ghaemiyeh.com
سرشناسه:سبحانی تبریزی، جعفر، 1308 -
عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی/ نگارش جعفر سبحانی؛ ترجمه محمدعیسی جعفری.
مشخصات نشر:قم: انتشارات توحید، 1371 -
فروست:ملل و نحل؛ 1؛ 3
شابک:19000 ریال : ج.5 964-90527-6-3 : ؛ ج.7 و 8 978-600-93750-7-3 :
یادداشت:ج. 5 (چاپ اول: 1378).
یادداشت:ج.7 و 8 (چاپ اول: 1435ق. = 1392) (فیپا).
یادداشت:ناشر جلد پنجم انتشارات اخلاق است.
یادداشت:جلد 7 و 8 در یک مجلد صحافی شده است.
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1. تحلیل عقاید اهل حدیث، سلفیها، حنابله و حشویه.- ج.3. تبیین عقاید ابنتیمیه و عقائد محمدبن عبدالوهاب.- ج.4. بررسی عقاید ماتریدیه و معتزله.- ج.5. خوارج.- ج.7 و 8. زیدیه و اسماعیلیه و دیگر فرق/ نگارش [صحیح: مترجم] علیرضا سبحانی
موضوع:اسلام -- عقاید -- تاریخ
موضوع:اسلام -- فرقه ها -- تاریخ
موضوع:کلام -- تاریخ
شناسه افزوده:جعفری، محمدعیسی، مترجم
رده بندی کنگره:BP200/8/س2ف4 1371
رده بندی دیویی:297/49
شماره کتابشناسی ملی:م72-1899
فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی
(شیعهشناسی)
ج 6
بحثهای آیت اللّه العظمی سبحانی
فرهنگ عقاید
و
مذاهب اسلامی
جلد ششم
شیعهشناسی
نگارش:
علیرضا سبحانی
انتشارات مؤسسهی امام صادق علیه السلام
سبحانی تبریزی، جعفر، 1308 -
فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی/ بحثهای آیت اللّه العظمی سبحانی؛ نگارش علیرضا سبحانی.
8 ج. (6. VOL ) 5-4-96901-600-978: ISBN
( VOL.SET 8) 7-0-96901-600-978: ISBN
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه: ص [623]-635؛ همچنین به صورت زیر نویس.
نمایه.
4 ف 2 س/ 236 BP 297/5
1395
اسم کتاب:... فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی/ج 6
نگارش:... علیرضا سبحانی
چاپخانه:... مؤسسه امام صادق علیه السلام
ناشر:... توحید قم
تاریخ:... 1395
تعداد صفحات:... 660
چاپ:... اول
تعداد:... 1000
صفحه آرایی:... مؤسسۀ امام صادق علیه السلام - سید محسن بطاط
مسلسل انتشار: 37 مسلسل چاپ اول: 26 مرکز پخش
قم میدان شهدا، انتشارات توحید
تلفن: 37745457؛ 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir
www.tohid.ir
پیشگفتار... 27
شیعه در گذرگاه تاریخ... 27
مقدمه... 28
شیعه در لغت... 31
شیعه در اصطلاح... 31
فصل نخست
اوضاع اجتماعی در زمان رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله
اوضاع اجتماعی زمان رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله... 35
خطر سه جانبه... 35
راه نخست... 38
راه دوم... 39
راه سوم... 40
فصل دوم
وظایف و شئون جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله
حوادث نوظهور... 44
مشکل «عول»... 44
مسلمانان و صیانت دین از انحراف... 45
شیوه جانشینی در اندیشه مردم عصر رسالت... 48
فصل سوم
داوریهای قرآن و سنت پیامبر در شیوۀ تعیین خلیفه
حدیث «بدء الدعوة»... 52
حدیث منزلت... 53
حدیث غدیر... 55
هدف از اجتماع در آن سرزمین چه بود؟... 57
پاسخ دو شبهه... 59
فصل چهارم
داوریهای قرآن و سنّت پیامبر دربارۀ ولایت علی علیه السلام
مرجعیت فکری و علمی اهل بیت علیهم السلام... 60
حدیث ثقلین... 60
حدیث سفینه... 61
حدیث دوازده خلیفه... 62
آیۀ ولایت... 65
پاسخ یک سؤال... 68
شبههافکنی فخر رازی... 69
پاسخ:... 71
قرائن دیگر... 74
شبهۀ دوم... 76
پاسخ... 76
فصل پنجم
چرا ولایت علی علیه السلام تحقّق نپذیرفت؟
مقاومت در برابر داوریهای پیامبر... 79
مخالفت در جنگ بدر... 79
مخالفت در جنگ احد... 80
مخالفت با صلح حدیبیه... 81
مخالفت با اعزام لشکر اسامه به سرزمین روم... 82
مخالفت با نگارش نامه... 83
تصرف در آموزههای اسلام... 84
تصرف در اذان صبح... 84
محروم کردن دختر پیامبر از میراث... 85
قطع سهم «ذوی القربی»... 86
قطع سهم «المؤلفة قلوبهم»... 87
فصل ششم
فرضیههای بیپایه در بارۀ پیدایش تشیع
شیعه در زبان مورّخان... 92
پیشگامان تشیّع... 95
پیدایش تشیع... 97
تشیع، زاییده اجتماع سقیفه!... 97
تشیع وعبداللّه بن سبأ... 100
ایرانی بودن تشیّع... 105
شهادت برخی از خاورشناسان بر ضد این اندیشه... 108
وراثی بودن خلافت... 110
بررسی جغرافیای انسانی ایران پس از اسلام... 111
نقد نظریه ولهاوزن... 115
فصل هفتم
شیوۀ گزینش جانشین در دو مکتب
تفسیر دو آیه مربوط به شوری... 124
سخن در آیه دوم... 125
خلافت خلفا، و مسألۀ شورا... 127
بررسی این بخش از تاریخ... 129
کیفیت گزینش خلفا در تاریخ... 130
سرگذشت سقیفه... 131
گزینش خلیفۀ دوم... 134
شیوۀ روی کار آمدن خلیفۀ سوم... 135
فصل هشتم
سکوت بیست و پنج ساله چرا؟!
احقاق حق امام در شرایط گوناگون... 138
چرا از قدرت بهره نگرفت... 143
پذیرش خلافت پس از 25 سال محرومیت... 148
فصل نهم
دشواریهای سهمگین در خلافت امیرمؤمنان
پیمان شکنان... 153
واکنش عائشه به بیعت مردم با امام علیه السلام... 154
نبرد با قاسطین (ستمگران)... 158
نبرد با مارقین (شورشیان)... 160
وقایع پس از نهروان... 162
فصل دهم
وضع رقتبار شیعیان در دوران امویان و عباسیان
نامه حسین بن علی علیهما السلام به معاویه... 168
بخشنامۀ معاویه به کارگزاران... 172
بخشنامۀ دوم... 173
بخشنامه سوم... 174
فصل یازدهم
اصول عقاید شیعه
نامۀ امام هشتم علیه السلام به مأمون... 180
عبدالعظیم حسنی و عرضۀ عقاید بر امام هادی علیه السلام... 183
رسالۀ صدوق (306-381)...185
امالی صدوق... 187
جمل العلم والعمل... 187
البیان عن جمل اعتقاد أهل الایمان... 188
العقائد الجعفریه... 188
هدف از اشاره به این رسالهها، چیست؟... 189
تفاوتهای بنیادی عقاید امامیه با مکتبهای معتزله واشاعره... 190
اختلاف در معنی شفاعت... 191
حکم مرتکب کبیره... 192
بهشت و دوزخ... 192
امر به معروف و نهی از منکر... 192
احباط... 193
شرع و عقل... 193
پذیرش توبه... 193
پیامبران و فرشتگان... 194
جبر و تفویض... 194
نیاز انسان به وحی در آغاز تکلیف... 194
مقایسه امامیه با اشاعره... 195
صفات ذاتی خدا عین ذات اوست... 195
صفات خبریه... 196
انسان پدید آرندۀ فعل خود است... 196
قدرت گاهی جلوتر و گاهی همراه فعل است... 197
خدا برتر از رؤیت است... 197
کلام خدا فعل اوست... 198
حسن و قبح، عقلی است... 198
فصل دوازدهم
واقعیت امامت در دو مکتب... 202
شرط عدالت در امام... 204
عصمت امام... 205
دلیل نخست: آیۀ تطهیر... 206
دلیل دوم: امام علی علیه السلام محور حق... 207
دلیل سوم: حدیث ثقلین... 207
دلیل چهارم: اطاعت مطلق از «اولو الأمر»... 208
دلیل پنجم: امامت از آن طاغیان نیست... 209
مقصود از ظالمان محروم؟... 214
پاسخ به یک سؤال... 215
نتیجۀ بحث... 218
مفهوم تقیه و تقابل آن با نفاق... 225
تفاوت تقیه با نفاق... 226
هدف از تقیه... 227
دلایل تقیه در قرآن مجید... 229
آیۀ نخست... 229
آیۀ دوم... 231
آیۀ سوم... 233
آیۀ چهارم... 234
تقیۀ مسلمان از همتای خود... 236
تقیه یک امر شخصی است... 240
تقیۀ حرام... 241
جایی که اساس در خطر باشد... 241
جایی که مایه خونریزی گردد... 243
نتایج بررسی... 243
اعتقاد به «بدا»... 245
علم پیشین خدا به حوادث... 247
خلقت و آفرینش پیوسته... 250
تغییر سرنوشت با عمل در روایات... 252
اثر صدقه... 253
اثر استغفار... 253
اثر دعا... 253
بدا در مقام اثبات... 256
لوح محفوظ... 256
لوح محو و اثبات... 257
بدا در ذبح اسماعیل... 258
سرگذشت یونس پیامبر... 259
میعاد سی شبۀ حضرت موسی... 261
بدای اثباتی در روایات... 263
نکات مورد توجه... 267
دلیل رجعت از قرآن... 273
پاسخ به یک رشته پرسشها... 275
ازدواج موقت چیست؟... 277
قرآن و عقد موقت... 279
پاسخ به یک رشته پرسشها... 284
«فاء نتیجه» در «فما استمتعتم به...»... 284
هدف از ازدواج، تشکیل خانواده است... 285
عقد موقت داخل در آیه نیست... 287
هدف در متعه، دفع شهوت است... 288
آیه منسوخ است!... 289
مسح بر پاها در وضو... 293
امامان معصوم علیهما السلام... 299
تلاشهایی برای اثبات وجوب غسل... 300
نقطۀ اختلاف میان دو گروه... 309
داوری قرآن دربارۀ صحابه... 311
سرپوش نهادن بر تاریخ قطعی... 315
معاویة بن ابی سفیان... 316
عمروعاص... 317
مروان بن حکم... 318
ولید بن عقبه... 318
خاتمیّت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و مُصحف فاطمه علیها السلام... 320
کتاب امام علی علیه السلام و املای رسول خدا صلی الله علیه و آله... 321
مصحف فاطمه علیها السلام... 330
«محدّث» در اسلام... 333
فاطمه «محدَّثه» است... 334
تأویلهای ناروا... 343
امیر مؤمنان علی علیه السلام... 348
نبرد با ناکثین... 350
نبرد با قاسطین... 351
نبرد با مارقین... 352
فاطمه زهرا علیها السلام دخت گرامی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله... 354
میلاد فاطمه علیها السلام... 357
صورت جهیزیۀ دختر پیامبر... 359
مراسم عروسی... 361
چهرۀ فاطمه در قرآن... 363
آیۀ تطهیر... 364
آیۀ مبا هله... 365
آیۀ مودت... 366
آیۀ إطعام... 366
آیه کوثر... 367
زهرا اسوه و الگو... 369
زهرا با فضیلتترین زنان جهان است... 372
شهادت زهرا علیها السلام... 372
امام حسن علیه السلام... 374
امام مجتبی علیه السلام و جبهههای جنگ... 375
متن پیمان صلح... 381
امام حسین علیه السلام... 384
علل و موجبات قیام امام حسین علیه السلام... 386
قیام آگاهانه... 390
حسین بن علی علیه السلام وقیام آگاهانه... 394
سخنرانی امام هنگام اخذ بیعت برای یزید... 394
نامه امام به معاویه... 395
سخنرانی امام در سرزمین منی... 395
نتایج قیام حسین بن علی علیه السلام... 397
الف. رسوا ساختن هیأت حاکمه... 397
ب. انقلابها و شورشها... 398
ج. پی ریزی مکتب شهادت... 399
امام زین العابدین علیه السلام... 400
امام سجاد وخطابۀ مسجد شام... 402
دعا و نیایش... 406
امام باقر علیه السلام... 408
امام صادق علیه السلام... 414
انگیزههای قیام... 418
امام صادق علیه السلام و دانشگاه بزرگ جعفری... 420
امام کاظم علیه السلام... 422
امام رضا علیه السلام... 428
دو مسئلۀ مهم در زندگی امام علیه السلام... 430
امام چرا ولایتعهدی را پذیرفت؟... 432
شهادت امام به دست مأمون... 433
امام جواد علیه السلام... 434
سیاست شوم مأمون... 437
امام هادی علیه السلام... 441
ویژگیهای این دوره از خلافت... 443
سیاست حاکم بر عصر امام هادی علیه السلام... 446
امام حسن عسکری علیه السلام... 451
حضرت مهدی علیه السلام... 454
خصوصیات حضرت مهدی علیه السلام... 456
صلح و صفا به جای خونریزی... 457
قرآن وآینده جامعهها... 459
الف. وارثان زمین صالحانند... 459
ب. استقرار آیین خدا وگسترش امنیت در جهان... 461
ج. گسترش اسلام در سراسر جهان... 462
د. پیروزی پیامبران... 463
ه. در مبارزۀ حق وباطل، حق پیروز است... 464
و. کمکهای غیبی در سرانجام جامعهها... 465
سرانجام جامعهها از نظر احادیث اسلامی... 467
تکامل عقول وخردها... 467
تکامل صنایع... 467
جهانیان درپوشش اسلام درمی آیند... 468
تکامل اخلاقی... 469
ترمیم خرابیها... 469
فواید وجود امام زمان علیه السلام یا نقش انتظار در بازسازی جامعۀ اسلامی... 471
سابقه وتاریخچۀ بحث... 471
تشریح سئوال... 472
فواید گوناگون امام زمان برای امت اسلامی... 474
پاسداری آیین خدا... 474
تربیت یک گروه ضربتی آگاه... 476
نفوذ معنوی و نا آگاه... 477
حجتهای مخفی وپنهان خدا در قرآن ونهج البلاغه... 483
معلم موسی به نام «خضر» معرفی شده است... 484
حضرت موسی چهل روزاز دیدگان پنهان وغایب بود... 489
یونس زندانی... 490
میان نبوت و وقت تبلیغ حضرت مسیح، فاصلۀ زمانی وجود داشت... 491
سهم شیعه در پیریزی تمدّن اسلامی... 492
شیعه و ادبیات عرب... 495
ابوالأسود دُئلی... 496
عطاء بن أبی الأسود... 498
ابوجعفر محمد بن الحسن بن ابی ساره... 498
حمران بن أعین... 499
ابوعثمان مازنی... 499
ابن السکّیت... 499
ابن حمدون... 500
ابوإسحاق نحوی... 501
قتیبۀ نحوی... 501
ابراهیم بن ابی البلاد... 501
محمد بن سلمه یشکری... 501
ابوعبداللّه نحوی... 502
ابوالقاسم تنوخی... 502
شیعه و علم صرف... 503
شیعه و علم لغت... 504
خلیل بن أحمد فراهیدی... 504
ابان بن تغلب... 505
ابن حمدون ندیم... 506
ابوبکر محمد بن حسن بن درید ازدی... 506
صاحب بن عبّاد... 506
شیعه و علم عروض... 507
خلیل بن احمد فراهیدی... 507
صاحب بن عباد... 507
شیعه و هنرهای شعری... 509
قیس بن سعد بن عباده... 510
کمیت بن زید... 510
سید حمیری (م 173)...511
دعبل خزاعی (م 246)...511
ابو فراس حمدانی (320-357 ه)... 512
الف. ابن حجاج بغدادی (م 321)...512
ب. شریف رضی (357 406)...512
ج. شریف مرتضی (355-436)...513
د. مهیار دیلمی (م 448)...513
شیعه و دانش تفسیر... 514
الف. غریب القرآن... 514
ب. مَجازات قرآن... 516
رشتههای مختلف تفسیر... 517
تفسیر موضوعی... 518
شیعه و علم حدیث... 521
کوشش پیوستۀ شیعه برای نگارش حدیث... 523
طبقه نخست... 524
طبقه دوم... 525
طبقۀ سوم... 526
شیعه و فقه اسلامی... 528
فقیهان شیعه در قرن چهارم... 530
فقیهان شیعه در قرن پنجم... 531
شیعه و دانش اصول فقه... 533
شیعه و سیره و تاریخنگاری... 537
محمد بن إسحاق بن یسار... 538
عبیداللّه بن ابی رافع... 538
جابر بن یزید جعفی... 539
ابان بن عثمان کوفی... 539
ابومخنف لوط بن یحیی ازدی... 539
نصر بن مزاحم منقری... 539
هشام بن محمد بن سائب کلبی (م 206)...540
شیعه و علم رجال... 540
شیعه و علوم عقلی... 543
متکلمان شیعه در قرن دوم... 546
زرارة بن أعین... 546
محمد بن علی بن نعمان معروف به مؤمن الطاق... 546
هشام بن حکم... 547
قیس الماصر... 549
عیسی بن روضه... 549
ابومالک ضحاک حضرمی... 550
علی بن حسن بن محمد طائی معروف به طاطری... 550
حسن بن علی بن یقطین بن موسی... 551
حدید بن حکیم مکنی به أبی علی ازدی مدائنی... 551
فضال بن حسن بن فضال... 551
متکلمان شیعه در قرن سوم... 552
فضل بن شاذان... 552
حکم بن هشام بن حکم... 553
داود بن اسد بن أعفر... 553
محمد بن عبداللّه بن مملّک اصفهانی... 554
ثبیت بن محمد... 554
اسماعیل بن محمد بن اسماعیل بن هلال مخزومی... 554
محمد بن هارون... 555
ابراهیم بن سلیمان بن ابی داحة المزنی... 555
شکّال... 555
حسین بن اشکیب... 556
عبدالرحمن بن احمد بن جبرویه... 556
علی بن منصور... 557
علی بن اسماعیل بن شعیب بن میثم... 557
متکلمان شیعه در قرن چهارم... 558
حسن بن علی بن ابی عقیل... 558
اسماعیل بن ابی سهل بن نوبخت... 558
حسین بن علی بن بابویه... 558
محمد بن بشر الحمدونی... 559
ابومحمد یحیی العلوی... 559
ابن قبۀ رازی... 560
ابوالحسن ناشی (271-365)...560
حسن بن موسی... 561
شیخ مفید... 561
مشاهیر فلاسفه از قرن چهارم... 565
فارابی (260-339 ه)... 565
ابوعلی سینا (370-428 ه)... 566
نصیرالدین طوسی (597-672 ه)... 567
کمال الدین میثم بحرانی (636-699)...567
علّامه حلی (648-726)...568
قطب الدین رازی (م 766)...568
فاضل مقداد (م 808)...568
بهاءالدین عاملی (953-1030)...568
سید محمد باقر معروف به داماد... 568
صدرالمتألهین (971-1050)...569
شیعه و علوم طبیعی و ریاضی... 570
شیعه و دانش جغرافیا... 573
یعقوبی مؤلف کتاب «البلدان»... 573
ابوالحسن مسعودی مؤلف «مروج الذهب»... 574
کشور و شهرهای شیعه نشین... 575
حجاز زادگاه شیعه... 576
شکاف در صفوف بیعت کنندگان... 578
شیعه در عراق... 579
شیعه در یمن... 582
مذهب فقهی زید بن علی در یمن... 583
شیعه در سوریه و لبنان... 584
علمای بزرگ برخاسته از جبل عامل... 585
محمد بن مکی (786-734) معروف به شهید اوّل... 585
زین الدین بن علی جبعی (966-911) معروف به شهید ثانی... 585
شیعه در مصر... 587
تشیع در ایران... 589
گرایش ایرانیان به اسلام... 589
علت گرایش ایرانیان به اهل بیت علیهم السلام... 590
دو تحلیل بی پایه در گرایش ایرانیان به تشیع... 594
حکومتهای شیعه... 596
دانشگاههای شیعه... 597
مدینۀ منوره... 597
کوفه و دانشگاه بزرگ آن... 598
دانشگاه قم و ری... 599
دانشگاه بغداد... 601
دانشگاه نجف اشرف... 602
دانشگاه حلّه... 603
محقق حلّی... 604
علّامۀ حلّی... 604
فخرالمحققین... 605
جامع أزهر... 605
مراکز علمی شیعه در شام... 606
مراکز علمی دیگر شیعه... 607
آمار شیعه... 608
بخش پایانی... 614
تذکراتی «روش شناسانه» به نویسندگان... 614
در زمینۀ تاریخ و عقاید شیعه... 614
فهرست
فهرست منابع و مآخذ... 623
فهرست اعلام... 636
فهرست فرق ومذاهب و قبائل... 654
فهرست اماکن... 657
انقلاب اسلامی ایران بر اساس آموزهای قرآن مجید سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان پاک او پیریزی شد و پس از قرنها، حکومتی به نام حکومت الهی و مردمی تأسیس گردید و قانون اساسی با رعایت کلیۀ اصول اسلامی نوشته شد و ثابت گشت که اسلام میتواند حتی در قرن بیستم حکومتی بر اساس آموزههای دینی که پاسخگوی تمام نیازها باشد، تشکیل دهد و کوچکترین مشکلی فرا راه آن نباشد.
تأسیس چنین حکومتی، دشمنان قسم خوردۀ غربی را سخت به وحشت انداخت که مبادا انقلاب اسلامی الگویی برای دیگر کشورهای اسلامی بشود و در نتیجه، دست آنان از یغماگری ثروتهای مسلمانان کوتاه گردد. روی این اساس از طرق مختلف، برای متزلزل ساختن این بنای استوار دست به کار شدند که تلاشهای آنان بر همگان آشکار گشت.
جنگ تحمیلی هشت ساله، تحریمهای اقتصادی، تبلیغات ماهوارهای و ترور شخصیتها، اندکی از این برنامههای ناجوانمردانۀ دشمنان این نظام است.
از آنجا که در این حکومت، آموزههای شیعی پایۀ چنین انقلابی بوده است،
قلمهای مسمومِ مخالفان را به قیمت گزاف خریدهاند و رسانههای فراوانی را به کار گرفتهاند و به طرق مختلف شبههافکنی میکنند تا ایمان جوانان این مرز و بوم را متزلزل سازند. از این جهت میبینیم شبکههای ماهوارهای متعدد شب و روز بر ضد تشیّع سخن میگویند.
از این جهت نگارنده احساس کرد تا آنجا که فرصت هست اساس تشیّع را با بیان روشن، و دور از پیچیدهگویی مطرح کند تا عملاً پاسخی به شبههپراکنی این رسانهها باشد.
تشیع بر خلاف دیگر مذاهب، ساخته و پرداخته نزاعهای کلامی نیست بلکه همان اسلام راستین است که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله از طریق وحی برای مردم آورده است، تو گویی تشیع و اسلام دو روی از یک سکه است. یک طرف آن اسلام، طرف دیگر آن تشیع و کوچکترین تفاوتی با هم ندارند. مجموع آموزههای اسلام به رهبری عترت پس از رسول خدا، همان تشیّع است.
بررسی تاریخ تشیع به روشنی ثابت میکند که بذر تشیع درعصر رسول خدا پاشیده شده است زیرا پیامبر گرامی دربارۀ وصی خود امیرمؤمنان علیه السلام سخنانی میفرمود که مایه جذب گروهی به وی شدهاند، همین سبب شد گروهی در عصر رسول خدا به نام شیعه علی شناخته شدند. او در رویداد «یوم الدار» که در آغاز بعثت رخ داد علی را خلیفه و جانشین خود معرفی کرد. و در غزوه تبوک تمام مناصب خود را دربارۀ علی متحقق دید جز منصب نبوت و اخذ وحی و فرمود: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی»(1)
. مدرک این حدیث را در آینده خواهید خواند.
و همچنین دربارۀ علم علی و قضاوت علی سخن میگفت و در سال دهم در روز غدیر او را به1) (1)
عنوان شایستهترین فرد برای رهبری معرفی کرد.
همۀ این معرفی و جهات دیگر سبب گرایش گروهی به امام شدند و پس از رحلت پیامبر وفادار او گشتند در حالی که بقیه مذاهب و نحلهها ساخته و پرداخته امور سیاسی و یا درگیریهای کلامی است.
غیر از تشیّع، دیگر مذاهب زادۀ کشمکشهای سیاسی است. مثلاً تسنن در سقیفه و محکّمه (خوارج) در جنگ نهروان و پس از آن دو، گروههای مرجئه و یا معتزله و یا اشعری همگی زاییدۀ رویدادهای سیاسی و یا بحثهای کلامی میباشند بنابراین سؤال از این که تشیع کی پدید آمده یک پاسخ بیش ندارد و آن این که روزی که اسلام پدید آمده است.
شما این بحثها را به صورت مبسوط و مستدل در این کتاب میخوانید وهمگی بر گرفتد از گستره «بحوث فی الملل والنحل» تألیف آیة اللّه والد - دام ظله - میباشد و پنج جلد آن قبلا به نام دانشنامه «فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی» منتشر شده است و اکنون جلد ششم آن به وسیله اینجانب منتشر میشود، امید است که به نگارش دو جلد دیگر موفق گردم تا بدین وسیله یک دانشنامه کامل تحت عنوان «فرهنگ عقاید اسلامی» تقدیم خوانندگان گردد.
از خداوند منان خواهانم که ما را به راه راست هدایت نموده و درآن راه استوار سازد تا فکر و خامۀ ما در خدمت رضای خدا باشد.
قم - مؤسسۀ امام صادق علیه السلام
علیرضا سبحانی
89/12/20
شیعه در لغت به گروهی میگویند که بر انجام کاری دست به دست هم میدهند مثلاً میگویند: «تشایع القوم، إذا تعاونوا»، و گاهی این واژه به مطلق پیرو اطلاق میشود، چنان که در این آیه آمده است: (وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ) (1)
. صافات/ 83.
یعنی: و یکی از پیروان او (نوح) ابراهیم است.شیعه در اصطلاح در سه مورد به کار میرود:
شیعه به این معنی همۀ مسلمانان را دربرمیگیرد، زیرا در جامعۀ اسلامی جز «نواصب» همگان خاندان رسالت را دوست دارند، خواه رهبری آنان را بپذیرند یا نپذیرند. امام شافعی در دو بیت معروف خود میگوید:
یا أهلَ بیتِ رسولِ اللّه حُبُّکمُ فَرضٌ مِنَ اللّهِ فی القُرآنِ أنْزَلَهُ
کَفاکُم مِنْ عَظیم القدْرِ أنَّکُمُ مَنْ لم یُصلِّ علیکُمْ لا صلاةَ لهُ(1)
. الصواعق المحرقة، چاپ دوم، 1385 ه. ق، ص 148.
ای خاندان پیامبر خدا، مهرورزی به شما فریضهای است که خدا آن را در قرآن آورده است در بزرگواری شما همین بس که هر کس بر شما درود نفرستد نماز او درست نیست
برخی از مسلمانان بالاخص معتزلۀ بغداد، با این که به خلافت چهار خلیفه به ترتیب ایمان دارند، در عین حال علی علیه السلام را برتر از عثمان، بلکه برتر از همگان میدانند.
تشیع به این معنی بیشتر در کلمات شمس الدین محمد ذهبی در کتاب «میزان الاعتدال» و کتاب «سیر اعلام النبلاء» به کار رفته است. او برخی از تابعان و محدّثان را به تشیع متهم میکند، حتی حاکم نیشابوری که بالاترین مقام را در حفظ سنت دارد، نزد او متهم به تشیّع است، و مقصود او از تشیع، همین معنایی است که گفته شد.
1) (1)
اتفاقاً خود آن حضرت در ایام حیات خود، به «وصیّ» معروف بود. و در قصائد شعرا، و خطابۀ خطیبان، علی علیه السلام به عنوان «وصیّ» معروف است. هنگامی که امیرمؤمنان به شهادت رسید، فردای آن روز، فرزند او امام مجتبی خطبهای ایراد کرد و در آنجا در معرفی خود، چنین گفت: «أنا ابن النبی وأنا ابن الوصیّ».(1)
. مستدرک حاکم، ج 1، ص 172.
ابن أبی الحدید، صفحاتی را به نقل اشعاری اختصاص داده که در آن، صحابه و تابعان، علی را به عنوان وصی توصیف کردهاند.(2)اگر ما در این بحث، کلمۀ شیعه را به کار میبریم مقصود، همین معنی سوم است.
ما پیش از آن که به تبیین عقاید فرقۀ شیعه اثناعشری بپردازیم، ناچاریم دربارۀ اموری سخن بگوییم:
آیا مصالح حاکم بر جامعۀ اسلامی اواخر عمر رسول خدا اقتضا میکرد که جانشین پیامبر از جانب خدا معین شود و یا این که شرایط با انتخاب او به وسیلۀ امّت سازگار بود؟
آیا فرهنگ اسلامی حاکم بر جامعۀ آن روز در زمینۀ تعیین امام و رهبر به انتصاب گرایش داشت یا به گزینش و آرای مردم؟ مقصود از انتصاب در این جا اعم از جانب خدا یا از جانب رهبر پیشین است.
کتاب و سنت دربارۀ رهبری پس از رسول خدا کدام از این دو نظر را تأیید میکند؟
داوریهای قرآن و سنت دربارۀ ولایت علی علیه السلام.
در صورت تعیین رهبر به وسیلۀ پیامبر صلی الله علیه و آله چرا دیگران عملاً آن را نادیده گرفته برگزیدۀ رسول خدا را بر منصب خلافت ننشاندند.
پیدایش تشیع و تاریخ آن و پیشگامان تشیع در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و پس از رحلت او.
شیوه گزینش خلیفه در مکتب اهل بیت.
با بررسیهایی که در این فصول انجام گرفته، به روشنی ثابت میشود که مکتب تنصیص و تعیین خلیفه از جانب خدا آن هم در مورد امیرمؤمنان، مدلول کتاب و سنّت است.
مهم این است که شرایط حاکم بر جامعۀ اسلامی در عربستان در زمان رحلت رسول خدا را درست و دقیق تجزیه و تحلیل و ارزیابی کنیم. آیا شرایط ایجاب میکرد که جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله از جانب خدا به وسیلۀ رسول او معین شود یا این که مصالح اسلامی ایجاب میکرد که پیامبر صلی الله علیه و آله در این مورد سکوت کند و سخنی نگوید تا مسلمانان، خود، گره را بگشایند و فرد وارسته و دانا و آگاهی را برای مدیریت انتخاب کنند؟ اکنون این مسأله را بررسی میکنیم و خواهیم دید که شرایط، نظر نخست را تأیید میکند.
جامعۀ نوپای اسلامی در اواخر عصر رسالت پیوسته، از سه سو، مورد تهدید بود:
جنگ و گریز بودند وحتی در سال نهم، پیامبر گرامی با ارتش 30 هزار نفری برای دفع شر آنان تا «تبوک» پیش رفت، ولی اثری از آنان مشاهده نکرد ولی پیوسته امپراتور روم در فکر حمله به جزیرةالعرب و از پا درآوردن حکومت نوپای اسلامی بود.
امپراتوری ساسانی در ایران. پادشاه ایران که از نامۀ پیامبر صلی الله علیه و آله برای پذیرش اسلام آن چنان خشمگین شد که نامۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله را پاره کرد و به فرماندار یمن نوشت: صاحب این نامه را دستگیر کند و زنده یا پس از کشتن سر او را برایش بفرستد.
ستون پنجم یعنی منافقان که پیوسته با فتنهگریها وتحریکها بر ضد مسلمانان مشغول کار بودند و حتی با ساختن مسجد ضرار، مرکزی برای براندازی احداث کردند، و سرکردۀ آنان یعنی «ابوعامر»، مدینه را به عزم تحریک مشرکان مکه ترک کرد و به آن سو رفت و سپس از مکه به روم گریخت و پیوسته با عناصر داخلی در تماس و ارتباط بود.
این سه عامل که در حیات پیامبر، به سان آتش زیر خاکستر بودند تا پس از درگذشت او، نقشههای شیطانی را پیاده کنند. این شرایط موجود در زمان حیات پیامبر ایجاب میکرد که آن حضرت در حال حیات خود، فردی دانا و توانا را برای رهبری برگزیند تا مبادا پس از درگذشت او، گزینش رهبر، مایۀ اختلاف گردد و دشمنان داخلی و خارجی بر اثر فقدان رهبر، به خواستههای خود جامۀ عمل بپوشانند. از باب نمونه:
ابوسفیان که به ظاهر اسلام آورده بود ولی در باطن بتپرست بود، آنگاه
که رسول خدا درگذشت و از جریان سقیفه آگاه شد، برای افشاندن تخم نفاق به حضور علی علیه السلام رسید و گفت: من میخواهم با تو بیعت کنم و برای پیشبرد این هدف، مدینه را پر از سپاه میکنم. امیرمؤمنان علیه السلام از هدف شوم او آگاه بود که او نه علی علیه السلام را میخواهد و نه اسلام را، بلکه هدف او، ماهیگیری از آب گلآلود است و میخواهد با تشکیل دو صف متقابل، ضربۀ نهایی را بر اسلام وارد کند، و لذا در پاسخ او فرمود: به خدا سوگند! تو بااین بیعت جز فتنه چیزی نمیخواهی و تو مدتهاست آمادۀ ضربه زدن به اسلام هستی. مرا به بیعت تو نیازی نیست.
او که با چنین سخنان علی علیه السلام مواجه شد، و از او ناامید گشت باز هم از فتنهگری دست برنداشت و میکوشید بنیهاشم را بر قبیلۀ خلیفۀ منتخب سقیفه بشوراند و این دو شعر را میخواند:
بنی هاشمٍ لا تطمعوا الناس فیکم ولا سیّما تیم بن مرّة أو عَدیّ
فما الأمر إلّافیکم وإلیکم ولیس لها إلّاأبوحَسَنٍ علیّ(1)
. الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325؛ العقد الفرید، ج 2، ص 249.
ای خاندان هاشم، نگذارید دیگران در حق شما طمع کنند به ویژه دو قبیلۀ تیم و عدی (قبیلۀ خلیفه اول و دوم) رهبری تنها در میان شماست و باید به شما بازگردد و کسی جز ابوالحسن علی شایستۀ آن نیست
حزب منافقان، حزب کوچکی نبود، بلکه یک حزب زیرزمینی نیرومند بود، به گواه آن که قرآن در سورههای متعدّدی، دربارۀ آنان سخن گفته است مانند سورههای آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنکبوت، احزاب، محمد صلی الله علیه و آله،
1) (1)
فتح، مجادله، حدید، حشر و سورهای به نام «منافقون».
بنابراین، این سه گروه پیوسته درصدد بودند که این حکومت نوپا را از پا درآورند و مسلّماً اختلاف در امر رهبری مایۀ ضعف مسلمانان و زمینهساز شورش داخلی و حملۀ خارجی بود. مصالح ایجاب میکرد که پیامبر خدابرای جلوگیری از چنین خطری، رهبر دانایی را برگزیند.
شهید سید محمدباقر صدر که رضوان خدا بر او باد در این مورد سخنی دارد که با بیان پیشین ما کاملاًهماهنگ است. او میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله در پیش روی خود سه راه داشت که ناچار بود یکی از آنها را انتخاب کند:
پیامبر نسبت به آیندۀ امّت بیتفاوت باشد و به همان رهبری امت در زندگی خویش بسنده کند، و آیندۀ امّت را به دست حوادث بسپارد.
این نظریه را نمیتوان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت داد، زیرا منشأ این احتمال، یکی از دو چیز میتواند باشد:
اکنون که راه نخست، با دو تفسیری که برای آن انجام گرفت، در شأن رهبر الهی نبوده، ناچار باید گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله برای آیندۀ دعوت پس از خود، برنامهریزی کرده و موضع مثبتی داشته است و آن این که رهبری بر اساس نظام شورا صورت بگیرد، و مهاجران و انصار که نمایندگان امّتند، زیربنای حکومت ومحور دعوت باشند. ولی این راه نیز، با توجه به توضیحاتی که در آینده میآید پذیرفتنی نیست، زیرا هرگاه پیامبر صلی الله علیه و آله آیندۀ دعوت را بر اساس نظام شورا استوار کرده باشد، باید اصول و روشهای آن را به طور کامل به امّت آموخته، و ماهیت این نظام و حدود و تفاصیل آن را کاملاً بیان کرده باشد و جامعه را به گونهای پرورش دهد که نظام شورا را به خوبی بپذیرند و اجرا کنند، در حالی که او در میان جامعهای زندگی کرده بود که نظام حاکم بر آن سنتهای قبیلهای بود. و در نظام قبیلهای، رهبری بر اساس وراثت بوده و یا قدرت و توان.
گذشته از این، به آسانی میتوان درک کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله، امّت را با نظام شورایی آشنا نساخته است. و لااقل در سخنرانیها، مهاجر و انصار را به تطبیق نظام شورا دعوت نکرده و در ذهن آنان آمادگی لازم را برای چنین روشی پدید نیاورده است.
گواه روشن بر این که امت با چنین فکری پرورش نیافته بود، این که خلافت عمر به وسیلۀ انتصاب ابوبکر صورت گرفت و خلافت عثمان به وسیلۀ شورای انتصابی خلیفۀ دوم انجام پذیرفت، نه مردم.
آنچه با آموزههای اسلامی کاملاً تطبیق دارند، این است که پیامبر صلی الله علیه و آله با تعیین فردی دانا و توانمند و شایسته برای زعامت، تکلیف مردم را روشن کند و مرجعیت فکری و زعامت سیاسی را در او متمرکز سازد، و از این طریق، امّت را از هر نوع سرگردانی و نزاع و درگیری برهاند.
این همان راهی است که شیعه مدّعی آن است و مطالعۀ زندگی مسلمانان در صدر اسلام، همین مطلب را تأیید میکند.(1)
. آنچه که بیان شد، برگرفتۀ از مقدمۀ شهید صدر بر کتاب «تاریخ الإمامیه» است، ص 5-16.
همین بحث را در فصل آینده به صورت مبسوط میخوانید.
1) (1)
رسول گرامی صلی الله علیه و آله وظایف مهمّی را برعهده داشت. وظایفی که فقط فردی میتواند به دوش بکشد که مانند پیامبر صلی الله علیه و آله تربیت الهی و علمی برتر از امّت داشته باشد. و هرگز یک فرد عادی، هر چند فرد طبیعی برتر باشد، نمیتواند این وظایف را متحمّل گردد. این وظایف عبارتند از:
تفسیر کتاب خدا و شرح مقاصد آن و بیان اهداف و رموز و اسرار آن.
بیان احکام حوادث نوظهور که پیش از آن در قرآن و سنت نیامده است.
بازداشتن امّت از اختلاف و انحراف فکری و عقیدتی.
از این نظر گفتار و رفتار او فصل الخطاب در میان امت خواهد بود.
با درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله هر چند سلسله نبوت، پایان پذیرفته ووحی الهی به آخر رسیده است. دیگر پیامبری نمیآید، و بر کسی وحی تشریعی فرود نخواهد آمد، امّا این وظایف سهگانه همچنان مستمر خواهد بود، و بایست فردی یا
گروهی این وظایف را برعهده بگیرد و مسلّماً تا فردی به سان پیامبر صلی الله علیه و آله تربیت معنوی و تعلیم الهی نداشته باشد، نمیتواند این سه وظیفۀ سنگین را بر دوش بگیرد و هرگز تعلیمات معمولی افراد برای انجام این وظایف کافی نیست.
اینک ما دربارۀ هر سه خلأ که با درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله پدید آمد، سخن میگوییم:
الف. نخست به وظیفۀ پیامبر صلی الله علیه و آله در زمینۀ تفسیر قرآن با دو آیه اشاره میکنیم:
(وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ) .(1)
. نحل/ 44.
«قرآن را بر تو فرو فرستادیم تاآنچه را برای مردم نازل شده، برایشان بیان کنی».
واژۀ «لتبیّن» با واژۀ «لتقرأ» فرق دارد. پیامبر صلی الله علیه و آله هم قرآن را تلاوت میکرد و هم تفسیر و مفاهیم آن را توضیح میداد.
در آیۀ دیگر میفرماید:
(وَ ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ إِلاّ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ) .(2)
«کتاب و قرآن را برای تو نفرستادیم جز این که در مسائلی که در آن اختلاف پیدا کردهاند، حقیقت را برای آنها بیان کنی».
قرآن، متجاوز از 6000 آیه دارد و احادیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله پیرامون تفسیر قرآن رسیده بسیار معدود و محدود است و سیوطی میگوید: من در کتاب
ترجمان القرآن مجموع احادیثی که به طور مسند و یا مرسل از پیامبر و اصحاب رسیده، گرد آوردم و به سیزده هزار حدیث رسید.(1)
. الاتقان: 193/4.
ولی بیشترین آنها، مرسل و اقوال صحابه و تابعان است و تعداد احادیث مسند از پیامبر بسیار کم است، و در جای دیگر میگوید: از احادیث منقول از پیامبر در مورد تفسیر عالمان ضعیف و یا موضوع و دروغ است و از احمد بن حنبل نقل میکند که او میگفت، کتابهای مربوط به غزوات، اخبار غیبی، و تفسیر اساس درستی ندارند.(2)در کتاب «الاتقان» تعداد احادیثی را که از پیامبر در قلمرو تفسیر آیات وارد شده از تعداد سور قرآن چندان تجاوز نمیکند.(3)بنابراین، وظیفۀ یاد شده را باید فردی به عهده گیرد که علم لدنّی و مافوق بشری داشته باشد، چنان که مصاحب موسی در حالی که پیامبر نبود، علم لدنی داشت، چنان که قرآن میفرماید: (وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً) .(4)
تاریخ اختلافات مسلمانان را دربارۀ تفسیر بسیاری از آیات، ضبط کرده است:
اختلاف ندارد و این، قصور فهم ماست که جایگاه «کلاله» را درست نمیشناسیم و از اقسام آن آگاه نیستیم.
مسلمانان در فتوحات خود، با مسائل نوظهور و حوادث جدیدی روبرو میشدند که حکم آن را در قرآن و سنتهایی که در اختیار داشتند نمییافتند، و لذا مشکل بر روی مشکل، اضافه میشد، زیرا آیاتی که بیانگر احکام فرعی باشد، بسیار محدود است و احادیث وارده دربارۀ احکام نیز از پانصد حدیث تجاوز نمیکند.(1)
. وحی محمدی، ص 212، چاپ ششم.
فخر رازی میگوید: موضوعاتی که حکم آن به وسیلۀ کتاب و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله بیان شده، بسیار کم است.
اینک نمونههایی از مسائل نوظهور که یاران پیامبر در آن، متحیّر و سرگردان بودند:
مقصود از «عول» این است که در هنگام تقسیم ارث میّت، ترکه نسبت به سهامی که در کتاب و سنت آمده است وافی نباشد، مثلاً مردی بمیرد و وارثانی مانند همسر و پدر و مادر و دو دختر داشته باشد که سهام آنان به این ترتیب است همسر: و پدر و مادر و دو دختر بر روی هم، در این صورت مجموع سهام میشود ترکه، و به این ترتیب، قابل تقسیم نیست، و لذا هنگامی که مسأله به
1) (1)
عمر بن خطاب عرضه شد، گفت به خدا سوگند نمیدانم خدا کدام یک از شما را مقدم داشته و کدام را عقب انداخته است. آنگاه نقص را بر همه تقسیم کرد.(1)
. احکام قرآن جصاص، ج 2، ص 109، مستدرک حاکم، ج 4، ص 340.
نمونۀ دیگر آن که مردی همسر خود را در جاهلیت دوبار طلاق داده و در اسلام نیز یک بار. آیا این نوع سه طلاق مایۀ حرمت ابدی هست یا نه؟(2)
مسلمانان، و کلیۀ یاران پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ این گونه مشکلات دچار حیرت و شگفتی بودند و سپس با یک نوع گمانهزنی مشکل را حل کرده و به آن، رسمیت میدادند، در حالی که اگر در میان امّت، انسان دانا و آگاهی وجود داشت و از علم لدنّی بهره میگرفت، میدانست که محال است شرع انور قانونی را تصویب کند که قابل پیاده شدن نباشد و در سایه علم لدنی مشکل را برطرف میکرد.
یکی از آثار وجود معصوم مانند پیامبر صلی الله علیه و آله، این است که امّت را از انحراف فکری باز داشته و در هنگام اختلاف، سخنان او فصل الخطاب به شمار میرفت، این اختلافات، بعد از پیامبر نیز وجود داشت، باید اگر در میان امت، فرد شاخصی که از علم بالایی برخوردار است وجود داشته باشد تا امّت را از انحراف و اختلاف و دستهبندی حفظ کند، در این صورت وضع امّت بسی بهتر از این میبود.
پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله وضّاعان و جعّالان حدیث و دجّالانی از
علمای یهود و نصارا، فرصت را برای پخش اندیشههای دروغین خود، مغتنم شمرده، و بسیاری از اسرائیلیات و مسیحیّات و مجوسیات را در میان امّت پخش کردند، به گونهای که آمار احادیثی که در میان امت پخش میشد از یک میلیون تجاوز کرد و لذا بخاری روایات صحیح خود را از میان ششصد هزار حدیث برگزید.(1)
. الهدی الساری، مقدمۀ فتح الباری، ص 54.
و احمد بن حنبل مسند خود را که حاوی سی هزار حدیث است از میان هفتصد و پنجاه هزار حدیث انتخاب کرد و حافظ یک میلیون حدیث بود.(2)چگونه میتوان یک دهم این روایات را به پیامبر نسبت داد، در حالی که او در دوران دعوت در مکه که سیزده سال طول کشید از هر نظر محصور بود و کمتر کسی میتوانست از او قرآن فرا گیرد تا چه رسد حدیث و پس از هجرت به مدینه، وظایف فراوانی برعهده داشت. که برخی را یادآور میشویم:
نبردها و غزوهها و سفرها به نقاط دور دست
اعزام نیروها برای خاموش ساختن فتنهها
دیدارها با سران قبایل و عقد قراردادها
داوری و فصل خصومات
تلاوت قرآن و تفسیر آن
بیان احکام الهی و پاسخ به پرسشها
مجادله احسن با اهل کتاب
ادارۀ امور سیاسی و اجتماعی و اقتصادی جامعه
مکاتبه با سران قبایل و کشورها
درگیری با ستون پنجم به نام منافقان که قریب دو جزء آیات قرآن دربارۀ آنان فرود آمده است.
با توجه به این وظایف سنگین چگونه میتواند این همه احادیث میلیونی را بگوید و به صورت یک انسان فارغالبال در هر موضوعی سخن بگوید.
هرگاه در میان مسلمانان، امام معصومی باشد و مردم نیز از او پیروی کنند، این همه تحریف در اسلام پدید نمیآید و بازار دروغ گویان کساد میشود. این جا است که انسان آثار سازنده وجود معصوم در میان امت را به درستی درک میکند، یعنی انسانی که وجود او میزان حق و باطل و جداسازنده هر یک از دیگری است، ولی هرگاه پیشوایی مردم انتخابی باشد، و مع الوصف بالای منبر بگوید: «وُلِّیتُکُم ولستُ بخیرکُمْ فإنْ استقمتُ فأعینُونی، وإن زِغْتُ فَقَوِّمُونی...».(1)
. من به ریاست شما برگزیده شدم در حالی که بهترین شما نبودم اگر به راه راست رفتم مرا کمک کنید و اگر منحرف شدم، مرا به راه راست باز آورید.... (سخن ابوبکر پس از گزینش غوغایی در سقیفه). الصواعق المحرقة، ص 11؛ الإمامة والسیاسة، ج 1، ص 14.
در زمانِ چنین فردی حق و باطل از هم بازشناسی نشده و انحرافات روز به روز گستردهتر میشود.
فیلسوف اسلامی شیخ الرئیس دربارۀ اینکه مقام امامت مقام انتصابی است، میفرماید:
«در هر زمان ظهور یک پیامبر امکانپذیر نیست، زیرا مزاجی که این کمال
1) (1)
را بپذیرد، در میان مردم کم است، بنابراین پیامبر باید برای بقای شریعت و قوانینی که به مصالح انسانها مرتبط است، برنامهریزی گستردهای داشته باشد هرگاه مقام جانشینی با استخلاف (تعیین از جانب پیامبر) باشد، این به صواب و درستی نزدیکتر است، و از اختلاف و شورش و فتنه و فساد جلوگیری میکند».(1)
. شفا، ج 2، ص 13، از الهیات، ص 558 تا 564.
بنابراین، نتیجه میگیریم مصالح اسلام در آن روز (با قطع نظر از اینکه آیا پیامبر کسی را برای امامت برگزیده یا نه) ایجاب میکرد که خلیفه از طرف پیامبر برگزیده شود نه از جانب مردم.
بحثهای پیشین به روشنی ثابت کرد که مصالح اسلامی در قلمروهای سهگانه در گزینش رهبر به وسیلۀ پیامبر صلی الله علیه و آله، نهفته بود نه از طریق شوری و به عبارت دیگر، گره خلافت باید از طریق انتصاب گشوده شود نه شورای حل و عقد. اتفاقاً یاران پیامبر نیز با این اندیشه همراه بودند، چیزی که به جای انتصاب از جانب خدا انتصاب از طریق خلیفه پیشین را مطرح میکردند نه گزینش شورایی. اصولاً، گزینش از طریق شورا، جز یک بار آن هم در خلافت ظاهری امیرمؤمنان مطرح نبود و خلافت پیوسته یا از طریق انتصاب از جانب خلیفه پیشین و یا از طریق وراثت دست به دست میگشت.
اینک ما در اینجا برخی از نصوص تاریخی را میآوریم تا روشن شود که در ذهن بزرگان آن زمان، اصلاً گزینش شورایی مطرح نبوده است.
1) (1)
«بسم اللّه الرحمن الرحیم»، سپس ابوبکر به او چنین املا کرد:
«این وصیتی است از ابوبکر فرزند أبی قحافه در آخرین روزهای زندگی خود در این دنیا و نخستین آشنایی خود با آخرت انجام میدهد. من عمر بن خطاب را جانشین خود میسازم».(2)
1) (1)
. سیرۀ ابن هشام، ج 2، ص 424.
2) (2) . طبقات کبری، ج 3، ص 200، چاپ بیروت؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 292.
اگر مسأله، مسألۀ شورایی بود، باید اعضای شورا را مهاجر و انصار و یا اهل حلّ و عقد انتخاب کنند، نه خلیفه، و این حاکی از آن است که روح کار، انتصابی بوده، ولی نوعی رنگ انتخابی داشت.
1) (1)
. الامامة والسیاسة لابن قتیبه، ج 1، ص 32.
و برای آنان سرپرستی معین کن.(1)
. حلیة الأولیاء، ج 1، ص 44.
این نوع اندیشهها در ذهن صحابۀ پیامبر پیوسته وجود داشته و همگی حاکی از آن است که مسألۀ انتخاب خلیفه از طریق شورای حلّ و عقد یا مهاجر و انصار، یک مسأله کلامی است که توجیهگر خلافت خلفا میباشد، و هیچگاه این اصل پیاده نشد، جز در عصر امیرمؤمنان و توپ خلافت پیوسته به وسیله انتصابها و یا وراثتها به یکدیگر پاس داده میشد.
در میان محدثان، مورخان و مفسران، حدیثی به نام حدیث «بدء الدعوة» معروف است که در آغاز علنی شدن رسالت، از پیامبر بزرگوار شنیده شد. توضیح اینکه خداوند به پیامبر دستور داد که خویشاوندان نزدیک خود را به اسلام دعوت کند و آیه نازل شد که: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ) .(1)
. شعراء/ 214.
پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را مأمور کرد که غذایی برای مهمانان خویش تهیه کند، آنگاه که سران بنیعبدالمطلب جمع شدند، و غذا خوردند و سیر شدند، رو به آنان کرد و گفت: دیدهبان قافله دروغ نمیگوید، به خدایی که جز او خدایی نیست، من پیامبر او برای شما و برای همۀ مردم هستم. همان طوری که به خواب میروید، از دنیا میروید و همان گونه که از خواب برمیخیزید، دوباره زنده
1) (1)
میشوید و به حساب و کتاب اعمالتان رسیدگی خواهد شد. بهشت و دوزخ جاودان در برابر شماست. ای فرزندان عبدالمطلب من جوانی را در میان عرب سراغ ندارم که برای مردم خود، بهتر از آنچه من برای شما آوردهام، آورده باشد.
من برای شما خیر دنیا و آخرت را آوردهام. من شما را به سوی خدا دعوت میکنم. هر یک از شما مرا یاری کند، او برادر و وصی و جانشین من در میان شماست.
پیامبر این جمله را سه بار تکرار کرد و هر بار علی علیه السلام از جای خود برخاست و گفت: ای پیامبر خدا! من آمادهام یاور شما باشم و شما را کمک کنم. و جز علی کسی ندای پیامبر را لبیک نگفت. پیامبر در پاسخ او گفت: «إنّ هذا أَخی ووصیی وَخَلیفتی فِیکُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وأَطیعُوهُ».(1)
. مسند احمد، ج 1، ص 111؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 62؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 40.
«ای حاضران! بدانید این (علی)، برادر من و وصی و خلیفۀ من در میان شماست، سخن او را بشنوید و از او فرمان برید».
ما پیرامون تحریفهایی که متأخران دربارۀ این قضیه کردهاند، سخن نمیگوییم و همین قدر میگوییم روزی که نبوّت پیامبر اعلام شد، امامت علی هم همان روز اعلام گشت. در این مورد به کتاب فروغ ولایت(2)مراجعه شود.
سیره نویسان، به اتفاق میگویند: پیامبر برای خاموش کردن فتنه عازم تبوک گشت و مسلمانان هم با او همراه شدند و لشکری در حدود سی هزار نفر
آمادۀ حرکت گشت ولی پیامبر، علی علیه السلام را جانشین خود در مدینه قرار داد که در غیاب او فتنهگران، یعنی منافقان، آتش فتنه را روشن نکنند. وقتی علی علیه السلام اجازۀ خروج خواست به او اجازه نداد. چشمان علی از اشک لبریز شد. پیامبر به او فرمود: «أَما تَرضی أن تَکونَ منّی بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسی إلّاأَنّه لا نَبِیّ بَعدی»(1)
. صحیح بخاری، ج 5، باب فضل أصحاب پیامبر، باب مناقب علی، حدیث شماره 4706 وشمارۀ 4416.
: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من، همچون هارون باشی نسبت به موسی؟ بااین تفاوت که بعد از من پیامبری نخواهد بود.استثنا حاکی از آن است که کلیۀ مناصب هارون از آن علی بوده، جز نبوت، چون هارون به نصّ قرآن مانند موسی پیامبر بوده ولی در عین حال، وزیر و خلیفۀ او نیز بود.
مُسلِم، محدّث نامدار اهل سنت، در صحیح خود نقل میکند: معاویه (که لعن و سبّ علی را رواج داده بود) به سعد بن أبی وقاص اعتراض کرد که چرا ابوتراب را دشنام نمیدهی؟ او در پاسخ گفت: من پیوسته سه فضیلت از فضائل علی را به خاطر میآورم، از این جهت به او دشنام نمیدهم و آرزو داشتم که یکی از آنها از آن من بود. آن گاه که رسول خدا دستور داد علی در مدینه بماند، علی علیه السلام به پیامبر گفت: ای رسول خدا! مرا از همراهی خود بازداشتی و در میان زنان و کودکان نهادی. پیامبر فرمود: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلّاانّه لا نبیّ بعدی».(2)
حدیث غدیر از احادیث متواتر و قطعی در تاریخ اسلام است و شاید هیچ حدیثی از نظر تواتر به پایۀ آن نرسد. کافی است که این حدیث را 120 صحابی، و قریب 90 تابعی نقل کردهاند و 360 دانشمند سنّی در کتاب خود آوردهاند.
بنابراین، سخن گفتن دربارۀ سند حدیث چندان ضروری نیست و مضمون حدیث نیز به روشنی دلالت بر خلافت علی علیه السلام و نصب وی از جانب خدا دارد.
ابن تیمیه (متوفای 728 ه.) که نوعی عداوت با امیرمؤمنان علیه السلام داشت، صحت حدیث غدیر را انکار کرده است، شاگرد مکتب او یعنی ناصرالدین البانی (1333-1424 ه.) به نقد کلام استاد خود برخاسته و او را نکوهش میکند که چرا بدون بررسی تمام بخشهای حدیث، صحت آن را انکار کرده است. اینک ما برخی از عبارات حدیث را نقل میکنیم:
آنگاه که پیامبر در غدیر، از مردم بر توحید خداوند و رسالت خویش و حقانیت معاد اقرار گرفت، فرمود:
«کیف تخلفونی فی الثقلین؟ فنادی منادٍ: ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: الثقل الأکبر، کتاب اللّه طرف بید اللّه عزّ وجل وطرف بأیدیکم، فتمسّکوا به ولا تضلّوا، والآخر الأصغر عترتی، وإنّ اللطیف الخبیر نبّأنی أنّهما لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض فسألت ذلک لهما ربّی فلا تقدموهما فتهلکوا ولا تقصروا عنهما فتهلکوا ثمّ أخذ بید علیّ فرفعها حتی رؤی بیاض آباطهما وعرفه القوم أجمعون.
فقال: أیها الناس! من أولی الناس بالمؤمنین من أنفسهم؟ قالوا:
اللّه ورسوله أعلم، قال: إنّ اللّه مولای و أنا مولی المؤمنین وأنا أولی بهم من أنفسهم فمن کنت مولاه فعلیّ مولاه یقولها ثلاث مرّات وفی لفظ أحمد امام الحنابلة: أربع مرّات، ثم قال: اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وأحبّ من أحبّه وأبغِضْ من أبغَضَه وانصر من نصره واخذل من خذله، وادر الحق معه حیث دار. الا فلیبلغ الشاهدُ الغائبَ».
«ای مردم! ببینید چگونه پس از من با ثقلین رفتار خواهید کرد؟
کسی برخاست و با صدای بلند گفت: ای پیامبر خدا! ثقلین چیست؟ فرمود: دو چیز سنگین و گرانبها: یکی بزرگتر که کتاب خدا (قرآن) است، و یک سوی آن به دست خدا و سوی دیگر به دست شماست، پس به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید و دیگری کوچکتر است و آن «عترت» (خاندان) من است، خدایِ آگاه و دانا، به من خبر داد که آن دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا این که در کنار حوض کوثر نزد من آیند. من از خدا این را خواستهام. پس، از آنها پیش نیفتید که هلاک میشوید و از آنها عقب نیفتید که باز هم هلاک و بدبخت میشوید، سپس دست علی را گرفت و به قدری بالا برد که سفیدی زیر بغل هر دو نفر دیده شد و همۀ مردم علی علیه السلام را شناختند. سپس گفت: ای مردم، چه کسی از خود مردم با ایمان، به خود آنها سزاوارتر و برتر است؟ گفتند: خدا و پیامبر او بهتر میدانند. گفت: خدا مولای من و از من سزاوارتر است، و من مولای مردم هستم و از خود آنان، سزاوارترم، هر کس من سرور اویم، علی نیز سرور اوست. سه بار این جمله را گفت. و در روایت احمد، امام حنبلیان آمده
است که چهار بار این جمله را گفت. سپس فرمود: خدایا یاور کسی باش که او را یاری کند و دشمن کسی باش که با او دشمنی کند و دوست بدار کسی که او را دوست دارد و دشمن دار کسی را که او را دشمن بدارد و یاری کن کسی را که او را یاری کند. و بییاور بگذار کسی که او را تنها و بییاور گذارد. و او را همیشه مدار حق قرار بده، هان! ای مردم. کسانی که در اینجا هستند، این پیام را به کسانی که حضور ندارند، برسانند».
اگر کسی مجموع سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را در روز غدیر بررسی کند، به روشنی داوری مینماید که هدف از این تجمع آن هم در آن هوای گرم جز تعیین جانشین پیامبر پس از رحلت او، نبوده است، اینک گواهان آن:
در آغاز خطبه، پیامبر از حاضران، دربارۀ وحدانیت خدا و معاد روز رستاخیز و رسالت خویش اعتراف میگیرد، آن گاه، مسألۀ ولایت علی علیه السلام را مطرح میکند، و این حاکی از آن است که حضرت در مقام بیان یک اصل بزرگ اسلامی است که در ردیف توحید و معاد و رسالت قرار میگیرد و اگر فقط مقصود، اظهار مهر و مودّت و یا دعوت به دوستی علی علیه السلام بود، دیگر جا نداشت که سه اصل بزرگ اسلامی را به نام توحید و معاد و رسالت در کنار آن مطرح کنند.
در آغاز سخن میگوید: «ألست أولی بکم من أنفسکم؟» سپس میگوید: «فمن کنت مولاه فعلیّ مولاه» و این حاکی از آن است که مقصود از «مولی» همان «اولی به نفس» است که پیامبر برای آن از مردم اعتراف گرفت و مقصود از «اولی به نفس» آن است که فرمان او در مسائل اجتماعی و سیاسی نافذ
و حتی بر حفظ جان افراد، مقدم است.
در آغاز خطبه میگوید: «انّی أوشکُ أن أُدْعی فأجیب» یعنی نزدیک است که عمر من به پایان برسد و دعوت حق را اجابت کنم. این جمله را کسی میگوید که میخواهد کاری انجام دهد که با آن کار خلأ فقدان خود را پر کند؛ یعنی مردم!، پس از رفتن من کسی که بعداً معرفی میکنم مرجع کارهای من خواهد بود.
پیامبر پس از جملۀ «من کنت مولاه» چنین فرمودند: «اللّه أکبر علی إکمال الدین واتمام النعمة ورضا الربّ برسالتی والولایة لعلیّ من بعدی».
این جملهها حاکی از آن است که پیامبر کاری انجام داد که با آن دین خدا تکمیل گردید و نعمت او به پایان رسید، روشنتر از همه این که میفرماید:
خداوند به رسالت من و ولایت علی علیه السلام راضی گردید؟(1)
. الغدیر، ج 1، ص 26، 27، 30، 32، 33، 34، 36، 47، 176.
چه گواهی روشنتر از این که شیخین و گروه بیشماری از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله، پس از فرود آمدن پیامبر از جایگاه خطابه، همگی به علی علیه السلام تبریک گفته و موضوع تهنیت تا وقت نماز مغرب ادامه داشت و شیخین از نخستین افرادی بودند که به امام چنین تهنیت گفتند: «هنیئاً لک یا علی بن أبی طالب أصبحت وأمسیت مولای ومولی کلّ مؤمن ومؤمنة».(2)
کسانی که میگویند حدیث غدیر صحیح است ولی مقصود، اعلام دوستی علی علیه السلام است، باید توجه کنند در چنان هوای گرم که کاروان قریب به یکصد هزار نفری از رفتن باز ایستاد و مردم در آن هوای گرم روی ریگها و
سنگها نشستند، چنین اعلامی در آن شرایط مناسبت ندارد، زیرا دوستی علی جای شبهه و اشکال نبود، بلکه همه افراد جامعۀ ایمانی، با هم برادر و دوست هستند، چنان که میفرماید: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) (1)
. حجرات، آیه 10.
و نیز (الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ...) .(2)کسانی که مدارک حدیث غدیر را در کتب اهل سنت مطالعه کردهاند، اذعان دارند که این حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله صادر شده و صحابه و تابعان و بعداً هم علمای اسلام، آن را سینه به سینه نقل کردهاند و معتقدند که پیامبر فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» ولی میگویند مولی در لغت عرب به معنی «أولی» نیامده است، و مبنای استدلال بر زعامت علی پس از پیامبر این است که مولی در حدیث غدیر به معنی اولی به نفس است.
در پاسخ، یادآور میشویم که در قرآن مجید به تصریح بسیاری از مفسران، مولی به معنی اولی آمده است، چنانکه میفرماید:
(فَالْیَوْمَ لا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لا مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مَأْواکُمُ النّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ) .(3)
«پس امروز نه از شما فدیهای پذیرفته میشود و نه از کافران، جایگاهتان آتش است و همان برای شما سزاوارتر است، و چه بد فرجامی است!».(4)
دربارۀ ولایت علی علیه السلام
اگر حدیث «منزلت» و حدیث «غدیر» و حدیث «بدء الدعوه»، بیانگر مرجعیت سیاسی اهل بیت علیهم السلام است، احادیث دیگر، حاکی از مرجعیت علمی و فکری آنان پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله است، و در حقیقت، آنچه که رسول خدا صلی الله علیه و آله دارا بود، که هم مرجع سیاسی و هم مرجع علمی و فکری بود، علی علیه السلام و خاندانش، این دو منصب را دارا هستند جز منصب وحی و تأسیس شریعت.
اینک برخی از روایاتی که متذکر این موضوع است:
رسول خدا در آخرین روزهای زندگی خود، از وجود دو میراث گرانبها برای امّت خویش سخن گفته است: 1. کتاب خدا، 2. عترت.
اینک متن روایت آن حضرت را یادآور میشویم:
«یا أیّها الناس! کأنّی دعیت فأجبت، إنّی قد ترکت فیکم الثقلین أحدُهما أکبر من الآخر، کتابُ اللّه وعترتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فانّهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض».(1)
. مستدرک حاکم، ج 3، ص 103.
«ای مردم! نزدیک است که فراخوانده شوم و دعوت حق را بپذیرم، (از میان شما بروم) من در میان شما دو چیز گرانبها برجای میگذارم که یکی از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا و عترت خودم، پس ببینید پس از من چگونه با آنها رفتار میکنید زیرا آن دو از هم جدا نمیشوند تا بر سر حوض کوثر آیند».
مدارک حدیث ثقلین بیش از آن است که به آنها اشاره شود و مرحوم میرحامد حسین شش جلد کتاب در اسانید آن تألیف نموده و آن را «عبقات الأنوار» نامیده است.
پیامبر گرامی در حدیث دیگر به مرجعیت علمی وفکری اهل بیت علیهم السلام اشاره کرده و آنها را به منزلۀ کشتی نوح معرفی نموده که هر کس سوار شود، نجات مییابد و هر کس عقب بماند نابود و بیچاره میشود. اینک متن حدیث:
«أَلا إِنَّ مَثَلَ أهلِ بَیْتی فِیکُم مَثَلُ سَفِینَةِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَها نَجی وَ مَنْ تَخَلَّف عَنْها غَرَقَ».(2)
«ای مردم! آگاه باشید، اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح
هستند، هر کس بر آن سوار شود نجات یافته و هر کس عقب بماند، غرق میگردد».
ابن حجر هیتمی مکی در کتاب «الصواعق»، باب یازدهم در تفسیر حدیث، جملهای دارد که شایسته است از نظر خوانندگان بگذرد. او در وجه تشبیه اهلبیت علیهم السلام به کشتی نوح چنین میگوید: هر کس آنان را دوست بدارد، و تعظیم کند، و این را برای سپاسگزاری از نعمت وجود پیامبر انجام دهد، و از راهنمایی امامان اهلبیت علیهم السلام استفاده کند، از تاریکی مخالفتها نجات مییابد و اگر کسی تخلف ورزد، در دریای کفران نعمت و هلاکت غرق میشود.
صحیح بخاری ومسلم که از صحیحترین کتابهای حدیثی نزد اهل سنت به شمار میآیند، امامت دوازده امام را نقل کردهاند که ما به اجمال آنها را یاد میکنیم:
بخاری از جابر بن سمره نقل میکند: «سمعت رسول اللّه یقول: یکون اثنا عشر امیراً»، از پیامبر شنیدم میگفت: دوازده نفر زمامدار خواهند بود، سپس کلمهای گفت که من نشنیدم، از پدرم پرسیدم: پیامبر چه گفت؟ پدرم گفت: پیامبر فرمود: «کلّهم من قریش؛ همگی از قریشند».(1)
. صحیح بخاری، ج 9، ص 101، حدیث 7222، 7223.
مسلم در صحیح خود نقل میکند:
«انّ هذا الأمر لا ینقضی حتی یمضی فیهم اثنا عشر خلیفه، ثم
1) (1)
تکلّم بکلام خفی علیّ. قال: فقلت لأبی: ما قال؟ قال: کلّهم من قریش».(1)
. صحیح مسلم، ج 6، ص 3.
«این کار (اسلام) به پایان نمیرسد تا دوازده جانشین من به این جهان آیند و بگذرند. سپس سخنی آهسته گفت که من نشنیدم، به پدرم گفتم: چه فرمود؟ گفت: فرمود: همگی از قریش هستند».
احادیث «اثناعشر» بیش از آن است که ما از دو صحیح نقل کردیم.
احمد بن حنبل از مسروق که از تابعان است، نقل کرده است: من نزد عبداللّه بن مسعود نشسته بودم و او قرآن میخواند. مردی از او سؤال کرد: آیا از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدید که تعداد خلیفههای رسول خدا چند نفرند؟ او در پاسخ گفت:
از روزی که من وارد عراق شدم کسی از من دربارۀ این موضوع سؤال نکرده است. آری از رسول خدا پرسیدم. فرمود: «اثنا عشر کعدّة نقباء بنی اسرائیل؛ دوازده نفر خواهند بود به تعداد دوازده رهبر بنیاسرائیل».(2)
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله دربارۀ این دوازده نفر این جملهها را به کار برده است:
لا یزال الاسلام عزیزاً
لا یزال هذا الدین منیعاً
لا یزال هذا الدین قائماً
لا یزال هذا الدین عزیزاً
لا یزال أمر أمّتی صالحاً.
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله، آنان را با این صفات معرفی میکند که عزت و مناعت اسلام، صلاح و رستگاری امت به آنان بستگی دارد و شمارۀ آنان به سان شمارۀ نقیبان بنیاسرائیل است.
اگر کسانی بخواهند از مشروح احادیث «اثنا عشر اماماً» مطلع شوند، میتوانند به کتاب «بحوث فی الملل والنحل» مراجعه کنند.(1)
. بحوث فی الملل والنحل، آیت اللّه العظمی سبحانی، ج 6، ص 58-66.
اکنون سؤال میشود: این دوازده نفر که دارای این صفات بالا و برتر باشند که با توجه به ظاهر این احادیث این دوازده نفر پشت سر هم میآیند، چه کسانی هستند؟
ما چنین خصوصیاتی را جز دربارۀ علی علیه السلام و امامان بعدی سراغ نداریم، زیرا آنان در اوقات فترت به نشر معارف و علم و راهنمایی امّت پرداخته و مایۀ عزّت اسلام بودند و امّت اسلامی بر علم و دانش و تقوا و پیراستگی آنها اتفاق نظر دارند. این مطلب را کمی مشروحتر بیان کنیم:
بر فرض این که خلافت خلفای چهارگانه مایۀ عزت و مناعت اسلام بوده است ولی متأسفانه عمر خلافت آنان کوتاه بوده و تعداد آنها از چهار نفر تجاوز نکرده است. سلاطین بنیامیه، جنایتکاران زمان خود بودند که تعداد آنها از دوازده تن گذشت. فرمانروایان عباسی نیز گذشته از آنکه سفاک و خونریز بودند و گروه بیشماری را به زنجیر کشیدند، تعداد آنان از دوازده تن بیشتر بوده است.
از نظر فهم حدیث، باید پس از درگذشت پیامبر یک گروه دوازده نفری جست که پیاپی آمده و صفات و شرایطی که پیامبر یادآور شده است، را داشته باشند.
1) (1)
شگفت است که برخی نویسندگان اهل سنت میخواهند این احادیث را بر خلفای راشدین و گروهی از خلفای بنیامیه همچون معاویه و یزید و عبدالملک مروان و ولید تطبیق کنند که برخی از آنها به قتل صحابۀ رسول خدا و شرابخواری در خانۀ کعبه شهرت دارند.(1)
. تاریخ الخلفاء، نگارش جلال الدین سیوطی، 250 ط مصر.
از آیاتی که به اعتقاد اکثر مفسران دربارۀ امام علی علیه السلام نازل شده است، آیۀ زیر میباشد که همراه آیۀ بعدی از نظر خوانندگان میگذرانیم:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ * وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ) .(2)
«ولی و سرپرست شما، خدا و پیامبر و کسانی هستند که ایمان آوردهاند، همان کسانی که نماز را بر پا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند، و هر کس خدا و فرستادۀ او و افراد با ایمان را سرپرست خود سازد، به راستی که حزب خدا پیروز است».
شأن نزول آیه را بسیاری از مفسران و اهل حدیث چنین نقل کردهاند:
سائلی وارد مسجد شد و درخواست کمک کرد، کسی به او چیزی نداد، علی علیه السلام در حالی که در رکوع بود، با انگشت کوچک خود که انگشتری در آن بود، به فقیر اشاره کرد تا انگشتری را از دست او درآورد. او انگشتری را از دست
امام درآورد و به دنبال کار خود رفت.
در این هنگام، خبر به پیامبر رسید، وی از خدا چنین درخواست کرد:
«همان گونه که برای موسی از خاندان خویش وزیری تعیین نمودی، پروردگارا، برای من نیز از اهل بیتم وزیری معیّن بفرما. در این هنگام فرشتۀ وحی فرود آمد و این آیه را برای پیامبر آورد.
شأن نزول آیه را به صورتی که یاد شد؛ شخصیتهای برجستهای مانند خود امام علی علیه السلام و ابن عباس، عمار وجابر، ابورافع و انس بن مالک و عبداللّه بن سلام به گونهای که گذشت نقل کردهاند:(1)
. کنزالعمال، حدیث 6137؛ تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 26؛ تفسیر نیشابوری (در حاشیۀ تفسیر طبری)، ج 6، ص 154.
حسان بن ثابت شاعر معروف عهد رسالت، در اشعار خود که متضمن فضائل و مناقب علی علیه السلام است، چنین میگوید:
مَنْ ذا بِخاتَمهِ تَصَدَّقَ راکِعاً وَأَسَرَّها فِی نفسِهِ أسراراً؟
مَنْ کانَ باتَ عَلی فِراشِ مُحَمّدٍ ومحمّد أسری یَؤمُّ الغارا؟
مَنْ کانَ فِی الْقُرآنِ سُمِّی مُؤْمناً فی تِسع آیاتٍ تُلِینَ غزاراً(2)
چه کسی بود که در حال رکوع انگشتر خود را به فقیر داد و این کار را پنهان داشت؟
چه کسی بود که در بستر محمد صلی الله علیه و آله خوابید در حالی که پیامبر شبانه رهسپار غار ثور بود؟
چه کسی بود که در قرآن در نه جا، و در آیاتی که بسیار خوانده میشود، مؤمن نامیده شد؟
لفظ «ولیّ» در این جا به معنای همان «أولی به تصرف» و سرپرست و اولی است، چرا که اگر مقصود، دوست ویاور بود، اختصاص و امتیازی برای علی علیه السلام به شمار نمیرفت، زیرا قرآن همۀ مؤمنان را دوست و یاور یکدیگر میداند:
(وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ) .(1)
. توبه، آیه 71.
«مردان و زنان مؤمن دوست و یاور یکدیگرند».
پس معنایی برای ولیّ جز همان اولی به تصرف و سرپرست و فرمانروا و رهبر در اینجا نمیتوان تصور کرد.
اکنون باید بیشتر در شیوۀ دلالت آیه بر ولایت امیرمؤمنان علیه السلام، گفتگو کرد:
«ولی» در لغت عرب به معنای سرپرست است و در حدیث رسول خدا آمده است:
«أَیُّما امرأةٍ نَکَحَتْ بِغَیْرِ إذْنِ وَلِیِّها فَنِکاحُها باطِلٌ».(2)
«هر زنی که بدون اجازۀ سرپرست خود ازدواج کند، ازدواج او باطل است».
و مقصود از ولی در آیه ولایت همین معنای سرپرست است و ظاهر آیه این است که مؤمنان، دارای سه ولیّ هستند:
رسول او (و رسوله)
مؤمنان (الذین آمنوا)
برای مؤمنان دو شرط ذکر شده است:
(الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ) ، «نماز به پا میدارند».
(وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ) ، «در حال رکوع زکات میدهند».
ولیّ سوم با آن شروط، کسی جز علی بن ابی طالب علیه السلام نبود و قطعاً مراد اوست. و به دیگر سخن اگر مراد از ولی، دوست و امثال آن باشد، آوردن قیود دیگر، مانند اقامۀ نماز و پرداخت زکات در حال رکوع بی جهت خواهد بود، زیرا مؤمنان، همگی دوست یکدیگرند، چنان که میفرماید: (الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ) .
و به دیگر سخن، آیۀ مبارکه پس از خدا و رسول او، گروهی را به عنوان ولی معرفی میکند که علاوه بر این، ایمان و اقامۀ نماز، دهندۀ زکات در حال رکوع باشند، قهراً این قید سوم دائرۀ ولایت را تنگتر نموده همۀ مؤمنان را دربرنخواهد گرفت. باید برگردیم به تاریخ تا روشن شود چه گروهی یا چه فردی واجد این صفت بوده است؟ تاریخ در این باره، جز یک فرد که آن هم علی بن ابیطالب باشد، معرفی نمیکند.
هرگاه مراد از ولایت، سرپرستی و امامت علی علیه السلام باشد؛ چرا جمله را به صیغۀ جمع آورده و گفته است: (وَ الَّذِینَ آمَنُوا...) در حالی که جا داشت بگوید:
«الذی آمن واقام الصلاة، وآتی الزکاة وهو راکع».
پاسخ آن روشن است زیرا در زبان عرب، تعبیر از مفرد به صیغۀ جمع برای تعظیم و تکریم یک امر رایج است.(1)
. مجمع البیان، ج 2، ص 211.
قرآن مجید میفرماید: (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ) .البته در اینجا برخی، نکات دیگری را نیز یادآور شدهاند، مثلاً زمخشری در کشاف میگوید: علّت جمع آوردن صیغه، ایجاد رغبت در مردم است تا خود را به این مقام برسانند و ثواب آن را درک کنند و از این طریق به مردم تفهیم میکند که مؤمنان باید چنین صفاتی را به دست آورند و همیشه در نیکوکاری و بخشندگی به فقرا کوشا باشند تا آنجا که اجازه ندهند نماز به پایان برسد و در همان حال نماز به فقیر، احسان کنند».(2)
فخر رازی که ملقب به امام مشککین است بر اثر لغزندگی ذهن، در غالب مسائل، ایجاد شک و تردید نموده و یکی هم در دلالت این آیه بر ولایت علی ایجاد تردید کرده است. خوشبختانه خود او در سال 606 یعنی دو سال پیش از وفات خود، وصیتنامهای نوشته و در آنجا تشکیکهای خود را چنین ارزیابی نموده است:
«بدانید من شیفتۀ دانش بودم، در هر موضوعی چیز مینوشتم در حالی که از کم و کیف آن آگاه نبوده و در نوشتهها مقید نبودم که حق باشد یا باطل،
ارزشمند باشد یا بی ارزش».(1)
. دائرة المعارف، فرید وجدی، ج 4، ص 148.
اینک برخی از شبهات او را یادآور میشویم و پاسخ آنها را بیان میکنیم:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ) .(2)
«ای افراد با ایمان! یهود و نصارا را «ولیّ» خود نگیرید، برخی از آنان ولیّ برخی دیگرند و هر کس آنان را ولی خود قرار دهد، خدا قوم ستمگر را هدایت نمیکند».
و در آیۀ 57 میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ الْکُفّارَ أَوْلِیاءَ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ) .
«ای افراد با ایمان، افرادی که آیین شما را به باد استهزا و بازی میگیرند، از اهل کتاب و مشرکان، ولیّ خود نسازید، و از خدا بپرهیزید، اگر ایمان دارید».
بنابراین واژۀ اولیاء که در آیۀ 51 و آیۀ 57 آمده است، به معنی دوستان و محبان است، طبعاً آیۀ 55 که مورد استدلال است، به همان معنا خواهد بود.
این حاصل شبهۀ فخر رازی است و اینک پیرامون آن گفتگو میکنیم.
فخر رازی، به خاطر پیشداوری، فقط آیات محدودی (51 و 57) را در نظر گرفته و تصور کرده است که محور سخن، مهر و مودّت و دوستی است. طبعاً مقصود از «ولیّ» هم در آیۀ مورد بحث ما، دوستی خداو پیامبر و مؤمنان خواهد بود، ولی از دو چیز غفلت کرده است:
مگر دوستی خدا و پیامبر بر احدی مخفی بوده که آیه بااین تأکیدات و آوردن کلمۀ «إنّما» آن را بخواهد گوشزد کند؟ طبعاً مقصود از ولیّ معنای بالاتری است که آن را از مشرکان و اهل کتاب سلب کرده ومتوجه سه گروه خاص نموده است.
مطالعۀ آیات این سوره از آیۀ 42 تا 70، حاکی از آن است که مقصود از ولی در آیه، و در آیات قبل و بعد، معرفی افرادی است که بتوانند بر جامعۀ مؤمنان حاکمیت و ولایت داشته باشند. مثلاً در آیۀ 43 میفرماید:
(وَ کَیْفَ یُحَکِّمُونَکَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فِیها حُکْمُ اللّهِ) .
«چگونه تو را به داوری میپذیرند، در حالی که تورات در میان آنهاست و حکم خدا در آن است و آنها زیر بار آن نرفتهاند».
در آیۀ 47 میفرماید:
(وَ لْیَحْکُمْ أَهْلُ الْإِنْجِیلِ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فِیهِ)
«پیروان مسیح باید به آنچه خداوند در آن نازل کرده حکم کنند».
در آیۀ 49 میفرماید:
(وَ أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ...)
«در میان آنان با آنچه خدا فرود آورده، داوری کن».
در آیۀ 50 میفرماید:
(أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ)
«آیا داوری زمان جاهلیت را از تو میخواهند؟».
پس از آین همه آیات که همه دربارۀ حکومت و قضاوت که از شئون ولایت به معنای فرمانروایی است، سخن میگوید؛ ناگهان مؤمنان را با آیۀ زیر که مورد نظر فخر رازی است مخاطب میسازد.
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ...) (1)
. آیۀ 51.
«ای افراد با ایمان، یهود و نصاری را ولی و سرپرستِ خود نسازید برخی از آنها سرپرست برخی دیگر هستند و هر کس فرمانروایی آنها را بپذیرد؛ از آنهاست».
با توجه به آیات قبلی، مفاد آیه 51 نیز روشن میشود که هرگز دربارۀ مهر و محبت و دوستی تنها سخن نمیگوید، زیرا پس از آن همه بحث پیرامون مسائل مربوط به حاکمیت و حکومت قانون الهی، شایسته نیست خداوند فقط
1) (1)
دوستی یهود و نصارا را مطرح کند، بلکه لازم است ریشه مفاسد را مطرح کند که همان، پذیرش ولایت آنان، بر خود است، که طبعاً مفاسد زیادی را دربردارد.
از این بیان روشن میشود که در آیۀ 57 که میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ الْکُفّارَ أَوْلِیاءَ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ) .(1)
. ای کسانی که ایمان آوردهاید! افرادی که آیین شما را به باد استهزا و بازی میگیرند از اهل کتاب و مشرکان ولیّ خود انتخاب نکنید! و از خدا بپرهیزید اگر ایمان دارید.
هرگز سخن دربارۀ دوستی ساده نیست بلکه مسأله، پذیرش ولایت آنان در قلمروهای مختلف، مانند قضاوت و داوری و یا تشریع حکم الهی و مدیریت اجرایی در این زمینههاست.
در چنین هالهای از افکار و اندیشهها مفاد آیه مورد بحث تجلی میکند:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا...) .
«ولی شما تنها خدا و پیامبر او و مؤمنانی هستند که این صفات را دارند».
و علت حصر ولایت در این سه نفر آن است که گروههای پیشین، زیر بار ولایت خدا نرفتهاند و صادقانه حکم خدا را اجرا نکردهاند، و لذا آنان را به سه نوع تهدید هشدار داده است:
«و آنها که به احکامی که خدا نازل کرده حکم نمیکنند، کافرند».
1) (1)
«و هر کس که به احکامی که خدا نازل کرده حکم نکند، ستمگر است».
«و کسانی که بر طبق آنچه خدا نازل کرده حکم نمیکنند، فاسقند».
در خود آیات، قرائن روشنی هست که مقصود از ولی همان سرپرست و متصرف در امور انسان است، نه به معنای محبت و دوستی. اینک بیان این قرائن:
الف. آیۀ (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ) (2)که مورد استشهاد فخر رازی است، درست همگون با آیۀ سورۀ توبه است که میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ إِخْوانَکُمْ أَوْلِیاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الْإِیمانِ...) .(3)
ای افراد با ایمان، پدران و برادران خود را آن گاه که کفر را بر ایمان برگزیدند، سرپرست خود نسازید...».
اکنون سؤال میشود: در این آیه که مؤمنان را از «ولی» ساختن پدران و برادران در حال انتخاب کفر بر ایمان باز میدارد، مقصود چیست؟
آیا دوستی فطری انسان نسبت به پدر و مادر است؟ مسلّماً این نوع
1) (1)
. مائده، آیۀ 47-44.
2) (2) . مائده، آیه 51.
3) (3) . توبه، آیه 23.
دوستی قابل بازداری نیست، هر فرزندی نسبت به پدر و برادر خود، به گونهای مهر و مودّت دارد، و لذا از سرنوشت بد آنان سخت ناراحت میشود که چرا راه دوزخ را در پیش گرفتهاند؟ قطعاً مراد، آن گونه تولّی است که زندگی خود را به دست آنان بسپارد و آنان را سرپرست خود سازد.
ب. در همان (سورۀ مائده)، آیۀ 51 که مورد استشهاد فخر رازی است و ما را از ولی شمردن یهود و نصاری نهی میکند، میفرماید:
(وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ) .
«هر کس آنها را ولی خود سازد، از آنهاست».
اکنون سؤال میشود، آیا مجرد دوستی که چه بسا عوامل فطری و خارجی دارد، سبب میشود که انسان از یهود و نصاری گردد؟ این قرائن و شواهد حاکی از آن است که مراد از پذیرش ولایت، پذیرش حاکمیت و اولویت در تصرف در سرنوشت انسان است.
ج. در آیۀ 54 میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ...) .
«ای افراد با ایمان هر کس از شما از آیین خود باز گردد به خدا ضرری نمیرساند...».
این آیه حاکی است که علت این بازگشتن از دین، پذیرش ولایت یهود و نصاری بوده است که مایۀ انحراف گشته است، و الا دوستی ساده که چه بسا ریشه در همجواری یا بستگی خانوادگی دارد، کار را به ارتداد نمیکشاند.
با توجه به این قرائن، هیچ فردی نمیتواند احتمال دهد که در همۀ آیات،
مقصود از «ولیّ» یا «اولیاء»، محبت و دوستی است.
رازی بار دیگر به شبههپراکنی پرداخته و میگوید: هرگاه این آیه در حق علی علیه السلام فرود آمده باشد، باید در حال حیات رسول خدا نیز ولایت نافذ التصرف داشته باشد.(1)
. تفسیر مفاتیح الغیب، ج 12، ص 28.
رازی از یک نکته غفلت کرده و آن این است که آیه حاکی از آن است که امام، در حال حیات رسول خدا نیز دارای ولایت بوده، ولی به کارگیری آن در صورت نیاز است و آن پس از ارتحال رسول خداست و این مسأله یک امر عرفی است. رجال سیاسی فردی را به عنوان ولایت عهد، معرفی میکنند در حالی که با بودن خود فرمانروا، او مصدر کار نیست، بلکه هدف آن است که در نبودن حاکم، خلأی که پیش میآید، به وسیلۀ او برطرف شود.
چکیدۀ سخن، با توجه به آیاتی که در شأن امیرمؤمنان علیه السلام وارد شده، روشن میشود که وحی الهی با این آیات، امّت را به سوی خاندان رسالت رهبری میکند، گاهی مهر ومودّت آنها را مزد رسالت معرفی میکند (شوری، آیه 23) و گاهی علی را جان پیامبر، و فرزندان او را فرزندان پیامبر، قلمداد میفرماید (آل عمران، آیه 61).
سرانجام، خانههای خاندان رسالت را که بیت فاطمه علیها السلام از آنهاست از
1) (1)
خانههای بلندپایه میشمارد و میگوید: (فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ) .(1)
. نور، آیه 36.
سیوطی در «الدرّ المنثور» نقل میکند: آنگاه که این آیه نازل شد و پیامبر آن را در مسجد تلاوت کرد، ابوبکر در حالی که به خانۀ علی و فاطمه اشاره میکرد، گفت: ای رسول خدا این خانه هم از همان خانههاست؟ پیامبر فرمود: آری از بهترین آنهاست.(2)
هر فردی این آیات را دربارۀ اهل بیت علیهم السلام مطالعه کند بی شک به دست میآورد که پیامبر برای جانشینی خود به امر الهی اندیشیده و فردی را به عنوان جانشین معرفی کرده است.
گاهی سؤال میشود که چگونه میتوان باور کرد که با وجود تصریح و تأکید پیامبر بر جانشینی علی علیه السلام در غدیر، صحابۀ آن حضرت، چنین تأکید و تصریح را زیر پا نهادند؟ به ویژه آن که یاران پیامبر، همان نیکان صدر اسلام بودند که در راه خدا جهاد و هجرت کردند. از طرف دیگر، فاصله زمانی غدیر تا رحلت پیامبر کم بود.
در این مقاله، پاسخ این سؤال با استناد به موارد تاریخی داده شده و به اثبات رسیده است که همه یاران پیامبر، در همۀ موارد، تسلیم فرمان خدا و پیامبر نبودند و موارد تخلف آنها یکی دو تا نبود. و نادیده گرفتن غدیر نیز یکی از این موارد بود.
رسول گرامی صلی الله علیه و آله، طبق وظیفهای که وحی الهی بر دوش او نهاده بود، مشکل آیندۀ جامعه را برطرف کرد، و آنان را از هر نوع سرگردانی، در تعیین رهبر رهایی بخشید، ولی سؤالی در اینجا هست، و آن اینکه یاران رسول خدا که در پیشرفت اسلام، جان نثاری کرده بودند، چگونه این سفارش پیامبر را نادیده گرفته و عملاً زمام حکومت را به دست دیگری سپردند؟ و این به حق شبههای است که باید آن را برطرف ساخت.
بررسی زندگی یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله نشان میدهد که با وجود تمجیدی که از اکثر آنها میشود بسیاری از بزرگان آنها، صد در صد تسلیم وحی الهی نبودند و گاهی سلیقه خود را بر وحی الهی مقدم میداشتند. آیات قرآنی و همچنین احادیث اسلامی، مخالفتهای آنان را در مواردی با رسول گرامی ضبط کرده و میتوان همۀ آنها را در کتاب مرحوم سید شرف الدین به نام «النص والاجتهاد» خواند، ولی ما به برخی از مخالفتهای آنان اشاره میکنیم، بالاخص آنچه با دلیل قرآنی همراه است.
(فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً) .
«به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر آن که در اختلافات خود، تو را به داوری بطلبند، سپس از داوری تو در دل خود، احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند».
اگر واقعاً یاران رسول خدا در حال حیات او دربست تسلیم او بودند، این تهدید چه معنایی داشت؟
در جنگ بدر، در حالی که هنوز آتش جنگ شعلهور بود، اسیران دشمن را
به عنوان بردۀ خود گرفتند که با اخذ مبلغی (فدیه) آنها را آزاد سازند، در حالی که اسیرگیری مخصوص زمانی است که آتش جنگ خاموش شود. قرآن در نقد عمل خودسرانۀ آنان، چنین میفرماید:
(لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ) .(1)
. انفال، آیۀ 68.
«اگر فرمان پیشین خدا نبود که بدون ابلاغ، هیچ امتی را کیفر نمیدهد به خاطر اسیرگیری مجازات بزرگی به شما میرسید».
این آیه در مورد بدریهاست که گل سرسبد یاران رسول خدا هستند و شهیدان بدر در عالیترین درجۀ شهدای اسلام هستند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
در سال سوم هجرت، ابوسفیان، با ارتشی مجهز رو به مدینه آورد و در دامنۀ کوه احد اردو زد. پیامبر صلی الله علیه و آله، مجاهدان اسلام را بسیج کرد و رو در روی سپاه دشمن در نقطهای که به آن «جبل عینین» میگفتند پنجاه تیرانداز مستقر کرد و عبداللّه بن جبیر را فرماندۀ آنها ساخت و فرمود: اگر دشمن خواست ازاین راه وارد صحنه نبرد شود، آنها را با تیرباران عقب برانید، هرگز از این نقطه حساس دور نشوید، خواه ما پیروز شویم و خواه مغلوب. با این همه از آنجا که در آغاز جنگ، پیروزی از آن مسلمانان بود، چهل نفر از این تیراندازان با وجود تأکید پیامبر، با خود گفتند: ماندن ما، در این نقطه، فایدهای ندارد. فرمانده آنان، هر چه آنان را نصیحت کرد، گوش ندادند و برای گردآوری غنیمت، از آن نقطه فرود آمدند.
1) (1)
در نتیجه، خالد بن ولید، یکی از سرداران سپاه دشمن وقتی جبل عینین را خالی از تیرانداز دید فرصت را غنیمت شمرد، و با فوج تحت فرماندهی خود، به آن نقطه حمله کرد، و پس از کشتن ده نفر باقیمانده، از پشت سر به مسلمانان حمله کرد و پیروزی قبلی به شکست تبدیل شد.(1)
. سیرۀ ابن هشام، ج 3، ص 83.
سال ششم هجرت، پیامبر گرامی، آمادۀ آغاز عمرۀ مفرده، با یاران خود شد و سلاحی، جز سلاح مسافر همراه نداشتند، وقتی به سرزمین حدیبیه رسید که مرز سرزمین حرم است با مقاومت مشرکان مکه روبرو شد و آنها به هیچ قیمت حاضر نشدند که راه را برای زیارت پیامبر و یارانش بگشایند، سرانجام به این نتیجه رسیدند که طرفین تصمیم بگیرند که امسال از عمره صرف نظر شود، و سال آینده راه برای عمرۀ مسلمانان باز باشد و صلحنامهای که دارای بندهای مختلفی بود میان طرفین به امضاء رسید، آنگاه که صلحنامه به امضا رسید، عمر بن خطاب خشم خود را از این قرارداد، ابراز کرد و گفت: «آیا این قرارداد موجب ذلت و خواری ما از نظر دینی نیست؟».(2)
پس از گفتگوهای زیادی، او و همفکرانش ساکت شدند و پیامبر راه مدینه را در پیش گرفت و آینده ثابت کرد که پیامبر با عقد قرارداد صلح، منافع بسیار زیادی را کسب کرده است و راه را برای گسترش اسلام گشوده است، و لذا دو سال نگذشته بود که پیامبر به مکه بازگشت و دژ شرک را فتح کرد و خانۀ توحید را از لوث بتها پاک ساخت.
در روزهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله در بستر بیماری افتاده بود، مصمم شد که لشکری را برای مقابله با لشکر روم که مرتب مدینه را تهدید میکرد، اعزام کند، پس از بسیج عمومی، اسامة بن زید را فرمانده این سپاه ساخت و به او دستور داد که هر چه زودتر مدینه را ترک کند و به قدری در این کار مصمّم بود که در همان بستر بیماری مرتب میفرمود: «جهّزوا جیش اسامة، لعنَ اللّه مَن تخلّف عنه»؛ «سپاه اسامه را روانه کنید، خدا لعنت کند هر کس را که از این سپاه باز بماند».
در این هنگام، یاران پیامبر صلی الله علیه و آله به دو گروه تقسیم شدند: گروهی اصرار بر رفتن و گروهی دیگر، اصرار بر ماندن داشتند. بهانۀ گروه دوم این بود که بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله شدت پیدا کرده است و ما را یارای مفارقت او نیست. چه بهتر صبر کنیم تا سرانجام کار روشن شود.(1)
. ملل ونحل، شهرستانی، ج 1، ص 29 و 30.
شهرستانی جریان را به صورت بسیار کوتاه نقل کرده، امّا طبری در رویدادهای سال یازدهم هجری چنین میگوید: آنگاه که یاران پیامبر از فرماندهی اسامة بن زید، آگاه شدند، او را شایستۀ این مقام ندانستند، و حاضر نشدند زیر پرچم او به جهاد بروند، وقتی پیامبر از نافرمانی آنان آگاه شد، گفت:
او شایستۀ چنین فرماندهی است و قبلاً نیز دربارۀ پدر او چنین سخن میگفتید در حالی که او نیز شایستگی فرماندهی داشت.(2)
ابن عباس میگوید: در روزهای آخر عمر پیامبر، بیماری او شدّت گرفت.
در این هنگام، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: برای من قلم و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمر بن خطاب که در آن جلسه حاضر بود، گفت: بیماری بر پیامبر فشار آورده و کتاب خدا برای ما کافی است. در این هنگام حاضران در مجلس با هم به مشاجره برخاستند. گروهی اصرار بر آوردن قلم و دوات و گروهی دیگر بر نیاوردن آن داشتند. آنگاه که پیامبر از بگو مگوی دور از ادب یاران خود آگاه شد، فرمود: برخیزید و از اینجا بروید و کشمکش در حضور من شایستۀ شما نیست. ابن عباس میگوید: همۀ مصیبتها در چنین روزی بر سر ما فرود آمد که نگذاشتند پیامبر نامۀ تاریخی خود را بنویسد.(1)
. صحیح بخاری، باب کتابة العلم، حدیث 114.
اینها یک رشته نمونههایی از مخالفت یاران پیامبر با فرمانهای صریح او بود. بنابراین، هیچ مانعی نبود که با جانشینی امیرمؤمنان مخالفت کرده و آن را نادیده بگیرند.
ما به خاطر دوری از عصر رسالت، تصوّر میکنیم که هالهای از عصمت و پاکی زندگی یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله را فرا گرفته بود و همۀ آنها همیشه گوش به فرمان پیامبر بودهاند، در حالی که یاران پیامبر همان بتپرستان دوران جاهلیت بودهاند که به شرف اسلام مشرف شده بودند و گروهی، مخلص و فرمانبردار، اما گروهی دیگر نافرمان و حسابگر و در پی منافع و مصالح خویش بودند و دست کم میتوانیم بگوییم که همگی عصمت نداشتند.
1) (1)
بهترین گواه بر این که گروهی از آنان صد در صد تسلیم وحی الهی نبودند، بلکه به دنبال مصالح شخصی خویش بودند و اسلام برای آنان تا آنجا اهمیّت داشت که با سلیقه و فکر آنان، سازگار و همراه باشد و در غیر این صورت، از پذیرفتن احکام آن سر برمیتافتند، این است که پس از درگذشت پیامبر، در شریعت اسلام، دستکاریهایی کردند که به عقیدۀ خودشان جنبۀ اصلاحی داشت. اینک نمونههایی را یادآور میشویم:
مالک در موطأ خود مینویسد: مؤذن آمد تا عمر بن خطاب را (در زمان خلافت وی) برای نماز صبح بیدار کند، با این جمله او را از خواب بیدار کرد: «الصلاةُ خیرٌ من النوم». عمر با شنیدن آن گفت: چه خوب است که این جمله را به اذان بیفزاییم.(1)
. موطأ، باب ما جاء من النداء للصلاة، حدیث 6.
زرقانی در شرح موطّأ مینویسد: عبداللّه بن عمر از پدرش نقل کرد که او به مؤذن گفت: هرگاه به جملۀ «حی علی الفلاح» رسیدی، دوبار پشت سر آن بگو: «الصلاة خیر من النوم»(2)
قرآن کریم، در آیات خود، اعلام میکند که فرزندان میت اعم از دختر و پسر، از پدران و مادران ارث میبرند و در آیات دیگر ارث بردن سلیمان را از داود یادآوری میکند و میفرماید: (وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ) (1)
. نمل، آیه 16.
و در آیه دیگر یادآوری میکند که زکریا از خدا فرزندی خواست تا از او ارث ببرد، چنانکه میفرماید:(فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا * یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا) .(2)
«خدایا به من فرزندی عنایت فرما تا از من وازخاندان یعقوب ارث ببرد و او را انسانی پسندیده ساز».
این آیات حاکی از آن است که فرزندان پیامبران از آنان ارث میبردند.
مقصود در این آیات، ارث اصطلاحی است، نه ارث علم و دانش، زیرا علم و دانش میراثی نیست، نبوت، نیز ارثی نیست. ازاین گذشته اگر مقصود، ارث بردن نبوّت بود، دعای زکریا لزومی نداشت که عرض کرد (وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا) زیرا پیامبران خدا اولیای الهی هستند و پاکی جزء ذات آنها است.
امّا در مقابل این آیات، با خبر واحدی که فقط خود خلیفۀ نخست، راوی آن بود، دخت گرامی پیامبر را از ارث او محروم ساختند، به استناد اینکه پیامبر فرمود: «نَحْنُ مَعاشِرَ الأنْبیاءِ لانوَرِّثُ».
اگر به راستی پیامبر، گویندۀ این سخن بود و این، یکی از آموزههای شریعت اسلام بود باید آن را به وارثان خود یعنی دختر و همسرانش نیز بگوید، در حالی که آنان از این حدیث آگاه نبودند و شگفت اینجاست که دختر پیامبر از ارث محروم شد ولی همسرانش هر کدام مالک حجرهای شدند که در آن زندگی میکردند!!
آنچه میتوان گفت این است که مقصود پیامبر از آن حدیث بر فرض ثبوتآن است که پیامبران دنیاخواه و دنیاپرست نیستند که برای فرزندانشان ثروت فراوانی بر جای گذارند، امّا اگر گلیمی یا ظروفی و یا لباسی از آنها بر جای بماند، قطعاً ملکِ وارثان آنهاست و در این تردیدی نیست.
از نظر قرآن کریم، هنگامی که غنائمی که لشکر اسلام، از طریق جهاد به دست میآورد، آن باید به خدا و پیامبر و بستگان پیامبر برسد و باید صرف یتیمان و نیازمندان و درماندگان در راه، از خاندان او شود. چنانکه میفرماید:
(وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ) .(1)
. انفال، ص 41.
«بدانید هرگونه غنیمتی به دست آورید، خمس آن برای خدا، و برای پیامبر، و برای نزدیکان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از آنها) است».
پس از درگذشت پیامبر گرامی که غنایم به مدینه سرازیر شد، سهم
1) (1)
ذیالقربی را قطع کرده و آنان را محروم ساختند.(1)
. مسند احمد، ج 1، ص 348 و تفسیر قرطبی، ج 8، ص 10.
از نظر آموزههای قرآنی، زکات بین هشت گروه تقسیم میشود:
اینها یک رشته نمونههایی از مخالفت برخی از صحابه با نص صریح فرمان خدا است. با توجه به این مخالفتها و بدعتها، نباید، نادیده گرفتن وصیت رسول خدا را دربارۀ علی علیه السلام امری عجیب و غریب شمرد.
از قدیم الأیام، دربارۀ ریشۀ تشیع و منشأ پیدایش آن، اظهار نظرها و داوریهایی از طرف افراد غیر شیعی و گاهی از طرف دشمنان شیعه صورت گرفته که بسیاری از آنها بیپایه است و هیچ بهرهای از واقعیت ندارد. طبق دلایل و شواهد متعدد، تشیع جز همان اسلام به رهبری پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان او نیست. تشیع به این معنی سابقه در عصر پیامبر دارد و آن حضرت، در حیات خود، دوستداران و طرفداران علی علیه السلام را شیعه نامیده است، و گروه اول دوستداران علی علیه السلام که از همان موقع، علی علیه السلام را جانشین پیامبر میدانستند، جمعی از صحابه بودند. در این جا، این موضوع مورد بحث قرار میگیرد.
درباره ریشه تشیع، داوریهای ناروایی صورت گرفته که همگی حاکی از ناآگاهی داوران، از تاریخ تشیع است. گاهی ادعا میشود، کشمکشهای سیاسی و منصبی در نخستین قرن هجری مایه پیدایش تشیع بوده است. برخی دیگر آن را زاییدۀ بحثها و مجادلات کلامی میدانند که به سان دیگر مذاهب کلامی پدید آمده است و....
علّت این نوع اندیشهها یک چیز بیش نیست و آن این است که تصور میکنند تشیع پدیدهای است غیر از اسلام که پس از رحلت رسول خدا پدید آمده، آنگاه تلاش میکنند که برای آن، علت و سببی پیدا کنند، و احیاناً فرضیههای دیگری را مطرح میکنند.
این فرضیه سازان، از یک نکته چشم پوشیدهاند و آن این است که تشیع، جز اسلام به رهبری خاندان رسالت چیزی دیگری نیست، و تشیع به این معنی در عصر رسول خدا پدید آمده و در همان زمان، امیرمؤمنان، دوستان و یارانی داشت که آنان را شیعۀ علی علیه السلام مینامیدند، و پیدایش این گروه در عصر رسول خدا نتیجۀ سفارشهای آن حضرت دربارۀ امیرمؤمنان علی علیه السلام بوده است، یعنی سفارشها و ستایشهای پیامبر صلی الله علیه و آله از علی علیه السلام سبب شد که گروهی در حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام مهر ورزیده و او را پس از پیامبر، رهبر و اسوه و الگوی خود بدانند.
از این جهت باید گفت پیامبر نخستین کسی است که بذر تشیع را پاشید و مردم را به گرایش به علی علیه السلام دعوت کرد و نام پیروان او را «شیعه» نهاد، گواه این مطلب روایات فراوانی است که شمار آنها به چهل حدیث میرسد که در آنها از پیروان علی به نام «شیعه علی» نامبرده شده است ولی در این صفحات محدود، ما را یارای نقل متون این چهل حدیث که همگی در کتب اهل سنت آمده است، نیست، ناگزیر به نقل برخی از آنها به عنوان نمونه اکتفا میکنیم:
سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، این (اشاره به علی علیه السلام) و پیروان وی، در روز رستاخیز رستگارانند». در این هنگام، این آیه را تلاوت کرد: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ) و به همین دلیل، هرگاه علی به میان یاران پیامبر میآمد، به یکدیگر میگفتند: «جاء خیر البریة؛ بهترین مردم آمد».(1)
. سیوطی، الدر المنثور، ج 6، ص 589.
ابن عباس میگوید: آن گاه که آیۀ یاد شده در حدیث قبلی فرود آمد رسول خدا به علی علیه السلام گفت: «هُوَ أنتَ وشیعتُک یومَ القیامة راضین مرضیین؛ مقصود از این آیه، تو و شیعیانت هستید که در روز قیامت خشنود خواهید بود و خدا هم از شما خشنود خواهد بود».(2)
ابن حجر هیتمی، از ام سلمه نقل میکند که گفت: شبی که پیامبر در حجرۀ من بود، ناگهان دخت پیامبر و پشت سر او علی رضوان خدا بر هر دو باد به حجره وارد شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «یا علی أنت وأصحابک فی الجنّة، أنتَ وشیعتُک فی الجنّة؛ ای علی! تو و یاران و پیروانت در بهشت جای دارید».(3)
ابن اثیر جزری نقل میکند: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام چنین خطاب کرد:
«انّک ستقدم علی اللّه أنتَ وشیعتُک راضین مرضیّین و یقدم علیه عدوّک غضبانا مقمحین»(4)«ای علی! تو و شیعیانت (در روز رستاخیز) در حالی به نزد خدا میآیید که خشنودید و او نیز از شما خشنود است و دشمن تو در حالی نزد خدا
میآید که خشمگین است و دست او به گردنش بسته شده است».
«هرگاه روز قیامت برسد، من دست به دامان خدا میشوم (کنایه از توسل به خدا) و تو دست به دامان من میشوی، و فرزندانت دست به دامان تو، و شیعیان فرزندان تو هم دست به دامان فرزندان تو میشوند، آنگاه میبینی که چه فرمانی در حق ما صادر میشود».
احمد بن حنبل در کتاب خود مناقب نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: آیا خشنود نیستی که در بهشت با من باشی؟ حسن و حسین و نوادگان ما پشت سر ما باشند؟ و همسران ما پشت سر نوادگان ما، و پیروان ما در سمت راست و چپ ما جای بگیرند؟(2)
مغازلی به سندی از انس بن مالک نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
هفتاد هزار از امّت من بدون حساب وارد بهشت میشوند. آنگاه رو به علی کرد و گفت: آنان شیعیان تو هستند و تو امام آنها هستی.(3)
ما به نقل همین هفت روایت بسنده کردیم. علاقهمندان میتوانند بخش اعظم این روایات را در کتاب «بحوث فی الملل والنحل»(4)ملاحظه کنند.
1) (1)
. ربیع الأبرار، ص 808.
2) (2) . الصواعق المحرقه، ص 161.
3) (3) . مناقب مغازلی، ص 293.
4) (4) . بحوث فی الملل والنحل، ج 6، ص 85 تا 87.
از این روایات برمیآید که در عصر رسول خدا، گروهی به نام شیعۀ علی معروف بودهاند و پیامبر به آنان نوید بهشت میداد و در هر حال لفظ شیعه در زبان رسول خدا بر پیروان علی علیه السلام اطلاق شده و راه وروش این شیعیان، همان راه اسلام است که پیامبر آورده و نه چیزی بر آن افزوده و نه از آن کاستهاند، بلکه راه رسیدن به این اسلام را پیروی از علی دانستهاند.
در این صورت میتوان به صورت قطعی گفت که تشیع نه زاییدۀ کشمکشهای سیاسی در سقیفه و غیر سقیفه بوده و نه زاییدۀ جدلهای کلامی متکلمان، و گروهی که در حال حیات رسول خدا، علی را اسوه و رهبر خود پس از پیامبر میدانستند، با درگذشت پیامبر خدا بر همان تفکر باقی ماندند و هیچ دگرگونی در آنها رخ نداد و به مرور زمان گسترش پیدا کرد.
از بررسی برخی از منابع تاریخ و ملل و نحل به دست میآید که واژۀ «شیعه» در عصر رسول خدا و پس از رحلت او، نوعی لقب پیروان امیرمؤمنان بوده است. اینک برخی از این کلمات را در اینجا مینگاریم:
مسعودی (متوفای 345 ه.) در رویدادهای مربوط به پس از رحلت پیامبر مینویسد: آنگاه که بیعت ابیبکر به انجام رسید، علی علیه السلام و گروهی از شیعیان او در خانهاش تحصن کردند.(1)
. اثبات الوصیة، ص 121.
نوبختی (متوفای 313 ه.) مینویسد: شیعه همان گروه یاوران علی بن ابیطالب بودند که در زمان پیامبر و پس از او به این نام شناخته شدند و همه، آنها
1) (1)
را با این عنوان میشناختند که از همه گسسته و به علی پیوسته و پیشوایی او را پذیرفتهاند.(1)
. فرق الشیعه، ص 15.
ابوالحسن اشعری مینویسد: علّت این که این گروه را شیعه میگویند، این است که از علی پیروی کرده و او را بر دیگر یاران رسول خدا مقدم داشتند.(2)
شهرستانی مینویسد: شیعه کسانی هستند که بالخصوص از علی پیروی کرده و به امامت و خلافت او از طریق نص و وصیت قائل شدهاند.(3)
ابن حزم میگوید: هر کس بگوید علی برترین مردم پس از رسول خدا و شایستهترین آنها به امامت است و فرزندان او نیز پس از وی چنیناند، او «شیعه» است، هر چند در اصول دیگر بین خود اختلاف داشته باشند، ولی اگر با آن اصل، مخالفت کند، شیعه نیست.(4)
این جملهها حاکی از آن است که گروهی در حیات رسول خدا و پس از وی معروف به تشیع و پیروی از علی علیه السلام بودند، و رسول خدا، این گروه را شیعه نامیده و آنها را با این لفظ خوانده است. آیندگان نیز از پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی کردند.
بنابراین، شاخص تشیع، همان پیروی از امام علی علیه السلام پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله در قلمرو زعامت و مرجعیت دینی و اجرای احکام دین است. بنابراین با این سفارشهای رسول خدا صلی الله علیه و آله، و با این احادیث که حاکی از وجود هستۀ تشیع در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله است، دیگر لازم نیست که برای پیدایش آن به دنبال
فرضیههای سست و بیپایه برویم و برای آن علت یا عللی جست وجو کنیم، زیرا اگر تشیع پدیدهای نوظهور پس از رحلت رسول خدا بود، شایسته بود که مانند دیگر مذاهب کلامی برای آن علّت و سببی جست و جو کنیم، مانند پیدایش تسنّن به معنای پیروی از خلافت خلفا و یا گروههای معتزله و اشاعره که دو طیف کلامی هستند که در قرن دوم و سوم پدید آمدهاند، در حالی که تشیّع از همۀ این نوع گروهها و فرقهها جدا بوده، جز همان اسلام راستین نیست که پیامبر آورده، به ضمیمۀ این که پیروی پس از وی فقط و فقط از آن خاندان رسول خداست.
شایستهترین سخن آن است که استاد محمد کردعلی در کتاب ارزشمند خود به نام «خطط الشام» آورده است. او مینویسد: گروهی از بزرگان یاران رسول خدا به دوستی و ولایت علی علیه السلام در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله شهرت داشتند، مانند:
الف. سلمان فارسی که میگفت: ما با رسول خدا بر پایۀ دو چیز بیعت کردیم: 1. خیرخواهی برای مسلمانان، 2. پیروی از علی بن ابیطالب و دوستی با او.
ب. ابوسعید خُدری که میگفت: رسول خدا مردم را به پنج چیز امر کرد:
آنان چهار امر را گرفتند و پنجمی را رها کردند. از ابوسعید سؤال شد آن چهار امر که مردم گرفتند، چه بود؟ گفت: نماز و زکات و روزۀ ماه رمضان و حج خانۀ خدا.
آنگاه از او پرسیدند: آن پنجمی که ترک کردند چه بود؟ در پاسخ گفت:
ولایت علی بن ابیطالب.
به او گفته شد: واقعاً ولایت علی جزء فرائض بود؟ او در پاسخ گفت: بلی،
مانند آن چهار امر بر مردم فریضه بود.
کردعلی اضافه میکند:
این دو نفر و افراد دیگری به تشیع و پیروی از علی معروف بودند مانند:
ابوذر غِفاری، عمار بن یاسر، حُذیفة بن یمان، خزیمة بن ثابت معروف به ذو الشهادتین، ابوایوب انصاری، خالد بن سعید، قیس بن سعد بن عباده.(1)
. خطط الشام، ج 5، ص 251.
گروهی از مورخان و رجال نویسان، دربارۀ شخصیتهایی از صحابه و تابعان که ازروز نخست پیرو امام علیه السلام بودهاند کتابهای مستقلی نوشتهاند. و ما به برخی از این کتابها اشاره میکنیم:
نخستین باب آن مربوط به شیعیان از بنیهاشم و دومین باب آن مربوط به شیعیان غیر بنیهاشم است. در باب نخست به معرفی 23 نفر صحابی از بنیهاشم و در باب دوم به معرفی 46 نفر صحابی دیگر پرداخته است. آنگاه طبقات دیگر از شیعیان در عصر تابعان را معرفی نموده است.
1) (1)
حضر پیرو علی بودند، میپردازد و از آنها این گونه نام میبرد:
عمار بن یاسر، 5. خزیمۀ ذی الشهادتین، 6. ابن تَیّهان، 7. حُذیفة بن یمان، 8. زبیر بن عوام، 9. فضل بن عباس، 10. عبداللّه بن عباس، 11. هاشم بن عُتبة المرقال، 12. ابوایوب انصاری، 13. ابان بن سعید بن العاص، 14. خالد بن سعید بن العاص، 15. ابَیّ بن کعب، 16. انس بن حارث و... که هر گاه بخواهیم اسامی همه را ذکر کنیم که همگی از صحابه پیامبر هستند، ما را به نگارش یک کتاب بزرگ نیازمند میسازد.
خطیب شهیر دکتر احمد وائلی در کتاب خود «هویة التشیع» اسامی 130 تن از یاران علی علیه السلام را که همگی صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، نام میبرد، و آنگاه نتیجهگیری میکند که محال است این گروه انبوه، بدون دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله دور علی علیه السلام را گرفته و به او اخلاص ورزند. از این جهت باید گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نخستین کسی است که بذر تشیع را افشانده و در عصر او این بذر، به بار نشسته است و میوه داده است.(2)
آیتاللّه العظمی سبحانی در کتاب شخصیتهای اسلامی گروهی از پیشگامان تشیع را مطرح و به دلائل تشیع و زندگانی آنان پرداخته است. این
1) (1)
. الفصول المهمة فی تألیف الأمة، ص 179-190.
2) (2) . هویة التشیع، ص 34.
کتاب، نخست با همکاری یکی از محققان، به زبان پارسی و سپس به زبان عربی، به عنوان «الشخصیات الإسلامیة» ترجمه شده است.
اگر محققی علاقهمند باشد که با پیشگامان تشیّع از نزدیک آشنا شود و از کلمات استادان علم رجال دربارۀ آنان آگاه شود، به کتابهای یاد شده در زیر مراجعه کند:
الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، نگارش ابن عبدالبر (م 456 ه.)
اسد الغابه فی معرفة الصحابة، نگارش ابن اثیر جزری، (م 606 ه.)
الاصابة فی تمییز الصحابة، نگارش ابن حجر عسقلانی (م 852 ه.).
دربارۀ پیدایش تشیع نظریههای گوناگونی اظهار شده است که همۀ نظریهها مبنی بر این است که تشیع، پدیدهای است سوای اسلام، که باید برای یافتن علل پیدایش آن جستجو کرد ولی بنابر آنچه ما گفتیم تشیع، روی دیگر سکۀ اسلام است، بنابراین تمام این نظریهها بیاساس خواهد بود، ولی در عین حال به بررسی آنها میپردازیم:
گروهی بر این باورند که پس از رحلت پیشوای اسلام، انصار در سقیفۀ بنیساعده دور هم گرد آمدند تا از میان خود، خلیفهای انتخاب کنند. پس از آمدن ابوبکر و عمر بن خطاب و ابوعبیده، به درون این جلسه، کار به نفع ابوبکر پایان یافت، زیرا در میان دو گروه انصار (اوس و خزرج) اختلاف افتاد، اوسیان تصور
کردند که اگر سعد بن عباده خزرجی برندۀ خلافت شود، خزرجیان بر آنان برتری خواهند یافت، از این جهت، با ابوبکر بیعت کردند و خلیفه منتخب، با اوسیان و دو نفر از مهاجران به نام عمر و ابوعبیده، سقیفه را ترک گفتند و به مسجد رفتند، و از مردم خواستند که با او بیعت کنند، این قضیه، هنگامی رخ داد که بزرگمرد اسلام علی علیه السلام مشغول غسل پیامبر و آماده کردن جسد مطهر برای تکفین و تدفین بود. علاقهمندان علی علیه السلام، از این جلسه و نتیجۀ آن سخت رنجیده شدند و در خانه علی علیه السلام به عنوان اعتراض، اجتماع کردند و گروهی نیز در خارج از خانه، دست به اعتراض زدند. از این نتیجه میگیرند که تشیع زاییده اجتماع در سقیفه است، و در همین شرایط بذر تشیع افشانده شد.
این نوع نتیجهگیری بسیار واهی و بیپایه است زیرا به گواه آنچه طبری و غیر او مینویسند چنین واکنشی نمیتواند زاییده یک روز باشد، بلکه این گروه مدتها پیش از این دارای چنین عقیده و اندیشهای بودند. اینک دلایل ما:
1) (1)
. تاریخ طبری، ج 2، ص 443.
مقداد بن عمرو، سلمان فارسی، ابوذر غِفاری، عمار بن یاسر و براء بن عازب و أُبَیّ بی کعب(1)
. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 103.
.ابوذر در ایام سقیفه در مدینه نبود، آنگاه که برگشت، گفت: به میل خود عمل کردید و خویشاوندی پیامبر را فراموش کردید؟! اگر این کار را به اهل پیامبر واگذار میکردید، حتی دو نفر با هم اختلاف نمیکردند. سلمان فارسی گفت:
سالخوردهترین فرد را انتخاب کردید ولی معدن علم و کمال را از دست دادید.
هرگاه، این کار را با ملاک دوم انجام میدادید، حتی دو نفر از میان شما با هم اختلاف نظر پیدا نمیکردند و میوۀ شیرین خلافت را میچیدید.(2)
این نوع اعتراضها وتحصنها و گفتگوها که تاریخ، اندکی از آن را ضبط کرده نمیتواند زاییدۀ فکر یک روز و یک جلسه باشد و حاکی از آن است که ولایت علی علیه السلام در دل آنان ریشه دوانیده بود و به آن اعتقاد راسخی داشتند. و بر پایۀ همین عقیده، اعتراض و مخالفت خود را آشکار کردند. اصلاً امکان ندارد گروهی بدون سابقه، دربارۀ فردی چنین موضعگیری کنند، آن هم در زمانی که طرف مقابل زمام کار را به دست گرفته است و این، میرساند که این گروه به
سائقۀ اندیشههای پیشین که دربارۀ علی علیه السلام داشتند و از رسول خدا شنیده بودند، به دفاع از علی علیه السلام پرداختند.
در این فرضیه، تشیع زاییدۀ فعالیتهای عبداللّه بن سبأ یهودی تبار قلمداد شده است. طبق این ادعا، عبداللّه بن سَبَأ در صنعای یمن در عصر عثمان، اسلام آورد و کمکم در استانهای مختلف کشور اسلامی بالاخص شام و کوفه و بصره و مصر رفت و آمد میکرد، و مدّعی شد که پیامبر باز خواهد گشت، همان طور که عیسی بن مریم نیز باز خواهد گشت، و علی علیه السلام وصیّ محمد است، چنانکه برای هر پیامبر، وصیّی است. و علی علیه السلام خاتم اوصیاست، چنان که محمد صلی الله علیه و آله خاتم پیامبران است و عثمان، حق علی را غصب کرده و باید به مبارزه با او پرداخت تا حق به اهلش برگردد.
او با این طرز تفکر و رفت و آمد در استانها توانست افکار گروهی را به خود متوجه سازد، و گروهی را دور خود گرد آورد، و از شخصیتهایی مانند ابیذر و عمار یاسر و محمد بن حذیفه وعبدالرحمن بن عدیس و محمد بن ابیبکر و صعصعة بن صوحان عبدی و مالک اشتر و... همفکرانی برای خود پدید آورد. این فرد با گردآوری این جمع وارد مدینه شد و خانۀ عثمان را محاصره کرد و با کشته شدن عثمان، همۀ این افراد به رهبری این فرد، تشیع را پایهگذاری کردند.
این، خلاصۀ این دیدگاه است، و سند آن به «سیف بن عمر تمیمی» منتهی میگردد.(1)
. تاریخ طبری، ج 3، ص 378.
1) (1)
این دیدگاه به قدری بیاساس و بیپایه است که هرگز نمیتوان آن را جزء نظریهها آورد بلکه یک فرضیۀ پوچ و بیاساس است که توسط فردی بدنام و دروغگو به نام سیف بن عمر طرح شده و به تاریخ طبری راه یافته است. سلسله سند این گزارش تاریخی ضعیف است و با ملاکهای رجالشناسی، نمیتوان نقل آنها را پذیرفت. اینک به معرفی آنها میپردازیم.
طبری، این گزارش را چنین آغاز میکند:
«فیما کَتَبَ بِهِ إلیَّ السریُّ عَنْ شُعَیبٍ، عَن سَیفٍ عَنْ عَطِیةٍ عَنْ یَزیدَ الفَقْعیسی....» بدین گونه او این قضیه را از شخصی به نام سریّ نقل میکند و او نیز از شخصی به نام شعیب، و او از سیف بن عمر نقل میکند. اینک یکایک افراد سند را تا سیف بن عمر بررسی میکنیم:
سریّ که طبری با این نام از او نقل روایت میکند، یکی از دو نفر زیر است که هر دو دروغگو و بیاعتبار هستند:
1) (1)
. میزان الاعتدال، ج 2 ص 117.
