبت به خدا و اولیای اوست. حج بدون «ولایت» و آهنگ کعبه، بدون «امامت» و حضور در عرفات، بدون «معرفت امام» تلاشی بیحاصل است و سودی نخواهد داشت. حج اگرچه یکی از مبانی قویم اسلام است، ولی به هر حال، ولایت، رکن استوار اسلام است:(3)«وَ لَمْ یُنادَ بِشیءٍ کَما نُودِیَ بِالولایة»(4)، بنابراین حج مرتبۀ ولایت نیست بلکه ولایت، روح حج است و شئون این فریضه با ولایت پیوندی ناگسستنی دارد. کعبه که فروغ قدسش سایر اماکن را قداست بخشیده به محاذی بیت معمور است و بیت معمور برابر عرش خداست.
بیت معمور برای این بنا گردید تا فرشتگانی که مقام انسان کامل را به خلافت نشناختند و تسبیح خویش را راز شایستگی خود برای خلیفةالهی دانستند، بر گرد آن طواف
ص:444
کنند و با این طواف، غبار نقص از خود بزدایند. ساختمان کعبه نیز برای طواف طائفین بدان جهت است تا به مقام شامخ انسان کامل و خلیفه عصر خویش آگاه گردند و از شهد وصال به معرفت امام بهرهمند شوند.
به همین دلیل، نگاه عارفانه و هماهنگ با ولایت به کعبه، مایه غفران و رهایی از اندوه دنیا و آخرت است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«مَنْ نَظَرَ إلَی الکَعبَةِ بِمَعْرِفَةٍ، فَعَرَف مِنْ حَقِّنا وَ حُرْمَتِنا مِثْلَ الذی عَرَفَ مِنْ حَقِّها وَ حُرْمَتِها غَفَرَ اللهُ ذُنُوبَهُ وَ کَفاهُ هَمَّ الدُّنیا وَ الآخِرَة ؛ کسی که با معرفت به کعبه نظر کند، و حق و حرمت ما را نیز چون حق و حرمت کعبه بشناسد خداوند گناهانش را ببخشد و گرفتاریهای دنیا و آخرت او را کفایت کند».(1)
وسائل الشیعه، ج 13، ص 264.
براین اساس، حرمت کعبه به احترام ولایت است و آنکه امام خود را نشناسد و بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است، ولو گرد کعبه هم طواف کند.
امام باقر علیه السلام فرمود: «أتَری هؤلاءِ الذینَ یُلَبُّونَ، وَاللهِ لأصواتهم أبْغَضُ إلیَ اللهِ مِنْ أَصْوَاتِ الحَمِیر».(2)آری، طبق بیان آن حضرت صوت لبیکگویانی که امام خویش را نشناسند نزد خدا از صدای حمار پستتر است.
امام باقر علیه السلام در حدیثی دیگر میفرماید: «هکذا کانوا یطوفون فی الجاهلیة» در زمان جاهلیت نیز گرد کعبه طواف میکردند، ولی رهبر و پیشوای آنان طاغوت و بت بود. اسلام این حرکت را هدفمند نمود و افقی برین فرا روی آن گشود و هدف از این طواف را تبیین نمود. آن حضرت فرمود: «إِنَّمَا أُمِرُوا أَنْ یَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ یَنْفِرُوا إِلَیْنَا فَیُعْلِمُونَا وَلَایَتَهُمْ وَ مَوَدَّتَهُمْ وَ یَعْرِضُوا عَلَیْنَا نُصْرَتَهُمْ».(3)
طبق این حدیث، امام فرموده مردم باید بیایند و اطراف کعبه بگردند و پس از آن نزد ما بیایند و نصرت و محبت خویش را اعلام کنند؛ پس هدف و آرمان بلند حج و طواف خانه خدا همین مطلب است و این است استجابت و قبولی دعای ابراهیم علیه السلام؛ آنگاه که از خدای متعال طلب کرد:
ص:445
(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ)1
طبق این آیه حضرت ابراهیم علیه السلام چنین دعا میکند: بارخدایا دلهای مردمان را به سوی ذریهام مایل گردان.
اینکه امام باقر علیه السلام فرمود: «تَمَامُ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ» ؛ کمال و تمامیت حج به آن است که پس از طواف، نزد امام خود آید، عرضه ولایت و اعلام وفاداری و فداکاری نماید، ترجمانی از این آیه است:
(الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً)2 .
و «بیت الله» و «ولایت الله» که از مشکات جمال نبی و ولی فروزان میگردد یک حقیقت برین ملکوتی است، و یک آفتاب است که از دو مشرق تجلی کرده است.
پس ابراز و اعلام محبت و فرمانبری نسبت به امام، ابراز و اعلام فرمانبری و محبت به خدای سبحان است. اگر امام سجاد علیه السلام در مسجد جامع دمشق در خلال معرفی خود میفرماید: «... أنا ابنُ مکة و منی، أنا ابن زمزم و الصفا»(1)پرده از این راز برمیدارد.
به قول ناصر خسرو:
اگر فضل رسول از رکن و زمزم جمله برخیزد
یکی سنگی بود رکن و یکی شوراب چه زمزم(2)
مردمی که از دور و نزدیک به خانه خدا مشرف میشوند، همزمان که با بدن دور «کعبه گل» طواف میکنند، با جان به دور «کعبه دل» و حرم ولای اهل بیت طواف مینمایند.
در افق مُلک، با برگزاری مراسم حج نمایشی از شکوه، عظمت و اقتدار اسلامی پدید میآید؛ دریایی با موجهای سهمگین و خروشان که میتواند بنیان ستم و ظلم را از جهان
ص:446
برکند؛ دریایی مواج از عطر بندگی خدا. اما حج در افق ملکوت تواضع و فروتنی به ساحت عظمت خداوند متعال است. در اینباره امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلَامَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ، وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ، وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَیْهِ دَعْوَتَهُ، وَ صَدَّقُوا کَلِمَتَه... ؛(1)
نهج البلاغه، سیدجعفر شهید، خطبه 1، ص 7.
خداوند آن را نشان تواضع و فروتنی در برابر عظمت و اعتراف به عزت او قرار داد. از آفریدگانش آن را گزید که چون دعوت او شنید گوش داد و به جان دل آن را خرید. این گروه به راه افتادند و پا بر جای پای پیامبران نهادند و چون فرشتگان گرد عرش، بر پای بندگی ایستادند.بر سودهای روز بازار عبادت هر دم فزودند و به هنگام تشریف، مغفرت او را از یکدیگر ربودند. خدا کعبه را برای اسلام نشان و برای پناهندگان خانه امان ساخت.
باطن این فریضه بزرگ، احرام جان، و طواف قلب گرد کعبهای است که مقابل بیت معمور است و بیت معمور در برابر عرش خداست و طوافکنندگان آن، فرشتگان خدا هستند تا گناهشان نسبت به ندانستن قدر انسان کامل بخشیده شود؛ آنگاه که با لحن اعتراض گفتند:
(وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ)2
پس عرفان نسبت به مقام انسان کامل، رمز و راز طواف بر گرد کعبه محبوب است. طواف بر گرد حریم محبوب، بازتابشی از عشق و محبت به ساحت محبوب است. طواف، تجلی ولایت و دوستی است، دوستی با خدا و عشق به ساحت او و ابراز علاقه و فرمانبری از اولیای او، ولی افسوس باید زمزمه کرد کجاست طواف فرشته خصالان، و کجایند طواف کنندگان عارف به مقام امام و امامت؟
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی صورت معشوق ببیند هم خارج و هم خانه و هم کعبه شمایید
ص:447
1) (1)
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یکبار از این خانه برین بام برآیید
آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو، اگر آن باغ بدیدیت یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید(1)
کلیات دیوان شمس تبریزی ص 274.
کعبه، تجلی عرش خدا و محاذی «بیت المعمور» است و بیت المعمور برابر عرش خدا قرار دارد. عرش خدا دارای چهار رکن است، و بر هر رکن آن یکی از کلماتی که اساس و بنیان اسلام است قرار دارد: «سبحان الله، و الحمد لله، و لا إله إلا الله، و الله اکبر».(2)امام صادق علیه السلام در پاسخ پرسشگری که پرسید: لِمَ سُمِّیت الکعبة؟ فرمود: «لِأنّها مربّعه» ؛ آری کعبه است چون چهار رکن دارد و بیت المعمور، و عرش الرحمن نیز دارای چهار رکناند.
کعبه، مظهر سرّ خدای بزرگ است و تابناکترین نشان فاخرش همان که فرمود: «بیتی»، یعنی خانه من است. ورود به کعبه، ورود در رحمت بیکران خداست و خروج از آن، برون رفت از گناهان است، و چنین کسی در باقیمانده عمر خویش مصون بوده و از گناهان گذشته آمرزیده شده است: «الدُّخُولُ فِیها دُخُولٌ فِی رَحمةِ اللهِ وَ الخُرُوجُ مِنهَا خُروجٌ مِنَ الذُّنوب، مَعصومٌ فیما بَقِیَ مِنْ عُمرِهِ، مَغفُور لَهُ ما سَلَفَ مِنْ ذُنُوبِهِ».(3)
نگاه به کعبه عبادت است و کمترین پاداش کسی که به کعبه مینگرد این است که خداوند در برابر هر نگاهی پاداشی به او میبخشد و گناهی را از او پاک میکند و او را درجه و مرتبهای عنایت مینماید.(4)
کعبه بر توحید خالص و ناب بنا شده و هندسه و معماری آن الهی است. خداوند میفرماید:(وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ أَنْ لا تُشْرِکْ بِی شَیْئاً)5 بنیانگذاران آن، خلیل
ص:448
و ذبیح، نه یهودی بودند و نه نصرانی؛ بلکه در صراط مستقیم دین حنیف، موحد و مطیع محض بودند. آن دو بزرگوار در توحید ذوب شده و از غبار هرگونه شرک، معصوم و پیراسته بودند و در نیایش خود میگفتند:(رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ)1 .
این خانه، محور برائت از مشرکان بوده و مطاف و مدار پاکی و پاکیزگی است؛ کانون قیام و مقاومت است و خانه آزادی و آزادگی و تجلیگاه مساوات و برابری و قبلهگاه همه جهانیان است:
(إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی وَ عَهِدْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ)2
کعبه کهنترین عبادتگاه، و برترین آن است، چون (إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدیً لِلْعالَمِینَ)3
همچنین زمین کعبه برگزیده خداست، چون «أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ شَیْئاً وَ اخْتَارَ مِنَ الْأَرْضِ مَوْضِعَ الْکَعْبَةِ».(1)بنابراین، محبوبترین بقاع متبرک نزد خداوند است: «مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بُقْعَةً فِی الْأَرْضِ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْهَا» .
و نیز گرامیترین آنها نزد اوست: «وَ لَا أَکْرَمَ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْهَا».(2)
کعبه، سرچشمه جوشان فیض و برکت است و آفتاب تابناک هدایت است:(مُبارَکاً وَ هُدیً لِلْعالَمِینَ)6 و از آسیب و آفات و تهاجمات در امان است:(وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ)7
و در نهایت اینکه کعبه، قبلهگاهی برای عموم مردم است:(فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها)8
ص:449
بهترین گوهر قدسی و ملکوتی کعبه، «حجرالاسود» است. او از نشانههای تابناک الهی در کنار کعبه و دست راست خدای سبحان در زمین است:(1)
جرعهای از صهبای حج، ص 151.
«هُوَ یَمِینُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی أَرْضِهِ یُبَایِعُ بِهَا خَلْقَه»(2)، از اینرو استلام و بوسه بر آن به منزله بیعت و پیمان خدا با بندگان است. براساس برخی روایات، سنگی است از بهشت که در ابتدا رنگ آن سفید بوده و به تدریج بر اثر استلام گنهکاران سیاه شده و به حالت کنونی درآمده است. «... إِنَّ الْحَجَرَ کَانَ دُرَّةً بَیْضَاءَ فِی الْجَنَّةِ... ».(3)امیرالمؤمنین علیه السلام در رد سخن کسی که هنگام استلام حجر میگفت: میدانم که تو سود و زیانی نداری، ولی به سبب محبت رسول خدا صلی الله علیه و آله به تو دوستت دارم، فرمود: حجرالاسود در قیامت با زبان و از جمله شاهدان است: «فَوَ اللَّهِ لَیَبْعَثَنَّهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ لَهُ لِسَانٌ وَ شَفَتَانِ فَیَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ؛(4)سوگند به خدا، خداوند حجرالاسود را در روز قیامت برانگیزد و برای او زبان و لبان قرار دهد و حجر شهادت دهد».
امام صادق علیه السلام نیز در رد آن پندار فرمود: «کَذِبَ ثُمَّ کَذِبَ، إنّ لِلحَجَرِ لِساناً ذَلْقاً... ».(5)
از منظر و نگاه کعبه، حجرالاسود در سمت راست و مقام ابراهیم در سمت چپ است. امام صادق علیه السلام در بیان راز این حقیقت فرمود: «در قیامت برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و حضرت ابراهیم مقام و مکانتی آراسته میگردد که مقام رسول خدا صلی الله علیه و آله در سمت راست عرش و مقام حضرت ابراهیم در سمت چپ عرش پروردگار واقع است».(6)
کعبه معظمه، دارای چهار رکن است که عبارتند از: رکن حجرالاسود، رکن عراقی، رکن شامی و رکن یمانی. با کرامتترین ارکان، رکن یمانی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در
ص:450
شأن آن فرمود: «مَا أَتَیْتُ الرُّکْنَ الْیَمَانِیَّ إِلَّا وَجَدْتُ جَبْرَئِیلَ قَدْ سَبَقَنِی إِلَیْهِ یَلْتَزِمُهُ ؛ هرگاه نزد رکن یمانی آمدم، جبرئیل را دیدم که به من پیشی گرفته و آن را در بر گرفته است».
امام صادق علیه السلام نیز فرمود: «الرُّکْنُ الْیَمَانِیُّ عَلَی بَابٍ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّة... »؛ رکن یمانی دری از درهای بهشت است که خدا از آنگاه که آن را گشوده، نبسته است. در حدیثی دیگر نیز فرمود: «بَاباً إِلَی الْجَنَّةِ ؛ دری از بهشت است که ما از آن وارد بهشت میشویم».
و نیز فرمود: «الرُّکْنُ الْیَمَانِیُّ عَلَی بَابٍ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ مَفْتُوحٌ لِشِیعَةِ آلِ مُحَمَّدٍ مَسْدُودٌ عَنْ غَیْرِهِم؛(1)
وسائل الشیعه، ج 13، ص 342.
این در از آن پیروان اهل بیت نبوت و شیعه آل محمد است که از آن در وارد بهشت میشوند و بر دیگران مسدود است».هرگاه مؤمنین در کنار رکن یمانی دعا کنند، آن دعا بالا میرود تا بدانجا که به عرش میرسد و میان آن دعا و خدا حجابی نخواهد بود.(2)
فضای نورانی و مقدس بین حجرالاسود و در کعبه «مُلْتَزَم» است. امام صادق علیه السلام فرمود: «هُوَ الْمَوْضِعُ الَّذِی تَابَ اللَّهُ فِیهِ عَلَی آدَمَ؛(3)در این مکان خداوند سبحان توبه آدم را پذیرفت».
کنار رکن یمانی، محاذی و برابر ملتزم، مقام «مستجار» است که معدن فیض و چشمه رحمت خداست. در آن مقام، زائران به دامان لطف خدا چنگ زده، به پرده کعبه آویخته میشوند. امیرالمؤمنین علیه السلام در تبیین راز این دلدادگی فرمود:
«هُوَ مَثَلُ رَجُلٍ لَهُ عِنْدَ آخَرَ جِنَایَةٌ وَ ذَنْبٌ... ؛(4)مانند آن است که شخصی در حق دیگری مرتکب جنایت و گناهی شده به جامه او میآویزد، زاری میکند و در برابرش به کرنش میافتد تا آن شخص از گناهش بگذرد».
ص:451
یکی از نشانههای تابناک خداوند پیرامون کعبه، مقام ابراهیم است؛ همانگونه که خدای متعال فرمود:(فِیهِ آیاتٌ بَیِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِیمَ)1
پیرامون چگونگی شکلگیری آن چند وجه گفتهاند:
هنگام ساختن کعبه، حضرت ابراهیم علیه السلام بر روی آن میایستاد که در آن حال، سنگ به اعجاز الهی نرم و اثرپذیر گردید و اثر پای ابراهیم علیه السلام بر روی آن باقی ماند.
وقتی که حضرت ابراهیم علیه السلام برای بار دوم به مکه بازگشت، همسر اسماعیل گفت: پیاده شوید تا سر شما را شستوشو دهم. حضرت ابراهیم علیه السلام در آن حال بر این سنگ پا نهاد و اثر پای آن حضرت باقی ماند.
هنگام امتثال فرمان خدا:(وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ)2 بالای آن سنگ قرار گرفت و فرمان خدا را اعلام کرد و در این حال اثر پا در سنگ پدید آمد.
به هر روی، پا گذاشتن حضرت ابراهیم بر سنگی سخت، و فرو رفتن پای آن حضرت در سنگ و باقی ماندن اثر پا در آن از معجزات و یادگارهای آن قهرمان توحید است.(1)
این موضوع نیز یکی از آیات تابناک الهی و مدفن حضرت اسماعیل و برخی دیگر از پیامبران الهی است. همچنین مدفن مادر و دختران اسماعیل در همین جایگاه است.(2)
آن حضرت اطراف قبر مادر خویش هاجر را سنگچین کرد تا پایمال طوافکنندگان نشود.(3)
حجر اسماعیل جزء کعبه نیست، ولی به احترام آن قبور همچون کعبه مطاف بوده و طواف از درون آن باطل است.
حجر اسماعیل از برترین مکانها، در مسجدالحرام، برای نماز گزاردن است.(4)همچنین
ص:452
مصلای «شبر و شبیر» فرزندان هارون بوده و امامان معصوم علیهم السلام نیز در آنجا نماز گزارده، با خدای تعالی راز و نیاز میکردند.(1)
همان، ج 7، ص 21.
از این گذشته حجر اسماعیل «مَدرَس» ذوات مقدس ائمه بود و مردم را در آنجا به حضور میپذیرفتند و به سؤالات آنان پاسخ میگفتند. همچنین ناودان کعبه بر فراز آن نصب شده است در برخی روایات سخن از شفابخشی آب بارانی است که از این ناودان جاری گردد. سخن آخر پیرامون حجر اینکه مستحب است حجگزاران در آنجا یا مقام ابراهیم احرام حج ببندند.(2)
محدوده مقدس و مبارک بین حجرالاسود، در کعبه و مقام ابراهیم است. امام صادق علیه السلام در بیان راز این نامگذاری فرمود: «لِأَنَّ النَّاسَ یَحْطِمُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً هُنَاکَ؛(3)در آنجا مردم بر اثر کثرت و ازدحام، همدیگر را در فشار قرار میدهند».
