ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامۀ خطبه های امام امیر مؤمنان علیه السلام
و من کلام له علیه السّلام یعظ بسلوک الطّریق الواضح
از سخنان امام علیه السّلام است که در آن به انتخاب راه روشن توصیه فرموده است. (1)
امام علیه السّلام در این کلام کوتاه به سه نکته مهم اشاره فرموده که هریک بخشی از این کلام را تشکیل میدهند:
1.رهروان راه حق را به اعتماد به نفس دعوت میکند که هرگز از کمی پویندگان این راه وحشتی به خود راه ندهند.
2.به یک اصل مهم اسلامی اشاره فرموده و آن اینکه رضایت به اعمال
1) 1) .سند خطبه: این خطبه را جمع کثیری از دانشمندان و علمای اسلام که قبل یا بعد از سیّد رضی میزیستند به صورت مرسل یا مسند نقل کردهاند.از کسانی که قبل از سیّد رضی میزیستند میتوان این چهار نفر را نام برد:الف) احمد بن محمّد بن خالد برقی در کتاب محاسن بخشی از این خطبه را نقل کرده است.ب)نعمانی در کتاب غیبت آن را با دو سند آورده است.ج)طبری که از علمای امامیه است در کتاب مسترشد آن را ذکر کرده است.د)مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد آن را آورده است.
دیگران انسان را در سرنوشت آنها شریک میسازد،هرچه عملا دخالتی نداشته باشد.
3.توصیه میفرماید که راه واضح و شفّاف و روشن را برگزینید تا به مقصد برسید و از گام نهادن در جادّههای تاریک و مبهم خودداری کنید که در بیراهه میافتید.
ایّها النّاس لا تستوحشوا فی طریق الهدی لقلّة أهله،فإنّ النّاس قد اجتمعوا علی مائدة شبعها قصیر،وجوعها طویل.
أیّها النّاس،إنّما یجمع النّاس الرّضی و السّخط.و إنّما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمّهم اللّه بالعذاب لمّا عمّوه بالرّضی،فقال سبحانه:
«فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِینَ» فما کان إلاّ أن خارت أرضهم بالخسفة خوار السّکّة المحماة فی الأرض الخوّارة.
أیّها النّاس،من سلک الطّریق الواضح ورد الماء،و من خالف وقع فی التّیه!
ای مردم!در طریق هدایت از کمی پویندگانش وحشت نکنید،زیرا مردم گرد سفرهای اجتماع کردهاند که سیری آن کوتاه و گرسنگی آن بس طولانی است.ای مردم!رضایت و نارضایتی(نسبت به عملی از اعمال)موجب وحدت مردم(در کیفر و پاداش)میشود(مگر نمیدانید)ناقه ثمود را تنها یک نفر پی کرد؛امّا کیفر و عذاب الهی آن،همه قوم ثمود را فراگرفت،زیرا همگی به عمل آن یک نفر راضی بودند.خداوند سبحان میفرماید: «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِینَ» ؛آن قوم ناقه را پی کردند و سرانجام(هنگام نزول بلای فراگیر)پشیمان شدند و طولی نکشید سرزمین آنان همچون آهن گداختهای که در زمین نرمی فرورود با صدای وحشتناکی فرورفت.ای مردم!آنکس که راه واضح و آشکار را بپوید به آب میرسد؛امّا کسی که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد(و تشنه کام جان میدهد).
راه نجات
امام علیه السّلام در نخستین نکته از این گفتار پرمعنا به پویندگان راه حق دلداری میدهد که هرگز به جهت کمی نفرات تزلزل به دل راه ندهند،میفرماید:«ای مردم!در طریق هدایت از کمی پویندگانش وحشت نکنید»؛ (أیّها النّاس لا تستوحشوا فی طریق الهدی لقلّة أهله) .
سپس به دلیل آن اشاره کرده،میفرماید:«زیرا مردم گرد سفرهای اجتماع کردهاند که سیری آن کوتاه و گرسنگی آن بس طولانی است»؛ (فإنّ النّاس قد اجتمعوا علی مائدة شبعها (1)قصیر،و جوعها طویل) .
اشاره به اینکه اگر رهروان جاده هدایت کم هستند به جهت جاذبههای دنیاست.امام علیه السّلام در این کلام پرمعنا دنیا را به سفره رنگینی تشبیه میکند که موادّ کمارزش یا بیارزشی از نظر تغذیه در آن گذارده شده؛ولی آنها را با زرقوبرق آراستهاند.دنیاطلبان اطراف آن را میگیرند غافل از اینکه موادّ غذایی آن تنها در مدّتی آنها را سیر میکند و به دنبال آن گرسنگی طولانی در پیش است.
این«جوع طویل»ممکن است اشاره به اندوه و حسرت طولانی باشد که به هنگام مرگ و بعد از آن و در صحنه قیامت به دنیاپرستان دست میدهد و پیوسته بر تقصیرات خود در دنیا تأسّف میخورند.
این عبارت پر معنای امام علیه السّلام در حقیقت برگرفته از آیات قرآن است.در آیه 100 سوره مائده میخوانیم: «قُلْ لا یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِیثِ» ؛بگو هیچگاه ناپاک و پاک مساوی نیستند،هرچند فزونی ناپاکان تو را به شگفتی اندازد».
همچنین آیات دیگری که سخن از اکثریت جاهل،بیایمان،غیرعاقل،فاسق،
1) 1) .«شبع»بر وزن«شکم»معنای مصدری دارد و به معنای سیرشدن به طور کامل است.
ناسپاس و مانند آن دارد.
آنگاه دومین نکته را یادآور میشود؛نکتهای که میتواند بسیاری از مسائل اعتقادی و اجتماعی را حل کند و آن اینکه آنچه گروههای اجتماعی را از یکدیگر جدا میسازد،همبستگی افکار و دلهاست،هرچند روی صحنه افراد خاصی باشند؛تمام کسانی که با آن افراد همبستگی فکری و رضایت قلبی دارند در یک گروه جای میگیرند.
میفرماید:«ای مردم!رضایت و نارضایتی(نسبت به عملی از اعمال)موجب وحدت مردم(در کیفر و پاداش)میشود»؛ «أیّها النّاس،إنّما یجمع النّاس الرّضی و السّخط» (1)) .
بنابراین نه تنها شرکت در عمل یا تهیه مقدمات و اعانت بر اثم سبب شرکت در نتیجه میشود؛بلکه رضایت قلبی نیز همین کار را میکند،لذا در زیارتنامهها با صراحت این تعبیر آمده است:«و لعن اللّه امّة سمعت بذالک فرضیت به؛خداوند لعنت کند گروهی را که جنایات جانیان را در کربلا شنیدند و به آن رضایت دادند» (2)،هرچند بعد از آن جانیان در عرصه زندگی دنیا ظاهر شدند.
در خطبه دوازدهم که شرح آن در جلد اوّل گذشت،خواندیم که علی علیه السّلام هنگام سخن یکی از اصحاب خود را بعد از جنگ جمل شنید که آرزوی حضور برادرش را در این میدان و سهیم شدن در این پیروزی میکرد،فرمود:نه تنها او با ما بود؛بلکه گروههایی که هنوز از مادر متولّد نشدهاند و بعد از تولّد،همعقیده با ما خواهند بود نیز در این میدان حضور داشتند و در این پیروزی سهیم بودند.
این سخن افق تازهای را در مطالعات اسلامی در برابر چشم ما میگشاید و به همگان هشدار میدهد که مراقب پیوندهای قلبی و رضا و سخط باطنی باشند.
این مطلب به قدری اهمیّت دارد که در روایات متعددی از معصومان به آن اشاره شده است؛مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل در ابواب امر به معروف و نهی از منکر بابی تحت عنوان«وجوب إنکار المنکر بالقلب علی کلّ حال و تحریم الرّضا به و وجوب الرّضا بالمعروف»ذکر کرده است و در آن باب هفده حدیث در این زمینه آورده است؛از جمله در حدیث مفصّلی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام نقل کرده که فرمود:«لو أنّ رجلا قتل بالمشرق فرضی بقتله رجل بالمغرب لکان الرّاضی عند اللّه عزّ و جلّ شریک القاتل؛اگر کسی در شرق عالم قتلی انجام دهد و دیگری در غرب جهان راضی به آن قتل باشد،در پیشگاه خدا شریک قاتل خواهد بود». (1)
کوتاه سخن اینکه در فرهنگ اسلام نه تنها شرکت در عمل یا معاونت در مقدمات،سبب شرکت در نتیجهها میشود؛بلکه رضایت قلبی نیز این اثر را دارد.
در ادامه این سخن،امام علیه السّلام به دلیل محکمی از قرآن مجید برای اثبات این حقیقت تمسّک میجوید،میفرماید:«ناقه ثمود را تنها یک نفر پی کرد؛امّا کیفر و عذاب الهی آن همه قوم ثمود را فراگرفت،زیرا همگی به عمل آن یک نفر راضی بودند.خداوند سبحان میفرماید: «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِینَ» آن قوم ناقه را پی کردند و سرانجام(هنگام نزول بلای فراگیر)پشیمان شدند و طولی نکشید سرزمین آنان همچون آهن گداختهای که در زمین نرمی فرورود با فریاد وحشتناکی فرورفت»؛ (و إنّما عقر (2)ناقة ثمود رجل واحد فعمّهم اللّه بالعذاب لمّا عمّوه بالرّضی،فقال سبحانه: «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِینَ» (3)فما کان إلاّ أن خارت (4)
1) 1) .وسائل الشیعه،ج 11.
2) 2) .«عقر»از ریشه«عقر»بر وزن«قفل»در اصل به معنای اساس و ریشه چیزی است و هنگامی که در مورد حیوان به کار میرود،به معنای پی کردن(پایین پای او را قطع کردن و به زمین افکندن)است.یکی دیگر از معانی آن کشتن و نحر کردن شتر است.
3) 3) .شعرا،آیه 157.
4) 4) .«خارت»از ریشه«خوار»بر وزن«غبار»به معنای صدای گاو و گوساله و شتر و مانند آن است و خوّاره صیغه مبالغه آن است.
أرضهم بالخسفة خوار السّکّة (1)المحماة (2)فی الأرض الخوّارة) .
سخن مولا اشارهای به معجزه حضرت صالح پیامبر قوم ثمود دارد که وقتی از آن حضرت معجزه خواستند،به فرمان خدا ناگهان شتر مادهای از دل سنگهای کوه بیرون آمد!همگی دیدند،گروهی ایمان آوردند و گروه بیشتری راه عناد و انکار را پیش گرفتند.حضرت صالح توصیه کرد که به این شتر کمترین آزاری نرسانید که عذاب الهی به سراغ شما خواهد آمد،آنها به این سخن اعتنا نکردند و آن شتر را با ضرباتی بر پای او کشتند و زلزله عظیمی آمد.زمین آنها را شکافت و کافران و خانههایشان در دل زمین فرورفت.
معروف این است که قاتل این شتر مرد سنگدلی به نام«غدّار بن سالف»بود؛ ولی در آیه قرآن جمله «فَعَقَرُوها» (آن شتر را از پای درآوردند)به صورت صیغه جمع آمده است،زیرا همگی به عمل او راضی بودند و این رضایت خود را با دعوت کردن و تشویق او به انجام دادن این عمل زشت،ابراز کردند،همانگونه که در آیه 29 سوره قمر آمده است:« «فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطی فَعَقَرَ» ؛آنها یکی از یاران خود را صدا زدند،او به سراغ این کار آمد و(ناقه را)پی کرد».
جمله «خارت أرضهم بالخسفة خوار السّکّة المحماة» اشاره به این است:
هنگامی که میخ آهنین در آتش گداخته شود با سرعت بیشتری در زمین فرو میرود آن هم در زمین نرم.آری!شهر و آبادی آنها به همین سرعت در درون زمین بر اثر زلزلهای وحشتناک فرورفت.
سپس امام علیه السّلام در بخش سوم این خطبه به همه انسانها هشدار میدهد و میفرماید:«ای مردم!آن کس که راه واضح و آشکار را بپوید به آب میرسد؛امّا کسی که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد(و تشنه کام جان میدهد)»؛
(أیّها النّاس،من سلک الطّریق الواضح ورد الماء،و من خالف وقع فی التّیه (1)!) .
منظور از«طریق واضح»راهی است که قرآن و سنّت و دلیل عقل ارائه داده،که انسانها را به آب حیات معنوی رهنمون میشود و آنها که به بیراهه روند از آن محروم شده در کفر و بیایمانی جان میدهند.
بیشک راه و روش امام علیه السّلام یکی از مصادیق روشن«الطّریق الواضح»است، زیرا او به منزله نفس نبیّ و آگاهترین امّت به راه و روش آن حضرت بود، همانگونه که امام علیه السّلام در خطبه 97 فرمود:«من نشانه روشنی بر حقانیّت خویش از پروردگارم دارم و بر طریق پیامبرم گام برمیدارم و در راهی پیش میروم»؛ (و إنی لعلی بیّنة من ربّی و منهاج من نبیّی و إنی لعلی الطریق الواضح» .
بدیهی است کسی که از جادّه اصلی برود در اثنای راه به منزلگاههایی میرسد،دارای آب کافی و آنکس که از بیراهه میرود غالبا گرفتار بیابانهای خشک و بیآب میشود و از تشنگی هلاک میگردد.
1) 1) .«تیه»به معنای وادی خشک و بیآب است و به معنای مصدری(سرگردانی)نیز آمده است.
و من کلام له علیه السّلام
روی عنه أنّه قاله عند دفن سیّدة النّساء فاطمة علیها السّلام،کالمناجی به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله عند قبره
از سخنان امام علیه السّلام است که به هنگام دفن سیده زنان جهان،فاطمه علیها السّلام خطاب به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله در کنار قبر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بیان کرد. (1)و (2)
1) 1) .سند خطبه: به گفته ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه تعبیر سیّد رضی از فاطمه زهرا به«سیدة نساء العالمین»برگرفته از خبر متواتری است که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده،به عین این تعبیر یا تعبیر دیگری که مفهومش همان است. نویسنده مصادر نهج البلاغه بعد از نقل مطلب بالا میگوید:این حدیث(حدیث سیدة نساء العالمین)نزد علمای امامیه نیز متواتر است؛بلکه جزء اعتقادات آنها محسوب میشود.سپس روایات متعددی نیز از کتب اهل سنّت در این زمینه نقل میکند. امّا بزرگانی که قبل از سیّد رضی،این خطبه(کلام)را نقل کردهاند عبارتند از مرحوم کلینی در جلد اوّل کتاب کافی(با جملههایی افزون بر آنچه سیّد رضی آورده است)و شیخ مفید در کتاب مجالس و گروه دیگری نیز بعد از سیّد رضی در کتابهای خود با تفاوتهایی این خطبه را نقل کردهاند که نشان میدهد آن را از مدرکی غیر از نهج البلاغه گرفتهاند؛مانند طبری در دلائل الامامة و شیخ طوسی در امالی و سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص ماجرای دفن آن حضرت را نقل کرده و اشعاری را که علی علیه السّلام در فراق آن حضرت سروده ذکر میکند.سپس کلام فوق را با اضافاتی میآورد.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 93-98).
2) 2) .نکته قابل توجّه اینکه ضمیر در«عند قبره»به صورت مذکر آمده که مرجع آن،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله است و در عینحال میگوید این سخن را به هنگام دفن فاطمه زهرا علیها السّلام بیان کرد،این نشان میدهد که به اعتقاد سیّد رضی قبر حضرت زهرا علیها السّلام در کنار قبر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است.
این گفتار امام علیه السّلام به قدر کافی گویاست؛سخنی است که از سوز دل مولا علیه السّلام به هنگام دفن حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام حکایت میکند.درد دلی است پر سوز و گداز که مولا علیه السّلام با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله درباره مصائب زهرا علیها السّلام از یکسو و مصیبت خودش به سبب فراق زهرا علیها السّلام از سوی دیگر،حکایت دارد و بخشی از حقایق مهم تاریخی صدر اسلام را به صورت غیرمستقیم؛امّا گویا و پرمعنا منعکس میکند که شرح آن در پایان تفسیر این کلام خواهد آمد.
السّلام علیک یا رسول اللّه عنّی،و عن ابنتک النّازلة فی جوارک، و السّریعة اللّحاق بک،قلّ،یا رسول اللّه،عن صفیّتک صبری،ورقّ عنها تجلّدی،إلاّ أنّ فی التّأسّی لی بعظیم فرقتک،و فادح مصیبتک،موضع تعزّ، فلقد و سّدتک فی ملحودة قبرک،و فاضت بین نحری و صدری نفسک،ف «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» فلقد استرجعت الودیعة،و أخذت الرّهینة!أمّا حزنی فسرمد،و أمّا لیلی فمسهّد،إلی أن یختار اللّه لی دارک الّتی أنت بها مقیم.و ستنبّئک ابنتک بتضافر أمّتک علی هضمها،فأحفها السّؤال،و استخبرها الحال؛هذا و لم یطل العهد،و لم یخل منک الذّکر،و السّلام علیکما سلام مودّع،لا قال و لا سئم،فإنّ أنصرف فلا عن ملالة،و إن أقم فلا عن سوءظنّ بما وعد اللّه الصّابرین.
سلام و درود بر تو ای رسول خدا از سوی خودم و از سوی دخترت(زهرا) که هماکنون در جوار تو فرود آمده و به سرعت به تو ملحق شده است.ای رسول خدا!از فراق دختر برگزیده و پاکت پیمانه صبرم لبریز شده و طاقتم از دست رفته است،هرچند پس از روبهرو شدن با غم بزرگ فراق و مصیبت دردناک تو،این مصیبت برای من قابل تحمّل شده است.(فراموش نمیکنم)من تو را با دست خود در میان قبر نهادم و هنگام رحلتت،روح تو در میان گلو و سینه من روان شد «ف «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» (1)ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم»(ای رسول خدا)امانتی که به من سپرده بودی هماکنون بازپسداده شده و گروگانی
1) 1) .بقره آیه،156.
که نزد من بود گرفته شد؛ولی اندوهم جاودانی است و شبهایم همراه بیداری و بیقراری؛تا آن زمان که خداوند منزلگاهی را که تو در آن اقامت گزیدهای برایم برگزیند(و به تو ملحق شوم)(ای رسول خدا)به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امّت تو در ستم کردن به وی دست به دست هم داده بودند.
سرگذشت دردناک او را بیپرده از او بپرس و خبر این حوادث را از وی بگیر.
این حوادث دردناک در زمانی رخ داد که هنوز مدّت زیادی از رحلت تو نگذشته و یادت فراموش نگشته بود.درود خدا بر شما هردو باد،درود و سلام وداع کننده؛نه سلام(و وداع)ناخشنود خستهدل،اگر از کنار قبرت باز گردم به سبب ملالت نیست و اگر اقامت گزینم و گریه و زاری سر دهم هرگز به جهت سوءظن به وعده نیک خداوند در مورد صابران و شکیبایان نمیباشد.
آه سوزان علی علیه السّلام در کنار قبر زهرا علیها السّلام
همان گونه که در بالا آمد،امام علیه السّلام این سخنان پر سوز و گداز را هنگامی میگوید که جسم پاک زهرای مرضیه علیها السّلام را با دست خود در قبر میگذارد، سخنانی که از یکسو دلیل بر عظمت بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السّلام و از سوی دیگر نشانه شدت ناراحتی علی علیه السّلام از فراق جانگداز اوست.
امام علیه السّلام در بیان این عبارات،بهترین و مناسبترین مخاطب؛یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را انتخاب کرده و با او درد دل میکند و سخن خود را از اینجا شروع میکند:«سلام و درود بر تو ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از سوی خودم،و از سوی دخترت(زهرا)که هماکنون در جوار تو فرود آمده،و به سرعت به تو ملحق شده است»؛ (السّلام علیک یا رسول اللّه عنّی،و عن ابنتک النّازلة فی جوارک، و السّریعة اللّحاق بک) .
با اینکه محتوای سخنان امام علیه السّلام،شکوائیه دردناکی است؛ولی ادب کلام ایجاب میکند که از سلام و درود بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله شروع کند.
جمله (النّازلة فی جوارک) نشان میدهد که قبر بانوی اسلام در کنار قبر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بود و نظریه کسانی که قبر مقدّس آن حضرت را در خانهاش میدانند، تقویت میکند.
البتّه ممکن است دفن در بقیع را نیز در جوار پیامبر صلّی اللّه علیه و اله محسوب کنیم یا جوار را به معنای همسایگی روحانی و معنوی در بهشت بدانیم؛ولی معنای اوّل با ظاهر عبارت سازگارتر است و روایات متعددی نیز آن را تأیید میکند.
در روایتی که مرحوم کلینی در کافی آورده است میخوانیم:یکی از بزرگان اصحاب به نام احمد بن محمد بن ابی نصر میگوید:از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام در مورد مکان قبر حضرت فاطمه علیها السّلام سؤال کردم،فرمود:«دفنت فی بیتها فلمّا زادت بنو امیّة فی المسجد صارت فی المسجد؛آن حضرت را در خانهاش دفن کردند و هنگامی که بنی امیه مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را توسعه دادند خانه آن حضرت در مسجد قرار گرفت». (1)
جمله (السّریعة اللّحاق بک) اشاره پر معنایی به مصائب شدید حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام دارد که او را در بهترین سالهای جوانی به دیار باقی منتقل ساخت و فاصله آن با رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله طبق بعضی روایات 45 روز و مطابق برخی 75 روز و طبق روایت دیگری 95 روز بوده است و در روایات غیر مشهوری 4 ماه و 6 ماه نیز گفته شده است که در بحث نکات درباره آن و درباره محل دفن آن حضرت،سخن خواهیم گفت.
سپس امام علیه السّلام در ادامه،خطاب به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله عرض میکند:«ای رسول خدا!از فراق دختر برگزیده و پاکت،پیمانه صبرم لبریز شده و طاقتم از دست
1) 1) .کافی،ج 1،ص 461،باب مولد الزهرا علیها السّلام،ح 9.
رفته است،هرچند پس از روبهرو شدن با غم بزرگ فراق و مصیبت دردناک تو، این مصیبت برای من قابل تحمّل شده است»؛ (قلّ،یا رسول اللّه،عن صفیّتک (1)صبری،و رقّ عنها تجلّدی (2)،إلاّ أنّ فی التّأسّی (3)لی بعظیم فرقتک،و فادح (4)مصیبتک،موضع تعزّ (5)) .
اشاره به اینکه گرچه مصیبت زهرا علیها السّلام فوق العاده جانکاه است؛ولی درد مصیبت تو از آن،سنگینتر و جانکاهتر بود و تحمّل آن،راه را برای تحمّل این، هموار ساخت.به یقین مصیبتی بزرگتر از مصیبت رحلت پیامبر برای علی علیه السّلام، هر چند فاطمه زهرا همسری بسیار گرانقدر و بیمانند بود؛پیامبر به منزله پدر علی علیه السّلام و افزون بر آن،رهبر،راهنما،معلم،استاد و خلاصه،همهچیز آن حضرت بود،لذا در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله خطاب به علی علیه السّلام فرمود:«یا أبا الرّیحانتین...عن قلیل ینهدّ رکناک؛ای پدر دو گل خوشبو...به زودی دو ستون حیاتت درهم میشکند»و هنگامی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله رحلت فرمود علی علیه السّلام فرمود:«هذا أحد رکنی الّذی قال لی رسول اللّه؛این یکی از آندو ستونی است که پیامبر فرمود»و چون فاطمه زهرا علیها السّلام شربت شهادت نوشید،فرمود:«هذا الرّکن الثّانی الّذی قال رسول اللّه؛این ستون دیگری است که رسول اللّه فرمود». (6)
1) 1) .«صفیّة»از ریشه«صفو»بر وزن«عفو»به معنای صاف و پاک گرفته شده و صفیّ به معنای برگزیده است.در اینجا امام علیه السّلام از دختر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به عنوان صفیه او یاد میکند تا علوّ شأن او را نشان دهد.
2) 2) .«تجلّد»از ریشه«جلد»،بر وزن«بلد»و«جلاده»گرفته شده که به معنای صبر و استقامت کردن است و«تجلّد» در اینجا اشاره به طاقت و صبر بر مصیبت است.
3) 3) .«تأسّی»گاه به معنای اقتدار کردن آمده و گاه به معنای غمگین شدن و در اینجا معنای دوم مناسب است، زیرا سخن از غم و اندوه است،نه اقتدا کردن،هرچند جمعی از شارحان یا مترجمان به دنبال معنای اوّل رفتهاند و ظاهرا سبب اشتباه آنها،معروف بودن آن در استعمالات متعارف است.
4) 4) .«فادح»از ریشه«فدح»،بر وزن«فتح»به معنای سنگینبار کردن گرفته شده و در اینجا به معنای مصیبت سنگین است.
5) 5) .«تعزّ»یا«تعزّی»به معنای صبر بر مصیبت است و از ریشه«عزاء»گرفته شده است.
6) 6) .بحار الانوار،ج 43،ص 173.این حدیث در منابع اهل سنّت نیز آمده است؛مانند کتاب فضائل الصحابه احمد بن حنبل،ج 2،ص 623،ح 1067.
آنگاه امام علیه السّلام در شرح این سخن میافزاید:«(فراموش نمیکنم)من تو را با دست خود در میان قبر نهادم و هنگام رحلتت روح تو در میان گلو و سینه من روان شد«ف «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» ؛ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم»؛ (فلقد وسّدتک (1)فی ملحودة (2)قبرک،و فاضت بین نحری و صدری نفسک،ف «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» ) .
بعضی از شارحان نهج البلاغه«نفس»را در اینجا به معنای خون گرفتهاند (زیرا یکی از معانی«نفس»خون است)و گفتهاند:به هنگام رحلت پیامبر خون مختصری از دهان آن حضرت بیرون پرید و بر سینه علی علیه السّلام نشست؛ولی این تفسیر،بعید به نظر میرسد.
بههر حال قرائن نشان میدهد(و خطبه 197 نیز دلالت دارد)که سر مبارک پیامبر به هنگام رحلت بر سینه پاک علی علیه السّلام بود و در همان حال روح پاکش به عالم بقا شتافت و از میان سینه و گلوی علی علیه السّلام گذشت،هر چند بعضی از راویان اهل سنت نقل کردهاند که عایشه میگوید:«سر مبارک پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در حال رحلت بر سینه من بود»؛ولی این سخن دلیل معتبری ندارد و شاید از قبیل روایات فراوانی است که ضمن آن کوشیدهاند فضائل علی علیه السّلام را یک به یک به نام دیگری ثبت کنند.
آنگاه امام بار دیگر به شرح مصیبت حضرت زهرا باز میگردد و خطاب به پیامبر عرضه میدارد:«(ای رسول خدا)امانتی را که به من سپرده بودی هماکنون باز پس داده شد و گروگانی که نزد من بود گرفته شد؛ولی اندوهم جاودانی است و شبهایم همراه بیداری و بیقراری؛تا آن زمان که خداوند منزلگاهی را که تو در آن اقامت گزیدهای برایم برگزیند(و به تو ملحق شوم)»؛ (فلقد استرجعت
الودیعة،و أخذت الرّهینة!أمّا حزنی فسرمد (1)،و أمّا لیلی فمسهّد (2)،إلی أنّ یختار اللّه لی دارک الّتی أنت بها مقیم) .
این عبارت که از شدّت اندوه علی علیه السّلام در برابر حادثه غمانگیز شهادت حضرت زهرا علیها السّلام حکایت میکند به خوبی نشان میدهد که تا چه حد این بانوی عزیز در نظر علی علیه السّلام گرامی بود و پیوند عاطفی و روحانی و معنوی آندو به یکدیگر عمیق و ریشهدار.
تعبیر به«ودیعه»اشاره به همان چیزی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در آستانه رحلتش دست فاطمه را گرفت و در دست علی علیه السّلام گذارد و فرمود:«یا ابا الحسن هذه ودیعة اللّه و ودیعة رسوله عندک فاحفظ اللّه و احفظنی فیها و إنّک لفاعله؛ای ابو الحسن این ودیعه خدا و ودیعه رسولش محمد نزد توست؛حق خداوند و حق مرا در مورد آن رعایت کن و میدانم رعایت خواهی کرد». (3)
بعضی معتقدند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله این سخن را در شب زفاف زهرا فرمود.
جمعی از شارحان نهج البلاغه تعبیر به ودیعه را در اینجا اشاره به این دانستهاند که ارواح انسانی در بدنها شبیه ودیعه و امانت است که هنگام وفات بازپس گرفته میشود؛ولی این تفسیر در اینجا بسیار بعید به نظر میرسد.
تعبیر«رهینه»(گروگان)ممکن است اشاره به این باشد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از علی علیه السّلام پیمان خلافت و وصایت و وفاداری گرفته بود و دخترش زهرا علیها السّلام گویی در برابر آن گروگان بود.
با توجه به اینکه یکی از معانی«رهینه»نعمت بزرگ است و حضرت زهرا بزرگترین نعمتی بود که خدا به علی علیه السّلام داده بود،تعبیر بالا در اینباره به کار رفته است.
1) 1) .«سرمد»به معنای دائم و طولانی است و گاه به چیزی که آغاز و انجامی ندارد«سرمدی»گفته میشود.
2) 2) .«مسهّد»از ریشه«سهد»بر وزن«صمد»به معنای بیدار ماندن و بیخوابی کشیدن گرفته شده است.قابل توجّه اینکه در اینجا«مسهّد»به عنوان وصف(خبر)برای«لیل»آمده است و امام علیه السّلام میفرماید:شبهای من بیدار و بیتاب است بهجای اینکه بگوید خودم چنین هستم و این در واقع نوعی تأکید را میرساند.
3) 3) .بحار الانوار،ج 22،ص 484.
جمله «حزنی فسرمد» تفسیرش روشن است،زیرا هرزمان علی علیه السّلام به یاد فاطمه زهرا میافتاد غم و اندوهش تجدید میشد و این اندوه بزرگی بود که سراسر زندگی علی علیه السّلام را دربرگرفته بود.
جمله «و أمّا لیلی فمسهّد» کنایه از این است که بسیار شبها به یاد آن بانوی عزیز میافتم و خاطره او خواب را از چشم من میرباید.گواه این سخن اشعار معروفی است که از آن حضرت در فراق حضرت زهرا علیها السّلام انشاء فرمود:
نفسی علی زفراتها محبوسة یا لیتها خرجت مع الزّفرات
لا خیر بعدک فی الحیاة و إنّما أبکی مخافة أن تطول حیاتی
جانم گرفتار مصیبت دردناک اوست و ای کاش با آه و ناله از این تن بیرون میآمد
بعد از تو زندگی در نظرم بیارزش است و اگر اشک میریزم برای این است که میترسم بعد از تو عمرم طولانی شود(و همواره گرفتار درد فراق تو باشم.) (1)
آنگاه امام علیه السّلام به گوشهای از مصائب دردناک حضرت زهرا علیها السّلام اشاره کرده، عرضه میدارد:«(ای رسول خدا)به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امّت تو در ستم کردن به وی دست به دست هم داده بودند،سرگذشت دردناک او را بیپرده از او بپرس و خبر این حوادث را از وی بگیر.این حوادث دردناک در زمانی رخ داد که هنوز مدّت زیادی از رحلت تو نگذشته و یادت فراموش نگشته بود»؛ (و ستنبّئک ابنتک بتضافر أمّتک علی هضمها،فأحفها (2)السّؤال،و استخبرها الحال؛هذا و لم یطل العهد،و لم یخل منک الذّکر) .
ظاهر این است که این عبارات سربسته که امیر مؤمنان علی علیه السّلام برای رعایت ادب در پیشگاه پیامبر آن را زیاد نمیشکافد و شرح نمیدهد اشاره به حوادث بسیار اسفانگیزی است که پس از مدّت کوتاهی از رحلت پیامبر رخ داد؛هجوم
به خانه زهرا علیها السّلام،آتش زدن در خانه،اسقاط جنین آن حضرت و بردن امام را به زور به سوی مسجد برای بیعت،حوادثی است که نه تنها به صورت پررنگ در تاریخ شیعه آمده؛بلکه-همانگونه که در پایان این بحث خواهیم گفت-در منابع اهل سنت هم،با کمال تعجّب صریحا ذکر شده است.
واژه«تضافر»که از ریشه«ضفر»(بر وزن ضعف)گرفته شده و به معنای تعاون و همکاری بر انجام چیزی است،اشاره به این است که گروهی از امّت در انجام این جرائم شرکت داشتند و از آنجا که بسیاری با سکوتشان،این کار را تأیید کردند، نسبت به همه امت داده شد و«هضم»در اصل به معنای ظلم کردن و شکستن است و واژه«عهد»در اینجا به معنای زمان است و معانی دیگری نیز دارد.
این احتمال نیز داده شده است که عهد،اشاره به پیمانهایی باشد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در مورد خلافت علی علیه السّلام و حفظ احترام اهل بیت علیهم السّلام مخصوصا دخترش زهرا و قرار دادن آنها در کنار قرآن به مقتضای حدیث ثقلین و امثال آن گرفته بود؛یعنی مدت طولانی از این پیمانها نگذشته بود که گروهی از امت همه را به فراموشی سپردند و دست به جنایاتی زدند که عقل را حیران میکند.
سرانجام امام در آخرین سخن خود خطاب به پیامبر و بانوی اسلام،زهرای مرضیه چنین میگوید:«درود خدا بر شما هردو باد،درود و سلام وداع کننده؛نه وداع ناخشنود خستهدل،اگر از کنار قبرت باز گردم به خاطر سبب ملالت نیست،و اگر اقامت گزینم(و گریه و زاری)سر دهم هرگز به جهت سوءظن به وعده نیک خداوند در مورد صابران و شکیبایان نمیباشد»؛ (و السّلام علیکما سلام مودّع،لا قال (1)و لا سئم (2)،فإن أنصرف فلا عن ملالة،و إن أقم فلا عن سوء ظنّ
بما وعد اللّه الصّابرین) .
در روایت کافی در ذیل این سخن چنین آمده است:«واه واها و الصّبر أیمن و أجمل و لو لا غلبة المستولین لجعلت المقام و اللّبث لزاما معکوفا و لأعولت إعوال الثّکلی علی جلیل الرّزیّة فبعین اللّه تدفن ابنتک سرّا و تهضم حقّها و تمنع إرثها و لم یتباعد العهد و لم یخلق منک الذّکر و إلی اللّه یا رسول اللّه المشتکی و فیک یا رسول اللّه أحسن العزاء و صلّی اللّه علیک و علیها السّلام و الرّضوان؛آه آه!ولی شکیبایی میکنم که شکیبایی بهتر و زیباتر است و اگر بیم آن نبود که نظام حاکم از جایگاه قبر تو آگاه شوند پیوسته در کنار قبر تو میماندم و نالههایی همچون نالههای مادری که به داغ فرزندش گرفتار شده،برای این مصیبت بزرگ سر میدادم.(ای رسول گرامی)خدا میبیند که دخترت پنهان به خاک سپرده میشود و حقّش(آشکارا)بر باد میرود و او را از ارثش محروم میکنند حال آنکه زمان زیادی نگذشته و نامت فراموش نشده است.ای رسول خدا این شکایت را به درگاه حق و به نزد تو میآورم.ای رسول خدا تسلیت مرا بپذیر!درود و سلام و رضوان خدا بر تو و بر دخترت زهرا باد». (1)
از این تعبیرات و آنچه در نهج البلاغه آمده به خوبی روشن میشود که حق نشناسان در زمان کوتاهی بعد از رحلت پیامبر چه مصائبی بر اهل بیت علیهم السّلام او و عزیزترین عزیزانش وارد کردند مصائبی که علی علیه السّلام را که کوه شکیبایی و استقامت بود به لرزه درآورد و همچون مادر جوان مرده به گریه و ناله واداشت و عجب اینکه مدارک این تهاجم بیرحمانه بر بیت وحی،در کتب اهل سنّت نیز به صورت گسترده آمده است.
1) 1) .کافی،ج 1،ص 459،باب مولد الزهرا علیها السّلام.
با اینکه زندگانی بانوی اسلام،حضرت زهرا،سیده نساء العالمین بسیار کوتاه بود؛ولی شرح حال او و فضایل و مناقب و مصائبش بسیار طولانی است.جمعی از شارحان نهج البلاغه به این خطبه که رسیدهاند به گوشههایی از آن اشاره کردهاند.لازم است ما هم به طور فشرده چند نکته را یادآور شویم:
دخت گرامی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از مقام والایی برخوردار بود.سخنان رسول گرامی صلّی اللّه علیه و اله در حقّ دخترش حاکی از عصمت و پیراستگی او از گناه است،آنجا که درباره او میفرماید:
«فاطمة بضعة منّی فمن أغضبها أغضبنی (1)فاطمه پاره تن من است،هرکس او را به خشم آورد مرا خشمگین کرده است».ناگفته پیداست که خشم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مایه اذیت و ناراحتی اوست و سزای چنان شخصی در قرآن کریم چنین بیان شده است:
« «وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» » (2)آنان که رسول خدا را آزار دهند، برای آنان عذاب دردناکی است».
چه دلیلی استوارتر بر فضیلت و عصمت او که در حدیث دیگری رضای وی در گفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و اله مایه رضای خدا،و خشم او مایه خشم خدا معرّفی گردیده است،میفرماید:
«یا فاطمة إنّ اللّه یغضب لغضبک و یرضی لرضاک (3)دخترم فاطمه!خدا با خشم
1) 1) .فتح الباری در شرح صحیح بخاری،ج 7،ص 84 و نیز بخاری این حدیث را در بخش علامات نبوّت،ج 6، ص 491،و در اواخر مغازی،ج 8،ص 110 آورده است.
2) 2) .توبه،آیه 61.
3) 3) .مستدرک حاکم،ج 3،ص 154؛مجمع الزوائد،ج 9،ص 203 و حاکم در کتاب مستدرک احادیثی میآورد که جامع شرایطی است که بخاری و مسلم در صحت حدیث،آنها را لازم دانستهاند.
تو خشمگین،و با خشنودی تو،خشنود میشود».
به سبب داشتن چنین مقامی والا،او سرور زنان جهان است،و پیامبر در حق او چنین فرموده:
«یا فاطمة!ألا ترضین أن تکون سیّدة نساء العالمین،و سیّدة نساء هذه الامّة و سیّدة نساء المؤمنین (1)دخترم فاطمه!آیا به این کرامتی که خدا به تو داده راضی نمیشوی که تو،سرور زنان جهان و سرور زنان این امّت و سرور زنان با ایمان باشی».
محدّثان یادآور میشوند،هنگامی که آیه مبارکه «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ» (2)بر پیامبر نازل شد،پیامبر این آیه را در مسجد تلاوت کرد،در این هنگام شخصی برخاست و گفت:
ای رسول گرامی!مقصود از این بیوت با این اهمیّت کدام است؟
پیامبر فرمود:
خانههای پیامبران!
ابو بکر برخاست،در حالی که به خانه علی و فاطمه علیها السّلام اشاره میکرد،گفت:
آیا این خانه از همان خانههاست؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در پاسخ فرمود:
بلی از برجستهترین آنهاست. (3)
1) 1) .مستدرک حاکم،ج 3،ص 156.
2) 2) .نور،آیه 36.(نور خدا)در خانههایی است که خدا رخصت داده که قدر و منزلت آنان رفعت یابد و نامش در آنها یاد شود.
3) 3) .قرأ رسول اللّه هذه الآیة «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ» فقام إلیه رجل:فقال:أیّ بیوت هذه یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله؟قال:بیوت الأنبیاء،فقام إلیه أبو بکر،فقال یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله:أهذا البیت منها،-مشیرا-
پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و اله مدت نه ماه به در خانه دخترش میآمد،بر او و همسر عزیزش سلام میکرد (1)و این آیه را میخواند: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» (2).
خانهای که مرکز نور الهی است و خدا به ترفیع آن امر فرموده از احترام بسیار بالایی برخوردار است.
آری!خانهای که اصحاب کسا را در بر میگیرد و خدا از آن با جلالت و عظمت یاد میکند،باید مورد احترام قاطبه مسلمانان باشد.
اکنون باید دید پس از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله تا چه اندازه حرمت این خانه ملحوظ گشت؟چگونه احترام آن خانه را شکستند،و خودشان صریحا به آن اعتراف دارند؟این حرمتشکنان چه کسانی بودند،و هدفشان چه بود؟
با این همه سفارشهای مؤکّد،متأسفانه برخی حرمت آن را نادیده گرفته،و به هتک آن پرداختند،و این مسئلهای نیست که بتوان بر آن پردهپوشی گذاشت.
در این مورد نصوصی را از کتاب اهل سنّت نقل میکنیم،تا روشن شود مسئله هتک حرمت خانه زهرا علیها السّلام و رویدادهای بعدی،امری تاریخی و مسلّم است؛نه یک افسانه!و با اینکه در عصر خلفا گرفتگی فوق العادهای نسبت به نگارش فضایل و مناقب اهل بیت علیهم السّلام در کار بود ولی به حکم اینکه«حقیقت شیء نگهبان آن است»این حقیقت به طور زنده در کتابهای تاریخی و حدیثی محفوظ مانده است.در نقل مدارک،ترتیب زمانی را از قرنهای نخستین در نظر میگیریم، تا برسد به نویسندگان عصر حاضر.
ابو بکر ابن ابی شیبه(159-235)مؤلف کتاب المصنّف به سندی صحیح چنین نقل میکند:
«إنّه حین بویع لأبی بکر بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله کان علی و الزّبیر یدخلان علی فاطمة بنت رسول اللّه،فیشاورونها و یرتجعون فی أمرهم.فلمّا بلغ ذلک عمر بن الخطّاب خرج و دخل علی فاطمة،فقال:یا بنت رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و اللّه ما أحد أحبّ إلینا من أبیک و ما من أحد أحّب إلینا بعد أبیک منک،و أیم اللّه ما ذاک بمانعی إن اجتمع هؤلاء النّفر عندک أن أمرتهم أن یحرق علیهم البیت.
قال:فلمّا خرج عمر جاؤوها،فقالت:تعلمون أنّ عمر قد جاءنی،و قد حلف باللّه لئن عدتم لیحرقنّ علیکم البیت،و أیم اللّه لیمضیّن لما حلف علیه.
هنگامی که مردم با ابی بکر بیعت کردند،علی و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره میپرداختند،و این مطلب به عمر بن خطّاب رسید.او به خانه فاطمه آمد،و گفت:ای دختر رسول خدا،محبوبترین فرد برای ما پدر تو و بعد از پدرت تو هستی؛ولی سوگند به خدا این محبّت مانع از آن نیست که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند.
این جمله را گفت و بیرون رفت،وقتی علی علیه السّلام و زبیر به خانه بازگشتند، دخت گرامی پیامبر به علی علیه السّلام و زبیر گفت:عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود،خانه را هنگامی که شما در آن هستید آتش میزنم، به خدا سوگند!آنچه را که قسم خورده است انجام میدهد!». (1)
تکرار میکنیم که این رویداد در کتاب المصنّف با سند صحیح نقل شده است.
1) 1) .مصنف ابن ابی شیبه،ج 8،ص 572،کتاب المغازی.
احمد بن یحیی جابر بغدادی بلاذری(م 270)نویسنده معروف و صاحب تاریخ بزرگ،این رویداد تاریخی را در کتاب انساب الاشراف به نحو یاد شده در زیر نقل میکند.
«إنّ أبا بکر أرسل إلی علیّ یرید البیعة فلم یبایع،فجاء عمر و معه فتیلة!فتلقته فاطمة علی الباب.
فقالت فاطمة:یابن الخطّاب،أتراک محرقا علیّ بابی؟قال:نعم،و ذلک أقوی فیما جاء به أبوک... (1).
ابو بکر به دنبال علی علیه السّلام فرستاد تا بیعت کند؛ولی علی علیه السّلام از بیعت امتناع ورزید.سپس عمر همراه با فتیله(آتشزا)حرکت کرد،و با فاطمه در مقابل باب خانه روبهرو شد،فاطمه گفت:ای فرزند خطاب،میبینم در صدد سوزاندن خانه من هستی؟!عمر گفت:بلی،این کار کمک به چیزی است که پدرت برای آن مبعوث شده است!».
مورّخ شهیر عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه دینوری(212-276)از پیشوایان ادب، نویسندگان پرکار حوزه تاریخ اسلامی و مؤلف کتاب تأویل مختلف الحدیث،و ادب الکاتب و...است. (2)وی در کتاب الامامة و السیاسة چنین مینویسد:
«إنّ أبا بکر(رض)تفقّد قوما تخلّفوا عن بیعته عند علیّ کرّم اللّه وجهه فبعث إلیهم عمر فجاء فناداهم و هم فی دار علیّ،فأبوا أن یخرجوا فدعا بالحطب و قال:
و الّذی نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها،فقیل له:یا أبا حفص إنّ
فیها فاطمة فقال،و إن! (1)
ابو بکر از کسانی که از بیعت با او سر برتافتند و در خانه علی گرد آمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد،او به در خانه علی علیه السّلام آمد و همگان را صدا زد که بیرون بیایند و آنان از خروج از خانه امتناع ورزیدند در این موقع عمر هیزم طلبید و گفت:به خدایی که جان عمر در دست اوست بیرون بیایید یا خانه را با شما آتش میزنم.مردی به عمر گفت:ای ابا حفص(کنیه عمر)در این خانه، فاطمه،دختر پیامبر است،گفت:باشد!».
ابن قتیبه دنباله این داستان را سوزناکتر و دردناکتر نوشته است،او میگوید:
«ثمّ قام عمر فمشی معه جماعة حتّی أتوا فاطمة فدقّوا الباب فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلی صوتها یا أبتاه یا رسول اللّه ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن أبی القحافة فلمّا سمع القوم صوتها و بکائها انصرفوا و بقی عمر و معه قوم فأخرجوا علیّا فمضوا به إلی أبی بکر فقالوا له بایع،فقال:إن أنا لم أفعل فمه؟فقالوا:
إذا واللّه الّذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقک...! (2).
عمر همراه گروهی به در خانه فاطمه آمدند،در خانه را زدند،هنگامی که فاطمه صدای آنان را شنید،با صدای بلند گفت:ای رسول خدا پس از تو چه مصیبتهایی به ما از فرزند خطاب و فرزند ابی قحافه رسید،افرادی که همراه عمر بودند هنگامی که صدای زهرا و گریه او را شنیدند برگشتند؛ولی عمر با گروهی باقی ماند و علی را از خانه بیرون آوردند،نزد ابی بکر بردند و به او گفتند:بیعت کن،علی علیه السّلام گفت:اگر بیعت نکنم چه میشود؟گفتند:به خدایی که جز او خدایی نیست،گردن تو را میزنیم...».
این بخش از تاریخ برای علاقهمندان به شیخین قطعا بسیار سنگین و ناگوار
است،لذا برخی در صدد برآمدند در نسبت کتاب به ابن قتیبه تردید کنند،در حالی که ابن ابی الحدید استاد فن تاریخ،این کتاب را از آثار او میداند و پیوسته از آن مطالبی نقل میکند،متأسفانه این کتاب به سرنوشت تحریف دچار شده و بخشی از مطالب آن به هنگام چاپ حذف شده است،درحالیکه همان مطالب در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است.
زرکلی در کتاب الأعلام این کتاب را از آثار ابن قتیبه میداند و میافزاید:
برخی از علما در این نسبت نظری دارند؛یعنی شک و تردید را به دیگران نسبت میدهد؛نه به خویش.الیاس سرکیس نیز این کتاب را از آثار ابن قتیبه میشمارد. (1)
محمد بن جریر طبری(م 310)در تاریخ خود رویداد هتک حرمت خانه وحی را چنین بیان میکند:
«أتی عمر بن الخطّاب منزل علیّ و فیه طلحة و الزّبیر و رجال من المهاجرین، فقال و اللّه لأحرقنّ علیکم أو لتخرجنّ إلی البیعة،فخرج علیه الزّبیر مصلتا بالسّیف فعثر فسقط السّیف من یده،فوثبوا علیه فأخذوه. (2)
عمر بن خطّاب به خانه علی آمد در حالی که گروهی از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند.وی رو به آنان کرد و گفت:به خدا سوگند خانه را به آتش میکشم مگر اینکه برای بیعت بیرون بیایید.زبیر از خانه بیرون آمد در حالی که شمشیر کشیده بود،ناگهان پای او لغزید،شمشیر از دستش افتاد و دیگران بر او هجوم آوردند و او را گرفتند».
این بخش از تاریخ حاکی از آن است که اخذ بیعت برای خلیفه با تهدید و
ارعاب صورت میپذیرفت امّا اینکه اینگونه بیعت چه ارزشی دارد؟قضاوت آن با خوانندگان است.
شهاب الدین احمد معروف به ابن عبد ربه اندلسی مؤلف کتاب العقد الفرید (م 463 ه)در کتاب خود بحثی مشروح درباره تاریخ سقیفه آورده است.وی تحت عنوان کسانی که از بیعت ابی بکر تخلف جستند،مینویسد:
«فأمّا علیّ و العبّاس و الزّبیر فقعدوا فی بیت فاطمة حتّی بعث إلیهم أبو بکر، عمر بن الخطّاب لیخرجهم من بیت فاطمة و قال له:إن أبوا فقاتلهم،فأقبل بقبس من نار أن یضرم علیهم الدّار،فلقیته فاطمة فقال:یا ابن الخطّاب أجئت لتحرق دارنا؟!قال:نعم،أو تدخلوا فیما دخلت فیه الأمّة!. (1)
علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه نشسته بودند که ابو بکر عمر بن خطّاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بیرون کند و به او گفت:اگر بیرون نیامدند،با آنان نبرد کن!عمر بن خطّاب با مقداری آتش به سوی خانه فاطمه رهسپار شد تا خانه را بسوزاند،ناگاه با فاطمه روبهرو شد.دختر پیامبر گفت:ای فرزند خطاب آمدهای خانه ما را بسوزانی؟او در پاسخ گفت:بلی مگر اینکه در آنچه امّت وارد شدند،شما نیز وارد شوید!».
تا اینجا بخشی که در آن تصریح به تصمیم به هتک حرمت شده است پایان پذیرفت،اکنون به بخش دوم که حاکی از جامه عمل پوشاندن به این نیّت شوم است،میپردازیم!مبادا تصور شود که قصد آنها تنها ارعاب و تهدید بود تا علی علیه السّلام و یارانش را مجبور به بیعت کنند،و هدف عملی ساختن چنین تهدیدی را نداشتند.
1) 1) .عقد الفرید،ج 4،ص 93،چاپ مکتبة هلال.
تا اینجا سخنان آن گروه که فقط به سوءنیّت خلیفه و یاران او اشاره کردهاند به پایان رسید.گروهی که نخواستند و یا نتوانستند دنباله فاجعه را به طور روشن منعکس کنند،در حالی که برخی دیگر به اصل فاجعه؛یعنی یورش به خانه و...
اشاره نمودهاند و اینک مدارک یورش و هتک حرمت به خانه حضرت فاطمه علیها السّلام:(در این بخش نیز در نقل مصادر،غالبا ترتیب زمانی را در نظر میگیریم).
ابو عبید،قاسم بن سلام(م 224)در کتاب الأموال که مورد اعتماد فقهای اهل سنّت است،مینویسد:
«عبد الرّحمن بن عوف میگوید:در بیماری ابو بکر برای عیادتش به خانه او رفتم.پس از گفتگوی زیاد گفت:ای کاش سه چیز را که انجام دادهام،انجام نمیدادم،ای کاش سه چیز را که انجام ندادهام،انجام میدادم.همچنین آرزو میکنم سه چیز را از پیامبر سؤال میکردم؛یکی از آن سه چیزی که انجام دادهام و آرزو میکنم ای کاش انجام نمیدادم این است که:«وددت أنّی لم أکشف بیت فاطمة و ترکته و إن أغلق علی الحرب؛ای کاش پرده حرمت خانه فاطمه را نمیگشودم و آن را به حال خود وامیگذاشتم،هرچند برای جنگ بسته شده بود». (1)
ابو عبید هنگامی که به اینجا میرسد بهجای جمله:«لم أکشف بیت فاطمة و ترکته...»میگوید:«کذا و کذا»و اضافه میکند که من مایل به ذکر آن نیستم!
ابو عبید،هرچند روی تعصّب مذهبی یا علّت دیگر از نقل حقیقت سر برتافته؛ولی محقّقان کتاب الأموال در پاورقی میگویند:جملههای حذف شده
1) 1) .الأموال،پاورقی 4،چاپ نشر کلیات ازهریة،نیز ص 144،چاپ بیروت،نیز ابن عبد ربّه در عقد الفرید،ج 4، ص 93 نقل کرده است،چنانکه خواهد آمد.
در کتاب میزان الاعتدال-به نحوی که بیان گردید-وارد شده است،افزون بر آن، طبرانی در معجم خود و ابن عبد ربّه در عقد الفرید و افراد دیگر جملههای حذف شده را آوردهاند.(دقت کنید!)
ابو القاسم سلیمان بن احمد طبرانی(260-360)که ذهبی در میزان الاعتدال وی را معتبر میداند. (1)در کتاب المعجم الکبیر که کرارا چاپ شده،آنجا که درباره ابو بکر و خطبهها و وفات او سخن میگوید،یادآور میشود:
ابو بکر به هنگام مرگ،اموری را تمنا کرد و گفت:ای کاش سه چیز را انجام نمیدادم،سه چیز را انجام میدادم و سه چیز را از رسول خدا سؤال میکردم:
«أمّا الثّلاث اللاّئی وددت أنّی لم أفعلهنّ،فوددت أنّی لم أکن أکشف بیت فاطمة و ترکته...؛آن سه چیزی که آرزو میکنم که ای کاش انجام نمیدادم،آرزو میکنم ای کاش حرمت خانه فاطمه را هتک نمیکردم و آن را به حال خود واگذار میکردم!» (2).
این تعبیرات به خوبی نشان میدهد که تهدیدهای عمر عملی شد و در خانه را به زور(یا با آتش زدن)گشودند.
ابن عبد ربّه اندلسی مؤلف کتاب العقد الفرید(م 463)در کتاب خود از عبد الرحمن بن عوف نقل میکند:
«من در بیماری ابی بکر بر او وارد شدم تا از او عیادت کنم،او گفت:آرزو
میکنم که ای کاش سه چیز را انجام نمیدادم و یکی از آن سه چیز این است:
«وددت أنّی لم أکشف بیت فاطمة عن شیء و إن کانوا أغلقوه علی الحرب؛ای کاش خانه فاطمه را نمیگشودم،هرچند آنان برای نبرد در خانه را بسته بودند». (1)
در بحثهای آینده نیز اسامی و عبارات شخصیتهای دیگری که این بخش از گفتار خلیفه را نقل کردهاند،خواهد آمد.
ابراهیم بن سیار نظّام معتزلی(160-231)که به دلیل زیبایی کلامش در نظم و نثر به نظّام معروف شده است در کتابهای متعددی،واقعه بعد از حضور در خانه فاطمه علیها السّلام را نقل میکند.او میگوید:
«إنّ عمر ضرب بطن فاطمة یوم البیعة حتّی ألقت المحسن من بطنها؛عمر در روز اخذ بیعت برای ابی بکر بر شکم فاطمه زد،او فرزندی که در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند،سقط کرد!». (2)
ابن ابی الحدید مینویسد:محمد بن یزید بن عبد الاکبر بغدادی(210-285) ادیب،و نویسنده معروف و صاحب آثار مشهور،در کتاب الکامل،از عبد الرحمن بن عوف داستان آرزوهای خلیفه را مینویسد،و چنین یادآور میشود:
«وددت أنّی لم أکن کشفت عن بیت فاطمة و ترکته و لو أغلق علی الحرب». (3)
مسعودی(م 325)در مروج الذهب مینویسد:«آنگاه که ابو بکر در حال احتضار بود چنین گفت:
سه چیز انجام دادم و تمنّا میکردم که ای کاش انجام نمیدادم؛یکی از آن سه چیز این بود:فوددت أنّی لم أکن فتّشت بیت فاطمة و ذکر فی ذلک کلاما کثیرا!؛ آرزو میکردم که ای کاش حرمت خانه زهرا را هتک نمیکردم.وی در این مورد سخن زیادی گفته است!!». (1)
مسعودی با اینکه نسبت به اهل بیت گرایشهای موافقی دارد؛ولی اینجا از بازگویی سخن خلیفه خودداری کرده و با کنایه رد شده است.البتّه سبب را خدا میداند،بندگان خدا هم اجمالا میدانند!
ذهبی در کتاب میزان الاعتدال از محمّد بن احمد کوفی حافظ نقل میکند که در محضر احمد بن محمّد معروف به ابن ابی دارم،محدّث کوفی(م 357)،این خبر خوانده شد:
«إنّ عمر رفس فاطمة حتّی أسقطت بمحسن؛عمر لگدی بر فاطمه زد و او فرزندی که در رحم به نام محسن داشت سقط کرد!» (2).
وی هجوم به خانه وحی را در دو مورد از کتاب خود آورده است و ما به نقل یکی از آنها بسنده میکنیم:
«عمر گفت:و الّذی نفس عمر بیده،لیخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها...!قالت له طائفة خافت اللّه و رعت الرسول فی عقبه:یا أبا حفص،إنّ فیها فاطمة...»! فصاح لا یبالی:و إن...!و اقترب و قرع الباب،ثمّ ضربه و اقتحمه...و بداله علیّ...
و رنّ حینذاک صوت الزّهراء عند مدخل الدّار...فإن هی إلاّ طنین استغاثة... (1)
قسم به کسی که جان عمر در دست اوست یا باید بیرون بیایید یا خانه را بر ساکنانش آتش میزنم.
عدّهای که از خدا میترسیدند و پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله رعایت منزلت او را میکردند،گفتند:
ابا حفص،فاطمه در این خانه است.بیپروا فریاد زد:باشد!.نزدیک شد،در زد،سپس بر در کوبید و وارد خانه شد.
علی علیه السّلام پیدا شد...
طنین صدای زهرا در نزدیکی مدخل خانه بلند شد...این ناله استغاثه او بود...!».
*** این بحث را با حدیث دیگری از مقاتل ابن عطیّه در کتاب الامامة و الخلافة پایان میدهیم(هرچند هنوز ناگفتهها بسیار است!).
او در این کتاب چنین مینویسد:
«إنّ أبا بکر بعد ما أخذ البیعة لنفسه من النّاس بالإرهاب و السّیف و القوّة أرسل عمر و قنفذا و جماعة إلی دار علیّ و فاطمة علیهما السّلام و جمع عمر الحطب علی دار فاطمة و أحرق باب الدّار!...؛هنگامی که ابو بکر از مردم با تهدید و شمشیر و زور بیعت گرفت،عمر و قنفذ و جماعتی را به سوی خانه علی و فاطمه علیهما السّلام فرستاد.
عمر هیزم جمع کرد و در خانه را آتش زد...». (2)
در ذیل این روایت،تعبیرات دیگری است که قلم از بیان آن عاجز است.
با این همه مدارک روشن که عموما از منابع اهل سنّت نقل شده،باز بعضی از آنان تعبیر«افسانه شهادت»را به کار میبرند و این حادثه تلخ را ساختگی میپندارند!اگر اصرار آنها بر نفی این حقایق نبود ما نیز بحث را این مقدار گسترش نمیدادیم.
یکی از مصائب دختر والا مقام پیامبر اکرم این است که جایگاه قبر شریفش هنوز نامعلوم است؛بعضی آن را مطابق پارهای از روایات در بقیع و برخی در داخل خانهاش در کنار مسجد پیامبر و بعضی در روضه(آن مقدار از مسجد که میان قبر پیامبر و منبر آن حضرت قرار دارد)میدانند.
این مطلب هر محقّقی را در فکر فرومیبرد که چه طوفانی پس از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله در میان امّت برخاست که مرقد پاک تنها دخترش،در هالهای از ابهام فرو رفت؟هرچند بیشترین قرائن دلالت بر دفن آن حضرت در خانهاش دارد،زیرا دفن در روضه در آن زمان کار آسانی نبود و بسیار بعید است علی علیه السّلام رضایت به چنین کاری داده باشد و دفن در بقیع با آنچه در خطبه مورد بحث آمده چندان سازگار نیست،زیرا جمله«النّازلة فی جوارک»نشان میدهد که قبر آن بانو در کنار قبر پیامبر بوده است.
مرحوم علاّمه مجلسی از ابراهیم بن محمّد همدانی نقل میکند که میگوید:
برای امام هادی(علی بن محمّد النقی علیهما السّلام)نامهای نوشتم که مرا از قبر فاطمه علیها السّلام باخبر ساز!حضرت در جواب چنین مرقوم داشت:«هی مع جدّی صلوات اللّه علیه و آله؛او با جدم پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله است». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 97،ص 198،ح 18.
مرحوم صدوق نیز میگوید:صحیح در نزد من این است که آن حضرت در خانهاش دفن شده است که پس از توسعه بنی امیّه،الآن جزء مسجد قرار گرفته است. (1)
در وضع فعلی گرچه قبر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و قبور دیگری در داخل مسجد قرار گرفته؛ولی آن را به وسیله دیوارها و شبّاک از مسجد جدا کردهاند.
در کتاب عیون الاخبار الرضا از بزنطی نقل شده است که میگوید:«سألت الرضا عن قبر فاطمة؛من از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام از محل قبر فاطمه علیها السّلام سؤال کردم،فرمود:دفنت فی بیتها فلمّا زادت بنو امیّة فی المسجد صارت فی المسجد». (2)
بنابراین هرکس نزدیک قبر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در روضه مقدّسه بایستد و حضرت زهرا علیها السّلام را زیارت کند إن شاء اللّه فضیلت زیارت آن حضرت از نزدیک را به دست آورده است.در بقیع نیز به قصد رجا میتوان آن حضرت را زیارت کرد.
نه تنها در مکان دفن آن یادگار پیامبر گفتگوست،در تاریخ وفات آن حضرت نیز اختلاف است.
طبق روایت معروفی (3)از امام صادق علیه السّلام آن حضرت در سال یازدهم هجری با گذشت 75 روز از رحلت پدر بزرگوارش دیده از جهان فروبست:(إنّ فاطمة علیها السّلام مکثت بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله خمسة و سبعین یوما).با توجّه به اینکه رحلت پیامبر اکرم در 28 صفر واقع شده باید شهادت آن بانوی عزیز در یکی از سه روز
سیزدهم،چهاردهم و پانزدهم ماه جمادی الاولی واقع شده باشد(با در نظر گرفتن احتمال تمام یا ناقص بودن ماههای وسط).
در حدیث دیگری آمده است که آن بانوی گرامی در روز سهشنبه سوم جمادی الآخر سنه یازدهم هجرت چشم از جهان بربست (1)و این حدیث مطابق عقیده کسانی است که میگویند فاصله میان رحلت پیامبر و شهادت حضرت زهرا علیها السّلام 95 روز بود.
در ذیل این حدیث آمده است:«و کان سبب فوتها أنّ قنفذ مولی عمر لکزها بنعل السّیف بأمره فأسقطت محسنا و مرضت من ذلک مرضا شدیدا؛سبب وفات آن حضرت دین بود که قنفذ غلام عمر به دستور وی حضرت را به غلاف شمشیر مضروب ساخت و به دنبال آن محسنش را سقط کرد و بیماری شدید پیدا کرد(و سرانجام به شهادت رسید)». (2)
مرحوم علاّمه مجلسی در زاد المعاد از این قول درباره زمان وفات آن حضرت به عنوان روایتی معتبر نقل کرده است.سپس اضافه میکند:شیخ طوسی و سیّد بن طاووس و دیگران نیز همین را پذیرفتهاند و گرچه این روایت با روایت 75 روز منافات دارد؛ولی چون مشهور و روایتی معتبر،پشتوانه آن است، باید روز سوم جمادی الثانی به مراسم تعزیت آن حضرت قیام کرد. (3)
در حدیث غیر مشهوری نیز فاصله وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله تا شهادت حضرت زهرا علیها السّلام 40 روز ذکر شده است. (4)
و من کلام له علیه السّلام
فی التّزهید من الدّنیا و التّرغیب فی الآخرة
از سخنان امام علیه السّلام است درباره زهد در دنیا و تشویق به آخرت. (1)
در این خطبه کوتاه و پرمعنا امام علیه السّلام به چند نکته اشاره میکند:
1.دنیا گذرگاهی بیش نیست و جایگاه اصلی انسان سرای آخرت است و باید از این گذرگاه برای منزلگاه حقیقی بهرهگیری کرد.
2.انسان باید روح خود را از دنیا بیرون فرستد پیش از آنکه جسم او بیرون میرود.
1) 1) .سند خطبه: جمعی از بزرگان علما پیش و بعد از سیّد رضی،این خطبه را در کتابهای خود ذکر فرمودهاند؛از کسانی که قبل از سیّد رضی آن را نقل کرده مرحوم صدوق در امالی و عیون اخبار الرضا و مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد است و از جمله کسانی که بعد از سیّد رضی آن را در کتب خود(بدون استناد به نهج البلاغه)آوردهاند. مرحوم طبرسی در مشکاة الانوار و ورّام بن ابی فراس در مجموعه ورّام است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3، ص 98).
3.دنیا دار امتحان و صحنه آزمون است.
4.هنگام خروج انسان از دنیا مردم به اموالی که از خود باقی گذاشته مینگرند و فرشتگان به اعمالی که از پیش فرستادهاند.
أیّها النّاس،إنّما الدّنیا دار مجاز،و الآخرة دار قرار،فخذوا من ممرّکم لمقرّکم،و لا تهتکوا أستارکم عند من یعلم أسرارکم،و أخرجوا من الدّنیا قلوبکم من قبل أن تخرج منها أبدانکم،ففیها اختبرتم،و لغیرها خلقتم.إنّ المرء إذا هلک قال النّاس:ما ترک؟و قالت الملائکة:ما قدّم؟للّه آباؤکم! فقدّموا بعضا یکن لکم قرضا،و لا تخلفوا کلاّ فیکون فرضا علیکم.
ای مردم!دنیا تنها سرای عبور است و آخرت خانه جاودانه،حال که چنین است از این گذرگاه خود برای محل استقرار خویش(در آخرت)،توشه برگیرید و پردههای خویش را در پیش کسی که از اسرارتان آگاه است ندرید و قلوبتان را از دنیا خارج کنید پیش از آنکه بدنهایتان از آن خارج شود،چرا که شما در دنیا آزمایش میشوید و برای غیر آن،آفریده شدهاید.هنگامی که انسان میمیرد، مردم میگویند چه چیز باقی گذاشت؟ولی فرشتگان میگویند چه چیز پیش از خود فرستاد؟خدا پدرتان را رحمت کند بخشی از ثروت خود را از پیش بفرستید تا به عنوان قرض(نزد خدا)برای شما باقی بماند و همه را برای بعد از خود نگذارید که مسئولیت سنگینی بر دوش شما خواهد گذارد.
دنیا گذرگاه است
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه به مسئله مهمّی درباره حقیقت دنیا و آخرت اشاره میکند که غفلت از آن خمیرمایه اکثر بدبختیهای انسان است،میفرماید:«ای
مردم،دنیا تنها سرای عبور و آخرت خانه جاودانه است،حال که چنین است از این گذرگاه خود برای محل استقرار خویش،توشه برگیرید»؛ (أیّها النّاس،إنّما الدّنیا دار مجاز (1)،و الآخرة دار قرار،فخذوا من ممرّکم لمقرّکم) .
بسیاری از مشکلات از اینجا ناشی میشود که انسان دنیا را سرای باقی مینگرد،از اینرو به اندوختن مال و ثروت،از هر طریق و به هر قیمت میپردازد و در صرف آن برای مقاصد خیر بخل میورزد و بر این اساس مرتکب اعمال خلاف فراوانی میشود و توبه را به تأخیر میاندازد.
همین حقیقت با تعبیرهای مختلف در روایات دیگر آمده است،گاه دنیا به عنوان یک پل:«الدنیا قنطرة» (2)و گاه به عنوان یک تجارتخانه: «متجر أولیاء اللّه» (3)و گاه به عنوان مزرعه«الدّنیا مزرعة الآخرة» (4)قلمداد شده است که همگی حکایت از یک چیز میکند.
سپس به دنبال این سخن به نکته دیگری اشاره کرده،میفرماید:«پردههای خویش را نزد کسی که از اسرارتان آگاه است ندرید»؛ (و لا تهتکوا أستارکم عند من یعلم أسرارکم) .
به اعتقاد بسیاری از شارحان،این جمله اشاره به عدم تجاهر به گناه است، زیرا گناه پنهانی،در واقع یک گناه است و گناه آشکار،به جهت پردهدری و آلوده ساختن محیط اجتماع چند گناه محسوب میشود؛ولی بعضی از شارحان آن را اشاره به اعمال خیر دانستهاند که اگر در پنهانی انجام شود بهتر است،در حالی که تعبیر به هتک (و لا تهتکوا) تناسبی با این معنا ندارد.
1) 1) .«مجاز»از ریشه«جواز»به معنای عبور گرفته شده و در اینجا به معنای گذرگاه است(هرچند معنای مصدری نیز دارد).مجاز در کلام را از آن رو مجاز گویند که متکلّم از معنای حقیقی میگذرد و به معنای دیگری که مناسب آن است،دست مییابد.
2) 2) .بحار الانوار،ج 14،ص 319.
3) 3) .نهج البلاغه،کلمات قصار،131.
4) 4) .این حدیث در عوالی اللئالی،ج 1،ص 267 از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده است.
به هر حال خداوند،ستّار العیوب و غفّار الذّنوب است؛تا بندگان پردهدری نکنند او عیوب و گناهان آنها را میپوشاند،چنانکه در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم:«ما من عبد إلاّ و علیه أربعون جنّة حتّی یعمل أربعین کبیرة فإذا عمل أربعین کبیرة انکشفت عنه الجنن؛هر بندهای چهل پرده ساتر الهی بر اعمال او وجود دارد تا چهل گناه کبیره انجام دهد،در این حالت تمام آن پردهها کنار میرود».سپس امام علیه السّلام در ادامه این حدیث میفرماید:«در این موقع خداوند به فرشتگانش وحی میفرستد که بندهام را با بال و پر خود بپوشانید و آنها چنین میکنند؛ولی این بنده گنهکار به هر گناهی دست میزند فرشتگان عرضه میدارند:پروردگارا این بندهات هیچ گناهی نیست مگر اینکه انجام داده و ما از اعمال او شرم داریم،به آنها وحی میشود که پر و بال خود را از او بردارند،در این هنگام نسبت به ما اهل بیت علیهم السّلام دشمنی میورزد و در نتیجه پرده او در آسمان و زمین کنار میرود و آبروی او نزد همگان میریزد» (1).
ارتباط این جمله با جملههای قبل ممکن است از این نظر باشد که یکی از بدترین گناهان که سرای آخرت انسان را تیره و تار میکند،تجاهر به معصیت است.
آنگاه امام علیه السّلام در تکمیل سخنان پیشین در مورد زهد در دنیا به نکته سومی اشاره کرده،میفرماید:«قلوبتان را از دنیا خارج کنید پیش از آنکه بدنهایتان از آن خارج شود»؛ (و أخرجوا من الدّنیا قلوبکم من قبل أن تخرج منها أبدانکم) .
خارج ساختن قلوب،کنایه لطیفی از ترک تعلّقات دنیوی و وابستگیها به زرق و برق دنیاست و تعبیر «من قبل أن تخرج...» هشداری است بر ناپایداری این جهان؛ یعنی به هوش باشید به زودی بدنها به خاک سپرده میشود،بکوشید پیش از آن، دلها را از این جهان خارج سازید،چرا که حبّ دنیا سرچشمه همه گناهان است.
1) 1) .کافی،ج 2،ص 279،ح 9.
بدیهی است منظور از این سخن این نیست که مسلمانان از نیازهای زندگی بیبهره باشند و یا جوامع اسلامی از نظر پیشرفتهای اقتصادی از دیگران عقب بمانند و نیازمند به نان شوند؛بلکه منظور وابستگی شدیدی است که انسان را وادار به هر گونه قانونشکنی میکند،لذا بعضی از شارحان نهج البلاغه این جمله را اشاره به ترک اموال حرام دانستهاند.
سپس در چهارمین نکته و در تکمیل آنچه گذشت میفرماید:«چرا که شما در دنیا آزمایش میشوید و برای غیر آن،آفریده شدهاید»؛ (ففیها اختبرتم،و لغیرها خلقتم) .
این دو جمله کوتاه همه چیز را روشن میسازد و توجّه به آن مسیر زندگی سعادتبخش انسانها را نشان میدهد،آری دنیا سرای امتحان است و جایگاه جاودانه انسان سرای آخرت است.قرآن مجید میگوید:« «أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» ؛آیا مردم چنین پنداشتهاند که چون بگویند:ایمان آوردهایم،آنها به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد،ما همه پیشینیان آنها را آزمایش کردهایم» (1)،بنابراین آزمایشهای الهی که وسیله تکامل و پرورش انسانهاست امری قطعی و اجتنابناپذیر و به تعبیر دیگر از اهداف آفرینش انسان است که استثنایی در آن وجود ندارد و همه باید شب و روز،در خلوت و جلوت،جوانی و پیری در انتظار این آزمونها باشند.
حضرت،در ادامه این سخن به نکته مهم دیگری اشاره میکند و میفرماید:
«هنگامی که انسان میمیرد،مردم میگویند چه چیز باقی گذاشت؟ولی فرشتگان میگویند چه چیز پیش از خود فرستاد؟»؛ (إنّ المرء إذا هلک قال النّاس:ما ترک؟و قالت الملائکة:ما قدّم؟) .
1) 1) .عنکبوت،آیه 2-3.
منظور از ناس در اینجا دنیاپرستانند که همیشه سؤالشان از مال و اموال و ثروتهای افرادی است که میمیرند،در حالی که رابطه آنان با آن اموال به کلّی بریده شده و فقط فردای قیامت باید در مقابل طرق این درآمدها پاسخگو باشند و جالب اینکه نقطه مقابل آنها را فرشتگان الهی قرار داده است که تمام توجّه آنها به مسائل معنوی و الهی است.
سرانجام در آخرین نکته میفرماید:«خدا پدرتان را رحمت کند بخشی از ثروت خود را از پیش بفرستید تا به عنوان قرض(نزد خدا)برای شما باقی بماند و همه را برای بعد از خود نگذارید که مسئولیت سنگینی بر دوش شما خواهد گذارد»؛ (للّه آباؤکم!فقدّموا بعضا یکن لکم قرضا،و لا تخلفوا کلاّ فیکون فرضا علیکم) .
جمله «للّه آباؤکم!» معمولا در مقام تعجب توأم با احترام ذکر میشود و معادل آن در فارسی«درود بر پدرانتان»یا«رحمت خدا بر پدرانتان»است (1)و منظور از جمله «فقدّموا بعضا...» این است که انسان تا زنده است با دست خود بخشی از اموال خویش را در راه خدا به محرومین یا برای کارهای خیر بپردازد که به مقتضای« «وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد خداست باقی میماند» (2)و« «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً» ؛کیست که به خدا قرض حسن دهد» (3)نزد خداوند برای یوم المعاد ذخیره میشود و تعبیر به«بعض»برای این است که انسان نباید وارثان خود را که غالبا نیازمند هستند محروم کند،زیرا این کار دور از انصاف است و در روایات اسلامی از کسانی که همه اموال خود را در حیات خود انفاق میکنند و برای ورثه چیزی نمیگذارند،نکوهش شده است.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله
درباره یکی از انصار که به هنگام مرگ همه اموال خود را در راه خدا انفاق کرده بود و چیزی برای فرزندانش نگذارده بود،فرمود:«لو أعلمتمونی أمره ما ترکتکم تدفنوه مع المسلمین یترک صبیته صغارا یتکفّفون النّاس؛اگر قبلا به من گفته بودید اجازه نمیدادم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید،زیرا فرزندان صغیری به یادگار گذاشته که دست نیاز به سوی مردم دراز کنند». (1)البته این نهی در مورد کسانی است که ورثه نیازمندی دارند.
از سوی دیگر شدیدا نکوهش شده که انسان چیزی از اموال خود را در راه خدا انفاق نکند و تمام آن را برای ورثه بگذارد.امام صادق علیه السّلام در تفسیر آیه « «کَذلِکَ یُرِیهِمُ اللّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَیْهِمْ» ؛اینگونه خداوند اعمال آنها را به آنان نشان میدهد که مایه حسرت او هستند» (2)فرمود:«هو الرّجل یدع ماله لا ینفقه فی طاعة اللّه بخلا ثمّ یموت فیدعه لمن یعمل فیه بطاعة اللّه أو فی معصیة اللّه فإن عمل به فی طاعة اللّه رآه فی میزان غیره فرآه حسرة و قد کان المال له و إن کان عمل به فی معصیة اللّه قوّاه بذالک المال حتّی عمل به فی معصیة اللّه عزّ و جلّ؛این آیه اشاره به کسی است که اموالی دارد که از روی بخل،چیزی از آن را در راه خدا انفاق نمیکند.سپس میمیرد و آن را برای کسی باقی میگذارد که با آن،اطاعت یا معصیت پروردگار را انجام میدهد.هرگاه با آن مال،اطاعت خدا کند،صاحب اصلی مال،نتیجه آن را در ترازوی عمل بازماندگان میبیند در حالی که آن مال، متعلق به او بوده و اگر با آن معصیت خدا کند در واقع،کمک به معصیت کرده و او را تقویت نموده تا نافرمانی خدا کند». (3)
جمله «فرضا علیکم» اشاره به این است که اگر تمام اموال خود را برای وارثان بگذارید روز قیامت حسابش بر شماست و منافعش در دنیا برای دیگران.
در ضمن توجّه به این نکته لطیف ادبی بجاست که امام علیه السّلام در این دو جمله از چهار چیز که در مقابل هم قرار گرفتهاند،استفاده کرده است.«قدّموا»در مقابل «لا تخلفوا»و«بعض»در برابر«کلّ»و«قرض»در مقابل«فرض»و«لکم»در مقابل «علیکم»که خود از نشانههای فصاحت و بلاغت کلام امام علیه السّلام است.
هر صبح و شام این جملهها را بخوانید
سزاوار است هر انسانی جملههای بیدار کننده و تکان دهنده بالا را همه روز صبحگاهان تلاوت کند،زیرا طبیعت دنیا سرگرم کننده و غفلتزاست؛غفلتی که غالبا به گناه منجر میشود؛گناهانی که انسان را از خدا دور میسازد.
در عبارات بالا هم موقعیّت دنیا و آخرت روشن شده و هم دستوراتی درباره آمادگی برای این سفر سرنوشتساز صادر گردیده است.
بیشک مفهوم سخنان امام این نیست که انسانها دست از تلاش و کوشش برای زندگی مادی بردارند،زیرا این امر سبب فقر و نیازمندی است،همان فقری که منشأ انواع گناهان و سبب وابستگی به بیگانگان از اسلام است همان وابستگی که عزّت و شوکت اسلام و مسلمین را درهم میشکند؛بلکه منظور این است که دید خود را نسبت به دنیا تغییر دهند؛از همه مواهب بهره گیرند؛ولی در مسیر سعادت برای سرای جاویدان از اموال خود برای نجات نیازمندان استفاده کنند و بر زخمهای جانکاه دردمندان مرهم نهند.از ثروتاندوزی و ذخیره کردن اموال بپرهیزند و تا زنده هستند بخش مهمّی از اموال خویش را در راه خیر صرف کنند و ذخیره یوم المعاد خویش سازند.
و من کلام له علیه السّلام
کان کثیرا ما ینادی به أصحابه
از سخنان امام علیه السّلام است که همواره اصحاب خویش را با آن مخاطب میساخت. (1)
از عنوانی که مرحوم سیّد رضی به خطبه داده استفاده میشود که امام علیه السّلام کرارا اصحاب خود را مخاطب ساخته و این سخن را تکرار میفرمود.نیز از روایتی که در مصادر نهج البلاغه آمده استفاده میشود که آن حضرت بعد از نماز عشا سه بار مردم را صدا میزد تا همه بشنوند و این سخن را به گوش آنها میرساند.
1) 1) .سند خطبه: گروهی از بزرگان-چه از کسانی که قبل از مرحوم سیّد رضی میزیستند و چه کسانی که بعد از او در عرصه علوم اسلامی گام نهادند-این خطبه را در کتابهای خود نقل کردهاند؛از جمله مرحوم صدوق در کتاب امالی، در مجلس هفتاد و پنج،آن را به طور مستند آورده است.همچنین شیخ مفید در کتاب مجالس مسندا از امام باقر علیه السّلام و در کتاب ارشاد با اضافاتی آورده است؛بعد از مرحوم سیّد رضی،مرحوم طبرسی در مشکلات آن را ذکر کرده و با توجّه به تفاوتهایی که با نقل سیّد رضی دارد،معلوم میشود که از طرق دیگری نقل شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 99).
این خطبه در واقع هشداری است به همه انسانها که زندگی دنیا کوتاه است و منازل وحشتناکی از قبر،برزخ و قیامت در پیشرو است که باید آماده آن شوند.
هشداری است به قطع وابستگیهای بیحدّ و حساب به دنیا و اینکه عمر دنیا کوتاه است و پایان عمر نزدیک؛هشداری است برای فراهم کردن زاد و توشه تقوا جهت سفر طولانی و خطرناکی که در پیش است.
تجهّزوا،رحمکم اللّه،فقد نودی فیکم بالرّحیل،و أقلّوا العرجة علی الدّنیا،و انقلبوا بصالح ما بحضرتکم من الزّاد،فإنّ أمامکم عقبة کؤودا،و منازل مخوفة مهولة،لابدّ من الورود علیها،و الوقوف عندها.و اعلموا أنّ ملاحظ المنیّة نحوکم دانیة،و کأنّکم بمخالبها و قد نشبت فیکم،و قد دهمتکم فیها مفظعات الأمور،و معضلات المحذور.فقطّعوا علائق الدّنیا و استظهروا بزاد التّقوی.
خداوند شما را رحمت کند،آماده کوچ(از این جهان)شوید،چرا که ندای رحیل در میان شما داده شده است،علاقه و تکیه خود را بر دنیا کم کنید و با تهیّه زاد و توشه از اعمال صالحی که در قدرت دارید(به سوی آخرت)بازگردید، زیرا گردنهای سخت و منزلگاههای مخوف و هولناکی در پیش دارید که باید در آنها وارد شوید و نزد هریک توقّف کنید(و پاسخگوی اعمال خود باشید).
بدانید فاصله نگاههای مرگ به شما کوتاه و نزدیک است.گویی در چنگال مرگ گرفتارید،در حالی که پنجههایش را در جان شما فروبرده،و حوادث هولناک و مشکلات شدید شما را غافلگیر ساخته،حال که چنین است وابستگیهای دنیا را به خود قطع کنید(از دنیاپرستان فاصله بگیرید)و بر توشه تقوا تکیه کنید.
از دنیا پرستان فاصله بگیرید
این خطبه شبیه خطبه گذشته و در حال و هوای آن است و هشدار اکیدی
است به دنیاپرستان که موقعیت خود را در دنیا فراموش نکنند و روزهایی را که در پیش دارند به خاطر بیاورند و آماده آن شوند.
نخست میفرماید:«خداوند شما را رحمت کند،آماده کوچ(از این جهان) شوید،چرا که ندای رحیل در میان شما داده شده است و علاقه و تکیه خود را بر دنیا کم کنید»؛ (تجهّزوا،رحمکم اللّه،فقد نودی فیکم بالرّحیل،و أقلّوا العرجة علی الدّنیا) .
امام علیه السّلام در این سخن،جامعه بشری را به کاروانی تشبیه کرده که مقصد مهمی در پیش دارد و او به عنوان رهبر کاروان به همه کاروانیان فریاد میزند که برخیزید و آماده حرکت شوید.
«رحیل»به معنای کوچ کردن است و در اینکه مراد از آن حرکت به سوی آخرت است یا سیر و سلوک الی اللّه،هردو تفسیر در کلام شارحان آمده است و مانعی ندارد که توده مردم مخاطب به آمادگی برای حرکت به سوی قیامت باشند و خواص برای سیر و سلوک الی اللّه.
در بعضی از روایات به جای مجهّز شدن برای سفر آخرت،تعبیر به«استعداد للموت»آمده است.شخصی از امیر مؤمنان علیه السّلام پرسید:«ما الاستعداد للموت؟؛ آماده شدن برای مرگ و سفر آخرت چگونه است؟فرمود:أداء الفرائض و اجتناب المحارم و الاشتمال علی المکارم ثمّ لا یبالی أوقع علی الموت أمّ وقع الموت علیه؛انجام واجبات و پرهیز از محرمات و دارا بودن فضایل اخلاقی است.سپس تفاوتی نمیکند او به سراغ مرگ برود(مانند استقبال از شهادت در میدان جهاد)و یا مرگ به سراغ او آید». (1)
در اینکه ندا دهنده چه کسی و یا چه چیزی است،احتمالات متعددی داده شده نخست اینکه فرشتهای از فرشتگان خدا باشد آنگونه که در یکی از کلمات
1) 1) .بحار الانوار،ج 74،ص 382،ح 7.
قصار نهج البلاغه (1)آمده است و بعضی از شعرا آن را به شعر در آوردهاند:
له ملک ینادی کلّ یوم لدوا للموت و ابنوا للخراب
خداوند فرشتهای دارد که هر روز ندا میدهد برای مردن بزایید و برای ویرانی بسازید.
یا اینکه ندا دهنده حوادث و آفاتی است که همچون طوفان همه روزه صحنه زندگی انسانها را در مینوردد و یا اشاره به آثار پیری است که به صورت پژمرده شدن چهره،سفید شدن موها و خمیدگی قامت ظاهر میشود و به زبان حال ندای رحیل را سر میدهد.
اگر رحیل را به معنای سیر و سلوک الی اللّه و تهذیب نفوس بدانیم،ندا دهنده خداوند در قرآن مجید و معصومان در روایات اسلامی هستند که ندای مرگ و مسافرت از دنیا در این کلمات به گوش میخورد.
تعبیر به«عرجه»با توجه به اینکه به معنای اقامت است مفهومش این است که علاقه به اقامت در دنیا را کم کند و همچون دنیاپرستان دنیا را عملا جاودان نپندارد.
سپس به دنبال این سخن برنامه آمادگی برای سفر آخرت را به این صورت بیان میفرماید:«با تهیّه زاد و توشه از اعمال صالحی که در قدرت دارید(به سوی آخرت)بازگردید»؛ (و انقلبوا بصالح ما بحضرتکم (2)من الزّاد) .
تعبیر به «انقلبوا» تعبیر لطیفی است که اشاره به تحولی درونی دارد؛یعنی توجّه خود را از دنیاپرستی به تهیه زاد و توشه آخرت باز گردانید.
تعبیر «بحضرتکم» اشاره به تواناییها و فرصتهاست که انسانها در اختیار دارند.
آنگاه امام علیه السّلام به ذکر دلیلی برای لزوم تحصیل زاد و توشه جهت سفر آخرت، پرداخته میفرماید:«زیرا گردنه سخت و منزلگاههای مخوف و هولناکی در پیش دارید که باید در آنها وارد شوید و نزد هریک توقّف کنید(و پاسخگوی اعمال خود باشید)»؛ (فإنّ أمامکم عقبة کؤودا (1)،و منازل مخوفة مهولة (2)،لابدّ من الورود علیها،و الوقوف عندها) .
این گردنه سخت و منزلگاههای خوفناک،اشاره به مرگ و منزلگاههای آخرت است،زیرا در روایتی امام صادق علیه السّلام میفرماید:«در قیامت پنجاه موقف است و هر موقفی به اندازه هزار سال از سالهای دنیا به طول میانجامد؛إنّ فی القیامة خمسین موقفا کلّ موقف کألف سنة ممّا تعدّون» (3)شبیه همین معنا به صورت مشروحتری از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل شده است (4)و احتمالا در هر موقفی از این مواقف یکی از اعمال واجبه مانند نماز و روزه و امر به معروف و نهی از منکر و یا گناهان کبیره مورد سؤال قرار میگیرد که صاحبان آنها باید در شرایط سخت و هولانگیزی پاسخگو باشند.اگر از آنها به سلامت بگذرند راهی کانون رحمت خدا،بهشتبرین میشوند وگرنه گرفتار خواهند شد.
به تعبیر دیگر،همانگونه که مرحوم شیخ مفید فرموده است:منظور از این عقبات(گردنهها)اعمال واجب است که هرکدام تشبیه به گردنهای شده است و همانگونه که عبور از گردنهها سخت و طاقتفرساست،جوابگویی از این اعمال نیز دشوار است.
قرآن مجید در سوره«بلد»میفرماید:« «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ فَکُّ رَقَبَةٍ أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ یَتِیماً ذا مَقْرَبَةٍ أَوْ مِسْکِیناً ذا»
«مَتْرَبَةٍ» ولی او از آن گردنه مهم نگذشت و تو چه میدانی آن گردنه چیست؟آزاد کردن بردهای است،یا غذا دادن در روز گرسنگی به یتیمی از خویشاوندان یا مستمندی خاکنشین». (1)
البتّه دنیا و آخرت از این نظر تفاوتی نمیکند که منظور از عقبات چه باشد؟به ویژه که درباره عرصه قیامت آمده است:« «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً فَیَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً لا تَری فِیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً» ؛از تو درباره کوهها سؤال میکنند بگو پروردگارم آنها را(در قیامت متلاشی کرده)بر باد میدهد.سپس زمین را صاف و هموار میسازد،بهگونهای که در آن هیچ پستی و بلندی نمیبینی». (2)
بنابراین،اعتراض مرحوم علاّمه مجلسی بر شیخ مفید که نباید الفاظ را از معانی اصلی به معانی مجازی برد،به نظر وارد نمیرسد،زیرا این ایراد هنگامی وارد است که قرائنی در کار نباشد و با وجود قرینه مشکلی ندارد. (3)
در مورد وحشت قیامت همین بس که قرآن مجید میگوید:« «یا أَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللّهِ شَدِیدٌ» ؛ای مردم از عذاب پروردگارتان بترسید که زلزله رستاخیز امر عظیمی است.روزی که آن را میبینید(آن چنان وحشت سراپای همه را فرامیگیرد که) هر مادر شیردهی کودک شیرخوارش را فراموش میکند و هربارداری جنین خود را بر زمین مینهد و مردم را مست میبینی در حالی که مست نیستند؛ولی عذاب خدا شدید است». (4)
سپس امام علیه السّلام به شرح بیشتری در این زمینه پرداخته و به همگان هشدار
میدهد که:«بدانید فاصله نگاههای مرگ به شما کوتاه و نزدیک است.گویی در چنگال مرگ گرفتارید،در حالی که پنجههایش را در جان شما فروبرده،و حوادث هولناک و مشکلات شدید شما را غافلگیر ساخته است»؛ (و اعلموا أنّ ملاحظ (1)المنیّة (2)نحوکم دانیة (3)،و کأنّکم بمخالبها (4)و قد نشبت (5)فیکم،و قد دهمتکم (6)فیها مفظعات (7)الأمور،و معضلات (8)المحذور) .
این سخن،اشاره به این است که میان انسان و مرگ در هیچ سن و سالی فاصلهای وجود ندارد.هر لحظه ممکن است حادثه ناگهانی روی دهد و هرزمان ممکن است بیماری خطرناکی به سراغ انسان بیاید و یا دشمنی او را به طور ناگهانی از پای درآورد.گلوگیر شدن یک لقمه ممکن است به زندگی انسان پایان دهد و گرفتگی رگهای قلب یا مغز با چند لخته بسیار کوچک خون،وی را در کام مرگ فروبرد و یا با ضربهای ناگهانی،نخاع انسان قطع شود و برای همیشه زمینگیر گردد.
حضرت در پایان،در یک نتیجهگیری روشن و گویا میفرماید:«حال که چنین است وابستگیهای دنیا را به خود قطع کنید(از دنیاپرستان فاصله بگیرید)و بر توشه تقوا تکیه کنید»؛ (فقطّعوا علائق الدّنیا و استظهروا (9)بزاد التّقوی) .