2) (2) . میزان الاعتدال، ج 2، ص 117؛ لسان المیزان، ج 3، ص 12.
مقصود، شعیب بن ابراهیم کوفی است. ذهبی میگوید: او راوی کتابهای سیف بن عمر و کاملاً ناشناخته و مجهول است.(1)
. میزان الاعتدال، ج 2، ص 275؛ لسان المیزان، ج 3، ص 145.
ابن حِبّان، رجالشناس مشهور میگوید: سیف بن عمر چیزهای مجعول و بیاساس را به افراد ثقه و پاکدامن نسبت میداد، کار او جعل حدیث است و حتی متهم به زندقه است.
ابن عدی میگوید: همۀ احادیث او، منکر است و کسی از او پیروی نکرده است. ابن معین میگوید: حدیث او ضعیف است و در او چیزی نیست. سیوطی میگوید: او وضّاع و جعّال است.(2)
این ارزشِ سندِ این گزارش است، آیا صحیح است که با این سند واهی که فقط ناقل آن طبری است، آن هم با این شرایط، تشیع را ساخته و پرداختۀ چنین فردی بشماریم؟!
متأسفانه، گروهی از مورخان، بدون تحقیق در سند حدیث، به آن اعتماد کرده و بدون تحقیق، حادثۀ محاصرۀ عثمان و جنگ جمل را زاییدۀ فعالیتهای عبداللّه بن سبأ دانستهاند.(3)و حادثۀ محاصره و جنگ جمل را به وی مستند کردهاند، امّا، متأخران به این اکتفا نکرده و تشیع را نیز به او نسبت دادهاند.(4)
احمد امین مصری در کتاب «فجرالاسلام» بیش از همه در این مورد گرد و خاک به راه انداخته و پیدایش شیعه را به او مستند کرده است. بالأخره نویسندگان معاصر مصری و سوری بدون تحقیق این نوع اشتباه را ناآگاهانه دنبال کردهاند.
در این مورد چند سؤال مطرح است:
آنان که تاریخ زندگی عثمان را خواندهاند، میدانند که هجوم به خانۀ او، مولود عملکرد سیزده سالۀ او بود که تمام مهاجران و انصار را از مقامهای سیاسی خود، برکنار کرد و به جای آنان، امویان را منصوب نمود و بیتالمال را بدون حساب و کتاب، میان بستگان خود تقسیم کرد. تاریخ، نامهای استانداران و فرمانداران طبقه سوم را ضبط کرده و همگی از بنیامیه و از آزادشدگان دوران فتح مکه بودهاند.
از آن جمله ولید بن عُقْبه، استاندار کوفه، معاویة بن ابیسفیان، استاندار تمام شامات، عبداللّه بن سعد ابی سرح، استاندار مصر، عبداللّه بن عامر بن کریز، استاندار بصره بودند. آنگاه که شکایت مردم کوفه از ولید بن عقبه بالا گرفت عثمان او را از استانداری کوفه عزل و سعید بن عاص را به جای او منصوب کرد که او هم از امویان بود. در حقیقت همۀ ولایات، استانها، در اختیار أمویان و طلقا بوده است که همگی از نزدیکان خلیفه به شمار میرفتند.
این کار خلیفه و دهها کار دیگر او که تاریخ متذکر شده سبب شورش شده است. این کارهای ناروا سبب شد که مصریان و عراقیان بر ضد او بشورند و پس از اتمام حجتها او را بکشند، نه این که بر اثر تبلیغات یک یهودیتبار، بدون زمینه و علل و اسباب سیاسی و اجتماعی، این حادثه پیش آید.
دقت در بررسی زندگی خلیفۀ سوم این نکته را ثابت میکند که او هرگز مخالفت و اعتراض را تحمل نمیکرد و هر نوع صدای مخالف را خاموش میساخت و صدای معترضان را با کتک زدن و تبعید کردن، خاموش میکرد، مثلاً ابوذر غفاری را به ربذه تبعید کرد، عمار یاسر را آن قدر زد که دندۀ او شکست و همچنین با دیگر معترضان نیز رفتار مشابهی داشت، آیا صحیح است با داشتن استانداران اموی نیرومند، چنین مرد یهودی تبار در استانهای عراق و مصر و شام بگردد و بتواند جمعی را برای شورش آماده سازد، ولی خلیفۀ وقت و یاوران او عکسالعملی نشان ندهند؟!
از آن شگفتآورتر این که بزرگانی از صحابه و تابعان فریب این یهودیتبار را خورده و دنبالهرو او شده باشند.
از این جهت گروهی از محققان معاصر، عبداللّه بن سبأ را افسانۀ تاریخی شمرده و گفتهاند: فردی با این اوصاف که طبری از او یاد میکند شبیه داستان لیلی و مجنون است که اندیشههای شاعران و خیالپردازان، آن را ساخته است.
البته این بدان معنا نیست که کسی بدین نام وجود نداشته و کار خلافی مرتکب نشده است، آنچه مایۀ انکار است این است که فردی به این سادگی بتواند صحابه و تابعان را فریب دهد و مردم استانها را به سادگی بر ضد خلیفه
بشوراند و پرچم خلافت علی را به دوش بکشد. چیزی که میتوان گفت:
دشمنان شیعه در عصر امویها و عباسیها چنین بزرگنماییهایی را انجام دادهاند تا صدای تشیع را خاموش سازند و تشیع را زاییدۀ فردی یهودی تبار بدانند.
کسانی که درباره اسطوره بودن این شخص به تحقیق پرداختهاند، عبارتند از:
دکتر طه حسین در کتاب «الفتنة الکبری»، ص 104.
علّامۀ امینی، در «الغدیر»، ج 9، ص 220.
علّامۀ عسکری در کتاب «عبداللّه بن سبأ»، ج 1، ص 11 به بعد.
مجدداً تأکید میشود که آنچه ما میگوییم هرگز به معنای انکار وجود این فرد نیست، چون در کتابهای رجال ما، نام این مرد آمده است و همگی از او به نام «ملعون» نام بردهاند.(1)
. رجال کشی، به شمارۀ 48، رجال طوسی، باب اصحاب علی، به شمارۀ 76، خلاصۀ علامه، به شمارۀ 236 و....
ولی نظر محققان در این خلاصه میشود که چگونه ممکن است مردی یهودی تبار، سردمدار چنین کار بزرگ و عظیمی بشود و بزرگان را فریب دهد. اصولاً یکی از اصول اهل سنّت، عدالت صحابه است، چگونه صحابۀ بزرگوار، فریب این یهودی تبار را خورده وبر ضد خلیفه وقت قیام کردهاند؟بررسیهای پیشین ثابت کردکه تشیع در عصر رسول خدا وجود داشته و بذر آن به وسیلۀ پیامبر افشانده شده است و گروهی در زمان پیامبر، و پس از
1) (1)
رحلت وی، به نام شیعۀ علی شناخته میشدند، و همگی این گروه، از تبار عرب عدنانی یا قحطانی بودند.
ولی برخی از مستشرقان، غافل از ریشههای تشیع، آن را زاییدۀ فکر ایرانیان دانسته و میگویند در جامعۀ ایرانی، شاهان سلطنت میکردند و سلطنت آنان موروثی بود. ایرانیان نیز پس از ورود به اسلام، اصل خود را در مورد اسلام، پیاده کرده و علی و فرزندان او را وارث پیامبر دانستند، بر این اساس هر امامی وارث امام پیشین بوده و از این طریق اصل وراثت حکومت را محفوظ نگاه داشتند.
این اندیشۀ به قدری نارسا و بیپایه است که اصلاً نباید آن را جزء فرضیهها شمرد.
اوّلاً: در امم گذشته نبوت که بالاترین مقام دینی است، به ظاهر موروثی بود، چنان که میفرماید:
(أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً) .(1)
. نساء/ 54.
«یا اینکه نسبت به مردم (پیامبر و خاندانش) بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشیده، حسد میورزند؟ ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار پیامبران بنیاسرائیل نهادیم».
آنگاه که ابراهیم به مقام امامت رسید، از خدا خواست امامت را در ذریّۀ او نیز قرار دهد، خدا نیز با درخواست او موافقت کرد، اما مشروط بر این در میان فرزندان صالح و عادل او قرار گیرد، چنان که میفرماید:
1) (1)
(قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ) .(1)
. بقره/ 124.
«(خدا) گفت من تو را پیشوای مردم میسازم. ابراهیم عرض کرد: از دودمانم نیز امامانی قرار بده. فرمود: عهد و پیمان من به ستمکاران نمیرسد».
اوصیای تمام پیامبران، از همان دودمان بودند و نه غیر آن، حتی در جامعۀ عرب، که بتپرست بودند، آن چنان نبود که با مرگ شیخ قبیله، شیرازۀ قدرت پاشیده شود، و فرد بیگانهای جای او را بگیرد. بنابراین موروثی بودن رهبری، از ویژگیهای ایرانیان نبود، بلکه این اصل در جوامع دیگر نیز به نوعی حاکم بوده و اگر موروثی بودن حکومت، سبب گرایش ایرانیان به تشیع گردید، باید سبب گرایش دیگر جامعهها نیز بشود زیرا این اصل در چشم انداز تمام مردم آن زمان قرار داشت.
ثانیاً: همان طوری که گفته شد تشیع در مدینه متولد شد و در زمان رسول خدا، پیش رفت و این پیش از آن بود که ایرانیان به اسلام مشرف شوند. امیرمؤمنان علیه السلام آنگاه که به منصب خلافت ظاهری رسید، سه نبرد سنگین با پیمانشکنان، و ستمکاران و خوارج داشت و لشکر او را عمدتاً عربهای اصیل یمنی و حجازی تشکیل میدادند، تاریخ میگوید: ستون فقرات ارتش علی را گروهی از قریش و گروه دیگری از اوس و خزرج و قبایلی از یمن مانند: مَذْحج و هَمْدان و طیّ و کَنْده و تمیم و مُضَر تشکیل میدادند. سران و فرماندهان سپاه او
1) (1)
همگان عرب اصیل بودند، مانند: عمار یاسر، هاشم مرقال، مالک اشتر، صعصعة بن صوحان، و برادر او زید بن صوحان و.... امام علی علیه السلام با همین ارتش عربی، پیمانشکنان، ستمکاران و خوارج را سرکوب کرد. هرگز ایرانیان در ارتش علی حضور چشمگیری نداشتند. از این گذشته، تشیع را تنها ایرانیان نپذیرفتهاند، بلکه جمع عظیمی از عرب پذیرای آن شدند.
اگر خاورشناسی مانند «دوزی» اندیشه ایرانی بودن تشیع را مطرح میکند، ولی در این میان، بسیاری از خاورشناسان، تشیع را کاملاً عربی و فرضیه ایرانی بودن را بیپایه دانستهاند، خاورشناس معروف آلمانی به نام «ولهاوزن» میگوید: همۀ ملّت عراق، در عصر معاویه خصوصاً اهل کوفه، شیعه بودند، بلکه قبایل و رؤسای آنها نیز بر این عقیده میزیستند.(1)
. الخوارج والشیعة، ص 113.
خاورشناس دیگری به نام «گولدزیهر» میگوید: یکی از خطاها این است که تشیّع را مولود افکار ایرانی بدانیم، این نوع اندیشه بر اساس فهم نادرست از تاریخ است، در حالی که حرکتهای علوی همه و همه در سرزمین عربی بوده است.(2)
خاورشناس سومی به نام «آدام متز» مینویسد: هرگز مذهب شیعه عکسالعمل کار ایرانیان در برابر تسلّط اسلام بر آنان نبود، زیرا جزیرة العرب، به جز شهرهای بزرگ مانند مکه و صنعا، عمان و هجر و صعده از شیعه موج میزد،
و در همان زمان اکثریت ملت ایران را جز مردم قم، اهل تسنن تشکیل میدادند، حتی مردم اصفهان، دربارۀ معاویه راه غلوّ را در پیش گرفتند که برخی از آنان او را «نبی مرسل» میپنداشتند!(1)
. الحضارة الاسلامیة، ص 102.
این افراد که بیش از «دوزی» درباره تاریخ اسلام، دقت کردهاند، اندیشۀ ایرانی بودن تشیع را به کلی رد کرده و هرگز تشیع را وامدار ایرانیان ندانستهاند، هر چند بعدها ایرانیان نسبت به آن علاقۀ بیشتری اظهار کردند. خوشبختانه دو نویسندۀ مصری، نیز به این حقیقت اعتراف کردهاند که اینک از آنان یاد میکنیم:
سخن نخست احمدامین، سخن پا برجایی است. اما سخن دیگرش کاملاً بیاساس است. زیرا تشیع یک معنی بیش ندارد و آن پذیرش نسخۀ اصیل اسلام و پیروی از تمام تعلیمات حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است.
چگونه میتوان گفت تشیع ساخته و پرداختۀ ایرانیهاست، در حالی که بزرگان اهل سنت در قرون اول هجری برخاسته از ایران هستند مانند بخاری و مسلم و ترمذی و نسائی و ابن ماجه و حاکم نیشابوری و بیهقی و همچنین کسانی که پس از این طبقه آمدهاند.
اصولاً روزی که ایرانیان اسلام را پذیرفتند، آن را با صبغۀ تسنن قبول کردند و قرنها بر همان عقیده پا برجا بودند و شیعه جز جمعیتهای کوچکِ پراکنده در گوشه و کنار ایران پیروانی نداشت.
اصولاً بذر تشیع در ایران با مهاجرت عربهای اشعری یمنی به قم و کاشان، افشانده شد، آن هم در اواخر قرن اوّل، در حالی که اسلام در سال 17 هجری وارد ایران شد و پس از گذشت سالها جسته و گریخته شیعیان در ایران ظهور کردند.
نتیجه این که تشیع، در منطقۀ عربی، پا به عرصه نهاده و با همین صبغۀ اسلامی عرضه شده و هیچ رنگ و بویی جز اسلام نداشت.
در آغاز بحث یادآور شدیم که وراثی بودن امامت دستاویزی برای برخی از مستشرقان شده که بگویند تشیع رنگ ایرانی دارد، در حالی که خلافت سنّی نیز پس از قتل عثمان تا قرن هفتم، رنگ وراثی داشت، و پس از درگذشت معاویۀ دوم (64)، خلافت از آنِ آل مروان شد و تا سال 132 ه، به صورت وراثی دست به دست میگشت. پس از روی کار آمدن عباسیان نیز خلافت، موروثی گشت و تا سال 656 ه که به وسیلۀ هلاکو منقرض گشت همچنان با وراثت انتقال مییافت.
خلافت عثمانیها نیز از قرن نهم تا انقراض، حالت موروثی داشت.
بنابراین، نباید موروثی بودن امامت، نشانۀ ایرانی بودن تشیع باشد. اگر شیعیان امامت را در فرزندان علی علیه السلام منحصر میدانند، به خاطر نصوص نبوی بود که در گذشته یادآور شدیم و حالت وراثتی به معنای اصطلاحی نداشت، گاهی با بودن فرزند بزرگتر، امام منصوص، فرزند کوچکتر بود، پس از درگذشت امام صادق علیه السلام عبداللّه افطح فرزند بزرگتر امام صادق علیه السلام بود ولی امامت از آن موسی بن جعفر علیهما السلام فرزند کوچکتر او شد.
کسانی که فکر میکنند تشیع ساخته و پرداختۀ ایرانیان است از تاریخ مذهبی ایران تا آغاز قرن دهم ناآگاهند. اصولاً قبل از روی کار آمدن صفویان (905) جز شهرهای ری و قم و کاشان و سبزوار، نقطه خاصی به نام مرکز تشیع نبود، در حالی که دیگر شهرها همه و همه از تسنن موج میزد. فقط از آغاز قرن دهم، تشیع رواج و گسترش بیشتری یافت. اینک ما جغرافیای انسانی و سیاسی شهرهای ایران را از کتاب «أحسن التقاسیم» نگارش مقدسی ذکر میکنیم.
مقدسی این کتاب را در سال 375 ه نوشته است. او میگوید:
سرزمین خراسان از آن معتزله و شیعه ولی غلبه از آن اصحاب ابوحنیفه است، الا در نقطه شاش که همگی شافعی مذهبند، و اقلیم «رحاب»(1)
. ناحیهای است در آذربایجان. و این نام بردربند و بیشتر ارمنستان روی هم رفته اطلاقمیشود و اکثر ارمنستان است. (لغت نامه دهخدا، ج 25، ص 305) به نقل از معجم البلدان.
مذاهب درستی دارند، ولی اهل حدیث حنبلی هستند، غالب مردم اربیل حنفی و1) (1)
همچنین مناطق کوهستانی غرب ایران چنین هستند، اما در ری مذاهب مختلفی است و غلبه با حنفیان است و در عین حال حنبلیها نیز فراوان هستند. قمیها شیعه و مردم دینور پیرو سفیان ثوری هستند و در اقلیم خوزستان مذاهب مختلفی هست. بیشتر مردم اهواز و رامهرمز و دورق، حنبلی مذهبند و نیمی از مردم اهواز شیعهاند و در عین حال، حنفی و مالکی فراوان است.
بیشتر مردم سرزمین فارس، اصحاب حدیث و پیروان معاویهاند. بیشتر مردم کرمان، شافعی مذهب، و در منطقه سند، اصحاب حدیث نیز فراوان به چشم میخورند، مردم ملتان(1)
. شهری میان پنجاب و سند.
شیعهاند و در اذان «حی علی خیرالعمل» میگویند و جملات اقامه را تکرار میکنند، ولی در روستاهای آن فقهای حنفی فراوانند.(2)ابن بطوطه جهانگرد معروف مینویسد: پادشاه عراق، خدابنده بوده و یک فقیه رافضی به نام «ابن مطهّر» [علامه حلی] با او رابطۀ دوستی پیدا کرد و او اسلام آورد و به دنبال او ارتش مغول نیز اسلام پذیرفتند. این عالم رافضی مذهب تشیع را در نظر او آراست از این جهت خدابنده، مردم را به پیروی از مذهب شیعه دعوت کرد. گروهی از شهرها فرمان خدابنده را پذیرفتند ولی مردم بغداد، در برابر «درب أزج» گرد آمدند و گفتند: «لا سمعاً ولا طاعة» و خطیبی را که پیام شاه را میخواند، تهدید کردند. عین همین برنامه را مردم شیراز و اصفهان انجام دادند.(3)
قاضی عیاض در پیشگفتار کتاب «ترتیب المدارک» درباره انتشار مذهب مالک مینویسد: مذهب امام مالک به خراسان و ماورای عراق از طریق یحیی بن یحیی تمیمی و برخی دیگر، راه یافت و سالیان درازی، امامانی به مذهب مالکی در آنجا فتوا میدادند، آنگاه در قزوین و در نقاط کوهستانی ایران مانند همدان و کرمانشاهان نفوذ کرد و در عین حال بر برخی ازاین شهرها مذهب ابوحنیفه و شافعی چیرگی داشت.(1)
. ترتیب المدارک، ج 1، ص 53.
بروکلمان خاورشناس مشهور اروپایی مینویسد: آنگاه که شاه اسماعیل صفوی بر تبریز دست یافت این شهر سیصد هزار نفر جمعیت داشت که یک سوم آن را شیعه و دو سوم آن را سنی تشکیل میداد.(2)
این کلمات که خلاصۀ آن را از محققان تاریخ نقل کردیم، حاکی از آن است که مذهب حاکم بر ایرانیان به صورت کلی، تا اواخر قرن دهم، تسنّن بوده و از دوران صفویه به بعد، مذهب شیعه گسترش یافت.
ابن اثیر در «الکامل فی التاریخ» مینویسد: سلطان محمود بر خلاف روش پدر، بارگاه حضرت علی بن موسی را تعمیر کرد، در حالی که پدر او آن را ویران کرده بود و مردم طوس هر کس را که به زیارت آن حضرت میرفت، اذیت میکردند. علت این که او راه خلاف پدر را در پیش گرفت، آن بود که امیرمؤمنان را در خواب دید که به او میگوید: تا کی این جریان به همین حالت، خواهد ماند؟ او در عالم رؤیا فهمید که مولا از ویرانی بارگاه فرزندش ناراحت است.(3)
مأمون عباسی تصمیم گرفت کتابی دربارۀ زشتیهای معاویه بنویسد ولی یحیی بن اکثم، قاضی القضاة وی را از نوشتن این کتاب، بازداشت و گفت: مردم خراسان، تاب شنیدن این مطالب را دربارۀ خلیفۀ خود، ندارند.(1)
. المحاسن والمساوی، ج 1، ص 108.
از این بیان نتیجه میگیریم که این فرضیه نیز مانند دو فرضیۀ پیشین، اساس درستی نداشته و گرایش ایرانیان به تشیع، قرنها پس از انتشار آن در حجاز و عراق بوده است.
این فرضیه، نوعی برداشت نادرست از نوشته ابن ندیم است. در این فرضیه تصور شده که شیعه در جنگ جمل پدید آمده است. او در «فهرست» خود مینویسد: علی علیه السلام آمادۀ نبرد با طلحه و زبیر شد تا آنها را به راه خدا باز گرداند و کسانی که از او پیروی کردهاند آنها را شیعه نامیدهاند و خود امام آنها را با لقب «شیعیان من» یاد میکرد و گاهی «اصفیا» و گاهی «اولیا» و گاهی «شرطة الخمیس» و گاهی «اصحاب» میخواند.(2)
خاورشناس آلمانی «ولهاوزن» تحت تأثیر سخن ابن ندیم قرار گرفته و میگوید: پس از کشته شدن عثمان، مسلمانان به دو گروه تقسیم شدند: حزب علی و حزب معاویه. و در زبان عرب حزب، را «شیعه» مینامند. در این صورت شیعۀ علی در مقابل «شیعۀ معاویه» قرار گرفت، ولی آنگاه که خلافت معاویه گسترش پیدا کرد، لفظ «شیعه» فقط بر پیروان علی علیه السلام اطلاق شد.
در گذشته یادآور شدیم که پیشینۀ شیعه به عصر پیامبر برمیگردد، بنابراین، نیازی به نقد این نظریه نیست، نکتهای که باید تذکر داد، این است که ابن ندیم میگوید: یاران علی علیه السلام در جنگ جمل، چهار گروه بودند: 1. اصفیا، 2. اولیا، 3. شرطة الخمیس، 4. اصحاب، اتفاقاً بیشترین کسانی که به این نام نامیده شدهاند، یاران رسول خدا بودهاند، مثلاً: 1. اصفیای امام علی علیه السلام را سلمان فارسی، مقداد کندی، ابوذر غفاری، عمار یاسر، ابوعمرة، ابوسعید خدری، جابر بن عبداللّه، براء بن عازب، تشکیل میدادند، و آنان هرگز در روز جمل تشیع را نپذیرفتند، بلکه پیرانی بودند که از جوانی دست بیعت به علی علیه السلام داده بودند.
آری روز جمل، روز نمایان شدن تشیع در صحنۀ جنگ بود، کسانی که پشت سر امام بودند و حاضر بودند جان بر کف در راه او جام شهادت بنوشند، شیعیان واقعی علی علیه السلام بودند، هر چند همۀ لشکر او در خط تشیع نبودند و او را به عنوان خلیفۀ چهارم میپذیرفتند.
اصولاً باید دوران خلافت علی را دوران گشایش برای شیعه و عصر کاهش فشارها تلقی کرد، چنان که پس از شهادت آن حضرت دوران فشارها و سرکوبها و محدود شدن آزادیهای آنان فرا رسید.
برخی از خاورشناسان، پیدایش شیعه را به جنگ صفین ارتباط دادهاند، که در قضیۀ تحکیم به دو گروه تقسیم شدند. گروهی تحکیم علی علیه السلام را مطابق کتاب و سنت دانستند و شیعۀ او نام گرفتند و گروهی دیگر که شورشیان بودند و
مخالف تحکیم، و «خوارج» نامیده شدند.(1)
. تاریخ الامامیة، ص 37.
این اندیشۀ واهی به سان اندیشههای پیشین، هیچ مدرک صحیحی ندارد، اتفاقاً مؤسس این نظریه، از نوشتۀ طبری، تأثیر پذیرفته، در حالی که عبارت او حاکی از آن است که تشیع قبل از مسألۀ تحکیم، وجود داشته است، طبری مینویسد: «فلمّا دخلَ علیٌّ الکوفةَ وفارقتْه الخوارجُ وثبتْ إلیه الشیعةُ، فقالُوا فی أعناقِنا بیعةٌ ثانیةٌ نحن أولیاء مَن والیتَ واعداء من عادیتَ».(2)
آنگاه که علی به کوفه آمد، خوارج از او جدا شدند، شیعیان دور علی را گرفتند و به او گفتند: ما بیعت دومی نیز بر گردن داریم، ما دوستان کسی هستیم که تو را دوست بدارد و دشمنان کسی هستیم که تو را دشمن بدارد.
این جمله (وثبتْ إلیه الشیعةُ) حاکی از آن است که قبل از جریان تحکیم و جدا شدن خوارج از صفوف یاران علی، آن حضرت گروهی به نام «شیعه» داشت که پیرو او بودند و سایه به سایۀ او راه میرفتند. و آمادگی خود را برای پیشبرد اهداف امام علیه السلام اعلام کردند و در جریان تحکیم جانب او را گرفتند و او را تنها ننهادند.
تا این جا به نقد پنج نظریه پرداختیم، دو نظریه واهیتر نیز هست که بی نیاز از نقد است.
تشیع زاییده حمایتهای آل بویه از شیعه در بغداد است.
تشیع زاییده استیلای صفویه بر ایران است.
ما خود را در نقد این دو نظر کاملاً بی نیاز میدانیم، زیرا آل بویه در قرن چهارم و پنجم بر بغداد حکومت کردند، و شیعه به تصدیق همگان قبل از آن، در عرصه سیاست و عقیده ظاهر و آشکار بود، جریان «حکومت صفوی» بر همگان روشن است که آنان از نیروی تشیع کمک گرفتند نه این که تشیع را پدید آوردند.
پس از رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله، همه یاران وی، اتفاق نظر داشتند که باید برای پیامبر خدا جانشینی باشد که وظایف او را انجام دهد و رهبری امّت را به دوش بکشد. ولی در پیاده کردن این نظر عملاً به صورت دو گروه درآمدند، و در طول زمان، پیروان دو مکتب رویاروی یکدیگر قرار گرفتند، اینک بیان تفاوتهای آن دو:
شیوۀ خلافت، نزد شیعه با شیوۀ آن نزد اهل سنت، تفاوت جوهری دارد.
شیعه معتقد است: خلافت به سان نبوّت یک امر الهی است و باید نبیّ و امام را خدا معرّفی کند و مردم حق گزینش جانشین پیامبر را ندارند، زیرا موقعیّت امام، همان موقعیت پیامبر است. چیزی که هست او گیرندۀ وحی و بنیانگذار دین بود.
امام فاقد چنین منصب و مقامی است، امّا تمام وظایف دیگر پیامبر بر دوش او نیز سنگینی میکند و همۀ خلأهایی که با رحلت پیامبر پدید میآید، باید به وسیلۀ امام برطرف شود. یعنی امام باید مفسر قرآن و مبیّن احکام، و رفتار و گفتار او ملاک حق و باطل باشد و چنین فردی، جز با تربیت الهی در جامعه پدید نمیآید.
البته این سخن به این معنی نیست که امام فقط رهبر روحی و دینی محض است و با امور دنیوی مردم سر و کاری ندارد، بلکه امام، علاوه بر مقامات معنوی، وظایف رهبری دنیوی را نیز برعهده دارد. او مجری احکام، تأمین کنندۀ امنیّت، داور شرعی در مرافعات، و فرمانده کل قوا برای جهاد در راه خداست و....
از این جهت میگویند: «الخلافة رئاسة عامّة فی شؤون الدنیا والدین نیابة عن النبیّ صلی الله علیه و آله» در حالی که خلافت نزد اهل سنّت، یک رهبری دنیوی است که امور دنیوی امت را تنظیم میکند. ماوردی میگوید: مسئولیت امام عبارت است از رهبری سپاه، مرزبانی از سرزمین اسلامی و جلوگیری از ستم، و ستاندن حق مظلوم از ظالم و تقسیم غنایم و رهبری در حج.(1)
. الأحکام السلطانیة، ص 15، 16.
از آنجا که خلافت، در این مکتب، در حکم یک رهبری سیاسی است که بتواند امور دنیوی مردم را تنظیم کند، دیگر عصمت و آگاهی از اصول و فروع، در آن شرط نیست، بلکه کافی است که کشور را اداره کند و اگر هم مرتکب گناهی شد، از مقام خود، معزول نمیشود.(2)
این دو نوع اندیشه که یکی خلافت را امری آسمانی و الهی دانسته و در خلیفه عصمت و قداست و اطلاع و آگاهی گسترده از اصول و فروع، شرط میداند، و دیگری مقام خلافت را در حد یک رئیس جمهور و نخست وزیر پایین میآورد که فقط به قدرت فکری ومدیریتی او اکتفا کرده و از معنویت، فقط اسلام را شرط میداند، این دو دیدگاه در نتیجه دو مکتب را پدید آورده که یکی تشیع و دیگری تسنّن است. بنا بر مکتب نخست، تعیین امام، از طریق وحی
صورت میگیرد و پیامبر در آخرین روزهای عمر خود خلیفۀ خویش را معین میکند، و در حالی بنا بر مکتب دوم، گزینش مردم کافی است و تأیید الهی لازم نیست.
ولی در کیفیت گزینش مردم در مکتب تسنن نظر واحدی در کار نیست، بلکه آرا و افکار مختلفی دارند که رویدادهای مربوط به خلافت پس از رحلت پیامبر را الگوی اعتقادی خود قرار دادهاند، و به جای این که خلافت پیشینیان را با ملاکهای شرعی بسنجند، کارهای آنان را میزان حق و باطل دانسته و از آن ضابطه انتزاع کردهاند، اینک کلمات آنها:
ماوردی میگوید: گزینش امام به دو صورت انجام میگیرد:
گزینش اهل حلّ و عقد
با انتصاب امام پیشین.(1)
. احکام السلطانیه، ماوردی، ص 4.
عضدی میگوید: تعیین امام به سه صورت انجام میگیرد:
متکلمان سنّی در شمار اشخاصی که میتوانند امام را برگزینند اختلاف شگفتآوری دارند:
خلافت ابی بکر، با بیعت پنج نفر صورت گرفت: عمر بن خطاب، ابوعبیدۀ جراح، اسید بن حضیر، بکر بن سعد، سالم مولی ابی حذیفه.
برخی دیگر میگویند: با بیعت سه نفر گزینش امام، رسمی میشود: یک نفر بیعت میکند، دو نفر نیز بر آن شهادت میدهند.
گروه دیگر میگویند: با بیعت یک نفر نیز خلافت رسمی میشود. به گواه این که عباس به علی گفت: دستت را دراز کن، تا با تو بیعت کنم تا مردم بگویند:
عموی پیامبر با پسر عموی پیامبر بیعت کرد، و دیگر حتی دو نفر درباره تو با هم اختلاف پیدا نکنند.(1)
. الاحکام السلطانیة، ص 4.
این نوع اختلاف در گزینش امام، حاکی از آن است که امر خلافت پس از رحلت پیامبر به مردم واگذار نشده و اگر واگذار میشد، قطعاً خصوصیات آن، در سخنان رسول خدا میآمد تا مردم پس از درگذشت او در وادی حیرت نمانند.
عجیب اینجاست که نویسندۀ مصری به نام الخضری با موضعگیری خاصی که درباره شیعه دارد، در کتاب خود، به نام «محاضرات فی تاریخ الأمم الاسلامیة» به این سخن اعتراف کرده است. او میگوید: «در کتاب خدا آیهای که صریح در شکل انتخاب خلیفه برای رسول خدا باشد وارد نشده، جز آیاتی که به صورت کلی دربارۀ شورا سخن میگوید و همچنین در سنّت پیامبر نیز کیفیت گزینش وارد نشده جز این که پیامبر امت را از اختلاف و دو دستگی باز داشته است و اگر چیزی در روایات پیرامون گزینش وارد شده بود، طبعاً در کتابهای کلامی و فقهی به صورت روشن، بیان میگشت و مسلمانان با قواعد خلافت و
1) (1)
راهکارهای آن، به سان راهکارهای نماز و روزه آشنا میشدند».(1)
. محاضرات فی تاریخ الأمم الاسلامیة: 161/2.
اگر این نویسنده به آنچه که میگوید ایمان دارد؛ باید پاسخگوی این پرسش باشد که: حکومت پس از پیامبر گرامی، یکی از امور بزرگی است که حیات و ممات مسلمانان بدان بستگی دارد. آیا امکان دارد پیامبر دربارۀ این امر خطیر سخنی نگوید؟ و خصوصیات آن را بیان نکند؟ چگونه میتوان تصور کرد که پیامبر مسألۀ رهبری و سیاست اسلامی را که خود پایهگذار آن بوده بدون وضع قوانینی رها کند.
چگونه میتوان تصور کرد که پیامبر دربارۀ نازلترین مسائل مانند آداب دستشویی رفتن، دهها حدیث و روایت و ادب متذکر شود، دربارۀ کیفیت خوردن و آشامیدن، و حتی آداب خوابیدن و حمام رفتن به صورت گسترده سخن بگوید، اما در مسألۀ خلافت، لب فرو بندد و آن را ناگفته گذارد تا اهل دنیا و ریاست طلبان در آن طمع کنند و در نتیجه کار به خونریزیها و اختلافات بی پایان بکشد؟
حاشا پیامبر بزرگ اسلام که در شمار خردمندترین افراد بشر و مؤید به وحی است دربارۀ این مسأله نیندیشد و کوچکترین پیامی نداشته باشد. او در آیۀ (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً) (2).
«امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را برای شما پسندیدم»، از کامل شدن دین و نعمتهای الهی سخن میگوید، در حالی که بنابر نظریۀ دوم دربارۀ خلافت اسلامی که ضامن اجرا و
بقای اسلام است سخنی نگفته و مسأله را رها کرده و رفته است. اگر چنین باشد (و قطعاً چنین نیست) بیان دین تکمیل نشده و نعمت به تمام و کمال نرسیده است!!!
هرگاه گزینش خلیفه بر اساس شورا باشد، باید دهها سند محکم از رسول خدا به دست مسلمانان برسد که کیفیت شورا را از نظر تعداد افراد و شرایط علمی و تقوایی آنان، و کیفیت گزینش و مرکز آن را کاملاً بیان فرماید تا این که گزینش انصار و مهاجر برای همۀ جهان اسلام، حجت باشد، در حالی که هیچ کدام از این کارها صورت نگرفته است.
اصولاً باید خطوط کلی گزینش شورایی به نحو روشن در کتاب و سنّت بیاید مثلاً:
اعضای شورا را چه گروهی تشکیل دهند تنها عالمان و دانشمندان دینی یا تنها سیاسیها و یا افسران و فرماندهان و یا یک جمعیت مختلط از این گروهها؟
چه کسی این هیئت متحد یا مختلط را گزینش میکند؟
و اگر جمع گزینش شده دربارۀ شخصی و یا برنامهای به دو گروه تقسیم شدند چه گروهی بر گروه دیگر مقدم خواهد بود و ملاک تقدیم چیست؟
در کتابهای کلامی میگویند: امام به وسیلۀ اهل حلّ و عقد گزینش میشود، اما مقصود از این اهل حل و عقد چیست، هرگز بیان نشده است، یعنی کسانی که میگشایند و میبندند؟! از پیامبر گفتاری پیرامون اهل حل و عقد روایت نشده است. این نوع ابهامها و ابهامهای دیگر حاکی از آن است که فرضیه
از بیخ و بن صحیح نبوده و هرگز مسألۀ امامت از طریق گزینش مردمی سامان نمییابد.
دکتر طه حسین میگوید: اگر مسلمانان نظام مکتوبی دربارۀ شورا داشتند، در زمان عثمان، آن را به کار میبستند و میدانستند که چه باید بکنند و چه نباید بکنند.
اکنون که سخن به اینجا رسید، ما دربارۀ دو آیه که دستاویز این گروه قرار گرفته است، سخن میگوییم:
«به برکت رحمت الهی، در برابر آنان نرم شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند پس آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب و در کارها با آنان مشورت کن، امّا هنگامی که تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن، زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد».
پیروان نظریه گزینش به این آیه، استدلال میکنند که گزینش خلیفه، امری الهی نبوده، بلکه باید مسلمانان از طریق مشورت وتشکیل شورا، خلیفه را برگزینند، در صورتی که آیه بر چنین مضمونی دلالت ندارد، به شهادت این که در
1) (1)
. آل عمران/ 159.
این آیه خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله است، یعنی خطاب به حاکمی است که حکومت او از جانب خدا تثبیت شده است. به چنین فردی که دارای چنین منصبی است میگوید با آنان مشورت کن و سرانجام، خود، تصمیم بگیر. این مقدار از مضمون آیه، جای سخن نیست، یعنی حاکم، پس از آن که حکومتش رسمیت یافت باید مشورت کند اما این که اصل حکومت نیز با مشورت حل و فصل میشود، آیه ناظر به آن نیست، مثلاً هرگاه فرمانده کل سپاه به یکی از فرماندهان جزء بگوید در کیفیت نبرد با دشمن، با زیردستان مشورت کن، آنگاه پس از دریافت مجموع آراء خود تصمیم بگیر، آیا از این گفتار، استفاده میشود که فرمانده کل یا فرماندهان ردههای پایینتر باید با مشورت تعیین شوند؟ به طور مسلم، نه.
خلاصه سخن با فردی است که منصب مسلّمی دارد، چنین فردی باید در امور مربوط حوزه کار خود، مشورت کند، امّا اینکه آیا خود این فرد نیز از طریق شوری تعیین میشود، هرگز آیه بر آن گواه نیست.
در آیۀ دوم: خداوند میفرماید: یکی از صفات مؤمنان این است که در امور مربوط به خویش مشورت میکنند: (وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ) .(1)
. شوری/ 38.
مفاد آیه این است که مؤمنان در امور مربوط به خود باید با یکدیگر مشورت کنند، و اما این که گزینش خلیفه از امور مربوط به آنهاست، هرگز از آیه استفاده نمیشود. و به اصطلاح حکم، موضوع را ثابت نمیکند.
خلاصه این که در آیۀ نخست، خطاب به حاکم اسلامی است که حکومت
1) (1)
او مسلّم بوده و به او دستور مشورت میدهد. و اما این که خود حاکم نیز به طریق شورا تعیین شود، بر آن دلالتی ندارد.
در آیۀ دوم نیز به مؤمنان سفارش میکند که در کارهای مربوط به خودشان، مشورت کنند، و آیا این که تعیین جانشین برای پیامبر هم از وظایف آنهاست، آیه از آن حاکی نیست.(1)
. و به اصطلاح اصولیها «حکم موضوع را ثابت نمیکند».
عبدالکریم خطیب مصری پس از بررسی گزینش خلیفه از طریق شورا میگوید: چنین امر و دستوری از جانب خدا در این مورد، وارد نشده است، بلکه این تجربهای بود که مسلمانان بدان دست یافتند تا آن را به مرور زمان به کمال برسانند، زیرا در آن زمان، وسیلهای جز شورا در اختیار نبود، و آگاهی از آرای فرد فرد امت، امکانپذیر نبود و لذا آنان، از یک شیوه ابتدایی پیروی کردند و آن تشکیل شورا از میان مهاجران و انصار بود، ولی پیامد بدی داشت و آن این که سبب شد مسلمانان دیگر درباره شیوۀ حکومت افقهای تازهای را در این زمینه کشف نکنند و به شیوه گذشتگان بسنده نمایند.(2)
هرگاه سخن خطیب مصری را بپذیریم، باید به وجود نقص در برنامۀ اسلام اعتراف کنیم و آن این که پیامبر گرامی که رسالت او پایان بخش تمام رسالتهاست، به هر ریز و درشتی اهمیت داده، به جز این امر حیاتی که در این باره سخن نگفته، از این جهت که مردم، ناچار شدند از طریق شورای مهاجر و انصار که ابتداییترین وسیله گزینش بود بهره بگیرند و خلیفه را انتخاب کنند.
گزینش خلیفه پس از پیامبر از طریق شورای اهل حل و عقد یا مهاجر و انصار، ضابطهای است که فقط در کتابهای کلامی به چشم میخورد و هرگز در عالم خارج و ملموس، از آن جز در یک مورد خبری نبوده است. بررسی خلافت خلفای چهارگانه و پس از آن، امویها و عباسیها به روشنی ثابت میکند که انتخاب هیچ یک از خلفا جز علی علیه السلام از طریق شورا انجام نگرفته و غالباً با بیعت چند نفر، آن هم بی مطالعه، خلیفه تعیین شده و بعداً عوامل خارجی چون ارعاب و تطمیع، خلافت خلیفه را تثبیت کرده است و غالباً خلیفۀ بعدی با انتصاب خلیفۀ پیشین بر سر کار آمده است و انتصاب خلیفۀ پیشین، وسیلۀ بسته شدن دهانها و اعتراضها گشته است.
اینک این مسأله را بررسی میکنیم:
رسول خدا به لقاءاللّه پیوست، در آن لحظات، ابوبکر در روستایی بیرون مدینه به نام «سنح» میزیست. عمر بن خطاب در میان جمعیت، به شدت مرگ رسول خدا را انکار کرد، و گفت: او هرگز نمرده است، بلکه به سوی خدا رفته و به سان موسی برمیگردد!! او پس از این غیبت، بار دیگر برمیگردد و دست و پای اشخاصی را میبرد!! او بهشدت و با حماسه و حرارت سخن میگفت در حالی که کف بر لب آورده بود، در این هنگام عموی پیامبر گفت: پیامبر مانند دیگر انسانها دچار فرسایش و مرگ میشود. او را به خاک بسپارید، آیا درست است که شما یک بار بمیرید و رسول خدا دو بار؟ او نزد خدا گرامیتر از آن است که دوبار دچار چنین ناراحتی شود. جدال و گفتگو میان طرفین ادامه یافت تا آن که
ابوبکر از روستای سُنح رسید و سخن عمر را شنید و به حجرۀ رسول خدا رفت و روپوش پیامبر را از صورتش کنار زد و صورتش را بوسید و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد! پاک زیستی و پاک مردی. سوگند به کسی که جانم در دست اوست خدا مرگ را دوبار نصیب تو نمیکند. آنگاه از حجرۀ رسول خدا بیرون آمد و به عمر گفت: آرام باش! عمر نشست. او خطبۀ کوتاهی خواند و چنین گفت: هر کس محمد را میپرستید، بداند که محمد مرده است، و هر کس خدا را میپرستیده، خدا زنده است و نمیمیرد آنگاه این دو آیه را خواند:
(إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ) .(1)
. زمر/ 30.
«تو میمیری و آنان نیز میمیرند».
(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرِینَ) .(2)
«محمد صلی الله علیه و آله جز فرستادهای از سوی خدا بیش نیست، و پیش از او نیز پیامبرانی آمدهاند، آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود به عقب دوران جاهلیت - برمیگردید؟ و هر کس به عقب بازگردد، به خدا زیانی نمیرساند و خداوند به زودی سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».
عمر بعد از شنیدن این دو آیه بر خود لرزید و به زمین افتاد و گفت:
فهمیدم که رسول خدا درگذشته است.(3)
در این جا یک رشته تأملها و سؤالها وجود دارد که یک فرد محقق باید برای آنها پاسخ درستی پیدا کند:
آیا با سخن صریح پیامبر صلی الله علیه و آله که او در آستانۀ رفتن است، چگونه عمر بن خطاب در مرگ او تردید کرده و میگفت: او بار دیگر برمیگردد و از کجا چنین یقینی پیدا کرده بود که این مرگ به سان غیبت موسی است؟ و به سان او باز خواهد گشت و به قدری با شدت سخن میگفت که دهان ولبهای او را کف گرفته بود، در حالی که یک نفر از یاران پیامبر هم با او همراه نبود؟!
آیا واقعاً عُمر به گفتار خود، ایمان داشت یا این که او این سخن را به میان آورد تا مسلمانان دربارۀ خلیفۀ پیامبر نیندیشند و کسی را برنگزینند؟!
آیا غیبت و دور شدن موقت پیامبر از میان مردم، یک سنت رایج و گسترده در میان پیامبران بوده یا این که فقط در مورد حضرت موسی کلیم و احیاناً یوسف علیهما السلام رخ داده است؟!
عباس، عموی پیامبر، همان سخن را گفت که ابوبکر گفته بود که پیامبر،
1) (1)
. صحیح بخاری: 30/1، باب کتابة العلم، حدیث 114.
نزد خدا گرامیتر از آن است که دوبار شربت تلخ مرگ را بنوشد. وقتی که عباس این سخن را گفت، عمر نپذیرفت ولی فوراً از ابوبکر پذیرفت!
در حالی که عمر بر عقیدۀ خود اصرار میورزید، اما به مجرد آمدن ابوبکر از «سنح» از عقیدۀ خود بازگشت. در این مورد، چه سرّی بود که از فکری که دربارۀ آن، جانفشانی میکرد، با شنیدن سخن کوتاهی از ابوبکر، تغییر موضع داد؟!
چگونه میتوان پذیرفت که خلیفه تا آن روز، این دو آیه را نشنیده باشد؟!
این پرسشها و امثال آنها برای خود، پاسخ قاطعی میطلبد، ولی ظاهراً پاسخ صحیحی نمیتوان برای آنها یافت جز آن که باید بگوییم طرح او، نقشهای ماهرانه بود تا مسلمانان را به این مسأله مشغول سازد تا هیچ نوع تصمیمی از سوی آنان گرفته نشود و به اصطلاح کسب زمان کند و فرصت کافی برای طرح خود به دست آورد.
یادآور شدیم که گزینش خلیفه از طریق شورای حل و عقد یا انصار و مهاجر یک شگرد لفظی بر زبانها بود تا روپوشی بر گزینش خلفا نهاده شود ولی حقیقت این است که این اصل هیچگاه جز در مورد یک نفر پیاده نشد. اینک چگونگی گزینش یکایک خلفا را بررسی میکنیم:
حاضران در سقیفه گروه مثلثی را تشکیل میدادند که هر ضلع آن برای خود فکر و هدفی داشت، سعد بن عباده با کوششهای زیادی توانسته بود تیرههای اوس و خزرج را زیر عنوان «انصار» گرد هم آورده و در مقابل مهاجران که امکان برنده شدن را داشتند، سدّی تشکیل دهد، امّا پیوستگی افراد این دو قبیله، حالت صوری داشت و قلوب و افکار آنان از یکدیگر جدا بود.
سعد بن عبادۀ خزرجی با سخنرانی آتشین خود توانست خون «انصار» را به جوش آورد، زیرا در سخنان خود گفت: شما انصار در تمام دورهها، سنگینی بار مسئولیت را بر دوش گرفتید و عربهای سرکش در پرتو قدرت شما به اسلام گردن نهادند و رسول خدا در حالی که از همۀ شما راضی بود، از دنیا رفت، بنابراین بر خیزید و زمام کار را به دست گیرید که جز شما کسی لیاقت این کار را ندارد.(1)
. تاریخ طبری، ج 3، ص 218.
در مقابل سخنرانی پرشور سعد، ابوبکر از جا برخاست و گفت: فضیلت و موقعیت شما انصار برای همۀ مردم روشن است، امّا اگر خلافت وزمامداری را قبیلۀ خزرج به دست بگیرد، اوسیان از آنها کمتر نیستند و اگر اوسیان آن را به دست گیرند خزرجیان دست کمی از آنان ندارند، از این گذشته، میان دو قبیله خونهایی ریخته و افرادی کشته شدهاند و زخمهای جبران ناپذیری پدید آمده است...(2)
سخنان ابی بکر وحدت نظر انصار را از بین برد، و رقابت را میان دو گروه که تا لحظاتی پیش در یک سنگر بودند برانگیخت، آنگاه هر بار یکی از انصار و یکی از مهاجران به سخنرانی میپرداخت و چیزی میگفت، و مزایای خود را بر میشمرد.
حساسترین لحظۀ تاریخ فرا رسید، زیرا سکوتی ابهامآمیز بر جلسه حکومت میکرد، ناگهان شخصیتی از خزرج، به نام بشیر بن سعد که پسر عموی سعد بن عباده بود، از توجه خزرجیان و به ظاهر اوسیان به پسر عموی خود رنج میبرد، برای به هم زدن اوضاع برخاست، سکوت مجلس را شکست و گفت:
پیامبر از قریش است و خویشاوندان پیامبر برای زمامداری از ما شایستهترند، ابوبکر در این لحظه احساس کرد که جبهۀ انصار با مخالفت بشیر بن سعد، وحدت کلمه را از دست داده است. برخاست و گفت: ای مردم به نظر من عمر و ابوعبیده برای خلافت شایستگی دارند با هر کدام میخواهید بیعت کنید. مسلماً پیشنهاد این دو نفر مقدمۀ آن بود که این دو نفر برگردند و ابوبکر را پیشنهاد کنند و اتفاقاً چنین نیز شد و هر دو برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند. او نیز بدون آن که مجدّداً تعارف کند، دست خود را به عنوان بیعت دراز کرد.(1)
. سیرۀ ابن هشام، ج 2، ص 559، 560.
اسید بن حضیر رئیس اوسیان از احساسات تند و زودگذر پیروی کرد، و به کسان خود گفت: هرگاه خزرجیان گوی خلافت را بربایند برای شما نصیبی قائل نمیشوند. هر چه زودتر برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید، اوسیان حاضر در مجلس به پیروی از دستور شیخ قبیله با ابوبکر بیعت کردند، و در این شرایط
1) (1)
نزاعی درگرفت و سعد بن عباده که در گوشۀ سقیفه نشسته بود مورد بیاحترامی قرار گرفت و زیر دست و پا رفت. در این لحظه ابوبکر از این فرصت استفاده کرد و فوراً سقیفه را به عنوان فرد منتخب، ترک کرد و در سقیفه با رأی 5 نفر روی کار آمد.
از خزرجیان: بشیر بن سعد
از اوسیان: اسید بن حضیر
از مهاجران: عمر و ابوعبیده
در این هنگام که خزرجیان خود را شکست خورده میدیدند، فریاد برآوردند: ما جز علی با کسی بیعت نمیکنیم.(1)
. تاریخ طبری، ج 3، ص 202.
این گزینش عجولانه آن هم با تکیه بر امتیازات قبیلهای که انصار و مهاجر به رخ یکدیگر میکشیدند نمیتواند مصداق شورایی باشد که مدعیان، سنگ آن را به سینه میزنند، و لذا عمر بن خطاب بعدها این بیعت را «فلته» (نسنجیده) خواند و گفت: «واللّه ما کانتْ بیعةُ أبی بکر إلّافلتَة وقَی اللّهُ شرّها، ومَنْ بایَعَ رَجلاً مِنْ غیرِ مَشورة المُسلمِین فَلا بیعةَ لَه».(2)
«به خدا سوگند بیعت ابوبکر و انتخاب وی برای خلافت یک کار نسنجیده و نااستوار و بدون مشورت بود. خدا مسلمانان را از شر آن نگاه داشت، و هر کس بدون مشورتِ با مسلمانان، با کسی بیعت کند، بیعت او ارزش نخواهد داشت».
اگر خلیفۀ نخست با رأی چند نفر روی کار آمد و سپس گروهی دیگر با وعده و وعید با وی بیعت کردند، ولی خلیفۀ دوم تنها با انتصاب خلیفۀ اول بر مسند خلافت تکیه زد، تاریخ مینویسد: هنگامی که ابوبکر در بستر بیماری افتاده بود، احساس کردکه اجل وی فرا رسیده و هر چه زودتر باید از این جهان رخت بربندد، از این جهت برای تعیین جانشین، عثمان را به عنوان نویسنده احضار کرد و به او دستور داد که بنویسد:
این وصیت ابوبکر است به مسلمانان...
هنگامی که سخن ابوبکر به اینجا رسید، از هوش رفت و نویسنده وصیت از فرصت استفاده کرد و فوراً نوشت: قد استخلفت علیکم عمر بن الخطاب (من عمر را جانشین خود در میان شما قرار دادم) وآن گاه که وی به هوش آمد عثمان بیپروا جملهای را که افزوده بود خواند. ابوبکر از جریان آگاه شد و سخت خوشحال گشت و بیاختیار تکبیر گفت و کار خودسرانۀ عثمان را چنین توجیه کرد که عثمان ترسید من در این بیهوشی بمیرم و مسلمانان بر سر تعیین خلیفه دچار اختلاف و دودستگی شوند. از این جهت مصلحت دید که نام عمر را به عنوان خلیفه در وصیتنامۀ من بیاورد.
با این که عمل خلیفه مورد انتقاد برخی از بزرگان صحابه قرار گرفت، حتی طلحه به ابی بکر اعتراض کرد که مرد سنگدلی را بر ما مسلّط نمودی، وی در پاسخ گفت: اگر خدا از من بازخواست کند، میگویم: من زمام کار را به دست بهترینِ مردم سپردم.(1)
. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 165.
1) (1)
هرگاه اساس خلافت، شورای حل و عقد بود، چگونه خلیفه این اصل را نادیده گرفت و خلیفه بعدی را معین کرد. گروهی از روشنفکران، که این نوع اعمال خلیفه را بر خلاف اصول کلامی خود میدانند، میگویند ابوبکر نامزدی او را اعلام کرد تا مسلمانان او را انتخاب کنند(1)
. الامامة أو الخلافة، تألیف عبدالکریم خطیب، ص 288.
، در حالی که این نظر با واقع مطابق نیست، اگر چنین بود، چرا یاران پیامبر، به او خطاب کردند و گفتند: «قد ولّیت علینا هذا الفذ الغلیظ»؟روی کار آمدن عثمان، به وسیلۀ شورای شش نفری که اعضای آن را خلیفۀ دوم معین کرده بود، انجام گرفت و ترکیب اعضای شورا به نحوی بود که عقب ماندن «علی علیه السلام» و عدم گزینش او قطعی بود.
اعضای آن را علی و عثمان و زبیر و سعد بن ابی وقّاص و عبدالرحمن بن عوف تشکیل میدادند.
در نخستین جلسه، طلحه حق خود را به عثمان بخشید و زبیر نیز که پسر عمۀ علی بود، به نفع علی کنار رفت. سعد وقاص نیز رأی خود را به عبدالرحمان داد که هر دو از قبیلۀ بنی زهره بودند. در جلسه، سه نفر باقی ماند که از نظر رأی مساوی بودند ولی طبق نظر عمر، خلیفه فقط با موافقت عبدالرحمن میتواند انتخاب شود. در این هنگام عبدالرحمن که علی را به خوبی میشناخت و میدانست به خاطر دستیابی به قدرت پا روی اصول نمیگذارد، رو به علی کرد و گفت: من با تو بیعت میکنم به شرط آن که بر طبق کتاب خدا و سنت پیامبر و
1) (1)
روش شیخین حکومت کنی. امام در پاسخ فرمود: من بر طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر و تشخیص خودم عمل خواهم کرد.
سپس رو به عثمان کرد و همان پیشنهاد را تکرار کرد. عثمان پذیرفت وی در این لحظه دست خود را به عنوان بیعت بر دست عثمان زد و به عنوان امیرمؤمنان بر او سلام کرد.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، که چگونه با مصالح اسلام و مسلمین بازی شده و با شورایی که به شوخی بیشتر شبیه بود خلیفه انتخاب شد، آنگاه اعتقاد به امامت آنان به عنوان یک عقیده رواج یافت.
ما دربارۀ گزینش امام علی علیه السلام به وسیلۀ بیعت مهاجرین و انصار در فصلهای آینده سخن میگوییم و روشن میسازیم که به حق، گزینش در آنجا با کمال انتخاب و اختیار صورت گرفت ولی امویان و عباسیان، خلافت را بهسان توپ به هم پاس دادند.
پس از شهادت امیرمؤمنان، هر چند مدت کوتاهی، حسن بن علی علیه السلام با بیعت سپاهیان امام علی به خلافت رسید ولی دسیسههای معاویه که خود را وارث عثمان میدانست، سبب شد که امام، خلافت را به خاطر مصالحی والاتر، رها کند. معاویه به زور و نیرنگ و به دلیل ناآگاهی مردم شام به خلافت رسید و در سال 60 ه درگذشت.
پس از درگذشت او کثیفترین فرد از خاندان ابوسفیان، یعنی یزید بن معاویه به نام امیرمؤمنان بر تخت خلافت تکیه زد. او در مدت کوتاه حکومت خود، اعمالی را مرتکب شد که از شنیدن آنها عرق شرم بر پیشانی انسان مینشیند. در نخستین سال، حسین بن علی را به شهادت رساند و در سال دوم
داستان جنگ حرّه در مدینه پیش آمد که در آن 700 نفر از وجوه انصار و مهاجر کشته شدند و در سال سوم، سپاه او برای جنگ با عبداللّه بن زبیر عازم مکّه شد.
لشکر شام از بالای کوههای مکه که مشرف بر خانهها و مسجدالحرام بود، پیوسته مسجد را با منجنیق زیر ضربات سنگ و آتش قرار دادند و پنبههای آغشته به نفت به سوی کعبه پرتاب میکردند تا این که کعبه در آتش سوخت و دیوارهای آن فرو ریخت. این واقعه در روز شنبه سوم ربیع الاول سال 64، به وقوع پیوست و یازده روز بعد یزید به وضع مرموزی درگذشت.
پس از درگذشت یزید، و حکومت دو ماهۀ فرزندش به نام معاویة بن یزید، مروانیها روی کار آمدند و آنها هم یکی پس از دیگری خلافت را به دست گرفتند که اسامی آنان عبارت است از:
سلیمان بن عبدالملک 5. عمر بن عبدالعزیز، 6. یزید بن عبدالملک 7. هشام بن عبدالملک 8. مروان بن محمد بن مروان بن الحکم.
سرانجام حکومت مروانیان در سال 132 ه به پایان رسید. جنایات آنان، آنچنان جهانگیر و چشمگیر بود که با یک خیزش عمومی، ملتهای اسلامی به پا خاستند و همگی آنها را از بین بردند و جز ننگ و بدنامی چیزی از آنها باقی نماند. ما دربارۀ دوران عباسیان سخن نمیگوییم. خلافت آنان نیز به صورت موروثی تا سال 656 ه ادامه یافت.
آیا به حق برنامۀ اسلام برای جانشینی رسول خدا همین بود که پادشاهانی بیایند و بدترین فجایع را انجام دهند و همگان هم خلیفۀ پیامبر به شمار آیند؟!
استواری احادیثی که حاکی از نصب امیرمؤمنان علیه السلام بر مقام خلافت و امامت است، جای شک و تردید ندارد ولی سخن اینجاست که چرا صاحب این منصب، پس از درگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله مهر خاموشی بر لب زد و حق خود را از دیگران باز نگرفت؟ و چرا جامعهای را که در خواب فراموشی فرو رفته بود، بیدار نکرد؟
پاسخ این سؤال این است که: 1. امام از بازگویی حقانیت خویش لب فرو نبست و پیوسته مردم را هشدار میداد که جایگاه خلافت، خاندان پیامبر است؛ 2. ولی در عین حال از قدرت خود و پیروانش بهره نگرفت.
اینک هر دو را از نظر تاریخ، بررسی میکنیم:
دلیل انصار چه بود؟
گفتند: دلیل آنان این بود که ما پیامبر را پناه دادیم باید امیری از ما و امیری از مهاجران، برگزیده شوند و زمام حکومت را به دست بگیرند.
امام فرمود: چرا در پاسخ آنان (انصار) نگفتید: اگر بنا بود که امیری از شما در رأس حکومت باشد چرا رسول گرامی دربارۀ شما سفارش کرد که با نیکوکاران شما به نیکی رفتار کرده و از گناهکاران شما درگذریم؟
مردی در آن مجلس، از امام پرسید: چگونه این حدیث حاکی از آن است که خلافت از آنِ انصار نیست؟ امام در پاسخ فرمودند اگر ریاست و خلافت از آن انصار بود، نیازی به سفارش نبود. افرادی نیاز به سفارش دارندکه در موضع قدرت نباشند.
آنگاه پرسید: منطق قریش چه بود؟ گفتند که آنان خود را اصل و ریشۀ رسول خدا میدانستند و این که او از میان قریش برخاسته است.
امام علیه السلام در رد منطق آنان گفت: درخت را گرفتند و میوه را از دست دادند.(1)
. نهج البلاغه، خطبه 67.
سید رضی در نهج البلاغه این دو بیت را از امام علیه السلام نقل میکند:
فإن کنتَ بالشوری ملکتَ أمورَهم فکیفَ بهذا والمُشیرون غُیّبٌ؟
وإن کنتَ بالقربی حجَجتَ خصیمَهم فغیرُک أولی بالنبیّ وأقرب(2)
هرگاه از طریق شورا به حکومت رسیدهای، این چه شورایی است که اعضای آن همه غایب بودند؟
و اگر به پیوند خویشاوندی استدلال کردی و بر انصار پیروزی شدی، پس با همین منطق دیگران از تو، به پیامبر نزدیکترند (اشاره به خود حضرت).
شگفت اینجاست که در آن مجلس عمر بن خطاب به علی علیه السلام اصرار میکرد که بیعت کند و گفت: تو را رها نمیکنیم مگر آن که بیعت کنی. علی علیه السلام با نور الهی از آینده وی خبر داد و با استفاده از یک ضربالمثل عربی انگیزه او را در این اصرار، آشکار ساخت و گفت:
شیری را بدوش که نیمی از آن تو باشد و باری را ببند که فردا به سوی تو باز گردد!
ابوعبیدۀ جراح، منطق نرمتری را مطرح کرد. رو به علی کرد و گفت: پسر عمو! تو جوانی و آنان پیران این مردم هستند. تو را تجربۀ آنان نیست و من ابوبکر را نیرومندترین مرد برای ادارۀ امور میدانم. کار را به او واگذار کن. اگر تو زنده بمانی، برای این کار شایستهتر و لایقتری، زیرا در فضل و دین و دانش و فهم و سابقۀ تو و نسبت تو با پیامبر جای شک و تردید نیست.
امام علیه السلام در پاسخ ابوعبیده چنین فرمود:
«خلافت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله در گرو این شایستگیهایی است که منتخب سقیفه، آنها را ندارد:
أ. آگاهی از کتاب خدا
ب. دانایی به احکام دین
ج. دانستن سنت و روش پیامبر
د. آگاهی از امور جامعه
ه. زدودن کارهای زشت از جامعه
و. تقسیم عادلانۀ ثروت
و این ویژگیها در این فرد نیست که من با او بیعت کنم، بلکه در خود من هست.(1)
. الإمامة والسیاسة، ج 1، ص 11-12.
من برای شما دلیلی میآورم که عرب و عجم نتوانند آن را انکار کنند:
آنگاه چنین فرمود:
شما را به خدا سوگند، بگویید: آیا در میان شما کسی هست که قبل از من به خدای یگانه ایمان آورده باشد؟ همه گفتند: نه!
شما را به خدا سوگند بگویید: آیا در میان شما کسی هست که پیامبر دربارۀ
1) (1)
او فرموده باشد: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله»؟ همه گفتند: به خدا، نه!(1)
. الصواعق المحرقه، ابن حجر، ص 75؛ مناقب خوارزمی، ص 135، شماره 152.
جمعی برخاستند و گفتند: ما شنیدیم. در میان آنان ابوایوب انصاری و سهل بن حنیف و خزیمة بن ثابت و عبداللّه بن ثابت انصاری حضور داشتند.(2)
استدلال امام بر حقانیت خویش منحصر به مواردی که یادآور شدیم، نبوده است. او در هر موقعیت مناسب مهر خاموشی را میشکست و حقیقت را بازگو میکرد.
پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله، دخت گرامیاش صدیقۀ طاهره و فرزندان وی حسن و حسین علیهما السلام حتی عبداللّه بن جعفر و عمار یاسر با حدیث غدیر بر حقانیت علی علیه السلام احتجاج میکردند. شگفت اینجاست آنگاه که رابطۀ «عمروعاص» با معاویه به تیرگی گرایید، وی در ضمن قصیدهای فضائل علی را برشمرد و نصب علی را در روز غدیر بر خلافت، در شعر خود گنجانید.(3)
اصولاً افرادی که بر اساس امتیازات مادی دست به دست هم بدهند، در مقام تقسیم مناصب و اموال و ثروت، اتحاد آنان فرو میریزد و «عمروعاص» در این قصیده خیلی از حقایق را افشا کرده است. بنابراین، این احتجاجها که تعداد آنها از پانزده میگذرد، حاکی از آن است که علی علیه السلام و خاندان او در احقاق حق و ارشاد مردم به واقعیات کوتاهی نکرده و آنچه وظیفه داشتند، انجام دادند.
مطلب دومی که در آغاز به آن اشاره کردیم، و آن این که چرا امام از قدرت خود بهره نگرفت؛ خود امام به آن پاسخ گفته است و آن این که اعمال قدرت در آن روز مصلحت نظام نبود، بلکه سبب میشد که اصل نظام از هم بپاشد، زیرا ستون پنجم یعنی منافقان در صدد فرصت برای قیام و شورش بودند تا بتوانند با یورش به مدینه، اختلالی در نظام به وجود آورند. از طرفی دیگر اعراب دور از مدینه سر به شورش برداشته بودند که این هم میتوانست ضربۀ مهلکی بر نظام بزند. از این گذشته سفارش رسول خدا بود که در این مورد فرموده بود، و لذا در آغاز خلافت ابیبکر، امام سخنی دارد که یک جهان مطلب در آن نهفته است، اینک برخی را نقل میکنیم:
«أیّها النّاسُ، شُقُّوا أمْواجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَریقِ الْمُنافَرَةِ، وَضَعُوا تِیجَانَ الْمُفاخَرَةِ. أفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناحٍ، أوِ اسْتَسْلَمَ فأرَاحَ هذَا ماءٌ آجِنٌ، وَلُقْمَةٌ یَغَضُّ بِهَا آکِلُها.
وَمُجْتَنِی الثَّمَرَةِ لِغَیْرِ وَقْتِ إینَاعِهَا کالزَّارِعِ بِغَیْرِ أرْضِهِ».
فإنْ أقُلْ یَقُولُوا: حَرَصَ عَلی الْمُلْکِ، وَإنْ أسْکُتْ یَقُولُوا: جَزِعَ
مِنَ الْمَوتِ! هَیْهات بَعْدَ اللَّتَیا والَّتی! واللّهِ لابن أبی طالِبٍ آنَسُ بِالْمَوتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ أُمِّهِ، بَلِ انْدَمَجْتُ عَلی مَکْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاَضْطَرَبْتُمْ اضْطِرابَ الأرشِیَةِ فی الطَّویِّ الْبَعِیدَةِ!».(1)
. نهج البلاغه، خطبه 5.
«ای مردم! امواج کوه پیکر فتنهها را، با کشتیهای نجات (علم و ایمان و اتحاد) در هم بشکنید از راه اختلاف و پراکندگی کنار آیید، تاج تفاخر و برتری جویی را از سر بردارید.
(دو کس راه صحیح را پیمودند) آن کس که با داشتن یار و یاور و نیروی کافی به پا خاست و پیروز شد، و آن کس که با نداشتن نیروی کافی کنارهگیری کرد و مردم را راحت ساخت.
زمامداری بر مردم همچون آبی متعفن و یا همانند لقمهای است که گلوگیر میشود؛ آن که میوه را پیش از رسیدن بچیند، مانند کسی است که بذر را در کویر و شورهزار پاشد (هر قیامی وقت معینی دارد تا به ثمر برسد و اگر پیش از موعد دست به آن زده شود بی حاصل و بی نتیجه خواهد ماند).
اگر سخن گویم (و حقّم را مطالبه کنم) گویند: بر ریاست و حکومت حریص است، و اگر دم فرو بندم (و ساکت نشینم) خواهند گفت از مرگ میترسد!
(اما) هیهات پس از آن همه جنگها و حوادث (این گفته بس ناروا است).
1) (1)
به خدا سوگند! علاقۀ فرزند ابوطالب؛ به مرگ از علاقۀ طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است.
علومی در سینهام نهفتهاند که اگر آنها را آشکار کنم، همانند طنابها در چاههای عمیق به لرزه درآیید!».
جملۀ آخر امام حاکی از آن است که آن حضرت از طریق تعلیم الهی و شاید وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله از آیندۀ امّت آگاه بود که اگر قیام کند، اساس اسلام به هم میریزد.
باز امیرمؤمنان، در دوران خلافت خود، سخنی دارد که این مطلب را آشکارتر میسازد. میفرماید:
«فَوَاللّهِ مَا کانَ یُلْقَی فِی رُوعِی، وَلاَ یَخْطُرُ بِبَالی، أنّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هذَا الأمْرَ مِنْ بَعْدِهِ صلی الله علیه و آله عَنْ أهْلِ بَیْتِهِ، وَلاَ أنّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنّی مِنْ بَعْدِهِ! فَمَا رَاعَنی إلّاانْثِیَالُ النّاسِ عَلی فُلانٍ یُبَایِعُونَهُ، فَأمْسَکْتُ یَدِی حَتّی رَأَیْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإسلاَمِ، یَدْعُونَ إلَی مَحْقِ دِینِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَخَشِیتُ إنْ لَمْ أنْصُرِ الإسلاَمَ وَأَهْلَهُ أنْ أرَی فِیهِ ثَلْماً أوْ هَدْماً، تَکُونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَیَتِکُمُ الَّتی إنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أیَّامٍ قَلائِلَ، یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ، کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ، أوْ کَمَا یَتَقَشَّعُ السَّحَابُ؛ فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الأحْداثِ حَتّی زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ، وَاطْمَأَنَّ الدِّینُ وَتَنَهْنَهَ».(1)
. نهج البلاغه، نامه 62.
به خدا سوگند هرگز فکر نمیکردم؛ و به خاطرم خطور نمیکرد که عرب
1) (1)
بعد از پیامبر؛ امر امامت و رهبری را از اهل بیت او بگردانند (و در جای دیگر قرار دهند) و باور نمیکردم آنها آن را از من دور سازند! تنها چیزی که مرا ناراحت کرد اجتماع مردم اطراف فلان... بود که با او بیعت کنند، دست بر روی دست گذاردم تا این که با چشم خود دیدم گروهی از اسلام باز گشته و میخواهند دین محمد صلی الله علیه و آله را نابود سازند. (در اینجا بود) که ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم باید شاهد نابودی و شکاف در اسلام باشم که مصیبت آن برای من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر بود چرا که این بهره دوران کوتاه زندگی دنیا است، که زایل و تمام میشود. همان طور که «سراب» تمام میشود و یا همچون ابرهایی که از هم میپاشند. پس برای دفع این حوادث به پا خاستم تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین پا برجا و محکم گردید».
ابوالحسن مدائنی از عبداللّه بن جناده نقل میکند: مراسم عمره را انجام دادم. وارد مدینه شدم، به سوی مسجد رسول خدا رفتم. ناگهان صدای «الصلاة جامعة» شنیدم. مردم جمع شدند. علی علیه السلام در حالی که شمشیر خود را حمایل کرده بود، وارد مسجد شد. دیدگان به سوی او متوجه گشت. او آغاز به سخن گفتن کرد. پس از حمد خدا و صلوات بر رسول چنین گفت: از زمانی که خدا پیامبر خود را به سوی خویش خواند، ما خاندان او و وارثان و عترت و دوستان نزدیک او هستیم. کسی نمیتواند در این جایگاه با ما رقابت کند. و کسی نمیتواند در حق ما طمع نماید ناگهان مردم به رویارویی با ما پرداختند و
حکومت پیامبر را از دست ما گرفتند و حکومت به دست دیگران افتاد... به خدا سوگند اگر ترس از دو دستگی میان مسلمانان نبود، و از این که کفر بار دیگر باز گردد و دین از میان برود، ما جز این بودیم که اکنون هستیم و در پی آن، کسانی بر سر کار میآمدند، که در نیکی به مردم کوتاهی نمیکردند.(1)
. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 307، این بخش از سخن امام، نزدیک به سخن پیشین است.
زبیر بن بکار میگوید: ابن اسحاق در سیرۀ خود آورده است: آنگاه که مردم با ابیبکر، بیعت کردند، قبیلۀ تیم به این کار افتخار ورزیدند، در حالی که اکثر مهاجران و انصار، تردیدی نداشتند که علی علیه السلام زمامدار مسلمانان پس از رسول خداست. برخی از بنیهاشم شعری سرودند و از خلیفۀ وقت انتقاد کردند.
وقتی اشعار به علی رسید، او آنها را از تکرار این امر، بازداشت و فرمود: «لسلامة الدین أحب إلینا من غیره»، «پا برجایی دین برای ما از همه چیز خوشتر است».(2)
این سخنان، حاکی از آن است که امام به خاطر حفظ وحدت و نظام ظاهری اسلام، از هر نوع اقدام تنش زا خودداری کرد. امام مینگریست که گروهی از اعراب اطراف، در آستانۀ بازگشت از دین اسلام هستند، و در مدینه ستون پنجم به دنبال فرصت است، تا ضربۀ مهلکی بر اسلام بزند و جاهلیت را زنده نمایند، امام چارهای جز این ندید که در مقابل این واقعیت، سر تسلیم فرود آورد، و تا آنجا که به نفع اسلام، تمام شود، با خلفا همکاری کند، و لذا در مسائل نوظهور و مشکل، خلفا را یاری کند و در مذاکره با هیئتهای سیاسی که به مدینه میآمدند، به نمایندگی از طرف مسلمانان شرکت کند و در ضمن، احکام و
معارف قرآن را به مهاجر و انصار و فرزندان آنها آموزش دهد و به همین حالت، بیست و پنج سال سپری کرد تا آنجا که در سال 35 هجری عثمان در برابر دیدگان مهاجر و انصار کشته شد و بدعتهایی را بر جای نهاد که منجر به شورش مجاهدان و قتل او شد.
اتفاقاً خلیفۀ دوم را از چنین آینده بدی خبر داده بود و آن را پیشبینی کرده بود. وی گفت: اگر عثمان به قدرت رسد فرزندان ابیمعیط را بر گردن مردم سوار میکند.
امام، پس از 25 سال دوری از مقام خلافت، سرانجام به اصرار مهاجر و انصار، خلافت ظاهری را پذیرفت، آن هم، نه به قیمت کم بلکه به قیمت بسیار سنگین. محمد بن حنفیه میگوید: در کنار پدرم بودم که عثمان کشته شد. یاران رسول خدا وارد خانۀ علی علیه السلام شدند همگی یک صدا میگفتند: این مرد کشته شد. مردم امامی لازم دارند و امروز کسی بهتر از تو برای این کار نداریم. نه کسی سابقۀ تو را در اسلام دارد و نه به اندازۀ تو با پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک است. امام به طور جدی از پذیرش درخواست آنها خودداری کرد، و گفت: اگر من مشاور شما باشم بهتر از آن است که فرمانروای شما گردم، ولی آنان به خدا سوگند خوردند که ما تو را رها نمیکنیم تا با تو بیعت کنیم.
امام اصرار آنان را دید و فرمود: اگر چنین است بیعت باید علنی، آن هم در مسجد و با رضایت مسلمانان باشد. عبداللّه بن عباس میگوید: من نگران بودم که علی وارد مسجد شود و برخی بر او بشورند، ولی علی جز بیعت در مسجد را
نپذیرفت. او وارد مسجد شد، مهاجر و انصار هم به دنبال او، آمدند و با او بیعت کردند، آن گاه همۀ مردم به بیعت پرداختند.(1)
. تاریخ طبری، ج 3، ص 450.
باز طبری در روایت دیگر میگوید: مردم دور علی را گرفتند و گفتند: ما با تو بیعت میکنیم. میبینی چه بلایی بر سر اسلام آمده است؟ و چه گرفتاری از نزدیکان پیامبر برای ما درست شده است؟
امیرمؤمنان این جمله را فرمود: مرا رها کنید و کسی دیگر را بجویید.
ما به سوی آیندهای میرویم که روشن نیست و زمانه آبستن رویدادهایی است که دلها را میلرزاند و خردها پا برجا نمیماند. آنان گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم! آیا تو در این مسائل موافق با ما نیستی؟ آیاوضع اسلام را نمیبینی و فتنهها را مشاهده نمیکنی؟ آیا از خدا نمیترسی؟ امام فرمود: من نظر خود را به شما گفتم. بدانید که اگر خلافت را بپذیرم، در کارها به دانش خود عمل میکنم. اگر مرا رها کنید، من نیز مانند یکی از شما زندگی میکنم، و هر کس را انتخاب کنید، من فرمانبردارترین فرد خواهم بود».(2)
این چیزی است که طبری نقل میکند، ولی خود امام یورش مردم را به خانۀ خویش چنین نقل میکند:
«برای بیعت با من، همانند شتران تشنه کامی که به آب برسند و ساربان رهاشان کرده باشد، و عقال از آنها برگیرد، بر من هجوم آوردند... و به هم پهلو میزدند و فشار میآوردند، آن چنان که گمان کردم مرا خواهند
کشت! یا برخی زیر دست و پای دیگران خواهند رفت...».(1)
. نهج البلاغه، خطبۀ 54.
و در خطبۀ دیگر میفرماید:
«فما راعنی إلّاوالناسُ کعُرْف الضبْغ، ینثالُون علیّ من کلِّ جانب حتّی لقدْ وُطِئ الحسنانُ وشُقَّ عطْفای، مجتمعین حولی کربیضة الغنم».(2)
«مردم از هر سو چون یالهای کفتار به هم فشرده بر گرد من هجوم آوردند، حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و چنان بر پهلوهایم فشار آوردند که ردایم از دو جانب پاره شد. جمعیت به سان گوسفندانی که از ترس گرگ چوپان را در میان میگیرند مرا در میان گرفت».
بررسی تاریخ بیعت با امام نشان میدهد که در تاریخ خلافت چنین اجتماع عظیمی آن هم با شور و شعف برای انتخاب خلیفه رخ نداده است، و جز چند نفر انگشت شمار از این بیعت تخلف نکردهاند و افراد متخلف کسانی بودند که از خلیفۀ پیشین بهرههای فراوانی میگرفتند مثلاً: زید بن ثابت که خزانهدار عثمان بود، و لذا به هنگام خودداری او از بیعت، ابوایوب انصاری، میزبان رسول خدا به او گفت: علّت خودداری تو از بیعت، این است که خلیفۀ پیشین طلا و نقرۀ فراوانی در اختیارت میگذاشت.
در این هنگام حجت بر امام تمام شد و شروع به اصلاحات کرد تا آنچه را که مردم از آن رنج میبردند، از میان ببرد و اصلاحات عمیق در ساختار حکومت
انجام دهد. امّا متأسفانه به تعبیر امام آنگاه که اصلاح امور را آغاز کرد، سه گروه در برابر او به مقاومت پرداختند، چنان که میفرماید:
«گروهی به بهانههای واهی پیمان شکستند و دستهای دیگر، از دین بیرون رفتند و دستۀ سوم برای رسیدن به ریاست، از فرمان سرپیچی میکردند، سپس میافزاید: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید اگر نه این که جمعیت بسیاری گرد من فراهم آمدند و یاورانی پیدا شدند که حجت را بر من تمام کردند و اگر عهد و مسئولیتی که خداوند از علما و دانشمندان گرفته تا در برابر شکم بارگی ستمکاران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را رها میکردم و از آن چشم میپوشیدم و آخر آن را به همان جام نخستین مینوشیدم.(1)
. کنایه از این که در پایان تیر خلافت را رها میکردم، همانطور که در آغاز رها کردم.
آن وقت میدیدید که دنیای شما با آن همه زیباییها در نظرمن کم ارزشتر از آبی است که از دماغ بزی میچکد».(2)در خلافت امیرمؤمنان
در یک اجتماع با شکوه در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله، امیرمؤمنان به خلافت برگزیده شد، هر چند این برگزیدگی، چیزی در واقع بر موقعیت امام، نیفزود، زیرا او از جانب خدا به این منصب برگزیده شده بود، ولی مسلّماً تا مقبولیتی از جانب مردم نباشد، منصب الهی، در جامعه تأثیرگذار نخواهد بود.
اما متأسفانه پس از گزینش، زمزمههای مخالفت از گوشه و کنار بلند شد، خصوصاً آنان که با خلافت امام، زیان میدیدند و مناصب از آنان باز ستانده میشد و یا خواهان مقاماتی بودند که از نظر اخلاقی و ایمانی، شایستگی آن نداشتند، بالأخره امام در مدت حکومت خود، با سه گروه روبرو شد و شاخ همه آنها را شکست و در پایان، جام شهادت نوشید.
امیرمؤمنان در خطبۀ شقشقیه خود از این سه گروه، نام میبرد و چنین میفرماید: وقتی به ادارۀ امور به پا خاستم، جمعی بیعت مرا شکستند (ناکثین) و
گروهی از راه حق بیرون رفتند (قاسطین)، و گروهی دیگر از فرمانبرداری سرپیچیدند (مارقین). تو گویی آنان، سخن خدا نشنیدهاند که فرمود: «سرای جاودانی از آن کسی است که سرکش نباشد و در روی زمین فساد نکند» بلی به خدا سوگند، آنان شنیده بودند، ولی دنیا در دیدگان آنان آراسته شده بود و زیور آن، ایشان را فریفت.(1)
. نهج البلاغه، خطبۀ 3.
امام در این جملۀ کوتاه خود، سه گروه را چنین توصیف میفرماید و اینک ما به سرگذشت این سه گروه که بیشتر وقت امام را گرفتند، اشاره میکنیم:
گروه پیمان شکن، طلحه و زبیر و دنباله روان آنها هستند که در روز روشن بیعت کرده بودند، ولی پس از اندی پرچم مخالفت برافراشتند، زیرا حس کردند که بیعت آنان به ضرر آنهاست. وقتی آنان گفتند بیعت ما زبانی بود، نه جدی، امام در پاسخ آنان فرمود:
آنان به بیعت خود اعتراف کرده، ولی مدعی هستند که در باطن، خلاف آن را در نظر داشتند. آنان، باید بر نفاق خود، شاهد و گواهی بیاورند و یا این که به بیعت خود بازگردند.(2)
گاهی گفتند ما با تو بیعت کردیم تا در رهبری با تو شریک باشیم. امام شرط آنان را تکذیب کرد. گفت: شما با من بیعت کردید که در موضع ناتوانی کمک کنید.(3)
حقیقت این است که آنان تصور میکردند که امام فرمانروایی عراق را به زبیر واگذار میکند و یمن را به طلحه میدهد، ولی روش امام در تقسیم بیتالمال و اعزام دیگران به ادارۀ این دو استان، عزم آنان را بر مخالفت، دو چندان کرد و با نقشۀ خاصی، از مدینه فرار کرده و به مکه رفتند. زبیر در یک مجمع عمومی قریش، چنین گفت: آیا این است سزای ما؟ ما بر ضد عثمان قیام کردیم و وسیلۀ قتل او را فراهم ساختیم، در حالی که علی درخانه نشسته بود، وقتی زمام امور را به دست گرفت ادارۀ امور را به دیگران سپرد.
طلحه و زبیر، آنچنان وجهۀ عمومی نداشتند که بتوانند جمعی را بر ضد علی که خلیفۀ رسمی مسلمانان بود، تحریک کنند. ناچار باید از وجهۀ معنوی همسر پیامبر یعنی عایشه بهره بگیرند وبه کمک او ارتشی را سامان دهند.
عایشه در بازگشت خود از مکه به مدینه در منزلگاهی به نام «سرف» با مردی به نام «ابن ام کلاب» ملاقات کرد و از اوضاع مدینه پرسید، وی گفت: خانۀ خلیفه 82 روز در محاصره بود، سپس منجر به قتل او گشت و بعداً مردم با علی علیه السلام بیعت کردند.
از شنیدن این خبر، سخت برآشفت و گفت: ای کاش آسمان بر سرم فرو میریخت، سپس دستور داد که کجاوۀ او را به مکه باز گردانند.
عایشه از کسانی بود که کراراً از عثمان انتقاد میکرد و او را «نعثل»
مینامید و میگفت: اقتلوا نعثلاً.(1)
. الغدیر، ج 9، ص 81؛ نعثل نام یهودی بلند ریشی بود که نوعی میان آن دو شباهت وجودداشت.
وقتی گزینش امام را برای خلافت شنید، تغییر عقیده داد و گفت: به خدا سوگند عثمان مظلوم کشته شده است و من انتقام او را از قاتلانش میستانم. آن مرد گزارشگر به عایشه اعتراض کرد که تو نخستین کسی بودی که به مردم میگفتی عثمان کافر شده، الآن چه شد که از سخن خود بازگشتی وی در پاسخ تیری به تاریکی افکند و گفت: قاتلان عثمان، او را توبه دادهاند، سپس او را کشتند. دربارۀ عثمان همه سخن میگفتند، من نیز میگفتم، اما سخن اخیر من بهتر از سخن پیشین من است.عایشه در برابر مسجدالحرام از کجاوه پیاده شد و به حجر اسماعیل رفت و پردهای در آنجا آویخت. مردم دور او گرد آمدند. او در خطاب به مردم گفت: مردم عثمان به ناحق کشته شده و من انتقام خون او را میگیرم.(2)
مسلّماً تشکیل ارتشی از مکّه برای نبرد با علی و یا تصرف بصره و کوتاه کردن دست استاندار علی، نیاز به بودجه مالی سنگینی داشت که همگی به وسیلۀ استانداران پیشین عثمان تأمین شد. سرانجام پس از یک رشته مذاکرات محرمانه با عایشه که بیشتر کارگردان آن عبداللّه فرزند زبیر بود، عایشه همراه طلحه و زبیر، عازم بصره شدند و به هنگام ترک مکه چنین اعلام کردند:
«آگاه باشید که امّ المؤمنین و طلحه و زبیر عازم بصره هستند، هر کس میخواهد اسلام را عزیز گرداند و با کسانی که خون مسلمانان را حلال شمردهاند، نبرد کند و آن کس که میخواهد انتقام خون عثمان را باز ستاند، با این
گروه حرکت کند و هر کس مرکب و هزینۀ رفتن ندارد، مرکب و هزینۀ سفر او تأمین خواهد شد».(1)
. تاریخ طبری، ج 3، ص 167.
ارتش طلحه و زبیر، همراه با عایشه به سرعت سرزمینهای بین مکه و عراق را پیمودند و از نقطهای که میگذشتند، مردم از شرکت ام المؤمنین شگفت زده میشدند و طلحه و زبیر و احیاناً خود او را ملامت میکردند، اینک نمونهای را یادآور میشویم:
طلحه و زبیر و همراهان او در نقطهای از سرزمین قبیله بنیسعد فرود آمدند. مردی از آن قبیله به عایشه گفت: «ای ام المؤمنین! کشتن عثمان برای ما آسانتر از خروج تو از خانه و رکوب تو بر این جمل ملعون است. تو از جانب خدا ستر و پردۀ حرمت واحترام داشتی.(2)
جوانی دیگر از همان قبیله رو به زبیر و طلحه کردو گفت:
امّا تو ای زبیر، حواری پیامبر به شمار میآیی و تو ای طلحه با دست خود رسول خدا را از آسیب حفظ کردی. مادرتان را همراه میبینم. آیا زنان خود را نیز همراه آوردهاید؟ گفتند: نه. گفت: من در این لحظه از شما جدا میشوم، سپس اشعاری را سرود که نخستین بیت آن این است:
صُنتم حلائکم وَقُدْتُم امّکم هذا لعمرک قلّة الانصاف
«همسران خود را در پشت پرده نشاندهاید ولی مادر خود را به همراه آوردهاید. به جان شما سوگند که این نشانه کمی انصاف است.(3)
سرانجام، به حرکت خود سرعت بخشیدند و اطراف بصره خیمه زدند و پس از مذاکرات و ردّ و بدل نامهها، پیمان شکنان تصمیم گرفتند و در یک شب شبیخون زده، و مسجد ودارالاماره را تصرف کنند. این کار به قیمت کشتن مأموران حفاظت مسجد ودارالاماره تمام شد. تصمیم گرفتند استاندار علی را به نام عثمان بن حنیف بکشند ولی از ترس برادرش که در مدینه اقامت داشت به نام سهل بن حنیف با قدری شکنجه کردن، او را رها کردند. وقتی در بیتالمال را گشودند و دیدگان آنان به ثروت کلان خزانۀ مسلمین افتاد، زبیر این آیه را خواند: (وَعَدَکُمُ اللّهُ مَغانِمَ کَثِیرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ) (1)
. فتح/ 20.
، «خداوند غنیمتهای فراوانی به شما وعده داده که دریافت میکنید و این غنیمت را به جلو انداخت».امیرمؤمنان از کودتای طلحه و زبیر آگاه شد و پس از اعزام محمد بن ابی بکر به کوفه، و سپس اعزام امام حسن و عمار یاسر با قوای بسیار مناسب، به سمت بصره حرکت کرد.
امام، پیش از آغاز جنگ، با آنان اتمام حجت کرد و در روز پنجشنبه دهم جمادی الاولی سال 36 ه در برابر صفوف سپاه دشمن قرار گرفت و گفت: «شتاب مکنید تا حجت را برای آخرین بار بر این گروه تمام کنیم. آن گاه قرآنی را به دست ابن عباس داد و گفت: با این قرآن به سوی سران ناکثین برو و آنان را به این قرآن دعوت کن و به طلحه و زبیر بگو که مگر با من بیعت نکردید؟ چرا آن را شکستید؟ و بگو که این کتاب خدا میان ما و شما داور باشد».
1) (1)
امّا پیام امام و پیام نمایندگان او در این فریفتگان زر وزور و تزویر اثری نداشت. آتش جنگ خونینی درگرفت که سرانجام با پیروزی علی و کشته شدن طلحه و زبیر و از هم پاشیده شدن ارتش آنان پایان یافت و نتیجه قدرتطلبی آنان این شد که 14000 نفر جان خود را از دست دادند.(1)
. الجمل، ص 223.
پس از پایان یافتن نبرد، امام، مصلحت دید که کوفه را مرکز خلافت اسلامی قرار دهد، زیرا افراد بیشتری از آن شهر، به یاری امام شتافتند.
پس از استقرار امام در کوفه و اعزام استانداران صالح و عزل افراد ناصالح بر همۀ سرزمین پهناور اسلامی دست یافت، و همه جا سخن از حکومت علی علیه السلام و حاکمیت او بود، جز منطقۀ شام که هنوز در زیر پنجۀ قدرت معاویه بود. امام برای اتمام حجّت، نامهای به معاویه نوشت و نامههایی میان آن دو رد و بدل شد. و او کشته شدن عثمان را دستاویز کرده، و بیعت خود را مشروط بر تسلیم قاتلان عثمان دانست.
مسلّماً این بهانهای بود، برای ترک بیعت، هدف او این بود که بخش شام به او واگذار شود و او به سان دوران دو خلیفۀ پیشین حاکم مطلق گردد و مسلّماً چنین واگذاری با پرهیزگاری علی علیه السلام سازگار نبود و باید با منطق قدرت با معاویه سخن بگوید.
سرانجام، امام به سوی «صفین» حرکت کرد. وقتی به منطقه رسید، دید معاویه آب را به روی سپاه وی بسته است. بی آبی و عطش سربازان امام را تهدید
1) (1)
میکرد و امام را هالهای از غم و اندوه فرا گرفته بود. او در میان لشکریان خود، خطبۀ کوتاهی خواند، سپس با یک حملۀ برقآسا توانست لشکر معاویه را کنار بزند و شریعه را به تصرف خود درآورد، ولی در عین حال، با این که شریعه در تصرف آنان بود، آب را بر روی دشمن نبست.
سرانجام، نبردهای تن به تن، سپس، جنگ فراگیر درگرفت و پیوسته پیروزی با امام علیه السلام بود. عمروعاص که مغز متفکر معاویه بود، طرحی برای شکست علی علیه السلام ریخت و آن این که در میان سربازان علی علیه السلام ایجاد تفرقه کند، به این صورت که در بامداد روز پنجشنبه سیزدهم ربیع الأوّل، سپاه امام با نیرنگ کاملاً بی سابقهای روبرو شدند و آن این که سپاه شام طبق دستور عمروعاص قرآنها را بر نوک نیزهها بستند و صفوف خود را با مصاحف آراستند. قرآن بزرگ دمشق به کمک دو نفر بر نوک نیزه حمل میشد. آنگاه همگی یک صدا شعار میدادند که حاکم میان ما و شما کتاب خداست.
منظرۀ روحانگیز مصاحف و نالههای مهرآفرین سربازان شام، عقل و هوش از سر بسیاری از سربازان امام، ربود. مردان جنگی که تا ساعاتی پیش افتخار آفرین بودند و در یک قدمی پیروزی کامل قرار داشتند، همچون افسون شدگان بر جای خود میخکوب شدند، ولی در مقابل گروه اندکی مانند: مالک اشتر و دیگران به نبرد ادامه میدادند. بالأخره سستی در سپاه امام به خاطر این نیرنگ پیش آمد و امام تن به صلح داد و نتیجۀ آن این شد که دو نفر در نقطهای دور از صفوف نبرد دربارۀ رودررویی امام با معاویه نظر دهند، ولی متأسفانه نمایندۀ تحمیل شده بر امام یعنی ابوموسی فریب عمروعاص نمایندۀ معاویه را
خورد، زیرا هر دو با هم توافق کردند که هر یک امام خود را عزل کند، سپس مسلمانان، فردی را انتخاب کنند. نخست ابوموسی، علی علیه السلام را عزل کرد، در حالی که عمروعاص پس از او بر منبر رفت و گفت: همان گونه که ابوموسی علی را عزل کرد، من معاویه را بر خلافت نصب میکنم و بر این مقام مینشانم چنان که انگشتر را بر انگشت خویش میپوشانم.
امام هرگز به تحکیم راضی نبود و اصرار بر ادامۀ نبرد داشت، ولی اکثریت، قائل به پذیرش صلح بودند و گاهی هم علی علیه السلام را تهدید میکردند. امام از روی ناچاری پذیرفت ولی همان افرادی که علی را به پذیرش صلح، وادار میکردند، خود مخالف این طرح شدند و گروه خوارج را تشکیل دادند که امام هم با آنها در آینده درگیر شد.
نتیجۀ داوریهای ابوموسی و عمروعاص به امام رسید، امام سخت برآشفت و گفت: آنان ظالمانه داوری کردند. قرار بود طبق قرآن و سنت پیامبر داوری کنند، و لذا بار دیگر در کوفه مشغول گردآوری سپاه بود که ریشۀ فساد را در شام بخشکاند.
مارقین گروهی از سپاهیان علی علیه السلام هستند که او را بر پذیرش صلح و داوری قرآن وادار کردند، آنگاه از رأی خود برگشتند و از علی خواستند که پیمان صلح را بشکند، علی هم کسی نبود که پیمان خود را بدون جهت بشکند.
سرانجام این گروه، در اطراف کوفه دست به فساد زدند و راهزنی را پیشه ساختند. امام آن گاه که آمادۀ حرکت به سوی صفین بود، از حرکتهای ظالمانۀ
آنان آگاه شد. گروهی به علی علیه السلام پیشنهاد کردند که قبل از نبرد با معاویه این جمع را پراکنده سازد.
امام، پس از یک سلسله پیامها که به وسیلۀ یاران عزیز خود، برای خوارج فرستاد خود نیز به میان آنان رفت و خطبۀ غرائی خواند و گفت: شما بودید که ما را به تحکیم وادار کردید. اکنون خودتان آن را کفر میدانید؟
سرانجام نبرد میان آنان و سپاه علی درگرفت. رزمندگان سپاه امام از راست و چپ وخود امام از میانه بر آن لشگر حمله بردند و چیزی نگذشت که همۀ آنان از پای درآمدند و فقط نه نفر جان سالم به در بردند، دو نفر به خراسان، و دو نفر به عمان، دو نفر به یمن، دو نفر به جزیره در عراق و یک نفر به تل موزن پناه بردند و در آنجا زاد و ولد کردند و نسل خوارج به وسیلۀ آنها باقی ماند.(1)
. کشف الغمه، ج 1، ص 267-270.
یاران امام، تصور کردند که نسل خوارج منقرض شده است. امام در پاسخ آنان گفت: چنین نیست، بلکه آنان به صورت نطفههایی در صلب مردان و رحم زنان به سر میبرند. هرگاه شاخهای از آنان بریده شود، شاخۀ دیگری بر جای آن میروید، و سرانجام به صورت گروههای غارتگر و ربایندگان اموال در میآیند.(2)
این وقایع سهگانه را که هر یک برای خود کتابی است، بیشتر وقت امام علیه السلام را گرفتند. امامی که باید در مسند خلافت بنشیند و علوم و دانشها و معارف از زبان او شنیده شود، و به تربیت جوانان عزیز بپردازد، گرفتار جنگهای داخلی و سرکوب شورشیان کوتاه فکر شد.
سپاه امام پس از سه نبرد در جمل و صفین و نهروان، از ادامۀ جهاد با معاویه سرباز زدند و کمتر به ندای امام لبیک میگفتند. هر چه حضرتش آنها را برای جهاد دعوت میکرد، کمتر پاسخ میشنید. کافی است که بدانیم امام روزی آنها را چنین خطاب کرد:
«کدام خانه را بعد از خانۀ خود از تصرف دشمن دور نگه میدارید؟ و همراه با کدام امام مورد اعتمادی پس از من نبرد میکنید؟ به خدا سوگند فریب خورده، کسی است که فریب شمارا بخورد و بخواهد با شما همکاری کند، به خدا سوگند که چنین کسی جز نومیدی نصیبش نمیگردد، کسی که به وسیلۀ شما تیراندازی کند، همانا با تیر سر شکسته و بی پیکان به پیکار رفته است».(1)
. نهج البلاغه، خطبۀ 29؛ الغارات ثقفی، ج 2، ص 416؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 104؛ شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید، ج 2، ص 111 تا 125.
این فضای بی تفاوتی سبب شد که معاویه سیاست دیگری را در پیش گیرد و آن، ایجاد نا امنی در قلمرو حکومت امام بالاخص عراق و یمن و کشتار بیگناهان بود. اینک نمونهای را نقل میکنیم:
ضحّاک بن قیس فهری، با چهار هزار جنگجو به امر معاویه به سوی کوفه حرکت کرد و قبایلی را که در اطاعت امام بودند، غارت نمود و این کار را به سرعت انجام میداد به نحوی که اگر بامدادان وارد شهری میشد تا عصر آن روز، شهر را ترک میکرد. ضحاک در مسیر خود به روستای ثعلبیه رسید که مسیر حجاج عراق به سوی مکه بود. وی اموال حجاج را به غارت برد و در مسیر خود
1) (1)
عمرو بن عمیس برادرزادۀ عبداللّه بن مسعود را کشت! این یک نمونه از غارتگریهای آنان بود.
نمونهای دیگر: بسر بن ارطاة با سه هزار نفر راه حجاز را در پیش گرفت و وارد مدینه شد. خانههایی را آتش زد. سپس به سوی مکه رفت و اموالی را غارت کرد. پس از مکه رهسپار طائف شد و آنجا نیز گروهی را بدون سؤال و جواب از دم تیغ گذراند، آنگاه طائف را به قصد یمن ترک کرد و آگاه شد که دو کودک خردسال عبیداللّه بن عباس فرماندار امام در صنعا به همراه مادرشان در آن سرزمین هستند، او با کمال بی رحمی، کودکان خردسال را کشت. ما اگر بخواهیم فساد بسر را در این سفر بنویسیم باید کتابی را بنگاریم. این تنها بسر نبود، غارتگری سفیان بن عوف نیز کمتر از او نبود.
سرانجام، امام تصمیم گرفت، و لو با اقلیت کم، برای قطع ریشۀ شجرۀ خبیثه به پا خیزد. او در آخرین روزهای خود، فرمود:
«الجهاد، الجهاد، عباداللّه ألا وإنّی مُعْسِکر فی یومی هذا فمن أراد الرواح فلیخرج».
«بندگان خدا بر شما باد جهاد و پیکار، من امرزو اردو میزنم، و هر کس که خواهان رفتن به سوی میدان جهاد است، آمادۀ خروج شود».
این سخنان حماسی و شور آفرین امام علیه السلام دلهای مردۀ عراقیان را آن چنان زنده ساخت که در اندک زمانی قریب چهل هزار نفر برای جهاد در راه خدا و جنگ با دشمن در میدان صفین آماده شدند. امام علیه السلام برای فرزند خود، حسین علیه السلام و قیس بن سعد و ابوایوب انصاری، پرچمهایی داد و هر یک را در رأس ده هزار
نفر، آمادۀ حرکت کرد و برای افراد دیگر نیز پرچمهایی بست و هر یک را در رأس گروهی آمادۀ حرکت نمود، امّا افسوس که هنوز هفته به سر نیامده بود که با شمشیر عبدالرحمن بن ملجم جام شهادت نوشید، امامی که در خانه خدا، چشم به جهان گشود، نیز در خانه خدا چشم از جهان بست. و به قول شاعر نغزسرا:
میسّر نگردد به کس این سعادت به کعبه ولادت به مسجد شهادت
در دوران امویان و عباسیان
تشیع با روی کار آمدن امیرمؤمنان، گسترش پیدا کرد و یاران واقعی علی علیه السلام در زمان زمامداری وی از موقعیت خاصی برخوردار شدند، ولی پس از درگذشت امام، در دوران سفیانیان (معاویه و فرزند او یزید) و مروانیان (مروان بن حکم و فرزندان او)، روزگار بسیار سختی را گذراندند و اگر مشیت الهی تعلق نمیگرفت که رشته تشیع گسسته نشود، نقشههایی برای نابودی تشیع کشیده بودند که حتی نامی هم از آن باقی نماند. اینک برخی از حوادث تلخ این دوران:
امام علی علیه السلام در محراب عبادت با ضربت شمشیر زهرآگین اشقی الأولین والآخرین به شهادت رسید. انتشار خبر شهادت او دوستان را غمگین و دشمنان را شادمان ساخت.
هنگامی که عایشه خبر شهادت امام علی علیه السلام را شنید از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و این شعر را زمرمه کرد:
فألقتْ عصاها واستقرت بهاالنوی کما قرّ عیناً بالایابِ المسافرُ
«آن زن، عصای خود را به عنوان اقامت افکند و در غرب، ساکن شد، چنانکه مسافر از بازگشت خود شادمان است».
آن گاه پرسید چه کسی او را کشته است؟ گفتند: مردی از قبیلۀ «مراد»، آنگاه این شعر را سرود:
فإن یک ناعیاً فلقد نعاه نقیُّ لیس فی فیه التراب(1)
. الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 394.
«اگر قرار باشد که خبر مرگ کسی را بیاورند، کسی که این خبر را آورده، انسانی پاک است که دهانش پر از خاک مباد! (یعنی زنده بماند)».
زینب بنت ابی سلمه به عایشه اعتراض کرد و گفت: آیا دربارۀ علی چنین سخن میگویی؟ او عذرخواهی کرد و گفت: من گاهی فراموش میکنم، هرگاه فراموش کردم مرا یادآوری کنید. وقتی خبر شهادت امام به معاویه رسید او نیز از این خبر خوشحال شد ولی دربارۀ او این شعر را سرود:
قُل للأرانبِ ترعی أینما سرحتْ وللظبی بلا خوفٍ ولا وَجل
«به خرگوشها بگو هر کجا میخواهند بچرند، و به آهوان بگو بدون ترس و هراس چرا کنند».
امام دو روز در بستر بیماری به سر برد. پس از مراسم خاکسپاری، فرزند بزرگوارش حسن مجتبی علیه السلام در مسجد کوفه او را چنین ستود:
1) (1)
دیشب مردی به رحمت خدا پیوست که در میان گذشتگان مانندی نداشت و در آیندگان نیز نخواهد بود. شخصیتی که میجنگید در حالی که جبرئیل از راست و میکائیل از چپ، او را یاری میکردند.
او در شبی درگذشت که در آن شب موسی بن عمران به دیار باقی شتافت، و عیسی بن مریم در آن شب به آسمان عروج کرد، و قرآن در آن شب فرود آمد.
آگاه باشید او از طلا و نقره ثروتی از خود به جای نگذاشت مگر هفتصد درهم که از عطای او فزون آمده بود و میخواست با آن خادمی برای خانوادۀ خود تهیه کند.(1)
. الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 404.
آن گاه مردم کوفه سخت گریستند و سپس با او بیعت کردند و نخستین کسی که با او بیعت کرد قیس بن سعد بن عباده بود. آنگاه مردم پیاپی با او بیعت نمودند. تاریخ میگوید: چهل هزار نفری که با امام بیعت کرده بودند که به جنگ معاویه بروند ولی شهادت وی مانع از این کار گردید، همگان با حسن بن علی بیعت کردند.
سرانجام، روی دسیسههایی، ضعف در سپاه حسن بن علی آشکار گشت، زیرا سپاه او همگی یکدست نبودند. گروهی شیعۀ خالص او بودند، گروهی دیگر فرزندان خوارج بودند که پدران آنان در نهروان کشته شده بودند، برخی به دنبال مال و مقام بودند، خواه آن را از طریق علی به دست آورند یا معاویه.
سرانجام پس از یک رشته نبردهای پراکنده، امام حسن چارهای جز آن ندید که با معاویه از در صلح وارد شود و پیمان صلح بسته شد و بندهای آن حاکی از قدرت
1) (1)
فکری و روحی امام و تسلط او بر اوضاع بود. اما طرف مقابل، کسی نبود که به پیمان، احترام بگذارد. او پس از بستن پیمان بر بالای منبر کوفه قرار گرفت و گفت: به خدا سوگند من با شما نجنگیدم که نماز بخوانید و یا روزه بگیرید و حج بروید و زکات بدهید، زیرا شما این کارها را انجام میدهید، من جنگیدم تا بر شما حکومت کنم و خدا آن را به من داد، در حالی که شما خوشحال نبودید، آگاه باشید که من به حسن بن علی وعدههایی دادم که همه را زیر پا نهاده و به هیچ یک وفا نخواهم کرد.
حکومتی که در دست چنین فردی باشد، از کشتن یاران علی پروایی نخواهد داشت. پس از بازگشت معاویه به شام دوران سیاه شیعیان، آغاز شد و در هر نقطهای، شیعه خوشنامی وجود داشت به نحوی از انحاء به شهادت رسید یا خانۀ او ویران شد.
جنایات معاویه در دوران حکومت بیست سالهاش به جایی رسید که حسین بن علی علیهما السلام ناچار شد نامهای تند به او بنویسد که برخی از بندهای آن را که دل انسان را به درد میآورد، یادآور میشویم:
تو آنها را کشتی در حالی که به آنان امان داده بودی و این کار تو، بی باکی در برابر خدا و سبک شمردن عهد و پیمان است.
آیا تو قاتل عمرو بن حمق نیستی که چهرهاش در راه عبادت خدا زرد و
نژند شده بود. تو او را کشتی با آن که به او امان داده بودی. امانی که اگر به سنگهای سخت داده میشد آنها را از فراز کوهها به زیر میآورد.
آیا تو قاتل حضرمی نیستی که جرم او این بود که زیادِ بن أبیه نوشت او بر دین علی است و دین علی جز دین پسر عمش پیامبر نبود پیامبری که در سایۀ او تو این مقام را پیدا کردی و اگر او نبود، شرف و عزّتی جز کوچ تابستانی وزمستانی نداشتید.
آیا تو زیاد بن أبیه را به ناحق و ناروا برادر خود نخواندی و او را فرزند ابوسفیان به شمار نیاوردی با آن که رسول خدا فرموده است: «هر زنی بچهای را بیاورد، از آن شوهر اوست و زناکار با سنگ رانده میشود»، آنگاه چنین فردی را بر مسلمانان چیره ساختی آنان را کشت و دست و پای آنان را یکی از راست ویکی از چپ برید و آنان را بر شاخههای خرما به دار آویخت.(1)
. الامامة والسیاسة، ج 1، ص 164؛ جمهرة الرسائل، ج 2، ص 67؛ رجال کشی، ص 48 و 51.
ما به همین مقدار ازاین نامه بسنده کردیم که خود منعکس کنندۀ اندازه فشار بر شیعیان در دوران حکومت 20 سالۀ معاویه است.
امام باقر علیه السلام در یکی از نامههای خود به یارانش وضع اسفبار شیعه را در دوران حکومت آل ابی سفیان و آل مروان شرح داده که نقل و ترجمۀ همۀ آن برای ما میسور نیست، ولی بخشی از آن را میآوریم:
ما خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله پیوسته خوار شمرده میشویم، و بر ما ستم میرود و رانده میشویم و به سختی میافتیم و ما را از حقوق خویش بیبهره میسازند، و ما و دوستانمان امنیت جانی نداریم، و در برابر ما دروغگویانی پیدا شدهاند که به
1) (1)
اولیای امور و داوران نابکار و کارگزاران بدکردار، با احادیث دروغین، تقرب جسته و احادیثی از ما نقل میکنند که نگفتهایم تا در نتیجه مردم را به ما بدبین سازند و بیشترین این کارها در زمان معاویه پس از شهادت حسن بن علی علیهما السلام انجام گرفت. شیعیان ما در همه جا کشته شدند و تنهابه گمان شیعه بودن، دست و پای افراد بی شماری را بریدند و اگر کسی دم از دوستی ارادت به ما میزد بی درنگ زندانی میشد و مال او به غارت میرفت. خانهاش ویران میشد، و همچنان رنجها و آزار تا زمان عبیداللّه بن زیاد قاتل حسین بن علی علیهما السلام بر شیعیان ما ادامه داشت.
سپس نوبت به حجاج بن یوسف رسید، او نیز به سان گذشتگان به احتمال شیعه بودن، افراد را دستگیر میکرد و میکشت. اگر مردی را زندیق و کافر میخواندند، شادمانتر بود تا این که او را شیعۀ علی علیه السلام بخوانند...(1)
. شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 43-44.
نامۀ امام باقر علیه السلام به یکی از دوستان پرده از برخی جنایات امویان برداشت ولی جنایات آنان، آنچنان گسترده است که یک رساله و یک کتاب، برای بیان آن کافی نیست. اینک به گوشههایی از آن اشاره میکنیم:
سعید بن سرح از شیعیان علی علیه السلام است. آنگاه که زیاد بن أبیه برای حکومت کوفه از طرف معاویه منصوب گشت، مأموری سراغ سعید فرستاد تا او را به نزدش بیاورد، او از ترس والی رهسپار مدینه شد تا در کنار حسن بن علی علیهما السلام از تعرض مصون بماند. وقتی زیاد از فرار او به مدینه آگاه شد، برادر و فرزندان و همسر او را دستگیر کرد و اموال او را مصادره نمود و خانهاش را ویران
1) (1)
کرد. خبر به امام مجتبی رسید، او در نامهای به والی کوفه چنین نوشت:
«نامهای است از حسن بن علی به سوی زیاد. امّا بعد؛ تو سراغ فردی از مسلمانان رفتی که او در خیر و ضرر مسلمانان شریک است. خانۀ او را ویران و اموال او را غارت کردی و بستگان و فرزندان او را زندانی کردی.
آنگاه که نامۀ من به تو رسید خانۀ او را بساز و بستگان او را آزاد کن، شفاعت مرا در حق او بپذیر که من به او امان دادهام».
نامه به دست زیاد رسید، او بر خلاف شئون اسلامی، خود را فرزند ابیسفیان خواند و نامه را چنین آغاز کرد: نامهای است از زیاد بن أبی سفیان به حسن فرزند فاطمه، نامۀ تو رسید، در آن نامه نام خود را بر نام من مقدم داشتی در حالی که تو نیازمند هستی و من فرمانروا هستم و تو یک فرد عادی، به من فرمان میدهی به سان کسی که دارای قدرت است، دربارۀ فاسقی که به او امان دادهای سفارش کردهای... اگر او را ببخشم به خاطر شفاعت تو نبخشیدهام، و اگر او را بکشم فقط به خاطر این میکشم که پدر فاسق تو را دوست میداشت.
زیاد بن أبیه مردم کوفه را جمع کرد و از آنها خواست که علی را لعن کنند و از او بیزاری بجویند. مسجد و فضای باز آن پر از جمعیت شد هر کس از لعن خودداری میکرد او را به دست شمشیر میسپرد.(1)
. شرج ابن ابی الحدید، ج 16، ص 194؛ مروج الذهب، ج 3، ص 126.
ابن جوزی مینویسد: مردم کوفه زیاد بن ابیه را در حالی که بر بالای منبر سخنرانی میکرد، سنگسار کردند. او دستهای هشتاد نفر را برید، تصمیم گرفت خانههای آنها را ویران کند و نخلهای آنها را سوزاند. از این جهت، آنها را در
1) (1)
مسجد و فضای باز گرد آورد و برائت از علی را به آنان عرضه کرد. این کار را انجام داد تا دستاویزی برای کارهای زشت او در حق آنان باشد، زیرا میدانست که آنها از لعن علی امتناع میورزند.(1)
. المنتظم، ج 5، ص 263.
مدائنی در کتاب الاحداث مینویسد: معاویه بخشنامهای در سال عامالجماعه برای تمام بخشداران و فرمانداران صادر کرد که در آن چنین آمده بود:
«هیچ نوع مسئولیتی دربارۀ کسی که از ابوطالب و خاندانش، فضیلتی را نقل نکند، ندارم».
از این جهت خطیبان در هر شهری و بالای منابر، به لعن علی علیه السلام پرداخته و از او تبرّی میجستند و دربارۀ او و خاندانش بدگویی میکردند. سختگیری در این زمینه در کوفه بیشتر بود، زیرا این شهر مرکز دوستان علی علیه السلام بود، از این جهت، معاویه زیاد بن ابیه را بر کوفه و بصره گماشت. او شیعیان علی را به خوبی میشناخت، زیرا در ایام خلافت علی علیه السلام در میان آنان بود. از این رو، آنان را زیر هر سنگ و کلوخی پیدا میکرد و میکشت و آنان را میترساند، گاهی دستها و پاهای آنان را بریده و به چشمهای آنان، میل میکشید و آنان را بر شاخههای خرما به دار میآویخت. به طوری که همۀ آنان را از عراق راند و شخص معروفی از آنان باقی نماند.
1) (1)
معاویه بخشنامۀ دومی به اطراف فرستاد و گفت: شهادت هیچ یک از پیروان علی و اهل بیت او را نپذیرید. بنگرید از پیشینیان هر که از شیعیان عثمان و دوستداران او است، او را برتری دهید و آنان که فضائل و مناقب عثمان را نقل میکنند، آنها را به خود نزدیک کنید و گرامی بدارید و هر کس که فضائل او را نقل میکند، نام و نشان و عشیره و قبیلۀ او را برای من بفرستید.
این بخشنامه اثر بدی داشت، زیرا دنیاپرستان به خاطر صله و هدایا شروع به نقل فضائل دروغین عثمان کردند، تا از کمکهای مالی معاویه برخوردار شوند، خطیبان دروغگو در جعل احادیث در فضائل عثمان با هم رقابت کرده و هر کس با نقل فضیلتی دربارۀ عثمان پیش یکی از کارگزاران معاویه میآمد، او نام وی و فضیلتی که دربارۀ عثمان نقل کرده، مینوشت و به شام ارسال میکرد.
این کار، سبب شد که بدبینی عجیبی در مردم نسبت به فضائل عثمان پیدا شود که چگونه یکباره عثمان دارای این همه فضیلت شد که در گذشته از آن خبری نبود. معاویه با هشیاری خود دریافت که باید نقل فضایل دربارۀ عثمان تا مدّتی تعطیل شود. او بخشنامه کرد: خطیبان به نقل فضائل دو خلیفۀ نخست و دیگران یاران رسول خدا بپردازند و اگر مردی دربارۀ ابوتراب فضیلتی نقل کرد، فردی از صحابه را بیاورید که سخن او را باطل کند، زیرا این نزد من خوشتر وموجب روشنی چشم من و سبب باطل شدن دلایل ابوتراب و دوستان اوست.
این نامۀ اخیر او برای مردم خوانده شد. این بار نقل فضایل دربارۀ صحابه آغاز گشت و آنچه که معاویه میخواست در بالای منابر انجام گرفت. به
آموزگاران مکتبها نوشته شد: این فضائل را به کودکان و نوجوانان بیاموزید تا مانند قرآن آن را فرا گیرند.
او در بخشنامه سوم برای کارگزاران خود نوشت: هر کس که به عنوان محب علی و دوستدار اهل بیت او شناخته شد، نام او را از دفتر حقوق بگیران پاک کنید و تمام پاداشهای او را قطع کنید، حتی اگر مردی متهم به دوستی علی است او را کیفر دهید و خانۀ او را ویران کنید.
این نوع بخشنامهها بدترین اثر را در عراق نهاد و آن چنان شیعیان را در تنگنا قرار داد که هرگز اطمینان نمیکردند که سخنی را به زبان آورند حتی از خادم و کنیز خود میترسیدند که مبادا سخنی را بشنوند و گزارش دهند.
ابن ابی الحدید مینویسد:
پس از شهادت حسین بن علی و روی کار آمدن مروانیان بالاخص عبدالملک بن مروان شدت عمل، دو چندان گشت، زیرا حجاج بن یوسف به عنوان والی کوفه و بصره منصوب شد. عابدان و مقدس نمایان، با بغض علی و یارانش به دستگاه خلافت تقرب میجستند و روایات زیادی در فضیلت دشمنان علی علیه السلام نقل میکردند تا آنجا که جد اصمعی مقابل حجاج ایستاد و گفت: ای امیر! پدر و مادرم به من ظلم کردهاند و نام مرا علی نهادهاند و من فقیر و بدبختم و محتاج به کمکهای امیر هستم. حجاج خندید و گفت: به خاطر دستاویز زیبایی که انتخاب کردی، تو را فرمانروای منطقۀ خودتان میسازم.
ابن عرفه معروف به نفطویه که از بزرگان حدیث است در تاریخ خود
مینویسد: بیشتر احادیث موضوعه در فضایل صحابه در همین روزگار جعل و وضع شده است. محدثان دروغگو به خاطر دریافت جایزه و صله با جعل احادیث به دربار امویان تقرب میجستند و از بنیهاشم انتقام میگرفتند.(1)
. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 46.
در سایۀ این بخشنامهها که اساس حکومت اموی را تشکیل میداد، شخصیتهای بزرگی در جهان اسلام به خاطر ارادت به خاندان رسالت، از دم شمشیر گذرانده شدند، اینک به برخی ازاین شخصیتها اشاره میکنیم:
حجر بن عدی، که از یاران رسول خدا بود، به وسیلۀ زیاد دستگیر شد، او را با نه نفر دیگر از هم فکرانش به نزد معاویه اعزام کرد، و به همراه او نامهای را برای معاویه فرستاد که در آن امضای جمعی دیده میشد که او را مستحق قتل میدانستند. وقتی که اسیران به نقطهای به نام «مرج عذرا» رسیدند، در آن نقطه به صورت بسیار فجیعی همه را کشتند و کیفیت کشتن آنان در تاریخ مذکور است.(2)
عمرو بن حمق او نیز صحابی بزرگواری است که سیدالشهدا علیه السلام دربارۀ او گفت: تهجد، چهرۀ او را پژمرده کرد؛ او به وسیلۀ معاویه پس از دادن امان، کشته شد.(3)
مالک اشتر که یکی از بزرگان و اشراف عرب به شمار میرفت و فرمانده کل سپاه علی علیه السلام بود، با دسیسۀ معاویه به وسیلۀ آسیابانی مسموم گشت.(4)
جویریه بن مسهر عبدی از ارادتمندان امام، زیاد بن ابیه دستها و پاهای او را قطع کرد و بر شاخۀ خرما به دار آویخت.
قنبر خادم امیرمؤمنان علی علیه السلام. حجاج به نیروهای خود گفت:
میخواهم مردی از یاران ابوتراب را دستگیر کنید. فرماندهان گفتند: هیچ کس به اندازۀ قنبر با ابوتراب نزیسته است. ازاین رو، قنبر را خواست و به او گفت: تو قنبر هستی؟ گفت: بلی. به او گفت: از علی دوری بجوی. قنبر گفت: بهتر از علی را نشان من بده تا از او پیروی کنم، زیاد از مذاکرۀ با او مأیوس شد و گفت: تو را میکشم. چگونه تو را بکشم؟ هرگونه بگویی همان گونه میکشم. گفت:
امیرمؤمنان به من گفته است تو را مانند گوسفند سر میبرند. شگفت اینجاست که حجاج گفت: او را به سان گوسفند سر ببرید.(2)
علاقهمند بودم که تو را دستگیر کنم، کمیل با کمال رشادت گفت: از تهدید و
1) (1)
. شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید، ج 2، ص 294-295.
2) (2) . رجال کشی، ص 68-69.
ارعاب دست بردار، به خدا سوگند از عمر من چیزی جز اندکی نمانده، هر گونه مایلی در حق من تصمیم بگیر، زیرا دیدار ما در روز رستاخیز نزد خدا خواهد بود، و پس از کشتن من در آنجا باید حساب پس بدهی. امیرمؤمنان به من گفته است که تو قاتل من هستی. حجاج گفت: پس حجت بر تو تمام شده است. کمیل گفت: اگر قضا و قدر در دست تو باشد؛ آنگاه به دژخیم دستور داد تا او را گردن بزند.(1)
. شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 149؛ الشیعة والحاکمون، ص 96.
این هشت نفر نمونه اندکی از افرادی هستند که در زمان معاویه و فرزندش و دیگران حاکمان بنیامیه به ناروا کشته شدند و اگر کسی بخواهد جنایات امویان را بیان کند، باید برای آن کتاب مفصلی بنویسد. ما به همین اندک اکتفا میکنیم.
نگاهی به تاریخ ملل و نحل، به روشنی ثابت میکند که همه فرق اسلامی تحت عناوین: خوارج، مرجئه، جهمیّه، معتزله، حشویّه، اشعریّه، کرّامیه، و...
همگان، برخاسته از یک رشته بحث و جدلهای کلامی بوده که غالباً در سه قرن نخست اسلامی پدید آمدهاند و هرگز از این فرق در عصر رسول خدا اثرو خبری نبود. اگر در این سه قرن، برخوردهای کلامی در کار نبود، یا به فکر نقد دیگر مکتبها نبودند، هرگز، این فِرَق پا به عرصۀ هستی نمینهادند، تو گویی عقاید هر فرقه، نقد عقاید فرقۀ دیگر است. اینک برای نمونه:
خوارج یک فرقۀ سیاسی است که در سال سی و هفت هجری در گرماگرم جنگ صفین با ردّ حکمیت بین معاویه و علی علیه السلام که یک نوع اقدام برای رفع اختلاف بود، پدید آمد، در حالی که پیشنهاد حکمیت را ابتدا خود آنان پذیرفته بودند وامام را مجبور به پذیرش نمودند ولی به مرور زمان، این فرقه رنگ دینی پیدا کرد و برای خود به اصول و فروعی معتقد شد.
مرجئه، گروهی بودند که ایمان را بینیاز از عمل میپنداشتند و معتقد
بودند که باید به ایمان اهمیت داد، نه عمل، این فرقه در قرن نخست، آن هم پس از قتل عثمان و روی کار آمدن امام علی علیه السلام به وجود آمد.(1)
. به فرهنگ عقاید اسلامی، ج 3، مراجعه شود.
جهمیه، زاییدۀ اندیشۀ جهم بن صفوان (متوفای 128) است.