با فضیلتترین مکان در اطراف کعبه، حطیم است. امام باقر علیه السلام پیرامونش فرموده: «إِنَّ أَفْضَلَ الْبِقَاعِ مَا بَیْنَ الرُّکْنِ الْأَسْوَدِ وَ الْمَقَامِ وَ بَابِ الْکَعْبَةِ وَ ذَاکَ حَطِیمُ إِسْمَاعِیلَ... »(4)
بنابراین حطیم، برترین بقعه و جایگاه نزول و حضور جبرئیل در پیشگاه حضرت امام زمان «عجل الله تعالی فرجه» میباشد. امام صادق علیه السلام فرمود: «آن گاه که خدای سبحان به حضرت قائم «عجل الله تعالی فرجه» اجازه خروج دهد... جبرئیل را نزد وی میفرستد. جبرئیل بر حطیم فرود میآید... و میگوید: من اولین بیعت کننده با شما هستم».(5)
آب زمزم به برکت دودمان ابراهیم علیه السلام از زمین جوشید و جاری گردید. چون ابراهیم علیه السلام هاجر را به همراه فرزندش در سرزمین بیزرع مکه گذاشت، در پی تشنگی
ص:453
کودک، مادرش با نیایش، هفت مرتبه بین صفا و مروه رفت و آمد کرد که ناگهان در زیر پای نوزاد چشمهای جوشان دید.(1)
جرعهای از صهبای حج، ص 162.
آن آب اکنون نیز بعد از هزاران سال میجوشد و این دوام و استمرار و صیانت از هر آلودگی و شفابخش بودن، هر یک کرامتی است درخشان و تابان، و هر یک جلوهای از آیات روشن خدا را نمایش میدهد.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «آب زمزم بهترین آب روی زمین است و به هر قصدی نوشیده گردد مقصود حاصل شود، پس اگر بیماری آن را به قصد درمان بنوشد خداوند او را شفا دهد و اگر کسی از نوشیدن آن رفع گرسنگی را قصد کند خداوند او را سیر میکند».(2)امیرالمؤمنین علیه السلام نیز فرمود: «مَاءُ زَمْزَمَ خَیْرُ مَاءٍ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ؛(3)آب زمزم بهترین آب روی زمین است».
امام صادق علیه السلام نیز پیرامون آب زمزم فرمود: «مَاءُ زَمْزَمَ شِفَاءٌ مِنْ کُلِّ دَاءٍ(4)؛ آب زمزم شفاء از هر بیماری است». رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از نوشیدن آب زمزم از خداوند علم سودمند، روزی فراوان و شفا از هر بیماری را طلب میکرد.(5)
به همین دلیل، مستحب است زائران خانه خدا، از آن آب بنوشد و به پیروی از آن حضرت، علم نافع، روزی بسیار و شفا از هر بیماری را طلب کنند.(6)رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه از آب زمزم استفاده میکرد و پس از هجرت به مدینه نیز به شدت علاقهمند به آب زمزم بود و آن را استهدا میکردند، از این رو زائران در بازگشت از مکه، آب زمزم را برای آن حضرت سوغات میآوردند و آن حضرت به عنوان هدیه میپذیرفت.(7)
فروغ مجد و عظمت از چشمه نور کعبه، به سرزمین مکه و حرم تابیده و حرمت حرم و مکه، به پاسداشت حرمت کعبه است.
ص:454
حرم امن الهی، محدودهای مشخص و معین دارد که فاصله مرز آن اقلیم ملکوتی تا کعبه، در جهات چهارگانه متفاوت است.
حرم از سمت شمال و شمال غربی به «مسجد تنعیم» در مسیر مدینه ختم میگردد، و از ناحیه جنوب و جنوب شرقی به «اضائة اللبن» در مسیر یمن میانجامد. از مشرق و مشرق متمایل به جنوب، به «جعرانه» در نزدیکی سرزمین منا و مشعرالحرام، در راه طائف، و از غرب و غرب متمایل به شمال به «حدیبّیه» در مسیر جده محدود است. برای تشخیص این حدود، در اطراف مکه نشانههایی نصب گردیده است.(1)
جرعهای از صهبای حج، صص 78-79.
علی بن موسی الرضا علیه السلام در تبیین اختلاف فاصله حدود چهارگانه حرم به کعبه فرمود:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَهْبَطَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ هَبَطَ عَلَی أَبِی قُبَیْسٍ فَشَکَا إِلَی رَبِّهِ الْوَحْشَةَ... ؛ چون خداوند عزوجل آدم را از بهشت بر کوه ابوقبیس فرود آورد، آدم از ترس و وحشت تنهایی و اینکه طنینهای بهشتی را نمیشنود به خداوند شکایت کرد. خداوند یاقوتی سرخ از آسمان فرود آورد و آن را در مکان کعبه قرار داد. آدم بر گرد آن طواف کرد. آن یاقوت میدرخشید و حدود حرم براساس شعاع تابش آن یاقوت شکل گرفت.(2)
بنابر نقل حدیثی از حضرت امام محمد باقر علیه السلام وقتی که آدم و حوا به درگاه خدا شکایت بردند، خداوند به جبرئیل وحی کرد که من خدای بخشنده و بخشایندهام فروغ رحمتم بر آدم و حوا تابید و اینک با خیمهای از بهشت بر آن دو فرود آی و آن را نصب کن. جبرئیل فرود آمد و آن خیمه را در مکان «بیت» کعبه نصب کرد. در آن خیمه عمودی از یاقوت احمر بود که فروغ آن کوههای مکه و اطراف آن را نورباران کرد و در محدوده تابش این نور، حرم شکل گرفت؛ به خاطر خیمه و عمودش، که هر دو از بهشت بودند.(3)
حرم، سرزمین امن خداست:(أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً)4 .
ص:455
پس باید با احرام وارد این اقلیم نورانی شد. همچنین ورود مشرک و کافر به این سرزمین ممنوع و آزار و ایذای کسی که وارد حرم شده است نیز حرام و ممنوع است. این محدوده احکام مخصوصی دارد که فقها آن را بیان داشتهاند. حرم، همچون طیف نوری بر گرد مکه است و به فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام: «لِأَنَّ الْکَعْبَةَ بَیْتُهُ وَ الْحَرَمَ بَابُهُ... ؛(1)
وسائل الشیعه، ج 11، ص 225.
حرم دری است به مکانت و قداست کعبه».مکه، ام القری جهان و شهر امنیت و امان است. حضرت ابراهیم علیه السلام از خدای سبحان تقاضا کرد که این سرزمین، شهری آباد و مأمن و محل آرامش و آسایش قرار گیرد:
(وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ)2
خدای متعال نیز دعایش را مستجاب کرد، و آن را آباد و خانه امان و آسایش مردم قرار داد، از اینرو دلهای مردم را مشتاق به این سرزمین نمود و آن را تجلیگاه آیات تابناک خود قرار داد.
خدای متعال آفتاب کرامت و عظمت و رحمت خود را بر این سرزمین افشاند و بارش قداست را بر آن نازل فرمود. شکوه این مجد و عظمت در وحی طنینافکن است و آیات قرآن این حقیقت را بیان میکنند.
مکه، سرزمینی بینظیر و اقلیمی از ملکوت و معنویت میباشد؛ آنگونه که فرمودهاند: «السَّاجِدُ بِمَکَّةَ کَالْمُتَشَحِّطِ بِدَمِهِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛(2)کسی که در مکه سجده کند، همچون شهیدی است که در راه خدا در خون خود شناور است».
همچنین نقل شده که یک بار تسبیح خدا در مکه برتر از اینکه خراج و مالیات عراقین (بصره و کوفه) در راه خدا انفاق گردد.(3)
درباره ختم قرآن در سرزمین مکه چنین نقل شده:
«مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَکَّةَ لَمْ یَمُتْ حَتَّی یَرَی رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ یَرَی مَنْزِلَهُ مِنَ الْجَنَّةِ؛(4)
ص:456
کسی که قرآن را در مکه ختم کند نمیرد تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و جایگاه خویش را در بهشت ببیند».
نگاه عاشقانه به کعبه، زلال رحمت خدا، و بارشی از مغفرت اوست. این نگاه، جان را به معراج میبرد و زنگار گناه از چهره روح میزداید و خطاها را نابود میسازد: «النَّظَرُ إِلَی الْکَعْبَةِ حُبّاً لَهَا یَهْدِمُ الْخَطَایَا هَدْماً».(1)
همان، ص 265.
به سخن حضرت فاطمه علیها السلام باز میگردیم که فرمود: «وَ الْحَجَّ تَسْلِیَةً [تَشْیِیداً] لِلدِّینِ؛(2)و حج را آزماینده درجات دین و مایه استواری دین ساخت».
جمله نورانی آن حضرت را چه با «تَسْلِیَةً» بخوانیم بنابر نقل ابن طیفور، و چه «تَشْیِیداً» بنابر سایر نقلها، هردو، وجوه تابناکی خواهد داشت، زیرا حج، هم مرتبه و درجه دین را میآزماید و آزمایشگاه بزرگ الهی است، و هم موجب شکوه، اقتدار و استواری دین است.
این دو حقیقت، از همه آنچه پیرامون فریضه بزرگ حج و اماکن قدسی آن گفته شد، به روشنی نمایان و آشکار گردید.
آن حضرت در ادامه فرمود: «وَ الْعَدْلَ تَنَسُّکاً لِلْقُلُوبِ؛(3)و خداوند عدالت را نمودار مرتبه یقین قرار داد».
بنا بر نقل متون متأخر چنین آمده: «وَ الْعَدْلَ تَنْسِیقاً لِلْقُلُوبِ ؛ و خدای متعال، عدل و داد را سبب برابری قلبها قرار داد».
هر کدام از دو نقل که صحیح باشد، بیانگر جایگاه ممتاز عدل در گستره باورهای اعتقادی، برابری اجتماعی، و معارف و اخلاق است، زیرا عدل وصف خدای حکیم و فرمان
ص:457
اوست. ذات باریتعالی و فرشتگان و «اولوا العلم» صاحبان علم، گواهان یکتایی و عدالت اویند؛ همانگونه که قرآن کریم فرموده:
(شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ)1
عدل الهی چون آفتاب عالمتابی است که امواج آن بر همه آفرینش پرتو افکنده است. خداوند متعال در اینباره میفرماید:
(وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ)2 ؛
(او آسمان را برافراشت و میزان را قرار داد).
میزان، نماد عدل و داد است و همتایی او با آسمان، فروغ این حقیقت است که چون مهری فروزان بر بلندای آفرینش میدرخشد و ترانه و غزل خوش و یگانه ستای نظام هماهنگ خلقت از حنجره عدل خداوند طنینافکن است. بر همین اساس، گوهر وجود آدمی که معجزه آفرینش و پدیده بیهمتای آن است، در پرتو عدل الهی لبریز از اعتدال و میانهروی است:(الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ)3 .
از طرفی با امضای حضرت حق همه پدیدهها و مخلوقات در دریای عدل الهی شناورند:
(وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ)4
(کلام خدای تو از روی راستی و عدالت به کمال رسید و هیچ کس تبدیل و تعبیر آن کلمات نتواند کرد).
امیرالمؤمنین علیه السلام در تبیین این حقیقت میفرماید: «الَّذِی صَدَقَ فِی مِیعَادِهِ، وَ ارْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبَادِهِ، وَ قَامَ بِالْقِسْطِ فِی خَلْقِهِ، وَ عَدَلَ عَلَیْهِمْ فِی حُکْمِهِ؛(1)خدایی که وعدههای او صادق است با آفریدگانش به داد کار کند و در حکم خود بر آنان با عدل رفتار کند».
ص:458
1) (5) نهج البلاغه، خطبه 185، ص 197.
چنان عدل آمد بنای جهان کز آن عدلتر نقش پرگار نیست
در این نقش پرگار کژی مجوی اگر دیو را با دلت کار نیست
سراسر فروغ است و رخشندگی سیاهی در او جز به مقدار نیست
نگه کن بر این چتر افراشته که زر تاروار است و زر تار نیست(1)
دیوان ملک الشعرای بهار، ص 247.
در قلمرو شریعت و نظام اجتماعی نیز «عدل»، فرمان و دستور خداست؛ از جمله در این آیات:
1.(إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ) ؛(2)
(همانا خدا خلق را فرمان به عدل و احسان دهد).
2.(وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ) ؛(3)
(... و چون بین مردم حاکم شوید به عدل و داد داوری نمایید...).
3.(أَلاّ تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ * وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ) ؛(4)
(و حکم کرد ای بندگان هرگز در میزان عدل نافرمانی مکنید و هر چیز را بر ترازوی عدل و انصاف بسنجید و هیچ در میزان کمفروشی و نادرستی مکنید).
4.(فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ) ؛(5)
(... پس هرگاه به حکم حق بازگشت با حفظ عدالت میان آن دو را صلح دهید...).
5.(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ) ؛(6)
(ای اهل ایمان نگهدار عدالت باشید و برای خدا گواهی دهید، هر چند بر ضرر خود و یا پدر و مادر و خویشان شما باشد...).
ص:459
6.(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ) ؛(1)
سوره مائده، آیه 8.
(ای اهل ایمان در راه خدا پایدار و استوار، و گواهان عدالت و درستی باشید...).
شگفتا! قوامین «لِلّه» باشید، قوامین «بالقسط» باشید، شهداء «لِلّه» باشید و شهداء «بالقسط» باشید.
7.(فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبی) ؛(2)
(و هرگاه سخن گویید به عدالت گویید هر چند پیرامون خویشاوندان شما باشد).
8.(اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی) ؛(3)
(عدالت ورزید که عدل به تقوا و پرهیزکاری نزدیکتر است).
9.(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ) ؛(4)
(همانا پیامبران خود را با نشانههای روشن فرستادیم و بر ایشان کتاب و میزان فرو فرستادیم تا مردم را به اقامه عدل و داد فرا خوانند).
بر این اساس، به طور کلی هدف از بعثت پیامبران اقامه قسط و عدل است.
عدل، آرمان مقدس پیامبران الهی است. آنان آمدند تا مردم را به اقامه قسط و عدل هدایت کنند و با شمیم روحبخش عدالت، فضای جامعه را معطر نمایند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در منشوری که برای مالک اشتر نگاشت به او فرمود: «إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَیْنِ الْوُلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلَادِ؛(5)همانا برترین فروغ دیده زمامداران، استقرار عدالت در اقلیم خویش است».
نه با قهر و غضب با عدل و با داد به داوود این چنین یزدان خبر داد
ص:460
که بین ناس باید بود حاکم به عدل و حق نباید بود ظالم
چه باشد عدل و حق حکم مساوات که واجب آمد این از حکم آیات
سزد سلطان به حفظ ملک و ملت نسازد لحظهای از کار غفلت(1)
دیوان رفعت سمنانی، ص 357.
آن حضرت در همین منشور الهی، مالک را به انصاف نسبت به حقوق خدا و مردم توصیه مینماید و میفرماید: «أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ...»(2)
خوشا انصاف کز صافیترین اوصاف انسان است
ترازویی که هر کمیتی با وی به میزان است
گرت توفیق این نعمت بود شکر خدا میکن
پیمبر گفت انصافی که داری نصف ایمان است(3)
از امیرالمؤمنین پرسیدند: از میان عدل وجود؛ کدام یک برترند، فرمود:
أَلعَدلُ یَضَعُ الاُمورَ مَواضِعَها وَ الجُودُ یُخْرِجُها... ؛(4)عدالت امور جامعه را در جایگاه لازمش مینهد، ولی جود و بخشش آن را از مدارش خارج میسازد، عدالت سیاست عمومی وچیزی است که همگان در سایه آن قرار میگیرند، ولی جود و بخشش بر گروهی خاص پرتوافکن است و همگان را شامل نمیشود، بنابراین عدالت اشرف و افضل است.
اگر کشور آباد داری به داد بمانی تو آباد و از داد شاد
اگر دادگر باشی ای شهریار نمانی و نامت بود یادگار(5)
باری، عدل سبب عزت دنیا و شوکت آن است؛ آبشار رحمت خداست که بر همه جاری است، زیرا همه موجودات در نظام هدفمند و عادلانه خدا به سوی تعالی و تکامل در تکاپو هستند. حتی آسمانها به عدل استوار است.
ص:461
آسمانها ز عدل بر پا شد و انجم از عدل عالم آرا شد
وین سرادق که بیحساب استی عدل اگر نیستی خراب استی(1)
دیوان ملک الشعرای بهار، ص 483.
در جامعه نیز، قوام یک جامعهی پویا و بالنده به عدالت و ستیز با ظلم و نابرابری است. ملک و حکومت با کفر میماند، ولی با ظلم و ستم هرگز! منشأ بروز همه ناهنجاریهای اجتماعی فقدان عدالت میباشد، زیرا وقتی امکانات حقوقی و حقیقی، طبیعی و مادی، فرهنگی و دینی یک جامعه بر محور عدل و داد توزیع نشد، اکثر مردم گرفتار آسیبها و پیامد منفی آن میگردند و از رسیدن به اهداف خویش باز میمانند؛ از جمله اینکه شکاف طبقاتی عمیقتر میگردد؛ نفرت و انزجار مردم نسبت به هم فزونی مییابد و آتش اختلافات و بروز کینهها شعلهور میگردد و جامعه را به انحطاط و فروپاشی میکشاند.
در یک نظام دینی، عدالت قطب همه حرکتهای بالنده آن نظام است و در سایهسار چنین نظامی استعدادها شکوفا میگردد و هر چیز در جای خود قرار میگیرد. نظام اسلامی نظامی است محکم و استوار و لبریز از مهر و عشق و عاطفه، به گونهای که اگر حاکم فرمان دهد دست دزد را ببرند، همان دزد دست بریده، مدیحهسرای حاکم میگردد.(2)
در چنین نظامی، پیشوای مردم همانند فقیرترین مردم زندگی میکند. وقتی عاصم بن زیاد به امیرالمؤمنین عرض کرد: شما که در لباس و خوراک از همه بر خود دشوارتر گرفتهای، این لباس زبر و خشنت و این غذای دشوار خوارت، امام علیه السلام فرمود:
وَیْحَکَ إِنِّی لَسْتُ کَأَنْتَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ کَیْلَا یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُهُ؛(3)وای بر تو! من نه چون توام، چرا که خدا بر پیشوایان دادگر واجب فرموده خود را با مردم ناتوان برابر نهند تا مستمندی، تنگدست را به هیجان نیارد و به طغیان وا ندارد.
این زلال عدالت علی علیه السلام است که به جز رسول خدا صلی الله علیه و آله بیهمتا و بیمانند است.
چو باشد در ایوان خدیوی است عادل چه آید به میدان هژبری است سالب
زنی تکیه چون بر سریر عدالت ز بأس قصاص ای امیر أطالب
ص:462
زتیهو هراسد عقاب شکاری ز آهو گریزد پلنگ محارب
گریزنده آهو و پرنده صعوه ز عدل تو ای غالب کل غالب(1)
دیوان آذر بیگدلی، ص 6.
البته، این زلال عدالت خواهی علی علیه السلام است که در تاریخ بینظیر و همانند است. آن حضرت فرمود: «... فَإنَّ فِی العَدلِ سَعَةً...؛(2)در عدالت گشایش است و آن که عدالت را برنتابد ستم را سختتر یابد».