1) 1) .«ملاحظ»جمع«ملحظ»مصدر میمی،به معنای نگاه کردن یا با گوشه چشم نگاه کردن است.
2) 2) .«منیّه»از ریشه«منی»بر وزن«سعی»به معنای تقدیر گرفته شده و از آنجا که مرگ در سرنوشت انسان مقدّر است،این واژه به مرگ اطلاق میشود.
3) 3) .«دانیه»به معنای نزدیک از ریشه«دنوّ»بر وزن«علوّ».
4) 4) .«مخالب»جمع«مخلب»ناخن و چنگال حیوانات یا پرندگان است.
5) 5) .«نشبت»از ریشه«نشب»بر وزن«غصب»به معنای فرورفتن است.
6) 6) .«دهمت»از ریشه«دهم»به معنای غافلگیر ساختن است.
7) 7) .«مفظعات»جمع«مفظعه»به معنای حادثهای است که بیش از حد شدید باشد.
8) 8) .«معضلات»جمع«معضله»؛یعنی چیزی که فوق العاده انسان را در تنگنا قرار دهد.به جاده تنگ نیز معضله گویند.
9) 9) .«استظهروا»از ریشه«استظهار»به معنای کمک گرفتن از شخص یا چیزی است و ریشه اصلی آن«ظهر»به معنای پشت است.واژه پشتیبانی به معنای تقویت میآید.
منظور از قطع علائق دنیا وابستگی شدید به مال و مقام و همسر و فرزند است؛آنگونه وابستگی که انسان را از خدا غافل میکند و ارتکاب گناه را برای رسیدن به دنیا آسان میسازد و زرق و برقها را در نظر جلوه میدهد.
تعبیر به«استظهار به زاد تقوا»اشاره به این است که در این سفر پر خوف و خطر آخرت انسان نیاز به تکیهگاهی دارد که پیمودن این راه را برای او آسان میسازد،تکیهگاهی بهتر از زاد و توشه تقوا نیست.
*** مرحوم سیّد رضی به اینجا که میرسد،میگوید:«بخشی از این کلام با تفاوتهایی پیش از این گذشت»؛ (و قد مضی شئ من هذا الکلام فیما تقدّم بخلاف هذه الرّوایة) .
ظاهرا منظور او خطبه 85 است که در چند جمله با گفتار بالا مشترک است.
و من کلام له علیه السّلام
کلّم به طلحة و الزّبیر بعد بیعته بالخلافة و قد عتبا علیه من ترک
مشورتهما،و الاستعانة فی الأمور بهما
از سخنان امام علیه السّلام است هنگامی که طلحه و زبیر بعد از بیعت با امام به او اعتراض کردند که چرا در کارها با آنها مشورت نکرده و از آنها کمک نگرفته است(امام این سخن را در پاسخ آنها بیان فرمود). (1)
همانگونه که در عنوان خطبه آمد،این سخن پاسخی است به پارهای از ایرادهای طلحه و زبیر که انتظار داشتند امام علیه السّلام در حکومت سهم عظیمی برای
1) 1) .سند خطبه: در کتاب مصادر نهج البلاغه،تنها منبعی را که برای این خطبه قبل از سیّد رضی ذکر کرده،کتاب نقض العثمانیة نوشته ابو جعفر اسکافی(م 240)است و از سخن او برمیآید که این کتاب را خودش مشاهده نکرده؛بلکه از گفتار ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه،ج 7،ص 36-41 استفاده کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 102)مرحوم علاّمه مجلسی نیز آن را در بحار الانوار،ج 32،ص 21 از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید نقل کرده است.
آنها قائل شود و در همه امور با آنها مشورت نماید.امام علیه السّلام نکاتی را به آنها یادآور شد؛نکاتی که مسیر حکومت امام را روشن میساخت و به انتظارات نابجای آنها پایان میداد:
نخست اینکه آنها را بر این امر سرزنش میکند که چرا به جهت امور ظاهرا مختصری خشمگین شدهاید و خوبیهای فراوانی را به فراموشی سپردهاید.
در بخش دیگری از این بیان به آنها یادآور میشود که مشکلی در امر حکومت پیدا نشده تا با آنها مشورت کند؛بلکه بر اساس کتاب خدا و سنّت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله،امر حکومت را سامان میبخشد و البتّه اگر مطلبی که نیاز به مشورت داشته باشد پیش آید هیچگاه از مشورت خودداری نخواهد کرد.
در بخش سوم این خطبه به این ایراد که چرا در تقسیم بیت المال مساوات میان مسلمانان را رعایت کرده،پاسخ میدهد که این همان سنّت رسول خداست.
سرانجام در آخرین قسمت این خطبه به دعای پرمعنایی میپردازد و برای کسانی که هرگاه حق را ببینند یاری میکنند و با ظلم به مبارزه برمیخیزند رحمت الهی را تقاضا میکند.
لقد نقمتما یسیرا،و أرجأتما کثیرا.ألا تخبرانی،أیّ شیء کان لکما فیه حقّ دفعتکما عنه؟أم أیّ قسم استأثرت علیکما به؟أم أیّ حقّ رفعه إلیّ أحد من المسلمین ضعفت عنه،أم جهلته،أم أخطأت بابه!
واللّه ما کانت لی فی الخلافة رغبة،و لا فی الولایة إربة،و لکنّکم دعوتمونی إلیها،و حملتمونی علیها،فلمّا أفضت إلیّ نظرت إلی کتاب اللّه و ما وضع لنا،و أمرنا بالحکم به فاتّبعته،و ما استنّ النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله،فاقتدیته، فلم أحتج فی ذلک إلی رأیکما،و لا رأی غیرکما،و لا وقع حکم جهلته؛ فأستشیرکما و إخوانی من المسلمین؛و لو کان ذلک لم أرغب عنکما،و لا عن غیرکما.
شما(طلحه و زبیر)برای امور ناچیزی خشم گرفتید؛ولی وظایف مهمّی را که داشتید به تأخیر انداختید.به من بگویید:چه حقّی داشتهاید که شما را از آن باز داشتهام یا کدام سهم متعلق به شما بوده که آن را متصرّف شدهام یا کدام شکایت و حقّی را یکی از مسلمانان پیش من آورده و من نسبت به آن ضعف نشان داده یا از حکم آن بیخبر بوده و یا راه حلّ آن را به خطا پیمودهام.به خدا سوگند!من به خلافت(ظاهری)رغبتی نداشتم و نسبت به زمامداری شما علاقهای نشان ندادم.این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و به اصرار مرا به آن واداشتید و آنگاه که حکومت به من رسید به کتاب خدا و دستوراتی که برای ما قرار داده و فرمان به اجرای آن صادر کرده،نظر افکندم و از آن پیروی نمودم و نیز به سنّت و
روش پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله توجّه نموده و به آن اقتدا کردم(به یقین)در این امر(عمل به کتاب و سنّت)نیازی به رأی شما و رأی دیگران نداشتم(چون حکم خدا و رسول اللّه صراحت داشت)و مسئلهای پیش نیامده که آن را ندانم تا با شما و برادران مسلمانم به مشورت بنشینم به یقین اگر چنین چیزی پیش میآمد(یا بیاید)از مشورت با شما و دیگران رویگردان نبودم(و نخواهم بود).
بهانهجویی طلحه و زبیر
هنگامی که مشکلات مسلمانان در حکومت عثمان بالا گرفت و مردم بر او شوریدند که چرا مقامهای حسّاس حکومت اسلامی و بیت المال را در میان بستگان و خویشاوندان خود تقسیم کرده و تودههای مردم نیازمند را نادیده گرفته است؛گروهی از صحابه معروف نیز به حمایت از شورشیان برخاستند که در صف مقدّم طلحه و زبیر بودند،همانها که اصرار داشتند امام حکومت را بپذیرد.آنها از نخستین بیعت کنندگان با امام بودند؛ولی اینگونه افراد همانند همه کسانی که سیاسی فکر میکنند؛نه الهی و رحمانی،همواره انتظار دارند سهم مهمّی در حکومت داشته باشند؛گاه آن را صریحا بر زبان میآورند و گاه متوسّل به بهانههای واهی میشوند تا هدف خود را به طور کنایی بیان کرده باشند.
طلحه و زبیر نیز چنین انتظاری را از امام داشتند؛طلحه میخواست حکومت بصره به او واگذار شود و به زبیر حکومت کوفه و بعضی گفتهاند:طلحه انتظار حکومت یمن را داشت و زبیر انتظار حکومت عراق را؛ولی از آنجا که اینگونه رشوههای سیاسی علاوه بر اینکه مخالف روح عدالتخواهی اسلامی است،گاه منجّر به تجزیه حکومت میشود و از همه اینها گذشته مخالف چیزی است که مردم به سبب آن بر عثمان شوریدند،امام به این پیشنهادها تن در نداد.
هنگامی که طلحه و زبیر از رسیدن به مقصود خود مأیوس شدند نخست زبان به انتقاد و خردهگیری بر امام گشودند.سپس آتش جنگ جمل را برافروختند؛ آتشی که هردو در کام آن سوختند.میفرماید:«شما(طلحه و زبیر)برای امور ناچیزی خشم گرفتید؛ولی وظایف مهمّی را که داشتید به تأخیر انداختید»؛ (لقد نقمتما (1)یسیرا،و أرجأتما (2)کثیرا) .
منظور از ناچیز،ترک مشورت با آنهاست و منظور از امور مهم و فراوان مصالح مسلمان است،زیرا طلحه و زبیر برای رسیدن به اهداف خود به بهانههای واهی متوسّل شدند و مصالح مسلمین را که از وحدت و یکپارچگی صفوف و ایستادن پشتسر رهبر نشأت میگرفت به فراموشی سپردند و این راه و رسم همه عیبجویان کوتاهبین است که مصالح جامعه را برای رسیدن به منافع شخصی فدا میکنند.
سپس در ادامه سخن میفرماید:«به من بگویید:چه حقّی داشتهاید که شما را از آن باز داشتهام یا کدام سهم متعلق به شما بوده که آن را متصرّف شدهام یا کدام شکایت و حقّی را یکی از مسلمانان پیش من آورده و من نسبت به آن ضعف نشان داده یا از حکم آن بیخبر بوده و یا راه آن را به خطا پیمودهام»؛ (ألا تخبرانی،أیّ شیء کان لکما فیه حقّ دفعتکما عنه؟أم أیّ قسم استأثرت (3)علیکما به؟أم أیّ حقّ رفعه إلیّ أحد من المسلمین ضعفت عنه،أم جهلته،أم أخطأت بابه!) .
در واقع امام علیه السّلام میخواهد با این سخن همه راههای خردهگیری و انتقاد را بر
1) 1) .«نقمتما»از ریشه«نقم»بر وزن«قلم»یا بر وزن«نقب»در اصل به معنای انکار کردن یا ایراد گرفتن بر شخص یا چیزی است؛خواه با زبان باشد یا با عمل(از طریق مجازات)انتقام نیز همین ریشه است و در جمله بالا به معنای ایراد گرفتن لفظی است.
2) 2) .«أرجأتما»از ریشه«ارجاء»به معنای به تأخیر انداختن گرفته شده است و ریشه اصلی آن«رجاء»به معنای امیدواری است و از آنجا که انسان در بسیاری از مواقع کاری را به امید رسیدن به هدفی به تأخیر میاندازد، این واژه در این معنا استعمال شده است.
3) 3) .«استأثرت»از ریشه«استیثار»یعنی چیز خوبی را به خود اختصاص دادن.گاه نیز به معنای استبداد و انحصار طلبی تفسیر شده و ریشه اصلی آن«اثر»به معنای علامت است.
طلحه و زبیر ببندد،زیرا انتقاد یا مربوط به حقوق شخصی آنان است یا مربوط به سایر مسلمین،و مطالبات شخصی آنان یا مربوط به ضایع شدن حقّی است یا تصرّف کردن سهمی و آنچه مربوط به سایر مسلمین است یا مربوط به کوتاهی در احقاق حقوق است یا ناآگاهی نسبت به حق و یا خطا در مسیر اجرا.
امام علیه السّلام میفرماید:درباره هریک از این امور ایراد دارید آشکارا به من بگویید و چون آنها نمیتوانستند انگشت روی نقطه خاصّی بگذارند،از دادن جواب درمانده شدند.
این راه و رسم همه خردهگیران زیادتخواه است که بهجای اینکه انگشت روی جزئیات بگذارند به کلّیگویی قناعت کرده و جنجال به راه میاندازند.
سپس امام علیه السّلام به پاسخ شفاف و روشنی از ایراد آنها درباره ترک مشورت سخن گفته با مقدّمهچینی دقیق و روشن به آن میپردازد و میفرماید:«به خدا سوگند!من به خلافت(ظاهری)رغبتی نداشتم و به زمامداری شما علاقهای نشان ندادم.این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و به اصرار مرا به آن واداشتید و چون حکومت به من رسید به کتاب خدا و دستوراتی که برای ما قرار داده و فرمان به اجرای آن صادر کرده،نظر افکندم و از آن پیروی نمودم و نیز به سنّت و روش پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله توجّه نمودم و به اقتدا کردم(به یقین)در این امر(عمل به کتاب و سنّت)نیازی به رأی شما و رأی دیگران نداشتم(چون حکم خدا و رسول اللّه صراحت داشت)و مسئلهای پیش نیامده که آن را ندانم تا با شما و برادران مسلمانم به مشورت بنشینم به یقین اگر چنین چیزی پیش میآمد از مشورت با شما و دیگران رویگردان نبودم»؛ (و اللّه ما کانت لی فی الخلافة رغبة،و لا فی الولایة إربة (1)،و لکنّکم دعوتمونی إلیها،و حملتمونی علیها،فلمّا
1) 1) .«إربة»از ریشه«أرب»بر وزن«عرب»در اصل به معنای شدّت احتیاج است که انسان برای برطرف ساختن آن چارهجویی میکند.
أفضت إلیّ نظرت إلی کتاب اللّه و ما وضع لنا،و أمرنا بالحکم به فاتّبعته،و ما استنّ النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله،فاقتدیته،فلم أحتج فی ذلک إلی رأیکما،و لا رأی غیرکما،و لا وقع حکم جهلته؛فأستشیرکما و إخوانی من المسلمین؛و لو کان ذلک لم أرغب عنکما،و لا عن غیرکما) .
در واقع امام علیه السّلام در این عبارت به دو نکته اشاره میکند؛نخست اینکه او پیشدستی در قبول خلافت ظاهری نکرده و اصرار مردم،به ویژه افرادی مانند طلحه و زبیر حجّت را بر وی تمام کرده و پذیرای این مقام شده است،بنابراین هرگونه انتظاری از آن حضرت داشتن غیر از رعایت حقوق مردم نابجاست.
البتّه دنیاپرستان طالب مقام قبل از رسیدن به آن افرادی را به حمایت خویش دعوت میکنند و به آنها وعدههایی در زمینه پیروزی خود میدهند؛ولی این سخن درباره مردان الهی که جز به اصرار مردم تکیه بر مقامات ظاهری نمیزنند، مفهومی ندارد.
دیگر اینکه مسئله مشورت صحیح است؛ولی«هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد»به یقین،مشورت در مسائل قطعی اسلام و فرمانهای صریح خدا و پیامبر،مفهومی ندارد.البتّه در مسائل اجرایی که گونههای مختلفی بر آن تصوّر میشود دامنه مشورت باز است.امام علیه السّلام میفرماید:انتظار نداشته باشید که در مسائل مهمی مانند اجرای عدل،برگرداندن اموال مغصوبه در زمان عثمان به بیت المال و تقسیم عادلانه بیت المال با شما مشورت کنم.هرزمان موردی برای مشورت پیدا شد به یقین کوتاهی نخواهم کرد.
و أمّا ما ذکرتما من أمر الأسوة،فإنّ ذلک أمر لم أحکم أنا فیه برأیی،و لا ولیته هوی منّی،بل وجدت أنا و أنتما ما جاء به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله قد فرغ منه، فلم أحتج إلیکما فیما قد فرغ اللّه من قسمه،و أمضی فیه حکمه،فلیس لکما، و اللّه،عندی و لا لغیرکما فی هذا عتبی.أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبکم إلی الحقّ،و ألهمنا و إیّاکم الصّبر.
ثمّ قال علیه السّلام:رحم اللّه رجلا رأی حقّا فأعان علیه،أو رأی جورا فردّه،و کان عونا بالحقّ علی صاحبه.
این حکم،حکم خداست
امّا اعتراضی که شما در امر«تقسیم بیت المال به طور مساوی»(بر من)داشتید این حکمی نبوده که به رأی خود صادر کرده باشم یا مطابق خواسته دلم باشد؛ بلکه من و شما میدانیم این همان دستوری است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آورده و انجام داده است،بنابراین من در چیزی که خداوند آن را روشن ساخته و حکمش را صادر فرموده نیازی به مشورت با شما نداشتم.به خدا سوگند!نه شما و نه غیر شما نمیتوانند در این موضوع اعتراضی به من داشته باشند(تا لازم باشد رضایتتان را جلب کنم)خداوند دلهای ما و شما را به حق متوجّه سازد و شکیبایی و استقامت را(برای تحمّل حق)به ما الهام کند.
سپس امام علیه السّلام فرمود:خدا رحمت کند کسی را که هرگاه حقی را ببیند آن را یاری کند و اگر ستمی را مشاهده کرد آن را دفع نماید و به یاری صاحب حق برخیزد(و برضدّ ستمگر قیام کند).
این حکم حکم خداست
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه بر یکی از خردههای عمده طلحه و زبیر و امثال آنها که در مورد تقسیم مساوی بیت المال بر آن حضرت میگرفتند،انگشت گذارده و میفرماید:«امّا اعتراضی که شما در امر«تقسیم بیت المال به طور مساوی»(بر من)داشتید این حکمی نبوده که به رأی خود صادر کرده باشم و یا مطابق خواسته دلم باشد؛بلکه من و شما میدانیم این همان دستوری است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آورده و انجام داده است»؛ (و أمّا ما ذکرتما من أمر الأسوة،فإنّ ذلک أمر لم أحکم أنا فیه برأیی،و لا ولیته هوی منّی،بل وجدت أنا و أنتما ما جاء به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله قد فرغ منه) .
واژه«اسوه»گر چه غالبا به معنای اقتدا و پیروی به کار میرود و در بعضی از منابع لغت غیر از این،معنای دیگری برای آن ذکر نکردهاند 1؛ولی جمعی از اهل لغت تصریح دارند که یکی از معانی آن مساوات است،لذا در مورد کسانی که ورشکست شدهاند،گفته میشود:«المال أسوة بین الغرماء؛مال را باید به طور مساوی(بر حسب سهام)در میان طلبکاران تقسیم کرد».
اگر«أسوه»را را مطابق معنای معروفش(اقتدا کردن)بدانیم مفهوم عبارت بالا این میشود که طلحه و زبیر و امثال آنها اعتراض بر امام داشتند که چرا اقتدا به سیره عمر و عثمان نکردی؟آنها در تقسیم بیت المال شئون و شخصیت و اسم و رسم افراد را ملاحظه میکردند و هرگز بیت المال را مساوی بین مسلمانان
تقسیم نمینمودند.
لذا امام علیه السّلام در پاسخ آنها میگوید:من به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اقتدا کردم و سیره او را عمل نمودم.
در ادامه این سخن میفرماید:«در چیزی که خداوند آن را روشن ساخته و حکمش را صادر فرموده نیازی به مشورت با شما نداشتم.به خدا سوگند!نه شما و نه غیر شما نمیتوانند در این موضوع اعتراضی به من داشته باشند(تا لازم باشد رضایتتان را جلب کنم)»؛ (فلم أحتج إلیکما فیما قد فرغ اللّه من قسمه،و أمضی فیه حکمه،فلیس لکما،واللّه،عندی و لا لغیرکما فی هذا عتبی (1)) .
در پایان این سخن امام به خودش و آنها دعا میکند که همیشه طرفدار حق و در برابر آن شکیبا باشند و عرضه میدارد:«خداوند دلهای ما و شما را به حق متوجّه سازد و شکیبایی و استقامت را(برای تحمّل حق)به ما الهام کند»؛ (أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبکم إلی الحقّ،و ألهمنا و إیّاکم الصّبر) .
روشن است که در بسیاری از مواقع،حق تلخ است و تحمّل آن مشکل،و همین امر گاه سبب میشود که انسان حق را نبیند و اگر آن را دید تحمّل نکند،لذا امام علیه السّلام از خدا دو چیز میطلبد؛یکی اینکه حق را آنچنان که هست به او و سایرین ارائه دهد و پس از آن تحمّل و شکیبایی در برابر تلخی حق،عنایت فرماید.
در یکی از کلمات قصار نهج البلاغه مولا علیه السّلام میفرماید: «إنّ الحقّ ثقیل مریء و إنّ الباطل خفیف وبیء ؛حق،سنگین امّا گواراست و باطل،سبک ولی بیماریزاست». (2)
1) 1) .«عتبی»از ریشه«عتب»بر وزن«خطب»در اصل به معنای ناراحتی باطنی است و هنگامی که به باب افعال برده شود به معنای زایل کردن این ناراحتی است و چون سرزنش کردن طرف مقابل یکی از اسباب فرونشاندن خشم درونی است،عتبی به معنای سرزنش کردن میآید و در جمله بالا منظور همین است. امام علیه السّلام به طلحه و زبیر میفرماید:شما حق ایراد و سرزنش نسبت به من ندارید.
2) 2) .نهج البلاغه،کلمات قصار،376.
سپس امام علیه السّلام در تأیید و تکمیل این سخن فرمود:«خدا رحمت کند کسی را که هرگاه حقی را ببیند آن را یاری کند و اگر ستمی را مشاهده کرد آن را دفع نماید و به یاری صاحب حق برخیزد(و برضدّ ستمگر قیام کند)»؛ (ثم قال علیه السّلام:رحم اللّه رجلا رأی حقّا فأعان علیه،أو رأی جورا فردّه،و کان عونا بالحقّ علی صاحبه) .
هرگاه خلافت ظاهری امیر مؤمنان علی علیه السّلام بلافاصله بعد از پیامبر اکرم صورت گرفته بود مشکلی در کار نبود،زیرا آن حضرت دقیقا همان برنامه عصر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله را ادامه میداد؛ولی مشکل بزرگ این بود که امام،زمانی روی کار آمد که مردم به انواع تبعیضهای دوران خلیفه دوم و از آن بیشتر دوران عثمان، خوگرفته بودند و تغییر این عادت بسیار مشکل مینمود و قسمت عمده تلاش آن حضرت متوجه از بین بردن تبعیضات نابجا بود و عامل اصلی جنگهایی همچون جمل و صفّین همان طرفداران تبعیض بودند.
بیشکّ طلحه و زبیر از پیشگامان اسلام بودند و سهم مهمّی در پیروزیهای مسلمین در جنگها داشتند و دفاع آنها از پیامبر اکرم در غالب جنگهای اسلامی محرز و مسلّم است؛ولی انحرافی که از مسیر پیامبر اکرم در دوران خلیفه دوم و سوم به وجود آمد و سهم مهمّی برای این دو امثال آنها از بیت المال قائل شدند، آنها را به ویژه خواری و رانتخواری عادت داد،لذا در همان گام نخست که علی علیه السّلام برضدّ این تبعیضها برداشت فریاد اعتراضشان بلند شد،درست همانگونه که مردم عصر جاهلیت از تبدیل بتهای متعدد به خدای واحد قادر متعال،تعجب میکردند آنها نیز از این تغییر روش شگفتزده شدند و به امام
ایراد گرفتند که چرا با آنها در این امر مشورت نشده است.نه تنها در تقسیم اموال بیت المال،بلکه در تقسیم پستها و مقامهای مهم نیز منتظر مشورت و در نهایت خواهان سهمی بودند و باور نمیکردند امام با این قاطعیت مردم را به روش پیامبر اکرم بازگرداند.هنگامی که رؤیاهای خود را بدون تعبیر یافتند،آتش خشم در دل آنها شعلهور شد و افکار شیطانی همه وجودشان را فراگرفت و دست به آتشافروزی و جنگ زدند و سرانجام خودشان در آن آتش سوختند.
این نیز حائز اهمیّت است که اموال بیت المال دو گونه بود؛بخشی از آن مانند زکات مصارف مختلفی داشت و ممکن بود بعضی بر بعضی دیگر(متناسب با زحماتشان)در آن ترجیح یابند؛مثلا«مؤلّفة قلوبهم»(کسانی را که میخواستند با محبّت به اسلام وارد کنند)و همچنین«عاملین علیها»(آنها که برای گردآوری زکات تلاش میکردند)و یا قضات و مانند آنها،هریک متناسب زحمات و موقعیتشان،سهمی از زکات را دریافت میداشتند و نیز در غنائم جنگی،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میان پیاده و سواره تفاوت قائل میشد؛ولی بخش مهمی از درآمد بیت المال؛مانند خراجی که از اراضی خراجیه (1)گرفته میشد و رقم بسیار مهمی را در مجموع تشکیل میداد،میبایست میان همه مسلمانان به طور مساوی تقسیم شود.
درست مانند چیزی که وقف بر اولاد است که همه فرزندان در هر مقام و رتبهای باشند به طور مساوی میبرند و مانند یارانههایی که در عصر ما از بیت المال پرداخت میشود که رئیس جمهور و افراد عادی در آن یکسانند و هرگونه تبعیض را به عنوان رانتخواری و امتیاز ویژه محکوم میکنند.
در عصر خلیفه اوّل همان روش پیامبر در اینگونه موارد دنبال میشد و همه
1) 1) .«اراضی خراجیه»زمینهایی بود که در فتوحات اسلامی به دست مسلمین افتاد و آنها را در اختیار کشاورزان میگذاشتند و در مقابل،مالیاتی به نام«خراج»از آنها میگرفتند که با توجّه به گستردگی آن اراضی،مالیات مزبور رقم مهمّی را تشکیل میداد.
یکسان بودند؛ولی تبعیضها از زمان عمر-به شهادت تواریخ معتبر-آغاز شد و در زمان عثمان به اوج خود رسید و 22 سال براین منوال گذشت و تدریجا این عمل ناپسند به صورت سنّتی درآمد.
در اینجا رشته سخن را به دست ابن ابی الحدید میسپاریم که نکات جالبی را با تکیه بر تواریخ و روایات،در این زمینه بیان کرده و پرده از روی بسیاری از اسرار دوران خلفا و حکومت امیرمؤمنان علی علیه السّلام برداشته است.او در این زمینه گفتار مفصّلی دارد که خلاصهاش چنین است:
«امام علیه السّلام در روز دوم خلافت خویش منبر رفت و اعلام کرد راه و رسم من همان روش پیغمبر است.
هیچکس بر دیگری برتری ندارد و اگر سابقه و کوشش بیشتری در اسلام داشته باشد پاداش او در قیامت با خداست.وی اضافه کرد:فردا کسی نگوید فرزند ابو طالب ما را از حقوق خود محروم کرد،زیرا همه بنده خدایند،و بیت المال مال خداست و به طور مساوی بین همه تقسیم میشود،فردا همه حاضر شوند تا اموالی که موجود است بین آنها تقسیم گردد.عرب را بر عجم امتیازی نیست.
امام علیه السّلام فردای آن روز به«عبید اللّه ابن ابی رافع»کاتب خویش،دستور داد از مهاجران شروع کند.سپس به انصار و سایر مسلمانان هرکدام سه دینار بدهد.
از این تقسیم جز«طلحه»،«زبیر»،«عبد اللّه بن عمر»،«سعید بن عاص»و «مروان حکم»کسی سرباز نزد،عبید اللّه جریان را به امام علیه السّلام گزارش داد.
هنگامی که مردم در مسجد بودند این گروه در گوشهای از مسجد کنار یکدیگر نشستند و باهم آهسته صحبت کردند پس از آن«ولید بن عقبه»نزد امام علیه السّلام آمد و گفت تو در روز«بدر»بستگان نزدیک ما را کشتی،امّا امروز ما با تو بیعت میکنیم به شرط اینکه همان مقدار که زمان عثمان به ما پرداخت میشد
بپردازی و کشندگان عثمان را به قتل رسانی و اگر از تو بیمناک شویم به شام و معاویه ملحق میگردیم!
امام علیه السّلام فرمود:
امّا مسئله«بدر»وظیفه الهی بود،و امّا مسئله مال در اختیار من نیست تا کم و زیاد کنم.آنچه خدا فرموده انجام میدهم و در مورد کشندگان عثمان اگر ملزم بودم آنها را بکشم همان وقت این کار را میکردم،و اگر شما از من بیم داشته باشید به شما تأمین میدهم برای چه بیم داشته باشید؟
«ولید»داستان را برای رفقایش بازگو کرد آنها با ناراحتی از هم جدا شدند.
«عمار یاسر»و گروهی به امام علیه السّلام خبر دادند که اینها پنهانی مردم را دعوت به برکناری شما از خلافت و نقض بیعت میکنند.
امام علیه السّلام به مسجد آمد منبر رفت و اعلام کرد که خداوند برای هیچکس جز به تقوا برتری قائل نشده و متقی پاداش آن را در آخرت خواهد یافت.من روشی جز قرآن و سنّت پیغمبر انتخاب نخواهم کرد،هرکس به آن اراضی نیست هر کجا میخواهد برود،کسی که خدا را اطاعت کند و به حکم او حکم نماید از هیچ کس وحشت ندارد.
سپس از منبر فرود آمد و دو رکعت نماز خواند و عمار یاسر را با «عبد الرحمن»به سوی طلحه و زبیر که در گوشه مسجد نشسته بودند،فرستاد آنها نزد امام علیه السّلام آمدند:
فرمود:شما را به خدا سوگند میدهم آیا اینطور نبود که من از بیعت کراهت داشتم و شما با رغبت بیعت نمودید؟
گفتند:چرا؟
فرمود:پس این چه وضعی است که از شما مشاهده میشود.
گفتند:بیعت کردیم که بدون مشورت ما کاری نکنی و ما را بر دیگران برتری
بخشی؛امّا اموال را بالسویه تقسیم کردی و بدون مشورت ما این عمل را انجام دادی.
امام علیه السّلام فرمود:استغفار کنید که من(چنین شرطی را از شما برخلاف رضای خدا پذیرفته باشم)هم اکنون بگویید آیا حقی از شما گرفتهام؟یا به شما ستم نمودهام؟
گفتند:معاذ اللّه.
فرمود:آیا حکم و یا حقی مربوط به یکی از مسلمانها بوده که من جاهل به آن بودهام و یا از گرفتن آن عاجز ماندهام؟
گفتند:نه.
فرمود:آیا از بیت المال برای خود چیزی ذخیره کردهام؟
گفتند:نه!
فرمود:پس چرا مخالفت میکنید؟
گفتند:زیرا در قسمت کردن بیت المال برخلاف عمر بن خطّاب قدم بر میداری و ما را با دیگران مساوی قرار میدهی با اینکه غنائم با شمشیر ما به دست آمده است.
باز امام علیه السّلام فرمود:
امّا در مشورت با شما،من به حکومت رغبتی نداشتم،مرا به سوی آن فرا خواندید و اصرار ورزیدید ترسیدم اگر رد کنم اختلاف افتد.پس از قبول مسئولیت در کتاب خدا و سنّت پیامبر نظر افکندم آنچه مرا راهنمایی کردند عمل نمودم،احتیاج به نظر و رأی شما ندیدم،چنانچه(فرضا)حکمی در کتاب خدا نباشد و در سنّت پیامبر دلیلی بر آن نیابم و نیاز به مشورت بود با شما مشورت خواهم کرد.
امّا در مورد تقسیم به طور مساوی؛همه میدانیم پیامبر صلّی اللّه علیه و اله چنین دستور داده
و کتاب خدا همین را میگوید.
امّا اینکه گفتید:ما بیشتر زحمت کشیدهایم،میدانید عدهای از همه بیشتر اسلام را یاری کردهاند،پیامبر در تقسیم بیتالمال آنان را با دیگران به یک چشم مینگریست».
ابن ابی الحدید سپس میگوید:
«اگر گفته شود ابو بکر اموال را به طور مساوی تقسیم میکرد،پس چرا کسی اعتراض نکرد؟در پاسخ باید گفت:او بعد از پیغمبر بود و مردم با تقسیم پیغمبر عادت کرده بودند؛امّا هنگامی که عمر سر کار آمد عدهای را برتری داد،و پس از او عثمان این برتری را بیشتر کرد.
این عمل،22 سال ادامه پیدا کرد و مردم به این وضع عادت کردند.برگرداندن مردم از این وضع این مشکلات را به وجود میآورد». (1)
بیشک مشورت از اصول شناخته شده اسلام و همه عقلای جهان است و همانگونه که در روایات وارد شده،عقل واحدی را به عقول کثیره پیوند میزند «من شاور الرّجال شارکهم فی عقولهم» (2)ولی مشورت ارکان و شرایطی دارد که اگر از آنها دور شود نه تنها مفید نخواهد بود؛بلکه گاه نتیجه معکوس میدهد.از جمله مشورت باید در اموری باشد که مورد تردید و نفی و اثبات واقع میشود و اگر مردم بخواهند احکام و موضوعات مسلّم را تحت مشورت قرار دهند چه بسا باعث تردید در اساس احکام الهی و وظایف مسلّم عقلی میگردد.
فیالمثل کسی بخواهد مسئله وجوب حج یا حجاب اسلامی را به آرای
عمومی یا مشورت واگذار کند،چه بسا افرادی پیدا شود که بگویند:چه لزومی دارد در این عصر و زمان مردم هزینههای سنگینی را برای رفتن به زیارت خانه خدا تخصیص دهند و یا در اجتماع فعلی،حجاب برای زنان مسلمان،دست و پا گیر است!
ولی بعد از آنکه مسئله حج یا حجاب را به عنوان دستوری قاطع و مورد اجماع مسلمین بلکه ضرورت دینی پذیرفتیم میتوانیم به شورا بنشینیم که نحوه برگزاری حج و طرز پوشیدن حجاب چگونه باشد بهتر است؟و باید پذیرفت بخشی از مشکلاتی که امروز دامان مسلمین را گرفته برای این است که جایگاه واقعی مشورت را فراموش کردهاند.
آنچه امام علیه السّلام در خطبه بالا فرموده نمونه روشنی از این مطلب است و آنچه طلحه و زبیر دنبال آن بودند انحراف واضحی از این است؛آنها میخواستند سنّت رسول خدا در تقسیم مساوی اموال خراجیه،به رأی گذارده شود و امام علیه السّلام با این امر مخالف بود.
از منابع مختلف تاریخی چنین برمیآید که علاقه طلحه به زمامداری و خلافت سابقه طولانی داشت که به زمان ابو بکر برمیگشت.
طبری مورّخ معروف-طبق گفته ابن ابی الحدید-در تاریخش چنین آورده که طلحه حتی در زمان حیات ابو بکر درباره خلافت خود میاندیشید و انتظار داشت ابو بکر او را بعد از خود به عنوان خلیفه مسلمین معرّفی کند،زیرا پسر عموی ابو بکر بود و هنگامی که اطلاع یافت ابو بکر میخواهد عمر را به عنوان خلیفه معرفی کند به او اعتراض کرد و گفت:تو مرد خشن و سختگیری را بر ما حکومت دادی.در زمان عمر نیز با گروهی از طرفدارانش درباره خلافت بعد از
او سخن میگفت و اطرافیانش به او قول میدادند که بعد از مرگ عمر با تو بیعت خواهیم کرد و هنگامی که این سخن به گوش عمر رسید در خطبهای آنها را تهدید به مرگ کرد تا دست از کار خود بردارند.
ابن ابی الحدید در جای دیگر از سخنانش مینویسد:بعدا طلحه و زبیر در صف ستایشکنندگان عمر قرار گرفتند چرا که پیشگامان مهاجر و انصار را بر دیگران برتری بخشیده(و سهم بیشتری از بیت المال برای آنها قائل شده بود).
از سوی دیگر عمر تأکید کرده بود که قریش و مهاجران سابقهدار اسلام،از مدینه مطلقا خارج نشوند،زیرا معتقد بود اگر بیرون روند گروههای اطراف آنها را میگیرند و اموال زیادی به دست میآورند؛هم به سوی خوشگذرانی پیش میروند و هم به فکر زمامداری و تجزیهطلبی خواهند افتاد و در برابر اعتراضهایی که از گوشه و کنار به این امر شد او در خطبهای صریحا اعلان داشت که این سیاست قطعی من است.
طبری-طبق نقل ابن ابی الحدید-میگوید:این کار عمر قریش را سخت رنجیده خاطر ساخت حتی هنگامی که عمر درخواست کردند به آنها اجازه دهد در جنگهای اسلامی شرکت کنند به آنها گفت:بدترین چیزی که براین امت از آن میترسم این است که شما-قریش-در بلاد اسلامی پخش شوید؛برای شما همین بسکه در غزوات رسول خدا شرکت کردید و نیازی به بیشتر از این نیست.
ولی هنگامی که عثمان به خلافت رسید ورق برگشت.قریش را آزاد گذاشت و آنها به شهرهای مختلف سفر کردند و به جمعآوری مال و ثروت پرداختند و این اوّلین فتنه در اسلام و درمیان توده مردم بود.
ابن ابی الحدید میافزاید:متأسفانه عمر رأی هوشمندانه خود را در محدود ساختن قریش بعد از ضربت خوردن به وسیله«ابو لؤلؤ»نقض کرد(زیرا طلحه و
زبیر و مانند آنها را به شورای شش نفری خود راه داد که مفهومش شایستگی همه آنها برای خلافت بود).سپس میافزاید:این سبب هر فتنهای بود که درمیان مسلمین واقع شد و تا دامنه قیامت واقع میشود». (1)
با توجّه به این سابقه تاریخی روشن میشود که چرا طلحه و زبیر از خلافت علی علیه السّلام ناراحت شدند درحالی که بیشترین تلاش را برای تحریک مردم به کشتن عثمان داشتند به گمان اینکه بعد از عثمان نوبت به طلحه میرسد و هنگامی که علی علیه السّلام پست و مقامی به آنها نداد(زیرا میدانست مقدّمه تجزیه کشور اسلام میشود)بلکه عطای نامساوی آنها را از بیت المال قطع کرد و مطابق روش پیامبر،مساوات درمیان مسلمین برقرار ساخت بر آن حضرت شوریدند و با دستیاری عایشه ام المؤمنین،آتش جنگ جمل را برافروختند و پس از شکست جمل و کشته شدن آندو،طرفدارانشان آتش جنگ صفّین را شعلهور ساختند و سرانجام بنی امیّه را بر جهان اسلام حاکم ساختند و بعد از آن بنی مروان روی کار آمدند و آن فسادهای عظیم را در جهان اسلام برپا ساختند.از اینجا روشن میشود که مشکل طلحه و زبیر تنها مشکل عدم مشورت نبود و حتی مساوات در بیت المال هم مسئلهای فرعی بود؛آنها طمع در خلافت داشتند و اینها را بهانه خود قرار داده بودند.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 11،ص 11-13.
و من کلام له علیه السّلام
و قد سمع قوما من أصحابه یسبّون أهل الشّام أیّام حربهم بصفّین
از سخنان امام علیه السّلام است این سخن را هنگامی ایراد کرد که شنید عدّهای از اصحابش در صفّین شامیان را دشنام میدادند. (1)
در کتاب مصادر نهج البلاغه میخوانیم که حجر بن عدی و عمرو بن حمق که از اصحاب معروف علی علیه السّلام بودند(در ایّام صفین)به شامیان دشنام میدادند، امام آنها را خواست و از این کار نهی فرمود،عرض کردند:ای امیر مؤمنان مگر ما بر حق نیستیم؟فرمود:آری!عرض کردند مگر آنها بر باطل نیستند؟فرمود:آری! عرض کردند:پس چرا ما را از بدگویی به آنان نهی میکنی؟فرمود:من دوست
1) 1) .سند خطبه: این کلام را گروهی از راویان حدیث و مورّخان قبل و بعد از سیّد رضی نقل کردهاند:مانند ابو حنیفه دینوری در کتاب اخبار الطوال و نصر بن مزاحم در کتاب صفّین و سبط بن جوزی در تذکرة الخواصّ و بعضی دیگر. (مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 103).
ندارم زبان شما به دشنمام آلوده شود و در ادامه،این گفتار را ایراد فرمود و در آن راه بهتری را ارائه داد و آن دعا برای هدایت گمراهان و وحدت مسلمین و خاموش شدن آتش جنگ است.
این سخن نشان میدهد که امام علیه السّلام در عین قاطعیّت در برابر دشمن،از خشونتهای بیمورد که نشانه ضعف شخصیّت است جلوگیری میفرمود.
إنّی أکره لکم أن تکونوا سبّابین،و لکنّکم لو وصفتم أعمالهم،و ذکرتم حالهم،کان أصوب فی القول،و أبلغ فی العذر،و قلتم مکان سبّکم إیّاهم:
اللّهمّ أحقن دماءنا و دماءهم،و أصلح ذات بیننا و بینهم،و اهدهم من ضلالتهم،حتّی یعرف الحقّ من جهله،و یرعوی عن الغیّ و العدوان من لهج به.
من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشید؛ولی اگر اعمال زشتشان را شرح دهید و احوال آنها را بیان کنید به گفتار صحیح نزدیکتر و برای اتمام حجّت رساتر است.شما باید بهجای دشنام چنین میگفتید:پروردگارا خون ما و آنها را حفظ کن(و آتش جنگ را خاموش فرما)میان ما و آنها را اصلاح کن و آنان را از گمراهیشان هدایت نما تا کسانی که جاهلند حق را بشناسند و آنها که گمراهند و بر دشمنی با حق اصرار میورزند ازآن دست بردارند و(به راه راست)باز گردند.
دشنام نه،دعا کنید!
آنچه در این کلام آمده است،دستور مهم اخلاقی و اجتماعی است که میتواند آثار زیادی داشته باشد و آن نهی از بدگویی به دشمن و سبّ و لعن اوست که ممکن است آتش خشم او را برافروزد و کینهها را عمیقتر سازد.
همان گونه که گذشت این سخن را امام زمانی گفت که در ماجرای صفین شنید
بعضی از یارانش به اهل شام بدگویی میکنند.فرمود:«من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشید؛ولی اگر اعمال زشتشان را شرح دهید و احوال آنها را بیان کنید به گفتار صحیح نزدیکتر و برای اتمام حجّت رساتر است»؛ (إنّی أکره لکم أن تکونوا سبّابین،و لکنّکم لو وصفتم أعمالهم،و ذکرتم حالهم،کان أصوب فی القول،و أبلغ فیالعذر) .
«سبّاب»به کسی گفته میشود که بسیار بدگویی میکند و حقیقت«سبّ» بدگویی کردن و دشنام دادن توأم با هتک طرف است؛مانند خطاب کردن طرف به احمق،بیشعور،پست،رذل و امثال آن.
لعن کردن یکی از مصداقهای«سبّ»است و«قذف»(نسبتهای ناروای ناموسی دادن)از مراحل شدید«سبّ»است و در بسیاری از موارد،حدّ شرعی هم دارد.به یقین منظور امام در گفتار بالا این نوع سبّ نیست،زیرا قذف حرام و از گناهان کبیره است؛نه از مکروهات.
امام علیه السّلام در این خطبه یارانش را از این کار باز میدارد،هرچند حق داشتند دشمن را به اینگونه خطابها مخاطب سازند و بهجای آن دستور میدهد صفات زشت و اعمال بد آنها را مورد نقد قرار دهند و حجّت را بر آنها تمام کنند که هم تأثیر بیشتری دارد و هم بهانه به دست دشمن برای مقابله به مثل نمیدهد.
درباره سبّ و لعن به طور کلّی سخنی داریم که در بحث نکات خواهد آمد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن با بیان مصداق روشنی،شیوه برخورد با دشمن را در اینگونه موارد،تعلیم میدهد و میفرماید:«شما باید بهجای دشنام چنین میگفتید:پروردگارا خون ما و آنها را حفظ کن!میان ما و آنها را اصلاح فرما!و آنان را از گمراهیشان هدایت نما تا کسانی که جاهلند حق را بشناسند و آنها که گمراهند و بر دشمنی با حق اصرار میورزند از آن دست بردارند و(به راه
راست)باز گردند»؛ (و قلتم مکان سبّکم إیّاهم:اللّهمّ احقن (1)دماءنا و دماءهم،و أصلح ذات بیننا و بینهم،و اهدهم من ضلالتهم،حتّی یعرف الحقّ من جهله،و یرعوی (2)عن الغیّ و العدوان من لهج (3)به) .
امام علیه السّلام در این عبارت پرمعنای خود سه دعا فرموده و یا به تعبیر دیگر سه تقاضا از پیشگاه خدا دارد:نخست اینکه آتش جنگ خاموش گردد و خونهای طرفین ریخته نشود.دیگر اینکه علاوه بر آتشبس،صلح و دوستی درمیان دو گروه،برقرار گردد و مسلمین متّحد و یکپارچه شوند.سوم اینکه گمراهیهایی که دامان آنها را گرفته و آنان را از رسیدن به حق باز میدارد از ایشان دور شود؛ ناآگاهان حق را بشناسند و آگاهان از ستیزجویی و دشمنی با حق دست بردارند.
این دعاها به خوبی نشان میدهد که تا چه حد امام علیه السّلام دارای سعه صدر بوده و لطف و رحمت حتّی نسبت به دشمنان خود داشته است و با آنهمه ظلم و جنایتی که در حق امام و یارانش روا داشتند کمترین سخنی که دلیل بر انتقامجویی باشد؛بیان نمیفرماید و حتّی دوستانش را از سبّ و دشنام و بدگویی به دشمن،نهی میکند.
سبّ و لعن
بسیاری از ارباب لغت تصریح کردهاند که«سبّ»همان شتم و دشنام دادن و
1) 1) .«احقن»از ریشه«حقن»بر وزن«حمد»در اصل به معنای نگهداری و حفظ چیزی است و هنگامی که در مورد «دماء»به کار میرود مفهومش جلوگیری از خونریزی است.
2) 2) .«یرعوی»از«رعو»بر وزن«رعد»به معنای خودداری کردن و بازگشتن از کاری گرفته شده است.قابل توجّه اینکه گاه واژه«رعو»به صورت رباعی(رعوی بر وزن دعوا)به کار رفته و همان معنای فوق را میدهد و به گفته بعضی از ارباب لغت واژه«ارعوی»از واژههای کمنظیر است و در صیغههای فعل معتل مانند آن دیده نشده است.برای توضیح بیشتر به لسان العرب ماده«رعو»مراجعه فرمایید.
3) 3) .«لهج»از ریشه«لهج»بر وزن«کرج»به معنای وابستگی و شیفتگی به چیزی و حریص بودن به آن است.
بدگویی کردن است و بعضی لعن را هم مصداقی از آن دانستهاند. (1)
به یقین هیچ مؤمنی را نباید سبّ و لعن کرد و درباره کافران و مخالفان حق نیز اصل بر ترک آن است،چرا که غالبا با دو اثر منفی همراه است:نخست اینکه چه بسا طرف مخالف،مقابله به مثل کند و به مقدّسات توهین نماید،لذا در آیه 108 سوره انعام میخوانیم:« «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ» ؛به(معبود)کسانی که غیر خدا را میخوانند دشنام ندهید مبادا آنها نیز از روی نادانی(و ظلم)خدا را دشنام دهند».
دیگر اینکه ممکن است اینگونه بدگوییها آنها را تحریک کند و به اصطلاح روی دنده لج بیفتند و پافشاری آنها در کفر و ضلالت بیشتر گردد.
ولی این قاعده؛مانند هر قاعده کلی دیگر موارد استثنایی دارد.به همین دلیل در نهج البلاغه یا عبارات دیگر معصومین علیهم السّلام گاه بدگوییهایی نسبت به مخالفان شده و در قرآن مجید نیز لعن درباره گروههایی آمده است.
در خطبه 19 نهج البلاغه خواندیم که امام علیه السّلام به اشعث بن قیس منافق که سخنی توهینآمیز و بیادبانه در برابر امام علیه السّلام گفت،فرمود:«علیک لعنة اللّه و لعنة اللاّعنین حائک بن حائک منافق بن کافر؛لعنت خدا و لعنت همه لعنت کنندگان بر تو باد ای بافنده(دروغ)فرزند بافنده و ای منافق فرزند کافر».
نیز هنگامی که مروان در جنگ جمل اسیر شد و او را خدمت امام علیه السّلام آوردند، امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام نزد پدر خود برای او شفاعت کردند و امام علیه السّلام او را آزاد ساخت.امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام عرض کردند:ای امیر مؤمنان!لازم است مروان با شما بیعت کند؟امام علیه السّلام فرمود:مگر بعد از قتل عثمان با من بیعت نکرد من نیاز به بیعت او ندارم.دست او همچون دست یهودی است«إنّها کفّ
1) 1) .به مصباح المنیر و لسان العرب مراجعه شود.مرحوم محقق خویی نیز در شرح خود بر نهج البلاغه این معنا را در تفسیر واژه سبّ آورده است.
یهودیّة» (1)ولی سبّ مؤمن با تقوا از گناهان عظیم است؛در حدیثی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم که فرمود:«سباب المؤمن فسوق و قتاله کفر و أکل لحمه معصیة و حرمة ماله کحرمة دمه؛سبّ و دشنام فرد با ایمان گناه بزرگی است و جنگیدن با او کفر است و خوردن گوشت او(غیبت کردن)معصیت است و احترام مالش همچون احترام خون است». (2)
در حدیث دیگری میخوانیم که مردی خدمت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله عرض کرد:مرا وصیّتی کن!از جمله اموری که رسول خدا به او سفارش کرد این بود:«لا تسبّوا النّاس فتکسب العداوة بینهم؛به مردم سبّ و دشنام ندهید که سبب عداوت و دشمنی درمیان آنها میشود». (3)
این نکته قابل توجّه است که اصحاب معاویه،هرچند جزء منافقان و ظالمان و مفسدان فی الارض بودند باز امام علیه السّلام اصحاب خود را از سبّ آنها در ایّام جنگ صفّین نهی فرمود،زیرا در آنجا شرایط خاصّی بود که ممکن بود سبّ آنها آتش جنگ را شعلهورتر سازد.
در مورد لعن نیز از آیات قرآن استفاده میشود که خداوند عدهای را لعن کرده و یا اجازه لعن آنها را داده است از جمله درباره شیطان میفرماید:« «وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلی یَوْمِ الدِّینِ» ؛و مسلما لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود» (4)و در ارتباط با گروهی از مرتدّین میفرماید:« «أُولئِکَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللّهِ وَ الْمَلائِکَةِ وَ النّاسِ أَجْمَعِینَ» ؛کیفر آنها این است که لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگی بر آنها خواهد بود» (5)و درباره ظالمان نیز میفرماید: «أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی»
«الظّالِمِینَ» (1)و درباره پیمان شکنان و قاطعان رحم و مفسدان در زمین میفرماید:
«أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ» (2)و درباره کسانی که کتمان حق میکنند، میفرماید:« «أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ» ؛خداوند و همه لعنت کنندگان آنها را لعنت میکنند». (3)
بیشک لعن در لغت به معنای طرد کردن و دور ساختن است که گاه به صورت عملی انجام میشود و گاه به صورت لفظی یا در شکل نفرین؛مثلا گفته میشود:«لعنة اللّه علیک»یعنی خدا تو را از رحمتش دور دارد.
مسلّم است که هیچ مؤمنی را نمیتوان لعن کرد؛ولی افراد بیایمان و منافق و کسانی که گناه عظیمی مانند ظلم و ستم و فساد و ایجاد تباهی در زمین و امثال آن مرتکب میشوند مستحق لعناند،بنابراین لعن مخصوص کافران و منافقان نیست.
و من کلام له علیه السّلام
فی بعض أیّام صفّین و قد رأی الحسن ابنه علیه السّلام یتسرّع إلی الحرب
از سخنان امام علیه السّلام است که در بعضی از روزهای جنگ صفین هنگامی که مشاهده کرد فرزندش امام حسن علیه السّلام شتاب برای جنگ دارد،بیان فرمود. (1)
این سخن کوتاه امیر مؤمنان علی علیه السّلام ناظر به حفظ امام حسن و امام حسین از آسیبهاست تا نسل رسول خدا به وسیله آنها در جان باقی بماند و این معنا تحقق یافت و امروز میلیونها نفر هستند که نسبشان به وسیله امام حسن یا امام حسین علیهما السّلام به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میرسد و این ریشه پربرکت روز به روز در جهان گسترده میگردد.
1) 1) .سند خطبه: طبری در تاریخ خود در حوادث سال 37 هجری قمری عبارتی از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل کرده که شبیه عبارت بخشی از این کلام است؛ولی نه در ایّام جنگ صفّین؛بلکه در جایی دیگر و از آن معلوم میشود که امام علیه السّلام این تعبیر را در موارد متعددی بیان فرموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 103).
أملکوا عنّی هذا الغلام لا یهدّنی،فإنّنی أنفس بهذین-یعنی الحسن و الحسین علیهما السّلام-علی الموت لئلاّ ینقطع بهما نسل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله.
این جوان(امام حسن علیه السّلام)را از طرف من بگیرید و نگاه دارید(تا به میدان جنگ پا نگذارد)مبادا(مرگ او)مرا درهم بکوبد،زیرا من از مرگ این دو-یعنی امام حسن و امام حسین-بسیار دریغ دارم تا نسل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با مرگ آنها قطع نشود.
حفظ نسل پیامبر صلّی اللّه علیه و اله
امام علیه السّلام در این سخن کوتاه،سفارش اکیدی به اصحابش درباره امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در روز جنگ صفین برای حفظ هدف مهمی فرموده و میگوید:
«این جوان(امام حسن علیه السّلام)را از طرف من بگیرید و نگاه دارید(تا به میدان جنگ پا نگذارد)مبادا(مرگ او)مرا درهم بکوبد،زیرا من از مرگ این دو-یعنی امام حسن و امام حسین-بسیار دریغ دارم مبادا نسل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با مرگ آنها قطع شود»؛ (أملکوا عنّی هذا الغلام لا یهدّنی (1)،فإنّنی أنفس (2)بهذین-یعنی الحسن و
1) 1) .«لا یهدّنی»از ریشه«هدّ»بر وزن«سدّ»در اصل به معنای منهدم شدن و فروریختن همراه با صدای شدید است.سپس در امور معنوی نیز به کار رفته و به غم و اندوه شدیدی که روح انسان را درهم میکوبد اطلاق شده؛مانند آنچه در جمله بالا آمده است.
2) 2) .«أنفس»از ریشه«نفس»بر وزن«قفس»به معنای مضایقه کردن و نگاهداری چیزی و از دست ندادن آن است.اشیای نفیس،اشیایی است که انسان حاضر نیست به آسانی آن را از دست بدهد.
الحسین علیهما السّلام-علی الموت لئلاّ ینقطع بهما نسل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله) .
تعبیر به«املکوا»از ریشه«ملک»در واقع تأکیدی است برای جلوگیری کردن از شتاب امام حسن علیه السّلام به سوی میدان جنگ،زیرا انسان هنگامی که مالک چیزی میشود آن را به تمام معنا در اختیار میگیرد و این بالاترین تأکیدی است که در مورد بازداشتن کسی از چیزی میتوان به کار برد.به همین دلیل مرحوم سیّد رضی رحمة اللّه در ذیل این کلام میگوید:«این تعبیر از فصیحترین و برترین تعبیرات است».
جمله «لا یهدّنی» تأکید دیگری براین معناست،زیرا میفرماید:اگر او و برادرش حسین علیه السّلام به شهادت برسند وجود مرا درهم میکوبند.
امام علیه السّلام برای اینکه تصوّر نشود این تأکیدات تنها از مهر فرزندی سرچشمه میگیرد،در پایان فرموده:من هدف بزرگی را دنبال میکنم و آن این است که نسل پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله هرچه بهتر و بیشتر از طریق این دو،در جهان باقی بماند که این خود یکی از اسباب پایندگی اسلام است.
*** مرحوم سیّد رضی در پایان این گفتار میگوید:«جمله امام علیه السّلام «أملکوا عنّی هذا الغلام» از برترین سخنان و فصیحترین جملههاست»؛ (قال السیّد الشّریف و قوله علیه السّلام:أملکوا عنّی هذا الغلام من أعلی الکلام و أفصحه) .
منظور سیّد این است که جمله «أملکوا عنّی» یعنی«از سوی من مالک بشوید» تأکید زیبا و لطیفی است براین معنا که با سرعت و جدیّت بروید و این جوان را نگاه دارید تا از دست نرود،زیرا انسان بیشترین محافظت را نسبت به املاک خویش دارد و این تعبیر از«نگاه داشتن»و«گرفتن»و«باز گرفتن»و«محافظت» بلیغتر و رساتر است.
پاسخ به چند سؤال
1.بیشک امام حسن مجتبی علیه السّلام در آن روز بیش از سی سال داشت،زیرا میلاد مبارک ایشان در سال سوم هجری بود و حادثه صفّین در سال 37 واقع شد، بنابراین تعبیر به«غلام»که به معنای«نوجوان»است چه مناسبتی دارد؟
در پاسخ باید به این نکته توجه کرد که واژه غلام هرچند معمولا به نوجوان و حدّ فاصل میان طفل و شابّ(کودک و جوان)گفته میشود؛ولی همانگونه که بعضی از ارباب لغت تصریح کردهاند (1)به افراد بزرگسال نیز اطلاق میگردد.
افزون بر اینکه پدران این تعبیر را نسبت به فرزندان در هر سنّ و سالی به کار میبرند.در عرف عرب به خادمان نیز در هر سنّ و سالی باشند واژه«غلام» اطلاق میشود.
در هر حال اطلاق غلام از سوی امام علیه السّلام نسبت به فرزندش امام حسن علیه السّلام مطلب بعیدی نیست.
2.مطابق آنچه در بالا آمد امام حسن و همچنین امام حسین علیهما السّلام در آن زمان بیش از سی سال سن داشتند(زیرا فاصله آندو بزرگوار یک سال یا کمتر از یک سال بود)و قاعدتا در آن زمان صاحب همسر و فرزند بودند با این حال،چگونه امام میفرماید:میترسم با شهادت این دو،نسل رسول خدا قطع شود؟
در پاسخ میگوییم:منظور این بوده که آنها بمانند و هر چه بیشتر نسل پیامبر فزونی یابد،زیرا باوجود دشمنان بسیار این نسل با برکت از جوانب مختلف در خطر بوده است.
3.چگونه امام علیه السّلام بقای نسل پیامبر به بقای آندو بزرگوار و فرزندانشان دانسته،درحالیکه معمول عرب این است که نسل را از طریق پسر میدانستند،
1) 1) .لسان العرب،ماده«غلم».
نه از طریق دختر؟و میدانیم که حسن و حسین نوههای دختری پیامبرند!
در پاسخ این سؤال باید گفت که این طرز تفکّر به عصر جاهلیت باز میگردد که آنها مطلقا زنان را به حساب نمیآوردند و فرزندان دختر را فرزند به حساب نمیآوردند و میگفتند:
بنونا بنو أبناءنا و بناتنا بنوهنّ أبناء الرّجال الأباعد
فرزندان ما تنها فرزندان پسران ما هستند و دختران ما فرزندانشان فرزندان مردان بیگانه و دورند.
لذا در آیه مباهله که میفرماید: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ» (1)مفسّران در این مسئله اتفاق نظر دارند که واژه«ابناءنا»در این آیه شریفه اشاره به امام حسن و امام حسین علیهما السّلام است و«نساءنا»اشاره به حضرت فاطمه علیها السّلام،و خطاب«یابن رسول اللّه»به امامان اهل بیت علیهم السّلام در روایات،بسیار است.
در آیه شریفه 85 سوره انعام «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ» و...*... «عِیسی» حضرت مسیح از ذریّه حضرت ابراهیم شمرده شده،در حالی که از ناحیه مادر (مریم)به حضرت ابراهیم منتهی میشود.
1) 1) .آل عمران،آیه 61.
و من کلام له علیه السّلام
قاله لمّا اضطرب علیه أصحابه فی أمر الحکومة
از سخنان امام علیه السّلام است که هنگام اضطراب و شورش اصحابش در مورد حکمیّت ایراد فرموده است. (1)
در کتاب مصادر نهج البلاغه در شأن ورود این کلام آورده است که در جنگ صفین،وقتی عمرو بن عاص و کسانی که با او بودند قرآنها را بر سر نیزه کردند تا سپاهیان علی علیه السّلام را بفریبند،در حالی که آثار فتح و پیروزی لشکر امام علیه السّلام کاملا آشکار شده بود و در چند قدمی پیروزی کامل بودند.یاران امام علیه السّلام به چند گروه تقسیم شدند؛گروهی به راستی باور کردند که شامیان این کار را به عنوان نیرنگ انجام ندادند؛بلکه میخواهند واقعا تسلیم قرآن شوند.گروه عظیم دیگری که از
1) 1) .سند خطبه: از جمله کسانی که قبل از مرحوم سیّد رضی این خطبه را نقل کردهاند،نصر بن مزاحم در کتاب صفین و ابن قتیبه دینوری در الامامة و السّیاسة و مسعودی در مروج الذّهب است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 107).
جنگ خسته شده بودند و تاب و توانی در خود برای ادامه جنگ نمیدیدند،این موضوع را بهانه خوبی برای کنارهگیری از جنگ و عافیتطلبی دانستند و گروه سومی از منافقان بودند که عداوت و کینه امام علیه السّلام را در دل داشتند و منتظر دستاویزی بودند.هنگامی که قرآنها را بر سر نیزه دیدند با خود گفتند الان بهترین موقع برای دست برداشتن از یاری علی علیه السّلام است آنها هم فریاد برآوردند که جنگ را پایان دهید و گروه کمتری بر ادامه جنگ اصرار ورزیدند که در پیشاپیش آنها مالک اشتر بود،فریاد زد وای بر شما آیا بعد از نزدیک شدن پیروزی، میخواهید عقبنشینی کنید؟ای نابخردان نادان!...ولی گروهی که دست از جنگ کشیده بودند به او دشنام دادند و بد گفتند و تهدیدش کردند و فریاد «المصاحف المصاحف و الرّجوع إلیها لا نری غیر ذلک»را سر دادند و امام علیه السّلام را وادار ساختند که مسئله حکمیت را بپذیرد.در این هنگام امام علیه السّلام سخن بالا را ایراد فرمود که خلاصهاش این بود:شما در گذشته پیرو من بودید و من امیر شما؛ ولی الآن شما میخواهید امیر باشید و من مأمور.شما میخواهید با هر شرایطی که ممکن است،زنده بمانید با این حال من چگونه میتوانم شما را باز دارم؟!
أیّها النّاس،إنّه لم یزل أمری معکم علی ما أحبّ،حتّی نهکتکم الحرب،و قد،واللّه،أخذت منکم و ترکت،و هی لعدوّکم أنهک.
لقد کنت أمس أمیرا،فأصبحت الیوم مأمورا،و کنت أمس ناهیا، فأصبحت الیوم منهیّا،و قد أحببتم البقاء،و لیس لی أن أحملکم علی ما تکرهون!
ای مردم!پیش از این،وضع من و شما آنگونه بود که دوست میداشتم(زیرا همه تسلیم فرمان من بودید)تا اینکه جنگ شما را خسته و درهم کوفته ساخت (نافرمانیها از اینجا آغاز شد و من چارهای جز پذیرش پیشنهاد حکمیّت نداشتم) در حالی که به خدا سوگند اگر جنگ گروهی را از شما گرفت و گروهی را باقی گذاشت برای دشمنان کوبندهتر و خستگی آفرینتر بود.من دیروز امیر و فرمانده بودم؛ولی امروز مأمور و فرمانبر شدم!!دیروز من شما را نهی میکردم؛ولی امروز شما مرا نهی میکنید و این در حالی است که شما بقای در دنیا را(به قیمت از دست دادن پیروزی بر دشمن)دوست دارید و من نمیتوانم شما را به چیزی که دوست ندارید وادار کنم!
همرزمان سست و نادان
همان گونه که در بالا آمد،این سخن را هنگامی امام ایراد فرمود که علیرغم میل باطنی او اکثریت لشکریانش-به دلایل مختلفی-اصرار بر پایان جنگ و
تسلیم در برابر امر حکمین داشتند.حضرت در واقع به این سؤال پاسخ میدهد که چرا تسلیم توطئه عمرو عاص در بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها و پذیرش امر حکمین شد،میفرماید:«ای مردم!پیش از این،وضع من و شما آنگونه بود که دوست میداشتم(همه تسلیم فرمان من بودید)تا اینکه جنگ شما را خسته و درهم کوفته ساخت(نافرمانیها از اینجا آغاز شد و من چارهای جز پذیرش پیشنهاد حکمیّت نداشتم)در حالی که به خدا سوگند اگر جنگ گروهی را از شما گرفت و گروهی را باقی گذاشت برای دشمنانتان کوبندهتر و خستگی آفرینتر بود»؛ (أیّها النّاس،إنّه لم یزل أمری معکم علی ما أحبّ،حتّی نهکتکم (1)الحرب،و قد،و اللّه،أخذت منکم و ترکت،و هی لعدوّکم أنهک) .
این سخن در واقع پاسخ به طرفداران ادامه جنگ است.آنها که میدانستند پایانش پیروزی است؛ولی متأسّفانه در اقلیّت بودند.امام در این سخن از یک سو عذر خود را در پذیرش پیشنهاد آتشبس و قبول حکمیّت در مقابل این اقلیّت بیان میکند و از سوی دیگر اعتقاد واقعی خود را به لزوم ادامه جنگ تا پیروزی نهایی در برابر اکثریت خسته از جنگ بیان میدارد و کثرت شهدا را مجوّز تسلیم در برابر خواستههای انحرافی دشمن نمیداند.
سپس در توضیح این سخن میافزاید:«من دیروز امیر و فرمانده بودم؛ولی امروز مأمور و فرمانبر شدم دیروز من شما را نهی میکردم؛ولی امروز شما مرا نهی میکنید و این در حالی است که شما بقای در دنیا را(به قیمت از دست دادن پیروزی بر دشمن)دوست دارید و من نمیتوانم شما را به چیزی که دوست ندارید وادار کنم»؛ (لقد کنت أمس أمیرا،فأصبحت الیوم مأمورا،و کنت أمس ناهیا،فأصبحت الیوم منهیّا،و قد أحببتم البقاء،و لیس لی أن أحملکم علی ما تکرهون!) .
1) 1) .«نهکتکم»از ریشه«نهک»بر وزن«نهی»در اصل به معنای کهنه کردن و فرسودن است و در مواردی که انسان به رنج و تعب شدید میافتد و درهم کوبیده میشود به کار میرود.
این سخن باز پاسخی است به دو گروه:اقلیتی که طرفدار ادامه جنگ تا پیروزی بودند و نسبت به قبول امر حکمین و پایان نبرد در آستانه پیروزی ایراد داشتند،حضرت میفرماید:من چه کنم زمام کار را از دست من گرفتهاند و امر فرماندهی را متزلزل ساخته و سر به طغیان برداشتهاند و از سوی دیگر به اکثریتی که تسلیم پیشنهاد دشمن شده بودند میگوید:شما نه به موجب احترام قرآن این پیشنهاد را پذیرفتید؛بلکه به سبب حبّ بقا و فرار از فداکاری در راه خدا بود.
از دست دادن فرصتی بزرگ!
لحن بسیار ملایم کلام بالا که نشان میدهد امیرمؤمنان علی علیه السّلام در مقابل مخالفان ادامه جنگ تا چه حد نرمش نشان داد،ممکن است موجب این سؤال شود که چرا امام به مالک اشتر اجازه نداد تا با قاطعیت جنگ را که در مراحل نهایی و آستانه پیروزی بود،پیش ببرد و مسلمانان را از شرّ بنی امیّه و پیروانشان رهایی بخشد؟
پاسخ این سؤال را باید در لابهلای تاریخ صفّین جستجو کرد.
توضیح اینکه در بحثهای گذشته به این نکته اشاره کردیم که مخالفان جنگ تنها فریبخوردگان از صحنه سازی عمرو عاص و بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها نبودند؛بلکه گروهی از افراد ضعیف الاراده که آماده ادامه جنگ نبودند و گروهی از منافقان و دشمنان امام که فرصت را برای گرفتن ماهی از آب گلآلود مناسب میدیدند،دست به دست هم داده بودند و با شدّت از امام میخواستند که جنگ را متوقف کند.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در این باره مینویسد که امام علیه السّلام به مالک اشتر دستور بازگشت و متوقف ساختن جنگ را داد،مالک پیغام فرستاد
من چگونه باز گردم در حالی که نشانههای پیروزی ظاهر شده است.به امام عرض کنید فقط یک ساعت به من مهلت بدهد،من کار را تمام میکنم.گروه کثیری که اطراف امام علیه السّلام را گرفته بودند هنگامی که پیغام مالک را شنیدند خشمگین شدند و(با نهایت بیشرمی)به امام علیه السّلام گفتند:ظاهرا به مالک دستور دادهای دست از جنگ بردارد؛ولی در پنهان،کسی را مأمور کردهای که فرمان ادامه جنگ به او بدهد اگر الساعه او را برنگردانی تو را خواهیم کشت همانگونه که عثمان را کشتیم.نمایندگان امام علیه السّلام به سوی مالک اشتر بازگشتند و به او گفتند آیا دوست داری که تو در اینجا پیروز شوی؛ولی پنجاه هزار شمشیر بالای سر امیرمؤمنان علی علیه السّلام کشیده شده باشد؟!(و قصد شهید ساختن او را داشته باشند).
مالک گفت:مگر چه خبر است؟گفتند:تمامی لشکر اطراف حضرت را گرفتهاند و او بر زمین نشسته و شمشیرها بالای سر او برق میزند و میگویند اگر اشتر برنگردد تو را خواهیم کشت.اشتر گفت وای بر شما،سبب چیست؟گفتند:
قرآنها را بر سر نیزهها کردهاند،اشتر گفت:آری به خدا سوگند هنگامی که آن منظره را دیدم گفتم باید منتظر اختلاف و فتنه بود.
مالک بلافاصله برگشت و مشاهده کرد که جان امیر مؤمنان علیه السّلام(در برابر این گروه نادان و منافق)در خطر است و بعضی تا آن حد،پیش رفتهاند که آن حضرت را میان دو چیز مخیر کنند یا تسلیم معاویه شود یا او را بکشند،در حالی که جز جماعت اندکی یار و حامی نداشت.هنگامی که چشم مالک اشتر به آن گروه معاند افتاد آنان را با سخن تند و خشن سرزنش کرد و گفت:وای بر شما آیا بعد از پیروزی،خاک ذلت و تفرقه بر سرتان پاشیده شده ای کم خردان!ای سفیهان.آنها نیز مقابله به مثل کرده و به اشتر بد گفتند و سپس فریاد زدند:قرآنها، قرآنها را دریابید،غیر از این راهی نمیبینیم.
در این هنگام امام علیه السّلام در برابر پیشنهاد حکمیت،تسلیم شد تا مشکل
عظیمتری را با مشکل کوچکتری برطرف سازد و گفتار بالا را ایراد فرمود:
(کنت أمس أمیرا،فأصبحت الیوم مأمورا...). (1)
بعضی از قراین و شواهد نشان میدهد که مسئله بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها توطئه مشترکی از سوی منافقان و افراد نفوذی در سپاه امیر مؤمنان علی علیه السّلام و گروهی از شامیان به سرکردگی عمرو بن عاص و همکاری اشعث بن قیس منافق که در لشکر امام حضور داشت،بود و آنها میخواستند به هر قیمتی شده جلوی پیروزی امام علیه السّلام را بگیرند و سادهلوحان را بفریبند. (2)
در ذیل خطبه 35،جلد دوم،صفحه 364 نیز بحث مشروحی درباره حکمیت داشتیم که در واقع تکمیلی برای این بحث محسوب میشود.
و من کلام له علیه السّلام
بالبصرة،و قد دخل علی العلاء بن زیاد الحارثی-و هو من أصحابه- یعوده،فلمّا رأی سعة داره قال:
از سخنان امام علیه السّلام است هنگامی که حضرت در بصره به عیادت علاء بن زیاد حارثی که از اصحابش بود،رفت و چشمش به خانه وسیع او افتاد،این سخن را ایراد فرمود: (1)
همانگونه که در بالا آمد این کلام اشاره به داستان عیادت علی علیه السّلام از یکی از یارانش به نام علاء بن زیاد حارثی در بصره دارد(هر چند بسیاری از شارحان نهج البلاغه اصرار دارند که آن شخص علاء بن زیاد نبود؛بلکه ربیع بن زیاد بود)
1) 1) .سند خطبه: در کتاب مصادر نهج البلاغه منابع متعدّدی برای این کلام امام ذکر شده است از جمله جلد اوّل اصول کافی، جلد اوّل عقد الفرید،جلد چهارم ربیع الابرار،اختصاص شیخ مفید و تلبیس ابلیس ابن جوزی و قوت القلوب ابو طالب المکّی است(البتّه در بعضی از این کتب فقط بخشی از خطبه آمده است)و از آنجا که این کلام هم جنبه تاریخی دارد و هم اخلاقی و تربیتی و بسیار آموزنده است توجّه دانشمندان مختلف را به خود جلب کرده و در کتب بسیاری آن را آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 108).
و هنگامی که حضرت خانه وسیع او را دید این سخن را ایراد فرمود و تذکّری بسیار پرمعنا به او و به همه انسانهایی که زندگی شبیه او را دارند داد.این کلام به طور خلاصه مشتمل بر سه بخش است:
بخش اوّل:تذکّر بیدار کنندهای است که امام به علاء بن زیاد یا ربیع بن زیاد داد.
بخش دوم:اندرز و نصیحتی است پرمعنا که برای برادر او؛یعنی عاصم بن زیاد بیان فرمود که درست در نقطه مقابل علاء بن زیاد زندگی میکرد و زندگی مرتاضانهای داشت.
بخش سوم:پاسخ به سؤالی است که عاصم بن زیاد از حضرت درباره طرز زندگی امام عرضه داشت.
ما کنت تصنع بسعة هذه الدّار فی الدّنیا،و أنت إلیها فی الآخرة کنت أحوج؟و بلی إن شئت بلغت بها الآخرة:تقری فیها الضّعیف،و تصل فیها الرّحم،و تطّلع منها الحقوق مطالعها،فإذا أنت قد بلغت بها الآخرة.
(ای علاء بن زیاد)با این خانه وسیع در این دنیا،چه میخواهی بکنی و آن را برای چه میخواهی؟!در حالی که در آخرت به آن نیازمندتری،آری!اگر بخواهی میتوانی به وسیله آن به آخرت برسی(و سعادتمند شوی)به اینگونه که از میهمانان در آن پذیرایی کنی و صله رحم در آن بجا آوری و حقوق شرعی و الهی آن را بپردازی؛اگر چنین کنی به وسیله این خانه به خانه آخرت نائل شدهای.
این خانه وسیع برای چیست؟
این کلام پرمحتوا اگرچه در یک قضیّه شخصیّه وارد شده و مخاطب آن دو نفر از اصحاب آن حضرتند؛ولی در واقع اصلی کلّی و برنامهای عمومی را در مورد رعایت اعتدال در بهرهگیری از مواهب زندگی،بازگو میکند و مخاطبان واقعی آن همه مسلمانها در سراسر تاریخند.امام هنگامی که خانه وسیع و گسترده علاء بن زیاد حارثی که طبعا به وسایل خوبی نیز مجهز بود،مشاهده میکند او را نخست سرزنش کرده و سپس نصیحتی آمیخته با محبّت به او ارائه میدهد و
میفرماید:«با این خانه وسیع در این دنیا،چه میخواهی بکنی و آن را برای چه میخواهی،در حالی که در آخرت به آن نیازمندتری»؛ (ما کنت (1)تصنع بسعة هذه الدّار فی الدّنیا،و أنت إلیها فی الآخرة کنت أحوج؟) .
عادت مردم بر این است که وقتی به عیادت بیمار میروند چیزی میگویند که خشنود و خوشحال شود؛ولی یک معلّم آسمانی همچون علی علیه السّلام هنگامی که یار خود را در بستر بیماری میبیند همان بیماری که گاه بازگشتی در آن نیست باید او را بیدار کند و متوجّه سرنوشت خویش سازد و صراط مستقیم سعادت را به او ارائه دهد و داروی تلخ نصیحت آمیخته با سرزنش را در کام او فروریزد تا بهبودی واقعی حاصل کند.
آنگاه راه استفاده از این ثروت عظیم را برای نیل به سعادت آخرت به او نشان میدهد و میفرماید:«آری!اگر بخواهی میتوانی به وسیله آن به آخرت برسی(و سعادتمند شوی)به این گونه که از میهمانان در آن پذیرایی کنی و صلهرحم در آن بجا آوری و حقوق شرعی و الهی آن را بپردازی؛اگر چنین کنی به وسیله این خانه به خانه آخرت نائل شدهای»؛ (و بلی إنّ شئت بلغت بها الآخرة:تقرّی (2)فیها الضّیف،و تصل فیها الرّحم،و تطلع (3)منها الحقوق مطالعها،فإذا أنت قد بلغت بها الآخرة) .
امام علیه السّلام با این بیان به این واقعیت اشاره میفرماید که مال و ثروت امر نکوهیده و ضدّ ارزش نیست؛بلکه مهم آن است که در چه راهی مصرف شود.
هر گاه به تکاثر و تفاخر یا انحصار به شخص بینجامد مذموم است؛ولی اگر
1) 1) .بعضی از شارحان نهج البلاغه،جمله«کنت»را در اینجا زائده دانستهاند،در حالی که چنین نیست،بلکه منظور امام علیه السّلام از آن بیان استمرار است،زیرا مفهوم جمله این است که:«تاکنون این خانه را داشتهای،چه استفادهای از آن در این دنیا کردهای».
2) 2) .«تقری»از ریشه«قراء»بر وزن«عبا»به معنای پذیرایی کردن از میهمان است.
3) 3) .«تطلع»از ریشه«طلوع»به معنای ظهور و بروز گرفته شده و هنگامی که به باب افعال برود به معنای ظاهر کردن و خارج نمودن است.
بخش مهمّی از آن در اختیار نیازمندان و دوستان و بستگان قرار گیرد،سرمایه آخرت محسوب میشود.به همین دلیل از مال در قرآن مجید به عنوان«خیر»یاد شده آنجا که میفرماید:« «إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ» ؛اگر خیری(مالی)از خود به یادگار بگذارد وصیت برای پدر و مادر و نزدیکان کند». (1)در حدیثی میخوانیم که شخصی در خدمت امام صادق علیه السّلام از اغنیا و ثروتمندان نکوهش کرد و به آنها بد گفت؛امام فرمود:«أسکت فإنّ الغنی إذا کان وصولا لرحمه،بارّا بإخوانه أضعف اللّه تعالی له الأجر ضعفین لأنّ اللّه تعالی یقول:و ما أموالکم و لا أولادکم بالّتی تقرّبکم عندنا زلفی إلاّ من امن و عمل صالحا فأولئک لهم جزاء الضّعف بما عملوا و هم فی الغرفات امنون؛ساکت باش!شخص غنی هرگاه صله رحم بجا آورد و نسبت به برادران دینی خود نیکوکار باشد،خداوند پاداش او را دو برابر میکند،زیرا میفرماید:اموال شما و اولادتان،چنان نیست که شما را به خداوند نزدیک کند،مگر کسی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهد،آنها در برابر اعمالشان پاداش مضاعف دارند و در غرفههای بهشتی در امنیّت به سر میبرند». (2)
بنابراین،مال میتواند بهترین وسیله سعادت گردد،هرگاه به درستی از آن بهرهگیری شود و میتواند وسیله بدبختی انسان باشد،هرگاه با بخل و اسراف و انحصارطلبی همراه گردد.
خانههای وسیع در روایات اسلامی
از روایات متعدّدی استفاده میشود که یکی از نشانههای سعادت انسان
داشتن خانه وسیع است؛پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در حدیثی فرمود:«من سعادة المرء المسلم،المسکن الواسع». (1)
در همان باب از کتاب کافی هفت حدیث دیگر به همین مضمون یا قریب به آن از معصومان علیهم السّلام نقل شده است و مرحوم علاّمه مجلسی در بحار الانوار جلد 73 احادیث فراوانی در این زمینه دارد.از جمله در حدیثی از امام ابو الحسن علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام میخوانیم که برای یکی از دوستانش خانهای خرید،و به او فرمود:این منزل تو بسیار کوچک است،برخیز و به این منزل جدید نقل مکان کن،آن مرد گفت:این خانه را پدرم ساخته(و من از او پیروی میکنم)؛امام علیه السّلام فرمود:اگر پدرت نادان و بیخرد بوده،تو هم باید مثل او باشی! (2)
بدیهی است هرگز مفهوم این روایات این نیست که انسان،خطّ اعتدال را رها کرده و به اسراف روی آورد،بلکه اشاره به این است که نباید مانند افراد تنبل و بیهمّت در جایی که امکانات فراهم است به خانههای تنگ و تاریک و کوچک که روح انسان را آزار میدهد،قناعت کرد.
اضافه بر این،خانههای تنگ و کوچک،بهانه خوبی برای ترک صله رحم و دعوت نکردن از مهمان است.میگویند که اگر ما به خانه ارحام برویم آنها نیز به خانه ما میآیند و ما جا نداریم و به همین دلیل از پذیرایی مهمان که مایه خیر و برکت است خودداری میکنند،و یکی از علل رواج فرهنگ خانههای بسیار کوچک در عصر ما علاوه بر مشکلات مالی،سلطه فرهنگ خالی از عواطف انسانی غربیهاست،که نه صله رحم میشناسند و نه پذیرایی از مهمان.
فقال له العلاء:یا أمیر المؤمنین،أشکو إلیک أخی عاصم بن زیاد.قال:و ماله؟قال:لبس العبآءة و تخلّی عن الدنیا.قال:علیّ به.فلما جآء قال:
یا عدیّ نفسه!لقد استهام بک الخبیث!أما رحمت أهلک و ولدک!أتری اللّه أحلّ لک الطّیّبات،و هو یکره أن تأخذها!أنت أهون علی اللّه من ذلک!
قال:یا أمیر المؤمنین،هذا أنت فی خشونة ملبسک و جشوبة مأکلک!
قال:ویحک،إنّی لست کأنت،إنّ اللّه تعالی فرض علی أئمّة العدل أن یقدّروا أنفسهم بضعفة النّاس،کیلا یتبیّغ بالفقیر فقره!
(هنگامی که سخن امام علیه السّلام با علاء بن زیاد به اینجا رسید)علاء گفت:ای امیر مؤمنان از برادرم«عاصم بن زیاد»نزد تو شکایت میآورم.امام علیه السّلام فرمود:
مگر چه کرده؟عرض کرد عبایی پوشیده و از دنیا کنارهگیری کرده است،امام علیه السّلام فرمود:او را نزد من آور،هنگامی که«عاصم»نزد امام علیه السّلام آمد حضرت به او فرمود:ای دشمن حقیر خویشتن!شیطان تو را(فریب داده و در بیابان زندگی) سرگردان ساخته(اگر بر خود رحم نمیکنی)چرا به خانواده و فرزندانت رحم نکردی؟تو گمان میکنی خداوند طیبات را بر تو حلال کرده ولی دوست ندارد که از آنها بهره ببری؟!تو در پیشگاه خدا بیارزشتر از آن هستی که این گونه با تو رفتار کند.عاصم گفت:ای امیر مؤمنان علیه السّلام تو خود با این لباس خشن و آن غذای ناگوار به سر میبری!امام علیه السّلام در پاسخ فرمود:وای بر تو،من مانند تو نیستم(و وظیفهای غیر از تو دارم،زیرا)خداوند بر پیشوایان حق و عدالت واجب کرده که
بر خود سخت بگیرند و همچون افراد ضعیف مردم زندگی کنند تا فقر،آنها را به طغیان و سرکشی(در برابر فرمان خدا)وادار نکند.
نکوهش از دنیا گریزی
در بخش دوّم این کلام میخوانیم هنگامی که امیر مؤمنان علی علیه السّلام اندرزهای بالا را به علاء بن زیاد داد علاء توجّه امام را به وضع برادر خود که در مسیری بر ضدّ او گام برمیداشت جلب کرد:«علاء به آن حضرت عرض کرد:ای امیر مؤمنان از برادرم عاصم بن زیاد نزد تو شکایت میآورم.امام علیه السّلام فرمود:مگر چه کرده؟عرض کرد عبایی پوشیده و از دنیا کنارهگیری کرده است،امام علیه السّلام فرمود:او را نزد من حاضر کنید»؛ (فقال له العلاء:یا أمیر المؤمنین،أشکو إلیک أخی عاصم بن زیاد.قال:و ما له؟قال:لبس العبآءة و تخلّی عن الدّنیا.قال:علیّ به) .
«هنگامی که عاصم بن زیاد نزد امام علیه السّلام آمد امام به او فرمود:ای دشمن حقیر خویشتن،شیطان تو را(فریب داده و در بیابان زندگی)سرگردان ساخته(اگر بر خود رحم نمیکنی)چرا به خانواده و فرزندانت رحم نکردی؟»؛ (فلمّا جآء قال:
یا عدیّ نفسه!لقد استهام (1)بک الخبیث!أ ما رحمت أهلک و ولدک!) .
«عدّی»تصغیر«عدوّ»به معنای دشمن کوچک است.امام علیه السّلام میخواهد به این وسیله هم او را که از مسیر اعتدال خارج شده،تحقیر کند و هم کارش را عداوتی نسبت به خود بشمارد و به دنبال آن این نکته را یادآور میشود که اعمال تو افزون بر هوای نفس،از وسوسههای شیطان سرچشمه میگیرد و سرانجامش نوعی از خود بیگانگی و سرگردانی در زندگی است.
1) 1) .«استهام»از ریشه«هیم»بر وزن«حتم»به معنای سرگردانی و تحیّر و اضطراب و بیهدف به هر سو رفتن است و«استهام بک الخبیث»یعنی شیطان تو را سرگردان ساخت.
ایراد دیگری که امام علیه السّلام به او میکند این است که تو علاوه بر ظلم بر خویش، به زن و فرزندت ستم میکنی بیآنکه دلیلی بر این کار داشته باشی.
این توبیخها و سرزنشهای مکرّر،به سبب این است که اسلام،رهبانیت و ترک دنیا را به این شکل برای پرداختن به عبادت،هرگز توصیه نمیکند و آن را انحراف از مسیر حق میشمرد،همان گونه که شرح آن در ادامه این بحث خواهد آمد.
سپس در ادامه این سخن میفرماید:«تو گمان میکنی خداوند طیّبات را بر تو حلال کرده ولی دوست ندارد که از آنها بهره ببری؟!تو در پیشگاه خدا بیارزشتر از آن هستی که اینگونه با تو رفتار کند»؛ (أ تری اللّه أحلّ لک الطّیّبات، و هو یکره أن تأخذها!أنت أهون علی اللّه من ذلک!) .
این سخن در واقع اشاره به دلیل لطیفی است و آن اینکه برنامهای که در پیش گرفتهای به گمان این بوده که مطابق دستور خداست،در حالی که قرآن با صراحت طیّبات و غذاها و لباسهای پاکیزه را بر همگان حلال شمرده،در آنجا که میفرماید:« «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ» ؛بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و(همچنین)روزیهای پاکیزه را حرام کرده است،بگو اینها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند و در قیامت خالص برای مؤمنان خواهد بود». (1)
جمله «أنت أهون علی اللّه من ذلک!» ممکن است اشاره به این باشد که این گونه افراد-که وضع خاصی به خود میگیرند و از جامعه مسلمین جدا میشوند-امتیاز فوق العادهای برای خویش قائلند و گمان میکنند گوشهگیری و ریاضت سبب برتری آنان بر سایر مردم است و گویی خداوند دستورات ویژهای
1) 1) .اعراف،آیه 32.
به آنها داده است.امام علیه السّلام میفرماید:تو کمتر و کوچکتر از آنی که خدا دستور خاصی برای تو صادر کرده باشد،تو را از مواهب حیات منع کند و برای دیگران حلال بشمارد.
در ادامه این سخن میخوانیم که عاصم برای توجیه رفتار خود عرض کرد:
«ای امیر مؤمنان علیه السّلام تو خود با این لباس خشن و آن غذای ناگوار به سر میبری در حالی که پیشوا و امام ما هستی و بر ما لازم است به تو اقتدا کنیم»؛ (قال:یا أمیر المؤمنین،هذا أنت فی خشونة ملبسک و جشوبة (1)مأکلک!) .
امام علیه السّلام پاسخ روشنی به او داد،فرمود:«وای بر تو،من مانند تو نیستم(و وظیفهای غیر از تو دارم،زیرا)خداوند بر پیشوایان حق و عدالت واجب کرده که بر خود سخت بگیرند و همچون افراد ضعیف مردم زندگی کنند تا فقر،آنها را به طغیان و سرکشی(در برابر فرمان خدا)وادار نکند»؛ (قال:ویحک،إنّی لست کأنت،إنّ اللّه تعالی فرض علی أئمّة العدل أن یقدّروا أنفسهم بضعفة النّاس،کیلا یتبیّغ (2)بالفقیر فقره!) .
براساس این منطق افراد عادی،در بهرهگیری از مواهب حیات به صورت معتدل و دور از اسراف و تبذیر آزادند؛ولی پیشوایان و امرای اسلام باید به زندگانی ساده،همچون زندگانی ضعفای اجتماع روی آورند تا مایه آرامش و تسکین برای قشرهای محروم گردد و در فشار غم و اندوه به سر نبرند و سر به طغیان بر نیاورند.
در روایتی که ابن ابی الحدید در شرح این خطبه آورده چنین آمده است که امام علیه السّلام آیات متعددی از قرآن را در زمینه مباح بودن بهرهگیری از طیّبات بر
عاصم خواند که نشان میدهد مرحوم سیّد رضی سخنان امام را به صورت گزینشی نقل کرده است و در پایان آن چنین میگوید:سخنان امام در عاصم مؤثّر افتاد،برخاست آن عبای خشن را از تن درآورد و لباس مناسبی به تن کرد و برنامه سابق را تغییر داد.
ابن ابی الحدید بر این نکته تأکید دارد که موضوع اصلی بحث«علاء بن زیاد» نبوده؛بلکه شخص معروفی به نام«ربیع بن زیاد»بوده است که بخشی از خراسان را فتح کرد و عمر درباره او گفت:«مردی را به من نشان بدهید که هنگامی که امیر است گویی امیر نیست و هنگامی که امیر نیست گویی امیر است».
در ادامه این سخن مینویسد:«زیاد بن ابیه به ربیع بن زیاد(که از طرف او والی بخشی از خراسان شده بود)چنین نوشت که معاویه به تو دستور میدهد تمام درهم و دینارهای بیت المال و غنائم جنگی را بر لشکریان تقسیم کن.ربیع در جواب گفت:من دستور خدا را پیش از دستور معاویه یافتهام(باید همچون پیامبر اکرم و علی علیه السّلام بین همه تقسیم کنم)سپس سفارش کرد در میان مردم صدا بزنند فردا برای گرفتن غنائم جمع شوید.آنگاه خمس غنائم را(که بدون جنگ به دست آمده بود)برداشت و بقیه را در میان مسلمانان تقسیم کرد.سپس از خدا خواست که به عمر او پایان دهد(زیرا حاضر نبود با تشکیلات معاویه همکاری کند)دعای او مستجاب شد و پیش از فرارسیدن روز جمعه چشم از این جهان فرو بست. (1)
همانگونه که قرآن مجید میگوید: «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً» (2)امت
اسلامی،امتی است معتدل و پیروان راستین اسلام و قرآن از افراطها و تفریطها دورند؛ولی متأسفانه بعضی از افراد نادان یا مغرض و مخالف اسلام به سراغ افراط و تفریطها میروند و گاه میکوشند به آن صیغه اسلامی بدهند.
بعضی به عنوان اینکه اسلام استفاده از طیّبات را مباح شمرده،به زندگی تجمّلی روی میآورند و گاه به زندگی سلیمان و جلال و جاه و حشمت او که در قرآن آمده استدلال میکنند.