معتزله: به وسیله واصل بن عطا شاگرد حسن بصری پدید آمد. واصل در سال 80 هجری دیده به جهان گشود و این مکتب را در سال 105 پیریزی کرد و خود نیز در سال 131 درگذشت.
فرقۀ اشعری به وسیلۀ ابوالحسن اشعری (260-324) پیریزی شد. او سالیان درازی، پیرو مکتب اعتزال بود و در سال 305، از این مکتب جدا شد و پیرو مکتب احمد بن حنبل (متوفای 241) گشت، ولی تصرفاتی در مکتب احمد انجام داد و در نتیجه، خود، صاحب مکتبی شد که به وسیله شاگردانی مانند ابوبکر باقلانی و ابن فورک و غیره در میان اهل سنت منتشر گشت.
همچنین دیگر مکاتب و مذاهب، همه و همه، مولود یک رشته جریانهای سیاسی و رویدادهای اجتماعی بودند، و هرگز ریشه در عصر رسول خدا نداشتند و بعدها پدید آمدهاند، در حالی که عقیده «امامیه» مولود این جریانها نیست و هرگز در اصولی که از آن پیروی میکند، متأثر از جدالهای کلامی یا نقد مذاهب دیگر نبوده، بلکه عصارۀ کتاب و سنت و کلمات امامان معصوم و براهین علمی است.
علمای شیعه، معتقدات خود را از قرآن مجید و اخبار متواتر یا با قرینه که مفید علم است برگرفتهاند و هرگز در باب عقاید به خبر واحد بها نمیدهند، چون
1) (1)
هدف، در عقاید اذعان و دل بستن است و آن، فرع آگاهی قطعی از محتوا است.
در میان مجموع اصول عقاید شیعه، دو اصل از درخشندگی خاصی برخوردار است:
ولایت امیرمؤمنان و فرزندانش علیهم السلام از جانب خدا
حاکمیت عدل در تشریع و تکوین
ما قبل از آن که اصول عقاید شیعه را تک تک، مورد بررسی قرار دهیم، در این جا به ترجمه دو منشور که یکی از امام هشتم علیه السلام به دست ما رسیده، و دیگری بر امام هادی علیه السلام عرضه و مورد تصدیق امام واقع شده است، میپردازیم:
مأمون در نامهای از امام هشتم علیه السلام خواست که اصول اسلام را برای او بنگارد. حضرت، رسالۀ مختصری نوشت که ما به ترجمۀ قسمتی از آن میپردازیم:
اسلام این است که شهادت دهیم خدایی جز او نیست، شریک ندارد، خداوند، واحد، احَد، فرد، صمد، و قیوم است، شنوا و بینا، توانا، ازلی، قائم به خویش، پایدار و پا برجا است، دانایی است که نادانی به او راه ندارد، توانایی است که ناتوانی نمیشناسد؛ بی نیازی است که نیازمند نمیگردد، دادگری است که ستم نمیکند، و او آفرینندۀ همه چیز است. برای او نظیری نیست. شبیه و ضدّ و مِثل ندارد، و فقط او معبود است، و به هنگام دعا، او مقصود است.
شهادت دهیم که محمد بنده و پیامبر او و امین و برگزیدۀ او از میان تمام
انسانهاست. او سرور پیامبران مرسل و خاتم پیامبران و برترین جهانیان است.
پس از او پیامبری نیست و هرگز آیین او تغییر نمیپذیرد، و تمام آنچه که پیامبر اسلام آورده، حق و روشن و مورد تصدیق است.
گذشته از ایمان به پیامبر اسلام، به برگزیدگی پیامبران پیشین و حجتهای خدا از جانب او ایمان داریم.
شهادت دهیم که قرآن، کتاب صادق اوست که هرگز باطل به آن راه نیافته است. و آن کتاب، از جانب خدای حکیم و حمید فرستاده شده است.(1)
. (لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ). (سوره فصلت، آیه 42).
قرآن مجید، حافظ و نگهبان کتابهای آسمانی پیشین است. و قرآن، از نخستین سوره تا آخر آن، حق و استوار است و ما به محکم و متشابه و وعده ووعید و ناسخ و منسوخ و داستانها و گزارشهای آن ایمان داریم، و معتقدیم که هیچ انسانی نمیتواند مانند آن را بیاورد.
ما معتقدیم که پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله، حجت خدا بر مؤمنان، و آن کس که باید امور مسلمین را به دست بگیرد، و قرآن ناطق، و عالم به احکام آن میباشد، برادر و خلیفه و وصی و ولی پیامبر، علی علیه السلام است. شخصیتی که نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله به سان هارون نسبت به موسی علیه السلام بود.
او امیرمؤمنان و امام متقیان، و پیشوای دست و رو سفیدان، و برترین اوصیا و وارث علم انبیاست. و پس از وی، حسن بن علی، حسین بن علی علیهما السلام، سروران جوانان اهل بهشتند، و پس از آن دو اوصیای او به ترتیب زیر هستند:
علی بن الحسین زین العابدین، محمد بن علی الباقر، جعفر بن محمد
1) (1)
الصادق، موسی بن جعفر الکاظم، علی بن موسی الرضا، محمد بن علی الجواد، علی بن محمد الهادی، حسن بن علی العسکری، حجة بن الحسن المهدی، قائم منتظر که صلوات خدا بر آنها باد.
گواهی میدهیم که آنان پیشوایان و اوصیای الهی هستند و زمین هیچگاه از حجت خدا خالی نمیماند و حجت بر مردم در همۀ زمانها تمام شده است.
امامان معصوم، تکیهگاه محکم خداوند، و پیشوایان هدایت و حجت بر اهل دنیا تا روز رستاخیز هستند. هر کس با آنها مخالفت ورزد، گمراه و گمراه کننده است، و حق و هدایت را پشت سر انداخته است.
آنان بازگو کنندگان قرآنند و زبان گویای رسول گرامی صلی الله علیه و آله هستند. هر کس بمیرد و آنان را نشناسد، مرگ او مرگ جاهلیت است.
از اصول اسلام پرهیزگاری و فهمیدن دین خداست و نماز و پایداری در راه دین و پس دادن امانت به صاحبش خواه درست کار باشد یا بدکار، و طولانی کردن سجدهها و روزه گرفتن و شب زندهداری و پرهیز از گناهان و انتظار فرج با صبر و بردباری و تحمّل مصیبتها به زیبایی و خوشرفتاری، و رابطۀ خوب با مردم است.
آنگاه امام در این رساله، فروع مختلفی را از ابواب فقه یادآور شده و تفاوتهای مکتب امامیه را با دیگر مکتبها در فقه بیان کرده است که اکنون مورد نظر ما نیست.(1)
. عیون اخبار الرضا علیه السلام: ج 2، ص 121-122.
1) (1)
سید عبدالعظیم حسنی از احفاد سبط اکبر و نسب وی به امام حسن مجتبی علیه السلام به قرار زیر است:
«عبدالعظیم بن عبداللّه بن علی بن الحسن بن زید بن الحسن بن علی بن أبی طالب علیه السلام».
او از اصحاب امام هادی علیه السلام، و نویسنده کتاب خطبههای امیرمؤمنان علیه السلام است، و از ترس حاکمان عباسی، به ری پناهنده شد و به صورت فردی ناشناس زندگی میکرد، و کمتر از خانه بیرون میآمد. معمولاً روزها روزه میگرفت و شبها به عبادت میپرداخت، ولی به تدریج شیعیان او را شناخته و با او ارتباط برقرار کردند و سرانجام در ری به لقاءاللّه پیوست.
او خدمت امام هادی علیه السلام رسید و نحوه دیدار خود را با امام چنین تعریف میکند: آنگاه که چشم حضرت، به من افتاد فرمود: «مرحباً بک یا أبا القاسم! أنت ولیّنا حقّاً»؛ «خوش آمدی، ای ابوالقاسم! تو به راستی دوست و یاور ما هستی»، من از این که مورد لطف امام قرار گرفتم، بسیار خرسند شدم، سپس عرض کردم میخواهم اعتقادات خودم را به شما عرض کنم، اگر درست است بر آن ثابت و استوار بمانم تا به دیدار خدا بشتابم.
امام هادی علیه السلام فرمود: بیان بفرما؛
گفتم: من معتقدم خدای تبارک و تعالی یکی است، مِثل ندارد و صفات او خارج از حدّ ابطال و تشبیه است.(1)
. مقصود از ابطال، نفی واقعیت صفات از خداست، چه صفات ذات و چه صفات افعال، و
خدا جسم و صورت و عرض و جوهر1) (1)
نیست. او آفرینندۀ اجسام و صورتها و اعراض و جواهر است و سرانجام او پروردگار و مالک و پدید آورنده و سازندۀ همه چیز است.
شهادت میدهم که امام و خلیفه و ولی امر، پس از امیرمؤمنان علی علیه السلام، به ترتیب به شرح زیر است:
به امام گفتم: من هم به این مطلب اعتراف دارم، و میگویم دوست آنان دوست خداست و دشمن آنان، دشمن خداست، پیروی از آنان پیروی از خداست، مخالفت با آنها، مخالفت با خداست، و میگویم: معراج پیامبر، و سؤال در قبر و بهشت و دوزخ و میزان، همگی حق است و در این که روز رستاخیز فرا میرسد در آن شکی نیست، خداوند منّان همگان را که در قبرها نهفتهاند محشور میکند.
سرانجام میگویم: فرائض و واجبات پس از ولایت امیرمؤمنان عبارتند از:
نماز و زکات و روزه و حج و جهاد، امر به معروف و نهی از منکر.
عبدالعظیم حسنی میگوید: امام هادی علیه السلام پس از شنیدن این اعترافات از من، فرمود: ای ابوالقاسم آنچه که تو گفتی همان دین خداست که برای بندگانش فرستاده است، تو بر همین دین، ثابت قدم باش، خدا به تو در دنیا و آخرت، ثبات قدم، عنایت بفرماید.(1)
. التوحید، باب 18، شماره 37.
علمای بزرگ ما، به پیروی از این نوع رسالهها، رسالههای کوچک به صورت موجز در زمینۀ عقاید شیعه نگاشتهاند، که به برخی اشاره میکنیم:
مرحوم صدوق، رسالهای در بیان عقاید امامیّه دارد که کراراً چاپ شده و علمای ما بر آن شروح و تعالیقی نوشتهاند. او میگوید: عقیدۀ من در توحید این است که خدا یکی است و مانندی ندارد. قدیم است و ازلی و ابدی. شنوا و بینا و دانا و حکیم و زنده و قائم به نفس و قدرتمند، و پیراسته و بینیاز، نه جوهر است و نه جسم و نه صورت و نه عرض... تا این که میگوید: خدا از تمام صفات مخلوقات خود، پیراسته میباشد. ما در صفات او راه میانه برگزیدیم که نه به ابطال برسد و نه به تشبیه. خداوند منّان چیزی است، اما نه مانند این چیزها، او همانطور که قرآن میفرماید: احد و صمد است، نزاییده تا کسی از او ارث ببرد و زاییده نشده تا برای او شریکی باشد، نه مثل دارد و نه ضدّ و برای او شریکی نیست، دیدگان او را درک نمیکند، ولی او دیدهها را درک میکند، خواب و خواب آلودگی بر او راه ندارد، او آگاه به امور دقیق، و دانای همۀ مسائل است، آفرینندۀ همه چیز است. خدایی جز او نیست. آفریدن و فرمانروایی از آن
1) (1)
اوست. همۀ نیکیها از پروردگار جهانیان است.
هر کس راه تشبیه را پیش گیرد، او مشرک است و هر کس به امامیه، غیر آن که گفته شده، نسبت بدهد، دروغگوست. و هر خبری که مخالف با توحید باشد، آن خبر ساختگی است و هر حدیثی که با کتاب خدا سازگار نباشد نادرست است. و اگر در کتابهای ما چنین خبری یافت شود، باید آن را نوعی فریبکاری دانست. آنگاه وی برای جداسازی صفات ذات از صفات فعل، ضابطهای معین میکند سپس میگوید: ما در افعال بندگان، میان جبر و تفویض، راه میانه را برگزیدهایم.
سپس عقاید شیعه را دربارۀ قضا و قدر و فطرت و استطاعت که بسیاری از مباحث معارف کلامی را تشکیل میدهد، بیان میکند، و میافزاید: قرآن، همان است که خداوند بر پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله فرو فرستاده و آن همان است که در یک دفتر در اختیار مردم است، و چیزی از آن کم نشده است و مجموع سورههای آن 114 سوره است ولی سورۀ «ضحی و انشراح» و همچنین سورۀ «ایلاف و فیل» حکم یک سوره را دارد و هر کس غیر از این را به ما نسبت دهد، او دروغگو است.(1)
. عقاید امامیه، تألیف شیخ صدوق، که کراراً چاپ شده است.
در میان علمای ما تعلیقۀ شیخ مفید بر این عقاید، از شهرت بسزایی برخوردار است او در شرح خود بر این رساله در برخی از موارد، با استاد خود به مناقشه پرداخته است و یادآور شده است که در مواردی به روایاتی استناد جسته است که جامع الشرایط نیست.1) (1)
رسالۀ پیشین به قلم خود مؤلف بود، ولی این بار، در روز جمعه دوازدهم شعبان سال 368 هجری قمری گروهی دور او را گرفته بودند و اصرار داشتند که عقاید شیعه را املا کند و آنان بنویسند، او شروع به توصیف عقاید امامیه کرده و چنین گفته است:
عقاید امامیه، اقرار به توحید خدا و زدودن تشبیه از او و پیراسته ساختن وی از چیزهایی است که شایستۀ او نمیباشد.
و اقرار به حقانیت پیامبران و رسولان و حجتهای خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی، و نیز اقرار به این است که محمد صلی الله علیه و آله سرور و افضل پیامبران و افضل آنان و از همۀ ملائکه مقرب، و خاتم پیامبران است که پس از او پیامبری نخواهد آمد.(1)
. امالی شیخ صدوق، مجلس 93، ص 509.
یادآور شدیم که دانشمندان شیعه در نخستین قرون به پیروی از اولیای الهی، رسالههای کوچکی دربارۀ عقاید امامیه نوشته و در این مورد، دو رساله از صدوق، و اکنون به رسالهای که مرحوم شریف مرتضی (355-436) نگاشته است، اشاره میکنیم.
او میگوید: تمام اجسام، که حادث و مسبوق به عدم هستند، طبعاً پدید آرندهای دارند، زیرا هر پدیدۀ نوی به پدید آرنده نیاز دارد، مانند هر مصنوع و مکتوب....
1) (1)
در این رساله عقاید امامیه به صورت مبسوطتر از رسالۀ صدوق آمده و فقط در اعجاز قرآن نظریۀ خاصی دارد به نام نظریۀ صرفه که مورد پذیرش علمای ما نیست.
این کتاب نگارش ابوالفتح کراجکی طرابلسی (متوفای 449)، است که به پیروی از استادش شریف مرتضی، رسالۀ موجزی در عقاید امامیه نوشته و آن را «البیان عن جمل اعتقاد اهل الایمان» نامیده است.
او در آغاز آن میگوید: برادرم! خدا تو را مشمول الطاف خود قرار دهد و با نعمتهای خود تو را یاری رساند. از من خواستی در اعتقادات شیعه رسالۀ موجزی بنویسم تا اساس هدایت دیگران گردد و خود نیز آن را مذاکره کنی و در اختیار طالبان عقاید امامیه قرار دهی. من در این جا عقاید شیعه را به صورت فشرده مینویسم ولی دلایل آن را نمیآورم، او گفتار خود را از توحید آغاز نموده و آنگاه پیرامون نبوت عامه و خاصه و امامت و خلافت تا به امامت امامان و امام عصر (عج) سخن میگوید، و رساله را با بحث توبه و حشر و نشر ادامه میدهد و گاهی نیز به عقاید معتزله اشاره میکند.(1)
. کنزالفوائد، ص 240-252.
شیخ طوسی (385-460) به پیروی از مشایخ پیشین، رسالهای در عقاید امامیه نوشته و آن را در پنجاه مسأله خلاصه کرده است واین رساله در ضمن
1) (1)
«جواهر الفقه» قاضی ابن برّاج، همچنان که در ضمن رسائل عشر شیخ طوسی چاپ شده است.
بررسی این رسالهها سه مطلب را به روشنی ثابت میکند:
محتوای آنها گواه بر این است که شیعۀ امامیه، اصول عقاید خود را از کتاب خدا و سنت رسول او و دیگر پیشوایان معصوم علیهم السلام گرفته است و لذا هر اصلی از اصول به صورت روشن و شفاف با ما سخن میگوید.
در این رسالهها هر چند برخی از بندها مورد بحث و نقاش است و همه بر آنها اتفاق نظر ندارند، امّا مجموع محتویات که پیرامون خدا و صفات و افعال خدا و یا آنچه که مربوط به نبوت و امامت و حیات برزخی و اخروی است، مورد اتفاق علمای امامیه است. هر کس میخواهد امامیه را بشناسد به این رسالهها مراجعه کند.
دقت در محتویات آنها پیام سومی دارد و آن این که هر چند امامیه با دیگر فرق اسلامی در مورد امامت و خلافت، اختلاف نظر دارند، اما در بسیاری از اصول با همه مسلمانان یک صدا هستند، و همین یک صدایی مایۀ وحدت و یکپارچگی امت اسلامی است که همدیگر را تحمّل کنند و در موارد اختلاف یا چشم بپوشند و یا به گفتگوی علمی و روشنگرانه بپردازند.
اکنون که سخن به اینجا رسید، شایسته است ما موارد اختلاف امامیه را با دو فرقۀ معروف به نامهای معتزله و اشاعره بیان کنیم تا با روشن شدن نقاط اختلاف، موارد وحدت کلمه ونظر آشکارتر شود.
با مکتبهای معتزله واشاعره
در میان اهل سنت دو گروه کلامی معروف است، به نامهای معتزله، و اشاعره، هر چند اهل حدیث و اشاعره معتزله را، از اهل سنت نمیدانند ولی ما برای این که همه گروههای منکر تنصیصی بودن امامت را تحت عنوان واحدی گرد آوریم، بر همگان اهل سنت اطلاق میکنیم. اینک به بیان تفاوتهای بنیادی عقاید امامیه، نخست با معتزله و سپس با اشاعره میپردازیم:
مکتب اعتزال یک مکتب کلامی است که در سال 105 ه به وسیلۀ «واصل بن عطا» پیریزی شد. او از مکتب حسن بصری (متوفای 111 ه) فاصله گرفت، و گروهی را تربیت کرد. پیروان واصل، به خاطر مبارزه با مکتبهای الحادی وارداتی از خارج، روز به روز درخشندگی بیشتری پیدا کردند، ولی پس از اندی، ستارۀ اقبال آنان در زمان متوکل عباسی در سالهای 230 تا 240 ه به افول گرایید.
وکمتر شخصیت برجستهای در این مکتب پرورش یافت و آخرین شخصیت آنان که نام و نشان درخشانی دارد شیخ محمود زمخشری (467-538 ه) است که با نگارش تفسیر کشاف، موجی در جهان تفسیر پدید آورد و بار دیگر نام معتزله
بر سر زبانها افتاد، اما پس از او، شخصیت برجستهای پدید نیامد.
آری مکتب اعتزال، پس از انقراضِ شخصیتهای آنان، در مذهب «زیدی» محفوظ ماند و زیدیهای یمن و غیره، اصول اعتزال را پذیرفتند، جز مسألۀ نصّ بر ولایت علی که بر خلاف معتزله، به آن معتقد بودند.
پس از زیدیها اصول اعتزال را تا حدی «ماتریدی» های مشرق زمین، پذیرفتند زیرا مکتب ماتریدی، از اهل حدیث، دورتر و به اهل تعقل نزدیکتر است، ولی در عین حال، ماتریدی و اشعری، هر دو پیرو مذهب اهل سنّت و به یک معنا در مقابل اهل حدیث میباشند.
برخی از اصول معتزله خصوصاً مسألۀ امتناع رؤیة اللّه در آخرت در مکتب اباضیه نیز محفوظ مانده است.(1)
. البته، مشروح این مسائل در جلد سوم همین مجموعه یعنی «فرهنگ عقاید و مذاهب» آمدهاست.
اینک نقاط اختلاف امامیه را با معتزله به صورت فشرده بیان میکنیم و نقد و بررسی آنها را به فرصت دیگری واگذار میکنیم:علمای اسلام، اتفاق نظر دارند که شفاعت، یکی از معارف اسلامی است و معنی شفاعت این است که در سایۀ پذیرفته شدن شفاعت شفیع، گنهکار، از مجازات رهایی مییابد. و از این جهت، شفاعت، فقط در مورد مرتکبان گناه کبیره است که در کتاب و سنّت برای آنها مجازات معین شده است، در این مورد امامیه با اشاعره وحدت نظر دارند، در حالی که معتزله معتقدند: شفاعت دربارۀ
1) (1)
اهل اطاعت و پاکان است که در سایۀ آن ترفیع درجه پیدا کرده و به مقام خاصی میرسند.
فردی که از نظر اعتقاد، کاستی نداشته باشد ولی تحت تأثیر هوا و هوس قرار گرفته مرتکب گناه کبیره گردد، از نظر امامیه و اشاعره مؤمن است ولی مؤمن فاسق که از اطاعت خدا بیرون رفته است. از نظر خوارج، این فرد کافر و از نظر معتزله، این فرد نه مؤمن است و نه کافر بلکه در حد وسط و میان این دو قرار دارد که در اصطلاح به آن «منزلة بین المنزلتین» میگویند.
امامیه و اشاعره، هر دو معتقدند که بهشت و دوزخ هم اکنون، آفریده شدهاند، و خدا از جایگاه آنها آگاه است، اما معتزله میگویند: هنوز آفریده نشدهاند.
بسیاری از امامیّه و همۀ اشاعره میگویند امر به معروف و نهی از منکر وجوب شرعی دارند نه عقلی و اگر دلیلی از شرع بر این اصل وارد نمیشد، هرگز، الزامی برای آن وجود نداشت، در حالی که برخی از امامیه، و قاطبۀ معتزله میگویند وجوب آن عقلی است و خرد، ما را به آن دو دعوت میکند.
امامیه و اشاعره، معتقدند: عمل هر انسانی، حساب خاص خود را دارد، و هرگز عمل زشتی سبب نابودی عمل نیک نمیگردد، و به اصطلاح، اطاعت، ارتباطی به گناه، و گناه پیوندی با اطاعت ندارد، مگر شرک و کفر که مایۀ نابودی اعمال نیک پیشین انسان میگردد، در حالی که معتزله، دایرۀ احباط را گسترده دانسته و میگویند اگر کسی یک عمر، خدا را بپرستد و اطاعت کند، و بعد دروغی بگوید به سان کسی است که اصلاً خدا را نپرستیده است.
در حالی که امامیه، عقل را یکی از مصادر استنباط احکام فرعیه میدانند و در معارف، برای آن، جایگاه خاصی قائلند، امّا هرگز، دربارۀ آن، غلوّ نمیکنند، بر خلاف معتزله که بسیاری از ظواهر کتاب و سنت را که با اصول اعتزال سازگار نیست، تأویل میکنند مانند مسألۀ شفاعت که به ترفیع درجه تأویل مینمایند.
امامیه و اشاعره، بر آنند که پذیرش توبه، تفضلی از جانب خدا است و اگر لطف الهی نبود، هرگز رابطۀ تنگاتنگ میان توبه و بخشودگی گناه و عقاب، وجود نداشت، در حالی که معتزله معتقدند بخشودگی گناه، لازمۀ عقلی توبه و بازگشت از گناه است.
امامیه معتقدند که پیامبران برتر از فرشتگانند، در حالی که اعتقاد معتزله بر خلاف این است.
امامیه میگویند: انسان در زندگی خود مجبور و بی اختیار نیست، و هر کاری را با اختیار ناشی از ارادۀ خویش انجام میدهد و در عین حال وانهاده هم نیست که فعل او هیچ نوع ارتباطی با خداوند نداشته باشد و به تعبیر معروف: «لا جبر ولا تفویض بل أمر بین الأمرین»، در حالی که معتزله انسان را وانهاده میدانند و معتقدند که کار انسان، ارتباطی با خدا ندارد و به اصطلاح، او در کار خود، مستقل است.
امامیه معتقدند که انسانها در آغاز تکلیف، نیاز به هادیان الهی و رسولان خدا دارند که بدون هدایت آنان، پی به راه راست نمیبرند، در حالی که معتزله میگوید: خرد انسان، او را از دلیل سمعی و الهی بینیاز میسازد.
اینها یک رشته اصولی است که امامیه در آنها از معتزله فاصله گرفته و بسیاری از اشاعره با آنان به موافقت برخاستهاند.
البته بسیاری از این اصول، اصول کلامی هستند که هرگز اعتراف به آنها به صورت تفصیل، لازم و واجب نیست، و لذا نباید این اصول، مایۀ تفرقۀ بنیادی در میان مسلمانان گردد.
تا این جا با مسائل اختلافی امامیه با معتزله آشنا شدیم، هم اکنون به مواضع اختلافی امامیه بااشاعره اشاره میکنیم:
پایهگذار مکتب اشعری ابوالحسن اشعری (260-324 ه) است. او متجاوز از چهل سال پیرو معتزله بود، و دست پروردۀ یکی از سران اعتزال به نام ابوعلی جبائی (م 303 ه) به شمار میآمد، ولی در سال 305 ه در بصره بر بالای منبر قرار گرفت و از این که از مکتب معتزله پیروی میکرد، توبه کرد، و پیروی خود را از مکتب احمد بن حنبل اعلام نمود(1)
. فهرست ابن ندیم، ص 271؛ وفیات الاعیان، ج 3، ص 285.
، ولی در حالی که خود را پیرو مکتب اهل حدیث معرفی میکرد، در عقاید آنان تعدیلی به وجود آورد که هرگز آنان به این تعدیل راضی نبودند، ودر حقیقت مکتب اشعری، مکتبی است میانه رو بین معتزله و اهل حدیث، و در عین حال در اصولی با امامیه کاملاً رو در رو است.اینک تفاوتهای عقاید امامیه با اشاعره:
صفات ذاتی خدا چون علم و قدرت و حیات، از نظر امامیه عین ذات است، نه زائد بر ذات، یعنی ذات از نظر کمال در درجهای است که سراسر، علم و قدرت و حیات است، در حالی که اشاعره صفات ذاتی خدا را زائد بر ذات و مانند ذات، قدیم میدانند و از این جهت، علاوه بر ذات خدا که قدیم است، به
1) (1)
هفت قدیم دیگر نیز معتقد شدهاند. (القدماء الثمانیة)
مقصود از صفات خبریه، صفاتی است که قرآن از آنها گزارش داده، و اگر وحی الهی در میان نبود، بشر به آنها راه نمیبرد، مانند وجه و ید و استواء.
امامیه معتقدند که باید ظهور ناپایدار را از ظهور پایدار جدا کرد و به اصطلاح ظهور فردی و حرفی را فدای ظهور جملی کرد، مثلاً هرگاه، خدا میگوید: یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ ؛ دست خدا بالای دست آنها است، در اینجا ظهور ید و فوق، حاکی از آن است که خدا دستی دارد که بالای سر آنهاست، امّا تدبر در ظهور مجموع، این مسأله را میرساند که این جمله، کنایه از غالب بودن خدا بر قدرت آنهاست، این که میگوییم صفات خبری را باید تأویل کرد، هرگز تأویل به معنای حمل ظاهر بر خلاف ظاهر نیست، زیرا تأویل به این معنا، یک اصطلاح اصولی است که ارتباطی به اصطلاح قرآن ندارد، بلکه مقصود این است که معنی و ظهور ابتدایی آیه را به ظهور نهایی و پایانی آن میرسانند. اگر کسی میگوید فلانی در آن کار دست داشت، ظهور ابتدایی دارد، که بر همگان آشکار است امّا مسلّماً مقصود، ظهور نهایی است و آن مداخلۀ او در آن کار است.
در مکتب امامیه فاعل حقیقی وواقعی افعال انسان، خود اوست، و انسان، واقعاً «ضارب» و «آکل» و یا «زننده» و «خورنده» است و اوست که روزه میگیرد و نماز میخواند، هر چند همۀ اینها با قدرت الهی انجام میگیرد که به بشر ارزانی
داشته است، در حالی که از نظر اشاعره، فاعل واقعی افعال انسان خود خداست و انسان مظهر و مکان تجلی افعال الهی است، و به عبارت دیگر هرگاه بشر اراده کند، بی آن که ارادۀ او در فعل وی مؤثر باشد از عالم والا، قدرت الهی سبقت میگیرد، و فعل را میآفریند.
از آنجا که این نظریه، جدا از جبر نیست، ابوالحسن اشعری، برای دوری از آن، کلمهای را افزوده است که پیچیدگی مسأله را دو برابر کرده است، و آن این که میگوید: خدا خالق و آفرینندۀ افعال انسان است و خود انسان «کاسب» است. در حالی که معنی «کسب» در افعال بشر، روشن نیست، کسبی که مقابل خلقت و آفرینندگی قرار گیرد، و لذا کسب اشعری را یکی از سه معمّای ناگشودۀ جهان شمردهاند که بشر تاکنون به حل آن موفق نشده است.
استطاعت و توانایی انسان بر انجام کار، گاهی همراه با فعل و گاهی جلوتر از آن است، اگر مقصود از قدرت و توانایی، علّت تامّه باشد، مسلّماً با انجام فعل، همراه است، و اگر مقصود، علّت ناقصه باشد، و آن کشش انسان به فعل و علاقۀ او به انجام آن است، چنین چیزی مقدم بر انجام کار است، در حالی که اشاعره مطلقاً به همراهی قدرت با فعل قائل هستند.
امامیه معتقد است که ذات اقدس الهی بالاتر و برتر از آن است که در افق رؤیت انسان، چه در دنیا و چه در آخرت قرار گیرد، و این مسأله را با براهین
مختلف، روشن و ثابت کردهاند، در حالی که اشاعره، معتقد به رؤیت ذات خدا در آخرت هستند، و در این مورد به حدیثی که در صحیح بخاری آمده است، تمسک میجویند.
شکی نیست که یکی از صفات خدا تکلّم است، ولی مقصود از تکلم نزد امامیه، همان آفریدگاری اوست، زیرا هر موجودی، به لسان تکوین از قدرت و کمال و جمال آفریننده حکایت میکند، و این جمله از امیرمؤمنان معروف است که «وإنّما کلامه فعل منه أنشأه ومثّله».(1)
. نهج البلاغه، خطبۀ 186، بند 16.
در حالی که اشاعره «تکلم» را از صفات ذات خدا میدانند و آن را با کلام نفسی توجیه میکنند.حسن و قبح عقلی از اصول مسلم اعتقادی امامیه است و آن این است که انسان با نظری به یک فعل، زیبایی و زشتی آن را درک میکند، خواه کنندۀ آن انسان باشد یا مافوق انسان، و به دیگر سخن، هرگاه انسان به فعلی مانند عدالت در جامعه و یا ستم بر مظلومان بنگرد، بدون در نظر گرفتن فاعل آن، به نیکی اوّل و زشتی دوم داوری میکند، و این نوع داوری با مرور زمان عوض نمیشود.
خرد میگوید: پاسخ نیکی به نیکی زیباست، و پاسخ نیکی با بدی نازیباست.
عمل به پیمان، نشانۀ جوانمردی و پیمان شکنی، نشانۀ نامردی است. خرد در داوری خود، تنها فعل را در نظر میگیرد، نه فاعل را و نه مسائل دیگر را، در حالی
1) (1)
که اشاعره، چنین اصلی را منکر شده و حسن و قبح را شرعی میدانند و پیامدهای بد آن را آگاه یا ناآگاهانه میپذیرند.
یادآور میشویم: انکار این اصل سبب میشود که هیچ اصلی از معارف الهی بعد از وجود صانع، قابل اثبات نباشد.
امامیه در این اصول هفتگانه با اشاعره و در برخی از آنها معتزله با آنان موافقند.
بررسی این اصول و جداسازی موارد اتفاق از موارد اختلاف، نشان میدهد که شیعه در معارف و عقاید خود، دارای مکتب اصیل و مستقلی است و هرگز در این موارد، ریزهخوار دو مکتب یاد شده نبوده است.
اگر کتابهای کلامی از زمان فضل بن شاذان (متوفای 260 ه) تا زمان شیخ طوسی (متوفای 460 ه) مورد بررسی قرار گیرند، روشن میشود که متکلمان امامیه، در تأسیس اصول، از کتاب و سنّت و روایات ائمه اهلبیت علیهم السلام کمک گرفته و چیزی از دیگران اقتباس نکردهاند. شما میتوانید با بررسی کتابهای یاد شده در زیر به این اصل، اذعان پیدا کنید. کتابهایی که بعد از شیخ طوسی و یا همزمان با او نگارش یافته است:
تقریب المعارف، نگارش ابوالصلاح حلبی (374-447 ه).
المنقذ من التقلید، نگارش سدیدالدین حمصی (متوفای 600 ه)
تقریب المعارف، نگارش ابن میثم بحرانی (متوفای 589 ه)
کتابهای متعدد علامۀ حلی دربارۀ مسائل عقیدتی که مملوّ از استدلال با آیات و روایات و براهین عقلی است و هکذا تا به امروز.
خاطر شریف خوانندگان را مستحضر میسازد: دو کتاب کلامی سید مرتضی، مالامال از دلائل عقلی بر معارف است و این دو کتاب عبارتند از:
الشافی فی الامامة که نقد بر کتاب مغنی عبدالجبار است.
الذخیرة که اخیراً منتشر شده است.
شیعۀ امامیه به معارف و کلام، اهمیت به سزایی داده و فزون از حد به زبانهای مختلف در این موضوع، کتاب نوشته که شمارش آنها، از عهدۀ این قلم بیرون است.
خوشبختانه، در مؤسسۀ تعلیماتی و تحقیقاتی امام صادق علیه السلام اکثر کتابهای کلامی که به قلم دانشمندان امامی به نگارش درآمده است، فهرستبندی و در پنج جلد به نام «موسوعة الکتب الکلامیة» منتشر شده است.
آری شیعۀ امامیه در یک دسته از اصول از معتزله، در دستۀ دیگر از اشاعره فاصله گرفته، اما در میان این سه فرقه، اصول فراوانی هست که همه در آنها وحدت نظر دارند و این بهترین وسیله است که همه مسلمانان تحت این اصول در خیمۀ واحدی به سر ببرند و مفاد آیۀ شریفه را که میفرماید: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) تجسم بخشند.
از آنجا که برخی از اصول که امامیه در آنها از دیگران فاصله گرفته، برای دیگران چندان روشن نشده، و در عین حال، این اصول، ستون فقرات عقاید شیعه را تشکیل میدهند به توضیح این اصول و تبیین ادلّۀ آنها میپردازیم. شاید ازاین طریق پردهها بالا برود و بدبینیها کم شود و وحدت اسلامی، عملاً محقق گردد.
جز گروه «عجارده» از خوارج و «حاتم الأصم» از شیوخ معتزله، همۀ مسلمانان معتقدند که باید پس از رحلت رسول خدا، امامی زمام امور را به دست گیرد و راه و رسم پیامبر صلی الله علیه و آله را ادامه دهد و از این مسأله به نام «نصب الإمام» تعبیر میکنند، چیزی که هست، این که: امامیه معتقد است این کار بزرگ باید به امر الهی و بوسیلۀ پیامبر انجام گیرد، در حالی که گروه مخالف میگویند باید به وسیلۀ مهاجر و انصار صورت پذیرد.
در این جا شایسته است به بیان نکتهای بپردازیم و آن این که شاید جملهای که در لسان متکلمان شیعه معروف است، برای برخی سنگین به نظر برسد و آن این که میگوییم: بر خدا لازم است که پس از درگذشت پیامبر رهبری را تعیین کند و این نوع تعبیر را نوعی جسارت بر ساحت خدا تلقی میکنند و
میگویند چگونه بشر برای خدا تعیین تکلیف میکند؟!
در حالی که مقصود تعیین تکلیف برای خدا نیست، بلکه مقصود این است که با توجه به صفات جمال و جلال و این که خدا حکیم است، و کار بیهودهای انجام نمیدهد و عادل است و ستم نمیکند، با توجه به این دو صفت کشف میکنیم که او برای رهبری امت فردی را تعیین میکند، زیرا هدف از آفرینش انسان، رساندن او به مرحلۀ کمال است، و این هدف، در صورتی تحقق میپذیرد که فرد شایسته و لایقی که به سان پیامبر در مکتب مافوق تعلیم و آموزش ببیند، معین کند و گرنه، آن هدف، عملی نمیگردد.
اینک با یک مثال مطلب را روشن میکنیم: همۀ ما میگوییم: «سه زاویه مثلث باید مساوی با 180 درجه باشد»، کلمۀ «باید» در این جا تحکم بر تکوین نیست، زیرا جهان خارج در اختیار انسان نیست که با خواستن او صورت پذیرد، بلکه کشف یک قانون تکوینی، آن هم با در نظر گرفتن دیگر جهات است.
از این بیان، روشن میشود که هرگاه متکلمان امامیه بگویند بر خدا لازم است مقصودشان این است که با توجه به صفات کمال او، این ملازمه را کشف میکنند که حکمت و عدل او نوعی ملازمه با بعثت رسولان و تعیین رهبران دارد.
با توجه به این اصل، نظریه هر دو گروه را در اینجا میآوریم:
امام، در نظر اهل سنت، به سان نخستوزیر یا رئیس جمهور کشور است که در قبال مردم وظایفی دارد و وظایف او در ایجاد امنیت و تأمین نیازمندیهای زندگی مردم و جهاد در راه خدا و امثال اینها خلاصه میشود. بنابراین، گزینش
چنین فردی، برای امّت به سادگی امکانپذیر است، و دیگر نیازی به تعیین رهبر از جانب خدا نیست، و امروز نیز ملّتهای رشید، رهبر خود را از این راه برمیگزینند و روزی نیز او را از مقامش عزل میکنند.
بنابراین، در نظر آنها مقام امامت یک مقام دنیوی است که چون لباسی بر قامت انسانهای مدیر دوخته شده است. از این رو در آن فقط کفایت و قدرت و شهامت معتبر است، هر چند بسیاری از احکام اسلام را ندانند و گاهی هم بر خلاف آنها قضاوت کنند.
در حالی که امامت، در مکتب امامیه استمرار وظایفی است که پیامبر برعهده داشته، هر چند رسالت و نبوّت پایان پذیرفته، اما وظایف آن همچنان پا برجاست، و رهبر پس از پیامبر باید تمام خلأهایی که از فقدان پیامبر پدید میآید پر کند و کلیۀ نیازهای مادّی و معنوی امّت را برطرف نماید، او باید به تفسیر قرآن، و پاسخ به مسائل نو پدید و تبیین اصول و فروع بپردازد، رفتار و گفتار او، محور حق و مایۀ زدودن باطل باشد، چنان که خود پیامبر صلی الله علیه و آله، چنین شأنی داشت.
اکنون سؤال میشود آیا جامعۀ انسانی میتواند چنین فردی را شناسایی کند، سپس او را برگزیند؟ به طور مسلم نه! شناسایی چنین فردی نیاز به عنایات غیبی و تعلیم الهی دارد و شناسایی او، در گرو معرفی جهان بالاست.
قرآن دربارۀ شخصیت والایی سخن میگوید که معلم حضرت موسی گشت. او در مکتب الهی پرورش یافته بود و خدا او را چنین توصیف میکند:
(فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً) .(1)
. کهف/ 65.
1) (1)
«موسی و همراهش، بندهای از بندگان ما را یافتند که رحمت و موهبت عظیمی از سوی خود به او داده و علم فراوانی به او آموخته بودیم».
چنین فردی پیامبر نبود، اما دارای دانش والایی بود، امامان امت پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله که در دوازده فرد خلاصه میشوند همگی نمونههایی از همین انسانهای والا هستند که بی آن که نبی و رسول و گیرندۀ وحی الهی باشند، دارای آموزشهای غیبی هستند و خلأ درگذشت رسول خدا را میتوانند، پر کنند.
گاهی در کتابهای کلامی اهل سنت میخوانیم: امامی که به وسیلۀ مردم تعیین میگردد، هرگز با گناه و ستم و به یغما بردن داراییهای مردم، و شکنجه کردن و کشتن انسانهای بیگناه، و زیر پا نهادن حقوق ملّتها و زیر پا گذاشتن قوانین خدایی، برکنار نمیشود؛ و نباید بر او شورید و حداکثر باید او را نصیحت کرد و تنها در مواردی که انسان را به گناه دعوت میکند. باید از فرمانبرداری او خودداری کرد.
آنها، این طرز تفکر، را به عنوان ضابطهای در مورد امام اتخاذ کردهاند، چون امام در حد یک نخست وزیر و رئیس جمهور کار انجام میدهد. بنابراین، باید او را در تمام احوال تأیید کرد، و نباید او را از مقامش پایین کشید.
تصور نشود که این اندیشه، از آن ابوبکر باقلانی در کتاب تمهید است بلکه نوع نویسندگان کتب کلامی اهل سنت، در مورد امام چنین نظری دارند.
اینک به برخی از این کتابها اشاره میکنیم:
مقالات الاسلامیین نگارش ابوالحسن اشعری، متوفای 324.
العقائد الطحاویّه، نگارش ابوجعفر طحاوی، متوفای 321.
اصول الدین، نگارش محمد بن عبدالکریم بزدوی، متوفای 493.
عقائد نسفیه، نگارش عمر بن محمد نسفی، متوفای 573.
شرح عقائد نسفیه، نگارش سعدالدین تفتازانی، متوفای 791.
در این کتابها در بحث امامت همگان اتفاق دارند که دوری امام از معارف و احکام موجب برکناری او نمیشود، زیرا از امام جز تنظیم زندگی مادی انسانها و امور رفاهی آنها و اجرای حدود و سدّ ثغور توقعی بیش نیست، ولی امامیه، ضابطهای دیگر برای امام قائلند و آن این که باید کلیۀ خلأها را جز رسالت و نبوت پر کند، و به اصطلاح به وظایف پیامبر، استمرار بخشد، معتقدند باید چنین فردی از عصمت هم برخوردار باشد، تا بتواند مصونیت شریعت از تحریف و جامعه از انحراف را ضمانت کند، بنابراین محال است او گامی فراتر از قانون بردارد و ظلم و ستم روا بدارد یا سخنی بر خلاف حق بگوید.
در میان فرق اسلامی، تنها گروهی که قائل به عصمت امام است، فرقۀ امامیه است. شیخ مفید میگوید: پیشوایان ما به سان پیامبران، معصوم از گناه و خطا هستند. فراموشی به آنها راه ندارد، ولی در عین حال، عصمت، توانایی بر انجام گناه را از آنان سلب نکرده و آنان را مجبور به اطاعت نمینماید.(1)
. تصحیح الاعتقاد: 61.
و روشنترین گواه آنان بر عصمت، همان است که در مفهوم امامت بیان
1) (1)
شد، زیرا جانشینی آنان برای پیامبر صلی الله علیه و آله، جانشینی صوری و ادامۀ وظایف مادّی نیست، بلکه جانشینی آنان به معنای جانشینی در انجام تمام وظایفی است که برعهدۀ رسول خدا بوده است که یکی از آنها تبیین شریعت و تفسیر قرآن و پاسخگویی به مسائل نوظهور و نقد شبهات مخالفان و غیر ذلک است و چنین قدرت و توانایی از آن فردی است که در مکتب الهی تربیت یابد و تحت عنایات الهی بزرگ شود تااز فرمان خدا سرپیچی نکند.
حقیقت عصمت این است که معصوم دارای قوّه و توانایی است، که او را از معصیت و خطا دور میسازد و در سایۀ شناخت خدا و رسول، واجبی را ترک نکرده و حرامی را انجام نمیدهد، ولی در عین حال توانایی بر ترک واجب و فعل معصیت دارد.
و به دیگر سخن، معصوم از نظر تقوا و پرهیزکاری به پایهای میرسد که شهوت و هوا و هوس بر او غلبه نمیکند، و از نظر علم و دانش به جایی میرسد که دیگر خطا نمینماید.
مسألۀ عصمت، چیزی نیست که امامیه آن را از پیش خود، مطرح کرده باشند، بلکه آیات و روایات بر عصمت امامان، گواهی میدهد که برخی را یادآور میشویم:
قرآن، اهل بیت پیامبر را افراد منزّه از رجس معرفی میکند و مقصود از رجس، آلودگی معنوی است که در رأس آن، شرک و نفاق و فسق قرار دارد، چنان که میفرماید:
(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) .(1)
. احزاب/ 33.
«خداوند تنها اراده کرده است که پلیدی و گناه را از شما خاندان، دور کند و شما را کاملاً پاک و پاکیزه سازد».
و در روایات متضافر، بلکه متواتر، مقصود از «اهل البیت» مشخص شده، و پیامبر با انداختن عبا بر سر علی و دو فرزندش و دخت گرامی خود فاطمه علیهم السلام، مصادیق آن را روشن ساخته است.(2)
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله میفرماید:
«علی مع الحق والحق مع علی یدور معه کیفما دار».(3)
«علی با حق و حق با علی علیه السلام است».
و کسی که محور حق است و حق بر گرداگر وجود او میچرخد، قطعاً معصوم خواهد بود.
در حدیثی متواتر، خاندان رسالت همتای قرآن، خوانده شدهاند، یعنی همان طور که قرآن معصوم است، آنها نیز معصوم هستند، چنان که میفرماید:
«انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه وعترتی، ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا أبداً».(1)
. احمد بن حنبل، مسند، ج 2، ص 114.
«من در میان شما دو چیز گرانبها را به ودیعت میگذارم که یکی کتاب خدا و دیگری عترت من است، تا به این دو چنگ میزنید، گمراه نمیشوید».
قرآن به اطاعت از خود و رسول خویش و «اولی الأمر» دعوت میکند و برای اطاعت این سه فرد، هیچ قید و شرطی قائل نیست، بنابراین اولواالأمری که اطاعت آنها بی هیچ قید و شرطی، واجب است، باید معصوم باشند در غیر این صورت، باید اطاعت آنها را مقیّد به پیراستگی از خطا و گناه باشد، در حالی که قرآن، چنین قیدی را نیاورده است، چنان که میفرماید:
(أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) .(2)
و به دیگر سخن: امت اسلامی باید سه نفر را، بدون قید و شرط، اطاعت کنند:
در دو نفر نخست سخنی نیست که معصومند، ولی در مورد سوم، خدا فرمان میدهد که از آنها بیقید و شرط فرمان ببریم و هرگز آن را مشروط به این نساخته است که مثلاً، تا وقتی که دستور به گناه ندهند، اطاعت نمایید. از امر به
اطاعت مطلق در صاحب فرمان کشف میکنیم که آنان همگی معصوم بوده و هیچگاه از آنان زشتی صادر نمیشود.
فخر رازی به این دلیل، توجه کرده و میگوید: آنجا که اولواالأمر بدون قید و شرط، با جزمیت کامل، لازم الاطاعه معرفی شدهاند، باید پیراسته از گناه و خطا باشند و گرنه باید مقید به پیراستگی از آن دو گردد؛ سپس میافزاید: چون در جامعه، چنین افرادی نداریم، ناچار، مراد مجموع امت است که اگر بر چیزی اجماع کنند، اجماع آنان حجت خواهد بود.
اگر فخر رازی به کتاب و سنت مراجعه میکرد، هرگز اولوالأمر را به اجماع مسلمانان تفسیر نمیکرد، زیرا امیرمؤمنان، و اهل بیت رسالت علیهم السلام به نص قرآن معصومند و مراد از اولوالأمر آنها هستند که از جانب خدا دارای فرمانند، و عجیب این که «اولوالأمر» را به اجماع امّت تفسیر کنیم که در این صورت فرمانروا و فرمانبردار یکی خواهند بود. امّت از یک سو فرمانروا هستند و از سوی دیگر فرمانبردار؟!
استدلال با آیۀ ابتلا در گرو تبیین دو مطلب است:
امامت در آیه غیر از نبوت است.
مقصود از ظالمان محروم چه کسانی هستند؟
اینک بیان مقدمه نخست: دقت در آیات قرآن، حاکی از آن است که خداوند بزرگ نخست، ابراهیم را برای نبوت برگزید، و در دوران نبوّت، با امتحانهای بزرگی روبرو گشت و از همۀ آنها سرفراز برآمد، مانند:
در آتش افکنده شدن به خاطر شکستن بتها؛
بر جای گذاشتن همسر و فرزند خود در بیابان بی آب و علف مکه؛
اجرای فرمان خدا در قربانی کردن فرزند؛
تحمل این همه تکلیف و وظایف سخت، او را برای پذیرش مقام امامت مانند پولاد آبدیده، آماده ساخت. در چنین شرایطی قرآن میفرماید:
(وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ) .(1)
. بقره/ 124.
«به خاطر آور هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود و او به خوبی از عهدۀ این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار دادم ابراهیم عرض کرد از دودمان من نیز امامانی قرار بده، خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد».
گواه روشن بر این که مقصود از ابتلا و امتحان همان تکالیف شاقی است که جز انبیا و اولیا، تحمّل آن را ندارند، آیۀ مبارکه (إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ) (2)، است یعنی «این مسلماً همان امتحان آشکار است».
این آیه پس از داستان امر به ذبح اسماعیل آمده است که ابراهیم در آنجا آماده شد فرزند خود را فدای محبوب سازد.
بنابراین نمیتوان، «امامت» در این آیه را به نبوت و رسالت تفسیر کرد، زیرا سالیان درازی ابراهیم، دارای مقام نبوت بود و فرزندی نداشت، بعدها که به فلسطین رفت، دارای فرزندی از هاجر شد اسماعیل نام گرفت. آنگاه که به حد
رشد رسید امتحان سخت برای ابراهیم پیش آمد و خوشبختانه، از امتحان به خوبی پیروز بیرون آمد و پس از این همه آزمایشها، خدا او را با این آیه مخاطب ساخت که (إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً) ، بنابراین باید امامت، غیر از نبوت و رسالت باشد.
خوشبختانه در آیات یاد شده در زیر، مفهوم امامت تفسیر شده است و آن رهبری جامعه است که بتواند احکام اسلامی را در جامعه با مدیریت خود، پیاده کند. اینک آیاتی که امامت را تفسیر میکند:
(أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً) .(1)
. نساء/ 54.
«آیا با این که بر آن مردم پیامبر و خاندانش به خاطر آنچه خدا به آنها بخشیده است حسد میورزند؟ ما به خاندان ابراهیم، کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی را در اختیار آنان پیامبران بنیاسرائیل نهادیم».
الف. کتاب و حکمت که نشانۀ نبوت و رسالت است و قلب او مرکز احکام الهی و حکمتهای آسمانی است.
ب. ملک عظیم که کنایه از قدرت سیاسی و مدیریت جامعه است که بتواند احکام الهی را در جامعه پیاده کند.
1) (1)
(رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ) (1)
. یوسف/ 101.
.«پروردگارا! بخشی عظیم از حکومت به من بخشیدی و مرا از علم تعبیر خوابها آگاه ساختی...».
(وَ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ...) .(2)
«خداوند حکومت و دانش را به او بخشید و از آنچه میخواست به او تعلیم داد...».
(وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ) .(3)
«و حکومت او را استحکام بخشیدیم و هم دانش به او دادیم و هم داوری عادلانه».
(... وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ) .(4)
«پروردگارا به من حکومتی بخش که پس از من سزاوار هیچ کس نباشد، که تو بسیار بخشندهای».
با توجه به این آیات روشن میشود: آنچه را که خدا به ابراهیم عطا فرمود
او برای ذرّیۀ خویش نیز طلبید و خدا هم درخواست او را دربارۀ ذریّۀ غیر ظالم پذیرفت، همان ملک عظیم و پیشوایی دینی مردم است که در فرزندانی از ابراهیم به نامهای یوسف و داود و سلیمان، تجسم یافت و همۀ آنان در عین نبوت و رسالت، دارای مقام امامت و حکمرانی و فرمانروایی بودند و احیاناً مصلحت ایجاب میکرد که این دو مقام را به دو نفر از اولاد ابراهیم بدهد. نبوت و رسالت را به پیامبری دهد، امّا فرمانروایی و قدرت سیاسی را به فردی بهنام طالوت که او هم از بنیاسرائیل بود ببخشد، چنان که میفرماید:
(وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ) .(1)
. بقره/ 247.
«پیامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را برای زمامداری شما انتخاب کرده و برانگیخته است. گفتند: چگونه او بر ما حکومت کند با این که ما از او شایستهتریم و او ثروت زیادی ندارد؟ گفت: خدا او را بر شما برگزیده و در دانش قدرت و جسم توانایی داده است. و خداوند فرمانروایی خویش را به هر کس بخواهد میدهد و خداوند بخشنده و آگاه است».
تا این جا یک پایه از پایههای استدلال روشن گشت و آن این که مقصود از امامت، چیست. اکنون به توضیح پایه دوم میپردازیم:
1) (1)
بحثهای پیشین، ثابت نمود که خدا ابراهیم را به مقام امامت برگزید، ولی او از خدا خواست این لباس فاخر را بر اندام ذریّه و فرزندان او نیز در طول زمان بپوشاند. و چنین گفت: (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی) ، ولی خداوند متعال به او خطاب کرد که این مقام از آن فرزندان پاک و دادگر توست نه فرزندان ظالم و ستمگر، چنان که فرمود: (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ) .
نکتۀ این جداسازی روشن است. امام، فرمانروای مطاعی است که در اموال و نفوس حق تصرف دارد، طبعاً باید پیوسته بر صراط مستقیم بوده و از هر نوع تجاوز از حدّ اعتدال به دور باشد، تا جان و مال مردم از جانب او در امان بماند و مصالح اجتماعی فدای مطامع فردی نشود.
فردی که ظالم باشد یعنی پیمان الهی را بشکند، و قوانین و حدود الهی را زیر پا بگذارد، بر لب پرتگاهی است که نمیشود به او اعتماد کرد و سررشتۀ کارها را به او سپرد، زیرا او در هر روز در آستانۀ خیانت و تعدّی است و آمادگی دارد که ابزار و دستمایۀ ستمگران دیگر قرار گیرد. بنابراین کسی که در زندگی گرفتار ظلم و تعدی و قانون شکنی و انحراف شده، شایستگی تصدّی مقام امامت و رهبری را ندارد، خواه پس از تعدّی و ظلم به همان حالت بماند یا وضع خود را اصلاح سازد و به اصطلاح توبه نماید.
از این بیان استفاده میکنیم که امام باید در طول عمر پیراسته از گناه بوده و در پروندۀ او قانون شکنی، تعدی و خلاف، وجود نداشته باشد، زیرا در غیر این صورت، مصداق ظالم بوده و ضابطۀ کلی که در آیه هست، او را از نیل به این مقام محروم میسازد.
«احمد بن علی رازی بغدادی» مُکنی به «ابی بکر» معروف به «جصاص» از مشاهیر فقیهان حنفی متوفای 370 ه. ق است، او کتابی به نام «احکام القرآن» دارد که آیات مربوط به احکام فرعی را تفسیر نموده است. او در تفسیر این آیه میگوید:
«مقصود از ظالم که محروم از مقام امامت است، کسی است که شیوۀ ظلم را ادامه دهد، اما کسی را که در گذشته ظالم و ستمگر، یا قانون شکن و مشرک بوده ولی راه توبه را در پیش گرفته، شامل نمیشود، و نکته آن این است: هرگاه حکمی بر عنوانی مترتب شود تا عنوان هست، حکم نیز پایدار است و اگر عنوان از میان برود حکم نیز منتفی میشود چنان که میگوییم: «خمر حرام است» یعنی تا این مایع، نام خمر را با خود دارد، حرام است ولی اگر تبدیل به سرکه شد، دیگر حرام نیست، در این صورت، آیۀ (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ) به سان آیه (لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا...) (1)
. هود/ 113.
میباشد. زیرا مادامی که به خویش یا خدا ظلم میکنند نباید بر آنها تکیه کرد ولی آن گاه که از تحت این عنوان درآمدند، رکون به آنها خالی از اشکال است.(2)کلام جصاص کلام صحیح واستواری است اما در برخی از موارد، نه همه جا زیرا دو نوع عنوان داریم، نه یک نوع از این جهت، عناوین با یکدیگر فرق میکنند، گاهی حکم مترتب بر عنوان است، مادامی که عنوان در خارج موجود
است. ولی آن گاه که زایل شد، حکم مزبور مرتفع میشود و در این قسمت ما با او با اختلافی نداریم.
گروه دوم یک رشته احکامی است که بر عنوانی مترتب هستند به گونهای که اتصاف فردی با این عنوان در طول عمر ولو یک بار برای استمرار حکم تا لحظه مرگ کافی است، مانند این آیات:
مسلّماً اتصاف فرد به عنوان «سارق» و «زانی» لحظهای بیش نیست. اما حکم تا آخرین لحظۀ حیات برپاست، مثلاً اگر سرقت و زنای طرف با بینه ثابت شود، هر چند توبه کند، حکم جاری میشود. هر چند هم طرف از چنگال قانون فرار کند ولی روزی در دام قانون افتاد حد اجراء میگردد هر چند عابد زمان باشد.
در روایات آمده است: «محدود» (کسی که بر او حد الهی در یک برهه اززمان اجرا شده)، صلاحیت امامت مردم را ندارد هر چند بعدها توبه کند امّا چون چنین لکهای بر دامان او هست، او تا آخرین لحظه عمر ازاین مقام محروم میگردد. با توجه به این دو ضابطه باید دید ظالم در آیه که از تصدی امامت محروم شده، داخل در کدام یک از دو ضابطه است؟ آیا حکم دائر مدار وجود موضوع است یا این که اتصاف فرد به این عنوان در یک برهه از زمان، برای
1) (1)
. مائده/ 38.
2) (2) . نور/ 2.
محرومیت ابدی کافی است. اکنون با تجزیه و تحلیل یاد شده در زیر روشن میشود که ظالم محروم در آیه، داخل در ضابطۀ دوم است، نه اول، زیرا فرزندان ابراهیم، میتوانستند چهار صنف باشند:
سرتاسر عمر خود گنهکار باشند.
قبل از تصدّی امامت، پاک، اما به هنگام تصدّی امامت، ظلم و ستم پیشه کرده باشند.
در آغاز زندگی قبل از تصدّی، منحرف، اما به هنگام تصدی بر صراط مستقیم باشند.
سراسر عمر خود پاک و طیب و طاهر باشند.
اکنون سؤال میشود: مقصود ابراهیم از ادامۀ این فیض در ذریّۀ خود، کدام یک از این چهار طایفه است؟ مسلّماً طایفۀ نخست و دوم، مورد نظر او نبودهاند، زیرا چگونه مردی الهی مانند ابراهیم خلیل برای فردی که در سراسر عمر خود قانون شکن بوده یا در مقام تصدی چنین انحرافی پیدا کرده درخواست امامت میکند؟
طبعاً مورد نظر او هر دو صنف اخیر بوده ولی قرآن قسم سوم را نفی و به قسم چهارم اکتفا ورزید. مقام امامت و خلافت در رسول اکرم صلی الله علیه و آله مقام بس شایسته و والایی است که ایجاب میکند که در زندگی امام، نقطه ضعفی در کار نباشد تا مردم به راحتی به او بگروند و از پیشوایی او استقبال نمایند.
نتیجه این که، پیشوای مردم پس از رسول خدا، ترسیمگر راه و رسم پیامبر بوده و کلیۀ خلأهای پدید آمده از رحلت پیامبر، به وسیلۀ او پر میشود، قطعاً چنین فردی باید از تربیت الهی و علم لدنّی بهرهمند و از گناه و خطا معصوم باشد.
اعتقاد به مصلح جهانی در آخرالزمان، عقیدۀ مشترکی است که مسلمانان دربارۀ آن، عقیدۀ واحدی دارند و اگر کسی این عقیدۀ مشترک را انکار کند، طبعاً چشم و گوش بسته است که نه از قرآن اطلاع دارد و نه از روایات نبی اکرم صلی الله علیه و آله.
محدّثان اسلامی، همگی میگویند: پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله از ظهور مصلح جهانی پیشگویی کرده که در آخرالزمان روزگاری که زمین پر از جور و ستم میشود، مصلحی ظهور میکند و جهان را پر از عدل و داد و قوانین اسلام را در سرتاسر جهان اجرا میکند و دشمنیها را از بین برده و مبادی آنها را نابود میسازد، و خدا به وسیلۀ ظهور او به وعدۀ خود که به امم پیشین نیز داده است، جامۀ عمل میپوشاند. اینک در این مورد دو آیه را یادآور میشویم:
1) (1)
. نور/ 55.
«خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کار شایسته انجام دادهاند، وعده داده است که آنها را در زمین حکمران خواهد ساخت، چنان که پیش از شما نیز گروهی را حکمرانی روی زمین بخشیده بود، و دین و آیینی را که برای آنها پسندیده در زمین پا بر جا و ریشه دار خواهد ساخت و ترس آنها را به امنیت مبدّل خواهد نمود، به گونهای که تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من نخواهند ساخت، هر کس پس از آن، کافر شود، آنان فاسقانند».
«این وعدهای است که ما در زبور (داود) پس از ذکر (تورات) نوشتیم که زمین را بندگان شایستۀ من به ارث خواهند برد».
بنابراین، اندیشۀ مصلح جهانی که در آخرالزمان ظهور میکند، یک اندیشۀ اسلامی است که همه مسلمانان بر آن اتفاق دارند و آثار وجودی آن را گسترش دادگری، برپایی حکومت اسلامی و بازگرداندن عزت بر مسلمانان جهان میشمارند و تنها اختلاف در یک نقطه است. شیعیان میگویند: او فرزند امام حسن عسکری علیه السلام و در شب نیمۀ شعبان سال 255 هجری دیده به جهان گشود، قریب 6 سال در دامان پدر بزرگوار خود، پرورش یافته است. و در این مدت، امام حسن علیه السلام گروه زیادی را به رؤیت فرزند خود مشرف ساخته و سفارش فرموده که امام پس از من اوست، حتی در مذاکرات امام هادی علیه السلام با حضرت عبدالعظیم حسنی نیز بر وجود و تولد او اشاره شده است، اما اکثریت علمای اهل سنت
1) (1)
. انبیاء/ 105.
معتقدند که او از فرزندان فاطمه، از اولاد حسین بن علی علیه السلام خواهد بود و هنوز متولد نشده و از طرف دیگر در برخی از روایات اهل سنت، نام پدر آن حضرت «عبداللّه» معرفی شده در حالی که به اتفاق علمای شیعه، او فرزند امام حسن عسکری علیه السلام بوده یعنی نام پدرش «حسن» بوده نه عبداللّه. در آینده دیده به جهان میگشاید و پرچم عدالت را به دست میگیرد و بر سریر عدالت تکیه میکند و به اصلاحات همه جانبه در جهان دست میزند. اما گروهی از اهل سنت نیز بر تولد او تصریح کردهاند.
گروه عظیمی از آنان دربارۀ حضرت مهدی علیه السلام به نگارش کتاب مستقل پرداختهاند. اینک ما به برخی از این کتابها اشاره میکنیم:
صفة المهدی، نگارش ابونعیم اصفهانی
البیان فی اخبار صاحب الزمان، نگارش کنجی شافعی.
البرهان فی علامات مهدی آخر الزمان، نگارش ملا علی متقی.
العرف الوردی فی اخبار المهدی، تألیف جلال الدین سیوطی.
القول المختصر فی علامات المهدی المنتظر، تألیف ابن حجر.
عقد الدرر فی اخبار الإمام المنتظر، نگارش شیخ جمال الدین دمشقی.
اینها یک رشته آثار و مؤلفاتی است که علمای اهل سنت از خود به جای گذاشتهاند.
در این میان، علمای شیعه کتابهای مفصل و گستردهای دربارۀ امام مهدی علیه السلام، تولد و امامت او نوشتهاند و ما از این میان به دو کتاب اشاره میکنیم که از اهمیت بیشتری برخوردارند:
منتخب الاثر فی اخبار الإمام الثانی عشر، نگارش آیة اللّه صافی گلپایگانی.
المهدی عند اهل السنة، این کتاب در دو جلد در بیروت منتشر شده و نصوص متجاوز از چهل و اندی از علمای اهل سنّت را پیرامون تولد حضرت مهدی علیه السلام نقل کرده است.
هیچ کس از علمای اهل سنت به ردّ روایات مهدی موعود نپرداخته است، زیرا فزونی روایات به حدّی است که نمیتوان قطعیت و تواتر آنها را انکار کرد، فقط ابن خلدون معتزلی (متوفای 808) به خاطر دوری از منابع اسلامی، در مقدمۀ معروف خود، در مسأله «مهدی» تشکیک کرده است، خوشبختانه یک مغربی دیگر به نام محمد صدیق مغربی رسالهای در نقد اوهام ابن خلدون نوشته و آن را «ابراز الوهم المکنون من کلام ابن خلدون» نامگذاری نموده است.
در تاریخ 1400 هجری، شورشی در مسجدالحرام از طرف وهابیان تندرو به رهبری مردی به نام «جهیمان العُتیبی» صورت گرفت، او و گروه مسلّحی که تحت فرمان او بودند پس از اقامۀ نماز، مردی را بر فراز منبر نشاندند و او را مهدی موعود معرفی کرده و از مردم خواستند که با او بیعت کنند. این شورش چند روزی ادامه داشت، سرانجام با نیروی نظامی و آوردن توپ و تانک توسط دولت سعودی به داخل حرم و مسجد، همگان کشته و یا دستگیر شدند. آنگاه سخنرانان سعودی در تقبیح این جماعت، سخن را به جایی رساندند که کم کم به انکار حضرت مهدی پرداخته و رسانهها هم گاهی آنها را تأیید میکردند ولی در
این میان، محدثان آگاه سعودی بر خلاف آنان سخن گفته، مسألۀ اعتقاد به مهدی را یکی از عقاید مسلم اهل سنت دانستند و در این مورد، رسالهها و کتابهایی نوشته شد. از میان آنها به یک کتاب به نام «بین یدی الساعة» اشاره میکنیم که از شجاعت و ادب بالایی برخوردار است.
اینک برگی از این کتاب، برای شما میخوانیم، او میگوید: مسألۀ حضرت مهدی (عج) در یک حدیث و دو حدیث و یا یک راوی و دو راوی خلاصه نمیشود تا بتوان آنها را نادیده گرفت، بلکه این روایات که در کتابهای اخبار و احادیث آمده است به هشتاد حدیث میرسد که صدها نفر بر نقل آنها همت گماشتهاند و بیش از یک کتاب دربارۀ آن نوشتهاند.
چرا ما این همه روایات را رد کنیم؟ آیا همۀ آنها بی اساس است؟ اگر چنین داوری در مورد این روایات صحیح باشد، شک و ظن به دیگر احادیث رسول خدا نیز راه مییابد، من خلافی دربارۀ ظهور مهدی یا نیاز عالم به چنین مصلحی نمییابم بلکه اختلاف در هویت اوست که در آخرالزمان چشم به جهان میگشاید؟ یا هم اکنون موجود است؟، امّا از دیدگان پنهان است و در آینده ظهور خواهد کرد؟ البته در این مورد، مدعیان مهدویت نیز فراوانند که نمیتوان برای آنها ارزشی قائل شد.
چگونه میتوان احادیث حضرت مهدی را تضعیف کرد، در حالی که برخی از آنها در صحیح بخاری و مسلم آمده است؟! در صحیح مسلم از جابر بن عبداللّه نقل میکند: از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: گروهی از امت من در راه حق، جهاد میکنند و تا روز قیامت پیروزند. در این هنگام عیسی بن مریم فرود میآید.
امیر امّت من، به عیسی میگوید: بیا برای ما امامت کن؛ او در پاسخ میگوید:
برخی از شما باید امام برخی دیگر باشد و این یکی از کرامتهای این امت است.(1)
. صحیح مسلم، ج 1، باب نزول عیسی بن مریم، ص 59، چاپ محمدعلی صبیح، قاهره.
با توجه به احادیث دیگر روشن میشود، که این رویداد، در زمان ظهور حضرت مهدی خواهد بود، و او به حضرت مهدی اقتدا خواهد کرد، و لذا در حدیث دیگر، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند: چگونه هستید وقتی عیسی بن مریم در میان شما فرود آید، در حالی که امام شما از خود شما است.(2)و این خود یکی از عظمتهای حضرت مهدی است که پیامبر اولوا العزمی پشت سر او نماز میگزارد.
البته سخن دربارۀ حضرت مهدی علیه السلام از نظر ولادت، علت غیبت، طول عمر، فلسفۀ وجود او و غیره فراوان است. خوشبختانه، کتابهای متقن و ارزشمندی از دوران صدوق به این طرف نوشته شده است. علاقهمندان میتوانند به این کتابها مراجعه کنند.
«تقیه» از مفاهیم قرآنی است که در آیاتی، به آن اشاره شده است. و معنای آن این است که در تنگناها یعنی جایی که جان و عرض و مال مؤمن به خطر میافتد، از این راه استفاده کند، و در حقیقت تقیه سلاح انسان ضعیف و ناتوان، در برابر انسان ستمگر و بی رحم است که به خاطر اختلاف در عقیده، میخواهد او را آزار دهد، یا مالش را بگیرد و یا به ناموس او تجاوز کند یا او را به قتل برساند. در این هنگام، مؤمن ناتوان به حکم خرد و آیات قرآنی، در زبان، اظهار موافقت میکند تا از شرّ دشمن نجات یابد. و این یک اصل محکم و استوار است که هم در شرایع پیشین رسمی بوده و هم در شریعت اسلامی مشروعیت دارد.
هر چند برخی از افراد ناآگاه از معارف قرآنی تقیه را یکی از نقاط ضعف عقیدۀ شیعه میشمارند.
اصولاً تقیه، یک حکم فرعی، مانند دیگر احکام فرعیه است و نباید آن را در ردیف عقاید آورد، یک مسألۀ فقهی است و آن این که آیا در تنگناها برای
رهایی از شر ظالم میتوانیم اظهار موافقت کرده و خود را همگون نشان بدهیم یا نه؟ مسلّماً از نظر خرد و آیات قرآنی، برای حفظ اهم، ترک مهم اشکالی ندارد.
واژه تقیه، نشانگر حقیقت آن است زیرا این واژه از «وقایه» به معنای «سپر» گرفته شده. تو گویی انسان ناتوان و ضعیف با اظهار موافقت، لفظاً و عملاً آن را سپر قرار داده تا از ضربات سهمگین دشمن در امان باشد، همان گونه که در میدان نبرد، سپر، انسان مجاهد را از شر دشمن حفظ میکند.
تقیّه سپری است در مقابل شر انسانی که با عقیدۀ مؤمن و یا رفتار او، جنگ و جدال دارد، و با این بیان، تفاوت تقیه با نفاق روشن میشود. تقیه این است که مؤمن، عقیدۀ درست خود را پنهان نماید و تظاهر به کفر و شرک کند، و یا عملی را مطابق نظر مخالف دین بیاورد.
وامّا نفاق، درست بر عکس است. منافق، کافری است که کفر را پنهان ساخته و به ایمان تظاهر میکند، در این صورت، چگونه میتوانیم تقیه را از شاخههای نفاق بشماریم؟
و به عبارت روشنتر: تقیه پنهان کردن ایمان به حق و تظاهر به کفر و باطل است، در حالی که نفاق، پنهان کردن کفر و باطل و تظاهر به حق و ایمان است، و لذا قرآن، آنگاه که سخن منافقان را بیان میکند، چنین میگوید:
(إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ) .(1)
. المنافقون/ 1.
1) (1)
«هنگامی که منافقان نزد تو آیند میگویند: ما شهادت میدهیم که یقیناً تو رسول خدایی؛ خداوند میداند که تو رسول او هستی ولی خداوند شهادت میدهد که منافقان، دروغگو هستند (یعنی به گفتۀ خود ایمان ندارند)».
در مورد آیه، منافقان به ایمان و اسلام و رسالت پیامبر تظاهر کردهاند، در حالی که در باطن به آن معتقد نبودند و لذا قرآن در آخر آیه بر دروغگو بودن منافقان گواهی میدهد. اگر حد نفاق و تعریف منافق همان است که در همین آیه خلاصه شده، با تقیه که مجرای آن تظاهر به کفر و باطل در مقابل کافران و گنهکاران است، ضد یکدیگر میباشند.
هرگاه بر فرض محال، تقیه از شاخههای نفاق بود، و تقیه کنندگان، منافق بودند، هرگز خدا به آن امر نمیکرد(1)
. ادلۀ قرآنی تقیه بعداً خواهد آمد ص 229.
، زیرا تقیه در صورتی که از شاخههای نفاق و کار زشت باشد، محال است خدا به کار زشت فرمان دهد، چنان که میفرماید:(قُلْ إِنَّ اللّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) .(2)
«بگو خداوند هرگز به کار زشت فرمان نمیدهد، آیا آنچه را که نمیدانید به خدانسبت میدهید؟!».
مسلماً هر نوع تظاهر بر خلاف آنچه که در درون است بی انگیزه نخواهد بود. افتخار مؤمن آن است که به خدا معتقد بوده و رفتار خود را بر طبق دستور خدا تنظیم میکند، حال اگر گاهی بر خلاف این روش، رفتار کرد، طبعاً انگیزهای دارد. و آن، همان حفظ جان و عرض و مال در مقابل شرارتهاست که ممکن
است از طرف مخالف متوجه او شود.
فرد مؤمن در محیطی به تقیه روی میآورد که در آن محیط، آزادیها زیر پا گذاشته شده و جز رأی و عقیدۀ مخالف، به هیچ چیز اجازۀ ظهور و بروز نمیدهند. در این صورت مؤمن ناتوان به خاطر حفظ ایمان و جان و مال خویشتن در مقابل حکومتهای جائر و ظالم، جز تقیه راه دیگری ندارد.
چیزی که باید به آن توجه داد، این است که رفتار و اخلاق و زندگی افرادی که گاهی دچار تقیه میشود ربطی به زندگی جمعیتهای سرّی و زیرزمینی که هدفشان تخریب و تهدید است، ندارند. افرادی که گاهی تقیه میکنند، با کسی کاری نداشته و هرگز برنامهای برای تخریب و تهدید ندارند، فقط از ترس قدرت مخالف، مهر سکوت بر لب میزنند و رفتار خود را با قدرت زورگو تطبیق میدهند. قیاس انسان مستضعف که به خاطر حفظ و صیانت خود، راه تقیه را در پیش میگیرد، با جمعیتهای سرّی و زیرزمینی که پیوسته در فکر جمعآوری سلاح و در جستجوی فرصت برای رسیدن به قدرت هستند، نادرست است، زیرا جمعیتهای سرّی، از مکتب «هدف وسیله را توجیه میکند» بهره میگیرند و به هر نوع شرارت، دست میزنند تا به هدف برسند در حالی که فرد تقیه کننده، تنها در صدد حفظ جان و مال و عقیدۀ درست خود است.
پیش از فروپاشی شوروی، میلیونها مسلمان، در جمهوریهای مسلماننشین وجود داشتند که حکومت فاشیستی و دیکتاتور مآبانۀ مارکسیستها تمام مساجد و مدارس آنها را مصادره کرده و کتابخانهها را آتش زده بودند و علما و مسلمانان غیور را به قتل رساندند و از هر نوع تظاهر به مراسم دینی و
اقامۀ نماز جلوگیری میکردند، در این شرایط میلیونها مسلمان راه تقیه را در پیش گرفتند و به ظاهر هماهنگی نشان دادند، ولی در باطن عقیده و ایمان خود را حفظ کرده و در درون خانه به عبادت خدا میپرداختند، آنگاه که اتحاد شوروی فرو پاشید و بند وزنجیرها از دست و پای مستضعفان باز شد، آنان دور هم گرد آمدند و به بازسازی مساجد و تعلیم شریعت پرداختند. و اگر در آن دوران خفقان تقیه را پیش نمیگرفتند و پیوسته تظاهر به ایمان میکردند، فردی از آنان باقی نمیماند و این درخشندگی و شکوفایی مجدّد و بازگشت به مساجد نصیب آنان نمیگشت.
تا این جا ما به مفهوم تقیه و فاصلۀ آن با نفاق و اهداف و اغراض آن، آشنا شدیم، اکنون وقت آن رسیده که دلایل تقیه را علاوه بر حکم خرد، از آیات قرآنی و احادیث نبوی، و راهنماییهای امامان معصوم علیهم السلام بررسی کنیم.
همان طور که یادآور شدیم، تقیه به معنای صحیح یعنی تقدیم اهم بر مهم، و حفظ جان و مال از راه هماهنگی ظاهری با ستمگر، یکی از معارف قرآن و سنت رسول خداست. اینک آیاتی که بر این اصل گواهی میدهند:
(مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمانِهِ إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ
اَللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ) .(1)
. نحل/ 106.
«کسانی که بعد از ایمان، کافر شوند، (به جز آنها که تحت فشار واقع شدهاند، در حالی که قلبشان آرام و با ایمان است)، و سینۀ خود را برای پذیرش کفر گشودهاند، خشم خدا بر آنها و عذاب عظیمی در انتظارشان است».
آغاز آیه، از افرادی گزارش میدهد که پس از ایمان راه کفر را پیش گرفتهاند و در ذیل آیه خشم الهی را به آنان وعده میدهد و این که عذابی بزرگ در انتظارشان است، ولی در اثناء آیه، گروهی را استثنا میکند و میگوید: (إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ) ؛ «مگر آنان که زیر فشار قرار گرفتهاند، در حالی که قلب آنان مالامال از ایمان است»، البته این استثناء، استثنای متصل نیست، بلکه منقطع است، زیرا این گروه کفر نمیورزند، بلکه سخن کفر را بر زبان جاری میکنند، در حالی که قلبی مالامال از ایمان دارند و مسلّماً استثناء مربوط به افرادی است که روی فشار، تظاهر به کفر میکنند تا از فشار برهند.
اتفاقاً شأن نزول آیه، این حقیقت را روشن میسازد، زیرا گروهی از مشرکان، سه نفر را دستگیر کردند: عمار، پدر او یاسر ومادرش سمیه آن دو نفر حاضر نشدند حتی تظاهر به کفر کنند و لذا کشته شدند، امّا عمّار به خواستۀ آنان پاسخ گفت. او را رها کردند. نرمش عمار در میان یاران رسول خدا پخش شد و آن را نوعی نقطه ضعف برای او شمردند. وقتی خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، فرمود: چنین نیست، وجود عمار از سر تا قدم مالامال از ایمان و ایمان با گوشت و خون او آمیخته شده است، در حالی که عمار اشک میریخت و رسول خدا
1) (1)
اشکهای چشم او را پاک میکرد، آیۀ یاد شده فرود آمد و پیامبر افزود: «ان عادُوا لک فَعُد لهم بما قُلت» اگر بار دیگر گرفتار شدی، همین راه و روش را ادامه بده.
زمخشری میگوید گرفتاری و عمل به تقیه دامن دیگران را نیز گرفته بود مانند صهیب رومی، بلال حبشی و خبّاب بن ارت.(1)
. مجمع البیان، ج 3، ص 388؛ الکشاف عن حقائق التنزیل، ج 2، ص 430.
مفسران، در تفسیر این آیه، همین مطالب را به نحوی تکرار میکنند و یادآور میشوند که اظهار کفر برای رهایی از شر، کفر نیست، زیرا محلّ ایمان، قلب و خرد است و ایمان، با اکراه به خرد و دل مؤمن، راه نمییابد و تنها میتواند ظاهر و رفتار او را با خود، همراه کند. در این مورد میتوانید به تفاسیر یاد شده در زیر مراجعه کنید.(2)
(لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فِی شَیْءٍ إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ) .(3)
«افراد با ایمان نباید به جای مؤمنان، کافران را ولیّ و سرپرست خود برگزینند. هر کس چنین کند، پیوندی با خدا ندارد مگر این که از آنها بپرهیزید، و به خاطر هدفهای مهمتری تقیه کنید خداوند شما را از نافرمانی خود، برحذر میدارد و بازگشت همگان به سوی خداست».
شاهد گفتار ما استثنایی است که در جملۀ (إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً) آمده است و این استثنا از آغاز آیه است. توضیح این که در آغاز آیه، هر نوع پیوند دوستی و یا سرپرستی با کافران را ممنوع میشمارد و یادآور میشود که هرکس چنین پیوندی داشته باشد، رابطۀ او با خدا قطع میشود. آنگاه به استثنای گروهی میپردازد که از روی تقیه با آنان مدارا میکنند یعنی تظاهر به دوستی یا تولی آنان مینمایند در حالی که دلشان بر خلاف آن است و این کار، جز سپری در برابر ضررهای احتمالی مخالفان چیزی نیست، یعنی اگر از طرف کافران مطمئن بودند، هرگز نیازی به این سپر نداشتند.
رازی در تفسیر خود، دربارۀ این استثنا میگوید: تقیّه احکامی دارد. آن گاه دو حکم آن را یادآور میشود:
هرگاه فردی که در میان کافران زندگی میکند و بر جان و مال خود، میترسد ولی با زبان مدارا میکند و به گونهای سخن میگوید که گویا آنها را دوست دارد در حالی که در دلش خلاف آن است، کار او به حکم این آیه، جایز است.
هرگاه انسان، به وسیلۀ یک تظاهر لسانی یا رفتاری جان و مال خود را حفظ کند، کار او از نظر شرع ستوده است.
مفسران اسلامی آن جا که به تفسیر این آیه میرسند، همگان بر مجموع این مطالب گواهی میدهد. میتوانید به تفاسیر یاد شده در زیر مراجعه کنید.(1)
. کشاف، ج 1، ص 422؛ مفاتیح الغیب، ج 8، ص 13؛ تفسیر نسفی در حاشیۀ تفسیر خازن، ج 1، ص 277؛ روح المعانی، ج 3، ص 121؛ محاسن التأویل، ج 4، ص 82.
از آنجا که بسیاری از کلمات مفسران در توضیح آیه، مضمون و محتوای
1) (1)
واحدی دارد، از نقل کلمات آنان، خودداری میکنیم. فقط در این میان، تفسیر مراغی در بارۀ آیه، نکاتی را یادآور شده که به برخی اشاره میکنیم:
او میگوید: اساس تقیه، قاعدۀ معروفی است که میگویند: «درءُ المفاسدِ مقدّم علی جَلْبِ المصالح».
آنگاه اضافه میکند: هرگاه اظهار دوستی با کافران برای دفع شر، مشروع باشد، بنابراین، اگر مصالح ایجاب کند، دولت اسلامی با دولت غیر اسلامی قراردادی ببندد که نتیجۀ آن دفع ضرر یا به دست آوردن منافع باشد، اشکالی نخواهد داشت.(1)
. تفسیر مراغی، ج 3، ص 136.
(وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ وَ قَدْ جاءَکُمْ بِالْبَیِّناتِ مِنْ رَبِّکُمْ وَ إِنْ یَکُ کاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّابٌ) .(2)
«مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان میداشت، گفت: آیا میخواهید مردی را بکشید که میگوید پروردگار من اللّه است؟ در حالی که دلایل روشنی از سوی پروردگارتان برای شما آورده است. اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت، و اگر راستگو باشد، برخی از عذابهایی را که وعده میدهد به شما خواهد رسید. خداوند کسی را که اسرافکار و بسیار دروغگو باشد، هدایت نمیکند».
شاهد گفتار ما در آیه، جملۀ (یَکْتُمُ إِیمانَهُ) است، و این، حاکی از آن است که این فرد، در حالی که در دل، ایمان کامل به خدا و رسالت موسی داشت، ولی در ظاهر با آنها همکاری میکرد تا بتواند در سایۀ این سپر، حقایقی را برای آنان در لباس بی طرفی، القا کند، هرگاه شما آیات مربوط به مؤمن آل فرعون را که از آیۀ 28 سورۀ غافر شروع میشود، و در آیۀ 44 پایان میپذیرد، مطالعه کنید، از آثار سازندۀ تقیه کاملاً آگاه میشوید. او در سایۀ تقیه، توانست موسای پیامبر علیه السلام را از چنگال آنان برهاند، زیرا آنگاه که شورای امنیتی دربار فرعون تصمیم به قتل او گرفت، او فوراً موسی را آگاه کرد و چنین گفت:
(قالَ یا مُوسی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النّاصِحِینَ) .(1)
. قصص/ 20.
«گفت: ای موسی سران قوم برای کشتن تو به مشورت نشستهاند، فوراً شهر را ترک کن من از خیرخواهان تو هستم».
شگفت اینجاست که موسی از راستگویی این مرد آگاه بود و فوراً منطقه را ترک کرد و به مدین رفت.
(وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ فَأْوُوا إِلَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقاً) .(2)
«به آنها گفتیم: هنگامی که از آنان و آنچه که جز خدا میپرستند
کنارهگیری کردید به غار پناه ببرید که پروردگارتان سایۀ رحمتش را بر شما میگستراند و در این امر، وسایل آسایش شما را فراهم میسازد».
داستان اصحاب کهف برای قرآنیان معروف و آشناست در حالی که به جرگه موحدان پیوسته بودند و مدتی در جمع بتپرستان میزیستند و کسی از ایمان آنان آگاه نبود، ولی تصمیم گرفتند که از آنان جدا شوند و از شهر بیرون بروند. جملۀ (وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ) حاکی از آن است که مدتها با آنان همزیستی داشتهاند و بعداً حساب خود را از آنان جدا کردند. مسلّماً دوران همزیستی آنان به صورت تقیه بوده، در غیر این صورت کشته میشدند، به همین سبب وقتی از آنان جدا شدند، ندایی بر ضد آنان به شرح زیر سر دادند:
(فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً) .(1)
. کهف/ 14.
«گفتند پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمین است، هرگز غیر از او خدایی را نمیپرستیم؛ اگر چنین کنیم سخن به گزاف گفتهایم».
قرآن سرگذشت آنان را با تعریف و توصیف بیان میکند و این حاکی از آن است که مورد پذیرش خدا در عهد رسالت بوده است.
تقیه به معنای تظاهر به کفر در مقابل کافر، مورد پذیرش همۀ فرقههای اسلامی است، ولی سخن در جای دیگر است و آن این که، تقیه شیعه در مقابل کافر نیست بلکه در مقابل مسلمان و مؤمن است. آیا بر شیوۀ دوم از تقیه نیز دلیلی هست. این همان است که در این جا مورد بررسی قرار میگیرد:
1) (1)
آیات یاد شده و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به عمار، هر چند در مورد تقیه مؤمن از کافر است، ولی از آنجا که غرض از تشریع تقیه، حفظ جان و عرض و مال مؤمن است، ناچار باید تقیه را در مواردی که این غرض با چیزی جز از تقیه تأمین نمیشود، مشروع و قانونی بدانیم. فرض کنید حاکم مسلمانی هست که برای خود آرا و افکار و عقایدی دارد که با آرا و افکار دیگر طوایف یا طایفۀ خاصی همخوانی ندارد و اگر فرد مؤمن در محیط حکومت، با او همکاری نکند، و به راه و روش واقعی خود، ادامه دهد، چه بسا ممکن است جان و مال او به خطر بیفتد و بلایی فراگیر، شامل حال او گردد.
اصولاً اگر در کشورهای مسلمان، نسبت به همۀ فرق اسلامی حریّت و آزادی، حاکم باشد، هرگز تقیه مفهومی نخواهد داشت، زیرا در این صورت افراد از آزادی کامل برخوردار بوده، دیگر دلیلی بر کتمان نخواهند داشت، امّا اگر در کشوری آزادی مصادره شود و جز دین حاکم و آرا و افکار او چیزی به رسمیت شناخته نشود، گروههای دیگر ناچارند در ظاهر با آن تفاهم کنند.
این مطلب چیز جدیدی نیست، بلکه دانشمندان گذشته مفهوم تقیه را گسترش داده حتی تقیۀ مسلمان از مسلمان را تجویز کردهاند.
1) (1)
. آل عمران/ 28.
کافران دارند، در آن صورت، تقیه برای حفظ جان، مشروع خواهد بود، سپس اضافه میکند تقیه برای حفظ جان است. آیا برای حفظ مال هم تقیه مشروع است؟ میگوید: محتمل است آن هم جایز باشد، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «حرمةُ مال المسلِم کحرمةِ دمه»؛ «مال مسلمان به سان خون او محترم است» و نیز فرمود:
«ومَن قُتِل دُونَ مالِهِ فَهُو شَهِید»(1)
. مفاتیح الغیب، ج 8، ص 13.
«هر کس در راه حفظ مال خود کشته شود، شهید در راه خدا به حساب میآید».عارفان واقعی در حالی که تعداد آنها کم است، پیوسته از عالمان بدرفتار و پادشاهان ستم پیشه و انسانهای شیطان صفت در ترس و وحشت به سر میبرند.
در این صورت تقیه بر آنان به نص قرآن و اجماع اهل اسلام جایز است، و پیوسته خوف عارفان، مانع از اظهار حق شده و پیوسته انسانهای محق هدف دشمنی بیشتر مردم هستند.
از ابی هریره با سند صحیح نقل شده است که او در عصر نخست چنین گفته است: من از رسول خدا دو ظرف پر از حدیث دارم یکی را در میان مردم پخش کردم و از پخش دیگری خودداری کردم. اگر میگفتم رگهای گردنم بریده میشد.(2)
مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ) (1)
. نحل/ 106.
چنین مینویسد:تقیه هر نوع مدارا با کافران و ستمگران و فاسقان را دربرمیگیرد، ولو به صورت نرمش در سخن و لبخند در چهره، و بخشیدن مال برای آنان باشد، تا از آزار آنان محفوظ مانده و عرض و ناموس آنها مصون بماند. این نوع کارها از نوع موالات منهی و حرام نیست، بلکه آن مشروع است. زیرا پیامبر فرموده «ما وَقی المؤمنُ به عرضه فهو صدقة»؛ «مالی که مؤمن به وسیلۀ آن آبروی خود را حفظ کند نوعی صدقه به شمار میرود».(2)
بنا به تصریح این سه عالم بزرگ و شاید دیگران، تقیه اختصاص به همکاری ظاهری مؤمن با کافر ندارد، بلکه دایرۀ آن وسیعتر بوده و تقیه مسلمان ضعیف از مسلمان قوی را نیز دربرمیگیرد، زیرا هدف و مقاصد شریعت، حکم را توسعه میدهد. هرگاه حاکمِ به ظاهر مسلمان، آزادی را مصادره کند و دیگران را تهدید به قتل و غارت و غیره کند به حکم خرد و هدف تقیه، فرد مؤمن میتواند از چنین کافری تقیه کند.
تاریخ اسلامی، گواهی میدهد عالمان بزرگ و محدثان به نامی در مواردی بر خلاف عقیدۀ خود سخن گفته وجان و مال خود را حفظ کردهاند. داستان احمد بن حنبل و دیگر محدثان در مسألۀ «خلق قرآن»، معروف و فراگیر است.
حاکم وقت، اجبار کرد که محدّثان اعتراف به خلق قرآن کرده و در غیر این صورت، زندان همراه با شکنجه در کمین آنهاست، گروهی از آنان به هنگام محاکمه بر خلاف عقیده اعتراف به خلق قرآن کردهاند و آزاد شدند، جز سه نفر
که بر عقیدۀ خود ثابت ماندند. آنها نیز برای تعیین کیفر به حضور مأمون ارسال شدند که در نیمۀ راه، خبر مرگ مأمون آنها را نجات داد. تفصیل این داستان را در تاریخ طبری بخوانید.(1)
. تاریخ طبری، ج 7، ص 195-206.
ما پیش از این، بخشی از سرگذشت شیعیان را در دوران امویان وعباسیان برای شما نقل کردیم که بخشنامههای متعددی از معاویه و دیگران برای ریشه کن کردن تشیع صادر شد. گروهی در مقابل آن، ایستادگی کردند و جام شهادت نوشیدند، گروه دیگر تقیه کردند و محفوظ ماندند.
سید هبةالدین شهرستانی، دانشمند شهیر عراق در قرن چهاردهم، در مجله «المرشد» مقالهای پیرامون تقیه دارد که فشردۀ آن را نقل میکنیم.
او مینویسد: تقیه، شیوۀ هر انسان ناتوانی است که آزادی او را گرفتهاند.
آری شیعه بیش از فرق دیگر به تقیه مشهور شده است و علت آن روشن است، زیرا این طایفه از طوایف اسلامی، بیش از طوایف دیگر زیر فشار بودهاند و پیوسته در عصر امویها هدف تعقیب و آزار و کشتار قرار داشتند و همچنین در دوران عباسیها تا برسد به دوران خلافت عثمانی. به آنان هیچگاه در بلاد اسلامی آزادی داده نشده و پیوسته به صورت تقیه زندگی میکردند. ازاین جهت، شنیدن نام تقیه، یادآور نام شیعه است.
شیعه در برخی از اصول و در بسیاری از احکام فقهی با دیگر فرق اسلامی اختلاف دارند، همین اختلاف، سبب برانگیختن حساسیت اکثریت میگردد. از این جهت پیروان اهلبیت علیهم السلام در بسیاری از زمانها، مجبور به پنهان کردن عادات
1) (1)
و عقاید و یا احکام و کتابهای خود بودند و هدف از آن پنهان کاری، حفظ جان و مال، و علاوه بر این، حفظ اخوت اسلامی و وحدت کلمه بوده است، تا در نتیجه، به نافرمانی از حکومتها متهم نشوند و کافران به اختلاف مسلمانان پی نبرند و دایرۀ اختلاف، گسترده نشود.
به خاطر این اهداف و اغراضی که در تقیه هست (حفظ جان و مال و حفظ وحدت اسلامی) شیعه از اصل تقیه پیروی میکرد و پیشوایان آنان در چنین شرایطی دستور تقیه به آنها دادهاند تا بدانند مادامی که آزادیها مصادره شده، راه زندگی تقیه است.(1)
. مجلۀ مرشد، ج 3، ص 252-253؛ اوائل المقالات، ص 96 بخش پاورقیها.
درست است که شیعیان آلالبیت در بیشتر زمانها راه تقیه را در پیش گرفتهاند و به ظاهر با اکثریت، زندگی کردهاند، امّا تقیه یک امر شخصی است، و آن این که شخص در زندگی فردی خود، برای حفظ اهم به ظاهر همکاری میکند، ولی هرگز تقیه به این معنا نیست که یک عالم، کتابی بر اساس تقیه بنویسد و احکام و فروع و یا عقاید مخالف را در کتاب بگنجاند، چنین چیزی نه انجام گرفته و نه انجام خواهد شد. زیرا فرد، در مقام تقیه، از دایرۀ خود بیرون نرفته و هرگز نمیتواند برای دیگران که بیرون اززندگی او هستند، تکلیف معین کند.
احسان الهی ظهیر، یکی از انتقادهایی که به شیعه دارد این است که نمیتوان به کتابهای آنها اعتماد کرد، زیرا این کتابها بر اساس تقیه نوشته شده و
1) (1)
در آن کتابها، عقاید دیگران را به عنوان عقاید خود معرفی کردهاند. یادآور میشویم که این نویسنده، بدون تحقیق، چنین دروغی را به شیعه نسبت داده، در حالی که تقیه یک جریان شخصی است، نه جریان نوعی. فرد در زندگی شخصی خود باید تظاهر به باطل کند و حق را پنهان سازد نه این که در سطح عمومی کتابی را مطابق عقیدۀ دیگران بنویسد و به نام عقاید شیعه منتشر کند.
البته شیعه در زمانی در پناه تقیه به سر میبرد که نه دولتی داشت که از او حمایت کند، و نه قدرت و سلطهای داشت که از خود دفاع نماید اما در عصر حاضر که بحمداللّه دولت شیعی در ایران و عراق برپا شده، دیگر معنا ندارد، شیعه راه تقیه را در پیش بگیرد.
از نظر فقیهان شیعه، تقیه احکام پنجگانه دارد و آن چنان نیست که تقیه فقط واجب باشد. البته آنجا که جان و مال، در خطر باشد تقیه واجب است، ولی در عین حال در دو مورد تقیه حرام است و فرد نباید عمل به تقیه کند:
جایی که اساس اسلام و یا تشیع به خطر بیفتد به گونهای که اگر عالمی راه تقیه را در پیش گیرد، چه بسا لطمهای بر دین وارد شود که قابل جبران نباشد، به عنوان مثال اگر فردی را وادار کند که کعبه را ویران کنند یا مشاهد مشرفه را تخریب کند یا نقدی بر اسلام و قرآن بنویسد یا کتاب اللّه را به صورت الحادی و مادی تفسیر کند و...، و گرنه او را میربایند و به قتل میرسانند. مسلّماً تقیه در
چنین جایی حرام است و مسلمان باید جان و مال خود را از دست بدهد تا این شعایر محفوظ بماند.
اگر عالم بزرگواری را تهدید کنند که در صورتی در ملأ عام شراب نخورد یا با همسر سر برهنه خود ظاهر نشود کشته خواهد شد. او باید تن به کشته شدن بدهد، اما چنین کاری را که مایۀ تزلزل عقاید دیگران میشود، انجام ندهد.
اصولاً تقیه به خاطر حفظ دین است. هرگاه تقیه سبب شود که مردم، گروه گروه از دین بیرون بروند، چنین تقیهای حرام خواهد بود.
حضرت امام رحمه الله در درس خود، دربارۀ تقیه، سخنی دارد که اجمال آن را از نظر شما میگذرانیم. «برخی از محرّمات و یا واجبات که در نظر شارع اهمیت بسزایی دارد، تقیه در آنها حرام است، مانند ویران کردن کعبه، و تخریب مشاهد مشرفه، و نگارش کتاب در رد اسلام و قرآن و تفسیر قرآن به گونهای الحادی.
همۀ اینها محرمات عظیمی است که ادلۀ تقیه و اضطرار و اکراه، شامل آنها نمیشود».
مسعدة بن صدقه روایتی از امام نقل میکند که حضرت فرمود: «فکلُّ شیء یعمَل المؤمنون بینهم لمکان التقیة، مما لا یؤدی الی الفساد فی الدین فانّه جائز».(1)
. وسائل الشیعه، ج 11، کتاب امر به معروف، باب 25، حدیث 6.
«اگر مؤمن در زندگی خود عمل به تقیه کند، اشکالی ندارد به شرط آن که مایۀ تباهی دین نگردد».شرابخواری یک حکم فرعی است، هرگاه فرد عادی مورد تهدید قرار گیرد، میتواند دست به چنین حرامی بزند و جان و مال خود را حفظ کند. اما اگر
1) (1)
یک عالم دینی و یک مرجع بزرگ تهدید شود تا این کار را انجام دهد، نباید به این کار تن دردهد هر چند سبب کشته شدن او گردد.
احکام ارث، طلاق، نماز و حج از احکام فرعی است، هرگاه از یک عالم دینی بخواهند که کتابی در تحریف این احکام بنویسد و الا چنین و چنان خواهد شد، او هرگز نباید تن به تقیه دهد و چنین کتابی بنویسد.
در جایی که انسان را مجبور به کشتن انسان بیگناهی کنند که اگر این کار را انجام ندهد، خود او کشته میشود یا ضرر غیر قابل تحملی به او میرسد، در این صورت، تقیه حرام است، زیرا تقیه برای این تشریع شده که خون مسلمان، مصون و محفوظ بماند، هرگاه تقیۀ انسان از یک ظالم، مایۀ خونریزی گردد و خون انسان محترمی ریخته شود، طبعاً حرام خواهد بود. امام باقر علیه السلام میفرماید:
«إنّما جُعِلَتِ التَّقیة لیُحقَن الدم فإذا بلغ الدم فلیست تقیة».(1)
. وسائل الشیعه، ج 1، باب 31 از ابواب امر و نهی، حدیث 1.
از این بحث گسترده این نتایج به دست آمد:
تقیه، ریشۀ قرآنی دارد و سنت پیامبر علیه السلام، آن را تأیید کرده است و در عصر رسالت به آن عمل شده است.
تقیه سلاح ضعیفان است که برای حفظ جان و مال خود از شر قدرتمندان از آن بهره میگیرند و هرگز به معنای تشکیلات سرّی و زیرزمینی
1) (1)
برای تهدید دیگر فرق اسلامی نیست، زیرا در شریعت، افرادی که چنین کاری بکنند، محکوم و مطرود هستند.
برخی از مفسران، در تفسیر آیات تقیه، به نتایجی رسیدهاند و روش شیعه را تأیید کردهاند.
تقیه، مخصوص به پرهیز از شر کافران نیست، بلکه دایرۀ آن، مسلمانان ستمگر را نیز دربرمیگیرد.
تقیه یک امر شخصی و فردی است. مادامی که خوف و ترس بر انسان حاکم است، طبق تقیه رفتار میکند و پس از برطرف شدن ترس و تهدید، احکام مذهبی خود را انجام میدهد.
تقیه به سان سایر موضوعات، دارای احکام پنجگانه است که گاهی واجب و گاهی حرام میشود.
در پایان از سران اسلامی اعمّ از حاکمان و علما و مفتیان، خواهانیم که محیط زندگی را آنچنان آزاد و همراه با بردباری و برادرانه نگاه دارند، که همۀ طوایف بتوانند با آغوش باز یکدیگر را تحمل کنند و اختلاف فروع، سبب مصادرۀ آزادی و تعقیب و فشار و آزار و کشتار نشود و از درون جامعۀ اسلامی، تقیه رخت بربندد.
یکی از معارف بلند قرآن و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و روایات پیشوایان شیعه، اعتقاد به «بدا» ست. اعتقاد به «بدا» به سان اعتقاد به «نسخ» هر دو یک اساس و یک پایه دارند. چیزی که هست، قلمرو نسخ، احکام الهی است یعنی حکمی تشریع میشود و پس از مدتی منسوخ میگردد و از روز نخست، حکم ثبوتاً موقت بوده، نه دائم. هر چند به ظاهر خود را دائم و پیوسته نشان میداد.
ولی آفریدگار جهان که مشرع واقعی است از اوّل آن را محدود تشریع کرده بود.
امّا بدا مربوط به تکوین و آفرینش است، مثلاً گاهی مقدر است که فلانی در روز معین بمیرد ولی بر اثر دادن صدقه، بلا از او برطرف میشود.
البته تقدیر اول نیز از روز نخست مقید به این بوده که صدقه ندهد و لذا با دادن صدقه، سرنوشت او دگرگون شده و هرگز نباید تصور کرد که هر نوع دگرگونی در آفرینش مایۀ تغییر در علم ربوبی است.
واقعیت «بدا» که شیعه بدان عقیده راسخ دارد این است که سرنوشتها به اذن خداوند متعال، قابل دگرگونی است، سرنوشت بد با عمل صالح، عوض میشود همچنین سرنوشت خوب با کردار زشت دگرگون میگردد.
تقدیر الهی، از روز نخست، قطعی و یک نواخت نیست که بشر اسیر آن باشد، بلکه میتواند تقدیری را جایگزین تقدیر دیگر کند. فرض کنید جوان نادانی است که با کشیدن سیگار و استعمال مواد مخدر ومشروب سرنوشت خود را به گونهای رقم زده است که همگان از پیامد کارهای او آگاهیم، ولی او میتواند این سرنوشت را عوض کند. و در پناه ایمان به خدا و تقوا و پاکدامنی و پرهیزگاری موجبات خوشبختی دنیا و آخرت خود را فراهم سازد.
فردی که با گناه سرنوشت خود را دوزخی کرده، چون راه توبه و مغفرت باز است، میتواند با توبه این سرنوشت را عوض کند. نیز فرض کنید اگر تقدیر الهی این بوده که جوانی در برههای از عمر خود به بلایی گرفتار آید، ولی او با پرداخت صدقه، این سرنوشت را عوض میکند، در همۀ این موارد، ما کلمۀ «بدا» را به کار میبریم. یعنی دگرگون ساختن تقدیری با تقدیر دیگر و جانشین ساختن آیندهای به جای آیندۀ دیگر.
مفسران اسلامی در تفسیر آیۀ (یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ) (1)
. رعد/ 39.
روایات فراوانی نقل کردهاند که رسول خدا فرموده است: صدقه و اعمال نیک، سرنوشت را عوض میکند زیرا تقدیر نخست، تقدیر لازم و حتمی نیست که حتماً انسان با آن زندگی کند، بلکه تقدیر اول، محصول اعمال و کرداری بوده و تقدیر دوم محصول اعمال و کرداری ضد اعمال نخستین است.بشر میتواند با سرنوشت دوم، سرنوشت نخست را عوض کند. این واقعیت «بدا» است و قرآن و احادیث بر حقانیت آن، گواهی میدهند. حالا معنای «بَدا للّه» (برای خدا آشکار شد) چیست؟ در آینده دربارۀ آن توضیح میدهیم.
1) (1)
والد بزرگوار خاطرهای از مجلس خبرگان نقل میکند و میگوید: «در سالهای 1358 که مشغول نگارش قانون اساسی جمهوری اسلامی بودیم، یکی از علمای اهل سنت جنوب شرقی ایران، در کمسیون ما بود، در مواقع فراغت مسائلی را مطرح میکرد و یکی از مسائل مورد اشکال او، اعتقاد شیعه به «بدا» بود، گفتم: معنی بدا این است که انسان، سرنوشت پیشین را با اعمال صالح و صدقه دگرگون سازد. گفت: همین است؟ گفتم: بلی. او تصور کرد که این نظر شخصی من است. پرسید: کتابی از علمای پیشین شیعه برای من بیاور که «بدا» را چنین تفسیر کرده باشد. من ناچار شدم کتاب «اوائل المقالات» شیخ مفید به ضمیمه «تصحیح الاعتقاد» را از کتابخانه مسجد جامع چهلستون، عاریه بگیرم و در اختیار ایشان بگذارم. ایشان چند روز بعد یعنی پس از مطالعه کتاب، به من چنین گفت: اگر معنی بدا همین باشد که در این دو کتاب آمده است، همۀ علمای اهل سنت نیز به آن عقیده دارند».
اتفاقاً بسیاری از اختلافها، لفظی و اصطلاحی است و اگر عالمان واقعی دور هم گرد آیند، دایرۀ خلاف کوچکتر شده و وحدت اسلامی بهتر تجلی میکند. اکنون برای توضیح بدا و مبانی قرآنی و روایی آن، اموری را یادآور میشویم:
براهین فلسفی و کلامی و آیات قرآنی، گواهی میدهند که خدا از همۀ حوادث چه در گذشته و چه آینده آگاه است، و کوچکترین پردهای میان او و پدیدهها نیست. به تعبیر قرآن:
(إِنَّ اللّهَ لا یَخْفی عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ) .(1)
. آل عمران/ 5.
«هرگز برای خدا چیزی در زمین و آسمان پنهان و پوشیده نمیماند».
بنابراین هر حادثهای که پیشبینی نشده، رخ بدهد، از نظر انسانها «بدا» است، ولی از نظر خدا بدا نیست، زیرا خفایی در کار نبوده تا ظهور دوم رخ دهد.
در آیۀ دیگر میفرماید:
(وَ ما یَخْفی عَلَی اللّهِ مِنْ شَیْءٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ) .(2)
«چیزی بر خدا در زمین و آسمان پنهان نمیماند».
خدا از ضمیر همۀ انسانها آگاه است. خواه آنچه را که در دل دارند، آشکار سازند، یا پنهان کنند، چنان که میفرماید:
(إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللّهَ کانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً) .(3)
«هرگاه چیزی را آشکار سازید یا پنهان کنید، خداوند بر همه چیز عالم و آگاه است».
خفا و پنهانی برای موجودی رخ میدهد که محدود و متناهی باشد، ولی خدای نامتناهی و محیط، با خفا و پنهانی سر و کاری ندارد، و به دیگر سخن تمام پدیدهها به سان معنی حرفی که قائم به معنی اسمی است، به وجود حق تعالی قائم و وابستهاند که اگر یک لحظه رابطۀ وجود امکانی با سرچشمۀ خود قطع شود آنگاه عدم، همه جا را فرا میگیرد. هرگاه موقعیت جهان امکانی چنین است، دیگر «فنا» در مورد آن متصور نیست.
امام کاظم علیه السلام میفرماید:
«لم یزل اللّه عالماً بالأشیاء قبل أن یخلق الأشیاء کعلمه بالأشیاء بعد ما خلق الأشیاء».(1)
. کافی، ج 1، ص 107، باب صفات ذات، حدیث 4.
«خدا به همۀ پدیدههای جهان، پیش از آفرینش آنها آگاه است، چنان که پس از آفرینش از آنها آگاهی دارد».
آیات و روایات، در علم گستردۀ خدا بر حوادث پیش از آفرینش و پس از آن به قدری گسترده است که نمیتوان اندکی از آنها را نقل کرد.
بنابراین، کسانی که «بدا» را به معنی ظهور پس از خفا نسبت به خدا تفسیر میکنند، راه خطا را پیموده و تهمت ناروایی به شیعه زدهاند. شگفت از فخر رازی است با این که در ری میزیسته و علمای فراوانی از شیعیان در ری زندگی میکردند، به جای مراجعه به آنان، «بدا» را از پیش خود، چنین تفسیر میکند.
شیعه معتقد است که خدا به چیزی عقیده دارد که پس از مدتی خلاف آن بر او ظاهر میشود و تغییر عقیده میدهد. آنگاه میگوید: این اندیشه باطل است و علم خدا از لوازم ذات اوست و کسی که چنین باشد دگرگونی در علم او محال است.(2)
مسلماً رازی این اندیشه را از مخالفان شیعه گرفته و احتمال دارد که «بلخی» در ایجاد این شبهه پیش از او نقش اساسی داشته باشد.(3)
پس از «بلخی»، شیخ «اشعری»(4)به این تهمت دامن زده است. هرگز
شیعه، دربارۀ خدا چنین عقیدهای نداشته و این طایفه در تنزیه خدا از دیگر طوایف پیشگامترند. حتی رازی علم خدا را، از لوازم ذات گرفته و زائد بر ذات تصور کرده و میگوید: هیچ گونه تغییر و تغیّر، در آنجا متصور نیست. ما میگوییم: شیعه که علم خدا را عین ذات او دانسته به طریق اولی، دگرگونی در ذات نزد آنان امکانپذیر نیست.
آیات و روایات، حاکی از آن است که خدا از امر آفرینش و تدبیر جهان دست نکشیده و هم اکنون و در گذشته و آینده، تدبیر جهان در دست اوست. بر خلاف عقیدۀ یهود که فکر میکنند امر خلقت تمام شده، و دیگر قابل دگرگونی نیست. قرآن این اندیشه را از آنان در این آیه نقل میکند:
(وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ...) .(1)
. مائده/ 64.
«یهودیان گفتند دست خدا بسته است، دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن از رحمت الهی دور شوند! بلکه دستهای قدرت او باز هستند و هرگونه بخواهد بذل و بخشش میکند...».
در عقیدۀ یهود، اگر تقدیری دربارۀ انسان انجام گیرد، این تقدیر تا پایان عمر، با او همراه است و هر چه هم بخواهد تلاش کند، نمیتواند آن را دگرگون سازد تو گویی «قدر» و «تقدیر»، خدای دوم است که حتی خود خدا هم نمیتواند روی او اثر بگذارد، در حالی که از نظر اسلام هر نوع تقدیری بستگی بدان دارد که
1) (1)
انسان دگرگونی در آن پدید نیاورد و آن را به سود خود تغییر ندهد، چنان که در آیاتی به آن اشاره شده است:
«خدا سرنوشت هیچ گروهی را دگرگون نمیسازد، مگر آن که آنان در زندگی خود دگرگونی پدید آورند...».
«این بخاطر آن است که خداوند، هیچ نعمتی را که به گروهی داده، تغییر نمیدهد، جز آن که آنها، در زندگانی خود، دگرگونی پدید آورند...».
«اگر مردم آبادیها ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند، برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشودیم، ولی آنها سخن حق را تکذیب کردند، ما هم آنان را برابر اعمالشان کیفر دادیم».
1) (1)
. رعد/ 11.
2) (2) . انفال/ 53.
3) (3) . اعراف/ 96.
4) (4) . صافات/ 143-146.
«اگر او یونس از تسبیح کنندگان نبود، تا روز قیامت در شکم ماهی میماند. او را رهایی بخشیدیم و در یک سرزمین خشک و خالی از گیاه افکندیم، در حالی که بیمار بود. بوتۀ کدویی را بر او رویاندیم تا در سایۀ برگهای پهن آن آرامش یابد».
یونس به خاطر ترک اولایی، گرفتار شد و در شکم ماهی جای گرفت.
مقدر این بود که تا روز رستاخیز در شکم آن حیوان بماند، اما او این سرنوشت را با عملی دگرگون ساخت. خدا را تسبیح گفت و قهراً سرنوشت او عوض شد و رهایی یافت. این آیه و آیات دیگر در قرآن گواهی میدهد که انسان میتواند سرنوشت خود را اعم از بد و خوب با سرنوشت دیگر عوض کند. آیاتی که به این مطلب گواهی میدهند فزونتر از آن است که در این جا نقل شود.
علاقهمندان میتوانند به آیاتی که در پاورقی اشاره میکنیم مراجعه کنند.(1)
. طلاق/ 3، ابراهیم/ 7، انبیا/ 76 و 83، انفال/ 33، یونس/ 98.
روایات حاکی از این که انسان با اعمال خود، میتواند بسیاری از سرنوشتها را دگرگون سازد، روایات در این مورد فزونتر از آن است که در این جا به تفصیل آورده شود. اینک به مهمترین این اعمال اشاره میکنیم:
1) (1)
افزایش در روزی میشود و یا مایۀ نزول باران و طولانی شدن عمر و دوری اجل میگردد. در مقابل اعمال بدی هستند که نتیجۀ معکوسی دارند، مانند بخل ورزیدن، بد اخلاقی، قطع رحم، عقوق والدین، تندخویی، کفران نعمت و امثال آنها.
بنابراین، انسان سرنوشت ثابتی ندارد، بلکه میتواند سرنوشتی را با سرنوشت دیگر عوض کند، همان گونه که در آیات و روایات خواندیم.
اینک برخی از روایات را متذکر میشویم:
امام هشتم علیه السلام از پدران خود از رسول خدا چنین نقل میکند «باکروا بالصدقة فمن باکر بها لم یتخطاها البلاء».
«روز خود را با صدقه آغاز کنید، هرگز بلا نمیتواند از دیوار صدقه عبور کند».
امیرمؤمنان میفرماید: «اکثروا الاستغفار تجلبوا الرزق»؛ «بسیار استغفار کنید تا روزی شما فراوان گردد».
امام صادق علیه السلام میفرماید: «إنّ الدعاء یردّ القضاء وإنّ المؤمن لیأتی الذنب فیحرم به الرزق».(1)
. قرب الاسناد، ص 32، شماره 104، چاپ آل البیت علیهم السلام.
1) (1)
«دعا قضای بد را برمیگرداند و در مقابل، مؤمن گناهی میکند و از روزی محروم میشود».
این تنها شیعه نیست که این روایات را نقل کرده است، بلکه محدّثان اهل سنت، نیز شبیه آن را نقل کردهاند و بسیاری از این روایات را جلالالدین سیوطی در کتاب «الدر المنثور» آورده است.(1)
. الدر المنثور، ج 4، ص 66.
جلالالدین سیوطی از ابن ابی شیبه در مصنّف و ابن ابی الدنیا در مورد «دعا» از ابن مسعود چنین نقل میکنند: «هیچ بندهای نیست که با این دعا خدا را بخواند مگر این که خدا درآمد او را افزایش میدهد و آن دعا این است:
«یا ذا المن ولا یمن علیه، یا ذا الجلال والاکرام یا ذا الطولِ لا إله إلّا أنت، ظهر اللاجئین وجار المستجیرین ومأمن الخائفین إن کنت کتبنی عندک فی أم الکتاب شقیاً فامح عنی اسم الشقاء وأثبتنی عندک سعیداً وإن کنت کتبتنی عندک فی أُمّ الکتاب محروماً مقتراً علیّ رزقی فامح حرمانی ویسّر رزقی وأثبتنی عندک سعیداً موفقاً بالخیر فانّک تقول فی کتابک الذی أنزلت:
(یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ) .
«ای خدایی که بر همگان منت میگذاری و کسی را بر تو منّتی نیست، ای خداوند صاحب بزرگی و احترام، ای صاحب نعمت، جز تو خدایی نیست، پشتیبان پناهندگان و پناه دهندۀ پناهجویان و آسایشگاه ترسندگان، هستی. اگر مرا نزد خود در امّ الکتاب از افراد بدبخت ثبت
1) (1)
کردهای، نام مرا از شمار بیچارگان پاک کن و در شمار خوشبختان بنویس و اگر در امّ الکتاب نام مرا از بینوایان نوشتهای، تا روزی را بر من تنگ گردانی، نام مرا از محرومان و بینوایان پاک کن و روزیم را آسان بفرما و مرا در شمار نیک بختان نزد خود بنویس، زیرا تو در کتاب خویش که فرو فرستادهای آوردهای «خدا آنچه را بخواهد پاک میکند و آنچه را بخواهد پا برجا میسازد و امّ الکتاب دفتر اصلی پیش اوست».(1)
. الدر المنثور: 66/4.
اکنون که با واقعیت بدا آشنا شدیم و این که «بدا» یک اصل تربیتی است و هشدار میدهد که گنهکاران نباید تصور کنند که اگر مرتکب گناهی شدند، دیگر سرنوشت آنها قابل دگرگونی نیست، زیرا این معرفت قرآنی به نام «بدا» به ما میآموزد این سرنوشت بد، با کارهای نیک و از آن جمله استغفار، دگرگون میگردد، از این جا به عظمت سخنی که امام باقر علیه السلام و یا امام صادق علیه السلام فرمودهاند، پی میبریم. آنجا فرمودهاند:
«ما عبد اللّه عزّ وجلّ بشیء مثل البداء».(2)
«خدا با چیزی مانند بدا شناخته نشده است».
واژۀ «عبد» در حدیث به معنی «عرف» است. اعتقاد به بدا بیانگر قدرت و عظمت خدا است و این که اگر بندۀ گنهکار شرایط را دگرگون سازد، تقدیر نیز با آن هماهنگ میشود، در صورتی که در انکار اصل بدا، کاستن از قدرت اوست و این که او در برابر تقدیر نخست دست بسته است و لذا میفرماید: «ما عبداللّه بشیء مثل البداء».
هشام بن سالم از امام صادق علیه السلام نقل میکند که او فرمود: ما عُظِّم اللّهُ بمثل البداء.(1)
. بحار، ج 4، ص 107، باب البداء، حدیث 20.
و باز امام صادق علیه السلام میفرماید: اگر مردم میدانستند که در اعتقاد به بدا چه پاداشی هست، هرگز از سخن گفتن دربارۀ آن خسته نمیشدند.(2)
تا این جا با واقعیت بدا از نظر ثبوت، آشنا شدیم ولی باید به تفسیر بدا در مقام اثبات و بهرهگیری انبیا و اولیا از آن آشنا شویم. اکنون به توضیح این مطلب میپردازیم:
خداوند جهان از همه چیز، خواه گذشته و خواه حال و آینده آگاه است.
گذشته از علم ذاتی که عین ذات اوست دو مظهر دیگر برای علم خدا هست:
قرآن کریم به این مظهر از علم خدا چنین اشاره میکند:
(بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ * فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ) (3).
«این قرآنی گرانقدر است که در صفحهای به دور از هرگونه دگرگونی جای دارد».
در آیۀ دیگر میفرماید:
(ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّ فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللّهِ یَسِیرٌ) .(1)
. حدید/ 22.
«هیچ مصیبتی در روی زمین یا در جان شما رخ نمیدهد، مگر این که قبلاً در کتابی نوشته شده است، و این کار، برای خدا آسان است».
در این مرتبه از علم، کلیۀ حوادث جهان چه حوادث بالا و چه حوادث پایین به طور دقیق منعکس است و هیچ نوع تغییر و دگرگونی در آنها نیست، تو گویی لوح محفوظ نقشهای از ماسوی اللّه است که سر سوزنی با عینیت خارجی فرق نمیکند.
دومین مظهر از مظاهر علم خدا، لوحی است به نام محو و اثبات، یعنی نقشهای و یا تقدیری از هر پدیدهای پیش از آن که تحقق پذیرد در آن منعکس میشود، ولی چه بسا این نقشه محو شده و نقشۀ دیگری جای آن را بگیرد و هر دو تقدیر درست است. تقدیر نخست معلق بر این بود که کاری صورت نگیرد، مثلاً استغفار نکند، یا صدقه ندهد. اما وقتی که صدقه داد و استغفار کرد، قهراً آن تقدیر، دورهای دارد که با این عمل به سر میآید.
به دیگر سخن: هر پدیدهای در جهان، به وسیلۀ یک رشته اسباب و مسبّبات و علل و معالیل که چه بسا به هزاران برسد، تحقق میپذیرد. هرگاه پدیده را به علت ناقصه نسبت بدهیم حالت اقتضاء خواهد داشت، نه حالت قطعی، در این هنگام، انبیا و اولیا، که شایستگی ارتقا و خواندن لوح محو و اثبات را دارند،
1) (1)
تقدیر پدیده را میبینند و از آن، گزارش میدهند در حالی که شرط این پدیده را، که بعداً محقق نشد، ندیده و آشنا نشدهاند، و لذا وقتی گزارش آنان، با خارج تطبیق نکرد، میگوییم بدا رخ داد، یعنی نبی و ولی، تقدیر نخست را دیده، اما از تقدیر دیگر آگاه نبود و اگر آگاه میشد، دومی را گزارش میکرد نه اولی، اما در عین حال، نبی الهی در گزارش خود صادق و راستگو بوده است، اینک ما نمونههایی از این گزارشها که تحقق نپذیرفت و در قرآن مجید به آن اشاره شده است میآوریم:
قرآن در داستان اسماعیل چنین میگوید:
(فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ * فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِینَ) .(1)
. صافات/ 101.
«ما ابراهیم را به نوجوانی بردبار، بشارت دادیم. هنگامی که به حدی رسید که میتوانست در زندگی به پدر کمک کند، به او گفت: فرزندم من در خواب دیدم که باید تو را ذبح کنم. بنگر نظر تو چیست؟ گفت: پدر! هر چه دستور داری اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت.
هنگامی که هر دو آماده انجام کار شدند و ابراهیم، پیشانی او را بر خاک نهاد به او ندا دادیم کهای ابراهیم آنچه را در خواب مأموریت یافتهای انجام دادی، ما این گونه نیکوکاران را جزا میدهیم، این مسلماً امتحان
1) (1)
مهم و آشکاری است».
جمله (أَنِّی أَذْبَحُکَ) ، حاکی از آن است که در عالم خواب به او الهام شده بود که باید فرزند خود را ذبح کنی. یعنی فرمان رسیده بود که باید چنین وچنان کنی. و او هم از این واقعیت خبر داد، امّا پیش از آن که امر الهی تحقق پذیرد، آن تقدیر عوض شد و تقدیری دیگر جای آن آمد و آن این که به جای ذبح اسماعیل، ذبح عظیمی جایگزین آن شد، چنان که میفرماید:
(وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ) .(1)
. صافات/ 107.
«ذبح عظیمی را فدای او کردیم».
ابراهیم خلیل، در لوح محو و اثبات، جریان امر به ذبح اسماعیل را مشاهده کرد و گزارش داد، اما از ناسخ آن و دگرگونی این تقدیر آگاه نبود و آن این که این تقدیر مشروط به شرطی بوده که محقق نشده و لذا ذبح اسماعیل، منسوخ شد و ذبح دیگری جای آن را گرفت.
حضرت یونس، روزگاری دراز، بستگان خود را به یکتاپرستی دعوت کرد، امّا از آنان، پاسخ درستی نشنید، سرانجام، به آنان گفت: اگر ایمان نیاورید تا سه روز دیگر عذاب الهی شما را فرا خواهد گرفت، امّا سه روز گذشت از عذاب خبری نشد هر چند طلایههای عذاب در آسمان، آشکار گشت اما نتیجهای نداد.