به هر روی، اگر چه در بعضی از نقلها آمده که حضرت زهرا علیها السلام در خطبهاش فرموده: «وَ العَدلَ تَنسیقاً للقلوب ؛ خدای متعال عدل و دادگستری را سبب برابری قلبها قرار داد»، ولی به نظر میرسد نقل ابن طیفور در بلاغات النساء که نگاشته: «والعدلَ تنسُّکاً للقلوب»(3)و عدالت را نمودار مرتبه یقین دانسته، درستتر باشد، زیرا اجرای عدالت، قلب مالامال و لبریز از ایمان به خدا میطلبد.
همانگونه که امیرالمؤمنین فرمود ایمان بر چهار رکن استوار است و یکی از آن ارکان عدل است:
«أَلإِیمانُ عَلی أَربَع دَعائم: عَلی الصّبر و الیقین و العدل و الجهاد؛ عدل بر چهار شعبه است، بر فهمی ژرف نگرنده، و دانشی پی به حقیقت برنده، و نیکوداوری فرمودن، و در بردباری استوار بودن».(4)
اساس و شالوده نهاد دادگستری، حق باوری مردم است، به همین دلیل امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: «و شما از حق میرمید چون بزغالگان از بانگ شیران، هیهات که به یاری شما تاریکی را از چهره عدالت بزدایم و کجی را که در حق راه یافته، راست نمایم».(5)
عدل و عدالت وصف خدای حکیم است؛ آنگونه که مولای متقیان فرمود:
وأَشهَدُ أنّهُ عَدْلٌ، عَدَلَ، و حَکَمٌ فَصَلَ؛(6)گواهی میدهم که او دادگری است عادل، و دادرسی است جدا کننده حق از باطل، و فروغ عدالتش از همه آفاق آفرینش ساطع است؛
ص:463
وَ لِعَدلِهِ فِی کُلِّ مَا جَرَتْ عَلَیهِ صُرُوفُ قَضائه؛(1)
همان، خطبه 216، ص 248.
و عدالت او نمایان است در هر چیز که قضای او بر آن روان است و قرآن را ریاض و بوستان عدالت قرار داد؛... وَ ریاضُ العَدلِ وَ غُدْ رانُهُ؛(2)و قرآن باغستان داد است و انگیزههای آن.
بنا بر نقل ابن طیفور، حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه میفرماید: «وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً، وَ إِمَامَتَنَا أَمناً مِنَ الْفُرْقَةِ»(3)و بنا بر نقل دیگران: «وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ، وَ إِمَامَتَنَا أَماناً مِنَ الْفُرْقَةِ؛(4)و پیروی ما را سبب وفاق و امامت و پیشوایی ما را مانع از افتراق و پراکندگی قرار داد».
پیرامون مقام شامخ ولایت و امامت و لزوم اطاعت و پیروی از آن ذوات مقدس، در دفتر اول، و مباحث گذشته همین دفتر، مطالبی نگاشته شد، و این بحث به طور مشروح در دفتر سوم خواهد آمد انشاءالله.
در کهنترین نقل تاریخی، در «بلاغات النساء»، از قول آن حضرت آمده «وَ حُبَّنا عِزّاً لِلإسلام»(5)، و بنا بر سایر نقلها آمده: «وَ الجِهادَ عِزّاً للإسلام».(6)البته این نقل با سیاق مناسبتر مینماید. به هر روی حضرت فاطمه علیها السلام میفرماید: «و جهاد را سبب عزت مسلمانی قرار داد».
جهاد به معنای عمومی، عبارت است از هرگونه کوشش و تلاش، بذل جان و مال برای اعتلای نام خدا و دین اسلام، و نیز بر پا داشتن شعائر و مظاهر ایمان که با قید اسلام، شامل نبرد با کفار و مشرکین میگردد و با قید ایمان، شامل جنگ و نبرد با
ص:464
گروههای یاغی و طاغی و اهل نفاق خواهد بود. البته سرچشمه زلال جهاد، جهاد با نفس است که در لسان روایات به جهاد اکبر مزین گردیده است.
جهاد به معنای خاص که مقصود از آن پیکار علیه بیدادگران کافر و اهل نفاق میباشد، در دو عرصه بروز میکند: یکی جهاد تهاجمی برای دعوت به اسلام و نشر آیین الهی و گسترش فرهگ دینی در روی زمین و دیگری جهاد دفاعی که برای دفاع و راندن دشمن از سرزمینهای اسلامی است.
جهاد تهاجمی با سه گروه صورت میگیرد:
اهل کتاب، یعنی یهود و نصاری و مجوس، جهاد با این سه گروه در صورتی است که از پذیرش دین اسلام و پرداخت جزیه خودداری نمایند. در این صورت پیشوای معصوم با آنها میجنگد و اگر جزیه پرداختند و فرمان دولت اسلامی را پذیرفتند، با آنان صلح میشود و میتوانند آزادانه در ممالک اسلامی زندگی کنند و به مراسم و آیین دین خود عمل نمایند.
جنگ با کفار و منکران خدا و مشرکان، که جنگ با این گروه، با پرداخت جزیه پایان نمیگیرد، بلکه باید مسلمان شوند یا کشته گردند.
جهاد با «بغاة»؛ آنان افرادی هستند که اسلحه به دست گرفته، علیه امام واجب الاطاعة میجنگند، همانند اهل جمل، صفین و خوارج نهروان.
فقها در جهاد تهاجمی یا همان جنگ ابتدایی از سوی مسلمانان - که برای گسترش اسلام انجام میگیرد -، اذن امام معصوم علیه السلام را شرط میدانند.(1)
وسائل الشیعه، ج 15، صص 45-49.
مرحوم صاحب جواهر در این رابطه میفرماید: «وکیف کان فقد تلخص مما ذکرنا أَنّ الجهاد علی أقسامٍ: أَحدها أنْ یکون إبتداءً من المسلمین للدعاء إلی الاسلام، و هذا هو المشروط بالشروط المزبوره ؛ خلاصه از آنچه یادآور شدیم معلوم گردید که جهاد دارای اقسامی است یکی از آن اقسام جهاد برای دعوت کفار به اسلام است که به آن جهاد ابتدایی میگویند و دارای شرایطی است».(2)ص:465
اگر چه میتوان ادعا کرد ادله ولایت مطلقه فقیه و اختیارات گسترده و فراگیر آن، اذن چنین جهادی را نیز در خود نهان دارد، مگر آنکه دلیل خاصی در این مورد وجود داشته باشد.
بدون شک، جهاد و مبارزه علیه شورشیانی که علیه نظام اسلامی اقدامات مسلحانه میکنند، از اختیارات ولی فقیه است و این شعبهای از جهاد دفاعی است که در آن اذن امام معصوم شرط نمیباشد.
البته در مطلق جهاد دفاعی، اذن امام معتبر نمیباشد و آن صورتی است که خطری از سوی بیگانگان و دشمنان اسلام از خارج و داخل متوجه قلمرو اسلام گردد، در این صورت همه مسلمانان، اعم از زن و مرد و تندرست و بیمار باید علیه دشمن بسیج شوند. مرحوم صاحب جواهر میفرماید:
و الثانی: أنْ یدهم المسلمین عدو من الکفار یخشی منه علی البیضه، او یرید الاستیلاء علی بلادهم...؛(1)
همان.
اگر گروهی از کفار به مسلمانان هجوم آورند به گونهای که اساس اسلام در خطر باشد یا خواستند به آبادیهای مسلمانان هجوم آورند و آنان را اسیر نمایند، در چنین صورتی دفاع از کفار بر همه مسلمانان واجب می شود؛ خواه آزاد باشند یا بنده، مرد باشند یا زن، سالم باشند یا مریض، کور باشند یا لنگ... در صورتی که احتیاج به حضور آنان در صحنه باشد، در چنین صورتی حضور امام و اذن او لازم نیست.(2)
جهاد، رمز عزت و اقتدار امت اسلامی و از واجبات بزرگ الهی است که دهها آیه قرآن ترجمان شکوه و عظمت آن میباشند، همانند:
1.(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ)3
ص:466
2.(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصّابِرِینَ)1
3.(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ)2
4.(وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا)3
5.(وَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا مَعَکُمْ فَأُولئِکَ مِنْکُمْ)4
6.(الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ)5
7.(لکِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ)6
8.(تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)7
9.(یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ)8
10.(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ)9
11.(انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ)10
12.(وَ جاهِدُوا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ)11
13.(لا یَسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِینَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقاعِدِینَ دَرَجَةً)12
14.(((وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ)13
ص:467
15.(أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ)1
16.(الَّذِینَ آمَنُوا یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ)2
17.(وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ)3
18.(وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَما یُقاتِلُونَکُمْ کَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ)4
19.(إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ)5
20.(الَّذِینَ آمَنُوا یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِیاءَ الشَّیْطانِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً)6
21.(فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ)7
22.(قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ)8
23.(وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ)9
قرآن ترجمان این حقیقت و باور است و سند مکتوب آن را ارایه میکند و میفرماید:
خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده و آنها در راه خدا جهاد میکنند تا دشمنان دین را به قتل رسانند یا خود کشته شوند. این وعده قطعی بر خدا و عهدی است که در سه کتاب آسمانی، تورات و انجیل و قرآن یاد فرموده و از خدا باوفاتر به عهد کیست؟ ای اهل ایمان شما به خود در این معامله بشارت دهید که این عهد و پیمان با خدا به حقیقت سعادت و رستگاری بزرگی است.(1)
ص:468
1) (10) سوره توبه، آیه 111.
البته، بعضی از مردان هستند که بر افقی برتر از این داد و ستد با خدا میدرخشند؛ آنان به پاس بهشت با خدا معامله نمیکنند، بلکه جان خویش را به خاطر خشنودی و رضای او، تقدیم درگاه حضرت حق مینمایند؛ همانند علی علیه السلام که در بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله آرام گرفت تا جان رسول خدا صلی الله علیه و آله محفوظ بماند، و شمشیرهای عریان قریش او را قطعه قطعه نمایند.(1)
سوره بقره، آیه 207.
چهره شهید راه خدا بر افق ملکوت اعلا میدرخشد و فروغ کرامت و عزت او عالمتاب و در پرتو آیات قرآن، زنده و جاوید است. او بر سفره رحمت و رضوان الهی و در مقام (عِنْدَ رَبِّهِمْ) مهیمان خدای مهربان است.(2)
از نگاه آن حضرت که سخنش تفسیر و ترجمانی از آیات جهادی قرآن است؛
جهاد دری است از درهای بهشت که خدا به روی گزیده دوستان خود گشوده و جامه تقواست که بر تن آنان پوشیده است.
زره استوار الهی است که آسیب نبیند، و سپر محکم اوست - که تیر در آن ننشیند - هر که جهاد را واگذارد و ناخوشایند داند خدا جامه خواری بر تن او پوشاند، و فوج بلا بر سرش کشاند و در زبونی و فرومایگی بماند.(3)
و نیز میفرمود: «و اللَّهَ اللَّهَ فِی الْجِهَادِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ أَلْسِنَتِکُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛(4)خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا به مالهاتان و به جانهاتان و به زبانهاتان».
جان فشانید و قدم در ره نهید پای کوبان سر بدان درگه نهید
جان چه خواهی کرد بر جانان فشان در ره جانان چه مردان جان فشان(5)
آن حضرت جهاد را رمز عزت اسلام دانسته و فرموده: «وَ الجهادَ عِزّاً لِلأسلام؛(6)و جهاد را برای ارجمندی اسلام و مسلمانان قرار داد».
ص:469
آن حضرت در جایی دیگر میفرماید: «همانا بهترین چیز که نزدیکی خواهان به خدای سبحان بدان توسل میجویند، ایمان به خدا و پیامبر و جهاد در راه خداست که موجب اعتلای اسلام است».(1)
همان، خطبه 110، ص 107.
و نیز آن حضرت یادمان عمار و پسر تیهان را که در راه خدا جنگیدند و شهد وصال نوشیدند، ارج نهاد و فرمود:
و بندگان نیک خدا - از این غم سوختند - و اندک این جهان را که نپاید، به بسیار آن جهان که به سر نیاید، فروختند. برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد، زیان نکردند که امروز زنده نیستند - و به! که ندیدند اینان که ماندهاند، کیستند - تا پیاپی ساغر غصه در گلو ریزند و شرنگ تیره - چنین زندگی - را بدان بیامیزند.
به خدا سوگند، خدا را دیدار کردند و مزد آنان را به کمال پرداخت، و از پس آنکه ترسان بودند در خانه امانشان ساکن ساخت. کجایند برادران من که راه حق را سپردند، و با حق رخت به خانه آخرت بردند؟ کجاست عمار؟ کجاست پسر تیهان؟ و کجاست ذوالشهادتین؟ و کجایند همانندان ایشان از برادرانشان که با یکدیگر به مرگ پیمان بستند و سرهای آنان را به فاجران هدیه کردند] پس دست به ریش مبارک خود گرفت و زمانی دراز گریست، سپس فرمود [دریغا از برادرانم که قرآن را خواندند و در حفظ آن کوشیدند. واجب را برپا کردند، پس از آنکه در آن اندیشیدند. سنت را زنده کردند و بدعت را میراندند. به جهاد خوانده شدند و پذیرفتند. به پیشوای خود اعتماد کردند و در پی او رفتند،] آن گاه به بانگ بلند فرمود [جهاد! جهاد! بندگان خدا! من همین امروز لشکر آماده میکنم، کسی که میخواهد به سوی خدا رود بیرون شود.(2)
در خطبهای دیگر میفرماید:
أینَ القَوْمُ الَّذینَ دُعُوا إلی الأسلامِ فَقَبلوه... ؛(3)کجایند مردمی که به اسلامشان خواندند و آن را پذیرفتند و قرآن خواندند و معنای آن را به گوش دل شنفتند؟ به
ص:470
کارزارشان برانگیختند، و آنان همچون ماده شتر که به بچه خود روی آرد، شیفته آن گردیدند. شمشیرها از نیام برآوردند، وگروه گروه و صف در صف، روی به اطراف زمین کردند.
چون چنین بودند، در پرتو جهاد خویش، عزیز و بزرگ شدند، دروازههای کشورها را گشودند و طنین خداشناسی و زلال اسلام را بر جامعهها جاری ساختند.
آری، خدای متعال جهاد را واجب دانست و آن را بزرگ شمرد، چون صلاح دین و دنیای مسلمانان در آن است.
آن حضرت فرمود: «إِنَّ اللَّهَ فَرَضَ الْجِهَادَ وَ عَظَّمَهُ وَ جَعَلَهُ نَصْرَهُ وَ نَاصِرَهُ وَ اللَّهِ مَا صَلَحَتْ دُنْیَا وَ لَا دِینٌ إِلَّا بِهِ؛(1)
وسائل الشیعه، ج 15، ص 15، ح 15.
همانا خداوند جهاد را واجب کرد و آن را بزرگ شمرد و سوگند به خدا، که دین و دنیا جز به آن اصلاح نگردد».پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز فرمود: «اغْزُوا تُورِثُوا أَبْنَاءَکُمْ مَجْداً؛(2)مبارزه و جهاد کنید تا فرزندان شما لباس فاخر مجد و کرامت بپوشند، و میراث کرامت و مجد را از شما به ارث برند».
جهاد سرچشمه همه خوبیهاست و زلال خوبیها از شمشیرها فرو میریزند: «فَالْخَیْرُ فِی السَّیْفِ وَ تَحْتَ السَّیْفِ».(3)
آنگاه علی علیه السلام با افسوس میفرماید: آن روزگار مجد و عزت سپری شد و آنان که معشوقه شهادت را در آغوش خود میگرفتند و از لبانش، شهد وصال رب را مینوشیدند، رفتند:
می کشانش در جهاد و در وصال مردوار الله یجزیک الوصال(4)
و اینک شما نامردمان باقی ماندهاید، نفرین بر شما! که از سرزنشتان به ستوه آمدم، آیا به زندگانی این جهان، به جای زندگانی جاودان خرسندید، و خواری را بهتر از سالاری میپسندید؟ که: إِذَا دَعَوْتُکُمْ إِلَی جِهَادِ عَدُوِّکُمْ دَارَتْ
ص:471
أَعْیُنُکُمْ... ؛ هرگاه شما را به جهاد با دشمنان میخوانم چشمانتان در کاسه میگردد، که گویی به گرداب مرگ اندرید یا در فراموشی و مستی به سر میبرید. در پاسخ سخنانم درمیمانید، حیران و سرگردانید، گویی دیو در دلتان جای گرفته، و دیوانهاید، نمیدانید و از خرد بیگانهاید.(1)
نهج البلاغه، خطبه 34، ص 35.
آن حضرت در ادامه میفرماید:
شما افروختن آتش جنگ کجا توانید که فریب میخورید و فریب دادن نمیدانید، پیاپی سرزمینهایتان را میگیرند و پروا ندارید، دیدهها بر شما دوختهاند و از خواب غفلت سر برنمیدارید.
به خدا مغلوب و خوارند آنان که یکدیگر را فرو گذارند. به خدا میبینم اگر آسیای رزم به گردش درآید، و اژدهای مرگ دهان گشاید، پسر ابوطالب را بگذارید و هر یک به سویی رو آرید. به خدا آن که دشمن را فرصت دهد تا گوشت وی را بخورد و استخوانش را بشکند، و پوست از تنش جدا سازد، مردی است ناتوان و زبون، با دلی ضعیف در سینه درون. تو نیز اگر خواهی چنین باش که من نیستم. به خدا، پای پس نگذارم و بایستم تا شمشیر «مشرفی» از نیام برآید و سر از تن ببرد و دست و پاها این سو و آن سو افتد، و از آن پس خدا هر چه خواهد کند.(2)
آن حضرت در خطبهای دیگر میفرماید:
... اسْتَنْفَرْتُکُمْ لِلْجِهَادِ فَلَمْ تَنْفِرُوا... ؛ خواستم تا برای جهاد بیرون شوید در خانه خزیدید، سخن حق را به گوش شما خواندم، نشنیدید. آشکارا و نهانتان خواندم، پاسخ نگفتید، اندرزتان دادم نپذیرفتید... این سو و آن سو میروید، به انجمنهای خویش باز میگردید و خود را فریب خورده موعظت وا مینمایید. بامدادان شما را راست میکنم، شامگاهان چون کمان خمیده پشت، سویم باز میآیید. شما را اندرز دادن، سنگ خارا به ناخن سودن است و آهن موریانه خورده را با صیقل زدودن.(3)
ص:472
بر این اساس، از منظر امیرالمؤمنین علیه السلام مرگ با عزت، زندگانی، و زندگانی با ذلت، خواری و مرگ است.(1)
همان، خطبه 51، ص 44.
به شکرانه خداوند، در این روزگار، بار دیگر خداوند متعال در پرتو فرهنگ جهاد و مبارزه علیه مظاهر فساد و تباهی و نظام ستمشاهی، بر قامت ملت بزرگ و دینمدار ایران لباس مجد و کرامت پوشاند و چشمه آفتاب انقلاب اسلامی به پیشوایی رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (قدس سره) فضای این کشور را نورباران ساخت؛ طنین فرهنگ علوی بر این کشور جاری، و ایران اسلامی را بر قله مجد و کرامت فروزان ساخت. درخت مبارک انقلاب در سرزمین ایمان مردم این کشور رویید و شاخسار آن در فضای جهان اسلام سایه گسترد و جان مؤمنان را لبریز و مالامال از باورهای خداشناسی، خودشناسی، بیداری و بصیرت و عشق نمود.