گروه دیگر راه تفریط را پیشگرفته،درها را به روی خود بسته،به گوشهگیری و انزواطلبی و تحریم حلال خدا بر خود روی میآورند و هردو گروه از صراط مستقیم اسلام دورند؛قرآن مجید میگوید که عالمان بنی اسرائیل به قارون چنین گفتهاند:« «وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ اللّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ» ؛بر آنچه خدا به تو داده سرای آخرت را بطلب و بهرهات را از دنیا فراموش مکن و همان گونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش». (1)
به یقین اگر قارون و قارونها این دستورات چهارگانه را به کار میبستند و بهره خویش را از دنیا فراموش نمیکردند و مواهب مادی را وسیله نیل به سعادت آخرت قرار میدادند و به جای فساد در روی زمین به کمک مستضعفان بر میخاستند، هرگز مشمول غضب الهی نمیشدند.
در حدیث معروفی از امام باقر علیه السّلام آمده است:«لیس منّا من ترک دنیاه لآخرته و لا آخرته لدنیاه؛کسی که دنیای خود را به جهت آخرت از دست دهد از ما نیست.همچنین کسی که آخرت خود را برای دنیا از دست دهد». (2)
از هزاران سال قبل در یونان و هندوستان افرادی معتقد بودند با ریاضت و سخت گرفتن بر خویشتن در لذّات و مأکول و مشروب و ملبوس،میتوان به کارهای مهم و خارق العادهای دست زد و یا به مقامات معنوی رسید،زیرا ترک لذّات را سبب قوّت و قدرت نفس میدانستند.
هنگامی که اسلام گسترش یافت این افکار از کشورهای دیگر به محیط اسلام نفوذ کرد و جمعی آن را با زهد اسلامی و پارهای از تعلیمات اسلام آمیختند و افکار انحرافی و التقاطی دیگری را بر آن افزودند که«صوفیگری»نتیجه نهایی آن بود.
صوفیان را در آغاز از این جهت صوفی میگفتند که لباسهای خشن پشمینه بر تن میکردند،هر چند بعضی از صوفیان مدّعی هستند این واژه از ریشه صفا گرفته شده(صفای نفس)،در حالی که این دو واژه هیچ ارتباطی باهم ندارند؛یکی اجوف واوی است و دیگری ناقص واوی،همچنین کسانی که میگویند این واژه از واژه«اصحاب الصفّه»مشتق شده نیز گرفتار همین گونه اشتباهند،زیرا«صفّه» از ریشه«صفف»(یعنی مضاعف)است و صوفی از ریشه«صوف»است، بنابراین تردید نباید داشت که این واژه به همان معنای پشمینهپوش است.
به هر حال این گروه پیشوایانی برای خود به نام قطب و پیر و مرشد و امثال آن برگزیدند و برای آنها کراماتی قائل شدند و بر اثر اختلافات داخلی و هواپرستی سران،به شعبههای بسیار زیادی تقسیم شدند و هر یک برای خود،آداب و رسومی داشتند.آنها با احکام دین که با نام شریعت مینامند به عنوان احکامی که قابل توجیه و تغییر و دگرگونی است نگاه میکنند و اساس را سیر باطنی میپندارند که آن را طریقت مینامند.به همین دلیل بسیاری از گناهان را مرتکب میشوند و به پیروان خود چراغ سبز برای درهم شکستن چارچوبهای احکام شرعی نشان میدهند و به تعبیر دیگر:شریعت را پوست و طریقت را مغز و
حقیقت را«مغز مغز»میپندارند.
به همین دلیل بسیاری از رجال فاسد و مفسد،افراد بیبند و بار را دور خود جمع کردند و مجالس رقص و سماع و استعمال موادّ مخدر فراهم ساختند و از نظر اعتقادی اصرار زیادی بر«وحدت وجود»به معنای«وحدت موجود»دارند و بسیاری از سران آنها گهگاه ادّعای اتحاد وجودشان را با خدا با صراحت اظهار میدارند که این سخنان نامأنوس را«شطحیّات»مینامند.
به نظر میرسد که این گروه از قرن دوم هجری کمکم در میان مسلمانان ظاهر شدند و ائمه اهل بیت علیهم السّلام شدیدا آنها را سرزنش و توبیخ کردند و مردم را از آنان برحذر داشتند.انکار شدید امیر مؤمنان علی علیه السّلام بر عمل عاصم بن زیاد شاید به همین جهت است که امام آن را مقدّمهای بر ظهور این گروه در آینده میدید.
در حدیثی میخوانیم که یکی از اصحاب به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:
گروهی به نام صوفیّه در زمان ما ظاهر شدهاند،درباره آنها چه میگویید؟فرمود:
«إنّهم أعدائنا فمن مال إلیهم فهو منهم و یحشر معهم و سیکون أقوام یدّعون حبّنا و یمیلون إلیهم و یتشبّهون بهم و یلقّبون أنفسهم بلقبهم و یأوّلون أقوالهم ألا فمن مال إلیهم فلیس منّا و إنّا منه براء و من أنکرهم و ردّ علیهم کان کمن جاهد الکفّار بین یدی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله؛آنها دشمنان ما هستند هر کس متمایل به آنها شود از آنهاست و با آنها محشور میشود و در آینده اقوامی میآیند که ادّعای محبّت ما را میکنند؛ولی تمایل به آنها دارند و خود را شبیه آنها میسازند و القاب آنها را بر خود مینهند و سخنان(نادرست)آنها را توجیه میکنند.آگاه باشید هرکس تمایل به آنها پیدا کند از ما نیست و ما از او بیزاریم و هرکس آنها را انکار کند و رد نماید،مانند کسی است که در پیش روی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله با کفار پیکار کرده باشد». (1)
دو نفر از یاران معروف امام علی بن موسی الرّضا علیه السّلام به نام بزنطی و اسماعیل
1) 1) .سفینة البحار،ماده«صوف».
بن بزیع از آن حضرت چنین نقل کردهاند که فرمود:«من ذکر عنده الصّوفیّة و لم ینکرهم بلسانه و قلبه فلیس منّا و من أنکرهم فکأنّما جاهد الکفّار بین یدی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله؛کسی که نام صوفیه نزد او برده شود و آنها را با زبان و قلبش انکار نکند از ما نیست و کسی که آنها را انکار کند،مانند کسی است که با کفّار پیش روی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله جهاد کند». (1)
عموم فرق صوفیه هم در مسائل عقیدتی و هم در مسائل فقهی و اخلاقی دارای انحرافاتی هستند که به چند قسمت آن در اینجا اشاره میکنیم:
1.چون خود را اهل طریقت میپندارند طریقتی که در مسیر حقیقت است و احکام شریعت را مقدمهای برای وصول به طریقت و حقیقت میشمرند اعتنای چندانی به مسائل شرعی ندارند و در بسیاری از موارد با اعذار و بهانههایی آنها را کنار میگذارند.
2.غالبا گرفتار تفسیر به رأی در کتاب و سنتاند و به کمک آن خواستههای خود را بر کتاب و سنّت تحمیل میکنند و برای ارتکاب بعضی از گناهان به پیروان خود چراغ سبز نشان میدهند.
3.قطب و مرشد خود را واجب الاطاعه میشمرند و کرامات دروغین زیادی برای اقطاب خود قائلند که گاه از معجزات انبیا و امامان نیز فراتر است و به همین دلیل گاهی کار پیروان آنها به شرک میانجامد و قطب و مرشد خود را همچون معبودی میپرستند.
4.بدعتهای زیادی در دین به وجود آوردهاند و هر فرقهای از آنها برای خود بدعتی دارد؛از طرز مجالس ذکر و ورد گرفته تا برنامههای دیگر.به همین دلیل کمتر در مساجد اسلامی حضور مییابند و کانون عبادتی به نام«خانقاه»برای خود درست کردهاند تا برای انجام برنامههای خود آزاد باشند.
1) 1) .سفینة البحار،ماده«صوف».
5.بسیاری از آنها معتقد به پلورالیسم هستند و هر مذهبی را راهی به سوی خدا میپندارند و متاع کفر و دین را بیمشتری نمیدانند.
6.از مهمترین انحرافات آنها،اعتقاد به وحدت وجود به معنای وحدت موجود است که مجموعه موجودات عالم را یک چیز و خدا را عین آن میدانند و به همین دلیل بتپرستی را نیز نوعی خداپرستی به حساب میآورند،مشروط بر اینکه خدا را در همان بت محدود نکنند.
کتابهای زیادی از سوی جمعی از علما و محقّقان در مورد انحرافات آنها نوشته شده است و آنچه در بالا آمد اشارهای بیش نبود. (1)
نکته مهمّ دیگری که در اینجا توجّه به آن لازم است این است که صوفیگری در میان پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام کمرنگ و ضعیف و در میان فرق اهل سنّت بسیار گسترده است و گروههای زیادی از آنها با عقاید مختلف در بلاد اسلامی فعالیت دارند.
اعتقاد به ولایت اهل بیت علیهم السّلام به ویژه عقیده به وجود حضرت مهدی علیه السّلام به عنوان امام حیّ عامل اصلی این تفاوت است.
اصولا گرایش به صوفیگری و تمایل عدهای به آن،ریشههای تاریخی و اجتماعی مختلفی دارد از جمله:
1.خلفای بنی عباس برای منحرف ساختن مردم از توجّه به اهل بیت علیهم السّلام که آنان را رقبای اصلی خود میدانستند به صوفیگری دامن زدند تا زهد و کرامات اهل بیت علیهم السّلام را به وسیله مدّعیان تصوف کم رنگ سازند و چون صوفیه خود را در گرو سیر در باطن میدانند کمتر مزاحم دنیای دنیاپرستان میشوند و در عصر
1) 1) .برای توضیح بیشتر میتوانید به کتاب«جلوه حق»نوشته آیت اللّه مکارم شیرازی(دام ظلّه)و کتاب«عارف و صوفی چه میگوید»نوشته آیت اللّه میرزا جواد تهرانی(ره)و کتاب«تعلیم و تربیت در اسلام»نوشته شهید علاّمه مرتضی مطهری(ره)و شرح نهج البلاغه علاّمه خویی به نام«منهاج البراعه»ج 13(ذیل خطبه مورد بحث)از ص 132 به بعد،مراجعه کنید.
ما سیاستهای خودکامه نیز از آنها حمایت میکنند،زیرا آنها پیروان خود را از دخالت در سیاست،منع میکنند و راه را برای استعمار و استبداد هموار میسازند.
2.رسیدن به مقامات عرفانی صوفیگری-به عکس رسیدن به مقامات علمی و فقهی-کار آسانی است.ممکن است یک فرد بیسواد،با چلهنشینی(چهل روز ریاضت کشیدن)و خواندن اوراد مخصوصی به پندار آنان ناگهان تبدیل به یکی از اولیاء اللّه و صاحب مقامات عالیه شود،در حالی که گاهی چهل سال زحمت برای رسیدن به مقامات عالی علمی کافی نیست.
3.آنان چون به شریعت به صورت ابزاری ساده نگاه میکنند و عملا به پیروان خود،اجازه مخالفت با بعضی از احکام شرع را میدهند بسیاری از افراد آلوده و گنهکار و یا رجال سیاسی ستم پیشه به آنها اظهار تمایل میکنند؛یعنی هم به ظلم و ستم و گناه خود ادامه میدهند و هم حسّ دینی خود را به صورت کاذب اشباع مینمایند و به تعبیر دیگر تساهل و تسامح آنها در امور دین و ترک هرگونه سختگیری سبب گرایش افراد خاصی به آنان میشود.
یکی از بزرگان میگفت:«در رژیم سابق هنگامی که مرا بازداشت کردند و نزد رییس ساواک تهران بردند او به من گفت من شنیدهام شما مرد عالم و متدیّنی هستید؛ولی مطمئنا دیانت من از شما کمتر نیست من درویشم دم از مولا میزنم و هرچه خواستهام از مولا گرفتهام؛ولی با این حال من مخالفت با شاه را تحمّل نمیکنم و اگر برای دفاع از او یک میلیون نفر را به گلوله ببندم باک ندارم».
آن مرد بزرگ میگفت:«من فهمیدم که درویشی و صوفیگری با کشتن یک میلیون نفر بیگناه هم سازگار است».
گروهی چنین میپندارند که زهد اسلامی با بهرهگیری از مواهب مادّی
مخالف است و اسلام سختگیری بر خویشتن و ریاضت کشیدن و ترک ملاذ دنیا را کار خوبی میشمرد،در حالی که چنین نیست.زهد اسلامی به معنای عدم وابستگی و اسارت در چنگال مال و مقام و هوا و هوسهاست؛نه به معنای تحریم حلال و ترک طیّبات.
همان گونه که قبلا اشاره شد قرآن مجید با صراحت در این باره سخن گفته و میفرماید:« «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ» ؛بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و همچنین روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟بگو اینها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند و در قیامت خالص برای مؤمنان خواهد بود». (1)
در جای دیگر در شرح اهداف بعثت پیامبر و برنامههای او میفرماید:« «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛آنها که از فرستاده خدا پیامبر امّی پیروی میکنند،پیامبری که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است مییابند و آنها را به معروف دستور میدهد و از منکر باز میدارد و طیّبات و اشیای پاکیزه را برای آنها حلال میشمرد و ناپاکیها را تحریم میکند و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها بود(از دوش و گردنشان)برمیدارد...آنها رستگارانند». (2)
آیات و روایات در این زمینه بسیار است که ذکر همه آنها در این بحث
مختصر نمیگنجد؛ولی دو مورد را میتوان ذکر کرد؛یکی آنچه در همین خطبه آمده بود که پیشوایان عادل باید زندگی خود را بسیار ساده و با قشرهای محروم جامعه هماهنگ کنند تا هم به یاد آنها باشند و در طریق محرومیتزدایی گام بردارند و هم مایه تسلّی خاطر برای قشر محروم گردند.
دیگر اینکه در زمانی که مردم گرفتار بحرانهای اجتماعی میشوند و قشرهای ضعیف تحت فشار قرار میگیرند،باید به حدّاقل لازم قناعت کرد و بقیه را برای نجات محرومان گذاشت.
کوتاه سخن اینکه از مجموع روایات اسلامی چنین استفاده میشود که بهرهگیری از مواهب الهی در حدّ معقول و دور از اسراف و تبذیر کار نکوهیدهای نیست و ترک آن فضیلتی محسوب نمیشود،هرچند ساده زیستن،مخصوصا در مواردی که گروهی از مردم در فشار باشند و همچنین برای پیشوایان و حاکمان اسلامی،فضیلتی محسوب میشود.
و من کلام له علیه السّلام
و قد سأله سائل عن أحادیث البدع،و عمّا فی أیدی النّاس من اختلاف
الخبر،فقال علیه السّلام:
از سخنان امام علیه السّلام است این سخن را امام علیه السّلام در پاسخ کسی فرمود که از او درباره احادیث بدعتزا و روایات مختلفی که در بین مردم است پرسش نمود. (1)
این خطبه که عمدتا درباره اقسام حدیث و راویان حدیث سخن میگوید از سه بخش تشکیل یافته است.
در بخش اوّل،امام علیه السّلام به بیان اقسام احادیثی که در دسترس مردم قرار دارد، پرداخته و میفرماید در میان آنها حق و باطل و ناسخ و منسوخ و...وجود دارد.
1) 1) .سند خطبه: به گفته نویسنده مصادر نهج البلاغه این سخن در بسیاری از کتبی که قبل از نهج البلاغه تألیف شده گاه با سند کامل و گاه به صورت مرسل آمده است از جمله در کتاب کافی و تحف العقول و خصال صدوق و غیبت نعمانی و در کتابهایی که بعد از سیّد رضی و نهج البلاغه نوشته شده نیز دیده میشود؛مانند تذکره سبط بن جوزی،احتجاج طبرسی و اربعین شیخ بهایی.(مصادر نهج البلاغه،ج ص 3،115).
سپس به مجازات کسانی اشاره میکند که به جعل حدیث میپردازند و ضمن روایتی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آنها را به آتش دوزخ بشارت میدهد.
در بخش دوم اصناف راویان حدیث را یادآور میشود و آنها را به چهار صنف منافقان،خطاکاران،ناآگاهان و حافظان صادق تقسیم میکند.
و در بخش سوم(آخرین بخش)به بعضی از ویژگیهای احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و اله پرداخته و به طریق فهم آنها اشاره میکند و در پایان،به دریافت کامل احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از سوی خود اشاره میفرماید.
قابل توجّه است که در کتاب کافی شأن ورودی برای این خطبه بیان شده که نشان میدهد سلیم بن قیس هلالی خدمت امام علیه السّلام عرض کرد:من از سلمان و مقداد و ابوذر مطالبی درباره تفسیر قرآن و احادیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و شنیدهام که با آنچه در دست مردم است تفاوت دارد.سپس از شما شنیدم احادیثی را که از این سه نفر شنیدم تأیید میکنید و در دست مردم مطالب زیادی درباره تفسیر قرآن و احادیث پیامبر دیدم که شما با آن مخالفید و معتقدید آنها باطل است،آیا فکر میکنید مردم عمدا دروغ بر پیامبر اکرم بستند و قرآن را به رأی خود تفسیر کردند؟امام علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:اکنون که سؤال کردهای پاسخ را بشنو (سپس خطبه فوق را با اضافاتی از آن حضرت نقل میکند). (1)
1) 1) .کافی،ج 1،ص 62.
إنّ فی أیدی النّاس حقّا و باطلا،و صدقا و کذبا،و ناسخا و منسوخا، و عامّا و خاصّا،و محکما و متشابها،و حفظا و هما،و لقد کذب علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله علی عهده،حتّی قام خطیبا،فقال:«من کذب علیّ متعمّدا فلیتبوّأ مقعده من النّار».
آنچه در دست مردم است گاه حقّ است و گاه باطل،گاه صدق است و گاه کذب،گاه ناسخ است و گاه منسوخ،گاه عام است و گاه خاص،گاه محکم است و گاه متشابه،گاه احادیثی است که به دقّت حفظ و نقل شده،گاه روایاتی است که با ظنّ و گمان روایت شده است،و(بدانید)در زمان حیات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آن قدر دروغ بر آن حضرت بسته شد که حضرت به پا خاست و خطبهای خواند و فرمود:هر کس عمدا به من دروغی ببندد باید جایگاه خویش را در آتش دوزخ مهیّا سازد!
نقّادی روایات
بعد از رحلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله مدّت نسبتا قابل توجّهی(بیش از 100 سال) نوشتن اخبار پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از طرف حکومت وقت،ممنوع شده بود(به دلایلی که در جای خود خواهد آمد)ولی با این حال اخبار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله زبان به زبان میگشت و گاه اخبار ضدّ و نقیض به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نسبت داده میشد و منافقان
و دشمنان مخفی و آشکار از این آشفته بازار استفاده و دروغهایی به نفع خود یا سران نفاق جعل کردند و به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نسبت دادند،هر چند در قرون بعد عدّهای برای پالایش اخبار و به دست دادن معیارهای صدق و کذب به پا خاستند و تدوین کتب حدیث و رجال رونق گرفت؛امّا همانگونه که گفته شد،ممنوع بودن کتابت مانع نقل احادیث نشد.
امام علیه السّلام در عبارات کوتاه و پر معنای بالا سرچشمههای اختلاف اخبار را دقیقا بیان فرموده و آن را در شش چیز خلاصه میکند و میفرماید:«آنچه در دست مردم است گاه حقّ است و گاه باطل،گاه صدق است و گاه کذب،گاه ناسخ است و گاه منسوخ،گاه عام است و گاه خاص،گاه محکم است و گاه متشابه،گاه احادیثی است که به دقت حفظ و نقل شده،گاه روایاتی است که با ظنّ و گمان روایت شده است»؛ (إنّ فی أیدی النّاس حقّا و باطلا،و صدقا و کذبا،و ناسخا و منسوخا،و عامّا و خاصّا،و محکما و متشابها،و حفظا و وهما) .
امام علیه السّلام نخستین سرچشمه را وجود حق و باطل شمرده است که ممکن است اشاره به عقیده حق و باطل باشد.حقجویان به دنبال احادیث حق بودند و باطل گرایان احادیث باطل را رواج میدادند.
صدق و کذب که نوعی حقّ و باطل در لباس گفتار است نیز عامل دیگری بود.افرادی دروغگو و کذّاب،آگاهانه اخباری جعل میکردند و به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نسبت میدادند و حتی گاهی از حاکمان وقت،همچون معاویه پاداشهای کلانی دریافت میداشتند.
ناسخ و منسوخ عامل دیگری است،چرا که بعضی تنها حکم منسوخ را شنیده بودند و آن را نقل میکردند و بعضی دیگر پی به ناسخ برده بودند و آن را ذکر میکردند.
وجود عام و خاص عامل چهار میبود؛مثلا بعضی شنیده بودند که خداوند
معاملات میان مردم را حلال کرده،درحالی که حکم خاص؛یعنی استثنائات آن را نشنیده بودند و دیگری که استثنا را نقل میکرد در ظاهر با روایت عام در تضاد بود.
محکم و متشابه نیز عامل پنجمی بود،زیرا بعضی اخبار مانند پارهای از آیات قرآن تفسیرهای متعدّدی را بر میتافت.سپس اخبار دیگری صادر میشد و از آن رفع ابهام میکرد.عدم دسترسی بعضی از راویان اخبار به این دو گاه موجب اختلاف اخبار میشد.
حفظ و وهم،عامل ششمی بود،زیرا بعضی از راویان اخبار با دقت تمام خبر را از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده بودند در حالیکه بعضی از راویان بیبند و بار با ظنّ و گمان اخباری را نقل میکردند که با واقعیت انطباق نداشت.
اینها عواملی بود که دست به دست هم داد و فضای روایات اسلامی را تا حدی تیره و تار کرد.بعدها در پرتو تلاش دانشمندان حدیث و رجال،تا حد زیادی فضا روشن شده،هر چند رسوباتی از اخبار مکذوبه باقی ماند.
سپس امام علیه السّلام به ذکر گواه روشنی بر گفتار خود پرداخته میفرماید:«در زمان حیات رسول خدا آن قدر دروغ بر آن حضرت بسته شد که حضرت به پا خاست و خطبهای خواند و فرمود:هر کس عمدا به من دروغی ببندد باید جایگاه خویش را در آتش دوزخ مهیّا سازد»؛ (و لقد کذب علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله علی عهده،حتّی قام خطیبا،فقال:«من کذب علیّ متعمّدا فلیتبوّأ (1)مقعده (2)من النّار») .
در حدیث دیگری میخوانیم که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در حجّة الوداع فرمود:«قد کثرت علیّ الکذّابة و ستکثر بعدی ألا فمن کذب علیّ متعمّدا فلیتبوّأ مقعده من
1) 1) .«فلیتبوأ»از ریشه«بواء»بر وزن«دواء»به معنای مراجعت کردن و منزل گرفتن،گرفته شده است و به صاف و مسطّح کردن یک محل و مکان نیز گفته میشود،بنابراین جمله«فلیتبوّأ»یعنی مهیّا و آماده سازد و منزل بگیرد.
2) 2) .«مقعد»به معنای جایگاه و محلّ نشستن است و گاه به تشک کوچکی که روی آن مینشینند نیز اطلاق میشود.
النّار؛دروغگویان نسبت به من بسیار شدهاند و پس از من بسیار میشوند.آگاه باشید هر کس عمدا بر من دروغ ببندد باید محل خود را در آتش دوزخ آماده سازد». (1)
این حدیث در منابع اهل سنّت نیز آمده است از جمله در مستدرک حاکم و سنن ابن ماجه روایتی به همین مضمون با اندک تفاوت دیده میشود. (2)
بسیاری از شارحان نهج البلاغه بر این نکته تأکید کردهاند که حدیث فوق علم یقینی برای ما ایجاد میکند که بر پیامبر دروغ بسته شد،زیرا این حدیث اگر صادق باشد مفهوم آن این است که بر پیامبر دروغهای فراوانی بسته شده تا آنجا که برای هشدار به مردم خطبه میخواند و کذّابان را به آتش دوزخ تهدید میکند و اگر این حدیث دروغ باشد حدّاقل همین دروغ به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بسته شده است.
به هر حال بیشکّ گروهی از منافقان و دشمنان نفوذی اسلام در عصر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میزیستند که قرآن در سورههای مختلف به آنها اشاره کرده است و خط نفاق آنان نیز بعد از رسول خدا پررنگتر از سابق ادامه یافت؛اینها یکی از عوامل جعل حدیث بودند.گروهی نیز بر اثر ناآگاهی و نشناختن ناسخ از منسوخ و محکم از متشابه و عام از خاص و گروهی نیز بر اثر سهلانگاری به جعل حدیث پرداختند و همین امر فضای احادیث اسلامی را تاریک ساخت و علمای حدیث و رجال را وادار کرد روشنگری کنند و معیارهای حدیث صحیح از سقیم را تعیین نمایند که در ذیل این خطبه به آن اشاره خواهیم کرد.
و إنّما أتاک بالحدیث أربعة رجال لیس لهم خامس:
رجل منافق مظهر للإیمان،متصنّع بالسّلام،لا یتأثّم و لا یتحرّج،یکذب علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله متعمّدا،فلو علم النّاس أنّه منافق کاذب لم یقبلوا منه، و لم یصدّقوا قوله،و لکنّهم قالوا:صاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله رآه،و سمع منه، و لقف عنه،فیأخذون بقوله،و قد أخبرک اللّه عن المنافقین بما أخبرک،و وصفهم بما وصفهم به لک،ثمّ بقوا بعده،فتقرّبوا إلی أئمّة الضّلالة،و الدّعاة إلی النّار بالزّور و البهتان،فولّوهم الأعمال،و جعلوهم حکّاما علی رقاب النّاس،فأکلوا بهم الدّنیا،و إنّما النّاس مع الملوک و الدّنیا،إلاّ من عصم اللّه،فهذا أحد الأربعة.
ناقلان حدیث چهار گروهند و پنجمی ندارد:نخست شخص منافقی است که اظهار ایمان میکند و نقاب اسلام بر چهره زده،نه از گناه باکی دارد و نه از آن دوری میجوید،از روی عمد به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و دروغ میبندد؛(به یقین)اگر مردم میدانستند او منافق و دروغگوست از وی نمیپذیرفتند و سخنش را تصدیق نمیکردند؛ولی(چون از واقعیت آگاه نبودند)میگفتند:او از صحابه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است،آن حضرت را دیده و از او حدیث شنیده و مطالب را دریافت داشته است به همین دلیل به گفتهاش ترتیب اثر میدادند،در حالی که خداوند آنچه را لازم بوده از وضع منافقان خبر داده و اوصاف آنان را بر شمرده است.قطعا این گروه منافقان(بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و همگی از میان نرفتند بلکه
بعد از آن حضرت باقی ماندند(و به کار خود ادامه دادند)و به پیشوایان ضلالت و دعوت کنندگان به دوزخ با دروغ و بهتان،تقرّب جستند(و احادیثی در فضیلت آنها جعل کردند)آنها نیز(در مقابل)مقامات کشور اسلامی را به آن) منافقان سپردند و آنان را حاکمان بر مردم ساختند و بر گردن مردم سوار کردند و به کمک آنها به خوردن دنیا مشغول شدند.البته مردم نیز(غالبا)همراه سلاطین و دنیا هستند مگر کسی که خداوند او را لغزش باز داشته است.این یکی از چهار گروه است.
جعل احادیث از سوی منافقان
آنچه در بخش گذشته این خطبه آمد،اشارهای اجمالی و پرمعنا درباره عوامل مختلف اختلاف و تعارض اخبار منقول از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بود.امام علیه السّلام در این بخش به شرح و بسط آن پرداخته و راویان حدیث را به چهار گروه تقسیم میکند و موضع هر یک را به طور دقیق مشخص میسازد.
در واقع امام علیه السّلام در این خطبه از یکی از فنون مهم فصاحت و بلاغت که همان فن اجمال و تفصیل است و در قرآن مجید کرارا دیده میشود،بهره میگیرد تا مخاطبان خود را به طور دقیق در جریان مطلب بگذارد.
امام علیه السّلام شخص سؤال کنندهای را که در آغاز خطبه به او اشاره شد مخاطب ساخته-هر چند مخاطب همه مسلمین هستند-میفرماید:«(بدان)کسانی که نقل حدیث میکنند،تنها چهار گروهند و پنجمی ندارد»؛ (و إنّما أتاک بالحدیث أربعة رجال لیس لهم خامس) .
سپس امام علیه السّلام از گروه اوّل که عامل اصلی اختلاف اخبارند،سخن گفته میفرماید:«نخست شخص منافقی است که اظهار ایمان میکند و نقاب اسلام بر
چهره میزند،نه از گناه باکی دارد و نه از آن دوری میکند و از روی عمد به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله دروغ میبندد»؛ (رجل منافق مظهر للإیمان،متصنّع (1)بالإسلام،لا یتأثّم و لا یتحرّج (2)،یکذب علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله متعمّدا) .
در زمانی که اسلام و مسلمین،قدرت کافی پیدا نکرده بودند دشمنان علنا به مقابله بر میخاستند؛ولی بعد از فتح مکّه که اسلام تمام منطقه را زیر سیطره خود قرار داد دشمنان شکست خورده-همانند دیگر جوامع بشری-لباس نفاق بر تن پوشیدند،در ظاهر به صفوف مسلمانان پیوستند؛ولی در باطن به خرابکاری مرموزانه ادامه دادند و یکی از طرق مهم تخریب آنها این بود که اهداف خود را در لباس اخبار پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پوشاندند تا مسلمین را به انحراف بکشانند و به مقاصد سوء خود نزدیک کنند.مسلمانان خوشباور و سادهدل نیز سخنان آنها را به عنوان صحابه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پذیرا شدند و مشکل عظیمی در جامعه اسلامی به وجود آمد.
خوشبختانه آنها چنان در جعل اخبار به نفع بعضی از حاکمان ظلم،همچون معاویه افراط کردند که طشت رسواییشان از بام افتاد و بسیاری از مردم از وضع آنها باخبر شدند که نمونههای آن در نکات آخر بحث خواهد آمد.
امام علیه السّلام در ادامه سخن میافزاید:«اگر مردم میدانستند او منافق و دروغگوست از وی نمیپذیرفتند و سخنش را تصدیق نمیکردند؛ولی(چون از واقعیت آگاه نبودند)میگفتند:او از اصحابه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است،آن حضرت را دیده و از او حدیث شنیده و مطالب را دریافت داشته است به همین دلیل به گفتهاش ترتیب اثر میدادند»؛ (فلو علم النّاس أنّه منافق کاذب لم یقبلوا منه،و لم
یصدّقوا قوله،و لکنّهم قالوا:صاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله رآه،و سمع منه،و لقف (1)عنه، فیأخذون بقوله) .
اتفاقا یکی از شگردهای منافقان این بود که لباس قداست بر تن همه صحابه پوشاندند و همه را افرادی مؤمن،درستکار و صاحب قداست ویژه معرفی کردند تا از این طریق به مقاصد شوم خود برسند که شرح این ماجرا نیز در نکات پایان بحث خواهد آمد،ان شاء اللّه.
آنگاه امام علیه السّلام برای اثبات گفتار خود به قرآن مجید استناد میکند تا هرگونه شک و تردید را از ذهن مخاطب بزداید،میفرماید:«خداوند آنچه را لازم بوده از وضع منافقان خبر داده و اوصاف آنان را بر شمرده است»؛ (و قد أخبرک اللّه عن المنافقین بما أخبرک،و وصفهم بما وصفهم به لک) .
این سخن،اشاره به آیات زیادی است که در سورههای منافقین،توبه، احزاب،نساء،بقره و دیگر سورهها آمده است و پرده از وضع منافقان برداشته، راه و رسم آنها را روشن ساخته و حیلهها و دامهای آنها را بر شمرده است.
آنگاه امام علیه السّلام اضافه میکند:«سپس این گروه منافقان(یکباره بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از میان نرفتند بلکه)بعد از آن حضرت باقی ماندند(و جمعیّت خود را سامان بخشیدند و به کار خود ادامه دادند)و به پیشوایان گمراهی و دعوت کنندگان به دوزخ با دروغ و بهتان،تقرّب جستند(و احادیثی در فضیلت آنها جعل کردند)آنها نیز مقامات کشور اسلامی را به آن منافقان سپردند و آنان را حاکمان بر مردم ساختند و بر گردن مردم سوار کردند»؛ (ثمّ بقوا بعده،فتقرّبوا إلی أئمّة الضّلالة،و الدّعاة إلی النّار بالزّور (2)و البهتان،فولّوهم الأعمال،و جعلوهم
حکّاما علی رقاب النّاس) .
نتیجه همان شد که امام علیه السّلام در ادامه سخن فرموده:«حاکمان جور به وسیله آن منافقان و همراه آنها به خوردن دنیا مشغول شدند(و بیت المال مسلمین را به تاراج بردند)»؛ (فأکلوا بهم الدّنیا) .
منظور از پیشوایان ضلالت و گمراهی و دعوت کنندگان به آتش دوزخ در درجه اوّل حکّام بنی امیّه هستند که همه چیز اسلام از جمله احادیث پیامبر را ملعبه خود ساختند تا بر مردم حکومت کنند.بهترین ابزار کار آنها منافقان عصر پیامبر و بازماندگان آنها بودند و بدین وسیله فضای احادیث نبوی را تیره و تار ساختند.
متأسّفانه بسیاری از توده مردم،چشم و گوش بسته به دنبال آنها افتادند آن گونه که امام علیه السّلام در ادامه این سخن فرموده:«مردم نیز(غالبا)همراه سلاطین و دنیا هستند مگر کسی که خداوند او را لغزش بازداشته است»؛ (و إنّما النّاس مع الملوک و الدّنیا،إلاّ من عصم اللّه) .
جمله معروف«النّاس علی دین ملوکهم»گرچه به این صورت در روایات اسلامی وارد نشده (1)ولی واقعیّتی است که مضمون آن هم در روایات و هم در گفتههای بزرگان دیده میشود که هرگاه گروه فاسد و مفسد با نقشههای حساب شده و تبلیغات گسترده وارد میدان شوند،میتوانند افکار عمومی را فریب داده و گروههای زیادی را به دنبال خود بکشانند.این مطلب نه تنها در تاریخ گذشته و در صدر اسلام بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله دیده میشود،امروز هم در بسیاری از کشورهای پیشرفته دنیا وجود دارد که ائمّه ضلال با استفاده از تبلیغات پر حجم
1) 1) .پدر مرحوم شیخ بهایی در کتاب أصول الأخیار إلی اصول الاخبار،ص 30 از آن به عنوان«المثل السائر» (ضرب المثل معروف)یاد کرده است و همچنین مرحوم ملاّ صالح مازندرانی در شرح اصول کافی،ج 12،ص 560؛ولی در کتاب کشف الغمّة،ج 2،ص 230 بعد از ذکر این جمله میگوید:«کما ورد فی الحدیث و المثل؛ همانگونه که در حدیث و در مثل وارد شده است».
رسانههایی که در اختیار دارند و به کمک منافقانی که در هر جامعهای دیده میشوند،بر مردم مسلّط شده افکارشان را میدزدند و آنها را فریب داده به دنبال خود میکشانند.
امام علیه السّلام در پایان این بخش از خطبه میفرماید:«این یکی از چهار گروه است»؛ (فهذا أحد الأربعة) .
کسانی که با قرآن آشنا هستند به خوبی میدانند که در سورهها و آیات مختلف نکوهش شدیدی از منافقان شده و این نشان میدهد که آنها جمعیّت کمی نبودند و برنامه آنها از آنجا شروع شد که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به مدینه آمد و مورد استقبال گرم دو قبیله بزرگ اوس و خزرج قرار گرفت و حکومت اسلامی تشکیل شد.
امّا گروهی که منافع خود را با ظهور اسلام در خطر دیدند به ظاهر،اسلام را پذیرفتند؛ولی در واقع با پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و آیین او دشمن بودند.
با اینکه منافقان سعی در استتار خویش داشتند،در لحظات حساس که طوفانهای سیاسی و اجتماعی میوزید نقاب از چهره آنها کنار میرفت و شناخته میشدند،گاه با کنارهگیری از جنگ،گاه با طرح مسجد ضرار،گاه با جاسوسی برای مشرکان در آستانه فتح مکّه و گاه از طریق دامن زدن به مسئله افک،چهره واقعی خود را نشان میدادند.
مسأله نفاق بعد از فتح مکّه گسترش بیشتری پیدا کرد،زیرا ابو سفیان دشمن شماره یک اسلام و هواخواهان او از ترس جان،اسلام را ظاهرا پذیرفتند؛ولی هر زمان در انتظار فرصتی برای ضربه زدن به آن بودند.
بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میدان برای فعالیت گستردهتر منافقان گشوده شد و به گفته ابن ابی الحدید با انقطاع وحی و رحلت پیامبر اکرم،کسی نبود که آنها را توبیخ کند و مردم را به پرهیز از آنان فراخواند،گاه با شدّت و گاه با ملایمت ضربه بر پیکرشان وارد سازد. (1)
از سوی دیگر فتح بلاد و کثرت غنائم،بسیاری از مسلمانان را به خود مشغول کرد و از توطئههای منافقان غافل ساخت به خصوص اینکه در دوران خلفا بسیاری از منافقان در پستهای حساس مناطق اسلامی،جای گرفتند.یکی از توطئههای خطرناک منافقان برای ضربه زدن به اسلام از یک سو و تقرّب به خلفا از سوی دیگر،جعل احادیث مطابق میل سران حکومت بود و این مطلب در زمان معاویه به اوج خود رسید.داستان آن در بسیاری از کتابها آمده است که معاویه حتی با بعضی از صحابه قرار و مدار میگذاشت که اگر فلان حدیث را جعل کنید فلان مبلغ کلان به شما داده خواهد شد.
منافقان گاه احادیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را تحریف کرده و به کلّی تغییر مضمون میدادند؛مانند حدیثی که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده که فرمود:«إذا رأیتم معاویة یخطب علی منبری فاقتلوه؛هنگامی که معاویه را بر منبر من ببینید که خطبه میخواند او را به قتل برسانید». (2)حسن بصری میگوید:ابو سعید خدری میگفت:«فلم نفعل و لم نفلح؛ما دستور پیامبر را اجرا نکردیم و رستگار نشدیم» ولی منافقان کذّاب حدیث را به این صورت تحریف کردند که پیامبر فرمود:«إذا رأیتم معاویة یخطب علی منبری فاقبلوه فإنّه أمین مأمون؛هرگاه دیدید معاویه بر منبر من خطبه میخواند از او پذیرا شوید،زیرا از هر نظر امین است». (3)
ابن ابی الحدید میگوید:«معاویه به والیان شهرها نامه نوشت و طی بخشنامهای به همه آنان ابلاغ کرد که هرکس فضائل و مناقب عثمان را نقل میکند،مورد احترام ویژه قرار دهند و هرکس روایتی در فضیلت وی نقل کند نام او و پدر و خویشاوندانش را بنویسند تا به همه آنان پاداش دهیم.مدّتی بر این منوال گذشت.معاویه بخشنامه دیگری صادر کرد و طی آن نوشت:احادیث در فضایل و مناقب عثمان فزونی یافت،از این پس از مردم بخواهید تا در فضایل دیگر صحابه مخصوصا آن دو خلیفه به نقل حدیث پردازند و هر حدیثی در فضیلت علی نقل شده با نقل مشابه آن درباره صحابه دیگر به مقابله با آن برخیزند». (1)
گرچه بعد از این زمان گروهی از محدّثان راستین به نقّادی احادیث پرداختند؛ ولی جرأت نکردند در احادیثی که صحابه آن را نقل کرده بودند انگشت انکار بگذارند،چرا که صحابه بودند!». (2)
درباره صحابه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله دو عقیده مختلف وجود دارد؛گروهی معتقدند همه آنها بدون استثنا افراد صالح و صادق و عادلی بودند و همه در هالهای از قداست قرار دارند،بنابراین احادیث آنها از پیامبر اکرم مطلقا مورد قبول است و کمترین ایرادی به آنها نمیتوان گرفت و اگر کار خلافی از آنها ببنیم مانند تصرّفات نادرست خلیفه سوم در بیت المال و آتش افروزی طلحه و زبیر برای جنگ جمل و شورش معاویه برضدّ امام مسلمین علی علیه السّلام و امثال آن باید به
توجیهگری بپردازیم و بگوییم:حدّاکثر این است که آنها مجتهد بودند و در اجتهاد خود خطا کردند.گروه دیگری معتقدند:گرچه در میان صحابه افراد صادق و با تقوا فراوان بودند ولی افراد منافق یا ناصالح وجود داشتند که پیامبر اسلام از آنها بیزاری میجست و قرآن مجید هم بارها از آنها نکوهش کرده حتی گاهی عدّهای را لعن نموده است.
طرفداران تنزیه مطلق دلیل قانع کنندهای بر گفتار خود ندارند و سخنان آنها بر خلاف صریح بسیاری از آیات قرآن و مخالف تاریخ اسلام است.
درست است که قرآن مجید در بعضی از آیات مهاجران و انصار را ستوده و «رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» درباره آنها فرموده،ولی هنگامی که اینگونه آیات را در برابر آیات دیگر که نکوهش شدید از بعضی از صحابه میکند و آنها را آلت دست شیطان میشمرد(سوره آل عمران،آیه 155)یا بعضی را بالخصوص به عنوان فاسق معرفی میکند(سوره حجرات،آیه 6)یا میگوید بعضی از آنها در تقسیم زکات یا غنائم به پیامبر اعتراض کردند و آن حضرت را منحرف از مسیر عدالت دانستند(سوره توبه،آیه 58)یا بعضی از آنها به بهانههای واهی از جهاد فرار میکردند(احزاب،آیه 12 و 13)یا گروهی رسما منافق بودند(آیات سوره توبه و آیات نخستین سوره بقره و سوره منافقین)آری!هنگامی که این آیات را در کنار هم میگذاریم یقین پیدا میکنیم که آنها چند گروه بودند:اوّل پاکان صالحان که در آیه 100 سوره توبه به آنها اشاره شده،دوم مؤمنان خطاکار که در آیه 102 توبه از آنها یاد شده،سوم افراد آلوده و گنهکار که در آیه 6 حجرات ذکری از آنها به میان آمده،چهارم منافقان تبهکار که مخصوصا در آیه 101 توبه و آیات فراوان دیگر از آنها نکوهش شده و به این ترتیب این حقیقت بر ما روشن میشود که داستان تنزیه همه صحابه افسانهای بیش نیست که گویا جمعی از هواخواهان خلفای نخستین برای قطع زبان اعتراض بر اعمال آنها،این نغمه را
سر دادند و مخصوصا حاکمان بنی امیّه(معاویه و جمعی از اطرافیان او که ظاهرا جمعی از صحابه بودند)بیش از همه با آن همه جنایاتی که داشتند خود را از این طریق تبرئه کردند.
ولی خوشبختانه محقّقان اهل سنّت نیز امروز به این حقیقت پیبرده و در کتابهای بسیاری به نقد نظریه تنزیه،پرداختهاند. (1)
کلام امام امیر المؤمنین علی علیه السّلام در خطبه بالا نشان میدهد که اوّلا این اعتقاد (عقیده تنزیه صحابه)در عصر آن حضرت در میان گروهی وجود داشت و میگفتند:«فلان کس از صحابه پیامبر است و سخن او حجّت است»و ثانیا امام آن را نفی میکند و میگوید:«گروهی از منافقان در میان صحابه نفوذ کرده بودند و خود را در صف آنها قرار داده بودند».
1) 1) .از جمله کسانی را که از علمای اهل سنّت به نقد این نظریه پرداختهاند«احمد حسین یعقوب»در کتاب نظریة عدالة الصحابة و«شیخ محمود ابوریّة»در کتاب شیخ المضیره،ابو هریره میتوان نام برد.
و رجل سمع من رسول اللّه شیئا لم یحفظه علی وجهه،فوهم فیه،و لم یتعمّد کذبا،فهو فی یدیه،و یرویه و یعمل به،و یقول:أنا سمعته من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله،فلو علم المسلمون أنّه و هم فیه لم یقبلوه منه،و لو علم هو أنّه کذلک لرفضه!
و رجل ثالث،سمع من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله شیئا یأمر به،ثمّ إنّه نهی عنه،و هو لا یعلم،أو سمعه ینهی عن شئ،ثمّ أمر به و هو لا یعلم،فحفظ المنسوخ،و لم یحفظ النّاسخ،فلو علم أنّه منسوخ لرفضه،و لو علم المسلمون إذ سمعوه منه أنّه منسوخ لرفضوه.
(دیگر از عوامل احادیث این است که)کسی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چیزی را شنیده است؛امّا به صورت صحیح آن را به خاطر نسپرده و در آن اشتباه نموده، هر چند از روی علم و عمده به آن حضرت دروغ نبسته است.این حدیث آمیخته با خطا در اختیار اوست و آن را روایت و به آن عمل میکند و میگوید:من آن را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدهام.اگر مسلمانان میدانستند او در مورد آن حدیث گرفتار اشتباه شده آن را از او نمیپذیرفتند و اگر خود او نیز میدانست چنین است آن را رها میکرد.
گروه سوم کسانی هستند که حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله شنیدهاند که در آن به چیزی امر فرموده،سپس(در حدیث دیگری)از آن نهی کرده(و حکم اوّل را نسخ فرموده)در حالی که آن شنونده از حکم دوم باخبر نبوده(و نمیدانسته که
حکم ناسخ جای منسوخ را گرفته است)یا از پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله نهی درباره چیزی شنیده است که بعدا به آن امر فرموده،در حالی که این شخص(از حکم دوم)آگاه نشده است.به این ترتیب در حقیقت این شخص منسوخ را فراگرفته و حفظ کرده؛ولی ناسخ را حفظ نکرده است.اگر او میدانست آنچه را شنیده است نسخ شده آن را رها میساخت و اگر مسلمانان هنگامی که آن حکم را از وی شنیدند میدانستند نسخ شده است آن را ترک میکردند.
احادیث ناسخ و منسوخ
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به دو قسمت دیر از عوامل اختلاف و تعارض احادیث اشاره میکند؛نخست میفرماید:«(دیگر از عوامل اختلاف حدیث این است که)کسی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چیزی را شنیده است؛امّا به صورت صحیح آن را به خاطر نسپرده و در آن اشتباه نموده،هر چند از روی علم و عمد به آن حضرت دروغ نبسته است.این حدیث آمیخته با خطا در اختیار اوست و آن را روایت و به آن عمل میکند و میگوید من آن را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدهام»؛ (و رجل سمع من رسول اللّه شیئا لم یحفظه علی وجهه،فوهم فیه،و لم یتعمّد کذبا، فهو فی یدیه،و یرویه و یعمل به،و یقول:أنا سمعته من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله) .
این اشتباه کاری،گاه از سهل انگاری و تسامح و تساهل ناشی میشود و گاه از عدم آگاهی به مفاهیم الفاظ و جمله و گاه به سبب اینکه انسان جایز الخطا و محل سهو و نسیان است.سبب آن هر چه باشد نتیجه آن یکی است و آن انتقال ناصحیح به دیگران است.
مثلا در حدیثی از عبد اللّه عمر میخوانیم که پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«إنّ المیّت لیعذّب ببکاء أهله علیه؛میّت به سبب گریه بستگانش بر او عذاب میشود».
هنگامی که این حدیث به ابن عباس رسید گفت عبد اللّه عمر در نقل حدیث خطا کرده قضیه این است که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از کنار قبر یک یهودی میگذشت فرمود:«إنّ أهله لیبکون علیه و هو یعذّب؛خانواده او برای او گریه میکنند در حالی که او در عذاب است». (1)
لذا در علم درایه یکی از شرایط قبول حدیث را ضابط بودن راوی شمردهاند که باید هوشیار باشد،مطلب را خوب بگیرد و خوب منتقل کند.
این نکته نیز قابل توجّه است که نقل به معنا را بسیاری از بزرگان علما مجاز شمردهاند؛یعنی راوی مجبور نیست عین الفاظ را منتقل کند،بلکه میتواند محتوای الفاظ را در قالب دیگری بریزد و نقل کند و میدانیم نقل به کلام کار سادهای نیست و گاه راوی در نقل به معنا گرفتار خطا میشود.
سپس در ادامه سخن میفرماید:«اگر مسلمانان میدانستند او در مورد آن حدیث گرفتار اشتباه شده آن را از او نمیپذیرفتند و اگر خود او نیز میدانست چنین است آن را رها میکرد»؛ (فلو علم المسلمون أنّه و هم فیه لم یقبلوه منه،و لو علم هو أنّه کذلک لرفضه!) .
بنابراین راوی در اینگونه موارد سوء نیّتی نداشته،هرچند کار او نادرست بوده و ممکن است ناخواسته سبب گمراهی گروهی گردد.
بسیاری از چنین اشتباهاتی به سبب آن است که راوی صدر و ذیل روایت را نقل نمیکند و مفهوم جمله به واسطه آن دگرگون میشود؛مثلا در حدیثی از امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام میخوانیم:کسی در محضرش عرض کرد مردم روایتی به این مضمون از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل میکنند:«إنّ اللّه خلق آدم علی صورته؛خداوند آدم را به شکل خودش آفرید».امام فرمود:خداوند آنها را بکشد آغاز حدیث را حذف کردهاند اصل حدیث چنین است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از کنار دو نفر عبور
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج ص 11،47.
کرد که به یکدیگر دشنام میدادند یکی به دیگری گفت:قبّح اللّه وجهک و وجه من یشبهک؛خداوند صورت تو و صورت هرکس را شبیه توست سیاه کند.پیامبر فرمود:یا عبد اللّه لا تقل هذا لأخیک فإنّ اللّه عزّ و جلّ خلق آدم علی صورته؛ای بنده خدا این سخن را به برادرت مگو،زیرا خداوند آدم را هم شبیه او آفرید(در واقع تو به همه انسانها از آدم گرفته تا آخر دشنام میدهی). (1)
*** آنگاه امام علیه السّلام درباره گروه سوم از راویان اخبار،میفرماید:«سوم کسی است که حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله شنیده که در آن به چیزی امر فرموده،سپس(در حدیث دیگری)از آن نهی کرده در حالی که آن شنونده از این باخبر نبوده(که حکم اوّل نسخ شده و حکم ناسخ جای آن را گرفته است)یا از پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله نهی درباره چیزی شنیده است که بعدا به آن امر فرموده،در حالی که این شخص(از حکم دوم)آگاه نشده است.به این ترتیب در حقیقت این شخص منسوخ را فرا گرفته و حفظ کرده؛ولی ناسخ را حفظ نکرده است»؛ (و رجل ثالث،سمع من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله شیئا یأمر به،ثمّ إنّه نهی عنه،و هو لا یعلم،أو سمعه ینهی عن شیء، ثمّ أمر به و هو لا یعلم،فحفظ المنسوخ،و لم یحفظ النّاسخ) .
مسئله نسخ از مسائل مسلّم اسلامی است که به طور محدود در احکامی در اصل نزول قرآن صورت گرفته است؛یعنی در آغاز،حکمی برای زمان محدودی نازل شده سپس این حکم برداشته شده و حکم لازم و پایدار به جای آن نشسته است؛مثلا مسلمانان در آغاز ظهور اسلام مأمور بودند به سوی بیت المقدس نماز گزارند این امر در دوران اقامت پیامبر در مکّه و کمی بعد در مدینه نیز ادامه داشت.این حکم-شاید به این دلیل که کعبه در آن زمان به بتکدهای تبدیل شده بود-هنگامی که پیغمبر اکرم پایههای توحید را محکم ساخت نسخ شد و همه
1) 1) .عیون اخبار الرضا،ج 2،ص 110؛بحار الانوار،ج 4،ص 11.
مسلمانان در سال دوم بعد از هجرت پیامبر مأمور شدند به سوی کعبه نماز بخوانند.
همین معنا در روایات پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نیز جاری است؛گاه پیامبر حکمی را بیان میفرمود که در واقع موقت بود؛ولی زمان آن بیان نمیشد.سپس این حکم منسوخ میشد و حکم دائمی جای آن را میگرفت؛مثلا پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در حدیثی فرمود:«نهیتکم عن ثلاث؛نهیتکم عن زیارة القبور،ألا فزوروها و نهیتکم عن إخراج اللّحوم ألأضاحی من منی بعد ثلاث ألا فکلوا و ادّخروا و نهیتکم عن النّبیذ ألا فانبذوا و کلّ مسکر حرام؛من شما را از سه چیز نهی کرده بودم(و اکنون به شما میگویم انجام دهید)شما را از زیارت قبور نهی کرده بودم اکنون میگویم به زیارت قبور بروید و شما را از بیرون بردن گوشتهای قربانی(در ایّام حج)از منا بعد از سه روز نهی کرده بودم(اشاره به اینکه همه باید در آنجا مصرف شود)اکنون میگویم هم از آنها گوشتها بخورید و هم ذخیره کنید(و به بیرون از منا ببرید)و قبلا شما را از«نبیذ» (1)نهی میکردم الان میگویم:نبیذ حلال است؛ولی هر مسکری حرام است». (2)
بنابراین کسی میتواند اخبار صحیح پیامبر را نقل کند که احاطه کاملی به همه احادیث داشته باشد؛ناسخ و منسوخ را بشناسد و هریک را در جایگاه خود جای دهد.
موضوع عام و خاص نیز همچون ناسخ و منسوخ است به این ترتیب که گاهی حکم عامی گفته میشود که شامل همه افراد است؛مثلا در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده است:«النّاس مسلّطون علی أموالهم؛مردم بر اموال
1) 1) .منظور از نبیذ حلال این است که مسلمانان هنگامی که وارد مدینه شدند عدّهای به خاطر سردی آب مدینه گرفتار ناراحتی مزاج شدند،پیامبر اکرم دستور داد در ظرفهای ذخیره آب مقداری خرما بیندازند تا سردی آب برطرف شود و چنین کردند ولی به مقداری نبود که خرما تخمیر و آب مبدّل به شراب شود و لذا در ذیل روایت میفرماید:«هر مسکری حرام است».
2) 2) .وسائل الشیعه،ج 10،باب 41 از ابواب ذبح،ح 7.
خویش سلطه کامل دارند» (1)ولی در جای دیگر میفرماید:«لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام؛هیچ کس حق ندارد ضرر و زیانی به عمد یا به غیر عمد به دیگری برساند». (2)به این ترتیب سلطه بر اموال محدود به جایی میشود که موجب ضرر و زیانی به دیگران نباشد.
کسانی که حکم عام را شنیدهاند و از خاص بیخبر بودهاند،کلام پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را بهگونهای به دیگران میرسانند که با حکم خاص تناقض دارد؛ولی آنها که هردو را شنیدهاند و در کنار هم قرار دادهاند میدانند که هیچ تضادی درمیان آنها نیست.
در پایان این بخش امام علیه السّلام میفرماید:«اگر او(کسی که حکم منسوخ را نقل میکند)میدانست آنچه را شنیده است نسخ شده آن را رها میساخت و اگر مسلمانان هنگامی که آن حکم را از وی شنیدند میدانستند نسخ شده است آن را ترک میکردند»؛ (فلو علم أنّه منسوخ لرفضه،و لو علم المسلمون إذ سمعوه منه أنّه منسوخ لرفضوه) .
به این ترتیب،بخشی از اختلاف اخبار از عدم احاطه به روایات ناسخ و منسوخ پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نشأت میگیرد بیآنکه سوءنیّتی از سوی راویان در کار باشد.
نسخ در احکام شرع
گرچه موارد نسخ در آیات قرآن و روایات پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله محدود و معدود است؛ ولی این مسئله اهمیّت خاص دارد؛هم از نظر ارتباط آن با مسائل اعتقادی و ارتباطش با مسائل مربوط به نبوّت و احکام.
جمعی سؤال میکنند:چگونه ممکن است حکمی از سوی خدا بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله وحی گردد که ظاهر آن جاودانگی و همیشگی آن است؛ولی بعد از مدتی منسوخ شود و حکم دیگری که غالبا ضدّ آن است جای آن را بگیرد با اینکه علم خدا نامحدود است و علم پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نیز متکی به وحی الهی است؟
در مورد احکام عرفی و بشری نسخ فراوان است و چیز عجیبی نیست،زیرا مسائلی را بررسی کرده احکامی وضع میکنند؛ولی در عمل ضعفها و نارساییهای آن آشکار میشود و آن را نسخ میکنند و اگر از اوّل عیوب و اشکالات آن را میدانستند چه بسا وضع حکم نمیشد؛ولی به یقین در مورد احکام الهی این مطلب صادق نیست،پس نسخ در آنها چگونه تصور میشود؟
با توجّه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه:نسخ در احکام الهی به جهت تغییر موضوع است؛به بیان دیگر از روز نخست عمر آن حکم محدود به زمان خاصی بوده،هرچند طبق مصالحی در آغاز به پایان حکم اشاره نشده است.
مثلا حکم دادن صدقه قبل از نجوا که در آیه 12 و 13 سوره مجادله نازل شده در آغاز برای آزمودن اصحاب پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله بوده و تفهیم این نکته که سخنان در گوشی افراد مختلف با پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله غالبا غیر ضروری بوده و باید ترک شود تا سوءظن را در افراد برنیانگیزد،لذا هنگامی که دستور صدقه قبل از«نجوا»داده شد همه اصحاب آن را ترک کردند جز علی علیه السّلام که صدقهای داد و در امر لازمی با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نجوا کرد و این افتخار در صفحات زندگی آن حضرت رقم خورد که تنها کسی که به آیه نجوا عمل کرد اوست.
بعد از این واقعه آیه دیگری نازل شد و حکم صدقه قبل از نجوا را نسخ کرد و همگی دانستند که نجواهای آنها غالبا غیر ضروری است و از آن خودداری کردند.
موارد نسخ چه در قرآن و چه در احادیث همه از این قبیل است که حکمی در شرایط خاص برای مدّت محدودی وضع میشده و بعد از تغییر شرایط نسخ میگردیده است.
این نکته نیز قابل توجّه است که نسخ طبق آنچه در بالا آمد تنها در زمان پیغمبر-زمانی که باب وحی گشوده بود-صورت میگرفت و بعد از آن حضرت هیچ گونه نسخی صورت نگرفت. (1)
1) 1) .توضیح بیشتر درباره نسخ در پیام امام امیر المؤمنین علیه السّلام،ج 1،ص 239 و 250 ذیل خطبه اوّل و در تفسیر نمونه،ج 1،ذیل آیه 106 سوره بقره آمده است،و از آن مشروحتر در کتاب انوار الأصول،ج 1،ص 177 به بعد.
و آخر رابع،لم یکذب علی اللّه،و لا علی رسوله،مبغض للکذب خوفا من اللّه،و تعظیما لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و لم یهم،بل حفظ ما سمع علی وجهه، فجاء به علی ما سمعه،لم یزد فیه و لم ینقص منه،فهو حفظ النّاسخ فعمل به،و حفظ المنسوخ فجنّب عنه،و عرف الخاصّ و العامّ،و المحکم و المتشابه،فوضع کلّ شیء موضعه.
و قد کان یکون من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله الکلام له و جهان:فکلام خاصّ،و کلام عامّ،فیسمعه من لا یعرف ما عنّی اللّه،سبحانه،به،و لا ما عنّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فیحمله السّامع،و یوجّهه علی غیر معرفة بمعناه،و ما قصد به،و ما خرج من أجله،و لیس کلّ أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله من کان یسأله و یستفهمه،حتّی إن کانوا لیحبّون أن یجیء الأعرابیّ و الطّاریء، فیسأله علیه السّلام حتّی یسمعوا،و کان لا یمرّ بی من ذلک شیء إلاّ سألته عنه و حفظته،فهذه وجوه ما علیه النّاس فی اختلافهم،و عللهم فی روایاتهم.
چهارمین شخص(ناقل حدیث)کسی است که نه دروغ به خدا بسته،نه بر پیامبرش(و به طور کلی)او همواره دروغ را به سبب خوف از خدا و تعظیم پیامبر صلّی اللّه علیه و اله دشمن میدارد و در آنچه(از پیامبر اکرم)شنیده،اشتباهی(بر اثر سهل انگاری)برای او پیش نیامده است،بلکه آنچه را شنیده است به طور کامل حفظ نموده و همانگونه که شنیده بیکم و کاست آن را نقل کرده است او ناسخ را حفظ کرده و به آن عمل میکند و از منسوخ آگاه است و از آن دوری میگزیند،خاص و
عام و محکم و متشابه را شناخته و هر کدام را در جایگاه خود قرار داده است (زیرا)گاه سخنی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله صادر میشد که دو گونه بود؛گاه کلامی بود که جنبه خصوصی داشت و گاه کلامی که دارای جنبه عمومی بود،در این میان بعضی از کسانی که مقصود خدا و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله را نمیدانستند آن را میشنیدند و حفظ میکردند و بدون توجّه،آن را برخلاف معنا و مقصود و هدف واقعی آن تفسیر میکردند و چنان نبود که همه صحابه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله(پیوسته)از او پرسش کنند و مسائل مختلف را جویا شوند،تا آنجا که عدّهای دوست میداشتند مرد عرب یا سؤال کننده تازه واردی بیاید و مطلبی از آن حضرت بپرسد تا آنها جواب آن را بشنوند و فراگیرند من(اینگونه نبودم،بلکه)هرچه از خاطرم میگذشت از آن حضرت سؤال میکردم و حفظ مینمودم(به همین دلیل چیزی از فروع و اصول اسلام بر من مخفی نماند).این است جهات مختلفی که مردم در احادیث دارند و علل اختلاف روایاتشان.
حافظان واقعی حدیث
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،گروه چهارم از راویان حدیث را عنوان میکند، کسانی که بر صراط مستقیم راه میروند و ناقلان آثار و اخبار پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و پیشوایان معصوم علیه السّلام به طور صحیح و دقیق هستند و گفتارشان مایه اعتماد و روشنی بخش فضای احکام دین است.
میفرماید:«چهارمین شخص کسی است که نه دروغ به خدا بسته،نه بر پیامبرش(و به طور کلی)او همواره دروغ را به سبب خوف از خدا و تعظیم پیامبر دشمن میدارد»؛ (و آخر رابع،لم یکذب علی اللّه،و لا علی رسوله،مبغض للکذب خوفا من اللّه،و تعظیما لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله) .
به این ترتیب نخستین سرچشمه تضادّ اخبار که دروغ عمدی بر خدا و پیامبر و جعل حدیث است،از وجود آنها برچیده شده بهگونهای که پرهیز از دروغ گفتن جزء ذات آنها گشته و خوف خدا و تعظیم پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله دروغ را در نظرشان منفور و مبغوض ساخته است.
سپس میافزاید:«و در آنچه(از پیامبر اکرم)شنیده،(بر اثر سهلانگاری) اشتباهی برای او پیش نیامده است،بلکه آنچه را شنیده است به طور کامل حفظ نموده و همانگونه که شنیده بیکم و کاست آن را نقل کرده است»؛ (و لم یهم (1)،بل حفظ ما سمع علی وجهه،فجاء به علی ما سمعه،لم یزد فیه و لم ینقص منه) .
به این ترتیب منشأ دیگری از اختلاف احادیث که همان سهلانگاری راویان است از وجود آنها برچیده،شده است.
سپس حضرت یکی دیگر از ویژگیهای راویان صادق و آگاه را بیان میفرماید:«او ناسخ را حفظ کرده و به آن عمل میکند و از منسوخ آگاه است و از آن دوری میگزیند،خاص و عام و محکم و متشابه را شناخته و هریک را در جایگاه خود قرار داده است»؛ (فهو حفظ النّاسخ فعمل به،و حفظ المنسوخ فجنّب (2)عنه،و عرف الخاصّ و العامّ،و المحکم و المتشابه،فوضع کلّ شیء موضعه) .
این تعبیر پرمعنا اشاره به این است که راویان صادق دارای احاطه فراوان به اخبار مختلفند؛ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه را به خوبی میشناسند و هریک را در جایگاه مناسب خود قرار میدهند تا گرفتار تناقض و خطا نشوند.
1) 1) .«لم یهم»از ریشه«وهم»به معنای مطلق خیال و گمان و گاه به معنای خیال و گمان باطل و اشتباه است و در جمله بالا به همین معناست.
2) 2) .«جنّب»از باب تفعیل و ریشه«جنب»بر وزن«قلب»گرفته شده است و به طوری که از منابع لغت استفاده میشود این واژه گاه به معنای دور نگه داشتن و گاه به معنای دور شدن(به معنای متعدّی و لازم)آمده است و در عبارت بالا به معنای دوم است.
این گفتار امام علیه السّلام درباره بررسی سرچشمههای اختلاف احادیث،تنها یک درس خاص مربوط به حدیث نیست،بلکه درس مهمتر و فراگیرتر به ما میآموزد و آن اینکه برای برطرف کردن نابسامانیها همیشه باید به سراغ ریشهها رفت و عوامل تأثیرگذار را شناخت وگرنه هرگونه اصلاحی جنبه سطحی و زودگذر دارد.
سپس امام علیه السّلام به یکی دیگر از عوامل اختلاف احادیث که در واقع مباحث گذشته را تکمیل میکند اشاره میکند و آن اختلاف استعداد اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در فراگیری احادیث و تفسیر و فهم معنای آنهاست،میفرماید:«گاه سخنی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله صادر میشد که دو گونه بود؛کلامی که جنبه خصوصی داشت و کلامی که دارای جنبه عمومی،در این میان بعضی از کسانی که مقصود خدا و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله را نمیدانستند آن را میشنیدند و حفظ میکردند و بدون توجّه،آن را برخلاف معنا و مقصود و هدف واقعی آن تفسیر میکردند»؛ (و قد کان یکون من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله الکلام له و جهان:فکلام خاصّ،و کلام عامّ،فیسمعه من لا یعرف ما عنی اللّه،سبحانه،به،و لا ما عنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فیحمله السّامع،و یوجّهه علی غیر معرفة بمعناه،و ما قصد به،و ما خرج من أجله) .
منظور از خاص و عام در عبارت بالا خاص و عام مصطلح در علم اصول و فقه،نیست،بلکه خاص و عام لغوی مراد است؛یعنی حکمی که مخصوص مورد معینی بوده و حکمی که جنبه عمومی داشته مثلا در بعضی از روایات آمده است که مسلمانان بعد از سال«حدیبیه»؛یعنی سال هفتم هجرت که مسلمانان طبق قرارداد با مشرکان برای انجام مناسک عمره به مکّه آمدند،پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله به اصحابش دستور داد هنگام طواف با سرعت دور خانه خدا بگردند(تا مشرکان که ناظران صحنه بودند مرعوب قدرت و چابکی مسلمانان شوند) (1)در حالی که
1) 1) .شرح نهج البلاغه تستری،ج ص 7،280.
این دستور یک سنّت ثابت و عمومی نبود.
در کلمات قصار نهج البلاغه نیز آمده است که از امام علیه السّلام درباره این حدیث پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله سؤال شد که فرموده است: «غیّروا الشّیب و لا تشبّهوا بالیهود ؛ محاسن سفید خود را رنگ کنید و شبیه یهود نباشید».
امام فرمود:«(این حکمی خاص است)زمانی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله این دستور را داد که مسلمانان در اقلیّت بودند،امّا اکنون که اسلام گسترش یافته مردان مخیرند که محاسن خود را رنگ کنند یا نکنند». (1)
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه این سخن به یکی دیگر از مشکلات مربوط به نقل احادیث میپردازد و آن اینکه:«چنان نبود که همه صحابه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از او پرسش کنند و مسائل مختلف را جویا شوند تا آنجا که عدّهای دوست میداشتند مرد عرب یا سؤال کنندهای تازه وارد بیاید و مطلبی از آن حضرت بپرسد تا آنها جواب آن را بشنوند و فراگیرند»؛ (و لیس کلّ أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله من کان یسأله و یستفهمه،حتّی إن کانوا لیحبّون أن یجیء الأعرابیّ و الطّاریء (2)، فیسأله علیه السّلام حتّی یسمعوا) .
ظاهر این است که این عبارت اشاره به گروهی از اصحاب دارد که زیاد اهل تحقیق و جستجوگری نبودند و ابتکار طرح سؤالات مختلف درباره اصول و فروع دین نداشتند و همین سبب میشد که از ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه و مجمل و مبیّن،سؤال نکنند و از مسائل مختلف به طور شفّاف آگاهی نیابند؛ولی اگر تازه واردی پیدا میشد و مسئله جدیدی طرح میکرد و پاسخ شایان توجّهی میشنید از آن استقبال میکردند.
بعضی از شارحان،جمله بالا را چنین تفسیر کردهاند که گروهی از صحابه به لحاظ ابهّت و عظمت پیامبر و یا اینکه سؤالهای متعدّد شاید حمل بر بیادبی شود،از طرح سؤال خودداری میکردند (1)ولی این احتمال با جملههایی که بعد در مورد علی علیه السّلام آمده است سازگار نیست،زیرا امام علیه السّلام در ادامه سخن چنین میفرماید:«من(اینگونه نبودم،بلکه)هرچه از خاطرم میگذشت از آن حضرت میپرسیدم و حفظ میکردم(به همین دلیل چیزی از فروع و اصول اسلام بر من مخفی نماند)»؛ (و کان لا یمرّ بی من ذلک شئ إلاّ سألته عنه و حفظته) .
و اگر میبینیم امام علیه السّلام چنان بود که برای هر سؤالی پاسخی آماده داشت افزون بر امدادهای الهی و الهامات درونی هوش و استعداد فوق العاده خدا داد، ملازمت با پیامبر در سالیان دراز و روح پرسشگری او از همه چیز سبب احاطه کامل بر تمام مسائل اسلامی بود.
سرانجام در پایان خطبه میفرماید:«این است جهات مختلفی که مردم در احادیث دارند و علل اختلاف روایاتشان»؛ (فهذه وجوه ما علیه النّاس فی اختلافهم،و عللهم فی روایاتهم) .
در بعضی از منابع اسلامی از جمله کتاب کافی جملههای گویای دیگری نیز در ذیل این خطبه آمده،از جمله اینکه امام علیه السّلام میفرماید:«و قد کنت أدخل علی رسول اللّه کلّ یوم دخلة و کلّ لیلة دخلة فیخلّینی فیها أدور معه حیث دار و قد علم أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله أنّه لم یصنع ذلک بأحد من النّاس غیری...فما نزلت علی رسول اللّه آیة من القرآن إلاّ أقرأنیها و أملاها علیّ فکتبتها بخطّی و علّمنی تأویلها و تفسیرها و ناسخها و منسوخها و محکمها و متشابهها و خاصّها و عامّها و دعا اللّه أن یعطینی فهمها و حفظها...و ما ترک شیئا علّمه اللّه من حلال و لاحرام و لا أمر
1) 1) .البتّه عوامل دیگری نیز در کار بود که مانع از طرح سؤال میشد؛پرداختن گروهی به عبادات به گمان اینکه فقط مأمور به عبادتند یا غرق شدن در دنیا که انسان را از همهچیز غافل میسازد از دیگر عوامل ترک سؤال بود.
و لا نهی کان أو یکون و لا کتاب منزل علی أحد قبله من طاعة أو معصیة إلاّ علّمنیه و حفظته فلم أنس حرفا واحدا ثمّ وضع یده علی صدری و دعا اللّه لی أن یملأ قلبی علما و فهما و حکما و نورا؛من همه روز یکبار بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله وارد میشدم و همچنین هر شب،و به من اجازه میداد هرجا باشد همراه او باشم و اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میدانند که او این اجازه را به هیچکس جز من نمیداد...و لذا هیچ آیهای از قرآن بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نازل نشد مگر اینکه بر من قرائت کرد و آن را بر من خواند و به من خط خود آن را نوشتم و تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست که قدرت فهم و درک و حفظ آن را به من عطا کند...و چیزی از حلال و حرام و امر و نهی مربوط به گذشته و آینده و دستوراتی که بر انبیای پیشین درباره اطاعت و معصیت نازل شده بود نبود مگر اینکه همه را به من تعلیم داد و آن را حفظ کردم و حتی یک حرف آن را فراموش ننمودم.سپس دست خود را بر سینه من نهاد و دعا کرد که خداوند قلب مرا پر از علم و فهم و دانش و نور کند». (1)
1) 1) .کافی،ج 1،ص 64،ح 1.
و من خطبة له علیه السّلام
فی عجیب صنعة الکون
از خطبههای امام علیه السّلام است که درباره شگفتی جهان آفرینش ایراد فرموده است. (1)
این خطبه در واقع از یک بخش تشکیل شده و آن بیان شگفتیهای خلقت زمین و آسمان،از آغاز خلقت گرفته تا به امروز است و در آن به نکات مختلفی اشاره شده است:
1.قدرت عظیم الهی در آفرینش جهان.
1) 1) .سند خطبه: مطابق نوشته مصادر نهج البلاغه از جمله کسانی که این خطبه را نقل کردهاند زمخشری در کتاب ربیع الابرار است و با اینکه او بعد از سیّد رضی میزیسته،با توجّه به تفاوتهایی که نقل او با نهج البلاغه دارد چنین برمیآید که او خطبه را از منبع دیگری گرفته است و همچنین ابن اثیر در کتاب لغت خود نهایه در دو مادّه «ثعجر»و«ازر»به آن اشاره کرده و تفاوتهایی که میان نقل ابن اثیر و نهج البلاغه است نیز نشان میدهد که او خطبه را از منبع دیگری اخذ کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 117)باید توجّه داشت که ابن اثیر در دو مادّه«ارز»و«ثعجر»اشاره به این خطبه کرده و در ماده«أزر»-آنگونه که مصادر گفته-به آن اشارهای نکرده است.
2.آغاز خلقت زمین و آسمان و اینکه در ابتدا توده عظیمی از مادّهای مذاب همچون دریایی پهناور بوده است.
3.تشکیل لایه جدید بر سطح این دریای مذاب و سپس تشکیل کره زمین و سایر کرات آسمانی.
4.پیدایش چین خوردگیهای زمین و تشکیل کوهها و قلّههای بلند سر به آسمان کشیده.
5.حمد و تسبیح خداوند به سبب این آفرینش عظیم و عبرت گرفتن از برنامه شگفتانگیز آفرینش.
و کان من اقتدار جبروته،و بدیع لطائف صنعته،أن جعل من ماء البحر الزّاخر المتراکم المتقاصف،یبسا جامدا،ثمّ فطر منه أطباقا،ففتقها سبع سماوات بعد ارتتاقها،فاستمسکت بأمره،و قامت علی حدّه.و أرسی أرضا یحملها الأخضر المثعنجر،و القمقام المسخّر،قد ذلّ لأمره،و أذعن لهیبته،و وقف الجاری منه لخشیته.
یکی از نشانههای اقتدار و جبروت خداوند و آفرینش بدیع و دقیق او این است که از آب دریای پهناور و موّاج و متراکم که امواجش سخت به هم میخورد و صدای عظیمی از آن برمیخاست لایه خشک و جامدی آفرید،سپس از آن طبقاتی به وجود آورد و آنها را از هم باز کرد و هفت آسمان را تشکیل داد،بعد از آنکه به هم پیوسته بودند؛همه آنها به فرمان او برقرار ماندند و در حدّ و اندازهای که او تعیین کرده بود قرار گرفتند،آنگاه زمینی به وجود آورد که دریای عظیم و مسخّر شدهای آن را بر دوش خود حمل میکرد دریایی که در برابر فرمانش خاضع و در مقابل هیبتش تسلیم بود و آبهای جاری آن از خشیّت او ساکن شد (و امواجش آرام گرفت).
آغاز آفرینش جهان
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه پرمعنا دست مخاطبان خود را گرفته و به آغاز
آفرینش جهان میبرد تا عظیمت و شگفتیهای آفرینش را به آنها نشان دهد، میفرماید:«از اقتدار و جبروت خداوند و آفرینش بدیع و دقیق او این است که از آب دریای پهناور و موّاج و متراکم که امواجش سخت به هم میخورد و صدای عظیمی از آن برمیخاست لایه خشک و جامدی آفرید»؛ (و کان من اقتدار جبروته،و بدیع لطائف صنعته،أن جعل من ماء البحر الزّاخر (1)المتراکم المتقاصف (2)،یبسا جامدا) .
«اقتدار»از ریشه قدرت و نیز«جبروت»که صیغه مبالغه است،معنای سلطه کامل را دارند،بنابراین سرچشمه آفرینش عظیم آسمانها و زمین از یکسو قدرت عظیم پروردگار و از سوی دیگر ابداع لطیف و ظریف اوست.ممکن است کسانی باشد که در یک کار بزرگ دقت و ظرافت را فراموش کنند و یا یک کار ظریف و دقیق را در ابعاد وسیع نتوانند انجام دهند؛امّا خداوند قادر متعال این دو را در آفرینش زمین و آسمانها به هم آمیخته،هم دارای عظمت است و هم دقت و ظرافت.
امام علیه السّلام در این خطبه همانند خطبه اوّل نهج البلاغه و خطبه 91 میفرماید:
آغاز آفرینش از آب بوده است؛ولی به یقین منظور از این آب،آبهای معمولی امروز نیست،بلکه توده عظیم مذاب و موّاجی است که خداوند با قدرت بیپایانش آن را آفرید.این مادّه مذاب با گذشت زمان،به بخشهای جامدی تبدیل شد و آن بخشها زمین و کرات آسمانی را تشکیل دادند.این سخنی است که با فرضیّات علمی امروز در پیدایش جهان نیز سازگار است.
قابل توجّه اینکه تعبیر «من ماء البحر الزّاخر» نشان میدهد بخشی از این
دریای عظیم تبدیل به کرات آسمانی شدند و بخشی باقی ماندند و این نیز با کشفیّات علم امروز سازگار است که میگوید:هنوز بخشهای عظیمی از تودههای گازهای سوزان یا مواد مذاب در آسمانها وجود دارد که تبدیل به کراتی همانند کرات منظومه شمسی نشده است.
و در ادامه این سخن از پیدایش آسمانهای هفتگانه سخن میگوید و میفرماید:«سپس از آن طبقاتی آفرید و آنها را از هم باز کرد و هفت آسمان را تشکیل داد بعد از آنکه به هم پیوسته بودند؛همه آنها به فرمان او برقرار ماندند و در حدّ و اندازهای که او تعیین کرده بود قرار گرفتند»؛ (ثمّ فطر منه أطباقا (1)،ففتقها سبع سماوات بعد ارتتاقها (2)،فاستمسکت بأمره،و قامت علی حدّه) .
این سخن برگرفته از همان چیزی است که در سوره انبیاء آیه 30 آمده است که میفرماید:« «أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» ؛آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم و هرچیز زندهای را از آب قرار دادیم».
روشن است که منظور از مشاهده در این آیه شریفه مشاهده حسّی و با چشم نیست،بلکه از طریق علم و دانش و مشاهده درونی است.
فرضیّات علم امروز نیز میگوید آسمانها و زمین در آغاز به صورت توده واحد عظیمی از گازها و موادّ مذاب بود که بر اثر گردش به دور خود یا عوامل دیگر،قطعاتی پشتسر یکدیگر از آن جدا شد و به گوشهای از فضا پرتاب گشت و کرات و منظومهها و کهکشانها را تشکیل داد.
آنگاه امام به بیان آفرینش زمین میپردازد و میفرماید:«و زمینی به وجود
آورد که دریای عظیم و مسخّر شدهای آن را بر دوش خود حمل میکرد دریایی که در برابر فرمانش خاضع و در مقابل هیبتش تسلیم بود و آبهای جاری آن از خشیّت او ساکن شد(و امواجش آرام گرفت)»؛ (و أرسی (1)أرضا یحملها الأخضر (2)المثعنجر (3)،و القمقام (4)المسخّر،قد ذلّ الأمره،و أذعن لهیبته،و وقف الجاری منه لخشیته) .
این سخن ممکن است اشاره به بارانهای عظیم سیلابی باشد که در آغاز پیدایش زمین همه کره زمین را به صورت دریایی عظیم به هم پیوسته فرا میگرفت و با گذشت زمان،آبها در خلل فرج زمین فرونشستند و خشکیها که مجموعا یک چهارم کره زمین را تشکیل میدهند از زیر آب سر برآوردند،آبها آرام گرفتند و زمینها برای زندگی انسان و سایر موجودات زنده خشکی آماده شدند.
1) 1) .«أرسی»از ریشه«رسو»بر وزن«مسح»به معنای ثابت و راسخ شدن گرفته شده است.
2) 2) .«أخضر»به معنای سبزرنگ در اینجا اشاره به دریاهای عمیق است که از کثرت عمق به رنگ سبز دیده میشود.
3) 3) .«مثعنجر»به معنای سیّال و پر آب است از ریشه«ثعجرة»بر وزن«حنجره»به معنای جریان آب و مانند آن گرفته شده است.
4) 4) .«قمقام»به معنای دریای عظیم است و در اصل از«قمقمة»بر وزن«همهمه»به معنای جمع کردن گرفته شده است و به دریای عظیم و حوادث مهم از این جهت«قمقام»گفته میشود که آبهای زیاد و مشکلات فراوان در آن جمع است.
و جبل جلامیدها،و نشوز متونها و أطوادها،فأرساها فی مراسیها،و ألزمها قراراتها.فمضت رؤوسها فی الهواء،ورست أصولها فی الماء، فأنهد جبالها عن سهولها،و أساخ قواعدها فی متون أقطارها و مواضع أنصابها،فأشهق قلالها،و أطال أنشازها،و جعلها للأرض عمادا،و أرّزها فیها أوتادا،فسکنت علی حرکتها من أن تمید بأهلها،أو تسیخ بحملها،أو تزول عن مواضعها.فسبحان من أمسکها بعد موجان میاهها،و أجمدها بعد رطوبة أکنافها،فجعلها لخلقه مهادا،و بسطها لهم فراشا!فوق بحر لجّیّ راکد لا یجری،و قائم لا یسری،تکرکره الرّیاح العواصف،و تمخضه الغمام الذّوارف؛«إنّ فی ذلک لعبرة لمن یخشی».
خداوند بعد از آفرینش زمین،صخرهها و تپّهها و کوههای استوار آن را آفرید و آنها را در جایگاه خود ثابت نگه داشت و در قرارگاهشان مستقر نمود،قلّههای آنها در هوا پیشروی کرد و ریشههای آنها در آب فرورفت و به این ترتیب، کوهها را از سطح زمین بالا کشید و پایههای آنها را در اعماق زمین و قرارگاهشان را ثابت نگه داشت،قلّهها را مرتفع ساخت و تپّهها را گسترش داد و کوهها را تکیهگاه زمین و همچون میخهایی در آن کوبید؛بهگونهای که زمین در عین حرکت،آرام گرفت،تا اهل خود را در اضطراب فرونبرد؛یا آنچه را که بر دوش حمل کرده،فرو نیندازد،یا از جایگاه خویش زایل نگردد؛پس منزّه است آنکس که زمین را درمیان آن همه امواج ناآرام ثابت نگه داشت؛دوران رطوبت جوانب
و اطرافش را پایان داد و آن را خشک نمود و بستری آرام(برای زندگی انسانها) قرار داد و همچون فرشی برای آنها گسترده ساخت؛برفراز دریایی پهناور و راکد که ایستاده بود و حرکت نمیکرد؛تنها بادهای شدید آن را برهم میزد و ابرهای پرباران به حرکتش درمیآورد.(آری!)«در این امور درس عبرت بزرگی است برای کسانی که اهل خشیّتند و احساس مسئولیت دارند».
آفرینش کوهها
امام علیه السّلام بعد از بیان آفرینش آسمانها و زمین و قرار گرفتن کره خاکی در جایگاه خود به شرح یکی از پدیدههای مهمّ زمین که نقش بسیار مؤثّری در زندگی انسانها و سایر موجودات زنده دارد،پرداخته میفرماید:«خداوند(بعد از آن)، صخرهها و تپّهها و کوههای محکم آن را آفرید و آنها را در محل خود ثابت نگه داشت و در قرارگاهشان مستقر نمود،(بهگونهای که)قلّههای آنها در هوا پیشروی کرد و ریشههای آن در آب فرورفت»؛ (و جبل (1)جلامیدها (2)،و نشوز (3)متونها (4)و أطوادها (5)،فأرساها فی مراسیها،و ألزمها قراراتها.فمضت رؤوسها فی الهواء،ورست أصولها فی الماء) .
از نظر علمی مسلّم است که سطح زمین پیش از آنکه سرد شود چندان پستی و بلندی نداشت؛ولی با سرد شدن چین خوردگیها در سطح زمین نمایان شد
1) 1) .«جبل»از ریشه«جبل»بر وزن«جبر»به معنای آفرینش گرفته شده است و ریشه اصلی آن جبل به معنای کوه است و از آنجا که کوه،موجودی ثابت است به آفرینش تغییر ناپذیر جبلّه گفته شده است.
2) 2) .«جلامید»جمع«جلمود»بر وزن«خرطوم»به معنای صخره و کوه است.
3) 3) .«نشوز»جمع«نشز»بر وزن«نشر»به معنای تپّه و قطعات مرتفع زمین است.این واژه معنای مصدری نیز دارد و به معنای خودداری کردن از انجام وظیفه است؛مانند نشوز زن در برابر همسر.
4) 4) .«متون»جمع«متن»به معنای محکم و گاه به معنای صاف و مستوی میآید و در اینجا همان معنای اوّل مراد است.
5) 5) .«اطواد»جمع«طود»به معنای کوه بلند است.
(همانند سیبی که مدّتی بماند و رو به خشکی بگذارد)این چین خوردگیها کوهها و درهای عظیم را تشکیل دادند،کوهها پیوسته به آسمان پیش میرفت و ریشههای آن در موادّ مذاب درون زمین فرومیرفت و به این ترتیب سطح زمین به شکل کنونی درآمد.
سپس در توضیح بیشتر میافزاید:«کوهها را از سطح زمین بالا کشید و پایههای آنها را در اعماق زمین و قرارگاهشان را ثابت نگه داشت،قلّهها را مرتفع ساخت و تپّهها را گسترش داد»؛ (فأنهد (1)جبالها عن سهولها،و أساخ (2)قواعدها فی متون أقطارها و مواضع أنصابها (3)،فأشهق (4)قلالها،و أطال أنشازها (5)) .
این جمله به خوبی نشان میدهد که کوههای زمین علاوه بر قامت کشیدهای که در بیرون دارند دارای ریشههای عظیمی در زیر زمین هستند همان ریشههایی که آنها را از درون به هم پیوند میدهد،درست مانند درختی که هرقدر ساقه و شاخههایش در آسمان بیشتر پیش میرود و ریشههایش در اعماق زمین فروتر خواهد رفت،زیرا قامت بلند و استوار را ریشههای عظیم و محکم نگه میدارد.
آنگاه امام علیه السّلام فواید وجود کوهها را ذکر میکند که از همه مهمتر حفظ آرامش زمین و ساکنان آن است و در عباراتی پرمعنا و حساب شده میفرماید:«خداوند کوهها را تکیهگاه زمین و همچون میخهایی در آن کوبید؛بهگونهای که زمین در عین حرکت،آرام گرفت،تا اهل خود را در اضطراب فرونبرد؛یا آنچه را که بر دوش حمل کرده،فرو نیندازد،یا از جایگاه خویش زایل نگردد»؛ (و جعلها
1) 1) .«أنهد»از ریشه«نهود»به معنای برآمدن و برجسته شدن گرفته شده است.
2) 2) .«اساخ»از ریشه«سوخ»بر وزن«قول»به معنای فرورفتن یا فرورفتن در آب است و«أساخ»یعنی فروبرد.
3) 3) .«انصاب»جمع«نصب»بر وزن«کتب»به معنای اجسامی است که آن را در جایی نصب میکنند و نصب به گفته مرحوم طبرسی در مجمع البیان گاه معنای جمعی دارد و گاه معنای مفرد.
4) 4) .«أشهق»از ریشه«شهوق»به معنای بالا رفتن گرفته شده و«اشهق»یعنی بالا برد.
5) 5) .«أنشاز»جمع«نشز»بر وزن«مرض»از ریشه«نشوز»گرفته شده که پیش از این در همین بخش از خطبه تفسیر شده است.
للأرض عمادا،و أرّزها (1)فیها أوتادا،فسکنت علی حرکتها من أن تمید (2)بأهلها،أو تسیخ (3)بحملها،أو تزول عن مواضعها) .
چگونه کوهها به زمین آرامش میدهند و جلوی لرزشها را میگیرند؟
پاسخ این سؤال باتوجّه به یک نکته روشن است و آن اینکه هسته درون زمین مواد مذاب و گازهاست که پیوسته به قشر بیرونی فشار میآورد و گاه به صورت آتشفشانها ظاهر میشود؛ولی کوهها با آن ریشههای محکم و به هم پیوستهای که دارند این فشارها را تحمّل میکنند و از لرزشهای پیدرپی باز میدارند و مایه آرامش قشر جامد زمین میشوند.
افزون براین،کوهها در برابر فشار بیرونی که برخاسته از جاذبه ماه و خورشید و جزر و مدّ حاصل از آن است عامل مؤثّری برای آرامش زمین محسوب میشوند.
از طرف دیگر پناهگاهی هستند در برابر طوفانهایی که همواره بر سطح زمین میوزد و ممکن است زندگی انسانها را دستخوش تزلزل سازد.
برای توضیح بیشتر درباره اسرار آفرینش کوهها و نقش آنها در پیشگیری از تزلزل پوسته جامد زمین به جلد چهارم همین کتاب صفحه 149 ذیل خطبه 91 مراجعه فرمایید.
در ضمن جمله «فسکنت علی حرکتها...» (با توجّه به تعبیر به«علی»)به خوبی نشان میدهد که امام اشاره روشنی به حرکت زمین در آن عصر و زمان فرموده که همه علمای هیئت در آن عصر،زمین را ساکن میپنداشتند،زیرا میفرماید:در عین اینکه زمین حرکت دارد آرام است و اهل خود را مضطرب و متزلزل نمیسازد.
مرحوم علاّمه شرف الدّین در کتاب مؤلّفوا الشّیعه فی صدر الاسلام به این نکته ظریف اشاره کرده است. (1)
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«پس منزّه است آن کس که زمین را در میان آن همه امواج ناآرام ثابت نگه داشت؛و دوران رطوبت جوانب و اطرافش را پایان داد و آن را خشک نمود و بستری آرام(برای زندگی انسانها) قرار داد و همچون فرشی برای آنها گسترده ساخت؛برفراز دریایی پهناور و راکد که جریانی نداشت و ایستاده بود و حرکت نمیکرد؛تنها بادهای شدید آن را بر هم میزد و ابرهای بارانزا به حرکتش درمیآورد.(آری!)«در این امور درس عبرت بزرگی است برای کسانی که اهل خشیّتند و احساس مسئولیت دارند»»؛ (فسبحان من أمسکها بعد موجان میاهها،و أجمدها بعد رطوبة أکنافها،فجعلها لخلقه مهادا،و بسطها لهم فراشا!فوق بحر لجّیّ راکد لا یجری،و قائم لا یسری، تکرکره (2)الرّیاح العواصف،و تمخضه (3)الغمام الذّوارف (4)«إنّ فی ذلک لعبرة لمن یخشی») .
در عبارت فوق دو جمله دیده میشود که در بدو نظر با یکدیگر هماهنگ نیست:نخست میگوید:«خداوند زمین را بر فراز دریای پهناور راکدی که جریان ندارد گسترده است»و در ذیل میگوید:«طوفانهای درهم کوبنده و بادهای شدید آب این دریا را برهم میزند».
امّا با دقت در این تعبیر روشن میشود که هیچ منافاتی باهم ندارند؛زیرا
1) 1) .مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 117.
2) 2) .«تکرکر»از ریشه«کرکره»بر وزن«حنجره»به عقیده بعضی در اصل از ریشه تکرار است و بعضی آن را مادّه مستقلی از رباعی مجرّد میدانند و به هر حال معنای تکرار را میرساند.