در این مورد میگویند: «بدا رخ داد». این نه به این معنی که «برای خدا بدا رخ داد»، بلکه از دیدگاه بشر در این حادثه بدا رخ داده است، در حقیقت یونس در
1) (1)
ارتباط خود با لوح محو و اثبات، مقتضی عذاب را دیده و از آن گزارش داده بود در حالی که نزول عذاب، مشروط بر این بود که قوم وی، از کردۀ خود، پشیمان نشده، و راه توبه پیش نگیرند. قرآن در این مورد میفرماید:
(فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِیمانُها إِلاّ قَوْمَ یُونُسَ لَمّا آمَنُوا کَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلی حِینٍ) .(1)
. یونس/ 98.
«چرا هیچ یک از شهرها و آبادیها (به هنگام مشاهدۀ نشانههای عذاب) ایمان نیاوردند که ایمانشان سودمند باشد؟! مگر قوم یونس، آنگاه که ایمان آوردند، عذاب رسوا کننده را در زندگی دنیا از آنان برطرف ساختیم و تا مدت معینی آنها را بهرهمند نمودیم».
در این جا سؤالی هست که چرا ایمان اقوام دیگر به هنگام رؤیت نشانههای عذاب سودی نبخشیده اما ایمان قوم یونس سودمند گشت؟ شاید علّت آن این باشد که ایمان اقوام دیگر ایمان واقعی نبوده، بلکه ایمان مولود ترس از عذاب بود، به گونهای که اگر عذاب برطرف میگشت، آنان نیز به راه پیشین خود ادامه میدادند، در صورتی که ایمان قوم یونس، ایمان واقعی بود. یعنی از درون به راستی و درستی دعوت یونس ایمان آوردند و لذا پس از رفع عذاب نیز بر همان راه راست باقی ماندند.
نتیجه این که: گزارش یونس درست بود که عذاب، آنها را فرا خواهد گرفت و لذا وقتی نشانههای عذاب را دیدند، رو به بیابانها نهادند و کودکان و چارپایان را همراه خود بردند. حتی مادران را از فرزندان جدا ساختند،
1) (1)
ولباسهای درشت و خشن و بیارزش بر تن کردند و از این راه ذلت و زبونی خود را به نمایش گذاشتند. قهراً رحمت الهی نیز فرود آمد. در این مورد میگویند «بدا رخ داد» یعنی از نظر ظاهر قرار بود که عذاب فرود آید ولی از نظر واقع، قرار بود، که عذاب، از نیمۀ راه برگردد. چون ادامۀ عذاب مشروط بر این بود که آنها به شرک و ناسپاسی خود، ادامه دهند. ولی چون، این شرط حاصل نشد، عذاب هم برطرف گشت.
موسی بن عمران، به قوم خود گفت: من سی شب از شما دور خواهم بود، زیرا خدایم به من وعده داده که سی شب در میقات به سر ببرم و من هارون را جانشین خود قرار میدهم، وقتی سی شب به سر آمد، خدا ده شب دیگر نیز بر آن افزود. در این جا دو واقعیت هست. یکی آن که موسی سی شب نه بیشتر در میقات خواهد بود، دوم این که سی شب به چهل شب تبدیل گشت. موسی بن عمران، در پرتو ارتباط با لوح محو و اثبات، حضور سی شبۀ خود را در میقات، مشاهده میکند و لذا خبر به سی شب داد ولی از ناسخ آن به چهل شب، آگاه نبود.
قرآن این حقیقت را در آیۀ یاد شده در زیر میفرماید:
(وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ) .(1)
. اعراف/ 142.
«ما به مدت سی شب با موسی قرار ملاقات گذاشتیم و سپس با ده شب
1) (1)
(دیگر) آن را کامل کردیم. به این ترتیب وعدۀ پروردگارش با او چهل شب تمام شد. و موسی به برادرش هارون گفته بود: جانشین من در میان ملت من باش و امور آنها را اصلاح کن و از روش مفسدان پیروی نکن».
بنابراین، آنگاه که سی شب، تبدیل به چهل شب شد، کلمۀ «بدا» به کار میرود، یعنی گزارش اول (سی شب نه بیشتر) به ظاهر، درست بود، ولی در باطن، شرط آن موجود نبود و لذا تبدیل به چهل شب شد.
از این آیات، استفاده میشود که اوّلاً تقدیری با تقدیر دیگر، زیر و رو میشود و ثانیاً بندگان صالح خدا، یعنی آموزگاران الهی، گاهی گزارش میدهند، اما این گزارش با این که علائم بر صدق آن گواهی میدهد، محقّق نمیشود. در این مورد میگویند: «بدا للّه» و در حقیقت یک نوع استعمال مجازی است. خدا از روز نخست میدانست که تقدیر اوّل پایدار نخواهد بود، و تقدیر دوم، جای آن را خواهد گرفت. امّا از نظر مستمعان که آگاه از همۀ واقعیت نیستند این کار به «بدا» تفسیر میشود. آنگاه که بخواهند به خدا نسبت بدهند، از همان دیدگاه ویژۀ خود میگویند: «بدا للّه»! و بهتر آن است که این نوع تعبیرها را از مقولۀ مشاکله بدانیم چنان که میفرماید:
(وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ) .(1)
. انفال/ 30.
«آنان حیله میورزند، خدا نیز حیله میورزد و خدا بهترین حیله ورزان است».
خدا در حقیقت کار خود را که خنثی کردن برنامههای ناجوانمردانۀ
1) (1)
آنهاست «حیله» مینامند تا هماهنگ با سخن طرف باشد. چون آنان حیله میورزند، مقتضای بلاغت این است که خنثی کردن حیله را نیز «حیله» بنامد.
در روایات اسلامی، بدا به آن معنی که در قرآن آمده، نیز وارد شده است، اینک نمونههایی را یادآور میشویم:
1) (1)
. بحارالانوار، ج 4، ص 94.
یاران رسول خدا گفتند: او به جای سلام برای شما آرزوی مرگ کرد. پیامبر فرمود: من هم در پاسخ گفتم: بر خودت باد! آنگاه پیامبر افزود: مار سیاهی گردن این مرد را میگزد و او را میکشد. یهودی نقطهای را که رسول خدا در آن بود، ترک گفت و هیزم فراوانی را گرد آورد و بر پشت خود گذارد و در بازگشت، پیامبر به او فرمود: بارت را به زمین بگذار. ناگهان در میان بار، مار سیاهی را دیدند که چوبی را به دندان گرفته است. پیامبر فرمود: امروز چه کاری انجام دادی؟ گفت:
کاری انجام ندادم، جز این که این بار هیزم را به دوش کشیدم و آوردم و دو قرص نان همراه من بود یکی را خوردم، و دیگری را صدقه دادم. پیامبر فرمود: خدا به خاطر آن صدقه بلا را از تو رفع کرده است. سپس فرمود: إنّ الصدقة تدفع میتة السوء عن الإنسان، صدقه، مرگ بد را از انسان دور میسازد.
آنچه که در این دو حدیث خواندیم، نمونههایی از مضمون همان آیات پیش است. گزارش پیامبر اسلام به سان گزارش حضرت مسیح، کاملاً راست و درست بود. پدیده را در لوح محو واثبات، مشاهده کرده بود. اما از شرط آن، (اگر صدقه ندهد) آگاه نبود به همین دلیل، بلایی که باید بر سر او میآمد، با آن کار نیک، برطرف شد. در این مورد میگویند: «بدا للّه» و این به خاطر یکی از دو وجه است: 1. انسان از دیده خود، فعل خدا را تفسیر میکند، 2. به خاطر همگونی با دیگر موارد، ازاین واژه استفاده میشود.
در تقدیر اوّل، عمر داود چهل سال بود، و گزارش نخست نیز صحیح و راست بود، ولی مشروط بر این بود که ایثاری صورت نپذیرد، ولی باایثار آدم تقدیر اول به تقدیر دوم تبدیل شد.
با توجه به این سرگذشتها، معنی آیۀ (یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ) (2)روشن میگردد. گزارشهای اول در لوح محو واثبات بود، امّا گزارش کامل با توجه به شرایطی که رخ داد، در امّ الکتاب قرار داشت.
خدا به پیامبری از پیامبرانش وحی کرد به یکی از پادشاهان عصر خود بگوید که در فلان روز، جان او را خواهد گرفت. پادشاه پس از آگاهی، دستها را برای دعا بلند کرد و چنین گفت: بارالها مرگ مرا عقب بینداز تا کودکم بزرگ شود و کارهایم را به پایان برسانم. وحی دوم فرود آمد که به آن پادشاه بگو بر عمر او پانزده سال افزوده شد.(3)
«عمرو بن حمق» صحابی جلیل و از یاران امیرمؤمنان هنگامی که حضرت ضربت خورده بود، بر او وارد شد. امام گفت: من به زودی از شما جدا
1) (1)
. بحارالانوار، ج 4، ص 102.
2) (2) . رعد/ 39.
3) (3) . بحارالأنوار، ج 4، ص 121.
میشوم. آنگاه فرمود: سال هفتاد، سال بلاست و این جمله را سه بار گفت: عمرو میگوید: به امام عرض کردم: آیا پس از گرفتاری، گشایشی هست؟ از امام پاسخی نشیندم. هنگامی که صدای گریۀ ام کلثوم بلند شد، امام به هوش آمد.
سؤال پیشین را تکرار کردم. فرمود: آری پس از بلا، گشایشی هست. آنگاه این آیه را خواند: (یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ) .(1)
. بحارالأنوار، ج 4، ص 119، حدیث 60.
این مجموع روایاتی است که در آنها پیامبران و امامان از اصل «بدا» بهره گرفتهاند ولی موارد آن از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکند، حتی در روایت اخیر در حالی که امام میفرماید: پس از سال 70 گشایشی هست، آیۀ (یَمْحُوا اللّهُ...) را تلاوت میکند، یعنی همین گزارش امام ممکن است مشمول بدا گردد.
در این جا جا دارد از شخصیتهایی مانند «رازی» و قبل از او «بلخی»، سؤال کنیم، روی چه اصلی به شیعه تهمت میزنید، و میگویید: «پیشوایان آنان خبر میدادند که برای آنها از فلان سال، قدرت و عزتی خواهد بود، ولی آنگاه که تحقق نمیپذیرفت به توجیه آن میپرداختند و میگفتند: «بدا اللّه فیه». آیا در این پنج سرگذشتی که ما نقل کردیم، اثری از این تهمت هست؟ امامان معصوم علیهم السلام، در کجا وعدۀ قوّه و قدرت دادهاند، و آنگاه که محقق نشد، با بدا توجیه کردند؛ حتی در داستان عمرو بن حمق، اگر صحیح باشد امام فرمود: پس از سال هفتاد گشایشی خواهد بود، یعنی ممکن است فشار کمتر بشود و برای این که اگر گشایش حاصل نشد، او را متهم به دروغگویی نکنند، آیۀ (یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ...) را تلاوت میکند.
1) (1)
نتیجه این که «بدا» ثبوتاً جز این نیست که سرنوشت به وسیلۀ عمل نیک و بد عوض میشود ولی در مقام اثبات جز این نیست که پیامبری یا امامی از وقوع پدیدهای خبر میدهد، امّا آن پدیده رخ نمیدهد و علّت آن را در خود روایات متذکر شده و هرگز عقیدۀ به بدا وسیلۀ توجیه خبرهای دروغ و گزارشهای غیر واقعی نبوده است. ولی در عین حال بهرهگیری از «بدا» در مقام اثبات بسیار کم بوده است.
در هنگام وقوع بدا، خبر نخست، هر چند تحقق نمیپذیرد، مثلاً عذاب بر قوم یونس، فرود نمیآید، عروس در حجله نمیمیرد، یا آن یهودی مارگزیده نمیشود ولی در عین حال، تقدیر دوم، به گونهای نیست که گزارش اول را تکذیب کند و نمیرساند که گزارش نخست از اساس درست نبوده، بلکه حتّی در صورت عدم تحقق، گزارش نخست راست و درست بوده است، به نشانۀ این که قوم یونس، طلایههای عذاب را دیدند و یا عروس، و آن یهودی، مار را زیر رختخواب یا در میان بار هیزم خود مشاهده کردند.
«بدا»، در امور جزئی و سرنوشتهای شخصی است و هرگز معارف کلی، در قلمرو بدا قرار نمیگیرد، مثلاً نبوت پیامبر گرامی یا خاتمیت او یا خبرهای غیبی که از معجزات او به شمار میروند، در قلمرو بدا قرار نمیگیرند و همچنین ظهور حضرت مهدی (عج) و علائم آن، که یکی از عقاید قطعی اسلام است در قلمرو بدا قرار نگرفته و پیوسته ثابت و پا برجا خواهد بود.
بنابراین، اگر مسیح از ظهور پیامبری به نام احمد گزارش داده است، هرگز
بدا در آن رخ نمیدهد و آن وعده تحقق میپذیرد، زیرا وقوع بدا در اینگونه مسائل ریشهای، مایۀ ابطال دین میگردد، از این رو گفتیم: قلمرو بدا قضایای جزئی و شخصی است.
أ. از باب مشاکله و همگونی در سخن است مانند نسبت مکر به خدا.
ب. سخن گفتن درباره خدا از دیدگاه خود انسان.
در غیر این دو صورت، نباید گفت «بدا للّه...» بلکه باید گفت: «بدا من اللّه لنا أو للناس».
اصولاً بحث ما، بحث محتوایی است، نه لفظی و تعبیری. شما اگر واقعیت بدا را پذیرفتید، در تعبیر از آن آزادید، واگر امامان ما در این مورد، از جملۀ «بدا للّه» بهره میگیرند، به خاطر پیروی از کلام جدّ بزرگوارشان است که در این مورد، این واژه را به کار برده است. شگفت اینجاست: کسانی که منکر بدا هستند، و از جملۀ «بدا للّه» هراس و ترس دارند، در صحیحترین کتابشان آن را از پیامبر نقل کردهاند. اینک ما خلاصۀ داستانی را که در صحیحترین کتب حدیثی آنها آمده است میآوریم که در آن، خود رسول خدا ازا ین واژه بهره گرفته است:
در صحیح بخاری آمده است: «إنّ ثلاثة فی بنی إسرائیل أبرص وأقرع وأعمی بدا للّهأن یبتلیهم...».
«در میان بنی اسرائیل سه نفر بودند که هر یک مبتلا به بیماری خاصی یعنی پیسی و کچلی و نابینایی بودند برای خدا بدا رخ داد که آنها را بیازماید، فرشتهای
را فرستاد تا به نزد فرد مبتلا به پیسی برود، فرشته به او گفت: چه چیزی را بیشتر دوست داری؟ گفت: رنگ زیبا و پوست زیبا. مردم مرا آلوده میدانند و از من دوری میکنند. در این هنگام فرشته دستی بر او کشید و او به خواستۀ خود رسید، سپس به او گفت: چه ثروتی را بیشتر دوست داری؟ گفت: شتر یا گاو. فرشته به او شتر مادهای داد که ده ماهه آبستن بود، و افزود: خدا در این مال به تو برکت بدهد.
آنگاه سراغ انسان مبتلا به کچلی آمد و گفت: چه چیزی را بیشتر دوست داری؟ گفت: موی زیبا تا این پلیدی را از من دور کند. در این وقت فرشته دست کشید و او موی زیبا پیدا کرد. گفت: چه مالی را دوست داری؟ گفت: گاو، فرشته به او گاوی آبستن داد و گفت: خدا در این مال به تو برکت دهد.
آنگاه سراغ فرد نابینا آمد و به او گفت: چه چیزی را دوست داری؟ گفت:
بینایی. فرشته بر چشمانش دست کشید، او بینا شد و پرسید: چه مالی را دوست داری؟ گفت: گوسفند. فرشته به او گوسفندی آبستن داد. بر اثر دعای این فرشته، زمینهای این سه نفر، پر از شتر و گاو و گوسفند شد.
پس از مدتی، فرشته، به صورت انسان زیبایی به نزد شخص مبتلا به پیسی آمد و گفت: مرد فقیری هستم که چارهای برایم نمانده است و دادرسی جز خدا و سپس شما ندارم. تو را سوگند میدهم به خدایی که به تو رنگ زیبا و پوست زیبا و این همه شتر داد مرا در این سفر کمک کن!
او در پاسخ به جای کمک گفت: من بدهیهای زیادی دارم و نمیتوانم به تو کمک کنم. در این هنگام فرشته گفت: من تو را میشناسم. بیماری پیسی داشتی، فقیر بودی و خدا تو را زیبا و ثروتمند ساخت. اگر در این گفتار، دروغگو
باشی به همان حالت نخست، باز میگردی. ناگهان پیسی وی بازگشت.
آنگاه سراغ آن فرد مبتلا به کچلی رفت و با او نیز مانند پیشین سخن گفت، او نیز در پاسخ به دروغ متوسل شد و فرشته او را نفرین کرد و به حالت نخست باز گشت.
اما وقتی سراغ فرد نابینا آمد، گفتار پیشین خود را با آن دو نفر، با او نیز در میان نهاد و از او درخواست مال کرد، که او را در این سفر کمک کند، آن فرد نابینا شکر نعمت را به جا آورد و گفت: نابینا بودم، خدا بینایی مرا بازگرداند، فقیر بودم مرا غنی کرد، هر چه میخواهی بردار و برو. فرشته در مقابل گفت: مال خود را داشته باش. من برای امتحان تو آمدهام. خدا از تو راضی شد، اما بر دو یار پیشینت خشمگین گشت.(1)
. صحیح بخاری، ج 4، ص 208، کتاب انبیاء، باب 51.
بررسی این حدیث هم ما را به حقیقت بدا میرساند و هم چراغ سبزی است برای به کار بردن واژه «بدا للّه...».
ظاهر گزارش نخست این بود که آنان تا پایان عمر، از این دو نعمت بهرهمند خواهند بود، اما مشروط بر این که نیازمند بیچارهای را کمک کنند، ولی چون این شرط، در دو فرد نخست، محقق نشد، تقدیر دوم، جای تقدیر اول را گرفت، در حالی که در فرد سوم این شرط محقق شد و نعمت ادامه یافت.
1) (1)
اندیشۀ رجعت که برخی از آیات و روایات بر صحت آن گواهی میدهند، چیزی است که بر شیعه خرده گرفته میشود. تا آنجا که اگر کسی در این مورد سخن بگوید تو گویی از دین بیرون رفته است، در حالی که این خرده گیران، غافل از آنند: نخستین کسی که اندیشۀ رجعت را در بین امت اسلامی مطرح کرد و مدتی مردم را به خاطر این فکر از هر نوع تصمیم و انجام کار باز داشت، «عمر بن خطاب» بود. سیره نویسان مینویسند وقتی خبر مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله در میان مردم پخش شد، مردم اطراف خانۀ پیامبر گرد آمدند تا در مراسم تشییع او شرکت کنند، در این میان، فقط عمر بن خطاب به خدا سوگند خورد که: محمد نمرده است و تنها از چشمان مردم غایب شده و برمیگردد و دست و پای گروهی را میبرد.(1)
. سیرۀ نبویه، ابن هشام، ج 4، ص 305.
هرگاه سخن خلیفه، سخن جدی بود و به گفتار خود ایمان داشت مفاد گفتار او این است که: پیامبر مرگی که پس از آن رجوع نباشد هنوز نچشیده است، بلکه مرگی است که بعداً به میان ما باز میگردد و مخالفان را تنبیه میکند و مرگ
1) (1)
نهائی او در سالهای آینده رخ خواهد داد.
این سخن همان اندیشۀ رجعت است که گروهی پس از مرگ به این جهان باز میگردند.
قرآن از بازگشت گروهی پس از مرگ به این جهان، خبر داده است و مفسران واقعبین، آیات قرآنی را به همین صورت تفسیر کردهاند: اینک ما به جایگاه این آیات اشاره میکنیم تا خوانندۀ گرامی، خود مستقیماً آیات را بررسی کند:
زنده کردن گروهی از بنیاسرائیل (بقره/ 55-45).
زنده کردن کشتهای از بنیاسرائیل (بقره/ 72-73).
مرگ گروهی از مردم وزنده شدن مجدد آنها (بقره/ 243).
زنده شدن عزیر پس از مرگ صد ساله (بقره / 259).
زنده شدن مردگان در پرتو دعای مسیح (آل عمران/ 49).
اگر واقعاً بازگشت به این دنیا پس از مرگ امر محالی باشد، چگونه میتوان این همه احیا و اماته را تفسیر کرد؟
این نوع گزارشها که در کلام الهی آمده است میرساند که بازگشت به این دنیا پس از مرگ امری ممکن است و ارتباطی به تناسخ محال ندارد. آری بازگشت به این دنیا پس ازمرگ، در یک صورت محال است و آن این که انسان کاملی که هفتاد سال عمر کرده و به دیار دیگر منتقل شده است بار دیگر روح او از طریق نطفه و علقه و مضغه و طی دیگر مراحل جنینی به حد انسان برسد و متولد شود و دوران کودکی و جوانی را بگذارند تا به حدی برسد که از جهان رفته بود.
این نوع انتقالها، بازگشت فعلیت به قوّه است که «تناسخ» نامیده میشود.
تناسخ معنی دیگری دارد و آن این که روح انسان در بدن فرد دیگری یا حیوانی وارد شود، در حالی که بین این روح و آن دو قالب، تناسبی نیست. علما و دانشمندان شیعه، کتابها و رسالههایی در بطلان تناسخ نوشتهاند و آن را مایۀ کفر و خروج از دین دانستهاند و در حقیقت تناسخ دریچهای است برای انکار معاد و این که هر فردی، اعم از نیکوکار و بدکار، بار دیگر به این دنیا، از دو طریق باز میگردد تا به نتیجۀ اعمال خود برسد:
از طریق بازگشت فعلیّت به قوه یعنی از طریق نطفه و علقه تا برسد به صورت انسان کامل.
ورود روح انسانی در بدن انسانی دیگر یا حیوانی پستتر.
در حالی که رجعت، چنین نیست، روح انسانی بار دیگر به همان بدنی که آن را ترک گفته در لحظهای وارد میشود و گویا در آن فاصله نمرده است.
تا این جا ما دربارۀ امکان رجعت و تفاوت آن با تناسخ سخن گفتیم. آیا دلیلی هم بر وقوع آن هست و بر فرض وجود دلیل، غرض از رجعت چیست؟
آیۀ قرآنی حاکی از آن است که در همین جهان، گروهی به امر الهی زنده میشوند و به حیات دنیوی برمیگردند. اینک آیهای که این حقیقت را میرساند:
(وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ) .(1)
. نمل/ 83.
1) (1)
«روزی که ما از هر امّتی، گروهی از کسانی که آیات ما را تکذیب میکردند، محشور میکنیم و آنها را یکجا گرد میآوریم».
در این آیه، از احیای گروهی از هر قومی گزارش میدهد. این احیا نمیتواند مربوط به احیای در روز رستاخیز باشد، زیرا در آن روز، همۀ مردم، زنده میشوند، نه گروهی از هر طایفهای و لذا نام آن روز را روز (یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ) (1)
. هود 103.
مینامند. و در آیۀ دیگر میفرماید:(وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَی الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً) .(2)
«روزی که کوهها را به حرکت درمیآوریم و آنچه در دل زمین هست آشکار میبینی وهمۀ آنان را برمیانگیزیم و احدی از آنها را فرو گذار نمیکنیم».
جمع بین این دو گروه از آیات، به این نحو است که گروه نخست، مربوط به رجعتِ گروهی به دنیاست، در حالی که آیات گروه دوم مربوط به بعثت و رستاخیز همۀ انسانهاست.
«مأمون عباسی» دربارۀ رجعت از امام هشتم علیه السلام سؤال کرد. امام فرمود: این کار در امّتهای پیشین رخ داده و قرآن هم در این باره سخن گفته است و پیامبر نیز فرموده است: آنچه در امّتهای پیشین رخ داده در امّت اسلامی نیز رخ خواهد داد.(3)
تا اینجا با امکان رجعت و دلیل قرآنی و حدیثی آن آشنا شدیم ولی چه گروهی از گروهها مشمول این قانون خواهند بود؟ و چه هدفی در این بازگشت هست؟ این همان است که پیرامون آن بحث و گفتگو میکنیم.
دربارۀ سؤال نخست، شیخ مفید یادآور میشود: به هنگام قیام قائم (عج)، فقط دو گروه برمیگردند.
مؤمن خالص
کافر خالص
و امّا غیر این دو گروه، حسابشان به روز قیامت میافتد.(1)
. تصحیح اعتقاد، ص 40 و المسائل السرویه، ص 45.
و امّا هدف از باز گرداندن آنان به دنیا، این است که حضرت مهدی (عج) را کمک کنند و به ثواب بیشتر نائل آیند و یا این که از مخالفان سرسخت در همین دنیا قبل از آخرت، نیز انتقام گرفته شود.
چگونه ظالمان و کافران خالص، بار دیگر به این دنیا برمیگردند، در حالی که قرآن بازگشت آنان را ممنوع اعلام کرده و فرموده است:
(حَرامٌ عَلی قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ) .(2)
«مردم آبادیهایی که آنان را با عذاب نابود کردیم نمیتوانند به زندگی دنیوی باز گردند».
پاسخ این سؤال روشن است که ممنوعیت تنها از آن کافرانی است که با عذاب الهی به صورت دستهجمعی هلاک شدهاند، نه هر کافری که به مرگ طبیعی مرده باشد.
(حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ) .(1)
. مؤمنون/ 99 100.
«تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد، میگوید: پروردگارا! مرا باز گردانید، شاید در آنچه که کوتاهی کردهام، عمل صالحی انجام دهم.
خطاب میآید: چنین نیست. این سخنی است که او بر زبان میراند و از پس آنها برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند».
پاسخ این است که، آیه یکی از سنّتهای الهی را بیان میکند که بنا نیست پس از مرگ، حیاتی باشد، از این گذشته خواستۀ این گروه برای آن است که بار دیگر در دنیا متنعم شوند و اعمال گذشتۀ خود را اصلاح کنند و این نوع بازگشت، ممنوع شمرده شده است، ولی این مانع از آن نیست که در موردی طبق مصالح، استثنایی صورت پذیرد و این آیه ارتباطی به بازگشت صالحان برای دریافت ثواب و یا مشاهده انتقام ندارد.
1) (1)
موضوع گفتار ما در این بررسیها، عقاید و معارف شیعه است و اصولاً نباید سراغ مسائل فقهی و فرعی برویم که شیعه در آنجا موضعگیری خاصی دارد ولی چون برخی از فروع، مایۀ انتقاد و احیاناً اتهام شده است، ناچاریم به تبیین برخی از این فروع بپردازیم که یکی از آنها مسأله ازدواج موقت است، نخست ازدواج موقت را تعریف میکنیم:
ازدواج موقت این است که مردی، زنی را که آزاد و بالغ و کامل و مختار است، و از نظر شرعی مانعی برای ازدواج ندارد، برای مدتی معین با مهریۀ معین به عقد شرعی در آورد و به اصطلاح تزویج کند و هرگاه مدت به پایان رسید، زن و مرد، خود به خود (بدون طلاق) از هم جدا شوند، و اگر دخول صورت گیرد، و زن یائسه نباشد، باید عدّه نگه دارد، هرگاه میوه این ازدواج ولادت فرزندی شد او فرزند شرعی پدر و مادر خواهد بود به سان دیگر فرزندان، ارث میبرد و کلیۀ
احکامی که فرزندان دائم دارند، او نیز از آنها بهرهمند است.
بررسی تعریف ازدواج موقت، حاکی از آن است که این ازدواج، به سان ازدواج دائم، دو شاخه از یک اصلند، تفاوت مهمی که میان آن دو هست در برخی احکام فرعی است، مثلاً:
جدایی در ازدواج دائم، با طلاق و در ازدواج موقت (متعه) با پایان پذیرفتن مدت است.
زن در ازدواج دائم در صورت مرگ شوهر، ارث میبرد، امّا در ازدواج موقت، زن، از شوهر ارث نمیبرد.
در ازدواج دائم، نفقۀ زن برعهدۀ شوهر است، به خلاف موقت.
در ازدواج دائم، در هر چهار شب، یک شب زن، حق همخوابی دارد نه در ازدواج موقت.
از نظر عده، عدۀ ازدواج موقت برای زن، تنها دو حیض و در ازدواج دائم، سه حیض، یا سه طهر است.
این نوع اختلاف مایه دوگانگی در ماهیت نیست، بلکه واقعیت هر دو یکی است و آن این که هر دو یک پیمان زناشویی شرعی هستند، و این که تا زمانی که زن همسر این مرد است، هر نوع مراوده با مرد دیگر به عنوان همسری بر او حرام است، و اگر حامله شد، تا زمانی که وضع حمل نکرده، حق ازدواج با دیگری ندارد و به عبارت دیگر هر دو «ازدواج» است ولی یکی «دائم» و دیگری «موقت» و هر دو در زمان ازدواج، «همسر» یکدیگر هستند و باید وظایف همسری را رعایت کنند مگر چیزی که استثنا شده است.
از این بیان روشن میشود که ازدواج موقت کوچکترین شباهتی به روابط نامشروع و خارج از خانواده میان دو جنس مخالف ندارد.
بنابراین، کسانی که ازدواج موقت را که در آن زن و شوهر به تمام قیود شرعی، ملتزمند، با زنا و عمل نامشروع، یکسان میشمارند، جز سرپوش نهادن بر یک حقیقت روشن، کاری انجام نمیدهند. زنان هرزه، هیچ حد و مرزی نمیشناسند و به حدود و حقوقی پایبند نیستند، به خلاف زن متعه.
از برخی از تواریخ، استفاده میشود که در مدینه و غیر آن، پیش از اسلام، عقد موقت رایج بوده، خصوصاً کسانی که مدت مدیدی در مدینه میماندند و بعداً به شهرهای خود باز میگشتند، ولی حدّ و حدود عمل آنان، چندان روشن نیست، اسلام، همان را گرفته و حد و مرز آن را مشخص کرده است:
(وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ کِتابَ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ إِنَّ اللّهَ کانَ عَلِیماً حَکِیماً) .(1)
. نساء/ 24.
«و زنان شوهردار بر شما حرام است مگر آنها که به اسارت مالک شده باشید (زیرا اسارت آنها در حکم طلاق است). اینها احکامی است که خداوند بر شما مقرر داشته است. امّا زنان دیگر غیر از اینها برای شما
1) (1)
حلال است که با اموال خود آنان را اختیار کنید در حالی که خواهان عفت و دوری از زنا باشید و زنانی را که متعه میکنید، واجب است مهر آنان را بپردازید و گناهی بر شما نیست که بعد از تعیین مهر بخواهید با یکدیگر توافق کنید. خداوند دانا و حکیم است».
اینک مقاطع آیه را یکی پس از دیگری تبیین میکنیم:
(وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ) . این جمله عطف است بر زنانی که تحریم شدهاند. و یکی از آنها زنان شوهردار هستند که به آنها «المحصنات» گفته میشود.
(إِلاّ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ) استثناء از فقره پیش است و اشاره به ازدواج با کنیزانی است که قبل از اسارت دارای شوهر بودهاند و اسارت آنان به منزلۀ طلاق حساب میشود و آنگاه که استبرا از آنها به عمل آمد و روشن شد که در رحم آنها فرزندی نیست، صاحب کنیز میتواند با او ازدواج کند و به این ازدواج در آیۀ دیگر نیز اشاره شده است:
(إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ) .(1)
. مؤمنون/ 6.
«بهرهگیری زناشویی از زنان حرام است مگر با همسران، یا زنانی که مالک شدهاید، در این صورت، آمیزش جنسی با آنها ممنوع نیست».
1) (1)
زنانی را برای ازدواج برگزینید(1)
. «أن تبتغوا» فعل است و مفعول آن «نکاح النساء» است، در تقدیر أی «أن تبتغوا نکاح النساءبأموالکم».
که هدف، آن باشد که خود را پاکدامن نگه دارید و از هر نوع عمل جنسی ناروا، خودداری کنید».«ما» در «فما» ممکن است شرطیه باشد، چنان که احتمال دارد موصوله باشد به جای «من» ای «فمن» اکنون باید دید که آیا این جمله، ناظر به ازدواج دائم است یا ناظر به ازدواج موقت؟ ما خودمان را از هر نوع پیشداوری دور نگه میداریم تا با ملاحظۀ آیات ماقبل، هدف این جمله را روشن کنیم.
این جمله، یک مطلب را میرساند و آن این که هرگاه (اگر ما شرطیه باشد) و یا هر کس (اگر موصول باشد) که با آنها استمتاع رخ داد، مهر آنها را بپردازید.
یادآور میشویم که نمیتواند ناظر به عقد دائم باشد، چون در آیات پیشین عقد دائم و حکم مهر آن آمده است، اینک اشاره به آیات پیشین:
دربارۀ ازدواج دائم چنین آمده است:
(فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ...) .(2)
احکام «مهر» در ازدواج دائم چنین بیان شده است:
(وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً) .(3)
«مهریه زنان را به عنوان یک هدیه به آنان بدهید».
و هرگز مربوط به ازدواج با کنیزان نیست زیرا ازدواج با کنیزان، در آیۀ بعد از این آیه آمده است:
(وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلاً أَنْ یَنْکِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ مِنْ فَتَیاتِکُمُ الْمُؤْمِناتِ) .(1)
. نساء/ 25.
«آنها که توانایی ازدواج با زنان آزاد با ایمان و پاکدامن ندارند، میتواند با زنان مؤمن از میان کنیزان که در اختیار شماست ازدواج کنند».
و نیز به ازدواج با کنیزان در آغاز این آیه اشاره شده است:
(وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ) .(2)
با توجه به این تحلیل، دیگر جایی برای بازگویی ازدواج دائم و مهر آن نیست. چگونه میتوانیم این جمله را حمل بر ازدواج دائم و رعایت مهر آن کنیم در صورتی که جز تکرار چیزی نخواهد بود؟ ناچار باید این فقره از آیه را ناظر به نوع جدیدی از ازدواج بدانیم که در آیات قبل و بعد نیامده است.
بهترین دلیل بر این که این آیه ناظر بر ازدواج موقت است، همین تجزیه و تحلیل است که انجام دادیم، زیرا در غیر این صورت تکرار بیجا خواهد بود، زیرا ازدواج دائم، هم اصل آن، در آیات پیشین آمده هم پرداخت مهریه، چه لزومی دارد که بار دیگر تکرار شود؟
نکتۀ دیگر که باید در تفسیر این فقره از آیه گفت این است که (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ) را خواه بر عقد دائم حمل کنیم و یا بر عقد موقت به معنای هر نوع لذت بردن نیست، بلکه به معنای عقد استمتاع است، یعنی «هر موقع و یا با هر کس عقد استمتاع بستید» زیرا در غیر این صورت لازمۀ آن این است که مهریه تا عمل جنسی انجام نگرفته بر ذمه شوهر تعلق نگیرد، در صورتی که «مهریه» به
مجرد عقد بر ذمۀ شوهر تعلق میگیرد، و هرگز بدهکاری مرد، نسبت به مهر مشروط به استمتاع و نزدیکی نیست، چیزی که هست قطعی شدن این بدهکاری به صورت کامل در عقد دائم مشروط به دخول کامل است، بنابراین، جملۀ (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ) به معنی عقد بستن است نه به معنی بهرهگیری جنسی. اکنون باید ببینیم عقد الاستمتاع در اصطلاح آن زمان چه بوده است؟
از روایات آن زمان استفاده میشود که هرگاه این عبارت را به کار میبردهاند، مقصود عقد متعه بوده است.
جابر از رسول خدا نقل میکند که ما در زمان رسول خدا به یک مشت خرما یا آرد استمتاع میکردیم.(1)
. صحیح مسلم، ج 4، ص 131، باب نکاح المتعة.
تعبیر عربی آن این است «کنا نستمتع بالقبضة من التمر والدقیق» قطعاً مراد عقد استمتاع است، نه این که این مبلغ را میدادیم و آن کار کذایی را انجام میدادیم که شبیه زنا باشد.مالک از عروه فرزند زبیر نقل میکند: خوله دختر حکیم بر عمر بن خطاب وارد شد و گفت: ربیعه فرزند امیّه «استمتع بامرأة مولدة فحملت منه»، او با یک زنی که به سبب داشتن فرزند از مالک، آزاد شده بود، ازدواج موقت کرده و از او صاحب فرزند شده است، در این هنگام عمر از خانه به درآمد، در حالی که از روی عصبانیت، ردای خود را بر زمین میکشید، و گفت: این همان «متعه» است که اگر بار دیگر با آن روبرو شوم، مرتکب آن را سنگسار میکنم.(2)
شاهد در جملۀ «استمتع» است که مراد عقد موقت است نه عمل جنسی.
یک رشته پرسشها و یا شبهههایی است که از طرف منکران حلیّت متعه، مطرح شده و ریشهای جز در پیشداوری ندارد، و اگر اینها در محیطی دیگر میزیستند، این نوع شبهات در ذهن آنها نمیجوشید.
حرف «فاء» در آغاز این قسمت از آیه، فاء نتیجه است، و این نوع «فاء» در جایی به کار میرود که قبلاً مقدمه یا مقدماتی چیده شده باشد که زمینه برای بیان حکم متعه آماده کند، در حالی که در فقرات قبلی چنین اشاراتی نیامده تا به کارگیری «فاء نتیجه» صحیح باشد.
پاسخ: اتفاقاً قبل از این جمله مطلبی به میان آمده است که زمینه ساز بیان حکم عقد متعه شده است و آن جمله این است (وَ أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ) . اسم اشاره «ذلکم» در عبارت «ماوراء ذلکم»، اشاره به جمیع زنانی است که نکاح با آنها جایز است، سپس میگوید:
این حلیّت به خاطر آن است که بتوانید با مالی که در اختیار دارید با زنان، ازدواج کنید و هدف شما حفظ عفت و دوری از زنا باشد.
در این فراز از آیه، سخن از اموالی آمده است که با آن، انسان به سراغ ازدواج میرود. اتفاقاً مال در عقد متعه، نقش محوری دارد، در حالی که در عقد دائم حتی ذکر آن هم لازم نیست، ولی در عقد متعه دو چیز محور است:
أجل مسمی (مدت عقد)
اجر معین (مهر)
این جمله زمینهساز این شد که خدا اشاره به نوعی از ازدواج کند که در آیات قبلی سخن از آن نیامده و آن ازدواج متعه است و یادآور میشود که هرگاه عقد متعه را بستید، در پرداختن اجرت آنان کوتاهی نکنید.
هدف از ازدواج، تشکیل خانواده و حفظ نسل است و این در ازدواج دائم هست، در حالی که در ازدواج موقت، فقط هدف ارضای شهوت است.
پاسخ: در این پرسش بین حکمت وعلّت فرق گذاشته نشده است، هرگاه چیزی حکمت باشد، حکم گستردهتر از آن خواهد بود، چه بسا ممکن است حکم باشد ولی این حکمت نباشد، در حالی که در علّت حکم دائر مدار وجود آن است، و در صورت بود آن حکم محقق شده و در صورت نبود آن، حکم محقق نخواهد شد، مثلاً اگر شارع بگوید: شراب مخور، به خاطر آن که مست کننده است «لا تشرب الخمر لکونه مسکراً» حکم، دائر مدار مست کنندگی است، و لذا اگر آن مایع، تبدیل به سرکه شد، آشامیدن آن حلال است، در حالی که در حکمت، جریان چنین نیست، مثلاً زنی که از شوهر طلاق میگیرد باید عده نگاه دارد، و حکمت آن این است که ممکن است آبستن باشد و از شوهر پیشین دارای فرزند باشد. ولی عده نگه داشتن دائر مدار آن نیست، و حتی در جایی که یقین داریم، رحم زن پاک است و فرزندی در آن نیست، باید عده نگه دارد.
در محل بحث، تشکیل خانواده و تکثیر نسل، از قبیل علل نیست، بلکه حکمت است، زیرا در موارد زیادی ازدواج، جایز است، در حالی که این حکمت نیست، مانند:
ازدواج با زن نازا
ازدواج با زن یائسه
ازدواج با صغیره به اذن ولی
ازدواج با زن بیماری که نمیتواند آبستن شود.
بلکه در مواردی که پسر جوان با دختر جوانی ازدواج میکند، هیچگاه نظر تکثیر نسل نیست، بلکه عاطفۀ انسانی و غریزۀ جنسی، آنها را به هم پیوند میدهد و هرگز در مغز آنان مسألۀ تکثیر نسل نیست.
از این گذشته چه بسا در عقدموقت تشکیل خانواده و تکثیر نسل هم باشد. و هستند کسانی که با زنان خاصی ازدواج میکنند تا به اهدافی چون داشتن فرزند و خدمت در منزل و دیگر امور زندگی برسند.
ما در این جا از فقیهانی که حاضر به حلال شمردن عقد موقت نیستند سؤالی داریم: «هرگاه دختر و پسری با هم ازدواج دائم کنند، ولی نظر آنها این باشد که هرگاه تحصیل آنها در خارج تمام شد، با طلاق از هم جدا شوند، و تعبیر عربی «الزواج بنیة الطلاق فی فصل خاص»، آیا این ازدواج را صحیح میدانید یا نه؟ مسلماً خواهند گفت صحیح است، زیرا عقد به ظاهر دائم است، هر چند نیت بر موقت بودن آن دارند، در این صورت سؤال میشود: چه فرقی بین این نوع از عقد دائم که در باطن موقت است با ازدواج موقت که در ظاهر و باطن موقت است، وجود دارد؟ بلکه دومی بر اوّلی ترجیح دارد زیرا دور از نفاق است.
رشید رضا میگوید: فقیهان گذشته وحال که در تحریم متعه پافشاری میکنند، لازمۀ آن این است که نکاح دائم به نیت طلاق را نیز تحریم کنند. تفاوتی
که هست مدّت در مورد مثال، در متن عقد گفته نشده ولی در نیت هر دو طرف بوده است، در حالی که در عقد متعه بدون ریاکاری در نیت و زبان آمده است.(1)
. المنار، ج 5، ص 17.
قرآن مجید هر نوع عمل جنسی با زنان را تحریم کرده مگر در دو مورد:
همسران (إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ) .
کنیزان (أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ) .
در حالی که متعه، مصداق هیچ کدام از این دو نیست.
پاسخ: مدّعای شبهه افکن با دلیل او یکی است. به چه دلیل میگوید که عقد موقت داخل در جملۀ (إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ) نیست؟ این که میگوید: اگر ازدواج موقّت، نوعی همسر گزینی است پس چرا آثار همسری ندارد، زیرا معنی همسر این است که هزینهاش بر شوهر و در هر چهار شب یک شب همخواب او باشد.
نویسنده در آن از یک نکته غفلت کرده که گاهی در همسران دائم هم این احکام نیست، زن ناشزه، فاقد حکم نفقه وزن صغیره فاقد حکم همخوابی است، نبودن برخی از احکام دلیل بر نفی ماهیت نمیشود، زیرا زوجیت پیوندی میان مرد و زن است و برای خود، احکامی دارد چه بساممکن است احکام آن دو با هم فرق داشته باشند.
1) (1)
ازدواج برای حفظ عفّت و کرامت انسانی است و لذا در آیه فرمود:
(مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ) * یعنی: «عفت خواه و دور از روابط نامشروع باشید»، در حالی که در ازدواج موقت، این هدف عملی نیست، بلکه نظر دفع شهوت است و بس، و اگر گفته شود که در سایۀ عقد موقت زن و مرد، خود را از فحشا باز میدارند، پاسخ آن این است که چگونه حفظ عفت میکند، در حالی که هر چند یکبار خود را به مردی اجاره میدهد.(1)
. المنار، ج 5، ص 13.
پاسخ: معترض، عقد موقت را با شهوترانی زنان و مردان غیر عفیف یکی دانسته است در عقد موقت التزام قلبی بر یک رشته حقوق و وظایف همسری وجود دارد که کمترین آن است که تا زمانی که این زن، در عقد موقت مرد است، حق ازدواج یا ایجاد رابطه با دیگری ندارد و پس از پایان یافتن مدت، باید عده نگاه دارد، در آن صورت چگونه میتوان گفت این زن هر چند یک بار خود را به مردی اجاره میدهد؟
توضیح این که زن و مرد میتوانند لجام شهوت رااز سه راه در اختیار بگیرند:
نکاح دائم
نکاح موقت با شرایطی که گفته شد
سرکوبی غریزۀ شهوت وتمایلات جنسی
راه اول، چه بسا امکانپذیر نباشد، به ویژه برای جوانان دانشجو که مدتی در شهری تحصیل میکنند.
1) (1)
راه سوم کار اولیای الهی است که میتوانند هر نوع تمایلات را به خاطر ترس از خدا، سرکوب کنند.
تنها راهی که باقی میماند، ازدواج موقت با شرایط خاص است که چه بسا ممکن است سالها به دراز بکشد.
شگفت انگیزتر این که صاحب منار که عقدۀ خاصی نسبت به شیعه دارد آن شعر معروفی را که در رد ابن عباس سرودهاند و او نیز آن را طوطیوار تکرار میکند:
کرة قذفت بصوالجة فتلقفها رجلٌ رجلٌ
یعنی زن متعه به سان توپی است که چوگان بازان، آن را یکی پس از دیگری به هم پاس میدهند. در این جا هم مردان گوناگونی این زن را در اختیار میگیرند.
او در این منطق، کوچکترین فرقی بین زنان پاکدامن و خداترس با زنان آلوده و دور از ایمان نگذاشته و لذا این شعر را که از دیرزمان، مخالفان متعه گفتهاند تکرار میکند.
گروهی بر مشروعیت متعه صحه گذاشته ولی معتقدند، که بعدها این آیه نسخ شده است، ولی در زمان نسخ آن اختلاف شدیدی دارند و نظریات گوناگونی ارائه کردهاند:
فقط در عمرة القضا حلال شده است
مباح بوده و در سال هشتم (عام الفتح) حرام شده است.
در جنگ اوطاس حلال شده و بعداً منسوخ گشته است.(1)
. مسائل فقهیه، ص 63-64؛ الغدیر، ج 6، ص 225؛ اصل الشیعة وأصولها، ص 171.
پاسخ: اوّلاً: قرآن، یک دلیل قطعی است و هرگز نمیتوان آیهای را با خبر ظنی نسخ کرد. حتی با خبر واحد صحیح نیز نمیتوان به نسخ آیه پرداخت.
روشنترین گواه بر این که دلیل قاطع بر نسخ نیست، اختلاف در کیفیت تحلیل و تحریم است.
ثانیاً: بسیاری از یاران پیامبر، پس از رسول خدا از این قانون استفاده کرده و ازدواج موقت داشتهاند و کراراً میگویند: «إنّ اللّه أنزل المتعة وما نسخها بآیة أخری وأمرنا رسول اللّه بالمتعة وما نهانا عنها، ثم قال رجل برأیه».(2)
ثالثاً: اگر واقعاً در عصر رسول خدا منسوخ گشته، چرا خلیفۀ دوم، تحریم آن را به خود نسبت میدهد و آشکارا در بالای منبر میگوید: «متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه وأنا أنهی عنهما وأعاقب علیهما: متعة الحج و متعة النساء».(3)
«دو متعه در زمان رسول خدا جایز و حلال بود ومن از آنها جلوگیری میکنم و انجام دهندۀ آنها را مجازات میکنم: تمتع در حج و متعۀ زنان».
متکلم اشعری قوشچی سه چیز را یاد کرده که عمر آنها را تحریم میکند که سومی آنها «حیّ علی خیر العمل» در اذان است.(4)
و ما در این جا اسامی کسانی را که حتی در عصر خلیفه، به حلیّت آن فتوا میدادند، یادآور میشویم:
«اگر عمر از ازدواج موقت جلوگیری نکرده بود، هیچ کس، جز مردان و زنان تبهکار، به سراغ زنا نمیرفتند».
عبد اللّه بن عمر، که وقتی به او گفتند: پدرت به حرمت متعه فتوا میداد، تو چرا آن را حلال میدانی؟ گفت: رسول اللّه شایستۀ پیروی است یا پدرم؟
عبداللّه بن مسعود، بخاری نقل میکند: ما با رسول خدا مشغول جهاد بودیم، در حالی که همسرانمان همراه ما نبودند، به ایشان گفتیم: آیا خودمان را اخته نکنیم؟ پیامبر ما را از این کار بازداشت، آنگاه اجازه داد با زنی در برابر یک قطعه لباس تا وقت معین ازدواج کنیم. سپس این آیه را تلاوت کرد: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ) .(1)
. صحیح بخاری، ج 7، ص 4، کتاب نکاح؛ مائده/ 87.
آیۀ متعه در کتاب اللّه فرود آمد، ما نیز به آن عمل کردیم، دیگر آیهای نیامد که ناسخ آن باشد و رسول خدا نیز از آن نهی نکرد، بلکه مردی رأی خود را بر ما تحمیل کرد.(2)
جابر بن عبداللّه انصاری از اختلاف این دو آگاه شد، گفت: واقعیت پیش من است، در زمان رسول خدا ما عقد متعه میبستیم تا روزی که عمر برخاست و گفت: خدا برای رسول خودش آنچه را بخواهد حلال میکند. حج وعمره را به پایان برسانید و عقد ازدواج خود با زنان را عقد دائمی قرار دهید. هرگاه مردی را پیش من بیاورند که زنی را تا مدت معینی عقد کرده باشد، او را سنگسار میکنم.(1)
. صحیح مسلم، ج 4، ص 130، باب نکاح المتعه، حدیث 8، چاپ محمدعلی صبیح؛ مسند احمد، ج 1، ص 52.
این احادیث حاکی از آن است که متعه امر حلالی بوده و هرگز منسوخ نشده و سلیقۀ خلیفه مایۀ اختلاف گشته است.
البته از آنجا که این مسأله، یک مسألۀ فقهی است و فقیهان ما در کتابهای خود مشروحاً در این باره سخن گفتهاند ما، دامن سخن را در این جا کوتاه میکنیم.
1) (1)
فقیهان اسلام، در شستن پاها و یا مسح آنها در وضو، اختلاف نظر دارند.
امامان چهار مذهب میگویند واجب، شستن است. ولی فقیهان امامیه میگویند:
واجب، کشیدن دستتر بر پا (مسح) است، در حالی که «داود بن علی» امام مذهب ظاهریه و «الناصر الکبیر» پیشوای زیدیه معتقدند باید بین این دو جمع کرد. از حسن بصری نقل شده است که وضو گیرنده بین این دو، مخیر است.
چیزی که شگفتآور است این که مسلمانان، وضو گرفتن رسول خدا را سالها در روز و شب و در سفر و حضر مشاهده کردهاند، چگونه در این مسأله، آرای گوناگون رخ داده است، و این حاکی از آن است که اجتهاد در این مسأله، نقش محوری داشته و در نتیجه روشنترین مسأله، به صورت پیچیدهترین آنها درآمده است.
آیهای که در قرآن متکفل بیان وضو است در عصر نزول معنی واضحی داشته و آن یامسح یا غسل بوده و اگر ابهامی رخ داده است، مربوط به سنوات بعدی است. اکنون متن آیه را با ترجمۀ آن، ذکر میکنیم تا بدون پیشداوری به
مقصود خدا از آیه دست یابیم. میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ) .(1)
. مائده/ 6.
«ای افراد با ایمان، آنگاه که برای ادای نماز به پا خاستید (وضو بگیرید) یعنی صورت و دستهایتان را تا آرنج، بشویید و بر سرها و پاهایتان تا مفصل دست بکشید».
مفسران میگویند: قراء سبعه، کلمۀ «وارجلکم» را به دو نحو قرائت کردهاند:
«أرجلِکم» با کسر لام.
«أرجلَکم» با فتح لام.
ابن کثیر، حمزه، ابوعمرو و عاصم، بنا به روایت ابوبکر به کسر خواندهاند.
در حالی که نافع، ابن عامر و عاصم به روایت حفص آن را به فتح خواندهاند.(2)
اصولاً بعید به نظر میرسد که پیامبر صلی الله علیه و آله، آیه را به دو قرائت، تلاوت کرده باشد، زیرا لازمۀ آن این است که آیه، حالت اجمال به خود بگیرد آن هم در موضعی که وحی الهی باید به صورت روشن سخن بگوید، راه ابهام را در پیش گرفته باشد، قرآن، کتاب هدایت و دستور زندگی دینی است، نباید دو پهلو سخن
بگوید که مایۀ اشتباه شود، بالأخص که آیه مربوط به عموم مردم است که کمتر میاندیشند.
فقیهان امامیه میگویند: هر دو قرائت دلیل بر مسح پاهاست. در قرائت کسر «وأرجلکم» عطف بر ظاهر «رؤوسکم» است و عامل در هر دو، فعل «وامسحوا» است. یعنی سرها و پاها را مسح کنید و حقیقت مسح این است که انسان، با دست بر چیزی بکشد، و چون در این جا مسح، بعد از شستن دستهاست، باید با همان دستتر بر سر و پاها دست بکشد. بنابر قرائت نصب (فتحه) باز عطف بر محلّ «برؤوسکم» است، زیرا محل آن منصوب است به خاطر این که مفعول فعل «امسحوا» است، هر چند به ظاهر مجرور است. وعطف بر محل در زبان عربی شایع است. نمونهای از آن، این آیه است که:
(وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ...) .(1)
. توبه/ 3.
«اعلانی است از خدا و رسول او به مردم در روز حج اکبر که خدا و پیامبرش از مشرکان بیزارند...».
شاهد در واژه «و رسولُه» است که عطف بر «اللّه» است و لفظ «اللّه» به ظاهر منصوب است، امّا از نظر محل چون مبتدا است مرفوع میباشد هر چند به ظاهر به خاطر «انّ» منصوب است.
تا این جا روشن شد که آیه در هر دو قرائت، ظاهر در مسح است، امّا قائلان به شستن، در اعراب «وأرجلکم» بنابر هر دو قرائت دچار سردرگمی
1) (1)
شدهاند و میکوشند هر دو قرائت را با قواعد عربی تطبیق دهند.
توضیح این که میگویند: بنابر قرائت «فتح»، لفظ «و أرجلکم» عطف بر «وجوهکم» است، و عامل در هر دو فعل «فاغسلوا» است، پس نتیجه این میشود: صورتها و پاها را تا مفصل بشویید.
بنابر قرائت جرّ، لفظ «وأرجلکم»، عطف بر ظاهر «برؤوسکم» نیست بلکه جرّ به خاطر جوار است یعنی چون در کنار مجرور قرار گرفته «برؤوسکم»، آن هم مجرور خوانده شده است و گرنه ارتباطی به جملۀ (وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ) ندارد.
یادآور میشویم هر دو قرائت، محکوم به ابهام، بلکه عدم صحّت است، امّا قرائت نصب، لازمۀ آن این است که بین «معطوف» و «معطوفٌ علیه»، جملۀ نامربوطی فاصله افتاده باشد، در حالی که این روش، از نظر قواعد در عطف مفرد بر مفرد، جایز نیست تا چه رسد عطف جمله.
توضیح این که جملۀ «فاغسلوا وجوهکم» معطوف علیه است بین آن و معطوف که (أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ) باشد، جمله (وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ) قرار گرفته که هیچ ارتباطی بین این دو وجود ندارد، و هرگز در لغت عرب آن هم در کلام فصیح چنین فاصلهای که مایۀ اشتباه است، صورت نمیپذیرد و اگر هم روزی در شعر شاعری، به کار رود در موردی خواهد بود که مایۀ اشتباه نشود، و شما این آیه را در اختیار هر فردی که آشنا به زبان عرب باشد، قرار دهید، هرگز فکر نمیکند که جملۀ «وأرجلکم» عطف بر نقطهای دور، یعنی «وجوهکم» است. و به تعبیر دیگر اگر بنا بود، پاها شسته شود، دیگر جهت نداشت که پس از جملۀ
(وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ) قرار بگیرد، ممکن است گفته شود علت این شیوه سخن گفتن، رعایت ترتیب اجزای وضو است، چون سر قبلاً مسح میشود، بعد نوبت پاها میرسد، در حالی که اگر هدف، این بود، شایسته بود که فعل را تکرار کند و بفرماید: (و امسحوا بروسکم و اغسلوا أرجلکم إلی الکعبین).
خلاصۀ سخن این که کسانی که کلمۀ «وأرجلکم» را به فتح میخوانند، و از طرفی هم بر شستن پاها اصرار میورزند، نمیتوانند اعراب آن را توجیه کنند، زیرا ناچارند آن را معطوف بر «وجوهکم» بدانند و لازمۀ آن این است که یک جملۀ بیگانه که مایۀ اشتباه در فهم مراد است، در میان، قرار گیرد. تا این جا روشن شد که بنا بر این قرائت نمیتوان شستن پاها را توجیه کرد. اکنون وقت آن رسیده است که به توجیه قرائت «جر» از نظر قائلان به شستن پاها توجه کنیم، میگویند در واقع «أرجلکم» معطوف بر «وجوهکم» است و باید منصوب باشد، امّا به خاطر قرار گرفتن کنار لفظ مجرور، مکسور خوانده شده است، مانند مثل معروف: «جحر ضب خربٍ» (لانۀ سوسمار خراب است) واژۀ خرب در حالی که خبر مبتداست و باید خربٌ خوانده شود، ولی به خاطر جوار با ضبّ که مجرور است، آن هم مجرور خوانده شده است.
یادآور میشویم این توجیه بسیار نارواست.
اوّلاً: جرّ به جوار از نظر بزرگان عرب، نوعی لحن و غلط شمرده میشود، فقط در شعر، آن هم به خاطر ضرورت، تجویز شده است وکلام خدا برتر از آن است که در آن ضرورت اندیشیده شود.
ثانیاً: کسر به جوار، در جایی است که مایۀ اشتباه نشود مانند مثال مزبور که
«خرب» نمیتواند وصف ضبّ باشد، زیرا ویرانی صفت لانه است، نه خود سوسمار. بنابراین اشتباهی در کار نیست به خلاف آیهای که دربارۀ آن سخن میگوییم که پیداست تا چه حد مایه اشتباه میگردد. و حاشا که قرآن در اوج فصاحت و بلاغت باشد ولی نتواند مقصود خود را واضح بیان کند.
ثالثاً: جرّ به جوار در جایی است که حرف عطفی در کار نباشد، امّا با حرف عطف، عرب به آن تکلم نکرده است.
با این بیان کوتاه، دو راز پیچیدگی، بر هر خوانندهای روشن میشود که وظیفۀ مسلمان به هنگام وضو گرفتن، همان مسح است، اما متأسفانه اجتهادها و تعصبها، این عمل عبادی را به دو صورت جلوه داده که قطعاً یکی، خلاف واقع است و شما ملاحظه کردید که قائلان به شستن پاها در توجیه هر دو قرائت کاملاً عاجز و ناتوانند. برخی در این مورد که حق را در قول مسح میدانند به فلسفه بافی پرداخته و میگویند: اگر بشوییم، مسح هم در ضمن آن هست، در حالی که عبادات، توقیفی هستند، به هر چه امر شده باید بیکم و کاست، همان را انجام داد و ما حق نداریم با نظر خودمان، آن را دگرگون سازیم. از این گذشته، بسیاری از صحابۀ پیامبر، و یا تابعان که دارای فکر و اندیشهاند، معتقدند که قرآن بر اساس مسح بر پاها نازل شده است. اینک برخی از کلمات را نقل میکنیم:
ابن عباس میگوید: وضو، دو شستن و دو مسح است.
انس بن مالک، هر گاه دو پای خود را مسح میکرد، آن را مرطوب میکرد، روزی شنید که حجاج بن یوسف بالای منبر میگوید: چیزی برای فرزندان آدم، ناپاکتر از پاهای او نیست، پس پاها را ظاهر و آشکار بشویید. در
این هنگام انس گفت: خدا راست گفته و حجاج بن یوسف دروغ میگوید. آنگاه این آیه را خواند: (وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ) .
عکرمه شاگرد ابن عباس میگفت: وظیفه، مسح پاهاست نه شستن آنها.
شعبی میگوید: جبرئیل بر قلب پیامبر، مسح پاها را آورده است به گواه آنچه که در وضو شسته میشود، در تیمم محفوظ مانده، یعنی صورت و دستها و آنچه که مسح میشود، سرها و پاها در تیمم حذف شده است، یعنی اگر وظیفه دربارۀ پاها شستن بود، در تیمم به نوعی محفوظ میماند.
قتاده در تفسیر آیه میگوید: خدا، دو شستن و دو مسح را واجب کرده است، گروهی مانند اعمش و علقمه و ضحاک و مجاهد، اصرار دارند که حتماً «وارجلکم» به کسر است.(1)
. تفسیر طبری، ج 6، ص 82-83.
پیشوایان معصوم که بنا به فرمودۀ پیامبر، هم سنگ و همطراز قرآن هستند، میگویند وضوی رسول خدا فقط و فقط بر مسح بوده است. امام باقر علیه السلام میفرماید: من وضوی رسول خدا را برای شما بیان میکنم، آنگاه مشتی آب برداشت و بر صورت ریخت... تا این که سر و هر دو پا را مسح کرد.(2)
قائلان به لزوم شستن پا، در حالی که معتقدند آیه، ظاهر در مسح بر آن دو است، تلاشهایی انجام دادهاند که به برخی اشاره میکنیم. میگویند:
یادآور میشویم: اگر از طرف اهل سنت، روایاتی بر غسل وارد شده، روایات فراوانی بر مسح هم از طرف آنها نقل شده است و در مقام تعارض، باید اخباری را گرفت که موافق قرآن است، نه مخالف آن.
پاسخ این توجیه روشن است، هرگاه امیرمؤمنان چنین سخنی میگفت، خاندان او، آن را حفظ کرده و برای نسلهای بعد، نقل میکردند، در حالی که امام باقر علیه السلام وضوی رسول خدا را نقل کرده است. هرگاه این حدیث، واقعیت داشته باشد معنی آن این است که آیهای که دستورالعمل برای تودههای مردم است، آن چنان مغلق و مبهم است که مردم خلاف وظیفۀ واقعی خود را میفهمند. مسائل مربوط به احکام، غیر از مسائل مربوط به معارف است. در معارف، که مورد خطاب، اندیشمندان و بزرگان و علما هستند، اجمال، مضرّ نیست، در حالی که آیاتی که مربوط به همۀ جهانیان است، باید آشکار باشد.
ما برگشتیم و وقت عصر در حالی که به شدت خسته شده بودیم، او را پیدا کردیم.
ما وضو میگرفتیم و بر پاها مسح میکردیم. پیامبر صلی الله علیه و آله با صدای بلند گفت: «ویل للاعقاب من النار»؛ (وای بر پاشنهها از آتش!) و این را سه بار گفت.(1)
. صحیح بخاری، ج 1، ص 18، کتاب العلم، باب من رفع صوته.
میگویند: از این که حضرت نسبت به پاشنهها هشدار داده، معلوم میشود که در موقع وضو پاشنهها را نمیشستند ولذا فرمان شستن داد.
پاسخ: به راستی اگر وظیفۀ اسلامی، شستن پاها بود، چگونه فرزند خلیفه که با پیامبر حشر و نشری داشت به جای شستن پاها آن را مسح میکرد. این روایت، حاکی از آن است که در میان اصحاب رسول خدا مسح مطرح بود نه غسل.
از این مطلب، بگذریم، کجای این جمله «ویل للاعقاب من النار»، دلالت بر شستن پاها در حال وضو دارد. شاید علت هشدار حضرت این باشد که غالباً پاهای این نوع افراد به علت عدم رعایت در حال قضای حاجت، آلوده به نجاست میشد و پیش از شستن پاها، وضو میگرفتند. رسول خدا صلی الله علیه و آله هشدار میدهد که قبلاً پاها را بشویید. آنگاه بر پاهای پاک مسح بکشید.
صاحب «المنار» میگوید: نیرومندترین دلیل بر غسل پاها این است که نهایت عمل وضو در پاها، کعبین است یعنی دو برآمدگی در دو طرف پا و این کار با شستن انجام میگیرد، امّا بامسح امکانپذیر نیست، زیرا رطوبت دست به آن نقطه نمیرسد.
پاسخ: فرض میکنیم که مقصود از کعبین همان دو برآمدگی دو طرف پا
1) (1)
باشد اما چرا این کار با مسح صورت نمیپذیرد؟ شخص نگارنده در حالی که معتقدم مقصود از کعبین، دو برآمدگی است، اما با رطوبت کف دست روی پاها را تا برآمدگی پشت پا مسح میکند و این رطوبت برای این کار کافی است.
پاسخ: اوّلاً این که میگوید: در فقه امامیه کعبین، بلندی پشت دو پاست، مطلب درستی نیست بلکه مسأله اختلافی است، اکثریت همان قول را برگزیدهاند، در حالی که بقیه میگویند: مقصود مفصل است یعنی نقطۀ التقای ساق با قدم. و برخی میگویند مقصود برآمدگی پشت هر پاست.
فرض کنیم که مقصود از کعب، همان برآمدگی پشت پا باشد، علّت تثنیه به خاطر آن است که هر انسانی، مجموعاً دو کعب بیشتر ندارد و لذا فرموده: إلی الکعبین و به دیگر سخن تثنیه کعبین به خاطر هر یک در پا نیست، بلکه به خاطر هر مکلف است. تو گویی چنین میگوید: «فامسحوا برؤوسکم وأرجلکم إلی الکعبین منکم».
تا این جا یک رشته دلایل فقهی بود که صاحب «المنار»، اینها را مطرح کرده است.(1)
. المنار، ج 6، ص 234.
ولی در دنباله، او به سخنان دور از فقه رو میآورد: من تصور نمیکنم که مسح بر پا با رطوبتی که در دست هست، حکمتی داشته باشد، بلکه1) (1)
مسح کشیدن بر پایی که در آن غبار و چرک است، مایۀ رسوخ آلودگی میشود، و حتی خود دست هم از این آلودگی بی نصیب نمیماند.
پاسخ: واقعاً این گفتار دور از مقام مؤلف المنار است. او تصور میکند که مردم باید با پاهای کثیف و غبار آلود وضو بگیرند، آنگاه این اعتراض را مطرح میکند، در حالی که کشاورزان و کارگران پیش از وضو باید پاهای خود را از هر نوع آلودگی و مانع پاک کنند و سپس مشغول وضو شوند. این که میگوید چه حکمتی هست در مسح پا میگوییم چه حکمتی هست در مسح سر ولو با یک انگشت که امام شافعی آن را تجویز میکند؟ درست است که احکام اسلام، تابع مصالح و مفاسد است، امّا این مصالح و مفاسد در اختیار ما نیست که احکام را طبق آنها تفسیر کنیم.
تا این جا عقیدۀ شیعه دربارۀ این مسألۀ فرعی که چشمگیر است روشن و دلایل آن، بازگو شد. کسانی که علاقهمند باشند این مسأله را مشروحتر ملاحظه کنند به کتاب «الإنصاف فی مسائل دام فیها الخلاف» تألیف حضرت آیت اللّه العظمی سبحانی مراجعه فرمایند.
یاران پیامبر صلی الله علیه و آله که در اصطلاح محدّثان به آنان «صحابة الرسول» می گویند، شخصیتهایی هستند که پیامبر را دیده و افتخار همنشینی با پیامبر را پیدا کردهاند و گروهی از آنان، جان و مال خود را در راه گسترش اسلام، پیشکش کردهاند تا جایی که با جهاد خود، پایههای دین را برافراشتند و با پذیرش سختیها، دین را بلند آوازه ساختند و اگر برق شمشیر و توان بازوان آنها نبود، هرگز دین، پیشرفتی نداشت و اگر آنان، جان خود را به خطر نمیانداختند هرگز امروز، اسلامی در کار نبود.
قرآن و سخنان رسول خدا، دو منبع اصلی برای شناخت مسائل دینی هستند و هرگز درست نیست که مسلمانی دربارۀ موضوع دینی داوری کند، پیش از آن که به آن دو منبع مراجعه نماید، مگر آن که منافق باشد یا با دین تجارت کند.
قرآن و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله، صحابۀ رسول خدا را که به نیکی از ایشان پیروی کردهاند، می ستاید، به گونهای که انسان علاقهمند میشود که ای کاش یکی از آنان بود و مقام و موقعیت آنان را درک میکرد.
انسان، آنگاه که آیات مربوط به بیعت کنندگان زیر درخت در منطقه
حدیبیّه، با پیامبر را مطالعه میکند، بیاختیار اشک شوق از دیدگان فرو می ریزد و همچنین آیاتی که در سورۀ فتح آمده است.
«پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نیز) از او خشنود شدند؛ و باغهایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته، که نهرها از زیر درختانش جاری است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و این است پیروزی بزرگ!».
«خداوند از مؤمنان هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردندراضی و خشنود شد؛ خدا آنچه را در درون دلهایشان نهفته بود میدانست؛ از این رو آرامش را بر دلهایشان نازل کرد و پیروزی نزدیکی به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود (پیروزی خیبر)».
1) (1)
. توبه/ 100.
2) (2) . فتح/ 18.
فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً) .(1)
. فتح/ 29.
«محمد صلی الله علیه و آله فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و در میان خودشان مهربانند؛ پیوسته آنها را در حال رکوع وسجود میبینی در حالی که همواره فضل خدا و رضای او را میطلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است؛ این توصیف آنان در تورات و توصیف آنان در انجیل است. همانند زراعتی که جوانههای خود را خارج ساخته، و به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و زارعان را به شگفتی وامیدارد؛ این برای آن است که کافران را به خشم آورد! (ولی) کسانی از آنها را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظیمی داده است».
با توجه به این آیات، چگونه می توان همۀ یاران رسول خدا را پس از رحلت او یا در حال حیات أو غیر مؤمن و واپس گرا خواند، زیرا معنی آن این است که پیامبر گرامی در مدت دعوت 23 سالۀ خود موفق به هدایت شمار اندکی بیشتر نشده باشد. کسانی که این اندیشهها را منتشر کنند و یا آن را به شیعۀ امامیه نسبت دهند یا از تاریخ اسلام، آگاهی درستی ندارند ویا مغرضانه به شیعه تهمت میزنند. پخش این نوع اندیشهها و نسبت آن به شیعه، جز این نیست که آتش دشمنی را در میان ملّت واحد برافروزند تا دشمنان از این اختلاف و آب گل آلود
1) (1)
بهره بگیرند و من از نویسندۀ هندی آقای ابوالحسن ندوی در شگفتم که چگونه در سالهای به نام «صورتان متعارضتان»، شیعه را متهم به این اندیشۀ واهی کرده و آن را پیوسته تکرار میکند؟
دور نرویم، تنها خاندان بنیهاشم را در نظر بگیریم، اکثریت قریب به اتفاق آنان، اسلام آورده و پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر همان عقیدۀ خود باقی ماندند، مانند عموی حضرت، ابوطالب، و عمۀ رسول خدا صفیه، و فاطمه بنت اسد، وحمزه و عباس عموهای پیامبر صلی الله علیه و آله، جعفر و عقیل و طالب عموزادههای پیامبر، عبیدة بن حارث شهید بدر و ابوسفیان بن حارث و نوفل بن حارث و جعده فرزند هبیره و فرزندان و همسران آنان که همگی در خیمۀ ولایت علی، زانو زده و هرگز از اسلام و ولایت دور نشدند. از اینها بگذریم چه شخصیتهای والایی در غزوههای بدر و احد، جام شهادت نوشیدند و انسانهای والایی که در غزوۀ خندق به شهدا پیوستند و یا معلّمان قرآنی در بئر معونه که شمار آنان را بین چهل و هفتاد نوشتهاند، در راه اسلام شهادت را پذیرفتند و در حق آنان، این آیه آمد که:
(مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً) .(1)
. احزاب/ 23.
«مردانی هستند که بر سرعهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییری در پیمان خود ندادند».
1) (1)
آیاتی که در سورۀ آل عمران(1)
. آل عمران/ 173.
و سورۀ حشر(2)آمده، همگی گواهی میدهند که پیامبر صلی الله علیه و آله در دعوت خود پیروز گشت و توانست جزیرة العرب را در حد امکان از لوث الحاد و شرک، پاکسازی کند.از آیات بگذریم، سخنان امیرمؤمنان، و فرزند عابد و زاهد أو علی بن الحسین علیهما السلام در ستایش صحابه، بهترین حجّت بر عقیدۀ شیعه است که هرگز آنان، همۀ صحابه را به یک دیده ننگریسته، بلکه در عین ستایش مجموع، آحادی را از آنها استثنا میکنند. اینک ما یکی از سخنان امیرمؤمنان علیه السلام را ترجمه میکنیم تا روشن شود، موضع امام علیه السلام دربارۀ یاران پیامبر چه بوده و همان نیز موضع علمای امامیه است که پیوسته افتخار پیروی از آن حضرت را دارند.
امام آنگاه که مردم عراق را به جهاد دعوت میکند و آنان را سست و بیاراده میبیند در خطبۀ خود، چنین میگوید:
«کجا رفتند برادران من که راه را رها نکردند و به سوی حق شتافتند؟ کجا رفتند شخصیتهایی مانند «عمار» یا «ابن التیهان» و یا «ذوالشهادتین»؟ کجا هستند همانندان آنها، برادرانی که پیمان بستند تا سر حد مرگ در راه خدا بجنگند و سرهای بریدۀ آنان برای تبهکاران برده شد؟ چه بسیار مشتاق دیدار برادرانی هستم که قرآن را خواندند و به محکمات آن عمل کردند، و در فرائض آن اندیشیدند و آنها را به پا داشتند، سنّت را زنده کردند و بدعت را میراندند، به جهاد در راه خدا خوانده شدند و آن را اجابت کردند و با رهبر پیمان بستند و از او پیروی کردند.(3)
فرزند گرامی امام، حضرت سجاد علیه السلام، به هنگام دعا، دربارۀ یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله دعایی دارد که به ترجمۀ بخش نخست آن می پردازیم:
«بارالها دربارۀ یاران محمد صلی الله علیه و آله به ویژه آنان که با او به نیکی همدمی نمودند، و به خوبی از آزمون به درآمدند، و دوشادوش او پیکار و در یاری او شتاب کردند و به دیدارش شتافتند و در پذیرش دعوت او بر یکدیگر پیشی می گرفتند و فرمان او را بردند و به جان پذیرفتند و در راه گسترش اسلام از زن و فرزند خود گذشتند، تا جایی که در این راه با پدران و فرزندان مشرک، جنگیدند، و به کمک او به پیروزی دست یافتند. آنان سرشار از محبّت پیامبر بودند و در این راه به داد و ستدی بی زیان با خدا امید داشتند».(1)
. صحیفۀ سجادیه، دعای 4.
با توجه به این آیات و تاریخ قطعی غزوات پیامبر و سخنان دو امام بزرگوار، دیگر نمیتوان شیعه را متهم کرد که معتقد به کفر صحابه و الحاد آنان است، بلکه بر عظمت مجموع معترف بوده و مطابق آیات گذشته و سخنان پیشین، داوری میکند.
اختلافی که میان امامیه و دیگران هست، مسألۀ دیگری است و آن این که:
آیا همۀ افرادی که به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند و چند روز در کنار او بودند، به لباس عدالت مزین گشتند و دیگر تا پایان عمر، خلافی از آنان سر نزده است؟ یا این که یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله به سان تابعان (کسانی که پیامبر را ندیده ولی یاران
1) (1)
او را دیدهاند) هستند. در میان آنان، عادل و غیر عادل و مؤمن و منافق وجود داشته و هرگز همگی لباس عدالت بر تن نکردهاند.
اصولاً چگونه میشود ملّتی که قبل از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله در شرک و نفاق و گناه و فساد غوطهور بود، با گفتن دو کلمۀ «لااله الاّ اللّه محمد رسول اللّه»، آنچنان متحول گردد که تا آخر عمر گناهی از آنان سر نزند و پیوسته همگی به زینت عدالت آراسته باشند و نباید دربارۀ آنان به تحقیق بپردازیم؟
مسلّماً علم جامعهشناسی و تجارب انسانها میگوید از آنجا که تأثیرگذاری پیامبر از طریق اعجاز نبوده، بلکه از راههای عادی که همان، ارائه طریق و امر به معروف و نهی از منکر است وارد شده، او می تواند جمع کثیری را هدایت نماید که تا پایان عمر عادل و درستکار بمانند ولی در عین حال، نمیتواند چنین رهبری که بر اصول عدل استوار است، این ملّت فرو رفتۀ در گناه را یک باره به ملّتی عادل و پاکدامن، درستکار و درست گفتار تا لحظۀ مرگ تبدیل کند. از اینجاست که دو دیدگاه، رو در روی یکدیگر قرار می گیرد:
آنان که می گویند: یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله که در حدود صد هزار نفرند و حدوداً پانزده هزار و اندی از آنها در کتابهای رجال شناخته شده همه عادل و دادگر و دادگسترند. هیچ نباید احتمال گناه در حق آنها بدهیم.
گروه دیگر که می گوید: در عین احترام به کسانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کردهاند، نمیتوان، این حضور را دلیل عدالت آنان در طول زندگی دانست، بلکه باید آنان را به دو قسمت تقسیم کرد: عادل و غیر عادل (فاسق و غیر فاسق و...).
اکنون باید دید قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و تاریخ قطعی، کدام یک از این دو نظر را تأیید میکند؟ آیا همگان عادلند و رؤیت، به سان اکسیری است که مس را به طلا تبدیل میکند یا نه؟ رؤیت و حضور، نوعی وسیله هدایت است. گاهی افراد صد درصد میپذیرند و گاهی از نظر عقیدتی پذیرفته، امّا عملاً دچار دوگانگی میگردند؟ اینک پاسخ این سؤال را از قرآن میطلبیم:
داوری دربارۀ صحابۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله از دیدگاه قرآن، بستگی دارد به این که همۀ آیات مربوط به موضوع را بررسی کنیم. اکتفا ورزیدن تنها به آیاتی که آنان را میستاید، مبنای داوریِ صحیح نیست. قاضی پرونده باید همۀ برگهای آنهارا قرائت کند، آنگاه تصمیم بگیرد. در آغاز بحث، آیاتی که در مورد ستایش یاران رسول خدا وارد شده بود، از نظر شما گذشت. اکنون ببینیم آیات دیگر چه میگویند؟
قرآن در سورههای گوناگون، یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله را علاوه بر مؤمنان خالص و عالی مقام به گروههای یاد شده در زیر تقسیم میکند و ما برای کوتاه شدن سخن به مضمون آیات اشاره میکنیم:
منافقان شناخته شده (منافقون/ 1).
منافقان ناشناخته حتّی برای پیامبر صلی الله علیه و آله (توبه/ 101).
اندک باوران و دل بیماران (احزاب/ 11).
دهن بینان که تحت تأثیر سخنان فتنهگران هستند (توبه 45/47).
گروهی که کار نیک و بد را به هم آمیختهاند (توبه/ 102).
کسانی که به هنگام آزمایشهای سخت، در خطر بیایمانی قرار میگیرند. (آل عمران/ 154).
فاسقان (تبهکاران) که گفتار آنان پذیرفته نمیشود (حجرات/ 6).
آنان که به زبان ایمان آوردهاند، ولی ایمان به دلهای آنها راه نیافته است (حجرات/ 14).
کسانی که با پرداخت صدقه باید دل آنهارا به دست آورد، تا همراهی خود را با مسلمانان حفظ کنند (توبه/ 60).
کسانی از رویارویی با کفار میگریزند (انفال/ 15).
وجود این ده گروه حاکی از آن است که یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله یک دست نبودند، اگر در میان آنان، انسانهای والامقامی بود که در پرتو دعای آنان، باران میبارید و نعمت فراوان میشد، گروهی نیز بودند که از نظر ایمان و عقیده، بسیار ناتوان و شاید فاقد آن بودند، این ده گروه، افراد اندکی نبودند که در مقابل دیگران، به حساب نیایند، بلکه هر یک برای خود، سازمان یافته بودند.
ابنهشام مینویسد که در جنگ احد، آنگاه که نظر «عبداللّه بن ابی» پذیرفته نشد، او با هفتصد تن از پیروانش، از نیمۀ راه برگشتند(1)
. سیرۀ ابن هشام، ج 2، ص 64، ابن هشام مینویسد: انخزل عنه عبد اللّه بن أُبی بثلث الناس: «یک سوم از کسانی که از مدینه همراه پیامبر بیرون آمده بودند، از نیمه راه برگشتند».
، در این صورت چگونه میتوان همۀ یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله را عادل و دادگر و صادق و راستگو دانست؟1) (1)
این نوع آیات، ما را بر آن میدارد که دربارۀ یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله به سان تابعان، به بحث و بررسی بپردازیم، و دیدار با رسول خدا صلی الله علیه و آله را دلیل بر پاکی آنان ندانیم. و حتی آیاتی که در آغاز بحث در ستایش صحابه آمده، مربوط به آن جمع، و در همان زمان است، و اگر بعدها دلیل محکمی بر انحراف برخی پیدا شود، باید بدان گردن نهاد و نمیتوان آن ستایشها که در ظرف خاصی، مانند بیعت رضوان وارد شده است را، دلیل بر صلاحیت دائمی آنان تا روز رحلت دانست.
در صحیح بخاری بابی به نام خواتیم العمل وجود دارد که میتواند بیانگر درستی سخن ما باشد(1)
. صحیح بخاری، کتاب القدر، باب العمل بالخواتیم: عنوان الحدیث 6606.
، چه بسا افرادی در برههای از زمان بدکار بودهاند اما در سایه توبه به پاکی گراییده و نهایتاً مؤمن و متدین شدهاند. امّا چه بسا انسانهایی که در بخشی از عمر خود متقی و پرهیزکار بودهاند، امّا بعداً بدلایلی منحرف شدهاند. نظری به آیههای سورۀ فتح بیندازیم تا روشن شود این نوع ستایشها مربوط به زمانی بوده که این افراد از نظر علم و عمل، قابل تمجید بودهاند و لذا ستایش خود را مقید به همان زمان میکند، مثلاً در سورۀ فتح، در آیه هیجدهم می فرماید: (لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ...) «خدا از مؤمنان آنگاه که زیر درخت با تو بیعت کردند، خشنود شد...» از نظر ادبی و قواعد نحو، جملۀ (إِذْ یُبایِعُونَکَ) ظرف فعل پیشین است که همان (رَضِیَ اللّهُ) باشد. یعنی رضایت در این زمان بود، و امّا این که این رضایت تا آخرین لحظات زندگی افراد باقی مانده یا نه؟ بستگی دارد که پروندۀ آیندۀ آنان نیز بررسی شود.1) (1)
اگر نقطۀ ضعفی دیده شود باید آن را نیز در نظر گرفت و همچنین در بیست و نهمین آیه همین سوره که در آغاز آن، یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله را ستایش میکند و میفرماید: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ...) « محمد پیامبر خداست و آنان که با او هستند، بر کافران سختگیر و با مؤمنان مهربانند...» ولی در پایان آیه میفرماید: (وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً) «خدا به کسانی از آنهاکه ایمان آوردهاند و کار شایسته انجام دادهاند، نوید بخشودگی و پاداش عظیم داده است...».
ملاحظه میفرمایید که آیه به همۀ آنها نوید پاداش را نمیدهد، بلکه به گروه خاصی از یاران رسول خدا که دارای ایمان و عمل صالحند نوید میدهد و در جملۀ (عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ) به مقصود برخی از آنان است که عمل صالح انجام دادهاند و به اصطلاح «من» در «منهم» تبعیضیه است نه بیانیه، زیرا «من بیانیه» بر ضمیر وارد نمیشود.
بنابراین، کسانی که پاکی آنان تا روز رحلت، ثابت شده و یا کسانی که وضع پایانی آنان، برای ما روشن نشده است، دربارۀ همگان این آیه را میخوانیم:
(رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ...) .(1)
. حشر/ 10.
«خدایا ما را و برادران ما را که قبلاً ایمان آوردهاند، ببخش و بیامرز...».
و امّا گروهی که به حکم این آیات و یا تاریخ قطعی، انحراف آنان ثابت شده، هرگز نمیتوان آنان را عادل و دادگر دانست.
1) (1)
بنابراین، هرگز امامیه نه صحابه را تکفیر میکند و نه آنان را متهم به فسق مینماید، بلکه در پرتو آیات پیشین و تاریخ قطعی به بررسی زندگانی آنان میپردازد. آنهاکه تا روز رحلت فاقد لغزش بودند، گفتار آنان را به جان میپذیرد، ولی آنهایی که زندگی آنها کاملاً شناخته شده نیست، فقط برای آنان دعا میکنند، اما به حدیث آنان عمل نمیکند.
اما گروه سوم که انحرافشان آشکار گشته، را مطرود میسازد و سخنان آنان را بیارزش میداند.
گروهی از خلفای اموی و یا پیروان آنان، آنگاه که پرده از روی اعمال زشت برخی از یاران رسول خدا برداشته میشود، به سفسطه پرداخته و چنین میگویند: حال که خداوند، شمشیر ما را از خون آنان پاک نگه داشته، پس چه بهتر زبان خود را نیز از نکوهش آنان پاک نگه داریم.
یعنی دربارۀ معاویة بن ابیسفیان و طلحه و زبیر و عمروعاص و مغیرة بن شعبه و زیاد بن أبیه و دهها جنایتکار دیگر بر ضد بشریت سخن نگوییم که خدا چون ما را از ریختن خون آنان مصون داشته، پس چه بهتر دربارۀ آنان سخن نیز نگوییم. مفاد این سخن خواه گویندۀ آن «عمر بن عبدالعزیز» باشد یا «حسن بصری» این است که خونهایی که در جنگ جمل و صفین و نهروان به امر الهی ریخته شد، خونهایی بوده که به ناحق ریخته شده و این جز انکار خلافت امام علی علیه السلام و رهبری او نیست، زیرا اگر او امام به حق بود، ریختن خون این مجرمان و گنهکاران که سدّی در راه گسترش اسلام بودند، کاری واجب بوده و نه حرام.
اینک ما در این جا به معرفی برخی از مجرمان عهد رسالت اشاره میکنیم که هیچ محققی نمیتواند بر جرم و گناه آنان سرپوشی بگذارد.
«معاویة بن ابی سفیان»، کسی نیست که بتوان جرائم او را در این برگها برشمرد، ولی «جاحظ» در رسالۀ خود، دربارۀ او سخنی دارد که ترجمۀ آن را از نظر شما می گذرانیم: او دربارۀ بنیامیه و گناهانی که مرتکب شدهاند سخن میگوید تا میرسد به معاویه که میگوید: معاویه زمام سلطنت را به دست گرفت و دیگر به شورا اعتنا نکرد، حتّی به اعتراض مهاجران و انصار نیز گوش نداد، و شگفت اینجاست که او همان سال را عامالجماعه خواند، یعنی سالی که در آن وحدت کلمه دربارۀ فرمانروایی او به وجود آمد، در حالی که چنین سالی نبوده، بلکه سال تفرق و قهر و غلبه، و سالی بوده که در آنجا امامت شورایی به نظام پادشاهی و یا خلافت اسلامی به امپراتوری تبدیل شد. و کار به جایی رسید که معاویه رو در روی رسول خدا ایستاد، پیامبر فرموده بود: اگر زن زانیه فرزندی آورد از آن شوهر اوست، بنابراین، زیاد بن ابیه باید به شوهر مادرش نسبت داده شود، ولی معاویه، برای پیشبرد سیاستهای زیاده خواهی خود، او را برادر خویش خواند، زیرا پدر معاویه ابوسفیان، با مادر او ارتباط داشت.
او حجر بن عدی را که از یاران پاکدامن رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، کشت و خراج مصر را دربست در اختیار عمرو بن عاص نهاد و یزید را که از هر نوع کمال بیبهره بود، به جانشینی خود تعیین کرد و به زور از مردم برای او بیعت گرفت و
حدود الهی را به خاطر خویشاوندی و میانجیگری آشنایان، زیر پا نهاد.(1)
. رسائل جاحظ، ص 294.
یزید کسی بود که در مدت سه سالی که بر مصدر خلافت نشسته بود دست کم سه جنایت بزرگ انجام داد:
در سال اول، حسین بن علی علیه السلام را به شهادت رساند.
در سال دوم، مدینۀ پیامبر را مورد حمله قرار داد و تعداد زیادی از صحابه و تابعان را کشت و به سپاهیان خود اجازه داد، زنان و دختران مدینه را هتک حرمت کنند.
در سال سوم، خانۀ خدا را با منجنیق ویران کرد و پردههای آن را به آتش کشید و تعدادی از حجاج و زائران خانۀ خدا را به شهادت رساند.(2)
بیپروایی یزید به جایی رسید که شعری از ابن زبعری را که در جنگ احد بر ضد مسلمانان سروده بود زمرمه میکرد و میگفت:
لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نزل(3)
خاندان هاشمی با سلطنت بازی کردند، و با ادعای نبوت آن را به دست آوردند، در حالی که نه وحیی فرود آمده ونه کتابی نازل شده است.
وی روزگاری مردم را بر ضد عثمان میشورانید، حتّی میگفت: هر چوپانی را در راه میدیدم او را بر ضد عثمان تحریک میکردم، امّا پس از قتل
عثمان به معاویه پیوست و خواهان خون عثمان شد.(1)
. انساب الاشراف، ص 282؛ البدایة والنهایة، ج 7، ص 191.
این نوع هماهنگی با عثمان و چرخش صد و هشتاد درجهای به خاطر آن بود که معاویه قول داده بود که اگر او را در جنگ با علی یاری کند، خراج مصر را در اختیار او خواهد نهاد.
او از دشمنان سرسخت خاندان رسالت بود. ابن حجر میگوید: بدترین مردم و دشمنترین آنها با خاندان رسالت، مروان بن حکم بود.(2)
حاکم نیشابوری از عبدالرحمن بن عوف نقل میکند: هر فردی از صحابه که خدا به او فرزندی میداد، آن را حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله میآورد تا کام او را بردارد، وقتی مروان بن حکم متولد شد، دربارۀ او گفت: الوزغ بن الوزغ الملعون بن الملعون، این مارمولک، فرزند مارمولکی دیگر و ملعونی فرزند ملعون دیگر است.
او انسانی است که در دوران ولایت خود بر کوفه از طرف عثمان، مشروب خورد و با حالت مستی به نماز ایستاد و به جای دو رکعت نماز، چهار رکعت خواند و محراب را با استفراغ خود آلوده کرد.(3)
مروان و فرزندان او به همین شیوه حکومت میکردند. از جمله فرزندان
مروان، ولید بن یزید بن عبدالملک بن مروان است که دربارۀ او میگویند، وقتی خبر انتخاب خود را به عنوان خلافت شنید، در مسجد مشغول قرائت قرآن بود و برای خلافت خود قرآن را به عنوان فال باز کرد و بااین آیه روبرو شد:
(وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ کُلُّ جَبّارٍ عَنِیدٍ) (1)
. ابراهیم/ 15.
، «از خدا طلب پیروزی کردند، امّا هر ستمگر ستیزهجویی ناکام گشت». در این هنگام، قرآن را هدف تیر قرار داد و با پرتاب چند تیر آن را سوراخ سوراخ کرد و این دو بیت را سرود:تهددنی بجبار عنید فها أنا ذاک جبار عنید
اذا ما جئت ربک یوم حشر فقل یا رب مزقنی الولید(2)
آیا مرا با نامهای جبار و عنید تهدید میکنی؟ آری من همان سرکش ستیزهجو هستم، روز قیامت که با خدای خود دیدار میکنی بگو خدایا ولید مرا پاره پاره کرد.
سیوطی می گوید: ولید بن یزید، انسانی تبهکار، همیشه مست و اهل لواط بود و حتّی برادر خود سلیمان را به این کار زشت دعوت کرد و با همسران پدر خود ازدواج کرد.(3)
آیا این افراد را که نمونههای آنان در صحابه و تابعان و تابعان تابعان به فراوانی دیده میشوند، میتوان عادل و پارسا و نیکوکار دانست و دین خدا را از آنان فرا گرفت؟
شیعۀ امامیه به سان دیگر فرق اسلامی، معتقدند که: پیامبر اسلام، پیامبر خاتم و کتاب او، پایان بخش همۀ کتابها و رسالت او آخرین رسالات الهی است و با رحلت او، باب وحی الهی بسته شده و تشریع احکام پایان یافته است، نه بر فردی وحیی فرود میآید و نه حکمی پس از وی تشریع می گردد. امیرمؤمنان به هنگام غسل دادن جسد مطهر رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین گفت:
«بأبی أنت و أمّی لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوّة والأنباء واخبار السماء».(1)
. نهج البلاغه، خطبه 235.
«پدر و مادرم به فدای تو! با درگذشت تو از چیزی محروم شدیم که با مرگ دیگر پیامبران از آن محروم نشدیم و آن، پیامآوری و گزارش از عالم بالاست».
خاتمیت پیامبر از اصول ضروری اسلام است که منکر آن، از دایرۀ اسلام، بیرون رفته و جزء کافران و مرتدان به شمار میرود ولی در اینجا پرسشهایی مطرح است که باید به آنهاپاسخ گفت:
1) (1)
اگر باب تشریع بسته شده است، چگونه ائمۀ اهل بیت علیهم السلام به کتاب علی علیه السلام استناد جسته و به آن عمل میکردند؟
اگر دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله، فاطمه زهرا علیها السلام مصحفی دارد، بنابراین وحی با مرگ پیامبر پایان نیافته است.
امامیه بر روایاتی که از امامان دوازدهگانه نقل شده عمل میکنند، بدون این که سند آنهابه رسول خدا صلی الله علیه و آله برسد.
اکنون، ما به این پرسشها پاسخ میگوییم:
پاسخ این پرسش در گرو این است که ماهیت این کتاب شکافته شود تا روشن گردد که این کتاب جز احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله چیز دیگری نیست. و پیامبر صلی الله علیه و آله آن را املا میکرد و امیرمؤمنان مینوشت و مجموعاً به نام کتاب علی علیه السلام نامیده شده است.
اگر صحیح بخاری به واسطۀ چند نفر از رسول گرامی احادیثی را نقل میکند، و از نظر اهل سنت صحیحترین کتاب بعد از قرآن شمرده میشود، ولی بین صاحب کتاب و رسول خدا، دست کم دو قرن فاصله است و احتمال دارد که در این مدت در آن احادیث دستکاری شده باشد ولی امیرمؤمنان، فیض را از سرچشمۀ آن گرفته، بدون این که در آن کوچکترین آلودگی رخ دهد. امیرمؤمنان در بیت نبوی دیده به جهان گشوده و از دوران کودکی تا رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار او بوده است. او دوران کودکی خود را چنین توصیف میکند:
«من به سان بچۀ حیوان که به دنبال مادر میدود، به دنبال پیامبر بودم، هر روز یکی از ارزشهای اخلاقی را از او فرا میگرفتم و به من امر میکرد که به آن، عمل کنم. در هر سالی، در غار حراء، به عبادت مینشست و کسی جز من او را نمیدید و در آن روز، هیچ خانوادۀ مسلمانی وجود نداشت، جز خانوادۀ پیامبر که من و خدیجه نیز در آن عضو بودیم، و من نور وحی را میدیدم و بوی خوش نبوت را استشمام میکردم».(1)
. نهج البلاغه، خطبۀ قاصعه، 192.
امیرمؤمنان به حکم آن که خانهزاد بیت نبوت بود، شب و روز، در سفر و حضر در وطن و دیار غربت، از رسول خدا صلی الله علیه و آله جدا نبود، جز در غزوۀ تبوک که او را جانشین خود در مدینه قرار داد تا مراقب منافقان باشد، و اگر سودای قیام بر ضد مسلمانان در سر پروراندند، صاعقه وار بر سر آنان بتازد این ارتباط تنگاتنگ تا آن گاه که آخرین روزهای زندگی را میگذراند برقرار بود حتی لحظه جان سپردن سر پیامبر بر سینۀ علی علیه السلام بود. علی داستان درگذشت پیامبر را چنین بازگو میکند:
پیامبر خدا، جان داد، در حالی که سر او بر سینۀ من بود و من او را غسل دادم در حالی که فرشتگان مرا کمک میکردند، خانه و آستانه ناله میکرد. ملائکه گروه گروه فرود میآمدند و بالا میرفتند، من از فرشتگان ندایی جز درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله نشنیدم.
این بخش از تاریخ حاکی از آن است که امام، پیوند خاصی با رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت و هیچگاه از او جدا نمیشد و این ویژگی از آن علی علیه السلام بود، نه دیگران و اگر کسی چشم خود را بر تاریخ باز کند به خوبی این ویژگی را درک میکند.
1) (1)
به خاطر این پیوند و همبستگی روحی و خانوادگی، پیوسته در انتظار بهرهگیری از سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت و لذا می فرماید:
«انّی إذا کنت سألته أنبأنی، وإذا سکت ابتدأنی».(1)
. تاریخ الخلفاء، ص 115.
«هرگاه آغاز به پرسش میکردم، مرا پاسخ میگفت و هرگاه خاموش میماندم، او سخن آغاز میکرد».
از این جهت، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمان میداد، آنچه را که او میگوید بنویسد، به همین سبب، علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: آیا میترسید که من فراموش کنم؟ حضرت پاسخ داد، نه بر تو از فراموشی نمیترسم، زیرا از خدا خواستهام که فراموشی بر تو راه نیابد، ولی برای شریکهای خود بنویس، پرسیدم:
مقصود از شریکها چه کسانی هستند؟ فرمود: فرزندانی که از خاندان تو به وجود میآیند.
بنابراین، کتاب علی که در میان محدثان شیعه و سنی، معروف است، همان است که پیامبر صلی الله علیه و آله بر علی در مواقع خاصی املا کرده و امیرمؤمنان به خط خود نوشته و آن را روی پوستی که طول آن هفتاد ذراع در عرض یک سفره است نگهداری کرده و در آن، آنچه که امت اسلامی تا روز قیامت نیاز دارد، آمده است و پیشوایان معصوم علیهم السلام، یکی پس از دیگری به آن، مراجعه کرده و از آننقل میکردند و در مواقع خاصی خط امام را به این و آن، نشان میدادند(2)، و آن را یکی پس از دیگری به میراث برده و احادیث بیشماری را از آن نقل کردهاند، و
خوشبختانه این کتاب از دستخوش حوادث زمان مصون ماند و دیگر یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله هر چند احادیثی از پیامبر ضبط کرده بودند، اما نوشتههای آنان با کمال تأسف طعمۀ حریق شد(1)
. خطیب بغدادی، تقیید العلم، ص 28-29؛ مسند احمد، ج 3، ص 3.
و مسلمانان، از این راه ضرر غیر قابل جبرانی دیدند و در نتیجه حدیث نبوی، جولانگاه دروغ پردازان و بازرگانان حدیث گشت و آنچه توانستند از اسرائیلیات و مسیحیات و مجوسیات در حدیث پیامبر وارد کردند، اما کتاب علی بر اصالت خویش باقی ماند و دستبرد حوادث به آن راه نیافت. نتیجه این که کتاب امام علیه السلام جز نگارش حدیث نبوی، آن هم برای بهرهگیری امت اسلامی چیزی نیست. اینک ویژگیهای این کتاب را یادآور میشویم:امام صادق علیه السلام میفرماید: نزد ما کتابی است با املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و خط علی علیه السلام که در حقیقت در برگیرندۀ حلالها و حرامهاست.(2)
امام باقر علیه السلام به فضیل میفرماید: نزد ما کتاب علی است که طول آن هفتاد زراع است، هر چیزی که بشر بدان نیاز دارد، حتّی حکم خراش بر بدن نیز در آن آمده است.
از برخی از روایات، استفاده میشود که گاهی کتاب علی را «جامعه» مینامیدند، امام باقر علیه السلام میفرماید: نزد ما «جامعه» هست، مردم چه میدانند کتاب «جامعه» چیست؟ راوی میگوید: فدایت شوم «جامعه» چیست؟ فرمود: کتابی است که طول آن هفتاد ذراع به اندازه ذراع پیامبر است و علی علیه السلام مستقیماً آن را از میان دو لب رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده و با دست خود آن را نوشته است. در آن همۀ
آنچه را که بشر از حلال و حرام نیاز دارد، حتّی حکم خراش بر بدن آمده است.(1)
. بصائر الدرجات، ص 147.
بنابراین، نخستین کسی که حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله را به صورت کامل نوشته علی علیه السلام بوده و آن را گاهی کتاب علی و گاهی جامعه و گاهی «صحیفۀ علی» میخواندند. نگارش این کتاب حاکی از آن است که امام علیه السلام به حفظ سنّت علاقۀ فراوانی داشته است.
در زمانی که مکتب خلفا، پیوسته میکوشید نقل روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله را متوقف سازد یا کاهش دهد و هرگاه عمر بن خطاب فردی را به عنوان والی به جایی میفرستاد، سفارش میکرد تنها به قرآن بپردازید و از روایت کردن از محمد صلی الله علیه و آله بکاهید و من در مسئولیت این کار با شما شریکم.(2)و گاهی کسانی را که به نقل حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میپرداختند، توبیخ میکرد و به ابوذر و عبداللّه بن مسعود و ابیالدرداء گفت: این چه کاری است که پیوسته از محمد حدیث پخش میکنید؟(3)در چنین دوران اختناقی که نقل حدیث، یکی از جرمهای مهم به شمار میرفت، امام علی علیه السلام و فرزندان او به حفظ این کتاب پرداخته و از طریق آن، فتوا میدادند، و به بخشنامه کسانی که نقل و کتابت حدیث را ممنوع کرده بودند، اعتنایی نداشتند. اینک نمونههایی از آن:
«المرأة تموت وتترک زوجها لیس لها وارث غیره، قال: فله المال کلّه».(1)
. بصائر الدرجات، ص 145.
«هرگاه زنی بمیرد و جز شوهر، وارث دیگری نداشته باشد، همۀ مال، از آن شوهر است».
«رجل مات وترک عمّه وخاله للعمّ الثلثان وللخال الثلث».(2)
آن به صورت طومار پیچیدۀ ضخیمی به کلفتی ران انسان بود، در آن، این حدیث آمده بود:
«إنّ النساء لیس لهنّ من عقار الرجل إذا هو توفی عنها شیء، فقال أبو جعفر: هذا واللّه خطّ علی بیده واملاء رسول اللّه صلی الله علیه و آله».(3)
«زنان سهمی در زمین خانه مرد به هنگام مرگ شوهر ندارند. امام باقر علیه السلام به خدا سوگند این خط علی و املای رسول خداست».
امام باقر علیه السلام سؤال میکرد و امام باقر علیه السلام او را احترام مینمود. ناگهان در مسألهای اختلاف پیدا کردند، امام باقر علیه السلام فرمود: فرزندم برخیز و کتاب علی را برای ما بیاور. او کتابی را آورد که برگهای آن به هم پیچیده بود و حجم انبوهی داشت. آن کتاب را گشود. امام به آن نگاه میکرد تا پاسخ سؤال حکم بن عتیبه را در آن جست و فرمود: این خط علی و املای رسول اللّه صلی الله علیه و آله است.(1)
. رجال نجاشی، ترجمۀ محمد بن عذافر، شمارۀ ترجمه 967.
«إنّ الصلاة فی وبر کل شیء حرام أکله، فالصلاة فی وبره وشعره وجلده وبوله وروثه والبانه وکل شیء منه، فاسدة لا تقبل تلک الصلاة حتّی تصلی فی غیره مما أحل اللّه أکله، ثم قال یا زرارة هذا عن رسول اللّه».(2)
«نماز در همۀ اجزای بدن حیوانی که گوشت آن حرام باشد، باطل است و در این مورد بین پشم و مو و پوست و بول و مدفوع و شیر فرقی نیست. خدا چنین نمازی را نمیپذیرد، مگر آن که در غیر آن که حلال گوشت باشد، خوانده شود. ای زراره این حدیث از پیامبر خداست».
اینها نمونههایی پنجگانه است که از کتاب علی علیه السلام نقل شده و ما هم در اینجا آوردیم. کتاب علی علیه السلام هر چند با ویژگیهایی که داشت در اختیار ما نیست ولی محدثان بزرگ شیعه، احادیثی را که در آن کتاب نقل شده، در أبواب مختلف
فقه، آوردهاند و محقق ارجمند مرحوم میرزا علی احمدی میانجی در گسترۀ خود به نام «مکاتیب الرسول»، مجموع آنچه که در کتب اربعه، از این کتاب نقل شده، یکجا آورده است.
سؤال دیگر: محدّثان اهل سنت، نقل میکنند: امیرمؤمنان صحیفهای در قاب شمشیر خود داشت. آیا کتاب علی علیه السلام همان است؟ احمد در مسند خود میگوید: ابوحجیفه گفت: از علی سؤال کردم. آیا نزد شما از پیامبر صلی الله علیه و آله غیر از قرآن چیزی هست؟ او گفت: به خدایی که دانه را شکافته و انسان را آفریده جز آن که خدا فهم خاصی از قرآن به ما داده، و صحیفهای نیز نزد ماست چیز دیگری نداریم. گفتم: در آن صحیفه چیست؟ فرمود: عقل(1)
. مقصود از عقل در این جا آن است که دیه بر عاقله است.
، آزادی اسیران، و این که مؤمن در برابر کافر کشته نمیشود.(2)پاسخ: این روایت در هر کتابی باشد، نمیتوان آن را روایت صحیحی دانست، زیرا معنی آن این است که امیرمؤمنان در طول زندگی خود با پیامبر، همین سه مطلب را حفظ کرده و جایی هم جز قاب شمشیرش پیدا نکرده و در آن جای داده است و عجیب این است که این حدیث که با واقعیت علم گستردۀ امام علیه السلام سازگار نیست؛ با عبارتهای مختلف نقل شده است. گاهی میگویند که آن حضرت فرمود: هرکس تصور کند نزد ما غیر از قرآن و این صحیفه چیزی هست، دروغ گفته است. گاهی میگویند که آن حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما چیز خاصی نداده است که به مردم نداده باشد، مگر آنچه که در قاب شمشیر من است.
گاهی گفته میشود آن حضرت فرمود: پیامبر به ما چیزی نسپرده که به مردم نداده باشد، جز صحیفهای که در قاب شمشیر من است.(1)
. مسند أحمد ج 1، ص 81، 100، 102، 110؛ البدایة والنهایة، ج 5، ص 251؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 217.
ما از آنچه که گفتیم صرف نظر میکنیم. اگر واقعاً نزد علی جز این سه کلمه چیز دیگری نبود، پس حدیث معروف که میفرماید: «أنا مدینة العلم وعلیُّ بابها» که مفاد آن شعر یاد شده در زیر است، چیست؟
که من شهر علمم، علیم درَست درست این سخن قول پیغمبر است(2)
آیا صحیح است امیرمؤمنان باب علم النبی، از احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله فقط همین سه کلمه را فرا گرفته باشد؟ امامی که خلفا و صحابه همگان به او مراجعه میکردند و او ابداً به کسی مراجعه نمیکرد، باید در درجۀ بسیار عالی از علم به احکام و معارف باشد. فضل بن روزبهان که کتابی در نقد کتاب «منهاج الکرامة فی الولایة والإمامة» نوشته دربارۀ دو حدیث یعنی «أقضاکم علی» و «أنا مدینة العلم...» میگوید: شکی نیست که امام علیه السلام از علمای امت بوده و مردم به او نیازمند بودند. چگونه چنین نباشد؟ او وصی پیامبر صلی الله علیه و آله در رسانیدن پیام او به مردم و امانتهای علمی اوست(3)بنابراین، هیچ کس نمیتواند دربارۀ صحّت این دو حدیث، خدشه کند. در این صورت، باید بگوییم آنچه که احمد و یا
دیگران در کوچک کردن مقام علمی حضرت، نقل کردهاند، جز حدیث باطل چیز دیگری نیست.
سؤال دومی که باید به آن پاسخ گفت موضوع مصحف فاطمه است، برخی پنداشتهاند که کلمۀ «مصحف» در هر دوره و هر زمان به معنی قرآن بوده، پس دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله نیز دارای قرآنی ویژه بوده است، و قهراً چنین عقیدهای با خاتمیت و انقطاع وحی سازگار نیست.
ولی طراحان این سؤال از یک نکته غافلند که واژۀ «صحف» به معنی کتاب است، نه قرآن، چنان که میفرماید:
(وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ) (1)
. سورۀ تکویر، آیۀ 10.
.«آنگاه که نامههای اعمال را پخش کنند».
همچنین مصحف از مادۀ «صحف» آمده و به معنی دفتر و کتاب دوخته و جلد شده است. و اگر هم روزی به قرآن مصحف گفتهاند، به دلیل آن بوده که قرآن در زمان پیامبر و پس از او به صورت یک کتاب مجلّد، وجود داشته است.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «من قرأ القرآن فی المصحف یتمتع ببصره». (2)«هرکس قرآن از روی کتاب بخواند، از چشم خود بهره میگیرد». در این حدیث قرآن و مصحف هر دو را در کنار هم آورده و مصحف را شکل مکتوب و مدون
قرآن در یک دفتر میداند. در حدیث دیگر آمده است: «قراءة القرآن فی المصحف تخفّف العذاب عن الوالدین».(1)
. اصول کافی ج 2، ص 613.
«خواندن قرآن از روی کتاب، عذاب پدر و مادر را کم میکند».باز در این حدیث، قرآن را در مصحف یاد میکند گویا قرآن چیزی است و مصحف چیز دیگر.
مورخان در شرح حال خالد بن معدان مینویسند: «إنّ خالد بن معدان، کان علمه فی مصحف له ازرار وعراء»، «خالد بن معدان، دانش خود را در دفتری ضبط کرده بود که دکمه و دستگیره داشت».
تا این جا روشن شد که مصحف به معنی قرآن نیست، بلکه به معنی دفترچه جلد شده است که افراد دانشهای خود را در آن ضبط میکردهاند و اگر بعدها قرآن را مصحف گفتهاند، به این سبب بوده که قرآن از حالت حفظی و ذهنی بیرون آمد و در دفاتر نوشته شد و به صورت کتاب وجود داشت.
بنابراین، نباید در شگفت باشیم که دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله برای خود، دفتری داشته باشد که از پدر بزرگوار خود، علومی را در آن ضبط کند.
خوشبختانه فرزندان فاطمه علیها السلام حقیقت و واقع این مصحف را شناسانده و گفتهاند: این مصحف، جز یک رشته آگاهیهایی که از پدر بزرگوارش شنیده و یا از طریق دیگر به دست آورده، چیز دیگری نیست. اینک برخی از روایات را میآوریم:
حسن بن علی علیهما السلام فرمود: «نزد ما "جامعه" ای است که در آن حلال و حرام
1) (1)
وارد شده است. و مصحف فاطمه علیها السلام هست در حالی که در آن کلمهای از قرآن نیست بلکه املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و خطّ علی علیه السلام است و همگی در اختیار ماست».(1)
. بصائر الدرجات، الصفار، صص 157 و 158.
امام علیه السلام با عنایت کامل یادآور میشود که در آن کلمهای از قرآن نیست تا مبادا تصور شود وحی تشریعی بر دخت پیامبر نازل میشده است.
امام صادق علیه السلام در روایت دیگر در توصیف مصحف فاطمه میگوید:
«و اللّه ما فیه من قرآنکم حرف واحد. قلت هذا واللّه العلم؟ قال:
إنّه لعلم وما هو بذاک».(2)
«به خدا سوگند، کلمهای از قرآن شما در آن نیست. راوی میگوید:
پرسیدم: آیا در آن دانش است؟ امام در پاسخ میگوید: بلی ولی نه از این دانشهای معمولی».
با توجه به آنچه گفته شد، روشن میگردد که مصحف فاطمه علیها السلام ارتباطی به قرآن ندارد و کسانی که آن را دستاویزی برای اتهام شیعه (اعتقاد به تحریف قرآن قرار دادهاند)، اگر مغرض نباشند، نا آگاهانه و بدون تحقیق دربارۀ واقعیت آن سخن میگویند.
اکنون واقعیت را برای خوانندگان بیان میکنیم:
یکی از معارف مسلم در میان علمای اسلام، وجود افراد «محدَّث» در میان مسلمانان است. فرد «محدَّث» پیامبر نیست، و بر او وحی نازل نمیشود، ولی در عین حال، فرشتگان، با وی سخن میگویند، و سخن آنان را میشنود، و لذا او «محدَّث» بر وزن اسم مفعول نام گرفته است، زیرا که فرشته با او «حدیث» میگوید. بخاری نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«لقد کان فیمن کان قبلکم من بنی إسرائیل رجالٌ یکلَّمون من غیر أن یکونوا أنبیاء فإن یکن من أمّتی منهم أحد، فعمَر...».(1)
. بخاری، صحیح، ج 2، ص 194، باب مناقب عمر بن الخطاب.
«در میان پیشینیان از بنیاسرائیل، مردانی بودند که با آنها از عالم غیبسخن گفته میشد، بدون این که پیامبر باشند. و اگر در میان امت من چنین فردی باشد، آن عمر بن خطاب است».
روایت دربارۀ «محدّث» در میان امت اسلامی از طریق اهل سنت و سخنان آنان در تفسیر این واژه بیش از آن است که در این جا نقل شود، و شارحان صحیح بخاری در این مورد، توضیحات کافی دادهاند.(2)
کلینی در کتاب کافی بابی تحت عنوان «إنّ الأئمّة محدَّثون، مفهَّمون» منعقد کرده و روایاتی در این مورد نقل کرده است، و همگی حاکی از آن است که محدّث کسی است که صوت فرشته را میشنود، ولی او را نمیبیند. آنگاه اضافه میکند ائمه اهل بیت علیهم السلام همگی «محدّث» هستند.(3)
دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر کمال وجودی، از افراد «محدّثه» به شمار میرود، یعنی صدای فرشته را میشنید، ولی او را نمیدید، و این جریان، زمانی رخ داد که پدر والامقامش درگذشت. غم و اندوه او را فرا گرفت. در این هنگام جبرئیل امین به فرمان الهی فرود میآمد. اخباری را از آینده، برای او بازگو مینمود و از این طریق، مایۀ تسلّی خاطر او را فراهم میآورد. اینک ویژگیهای مصحف فاطمه علیها السلام را از زبان فرزندان او بیان میکنیم:
امام صادق علیه السلام میفرماید: آنگاه که خدا پیامبرش را قبض روح نمود، اندوه فراوانی فاطمه علیها السلام را دربرگرفت. خدا فرشتهای را فرستاد تا او را تسلیت بگوید.
فاطمه علیها السلام امیرمؤمنان را از آنچه میشنید، آگاه ساخت. علی علیه السلام فرمود: «هرگاه صدای فرشته را شنیدی، مرا آگاه کن تا آنچه میگوید، بنویسم». این گزارشها که از طریق فرشته به فاطمه علیها السلام میرسید و او در اختیار علی علیه السلام مینهاد، در دفتری جمع شد و نام مصحف به خود گرفت، ولی در آن چیزی از حلال و حرام نیست، بلکه تنها گزارشهایی از آینده است.(1)
. کافی ج 1، باب فیه ذکر الصحیفة، حدیث 2.
1) (1)
شیعۀ امامیه به نام «مذهب اثناعشری» معروف شده است و نکتۀ آن این است که رهبری دوازده امام از بنیهاشم در کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده و سپس هر امامی به امامت فرد بعدی تصریح کرده است.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایات فراوانی وارد شده که امور این امت را دوازده خلیفه به شمارۀ نقیبان بنیاسرائیل به دست میگیرند. این روایات، دارای خصوصیاتی است که جز بر دوازه امام معصوم شیعه منطبق نمیشود، بنابراین، شایسته است با این روایات که پیامبر اکرم در آنها از رهبری دوازه امام خبر داده است، آشنا شویم. اینک مجموع این روایات:
«یکون اثنا عشر أمیراً، فقال کلمة لم أسمعها، فقال أبی أنّه قال:
کلّهم من قریش».(1)
. صحیح بخاری، ج 9، ص 101، کتاب الاحکام، باب 51، باب الاستخلاف.
«از پیامبر شنیدم که میگفت: دوازده نفر امیر پس از من خواهند بود.
1) (1)
سپس سخنی گفت که من نشنیدم. از پدرم پرسیدم، گفت: فرمود: همه از قریش هستند».
«إنّ هذا الأمر لا ینقضی حتّی یمضی فیهم اثنا عشر خلیفة، ثم تکلم بکلام خفی علیّ. قال: فقلت لأبی ما قال؟ قال: قال: کلّهم من قریش».(1)
. صحیح مسلم، ج 6، ص 3.
«میگوید: من با پدرم بر پیامبر وارد شدیم، شنیدم که میگفت، حاکمیت اسلام، به پایان نمیرسد مگر این که دوازده خلیفه در آن حکومت کنند، آن گاه سخنی گفت که بر من پوشیده ماند، از پدرم پرسیدم: چه گفت:
گفت: فرمود: همگان از قریش هستند».
«لا یزال أمر الناس ماضیاً ما ولیهم اثنا عشر رجلاً، ثم تکلم بکلمة خفیت علیّ فسألت أبی ماذا قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله فقال:
قال: کلّهم من قریش».(2)
«از پیامبر شنیدم که میگفت: پیوسته کار مردم رو به راه خواهد بود تا وقتی که دوازده مرد بر آنان حکومت کنند. آنگاه پیامبر کلمهای فرمود که بر من پنهان ماند، از پدرم پرسیدم، گفت: فرمود: همه از قریشند».
«لا یزال أمر الإسلام عزیزاً إلی اثنی عشر خلیفة، ثم قال کلمة لم أفهمها فقلت لأبی ما قال: فقال: قال: کلّهم من قریش».(1)
. صحیح مسلم، ج 6، ص 3-4.
«از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم: اسلام عزیز و برتر است تا دوازده خلیفه، آن گاه سخنی گفت که من نفهمیدم. از پدرم پرسیدم، گفت: همگان از قریشند».
«انطلقت إلی رسول اللّه صلی الله علیه و آله ومعی أبی فسمعته یقول: لا یزال هذا الدین عزیزاً منیعاً إلی اثنی عشر خلیفة، فقال کلمة صمنیها الناس فقلت لأبی ما قال؟ قال: قال: کلّهم من قریش».(2)
«من با پدرم به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتیم. شنیدم که میگفت: این دیناسلام - گرامی و برتر خواهد بود تا دوازده خلیفه آن گاه سخنی گفت که سر و صدای مردم مانع از شنیدن آن شد. به پدر گفتم: چه گفت؟ گفت:
می فرماید: همگی از قریش هستند.(3)
«لا یزال الدین قائماً حتّی تقوم الساعة أو یکون علیکم اثنا عشر خلیفة کلهم من قریش».
«پیوسته این دین بر سر پا خواهد بود تا روز رستاخیز یا تا روزی که
دوازده خلیفه بر شما حکومت کنند که همگی از قریشند».
این روایات متعدد را که یکی را بخاری و بقیه را مسلم نقل کرده، در صحیحین آمدهاند که نزد اهل سنت از اعتبار بسیار بالایی برخوردارند.
اکنون به نقل روایاتی میپردازیم که در غیر صحیحین آمده است.
«لا یزال هذا الدین عزیزاً إلی اثنی عشر خلیفه فکبّر الناس و ضجّوا ثم قال کلمة خفیة، قلت لأبی: یا أبتی ما قال؟ فقال: قال:
کلّهم من قریش.(1)
. سنن ابی داود، ج 2، ص 207، کتاب المهدی، و این روایات را به دو طریق دیگر نیز نقل کرده است.
«از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میگوید: این دین عزیز است تا زمانی که دوازده خلیفه بر سر کار باشند. سپس مردم تکبیر گفتند و سر و صدا کردند. آن گاه پیامبر کلمهای را آهسته گفت: به پدرم گفتم: پدرجان چه گفت؟ گفت: میفرماید: همگی از بنیهاشم هستند».
قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله یکون من بعدی اثنا عشر أمیراً. ثم تکلم بشیء لم أفهمه فسألت الذی یلینی فقال: قال: کلّهم من قریش».(2)
«رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بعد از من دوازده امیر خواهد بود، آنگاه سخنی گفت که من نفهمیدم از کسی که در کنار من بود، پرسیدم، گفت: همگی از قریش هستند».
ترمذی میگوید: این حدیث، صحیح است و به طرق گوناگون از جابر نقل شده، آن گاه طریق دیگری را که منتهی به جابر میشود، نقل میکند.
برای این امّت دوازده خلیفه خواهد بود، آن گاه این حدیث را از 34 طریق نقل میکند.(1)
. مسند أحمد، ج 5، ص 86 108.
«لا یزال أمر أُمّتی صالحاً حتّی یمضی اثنا عشر خلیفة».
«پیوسته وضع امّت من خوب و مناسب خواهد بود تا زمان دوازده خلیفه بگذرد».
آنگاه پیامبر آهسته سخن گفت، به عمویم گفتم که جلوتر از من نشسته بود، پیامبر چه گفت؟ گفت: پسرم! فرمود: همگان از قریشند.(2)
«لا یزال أمر هذه الامة ظاهراً حتّی یقوم اثنا عشر خلیفة».
«امت من ظاهر و پیروز خواهد بود تا روزی که بر آنان دوازده خلیفه حکومت کنند. آنگاه سخنی گفت که من درست نشنیدم. از پدرم پرسیدم که نزدیکتر از من بود که پیامبر چه گفت؟ گفت: فرمود: همگان از قریشند».(3)
«یکون بعدی اثنا عشر أمیراً کلّهم من قریش».(1)
. الصواعق، ص 189.
«پس از من دوازده امیر خواهد بود که همگان از قریشند».
احمد از مسروق نقل میکند که ما نزد عبداللّه بن مسعود بودیم و او به ما قرآن میآموخت، مردی به او گفت: آیا از پیامبر پرسیدی که چند خلیفه بر این امت حکومت خواهند کرد؟ عبداللّه بن مسعود گفت: از روزی که وارد عراق شدم، کسی این موضوع را از من نپرسیده است. آری از او پرسیدم، فرمود: «اثنا عشر کعدة نقباء بنی اسرائیل»، «دوازده خلیفه همانند بزرگان بنیاسرائیل».(2)
همین حدیث را خطیب بغدادی در تاریخ خود با سندی از جابر بن سمره نقل کرده است.(3)
متقی هندی در منتخب کنزالعمال همین حدیث را از احمد و طبرانی در معجم کبیر وحاکم در مستدرک نقل کرده است.(4)
سیوطی در تاریخ الخلفاء به سند خوب از ابن مسعود نقل میکند که پس از او چند خلیفه بر این امت حکومت خواهد کرد، او گفت: ما از رسول خدا همین را پرسیدیم، فرمود: «اثنا عشر کعدة نقباء بنی إسرائیل».(5)
اینها نمونههایی است که در آنها خلافت دوازده امام نقل شده است و در این روایات نشانهها و صفات و شمارۀ آنها وارد شده است، چیزی که هست باید
به دنبال مصادیق و اشخاص آنان برویم و این در صورتی روشن میشود که که علائم مذکور در روایات را در یک جا گرد آوریم تا از این طریق مصادیق آنها را بشناسیم. اینک نشانهها و علائم این خلفا در این روایات:
با بررسی متون گذشته میتوان علائم مذکور را در هشت علامت جمع کرد:
عزت اسلام (لا یزال الإسلام عزیزاً)
عزّت دین (لا یزال هذا الدین عزیزاً منیعاً)
بر پا بودن دین (لا یزال أمر الأمة قائماً)
حکومت صلح و صفا بر امّت (لا یزال أمر الأمّة صالحاً)
پیروزی امّت (لا یزال أمر هذه الأمّة ظاهراً)
این افتخارات در گرو حکومت دوازده امیر از قریش است (کل ذلک حتّی یمضی فیهم اثناعشر أمیراً من قریش).