هم اکنون نیز این حرکت بالنده و پویا و تعالی بخش به رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنهای «مدظلهالعالی» به پیش میرود و آفاق تابناکی را فرا روی ملتهای اسلامی گشوده است.
فاطمه علیها السلام میفرماید: «وَ الصَّبْرَ مَنْجَاةً ؛ و خداوند صبر و باز داشتن نفس را موجب نجات قرار داد».(2)بعضی نیز چنین نقل کردهاند: وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلَی اسْتِیجَابِ الْأَجْرِ؛(3)و خدا صبر و استقامت را به عنوان کمک برای استحقاق اجر و پاداش قرار داد.
در تعریف ملکه صبر گفته شده: «وَ الصّبرُ هُوَ کفّ النفس عن الهوی مع مراعاة تکلیف المولی؛(4)صبر بازداشت و نگاهداشتن نفس از امیال و هوسهای نفسانی در پرتو تکالیف دینی است». بر این اساس از مهمترین ارکان مکارم اخلاق است؛ بلکه هیچ فضیلت و کرامت اخلاقی وجود ندارد، مگر آنکه صبر در رسیدن به آن قله مؤثر است.
در تابش آیات قرآن صبر، رخشنده و درخشان است.
ص:473
1.(إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ)1
2.(وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ)2
3.(أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا)3
4.(لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ)4
5.(وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنی عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ بِما صَبَرُوا)5
6.(وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا)6
7.(وَ الصّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ)7
8.(وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ)8
9.(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ)9
10.(فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ)10 .
به هر روی، حقیقت و هویت صبر از افقهای گوناگونی نمایان است و از این نگاه و منظر است که فروغ صبر در میدان جنگ، شجاعت، در حوادث تلخ و ناگوار، تحمل، در مقابل ناهنجاریها و پرخاشها سعه صدر، در رازداری نسبت به مردم، کتمان، در مقابل شهوت، عفت و پاکدامنی، در مقابل ترک دنیا و تشریفات آن، زهد، و در مقابل خوردن و آشامیدن قناعت است. بنابراین حقیقت صبر، مقاومت و ایستادگی در مقابل دشواری و سختیها، و شهوات و آرزوهاست. از طرفی میدان بروز و ظهور صبر، روح و جان آدمی است، چرا که گوهر صبر، روح را در پذیرفتن تکالیف و انجام واجبات و ترک محرمات
ص:474
استوار و مقاوم میسازد. در وجود انسان، میان انگیزه دین و هوسها، آتش جنگ شعلهور است و میدان این معرکه، روح انسان است. براین اساس صبر، همان پایداری و مقاومت در مقابل انگیزههای مادی و شهوات است و این حالت بر دو قسم است:
یکی تحمل بدن و پایداری آن در مقابل رنجها و سختیها، چون تحمل امراض و جراحات هولناک که بدن را به رنج میافکند، و دیگری، مقاومت روح و جان است که در مقابل خواهشهای نفسانی و امیال آن بروز و تجلی میکند.
بزرگان دانش اخلاق، پیرامون صبر گفتهاند: «أَلصبرُ هُو أُم الفضائل و أَصلُ مکارم الاخلاق و منه تتفرع کل موهبة و مکرمة؛(1)
مواهب الرحمن فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 297.
صبر و شکیبایی، مادر همه فضایل و بنیان همه محاسن و مکارم اخلاقی است و سرچشمه زلال موهبتها و کرامتهای الهی است».لقمان، صبر را از عزائم نامیده و در نصیحت خود به فرزندش میگوید:(وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ)2
خدای بزرگ، پیامبران و دوستان خویش را به این صفت ملکوتی بیاراست؛ آنان که فروغ جمالشان بر آسمان انسانیت میدرخشد و مبعوث شدند تا انسان را از ضلالت و گمراهی برهانند. قرآن کریم در این باره میفرماید:
1.(فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ)3
2.(وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلی ما کُذِّبُوا)4
3.(وَ إِسْماعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصّابِرِینَ)5
4.(وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ)6
5.(وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیراً)7 .
ص:475
1) (1)
به هر روی، پیامبران بزرگ که خود معجزه آفرینشاند و وجودشان تجلیگاه معجزات الهی است، بر این آسمان درخشیدند. آنان که صاحبان عزم و شریعت بودند، و بر آب و آتش زدند؛ عصای دستشان اژدها گردید و دم مسیحاییشان مرده را زنده کرد؛ زبانشان مشرق تابان اعجاز الهی بود و با اشارت انگشت، ماه را به دو نیم کردند. آن اسوههای برتر و بیهمتای انسانی، بر شهپر صبر پرواز کردند و در سفرهای چهارگانه خود و در محراب عشق و عرفان و بندگی با استعانت از صبر بر مطلع النور نبوت درخشیدند.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر ستیغ این ملکوت تجلی کرد و به مقام تجلی اعظم آراسته شد. این گهرهای آسمانی مزین به صبر بودند و به فرمان خدا مأمور بودند تا صبور و صابر باشند. آنان در سفرها و حضرها، جنگها و صلحها، تبلیغ و ارشاد، پیروزی و شکست، و در جای جای زندگی و رسالت و مأموریت الهی خود، مأمور به صبر و شکیبایی بودند.
از سوی دیگر، قرآن صعود و تعالی انسان را در گرو صبر میداند و هر نامور و دانشمند و قهرمانی که شهره آفاق شد مزین به گوهر صبر بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «لَا یَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَانُ؛(1)
نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت 153، ص 390.
شکیبا پیروز است، اگر چه روزگارانی بر او بگذرد».صبر قرین حق است و سوره «والعصر» این حقیقت را بیان میکند.
گفت لقمان صبر هم نیکو دمی است کو پناه و دافع هر جا غمی است
صبر را با حق قرین کرد ای فلان آخر والعصر را آگه بخوان
صد هزاران کیمیا حقّ آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید(2)
شکیبایی کلید گشایش است و مشکلات در پرتو صبر، سهل و آسان میگردد:
(فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً * فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً)3
ور تو اشکالی به کلی و حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً... جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِیَّةَ نَجَاتِهِ؛(3)خدا بیامرزد مردی را که شکیبایی را مرکب نجات ساخت».
ص:476
گر صبر کنی به صبر بیشک دولت به تو آید اندک اندک
دریا که چنین فراخ رویست پالایش قطرههای جویست
وآن کوه بلند که ابرناک است جمع آمده ریزههای خاکست(1)
دیوان نظامی گنجوی، ص 487.
آن کس که بخواهد در مقابل هواهای نفسانی بایستد، و پیرو حق باشد و جذبههای باطل او را نفریبد باید قلب را لبریز از حق کند و زرهی از صبر بپوشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُمْ إِلَی الْحَقِّ وَ أَلْهَمَنَا وَ إِیَّاکُمُ الصَّبْرَ؛(2)خدا دلهای ما و شما را به راه حق بگرداند! و به ما و شما شکیبایی ارزانی دارد».
بس گره، کو کلید پنهانی است بس درشتی که دروی آسانی است
گر چه پیکان غم جگردوز است درع صبر از برای این روز است(3)
آن حضرت در بیانی دیگر یاران خود را به صبر سفارش میکند و میفرماید: «علَیکُمْ بِالصَّبرِ فَإنَّ الصَّبر مِنَ الأیمان کالرَّأسِ مِن الجَسَدِ؛(4)بر شما باد به شکیبایی، که شکیبایی ایمان را چون سر است به تن».
و قول مولوی:
صبر کردن جان تسبیحات توست صبر کن کان است تسبیح درست
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر(5)
و همو سروده:
مکر شیطان است و تعجیل و شتاب لطف رحمان است صبر و احتساب(6)
البته صبر باید همراه بصیرت باشد تا انسان رستگار گردد.
امیرالمؤمنین علیه السلام هنگام نبرد با اصحاب فتنه جمل و مقدس مآبان اهل قبله فرمود:
«وَ قَدْ فُتِحَ بَابُ الْحَرْبِ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ أَهْلِ الْقِبْلَةِ، وَ لَا یَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ
ص:477
وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 173، ص 179.
میان شما و اهل قبله در جنگ گشوده شد و این علم را بر ندارد مگر آن که بینا و شکیباست و داند که حق در کجاست».آن حضرت خود یگانه اسوه و الگوی صبر است و در توصیف صبر خویش میفرماید:
... وَ طَفِقْتُ أَرْتَإِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ، أَوْ أَصْبِرَ عَلَی طِخْیَةٍ عَمْیَاءَ، یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ... ؛(2)دامن از خلافت در چیدم و پهلو از آن پیچیدم و ژرف بیندیشیدم که چه باید کرد، و از این دو کدام شاید یا دست تنها بستیزم یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم که جهانی تیره است - و بلا بر همگان چیره - بلایی که پیران در آن فرسوده شوند و خردسالان پیر و دیندار تا دیدار پروردگار در چنگال رنج اسیر؛ چون نیک سنجیدم شکیبایی را خردمندانهتر دیدم و به صبر گراییدم، در حالی که دیده از خار غم خسته، و استخوان آواگیر در گلو نشسته.
بس که طوفان نواهای مخالف شد بلند
آه حسرت در گلوی ناخدا پیچیده است(3)
آن حضرت در شکایتنامه خویش از قریش، پرده از این ستمها و صبر خود برمیدارد و میفرماید:
بار خدایا از تو بر قریش یاری میخواهم که پیوند خویشاوندیم را بریدند و کار را بر من واژگون گردانیدند و برای ستیز با من فراهم گردیدند در حقی - که از آن من بود نه آنان - و بدان سزاوارتر بودم از دیگران، و گفتند حق را توانی به دست آورد، و توانند تو را از آن منع کرد؛ «فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً»؛(4)پس یا با همین غم و اندوه شکیبایی کن و یا بر اثر فشار تأسف قالب تهی نمای.
به هر روی، همان گونه که حضرت فاطمه علیها السلام بیان فرمود: «وَالصَّبر مَنجاةً»(5)یا «وَ الصَّبرَ مَعُونَةً عَلَی استِیجابِ الأجر»(6)صبر، موجب نجات است و سبب استحقاق اجر و پاداش.
ص:478
صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت میوه شیرین دهد پر منفعت
هست مر هر صبر را آخر ظفر هست روزی بعد هر تلخی شکر(1)
امثال و حکم، دهخدا، ج 1، ص 68.
حضرت فاطمه علیها السلام در تبیین فلسفه و حکمت قصاص فرمودند: «والقِصاصَ حِقْناً لِلدِّماء؛(2)و خداوند قصاص را سبب بقای زندگانی و جلوگیری از خونریزی قرار داد».
قرآن ترجمان این حقیقت است:
(وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)3
ای عاقلان و صاحبان خرد، حکم قصاص برای دوام و استمرار زندگانی شماست، تا مگر از قتل و کشتن یکدیگر بپرهیزید.
قصاص، در جامعه، یک حکم بازدارنده و دفاعی است. بازتابی از قانون فطرت که خداوند در نهاد همه جانداران قرار داده است.
حکم قصاص برای آن است که دست تعدی و تجاوز قطع گردد، و اگر کسی جان کسی را گرفت جانش را بگیرند، تا موجب جرأت دیگران نگردد و امنیت جامعه در خطر قرار نگیرد.
قصاص، یک نوع درمان است تا این بیماری به دیگران سرایت نکند و حکمت تمام قوانین جزایی و کیفری همین است.
گر به یک دندان تو کرم اوفتاد نیست دندان بر کنش این اوستاد
بدون شک، قصاص قانونی است عقلانی و خردمندانه، برخلاف قتل و جنایت که عملی بسیار ناپسند و زشت است؛ اگر چه ظاهر این دو، یکسان است، ولی مبنایی کاملاً متفاوت دارند.
ص:479
شخص قاتل براساس قوه غضب و درنده خویی خود چون حیوان به قتل و آدمکشی مبادرت میکند. قاتل، عقل را مغلوب غریزه ساخته و انسانیت خود را باخته است؛ ولی قصاص یک حکم عقلانی و منطقی است. عقل برای استقرار نظم و امنیت در جامعه و برطرف نمودن هرج و مرج و حفظ احترام جان افراد، حکم قصاص را صادر مینماید.
بنابراین قصاص و آدمکشی از یک مقوله نیستند، بلکه دو مقوله کاملاً متفاوتند، زیرا از نظر مبدأ و هدف با هم اختلاف دارند.
بر این اساس، قصاص به منظور حفظ و صیانت از آنچه حیات جامعه را به مخاطره افکنده، تشریع شده، برخلاف قتل و جنایت که خویی ناپسند و حیوانی است. فرد قاتل برای پاسخ به شعله خشم و غضب خود، زندگانی فردی را در آن میسوزاند و این چنین شخصی باید مجازات شود.
به هر روی، قصاص جلوهای از آفتاب عدالت است و عدل و داد، پاسدار و نگهبان مصالح عمومی است، بنابراین قصاص هرگز ناشی از غریزه انتقامجویی نمیباشد.
بعضی پنداشتهاند که شخص جانی در آن حال بیمار و روانی است و شعله غضب، قدرت تصمیم عقلانی را از او گرفته و او فاقد اراده و اختیار است. پاسخ این پندار آن است که در نظام اسلامی مرز میان اختلال روانی و جنون با درندهخویی و پاسخ به غرایز حیوانی از هم جدا شده است. اگر کسی بیمار باشد و مجنون، قلم تکلیف از او برداشته شده، و هرگز چنین شخصی محکوم به قصاص نمیباشد، ولی افرادی که میخواهند با درندهخویی خود امنیت جامعه را به خطر افکنند، و ایجاد هرج و مرج و ناامنی کنند باید مجازات شوند.
البته با وجود آنکه آفتاب عدالت فراگیر است و خداوند برای اولیای مقتول حق قصاص را قرار داده، ولی برای آنان که بخواهند افق برینی را فراروی خود بگشایند و بر ستیغ مجد و عظمت بدرخشند راه رحمت و عفو و بخشش باز است، همان گونه که گفتهاند: «الرّحمةُ فوقَ العدل ؛ رحمت و عفو برتر از عدل است».
خداوند متعال میفرماید:(فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ) ؛(1)
سوره بقره، آیه 178.
و چون صاحب خونی بخواهد از قاتل، که برادر دینی اوست درگذرد بدون دیه یا به گرفتن دیه، کاری است نیکو.ص:480
1) (1)
اسلام بنا بر حکمت و مصالح اجتماعی قصاص را تشریع کرد، ولی برای رسیدن به هدف عالی انسانیت برای اولیای دم، راه بخشودن را باز گذاشت و قصاص را حقی قابل گذشت قرار داد و اولیای مقتول را نسبت به قاتل میان یکی از سه حق مخیر گذاشت:
حق قصاص
صلح کردن به دیه در صورت رضایت طرفین
عفو و گذشت
شگفتا! در قرآن چه لطافت و ظرافتی است، در آن هنگامه سخت خون و قصاص که آتش خشم و غضب در جان ولی دم شعلهور است افق مهربانی و عطوفت را میگشاید و با واژه «برادر» پرده از این لطافت و صفا برمیدارد که هان! آگاه باش، قاتل ولو جنایت کرده و دستش به خون آغشته گردیده، ولی هنوز در سایهسار اسلام برادر تو میباشد، بر او مهربانی کن و از گناهش درگذر، که به هر روی، عفو و مهربانی به تقوا نزدیکتر است.
بنا بر بعضی از نقلهای خطبه، حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: «وَ الاَمرَ بِالمَعروُفِ مَصْلَحَةً لِلْعامَّةِ؛(1)
دلائل الامامة، ص 113؛ الاحتجاج، ج 1، ص 121؛ کشف الغمه، ج 2، ص 207، بحارالانوار، ج 29، ص 242.
خدا امر به معروف را برای مصلحت عمومی قرار داد».واژه «معروف» از واژههای قرآنی و 38 مرتبه ذکر گردیده است. یک بار هم به صورت «معروفة» به کار رفته بنابراین 39 مرتبه این مفهوم برین در قرآن تکرار شده است؛ همانند:
1.(وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً)2
2.(طاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ)3
3.(وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً)4
4.(وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً)5
ص:481
1) (1)
5.(وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً)1
6.(فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ)2
7.(فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ)3
8.(وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ)4
9.(طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ)5
10.(یا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ)6
11.(وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ)7
12.(بِالْمَعْرُوفِ)8
13.(وَ مَنْ کانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ)9
14.(وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ)10
15.(مَتاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُحْسِنِینَ)11
16.(قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُها أَذیً وَ اللّهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ)12
سخن حضرت فاطمه علیها السلام ترجمانی از این آیات است و نگاه آن حضرت به چنین آفاق بلند است. معروف دارای اقسام و مراتبی است و فراز و فرود دارد. گاهی معروف، جرعه آبی است که کام تشنهای را سیراب میکند و گاه حفر قنات یا جاری ساختن کوثری که استفاده عمومی دارد. گاهی زدودن غبار از چهره یتیمی است و گاهی، ابداع و ابتکاری
ص:482
است که نوع انسان از آن بهرهمند میگردد. گاهی معروف، رسالتی است که چون آفتاب، عالمتاب میگردد. گاهی نیز معروف در رابطه با عرصات ملکوتی است و گاهی عرصه بروز و ظهور آن، مظاهر دنیوی است.
به هر روی، جلوههای معروف مختلف است، معروف میتواند سخنی هدایتگر و رهگشا باشد یا عملی که آثار مبارکی را برای جامعه به ارمغان میآورد.
از سوی دیگر، معروف گاهی با اراده و اختیار است و عملی است عقلانی و خردمندانه که انسان براساس دستورهای شرع منیر یا الهامات آسمانی انجام میدهد. گاهی نیز چنین نیست، بلکه عملی است غیراختیاری، ولی معروف است چون ذات و سرشت آن نیکوست: «إِنَّ ذات الخیر محبوبة له «عَزَّوَجَلَّ» سواء قصد فی فعله القربة أَم لا ؛ خیر محبوب خداست و قصد قربت در ذات محبوب دخالت ندارد».
البته قصد قربت در بالندگی عمل بسیار مؤثر است. و آنجا که انجام معروف با اختیار و قصد قربت و اخلاص باشد آثار مبارک آن مضاعف خواهد گشت.
از منظر علمای اخلاق: «المعروفُ کُلُّ ما یستحسنه العقل و یُقرّره الشرع مِنْ أصناف الجمیل و أنواع البر و مکارم الأخلاق؛(1)
مواهب الرحمن، ج 9، صص 291-292.
معروف، چیزهایی است که عقل آن را نیکو میشمارد و شرع آن را از جلوههای زیبایی و خوبیها و مکارم اخلاق میداند».با این نگاه، خورشید معروف فراگیر است و از ستیغی میدرخشد که بر همه زیباییها و کمالات پرتو میافکند. پس هر آنچه را سرشت عقل انسان و شرع منور نیکو میشناسد، معروف است.