3) 3) .«تخمض»از ریشه«مخض»بر وزن«مغز»در اصل به معنای تکان دادن شیر یا ماست برای گرفتن کره میباشد سپس به هر تکان دادن شدیدی اطلاق شده است.
4) 4) .«ذوارف»از ریشه«ذرف»بر وزن«حرف»به معنای سیلان اشک از چشم یا هرگونه سیلان آب است و «ذوارف»جمع«ذارفه»به معنای جاری و روان است.
جمله اوّل از آرام بودن طبیعت این دریا سخن میگوید و جمله دوم از تأثیر عوامل بیرونی؛یعنی تندبادها بر صفحه دریاها.
اینکه میفرماید:«ابرهای پر باران نیز آن را به حرکت درمیآورد»؛ (و تمخضه الغمام الذّوارف) یا به این دلیل است که چنین ابرهایی همواره همراه با طوفانهاست،یا اینکه باران سیلآسا که بر صفحه اقیانوسها میریزد،آن را تحت تأثیر خود قرار داده و موّاج میکند.
جمله «إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِمَنْ یَخْشی» یا اشاره به سکون و حرکت دریاهاست که در بالا ذکر کردیم یا اشاره است به تمام آنچه امام علیه السّلام در این خطبه درباره آفرینش کوهها و دریاها و خلقت زمین و آسمان آورده است.
جمله «إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِمَنْ یَخْشی» (1)که برگرفته از قرآن مجید است عبرت گرفتن را برای صاحبان خشیّت و ترس از خدا میداند،چرا که این خشیّت، زاییده علم است و عالمانند که از این امور عبرت میگیرند همانگونه که در جای دیگر میفرماید: «إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (2)
و من خطبة له علیه السّلام
کان یستنهض بها أصحابه إلی جهاد أهل الشّام فی زمانه
از خطبههای امام علیه السّلام است که همواره با این سخنان یاران خویش را برای جهاد با شامیان بسیج مینمود. (1)
این خطبه در واقع خطابی است به درگاه پروردگار متعال،آمیخته با دعا برای پیروزی لشکریان اسلام و نفرین بر سست عنصرانی که دست از یاری حق بر میدارند و اتمام حجّتی است بر آنها در برابر خداوند بزرگ.
این کلام به خوبی نشان میدهد که امام علیه السّلام تا چه اندازه از سستی و بیتوجهی مردم کوفه به امر جهاد با غارتگران شام،ناراحت بود؛این چیزی است که از بسیاری از خطبههای نهج البلاغه استفاده میشود و اگر کوتاهی و سستی آنها نبود تاریخ اسلام،مسیر دیگری را میپیمود ولی افسوس...!
1) 1) .سند خطبه: نویسنده مصادر نهج البلاغه سند خاصّی برای این خطبه نقل نکرده است؛ولی آن گونه که از کتاب تمام نهج البلاغه برمیآید(و در متن نیز اشاره کردهایم)به عقیده بعضی این کلام ذیل خطبه 198 بوده است و در هر حال در این کتاب نیز مدرک دیگری غیر از نهج البلاغه ذکر نشده است.
اللّهمّ أیّما عبد من عبادک سمع مقالتنا العادلة غیر الجائرة،و المصلحة غیر المفسدة،فی الدّین و الدّنیا،فأبی بعد سمعه لها إلاّ النّکوص عن نصرتک،و الإبطاء عن إعزاز دینک،فإنّا نستشهدک علیه یا أکبر الشّاهدین شهادة،و نستشهد علیه جمیع ما أسکنته أرضک و سماواتک،ثمّ أنت بعد المغنی عن نصره،و الآخذ له بذنبه.
خداوندا!هر یک از بندگانت گفتار عادلانه و دور از ستم و اصلاح کننده و بیمفسده ما را در امر دین و دنیا بشنود و پس از شنیدن از یاری آیین تو و اعزاز دینت سرباز زند و کندی کند.ما تو را بر کار خلاف او به شهادت میطلبیم.ای کسی که بزرگترین شاهدانی!همچنین همه آنها را که در زمین و آسمانهایت سکونت بخشیدهای،گواه برضدّ او میآوریم؛و با این حال میدانیم که ما را از یاری او بینیاز میسازی و او را به گناهش خواهی گرفت(و کیفر خواهی داد).
سزای متخلّفان
قرائن نشان میدهد که این چند جمله پرمعنا و پر از سوز و گداز،بخشی از خطبه طولانیتری بوده که مرحوم سیّد رضی این قسمت را گزینش کرده و جداگانه آورده است.
بعضی معتقدند این کلام ذیل خطبه 198 قرار داشته است. (1)
1) 1) .تمام نهج البلاغه ص،491.
هدف اصلی امیر المؤمنین علیه السّلام از این خطبه،بسیج کردن یارانش برای جهاد در برابر شامیان غاصب بوده است؛ولی به صورت شکوائیّهای در برابر خداوند؛ شکوا از کسانی که دعوت عادلانه او را میشنوند و از شرکت در جهاد سرباز میزنند.شکوایی که نشان میدهد تا چه اندازه،امام مظلوم و تا چه حدّ گروهی از اصحابش فاقد احساس مسئولیت بودهاند.
میفرماید:«خداوندا!هریک از بندگانت گفتار عادلانه و دور از ستم و اصلاح کننده و بیمفسده ما را در امر دین و دنیا بشنود و پس از شنیدن از یاری آیین تو و اعزاز دینت سرباز زند و کندی کند.ما تو را برضدّ او به شهادت میطلبیم.ای کسی که بزرگترین شاهدانی!»؛ (اللّهمّ أیّما عبد من عبادک سمع مقالتنا العادلة غیر الجائرة،و المصلحة غیر المفسدة،فی الدّین و الدّنیا،فأبی بعد سمعه لها إلاّ النّکوص (1)عن نصرتک،و الإبطاء (2)عن إعزاز دینک،فإنّا نستشهدک علیه یا أکبر الشّاهدین شهادة) .
قابل توجّه اینکه امام سخن خود را در زمینه دعوت به جهاد با شامیان ستمگر به چهار وصف یا به اعتباری به دو وصف تأکید کرده است:1.این سخن سخنی است در مسیر عدالت.2.هیچ ستمی در آن نیست.3.سبب اصلاح مردم است.
4.هیچ فسادی بر آن مترتب نیست و آثار مثبت آن در دین و دنیای مردم ظاهر میشود.
بدیهی است پیروی از چنین سخنی که سراسر حق و عدالت و صلح و مصلحت است به حکم شرع و عقل لازم است و آنها که برخلاف آن گام بردارند از آیین خداوند متعال و فرمان عقل منحرف شدهاند.
نکته دیگر اینکه امام علیه السّلام میفرماید:کسانی که با دعوت او به جهاد با شامیان
غارتگر سرپیچی کنند از یاری خدا و عظمت بخشیدن به آیین او سرباز زدهاند بیآنکه امام علیه السّلام نفع خاص شخصی در آن داشته باشد.
ضمنا امام با این سخن میخواهد روشن سازد که مسیر شامیان،مسیر ظلم و جور و مایه فساد در دین و دنیای مردم است.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن افزون بر به شهادت طلبیدن خداوند متعال،همه موجودات زمین و آسمان را به گواهی میطلبد و میفرماید:«تمام آنها را که در زمین و آسمانهایت سکونت بخشیدهای،به عنوان گواه برضدّ او(آنکس که از جهاد با ستمگران سرباز میزند)میآوریم؛ولی با این حال میدانیم که ما را از یاری او بینیاز میسازی و او را به گناهش خواهی گرفت(و کیفر خواهی داد)»؛ (و نستشهد علیه جمیع ما أسکنته أرضک و سماواتک،ثمّ أنت بعد المغنی عن نصره،و الآخذ له بذنبه) .
امام علیه السّلام با این شکایت به پیشگاه پروردگار که از دل پرسوز آن حضرت برخاسته،از یکسو به افراد سست و بیتفاوت در امر جهاد اتمام حجّت میکند و از سوی دیگر یاران وفادارش را هشدار میدهد که از سستی آن گروه وحشتی به دل راه ندهند و بدانند خدا یار و یاور آنهاست و آن گروه وظیفهنشناس، سرانجام گرفتار کیفر اعمال خود خواهند شد،همانگونه که به گواهی تاریخ بعد از شهادت امام گرفتار شدند و ظالمانی از عمّال بنی امیّه را بر آنها گماردند که بر هیچیک از آنان رحم نکردند و از هیچ عقوبت و از کیفری درباره آنان دریغ نداشتند.
شایان توجّه است که در کتاب صفّین نصر بن مزاحم چنین آمده است:
هنگامی که امام این سخن را بیان فرمود مردی از طایفه بنی فزاره برخاست و جسورانه به امام خطاب کرد که تو میخواهی ما را با این سخن برای جنگ با شامیان بسیج کنی و برادران خود را در آنجا به قتل برسانیم.همانگونه که ما را در
بصره بردی و برادران خویش را در جنگ جمل کشتیم!هرگز این کار را نخواهیم کرد.مالک اشتر خشمگین شد و برخاست و گفت:ای مردم!او را دستگیر کنید (که او فردی نفوذی از دشمنان ماست)آن مرد فرار کرد و گروهی به دنبال او برای دستگیر ساختنش حرکت کردند او به محلّی از بازار پناهنده شد که جای فروش اسبها بود.سرانجام مردم او را زیر پاهای خود له کردند. (1)
جمله «جمیع ما أسکنته أرضک و سمواتک» ؛(همه آنچه که در زمین و آسمانهایت ساکن ساختی)ظاهرا اشاره به فرشتگان و انسانها و جنّ است،زیرا تعبیر«ساکن ساختی»تناسب با آن دارد(بنابراین«ما»در اینجا به ذوی العقول اطلاق شده است و به شهادت طلبیدن آنها با آنکه قبل از آن،خدا را به شهادت طلبیده،برای تأکید در این امر مهم است،همانگونه که خداوند جز ذات پاکش شاهدان بسیاری بر اعمال ما قرار داده است.
1) 1) .صفّین نصر بن مزاحم،ص 94-95.
و من خطبة له علیه السّلام
فی تمجید اللّه و تعظیمه
از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن از مجد و عظمت خداوند سخن گفته شده است (و نیز به بخشی از ویژگیهای پیامبر اشاره شده است). (1)
از تعبیر مرحوم سیّد رضی استفاده میشود که آنچه در این خطبه آمده،بخشی از کلام امام علیه السّلام بوده که مرحوم سیّد دو بخش از آن را برگزیده است:
در بخش اوّل از صفات جمال و جلال خداوند مخصوصا احاطه علم او به همه موجودات سخن به میان آمده است.
در بخش دوم از صفات پیامبر و امدادهای الهی نسبت به او و پیشرفت سریع و برطرف شدن موانع راهش سخن گفته شده و در مجموع این خطبه شعاع تابناکی بر مسئله توحید و نبوّت افکنده شده است.
1) 1) .سند خطبه: در منابع معروف،سندی برای این خطبه جز نهج البلاغه ذکر نشده است و مرحوم علاّمه مجلسی در بحار الانوار،ج 4،بخش اوّل این خطبه را از نهج البلاغه نقل کرده است.
الحمد للّه العلیّ عن شبه المخلوقین،الغالب لمقال الواصفین،الظّاهر بعجائب تدبیره للنّاظرین،و الباطن بجلال عزّته عن فکر المتوهّمین، العالم بلا اکتساب و لا ازدیاد،و لا علم مستفاد،المقدّر لجمیع الأمور بلا رویّة و لا ضمیر،الّذی لا تغشاه الظّلم،و لا یستضیء بالأنوار،و لا یرهقه لیل،و لا یجری علیه نهار لیس إدراکه بالإبصار،و لا علمه بالإخبار.
*** و منها فی ذکر النبی صلّی اللّه علیه و اله:
أرسله بالضّیاء،و قدّمه فی الاصطفاء،فرتق به المفاتق،و ساور به المغالب،و ذلّل به الصّعوبة،و سهّل به الحزونة،حتّی سرّح الضّلال،عن یمین و شمال.
حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که از شباهت به مخلوقات،برتر، و از وصف واصفان،والاتر است.به وسیله تدبیر شگفتآورش بر همه ناظران آشکار است و با جلال عزّتش کنه ذاتش بر همه اندیشمندان پنهان.خداوندی که عالم است بیآنکه معلوماتش اکتسابی باشد یا فزونی گیرد و یا آن را از کسی فرا گرفته باشد.خداوندی که همه امور را اندازهگیری کرده،بیآنکه نیاز به تفکّر و یا رجوع به ضمیر و وجدان داشته باشد.خدایی که تاریکیها پوششی بر او نمیافکند و از نور و روشنایی بهره نمیگیرد.شب او را نمیپوشاند و روشنایی روز بر او نمیگذرد.نه درک او از اشیا،با حسّ بینایی(و چشم ظاهری)است و نه علم و دانش وی از طریق خبرگیری.
در بخش دیگری از این خطبه سخن از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به میان آمده، میفرماید:«خداوند او را با نور و روشنایی فرستاد و برگزید و بر همه مقدّم داشت،جدائیها و پراکندگیها را به وسیله او پیوند داد(و اتحاد و الفت ایجاد کرد)و با او بر زورمندان چیره شد.مشکلات را به وسیله او آسان و ناهمواریها را به دست او هموار ساخت تا آنجا که ضلالت و گمراهی را از راست و چپ(و از هر سو)به عقب راند.»
بخشی از اوصاف خداوند و پیامبرش
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه که پیرامون صفات جمال و جلال حق سخن میگوید،به دوازده وصف از اوصاف الهی اشاره میکند:
نخست در چهار وصف نخستین میفرماید:«حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که از شباهت به مخلوقات،برتر و از وصف واصفان،والاتر است.به وسیله تدبیر شگفتآورش بر همه ناظران آشکار است و با جلال عزّتش کنه ذاتش بر همه متفکّران پنهان»؛ (الحمد للّه العلیّ عن شبه المخلوقین، الغالب لمقال الواصفین،الظّاهر بعجائب تدبیره للنّاظرین،و الباطن بجلال عزّته عن فکر المتوهّمین (1)) .
همانگونه که در گذشته نیز اشاره شده،ذات پاک خداوند نامتناهی است و بدیهی است مخلوقاتش که همه چیزشان محدود و متناهی است،قادر بر درک کنه ذاتش نباشند،بنابراین تنها از طریق آثار شگفتانگیزی که در پهنه جهان هستی از او نمایان است به ذات او پی میبریم،لذا اگر میگوییم خدا از همهچیز
1) 1) .«متوهمین»از ریشه«وهم»گرفته شده که گاه به معنای پندار و گمان و خیال میآید و گاه به معنای اندیشیدن و فکر کردن و در اینجا معنای دوم مراد است و شاهد آن تعبیر به«فکر»است که قبل از آن ذکر شده است.
آشکارتر و از همهچیز پنهانتر است ناظر به همین دو جنبه است؛از نظر آثار علم و قدرتش کاملا آشکار و از نظر کنه ذاتش مخفی و پنهان است.
در ادامه این سخن به پنجمین و ششمین وصف پرداخته میفرماید:
«خداوندی که عالم است بیآنکه معلوماتش اکتسابی باشد یا فزونی گیرد و یا آن را از کسی فراگرفته باشد.خداوندی که همه امور را اندازهگیری کرده،بیآنکه نیاز به تفکّر و یا رجوع به ضمیر و وجدان داشته باشد»؛ (العالم بلا اکتساب و لا ازدیاد،و لا علم مستفاد،المقدّر لجمیع الأمور بلا رویّة و لا ضمیر) .
بیشک علم خدا مانند ذاتش بیپایان است،بنابراین نه نیازی به اکتساب دارد و نه فراگیری از دیگری.این امور مربوط به کسانی است که علم محدودی دارد و از سه راه بر آن میافزایند:گاهی از طریق تجربه و مانند آن،گاه به سبب تأثیر علوم در یکدیگر و انتقال از مسئلهای به مسئله دیگر و گاه از طریق درس خواندن و فراگیری از دیگران؛امّا آنکس که علمی بیپایان دارد از همه این امور بینیاز است.
همچنین او برای آفرینش مخلوقات و اندازهگیری دقیق هر موجود از نظر کمیّت و کیفیّت و قوانین حاکم بر آن نه نیاز به اندیشیدن دارد،نه رجوع به وجدان.به خلاف انسانهایی که دست به اختراع و ابداع چیزی میزنند که گاه باید سالها بیندیشند و مطالعه کنند و از معلومات و تجربیات خود کمک بگیرند تا موفق به ابداع چیزی شوند.
سپس در هفتمین و هشتمین وصف میافزاید:«خدایی که تاریکیها ستر و پوششی بر او نمیافکند و از نور و روشنایی بهره نمیگیرد»؛ (الّذی لا تغشاه الظّلم،و لا یستضیء بالأنوار) .
آنگاه برای تکمیل و توضیح همین مطلب به سراغ نهمین و دهمین وصف رفته،میفرماید:«شب او را نمیپوشاند و روشنایی روز بر او نمیگذرد(و به بیان
دیگر:شب و روز برای او متصوّر نیست)»؛ (و لا یرهقه (1)لیل،و لا یجری علیه نهار) .
این تعبیرات ممکن است اشاره به این سند باشد که ذات پاکش از طریق آثار همیشه آشکار است و شب و روز تفاوتی در این امر ایجاد نمیکند و یا اشاره به این باشد که او برای مشاهده و احاطه علمی به اشیا نیاز به نور و روشنایی ندارد آنگونه که انسانها نیاز دارند.»
یازدهمین و دوازدهمین وصف نیز تکمیل و توضیح دیگری بر اوصاف پیشین است،میفرماید:«نه درک او از اشیاء با حسّ بینایی است و نه علم و دانش وی از طریق خبرگیری است»؛ (لیس إدراکه بالإبصار،و لا علمه بالإخبار) .
زیرا این امور مربوط به جسم و جسمانیات و صاحبان علوم ناقص و محدود است؛او نه از قبیل جسم و جسمانیات است و نه محدودیتی در احاطه علمی اوست.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا امام علیه السّلام در خطبههای متعدّد بر همین مضامین تکیه و تأکید میکند و بر این امر اصرار دارد که علم خداوند نیازی به هیچیک از اموری که در بالا گفته شد ندارد؛این همه تأکید برای چیست؟
در پاسخ این سؤال میگوییم:یکی از مشکلات عظیم در شناخت و معرفت پروردگار مسئله مقایسه او با مخلوقات است،زیرا در همه عمر خود سروکار با مخلوقات دارد،همهچیز را با معیار آن میسنجد.مخلوقاتی که همهچیزش محدود است؛ علم،قدرت،زمان،مکان،درک و شهود او همه و همه محدود،ناپایدار و فناپذیر است.هنگامی که سخن از معرفت پروردگار به میان میآید آگاهانه یا ناخودآگاه همان مقیاسها را به کار میگیرد و در درّه هولناک تشبیه سقوط میکند،از اینرو این معلم بزرگ معرفة اللّه پیدرپی هشدار میدهد که بر لب پرتگاه نروید و خدا را با خود به هیچیک از مخلوقات مقایسه نکنید که از معرفة اللّه دور خواهید شد و اوهامی را در مغز خود پرورش میدهید و میپرستید.
1) 1) .«یرهقه»از ریشه«رهق»بر وزن«شفق»در اصل به معنای پوشاندن چیزی با قهر و غلبه است و به معنای سختگیری یا مسلّط شدن چیزی نیز آمده است.
حدیث معروف امام باقر علیه السّلام:«کلّ ما میّزتموه بأوهامکم فی أدقّ معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم؛»آنچه با فکر و پندار خود با دقیقترین مفاهیم در ذهن خویش(درباره خدا)ترسیم میکنید مخلوق و ساخته شما و همانند خودتان است و به سوی شما باز میگردد» (1)اشاره زیبایی به همین مطلب است.
لذا ائمّه اهل بیت علیهم السّلام همواره مراقب اصحاب و یاران و پیروان خود بودند که گرفتار و تشبیه یا تعطیل نشوند،در حالی که این گرفتاری برای گروهی که از آنها پیروی نکردند بسیار فراوان و آشکار است.
اعتقاد به جسمیّت خداوند و تشبیه او با مخلوقات،اعتقاد به امکان رؤیت و مشاهده حسّی در دنیا و لااقل در آخرت که غالبا به آن پایبند هستند،از این قسم انحرافات خطرناک است.
در بخش دیگر این خطبه که مرحوم سیّد رضی تحت عنوان«و منها فی ذکر النّبی صلّی اللّه علیه و اله»آورده،امام علیه السّلام سخن کوتاه و بسیار پرمعنایی درباره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله دارد و هفت وصف از اوصاف پیامبر را که نشان دهنده مقام والا و اصلاحات گسترده او در جامعه اسلامی است،بیان میکند.میفرماید:«خداوند او را با نور و روشنایی فرستاد و برگزید و بر همه مقدّم داشت،پارگیها و پراکندگیها را به وسیله او پیوند داد(و اتّحاد و الفت ایجاد کرد)و با او بر زورمندان چیره شد.
مشکلات را به وسیله او آسان و ناهمواریها را به دست او هموار ساخت تا آنجا که ضلالت و گمراهی را از راست و چپ(و از هر سو)به عقب راند»؛ (أرسله بالضّیاء،و قدّمه فی الاصطفاء،فرتق (2)به المفاتق (3)و ساور (4)به المغالب،و ذلّل به
1) 1) .بحار الانوار،ج 66،ص 293.
2) 2) .«رتق»از ریشه«رتق»بر وزن«حتم»یعنی به هم پیوستن.
3) 3) .«مفاتق»به معنای محلهای شکافته شده جمع«مفتق»بر وزن«مکتب»از ریشه«فتق»(ضدّرتق)به معنای شکافتن گرفته شده است.
4) 4) .«ساور»از ریشه«مساوره»به معنای غلبه کردن و چیره شدن و شوریدن،از ریشه«سور»بر وزن«غور» گرفته شده است.
الصّعوبة،و سهّل به الحزونة (1)،حتّی سرّح (2)الضّلال عن یمین و شمال) .
منظور از«ضیاء»یکی از چند احتمال ذیل است:نور ایمان،علم،قرآن،وحی و یا همه اینها؛یعنی خداوند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را با نور وحی و قرآن و ایمان مبعوث کرد تا جهان را به وسیله آن روشن سازد.
جمله «و قدّمه فی الاصطفاء» ممکن است اشاره به خاتمیّت پیامبر اکرم باشد (زیرا اگر خاتم نباشد مفهومش این است که آیینی برتر از آیین او در آینده خواهد آمد)و یا اشاره به برتری او بر همه انبیا و خلق جهان است.به هرحال دلیل بر این است که آیینش از همه آیینها کاملتر است.منظور از«مفاتق»(پارگیها و بریدگیها)اختلافات گستردهای است که در محیط عربستان وجود داشت و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به آنها پایان داد و همه را زیر پرچم توحید متّحد ساخت.
جمله «و ساور به المغالب» اشاره به کوتاه کردن دست ظالمان و زورمندان از گریبان مستضعفان و محرومان است که به برکت ظهور اسلام به وقوع پیوست و همه آنها در برابر قدرت این آیین سر تسلیم فرود آوردند.
برطرف ساختن مشکلات و هموار ساختن ناهمواریها (ذلّل به الصّعوبة) میتواند اشاره به حلّ مشکلات معنوی و عقیدتی و اخلاقی باشد یا مشکلات مادی و اجتماعی و یا همه اینها که در پرتو ظهورش به وقوع پیوست.
جمله «حتّی سرّح الضّلال عن یمین و شمال» اشاره به پایان گرفتن همه مفاسدی است که در جملههای قبل به آن اشاره شده؛یعنی انواع گمراهیها از چپ و راست و از هر سو به وسیله آن حضرت و آیینش به عقب رانده شدند.
تعبیر به«یمین و شمال»ممکن است اشاره به افراط و تفریطها باشد،یا اشاره به همه راههایی که به فساد منتهی میشود.
به یقین این اصلاحات،مخصوص زمان ظهور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نبود.اگر امروز هم به تعلیمات و برنامههای اسلام عمل کنیم هم نور وحدت جامعه اسلامی را فرا میگیرد و هم دست زورمندان ظالم کوتاه میگردد و هم سختیها و مشاکل اجتماعی آسان میشود،زیرا اینها همه از آثار تعلیمات الهی است.
و من خطبة له علیه السّلام
یصف جوهر الرّسول،و یصف العلماء،و یعظ بالتّقوی
از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن از صفات درونی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و اوصاف دانشمندان و اندرز به تقوا سخن میگوید. (1)
همانگونه که اشاره شد این خطبه در واقع از سه بخش تشکیل یافته است:
در بخش نخست بعد از شهادت به عدالت پروردگار به قسمتی از صفات برجسته پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اشاره شده که نشان میدهد جوهر ذاتی پیامبر از هر نظر جوهر پاکی بوده است و در ضمن اشاره به یاری خداوند و امدادهای الهی نسبت به مطیعان میکند.
در بخش دوم از عالمان ربّانی و صفات برجسته آنها و طرز برخوردشان با
1) 1) .سند خطبه: بعضی از دانشمندانی که بعد از عصر مرحوم سیّد رضی میزیستند؛مانند آمدی در غرر الحکم بخشی از این خطبه را با تفاوتهایی نقل کرده که نشان میدهد منبع دیگری غیر از نهج البلاغه در اختیار داشته است.
مردم سخن به میان آورده است.
در بخش سوم اندرزهای فراوانی در عباراتی کوتاه و پرمعنا بیان فرموده که عمل به آن مایه پرورش روح تقوا در وجود انسانهاست.
و أشهد أنّه عدل عدل،و حکم فصل،و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله،و سیّد عباده،کلّما نسخ اللّه الخلق فرقتین جعله فی خیرهما،لم یسهم فیه عاهر،و لا ضرب فیه فاجر.
ألاّ و إنّ اللّه سبحانه قد جعل للخیر أهلا،و للحقّ دعائم،و للطّاعة عصما.و إنّ لکم عند کلّ طاعة عونا من اللّه سبحانه یقول علی الألسنة،و یثبّت الأفئدة.فیه،کفاء لمکتف،و شفاء لمشتف.
و گواهی میدهم که خداوند،دادگری است که همواره،دادگری داشته و داوری است که همیشه حق را از باطل جدا ساخته و گواهی میدهم که محمّد بنده و فرستاده او و سرور بندگان اوست.هرزمان خدا انسانها را به دو بخش تقسیم کرده،آن حضرت را در بهترین آندو قرار داده است(و پیوسته در صلب پدران پاک و رحم مادران پاکدامن بوده است)هیچ ناپاکدامنی در او سهمی نداشت و هیچ فاجری در او دخالت نکرد.آگاه باشید خداوند برای خیر و نیکی، اهلی قرار داده و برای حق،ستونهایی و برای اطاعت فرمانش پاسدارانی و به یقین برای شما در انجام هر طاعتی یار و یاوری از جانب خداوند سبحان خواهد بود که زبانها را گویا میکند و قلبها را ثابت نگه میدارد،بهگونهای که برای آن کس که بخواهد به آن اکتفا کند کافی است و برای آنکس که شفا جوید مایه شفاست.
نسب پاک پیامبر صلّی اللّه علیه و اله
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه-همچون بسیاری از خطبههای دیگر-از شهادتین آغاز میکند(هرچند«واو»در«و أشهد»نشان میدهد که قبل از آن نیز مطالبی بوده است)میفرماید:«و گواهی میدهم که خداوند دادگری است که همواره، دادگری داشته و داوری است که همیشه حق را از باطل جدا میسازد و گواهی میدهم که محمّد بنده و فرستاده او و سرور بندگان اوست»؛ (و أشهد أنّه عدل عدل،و حکم فصل،و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله،و سیّد عباده) .
تعبیر به«عدل»که معنای مصدری دارد برای تأکید است؛یعنی ذات خداوند عین عدالت است و جمله«عدل»که به صورت فعل ماضی،بعد از آن آمده،تأکید دیگری است و«حکم»به معنای داور مفهوم وسیعی دارد که داوری خداوند را در همه زمینههای تکوینی و تشریعی،شامل میشود؛او همواره فصل و جداسازی حق را از باطل داشته و خواهد داشت.
عجب اینکه یکی از شارحان نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)ضمیر در«انّه»را به مسئله قضا و قدر باز گردانده و معتقد است قبل از این جمله بوده(و سیّد رضی آن را جدا ساخته است)جمعی از شارحان نیز سخن او را پذیرفتهاند،درحالی که جمله «و أشهد أنّ محمّدا عبده» نشان میدهد که شهادت قبلی شهادت مربوط به پروردگار است به علاوه«حکم فصل»از صفات خداست؛نه صفات قضا و قدر. (1)
توصیف پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به عبودیّت قبل از رسالت در جمله بالا نشان میدهد که بزرگترین افتخار انسان بندگی خداست و تعبیر به«سیّد عباده»(سرور بندگان
1) 1) .در کتاب تمام نهج البلاغه که جملههای مکمّل این خطبه را آورده است تعبیراتی دارد که به وضوح نشان میدهد ضمیر در«إنّه»به ذات پاک پروردگار باز میگردد؛نه به قضا و قدر(تمام نهج البلاغه،خطبه 22، ص 299).
خدا)تأکید دیگری است براین معنا.آری!هرچه هست در بندگی پروردگار است.
سپس در ادامه ذکر اوصاف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله،میافزاید:«هرزمان خدا انسانها را به دو بخش تقسیم کرده،آن حضرت را در بهترین آندو قرار داده است»؛ (کلّما نسخ (1)اللّه الخلق فرقتین جعله فی خیرهما) .
اشاره به اینکه نور وجود آن حضرت که در صلب آدم وجود داشت،پیوسته از صلبی به صلب دیگر منتقل میشد و آنجا که فرزندان متعدّدی از نسلی به وجود میآمدند نور وجود آن حضرت در آن شاخهای که بهتر بود قرار میگرفت و این راه را از طریق بهترینها پیوسته میپیمود تا در صلب عبد اللّه قرار گرفت و به رحم آمنه منتقل شد.
باز میافزاید:«هیچ ناپاکدامنی در او سهمی نداشت و هیچ فاجری در او دخالت نکرد»؛ (لم یسهم فیه عاهر (2)،و لا ضرب فیه فاجر) .
این همان مضمونی است که در زیارت وارث در مورد فرزندزاده پیامبر،امام حسین علیه السّلام آمده است:«أشهد أنّک کنت نورا فی الأصلاب الشّامخة و الأرحام المطهّرة،لم تنجّسک الجاهلیّة بأنجاسها و لم تلبسک المدلهمّات ثیابها؛گواهی میدهم که تو نوری بودی در صلب والای پدران و رحم پاک مادران و هرگز عصر جاهلیّت با تمام آلودگیهایش تو را آلوده نساخت و جامههای سیاه آن بر تو پوشانده نشد». (3)
1) 1) .«نسخ»از ریشه«نسخ»بر وزن«مسخ»در اصل به معنای انتقال و جابهجا کردن چیزی است لذا هنگامی که بر اثر حرکت خورشید سایه،جابهجا میشود میگویند:«نسخت الشمس الظلّ»و به نوشتن چیزی از روی نوشتهای دیگر استنساخ و نسخهبرداری گفته میشود،چون مطلب را منتقل میسازد.نسخ در احکام نیز از این ریشه گرفته شده،زیرا حکمی جای حکم دیگری را میگیرد و در خطبه بالا نسخ اشاره به انتقال نطفه از پدری به پدر دیگر است که از طریق وراثت،ویژگیهای پدران به فرزندان منتقل میشود.
2) 2) .«عاهر»به معنای شخص فاسق و فاجر و آلوده دامن است.
3) 3) .مصباح المتهجّد،ص 717.
شبیه همین معنا درباره شخص پیامبر صلّی اللّه علیه و اله وارد شده است،آنجا که میفرماید:
«لم یزل ینقلنی اللّه من أصلاب الطّاهرین إلی المطهّرات حتّی أخرجنی فی عالمکم هذا لم یدنّسنی بدنس الجاهلیّة؛پیوسته خداوند مرا از صلب پدران پاک به رحم مادران پاک دامن منتقل کرد تا اینکه متولّد شدم درحالیکه هرگز مرا به آلودگیهای جاهلیّت آلوده نساخت». (1)
این تعبیر که در خطبه بالا و روایت و زیارتنامه وارد شده،اضافه بر بیان فضیلت والای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله،این درس را نیز به همه ما میآموزد که دوران تربیت انسان برای رسیدن به مقامات بالا از صلب پدران و رحم مادران آغاز میگردد و عامل وراثت یکی از عوامل تشکیل دهنده شخصیّت انسان است،هر چند عامل منحصر به فرد نیست.در این زمینه سخن بسیار است که در بحثهای آینده با استفاده از مناسبتها-إن شاء اللّه-بیان خواهد شد.
سپس امام علیه السّلام از پویندگان راه رسول اللّه که اوصاف او در عبارات گذشته بیان شد دم میزند تا نشان دهد در سایه تعلیمات آن بزرگوار باید گروههایی در هر عصری پرورش یابند و راه او را تداوم بخشند،میفرماید:«آگاه باشید خداوند برای خیر و نیکی،اهلی قرار داده و برای حق،ستونهایی و برای اطاعت فرمانش پاسدارانی»؛ (ألا و إنّ اللّه سبحانه قد جعل للخیر أهلا،و للحقّ دعائم،و للطّاعة عصما) .
اشاره به اینکه در هیچ عصر و زمانی،این راه بدون رهرو نمیماند و برنامه خیر و حق و اطاعت،تعطیل نمیشود؛آنها کسانی هستند که دارای ارادههای قوّی و نیّات پاکاند و به همین دلیل توفیق الهی شامل حالشان شده است.
جمله «للحقّ دعائم،و للطّاعة عصما» ممکن است اشاره به امامان معصوم و اوصیای پیامبر باشد که حامیان حق و پاسداران اطاعت فرمان خدا بودند؛
1) 1) .بحار الانوار،ج 15،ص 117؛مجمع البیان،ج 3-4،ص 497.
همان گونه که در زیارت جامعه میخوانیم:«و الحقّ معکم و فیکم و منکم و إلیکم و أنتم أهله و معدنه؛حق همواره با شما و در میان شما و از ناحیه شماست و به سوی شما میآید و شما اهل حق و معدن آن هستید»و مخصوصا در حدیث معروفی که شیعه و اهل سنّت آن را در کتب معروف خود نقل کردهاند، میخوانیم:«علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ یدور معه حیثما دار؛علی با حق همراه است و حق با علی همراه،به هر سو او میگردد حق نیز با او میگردد». (1)
نیز ممکن است اشاره به قرآن مجید و سنّت معصومان،یا اشاره به وجود علما و دانشمندان باشد و این احتمال بعید نیست که همه این تفسیرهای سهگانه در مفهوم جملههای بالا جمع باشد.
در ادامه این سخن به رهروان راه آنها بشارت میدهد که در برابر انبوه مشکلات اطاعت،تنها نیستند و امدادهای الهی پیدرپی به یاری آنها میآید، میفرماید:«به یقین برای شما در انجام هر طاعتی یار و یاوری از جانب خداوند سبحان خواهد بود که زبانها را گویا میکند و قلبها را ثابت نگه میدارد،به گونهای که برای آنکس که بخواهد به آن اکتفا کند کافی است و برای آنکس که شفا جوید مایه شفاست»؛ (و إنّ لکم عند کلّ طاعة عونا من اللّه سبحانه یقول (2)علی الألسنة،و یثبّت الأفئدة.فیه،کفاء لمکتف،و شفاء لمشتف) .
آری!خداوند بندگان مؤمن خویش را تنها نمیگذارد زبانشان را گویا و قلب و اراده آنها را محکم میدارد.این امر کرارا در آیات قرآن منعکس شده است؛ موسی بن عمران علیه السّلام از خدا زبان گویا میخواهد و خدا به او ارزانی میدارد، افزون بر اینکه برادرش هارون را به یاری او میفرستد،تأکید میکند که تنها نیستید و من با شما هستم،همهچیز را میشنوم و میبینم: «إِنَّنِی مَعَکُما أَسْمَعُ»
«وَ أَری» (1)و در جای دیگر میفرماید:« «یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا» ؛خداوند کسانی را که ایمان آوردند به جهت گفتار و اعتقاد ثابتشان، استوار میدارد،هم در این جهان و هم در سرای دیگر». (2)
و این همان چیزی است که پیوسته و همه روزه در نمازها از خداوند تقاضا میکنیم و میگوییم: «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ»
و اعلموا أنّ عباد اللّه المستحفظین علمه،یصونون مصونه،و یفجّرون عیونه.یتواصلون بالولایة،و یتلاقون بالمحبّة،و یتساقون بکأس رویّة و یصدرون بریّة،لا تشوبهم الرّیبة،و لا تسرع فیهم الغیبة.
علی ذلک عقد خلقهم و أخلاقهم،فعلیه یتحابّون،و به یتواصلون،فکانوا کتفاضل البذر ینتقی،فیؤخذ منه و یلقی،قد میّزه التّخلیص،و هذّبه التّمحیص.
بدانید بندگان خدا که حافظان علم او هستند آن را به خوبی نگاهداری و حفظ میکنند(و در اختیار نااهلان قرار نمیدهند)و(آنجا که باید آن را آشکار کنند) چشمههای آن علوم را جاری میسازند،با ولایت به یکدیگر میپیوندند و با محبّت با هم ملاقات میکنند و با پیمانهای سیراب کننده عطش یکدیگر را فرو مینشانند و پس از سیراب شدن(از نزد یکدیگر)خارج میشوند.شک و تردید در آنها راه نمییابد.و غیبت در وجودشان نفوذ نمیکند.خداوند سرشت و اخلاقشان را براین صفات برجسته گره زده،به همین سبب به یکدیگر مهر میورزند و پیوند دوستی با یکدیگر برقرار میسازند.برتری آنان همچون برتری بذرهای انتخاب شدهای است که دانههای خوب و اصلاح شده آن از میان انبوه دانهها برگرفته میشود و بقیه را به کنار میگذارند.این امتیاز به سبب خلوص آنها و از عهده امتحان برون آمدن حاصل شده است.
حافظان علم الهی چنین هستند
امام علیه السّلام بعد از ذکر بخشی از صفات برجسته پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله،از پویندگان راه او؛یعنی عالمان عارف و مؤمنان خالص یاد میکند و ده بخش از صفات آنها را بر میشمرد که به حق باید گفت هرگاه کسانی این صفات را در خود جمع کنند از اولیاء اللّه و پیروان خاص پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله هستند.
میفرماید:«بدانید که بندگان خدا که حافظان علم او هستند آن را به خوبی نگاهداری و حفظ میکنند(و در اختیار نااهلان قرار نمیدهند)و(آنجا که باید آن را آشکار کنند)چشمههای آن علوم را جاری میسازند»؛ (و اعلموا أنّ عباد اللّه المستحفظین (1)علمه،یصونون مصونه،و یفجّرون عیونه) .
این صفات سهگانه نشان میدهد که این گروه از بندگان خدا با توفیقات الهی و نیز الهامات درونی کسب علوم کردهاند و این علوم را به خوبی نگاهبانی میکنند و به نیازمندان میرسانند.آنها حافظان و پاسداران و ناشران این علومند و همانگونه که چشمههای جوشان آب،سرزمینهای تشنه را سیراب میکند و انواع گلها و گیاهان و درختها را پرورش میدهد،آنها نیز با نشر دین قلوب تشنگان را سیراب کرده و انواع فضایل انسانی را در آنان پرورش میدهند.
جمله «یصونون مصونه» شاید به همان معنا باشد که در بالا اشاره شد؛یعنی علوم الهی را از دسترسی نااهلان حفظ میکنند و شاید به این معنا باشد که این علوم را به خوبی پاسداری کرده و در انتقال آن از نسلی به نسل دیگر از طریق تألیف و نشر کتابها میکوشند.
در ادامه به چهار وصف دیگر اشاره کرده،میافزاید:«با ولایت و دوستی به
1) 1) .«مستحفظین»از ریشه«حفظ»گرفته شده و به معنای کسانی است که حفاظت چیزی به آنها سپرده شده است.
یکدیگر میپیوندند و با محبّت باهم ملاقات میکنند و با پیمانهای سیراب کننده عطش یکدیگر را فرومینشانند و پس از سیراب شدن(از نزد یکدیگر)خارج میشوند»؛ (یتواصلون بالولایة،و یتلاقون بالمحبّة،و یتساقون بکأس رویّة (1)و یصدرون بریّة (2)) .
امام علیه السّلام در بخش گذشته اشاره به جنبههای علمی این علمای ربّانی فرمود و در این بخش به جنبههای عملی آنها اشاره میکند؛منظور از«تواصل بالولایة» شاید ولایت الهی و اولیاء اللّه باشد که این گروه را به یکدیگر پیوند داده،یا ولایت به معنای دوستی و محبّت است که قلوب آنها را بههم پیوسته است.
جمله «و یتلاقون بالمحبّة» اشاره به این است که این محبّت قلبی را به هنگام ملاقات در فعل و قول خود آشکار میکنند.
جمله سوم اشاره به این است که جلسات آنها کانون تبادل علوم و دانشهاست؛هریک دیگری را از پیمانه علم خویش سیراب میکند،همانگونه که در جمله چهارم آمده:«هنگامی که از مجلس بر میخیزند به قدر کافی از چشمههای علم سیراب شدهاند».
آنگاه در بیان دو وصف دیگر میافزاید:«شک و تردید در آنها راه نمییابد.و غیبت در وجودشان نفوذ نمیکند»؛ (لا تشوبهم الرّیبة،و لا تسرع فیهم الغیبة) .
تعبیر به«ریبه»ممکن است اشاره به این باشد که مبانی عقیدتی و ایمان آنها به قدری محکم است که هیچگونه شک و تردیدی در آن راه نمییابد و یا اشاره به این است که به قدری زندگانی آنها صاف و پاک است که هیچکس درباره حسن نیّت و سنجیده بودن اعمال آنها تردید نمیکند.
جمله «و لا تسرع فیهم الغیبة» شاید اشاره به این باشد که آنها آلوده به غیبت
نمیشود و یا به اندازهای پاکند که دیگران به خود اجازه غیبت آنها را نمیدهند.
البتّه این تفسیرهای متعدّد منافاتی با یکدیگر ندارد و ممکن است همه در مفهوم جملههای بالا جمع باشد.
سپس حضرت به عنوان تأکید میفرماید:«خداوند سرشت و اخلاقشان را بر این صفات برجسته گره زده است»؛ (علی ذلک عقد خلقهم و أخلاقهم) .
البتّه این تعبیر منافات با اختیاری بودن اعمال ندارد،زیرا هرزمان انسان با پای اختیار به سوی خدا گام بردارد،تأییدات و امدادهای الهی به سراغ او میآید و از این گذشته خداوند،زمینههای صلاح و سعادت را از آغاز در وجود همه انسانها آفریده است تا با استفاده از آنها مسیر تکامل را بپیماید.
آنگاه به دو وصف دیگر از اوصاف این عالمان ربّانی اشاره کرده،میفرماید:
«به سبب همین صفات برجسته،نسبت به یکدیگر مهر میورزند و پیوند دوستی با یکدیگر برقرار میسازند»؛ (فعلیه یتحابّون،و به یتواصلون) .
آری!محبّت آنها به یکدیگر برای خداست و پیوند آنها از عشق و علاقه مشترکشان به کمالات سرچشمه میگیرد و هرگز منافع مادی و علاقههای حیوانی و اشتراک در مقامات دنیوی سبب دوستی و همکاری آنها با یکدیگر نیست.
در پایان این فقره با ذکر تشبیه جالبی،چگونگی گزینش این گروه را از میان سایر انسانها بیان میدارد و میفرماید:«برتری آنان همچون برتری بذرهای انتخاب شدهای است که دانههای خوب و اصلاح شده آن از میان انبوه دانهها برگرفته میشود و بقیه را به کناری میگذارند.این امتیاز بر اثر خالصسازی آنها و از عهده امتحان برون آمدن حاصل شده است»؛ (فکانوا کتفاضل البذر ینتقی (1)
1) 1) .«ینتقی»از ریشه«نقاوه»به معنای پاک و خالص بودن گرفته شده است،این مادّه هنگامی که به باب افتعال میرود به معنای برگزیدن و انتخاب نمودن است.
فیؤخذ منه و یلقی،قد میّزه التّخلیص،و هذّبه التّمحیص (1)) .
آری!آنها بذرهای برگزیده عالم خلقتند که باغبان جهان هستی آنها را برای پرورش دادن و به کمال رساندن انتخاب کرده و با توفیق و تأیید و امداد خود به صورت شجره طیّبهای که دائما میوهها بر شاخسارش ظاهر است درمیآورد.
کوتاه سخن اینکه عالمان بزرگواری که صاحبان این صفات برجستهاند و تحت عنایات پروردگار،مراحل تکامل را میپیمایند و روز به روز به قرب خداوند نزدیکتر میشوند،بیدلیل به این مقام نرسیدهاند،آنها در اصلاح خویشتن و زدودن زنگارهای هوا و هوس از دل و خالص ساختن نیّتها و از عهده آزمونهای سخت الهی برآمدن به این مقام رسیدهاند و هرکس راه آنها را بپیماید او نیز همان سرنوشت را خواهد داشت.
1) 1) .«تمحیص»به معنای پاک و خالص کردن است و از ریشه«محص»بر وزن«فحص»به همین معنا گرفته شده است،هرچند تمحیص تأکید بیشتری را میرساند و از آنجا که آزمایش و امتحان سبب خالص شدن است این واژه به معنای امتحان نیز آمده است.
فلیقبل امرء کرامة بقبولها،و لیحذر قارعة قبل حلولها،و لینظر امرؤ فی قصیر أیّامه،و قلیل مقامه،فی منزل حتّی یستبدل به منزلا،فلیصنع لمتحوّله،و معارف منتقله.فطوبی لذی قلب سلیم،أطاع من یهدیه،و تجنّب من یردیه،و أصاب سبیل السّلامة ببصر من بصّره،و طاعة هاد أمره،و بادر الهدی قبل أن تغلق أبوابه،و تقطع أسبابه،و استفتح التّوبة، و أماط الحوبة،فقد أقیم علی الطّریق،و هدی نهج السّبیل.
هر انسانی باید نصیحت مرا که جز قبول آن،پاداشی از وی نمیطلبم از من بپذیرد(و در راه عالمان ربانی گام نهد)و از حادثه کوبنده(مرگ)پیش از رسیدنش برحذر باشد،و هرکس باید به مدت کوتاه عمر و اقامت اندکش در این منزلگاه نظر افکند تا آن را به منزلگاهی والا مبدل سازد و برای محلی که او را بدانجا میبرند و شناخت نیازهای جایگاه آیندهاش،آنچه را در توان دارد به کار گیرد.خوشا به حال آنکس که قلب سلیم دارد،از کسی که به هدایتش میپردازد اطاعت میکند و از آنکس که او را به پستی و هلاکت میکشاند دوری میجوید، در نتیجه با کمک کسی که او را بینا میسازد و با اطاعت رهبر هدایت کنندهای که به او دستور میدهد،راه سلامت را مییابد و هدایت را پیش از آنکه درهایش بسته شود و اسبابش قطع گردد،به دست میآورد،در توبه را میگشاید و گناه را از میان میبرد که اگر چنین کند بر طریق حق قرار گرفته و به راه راست و روشن هدایت شده است.
هدایت یافتگان
امام علیه السّلام در این بخش همه مردم را مخاطب ساخته و آنها را به پیمودن راه علمای ربّانی که اوصاف آنها در بخش گذشته به طور مشروح بیان شد،دعوت میکند و در واقع در این بخش مراحل سیر و سلوک الی اللّه را بر میشمرد؛ نخست میفرماید:«هر انسانی باید نصیحت مرا که جز قبول آن،پاداشی از وی نمیطلبم از من بپذیرد(و در راه عالمان ربّانی گام نهد)از حادثه کوبنده(مرگ) پیش از رسیدنش برحذر باشد،و هرکس باید به مدّت کوتاه عمر و اقامت اندکش در این منزلگاه نظر افکند تا آن را به منزلگاهی والا مبدّل سازد و برای محلّی که او را بدانجا میبرند و شناخت نیازهای جایگاه آیندهاش،آنچه را در توان دارد به کار گیرد»؛ (فلیقبل امرء کرامة (1)بقبولها،و لیحذر قارعة (2)قبل حلولها، و لینظر امرؤ فی قصیر أیّامه،و قلیل مقامه،فی منزل حتّی یستبدل به منزلا، فلیصنع لمتحوّله،و معارف منتقله) .
امام علیه السّلام در اوّلین گام همگان را توجّه به کوتاهی عمر دنیا و پایان زندگی و فرا رسیدن مرگ میدهد تا همچون دنیاپرستان آخرت را به فراموشی نسپارند و دنیا را محلّ اقامت همیشگی خویش نپندارند.
این همان حالت یقظه و بیداری است که نخستین مرحله سیر و سلوک الی اللّه را تشکیل میدهد،چه عاملی برای بیداری بهتر از ذکر مرگ و حلول اجل؟
1) 1) .«کرامة»در اصل به معنای شرافت،شخصیت،ارزش،احترام و نعمت است و در اینکه در جمله بالا چه معنایی دارد بعضی آن را مفعول به دانستهاند و گفتهاند:مفهوم جمله این است که باید هر انسانی کرامت الهی و نعمت او را به وسیله پذیرش این صفات برجسته بپذیرند،بنابراین کرامت به معنای کرامة اللّه و اشاره به نعمتهای اوست.احتمال دیگر این است که«کرامة»از قبیل مفعولله باشد و مفهوم جمله چنین است که هر انسانی برای کرامت و محبّت این سخن را از من بپذیرد.
2) 2) .«قارعه»از ریشه«قرع»به معنای کوبیدن گرفته شده و«قارعه»به حوادث مهم و کوبنده گفته میشود؛ مانند مرگ،زلزله.یکی از نامهای قیامت نیز«قارعه»است،زیرا با حوادث کوبندهای همراه است.
در ادامه این سخن به پاک ساختن و برگزیدن دلیل راه اشاره کرده،میفرماید:
«خوشا به حال آنکس که قلب سلیم دارد،از کسی که هدایتش میکند اطاعت مینماید و از آنکس که او را به پستی و هلاکت میکشاند دوری میجوید»؛ (فطوبی لذی قلب سلیم،أطاع من یهدیه،و تجنّب من یردیه (1)) .
«در نتیجه با کمک کسی که او را بینا میسازد و با اطاعت رهبر هدایت کنندهای که به او دستور میدهد،راه سلامت را مییابد و هدایت را پیش از آنکه درهایش بسته شود و اسبابش قطع گردد،به دست میآورد»؛ (و أصاب سبیل السّلامة ببصر من بصره،و طاعة هاد أمره،و بادر الهدی قبل أن تغلق أبوابه،و تقطع أسبابه) .
به این ترتیب امام به رهروان این راه توصیه میکند که اگر نوسفرند،بدون هادی و راهنما گام برندارند؛و در پرتو هدایت عالمان ربّانی و پویندگان پرسابقه،تا فرصتی در دست دارند و درهای هدایت،گشوده است به سرمنزل مقصود برسند.
سرانجام امام علیه السّلام به توبه و زدودن زنگار گناه از دل که شرط اصلی پویش این راه است دعوت کرده،میفرماید:«و(خوشا به حال کسی که)در توبه را میگشاید و گناه را از میان میبرد که اگر چنین کند بر طریق حق قرار گرفته،و به راه راست و روشن هدایت شده است»؛ (و استفتح التّوبة،و أماط الحوبة (2)،فقد أقیم علی الطّریق،و هدی نهج السّبیل) .
به این طریق مسیر قرب الی اللّه به روی انسان گشوده میشود و مشمول عنایات خاصّ الهی میگردد.
نیاز به راهنما در پیمودن مقامات معنوی
در این خطبه شریفه اشاراتی به این نکته بود که خوشا به حال کسانی که از هدایت کنندهای پیروی میکنند و با بینایی کسی که آنها را بینا میسازد به راه خویش ادامه میدهند و از آن کسی که آنها را هدایت به راه راست میکند اطاعت مینمایند.
این جملهها و مشابه آنکه در بعضی دیگر از خطب نهج البلاغه آمده است این سؤال را مطرح میکند که آیا پیمودن مقامات معنوی که از آن به سیر و سلوک الی اللّه تعبیر میشود نیاز به استاد خاصی دارد که این راه را پیموده باشد و از آفات و خطرات آن آگاه باشد و تازهکاران و نوسفران را دستگیری کند و به سر منزل مقصود برساند؟
به بیان دیگر آیا اصول کلّی هدایت که در کتاب و سنّت آمده برای پیمودن این راه کافی است یا رهروان این راه هریک به تناسب استعداد و روحیه خود نیاز به استادی دارند که در تشخیص جزئیات به آنها کمک کند؟و همانگونه که دستورات کلّی پزشکی برای درمان همه بیماران کافی نیست،بلکه هر بیمار نیاز به معاینه و تشخیص بیماری و سپس روش درمان خاص خود را دارد،در پیمودن مقامات معنوی نیز همینگونه است؟
البتّه لحن آیات و روایات اسلامی این است که همه مؤمنان با انجام دستوراتی که در کتاب و سنّت وارد شده و پایبندی به احکام الهی و در نظر گرفتن دقایقی که در این دو منبع بزرگ است میتوانند به قلّه رفیع ایمان برسند و راه قرب الی اللّه را بپیمایند.در حالات صحابه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و اصحاب ائمّه معصومین نیز کمتر اثری از انتخاب استادهای خصوصی مییابیم حتّی روایاتی که در پاسخ سؤال بعضی از افراد وارد شده برای عموم مؤمنان اثربخش است.
طرفداران انتخاب استاد خصوصی گاه به امور ذیل استدلال میکنند:
1.داستان حضرت خضر و موسی علیه السّلام نشان میدهد که خداوند استاد راهنمایی برای موسی انتخاب کرد و وی وظیفه داشت دستوراتش را به کار بندد.
2.داستان حضرت موسی و شعیب علیه السّلام نیز ممکن است از همین قبیل باشد.
3.در داستان لقمان و پسرش نیز آثاری از این برنامه دیده میشود.
4.آیه سؤال در قرآن مجید «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (1)به ناآگاهان دستور میدهد که مشکلات علمی و فکری را با سؤال از آگاهان حل کنند.
5.در خطبه 105 نهج البلاغه خواندیم که امام علیه السّلام میفرماید:«أیّها النّاس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متّعظ؛ای مردم چراغ فکر خود را از شعله گفتار واعظان با عمل روشن سازید».
6.امام سجّاد علیه السّلام فرمود:«هلک من لیس له حکیم یرشده و ذلّ من لیس له سفیه یعضده؛کسی که دانشمند ارشاد کنندهای نداشته باشد گمراه میشود و کسی که فرد سادهدل کمک کنندهای نداشته باشد ناتوان میگردد». (2)
7.تعبیراتی که در خطبه مورد بحث آمد نیز میتواند گواه دیگری براین مطلب باشد؛ولی غالب آنچه در بالا به عنوان دلیل ذکر شد قابل مناقشه است، زیرا داستان موسی و خضر آنگونه که از آیات قرآن استفاده میشود ارتباطی با این مسئله ندارد.موسی علیه السّلام مأمور بود علومی را درباره اسرار جهان انسانیّت از خضر بیاموزد تا بر بعضی از حوادثی که ظاهر آن را ناپسند میبیند خرده نگیرد به همین دلیل هنگامی که موسی علیه السّلام نمونههایی را مشاهده کرد از خضر جدا شد و راه خود را ادامه داد و این کار ارتباطی با پیمودن مقامات معنوی و سیر و سلوک الی اللّه با هدایت راهنمای خصوصی ندارد.
در داستان موسی و شعیب نیز کمترین اثری از این مسئله دیده نمیشود.البتّه نمیتوان انکار کرد کسی که سالیانی دراز در خدمت پیامبر بزرگی باشد بسیاری از مطالب و تجارب را از او میآموزد.
در داستان لقمان و فرزندش نیز یک سلسله دستورات کلی دیده میشود که جنبه عمومی و همگانی دارد و قرآن آن را به همین عنوان ذکر کرده است.
آیه سؤال نیز مناسب مسئله تقلید از عالمان و مجتهدان است،همانگونه که در کتب اصولی به آن استدلال کردهاند.به بیان دیگر،اشاره به بیان احکام به صورت کلّی است؛نه دستورات خاص و شخصی.
تنها در روایت بحار و بعضی خطبههای نهج البلاغه اشارهای به این مطلب دیده میشود.
کوتاه سخن اینکه اگر بخواهیم انتخاب استاد راهنما را به عنوان یک شرط لازم در پیمودن مقامات معنوی بپذیریم،با ظواهر کتاب و سنّت و سیره اصحاب پیامبر و ائمّه هدی سازگار نیست؛ولی اگر بخواهیم آن را به عنوان کمک گرفتن برای پیمودن این راه تلقّی کنیم کار بسیار خوبی به نظر میرسد؛ولی از نکتهای اساسی نباید غافل بود که این موضوع در طول تاریخ و حتّی در زمان ما مورد سوء استفاده فراوان افراد نااهل و منحرف قرار گرفته و در بعضی از موارد سر از افکار صوفیان و برنامههای منحطّ آنان در آورده است و نه تنها موجب قرب الی اللّه نشده،بلکه سبب بعد من اللّه گشته است.
اگر کسی واقعا خود را نیازمند به چنین استادی میبیند باید در انتخاب او بسیار سختگیر باشد.مبادا خود را به شیطانی بسپارد به گمان اینکه خضر راه است و دلیل الی اللّه.ما در اینجا مخصوصا به همه جوانان پاکدل که به دنبال چنین استادی میگردند توصیه میکنیم در درجه اوّل اگر بتوانند از کتابهای خوبی که عالمان وارسته و شناخته شده نوشتهاند استفاده کنند و در درجه بعد با شور و
مشورت کامل استادی را برای خود برگزینند.
این نکته نیز شایان ذکر است که بعضی معتقدند اگر استادی لازم باشد در ابتدای راه لازم است امّا هنگامی که رهروان در مسیر قرار گرفتند دیگر نیازی به استاد خصوصی نیست بلکه از تعلیمات عمومی کتاب و سنّت میتوان در این راه بهره گرفت.
البتّه از روایات و تواریخ اسلامی استفاده میشود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و امامان معصوم علیهم السّلام اصحاب خاصی داشتند که محرّم راز و حاملان اسرار آنها بودند مانند علی علیه السّلام نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و«کمیل»ها و«اصبغ بن نباته»ها و«میثم»و «رشید هجری»ها و همچنین سایر امامان؛ولی این موضوع ارتباطی با مسئله استاد و شاگرد در امر سیر و سلوک ندارد که هر روز استاد دستور تازهای برای پیمودن راه تعیین کند و هریک از شاگردان دستور خاصّ خودش را داشته باشد، بلکه آنها همانگونه که گفته شد صاحبان اسرار و حاملان علوم معصومان علیهم السّلام بودند،علومی که همگان استعداد درک یا حفظ آن را نداشتند.
در هر حال شکّی نیست که وجود استاد پرتجربه و دلیل راه که انسان بتواند از اطّلاعات و تجارب او در پیمودن مقامات معنوی استفاده کند،استادی که از هر نظر مورد اعتماد و اطمینان باشد بسیار خوب و مغتنم است؛ولی چنان نیست که انسان نتواند با استفاده از دستورات کلّی که در کتاب و سنّت و تاریخ زندگی پیشوایان اسلام آمده این راه را طی کند.مهم آن است که انسان عزم و اراده قوی برای پیمودن این راه داشته باشد وگرنه مسیر واضح و آشکار است.اگر توکّل بر خدا باشد او هم حمایت و راهنمایی میکند.
در پایان بار دیگر تأکید میکنیم که افراد زیادی از سودجویان و هوسبازان یا افراد غافل و گمراه به استناد این مسئله بسیاری از جوانان را به گمراهی کشانده یا آنها را مورد سوء استفاده قرار دادهاند.از این شیاطین که در لباس انسان یا پیر
طریقت و مرشد و راهنمای راه قرب الی اللّه خودنمایی میکنند باید به شدت بر حذر بود.
و من دعاء له علیه السّلام کان یدعو به کثیرا
از دعاهای امام علیه السّلام است که غالبا پروردگار را با آن میخواند. (1)
این خطبه که در واقع مرکب از یک سلسله دعاهای پرمعنا و بسیار پرارزش است و امام علیه السّلام در بسیاری از اوقات آن را میخواند،از دو بخش تشکیل شده است:
بخش اوّل حمد و سپاس الهی بر نعمتهای معنوی و مادی است که خداوند به ما ارزانی داشته و از ما نگرفته است.
در بخش دوم،امام علیه السّلام تقاضاهایی از خداوند میکند که در سه قسمت کوتاه و
1) 1) .سند خطبه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که این دعا را«سیّد ابن باقی»که هم عصر«محقّق حلّی»بوده است در کتاب اختیار همانند نهج البلاغه ذکر کرده است جز جمله اخیر را که به صورت دیگری آورده و سپس جملههای دیگری را نیز بر آن افزوده که نشان میدهد از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است.در ذیل خطبه 225 اشارات دیگری به منابع این دعا خواهد شد.
پرمحتوا که هرکدام با«اللّهم»شروع میشود،بیان شده است و این دعاها غالبا جنبه معنوی دارد،هرچند از جنبههای مادی نیز خالی نیست و مناسب است بعد از نمازها یا در قنوت نماز و در اوقاتی که انسان را حال دعا فراهم است خوانده شود و خواننده از برکات آن بهرهمند گردد.
الحمد للّه الّذی لم یصبح بی میّتا و لا سقیما،و لا مضروبا علی عروقی بسوء،و لا مأخوذا بأسوإ عملی،و لا مقطوعا دابری،و لا مرتدّا عن دینی،و لا منکرا لربّی،و لا مستوحشا من إیمانی،و لا ملتبسا عقلی،و لا معذّبا بعذاب الأمم من قبلی.أصبحت عبدا مملوکا ظالما لنفسی،لک الحجّة علیّ و لا حجّة لی.ولا أستطیع أن آخذ إلاّ ما أعطیتنی،و لا أتّقی إلاّ ما وقیتنی.
ستایش ویژه خداوندی است که مرا به صورت مرده و بیماری وارد بامداد نساخت و به امراض گوناگون و بدمنظر گرفتار نکرد(و آفتی بر رگها و اعضایم وارد ننمود)به کیفر بدترین اعمالم مجازاتم نکرد و مرا بیفرزند قرار نداد،و(نیز حمد و سپاس مخصوص اوست که)مرا مرتد از دین و منکر پروردگارم و متوحّش از ایمانم و گرفتار به اختلال در عقلم نکرد،و به عذابهایی که امّتهای پیشین را با آن مجازات نمود،مجازات نکرد شب را به روز آوردم در حالی که بنده مملوکی هستم که به نفس خویش ستم نمودم خداوندا تو حجّت را بر من تمام کردهای و من حجّتی(در ارتکاب خلاف در برابر)تو ندارم،جز آنچه تو بخشیدهای نمیتوانم چیزی به دست آورم،و جز آنچه مرا از آن حفظ کردهای توان حفظ خود را ندارم.
خداوندا همهچیز از سوی توست
همان گونه که اشاره شد این بخش از کلام امام علیه السّلام خطبه نیست،بلکه دعای
پر معنایی است که تمام خیر دنیا و آخرت در آن،جمع است.
در آغاز امام علیه السّلام خدا را به جهت نجات از ده چیز حمد و سپاس میگوید که هریک از آنها میتواند تیره روزی دنیا و آخرت را فراهم سازد.
در چهار قسمت از این ده قسمت میفرماید:«ستایش ویژه خداوندی است که مرا به صورت مرده و بیمار وارد بامداد نساخت و به بیماریهای بدمنظر گرفتار ننمود(و آفتی بر رگها و اعضایم وارد نکرد)و به کیفر بدترین اعمالم مجازاتم نکرد و مرا بیفرزند قرار نداد»؛ (الحمد للّه الّذی لم یصبح بی میّتا و لا سقیما،و لا مضروبا علی عروقی (1)بسوء،و لا مأخوذا بأسوإ عملی،و لا مقطوعا دابری (2)) .
جمله «لم یصبح» اشاره به این است که انسان هنگامی میتواند در زندگی موفّق باشد که از آغاز صبح،سالم و با نشاط باشد و خدا را براین نعمت باید سپاس گفت.
جمله «و لا مضروبا علی عروقی بسوء» به اعتقاد جمعی از شارحان نهج البلاغه اشاره به بیماریهایی است که انسان را بد منظر میکند مانند برص و پیسی،و آن را در عرف عرب کنایه از این معنا میدانند،در حالی که بعضی دیگر عروق را به معنای اعضا تفسیر کرده و جمله را اشاره به سلامت اعضای آدمی میدانند که از بزرگترین نعمتهای خداست.
بعضی دیگر عروق را به همان معنای اصلی؛یعنی رگها تفسیر کردهاند.اشاره به اینکه نبودن آفتی در رگهای بدن از نعمتهای بزرگی است که شکر و سپاس دارد و میدانیم که امروز یکی از بیماریهای رایج و خطرناک،گرفتگی رگهای قلب و مغز است که عامل مهمّ سکتههای قلبی و مغزی است.
بقای نسل انسان و وجود فرزندان صالح که ثواب اعمالشان و نتایج کارهایشان،هم به خودشان و به پدر و مادر عاید شود نیز نعمت بزرگ دیگری که در جمله «و لا مقطوعا دابری» به آن اشاره شده است.
سپس اشاره به شش نعمت مهمّ دیگر که شایسته هرگونه حمد و سپاس است کرده،میفرماید:«و(شکر میکنم خدایی را که)مرا مرتد از دین و منکر پروردگارم و وحشتزده از ایمانم و گرفتار به اختلال در عقلم نکرد،و مرا به کیفر و عذابهایی که امّتهای پیشین را با آن مجازات نمود،مجازات نکرد»؛ (و لا مرتدّا عن دینی،و لا منکرا لربّی،و لا مستوحشا من إیمانی،و لا ملتبسا (1)عقلی،و لا معذّبا بعذاب الأمم من قبلی) .
بسیار میشود که انسان در آغاز کار مشمول نعمتهای مهمّ الهی است؛ولی در ادامه راه آنها را از دست میدهد:تعدادی از جملههای بالا اشاره به تداوم نعمتهاست؛نعمت دین و ایمان و عقل،بنابراین هم شمول نعمت،شایسته حمد و شکر است و هم بقا و تداوم آن،زیرا اگر لطف خدا شامل حال نباشد هر لحظه نعمتها در معرض زوال است.
جمله «و لا منکرا لربّی» بعد از جمله «و لا مرتدّا عن دینی» از قبیل ذکر خاص بعد از عام است.
جمله «و لا معذّبا بعذاب...» اشاره به عذابهای دردناک و وحشتناکی است که بر بعضی از امّتهای پیشین نازل شد؛مانند صاعقه،طوفانهای بسیار شدید و زلزلههای ویرانگر و آفات سخت و سنگین در جسم و جان.
جمله «و لا مستوحشا من إیمانی» اشاره به این است که انسان گاه ایمان دارد؛ ولی از این میترسد که آلوده به خطاهایی بشود و یا در معرض زوال قرار گیرد.
1) 1) .«ملتبس»از ریشه«لبس»بر وزن«حبس»به معنای اشتباه گرفته شده و«ملتبسا عقلی»به معنای بههم ریختن فکر و عقل است.
امام علیه السّلام عرضه میدارد که تو را به سبب ایمان آمیخته با آرامش کامل شکر و سپاس میگویم.
و از آنجا که یکی از مهمترین مقامات عارفان و مقرّبان درگاه خداوند تسلیم در برابر فرمان او و اعتراف به نقصان است، امام علیه السّلام در ادامه این سخن چنین عرضه میدارد:«(خداوندا)شب را به روز آوردم در حالی که بنده مملوکی هستم که به نفس خویش ستم نمودم خداوندا!تو حجّت را بر من تمام کردهای و من حجّتی(در ارتکاب گناه در برابر)تو ندارم،جز آنچه تو بخشیدهای نمیتوانم چیزی به دست آورم،و جز آنچه مرا از آن حفظ کردهای توان حفظ خود را ندارم»؛ (أصبحت عبدا مملوکا ظالما لنفسی،لک الحجّة علیّ و لا حجّة لی.و لا أستطیع أن آخذ إلاّ ما أعطیتنی،و لا أتّقی إلاّ ما وقیتنی) .
برترین افتخار انسان این است که بنده خدا باشد همان چیزی که امام علیه السّلام در سخن دیگری فرمود:«إلهی کفی بی عزّا أن أکون لک عبدا». (1)
و تعبیر«ظالما لنفسی»اشاره به این است که انسان هیچگاه نمیتواند حقّ عبودیت پروردگار را انجام دهد.جایی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله عرضه میدارد:«إلهی ما عبدناک حقّ عبادتک» (2)دیگران به طریق اولی باید اعتراف به تقصیر کنند.
اللّهمّ إنّی أعوذ بک أن أفتقر فی غناک،أو أضلّ فی هداک،أو أضام فی سلطانک،أو أضطهد و الأمر لک!
اللّهمّ اجعل نفسی أوّل کریمة تنتزعها من کرائمی،و أوّل ودیعة ترتجعها من ودائع نعمک عندی!
اللّهمّ إنّا نعوذ بک أن نذهب عن قولک،أو أن نفتتن عن دینک،أو تتابع بنا أهواؤنا دون الهدی الّذی جاء من عندک!
خداوندا!به تو پناه میبرم با آنکه در سایه بینیازی تو هستم،فقیر شوم و با آنکه در پرتو هدایت تو قرار گرفتهام گمراه گردم یا در پناه حکومت تو بر من ستم شود یا با آنکه همهچیز در دست توست مغلوب و مقهور گردم.خداوندا! نخستین موهبت از مواهب خویش را که از من میگیری جان من قرار ده و جانم نخستین ودیعه از ودایع نعمتهایت باشد که نزد من داری و از من باز میستانی (چشم و گوش و سایر اعضای تنم را تا پایان عمر سالم بدار)خداوندا!به تو پناه میبریم که از گفتارت روی گردان شویم یا به کنارهگیری از آیینت فریفته گردیم یا هوا و هوسهای سرکش ما را به پیروی از خود بکشاند و از هدایتهای تو باز دارد.
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه حمد و سپاس الهی را بر نعمتهای مهمّی که به
او ارزانی داشته است بجا آورد و به دنبال آن در این بخش از خطبه دست به درگاهش برمیدارد و تقاضای نعمتهایی میکند که مکمّل نعمتهای پیشین است و در سه جمله که هر جمله با«اللّهم»شروع میشود خواستههای خود را در پیشگاه الهی عرضه میدارد:
نخست میگوید:«خداوندا!»به تو پناه میبرم با آنکه در سایه بینیازی تو هستم،فقیر شوم و با آنکه در پرتو هدایت تو قرار گرفتهام گمراه گردم یا در سایه حکومت تو بر من ستم شود یا با اینکه همه چیز در دست توست مغلوب و مقهور گردم»؛ (اللّهمّ إنّی أعوذ بک أن أفتقر فی غناک،أو أضلّ فی هداک،أو أضام (1)فی سلطانک،أو أضطهد (2)و الأمر لک!) .
این چهار جمله که همه بازگشت به توحید افعالی میکند اشاره به این است که غنا و بینیازی،هدایت و پیروزی و غلبه بر دشمن و مشکلات همه در سایه لطف خدا میسّر است؛همان گونه که قرآن مجید میفرماید:« «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ» ای مردم!همه شما فقیر هستید و غنیّ و بینیاز تنها خداست» (3)و میفرماید:« «مَنْ یَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِی» کسی را که خدا هدایت کند تنها او هدایت یافته است» (4)و نیز میفرماید:« «إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللّهُ فَلا غالِبَ لَکُمْ» اگر خداوند شما را یاری کند هیچ کس بر شما غلبه نخواهد کرد». (5)
حضرت در دومین دعا و درخواست،عرضه میدارد:«خداوندا!نخستین موهبت از مواهب خویش را که از من میگیری جان من قرار ده و جانم نخستین ودیعه از ودایع نعمتهایت باشد که از من باز میستانی(و چشم و گوش و سایر
اعضایم را تا پایان عمر سالم بدار)»؛ (اللّهمّ اجعل نفسی أوّل کریمة تنتزعها من کرائمی،و أوّل ودیعة ترتجعها من ودائع نعمک عندی!) .
«کریمة»در اصل به معنای شخص باارزش و اشیای گرانبهاست و در جمله مورد بحث،اشاره به اعضای مهم انسان؛مانند چشم و گوش و زبان است که گاه به عنوان موهبت الهی و گاه ودیعه خداوند ذکر شده است که هم اشاره به لطف و رحمت الهی است و هم اشاره به اینکه نعمتها ودیعههایی است و سرانجام باز گرفته میشود.
در هر حال مضمون این دعا همان است که به صورت دیگری در دعاهای سایر معصومان آمده است؛در دعای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله در اعمال شب نیمه شعبان میخوانیم:«اللّهمّ أمتعنا بأسماعنا و أبصارنا و قوّتنا ما أحییتنا و اجعله الوارث منّا؛ خداوندا نعمت گوش و چشم و قوّت جسم و جان ما را تا زمانی که زندهایم بر ما ارزانی دار و آنها را وارث ما قرار ده». (1)
راستی چنین است که انسان اگر در اواخر عمر نعمت چشم و گوش و قدرت و جسم و روح را از دست بدهد به مرده متحرکی مبدّل میشود که شهد حیات در کام او از زهر هم تلختر است و هر لحظه آرزوی مرگ و رهایی از آن حالت میکند.
بدیهی است منظور از دعای فوق این نیست که خداوند در پایان عمر نخست جان انسان را بگیرد و بعد از مدّتی چشم و گوش او را،بلکه منظور این است که تا پایان عمر تمام اعضای او سالم باشند.
در سومین درخواست،عرضه میدارد:«خداوندا!به تو پناه میبریم که از گفتارت رویگردان شویم یا به کنارهگیری از آیینت فریفته گردیم یا هوا و هوسهای سرکش ما را به پیروی از خود بکشاند و از هدایتهای تو باز دارد»؛
1) 1) .بحار الانوار،ج 95،ص 413،دعای شب نیمه شعبان.
(اللّهم إنّا نعوذ بک أن نذهب عن قولک،أو أن نفتتن عن دینک،أو تتابع (1)بنا أهواؤنا دون الهدی الّذی جاء من عندک!) .
امام علیه السّلام در این دعا از سه گناه و مشکل بزرگ به خدا پناه میبرد:1.انسان اوامر و نواهی الهی را به فراموشی بسپرد و از کنار آن سرسری بگذرد.2.
وسوسههای فتنهانگیزان در دل انسان نفوذ کند و او را از حق منحرف سازد.3.
هوای نفس بر انسان چیره شود و او را از هدایت الهی باز دارد.
به یقین اگر این دعاهای سهگانه که هریک با«اللّهم»آغاز شد در درگاه الهی به اجابت برسد،تمام خیر و سعادت دنیا و آخرت نصیب انسان میگردد و چه خوب است که این دعاها را به خاطر بسپاریم و هرزمان حال دعایی دست داد رو به درگاه خدا کنیم و آنها را از خدا بخواهیم.
امام علیه السّلام در بخش اوّل و دوم این دعا سخن را به صورت متکلّم وحده آورده؛ ولی در بخش آخر آن را به صیغه متکلم مع الغیر ذکر میکند تا هم مصلحت خویش را از خدا خواسته باشد و هم مصالح همه مسلمانان را.
1) 1) .«تتابع»از ریشه«تتابع»(مصدر باب تفاعل)به معنای به سرعت به سوی چیزی بردن است.
و من خطبة له علیه السّلام خطبها بصفّین
از خطبههای امام علیه السّلام است که در صفّین ایراد فرمود. (1)
این خطبه از خطبههای مهم نهج البلاغه است که امام علیه السّلام در زمان و مکان خاصّی؛یعنی در جنگ صفّین ایراد فرموده و مباحث مهمّی را در بردارد و عمدتا از چهار بخش تشکیل شده است:
1.در بخش اوّل از حقوق متقابل والی و رعیت(زمامداران و تودههای مردم) سخن میگوید.به بیان قانونی کلّی درباره حقوق میپردازد و میفرماید:حق، همواره دو سویه است؛هرکس بر دیگری حق دارد او نیز به نوعی دارای حق بر آن
1) 1) .سند خطبه: در کتاب مصادر نهج البلاغه ذیل این خطبه آمده است که این خطبه را قبل از سیّد رضی،مرحوم کلینی در روضه کافی،ج 8،ص 352،از امام باقر علیه السّلام نقل کرده است البتّه آنچه در کافی آمده بیش از آن است که در نهج البلاغه آمده،و بعضی از الفاظش با عبارات نهج البلاغه متفاوت است،بیآنکه در معنا تغییری به وجود آمده باشد.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 129).
شخص است و این مسئله مهمّی است که به شرح آن خواهیم پرداخت(ان شاء اللّه).
2.در بخش دوم حقوق حاکمان بر مردم و حقوق مردم را بر حاکمان تشریح میکند و در همین بخش براین معنا تأکید میفرماید که نه اصلاح مردم بدون اصلاح حاکمان ممکن است نه اصلاح حاکمان بیاصلاح مردم؛یعنی این دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند.
3.بخش سوم در واقع پاسخی است که امام علیه السّلام به یکی از یارانش داد؛او تعریف و تمجید فراوانی از امام کرد و وفاداری کامل خود را به پیشگاه آن حضرت عرضه داشت،امام در پاسخ او تواضع فراوانی نمود و فرمود:من هرگز ثناگویی و تعریف و تمجید را خوش ندارم،چرا که همه عظمتها مخصوص ذات پاک خداست.
4.در بخش چهارم از روابط صحیح حاکمان و مردم سخن به میان آمده و بدین معنا تأکید شده که حاکمان باید از متملّقان و چاپلوسان بپرهیزند و به عکس آماده شنیدن نقد نقّادان و خردهگیران باشند تا جامعه روبه سوی صلاح و فلاح حرکت کند.
أمّا بعد؛فقد جعل اللّه سبحانه لی علیکم حقّا بولایة أمرکم،و لکم علیّ من الحقّ مثل الّذی لی علیکم،فالحقّ أوسع الأشیاء فی التّواصف،و أضیقها فی التّناصف،لا یجری لأحد إلاّ جری علیه،و لا یجری علیه إلاّ جری له.و لو کان لأحد أن یجری له و لا یجری علیه،لکان ذلک خالصا للّه سبحانه دون خلقه،لقدرته علی عباده،و لعدله فی کلّ ماجرت علیه صروف قضائه،و لکنّه سبحانه جعل حقّه علی العباد أن یطیعوه،و جعل جزاءهم علیه مضاعفة الثّواب تفضّلا منه،و توسّعا بما هو من المزید أهله.
امّا بعد(از حمد و ثنای الهی بدانید)خداوند سبحان برای من بر شما حقی قرار داده که آن سرپرستی امور شماست و در مقابل،برای شما نیز حقی بر من قرار داده؛مانند حقی که من بر شما دارم و حق در مرحله بیان،از هرچیز وسیعتر است و همه از آن دفاع میکنند؛ولی در مرحله عمل از هرچیز سختتر و پیچیدهتر است(زیرا)حق به نفع کسی جریان نمییابد مگر اینکه در برابر آن حقی به گردن او قرار میگیرد(و مسئولیّتی برای او به وجود میآورد)،و حق به گردن کسی نمیآید مگر اینکه به نفع او حقی بر دیگری خواهد بود،و اگر قرار بود حق(یکطرفه باشد و)به سود کسی جریان یابد و بر او حقی نباشد،این امر مخصوص خداوند سبحان بود؛نه مخلوقش،زیرا قدرتش بر همه بندگان احاطه دارد و عدالتش در همه امور که فرمانش جاری است،ثابت است؛ولی خداوند
سبحان حق خود را بر بندگانش این قرار داده است که اطاعتش کنند و(در مقابل) پاداش آنها را بر خود به صورت مضاعف و از باب تفضیل و توسعه برای کسانی که شایستگی دارند لازم شمرده است(بنابراین حق خدا بر خلق نیز دو سویه است؛او حقّ اطاعت بر بندگان دارد و بندگان حق ثواب،هرچند این حق از باب تفضّل است؛نه استحقاق).
گسترش دامنه حقوق
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه همه یاران خود را به اتّحاد و انضباط از طریق بیان حقّش بر امّت دعوت میکند و میفرماید:«امّا بعد(از حمد و ثنای الهی بدانید) خداوند سبحان برای من بر شما حقّی قرار داده که آن سرپرستی امور شماست و در مقابل،برای شما نیز حقّی بر من قرار داده؛مانند حقّی که من بر شما دارم»؛ (أمّا بعد؛فقد جعل اللّه سبحانه لی علیکم حقّا بولایة أمرکم،و لکم علیّ من الحقّ مثل الّذی لی علیکم) .
امام علیه السّلام در این جمله به مسئله مهمّی در باب حکومت اسلامی اشاره میکند که در واقع با همه حکومتهای آن زمان متفاوت بود.حکومتهای استبدادی همه چیز را از آن خود میدانستند و رعایا را همچون بردگان میشمردند که باید چشم و گوش بسته،اطاعت کنند و اگر چیزی برای رعایا قایل بودند نوعی منّت و تفضّل بود؛نه حق،در حالی که امام علیه السّلام میفرماید:حکومت اسلامی در واقع مرکّب از دو حق متقابل است:حق زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران که هردو سنگین و پرمسئولیت است.
سپس به قاعدهای کلّی و بسیار فراگیر در فرهنگ اسلامی،اشاره کرده، میافزاید:«حق در مرحله بیان،از هرچیز وسیعتر است و همه از آن دفاع
میکنند؛ولی در مرحله عمل از هرچیز سختتر و پیچیدهتر است(چرا که)حق به نفع کسی جریان نمییابد مگر اینکه در برابر آن حقی به گردن او قرار میگیرد (و مسئولیتی برای او به وجود میآورد)و حق بر گردن کسی نمیآید مگر اینکه به نفع او حقی بر دیگری خواهد بود»؛ (فالحقّ أوسع الأشیاء فی التّواصف (1)،و أضیقها فی التّناصف (2)،لا یجری لأحد إلاّ جری علیه،و لا یجری علیه إلاّ جری له) .
در واقع امام علیه السّلام در این عبارت به دو نکته اشاره میفرماید:نخست اینکه همه انسانها با واژه حق آشنا هستند و هرکس دم از طرفداری حق میزند و برای حفظ منافع خود زیر چتر این واژه قرار میگیرد،در حالی که هنگام عمل،برای ادای حقوق دیگران بسیار سختگیر است،گویی حق را یکطرفه میداند،لذا امام علیه السّلام در بیان نکته دوم به این اصل اساسی اشاره میفرماید که در هیچ مورد حق یک جانبه وجود ندارد؛در همهجا بدون استثنا اگر حقّی برای کسی قرار داده شود طرف مقابل نیز حقّی بر او پیدا میکند؛مثلا استاد بر شاگرد خود حق دارد،زیرا او را تعلیم داده و تربیت آموخته است.به یقین شاگرد نیز بر استاد حق دارد،زیرا هنگامی که فکر و عمر و جوانی خویش را در اختیار استاد قرار میدهد باید در تعلیم و تربیت او بکوشد و چیزی فروگذار نکند.
اگر طلبکار حقّی بر بدهکار دارد که باید آن را به موقع ادا کند،بدهکار نیز حق متقابلی دارد و آن اینکه اگر توان پرداخت را نداشته باشد به او مهلت دهد «وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ» (3)
اگر مردان حقوق متعدّدی بر همسران خود دارند زنان آنها نیز حقوق بسیاری بر گردن شوهران دارند «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ» (4)
1) 1) .«تواصف»از ریشه«وصف»گرفته شده و به این معناست که بعضی چیزی را برای بعضی دیگر وصف کنند. در خطبه بالا؛یعنی مردم در مقام سخن،هرکدام درباره حق داد سخن میدهند.
2) 2) .«تناصف»از ریشه«نصف»بر وزن«هدف»و بر وزن«حرص»به معنای انصاف دادن گرفته شده است و معنای«تناصف»آن است که هرکس در حق دیگری انصاف را رعایت کند.
3) 3) .بقره،آیه 280.
4) 4) .بقره،آیه 228.
در مورد پدر و مادر و فرزند نیز این مسئله کاملا نمایان است نه فقط پدر و مادر بر فرزند حقوق سنگینی دارند،بلکه فرزندان نیز بر آنها حقوق بسیاری دارند.اگر کسی رسالة الحقوق امام سجاد زین العابدین علی بن الحسین علیه السّلام را به دقت مطالعه کند به گسترش حقوق متقابل مردم بر یکدیگر کاملا آگاه میشود. (1)
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه این سخن به حق خداوند بر بندگان اشاره میکند که حتی اگر انسان بر حیوانی که مملوک اوست حقی دارد،حیوان نیز بر او حق دارد. (2)
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه این سخن به حق خداوند بر بندگان اشاره میکند که حتی این حق نیز یکطرفه نیست،گرچه تعبیر حق عباد بر خدا از جهاتی نامتناسب است؛ولی به هر حال این حق در لباس تفضّل در اینجا خود را نشان میدهد،میفرماید:«اگر قرار بود حق(یکطرفه باشد و)به سود کسی جریان یابد و بر او حقی نباشد،این امر مخصوص خداوند سبحان بود؛نه مخلوقش،زیرا قدرتش بر همه بندگان احاطه دارد و عدالتش در همه اموری که فرمانش جاری است،ثابت است»؛ (و لو کان لأحد أن یجری له و لا یجری علیه،لکان ذلک خالصا للّه سبحانه دون خلقه،لقدرته علی عباده،و لعدله فی کلّ ماجرت علیه صروف قضائه) .
این سخن اشاره به آن است که از یکسو قدرت خداوند ایجاب میکند که بندگان خود را تنها نگذارند و به یاری آنها در همه زمینهها عنایت کند و از سوی دیگر عدالتش موجب میشود کمترین ظلم و ستمی نه در جهان تشریع و نه در جهان تکوین بر کسی وارد نشود،بنابراین،حساب خداوند از حساب بندگان جداست؛بندگان بر اثر عجز و ناتوانی و یا نیازهایی که آنها را به ترک عدالت وا میدارد ممکن است حقوق دیگران را رعایت نکنند؛امّا قادر مطلق و عادل علی
الاطلاق،چگونه ممکن است راضی به ضایع شدن حقوق بندگانش شود؟! بنابراین ممکن است دو طرفه بودن حق در مورد خداوند،استثنا شود و حق او یکطرفه باشد.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«ولی خداوند سبحان حق خود را بر بندگانش این قرار داده است که اطاعتش کنند و(در مقابل)پاداش آنها را بر خود به صورت مضاعف و از باب تفضّل و توسعه برای کسانی که شایستگی دارند لازم دانسته است»؛ (و لکنّه سبحانه جعل حقّه علی العباد أن یطیعوه،و جعل جزاءهم علیه مضاعفة الثّواب تفضّلا منه،و توسّعا بما هو من المزید أهله) .
به بیان دیگر خداوند در برابر حقّی که بر بندگان دارد حقّی برای بندگان بر خویش قائل است،هرچند این حق،جنبه تفضّل دارد بیآنکه بندگان از خداوند طلبکار باشند،زیرا در برابر آن همه نعمتهایی که او به بندگان ارزانی داشته هر قدر اطاعت و عبادتش کنند بخش اندکی از شکر آن را ادا نخواهند کرد.
به این ترتیب حتی خداوند متعال از این امر مستثنا نیست؛یعنی در برابر حقی که او بر بندگان دارد آنها هم بر او حقی دارند،هرچند این حق از باب تفضّل است؛نه استحقاق و طلبکار بودن.
ثواب،استحقاق است یا تفضّل؟
از قدیم الایّام این بحث درمیان علمای علم کلام مطرح بوده است که آیا ثواب از سوی خداوند،جنبه استحقاق دارد یا تفضّل؟به این معنا که بندگان هنگامی که اوامر الهی را اطاعت میکنند بر خداوند لازم است به آنها پاداش نیک دهد و اگر ندهد قبیح خواهد بود و خداوند مرتکب قبیح میشود؟یا اینکه بندگان هیچگونه طلبی در مقابل اطاعت اوامر و ترک معاصی از خداوند ندارند و
اگر پاداشی دهد از باب لطف و مرحمت است و اگر ندهد عین عدالت است؟
جمعی از متکلّمان که بیشتر تمایل به مذهب اشاعره داشتهاند،تفضّل را پذیرفتهاند و بعضی دیگر که تمایل به مذهب معتزله داشتهاند استحقاق را.
طرفداران استحقاق میگویند بیشک الزام بندگان به اطاعت دارای مشقّتهایی است اگر این الزام بودن هدف باشد،ظلم است و قبیح و از خداوند حکیم صادر نمیشود و اگر هدفی داشته باشد آن هدف چیزی جز پاداش نیک نخواهد بود، بنابراین اگر خداوند پاداش نیکی ندهد مستلزم قبیح است که بر او محال است.
طرفداران تفضّل میگویند خداوند آنقدر نعمت به ما داده که اگر همه عمر را به اطاعت او مشغول باشیم شکر بخش کوچکی از این همه نعمت را به جا نیاوردهایم،بنابراین ما طلب و استحقاقی نداریم تا او ملزم به پرداخت آن باشد.
ولی گویا طرفین از یک نکته غافل ماندهاند که با توجّه به آن،نقاب از چهره این مسئله برداشته میشود و حق،آشکار میگردد و آن این است که استحقاق پاداش در جایی است که کسی به دیگری خدمتی کند و در برابر آن خدمت، منتظر پاداش و اجرت باشد و به بیان دیگر هردو گروه در واقع پاداش یا چیزی شبیه پاداش برای اطاعت فرمان پروردگار قائل شدهاند؛گروه اوّل میگویند پاداششان را به صورت نعمتهای الهی از قبل گرفتهاند و گروه دوم میگویند بعدا باید بگیرند.
در حالی که میدانیم همه اوامر و نواهی الهی مصالحی دارد که به خود مکلّفان بازمیگردد.نماز و روزه و حج و جهاد،سبب صفای روح و تکامل نفس و عزت و سربلندی میشود و ترک دروغ و غیبت و شراب و قمار آنها را از مفاسد و بدبختیها نجات میدهد.با این حال،مکلّفان در اطاعت اوامر و ترک معاصی به خودشان خدمت میکنند،آیا در مقابل خدمت به خویشتن باید خود را طلبکار از پروردگار بدانند؟!
این درست به آن میماند که طبیب دلسوز و مهربانی به بیمار خود دستورات لازم را به طور رایگان دهد و حتی داروها را در اختیار او بگذارد و بیمار به آن دستورها عمل کند و از شرّ بیماری رهایی یابد.آیا اگر این بیمار نزد طبیب برود و از مطالبه اجر و پاداشی بر اطاعت امر وی کند همگان تعجب نمیکنند و بر کار او نمیخندند؟
تمام اوامر و نواهی الهی در واقع همینگونه است و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله طبیب دوّار به طب بوده و آنچه گفته است در مسیر منافع مکلّفان قرار گرفته است، بنابراین جایی برای این بحث باقی نمیماند که آیا مردم در برابر طاعات خود استحقاق ثواب دارند یا ثواب تفضّل است؟
آری،خداوند به لطف و کرمش برای تشویق مردم به اطاعتی که موجب کمال آنهاست پاداشی بر عهده گرفته و وعده ثواب داده و چون چنین وعدهای هرگز از آن تخلّف نخواهد کرد،زیرا تخلّف از وعده بر حکیم قادر و عالم،محال است.