این نشانهها در گرو ولایت دوازده خلیفه از قریش است (حتّی یلیهم اثنا عشر خلیفة کلهم من قریش)
شمارۀ آنها به شمارۀنقیبان بنیاسرائیل است (وانّ عددهم کعدد نقباء بنی إسرائیل)
این نشانهها و امتیازات، جز در دوازده امام، از علی علیه السلام گرفته تا فرزندش مهدی (عج) جمع نمیباشد و در حقیقت این احادیث را باید نوعی غیبگویی و معجزۀ علمی پیامبر شمرد بالأخص آنگاه که احادیث دیگر به آنها ضمیمه شود، مانند:
دوازده امام که در میان مسلمانان کاملاً شناخته شده هستند و شیعه به امامت آنان عقیده دارد که نخستین آنها علی علیه السلام امیرمؤمنان و آخرین آنان مهدی موعود است، دارای این علائم و نشانهها هستند. اگر کسی بر زندگانی علمی و اجتماعی و سیاسی آنان واقف شود خواهد دید که این شخصیتهای معصوم نمونۀ بارز اخلاق و در قلّۀ علم و عمل، و از نظر تقوا و پارسایی و احاطه به قرآن و سنّت بیبدیل هستند و خدا به واسطۀ آنان، دین خود را حفظ کرده و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله را عزیز نموده است.
اگر ما این دوازده امام را مصداق این احادیث بشماریم، کوچکترین مانعی در این تطبیق نیست و امّا اگر از آنها بگذریم، هیچگاه دوازده خلیفهای که پس از رحلت پیامبر پیاپی بیایند و مایۀ عزّت اسلام و رفعت دین شوند، پیدا نخواهیم کرد.
1) (1)
. حدیث ثقلین از احادیث متواتر است، بیش از 20 صحابی آن را نقل کرده است به عنوان نمونه: مستدرک حاکم، ج 4، ص 148 و ذهبی در تلخیص مستدرک، مسند احمد، ج 3، ص 17 و 26.
2) (2) . حدیث سقیفه از روایات متضافر است، مستدرک حاکم، ج 3، ص 151.
3) (3) . حدیث «اهل بیتی أمان لأُمّتی»، مستدرک حاکم، ج 3، ص 149.
الف: برخی میگویند: مراد از این دوازده خلیفه، دوازده خلیفۀ اموی است که نخستین آنان یزید بن معاویه و آخرین آنان، مروان حمار است که مجموعاً دوازده خلیفه میشوند.
این گروه برای این که دوازده خلیفه را پشت سر هم ارائه کنند، معاویه، وعبداللّه بن زبیر ومروان بن حکم را از قلم انداخته و آنان را چنین معرفی میکنند:
جای گفتگو نیست که پروندۀ زندگانی این افراد پر از فساد و گناه و قتل و غارت و فجایع است ولی تأویل کنندگان میگویند: میزان، گرایش عمومی به این افراد است نه پیراستگی صفحات زندگانی آنان.
من از ابن حجر این عالم بزرگ درشگفتم چگونه بدون بررسی دقیق این احادیث را بر این افراد جنایتکار تطبیق میکند و مدعی میشود میزان گرایش عمومی مردم به آنهاست، نه پاکدامنی آنها، زیرا:
1) (1)
. فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ج 13، ص 212، چاپ دارالمعرفة، بیروت.
چگونه میگوید: ملاک، گرایش عموم مردم به این افراد است نه پاکدامنی آنان، در حالی که حدیث میگوید: لا یزال هذاالدین عزیزاً منیعاً قائماً أمر أمتی صالحاً، أمر امتی ظاهراً»، همۀ این عبارات حاکی از آن است که این دوازده خلیفه باید در قلّۀ تقوا و پرهیزگاری باشند، و در سایۀ کمالات معنوی آنان، دین اسلام عزت و عظمت یابد، بنابراین، میزان، عظمت شخصیت آنان از نظر عقلی و فکری و علمی و دینی است نه گرایش عمومی.
اگر میزان، گرایش عمومی بود چگونه یزید را از این افراد میشمارد در حالی که او سه سال سلطنت کرد. در سال اول، فرزند پیامبر حسین بن علی علیه السلام را به شهادت رساند و در دومین سالِ سلطنت، مردم مدینه ومکه بر ضد او قیام کردند و بر اثر سرکوبی آنان، خونریزی عظیم و رسوایی بزرگی پدید آمد که قلم از ذکر آنان شرم دارد و به عنوان «وقعۀ حرّه» معروف است. و در سال سوم، برای دستگیری عبداللّه بن زبیر، کعبه را سنگباران و آتشباران کرد.
ب: برخی میگویند مقصود از این دوازده خلیفه که مایۀ عزت اسلام و دین هستند، پس از ظهور حضرت مهدی خواهد بود.(1)
. فتح الباری، ج 13، ص 2.213. فتح الباری، ج 13، ص 214.
این تأویل بسیار ناروا و نامربوط است، زیرا ظاهر احادیث این است که پیامبر از خلفای خود پس از رحلت خویش خبر میدهد، نه از خلفای پس از ظهور حضرت مهدی (عج).
ج: گاهی میگویند: مراد خلیفههایی است که مردم خلافت آنان را از دل و جان پذیرفتهاند و آنان عبارتند از چهار خلیفۀ معروف، 5. معاویه، 6. یزید بن
1) (1)
معاویه، 7. عبدالملک بن مروان، 8. ولید، 9. سلیمان. 10. یزید، 11. هشام (چهارمین فرزند عبدالملک)، 12. ولید بن یزید بن عبدالملک.
لازم به توضیح است که بین سلیمان و یزید، خلیفۀ اموی عمر بن عبدالعزیز فاصله شده است که معلوم نیست به چه دلیلی او را به حساب نیاوردهاند. (2)
من از این سخن که آن را به قاضی عیاض نسبت میدهند درشگفتم چگونه یزید بن معاویه را مایۀ عزت اسلام شمرده با آن جنایاتی که در مدت خلافت خود انجام داد، آنگاه چگونه ولید بن یزید را از این افراد شمرده که درگذشته نمونهای از بی دینی او را یاد کردیم که با قرآن چگونه رفتار کرد.
خلاصۀ سخن این که خلفای دوازدهگانهای که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله به صورت پیوسته شایستۀ خلافت باشند و مایۀ عزت و عظمت گردند، جز ائمۀ اثناعشر افراد دیگری نیستند و دیگران یا فاقد علائمی هستند که در این احادیث آمده و یا عدد آنان بیش از دوازده نفر است تا آنجا که برای تطبیق این دوازده نفر بر امویان، «عمر بن عبدالعزیز» را که به طور نسبی از صالحان بنیامیه است از قلم انداختهاند.
در این جا، استاد بزرگ جناب سید محمدتقی حکیم سخنی دارد که شایسته است به ترجمۀ آن بپردازیم. او میگوید: از این روایات اموری استفاده میشود:
شمارۀ این امیران و خلفا از دوازده تجاوز نمیکند و همگان از قریشند.
از این که آنان را به نقیبان بنیاسرائیل تشبیه میکند، باید گفت: این افراد
به وسیلۀ خود پیامبر تعیین شدهاند، چنان که نقیبان بنیاسرائیل به وسیلۀ موسی مشخص شده بودند، چنان که میفرماید:
(وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً) .(1)
. مائده/ 12.
«خداوند از بنیاسرائیل پیمان گرفت و ما دوازده نقیب (سرپرست) از آنان برانگیختیم».
جانشینی از پیامبر در قریش همچنان ادامه خواهد یافت تا آنجا که در روی زمین دو نفر بمانند.
بنابراین، علائم یاد شده جز با مبنای امامیه که بر اساس امامت ائمه دوازدهگانه است، تطبیق نمیکند، و از طرفی هم، حدیث ثقلین آن را تأیید میکند.
نکتۀمهم این که خلافت و امامتی که برای این دوازده نفر ثابت میشود، امامت واقعی است که به خاطر شایستگی به آنها داده شده است، نه خلافت ظاهری و قدرت سیاسی که بر اثر قهر و غلبه به دست میآید، زیرا خلیفۀ شرعی، امامی است که رهبری خود را از خدا گرفته و آن نوعی منصب شرعی است، و اینگونه رهبری، شایستۀ فردی است که از طرف خدا معیّن میشود، ولی پیروی عملی و
1) (1)
پذیرش مردم و یا عدم پذیرش آنان در این شایستگی و لیاقت، اثری نمیگذارد.
امام معصوم، سلطۀ شرعی خود را داراست هر چند، نوع مردم به او نگروند.
نکتهای که شایان ذکر است اینکه: این روایات که به خلافت دوازده نفر تصریح میکند از پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت شده و راویانی آن را نقل میکنند، در زمانی میزیستند که هنوز دوازده خلیفه به پایان نرسیده بود. شایسته بود آنان که مصادر نقل این روایات هستند کمی در آن دقت کنند تا دچار اشتباه نشوند.
اکنون که سخن به این جا رسید، شایسته است در معرفی این دوازده امام، به صورت موجز و فشرده سخن بگوییم.
علی بن ابی طالب علیه السلام نخستین امام وپیشوای جهان اسلام است که امامت وخلافت او در روز غدیر خم تثبیت گردید ورهبری جامعۀ اسلامی پس از در گذشت پیامبر صلی الله علیه و آله بر عهده او گذارده شد.
زندگی علی علیه السلام را میتوان به پنج بخش زیر تقسیم کرد.
از ولادت تا بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله.
از بعثت تا هجرت.
از هجرت تا وفات پیامبر صلی الله علیه و آله.
از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله تا خلافت آن حضرت.
از خلافت تا شهادت.
اکنون به گونهای فشرده در بارۀ هریک از این پنج فراز از زندگانی امام بحث میکنیم:
عمر او نگذشته بود که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله او را به خانۀ خود برد و تربیت او را مستقیماً بر عهده گرفت(1)
. سیره ابن هشام ج 1 ص 246.
. علی علیه السلام از همان دوران کودکی با پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بود و پیش از بعثت نیز با پیامبر در عبادت شرکت میکرد(2).از بعثت تا هجرت: او نخستین کسی است که به پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله ایمان آورد(3)ومدت سیزده سال در مکّه همراه پیامبر عظیم الشأن اسلام بود ووحی الهی را مینوشت. آن حضرت، در شب هجرت پیامبر به مدینه، ایثارگرانه در بستر پیامبر خوابید و از این طریق، ایمان واخلاص خود را در طریق اهداف الهی برای چندمین بار ثابت فرمود.
از هجرت تا وفات پیامبر صلی الله علیه و آله: وی در این مدت که از ده سال تجاوز نمیکرد جز در غزوۀ تبوک که به امر پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه باقی ماند، درتمام غزوات حضور داشت. وغالباً در سایۀ ایثار و فداکاریهای وی، سپاه اسلام بر سپاه شرک پیروز شد.
از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله تا خلافت: این دوره از زندگانی علی علیه السلام که بیست و پنج سال به طول انجامید دوران سکوت شکوهمند او است. وی در عین آنکه به حکومت وقت اعتراض داشت وخلافت را حق خود میدانست، از همکاری و ارشاد وتعلیم احکام خود داری نکرد وخدمات ارزندهای به جهان اسلام عرضه داشت.
از خلافت تا شهادت: پس از قتل عثمان، علی علیه السلام به تقاضای اکثریت
قریب به اتفاق مهاجر وانصار، به خلافت برگزیده شد. او نخست از پذیرش این مقام خود داری میکرد ولی سرانجام پس از اصرار مهاجر و انصار زمام خلافت را به دست گرفت.
خلافت وزمامداری علی علیه السلام که سراسر عدل و دادگری واحیاء سنّتهای پیامبر صلی الله علیه و آله بود، بر گروهی سخت وگران آمد وصفوف مخالفی در برابر وی گشود.
این مخالفتها سرانجام به نبردهای خونین سه گانه: «ناکثین»، «قاسطین» و «مارقین» منجر گردید.
نبرد با «ناکثین» (پیمان شکنان) ازاین جهت رخ داد که طلحه وزبیر که در آغاز با علی علیه السلام بیعت کرده بودند تقاضای فرمانروایی بر بصره وکوفه را داشتند لیکن امام علیه السلام با درخواست آنان موافقت نکرد، آنان سرانجام مخفیانه مدینه را به عزم مکّه ترک کردند و درآنجا با استفاده از ثروت امویان ارتشی تشکیل دادند وبه بصره رهسپار شده وآنجا را به تصرف خویش در آوردند، علی علیه السلام مدینه را به عزم خلع ید آنان ترک گفت، در نزدیکی بصره نبرد شدیدی بین امام وسپاهیانش از یک سو وبین طلحه وزبیر وهمراهانشان از دیگر سو رخ داد که این جنگ با پیروزی علی علیه السلام وشکست «ناکثین» پایان پذیرفت. واین همان جنگ «جمل» است که در تاریخ برای خود سرگذشت گستردهای دارد.
معاویه از مدّتها قبل از خلافت علی علیه السلام مقدّمات خلافت را برای خود در شام فراهم آورده بود. وقتی امام برای خلافت برگزیده شد فرمان عزل او را صادر کرد، وحتی یک لحظه هم با ابقاء او به حکومت شام موافقت نفرمود، در نتیجه، سپاه عراق و شام در سرزمینی به نام «صفّین» به نبرد پرداختند ودر لحظاتی که میرفت سپاه علی علیه السلام بر لشگر شام پیروز شود، معاویه با نیرنگ خاصی، در میان سربازان امام علیه السلام اختلاف وشورش پدید آورد؛ سرانجام، پس از اصرار زیادِ یاران علی علیه السلام، آن حضرت ناچار به حکمیّت «ابو موسی اشعری» از سوی سپاهیان خود در برابر «عمرو عاص» از جانب لشگر شام تن در داد که آنان در بارۀ مصالح اسلام ومسلمین مطالعه کنند و در بارۀ سرپیچی معاویه از بیعت ونظر خود را اعلام دارند. وضع علی علیه السلام در پذیرفتن مسئلۀ حکمیّت به پایهای رسید که اگر نمیپذیرفت شاید رشتۀ حیات او گسسته میشد ومسلمانان با بحران شدیدی روبرو میشدند، پس از فرا رسیدن موعدی که قرار بود «داوران» نظر خود را ابراز دارند، عمرو عاص، ابو موسی را فریفت و خود ابو موسی بر آن تصریح کرد واین امر، حیله گری مخالف را بیشتر آشکار ساخت، پس از ماجرای حکمیّت تعدادی از مسلمانانی که باحضرت علی علیه السلام همراه بودند علیه آن حضرت قیام کردند و امام را برای قبول حکمیّتی که خودشان تحمیل کرده بودند مورد انتقاد قرار دادند.
نبرد با «مارقین» نبرد با همان گروهی است که علی علیه السلام را وادار به پذیرش حکمیت کردند، ولی پس از اندی از کار خود پشیمان شده و او را وادار به نقض عهد وپیمان کردند، امّا علی علیه السلام کسی نبود که پیمان خود را بشکند ونقض عهد فرماید؛ اینان که همان خوارج هستند در برابر حضرت علی علیه السلام دست به صف آرایی زدند ودر نهروان با آن حضرت به جنگ پرداختند. حضرت علی در این نبرد پیروز گشت لیکن کینۀ خوارج در دلهاشان نهفته ماند.
سرانجام علی علیه السلام پس از پنج سال حکومت در شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجری به دست «عبدالرحمن بن ملجم» که یکی از افراد «مارقین» بود به شهادت رسید.
شخصیت علی علیه السلام بالاتر از آن است که در مقاله یا کتابی بگنجد و کافی است بدانیم خلیفۀ دوم عمربن خطاب در باره او چنین میگوید:
«عقمت النّساء أن یلدن مثل علی بن أبی طالب» زنان، دیگر شخصیتی مانند علی نیاوردند.
«شبلی شمیل» لبنانی، پیشوای مادیین عصر خود نیز در باره علی علیه السلام چنین میگوید:
«الإمام علی بن أبی طالب، عظیم العظماء، نسخة مفردة، لم یر لها الشرق ولاالغرب صورة طبق الأصل لاقدیماً ولاجدیداً»(1)
. صوت العدالة الإنسانیة، ج 1، ص 37.
.امام و پیشوای انسانها علی بن ابی طالب، بزرگ بزرگان ویگانه نسخهای
1) (1)
است که با اصل خود (پیامبر عالی قدر اسلام) مطابق است وهرگز شرق وغرب نسخهای مطابق علی علیه السلام در گذشته وحال ندیده است.
همچنین «جرج جرداق» نویسنده لبنانی در باره امام میگوید:
«ماذا علیک یا دنیا لو حشدت قواک فأعطیت فی کل زمن علیّاً بعقله ولسانه وذی فقار»(1)
. همان مدرک، ص 49.
.چه میشد ای روزگار اگر قدرتها ونیروهای خود را بسیج میکردی ودر هر دوره انسانی مانند علی علیه السلام از نظر عقل وخرد، سخن وبیان، قدرت وشجاعت به جامعۀ بشری تحویل میدادی؟.
اکنون با کمال پوزش از خوانندگان گرامی زندگی نخستین پیشوا را به پایان رسانیده امید است مبسوط آن را در کتابهایی که در این زمینه نگاشته شده است مطالعه فرمایید.
1) (1)
سخن دربارۀ امامان وپیشوایان معصوم است، و دخت گرامی پیامبر، حضرت زهرا علیها السلام هرچند امام وپیشوا نیست، ولی مادر یازده پیشوای معصوم است که قسمتی از شخصیت وراثتی آنان، مربوط به مادر آنها ست ازاین جهت، لازم است به صورت فشرده دربارۀ او سخن بگوییم.
همگی میدانیم پدر ومادر، درزمینۀ شخصیت انسان، تأثیر بسزایی دارند.
روحیات والدین فهرست وار، به فرزندان منتقل میشود، وسپس با رشد طبیعی فرزند، رشد مینماید. واین مسألهای است که علم امروز ازآن پرده برداشته وآیین مقدس اسلام نیز درآیات وروایات برآن صحه نهاده است.
در فضیلت دخت گرامی پیامبر، همین بس که از پدری مانند رسول گرامی صلی الله علیه و آله و مادری مانند خدیجه به وجود آمده است. شخصیت پیامبر گرامی بر همۀ ما واضح وروشن است. شایسته است با مادر اونیز آشنا شویم. مادر او
خدیجه دختر خویلد، همسر رسول خداست که نخستین بانو ویا فردی است که به رسول گرامی ایمان آورده است، ومدّتها به همراه علی علیه السلام با پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله نماز گزارده درحالی که احدی به اسلام نگرویده بود(1)
. کامل، ابن اثیر، ج 2، ص 37، شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید، ج 13، ص 197.
.عفیف کندی میگوید: برای بازرگانی وارد سرزمین مکه شدم، مردی را دیدم که دربرابر کعبه نماز میگزارد، اندکی بعد زنی آمد وبه او اقتدا کرد، آنگاه نوجوانی آمد و به آن دو پیوست. از عباس عمّوی پیامبر پرسیدم این سه نفر کیستند واز چه آیینی پیروی میکنند؟ وی درپاسخ گفت: وی محمد فرزند عبداللّه برادر زادۀ من است. میگوید: خدا مرا به عنوان پیامبر برانگیخته است، و این زن، همسر او خدیجه، واین نوجوان برادر زادۀ دیگر من است که به او ایمان آورده است. سوگند به خدا در روی زمین، این مرد، جز این دو نفر پیروی ندارد(2).
خوب است فضیلت ومقام خدیجه را اززبان رسول خدا بشنویم:
این خدیجه است که به سوی تو میآید و ظرفی میآورد که درآن خوردنی وآشامیدنی است. آنگاه که به سوی توآمد، از پروردگارش ومن به او سلام برسان و بشارت بده که خدابرای او دربهشت، خانهای آرام وراحت ساخته است(3).
خشمگین میشدم. پیامبر فرمود: خدا مهر اورا به من داده است(1)
. صحیح مسلم، ج 7، ص 134.
.روزی پیرزنی با پیامبر سخن میگفت، وپیامبر از حال اومی پرسید وبه او احترام میگذاشت وقتی از انگیزه این کار پرسیدم، فرمود: وفا، از ایمان است، او درزمان خدیجه به خانۀ ما میآمد(2).
انس میگوید: هرگاه ارمغانی برای پیامبرمی آوردند، پیامبر میفرمود، آن رابه خانۀ فلان زن ببرید، او دوست خدیجه بود، اورا بسیار دوست میداشت(3).
عایشه میگوید: روزی پیامبر از خدیجه یاد کرد، من براو رشک بردم وگفتم: او پیرزنی بیش نبود وخدا بهتر ازاورا به تو داده است! در این هنگام پیامبر خشمگین شد، وموهای سرش راست ایستاد سپس فرمود: به خدا سوگند، چنین نیست. هرگز خدا بهتر ازاورا به من نداده است، او هنگامی که مردم به من کفر میورزیدند، به من ایمان آورد، هنگامی که مردم مرا تکذیب میکردند، مرا تصدیق کرد، هنگامی که مردم مرا از دارایی خود محروم کردند، او سرمایۀ خود را در اختیار من نهاد، خدا فرزندانی از او به من ارزانی داشت، واز دیگران به من چیزی عطا نفرمود. عایشه میگوید: پس از شنیدن این سخنان با خود پیمان بستم که دیگر دربارۀ خدیجه بدگویی نکنم(4).
ابن عباس میگوید: پیامبر فرمود: برترین زنان بهشت، چهار زن هستند:
خدیجه دختر خویلد 2. فاطمه دختر محمد 3. مریم دختر عمران 4. آسیه دختر
مزاحم همسر فرعون.(1)
. خصال، ج 1 ص 96، بحارالأنوار، ج 16، ص 2.
از این احادیث واحادیث دیگر به خوبی استفاده میشودکه مادر فاطمه، مقام بس والا وارجمندی دارد و تا او در قید حیات بود، پیامبر همسر دیگری انتخاب نکرد، و سالی که او درگذشت آن را سال حزن و اندوه اعلام نمود، وبه هنگام وفات، خود وارد قبر خدیجه شد وبا دستهای مبارک خود، بدن اورا درقبر نهاد، ودرقبرستان حجون به خاک سپرد(2).
در این جا سخن درباره مادر زهرا به پایان میرسد، اکنون وقت آن رسیده است که دربارۀ خود آن بانوبه سخن بپردازیم.
دخت گرامی پیامبر، روز بیستم جمادی الاخرة سال پنجم بعثت چشم به جهان گشود. او درمکه هشت سال ودر مدینه ده سال با پدر خود زندگی کرد و پس از رحلت پیامبرگرامی، هفتاد و پنج یا نود وپنج روز در قید حیات بود، آنگاه به لقای الهی پیوست(3).
او پنج ساله بود که مادر گرامی خودرا از دست داد، و در همان ایّام نیز، با فقدان بزرگترین حامی پدر یعنی حضرت ابو طالب، روبرو گشت، و این دو حادثۀ ناگوار، روح و روان او را فشرد، و در عین حال عواطف و محبتهای پدر را بیش از پیش به خود جلب کرد، از آنجا که کار درون خانه بر دوش او قرار
گرفت، در قلمرو زندگی پخته تر و آبدیدهتر شد.
در سن هشت سالگی آنگاه که پدر بزرگوارش مکه را به عزم مهاجرت به مدینه ترک گفت همراه گروهی از زنان مسلمان که در تاریخ به نام «فواطم» نام برده میشوند، به مدینه پانهاد، در این موقع، فصل نوینی در زندگی، به روی خود گشود.
پیشرفت اسلام و گسترش آیین خدا و بالا رفتن عظمت ظاهری پیامبر در میان قبایل، سران عرب را برآن داشت که با پیامبر رابطۀ خویشی برقرار نمایند، و با تنها دختری که در خانه داشت، ازدواج کنند. ماه وهفتهای نمیگذشت مگر که پیامبر پیشنهادی را دریافت میکرد، درخواستها را با دختر خود در میان مینهاد، ولی کوچکترین رغبتی در چهرۀ او احساس نمیکرد، زیرا زهرا به خوبی میدانست، مسئلۀ «ازدواج» زندگی دو جسم در کنار هم نیست، بلکه الفت دو روح است که باید همخوی و همسو باشند. از این جهت در انتظار آن بود که خواستگاری همسو با روحیات وی، سراغ او بیاید.
وقتی علی علیه السلام به عنوان خواستگار حضور پیامبر رسید، و پیامبر، درخواست علی را در اختیار فاطمه نهاد، سکوتی پرمعنا بر مجلس حاکم شد، سکوتی که نشانۀ رضایت زهرا، آن هم توأم با حجب و حیا بود، وقتی پیامبر از رضایت درونی او آگاه شد، موافقت خودرا با تکبیر اظهارنمود، وبه یک معنا مسأله را خاتمه یافته تلقی کرد، فرمود: «فَداها أبُوها سُکُوتهُا رِضاها» «پدرش به فدایش، خاموشی او نشانۀ رضایت اوست» موافقت زهرابه علی علیه السلام ابلاغ شد وقرار شد که مقدمات کارا را فراهم سازد. دارایی علی در آن روز جز یک شمشیر
وزره چیز دیگری نبود. علی مأمور شد که زره خود را بفروشد ومقدمات و مخارج عروسی را فراهم آورد. او زره خودرا فروخت وپول آن را خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد. پیامبر مشتی از آن را بدون اینکه بشمارد به بلال داد، که برای زهرا، مقداری عطر بخرد، و باقیمانده را در اختیار ابیبکر وعمار گذارد، تا از بازار مدینه برای داماد وعروس، لوازم زندگی تهیه نمایند. آنان به دستور پیامبر برخاستند واشیاء زیر را که در حقیقت جهیزیۀ زهرا بود، خریداری نمودند وبه محضر پیامبر آوردند.
پیراهنی که به هفت درهم خریداری شده بود.
روسری (مقنعه) که قیمت آن یک درهم بود.
قطیفۀ مشکی که تمام بدن را کفایت نمیکرد.
یک سریر عربی (تخت) که از چوب ولیف خرما میساختند.
دو تشک ازکتان مصری که یکی پشمی ودیگری از لیف خرما بود.
چهار بالش که دو تای آن از پشم، ودوتای دیگر از لیف خرما بود.
پرده.
حصیر هجری.
دست آس.
مشکی از پوست.
کاسۀ چوبی برای شیر.
ظرف پوستی برای آب.
سبوی سبز رنگ.
کوزههای متعدد.
دو بازو بند نقرهای.
یک ظرف مسی.
وقتی چشم پیامبر به آنها افتاد فرمود: خداوندا، زندگی را بر گروهی که بیشتر ظروف آنها سفالست، مبارک گردان.(1)
. اللّهُمّ بارِکْ لِقَومٍ جُلّ آنِیَتَهُمُ الْخَزِفَ بحار الأنوار 94/43 به «کشف الغمة» ج 359/1 نیز مراجعه شود
مهریۀ دختر پیامبر قابل دقّت است. مهر او «مهر السنة» بود که همان پانصد درهم میباشد(2).
در حقیقت این ازدواج برای دیگران سرمشق بود. برای پسرانی که از بار سنگین مهریه مینالند و گاهی قید ازدواج را میزنند؛ برای دختران که کار مهریه را سخت نگیرند.
اساساً محیط زندگی زناشویی، باید با صمیمیت ومهر و وفا، گرم ومطبوع گردد، وگرنه مهریههای سنگین وجهیزیههای کمرشکن فروغی به زندگی نمیبخشد.
در عصر حاضر، اولیای دختر برای تحکیم موقعیت وتثبیت وضع دختر خود، داماد را زیر بار سنگین مهر قرار میدهند تاروزی بر اثر بوالهوسی دست به
طلاق نزند. در حالی که این کار هدف آنان را تأمین نمیکند، ودرمان قطعی و علاج حقیقی آن، اصلاح وضع اخلاقی جوانان است. محیط فرهنگ واجتماع ماباید طوری باشد، که ریشۀ این افکار را درمغز جوانان ما پدید نیاورد، وگرنه گاهی کار به جایی میرسد که دختر حاضر میشود، با بذل مهر خود، از خانۀ شوهر، جان به سلامت برد.
گروهی از طرف داماد و عروس دعوت شدند، و علی علیه السلام به افتخار همسر گرامی خود، ولیمهای ترتیب داد. پس از صرف غذا، رسول گرامی فاطمه را به حضور طلبید، فاطمه درحالی که شرم وحیا سراسر وجود اورا گرفته بود، شرفیاب محضر پیامبر گردید. عرق حجب وخجالت از پیشانی او می ریخت.
وقتی چشم اوبه پیامبر افتاد، پای او لغزید ونزدیک بود به زمین بخورد. پیامبر دست دختر خودرا گرفت و درحق او دعا فرمود وگفت:
خداوند تورا از تمام لغزشها مصون بدارد. آنگاه چهرۀ زهرا را باز کرد ودست عروس را در دست داماد نهاد وچنین گفت: «بارکَ اللّه لَکَ فِی إبنة رسولِ اللّه یا عَلِی نِعْمتِ الزّوجة فَاطِمةُ» دختر پیامبر خدا، بر تو مبارک باد، علی، فاطمه چه همسر خوبی است سپس رو به فاطمه کرد وگفت: «نِعْمَ الْبَعْلُ عَلِی» «فاطمه، علی چه همسر نیک است»(1)
. بحار الأنوار ج 96/43.
.پیامبر، درآن شب صمیمیت واخلاصی نشان داد، که هنوز دراجتماع کنونی ما با آن همه رشد وتکامل، این مقدار صفا و صمیمیت وجود ندارد. زیرا
1) (1)
دست دختر خود را گرفت و در دست علی گذارد. فضایل علی رابرای دختر خود بازگو کرد؛ از شخصیت دختر خود واینکه اگر علی آفریده نشده بود، همتایی برای او نبود، سخن گفت، و بعدا کارهای خانه ووظایف زندگی راتقسیم کرد.
کارهای درون خانه را بر عهدۀ فاطمه گذارد، ووظایف خارج از خانه را بر دوش علی نهاد!
در این موقع بنا به گفتۀ بعضی، به زنان مهاجر وانصار دستور دادکه دور ناقۀ دختر او را بگیرند وبه خانۀ شوهر برسانند به این ترتیب جریان ازدواج با فضیلتترین زنان جهان پایان یافت.
گاهی گفته میشود که پیامبر به شخصیت برجسته ای، مانند سلمان دستور دادکه مهار شتر زهرا را بگیرد و از این طریق جلالت دختر خود را اعلام دارد.
شیرینتر از همه لحظهای بود که داماد وعروس به حجله رفتند، درحالی که هر دو از کثرت شرم به زمین مینگریستند. پیامبر وارد شد، ظرف آبی به دست گرفت، به عنوان تفأل بر سر و بر اطراف بدن دختر پاشید. زیرا آب مایۀ حیات است و درحق هر دو دعا فرمود:
«اللّهمّ هذه إبنتی وأحبُّ الخلقِ إلیَّ اللّهمّ وهذا أخی وأحبّ الخلقِ إلیّ اللّهمّ اجعله وَلیاً و...»(1)
. أقالکِ اللّهُ العَثْرَة بحارالأنوار، ج 96/43.
.پرودگارا! این دختر من ومحبوب ترین مردم نزد من است. پرودگارا! علی نیز گرامی ترین مسلمانان نزد من است. خداوندا، رشتۀ محبت آن دورا استوارتر فرما...
1) (1)
دراینجا، برای ادای حق مقام دختر پیامبر، حدیث زیر را نقل مینماییم(1)
. مسند احمد، ج 259/2.
انس بن مالک نقل کرد:
پیامبر شش ماه تمام هنگام طلوع فجر از خانه بیرون میآمد ورهسپار مسجد میگشت ومرتب مقابل درخانۀ فاطمه میایستاد ومیفرمود:
«اهل بیت من! به یاد نماز باشید. خداوند میخواهد از شما اهل بیت، همه گونه پلیدی را دور کند»(2).
داوری هیچ موجودی دربارۀ انسان به پایۀ داوری قرآن که سخن خداست نمیرسد، زیرا او از جانب کسی سخن میگوید که انسان را آفریده است، وصانع هرموجودی از ویژگیهای مصنوع خود، بیش از دیگران اطلاع دارد. تاآنجا که میفرماید:
(أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ...) (3)
«آیا آن کس که خلق را آفریده به خوبی آنرا نمیشناسد؟»
از این جهت، لازم است گوشهای از داوری قرآن را دربارۀ دخت گرامی پیامبر، یاد آور شویم.
قرآن، هرچند نام زهرا را به میان نیاورده است، اما گاهی دربارۀ افراد محدودی سخن گفته که زهرا یکی از آنها میباشد، واحیاناً لفظ کلی را به کار برده
که جزدختر پیامبر، مصداق دیگری نداشته است:
آیۀ تطهیر از آیههای معروفی است که دربارۀ اهل بیت پیامبر علیهم السلام نازل شده وآنها را انسانهای پاک وپیراسته از گناه معرفی میکند، و دخت پیامبر گرامی، به حکم لغت (مفهوم لغوی اهل البیت) واحادیث متواتر(1)
. ذخائر العقبی، ص 24.
از اهل بیت پیامبر بوده است، چنانکه میفرماید:(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) .(2)
«محققا خدا میخواهد پلیدی را از شما ببرد، وشما را از گناه وخلاف پیراسته گرداند».
این پیراستگی مربوط به پیراستگی ظاهری نیست، بلکه مقصود تطهیر نفوس از ذنب وگناه است که یگانه افتخار انسان به شمار میرود.
پیامبر گرامی، در بارۀ زهرا علیها السلام میگوید:
«إنّ اللّه عزّوجلّ لَیَغْضِبَ لِغَضَبِ فاطِمَة وَیَرْضَی بِرِضَاها»(3).
«خدا بر خشم فاطمه اظهار خشم کرده و از خشنودی او خشنود میشود».
این روایت را که محدثان اسلامی با اختلاف اندکی در الفاظ، نقل کرده اند، به تنهایی نشان دهندۀ آن است که دخت گرامی پیامبر، پیراسته از گناه است.
چگونه میتوان گفت که او معصوم نیست وگرد گناه میگردد، درحالی که دراین هنگام، باید خدا از انجام گناه خوشحال شود درصورتی که خدا پیراسته از آن است که از گناه خوشحال شود، ویا به آن فرمان دهد چنانکه میفرماید:
(قُلْ إِنَّ اللّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) .(1)
. اعراف/ 28.
«بگو خدا به گناه و زشتیها فرمان نمیدهد. آیا آنچه را نمیدانید، به خدا نسبت میدهید؟».
مباهله به معنی نفرین دو مخالف دربارۀ یکدیگر است، و پیامبر گرامی، سران مسیحیان نجران را به مباهله دعوت کرد، که همگی به بیرون از مدینه بروند و به یکدیگر نفرین کنند، و پیامبر این کار را به فرمان خدا پیشنهاد کرد. آنان نیز پذیرفتند. پیامبر از مدینه با چهار نفر بیرون آمد آنها عبارت بودند از: دخترش فاطمه، و دو فرزند عزیزش حسن و حسین و دامادش علی بن ابی طالب، و با این عمل، به واقعیت این آیه تجسّم بخشید. آنجا که میفرماید:
(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ) .(2)
«بگو بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود به مباهله برخیزیم و دروغگویان را به لعنت خدا گرفتار سازیم».
مفسران میگویند: تنها زنی که درحادثۀ مباهله حضور داشت، فاطمۀ زهرا بود، و جز او کسی در آنجا نبود و اگر از میان زنان مهاجر و انصار، کسی شایستگی داشت که دعای پیامبر را با آمین بدرقه کند، پیامبر گرامی او را میآورد.
همگی میدانیم رسالت پیامبران وهرنوع رنج وزحمتی که دراین راه متحمل میشوند، برای خداست وباید پاداش خودرا از خدا دریافت کنند، ولی درعین حال، خدا دوستی نزدیکان پیامبر رابه عنوان یک فریضه واجب نمود ه است، چنانکه میفرماید:
(قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی) .(1)
. شوری/ 23.
«بگو من پاداشی ازشما نمیخواهم، جز دوستی نزدیکانم».
چنین سفارشی هر چند به صورت اجر ومزد تلقی شده است، ولی درواقع فریضهای است بر امت که در سایۀ چنین حبی ونزدیکی با چنین گروهی با فضیلت، به حدّ کمال میرسند و در سایۀ این مودت، از نظر عرفان علمی وعملی بالا میروند، ودخت گرامی پیامبر نزدیکترین فرد به پیامبر گرامی میباشد که باید همۀ مسلمانان جهان اورا دوست داشته واحترام خاصی برای او قائل شوند.
مفسران مینویسند: علی بن ابی طالب ودخت گرامی پیامبر حتی فرزندان او حسن و حسین وخادمشان «فضه» برای شفاء «حسنین» علیهما السلام نذر کرده بودند که
1) (1)
سه روز، روزه بگیرند، نذر آنان پذیرفته شده و در نخستین روز، به هنگام افطار، فقیری درخانه ایستاد و درخواست طعام کرد. همگی طعام خود را به او داده وبا آب افطار کردند. شب دوم نیز این جریان تکرار شد، وبه جای فقیر یتیمی بر درخانه ایستاد، وایثار شب قبل نیز تکرار گردید، شب سوم اسیری بر درخانه ایستاد، وهمین کار نیز انجام گرفت. در شأن این چهار بزرگوار، که به آخرین مرحلۀ ایثار دست یافتند، آیاتی که در سورۀ «هل أتی» است نازل گردید، این آیات از آیۀ هفتم شروع شده و تا آیۀ بیست و دوم ادامه دارد. و ما به نقل و ترجمۀ دوآیه میپردازیم:
(وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً * إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً) .(1)
. انسان/ 8 و 9.
«آنان غذای خود را در عین نیاز به آن، به بیچاره، و یتیم، و اسیر، میدهند، ومیگویند ما شما را برای خدا اطعام میکنیم و از شما پاداش و سپاسی نمیخواهیم».
آیۀ پنجمی را به عنوان «بیت القصیدة» یاد آور شویم وآن آیۀ کوثر است.
چنانکه میفرماید:
(إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ)
«ما به تو خیر فراوانی دادیم. برای خدا نماز بگزار وقربانی کن. ونسل
1) (1)
دشمن بدگوی تو مقطوع است و نسل تو تا روز قیامت باقی است».
بدگویان، مانند عاص بن وائل، پیامبر را «ابتر» (مقطوع النسل) مینامیدند، خداوند در ردّ اندیشۀ بدگویان یاد آور میشود که ما به تو، «خیر کثیر» دادیم و مقصود از آن «نسل کثیر» است به گواهی آخر آیه که میفرماید: دشمن بدگوی تو «ابتر» است (وتو، دارای «کوثر» میباشی).
همگی میدانیم تنها نسل پیامبر گرامی از ناحیۀ دخترش زهرا باقی مانده، مفاد آیه، یکی از اخبار غیبی قرآن است که برای همگان ملموس ومحسوس است. با آنکه فرزندان پیامبر در بسیاری از اعصار به وسیلۀ جلاّدان اموی و عباسی، به صورت فردی و جمعی جام شهادت نوشیده اند، مع الوصف جهان امروز، نسل گستردۀ رسول گرامی را در تمام اقطار جهان لمس میکند. فخر رازی در تفسیر خود، به هنگام بحث از سورۀ کوثر مینویسد: مقصود این است که خدا نسل پیامبر را در طول زمان حفظ میکند. آنگاه میافزاید:
«فانظرکم قتل من أهل البیت، ثم العالم ممتلیء منهم، ولم یبق من بنی امیة فی الدّنیا أحد یعبأ به ثم انظرکم فیهم من الأکابر من العلماء کالباقر والصادق والکاظم والرّضا علیهم السلام والنفس الزکیّة وأمثالهم»(1)
. مفاتیح الغیب، ج 8، ص 498 ط مصر، 1308.
.«بنگر چقدر افراد، از اهل بیت پیامبر کشته شدهاند وباز جهان مملو از آنهاست، ولی ازخاندان امیه کسی که قابل ذکر باشدنمانده است، آنگاه بنگر که چه علمای بزرگی درمیان اهل بیت پیامبر هست مانندحضرت
1) (1)
باقر، حضرت صادق وحضرت کاظم و حضرت رضا علیهم السلام ونفس زکیه ومانند آنان».
وی این سخن را در قرن ششم میگوید: ما اکنون در اوایل قرن پانزدهم هجری هستیم و جهان اسلام از مغرب و تونس والجزایر گرفته تا برسد به عربستان و شامات و ترکیه و ایران و غیره شاهد نسل درخشندۀ رسول خدا میباشیم وهمگی میگوییم: «صَدَقَ اللّهُ الْعلیّ الْعَظِیم: إنّا أعْطَیْناکَ الْکَوثَرْ».
آشنایی با زندگانی حضرت زهرا ما را با اسوه و الگویی آشنا میسازد که همۀ زنان باید او را بهترین الگو در زندگی تلقی کنند. قرآن آنگاه که برای زنان اسوه و الگو مطرح میکند، از چهار زن نام میبرد که دو تن از آنها الگوی فضیلت و سعادت و دو فرد دیگر الگوی شقاوت و بدبختی بوده اند. اینک ما بهطور اجمال از این چهار زن نام میبریم. آنگاه اسوه بودن زهرا را در مورد فضیلت و سعادت، مطرح میکنیم.
آن دوالگوی بدبختی ونکبت، زنان نوح ولوط اند. با اینکه در خانۀ نبوت و وحی میزیستند، اما زیستن آنها زیستن دو جسم در کنار یکدیگر بود، نه زندگی دو روح، زیرا باشوهران خود همسو نبودند وبه آنان خیانت میکردند. از این جهت سرانجامی جز دوزخ پیدا نکردند، چنانکه میفرماید:
(ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ، فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللّهِ
شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلِینَ) .(1)
. تحریم / 10.
«خداوند برای کافران زنان نوح ولوط مثل میزند. این دو نفر دراختیار دو بنده از بندگان صالح ما بودند، امابه آنان خیانت کردند، شوهران آنان نتوانستند همسران خود را از آتش دوزخ نجات دهند. به آنها گفته شد:
همراه دوزخیان وارد آتش شوید».
اما آن دو الگوی سعادت وخوشبختی، آسیه همسر فرعون ومریم مادر حضرت عیسی است.
بانوی نخست، با اینکه «ملکۀ مصر» بود، و از نظر عزت و بزرگی، و رفاه ونعمت همتا نداشت، وقتی حقیقت براو روشن شد دعوت موسی را باتمام خطرهایی که در برداشت پذیرفت. فرعون از گرایش همسر به دشمن شماره یک او، سخت لرزید، با تمام علاقهای که به همسرش داشت، همه را در راه حفظ الوهیت و خدایی فروشی دروغین خود، نادیده گرفت، و او را در میدان شهر به چهارمیخ کشید. ولی غافل از آنکه او با این عمل به یکی از آرزوهای همسر مؤمن و موحد خود، جامه عمل پوشانید و قرآن دربارۀ او چنین میگوید: و درخواست او را از خدا نیز منعکس میکند:
(وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ) .(2)
«خدا برای افراد با ایمان، همسر فرعون را به عنوان زن نمونه یادآور
میشود آنگاه که با خدای خود چنین راز و نیاز نمود: پروردگارا برای من در نزد خود، خانهای در بهشت بناکن، و مرا از فرعون و کردار زشت او نجات بده، و از مردم ستمکار رهایی بخش».
اومرگ را آرزو میکند. مرگی که در دل آن حیات وزندگی جاودانه است.
بانوی دوم مریم دختر عمران، مادر حضرت مسیح علیه السلام است. وقرآن روی عفت و پاکدامنی اوتکیه میکندوحادثۀ تمثّل جبرئیل را به صورت یک جوان زیبا دربرابر او یادآور میشود، ولی او درهمان لحظه به خدا پناه میبرد ومیگوید: من زنی عفیف و پاکدامنم(1)
. مریم، آیۀ 17-18.
ناگاه ندایی میشنود که من پیام آور پروردگار تو هستم که به تو فرزند پاکیزهای ببخشم.قرآن دربارۀ این زن نمونه چنین میفرماید:
(وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ) .(2)
«خدا مریم را به عنوان زن نمونه برای افراد با ایمان یاد آور میشود. مریم دختر عمران که دامان خود را پاک نگه داشت، وما ازروح خود در او دمیدیم. او سخنان پروردگار و کتابهای او را تصدیق کرد، و از بندگان مطیع خدا بود».
اکنون که با این دوزن نمونه آشنا شدیم، دخت پیامبر گرامی سومین زن نمونه جهان است که درردیف این دو زن قرار دارد، ودرگذشته یاد آور شدیم که پیامبر فرمود: سروران زنان بهشت، چهار نفرند که یکی ازآنها دخترش زهرا است.
عایشه میگوید:
«ما رَأیتُ أَحَداً قَطُّ أَفْضَلْ مِنْ فاطِمَةِ غَیر أَبِیها...».(1)
. سیره حلبی، ج 2، ص 6.
«من کسی را برتر وبالاتر از فاطمه نیافتم جز پدرش پیامبر اسلام».
حسن بن زید عطار میگوید: از امام صادق علیه السلام سئوال کردم: اینکه پیامبر گرامی فرموده است: فاطمه سرور زنان اهل بهشت است، آیا او برترین زنان زمان خود بود؟ او در پاسخ فرمود: مریم چنین بود، ولی فاطمه برترین زنان اهل بهشت است، از گذشتگان و آیندگان(2).
سرانجام دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله در سن 18 سالگی درسال یازدهم هجرت، هفتاد و پنج، یا نود وپنج روز پس از درگذشت پدرش، پس از بیماری ممتد که معلول بیمهریهای امت، وتجاوز گروهی از دنیا طلبان به خانه او بود، جان به جان آفرین سپرد و به تعبیر امام صادق علیه السلام جام شهادت نوشید.
انسان هرچند بخواهد بر بیمهریها و ستمگریهای امت اسلامی بر
فرزندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرده پوشی کند، امانمی تواند مظلومیت یگانه یادگار پیامبر را فراموش کند وآن را نادیده بگیرد یا توجیه کند.
دختری که پیامبر گرامی کراراً او را به مردم سفارش کرده و پارۀ تن خود میدانست با یک جهان قهر وخشم بر افراد بی وفا، در خانه خود درگذشت و به نقل امام هشتم در خانۀ خود به خاک سپرده شد(1)
. کافی، ج 1، فصل مولد الزهراء ص 461.
.درود خدا بر او روزی که دیده به جهان گشود، و روزی که شهیدانه چشم از جهان بر بست، و روزی که به فرمان خدا زنده میشود.
در این نوشتار کوتاه نتوانستهایم کوچکترین حقی از دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله را ادا کنیم چنان که نتوانستیم حقوق دیگر پیشوایان را نیز ادا نماییم، واصولاً هدف ما در کتاب آشنایی اجمالی است نه آشنایی تفصیلی.
1) (1)
نخستین میوۀ پیوند فرخندۀ علی علیه السلام با دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله، در نیمۀ ماه مبارک رمضان سال سوم هجرت، در شهر مدینه دیده به جهان گشود. مراسم نامگذاری و سایر آداب اسلامی مربوط به نوزاد، وسیلۀ پیامبر صلی الله علیه و آله انجام گرفت و نام «حسن» که گویا تا آن موقع در میان اقوام عرب مشهور نبود از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله برای او برگزیده شد(1)
. ارشاد مفید ص 202 شوبحار ج 43 ص 253.
.امام مجتبی علیه السلام از دوران پرعظمت پیامبر صلی الله علیه و آله، جد بزرگوار خود چند سالی را بیش درک نکرد وتقریباً هفت ساله بود که پیامبر صلی الله علیه و آله به درود حیات گفت وبه فاصلۀ کوتاهی مادر گرامی او زهرا علیها السلام نیز دیده از جهان فرو بست. یگانه عامل تسلی امام حسن علیه السلام ونیز برادر وی امام حسین علیه السلام، آغوش گرم و پرمهر پدرش علی علیه السلام بود.
او از دوران جوانی از لحاظ علم و دانش، چهره درخشان و ممتازی به شمار میرفت و به مشکلات مردم پاسخ میگفت(2).
«سیوطی» در تاریخ خود مینویسد: حسن بن علی علیهما السلام دارای امتیازات اخلاقی و فضایل انسانی فراوانی بود؛ او شخصی بزرگوار، باوقار، بردبار، متین، سخیّ و بخشنده و مورد علاقه مردم بود(1)
. تاریخ الخلفاء ص 172.
.در سخاوت وبخشندگی او همین کافی است که در طول عمر مبارک خود، دوبار تمام اموال ودارایی خویش را در راه خدا انفاق وسه بار دارایی خود را به دو نیم تقسیم فرمود، نیمی از آن را در راه خدا بذل کرد ونیمی را برای خود نگاه داشت(2).
امام مجتبی علیه السلام فرد شجاع و با شهامتی بود و ترس و بیم در وجود او راه نداشت. او در جنگ جمل از طرف امیرمؤمنان علیه السلام مأمور شد به کوفه برود ومردم را جهت شرکت در این جهاد مقدس دعوت کند. وقتی او وارد شهر شد، استاندار کوفه که با علی علیه السلام روابط خوبی نداشت، از دستور امام حسن علیه السلام سرپیچی کرد، لیکن با وجود کارشکنیهای استاندار، آن حضرت توانست نه هزار نفر از مردم کوفه را به میدان جنگ اعزام کند(3).
امام حسن علیه السلام در این جنگ کنار پدر، در خط مقدم جبهۀ جنگید، وحتی از یاران دلاور وشجاع علی علیه السلام سبقت میگرفت وبر قلب سپاه دشمن حملات سختی میکرد.
او نه تنها در جنگ جمل در صف مقدم جبهه بود، بلکه در نبرد صفین با سخنان پرشور ومهیج خود مردم عراق را برای سرکوبی سپاه شام دعوت کرد، وقتی او بر قلب سپاه دشمن حمله کرد، امیر مؤمنان علیه السلام از یاران خود خواست تا او وبرادرش حسین بن علی علیه السلام را از ادامه جنگ باز دارند تا نسل پیامبر صلی الله علیه و آله با کشته شدن این دو شخصیت قطع نشود(1)
. نهج البلاغه خطبه 202، طبع «عبده».
.پس از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام در رمضان سال چهلم، امام مجتبی علیه السلام به منبر رفت و در بارۀ فضایل پدر بزرگوار خود خطابهای ایراد کرد، در این موقع مردم کوفه گروه گروه برخاستند وبا «حسن بن علی علیه السلام» به عنوان جانشین پیامبر و رهبر امت، بیعت کردند و از این طریق، زمامداری جامعۀ اسلامی بر حضرتش به صورت واجب عینی در آمد. زیرا از یک طرف از جانب خود پیامبر صلی الله علیه و آله وشخص علی علیه السلام بر این مقام منصوب شده بود و از طرفی هم، بیعت و آمادگی مردم، حجّت را به ظاهر بر او تمام کرد واین دو امر سبب شد که زمام امور مسلمانان را به دست گیرد و قریب شش ماه به اداره امور آنان بپردازد و بر کلیۀ فرمانداران، استانداران، بخشداران، دستورات لازم را صادر فرماید، امّا وقتی خبر شهادت علی علیه السلام به شام رسید، معاویه با سپاهی گران و ارتشی منظّم به سوی کوفه حرکت کرد تا زمام امر مسلمانان را به دست بگیرد و حسن بن علی علیه السلام را وادار به تسلیم سازد.
سؤال مهم در بارۀ امام مجتبی علیه السلام این است که چرا حضرتش راه صلح با دشمن را پیش گرفت، درحالی که برادر ارجمند او، طریق جنگ ونبرد را برگزید؟
1) (1)
و این خود موضوع گستردهای است که پیرامون آن، کتابها و رسالههایی نوشته شده است. ما انگیزههای صلح امام علیه السلام را در این جا به صورت فشرده مینگاریم و قبلاً یاد آورر میشویم که امام مجتبی علیه السلام صلح نکرد بلکه صلح بر او تحمیل شد و اوضاع و شرایط نامساعد، دست به دست هم داد و وضعی به وجود آورد که صلح به عنوان یک مسألۀ ضروری بر امام تحمیل گشت به گونهای که حضرت، جز پذیرفتن صلح چارهای ندید و هرکس به جای او بود و در شرایط او قرار میگرفت، چارهای جز قبول صلح نداشت. زیرا سیاست خارجی اسلام از یک سو و وضع داخلی عراق و سپاه حضرت از دیگر سو، جنگ را ایجاب نمیکرد و اگر حضرت دست به جنگ میزد به اسلام و تشیّع ضربت بزرگی وارد میآمد.
از نظر سیاست خارجی، امپراطوری روم که ضربههای شکنندهای از مسلمانان بر پیکرش داشت، در پی فرصت بود تا حملۀ گستردهای را به کیان اسلام سازماندهی کند؛ روم وقتی از صف آرایی سپاه امام حسن علیه السلام و لشکر معاویه آگاه شد، آن را بهترین فرصت برای مقصود خود شمرد و با سپاهی عظیم عازم کشور اسلامی شد. در چنین شرایطی شخصی مانند امام حسن علیه السلام که رسالت او حفظ اساس اسلام است وظیفهای جز این نداشت که با پذیرش صلح، این خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع کند.
یعقوبی مینویسد: معاویه پس از عقد صلح با امام حسن علیه السلام به شام برگشت. در این هنگام گزارشی به او رسید که امپراطور روم با سپاه منظم و بزرگی به قصد حمله بر کشور اسلامی از روم حرکت کرده و چون در آن زمان دولت
اسلامی را یارای مقابله با ارتش روم نبود، معاویه ناچار شد که هر سال صد هزار دینار به دولت روم شرقی بپردازد(1)
. تاریخ یعقوبی ج 2 ص 206.
.این سند تاریخی نشان میدهد که اگر میان دو سپاه درگیری رخ میداد، امپراطور روم شرقی برنده بود، نه حسن بن علی علیه السلام ونه معاویه.
این خطر با دور اندیشی امام مجتبی علیه السلام برطرف شد، از این جهت، امام باقر علیه السلام میفرماید: «اگر امام مجتبی علیه السلام صلح را نمیپذیرفت، خطر بزرگی متوجه اسلام میشد»(2).
امّا از نظر سیاست داخلی، امام حسن علیه السلام تمام راهها جز صلح با معاویه را به روی خود بسته دید. زیرا:
اولاً: تمام یاران امام مجتبی علیه السلام همان یاران پدر او علی علیه السلام بودند که در پنج سال خلافت آن حضرت هرگز اسلحه به زمین ننهادند واگر روزی هم سلاح به زمین نهادند، فردای آن روز سلاح خود را باز گرفته و در جبهۀ دیگر حاضر میشدند، از این رو یک نوع خستگی فوقالعاده بر سپاه امام حاکم بود و وقتی خبر حرکت سپاه معاویه به کوفه رسید، امام، در مسجد خطابه هیجان انگیزی خواند و آنان را به مبارزه با باطل و شکیبایی وفداکاری دعوت کرد؛ وقتی از خطابۀ خود فارغ شد، همه سکوت را برگزیدند و کسی او را تصدیق نکرد، این سکوت بر برخی از یاران با و وفای امام گران آمد و مردم عراق را قهرمان دروغین، و مردمی ترسو و فاقد شجاعت خواندند(3).
سرانجام پس از فعالیتها و نیز سخنرانیهای جمعی از یاران امام، گروهی در اردوگاه «نُخَیْلَة» گرد آمدند که از چهار هزار نفر تجاوز نمیکردند وامام ناچار شد باز سخنرانی مجددی فرماید وگروه دیگری را به اردوگاه اعزام کند.
این وقایع، حاکی از سایهافکنی یک نوع خستگی و افسردگی بر سپاه امام بود و هرگز چنین سپاهی نمیتوانست در جبهۀ جنگ فاتح و پیروز شود.
ثانیاً: اعضاء سپاه امام بسیار ناهماهنگ وغیر منسجم بود واز عناصر بسیار متضاد تشکیل یافته بود، عناصری که هرکدام برای خود هدفی داشت. سپاه امام را عناصر زیر تشکیل میداد:
یاران راستین امام علی علیه السلام و حضرت مجتبی علیه السلام که تا سرحد جان آمادۀ نبرد و پیکار بودند.
خوارج، این گروه به دلیل دشمنی با معاویه در سپاه امام شرکت کرده بودند، نه برای دوستی با امام مجتبی علیه السلام ودر حقیقت مخالف هر دو نفر بودند، هر چند عداوت آنان با معاویه بیشتر بود.
افراد سودجو و دنیاطلب که برای منافع مادی خود در سپاه امام شرکت کرده بودند و اگر منافع خویش را در جهت مخالف میدیدند قطعاً صدو هشتاد درجه تغییر جهت داده و علیه امام به مبارزه برمیخاستند.
افراد شکاک و دو دل که هنوز حقانیت امام مجتبی علیه السلام بر آنان ثابت نبود و طبعاً در میدان نبرد از خود فداکاری ودلیری نشان نمیدادند.
گروهی که تنها به دلیل حضور رئیس قبیلۀ خود در رکاب امام، در سپاه حضرت مجتبی علیه السلام شرکت کرده بودند و اگر رئیس قبیله از طریق تطمیع و یا
تهدید تغییر موضع میداد، آنان نیز تغییر موضع میدادند.
آیا این سپاه فاقد هماهنگی و انسجام میتوانست در طریق هدف مشخصی جنگ و نبرد کند؟ بطور مسلّم نه؛ بلکه چنین جنگی جز شکست و کشته شدن یاران راستین امام نتیجۀ دیگری نداشت.
گواه روشن بر اینکه امام خواهان پیکار با معاویه بود و سرانجام صلح بر او تحمیل شد، این است که امام در مدائن (آخرین نقطهای که سپاه حضرت تا آنجا پیشروی کرد) سخنرانی جامعی فرمود و یادآور شد، معاویه پیشنهادی به ما کرده است که دور از انصاف و بر خلاف هدف بلند و روح بزرگ ما است؛ اگر آمادۀ کشته شدن در راه خدا هستید، ما با او به مبارزه برخیزیم وپاسخ او را با شمشیر بدهیم واگر طالب زندگی و عافیت هستید، پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت شما را تأمین نماییم؛ وقتی سخن امام به این جا رسید، سپاه حضرت با فریادهای «البقیة البقیة»، «زندگی زندگی» پرده از منویات واقعی خود برداشتند.
فرض کنید امام حسن علیه السلام فرماندۀ سپاه شام بود و معاویه فرماندۀ سپاه عراق، آیا معاویه میتوانست جز کاری را که امام حسن علیه السلام در پیش گرفت، عمل کند؟!
اصولاً شرایط حاکم در عصر امام حسن علیه السلام غیر از شرایط حاکم بر عصر امام حسین علیه السلام بود؛ زیرا در عصر امام مجتبی علیه السلام شهادت آن حضرت به وسیلۀ معاویه، موجی از خشم و غضب در مردم بر ضد حزب اموی ایجاد نمیکرد و مردم چنین تصور میکردند که خلیفهای و یا مدعی خلافتی به وسیلۀ مدعی دیگری کشته شده است.
صلح امام مجتبی علیه السلام این فرصت را به مردم داد تا پرده از چهرۀ طاغیان برداشته شود و آنان را آنچنان که هستند بشناسند. اتفاقاً در طول حکومت نخستین حاکم اموی (معاویه) روشن شد که حکومت برای آنان هدف است و نه وسیلۀ ترویج اسلام، و اصولاً آنچه که برای آنان مطرح نیست اسلام و رسالت الهی است.
در پرتو تدبیر امام مجتبی علیه السلام و روشن شدن واقعیت این گروه، برادر وی امام حسین علیه السلام موفق شد آن انقلاب بزرگ را پدید آورد و با شهادت خود بار دیگر این حزب رسوا را رسواتر سازد و خشم توده ونفرت آنان را بر ضد حزب حاکم برانگیزد.
متن پیمان صلح امام حسن علیه السلام نموداری از کوششهای وی در تأمین هدفها وآرمانهای مقدس اسلام است. هرگاه یک فرد باریک بین، یکایک مواد صلحنامه را مورد بررسی قرار دهد به روشنی داوری میکند که امام در آن شرایط خاص از این طریق خواسته است آرمانهای مقدس اسلام را حفظ کند. اینک مواد پیمان:
حسن بن علی علیه السلام حکومت و زمامداری را به معاویه واگذار کند، البتّه با این شرط که معاویه طبق قرآن و روش پیامبر عمل کند.
پس از درگذشت معاویه، خلافت ازآن حسن بن علی علیه السلام است واگر برای او حادثهای پیش بیاید، خلافت ازآن حسین بن علی علیه السلام میباشد و معاویه حق ندارد برای خود جانشین معیّن کند.
بدعت، ناسزا گفتن و اهانت به امیر مؤمنان علی علیه السلام چه در حال نماز و چه در غیر آن حال، باید ممنوع شود واز او جز به نیکی یادی نگردد.
مبلغ پنج میلیون درهم که در بیت المال کوفه موجود است باید زیر نظر امام مجتبی علیه السلام مصرف شود و معاویه باید هرسال از خراج «داراب گرد» مبلغ یک میلیون درهم در میان بازماندگان شهدای جنگ جمل و صفین که در رکاب امیرمؤمنان علیه السلام کشته شدهاند تقسیم کند.
معاویه متعهد بشود که تمام مردم، اعم از ساکنان عراق و شام وحجاز (از هر نژادی که باشند) از تعقیب وآزار وی در امان باشند ویک نفر از آنان نباید به دلیل فعالیّتهای گذشتۀ خود بر ضد معاویه، تحت تعقیب قرار گیرد وتمام یاران علی علیه السلام در هرکجا هستند باید در امان باشند و هیچ یک ازآنان را نباید آزار داد و جان و مال و خانوادۀ پیروان علی علیه السلام همگی باید در امن و امان باشد، و اموالی که از بیتالمال در دست آنها است پس گرفته نخواهد شد.
آنگاه در پایان پیمان، معاویه متعهد میشود که تمام اصول پیمان را به دقت اجرا کند و خدا را بر این مسأله گواه میگیرد و تمام بزرگان و رجال شام نیز بر این امر گواهی دادهاند(1)
. درباره مواد پیمان صلح به کتاب صلح الحسن، آل یاسین، صفحات 261، 259 مراجعه شود.
.ما در این جا به شرح زندگانی امام حسن علیه السلام و اسرار صلح او پایان میدهیم و با تذکر نکتهای این بحث را به آخر میرسانیم.
یکی از دسیسههای حزب اموی و پس از آنان بنی عباس، این بود که با جعل و نشر اخبار دروغ، افکار عمومی را نسبت به خاندان علی علیه السلام بدبین سازند؛
1) (1)
از این جهت، میبینیم شخصیتی مانند امام مجتبی علیه السلام را که بیست و پنج بار پای پیاده وگاهی با پای برهنه به زیارت خانه خدا رفته وبرگشته است، به برخی از مسائل متهم کرده اند، مثل اینکه گفته اند، امام مجتبی علیه السلام همسران زیادی گرفت و طلاق داد وغالباً این اخبار به وسیلۀ درباریان ومداحان دودمان اموی جعل شده و درمیان مسلمانان پخش گردیده است؛ این مطلب با بررسی وضع راویان این اخبار کاملاً روشن وواضح است(1)
. راویان این اخبار از افرادی مانند ابوالحسن علی بن محمد معروف مداینی است که از طرفداران دودمان بنی امیّه میباشد. وی مبلّغ رسمی بنی امیه بود و اشعار زیادی دربارۀ آنان سروده است.
.معاویه، «جُعده» همسر امام مجتبی علیه السلام را که دختر اشعث بن قیس و وابسته به یکی از خانوادههای ضد علوی بود، تحریک کرد وصد هزار درهم برای او فرستاد و وعده داد که اگر حسن بن علی علیه السلام را مسموم سازد او را به همسری فرزند خود یزید در میآورد. همسر جنایتکار، فریب وعدههای پوچ معاویه را خورد و امام را مسموم کرد و به شهادت رسانید. معاویه که گزارشهای رسیده از مدینه را به دقت میخواند، وقتی از شهادت امام آگاه شد، فوقالعاده خوشحال گشت، زیرا بزرگترین مانع در برابر مقاصد خود را منتفی دید(2).
سومین پیشوای جهان شیعه، حضرت حسین بن علی علیه السلام دومین میوۀ پیوند فرخندۀ علی علیه السلام با دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله است. او در سوم شعبان سال چهارم هجرت دیده به جهان گشود ومراسم نامگذاری او مانند برادرش حسن بن علی علیه السلام به وسیله پیامبر صلی الله علیه و آله انجام گرفت ودر آغوش پر مهر رسول گرامی ومادر عزیز خود زهرا علیها السلام پرورش یافت. پیامبر در حق او وبرادر گرامی وی حسن بن علی علیه السلام فرمود: «دو فرزند من حسن وحسین پیشوایان امت میباشند، خواه قیام کنند یا از قیام دست کشند.»
مهمترین حادثه در حیات سومین اختر آسمان ولایت، جانبازی، فداکاری و شهادت وی و فرزندان و یاران عزیزش در دشت کربلا است. حادثهای که عقلها را تکان داده و تمام حادثهها را در برابر خود به دست فراموشی سپرده و پیوسته در صفحات تاریخ باقی و پایدار است.
هر حادثۀ بزرگ و عظیمی که در جهان روی میدهد، طولی نمیکشد که جزر و مد زندگی، آن را به دست فراموشی میسپارد، و مرور زمان از هیجان و فروغ آن میکاهد و از آن نامی جز در صفحات تاریخ باقی نمیماند.
گویا حوادث تاریخی بسان غذا است، همانگونه که غذا پس از آنکه وارد معده شد از طریق دستگاه گوارش به صورتهای مختلفی در آمده و هضم میگردد، همچنین حوادث و رویدادها، در هاضمۀ بزرگ جهان به تدریج هضم گردیده و حوادث دیروز جای خود را به حوادث جدیدتر میدهد؛ این قانون مسلّم و طبیعی جهان، تاریخ و جامعه است.
لیکن برخی حوادث، جنبۀ استثنائی دارد و بسان برلیان و طلا که معدۀ انسان قادر به هضم آن نیست، در هاضمۀ بزرگ روزگار هضم نمیگردد و گذشت زمان از قدرت بقای آن نمیکاهد. تاریخ مردان الهی و فداکاری پیامبران آسمانی و انقلابهایی که به وسیله پیشوایان بزرگ الهی صورت پذیرفته است، همگی از این نوع حوادث است که گذشت روزگار، بر اثر ارتباط و پیوندی که این رویدادها با فطرت انسان دارد آن را بیرنگ نمیکند بلکه برای ابد در خاطرهها زنده و جاوید میماند.
نهضت حضرت حسین بن علی علیه السلام و هنگامۀ خونین عاشورا یکی از حوادث جاویدان بشریت است و تجربۀ گذشت این همه سال، بزرگترین گواه آن میباشد.
در تاریخ خونین کربلا سه موضوع، بیش از مطالب دیگر، شایان توجه و نیازمند بررسیهای دقیق و عمیق تاریخی است:
علل وموجبات قیام امام حسین علیه السلام
کیفیت انقلاب ونهضت امام حسین علیه السلام
نتایج وپیامدهای نهضت.
اینک ما دربارۀ هر سه موضوع به صورت فشرده سخن میگوییم وبحث درباره موضوع سوم را به کتابهایی که در زمینۀ نهضت حسین بن علی علیه السلام و نتایج درخشان آن نگاشته شده است، ارجاع میدهیم.
الف: روشنترین علّت بر قیام و انقلاب حسین بن علی علیه السلام انحرافاتی بود که در دستگاه حکومت اسلامی آن روزگار پدید آمده بود واین انحرافات با تسلّط حزب اموی بر مردم، کاملاً نمایان بود. حزب اموی که در رأس آن ابوسفیان قرار داشت، پس از سالیانی نبرد با پیامبر، هنگام فتح مکّه به ظاهر اسلام آورد اماکفر ونفاق خود را در دل محفوظ داشت. حتی در دوران خلافت عثمان، معاویه در یک جلسۀ خصوصی که همۀ سران آن را خاندان بنی امیه تشکیل میدادند جرأت پیدا کرد وگفت: «اکنون که فرمانروایی از آن بنی امیه است گوی خلافت را بربایید وبه یک دیگر پاس دهید وکوشش کنید که از دودمان بنی امیه بیرون نرود ودر اعقاب وفرزندان شما برای ابد محفوظ بماند، من سوگند یاد میکنم که نه بهشتی درکار است ونه دوزخی»(1)
. استیعاب 690/2.
.حزب اموی، روزگاری به صورت علنی بر ضد اسلام فعالیّت میکرد، پس از فتح مکّه، این حزب مخفی شد وفعالیت خود را به صورت زیرزمینی ادامه داد ودر قیافۀ به ظاهر اسلامی، برای ریشه کن کردن دین کارهایی صورت میداد.
حکومت پنج سالۀ امیر مؤمنان علیه السلام هر چند بسیاری از ریشههای اموی را قطع کرد ولی به دلیل کوتاه بودن دوران حکومت آن راد مرد الهی، عمال حکومت اموی
1) (1)
ریشه کن نگردیدند وپس از شهادت آن حضرت، فرزند ابوسفیان، معاویه، بر کشورهای اسلامی تسلط یافت و کارگزاران ستمگر و یغماگر خود، مانند زیاد، عمرو عاص، سمره، مروان و... را بر جان، مال و بیت المال مسلمانان مسلط ساخت. حُجر بن عدی و رُشید هجری، وعمرو بن حَمِقْ و میثم تمار و صدها منادی حق وآزادی را به علّت مبارزه با خودکامگی وی، به وضع فجیعی کشت.
معاویه در طول خلافت بیست سالۀ خود، پایههای حکومت فرزند فرومایهاش یزید را که عصارۀ فساد ومیوۀ درخت پلید اموی بود محکم واستوار ساخت و پس از مرگ معاویه در نیمۀ رجب سال شصت هجری، مردی روی کار آمد که نه تنها تربیت دینی نداشت، بلکه با اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله به جهت کینهتوزیهای دوران جاهلیت وجنگهای بدر و احد واحزاب، شدیداً مخالف بود.
حکومتی که باید تداوم بخش رسالت اسلام، مجری قوانین وحدود، نمایندۀ افکار وآراء مسلمانان وتجسم روح جامعۀ اسلامی باشد، به دست مرد پلیدی افتاد که آشکارا موضوع رسالت و وحی محمدی صلی الله علیه و آله را انکار میکرد، وهمچون نیای خود ابوسفیان همه را پنداری بیش نمیدانست!(1)
. البدایة والنهایة ص 197، مقاتل الطالبین ص 120.
یزید براساس تعلیمات مسیحیّت پرورش یافته بود وقلباً به آن تمایل داشت واز طرفی جوانی ناپخته، شهوت پرست، خودسر، خوشگذران، عیاش، فاقد دور اندیشی واحتیاط بود(2).
تفاوتی که پدر با پسر داشت، در اینجا بود که پدر به ظاهر پای بند به اسلام
بود، ولی فرزند او پس از رسیدن به حکومت نتوانست حتی به صورت ظاهر، خود را دیندار وبا ایمان بنماید؛ وی آشکارا مقدّسات اسلامی را زیر پای میگذاشت ودر راه ارضای شهوات خود از هیچ چیز فرو گذار نکرد.
رسماً شراب میخورد ودر شب نشینیها وبزمهای اشرافی به باده گساری میپرداخت وبی باکانه اشعاری میسرود که ترجمۀ آنها چنین است:
«یاران هم پیالۀ من برخیزید! وبه نغمۀ مطربان خوش آواز گوش دهید وپیالهها را پی در پی سرکشید، نغمۀ دلپذیر ساز وآواز، مرا از ندای اللّه اکبر واز شنیدن بانگ اذان باز میدارد ومن حاضرم حوران بهشتی را با نیم خوردۀ ظرف شراب عوض کنم»(1)
. تذکرة الخواص ابن جوزی ص 291.
.هم او علناً به مقدّسات اسلام توهین میکرد، گرایش خود را به آیین مسیحیت پنهان نمیداشت ومیگفت: «اگر شراب در آیین احمد حرام است تو آن را به آیین مسیح بن مریم بنوش»(2).
دربار یزید، کانون فساد وگناه بود وآثار شوم آن حتی به اماکن مقدسی همچون مکّه و مدینه رسیده بود(3).
در این هنگام بود که حسین بن علی علیه السلام شرایط را برای انقلاب و نهضت کاملاً آماده دید، زیرا دیگر مزدوران بنی امیه نمیتوانستند هدفهای قیام حسین بن علی علیه السلام را در افکار عمومی دگرگون جلوه دهند وآن را کشمکشی بر سر
قدرت وسلطه قلمداد کنند، زیرا تودهها به چشم خود میدیدند که رفتار حکومت، بر ضد موازین دینی وتعالیم الهی است وهمین مطلب مجوّز آن بود که حسین علیه السلام یاران راستین اسلام را از گوشه وکنار جهان پیرامون خود فرا خواند وبر ضد حکومت قیام کند؛ قیامی که هدف از آن احیاء اسلام و سنن دینی، نه تصاحب خلافت وقدرت بود.
پس از شهادت حسن بن علی علیه السلام در سال پنجاه هجری، شیعیان عراق جنبش خاصی از خود نشان دادند وبا حسین علیه السلام به مکاتبه پرداختند واز امام درخواست کردند که معاویه را از حکومت خلع کند؛ امام در پاسخ آنان یاد آور شد که او با معاویه عهد وپیمانی دارد ونمیتواند آن را بشکند. پس از درگذشت معاویه، امام حسین علیه السلام در نیمۀ رجب سال شصت، وقتی موانع شرعی را منتفی دید و شرایط را برای قیامی مفید و سازنده آماده دید، در پاسخ دعوت مردم عراق، ویژگیهایی را که باید زمامدار مسلمین داشته باشد، بیان فرمود:
«امام وپیشوای مردم کسی است که از روی قرآن حکومت وداوری کند، عدالتپرور و دادگستر، پیرو آیین حق و در راه خدا خویشتندار باشد»(1)
. «مَا الاْمامُ إلاّ الْحاکِمُ بِالْکِتابِ، الْقائِمُ بِالْقِسْطِ، الدّائِن بِدِینِ الْحَقِّ الْحابِسِ نَفْسَهُ عَلی ذاتِ اللّهِ» ارشاد ص 210.
.امام در یکی از سخنرانیهای خود در نزدیکی کربلا به انگیزۀ قیام خود این چنین تصریح میفرماید: «ای مردم پیامبر خدا فرمود: هرکس فرمانروای ستمگری را ببیند که حرامهای خدا را حلال میشمارد، پیمانهای خدا را میشکند، با سنّت پیامبر او مخالفت میورزد، در میان بندگان خدا به گناه و تجاوز
1) (1)
فرمانروایی میکند، با زبان وعمل مخالفت خود را اظهار نکند، خدا او را همراه فرمانروای جائر در آتش قرار میدهد».
«هان ای مردم، یزید ویزیدیان اطاعت شیطان را بر گردن نهاده و پیروی از خدای رحمان را ترک گفته، فساد را گسترش داده و قوانین الهی را تعطیل کردهاند، بیتالمال را به خود اختصاص دادهاند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کردهاند ومن در اعتراض بر این حکومت شایستهترینم»(1)
. تاریخ طبری ج 3.
.بحث مهم در انقلاب حسینی علیه السلام بررسی چگونگی آن است که آیا حرکت امام قیام بود یا انفجار؟ گروهی که میخواهند پیوسته همۀ حوادث مقدس بشری را با مقیاسهای نارسا بسنجند، قیام حسین بن علی علیهما السلام را از به انفجار ناآگاه تفسیر(2)میکنند، یعنی همان گونه که گاهی دگرگونیهای تدریجی در پدیدههای مادی به پایهای میرسد که دیگر پدیده پذیرای آن تغییرات نیست، و کم کم افزایش تغییرات جزئی به پیدایش پدیدهای جدید میانجامد، مثلاً افزایش حرارت آب، حدّ معینی دارد، آنگاه که درجه حرارت بالا رفت خواه ناخواه آب تبدیل به بخار میشود. جامعه نیز تا حدی میتواند ستم طبقۀ ستمگر را پذیرا شود، از این رو میگویند، پس از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام فشار دستگاه اموی بر ملّت مسلمان و طبقۀ ستمدیده رو به افزایش نهاد، و زمان زمامداری فرزندش
یزید، به اوج خود رسید، در این حال جام صبر جامعه لبریز شد وانفجار بزرگی رخ داد که قیام حسین علیه السلام نمایشی از این انفجار قهری بود.
این داوری دربارۀ نهضت حضرت حسین علیه السلام یک نوع پیشداوری است که از عقیدۀ شخصی تحلیلگران مادی سرچشمه میگیرد، واگر آنان به متن تاریخ قیام آن حضرت مراجعه میکردند؛ و اندکی واقع بین و حقگرا بودند، هرگز دربارۀ نهضت ارزشمند امام حسین علیه السلام چنین داوری نمیکردند. از آنجا که این نوع تحلیلگران، اصل «تبدیل کمیّت به کیفیّت» را به طور دربست دربارۀ پدیدههای طبیعیی پذیرفتهاند، و از طرف دیگر معتقدند که اصول حاکم بر طبیعت ناآگاه، بر جامعه و تاریخ بشر آگاه نیز بدون کم وکاست حاکم است، قهراً ناچار شدند که قیام فرزند علی علیه السلام را نیز با این بینش توجیه کنند و اگر آنان این اصل را جهان شمول نمیدانستند و یا از اصل «طبیعت مآبی» در انسان (آنچه بر طبیعت فاقد شعور حاکم است، بر جامعه و تاریخ آگاه نیز حاکم است)، پیروی نمیکردند، هرگز انقلاب سالار شهیدان را انفجار ناآگاه (که نتیجۀ آن بیارزش قلمداد کردن آن میباشد) نمینامیدند. اشکال کار این گروه این است که همه چیز و هر نهضتی را با مقیاسهایی محدود مادی تفسیر میکنند و اگر به قیامی برخوردند که با آن نمیسازد به ناچار دست به تحریف زده و «تز» یک بعدی خود را ترجیح میدهند.
در منطق مادی انفجار یک جامعه مانند انفجار دیگ بخاری است که دریچههای اطمینان آن کاملاً مسدود است و انفجار خود به خود و خواهی نخواهی رخ خواهد نمود، زیرا ظرفیت جامعه از نظر تحمّل فشار وستم محدود
است و آنگاه که لبریز شد، انفجار به صورت یک پدیدۀ قطعی تحقّق مییابد.
قیام انفجاری در مقیاس کوچک آن مانند انفجار یک انسان پر عقده است که بدون اختیار آنچه در دل دارد بیرون میریزد، هرچند بعداً پشیمان میگردد.
با این بینش، قیام انفجاری فاقد هر نوع ارزش اخلاقی است وهرگز نمیتوان قهرمان انقلاب را ستود، زیرا تمام شرکت کنندگان در صحنۀ قیام، تماشاگران انقلابند نه بازیگران آن، وعامل مؤثر تنها همان افزایش تضادها ونارحتی وستمگریهایی است که خود را از طریق هیجانها وشورشها نشان میدهد وگروه پرخاشگر را به مخالفت وبراندازی وا میدارد.
از این جهت، طرفداران این تز معتقدند، برای جلو انداختن انفجار باید بر تضادها افزود وناراحتیها را دو چندان کرد، تا دیگ بخار جامعه، خود به خود منفجر شود و نظام را بر افکند.
در این جا دو مطلب قابل بررسی است:
آیا نبردهای انفجاری ارزش اخلاقی دارد؟
آیا قیام حضرت حسین علیه السلام با این مقیاس قابل ارزیابی است یا یک قیام آگاهانه بود، و هرگز فشارها وتضادها عامل اصلی چنین حرکتهایی نمیتواند باشد بلکه بیش از همه، عوامل انسانی واخلاقی در آن نقش دارد؟
دربارۀ مطلب نخست کافی است بدانیم کارهای خارج از اختیار، هرچند مؤثر وسودمند باشد، فاقد ارزش اخلاقی و حسن فاعلی است؛ فرض کنید جانور درندهای میخواهد به انسان شریفی حمله کند وتیر اندازی ناآگاه از جریان وبدون اطلاّع از اینکه آن انسان شریف نزدیک است در چنگال درنده
قرار گیرد با پرتاب تیری آن حیوان را بکشد و در نتیجه آن انسان نجات یابد، چنین کاری نمیتواند تحسین انسان را نسبت به کار تیرانداز بیهدف برانگیزد، زیرا او از نتیجۀ کار خود کاملاً ناآگاه بود، در این صورت چگونه میتوان او را تحسین کرد.
اگر تنشهای عظیم اجتماعی از این مقوله است. انقلابیون، فاقد اختیار وآزادی از تضاد طبقاتی وفشارهای درونی که کوهی را به حرکت میآورد وسیلی بزرگ به راه میاندازد، تحریک میشوند ودست به انقلابی سترگ میزنند، مسلّماً چنین کاری هیچ گونه ارزش اخلاقی ندارد.
در فتح اسپانیا، پس از ورود سپاه اسلام از راه دریا به آن سرزمین، به دستور فرماندۀ کل سپاه اسلام، تمام کشتیها که وسیلۀ بازگشت آنان بود، سوزانده شد، وهمۀ تدارکات غذایی جز مقدار کمی را به دریا ریختند، آنگاه، فرمانده به سپاهیان گفت، پشت سر شما دریا وپیش روی شما قوای دشمن است وتوقف در این نقطه نتیجهای جز مرگ ندارد، پس چارهای جز جنگیدن وتسخیر کردن ندارید؛ از این رو همگی گام به پیش نهادند وبر دشمن چیره شدند؛ عمل این فرمانده، هرچند تحسین جهانیان را برانگیخت، زیرا با کمال آزادی، خود را در کام دشمن قرار داد، لیکن برای این پیروزی آن هم نسبت به سپاه نمیتوان در دفتر اخلاق صفحهای گشود وآن را یک عمل ارزشمند خواند، چون کاری ارزش دارد که انسان بر سر دو راهی قرار گیرد ویکی از راهها را که همراه فضیلت است با کمال حریت وآزادی برگزیند، نه اینکه تمام درها را به روی خود بسته ببیند وجز یک راه برای او باقی نماند، آنگاه ناچار شود که آن را بپیماید.
پس از رحلت امام مجتبی علیه السلام زمینۀ نهضت برادرش امام حسین علیه السلام وشیعیان وی آرام آرام فراهم میآمد؛ آن حضرت معاویه را در اجتماعات بزرگ مورد سؤال قرار میداد وجنایات او را بر امّت اسلام بر میشمرد وگاهی از طریق نامه، او را به قیام و نهضت تهدید میکرد، آنگاه که معاویه به آغوش مرگ رفت وپست ترین و رذلترین فرد را جانشین خود قرار داد، هستههای نهضت حسین علیه السلام تشکّل یافت وآن حضرت مسلمانان را از راههای گوناگون بر قیام وانقلاب دعوت فرمود.
این کارها از خطوط حساب شدهای حکایت داشت که سرور آزادگان، آنها را ترسیم میکرد وامّت را به پیمودن آن خطوط دعوت میکرد، حال چگونه میتوان قیام او را انفجار ناآگاه خواند و آن را در ردیف انقلابهای بیارزش قرار داد. گذشته بر این، قراین تاریخی فراوانی دال بر انقلاب آگاهانۀ اوست که به پارهای از آنها اشاره میرود:
معاویه پس از اینکه امام مجتبی را به شهادت رساند، از طریق تطمیع وتهدید، موافقت گروهی از شخصیتها را برای بیعت با یزید جلب کرد، آنگاه که وی با حسین بن علی علیه السلام روبرو شد، امام به وی چنین فرمود:
«توصیفی را که در بارۀ کمال وکاردانی فرزندت یزید کردی شنیدم،
میخواهی مردم را به اشتباه بیندازی، گویا تو در بارۀ فرد ناشناختهای سخن میگویی، گویا آگاهی خاصی داری که ما آن را نداریم، یزید موقعیت ولیاقت خود را به این کار نشان داده است، او یک فرد سگ باز وکبوتر باز است وپیوسته با زنان رامشگر و نواختن انواع دستگاههای موسیقی دمساز است، چه بهتر که از این کار صرف نظر کنی و بار سنگین گناه خود را سنگینتر نسازی...»(1)
. الإمامة والسیاسة ج 1 ص 170.
.امام نامۀ مفصلی به معاویه مینویسد وجرایم بزرگ او را که در رأس همه قتل صالحان وبزرگان صحابه ورجال پرهیزکار از شیعیان علی علیه السلام قرار دارد، بر میشمرد، آنگاه در آن نامه میافزاید:
«چون به دلیل پارهای از تنگناها بر ضد تو قیام نکرده ام میترسم، زیرا ممکن است که عذرهای من در درگاه الهی پذیرفته نباشد». آنگاه در پایان یاد آور میشود، یکی از جرایم نابخشودنی تو این است که برای فرزند خود که شراب مینوشد وبا سگها بازی میکند، از مردم بیعت گرفتی(2).
امام در اواخر حکومت معاویه در سرزمین «منی» در اجتماعی فزونتر از نهصد نفر که در آن شخصیتهای بزرگی از بنیهاشم و یاران رسول خدا و فرزندان آنان و نیز تابعان شرکت داشتند، با یک سخنرانی مستدل، در بارۀ نظام
حاکم بر کشور اسلامی، به ایراد سخن پرداخت و از آنان خواست تا سخنان او را به افراد دیگر برسانند و برای شخصیتهای بزرگی که در بلاد اسلامی به سر میبرند بنویسند، و پس از بازگشت به سرزمین خود، امام را از نظریۀ خویش آگاه سازند.
او سخن خود را در بارۀ طاغوت زمان (معاویه) آغاز کرد و جنایاتی که او در بارۀ امّت اسلامی به ویژه شیعیان علی مرتکب شده است، یاد آور شد.
حسین بن علی علیهما السلام در این مجمع، بسیاری از آیاتی را که در حق خاندان رسالت وارد شده ویا سخنانی که پیامبر در بارۀ آنان گفته بود یاد آور شد، واز حضار که استوانههای اسلام در مکّه ومدینه ودیگر بلاد بودند، تصدیق وگواهی خواست، آنگاه آنان را به خدا سوگند داد، که این خاندان را به افراد متعهد وبا ایمان برسانند(1)
. اصل سلیم بن قیس ص 183، 186 طبع نجف.
.گذشته از همۀ اینها امام روز هشتم ذی الحجة حج را به «عمره مفرده» تبدیل کرد ودر برابر انبوهی از مردم انگیزۀ انصراف خود را از شرکت در مراسم حج وخروج به سوی عراق تشریح فرمود:
«مرگ همچون قلادۀ عروس بر گردن انسان بسته است ومن همانند علاقۀ یعقوب به یوسف، به نیاکان خود مشتاقم، من از همین جا، نقطهای را که در آن به شهادت میرسم وگرگهای بیابان بندهای بدن مرا قطعه قطعه میکنند مینگرم»، آنگاه افزود: «کسانی که میخواهند در این راه خون بدهند وبه لقاء الهی بپیوندند، آمادۀ حرکت باشند؛ من بامدادان حرکت میکنم»(2).
آیا پس از سخنرانی امام در بین راه کربلا ونیز شب عاشورا که یاران خود را مرخص میکند واز بیعت آنان صرفنظر میفرماید، صحیح است که نهضت پر ارزش حسین علیه السلام را انفجار ناآگاه بنامیم...؟!
در بارۀ نتایج نهضت مقدس حسین بن علی علیه السلام وبازتاب آن، سخن به قدری گسترده است که نمیتوان جز قطرهای از دریا را بیان نمود:
در بارۀ علل قیام حسینی یاد آور شدیم که خلیفۀ ستمگر وقت بر اثر افکار موروثی از خانواده ومحیط تربیت، کوچکترین احترامی به قوانین اسلام نمیگذاشت، علناً شراب مینوشید، مجالس عیش ونوش ونوازندگی ترتیب میداد، با سگ و بوزینه مأنوس بودو... از این رو دین ومذهب، بازیچۀ یزید و هواداران او شده بود که میرفت قلوب را منقلب وافکار را دگرگون سازد.
شهادت امام در آن شرایط، این درس بزرگ را به مردم داد که اسلام بالاتر از جان، مال وفرزند است ومسلمانان باید در مقابل حکومتهای منحرف از همه چیز خود بگذرند؛ اسلام وقرآن آنچنان عزیز و با ارزش است که مثل حسین، جان خود را فدای او کرد.
از دیگر سو، شهادت حضرت آنچنان بنی امیه را رسوا کرد که حساب آنان را از جامعۀ اسلامی ودین وقرآن جدا ساخت وآنان را به عنوان دشمن دین
وخاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وعناصر شرارت و پستی معرفی کرد.
از این جهت شاعر بزرگ هندی (معین الدین کشمیری) حسین بن علی علیه السلام را پس از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله دومین بنا کنندۀ کاخ اسلام ومجدد توحید ویکتا پرستی میخواند.
پس از شهادت حسین بن علی علیه السلام روح انقلاب و پرخاشگری در امّت اسلامی پدید آمد وانقلابهای پی در پی به وقوع پیوست که حاکی از تنفر شدید مردم از حکومت بنی امیه بود؛ تو گویی قیام حسینی روح تازهای در کالبد امّت دمید.
نخستین تنش پس از شهادت حسین علیه السلام قیام توّابین به فرماندهی یکی از یاران پیامبر به نام «سلیمان بن صُرد» است ودر این نهضت گروهی از بزرگان شیعه ویاران امیر مؤمنان علیه السلام شرکت داشتند و شعار آنان کلمۀ «یا لثارات الحسین» بود واخلاص وپاکبازی از شیوۀ قیام آنان کاملاً به چشم میخورد.
آنان در آغاز انقلاب، همگی به زیارت قبر حسین بن علی علیه السلام رفتند، یک شبانه روز در آنجا ماندند، گریهها و نالههای بسیاری سر دادند واز اینکه حسین علیه السلام را یاری نکردند از درگاه خداوند، سخت پوزش خواستند.
بعد از آن، قیام مختار آغاز شد، آنگاه قیامها و ثورهها یکی پس از دیگری رخ نمود ودر پایان به نابودی بنی امیه انجامید.
درست است «شهادت» مکتبی است که قرآن وپیامبر صلی الله علیه و آله پایه گذار آن بودند اما پس از رحلت آن حضرت وگسترش فتوحات و توسعۀ کشور اسلامی واختلاط مسلمانان با دیگر ملل، یک نوع رخوت وسستی وتن دادن به حکومت های نالایق در جامعۀ اسلامی پدید آمد واطاعت هر کس که دارای قدرت وسلطه بود فریضه به شمار میرفت، حتّی زمانی که «عبد اللّه بن عمر» نزد حجاج آمد وبا او بیعت کرد چنین عذر آورد که مخالفت با حکومت، موجب تفرقه و بهم خوردن نظم و مایۀ ظهور فتنه وخونریزی میشود.
طبیعی است جامعهای که دارای چنین طرز تفکری است به هر حکومت ظالم وجابری تن دهد. حسین بن علی علیه السلام با شهادت خود این برنامه را به هم زد ومکتب عالی و آموزندۀ شهادت را در جامعۀ اسلامی از نو زنده کرد وبه مسلمانان درس مردانگی واستقامت وقیام آموخت، به گونهای که «مصعب بن زبیر» در تأثیر این قیام به همسرش «سکینه» دختر حسین بن علی علیه السلام چنین گفت:
«لم یُبْقِ أبوکَ لابنِ حُرَّة عذراً». پدرت بر هیچ آزاد زادهای جای عذر نگذارد و به جهان اسلام این مطلب را تفهیم کرد که: مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.
چهارمین اختر فروزان آسمان ولایت امام علی بن الحسین، حضرت سجّاد علیه السلام است؛ او که فرزند حسین بن علی علیه السلام است در سال سی وهشت هجری دیده به جهان گشود ودر سال نود وچهار هجری دیده از جهان فرو بست.
امام زین العابدین علیه السلام زمانی دیده به جهان گشود که زمام امور در دست جد بزرگوار او علی بن ابی طالب علیه السلام بود؛ وی قریب به سه سال از خلافت علی علیه السلام را درک کرد و پس از شهادت او امام حسن علیه السلام شش ماه خلافت اسلامی را اداره کرد، آنگاه حکومت به دست معاویه افتاد، لیکن امام چهارم در جامعۀ اسلامی آن روز مسؤولیت دیگری داشت.
وقتی در عاشورای سال شصت ویک هجری، حسین بن علی علیه السلام به فیض شهادت نایل آمد، مسؤولیت زمامداری مسلمانان از جانب خدا بر عهدۀ او گذارده شد و از آن روز تا زمانی که به شهادت رسید با زمامدارانی چون یزید بن معاویه، عبداللّه بن زبیر،(1)
. عبداللّه بن زبیر از کسانی است که از بیعت با یزید امتناع ورزید ودرمکه متحصن گشت و پس
معاویة بن یزید، مروان بن حکم، عبد الملک بن1) (1)
مروان بن حکم و ولید بن عبد الملک معاصر بود.
حضرت سجّاد علیه السلام به صورتی معجزه آسا در کربلا سالم ماند ولطف الهی او را از گزند دشمن حفظ کرد؛ وی به صورت یک اسیر همراه دیگر اسرا به کوفه و آنگاه به شام منتقل شد و در این مسیر در اجتماعات خاصی با ایراد خطبهها، پاسدار انقلاب خونین کربلا بود؛ در مجلس عبید اللّه بن زیاد پس از گفتگوی مفصلی که غضب و خشم شدید عبید اللّه را موجب شد، به قتل تهدید گردید، امام در پاسخ او فرمود:
«آیا مرا با کشتن میترسانی ونمیدانی که کشته شدن برای ما یک کار عادی است وشهادت برای ما کرامت و فضیلت است»(1).
او نه تنها بر اثر پرخاشگری بر امیر کوفه تهدید به قتل شد بلکه پس از گفتگویی با یزید در یک مجلس رسمی نیز تهدید به قتل گشت؛ امام در پاسخ او گفت: «هیچگاه آزاد شدگانی مانند بنی امیه نمیتوانند حکم قتل انبیاء و اوصیاء را صادر کنند مگر از اسلام خارج شوند واگر چنین تصمیمی داری، مرد مطمئنی را حاضر کن تا وصیت کنم واهل حرم را به او بسپارم»(2).
امام علیه السلام در این پاسخ هرگز از یزید درخواست عفو نکرد، بلکه در خواست نمود که فرد امینی را بر رساندن کاروان اسرا به مدینه معیّن کند.
این تنها موردی نیست که امام بر یزید پرخاشگری کرد، بلکه در یک مجمع عمومی پردهها را بالا زد وماهیت کثیف حزب اموی را آشکار ساخت، آنگاه که او بر فراز منبر مسجد سخنرانی مهیّجی فرمود وانقلاب عظیمی در مردم شام پدید آورد واین هنگامی بود که یک گویندۀ درباری وخود فروخته قبل از خطبه های نماز جمعه از یزید و یزیدیان ستایش کرد وبه خاندان علوی بد وناسزا گفت، امام فریاد زد: «وای بر توای خطیب خود فروخته، خشنودی مخلوق را با خشم آفریدگار مبادله کردی وجایگاه تو آتش است»؛ آنگاه از یزید درخواست کرد که بر فراز منبر (به تعبیر خود امام بالای چوبها) قرار گیرد و سخنانی بگوید که خدا را خوشحال سازد و مردم را به ثوابی برساند، یزید با در خواست او موافقت نکرد، ودر مقابل اصرار شامیان که میخواستند امام به منبر برود چنین گفت: «آنان علم را از کودکی با شیر مکیدهاند واگر منبر برود، پایین نمیآید تا اینکه من وخاندان ابوسفیان را رسوا سازد»؛ ولی سرانجام در برابر فشار حضار به ناچار موافقت کرد، امام علیه السلام بر فراز منبر قرار گرفت و خدا را با شیواترین و رساترین بیان سپاس و ستایش کرد و به پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله درود فرستاد، آنگاه به معرفی خود وخاندان خویش پرداخت به گونهای که تبلیغات ضد علوی بیست و پنج ساله را تا حدّی خنثی فرمود.
وقتی سخنان امام به اینجا رسید: «من فرزند کسی هستم که در خون
خویش غوطه ور شد وبا لب تشنه کشته گردید»! آنچنان صدای ناله وگریه از مسجد برخاست که یزید وحشت زده و به مؤذن دستور داد با گفتن اذان، سخنان امام را قطع کند؛ امام به احترام اذان از سخن گفتن باز ایستاد، آنگاه که مؤذن به شهادت دوّم رسید و به رسالت محمّد صلی الله علیه و آله گواهی داد، حضرت آخرین ضربه را بر نظام اموی کوبید و از فراز منبر رو به مؤذن کرد و فرمود: «ای مؤذن، تو را به همین محمّد صلی الله علیه و آله سوگند کمی صبر کن»، آنگاه روبه یزید کرد وگفت: «ای یزید آیا این پیامبر به نام «محمّد» جدّ تو یا جدّ من است؟ اگر بگویی جدّ تو است دروغ گفتهای و اگر جدّ من است چرا فرزندان او را کشتی و دختران او را اسیر کردی؟ چرا وچرا؟...».
یزید از کلمات امام و وضع مجلس فوق العاده بیمناک شد ومسجد را ترک گفت، گروهی نیز از شدت ناراحتی از مسجد بیرون آمدند(1)
. کامل بهائی ج 2 ص 30.
.امام پس از بازگشت به مدینه، گرچه در محدودیت کاملی به سر میبرد و از این جهت در را به روی بیگانه بسته و مشغول عبادت و نیایش بود و جز با یاران مطمئن خود با کسی تماس نمیگرفت، لیکن توانست صد و هفتاد شاگرد برجسته که هرکدام چراغی فروزان در جامعۀا سلامی بودند تربیت کند که اسامی آنان در کتابهای رجال آمده است(2). و از آن میان میتوان از شخصیتهایی به نام سعید بن مسیّب، سعید بن جبیر، محمد بن جبیر، امیر یحیی بن ام طویل، ابو خالد کابلی، وابو حمزۀ ثمالی نام برد.
آن حضرت در سایۀ فعالیتهای زیرزمینی از طریق تربیت شاگرد وپخش
معارف، عظمت وجلال عجیبی در دل جامعۀ اسلامی و سران اموی پیدا کرده بود، حتی در یکی از مراسم حج که با عبد الملک بن مروان روبرو شد نه تنها به او سلام نکرد بلکه به چهرۀ او نیز نگاه نفرمود؛ عبد الملک از این بی اعتنایی سخت بر آشفت و آهسته دست امام را گرفت و گفت: «ابا محمد، به من بنگر، من عبد الملک هستم و قاتل پدر تو (یزید) نیستم». امام در پاسخ او گفت: «قاتل پدرم با قتل حسین علیه السلام آخرت خود را نابود کرد، تو هم میخواهی مانند قاتل پدرم باشی؟ مانعی ندارد».
عبد الملک با چهرۀ برافروخته گفت: «من هرگز نمیخواهم، ولی توقع دارم که از ما خبر بگیری واز امکانات ما بهره مند شوی». امام در پاسخ او فرمود: «مرا به دنیای شما وآنچه دارید نیازی نیست»(1)
. بحار ج 46 ص 120.
.اعمال زشت و پلید حزب اموی نسبت به خاندان پیامبر وعلی علیهما السلام بر عظمت وبزرگی اهل بیت افزود وبر آنان عظمت وعزّت و بر دشمنان آنان نفرت و انزجار بوجود آورد. در یکی از مراسم حج که هشام فرزند عبد الملک حضور داشت وطواف خانه با ازدحام عجیبی روبرو بود، هشام چندین بار خواست «حجر الأسود» را إستلام کند، اما موج جمعیت به او مجال نداد وهشام به ناچاری گوشهای نشست وبه تماشا پرداخت؛ ناگهان چشمش به مردی لاغر اندام، خوش سیما ونورانی افتاد که آهسته آهسته به سوی «حجر الأسود» گام بر میدارد وهمۀ مردم از او احترام میکنند وبی اختیار عقب میروند که او حجر را استلام کند؛ مردم شام که دور فرزند عبد الملک بودند از او پرسیدند این مرد کیست؟ هشام با
1) (1)
اینکه حضرت را به خوبی میشناخت، از معرفی امام خودداری کرد وبه دروغ گفت: «نمیشناسم»، در این هنگام، شاعری به نام «فرزدق» که در آن روز از آزادگی خاصی برخوردار بود، بیدرنگ اشعاری چند سرود وامام سجاد را به خوبی معرفی کرد؛ ترجمه قسمتی از اشعار او چنین است:
«این کسی است که خاک بطحاء جای پای او را میشناسد وکعبه وحرم وخارج آن، به خوبی با او آشنا است او فردی پرهیزگار وپاکیزه وسرشناس است واگر حجر الأسود میدانست چه کسی میخواهد او را استلام کند، برای پای بوسی او به زمین میافتاد؛ هشام! اینکه میگویی من او را نمیشناسم، ضرری بر او نمیزند، عرب و عجم او را به خوبی میشناسند»(1)
. اغانی ج 19 ص 40.
.اشعار فرزدق آنچنان مؤثر واقع شد که هشام را خشمگین کرد و فوراً دستور توقیف فرزدق را صادر کرد، امام پس از آگاهی از تعهد شاعر، از وی دلجویی فرمود.
آن حضرت در عین ابراز تنفر از زمامداران خود سر اموی از هدایت و راهنمایی آنان خود داری نمیکرد، خصوصاً آنجا که اساس اسلام مطرح بود.
در زمان عبدالملک خلیفۀ اموی پارچههایی که شعار تبلیغاتی مسیحیت (پدر، پسر، روح القدس) بر آن نقش بسته بود، رواج داشت؛ حتی بر پارچههایی که در مصر اسلامی میبافتند به تقلید از رومیان همان نقش را میزدند، این کار مورد اعتراض مسلمانان قرار گرفت و از عبدالملک درخواست کردند که به جای علامت «تثلیث» علامت توحید بر آنها نقش کند؛ خبر به امپراطور روم رسید و او
1) (1)
از عبدالملک درخواست کرد که از ایجاد هرنوع تغییر ودگرگونی در پارچههای بافت مصری خودداری شود، در غیر این صورت سکههایی ضرب میکنم که روی آن ناسزا به پیامبر اسلام نقش بسته باشد؛ در آن روز پول رایج در کشور اسلام، همان سکههایی بود که در روم تهیه و ضرب میشد وقتی چنین خبری به عبدالملک رسید، از امام سجاد استمداد کرد، امام طرح استقلال اقتصادی وبی نیازی از سکههای رایج روم را پیشنهاد کرد وفرمود، باید در کشور اسلامی سکههای جدیدی ضرب شود که در یک روی آن جمله «شهد اللّه انّه لاإله إلاّ هو» ودر روی دیگرش «محمّد رسول اللّه» حکّ گردد؛ آنگاه امام علیه السلام قالب گیری دقیق وضرب این جملهها را به آنان آموخت؛ طرح آن حضرت عملی شد و سکه های اسلامی به بازار آمد وبه استعمار اقتصادی روم «کشور مسیحی بیگانه» خاتمه داده شد(1)
. اعیان الشیعة 654/1 قطع رحلی، المحاسن والمساوی بیهقی جزء 2. عبدالملک بن مروان در سال 26 هجری متولد و در سال 86 درگذشته است، و در آن زمان امامت از آنِ امام سجاد علیه السلام بوده است، و باید طرف مشورت او باشد ولی بیهقی، آن را به امام باقر علیه السلام نسبت میدهد در صورت صحت باید بگوییم، وی به نمایندگی از طرف پدر بزرگوارش کار را صورت داده است، از این جهت ما این سرگذشت را در فصل امام سجاد علیه السلام آوردیم.
.«صحیفه سجاّدیه» مجموعۀ پنجاه و چهار دعا است که از امام چهارم علیه السلام به یادگار مانده است، اما این کتاب به ظاهر دعا، یک دوره کامل وعمیق جهان بینی ومکتب است آن هم در زمانی که امام آزادی بیان نداشت، آن حضرت در قالب دعا ومناجات اصول کامل اخلاقی و شیوۀ زندگی اجتماعی سیاسی را بیان فرمود
1) (1)
ودر میان مسلمانان منتشر کرد؛ در عظمت این کتاب پر ارج کافی است که مفسر معروف مصری «طنطاوی» میگوید: «صحیفه سجادیه یگانه کتابی است که در آن، علوم ومعارف و حکمتهایی وجود دارد که در کتاب دیگری یافت نمیشود واین بدبختی مردم مصر است که تاکنون از این اثر گرانبها وجاوید نبوی آگاه نبودهاند، من هرچه در آن مینگرم آن را بالاتر از کلام مخلوق وپایین تر از کلام خالق میبینم»؛ آنگاه وعده میدهد که تفسیری گسترده بر این کتاب بنویسد.
امام با گزینش انزوا در لباس دعا به مسلمانان درس قیام میدهد وبا خدای خویش این گونه راز ونیاز میکند: «خداوندا به من دست و نیرویی ده تا بتوانم بر کسانی که به من ستم میکنند پیروز شوم وزبانی عنایت فرما که در مقام احتجاج بر آنان غلبه کنم و فکر واندیشهای عنایت فرما که حیلۀ دشمن را درهم شکنم و دست ظالم را از تعدی وتجاوز کوتاه سازم». از این نمونه در صحیفۀ سجادیه فراوان یافت میشود(1)
. صحیفه سجادیة دعای بیستم.
.همچنان در این صحیفه نور پارهای معجزات علمی که جهان آن روز از آنها آگاهی نداشت وارد شده است، مثلاً «پروردگارا، تو منزهی که وزن تاریکی و نور را میدانی، از وزن سایه و و هوا آگاهی»(2)!
در دعای بیست وهفتم نیز به روشنی میگوید که عامل انتقال «وبا» آب است ودر باره دشمنان خدا چنین نفرین میکند: «بار خدایا، با قدرت خود آب آشامیدنی دشمنان اسلام را با بیماری وبا بیامیز».
حضرت امام باقر علیه السلام فرزند امام زین العابدین علیه السلام در سال 57 هجری در مدینه دیده به جهان گشود و درسال 114 هجری درهمان شهر دیده از جهان فروبست. اوهنگام وفات پدر بزرگوار خود که درسال 94 هجری اتفاق افتاد، سی وشش سال داشت. مادر او دختر امام حسن مجتبی علیه السلام بود ازاین جهت وی نخستین کسی بود که هم ازنظر پدر وهم ازنظر مادر فاطمی وعلوی بود.
او در آغوش پرمهر پدری، همچون امام سجاد علیه السلام پرورش یافت و از مادری شایسته وبا فضیلت شیر خورد، مادری که به قول حضرت صادق علیه السلام هیچ زنی به پایه فضیلت او درخانۀ حضرت مجتبی نمیرسید(1)
. کافی ج 1 ص 469.
.حضرت باقر علیه السلام از همان دوران جوانی به علم و دانش و فضیلت وتقوا معروف بود وپیوسته مرجع حل سئوالات ومشکلات علمی مسلمانان به شمار میرفت. او در دوران امامت خود که هیجده سال به طول انجامید با زمامداران اموی، چون:
ولید بن عبدالملک
سلیمان بن عبدالملک
1) (1)
عمر بن عبدالعزیز
یزید بن عبدالملک
هشام بن عبدالملک
معاصر بود وهمگان به جز عمر بن عبدالعزیز در ستمگری واستبداد وخود کامگی دست کمی ازنیاکان خود نداشتند وپیوسته برای امام باقر علیه السلام مشکلاتی فراهم مینمودند.
برای اینکه از وضع سیاسی واختناق دوران امامت امام باقر علیه السلام توسط سلاطین اموی اجمالا آگاه شویم، دربارۀ هریک از آنان به صورت فشرده سخن میگوییم:
ولید بن عبدالملک درشوال سال 86 هجری زمام امور را به دست گرفت و در نیمۀ جمادی الاخری سال 96 هجری درگذشت. در زمان او هر چند دامنۀ فتوحات گسترش یافت ولی این فتوحات، مربوط به روح جهاد و منش دلاوری بود که پیامبر گرامی در وجود جامعۀ مسلمان آن روز دمیده بود و ارتباطی به امثال ولید نداشت. در تبهکاری ولید همین بس که عناصر فاسد و جنایتکاری را به عنوان امیر وفرمانده بر سرنوشت مسلمانان مسلط ساخته بود واین عده عرصه را بر مردم تنگ کرده بودند. یکی از عمال او حجاج بن یوسف ثقفی بود که به سفاکی وخون آشامی درتاریخ معروف است. وی در زمان حکومت ولید به استانداری عراق منصوب گردید و دستش تا مرفق در خون مردم بی گناه عراق فرو رفت وبه پشتگرمی حکومت مرکزی، کشتارها و شکنجههای وحشتناکی به راه انداخت.
سلیمان بن عبدالملک پس از برادرش زمام امور را به دست گرفت ودر روز جمعه دهم ماه صفر سال 99 هجری درگذشت. در زمان او فتوحات دیگری نیز نصیب مسلمانان گردید. او در آغاز زمامداری خود نرمش نشان داد و درهای زندانهای عراق را گشود وافراد بیگناهی را آزاد کرد ولی در عین حال زندگانی او نیز خالی از ظلم و ستم نبود، او دربارۀ والیان خود اعمال نظر میکرد و برای نابود کردن برخی از آنان نقشه میکشید.(1)
. تاریخ سیاسی اسلام ج 1 ص 387.
اومردی حریص و پرخور وخوشگذران وتجمل پرست بود، ودر دوران خلافت او عیاشی وخوشگذرانی در دربار او رواج کاملی یافت و خواجههای متعددی را در قصر خلافت خودنگاه میداشت واغلب اوقات خود را با زنان حرمسرا میگذرانید. کم کم فساد وآلودگی به والیان وامرای کشور نیز سرایت کرد وفساد درسطح کشور گسترش یافت(2).
عمر بن عبدالعزیز پس ازمرگ سلیمان، برای جانشینی وی برگزیده شد وتوانست تا حدودی به برخی از نابسامانیها و پریشانیها سرو سامان بخشد وبا فساد وتبعیض مبارزه کند. ولکه ننگی که بر دامن حکومت آن روز نشسته بود، یعنی سبّ علی وناسزا گفتن به بزرگترین شخصیت اسلام را ممنوع ساخت واین بدعت ومیراث شوم معاویه را برای ابد محو نمود. وی در بیست و پنج ماه رجب در سال 101 هجری درگذشت.
پس ازوی زمام امور را یزید بن عبدالملک به دست گرفت، این بار مردی روی کار آمد که جز عیاشی و خوشگذرانی هدف دیگری نداشت وهرگز به
اصول اخلاقی ودینی پای بند نبود. ایام خلافت او یکی از سیاه ترین و تاریکترین ادوار حکومت بنی امیه به شمار میرود. خلفای پیشین بنی امیه در اوقات فراغت با داستانهای دیرینه عرب، خود رامشغول میکردند وبه قصاید شعرا گوش میدادند ولی درزمان یزید بن عبدالملک ساز وآواز جای قصاید اشعار را گرفت وبه قدری دراین قسمت افراط ورزید که خوانندگان وخنیا گران را از شهرهای دور دست به دمشق دعوت میکرد و ازاین طریق عیاشی وهوسبازی، شطرنج وورق بازی درمیان جامعۀ عرب رواج یافت(1)
. تاریخ سیاسی اسلام جص 484.
.جریان هوسبازی او با دو کنیز حرمسرا به نامهای سَلّامة و حَبَابَة که محبوبترین زنان او محسوب میشدند در تاریخ معروف است(2)وی سرانجام در شعبان سال 105 درگذشت.
پس از وی هشام بن عبدالملک زمام امور را در دست گرفت. او مردی بخیل و خشن وستمگر وبیرحم بود وبه خوبی میدانست که در افکار عمومی پایگاهی ندارد وحکومت او بر زور وقدرت استوار است، او در آزار واذیت فرزندان علی علیه السلام میکوشید واو بود که قیام زید بن علی را سرکوب کرد و او را به وضع فجیعی به دار آویخت، او نیز سرانجام درسال 125 هجری قمری درگذشت.
امام باقر علیه السلام دردوران خلافت خود با چنین مدعیان خلافت روبرو بود، ولی درعین حال او از طریق تعلیم وتربیت، جنبش علمی دامنه داری را به وجود آورد ومقدمات تأسیس یک دانشگاه اسلامی را در دوران امامت خود پی ریزی
کرد ودر زمان فرزند عزیزش «امام جعفر صادق علیه السلام» شکل گرفت ونتیجه بخشید.
هریک از پیشوایان بزرگ ما در عصر خود عهده دار ارشاد ورهبری جامعه اسلامی وپاسدار ونگهبان آیین اسلام بودند ولی شکل کار آنها در تحقق این هدف مختلف بود وهرکدام متناسب شرایط زمان خود راهی را بر میگزیدند که آنان را به هدف برساند، ملاحظۀ شرایط پیچیدۀ زمان امام باقر در ظاهر جز نشر حدیث وگسترش تعالیم اسلامی کار دیگری را به او اجازه نمیداد، از این جهت میبینیم علوم باقری در عصر خود زبانزد عام و خاص میگردد.
نکتۀ دیگر اینکه روش کار پیشوایان وبالأخص امثال امام سجاد علیه السلام وامام باقر علیه السلام که در شرایط فشار و خفقان به سر میبردند، به شیوۀ مخفی وپنهانی وزیر زمینی بود. شیوهای که موجب میشد کسی از فعالیتهای آنان مطلع نشود. همین فعالیتهای پنهانی گاهی که آشکار میشد، خلفا را سخت ناراحت میکرد و وسایل تبعید وزندان آنها را فراهم مینمود وبه خاطر همین کارهای سرّی و مخفی بود که خلیفۀ وقت، امام باقر علیه السلام را با فرزند عزیزش به شام احضار کردتا از اسرار او آگاه شود.
امام در زمانی که نشر حدیث پیامبر ممنوع بود، به آموختن احادیث رسول خدا مبادرت ورزید ومسلمانان را با معارف بلند اسلامی وتفسیر قرآن واحکام اسلام آشنا ساخت و شخصیتهایی را پرورش داد که هر کدام از آنها راویان بلند پایۀ حدیث، و فقیهانی بلند منزلت بودند. مانند محمّد بن مسلم، زرارة بن اعین، ابو بصیر، برید بن معاویه،...
در عظمت این افراد کافی است که امام صادق علیه السلام میفرمایند: مکتب
واحادیث پدرم را چهار نفر زنده کردند. آنگاه اسامی آن چهار نفر را به نحوی که یاد کردیم، ذکر مینمایند(1)
. رجال کشی ص 125.
.محمد بن مسلم فقیه عصر خود، سی هزار حدیث از امام باقر وشانزده هزار حدیث از امام صادق فرا گرفت. یکی دیگر از شاگردان برجستۀ امام باقر علیه السلام جابر جُعْفی است؛ وی هفتاد هزار حدیث از امام باقر شنیده وضبط کرده که همه را آن حضرت از پیامبر نقل نمودهاند(2).
هشام از موقعیت امام باقر علیه السلام و فرزند عزیز او حضرت صادق علیه السلام سخت بیمناک بود، از این جهت به حاکم مدینه دستور داد که هر دو را روانۀ شام سازد.
مسافرت آنان به شام هرچند اجباری بود وهشام بسیار میکوشید که پدر وپسر را در انظار مردم شام کوچک کند اما مناظرۀ امام باقر با اسقف مسیحیان آن چنان به امام باقر عظمت بخشید که همۀ مردم شام از موقعیت بزرگ امام آگاه شدند. از این جهت هشام مجبور شد که هر دونفر را مرخص کرده وآنان را به مدینه باز گرداند(3).
سرانجام امام باقر علیه السلام که پیوسته مورد خشم وغضب خلیفه وقت، هشام بن عبدالملک بود، به وسیلۀ ایادی اومسموم شد ودر سال 114 هجری درگذشت ودرکنار قبر پدر بزرگوارش در قبرستان بقیع، به خاک سپرده شد.
ششمین اختر آسمان ولایت حضرت جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام است.
وی در هفدهم ماه ربیع الاول سال 83 هجری دیده به جهان گشود ودرسن شصت و پنج سالگی در سال 148 هجری دیده از جهان بر بست ودر قبرستان بقیع درکنار مرقد پدر بزرگوار خود به خاک سپرده شد. مادر او «ام فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است ومجموع دوران امامت وزعامت او سی وچهار سال میباشد(1)
. ارشاد ص 289.
.امام صادق علیه السلام درسال 114 هجری رهبری امت را به دست گرفت او در مجموع دوران امامت خود با خلفایی چند از بنی امیه وبنی عباس معاصر بود. از خلفای بنیامیه افرادی مانند:
هشام بن عبدالملک بن مروان،
ولید بن یزید بن عبدالملک،
یزید بن ولید بن عبدالملک،
1) (1)
ابراهیم بن ولید بن عبدالملک،
مروان بن محمد (معروف به مروان حمار)،
و از خلفای بنی عباس با:
عبداللّه بن محمد (معروف به سفاح)
و ابو جعفر (معروف به منصور دوانیقی) هم عصر بود.
دربارۀ عظمت وشخصیت امام صادق علیه السلام کافی است بدانیم که دشمن او منصور دوانیقی وقتی از شهادتش آگاه شد بی اختیار بر او اشک ریخت. تاریخ میگوید: «نیمههای شب بود که سکوت وخاموشی همه جا را فرا گرفته بود، منصور، منشی مخصوص خود ابوایوب خوزی را به کاخ خود احضار کرد.
هنگامی که ابوایوب وارد اطاق شد، منصور را دید که روی صندلی نشسته وشمعی در برابرش روشن بود. او نامهای در دست داشت وآن را میخواند و گریه میکرد. منشی منصور میگوید بعد از آنکه من سلام کردم، او نامه را به سوی من انداخت وگفت: «این نامه رامحمد بن سلیمان فرماندار مدینه نوشته است وگزارش کرده است که جعفر بن محمد درگذشته، آیا برای جعفر بن محمد، دیگر نظیری پیدا میشود؟».(1)
. بحار الأنوار ج 47 ص 3.
مالک بن انس که یکی از ائمۀ مذاهب چهارگانۀ اهل تسنن است میگوید من کراراً به حضور امام صادق علیه السلام می رسیدم او را پیوسته در یکی از سه حال میدیدم: یا نماز میگزارد ویا روزه دار بود و یا قرآن میخواند؛ هرگز چشمی مانند او را ندیده و گوشی نظیر کلام آن را نشنیده وهرگز بر قلب انسانی برتر از
1) (1)
جعفر بن محمد از نظردانش وعبادت وپرهیزگاری خطور نکرده است(1)
. الإمام الصادق به نقل از التهذیب ج 2 ص 104.
.ابو حنیفه که خود یکی از ائمۀ مذاهب چهارگانه است میگوید: «هنگامی که منصور، امام صادق علیه السلام را به عراق آورد، من از طرف منصور دعوت شدم که با او به بحث بپردازم، من چهل مسئله دراین مورد فراهم کردم تا از او سئوال کنم، وقتی وارد شدم دیدم جعفر بن محمّد طرف راست منصور نشسته است. سلام کردم و نشستم، آنگاه منصور مرا معرفی کرد، سپس به امر منصور مسائل را یکی پس از دیگری مطرح کردم و او یکایک را پاسخ گفت. او در هر مسئله آراء ونظریات اهل مدینه واهل عراق و سپس نظریۀ خود را نیز بیان میکرد، گاهی با نظریۀ آنها موافق بود و گاهی مخالف آنگاه ابوحنیفه میگوید: من او را داناترین فرد تشخیص دادم. زیرا او داناترین فرد، آگاهترین آنها به عقاید مردم زمان خود میباشد(2).
در عظمت علمی و شخصیت فرهنگی او کافی است که او در مدت دوران امامت خود توانست چهار هزار عالم برجسته تربیت کند که هرکدام شخصیتی بزرگ و عالمی کم نظیر بودند(3).
حسن بن علی وشّاء، که از استادان حدیث میباشد، میگوید: «من درمسجد کوفه نهصد استاد حدیث مشاهده کردم که هرکدام از جعفر بن محمّد حدیث نقل میکردند.»(4).
سخن دربارۀ شخصیت علمی وروحانی امام صادق علیه السلام بیش از آن است
که دراین صفحات گرد آید و ما به همین اندازه اکتفا میکنیم.
در دوران امامت امام صادق علیه السلام طی مدت سی وچهار سال، هفت خلیفۀ اموی و عباسی زمام امور را به دست گرفتند، پژوهشگران خارجی آن را حاکی از تسلط یک نوع تشنج واضطراب وعدم ثبات بر جامعۀ اسلامی میدانند. تشنجی که موجب شد حکومت دودمان اموی، در سال 132 هجری منقرض شود و زمام امور به دست فرزندان عباس بیفتد، که آنان نیز در ظلم وستم کمتر از فرزندان بنی امیه نبودند و در مواردی شدیدتر و بدتر از آنها عمل میکردند.
امام صادق علیه السلام حدود پنجاه سال از زندگی خود را در عهد اموی گذراند واز نزدیک با جنایات بنی امیه آشنا بود زیرا همانها بودند که عموی او، زید بن علی را درکوفه به سال 122 هجری برهنه و وارونه بهدار آویختند و جسد او را پنج سال بالای دار نگاه داشتند و سپس آن را پایین آوردند وآتش زدند وخاکستر آن را به دریا ریختند وامویان به این نیز اکتفا نکردند، فرزند او یحیی بن زید را به وضع فجیعی کشتند.
اگر امام حدود پنجاه سال با بنی امیه بسر برد، باقیماندۀ عمر خود را با فرزندان عباس سپری نمود واگر در مقطع نخست شاهد ستمها و محدودیتها بود. مقطع دیگر نیز دست کم از اولی نداشت بلکه ستم در بخش دوم افزایش یافت، وبه تعبیر شاعر معاصر دو عهد: «ای کاش ستم بنی مروان ادامه داشت و عدل بنی عباس بر سرما پر و بالی باز نمیکرد.» وبا ملاحظۀ شرایط حاکم بر دو عصر خواهیم دید که چرا امام برنامههای اجتماعی خود را، بر اساس تأسیس دانشگاه و تربیت شاگردان و پخش علوم و دانش استوار ساخت.
انگیزههای قیام ملتهای ایران وعراق بر ضد خاندان امیه درتاریخ، به صورت گسترده منعکس است وازمیان آن عوامل دوعامل بیش از همه مؤثر بود:
وضع مالیات از دوران معاویه به بعد درحال افزایش بود وعمال اموی با قدرتهای جهنمی خود هر روز فشار را بر مردم افزایش میدادند، فقط در دوران عمربن عبدالعزیز بود که مشکل مالیات حل شد واو با برنامۀ خاصی، بسیاری از مالیاتها را لغو کرد(1)
. کامل ابن اثیر ج 5 ص 29.
. ولی پس از او جریان به وضع سابق بازگشت وپیوسته وضع اقتصادی درحال بحران وظلم وفشار بیشتر بود.1) (1)
اسلامی را که به نام «موالی» میخواندند از تمام مناصب محروم میکردند واگر هم گاهی از وجود آنها استفاده مینمودند جنبه استثنایی داشت، این عوامل سبب شد که ملتهای بیدار وهشیار ایران وعراق به پا خیزند و با براندازی حکومت اموی، یک حکومت اسلامی به رهبری یکی از فرزندان پیامبر به وجود آورند.
در آن زمان خاندان پیامبر که محبوب ترین چهره درجامعۀ اسلامی بودند و سمبل و رمز عدالت وتقوی به شمار میرفتند، قیامی به شعار آل محمد آغاز شد، و انقلابیها با شعار «الرضا من آل محمّد» در دو کشور به پا خاستند وتوانستند بر سلطه جابرانۀ نودسالۀ امویها پایان بخشند.