از این رو، معروف، همه واجبات و مستحبات را در بر میگیرد، و از این منظر، فقیه، امر به معروف را واجب و مستحب میداند. البته فروغ معروف، این گستره را در مینوردد و در افقی برتر و والاتر تجلی مینماید. ممکن است اقامه معروفی خود سرچشمه هزاران معروف دیگر گردد وچون رود نوری در پهنا و درازای گستره تاریخ جاری شود و حد و مرز زمانی را نشناخته، جاودانه و پایدار باقی بماند. و حتی همه عصرها و نسلها را فرا گیرد.
اقامه معروف پاسخ به ندای فطرت است و بدون شک، فطرت خداشناس انسان، مظهر همه خوبیها و یابنده کمالات و تعالی است.
ص:483
1) (1)
فطرت، به سوی قله و ستیغ کمالات میشتابد، چون مظهر تجلی نور خداست؛ خدایی که جمیل است و از مشرق جمالش فروغ زیباییها و خوبیها فروزنده و تابان است.
به هر روی، انسان بالفطره متمایل، بلکه مشتاق به خوبیهاست و با اختیار و اراده در مسیر تعالی و کمال گام میگذارد و بالنده به پیش میرود؛ البته مادامی که ابر گناه بر چهره فطرت پرده ظلمت نیفکنده و سرشت آدمی دگرگون نگردیده باشد.
خداوند متعال در حدیث قدسی میفرماید: «خلقتُ عبادی حنفاء» ؛ بندگانم را بر سرشتی آفریدم که پذیرای حق و برپا دارنده معروفاند، سرچشمه خوبی و معدن مکارم و فضائلاند. بنابراین تا مادامی که چراغ فطرت انسان روشن است به خوبیها مینگرد و راه رسیدن به کمالات را نشان میدهد. او در این حال میل به سوی ترقی و بالندگی دارد، و میخواهد قلههای کمال را فتح کند و با اختیار و اراده و انجام اعمال نیک بر فراز و ستیغ فضیلت بدرخشد.
آهنگ فطرت خداجوست و خدا نمایانگر همه خوبیهاست؛ البته تا مادامی که زنگار گناه چهره دل و جمال فطرت را نپوشانده است. ولی اگر چنین تحولی رخ داد، انسان مسجود ملک و مزین به تاج کرّمنا و لباس احسن، از آسمان رفیع انسانیت سقوط میکند، و به سوی پلیدیها میرود و از مسیر کمال و تعالی باز میماند. در این صورت نور خدا به نار و آتش شیطانی مبدل میگردد.
آخر آن نور تجلی دود شد آن یتیم بینوا نمرود شد(1)
مثنوی معنوی.
در این حال، بر اسب آمال و آرزو مینشیند و تا مرز حیوانیت، بلکه (بَلْ هُمْ أَضَلُّ) نیز میتازد.
آثار معروف فراگیر و دامنگستر است. میتوان گفت که بخش عمده تمدن بشری، اعم از جلوههای دینی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مرهون معروفگرایی فطرت انسان است.
ص:484
1) (1)
در بحث گذشته، نگاه وحی را به معروف در مجموعهای از آیات قرآن بیان کردیم، اما اینک معروف را در تابش سخنان اهلالبیت علیهم السلام که ترجمان وحیاند از نظر میگذرانیم:
امام صادق علیه السلام فرمود: «إِنَّ مِنْ بَقَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ بَقَاءِ الْإِسْلَامِ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ عِنْدَ مَنْ یَعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ یَصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ... ؛ از عوامل بقاء مسلمانان و اسلام آن است که اموال نزد کسانی قرار گیرد که حق شناس بوده و در آن به نیکوئی عمل گردد».(2)
آن حضرت در حدیثی دیگر فرمود: «أَیُّمَا مُؤْمِنٍ أَوْصَلَ إِلَی أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ مَعْرُوفاً... »(3)
امام ششم علیه السلام میفرماید: «رَأَیْتُ الْمَعْرُوفَ کَاسْمِهِ وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَفْضَلَ مِنَ الْمَعْرُوفِ إِلَّا ثَوَابُهُ ؛ معروف را دیدم که چون اسمش نیکوست و هیچ چیزی افضل و برتر از معروف نیست مگر پاداش آن».(4)
و نیز فرمود: «اصْنَعُوا الْمَعْرُوفَ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ فَإِنْ کَانَ أَهْلَهُ وَ إِلَّا فَأَنْتَ أَهْلُه ؛ با هم با نیکی عمل کنید اگر او اهلش نیست تو سزوارا نیکویی کردن هستی».(5)
از این گذشته افزون بر 280 حدیث در 39 باب در تعریف معروف، شرائط، آداب و آثار آن از سوی ذوات مقدس معصومین علیهم السلام صادر شده که این مجموعه روایت بر جایگاه ممتاز معروف و گستره آن دلالت میکنند.(6)
اکنون که دامنه و گستره ملکوتی معروف از منظر قرآن، زلال سنت و قانون فطرت روشن گردید افق اعلا و روشن سخن حضرت فاطمه علیها السلام آشکار میگردد که فرمود: «وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّةِ ؛ امر به معروف را برای مصلحت عمومی قرار داد».
ص:485
1) (1)
وسائل الشیعه، ج 16، ابواب فعل المعروف، باب 1، ص 285، ح 2.
2) (2) همان، ح 1.
3) (3) همان، ح 15، ص 290.
4) (4) همان، باب 2، ص 293، ح 1.
5) (5) همان، باب 3، ص 294، ح 2.
6) (6) ر. ک: وسائل الشیعه، ج 16، صص 285-390.
البته معروفی که از یک سو، قانون فطرت و فطرت انسان خداشناس است و خدا آشکارکننده همه خوبیهاست. از سوی دیگر، افقهای برین معروف، در پرتو 39 آیه قرآن روشن گردیده و مجموعهای از مسائل فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، عاطفی، اخلاقی و آداب جامعه انسانی را شامل میگردد.
زلال سنت هم که ترجمان وحی است در پرتو دهها حدیث، موضوع و آثار و پیامدهای معروف را در زمینههای مختلفی روشن نموده است. بنابراین معروف، فقط دایره واجبات و مستحبات فقهی را در برنمیگیرد، بلکه به موضوع خیر مطلق میاندیشد، و دامنه آن فراتر از یک حکم واجب فقهی است. پیام حضرت فاطمه علیها السلام این است که جامعه انسانی باید در عرصههای گوناگون، مالامال از خوبیها و فضیلت شود.
معروف یا به عبارت دیگر مجموع خوبیها، آبشار جاری کهنی است که از زمانهای دور تا امروز جاری بوده، و جلوههای خوب تمدن و فرهنگ و هنر و آداب و سنن، و قانون و اخلاق، همه گهرهای تابان این کوثرند. بنابراین اگر جامعهای لبریز از خوبی و فضیلت گردید، جایی برای پلیدی و بدی باقی نمیماند.
ممکن است علت اینکه حضرت نهی از منکر را به عنوان یک عامل بازدارنده ذکر نکردهاند، همین باشد که تحقّق معروف و گسترش آن، موضوع منکر را نابود میسازد. این سخن که امر به معروف قوام، صلاح و سداد جامعه دینی است در سخن امام علی علیه السلام نیز آمده، آنجاکه میفرماید: «وَ الأمرَ بِالمَعرُوفِ مَصلحةً لِلعَوام».(1)
نهج البلاغه، حکمت 252، ص 402
بدون شک، نگاه مثبت مدار در عرصه مسائل اجتماعی تأثیر بیشتری دارد و در دانش اخلاق نیز این مطلب ثابت شده است. اگر به یک انسان گفته شود: راست بگو، از اینکه به او گفته شود: دروغ مگو، مفیدتر خواهد بود.برخلاف نقل ابن طیفور، در بعضی از نقلهای خطبه، حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه فرمود: «وَ بِرَّ الْوَالِدَیْنِ وِقَایَةً مِنَ السَّخَط؛(2)خداوند نیکی و مهرورزی به پدر و مادر را سبب حفظ و صیانت از غضب و خشم خود قرار داد».
ص:486
سخن حضرت فاطمه علیها السلام بازتابش و ترجمانی از آیات قرآن است؛ همانند:
1.(وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً)1
2.(وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً)2
3.(وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً)3
4.(أَلاّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً)4
5.(وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً)5
6.(وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً)6
آیات قرآن فروغ مهربانی را بر پدر و مادر میافشاند تا جایی که سپاس و شکر آنان را پس از شکرگزاری خداوند بیان میدارد:
(وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ)7
قرآن کریم در امور مالی آن دو بزرگوار را مقدم میشمارد و وصیت نسبت به آن دو را مقدم میدارد:
1.(إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ)8
2.(قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ فَلِلْوالِدَیْنِ)9
در جایی دیگر نسبت به پدر و مادر مشرک هم دستور میدهد که:
(وَ إِنْ جاهَداکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً)10
ص:487
در موضعی دیگر ادب نسبت به ساحت پدر و مادر را فرمان میدهد و میفرماید:
(وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً إِمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَرِیماً)1
طبق این آیه خدای متعال امر فرموده درباره پدر و مادر نیکویی کنید و چنانکه هر دو یا یکی از آنها پیر و سالخورده شوند که موجب رنج و زحمت شما باشند، زنهار کلمهای که خاطر آنان را برنجاند مگویید و به ناراحتی، آن دو را از خود مرانید و با ایشان به اکرام و احترام سخن گویید؛ و در آیه بعدی میفرماید: «و پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران و بگو پروردگارا! چنانکه پدر و مادر، مرا از کودکی به مهربانی بپرورند تو در حق آنها رحمت و مهربانی فرما».(1)
به هر روی، خدای متعال پیامبران بزرگ خود را به فروغ مهربانی به پدر و مادر آراسته و آن مهرگستران را تجلیل و تکریم نموده است؛(2)از جمله حضرت یحیی به پدر و مادر خود بسیار نیکی کرد، و نیز خدای متعال به حضرت عیسی علیه السلام(3)امر فرمود تا با مادرش به نیکویی رفتار کند.
لطافت سخن حضرت فاطمه در این است که آن حضرت نیکی و اطاعت از پدر و مادر را سپری در مقابل غضب و خشم الهی دانست و پرده از این راز برافکند، چرا که همه مهرورزیها و مهربانیها جلوهای از آفتاب مهر خداست و انسانی که در فضای مهر و رحمت و مهربانی خداوند قرار گرفت بدون شک از غضب و خشم خدا ایمن است.
امام صادق علیه السلام نیز در حدیثی مهربانی با والدین را مانع از خشم خداوند می داند و در پاسخ ابراهیم بن شعیب که عرض کرد: پدرم بسیار پیر است و در وقت قضای حاجت او را کمک میکنم. امام فرمود: اگر توانستی خودت با مباشرت این عمل را انجام بده و خود به تنهایی به کارهای او رسیدگی نما و با دست خود به دهانش لقمه بگذار؛ «فَإنّه جُنّةٌ لکَ غداً» زیرا این کار برای فردای تو سپر است در مقابل عذاب خدا.
ص:488
بزرگان دین خدمت به پدر و مادر را محراب بندگی و اطاعت از خدا میدانستند؛ چون آیات قرآن، اطاعت از آن دو و نیکی بر آن دو اسوه مهربانی را لازم و واجب میشمارد.
امام سجاد علیه السلام در نیایش خود در صحیفه از خدا تقاضا میکند:
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی أَهَابُهُمَا هَیْبَةَ السُّلْطَانِ الْعَسُوفِ، وَ أَبَرُّهُمَا بِرَّ الْأُمِّ الرَّءُوفِ... ؛(1)
صحیفه سجادیه دعای 24، صص 161-165.
بار خدایا مرا چنان گردان که از پدر و مادرم بترسم مانند ترسیدن از پادشاهان ستمکار، و با ایشان خوشرفتاری نمایم همچون مادر مهربان، و اطاعت مرا از آنان آنچنان قرار بده که از خواب بر چشمان خوابآلوده لذیذتر و از شربت آبی بر تشنهکام گواراتر باشد تا خواسته آنان را بر خواسه خود و رضای آنان را به رضای خود مقدم دارم و نیکی آنان را بزرگ شمارم، اگر چه اندک باشد و نیکی خود نسبت به آنان را کم بدانم اگر چه بزرگ باشد. بارخدایا صدایم را در برابر آنان آهسته، و سخنم را خوشایند، و خویم را نرم نما، و دلم را به آنها مهربان نما و مرا با ایشان سازگار و مهربان گردان؛ پروردگارا آنان را به پرورش من پاداش عنایت فرما و در گرامی داشتنم پاداش ده، و پاداش آنچه در کودکی از من محافظت نمودهاند برای آنها نگاهدار...حضرت فاطمه علیها السلام بنا بر نقل بعضی از ناقلان خطبه، در ادامه فرمودند: «وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ مَنْسَاةً فِی الْعُمْرِ و مَنْمَاةً لِلْعَدَدِ؛(2)و خداوند پیوند با خویشان را سبب فزونی نسل و طولانی شدن عمر قرار داد». همین بیان در سخن امام علی علیه السلام نیز آمده، آنجاکه میفرماید: «وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ مَنْمَاةً لِلْعَدَد».(3)این دو سخن هر دو زلال یک حقیقت و از سرچشمه نور وحی جاری میباشند و بازتابش و ترجمانی از آیات قرآناند.
خداوند در قرآن میفرماید:
(وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً) ؛(4)
(و بترسید از آن خدایی که به نام او از یکدیگر مسئلت و درخواست میکنید و درباره ارحام کوتاهی نکنید).
ص:489
شگفتا! که «ارحام» در آیه مبارکه عطف به نام جلاله «الله» است. البته از نظر بلاغت و زیبایی کلام مانعی نیست، چون ارحام هم به صنع و آفرینش خدا باز میگردد، ولی لطافت این عطف، در تبیین جایگاه و مکانت ارحام است که هان! آگاه باشید همان گونه که انسان باید پارسا باشد و پیوند بندگی و اطاعت خویش را نسبت به خدای متعال مراعات کند، ارحام نیز باید مراعات شوند و پیوند مهرورزی و خدمت به آنان برقرار باشد و حقوق آنان باید مراعات گردد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «صلوا أرحامکم فإنّهُ أبقی لکم فی الحیاة الدنیا و خیر لکم فی آخرتکم؛(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 157.
صله رحم کنید که این عمل در زندگی دنیا برای شما پایدار و در آخرت برای شما بهتر است».امام باقر علیه السلام نیز فرمود: «واتقوا الأرحام أنْ تقطعوها؛(2)بترسید از اینکه قطع رحم کنید».
اصبغ بن نباته میگوید شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود:
ممکن است کسی از شما خشمگین شده خوشنود نگردد و آرام نشود تا به آتش وارد گردد، هر مردی از شما که بر خویشاوند خود خشمگین شد باید به وی نزدیک شود. وقتی خویشاوندان با هم رابطه داشته باشند، این نزدیکی پایدار میشود و این رشته به عرش میپیوندد و از آن صدایی پدیدار میشود، همانطور که از کوبیدن آهن پیدا میشود. فریاد میزند: خدایا با آن کس که با من پیوند نماید پیوند نما و از آن کس که از من ببرد قطع پیوند نما و این تفسیر گفتار پروردگار است که در قرآن میفرماید:(وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً) .(3)
اینکه رحم کیست، علامه طباطبایی در تبیین آن میفرماید:
والرّحم کما عرفتَ هِیَ جهة الوحدة الموجودة بین اشخاص الانسان من جهت اتصال مادة وجودهم ؛ رحم عبارت است از جهت وحدتی که بین خویشان
ص:490
و نزدیکان برقرار میباشد؛ و منشأ آن این است که هستی و پیدایش آنها از یک پدر و مادر یا یکی از آن دو ریشه باشد، و این جهت واقعی است که بین خویشاوندان جاری است، و لذا از نظر صورت و سیرت و هم از نظر جسم و روح آثاری حقیقی و غیر قابل انکاری بر آن مترتب است.
اگر چه گاهی عوامل مخالفی پیوندهای خویشی را سست کرده، ولی هیچگاه این آثار به کلی نابود نمیشود.
در هر حال، خویشاوندی از نیرومندترین اسباب سازگاری طبیعی بین افراد یک خانواده و زلال محبتی است که از عرش خدا جاری میشود و در گلستان خانواده و خویشان، طراوت و شادابی میآفریند و آثار و برکات فراوانی دارد. آنان که قطع رحم کنند، خشم و غضب خدا بر آنان نازل میگردد، چون صله رحم فرمان خداست:(وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ)1 و رشتهای که آنان را به پیوند آن امر کرده میگسلند؛ یعنی رشته پیوند و محبت با ارحام.
به همین دلیل امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «هر کسی به خویشاوند خود خشمگین گردید باید به وی نزدیک شود».(1)
البته معنای نزدیک شدن این است که وظیفه خود را نسبت به وی رعایت کرده، او را قرین الطاف و محبتهای خود نماید.
امام صادق علیه السلام نیز فرمود: «هر کس که بر خویشاوندش خشمگین گردید برخیزد و به سوی او رود و به او نزدیک شود و صله رحم کند، چون تماس خویشاوندان با یکدیگر موجب آرامش و امان است».(2)
به هر روی، رحم، حقیقتی است چون روح که در کالبد اشخاصی که پیوند قرابت آنها را به هم نزدیک نموده، جاری است. پس رحم از امور وابسته به عرش خداست، و چون قطع گردد یا مورد بیمهری واقع شود رحم، به عرش پناه برده و دعا میکند: «أَللَّهُمَّ صِلْ مَنْ وَصَلَنِی وَ اقْطَعْ مَنْ قَطَعَنِی».(3)این دعا و نفرین، مفسر و بیانگر روایاتی است که
ص:491
صله رحم، عمر را طولانی و قطع رحم، عمر را کوتاه میکند، چون رحم، در کنار عرش خدا نیایش میکند و او از خدا چنین میخواهد، و خدا هم دعای او را مستجاب می نماید.
بدون شک، طولانی شدن عمر موجب فزونی نسل میگردد، و این حکمت سخن حضرت فاطمه علیها السلام است که فرمود: «خداوند پیوند با خویشان را سبب فزونی نسلها قرار داد».
موضوع ارحام، دایره بسیار گستردهای دارد. امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه 172 و 217 نهج البلاغه از قریش شکایت میکند و میفرماید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیکَ عَلَی قُرَیْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 172، ص 178 و خطبه 217، ص 250.
خدایا من از تو بر قریش و آنکه قریش را کمک کند یاری میخواهم، که آنان پیوند خویشاوندی مرا بریدند».با توجه به این سخن امیرالمؤمنین علیه السلام که در عرضه شکایت خویش از قریش به ساحت خدای متعال فرمود: «قطعوا رحمی» ، رحم، دایره بسیاری گستردهای دارد، به طوری که از نزدیکان و ارحام بسیار نزدیک تا طایفه و قوم عشیره را در بر میگیرد.
شاید بتوان ارحام را از این منظر هم تقسیم کرد؛ یک قسم از ارحام، موضوع احکام فقها میباشند که صله آنان را واجب و قطع آن را حرام میدانند. و نیز چگونگی و مقدار صله، که چه حدّی از صلۀ رحم واجب و چه حدی از آن مستحب است؟
مرحوم شهید در قواعد میفرماید:
هَل الصِلَةُ وَاجِبةٌ أَو مستحبه؟ و الجواب أَنّها تنقسمِ إلی الواجب و هو ما یخرج به عَنِ القطعیة؛ فإنّ قطعّیة الرّحم معصیةٌ بَلْ هی مِن الکبائر و المستحب مازاد علی ذلک؛(2)آیا صله رحم واجب است یا مستحب؟ پاسخ آنکه یک قسم واجب است و آن عبارت از حدی از صله است که از عنوان قطع رحم خارج میشود، زیرا قطع رحم، گناه، بلکه از گناهان کبیره است و مازاد از این حد مستحب است.