قرآن مجید میفرماید:« «کَتَبَ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» ؛خداوند رحمت را بر خود مقرّر داشته است». (1)
از سوی دیگر میفرماید:« «إِنَّ اللّهَ لا یُخْلِفُ الْمِیعادَ» ؛خداوند از وعده خویش تخلّف نمیکند». (2)
ثمّ جعل-سبحانه-من حقوقه حقوقا افترضها لبعض النّاس علی بعض،فجعلها تتکافأ فی وجوهها،و یوجب بعضها بعضا،ولا یستوجب بعضها إلاّ ببعض.و أعظم ما افترض-سبحانه-من تلک الحقوق حقّ الوالی علی الرّعیّة،و حقّ الرّعیّة علی الوالی،فریضة فرضها اللّه- سبحانه-لکلّ علی کلّ،فجعلها نظاما لألفتهم،و عزّا لدینهم،فلیست تصلح الرّعیّة إلاّ بصلاح الولاة،ولا تصلح الولاة إلاّ باستقامة الرّعیّة، فإذا أدّت الرّعیّة إلی الوالی حقّه،و أدّی الوالی إلیها حقّها عزّ الحقّ بینهم،و قامت مناهج الدّین،و اعتدلت معالم العدل،و جرت علی أذلالها السّنن، فصلح بذالک الزّمان،و طمع فی بقاء الدّولة،و یئست مطامع الأعداء.و إذا غلبت الرّعیّة و الیها،أو أجحف الوالی برعیّته،اختلفت هنالک الکلمة،و ظهرت معالم الجور،و کثر الإدغال فی الدّین،و ترکت محاجّ السّنن،فعمل بالهوی،و عطّلت الأحکام،و کثرت علل النّفوس،فلا یستوحش لعظیم حقّ عطّل،ولا لعظیم باطل فعل!فهنالک تذلّ الأبرار،و تعزّ الأشرار،و تعظم تبعات اللّه سبحانه عند العباد.
سپس خداوند سبحان،بخشی از حق خود را اموری قرار داده که بر همه مردم در برابر یکدیگر واجب شمرده(و مأمور به ادای آن شدهاند)و این حقوق را در همه جهات همانند هم قرار داده بهگونهای که بعضی از آن سبب بعض دیگر است و هیچکدام واجب نمیشود مگر اینکه دیگری واجب میگردد.
از میان حقوقی که خداوند واجب ساخته،بزرگترین آنها حق والی و زمامدار بر رعیت و حق رعیت بر والی است.فریضهای است که خداوند سبحان آن را بر هرکدام در مقابل دیگری مقرّر فرموده و آن را سبب نظام الفت و پیوستگی آنان به یکدیگر و موجب عزّت و قدرت دین آنها قرار داده است،بنابراین رعیت هرگز اصلاح نمیشود مگر به اصلاح زمامداران و زمامداران اصلاح نمیگردند جز از طریق قرار گرفتن رعیت در مسیر صحیح و مستقیم.هرگاه رعیت حق والی را ادا کند و والی حق رعیت را بپردازد،حق درمیان آنها قوی و نیرومند خواهد شد،مسیرهای دین خالی از انحراف میگردد،نشانههای عدالت استوار میشود و سنّتها در مجرای صحیح خویش به کار میافتد و به این ترتیب زمان رو به صلاح میرود و مردم به بقای دولت امیدوار و دشمنان مأیوس خواهند شد و اگر رعیت بر والی خویش بشورد و چیره گردد،یا والی نسبت به رعایا اجحاف کند (نظام جامعه بههم میریزد و)در آن زمان اختلاف کلمه پیدا میشود،نشانههای ظلم و ستم آشکار میگردد،فریبکاری و بدعت در دین فزونی مییابد و جادّههای روشن سنّتها و آداب دینی متروک خواهد شد.در نتیجه بر طبق هوا و هوس عمل میشود،احکام الهی تعطیل میگردد و بیماریهای اخلاقی فزونی مییابد،در چنین حکومتی مردم از حقوق مهمی که تعطیل شده وحشت نمیکنند و نه از باطلهای عظیمی که رواج یافته،در نتیجه نیکان خوار و ذلیل میشوند و اشرار عزیز و محترم،و(به دنبال آن)مجازاتهای الهی بر بندگان عظیم خواهد بود.
مهمترین حق،حق والی و رعیت است
امام علیه السّلام در بخش گذشته به حق خدا بر مردم اشاره فرمود و در این بخش از
حقوق مردم بر یکدیگر یاد میکند که مهمترین آنها حق زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران و به تعبیر دیگر حق والی بر رعیت و حق رعیت بر والی است، میفرماید:«سپس خداوند سبحان،بخشی از حق خود را اموری قرار داده که بر مردم در برابر یکدیگر واجب شمرده(و مأمور به ادای آن شدهاند)»؛ (ثمّ جعل- سبحانه-من حقوقه حقوقا افترضها لبعض النّاس علی بعض) .
شایان توجّه اینکه امام علیه السّلام حق مردم را بر یکدیگر به عنوان بخشی از حقوق خداوند بر مردم و نشأت گرفته از حقوق خودش شمرده است و به تعبیر دیگر حق اللّه و حق الناس در عرض هم نیستند،بلکه در طول هماند.
آنگاه میافزاید:«خداوند این حقوق را در همه جهات مساوی و همانند هم قرار داده بهگونهای که بعضی از آن سبب بعض دیگر است و هیچکدام واجب نمیشود مگر اینکه دیگری واجب گردد»؛ (فجعلها تتکافأ (1)فی وجوهها،و یوجب بعضها بعضا،ولا یستوجب بعضها إلاّ ببعض) .
به بیان دیگر هیچیک از این حقوق یکسویه نیست و همانگونه که در بخش گذشته آمد،همه آنها دو سویه است،هرگاه حقی برای کسی بر دیگری ثابت شود بلافاصله در مقابل آن حقی از شخص دوم بر شخص اوّل لازم میگردد، بنابراین،این حقوق هم مساوی یکدیگرند و هم لازم و ملزوم یکدیگر؛نه به این معنا که اگر بعضی از افراد وظیفه خود را انجام ندادند طرف مقابل نیز از انجام وظیفه خود سرباز زند؛مثلا اگر فرزند حق اطاعت پدر را انجام نداد،پدر از تربیت او و ادای نفقه سرباز زند یا اگر گروهی از رعیت به وظیفه خود عمل نکنند،والی خدمات حکومت را از آنها قطع کند.به تعبیر دیگر اینها در مقام وجوب،لازم و ملزوم یکدیگرند؛نه در مقام تحقّق و عمل؛یعنی هردو واجبند،
1) 1) .«تتکافأ»یعنی همسان و برابر میشوند از ریشه«کفؤ»بر وزن«کفر»به معنای همطراز در مقام و منزلت و قدر است،سپس به هرگونه شبیه و مانند اطلاق شده است.
خواه طرف مقابل به وظیفه خود عمل کند یا عمل نکند.
برای توضیح بیشتر به مثال زیر توجّه کنید:
هر گاه گروهی از رعیت،مالیات و خراج لازم را بپردازند به یقین والی از انجام وظیفه خود در مسأله امنیّت یا تعلیم و تربیت اطفال آنها و مداوای مجروحان و مصدومان و بیمارانشان،کوتاهی نخواهد کرد،زیرا هریک از این دو وظیفه جنبه استقلالی دارد و غیر مشروط به دیگری در مقام عمل است،هرچند در مقام تشریع دو وجوب به یکدیگر گره خوردهاند.
در ادامه این سخن میفرماید:«از میان حقوقی که خداوند واجب ساخته، بزرگترین آنها حق والی و زمامدار بر رعیت و حق رعیت بر والی است.
فریضهای است که خداوند سبحان آن را بر هرکدام در مقابل دیگری مقرّر فرموده است»؛ (و أعظم ما افترض-سبحانه-من تلک الحقوق حقّ الوالی علی الرّعیّة (1)،و حقّ الرّعیّة علی الوالی،فریضة فرضها اللّه-سبحانه-لکلّ علی کلّ) .
سپس امام علیه السّلام به فلسفه این دو حق میپردازد و میفرماید:«خداوند این فریضه را سبب نظام الفت مردم و پیوستگی آنان به یکدیگر و موجب عزت و قدرت دین آنها قرار داده است،بنابراین رعیت هرگز اصلاح نمیشود مگر با اصلاح زمامداران و زمامداران اصلاح نمیگردند جز از طریق قرار گرفتن رعیت در مسیر صحیح و مستقیم»؛ (فجعلها نظاما لألفتهم،و عزّا لدینهم،فلیست تصلح الرّعیّة إلاّ بصلاح الولاة،ولا تصلح الولاة إلاّ باستقامة الرّعیّة) .
در واقع رعایت این حقوق هم آثار مهم مادی دارد و هم معنوی.جمله (جعلها نظاما لألفتهم) اشاره به آثار مادی و ظاهری و جمله (عزّا لدینهم) اشاره به آثار معنوی و روحانی است و دو جمله ما بعد آن،به این حقیقت مهم اشاره
1) 1) .«رعیّت»از ریشه«رعی»بر وزن«سعی»به معنای حفظ و مراقبت و مراعات است.به چوپان«راعی»گفته میشود،چون در حفظ چهارپایان میکوشد و به حاکم«راعی»گفته میشود،زیرا از مردم مراقبت میکند و به مردم«رعیت»اطلاق میشود،چون تحت مراقبت و حفاظت حکومتند.
میکند که صلاح و فساد رعیت و زمامداران به هم گره خورده است و هردو در یکدیگر اثر متقابل دارند.زمامداران فاسد رعایا را به فساد میکشانند و رعایای صالح حکومت را مجبور به پذیرش حق و عدالت میکنند و اگر هردو صالح باشند بهترین شرایط برای پیروزی و پیشرفت جامعه فراهم میگردد.
آنگاه در ادامه به شرح آثار منفی و مثبتی که بر ادای حق والی نسبت به رعیت و حق رعیت نسبت به والی و عدم ادای آنها مترتب میشود پرداخته و با عبارات روشن و گویایی این آثار را یک به یک میشمارد،میفرماید:«هرگاه رعیت حق والی را ادا کند و والی حق رعیت را بپردازد،حق در میان آنها قوی و نیرومند خواهد شد،مسیرهای دین خالی از انحراف میگردد،نشانههای عدالت استوار میشود و سنّتها در مجرای صحیح خویش به کار میافتد و به این ترتیب زمان رو به صلاح میرود و مردم به بقای دولت امیدوار و دشمنان مأیوس خواهند شد»؛ (فإذا أدّت الرّعیّة إلی الوالی حقّه،و أدّی الوالی إلیها حقّها عزّ الحقّ بینهم،و قامت مناهج الدّین،و اعتدلت معالم العدل،و جرت علی أذلالها (1)السّنن،فصلح بذلک الزّمان،و طمع فی بقاء الدّولة،و یئست مطامع الأعداء) .
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،هفت اثر مهم برای وظیفهشناسی و ادای حق متقابل والی و رعیت بیان فرموده که نخستین آنها عزّت و قدرت است و دیگری هموار شدن مسیرهای دین و کمرنگ شدن بدعتهاست.سومین اثر برافراشته شدن پرچم عدالت در کشور اسلامی و چهارم احیای سنّتهاست.پنجم.که نتیجه آنهاست اصلاح محیط جامعه و ششم امیدواری به بقا و دوام حکومت و هفتم مأیوس شدن دشمنان است.
این امر در عصر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به خوبی آشکار شد.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله
1) 1) .«اذلال»جمع«ذلّ»بر وزن«ظلّ»به معنای جاده محکم و صاف است که بر اثر کثرت عبور و مرور کاملا کوبیده شده باشد،ریشه اصلی آن همان«ذلّت»است گویی چنین جادهای در زیر دست و پا کاملا خوار شده است.
بزرگترین اداکننده حقوق امت بود و اکثریّت قاطع امت نیز حق اطاعت را ادا میکردند و این آثار هفتگانه به خوبی نمایان شد؛ولی در عصر امیر مؤمنان علیه السّلام هر چند تا حدّ زیادی سنن اسلامی و عدل و داد احیا شد؛ولی به سبب انحرافاتی که بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در مدّت 25 سال یکی پس از دیگری بروز کرد و سرانجام به شورش مسلمانان برضدّ حکومت عثمان و قتل وی انجامید، بازگرداندن کامل این قافله عظیم به مسیر اصلی در مدّت کوتاه حکومت امیر مؤمنان علی علیه السّلام و با بقایای عوامل خطرناکی از حکومتهای پیشین؛مانند معاویه و بنی امیّه و بنی مروان،میسّر نشد.هرکس این بخش از تاریخ اسلام را به دقت و خالی از تعصّب مطالعه کند آنچه را گفتیم تصدیق میکند.
مسلمانان،امروز میتوانند با الهام از بیانات حساب شده بالا و با انسجام ولایت و رعایا،زمامداران و تودههای مردم،عزت و قدرت خود را باز یابند.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به بیان آثار سوء تخلّف والی و رعیت از حقوق یکدیگر پرداخته،میفرماید:«و اگر رعیت بر والی خویش بشورد و چیره گردد،یا والی نسبت به رعایا اجحاف کند(نظام جامعه به هم میریزد و)در آن زمان اختلاف کلمه پیدا میشود،نشانههای ظلم و ستم آشکار میگردد، فریبکاری و بدعت در دین فزونی مییابد و جادههای روشن سنّتها و آداب دینی متروک خواهد شد.در نتیجه بر طبق هوا و هوس عمل میشود،احکام الهی تعطیل میگردد و بیماریهای اخلاقی فزونی مییابد»؛ (و إذا غلبت الرّعیّة و الیها، أو أجحف (1)الوالی برعیّته،اختلفت هنالک الکلمة،و ظهرت معالم الجور،و کثر الإدغال (2)فی الدّین،و ترکت محاجّ (3)السّنن،فعمل بالهوی،و عطّلت الأحکام،و
1) 1) .«اجحف»از ریشه«اجحاف»به معنای از بین بردن حقوق دیگران است و ریشه اصلی آن«جحف»بر وزن «محو»به معنای برگرفتن چیزی است.
2) 2) .«ادغال»یعنی ورود مخفیانه به چیزی به قصد فاسد کردن آن.در اصل از ریشه«دغل»بر وزن«دخل»به معنای ورود در مکان مخفی برای غافلگیر کردن صید،گرفته شده است.
3) 3) .«محاج»جمع«محجة»به معنای جاده واضح،روشن و مستقیم است و در اصل از ریشه«حج»به معنای قصد گرفته شده،زیرا انسان همیشه قصد دارد از راه روشن و مستقیم برود.
کثرت علل النّفوس) .
در اینجا نیز امام علیه السّلام مفاسد هفتگانهای برای ترک همکاری زمامداران و مردم بیان فرموده که بارها با چشم خود آن را در حکومتهای جور دیدهایم؛اختلاف کلمه،ظلم و ستم،بدعت و فریبکاری،ترک مسیرهای روشن،عمل بر طبق هوا و هوس،تعطیل احکام الهی و فزونی رذایل اخلاقی،همچون کبر و غرور و کینه و حسد،انحصارطلبی و استبداد و مانند آن.
به دنبال آن به بیان نتیجه نهایی این وضع اسفبار پرداخته،میفرماید:«در چنین حکومتی مردم از حقوق مهمی که تعطیل شده وحشت نمیکنند و نه از باطلهای عظیمی که رواج یافته،در نتیجه نیکان خوار و ذلیل میشوند و اشرار عزیز و محترم،و(به دنبال آن)مجازاتهای الهی بر بنگان عظیم خواهد بود»؛ (فلا یستوحش لعظیم حقّ عطّل،و لا لعظیم باطل فعل!فهنالک تذلّ الأبرار،و تعزّ الأشرار،و تعظم تبعات اللّه سبحانه عند العباد) .
این امور پنجگانه نتیجه مستقیم و غیرمستقیم حکومتهای جور است،زیرا در چنان فضایی مردم به ابطال حقوق عادت میکنند و در برابر رواج باطل،عکس العملی نشان نمیدهند و این امور به صورت کارهای عادی در میآید که نمونههای آن را در طول تاریخ و در عصر خود بسیار دیدهایم و طبیعی است که صدای نیکان و پاکانی که مدافع حق و مخالف باطلند به جایی نمیرسد و از صحنه اجتماع طرد میشوند و به عکس،پستهای حساس به دست اشرار و آلودگانی که با آن فضا همخوانی دارند میافتد،همانگونه که در دوران حکومت خلیفه سوم اتفاق افتاد؛ابوذرها تبعید شدند و مروانها بر سر کار آمدند و در ادامه راه معاویهها زمام امور را به دست گرفتند و عمار یاسرها به قتل رسیدند و سرانجام نوبت به یزید و ابن زیاد رسید و پاکترین سلاله پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و یارانش شربت شهادت نوشیدند.
بدیهی است در چنین شرایطی خداوند لطف خود را از مردم و حکومتشان باز میگیرد و تبعات اعمالشان دامانشان را خواهد گرفت.
فعلیکم بالتّناصح فی ذلک،و حسن التّعاون علیه،فلیس أحد-و إن اشتدّ علی رضی اللّه حرصه،و طال فی العمل اجتهاده-ببالغ حقیقة ما اللّه سبحانه أهله من الطّاعة له.و لکنّ من واجب حقوق اللّه علی عباده النّصیحة بمبلغ جهدهم،و التّعاون علی إقامة الحقّ بینهم.و لیس امرؤ- و إن عظمت فی الحقّ منزلته،و تقدّمت فی الدّین فضیلته-بفوق أن یعان علی ما حمّله اللّه من حقّه.و لا امرؤ-و إن صغّرته النّفوس،و اقتحمته العیون-بدون أن یعین علی ذلک أو یعان علیه.
بر شما لازم است یکدیگر را به ادای حقوق سفارش و نصیحت کنید و در انجام آن به هم کمک نمایید،هیچکس-هرچند برای به دست آوردن خشنودی خدا کاملا کوشا باشد و در این راه پیوسته تلاش کند-نمیتواند حق اطاعتی را که شایسته مقام خداوند سبحان است بجا آورد(بنابراین هر اندازه در این راه تلاش کند کم است)ولی از حقوق واجب الهی بر بندگان این است که به قدر توان خود در خیرخواهی و نصیحت یکدیگر بکوشند و برای اقامه حق درمیان مردم همکاری کنند.هیچکس-هر اندازه مقام و منزلتش در حق بزرگ باشد و فضیلتش در دین سابقهدار-برتر از آن نیست که در انجام حقی که خدا بر عهده او گذارده،بینیاز از کمک دیگران باشد و نیز هیچکس-هرچند مردم او را کوچک بشمارند و با دیده حقارت به او بنگرند-کمتر از آن نیست که به دیگران در راه انجام حق کمک کند یا به او در این راه کمک شود.
لزوم همکاری در ادای حقوق
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه پس از توصیههایی که درباره حقوق والی و رعیت در بخش پیشین گذشت،نخست همه اعمّ از والی و رعیت را به همکاری و تعاون دعوت کرده،آنگاه به سه اصل مهم اجتماعی اشاره میکند:
در قسمت اوّل میفرماید:«بر همه شما لازم است یکدیگر را به ادای حقوق سفارش و نصیحت کنید و در انجام آن بههم کمک نمایید»؛ (فعلیکم بالتّناصح فی ذلک،و حسن التّعاون علیه) .
سپس به سراغ بیان آن سه اصل مهم میرود:نخست برای اینکه افراد مغرور نشوند و گمان نبرند وظیفه خود را در این زمینه به خوبی انجام دادهاند و در نتیجه از حرکت باز ایستند میفرماید:«هیچکس-هرچند برای به دست آوردن خشنودی خدا کاملا کوشا باشد و در این راه پیوسته تلاش کند-نمیتواند حق اطاعتی را که شایسته مقام خداوند سبحان است بجا آورد(بنابراین هرچه در این راه تلاش کند کم است)ولی از حقوق واجب الهی بر بندگان این است که به قدر توان خود در خیرخواهی و نصیحت دیگران بکوشند و برای اقامه حق درمیان مردم همکاری کنند»؛ (فلیس أحد-و إن اشتدّ علی رضی اللّه حرصه،و طال فی العمل اجتهاده-ببالغ حقیقة ما اللّه سبحانه أهله من الطّاعة له.و لکنّ من واجب حقوق اللّه علی عباده النّصیحة بمبلغ جهدهم،و التّعاون علی إقامة الحقّ بینهم) .
این یک اصل کلی است که انسان هرگاه از کار خود به طور کامل راضی شود و هیچ نقص و خللی در آن نداند،از حرکت باز میایستد و مرکب او در مسیر تکامل متوقف میشود.واقع امر نیز چنین است که پیشرفت و تکامل و جلب رضای خداوند،حدّ و مرزی ندارد که انسان به آن قانع شود.همیشه باید به تقصیر اعتراف کرد و همواره باید تلاش نمود،بنابراین هیچکس بینیاز از
نصیحت دیگران نیست،زیرا نقصها و کوتاهیها در نظر دیگران بهتر خودنمایی میکند و حبّ ذات،مانع از آن است که انسان نقص خود را ببیند.
در حدیث مشروحی میخوانیم:«هنگامی که به امام سجاد علی بن الحسین علیه السّلام عرض کردند چرا این همه برای عبادت پروردگار به خود رنج و زحمت میدهی با اینکه پاره تن پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و فرزندزاده او هستی؟امام علیه السّلام اشاره به عبادات بسیار سخت و سنگین پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله کرد و فرمود:همین سؤالی را که از من پرسیدید از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پرسیدند و آن حضرت در پاسخ فرمود:به خدا سوگند اگر تمام اعضای من در این راه قطعه قطعه شود و اشک چشمانم بر سینهام جاری شود،هرگز عشری از اعشار و کمی از بسیار از شکر یک نعمت او را نمیتوانم به جا آورم» (1).
سپس امام علیه السّلام در بیان آندو اصل دیگر اجتماعی میفرماید:«هیچکس-هر اندازه مقام و منزلتش در حق بزرگ باشد و فضیلتش در دین سابقهدار،برتر از آن نیست که در انجام حقی که خدا بر عهده او گذارده،بینیاز از کمک دیگران باشد و نیز هیچکس-هرچند مردم او را کوچک بشمارند و با دیده حقارت به او بنگرند-کمتر از آن نیست که به دیگران در راه انجام حق کمک کند یا به او در این راه کمک شود»؛ (و لیس امرؤ-و إن عظمت فی الحقّ منزلته،و تقدّمت فی الدّین فضیلته-بفوق أن یعان علی ما حمّله اللّه من حقّه.ولا امرؤ-و إن صغّرته النّفوس، و اقتحمته (2)العیون-بدون أن یعین علی ذلک أو یعان علیه) .
اشاره به اینکه همه باید این حقیقت را درک کنند که هیچیک از اقویا و ضعفا در صحنه اجتماع،از دیگری بینیاز نیستند.خداوند همه نیروها را به یک نفر نداده و در هر سری ذوقی و فکری و در هر تنی قدرتی و نیرویی آفریده است؛
خواه کوچک باشد یا بزرگ،بنابراین کسانی که از نظر فکر و مدیریت و توان جسمی قوی هستند،هرگز نباید خود را بینیاز از کمک ضعیفترین افراد جامعه بشمارند.همانگونه که افراد ضعیف و به ظاهر ناتوان نباید تصوّر کنند نقشی در اداره جامعه به هیچ صورت ندارند.در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم که فرمود:«غریبان:کلمة حکمة من سفیه فاقبلوها و کلمة سفه من حکیم فاغفروها فإنّه لا حکیم إلاّ ذو عثرة و لا سفیة إلاّ ذو تجربة؛دو چیز عجیب است:نخست سخن حکمتآمیزی که از شخص سفیهی صادر میشود،پس آن را بپذیرید و دیگر سخن ابلهانهای که گاه از دانشمندی صادر میشود،پس آن را بر او ببخشید،زیرا هیچ دانشمندی خالی از لغزش و هیچ سفیهی خالی از تجربه نیست». (1)
تاریخ نیز اینگونه حوادث را بسیار به خاطر دارد؛از جمله اینکه:
در دوران معتصم عباسی یکی از سربازان رومی زن مسلمانی را به اسیری گرفته بود،سیلی محکمی به صورت آن زن زد،زن مسلمان به صدای بلند فریاد زد«و امعتصماه»و خلیفه وقت را به یاری طلبید،سرباز رومی با تمسخر به او گفت:آری!الآن معتصم بر اسب ابلق سوار میشود و به یاری تو میآید و دوباره سیلی محکمی به او زد.
این حادثه در قلعه«عموریّه»در مرز کشور اسلام و روم واقع شد،کسی این خبر را به معتصم رسانید،معتصم ناراحت شد.از آن مرد پرسید قلعه عموریّه در کدام سمت واقع شده؟آن مرد سمت آن را به معتصم نشان داد.معتصم رو به آن سمت کرد و با صدای بلند گفت:لبّیک ای زن ستم دیده مظلوم!به خدا قسم صدای تو را شنیدم و به یاریات میشتابم.
سپس دستور داد لشکر عظیمی آماده حرکت به طرف قلعه عموریّه شود.
1) 1) .بحار الانوار،ج 2،ص 44.
سربازان رومی نیز باخبر شدند و قلعه را محکم در اختیار گرفتند.
سپاه اسلام مدّتی قلعه را محاصره کرده؛ولی موفق به تسخیر آن نشدند؛قلعه بسیار محکم و مدافعان سرسختی داشت.
معتصم که شخصا در آن جنگ شرکت کرده بود شبی از شبها با لباس مبدّل در میان سربازان و خیمههای آنها گردش میکرد آهنگری را دید که در آنوقت شب مشغول کار است و نعل اسب میسازد و شاگرد جوانی داشت که چون پتک خود را روی آهنهای سرخ میکوبید،میگفت این پتک بر کلّه معتصم!و چند بار این جمله را تکرار کرد.
استاد آهنگر که از شنیدن این سخن ناراحت شده بود،به شاگردش گفت پسر! تو با این سخنانت ما را گرفتار خواهی کرد!تو را با معتصم چکار؟!
شاگرد آهنگر گفت معتصم مرد بیتدبیری است این همه نیرو دارد نمیتواند قلعه عموریّه را فتح کند اگر یک روز فرماندهی لشکر را به من بسپارد غروب آن روز در قلعه خواهم بود.
معتصم از شنیدن این سخن شاگرد آهنگر سخت تعجب کرد به مأمورانش گفت مراقب او باشید و صبح،او را نزد من آورید،هنگامی که او را نزد معتصم آوردند گفت:سخنانی از تو به من رسیده که بسیار شگفتآور است.شاگرد آهنگر گفت:درست است؛ولی اگر اجازه دهی من به فضل خدا قلعه عموریّه را در یک روز فتح میکنم.
معتصم فرماندهی لشکر را موقتا به او سپرد.
شاگرد آهنگر تمام تیراندازهای سپاه را احضار و گروهی را که در تیراندازی قویتر بودند انتخاب کرد و آنها را به پشت دیوار قلعه آورد،قلعه ساختمان مخصوصی داشت.قسمتهای پایین و بالا هر دو سنگ بود؛ولی در وسط از الوار درختهای ساج به طور تمام دیوار قلعه به عرض سه وجب استفاده کرده بودند و
آن چوبها به صورت نوار سیاهی در تمام طول دیوار خودنمایی میکرد و از شگفتیهای چوب ساج این است که در برابر آتش حساس است و زود مشتعل میشود.
شاگرد آهنگر دستور داد کورههای آهنگری را در کنار دیوار قلعه به کار بیندازند و نوک فلزّی تیرها را در آتش سرخ کنند و به تیراندازان دستور داد خط سیاه چوبی سرتاسری را نشانه تیرهای گداخته خود قرار دهید و اگر کسی تیرش به خطا برود مجازاتش مرگ است.
تیراندازان طبق دستور او نوار چوبی را نشانه رفتند طولی نکشید که الوارهای ساج مشتعل شد و آتش عظیمی از آن برخاست و دیوار قلعه فروریخت و لشکر،تکبیرگویان وارد قلعه شدند.در این هنگام دیدند معتصم که بر اسب ابلقی سوار است و خوشحال وارد قلعه شد.زن سیلی خورده و سرباز سیلی زننده را احضار کرد و به آن زن گفت:آیا معتصم ندای تو را لبیک گفت؟و به آن سرباز گفت:من تو را نمیکشم،ولی تا عمر داری باید غلام این زن باشی! (1)
حکومتهای مردمی
در جهان امروز سخن از حکومتهای مردمی بسیار است؛ولی چون فاقد عنصر معنوی و تقوای سیاسی است،غالبا منجّر به دیکتاتوریهای مرئی و نامرئی میشود که فقط حافظ منافع زورمندان و غاصبان حطام است.
گفتیم نامرئی،از این جهت که زورمندان با استفاده از وسائل پیشرفته اجتماعی و بمبارانهای تبلیغاتی به شستشوی افکار تودههای مردم میپردازند و آرای آنها را با وعدههای دروغین به نفع خود مصادره میکنند که نمونه روشن آن
1) 1) .الفتوحات الاسلامیّة،ج 1،ص 286.(طبق نقل کتاب گفتار فلسفی،جوان،ج 1،ص 227).
دموکراسی آمریکایی در عصر ماست.
افزون بر این،آرای این حکومتها در بهترین صورت حکومت،نصف به علاوه یک است که نتیجه آن صفبندی میان قشر حاکم و نصف منهای یک است.
در عصر خود بارها حکومتهایی را دیدهایم که با انتخابات آزاد مردم سر کار آمدهاند؛ولی چون در جهت منافع جهانخواران قرار نداشتهاند با وسایل مختلف برای خارج کردن آنها از صحنه کوشیدهاند و در بسیاری از موارد موفق شدهاند.
تمام اینها به خاطر آن است که عنصر معنوی که شرط اساسی است در این حکومتهای صد در صد مادی وجود ندارد و مسئولیّتی در برابر خداوند احساس نمیکنند.
آنچه در کلام نورانی امام علیه السّلام در این بخش از خطبه آمده،حکومت مردمی را در بهترین شکل نشان میدهد:
نخست به سراغ عنصر معنوی حکومت میرود و به همگان یادآور میشود که آنقدر شما غرق نعمتهای خداوند هستید که هرچه در اطاعت او بکوشید، عشری از اعشار شکر او را نمیتوانید بجا آورید.
آنگاه به زمامداران توصیه میکند که هرقدر فکر شما قوی و علم شما فراوان و صاحب تجربه و هوش سرشار باشید،بینیاز از کمکهای فردفرد مردم نیستید.
باید همه را در حکومت خود سهیم کنید و از آنها یاری بطلبید.
سپس به آحاد مردم گوشزد میکند که شما در هر حدّ و پایهای از علم و دانش و سنّ و سال هستید،خود را از شرکت در اداره اجتماع جدا نسازید و به این ترتیب همگان باید دست به دست هم دهند و با تکیه بر عنصر تقوا حکومتی که مورد رضای خلق و خالق است،به وجود آورند. (1)
1) 1) .در ایّامی که این سطور نگاشته میشود دو حادثه مهم جهان اسلام را تکان داد: نخست حادثه اهانت دردآور به ساحت قدس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بود و آن عکسهای بسیار زننده و شرمآوری-
.
فأجابه علیه السّلام رجل من أصحابه بکلام طویل،یکثر فیه الثّناء علیه،و یذکر سمعه و طاعته له،فقال علیه السّلام:
إنّ من حقّ من عظم جلال اللّه سبحانه فی نفسه،و جلّ موضعه من قلبه، أن یصغر عنده-لعظم ذلک-کلّ ما سواه،و إنّ أحقّ من کان کذلک لمن عظمت نعمة اللّه علیه،و لطف إحسانه إلیه،فإنّه لم تعظّم نعمة اللّه علی أحد إلاّ ازداد حقّ اللّه علیه عظما.و إنّ من أسخف حالات الولاة عند صالح النّاس،أن یظنّ بهم حبّ الفخر،و یوضع أمرهم علی الکبر،و قد کرهت أن یکون جال فی ظنّکم أنّی أحبّ الإطراء،و استماع الثّناء؛و لست-بحمد اللّه -کذلک،و لو کنت أحبّ أن یقال ذلک لترکته انحطاطا للّه سبحانه عن تناول ما هو أحقّ به من العظمة و الکبریاء.و ربّما استحلی النّاس الثّناء بعد البلاء،فلا تثنوا علیّ بجمیل ثناء،لإخراجی نفسی إلی اللّه سبحانه و إلیکم من التّقیّة فی حقوق لم أفرغ من أدائها،و فرائض لابدّ من إمضائها.
هنگامی که سخن امام علیه السّلام به اینجا رسید یکی از یارانش به پا خاست و با گفتاری طولانی که در آن مدح و ثنای فراوانی نسبت به امام علیه السّلام بود آن حضرت را ستود و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد و امام علیه السّلام در پاسخ او فرمود:سزاوار است کسی که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظیم است-به موجب آن عظمت-همهچیز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند،و از همه سزاوارتر نسبت به این امر،کسی است که
نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وی فراوان؛زیرا هرقدر نعمت خدا بر کسی بیشتر شود حق وی بر او فزونتر میگردد.
(بدانید!)از بدترین و سخیفترین حالات زمامداران نزد مردم صالح این است که گمان برده شود آنها دوستدار تفاخرند و کار آنها را بر نوعی برتری جویی حمل کنند،من خوش ندارم که این فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن آن لذّت میبرم.من بحمد اللّه چنین نیستم و به فرض که من(به مقتضای طبیعت بشری)مدح و ثنا را دوست میداشتم،آن را به سبب خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک میکردم.خداوندی که با عظمت و کبریاییش از همه سزاوارتر برای ثنا و ستایش است.
بسیار میشود که مردم،ستودن افراد را به جهت تلاشهایشان(در ادای حق) شیرین میشمرند(ممکن است این امر برای شما ایرادی نداشته باشد،ولی من از شما میخواهم که)مرا با سخنان زیبای خود به جهت اینکه در پیشگاه خداوند و نزد شما به سبب احساس مسئولیت الهی حقوقتان را ادا کردهام نستایید(چرا که)هنوز در ادای آنها به طور کامل فراغت نیافتهام و واجباتی که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نیامده است.
در برابر انجام وظیفه مرا ستایش نکنید!
«هنگامی که سخن امام علیه السّلام به آخر جمله بخش گذشته رسید یکی از یارانش (به پا خاست و)با گفتاری طولانی که در آن مدح و ثنای فراوانی نسبت به امام علیه السّلام بود آن حضرت را ستود،و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد»؛ (فأجابه علیه السّلام رجل من أصحابه بکلام طویل،یکثر فیه الثّناء علیه،و یذکر سمعه و طاعته له؛فقال علیه السّلام:) .
در اینکه این شخص چهکسی بود؟شارحان نهج البلاغه پاسخی به این سؤال ندادهاند؛ولی مرحوم کلینی در کافی گفتگوی مشروح و مفصّل و بسیار پرمعنایی را که میان این مرد و امیر مؤمنان علی علیه السّلام چندبار ردّ و بدل شده ذکر کرده است.
سپس میگوید:بعد از پایان این کلام،کسی آن مرد را ندید. (1)به همین دلیل مرحوم علاّمه مجلسی احتمال میدهد که این مرد حضرت خضر بوده که در موارد حسّاسی به سراغ آن حضرت میآمد و انجام وظیفه میکرد و سپس از چشمها پنهان میشد.
به هر حال این مرد که بود طبق روایت کافی در یکی از سخنانش عرضه میدارد:«ای امیر مؤمنان!تو امیر ما هستی و ما رعیّت تو.خداوند به وسیله تو ما را از ذلّت خارج کرد و با عزیز ساختن تو غل و زنجیر اسارت را از بندگانش برگرفت.آنچه میپسندی دستور ده و آنچه اختیار میکنی امر کن!تو سخنگوی راستگویی هستی و حکمران موفق و زمامدار لایق.ما هرگز نافرمانی تو را جایز نمیشمریم و علم هیچکس را قابل مقایسه با علم تو نمیدانیم،قدر و منزلت تو نزد ما بسیار والا و فضل تو بسیار عظیم است». (2)
امام علیه السّلام پاسخ مشروحی به او داد و او نیز مجدّدا به مدح و ستایش آن امام همام پرداخت و چندبار این قضیه تکرار شد و همانگونه که گفتیم بعد از این مطلب آن مرد ناپدید شد.
به هر حال آنچه در نهج البلاغه آمده است چنین است که امام علیه السّلام در پاسخ او فرمود:«سزاوار است کسی که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظیم است-به موجب آن عظمت-همهچیز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند»؛ (إنّ من حقّ من عظم جلال اللّه سبحانه فی نفسه،و جلّ موضعه من قلبه،أن یصغر عنده-لعظم ذلک-کلّ ما سواه) .
این معنا با توجّه به اینکه ذات خداوند وجودی است بیپایان از هر نظر،و نامحدود از نظر قوّت و قدرت،و ما سوی اللّه همگی قطره کوچکی در برابر این دریای عظیم بیکران هستند،کاملا روشن میشود همانگونه که در خطبه همّام نیز در صفات متّقیان آمده است: «عظم الخالق فی أنفسهم فصغر ما دونه فی أعینهم؛ خداوند در دل آنها به عظمت جلوه کرده،لذا ما سوی اللّه در چشم آنها حقیر و کوچک است».
کسی که چشم بر چشمه خورشید دوخته،شمع کم نوری در نظر او ناچیز است.
سپس امام علیه السّلام اضافه میفرماید:«و از همه سزاوارتر نسبت به این امر کسی است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وی فراوان؛زیرا هرقدر نعمت خدا بر کسی بیشتر شود حقّش بر او فزونتر میگردد»؛ (و إنّ أحقّ من کان کذلک لمن عظمت نعمة اللّه علیه،و لطف إحسانه إلیه،فإنّه لم تعظّم نعمة اللّه علی أحد إلاّ ازداد حقّ اللّه علیه عظما) .
این سخن در واقع پاسخی است بر ثناخوانی آن مرد علاقهمند به مولا که گمان نکن این سخنان مرا به کبر و غرور وا میدارد.اوّلا من خدا را به عظمت شناختهام و ما سوی اللّه در نظرم خرد و صغیر است.ثانیا من مشمول نعمتهای فراوانی هستم و به همان نسبت باید در برابر ولیّ نعمتم خاضعتر از دیگران باشم.
آنگاه امام علیه السّلام در تکمیل و تأکید این سخن میافزاید:«(بدانید!)از بدترین و سخیفترین حالات زمامداران نزد مردم صالح این است که گمان برده شود آنها دوستدار تفاخرند و کار آنها را بر نوعی برتریجویی حمل کنند،من خوش ندارم که این فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن آن لذت میبرم.من بحمد اللّه چنین نیستم»؛ (و إنّ من أسخف (1)حالات
1) 1) .«اسخف»از ریشه«سخف»بر وزن«قفل»و«سخافت»به معنای ضعف عقل و نادانی است.
الولاة عند صالح النّاس،أن یظنّ بهم حبّ الفخر،و یوضع أمرهم علی الکبر،و قد کرهت أن یکون جال فی ظنّکم أنّی أحبّ الإطراء (1)،و استماع الثّناء؛و لست-بحمد اللّه-کذلک) .
درست است که طبق بعضی از احتمالات،گوینده آن مدح و ثنا حضرت خضر علیه السّلام بوده و او جز به حق سخن نمیگفته و آنچه درباره امام علیه السّلام بیان داشته در امام وجود داشته حتی بالاتر از آن؛ولی امام علیه السّلام به این نکته اصولی اشاره میفرماید که من حتی از ثنای به حق نیز خشنود نیستم،چرا که ممکن است اثر نامطلوبی در شنوندگان داشته باشد و آنها گمان کنند او دوستدار چنین سخنانی است و دارای کبر و فخر و خودبرتربینی است که رابطه امام با امّت را تحت تأثیر نامطلوب خود قرار میدهد.
سپس میافزاید:«و به فرض که من(به مقتضای طبیعت بشری)مدح و ثنا را دوست میداشتم،آن را به جهت خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک میکردم.همان خداوندی که به جهت عظمت و کبریاییش از همه سزاوارتر برای ثنا و ستایش است»؛ (و لو کنت أحبّ أن یقال ذلک لترکته انحطاطا للّه سبحانه عن تناول ما هو أحقّ به من العظمة و الکبریاء) .
آنگاه به نکته سومی اشاره میفرماید که قطع نظر از اینکه من ذاتا ثناخوانی را ناخوش دارم و اگر آن را دوست میداشتم به جهت عظمت خداوند که از همه شایستهتر به مدح و ثناست ترک میکردم،مدح و ثنا باید در برابر کار نیکی باشد که پایان گرفته است در حالی که من هنوز از ادای همه حقوق شما فراغت نیافتهام،میفرماید:«بسیار میشود که مردم ستودن افراد را،به جهت تلاشهایشان (در ادای حقوق)شیرین میشمرند(ممکن است این امر برای شما ایرادی
1) 1) .«اطراء»از ریشه«طراوة»به معنای تروتازه بودن است و هنگامی که به باب افعال میرود معنای ثناخوانی و مدح کردن مییابد.گویی کسی میخواهد با مدح خود،شخصی را تروتازه نگهدارد.
نداشته باشد،ولی من از شما میخواهم که)مرا با سخنان زیبای خود به جهت اینکه در برابر خداوند و نزد شما از ترس مسئولیّت الهی حقوقتان را ادا کردهام نستایید(چرا که)هنوز از ادای آنها به طور کامل فراغت نیافتهام و واجباتی که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نیامده است»؛ (و ربّما استحلی النّاس الثّناء بعد البلاء،فلا تثنوا علیّ بجمیل ثناء،لإخراجی نفسی إلی اللّه سبحانه و إلیکم من التّقیّة فی حقوق لم أفرغ من أدائها،و فرائض لابدّ من إمضائها) .
در نسخه موجود در متن بالا «و إلیکم من التّقیّة» آمده است که اشاره به خداترسی امام علیه السّلام در طریق ادای حقوق مردم است؛ولی در بعضی از نسخ نهج البلاغه و همچنین در متن کافی«بقیّه»آمده است که مفهومش این است:
هنوز بقایایی از حقوق شما بر من باقی مانده که باید در ادای آن بکوشم.
امام علیه السّلام در این عبارت نهایت بزرگواری خود را نشان داده،از یکسو بیاعتنایی به ثناخوانی و از سوی دیگر نهایت خضوع در برابر پروردگار و از سوی سوم،اعتراف به عدم ادای حقوق به طور کامل را بیان میکند،چیزی که در کمتر پیشوایی در طول تاریخ میتوان یافت.
مدح و تمجید و ثناخوانی نسبت به دیگران بر دو گونه است:گونهای از آن مثبت و سازنده و سبب دلگرمی خادمان و یأس خائنان و پیشرفت جامعه است.
بخش دیگری سبب تخریب و عقب افتادگی و تقویت شوکت ظالمان است.
قسم اوّل دارای سه شرط است:نخست اینکه«مدح من یستحقّ المدح؛آن کس که سزاوار مدح و ثناست،مدح و ستایش شود».شرط دوم این است که مدح از حدّ تجاوز نکند.شرط سوم اینکه هدف گوینده تقرّب به شخص ممدوح و
رسیدن به منافعی نامشروع خود نباشد.
در روایتی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«إذا مدح الفاجر اهتزّ العرش و غضب الرّبّ؛هرگاه شخص فاجر مدح و ستایش شود،عرش خدا به لرزه در میآید و خداوند غضب میکند». (1)
در حدیث دیگری آمده است:«الثّناء بأکثر من الاستحقاق ملق والتّقصیر عن الاستحقاق عیّ أو حسد؛مدح و ستایش بیش از استحقاق تملّق است و کمتر از آن ناتوانی(در ادای سخن)است یا حسد». (2)
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که باید ظرفیت شخص ممدوح در نظر گرفته شود؛مبادا مدح و ستایش سبب غرور او گردد و از مسیر حق منحرف شود،همانگونه که در جمله دیگری از کلمات قصار مولا میخوانیم:«ربّ مفتون بحسن القول فیه؛چه بسیار اشخاصی که به واسطه مدح و تمجید،گرفتار فریب و فتنه میشوند». (3)
بیشک در صورتی که همه این جهات در نظر گرفته شود،مدح و ستایش نشانه قدردانی و حقشناسی و سبب تشویق نیکوکاران و صالحان میشود.
در دنیای امروز نیز جلسات فراوانی برای نکوداشت خادمان پرسابقه جامعه، عالمان بزرگ و نیکوکاران ممتاز گرفته میشود و هر سال سعی میکنند به نویسندگان بهترین کتاب سال،کارگران و کشاورزان نمونه و یا پیامآوران صلح و دوستی در جهان،جوایزی اهدا و از آنان قدردانی کنند که اگر رنگ و بوی سیاسی پیدا نکند و روابط بر ضوابط حاکم نگردد و آن شرط سوم که در بالا به آن اشاره شد؛یعنی حسن نیّت کارگردانان حفظ گردد،به یقین آثار بسیار ارزندهای دارد.
ولی نوع دوم،درست در مقابل آن است؛یعنی هنگامی که افراد نالایق،مورد مدح و تمجید قرار گیرند و یا افراد لایق،بیش از حدّ،ثناخوانی شوند و یا عوامل سیاسی و حبّ و بغضها و منافع شخصی،انگیزه این کار میشود،بدکاران تشویق میشوند و افراد فاضل،لایق و نیکوکار مأیوس میگردند؛متملّقان یکّهتاز میدان اجتماع میشوند و صادقان منزوی میگردند.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم:«إیّاک و الملق فإنّ الملق لیس من خلائق الایمان؛از تملّق بپرهیز که با ایمان سازگار نیست». (1)
در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آمده است:«أحثوا فی وجوه المدّاحین التّراب؛به صورت مداحان(متملّق)خاک بپاشید». (2)
آخرین نکتهای که در این بیان فشرده ذکر آن را لازم میدانیم این است که گاه مدح و ستایش جنبه مثبت دارد و واجد همه شرایط بالاست؛ولی آثار نامطلوبی در افکار عمومی ایجاد میکند و ممدوح،متّهم به دوست داشتن ثناخوانی میشود که در اینجا نیز از آن باید اجتناب کرد و آنچه در خطبه بالا آمده،بیشتر از همین قبیل است.
همانگونه که اشاره شد معنای تملّق،مدح و ثنای بیش از حدّ و گزافهگویی درباره فضایل افراد برای تقرّب جستن به آنها و استفاده از مواهب مادّی آنان است حتی ذکر اوصاف برجسته واقعی یک شخص بدون اشاره به نقاط ضعف، آن هم نوعی تملّق محسوب میشود و گاه از این فراتر میرود و تملّقگویان نقاط ضعف را در لباس نقاط قوت بیان میکنند.تملّقگویی بیشتر درباره ارباب
قدرت است و خطر بسیار بزرگی برای ولات و زمامداران و مدیران محسوب میشود،زیرا نخستین شرط مدیریت آگاه بودن از واقعیّات مربوط به حوزه مدیریت است و متملّقان بر روی واقعیّتها پرده میافکنند و مشکلات را از نظر مدیران و زمامداران میپوشانند و از این طریق مفاسد بیشماری به بار میآورند.
عجیب این است که زمامداران نالایق و گمراه نیز غالبا متملّقان را تشویق میکنند،از حقگویی ناراحت میشوند و از تملّق متملّقان احساس آرامشی کاذب و دردآفرین.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام تملّق را بدترین درد یا درد بیدرمان شمرده میفرماید:
«أدوی الداء الصلف؛بدترین درد تملّقگویی است» (1)(یکی از معانی صلف تملّق گویی و دیگری خودستایی است).
در سخن دیگری میفرماید:«إنّما یحبّک من لا یتملّقک؛دوستان واقعی تو کسانی هستند که به تو تملّق نمیگویند». (2)
نیز میفرماید:«لیس الملق من خلق الأنبیاء؛تملّق از اخلاق انبیا نیست». (3)
این سخن را نیز نباید فراموش کرد که تملّق گاهی به صورت مستقیم و گاه غیرمستقیم،گاه با نثر و گاه با شعر و گاهی با عمل،اجرا میشود و آثار زیانبار همه یکسان است.
فلا تکلّمونی بما تکلّم به الجبابرة،ولا تتحفّظوا منّی بما یتحفّظ به عند أهل البادرة،ولا تخالطونی بالمصانعة،ولا تظنّوا بی استثقالا فی حقّ قیل لی،ولا التماس إعظام لنفسی،فإنّه من استثقل الحقّ أن یقال له أو العدل أن یعرض علیه،کان العمل بهما أثقل علیه.فلا تکفّوا عن مقالة بحقّ،أو مشورة بعدل،فإنّی لست فی نفسی بفوق أن أخطیء،ولا آمن ذلک من فعلی،إلاّ أن یکفی اللّه من نفسی ما هو أملک به منّی،فإنّما أنا و أنتم عبید مملوکون لربّ لاربّ غیره؛یملک منّا ما لا نملک من أنفسنا،و أخرجنا ممّا کنّا فیه إلی ما صلحنا علیه،فأبدلنا بعد الضّلالة بالهدی،و أعطانا البصیرة بعد العمّی.
با من آنگونه که با زمامداران ستمگر سخن گفته میشود،سخن نگویید و آنگونه که مردم خود را در برابر حاکمان تندخو و جبّار حفظ میکنند محدود نسازید و به طور تصنّعی و منافقانه با من رفتار نکنید.هرگز درباره من گمان مبرید که درباره حقی که به من پیشنهاد میکنید کوتاهی کنم(یا ناراحت شوم)و هرگز خیال نکنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم،زیرا کسی که شنیدن حق یا پیشنهاد عدالت به او برایش سنگین باشد عمل به آن دو،برای او سختتر و سنگینتر است،بنابراین از گفتن سخن حقّ یا مشورت عادلانه،خودداری نکنید،زیرا من(به عنوان یک انسان و نه به عنوان یک امام معصوم)خود را بالاتر از آن نمیدانم که اشتباه کنم و از خطا در کارهایم ایمن نیستم مگر اینکه
خداوندی که از من قادرتر است مرا از خطا حفظ کند.به یقین من و شما بندگان و مملوک پروردگاری هستیم که جز او پروردگاری نیست و آنچنان در وجود ما تصرّف دارد که ما آنگونه،قدرت تصرف در خویش را نداریم.او ما را از آنچه در آن بودیم به سوی صلاح و رستگاری راهنمایی کرد،ضلالت را به هدایت تبدیل نمود و بینایی را بعد از کوردلی به ما عطا فرمود.
در برابر من نه غلق نه چاپلوسی!
همان گونه که قبلا اشاره شد بخش مهمی از این خطبه ناظر به بیان حقوق والی و رعیت است و بعد از آنکه یکی از حاضران برخاست و در یک ثنای جمیل،آن حضرت را ستود،امام علیه السّلام مسیر خطبه را به بخش خاصی از حقوق والی و رعیت هدایت کرد و آن،ترک مدح و ثناخوانی برای ولات و زمامداران بود.سپس در این بخش که آخرین بخش خطبه است به یکی دیگر از آفات زمامداران و مردم میپردازد و آن اینکه رابطه آنها با یکدیگر رابطه تملّق و چاپلوسی و کتمان حقایق تلخ به جهت ناخوشایند بودن آن و ترک انتقاد سالم و سازنده است،میفرماید:«با من آنگونه که با زمامداران ستمگر سخن گفته میشود سخن نگویید و آنگونه که مردم خود را در برابر حاکمان تندخو و جبّار حفظ میکنند محدود نسازید و به طور تصنّعی و منافقانه با من رفتار نکنید»؛ (فلا تکلّمونی بما تکلّم به الجبابرة،ولا تتحفّظوا منّی بما یتحفّظ به عند أهل البادرة (1)، ولا تخالطونی بالمصانعة) .
اشاره به اینکه افراد عادی هنگامی که در برابر زمامداران جبّار قرار میگیرند،
1) 1) .«بادره»از ریشه«بدور»بر وزن«غروب»در اصل به معنای شتاب کردن برای انجام کاری است و«بادره»به معنای حرکات تند و خشن و آمیخته با خطاست که از شخص غضبناک سر میزند.
شخصیت واقعی خود را پنهان میسازند و از هرگونه نقد و شکایت و ایراد خودداری میکنند،مبادا مورد خشم آنها قرار گیرند و به عکس با مدّاحی و چاپلوسی و تملّق سعی دارند از شرّ آنها در امان بمانند و به همین دلیل هرگز رخدادهای واقعی جامعه برای آنها روشن نمیشود و همواره در چاه ضلالت و گمراهی و بیخبری گرفتارند.
امام علیه السّلام به همه مخاطبان خود اطمینان میدهد که در برابر حرف حساب و بیان مشکلات و انتقادها و شکایات هیچ مشکلی متوجّه آنها نخواهد شد،بلکه آزادند همه گفتنیها را در مسائل مربوط به حکومت و جامعه بگویند.
آری!این یکی از تفاوتهای بارز حاکمان عدل و جور است.در کتاب عقد الفرید میخوانیم هنگامی که هارون در مکّه بر منبر خطبه میخواند مردی برخواست و این آیه را تلاوت کرد:« «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» (1)هرگاه سخنی بگویید و عمل نکنید خشم عظیم خداوند را بر میانگیزد».هارون دستور داد یکصد تازیانه بر او زدند بهگونهای که شب تا به صبح ناله میکرد و میگفت:مردم مردم!در همان کتاب آمده است که ولید بن عبد الملک روز جمعه بر منبر بود تا خورشید به زردی گرایید(وقت نماز تنگ شد)مردی برخاست و گفت:وقت نماز در انتظار تو نیست(و خورشید تا پایان سخنرانی تو متوقف نمیشود)و خداوند تو را معذور نمیدارد!ولی گفت:راست گفتی؛ولی کسی که این سخن را میگوید نباید در اینجا باشد محافظان من کجا هستند که برخیزند و گردن او را بزنند. (2)
این در حالی است که بارها در تاریخ زندگی امیر مؤمنان علی علیه السّلام دیدهایم که افراد منافقی همچون اشعث بن قیس و بعضی از خوارج،شدید اللّحنترین
تعبیرات را در برابر آن حضرت داشتهاند؛ولی آن حضرت هرگز متعرض آنها نشد.
سپس در ادامه همین سخن میفرماید:«هرگز درباره من گمان مبرید که درباره حقی که به من پیشنهاد میکنید کوتاهی کنم(یا ناراحت شوم)و هرگز خیال نکنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم،زیرا کسی که شنیدن حق یا پیشنهاد عدالت به او برایش سنگین باشد عمل به آندو برای او سختتر و سنگینتر است»؛ (ولا تظنّوا بی استثقالا فی حقّ قیل لی،ولا التماس إعظام لنفسی،فإنّه من استثقل الحقّ أن یقال له أو العدل أن یعرض علیه،کان العمل بهما أثقل علیه) .
اشاره به اینکه آنها که توان شنیدن انتقاد را ندارند از انجام اصلاحات ناتوانترند و بنابراین هر روز در ظلم و فساد بیشتر فرومیروند.
آنگاه امام علیه السّلام در تأکید این سخن،همه مخاطبان خود را به بیان صریح حق و ذکر مشکلات فردی و اجتماعی و تأکید بر عدالت اجتماعی تشویق میکند و میفرماید:«با توجّه به آنچه بیان کردم از گفتن سخن حقّ یا مشورت عادلانه، خودداری نکنید،زیرا من(به عنوان یک انسان و نه به عنوان یک امام معصوم) خود را بالاتر از آن نمیدانم که اشتباه کنم و از خطا در کارهایم ایمن نیستم مگر اینکه خداوندی که از من قادرتر است مرا از خطا حفظ کند»؛ (فلا تکفّوا عن مقالة بحقّ،أو مشورة بعدل،فإنّی لست فی نفسی بفوق أن أخطیء،ولا آمن ذلک من فعلی،إلاّ أن یکفی اللّه من نفسی ما هو أملک به منّی) .
جمله «فإنّی لست فی نفسی بفوق أن أخطیء» دستاویز بعضی از مخالفان عصمت ائمه شده و سر و صدای زیادی درباره آن به راه انداختهاند.در حالی که جمله «إلاّ أن یکفی اللّه من نفسی» آن را به خوبی تفسیر میکند،زیرا مفهوم جمله اوّل این است که من به عنوان یک انسان،ایمن از خطا نیستم و مفهوم جمله دوم این است که به عنوان حفظ و حمایت الهی وضع دیگری دارم شبیه آنچه قرآن مجید درباره یوسف بیان کرده است،میفرماید:« «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ» »؛آن زن(زلیخا)قصد او کرد و او نیز-اگر برهان پروردگار را نمیدید-قصد مینمود». (1)
اشاره به اینکه یوسف به عنوان یک انسان بیم این میرفت که آلوده هوا و هوس همسر عزیز مصر شود؛ولی مشاهده برهان ربّ که اشاره به مقام عصمت و معرفت بالای یوسف نسبت به پروردگار است،او را نگه داشت.
اضافه بر این امیر مؤمنان علی علیه السّلام در مقام تعلیم و تربیت اصحاب خویش است و به آنها میآموزد که در هر شرایطی باشید احتمال خطا درباره خود بدهید؛ ولی از روی تواضع،خود را هم در زمره آنها قرار میدهد.به هر حال نباید این جمله را در برابر آن همه دلایلی که بر مقام عصمت پیامبر و امام است بهانه و دستاویز قرار داد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«ما منکم من أحد إلاّ و له شیطان-قیل و لا انت یا رسول اللّه؟قال:-و لا أنا إلاّ أنّ اللّه تعالی أعاننی علیه فأسلم؛هیچیک از شما نیست مگر اینکه شیطانی دارد،کسی عرض کرد:همچنین شما ای رسول خدا؟فرمود:آری همچنین من؛ولی خداوند متعال مرا یاری کرد و شیطانم تسلیم من شد(و من به تأیید الهی از شرّ او در امانم)». (2)
شاهد گویای دیگری درباره آنچه گفتیم سخنی است که خود امام علیه السّلام در اواخر خطبه 97 بیان کرده،میفرماید: «و إنّی لعلی بیّنة من ربّی و منهاج من نبیّی و إنّی لعلی الطّریق الواضح ألقطه لقطا ؛من نشانه روشنی از پروردگارم دارم و بر طریق واضح پیامبرم گام برمیدارم و در راهی آشکار با هوشیاری و دقت به پیش میروم».
طبق این بیان امام تأکید میکند که او با حمایت پروردگار،همیشه راه درست
میپیماید و خطایی در کار او نیست.
آنگاه امام علیه السّلام در تکمیل و تأیید گفتار بالا میفرماید:«به یقین من و شما بندگان و مملوک پروردگاری هستیم که جز او پروردگاری نیست و آنچنان در وجود ما تصرّف دارد که ما آنگونه،قدرت تصرف در خویش را نداریم.او ما را از آنچه در آن بودیم به سوی صلاح و رستگاری راهنمایی کرد،ضلالت را به هدایت تبدیل نمود،و بینایی را بعد از کوردلی به ما عطا فرمود»؛ (فإنّما أنّا و أنتم عبید مملوکون لربّ لاربّ غیره؛یملک منّا ما لا نملک من أنفسنا،و أخرجنا ممّا کنّا فیه إلی ما صلحنا علیه،فأبدلنا بعد الضّلالة بالهدی،و أعطانا البصیرة بعد العمی) .
همانگونه که اشاره شد،روایت کافی در مورد این خطبه مشروحتر از آن است که در نهج البلاغه آمده و مرحوم سیّد رضی در واقع گزینشی از بخشهای این خطبه را داشته است.
در بخشی از روایت کافی میخوانیم:«آن مرد که مدح و ستایش بلیغی از علی علیه السّلام کرد و امام به او پاسخ داد(و گفته میشود حضرت خضر بوده،زیرا بعدا کسی او را نیافت)در ادامه سخنانش در حالی که بغض گلویش را گرفته بود و گریه مجال سخن گفتن را به او نمیداد،خطاب به امام چنین گفت:«ای تربیت کننده بندگان خدا و ای آرامبخش شهرها!کجا سخن ما میتواند بیانگر فضل تو باشد و توصیف ما کارهای برجسته تو را شرح دهد؟!چگونه میتوانیم به حق ثنای تو برسیم یا اعمال برجسته تو را احصا کنیم؟!چگونه چنین چیزی ممکن است در حالی که نعمت خدا به وسیله تو بر ما جاری شد و اسباب خیر فراهم گشت؟!آیا تو پناهگاه درماندگان نبودی؟آیا تو با مخالفانت همچون برادر رفتار نکردی؟آری به وسیله تو و اهل بیتت خداوند عزّوجل ما را از خطرات رهایی بخشید و اموال غم و اندوه را فرونشاند...!». (1)
1) 1) .کافی،ج 8،ص 358.ادامه این بحث در کافی بسیار جالب است که علاقهمندان میتوانند به نشانی که ذکر شد مراجعه کنند.ما برای اینکه از روش تفسیری خود خارج نشویم از ایراد همه آن صرفنظر کردیم.
و من کلام له علیه السّلام فی التّظلم و التّشکی من قریش
از سخنان امام علیه السّلام است که در شکایت از قریش بیان کرده است. (1)
همانگونه که در بیان سند خطبه اشاره شد،این خطبه و خطبه 172 و خطبه 26 در قسمتهای مختلف باهم مشترکند و به نظر میرسد بخشهایی از نامهای باشد که امام علیه السّلام در اواخر دوران حکومت خود در پاسخ سؤال جمعی از
1) 1) .سند خطبه: بخشی از این خطبه در خطبه 172 و بخشی دیگری از آن در خطبه 26 آمده است و همانگونه که در سند خطبه 172 گذشت،به نظر میرسد این خطبه بخشی از نامهای است که امام علیه السّلام در اواخر ایّام خلافتش مرقوم داشت و حوادثی را که بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله تا آن زمان رخ داده بود به طور فشرده در آن بیان فرمود و دستور داد آن را برای مردم بخوانند. نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه در اینجا اضافه میکند که مرحوم کلینی طبق نقل سیّد بن طاووس در کتاب کشف المحجّه آن را در کتاب رسائل آورده است.در ضمن این احتمال را نیز میدهد که امام بیش از یک مرتبه،نکاتی را که در این خطبه است در مناسبتهای مختلف بیان فرموده باشد.(مصادر نهج البلاغه، ج 3،ص 132).
دوستانش مرقوم داشت،زیرا گروهی اصرار داشتند که آن حضرت نظر خود را درباره حوادث بعد از رحلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و دوران خلفا بیان فرماید.امام علیه السّلام با اصرار آنها این نامه را نوشت و دستور داد برای مردم بخوانند تا مخالفان نتوانند حقایق را لوث کنند و تاریخ را تحریف نمایند.
امام علیه السّلام در این خطبه عمدتا به دو نکته اشاره میکند:نخست اینکه به خداوند از قریش شکایت میبرد که آنها در پایمال کردن حقوق آن حضرت،متّفق شدند و با صراحت گفتند:باید از حق خود در امر خلافت چشمپوشی کنی!
دیگر اینکه امام علیه السّلام علّت عدم قیام خود را برای گرفتن حق،شرح میدهد که من یار و یاورانی برای این امر نیافتم و جان خانواده خودم را در خطر دیدم.
اللّهمّ إنّی أستعدیک علی قریش و من أعانهم؛فإنّهم قد قطعوا رحمی و أکفؤوا إنّائی،و أجمعوا علی منازعتی حقّا کنت أولی به من غیری،و قالوا:
ألاّ إنّ فی الحقّ أن تأخذه،و فی الحقّ أن تمنّعه،فاصبر مغموما،أو مت متأسّفا.فنظرت فإذا لیس لی رافد،و لا ذابّ و لامساعد،إلاّ أهل بیتی؛ فضننت بهم عن المنیّة،فأغضیت علی القذی،و جرعت ریقی علی الشّجا، و صبرت من کظم الغیظ علی أمرّ من العلقم،و آلم للقلب من و خز الشّفار.
قال الشّریف رضی اللّه عنه:و قد مضی هذا الکلام فی أثناء خطبة متقدّمة،إلاّ أنّی ذکرته هاهنا لاختلاف الرّوایتین.
خداوندا من از قریش و کسانی که آنها را یاری کردند(تا خلافت را از مسیر اصلی منحرف سازند)به تو شکایت میآورم،آنها پیوند خویشاوندیم را قطع کردند و پیمانه حقم را واژگون ساختند و همگی برای مبارزه با من در مورد حقی که از همه به آن سزاوارتر بودم،همدست شدند و گفتند:ای علی!بدان پارهای از حقوق را باید بگیری و پارهای دیگر را باید از آن محروم شوی(و حق خلافت از نوع دوم است)اکنون یا با غم و اندوه بساز یا با تأسف بمیر!!من نگاه کردم(و جوانب کار را بررسی نمودم)دیدم نه پشتیبانی دارم نه مدافعی و نه یاوری جز اهل بیتم که راضی نبودم جانشان را به خطر بیفکنم،لذا چشمان پر از خاشاک خود را برهم نهادم و همچون کسی که استخوان در گلویش گیر کرده باشد آب دهان فروبردم و با خویشتنداری و فروبردن خشم در برابر چیزی که از حنظل تلختر و از تیزی تیغ و خنجر بر قلب دردناکتر بود شکیبایی کردم!
سیّد رضی رحمة اللّه علیه پس از پایان این خطبه میگوید:بخشی از این گفتار در اثنای خطبه(های)پیشین گذشت؛ولی من آن را بار دیگر در اینجا آوردم،زیرا این دو روایت باهم(از جهاتی)متفاوت بودند.
انواع ناملایمات را تحمل کردم
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه میفرماید:«خداوندا من از قریش و کسانی که آنها را یاری کردند(تا خلافت را از مسیر اصلی منحرف سازند)به تو شکایت میآورم،آنها پیوند خویشاوندیم را قطع کردند و پیمانه حقم را واژگون ساختند و همگی برای مبارزه با من در مورد حقی که از همه به آن سزاوارتر بودم، همدست شدند»؛ (اللّهمّ إنّی أستعدیک علی قریش و من أعانهم؛فإنّهم قد قطعوا رحمی و أکفؤوا (1)إنّائی،و أجمعوا علی منازعتی حقّا کنت أولی به من غیری) .
گرچه امام این سخن را در اواخر دوران حکومتش بیان فرمود؛ولی در میان مورّخان و مفسّران نهج البلاغه گفتگوست که سخن امام علیه السّلام ناظر به کدام زمان است؛آیا اشاره به داستان سقیفه و حوادث بعد از رحلت پیامبر است یا زمان شورای شش نفری عمر،یا دوران پیمانشکنی طلحه و زبیر و برافروختن آتش جنگ جمل است؟
از میان این احتمالات سهگانه،احتمال اوّل نزدیکتر به نظر میرسد.سپس احتمال دوم؛ولی احتمال سوم بسیار بعید است،زیرا شورش طلحه و زبیر اجتماع قریش برضدّ آن حضرت محسوب نمیشد.
جمله «أستعدیک» از ریشه«استعداء»به معنای یار طلبیدن یا شکایت پیش
1) 1) .«اکفؤوا»از«اکفاء»به معنای واژگون کردن ظرف است بهگونهای که هرچه در آن است بریزد و ریشه اصلی آن«کف»بر وزن«دفع»به معنای روی گرداندن و پشت کردن است.
کسی بردن است.
جمله «إنّهم قد قطعوا رحمی» ممکن است اشاره به این باشد که غاصبان خلافت تکیه بر خویشاوندی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میکردند در حالی که خویشاوندی امام از همه آنها نزدیکتر بود.
جمله «أکفؤوا إنائی» ممکن است اشاره به این باشد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله این پیمانه را پر کرده بود و به دست امام داده بود و او را-که سزاوارترین مسلمانان به خلافت بود-بارها را معرفی فرموده بود؛ولی آنها این پیمانه آب حیات را به کلی واژگون کردند.
اینکه میفرماید:«من از همه سزاوارتر به این حق بودم»برای هر انسان منصفی با دلایل عقلی و نقلی ثابت شده است؛نه کسی علم آن حضرت را داشت و نه شجاعت،تقوا،زهد و کفایتش را.
ابن ابی الحدید در شرح خطبه 172 هنگام ذکر این جمله؛جملههای مشابه دیگری نقل میکند که همه آنها دلالت دارد بر اینکه علی علیه السّلام خلافت را حقّ مسلم خود میدانست و دیگران را غاصب این حق میشمرد.سپس اضافه میکند:«امامیّه و زیدیّه این جملهها را مطابق ظاهرش تفسیر کردهاند و غیر علی علیه السّلام را لایق این مقام ندانستهاند»بعد تصریح میکند:«گرچه ظاهر این جملهها همان است که آنها میگویند؛ولی ما باید آنها را مانند آیات متشابه قرآن بدانیم و بر ظاهر آن تکیه نکنیم» (1).
این سخن عجیب،ناشی از نوعی تعصّب و ذهنیتهای نادرست است و معنای این سخن آن است که هرچه را مایل نبودیم بپذیریم،بگوییم جزء متشابهات است در حالی که متشابه آنجاست که سخنی ابهام و اجمال داشته باشد؛نه اینگونه سخنان واضح و آشکار.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج ص 9،307.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به منطق عجیب مخالفانش اشاره کرده، میفرماید:«و گفتند:(ای علی!بدان پارهای از حقوق را باید بگیری و پارهای دیگر را باید از آن محروم شوی)(و حق خلافت از نوع دوم است)اکنون یا با غم و اندوه بساز یا با تأسف بمیر»؛ (و قالوا:ألا إنّ فی الحقّ أن تأخذه،و فی الحقّ أن تمنعه،فاصبر مغموما،أو مت متأسّفا) .
این منطق به راستی منطق وحشتناکی است که انسان اعتراف کند بعضی از امور حق است؛ولی به حکم غلبه زورمندان باید از آن چشمپوشی کند و در نتیجه یا صبر و شکیبایی پیشه کند و یا از تأسّف بمیرد.این همان شعاری است که مستکبران جهان آشکارا یا پنهان میگویند:«الملک لمن غلب؛حکومت از آن کسی است که غلبه کند»باید از ابن ابی الحدید سؤال کرد که این جمله هم جزء متشابهات است که باید آن را تفسیر و تأویل کرد؟!
امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«من نگاه کردم(و جوانب کار را بررسی نمودم)دیدم نه پشتیبانی دارم نه مدافعی و نه یاوری جز اهل بیتم که راضی نبودم جانشان را به خطر بیفکنم»؛ (فنظرت فإذا لیس لی رافد (1)،و لا ذابّ و لا مساعد،إلاّ أهل بیتی؛فضننت (2)بهم عن المنیّة) .
این تعبیر نشان میدهد که تودههای مردم جذب حکومت وقت شده بودند گروهی از ترس،گروهی از روی طمع یا به سبب کینههای دیرین در جنگهای اسلامی و گروه دیگری از روی غفلت و خوشباوری.بدیهی است در چنین شرایطی امام نمیتوانست برای تشکیل حکومت عدل اسلامی که دنباله حکومت پیامبر اکرم بود قیام کند.
از اینرو در ادامه این سخن میفرماید:«لذا چشمان پر از خاشاک خود را
بر هم نهادم و همچون کسی که استخوان در گلویش گیر کرده باشد آب دهان فرو بردم و با خویشتنداری و فروبردن خشم در برابر چیزی که از حنظل تلختر و از تیزی تیغ و خنجر بر قلب دردناکتر بود شکیبایی کردم»؛ (فأغضیت علی القذی (1)،و جرعت ریقی علی الشّجا (2)،و صبرت من کظم الغیظ علی أمرّ من العلقم (3)،و آلم للقلب من وخز (4)الشّفار (5)) .
اشاره به اینکه هرگز نباید سکوت مرا در برابر آن اوضاع،دلیل بر رضا گرفت، بلکه من از انحرافها و کژیها که بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در حکومت اسلامی به وجود آمد سخت رنج میبردم؛ولی چارهای جز صبر و سکوت نداشتم.
*** سیّد رضی رحمة اللّه پس از پایان این خطبه میگوید:«بخشی از این گفتار در اثنای خطبه(های)پیشین گذشت؛ولی من آن را بار دیگر در اینجا آوردم،زیرا این دو روایت با هم(از جهاتی)متفاوت بودند»؛ (قال الشّریف رضی اللّه عنه:و قد مضی هذا الکلام فی أثناء خطبة متقدّمة،إلاّ أنّی ذکرته هاهنا لاختلاف الرّوایتین) .
1) 1) .«قذی»این واژه نقطه مقابل صفا و خلوص است و به اشیای آلودهای که در آب میافتد و همچنین خار و خاشاکی که در چشم میرود و آن را ناراحت میکند«قذی»گفته میشود.
2) 2) .«شجی»از ریشه«شجو»بر وزن«هجو»به معنای سختی و شدت و اندوه و غم است و به چیزی در گلوی انسان گیر میکند نیز«شجی»میگویند.
3) 3) .«علقم»بوتهای است بسیار تلخ که به آن«حنظل»نیز گفته میشود و این واژه به هرچیز تلخی نیز اطلاق میگردد.
4) 4) .«وخز»به معنای نیش زدن و سوراخ کردن و آزردن آمده است.
5) 5) .«شفار»جمع«شفره»بر وزن«دفعه»به معنای کارد و تیغ است.
و من کلام له علیه السّلام فی ذکر السّائرین إلی البصرة لحربه علیه السّلام
از سخنان امام علیه السّلام است درباره کسانی که برای جنگ با او به سوی بصره حرکت کردند. (1)
امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه اشارهای به جنایات متعدّد لشکر جمل که به اتفاق عایشه و طلحه و زبیر راهی بصره شدند تا بر امام بشورند،میفرماید.از جمله ایجاد نفاق و تفرقه در میان مردم بصره که همه یکپارچه بودند و دست بیعت به امام داده بودند.لشکر جمل بیت المال مسلمانها را غارت کردند و عمّال بیت المال را کنار زدند،جمعی از شیعیان امام را کشتند و با گروه دیگری به مقابله
1) 1) .سند خطبه: به گفته نویسنده مصادر نهج البلاغه،مصادر این سخن همان مصادر کلام سابق است،زیرا هریک از اینها فصلی از نامهای است که امام علیه السّلام آن را مرقوم داشته بود و دستور فرموده بود که آن را بر مردم بخوانند(تا از ماجراهایی که از زمان رحلت پیامبر اکرم تا عصر خلافت آن حضرت روی داد آگاه شوند).سپس میافزاید: «لذا در بعضی از نسخههای نهج البلاغه این کلام متّصل به همان کلام سابق بدون هیچگونه فاصله ذکر شده است».(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 133).
برخاستند و آنها را نیز شهید کردند و مفاسدی را-که زیبنده هیچ مسلمانی نیست حتی کسی که در پایه ضعیفی از ایمان باشد-به بار آوردند.
فقدموا علی عمّالی و خزّان بیت مال المسلمین الّذی فی یدیّ،و علی أهل مصر،کلّهم فی طاعتی و علی بیعتی؛فشتّتوا کلمتهم،و أفسدوا علیّ جماعتهم،و وثبّوا علی شیعتی،فقتلوا طائفة منهم غدرا؛و طائفة عضّوا علی أسیافهم،فضاربوا بها حتّی لقوا اللّه صادقین.
آنها بر کارگزاران و خزانهداران بیت المال مسلمین که در اختیار من بود وارد شدند(آنان را کشتند و بیت المال را غارت کردند)و(خیانت بزرگ دیگر آنها این بود که)در شهری که تمام مردم آن در اطاعت و بیعت من بودند گام نهادند و وحدت آنها را به هم زدند و جمعیّت آنان را به زیان من به فساد کشاندند(و به شورش واداشتند و در جنایتی دیگر)بر شیعیان من حمله بردند؛گروهی را با خدعه و نیرنگ کشتند و گروه دیگری با شهامت دست به شمشیر بردند و(در برابر این جنایتکاران)جنگیدند تا خدا را صادقانه ملاقات کردند.
جنایات آتش افروزان جنگ جمل در بصره
همان گونه که در شرح اسناد این کلام اشاره شد،این سخن در واقع بخشی از نامه مشروحی است که امام علیه السّلام برای ثبت در تاریخ و فراموش نشدن حوادث ناگوار بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بیان فرموده است.
امام علیه السّلام در این سخن کوتاه به جنایات بزرگ پیمان شکنانی که آتش جنگ جمل را برافروختند اشاره میکند و نخست میفرماید:«آنها بر کارگزاران و
خزانهداران بیت المال مسلمین که در اختیار من بود وارد شدند(آنان را کشتند و بیت المال را غارت کردند)؛ (فقدّموا علی عمّالی و خزّان مال بیت المسلمین الّذی فی یدیّ) .
سپس میافزاید:«(خیانت بزرگ دیگر آنها این بود که)در شهری که تمام مردم آن در اطاعت و بیعت من بودند گام نهادند و وحدت آنها را به هم زدند و جمعیّت آنان را به زیان من به فساد کشاندند(و به شورش واداشتند)»؛ (و علی أهل مصر،کلّهم فی طاعتی و علی بیعتی؛فشتّتوا کلمتهم،و أفسدوا علیّ جماعتهم) .
سپس به سومین خیانت بزرگ آنها اشاره کرده،میافزاید:«آنها بر شیعیان من حمله بردند؛گروهی را با خدعه و نیرنگ کشتند و گروه دیگری با شهامت دست به شمشیر بردند و(در برابر این مهاجمان خیانتکاران)جنگیدند تا خدا را صادقانه ملاقات کردند(شربت شهادت را نوشیدند و به لقاء اللّه پیوستند)»؛ (و وثبوا علی شیعتی،فقتلوا طائفة منهم غدرا؛و طائفة عضّوا (1)علی أسیافهم، فضاربوا بها حتّی لقوا اللّه صادقین) .
امام علیه السّلام در این بیان کوتاه و پرمعنا به سه جنایت روشن آنها اشاره فرمود:
غارت بیت المال،ایجاد نفاق و تفرقه میان مردم و کشتار گروهی بیگناه از مسلمانان پاکباز و صالح و صادق.
در حوادث جنگ جمل آمده است هنگامی که عایشه وارد بصره شد و دو گروه در مقابل هم ایستادند در حالی که شترسوار بود با صدای بلند فریاد زد ای مردم!کمتر سخن بگویید و خاموش شوید،مردم در برابر او خاموش شدند.
سپس او در سخنانی برای تحریک مردم بر جنگ چنین گفت:«بدانید عثمان
1) 1) .«عضّوا»از ریشه«عضّ»بر وزن«سدّ»در اصل به معنای گاز گرفتن با دندان است.سپس درباره کسانی که با جدیّت برنامهای را دنبال میکنند به کار میرود و دو جمله«غضّوا علی أسیافهم»از همین قبیل است.
مظلوم کشته شد باید قاتلان او را پیدا کنید و آنها را به قتل برسانید.آنگاه مسئله خلافت را به صورت شورا در میان گروهی که عمر بن خطاب آنها را انتخاب کرده بود قرار دهید.کسانی که در خون عثمان شرکت داشتند در این شورا شرکت نکنند».
در این هنگام مردم به گفتوگو و نزاع برخاستند؛بعضی میگفتند:سخن همان است که عایشه میگوید و گروه دیگری میگفتند:عایشه را با مسئله خلافت چکار؟!او زنی است که(به حکم قرآن)باید در خانه خود بنشیند.در این هنگام فریاد از جمعیّت برخاست و به یکدیگر بدگویی کردند و با کفش و سنگ به جان هم افتادند و مردم به دوگروه تقسیم شدند گروهی با نماینده علی علیه السّلام عثمان بن حنیف همراه شدند و گروه دیگری با عایشه و اصحاب او. (1)
این همان چیزی است که امام علیه السّلام در مورد ایجاد نفاق و تفرقه میان مردمی که همه متحد بودند اشاره فرمود.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 9،ص 315.
و من کلام له علیه السّلام لمّا مرّ بطلحة بن عبد اللّه و عبد الرّحمن بن عتّاب بن أسید و هما قتیلان یوم الجمل
از سخنان امام علیه السّلام است این سخن را هنگامی فرمود که در روز جنگ جمل از کنار کشته طلحة بن عبد اللّه و عبد الرّحمن بن عتّاب بن اسید عبور کرد. (1)
این سخن کوتاه که مرحوم سیّد رضی آن را از سخن مشروحتری گزینش کرده،در واقع سه نکته را بیان میکند:یکی اظهار تأسّف امام نسبت به قتل طلحه که نمیبایست با آن همه سوابقی که در اسلام داشت این مسیر غلط را میپیمود و سرانجام در قیامی شیطانی کشته میشد و در زیر این آسمان غریبانه میافتاد.
دیگر اینکه سردمداران جنگ جمل که خازنان بیت المال بصره و شیعیان امام
1) 1) .سند خطبه: این سخن را ابو الفرج اصفهانی در اغانی و مبرّد در کامل و ابن عبد ربّه در عقد الفرید و ابن اثیر در نهایه نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 135).
را کشته بودند سرانجام به مجازات خود رسیدند.
و سوم اینکه آنها(و امثال آنان)سودای چیزی را در سر داشتند که اهلیّت آن را نداشتند.
لقد أصبح أبو محمّد بهذا المکان غریبا!أما و اللّه لقد کنت أکره أن تکون قریش قتلی تحت بطون الکواکب!أدرکت و تری من بنی عبد مناف،و أفلتتنی أعیان بنی جمح،لقد أتلعوا أعناقهم إلی أمر لم یکونوا أهله فوقصوا دونه!
ابو محمد(طلحه)در این مکان،غریب مانده است(و جسد بیجانش در وسط بیابان افتاده)بدانید به خدا قسم،من خوش نداشتم که اجساد قریش (پیشگامان)در زیر این آسمان بر روی زمین افتاده باشد(ولی جاهطلبی و پیمانشکنی آنها کارشان را به اینجا رساند)من سزای«بنی عبد مناف»را دادم(و خون شیعیانم را که به هنگام ورود به بصره و غارت بیت المال ریخته بودند، قصاص کردم)ولی رؤسای قبیله«بنی جمح»از دست من گریختند،آنها به سوی امری گردن کشیده بودند که اهلیّت آن را نداشتند و پیش از آنکه به آن برسند گردنهایشان شکسته شد!
صحنهای دردناک بعد از جنگ جمل
همان گونه که گذشت،امام علیه السّلام این سخن را هنگامی گفت که بعد از پایان جنگ جمل از کنار جسد طلحة بن عبد اللّه و عبد الرّحمن بن عتّاب که غریبانه به روی خاک افتاده بودند گذشت.
طلحة بن عبد اللّه همان طلحه،صحابی معروف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله است که بعد از
کشته شدن عثمان با امام بیعت کرد ولی هنگامی که انتظارات او برای رسیدن به حکومت در بخشی از کشور اسلام برآورده نشد پرچم مخالفت را برافراشت و با زبیر و عایشه هم دست شد و آتش جنگ جمل را برافروخت و خود نیز در آن آتش سوخت.
عبد الرّحمن بن عتّاب از صحابه نبود؛ولی از تابعان به حساب میآمد.پدرش عتّاب از کسانی بود که در فتح مکّه مسلمان شد و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمانداری سرزمین مکّه را به او سپرد.عتّاب در آن زمان حدود بیست و دو سال داشت و پیامبر به او فرمود:«اگر کسی را از تو لایقتر برای این کار میدانستم او را بر میگزیدم»و این امر تا زمان ابوبکر نیز ادامه یافت و اتفاقا او و ابوبکر هردو در یک روز از دنیا رفتند.ولی متأسّفانه فرزندش عبد الرّحمن با آن سابقه درخشان پدر،از مسیر حق منحرف شد و آلت دست طلحه و زبیر برای رسیدن به خواستههای نامشروع آنها شد و سرانجام در جنگ جمل کشته شد و بدن بیجانش در کنار جسم بیجان طلحه در وسط بیابان افتاد.
بعضی گفتهاند:هنگامی که عبد الرّحمن بن عتّاب در جنگ جمل کشته شد، عقابی کف دست او را با خود برداشت و در سرزمین یمّامه افکند و مردم آنجا از انگشتری که در انگشت او بود(و نامش بر او حکّ شده بود)از ماجرا باخبر شدند.
به هر حال امام علیه السّلام در آغاز این خطبه اظهار تأسف از کشته شدن طلحه میکند و میگوید:«ابو محمد(طلحه)در این مکان غریب مانده است و جسد بیجانش در وسط بیابان افتاده»؛ (لقد أصبح أبو محمّد بهذا المکان غریبا!) .
تعبیر به ابو محمد که نشانه یک نوع احترام است و تأسف بر غربت او برای آن است که طلحه سوابق خوبی در اسلام داشت و از یاران برجسته پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و از مدافعان سرسخت اسلام بود؛ولی متأسّفانه جاهطلبی و حب مقام و حسادت
او را بر آن داشت که جنگ خونینی برضدّ خلیفه مسلمانان که هم از سوی خدا منصوب بود و هم مردم با او بیعت کرده بودند،به راه اندازد که بیش از هفدههزار نفر از مسلمانان در آن کشته شوند.
سپس در ادامه سخن میافزاید:«بدانید به خدا قسم،من خوش نداشتم که اجساد قریش در زیر این آسمان بر روی زمین افتاده باشد»؛ (أمّا و اللّه لقد کنت أکراه أن تکون قریش قتلی تحت بطون الکواکب!) .
درست است که طلحه و زبیر و مانند آنان،مستحقّ این مجازات بودند و آتشی افروختند که خود نیز در آن سوختند ولی امام علیه السّلام با مهر و محبّت و عاطفه خاص خود و با در نظر گرفتن سوابق ایشان،اظهار ناراحتی میکند که ای کاش در این راه خطا گام نمینهادند و گرفتار این عاقبت اسفناک نمیشدند.همه اولیاء اللّه، انبیا و اوصیا ترجیح میدهند که خطاکاران و حتی جنایتکاران بزرگ،دست از خطا و جنایت بکشند و به صفوف اهل ایمان و صالحان بپیوندند.
آنگاه در ادامه این سخن میفرماید:«من سزای«بنی عبد مناف»را دادم(و خون شیعیانم را که به هنگام ورود به بصره و غارت بیت المال ریخته بودند، قصاص کردم)ولی رؤسای قبیله بنی جمح از دست من گریختند»؛ (أدرکت و تری (1)من بنی عبد مناف،و أفلتتنی (2)أعیان بنی جمح) .
در اینکه منظور از«بنی عبد مناف»در اینجا چه اشخاصی هستند،میان مفسّران نهج البلاغه گفت و گو است؛بعضی گفتهاند منظور طلحه و زبیر و عبد الرّحمن است که در بالا اشاره شد.
ابن ابی الحدید در اینجا ایراد کرده که طلحه و زبیر از بنی عبد مناف نبودند و
دیگران پاسخ گفتهاند که آنها اگرچه از طرف پدر به عبد مناف نمیرسیدند؛ولی از طرف مادر از عبد مناف بودند.
مرحوم علاّمه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود براین سخن از دو جهت خرده میگیرد:نخست اینکه انتساب به قبایل در میان عرب معمولا از طرف پدر است؛نه مادر و دیگر اینکه مادر زبیر اگرچه صفیه دختر عبد المطّلب بود و نسب او به عبد مناف منتهی میشود؛ولی مادر طلحه زنی از یمن بود.علاّمه شوشتری بعد از ذکر این دو ایراد،توضیح نداده است که منظور از بنی عبد مناف چه اشخاصی هستند.
ممکن است علاوه بر عبد الرّحمن گروهی از بنی عبد مناف در لشکر جمل بودهاند که جنایاتی را مرتکب و سرانجام کشته شدهاند؛ولی نام آنها به واسطه عدم شهرت در تاریخ نیامده است.
بنی جمح طایفهای از قریش بودند که آنها نیز در سپاه جمل،شرکت کرده بودند؛ولی هنگامی که جنگ را به زیان خود دیدند پا به فرار گذاشتند و تنها دو نفر از آنها کشته شد.
سرانجام در پایان این سخن میفرماید:«آنها به سوی امری گردن کشیده بودند که اهلیّت آن را نداشتند و پیش از آنکه به آن برسند گردنهایشان شکسته شد»؛ (لقد أتلعوا (1)أعناقهم إلی أمر لم یکونوا أهله فؤقصوا (2)دونه!) .
این سخن،اشاره به طلحه و زبیر و مانند آنهاست که با وجود امام علیه السّلام هرگز اهلیّت خلافت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله را نداشتند و حتّی بدون حضور امام علیه السّلام نیز شایسته این امر نبودند،چرا که جاهطلبی و دنیاپرستی مانع شایستگی برای رهبری امت اسلام است.
طلحه و زبیر از پیشگامان اسلام بودند و در جنگهای اسلامی شجاعانه از پیامبر و اسلام دفاع کردند.موقعیت آنها بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نیز موقعیت ممتازی بود تا آنجا که عمر نتوانست در شورای شش نفره خود برای انتخاب خلیفه پس از خویش آنها را کنار بگذارد؛ولی حبّ جاه و مقام و علاقه به دنیا آنها را از مسیر حق خارج ساخت و هردو تغییر چهره دادند و به صفوف منافقان پیوستند.
از یکسو به غارت بیت المال مسلمانان در بصره و کشتن حافظان بیت المال دست زدند و از آن برای آتشافروزی جنگ در میان مسلمانان استفاده کردند.
از سوی دیگر آتش جنگ خونین جمل را برافروختند که گروه زیادی از مسلمین-همانگونه که اشاره کردیم بیش از هفده هزار نفر-را به خاک و خون کشیدند و پایه جنگ داخلی را در اسلام بنا نهادند.
از سوی سوم،همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را از خانه بیرون کشیدند و آلت دست هوسهای سیاسی خود ساختند و به این ترتیب حرمت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را هتک نمودند.
از سوی چهارم،هردو،جان خود را در این راه از دست دادند و به خواستههای نفسانی خویش نرسیدند و به یقین،پرونده تاریک آنها در قیامت، بزرگترین مایه گرفتاری آنهاست.
اینها همه نتایج آن جاهطلبی و حبّ دنیاست،همان چیزی که همه انبیاء و اولیا آن را سرچشمه همه گناهان شمردهاند و فرمودهاند:«حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة». (1)
امام علیه السّلام در سخن کوتاهی که طبق روایت مرحوم شیخ مفید بعد از جنگ جمل بیان فرمود،این حقیقت را به روشنی بیان کرده است.ابن ابی الحدید در
1) 1) .مرحوم کلینی در کتاب کافی حدیث مشهوری درباره شعبهها و انگیزههای گناهان از امام زین العابدین علیه السّلام نقل میکند و در آخر آن آمده است:«فقال الأنبیاء و العلماء بعد معرفة ذلک:حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة». (کافی،ج 2،ص 131،ح 11،باب ذنب الدّنیا).
شرح نهج البلاغه خود در داستان جنگ جمل مینویسد:«پس از پایان جنگ هنگامی که امام علیه السّلام کنار کشته طلحه آمد فرمود او را بنشانید،او را نشاندند، فرمود:«لقد کان لک قدم لو نفعک و لکنّ الشّیطان أضلّک فأزّلک فعجّلک إلی النّار؛ تو گام برجستهای در اسلام داشتی ای کاش از آن بهره میگرفتی؛ولی شیطان تو را گمراه ساخت و به لغزش واداشت و به سرعت به سوی آتش دوزخ فرستاد». (1)
امام علیه السّلام در جمله کوتاهی در پایان گفتار بالا میفرماید:گروهی برای رسیدن به حکومت اسلامی گردن کشیدند؛ولی چون شایسته آن نبودند گردنهایشان شکست.اشاره به اینکه هر کار و هر برنامهای به لیاقت و شایستگی نیاز دارد تنها علاقه به چیزی سبب وصول به آن نمیشود و هرگز به گزاف نمیتوان تکیه بر جای بزرگان زد مگر آنکه انسان اسباب بزرگی را از قبل آماده سازد.
درست است که گروهی بدون فراهم ساختن این اسباب،تکیه برجای بزرگان زدند؛ولی سرانجام بر اثر سوء مدیریت با شکست مواجه شدند و ناکام گشتند.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 1،ص 247.
و من کلام له علیه السّلام فی وصف السّالک الطّریق إلی اللّه سبحانه
از سخنان امام علیه السّلام است که در بیان اوصاف پوینده راه خدا گفته است. (1)
همانگونه که از عنوان خطبه روشن شد امام علیه السّلام در این کلام با عباراتی کوتاه و گویا به معرفی سالک الی اللّه و پوینده راه خدا پرداخته و رمز موفقیّت او را در احیای عقل و از میان بردن هوا و هوسهای سرکش نفسانی شمرده و تصریح میکند که در پرتو این کار برقی پر نور از عنایات حق بر او میدرخشد؛مسیر را روشن میسازد و او را به مقام نفس مطمئنّه و رضایت پروردگار میرساند.