درآغاز انقلاب همۀ چشمها به امام صادق علیه السلام دوخته بود وفردی را لایق تر ازاو نمیشناختند، اما تاریخ میگوید امام با این دعوت گران از روز نخست روی موافق نشان نمیداد وبا آنها هماهنگی نمیکرد هر چند مخالفت نیز نمینمود، زیرا او کاملاً از منویات و ضمایر این دعوتگران آگاه بود که این قیام هرچند با شعار آل محمد شکل میگیرد ولی هدف چیز دیگری است وآنان پس از پیروزی مسیر انقلاب را دگرگون کرده وبه نام خود ودر راه تحقق اهدافشان تمام خواهند کرد.
تاریخ میگوید: هنگامی که عبداللّه بن حسن با امام صادق علیه السلام مذاکره کرد واز او خواست با سفاح ومنصور پیشگامان دعوت همراهی کند، امام به وی فرمود این دو نفر نیت صالح وپاکی ندارند، آنان به نام تو ومن به شعار آل محمّد قیامی به راه انداختهاند ولی موقع نتیجهگیری، تو و دو فرزندت را عقب خواهند زد وخود را زمامدار جمعیت معرفی خواهند کرد.
گواه روشن دیگری که امام ازمنویات این دعوتگران آگاه بود واز این جهت همکاری نزدیکی با آنان نکرد، همان مذاکره حضرت با سدیر صیرفی است، آنگاه که وی، امام را به هماهنگی با دعوتگران دعوت کرد، وی درپاسخ او گفت: من در آنان اخلاصی نمیبینم(1)
. اصول کافی ج 2 ص 243.
.درحالی که شرایط امام بگونهای بود که نمیتوانست به اسلام راستین از طریق ایجاد حکومت، تجسم وعینیت بخشد، ولی درعین حال از اعتراض وپرخاشگری بر حکام وقت در شرایط متناسب خود داری نمیکرد. هنگامی که منصور نامهای به امام صادق علیه السلام نوشت واز ایشان درخواست کرد که او را نصیحت کنند، امام در پاسخ اونوشت: «آ ن کس که دنیا را بخواهد، تو را نصیحت نمیکند، وآن کس که سرا ی دیگر را بخواهد، با تو همنشین نمیشود.»
وقتی پاسخ نامه به دست منصور افتاد، وی با شگفتی خاصی گفت: «امام صادق دنیا خواهان را از آخرت خواهان مشخص کرد. کسانی که دور مرا گرفتهاند، دنیا خواهاند نه آخرت خواه، وآنان که ازمن دوری گزیده اند، آخرت خواهاند نه دنیا خواه».
شرایط سیاسی واجتماعی دراین فترت که طرفداران حکومت اموی، با گروه مخالف در زد و خورد بودند، به امام اجازه داد که وظیفۀ خود را از طریق نشر علوم وآثار اسلامی وتربیت شاگردان، تجسم بخشد وآن دانشگاه بزرگی را که پدر بزرگ او، پی ریزی کرده بود، شکل دهد. اینجاست که میبینیم درمدت
1) (1)
امامت خود چهار هزار نفر را درعلوم گوناگون تربیت کرد وشخصیتهایی را به جهان اسلام تحویل داد که هر کدام درعصرخود چراغی فروزان ودانشمندی محقق بودند.
علما ودانشمندان علم رجال، اسامی شاگردان امام وصورت تألیفات آنان را در کتابهای خود آوردهاند. تنها شیخ طوسی دررجال خود متجاوز از سه هزار نفر را نام میبرد که در محضر او کسب فیض کردهاند.
خدمات علمی امام صادق علیه السلام درتفسیر وحدیث وفقه خلاصه نمیشود، بلکه اوتوانست شخصیتهای بزرگی را درکلام و فلسفه وعلم ومناظره پرورش دهد که نمونۀ بارزآن هشام بن حکم است که از او بیست وپنج کتاب بر جای مانده است(1)
. فهرست ابن ندیم، صفحه 250.
.آنچه گفته شد تنها بعدی از ابعاد خدمات علمی امام صادق علیه السلام است. او در علوم طبیعی بحثهایی نمود ورازهای نهفتهای را باز کرد که برای دانشمندان امروز مایۀ اعجاب است وگواه روشن آن توحید مفضّل است که امام آن را در چهار روز املا کرد ومفضّل بن عمر کوفی نوشت. در این کتاب امام از قوانین طبیعی حاکم بر جهان، منطق خدا پرستان را ثابت میکند.
شگفت انگیزتر از اینها تربیت جابر بن حیان است که در جهان امروز پدر شیمی به شمار میرود. او نخستین کسی است که علم شیمی را از امام آموخت و در این باره کتاب نوشت وتعداد زیادی رسالهها از خود به یادگار گذارد.
1) (1)
امام موسی بن جعفر علیهما السلام، هفتمین اختر آسمان ولایت، درسال 128 هجری دیده به جهان گشود ودرسال 183 هجری دربغداد در سن پنجاه وپنج سالگی دیده از جهان بربست. زمام خلافت در دوران کودکی آن حضرت در دست حزب اموی بود وافرادی چون، یزید بن ولید بن عبدالملک معروف به ناقص، ابراهیم بن ولید بن عبدالملک ومروان بن محمد معروف به مروان حمار، بر جامعۀ اسلامی حکمرانی میکردند.
درسال 148 هجری که امام صادق علیه السلام درگذشت، اواز جانب خدا مسئولیت رهبری رابر عهده گرفت، ودرآن روز قدرت از دست بنی امیه به بنی العباس منتقل گشته بود. او در مجموع در دوران امامت خود با خلفایی مانند:
منصور دوانیقی، مهدی فرزند منصور، هادی فرزند مهدی، هارون الرشید فرزند دیگر مهدی، معاصر بود.
خط مشی وشکل مبارزۀ امام بر اساس سنجش اوضاع وشرایط اجتماع وارزیابی قدرتها و جبهه گیری مخالفان بود. اصولاً باید توجه نمود هریک از پیشوایان ما در عصر خود عهده دار ارشاد ورهبری جامعۀ اسلامی ونگهبان آیین اسلام بودند، و البته خط مشی آنان در مسیر هدایت مسلمین با توجه به شرایط
زمان بود. از این رو میبینیم برنامههای پیشوایان ما یکسان و یکنواخت نبوده وگاهی به صورت مبارزه و قیام، وگاهی به صورت مبارزۀ سری و حفظ مکتب بدون دادن تلفات وضایعات، وگاهی به شکل تأسیس دانشگاه اسلامی وتربیت شاگردان بزرگ وایجاد نهضت علمی بود.
منصور دوانیقی، خلیفۀ سفاک و خونریز عباسی، وجود امام صادق علیه السلام را درمدینه تحمل نکرد و او را به وسیلۀ ایادی مخصوص خود مسموم نمود. وی زمانی که از وفات امام صادق علیه السلام آگاه شد، عرصه را برای ریشه کن کردن هر نوع مخالفین احتمالی مناسب دید ولذا به فرماندار مدینه به نام «محمدبن سلیمان» نامه نوشت و او را موظف ساخت که اگر جعفر بن محمد شخصی را جانشین خود قرار داده، او را احضار نماید وگردنش را بزند. فرماندار درجواب نامۀ منصور چنین نوشت که جعفر بن محمد دروصیت نامۀ رسمی خود پنج نفر را وصی وجانشین خود قرار داده است آنها عبارتند از:
منصور دوانیقی
محمّد بن سلیمان فرماندار مدینه
عبداللّه بن جعفر
موسی بن جعفر علیه السلام
حمیده همسر خود
آنگاه فرماندار درذیل نامه کسب تکلیف کرده بود که کدام یک از آنها را گردن بزند. وقتی نامه به دست منصور رسید خشمگین شد. وی از اینکه نتوانسته بود بروصی واقعی امام صادق علیه السلام دست پیدا کند، ناراحت شد وگفت: «از کشتن آنهاصرف نظر کن.»
امام صادق علیه السلام با تنظیم چنین وصیت نامۀ سیاسی توانست از قتل امام کاظم علیه السلام جلوگیری کند و در غیر این صورت او کشته میشد.
امام کاظم علیه السلام درسن بیست سالگی، در حالی که با چنین حکام ستمگری روبرو بود، رهبری امت را عهده دار گشت. نامۀ منصور به فرماندار مدینه دورنمای اوضاع تاریک وپر خطر آن روز رابرای ما ترسیم میکند.
اکنون باید دید که امام شکل مبارزۀ خود را چگونه انتخاب کرد.
امام پس ازبررسی اوضاع تشخیص دادکه بهترین راه این است که برنامۀ انقلاب علمی پدر را تعقیب کند وپاسدار دانشگاه جعفری، که به دست پدران ارجمندش بنیان گذاری شده بود، گردد وبه همین جهت شاگردان بزرگ ورجال علم و فضیلت را تربیت کرد. امام حق داشت مبارزۀ خود را چنین شکل دهد وقدمهای محتاطانه بردارد؛ زیرا منصور جاسوسان زیادی گمارده بود تاکسی را که امامت اومورد اتفاق شیعیان است، دستگیر کنند وگردن بزنند(1)
. رجال کشی ص 240.
.از این جهت امام چارهای ندید که وظایف سنگین رهبری را از طریق نشر معارف تعقیب کند و درپرتو آن توانست رجال با فضیلتی را از لحاظ علم و عمل تربیت وپرورش دهد. گروهی که درمجلس درس آن حضرت حاضر میشدند آنچه را که از آن حضرت میشنیدند، ضبط میکردند وبه تعبیر یکی از نویسندگان: «درسال 148 هجری امام جعفر صادق علیه السلام درشهر مدینه درگذشت، ولی خوشبختانه مکتب علمی او تعطیل نشد بلکه به رهبری جانشین وفرزند اوموسی کاظم شکوفایی خود را حفظ کرد.»(2)ولی درعین حال حکومت
عباسی درمقابل امام کاظم علیه السلام ازمفتیان و قضات درباری ترویج مینمود که طرفدار روش حکومت وقت بودند و امام کاظم را از فعالیتهای علمی باز میداشتند و شاگردان امام را زیر فشار قرار میدادند تا آنجا که تربیت یافتگان مکتب او قادر نبودند حتی به طور صریح نام امام هفتم را ببرند، بلکه هنگام نقل از وی به نامهای ابو ابراهیم، عبد صالح، عالم، صابر و امین نام میبردند.
ولی با این همه مشکلات، امام از مجاهدت و کوشش باز نایستاد و در تکامل جنبش علمی ونهضت فرهنگی اسلامی گامهای بزرگی برداشت وصدها مفسر و دانشمند تربیت نمود، مانند:
1 علی بن یقطین
محمّد ابن ابی عمیر
هشام بن حکم
هشام بن سالم
یونس بن عبدالرحمن
در اینجا برای ارزیابی میزان خفقان واستبداد درعصر امام کاظم علیه السلام لازم است به سرگذشت یکی از شاگردان برجستۀ امام گوش فرا دهیم:
محمد بن ابی عمیر، از یاران برجسته و ازشاگردان بلند مقام امام کاظم علیه السلام بود. او توانست در مباحثی گوناگون کتاب ورساله بنویسد وچهل ونه جلد کتاب از خود به یادگار بگذارد.
حاکم وقت هارون میدانست که اسرار فعالیتهای سیاسی ومبارزات سری شیعیان واسناد ارتباط آنان با پیشوای هفتم دراختیار محمد بن ابی عمیر
است. لذا جاسوسانی را گمارد که فعالیتهای او را زیر نظر بگیرند. سرانجام جاسوسان به هارون گزارش کردند که اسامی شیعیان عراق در اختیار محمدبن ابی عمیر است، ازاین رو محمد به دستور هارون دستگیر وزندانی شد وزیر فشار قرار گرفت که اسرار و اسامی آنها را فاش سازد. اوحاضر به افشای اسرار نشد، سرانجام او را لخت کرده و درمیان دو چوب قرار دادند وصد تازیانه بر پیکر او نواختند(1)
. رجال نجاشی 2/204 ط بیروت.
.امام با انتخاب شیوههای درست مخفی کاری، توانست در عصر حاکمانی مانند منصور دوانیقی، مهدی عباسی، هادی عباسی، جان به سلامت ببرد اما در زمان حکومت هارون که وی خود را خلیفهای موفق در تمام جهات میدانست، ولی در جبهۀ مبارزه با شیعیان وعلاقمندان بیت علوی خودرا شکست خورده تشخیص میداد، امام دستگیر وزندانی گردید، زیرا هارون با خود فکر کرد که تا مرکز رهبری این جبهه را از کار نیندازد، همۀ کوششهای او بی فایده خواهد بود.
ازاین رو تصمیم گرفت که امام کاظم علیه السلام را بازداشت کند. هارون در پی این تصمیم وارد مسجد پیامبر شد ورو به قبر مطهر آن حضرت کرد وگفت: ای پیامبر، من از تصمیم بر اقدامی که گرفته ام پوزش میطلبم، زیرا میخواهم موسی بن جعفر را بازداشت وزندانی کنم، ومیترسم درمیان امت اسلامی ایجاد شکاف واختلاف کند و موجب خونریزی گردد.
از این جهت فردای آن روز دژخیمان هارون امام را درمسجد پیامبر که مشغول نیایش ونماز بود دستگیر کردند واحترام خانۀ خدا وحرم پیامبر را زیر پای نهادند.
1) (1)
هارون برای مخفی نگاه داشتن محل تبعید امام دو کجاوه ترتیب داد، یکی را به مقصد کوفه و دیگری رابه مقصد بصره روانه کرد واز این طریق خواست محل تبعید امام را پوشیده نگاه دارد تامردم امکان دسترسی به آن حضرت را نداشته باشند.
پیشوای هفتم مدت یک سال در زندان بصره به سر میبرد وآنگاه هارون به فرماندار بصره به نام «عیسی بن جعفر» فرمان داد که امام رابه قتل برساند. فرماندار از قتل امام خودداری کرد وگفت کسی را بفرست تا اورا تحویل بگیرد و در غیر این صورت اورا آزاد خواهم کرد.
هارون به خاطر این پیام، «سندی بن شاهک» را روانۀ بصره کردتا امام را به بغداد منتقل نماید. سرانجام امام پس از چهارسال زندانی شدن درسال 183 هجری مسموم گشت وبا وضع دلخراشی درزندان بغداد به شهادت رسید.
هشتمین اختر آسمان ولایت حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام است.
او درروز یازدهم ذی القعده سال 148 هجری، از مادری به نام «طاهره» دیده به جهان گشود. کنیۀ او ابو الحسن و لقب او رضا است.
وی پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد در سن سی و پنج سالگی عهدهدار مقام ولایت و رهبری گشت و مدت امامت آن حضرت بیست سال به طول انجامید، که ده سال آن معاصر با خلافت هارونالرشید و پنج سال معاصر با خلافت محمد امین و پنج سال دیگر معاصربا خلافت عبداللّه مأمون، بود.
سرانجام حضرتش روز بیست ونهم ماه صفر درسال 203 هجری قمری به فیض شهادت نایل آمد. وهنگام شهادت پنجاه و چهار سال وسه ماه ونوزده روز عمر داشت.
ستمگریهای بنیامیه و بنی عباس، زمینۀ بسیار مساعدی فراهم ساخته بود که در جامعه آن روز، حکومتی نمونه مانند آنچه که در صدر اسلام وجود داشت، تشکیل شود و تحت نظارت ومدیریت ورهبری شخصیتهای بزرگی از خاندان علی علیه السلام اداره گردد. مقام والا، اندیشههای بزرگ ومحبوبیت فوق العادۀ
ائمۀ بزرگوار شیعه موجب گشته بود که خلفای اموی وعباسی پیوسته پیشوایان شیعه را به تبعید وزندان بفرستند تامردم نتوانند آنچنان که باید از آن ذوات مقدس استفاده کنند، حتی آنان راضی نبودند که این چهرهها برا ی مردم شناخته شوند، زیرا بیم آن داشتند که اگر مردم با آنها آشنا شوند، بی اختیار زمام امور به دست آنان بیفتد.
با توجه به مطالب بالا میبینیم که عبداللّه بن مأمون پس از کشتن برادر خود محمد امین، به فکر میافتد که بزرگترین شخصیت علوی را از مدینه به مرو بیاورد تا زندگی اورا تحت نظر بگیرد.
آوردن امام از مدینه به مرو هرچند در ظاهر به صورت دعوت بود، اما ماهیت واقعی آن جز ایجاد محدودیت هرچه بیشتر برای امام چیز دیگری نبود.
از این جهت امام برا ی تفهیم ماهیّت این دعوت، هیچ یک از خاندان خویش را همراه خود نیاورد تا از این طریق به مسلمانان تفهیم کند، این سفر نوعی تبعید است نه سفری مقرون به رضایت. ولی مأمون برای خنثی کردن هدف امام دستور داد گروهی از رجال واشراف از جمله والی مدینه، ملازم رکاب امام باشندوحتی مسیر سفر امام نیز معین گشت وقرار شد که امام از طریق مدینه، بصره، خرمشهر، اهواز، ری و نیشابور به مرو وارد شود. وحضرتش در دهم شوال سال 201 وارد مرو شد. امام درمسیر خود با استقبال گرم شخصیتها و مردم روبرو بود. وقتی به شهر نیشابور رسید، از او درخواست کردندکه حدیثی را از او بشنوند، امام درحالی که درکجاوۀ خود قرار داشت، حدیثی را مطرح کرد وآن را از پدران خود تا علی علیه السلام واز او به پیامبر واز پیامبر به جبرئیل تا خدا نقل نمودواز آن جا که در
سراسر این حدیث پیشوایان پاک قرار دارند، آن حدیث را «سلسلة الذهب» نامیدند. متن آن حدیث چنین است:
«کَلِمَةُ لاإلهَ إلاّاللّهَ حِصْنِی فَمَنْ قَالَها دَخَلَ حِصْنِی وَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أمِنَ مِنْ عَذَابِی».
«خدا میگوید گفتن لإاله إلا اللّه دژ جاودانی من است و هرکس آن را بگوید وارد دژ من میگردد، وهرکس وارد دژ من شد از عذاب من ایمن میگردد».
محدثان ونویسندگانی که دربرابر کجاوۀ امام قلم به دست گرفته بودند وآن حدیث را ضبط میکردندتصور کردند، که در اینجا حدیث پایان یافته است زیرا امام پس از گفتن آن جمله پردۀ کجاوه را افکند و در داخل آن قرار گرفت ولی آنان دوباره دیدند که حضرت رضا علیه السلام پردۀ کجاوه را عقب زد و جمله دیگری نیز افزود وآن اینکه: «لکِنْ بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَأنَا مِنْ شُرُوطِها» یعنی اقرار به توحید در صورتی ایمن بخش ونجات آفرین است که دیگر شرایط به آن ضمیمه گردد ویکی از شرایط آن است که بشر از حکومت معصوم کنار نرود وحکومت معصوم را کاملاً بپذیرد ودر حقیقت، امام مسئلۀ ولایت وحکومت معصوم را تکمیل کنندۀ توحید میداند زیرا در غیر این صورت حکومت طاغوتها سبب میشود که همان توحید نیز از میان برود.
امام پس از ورود به مرو، به ظاهر مورد احترام مأمون ودیگر درباریان قرار گرفت و درنخستین جلسه، مأمون دو مطلب را به او پیشنهاد کرد. نخست
پافشاری نمود که خلافت را بپذیرد، و مأمون به نفع امام کنار رود، آنگاه که از پذیرش امام مأیوس شد، مسئلۀ ولایتعهدی را مطرح کرد وامام نیز تحت شرایطی آن را پذیرفت.
اکنون سئوال میشود که چرا امام پیشنهاد نخست را نپذیرفت وچرا پیشنهاد دوم را پذیرفت؟
علّت نپذیرفتن پیشنهاد نخست بسیار روشن است، زیرا برفرض اینکه پیشنهاد مأمون، یک پیشنهاد جدی بود، وجنبه امتحانی وآزمونی نداشت، اگر امام با پیشنهاد او موافقت میکرد، مأمون زندگی او را زیر نظر میگرفت وجاسوسانی بر او میگمارد واجازه نمیداد یک قدم اصلاحی بردارد، به گواه اینکه او در دورۀ ولایتعهدی الزامی اجازه نداد که امام نماز عید را که خود مأمون برگزاری آن را به امام پیشنهاد کرده بود، با مردم بگزارد. در این صورت چگونه امام میتوانست پس از پذیرش خلافت، گامی اصلاحی وتربیتی وعلمی بیدار گرانه بردارد.
اگر امام خلافت را میپذیرفت، با او همان معامله را انجام میدادند که با علی انجام دادند وخلافت ظاهری اورا درکشمکشها وجنگها خلاصه میکردند.
سرانجام مأمون حیله گر وسیاست باز با زمینههای مختلف، امام را مجبور میکرد تا خلافت را با ر دیگر به مأمون واگذار کند، آنگاه به مردم چنین وانمود میکرد که او خلیفۀ بر حق است، زیرا شخصیت بزرگی مانند امام رضا علیه السلام خلافت را به او (یعنی مأمون) واگذار کرده است، پس خلافت من یک نوع خلافت مشروع است.
این مطلب را میتوان از دو راه تحلیل نمود:
امام ولایتعهدی را با همان شروطی پذیرفت که امام مجتبی علیه السلام صلح با معاویه را پذیرفت ولذا میبینیم یکی از شروط را این قرار میدهد که مسئولیت هیچ امری را نخواهد پذیرفت وهیچ عزل ونصبی به او مربوط نخواهد بود. واز این طریق، پذیرفتن مقام را پذیرشی صوری قلمداد میکند که آثار ساختگی آن برهمگان آشکار شود.
اگر پیشنهاد دوم را امام نمیپذیرفت، تهدید به قتل ومرگ میشد، بلکه قتل امام، آن هم بدون اینکه موجی درجامعه بر ضد حاکم وقت پدید آورد قطعی میشد، به گواه اینکه وقتی امام از پذیرفتن مقام ولایتعهدی پوزش طلبید، مأمون به امام گفت: «عمر بن خطاب شورا را درمیان شش نفر قرار داد ویکی از اعضای شورا جد تو علی بود وضمناً دستور داد که هر کس از قبول آن خود داری کند کشته شود، شما هم ناچارید که آنچه رامن میخواهم بپذیری واز آن گریزی نداری»(1)
. ارشاد مفید ص 290 ومقاتل الطالبین ص 375.
.اتفاقاً در زمان خود امام این سئوال مطرح بود وکراراً به او مراجعه کرده وسئوال میکردند. وقتی محمّد بن عرفه، از امام انگیزۀ پذیرش ولایتعهدی را پرسید، امام فرمود: «جدم امیر مؤمنان عضویت شورا را پذیرفت»(2).
ونیز وقتی ریّان بن الصلت ازامام پرسید که چرا ولایتعهدی را پذیرفتی؟
امام در پاسخ او گفت: «خدا میداند که من راضی به آن کار نبودم وقتی بر سر دو راهی قبول ولایتعهدی ویا کشته شدن قرار گرفتم آن را پذیرفتم».(1)
. عیون أخبار الرضا ج 2 ص 139، 140.
مأمون از موقعیت روز افزون امام پیوسته بیمناک بود وخصوصاً درجریان نماز عید که در تاریخ به صورت گسترده وارد شده است، از علاقۀ مردم نسبت به امام علیه السلام سخت بیمناک شد ولذا امام را با نقشۀ خاصی مسموم کرد وبرای اینکه نقشۀ خود را لوث کند، پس از انتشار خبر مرگ امام سراسیمه به خانۀ امام آمد در حالی که گریبان چاک زده واشک میریخت وبر سر میزدوناله میکرد.
مردم دور خانۀ حضرت گرد آمده بودند وصدای ناله وگریه از آنها بلند بود و دربارۀ قاتل امام سخن میگفتند واحیاناً از مأمون نام میبردند، مأمون احساس کرد که تشییع امام ممکن است حادثه آفرین باشد وفوراً دستور داد که اعلام کنند تشییع جنازه امام به فردا موکول شود. وقتی جمعیت متفرق شدند، شبانه امام را غسل دادند ودر کنار قبر هارون به خاک سپردند(2).
نهمین اختر آسمان ولایت، امام محمد تقی معروف به امام جواد علیه السلام ومکنی به ابی جعفر است. او دررمضان سال 195 هجری قمری دیده به جهان گشود و در ذی القعده سال 220 دربغداد به وسیلۀ سمّ معتصم عباسی به مقام شهادت نایل گردید. ومدت عمر او بیست و شش سال ویا بیست و پنج سال و دوران امامت ایشان هفده سال بود(1)
. ارشاد ص 339 وبرخی معتقدند که امام درسال 225 یا 226 درگذشته است دراین مورد بهکتاب کشف الغمة ج 3 ص 135 مراجعه بفرمایید.
. او در دورانی به دنیا آمد که جنگ ونبرد میان «محمد امین» وبرادر وی «مأمون» آغاز شده بود. سرانجام نبرد درمحرم سال 298 به نفع مأمون پایان پذیرفت وتمام سرزمینهای اسلامی در قلمرو حکومت مأمون قرار گرفت(2).امام محمّد تقی علیه السلام درمجموع دوران امامت خود با دو خلیفۀ عباسی به نامهای «مأمون ومعتصم» معاصر بوده وهر دو نفراورا به جبر از مدینه به بغداد احضار کردند وهر دو در بارۀ او از یک خط مشی سیاسی که مأمون آن را پیریزی کرده بود، پیروی نمودند.
امام محمد تقی علیه السلام از شخصیت والایی برخوردار بود واز دوران کودکی
آثار امامت و رهبری از گفتار و رفتارش آشکار بود، اینک دراین مورد دو رویداد را یادآور میشویم:
امام جواد علیه السلام هنگام طواف، احساس کرد که پدرش خانۀ خدا را آن چنان وداع میکند که گویا بار دیگر به زیارت آنجا باز نخواهد گشت. این جریان سبب شد که در داخل حجر اسماعیل نشست، وقتی امام رضا علیه السلام از اعمال فارغ شد شخصی را به دنبال فرزند خود فرستاد تا اورا به حضورش بیاورند، امام جواد علیه السلام از آمدن به حضور پدر إبا ورزید، ناچار خود امام به حجر اسماعیل آمد و صدا زد عزیزم چرا اینجا نشستهای؟ برخیز برویم، فرزند خردسال امام با چشمان اشگبار گفت: «چگونه برخیزم در حالی که دیدم خانۀ خدا را به گونهای وداع کردی که گویا دیگر به این جا بازنخواهی گشت.» این سخن را گفت واز جای خود برخاست.(1)
. کشف الغمة ج ص 152-153.
امام نهم از روی اضطرار مدینه را به عزم بغداد ترک گفت. روزهای ورود امام به بغداد مصادف با عبور مأمون با اسکورت خاصی ازیکی از خیابانهای بغداد بود. چشم مأمون به نوجوانی افتاد که بر خلاف دیگران (که ازمشاهدۀ
1) (1)
موکب مأمون پا به فرار نهادند) بر جای خود ایستاده بود که گویا حادثهای رخ نداده است، مأمون از این جریان درشگفت ماند وخواست از وضع این نوجوان تحقیق کند.
مأمون: تو چرا مانند دیگران فرار نکردی؟
امام: نه مسیر توتنگ بود که آنرا وسیع سازم ونه مجرم بودم که از گناه بترسم.
مأمون: خودرا معرفی کن فرزند کیستی؟
امام: فرزند علی بن موسی الرضا هستم.
مأمون: حقا که تو فرزند او هستی(1)
. بحار الأنوار ج 5 ص 92، 91.
.پس از شهادت امام هشتم درسال 203، منصب امامت به امام محمد تقی علیه السلام منتقل گردید. او درسن نه سالگی به این امر خطیر قیام کرد همچنان که حضرت مسیح در دوران کودکی به مقام نبوت رسید(2)وحضرت یحیی در سن کوچکی به مقام قضاوت وداوری منصوب گردید(3).
در جهان بینی یک مرد الهی تحمل مقام رهبری چندان شگفتآور نیست، زیرا پیشوایان الهی به خاطر یک رشته اهداف معنوی از تربیتهای خاصی برخوردار بوده و در دوران خردسالی واجد کمالاتی میشوند که در افراد عادی یافت نمیگردد. درگفتگوی حضرت امام جواد علیه السلام با دانشمندان بغداد درحضور مأمون، ارتباط امام با جهان غیب بر همگان روشن و مسلم گشت، که مانمونهای از آن را یادآور خواهیم شد.
مأمون در میان خلفای عباسی به هوش و ذکاوت، تدبیر و کاردانی معروف بود و به خاطر یک سلسله مسائل سیاسی خاص، به علم وفرهنگ علاقۀ فراوانی نشان میداد.
وی به خوبی میدانست که فرزندان عباس در قلوب مردم پایگاهی ندارند وقلوب مسلمانان متوجه خاندان پیامبر و فرزندان امام علی بن ابی طالب علیه السلام است که در آن زمان در رأس آنان فرزند امام هشتم قرارداشت. او میدانست که هدف نهضتگران و انقلابیها درگوشه و کنار کشورهای اسلامی، زمامداری شخصیتهای روحانی یعنی نایبان حقیقی خدا و حجت الهی در زمین اند. او به جای اعمال سیاست زور، به فکر افتاد که محورهای انقلابها ونهضتها را کنار خود جای دهد تا فعالیتها وکوششهای آنان وروابط افراد را با آنها تحت نظر بگیرد وبه همین جهت امام هشتم را با تشریفات خاصی به خراسان آورد. ولی از فزونی نفوذ امام درقلوب مردم خراسان بیمناک شد وناجوانمردانه اورا شهید کرد.
شهادت امام هشتم خطر را به کلی بر طرف نکرد، زیرا میدانست فرزند او به تدریج محور انقلاب و هستۀ مرکزی برای نهضت علویها و شیعیان درخواهد آمد، ازاین جهت همان سیاست شوم خود را تعقیب کرد واورا به بغداد طلبید وبرای جلب قلوب شیعیان، دختر خود «ام الفضل» را به عقد او درآورد تا به گونهای رضایت شیعیان را به دست آورد.
مسئلۀ تزویج دختر «مأمون» با امام نهم هرچند مورد رضایت عباسیان
نبود، ولی او جلب رضایت انقلابیها را بر جلب رضایت فرزندان عباس ترجیح داد وازدواج دریک مجلس رسمی پایان پذیرفت.
مأمون برای آرام کردن عباسیها، مجلس رسمی ترتیب داد تا آنان از پایۀ علم و دانش امام جواد علیه السلام آگاه شوند واز عمل مأمون درمورد ازدواج انتقاد نکنند.
فرزندان عباس فکر نمیکردند که نوجوانی تا این حد دارای علم و دانش باشد، وقتی مجلس رسمی شد، قاضی القضات وقت «یحیی بن اکثم»(1)
. برای آگاهی اززندگی یحیی بن اکثم به تاریخ بغداد ج 14 مراجعه شود.
مأمور شد سئوالاتی را طرح کند و پاسخ آنها را از امام نهم طلب نماید. او نخستین سئوال خود را چنین مطرح کرد:فرزند رسول خدا! چه میگویید دربارۀ کسی که در حال احرام شکار کرده و آن را کشته است؟
امام درپاسخ این پرسش به تشقیق شقوق مسئله پرداخت وصور مسئله را به شرح زیر یاد آور شد:
آیا شکار را در حرم کشته یا در حل؟(2)
آیا حکم مسئله را میدانست واز تحریم شکار و قتل آن آگاه بود یانه؟
عمداً این کار را کرده است یا از روی خطا؟
اولین بار بود که مرتکب این کار شده یا قبلا نیز مرتکب شده بود؟
آن شکار جزء پرندگان بود یا غیر آن؟
شکار کوچک بودیا بزرگ؟
آیا پس از ارتکاب، از عمل خود نادم و پشیمان گشت یانه؟
درشب این کار را انجام دادیا در روز؟
دراحرام عمره، شکار کرد یا دراحرام حج؟
آیا مرتکب، آزاد بود یا غلام وبرده؟
هریک ازاین صورتها در اسلام برای خود حکم خاصی دارد، مقصود شما کدام یک از این صورتهاست؟
یحیی دربرابر این تشقیق وتکثیر صور مسئله، انگشت تعجب به دندان گرفت ومبهوت وحیران گشت، به گونهای که از تعیین یکی از صورتها منصرف گردید(1)
. کشف الغمة جص 145.
.هدف مأمون از احضار امام جواد علیه السلام این بود که او را علاوه بر تحت نظر گرفتن، دچار امور آشفتۀ خلافت کند زیرا دراین صورت قسمت اعظم نابسامانیها بر پای امام حساب شده واز قرب ومنزلت او درقلوب علاقمندان کاسته میشد. ازاین جهت امام میدانست که این سیاست شوم، دام عظیمی است دربرابر قداست و طهارت وموقعیت او، و لذا امام به هروسیلهای بود رضایت مأمون را جلب کرد وبه عنوان ادای فریضۀ حج، با همسر خود ام الفضل رهسپار مکه گردد. ایشان پس از بازگشت از مکه در مدینه سکنی گزید وبه بغداد بازنگشت.
تاریخ نه زمان تزویج امام را تعیین میکند ونه وقت حرکت امام به مکه را.
هرچند طبری درتاریخ خود به گونهای اشعار میدارد که حرکت امام در همان
1) (1)
سال ازدواج خود بود(1)
. تاریخ طبری ج 10 ص 280.
. اماآنچه مسلم است امام در باقی ماندۀ خلافت مأمون، درمدینه به سر میبرد وبه وظایف امامت از طریق تعلیم وتربیت و پاسخهای کتبی به پرسشهای شیعیان میپرداخت وبرای دلباختگان مکتب علوی محور هدایت وامام مفترض الطاعه به شمار میرفت.مأمون درهیجدهم ماه رجب سال 218 هجری درگذشت. وپس از وی «معتصم» مقام خلافت را اشغال نمود، او نیز از سیاست شوم مأمون پیروی کرد واز وجود چنین محور در مدینه بیمناک شد، اورا به جبر وعنف به بغداد طلبید.
امام در بیست وهشت محرم الحرام سال 220 هجری وارد بغداد شد ودر ذیالقعدة الحرام همان سال با دسیسههای معتصم از طریق همسر جفا کار خود مسموم وبه فیض شهادت نایل گردید ودر کنار قبر جد بزرگوار خود موسی بن جعفر علیه السلام به خاک سپرده شد(2).
او در مدت اقامت خود در مدینه، شخصیتهای بزرگی را پرورش داد که اسامی برخی از آنان رایادآور میشویم:
علی بن مهزیار (که تألیفات فراوانی درفقه اسلامی دارد) 5. محمد بن ابی عمیر 6. احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی و شخصیتهای دیگری که هر کدام چراغهای فروزان هدایت وعلم و دانش بودند.
دهمین اختر آسمان ولایت، حضرت امام علی النقی علیه السلام، فرزند امام محمّد تقی، معروف به «ابوالحسن الهادی» است. او درنیمه ماه ذی الحجة الحرام سال 212 هجری(1)
. ارشاد مفید ص 352 ودر تاریخ تولد ووفات آن حضرت قول دیگر نیز هست. به کتابکشف الغمة جلد سوم صفحه 194، 195 مراجعه فرمایید.
درمدینه دیده به جهان گشود و در روز سوم ماه رجب سال 254 هجری درسن چهل ویک سالگی چشم ازجهان بر بست. دوران امامت وی سی و سه سال بود.امام درمدت عمر خود با چند خلیفه عباسی معاصر بود که به ترتیب عبارتنداز:
معتصم
واثق
متوکل
منتصر
مستعین
1) (1)
و به وسیلۀ معتز مسموم گردید و در خانۀ خود به خاک سپرده شد.
باید اعتراف کنیم که براثر بحرانهای تاریخی و حوادث شوم و مداخلۀ جنایتکاران درتاریخ اسلام وکمبود مدارک واسناد تاریخی، زندگانی سیاسی بسیاری از پیشوایان ما دربستر تاریخ مبهم مانده و چهرههای آنان ناشناخته میباشد. دراین میان زندگانی سیاسی «عسکریین» یعنی امام دهم و امام یازدهم، بیش از دیگر پیشوایان مبهم وناشناخته است. ازمدارک موجود به دست میآید که این دوشخصیت درشهر سامرا (که برای خلفای عباسی حکم یک پادگان نظامی را داشت) به سر میبردند واز هرجهت تحت مراقبت بودند.
با وجود کمی مدارک مستند تاریخی، دقت کافی درتواریخ موجود میتواند تا حدودی ابهام را برطرف کند ومارا با حقایقی آشنا سازد.
در دوران خلافت معتصم عباسی، وجود «بردگان»، «ترکها»، «بربرها» و «قبطیها» برای مردم بغداد، بیش از حد مایۀ مزاحمت بودند، تا آنجا که وی ناچار شد ارتش را به نقطۀ دیگری منتقل کند. از این جهت شهر «سامرا» را بنا کرد وآنجا را به عنوان مقر خلافت برگزید وارتش رانیز به همین نقطه انتقال داد(1)
. تاریخ انتقال خلافت وارتش به سامرا در سال 220 بوده (تاریخ الخلفاء ص 362).
. با انتقال خلافت وارتش از بغداد به سامرا، مردم بغداد نفسی راحت کشیدند، اماخلفا خود درچنگال اطرافیان خویش قرار گرفتند. آنان چنان بر دستگاه خلافت چیره شدند که از خلیفه فرمان نمیبردند. آنان حتی گاهی آن چنان قدرتی داشتند که میتوانستند خلیفه را عزل ودیگری را به جای وی نصب کنند، واگر هم مصلحت میدیدند، وی را میکشتند.1) (1)
سامرا علاوه براین شش خلیفۀ یاد شده، مقر خلافت دو خلیفۀ دیگر به نام «مهتدی» و «معتمد» نیز بود. وبه خاطر همین حوادث ناگوار که از ناحیه بربرها، ترکها و قبطیها به آنان میرسید، سرانجام مرکز خلافت از سامرا به بغداد بازگردانیده شد.
در دورانی که سامرا مقر خلافت بود، وسعت آن به پنجاه کیلومتر رسیده بود ویکی از شهرهای زیبا به شمار میرفت. اما پس از انتقال خلافت به بغداد، شهر سامرا رو به ویرانی نهاد و آثاری از آن بر جای نماند(1)
. تاریخ سامرا ص 56، 96.
.این دوره از خلافت عباسی ویژگیهای خاصی دارد که آن را از دیگر دورهها جدا میسازد، و ما به برخی ازاین خصیصهها اشاره میکنیم:
در عین حال، هرموقع خطری از جانب مخالفان احساس میشد، خلفا و اطرافیان وعموم کارمندان، درسرکوبی آن نظر واحدی داشتند.
1) (1)
که بر دستگاه خلافت حکومت میکرد، به شب نشینی وخوش گذرانی ومیگساری میپرداختند ودربار خلافت، غرق در فساد وگناه بود، وصفحات تاریخ اخبار شب نشینیهای آنان را ضبط نموده است. کار وقاحت به جایی رسیده بود که خلیفۀ وقت، متوکل، امام هادی علیه السلام را به مجلس بزم دعوت کرد واز او درخواست کرد که او نیز شراب بنوشد، و امام با خواندن اشعاری عبرت انگیز مجلس بزم آنان را به مجلس گریه وزاری تبدیل کرد و مجلس را ترک گفت.
شیوۀ نهضتگران در این مقطع این بود که از کسی به عنوان رهبر نهضت نامی نبرند ومردم را به «رضای آل محمّد» دعوت کنند، زیرا سران نهضت میدیدند که امامان معصوم آنان، در قلب پادگان نظامی «سامرا» تحت مراقبت ومواظبت میباشند ودعوت به شخص معین، مایه قطع حیات او میگردد.
تاریخ دراین مقطع از نهضتهایی نام برده است که اساس دعوت همگان را «رضای آل محمد» تشکیل میداد. برخی از این نهضتها عبارتند از:
الف. نهضت محمّد بن قاسم علوی: وی درزمان معتصم در طالقان قیام کرد و سرانجام درسال 219 به وسیلۀ عبداللّه طاهر دستگیر وبه نزد معتصم روانه گردید.
ب. نهضت یحیی بن عمر علوی: وی درسال 250 هجری درکوفه قیام کرد، جمع زیادی را به دور خود گرد آورد وبیت المال کوفه را متصرف شد، دربهای زندانها را باز کرد و زندانیان را آزاد نمود، اما نهضت وی شکست خورد و شخص او به دار آویخته شد.
ج. نهضت حسن بن زید علوی: وی درسال 250 هجری در طبرستان قیام کرد، طبرستان و گرگان را تحت فرمان خود درآورد و در سال 270 هجری درگذشت.
د. نهضت محمّد بن جعفر علوی: که درسال 251 هجری درخراسان قیام کرد.
این نهضتها وهمچنین نهضتهای دیگر که تعداد آنها به هیجده میرسد از ویژگیهای این مقطع از تاریخ خلافت هستند. این نهضتگران کسانی بودند که برابر هیئت حاکمه قیام کرده وکشته شدند. اماتعداد کسانی که تبعید و زندانی گردیدند، بیش ازاینهاست. مسعودی خصوصیات آنها را در کتاب خود یاد آور شده است(1)
. مروج الذهب ج 4 صفحات 60-80 ط. بیروت.
.این نهضتها و حرکتها حاکی از گسترش ظلم و فشار بر جامعۀ اسلامی درآن عصر است که آنها را در گوشه وکنار جهان اسلام پدید میآورد.
اینها برخی از خصایص این قسمت ازتاریخ خلافت است که میتواند شرایط سیاسی امام «علی النقی» رابرای ما ترسیم کند.
1) (1)
در حالیکه امام هادی درطول عمر خود با شش خلیفه از خلفای عباسی معاصر بود، اما درمیان آنان از دو خلیفه بیش از همه رنج دید و سیاست این دو خلیفه دربارۀ عموم نهضتگران، بالأخص علویها، سیاست قلع و قمع بود. این دو خلیفه عبارتند از: 1. متوکل 2. معتز.
اینک به برخی از جنایات این دو خلیفه اشاره میکنیم:
متوکل عباسی درسال 232 ه، زمام خلافت را به دست گرفت(1)
. تاریخ الخلفاء ص 362.
.از آنجا که او از وجود علویها سخت بیمناک بود ومیدانست که همۀ این نهضتها به خاطر امام علی النقی است، وی خواست روش نیاکان خود را زنده کند ومصلحت دیدکه امام هادی را از مدینه به سامرا جلب کند و از روش ابتکاری مأمون دربارۀ امام هشتم پیروی کند. زیرا در این صورت امام زیر نظر خلیفه قرار میگرفت و خلیفه از کارهای او آگاهی خاصی پیدا مینمود، ودر غیر این صورت وجود امام در مدینه خطر قطعی برای دولت عباسی به شمار میرفت.
از این جهت متوکل درسال 234 ه،(2)نامهای به امام دهم نوشت وآن را به وسیلۀ یکی از افراد خود به نام «یحیی بن هرثَمَه» فرستاد و به او دستور داد تا امام را به سامرا بیاورد.
یحیی میگوید: «وقتی وارد مدینه شدم نالۀ مردم بلند شد، زیرا همگی فهمیدند که من برای کار ناخوشایندی دربارۀ امام آمدهام. من سوگند یاد کردم که هرگز چنین کاری دربارۀ او انجام نخواهم داد، آنگاه خانۀ امام را تفتیش کردم، جز قرآن ودعا چیزی نیافتم.»
این حادثه حاکی از میزان عشق وعلاقۀ مردم مدینه نسبت به امام میباشدو تا یحیی برای آنان سوگند نخورد، دست از تظاهر و اظهار علاقه به امام بر نداشتند. سرانجام امام با فرزند خود، امام عسکری علیه السلام ازمدینه متوجه سامرا شد.
یحیی مأمور بردن امام، از احترام به او کوتاهی نکرد و درنیمه راه به جرم خود درحرکت دادن امام اعتراف کرد. ولی درخباثت وبد فطرتی متوکل همین بس که وقتی امام وارد سامرا شد، اورا به حضور نپذیرفت ودستور داد اورا در کاروانسرای فقرا جای دهندو آن روز درآنجا به سر برد.
احضار امام به سامرا وجای دادن او درجنب یک پادگان نظامی، برای متوکل مایۀ آرامش فکری گردید که قبر «امام حسین علیه السلام» وخانههایی را که در اطراف آن ساخته شده بود، ویران کنند و همه را به مزرعه تبدیل سازند ومردم را از زیارت آن کانون عشق باز دارند. این کار چنان اثر سویی در روحیۀ مردم گذارد که مردم بغداد بر در و دیوار شهر شعارهای تند وزنندهای دربارۀ او نوشتند وشعرا در هجو او اشعاری گفتند که ترجمۀ یکی از آنهارا میآوریم:
«به خدا سوگند، اگر خاندان امیّه فرزند دختر پیامبر را مظلومانه کشتند، پسر عموهای خاندان پیامبر همانند آن را مرتکب شدند وقبر اورا ویران کردند. آنان
ازاین تأسف خوردند که در قتل او شریک نشدند، از این جهت به آثار او پس از قتل حمله بردند.»(1)
. تاریخ الخلفاء ص 374.
متوکل از شخصیت امام سخت هراسناک بود. با اینکه امام در کنار پادگان نظامی او در یک خانۀ محصور زندگی میکرد، باز وجود امام را تحمل نمیکرد و سعایت گروهی را دربارۀ او، که امام سلاحهای مهمی را در خانۀ خود گرد آورده ونامههایی به شیعیان خود نوشته است، میپذیرفت. از این جهت یک شب به مأموران خود دستور داد که شبانه به خانۀ حضرت یورش ببرند وخانه او را تفتیش کنند و او را به دربار بیاورند.
وقتی مأموران به خانۀ امام وارد شدند، دیدند که امام عبا به دوش و عمامه بر سر و رو به قبله نشسته وآیاتی از کلام اللّه مجید را تلاوت میکند. مأموران خلیفه، امام را به همان وضع پیش متوکل آوردند، درحالی که او دربزم شراب مشغول میخوارگی بود. وقتی چشمش به امام افتاد، او را درکنار خود نشاند و جامی را که در دست داشت، به حضرتش تعارف کرد و درخواست نمود که از آن بنوشد. امام فرمود: «گوشت وخون من هرگز به شراب آلوده نشده است». آنگاه متوکل اصرار کرد که پس اشعاری برای او بخواند. امام فرمود: «من دراین مورد چیز زیادی به خاطر ندارم» ولی پس از اصرار، امام اشعاری را خواند که ترجمۀ آنها به قرار زیر است:
«آنان قلّههای کوهها را برای خود منزل گزیدند، درحالی که مردان مسلح از آنها پاسداری میکردند ولی هیچکدام از این وسایل، آنان را ازمرگ نجات نبخشید.»
1) (1)
«آنان از قلههای عزت به گودالهای قبر پایین کشیده شدند، چه در جای بدی منزل گزیدند.»
«آنگاه که آنان دراین خانۀ تاریک فرود آمدند، بانگی برآمد وبه آنها گفته شد: کجا رفت آن تاجها وآن زینتها وآن جلال و شکوه؟!»
«کجا رفت آن چهرههای غرق درنعمت که درپشت پردهها دور از سوز آفتاب زندگی میکردند.
دراین موقع گور آنان به صدا درآمد وچنین پاسخ داد: این چهرههای غرق درنعمت، مرکز حشرات و کرمها شدند.»
«آنان مدت درازی در دنیا خوردند ونوشیدند، ولی پس از مدتی خود غذای حشرات وکرمهای قبر شدند.
چه خانههایی را ساختند تا آنان را از گزند روزگار صیانت کند، ولی سرانجام ازاین خانهها و خانوادهها جدا شدند.
«چه اموال و ذخایری را به گنج زدند، ولی پس از خود به دست دشمنان آنان افتاد!!»
«خانهها وکاخهای آباد آنان به تل خاکی تبدیل شد و ساکنان آنها به حفرههای گور وارد شدند»
هنگامی که امام از خواندن این اشعار فارغ شد، متوکل سخت گریست، حضار نیز گریستند و بساط شراب را برچیدند، سپس متوکل امام را به خانۀ خود باز گرداند(1)
. مروج الذهب ج 4 ص 11.
.1) (1)
امام در کلیۀ برخوردهای خود با متوکل، عظمت وبزرگواری خودرا حفظ میکرد و پیوسته بر حقانیت راه نیاکان خود استدلال مینمود. همین احتجاجات بود که متوکل را بر حفظ او درسامرا مصمم تر میساخت.
درعداوت متوکل باخاندان پیامبر همین بس که وی دانشمندبزرگ عصر خود «ابن السکیت» را که اورا «امام العربیة» میگفتند، به جرم علاقه به «حسن وحسین علیهما السلام» کشت. متوکل اورا مأمور کرده بود که به دو فرزند وی «المعتز» و «المؤید» علوم عربی راتعلیم کند. روزی از معلم پرسید: «دو فرزند مرا بیشتر دوست داری یا حسن و حسین را؟» او با کمال صراحت گفت: «قنبر غلام علی را بیش از این دو فرزند تو دوست دارم، تا چه رسد به دو ریحانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله.
دراین موقع، متوکل خشمگین شد وبه مأموران خود دستور داد که شکم وی را لگد مال کنند تا بمیرد وبنا به روایتی زبان اورا از بیخ درآوردند(1)
. الخلفاء ص 376.
.سرانجام متوکل درشبی که دربزم شراب فرو رفته بود، با نقشۀ فرزند خود، منتصر، به قتل رسید. او و وزیرش به نام «فتح بن خاقان» درپنجم شوال سال 247 کشته شدند.
پس از متوکل، خلفایی به نامهای منتصر ومستعین، زمام امور رابه دست گرفتند ورفتار آنان با حضرت تا حدودی معقولانه بود. اما وقتی «معتز» فرزند متوکل درسال 252 به خلافت رسید، به خاطر کینههایی که از پدر به ارث برده بود، امام هادی علیه السلام رامسموم کرد و سرانجام به فیض شهادت نایل آمد و در «سامرا» درمنزل خود به خاک سپرده شد.
1) (1)
یازدهمین اختر آسمان ولایت، حضرت «امام حسن عسکری» علیه السلام فرزند امام علی النقی است. وی درمدینه به سال 232 هجری، دیده به جهان گشود و درروز جمعه هشتم ربیع الأوّل سال 260، درشهر سامرا چشم از جهان بر بست و درخانۀ خود به خاک سپرده شد.
پدر بزرگوار او، امام هادی، درسال 254 هجری (یکسال قبل از خلع معتز ازمنصب خلافت) چشم از جهان بر بست و در آن روز منصب امامت و رهبری به او محول شد، در حالی که بیش از 22 بهار از عمر شریف او نگذشته بود.
دوران امامت او یکسال مصادف با خلافت معتز و یکسال دیگر مصادف با خلافت «مهتدی» وچهارسال همزمان با خلافت «معتمد» بود.
سیاست عباسیان دربرابر پیشوایان، همان سیاست شومی بود که مأمون دربرابر امام هشتم به کار برد. ازاین جهت میبینیم که «معتصم» امام جواد ومتوکل، امام هادی را تحت نظر قرار دادند وخلفای پس از متوکل همین روش را
دربارۀ امام هادی وفرزندش امام عسکری علیه السلام به کار گرفتند. هدف این بود که امامان درکنار آنان زندگی کنند، تا از تمام کارهای آنان اطلاعات کافی به دست آورند، به همین جهت امام عسکری علیه السلام مانند پدرش درسامرا تحت نظر بود و مجبور بود که در روزهای دوشنبه و پنج شنبه به حضور خلیفه برسد.
اصولاً شدت رفتار خلفای عباسی پس از مأمون، آن چنان آشکار است که سه پیشوای شیعه با عمر کوتاهی زیستند و جام شهادت نوشیدند.(1)
. امام جواد علیه السلام در سن 25 سالگی، امام هادی علیه السلام در سن 41 سالگی، وامام عسکری علیه السلام درسن 28 سالگی، که مجموعاً 94 سال میشود.
واین حاکی از شدت مراقبت خلفای عباسی از پیشوایان بزرگ ما بود. ولی دراین میان، مراقبت از امام حسن عسکری علیه السلام بیش از پدر ارجمند او بود، این کار دوعلت داشت که هم اکنون یاد آور میشویم:درزمان امام عسکری علیه السلام شیعه به صورت یک قدرت عظیم درعراق درآمده بود و همۀ مردم میدانستند که این گروه، به خلفای وقت معترض بوده و زعامت هیچ یک از عباسیها رامشروع وقانونی نمیدانند، بلکه معتقدند امامت الهی در فرزندان علی علیه السلام باقی است و درآن زمان شخصیت ممتاز این خانواده، امام حسن عسکری علیه السلام بود.
طبق روایات واخبارمتواتر، خاندان عباسی وپیروان آنها میدانستند که مهدی موعود که تار ومار کنندۀ کلیۀ حکومتهای خود کامه است، از نسل حضرت عسکری علیه السلام خواهد بود از همین جهت پیوسته مراقب وضع زندگی او بودند.
وقتی خبر کسالت امام به گوش معتمد عباسی رسید، عبیداللّه خاقان را با پنج نفر دیگر به منزل امام فرستاد تا خانۀ او را تحت کنترل و مراقبت قرار دهند،
1) (1)
پس از شهادت امام نیز تفتیش وباز جویی کامل به عمل آمد و کلیۀ اثاث خانه ولوازم شخصی حضرت را گرد آورده و مهر وموم کردند. آنگاه درصدد تحقیق وبازجویی از فرزندان حضرت شدند. تمام حجرهها واطاقها را بازرسی کردند، به قابلهها دستور دادند که زنان را تحت معاینۀ دقیق قرار دهند واگر اثر حمل دریکی از آنان مشاهده کردند، فوراً گزارش کنند(1)
. کمال الدین ج 1 ص 124.
.امام با وجود این مراقبتهای شدید، تا آنجا که شرایط اجازه میداد فعالیتهای اجتماعی، سیاسی و علمی خود را تعقیب میکرد. مجموع روشهای امام، در آن جو پرخفقان، در چهار مطلب یاد شده در زیر خلاصه میگردد:
بحثهای علمی امام در برابر کسانی که به امامت او معتقد نبودند.
کوششهای علمی امام دربارۀ معارف اسلامی و ردّ شبههها و اشکالها.
مراقبت وکوششهای امام دربارۀ یاران خود که مبادا در دام عباسیان بیفتند و به صورت ابزاری برای آن حکومت درآیند.
زمینه سازی امام دربارۀ اعتقاد مردم به غیبت فرزند عزیزش، حضرت مهدی - عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف -.
بحث دربارۀ هر کدام از این برنامهها مایۀ گستردگی سخن است، همین قدر یاد آور میشویم که هیچکدام از پیشوایان ما، در آگاهی بخشیدن وروشنگری وتحریک مردم بر مخالفت با دستگاه ظلم و دیگر اموری که میتوانست به زنده شدن حق ومردن باطل یاری کند، یک لحظه ساکت ننشسته ووظیفۀ خودرا به نحو شایستهای انجام میدادند.
1) (1)
دوازدهمین اختر آسمان ولایت حضرت مهدی علیه السلام دردوران خلافت مهتدی عباسی، درنیمه شعبان سال 255 هجری، روز جمعه به هنگام طلوع فجر متولد شد، وجهان را با نور خود روشن نمود وبارقه امید در دل مستضعفان جهان و پیروان اهل بیت علیهم السلام درخشید. نام او «محمد» وکنیهاش «ابوالقاسم» است. از آنجا که حکومتهای خود کامۀ آن زمان، تولد او را بر خلاف مصالح خود تشخیص داده بودند، با مراقبتهای کامل مواظب بودند که این فرزند دیده به جهان نگشاید واگر هم دیده به جهان گشود، او را نابود سازند. از این جهت او، پس از شهادت پدر ارجمندش امام حسن عسکری علیه السلام که امامت در وجود آن حضرت مستقر شد به امر خدا غیبت انتخاب کرد و جز با نایبان خاص خود با کسی تماس نمیگرفت مگر در موارد استثنایی.
پدر ارجمند او درسال 260 هجری، درگذشت واز همان زمان، نخستین غیبت امام به نام «غیبت صغری» آغاز شد واین غیبت تا سال 329 هجری، یعنی شصت ونه سال ادامه داشت وازآن سال «غیبت کبری» آغاز شد، تا وقتی که خدا بخواهد از پس پردۀ غیبت بیرون خواهد آمد وحکومت جهانی الهی را تحقق
خواهد بخشید وبه آرمانهای تمام پیامبران تجسم خواهد داد.
مقصود از غیبت صغری این است که همۀ شیعیان وعلاقمندان آن حضرت در آن دوران، میتوانستند به وسیلۀ یکی از نواب خاص آن حضرت با اوتماس بگیرند و پاسخ دریافت کنند. اسامی نواب چهارگانه عبارتند از:
عثمان بن سعید عَمْری
محمّد بن عثمان بن سعید عَمْری
ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی
علی بن محمّد سمری
که آخرین آنها درسال 329 هجری درگذشت.
از سال 329 ه، که غیبت کبری آغاز شد، باب نیابت خصوصی بسته شد ونیابت عمومی که از آنِ فقهاء است پاسخگوی کلیۀ پرسشها ومشکلات گردید، وزعامت شیعیان درعصر غیبت، به فقهای جامع الشرایط واگذار گردید.
مجموع احادیث وروایاتی که درمورد حضرت مهدی علیه السلام وارد شده است، مشخصات اورا به شرح زیر بیان میکند:
او از خاندان پیامبر اسلام وفرزندان اواست.
از فرزندان امام حسین است.
دوازدهمین پیشوا پس از پیامبر میباشد.
فرزند امام حسن عسکری است.
جهان را مملو از عدل و داد میسازد.
حکومت جهانی را بر پا مینماید.
مستضعفان وبه اسارت کشیدگان از قید زنجیر اسارت آزاد میشوند.
جنگها برچیده میشود و صلح وآرامش وعمران جای آنها را میگیرد.(1)
. مدارک این خصوصیات به قدری زیاد است که نمیتوان آنهارا دراین بحث فشرده آورد وبرای آگاهی بیشتر به کتاب «منتخب الأثر» رجوع شود.
متفکران وسیاستمداران بزرگ جهان پیش بینی میکنند که ممکن است سازمان ملل که در حقیقت یک پارلمان جهانی است درآینده به صورت مرکز یک حکومت واحد جهانی درآید، و وحدت انسانها و برابری تمام بشرها را اعلام بدارد.
1) (1)
این نوع جامعهها وسازمانها وتبلیغ از «انترناسیونالیسم» به جای «ناسیونالیسم» گواه بر این است که ادغام جامعهها دریک جامعه، وتبدیل حکومتها، به یک حکومت جهانی، آنچنان اندیشۀ دور و غیر ممکن نیست بلکه به اندازهای است که گروهی از متفکران جهان که هوادار حکومت واحد جهانی میباشند در اعلامیۀ خود(1)
. در کنگرۀ توکیو درسال 1963.
منتشر کردهاند، خطوط اساسی طرح خود را آوردهاند و خطوط برجستۀ آن عبارت است از:پارلمان جهانی
شورای عالی اجرایی
ارتش جهانی
دیوان دادگستری بین المللی
این نوع طرز تفکرها و تشکیل چنین کنگرهها وطرحها نشانۀ آن است که طرح الهی که پیامبران و اولیاء گرامی خدا از آن گزارش دادهاند، در شرف تکوین و در حال جوانه زدن است وآنچه را که فلسفۀ مهدویت، خواهان حکومت واحد جهانی توأم با وحدت وفرهنگ وتمدنها میباشد، اندیشهای بس ممکن وقریب الوقوع است که کم وبیش نشانههای آن به چشم میخورد.
پرسشی که دراینجا مطرح است این است که تاریخ بشر مملو از جرایم وتعدی است، انسان با شنیدن نام جباران، مستکبران، مترفان، مسرفان، طواغیت، سلاطین، امیران، به یاد خونریزیها، آدمکشیها، تعدیها و تجاوزهای بیحدّ
1) (1)
وحساب آنان میافتد و با خود میاندیشد که آیا پایان این شب سیه، سفیدی دارد؟
وآیا روزی فرا میرسد که انسان درزندگی، تجاوز وستم را کنار بگذارد وبرادروار کنارهم زندگی کنند؟
پاسخ به این سئوال با توجه به محاسبات فلسفی واجتماعی روشن است زیرا حرکت انسان به سوی کمال، مورد اتفاق تمام مکاتب است ولی انسان وقتی به عالیترین درجۀ کمال میرسد که حرکت او به سوی کمال، منحصر در جهات مادی نباشد، وجهات معنوی اورا نیز دربرگیرد، رشد مادی انسان اجتماعی از نظر صنعت وعلم قابل انکار نیست، وگسترش قدرت او بر دریا وخشکی، برهمه واضح وروشن است. ولی آیا تکامل مادی او که تکامل یک بعدی است میتواند ضامن سعادت وخوشبختی انسان باشد؟ به طور مسلم نه، زیرا تکامل واقعی آنگاه صورت میگیرد که درکنار علم وصنعت درجنب سفاین فضایی، وقمرهای مصنوعی، وزیر دریاییها وآسمانخراشها و صنایع بزرگ مادر، عدالت و دادگری، رأفت، عاطفه واخلاق وانسانیت نیز حکومت کند، ودر غیر این صورت، جامعه بسان مرغ یک پر خواهد بود که با پرش مختصری به زمین افتاده و نابود خواهد شد.
خلاصۀ اعتقاد به حرکت کمالی انسان، مارا بر آن وادار میکند که درانتظار چنین روزی باشیم. مرحوم علاّمۀ طباطبایی دراین مورد مینویسد: «نوع انسان به موجب فطرتی که خداوند درنهاد او قرار داده خواستار سعادت حقیقی خود میباشد، وسعادت واقعی دراین است که نیازهای جسم و جان او هردو تأمین
شود، دنیا وآخرتش هردو منظور گردد. اینکه میبینیم گاهی انسان از راه سعادت واقعی منحرف شده و بیراهه میرود، نه ازاین جهت است که ندای فطرت رانشنیده گرفته وگوش به فرمان آن نداده است، بلکه این انحرافها مولود اشتباه وخطا درتطبیق است. (او به دنبال سعادت وکمال است ولی تصور میکند که آن مورد انحرافی تضمین کنندۀ کمال است) وباید دانست که دستگاه آفرینش به هدف ومقصود نهایی که درپیش دارد دیریازود خواهد رسید».
قرآن دربارۀ سرنوشت جامعهها به روشنی سخن گفته است و با ملاحظۀ آیاتی که دراین زمینه وارد شده است، میتوان نظریۀ قرآن را درجهات مختلف مسئله دریافت، وما آیات فراوانی را که دراین موضوع وارد شده است، درچند بخش مطرح میکنیم.
آیندهنگری انسان اورا وادار میکند که از آیندۀ جهان وسرنوشت بشر خبری به دست آورد، زیرا از سپیده دم تاریخ نزاع ونبرد پیوسته میان صفوف حق و باطل بر قرار بوده و پیروزی دست به دست میگشته وبه تعبیر قرآن:
(... وَ تِلْکَ الْأَیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ) .(1)
. آل عمران/ 140.
«ما ایام وروزهای (شیرین پیروزی) رامیان مردم دست به دست میگردانیم».
1) (1)
با اینکه روش تاریخ بشر تاکنون به صورت مبادلۀ پیروزی بوده است ولی قرآن معتقد است که سنت الهی بر این تعلق گرفته که در آینده فقط صالحان، وارثان زمین خواهند بود وحکومت جهان وادارۀ امور را به دست خواهند گرفت وحق وحقیقت درموضع خود استوار خواهد بود وباطل بر آن پیروز نخواهد شد وهمۀ جهانیان زیر لوای حکومت صالحان قرار خواهند گرفت وحکومت واحدی بر جهان مستولی خواهد شد، چنانکه میفرماید:
(وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ) (1)
. انبیاء آیه 105.
.«ما در کتاب زبور، پس از «ذکر» (شاید مقصود تورات باشد) چنین نوشتیم که در آینده صالحان وپاکان وارثان زمین خواهند بود، وصفحه جهان برای ابد از لوث وجود افراد ناصالح پا ک خواهد شد».
و در آیه دیگر باز میفرماید:
(وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ...) (2)
«خداوند افراد با ایمانی از شما را که دارای عمل نیک هستند، وعده قطعی داده است که آنان را خلیفه و جانشین خود درروی زمین قرار خواهد داد».
جانشینی این گروه از خداوند، در روی زمین همان تدبیر امور زندگی وبر
قراری عدل و عدالت در اجتماع وتوسعۀ عمران وآبادی در روی زمین است.
در آیه سوم، سرانجام را ازآن تقوا پیشگان میداند و یادآور میشود که:
(وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوی) .(1)
. طه آیه 132.
«سرانجام، در تقوی و پرهیزگاری است.»
قرآن معتقد است که سرانجام خداوند آیینی را که بر بندگان خود پسندیده است درروی زمین مستقر خواهد ساخت، آیینی که از هر نوع شرک ودوگانه پرستی پیراسته میباشد.
آن روز امنیّت سراسر جهان را فرا خواهد گرفت پیروان حق بدون واهمه وترس، خدای جهان را پرستش خواهند کرد. دیگر اثری از تقیه و مماشات با مخالفان وگروههای باطل وجود نخواهد داشت چنانکه میفرماید:
(... وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً) (2).
«آیینی را که برای آنان پسندیده است مستقر خواهد ساخت وبه آنان پس از بیم ونا امنی، امنیت خواهد بخشید، مرا عبادت خواهند کرد و کسی را برای من شریک قرار نخواهند داد».
قرآن در دو مورد از بر قراری آیین اسلام در جهان و پیروزی آن بر دینهای دیگر خبر داده است واین گزارش غیبی تاکنون محقق نگردیده وطبق روایات، ظرف تحقق آن دورۀ دیگری است که درآن آخرین وصی پیامبر حضرت مهدی (عج) زمام امور را به دست میگیرد واسلام را در سراسر شرق و غرب منتشر میسازد، چنانکه میفرماید:
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ) .(1)
. صف: آیه 9.
«او است که پیامبر خود را با هدایتها وآیین استواری فرستاده است تا دین حق را بر تمام دینها پیروز گرداند هرچند گروهی مشرک آن را دوست نداشته باشند».
در آیه دیگر همین مطلب به تعبیر دیگر واینکه «نور خدا خاموش شدنی نیست» واردشده است، چنانکه میفرماید:
(یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ) (2)
«میخواهند نور خدا را بادهانهای خود خاموش کنند، ولی خداوند نور خود را کامل میکند هر چند کافران دوست نداشته باشند».
پیامبران در طول تاریخ برای اشاعۀ مکتب خود مجاهدتها وکوششها کردهاند ولی هرگز نتوانستهاند مکتب خود را در سراسر جهان پیاده کنند ودر هرعصری گروههای بی شماری به مخالفت با پیامبران برخاسته و سد راه آنان بودهاند، ولی قرآن مبارزۀ اهل باطل را با مکتب حق یک مبارزۀ موقت تلقی میکند ومعتقد است که سنگرهای باطل سرانجام فرو ریخته وبرنامههای پیامبران درجهان گسترش پیدا خواهد کرد.
قرآن این حقیقت را طی آیاتی چند بیان میکند:
(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ) (1)
. غافر آیه 51.
«ما پیامبران وفرستادگان خود وافراد با ایمان را دردنیا (وآخرت) و روزی که گواهان به پا میخیزند کمک میکنیم».
قرآن درآیۀ دیگر ازتعلق مشیت الهی بر پیروزی پیامبران درآینده سخن میگوید آنجا که میفرماید:
(وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِینَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ * وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ) .(2)
«اراده و مشیت ما به پیروزی پیامبران تعلق گرفته است، آنان کمک شدگان هستند وسپاه ما (سپاه توحید) پیروز است».
و در آیه دیگر میفرماید:
(کَتَبَ اللّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی) .(1)
. مجادله آیه 21.
«خداوند برخود واجب و لازم شمرده است که او وپیامبران وی برقوای کفر غلبه کنند».
آیات قرآنی نه تنها نظام تکوین را نظام خیر، وغلبۀ خیر بر شر میداند بلکه سرانجام نظام اجتماعی انسان را نظام استوار میداند که درآن، نظام توحید بر نظام شرک و طاغوت غلبه کرده و پیروزی ازآن صالحان وراستگویان خواهد بود، از این جهت میفرماید:
(بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ...) .(2)
«ما حق را بر باطل میزنیم وآنرا نابود میسازیم و اینگونه، باطل محو و نابود میشود».
قرآن در آیۀ دیگر، حق و باطل را به آب وکف تشبیه میکند باطل بسان کف بر دوش حق سوار میشود وبا حرکت حق حرکت میکند اما دیری نمیپاید باطلهای کف گونه فروکش کرده و حق و حقیقت بسان آب حیات در دلها باقی میماند:
(فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ) .(3)
«کفهای روی آب نابود میشوند وآنچه برای مردم مفید است در زمین باقی میماند».
قرآن معتقد است که سرانجام در جامعهها افراد فداکاری پیدا میشوند که با تمام قدرت در عزت اسلام و ذلّت کفر میکوشند و از این طریق به گروهکها هشدار میدهد که اگر از جادۀ مستقیم توحید منحرف شوند وبه جاهلیت باز گردند هرگز آیین حق با انحراف آنان نابود نمیشود. و در طول تاریخ - که جامعۀ انسانی رو به کمال است - افرادی پیدا میشوند که خداوند آنان را دوست دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند آنان در مقابل گروه با ایمان متواضع و در برابر کافران سرکشند. در راه خدا کوشش میکنند و از سرزنش و سرزنش کنندگان نمیترسند، آنجا که میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ...) .(1)
. مائده آیه 54.
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! هر کس از شما، از آیین خود باز گردد (به خدا زیانی نمیرساند) خداوند، گروهی را میآورد که آنها را دوست میدارد و آنان نیز خدا را دوست دارند. در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند؛ در راه خدا جهاد میکنند و از سرزنش هیچ ملامتگری هراسی ندارند...».
1) (1)
اکنون باید دید این وعدهها ونویدهای قرآن که تاکنون به صورت جهانی جامۀ عمل نپوشیده است، چه زمانی تحقق خواهد پذیرفت، گره این مشکل را میتوان با مراجعه به روایات صحیح اسلامی گشود، روایات اسلامی انگشت روی این مجهولها میگذارند و از تحقق این نویدها در عصر حضور امام زمان (عج) گزارش میدهند.
روایات از یک رشته تکاملها و پیشرفتها در عقول وخرد، در صنایع گزارش داده، هم چنانکه از جهانی شدن عدل اسلامی وآیین توحید، قاطعانه خبر میدهد. اینک این روایات رابه صورت فشرده در اینجا میآوریم واز هر موضوعی تنها به نقل یک حدیث اکتفا میکنیم:
مرور زمان وتجارب تلخ وشیرین، مایه شکوفایی عقل انسانی میگردد وبشر درپرتو الطاف الهی درمی یابد که: دیگر سازمانهای بشری وتدابیر انسانی قادر به حل تضادها ومشکلات نیست. ازاین جهت بی درنگ به ندای حضرت قائم علیه السلام پاسخ میگویند وانسانها با رضایت خاطر به انقلاب امام میپیوندند.
امام باقر علیه السلام دراین مورد میفرمایند:
«إذا قامَ قائِمنا وضع اللّه یده علی رؤس العباد فجمع بها عقولهم وکملت به أحلامهم»(1)
. منتخب الأثر ص 482 و 483.
«آنگاه که قائم ما قیام کند خداوند دست لطف ورحمت خودرا بر سر بندگان خود میگذارد وازاین طریق به عقول آنان وحدت میبخشد وبه وسیلۀ او خردهای آنان تکامل پیدا میکند».
یک انقلاب جهانی بدون تکامل صنایع امکانپذیر نیست، رهبر انقلابی که میخواهدصدای خود را به آخرین نقطۀ جهان برساند بدون تکامل تکنیک امکان پذیر نمیباشد از این جهت احادیث اسلامی نوید میدهد که درعصر
1) (1)
ظهور امام، صنایع به حدی تکامل پیدا میکند که جهان حکم یک شهر را پیدا میکند و افرادی که درخاور زندگی میکنند کسانی را که در باختر زندگی میکنند میبینند و سخنان آنان را میشنوند چنانکه امام دراین مورد میفرماید:
«إنّ الْمؤمن فی زمان القائم وهو بالمشرق لیَری أخاه بالمغرب وکذا الّذی فی المغرب یری أخاه الّذی بالمشرق».(1)
. منتخب الأثر صفحه 482 و 483.
«در زمان قائم فرد با ایمان که درمشرق زندگی میکند برادرخودرا که در مغرب زندگی میکند میبیند».
در حدیث دیگر مطلب به طور روشنتر بیان شده است و آن این است که:
«إنّ قائمنا إذا قام مداللّه لشیعتنا فی أسماعهم وأبصارهم حتی لایکونَ بینهم وبین القائم یرید، یکلّمهم، فیسمعون وینظرون إلیه وهو مکانه».(2)
«آنگاه که قائم ما قیام میکند خدا به دیدگان وگوشهای پیروان او قدرت میبخشد تا آنجا که میان آنان ورهبر خود فاصلهای باقی نمیماند و او با آنان سخن میگوید وسخنان اورا میشنوند وبه او مینگرند درحالی که او درجای خود قرار دارد (تکامل وسایل ارتباط جمعی)».
احادیث اسلامی نویدهای قرآنی را دربارۀ جهانی گشتن آیین اسلام بر ظهور حضرت قائم تطبیق میدهد آنجا که امام باقر علیه السلام میفرماید:
«یبلغ سلطانه المشرق والمغرب ویظهر اللّه عزّوجلّ به دینه علی الدّین کله ولو کره المشرکون».(1)
. منتخب الأثر صفحه 482 و 483.
«قدرت وتسلط او شرق وغرب را فرا میگیرد و خدا به وسیلۀ او دین خودرا بر تمام ادیان پیروز میگرداند، هر چند مشرکان دوست نداشته باشند».
در محاسبات گذشته به این نقطه رسیدیم که تکامل حقیقی باید ابعاد مادی ومعنوی داشته باشد وتکامل یک بعدی تکامل واقعی نیست.
احادیث اسلامی از تکامل اخلاقی درعصر ظهور امام دوازدهم گزارش میدهد آنجا که همۀ محدثان اسلامی این جمله را از پیامبر نقل میکنند که یکی از ویژگیهای حکومت حضرت حجت علیه السلام گسترش عدل و داد وبرچیده شدن بساط ظلم وستمگری است وجملۀ «یََمْلاَءُ الاْرض قِسْطَاً وعَدْلاً» بیانگر این تکامل است.
احادیث اسلامی از آبادی جهان وتسلط بشر بر گنجینههای نهفته دردل زمین درزمان ظهور امام به روشنی گزارش میدهد وجملۀ یاد شده درزیر در روایات ما وارد شده است:
«وَتَظْهَرُ لَهُ الْکنُوز وَلایَبْقی فِی الأرْض خَرابِ إِلاّ یعُمره»
1) (1)
«گنجینههای نهفته در دل زمین دراختیار امام قرار میگیرد وبا نفوذ وقدرت مادی ومعنوی که دارد ویرانیهای موروث از تسلط ظلم وجور را آباد میکند».
نتیجه اینکه آنچه را که محاسبات عقلی واجتماعی دربارۀ سرانجام جامعه نشان میدهد، مورد تصدیق قرآن واحادیث اسلامی قرار میگیرد، چیزی که هست احادیث اسلامی زمان ووقت این تکاملها را به روشنی تعیین میکند وظهور امام قائم را همگام با این تحولات میداند.
در این بخش فواید انتظار دربازسازی جامعۀ اسلامی از جهات مختلفی مورد بررسی قرار میگیرد وبه پرسش کسانی که وجود امام را درعصر غیبت «وجود بدون بازده» اندیشیده اند، به صورتهای مختلفی پاسخ گفته میشود.
از زمانی که امام قائم (عج) از دیدهها پنهان شده و پس پردۀ غیبت زندگی خود را شروع کرده است، انبوهی از پرسشها، پیرامون مسائل غیبت درمیان کنجکاوان مطرح بوده است ونوع این پرسشها از یک نوع قدمت و دیرینگی برخوردارند، بگونهای که بسیاری از این سئوالها در نوشتههای نویسندگان کتابهای مربوط به امام زمان در قرن چهارم و پنجم اسلامی مطرح شده ودانشمندان، پاسخهای مناسبی داده اند.
صدوق (306-381) یکی از محدثین عالی مقام شیعه است در کتاب «کمال الدّین» پیرامون مسائل مربوط به غیبت، به گونهای سخن گفته است.
محدث دیگری بنام «نعمانی» (م 410) درکتاب خود، مربوط به غیبت امام زمان وهمچنین استاد شیعه مرحوم «شیخ طوسی» (385-460) در کتاب خود نیز این مسائل را بازگو نموده و به تجزیه و تحلیل پرداخته است. بنابراین، این پرسشها
دربارۀ امام زمان تازگی ندارد، بلکه بیش از هزار سال از عمر آنها میگذرد. طبعاً پاسخها نیز تازگی نداشته و بسان پرسشها، از عمر طولانی برخوردارند. چیزی که هست پاسخها در طول زمان، آرایش خاصی پیدا کرده وبا مقتضیات زمان، همراه گشته است.
از جمله سئوالهای رایج در بارۀ امام زمان، مسئلۀ فایده وجود امام غایب است. همگی میدانیم که اثر بارز وجود امام هدایت و رهبری است، اکنون سئوال میشود امامی که ازنظرها غایب است چگونه میتواند هدایت کند، به عبارت دیگر با توجه به اینکه قرآن هدایت را از ویژگیهای امام میشمارد ومیفرماید: (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا...) (1)
. انبیا، آیه 73.
چگونه میتوان چنین وظیفۀ سنگین را از امام پنهان انتظار داشت. وبه تعبیر دیگر: امام (عج) در هر حال رهبر و پیشوا است و وجود یک رهبر در صورتی میتواند مفید باشد که تماس مداوم با پیروان خود داشته باشد امام غایب از نظر، چگونه میتواند نقش رهبری خود را ایفاء کند؟به تعبیر دیگر: زندگی امام (عج) در دوران غیبت یک زندگی خصوصی است نه یک زندگی اجتماعی درنقش یک پیشوا، با این حال حق داریم بپرسیم این ذخیرۀ الهی چه اثر عمومی برای مردم میتواند داشته باشد و چه نوع بهرهای مردم میتوانند از وجود او ببرند؟
1) (1)
اوبسان چشمۀ آب زلال حیات است که دست کسی به او نرسد.
به علاوه اصولاً آیا مفهوم غایب شدن امام عج این است که وجودش به یک روح نامرئی یا امواج ناپیدا و اشعه وامثال اینها تبدیل شده، آیا این با علم سازگار است؟ این سئوال بدون شک سئوال مهمی است: ولی اشتباه است که گمان کنیم بیجواب مانده، اما اجازه بدهید نخست به پاسخ جملۀ اخیر بپردازیم که موجب سوء تفاهم برای گروهی گردیده است، وپس از روشن شدن آن، به بقیۀ سئوالها میپردازیم.
صریحاً باید گفت: مفهوم غایب بودن امام (عج) هرگز این نیست که وجود امام (عج) در عصر غیبت یک وجود نامرئی ورؤیایی است که به یک وجود خیالی وپنداری شبیه تر از یک وجود عینی باشد.
بلکه او از هرنظر یک زندگی طبیعی عینی خارجی دارد، منتها با عمر طولانی. در میان مردم، و در میان جامعهها رفت وآمد دارد، و در نقاط مختلف زندگی میکند، واگر استثنایی در زندگی او هست، همین است که او از یک عمر طولانی برخوردار است، همین وبس.
او به طور ناشناس در جامعۀ انسانی زندگی میکند، و هیچ کس در بارۀ غیبت او جز این نگفته است وچقدر فرق است میان «ناشناس ونامرئی».
سؤال دیگر اینکه چنین زندگی ممکن است برای یک فرد عادی قابل توجیه باشد، ولی آیا برای یک رهبر - آن هم یک رهبر بزرگ الهی - قابل قبول است؟
ما دراین جا مسئله را از جهات یاد شده در زیر مورد بررسی قرار میدهیم.
اکنون وقت آن رسیده که بار دیگر فواید چشمگیر امام برای امت از نزدیک آشنا شویم، ما این فواید را تحت یک عنوان کلی یعنی:
«او بسان خورشید در پس ابر است» میآوریم واین فواید همگی بیانگر حقیقت این تشبیه است.
در احادیث متعدد وگوناگونی که درزمینۀ فلسفه وفایده وجود امام علیه السلام دردوران غیبت بۀ ما رسیده تعبیر بسیار پر معنی وجالبی دریک عبارت کوتاه دیده میشود که میتواند کلیدی باشد برای گشودن این رمز بزرگ وآن اینکه از پیامبر صلی الله علیه و آله در پاسخ این پرسش که چه فایدهای وجود مهدی علیه السلام درعصر غیبتش دارد، فرمود:
«أی والَّذی بعثَنی بالنُبوَّة إنّهم یَنْتَفِعُونَ بِنُورِ وِلایَتِهِ فیِ غَیْبَتِهِ کَانْتِفَاعِ النّاسِ بِالشَّمْسِ وَإِن جَللّها السَّحاب»(1)
. بحار الانوار، ج 13 ص 129.
.«آری سوگند بهخدایی که مرا به نبوت برگزیده، مردم ازنور رهبری او در دوران غیبتش بهره میگیرند همان گونه که از خورشید بههنگام قرار گرفتن پشت ابرها».
با گذشت زمان وآمیختن سلیقهها وافکار شخصی به مسائل مذهبی وگرایشهای مختلف بهسوی برنامههای ظاهر فریب مکتبهای انحرافی، ودراز
1) (1)
شدن دست مفسده جویان بهسوی مفاهیم آسمانی، اصالت پارهای از این قوانین از دست میرود ودستخوش تغییرات زیانبخشی میگردد.
این آب زلال که از آسمان وحی نازل شده، با عبور از مغزهای این وآن تدریجا تیره و تار گشته، صفای نخستین خود را از دست میدهد.
این نور پر فروغ با عبور از شیشههای ظلمانی افکار تاریک، کم رنگ تر میگردد.
خلاصه با آرامشها و پیرایشهای کوتهبینانۀ افراد وافزودن شاخ وبرگهای تازه به آن چنان میشود که گاهی باز شناسی مسائل اصلی، دچار اشکال میگردد. وبه گفته آن شاعر که البته همانگونه که روش وسنت شاعران است درشکل مبالغه آمیزی مطرح شد، خطاب به پیامبر کرده میگوید:
شرع تو را در پی آرایشند دین تورا ازپی پیرایشند
بس که فزودند برآن برگ وبر گر تو به بینی نشناسی دگر
با این حال آیا ضروری نیست که درمیان جمع مسلمانان کسی باشد که مفاهیم فنا ناپذیر تعالیم اسلامی را در شکل اصلیش حفظ وبرای آیندگان نگهداری کند؟
سینۀ امام وروح بلندش این تعلیمات را در خود نگاهداری میکند تا دلایل الهی ونشانههای روشن پروردگار باطل نگردد، وبه خاموشی نگراید واین یکی دیگر از آثار وجود او، گذشته از آثار دگر است(1)
. این بیان مربوط به اصل وجود امام در جامعه است.
.1) (1)
برخلاف آنچه بعضی فکر میکنند رابطۀ امام درزمان غیبت بکلی از مردم بریده نیست، بلکه آن گونه که از روایات اسلامی بر میآید گروه کوچکی از آمادهترین افراد که سری پر شور ازعشق خدا، ودلی پر ایمان و اخلاصی فوق العاده برای تحقق بخشیدن به آرمان اصلاح جهان دارند، با او در ارتباطند.
معنی غیبت امام این نیست که او بهشکل یک روح نامرئی ویا اشعهای ناپیدا درمی آید، بلکه او از یک زندگی طبیعی آرام برخوردار است، به طور نا شناخته در میان همین انسانها رفت وآمد دارد، و دلهای بسیار آماده را برمیگزیند، ودر اختیار میگیرد و بیش از پیش آماده میکند و می سازد. افراد مستعد به میزان شایستگی خود، توفیق درک این سعادت را پیدا میکنند، بعضی چند لحظه وبعضی چند ساعت وچند روز وبعضی سالها با او درتماس نزدیک هستند. به تعبیر روشنتر، آنجا که هیچ گاه حجاب ومانعی بر سرراه تابش جهان بخش آفتاب نیست، درحالی که دیگران در زیر ابرها ودرتاریکی ونور کمرنگ بهسر میبرند.
بهدرستی حساب صحیح نیز همین است من نباید انتظار داشته باشم که آفتاب را به پایین ابرها بکشم تا چهره اورا ببینم، چنین انتظاری اشتباه بزرگ وخیال خام است این منم که باید بالاتر ازابرها پرواز کنم تا شعاع جاودانۀ آفتاب را جرعه جرعه بنوشم وسیرآب گردم.
بههر حال تربیت این گروه یکی دیگر از فلسفههای وجود او دراین دوران است.
میدانیم خورشید یک سلسله اشعۀ مرئی دارد که از ترکیب آنها با هم هفت رنگ معروف پیدا میشود ویک سلسله اشعۀ نامرئی که بنام «اشعه فوق بنفش، و اشعۀ مادون قرمز» نامیده شده است. همچنین یک رهبر بزرگ آسمانی خواه پیامبر باشد یا امام علاوه بر تربیت تشریعی که از طریق گفتار و رفتار و تعلیم وتربیت عادی صورت میگیرد، یک نوع تربیت روحانی واز راه نفوذ معنوی در دلها وفکرها دارد که میتوان آن را تربیت تکوینی نام گذارد. در آنجا الفاظ و کلمات و گفتار وکردار کار نمیکند بلکه تنها جاذبه و کشش درونی کار میکند.
در حالات بسیاری از پیشوایان بزرگ الهی میخوانیم که گاه بعضی از افراد منحرف وآلوده با یک تماس مختصر با آنها بکلی تغییر مسیر میدادند، و سر نوشتشان یکباره دگرگون میشد و راه کاملا تازهای را انتخاب میکردند و یک مرتبه فردی پاک ومؤمن وفداکار میشدند که از بذل همۀ وجود خود نیز مضایقه نداشتند.
این دگرگونیهای تند وسریع وهمه جانبه، این انقلابهای جهش آسا وفرا گیر، آن هم با یک نگاه یا یک تماس مختصر، البته برای آنها که در عین آلودگی یک نوع آمادگی نیز دارند، نتیجۀ جذبۀ ناخودآگاه است که گاهی ازآن تعبیر به نفوذ شخصیت نیز میشود، بسیاری از افراد این موضوع را در زندگی خود تجربه کردهاند که به هنگام برخورد با افرادی که روحهای بزرگ و عالی دارند، چنان بیاختیار وناخودآگاه، تحت تأثیر آنان قرار میگیرند که حتی سخن گفتن دربرابر آنها بر ایشان مشکل میشود و خود را در میان هالهای مرموز وغیر قابل توصیف از عظمت وبزرگی میبینند.
البته ممکن است گاهی این گونه امور را با تلقین وامثال آن توجیه کرد، ولی مسلماً این تفسیر برای همۀ موارد صحیح نیست، بلکه راهی جزاین ندارد که بپذیریم که این آثار نتیجۀ شعاع اسرار آمیزی است که از درون ذات انسانهای بزرگ بر میخیزد.
سرگذشتهای فراوانی در تاریخ پیشوایان بزرگ میبینیم که جز از این راه نمیتوان آنهارا تفسیر کرد.
برخورد یکی از بتپرستان مکه به نام «اسعد بن زراره»، به پیامبر صلی الله علیه و آله درکنار خانۀ کعبه وتغییر جهش آسای طرز تفکر او - و یا آنچه دشمنان سرسخت پیامبر صلی الله علیه و آله نام آن را سحر میگذاردند ومردم را بهخاطر آن از نزدیک شدن به او باز میداشتند - همه حاکی از نفوذ شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله در افراد مختلف، از این طریق است(1)
. اعلام الوری ص 35 40 نگارش طبرسی.
. همچنین آنچه دربارۀ تأثیر پیام امام حسین علیه السلام روی فکر «زهیر بن غین بَجَلی» درمسیر کربلا نقل شده تا آنجا که با شنیدن پیام امام حتی نتوانست لقمهای را که در دست داشت به دهان بگذارد، و آن را به زمین نهاد وحرکت کرد. ویا کشش عجیب و فوق العادهای که «حربن یزید ریاحی» درخود احساس میکرد، و با تمام شجاعتی که داشت همچون بید میلرزید وهمین کشش سرانجام اورا به صف مجاهدان کربلا کشید وبه افتخار بزرگ شهادت نایل آمد.ویا داستان جوانی که درهمسایگی «أبو بصیر» زندگی داشت، وبا ثروت سرشارخود که از خوش خدمتی به دستگاه بنی امیه فراهم ساخته بود به عیش ونوش وبی بند وباری پرداخته بود وسرانجام با یک پیام امام صادق علیه السلام بکلی دگرگون شد وهمۀ کارهای خود را درهم پیچید وتمام اموالی را که از طریق
1) (1)
نامشروع گرد آورده بود یا به صاحبانش داد ویا در راه خدا انفاق کرد. ویا سرگذشت کنیز خواننده و زیبا و عشوهگری که هارون به گمان خام خود برای منحرف ساختن ذهن امام کاظم علیه السلام به زندان اعزام داشته بود، ومنقلب شدن روحیۀ او دریک مدت کوتاه، تا آنجا که قیافه وطرز سخن ومنطق او هارون را به حیرت ووحشت افکند، همه و همه نشانه ونمونههایی از همین تأثیر ناخودآگاه است که میتوان آن را شعبهای از «ولایت تکوینی» پیامبر صلی الله علیه و آله یا امام زمان علیه السلام دانست، چرا که عامل تربیت وتکامل دراینجا الفاظ و جملهها و راههای معمولی و عادی نیست، بلکه جذبۀ معنوی ونفوذ روحانی عامل اصلی محسوب میشود.
این برنامه، همانگونه که گفتیم، منحصر به پیامبران وامامان نیست بلکه رجال راستین و شخصیتهای بزرگ نیز به تناسب میزان شخصیت خود هالهای ازاین نفوذ نا خود آگاه، اطراف خود ترسیم میکنند، منتها قلمرو گروه اول با گروه دوم از نظر ابعاد وگسترش قابل مقایسه نیست.
وجود امام علیه السلام در پشت ابرهای غیبت نیز این اثر را دارد که از طریق اشعۀ نیرومند وپردامنۀ نفوذ وشخصیت خود، دلهای آماده را در نزدیک و دور، تحت تأثیر جذبۀ مخصوص قرار داده به تربیت وتکامل آنها میپردازد واز آنها انسانهایی کاملتر میسازد ما قطبهای مغناطیسی زمین را با چشم خود نمیبینیم، ولی اثر آنها روی عقربههای قطبنما، در دریاها راهنمای کشتیهاست ودر صحراها وآسمانها راهنمای هواپیماها و وسایل دیگر است، در سرتاسر کرۀ زمین از برکت این امواج میلیونها مسافر راه خود را بسوی مقصد پیدا کرده، با وسایل نقلیۀ بزرگ وکوچک بهفرمان همین عقربۀ ظاهراً کوچک از سرگردانی رهایی مییابند.
آیا تعجب دارد اگر وجود امام علیه السلام درزمان غیبت با امواج جاذبۀ معنوی خود افکار وجانهای زیادی را که در دور یا نزدیک قرار دارند هدایت کند، واز سرگردانی رهایی بخشد؟ ولی نمیتوان ونباید فراموش کرد که همان گونه که امواج مغناطیسی زمین روی هر آهن پارهای بی ارزش اثر نمیگذارد بلکه روی عقربههای ظریف وحساسی که آب مغناطیس خورده اند، ویک نوع سنخیت وشباهت با قطب فرستندۀ امواج مغناطیسی پیدا کردهاند اثر میگذارد، همینطور دلهایی که راهی با امام دارند وشباهتی را در خود ذخیره نمودهاند، تحت تأثیر آن جذبۀ غیر قابل توصیف روحانی قرار میگیرند.
با در نظر گرفتن آنچه دربالا گفتیم یکی دیگر از آثار و فلسفههای وجودی امام علیه السلام در چنین دورانی آشکار میگردد.
هیچ عاقلی بی هدف، گام برنمیدارد. و هرحرکتی که در پرتو عقل و علم انجام گیرد درمسیر هدفی قرار خواهد داشت؛ با این تفاوت که هدف در کار انسانها معمولا رفع نیازمندی خویش وبر طرف ساختن کمبودهاست، ولی درکار خدا هدف متوجه دیگران ورفع نیازهای آنهاست، چرا که ذات او از هر نظر بی پایان است وعاری از هرگونه کمبود وبا این حال انجام دادن کاری به نفع خود دربارۀ او مفهوم ندارد. حالا به این مثال توجه کنید:
در زمینی مستعد و آماده، باغی پر گل ومیوه احداث میکنیم، در لابلای درختان و بوتههای گل، علف هرزههایی میرویند، هر وقت به آبیاری آن درختان برومند میپردازیم علف هرزهها نیز از پرتو آنها سیراب میشوند.
دراینجا ما دو هدف پیدا میکنیم. هدف اصلی که آب دادن درختان میوه و بوتههای گل است وهدف تبعی که آبیاری علف هرزههای بی مصرف میباشد.
بدون شک هدف تبعی نمیتواند انگیزۀ عمل گردد و یا حکیمانه بودن آن را توجیه کند، مهم همان هدف اصلی است که جنبۀ منطقی دارد.
حال اگر فرض کنیم بیشتر درختان باغ خشک شوند و جز یک درخت باقی نماند، اما درختی که به تنهایی گلها و میوههایی را که از هزاران درخت انتظار داریم به ما میدهد، بدون تردید برای آبیاری همان یک درخت هم که باشد آبیاری و باغبانی را ادامه خواهیم داد، گو این که علف هرزههای زیادی نیز از آن بهره گیرند، واگر یک روز آن درخت نیز بخشکد آنجاست که دست از آبیاری باغ میکشیم هرچند علف هرزهها بمیرند. آنها که در مسیر تکاملند درختان وشاخه های پر برند.
آنها که به پستی گراییده ومنحرف وآلودهاند، علف هرزههای این باغند.
مسلماً این آفتاب درخشان، این مولکولهای حیات بخش هوا، این همه برکات زمین و آسمان برای آن آفریده نشده است که مشتی فاسد وهرزه بهجان یکدیگر بیفتند وبه خوردن یکدیگر مشغول شوند و جز ظلم وستم وجهل وفساد محصولی برای اجتماع آنها نباشد. نه هرگز هدف آفرینش نمیتواند اینها باشد.
این جهان وتمام مواهب آن از دیدگاه یک فرد خدا پرست که بامفاهیمی چون علم و حکمتِ خدا آشناست برای صالحان و پاکان آفریده شده است، همانگونه که سرانجام نیز بطور کلی از دست غاصبان درخواهد آمد ودراختیار آنان قرار خواهد گرفت.
(أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ) .(1)
. انبیاء/ 105.
«روی زمین از آن صالحان خواهد بود».
باغبان آفرینش جهان پهناور هستی، بهخاطر همین گروه، فیض ومواهب خودرا همچنان ادامه میدهد. هرچند علف هرزهها نیز بهعنوان یک هدف تبعی سیراب گردند وبهرهمند شوند، ولی بی شک هدف اصلی آنها نیستند. واگر فرضاً روزی فرا رسید که آخرین نسل گروه صالحان از روی زمین برچیده شوند، آن روز دلیلی بر ادامۀ جریان این مواهب وجود نخواهد داشت.
آن روز آرامش زمین بههم میخورد وآسمان برکات خود را قطع مینماید وزمین از دادن بهره به انسانها مضایقه خواهد کرد.
از طرفی پیامبر وامام سمبل گروه صالحان ونمونۀ بارز انسان کامل است.
یعنی همان گروهی که هدف اصلی آفرینش راتشکیل میدهند وبههمین دلیل وجود او به تنهایی یا در رأس گروه صالحان، توجیه کنندۀ هدف آفرینش ومایۀ نزول هرخیر وبرکات اوست. ریزش باران فیض ورحمت خداست اعم از اینکه در میان مردم آشکارا زندگی کند یا مخفی وناشناس بماند.
درست است که افراد صالح دیگر نیز هرکدام هدفی هستند برای آفرینش ویا به تعبیر دیگر بخشی از آن هدف بزرگ، ولی نمونۀ کامل این هدف همین انسانهای نمونه ومردان آسمانی میباشند، هر چند سهم دیگران نیز محفوظ است. و از اینجا روشن میشود آنچه در پارهای از عبارات به این مضمون وارد شده که:
1) (1)
«بِیُمْنِهِ رُزِقَ اْلوَری وَبِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ اْلأرْضُ وَالسَّماء».
از برکت وجود او (یعنی حجت ونمایندۀ الهی) مردم روزی میبرند وبه خاطر هستی او آسمان و زمین برپاست. یک موضوع (اغراق آمیز) و (دور از منطق) ویا (شرک آلوده) نمیباشد.
همچنین عبارتی که به عنوان یک حدیث قدسی خطاب به پیامبر از طرف خداوند در کتب مشهور نقل شده: «لَولاکْ لَما خَلَفْتُ اْلأفْلاکْ» (اگر تو نبودی آسمانها را نمیآفریدیم) بیان یک واقعیت است نه مبالغه گویی، منتها او شاهکار هدف آفرینش است و صالحان دیگر هر کدام بخشی از این هدف بزرگ را تشکیل میدهند، از مجموع آنچه در این فصل تحت چهار عنوان گفته شد چنین نتیجه میگیریم.
آنها که دور نشستهاند و وجود امام را در عصر غیبت، یک وجود شخصی وبدون بازده اجتماعی دانستهاند وبه عقیدۀ شیعه در این زمینه تاخت وتاز کردهاند - که وجود چنین امامی چه نفعی در مقام رهبری وامامت خلق میتواند داشته باشد -، آنچنان که آنها گفتهاند نیست، و آثار وجودی او در این حال نیز فراوان است.
امیر مؤمنان علیه السلام درنهج البلاغه برای خدا دو نوع حجت معرفی میکند: یکی حاضر وآشکار ودیگری غایب و ناپیدا، آنجا که میفرماید:
«اللّهُمَّ، لاتَخْلُو اْلأرْضَ مِنْ قائِمِ للّهِ بِحجةٍ إمّا ظاهراً مشهوراً أو
خائفًا مغموراً لِئَلا تبطُلَ حججُ اللّهِ وَبیناتُه».(1)
. نهج البلاغه کلمات قصار شمارۀ 147.
«پرودگارا، روی زمین هیچگاه از حجتهای تو خالی نمیماند، حجتهایی که گاهی مرئی وآشکار وگاهی از بیم مردم پنهان است، تا دلایل آیین الهی محو ونابود نشود».
جملۀ «لِئَلا تبطُل حُجج اللّهِ وبیناتُه» بسیار قابل ملاحظه است ومیرساند که رهبران الهی درحال ظهور وآشکار، واختفاء وپنهانی وظیفۀ سنگین رهبری را انجام میدهند ودر راهنمایی مردم در هر دو حالت میکوشند.
مقصود امام از حجت خائف و مغمور کیست؟ آیا جز آن پیشوای معصوم را میگوید که براثر نبودن شرایط مساعد، در پس پردۀ غیبت بسر میبرد؟ تا روزی که جهان برای نهضت او آماده گردد؟
پس از آگاهی ازاین دونوع حجت که درکلام امیرمؤمنان بهچشم میخورد، نظر خوانندگان را به گروهی از اولیاء الهی جلب میکنیم:
الف معلم موسی که دراخبار بنام «خضر» معرفی شده است.
ب حضرت موسی در مدت غیبت چهل روزۀ خود.
ج حضرت یونس که مدتها درمخفیگاهی به سر میبرد.
قرآن، ولی زمانی را معرفی میکند که از دیدگان مردم پنهان بود وآنها اورا نمیشناختند، حتی رسول آن زمان نیز با او آشنایی نداشت (واگر آشنایی پیدا کرد
1) (1)
بر اثر معرفی خدا بود) این ولی زمان، همان است که خدا دربارۀ او در قرآن چنین میفرماید:
«موسی و همراه او بندهای از بندگان ما را یافتند که مورد رحمت ما بوده واز پیش خود به او علومی داده بودیم»(1)
. کهف/ 65، 67، 66، 68.
.کسی که دارای چنین علم وسیع وگستردهای میباشد وبهصریح قرآن، نبی زمان و وصی وی از علم او بهرهمند میشود قطعاً از اولیاء خدابوده ونه تنها از نظر علم و دانش وسیعتر بوده است، بلکه آنچنان روح قوی ونیرومندی داشته است که وقتی موسی به او میگوید:
«اجازه میدهی که من از تو پیروی کنم تا از علومی که به تو داده شده است به من بیاموزی؟»
وی در پاسخ میگوید:
«تو نمیتوانی بامن صبر کنی، چگونه میتوانی کارهایی را که از اسرار آنها خبر نداری، تحمل نمایی؟».
بی شک این فرد، از اولیای خدا و از شخصیتهای والای الهی بوده است، بررسی حالات این ولی زمان وپنهان از دیدگان، در همان چند لحظۀ کوتاه از زندگی حساس او که با حضرت موسی گذرانده است ما را به نکاتی رهبری میکند:
1) (1)
نکتۀ جالب اینکه نه تنها خود او غایب بود، بلکه تمام تصرفات او نیز از دیدگان عادی پنهان بود، اگر مردم و صاحب کشتی از تصرف او آگاه بودند، هرگز اجازه نمیدادند که او کشتی را سوراخ کند، زیرا از هدف مقدس او آگاهی نداشتند، اگر مردم شاهد قتل نفس او بودند، هرگز رهایش نمیکردند و از اینکه او همۀ این کارهای شگفت آور را در دل اجتماع انجام داد واحدی متوجه کاراو نشد، میتوان فهمید که نه تنها خود او پنهان بود، بلکه تصرف او دراوضاع وحوادث نیز بر مردم پنهان بود، آنها تنها اثر فعل اورا میدیدند، نه کار اورا.
مهمتر از همه، هدایت ورهبری او بود، او با داشتن مقام ولایت، وظایف خود را انجام میداد، گاهی باتصرف در اموال ونفوس اثر ولایت خود را ابراز میداشت، وگاهی ازطریق تعلیم افراد، به وظیفۀ خطیر ولایت عمل مینمود.
از زندگی حساس وتکان دهندۀ این ولی الهی بهخوبی میفهمیم که ولی
1) (1)
. سورۀ کهف آیۀ 71-82.
زمان گاهی عیان وپیدا وزمانی مخفی وپنهان خواهدبود واین کار بستگی به مصالح وقت و اوضاع زمان دارد. همچنان که میفهمیم هدایت ورهبری که وظیفۀ امام و ولی است میتواند بهدو صورت انجام گیرد وهرگز لازم نیست که امام شناخته شود و هدایت کند، بلکه در حال اختفا و پنهانی نیز به این وظیفۀ خطیر قیام مینماید.
روشنتر از همه اینکه هدایت و رهبری که از شئون اولیای الهی است، گاهی بهصورت «فردسازی» وگاهی بهصورت «هدایت جمعی» انجام میگیرد، ودر صورت فردسازی هرگز لزوم ندارد همۀ افراد اورا بشناسند ویا پیوسته کار او رهبری عمومی باشد، بلکه درشرایط خاصی که «جامعه سازی» مقدور نباشد، باید به «فردسازی» بپردازد.
وظیفۀ امام در دوران غیبت، همان وظیفۀ ولی دوران موسی است. امام درحال اختفا درامورزندگی دنیوی ودینی مردم تصرفات دارد، با افراد شایسته ولایق درحال تماس بوده، و بهفرد سازی وتربیت شخصیتها اشتغال دارد، آیا با داشتن چنین وظایفی باز جا دارد بگوئیم فائده وجودی این ولی زمان چیست؟
آیهای که ضمن پرسش مطرح شده، (یَهْدُونَ بِأَمْرِنا) * نه تنها میرساند که هدایت آنان بفرمان خداست، بلکه میرساند که شیوه هدایتشان نیز بهفرمان خدا میباشد. گاهی اراده و مشیت خدا تعلق میگیرد که آنان در حال اختفا بههدایت اشتغال ورزند، وگاهی مصالح ایجاب میکند که از پس پرده غیب برون آیند وموضوع هدایت جمعی را پیش گیرند، درهرحال همۀ هدایتها وهمۀ شیوههای هدایت آنان بهفرمان خداست.
درروزگاری که پیامبر درزمینۀ فردسازی انجام وظیفه میکردوسه سال تمام مخفیانه، به امر هدایت اشتغال میورزید، مضمون آیۀ (یَهْدُونَ بِأَمْرِنا) * را درمحدودۀ فرد اجرا مینمود واین شیوه هدایت، کار اوبود تا اینکه فرمان خدا فرا رسید واورا به هدایت جمع دعوت کرد. این تنها پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیست که گاهی درحال سر وپنهانی وبعداً بهطور آشکار مردم را هدایت میکرد، بلکه این سنت کلی الهی است، گاهی فرمان خدابر این تعلق میگیرد که آنان آشکارا رهبری کنند، وگاهی مشیت او ایجاب میکند که بهصورت خفا وپنهانی به فرد سازی اشتغال ورزند.
هر دو نمونه درزندگی پیامبری مانند نوح موجود است، وی نحوۀ تبلیغ خودرا چنین بیان میکند: «دعوت خود را آشکار ساخته ودر پنهان نیز آنان را فرا میخوانم.»(1)
. نوح/ 8 و 9.
نوح علیه السلام در فراز نخست، دعوت آشکار خود را یادآور میشود، همچنانکه در فراز دوم از دعوت پنهان خود سخن میگوید وهر دو بهفرمان خدا و برای هدایت افراد بوده است.
با توجه بها ین حقایق، درصورتی که قرآن واحادیث ما فوق متواتر، به وجود وحیات چنین رهبری گواهی میدهد، وتنها سئوال این است که امام باید هادی ورهبر باشد، پاسخ آن این است که چه لزومی دارد شیوۀ هدایت او عمومی وعلنی و آشکار باشد؟ مگر نه این است که هدایت او به فرمان خدا و امر اوست، (یَهْدُونَ بِأَمْرِنا) * اگر فرمان خدا این باشد که مدتی (تا وقتی که زمینۀ نهضت و
1) (1)
قیام آماده گردد) بهفرد سازی گراید، تا موقعیت جمع سازی فراهم گردد، باز میتوان گفت: این امام چگونه هادی ورهبر است؟ اگر او درخفا گروهی رابا روشهای مختلف وباتماسهای گوناگون بهحقیقت وحق دعوت کند وروی افرادی اثر بگذارد، آیا بهوظیفۀ رهبری خود درحد امکان عمل نکرده است؟ چطور دربارۀ حضرت نوح وپیامبر اسلام این شیوه کافی است ولی در مورد حضرت ولیعصر علیه السلام کفایت نمیکند؟
خلاصه معنای (یَهْدُونَ بِأَمْرِنا) * این نیست که پیوسته هدایت میکنند، بلکه مفاد آن این است که هر طور خدا گفت وظیفۀ هدایت را انجام میدهند، چه پنهان و چه آشکار، آری، ولی زمان از انظار غایب وپنهان است وتبلیغات وهدایتها وتصرفهای اونیز از دیده وانظار پنهان میباشد، وی تبلیغات سری دارد و فیض و افادۀ او نیز سری و نهانی است.
اگر امام و پیشوا پیوسته باید در دل اجتماع باشد و غیبت امام با مقام هدایت وسود بخشی او منافات دارد، دربارۀ حضرت موسی چه باید گفت؟ این پیامبر الهی طبق تصریح قرآن، چهل روز تمام از بنی اسراییل دوری گزید(1)
. سورۀ اعراف آیۀ 142.
، آیا او دراین مدت رهبر بودیانه؟ امام بود یانه؟ اگر بگوییم مقام نبوت ورهبری را برعهده داشت، این سئوال پیش میآید که: فایده وجود چنین رهبری چیست؟واگر بگوییم دراین زمان مقام رهبری ازاو سلب شده بود، سخن بی
1) (1)
اساسی گفتهایم، زیرا همگی میدانیم که وی با داشتن این سمت برای اخذ تورات از دیدهها غایب شده بود.
اگر رهبر باید نورپاش والهام بخش باشد مدت کم وزیاد درنظر عقل یکسان است وفقط آن مقدار از غیبت مستثنی است که ضرورت زندگی مانند خواب، آن را ایجاب میکند.
ممکن است گفته شود غیبت حضرت موسی با حضرت قائم فرق دارد، اگر موسی غیبت برگزید به خاطر این بود که وصی او درمیان مردم فیض بخش و رهبر بود، ولی جریان دربارۀ حضرت قائم چنین نیست. پاسخ این گفتار روشن است، زیرا او نیز نایبان خاص وعام دارد، که بار رهبری عمومی را به دوش میکشند.
قرآن مجید به سرگذشت یونس در سورههای مختلف اشاره نموده است طبق تصریح قرآن، یونس مدتی در شکم ماهی محبوس واز دیدگاه امت خود پنهان بود.
این ولی الهی با داشتن مقام ولایت، از امت خود دور بود. حال اگر پیشوای الهی باید پیوسته مفیض ونور بخش باشد، غیبت او را چگونه میتوان توجیه کرد؟
قرآن صریحا میگوید: یونس پس از خروج از شکم ماهی باز بسوی جمعیت صد هزار نفری اعزام گردید(1)
. صافات/ 147.
. از اینکه با ر دیگر خداوند او را برای1) (1)
هدایت مردم اعزام داشت میتوان حدس زدکه وی درمدت حبس، دارای مقام ولایت الهی بوده است، چیزی که هست دراین مدت روی مصالحی از تبلیغ وهدایت بازمانده بود. این حقیقت در صورتی بهخوبی روشن میشود که بدانیم مقصود از جمعیت صد هزار نفری ویا بیشتر، همان قوم پیشین یونس است که براثر توبه، عذاب را از خود دور کرده بودند.
قرآن مجید از پیامبری سخن میگوید که در دوران کودکی وشیر خوارگی به مقام نبوت مفتخر گردیده است، اما تبلیغ وهدایت او پس از سالیان درازی آغاز شده است. مگر نه این است که قرآن درباره حضرت مسیح چنین میگوید:
«من بنده خدا هستم کتاب بهمن داده ومرا از پیامبران قرار داده است»(1)
. مریم/ 31.
.حضرت مسیح این سخن را در نخستین ایام زندگی خود گفت، ولی نفع عمومی وهدایت همگانی او درسی سالگی آغاز گردید. هر فرد بی غرضی لازم است شیوههای هدایت نوح، ولی زمان حضرت موسی، وحضرت مسیح را در زندگی امام زمان پیاده کند.
1) (1)
سخن پیرامون تمدّن بشری، بسیار گسترده است که نمیتوان حتّی مختصری از آن را در این صفحات منعکس کرد ولی اجمالاً به عناوینی چند اشاره میکنیم:
بشر در روی زمین تمدنهای گوناگونی را پایهگذاری کرده که هر یک از آنها برای خود ویژگیهای خاصی داشتهاند و میتوان تمدنهای چینی، مصری، بابلی، یونانی و رومی و ایرانی و سرانجام تمدن غربی را از نمونههای مهم آنها برشمرد.
تمدن اسلامی که در حقیقت، بین تمدنهای پیشین و تمدن غربی پدیدار شد، از برترین وگستردهترین تمدنهایی است که بیشترین توجه خود را به علم و فلسفه و ادب، نشان داده و سرانجام اساسی برای تمدن غربی شد که با ویژگی خاصی به جهان عرضه گشته است.
دانشمندان مسلمان و غیر مسلمان، کتابها و دانشنامههای متعددی دربارۀتمدن اسلامی نوشته و آنچه که این تمدن به جامعۀ بشری عرضه کرده در آنها ثبت کردهاند. تمدن اسلامی، تمدّن عربی نیست که تنها عربها بنای آن را
برافراشته باشند، بلکه تمدنی است که قومیتهای مختلف از عرب و فارس و ترک و دیگران، آن را پدید آوردهاند و از آنجا که در اسلام ذوب شدهاند، قومیتهای خود را به دست فراموشی سپرده و فقط اسلام را در نظر گرفتهاند.
هرگاه دیگران دربارۀ تمدن اسلامی سخن میگویند، مقصود تمدنی است که بارزترین نشانۀ آن اسلام بوده و مسلمانان این بنا را بالا برده و پایههای آن را محکم ساختهاند و همگی در سایۀ توحید و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میزیستهاند.
مسلمانان در قرنهای نخستین تاریخ اسلام، پرچم این دین مبین را به دست گرفته و آن را در اقصی نقاط جهان به اهتزاز درآوردند. از این جهت، تمدن اسلامی از شرق به چین رسید و از غرب به اقیانوس اطلس و سواحل آفریقا و اروپا به این اقیانوس پیوست. «ویل دورانت» در کتاب تاریخ تمدن خود، عناصر سازندۀ تمدن را چهار امر یاد شده در زیر میداند:
منابع اقتصادی
ساختار سیاسی
فرهنگ و آداب و سنن
رشد و تکامل علم و فنآوری
آنچه که این دانشمند میگوید مربوط به تمدن اعم از الهی و مادی است، ولی تمدن اسلامی و آنچه که به تمدنهای آسمانی مربوط است، اساس آن را آگاهی انسان، و باورهای دینی مانند اعتقاد به خدا و روز رستاخیز شکل میدهد، تا آنجا که این باور، زیر بنای پایبندی به اخلاق و تربیت اسلامی به حساب میآید. بنابراین، هر نوع تمدنی که از آگاهی و اعتقاد به خدا و ماورای طبیعت،
سرچشمه نگیرد، تمدن مادی است نه الهی.
پایهگذار تمدن اسلامی، شخص پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله است که با آوردن برنامهای جامع، در زندگی فردی و اجتماعی، آنان را به کاوش در اسرار طبیعت وبهرهگیری از آن، دعوت نمود وجامعه را با یک رشتۀ اصول اخلاقی و سیاسی سازمان داد. هر کس تاریخ اسلام و زندگی پیامبر را بخواند، در آنچه که گفتیم هیچ شک و تردیدی پیدا نمیکند. مسلمانان، بر اساس قرآن و سنت، تمدنی را به پا داشتند که در سایۀ آن به قدرت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و نظام اخلاقی ویژهای دست یافتند و در این راستا، به فراگیری علوم و دانشهای زمان و تکامل بخشیدن به آنها همت گماشتند، و در نتیجه از میان آنان دانشمندان پرآوازهای برخاستند که در سایۀ کوشش آنان، علوم طبیعی و الهی به حدّ تکامل رسید تا آنجا که آثار علمی آنان تا امروز، مورد نظر همگان است، و بیگانگان برای پیوستن به تمدن اسلامی، به ترجمۀ کتابهای آنان پرداختند و از این راه به خیل تمدن پیوستند.
تمدن اسلامی، یک سویه نبود که تنها به جنبۀ اقتصادی اهمیت دهد و از ابعاد دیگر انسانی غفلت کند. بلکه همۀ جوانب را در نظر گرفته و در حدّ امکان، همۀ ابعاد انسانی را هماهنگ رشد میدهد.
آنچه که در این جا مورد نظر ماست، مشارکت علما و دانشمندان شیعه در ساختار این تمدّن اسلامی است، خصوصاً در مورد چهارمین رکن آن که علوم و فنون است، و اما سه رکن دیگر یعنی رکن اقتصادی و سیاسی و فرهنگی مورد نظر ما نیست، زیرا علوم و فنون در حقیقت همان نماد اصلی تمدن هستند و به
همین جهت از تمدنهای پیشین و پسین، جدا میشوند، ما در این جا مشارکت شیعه را در فنون و علوم اسلامی بیان میکنیم تا روشن شود آنان به سان دیگر طوایف اسلامی در خدمت علم و دانش بوده و بالاخص در خدمت قرآن و سنت، انجام وظیفه نمودهاند و امّا سه بخش دیگر را به وقت دیگر موکول میکنیم و شاید هم گفتگو در آن سه بخش خارج از موضوع کتاب ما باشد.
از آنجا که کتاب رسمی مسلمانان، قرآن است، و آن به زبان عربی میباشد مسلمانان ناچار بودند که به تدوین قواعد زبان عربی همت گمارند تا بدین وسیله کتاب آنان پایدار بماند و برای دیگر اقوام، قابل فهم و مراجعه باشد.
عربهای قحطانی و عدنانی پیش از آن که با اقوام دیگر درهم آمیزند، به صورت صحیح سخن میگفتند ولی آنگاه که اجانب در میان آنان فزونی گرفتند و بر اثر فتوحات و پیوستن قومیات غیر عرب به اسلام، زبان عربی دچار خلل و اشکال گشت، از این جهت، ضرورت ایجاب میکرد که قواعد این زبان به وسیله عالمان تدوین گردد که هم خودیها از آن بهره بگیرند و هم بیگانگان.(1)
. تاریخ آداب اللغة العربیة، ج 1، ص 219.
اینک به معرفی بعضی از این شخصیتها میپردازیم:1) (1)
اکنون باید دید چه شخصیتی گام به پیش نهاد و قواعد زبان را تدوین کرد و چه کسی او را در این راه، هدایت نمود؟ این شخصیت ادبی، جز ابوالاسود دئلی نبود، او به تدوین قواعد زبان عربی پرداخت و کسی که او را راهنمایی و پشتیبانی کرد، امام علی علیه السلام بود، بنابراین ابوالاسود واضع علم نحو یا گردآورندۀ قواعد آن است. این شخصیت، پیامبر را ندیده و از تابعان به شمار میرود و پیوسته در شمار یاران علی علیه السلام بود و در جنگ صفین شرکت داشت و سرانجام در بصره اقامت گزید. شیخ ابوالحسن سلامة، شامی نحوی مینویسد: ابوالاسود روزی بر علی وارد شد و او را غمگین یافت. پرسید: در اندیشۀ چه چیزی هستید؟ امیرمؤمنان فرمود: دیدم برخی از مردم به غلط سخن میگویند، از این جهت تصمیم گرفتم کتابی بنویسم تا قواعد زبان عربی را در آن گرد آورم. به وی گفتم: اگر این کار را بکنید زبان عربی را از نابودی نجات میدهید، سپس برگهایی به من داد که در آنها این جملهها آمده بود:
الکلام کله اسم وفعل وحرف، فالاسم ما دلّ علی المسمّی والفعل ما دلّ علی حرکة المسمّی والحرف ما أنبأ عن معنی ولیس باسم ولا فعل. سپس میگوید: امام چیزهایی بر این گفتهها افزود.
به امام عرض کردم: اجازه میدهید من آنچه را که شما گفتید تکمیل کنم، سپس نوشتۀ خود را آوردم. امام بر آن چیزهایی افزود و برخی را کم کرد.(1)
. تأسیس الشیعة لفنون الإسلام، ص 51.
ناگفته پیداست این قواعد همۀ علم نحو نیست ولی سرآغاز آن به شمار
1) (1)
میرود و لذا ابوالاسود با الهام از سخنان امام به تکمیل آن پرداخت و آنچه را که تدوین کرده بود به نظر معلم خود رسانید. بنابراین واضع علم نحو، علی علیه السلام بوده و تدوین آن به وسیلۀ ابوالاسود دئلی که از شیعیان امام علی علیه السلام است انجام گرفته است.
ابن ندیم در فهرست خود مینویسد:
بیشتر دانشمندان معتقدند: علم نحو از ابوالاسود دئلی گرفته شده و او هم آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام آموخته است. آنگاه از طبری نقل میکند: علت این که دانش «نحو» این نام را گرفته است این بوده که هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام اصول این علم را در چند صفحهای نوشته و به ابوالاسود داد، ابوالاسود به او گفت: اجازه دهید «أن أصنع نحو ما صنعت»، ازاین جهت این علم «نحو» نام گرفت.(1)
. فهرست ابن ندیم، ص 66.
هر چند ابوالاسود دئلی پایهگذار علم نحو است، خلیل بن احمد فراهیدی شاگرد امام صادق علیه السلام دانش نحو را گسترش داد. ابوبکر محمد بن حسن زبیدی مینویسد: خلیل بن احمد، یگانۀ عصر خود و کارشناس برجستۀ امت و استاد خردمندان و زیرکان، و شخصیتی است که نظیر او در جهان دیده نشده است و او کسی است که علم نحو را گسترش داده و پایههای آن را استوار و ضعفهای آن را برطرف ساخت و معانی آن را شرح داد تا این که به مرزهای آن رسید. این دو شخصیت شیعی در پایهگذاری نحو و گسترش آن، نقشی کلیدی داشتهاند.
البته در این مورد نمیتوان حقوق دیگران را نادیده انگاشت ولی چون
1) (1)
سخن ما در پایهگذاری علوم و مشارکت شیعه در آن است، فقط به ذکر دانشمندان شیعهای میپردازیم که در پیریزی این علوم سهم به سزایی داشتهاند.
شیخ طوسی در رجال خود در باب اصحاب حسین بن علی علیهما السلام از او نام میبرد و سیوطی در طبقات خود، عطاء را استاد اصمعی و ابوعبیده معرفی میکند.(1)
. تأسیس الشیعة، ص 65.
او معروف به رواسی کوفی است. سیوطی دربارۀ او میگوید: او نخستین کسی است از میان کوفیان که کتابی دربارۀ علم نحو نوشت و آن را «فیصل» نامید و او استاد کسائی و فرّاء است.(2)
نجاشی میگوید: او و پدرش از امام باقر و صادق علیهما السلام نقل روایت کردهاند و خود وی نویسندۀ چند کتاب است مانند:
کتاب الوقف والإبتداء
کتاب الهمز
کتاب اعراب القرآن
او برادر زرارة بن اعین، امام و پیشوای علم نحو بود و به حدیث و لغت و قرآن، اهتمام خاصی داشت و دانش نحو و قرائت را از فرزندان ابوالاسود فرا گرفت، و فرّاء نیز نزد او برای اخذ دانش زانو زد، همچنان که حدیث را از امام سجاد و باقر و صادق علیهم السلام فرا گرفت. در حقیقت بیت آل اعین، از بزرگترین بیوت شیعۀ کوفی است تا آنجا که ابوغالب زراری متوفای 286 ه کتابی دربارۀ این خاندان نوشته است. او در این کتاب میگوید: حمران از بزرگان مشایخ شیعه و در علم نحو و لغت چیره دست بود.(1)
. رسالۀ آل اعین، 3، همراه با شرح محقق ابطحی قدس سره.
نام او بکر بن محمد است. نجاشی دربارۀ او میگوید: سرور دانشمندان در نحو و لغت بود و مقدمۀ او در میان دانشمندان، شهرت بسزایی دارد. او از دانشمندان امامیه است که به دست إسماعیل بن میثم تربیت شده و در ادبیات عرب، کتابی به نام کتاب التصریف و کتاب ما یلحن فیه العامة، تألیف کرده است و در سال 248 ه درگذشته است.(2)
او یعقوب بن إسحاق از خواصّ اصحاب امام جواد و امام هادی علیهما السلام بود.
وی از امام جواد علیه السلام نقل روایت کرده و مسائلی را مطرح نموده است. متوکل او را
به خاطر تشیع در سال 244 ه کشت و او پیشوای زبان و ادبیات عرب در عصر خود بود، و تألیفات او به نامهای 1. اصلاح المنطق، 2. کتاب الالفاظ، 3. ما اتفق لفظه واختلف معناه، 4. کتاب الاضداد، 5. کتاب المذکر والمؤنث، 6. کتاب المقصور والممدود و... را نوشته است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 1215.