بدیهی است که منظور از رحمی که قطع آن حرام است دایره محدودی است و همان نزدیکانی هستند که عرف، آنها را از ارحام میشناسد، خواه محرم باشد یا نه، پس لازم نیست خویشاوند نزدیک باشند.
ص:492
همچنین با توجه به آیه (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ)1 که پیرامون موضوع ارث است، میتوان میزانی برای شناخت ارحام تعریف کرد.
البته میتوان از نگاه اخلاق و آداب و سنن برای ارحام گستره بزرگی را تعریف کرد. در اسلام نسبت به برادران دینی حقوقی تعریف شده، ولو اهل یک اقلیم نباشند. این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله در گستره تاریخ اسلام طنین افکن است که: «هر مسلمانی ندای برادر مسلمان خود را بشنود که از او یاری میطلبد ولی پاسخش را ندهد مسلمان نیست».(1)
از این گذشته دهها روایت در مجامع روایی پیرامون رعایت حقوق برادران دینی وارد شده که خود مبحث بسیار مفصلی است.
به هر روی، از جلوههای عمومی صله رحم، سلام است که هم شامل ارحام خاص و هم عموم مردم میگردد؛ همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «صِلوا أرحامکم ولو بالسلام».(2)
شاید بتوان جامعیت ارحام را در نورانیت همان آیه که موضوع رعایت ارحام را بیان میکند، مشاهده نمود، چون پیش از آنکه بفرماید:
(وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً)4
میفرماید:(یا أَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ) ؛(3)
(ای مردم بترسید از عصیان پروردگار خود، آن خدایی که همه شما را از یک تن بیافرید و هم از آن، جفت او را خلق کرد و از آن دو تن، خلقی بسیار در اطراف عالم از مرد و زن برانگیخت).
شاید بتوان این جامعیت را پیرامون ارحام، در نورانیت بخش نخست آیه، مشاهده کرد؛ بدون شک، این قسمت از آیه مقدمهای برای سفارش درباره ارحام و رعایت حقوق آنان است، زیرا در این مقدمه یک جامعیت مطلق است؛ چون خداوند متعال به مردم میفرماید: شما مردم از یک ریشه و یک گوهرید، همۀ مردم از یک مادر و پدر متولد شدهاند، پس
ص:493
شما در جامعیت انسان همه با هم برادران و خواهران یکدیگرید، بنابراین با هم مهربان باشید. به بیان دیگر نظر به رحم آدم و حوا، همه شما با هم ارحاماید.
غزلسرای شیراز سعدی بزرگ نیکو سروده:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
این سروده پرتوی از سخنان اهل البیت علیهم السلام میباشد.
فاطمه علیها السلام در ادامه میفرمایند: «وَالوَفاءَ بِالنَّذرِ تَعَرُّضاً لِلْمَغْفِرَةِ؛(1)
بلاغات النساء، ص 16.
و خداوند وفای به نذر را موجب آمرزش قرار داد».نذر، عهد و پیمانی است با خدا که شخص نذر کننده انجام عمل خوبی یا ترک عمل نامطلوبی را بر خود ملزم میسازد؛ به این گونه که میگوید: «لِلّهِ عَلیَّ إنْ کان کذا أنْ أفعل أو أترک... ». اگر چه آن عمل بر ذات و طبیعت خودش باقی است ولی وفای به نذر واجبی بر عهده شخص نذرکننده است.
نذر، واژهای است قرآنی، و فرهنگی است که دوستان خدا به آن مزین بودهاند. همسر عمران نذر میکند تا فرزندش پسر باشد و در خدمت مسجدالاقصی قرار گیرد. او میخواهد فرزندش پسر باشد تا براساس صفات زنانه مجبور نباشد در هر ماه مدتی مسجد را ترک کند.
در قرآن چنین آمده:
یادآور آنگاه که زن عمران گفت: پروردگارا من عهد کردم فرزندی که در رحم دارم از فرزندی خود در راه خدمت تو آزاد گردانم، این عهد من را بپذیر که تو دعای بندگان بشنوی و اجابت کنی و به اسرار و احوال همگان آگاهی، چون فرزند بزاد از روی حسرت گفت: فرزندی که زادهام دختر است.(2)
ص:494
حضرت مریم نیز پس از تولد فرزند بزرگوارش حضرت عیسی علیه السلام چنین گفت: «با او بگو برای خدا روزۀ سکوت نذر کردهام و با هیچکس سخن نگویم».(1)
سوره مریم، آیه 26.
در سوره «انسان» نیز فروغ نذر میدرخشد. امام حسن و امام حسین علیهما السلام بیمارند و رسول خدا صلی الله علیه و آله با جمعی از اصحاب به عیادت آن دو بزرگوار میآیند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود: «یا أبالاحسن لو نذرت عَلَی ولدک» ؛ برای شفای حسن و حسین نذر کن. امام علی و حضرت فاطمه و فضه نذر کردند که خداوند امام حسن و امام حسین را شفا دهد و آنان سه روز برای خدا روزه بگیرند.
خداوند به امام حسن و امام حسین علیهما السلام شفا داد و زمان انجام نذر حضرت علی و حضرت فاطمه فرا رسید. علی علیه السلام سه صاع جو از شمعون خیبری قرض کرد. حضرت فاطمه علیها السلام آن را آرد نمود و با آن پنج قرص نان برای سفره افطار آماده ساخت. هنگام افطار فرا رسید مسکینی در خانه ایستاد و گفت: السلام علیکم یا اهل بیت محمد، مسکین مِن مساکین المسلمین أطعمونی أطعمکم الله ؛ نان را به مسکین دادند. روز دوم حضرت فاطمه علیها السلام نان را آماده ساخت، یتیمی بر آنان وارد شد، نان را به او دادند و روز سوم نیز همین داستان تکرار شد و نان را به اسیر بخشیدند.(2)البته بعضی از مفسرین نیز سه نبوت اطعام و اکرام را در یک شب گفتهاند.
به هر روی، عظمت ایثار علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام و فضه، جبرئیل را از آسمان فرود آورد و در جان رسول خدا صلی الله علیه و آله نغمه وحی طنین افکند:
(یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً * وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً) .(3)
باری، نذر یکی از وجوه احسان و انفاق است؛ همانگونه که خداوند در قرآن میفرماید:
(وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللّهَ یَعْلَمُهُ وَ ما لِلظّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ)4
فاطمه علیها السلام میفرماید: خداوند وفای به نذر را سبب آمرزش گناهان قرار داد، زیرا عمل به نذر و انجام آن لبیک در میقات بندگی خداست. بدیهی است که وفای به نذر واجب،
ص:495
است، ولی واجبی است که شخص با اختیار خود آن را بر ذمه خویش قرار داده، و در چنین تکلیف واجبی، روح تسلیم و فرمانبری از مولا بیشتر است. در نتیجه انسان را به خدا نزدیک میکند و هر چه قرب به خداوند افزون گردد غبار گناهان زدوده و روح آدمی درخشندهتر میگردد. از سوی دیگر، وفای نذر گاهی موجب خدمات بزرگ فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و عبادی میگردد و پیامد مبارک این آثار بخشش خدا و آمرزش گناهان است.
فاطمه علیها السلام در ادامه فرمود: «وَ تَوْفِیَةَ الْمَکَایِیلِ وَ الْمَوَازِینِ تَعْیِیراً لِلْبَخْسَة(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 20، صص 222-223.
؛ و خداوند تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از کمفروشی و کاهش قرار داد».سخن آن حضرت ترجمانی از آیات قرآن است. خداوند در قرآن با عنوان «ویل» کمفروشان را مورد خطاب قرار داده و میفرماید:
«وای به حال کمفروشان، آنان که چون به کیل یا وزن چیزی از مردم بستانند، تمام بستانند، و چون چیزی بدهند در کیل و وزن به مردم کم دهند، آیا آنها نمیدانند که پس از مرگ، روزی برای مجازات برانگیخته میشوند».(2)
پس خدای متعال بر کمفروشان ندای وای و صلای عذاب دارد. از طرفی پس از تبیین چهره منفی کمفروشی به طرح اجرایی آن پرداخته، میفرماید:
(وَ یا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیالَ وَ الْمِیزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْیاءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ)3
خدای متعال از زبان شعیب به قومش میفرماید: در سنجش وزن و کیل، عدالت را مراعات نمایید و به مردم کم مفروشید و در زمین به جنایت و فساد برنخیزید.
بدون شک، خیانت و تقلب و کمفروشی در معاملات اساس اطمینان و اعتماد عمومی را که بزرگترین سرمایه ملی و پشتوانه اقتصادی است متزلزل میسازد و سبب ضایعات
ص:496
جبرانناپذیری به جامعه میشود و پیامد بزرگ و منفی آن فساد در زمین خواهد بود. بر این اساس فاطمه علیها السلام فرمودند: خداوند با این فرمان، مانع از کمفروشی گردید و ثبات اقتصادی جامعه را تضمین نمود.
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامۀ بیان فلسفه و حکمت احکام پیرامون حرمت خمر فرمود: وَ النَّهْیَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزِیهاً عَنِ الرِّجْسِ ؛ و خدای متعال نهی از شرب خمر را برای پاکی شخص و جامعه از پلیدی قرار داد، فرمود میخوارگی نکنند تا تن و جان و جامعه را پاک سازند.
سخن حضرت زهرا علیها السلام ترجمانی از آیات قرآن است. از سرچشمههای فساد و تباهی شراب است. اسلام این عنصر گناهآفرین را حرام و با جدیت تمام به مسلمانان هشدار داده تا از آن پرهیز کنند، چرا که فساد دنیوی و عذاب آخرت را به دنبال دارد.
شراب، هر مایع مست کنندهای است که تباهی عقل و خرد را به دنبال دارد و اهل لغت آن را خمر نامیدهاند چون عقل را میپوشاند.
آثار زیانباری بر این گناه بار شده که آیات قرآن و روایات به بیان آن پرداختهاند. حرمت شراب، مستفاد از متن آیات قرآن است، چون در آیه 33 از سوره بقره خداوند میفرماید:
(یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ) ؛ بر اساس این آیه در شراب و قمار «اثم» بزرگ است.
در آیه 33 از سوره اعراف هم میفرماید:
(قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ) ؛
(بگو ای پیغمبر که خدای من هرگونه اعمال زشت را چه در آشکار باشد یا نهان، منع فرمود و «اثم» را حرام نموده است).
در آیه پیش، شراب را عامل اثم بزرگ تعریف نمود. در واقع إثم، نام و عنوان دیگری برای شراب است. در بعضی از سرودهها چنین آمده:
شربت الاثم حتی ضلّ عقلی کذلک الاثم یصنع بالعقول
ص:497
به هر روی، حرمت شراب از متن آیات قرآن آشکار است و این حکم، از ضروریات دین مبین اسلام است.
از منظر قرآن و سنت، آثار شوم و ویرانگر آشامیدن شراب تعریف گردیده که از همه پلیدتر آنکه شراب، انسان را از آسمان شرف و فضیلت فرو میکشد و در زمره حیوانات قرار میدهد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالًا وَ جَعَلَ مَفَاتِیحَ تِلْکَ الْأَقْفَالِ الشَّرَابَ؛(1)
وسائل الشیعه، ج 25، ص 315، ح 6.
همانا خداوند برای بدی و پلیدی قفلهایی قرار داده و کلید این قفلها شراب است».و نیز فرمود:
الشرابُ مِفتاحُ کلِّ شَر وَ مُد من الخمر کعابد وثن...؛(2)شراب کلید هر گناه است و آنکه به نوشیدن شراب عادت کرده چون کسی است که بت را عبادت میکند شراب، رأس همه گناهان است و شرابخوار قرآن را تکذیب میکند، زیرا اگر قرآن را تصدیق میکرد حرام آن را حرام میدانست.
یکی از دو امام بزرگوار، امام باقر یا امام صادق علیهما السلام میفرمایند: «گناهی بدتر از نوشیدن مسکر نمیباشد، - چون عقل را زایل میکند - و شخص، نماز را ترک کرده و به حریم مادر و دختر و خواهر خود تجاوز میکند، چون او عقل ندارد».(3)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام سؤال میشود: «أَشُرب الخمر شرٌّ أم ترک الصلاة ؟ آیا آشامیدن شراب بدتر است و گناهش بیشتر است یا ترک نماز؟ امام فرمود: «شرب الخمر»؛(4)آشامیدن شراب گناهش بیشتر است، چون آنکه شراب مینوشد در حالی قرار میگیرد که خدایش را نمیشناسد».
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آنکه شراب مینوشد اگر بیمار شد به عیادتش نروید و چون از دنیا رفت، در تشییع جنازه او شرکت نکنید، شهادت و گواهی او را قبول نکنید و با او ازدواج نکنید و او را امین قرار ندهید».(5)
ص:498
دهها روایت در مذمت آشامیدن شراب از سوی ذوات مقدس ائمه علیهم السلام صادر گردیده که در بعضی شرابخوار را در حکم مرتد و بتپرست دانستهاند.(1)
ر. ک: وسائل الشیعه، ج 25، صص 296-366.
به هر روی، فاطمه علیها السلام از چهره شوم این پدیده شیطانی پرده برمیدارد و در سخن خود آیاتی از قرآن را پیرامون این ام الخبائث (مادر گناهان) تفسیر مینماید.
خداوند در قرآن میفرماید: (ای اهل ایمان شراب و قمار و بتپرستی و تیرهای گروبندی همه اینها پلید و از عمل شیطان است، از آنها دوری نمایید).(2)
فاطمه علیها السلام فرمود: اسلام آشامیدن شراب را حرام کرد تا پلیدی را از دامان تن و جامعه پاک نموده، جامعه را از پیامدهای زیانبار این ماده پلید حفظ نماید.
در وحی و ترجمان آن، یعنی سنت، شراب، همسو و همردیف بتپرستی تبیین گردیده و کلید هر پلیدی و زشتی معرفی شده است.
به حق، شراب را مادر گناهان گفتهاند. در حدیثی امام باقر علیه السلام در پاسخ به این سؤال که: ما اکبر الکبائر؟ فرمود: «شرب الخمر». چون شرابخوار زنا میکند، دزدی مینماید، آدم میکشد و برای خدای یکتا شریک قرار می دهد و گناهش از همه گناهان افزونتر و بالاتر است.(3)
امام صادق علیه السلام نیز در پاسخ زندیقی که پرسید: لِمَ حَرَّمَ اللَّهُ الْخَمْر ؟ فرمود:
حَرَّمَها لِأنّها ام الخبائث...؛(4)خداوند شراب را حرام کرد چون مادر گناهان است و رأس هر پلیدی و بدی است، زمانی بر شرابخوار میرسد که عقلش زایل میگردد، در آن حال خدایش را نمیشناسد و معصیتی نیست، مگر آنکه مرتکب میگردد، حرمتی نیست مگر آنکه حرمتش را میشکند و رحم و خویشاوندی نیست مگر آنکه آن را قطع مینماید و کار زشت و فاحشهای نیست مگر آنکه آن را انجام میدهد. افسار شرابخوار به دست شیطان است اگر او را فرمان دهد که برای بت سجده کند، سجده میکند، و هر کجا که شیطان بخواهد او را میبرد.
ص:499
عطار در منطق الطیر داستان شیخ صنعان را به نظم آورده تا شرحی بر حدیث «الخمر امُّ الخبائث» باشد.
روز هشیاری نبودم بت پرست بت پرستیدم چو گشتم مست مست
بس کسان کز خمر ترک دین کند بی شکی ام الخبائث این کند
رفت پیر کعبه و شیخ کبار خوک بانی کرد سالی اختیار(1)
منطق الطیر، محمد عطار نیشابوری، صص 67-88، به شکل گزیده.
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه میفرماید: «وَ قَذْفَ المُحْصَناتِ إجْتِناباً لِلْعَنِة؛(2)و زنان پارسا را تهمت ناروا نزنند تا خویش را سزاوار لعنت نسازند».
خدای سبحان به پاسداشت کرامت زن عفیف و پارسا، نسبت ناروا به او را گناهی بزرگ میداند، که در دنیا و آخرت سبب لعنت و نفرین خداست، و این ترجمانی از وحی است؛ همانگونه که خداوند میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ)3 ؛
(کسانی که به زنان با ایمان و پارسا و پاک و بیخبر از کار بد، تهمت بزنند، به حق در دنیا و آخرت مورد نفرین خدا هستند، و برای آنان عذابی سخت و دردناک است).
حفظ آبرو و حیثیت زن به عنوان همسر و مادر در محیط خانواده نقش بسیار مهمی را در تربیت و بالندگی جامعه ایفا میکند.
مقام زن در قرآن و حدیث بسیار تکریم گردیده و آیاتی از قرآن این مکانت را ارج مینهد.
مادر بودن افق برین رسالت زن است و این نقش از مهمترین نقشهای اصولی و زیربنایی جامعه است. رسالت مادری دوران طولانی دارد و زن از همان آغاز تکوین نطفه، در رحم، مسئول است و تا آنگاه که کودک متولد میشود، وظیفۀ او دشوارتر میگردد. او در
ص:500
دوران رشد و آموزش و تربیت نیز این وظیفه خطیر را بر دوش دارد و تا آنگاه که مادر نفس میکشد و زندگی میکند، دعاهای خیرش بهترین سرمایه رستگاری فرزندان است.
به پاس این مکانت بلند، و نیز مقام والای همسری است که جایگاه مادر در اسلام بسیار ارجمند شده است. اگر چه مکانت مادری در اسلام میدرخشد، ولی بنیان آن بر پیمان زناشویی و ایجاد نکاح بین زن و مرد، استوار است. زن پیش از آنکه مادر گردد همسر و زوج است. او مرد را جذب و شیفته خود میسازد، روح مهربانی و رأفت در او میدمد و او را در بستر خود آرام میکند و سپس به یاری همین اکسیر مهر و مهربانی خانواده آرام و مهربان پدید میآید. او سکاندار کشتی زندگی و سازنده شخصیت و کارآمدی مرد است و در سایهسار وجود او و در ساحل دریای مهرش انسان به سکون و آرامش میرسد.
قرآن کریم این نقش و هنر زن را میستاید و میفرماید:
«و از نشانههای قدرت او اینکه برای شما از سرشت خودتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و میان شما دوستی و مهربانی نهاد، در این جلوهها نشانههایی است برای مردم اندیشمند».(1)
سوره روم، آیه 21.
آنچه گفتیم گوشهای از نقش زن در سازندگی جامعه و بالندگی آن بوده در واقع اگر جامعهای بخواهد پاک و لبریز از عطر انسانیت باشد، باید از دامان پاک مادران و همسران آن جامعه، غبار تهمتهای ناروا زدوده شود و بدین علت قرآن کریم میفرماید: «و آنان که به زنان باعفت مؤمن نسبت ناروای زنا دهند آنگاه چهار شاهد (عادل) بر دعوی خود نیاورند آنان را با هشتاد تازیانه مجازات کنید».(2)
با این حد و مجازات، خداوند سبحان، هم از دامان زنان پارسا غبار تهمت زدود، و هم مردان را از آنکه مورد نفرین خدا و عذاب دردناک او شوند، در امان ساخت.