1) 1) .سند خطبه: نویسنده مصادر نهج البلاغه این کلام را از غرر الحکم آمدی نقل کرده با تفاوت قابل ملاحظهای که نشان میدهد آن را در منبع دیگری غیر از نهج البلاغه یافته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 136).
قد أحیا عقله،و أمات نفسه،حتّی دقّ جلیله،و لطف غلیظه،و برق له لامع کثیر البرق،فأبان له الطّریق،و سلک به السّبیل،و تدافعته الأبواب إلی باب السّلامة،و دار الإقامة،و ثبّت رجلاه بطمأنینة بدنه فی قرار الأمن و الرّاحة،بما استعمل قلبه،و أرضی ربّه.
او(سالک الی اللّه)عقلش را زنده کرده و شهواتش را میرانده است،تا آنجا که جسمش لاغر شده،و خشونت اخلاقش به لطافت مبدّل گشته است و برقی پر نور برای او میدرخشد،راه را برای او روشن میسازد و او را به مسیر حق (سلوک الی اللّه)میبرد،او(در این مسیر)پیوسته از دری به در دیگر منتقل میشود تا به دروازه سلامت سرای جاودانی راه یابد،گامهای او همراه با آرامش بدنش در جایگاه امن و راحت ثابت میگردد،اینها همه به خاطر آن است که عقلش را بکار گرفته و پروردگار خویش را راضی ساخته است.
پوینده راه حق
امام علیه السّلام در این گفتار پرمعنا در واقع یک دوره عرفان اسلامی را در قالب عباراتی کوتاه ریخته و شرایط سیر و سلوک الی اللّه و نتایج و مقامات آن را بر میشمرد؛نخست میفرماید:«او عقلش را زنده کرده و شهواتش را میرانده است،تا آنجا که جسمش لاغر شده،و خشونت اخلاقش به لطافت مبدّل شده
است»؛ (قد أحیا عقله،و أمات نفسه،حتّی دقّ جلیله، (1)،و لطف غلیظه (2)) .
احیای عقل اشاره به بهره گرفتن از استدلالات عقلی برای تکامل ایمان و حسن و قبح عقلی برای تکامل فضایل اخلاقی است و به این ترتیب،واژه عقل در اینجا هم عقل نظری را شامل میشود و هم عقل عملی را.
امّا نفس به معنای از بین بردن غرائز نفسانی نیست،بلکه منظور مهار کردن آنهاست بهگونهای که قدرت نداشته باشند انسان را در دام شیطان گرفتار کنند و از راه خدا باز دارند.
واژه«جلیل»در عبارت «دقّ جلیله» اشاره به بدنهای چاق و فربه است که بر اثر پرخوری و افراط در غذاهای چرب و شیرین به این صورت درآمده و با ترک شهوات وزن خود را کم میکند و سبکبار میشود.
واژه«غلیظ»در «لطف غلیظه» اشاره به خلق و خوی خشن در رذایل اخلاقی است که در پرتو ریاضت نفسانی به لطافت میگراید و تصفیه میشود.
سپس امام علیه السّلام به سراغ آثار این حرکت عقلانی و ریاضت شرعی میرود و ثمرات پرارزش آن را در سه بخش بر میشمارد؛نخست میفرماید:(در این زمان)برقی پرنور برای او میدرخشد،راه را برای او روشن میسازد و او را به مسیر حق(سلوک الی اللّه)میبرد»؛ (و برق له لامع کثیر البرق،فأبان له الطّریق،و سلک به السّبیل) .
این همان نور معرفت و معنویّت است که به اثر ریاضات عقلانی و نفسانی برای انسان میدرخشد و مسیر را برای او کاملا روشن میسازد.همانگونه که قرآن مجید میگوید:« «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ»
«رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ» ؛ای کسانیکه ایمان آوردهاید،تقوای الهی پیشه کنید و به رسولش ایمان بیاورید،تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد و برای شما نوری قرار دهد که با آن راه را بپمایید». (1)
در حقیقت پویندگان راه خدا را به کسانی تشبیه کرده که در یک بیابان ظلمانی به راه افتادهاند؛ولی عنایات ربّانی شامل حال آنها میشود،برقی از آسمان جستن میکند و مسیر را تا اعماق بیابان به آنها نشان میدهد.بعضی از عارفان اسلامی برای انوار هدایت الهی که به دنبال ریاضات نفسانی حاصل میشود سه مرحله قائل شدهاند،مرحله اوّل را«لوائح»مینامند؛نوری در درون جان آنها میدرخشد؛ولی چندان دوام نمییابد.مرحله دوم آن را«لوامع»مینامند که با آن سرعت زائل نمیشود؛ولی سرانجام خاموش میگردد و مرحله سوم آن را «طوالع»گفتهاند که بقا و دوام قابل ملاحظهای دارد و پویندگان راه خدا را از هرگونه انحراف حفظ میکند.
در بخش دوم این آثار میفرماید:«او(در این مسیر)پیوسته از دری به در دیگر منتقل میشود تا به دروازه سلامت سرای جاودانی راه یابد»؛ (و تدافعته (2)الأبواب إلی باب السّلامة،و دار الإقامة) .
همانگونه که قرآن مجید میفرماید:« «لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ» ؛برای آنها خانه امن و امان نزد پروردگارشان است و او ولیّ و سرپرست آنهاست به سبب اعمالی که انجام میدادند». (3)
نیز از قول بهشتیان میفرماید:« «إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَکُورٌ اَلَّذِی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ» ؛پروردگار ما آمرزنده و
سپاسگزار و بخشنده است همان کسی که با فضل خود ما را در سرای جاویدان جای داد که نه در آن رنجی به ما میرسد و نه سستی و درماندگی». (1)
سرانجام در سومین بخش از آثار این ریاضت الهی میفرماید:«گامهای او همراه با آرامش بدنش در جایگاه امن و راحت ثابت میگردد»؛ (و ثبتت رجلاه بطمأنیّنة بدنه فی قرار الأمن و الرّاحة) .
گویا این همان است که قرآن میفرماید: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی» (2)
آری!انسان در مسیر قرب الی اللّه هرزمان در معرض وسوسههای شیاطین جنّ و انس است و ترس از گمراهی وجود او را میلرزاند تا به جایی برسد که ابرهای تیره و تار وساوس نفسانی و شیطانی از آسمان روح او کنار رود و برق معرفة اللّه تمام وجودش را روشن سازد و آرامش جاودانی به او دست دهد و مفتخر به خطاب «فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی» شود.
امام علیه السّلام در پایان این سخنبار دیگر براین حقیقت تأکید میکند که:«اینها همه برای آن است که عقلش را(در راه حق)به کار گرفته و پروردگار خویش را راضی ساخته است»؛ (بما استعمل قلبه،و أرضی ربّه) .
آری!این همان است که در آیات بالا بدان اشاره شد:« «ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً» ؛به سوی پروردگارت بازگرد که هم تو از او خشنود خواهی بود و هم او از تو خشنود است».
مقامات سیر و سلوک
تعبیر سیر و سلوک که در تعبیرات اهل عرفان اسلامی در عصر ما و اعصار
قریب به آن رایج شده،در واقع برگرفته از تعبیراتی در قرآن مجید است،آنجا که میفرماید:« «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ» ؛ای انسان تو با تلاش و رنج بسوی پروردگارت پیش میروی و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد». (1)
آیات توبه مانند« «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید،به سوی خدا بازگردید،بازگشتی خالص». (2)(با توجّه به اینکه توبه در اصل به معنای بازگشت است)و آیه شریفه« «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» ؛ما از آن خدا هستیم و بسوی او باز میگردیم». (3)
در واقع روح انسان همانند غوّاصی است که به عالم ماده آمده و همراه جسم مادّی شده،تا در اعماق دریای این جهان فرورود و گوهرهای گرانبهایی را از آنجا با خود حمل کرده و بیرون آورد.
غوّاصان،گاه جسم سنگینی را به پای خود میبندند تا آنها را به عمق دریا فرو برد هنگامی که کاوشهای خود را از انجام دادند،آن جسم را از پای خود گشوده و به سطح آب باز میگردند.خوشبخت و سعادتمند کسانی که بدانند گوهرهای گرانبها کجاست.
هدف از این سیر و سلوک الی اللّه که با خودسازی و تهذیب نفس و توبه و انابه و ریاضات مشروع شروع میشود،همان عبور از نفس اماره به سوی نفس لوامه و از آنجا به سوی نفس مطمئنّه و رسیدن به مقام پرافتخار راضیة مرضیه است.عبوری که در نهایت به مکاشفاتی منتهی میشود و پردهها از برابر چشم انسان برداشته میگردد و همانگونه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله درباره جوان سعادتمندی که صبحگاهان در صف نماز جماعت با آن حضرت ملاقات کرد و آثار عبادت
شبانه در او نمایان بود،فرمود:«هذا عبد نوّر اللّه قلبه بالایمان؛این بندهای است که خداوند قلبش را با ایمان روشن ساخت». (1)
عارفان اسلامی و رهروان این راه هرکدام مقامات و مراحلی را برای این سیر و سلوک قائل شدهاند که با یکدیگر متفاوت است و بسیاری معتقدند این مراحل را از آیات قرآنی و روایات معصومین علیهم السّلام اخذ کردهاند.
بعضی از آنها برنامه روزانه سالکان الی اللّه را در چهار چیز خلاصه کردهاند:
مشارطه،مراقبه،محاسبه و معاقبه یا مؤاخذه.
به این ترتیب سالک،صبحگاهان با نفس خویش شرط میکند که کمترین قدمی برای رضای غیر خدا برندارد؛سپس در تمام طول روز مراقب اعمال خویش است و شامگاهان به حسابرسی میپردازد و اگر خلافی از او صادر شده بود،نفس خویش را از طریق منع از مشتهیات و خواستهها عقوبت میکند.
در رساله سیر و سلوک که منسوب به فقیه بزرگوار مرحوم علاّمه بحر العلوم است،منزلگاهها و مقامات دوازدهگانهای برای این برنامه ذکر شده،که بعد از پیمودن آن منزلگاهها انسان وارد عالم خلوص میشود و مصداق «بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» (2)میگردد.
در این رساله آداب بیست و پنجگانهای برای رسیدن این مقصد ذکر شده است. (3)
متأسّفانه این مسئله مورد سوءاستفاده فراوانی-مخصوصا در عصر ما-واقع شده است و صوفیان که همه گرفتار انحرافاتی در اعتقاد و عمل هستند این موضوع را دستاویز خود قرار داده و همگی خود را سالکان الی اللّه میپندارند،
در حالی غالبا مصداق« «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» ؛بگو آیا به شما خبر دهم که زیانکارترین(مردم)در کارها،چه کسانی هستند؟آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم(و نابود)شده؛با این حال،میپندارند کار نیک انجام میدهند» (1)میباشند؛ولی در این میان افرادی هستند که همواره در سایه کتاب و سنّت گام بر میدارند و از مسیر قرآن و گفتار معصومان خارج نمیشوند،آنها سالکان واقعی و پویندگان راه حقند.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام که امام العارفین است در سخنان کوتاه بالا-همانگونه که شرح دادیم-اساس پویش راه حق را احیای عقل و اماته نفس و اصلاح اخلاق برشمرده است و آثار سهگانه مهمّ این پویندگی را به طرز بسیار زیبا و گویایی بیان فرموده است.
1) 1) .کهف،آیه 103 و 104.
و من کلام له علیه السّلام
قال بعد تلاوته: «أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»
از سخنان امام علیه السّلام است که هنگام تلاوت آیات «أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» بیان فرموده است. (1)
گرچه در واقع تمام این خطبه ناظر به تفسیر «أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» (2)است؛ولی مجموع آن را میتوان به چهار بخش تقسیم کرد.
در بخش اوّل سخن از بیخبری بازماندگان از سرنوشت خویش است که
1) 1) .سند خطبه: این کلام را علی ابن محمد شاکر لیثی در کتاب عیون الحکم و المواعظ که در سال 453 هجری تألیف شده و قاعدتا از سیّد رضی متأخر بوده است آورده؛ولی تفاوت و تعبیرات در جملههای متعددی از این خطبه به خوبی نشان میدهد که آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته.ابن اثیر نیز در کتاب النهایه لغات پیچیده این خطبه را تفسیر کرده(و احتمالا او هم منبع دیگری غیر از نهج البلاغه در دست داشته است) (مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 145 با کمی تلخیص).
2) 2) .تکاثر،آیه 1-2.
چگونه از وضع خفتگان در زیر خاک پند و عبرت نمیگیرند.
در بخش دوم چگونگی حال گذشتگان را بیان میکند که چگونه در زیر خاک و در قبرهای سرد و خاموش آرمیدهاند،کسی از آنها خبری نمیگیرد.خانههای آنها خالی و زندگی آنان به فراموشی سپرده شده است.
در بخش سوم گویا امام گفتگویی با آنها دارد و آنها با زبان حال پاسخهایی میگویند که بسیار بیدارگر و تکاندهنده است.
در بخش چهارم امام علیه السّلام از روزهای پایانی عمر انسان سخن میگوید که چگونه طبیبان از درمان مأیوس میشوند و داروها از اثر میافتد و لحظه به لحظه انسان به آخر عمر نزدیک میشود و از دوستان و بستگان فاصله میگیرد زبان از کار میافتد گوش شنوایی خود را از دست میدهد و مرگ بر همه وجود انسان سایه میافکند.دقت در بخشهای مختلف این خطبه،هر انسانی را هرقدر قسی القلب باشد تحت تأثیر قرار میدهد و بیدار میسازد.
یا له مراما ما أبعده!و زورا ما أغفله!و خطرا ما أفظعه!لقد استخلوا منهم أیّ مدّکر،و تناوشوهم من مکان بعید!أفبمصارع آبائهم یفخرون!أم بعدید الهلکی یتکاثرون!یرتجعون منهم أجسادا خوت،و حرکات سکنت و لأنّ یکونوا عبرا،أحقّ من أن یکونوا مفتخرا؛و لأنّ یهبطوا بهم جناب ذلّة، أحجی من أن یقوموا بهم مقام عزّة!لقد نظروا إلیهم بأبصار العشوة،و ضربوا منهم فی غمرة جهالة،و لو استنطقوا عنهم عرصات تلک الدّیار الخاویة،و الرّبوع الخالیة،لقالت:ذهبوا فی الأرض ضلاّلاّ،و ذهبتم فی أعقابهم جهّالا،تطؤون فی هامهم،و تستنبتون فی أجسادهم،و ترتعون فیما لفظوا،و تسکنون فیما خرّبوا؛و إنّما الأیّام بینکم و بینهم بواک و نوائح علیکم.
شگفتا!چه هدف و مقصد بسیار دوری و چه زیارت کنندگان غافلی و چه افتخار موهوم و نفرتانگیزی(که بر کنار قبور پیشینیان خود میآیند و به تعداد آنها بر یکدیگر تفاخر میکنند)آنها به سراغ کسانی رفتند که از دسترسشان دورند(و یک عالم میان آنها فاصله است)آیا به گورها و محل سقوط اجساد پدرانشان افتخار میکنند یا با شمارش تعداد مردگان،فزونی میطلبند؟!گویی آنها میخواهند اجساد بیجان و بدنهای بیروح و از کار افتاده را باز گردانند (چه خیال باطل و فکر محالی)؛ولی اگر آن(اجساد بیجان و استخوانهای پوسیده)مایه عبرت گردد،سزاوارتر است تا مایه تفاخر شود و اگر با توجّه به
وضع آنان این بازماندگان،به آستانه تواضع و ذلّت فرود آیند عاقلانهتر است از اینکه آنها را وسیله سربلندی و عزّت خود بدانند(آری!)این به جهت آن است که آنها با چشمان کمنور به مردگان خود نگریستند و در دریای جهل و غرور فرو رفتند،اگر شرححال آنان را از عرصههای ویران شده آن دیار و خانههای خالی میپرسیدند در پاسخ به آنها میگفتند:آنها در زمین گم شدند(و اجسادشان خاک و پراکنده شد)؛ولی شما از روی جهل همان مسیر آنها را ادامه دادید در حالی که از روی جمجمههایشان عبور میکنید و روی اجسادشان زراعت مینمایید و از آنچه آنها باقی گذاردند میخورید و در خانههای آنها که رو به ویرانی میرود سکونت میگزینید(شما بر آنها میگریید)در حالی که روزهایی که در میان شما و آنها قرار دارد بر شما میگریند و نوحهگری میکنند!
تفاخر بیمعنا به جای عبرت گرفتن!
همان گونه که در بالا اشاره شد این خطبه یکی از مهمترین و جامعترین و مؤثّرترین خطبههای امیر مؤمنان علی علیه السّلام است.
ابن ابی الحدید تعریفات عجیبی درباره این خطبه دارد و آن را از نظر فصاحت و بلاغت بینظیر میشمرد و میگوید:کسی که آن را بررسی کند،کلام معاویه درباره علی علیه السّلام را باور خواهد کرد.او میگفت:«و اللّه ما سنّ الفصاحة لقریش غیره؛به خدا سوگند فصاحت را برای قریش غیر او بنیانگذاری نکرد».
سپس به این نکته میپردازد که گاهی شعرا هنگام شنیدن اشعار فصیح و بلیغ سجده میکردند و میگفتند همانگونه که قاریان قرآن مواضع سجود قرآن را میدانند ما نیز مواضع سجود شعر را میدانیم آنگاه ابن ابی الحدید میافزاید سزاوار است تمام فصحای عرب اجتماع کنند و این خطبه بر آنها خوانده شود و
به جهت عظمت آن(برای آفریدگار)سجده کنند.
آنگاه اضافه میکند:من به راستی بسیار تعجب میکنم از کسی که درباره جنگ خطبهای میخواند که نشان میدهد طبع او همانند شیران است.سپس همانکس خطبهای میخواند که نشان میدهد طبع او همچون زاهدی است که چشم از دنیا پوشیده که نه در عمر خود خونی ریخته و نه گوشت حیوانی خورده است،و یا همانند مسیح ابن مریم اسطوره زهد و ترک دنیا بود.از همه جالبتر اینکه میگوید من به کسی که به همه امّتها سوگند میخورد،قسم یاد میکنم که در طول 50 سال از عمرم بیش از هزار بار این خطبه را خواندهام و هیچ زمان نبوده، که به هنگام تلاوت این خطبه در من اثری از خوف و پند و موعظه و لرزش در اندام من حاصل نشود.واعظان و خطبا و فصحا در این زمینه بسیار سخن گفتهاند و من بارها آنها را بررسی کردهام؛ولی هیچکدام از آنها تأثیر این خطبه را در من نداشته است. (1)
با توجّه به آنچه گفته شد سزاوار است هنگام شرح و تفصیل این خطبه به عمق سخنان امام علیه السّلام بیندیشیم و بهره کافی از آن ببریم و آثار آن را در روح و جان خود احساس کنیم.
همانگونه که در عنوان خطبه آمد این سخن در واقع تفسیری است برای دو آیه آغاز سوره تکاثر «أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»
نخست یک نظری اجمالی به تفسیر این دو آیه بیفکنیم:
1.مفسّران معروف،دو تفسیر برای آن ذکر کردهاند:الف.منظور آن است که فزونطلبی شما را از خدا و قیامت غافل ساخت تا زمانی که از دنیا بروید و به قبرها سپرده شوید.ب.منظور آن است که فزونی طلبی و تفاخر شما را از خدا و قیامت غافل ساخت تا آنجا که برای اثبات برتری خود به زیارت و دیدار قبرها
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 11،ص 152 به بعد(با تلخیص).
رفتید و هر یک قبور مردگان خود را برشمردید تا برتری خود را ثابت کنید.
به یقین تفسیر دوم صحیحتر است،زیرا اوّلا زیارت قبور به معنای دفن شدن در قبرها معنای بسیار بعیدی است و دیگر اینکه اگر تفسیر اوّل صحیح باشد باید بگوید:«تزوروا القبور»یعنی فعل به صورت مضارع باشد نه ماضی،زیرا فرض براین است که مخاطبان زندهاند.
سخن امام در این خطبه نیز بر محور دوم دور میزند و این خود دلیل روشن بر ترجیح این تفسیر است.
امام علیه السّلام نخست میفرماید:«شگفتا!چه هدف و مقصد بسیار دوری و چه زیارت کنندگان غافلی و چه افتخار موهوم و نفرتانگیزی»؛ (یا له مراما (1)ما أبعده!و زورا (2)ما أغفله!و خطرا (3)ما أفظعه! (4)) .
آری استخوانهای پوسیده در زیر خاک و بدنهایی که مور و مار به آن در آویخته چیزی نیست که به آن افتخار کنند چه خوب بود به جای این افتخارات موهوم عبرت میگرفتند و فردای خود را در زیر خروارها خاک در گورهایی سرد و خاموش و بریده از همه بستگان و دوستان با چشم خود میدیدند و از این خواب سنگین غفلت بیدار میشدند.از همینرو امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«آنها(در حال زیارت قبور)همه جا را از پیشینیان خود خالی دیدند چه عبرت بزرگی(ولی این غافلان بیدار نشدند)آنها به سراغ کسانی رفتند که بسیار از دسترسشان دورند(و یک عالم میان آنها فاصله است)»؛ (لقد استخلوا (5))
1) 1) .«مرام»به معنای مقصد و هدف است و از ریشه«روم»بر وزن«قوم»به معنای خواستن و قصد کردن گرفته شده است.
2) 2) .«زور»به معنای زیارت کننده است و بر مفرد و جمع هردو اطلاق میشود.
3) 3) .«خطر»گاه به معنای امر خطرناک و گاه به معنای امر مهم آمده است و در جمله بالا اشاره به معنای دوم است؛یعنی آنها کثرت قبور مردگانشان را مهم میشمرند در حالی که افتخار موهوم و نفرتانگیزی است.
4) 4) .«أفظع»از ریشه«فضاعت»به معنای نفرتانگیز و زشت بودن گرفته شده است.
5) 5) .«استخلوا»از ریشه«خلوّ»بر وزن«غلوّ»به معنای خالی شدن و درگذشتن گرفته شده است.
منهم أیّ مدّکر،و تناوشوهم (1)من مکان بعید!) .
بعضی از مفسّران جمله (لقد استخلوا) را چنین تفسیر کردهاند:«آنها به یاد کسانی افتادند که مدتها پیش درگذشته و خاک شدهاند»؛(در تفسیر اوّل«استخلوا»به معنای خالی دیدن جای آنها و در تفسیر دوم به معنای یاد کردن از گذشتگان است).
سپس در ادامه این سخن آنها را ملامت و سرزنش شدید میکند و میفرماید:
«آیا به گورها و محل سقوط اجساد پدرانشان افتخار میکنند یا با شمارش تعداد مردگان فزونی میطلبند؟!»؛ (أ فبمصارع آبائهم یفخرون!أم بعدید الهلکی یتکاثرون!) .
انسان چه اندازه بیخبر باشد که بخواهد به آن استخوانهای پوسیده افتخار کند و مردگان متلاشی شده را در صف زندگان قرار دهد و آنها را دلیل بر فزونی جمعیّت خویش بشمارد.در ادامه میفرماید:«گویی آنها میخواهند اجساد بیجان و بدنهای بیروح و از کار افتاده را باز گردانند(چه خیال باطل و فکر محالی)»؛ (یرتجعون منهم أجسادا خوت (2)،و حرکات سکنت) .
نیز میافزاید:«اگر آن(اجساد بیجان و استخوانهای پوسیده)مایه عبرت گردد،سزاوارتر است تا مایه افتخار شود و اگر با توجّه به وضع آنان این بازماندگان،به آستانه تواضع و ذلّت فرود آیند عاقلانهتر است از اینکه آنها را وسیله سربلندی و عزت بدانند»؛ (و لأنّ یکونوا عبرا،أحقّ من أن یکونوا مفتخرا؛ و لأن یهبطوا بهم جناب (3)ذلّة،أحجی (4)من أن یقوموا بهم مقام عزّة!) .
1) 1) .«تناوشوا»از ریشه«تناوش»و از«نوش»بر وزن«خوف»به معنای برگرفتن چیزی با سهولت یا با قدرت است و تناوش از مکان بعید به معنای دسترسی پیدا کردن از نقطه دور دست میباشد.
2) 2) .«خوت»از ریشه«خوی»بر وزن«هوا»در اصل به معنای خالی شدن است و گاه به معنای ویران گشتن نیز آمده و در عبارت بالا منظور همان معنای دوم است.
3) 3) .«جناب»از ریشه«جنب»به معنای پهلو گرفته شده.این واژه در معنای ناحیه و اطراف به کار میرود و جناب ذلّه در جمله بالا به همین معناست.
4) 4) .«احجی»از واژه«حجا»بر وزن«رضا»به معنای عقل است،بنابراین احجی به معنای عاقلانهتر است.
امام علیه السّلام در این چند جمله براین نکته پافشاری میکند که دیدگاه آنها درباره مردگان به کلّی وارونه است و چنان از بیراهه میروند که زشت در نظرشان زیباست.آنها باید با دیده عبرت این گورستانهای خاموش را بنگرند؛وضع نیاکان خود را در زیر خاکها مشاهده کنند و آینده خویش را با توجّه به قانون مرگ که هرگز استثنایی ندارد،بنگرند.
در حدیثی آمده است:هنگامی که علی علیه السّلام با اصحاب خود به سوی میدان صفّین میرفت،به ساباط مدائن و اطراف رسید(جایی که روزی مرکز یکی از قدرتمندترین حکومتها بود؛ولی همهچیز از آن رخت بربست).ناگهان یکی از یاران حضرت در حالی که نگاه به آثار کسری میکرد یکی از اشعار عبرتانگیز معروف عرب را بر زبان جاری ساخت:
جرت الرّیاح علی مکان دیارهم فکأنّهم کانوا علی میعاد
بادها بر ویرانههای خانهها و قصرهایشان میزود.گویی آنها قراری داشتند و بر سر قرارشان رفتند.
امام علیه السّلام به این مقدار نیز قانع نشد و فرمود چرا این آیات قرآن را نخواندید:
« «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ وَ نَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ» ؛چه بسیار باغها و چشمههایی که خود به جای گذاشتند-و کشتزارها،قصرهای زیبا و گرانبها-و نعمتهای فراوان دیگری که در آن غرق بودند-آری این چنین بود سرنوشت آنان ما آنها را به ارث به اقوام دیگری دادیم». (1)، (2)
در ادامه این سخن،امام علیه السّلام به بیان این موضوع میپردازد که چرا به جای عبرت گرفتن از اجساد پوسیده اموات،آنها را وسیله تفاخر بر یکدیگر قرار دادند و میفرماید:«(آری!)این به علت آن است که آنها با چشمان کم نور به
مردگان خود نگریستند و(بر اثر کوتهبینی)در دریای جهل و غرور فرورفتند»؛ (لقد نظروا إلیهم بأبصارهم العشوة،و ضربوا منهم فی غمرة جهالة) .
در ادامه این سخن میفرماید:«(آنها راهی برای بیدار شدن از این خواب غفلت داشتند؛ولی از آن راه نرفتند)اگر شرححال آنان را از عرصههای ویران شده آن دیار و خانههای خالی میپرسیدند در پاسخ به آنها میگفتند:آنها در زمین گم شدند(و اجسادشان خاک شد و خاک آنها پراکنده گشت)؛ولی شما از روی جهل همان مسیر آنها را ادامه دادید(در حالی که)از روی جمجمههایشان عبور میکنید و روی اجسادشان زراعت مینمایید و از آنچه آنها باقی میگذاردند میخورید و در خانههای آنها که رو به ویرانی میرود سکونت میگزینید(شما بر آنها میگریید)در حالی که روزهایی که در میان شما و آنها قرار دارد بر شما میگریند و نوحهگری میکنند»؛ (و لو استنطقوا عنهم عرصات تلک الدّیار الخاویة،و الرّبوع (1)الخالیة،لقالت:ذهبوا فی الأرض ضلاّلا (2)،و ذهبتم فی أعقابهم جهّالا،تطؤون فی هامهم (3)،و تستنبتون (4)فی أجسادهم،و ترتعون (5)فیما لفظوا (6)، و تسکنون فیما خرّبوا؛و إنّما الأیّام بینکم و بینهم بواک (7)و نوائح (8)علیکم) .
1) 1) .«ربوع»جمع«ربع»بر وزن«رفع»به معنای خانه،اقامتگاه و پناهگاه است.
2) 2) .«ضلال»جمع«ضال»به معنای گمراه است.
3) 3) .«هام»جمع«هامة»به معنای سر یا قسمت بالای آن است.
4) 4) .«تستنبتون»از ریشه«نبت»بر وزن«ضبط»به معنای روییدن گرفته شده و نبات به معنای گیاه است و استنبات به معنای زراعت کردن و طلب رویش است.
5) 5) .«ترتعون»از ریشه«رتع»،بر وزن«قطع»در اصل به معنای چریدن و فراوان خوردن حیوانات است؛ولی گاه در مورد انسان به معنای تفریح کردن و خورد و خوراک فراوان داشتن به کار میرود و در جمله مورد بحث،به معنای دوم است.
6) 6) .«لفظوا»از ریشه«لفظ»به معنای بیرون افکندن چیزی گرفته شده و غالبا به معنای بیرون انداختن از دهان بکار میرود و چون سخن از دهان بیرون میآید،از اینرو به آن لفظ گفته میشود و در جمله بالا معنای اوّل اراده شده است.
7) 7) .«بواک»جمع«باکیه»در اصل به معنای زنان گریهکن و سوگوار است.
8) 8) .«نوائح»جمع«نائحه»به معنای زن نوحهگر است و تفاوت این دو،در این است که نوحهگری به معنای گریه با سروصدا و ذکر الفاظ و مطالبی است در حالی که بکاء و گریه مفهوم عامی دارد.
جمله «ضربوا منهم فی غمرة جهالة» اشاره به غرقشدن آنها در دریای جهالت است و«ضرب»به قرینه آخر این جمله،همان معنای غرقشدن را میرساند.
و جمله «تطؤون فی هامهم» اشاره به این است که هنگامی که بدنهای انسانها میپوسد و خاک میشود بر اثر عوامل مختلف،همچون باد و باران و سیلاب و زیرورو شدن زمین بوسیله انسانها،آن خاکها به روی زمین منتقل میشود و این انسانهای غافل از روی آن میگذرند و نمیدانند چه میکنند و ذکر«هام»(فرق سر)برای این است که مهمترین جای بدن انسان،جمجمه اوست وگرنه تمام اجساد خاک شده زیر پای عابران است.
جمله «تستنبتون فی أجسادهم» اشاره به این است که زارعان،بذرافشانی به روی زمینهایی میکنند که آمیخته با خاک جسدهای پیشینیان است و با این حال در خواب غفلتند.
جمله «ترتعون فیما لفظوا» گاه به آن معنا که در بالا گفتیم تفسیر شده(ترتعون به معنای بهره گرفتن و لفظوا به معنای ترک کردن)و گاه گفتهاند که از اجساد آنها، اجزایی پراکنده میشود و باغبانها ناآگاهانه نهال بر آن مینشانند و از میوههای آن بهره میگیرند.
جمله «تسکنون فیما خرّبوا» ممکن است اشاره به این باشد که آنها مدتی در این خانههای زیبا زندگی کردند و پس از آنکه رو به ویرانی گذارد آن را رها کردند و به زیر خاک رفتند و شما در آن ساکن شدید و بعضی از شارحان،جمله «خربوا»را به معنای خالی شدن از ساکنان تفسیر کردهاند،این احتمال نیز داده شده که منظور خراب بودن خانهها به علّت ترک ذکر خدا و عبادت بوده همانگونه که عمران و آبادی را در آیه شریفه «إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ» (1)به عمران و
1) 1) .توبه،آیه 18.
آبادی با ذکر و عبادت خدا تفسیر کردهاند.
آری!آنها حق این مساکن را ادا نکردند و با غرور و غفلت و فراموش کردن ذکر خدا عملا آن را تخریب نمودند،هرچند به ظاهر آباد بود و به دست غافلان همچون خود سپردند و رفتند.
جمله «و إنّما الأیّام بینکم و بینهم بواک» اشاره لطیفی به این نکته است که شما برای مردگان و از دست رفتگان اشک میریزید و ناله سر میدهید؛ولی روزگار بر شما میگرید و نوحهگری میکند که چقدر از سرنوشت خود غافل و بیخبرید و فراموش میکنید که خودتان نیز باید این مسیر را به زودی طی کنید.
أولئکم سلف غایتکم،و فرّاط مناهلکم،الّذین کانت لهم مقاوم العزّ،و حلبات الفخر،ملوکا و سوقا.سلکوا فی بطون البرزخ سبیلا سلّطت الأرض علیهم فیه،فأکلت من لحومهم،و شربت من دمائهم؛فأصبحوا فی فجوات قبورهم جمادا لا ینمون،و ضمارا لا یوجدون؛لا یفزعهم ورود الأهوال،و لا یحزنهم تنکّر الأحوال،و لا یحفلون بالرّواجف،و لا یأذنون للقواصف.غیّبا لا ینتظرون،و شهودا لا یحضرون،و إنّما کانوا جمیعا فتشتّتوا،و آلافا فافترقوا،و ما عن طول عهدهم،و لا بعد محلّهم،عمیّت أخبارهم،و صمّت دیارهم،و لکنّهم سقوا کأسا بدّلتهم بالنّطق خرسا،و بالسّمع صمما،و بالحرکات سکونا،فکأنّهم فی ارتجال الصّفة صرعی سبات.جیران لا یتأنّسون،و أحبّاء لا یتزاورون.بلیّت بینهم عرا التّعارف، و انقطعت منهم أسباب الإخاء،فکلّهم وحید و هم جمیع،و بجانب الهجر و هم أخلاّء،لا یتعارفون للیل صباحا،و لا لنهار مساء.
أیّ الجدیدین ظعنوا فیه کان علیهم سرمدا،شاهدوا من أخطار دارهم أفظع ممّا خافوا،و رأوا من آیاتها أعظم ممّا قدّروا،فکلتا الغایتین مدّت لهم إلی مباءة،فاتت مبالغ الخوف و الرّجاء.فلو کانوا ینطقون بها لعیّوا بصفة ما شاهدوا و ما عاینوا.
آنها پیش از شما به کام مرگ که سرنوشت نهایی همه شماست فرورفتند و قبل از شما به این آبشخور وارد شدند.همانها که صاحب مقامات عزّت و
مرکبهای افتخار بودند؛گروهی سلاطین و گروهی رعایا.(آری!)آنها همه درون قبرها خزیدهاند و زمین در آنجا بر آنها مسلّط شد؛از گوشتهایشان خورد و از خونهایشان نوشید.در حفرههای گور خویش به صورت جمادی درآمدهاند که هرگز نموّی ندارند و ناپیدایانی که امید یافت شدنشان نیست.حوادث هراسانگیز هرگز آنها را در وحشت فرونمیبرد و دگرگونی حالات،آنان را اندوهگین نمیسازد.به زلزلهها و لرزهها اعتنایی ندارند و به صداهای وحشتناک گوش فرانمیدهند.غایبانی هستند که انتظار بازگشتشان نیست و شاهدانی که هرگز حضور ندارند.آنها جمع بودند و پراکنده شدند و با یکدیگر الفت داشتند و جدا گشتند.اگر اخبارشان به دست فراموشی سپرده شده و خانههایشان در سکوت فرورفته،بر اثر طول زمان و دوری از محل سکونت نیست،بلکه جامی به آنها نوشانده شده که به جای سخن گفتن گنگ بودن و به جای شنوایی کر شدن را به آنها داده و حرکاتشان به سکون مبدّل شده است و در نگاه اوّل گمان میبری که همگی افتادهاند و به خواب فرورفتهاند(امّا چنین نیست).آنان همسایگانی هستند که با یکدیگر انس نمیگیرند و دوستانی که به دیدار هم نمیروند.رشتههای شناسایی در میان آنها کهنه شده و اسباب برادری،قطع گردیده است.با اینکه همه جمعاند ولی تنهایند!و با اینکه دوستند از یکدیگر دورند!نه برای شب صبحگاهی میشناسند و نه برای روز،شامگاهی.(آری!) شب یا روزی که رخت سفر مرگ در آن بسته و از آن کوچ کردهاند برای آنها جاودان خواهد بود.آنها خطرات آن جهان را وحشتناکتر از آنچه میترسیدند یافتند و آیات و نشانههای(پاداش و ثواب)را بزرگترین از آنچه میپنداشتند، مشاهده کردند و برای وصول به هریک از این دو نتیجه نهایی(بهشت یا دوزخ) تا رسیدن به قرارگاهشان مهلت داده شدند و عالمی از بیم و امید برای آنها فراهم ساخته که اگر قادر بر سخن گفتن بودند از وصف آنچه در آنجا(از عذاب الهی) مشاهده کردهاند یا(از نعمتهای عظیم خداوند)دیدهاند عاجز میماندند.
عالم عجیب پس از مرگ
امام علیه السّلام بعد از ملامت شدید و سرزنش کسانی که به قبور پیشینیان و اجساد متلاشی شده نیاکانشان افتخار میکنند،به بیان این نکته میپردازد که سرنوشت آنها میتواند درس عبرت و اندرز تکاندهندهای برای بازماندگان باشد، میفرماید:«آنها پیش از شما به کام مرگ که سرنوشت نهایی شماست فرورفتند و قبل از شما به این آبشخور وارد شدند؛همانها که صاحب مقامات عزّت و مرکّبهای افتخار بودند؛گروهی سلاطین و گروهی رعایا»؛ (أولئکم سلف غایتکم، (1)و فراط (2)مناهلکم (3)،الّذین کانت لهم مقاوم (4)العزّ،و حلبات (5)الفخر، ملوکا و سوقا (6)) .
تعبیر به «سلف غایتکم» اشاره به این است که آنها به نقطه پایان زندگی که همان مرگ است،پیش از شما رسیدهاند،و خلف باید حال خود را با توجّه به سرنوشت سلف دریابد و عبرت گیرد.
تعبیر به «فرّاط مناهلکم» اشاره به این است که گویی همه انسانها در یک قافله به سوی قبرها در حرکتند،گروهی در پیشاپیش این قافله و گروهی در پشتسر آنها حرکت میکنند.
1) 1) .«غایت»به معنای نهایت و در اینجا به معنای مرگ است.
2) 2) .«فرّاط»از ریشه«فرط»بر وزن«شرط»به معنای سرعت کردن و عجله نمودن است و«فراط»جمع«فارط» غالبا به کسانی گفته میشود که در پیشاپیش قافله حرکت میکنند تا محل آب را شناسایی کنند سپس به تمام کسانی که پیشگام در امری هستند،اطلاق شده است.
3) 3) .«مناهل»جمع«منهل»از ریشه«نهل»بر وزن«اهل»به معنای نوشیدن نخستین گرفته شده و«منهل»به جایی گفته میشود که از آنجا میتوان از آب نهر استفاده کرد.
4) 4) .«مقاوم»جمع«مقام»است و بعضی آن را جمع«مقامه»دانستهاند و هردو به معنای مجلس است.
5) 5) .«حلبات»جمع«حلبه»بر وزن«دفعه»به معنای اسبهایی است که برای مسابقه گردآوری میشوند.
6) 6) .«سوق»جمع«سوقه»بر وزن«روزه»به معنای رعیّت و توده مردم است و از ریشه«سوق»بر وزن«فوق» گرفته شده؛زیرا زمامداران آنها را به سوی اهداف مورد نظر پیش میرانند.
تعبیر به «مقاوم العزّ» اشاره براین است که صاحب قدرتها نیز این راه را مانند دیگران باید بپیمایند.
در جمله «و حلبات الفخر» مردم را تشبیه به گروههایی میکند که در یک سلسله مسابقات عظیم و گسترده برای کسب افتخار بیشتر شرکت کردهاند،امام علیه السّلام میفرماید:همه آنها نیز سرانجام به منزلگاهی میرسند که نامش قبر است.
سرانجام در یک کلمه میفرماید: «ملوکا و سوقا» هم پادشاهان میروند و هم رعایا.
سپس برای توضیح بیشتر میفرماید:«آنها درون قبرها خزیدهاند و زمین در آنجا بر آنها مسلّط شد.از گوشتهایشان خورد و از خونهایشان نوشید»؛ (سلکوا فی بطون البرزخ سبیلا سلّطت الأرض علیهم فیه،فأکلت من لحومهم،و شربت من دمائهم) .
برزخ گرچه معمولا بر عالمی اطلاق میشود که واسطه میان دنیا و آخرت است همانگونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ» (1)ولی برزخ در اینجا به معنای قبر است به قرینه جملههایی که بعد از آن آمده است همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السّلام نیز آمده است:«البرزخ القبر» (2)البتّه قبر نیز گاه به معنای مادی آن است؛مانند آنچه در این خطبه آمده است و گاه به معنای غیر مادی آن؛مانند آنچه در حدیث مشهور آمده است:«القبر إمّا روضة من ریاض الجنّة او حفرة من حفر النّیران؛قبر یا باغی از باغهای بهشت است یا حفرهای از حفرههای دوزخ». (3)
سپس در توضیح بیشتر میفرماید:«آنها در حفرههای گور خویش به صورت جمادی درآمدهاند که هرگز نموّی ندارند و ناپیدایانی که امید یافت شدنشان
نیست.حوادث هراسانگیز هرگز آنها را در وحشت فرونمیبرد و دگرگونی حالات،آنان را اندوهگین نمیسازد به زلزلهها و لرزهها اعتنایی ندارند و به صداهای وحشتناکی گوش فرانمیدهند(و در یک کلمه هیچگونه احساسی در برابر هیچ حادثهای ندارند،زیرا مردگانی فاقد روحند و جسمی بیجان).غایبانی هستند که انتظار بازگشتشان نیست و شاهدانی که هرگز حضور ندارند.آنها جمع بودند و پراکنده شدند و با یکدیگر الفت داشتند و جدا گشتند»؛ (فأصبحوا فی فجوات (1)قبورهم جمادا لا ینمون،و ضمارا (2)لا یوجدون؛لا یفزعهم ورود الأهوال، و لا یحزنهم تنکّر الأحوال،و لا یحفلون (3)بالرّواجف (4)،و لا یأذنون للقواصف (5).
غیّبا لا ینتظرون،و شهودا لا یحضرون،و إنّما کانوا جمیعا فتشتّتوا،و آلافا (6)فافترقوا) .
آنچه در این عبارات تکان دهنده آمده است اشاره به ظاهر جسم مردگان است،هرچند روح آنها در عالم دیگر دارای هرگونه احساس،هول و ترس،غم و اندوه میباشد.
آری در یک لحظه،انسان هوشیار و خندان یا غمگین و با نشاط یا محزون و پراحساس و پرتحرّک،ناگهان چشم از دنیا میپوشد و همه ظواهر و آثار حیات برچیده میشود بهگونهای که با قطعه سنگ بیروحی هیچ تفاوتی ندارد.
1) 1) .«فجوات»جمع«فجوه»به معنای محل وسیع و گشاده است و به معنای فراخی و گشادگی میان دو شیء نیز آمده است و در اینجا اشاره به شکاف قبرهاست.
2) 2) .«ضمار»در اصل به معنای غائب یا بدهی و مالی است که چندان امید بازگشت آن نیست و از ریشه«ضمر» بر وزن«امر»به معنای پنهان شدن گرفته شده است.
3) 3) .«یحفلون»از ریشه«حفول»به معنای جمع شدن افراد گرفته شده است و نیز به معنای اعتنا کردن به چیزی آمده است و«لا یحفلون»در جمله بالا به همین معناست یعنی اعتنا نمیکنند.
4) 4) .«رواجف»جمع«راجفه»به معنای لرزاننده و تکاندهنده است و از ریشه«رجف»بر وزن«ربط»به معنای اضطراب و لرزش شدید گرفته شده است.
5) 5) .«قواصف»جمع«قاصف»به معنای باد و طوفان شکننده است و از ریشه«قصف»بر وزن«وصف»به معنای شکستن گرفته شده است.
6) 6) .«آلاف»جمع«الیف»به معنای کسی است که به چیزی دل بسته و از ریشه«الفت»گرفته شده است.
سپس امام علیه السّلام به نکته دیگری در این زمینه اشاره کرده،میفرماید:«اگر اخبارشان به دست فراموشی سپرده شده و خانههایشان در سکوت فرورفته،بر اثر طول زمان و دوری از محل سکونت نیست،بلکه جامی به آنها نوشانده شده که به جای سخن گفتن گنگ بودن و به جای شنوایی کر شدن را به آنها داده و حرکاتشان به سکون مبدّل شده است و در نگاه اوّل چنین پنداری که همگی افتادهاند و به خواب فرورفتهاند»؛ (و ما عن طول عهدهم،و لا بعد محلّهم،عمیّت أخبارهم،و صمّت دیارهم،و لکنّهم سقوا کأسا بدّلتهم بالنّطق خرسا،و بالسّمع صمما،و بالحرکات سکونا،فکأنّهم فی ارتجال (1)الصّفة صرعی (2)سبات (3)) .
چه تعبیر گویا و تکاندهندهای و چه گفتار بیدارگر و هوشیار کنندهای!آری! آنها چنان فراموش شدند که گویی قرنها با ما فاصله داشتند و چنان خانههای آنها خاموش است که گویی سالیان دراز آن رخت بربستند،در حالی که گاه در یک لحظه کوتاه،جام مرگ را نوشیدند و همهچیز پایان گرفت.
سپس امام در تعبیرات پرمعنا و تکاندهنده دیگری میافزاید:«آنان همسایگانی هستند که با یکدیگر انس نمیگیرند و دوستانی که به دیدار هم نمیروند.رشتههای شناسایی در میان آنها کهنه شده و اسباب برادری،قطع گردیده است.با اینکه همه جمعاند ولی تنهایند و با اینکه دوستند از یکدیگر دورند.نه برای شب صبحگاهی میشناسند و نه برای روز،شامگاهی.(آری!) شب یا روزی که رخت سفر مرگ در آن بسته و از آن کوچ کردهاند برای آنها جاودان خواهد بود»؛ (جیران لا یتأنّسون،و أحبّاء لا یتزاورون.بلیت بینهم عرا (4)
1) 1) .«ارتجال»به معنای بیان مطلبی بدون مطالعه قبلی است و از ریشه«رجل»بر وزن«اجر»به معنای راه رفتن با پاست و از آنجا که افراد ابداع کننده مطلبی گویی با پای خود راه میروند بر این معنا اطلاق شده است.
2) 2) .«صرعی»جمع«صریع»به معنای شخص یا جنازهای است که بر زمین افکنده شده از جمع«صرع»بر وزن «فرع»به معنای بر زمین افکندن گرفته شده است.
3) 3) .«سبات»از ریشه«سبت»در اصل به معنای قطع و بریدن است سپس به معنای تعطیل عمل برای استراحت آمده است و به همین جهت به خواب نیز«سبات»گفته میشود.
4) 4) .«عری»جمع«عروه»به معنای دستگیره است.
التّعارف،و انقطعت منهم أسباب الإخاء،فکلّهم وحید و هم جمیع،و بجانب الهجر و هم أخلاّء،لا یتعارفون للیل صباحا،و لالنهار مساء.أیّ الجدیدین ظعنوا فیه کان علیهم سرمدا) .
آری!همه چیز آنها با زندگان متفاوت است؛خانههای قبر آنها دیوار به دیوار یکدیگر است بیآنکه از هم باخبر باشند یا به دیدار یکدیگر بروند؛آنها در درون جمع خود تنهایند و در عین دوستی با یکدیگر گویی از هم قهرند؛اگر در شب از دنیا رفتند هرگز طلوع صبح را نمیبینند و اگر در روز چشم از جهان فروبستند هرگز شب تاریکی نخواهند دید و به گفته یکی از شعرای عرب:
لابدّ من یوم بلا لیلة أو لیلة تأتی بلا یوم
سرانجام روزی خواهیم داشت بدون شب و یا شبی بدون روز.
سپس امام علیه السّلام به بخش دیگری از حالات مردگان و ارواح آنها هنگام مشاهده عذاب الهی یا پاداشهای عظیم او اشاره کرده،میفرماید:«آنها خطرات آن جهان را وحشتناکتر از آنچه میترسیدند یافتند و آیات و نشانههای(پاداش و ثواب) را بزرگتر از آنچه میپنداشتند،مشاهده کردند و برای وصول به هریک از این دو نتیجه نهایی(بهشت یا دوزخ)تا رسیدن به قرارگاهشان مهلت داده شدند و عالمی از بیم و امید برای آنها فراهم ساخته که اگر قادر بر سخن گفتن بودند از وصف آنچه در آنجا(از عذاب الهی)مشاهده کردهاند یا(از نعمتهای عظیم خداوند)دیدهاند عاجز میماندند»؛ (شاهدوا من أخطار دارهم أفظع (1)ممّا خافوا، و رأوا من آیاتها أعظم ممّا قدّروا،فکلتا الغایتین مدّت لهم إلی مباءة (2)،فاتت مبالغ الخوف و الرّجاء.فلو کانوا ینطقون بها لعیّوا (3)بصفة ما شاهدوا و ما عاینوا) .
1) 1) .«افظع»از ریشه«فظع»بر وزن«جزع»به معنای بزرگ شمردن و وحشت کردن گرفته شده است.
2) 2) .«مباءه»به معنای منزلگاه است و در اصل به معنای محلی است که شتر به آنجا بازگشت میکند از ریشه «بواء»بر وزن«دواء»به معنای بازگشت کردن و منزل گرفته شده است.
3) 3) .«عیّوا»از ریشه«عیّ»بر وزن«حیّ»به معنای عجز و ناتوانی است.
در واقع آنچه امام علیه السّلام در اینجا بیان فرموده همان چیزی است که در خطبه 114 از نهج البلاغه با صراحت آمده است و میفرماید: «کلّ شیء من الدّنیا سماعه أعظم من عیانه و کلّ شیء من الآخرة عیانه أعظم من سماعه ؛هرچیزی از دنیا، شنیدنش بزرگتر از دیدن آن است(و دور نمایش،دلانگیزتر از آن است که با چشم از نزدیک دیده میشود)و هرچیزی از آخرت،دیدنش عظیمتر از شنیدن میباشد.
دلیل آن هم روشن است،زیرا جهان آخرت،بسیار وسیعتر و گستردهتر است تا آنجا که آن را در مقایسه با دنیا همچون دنیا با عالم جنین و رحم مادر دانستهاند.
و لئن عمیت آثارهم،و انقطعت أخبارهم،لقد رجعت فیهم أبصار العبر،و سمعت عنهم آذان العقول،و تکلّموا من غیر جهات النّطق،فقالوا:
کلحت الوجوه النّواضر،و خوت الأجسام النّواعم،و لبسنا أهدام البلی،و تکاءدنا ضیق المنضجع،و توارثنا الوحشة،و تهکّمت علینا الرّبوع الصّموت،فانمحت محاسن أجسادنا،و تنکّرت معارف صورنا،و طالت فی مساکن الوحشة إقامتنا؛و لم نجد من کرب فرجا،و لا من ضیق متّسعا! فلو مثّلتهم بعقلک،أو کشف عنهم محجوب الغطاء لک،و قد ارتسخت أسماعهم بالهوامّ فاستکّت،و اکتحلت أبصارهم بالتّراب فخسفت،و تقطّعت الألسنة فی أفواههم بعد ذلاقتها،و همدت القلوب فی صدورهم بعد یقظتها،و عاث فی کلّ جارحة منهم جدید بلی سمّجها و سهّل طرق الافة إلیها،مستسلمات فلا أید تدفع،و لا قلوب تجزع،لرأیت أشجان قلوب، و أقذاء عیون،لهم فی کلّ فظاعة صفة حال لا تنتقل،و غمرة لا تنجلی.
هرچند آثارشان محو شده و اخبارشان منقطع گشته؛ولی چشمان عبرتبین آنان را میبیند و گوشهای عقل گفتارشان را میشنود.(آری!)آنها سخن میگویند؛ولی نه از طریق زبان،آنها(با زبان حال)میگویند:چهرههای خرم و زیبای ما زشت و پژمرده شد و بدنهای نرم و نازک(که در ناز و نعمت پرورش یافته بود)بر زمین افتاد و از هم متلاشی گشت،لباس کهنگی و فرسودگی بر تن پوشیدیم و تنگی قبر،سخت ما را در فشار قرار داد.وحشت و ترس را از
یکدیگر به ارث بردهایم و خانههای خاموش قبر بر ما فروریخته است.
زیباییهای بدنهای ما محو شده و نشانههای شناسایی چهره ما دگرگون گشته، اقامت ما در این خانههای وحشت،طولانی شده نه از این درد و رنج،فرجی یافتهایم و نه از تنگی قبر،گشایشی.اگر با عقل خود آنها را در نظر خویش، مجسم سازی یا پردههای کنار رود و با چشم خود آنها را ببینی درحالیکه گوشهای آنها را حشرات خوردهاند و از کار افتاده و بر چشمهایشان سرمه خاک کشیده شده و(در کاسه)فرورفته،زبانهایی که با سرعت و فصاحت سخن میگفتند پارهپاره شده،قلبها در سینههای آنها پس از بیداری خاموش گشته و در هریک از اعضای آنان پوسیدگی تازهای آشکار شده و آن را زشت و بدمنظر ساخته و راه آفات را به سوی آن به آسانی گشوده درحالیکه همه آنها در برابر این امور تسلیمند.نه دستی برای دفاع وجود دارد و نه قلبی برای جزع و بیتابی (و ناله سر دادن)(آری اگر حال آنها را در نظر خود مجسم سازی)قلبهایی پر از غم و چشمهایی پر خاشاک را میبینی(که بر آنها نوحهگری میکنند و از همه مصیبتبارتر اینکه)آنها در هر شدت و سختی،حالات ناراحت کنندهای دارند که هرگز دگرگون نمیشود(و به سوی خوبی نمیگراید)و بلای فراگیری دارند که هیچ گاه بر طرف نمیگردد.
شرح حال خفتگان در خاک!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،وضع مردگان و خفتگان قبور را با بیان رسا و تکان دهنده دیگری شرح میدهد و میفرماید:«هر چند آثارشان محو شده و اخبارشان منقطع گشته؛ولی چشمان عبرت بین آنان را میبیند و گوشهای عقل گفتارشان را میشنود.(آری!)آنها سخن میگویند؛ولی نه از طریق زبان»؛ (و لئن
عمیت آثارهم،و انقطعت أخبارهم،لقد رجعت فیهم أبصار العبر،و سمعت عنهم آذان العقول،و تکلّموا من غیر جهات النّطق) .
در واقع امام علیه السّلام در این عبارت به دو نکته اشاره میفرماید:نخست اینکه خبر گرفتن از آنان از طرق عادی(مانند چشم گوش)نیست،بلکه از راههای عمیقتر و قویتر است از طریق چشم دل و گوش عقل،همچنین سخن گفتن آنها نیز با زبان قال نیست،بلکه با زبان حال است که آثارش بسیار عمیقتر است،زیرا زبان قال ممکن است آمیخته با دروغ باشد،ولی زبان حال هیچ گاه دروغ نمیگوید.
اکنون ببینیم آنها با زبان حال چه میگویند؟امام علیه السّلام سخن آنها را چنین بیان میکند:«آنها میگویند:چهرههای خرم و زیبای ما زشت و پژمرده شد و بدنهای نرم و نازک(که در ناز و نعمت پرورش یافته بود)بر زمین افتاد و از هم متلاشی شد،لباس کهنگی و فرسودگی بر تن پوشیدیم و تنگی قبر،سخت ما را در فشار قرار داد.وحشت و ترس را از یکدیگر به ارث بردهایم و خانههای خاموش قبر بر ما فروریخته است»؛ (فقالوا:کلحت (1)الوجوه النّواضر (2)،و خوت (3)الأجسام النّواعم،و لبسنا أهدام (4)البلی،و تکاءدنا (5)ضیق المضجع،و توارثنا الوحشة،و تهکّمت (6)علینا الرّبوع الصّموت (7)) .
آری!آنها گاه از سرنوشت بدنهایشان سخن میگویند و گاه از جایگاهایشان.
بدنها نخست پژمرده،چهرهها در هم کشیده،سپس از هم متلاشی شده و
1) 1) .«کلحت»از ریشه«کلوح»بر وزن«طلوع»به معنای چین و چروک برداشتن و چهره عبوس کردن و در هم کشیدن گرفته شده است.
2) 2) .«نواضر»از ریشه«نضرة»بر وزن«دفعة»به معنای خرمی و شادابی و شکوفایی گرفته شده است.
3) 3) .«خوت»از ریشه«خواء»به معنای فروریختن و از هم متلاشی شدن است.
4) 4) .«اهدام»جمع«هدم»بر وزن«حرص»به معنای لباس کهنه وصلهدار است.
5) 5) .«تکائدنا»از«تکائد»به معنای مشقت بار شدن گرفته شده و ریشه آن«کآد»بر وزن«رعد»است.
6) 6) .«تهکمت»از«تهکّم»به معنای سقوط در چاه و مانند آن و یا فروریختن و ویران شدن است.
7) 7) .«صموت»به معنای خاموش شدن و لب فروبستن است و در عبارت بالا مصدری است که معنای وصفی دارد.
سرانجام پوسیده و خاک شده است.قبرها تنگ و تاریک و سرد و خاموش است و امواج وحشت آنها را در بر گرفته و همگی در سکوت فرورفتهاند.
سپس میافزاید:«زیباییهای بدنهای ما محو شده و نشانههای شناسایی چهره ما دگرگون گشته،اقامت ما در این خانههای وحشت،طولانی شده نه از این درد و رنج،فرجی یافتهایم و نه از تنگی قبر،گشایشی»؛ (فانمحت محاسن أجسادنا،و تنکّرت معارف صورنا،و طالت فی مساکن الوحشة إقامتنا؛و لم نجد من کرب فرجا،و لا من ضیق متّسعا!) .
آری!صورتهایی که در حال حیات بسیار زیبا و شناخته شده بود و منزلگاههایی که وسیع و زیبا و راحت بود،با فرارسیدن مرگ دگرگون میشود، آن منزلگاه زیبا و فراخ به خانه تنگ و تاریک قبر مبدل میگردد،و آن صورتهای زیبا بعد از چند صباحی نه تنها طراوت و شادابی و جمال خود را از دست میدهد،بلکه به صورت بسیار وحشتناکی در میآید.
به همین دلیل پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در گفتار کوتاه و تکان دهندهای میفرماید:«ما رأیت منظرا إلاّ و القبر أفضع منه؛من هیچ منظره وحشتناکی را ندیدم مگر اینکه قبر از آن وحشتناکتر است». (1)
سپس امام علیه السّلام با تعبیرات زندهای سعی میکند وضع حالات آنها را در قبر برای مخاطبان خود کاملا آشکار کند:«اگر با عقل خود آنها را در نظر خویش، مجسم سازی،یا پردهها کنار رود و با چشم خود آنها را ببینی،در حالی که گوشهای آنها را حشرات خوردهاند و از کار افتاده،و بر چشمهایشان سرمه خاک کشیده شده و(در کاسه)فرو رفته،زبانهایی که با سرعت و فصاحت سخن میگفتند پاره پاره شده،قلبها در سینههای آنها پس از بیداری خاموش گشته است و در هر یک از اعضای آنان پوسیدگی تازهای آشکار شده و آن را زشت و
1) 1) .سنن ترمذی،ج 3،ص 379؛میزان الحکمه،ماده«قبر»،ح 16251.
بد منظر ساخته و راه آفات را به سوی آن به آسانی گشوده است در حالیکه همه آنها(در برابر این امور)تسلیماند.نه دستی برای دفاع وجود دارد و نه قلبی برای جزع و بیتابی(و ناله سردادن).(آری اگر حال آنها را این گونه در نظر خود مجسم سازی)قلبهایی پر از غم و چشمهایی پر از غم و چشمهایی پر خاشاک را میبینی(که بر آنها نوحهگری میکنند)»؛ (فلو مثّلتهم بعقلک،أو کشف عنهم محجوب الغطاء لک،و قد ارتسخت (1)أسماعهم بالهوامّ (2)فاستکّت (3)،و اکتحلت أبصارهم بالتّراب فخسفت،و تقطّعت الألسنة فی أفواههم بعد ذلاقتها (4)،و همدت (5)القلوب فی صدورهم بعد یقظتها،و عاث (6)فی کلّ جارحة منهم جدید بلی (7)سمّجها (8)و سهّل طرق الآفة إلیها، مستسلمات فلا أید تدفع،و لا قلوب تجزع،لرأیت أشجان (9)قلوب،و أقذاء (10)عیون) .
درست است که با قبض روح تمام همه از کار میافتد؛ولی تا زمانی که سالم است هنوز قابلیتی در آن وجود دارد که اگر فرضا روح به آن باز میگشت فعال
1) 1) .«ارتسخت»از ریشه«ارتساخ»به معنای ثابت شدن و فرورفتن از ریشه«رسوخ»به معنای نفوذ کردن و جذب شدن گرفته شده است.
2) 2) .«هوام»جمع«هامة»به معنای حشرات دارای سمّ کشندهای است؛مانند مار و گاه به هر نوع حشره اطلاق میشود.
3) 3) .«استکت»از ریشه«سکّ»بر وزن«حک»به معنای فروبستن گرفته شده است.
4) 4) .«ذلاقه»به معنای برّندگی و تیزی است؛سپس به معنای لسان و سرعت بیان به کار رفته است و خطیب ذلق به گوینده فصیح و سخنور گفته میشود.
5) 5) .«همدت»از ریشه«همود»بر وزن«سجود»در اصل به معنای خاموش شدن آتش است.سپس به معنای سکوت و سکون و از کار افتادن به کار رفته است.
6) 6) .«عاث»از ریشه«عیث»بر وزن«حیف»به معنای فاسد کردن گرفته شده و به معنای تبذیر و اتلاف نیز آمده است و در جمله بالا همان معنای اوّل اراده شده است.
7) 7) .«جدید بلی»با توجّه به اینکه«جدید»به معنای نو و«بلی»به معنای کهنه است در عبارت بالا نوعی صناعت بدیع به کار رفته که دو ضد در کنار هم به صورت مضاف و مضاف الیه آمده و معنای آن پوسیدگی تازه است.
8) 8) .«سمجّ»از ریشه«سماجت»به معنای ناهنجار بودن و نفرت انگیز شدن گرفته شده و«سمج»بر وزن«خشن» به کسانی گفته میشود که به طریقه زشت و ناپسند چیزی را دنبال میکنند.
9) 9) .«اشجان»جمع«شجن»بر وزن«کفن»به معنای غم و اندوه است.
10) 10) .«اقذاء»جمع«قذی»بر وزن«قبا»به معنای خار و خاشاک و اجسام کوچکی است که در چشمش میریزد و انسان را ناراحت میکند که ساعت به ساعت در بدن بیجان مردگان ظاهر میشود.
میشد؛ولی پس از پوسیدن و متلاشی شدن دیگر هیچ کارایی ندارد،و به همین دلیل امام علیه السّلام میفرماید:حشرات گوش آنها را از کار میاندازند و سرمه خاک چشم آنان را و پاره شدن زبان نطق آنان را.
آنگاه در تکمیل این سخن در یک جمله به صورت جمعبندی میفرماید:
«آنها در هر شدّت و سختی حالات ناراحت کنندهای دارند که هرگز دگرگون نمیشود(و به سوی خوبی نمیگراید)و بلای فراگیری که هیچ گاه بر طرف نمیگردد»؛ (لهم فی کلّ فظاعة صفة حال لا تنقل،و غمرة (1)لا تنجلی) .
اشاره به اینکه مصیبت بزرگ آنان این است که این گرفتاریها زایل نمیشود، بلکه روز به روز پیچیدهتر میگردد؛بدبختی آنان در این است که آینده روشنی در پیش رو ندارند هر چه زمان بگذرد بدن متلاشیتر و استخوانها پوسیدهتر میشود.
1) 1) .«غمره»در اصل به معنای آبی است که فراگیر باشد و اشیایی را بپوشاند؛سپس به معنای هر امر فراگیر شدید به کار رفته است.
فکم أکلت الأرض من عزیز جسد،و أنیق لون،کان فی الدّنیا غذیّ ترف، و ربیب شرف!یتعلّل بالسّرور فی ساعة حزنه،و یفزّع إلی السّلوة إن مصیبة نزلت به،ضنّا بغضارة عیشه،و شحاحة بلهوه و لعبه!فبیّنا هو یضحک إلی الدّنیا و تضحک إلیه فی ظلّ عیش غفول،إذ وطیء الدّهر به حسکه و نقضت الأیّام قواه،و نظرت إلیه الحتوف من کثب فخالطه بثّ لا یعرفه،و نجیّ همّ ما کان یجده،و تولّدت فیه فترات علل،آنس ما کان بصحّته،ففزع إلی ما کان عوّده الاطبّاء من تسکین الحارّ بالقارّ،و تحریک البارد بالحارّ،فلم یطفیء ببارد إلاّ ثوّر حرارة،و لا حرّک بحارّ إلاّ هیّج برودة،و لا اعتدل بممازج لتلک الطّبائع إلاّ أمدّ منها کلّ ذات داء؛حتّی فتر معلّله،و ذهل ممرّضه،و تعایا أهله بصفة دائه،و خرسوا عن جواب السّائلین عنه،و تنازعوا دونه شجیّ خبر یکتمونه:فقائل یقول:هو لمّا به،و ممّن لهم إیّاب عافیته،و مصبّر لهم علی فقده،یذکّرهم أسی الماضین من قبله.فبینا هو کذلک علی جناح من فراق الدّنیا،و ترک الأحبّة،إذ عرض له عارض من غصصه،فتحیّرت نوافذ فطنّته،و یبست رطوبة لسانه،فکم من مهمّ من جوابه عرفه فعیّ عن ردّه،و دعاء مؤلم بقلبه سمعه فتصامّ عنه،من کبیر کان یعظّمه،أو صغیر کان یرحمه!و إنّ للموت لغمرات هی أفظع من أن تستغرق بصفة،أو تعتدل علی عقول أهل الدّنیا.
زمینها،چه بسیار،اجساد نیرومند زیبا و خوش آب و رنگ را که در
دنیا نازپرورده و نعمت بودند و پرورش یافته دامان احترام و شرف،در کام خود فرو بردند،همانها که میخواستند با سرور و خوشحالی غمها را از دل بزدایند و به هنگام فرارسیدن مصیبت برای از بین نرفتن طراوت زندگی و از دست ندادن سرگرمیهای آن به لذّت و خوشگذرانی پناه بردند.(آری!)در آن هنگام که او به دنیا میخندید و دنیا نیز در سایه زندگی مرفه و غفلتزا بر او خنده میزد، ناگهان روزگار خارهای جانگداز آلام و مصائب را در دل او فروکرد و گذشت روزگار قوای او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزدیک به او نظر افکند در نتیجه،غم و اندوهی که هرگز از آن آگاهی نداشت با او در آمیخت و غصههای پنهانی که حتی خیال آن را نمیکرد در وجودش راه یافت،سستی بیماریها در او ظاهر شد در حالی که به سلامت و تندرستی،انس شدید داشت.در این هنگام، هراسان و ترسان به آنچه طبیبان او را به آن،عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت،تسکین دهد و برودت را با حرارت تحریک کند؛ولی در چنین حالتی هیچ حرارتی را با عوامل برودت فروننشاند جز اینکه حرارت شعلهورتر شد و هیچ برودتی را با داروی حرارت زا تحریک نکرد جز اینکه برودت را به هیجان در آورد.برای اعتدال مزاج به هیچ معجونی پناه نبرد جز آنکه به سبب آن، آماده بیماری دیگری شد.این وضع همچنان ادامه یافت تا آنجا که طبیب از درمانش ناتوان شد و پرستارش او را به فراموشی سپرد و خانوادهاش از وصف بیماری او خسته شدند و در پاسخ سؤال کنندگان فروماندند.آنها در کنار بیمار خود نشسته و درباره خبر ناگواری که تا آن وقت از او مکتوم میداشتند آشکارا به گفتگو پرداختند.یکی میگفت او را به حال خود رها کنید(که رفتنی است) دیگری آرزوی بازگشت بهبود او را میکرد و(سومی)آنان را به شکیبایی در فقدانش،دعوت مینمود و(برای تحمّل این مصیبت)مصائب و اندوه گذشتگان را به یادشان میآورد.در این حال که او در شرف فراق دنیا و ترک دوستان بود،
ناگهان عارضهای گلوگیر شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حیرت و سرگردانی فروبرد و زبانش خشک شد.در این هنگام به فکر وصایا و سؤالات مهم و لازمی میافتد که پاسخ آنها را میدانست؛امّا چه سود که زبانش از گفتن باز مانده است،و سخنانی میشنود که قلب او را به درد میآورد و میخواهد جواب آنها را بگوید؛امّا قدرت ندارد،از این رو خود را به ناشنوایی میزند همان سخنان و زخم زبانهایی که گاه از شخص بزرگی صادر میشود که این بیمار او را محترم میشمرد یا از کوچکی که در گذشته بر او ترحم میکرده است.
(به هر حال)مرگ دشواریهایی دارد که انسان را در خود غرق میکند،مشکلاتی که هراسانگیزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ریخت یا اندیشههای اهل دنیا آن را درک کند.
دشواریهای مرگ که در قالب الفاظ نمیگنجد
امام علیه السّلام این گوینده توانای فصیح بینظیر،در آخرین بخش از این خطبه،باز از زوایای دیگر به مسئله مرگ و پایان زندگی و عوارض سخت آن اشاره کرده و آن را در چهار مرحله خلاصه میکند؛نخست میفرماید:«چه بسیار،زمین اجساد نیرومند زیبا و خوش آب و رنگ را که در دنیا پرورده ناز و نعمت بودند و پرورش یافته احترام و شرف،در کام خود فروبرد،همانها که میخواستند با سرور و خوشحالی،غمها را از دل بزدایند و به هنگام فرارسیدن مصیبت،برای از بین نرفتن طراوت زندگی و از دست ندادن سرگرمیهای آن،به لذت و خوشگذرانی پناه بردند»؛ (فکم أکلت الأرض من عزیز (1)جسد،و أنیق (2)لون،کان )
فی الدّنیا غذیّ (1)ترف،و ربیب (2)شرف!یتعلّل (3)بالسّرور فی ساعة حزنه،و یفزع إلی السّلوة (4)إن مصیبة نزلت به،ضنّا (5)بغضارة (6)عیشه،و شحاحة (7)بلهوه و لعبه!) .
این سخن اشاره دقیقی به کسانی است که آنچنان به ناز و نعمت و عیش و نوش دنیا عادت کردهاند که به هنگام نزول مصیبتها و اندوهها سعی میکنند خود را با انواع سرگرمیها و لهو و لعب،از آن دور دارند و آنچه را ممکن بود مایه بیداری و هوشیاری آنان گردد به فراموشی بسپارند و این خود مصیبتی است بزرگ که انسان به عوامل بیداری و عوامل مستی و بیخبری پناه برد؛ولی حوادث تلخ هرگز آنها را فراموش نمیکند و سرانجام زمین آنها را در کام خود فرو میبرد.
«(آری)در آن هنگام که او(بر اثر ناز و نعمت)به دنیا میخندید و دنیا نیز در سایه زندگی مرفه و غفلت زا بر او خنده میزد،ناگهان روزگار خارهای جانگداز آلام و مصائب را در دل او فروکرد و گذشت روزگار قوای او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزدیک به او نظر افکند،در نتیجه غم و اندوهی که هرگز از آن آگاهی نداشت با او در آمیخت،و غصههای پنهانی که حتی خیال آن را نمیکرد در وجودش راه یافت.سستی بیماریها در او ظاهر شد در حالی که به سلامت و تندرستی،انس شدید داشت»؛ (فبیّنا هو یضحک إلی الدّنیا و تضحک إلیه فی ظلّ
1) 1) .«غذیّ»از ریشه«غذاء»به معنای طعام گرفته شده و«غذیّ ترف»با توجّه با اینکه«ترف»به معنای ناز و نعمت است به این معناست که او با ناز و نعمت،پرورش یافته است.
2) 2) .«ربیب»از ریشه«ربّ»به معنای تربیت و تدبیر گرفته شده،بنابراین«ربیب شرف»یعنی کسی که در دامان عزت و احترام پرورش یافته است.
3) 3) .«یتعلّل»از ریشه«تعلّل»به معنای خود را به فراموشی زدن و سرگرم ساختن است.
4) 4) .«سلوة»به معنای زندگی آرامبخش است.
5) 5) .«ضنّ»به معنای بخل شدید است.
6) 6) .«غضارة عیش»به معنای زندگی پر نعمت است.
7) 7) .«شحاحة»به معنای بخل است و گاه گفته شده که درجه بالای بخل محسوب میشود.بخیل کسی است که نسبت به آنچه در دست خود دارد بخل میورزد؛امّا شحیح کسی است که هم نسبت به آن و هم نسبت به آنچه در دست مردم است،بخل دارد.
عیش غفول (1)إذ وطیء الدّهر به حسکه (2)و نقضت الأیّام قواه،و نظرت إلیه الحتوف (3)من کثب (4)فخالطه بثّ (5)لا یعرفه،و نجّی (6)همّ ما کان یجده،و تولّدت فیه فترات علل،آنس ما کان بصحّته) .
اشاره به اینکه هر چند این بیخبران در برابر مصائب سعی دارند خود را به فراموشی بسپارند،پیوسته بر دنیا خنده سر میدهند و دنیای غافل کننده نیز بر آنها خنده مستانه میزند؛ولی دیری نمیپاید که در سرازیری مرگ قرار میگیرند؛قوا و نیروها یکی پس از دیگری از بین میرود،چشمها کم نور، گوشها سنگین،استخوانها سست و پوک،اعصاب خسته و ناتوان و انواع بیماریها به سوی او هجوم میآورد و جهان نوحه مرگ را در گوش آنها میخواند.
در واقع امام علیه السّلام در این بخش،نخست به تحلیل رفتن قوا و آشکار شدن انواع بیماریها به دنبال آن،که گام اوّل به سوی مرگ است اشاره فرمود. سپس به سراغ گام دوم میرود که مراجعه پیدرپی و مکرّر به اطبا و گرفتن انواع داروها و بی تأثیر بودن آنها است و میفرماید:«در این هنگام،هراسان و ترسان به آنچه طبیبان او را به آن عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت تسکین دهد و برودت را با حرارت تحریک کند؛ولی در چنین حالتی هیچ حرارتی را با عوامل برودت فروننشاند جز اینکه حرارت شعلهورتر شد،و هیچ برودتی را با داروی حرارتزا تحریک نکرد جز اینکه برودت را به هیجان در آورد.برای اعتدال مزاج به هیچ معجونی پناه نبرد جز آنکه به سبب آن آماده بیماری دیگری
1) 1) .«غفول»از ریشه«غفلت»گرفته شده و به معنای غافل کننده و غفلتآور است.
2) 2) .«حسکه»از ریشه«حسک»بر وزن«فدک»به معنای گیاه خار داری است که انسان را سخت میآزارد و به معنای عداوت و کینه نیز آمده و در اینجا منظور معنای اوّل است.
3) 3) .«حتوف»جمع«حتف»به معنای مرگ است.
4) 4) .«کثب»از ریشه«کثب»بر وزن«کسب»به معنای نزدیک شدن است.
5) 5) .«بثّ»به معنای اندوه شدید است.این واژه به معنای گستردن و پراکنده کردن و منتشر ساختن نیز آمده و در اینجا همان معنای اوّل مراد است.
6) 6) .«نجیّ»به معنای پنهان و پوشیده است از ریشه«نجوا»به معنای سخنان در گوشی گرفته شده است.
شد»؛ (ففزع إلی ما کان عوّده الأطبّاء من تسکین الحارّ بالقارّ (1)،و تحریک البارد بالحارّ،فلم یطفیء ببارد إلاّ ثوّر (2)حرارة،و لا حرّک بحارّ إلاّ هیّج برودة،و لا اعتدل بممازج (3)لتلک الطّبائع إلاّ أمدّ منها کلّ ذات داء) .
آری!هنگامی که فرمان قطعی مرگ فرامیرسد اسباب صحت و سلامت به کندی میگراید و به اصطلاح:«سر کنگبین صفرا میفزاید و روغن بادام سبب خشکی میشود».گویی داروها از اثر میافتند و یا نتیجه معکوس میدهند و طبق ضرب المثل معروف:«طبیبان ابله میشوند»و راه بیمار به سوی پایان زندگی هموار میگردد.
آنچه در تعبیرات حساب شده مولا در اینجا آمده،اشاره به تقسیماتی است که در طبّ قدیم رایج بود.در آن زمان اطبّا عقیده داشتند که چهار نوع مزاج وجود دارد:مزاج گرم،مزاج سرد،مزاج تر و خشک.از نگاه دیگر چهار نوع مزاج مرکب شناخته شده بود مزاج گرم و تر(که به آن دموی میگفتند)و مزاج گرم و خشک(که آن را صفراوی مینامیدند)و مزاج سرد و تر(که آن را بلغمی نام مینهادند)و مزاج سرد و خشک(که آن را سوداوی میگفتند).
البتّه این مزاجها هنگامی که در حدّ اعتدال بود لطمهای به سلامت نمیزد و صاحبان آنها با تفاوت زیادی که با هم داشتند همگی دارای زندگی خوبی بودند؛ ولی اگر یکی از چهار تا(حرارت،برودت،رطوبت و یبوست)غلبه میکرد ناچار بودند برای باز گرداندن اعتدال مزاج به عوامل مخالف پناه برند؛حرارت را با برودت فرونشانند و برودت را با عوامل حرارت تحریک کنند و رطوبت را با یبوست بیامیزند و یبوست را با رطوبت تعدیل کنند.
تأثیر همه اینها در زمانی است که کار از کار نگذشته باشد.هنگامی که کار از
کار گذشت،همه بیاثر خواهد بود.
سپس امام علیه السّلام مرحله سوم را بازگو میکند و آن مرحله یأس از بازگشت سلامت و انتظار پایان عمر در آینده نه چندان دور میفرماید:«این وضع همچنان ادامه یافت تا آنجا که طبیب از درمانش ناتوان شد،و پرستارش او را به فراموشی سپرد،و خانوادهاش از وصف بیماری او خسته شدند،و در پاسخ سؤال کنندگان فرو ماندند»؛ (حتّی فتر معلّله (1)،و ذهل ممرّضه (2)،و تعایا (3)أهله بصفة دائه،و خرسوا عن جواب السّائلین عنه) .
گویی امام بارها و بارها در کنار این گونه بیماران و خانوادههای آنان بوده و حالات آنان را دقیقا زیر نظر گرفته است؛طبیب،اظهار عجز میکند و پرستار اظهار خستگی،و خانواده او نمیدانند درباره او به مردم چه بگویند.بگویند حال او بهتر است خلاف گفتهاند.بگویند بدتر است خوشایند نیست.ناچار زبان را در کام فرومیبرند و با نگاههای مأیوسانه خود پاسخ میگویند.
در ادامه میافزاید:«آنها در کنار بیمار خود نشسته و درباره خبر ناگواری که تا آن وقت از او مکتوم میداشتند آشکارا به گفت و گو پرداختند؛یکی میگفت او را به حال خود رها کنید(که رفتنی است).دیگری آرزوی بازگشت بهبود او را میکرد و(سومی)آنان را به شکیبایی در فقدانش،دعوت مینمود،و(برای تحمّل این مصیبت)مصائب و اندوه گذشتگان را به یادشان میآورد»؛ (و تنازعوا دونه شجیّ (4)خبر یکتمونه:فقائل یقول:هو لمّا به،و ممّن لهم إیاب عافیته، و مصبّر لهم علی فقده،یذکّرهم أسی (5)الماضین من قبله) .
1) 1) .«معلّل»به معنای معالجه کننده است و در اصل از«علة»به معنای بیماری گرفته شده است.
2) 2) .«ممرّض»به معنای پرستار از ریشه«مرض»است.
3) 3) .«تعایا»از ریشه«عیّ»به معنای عجز است.
4) 4) .«شجیّ»به معنای غمانگیز از ریشه«شجو»بر وزن«هجو»به معنای غم و اندوه گرفته شده است.
5) 5) .«أسی»به معنای غم و اندوه است و در بعضی از نسخهها«أسی»(به ضم همزه آمده)جمع«اسو»به معنای پیشگام است و هر دو معنا در عبارت خطبه مناسب است.
سرانجام امام چهارمین و آخرین مرحله زندگی این بیمار را بیان میکند.
هنگامی که در آستانه مرگ قرار میگیرد و آماده سفر آخرت و ترک این جهان میشود،میفرماید:«در این حال که او در شرف فراق دنیا و ترک دوستان بود، ناگهان عارضهای گلوگیرش شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حیرت و سرگردانی فروبرد و زبانش خشک شد»؛ (فبینا هو کذلک علی جناح من فراق الدّنیا،و ترک الأحبّة،إذ عرض له عارض من غصصه،فتحیّرت نوافذ فطنته،و یبست رطوبة لسانه) .
در ادامه میفرماید:«در این هنگام به فکر وصایا و سؤالات مهم و لازمی میافتد که پاسخ آنها را میدانست؛امّا چه سود که زبانش از گفتن باز مانده است و سخنانی میشنود که قلب او را به درد میآورد(و میخواهد جواب آنها را بگوید؛امّا قدرت ندارد،از این رو)خود را به ناشنوایی میزند و چه بسیار سخنان و زخم زبانهایی که گاه از شخص بزرگی صادر میشود که این بیمار او را محترم میشمرد یا از کوچکی است که در گذشته بر او ترحم میکرده است»؛ (فکم من مهمّ من جوابه عرفه فعیّ عن ردّه،و دعاء مؤلم بقلبه سمعه فتصامّ (1)عنه، من کبیر کان یعظّمه،أو صغیر کان یرحمه!) .
آری!او در این حالت چون علم به فرارسیدن لحظههای پایان عمرش پیدا میکند در فکر فرومیرود که اموال مخفی داشته یا بدهکاریهایی به اشخاص که میبایست به بازماندگانش معرفی میکرد و یا خانواده و دوستان او سؤالاتی درباره این امور و یا آنچه مربوط به دفن و موضع قبر اوست از او دارند که قادر به پاسخ گفتن نیست.
ابن ابی الحدید در اینجا داستان کوتاه و عبرتانگیزی را که خود شاهد و ناظر بوده نقل میکند،که در لحظات آخر شخصی میخواست وصیت لازمی کند،امّا
1) 1) .«فتصام»از ریشه«صمّ»به معنای کر شدن گرفته شده و«تصام»یعنی خود را به کری زد.
زبانش از گردش افتاده بود.به قلم و دواتی اشاره کرد تا خواسته خود را بنویسد؛ ولی افسوس دست آن قدر لرزان بود که کلمات نامفهوم نوشته شد و دستش همچنان میلرزید تا جان داد. (1)
سرانجام امام علیه السّلام با این جمله،خطبه پر محتوا و تکان دهنده خود را پایان میدهد و میفرماید:«(به هر حال)مرگ دشواریهایی دارد که انسان را در خود غرق میکند.مشکلاتی که هراسانگیزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ریخت یا اندیشههای اهل دنیا آن را درک کند»؛ (و إنّ للموت لغمرات (2)هی أفظع من أن تستغرق بصفة،أو تعتدل علی عقول أهل الدّنیا) .
مرحوم علاّمه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود در اینجا حدیثی از کتاب کافی نقل میکند که گروهی از عابدان بنی اسرائیل تصمیم گرفتند شهرهای مختلف را بگردند و آثار عبرتانگیز را در آنها ببینند،در این گردش خود به قبری رسیدند که باد،گرد و غبار بر آن پاشیده بود و جز اثر مختصری از آن آشکار نبود.گفتند چه خوب است دعا کنیم و از درگاه خدا بخواهیم صاحب این قبر،شرح حال خود را برای ما بازگو کند.دعای آنها مستجاب شد.از صاحب قبر پرسیدند طعم مرگ را چگونه یافتی؟او با وحشت تمام در پاسخ گفت:نود و نه سال از دفن من میگذرد و هنوز درد و رنج جان دادن و تلخی طعم آن در درون من است. (3)
گذرگاهی که همه از آن عبور میکنند
بارها گفتهاند و گفتهایم که اگر انسان در هر چیز شک و تردید به خود راه دهد
در این مسئله نمیتواند تردید کند که یک روز باید رخت سفر را از این دنیا بر بندد و کاسه مرگ را با اکراه یا با رغبت سر کشد.
همان گونه که هر جنینی به هر شکل و صورت و مربوط به هرکس،روزی باید از گذرگاه رحم بگذرد و به این دنیا گام بگذارد و هر میوهای روزی از درخت میافتد و یا آن را میچینند،انسان نیز باید خواهناخواه از گذرگاه مرگ بگذرد.
حال که چنین است چرا گروهی مایل نیستند نام مرگ برده شود؟چرا تلاش میکنند این واقعیتی که آنها را فراموش نمیکند،از یاد ببرند؟!
از آن مهمتر،مقدّمات و پیامدهای مرگ است؛حالات عجیبی که مولا امیر مؤمنان علی علیه السّلام در این خطبه با موشکافی تمام آن را به صورت تابلوی بسیار زندهای ترسیم کرده و بازتاب مرگ را در انسانی که آماده رفتن از این دنیا میشود و همچنین در اطرافیان او به طور دقیق تشریح میکند و به نظر میرسد که هدف اصلی امام بیدار کردن غافلان و هوشیار ساختن مستان باده غرور و خودخواهی و هواپرستی است و الحقّ و الانصاف امام در این زمینه داد سخن داده و همه گفتنیها را گفته،بهگونهای که هر انسان غافل و بیخبری آن را بخواند تکان میخورد و سخت تحت تأثیر واقع میشود.
امام علیه السّلام در حدیث دیگری میفرماید:«ما رأیت إیمانا مع یقین أشبه منه بشکّ، علی هذا الإنسان إنّه کلّ یوم یودّع إلی القبور و یشیّع و إلی غرور الدّنیا یرجع و عن الشّهوة و الذّنوب لا یقلع؛من هیچ ایمان توأم با یقین را شبیهتر به شک از کار این انسان ندیدم؛او همه روز برای تشییع دوستان و بستگان و سپردن جسم بیجان آنها به قبرها میرود ولی هنگامی که باز میگردد باز به سراغ غرور دنیاست و از شهوت و گناه باز نمیایستد». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 6،ص 137.
در مقابل ما افرادی را میشناسیم که به استقبال مرگ میرفتند و بر چهره آن لبخند میزدند سکرات موت برای آنها مفهومی نداشت و همچون کسی که در انتظار عزیزی به سر میبرد،در لحظات آخر عمر،چنین حالی را داشتند.نمونه آشکار آن شخص امام علیه السّلام است که در کلام معروفش در همین نهج البلاغه میفرماید:«اشتیاق من به مرگ و شهادت از اشتیاق طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است». (1)
جالب اینکه در احادیث اسلامی نیز وارد شده که مرگ مؤمنان صالح العمل و اولیاء اللّه با دیگران متفاوت است.شخصی به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:«صف لنا الموت؛مرگ را برای ما وصف کن».فرمود:«للمؤمن کأطیب طیب یشّمه فینعس لطیبة و ینقطع التّعب و الألم عنه و للکافر کلسع الأفاعی و لدغ العقارب و أشدّ؛مرگ برای مؤمن همانند عطر بسیار خوشبویی است که آن را استشمام میکند و بخاطر خوشبویی آن میآرامد و درد و رنج از او زایل میشود ولی برای کافر مانند گزش افعیها و نیشزدن عقربها بلکه شدیدتر از آن است». (2)
شک نیست عدم وابستگی مؤمن به زرق و برق دنیا و به عکس وابستگیهای افراد بیایمان به این جهان چنین بازتابی در این دوگروه داشته باشد هرچند الطاف الهی و مشاهدات مؤمن نسبت به مواهبی که در انتظار اوست و به عکس مشاهدات فرد بیایمان نسبت به عذابهایی که در انتظار او میباشد در این امر تأثیرگذار است.
و من کلام له علیه السّلام
قاله عند تلاوته: «یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ 1رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ»
(1) از سخنان امام علیه السّلام است که به هنگام تلاوت آیات بالا بیان فرموده(آیاتی که ترجمهاش چنین است:) «صبح و شام در آنها(در آن خانههایی که از نور خدا روشن است)مردانی تسبیح میگویند که نه تجارت و نه معاملهای آنها را از یاد خدا غافل میکند». (2)
در این خطبه چند بخش مهم وجود دارد:
1) 2) .نور،آیه 36-37.
2) 3) .سند خطبه: در کتاب مصادر نهج البلاغه مدرک دیگری که برای بخشی از این خطبه ذکر کرده،غرور الحکم آمدی است که در حرف الف،بخش نخستین این خطبه را آورده و با نهج البلاغه تفاوتهایی دارد.این تفاوتها به خوبی نشان میدهد که خطبه را از منبع دیگری اخذ نموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 151)
در بخش اوّل پیش از هرچیزی امام به بیان اهمّیّت ذکر خدا و آثار آن بر روح و جان آدمی میپردازد و با تعبیرات مؤثّری آن را شرح میدهد.
در بخش دوم به حاملان اذکار در هر عصر و زمان و برنامههای او اشاره میکند که چگونه بندگان خدا را از انحراف رهایی میبخشند و چراغهای پر فروغی بر سر راه آنها مینهند.
در بخش سوم سخن از صفات آنهاست و از بیاعتنایی آنان به زرق و برق دنیا،پرهیز از گناه،طرفداری از عدالت و امر به معروف و نهی از منکر.
در بخش چهارم حال آنها را در قیامت به هنگام انتشار نامههای اعمال و آماده شدن بندگان برای حساب شرح میدهد و از عاقبت محمود و نتایج بسیار گرانبهای اعمال آنها سخن میگوید.
در پنجمین بخش به مخاطبان خود دستور میدهد که به حساب خویش برسند و خودشان داور اعمالشان باشند.
إنّ اللّه سبحانه و تعالی جعل الذّکر جلاء للقلوب،تسمع به بعد الوقرة،و تبصرة به بعد العشوة،و تنقاد به بعد المعاندة،و ما برح اللّه- عزّت آلاؤه-فی البرهة بعد البرهة،و فی أزمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم،و کلّمهم فی ذات عقولهم،فاستصبحوا بنور یقظة فی الأبصار و الاسماع و الأفئدة،یذکّرون بأیّام اللّه،و یخوّفون مقامه،بمنزلة الأدلّة فی الفلوات.من أخذ القصد حمدوا إلیه الطّریقه،و بشّروه بالنّجاة،و من أخذ یمینا و شمالا ذمّوا إلیه الطّریق،و حذّروه من الهلکة،و کانوا کذلک مصابیح تلک الظّلمات،و أدلّة تلک الشّبهات.
خداوندی منزّه و برتر،یاد خود را مایه جلای قلبها قرار داده که بر اثر آن گوش،پس از سنگینی(بر اثر غفلت)شنوا شود و چشم پس از کم سویی بینا گردد و از لجاجت و عناد به انقیاد و اطاعت بازگردد و رام شود.خداوندی که نعمتهایش بزرگ و عظیم است همواره در هر عصر و زمان و در فاصله میان بعثت پیامبران بندگانی داشت که حقایق را به فکر آنها الهام میکرد و با عقل و اندیشه آنها سخن میگفت تا آنها در پرتو آن با نور بیداری،چشمها و گوشها و قلبها را روشن سازند و مردم را به یاد ایّام اللّه و روزهای خاص الهی بیندازند و از مقام عظمت او بیم دهند.این افراد همچون راهنمای بیابانها هستند که قافلهها را از گم کردن راه نجات میدهند هر کس راه حق را در پیش میگرفت طریقش را میستودند و او را به نجات،بشارت میدادند و آن کس که به چپ و راست
منحرف شده بود طریقش را نکوهش میکردند و از هلاکت بر حذر میداشتند (آری!)آنها چراغهای روشن تاریکیها بودند و راهنمایان در برابر شبهات!