او را به خاطر طرفداری از علی علیه السلام به وضع فجیعی به شهادت رساندند.
داستان شهادت او این گونه است که وی استاد فرزندان متوکل بود، روزی متوکل به وی گفت: آیا این دو فرزند من پیش تو گرامیترند یا حسن و حسین؟ ابن سکیت در جواب گفت: قنبر خادم علی علیه السلام در نظر من از تو و دو فرزندت بهتر است، در این هنگام متوکل خشمگین شد و دستور داد زبان او را از پشت سرش بیرون بکشند. او فزون از بیست جلد کتاب در لغت و شعر از خود به یادگار گذاشت.(2)
او احمد بن ابراهیم بن إسماعیل بن داود بن حمدون نام داشت و از اساتید لغت عربی به شمار میرود. نجاشی در حق او میگوید: او استاد اهل لغت و چهرۀ برجستۀ آنهاست و ابوالعباس (یعنی ثعلب) علم نحو را از او آموخته و او از خواص اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بود و آثاری دارد، سپس به ذکر آثار او پرداخته است.(3)
نام او ثعلبة بن میمون است. نجاشی میگوید: او استاد قرائت، فقیه عصر خود و نحوی و لغوی بود و از امام صادق و امام کاظم علیهما السلام نقل روایت کرده است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 300؛ لسان المیزان، ج 1، شمارۀ 332.
قتیبۀ جُعفی از اهل کوفه است، نجاشی دربارۀ او میگوید: او استاد قرائت و مؤدّب است.(2)
نجاشی در حق او میگوید: او فردی ثقه، قاری و ادیب است که از امام صادق و کاظم علیهما السلام نقل روایت کرده است.
نجاشی دربارۀ او میگوید: او بزرگ مردی از اصحاب کوفی ماست. و از منزلت والایی برخوردار است و فقیه، قاری و لغوی است. او مدتی در میان عربهای بادیه زندگی کرد و از آنها زبان خالص عربی را آموخت. یعقوب بن سکّیت از او بهره گرفته است.
وی حسین بن احمد بن خالویه ساکن حلب و فردی شیعی، آگاه از علوم عربی و لغت و شعر بود، او آثاری دارد که از جمله: مستحسن القراءات و الشواذ وکتاب فی اللغة.(1)
. رجال نجاشی، به شماره 159.
سیوطی در طبقات مینویسد: او پیشوای لغت و علوم عربی بود و در سال 314 ه در بغداد درگذشت.(2)
ابن شهرآشوب در حق او میگوید: او از زمرۀ شعرایی است که در مدح اهلبیت علیهم السلام آشکارا شعر گفتهاند.(3)یاقوت مینویسد: او در علم نحو و هیئت و عروض، پیشوا بود و از لغت عرب و نحو بخش مهمی را حفظ داشت.(4)
ما در این جا نمونههایی از امامان نحو واسوههای این علم را یادآور شدیم و اکثر اینها در سدههای چهارگانۀ نخست تاریخ اسلامی میزیستهاند. و اگر بنا باشد به ذکر تمام دانشمندان بزرگ نحو از شیعه بپردازیم، باید برای آن کتاب مستقلی بنویسیم.
مرحوم سید حسن صدر در کتاب خود امامان نحو از شیعه را تا قرن هفتم آورده که تعداد آنان به صد و چهل میرسد.
کافی است بدانیم که شریف رضی، سید مرتضی، ابن الشجری و نجم
الأئمة از شخصیتهای بارز شیعی در این علم بودند. باز تکرار میکنیم ما هرگز سهم دیگران را در توسعۀ این علم نادیده نمیگیریم، بلکه هدف بیان این گروه از مسلمین است که زحمات آنان برای برخی پنهان و ناشناخته مانده است.
تا قبل از زمان ابوعثمان مازنی (م 248) علم صرف، بخشی از علم نحو به شمار میرفت.
نخستین کسی که آن را از نحو جدا کرد، و کتاب مستقلی دربارۀ آن نوشت، ابوعثمان مازنی است(1)
. کشف الظنون، ج 1، ص 249، مادۀکافیه.
و ابوالفتح عثمان بن جنی (م 392) شرحی بر آن نوشت ولی این علم چندان با استقبال گرمی روبرو نشد تا این که نجمالأئمه یعنی محمد بن حسن رضی استرآبادی غروی، شافیۀ ابن حاجب در علم صرف را به صورت گسترده شرح کرد، همچنان که کافیۀ او را در نحو به همین شیوه شرح نمود.مؤلف کشف الظنون دربارۀ کافیۀ ابن حاجب میگوید: شروح زیادی بر این کتاب نوشته شده است. بزرگترین آن، شرح رضی است. سیوطی میگوید مانند آن، نوشته نشده است و در غالب کتب نحو مانند آن از نظر جمع اقوال و تحقیق مطالب نگارش نیافته است. از این جهت، بااستقبال مردم روبرو شده ومردم بر آن، اعتماد کردهاند و او خود دارای نظریات خاصّی است که با دیگران تفاوت دارد. وی از نگارش آن در سال 683 در سرزمین نجف اشرف فارغ شده است.
1) (1)
مقصود از علم لغت، سخن گفتن دربارۀ معانی واژگان عربی است، آن هم از نظر ریشهیابی و بیان اشتقاق برخی از برخی دیگر، سپس تبیین معنای آن.
مسلّماً رسیدن به چنین هدفی در گرو نگارش کتابهای فرهنگنامه، و لغتنامه است.
فرهنگنامهها بر دو گونهاند:
گاهی موضوع معینی در نظر گرفته میشود مانند حیوانات، انسان، خرس، اسب و شتر دربارۀ اسامی آنها و اسامی اعضای بدن آنها سخن میگویند. مانند کتاب الحیوان جاحظ و حیاة الحیوان دمیری و ثعالبی، که اینها را واژهنامههای تخصّصی «فرهنگ اصطلاحات» مینامند.
دربارۀ مجموع لغت عرب، بدون این که موضوع خاصی در نظر گرفته شود، سخن گفته میشود و اولین فردی که این در را به روی ادبای عرب گشود «ابوعبداللّه خلیل بن احمد بصری ازدی فراهیدی» است. او نخستین کسی است که به ضبط لغت عرب پرداخت و علم عروض را پایهگذاری کرد و فرهنگنامۀ او در نگارش مفردات، روش خاصی دارد که امروز معمول نیست. او الفاظ عرب را به ترتیب مخارج از حلق تا لب در نظر گرفت. و نام کتاب خود را «العین» نهاد و اخیراً کتاب العین منتشر شده و برخی آن را به صورت فرهنگهای لغت امروز، به صورت الفبایی تنظیم کردهاند.
در این که خلیل بن احمد شیعی بود، سخنی نیست، او در سال 100 ه دیده به جهان گشود و در سال 170 یا 175 ه درگذشت. و گذشته از تدوین فرهنگ
لغت عرب، کتابی دربارۀ امامت نوشته است و محمد بن جعفر مراغی همه آنها را در کتاب خود آورده و نام کتاب خود را «الخلیلی» نهاده است.
نجاشی میگوید: محمد بن جعفر، معروف به مراغی در رشتۀ کلام، کار میکرد و کتاب «مختار الأخبار» و کتاب «الخلیلی» را دربارۀ امامت، و ذکر مجاز در قرآن و کتابی دربارۀ مجازات قرآن تألیف نموده است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 1052.
علامه در «خلاصه» مینویسد: او برترین مردم در ادب عربی بود و گفتار او در لغت، حجت است و علم عروض را اختراع کرد، علم و دانش او بالاتر از آن است که گفته شود، او شیعۀ امامی بود.(2)
ابن داود میگوید: خلیل فرزند احمد، امام مردم در علوم ادب بود. زهد و دانش او بالاتر از آن است که پنهان بماند و او امامی مذهب بود.(3)
او از اصحاب امام باقر و صادق علیهما السلام است. نجاشی دربارۀ او مینویسد: او از چهرههای شناخته شدۀ قرّاء بود و فقیه و لغوی بود و لغت را از اعراب بادیه شنید و نقل کرد.(4)
یاقوت میگوید: او فردی ثقه، دارای منزلتی عظیم، قاری و فقیه ولغوی بود.
شیخ در فهرست میگوید: او پیشوای اهل لغت وچهرۀ شناخته شده(1)
. فهرست شیخ طوسی، شمارۀ 56.
و استاد ابوالعباس ملقّب به ثعلب بود.خطیب بغدادی میگوید: او ادیب و لغوی و مؤلف کتاب «الجمهره» در لغت است. اتفاقاً او و ابوهاشم جبائی در یک روز درگذشتند و مردم با کمال تأسف گفتند: با مرگ ابن درید و ابوهاشم لغت و کلام هم مردند.
او کتاب «جمهرة اللغة» را به شیوۀ کتاب «العین» خلیل نوشت و صاحب بن عبّاد آن را خلاصه کرد و «جوهرة الجمهرة» نامید.
او شخصیتی بزرگ، و عالی مقام در علم و ادب بود و صدوق (306 - 381 ه) کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام» را برای او نوشت، و از نگارشهای نفیس او کتاب لغت «المحیط» در لغت است که چند مجلد آن چاپ شده است. در تشیّع او سخنی نیست. کافی است که به دو بیت از قصائد او توجه کنیم:
ألم تعلموا أنّ الوصیّ هُو الذی آتی الزکاةَ وکانَ فی المحراب
ألم تعلمُوا أنّ الوصیَّ هو الذی حکم الغدیر له علی الأصحاب
«آیا نمیدانید، وصی پیامبر کسی است که در محراب عبادت زکات داد؛ آیا نمیدانید، وصی پیامبر کسی است که غدیر خم به برتری او بر صحابه شهادت داد».
1) (1)
البته خدمتگزاران علم نحو از دانشمندان شیعی فزونتر از آن هستند که در اینجا آورده شود. مرحوم سید صدر در کتاب «تأسیس الشیعه» به نگارش شرح حال 24 شخصیت، پرداخته است، از آنجا غرض پرده از روی یک واقعیت و این که شیعیان به سان دیگران خدمتگزاران علوم اسلامی بودهاند. به همین اندازه بسنده میکنیم.
اگر شیعه پایهگذار علم نحو است، آن هم به راهنمایی باب علم نبی، امیرمؤمنان علی علیه السلام، خوشبختانه مبتکر علم عروض نیز هست، و ما فقط از مؤسس آن سخن گفته و دو نفر از مؤلفان این علم را نام میبریم:
ابن خلّکان میگوید: او علم عروض را استنباط کرد و آن را از عدم به وجود آورد و اقسام آن را در پنج دائره منحصر ساخت که از آن پانزده بحر، استنباط میشود.(1)
. وفیات الأعیان، ج 1، ص 244 به شماره 225.
او کافی الکفاة معروف به «صاحب بن عباد» از ادیبان نامآور است. او کتابی به نام «الاقناع فی العروض» دارد.(2)
پس از وی بزرگانی از شیعه در علم عروض قلم زدهاند که ما دو نفر از بزرگان این علم در قرن چهاردهم را نام میبریم:
سید هبةالدین شهرستانی (1301-1386). وی کتابی به نام «رواشح الفیوض فی علم العروض» نوشته و در تهران در سال 1324 ه چاپ شده است.
شیخ مصطفی تبریزی (1298-1338 ه) مؤلف ارجوزهای بسیار زیبا و دلنشین است که چهرۀ روزگار، چنین ارجوزهای را به این روانی کمتر دیده است.
آن را دوست عزیز او ابوالمجد شیخ محمدرضا اصفهانی (1286-1362) شرح کرده و «اداء المفروض فی شرح ارجوزة العروض» نامیده است. اینک ما چند بیتی از آغاز این ارجوزۀ نادره را میآوریم:
الحمدللّه علی اسباغ ما أولی لنا من فضله وأنعما
وخصّنا منه بواف وافر من بحر جوده المدید الزاخر
صلی علی نبینا المختار ما عاقب اللیل علی النهار
وآله معادن الرسالة بهم یداوی علل الجهالة
خذها ودع عنک رموز الزامرة کعادة تجلی علیک بارزة
تجمع کل ظاهر وخاف فی علمی العروض والقوافی(1)
. این ارجوزه با شرحش اخیراً در اصفهان با تحقیق شایستهای چاپ شده است.
ما به همین مقدار در مشارکت شیعه در تأسیس و پیشبرد علم عروض اکتفا میکنیم.
1) (1)
مقصود از شعر، الفاظ منظوم، آن هم در قالبهای خاص شعری نیست.
بلکه مقصود، منظومی است که از مضمون عالی برخوردار بوده و اخلاق و تلاش را در انسان تقویت میکند. چنین شعری پایۀ تمدّن است، و پیشرفت در این قلمرو، پایۀ فرهنگ ملّت و ترقی اوست، و گرنه هر شعر منظومی که محتوای آن، مفاهیم مبتذل و ضد اخلاق باشد برای ما مطرح نیست و پایۀ تمدن انسانی نیز به شمار نمیرود. اگر قرآن، شعر و شاعران را نکوهش میکند، مقصود آن شاعران خود فروختهای هستند که با شعر خود، تجارت نموده و ظالم را ستایش میکنند و مظلوم را ستمگر معرفی میکنند و لذا قرآن دربارۀ آنان میفرماید:
(وَ الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ * أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وادٍ یَهِیمُونَ * وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ ما لا یَفْعَلُونَ) .(1)
. شعراء/ 224 226.
«شاعران کسانی هستند که فریب خوردگان از آنها پیروی میکنند. آیا نمیبینی که آنان در همۀ زمینهها سرگردانند و به آنچه میگویند عمل نمیکنند».
هرگاه مقصود از شعر و شاعر، گویندگان آن مفاهیم عالی و نمونههای اخلاق و پدید آرندۀ شجاعت و سماحت باشند، شیعه در این قلمرو، پیشرو بوده و بالاخص شاعران قرون نخست با سرودن اشعاری، در مدح اهل بیت علیهم السلام و
1) (1)
دعوت به جهاد علمی و فرهنگی، گوی سبقت را از دیگران ربودهاند. در این مورد، کافی است که خوانندۀ گرامی، قصیدۀ هاشمیات کمیت، و عینیه سید اسماعیل حمیری، و تائیه دعبل و امثال آنها را بررسی کند و لذا شیعیان پیوسته این گروه از شاعران را، که شعر آنان هدفمند و خود سرایندگان نیز از نظر اخلاق و ایمان، در پایۀ صحیحی بودند، تقدیر میکردند، اینک برخی از آنان را در این صفحات یاد میکنیم:
سعد بن عباده، صحابی جلیل، رئیس عشیرۀ خزرج بود. فرزند او قیس بن سعد، زعیمی مطاع، و پسندیده، در میان قوم خویش بود. او پیرو علی علیه السلام بود، و حضرت، او را به عنوان استاندار مصر، اعزام کرد. او و تیرۀ خزرج، در سقیفۀ بنیساعده شعار دادند: نحن لا نبایع إلّاعلیّاً.(1)
. طبری آن را در جلد 2، بخش حوادث سقیفه نقل کرده است.
او شاعری پیشرو، و آگاه از لغت عرب و خبیر به تاریخ عرب و در رأس شعرای قبیلۀ مُضَر است. او از شیعیان امیرمؤمنان علیه السلام بود و پیوسته به آن افتخار میکرد و هاشمیات او، که در حدود 587 بیت و همگی در مدح عترت و ستایش آنهاست، آن هم ستایشهای مستند به کتاب و سنت؛ این کار سبب شده است که نام او و قصائد او ماندگار باشد. هاشمیات کمیت بر یک قافیه نیست بلکه برخی میمیه و برخی دیگر بائیه ورائیه و... است.
1) (1)
دیوان کمیت، کراراً چاپ شده و استاد محمدشاکر خیاط و استاد رافعی به شرح دیوان او پرداختهاند.
ابوهاشم إسماعیل بن محمد ملقب به سید، شاعر پرآوازه و از کسانی است که شعر او در عین فراوانی از زیبایی خاصّی بهرهمند است، او یکی از سه نفری است که بیشترین شعر را پدید آورده و دو نفر دیگر «بشار» و «ابوالعتاهیه» هستند، با این تفاوت که «سید» در مهر عترت و ابراز مناقب آنان، فانی بوده و هرگز برای دشمنان اهلبیت علیهم السلام، ارزشی قائل نبود و در موقع مناسب، به نقد آنان با زبان تیز میپرداخت، و از قصائد معروف او «عینیه» و «بائیه» است.
ابوعلی دعبل بن علی خزاعی، از بیت علم و فضل و ادب بود. نسب وی به بدیل بن ورقاء خزاعی میرسد. مردی که پیامبر در حق او دعا کرد. نجاشی میگوید: دعبل کتابی به نام «طبقات الشعرا» نوشته و این حاکی از احاطۀ او به شعر شاعران معاصر و گذشته است. اگر فردی بخواهد درست او را بشناسد در چهار مورد میتواند دربارۀ او تحقیق کند.
نبوغ و برجستگی او در شعر و ادب و تاریخ و نگارش.
مشارکت او در نقل حدیث چه از کسانی که از آنها نقل حدیث کرده یا کسانی که از او حدیث اخذ کردهاند.
شیفتگی او به اهل بیت علیهم السلام که بیشترین شعر او مربوط به آنان است.
خوشبختانه مرحوم علّامه امینی در این چهار مورد به صورت گسترده سخن گفته است.(1)
. الغدیر، ج 2، ص 369 تا 386.
وی حارث بن ابی العلاء نام دارد. ثعالبی او را چنین معرفی میکند: «یگانۀ زمان خود و خورشید عصر خویش در ادب و کرم و بلاغت و شجاعت و شعر.
شعر او، از زیبایی و سهولت، وروانی و شیرینی، و متانت برخوردار بوده و از قصائد معروف او میمیهای است که دو بیت آن را نقل میکنیم:
الحقُ مهتضمُ والدین مخترمُ وفیئ آلِ رسولِ اللّه مقتسم
والناس عندک لا ناس فیحفظهم سوم الرعاة ولا شاء ولا نعم
ما در این جا نمونههایی از پیشروان شعر در قرون نخستین را یادآور شدیم ولی اگر بخواهیم در این مورد، گستردهتر سخن بگوییم، باید کتاب مستقلی در این مورد بنویسیم و لذا فقط به ذکر نام برخی بسنده میکنیم:
وی صاحب قصیدۀ معروف است که در نجف اشرف سروده و آغاز آن این است:
یا صاحبَ القبة البیضاء علی النجفِ مَنْ زارَ قبرکَ واستشفی لدیکَ شُفی
1) (1)
این دو شخصیت بینیاز از تعریفند.
او از شعرای درجۀ یک قرن چهارم است. کسانی که علاقهمندند با شعر شاعران شیعی و مقام و مرتبه و تأثیر شعر آنان در جامعه آگاه شوند به کتابهای یاد شده در زیر مراجعه کنند:
الأدب فی ظل التشیع نگارش شیخ عبداللّه نعمه.
تأسیس الشیعة، فصل ششم نگارش سید حسن صدر.
الغدیر در 11 جلد، نگارش علّامه امینی.
قرآن کریم، نخستین کتاب مرجع در قلمرو عقیده و احکام اسلامی و در عین حال، معجزۀ جاودان پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله است. علما و دانشمندان مسلمان از نخستین روز، بالاترین خدمت را به کتاب الهی انجام دادهاند به گونهای که نظیر آن در شرایع پیشین نیست. علما و دانشمندان شیعه پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله، تفسیرهای گوناگونی بر قرآن نگاشتهاند، و از این طریق، فهم این کتاب را برای همۀ طبقات، آشکار ساختهاند.
علی و فرزندانش علیهم السلام، نخستین مفسّران قرآنند، آنان در پرتو علمی که از جدّ بزرگوار خود آموختهاند، به تفسیر مشکلات قرآن پرداخته و گنجینۀ عظیمی در اختیار مسلمانان نهادهاند.
شگفت اینجاست که برخی، صحابه و تابعان را در عداد مفسران میآورند، در حالی که دربارۀ ائمه اهلبیت علیهم السلام لب به سخن نمیگشایند و بدتر از آن این که کسی مانند دکتر محمدحسین ذهبی امام علی علیه السلام را که باب علم نبی است در درجۀ سوم آورده و شاگرد او ابن عباس را در درجۀ نخست قرار داده و از دیگر امامان اهلبیت علیهم السلام نامی نبرده است.
در هر حال، از روزی که پیامبر گرامی درگذشت، مسلمانان به تفسیر قرآن و اندیشیدن در آن پرداختند و هر گروهی به نوعی به خدمت قرآن گمارده شدند.
گروهی به تفسیر الفاظ آن پرداختند، بالاخص الفاظی که در قریش رایج بود و قبایل دیگر با آن کمتر آشنا بودند و نام این نوع کتابها را «غریب القرآن» نهادهاند.
ابن الازرق یکی از رؤسای خوارج است دربارۀ غریب قرآن از ابن عباس سؤالات فراوانی نمود. او همه را با خواندن اشعاری از عرب پاسخ داد، این پرسشها و پاسخها را سیوطی در کتابی گرد آورده است.(1)
. الاتقان، ج 4، ص 55 88.
اینک به ذکر برخی از دانشمندان شیعه که در قلمرو غریب القرآن، کتاب نگاشتهاند، میپردازیم:
غریب القرآن، نگارش ابان بن تغلب، رباح بکری (متوفای 141)(2).
غریب القرآن، نگارش محمد بن صائب کلبی از اصحاب امام صادق علیه السلام.(3)
غریب القرآن، نگارش عطیة بن حارث حمدانی کوفی تابعی. ابن عقده میگوید: او به ولایت اهل بیت علیهم السلام شهرت داشت.(4)
غریب القرآن، نگارش عبدالرحمن بن محمد الازدی الکوفی. او در این کتاب مجموع مطالب سه کتاب پیشین را گرد آورده است.
غریب القرآن، نگارش ابیجعفر احمد بن محمد طبری آملی وزیر شیعی متوفی 313.(5)
به همین ترتیب در اعصار بعدی، دانشمندان شیعه، همت خود را به
نگارش غریب القرآن مصروف داشتهاند که آخرین آنها غریب القرآن سید محمدمهدی خرسان در دو جزء است.(1)
. الذریعة إلی تصانیف الشیعة، ج 16، ص 50، شمارۀ 208.
دانشمندان شیعه، گذشته از تفسیر «غریب القرآن»، به بیان مجازات قرآن، پرداختهاند. مقصود از «مجاز» چیزی است اعم از کنایه و استعاره و مجاز مرسل؛ از آنجا که سخن عرب، مملوّ از این دو پیرایۀ ادبی است که نوعی ابزار برای تعبیر مقاصد و از وجوه بلاغت به شمار میرود، قرآن نیز از آن بهرۀ کامل برده، و در مواردی از مجاز به صورت استعاره و احیاناً به صورت مجاز مرسل، و یا کنایه بهره گرفته است و اما فرق این سه، در چیست، در این مورد باید به کتابهای معانی و بیان مراجعه شود.
در هر حال ما به برخی از کتابهایی که دانشمندان شیعه در این مورد نوشتهاند، اشاره میکنیم:
مجاز القرآن، نگارش شیخ النحویین یحیی بن زیاد کوفی، معروف به فرّاء (متوفی سال 207) که اخیراً در دو جلد، چاپ شده است.(2)
مجاز القرآن، نگارش محمد بن جعفر معروف به ابوالفتح همدانی.
نجاشی میگوید او کتابی دارد به نام «ذکر المجاز من القرآن».(3)
مفسران در نگارش تفسیر، شیوههای گوناگونی را در پیش گرفتهاند. مثلاً برخی دربارۀ محکم و متشابه و برخی دیگر دربارۀ ناسخ و منسوخ وگاهی دربارۀ آیات الأحکام و احیاناً دربارۀ قصص انبیا و گاهی در قَسمها و مثلهای قرآن، کتابهایی نوشتهاند. برخی دیگر روی علاقۀ خاصی که به خاندان رسالت داشتهاند، آیات مربوط به اهل بیت علیهم السلام را وجهۀ همت خود ساختهاند.
خوشبختانه دانشمندان شیعه در همۀ این موارد، با دیگران به مشارکت پرداخته و علوم اسلامی را با تفاسیر گوناگون، غنا بخشیدهاند و هر کس بخواهد از تعداد تفاسیر شیعه آگاه شود میتواند به کتاب «الذریعة إلی تصانیف الشیعة» مادۀ تفسیر مراجعه کند.
چیزی که الآن به بیان آن میپردازیم، دو نوع تفسیر است که هر دو، حائز اهمیت است:
تفسیر ترتیبی
تفسیر موضوعی
دربارۀ تفسیر ترتیبی یادآور میشویم: شیوۀ رایج در میان مفسران دیرینه و بیشتر متأخرین، همان تفسیر ترتیبی است. با این شیوه، آنان سوره و آیهها را به ترتیب تفسیر میکردند. برخی موفق به تفسیر تمام قرآن شده و برخی دیگر به تفسیر قسمتی از آیات، توفیق مییافتند. در سه قرن نخست، شیوۀ تفسیر، تفسیر به حدیث بود. یعنی پس از نقل آیه، به نقل روایت که در تفسیر آیه وارد شده
است، میپرداختند، ولی از قرن چهارم، شیوۀ تفسیر ترتیبی، دگرگونی خاصی پیدا کرد و به صورت تفسیر علمی و ترتیبی درآمد. یعنی علاوه بر نقل روایات به نقل قرائت و دلائل آن و معانی الفاظ آیه و تحلیل مفاد آن پرداختند. شاید نخستین کسی که این انقلاب را در نگارش تفسیر شیعی پدید آورد، نادرۀ زمان سید رضی (359-406 ه) است. او با نگارش «حقائق التأویل» در 20 جزء، این شیوه را وارد میدان تفسیر کرد و پس از او، این روش پیگیری شد. برادر بزرگتر وی مرحوم سید مرتضی در کتاب امالی خود، به نام «درر و غرر»، از این شیوه پیروی کرده است. گذشته از اینها، مرحوم شیخ طوسی، مؤلف «تبیان» که تفسیری بسیار جامع در ده جلد بزرگ است به این شیوه تحکیم بخشیده است.
متأسفانه از تفسیر مرحوم رضی جز جلد پنجم، بقیۀ اجزاء نایاب است و جنگهای خانمان سوز فرقهای، این نوع کتابها را به آتش کشیده و نابود ساخته است. شیعه در قرون بعدی دهها تفسیر بر قرآن کریم به شیوۀ ترتیبی نوشته شده است. که خوشبختانه بخشی از آنها چاپ شده و یا به صورت مخطوط، موجود است.
در کنار تفسیر ترتیبی که برای همگان مفید است، شیوۀ دیگری به نام «تفسیر موضوعی» وجود دارد و آن این که آیات مربوط به یک موضوع را از سورههای مختلف در یک جا گرد آورده و با ملاحظۀ مجموع، هدف و غرض متکلم را آشکار سازد.
قرآن در صدها موضوع اعم از معارف و قصص و تاریخ و احکام و سنن و
علوم و موضوعات هستیشناسی و کیهانشناسی و زمینشناسی و... سخن گفته، امّا آیات مربوط به یک موضوع در سورۀ واحدی گرد نیامده، بلکه روی عللی، در سورههای مختلف پخش شده است.
یک فرد محقق باید به کمک کشف الآیات و با آشنایی خود با قرآن، آیات موضوع را از سورههای مختلف گرد آورده و یکجا در معرض مطالعه و بررسی قرار دهد تا بتواند نظر نهایی قرآن را در آن موضوع به دست آورد. اینک مثالی را مطرح میکنیم. قرآن دربارۀ افعال بشر در سورههای گوناگون به مناسبتهایی سخن گفته و احیاناً در یک نگاه سطحی برخی از آنها بوی جبر، و برخی دیگر بوی تفویض میدهد، و گاهی راهی میان این دو میپیماید. مسلّماً قرآن نظر واحدی دربارۀ افعال انسان دارد و اگر به صورتهای مختلفی سخن گفته، در گفتگوی با طوائف مختلف و ناظر به رد اندیشههای باطلی بوده است. بنابراین برای آگاهی از نظر واقعی قرآن، جز در گردآوری تمام آیات مربوط به یک موضوع در یکجا راه دیگری وجود ندارد.
شیعه، پیشرو و پایهگذار تفسیر موضوعی است.
توضیح این که فقیهان اهل سنت، آیات مربوط به احکام عملی را به صورت ترتیب سورهها نوشتهاند. تفسیر «آیات الأحکام جصاص» که مهمترین تفسیر پیرامون این موضوع است، از این شیوه استفاده کرده است. آیاتی که در سورۀ بقره آمده مطرح کرده، سپس آیاتی را که در سورۀ آل عمران وارد شده تفسیر نموده است. در حالی که فقیهان شیعه، شیوۀ موضوعی را برگزیدهاند.
نخست آیات مربوط به موضوع طهارت را ازسورههای گوناگون گرد آورده، و به
تفسیر آن آیات پرداختهاند و همچنین مسائل مختلفی که در نماز مطرح است، به صورت موضوعی مطرح کردهاند، در این میان میتوان از این کتابها نام برد:
آیات الأحکام، فاضل مقداد سیوری (م 879)
زبدة البیان، محقق اردبیلی (م 993)
مفاهیم القرآن، آیت اللّه سبحانی در 10 جلد
منشور جاوید، آیت اللّه سبحانی در 14 جلد
ولی حقیقت این است که تفسیر موضوعی به صورت گسترده را برای اولین بار، علّامه مجلسی پدید آورد.
او در کتاب بحارالأنوار که یک دوره معارف و علوم طبیعی است در هر موضوع آیات مربوط به آن را نقل، و به تفسیر اجمالی آن پرداخته است، سپس به بقیۀ مطالب وارد شده است. اگر فرد محققی به گردآوری مجموع آیات و تفسیری که در کتاب بحارالانوار وارد شده بپردازد یک دوره تفسیر موضوعی اجمالی را به تألیفات رشتۀ تفسیر میافزاید.
سنّت نبوی که از آن به حدیث تعبیر میکنیم دومین منبع شناخت معارف و احکام اسلام است. پس از گردآوری آیات قرآن، یکی از امور لازم، تدوین احادیث رسول خدا بود که در طول رسالت خود، به مناسبتهای مختلفی بیان فرموده بود، و اتفاقاً خود رسول گرامی صلی الله علیه و آله به برخی از یاران خود، فرمان میداد که احادیث او را بنویسند. عمرو بن شعیب، از پدر خود و او از جدّش نقل میکند که من به رسول خدا گفتم: هر چه را که از شما میشنوم بنویسم؟ پیامبر فرمود:
بنویس. گفتم: حتی سخنانی که در حال خشم و غضب از شما صادر میشود، تدوین کنم؟ فرمود: بله؛ در تمامی حالات، چیزی جز حق بر زبانم جاری نمیشود.(1)
. مسند احمد، ج 2، ص 207.
خداوند سبحان به مسلمانان امر میکند که اگر از کسی وام گرفتید آن را بنویسید که مبادا فراموش کنید.(2)هرگاه که یک متاع دنیوی تا این حد اهمیت دارد، سخنان رسول گرامی که راهگشای امت اسلامی و مایۀ سعادت است، شایستهتر است که ضبط و ثبت شود.(3)
چون رسول گرامی، از روی هوا و هوس سخن نمیگوید، بلکه سخنان او وحی الهی است(4)، در این صورت، باید سخنان و رفتارهای او به دقت ضبط
شود تا امّت اسلامی را در پاسخ به مشکلات از هر نوع قوانین ظنی و استنباطات وهمی باز دارد. با همۀ اهمیتی که نگارش سنّت از آن برخوردار بود، ولی متأسفانه خلفای نخستین از نگارش و نشر آن، جلوگیری کردند، به گونهای که نگارش حدیث یکی از گناهان دوران خلافت بود، تا جایی که خلیفۀ دوم به سه صحابی بزرگ، ابوذر و عبداللّه بن مسعود و ابوالدرداء چنین گفت:
«ما هذا الحدیث الذی تفشون عن محمد».
«این چه حدیثی است که از محمد پخش میکنید؟».(1)
. کنزالعمال، ج 10، ص 293، شمارۀ 29479.
سرانجام تحریم نگارش حدیث، سنتی شد که خلیفۀ سوم نیز بر همان خط حرکت کرد و پس از او نیز معاویة بن ابی سفیان از نگارش آن جلوگیری کرد تا جایی که نگارش حدیث به صورت امری منکر درآمد.
فاجعه در اینجاست که از نقل و نگارش حدیث رسول خدا جلوگیری میشد، اما در همین حال، به داستانسرایان یهود و نصارا که به ظاهر اسلام آورده بودند، چراغ سبز نشان داده میشد که هر چه که دل تنگشان میخواهد بگویند.(2)از این جهت «کعب الاحبار» یهودی و «تمیم داری» مسیحی که در سال نهم هجرت، اظهار اسلام کردند به پخش اسرائیلیات و مسیحیات پرداختند و در نتیجه حق و باطل به هم آمیخته شد و جداسازی آنها با مشکل فراوانی روبرو گشت. «عمر بن عبدالعزیز» که دارای روحیات معتدلی بود، وقتی به مقام خلافت رسید، احساس کرد که باید حدیث رسول خدا نوشته شود. از این جهت به «ابیبکر بن حزم» عالم مدینه نوشت که به پا خیزد و حدیث رسول خدا را
بنویسد، زیرا دانشی که سرّی شد از میان میرود.(1)
. صحیح بخاری، ج 1، ص 27.
با تأکید فراوانی که خلیفۀ وقت بر نگارش حدیث داشت، عالم مدینه به نام ابن حزم، موفق به امتثال آن نشد، زیرا اثر ممنوعیت حدیث همچنان تا مدتها باقی بود، به همین جهت، کسی به نگارش آن جز به صورت سرّی و نامرئی جرأت نمیکرد، تا این که در سال 143 ه در دوران خلافت منصور دوانیقی، خیزش همگانی برای نگارش حدیث پدید آمد و در حقیقت، پس از گذشتن قریب به یک قرن و نیم از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، محدّثان، (آن هم پس از درگذشت همۀ صحابه و بیشتر تابعان) به نگارش حدیث پرداختند.
اگر پیروان مدرسۀ خلافت، در نگارش حدیث کوتاهی کردند، و پس از یک قرن و اندی به نگارش آن پرداختند. پیشوایان شیعه از امیرمؤمنان گرفته تا امامان دیگر علیهم السلام، هم خود آنان به نگارش حدیث پرداختند و هم شیعیان را به نگارش آن، ترغیب کردند. در پیشاپیش همه، امیرمؤمنان احادیث رسول خدا را در کتابی گرد آورد که «کتاب علیّ» نام گرفت و در نزد فرزندان او موجود بود و آن را به این و آن نشان میدادند.(2)
پس از امیرمؤمنان دیگر یاران رسول خدا که پیرو علی بودند به نگارش حدیث پرداختهاند، مانند:
آنان شیعیانی هستند که در عین صحابی بودن، پیرو امیرمؤمنان نیز بودند.
اکنون به کسانی که پس از آنها به نگارش حدیث پرداختهاند اشاره میکنیم. آنان چند طبقه هستند:
أصْبغ بن نباته مجاشعی. او راوی فرمانی است که امیرمؤمنان علیه السلام به مالک اشتر نوشته است و همچنین راوی وصیت امام به فرزندش محمد بن حنفیه است.(3)
عبیداللّه بن أبی رافع مدنی، نویسندۀ امیرمؤمنان. وی چند کتاب دارد:
الف. قضایا امیرالمؤمنین (یعنی داوریهای امیرمؤمنان در وقایع گوناگون».
ب. کتابی دربارۀ شهدای جنگهای جمل و صفین ونهروان که در رکاب علی علیه السلام جنگیدهاند.
1) (1)
. طوسی، فهرست، ص 8.
2) (2) . طوسی، فهرست، ص 54.
3) (3) . رجال نجاشی، شمارۀ 4.
سلیم بن قیس هلالی، مکنی به ابوصادق، مؤلف کتابی معروف به نام سلیم بن قیس است.(2)
علی بن ابی رافع، فرزند دیگر ابورافع که او نیز نویسندۀ امیرمؤمنان بود، کتابی پیرامون وضو و نماز و دیگر ابواب فقه نوشته است.(3)
عبیداللّه بن حر جعفی، قهرمان معروف و شاعر سخنور، کتابی دارد که از امیرمؤمنان نقل میکند.
زید بن وهب جهنی گرد آورندۀ خطبههای امیرمؤمنان که در نماز جمعه و اعیاد، ایراد کرده است.
چهارمین پیشوای شیعه حضرت علی بن الحسین علیه السلام، او مؤلف صحیفۀ سجادیه که ادعیه پرمغز و پر معنا است و رسالهای دربارۀ «حقوق» که متضمن 51 حق است و هر دو اثر مورد توجه دانشمندان قرار گرفته و شروحی بر آنها نوشته شده است و رسالۀ حقوق را مؤلف تحفالعقول در آن کتاب آورده است و شیخ صدوق نیز در منلایحضره الفقیه و در خصال آن را نقل کرده است.
جابر بن یزید جعفی متوفای 128 ه، کتابهایی از او به یادگار مانده است.(4)
1) (1)
. نجاشی، رجال، شمارۀ 28.
2) (2) . نجاشی، رجال، شمارۀ 2.
3) (3) . نجاشی، رجال، ج 1، دنبالۀ زندگانی پدر.
4) (4) . نجاشی، رجال، به شمارۀ 330.
زیاد بن المنذر که نخست، دارای اعتقاد صحیحی بوده و سپس منحرف شد، کتابی دارد که در ضمن تفسیر علی بن ابراهیم آمده است.
لوط بن یحیی بن سعید، از بزرگان کوفه، کتابهای فراوانی نوشته که فهرست آنها را شیخ در رجال خود، آورده است.(1)
. رجال شیخ به شمارۀ 279.
گروهی که از شاگردان حضرت سجاد و امام باقر و صادق علیهم السلام به شمار میروند و همگی اهل قلم و انشاء و نقل حدیث میباشند که به برخی اشاره میکنیم:
نجاشی میگوید او دارای کتاب است.(3)
محمد بن قیس بجلی، او گردآورندۀ داوریهای امیرمؤمنان است(2)، هر چند این کتاب از بین رفته، ولی مشایخ شیعه در کتب اربعه و غیره، داوریهای امیرمؤمنان را از این کتاب نقل کردهاند و اخیراً آقای بشیر محمدی این روایات را گردآورده و با مقدمه حضرت والد منتشر شده است.
حجر بن زائدۀ حضرمی، دارای کتابی است و از امام باقر و صادق علیهما السلام، نقل روایت میکند.(3)
زکریا بن عبداللّه فیاض، دارای کتابی است.(4)
حسین بن ثور بن أبی فاخته، او دارای کتابی به نام نوادر است.(5)
عبدالمؤمن بن قاسم بن قیس، که در سال 147 ه درگذشته است. شیخ در رجال خود او را ازاصحاب سجاد و باقر و صادق علیهم السلام شمرده و میگوید او دارای کتابی است.(6)
ما به همین مختصر اکتفا کرده و علاقهمندان را به کتابهای رجالی ارجاع میدهیم تا پایۀ مشارکت شیعه را در حدیث به دست آورند.
بهترین کتابی که اخیراً در این مورد نگارش یافته، طبقاتی است که آیت اللّه
1) (1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 286.
2) (2) . فهرست طوسی، شمارۀ 131.
3) (3) . رجال نجاشی، شمارۀ 382.
4) (4) . رجال نجاشی، شمارۀ 452.
5) (5) . نجاشی، شمارۀ 124.
6) (6) . همان، شمارۀ 653.
العظمی بروجردی (1292-1380 ه) ترتیب داده است. او راویان و علمای شیعه را که در حدیث، کتابی دارند در 34 طبقه تنظیم کرده و به شرح اجمالی زندگانی آنان پرداخته است. ما در این جا دامن سخن را کوتاه میکنیم، و راویان حدیث و نگارندگان آن از زمان امامکاظم علیه السلام تا غیبت کبری را به وقت دیگر، موکول مینماییم.
فقه اسلامی که عصارۀ احادیث نبوی و امامان معصوم علیهم السلام است، از نخستین عصر رسالت و پس از آن، در میان صحابه و تابعان وجود داشته و به تدریج به حدّ کمال رسیده است. دانشمندان شیعه در استخراج احکام، بر قرآن واحادیث پیامبر و امامان معصوم که از طریق صحیح و قابل قبول نقل شده باشد، اعتماد میکنند. از این گذشته، از داوری عقل، آن هم به صورت قطعی در مواردی بهره میگیرند و اجماع را در صورتی حجت میدانند که کاشف از دلیل باشد، دلیلی که به دست مجمعین رسیده باشد، هر چند به دست ما نرسیده باشد.
شیعه معتقد است باب اجتهاد که در عصر رسالت گشوده شد و پس از آن ادامه داشت هیچگاه به روی امت بسته نشده و این باب رحمت و فیض الهی تا به امروز ادامه دارد و هرگز خدا، احدی را به پیروی از فقیهی ملزم نکرده، بلکه افراد میتوانند از هر فقیه اعلم بهره ببرند. البته مشروط بر این که حیّ و زنده باشد.
آگاهی از فقیهان برجسته شیعه در عصر ائمه، نیاز به نگارش کتابی دارد،
ولی به طور اجمال یادآور میشویم:
طبقۀ نخست کسانی هستند که به دست حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام پرورش یافته و به مقام اجتهاد رسیدهاند، مانند: محمد بن مسلم، زرارة بن أعین و برید بن معاویه و فضیل بن یسار، که از فقیهان پیشتاز اصحاب صادقین هستند.
طبقه دوم فارغ التحصیلان همین مدرسه هر دو امام هستند، مانند جمیل بن دراج، عبداللّه بن مسکان، عبداللّه بن بکیر و حماد بن عثمان و حماد بن عیسی و ابان بن عثمان.
طبقه سوم فقیهانی هستند که به دست امام موسی کاظم و فرزند او ابوالحسن رضا علیهما السلام پرورش یافتهاند، مانند یونس بن عبدالرحمن، محمد بن أبی عمیر و عبداللّه بن مغیره و حسن بن محبوب و حسن بن علی بن فضال، و فضالة بن ایوب.
همۀ این گروهها، فقیهان قرن دوم و اوائل قرن سومند و پس از این طبقات، رشتۀ اجتهاد پیوسته به روی فقیهان شیعه باز بوده و تا به امروز این فیض جاری است. فقیهانی نیز در مدرسۀ شیعه قبل از امام باقر و صادق علیهما السلام میزیستند که آنها پرورش یافتۀ امیرمؤمنان وامامان بعدی بودند.
بهترین کتاب برای شرح حال آنها دوکتاب است:
رجال کشی
رجال نجاشی
در دو قرن سوم و چهارم گروهی به نگارش دانشنامههایی در فقه پرداختند
که از آنها به جوامع نخستین تعبیر میشود. و این افراد عبارتند از:
یونس بن عبدالرحمان؛ ابن ندیم در فهرست میگوید: او علّامۀ زمان خود و دارای کتابهایی به نامهای: 1. جوامع الآثار، 2. الجامع الکبیر، 3. کتاب الشرائع است.
صفوان بن یحیی بجلی؛ او یکی از افراد معتبر روزگار خود بود و به نگارش سی کتاب، همت گمارده است.
3 و 4. حسن و حسین؛ فرزندان سعید اهوازی که هر یک سی کتاب را به نگارش درآوردند.
احمد بن محمد بن خالد برقی؛ متوفای 274 ه صاحب کتاب «المحاسن» که خوشبختانه تاکنون باقی مانده و به زیور طبع آراسته شده است.
محمد بن احمد بن یحیی اشعری قمی؛ صاحب کتاب نوادرالحکمه که در حدود سال 293 ه درگذشته است.
احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی؛ متوفای 221 ه مؤلف کتاب الجامع، اینها فقیهان شیعه در قرن سوم بودند.
اکنون به بیان فقیهان شیعه در قرن چهارم میپردازیم:
به خاطر باز بودن باب اجتهاد در مدارس شیعه، فقیهان ارزشمندی پرورش یافتند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
علی بن الحسین بن بابویه، متوفای 329 ه، پدر صدوق، مؤلف کتاب «الشرائع».
محمد بن حسن بن ولید قمی، او از جلالت قدر برخوردار بود و استاد قمیها به شمار میآمد، به گونهای که شیخ صدوق کلیۀ آرای او را در رجال پذیرفته، و به آنها اعتماد میکرد.
جعفر بن محمد بن قولویه، متوفای 369 ه، استاد شیخ صدوق، مؤلف کتاب «کامل الزیارات». نجاشی میگوید: او از ثقات اصحاب ما و بزرگان آنها در فقه و حدیث است.
محمد بن علی بن الحسین (306-381 ه) معروف به صدوق، مؤلف کتابهای بی شمار مانند: «من لا یحضره الفقیه» و «المقنع» و «الهدایة».
محمد بن احمد بن جنید، معروف به اسکافی، متوفای 385 ه، او مؤلف کتابهای بی شمار است که در رأس آنها دو کتاب معروف به نامهای «تهذیب الشیعة لأحکام الشریعة»، 2. «الاحمدی فی الفقه المحمدی» قرار دارند.
در قرن پنجم فقیهان نامآوری در قلمرو فقه، پدیدار شدند که آرای آنان برای فقیهان بعدی تا مدتی از اعتبار خاصّی برخوردار بود و میتوان از آنان این گونه نام برد:
شیخ مفید (336-413)
سید مرتضی (355-436)
شیخ ابوالفتح کراجکی (م 449)
شیخ طوسی (385-460)
سلّار دیلمی (م 463)
ابن البراج (401-489)
و شخصیتهای دیگری که نامها و اسامی کتب و آرای آنان زینتبخش کتب تراجم ورجال و فقه میباشد.
آگاهی از زندگی این فقیهان نامآور با مراجعه به کتابهای تراجم و ذریعه به دست میآید.
این نمایۀ فشردهای است از فقیهان شیعه تا قرن پنجم که به صورت اجمال ارائه شد، این گروه در زمانی زندگی میکردند که حکومتهای جائر مانند سلاجقه و پس از آن ایوبیان و عثمانیان، فشار را بر آنان به حد اعلا رسانده بودند. احیاناً به عناوین مختلف، کتابخانههای آنها را آتش میزدند و برخی را میکشتند. شیخ طوسی کتابی به نام «المبسوط» در فقه مقارن نوشته که در 8 جلد چاپ شده، در حالی که در بغداد پیوسته بین شیعه و حنابله آتش جنگ بر پا میشد. سرانجام، کتابخانۀ او به آتش کشیده شد و او به نجف اشرف پناه برد. و بغداد را که در آن نزدیک به نیم قرن زندگی کرده بود، ترک گفت و در نجف حوزهای را تشکیل داد که قریب ده قرن است به نورافشانی و تولید علم مشغول است.
بر هیچ کس پوشیده نیست که بهرهگیری از کتاب و سنت و یا سیره و اجماع بستگی به تأسیس قواعدی دارد که در پرتو آن قواعد بتوان احکام عملی را استنباط کرد. بالأخص، احکام و موضوعاتی که در کتاب و سنت وارد نشده است. از آنجا که خلفا، مانع از نگارش حدیث رسول خدا شدند، احادیث مربوط به فقه به پانصد عدد کاهش یافت. مؤلف «المنار» میگوید: روایات مربوط به احکام از پانصد تجاوز نکرده و چهار هزار روایت مرسل و موقوف نیز به آنها کمک میکند.(1)
. الوحی المحمدی، ص 212، چاپ ششم.
وی در تفسیر خود میگوید: سرچشمۀ قوانین، آرای مردم است و ما به این مطلب معتقدیم البته در غیر آنچه که در قرآن و سنت آمده است ولی منصوص بسیار کم است.(2)
در حالی که وی احادیث مربوط به احکام را فزون از پانصد عدد نمیداند ابن حجر عسقلانی، متوفای 852 در کتاب خود به نام «بلوغ المرام من أدلّة الاحکام» آن تعداد روایات فقهی را به 1596 حدیث رسانده است، ولی بسیاری از آنها احادیث اخلاقی هستند و برخی متضمن حکم شرعی نیستند.
اهل سنت به دلیل فقدان حدیث در مسائل نوظهور، ناچار شدند به ادلّۀ ظنّی عمل کنند، مانند قیاس، استقراء، استحسان، سدّ الذرائع، فتح الذرائع،
سنة الخلفاء، سنة الصحابة، رأی أهل المدینة و همۀ این قواعد یک رشته گمانهزنیها بیش نیست و نمیتوان مفاد آنها را به خدا و رسول نسبت داد. ولی در عین حال همین کار سبب شد آنان دانشی به نام اصول فقه تدوین کنند و این قواعد ظنی را در آنها به بحث و بررسی بگذارند. ولی دانشمندان شیعه به خاطر آن که سخنان عترت را مانند سنت پیامبر حجت میدانند، بلکه آن را حاکی از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله تلقی میکنند، در بسیاری از مسائل، از مراجعه به سیرۀ مسلمین و یا اجماع بینیاز بودند، ولی در عین حال، آنان نیز ناچار به تأسیس دانشی مانند اصول فقه شدند، زیرا تنها در پرتو یک رشته قواعد میتوان به سنّتی که به وسیلۀ خبر واحد ثابت میشود، عمل کرد و مضمون آن را به شرع مقدس نسبت داد.
دانشمندان شیعه در دانش اصول فقه، هر چند به نفی این قوانین ظنی پرداختهاند، ولی خود اصولی را از کتاب و سنت و اجماع و عقل استفاده کردهاند که زیربنای دانش اصول فقه را تشکیل میدهد. ما در این جا، اسامی نخستین شخصیتهای مؤسس اصول فقه را میآوریم:
یونس بن عبدالرحمن (متوفای 360)، مؤلف کتاب «اختلاف الحدیث ومسائله» که موضوع آن مسألۀ دامنهداری به نام تعارض الأدله است.(2)
اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابیسهل بن نوبخت (237-310)، او
1) (1)
. نجاشی، شمارۀ 1165.
2) (2) . رجال نجاشی، شمارۀ 420.
مؤلف کتاب الخصوص والعموم است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 67.
ابن الندیم در فهرست خود، از آثار او نام برده و میگوید: او کتابی به نام الخصوص والعموم وابطال القیاس و افزون بر آنها کتابی به نام «نقض اجتهاد الرأی علی ابن الراوندی» دارد.(2)
ابومحمد حسن بن موسی نوبختی، از دانشمندان قرن سوم کتابی به نام «الخصوص والعموم» و کتاب دیگری به نام «الخبر الواحد والعمل به» دارد.(3)
ابومنصور صرّام نیشابوری، از دانشمندان قرن سوم و آغاز قرن چهارم، کتابی به نام «ابطال القیاس» نوشته است.(4)
محمد بن احمد بن داود بن علی (م 368) نجاشی در حق او میگوید: او بزرگ طایفۀ امامیه و عالم آنها است و کتابی به نام «الحدیثین المختلفین» دارد.(5)
محمد بن احمد بن جنید (م 381) دانشمند شهیر شیعی که آرای خاصی در فقه دارد. و مؤلف کتابی به نام «کشف التمویه والالتباس فی ابطال القیاس» است.(6)
در این مرحله از نگارش علم اصول، فقط بخشی از مسائل مد نظر فقیهان شیعی بوده نه همۀ آنها، ولی در مرحلۀ دوم، دگرگونی ریشهای در نگارش علم اصول پدید آمد و آن این که مجموع مسائل علم اصول یکجا مطرح گردیده و
نتیجهیابی شده است. در این مرحله میتوان از اعاظم یاد شده در زیر نام برد:
معلم امّت، شیخ مفید (336-413) کتابی به نام «التذکرة بأُصول الفقه» در اصول فقه نوشته که اصل آن در دست نیست. شاگرد نامآور او کراچکی خلاصه آن را در کتاب «کنزالفوائد» آورده است.
شاگرد ممتاز شیخ مفید، سید مرتضی (355-436) کتاب مفصلی در اصول فقه به نام «الذریعة إلی اصول الشریعة» نوشته که تاکنون دوبار چاپ شده است. چاپ اخیر آن در مؤسسۀ امام صادق علیه السلام با تحقیق شیوایی عرضه شده است. مؤلف در آخر کتاب نگاشته است که در سال 430 ه از تألیف آن فراغت یافته است.
شیخ طوسی، محمد بن حسن (385-460) مؤلف کتاب «عدة الأصول» که بارها در ایران و هند چاپ شده است. او سایه به سایۀ کتاب استاد خود، سید مرتضی پیش رفته و احیاناً از آن کتاب، بهرۀ فراوانی برده است.
ابولیلی معروف به سلّار بن عبدالعزیز دیلمی (م 448) مؤلف کتاب «التقریب» در اصول فقه است که متأسفانه نسخهای از آن در دست نیست.
«غنیة النزوع إلی علمی الأصول والفروع» نگاشته «ابوالمکارم حمزة بن علی بن زهره» معروف به ابن زهره است که در سال 585 ه درگذشته است و کتاب وی در مؤسسۀ امام صادق علیه السلام با تحقیق شیوایی چاپ و منتشر شده است.
البته این کتاب در دو بخش است: بخشی مربوط به علم کلام و اصول فقه، بخش دیگر دانش فقه است.
پس از مرحلۀ دوم، مرحلۀ سوم، در تألیف اصول فقه، آغاز میگردد، سپس مراحل دیگری دنبال آن میآید که در هر مرحله دانش اصول فقه، رشد و کمال بیشتری مییابد و هم اکنون، به برترین مرحله رسیده است. والد محترم نیز کتابهایی به نامهای «الموجز»، «الوسیط»، «المبسوط» در این رشته دارند که نخستین آنها کتاب درسی است. در این مرحلۀ پایانی از دو شخصیت، باید نام برد که در ترفیع این علم اثر بسزایی داشتهاند:
شیخ مرتضی انصاری (1214-1281).
محقق خراسانی (1255-1329) این دو شخصیت، آفتاب علم اصول و یا ماه عالمتاب این دانشند و صدها محقق در علم اصول پرورش دادهاند.
نگارش زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله از روز نخست تا روزی که دعوت خدا را لبیک گفت، دانش سودمندی است که از آن به «سیرة النبی» تعبیر میکنند و کمتر کسی است که در این وادی به صورت گسترده سخن گفته باشد، ولی مقصود ما در اینجا علاوه بر زندگانی پیامبر، نگارش حوادثی است که در قرون نخست، به وقوع پیوسته است، و در حقیقت موضوع بحث ما سیره و تاریخ اسلام است.
غالباً نویسندگان اسلامی به گوشههایی از سیرۀ پیامبر پرداختهاند، مانند «واقدی» که فقط غزوات رسول خدا و نبردهای او با مشرکان را به رشتۀ تحریر درآورده است. ولی برخی نیز به همۀ سیرۀ پیامبر پرداختهاند که برخی از آنان را نام میبریم:
او متوفای 151، از اصحاب امام صادق علیه السلام است. او کتابی در سیرۀ پیامبر نوشته که ابنهشام متوفای 212 آن را تلخیص کرده است. ابناسحاق معروف به ولاء و تشیع است. ابن حجر میگوید: او راستگو است، اما متهم به «تشیع» و «قدری» بودن است.
سیرۀ ابن اسحاق در اختیار ما نیست ولی مواد آن را میتوان از کتابها گرد آورد مانند:
مجمع البیان که در آیات مربوط به مغازی از این کتاب بهره میگیرد.
ابن جوزی (م 595).
تاریخ ابن کثیر (م 775).
از این کتابها به ضمیمۀ سیره ابنهشام میتوان سیرۀ ابن اسحاق را بازنویسی کرد، زیرا احتمال قوی دارد که ابنهشام، آنچه را که مربوط به فضائل علی علیه السلام است به خاطر سیاست وقت، حذف کرده باشد.
او جلوتر از ابن اسحاق، به سیره نویسی پرداخته است، البته نه سیرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله بلکه کسانی از صحابۀ پیامبر که در جنگ جمل و صفین و نهروان شرکت کردهاند.(1)
. فهرست طوسی، ص 2.202. رجال نجاشی، شمارۀ 330.
1) (1)
او به سال 128 هجری درگذشته است و کتابهایی به نامهای: الجمل، صفین، النهروان، مقتل امیرالمؤمنین و مقتل الحسین دارد.(1)
استاد ابوعبیده معمر بن مثنی (م 209) و ابوعبداللّه محمد بن سلام (157 - 224)، است و کتابی بزرگ و نیکو دارد که شامل بخشهای زیر است:
کتابی به نام «المبتدأ» که شاید مربوط به حوادث آغاز بعثت باشد.
غزوات.
درگذشت بزرگان.
جنگهای ارتداد.(2)
. رجال نجاشی، شمارۀ 7. و برخی او را قاسم بن سلام ازدی خزاعی مکنی به ابوعبید دانستهاند.
از پیشروان دانش سیرهنویسی است، و از یاران امام صادق علیه السلام به شمار میرود و کتابهایی دارد به نامهای: المغازی، السقیفه، الردّة، فتوح الاسلام.2
وی متوفای 212، مؤلف کتاب «وقعة صفین» است.
نسابۀ عصر خود و آگاه از سیرهها و آثار، نجاشی میگوید: او دانشمندی بود که از حوادث روزگار آگاه و به فضل و علم مشهور بود و از مذهب امامیه پیروی میکرد. آنگاه از کتابهای او نام میبرد. ما در این جا نمایۀ کوتاه و فشردهای از سیره و مغازی و تاریخ نگاری ارائه کردیم برای تفصیل بیشتر باید روضات الجنات و اعیان الشیعه مراجعه کرد.
علم رجال، دانشی است که دربارۀ احوال راویان حدیث و ناقلان سنّت، سخن میگوید، بالأخص از نظر وثاقت و ضبط حدیث و غیره، و هیچ فقیهی مستغنی از چنین دانشی نیست، زیرا اگر بخواهد به حدیثی عمل کند باید سند آن را در نظر بگیرد و تا وثاقت راویان ثابت نشود نمیتواند آن را مدرک فتوا قرار دهد، از این جهت، فقیهان شیعه، همّت خود را در این علم به کار بستند که برخی پایهگزاران این رشته را نام میبریم:
1) (1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 561.
که یکی از آنها کتاب الرجال است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 674.
هرگاه ابن فضال کوچک گفته شود، مقصود «علی بن حسن» است و هرگاه ابن فضال بزرگ گفته شود، مقصود پدر او «حسن بن فضال» است.
حسن بن محبوب سرّاد، (150-224)، او استاد حدیث بود و از شصت استاد در حدیث نقل روایت دارد و از اصحاب امام صادق علیه السلام به شمار میرود و دو کتاب در علم رجال دارد: المشیخة؛ معرفة رواة الاخبار.
محمد بن عمر بن عبدالعزیز ابوعمر کشی که از اخبار و رجال و پرورش یافتۀ مکتب شیخ محدّثین معروف به «عیاشی» است، او کتابی به نام «معرفة الرجال» دارد که هویت راویان را از روایاتی از ائمه اطهار در مورد آنان نقل شده است تشخیص میدهد. اصل این کتاب در دست نیست، امّا شیخ طوسی آن را خلاصه کرده و «اختیار معرفة الرجال» نامیده است.(2)
احمد بن علی نجاشی (372-450)؛ او از اساطین علم رجال و بزرگان آن است و در دانش رجال، گوی سبقت از همگان ربوده است. کتاب رجال او که در حقیقت فهرست کتابهای شیعیان است، ولی در عین حالیکی از مدارک مهم رجال شیعی است و اخیراً در مؤسسۀ امام صادق علیه السلام به صورت زیبایی تحقیق و در دو جلد منتشر شده است.
شیخ طوسی (385-460). مقام علمی او بالاتر از آن است که در این
فرصت کوتاه، بیان شود. او در بسیاری از دانشهای اسلامی، تخصص داشته و نسبت به بخشهای دیگر کاملاً آشنا بود. دو کتاب رجالی او از مدارک شناخت راویان حدیث است، و هر یک از این دو کتاب به شیوۀ خاصی نگارش یافته است.
رجال. این شخصیت بزرگ، راویان حدیث را از عصر رسول خدا تا پس از غیبت صغری به صورت ابجدی در 14 طبقه بیان کرده است.
فهرست. که اسامی کتابهای دانشمندان شیعه در علوم اسلامی را به ترتیب مؤلّفان بیان کرده است، و در موارد زیادی سند خود را به آن کتاب مطرح نموده که در وثاقت افراد، و پذیرش عمل به روایت به ما کمک میکند.
اینها نمونههایی از کتب رجالی است که در اینجا آوردهایم. شایستۀ ذکر است آنان که با خاندان رسالت، رابطۀ خوبی ندارند، ولی نمیتوانند جام خشم خود را بر سر آنان فرو ریزند، ناچارند آن را بر سر پیروان این خاندان خالی کنند و پیوسته به تهمت و دروغ متوسل میشوند. در این مورد ابن تیمیه پایهگذار این تهمت است که شیعه در حدیث و رجال آثار کمی دارد. پس از آن نویسندۀ دیگری به نام مرعشلی، اصولاً وجود حدیث و رجال در مذهب شیعه را نفی کرده است واخیراً دکتر عبدالرحمن صالحی در مقدمۀ کتابی به نام «مصادر التلقی» نوشته است که شیعه در قرن چهارم و پنجم اسانید را جعل کرده است. تو گویی شیعه یک جمعیت گمنام و ناشناخته بوده که توانسته با تردستی و پنهانکاری حدیث و سند را جعل کند.
والد معظم در نقد این نظر، نامهای به دکتر عبدالرحمن صالحی نوشتند که
هم اکنون کتابهای فراوانی که در قرن دوم و سوم نگارش یافته و در اختیار ما هست آیا میشود چنین کتابهایی را بعداً جعل کرد؟! از این گذشته برای ریشهکن کردن شبهه و این که در آینده این تهمت فربهتر نشود، کتابی به نام «دور الشیعة فی الحدیث نشأة وتطوّراً»، نگاشته همراه با نامهای توسط سفیر محترم ایران در ریاض برای دکتر فرستاده شد، که آن را به دست ایشان رساند.
من در این جا به یک نکته واقف شدم و آن این که:
برای هر چیزی پایانی است جز دروغ بستن بر شیعه.
برای هر چیزی دلیلی است، جز دشمنی با شیعه.
یکی از اهداف بلند آیین اسلام این است که فکر انسان را از اندیشههای بیپایه رها سازد و او را با منطق خرد آشنا گرداند، و لذا واژۀ «عقل» در قرآن با مشتقات مختلفش 47 بار و مادّۀ تفکر 18 و مادّۀ لب 16 و مادّۀ تدبر 4 و نهی 2 بار به کار رفته است. اسلام بشر را به مطالعۀ عالم آفرینش دعوت میکند و به هنگام استدلال بر وجود آفریدگار، با این جملههای کوتاه، بهترین برهان را عرضه میکند.
(أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ * أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بَلْ لا یُوقِنُونَ) (1)
. طور/ 35-36.
.1) (1)
«آیا آنان بدون علت و سبب پدید آمدهاند یا خود خویشتن را آفریدهاند، آیا آنان آسمان و زمین را آفریدهاند. بلکه آنان به هیچ چیز یقین ندارند».
با این که راه و روش اسلام، دعوت به تفکر برهانی است، متأسفانه گروهی به جای اندیشیدن در معارف بلند قرآنی و حدیثی، فریفته به احادیث یهودی و نصرانی شده و راه تشبیه و احیاناً تجسیم را پیش گرفتهاند و خود را از هر نوع تفکّر عقلانی رهایی بخشیدهاند. شهرستانی نقل میکند که برخی از این سطحینگرها برای خدا همه نوع عضو قائلند جز ریش و فرج و میگویند:
اعفونی عن الفرج واللحیة واسألونی عمّا وراء ذلک».(1)
. ملل و نحل، ج 1، ص 105.
آزادی دادن به احبار یهود و رهبان نصارا که به ظاهر اسلام آورده بودند، سبب شد که گروه عظیمی از محدثان قرن دوم وسوم، راه تشبیه را در پیش بگیرند و برخی که خواستند به آن آلوده نشوند، راه دیگری را برگزیده و گفتند: انسان توانایی شناخت عالم ماوراء طبیعت را ندارد.
مسلماً این مطلب درست نیست و ما میتوانیم به عالم بالا راه پیدا کرده و آن را از نزدیک مشاهده کنیم امّا نه مشاهدۀ حسی بلکه مشاهدۀ عقلی و این کار از دو راه صورت میپذیرد:
نگاه عمیق و دقیق به اسرار و قوانین طبیعت که خود، ما را به جمال و کمال آفریدگار رهبری میکند.
ترتیب قیاسهای منطقی که اگر هر یک از صغری و کبری یقینی باشد، ما را به نتیجۀ قطعی رهبری میکند، واین راه همان است که امیرمؤمنان علیه السلام و
1) (1)
دیگران برگزیدهاند، اینک به مثالی بسنده میکنیم:
شخصی از امام پرسید: آیا خدا میتواند دنیا را در میان تخممرغ قرار دهد، بدون این که دنیا کوچک شود و یا تخم مرغ بزرگ گردد؟ امام در پاسخ گفت: خدا بالاتر و برتر از آن است که به عجز و ناتوانی موصوف گردد، امّا آنچه که سؤال میکنی، شدنی نیست.
دقت در این پرسش و پاسخ، ما را به این نکته رهبری میکند که امام با یک قیاس منطقی پاسخ گفته است و آن این که سؤال شما مستلزم جمع بین نقیضین است و این کار بالذات محال است، زیرا ظرف باید پیوسته بزرگتر از مظروف باشد. اگر جهان در تخممرغ قرار بگیرد بی آن که جهان کوچک شود و یا تخممرغ بزرگتر، نتیجه این میشود که مظروف بزرگتر از ظرف باشد و چون قضیه نخست (ظرف باید بزرگتر از مظروف باشد) برای ما قطعی است، قطعاً خلاف آن (مظروف بزرگتر از ظرف باشد)، برای ما قطعیالبطلان است.
خطبههای امیرمؤمنان در نهجالبلاغه پایه و بنیان کلام و فلسفۀ شیعه است.
حضرت با آن سخنرانیهای خود، اندیشۀ شیعیان را پرورش داده و آنها را به اندیشهورزی دعوت میکند، و لذا در مکتب اهلبیت، متکلمان چیره دست و عالمان تیز پرواز در آسمان علم کلام، پرورش یافتهاند که برخی از آنها را نام میبریم.
او سرآمد اصحاب ما در عصر خود و متکلمی چیرهدست و شاعری سخنور بود. خدا در او یک رشته فضایل را گرد آورده بود، دانش، دین و راستگویی در سخن. شیخ صدوق میگوید: من کتابی از او دیدم به نام الاستطاعة والجبر.(1)
. رجال نجاشی، ص 397؛ فهرست شیخ طوسی، به شمارۀ 314؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 2853.
ابن ندیم میگوید: او یکی از بزرگان شیعه در فقه و حدیث و در کلام و عقاید شیعه بود.(2)
او متکلمی عالی مقام بود و به خاطر مناظرههای کوبندهاش مخالفان او را «شیطان الطاق» مینامیدند. او در دانش کلام، و حاضر جوابی بی مانند بود.
نجاشی میگوید: او کتابی به نام «افعل ولا تفعل» دارد که من آن را نزد احمد بن حسین بن عبداللّه غضائری دیدم. کتاب بزرگ و زیبایی بود، کتابی نیز در اثبات امامت امیرمؤمنان به نام «الاحتجاج» و کتابی در نقد خوارج و کتاب سومی پیرامون مناظرات خود با ابوحنیفه و مرجئه دارد. تاریخ وفات او در دست نیست
ولی چون امام صادق علیه السلام در سال 148 ه و ابوحنیفه در سال 150 ه درگذشتهاند، میتوان گفت که او نیز در همین دوران میزیسته است. ابنندیم شناخت بیشتری از او دارد، او میگوید: او متکلم حاذقی بود و کتابهایی به نامهای زیر دارد:
کتاب الإمامة، کتاب المعرفة، کتاب الرد علی المعتزلة فی امامة المفضول، کتاب فی أمر طلحة والزبیر وعائشة.(1)
. فهرست، ص 264 و 258.
ابن ندیم میگوید: او از متکلمان شیعه و آگاه از اسرار و عقاید آنهاست، و او کسی است که امام صادق علیه السلام در حق او دعا فرموده و همان جمله را گفته که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد حسان بن ثابت گفته است، و آن جمله این است: «لا تزال مؤیّداً بروح القدس ما نصرتنا بلسانک»، «روح القدس تو را کمک کند تا زمانی که با زبانت ما را یاری میکنی». او نخستین کسی است که مسألۀ امامت را در علم کلام شکافت و راه استدلال را آسان ساخت. و فردی حاذق و حاضر جواب در علم کلام بود.(2)
شهرستانی میگوید: هشام بن حکم در اصول عقاید بسیار دقیق و ماهر بود و نباید از مناظرات و الزامات او بر ضد معتزله غفلت کرد.(3)
نجاشی میگوید: او در اواخر، از کوفه به بغداد منتقل شد و در سال 199 ه درگذشت و اسامی کتابهای او را که فزون از سی کتاب است یادآور میشود که بیشتر آنها در علم کلام است.(4)
احمد امین میگوید: او یکی از شخصیتهای برجستۀ شیعه در علم کلام و در مناظره، قوی و نیرومند بود و با معتزله مناظرههایی دارد. در کتابهای ادبیات، مناظرات فراوانی از او نقل شده که حاکی از حضور ذهن او در مسائل است.
هشام بن حکم در آغاز جوانی، از ابوشاکر دیصانی که دارای اندیشههای نادرست در معارف بود پیروی میکرد، آنگاه از او برید و به جهم بن صفوان جبری پیوست. او هم در سال 128 ه در «ترمذ» کشته شد. آنگاه دست تقدیر او را به سوی امام صادق علیه السلام هدایت کرد و به آیین امامیه گروید و مکتب حق را از حضرتش آموخت. اگر آرای نادرستی از هشام بن حکم نقل میشود، مربوط به دوران جوانی اوست که با ابوشاکر و یا صفوان گذرانده است، امّا پس از آن که به امام صادق علیه السلام پیوست، فکر و اندیشۀ او دگرگون گشت و به صورت یکی از مدافعان عقاید امامیه درآمد. مرحوم شیخ عبداللّه نعمه که یکی از علمای بارز لبنان است، کتابی پیرامون زندگانی هشام بن حکم نوشته و ما را از گسترده گویی بینیاز ساخته است.
امروز بر اثر یک رشته پدیدههای نادرست در جامعۀ ما، افرادی هستند که انسانها را از تعقلهای برهانی و فلسفی و حتی کلامی باز میدارند، و تصوّر میکنند که راه صحیح این است که فقط به آیات و اخبار مراجعه کنیم و از علوم عقلی بهره نبریم. این سخن از جهاتی نادرست است که ما در اینجا به نقل حدیثی بسنده میکنیم تا روشن شود پیشوایان معصوم ما، افراد متکلمی را در دامن خود پروراندهاند. کلینی نقل میکند: مردی از شام به محضر امام صادق علیه السلام آمد تا با شاگردان آن حضرت به مناظره بپردازد. در این هنگام، امام به یونس بن
یعقوب دستور داد و گفت: ببین در خارج از خانه از شاگردان مبرز ما در علم کلام چه کسی حضور دارد؟ او میگوید: من بیرون رفتم و به منازل آنان سر زدم و نخست زراره را که در علم کلام چیره دست بود به خانۀ امام صادق آوردم، سپس مؤمن الطاق را آوردم که او نیز از دانش کلام، آگاهی کاملی داشت، بعداً هشام بن حکم، سپس قیس بن ماصر را که وی نزد من داناترین اصحاب امام صادق علیه السلام به علم کلام بود و او کلام را نزد علی بن الحسین علیه السلام آموخته بود همه را به حضورش آوردم.(1)
. کافی، ج 1، ص 171.
وی یکی از بزرگان علم کلام است که اصول آن را از امام علی بن الحسین علیه السلام آموخت و گفتار یونس بن یعقوب در باره وی گذشت.
وی پرده دار منصور، و متکلمی زبردست، و خوش سخن بود. کتابی دربارۀ امامت دارد. احمد بن أبی طاهر در کتاب بغداد میگوید: من آن کتاب را دیدم. نجاشی میگوید: برخی از علمای ما این کتاب را دیدهاند و در برخی از کتابها خواندم: آنگاه که منصور به حیره (کوفه) آمد، پنهانی به سخنان او در مجلس درسش گوش داد، در حالی که او در موضوع امامت سخن میگفت، خوشش آمد و سخنان او را پسندید.(2)
تاریخ وفات عیسی بن روضه در دست نیست، ولی منصور در سال 158 ه
درگذشته است. طبعاً وی از متکلمان شیعۀ قرن دوم بوده است.
وی اهل کوفه بوده و عصر امام صادق علیه السلام را درک کرده بود. برخی میگویند از آن حضرت نیز روایت دارد، ولی قطعاً از امام موسی کاظم علیه السلام روایاتی را نقل کرده است. نجاشی میگوید: او متکلم و در حدیث ثقه است.
کتابی در توحید دارد. آن را علی بن حسن طاطری نقل کرده است. بنابراین، وی از متکلمان قرن دوم است(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 544.
و ابن ندیم او را از متکلمین شیعه شمرده است و دربارۀ او چنین میگوید: او با ابوعلی جبّائی در یک مجلس در مورد امامت، مناظره کرده و او در حضور ابومحمد قاسم بن محمد کوفی امامت را اثبات کرد.و کتابی در امامت و کتاب دیگری در نقض کتاب امامت ابوعلی جبائی دارد، که آن را به اتمام نرسانده است.(2)
او فقیه ثقه در حدیث است و کتابهایی پیرامون: توحید، امامت، فطرت، معرفت و ولایت نوشته است.(3)ابن ندیم او را از متکلمان امامیه شمرده و میگوید: «طاطری از قدمای متکلمان شیعه است. او کتابی دربارۀ امامت دارد که کتاب بسیار خوبی است» و چون از اصحاب امام کاظم علیه السلام است، طبعاً از متکلمان قرن دوم میباشد.
وی فقیه متکلم است و از دو امام کاظم و رضا علیهما السلام نقل حدیث کرده است و کتابی به نام «مسائل أبی الحسن موسی» دارد.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 9.
از آنجا که امام کاظم علیه السلام در سال 183 ه و امام رضا علیه السلام در سال 203 ه درگذشتهاند، طبعاً ایشان از متکلمان قرن دوم و اوائل قرن سوم میباشد. حتی شیخ در رجال خود او را از اصحاب امام رضا علیه السلام شمرده است.(2)
وقتی که وی از امام هشتم علیه السلام سؤال کرد: من همه وقت نمیتوانم حضور شما را درک کنم، از چه کسی دین خود را بیاموزم؟ امام فرمود: از یونس بن عبدالرحمان.(3)
وی ثقه و از شخصیتهای معروف ومتکلم بود و از امام صادق و امام کاظم علیهما السلام نقل روایت کرده و محمد بن خالد نیز از او نقل روایت نموده است.(4)بنابراین، ایشان از متکلمان قرن دوم است.
وی از متکلمان عصر امام صادق علیه السلام است و طبرسی در کتاب احتجاج، مناظرۀ او را با ابوحنیفه نقل کرده است.
آنچه که ما گفتیم نمونههایی از متکلمان عصر امام صادق و کاظم علیهما السلام است
و این شخصیتها، مناظرهها واحتجاجهایی با مخالفان داشتهاند که در کتابهای تاریخ، نقل شده است. و در رأس آنها حمران بن اعین شیبانی، هشام بن سالم جوالیقی، سید حمیری و کمیت اسدی جای دارند.(1)
. اعیان الشیعه، ج 1، ص 134-135.
در قرن سوم، از میان شیعیان، متکلمان زبردستی برخاستند که غالباً از شاگردان امام هادی و حضرت عسکری علیهما السلام هستند. اینک برخی از نام آوران آنها را برمیشمریم:
وی ابومحمد فضل بن شاذان بن خلیل ازدی نیشابوری است. پدر او از اصحاب یونس بن عبدالرحمن بوده و خود او از امام جواد علیه السلام و حتی گفته شده از امام رضا علیه السلام نقل روایت کرده است.
او یکی از فقیهان نامآور و متکلمان عصر خود بوده و عظمت و بزرگواری او بیش از آن است که از آن گفتگو کنیم. گنجی شافعی میگوید: او یکصد و هشتاد کتاب نوشت. شیخ در رجال خود او را از اصحاب امام هادی و عسکری علیهما السلام شمرده ومی گوید در سال 260 ه درگذشته است. نجاشی و شیخ و کشی اسامی کتابهای او را نقل کردهاند.(2)
از اسامی کتابهایی که نجاشی از آنها نام برده به دست میآید که او در میدان مناظره و دفاع از حریم تشیع و اسلام فعّال بوده است و لذا قسمت اعظم کتابهای او را ردّیّهها تشکیل میدهد.
او فرزند هشام معروف، ساکن بصره، متبحر در علم کلام بود؛ نجاشی میگوید برخی از علمای ما کتاب او را دربارۀ امامت دیدهاند.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 349.
از آنجا که پدر او در سال 199 یا 200 ه درگذشته است، طبعاً فرزند او از متکلمان اوایل قرن سوم میباشد.
وی به ابوالأحوص مصری معروف است و استادی بزرگ و فقیهی متکلم ومحدّثی ثقه است و پدر او نیز از اصحاب حدیث و جزء ثقات بود. او کتابهایی را تنظیم کرده که یکی از آنها پیرامون امامت است.(2)
شیخ طوسی در فهرست در بخش کنیهها (کنی) میگوید: او از متکلمان امامی است و حسن بن موسی نوبختی مجلس او را درک کرده و از او علم آموخته است.
و از آنجا که حسن بن موسی نوبختی معاصر با جبائی متوفای 303 ه هست، میتوان گفت: داوود بن اسد از متکلمان قرن سوم میباشد.
اصل او از جرجان بود ولی در اصفهان اقامت داشت. مرد بزرگی در میان اصحاب ما بود، در برههای از زندگی معتزلی بود بعد به وسیلۀ دانشمند شیعی عبدالرحمن بن احمد جبرویه به مذهب شیعه درآمد. او کتابهایی در کلام، مانند «الجامع فی سائر ابواب الکلام»؛ «المسائل والجوابات فی الإمامة»؛ «موالید الأئمة» ومناظرات با ابوعلی جبائی دارد.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 1034.
وی مکنی به ابومحمد عسکری، همکار ابوعیسی ورّاق (محمد بن هارون)، متکلمی حاذق از اصحاب امام هادی و حضرت عسکری علیهما السلام است. او اطلاع گستردهای در حدیث و فقه دارد و از کتابهای کلامی او میتوان «نقض العثمانیه» و «دلائل الأئمّة» نام برد و از آنجا که ابوعیسی وراق در سال 247 ه درگذشته است، طبعاً وی از متکلمان قرن سوم است.
وی مکنی به ابومحمد و از علمای امامیه بود و برخی از اصحاب ما مانند ایوب بن نوح و حسن بن معاویه و محمد بن حسین و علی بن حسن بن فضال از او نقل روایت کردهاند. او کتابی در توحید وکتاب دیگری در معرفت و کتاب سومی در امامت دارد. از آنجا که حسن بن علی بن فضال، شاگرد وی از اصحاب
1) (1)
امام هادی و حضرت عسکری علیهما السلام بوده، طبعاً ایشان، از متکلمان قرن سوم میباشد.
وی معروف به ابوعیسی وراق است، و مؤلف کتاب الإمامة، السقیفة واختلاف الشیعة والمقالات است. ابن حجر میگوید: او مصنفاتی طبق مذهب معتزله دارد ولی مسعودی میگوید: او تألیفات زیبایی پیرامون امامت و غیره دارد و در سال 247 ه درگذشته است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 1017؛ لسان المیزان، ج 5، شمارۀ 1360، رواشح سماویه، ص 55. این که ابن حجر او را از علمای معتزله شمرده، به خاطر خلطی است که میان معتزله و امامیه دارد، و قسمتی از علمای امامیه از معتزله شمرده شدهاند.
او چشم و چراغ علمای ما در بصره و سرآمد آنان در فقه و کلام وادب و شعر بود تا آنجا که جاحظ از او نقل روایت میکند، و میگوید: ابراهیم بن أبی داحه برای من از محمد بن ابیعمیر نقل کرد که استاد او ابن ابیعمیر در سال 217 ه درگذشته است. و جاحظ نیز که در سال 255 ه از دنیا رفته، از او نقل روایت میکند.(2)طبعاً وی از متکلمان قرن سوم است.
ابن ندیم میگوید: او یار هشام بن حکم بود ولی در مسائلی با او اختلاف
داشت جز این که در مسألۀ امامت با هم همفکر بودند و از کتابهای اوست:
ابوعمرو کشی او را در رجال خود، از اصحاب امام هادی علیه السلام ذکر کرده و میگوید: او دانشمندی متکلم و مؤلف کتابهایی بود و در سمرقند و کشّ ساکن بود. و سپس کتابهای او را یادآور میشود. یکی از آنها ردّ بر کسانی است که تصور کردهاند پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از بعثت بر دین قریش بود و نیز ردّی بر عقاید زیدیه نوشته است. از آنجا که وی از اصحاب ابی الحسن امام هادی علیه السلام متوفای 254 ه است طبعاً از متکلمان قرن سوم میباشد.(2)
شیخ طوسی او را از اصحاب امام هادی علیه السلام شمرده است.(3)
وی متکلمی حاذق، نیکو تألیف، زیباسخن بود و باارشادات ومناظرات او محمد بن عبداللّه بن مملک اصفهانی از مذهب اعتزال به مذهب امامیه گروید و او مناظرهای با عباد بن سلیمان دارد. نجاشی میگوید: آنچه از کتابهای او به دست ما رسیده است، کتاب «الکامل فی الامامة» است که کتابی زیباست.(4)
1) (1)
. فهرست ابن ندیم، ص 264.
2) (2) . رجال نجاشی، شمارۀ 87.
3) (3) . رجال نجاشی، شمارۀ 18.
4) (4) . رجال نجاشی، شمارۀ 623.
از آنجا که ابن مملک، معاصر با جبائی متوفای 303 ه است طبعاً عبدالرحمن نیز از متکلمان قرن سوم است و مقداری از قرن چهارم را نیز درک کرده است.
وی مکنی به ابوالحسن ساکن بغداد، از اصحاب هشام بن حکم است و مؤلفاتی در کلام دارد که برخی از آنها به نام التدبیر فی التوحید والإمامة معروف است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 656.
از آنجا که هشام بن حکم در پایان قرن دوم درگذشته است، طبعاً علی بن منصور که از شاگردان اوست از متکلمان قرن سوم خواهد بود.
وی ساکن بصره و از سران متکلمان شیعه بود. وی با ابوهذیل علاّف معتزلی (135-235 ه) و نظام (160-201 ه) مجالس و مناظراتی دارد. و از کتابهای اوست، کتابی به نام «الإمامة» وکتاب مجالس هشام بن حکم. (شاید در این کتاب مناظرات هشام را گردآورده است) و کتابی در متعه.
ابن ندیم میگوید: نخستین کسی که دربارۀ امامت سخن گفت علی بن اسماعیل بن میثم تمار است و جد او میثم از اصحاب علی علیه السلام بود وعلی بن اسماعیل کتابی در مورد امامت به نام الامامه و کتابی به نام الاستحقاق دارد.(2)
با مشاهیر متکلمان شیعه در قرن سوم، آشنا شدیم، اینک، به متکلمان برجستۀ این طایفه در قرن چهارم اشاره میکنیم:
وی مکنی به ابومحمد معروف به عمانی بود، و فقیهی برجسته و متکلمی مورد اعتماد به شمار میرفت. کتابهایی در فقه و کلام دارد که مشهورترین آنها «المتمسّک بحبل آل الرسول» است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 99.
او استاد متکلمان عصر خود بود. کتابهای متعددی دارد که نام برخی از آنها عبارت است از: «الاستیفاء فی الامامة» و «التنبیه فی الامامة».
ابن ندیم میگوید: او از علمای برجستۀ شیعه است و ابوالحسن ناشی او را استاد خود و فاضل و عالم و متکلم معرفی میکند. و مناظراتی با گروهی از متکلمان دارد، سپس فهرست اسامی کتابهای وی را یادآور میشود.(2)
وی برادر شیخ صدوق است و از پدرش ابن بابویه اجازۀ روایت دارد.
معروف این است که وی و برادرش صدوق به دعای امام زمان (عجل اللّه تعالی فرجه الشریف) متولد شدهاند. ابن حجر در کتاب لسان المیزان شرح حال او را آورده است.(1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 161؛ لسان المیزان، ج 2، ص 306، شمارۀ 1260.
وی معروف به ابوالحسن سوسنجردی است. متکلمی صحیح الاعتقاد است و کتابهایی دارد که یکی از آنها «المقنع فی الإمامة» است، دیگری «المنقذ فی الامامة».(2)
ابن ندیم میگوید: سوسنگردی از تربیت یافتگان ابوسهل نوبختی است.
گاهی او را حمدونی و منسوب به قبیلۀ آل حمدون میشناسند و کتابی به نام «الانقاذ فی الامامة» دارد.(3)ابن حجر میگوید: او انسانی زاهد و پرهیزکار و متکلم بر روش مذهب امامیه است و آثاری در تأیید مذاهب خود دارد.(4)
او از تبار بنی زباره سید، متکلم، فقیه و اهل نیشابور است. شیخ طوسی در فهرست از او یاد کرده و میگوید: او انسانی جلیل القدر، عظیم الریاسة، متکلم حاذق و زاهدی بود. گروهی بر او کتابهایی را خواندهاند. او مؤلف کتاب «ابطال القیاس» و کتابی به نام «التوحید» است.(5)
وی محمد عبدبن الرحمن مکنی به ابوجعفر، متکلمی عالی مقام و نیرومند در علم کلام است. و کتابی در کلام نوشته و ابن بطه حدیث را از او فرا گرفته است، زیرا در فهرست خود میگوید: من از محمد بن عبداللّه بن قبه، اخذ حدیث کردهام. ابن ندیم میگوید: ابن قبه از متکلمان حاذق شیعه و دارای کتابهایی چون «الانصاف فی الامامة» و «کتاب الامامة» است.(1)
. فهرست ابن ندیم، ص 262.
علامه در خلاصه، او را انسانی حاذق و شیخ امامیه در عصر خود دانسته است.(2)
نام او علی بن وصیف است و نجاشی او را به عنوان شاعر و متکلم معرفی کرده و از شیخ خود مفید نقل میکند: او کتابی در امامت دارد. شیخ طوسی میگوید: او شاعری زیبا سخن و متکلمی برجسته است و کتابهایی چند دارد.(3)
ابن خلکان میگوید: او از شعرای محبّ اهل بیت علیهم السلام است و قصائدی در حق آنان سروده است. علم کلام را از ابیسهل اسماعیل بن علی بن نوبخت، آموخت و از بزرگان شیعه به شمار میرود و آثاری دارد. ابن کثیر میگوید: او متکلمی برجسته و از بزرگان شیعه است، بنابراین او از متکلمان قرن چهارم به شمار میرود.(4)
وی معروف به ابومحمد نوبختی بود و فردی مبرّز بر همتایان خود، قبل از سال 300 ه و پس از آن به شمار میآید. و کتابهایی در ردّ فلاسفه و متکلمان پیشین نوشته است. اینک برخی از آنها را نام میبریم:
کتاب الآراء والدیانات. نجاشی میگوید کتابی بزرگ و دارای محتوایی عالی است و علوم فراوانی را دربردارد. من این کتاب را بر استادم شیخ مفید، خواندم.
کتاب فرق الشیعه.
کتاب الرد علی فرق الشیعة ما خلا الإمامیة.
کتاب الجامع فی الامامة.
ابن ندیم او را به نحو بسیار زیبایی توصیف میکند. بنابراین، وی از اکابر متکلمان شیعه در قرن چهارم است که با جبائی (م 303) و بلخی (م 319) معاصر بوده است.
اینها برخی از متکلمان شیعه در قرن چهارم هستند ما این بخش را به نام بزرگترین متکلم شیعه که آوازۀ او در جهان آن روز پیچیده بود و آثار ارزشمندی از او برجای مانده، یعنی شیخ بزرگ، علامه مفید (336-413 ه) به پایان میآوریم:
ابن المعلم (مفید) ابوعبداللّه، ریاست متکلمان شیعه در زمان ما، به او
رسیده، وی در هنر کلام، بر معاصران خود پیشگام وبسیار هوشمند و پر حافظه است. من او را از نزدیک دیدم، بسیار توانمند است.(1)
. فهرست، ص 266.
او رهبر و استاد علمای امامیه است، بر مذهب خود کتابهایی دارد و مرتضی یکی از شاگردان اوست. ابن المعلم در خانۀ خود در «درب رباح» مجلس درسی داشت که همۀ عالمان در درس او حاضر میشدند و پادشاهان آن مناطق (دولت آلبویه) او را بسیار دوست داشتند، زیرا پیرو مذهب او بودند.(2)
در سال 413 ه عالم بزرگ شیعی و رهبر رافضیان، شیخ مفید که مؤلف کتابهای بسیاری بود، درگذشت. او را به نام ابن المعلم نیز میشناختند. در علم کلام وبحث و جدل و علم فقه برجسته بود، و با پیروان همۀ مذاهب گفتگو میکرد و در دولت آل بویه، بسیار محترم و گران قدر بود، ابن ابی طی میگوید: او بسیار صدقه میداد و خشوع و خداترسی و نماز و روزۀ او فراوان بود، لباس زبر ومعمولی میپوشید. کسی دیگر میگوید: عضدالدولۀ دیلمی بارها به دیدار شیخ مفید میشتافت، مفید شیخی میان بالا و لاغر و رنگین پوست بود، و 76 سال عمر کرد و بیش از 200 (دویست) کتاب از خود به یادگار نهاد. تشییع جنازۀ او مشهور است که در آن هشتاد هزار نفر از شیعیان و رافضیان شرکت کرده بودند.(3)
رهبر امامیه و شیعیان و نویسندۀ مشهور آنان و مدافع از حریم ایشان بود و گروه بسیاری از علما از همۀ مذاهب در درس او حاضر میشدند.(1)
. البدایة والنهایة، ج 11، ص 15.
وی عالم شیعه و رهبر رافضیان بود و کتابهای بسیاری تألیف کرد. ابن ابی طی در تاریخ خود (تاریخ الامامیه) آورده است، او استاد همۀ استادان شیعه و زبان سخنگوی آنان و پیشتاز علم کلام و فقه و جدل بود با اهل هر عقیدهای بحث میکرد و در دولت آل بویه، احترام فراوان داشت.(2)
تعقیب نماز او طولانی و بسیار متواضع و در جستجوی مسائل علمی بود.
افراد بسیاری در نزد او علم آموختند. او در عقیدۀ امامیه، بسیار توانمند بود. و گفته میشود که بر شیعیان حق بسیاری دارد. پدرش در واسط معلم بود. مفید در شب اندکی میخوابید و سپس برمیخاست و به مطالعه و نماز و درس و تلاوت قرآن میپرداخت.(3)
تا اینجا با سخنان دانشمندان سنّی دربارۀ شیخ مفید آشنا شدیم، اکنون به گفتار دو شاگرد بزرگ ایشان توجه کنید:
طایفه در زمان خودش به او رسیده، او در دانش پیشتاز و در صنعت کلام، مبرّز بود. او فقیهی والامقام، خوش حافظه، دقیق و هشیار و حاضر جواب بود. او دویست کتاب بزرگ و کوچک نگاشته وفهرست کتابهای او معروف است. وی در سال 338 ه دیده به جهان گشوده و در دوم ماه رمضان سال 413 ه درگذشت.
روز وفات او، روزی تاریخی بود و چنین روزی در بغداد از فزونی تشییع کنندگان و نمازگزاران و گریۀ فراوان از مخالف و موافق بر فقدان او دیده نشده است.
تا این جا ما به مشاهیر متکلمان شیعه در قرن چهارم اشاره کردیم. کسانی که علاقهمندند از سیر علم کلام در چهارده قرن در میان علمای شیعه اطلاعات وسیعی به دست بیاورند به کتاب طبقات المتکلمین، تألیف گروهی از محققان مؤسسۀ امام صادق علیه السلام مراجعه کنند که در 5 جلد منتشر شده است.
چه بهتر، ازاین به بعد به مشاهیر و امامان فلسفۀ پس از قرن چهارم اشاره کنیم، یعنی سراغ حکما و فلاسفه برویم که روش کار آنان با متکلمان، متفاوت است، هر چند در هدف، یکی هستند.
وی محمد بن طرخان، یا محمد بن احمد بن طرخان، حکیمی والامقام مکنی به ابونصر معروف به فارابی و از بزرگان فلاسفۀ قرن چهارم و معاصر با «آل بویه» بوده است. پایۀ آگاهی او از فلسفۀ یونان تا جایی بود که در مقابل ارسطو که معلّم اوّل خوانده میشود، او را به عنوان معلم ثانی شناختند. ابن سینا با آن همه جلالت علمی از کتابهای وی بیشترین بهره برده و در آثار خود، از انوار علمی او اقتباس نموده است.
فارابی نخست در زادگاه خود به نام فاراب، علوم ابتدایی را فرا گرفت و پس از انتقال به ایران، زبان فارسی و دیگر زبانها را آموخت. آنگاه به بغداد رفت و به زبان عربی تسلط کامل پیدا کرد. علم منطق را از ابوبشر که در آن علم، یگانۀ زمان خود بود، آموخت. بیشتر با صاحب بن عباد و شیعیان بغداد نشست و برخاست داشت، سپس وی به حرّان رفت و در حوزۀ درس یوحنا خیران، حکیم نصرانی به تکمیل آن پرداخت و باز به بغداد بازگشت، و به تحصیل ریاضیات و فنون حکمت مشغول شد و تمام کتابهای ارسطو را تتبّع کرد و آنی از مطالعه غفلت ننمود. و در استخراج معانی و اطلاع بر مطالب، مهارت بسزایی داشت.
او آثاری از خود به یادگار نهاده که تعداد آنان به چهل و چهار میرسد و برخی را نام میبریم:
مرحوم آغابزرگ طهرانی از برخی مواضع این کتاب، استشهاد نموده که وی شیعۀ امامی است و به عصمت ائمه اعتقاد دارد.
دیگر کتابهایی که همگی بر محور منطق و فلسفه و علوم طبیعی دور میزنند. برای آگاهی از شرح حال ایشان به کتاب «ریحانة الأدب»، تألیف استاد علامه مرحوم محمدعلی مدرس، ج 4، ص 261 تا 266، مراجعه شود.
پس از فارابی، بزرگترین فیلسوف اسلامی، شیخ الرئیس ابوعلی سیناست که در شرق اسلامی، پدیدار شد. او از کسانی است که در پیشبرد علم تأثیر بسزایی داشت و آوازۀ او در شرق و غرب جهان پیچیده است. مسلمانان و خاورشناسان دربارۀ او، کتابها و رسالههایی نوشتهاند. دیگری نیازی نیست که ما به ترجمۀ او بپردازیم یا به فهرست کتابهای او اشاره کنیم و یا نامی از شاگردان او ببریم. فقط به ذکر دو کتاب مهم او میپردازیم که هنوز هم اهمیت خود را در حوزههای فلسفی حفظ کرده است.
این کتاب در ایران و اخیراً در مصر در چند جلد چاپ شده است. او در بحث امامت، جملهای دارد که نشانۀ شیعه بودن اوست. میگوید: «والاستخلاف
بالنص أصوب فانّ ذلک لا یؤدّی إلی الشغب والتشاغب والاختلاف».(1)
. شفاء، بخش الهیات، ج 2، ص 564.
«قول به این که امام بعد از پیامبر باید از طریق نص معین گردد، به حقیقت نزدیکتر است، زیرا با تنصیص پیامبر، هر نوع اختلاف و درگیری پایان میپذیرد».
او سلطان محققان و استاد حکیمان و متکلمان است. مقام علمی او بالاتر از آن است که به توصیف آید. او در تمام علوم نظری، مشارکت نموده و استاد برجستۀ دانشهای عقلی گردید به گونهای که موافق و مخالف بر عظمت او، اعتراف کردند.
وی فیلسوف محقق، حکیمی مدقق، پیشوای متکلمان بود و جلالت وعظمت او در علوم عقلی از شرحی که بر نهج البلاغه نوشته به دست میآید. او علاوه بر این شرح، کتابی به نام «قواعد المرام فی علم الکلام» دارد که هر دو به زیور طبع آراسته شده است.
1) (1)
وی استاد شیعه، معروف به علّامه حلّی اعجوبۀ جهان و نادرۀ دوران بود که در تمام علوم اسلامی متخصص یا مشارک بوده است. ما در این جا به برخی از آثار او در علوم عقلی اشاره میکنیم:
الجوهر النضید فی شرح منطق التجرید
کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد
کتابهای او در منطق و کلام و فلسفه بیش از بیست جلد است.
وی شاگرد علامه حلّی، استاد شهید اول و مؤلف شرح مطالع در منطق و محاکمات بین رازی و طوسی است.
در این جا نمونههایی از شخصیتهای فلسفی شیعه در قرون بعد اشاره میکنیم و تفصیل حالات آنان را از کتابهای دیگر بجویید.
وی مؤلف نهج المسترشدین در کلام است.
وی مؤلف کتاب «القبسات» است.
خوشبختانه اخیراًنویسندۀ توانایی به نام شیخ عبداللّه نعمه، کتابی پیرامون «فلاسفة الشیعة» نوشته و تا حدی توانسته است قسمت اعظم از فلاسفۀ شیعه را در این کتاب معرفی کند. و از سوی دیگر علاقۀ به علوم عقلی پیوسته در میان علمای شیعه ادامه داشته و تا قرن چهاردهم و حتی آغاز قرن پانزدهم نیز ادامه دارد و در این چهار قرن اخیر، آثار برجستهای دربارۀ علوم عقلی، تألیف و منتشر شده است. با توجه به آنچه که گفتیم روشن میشود که گفتار خاورشناس معروف آدام متز دربارۀ شیعه بسیار بیپایه و جاهلانه است. او میگوید: شیعه در عقیده و مذهب، وارث معتزله است و برای شیعه در قرن چهارم مذهب کلامی خاصی نبوده است.(1)
. الحضارة الاسلامیة فی القرن الرابع الهجری، ج 1، ص 106، چاپ سوم، تعریب محمد عبدالهادی.
اخیراً در مؤسسۀ امام صادق علیه السلام مجموعهای در پنج جلد به نام «موسوعة الکتب الکلامیة» نتشر شده و مجموع اسماء آثار کلامی گردآوری شده است که شماره کتابهای کلامی شیعه حدود سیزده هزار عنوان میباشد. البته این آمار تا نهایت سال 1378 میباشد.
شیعه، از نخستین روز، پیرو امیرمؤمنان و فرزندان معصوم آنها علیهم السلام بوده است. و اصول مسائل کلامی را از وی آموختهاند و اگر هم معتزله در این مورد تا حدودی با شیعه هماهنگ بودهاند، یعنی مکتب خود را به امام علی علیه السلام نسبت میدهند، گواه بر فرع بودن شیعه بر معتزله نیست. اصولاً در همان چهار قرن نخست، شیعیان کتابهایی فراوان بر ضد معتزله نوشتهاند و شما میتوانید با
1) (1)
مراجعه به فهرست کتابهای کلامی شیخ مفید و پیشینیان او این حقیقت را به دست آورید.
گرایش علمی شیعیان تنها به علوم عقلی نبود، بلکه حرکت علمی آنان، متوجه علوم ریاضی و طبیعی نیز بود و ما آثار این حرکت را در نگارشهای قدمای شیعه، به روشنی مشاهده میکنیم:
حاصل نظریه او در مورد بو این است که میگوید: «بو ذرّاتی است که از جسم برخاسته و بخار میشود که غدّههای بینی را تحت تأثیر قرار میدهد و طعم (مزه)، نیز ذراتی از هر چیز است که از آن جدا میشود و قوّۀ ذائقه از آن متأثر میشود.(1)
. فلاسفة الشیعة، ص 56.
1) (1)
الف. ابوالفضل بن نوبخت. ابن ندیم میگوید: او از کارمندان دارالحکمۀ هارونالرشید بود. ابن القفطی در تاریخ الحکماء مینویسد: ابوالفضل بن نوبخت از امامان علم کلام بود و در زمان هارونالرشید میزیست، و او وی را متصدی کتابخانۀ دارالحکمه ساخته بود و در حقیقت او از علمای قرن دوم بود.
ب. فرزند او اسحاق بن نوبخت. او از دانشمندان قرن سوم بود.
ج. یعقوب بن اسحاق بن نوبخت. او در حکمت و کلام و نجوم پیشتاز بود.(1)
. روضات الجنات، ج 1، ص 254.
د. ابوعلی احمد بن محمد بن یعقوب بن مسکویه. او از بزرگان شیعه و از عالی مقامان فلاسفۀ این طایفه است. او در علوم اوائل، آثاری دارد و تعلیقاتی در منطق و نوشتههایی در حکمت و ریاضیات.(2)
ه.. جابر بن حیّان، وی از بزرگان دانشمند شیعه و سرآمد روزگار در علم شیمی و فیزیک بود. او نخستین کسی است که طبقات چشم انسان را کشف کرده بود و نخستین کسی بود که عقیده داشت میتوان بیارزشترین فلزات را به طلا و نقره تبدیل کرد. بلکه او ابتکارات جدیدی در علم شیمی دارد و آن همان است که از آن به «علم المیزان» تعبیر میکند و مقصود از آن «وزن مخصوص» فلزات و غیر فلزات است.(3)پیرامون زندگانی وی کتابهای فراوانی نوشته شده و همگان متفقند که وی شاگرد امام صادق علیه السلام بوده است.
و. ابوالقاسم علی بن قاسم قصری. او از دانشمندان قرن چهارم است و ابن
طاووس در کتاب فرج المهموم وی را از منجمان شیعه میشمارد.(1)
. فرج المهموم فی تاریخ علماء النجوم، ص 128.
همان طوری که در گذشته اشاره کردیم: نویسندۀ ارجمند جناب آقای شیخ عبداللّه نعمه در کتاب فلاسفة الشیعة زندگانی فلاسفه و متکلمان شیعه را به تفصیل نگاشته است، ولی در این جا ناچاریم به یک شخصیت جهانی شیعه که به حق علوم اسلامی، را با تدبیر و کیاست حفظ کرد اشاره کنیم:
اینها نمونههایی از علمای شیعه در قرون نخستین هستند که اساتید علوم طبیعی و تجربی بودهاند و اگر از دانشمندان قرون نخست صرف نظر کنیم و به قرون بعدی نگاهی بیفکنیم در این مورد باید به نگارش کتاب مستقلی بپردازیم.
1) (1)
در این مورد ما به فشردهگویی پرداخته و دو اثر ارزشمند از دو جهانگرد شیعی را نام میبریم:
احمد بن ابی یعقوب بن واضح، مشهور به «یعقوبی» و احیاناً «ابن واضح الاخباری»، نخستین دانشمند جغرافیدان است که در پرتو جهانگردی، در این موضوع دست به تألیف زده است. وی در آغاز کتاب خود به نام «البلدان» مینویسد:
«من در عنفوان جوانی، و تندی ذهنم، به دانستن اخبار بلاد و مسافت میان هر سرزمین تا سرزمین دیگر علاقهمند بودم و در پی آن رنج بردم؛ چه در آغاز جوانی پا به سفر نهادم، سفرهای من پیوسته گشت و دور ماندنم (از وطن) ادامه یافت؛ پس چنان بودم که هرگاه به مردی از آن بلاد برخوردم، وی را از وطنش و شهرش پرسش مینمودم؛ و آنگاه که میهن و جایگاه خود رابرای من میگفت، او را از همان سرزمینش پرسش میکردم. و در نتیجه نامهای کشورها و استانها و ناحیهها را ذکر کردم و همچنین آنچه را در هر کشوری است از شهرها و اقلیمها و ناحیهها و هر که از قبایل عرب و طوایف عجم در آن سکونت گزیده و بر آن غالب است و در آنجا سروری دارد؛ و نیز مسافت میان سرزمینها و شهرها و آنکه از فرماندهان سپاهیان اسلام، که آن جا را گشوده است، و تاریخ آن که در چه سال
و چه وقتی بوده است؛ و مبلغ خراج آن و دشت و کوهستان آن و بیابان و دریای آن و هوای آن در شدت گرمی و سردیش؛ و آبهای آن و آب آشامیدنی آن».(1)
. البلدان، ترجمه دکتر محمد ابراهیم آیتی: 1-2.
وی شخصیت شیعی است که آثار بسیار ارزشمندی دارد.
مروج الذهب ومعادن الجوهر.
التاریخ فی اخبار الأُمم من العرب والعجم.
التنبیه والاشراف. وی در این کتاب به بیان اماکن و جغرافیای آنها پرداخته است.
وی برای آگاهی اوضاع جغرافیای جهان، دوری از وطن گزید و از نزدیک توانسته است که خصوصیات هر کشوری را بیان کند.
1) (1)
شیعه گروه بزرگی از جامعه اسلامی را تشکیل میدهند که در نقاط مختلف جهان سکنی گزیده و زندگی میکنند، و به خاطر همین گستردگی در برپایی تمدن اسلامی با دیگر برادران مسلمان همکاری تنگاتنگ داشتهاند. ما در این بخش نامهای کشورهایی را که شیعیان در آنجا زندگی میکنند یادآور میشویم:
اجمال سخن این که شیعیان در تمام نقاط جهان حضور دارند و در برخی از کشورها، اکثریت جمعیت آنجا را تشکیل میدهد و مذهب رسمی در برخی کشورها مذهب جعفری است، اینک اسامی این نقاط:
ایران، عراق، سوریه، سعودی، ترکیه، افغانستان، پاکستان، هند، یمن، مصر، امارات، بحرین، کویت، مسقط، عمان، تبّت، چین، جمهوری آذربایجان، تاجیکستان و جمهوریهای آزاد شده از اتحاد جماهیر شوروی سابق، مالزی، اندونزی، سیلان، تایلند، سنگاپور، شمال افریقا، سومالی، آرژانتین، بریتانیا، ایتالیا، آلمان، فرانسه، آلبانی، ایالات متحده امریکا، کانادا و...
در نقاط یاد شده شیعیان زندگی میکنند و برای خود تشکیلات و مساجد و مدارسی دارند، آنچه لازم است اشاره به کشورهای مادر است که شیعه در آنجا پرورش یافته و سپس به نقاط دیگر جهان سرازیر شدهاند.
حجاز یعنی مدینه و مکه را میتوان زادگاه تشیع معرفی کرد، بذر تشیع در این دو شهر، پاشیده شد، چیزی نگذشت که به صورت نهال نورسی درآمد و به مرور زمان رشد و نمو، نمود و سپس به صورت درخت پرشاخ و برگی درآمد و به بار نشست، و شاخههای آن از سرزمین حجاز عبور کرده و به دیگر نقاط جهان سایه افکند.
پیامبر صلی الله علیه و آله در سرزمین حجاز پیروان امام علی علیه السلام را، شیعه نامید و عترت خود را یکی از ثقلین معرفی کرد و آنان را همسنگ قرآن دانست و در بازگشت از «حجةالوداع» امامت و خلافت علی را رسماً اعلام نمود، او در بالای منبری که از جهاز شتر ترتیب داده بودند قرار گرفت و با صدای رسا فرمود: «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه...» آنگاه از منبر پایین آمد.
مؤلف «خطط الشام» مینویسد: پیامبر شخصاً، محبّت و دوستی علی و خاندان او را تبلیغ میکرد و او نخستین کسی است که دوستان علی را «شیعه» نامید، و تشیع در عصر رسول خدا ظاهر گشت و گروهی شیعه نامیده شدند.(1)
. خطط الشام، ج 5، ص 251.
پس از درگذشت پیامبر، فرصتطلبان، وصیت پیامبر را در مورد علی را به دست فراموشی سپردند، و میان پیامبر و آرمان او مانع شدند، و توپ خلافت را، دست به دست کردند، در حالی که امام امت از این مسائل به دور بود، فقط با بیان و قلم خود به ارشاد مردم میپرداخت.
آنچه سبب شد که امام سکوت برگزیند، و با غصب خلافت، مقابله نکند،
1) (1)
پدیده ارتداد بود که در میان برخی از قبایل رخ داد که در رأس آنان مسیلمه کذاب، و طلیحة بن خویلد، افاک و سجاح فریبکار، دختر حارث، قرار داشتند و گروهی ناآگاه از آنان پیروی کردند و نزدیک بود که از اسلام اثری باقی نماند و امام در یکی از نامههای خود به این نکته اشاره میکند و میفرماید:
«به خدا سوگند هرگز فکر نمیکردم؛ و به خاطرم خطور نمیکرد که عرب بعد از پیامبر، امر امامت و رهبری را از اهل بیت او بازگیرند (و در جای دیگر قرار دهند) و باور نمیکردم آنها آن را از من دور سازند! تنها چیزی که مرا ناراحت کرد اجتماع مردم اطراف فلان... بود که با او بیعت کردند، در این حالت دست بر روی دست گذاردم تا این که با چشم خود دیدم گروهی از اسلام باز گشته و میخواهند دین محمد صلی الله علیه و آله را نابود سازند. (در اینجا بود) که ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم باید شاهد نابودی و شکاف در اسلام باشم که مصیبت آن برای من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر بود چرا که این، بهرهای در زندگی زودگذر دنیا است، که زایل و تمام میشود. همانطور که «سراب» تمام میشود و یا همچون ابرهایی است که از هم میپاشند. پس برای چارهجویی به پا خاستم تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین پا برجا ومحکم گردید».(1)
. نهج البلاغه، نامه 62.
امام احساس کرد که حفظ اسلام، و دفع شرارت دشمنان، بسته به آن است که به طور موقت از مسألۀ خلافت صرف نظر کند، و به تعبیر خود او، افسار آن را بر گردنش بیفکند.
امام به خاطر دور کردن خطر از اسلام، یک ربع قرن، سکوت با شکوهی را
1) (1)
برگزید. ناگهان پس از قتل عثمان، یاران پیامبر صلی الله علیه و آله، به خانۀ امام ریختند، و درخواست پذیرش رهبری را نموده و گفتند بدون بیعت با وی، خانه را ترک نخواهند کرد.
امام در این حالت احساس وظیفه کرد که باید به وضع از هم پاشیده خلافت اسلامی سر و سامان بخشد. فرمود: «اگر بنا است بیعت انجام گیرد، باید آشکارا یعنی در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و با حضور همۀ مردم مدینه انجام بگیرد».
تاریخ گواهی میدهد که همه مهاجر و انصار با وی بیعت کردند جز چند نفر انگشت شمار که از بیعت خودداری نمودند. امام فرمود: «آنان را به حال خود واگذارید». و از این طریق وحدت کلمه تحقق پذیرفت.
نخستین شکاف، با بیعتشکنی طلحه و زبیر پدید آمد، و آنان با امکانات مالی امویان، و حیثیت و آبروی همسر پیامبر، لشکری ترتیب داده و رهسپار بصره شدند، امام برای دستگیری آنان از حجاز روانه عراق گردید و پس از سرکوبی آنان در بصره، سرانجام در کوفه اقامت گزید. و از این طریق، کوفه به تدریج، عاصمه تشیع شد، و مسلمانان از قبایل اصیل عربی از عدنانی و قحطانی دور امام حلقه زده، و به کمک امام شتافته و ناشر علوم علوی شدند، در چنین روزی جز نژاد عرب از هیچ نژادی شیعه علوی نبود جز یک نفر به نام سلمان فارسی، و هنوز خیمه تشیع بر سر ایران سایه نیفکنده بود، و فردی از نژاد بربر، و یا گروه منحط شعوبی (دشمن عرب) در آن خیمه وجود نداشت.
خوشبختانه آثار تشیع در سرزمین حجاز به قوت خود باقی است و
گروهی از شیعیان در مکه و مدینه، و حضر موت و نجران، و در منطقه شرقیه در احسا و قطیف و دمام زندگی میکنند و اما در عراق اکثریت جمعیت آنجا را شیعیان تشکیل میدهند، هر چند در طول زمان، زیر سلطه حکومتهای جائر بودند و حقوق حقه آنان پایمال میشد.
در دوران حکومت امویان سران حکومت کوشش کردند که عراق را از وجود شیعیان خالی سازند و در این راه از ترور، و به دار آویختن و تخریب خانهها و غارت اموال کمک گرفتند اما «از قضا سرکنگبین صفرا فزود»، عراق به صورت مرکز تشیع و ملجا و مأوای شیعیان درآمد.
شهادت حسین بن علی علیهما السلام و وجود قبور گروهی از امامان در این سرزمین سبب شد که هر سال جمعیت عظیمی از شیعیان، به این نقطه سرازیر شده و عزاداری نمایند و در سایه این قبور متبرک، حوزههای علمیه و مدارس دینی تأسیس گردید، تا آنجا که بغداد، و کوفه و نجف، شاهد حضور انبوه شیعیان گشت.
گذشته از این، وجود دول و امرای شیعه در عراق مایه گسترش تشیع شد مانند: دولت آل بویه، و امارت بنی مزید در حله، و بنی حمدان در موصل، سپس تشیع خدابنده و فرزند او ابی سعید، همگی در انتشار تشیع مؤثر بود و بغداد به صورت پایتخت این مذهب درآمد.
خلفای عباسی هر چند رابطه خوبی با امامان شیعه نداشتند و بسیاری از امامان به وسیله خلفا مسموم و شهید شدند، اما در طول زمان، گروهی از شیعیان
در درون دستگاه خلافت به مقام وزارت رسیدند و غالباً از پوشش تقیه بهره میگرفتند و احیاناً ارادت آنان به امامان برای خلفا معلوم بود اما به خاطر کیاست و دانایی که در آنها سراغ داشتند از آنها چشمپوشی نکرده و امور وزارت را به آنان واگذار میکرد مانند:
ابوسلمه خلال کوفی همدانی وزیر سفاح.
محمد بن اشعث خزاعی وزیر منصور.
جعفر بن اشعث خزاعی وزیر مهدی.
علی بن یقطین وزیر هارون.
فضل بن سهل، ذوالریاستین،... وزیر مأمون.
حسن بن سهل، وزیر دیگر مأمون.
ابوالفضل جعفر بن محمود اسکافی وزیر معتز و مهتدی.
ابوشجاع ظهیرالدین محمد بن الحسین همدانی وزیر مهتدی.
ابوالمعالی هبةالدین بن محمد بن المطلب وزیر «المستظهر».
مؤیدالدین محمد بن عبدالکریم قمی از ذریه مقداد صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله، وزیر خلفای سهگانه: الناصر والظاهر والمستنصر.
ابوطالب محمد بن احمد علقمی اسدی وزیر المستعصم لیاقت این فرد اخیر، به اندازهای بود که پس از تسلط هولاکو بر بغداد او را در مقام وزارت ابقا کرد، آنگاه که درگذشت فرزند او را به نام ابوالفضل عزالدین، را به جای پدر نشاند.
شیعیان در طول خلافت عباسیان، بر بسیاری از مسئولیتها دست یافتند
مانند: امیری، خزانه داری، مسئولیت دیوان نامه نگاری و....
در قرن چهارم و پنجم قدرت تشیع در عراق به پایهای رسید که نقابت طالبیان (رسیدگی به کلیه امور، اولاد ابوطالب از نیک و بد) به شریف رضی و پس از وی سید مرتضی واگذار شد، گذشته از این، سید مرتضی مسئول دیوان مظالم گردید، شریف رضی و پدر او، به عنوان امیرالحاج برگزیده شدند، پس از آنان، این مقام را حسامالدین جعفر بن ابی فراس شیبانی برعهده گرفت.
بعدها، نقابت طالبیان برعهده آل طاووس گذاشته شد، سید رضیالدین، و غیاثالدین عبدالکریم، مدتها این مقام را دارا بودند.
پس از پیروزی هلاکو، اوقاف اسلامی به خواجه نصیر واگذار گردید، او به اصلاح امور اوقاف پرداخت واصلاحاتی در آن انجام داد، پس از وی فرزند او فخرالدین متصدی این امر گردید، و سهم حکومت را در اوقاف قطع و همه را در موارد خود مصرف کرد.
هم اکنون ساکنان جنوب عراق را شیعیان تشکیل میدهند و در وسط عراق، استانهای نجف، کربلا، بابل، سماوه، دیوانیه همگی شیعهاند و فقط در شمال عراق، اکثریت با اهلسنت است و گروهی از شیعیان ساکن استانهای موصل، و کرکوک هستند.(1)
. در این بخش شیعه در عراق از کتاب تاریخ الشیعه، شیخ مظفر قدس سره، صفحات 69، 71 و 110-11، بهره کافی برده شده است.
1) (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله، نخست خالد بن ولید را به یمن اعزام کرد ولی او نتوانست کاری صورت دهد و در مرحله دوم علی علیه السلام را فرستاد و دستور داد که هیئت اعزامی پیشین به مدینه باز گردند. براء بن عازب میگوید: آنگاه که ما به سرزمین یمن رسیدیم نخست با قبیله «هَمْدان» روبرو شدیم و علی نامه پیامبر را برای آنان خواند و همگی اسلام آوردند، علی، خبر مسلمان شدن بزرگترین قبیلۀ یمن را به پیامبر گزارش کرد، وقتی نامه علی برای پیامبر قرائت شد، سجده کرد، و فرمود: درود بر همدان؛ سپس، یمنیان گروه گروه به اسلام مشرف شدند.
از آنجا که تشرف یمنیان به اسلام به دست امام علی علیه السلام صورت پذیرفته، آنان بالاخص قبیله همدان، علاقه خاصی به حضرتش داشتند، و با مهر علی بزرگ شده و محبّت علی علیه السلام با پوست و خون آنان عجین گردیده بود.
هنگامی که مردم از پیامبر خواستند که فردی را اعزام کند تا احکام دین را برای آنان بیاموزد، و با کتاب خدا در میان آنان داوری کند پیامبر علی را فرستاد و فرمود: «اللهم اهد قلبه وثبت لسانه».(1)
. کنزالعمال، ج 6، ص 258 و 92، باب فضائل علی.
امام مدتها در یمن ماند و آنان را با اصول و فروع اسلام آشنا ساخت و پیچیدهترین مسائل قضایی آنان را گشود، به نحوی که خردمندان در مورد این داوریها، حیرت زده گشتند از این جهت مهر علی علیه السلام از همان روز در میان یمنیان نهادینه شد.
روی علاقۀ وافری که مردم یمن به امیرمؤمنان داشتند حکومتهای اموی در
1) (1)
طول زمان به امامت ستیزی اهل بیت علیهم السلام در یمن دست زده و کثیفترین کارها در مورد آنان انجام دادهاند، مثلاً هنگامی که بسر بن ارطاة از طرف معاویه مأمور سرکوب یمنیان گشت به کودکان آنها نیز رحم نکرد.
امیرمؤمنان در بیت منسوب به وی از علاقۀ خاص خود به قبیلۀ همدان پرده برداشته دربارۀ آنان چنین میگوید:
ولو کُنت بوّاباً عَلی أهلِ جنّةٍ لقلتُ لهَمْدان ادخلوا بسلامٍ
اگر من دربان بهشت بودم به قبیلۀ همدان میگفتم به سلامتی وارد شوید.
از اوایل قرن سوم یحیی بن حسین رسّی علوی از عراق به یمن رفت و از علاقۀ مردم به خاندان رسالت بهره گرفت و همگان را به پیروی از مذهب زید بن علی دعوت کرد و آنان نیز پذیرفتند و تا همین اواخر، مذهب زیدی، مذهب رسمی کشور بود و آنان بسان امامیه در اذان «حی علی خیرالعمل» میگویند.
حکومت زیدیان از ورود یحیی بن حسین آغاز شد و سالیان درازی ادامه داشت و آخرین امامی که در یمن، حکومت کرد حمیدالدین یحیی المتوکل علی اللّه بود ولی متأسفانه وی با دو فرزندش به نامهای حسن و محسن و نوۀ پسریش به نام حسین بن حسن در سال 367 ه به دست برخی از وزرای خائن کشته شدند و در حقیقت ترور آنان با برنامهریزی خاصّی از خارج انجام گرفت.
پس از ترور پدر، فرزند او امام بدرالدین، زمام امور را بدست گرفت ولی دیری نپایید که حکومت او نیز با یک کودتای نظامی پایان یافت. و از همان زمان حکومت زیدیان نیز در یمن به نقطه آخر رسید و بدبختیهای مردم یمن از همان
زمان آغاز گشت و هنوز هم کشمکش بین زیدیان معروف به حوثیها و حکومت مرکزی ادامه دارد.
تشیع به سرزمین سوریه و لبنان یعنی حَلَب و بعلبک و جَبَلْ عامل از نخستین قرن تاریخ اسلامی وارد شده و تا امروز به قوت خود باقی است.
معروف این است که ابوذر صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله، نخستین کسی است که بذر تشیع را در آنجا پاشیده و نهال آن را کاشته است. و این در زمانی بود که عثمان وی را از مدینه به شام تبعید کرد. او در شهرهای سوریه به وظیفۀ خطیر خود امر به معروف ونهی از منکر پرداخت بدون این که از کسی ترس و واهمهای داشته باشد و چون یکی از مخلصان امیرمؤمنان بود طبعاً به تبلیغ ولایت میپرداخت.
درست است که شام، سالیان درازی پایتخت امویان بوده است اما آنچنان نیست که شیعه در آنجا سهمی نداشته باشد، در همان مسجد اموی اسم علی و حسین علیهما السلام زیر قبه نوشته شده و در جانب شرقی مسجد خاصی به نام رأس الحسین علیه السلام قرار دارد و در نقاط مختلف شهر مرقدی به نام دخت گرامی علی علیه السلام، زینب کبری علیها السلام و دخت کوچک حضرت امام حسین علیه السلام به نام رقیه علیها السلام به چشم میخورد و قبور آنان و کلیه قبور اهلبیت آباد است و مردم به زیارت آنها میشتابند، امّا از امویان اثری باقی نیست جز قبر معاویه که در مکانی بسیار نفرت آور است.
عظمت تشیع در سوریه هنگامی به اوج خود رسید که دولت حمدانیان در شام و جزیرۀ عراق برپا شد و سیفالدوله خدمات ارزندهای در مورد تشیع انجام
داد و ابی نواس در قصیده میمیۀ خود مرثیه جانسوزی برای آل اللّه سرود که نخستین بیت آن این است:
الحق مهتضم والدین مخترم وفیء آل رسول اللّه مقتسم
حق پایمال گردیده و دین خدا آسیب دیده و سهم خاندان پیامبر از بیتالمال در دست دیگران است.
در عظمت علمی او همین بس که او را پیشوای فقه شیعه میدانند و آثار فقهی ارزشمندی از خود به یادگار نهاده است که فقط به یکی اشاره میکنیم و آن کتاب «اللمعة الدمشقیة» است. معروف این است که وی این کتاب را در زندان در ظرف یک هفته نوشته و از کتب فقهی نزد او جز «المختصر النافع» تألیف محقق حلّی کتاب دیگری نبوده است.
دردآور این که این دانشمند با عظمت به جرم این که به فقه اهلبیت علیهم السلام عمل میکرد و فتوا میداد به دار آویخته شد، آنگاه سنگسار گشت، سپس سوزانده و خاکستر آن به دریا ریخته شد.
مؤلف کتاب «الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة» و «مسالک الافهام فی شرح شرائع الإسلام»، این کتاب بر وفق شرائع به عنوان شرح بر آن
نوشته شده و یکی از ممتازترین کتابهای فقهی شیعه است.