در طرحی برتر و فراگیر، خداوند متعال برای حفظ امنیت جامعه و برون رفت از آلایش و آلودگیها، حکم به حرمت اشاعه فحشاء کرده و میفرماید: «آنان که دوست میدارند که در میان اهل ایمان، کار منکری را اشاعه و شهرت دهند آنها را در دنیا و آخرت عذاب دردناک خواهد بود».(3)
ص:501
حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: «وَ تَرْکَ السِّرْقَۀ إیجاباً لِلْعفّۀ؛(1)
بلاغات النساء، ص 16.
و خداوند دزدی را منع کرد تا راه عفت پویند».این سخن یادگار نبوت، تفسیر و ترجمانی از این آیه قرآن است
(وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا نَکالاً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ) ؛(2)
(دست مرد دزد و زن دزد را به کیفر عملشان ببرید، این عقوبتی است که خدا بر آنان مقرر داشته و خدا مقتدر و داناست).
دستی که امانتدار است، ارزش دارد و قیمت آن نصف دیه کامل انسان است؛ یعنی در یک مرد که هزار مثقال طلا دیه اوست یک دست او پانصد مثقال طلا میارزد، ولی وقتی که خیانت کرد و به دزدی آلوده شد، این دست بیمار میگردد، جامعه را ناامن میسازد، و برای چهار دینار یا کمتر از آن قطع میگردد.
ابوالعلای معری، از سید مرتضی پیرامون حکمت و فلسفه این مجازات سؤال میکند
ید بخمس مئین عسجد أو دیت ما بالها قُطِعَت فی ربع دیناری؟
شگفتا! دستی که پانصد مثقال طلا میارزد، چرا به خاطر یک چهارم دینار بریده میشود؟
سیدمرتضی «قدس سره» پاسخ میدهد:
عِزُّ الأمانَةِ أغْداها و أرخَصَها ذُلّ الخیانةِ فافهم حکمة الباری(3)
عزت امانتداری، دست را گران سنگ میسازد و ذلت خیانت او را بیمقدار، پس حکمت حکم خدای باری تعالی را درک کن!
پس جامعهای به گوهر عفت و امنیت آراسته است که در آن دزد و دزدی نباشد و دزد دزدی آنگاه از جامعه رخت برمیبندد که با اجرای حکم خداوند و قطع دست دزد، او در جامعه شناخته و نشاندار گردد.
ص:502
البته، مجازات سرقت، مراتبی دارد که سختترین آن قطع چهار انگشت است. این مرتبه از سرقت نیز شرایطی دارد که فقهای بزرگوار ما در کتابهای فقهی خود آن شرایط را نگاشتهاند؛ از آن جمله:
دزدی باید مخفیانه باشد.
باید از «حرز» اموال محافظت شده باشد.
لااقل به حد نصاب چهار دینار طلای خالص یا قیمت آن براساس نظریه مشهور باشد، اگر چه بعضی از فقها خمس دینار را هم کافی میدانند. در این صورت اگر در نزد حاکم شرع دو مرتبه اقرار کند یا دو شاهد عادل علیه او شهادت دهند چهار انگشت او بریده میشود.
بنا بر نقل اربلی، در کشف الغمه، فاطمه علیها السلام در ادامه فرمود: «وَ التَّنُزّه عَن أَکْلِ أَمْوالِ الْأیَتاَم وَ الاستئثار بِفَیْئِهِمْ إجَارةً مِنَ الظُّلم؛(1)
کشف الغمة فی معرفة الأئمة علیهم السلام، ج 2، ص 207.
و پرهیز از خوردن اموال یتیمان و اختصاص غنایم به آنان را برای مصون بودن از ظلم به آنان قرار داده است».این فراز نیز ترجمانی از آیات قرآن است؛ همانگونه که خداوند متعال میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً) ؛(2)
(آنان که اموال یتیمان را به ستمگری میخورند در حقیقت آنها در شکم خود آتش فرو میبرند و به زودی به دوزخ در آتش فروزان قهر حق خواهند افتاد).
و نیز میفرماید: «یتیمان را آزمایش کنید تا هنگامی که بالغ شده و تمایل به نکاح پیدا کنند اگر در این مدت، رشد نگهداری مال را از آنان دریافتید، آنگاه مال آنان را به خودشان رد نمایید».(3)
خوردن مال یتیم یکی از مظاهر ظلم و بیدادگری است، و یتیم جداً مظلوم است، چون در دفاع از خود و مالش ناتوان است، و بدون شک، ستم بر چنین موجود ناتوان و ضعیفی ناروا و محکوم است.
ص:503
امام باقر علیه السلام در پاسخ ابوبصیر که سؤال کرد: ما أیسر ما یدخل به العبد النار ؟ آسانترین راهی که انسان را وارد آتش میکند کدام است؟ امام فرمود: «مَنْ أکَلَ مِن مال الیتیم درهماً و نحن الیتیم؛(1)
وسائل الشیعه، ج 9، ص 483، ح 1.
آنکه درهمی از مال یتیم را بخورد...».بنا بر نقل اربلی در کشفه الغمه، حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه فرمود: «وَ الْعَدْلَ فِی الْأَحْکَامِ إِینَاساً لِلرَّعِیَّةِ؛(2)و خدا دادگری و عدالت حاکمان را سبب انس و آرامش رعیت قرار داد».
این کلام گهربار نیز ترجمانی از آیات قرآن است. بدون شک، هدف از ارسال پیامبران آن بود که مردم را به عدل و اقامه قسط فرا خوانند. خداوند در قرآن میفرماید: «همانا ما پیغمبران خود را با ادله و معجزات فرستادیم و برایشان کتاب و میزان عدل نازل کردیم تا مردم به راستی و عدالت گرایند».(3)
خداوند بزرگ در قرآن کریم پیامبران را به دادگری فرمان میدهد؛ از جمله در این آیات:
1.(إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ)4
2.(إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ)5
3.(وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ)6
4.(وَ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ إِذْ یَحْکُمانِ فِی الْحَرْثِ)7
5.(یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)8
ص:504
(و به داوود علیه السلام فرمان میدهد: ای داوود تو را حکومت بخشیدیم و در روی زمین خلیفه و پیشوا قرار دادیم تا میان خلق خدا به حق داوری کنی).(1)
سوره ص، آیه 26.
چو خشنود داری جهان را به داد توانگر بمانی و از داد شاد(2)
به هر روی، خدای متعال خود را به عنوان (خَیْرُ الْحاکِمِینَ) توصیف مینماید و میفرماید:(وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحاکِمِینَ)3
بنابراین جامعهای که فضای آن در پرتو آفتاب عدالت نورافشان است، مردم آن بهروز، و از آرامش و انس و مهربانی برخوردارند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در منشوری که برای مالک اشتر نگاشت به او فرمان داد:
وَ لْیَکُنْ أَحَبُّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطَهَا فِی الْحَقِّ وَ أَعَمَّهَا فِی الْعَدْلِ... ؛(3)و باید از کارها آن را بیشتر دوست بداری که نه از حق بگذرد و نه فرو ماند و عدالت را فراگیرتر و رعیت را دلپذیرتر که ناخشنودی همگان، خشنودی نزدیکان را بیاثر گرداند، و خشم نزدیکان، خشنودی همگان را زیانی نرساند.
و به قول شبستری:
جزای عدل نور و رحمت آمد سزای ظلم لعن و ظلمت آمد(4)
و به قول فردوسی:
گر ایمن کنی مردمان را به داد خود ایمن بخسبی و از داد شاد(5)
حضرت فاطمه علیها السلام در ادامه میفرماید: «وَ حَرَّمَ اللَّهُ «عَزَّ وَ جَلَّ» الشِّرْکَ إِخْلَاصاً لِلرُّبُوبِیَّة ؛ و خداوند شرک را حرام فرمود تا مردم به اخلاص طریق یکتاپرستی پویند».
ص:505
او فرمان داد تا زنگار شرک، آینه دل مردم را تیره نسازد، بلکه فروغ خداشناسی از آن ساطع و جلوهگر باشد. این سخن حضرت فاطمه علیها السلام بازتابش و ترجمان آیاتی از قرآن است که پیرامون ظلمت و گناه شرک نازل گردید؛ از جمله:
1.(وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً)1
2.(قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً)2
3.(وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)3
4.(أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ)4
5.(إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَری إِثْماً عَظِیماً)5
6.(إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیداً)6
7.(إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النّارُ وَ ما لِلظّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ)7
8.(حُنَفاءَ لِلّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکانٍ سَحِیقٍ)8
9.(وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ)9
اینک که ظلمت و حرمت شرک تبیین گردید، فروغ اخلاص چون آفتابی فرا روی شماست تا راه یکتاپرستی را بپویید و زلال معرفة الله جانتان را مالامال و لبریز نماید. آفتاب توحید بر نگاه دلتان بتابد، و او را مبهوت عظمت خود نماید، شهد توحید راستین
ص:506
بنوشید، و هرگز تصور خدای را برای خود ممکن مشماری؛ همانگونه که علی علیه السلام فرمود: «التَّوْحِیدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ؛(1)
نهج البلاغه، حکمت 470، ص 444.
توحید آن است که او را به وهم در نیاری».آن حضرت در یکی از خطبههای خود فرموده:
چون یگانهاش ندانسته؛ آن که برای او چگونگی انگاشته؛ و به حقیقت او نرسیده آن که برایش همانندی پنداشته؛ و نه بدو پرداخته آن کس که او را به چیزی همانند ساخته، و نه قصد او کرده، آن که بدو اشارت نموده، یا به وهمش درآورده.
هر چه به ذات شناخته باشد ساخته است، و هر چه به خود بر پا نباشد دیگریاش پرداخته....(2)
به قول سعدی:
هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس
آنکه محبوب من است از همه ممتاز آید(3)
و نیز همو سروده:
جهان بر سماع است و مستی و شور
و لیکن چه بیند در آینه کور(4)
و نیز:
ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت
وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت(5)
یادگار نبوت، پایان سخن خود را با طنین دو آیه از قرآن عطرآگین نمود تا هشداری نیز به مخاطبان جاهل خود باشد؛ خداوند میفرماید:
ص:507
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ)1
و نیز میفرماید:
(إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ) ؛(1)
پس چنانکه باید، ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید! آنچه فرموده است به جا آرید و خود را از آنچه نهی کرده باز دارید که تنها دانایان از خدا میترسند.
حضرت فاطمه علیها السلام در مسجد با حاضرانی سخن میگوید که از یک سو مردمی والاگهر و از نژاد ابراهیم و اسماعیل میباشند و از سوی دیگر آراسته به اسلام و مکارم الهی آن هستند، بنابراین بر ستیغ کرامت و بزرگی میدرخشند، آنان باید قدر این مقام ویژه و ممتاز را بدانند و از آن پاسداری نمایند و پاسداری از آن فقط در پرتو عمل به دستورات الهی است. آنان باید فرمانبر و مطیع امر خدا باشند.
حضرت فاطمه علیها السلام در بیانات شیوای خود، پرده از راز و رمز قسمتی از احکام برافکند، و پرتوی از آن رخشندگی را در دیدگان آنان آینهکاری کرد، او از معرفة الله و شهد عبادت و بندگی گفت و اینک به آنان هشدار میدهد که پرهیزکاری و پارسایی را پیشه خود سازید و تلاش نمایید که مسلمان از دنیا بروید و فرمانبر. گرچه پارسایی ممکن نیست، مگر با فرمانبرداری از همه احکام و در همه موضوعات، وگرنه تاریخ با حوادث تلخش تکرار میشود و آنچه بر امتهای گذشته جاری شده، بر شما نیز جاری خواهد شد.
آنان دین خدا را تجزیه کردند، به برخی از احکام عمل کرده، به بعضی دیگر عمل نکردند و فرجام کارشان نکبت و خواری بود.
خداوند میفرماید: «آیا به بخشی از کتاب «تورات» ایمان آورده و از بخش دیگر سر باز میزنید، پس بدانید پایان این کار جز رسوایی و خواری و گرفتاری در زندگی دنیا چیزی نیست و در آخرت نیز به بدترین وجه به عذاب الهی گرفتار خواهید شد و خدا از آنچه عمل میکنید غافل نیست».(2)
بر این اساس، دین نظام واحدی است که اگر فرهنگ تجزیه در آن نفوذ کند، تمامش ویران میگردد و خطرش از کفر و بیایمانی بیشتر است.
ص:508
از اینرو خداوند متعال میفرماید: «افرادی که به خدا و رسولش ایمان ندارند میخواهند بین خدا و پیامبرشان تفرقه ایجاد کنند میگویند: به بعضی ایمان داشته و بعضی دیگر را قبول نداریم اینان به راستی کافرند و برای کافران عذاب دردناکی آماده کردهایم».(1)
سوره نساء، آیات 150-151.
شما ای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله باید حافظ دین و دارای مراتب عالی تقوا باشید، چون تربیتشدگان رسول خدا صلی الله علیه و آله و قرآناند. او آفاق علم، و مکارم الهی را بر شما گشود و شما را مزین و آراسته به تقوا و دانش ساخت، پس از خدا بترسید؛ آنگونه که عالمان از خدا میترسند، ولی چه گویم که با کمال تأسف به بیراهه رفتهاید و ردای خلافت را بر قامت نااهل افکندهاید، و اینک دو حق مسلّم را که پیشوایی علی علیه السلام و «فدک» است غصب نمودهاید. چرا تسلیم فرمان خدا و رسولش نمیباشید.
حضرت فاطمه علیها السلام به آنان هشدار و آگاه باش میدهد که هان! از خواب جهل و غفلت بیدار شوید و چنان که باید و شایسته است، پارسا و پرهیزکار بوده و مراقب باشید مسلمان از دنیا بروید.(2)در مقابل دستورات خدا و فرمانهای رسولش مطیع گشته، مصلحتسنجی خود را بر دستورات و نصوص صریح رسول خدا ترجیح ندهید.
آیا به سرشت ابراهیمی خود میبالید؟ بشنوید نصیحت ابراهیم و یعقوب علیهما السلام به فرزندان خویش را آنگاه که آن دو (ابراهیم و یعقوب علیهما السلام) به فرزندان خود سفارش کردند که تسلیم و مطیع فرمان خدا باشند، بدین گونه که ای فرزندان، خدا شما را به آیین پاک برگزید، پس از آن آیین پیروی کنید و تا گاه مردن، تسلیم خدا باشید و مسلمان از دنیا بروید.(3)
بنابراین شما مسلمانان! مطیع دستورات خدا باشید، آنچه را فرمان داده انجام دهید و آنچه را ممنوع دانسته ترک نمایید؛ پرده جهل و نادانی از چهره جان برافکنید و مزین به لباس دانایان شوید که:
(إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ)4
ص:509
این کلام حضرت زهرا علیها السلام بیانگر این سخن حضرت علی علیه السلام است که فرمود: «فَأَفِقْ أَیُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَکْرَتِکَ وَ اسْتَیْقِظْ مِنْ غَفْلَتِکَ...»؛(1)
نهج البلاغه، خطبه 153، ص 151.
پس ای شنونده، از پس مستی هشیار باش و از خواب غفلت بیدار، و اندکی بکاه از شتاب خویش، و بدانچه از زبان پیامبر امی به تو رسیده نیک بیندیش! آنچه که شنیدنش باید و ترکش نشاید.یک دم به خود آی و ببین چه کسی به چه دل بستهای به که همنفسی
زین خواب گران بردار سری برگیر ز عالم اولین خبری(2)
«إِنَّ الْمُؤْمِنِینَ مُسْتَکِینُونَ إِنَّ الْمُؤْمِنِینَ مُشْفِقُونَ إِنَّ الْمُؤْمِنِینَ خَائِفُونَ؛(3)مؤمنان فروتناند، مؤمنان مهرباناند و مؤمنان ترساناند».
لباس فخر و کبر و خودپرستی از تن جان بیرون آرید خود را به حُلی و زیور مکارم اخلاق بیارایید، به گوهر تواضع و مهرورزی به مردم آراسته گردید، به فروع خوف و ترس نسبت به ساحت کبریایی حق منوّر گردید، تا اعمال و رفتار شما مشرق تابان ایمان به خدا گردد.
پاینده و جاودان باد جمهوری اسلامی ایران که جلوای از آفتاب انقلاب فاطمی علیها السلام است.
ص:510
قرآن کریم
الآثار الباقیه عن قرون الخالیه، ابوریحان بیرونی، تهران، مرکز نشر میراث مکتوب، 1380 ش.
الاحتجاج، علامه الطبرسی، ذو القربی، قم، الطبعة الرابعة، 1413 ق.
احقاق الحق و ازهاق الباطل، القاضی السید نور الله الحسینی المرعشی التستری، کتاب فروشی اسلامیه، تهران، بیتا.
الاخلاق و الآداب «المحاسن»، ابی جعفر احمد بن محمد بن خالد البراقی، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1429 ق - 2008 م.
ادیان زنده جهان، رابرت ا. هیوم، ترجمه: دکتر عبدالرحیم گواهی، تهران، دفتر نشر فرهنگی، چاپ اول، 1369 ش.
اسدالغابه فی معرفة الصحابه، الشیخ العلامه عزالدین ابی الحسن علی بن ابی الکرم، تهران، مکتبه الاسلامیه، بیتا.
اسلام در ایران، ایلیا پاولویچ پطروشفسکی، ترجمه: کریم کشاورز، انتشارات پیام، تهران، 1362 ش.
اسلام و عقائد و آراء بشری یا جاهلیت و اسلام، علامه یحیی نوری، تهران، بنیاد علمی و اسلامی مدرسة الشهداء، چاپ نهم، بهمن ماه 1360 ش.
اعلام الوری باعلام الهدی، فضل بن حسن طبرسی، دارالکتب الاسلامیه، الطبعة الثالثه، تهران، بیتا.
اعیان الشیعه، السید محسن الامین، دارالتعارف، الطبعه الثانیه، بیروت، لبنان، بیتا.
الامالی، شیخ الطائفه ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیة، مؤسسه البعثه، قم، دار الثقافه، الطبعة الاولی، 1414 ق.
ص:511
امالی، شیخ صدوق، مقدمه و ترجمه: آیت الله کمرهای، تهران، کتابفروشی اسلامیه، چاپ سوم، 1355 ش.
امثال و حکم، علی اکبر دهخدا، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، فروردین 1352 ش.
انساب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابر بلاذری، تحقیق: شیخ محمد باقر محمودی، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1394 ق.
انسان و ایمان، آیت الله مرتضی مطهری، قم، انتشارات صدرا، بیتا
ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستن سن، ترجمه: رشید یاسمی، تهران، بینا، مهرماه 1317 ش.
بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسی، تحقیق: الشیخ عبدالزهراء العلوی، دار الرضا، بیروت، لبنان، بیتا.
بحرالمعارف، مولی عبدالصمد همدانی، تحقیق و ترجمه: حسین استاد ولی، تهران، انتشارات حکمت، سال 1381 ش.