راهنمایان ره پویان راه حق
نخست باید به سراغ تفسیر آیه سوره نور برویم تا بیانات پرمعنای امام علیه السّلام در شرح آن روشنتر شود.
قرآن مجید در سوره نور آیه 35 «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» از نور خداوند سخن میگوید و با مثالی زیبا که پر از نکات آموزنده است آن را شرح میدهد و سپس در آیات بعد میفرماید:این چراغ پر فروغ در خانههایی قرار دارد که خداوند آنها را از نفوذ شیاطین در امان داشته است.و در ادامه میافزاید:در این خانه نورانی مردان با شخصیتی هستند که پیوسته خدا را یاد میکنند،نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و از روز قیامت بیمناکند.
روشن است که این رجال در درجه اوّل پیامبران و امامان معصوماند و در درجه بعد پویندگان مخلص راه آنان.
با توجّه به این اشاره اجمالی به تفسیر خطبه میپردازیم،امام علیه السّلام در بخش آغازین این خطبه میفرماید:«خداوند سبحان و متعال یاد خویش را مایه جلای قلبها قرار داده که بر اثر آن گوش،پس از سنگینی(بر اثر غفلت)شنوا میشود و چشم،پس از کم سویی بینا میگردد و از لجاجت و عناد،به انقیاد و اطاعت باز میگردد(و رام میشود)»؛ (إنّ اللّه سبحانه و تعالی جعل الذّکر (1)جلاء (2)للقلوب،
1) 1) .«ذکر»به معنای یادآوری است و در اینجا منظور ذکر خداست که بر سه گونه است:قلبی،زبانی و عملی که هنگام فراهم شدن اسباب معصیت به یاد خدا بیفتد و آن را ترک کند.گاه گفته میشود که ذکر هم یاد خدا را شامل میشود و هم یاد قیامت،نبوّت،ولایت و آیات الهی را.
2) 2) .«جلاء»به معنای صیقل زدن،روشن ساختن و نورانی کردن است.به سرمه نیز جلاء گفته میشود،زیرا به چشم روشنی میبخشد.
تسمع به بعد الوقرة (1)،و تبصر به بعد العشوة (2)،و تنقاد به بعد المعاندة) .
آری!هر گاه ذکر با فکر و اندیشه همراه باشد،آثار عجیبی دارد.هنگامی که انسان نام خدا را به عظمت میبرد و اوصاف جمال و جلالش را از علم و قدرت و سمع و بصر و مقام رحمانیّت و رحیمیّت و مراقبت او را نسبت به بندگان بر میشمرد پردههای غفلت از مقابل چشم دل کنار میرود و حق را به خوبی میبیند.غوغای هوا و هوسها فرومینشیند و صدای رهبران الهی و داعیان الی اللّه را با گوش جان میشنود و نتیجه آن انقیاد کامل در برابر فرمان خداست.
بعضی از شارحان معتقدند و یا احتمال دادهاند که منظور از ذکر در جمله بالا قرآن مجید است به قرینه آنچه قرآن درباره خودش میگوید: «وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ أَنْزَلْناهُ» (3)ولی به یقین ذکر مفهوم عامّی دارد که یکی از مصادیق برجسته آن آیات شریفه قرآن است.
حضرت در ادامه این سخن میافزاید:«خداوندی که نعمتهایش بزرگ و عظیم است همواره در هر عصر و زمان و در فاصله میان بعثت پیامبران،بندگان خاصّی داشته که حقایق را به فکر آنها الهام میکرد و با عقل و اندیشه آنها سخن میگفت تا آنها در پرتو آن با نور بیداری چشمها و گوشها و قلبها را روشن سازند و مردم را به یاد ایّام اللّه و روزهای خاصّ الهی بیندازند و از مقام عظمت او بیم دهند.این افراد همچون راهنمای بیابانها هستند که غافلهها را از گم کردن راه رهایی میبخشند»؛ (و ما برح (4)للّه-عزّت آلاؤه-فی البرهة (5)بعد البرهة،و فی أزمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم،و کلّمهم فی ذات عقولهم،فاستصبحوا
1) 1) .«وقرة»از ریشه«وقر»در اصل به معنای سنگینی است،لذا بزرگداشتن افراد را توقیر مینامند،وقر در قرآن مجید بیشتر به معنای سنگینی گوش به کار رفته و در جمله بالا نیز همین معنا مراد است.
2) 2) .«عشوة»به معنای کم سویی چشم یا نابینایی است.
3) 3) .سوره انبیاء،آیه 50.
4) 4) .«ما برح»به معنای همواره و همیشه است.
5) 5) .«برهة»به معنای زمان طویل یا قطعهای از زمان است.
بنور یقظة فی الأبصار و الأسماع و الأفئدة،یذکّرون بأیّام اللّه،و یخوّفون مقامه، بمنزلة الأدلّة فی الفلوات (1)) .
این تعبیر ممکن است اشاره به اوصیای انبیا باشد که در فترتها همواره وجود داشتهاند و حقایق را از طریق الهامات قلبی از ساحت قدس الهی میگرفتند و به بندگان میرساندند.
نیز ممکن است اشاره به مردان صالح و مخلص و عارف و بصیری غیر از انبیا و اوصیا باشد که در هر زمانی در میان مردم وجود دارند؛آنها نیز با الهامات الهی و تأییدات ربّانی به صراط مستقیم الهی واقف میشوند و سعی در هدایت دیگران دارند.
نیز شاید هر دو گروه را شامل شود.
تعبیر به«ادلّه»جمع دلیل اشاره به چیزی است که در مسافرتهای زمانهای گذشته وجود داشته است.در آن زمان جادههای مشخصی مانند امروز نبود که انسان از آن برود و به مقصد برسد،بههمین دلیل قافلهها افراد راهشناسی با خود بر میداشتند که در بیابان راه را گم نکنند و آنها را«دلیل راه»مینامیدند.این مردان الهی در بیابان زندگی دنیا همچون دلیل راهند که قافلههای انسانی را از گم گشتن و هلاک شدن نجات میدهند.
در ادامه سخن میافزاید:«این راهنمایان راه هر کس را که راه مستقیم را در پیش میگرفت طریقش را میستودند و او را بشارت به نجات میدادند و آن کس که به جانب چپ و راست منحرف شده بود طریقش را نکوهش میکردند و از هلاکت بر حذرش میداشتند»؛ (من أخذ القصد حمدوا إلیه طریقه،و بشّروه بالنّجاة،و من أخذ یمینا و شمالا ذمّوا إلیه الطّریق،و حذروه من الهلکة .
آری!آنها کاملا مراقب همنوعان خود بودند؛رهروان راستین را تشویق
1) 1) .«فلوات»جمع«فلات»به معنای بیابان خشک و بیآب و علف یا صحرای وسیع است.
میکردند و دلگرم میساختند و به منحرفان هشدار میدادند و آنها را نکوهش میکردند و بر آنان فریاد میزدند که با ادامه این راه انحرافی خود را به هلاکت نیفکنند.
سپس در یک نتیجهگیری از آنچه در جملههای پیشین آمد،میفرماید:
«بدین گونه آنها چراغهای روشن تاریکیها بودند و راهنمایان در برابر آن شبهات»؛ (و کانوا کذلک مصابیح تلک الظّلمات،و أدلّة تلک الشّبهات) .
آری!در مسیر زندگی دنیا هم ظلمات و تاریکیهاست و هم جادههای مشکوک و مشتبه که هر دو برای رهروان راه خطرناک است.وجود این مردان الهی چراغ پر نوری در آن ظلمتها و دلیل و راهنمایی برای آن طرق مشکوک است.
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام اشاره فرموده بود که مردان الهی ایّام اللّه را به مردم یادآوری میکنند.به یقین همه روزها روزهای خداست و همه جا خانه اوست و در عین حال نه روزی دارد و نه خانهای که برتر از زمان و مکان است؛ ولی همانگونه که خانه کعبه،بزرگترین جایگاه عبادت به موجب این ویژگیاش«بیت اللّه»نامیده شده،روزهای خاصّی هست که به جهت حوادث مهمّش درخشش فوق العادهای دارد.
بعضی گفتهاند:«ایّام اللّه»اشاره به روزهای پیروزی پیامبران بر لشکر شرک و کفر است.بعضی گفتهاند:روزهای مهم عبادت همچون ایّام ماه مبارک و ایّام حج است.آنچه در تاریخ بنی اسرائیل و موسی آمده که مأمور شد ایّام اللّه را به بنی اسرائیل یادآوری کند اشاره به روز غلبه بر فرعون و نجات از دریا و مانند آن
است؛ولی در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که در تفسیر«ایّام اللّه»فرمود:
«یرید بأیّام اللّه سننه و أفعاله فی عباده من إنعام و انتقام؛منظور از ایّام اللّه،سنّتها و افعال الهی در میان بندگان اعمّ از انعام و انتقام است». (1)
مطابق این روایت هر روز که موهبت مهم تازهای از سوی خداوند به بندگان ارزانی شده و یا از دشمنان آنها انتقام گرفته شده و با کیفرهای سختی از میان رفتهاند،ایّام اللّه محسوب میشوند.
به هر حال یادآوری ایّام اللّه سبب شکوفایی ایمان و تحریک حس شکر گزاری و توجّه به خداست.
حتی روزهای آزمایش بزرگ الهی نیز در روایات جزء ایّام اللّه شمرده شده است.همان گونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«أیّام اللّه نعمائه و بلاؤه و مثلاته سبحانه؛منظور از ایّام اللّه روزهای نعمت و آزمایش و کیفر سخت بدکاران است». (2)شک نیست که واژه ایّام اللّه در این خطبه مفهوم عامی دارد که همه آنچه را در بالا آمد شامل میشود.
در جمله«عباد ناجاهم فی فکرهم و کلّمهم فی ذات عقولهم...»امام علیه السّلام اشاره به مردانی کرده است که خداوند از طریق نجوای فکری و الهامات قلبی نور هدایت را در دل آنها میافکند و پردههای جهل و ظلمت را کنار میزند و آنها در حدّ خود با آن دریافتهای ربّانی به هدایت خلق و راهنمایی گم شدههای طریق ایمان و تقوا تلاش و کوشش میکنند.
آیا اینان همان اوصیا و امامان معصوماند که در فترات بعثت انبیا از طریق الهام، حقایق را از عالم غیب میگیرند یا افراد صالح و متّقی و عالمان پرهیزگار را که در
سطح بالایی از تقوا قرار دارند نیز شامل میشود؟یعنی قلب آنها نیز با عالم غیب ارتباط دارد و به مضمون «إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً» (1)خداوند وسیله شناسایی حق را از باطل در پرتو تقوا به آنها بخشیده و به مضمون «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا» (2)بر اثر مجاهدتهای نفسانی و ستیز با دشمن عنایات الهی شامل حال آنها شده و دستشان را گرفته و از طریق ایصال به مطلوب به مقصد رسانده است.
هنگامی که در مواقع سخت،خداوند بندگانی را همچون مادر موسی علیه السّلام تنها نمیگذارد و به مضمون «وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی» (3)مسیر پر پیچ و خم آینده فرزندش را به او الهام میکند چگونه ممکن است صالحان دیگر از این فیض بزرگ محروم بمانند،از این رو بعضی از بزرگان معتقدند هر کار مهمّی از عالم با تقوا و انسان پرهیزگاری صادر میشود و یا هر اکتشافی که از دانشمند مخلصی سر میزند؛در پرتو هدایت تکوینی و الهام الهی است.
همان روح القدس که به هنگام سرودن اشعار و الا به یاری کسانی چون «حسّان بن ثابت»و«کمیت»شتافت و چنان اشعاری را بر زبان آنها جاری ساخت (4)چرا به یاری سایر پاکبازان نیاید و به گفته حافظ:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
1) 1) .انفال،آیه 29.
2) 2) .عنکبوت،آیه 69.
3) 3) .قصص،آیه 7.
4) 4) .در حدیث آمده است:هنگامی که کمیت شاعر معروف اهل بیت وارد بر امام باقر علیه السّلام شد و اشعار معروف: «من لقلب متیّم مستهام»را انشاد کرد پس از پایان،امام به او فرمود:«لا تزال مؤیّد بروح القدس ما دمّت تقول فینا»(وسائل الشّیعه،ج 10،باب 105،ابواب المزار،ح 4).امام این سخن را از کلامی اقتباس فرمود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به حسان بن ثابت به هنگام سرودن اشعار معروف«ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم»فرمود. (بحار الانوار،ج 37،ص 150)
و إنّ للذّکر لأهلا أخذوه من الدّنیا بدلا،فلم تشغلهم تجارة و لا بیع عنه، یقطعون به أیّام الحیاة،و یهتفون بالزّواجر عن محارم اللّه فی أسماع الغافلین،و یأمرون بالقسط و یأتمرون به،و ینهون عن المنکر و یتناهون عنه،فکأنّما قطعوا الدّنیا إلی الآخرة و هم فیها،فشاهدوا ما وراء ذلک،فکأنّما اطّلعوا عیوب أهل البرزخ فی طول الإقامة فیه،و حقّقت القیامة علیهم عداتها،فکشفوا غطاء ذلک لأهل الدّنیا،حتّی کأنّهم یرون ما لا یری النّاس،و یسمعون ما لا یسمعون.
یاد خدا اهلی دارد که آن را به جای(زرق و برق)دنیا بر گزیدهاند،لذا هیچ تجارت و داد و ستدی آنها را از یاد خدا باز نداشته،با یاد خدا تمام دوران زندگی خود را سپری میکنند و با فریادهای باز دارنده در گوش غافلان،آنها را به(کیفر) محرمات الهی توجّه میدهند و به عدالت و معروف دعوت میکنند و خود عامل به آن هستند،مردم را از منکرات باز میدارند و خود گرد آن نمیگردند(با اینکه در دنیا هستند)گویی دنیا را رها کرده و به آخرت پیوسته و در آن قرار دارند،به همین سبب ماورای دنیا را مشاهده کردهاند.گویی از پشت دیواره این دنیا سر بر آورده و به برزخیان و اقامت طولانی آنها در آنجا نمینگرند و(با چشم دل به قیامت نگاه میکنند در حالی که)رستاخیز وعدههای خود را برای آنها عملی ساخته،از این رو آنها پردهها را برای اهل دنیا کنار زده(و حقایق عالم برزخ و قیامت را برای آنها شرح میدهند)گویی آنها با چشم خود چیزهایی را میبینند که مردم نمیبینند و مطالبی را میشنوند که دیگران نمیشنوند.
مردان الهی و اهل ذکر
امام علیه السّلام بعد از بیان آثار ذکر خدا در صیقل دادن دلها و آثار گسترده آن در روح و جان آدمی به شرح حال کسانی میپردازد که به راستی اهل ذکرند و صفات آنها را یکی بعد از دیگری بیان میکند.نخست میفرماید:«یاد خدا اهلی دارد که آن را به جای(زرق و برق)دنیا بر گزیدهاند»؛ (و إنّ للذّکر لأهلا أخذوه من الدّنیا بدلا) .
اشاره به اینکه یاد خدا سبب میشود که فریفته مادیّات زودگذر دنیا نشوند همان دنیایی که عشق به آن در احادیث اسلامی«رأس کلّ خطیئة»و منشأ انواع گناهان شمرده شده است.
البتّه مفهوم این سخن این نیست که آنها مانند راهبان دیر نشین و تارکان دنیا پشت پا به زندگی اجتماعی میزنند(به قرینه جملههایی که بعد از آن میآید) بلکه منظور این است آنها اسیر چنگال دنیا نمیشوند.
در اینکه منظور از«ذکر»و«اهل»چیست؟دو تفسیر عمده برای آن ذکر شده است:یکی خاص و دیگری عام؛تفسیر خاص آن این است که منظور از ذکر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله یا قرآن است و اهل ذکر«اهل بیت»و امامان معصوماند و صفاتی که بعد از این جمله درباره اهل ذکر آمده به طور کامل بر آنها منطبق میشود.
مفهوم عام آن همه عالمان با تقوا و مؤمنان کامل را شامل میشود و صفاتی که بعد از آن است نیز بر آنها منطبق است.
البتّه هیچ مانعی از جمع در میان این دو معنا نیست؛مفهوم جمله عام است و اهل بیت،مصداقهای بارز و چهرههای درخشان آن هستند.
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه این سخن آثار ذکر اللّه را در وجود این گروه در ضمن پنج وصف بیان میکند و میفرماید:«لذا هیچ تجارت و داد و ستدی آنها را از یاد خدا باز نداشته است»؛ (فلم تشغلهم تجارة و لا بیع عنه) .
نه اینکه آنها تجارت و بیعی ندارند و از فعالیت اقتصادی بیگانه و سربار اجتماعاند،بلکه آنها گامهای مؤثّری در این وادی بر میدارند؛ولی چنان نیست که این فعالیتهای اقتصادی آنها را از یاد خدا غافل سازد و در مسیر دنیاپرستی قدم زنند.
در اینکه فرق میان تجارت و بیع چیست؟گاه گفته میشود نسبت آنها عموم و خصوص مطلق و ذکر بیع بعد از تجارت از قبیل ذکر خاص بعد از عام است، زیرا بیع(خرید و فروش)یکی از انواع فعالیتهای اقتصادی است.
این احتمال نیز وجود دارد که تجارت اشاره به فعالیتهای اقتصادی مستمر است و بیع فعالیتهای محدود و مقطعی را شامل میشود؛یعنی اهل ذکر نه آن را از دست میدهند و نه این را و درعینحال ذکر اللّه به طور دائم در آن تجلّی میکند.
در ادامه این سخن به بقیه صفات آنها اشاره کرده میفرماید:«با یاد خدا تمام دوران زندگی خود را سپری میکنند و با فریادهای باز دارنده در گوش غافلان آنها را به(کیفر)محرّمات الهی توجّه میدهند،و به عدالت و معروف دعوت میکنند و خود عامل به آن هستند،و مردم را از منکرات باز میدارند و خود گرد آن نمیگردند»؛ (یقطعون به أیّام الحیاة،و یهتفون (1)بالزّواجر عن محارم اللّه فی أسماع الغافلین،و یأمرون بالقسط و یأتمرون به،و ینهون عن المنکر و یتناهون عنه) .
جمله «یقطعون به أیّام الحیاة» اشاره به این است که برنامه یاد خدا و آثار پر برکتش مربوط به یک روز و چند روز عمر آنها نیست،بلکه سراسر ایّام حیاتشان را از جوانی گرفته تا بزرگسالی و پیری همه را شامل میشود.
1) 1) .«یهتفون»از ریشه«هتف»بر وزن«هتک»به معنای فریاد بر سر کسی زدن است.
جملههای بعد از آن اشاره به این است که آنها هرگز خود را از مسئولیّتهای اجتماعی؛مانند گوشهگیران و چلّهنشینان کنار نمیکشند،بلکه در میدان ارشاد جاهل و تنبیه غافل و امر به معروف و نهی از منکر کاملا فعّالاند و با توجّه به اینکه جمله به صورت فعل مضارع آمده و فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد نشان میدهد که این برنامه،برنامه همیشگی آنان است.
شایان توجّه اینکه امام در اینجا میفرماید:«آنها هم خود عامل به معروفاند و هم دعوت کننده به آن،و هم خود تارک منکرند و هم ناهی از آن»،همان گونه که امام علیه السّلام در خطبه 175 میفرماید: «أیّها النّاس إنّی،و اللّه،ما أحثّکم علی طاعة إلاّ و أسبقکم إلیها،و لا أنّهاکم عن معصیة إلاّ و أتناهی قبلکم عنها !ای مردم!به خدا سوگند من شما را به کار نیکی دعوت نمیکنم مگر اینکه پیش از شما به آن عمل میکنم و از منکری باز نمیدارم مگر اینکه خودم قبلا از آن چشم میپوشم».
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن،به شرح بیشتری درباره حالات این مردان الهی و اهل ذکر پرداخته،میفرماید:«(با اینکه در دنیا هستند)گویی آن را رها کرده و به آخرت پیوستهاند و در آن قرار دارند،و به همین سبب ماورای دنیا را مشاهده کردهاند»؛ (فکأنّما قطعوا الدّنیا إلی الآخرة و هم فیها،فشاهدوا ما وراء ذلک) .
آری!آنها با چشم حقیقت بین و نافذشان از این جهان،عالم پس از مرگ و برزخ و قیامت را میبینند و سرنوشت نیکوکاران و تبهکاران را مشاهده میکنند.
سپس در توضیح این سخن میافزاید:«گویی از پشت دیواره این دنیا سر بر آورده و به برزخیان و اقامت طولانی آنها در آنجا مینگرند(و از آن برتر قیامت را با چشم دل میبیند)و مشاهده میکنند که رستاخیز وعدههای خود را برای آنها عملی ساخته است»؛ (فکأنّما اطّلعوا غیوب أهل البرزخ فی طول الإقامة فیه،و
حقّقت القیامة علیهم عداوتها (1)) .
آنگاه نتیجه این مکاشفه روحانی را بیان کرده،میفرماید:«از این رو این پردهها را برای اهل دنیا کنار زده(و حقایق عالم برزخ و قیامت را برای آنها شرح میدهند)گویی آنها با چشم خود چیزهایی را میبینند که مردم نمیبینند و مطالبی را میشنوند که دیگران نمیشنوند»؛ (فکشفوا غطاء ذلک لأهل الدّنیا، حتّی کأنّهم یرون ما لا یری النّاس،و یسمعون ما لا یسمعون) .
چرا مردم عادی دنیا از درک احوال برزخ و آخرت ناتوانند و مردم الهی اهل ذکر هر دو را مشاهده میکنند،بلکه خود را در آن میبینند؟
برای این است که روح دنیاپرستان به دنیا تعلّق دارد و حجابی درمیان آنها و عوالم دیگر افکنده؛امّا پاکدلان اهل ذکر که خود را از این تعلّقات رهایی بخشیدهاند و با ادامه ذکر و عبادتهای خالصانه روح را صیقل دادهاند،پردهها از جلوی چشمانشان کنار رفته و صورت حقایق عالم برزخ و قیامت در آن نقش بسته است.
اینها حاملان پیامهای الهی از آن جهان به این جهاناند.پیامهایی که سبب بیداری غافلان و بینایی کوردلان میشود.
1) 1) .«عدات»جمع«عده»به معنای وعدههاست و اینکه امام علیه السّلام میفرماید:قیامت وعدههای خود را تحقّق بخشیده،در واقع یک نوع مجاز است،زیرا وعدههای الهی است وعده پاداش و کیفر و عالم قیامت ظرف تحقّق این وعدههاست،بنابراین تصوّر نشود که نیاز به حذف و تقدیر است.
فلو مثّلتهم لعقلک فی مقاومهم المحمودة،و مجالسهم المشهودة،و قد نشروا دواوین أعمالهم،و فرغوا لمحاسبة أنفسهم علی کلّ صغیرة و کبیرة أمروا بها فقصّروا عنها،أو نهوا عنها ففرّطوا فیها،و حمّلوا ثقل أوزارهم ظهورهم،فضعفوا عن الاستقلال بها،فنشجّوا نشیجا،و تجاوبوا نجیبا،یعجّون إلی ربّهم من مقام ندّم و اعتراف،لرأیت أعلام هدی،و مصابیح دجیّ،قد حفّت بهم الملائکة،و تنزّلت علیهم السّکینة،و فتحت لهم أبواب السّماء،و أعدّت لهم مقاعد الکرامات فی مقعد اطّلع اللّه علیهم فیه،فرضی سعیهم،و حمد مقامهم.یتنسّمون بدعائه روح التّجاوز، رهائن فاقة إلی فضله،و أساری ذلّة لعظمته،جرح طول الأسی قلوبهم،و طول البکاء عیونهم.لکلّ باب رغبة إلی اللّه منهم یدّ قارعة،یسألون من لا تضیق لدیه المنادح،و لا یخیب علیه الرّاغبون.
فحاسب نفسک لنفسک،فإنّ غیرها من الأنفس لها حسیب غیرک.
اگر حال آنها را در برابر عقل خود مجسّم سازی و مقامات ستوده و مجالس آنان را که مشهود فرشتگان است،بنگری که نامههای اعمال خویش را گشوده و به حسابرسی اعمال خود نشستهاند و هر کار کوچک و بزرگی که مأمور به آن بوده و کوتاهی کردهاند یا از آن نهی شده بودند و مرتکب گشتهاند حساب میکنند و سنگینی بار خطاهایشان را بر دوش خود احساس کرده که از کشیدن این بار سنگین ناتوانند و درد نتیجه گریه گلویشان را فشرده و با صدای بلند همراه
با یکدیگر ضجّه میزنند و در پیشگاه پروردگارشان در مقام اظهار ندامت و اعتراف به تقصیر آمدهاند.(آری اگر آن حالات و آن عوالم معنوی را در نظر مجسّم کنی)خواهی دید که آنان نشانههای هدایت و چراغهای پرفروغ بر طرف کننده تاریکیها هستند.فرشتگان آنها را در میان گرفته و آرامش و سکینه الهی بر آنها نازل شده،درهای آسمان به رویشان گشوده و جایگاه و مقامهای و الای کرامت برای آنان فراهم گشته است،در جایی که خداوند به آنها نظر رحمت افکنده و از سعی و کوشش آنها راضی است و موقعیّتشان را میستاید.آنها با دعا و نیایش به درگاه خدا آرامش عفو و گذشت او را میطلبند و گروگان نیازمندی به فضل او و اسیران فروتنی در برابر عظمتش هستند،غم و اندوه طولانی(به سبب احساس تقصیر در اطاعت و بندگی)قلبشان را مجروح ساخته و گریههای بسیار چشمانشان را خسته کرده است.برای هر دری که امید عفو و رحمت خدا در آن باشد دستی برای کوبیدن دارند و از درگاه کسی درخواست میکنند که گستردگی بخشش او تنگی ندارد و امیدواران از درگاه او نومید بر نمیگردند(حال که چنین است)به حساب خود برای نفع خویشتن رسیدگی کن،(و کار به حساب دیگران نداشته باش)زیرا دیگران حسابرسی جز تو دارند.
عاقبت کار رهروان راه حق
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه ترسیم دقیقی از حال اهل ذکر و اولیاء اللّه میکند که چگونه آنها به محاسبه خویش مینشینند و به جبران کاستیها میپردازند،میفرماید:«اگر حال آنها را در برابر عقل خود مجسّم سازی و مقامات ستوده و مجالس آنان که مشهود فرشتگان است را بنگری که نامههای اعمال خویش را گشوده و به حسابرسی اعمال خود نشستهاند و هر کار کوچک
و بزرگی که مأمور به آن بودهاند و کوتاهی کردهاند یا از آن نهی شده بودند و مرتکب گشتهاند حساب میکنند و سنگینی بار خطاهایشان را بر دوش خود احساس کرده که از کشیدن این بار سنگین ناتوانند و در نتیجه گریه گلویشان را فشرده و با صدای بلند همراه با یکدیگر ضجّه میزنند و در پیشگاه پروردگارشان در مقام اظهار ندامت و اعتراف به تقصیر آمدهاند»؛ (فلو مثّلتهم (1)لعقلک فی مقاومهم (2)المحمودة،و مجالسهم المشهودة،و قد نشروا دواوین (3)أعمالهم،و فرغوا لمحاسبة أنفسهم علی کلّ صغیرة و کبیرة أمروا بها فقصّروا عنها،أو نهوا عنها ففرّطوا فیها،و حمّلوا ثقل أوزارهم (4)ظهورهم،فضعفوا عن الاستقلال بها، فنشجوا (5)نشیجا،و تجاوبوا (6)نجیبا (7)،یعجّون (8)إلی ربّهم من مقام ندّم و اعتراف) .
سپس امام علیه السّلام بعد از ذکر حالات و اولیاء اللّه که چگونه آنها مراقب حالات خویش و مشغول محاسبه اعمال خود هستند و چگونه در برابر کوتاهیهایی که از آنها سرزده،عکس العمل نشان میدهند و به درگاه خدا مینالند،به نتیجه آن پرداخته میفرماید:«(اگر آن حالات و آن عوالم معنوی را در نظر مجسّم کنی) خواهی دید که آنان نشانههای هدایت و چراغهای پرفروغ برطرف کننده تاریکیها هستند.فرشتگان آنها را درمیان گرفته و آرامش و سکینه الهی بر آنها نازل شده،درهای آسمان به رویشان گشوده و جایگاه و مقامهای والای کرامت
1) 1) .«مثلتهم»از ریشه«تمثیل»بر وزن«حلول»به معنای مجسم ساختن گرفته شده است.
2) 2) .«مقاوم»جمع«مقام»به معنای جایگاه است خواه جایگاه معنوی باشد یا جایگاه جسمانی.
3) 3) .«دواوین»جمع«دیوان»به معنای دفتر و در اینجا به معنای نامه عمل است.
4) 4) .«اوزار»جمع«حرز»بر وزن«حسرز»به معنای بار سنگین است و در اینجا به معنای بار سنگین مسئولیّتهاست.
5) 5) .«نشیج»به معنای گلوگیر شدن از گریه و رفت و آمد صدا در گلو بر اثر گریه است که در فارسی هقهق کردن به آن گفته میشود.
6) 6) .«تجاوبوا»از ریشه«تجاوب»به معنای پاسخ دادن به یکدیگر و هماهنگ شدن است و در اینجا اشاره به گروهی است که در یک مجلس مینشینند و باهم میگریند.
7) 7) .«نحیب»به معنای گریه شدید و شیون کردن است.
8) 8) .«یعجون»از ریشه«عج»بر وزن«حج»به معنای فریاد زدن است.
برای آنان فراهم گشته،در جایی که خداوند به آنها نظر رحمت افکنده و از سعی و کوشش آنها راضی است و موقعیتشان را میستاید»؛ (لرأیت أعلام هدی،و مصابیح دجی (1)،قد حفّت بهم الملائکة،و تنزّلت علیهم السّکینة،و فتحت لهم أبواب السّماء،و أعدّت لهم مقاعد الکرامات فی مقعد اطّلع اللّه علیهم فیه،فرضی سعیهم،و حمد مقامهم) .
این قسمت از کلام امام در واقع جواب شرطی است که در جمله گذشته:(فلو مثّلتهم...)بیان شده بود.امام علیه السّلام در اینجا پنج وصف یا نتیجه مهم برای مراقبتهای آنها ذکر میفرماید که نشانههای هدایت و چراغهای تاریکیها هستند.اشاره به اینکه آنها هرگز مانند زاهدان گوشهگیر نیستند که تنها گلیم خود را از آب بیرون آرند،بلکه ناجیان غریقی هستند که سعی میکنند غافلان و آلودگان را از غرقاب گناه رهایی بخشند و از نظر مقام و موقعیّت آن قدر والامقاماند که فرشتگان، گرداگرد آنها را گرفته و در خدمت آناناند،همان گونه که قرآن میفرماید: «الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ» (2)
آرامش و سکینه الهی به مضمون «هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدادُوا إِیماناً مَعَ إِیمانِهِمْ» (3)بر وجودشان سایه افکنده و به مضمون «إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» (4)مقامات توصیفناپذیر فصل و رحمت الهی در انتظار آنان است.
راستی هنگامی که انسان این کلمات پرمعنا را میخواند که چگونه اولیاء اللّه در پرتو بندگی و عبودیّت،به جاهایی میرسند که به جز خدا نبیند،در فکر فرو میرود که این انسان چه لیاقت بزرگی دارد اگر قدر آن را بداند و استعداد خویش
را به فعلیّت برساند.
در ادامه این سخن به بخش دیگری از حالات اهل ذکر در ارتباط با خدا در خلوتگاه عبادت و بندگی پرداخته میفرماید:«آنها با دعا و نیایش به درگاه خدا آرامش عفو و گذشت او را میطلبند،وگروگان نیازمندی به فضل او و اسیران فروتنی در برابر عظمتش هستند.غم و اندوه طولانی(به سبب احساس تقصیر در اطاعت و بندگی)قلبشان را مجروح ساخته و گریههای بسیار،چشمانشان را خسته کرده است»؛ (یتنسّمون (1)بدعائه روح التّجاوز،رهائن فاقة إلی فضله،و أساری ذلّة لعظمته،جرح طول الأسی (2)قلوبهم،و طول البکاء عیونهم) .
اشاره به اینکه آنها هر قدر در اطاعت و بندگی کوشا باشند باز خود را در برابر عظمت خدا مقصّر میدانند و بههمین دلیل از یک سو پیوسته به درگاه او میروند و آرامش را از طریق عفو او میجویند و از سوی دیگر هرگز تکیه بر اعمال خویش نمیکنند،بلکه تکیه بر فضل خدا دارند اندوهی شدید بر قلب آنها سنگینی میکند و چشمهای گریانشان از این اندوه درونی خبر میدهد.
در ادامه میافزاید:«(به همین دلیل)برای هر دردی که امید عفو و رحمت خدا در آن باشد،دستی برای کوبیدن دارند و از درگاه کسی درخواست میکنند که گستردگی بخشش او تنگی ندارد و امیدواران از درگاه او نومید برنمیگردند»؛ (لکلّ باب رغبة إلی اللّه منهم ید قارعة،یسألون من لا تضیق لدیه المنادح (3)،و لا یخیب علیه الرّاغبون) .
اشاره به اینکه آنها دل به اعمال خویش نمیبندند و تنها امید به کرم خدا
دارند.هر دری را میکوبند و هر کاری را که احتمال میدهند سبب خشنودی او گردد و امواج دریای رحمتش را به حرکت در آورد،انجام میدهند.
در واقع آنها همواره در میان خوف و رجا که بهترین حالات مؤمن است به سر میبرند،خوف و ترس از کوتاهیها و امید و رجا به فضل خدا.
در پایان لحن کلام امام علیه السّلام عوض میشود و از شرح حالات اهل ذکر به یک اندرز عمومی پرداخته میفرماید:«(حال که چنین است)به حساب خود برای نفع خویشتن رسیدگی کن،(و کار به حساب دیگران نداشته باش)زیرا دیگران حسابرسی جز تو دارند»؛ (فحاسب نفسک لنفسک،فإنّ غیرها من الأنفس لها حسیب غیرک) .
اشاره به اینکه پیش از آنکه زندگی تو پایان گیرد و به برزخ و قیامت برسی و فرشتگان الهی حسابرس تو باشند خودت در اینجا به حساب خویش رسیدگی کن تا اگر خطایی از تو سر زده است جبران کنی و اگر کار نیکی داشتهای خدا را شکر نمایی؛هرگز لازم نیست در اعمال کوچک و بزرگ دیگران دقیق شوی و به حسابرسی آنها بپردازی و از خود غافل گردی چرا که آنها برای خود حسابرسی دارند.
جمله اخیر در واقع دو پیام دارد یکی همان پیام حدیث معروف«حاسبوا قبل أن تحاسبوا» (1)است و دیگر پیام آیه شریفه« «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ» ای کسانیکه ایمان آوردهاید مراقب خود باشید اگر شما هدایت یافتهاید گمراهی گمراهان به شما زیانی نمیرساند». (2)
ذکر خدا و ذاکران
تمام آنچه در این خطبه غرّا و پر محتوا آمد،شرحی بود بر جملهای از آیهای از قرآن مجید و آن،اینکه مردان پاکباز الهی هرگز برای متاع دنیا از یاد خدا غافل نمیشوند.نور الهی در خانه آنها میدرخشد و آنها همچون ستارگانی هستند که در ظلمات برّ و بحر،خلق خدا را راهنمایی میکنند.
گذشته از اینکه ذکر مراحل سهگانهای دارد:ذکر با قلب،با لسان و ذکر با عمل، در هر مرحله مصادیق متفاوتی دارد همچون نور که نور آفتاب را شامل میشود و نور یک شمع را.
گاه این ذکر چنان محدود است که تنها فضای اطراف خود را روشن میسازد و گاه آنچنان عمیق و گسترده است که جهانی را روشن میکند.
قرآن اهمّیّت فوق العادهای برای ذکر و ذاکران قائل شده است.در یکجا به موسی علیه السّلام خطاب میکند نمازهای تو برای این است که به یاد من باشی: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی» (1)
گاه میفرماید:ذکر خدا از نماز هم برتر و بالاتر است؛یعنی روح نماز است:
«إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ» (2)
گاه میفرماید:اگر از شراب به شدت نهی شده برای آن است که شما را از ذکر خدا غافل میکند: «وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ» (3)
گاه میگوید:نفوذ شیطان از آنجا شروع میشود که انسان از ذکر خدا غافل گردد: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ» (4)
گاه همه عظمت قرآن را در جملهای خلاصه کرده میفرماید: «إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ» (1)
گاه میفرماید:برای حلّ هر مشکل به سراغ اهل ذکر بروید: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (2)
سرانجام ذکر خدا را آرامبخش دلها و وسیله اطمینان قلب معرفی میکند: «أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (3)
گرچه ذکر در این آیات معانی مختلفی دارد؛ولی همه در یک قدر مشترک جمعاند و آن چیزی است که انسان را به سوی خدا میبرد.از قلب بر زبان جاری میشود و از زبان به تمام اعمال انسان گسترش مییابد.گویی همه اعضا در همه اعمال با صدای رسا ذکر خدا میگویند.
در روایات اسلامی نیز مسئله ذکر و ذاکران بازتاب گستردهای دارد:
از جمله اینکه در روایتی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که هر چیزی حد و اندازهای دارد جز ذکر خدا که هیچ حدّی برای آن متصوّر نیست:«ما من شیء إلاّ و له حدّ ینتهی إلیه إلاّ الذّکر فلیس له حدّ ینتهی إلیه». (4)
در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که هرکس ذکر خدا بسیار گوید خداوند در بهشت سایه عنایتش را بر او میگستراند:«من أکثر ذکر اللّه عزّ و جلّ أظلّه اللّه فی جنّته». (5)
از روایات دیگری استفاده میشود که ذکر خدا دافع انواع بلاهاست.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«إنّ الصّواعق لا تصیب ذاکرا» (6)صاعقهها(و
بلاهای بزرگ)به ذاکران اصابت میکند.
بلکه از این فراتر،از آن حضرت نقل شده که میفرماید:«ما من طیر یصاد إلاّ بترک التّسبیح و ما من مال یصاب إلاّ بترک الزّکاة؛هیچ پرندهای صید نمیشود مگر اینکه در آن روز ذکر خدا را ترک گفته و هیچ مالی ضایع نمیشود مگر اینکه زکات آن را نداده باشند». (1)
کوتاه سخن اینکه آیات و روایات درباره ذکر خدا و اهمّیّت و آثار آن در زندگی مادی و معنوی و در دنیا و آخرت بسیار است.آنچه در بالا آمد گوشهای از آن بود.
این گفتار را با سخنی از امام صادق علیه السّلام که در ادامه حدیث نامحدود بودن ذکر بیان فرموده پایان میدهیم.میفرماید:«کان أبی کثیر الذّکر لقد کنت أمشی معه و أنّه لیذکر اللّه و آکل معه الطّعام و إنّه لیذکر اللّه و لقد کان یحدّث القوم و ما یشغله ذلک عن ذکر اللّه...؛پدرم بسیار ذکر خدا میگفت.هنگامی که با او راه میرفتم زبانش به ذکر خدا مشغول بود و هنگامی که با او غذا میخوردم ذکر خدا میگفت و سخن گفتن با مردم او را از ذکر خدا غافل نمیکرد». (2)
و من خطبة له علیه السّلام
قاله عند تلاوته: «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ»
از سخنان امام علیه السّلام است که به هنگام تلاوت این آیه شریفه« «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ» ؛ ای انسان چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟» (1)بیان فرمود. (2)
این خطبه پرمحتوا که ناظر به تفسیر آیه شریفه «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ» است از چند بخش تشکیل شده است.
1) 1) .انفطار،آیه 6.
2) 2) .سند خطبه: در مصادر نهج البلاغه دو منبع ذکر میکند که با استفاده از قرائنی استنباط میشود آنها این خطبه را از غیر منبع نهج البلاغه نیز یافته بودند:نخست شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید است که در مواردی این خطبه را با تفاوتهایی نسبت به آنچه در نهج البلاغه آمده،ذکر کرده است و دیگر کتاب شریف غرر الحکم است که بخشهایی از این خطبه را متفاوت با آنچه در نهج البلاغه آمده آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3، ص 155).
در بخش اوّل امام برای بیداری و هوشیاری یاران و مخاطبان خود آنها را مورد سؤال و سرزنش قرار میدهد که تا کی در خوابند و چرا از این خواب غفلت بیدار نمیشوند؟چرا به خود رحم نمیکنند و از گرداب گناهی که در آن غوطهورند خود را نجات نمیدهند و مرهمی بر دردها و زخمهای دل خویش که از گناه نشأت گرفته،نمینهند.
در بخش دوم این انسان گریز پا را به محاکمه خویشتن دعوت میکند.
نعمتهای خدا را به او یادآور میشود و خوردن نمک و شکستن نمکدان را به او گوشزد میکند و تأکید میکند که اگر واقعا به داوری خویشتن بنشینی خود را محکوم خواهی کرد.
در بخش سوم از ناپایداری وضع دنیا و عبرت گرفتن از زندگی و مرگ پیشینیان سخن میگوید.
در آخرین بخش در چند جمله کوتاه نسبت به پایان دنیا و قیام قیامت و حضور در دادگاه عدل الهی و نبودن عذری در پیشگاه او هشدار میدهد.
سرانجام همه این یادآوریها و هشدارها را وسیلهای برای پاره کردن پرده غرور که در آیه فوق به آن اشاره شده است،قرار میدهد.
أدحض مسؤول حجّة،و أقطع مغترّ معذرة،لقد أبرح جهالة بنفسه.
یا أیّها الإنسان،ما جرّأک علی ذنبک،و ما غرّک بربّک،و ما أنّسک بهلکة نفسک؟أمّا من دائک بلول،أم لیس من نومتک یقظة؟أمّا ترحّم من نفسک ما ترحّم من غیرک؟فلربّما تری الضّاحی من حرّ الشّمس فتظلّه،أو تری المبتلی بألم یمضّ جسده فتبکی رحمة له!فما صبّرک علی دائک،و جلّدک علی مصابک،و عزّاک عن البکاء علی نفسک و هی أعزّ الأنفس علیک!و کیف لا یوقظک خوف بیات نقمة،و قد تورّطت بمعاصیه مدارج سطواته!فتداو من داء الفترة فی قلبک بعزیمة،و من کری الغفلة فی ناظرک بیقظة،و کن للّه مطیعا،و بذکره آنسا.
این انسان(در برابر گناهانی که انجام میدهد)نادرستترین دلیل برای خود اقامه میکند و این بیخبر مغرور به بدترین عذر متوسّل میشود،چرا که نسبت به خود بیشترین جهالت را دارد!ای انسان!چه چیز تو را بر گناهت جسور ساخته و چه چیز تو را در مقابل پروردگارت مغرور کرده؟و چه چیز تو را به هلاکت خویش علاقهمند نموده است.آیا درد تو درمان ندارد یا از این خوابت بیداری نیست؟چرا آنگونه که به دیگران رحم میکنی به خودت رحم نمیکنی؟! چه بسا کسی را در دل آفتاب سوزان میبینی و در برابر حرارت آن بر او سایه میافکنی یا بیماری را مشاهده میکنی که درد جانکاهی بدنش را سخت آزرده و از روی ترحّم بر او میگریی(پس چرا درباره خود بیتفاوت هستی)چه چیز تو
را براین بیماریات شکیبا ساخته و بر مصائب خود صبور کرده و از گریه بر خویشتن باز داشته است؟!در حالیکه هیچچیز برای تو عزیزتر از نفس خودت نیست.چگونه ترس از بلاها و عذابهای شبانه تو را بیدار نکرده درحالی که بر اثر معصیت الهی هر روز،خود را به مرحله شدیدتری از خشم خدا میافکنی؟! حال که چنین است بیماری سستی دل خود را با داروی تصمیم و عزم راسخ مداوا کن و این خواب غفلتی که چشمت را فروگرفته با بیداری برطرف ساز، بنابراین مطیع خداوند باش و با یاد او انس گیر!
چرا بر خود رحم نمیکنی؟
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه با استفاده از آیه بالا میفرماید:«این انسان(در برابر گناهانی که انجام میدهد)نادرستترین دلیل برای خود اقامه میکند،و این بیخبر مغرور به بدترین عذر متوسّل میشود چرا که بیشترین جهل و نادانی را نسبت به خود دارد!؛ (أدحض (1)مسؤول حجّة،و أقطع مغترّ معذرة،لقد أبرح (2)جهالة بنفسه) .
در واقع امام علیه السّلام به این نکته اشاره میکند که خداوند در این آیه میفرماید:
پروردگار تو این همه کرم درباره تو کرده است،از فرق تا قدم،غرق نعمتهای گوناگون معنوی و مادی او هستی،باز هم مغرور و گستاخ و نافرمانی؟!هیچ دلیلی از تو پذیرفته نیست و هیچ عذری نداری و عملت نشان میدهد که هرگز خود را نشناختهای.
از اینجا روشن میشود آنها که معتقدند ذکر صفت کریم در آیه فوق برای تلقین عذر به مخاطب است که او در پاسخ بگوید:«غرّنی کرمک؛کرمت مرا مغرور کرد»سخن نادرستی است،بلکه به عکس میخواهد بفرماید:با این همه کرم و لطف الهی،این همه نافرمانی شرمآور و فاقد هرگونه عذر و حجّت است، لذا در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آمده:هنگام تلاوت این آیه فرمود:«غرّه جهله؛ جهل و نادانیاش او را مغرور و غافل ساخته است». (1)سپس امام علیه السّلام به شرح این سخن پرداخته با یک گفتار مبسوط تازیانههای ملامت و سرزنش را بر پیکر ارواح خفته مینوازد تا بیدار شوند و از بیراهه بازگردند.میفرماید:«ای انسان! چه چیز تو را بر گناهت جسور ساخته؟و چه چیز تو را در مقابل پروردگارت مغرور کرده؟و چه چیز تو را بر هلاکت خویش علاقهمند نموده است؟»؛ (یا أیّها الإنسان،ما جرّأک علی ذنبک،و ما غرّک بربّک،و ما أنّسک بهلکة نفسک؟) .
اشاره به اینکه غریزه حبّ ذات در انسان نیرومندترین غرائز است؛انسان به طور طبیعی خود را بیش از هرکس دوست دارد و هرگاه ببینیم کسی خنجر برداشته،بر سینه و بازو و پهلوی خود میزند وحشت میکنیم و با خود میگوییم آیا گرفتار جنون شده است.مگر ممکن است انسان عاقل،علاقهمند هلاکت خویش شود؟اگر انسان کمترین علاقهای به هلاکت خویش ندارد،پس چرا گناه و غروری که مایه هلاکت اوست را پذیرا میشود؟!
در ادامه سخن میافزاید:«آیا درد تو درمان ندارد یا از این خوابت بیداری نیست.چرا آنگونه که به دیگران رحم میکنی به خودت رحم نمیکنی؟!»؛ (أ ما من دائک بلول (2)،أم لیس من نومتک یقظة؟أ ما ترحم من نفسک ما ترحم من غیرک؟) .
سپس با ذکر مثالی این حقیقت را روشنتر میسازد و میفرماید:«چه بسا کسی را در دل آفتاب سوزان میبینی و در برابر حرارت آفتاب بر او سایه میافکنی یا بیماری را مشاهده میکنی که درد جانکاهی بدن او را سخت آزرده و از روی ترحّم بر او میگریی(پس چرا درباره خود بیتفاوت هستی)چه چیز تو را براین بیماریات شکیبا ساخته و بر مصائب خود صبور کرده و از گریه بر خویشتن باز داشته است در حالی که هیچچیز برای تو عزیزتر از نفس خودت نیست»؛ (فلربّما تری الضّاحی (1)من حرّ الشّمس فتظلّه،أو تری المبتلی بألم یمضّ (2)جسده فتبکی رحمة له!فما صبّرک علی دائک،و جلّدک (3)علی مصابک،و عزّاک عن البکاء علی نفسک و هی أعزّ الأنفس علیک!) .
اشاره به اینکه چرا انسانهایی را میبینیم که گرفتار تناقض در عمل و دوگانگی در قضاوت هستند در برابر ناراحتی دیگران و بیماری بیماران سخت عکس العمل نشان میدهند و گاه سیلاب اشکشان فرومیریزد در حالی که بیماری خودشان سختتر و مصائبشان سنگینتر است و هیچگونه عکسالعملی در برابر آن نشان نمیدهند.
امام علیه السّلام میخواهد این غافلان بیخبر و این خفتگان بیدرد را با این بیان منطقی و گویا از خواب غفلت بیدار کند و به سرنوشت خطرناکی که در پیش رو دارد متوجّه سازد شاید توبه کنند و به سوی خدا بازگردند.
در ادامه سخن میافزاید:«چگونه ترس از بلاها و عذابهای شبانه تو را بیدار نکرده در حالی که بر اثر معاصی الهی هر روز،خود را به مرحله بالاتری از خشم خدا میافکنی!حال که چنین است بیماری سستی دل خود را با داروی تصمیم و
1) 1) .«ضاحی»به معنای کسی است که در برابر نور آفتاب قرار گرفته است.از ریشه«ضحو»بر وزن«محو»به معنای در برابر خورشید قرار گرفتن است و«ضحی»به زمانی گفته میشود که نور آفتاب در زمین گسترده شده است.
2) 2) .«یمضّ»از ریشه«مضّ»بر وزن«حضّ»به معنای دردناک بودن گرفته شده است.
3) 3) .«جلّد»از ریشه«جلد»بر وزن«بلد»به معنای شکیبایی یاقوت است.
عزم راسخ مداوا کن و این خواب غفلتی که چشمت را فروگرفته با بیداری برطرف ساز»؛ (و کیف لا یوقظک خوف بیات (1)نقمة،و قد تورّطت (2)بمعاصیه مدارج سطواته (3)!فتداو من داء الفترة فی قلبک بعزیمة،و من کری (4)الغفلة فی ناظرک بیقظة) .
میدانیم برای نجات و رهایی از خطر دو چیز لازم است:بیداری و هوشیاری از یکسو و تصمیم و عزم راسخ از سوی دیگر و امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه به هردو اشاره فرموده است و بیخبران را هشدار میدهد که از خواب غفلت برخیزند و برای نجات خویش از چنگال معاصی که آتش خشم و غضب الهی را بر میافروزد تا وقت نگذشته است تصمیم بگیرند.
تعبیر به «بیات نقمة» (عذاب شبانه)برای این است که بلاهایی که در شب نازل میشود قربانی زیادتری میگیرد؛زلزلهها،سیلابها و طوفانهایی که در شب رخ میدهد هنگامی که مردم در خوابند و هیچگونه دفاعی از خود ندارند.
قرآن مجید میفرماید:« «أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا بَیاتاً وَ هُمْ نائِمُونَ أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ» ؛آیا اهل شهرها و آبادیها از این ایمنند که عذاب ما شبانه به سراغ آنها بیاید در حالی که در خواب باشند؟آیا اهل شهرها و آبادیها از این ایمنند که عذاب ما هنگامه روز به سراغشان بیاید در حالی که سرگرم بازی هستند؟». (5)
در پایان این فقره میفرماید:«(بنابراین بیدار باش)و مطیع خداوند شو و با یاد او انس گیر»؛ (و کن للّه مطیعا،و بذکره آنسا) .
1) 1) .«بیات»این واژه هرگاه مصدر باشد به معنای ماندن و بیتوته کردن شبانه در جایی است و هرگاه معنای اسمی داشته باشد به معنای شبانگاه است و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
2) 2) .«تورّطت»از ریشه«ورط»بر وزن«شرط»به معنای انداختن در گرداب یا باتلاق است و«قد تورّطت بمعاصیه»یعنی خود را به سبب معصیتها به گرداب و باتلاق قهر و خشم خدا افکندهای.
3) 3) .«سطوات»جمع«سطوه»به معنای قهر و غلبه و سلطه بر چیزی است.
4) 4) .«کری»به معنای مصدر و به معنای چرت زدن و به خواب رفتن است.
5) 5) .اعراف،آیه 97-98.
و تمثّل فی حال تولّیک عنه إقباله علیک،یدعوک إلی عفوه،و یتغمّدک بفضله،و أنت متولّ عنه إلی غیره،فتعالی من قویّ ما أکرمه!و تواضعت من ضعیف ما أجرأک علی معصیته!و أنت فی کنف ستره مقیم،و فی سعة فضله متقلّب.فلم یمنعک فضله،و لم یهتک عنک ستره،بل لم تخل من لطفه مطرف عین فی نعمة یحدّثها لک،أو سیّئة یسترها علیک،أو بلیّة یصرفها عنک!فما ظنّک به لو أطعته!و ایّم اللّه لو أنّ هذه الصّفة کانت فی متّفقین فی القوّة،متوازیین فی القدرة،لکنت أوّل حاکم علی نفسک بذمیم الأخلاق، و مساویء الأعمال.
خوب تصوّر کن در همان هنگام که تو از خدای خود روی میگردانی او(با دادن انواع نعمتها)به تو روی میآورد او تو را به عفو و بخشش خویش فرا میخواند و در زیر پوشش فضل و رحمتش قرار میدهد در حالی که تو همچنان به او پشت کرده و به غیر او روی میآوری.بزرگ و بلندمرتبه است خدایی که با آن همه قدرت و قوت،این قدر کریم است؛ولی تو با آن حقارت و ضعف این اندازه بر معصیت او جسور هستی در حالی که در پناه پردهپوشی او قرار داری و در فراخنای فضل و رحمتش در حرکت هستی(با این همه نافرمانی)تو را از فضل خویش باز نداشته و پرده گناهانت را ندریده است،بلکه حتی یک چشم بر هم زدن از لطف او دور نشدهای،یا در نعمتی قرار داری که برای تو فراهم ساخته و یا در گناهی که پرده بر آن افکنده و یا بلا و مصیبتی که از تو دور نموده است.
آری با این همه گناه که داری اینگونه به تو محبّت دارد،حال درباره او چه فکر میکنی اگر اطاعتش میکردی؟به خدا سوگند اگر این وضعی که تو با خدا داری (که پیوسته عصیانش میکنی و او همواره لطف و محبّت میکند)درمیان دو نفر که در نیرو و توان مساوی بودند وجود داشت تو نخستین کسی بودی که خود را به سبب اخلاق ناپسند و کردار بد،محکوم و نکوهش میکردی(به یقین اگر این وضع میان مولا و عبد باشد به طریق اولی نکوهیدهتر است).
از او رحمت و از تو عصیان؟!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،انسانها را به داوری بر خویشتن دعوت میکند،و دلایل محکومیت او را بر میشمرد.از جمله اینکه او از یکسو پیوسته در طریق نافرمانی گام مینهد؛ولی از سوی دیگر خداوند،همواره فضل و رحمتش را بر او فرومیریزد.میفرماید:«خوب تصوّر کن در همان هنگام که تو از خدای خود روی میگردانی او(با دادن انواع نعمتها)به تو روی میآورد او تو را به عفو و بخشش خویش فرامیخواند و در زیر پوشش فضل و رحمتش قرار میدهد در حالی که تو همچنان به او پشت کرده و به غیر او روی میآوری»؛ (و تمثّل (1)فی حال تولّیک عنه إقباله علیک،یدعوک إلی عفوه،و یتغمّدک (2)بفضله،و أنت متولّ عنه إلی غیره) .
راستی اسفبار و شرمآور است که انسان مولای کریمی داشته باشد که همواره انواع نعمتهایش شامل حال او گردد؛ولی او پیوسته از او روی بگرداند،
1) 1) .«تمثّل»-همانطور که در خطبه قبل نیز اشاره شد-از ریشه«مثول»بر وزن«حلول»به معنای مجسم ساختن گرفته شده است.
2) 2) .«یتغمّد»در اصل از ریشه«غمد»بر وزن«هند»به معنای غلاف شمشیر گرفته شده و«تغمّد»به معنای در غلاف کردن است.سپس به معنای فراگرفتن و پوشاندن بکار رفته است و در جمله بالا نیز به همین معناست که«فضل خداوند تو را فراگرفته،پوشانده است».
کاری که هیچ وجدانی اجازه آن را نمیدهد.
این همان چیزی است که در دعای پرمحتوای افتتاح در ماه مبارک رمضان میخوانیم:«یا ربّ،إنّک تدعونی فأولّی عنک،و تتحبّب الیّ فاتبغّض الیک،و تتودّد الیّ فلا اقبل منک،کانّ لی التّطوّل علیک،فلم یمنعک ذلک من الرّحمة لی و الإحسان الیّ،و التّفضّل علیّ بجودک و کرمک؛پروردگارا!تو مرا فرامیخوانی ولی من از تو روی میگردانم،تو به من محبّت میکنی؛ولی من با تو دشمنی میورزم،تو به من دوستی میکنی؛ولی من پذیرا نمیشوم،گویا منّتی بر تو دارم؛ولی این احوال تو را از رحمت و احسان و تفضّل به جود و کرمت نسبت به من باز نمیدارد».
در ادامه میافزاید:«بزرگ و بلند مرتبه است خدایی که با آنهمه قدرت و قوت،اینقدر کریم است؛ولی تو با این حقارت و ضعف این اندازه بر معصیت او جسور هستی در حالی که در پناه پردهپوشی او قرار داری و در فراخنای فضل و رحمتش در حرکت هستی»؛ (فتعالی من قویّ ما أکرمه!و تواضعت من ضعیف ما أجرأک علی معصیته!و أنت فی کنف (1)ستره مقیم،و فی سعة فضله متقلّب!) .
اشاره به اینکه افراد قوی و نیرومند اگر راه خشونت را پیش گیرند جای تعجّب نیست.تعجب در این است که فرد ضعیف و زبون و ناتوانی در این راه گام نهد؛ولی خداوند با آنهمه قدرت و عظمت نهایت محبّت را دارد و این انسان با این همه ضعف و ناتوانی،اینهمه جرأت و جسارت بر معصیت از خود نشان میدهد در حالی که لحظهای فضل و رحمت الهی از او قطع نمیشود و این به راستی عجیب است!
سپس میافزاید:«(با این همه نافرمانی)تو را از فضل خویش باز نداشته و پرده گناهانت را ندریده است،بلکه حتی یک چشم برهم زدن از لطف او دور نشدهای،یا در نعمتی قرار داری که برای تو فراهم ساخته و یا در گناهی که پرده
1) 1) .«کنف»از ریشه«کنف»بر وزن«حرف»به معنای محفوظ داشتن است.
بر آن افکنده،و یا بلا و مصیبتی که از تو دور نموده است.آری با این همه گناه که داری اینگونه به تو محبّت دارد،حال درباره او چه فکر میکنی اگر اطاعتش میکردی؟»؛ (فلم یمنعک فضله،و لم یهتک عنک ستره،بل لم تخل من لطفه مطرف عین (1)فی نعمة یحدثها لک،أو سیّئة یسترها علیک،أو بلیّة یصرفها عنک!فما ظنّک به لو أطعته!) .
اشاره به اینکه انسان از این سه حالت خالی نیست:یا مشمول نعمتی است که باید شکر آن را ادا کند یا مرتکب گناهی شده که خدا بر آن پرده افکنده و باید از ستاریت او ممنون باشد و استغفار کند یا بلایی را از او دور ساخته که باید قدر این نعمت الهی را بشناسد.اینها همه در حالی است که او در طریق عصیان گام بر میدارد و نسبت به اوامر و نواهی حق بیاعتناست.حال اگر انسان بیندیشد که این خداوند مهربان و فوق العاده کریم و رحیم اگر بندگان اطاعتش را میکردند چگونه از آنها قدردانی مینمود،این همان مسئله«وجوب شکر منعم»است که به گفته علمای عقاید میتواند انگیزه معرفة اللّه گردد.
آنگاه امام از زاویه دیگری به این مسئله مینگرد و برای بیدار ساختن مخاطبان خود به بیان دیگری میپردازد و میفرماید:«به خدا سوگند اگر این وضعی که تو با خدا داری(که پیوسته عصیانش میکنی و او همواره لطف و محبّت میکند)در میان دو نفر که در نیرو و توان مساوی بودند وجود داشت تو نخستین کسی بودی که خود را به سبب اخلاق ناپسند و کردار بد،محکوم و نکوهش میکردی(به یقین اگر این وضع میان مولا و عبد باشد به طریق اولی نکوهیدهتر است)»؛ (و ایم اللّه (2)لو أنّ هذه الصّفة کانت فی متّفقین فی القوّة،
متوازیین فی القدرة،لکنت أوّل حاکم علی نفسک بذمیم الأخلاق،و مساویء الأعمال) .
بعضی از شارحان نهج البلاغه عبارت فوق را به صورت صغرا و کبرا از شکل اوّل از قیاسات منطقی دانستهاند؛ولی ظاهر این است که لحن عبارت بالا ناظر به قیاس اولویّت است؛یعنی دو نفر که هم طراز هم باشند معمولا ترس و وحشتی از هم ندارند.با این حال اگر یکی از آنان دو پیوسته نیکی کند و دیگری در برابر بدی کند سرانجام وجدان نفر دوم او را محکوم میکند و به سوء اخلاق متّهم میسازد،حال اگر این مسئله در میان شخص بسیار بزرگ و فرد بسیار کوچکی باشد که از یکسو لطف و رحمت است بدون هیچگونه نیاز و ترس و وحشت و از سوی دیگر سراپا نیاز است و وحشت از مجازات در برابر نافرمانیها،به یقین در چنین شرایطی آن فرد کوچک نابکار باید خود را بسیار ملامت کند که چرا در برابر آن همه بزرگواری اینهمه شرمساری به بارآورده است.
و حقّا أقول!ما الدّنیا غرّتک،و لکن بها اغتررت،و لقد کاشفتک العظات، و آذنتک علی سواء،و لهی بما تعدک من نزول البلاء بجسمک،و النّقص فی قوّتک،أصدق و أوفی من أن تکذبک،أو تغرّک.و لربّ ناصح لها عندک متّهم، و صادق من خبرها مکذّب،و لئن تعرّفتها فی الدّیار الخاویة،و الرّبوع الخالیة،لتجدنّها من حسن تذکیرک،و بلاغ موعظتک،بمحلّة الشّفیق علیک، و الشّحیح بک!و لنعم دار من لم یرض بها دارا،و محلّ من لم یوطّنها محلاّ! و إنّ السّعداء بالدّنیا غدا هم الهاربون منها الیوم.
به حق میگویم:دنیا تو را فریب نداده،این تو هستی که به آن فریفته و مغرور شدهای(و خود را فریب دادهای)،دنیا پندهای فراوانی دارد که پرده از روی واقعیت خود برای تو برداشته و تو را به عدل و انصاف دعوت کرده است.دنیا با هشدارهایی که از طریق نزول بلا و آفات در جسمت و کاستن از قوا و نیرویت به تو میدهد راستگوتر و وفادارتر از آن است که به تو دروغ گوید یا فریبت دهد.
چه بسیار نصیحت کنندگانی درباره دنیا که نزد تو متّهماند و چه بسیار راستگویانی که در مورد اخبار دنیا که از سوی تو تکذیب میشوند.اگر حال دنیا را در مورد مناطق ویران شده و خانههای خالی از سکنه،جستجو کنی به یقین آن را یادآوری کنندهای نیکو و واعظی گویا مییابی همچون دوستی مهربان که از رسیدن اندوه به تو به شدّت ناراحت میشود.دنیا چه سرای خوبی است برای کسی که آن را خانه همیشگی خود نداند و چه محلّ نیکویی است برای کسی که
آن را وطن خود برنگزیند(آری!)سعادتمندان بوسیله دنیا در قیامت،آنها هستند که امروز از آن میگریزند.
دنیا بهترین واعظ
از آنجا که بسیاری از دنیاپرستان برای تبرئه خویشتن گناه خود را به گردن فریبندگی دنیا میافکنند و زرق و برق دنیا و مواهب مادّی را عامل خطاهای خویش میشمرند.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه در واقع به پاسخ آنها میپردازد و میفرماید:«به حق میگویم:دنیا تو را فریب نداده،این تو هستی که به آن فریفته و مغرور شدهای(و خود را فریب دادهای)»؛ (و حقّا أقول!ما الدّنیا غرّتک،و لکنّ بها اغتررت) .
سپس به بیان دلیل برای این سخن پرداخته،میفرماید:«دنیا پندهای فراوانی دارد که پرده از روی واقعیّت خود برای تو برداشته و تو را به عدل و انصاف دعوت کرده است»؛ (و لقد کاشفتک العظات (1)،و آذنتک (2)علی سواء) .
اشاره به اینکه دنیا نه تنها فریبنده نیست،بلکه حوادثی در آن رخ میدهد که بیدار کننده است و امام علیه السّلام در جملههای بعد به شرح آن میپردازد و میفرماید:
«دنیا با هشدارهایی که از طریق نزول بلا و آفات در جسمت و کاستن از قوا و نیرویت به تو میدهد راستگوتر و وفادارتر از آن است که به تو دروغ گوید و یا فریبت دهد،چه بسیار نصیحت کنندگانی درباره دنیا که نزد تو متّهماند و چه
1) 1) .«عظات»جمع«عظه»به معنای موعظه و پند و نصیحت است و در اینجا کنایه از حوادث تلخ دنیاست که سبب بیداری و هوشیاری میشود.
2) 2) .«آذنت»از ریشه«ایذان»به معنای اعلام کردن توأم با تهدید و گاه به معنای اعلام جنگ است.سپس به معنای اعلام مطلق نیز آمده و اذان نماز را از این جهت اذان میگویند که اعلام ورود وقت نماز میکند.
بسیار راستگویانی در مورد اخبار دنیا که از سوی تو تکذیب میشوند»؛ (و لهی بما تعدک من نزول البلاء بجسمک،و النّقص فی قوّتک،أصدق و أوفی من أن تکذبک،أو تغرّک.و لربّ ناصح لها عندک متّهم،و صادق من خبرها مکذّب) .
اشاره به اینکه هم دنیا ماهیّت خودش را با انواع بلاها و مشکلات و حوادث دردناک و دگرگونی قدرتها به تو نشان داده و توصیف او به فریبندگی نادرست است و هم اولیاء اللّه و صالحانی که درباره بیوفایی و ناپایداری دنیا به تو خبر دادهاند راست گفتهاند،هرچند این سخنان مطابق هوای نفس تو نبوده؛نه زبان حال دنیا را پذیرفتهای و نه زبان قال اولیای الهی را،و همه را متّهم به کذب کردهای،بنابراین این تو هستی که خودت را فریب میدهی.
این احتمال نیز در تفسیر جملههای اخیر وجود دارد که نصیحت کننده همان حوادث ناگوار و خبرهای صادق همان نشانههای بیوفایی دنیاست که انسان با چشم خود این نصیحت کنندگان و خبرهای صادق را میبیند و میشنود؛ولی چون مطابق میل او نیست همه را تکذیب میکند و میگوید:یک حادثه اتفاقی بود و گذشت و دیگر تکرار نخواهد شد.
سپس با توضیح بیشتر این حقیقت را آشکارتر و برای همگان مفهومتر میسازد و میفرماید:«اگر حال دنیا را در لابهلای مناطق ویران شده،و خانههای خالی از سکنه،جستجو کنی به یقین آن را یادآوری کنندهای نیکو و واعظی گویا مییابی،همچون دوستی مهربان که از رسیدن اندوه به تو به شدّت ناراحت میشود»؛ (و لئن تعرّفتها فی الدّیار الخاویة (1)،و الرّبوع (2)الخالیة،لتجدنّها من حسن تذکیرک،و بلاغ موعظتک،بمحلّة الشّفیق علیک،و الشّحیح (3)بک!) .
1) 1) .«خاویه»اسم فاعل است از ریشه«خوی»به معنای خالی بودن و گاه به معنای ویران شدن گرفته شده است.
2) 2) .«ربوع»جمع«ربع»بر وزن«رفع»به معنای خانه است و گاه به معنای منطقه یا گروهی از مردم نیز آمده و در اینجا منظور همان معنای اوّل است.
3) 3) .«شحیح»از ریشه«شحّ»بر وزن«مخ»به معنای بخل توأم با حرص است که به صورت عادت درآید و لذا واژه-
سرانجام در آخرین جمله میفرماید:«دنیا چه سرای خوبی است برای کسی که آن را خانه همیشگی خود نداند و چه محلّ نیکویی است برای کسی که آن را وطن خود برنگزیند(آری!)سعادتمندان به وسیله دنیا در قیامت،آنها هستند که امروز از آن میگریزند»؛ (و لنعم دار من لم یرض بها دارا،و محلّ من لم یوطّنها محلاّ!و إنّ السّعداء بالدّنیا غدا هم الهاربون منها الیوم) .
اشاره به اینکه افراد با ایمان و بیدار میتوانند از همین دنیای پرشور و شرّ و مملوّ از فریب و نیرنگ،وسیلهای برای سعادت جاویدان خود بسازند و آن را نردبانی برای صعود به مقامات عالیه قرار دهند.به این ترتیب که نگاه آنها به دنیا بر خلاف دنیاپرستان،نگاه به یک پل یا گذرگاه باشد؛آنها که از زرق و برقش میگریزند و از مواهب آن برای قرب به خدا سود میجویند و از اینجا به خوبی فرق دنیای ممدوح و مذموم روشن میشود همانگونه که در بحث نکتهها خواهد آمد.
دنیای ممدوح و مذموم
امام علیه السّلام در عبارات بالا دنیا را واعظی دلسوز و گزارشگری صادق و وفادار معرفی کرد که به وسیله دگرگونیهای سریع و حوادث و آفات گوناگون، ناپایداری خودش را اعلام کرده و به همگان هشدار داده است که تکیه بر آن نکنند و تنها از آن توشه بگیرند.
از این صریحتر عبارتی است که در کلمات قصار آن حضرت درباره دنیا آمده است.حضرت آن را مسجد دوستان خدا:(مسجد أحبّاء اللّه)و تجارت خانه
اولیاء اللّه:(و متجر أولیاء اللّه)و محل نزول وحی الهی:(و مهبط وحی اللّه)و نمازخانه فرشتگان خدا:(و مصلّی ملائکة اللّه)برشمرده و آن را سرای موعظه و عافیت برای کسانی که حقیقت دنیا را دریابند معرفی فرموده:(دار عافیة لمن فهم عنها...و دار موعظة لمن اتّعظ بها). (1)
این در حالی است که در خطبههای متعدّدی از نهج البلاغه و روایات بسیار دیگر نکوهشهای شدیدی از دنیا شده است.سرایی مملوّ از بلا و معروف به غدر و بیوفایی:(دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة) (2)و نیز به منزله مار خوش خطّ و خالی شمرده شهد که ظاهرش نرم و ملایم؛ولی سمّ کشنده در جوف اوست:
(مثل الدّنیا کمثل الحیّة لیّن مسّها و السّمّ النّاقع فی جوفها). (3)
در جایی دیگر در جملهای کوتاه امام نسبت به خطرات عظیم دنیا هشدار داده میفرماید:«تغرّ و تضرّ و تمرّ؛فریب میدهد،زیان میرساند و به سرعت میگذرد». (4)
سه طلاقه کردن دنیا از سوی امام علیه السّلام به سبب زشتیها و بدیهایش معروف است و در کلمات قصار ضمن عبارات تکان دهندهای به آن اشاره شده است. (5)
فراتر از اینها آیات قرآن مجید است که نکوهشهای شدیدی از دنیا دارد.از جمله در سوره زخرف به قدری دنیا را بیارزش میشمرد که اگر افراد کم ظرفیّت تشویق به کفر و گناه نمیشدند خداوند قصرهای مجلّلی در اختیار کافران میگذاشت که سقفهایش از نقره و با انواع زر و زیورها آراسته بود. «وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ»
«عَلَیْها یَظْهَرُونَ وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیْها یَتَّکِؤُنَ» (1)
هرگاه این آیات و روایات را در برابر هم بچینیم این سؤال پدیدار میشود که اگر دنیا اینهمه خوبی دارد،پس چرا اینهمه بد است و اگر این همه بدی دارد، پس چرا خوب است؟
پاسخ این سؤال در یک جمله نهفته است و آن اینکه این تفاوت نتیجه اختلاف زاویههای دید است.
ظاهربینان و دنیاپرستان که دیدشان کوتاه و نظرشان سطحی است تنها زرق و برق آن را میبینند و زخارف و زینتهای زودگذرش را و به آن دل میبندند.دنیا برای این گروه،فوق العاده خطرناک است و از آنجایی که گاه اکثریت مردم را این گروه تشکیل میدهند،آیات و روایات در نکوهش دنیا بسیار بیشتر است،لذا خداوند به همه انسانها هشدار میدهد که بیدار باشید که دنیا شما را نفریبد و شیطان شما را فریب ندهد «فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ» (2)جالب اینکه در این آیه دنیا فریبنده هم ردیف شیطان فریبکار شمرده شده است (زیرا منظور از غرور در این آیه همان شیطان است).
ولی بیداردلان آگاه و مؤمنان عاقل و فرزانه که با دیده تیزبین خود به باطن دنیا مینگرند و آغاز و انجامش را با یک مطالعه عمیق میبینند تاریخ پیشینیان را در نظر خود مجسّم میکنند و سرنوشت فراعنه و کسراها و عمالقه و ابنای عمالقه را مدّنظر قرار میدهند پیامهای مواعظ دوستانه دنیا را با گوش جان میشنوند و درسهای لازم را از آن فرامیگیرند؛دنیا را به دانشگاهی تبدیل میکنند برای کسب معارف الهیه و تجارت خانهای برای برگرفتن زاد و توشه و معبد باشکوهی برای معراج به سوی خدا.
کوتاه سخن اینکه به گفته امیر مؤمنان علی علیه السّلام در یکی از خطبههای همین کتاب:«آنها که به دنیا به عنوان یک وسیله بنگرند به آنها بصیرت و بینایی میبخشد و آنها که به عنوان یک هدف به آن بنگرند کورشان میکند»؛(من أبصر بها بصّرته و من أبصر إلیها أعمته). (1)
1) 1) .نهج البلاغه خطبه،82.
إذا رجفت الرّاجفة،و حقّت بجلائلها القیامة،و لحقّ بکلّ منسک أهله،و بکلّ معبود عبدته،و بکلّ مطاع أهل طاعته،فلم یجز فی عدله و قسطه یومئذ خرق بصر فی الهواء،و لا همس قدم فی الأرض إلاّ بحقّه،فکم حجّة یوم ذاک داحضة،و علائق عذر منقطعة!
فتحرّ من أمرک ما یقوم به عذرک،و تثبت به حجّتک،و خذما یبقی لک ممّا لا تبقی له،و تیسّر لسفرک؛و شم برق النّجاة؛و ارحل مطایا التّشمیر.
در آن زمان که آن لرزه سخت و سنگین روی دهد(و نفخه صور واقع شود)و قیامت با تمام حوادث بزرگ و وحشتناکش تحقّق یابد و اهل هر مذهب و معبدی به آن ملحق شود و بندگان هر معبودی به او بپیوندند و هر اطاعت کنندهای به مطاعش ملحق شود،در آن هنگام در صحنه عدل و قسط پروردگار(همه اعمال) حتی چشمی که برخلاف حق به آسمان گشوده شده و گامی که آهسته(به ظلم) در زمین برداشتهاند،به حق و عادلانه پاداش داده میشوند.در آن روز چه بسیار دلیلهایی که ابطال میگردد و چه پیوند عذرهایی که قطع میشود.حال که چنین است کوشش کن تا چیزی به دست آوری که عذر تو را موجه سازد و حجت و دلیل خویش را با آن استوار سازی.چیزی به دست آور که برای تو باقی بماند.در برابر آنچه تو برای آن باقی نمیماند.(با تهیّه زاد و توشه)برای سفر آخرت آماده شو،و چشم به برق نجات(و دلیل راه)بدوز و مرکب راهوار خود را برای این سفر آماده ساز و باروبنه خویش را بر آن ببند!
آمادگی برای سفر آخرت
امام علیه السّلام در آخرین بخش این خطبه-با توجّه به اشارهای که به جهان آخرت در جمله قبل شده بود-اشاره به دادگاه پروردگار در جهان آخرت میکند و چند نکته دقیق را بر میشمرد و میفرماید:«در آن زمان که آن لرزه سخت و سنگین روی دهد(و نفخه صور واقع شود)و قیامت با تمام حوادث بزرگ و وحشتناکش تحقق یابد و اهل هر مذهب و معبدی به آن ملحق شود و بندگان هر معبودی به او بپیوندند،و هر اطاعت کنندهای به مطاعش ملحق شود،در آن هنگام در صحنه عدل و قسط پروردگار(همه اعمال)حتی چشمی که برخلاف حق به آسمان گشوده شده و گامی که آهسته(به ظلم)در زمین برداشتهاند، عادلانه پاداش داده میشود»؛ (إذا رجفت الرّاجفة (1)،و حقّت بجلائلها (2)القیامة،و لحقّ بکلّ منسک (3)أهله،و بکلّ معبود عبدته،و بکلّ مطاع أهل طاعته،فلم یجز (4)فی عدله و قسطه یومئذ خرق بصر فی الهواء،و لا همس (5)قدم فی الأرض إلاّ بحقّه،) .
این گفتار تکان دهنده امام بر دو نکته تأکید میکند:نخست اینکه در آن روز هر گروهی به معبود و مطاع و پیشوای خود ملحق میشود و آنچه در این دنیا
1) 1) .«راجفه»از ریشه«رجف»بر وزن«وقف»به معنای اضطراب و لرزه شدید است و از آنجا که اخبار فتنهانگیز مایه تشویش و اضطراب جامعه میشود به آن اراجیف میگویند.در قرآن مجید و در خطبه بالا این واژه اشاره به زلزلههای رستاخیز است.
2) 2) .«جلائل»جمع«جلیله»به معنای هر صفت عظیم و شدید است.
3) 3) .«منسک»به معنای عبادت و گاه به معنای مذهب و معبد آمده است و در خطبه بالا همین معنا ارائه شده است.
4) 4) .«لم یجز»طبق آنچه در متن آمده از ریشه«جزاء»به معنای پاداش است؛ولی در بعضی از نسخ«لم یجز»از ریشه«جریان»ذکر شده؛یعنی در عدالت او کمترین خلافی جریان ندارد و در بعضی دیگر از نسخ«لم یجر»از ریشه«جور»آمده که اشاره به عدم جور و ظلم خداوند در جزای اعمال است و در بعضی دیگر از نسخ«لم یجز»از ماده«جواز»آمده؛یعنی در مقام عدالت خدا کمترین خلافی جایز نیست.
5) 5) .«همس»به معنای صدای آهسته و پنهان است.
وجود داشته در آنجا به یقین،مجسّم میشود.حتی مطابق حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام:«اگر کسی به سنگی علاقه داشته باشد خداوند او را با آن سنگ محشور میکند؛فلو أنّ رجلا أحبّ حجرا لحشره اللّه معه یوم القیامة» (1)پیش از آن قرآن مجید فرموده است:« «احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحِیمِ» ؛در آن روز گفته میشود:ظالمان و هم ردیفانشان و آنچه را جز خدا میپرستیدند جمع کنید و به راه دوزخ هدایتشان نمایید». (2)
دیگر اینکه به قدری حساب خداوند در آن روز دقیق و عدالتش فراگیر است که حتی یک نیم نگاه گناهآلود به آسمان و یا گام آهستهای در زمین به حسابش رسیدگی میشود و ای وای بر بدکاران و خطاکاران و ستمگران!
در اینجا بعضی از شارحان نهج البلاغه سؤالی مطرح کردهاند که اگر در آن روز هر عبادت کنندهای به معبودش و هر مطیعی به مطاعش ملحق میشود،پس باید مسیحیانی که حضرت مسیح را پرستیدند به حضرت مسیح و غالیان در حق امیر مؤمنان و عبادت کنندگان فرشتگان به آنها ملحق شوند به یقین برای آنها مشکلی وجود نخواهد داشت؟
قرآن مجید پاسخ این سؤال را به خوبی داده و میفرماید:« «وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ» «اللّهِ فَیَقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبادِی هؤُلاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ قالُوا سُبْحانَکَ ما کانَ یَنْبَغِی لَنا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِکَ مِنْ أَوْلِیاءَ وَ لکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آباءَهُمْ حَتّی نَسُوا الذِّکْرَ وَ کانُوا قَوْماً بُوراً» ؛به خاطر بیاور روزی را که همه آنان و معبودهایی که غیر از خدا میپرستند جمع میکند آنگاه به آنها میگوید:آیا شما این بندگان مرا گمراه کردید یا خود آنان راه را گم کردند؟در پاسخ میگویند:
منزّهی تو برای ما شایسته نبود که غیر از تو اولیایی برگزینیم؛ولی آنان و پدرانشان را از نعمت برخوردار نمودی تا اینکه(بهجای شکر نعمت)یاد تو را فراموش کردند و تباه و هلاک شدند»و به دنبال آن میفرماید: «فَقَدْ کَذَّبُوکُمْ بِما تَقُولُونَ فَما تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً وَ لا نَصْراً» ؛(خداوند به آنان میگوید ببینید)این معبودان شما را در آنچه میگویید تکذیب کردهاند.اکنون نمیتوانید عذاب الهی را برطرف سازید یا از کسی یاری بطلبید». (1)
آری!اگر پیشوایان آنها از آنها بیزاری نجویند ممکن است ملحق شوند؛ولی با توجّه به بیزاری جستن آنها هرگز به آنان ملحق نخواهند شد.
آنگاه در ادامه سخن به کسانی که در این دنیا با دلیلهای واهی و عذرهای ناموجّه خود را تبرئه میکنند هشدار میدهد که در قیامت چنین نیست.
میفرماید:«در آن روز چه بسیار دلیلهایی که ابطال میگردد و چه پیوند عذرهایی که قطع میشود»؛ (فکم حجّة یوم ذاک داحضة (2)،و علائق (3)عذر منقطعة!) .
اشاره به اینکه آن روز همهچیز روشن و آشکار است و در چنان شرایطی دلایل بیاساس و عذرهای واهی کارایی ندارد.
قرآن مجید درباره تکذیب کنندگان آیات الهی میفرماید:« «وَ لا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ» ؛در آنجا به آنها اجازه داده نمیشود که عذرخواهی کنند،چرا که عذر قابل قبولی ندارند». (4)
1) 1) .فرقان،آیه 17-19.
2) 2) .«داحضة»از ریشه«دحض»بر وزن«محض»به معنای لغزش گرفته شده و«حجة داحضة»به دلیل سست و بیپایه گفته میشود.
3) 3) .«علائق»جمع«علاقه»(به فتح عین)به معنای پیوند و دلبستگی است و مفهوم جمله بالا این است که پیوندها و دلبستگیها در قیامت بریده میشود و نیز جمع«علاقة»(به کسر عین)به معنای دستگیره و طناب و امثال آن است و مفهوم جمله بنابراین چنین میشود که در قیامت دستاویزهای عذر منقطع میشود.
4) 4) .مرسلات،آیه 36.
به گفته شاعر:
در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد
نخواهد بود بازار و بها چیره زبانی را
در پایان خطبه به عنوان یک نتیجهگیری کارساز و روشن،ضمن پنج جمله کوتاه و پرمعنا راه نجات را نشان میدهد.نخست میفرماید:«حال که چنین است کوشش کن چیزی به دست آوری که عذر تو را برپا دارد و حجت و دلیل خویش را با آن استوار سازی»؛ (فتحرّ (1)من أمرک ما یقوم به عذرک،و تثبت به حجّتک) .
در دستور دوم میفرماید:«چیزی به دستآور که برای تو باقی میماند،در برابر آنچه تو برای آن باقی نمیمانی»؛ (و خذ ما یبقی لک ممّا لا تبقی له) .
منظور از «ما یبقی لک» اسباب مواهب و نعم جاویدان روز قیامت یعنی اعمال صالحه است و منظور از «ما لا تبقی له» نعمتهای دنیاست که انسان میگذارد و میگذرد.
در سومین دستور میفرماید:«(با تهیّه زاد و توشه)برای سفرت آماده شو»؛ (و تیسّر لسفرک) .
این همان چیزی است که قرآن مجید درباره آن میفرماید:« «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛زاد و توشه برگیرید که بهترین زاد و توشه،تقواست». (2)
در چهارمین دستور میافزاید:«و چشم به برق نجات(و دلیل راه)بدوز(و چراغهای راهنمایی را که در مسیر این سفر نصب کردهاند نادیده مگیر)»؛ (و شم (3)برق النّجاة) .
در پنجمین و آخرین دستور میفرماید:«مرکب راهوار خود را برای این سفر آمادهساز و باروبنه خویش را بر آن ببند»؛ (و ارحل مطایا (4)التّشمیر (5)) .
1) 1) .«تحرّ»از ریشه«تحری»به معنای جستجوی امر بهتر است.
2) 2) .بقره،آیه 197.
3) 3) .«شم»از ریشه«شیم»بر وزن«دیم»به معنای چشم دوختن به چیزی است.
4) 4) .«مطایا»جمع«مطیة»به معنای مرکب سواری است.
5) 5) .«تشمیر»از ریشه«شمر»بر وزن«تمر»در اصل به معنای آستین بالا زدن و دامن به کمر بستن و آماده شدن برای انجام کاری است.سپس به هرگونه آمادگی و تلاش و کوشش اطلاق شده است.
کوتاه سخن اینکه امام راه صاف را برای نجات از چنگال خطرات دنیا و آخرت در این سفری که در پیش دارند نشان داده و دستوراتی درباره زاد و توشه سفر و مرکب راهوار و توجّه به علایم راهنمایی و سپس آماده کردن عذر تقصیر و دلایل خطا و اشتباه را به آنها گوشزد نموده است.چنین مسافری نه مقصد را گم میکند و نه هنگامی که به مقصد رسید در میماند.در پرتو عنایات الهی و راهنماییهای حجّت خدا همه برنامههای او رو به راه است.
در روایتی آمده است:زهری(از فقهای هفتگانه معروف اهل سنّت که بعد از گروه صحابه روی کار آمد)نقل میکند که در یک شب سرد و بارانی(امام)علی بن الحسین علیه السّلام را دیدم که مقداری آرد و هیزم بر دوش خود گذارده بود و عبور میکرد،عرض کردم ای فرزند رسول خدا این چیست؟امام فرمود:قصد سفری دارم و زاد و توشه برای آن تهیّه میکنم و در محل امنی میگذارم.زهری گفت:
این غلام من است بار را برای شما حمل میکند.امام قبول نکرد،عرض کرد:
اجازه دهید خودم آن را بردارم تا شما را از حمل آن آسوده کنم.امام فرمود:من چیزی را که سبب نجاتم در این سفر و ورودم در جایگاه خوبی میشود رها نمیکنم،تو را به خدا سوگند میدهم به دنبال کار خود بروی و مرا رها کنی و مزاحم نشوی.زهری به دنبال کار خود رفت،بعد از چند روز امام را ملاقات کرد.
عرض کرد:یابن رسول اللّه!از سفری که فرمودید خبری نیست!امام فرمود:«بلی یا زهری لیس ما ظننت و لکنّه الموت و له کنت استعدّ و إنّما الاستعداد للموت تجنّب الحرام و بذل الندی و الخیر؛آری ای زهری!آن سفری که گمان کردی نبود منظورم سفر مرگ و آخرت بود،من برای آن آماده میشدم و آمادگی برای آن با پرهیز از حرام و بذل و بخشش سخاوتمندانه و انجام کارهای خیر است». (1)
1) 1) .وسائل الشیعه،ج 6،ص 279،ح 5 از باب 14،ابواب صدقات.
و من کلام له علیه السّلام
یتبرّأ من الظّلم
از سخنان امام علیه السّلام است که در آن از ظلم و ستم تبرّی میجوید (و داستان معروف عقیل و آهن تفتیده را بیان میکند). (1)
به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه این سخن را زمانی علی علیه السّلام بیان فرمود که بعضی از اطرافیان به آن حضرت خرده گرفتند که«معاویه»در سایه بذل و بخشش فراوان از بیت المال افراد را به سوی خود جذب میکند و چه خوب بود که شما هم از سختگیری در امر بیت المال میکاستی و افراد سرکش را راضی
1) 1) .سند خطبه: از کسانی که قبل از مرحوم سیّد رضی این خطبه را نقل کردهاند مرحوم شیخ صدوق است که آن را در کتاب امالی خود آورده و از کسانی که بعد از سیّد رضی آن را آوردهاند سبط ابن الجوزی در کتاب تذکره است که آن را از ابن عباس از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل کرده و زمخشری در ربیع الابرار و ابن شهر آشوب در مناقب است و از کلام صدوق در امالی استفاده میشود که آنچه مرحوم سیّد رضی در این خطبه آورده بخشهایی از یک خطبه طولانی است که در آنجا آمده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 159)
نگه میداشتی.امام علیه السّلام برآشفت و این سخن را ایراد کرد.که در واقع از سه بخش تشکیل شده است:
بخش اوّل را به بحثی کلی و جامع و کوبنده درباره تبرّی از ظلم و ستم آغاز کرده و میفرماید:به هیچ قیمتی حاضر نیست کمترین ظلم و ستمی روا دارد و خشم و غضب پروردگار را برای خود بخرد.
بخش دوم به ذکر یکی از مصداقهای روشن این مطلب میپردازد و داستان تنگدستی برادرش عقیل و انتظار نابجای او را از بیت المال بیان میفرماید که چگونه با«حدیده محماة»(آهن تفتیده)به او پاسخ داد.
بخش سوم را به یاد کرد مصداق زنده دیگری از بیزاریش از ظلم و ستم اختصاص میدهد و داستان«اشعث بن قیس»منافق و حلوای ملفوفه را ذکر میکند و با جملههای بسیار رسا و گویا و بینظیر در زمینه تبرّی از ظلم و ستم و پایمال کردن حقوق دیگران گفتار خود را پایان میدهد.
و اللّه لأنّ أبیت علی حسک السّعدان مسهّدا،أو أجرّ فی الأغلال مصفّدا، أحبّ إلیّ من أن ألقی اللّه و رسوله یوم القیامة ظالما لبعض العباد،و غاصبا لشیء من الحطام،و کیف أظلم أحدا لنفس یسرع إلی البلی قفولها، و یطول فی الثّری حلولها؟!
به خدا سوگند اگر شب را روی خارها(ی جانگداز)سعدان بیدار به سر برم و یا(روزها)در غل و زنجیرها دست و پا بسته کشیده شوم برای من محبوبتر از آن است که خدا و رسولش را روز قیامت در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم کرده و چیزی از اموال دنیا را غصب نموده باشم.چگونه بر کسی ستم روا دارم آن هم برای جسمی که به سرعت به سوی کهنگی باز میگردد.
(و به زودی از هم متلاشی میشود)و توقفش در میان خاک بسیار طولانی خواهد بود.
چرا دست به ظلم بیالایم؟
همان گونه که اشاره شد،جمعی از یاران امام علیه السّلام به عنوان خیرخواهی عرض کردند تو میخواهی با عدالت رفتار کنی و بزرگ و کوچک را یکسان شماری؛ ولی گروهی از متمکّنان از عدالت تو ناراضیند و کارشکنی میکنند در حالی که معاویه آنها را با اموال و هدایا جلب میکند و معالاسف غالب دنیاپرستان به
سوی او تمایل یافتهاند.هرگاه تو ای امیر مؤمنان دست خود را به بذل و بخشش بیت المال بگشایی.گردنها به سوی تو کشیده میشود و اطراف تو را خواهند گرفت.امام علیه السّلام پاسخهای صریح و کوبندهای به آنها داد که بخشی از آن همین خطبه موضوع بحث ماست. (1)
از این سخن به خوبی استفاده میشود که امام علیه السّلام سخت از این انحراف فکری که حتی دامان گروهی از خاصّان او را گرفته بود،سخت برآشفته است،لذا سعی میکند با بیانات قاطع و ذکر شواهد و نظایر،این فرهنگ غلط جاهلی را که امروز هم دستاویز سیاستمداران حرفهای است از افکار آنها بزداید و فرهنگ قرآن و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را که بسط عدل و داد نسبت به همه قشرهاست جایگزین آن بسازد.میفرماید:«به خدا سوگند اگر شب را بر روی خارهای(جانگداز) سعدان بیدار به سر برم و یا در غل و زنجیرها دست و پا بسته کشیده شوم برای من محبوبتر از آن است که خدا و رسولش را روز قیامت در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم کرده و چیزی از اموال دنیا را غصب نموده باشم»؛ (و اللّه لأنّ أبیت علی حسک (2)السّعدان (3)مسهّدا (4)،أو أجرّ فی الأغلال مصفّدا (5)،أحبّ إلیّ من أن ألقی اللّه و رسوله یوم القیامة ظالما لبعض العباد،و غاصبا لشیء من الحطام (6)) .