این شخصیت بزرگ بسان سلف خویش (شهید اول) به امر خلیفۀ عثمانی دستگیر گشت و بنا بود که وی را به صورت زنده پیش خلیفه ببرند ولی دستگیر کننده خواست خوشرقصی کند، او را در کنار دریا کشت و سر او را به عنوان تحفه برای سلطان عثمانی برد. اما (از قضا سرکنگبین صفرا فزود)، خون پاک شهید دامن او را گرفت و سلطان دستور داد که او را بکشند که چرا از پیش خود چنین کاری را انجام داده است.
به خدا سوگند این نوع جرائم یکی دو تا نیست، بلکه تاریخ شیعه پیوسته در طول قرنها با این جرایم روبرو بوده و بسیاری از علمای شیعه به جرم تشیع کشته شدهاند، شما میتوانید با شرح حال این گروه از دانشمندان که با قلم و خون خود به اسلام و تشیع خدمت کردهاند با خواندن کتاب «شهداءالفضیله» نگارش علامه امینی آشنا شوید.
با بودن این همه کشتارها دیگران انتقاد میکنند که چرا شیعه تقیه را پیشۀ خود ساخته است؟! چگونه پیشۀ خودنسازد در حالی که شیعه با چنین سپری این همه شهید در راه اهل بیت علیهم السلام داده است و اگر این سپر را به زمین میافکند، دیگر در جهان اسلام از تشیع خبری نبود. معالوصف با تمام مشکلاتی که خلفای عثمانی و نمایندگان آنان برای شیعیان در سوریه بوجود میآوردند بالأخص در دوران «احمد پاشا جزار» (نماینده خلافت عثمانی در شام 1198-1195) مع الوصف منطقه جبل عامل زادگاه تشیع و پرچمدار علم و دانش بوده است. شیخ حر عاملی کتابی دارد به نام «امل الآمل فی علماء جبل عامل» که در دو جلد
منتشر شده و علامه سید حسن صدر نیز مستدرکی بر آن نوشته است. در لبنان، بعلبک از شهرهای دیرینۀ شیعه است. تشیع در آن نقطه از زمان ورود اسلام همراه بوده بالاخص در سایه دولت حمدانیها تشیع در آن جا به اوج خود رسید.
روزی که اسلام وارد مصر شد تشیع نیز با آن همراه بود، زیرا گروهی از صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله که از شیعیان مخلص امام علی علیه السلام بودند در این سرزمین حضور داشتند مانند مقداد بن اسود کندی، ابوذر غفاری، ابوایوب انصاری، ابورافع، حتی عمار بن یاسر در خلافت عثمان از مصر دیدن کردند(1)
. خطط مقریزی، ج 2، ص 74.
، آنان کسانی نبودند که اندیشه تشیع و پیروی از اهل بیت را به دست فراموشی بسپارند، اگر به تعلیم مردم و تبلیغ اسلام میپرداختند آن را با ولایت اهلبیت علیهم السلام همراه میکردند. گواه روشن این که هنگامی که مصریها از ظلم و جور نمایندگان خلیفۀ سوم به ستوه آمدند، همگان عزم مدینه کرده و پس از طی مراحلی به زندگی عثمان خاتمه دادند، پس از قتل او، همگان روانۀ خانۀ علی علیه السلام شدند تا با او بیعت کنند و این اتفاقِ کلمه بر رهبری امام، حاکی از آن است که شناخت خوبی از امام علی علیه السلام داشتند.در دوران حکومت امیرمؤمنان علیه السلام قیس بن سعد به عنوان امیر مصر از طرف امام منصوب شد. همۀ مصریان با او بیعت کردند، جز یک قریه آن هم به نام خربتا.(2)
هستۀ تشیع در همین زمان در مصر افشانده شد و به تدریج رشد و نمو میکرد، اما امویان پیوسته میکوشیدند که از رشد آن جلوگیری کنند و هنگامی که عمروعاص از طرف معاویه مأمور به فتح مصر گردید وی محمد بن ابیبکر را که نماینده امام در مصر بود دستگیر کرد پس از قتل او جنازهاش را در پوست الاغی قرار داد و در انظار مردم آتش زد. این نوع عمل از این صحابی عادل!!! که نهایت بیرحمی و سنگدلی را نشان میدهد، و مایۀ شرمندگی بشریت گردید و این که انسان در مقام انتقام قساوت را به این حد برساند که با یک فرزند صحابی که نمایندۀ خلیفه برگزیده مردم است، چنین عملی را انجام دهد.
روح تشیع در دل مردم مصر نافذ بود و لذا هنگامی که دولت فاطمی در قرن سوم در مصر بر سر کار آمد بسیاری از مردم با آن بیعت کردند و در دوران این دولت، انتشار تشیع در شمال آفریقا از مصر تا الجزایر و مغرب و تونس و لیبی چشمگیر بود.
در دوران حکومت فاطمیها امور زیر رسمی شد:
گفتن «حی علی خیر العمل» در اذان.
برتری دادن علی علیه السلام بر دیگر خلفا.
عطف آل محمد بر پیامبر صلی الله علیه و آله به هنگام صلوات.
مراسم عاشورا، عزاداری در آن روز جزء رسوم مردم مصر گشت.
شادمانی در عید غدیر فراگیر شد.
تمام این پدیدهها خاک مصر و اطراف آن را فرا گرفت اما بار دیگر به وسیلۀ شمشیر صلاح الدین ایوبی تشیع کم فروغ شد. جرایمی را وی مرتکب
شد که قلم از بیان آن شرم دارد، او هر چند به خاطر پس گرفتن قدس از صلیبیها مقام و موقعیتی در تاریخ پیدا کرد امّا همین موقعیت نوعی پوشش بر جرائم بزرگ او گردید.
هم اکنون رأس الحسین علیه السلام ومرقد خواهرش زینب علیها السلام یکی از مشاهد پر جمعیت مصر است.
از سال 905 ه تا به امروز تشیع، مذهب رسمی ایران میباشد، سال مذکور هرگز آغاز ظهور تشیع در این کشور نمیباشد، بلکه پیش از دولت صفویه در بسیاری از نقاط ایران شیعیان زندگی میکردند و برای خود مقام و رسمیتی داشتند. آنچه مهم است این است که بدانیم چرا ایرانیان از روز نخست نوعی به اسلام و اهلبیت علیهم السلام علاقهمند گشتند، زیرا در این مورد مخالفان و حتی خاورشناسان زیاد گرد و خاک کردهاند و اوهامی را بهم بافتهاند.
علت گرایش ایرانیان به اسلام این بود که مشاهده کردند که در نظام اسلامی عدل و مساوات محور زندگی قرار گرفته و نژادپرستی محکوم میباشد و تقوی و ارزشهای اخلاقی ملاک برتری گردیده است.
همین امر سبب گرایش ایرانیان بلکه تمام ملیتهای مختلف، به اسلام گشته است.
علت گرایش ایرانیان به اهل بیت علیهم السلام نوعی واکنشی بر عمل خلفای پیشین بود، زیرا در حکومت علی علیه السلام احساس کردند که هر نوع نژادپرستی و تبعیضهای ناروا محکوم است و این را در رفتار علی و رفتار والیان از طرف او لمس کردند، و همین سبب شد که مهر این خاندان در قلوب آنان نهادینه گردد.
این که گفتیم رفتار علی و حاکمان از طرف وی سبب گرایش شده است شواهدی دارد که برخی را یادآور میشویم:
امیرمؤمنان سراغ مسئولان رفت وپیام آنان را رساند در این موقع داد آنان بلند شد، گفتند: ما هرگز به مساوات تن نمیدهیم و عجم را با عرب یکسان نمیشمریم.
امیرمؤمنان در حالی که ردای خود را میکشید خشمگینانه مجلس آنان را ترک گفت و فرمود: گروه عجم آنان شما را در ردیف نصاری و یهود قرار میدهند، از شما دختر میگیرند ولی دختر نمیدهند، و در برابر آنچه که از شما میگیرند، چیزی پس نمیدهند، به دنبال تجارت و بازرگانی بروید، از پیامبر
شنیدم فرمود: روزی در ده بخش خلاصه میشود، نه بخش آن در تجارت، و یک بخش در غیر آن است.(1)
. کافی، ج 5، ص 318.
مغیرة بن شعبه میگوید علی علیه السلام نسبت به غیر عرب مایلتر و مهربانتر بود، در حالی که عمر دربارۀ آنان شدت عمل به خرج میداد.(2)
حاضر شدهاند اسلام بیاورند، من حق خود و حق بنی هاشم را آزاد کردم، اتفاقاً مهاجر و انصار نیز گفتند ما هم حق خویش را آزاد کردیم، آنگاه امیرمؤمنان فرمود: «اللّهم فاشهد أنّهم قَد وهبُوا وقبلتُ وأعتقتُ»، خدایا تو گواهی که آنها بخشیدند و من هم پذیرفتم و بخشیدم.
عمر در تنگنا قرار گرفت و گفت این جریان تصمیم من را در مورد ایرانیان شکست.(1)
. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 148.
صدوق از امام صادق علیه السلام نقل میکند به او گفت مردم میگویند: کسی که عرب نباشد و یا پدر و مادر او مملوک نباشد، انسان پستی است، امام پس از ردّ این اندیشه چنین فرمود: گرایش به اسلام از روی میل باطنی بهتر از تظاهر به آن از روی ترس است، منافقان، از ترس به اسلام تظاهر میکردند، عجمها از روی میل باطنی آن را پذیرفتند.(2)
فضل بن شاذان (م 260) نقل میکند که عمر بن خطاب اجازه نمیداد که عرب از عجم زن بگیرد و میگفت من از تزویج آنان جلوگیری میکنم مگر این که کفو و همتا باشند.(3)
شیخ مفید نقل میکند، سلمان فارسی روزی وارد مجلس پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله شد، همگان از او احترام کردند و او را به خاطر پیری و همراهی پیوسته با پیامبر، در صدر مجلس جای دادند، عمر بن خطاب وارد مجلس شد، نگاهش به سلمان افتاد، گفت: چرا این مرد عجم در صدر مجلس قرار گرفته
است، این سخن برای رسول خدا صلی الله علیه و آله گران آمد، بالای منبر قرار گرفت و فرمود:
همه انسانها از زمان آدم تا به امروز بسان دندانههای شانه هستند (همگان در یک درجه قرار دارند)، عرب را بر عجم، سفید را بر سیاه برتری نیست، مگر به پرهیزگاری، سلمان دریای (فضیلت است) که پایان نمیپذیرد، و گنجی است که تمام نمیشود، سلمان از ما اهل بیت، او منبع حکمت و دلیل و برهان است.(1)
. الاختصاص، ص 341.
ثقفی در کتاب غارات نقل میکند، دو زن یکی عرب و دیگری عجم به هنگام تقسیم بیتالمال، حضور امام علی علیه السلام رسیدند، حضرت به هر دو 25 درهم و مقدار معین گندم داد، زن عرب به امام عرض کرد من زن عرب هستم و او زنی است از عجم! امام در پاسخ وی فرمود: من برای فرزندان اسماعیل (عرب) برتری بر فرزندان (اسحاق) عجم (در شریعت اسلام) نمیبینم.(2)
شیخ مفید از چند شخصیت بزرگ مانند ربیعه و عماره و... نقل میکند:
هنگامی که گروهی از اشراف از حمایت امام دست کشیده و برای دریافت حقوق و مال بیشتر به سمت معاویه رفته بودند، از روی دلسوزی به امام گفتند: به این گروه از بیتالمال سهم بیشتری بده تا به سوی معاویه نروند، امام فرمود: آیا به من دستور میدهید که برای پیروزی خود در حق کسانی که بر آنها حکومت میکنم، از جور و ستم استمداد جویم؟! به خدا سوگند تا عمر من باقی است، و شب و روز برقرار و ستارگان آسمان در پی هم طلوع و غروب میکنند هرگز به چنین کاری دست نمیزنم، اگر اموال از خود من بود به طور مساوی قسمت
میکردم تا چه رسد که اموال مال خداست.(1)
. امالی مفید، 57، ط نجف، و نهج البلاغه، خطبه 126.
اینها نمونههایی از رفتار امام با موالی و عجم است، طبعاً یک چنین رفتارهای انسانی، سبب گرایش آنان به اهل بیت علیهم السلام گردیده و از این جهت در تمام صحنهها از او جانبداری میکردند.
زمخشری در ربیع الابرار مینویسد: اسیران ایرانی وارد مدینه گردیده در میان آنان سه دختر یزدگرد بود، اسیران به فروش رسیدند، خلیفه دوم خواست دختران یزدگرد را بفروشد، امام فرمود: با دختران پادشاهان، بسان دیگران رفتار نمیشود، خلیفه گفت: چه باید گرد، قیمت گذاری میشوند به هر مبلغی برسد، آنگاه هر کس به آن مبلغ پذیرا شد نصیب او میگردد، پس از قیمتگذاری، امام هر سه را پذیرفت، یکی را به عبداللّه بن عمر داد، و دیگری را به فرزندش امام حسین، سومی را به محمد بن ابی بکر، پس از مدتی هر سه دختر دارای فرزند شدند، نام فرزند عبداللّه، سالم، و نام فرزند حسین، زین العابدین، و نام فرزند محمد، القاسم شد و هر سه پسر خاله هستند.(2)
من تصور نمیکنم یک فرد محقق به چنین تحلیلی دست بزند:
اولاً: اصل داستان قطعی نیست، برخی از محققان در آن تشکیک کرده، و
از بیخ منکر شدهاند و شادروان دکتر سید جعفر شهیدی، در کتاب خود به نام «امام علی بن الحسین» با دلایلی آن را بی پایه خوانده است.
گذشته بر این اگر تنها حسین بن علی با دختر پادشاه ایران ازدواج کرده بود، جای این توهم بود، در حالی که دو نفر دیگر یکی فرزند خود خلیفه، دومی فرزند خلیفه نخست نیز ازدواج کردند، اگر علت گرایش ازدواج است، باید به خاندان این دو نفر نیز مهر ورزند.
از این نظریه بی پایهتر نظریه «احمد امین مصری» در کتاب فجرالاسلام، در بخش شیعه است وی میگوید: چون مجاهدان عرب تخت و تاج ایرانیان را به یغما بردند، و به حکومت آنان خاتمه دادند، ایرانیان تحت لواء حب اهل بیت خواستند، انتقام بگیرند و و تعالیم یهود و نصاری و زردشت را وارد اسلام کردند و نیز ایرانیان به خاطر استقلال کشور خود از حب اهل بیت استفاده کرده و از حکومت مرکزی اطاعت نمیکردند.(1)
. فجر الإسلام، ص 277، به نقل از مقریزی، ط دارالکتاب العربی.
این اندیشه کور و بی پایه به وسیله افرادی مانند نویسنده امریکایی به نام «لوتروب سنودارد» در کتاب «حاضر العالم الاسلامی» که شکیب ارسلان آن را به عربی بازگردانیده و رشید رضا صاحب المنار و محب الدین الخطیب ترویج شده است.
آنان گروهی هستند که خدا چشم بصیرت آنان را کور کرده و لذا از دیدن سیمای حقیقت محروم گشتهاند.
ایرانیان از نخستین روز تشرفشان به اسلام، به آن خدمت کرده و بزرگترین
1) (1)
محدثان و تاریخ نگاران و دانشمندان دیگر رشتهها ایرانی بودند و در این قسمت میان ایرانی شیعی و ایرانی سنی فرقی نیست، ایرانیان در تمام قرنها، جزیی از مسلمانان بوده و دوشادوش دیگران در خدمت به اسلام ومسلمین بودهاند، کافی است که بدانیم نویسنده صحاح ششگانه اهل سنت و کتب اربعه شیعه همگان ایرانی بودهاند.
چون این نظریه بسیار نظریه منحط و بی پایه است، ما درباره آن گفتگو نمیکنیم.
امویها کوشیدند چراغ تشیع را خاموش سازند. خلفای عباسی نیز، از انتشار آن جلوگیری کردند، ولی به لطف الهی، تشیع قرن به قرن، درخشید، بلکه دولتهای شیعه در برخی از نقاط جهان تأسیس شد که ما به برخی از آنان اشاره میکنیم:
دولت ادریسیان (ادارسه) در مغرب (194-305 ه)
دولت علویان در دیلم (مازندران) (205-304 ه)
دولت آل بویه در عراق و فارس (321-447 ه)
دولت حمدانیان در سوریه و موصل و کرکوک (293-392 ه)
دولت فاطمیان در مصر (296-567 ه)
دولت صفویان در ایران (905-1133 ه)
دولت زندیان (1148-1193 ه)
این گذشته از حکومتهای شیعه است که در هند، وجود داشته است.
علاوه بر اینها، امیرنشینهایی در نقاط مختلف جهان، از طرف شیعیان وجود داشته است. سخن گفتن در مورد و پدید آورندگان این دولتها در گرو کتاب مستقلی است. در این مورد، میتوانید به کتاب «الشیعة والتشیع» نگارش محمد جواد مغنیه مراجعه کنید.
آیین اسلام، آیین علم و معرفت است و پیوسته میخواهد انسان را از جهل و نادانی به عالیترین مراتب علم و کمال برساند، و لذا پیوسته به خواندن و نوشتن دعوت کرده و سعی دارد انسان را به مطالعه در آثار کون و مظاهر طبیعت سوق دهد، شیعیان، در طول چند قرن حوزههای علمی و به اصطلاح امروز، دانشگاههایی داشتهاند که به برخی اشاره میکنیم:
مدینۀ منوره نخستین خاستگاه دانش شیعی است، زیرا در مدینه گروهی از شیعیان علی علیه السلام که در رأس آنان ابن عباس، سلمان فارسی و ابوذر غفاری و ابورافع قرار داشتند، توانستند، علوم و دانشهای علوی را نشر دهند.
بعد از این طبقه، شاگردان امام سجاد علیه السلام مانند سعید بن مسیب، قاسم بن محمد بن ابی بکر، و ابوخالد کابلی، قرار دارند، و به وسیلۀ اینها، دانشگاه شیعی مدینه در اعصار امام باقر و امام صادق علیهما السلام شکوفا گشت و از اطراف و اکناف
جهان، گروههایی برای آموزش به این شهر روی آوردند و در حقیقت، خانۀ امام باقر و امام صادق علیهما السلام مرکز علمی بزرگی بود که دانشجویان و علاقهمندان حدیث، از علوم آن بزرگواران بهره میگرفتند.
در گذشته یادآور شدیم که امیرمؤمنان پس از خروج از مدینه، کوفه را پایتخت خود قرار داد و گروهی از علاقهمندان علوم علوی در همانجا پرورش یافتند.
ابن سعد در طبقات کبری، اسامی گروهی از تابعان را که در کوفه سکنی گزیده و مایۀ شکوفایی دانشگاه آنجا گشته بودند، آورده است. بالأخص امام صادق علیه السلام به اصرار ابوالعباس سفاح، مدینه را به قصد سکنی در کوفه ترک گفت و دو سال در آنجا زندگی کرد.
امام صادق علیه السلام شرایط سیاسی را مناسب دید تا بتواند علوم آل محمد علیهم السلام را در میان تشنگان، گسترش دهد، زیرا حکومت اموی ساقط شده بود و هنوز حکومت عباسی کاملاً بر جهان اسلام، تسلط نیافته بود. در همین فرصت، توانست این خدمت را انجام دهد.
حسن بن علی ملقب به وشاء از شکوفایی دانشگاه کوفه چنین سخن میگوید: من در این مسجد کوفه نهصد استاد حدیث را درک کردم که همگی میگفتند: حدثنی جعفر بن محمد. نجاشی رجالی معروف، پس از نقل این جمله «وشاء» را چنین معرفی میکند: او یکی از بزرگان امامیه بود و کتابهایی را تألیف
کرده است. آنگاه کتابهای او را نام میبرد.(1)
. رجال نجاشی، شماره 79.
دانشگاه کوفه، فقیهان برجستهای را تربیت کرد که هم اکنون جامعۀ شیعی از علوم آن بهره میگیرد مانند:ابان بن تغلب، مقلب به رباح کوفی (م 141)، محمد بن مسلم طائفی (م 150 ه)، زرارة بن أعین (م 150) و فقیهان شیعه و محدثان آنها در همین شرایط، 6600 کتاب، در کوفه به رشته تحریر درآورده و از میان آنها 400 اصل به نام اصول أربعمائه برگزیده شده و همین اصول، تشکیل دهندۀ جوامع حدیثی ماست.(2)
دانشگاه کوفه منحصر به تدریس حدیث و تفسیر و فقه نبود، بلکه دیگر علوم اسلامی نیز در آنجا به بحث و بررسی گذارده میشد، و لذا مؤلفان بزرگی مانند هشام بن محمد بن سائب کلبی نویسندۀ فزون از 200 کتاب، و ابن ابی عمیر مؤلف 194 کتاب، و ابن دُئل مؤلف 100 کتاب و جابر بن حیان استاد شیمی و علوم طبیعی و ابن شاذان مؤلف 280 کتاب، از این دانشگاه برخاستهاند.
ایرانیان، اسلام را پذیرا شدند و بیشترین آنان، بر مذهب تسنّن بودند، ولی نقاطی در ایران منحصراً شیعه بودند، مانند قم، ری، کاشان، و بخشی از خراسان و حتّی اشعریهای یمن، ساکن کوفه از ترس حجاج، کوفه را ترک گفته و در قم سکنی گزیدند و از همین طریق، هستۀ تشیع در ایران، پدید آمد. دانشگاه کوفه پیوسته در حال شکوفایی بود. با این که خلفای عباسی، دست از فشار و آزار
شیعیان برنمیداشتند ولی این فشارها، جلو شکوفایی این دانشها را نگرفت.
اتفاقاً با مهاجرت ابراهیم بن هاشم کوفی، شاگرد یونس بن عبدالرحمان، از اصحاب امام رضا علیه السلام به قم، این مرکز شیعی (قم و ری) شکوفایی بیشتری یافت، زیرا علاوه بر احادیثی که قمیها از امامان نقل میکردند، از احادیث کوفیان نیز بهرهمند شدند. و وجود دولت آل بویه، به شکوفایی بشتر این نقاط کمک کرد و چیزی نگذشت که متخصصان حدیث از این دانشگاهها فارغ التحصیل شدند، مانند:
علی بن ابراهیم، استاد کلینی که در حدود 307 هجری در قید حیات بود.
محمد بن یعقوب کلینی، متوفای 339، مؤلف کافی در اصول و فروع.
علی بن حسین بن بابویه پدر شیخ صدوق مؤلف شرایع، متوفای 329.
ابوالقاسم جعفر بن محمد ابن قولویه (285-368) از شاگردان کلینی و استاد مفید.
محمد بن علی بن بابویه معروف به صدوق (306-381) مؤلف صدها کتاب در حدیث و عقاید و تاریخ.
این شخصیتهای بزرگ، همگی از فارغ التحصیلان دانشگاه قم و ری هستند، و گواه روشن بر عظمت این دانشگاه این است که حسین بن روح، نائب خاص امام مهدی (عج) کتاب «التأدیب» را برای فقیهان قم فرستاد و گفت: دربارۀ این کتاب، نظر دهید، و اگر چیز خلافی هست، ما را آگاه سازید. آنان در پاسخ حسین بن روح نوشتند: سراسر این کتاب صحیح است.(1)
. غیبت شیخ طوسی: 390 به شماره 357، ط مؤسسة المعارف الاسلامیة.
1) (1)
این گزارش و گزارشهای دیگر حاکی از فعالیت گسترده علمی مدارس قم و ری است.
روزگاری که آل بویه بر بغداد و حومۀ آن حکومت میکردند، دانشگاه چهارمی برای شیعه در بغداد به وجود آمد که در درون خود، شخصیتهای عظیمی را پرورش داد و در حقیقت شیعه در چنین زمانی نفس راحتی کشید. اینک به اسامی برخی از این شخصیتها اشاره میکنیم:
شیخ مفید (336-413)، بزرگ شخصیت شیعی در عصر خودش بود و موافق و مخالف به علم و دانش و هوشمندی و نبوغ او و در عین حال زهد و پارسایی او اعتراف کردهاند. او بزرگترین استاد علم کلام در عصر خویش بود که با تمام سران مکاتب کلامی به مناظره میپرداخت و مسجد او به نام «مسجد براثا»، مرکز تدریس و تعلیم و تربیت بود. و لذا او توانست قریب به دویست اثر از خود به یادگار بگذارد.
شیخ مرتضی علم الهدی (355-436)، دومین شخصیت شیعی در قرن پنجم بود. ثعالبی در حق او میگوید: ریاست علم و ادب و دانش و کرم و بزرگواری و بزرگ زادگی به او منتهی گشته است. ابن خلکان میگوید: او در کلام و ادب و شعر، امام و پیشوا بود. شاگرد او نجاشی دربارهاش میگوید: او علوم اسلامی را آن چنان در سینۀ خود جای داد که هیچ کس در زمان او به پای او نمیرسید. علم و دانش را از استاد متکلمان، شیخ مفید آموخت و از آثار مهم او، کتاب «انتصار»، «تنزیه الأنبیاء»، «جمل العلم والعمل» است.
سید رضی (359-406). او یکی از شخصیتهای برجستۀ عصر خویش در علم و حدیث و ادب بود. او به سان برادرش سید مرتضی، علم و دانش را از شیخ مفید آموخت. آثار ارزشمندی دارد که از آنهاست: خصایص الأئمه، معانی القرآن، حقائق التأویل.
شیخ طوسی (385-460) او رئیس طایفۀ امامیه و از بزرگان امت اسلامی است. او علوم اسلامی را از استادان خود شیخ مفید و سید مرتضی آموخت و آثار فراوانی چون تهذیب و استبصار از خود به یادگار نهاده که امروز مرجع علما و فقهاست.
اینها نمونههایی از تربیت یافتگان دانشگاه بغداد هستند و تعداد آنها فزونتر از آن است که در این صفحات منعکس شود. از این دانشگاه دهها مجتهد و متخصص برخاست. قدرت علمی شیعه در دوران آلبویه به اوج خود رسید، تا این که طغرل بیک سلجوقی وارد بغداد شد و آتش فتنه را بین شیعه و سنی برافروخت و در نتیجه خانههای شیعیان در کرخ به آتش کشیده شد و به خانۀ شیخ طوسی هجوم بردند و تمام دفاتر و کتابهای او را به آتش کشیدند و حتی کرسی که روی آن درس میگفت، طعمۀ آتش شد.(1)
. المنتظم، ج 16، ص 8؛ حوادث سال 447-449.
هجوم سلاجقه به بغداد، و به آتش کشیدن خانههای شیعیان و در رأس آنان شیخ طوسی، هر چند بخشی از ثروت علمی را نابود کرد و گروهی از بیگناهان کشته شدند، اما همین کار سبب شد که شیخ، بغداد را رها کند و به
1) (1)
نجف اشرف پناه ببرد و در جوار قبر سرور مؤمنان دانشگاه دیگری را تأسیس کند. خوشبختانه این دانشگاه نخست به صورت نهال بود، ولی با گذر زمان، درخت تنومندی گشت و بار بسیاری داد.
البته پیش از هجرت شیخ طوسی، نوعی نشاط علمی در نجف برقرار بود، اما نه در حد شأن نجف.
نجاشی در ترجمۀ حسین بن احمد بن مغیره میگوید: او کتابی به نام «عمل السلطان» دارد و در سال 400 در نجف اشرف، به من اجازۀ روایت آن را داد.(1)
. رجال نجاشی، شماره 165.
در هر حال، دانشگاه نجف اشرف که به وسیلۀ شیخ طوسی بنیانگذاری شد، در این ده قرن مرکز علم و دانش شیعه و محل پرورش مجتهدان، محدثان، مفسّران، فلاسفه و حکما و ادبای فراوانی بود. علاقهمندان برای آگاهی از سیر علم در این دانشگاه در طول ده قرن به کتاب «ماضی النجف وحاضرها» مراجعه کنند. مؤلف این کتاب شیخ جعفر آل محبوبه توانسته است سیمای مناسبی از این دانشگاه ترسیم کند.در اعصاری که نجف مرکز علم و دانش بود و به سان ستارۀ درخشان در آسمان علم و ادب میدرخشید، شهر حلّه نیز دارای دانشگاه دیگری برای شیعه بود و توانست در درون خود فقیهان عظیمی را که چشم روزگار، نظیر آنها را کمتر دیده بپروراند. اینک برخی را نام میبریم:
1) (1)
وی نجم الدین ابوالقاسم جعفر بن سعید، از بزرگان فقیهان شیعه است و شاگرد او ابن داوود، وی را چنین معرفی میکند: پیشوای علّامه، یگانۀ عصر خود، و در قدرت بیان و استدلال و حاضر جوابی سرآمد زمان خود بود. وی در سال 676 درگذشت(1)
. رجال ابن داود، ص 62، شماره 304.
و یکی از آثار ماندگار او، شرایع الاسلام است که در چهار جلد چاپ شده است. او همین کتاب را تلخیص نموده و «المختصر النافع» نامیده است، ولی از نظر استدلال کتاب «معتبر» وی که در «شرح المختصر النافع» است، کم نظیر است.جمال الدین حسن بن یوسف (648-726) از فارغالتحصیلان مدرسۀ حلّه است. او فقه و اصول را نزد محقق حلی آموخت و فلسفه و ریاضیات را از خواجه نصیرالدین طوسی فرا گرفت. در میان فقهای اسلام او به نبوغ و تیزهوشی مشهور است، تا جایی که قبل از بلوغ به درجۀ اجتهاد رسیده بود. آثار فراوانی دارد که بهترین آنها در فقه دو کتاب یاد شده در زیر است:
الف. تذکرة الفقهاء که 18 جلد آن چاپ شده است و باقیماندۀ آن نیز در دست تحقیق است.
ب. منتهی المطلب فی تحقیق المذهب که تا آخر کتاب جهاد است و در چهارده جلد منتشر شده است.
1) (1)
محمد بن حسن بن یوسف (682-771). وی فرزند علّامۀ حلّی و تربیت یافتۀ مکتب اوست و علّامه به قدری به این فرزند علاقهمند بود که بخشی از کتابهای خود را به نام او نوشته و در آخر کتاب قواعد وصیتی برای او نگاشته که برای اهل علم، بسیار آموزنده است و از شاگردان او محمد بن مکی معروف به شهید اوّل است.
البته دانشگاه حله علاوه بر این شخصیتها جمعی از بزرگان را پرورش داده، مانند: ابن طاووس، ابن ورام، ابن نما، ابن ابی الفوارس، که همگی از خاک پاک حلّه برخاستهاند و آثار آنان تا به امروز نورافشانی میکند.
دولت فاطمی مصر که در قرن دوم پیریزی شد، شعاع قدرت خود را از غرب تا اقیانوس اطلس و از شرق تا دریای سرخ گسترده بود و پیوسته بین دولت فاطمی در شمال آفریقا با دولت عباسیان در بغداد رقابت برقرار بود.
المعز لدیناللّه فاطمی یکی از خلفای آنان مردی دانشمند و علاقهمند به علوم و ادب بود. او بر اثر آگاهی و نبوغ ذاتی قاهره را مرکز حکومت خود ساخت و در آنجا «جامع ازهر» را بنا کرد و در رواقهای مختلف آن، حلقات درس منعقد میشد و بر نشر مذهب شیعه در میان مردم اصرار میورزید و در زمان او در تمام مساجد، «حی علی خیرالعمل» گفته میشد و از پوشیدن لباس سیاه که شعار عباسیان بود، جلوگیری کرد. مسلمانان وبالاخص مصریان در فرهنگ و پیشرفتهای علمی و صنعتی خود، مرهون دولت فاطمی هستند و در سایۀ
همّت آنان است که جامع ازهر تا به امروز میدرخشد، و روز به روز بر اعتبار آن افزوده میشود و این دانشگاه از بدو تأسیس خود تا دو قرن، شیعه بوده و بعداً بر اثر سلطۀ صلاح الدین از آن حالت به درآمد و اگرکسی بخواهد از خدمات علمی آنان آگاه شود، باید تاریخ فاطمیان را بخواند. اینک ما مختصری از آن را یادآور میشویم:
مؤلف کتاب مختصر تاریخ العرب مینویسد: دولت فاطمی پیوسته از پیشرفت علمی حمایت میکرد. دانشمندان را گرامی میداشت. در دولت فاطمیان، دانشکدهها و کتابخانههای عمومی و دارالحکمه برپا گشت و بسیاری از کتابها در علوم و فنون و آلات و ادوات نجومی به آنجا انتقال یافت. دولت برای آنهااساتیدی را معین کرد و تحصیل در آنجا رایگان بود و همۀ لوازم تحصیلی را به رایگان در اختیار دانشجویان مینهادند.
خلفای فاطمی مجالس مناظره را در بسیاری از علوم به سان ریاضیات و منطق و فقه و طب برپا میکردند. و اساتید این مدارس با لباس خاصی به حضور خلیفه میرسیدند. تاریخ میگوید: خلیفه در هر سال مبلغ 43 میلیون درهم برای این دانشکدهها صرف میکرد وحتی اساتیدی را از قارّۀ آسیا و اسپانیا دعوت میکرد تا در دارالحکمه سخنرانی کنند و از این طریق بر رونق آن افزوده میشد.
شام پیوسته در دوران امویان، زیر نفوذ آنان قرار داشت، آنگاه که با روی کار آمدن عباسیان، رژیم آنان سرنگون شد ودولت آل بویه در عراق و دولت حمدانی در موصل وحلب روی کار آمد، در این دوره شیعه توانست مراکز علمی
را در جبل عامل و حلب تأسیس و گروهی را تربیت کند. از تربیت یافتگان مرکز علمی حلب، خاندان ابن زهره هستند که آثار علمی و فقهی چندی از خود به یادگار نهادهاند. و جبل عامل، نیز به تناوب در حالتهای قوه و ضعف به سر میبرد. در دوران قدرت، نشاط علمی را از سر میگرفت. در دوران حکومت «جزّار» سختترین ضربه بر آن وارد شد و در گذشته در این باره سخن گفتیم.
مراکز علمی شیعه، منحصر به آنچه گفتیم نبود، بلکه در بسیاری از نقاط جهان مانند افغانستان، پاکستان، هند، به ویژه در شهرهای هرات ولکهنو و بمبئی مراکز علمی فراونی پدید آمد، بلکه نشاط علمی شیعه تا جنوب شرق آسیا مانند مالزی و تایلند و اندونزی کشید شده و علاقمندان میتوانند با خواندن کتابهایی پیرامون این کشورها و یمن و عمان، اطلاعات خوبی در این باره به دست آورند.
از سالی که دولت صفوی در ایران روی کار آمد (905 ه) در بسیاری از شهرهای ایران، مراکز علمی تأسیس شد و از میان آنان میتوان به شهرهایی مانند اصفهان و تهران و خراسان و تبریز، قزوین و زنجان و شیراز و اهواز اشاره کرد و اخیراً در سال 1340 قمری، مرکز علمی به وسیلۀ بزرگ مرد عصر خویش مرحوم آیة اللّه حاج شیخ عبدالکریم یزدی حائری (1274-1355) در قم تأسیس شد و توانست از اکثر نقاط کشور بلکه خارج آن، دانشجو بپذیرد و در این مدت 90 سال که از عمر آن میگذرد، صدها مجتهد و اصولی و مفسر و محدث تربیت کرده و هم اکنون متجاوز از 40000 دانشجو از ملیتهای مختلف در آن مشغول تحصیلند و پس از انقلاب اسلامی به وسیلۀ حضرت امام خمینی بر رونق آن
افزوده شد و هم اکنون دانشگاه بی نظیر شیعه در جهان امروز است.
از آنجا که مراکز آماری در اختیار دشمنان اسلام و بالاخص صهیونیستهاست، نمیتوان به آمارهای منتشر شده دربارۀ فرق اسلامی اعتماد کرد و آمار رسمی از شیعه به دست داد. آنچه که میتوان گفت این است که شیعه به طور مطلق که حتی زیدی و اسماعیلی را دربرمیگیرد مسلمانان را تشکیل میدهد و بیشترین آنها شیعۀ امامیه است و از خداوند متعال خواهانیم که این مرکز علمی و دیگر مراکز را از شر دشمنان، حفظ کند.
شیعه به سان دیگر مسلمانان، قرآن مجید و سنّت نبوی را که از طریق صحیح نقل شده باشد، عقاید و احکام الهی را از آن استخراج میکند. نه تنها بر این دو مصدر تکیه میکند، بلکه احادیثی که امامان معصوم علیهم السلام، از پیامبر گرامی نقل کردهاند نیز نزد شیعه از اعتبار بالایی برخوردار است، زیرا آنان خزانهداران علوم نبوی بوده و به صورت غیرعادی این علوم را از جد مبارکشان دریافتهاند.
اشکالی ندارد که فردی پیامبر نباشد اما از عالم غیب تعلیمی دیده باشد. دربارۀ مصاحب موسی که معمولاً او را «خضر» میخوانند، مسأله از همین گونه است.
خدا دربارۀ او میفرماید:
(آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً) .(1)
. کهف/ 65.
«از پیش خود رحمتی به او دادیم و از نزد خود دانشی به او آموختیم».
این فرد پیامبر نبود اما از دانش والایی برخوردار بوده به گونهای که پیامبر اوالعزمی چون موسی به دانش او نیازمند بوده و به امر الهی باید پیش او برود و نزد او تواضع کند تا از دانش او فراگیرد.
1) (1)
چرا دانش امامان معصوم که خلفای پیامبر و هم سنگ قرآن هستند، از این گونه نباشد؟
بنابراین، عالمان و فقیهان و متکلمان امامیه، از چهار نوع علم بهره میگیرند:
و اگر هم مسألهای مورد اتفاق عالمان اسلام و یا خصوص شیعه باشد، آن نیز حجت است، زیرا کاشف از آن است که مدرکی در کار بوده که آنها بدان تکیه کردهاند.
شکی نیست که قرآن، مطلقات و عمومات و مجملاتی دارد که هر کدام از اینها به بیان جداگانهای نیازمندند، یعنی قید مطلق و تخصیص عام و تبیین مجمل، یکی از وظایف پیامبر صلی الله علیه و آله بود، از آنجا که عمر گرامی پیامبر، به این کار مهم وفا نکرد، این وظیفه را بر دوش خاندان رسالت علیهم السلام و اهل بیت خود نهاده است که قیود مطلقات، و مخصصهای عمومات و مبیّنهای مجملات را در اختیار امّت بگذارند.
مسلّماً با هر خبری نمیتوان در اطلاقات و عمومات و مجملات قرآن تصرف کرد. باید به حدّی برسد که از حجیّت بالایی برخوردار باشد که تفصیل آن در علم اصول بیان شده است.
امامان معصوم، در طول مدت حضور خود در جامعه، فقیهان و متکلمانی تربیت کردهاند و آنها نیز کلمات و آموزههای آنان را در جوامعی گرد آورده و در
اختیار آیندگان قرار دادهاند، از مهمترین آثار آنان میتوان کتابهای زیر را نام برد:
اصول اربعمائه، نگارش 400 نفر از شاگردان امام باقر و صادق و کاظم و حضرت رضا علیهم السلام است.
المحاسن، نگارش احمد بن محمد بن خالد برقی، متوفای 272 ه.
الجامع، نگارش احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی، متوفای 221 ه.
نوادرالحکمة، نگارش محمد بن احمد بن یحیی بن عمران اشعری، متوفای حدود 293 ه.
و همچنین کتابهایی که در آنها بخش اعظم احادیث اهل بیت گردآوری شده است.
از این طبقه بگذریم نوبت طبقۀ دوم میآید که کتابهای آنها جوامع ثانوی محسوب میشوند و آنها توانستند محتوای جوامع اولیه را با ترتیب اثر و تنظیم بهتر گرد آورند.
از این گروه است:
شهید در ذکری میفرماید: روایات کتاب کافی از نظر تعداد، فزونتر از مجموع روایات صحاح ششگانۀ اهل سنت است و شمار کتابهای آن 32 کتاب است.(2)
1) (1)
. رجال نجاشی، شمارۀ 1027.
2) (2) . لؤلؤة البحرین، نگارش محدث بحرانی، ص 394، شماره 123.
محمد بن علی بن الحسین معروف به «صدوق» (306-381). وی با تألیف کتاب «من لایحضره الفقیه» دومین جامع را در طبقۀ دوم پدید آورد و شمار احادیث آن 5963 حدیث است.
محمد بن حسن طوسی (385-460) مؤلف «تهذیب الأحکام» و «الاستبصار فیما اختلف من الاخبار»، شمار احادیث تهذیب 13590 حدیث. و شمار احادیث استبصار 5511 حدیث است.(1)
. مستدرک، ج 3، ص 756.
آنچه که گفته شد دومین جوامع حدیثی شیعه است که در قرنهای چهارم و پنجم به رشته تحریر درآمده است، ولی در این میان یک رشته جوامع داریم که بعد از قرن دهم به نگارش درآمده که برخی را نام میبریم.
این کتاب، اخیراً در سی جلد به بهترین وضع تحقیق و چاپ شده است و قبلاً نیز چاپهای متعددی داشته است.
الوافی فی الأصول والفروع والسنن والاحکام، نگارش محمد بن مرتضی معروف به فیض کاشانی (1007-1091). این کتاب اخیراً در 26 جزء، به چاپ رسیده و قبلاً نیز چاپهای متعددی داشته است.
بحارالانوار، نگارش محمد باقر مجلسی (1038-1110 ه) که اخیراً در 110 جزء چاپ شده و گستردهترین جوامع حدیثی شیعه است.
این سه گستره در قرن یازدهم نگارش یافته و به حق، عظیمترین خدمت
1) (1)
را به حدیث شیعه کردهاند، ولی جوامع نگارش در قرن چهاردهم به اوج خود رسیده، مانند:
این کتاب، احادیثی را که شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعه موفق به گردآوری آنها نشده گرد آورده است. البته مانند کلیه کتابهای حدیثی بی نیاز از تحقیق و بررسی سند ومضمون نیست.
خوانندۀ گرامی آنچه در این جلد از نظر شما گذشت تاریخ گذشته و حال شیعه است. در این جلد از ریشۀ تشیع و آرا و عقاید و زندگی امامان این مذهب آگاه شدیم، هم چنان که با کشورها و دولتها و آمار این گروه آشنا گشتیم و همچنین از دانشگاهها و حوزههای آنان نامی به میان آمد، شیعه یک جمعیت گمنام و سرّی و زیرزمینی نیست، بلکه در غالب کشورها حضور دارند و همگان خدمتگزار اسلام و مسلمین بوده و انسانهای وارستهاند، و در حد توان در این 14 قرن با آرا و افکار خود به تمدن اسلامی خدمت کردهاند.
آنچه در صفحات پیشین گذشت، واقع مذهب شیعه و حقیقت این مکتب است. ما در این جا به نویسندگان غیر شیعه که میخواهند دربارۀ تشیع چیزی بنویسند سفارشهایی داریم که برخی از آنها در فصلهای پیشین گذشت.
تشیع زاییدۀ سیاستهای مقطعی و زودگذر که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیش آمده باشد نیست، بلکه آن همان اسلام راستین در عقیده و شریعت است و کوچکترین تفاوتی با اسلام ندارد، تو گویی تشیع و اسلام به سان یک سکه دو رو است که یک رویه اسلام وروی دیگر تشیع است، و واقعیت آن جز اسلام، آن هم در چارچوب پیروی از اهلبیت علیهم السلام در عقاید و احکام نیست.
مسلّماً در مکتب تشیع سلسله مسائلی هست که در نظر اهل سنت، مسائلی نوظهور و غیر صحیح به نظر میآید، مانند قول به بدا و عصمت امام و
ولادت حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف و حیات بیش از هزار سالۀ او. اگر آنان، بدون پیش داوری به دلایل شیعه در این مسائل بنگرند، خواهند دید که آنچه آنها در این مورد میگویند جدا از دلیل نیست. بلکه قرآن و سنت، آن را تأیید میکنند.
البته در میان هر طایفهای از طوایف اسلامی انسانهای تندرو وجود دارند که حق و باطل را به هم آمیخته و مکتب را به صورتی نامطلوب، تفسیر میکنند، بنابراین، نباید کتابها و افکار آنها ملاک قضاوت و داوری باشد. مثلاً ما میبینیم بسیاری از نویسندگان معاصر، شیعه را متهم به تحریف قرآن میکنند و در این مورد به کتاب «فصل الخطاب» محدث نوری تکیه میکنند در حالی که این کتاب جز گردآوری حدیثهای مرسل (بدون سند) که قسمت مهمی از آنها از کتب اهل سنت اخذ شده چیزی نیست و بر فرض وجود این روایات، باید بدانند که تمام علمای شیعه به نقد این کتاب پرداخته و آن را از اعتبار انداختهاند. اگر این کتاب، دلیل بر عقیدۀ شیعه باشد در میان اهل سنت، فردی آن هم تحصیل کرده «الأزهر» به نام «الفرقان» در تحریف قرآن نوشته است، هر چند علمای ازهر آن را مصادره
کردهاند ولی نسخههای آن در همه جا هست. ما اصولاً همۀ فرق اسلامی را از این تهمت تبرئه کرده و آن را فتنه جاهلان و دشمنان میدانیم.
آشنایی با عقاید واقعی شیعه با رجوع به کتابهای عقیدتی و کلامی صورت میپذیرد و هرگز نمیتوان عقاید شیعه را از کتابهای حدیثی به دست آورد، زیرا در کتابهای حدیث، احادیث صحیح و ضعیف، مشهور و شاذ و محکم و متشابه، وجود دارد و نمیتوان به روایتی حتی در متقنترین کتب حدیثی شیعه اعتماد کرد. معتبر بودن کتاب، و موثق بودن مؤلف، دلیل بر صحت تک تک روایات یک کتاب نیست، متأسفانه این اصل مورد غفلت نویسندگان ملل و نحل است.
باید نویسندگان ملل و نحل توجه کنند جوامع حدیثی شیعه با صحاح اهل سنت، تفاوت روشنی دارند. آنان کلیۀ احادیث بخاری و مسلم را صحیح میدانند، هر چند دربارۀ روایات سنن چهارگانه اظهار نظر کرده و برخی را تضعیف میکنند، ولی شیعه، هیچ کتابی را به جزء کتاب خدا (قرآن مجید) «صحیح» به معنی این که از آغاز تا پایان عین حق و واقع باشد، نمیداند، بنابراین وجود روایت مثلاً در کافی کلینی دلیل بر عقیده نیست.
میان عقاید و احکام فرق روشنی وجود دارد. هدف در امر نخست این است که انسان بدانها دل ببندد و اذعان و یقین پیدا کند به گونهای که کوچکترین احتمال خلاف در آنها ندهد، ولی در احکام، هدف، عمل به مضمون روایت است هر چند یقین به صحت آنها نداشته باشد، ولی چون حجت بر آنها اقامه شده طبعاً به آن عمل میکند، بنابراین خبر واحد در زمینۀ عقیده هیچ ارزش و
اعتباری ندارد، زیرا هرگز مفید یقین نبوده و نمیتوان صد درصد آن را عین واقع دانست و با وجود احتمال اشتباه و کذب نمیتوان به آن دل بست، بنابراین باید عقاید را از کتاب الهی و روایات متواتر و داوریهای واضح و روشن عقل گرفت.
در گذشته یادآور شدیم که تقیه یکی از اصول اسلام است، ولی متأسفانه این اصل، مایۀ اشتباه شده و آن این که گفته میشد که به کتابهای علمای شیعه نمیتوان اعتماد کرد، زیرا احتمال دارد آنان مسائلی را به صورت تقیه مطرح کرده باشند و عقیدۀ واقعی آنها غیر از آن باشد. این شبهه را نویسندۀ پاکستانی، احسان الهی ظهیر تکرار میکند و حاکی از آن است که اصل تقیه برای آنان درست تبیین نشده است، زیرا تقیه یک امر شخصی در واقعۀ خاصی که جان و مال انسانی به خطر بیفتد مطرح میشود، و در آنجا ناچار است بر وفق مراد مخالف عمل کند ولی هرگز یک اصل کلی به آن معنا نیست که عالمان شیعه کتابی را بر اصول تقیه بنویسند، تا جان و مال آنها محفوظ بماند. من به تمام نویسندگان اطمینان میدهم بعد از عصر رسول خدا تا به امروز، هیچ دانشمند شیعی کتابی را بر اساس تقیه ننوشته و آنچه که به عنوان کتب کلامی و عقیدتی نگارش یافته و منتشر شده همگی عین عقیدۀ واقعی آنهاست.
علمای اهل سنت، صحیح بخاری و مسلم را صحیحترین کتاب پس از قرآن مجید میدانند. من به یاری خدا، در فرصتی دیگر یک رشته احادیث را از این صحیحترین کتابها نقل میکنم و داوری دربارۀ آنها را به عهدۀ خوانندۀ گرامی میگذارم.
چیزهایی که سبب انتشار مذهب امامی در میان مسلمانان شده عبارتند از:
أ. باب اجتهاد در این مذهب باز بوده و هرگز معتقد به انسداد آن نیستند و این سبب شده که آنان، کلیه مشکلات اجتماعی و اقتصادی و روانی را از نزدیک بررسی کنند و مطابق اصول اسلامی، دربارۀ آن فتوا بدهند.
ب. فزونی اقوال در فقه شیعه به گونهای که به مجتهد، اجازۀ اظهار نظر میدهد، تا زمانی که مجتهد از روش درست اجتهاد، دور نشود و هدفش رسیدن به واقع یعنی حکم شرع باشد اظهار نظر کند.
ج. فقه امامی و مذهب جعفری در اقلیمهای مختلف به چشم میخورد یعنی در میان ملتهای گوناگون از شرق جهان یعنی چین گرفته تا دریای تاریکیهای اروپا و اطرف آن، تو گویی این مذهب مانند نهر آبی است که در سرزمینهای مختلف به جریان افتاده، و در هر منطقه به همان رنگ درآمده بی آن که شیرینی خود را از دست بدهد.
د. فزونی فقیهان شیعه و کسانی که به حق در صدد حلّ مشکلاتند، خدا به این مذهب، علمایی را ارزانی داشته که پیوسته در فکر حل مشکلات هستند.(1)
. محمد ابوزهره، الشیعة والتشیع، ص 225 به نقل از کتاب الامام الصادق، نگارش اسد حیدر.
1) (1)
این غوغاگران نه تاریخ شیعه را خوانده و نه از سخنان امامان معصوم دربارۀ مصحف فاطمه اطلاعی دارند و نه اصلاً از معنی لغوی کلمۀ مصحف آگاهی دارد. او تصور کرده که مصحف به معنی قرآن است، در حالی که مصحف به معنی برگهای به هم پیوسته است. قرآن میفرماید: (وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ) (1)
. تکویر/ 10.
مصحف فاطمه، برگهایی چند است که پیامبر گرامی بر دخترش فاطمه املا کرده و همسرش علی آنها را نوشته است و سپس در یک دفتر به نام مصحف فاطمه گردآوری شده است. در برخی از روایات آمده است که مصحف فاطمه، دربارۀ حوادث آینده است.امام صادق علیه السلام دربارۀ مصحف فاطمه میگوید: «واللّه ما فیه حرف من القرآن ولکنه املاء من رسول اللّه». (حتی یک حرف از قرآن در آن نیست، بلکه روایاتی است که خود پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را املا کرده است).
کلینی نقل میکند: منصور دوانیقی از فقیهان مدینه دربارۀ زکات چیزی سؤال کرد و جز امام صادق علیه السلام کسی پاسخ نگفت. وقتی از وی خواستند که مدرک این حکم را بگوید، گفت: «مِن کتاب فاطمة».(2)
امام از مصحف فاطمه به لفظ کتاب تعبیر میکند تا مایۀ اشتباه نباشد، اگر واقعاً غرض تهمت زنان، درک واقع باشد، حقیقت همان است که گفته شد و اگر کلمۀ مصحف دستاویز است، پس باید اهل سنت را متهم کرد که آنان نیز مصحفی به نام مصحف عایشه دارند. سیوطی میگوید: حمیده دختر ابی یونس نقل کرد:
پدرم در حالی که هشتاد ساله بود در مصحف عایشه چنین خواند: إنّ اللّه
وملائکته یصلّون علی النبی یا ایّها الذین آمنوا صلّوا علیه وسلّموا تسلیماً وعلی الذین یصلّون فی الصفوف الأُولی.(1)
. الاتقان، ج 2، ص 25.
آنچه در این برگها از نظر خوانندگان گذشت، تبیین ریشۀ شیعه و اصول و فروع آن و خدمات ارزندۀ شیعیان به تمدن اسلامی است و ما وظیفۀ خود را انجام دادیم. این وظیفۀ خواننده است که بدون پیشداوری یک بار دیگر این کتاب را مطالعه کند.
از خداوند متعال خواهانیم به جامعۀ اسلامی، وحدت کلمه را ارزانی دارد، هم چنان که کلمۀ توحید را ارزانی داشته است و او بهترین پاسخگو است.
صلوات و درود ما بر پیامبر گرامی و خاندان پاک و مطهرش.
وآخر دعوانا أن الحمد للّهربّ العالمین
قم مؤسسۀ امام صادق علیه السلام
دوم شوّال المکرم سال 1431
بیستم شهریور 1389
1) (1)
فهرست منابع و مآخذ
فهرست اعلام
فهرست فرق وقبائل
فهرست اماکن
اثبات الوصیة، علی بن حسین المسعودی، بیروت: دارالاضواء، 1409 ه، الطبعة الثانیة.
احسن التقاسیم فی معرفة الأقالیم، محمد بن احمد المقدسی، بیروت:
داراحیاء التراث العربی، 1408 ه.
داراحیاء التراث العربی، بی تا.
الادب فی ظل التشیع، شیخ عبداللّه نعمه.
اسد الغابه، ابن اثیر، بیروت: داراحیاء التراث العربی، بی تا.
إعلام الوری بأعلام الهدی، فضل بن الحسن الطبرسی، قم: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1417 ه.
الاتقان فی علوم القرآن، سیوطی، قاهره، مکتبه محمود توفیق، 1360 ه.
الأحکام السلطانیة، ابن فراء، قاهره: مصطفی البابی الحلبی، 1414 ه.
أحکام القرآن، احمد بن علی الجصاص، بیروت: دار الکتاب العربی، 1401 ه.
الأخبار الطوال، الدینوری، بیروت: شرکة دار الارقم، بی تا.
الاختصاص، شیخ المفید، تصحیح وتعلیق علی اکبر الغفاری، تهران: مکتبة الصدوق، 1379 ه.
الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ابن عبدالبر، قاهره: دار النهضة مصر، 1360 ه.
الاعتقادات، شیخ صدوق، [مصنفات الشیخ المفید، ج 5]، تحقیق: عصام عبدالسید، قم: المؤتمر العالمی لألفیة الشیخ المفید، 1413 ه.
الأغانی، ابوالفرج اصفهانی، بیروت: داراحیاء التراث العربی، بی تا.
الأمالی، شیخ صدوق، [تهران]: محمدحسن تاجر اصفهانی، 1300 ه.
الأمالی، شیخ مفید، قم: جماعة المدرسین فی حوزة العلمیة، 1403 ه.
الإمام الصادق علیه السلام، محمدحسین المظفر، قم: مؤسسة النشر الإسلامی، 1367 ش.
الإمام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام، عبدالحلیم جندی، قاهره: المجلس الأعلی للشؤون الإسلامیة، 1397 ه.
الإمام علی علیه السلام صوت العدالة الإنسانیة، جورج جرداق، بیروت: دار مکتبة الحیاة، بی تا.
الإمامة والسیاسة، ابن قتیبة الدینوری، قاهره: مکتبة مصطفی البابی، 1377 ه.
الإیضاح، فضل بن شاذان، تهران، دانشگاه تهران، 1363.
الفهرست، ابن ندیم، قاهره: مکتبة التجاریة الکبری، بیتا.
انساب الأشراف، بلاذری، تحقیق: محمدباقر محمودی، بیروت: دارالتعارف للمطبوعات، 1977 م.
أصل الشیعة وأصولها، محمد حسین کاشف الغطاء، قم: مؤسسة الإمام علی علیه السلام، 1415 ه.
أعیان الشیعة، السید محسن الأمین العاملی، بیروت: دارالتعارف للمطبوعات، 1406 ه.
أوائل المقالات، شیخ المفید، مقدمه و تعلیقات فضل اللّه الزنجانی، تبریز، حقیقت، 1371 ه.
بحارالأنوار، علامه مجلسی، تهران: دارالکتب الاسلامیة، 1388 ه.
بحوث فی الملل والنحل، آیت اللّه سبحانی، قم: مؤسسة الإمام الصادق علیه السلام، 1423 ه.
البدایة والنهایة، ابن کثیر، بیروت: دارالفکر، 1402 ه.
بصائر الدرجات، الصفار، مصحح محسن کوچه باغی، تبریز: محمود ریسمانچی صادقی، 1380 ه.
بغیة الوعاة فی طبقات اللغویین والنحاة، سیوطی، بیروت: دارالفکر، 1399 ه.
البلدان، یعقوبی، ترجمه دکتر محمد ابراهیم آیتی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356 ش.
تاریخ آداب اللغة العربیة، جرجی زیدان، قاهره: دارالهلال، [1360 ه].
تاریخ ابن خلدون: العبر ودیوان المبتدأ والخبر فی تاریخ العرب والبربر، عبدالرحمن بن خلدون، بیروت: دارالفکر، الطبعة الثانیة، 1408 ه.
تاریخ الإمامیة، عبداللّه فیاض، بیروت: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1395 ه.
تاریخ الخلفاء، جلال الدین سیوطی، بیروت: دارالجیل، 1408 ه.
تاریخ الطبری، محمد بن جریر الطبری، بیروت: مؤسسة الاعلمی
للمطبوعات، الطبعة الخامسة، 1409 ه.
تاریخ المذاهب الإسلامیة، محمد ابوزهره، قاهره: دارالفکر العربی، بی تا.
تاریخ الیعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، بیروت: دارصادر، 1379 ه.
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، مدینه منوره: المکتبة السلفیّة، بیتا.
تاریخ سامرا
تاریخ سیاسی اسلام، حسن ابراهیم حسن، مترجم: ابوالقاسم پاینده، تهران:
کتابفروشی اسلامیه، 1338 ش.
تأسیس الشیعة لعلوم الإسلام، السید حسن الصدر، نجف: شرکة النشر والطباعة العراقیة، بی تا.
التبیان فی تفسیر القرآن، شیخ طوسی، نجف: مکتبة الأمین، 1376 ه.
تذکرة الحفاظ، محمد بن احمد الذهبی، بیروت: داراحیاء التراثا لعربی، بیتا.
تذکرة الخواص، سبط ابن جوزی، بیروت: مؤسسة أهل البیت علیهم السلام، 1401 ه.
ترتیب المدارک، قاضی عیاض، بیروت: دار مکتبة الحیاة، بی تا.
تطهیر الجنان ابن حجر هیثمی، قاهره: مکتبة القاهره، 1385 ه.
تفسیر آیات الأحکام، محمدعلی السایس، دمشق: دار ابن کثیر، 1417 ه.
تفسیر الخازن، علی بن محمد الخازن، بیروت: دارالکتب العلمیة، 1415 ه.
تفسیر المراغی، احمد مصطفی المراغی، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1985 م.
تفسیر المنار، محمد رشید رضا، قاهره: دارالمنار، 1373 ه.
تفسیر روح البیان، اسماعیل حقی، بیروت: داراحیاء التراث العربی، بی تا.
تفسیر مفاتیح الغیب، محمد بن عمر فخر رازی، قاهره؛ مطبعة العامرة الشرقیة، 1308 ه.
التوحید، شیخ صدوق، قم: جامعة المدرسین بقم المشرفة، مؤسسة النشر الإسلامی، 1423 ه.
جامع الأُصول، ابن اثیر، مبارک بن محمد، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1400 ه.
الجامع لأحکام القرآن، قرطبی، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1965 م.
الجمل، الشیخ المفید، قم: مؤسسه بوستان کتاب، 1387 ش.
حلیة الأولیاء وطبقات الاصفیاء، ابینعیم اصفهانی، بیروت: دارالکتاب العربی، 1407 ه
الخصال، شیخ صدوق، قم: جماعة المدرسین بقم المشرفة، مؤسسة النشر الإسلامی، 1416 ه.
خطط المقریزیة، احمد بن علی المقریزی، قاهره: مکتبة الثقافیة الدینیة، الطبعة الثانیة، 1987 م.
خلاصة الأقوال فی معرفة الرجال، علّامه حلّی، قم: نشر الفقاهة، 1417 ه.
الخلافة والإمامة، عبدالکریم الخطیب، بیروت: دارالمعرفة، الطبعة الثانیة، 1395 ه.
الخوارج والشیعة، جولیوس ولهاوزن، کویت: وکالة المطبوعات، 1978 م.
دائرة معارف القرن العشرین، محمد فرید وجدی، بیروت: دارالفکر، بیتا.
الدر المنثور، سیوطی، بیروت: دارالفکر، 1403 ه.
دلائل الصدق، محمد حسن المظفر، قم: مکتبة بصیرتی، 1395 ه.
ذخائر العقبی، محب الدین طبری، قاهره: مکتبة القدسی، 1356 ه.
ذریعة النجاة، محمد رفیع گرمرودی تبریزی، تبریز: ابراهیم قلمی، 1302 ه.
الذریعة إلی تصانیف الشیعة، آقا بزرگ طهرانی، بیروت: دارالاضواء، 1403 ه.
ربیع الأبرار ونفوس الاخبار، زمخشری، قم: دارالذخائر، 1410 ه.
رجال ابن داود، حسن بن علی بن داود حلّی، نجف: المطبعة الحیدریة، 1392 ه.
رجال کشی، محمد بن عمر الکشی، تقدیم و تعلیق سید احمد الحسینی، کربلا: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بی تا.
رجال نجاشی، احمد بن علی، چاپ دارالأضواء، بیروت.
رحلة ابن بطوله، شرحه وکتبه هوامشه: طلال حرب، بیروت: دارالکتب العلمیة، 1407 ه.
رسائل الجاحظ، عمرو بن بحر الجاح 2، مصحح عبدالسلام محمد هارون، بیروت: دارالجیل، 1388 ه.
رسالة فی آل اعین، ابی غالب الزّراری، مع شرحها السید محمد علی الموحد الأبطحی، اصفهان: مطبعة ربانی، 1399 ه.
روضات الجنات فی أحوال العلماء والسادات، محمد باقر خوانساری، قم:
اسماعیلیان، 1390 ه.
سفینة البحار، شیخ عباس قمی، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستانقدس رضوی، 1416 ه.
سنن ابی داود، سلیمان بن اشعث، بیروت: داراحیاء التراث العربی، بی تا.
سنن ترمذی، محمد بن عیسی الترمذی، بیروت: دارالفکر، 1426 ه.
السنة والشیعة، محمد رشید رضا، چاپ مصر.
سیر اعلام النبلاء، محمد بن احمد الذهبی، بیروت: مؤسسة الرسالة، 1405 ه.
السیرة الحلبیة، علی بن ابراهیم الحلبی، بیروت: دارالتعارف، بی تا.
السیرة النبویة، ابن هشام، مصر: مکتبة مصطفی البابی الحلبی، 1375 ه.
شذرات الذهب، ابن عماد، بیروت: دارالفکر، 1399 ه.
شرح المواقف، شریف جرجانی، سیالکوتی - الحلبی، قم: الشریف الرضی، 1412 ه.
شرح تجرید، قوشچی، تبریز: چاپ حاج احمد کتابفروش، 1307 ه.
شرح عقائد الصدوق یا تصحیح الاعتقاد، شیخ مفید، تبریز: واعظ چرندابی، الطبعة الثانیة، 1371 ه.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، قم: افست، مکتبة آیةاللّه المرعشی النجفی، 1404 ه.
الشفاء الهیات، ابن سینا، مراجعه و تقدیم دکتر مدکور، تحقیق: الاب قنواتی وسعید زاید، الجمهوریة العربیة المتحدة: وزارة الثقافة والارشاد القومی، بی تا.
صحیح البخاری، محمد بن اسماعیل البخاری، بیروت: دارالفکر، 1424 ه.
صحیح مسلم، مسلم بن حجاج القشیری النیشابوری، قاهره: مکتبة محمدعلی صبیح وأولاده، بی تا.
صحیفۀ سجادیه، امام علی بن الحسین علیه السلام، به روایت حسین بن اشکیب، قم:
مؤسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء علیها السلام، 1383.
الصواعق المحرقة، ابن حجر هیثمی، قاهره: مکتبة القاهره، الطبعة الثانیة، 1385 ه.
الطبقات الکبری، ابن سعد، بیروت: دارصادر، 1380 ه.
العبر فی خبر من غبر، محمد بن احمد الذهبی، بیروت: دارالکتب العلمیة، بی تا.
عبداللّه بن سبأ، علامه عسکری.
عبقات الانوار، میر حامد حسین.
العقد الفرید، ابن عبد ربّه الاندلسی، بیروت: دارالکتب العربی، 1406 ه.
العقیدة والشریعة، گلدزهیر، بغداد: دارالکتب الحدیثة، 1959 م.
عوالم العلوم والمعارف والأحوال، عبداللّه بحرانی، قم: مدرسة الإمام المهدی علیه السلام، 1405 ه.
عیون اخبار الرضا علیه السلام، الشیخ الصدوق، مصحح حسین اعلمی، بیروت:
مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1404 ه.
الغارات، ابراهیم بن محمد الثقفی، تهران: انجمن آثار ملی، 1355 ش.
الغدیر، علامه امینی، بیروت: دارالکتاب العربی، الطبعة الثالثة، 1387 ه.
غرائب القرآن ورغائب الفرقان، نظام نیشابوری، بیروت: دارالمعرفة، 1400 ه.
الغیبة، شیخ طوسی، قم: مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1411 ه.
فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ابن حجر العسقلانی، بیروت: دارالمعرفة، بی تا.
فجر الإسلام، احمد امین، بیروت: دارالکتاب العربی، بی تا.
فرائد السمطین، جوینی، مصحح محمد باقر محمودی، بیروت: مؤسسة المحمودی للطباعة والنشر، 1400 ه.
فرج المهوم فی تاریخ علماء النجوم، ابن طاووس، قم: منشورات الرضی، 1363 ش.
فرق الشیعة، نوبختی، بیروت: دارالأضواء، 1404 ه.
فروغ ولایت، سبحانی تبریزی، قم: مؤسسه امام صادق علیه السلام، 1376 ش.
الفصل فی الملل والاهواء والنحل، ابن حمزم اندلسی، بیروت: دارالجیل، 1405 ه.
الفصول المهمة فی تألیف الأمّة، شرف الدین، نجف: مکتبة النجاح، 1375 ه.
فلاسفة الشیعة، عبداللّه نعمه، بیروت: دار مکتبة الحیاة، بی تا.
الفتنة الکبری، دکتر طه حسین.
قرب الاسناد، عبداللّه بن جعفر الحمیری، قم: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1413 ه.
الکافی، شیخ کلینی، قم: دارالحدیث، 1429 ه.
کامل بهائی، حسن بن علی الطبرسی، قم: مؤسسه طبع و نشر، 1376 ه.
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر الجزری، بیروت: دارصادر، 1402 ه.
کتاب الإمام الصادق، نگارش اسد حید.
کتاب سلیم بن قیس الهلالی، تحقیق محمدباقر انصاری زنجانی، قم: نشر الهادی، 1415 ه.
الکشاف عن حقائق التنزیل، زمخشری خوارزمی، قاهره، شرکة مکتبة ومطبعة مصطفی البانی الحلبی، 1367 ه.
کشف الظنون، حاجی خلیفه، استانبول: معارف، 1310 ه.
کشف الغمة فی معرفة الأئمة، علی بن عیسی الاربلی، بیروت: دارالاضواء، 1405 ه.
کمال الدین، شیخ صدوق، مصحح علی اکبر الغفاری، قم: جامعة المدرسین بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، 1405 ه.
کنزالعمال، علی متقی الهندی، بیروت: مؤسسة الرسالة، 1405 ه.
کنزالفوائد، کراجکی، بیروت: دارالاضواء، 1405 ه.
لسان المیزان، ابن حجر العسقلانی، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، الطبعة الثالثة، 1406 ه.
الفهرست، شیخ طوسی، مصحح: جواد قیومی اصفهانی، قم: نشر الفقاهة، 1417 ه.
لؤلؤة البحرین، یوسف بن احمد بحرانی، قم: مؤسسة آل البیت علیهم السلام، بی تا.
مجمع البیان، فضل بن الحسن الطبرسی، تصحیح و تعلیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران: مکتبة العلمیة الاسلامیة، بی تا.
مجمع الزوائد، علی بن ابی بکر هیثمی، بیروت: دارالکتاب العربی، 1402 ه.
محاسن التأویل، تفسیر، جمال الدین قاسمی، بیروت: دارالفکر، 1398 ه.
المحاسن والمساوی، ابراهیم بن محمد بیهقی، بیروت: دارالصادر، 1370.
محاضرات تاریخ الأمم الإسلامیة، محمد خضری بک، بیروت: دارالفکر، بی تا.
مروج الذهب، علی بن حسین المسعودی، بیروت: منشورات الجامعة اللبنانیة، 1965 م.
مسائل فقهیه، سید عبدالحسین شرف الدین عاملی، تهران: مجمع العالمی لأهل البیت علیهم السلام، 1420 ه.
المستدرک علی الصحیحین، الحاکم النیشابوری، بیروت: مکتبة العصریة، 1420 ه.
المسند، احمد بن حنبل، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1412 ه.
معانی الاخبار، شیخ صدوق، قم: جامعة المدرسین بقم المشرفة، مؤسسة النشر الإسلامی، 1416 ه.
معرفة القراء الکبار علی الطبقات والأمصار، محمد بن احمد الذهبی، بیروت:
دارالکتب العلمیة، 1417 ه.
مقالات الاسلامیین، علی بن اسماعیل اشعری، بیروت: مکتبة العصریة، 1419 ه.
مقتل الحسین علیه السلام، موفق بن احمد الخوارزمی، نجف: مطبعة الزهراء، 1367 ه.
الملهوف علی قتلی الطفوف، ابن طاووس، قم: دارالاسوة، 1414 ه.
مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، بیروت: دارالاضواء، 1412 ه.
مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ابن مغازلی، تهران: مکتب الاسلامیة، 1402 ه.
منتخب الأثر فی اخبار الإمام الثانی عشر، لطف اللّه صافی گلپایگانی، تهران:
بوذرجمهری، 1333 ش.
منتخب کنزالعمال، علی بن حسام الدین المتقی الهندی، [فی هامش مسند احمد]، بیروت: دارالفکر، بی تا.
المنتظم فی تاریخ الأُمم والملوک، ابن الجوزی، بیروت: دارالکتب العلمیة، 1412 ه.
الموطأ، مالک بن انس، بیروت: دارالافاق الجدیدة، 1403 ه.
میزان الاعتدال فی نقد الرجال، محم دبن احمد ذهبی، بیروت: دارالمعرفة، بی تا.
النهایة فی غریب الحدیث والأثر، مجدالدین ابن الاثیر، تحقیق محمود محمد الطناحی، طاهر احمد الزاوی، قم: اسماعیلیان، 1364 ش.
نهج البلاغه، شریف رضی، ترجمه سید جعفر شهیدی، تهران: شرکت سهامی، 1368 ش.
وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1403 ه.
وفیات الأعیان، ابن خلکان، بتصحیح احسان عباس، بیروت: دارالصادر.
وفیات الأعیان والمشاهیر، محمد بن احمد کنعان، بیرون: مؤسسة المعارف، 1419 ه.
الهدی الساری، مقدمۀ فتح الباری، ابن حجر العسقلانی، بیروت: دارالمعرفة، بی تا.
هویة التشیع، احمد الوائلی، بیروت: دارالکتب للمطبوعات، الطبعة الثالثة، 1407 ه.
آدام متز، 108
آدم علیه السلام، 265، 593
آسیه، 357، 370
آغابزرگ طهرانی، 566
آلبانی، 575
آیةاللّه بروجردی، 613
ابان بن تغلب، 505، 515، 599
ابان بن سعید بن العاص، 96
ابان بن عثمان کوفی، 529، 539
إبراهیم علیه السلام، 31، 106، 209، 210، 212، 217، 248، 252، 258، 319
ابراهیم بن ابی البلاد، 501
ابراهیم بن أبی داحه، 555
ابراهیم بن سلیمان بن ابی داحة المزنی، 555
ابراهیم بن سیار نظّام، 570
ابراهیم بن ولید، 343
ابراهیم بن ولید بن عبدالملک، 415، 422
ابراهیم بن هاشم کوفی، 600
ابراهیم خلیل، 259
ابطحی، 499
ابن ابی الحدید، 33، 99، 134، 162، 171، 174، 176، 355، 356
ابن ابی الدنیا، 254
ابن ابی الفوارس، 605
ابن ابی شیبه، 254
ابن ابیعمیر، 555، 599
ابن اثیر جزری، 90، 97، 142، 207، 319، 349، 355، 418، 587
ابن اسحاق، 147، 538
ابن الازرق، 515
ابن البراج، 532
ابن التیهان، 308
ابن الجوزی، 562
ابن السکیت، 499، 450
ابن الشجری، 502
ابن القفطی، 571
ابن المعلم (مفید) ابوعبداللّه، 561
ابن الندیم، 535
ابن ام کلاب، 154
ابن بابویه، 558
ابن بطوطه، 112
ابن بطه، 560
ابن بکیر، 327
ابن تیمیه، 55، 542
ابن تَیّهان، 96
ابن جوزی، 171، 388، 538
ابن حِبّان، 102
ابن حجاج بغدادی، 512
ابن حجر عسقلانی، 97، 142، 221، 317، 318، 340، 343، 533، 538، 555، 559، 563
ابن حجر هیتمی، 62، 90
ابن حزم، 93
ابن حمدون، 500، 506
ابن خلدون معتزلی، 222
ابن خلکان، 507، 560، 601
ابن دُئل، 599
ابن داود، 505، 604
ابن درید، 506
ابن زبعری، 317
ابن زهره، 536، 607
ابن سعد، 598
ابن سکیت، 500
ابن سینا، 565، 566
ابن شاذان، 599
ابن شهر آشوب، 591
ابن صوحان، 591
ابن طاووس، 572، 605
ابن عامر، 294
ابن عباس، 66، 83، 90، 157، 289، 292، 298، 356، 514، 515، 597
ابن عبدالبر، 97
ابن عدی، 102
ابن عرفه، 174
ابن عقده، 515
ابن عمر، 300
ابن فورک، 179
ابن قبۀ رازی، 560
ابن کثیر، 294، 538، 560
ابن ماجه، 110
ابن مسعود، 254، 340
ابن معین، 102
ابن میثم بحرانی، 199
ابن ندیم، 114، 195، 421، 497، 499، 530، 546، 547، 550، 555، 557، 558، 559، 561، 570، 571
ابن نما، 605
ابن ورام، 605
ابنهشام، 312، 349، 538
ابو ابراهیم، 425
ابوإسحاق نحوی، 501
ابوالأحوص مصری، 553
ابوالاسود دئلی، 496، 497، 499
ابوالحسن، 37
ابوالحسن اشعری، 93، 179، 195، 197، 205
ابوالحسن سلامة، 496
ابوالحسن سوسنجردی، 559
ابوالحسن علی بن محمد معروف مداینی، 146، 383
ابوالحسن مسعودی، 574
ابوالحسن ناشی، 558، 560
ابوالحسن ندوی، 307
ابوالدرداء، 522
ابوالصلاح حلبی، 199
ابوالعباس سفاح، 598
ابوالعباس ملقّب به ثعلب، 500، 506
ابوالعتاهیه، 511
ابوالفتح عثمان بن جنی، 503
ابوالفتح کراجکی، 532
ابوالفتح کراجکی طرابلسی، 188
ابوالفداء ابن کثیر دمشقی، 563
ابوالفضل بن نوبخت، 571
ابوالفضل جعفر بن محمود اسکافی، 580
ابوالفضل عزالدین، 580
ابوالقاسم، 183، 454
ابوالقاسم تنوخی، 502
ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی، 455
ابوالقاسم علی بن قاسم قصری، 571
ابوالمجد شیخ محمدرضا اصفهانی، 508
ابوالمعالی هبةالدین بن محمد بن المطلب، 580
ابوالمقدم العجلی کوفی، 526
ابوالمکارم حمزة بن علی بن زهره، 536
ابوایوب انصاری، 95، 96، 142، 150، 163، 587
ابوایوب خوزی، 415
ابوبصیر مرادی، 325، 326، 412
ابوبکر، 40، 47، 49، 92، 97، 121، 127، 129، 131، 132، 133، 134، 135، 143، 147، 157، 215، 294
ابوبکر باقلانی، 179، 204
ابوبکر محمد بن حسن بن درید ازدی، 506
ابوبکر محمد بن حسن زبیدی، 497
ابوتراب، 54، 173، 176
ابو تمام، 440
ابوجعفر طحاوی، 205
ابوجعفر محمد بن الحسن بن ابی ساره، 498
ابو جعفر (معروف به منصور دوانیقی، 415
ابوحجیفه، 328
ابو حمزۀ ثمالی، 403، 526
ابوحنیفه، 111، 113، 416، 546، 551
ابو خالد کابلی، 403، 597
ابوذر غِفاری، 95، 96، 99، 100، 104، 115، 325، 522، 524، 584، 587، 597
ابورافع، 66، 523، 525، 587، 597
ابوزهره، 618
ابوسعید خدری، 94، 115
ابوسفیان، 36، 80، 136، 169، 171، 316، 386، 387، 402
ابوسفیان بن حارث، 307
ابوسلمه خلال کوفی همدانی، 580
ابوشاکر دیصانی، 548
ابوشجاع ظهیرالدین محمد بن الحسین همدانی، 580
ابوصادق، 525
ابوطالب، 172، 307، 357
ابوطالب محمد بن احمد علقمی اسدی، 580
ابوعامر، 36
ابوعبداللّه خلیل بن احمد بصری ازدی فراهیدی، 504
ابوعبداللّه محمد بن سلام، 539
ابوعبداللّه نحوی، 502
ابوعبیده معمر بن مثنی، 97، 132، 133، 498، 539
ابوعبیدۀ جراح، 121، 140
ابوعثمان مازنی، 499، 503
ابوعلی احمد بن محمد بن یعقوب بن مسکویه، 571
ابوعلی جبائی، 195، 550، 554
ابوعلی دعبل بن علی خزاعی، 511
ابوعمرو کشی، 294، 556
ابوعمرة، 115
ابوعیسی ورّاق محمد بن هارون، 554، 555
ابوغالب زراری، 499
ابو فراس حمدانی، 512
ابومالک ضحاک حضرمی، 550
ابومحمد حسن بن موسی نوبختی، 535
ابومحمد فضل بن شاذان بن خلیل ازدی نیشابوری، 552
ابومحمد قاسم بن محمد کوفی، 550
ابومحمد یحیی العلوی، 559
ابومخنف لوط بن یحیی ازدی، 539
ابومنصور صرّام نیشابوری، 535
ابو موسی اشعری، 159، 351
ابونعیم اصفهانی، 50، 221
ابوهاشم إسماعیل بن محمد، 511
ابوهاشم جبائی، 506
ابوهذیل علاّف، 557
ابو هریره، 237، 355
ابیالدرداء، 325
ابیبکر بن حزم، 522
ابَیّ بن کعب، 96
ابیجعفر احمد بن محمد طبری آملی، 434، 515
ابی داود، 338
ابی سعید، 579
ابیسهل اسماعیل بن علی بن نوبخت، 560
ابیمعیط، 148
ابی نواس، 585
احسان الهی ظهیر، 240
احمد، 53، 56، 267، 292، 324، 328، 329، 339، 340، 342، 363، 388، 505، 521
احمد امین مصری، 103، 109، 548، 595
احمد بن ابراهیم بن إسماعیل بن داود بن حمدون، 500
احمد بن ابی یعقوب بن واضح، 573
احمد بن أبی طاهر، 549
احمد بن حسین بن عبداللّه غضائری، 546
احمد بن حنبل، 43، 46، 91، 179، 195، 208، 318
احمد بن علی رازی بغدادی، 215
احمد بن علی نجاشی، 541
احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی، 440، 530، 611
احمد بن محمد بن خالد برقی، 530، 611
احمد پاشا جزار، 586
احمد وائلی، 96
ارسطو، 565
اسامة بن زید، 82
اسحاق، 593
اسحاق بن نوبخت، 571
اسد حیدر، 618
اسقف مسیحیان، 413
اسکافی، 531
اسماعیل، 155، 210، 258، 259، 435، 593
اسماعیل بن ابی سهل بن نوبخت، 558
اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابیسهل بن نوبخت، 534
اسماعیل بن محمد بن اسماعیل بن هلال مخزومی، 554
إسماعیل بن میثم، 499
اسماعیل حمیری، 510
اسید بن حضیر، 121، 132، 133
اشعث بن قیس، 383، 591
اشعری، 249
اشعری قوشچی، 290
اصحاب کهف، 235
اصمعی، 174، 498
اعمش، 299
افاک، 577
الخضری، 121
الزبیر، 547
السریُّ عَنْ شُعَیبٍ، 101
الظاهر، 580
المستظهر، 580
المستعصم، 580
المستنصر، 580
المعتز، 450
المعز لدیناللّه فاطمی، 605
المؤید، 450
الناصر، 580
ام الفضل، 439
امّ المؤمنین، 155
امام باقر علیه السلام، 169، 170، 243، 255، 265، 299، 300، 324، 325، 326، 378، 406، 408، 409، 411، 412، 413، 467، 468، 498، 499، 505، 526، 527، 529، 597، 611
امام بدرالدین، 583
امام جواد علیه السلام، 434، 435، 436، 438، 439، 451، 499، 552
امام حسن علیه السلام، 33، 91، 166، 170، 136، 142، 150، 157، 167، 168، 181، 183، 184، 220، 331، 365، 366، 374، 377، 375، 376، 378، 379، 380، 381، 382، 383، 384، 389، 408، 432، 450، 500، 530، 583
امام حسن عسکری علیه السلام، 220، 447، 451، 452، 454، 500 540، 552، 554، 555
امام حسین علیه السلام، 91، 142، 136، 150، 163، 168، 170، 174، 175، 181، 184، 221، 317، 344، 365، 366، 374، 376، 380، 381، 384، 385، 390، 391، 392، 394، 396، 398، 400، 404، 447، 450، 478، 498، 500، 530، 579، 584، 589، 594
امام رضا علیه السلام، 12، 113، 180، 182، 184، 253، 274، 373، 428، 430، 431، 435، 436، 437، 446، 451، 529، 551، 600، 611
امام زمان علیه السلام، 182، 188، 219، 221، 222، 267، 275، 452، 453، 454، 456، 462، 467، 468، 470، 471، 472، 479، 489، 490، 559، 615
امام سجاد علیه السلام، 177، 181، 184، 308، 309، 400، 401، 402، 405، 406، 408، 412، 499، 525، 526، 527، 549، 595، 597
امام شافعی، 31، 303
امام صادق علیه السلام، 5، 6، 111، 182، 200، 253، 255، 264، 324، 326، 327، 330، 332، 334، 372، 408، 412، 414، 413، 415، 416، 419، 420، 423، 424، 478، 497، 498، 499، 501، 505، 515، 526، 527، 529، 536، 538، 539، 541، 547، 548، 550، 551، 564، 569، 571، 590، 592، 597، 611، 619
امام علی علیه السلام، 31، 32، 33، 37، 50، 52، 53، 54، 56، 57، 58، 60، 64، 65، 67، 68، 69، 76، 78، 87، 88، 90، 91، 92، 93، 94، 96، 98، 99، 100، 105، 106، 108، 109، 111، 114، 115، 121، 127، 133، 135، 136، 140، 142، 146، 147، 148، 154، 155، 157، 158، 160، 165، 166، 168، 169، 170، 172، 173، 174، 176، 178، 179، 181، 184، 191، 207، 300، 307، 315، 321، 322، 326، 323، 324، 325، 326، 327، 332، 334، 341، 349، 350، 351، 352، 358، 361، 362، 365، 366، 374، 378، 391، 395، 400، 404، 410، 411، 429، 431، 437، 452، 496، 497، 500، 514، 524، 538، 557، 569، 570، 576، 582، 584، 587، 588، 590، 591، 593، 597، 619
امام علی النقی علیه السلام، 441، 445، 446، 451
امام کاظم علیه السلام، 111، 182، 184، 249، 422، 423، 424، 425، 426، 440، 479، 501، 528، 529، 550، 551، 611
امام محمد بن مرتضی یمانی معروف به ابن الوزیر، 237
امام محمد تقی علیه السلام، 434، 436، 441
امام هادی علیه السلام، 180، 183، 185، 220، 441، 444، 446، 450، 451، 452، 499، 500، 540، 552، 554، 555، 556
امپراطور روم، 36، 377
ام سلمه، 90
ام فروه، 414
ام کلثوم، 266
امیر مؤمنان علیه السلام، 28، 37، 48، 51، 55، 67، 76، 89، 107، 113، 138، 145، 157، 180، 184، 198، 291، 300، 308، 320، 322، 375، 348، 376، 382، 386، 390، 398، 432، 483، 507، 510، 523، 544، 591
امیر یحیی بن ام طویل، 403
امیّه، 283
انس، 356
انس بن حارث، 96
انس بن مالک، 66، 91، 298، 363
ایرانی، 492
ایوب بن نوح، 554
أبو داود، 338
أُبَیّ بی کعب، 99
أبی قحافه، 49
أصْبغ بن نباته مجاشعی، 524
بابلی، 492
بخاری، 46، 54، 62، 110، 198، 223، 224، 268، 270، 291، 301، 313، 333، 335، 523، 616
بدیل بن ورقاء خزاعی، 511
براء بن عازب، 99، 115
برد الاسکاف، 526
بروجردی، 528
بروکلمان، 113
برید بن معاویه، 412، 529
بسام بن عبداللّه صیرفی، 527
بسر بن ارطاة، 163، 583
بشار، 511
بشیر بن سعد، 132، 133
بشیر محمدی، 527
بکر بن سعد، 121
بکر بن محمد، 499
بلاذری، 318
بلال حبشی، 231، 359، 590
بلخی، 561
بهاءالدین عاملی، 568
بیهقی، 110، 283
پادشاه ایران، 36
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، 27، 28، 34، 35، 38، 40، 41، 42، 44، 45، 48، 49، 52، 53، 55، 57، 63، 78، 80، 82، 83، 86، 88، 89، 90، 91، 93، 96، 118، 120، 126، 129، 169، 181، 201، 206، 207، 208، 219، 224، 234، 236، 237، 264، 294، 298، 301، 304، 308، 311، 314، 320، 321، 322، 323، 329، 330، 333، 335، 342، 345، 346، 348، 349، 354، 355، 359، 362، 364، 372، 374، 376، 384، 387، 399، 402، 474، 478، 479، 482، 488، 493، 494، 514، 534، 537، 556، 576، 578، 582، 584، 587، 588، 591، 609، 610، 614
ترمذی، 110، 338
تمیم داری، 522
ثابت بن هرمز، 526
ثابت دینار، 526
ثبیت بن محمد، 554
ثعالبی، 512
ثعلبة بن میمون، 501
جابر بن حیان، 66، 421، 571، 599
جابر بن سمره، 62، 335، 340، 338، 339
جابر بن عبداللّه انصاری، 89، 115، 223، 292
جابر بن یزید جعفی، 525، 539
جاحظ، 316، 555
جارود بن المنذر، 526
جبائی، 553، 557، 561
جبرئیل علیه السلام، 167، 299، 334، 355، 371، 429
جرج جرداق، 353
جصاص، 45، 215، 519
جعده، 307، 383
جعفر، 307
جعفر آل محبوبه، 603
جعفر بن اشعث خزاعی، 580
جعفر بن محمد، 184، 415، 416، 423
جعفر بن محمد بن قولویه، 531، 600
جعفر بن محمد نجاشی، 598
جعفر شهیدی، 595
جلال الدین سیوطی، 65، 254
جمال الدین حسن بن یوسف، 604
جمال الدین دمشقی، 221
جمال الدین قاسمی، 237
جمل، 102، 114، 115، 156، 315، 350، 375، 376، 382، 524، 538، 539
جمیل بن دراج، 529
جویریه بن مسهر عبدی، 176
جهم بن صفوان جبری، 179، 548
جهیمان العُتیبی، 222
حاتم الأصم، 201
حارث بن ابی العلاء، 512
حاکم، 342
حاکم نیشابوری، 32، 110، 318
حَبَابَة، 411
حجاج بن یوسف ثقفی، 170، 174، 176، 177، 298، 399، 409، 599
حجر بن زائدۀ حضرمی، 527
حجر بن عدی، 168، 175، 316، 387
حدید بن حکیم مکنی به أبی علی ازدی مدائنی، 551
حُذیفة بن یمان، 95، 96
حر عاملی، 586، 613
حسامالدین جعفر بن ابی فراس شیبانی، 581
حسان بن ثابت، 66، 547
حسن بصری، 179، 190، 293، 315
حسن بن زید عطار، 372
حسن بن زید علوی، 445
حسن بن سهل، 580
حسن بن علی العسکری، 182
حسن بن علی بن ابی عقیل، 530، 558
حسن بن علی بن فضال، 529، 554
حسن بن علی بن یقطین بن موسی، 551
حسن بن علی ملقب به وشاء، 416، 598
حسن بن فضال، 541
حسن بن محبوب سرّاد، 529، 541
حسن بن معاویه، 554
حسن بن موسی، 561
حسن بن موسی نوبختی، 553
حسن صدر، 502، 513
حسین بن احمد بن خالویه، 502
حسین بن احمد بن مغیره، 603
حسین بن اشکیب، 556
حسین بن ثور بن أبی فاخته، 527
حسین بن حسن، 583
حسین بن روح، 600
حسین بن علی بن بابویه، 558
حضرت مسیح، 491
حضرت موسی، 203، 261، 491
حفص، 294
حکم بن عتیبه، 326
حکم بن هشام بن حکم، 553
حکیم، 283
حلبی، 357، 372
حماد بن عثمان، 529
حماد بن عیسی، 529
حمران بن اعین شیبانی، 499، 552
حمزه، 294، 307
حمیدالدین یحیی المتوکل علی اللّه، 583
حمیده، 423
حمیده دختر ابی یونس، 619
حمیری، 552
خازن، 231
خالد بن سعید بن العاص، 95، 96، 98
خالد بن معدان، 331
خالد بن ولید، 81، 582
خبّاب بن ارت، 231
خدابنده، 112
خدیجه دختر خویلد، 322، 354، 356
خزیمۀ بن ثابت ذی الشهادتین، 95، 96، 142، 308
خضر، 484، 609
خطیب، 551
خطیب بغدادی، 324، 340، 506، 521
خطیب مصری، 126
خلیل، 505
خلیل بن احمد فراهیدی، 497، 507
خواجه نصیرالدین طوسی، 581، 604
خوارزمی، 401
خوله، 283
خویلد، 355
داود، 85، 212، 213، 265
داود بن اسد بن أعفر، 553
داود بن علی، 293
داوود بن اسد، 553
دعبل خزاعی، 510، 511
دوزی، 108
ذهبی، 563
رازی، 76، 232، 266، 567
رافعی، 511
رباح بکری، 515
ربیعه، 283
ربیعة بن سمیع، 525
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، 31، 32، 37، 50، 51، 58، 60، 66، 76، 78، 83، 87، 89، 91، 92، 94، 96، 100، 107، 109، 120، 121، 127، 128، 131، 138، 180، 186، 187، 189، 201، 204، 217، 230، 283، 290، 292، 295، 300، 306، 309، 310، 311، 312، 316، 318، 322، 324، 325، 326، 328، 331، 335، 336، 338، 355، 359، 403، 406، 438، 454، 450، 521، 523، 533، 542، 547، 577، 593، 598
رشید رضا، 286، 595
رشید هجری، 176
رُشید هجری، 387
رضیالدین، 581
رقیه علیها السلام، 584
رواسی کوفی، 498
رومی، 492
ریاض، 543
ریّان بن الصلت، 432
زبیر بن بکار، 99، 147
زبیر بن عوام، 50، 96، 98، 114، 135، 137، 153، 154، 155، 156، 157، 315، 350، 578
زرارة بن أعین، 412، 499، 529، 546، 599
زرقانی، 84
زعیمی مطاع، 510
زکریا، 85
زکریا بن عبداللّه فیاض، 527
زمخشری، 69، 91، 231، 594
زیاد بن ابیه، 169، 170، 171، 172، 175، 176، 315، 387
زیاد بن المنذر، 526
زید بن ثابت، 150
زید بن صوحان، 108
زید بن علی، 411، 417، 583
زید بن وهب جهنی، 525
زین الدین بن علی جبعی، 585
زینب علیها السلام، 584، 589
زینب بنت ابی سلمه، 166
سالم، 594
سالم مولی ابی حذیفه، 121
سبحانی، 53، 59، 64، 96، 303، 520
سجاح فریبکار، 577
سدّی، 131
سدیدالدین حمصی، 199
سدیدالدین شیخ محمود حمصی، 536
سدیر صیرفی، 420
سریّ بن اسماعیل همدانی، 101
سریّ بن عاصم بن سهل همدانی، 101
سعد، 131
سعدالدین تفتازانی، 205
سعد بن أبی وقاص، 50، 54، 135
سعد بن عباده خزرجی، 98، 131، 132، 133
سعید، 170
سعید اهوازی، 530
سعید بن جبیر، 177، 403
سعید بن سرح، 170
سعید بن عاص، 103
سعید بن مسیّب، 403، 597
سفاح، 419، 580
سفیان بن عوف، 163
سفیان ثوری، 112
سکینه، 399
سلّار بن عبدالعزیز دیلمی، 532، 536
سَلّامة، 411
سلطان محمود، 113
سلمان، 362، 590، 593
سلمان فارسی، 94، 96، 99، 115، 524، 578، 592، 597
سلیمان، 85، 212، 213، 319، 345، 410
سلیمان بن صُرد، 398
سلیمان بن عبدالملک، 137، 343، 408، 410
سلیم بن قیس هلالی، 396، 525
سمره، 336، 387
سمیه، 230
سندی بن شاهک، 427
سهل بن حنیف، 142، 157
سید حمیری، 511
سید صدر، 507
سید علی خان مدنی، 95
سید محمد باقر معروف به داماد، 568
سید مرتضی، 200، 502، 518، 531، 536، 581، 602
سیف بن عمر تمیمی، 100، 101، 102
سَیفٍ عَنْ عَطِیةٍ، 101
سیوطی، 42، 77، 319، 340، 375، 498، 502، 503، 515
شاش، 111
شاه اسماعیل صفوی، 113
شبلی شمیل» لبنانی، 352
شرطة الخمیس، 114، 115
شرف الدین، 79
شریف رضی، 139، 502، 512، 516، 518، 581، 602
شریف مرتضی، 187، 188، 513
شعیب بن ابراهیم کوفی، 101، 102
شکّال، 555
شمس الدین محمد ذهبی، 32
شهرآشوب، 502
شهرستانی، 82، 93، 544، 547
شهید سید محمدباقر صدر، 38، 40
شیخ الرئیس، 47
شیخین، 58
صاحب بن عبّاد، 506، 507
صافی گلپایگانی، 222
صدرالمتألهین، 569
صدوق، 185، 186، 187، 188، 256، 265، 506، 525، 531، 546، 558، 592، 600، 612
صعصعة بن صوحان عبدی، 100، 108
صفوان بن یحیی بجلی، 530، 548
صفیه، 307
صلاح الدین، 606
صهیب رومی، 231، 590
صیرفی، 326
ضحّاک بن قیس فهری، 162، 299
طالب، 307
طبرانی، 340
طبرسی، 478، 551
طبری، 53، 82، 98، 101، 104، 149، 162، 239، 299، 325، 349، 439، 497، 510
طغرل بیک سلجوقی، 602
طلحه، 98، 114، 134، 135، 153، 154، 156، 157، 315، 350، 547، 578
طلحة بن عبیداللّه، 50
طلیحة بن خویلد، 577
طنطاوی، 407
طوسی، محمد بن حسن، 199، 403، 471، 498، 518، 524، 526، 527، 532، 535، 536، 538، 541، 546، 553، 556، 559، 560، 563، 600، 602، 603
طه حسین، 105، 124
عاص بن وائل، 368
عاصم، 294
عایشه، 50، 154، 155، 166، 355، 356، 372، 547، 619
عباد بن سلیمان، 556
عباس بن عبدالمطلب، 98، 121، 129، 307، 355، 417، 438
عبدالجبار، 200
عبدالحسین شرف الدین، 96
عبدالرحمن بن احمد بن جبرویه، 554، 556، 557
عبدالرحمن بن عدیس، 100
عبدالرحمن بن عوف، 50، 135، 318
عبدالرحمن بن محمد الازدی الکوفی، 515
عبدالرحمن بن ملجم، 164، 352
عبدالرحمن صالحی، 542
عبدالعظیم حسنی، 183، 185، 220، 440
عبدالکریم خطیب مصری، 126، 135
عبدالکریم یزدی حائری، 607
عبداللّه اسدی، 591
عبداللّه افطح، 111
عبداللّه بن ابی، 312
عبداللّه بن بکیر، 529
عبداللّه بن ثابت انصاری، 142
عبداللّه بن جبله کنانی، 540
عبداللّه بن جبیر، 80
عبداللّه بن جعفر، 142، 423
عبداللّه بن جناده، 146
عبداللّه بن حسن، 419
عبداللّه بن زبیر، 155، 292، 343، 344، 400
عبداللّه بن سبأ یهودی، 100، 102، 104
عبداللّه بن سعد ابی سرح، 103
عبداللّه بن سلام، 66
عبداللّه بن عامر بن کریز، 103
عبداللّه بن عباس، 96، 148
عبداللّه بن عمر، 50، 84، 291، 399، 594
عبداللّه بن محمد (معروف به سفاح)، 415
عبداللّه بن مروان، 343
عبداللّه بن مسعود، 63، 163، 291، 325، 340، 522
عبداللّه بن مسکان، 529
عبداللّه بن مغیره، 529
عبداللّه مأمون، 428، 429
عبداللّه طاهر، 444
عبداللّه نعمه، 513، 548، 569، 572
عبدالمطلب، 53
عبدالملک بن اعین، 326
عبدالملک بن مروان، 65، 137، 174، 345، 401، 404، 405، 406
عبدالمؤمن بن قاسم بن قیس، 527
عبیداللّه بن أبی رافع مدنی، 524، 538
عبیداللّه بن حر جعفی، 525
عبیداللّه بن زیاد، 170، 401
عبیداللّه بن عباس، 163
عبیداللّه خاقان، 452
عبیدة بن حارث، 307
عثمان بن حنیف، 157
عثمان بن سعید عَمْری، 455
عثمان بن عفان، 32، 40، 49، 50، 103، 110،
114، 134، 135، 148، 154، 155، 158، 173، 179، 317، 318، 349، 386، 584، 587
عروه، 283
عضدی، 120
عطاء بن أبی الأسود، 498
عطیة بن حارث حمدانی کوفی تابعی، 515
عفیف کندی، 355
عقیل، 307
عکرمه، 299
علّامه امینی، 105، 512، 586
علّامه حلّی، 112، 199، 505، 568، 604
علّامه مجلسی، 520
علّامۀ عسکری، 105
علقمه، 299
علی احمدی میانجی، 328
علی بن ابراهیم، 526، 600
علی بن ابی رافع، 525
علی بن اسماعیل بن شعیب بن میثم، 557
علی بن الحسین بن بابویه، 531
علی بن حسن، 541
علی بن حسن بن فضال، 540، 554
علی بن حسن بن محمد طائی معروف به طاطری، 550
علی بن حسین بن بابویه، 600
علی بن محمد الهادی، 182
علی بن محمّد سمری، 455
علی بن منصور، 557
علی بن مهزیار، 440
علی بن وصیف، 560
علی بن یقطین، 425، 580
عمار بن یاسر، 66، 95، 96، 99، 100، 104، 108، 115، 142، 157، 230، 236، 308، 587
عمران بن حصین، 291
عمر بن الخطاب، 40، 45، 49، 50، 64، 83، 84، 97، 121، 127، 129، 132، 133، 134، 140، 283، 290، 291، 292، 325، 333، 352، 432، 591، 592
عمر بن عبدالعزیز، 137، 315، 343، 345، 409، 410، 418، 522
عمر بن محمد نسفی، 205
عمرو بن حمق، 168، 175، 265، 266، 387
عمرو بن شعیب، 521
عمرو بن عاص، 316
عمرو بن عمیس، 163
عمرو بن واثله، 141
عمرو عاص، 142، 159، 315، 317، 351، 387، 588
عون بن جحیفه، 339
عیاشی، 541
عیسی بن جعفر، 427
عیسی بن روضه، 549
عیسی بن مریم، 100، 167، 223
غیاثالدین عبدالکریم، 581
فارابی، 565
فاضل مقداد سیوری، 520، 568
فاطمه بنت اسد، 307
فاطمه زهرا علیها السلام، 77، 142، 171، 207، 221، 320، 321، 330، 331، 332، 334، 354، 356، 357، 358، 361، 362، 363، 365، 366، 368، 369، 372، 374، 384، 428، 618، 619
فتح بن خاقان، 450
فخر رازی، 69، 71، 72، 74، 75، 209، 236، 249، 581
فرّاء، 498، 499، 516
فرزدق، 405
فرعون، 234، 370
فرید وجدی، 70
فضال بن حسن بن فضال، 551
فضالة بن ایوب، 529
فضل بن ابی قرة، 590
فضل بن روزبهان، 329
فضل بن سهل، 580
فضل بن شاذان، 199، 440، 552، 592
فضل بن عباس، 96، 98
فضه، 366
فضیل بن یسار، 529
قاسم بن سلام ازدی خزاعی، 539
قاسم بن محمد بن ابی بکر، 414، 597
قاضی ابن برّاج، 189
قاضی عیاض، 113، 345
قتیبۀ نحوی، 501
قطب الدین رازی، 568
قنبر، 176، 450، 500
قیس بن سعد بن عباده، 95، 163، 167، 510، 587
قیس بن ماصر، 549
کراچکی، 536
کسائی، 498
کشی، 169، 176، 403، 413، 424، 529، 552
کعب الاحبار، 522
کلینی، 264، 333، 600، 611
کمال الدین میثم بحرانی، 567
کمیت بن زید اسدی، 510، 511، 552
کمیل بن زیاد، 176
کنجی شافعی، 221
کِندی، 96
گنجی شافعی، 552
گولدزیهر، 108
لوتروب سنودارد، 595
لوط بن یحیی بن سعید، 369، 370، 526
لیلی، 104
مالک اشتر، 84، 100، 108، 159، 175، 283، 524
مالک بن انس، 415
ماوردی، 119، 120
مأمون عباسی، 114، 180، 274، 430، 431، 433، 434، 435، 437، 439، 446، 451، 580
متقی هندی، 340
متوکل عباسی، 190، 441، 446، 447، 448، 451، 499، 500
مجاهد، 299
محب الدین الخطیب، 595
محدث بحرانی، 611
محدث نوری، 613
محقق اردبیلی، 520
محقق حلّی، 585، 604
محقق خراسانی، 537
محقق طوسی، 567
محمد ابراهیم آیتی، 574
محمّد ابن ابی عمیر، 425
محمد ابوزهره، 109، 618
محمد امین، 428، 429، 434
محمد باقر مجلسی، 612
محمد بن ابیبکر، 100، 588، 594
محمد بن ابی عمیر، 440، 555
محمد بن احمد بن جنید، 531، 535
محمد بن احمد بن داود بن علی، 535
محمد بن احمد بن طرخان، 565
محمد بن احمد بن یحیی اشعری قمی، 530، 611
محمد بن اسحاق بن یسار، 538
محمد بن اشعث خزاعی، 580
محمد بن أبی عمیر، 529
محمد بن بشر الحمدونی، 559
محمد بن جبیر، 403
محمّد بن جعفر علوی، 445
محمد بن جعفر مراغی، 505
محمد بن جعفر معروف به ابوالفتح همدانی، 516
محمد بن حذیفه، 100
محمد بن حسن بن ولید قمی، 531
محمد بن حسن بن یوسف، 605
محمد بن حسن حر عاملی، 612
محمد بن حسن رضی استرآبادی غروی، 503
محمد بن حسن طوسی، 612
محمد بن حسین، 554
محمد بن حنفیه، 148، 524
محمد بن خالد، 551
محمد بن سلمه یشکری، 501
محمد بن سلیمان، 415، 423
محمد بن صائب کلبی، 515
محمد بن عبدالکریم بزدوی، 205
محمد بن عبداللّه بن قبه، 560
محمد بن عبداللّه بن مملّک اصفهانی، 554، 556
محمّد بن عثمان بن سعید عَمْری، 455
محمد بن عذافر، 327
محمّد بن عرفه، 432
محمد بن علی الباقر، 181، 184
محمد بن علی الجواد، 182
محمد بن علی بن الحسین، 531، 612
محمد بن علی بن نعمان، 546
محمد بن عمر بن عبدالعزیز ابوعمر کشی، 541
محمد بن قیس بجلی، 527
محمد بن مرتضی معروف به فیض کاشانی، 612
محمد بن مسلم، 412، 413، 529، 599
محمد بن مکی، 585، 605
محمد بن هارون، 555
محمد بن یعقوب کلینی، 600
محمدتقی حکیم، 345
محمد جواد مغنیه، 597
محمدحسین ذهبی، 514
محمدحسین کاشفالغطاء، 95
محمد رشید رضا، 102
محمدشاکر، 511
محمد صدیق مغربی، 222
محمد عبدالهادی، 569
محمد عبدبن الرحمن مکنی به ابوجعفر، 560
محمدعلی صبیح، 224، 292
محمدعلی مدرس، 566
محمد کردعلی، 94
محمدمهدی خرسان، 516
محمود زمخشری، 190
مدائنی، 172
مراغی، 233، 237، 238
مرتضی انصاری، 537، 562
مرتضی علم الهدی، 601
مرعشلی، 542
مروان بن حکم، 137، 165، 318، 343، 387، 400
مروان بن محمد بن مروان بن الحکم، 137، 343، 415، 422
مریم دختر عمران علیها السلام، 356، 370، 371، 436، 491
مستعین، 441، 450
مسروق، 63، 340
مسعدة بن صدقه، 242
مسعودی، 92، 445، 555
مسلم، 54، 110، 223، 283، 290، 292، 329، 336، 337، 346، 355، 356، 616
مسیح بن مریم علیه السلام، 72، 263، 264، 267، 272، 371، 388، 436
مسیلمه کذاب، 577
مصطفی تبریزی، 508
مصعب بن زبیر، 399
معاویة بن ابیسفیان، 51، 54، 65، 103، 108، 110، 112، 114، 136، 158، 159، 161، 162، 165، 166، 167، 168، 170، 172، 173، 175، 177، 178، 239، 315، 316، 318، 343، 344، 351، 377، 378، 380، 386، 387، 389، 394، 395، 400، 410، 418، 432، 522، 583، 584، 588، 593
معاویة بن یزید، 137، 400
معتز، 442، 446، 451، 580
معتصم عباسی، 434، 440، 441، 442، 451
معتمد عباسی، 443، 451، 452
معین الدین کشمیری، 398
مغازلی، 91
مغیرة بن شعبه، 315، 591
مفضّل بن عمر کوفی، 421
مفید، 186، 205، 275، 374، 416، 441، 446، 531، 536، 561، 562، 563، 592، 593، 600، 601، 602
مقداد بن اسود کندی، 115، 580، 587
مقداد بن عمرو، 99
مقریزی، 595
ملا علی متقی، 221
منتصر، 441، 450
منصور دوانیقی، 419، 422، 423، 424، 426، 523، 549، 580، 619
موسی علیه السلام، 28، 43، 54، 66، 129، 167، 181، 204، 234، 261، 346، 484، 489، 609
مهتدی عباسی، 443، 451، 454، 580
مهدی عباسی، 222، 341، 344، 422، 426، 580
مهیار دیلمی، 513
میثم تمار، 387، 557
میرحامد حسین، 61
میکائیل، 167
مؤمن آل فرعون، 234
مؤمن الطاق، 549
مؤیدالدین محمد بن عبدالکریم قمی، 580
ناصرالدین البانی، 55
نافع، 294
نجاشی، 327، 416، 426، 498، 499، 500، 501، 502، 505، 511، 515، 516، 523، 524، 525، 526، 527، 529، 531، 534، 535، 539، 540، 541، 546، 547، 549، 550، 552، 556، 560، 564، 601، 603، 611
نجم الأئمة، 503
نجم الدین ابوالقاسم جعفر بن سعید، 604
نسائی، 110
نصر بن مزاحم منقری، 539
نصیرالدین طوسی، 567، 572
نعثل، 154
نعمانی، 471
نفطویه، 174
نوبختی، 92
نوح علیه السلام، 31، 61، 62، 369، 370، 488، 489
نوفل بن حارث، 307
واثق، 441
واصل بن عطا، 179، 190
ولهاوزن، 108، 114، 115
ولید بن عبدالملک، 65، 137، 343، 345، 401، 408
ولید بن عقبه، 103، 318
ولید بن یزید بن عبدالملک، 319، 343، 345، 414
ویل دورانت
هاجر، 210
هادی عباسی، 422، 426
هارون الرشید، 28، 54، 181، 261، 262، 422، 425، 428، 433، 571، 580
هاشم بن عُتبة المرقال، 96
هاشم مرقال، 108
هبةالدین شهرستانی، 239، 508
هبیره، 307
هشام بن حکم، 345، 404، 413، 421، 425، 534، 547، 548، 555، 557، 570
هشام بن سالم، 256، 425
هشام بن سالم جوالیقی، 552
هشام بن عبدالملک بن مروان، 137، 343، 409، 411، 413، 414
هشام بن محمد بن سائب کلبی، 540، 599
هلاکو، 110، 572، 580
یاسر، 230
یافعی، 562
یاقوت، 502، 505
یحیی بن اکثم، 114، 436، 438
یحیی بن حسین رسّی علوی، 583
یحیی بن زیاد کوفی، 516
یحیی بن زید، 417
یحیی بن سعید، 101
یحیی بن عمر علوی، 445
یحیی بن هرثَمَه، 446
یحیی بن یحیی تمیمی، 113
یَزیدَ الفَقْعیسی، 101
یزید بن عبدالملک، 137، 343، 409، 410
یزید بن معاویه، 51، 65، 136، 137، 165، 316، 343، 345، 383، 387، 388، 394، 397، 400، 403
یزید بن ولید بن عبدالملک، 343، 414، 422
یعقوب علیه السلام، 85، 396
یعقوب بن اسحاق بن نوبخت، 499، 571
یعقوب بن سکّیت، 501
یعقوبی، 98، 375، 378
یوحنا خیران، 565
یوسف علیه السلام، 129، 211، 213، 396
یونانی، 492
یونس علیه السلام، 252، 259، 260، 267، 484، 490
یونس بن عبدالرحمان، 425، 529، 530، 534، 551، 552، 600
یونس بن یعقوب، 549
آل بویه، 116، 563، 565
آل مروان، 110، 169
آلِ یَعْقُوبَ، 85
اباضیه، 191
اسماعیلی، 608
اشاعره، 94، 178، 189، 190، 191، 192، 193، 194، 195، 197، 198، 199، 200
امامیه، 179، 182، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 191، 192، 193، 194، 195، 196، 197، 198، 199، 200، 201، 202، 203، 205، 206، 293، 295، 302، 306، 308، 309، 315، 320، 321، 335، 346، 499، 535، 540، 548، 550، 554، 555، 556، 559، 560، 562، 563، 583، 598، 602، 608، 610، 618
اموی، 104، 109، 127، 175، 315، 343، 345، 368، 380، 381، 382، 383، 386، 387، 390، 402، 403، 404، 405، 408، 409، 417، 418، 419، 420، 422، 429، 443، 582، 598
امویان، 103، 136، 165، 170، 175، 177، 239، 345، 350، 417، 578، 579، 584، 588، 606
انصار، 39، 50، 51، 97، 99، 103، 123، 126، 127، 130، 131، 132، 133، 136، 137، 138، 139، 140، 147، 148، 149، 201، 305، 316، 350، 362، 366، 578، 592
اوس، 97، 107، 131
اهل بیت، 31، 34، 60، 61، 77، 109، 146، 173، 174، 206، 209، 321، 333، 342، 363، 364، 368، 404، 454، 509، 511، 515، 517، 560، 577، 583، 585، 586، 587، 589، 590، 593، 594، 595، 610، 611
اهل تسنن، 109، 415
اهل حدیث، 65، 111، 190، 191، 195
اهل سنت، 54، 59، 62، 65، 89، 105، 110، 118، 119، 179، 190، 191، 202، 204، 220، 221، 222، 223، 247، 254، 300، 321، 323، 328، 333، 338، 519، 533، 596، 611، 614، 615، 617، 619
اهل کتاب، 46، 70، 71، 73
أمویان، 103
بربرها، 442
بردگان، 87، 442، 443
بلخی، 249، 266
بنی اسرائیل، 63، 64، 106، 211، 213، 268، 272، 333، 335، 340، 341، 345
بنیامیه، 64، 65، 103، 177، 316، 345، 383، 414، 428
بنی زباره، 559
بنیسعد، 156
بنی عباس، 382
بنیعبدالمطلب، 52
بنیهاشم، 37، 95، 147، 175، 307، 335، 338، 395
ترکان، 443
ترکها، 442
تشیّع، 28، 29، 32، 34، 88، 89، 92، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 100، 102، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 114، 115، 116، 117، 119، 165، 239، 241، 377، 500، 506، 513، 538، 553، 576، 578، 579، 581، 584، 586، 587، 588، 589، 594، 596، 597، 599، 613، 614
تمیم، 107
توّابین، 398
تیم، 147
جعفری، 420، 424، 575، 618
جهمیّه، 178، 179
حشویّه، 178
حنابله، 532
حنبلی، 112
حنبلیان، 56
حنفی، 111، 112، 215
حنفیان، 112
خزرج، 97، 107، 131، 132، 510
خزرجیان، 132
خوارج، 29، 107، 108، 116، 160، 161، 167، 178، 192، 201، 352، 379، 515، 546
زیدی، 191، 608
زندیان، 596
سفیانیان، 165
سلاجقه، 602
شافعی، 111، 112، 113، 236
شامیان، 402
شیعه، 27، 28، 31، 32، 33، 40، 88، 89، 92، 93، 103، 105، 106، 108، 110، 111، 112، 113، 114، 115، 116، 118، 121، 167، 169، 176، 178، 179، 185، 186، 187، 188، 189، 199، 200، 201، 221، 225، 235، 239، 240، 241، 244، 245، 247، 249، 254، 266، 271، 273، 277، 289، 303، 306، 308، 309، 320، 327، 332، 335، 342، 384، 398، 429، 452، 471، 483، 492، 495، 498، 499، 502، 504، 505، 507، 508، 509، 514، 515، 517، 518، 519، 521، 523، 525، 527، 528، 530، 531، 532، 534، 537، 540، 542، 543، 545، 546، 547، 548، 550، 552، 554، 557، 558، 560، 561، 563، 564، 566، 568، 569، 570، 571، 572، 573، 575، 578، 579، 582، 584، 585، 586، 587، 595، 596، 597، 599، 601، 602، 603، 604، 605، 606، 608، 609، 610، 612، 613، 614، 615، 617، 618، 620
صفویان، 111، 596
صفویه، 113، 116، 589
صهیونیست، 608
طیّ، 107
عباسی، 64، 105، 109، 127، 183، 368، 417، 423، 425، 429، 434، 437، 438، 441، 442، 443، 444، 446، 452، 579،
596، 598، 599
عباسیان، 110، 136، 137، 165، 239، 437، 451، 453، 580، 605، 606
عجارده، 201
عدنانی، 106
عدی، 37
علوی، 408
فاطمی، 408، 588، 605
فاطمیان، 596، 606
فرقۀ اشعری، 179
فلاسفۀ شیعه، 569
قبطیان، 443
قبطیها، 442
قبیلۀ بنیعامر، 49
قبیلۀ تیم، 37
قحطانی، 106
قریش، 62، 107، 132، 139، 154، 335، 336، 337، 338، 340، 341، 346، 515، 556
کرّامیه، 178
کَنْده، 107
ماتریدی، 191
مارقین، 153، 160، 350، 352، 11
مالکی، 112، 113
محدثان شیعه، 323
مَذْحج، 107
مذهب اثناعشری، 335
مرجئه، 29، 178، 546
مسیحی، 406، 522
مسیحیات، 46، 324
مسیحیان نجران، 365
مسیحیّت، 387، 405
مُضَر، 107، 300، 510
معتزله، 29، 32، 94، 111، 178، 179، 188، 189، 190، 191، 192، 193، 194، 195، 199، 200، 201، 547، 548، 555، 569
مغول، 112
منافقان، 311، 322
مهاجر، 39، 50، 51، 123، 126، 127، 130، 133، 137، 138، 148، 149، 201، 350، 362، 366، 578، 592
مهاجران، 39، 98، 99، 103، 126، 131، 132، 133، 139، 147، 316
مهاجرین، 136، 305
ناکثین، 152، 157، 350
نصاری، 46، 70، 72، 73، 74، 75، 522، 544، 590، 595
یزیدیان، 402
یهود، 46، 70، 72، 74، 75، 250، 522، 590، 595
آذربایجان، 111
آرژانتین، 575
آسیا، 606
آفریقا، 493، 588، 605
آلمان، 575
احد، 80، 307، 312، 317، 387
احسا، 579
اربیل، 111
ارمنستان، 111
اروپا، 493
اسپانیا، 393، 572، 606
اصفهان، 109، 112، 508، 554، 607
افغانستان، 575، 607
اقیانوس اطلس، 493
الجزایر، 369، 588
امارات، 575
اندونزی، 575، 607
اهواز، 112، 429، 607
ایالات متحده امریکا، 575
ایتالیا، 575
ایران، 27، 36، 109، 110، 111، 113، 369، 418، 419، 536، 543، 565، 566، 575، 589، 596، 599، 607
بابل، 581
بحرین، 575
بدر، 79، 307، 387
بریتانیا، 575
بصره، 100، 103، 155، 157، 174، 350، 427، 429، 553، 555، 557، 578
بعلبک، 584، 587
بغداد، 32، 112، 207، 340، 427، 428، 434، 435، 437، 439، 442، 499، 502، 532، 547، 549، 551، 557، 564، 565، 579، 580، 601، 602، 605
بقیع، 413، 414
بمبئی، 607
بیروت، 49
پاکستان، 575، 607
پنجاب، 112
تاجیکستان، 575
تایلند، 575، 607
تبّت، 575
تبریز، 113، 607
تبوک، 53، 322، 349
ترکیه، 369، 575
ترمذ، 548
تل موزن، 161
توکیو، 457
تونس، 369، 588
تهران، 607
ثعلبیه، 162
جامع ازهر، 605، 606، 615، 618
جبل عامل، 584، 585، 586، 607
جبل عینین، 80، 81
جرجان، 554
جزیره، 161
جزیرةالعرب، 36
جمل، 162
جمهوری آذربایجان، 575
چین، 493، 575
حجاز، 114، 163، 382، 400، 576، 578
حجون، 357
حدیبیّه، 81، 305
حرّان، 565
حرّه، 137، 344
حضر موت، 579
حلب، 502، 584، 607
حلّه، 579، 603، 604، 605
خانۀ خدا، 94، 162، 164، 317، 348، 383، 426، 435
خراسان، 109، 111، 113، 114، 161، 418، 435، 437، 445، 599، 607
خرمشهر، 429
خندق، 307
خوزستان، 112
دارالاماره، 157
دارالحکمه، 571، 606
درب أزج، 112
دمام، 579
دمشق، 159، 411، 626
دورق، 112
دیلم (مازندران)، 596
دینور، 112
دیوانیه، 581
رامهرمز، 112
ربذه، 104
روم، 36، 82، 377، 524
ری، 111، 183، 249، 429، 599
زنجان، 607
سامرا، 442، 443، 444، 446، 450، 451
سبزوار، 111
سرزمین حدیبیه، 81
سرف، 154
سقیفه، 29، 37، 47، 92، 97، 98، 99، 131
سماوه، 581
سمرقند، 556
سنح، 127، 128، 130
سند، 112
سنگاپور، 575
سوریه، 572، 575، 584، 596
سومالی، 575
سیلان، 575
شام، 100، 104، 136، 158، 159، 168، 173، 351، 377، 380، 382، 400، 401، 413، 584، 606
شمال افریقا، 575
شیراز، 112، 607
صعده، 108
صفین، 115، 158، 160، 162، 163، 178، 315، 351، 376، 382، 496، 524، 538، 539
صنعا، 108، 163
طائف، 163
طبرستان، 445
طوس، 113
عراق، 63، 104، 108، 112، 113، 114، 154، 156، 161، 162، 172، 239، 308، 340، 351، 377، 378، 380، 382، 389، 396، 400، 409، 416، 418، 419، 426، 572، 575، 578، 579، 581، 583، 584، 596، 606
عربستان، 35، 369
عمان، 108، 161، 575، 607
غار حراء، 66، 322
غدیر خم، 28، 55، 57، 58، 59، 60، 78، 142، 348، 506، 588
فارس، 109، 112، 493، 596
فرانسه، 575
قاهره، 224، 605
قزوین، 113، 607
قطیف، 579
قفقاز، 572
قم، 6، 29، 109، 110، 111، 599، 601، 607
کاشان، 110، 111، 599
کانادا، 575
کربلا، 384، 385، 389، 397، 401، 478، 581
کرخ، 602
کرکوک، 581، 596
کرمان، 112
کرمانشا، 113
کشّ، 556
کعبه، 65، 137، 164، 241، 242، 344، 348، 355، 405، 438، 478، 669
کوفه، 100، 103، 108، 116، 157، 158، 160، 162، 166، 167، 168، 170، 171، 172، 174، 318، 350، 375، 376، 378، 382، 401، 416، 417، 427، 445، 501، 526، 540، 547، 549، 550، 578، 579، 598، 599
کویت، 575
گرگان، 445
لبنان، 548، 584، 587
لکهنو، 607
لیبی، 588
مالزی، 575، 607
مدائن، 380
مدینه، 36، 37، 46، 51، 54، 80، 81، 82، 86، 99، 100، 103، 107، 127، 137، 143، 146، 147، 154، 157، 163، 170، 264، 279، 312، 317، 322، 344، 349، 350، 357، 358، 359، 365، 374، 383، 388، 396، 402، 403، 408، 413، 415، 416، 423، 424، 429، 434، 435، 439، 440، 441، 446، 447، 451، 499، 522، 523، 524، 534، 576، 578، 579، 582، 584، 587، 591، 594، 597، 598، 619، 626، 669
مراغه، 572
مرج عذرا، 175
مرو، 429، 430
مسجدالحرام، 137، 155
مسجد اموی، 584
مسجد براثا، 601
مسجد شام، 402
مسجد ضرار، 36
مسقط، 575
مصر، 100، 103، 104، 211، 318، 368، 400، 510، 566، 575، 587، 588، 596، 605
مغرب، 369، 588، 596
مکه، 36، 46، 81، 108، 137، 155، 162، 163، 344، 350، 355، 357، 386، 388، 396، 400، 439، 576، 579
ملتان، 112
موصل، 579، 581، 596، 606
نجران، 579
نجف، 396، 503، 532، 579، 581، 603
نُخَیْلَة، 379
نهروان، 162، 167، 315، 352، 524، 538، 539
نیشابور، 429، 559
ویل دورانت، 493
هجر، 108
هرات، 418، 607
هَمْدان، 107، 113، 582
هند، 536، 575، 597، 607
یمن، 36، 100، 154، 161، 162، 163، 191، 400، 418، 575، 582، 583، 599، 607