بحرالمعارف، مولی عبدالصمد همدانی، تحقیق و ترجمه: حسین استاد ولی، مؤسسة انتشارات حکمت، تهران، 1373 ش.
البرهان فی تفسیر القرآن، العلامة السید هاشم الحسینی البحرانی، مؤسسة البعثه، قم، الطبعة الاولی، 1417 ه - ق.
بلاغات النساء، ابی الفضل احمد بن ابی طاهر المعروف بابن طیفور، منشورات مکتبة بصیرتی، قم، بیتا.
بلوغ الارب فی معرفة احوال العرب، سید محمود شکری آلوسی، مصر، بینا، 1342 ق.
پژوهشی در تاریخ پیامبر اسلام، سیدابوالحسن حسینی ادیانی، انوار الهدی، بیجا، 1375 ش.
پس از پنجاه سال، پژوهشی تازه پیرامون قیام حسین علیه السلام، سیدجعفر شهیدی، تهران، دفتر نشر فرهنگی، چاپ سیزدهم، 1370 ش.
پنج گنج، خمسه نظامی، حکیم نظامی گنجوی، گزیده دکتر حمیدی شیرازی، کنگره جهانی بزرگداشت حکیم نظامی گنجوی، تیرماه 1370 ش.
ص:512
تاریخ الطبری، ابی جعفر محمد بن جریر الطبری، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالمعارف بمصر، الطبعة الثانیه، قاهره، بیتا.
تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق الیعقوبی البغدادی، بیجا، دارالزهراء، الطبعه الاولی، 1429 ق.
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، دار الکتاب العربی، بیروت، لبنان، بیتا.
تاریخ تحلیلی صدر اسلام، محمد نصیری، تدوین نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، دفتر نشر معارف، نوبت چاپ هفتاد، 1390 ش.
تاریخ تمدن، ویل دورانت، مترجمان: حمید عنایت - پرویز داریوش، تهران، بینا، 1370 ش.
تأسیس الشیعه لعلوم السلام، السید حسن الصدر، قم، انتشارات اعلمی، چاپ امیر، زمستان 1375 ش.
تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهره، السید شرف الدین علی الحسینی الاسترآبادی الغروی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرّسین بقم، الطبعة الاولی، 1409 ق.
التبیان فی تفسر القرآن، شیخ الطائفه ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی، قدم له: الشیخ آغا بزرگ الطهرانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، بیتا.
تحف العقول عن آل الرسول, الشیخ الثقه ابومحمد الحسن بن علی بن الحسین بن شعبه الحرانی, تصحیح و تعلیق: علی اکبر الغفاری, تهران، دار الکتب الاسلامیه, 1376 ق.
تسنیم «تفسیر قرآن کریم»، آیت الله جوادی آملی دام ظله العالی، تحقیق و تنظیم: حجت الاسلام سعید بندعلی، مرکز نشر اسراء، قم، چاپ اول، 1385 ش.
التسهیل لعلوم التنزیل، محمد بن احمد بن جزی القرناطی، شرکة دار الارقم بن ابی الارقم، بیروت، لبنان، بیتا.
تفسیر العیاشی، المحدث الجلیل ابی نصر محمد بن مسعود ابن عیاش السلمی، تصحیح: السید هاشم الرسولی الهمدانی، موسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان، بیتا.
التفسیر الکبیر، الفخر الرازی، الطبعة الثالثه، بی تا، بی جا.
تفسیر المنار، محمد رشید رضا، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، مصر، بیتا.
ص:513
تفسیر نور الثقلین، الشیخ عبد علی بن جمعه العروسی الحویزی، تحقیق: السید علی عاشور، بیروت، لبنان، مؤسسة التاریخ العربی، الطبعة الاولی، 1422 ه - ق، 2001 م.
جامع احادیث الشیعه، آیة الله العظمی الحاج آقا حسین الطباطبایی البروجردی، قم، طبع فی مطبعة العلمیه، 1398 ق.
جامع البیان فی تفسیر القرآن، ابی جعفر محمد بن جریر الطبری، بیروت، لبنان، دار المعرفة للطباعة و النشر، الطبعة الثانیه، 1972 ق.
الجامع لاحکام القرآن، ابی عبدالله محمد بن احمد الانصاری القرطبی، دار المکاتب العربی للطباعة و النشر، قاهره، 1387 ق، 1967 م.
جرعهای از صهبای حج، آیت الله جوادی آملی، تنظیم و ویرایش: حجة الاسلام حسن واعظی محمدی، قم، مرکز نشر اسراء، چاپ دوم، پاییز 1390 ش.
جواهر الکلام فی شرح شرایع الاسلام، الشیخ محمد حسن النجفی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، 1373 ش.
جهان در عصر بعثت، محمد جواد باهنر - اکبر هاشمی رفسنجانی، تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بی تا.
حکمت الهی، محی الدین مهدی الهی قمشهای، تهران، بیتا.
حیاة القلوب، علامه مجلسی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، بیتا.
الخرائج و الجرائح، قطب الدین الراوندی، تحقیق و نشر: مؤسسة الامام المهدی علیه السلام، منشورات مؤسسة النور للمطبوعات، الطبعة الثانیه، بیروت، لبنان، 1411 ق.
دائرة المعارف قرآن کریم، مرکز فرهنگ معارف قرآن، قم، موسسة بوستان کتاب، مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ سوم، 1386 ش.
دایرة المعارف تشیع، زیر نظر صدر حاج سید جوادی، بهاءالدین خرمشاهی، کامران فانی، حسن یوسفی اشکوری، نشر شهید سعید محبی، چاپ اول، تهران، 1375 ش.
الدر المنثور فی تفسیر المأثور، جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، منشورات محمد علی بیضوی، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، بیتا.
دلائل الامامة، ابی جعفر محمد بن جریر بن رستم الطبری الصغیر، مرکز الطباعة و النشر فی مؤسسة البعثة، قم الطبعة الاولی، 1413 ه - ق.
ص:514
دیوان آذر بیگدلی، نشر جاویدان، بیتا، بیجا.
دیوان ابوسعید ابوالخیر، کتابخانه سنایی، تهران، بیتا.
دیوان اقبال لاهوری، کتابخانه سنایی، تهران، بیتا.
دیوان الهی قمشهای، علمیه اسلامیه، تهران، بیتا.
دیوان امام خمینی رحمه الله، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، تهران، 1372 ش.
دیوان حدیقة الشعراء، سید احمد دیوان بیگی، انتشارات زرین، بیجا، بیتا.
دیوان رجاء اصفهانی، رجاء اصفهانی.
دیوان شهریار، محمدحسین شهریار، زرین، بیجا، بیتا.
دیوان صائب تبریزی، نشر طلوع، بیجا، بیتا.
دیوان صور معانی، عطار نیشابوری، سنایی.
دیوان فیض کاشانی، کتابخانه سنایی، تهران، بیتا.
دیوان لامع، محمد رفیع بن عبدالکریم درمیانی، تهران، دکتر محمود رفیعی، چاپ اول، سال 1365 ش.
دیوان ملک الشعرای بهار، ملک الشعرای بهار، انتشارات علمی، بیتا، بیجا.
دیون اشعار ناصر خسرو، حمید الدین ناصر بن خسرو قبادیانی، تصحیح: حاج سید نصرالله تقوی، به کوشش مهدی سهیلی، تهران، چاپ افست گلشن، آبان ماه 1348 ش.
ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، محب الدین احمد بن عبدالله الطبری، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بیروت، لبنان، 1962 م.
الذریعه الی تصانیف الشیعه، شیخ آغا بزرگ الطهرانی، تهران، طبع فی مطبعة مجلس الشوری، جمادی الاولی، 1360 ش.
راز بزرگ رسالت، آیت الله جعفر سبحانی، تهران، انتشارات کتابخانه مسجد جامع تهران، 1358 ش.
رازهای نماز، مؤلف: آیت الله جوادی آملی، ترجمه: حجة الاسلام علی زمانی قمشهای، تنظیم و ویرایش: حجة الاسلام حسین شفیعی، قم، مرکز نشر اسراء، چاپ سوم، آبان سال 1383 ش.
ص:515
رجال النجاشی، احمد بن علی بن احمد بن العباس النجاشی الاسدی الکوفی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین، شعبان المعظم 1413 ق.
زن از نظر حقوق اسلامی، ابوالفضل حاذقی، تهران، چاپخانه مجلس، 1324 ش.
زن در حقوق ساسانی، کریستیان بارتلمه، ترجمه: دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی، بنگاه مطبوعاتی عطایی، بیتا، بیجا.
زن و اسوههای آسمانی، غلامعلی عباسی فردویی، زائر آستانه مقدسه قم، چاپ اول، 1387 ش.
زندگانی فاطمه زهرا، سیدجعفر شهیدی، تهران، دفتر نشر فرهنگی اسلامی، چاپ چهل و چهارم، 1385 ش.
سعادت نامه، شیخ محمود شبستری، طهوری، بی جا، بی تا.
السقیفه و فدک، ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری، جمع و تحقیق، دکتر محمد هادی امینی، تهران، مکتبه نبوی، بیتا.
السیرة النبویة، لابن هشام، حققها و ضبطها و شرحها و وضع فهارسها: مصطفی السقا، ابراهیم الابیاری، عبدالحفیظ شبلی، دارالمعرفه، بیروت، لبنان، بیتا.
شرح خطبه حضرت زهرا، آیة الله سیدعزّالدین حسینی زنجانی، قم، مؤسسه بوستان کتاب، نوبت چاپ نهم، سال 1386.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، تهران، انتشارات جهان، دار احیاء الکتب العربیه عیسی البابی، الحلبی و شرکاه، بیتا.
شواهد التنزیل، الحافظ عبیدالله بن عبدالله بن احمد المعروف بالحام الحسکانی، المحقق: محمد باقر المحمودی، بیجا، مجمع إحیاء الثقافة الاسلامیه، الطبعة الثالثه، 1427 ق.
صحیفه کامله سجادیه، ترجمه سید علینقی فیض الاسلام، چاپخانه و انتشارات فقیه، چاپ پنجم، تهران، 1379 ش.
طاقدیس، مولی احمد نراقی، انتشارات امیرکبیر، تهران، بیتا.
الطبقات الکبری، محمد بن سعد، دار بیروت للطباعة و النشر، بیروت، لبنان، 1405 ق.
عصر ظهور، علی کورانی، مترجم: عباس جلالی، سازمان تبلیغات اسلامی، معاونت فرهنگی، چاپ دوم، بیجا، زمستان 1369.
ص:516
علل الشرایع، للشیخ الصدوق، تصحیح: السید فضل الله الطباطبایی الیزدی، مکتبة الطباطبایی بالمدرسة الفیضیه، قم، بیتا.
علم الیقین، محمد بن المرتضی المدعو بالمولی محسن الکاشانی، المحقق: محسن بیدارفر، قم، منشورات بیدار، الطبعة الاولی، 1418 ق.
عوالی اللئالی، محمد بن علی بن ابراهیم الأحسایی، تحقیق: آقا مجبتی العراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء، الطبعة المحققه الاولی، 1405 ق 1985 م.
عیون اخبار الرضا علیه السلام، الشیخ الصدوق، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی، منشورات المطبعة الحیدریه، النجف، 1390 ق، 1970 م.
فاطمة الزهراء امّ الائمة و سیدة النساء، الشیخ محمد حسن نائینی، قم، انتشارات نبوغ، الطبعة الثانیه 1416 ق.
فاطمة الزهراء من المهد إلی اللحد، سیدمحمد کاظم الحسینی القزوینی، دارالعالم الاسلامی، بیروت، لبنان، 1402 ق.
فتوح البلدان، احمد بن یحیی بن جابر بلاذری، مترجم: دکتر محمد توکل، تهران، 1377 ش.
الفتوحات المکیة، ابی عبدالله محمد بن علی المعروف بابن عربی الحاتمی الطایی، دار صادر، بیروت (قطع رحلی) بیتا.
فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، مرکز مطبوعاتی دارالتبلیغ اسلامی، قم، بیتا.
فصول المهمة، علی بن محمد بن احمد المالکی المکی الشهیر بابن الصباغ، مکتبة دار الکتب التجاریة، النجف الاشرف، بیتا.
فلسفه تاریخ و نیروی محرک آن، آیت الله جعفر سبحانی، قم، مؤسسة مکتب اسلام، نوبت چاپ اول، تابستان 1376 ش.
الفهرست، شیخ الطائفه ابی جعفر طوسی، دانشگاه مشهد، کنگره هزاره شیخ طوسی، بیتا.
الکافی، من الاصول و الفروع و الروضه، ثقة الاسلام ابی جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق الکلینی الرازی، صحه و مقابله و علق علیه: علی اکبر الغفاری، دار التعارف، الطبعة الثالثة، بیروت، لبنان، 1401 ق.
ص:517
الکامل فی التاریخ، تألیف: الشیخ العلامة عزالدین ابی الحسن علی بن ابی الکرم، دار و مکتبه الهلال، بیروت، لبنان، بیتا.
الکشاف، ابی القاسم جار الله محمود بن عمر الزمخشری، دار المعرفة، بیروت، لبنان، بی تا.
کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ابی الحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح الاربلی، قم مرکز الطباعة و النشر للمجمع العالمی لأهل البیت، 1426 ق.
کشکول شیخ بهایی، موش و گربه، دفتر اول، غزلیات، مثنوی نان و حلوا، مثنوی شیر و شکر، مثنوی نان و پنیر، بیجا، بیتا.
کلیات دیوان شمس تبریزی، جلال الدین محمد بلخی، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، 1345 ش.
کلیات سعدی، غزلیات، امیرکبیر، تهران، بیتا.
کمال الدین و تمام النعمه، الشیخ الصدوق، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفه، 1405 ق.
گلشن راز، شیخ محمود شبستری، طهوری، بینا، بیتا.
الله و الانسان فی القرآن، توشیهیکو إیزوتسو، ترجمه و تقدیم هلال محمد الجهاد، الطبعة الاولی، بیروت، مارس 2007 م.
مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین محمد بلخی، تهران، مؤسسه انتشارات دوستان، چاپ هشتم، 1384 ش.
مجمع البحرین، فخرالدین الطریحی، بیروت، لبنان، دار و مکتبة الهلال للطباعة و النشر، سال 1985 م.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ابی علی الفضل بن الحسن الطبرسی، تصحیح و تحقیق و تعلیق: السید هاشم الرسولی المحلاتی و السید فضل الله الیزدی الطباطبایی، دار المعرفة للطباعة و النشر، الطبعة الثانیه، بیروت، لبنان، 1408 ق.
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقی، تحقیق: مهدی رجایی، قم، مجمع جهانی اهل بیت، سال 1416 ق.
ص:518
المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء، مولی محسن فیض کاشانی، تصحیح: علی اکبر غفاری، مؤسسه اعلمی، بیروت، لبنان، 1403 ق.
محیط پیدایش اسلام، آیت الله سید محمد حسین بهشتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ اول، بهار 1367 ش.
مروج الذهب و معادن الجوهر، ابی الحسن علی بن الحسین بن علی المسعودی، الامیرة للطباعة و النشر و التوزیع، الطبعة الاولی 1413 ق، بیروت، لبنان، 2010 م.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، الحاج میرزا حسین النوری الطبرسی، قم، تحقیق: موسسة آل البیت لاحیاء التراث، الطبعة الاولی، سال 1407 ق.
مشارق الدّراری «شرح تائیه ابن فارض»، سعید الدین سعید فرغانی، با مقدمه و تعلیقات سید جلال الدین آشتیانی، چاپخانه دانشگاه فردوسی، 1398 ق.
مشارق انوار الیقین فی اسرار المیرالمؤمین علیه السلام، الحاقط رجب البرسی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام، بیتا.
مصباح الشریعه (منسوب به امام صادق علیه السلام) ترجمه و شرح علامه مصطفوی، تهران، مرکز نشر آثار علامه مصطفوی، چاپ اول، 1382 ش.
معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، محمد دشتی با همکاری جمعی از محققان، قم، مؤسسة تحقیقاتی امیرالمؤمنین علیه السلام، چاپ اول، زمستان 1374 ش.
المعارف، ابی محمد عبدالله بن مسلم «ابن قتیبه»، تحقیق: ثروت عکاشه، مطبعة دارالکتب، 1960 م.
معانی الاخبار، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی، تصحیح: علی اکبر الغفاری، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1361 ش.
المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم، محمد فؤاد عبدالباقی، تهران، انتشارات اسلامی، چاپ دوم، 1374 ش.
المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، سید کاظم محمدی، محمد دشتی، قم، نشر امام علی علیه السلام، چاپ دوم، آبان 1369 ش.
معراج السعادة، ملا احمد نراقی، انتشارات دهقان، بی جا، تابستان 1372 ق.
ص:519
المغنی فی ابواب التوحید و العدل، القاضی ابی الحسن عبدالجبار الاسدآبادی، تحقیق: الدکتور عبدالحلیم النجار، المجلد 16، اعجاز القرآن، بیتا، بینا.
مکاتیب الرسول، علی بن حسینعلی الاحمدی، بیجا، مکتبة المصطفوی، بیتا.
ملکه اسلام فاطمه زهرا در مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله للعلامة الحاج میرزا خلیل الکمرهای، تهران، چاپخانه اسلامیه، 1348 ش.
من لا یحضره الفقیه، محمد بن علی بن الحسین ابن بابویه القمی، تحقیق: العلامه محمد جواد الفقیه، بیروت، لبنان دارالاضواء، الطبعة الثانیه، 1413 ه - ق، 1992 م.
المناقب، احمد بن محمد المکی الخوارزمی، تحقیق: الشیخ مالک المحمودی، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین، قم، بیتا.
منطق الطیر، شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری، به اهتمام دکتر سیدصادق گوهرین، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1342 ش.
منهاج الکرامه، جمال اله، نسخه خطی کتابخانه مجلس، ش 4322.
مواهب الرحمن فی تفسیر القرآن، السید عبدالاعلی السبزواری، نجف اشرف، انتشارات دارالتفسیر، المطبعة الاولی، 1419 ق.
موسوعة سیرة اهل البیت، باقر شریف القرشی، تحقیق: مهدی باقر القرشی، دار المعروف، الطبعة الاولی، قم، 1430 ق، 2009 م.
میزان الحکمة، محمدی ری شهری، بیجا، دار الحدیث، الطبعة الاولی، 1416 ق.
المیزان فی التفسیر القرآن، العلامة السید محمد حسین الطباطبایی، دار الکتب الاسلامیه، الطبعة الثانیه، تهران، 1390 ق.
نهج البلاغه، مترجم: سیدجعفر شهیدی، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1368 ش.
نهج الفصاحه، ابوالقاسم پاینده، تهران، کتابخانه ابن سینا و کتابخانه اسلامیه، چاپ دوم، سال 1337 ش.
وسائل الشیعه، المحدث الشیخ الحر العاملی، تحقیق و نشر: مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم، الطبعة الثانیه، 1414 ق.
همتایی قرآن و اهل بیت، آیت الله جوادی آملی، قم، مرکز نشر اسراء، چاپ دوم، تابستان 1390 ش.
ص:520