1) 1) .تمام نهج البلاغه،ص 679،چاپ دوم.
2) 2) .«حسک»؛یعنی خار.این واژه به خار بیابان و یا خار داخل بدن ماهی اطلاق میشود.
3) 3) .«سعدان»گیاهی است خاردار که خار آن مانند نوک پستان است و سه شاخه در سه طرف دارد که به هر طوری که زمین بیفتد دو شاخه آن رو به بالاست و به همین دلیل خار مزاحم و خطرناکی است و عجیب اینکه همین خار از خوراکیهای خوب شتر است.
4) 4) .«مسهّد»از ریشه«سهاد»بر وزن«قباد»به معنای بیخوابی شبانه است و«مسهّد»کسی است که شب بیخواب میماند.
5) 5) .«مصفّد»از ریشه«صفد»بر وزن«رفت»به معنای بستن به زنجیره و مانند آن است و«صفاد»بر وزن«عناد» به طناب و زنجیر گفته میشود.
6) 6) .«حطام»از ریشه«حطم»بر وزن«حتم»به معنای شکستن گرفته شده و به متاع دنیا«حطام»گفته میشود،از اینرو شکننده و ناپایدار است.
بدترین شکنجه برای یک انسان این است که روی خارهای سعدان بخوابد (همان خارهای سه پهلو که هر طرف آن روی زمین قرار بگیرد یکطرف تیز آن به طرف بالاست)و هنگام روز دستوپای او را در زنجیر کنند و در کوچه و بازار بکشند.
امام علیه السّلام با قاطعیّت و همراه به سوگند به ذات پاک خدا میفرماید:تحمّل این شکنجه برای من آسانتر از این است که در دادگاه عدل الهی به علّت ظلم کوچک بر بندهای از بندگان و غصب شئ ناچیزی از کسی حضور یابد،چنانکه مجازات آن جاویدان و درد و رنج شکنجه این دنیا هرچه باشد گذر است.با این حال چگونه از من انتظار دارید از راهی که معاویه میرود و حساب و کتاب روز قیامت در او منظور نیست بروم.آیین اسلام را رها کنم و به آیین شرک و جاهلیّت رو آورم.
سپس میافزاید:«چگونه بر کسی ستم روا دارم آن هم برای جسمی که به سرعت به سوی کهنگی باز میگردد.(و به زودی از هم میپاشد)و توقفش در میان خاک بسیار طولانی خواهد بود»؛ (و کیف أظلم أحدا لنفس یسرع إلی البلی قفولها (1)،و یطول فی الثّری (2)حلولها؟!) .
اشاره به اینکه هیچ عقلی این کار را نمیپسندد که انسان برای نفع عاجل، سعادت آجل و دائم را از دست بدهد و آنها که همچون معاویه و اطرافیانش دست به چنین معاملهای زدهاند سخت خطاکار و در اشتباهند.
به این ترتیب امام علیه السّلام آب پاکی بر دست همه کسانی میریزد که پیشنهاد ظلم و تبعیض به آن حضرت کرده و عملا معتقد بودند هدف وسیله را توجیه میکند
1) 1) .«قفول»مصدر است و به معنای رجوع و بازگشت آمده و طبق این معنا مفاد جمله همان است که در بالا آمد، ولی بعضی این احتمال را دادهاند که«قفول»جمع«قفل»است و براین اساس معنای جمله چنین میشود: من چگونه به کسی ستم کنم آن هم برای کسی که قفل و پیوندهای بدنش به سرعت رو به کهنگی میرود.
2) 2) .«ثری»به معنای خاک است.
و آنها را از اینکه بتوانند روش عادلانه؛اما پرزحمت امام را تغییر دهند مأیوس میسازد.
نباید فراموش کرد که بانهایت تأسف دوران خلافت ظاهری امام علیه السّلام زمانی آغاز شد که بسیاری از مردم به حاتم بخشیهای عثمان از بیت المال و تبعیضهای ناروا که سرانجام سبب شورش او میشد عادت کرده بودند معاویه همان راه را ادامه میداد؛ولی امام علیه السّلام سعی داشت مردم را به فرهنگ عصر پیامبر بازگرداند.
گرچه این برنامه سرانجام به نتیجه کامل نرسید؛ولی این فایده مهم را داشت که مکتب اصیل اسلام را زنده نگهداشت و منحرفان را رسوا نمود.
و اللّه لقد رأیت عقیلا و قد أملق حتّی أستماحنی من برّکم صاعا،و رأیت صبیانه شعث الشّعور،غبر الألوان من فقرهم،کأنّما سوّدت وجوههم بالعظلم،و عاودنی مؤکّدا،و کرّر علیّ القول مردّدا،فأصغیت إلیه سمعی،فظنّ أنّی أبیعه دینی،و أتّبع قیاده مفارقا طریقتی،فأحمیت له حدیدة،ثمّ أدنیتها من جسمه لیعتبر بها،فضجّ ضجیج ذی دنف من ألمها،و کاد أن یحترق من میسمها،فقلت له:ثکلتک الثّواکل،یا عقیل!أتئنّ من حدیدة أحماها إنسانها للعبه،و تجرّنی إلی نار سجرها جبّارها لغضبه!أتئنّ من الأذی و لا أئنّ من لظی؟!
به خدا سوگند(برادرم)عقیل را دیدم که فقیر شده بود و از من درخواست کرد یک صاع(حدود سه کیلو)از گندم بیت المال شما را به او ببخشم(و این را بر سهمیه مرتب او بیفزایم)کودکانش را دیدم که بر اثر فقر موهایشان پریشان و رنگ صورتشان دگرگون شده بود.گویی صورتشان را با نیل به رنگ تیره درآورده بودند.عقیل مکرر به من مراجعه و سخنش را چندبار تکرار کرد،من خاموش بودم و به سخنانش گوش فرامیدادم.گمان کرد من دینم را به او میفروشم و به دلخواه او گام بر میدارم و از راه و رسم خویش جدا میشوم.در این هنگام قطعه آهنی را برای او در آتش داغ کردم.سپس آن را به بدنش نزدیک ساختم تا با آن آهن سوزان عبرت گیرد(و از آتش آخرت که با آن قابل مقایسه نیست بپرهیزد،همین که حرارت آهن داغ به دستش نزدیک شد)ناگهان نالهای
همچون بیماری که از شدت درد به خود میپیچد و مینالد سر داد و نزدیک بود از حرارت آن بسوزد،به او گفتم:ای عقیل!عزاداران همچون مادران فرزند مرده، به عزای تو بنشینند و گریه سر دهند،آیا از قطعه آهنی که انسانی آن را به صورت بازیچه داغ کرده ناله میکنی؛امّا مرا به سوی آتشی میکشانی که خداوند جبّار آن را با شعله خشم و غضبش برافروخته است؟تو از این رنج مختصر مینالی،من از آن شعلههای سوزان چگونه ننالم؟!
داستان حدیده محماة
امام علیه السّلام در بخش گذشته بحثی کلی درباره پرهیز از ظلم و ستم داشت که نهایت بیزاری او را از ظلم و ستم نشان میداد.در تعقیب در این بخش انگشت روی دو مصداق روشن به عنوان دو شاهد صادق و دو تابلوی آشکار میگذارد.
نخست داستان عقیل و حدیده محمات(آهن داغ)را بیان میکند و نمونهای از عدل و داد خود را که شاید در تاریخ جهان نظیر نداشته باشد،شرح میدهد و میفرماید:«به خدا سوگند(برادرم)عقیل را دیدم که فقیر شده بود و از من درخواست کرد یک صاع(حدود سه کیلو)از گندم بیت المال شما را به او ببخشم»؛ (واللّه لقد رأیت عقیلا و قد أملق (1)حتّی استماحنی (2)من برّکم (3)صاعا (4)) .
ظاهرا منظور عقیل یک«صاع»به عنوان سهمیه منظم هر روزه بوده که این ماده غذایی او به طور کامل تأمین شود وگرنه اگر تنها یک صاع برای یک روز
1) 1) .«املق»از ریشه«املاق»به معنای فقیر شدن گرفته شده است و ریشه اصلی آن«ملق»بر وزن«شفق»به معنای نرم کردن است و افراد متملق را از این جهت متملق میگویند که حالت نرمش و ذلت به خود میگیرند و اشخاص فقیر نیز چون چنین حالتی دارند واژه املاق در مورد آنها بکار میرود.
2) 2) .«استماحنی»از ریشه«استماحة»به معنای طلب بخشش کردن است.
3) 3) .«برّ»به معنای گندم است.
4) 4) .«صاع»یکی از اوزان است که به اندازه چهار مدّ و هر مدّ کمتر از یک کیلو(حدود هفتصد و پنجاه گرم)است.
بوده نه مشکل عقیل را حل میکرده و نه ارزش این را داشته که از راه دور خدمت برادرش برای این کار برسد.این نکته نیز قابل توجّه است که عقیل تنها این یک درخواست را نداشت درخواست ادای دین سنگین نیز داشت که امام تنها به درخواست اوّل او اشاره فرمود.
سپس میافزاید:«کودکانش را دیدم که بر اثر فقر موهایشان پریشان و رنگ صورتشان دگرگون شده بود گویی صورتشان را با نیل به رنگ تیره درآورده بودند»؛ (و رأیت صبیانه شعث (1)الشّعور،غبر (2)الألوان من فقرهم،کأنّما سوّدت وجوههم بالعظلم (3)) .
سپس میافزاید:«عقیل مکرّر به من مراجعه و سخنش را چندبار تکرار نمود، من خاموش بودم و به سخنانش گوش فرامیدادم،گمان کرد من دینم را به او میفروشم و به دلخواه او گام بر میدارم و از راه و رسم خویش جدا میشوم»؛ (و عاودنی مؤکّدا،و کرّر علیّ القول مردّدا،فأصغیت (4)إلیه سمعی،فظنّ أنّی أبیعه دینی،و أتّبع قیاده مفارقا طریقتی) .
امام علیه السّلام در این قسمت همه عواملی را که در نظر اهل دنیا ایجاب میکند تبعیض درباره برادرش روا دارد،شرح داده است.
از یکسو تقاضای چیز زیادی نداشت.
از سوی دوم فرزندانش پریشانحال و فقیر بودند.
از سوی سوم مکرر بر مکرّر تقاضای خود را بیان میکرد.
ولی با این همه باید امام میان برادرش و سایر نیازمندان امّت تفاوتی قائل شود و امکانات بیت المال را که متعلّق به همه مسلمین است،بیشتر در اختیار
برادرش بگذارد و برای او امتیاز خاصّی نسبت به دیگران قائل شود.
به یقین این کار با عدالت اسلامی و روح بلند امام علیه السّلام سازگار نبود،لذا برای اینکه عقیل دست از تکرار بردارد و به حق خود از بیت المال قانع گردد،امام علیه السّلام تدبیری اندیشید که عملا به او ثابت کند پایان ظلم و ستم به کجا میانجامد،لذا در ادامه سخن میفرماید:«من قطعه آهنی را برای او در آتش داغ کردم.سپس آن را به بدنش نزدیک ساختم تا با آن آهن سوزان عبرت گیرد(و از آتش آخرت که با آن قابل مقایسه نیست بپرهیزد)»؛ (فأحمیت له حدیدة،ثمّ أدنیتها من جسمه لیعتبر بها) .
عقیل که ظاهرا در آن زمان نابینا بود دست خود را پیش برد به گمان اینکه درهم و دیناری در کار است؛ولی نمیدانست چه چیز در انتظار اوست،همین که حرارت آهن داغ که مجاور او بود به دستش نزدیک شد:«ناگهان نالهای همچون بیماری که از شدت درد به خود میپیچد و مینالد سر داد و نزدیک بود از حرارت آن بسوزد»؛ (فضجّ ضجیج ذی دنف (1)من ألمها،و کاد أن یحترق من میسمها (2)) .
سپس امام علیه السّلام در ادامه میافزاید:«به او گفتم:ای عقیل!عزاداران همچون مادران فرزند مرده،به عزای تو بنشینند و گریه سر دهند.آیا از قطعه آهنی که انسانی آن را به صورت بازیچه داغ کرده،ناله میکنی؛امّا مرا به سوی آتشی میکشانی که خداوند جبّار آن را با شعله خشم و غضبش برافروخته است.تو از این رنج مختصر مینالی،من از آن شعلههای سوزان ننالم؟!»؛ (فقلت له:ثکلتک الثّواکل (3)،یا عقیل!أ تئنّ من حدیدة أحماها إنسانها (4)للعبه،و تجرّنی إلی نار
1) 1) .«دنف»به معنای بیماری یا بیماری شدید است.
2) 2) .«میسم»اسم آلت از ریشه«وسم»به معنای داغ کردن است؛ولی به نظر میرسد که در اینجا به صورت مصدر میمی به معنای حرارت به کار رفته است.
3) 3) .«ثواکل»جمع«ثاکلة»به معنای مادر فرزند مرده عزادار است و گاه به معنای هر زن عزادار به کار میرود.
4) 4) .«انسانها»انسان در اینجا به معنای صاحب است.
سجرها (1)جبّارها لغضبه!أ تئنّ (2)من الأذی و لا أئنّ من لظی؟! (3)) .
تعبیر به «ثکلتک الثّواکل» شبیه چیزی است که ما در فارسی هنگامی که کسی کار زشتی انجام میدهد و میخواهیم شدیدا او را نهی کنیم،میگوییم خدا مرگت دهد چرا این کار را میکنی یا اینکه میگوییم مادرت به عزایت بنشیند چرا چنین کردی؟توجّه داشته باشید که«ثواکل»جمع«ثاکلة»به معنای زن فرزند مرده است،هرچند گاهی به هر زن عزادار نیز اطلاق میشود.
تعبیر به لعب(بازیچه)اشاره به این است که آتش دنیا،هرچند سوزان باشد در برابر آتش سوزان قیامت بازیچهای بیش نیست.آتش سوزان حقیقی آنجاست،لذا امام علیه السّلام اوّلی را«اذی»که به معنای اذیّت و ناراحتی است و دومی را «لظی»که به معنای شعلههای برافروخته آتش است،نامیده است.
در ضمن از تعبیرات امام علیه السّلام به خوبی استفاده میشود که-برخلاف آنچه بعضی از ناآگاهان میپندارند-امام علیه السّلام هرگز آهن داغ و سوزان را در دست برادرش عقیل نگذاشت،بلکه نزدیک دست او برد و او که نابینا بود ترسید و فریاد زد.
این داستان در آن محیط در همهجا پیچید و حتی از بعضی از روایات استفاده میشود که به گوش معاویه در شام هم رسید و بسیاری از خفتگان را از خواب غفلت بیدار کرد و نشان داد دوران حاتمبخشی عثمان از بیت المال مسلمین به اقوام و خویشاوندان و افراد مورد نظر،پایان یافته است.هنگامی که امام علیه السّلام نسبت به برادرش در برابر تقاضای کوچکی که برخلاف عدالت بوده چنین کند
1) 1) .«سجرها»از ریشه«مسجور»در اصل به معنای افروختن آتش در تنور اجاق است سپس به هرگونه آتشافروزی اطلاق شده است.
2) 2) .«تئن»از ریشه«اینن»به معنای ناله کردن گرفته شده است.
3) 3) .«لظی»به معنای شعله خالص آتش است و میدانیم شعلههای خالص و خالی از دود گرما و حرارت زیادی دارند.این واژه گاه به جهنم نیز اطلاق شده است،آنگونه که در آیه 15 سوره معارج میخوانیم: «کَلاّ إِنَّها لَظی»
همگان باید حساب خود را برسند و هرگز تقاضای امتیاز و رانتخواری نسبت به بیت المال از محضر آن حضرت نداشته باشند.
به تعبیر دیگر این کار نه تنها درسی برای عقیل بود،بلکه درس بزرگی برای همه مردم در سرتاسر جهان اسلام بود و نشان داد که در برابر عدالت اسلامی همگان یکسانند و هیچکس حق ندارد زیادهخواهی کند،هرچند نزدیکترین فرد به رئیس حکومت باشد.
جالب اینکه در ذیل این داستان در بعضی از روایات آمده است که عقیل به امام علیه السّلام عرض کرد حال که چنین است من به سراغ کسی میروم که بذل و بخشش او بیشتر است و منظور از این سخن،معاویه بود،امام علیه السّلام با ناراحتی فرمود:«راشدا مهدیّا؛برو در امان خدا». (1)
خوب است داستان حدیده محماة را از زبان خود عقیل بشنویم هنگامی که از نزد برادرش به شام رفت و معاویه اموال فراوانی از بیت المال را در اختیار او گذاشت.از او پرسید:مایل هستم داستان حدیده محماة را از خودت بشنوم، عقیل گفت:من گرفتار تنگدستی شدیدی شدم.نزد برادرم رفتم و عرض حال کردم؛ولی چیزی از ناحیه او عاید من نشد،لذا فرزندان خود را جمع کردم و نزد او بردم در حالی که آثار ناراحتی و فقر بر آنان ظاهر بود فرمود:شب بیا تا چیزی به تو بدهم.خدمتش رفتم در حالی که یکی از فرزندانم دست مرا گرفته بود.
امام علیه السّلام به فرزندم فرمود دور بنشین.سپس فرمود:بگیر.من با حرص و ولع دست دراز کردم.گمان کردم کیسهای است پر از درهم یا دینار به من میدهد.
ناگهان دست خود را به آهن داغی زدم.هنگامی که آن را گرفتم پرتاب کردم و فریاد زدم!به من فرمود:مادر به عزایت بنشیند این آهنی است که با آتش دنیا داغ شده،پس چه خواهد برای من و تو در فردای قیامت اگر در زنجیرهای جهنم
1) 1) .شرح نهج البلاغه مرحوم مغنیه،ج ص 3،316.
بسته شویم.سپس این آیه را تلاوت کرد:« «إِذِ الْأَغْلالُ فِی أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ» ؛آن زمان که غل و زنجیرها بر گردن و دستوپای آنهاست و به سوی جهنم کشیده میشوند» (1).سپس فرمود:بیش از حقی که خداوند برای تو قرار داده نزد من نداری.اگر همین چیزی که میبینی(اشاره به آهن داغ است) بنابراین به خانهات برگرد.معاویه سخت در شگفتی فرورفت و گفت:«هیهات هیهات عقمت النّساء أن یلدن مثله؛چه دور است چه دور است یافتن همانند او، زنان عقیمند از اینکه مثل علی بزایند». (2)
به گفته شاعر:
مادر گیتی نزاید در جهان مثل علی آسمان گویی که در ترکش همین یک تیر داشت
مرحوم علاّمه مجلسی در بحار الانوار داستانی در حاشیه این ماجرا نقل کرده که مکمّل آن است.میگوید:عقیل به خدمت امام علیه السّلام رسید،امام علیه السّلام به فرزندش حسن علیه السّلام دستور داد که لباسی بر تن عمویت بپوشان(شاید لباس مناسبی نداشت)امام حسن علیه السّلام یکی از پیراهنهای پدر و عبایی از عباهای او را بر عمویش پوشاند،هنگام شام نان و نمکی بر سر سفره آوردند،عقیل گفت چیزی غیر از این در بساط نیست؟امام علیه السّلام فرمود:مگر این از نعمت خدا نیست،خدا را بسیار باید براین نعمت شکر گوییم.عقیل گفت:کمکی به من کن که بدهی خود را ادا کنم و زودتر از اینجا بروم.امام علیه السّلام فرمود:بدهی تو چهاندازه است؟عقیل گفت:صد هزار درهم.
امام علیه السّلام فرمود:نه واللّه من چنین مبلغی را ندارم که در اختیار تو بگذارم؛ولی بگذار سهم من از بیت المال داده شود من با تو نصف میکنم و اگر خانوادهام نیاز
نداشته باشند تمام سهم خود را به تو میدهم.عقیل گفت:بیت المال در دست توست تو مرا حواله به سهمیه خود میکنی مگر سهمیه تو چقدر است؟همه آن را هم که به من بدهی به جایی نمیرسد.امام علیه السّلام فرمود:من و تو مانند سایر مردم هستیم(و سهم ما با آنها برابر است)و همانطور که باهم سخن میگفتند(و در آن حال ظاهرا به علّت گرما پشتبام نشسته بودند)امام علیه السّلام نگاهی از آنجا به صندوقهایی که در بازار بود افکند و فرمود:اگر به آنچه گفتم قانع نیستی پایین برو و قفل بعضی از این صندوقها را بشکن و هرچه در آن است بردار،عقیل گفت:در این صندوقها چیست؟امام علیه السّلام فرمود:اموال تجار است،عقیل گفت:به من امر میفرمایی که صندوقهای کسانی که توکل بر خدا کردهاند و اموالشان را در آن نهادهاند بشکنم(و سرقت کنم)؟
امام علیه السّلام فرمود:آیا تو هم به من دستور میدهی که بیت المال مسلمین را بگشایم و اموالشان را به تو دهم در حالی که آنها توکل بر خدا کردند و قفل بر آنها نهادند(و کلید آن را به دست من سپردند)؟
سپس فرمود:راه دیگری به تو نشان میدهم.تو شمشیرت را برگیر و من هم شمشیر خود را بر میدارم.به منطقه حیره میرویم که در آنجا تجار ثروتمندی هستند وارد میشویم و اموالشان را به زور میگیریم.
عقیل گفت:مگر من دزدم؟
امام علیه السّلام فرمود:از یک نفر سرقت کنی بهتر از آن است که از همه مسلمین سرقت نمایی.(عقیل فهمید که این دستورات جدی نیست و هدف آن است که نادرستی افکار او را به او بفهماند). (1)
به هر حال قرائن نشان میدهد که هدف امام تنها بیان مسئلهای شخصی برای
1) 1) .بحار الانوار،ج 41،ص 113-114(مرحوم علاّمه مجلسی این حدیث را از ابن شهر آشوب نقل کرده است).
هشدار دادن به عقیل نبود،بلکه هدف این بود که این داستان در همهجا منعکس شود-که شد-و امتیاز طلبان پیش خود بیندیشند جایی که علی علیه السّلام با برادرش چنین رفتار کرد تکلیف ما روشن است و بعد از این نباید ما چنان امتیازاتی را انتظار داشته باشیم و به تعبیر دیگر:هدف شکستن فرهنگ دوران عثمان در مورد بیت المال و احیای فرهنگ دوران رسول خداست.
عقیل پسر ابوطالب و برادر امیر مؤمنان علی علیه السّلام از یک پدر و مادر است و در میان چهار پسر ابوطالب،پسر دوم و بیست سال از آن حضرت بزرگتر بود و کنیهاش ابا یزید است.
ابو طالب علاقه شدیدی به عقیل داشت و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله روزی خطاب به عقیل فرمود:«یا أبا یزید إنّی أحبّک حبّین؛حبّا لقرابتک منّی و حبّا لما کنت أعلم من حبّ عمّی إیّاک؛ای عقیل!من تو را به دو جهت دوست دارم یکی از این جهت که خویشاوند نزدیک منی و دیگر اینکه عمویم ابو طالب تو را بسیار دوست میداشت».
در بعضی از روایات نیز آمده که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله پس از این جمله به علی علیه السّلام فرمود:
«إنّ ولده لمقتول فی محبّة ولدک فتدمع علیه عیون المؤمنین و تصلّی علیه الملائکة المقرّبون ثمّ بکی حتّی جرت دموعه علی صدره؛فرزند او(اشاره به مسلم است)در طریق محبّت فرزند تو(اشاره به امام حسین علیه السّلام سالار شهیدان است)شهید میشود و چشمهای مؤمنان بر وی میگرید و فرشتگان مقرّب الهی بر او درود میفرستند.سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گریست بهگونهای که اشکهای او بر سینهاش فروریخت.
عقیل نیز مانند عمویش عباس بن عبد المطلب به اجبار در صف مشرکان در جنگ بدر حاضر و اسیر شد و با دادن فدیه به مکّه بازگشت و پیش از صلح حدیبیه مسلمان شد و هجرت کرد و به خدمت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله رسید و در جنگ موته در صف مسلمانان همراه برادرش جعفر شرکت جست و در زمان خلافت معاویه در سنه 50 هجری دیده از جهان فروبست در حالی که بیش از 90 سال داشت.
او در هیچیک از جنگهای برادرش امیر مؤمنان علیه السّلام حضور نیافت؛ولی«ابن عبد ربّه»در کتاب استیعاب نقل میکند که عقیل همراه با ابن عباس در جنگ جمل،صفین و نهروان شرکت داشت و این مسئله منافات با نابینایی او ندارد، زیرا«ابن ابی الحدید»میگوید:عقیل در جنگ صفین بود؛ولی پیکار نکرد و از خیرخواهی و مشورت نیک مضایقه ننمود.
درباره اینکه آیا عقیل سرانجام به شام رفت و به معاویه پیوست دو قول مختلف نقل شده،بعضی معتقدند که در زمان حیات امیر مؤمنان علیه السّلام به شام نرفت؛ولی بعد از شهادت آن حضرت(به ناچار)به شام رفت و به معاویه پیوست.
بعضی دیگر مانند علاّمه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود معتقدند اساسا برنامه ملحق شدن به معاویه در کار نبوده،ملاقاتی کرده و باز گشته است.
در مجموع چنین استفاده میشود که او مرد با ایمان و نیکنفسی بود؛ولی از نظر روحی ضعیف بود و اگر گاهی لغزشی از او سرزده به علت همین ضعف بود.
یکی از امتیازات عقیل آگاهی وسیع او نسبت به علم انساب بود،قبائل عرب را خوب میشناخت و از نسبهای آنها آگاه بود و بعضی او را یکی از نسّابهای چهارگانه عرب شمردهاند. (1)
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 11،ص 250 به بعد و شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری،ج 6،ص 523 به بعد.
بیشک بیت المال منابع مختلفی دارد؛یکی از منابع آن زکات است و میدانیم در تقسیم زکات مساوات شرط نیست،بلکه زکات براساس نیاز داده میشود و نیز ضرورتی ندارد که با حضور نیازمندی منتظر نیازمند دیگری بنشینیم بلکه میتوانیم به قدر کافی به نیازمند حاضر بدهیم.
دیگر از منابع بیت المال خمس است که در صدر اوّل غالبا از غنائم جنگی گرفته میشد.خمس در اختیار حاکم اسلامی قرار میگیرد تا طبق برنامه ویژهای که در فقه اسلامی و روایات آمده است به نیازمندان برسد،در آن نیز مساوات شرط نیست.
سوم خود غنائم جنگی است که به طور مساوی در میان جنگجویان تقسیم میشود؛ولی لشکر پیاده یک سهم میبرد و لشکر سواره دو سهم،زیرا در آن زمان تهیّه مرکب برای سواره نظام به هزینه خود آنها بود البتّه گاهی پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از یاران خود اجازه میگرفت و بخشی از غنائم را به فرد یا افراد خاصی برای جلب آنها به اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلّم میداد.
منابع چهارم و پنجم و ششم عبارتند از درآمد خیریهها،و خمس غیر غنائم و انفال که در آن نیز مساوات در مقام تقسیم شرط نبوده و اینجا جای شرح آن نیست.
منبع هفتم بیت المال که در آن زمان از همه مهمتر بوده و قسمت عمده اموال بیت المال از این طریق حاصل میشده درآمد اراضی خراجیه است؛یعنی مال الاجارهها یا خراجی که از زمینهای فتح شده به خزانه دولت اسلام ریخته میشد، زیرا این زمینها ملک عموم مسلمین بود.نه تنها نسل موجود،بلکه نسلا در نسل و طبعا درآمد آن تعلق به همه داشت.درست شبیه یک ملک مشاع که همه در آن مساویاند،بدیهی است حکومت اسلامی حق نداشت در تقسیم این درآمد
تفاوتی میان مسلمانان قائل بشود،هرچند غالب خلفا به این حکم اسلامی اعتنا نمیکردند و آن اموال را طبق میل خود به هرکس میخواستند میدادند و هرگونه میخواستند در آن تصرف مینمودند.
آنچه در داستان عقیل در این خطبه آمده مربوط به همین قسمت است که مهمترین بخش بیت المال را در بر میگرفته و شاید عقیل گمان میکرد این اموال در اختیار حاکم اسلامی است که هرگونه مایل باشد در آن تصرف کند به خصوص اینکه زمان عثمان را مشاهده کرده بود که خلیفه وقت با این اموال چهها میکرد.
و أعجب من ذلک طارق طرقنا بملفوفة فی وعائها،و معجونة شنئتها، کأنّما عجنت بریق حیّة أوقیئها،فقلت:أصلة،أمّ زکاة،أمّ صدقة؟فذالک محرّم علینا أهل البیت!فقال:لا ذا و لا ذاک،و لکّنها هدیّة.فقلت:هبلتک الهبول!أعن دین اللّه أتیتنی لتخدعنی؟أمختبط أنت أم ذوجنّة،أم تهجر؟ واللّه لو أعطیت الأقالیم السّبعة بما تحت أفلاکها،علی أن أعصی اللّه فی نملة أسلبها جلب شعیرة ما فعلته،و إنّ دنیاکم عندی لأهون من ورقة فی فم جرادة تقضمها.ما لعلیّ و لنعیم یفنی،و لذّة لا تبقی!نعوذ باللّه من سبات العقل،و قبح الزّلل.و به نستعین.
از این شگفتانگیزتر داستان کسی است(اشعث بن قیس منافق)که نیمه شب در خانه را زد و ظرف سرپوشیدهای(پر از حلوای خوشطعم و شیرین) برای من هدیه آورد.معجونی بود که من از آن متنفر شدم گویی با آب دهان مار یا استفراغ او خمیر شده بود.به او گفتم:آیا این هدیه است یا زکات یا صدقه؟که این هردو بر ما اهل بیت حرام است.او گفت:نه این است و نه آن ولی هدیه است!گفتم:زنان بچه مرده بر تو گریه کنند آیا از طریق آیین خدا به سراغ من آمدهای تا مرا بفریبی؟آیا تعادل فکری خود را از دست دادهای یا جن زدهای یا بر اثر شدت بیماری هذیان میگویی؟به خدا سوگند اگر اقلیمهای هفتگانه(روی زمین)را با آنچه در زیر آسمانهایش قرار دارد به من داده شود که خدا را با گرفتن پوست جوی از دهان مورچهای نافرمانی کنم هرگز نخواهم کرد.به یقین دنیای
شما نزد من از برگ درختی که در دهان ملخی در حال جویدن باشد پستتر و بیارزشتر است.علی را با نعمتهای فانی دنیا و لذّتهای ناپایدار آن چه کار؟!به خدا پناه میبریم از خواب رفتن عقل و لغزشهای قبیح و زشت و در این راه از او یاری میطلبیم.
داستان اشعث بن قیس منافق
در بخش گذشته-چنان که دیدیم-امام علیه السّلام برای مأیوس کردن همه امتیاز طلبان ناروا از بیت المال مسلمین،داستان تاریخی برادرش عقیل و حدیده محماة را بیان فرمود؛داستانی که فرهنگ عدالت اسلامی و مقدّم داشتن ضابطه بر رابطه در آن موج میزد.سپس در این بخش از خطبه،روی مصداق روشن دیگری از این قبیل دست میگذارد و داستان اشعث بن قیس منافق را بیان میدارد و میفرماید:«از این شگفتانگیزتر داستان کسی است(اشعث بن قیس منافق)که نیمهشب در خانه را زد و ظرف سرپوشیدهای(پر از حلوای خوش طعم و شیرین)برای من هدیه آورد.معجونی بود که من از آن متنفر شدم.گویی با آب دهان مار یا استفراغ او خمیر شده بود»؛ (و أعجب من ذلک طارق (1)طرقنا بملفوفة فی وعائها،و معجونة شنئتها (2)،کأنّما عجنت بریق حیّة أو قیئها) .
معروف این است که این کوبنده در همان اشعث بن قیس،رئیس منافقان کوفه بود؛شخصی که شبیه عبد اللّه،بن ابیّ،منافق معروف عصر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بود.
امّا اینکه امام علیه السّلام میفرماید:من از حلوای لذیذ متنفر بودم و گویی با آب دهان
مار عجین شده بود برای آن است که هدف اشعث این بود که قلب امام علیه السّلام را برای رسیدن به یک غرض دنیوی به خود معطوف دارد.(گاه گفته میشود او با یکی از مسلمانان به ناحق بر سر آب و ملکی نزاع داشت و پرونده این مخاصمه به دادگاه علی علیه السّلام رسیده بود.شاید این مرد کور باطن میخواست از این طریق دل امام علیه السّلام را به خود متوجّه کند و رأی او را بخرد؛ولی امام علیه السّلام با چشم ملکوتیاش باطن حلوا را دید؛باطنی که همچون زهر مار بود،زیرا قصد رشوه در آن نهفته شده بود).
واژه«ملفوفة»گر چه از ریشه«لفّ»به معنای پیچیدن گرفته شده و در اینجا اشاره به ظرفی است که در پارچهای پیچیده شده بود؛ولی چون امام علیه السّلام میفرماید این ملفوفه در ظرفی قرار داشت و سپس واژه معجونه را بر آن عطف میکند.این احتمال وجود دارد که ملفوفه نامی برای نوعی از حلوا بوده که در کوفه حلوای مرغوب و مورد علاقه مردم شناخته میشد. (1)
بعضی از شارحان نهج البلاغه احتمال دادهاند واژه«قئ»به معنای زهر مار است نه استفراغ او،زیرا همچون استفراغ آن را از دهان خود بیرون میریزد و تناسب مقام نیز همین را اقتضا میکند همانگونه که در عرف میگویند فلان غذا همچون زهر مار بود.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«به او گفتم:آیا این هدیه است یا زکات یا صدقه؟که این هر دو بر ما اهل بیت حرام است.او گفت:نه این است و نه آن؛ولی هدیه است»؛ (فقلت:أصلة،أمّ زکاة،أمّ صدقة؟فذلک محرّم علینا أهل البیت!فقال:لا ذا و لا ذاک،و لکنّها هدیّة) .
به یقین زکات بر تمام بنی هاشم حرام است و صدقه که اشاره به انفاقهای
1) 1) .شیخ محمد عبده در شرح نهج البلاغه خود به این معنا اشاره کرده و میگوید:ملفوفه نوعی از حلوا بوده است که اشعث بن قیس به عنوان هدیه خدمت امام علیه السّلام برد.
مستحبی است و بنابر قول مشهور بر بنی هاشم حرام نیست ممکن است بر خصوص اهل بیت علیهم السّلام حرام بوده باشد.بعضی نیز احتمال دادهاند که صدقه اشاره به کفارات و صدقات واجبه غیر از زکات باشد که آن هم بر بنی هاشم حرام است.
امّا«صلة»ممکن است به معنای رشوه باشد که در مباحث رشوه قاضی به عنوان«صلة القضاة»تعبیر میشود و از این جهت به آن«صله»گفته میشود که رشوه دهنده آن را وسیلهای برای وصول به مقصد نادرست خود قرار میدهد.
بعضی نیز گفتهاند:«صله»به معنای«هدیه»یا جایزه است همانگونه که در مورد جایزه شاعر«صله شاعر»گفته میشود،بنابراین جمله «لا ذا و لا ذاک،و لکنّها هدیّة» (نه این و نه آن)اشاره به نفی زکات و صدقه و اثبات هدیه بودن آن است.
این احتمال در تفسیر این عبارت داده شده است که جمله«لا ذا و لا ذاک»نفی همه باشد؛یعنی هیچکدام از اینها نیست؛نه رشوه و نه زکات و نه صدقه،بلکه هدیه است.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن،اشعث بن قیس منافق را زیر ضربات شدیدترین سرزنش و توبیخ قرار داده،میفرماید:«من به او گفتم:زنان بچه مرده بر تو گریه کنند آیا از طریق آیین خدا به سراغ من آمدهای تا مرا بفریبی؟»؛ (فقلت:
هبلتک الهبول! (1)أ عن دین اللّه أتیتنی لتخدعنی؟) .
اشاره به اینکه تو نیز مانند بسیاری از شیطان صفتان برای اینکه به مقصد نامشروع خود برسی لباس ظاهرا مشروعی بر آن پوشاندهای،نام هدیه بر رشوه گذاردهای به گمان اینکه میتوانی با این ظاهرسازی کسی را که چشمش اعماق وجود را میبیند بفریبی.آنگاه میافزاید:«آیا تعادل فکری خود را از دست
1) 1) .«هبول»صفت مشبهه است و به معنای زنی است که فرزند برای او باقی نمیماند و طبعا بسیار گریه میکند.
دادهای یا جنزدهای یا بر اثر شدت بیماری هذیان میگویی؟»؛ (أ مختبط أنت أم ذو جنّة،أم تهجر؟) .
اشاره به اینکه هیچ انسان عاقلی باور نمیکند که بتواند کسی مانند علی علیه السّلام را با هدیهای که در باطن بوی رشوه میدهد بفریبد و اگر کسی در این میدان وارد شود دلیل براین است که یا دیوانه بوده و یا بر اثر بیماری،عقل خود را موقتا از دست داده است.
«مختبط»از ریشه«خبط»به معنای از دست دادن تعادل است که گاه در مورد تعادل ظاهری به کار میرود و گاه درباره تعادل فکری و در اینجا معنای دوم اراده شده است و تعبیر به«ذو جنّة»(جن زده)یا اشاره به وسوسههای شیطان است که یکی از جنیان محسوب میشود و بر اثر این وسوسهها عقل انسان را میگیرد و یا اشاره به آن چیزی است که درمیان توده مردم مشهور بوده که بعضی افراد دیوانه را به عنوان جن زده به حساب میآورند.
واژه«تهجر»از ریشه«هجر»به معنای هذیان گفتن است،بنابراین فرق میان این سه واضح است؛مختبط کسی است که گرفتار نقصان عقلی بوده و تعادل فکری خود را از دست داده و ذو جنّه کسی است که بر اثر عاملی برونی گرفتار نوعی جنون شده و تهجر در مورد کسی گفته میشود که ذاتا دیوانه نیست؛امّا بر اثر شدت بیماری به هذیان گفتن دچار شده است.
البتّه این سه واژه وقتی در مقابل هم قرار میگیرند چنین مفهومی را افاده کنند در حالی که ممکن است هنگامی که هریک تنهایی به کار برود مفهوم وسیعتری داشته باشد.
سپس امام علیه السّلام برای اینکه به او بفهماند تا چه حد گرفتار اشتباه شده و علی علیه السّلام را به تاریکی دیده و او را نشناخته است،اشاره به نکته بسیار مهمی در زمینه عدالت خویش میکند که شاید از غیر او در طول تاریخ شنیده نشده باشد.این
نکته هشداری است به همه رهبران و حاکمان جوامع بشری که میفرماید:«به خدا سوگند اگر اقلیمهای هفتگانه(روی زمین)با آنچه در زیر آسمانهایش قرار دارد به من داده شود تا خدا را با گرفتن پوست جوی از دهان مورچهای نافرمانی کنم هرگز نخواهم کرد»؛ (و اللّه لو أعطیت الأقالیم السّبعة (1)بما تحت أفلاکها،علی أن أعصی اللّه فی نملة أسلبها جلب (2)شعیرة ما فعلته) .
سپس به بیان دلیل آن میپردازد و میفرماید:«به یقین دنیای شما نزد من از برگ درختی در دهان ملخی که در حال جویدن آن باشد پستتر و بیارزشتر است»؛ (و إنّ دنیاکم عندی لأهون من ورقة فی فم جرادة تقضمها (3)) .
در تأکید آن میفرماید:«علی را با نعمتهای فانی دنیا و لذتهای ناپایدار آنچه کار؟!»؛ (ما لعلّی و لنعیم یفنی،و لذّة لا تبقی!) .
در این چند جمله کوبنده و صریح و گویا،امام علیه السّلام میفرماید:هرگاه بزرگترین رشوههای متصوّر در جهان که همه روی زمین و قصرها و ثروتها و اموال و زرق و برقها باشد به من دهند که کمترین ظلم و ستمی که همان گرفتن پوست جوی(نه دانه جو)از دهان مورچهای که ظاهرا کوچکترین جنبنده است انجام دهم،نمیکنم.
بسیارند کسانی که مبالغ کوچک و متوسّط رشوه آنها را تکان نمیدهد؛ولی اگر امتیاز مهمّی برای آنها قائل شوند که معادل تمام زندگی آنان یا بیشتر باشد
1) 1) .اقالیم سبعه،«اقالیم»جمع«اقلیم»به معنای بخشی از جهان یا کشور است و جغرافیدانان قدیم جهان را به هفت اقلیم تقسیم میکردند و چون نقشه دقیقی از دنیا نداشتند حدّ و حدود این اقلیمهای هفتگانه دقیق نبود.به هر حال،هفتگانه در تقسیمبندی آنها چنین بود:اقلیم اوّل،هندوستان.دوم،بخشی از کشورهای عربی و حبشه،سوم،مصر و شام،چهارم،ایران.پنجم،روم.ششم،کشور ترک،هفتم،چین و ماچین.(لغت نامه دهخدا،ماده اقلیم).البتّه ممکن است تقسیم دیگری از سوی بعضی دیگر از جغرافیدانها ارائه شده باشد و به هر حال نظر امام علیه السّلام آن است که اگر همه مناطق آباد کرده زمین را به من بدهند.
2) 2) .«جلب»پوستهای است که روی دانه گندم یا جو را میگیرد و به پوستهای که به هنگام خوب شدن زخم روی آن را میپوشاند،«جلب»گفته میشود.
3) 3) .«تقضمها»از ریشه«قضم»بر وزن«هضم»به معنای دندان زدن،گاز گرفتن و جویدن است.
دست و پایشان میلرزد و میلغزند.چه کسی میتواند ادّعا کند که در هیچ حدّی از گرفتن امتیاز در برابر هیچ حدّی از کمترین کار خلاف گرفتار لغزش نخواهد شد؟امام میفرماید:من آن شخص هستم و حتّی صریحا سوگند بر آن یاد میکند.
دلیلی که امام برای این امر آورده بسیار قابل توجّه است،زیرا امتیازات مادّی برای کسانی اهمیّت دارد که دنیا در نظرشان بزرگ و برجسته است؛امّا کسی که در اوج معرفت خدا قرار گرفته و ما سوی اللّه در نظر او کم ارزش و بیمقدار است و همه دنیا از دیدگاه او همچون برگ درخت نیم جویدهای در دهان ملخی است،دلیلی ندارد که مرتکب عصیان پروردگار و ظلم و ستمی شود.
علی علیه السّلام با چشم حقیقتبین خود به باطن دنیا مینگرد؛او همه این مقامها و مواهب مادی را در حال فنا و زوال میبیند و چیزی که ارزش آن را ندارد که کسی به آن دل ببندد یا به دل بستنش بیندیشد.
به همین دلیل اگر بخواهیم ظلم و ستم،رشوهخواری و تعدّی به حقوق ضعیفان از دنیا ریشهکن شود باید در بالا بردن سطح معرفت انسانها نسبت به خدا و نسبت به دنیا تلاش و کوشش کنیم.
در ضمن از این عبارات با دلالت التزامی میتوان فهمید که ظلم و ستم و داوری به ناحق بدترین گناه است که حتّی در برابر به دست آوردن تمام دنیا نباید آن را مرتکب شد.
سرانجام امام علیه السّلام با جملهای کوتاه و بیدار کننده که در واقع ناظر به کلّ محتوای خطبه است،سخن خود را پایان میدهد و میفرماید:«به خدا پناه میبریم از خواب رفتن عقل و لغزشهای قبیح و زشت و در این راه از او یاری میطلبیم»؛ (نعوذ باللّه من سبات (1)العقل،و قبح الزّلل.و به نستعین) .
1) 1) .«سبات»از ریشه«سبت»بر وزن«وقت»به معنای تعطیل کردن به منظور استراحت است؛و«سبات»به از-
اشاره به اینکه اگر عقل بیدار باشد و لطف خدا یار،انسان گرفتار گناهان بزرگ نمیشود و در دام گناهان کوچک کمتر میافتد.
این سخن را با نقل دو روایت پایان میدهیم:حافظ ابو نعیم اصفهانی از دانشمندان معروف اهل سنّت در کتاب مشهورش حلیة الاولیاء مینویسد:
«پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به علی علیه السّلام خطاب کرد و فرمود:«یا علی!إنّ اللّه قدر زیّنک بزینة لم یزیّن العباد بزینة أحبّ إلی اللّه منها هی زینة الأبرار عند اللّه تعالی و الزّهد فی الدّنیا فجعلک لا ترزء من الدّنیا شیئا و لا ترزء منک الدّنیا شیئا؛ای علی!خداوند تو را به زینتی آراسته که بندگانش به چیزی محبوبتر از آن زینت نیاراسته و آن زینت ابرار و نیکان نزد خداوند متعال است و آن همان زهد و بیاعتنایی به دنیاست؛تو را آنگونه قرار داده که تو از دنیا چیزی کم نمیکنی و دنیا چیزی از تو نمیکاهد». 1
در حدیث دیگری آمده است که زن شجاعی از شیعیان مخلص علی علیه السّلام به نام «دارمیه حجونیه»در ملاقاتی که با معاویه داشت(و به دنبال او فرستاده بود)در جواب این سؤال معاویه که:
آیا هرگز علی علیه السّلام را دیدهای؟
گفت:آری به خدا سوگند او را دیدم.
گفت:چگونه او را دیدی؟
گفت:رأیته لم یفتنه الملک الّذی فتنک و لم تشغله النّعمة الّتی شغلتک؛او را چنان دیدم که این حکومتی که تو را فریب داده او را فریب نداده بود،و این نعمتهای دنیا که تو را مشغول ساخته او را مشغول نساخته بود». 2
اشعث بن قیس کیست؟
همانگونه که در جلد اوّل در تفسیر خطبه نوزدهم بیان کردیم«اشعث»از منافقانی بود که در زمان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به ظاهر مسلمان شد و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به ارتداد روی آورد و سپس اسیر شد و نزد ابو بکر اظهار ندامت کرد و مورد عفو قرار گرفت و در دوران امیر مؤمنان علی علیه السّلام با دشمنان او همچون عمرو بن عاص برای ایجاد نفاق در صفوف یاران آن حضرت همکاری داشت و سرچشمه خرابیها و مفاسد بیشماری شد او در قبیله خود صاحب نفوذ بود و از این طریق برای مقاصد سوء خود کمک میگرفت و به گفته بعضی از محققان بسیاری از مشکلات عصر خلافت امیر مؤمنان علی علیه السّلام از این منافق سرسخت و مرموز نشأت میگرفت.
شرح بیشتر را در جلد اوّل صفحه 644 به بعد مطالعه فرمایید.
و من دعاء له علیه السّلام
یلتجأ إلی اللّه أن یغنیه
از دعاهای امام علیه السّلام است در آن از خدا تقاضا میکند که از همگان بینیازش کند. (1)
همانگونه که از عنوان بالا روشن شد هدف اصلی امام علیه السّلام در این دعا درخواست غنا و بینیازی از غیر اوست،چرا که نیاز به دیگران گاه سبب مدح و ستایش آنها میشود در حالی که شایسته چنان مدحی نیستند و گاه سبب نکوهش منع کنندگان میگردد در حالی که شاید مستحق چنان نکوهشی نباشند
1) 1) .سند خطبه(دعا): از کسانی که این دعا را از امیر مؤمنان با اضافاتی نقل کرده،راوندی در کتاب الدّعوات است که بعد از جمله «إنّک علی کلّ شئ قدیر»اضافه میکند:«اللّهمّ اجعل أوّل کریمة تنتزعها من کرائمی و أوّل ودیعة ترتجعها من ودائع نعمک»و این اضافه نشان میدهد که راوندی دعا را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه اخذ کرده است.نویسنده کتاب الطراز(سیّد یمانی)نیز این دعا را با تفاوتی آورده که آن هم نشانی میدهد از منبع دیگری اخذ کرده است.امام سجّاد علیه السّلام نیز این دعا را در دعای مکارم الاخلاق با مختصر تفاوتی تضمین فرموده است و نشان میدهد که این دعا در میان اهل بیت معروف بوده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3، ص 160).
و از آن بدتر اینکه انسان دست نیاز به سوی شرار خلق دراز کند و در واقع این دعا به عنوان تعلیم به همه مردم مخصوصا پیروانش ذکر شده،زیرا مقام امام علیه السّلام از آن بالاتر است که به سراغ بدان برود یا مدح و ثنایی از آنان بکند.
اللّهمّ صن وجهی بالیّسار،و لا تبذل جاهی بالإقتار،فأسترزق طالبی رزقک،و أستعطف شرار خلقک،و أبتلی بحمد من أعطانی،و أفتتن بذمّ من منعنی،و أنت من وراء ذلک کلّه ولیّ الإعطاء و المنع؛«إنّک علی کلّ شیء قدیر».
خداوندا آبرویم را با بینیازی و غنا محفوظ دار و شخصیتم را بر اثر فقر ضایع مکن!مبادا از کسانی درخواست روزی کنم که آنها خود،از تو روزی میطلبند و از افراد بدکردار و پست،خواستار عطوفت و بخشش گردم و سرانجام به ستودن آنکس که به من چیزی عطا کرده،مبتلا شوم(هرچند شایسته ستایش نباشد)و به نکوهش کردن آنکس که مرا محروم داشته گرفتار گردم،هرچند درخور نکوهش نباشد،این در حالی است که تو در ماورای همه اینها سرپرست و صاحب اختیار بخشش و منع هستی و تو بر هرچیز توانایی.
از خلق شرور بینیازم کن!
امام علیه السّلام در این دعای کوتاه،ضمن هشت جمله مطالب پرمعنایی ذکر میکند که هم دعاست و هم درس اخلاق.نخست در ضمن دو جمله اصل دعا را بیان کرده عرضه میدارد:«خداوند آبرویم را با بینیازی محفوظ دار و شخصیتم را بر
اثر فقر ضایع مکن!»؛ (اللّهمّ صن (1)وجهی (2)بالیّسار (3)،و لا تبذل جاهی (4)بالإقتار (5)) .
منظور از«یسار»(بینیازی)غنا و توانگری به آن معنا که در عرف است نیست،بلکه منظور بینیازی از دیگران و داشتن زندگی توأم با عفاف و کفاف است وگرنه غنای به آن معنا،گاه سبب بیآبرویی هم میشود.
جمله «و لا تبذل جاهی بالإقتار» با توجّه به اینکه«و لا تبذل»از ریشه«بذل» است و«بذل»دو معنا دارد:یکی بخشیدن و از دست دادن و دیگری کهنه کردن و ضایع ساختن،دو تفسیر متفاوت دارد:نخست اینکه«خداوندا شخصیت مرا با فقر از من مگیر»و دیگر اینکه«شخصیت مرا با فقر به ابتذال مکشان».
سپس بعد از آن در چهار جمله به آثار فقر و نیازمندی به دیگران پرداخته، میفرماید:«در نتیجه از کسانی درخواست روزی کنم که آنها خود،از تو روزی میطلبند و از افراد بدکردار و پست،خواستار عطوفت و بخشش گردم و سرانجام به ستودن آنکس که به من چیزی عطا کرده،مبتلا شوم(هر چند شایسته ستایش نباشد)و به نکوهش کردن آنکس که مرا محروم داشته گرفتار گردم،هرچند درخور نکوهش نباشد»؛ (فأسترزق طالبی رزقک،و أستعطف شرار خلقک،و أبتلی بحمد من أعطانی،و أفتتن بذمّ من منعنی) .
در پایان میفرماید:«این در حالی است که تو در ماورای همه اینها سرپرست و صاحب اختیار بخشش و منع هستی و تو بر هرچیز توانایی»؛ (و أنت من وراء ذلک کلّه ولیّ الإعطاء و المنع؛«إنّک علی کلّ شئ قدیر») .
امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه به چهار اثر سوء فقر و نیازمندی که در دو مرحله
1) 1) .«صن»از ریشه«صیانت»به معنای محفوظ نگه داشتن است.
2) 2) .«وجه»در اینجا به معنای آبروست،هرچند اصل معنای آن صورت است.
3) 3) .«یسار»از ریشه«یسر»به معنای سهولت و آسانی و بینیازی است و در جمله بالا معنای اخیر اراده شده است.
4) 4) .«جاه»به معنای قدر و مقام و شرف است.
5) 5) .«اقتار»از ریشه«قتور»بر وزن«فتور»به معنای سخت گرفتن در خرج کردن است.
انجام میشود،اشاره فرموده:نخست میفرماید:حدّاقل چیزی که بر آن مترتّب میشود این است که دست نیاز به سوی نیازمندان درگاه تو دراز کنم و از آن بدتر اینکه حلّ مشکل در دست بدان و افراد پست قرار بگیرد که راستی زندگی کردن در چنان شرایطی برای افراد با ایمان و با شخصیت بسیار سخت و دردناک است.
در مرحله دوم؛یعنی پس از درخواست اگر طرف مقابل،اجابت کند انسان ناگزیر از مدح و ستایش اوست و ای بسا انسانی باشد که هرگز شایسته مرگ نیست و اگر از کمک کردن به دلایل خاصّی دریغ دارد زبان به نکوهش او بگشایم در حالی که ای بسا درخور نکوهش و مذمّت نباشد و خودش مشکلات اهمّی دارد که باید به آنها برسد؛ولی از آنجایی که«صاحب الحاجة لا یری إلاّ حاجته؛حاجتمند جز حاجت خود را نمیبیند» (1)همین که دست ردّ بر سینه من زد من او را متّهم به بخل و خسیس بودن میکنم در حالی که چه بهتر آب را از سرچشمه بگیرم و رو به درگاه تو آورم که تو ولیّ اعطا و منعی و بر هرچیز قادری!
بدیهی است روح بلند و بزرگ امام علیه السّلام هرگز چنین اموری را نمیپذیرد،هر چند گرفتار نیازمندی باشد.امام میخواهد آثار طبیعی فقر را که در بسیاری از مردم آشکار است بیان فرماید تا بکوشند و با فقر مبارزه کنند و هرگز دست نیاز به سوی کسی دراز نکنند.
آثار زیانبار فقر
گرچه در روایات متعددی از فقر ستایش شده،مانند حدیث معروف پیامبر
1) 1) .این عبارت در روایات دیده نشده بلکه به صورت ضرب المثل معروفی است که با تعبیرات مختلف گفته میشود،مانند«صاحب الحاجة لا یروم إلاّ قضائها»یا«صاحب الحاجة أرعن لا یرید إلاّ قضائها»یا «صاحب الحاجة أعمی و لو کان بصیرا».(کشف الخفاء،تألیف عجلونی،ج 2،ص 18).
اکرم صلّی اللّه علیه و اله:«الفقر فخری و به أفتخر»و روایت امام صادق علیه السّلام:خداوند به حضرت موسی علیه السّلام فرمود:«إذا رأیت الفقر مقبلا فقل مرحبا بشعار الصّالحین و اذا رأیت الغنیّ مقبلا فقل:ذنب عجّلت عقوبته؛هنگامی که دیدید فقر روی آورده بگو ای شعار صالحین خوش آمدی و هنگامی که ببینی غنا روی آورده بگو لابد گناهی از من سر زده که مجازاتش به سرعت فرارسیده» (1)و روایات دیگری مانند آن.
ولی روشن است که فقر به معنای تهیدستی مخصوصا در آنجا که بر اثر تنبلی و کوتاهی و ضعف مدیریت حاصل شود نه مایه افتخار است و نه شعار صالحان، بلکه سبب ذلّت و خواری و آلودگی به انواع گناهان است.
مایه افتخار،فقر الی اللّه است،چرا که عالم همه نیازمندند و خداوند بینیاز:
«یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» (2)و این شبیه همان چیزی است که در حدیث امیر مؤمنان علیه السّلام آمده است که عرضه میداشت:«کفی بی عزّا أن أکون لک عبدا و کفی بی فخرا أن تکون لی ربّا». (3)
یا اینکه منظور از فقر،زندگی ساده و خالی از تشریفات و تکلّفات است در برابر ثروتی که موجب مستی و غرور و تشریفات و تجمّلات میشود.
تعبیر به«شعار الصّالحین»از فقر و تعبیر به«مجازات زودرس»از غنا،گواه روشنی براین معناست،زیرا شعار صالحان به یقین چیزی است که موجب صلاح و فلاح باشد؛مانند زهد و ساده زیستی و عقوبت گناه،مربوط به چیزی است که گناه آلوده باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که قسمتی از این روایات که در آن مدح فقر آمده، اشاره به فقر تحمیلی باشد که بر اثر انجام وظیفه دامنگیر انسان میشود؛مثلا در آغاز اسلام گروه عظیمی از مسلمانان مجبور به مهاجرت از مکّه به مدینه شدند و
هرگز نتوانستند امکانات خویش را در مکّه،به مدینه منتقل کنند و طبعا در آنجا گرفتار فقر شدیدی شدند و یا مسلمانانی که در شعب ابی طالب در محاصره اقتصادی دشمن قرار گرفتند واقعا فقیر شدند فقری که بر اثر ایمان به خدا و اطاعت فرمان او از سوی دشمن به آنها تحمیل شد و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به آنها دلداری میداد که این فقر مایه افتخار است و شعار صالحان.
همچنین در دورانهای بعد،جمع زیادی از خاصّان اهل بیت علیهم السّلام به مضمون مثل معروف«البلاء للولاء»گرفتار چنین فقر تحمیلی میشدند و این امر تا عصر و زمان ما ادامه دارد.چنین فقری نه تنها عیب نیست،بلکه افتخار است؛عیب آن است که انسان برای دنیا دست از انجام وظیفه بر دارد و تسلیم دشمن شود.
حدیث شریف«من أحبّنا أهل البیت فلیعدّ للفقر جلبابا؛هر کس ما اهل بیت را دوست بدارد باید چادر فقر را آماده کند» (1)نیز اشاره به این مطلب دارد.
بنابراین فقر بیدلیل که ناشی از تنبلی و فرار از کار یا سوء مدیریت حاصل شود هرگز مطلوب انسان نیست.
کلام امام علیه السّلام در دعای مورد بحث،به خوبی نشان میدهد که یک سلسله رذائل اخلاقی از فقر به معنای تهیدستی نشأت میگیرد،تواضع در برابر اشرار و ستایش کسانی که شایسته ستایش و نکوهش کسانی که در خور نکوهش نیستند از جمله رذائل اخلاقی است که از فقر به معنای تهیدستی نشأت میگیرد.
جمله«لا تبذل جاهی بالإقتار»دلیل بر این است که فقر فردی،آبروی انسان و فقر اجتماعی آبروی جامعه را میبرد و این هرگز با عزّت ناشی از ایمان سازگار نیست: «وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ» (2)
در حدیثی از امیر مؤمنان میخوانیم که فقر سرچشمه عیوب بزرگی است،
فرمود:«یا بنیّ الفقیر حقیر لا یسمع کلامه و لا یعرف مقامه لو کان الفقیر صادقا یسمّونه کاذبا و لو کان زاهدا یسمّونه جاهلا؛فرزندم فقیر حقیر است کسی گوش به سخنش فرانمیدهد و برای مقامش ارزشی قائل نیستند؛اگر فقیر صادق باشد او را دروغگو مینامند و اگر زهد پیشه کند جاهلش مینامند».
سپس افزود:«یا بنیّ من ابتلی بالفقر ابتلی بأربع خصال بالضّعف فی یقینه و النّقصان فی عقله و الرّقّة فی دینه و قلّة الحیاء فی وجهه فنعوذ باللّه من الفقر؛ فرزندم کسی که به فقر مبتلا شود به چهار خصلت و عیب بزرگ مبتلا میگردد ضعف در یقین،نقصان در عقل،کمبود در دین و کمی حیا،بنابراین به خدا پناه میبریم از فقر». (1)
امروز با چشم خود میبینیم که فقر سرچشمه مفاسد بیشماری؛مانند ابتلا به مواد مخدّر،فحشا،خیانت،سرقت،خدمت به اجانب و مانند آن میشود به همین دلیل در حدیثی از امام صادق علیه السّلام آمده است:«غنیّ یحجزک عن الظّلم خیر من فقر یحملک علی الإثم؛غنایی که تو را از ظلم باز دارد بهتر از فقری است که تو را به گناه وا دارد». (2)
به همین دلیل در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فقر مایه رو سیاهی در دو جهان:
«الفقر سواد الوجه فی الدّارین» (3)و در حدیث دیگری از همان حضرت فقر در سر حدّ کفر:«کاد الفقر أن یکون کفرا» (4)شمرده شده است.
بدیهی است اگر فقر جامعهای را فراگیرد عیوب و نقایصی که به آن اشاره شده به صورت خطرناکتری آشکار میشود و امروز میبینیم بعضی از جوامع فقیر مسلمانان،چنان در چنگال بیگانگان و دشمنان اسلام گرفتار شدهاند که
انسان شدیدا بر آنها تأسّف میخورد.
این بحث را با سخنی از امام سجاد علیه السّلام در یکی از دعاهای پر معنایش پایان میدهیم؛عرضه میدارد:«أللّهمّ إنّی أسئلک خیر المعیشة معیشة أقوی بها علی طاعتک و أبلغ بها جمیع حاجاتی و أتوسّل بها إلیک فی الحیاة الدّنیا و فی الآخرة من غیر أن تترفنی فیها فأطغی أو تقترها علیّ فأشقی؛خداوندا من از تو معیشت و زندگی خوبی تقاضا میکنم معیشتی که با آن قدرت بر اطاعتت داشته باشم و به تمام نیازهایم برسم،به وسیله آن در دنیا و آخرت به تو نزدیک شوم،بیآنکه ثروت غرورآفرین و مست کنندهای به من دهی که سر به طغیان بر دارم یا چنان بر من تنگ گیری که بدبخت شوم». (1)
1) 1) .بحار الانوار،87،ص 12،ح 2.
و من خطبة له علیه السّلام
فی التّنفیر من الدّنیا
از خطبههای امام علیه السّلام است که در متنفّر ساختن از زرق و برق دنیا ایراد فرموده است. (1)
این خطبه در واقع از سه بخش تشکیل شده و هر یک ناظر به مطلبی است که مکمّل مطلب دیگر است:
در بخش اوّل امام علیه السّلام به معرفی دنیا میپردازد که سرایی است ناپایدار و ناامن
1) 1) .سند خطبه: این خطبه را متّقی هندی از فقهای عامّه در کتاب کنز العمّال آورده،میگوید:دینوری و ابن عساکر از عبد اللّه بن صالح عجلی از پدرش چنین نقل میکند که روزی علی بن ابی طالب علیه السّلام خطبهای برای ما خواند.نخست حمد و ثنای الهی بجا آورد و درود بر پیامبر فرستاد و بعد فرمود:«عباد اللّه لا تغرّنّکم الحیاة الدّنیا فإنّها دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة...»و نیز سبط بن جوزی در تذکرة الخواصّ آن را با اضافاتی نقل کرده و میگوید:این خطبه(به جهت فصاحت و بلاغتش)به عنوان«خطبه بالغه»معروف است.سپس نقل میکند که ابو نعیم نیز در کتاب حلیه بخشی از این خطبه را آورده است.خطیب خوارزمی نیز در کتاب مناقب آن را با اضافاتی نقل کرده است.نویسنده مصادر نهج البلاغه بعد از اشاره به مطالب بالا میگوید:با این نقل گستردهای که از خطبه در کتب اهل سنّت آمده،نیازی نمیبینیم که راویان این خطبه را از علمای امامیّه شرح دهیم.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 167.)
و مملوّ از حوادث ناگوار؛پیوسته دستخوش دگرگونیها و اهل آن هدف تیرهای بلا.
در بخش دوم امام علیه السّلام هشدار میدهد که قبل از شما گروههای زیادی در دنیا آمدند و چه بسا از شما قویتر و دارای امکانات فزونتر؛امّا همه را گذاردند و رفتند و خانهای از سنگ و گل و خاک به نام خانه گور را بهجای آن قصرهای زیبا پذیرفتند.
در بخش سوم میفرماید:شما هم در همان مسیر قرار دارید و دارای همان سرنوشت هستید.روزی فرامیرسد که زندگی شما پایان مییابد و قبرها جسمهای بیجان شما را در بر میگیرند و در آیندهای نه چندان دور از قبرها برانگیخته میشوید و اعمالی را که در یک عمر انجام دادید در برابر شما ظاهر میشود و باید پاسخگوی آن باشید.
دار بالبلاء محفوفة،و بالغدر معروفة،لا تدوم أحوالها،و لا یسلم نزّالها.
أحوال مختلفة،و تارات متصرّفة،العیش فیها مذموم،و الأمان منها معدوم،و إنّما أهلها فیها أغراض مستهدفة،ترمیهم بسهامها،و تفنیهم بحمامها.
(دنیا)سرایی است که در لابهلای بلاها و مشکلات پیچیده شده و به غدر و نیرنگ و بیوفایی معروف است:حالاتش یکنواخت نمیماند و ساکنانش سالم و در امان نیستند.پیوسته اوضاع و حالاتش دگرگون میشود(بهگونهای که) زندگی در آن نکوهیده و نامطلوب و امنیّت در آن نایاب و معدوم است.اهل دنیا همواره هدف تیرهای بلا هستند که پی در پی به سوی آنها پرتاب میکند و با مرگ نابودشان میسازد.
ناپایداری احوال جهان
همان گونه که در بالا اشاره شد امام علیه السّلام در این بخش از خطبه از ناپایداری و بیوفایی دنیا سخن میگوید و میفرماید:«(دنیا)سرایی است که در لابهلای بلاها و مشکلات پیچیده شده و به غدر و نیرنگ و بیوفایی معروف است:
حالاتش یکنواخت نمیماند و ساکنانش سالم و در امان نیستند»؛ (دار بالبلاء
محفوفة،و بالغدر (1)معروفة،لا تدوم أحوالها،و لا یسلم نزّالها (2)) .
بلاهایی که زندگی این دنیا را در بر گرفته،بسیار زیاد و متنوّع است، بیماریهای جسمی،بیماریهای روانی،حوادث ناگوار اجتماعی،طوفانها، زلزلهها،سیلابها،جنگها،غارتها،حوادثی که منجر به مرگ یا مجروح شدن اعضا میگردد،از دست دادن عزیزان و مانند آنها.
جمله «دار بالبلاء محفوفة» اشاره گویایی است به تمام آنچه گفته شد.
غدر و بیوفایی دنیا ممکن است اشاره به اهل آن باشد که غالبا بیوفا هستند هنگامی که دنیا به انسان رو میکند دوستدار و مخلصند و هرگاه پشت کرد گویی هرگز آشنا نبودند.یا اشاره به بیوفایی مواهب دنیوی است در حالیکه انسان کاملا سالم و سرحال است و تصوّر میکند سالها این وضع ادامه مییابد.با پیش آمد کوچکی ناگهان سلامت و نشاط برچیده میشود و در حالیکه اموال و ثروت فراوان،از هر سو فراهم کرده،حادثهای پیش میآید که ناگهان ورشکست میشود و محتاج نان شب میگردد.
ناپایداری دنیا که در «لا تدوم أحوالها» بیان شده،نتیجه همان بلاها و حوادث گوناگونی است که از هر سو انسان را احاطه کرده،و در امان نبودن ساکنان دنیا که در جمله «و لا یسلم نزّالها» آمده به سبب همان حوادث تلخ و ناپایداری دنیاست.
آری!از«نسیمی دفتر ایّام بر هم میخورد»و با یک گردش چرخ نیلوفری،نه نادر به جا میماند و نه کبکبه و دبدبه نادری و به گفته شاعر:
آن مادری که این همه فرزند زاد و کشت
دیگر که چشم دارد از او مهر مادری!
سپس در تأکید همین معنا با عبارات تکان دهنده دیگری میافزاید:«احوالش ناپایدار و حالاتش دگرگون(بهگونهای که)زندگی در آن نکوهیده و نامطلوب و امنیّت در آن نایاب و معدوم است»؛(أحوال مختلفة،و تارات (1)متصرّفة (2)،العیش فیها مذموم،و الأمان منها معدوم).
سرتاسر تاریخ بشر پر از شواهد زندهای بر این گفتار پرمعنای مولاست و از آن فراتر،آیات قرآن مجید است که از سرگذشت پیشینیان پرده بر میدارد.
از جمله صحنه بسیار عبرتانگیزی است که از زندگی ثروتمند معروف بنی اسرائیل قارون در اواخر سوره قصص،ترسیم کرده است.
یک روز قارون با تمام زر و زیور و خدم و حشم و دم و دستگاه خود در میان بنی اسرائیل ظاهر میشود و با تمام قدرت و ثروتش از برابر چشمان آنها رژه میرود،آنچنان که گویی در دل دنیاپرستان بنی اسرائیل،قند آب میشود و فریاد یا «یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ» سر میدهند.
فردای آن روز که با یک زلزله آمیخته با«خسف»زمین،قارون و تمام اموال و ثروتش را در کام خود فرومیبرد آن دنیاپرستان دیروز در وحشت فرومیروند و این سخن را میگویند« «لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللّهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا» اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود ما را نیز به قعر زمین فرومیبرد(و به سرنوشت قارون گرفتار میشدیم)».
در عصر و زمان ما نه تنها این گونه حوادث کم نیست،بلکه دامنه وسیعتر و گستردهتری پیدا کرده و صحنههایی که همه روز با چشم خود ناظر آن هستیم.
سپس امام علیه السّلام در پایان این فراز،تشبیه جالبی درباره حوادث دنیا و ساکنان دنیا دارد،میفرماید:«اهل دنیا همواره هدف تیرهای بلا هستند،که پی در پی بسوی آنها پرتاب میکند و با مرگ نابودشان میسازد»؛ (و إنّما أهلها فیها أغراض
مستهدفة (1)،ترمیهم بسهامها،و تفنیهم بحمامها (2)) .
آری!انسانها در این جهان هدفهای بیدفاعی هستند در برابر تیرهای بلاها که از چپ و راست و بالا و پایین به سوی آنها پرتاب میشود؛تیرهایی که کمتر خطا میکند و درست به هدف میخورد و هدف را نابود میسازد.
آیا در میدانی که تیراندازان آن را احاطه کرده و مرتّبا انسانی را نشانهگیری میکنند امنیّت و سلامتی وجود دارد؟!آیا زندگی در وسط چنین میدانی مذموم و منفور نیست؟!ممکن است این میدان مملوّ از انواع غذاهای رنگارنگ و لباسهای زیبا و جواهرات و زیورها باشد؛ولی آیا این امور با آن شرایطی که این میدان دارد میتواند سبب دلخوشی گردد؟!هرگز.
در اینجا داستان معروفی است که میتواند بیوفایی و ناپایداری دنیا را به خوبی مجسّم کند.
در کتاب کامل مبرّد میخوانیم که:«روزی یزید ابن عبد الملک گفت دنیا هیچ گاه برای هیچ کس خالی از ناراحتیها و مشکلات نشده من میخواهم چنین روزی را برای خود فراهم نمایم.هنگامی که یک روز خلوت کردم هیچ خبری را به من نرسانید و مرا با لذاتم در آن خلوتگاه وا گذارید.سپس معشوقه خود حبابه را صدا زد و گفت:شراب به من بنوشان و آواز بخوان و(به پندار خود)بهترین وسائل عیشونوش را فراهم ساز.در این هنگام حبابه دانه اناری را برگرفت در دهان خود گذاشت.ناگهان به گلوی او پرید(و در دستگاه تنفس او فرورفت و خارج نشد)و همین سبب مرگ او شد.یزید ابن عبد الملک چنان ضجّه و فریادی زد که بیهوش شد.هنگامی که به هوش آمد گفت من اجازه نمیدهم او را
دفن کنید باید در کنار من باشد.(طبق روایت دیگری پیوسته او را در آغوش گرفت،میبویید تا متعفّن شد)اطراف او از بنی امیّه به او گفتند این زن بازگشت به حیات نمیکند این یک مردار است در این هنگام اجازه دفنش داد و طبق بعضی از نقلها بعد از 15 روز خود یزید ابن عبد الملک از دنیا رفت و این بود سرانجام عیش و نوش بیدغدغه او». (1)
سرای پیچیده با بلاها
این جهان به راستی سرای مشکلات و نابسامانیها و درد و رنجهاست.معمولا همه ما از این موضوع به طور اجمال آگاه هستیم؛ولی غالبا در شرح و تفصیل آن تأمّل نمیکنیم.
آفاتی که سلامت انسان را تهدید میکند بیش از آن است که در حساب آید.
ساختمان وجود انسان از اعضای مختلفی تشکیل شده که هر کدام از آنها برای انجام دادن وظیفه صحیح،شرایط بیشماری دارند؛قلب،کلیهها،عروق و اعصاب،عضلات،استخوانها که اگر کمترین تغییری در شرایط آن حاصل شد مشکل آفرین است.
بعضی از پزشکان معتقدند که کبد انسان سیصد نوع از سموم را دفع میکند حال اگر کمترین آفتی به آن برسد و یک یا چند نوع از سموم را نتواند دفع کند اوّل مشکلات است.و همچنین چشم و گوش و زبان و امثال آن.
از آفات درونی که بگذریم آفات بیرونی فوق العاده زیاد و متنوع است به طوری که مرگ انسان در درون عوامل حیات او نهفته است؛بارانی که مایه حیات و زندگی است اگر بیش از حدّ ببارد سیلاب عظیمی را تشکیل میدهد که همه
1) 1) .کامل مبرّد،ج 1،ص 389 و تتمّة المنتهی مرحوم محدّث قمی،شرح حال یزید ابن عبد الملک.
چیز را با خود میبرد؛نسیمی که مایه حیات و نشاط است اگر سریعتر از حدّ معمول بورزد،طوفانی میشود که درختان را از ریشه میکند و انسانها را به هوا پرتاب میکند؛خورشیدی که نورش زندگی آفرین است اگر بیش از حدّ بتابد انسان گرمازده میشود و خطر مرگ او را تهدید میکند؛زمینی که بستر آرامش انسان است و همه برکات را از آن میگیرد اگر سر به طغیان بر دارد و زلزلههایی روی دهد گاه شهرهایی را که صدها سال در عمران و آبادی آن کوشیدهاند در چند ثانیه به تلّی از خاک مبدّل میسازد.
آفات گیاهی،طغیان دریاها،هجوم انواع بیماریهای فراگیر از زمین و هوا و آب و غذا،هر کدام میتواند حیات انسان را تهدید کند.هنگامی که به ملخها فرمان حمله داده شود و لشکر عظیم آنها از هر سو حملهور شوند برگها و ساقهها و محصولات درختان را نابود میکنند بیآنکه هیچ کس-حتّی با وسایل پیشرفته امروز-بتواند جلوی آنها را بگیرد.
اینها مربوط به حوادث طبیعی بود آفات اجتماعی نیز از آن کمتر نیست جنگهای خونین که همچون آتشفشان هر روز در گوشهای جهان ظاهر میشود دائما حیات انسان را تهدید میکند.
رقابتهای ویرانگر در تصاحب پستهای سیاسی و مسائل اقتصادی همه روز گروهی را بر خاک سیاه مینشاند و یا در کام مرگ فرومیبرد.
اختلافات خانوادگی که منجر به طلاق و از هم پاشیدگی خانوادهها میشود نافرمانی فرزندان،خیانت شرکا و دوستان ناباب و ضربات شکننده منافقان،هر یک عاملی است برای تهدید حیات انسان و یا آرامش او.
بنابراین باید با تمام وجود به این سخن مولایمان رو بیاوریم که:«دار بالبلاء محفوفة». (1)
1) 1) .در شرح خطبه 145 نیز توضیحات بیشتری در این رابطه میخوانید.
و اعلموا عباد اللّه أنّکم و ما أنتم فیه من هذه الدّنیا علی سبیل من قد مضی قبلکم،ممّن کان أطول منکم أعمارا،و أعمر دیارا،و أبعد آثارا؛ أصبحت أصواتهم هامدة،و ریاحهم راکدة،و أجسادهم بالیة،و دیارهم خالیة،و آثارهم عافیة.فاستبدلوا بالقصور المشیّدة،و النّمارق الممهّدة، الصّخور و الأحجار المسنّدة،و القبور اللاّطئة الملحدة،الّتی قد بنی علی الخراب فناؤها،و شیّد بالتّراب بناؤها؛فمحلّها مقترب،و ساکنها مغترب، بین أهل محلّة موحشین،و أهل فراغ متشاغلین،لا یستأنسون بالأوطان، و لا یتواصلون تواصل الجیران،علی ما بینهم من قرب الجوار،و دنوّ الدّار.و کیف یکون بینهم تزاور،و قد صلحنهم بکلکله البلی،و أکلتهم الجنادل و الثّری!
بدانید ای بندگان خدا!شما و آنچه در آن از این دنیا هستید در همان مسیری قرار دارید که پیشینیان شما بودند؛همان کسانی که عمرشان از شما طولانیتر و سرزمینشان آبادتر و آثارشان از شما گستردهتر و ماندگارتر بود؛امّا چیزی نگذشت که صداهایشان خاموش گشت،نیروها و حرکاتشان از کار افتاد، اجسادشان کهنه،خانههایشان خالی و آثارشان محو گردید،سرانجام قصرهای بلند و محکم(و بساط عیشونوش و تختهای زینتی و)پشتیهای نرم و راحت را به تخته سنگهای خشن لحد و قبور بههم چسبیده و لحدهای چیده شده مبدّل ساختند؛همان گورهایی که درگاهش بر خرابی بنا شده و ساختمانش تنها با
خاک بر پا گشته؛قبرهایی که به یکدیگر نزدیک است؛ولی ساکنانش از یکدیگر دورند!آنها در میان اهل محلّه وحشت و در عین حال و افراد فارغ البال قرار گرفتهاند.آنها هرگز انسی به وطنهای خود(قبرها)پیدا نمیکنند و همچون همسایگان با یکدیگر دیداری ندارند با اینکه به هم نزدیکاند و خانههایشان در کنار یکدیگر است.چگونه ممکن است با هم دیدار کنند در حالی که فنا و فرسودگی با سینه سنگین خود آنها را در هم کوبیده و سنگها و خاکها جسمشان را خورده است.
همسایگان دور از هم!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه دست مخاطبان خود را گرفته و به اعماق تاریخ پیشینیان میبرد و سرنوشت آنها را بعد از یک عمر طولانی با آنهمه قوّت و قدرت و عزّت،نشان میدهد و دیروز و امروزشان را در کنار هم مینهد و بزرگترین و مؤثّرترین درس عبرت را به مخاطبان خود که جمیع بندگان خدا از هر قوم و ملّتی هستند میآموزد و میفرماید:«بدانید ای بندگان خدا!شما و آنچه در آن از این دنیا هستید در همان مسیری قرار دارید که پیشینیان شما بودند»؛ (و اعملوا عباد اللّه أنّکم و ما أنتم فیه من هذه الدّنیا علی سبیل من قد مضی قبلکم) .
سپس به شرح این مجمل میپردازد:«همان کسانی که عمرشان از شما طولانیتر و سرزمینشان آبادتر و آثارشان از شما گستردهتر و ماندگارتر بود امّا چیزی نگذشت که صداهایشان خاموش گشت،نیروها و حرکاتشان از کار افتاد، اجسادشان کهنه،خانههایشان خالی و آثارشان محو گردید»؛ (ممّن کان أطول منکم أعمارا،و أعمر دیارا،و أبعد آثارا؛أصبحت أصواتهم هامدة (1)،و ریاحهم
1) 1) .«هامدة»از ریشه«همود»در اصل به معنای خاموش شدن آتش و فرونشستن حرارت آن است،سپس به خاموش شدن صداها اطلاق شده و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
راکدة،و أجسادهم بالیة،و دیارهم خالیة،و آثارهم عافیة (1)) .
قرآن مجید نمونههای روشنی از چنین اقوامی را در سورههای مختلف بر شمرده،از جمله درباره قوم عاد و ثمود،که نمونه روشنی محسوب میشوند،در سوره«فجر»میفرماید:« «أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ اَلَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتادِ اَلَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلادِ فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسادَ فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذاب» ؛آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟همچنین با آن شهر ارم با عظمت همان شهری که مانندش در شهرها ساخته نشده بود و قوم ثمود که صخرههای عظیم را از کنار درّه میبریدند(و با آن کاخها میساختند)و فرعونی که قدرتمند و شکنجهگر بود،همان اقوامی که در شهرها طغیان کردند و فساد فراوان در آنها به بار آوردند،به همین سبب خداوند،تازیانه عذاب را بر آنان فروریخت». (2)
امام علیه السّلام سه ویژگی را که نشانه برتری بعضی از اقوام پیشین بوده برای آنان بر میشمرد:نخست طول عمر(به گونهای که درباره بعضی از آنان نوشتهاند که عمرشان به چهار صد سال میرسید) (3)و دیگر عمران و آبادی شهرها بهگونهای که قرآن در جای دیگر میگوید:آنها دل کوهها را میتراشیدند و خانههای امن در آن بنا میکردند: «وَ کانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً آمِنِینَ» (4).آنها زمینهای آباد و خرم و سرسبز و باغهای پرنعمت داشتند و در کشاورزی ابتکار و قدرت فراوانی نشان میدادند.
1) 1) .«عافیة»از ریشه«عفو»به معنای از بین رفتن آثار چیزی است؛مثل اینکه باد بورزد و شنهای نرم را روی آثار باقی مانده از کاروان بریزد و تمام آن را از نظر محو کند و عفو به معنای گذشت و بخشش و آمرزش نیز از همینجا گرفته شده است،چرا که آثار خطا و گناه را از بین میبرد.
2) 2) .فجر،آیات 6-13.
3) 3) .شرح نهج البلاغه علاّمه خویی،ج 14،ص 230.
4) 4) .حجر،آیه 82
دیگر اینکه آثار آنها بسیار ماندگارتر بود.اشاره به اینکه خانهها و قصرها و سایر کارهای عمرانی آنها به قدری قوی و محکم بود که سالیان دراز برقرار میماند.
ولی عاقبت کارشان به کجا انجامید،فریادها و غوغاها خاموش شد و سکوتی غمانگیز جای آن را گرفت.بدنهای بیجان آنها در زیر خاک پوسیده و استخوانهایشان تبدیل به خاک شد و حتّی آثار آنها بر چیده شد.
جمله «و ریاحهم راکدة» با توجّه به اینکه«ریاح»جمع«ریح»و ریح در اینجا به معنای«روح»و قوت است مفهوم رکود آن این است که به کلّی از کار افتادند و بعضی از آن را به معنای فرونشستن باد غرور تفسیر کردهاند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از ریاح بادهایی باشد که بر پرچمهای قدرتمندان و شاهان میخورد.ضرب المثل معروفی است که میگویند:«فلان شخص هنوز باد به پرچمش میخورد»یعنی هنوز بر سر قوّت و قدرت است؛ ولی هنگامی که قدرت از بین برود پرچم سقوط میکند و دیگر بادی به پرچم نمیخورد.
سپس امام علیه السّلام به این نکته قابل توجّه اشاره میفرماید که بعد از کاخ نشین بودن و زندگی پر زرق و برق دنیا به چه روزی گرفتار شدند:«سرانجام قصرهای بلند و محکم(و بساط عیشونوش و تختهای زینتی و)پشتیهای نرم و راحت را به تخته سنگهای لحد گورستان و قبور به هم چسبیده و لحدهای چیده شده مبدّل ساختند»؛ (فاستبدلوا بالقصور المشیّدة (1)،و الّنمارق (2)الممهّدة،الصّخور و
1) 1) .«مشیّده»از ریشه«شید»بر وزن«صید»به معنای مرتفع ساختن است و«شید»بر وزن«بید»به معنای گچ و مانند آن است که برای استحکام و زیبایی بنا روی آن میمالند،بنابراین«اصول مشیدة»(با تشدید یاء)به معنای بناهای مرتفع و محکم است و«مشید»(بر وزن فقیر)نیز به معنای بنایی است که گچ کاری و زیبا و محکم شده است و در قرآن مجید،سوره حج،آیه 45 میخوانیم: «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ»
2) 2) .«نمارق»جمع«نمرقه»بر وزن«سنبله»به معنای متّکای کوچکی است که بر آن تکیه میکنند و در فارسی به آن«پشتی»میگویند.
الأحجار المسنّدة (1)،و القبور اللاّطئة (2)الملحدة (3)) .
راستی چه دردناک است که انسان از اوج قدرت در حالی که غرق ناز و نعمت است به جایی منتقل میشود که از هر نظر نقطه مقابل آن است؛نه خانهای،نه شمعی،نه چراغی،نه بستری و نه ناز و نعمتی.البتّه این درد و رنج برای آنهاست که با آن زندگی پر زرق و برق خو گرفته بودند؛امّا آنها که زندگی زاهدانه و سادهای داشتند از این دگرگونی و تحوّل ناراحت نمیشوند به ویژه آنکه قبر برای آنها«روضة من ریاض الجنّة»محسوب میشود.
آنگاه به بیان دقیقی از وضع قبرها و ساکنانش پرداخته،میفرماید:«همان گورهایی که درگاهش بر خرابی بنا شده و ساختمانش تنها با خاک بر پا گشته؛ قبرهایی که به یکدیگر نزدیک است؛ولی ساکنانش از یکدیگر دورند.آنها در میان اهل محلّه وحشت و در عین حالی افراد فارغ البال قرار گرفتهاند»؛ (الّتی قد بنی علی الخراب فناؤها (4)،و شیّد بالتّراب بناؤها؛فمحلّها مقترب،و ساکنها مغترب،بین أهل محلّة موحشین،و أهل فراغ متشاغلین» .
آری!اگر کاخهای آنها با مصالح گران قیمت ساخته شده بود که از نقاط مختلف با زحمت فراوان گردآوری کرده و منتقل میساختند،خانه قبرشان با مصالحی بیارزش یعنی مشتی خاک بنا شده است.
ساکنان این خانهها(خانههای قبر)در دو حالت متضاد قرار دارند:هم
1) 1) .«مسنّده»از ریشه«سنود»بر وزن«قعود»به معنای تکیه دادن است و«مسنّده»در عبارت بالا به معنای چیزی است که آن را به جایی تکیه دادهاند.
2) 2) .«لاطئه»به معنای چسبیده به زمین است از ریشه«لطوء»بر وزن«فروع»به معنای چسبیدن به زمین گرفته شده است.
3) 3) .«ملحدة»از ریشه«لحد»بر وزن«مهد»به معنای دفن کردن میّت است و معنای اصلی آن شکاف طولی است که در یک طرف پایین قبر ایجاد میکنند که شبیه به پناهگاهی است و بدن میّت را در آنجا میگذارند که خاکها روی آن نریزد.
4) 4) .«فناء»به معنای فضای بازی است که در جلوی در بعضی از خانهها وجود دارد و سابقا خانههای بزرگان چنین بود.
نزدیکند و هم دور؛نزدیکاند از نظر مکان و دورند از نظر ارتباط.یا چنان به خویشتن مشغولاند که به دیگری نمیپردازند و یا اجازه ندارند که باهم مرتبط شوند.به ظاهر کاری ندارند؛امّا در واقع بسیار گرفتارند؛زیرا هرچند چیزی از کارهای دنیوی در آنجا نیست امّا چنان گرفتار اعمال خویشاند که به دیگری نمیپردازند(البتّه همه اینها در زندگی برزخی رخ میدهد).
آنگاه امام علیه السّلام در تکمیل این سخن میفرماید:«آنها هرگز انسی به وطنهای خود(یعنی قبرها)پیدا نمیکنند و همچون همسایگان با یکدیگر دیداری ندارند با اینکه به هم نزدیکاند و خانههایشان در کنار یکدیگر است»؛ (لا یستأنسون بالأوطان،و لا یتواصلون تواصل الجیران،علی ما بینهم من قرب الجوار،و دنوّ الدّار) .
جمله «لا یستأنسون بالأوطان» ممکن است اشاره به این باشد که آنها هرچند سالیان درازی است در قبرها خفتهاند؛ولی هرگز به آن علاقه ندارند و انس نمیگیرند.این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده که منظور ترک رابطه با وطنهای خود در عالم دنیاست که هرگز فکر بازگشت به وطن نمیکنند؛ولی معنای اوّل به قرینه جمله «و لا یتواصلون...» صحیحتر به نظر میرسد.
در پایان این بخش به این نکته اشاره میفرماید که چرا نمیتوانند باهم رابطه برقرار کنند:«چگونه ممکن است باهم دیدار کنند در حالی که فنا و فرسودگی با سینه سنگین خود آنها را درهم کوبیده و سنگها و خاکها جسمشان را خورده است»؛ (و کیف یکون بینهم تزاور،و قد طحنهم بکلکله (1)البلی،و أکلتهم الجنادل (2)و الثّری!) (3)) .
اشاره به اینکه آنها هرچند در قبرهای دیوار به دیوار هم خفتهاند؛ولی همه قدرت خویش را از دست داده و به مشتی خاک تبدیل شدهاند؛تزاور و دیدار چگونه در میان استخوانهای پوسیده و خاکهای بیجان امکانپذیر است؟!
به گفته شاعر عرب:
غریب و أطراف البیوت تحوطه ألا کلّ من تحت التّراب غریب
خفتگان در زیر خاک غریباند و دیوارهای قبر از هر سو آنها را احاطه کرده، آری!همه خفتگان در زیر خاک غریباند.
سرنوشت انسان پس از مرگ
آنچه در فقره بالا آمد به قرینه جملههایی که در آخر آن بود مربوط به جسم انسانها پس از مرگ است؛جسمها هستند که میپوسند و خاک میشوند جسمها هستند که باهم دیداری ندارند و همه در هالهای از غربت فرورفتهاند.
ولی به یقین ارواح وضع دیگری دارند؛ارواح بدکاران گرفتار مجازاتهای سختی هستند که در قرآن به بعضی از نمونههای آن مانند آل فرعون اشاره شده است:« «النّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ» ؛عذاب آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند و روزی که قیامت برپا شود(میفرماید:)آل فرعون را در سختترین عذابها وارد کنید». (1)
نیکوکاران در بهشت برزخی جای میگیرند و آنگونه که قرآن درباره شهیدان راه خدا میگوید:« «فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ» ؛آنها از نعمتهایی که خدا به آنها بخشیده شاد و خوشحالاند». (2)بلکه از بعضی روایات چنین استفاده میشود
که ارواح نیکان با یکدیگر دیدار دارند و حلقههای انس تشکیل میدهند.
مرحوم کلینی در جلد سوم کافی در«باب ارواح المومنین»از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل میکند که به اتفاق یکی از یارانش(حبّة العرنی)به پشت دیوار شهر کوفه که به نام وادی السّلام معروف بود رفت و گویی با ارواح مردگان پیوسته و آهسته سخن میگفت من مدّتی ایستادم و مدّتی نشستم و خسته شدم.عبای خود را بر زمین گستردم و عرض کردم:ای امیر مؤمنان!من از اینکه این همه سرپا ایستادهاید برای شما ناراحتم ساعتی استراحت کنید،فرمود:من با ارواح این مردگان سخن میگویم و انس میگیرم،عرض کردم:ای امیر مؤمنان!آیا آنها واقعا چنین هستند؟فرمود:«نعم و لو کشف لک لرأیتهم حلقا حلقا محتبین یتحادثون؛اگر پردهها از جلوی چشم تو کنار رود آنها را به صورت حلقهها میبینی که گرد هم نشستهاند و سخن میگویند». (1)
بنابراین اگر میبینیم امام علیه السّلام در این عبارات تنها بر سرنوشت جسمانی انسان تکیه میکند و سخنی از ارواح نمیگوید به دلیل آن است که غالب مردم در این دنیا به پرورش جسم و لذّات جسمانی میپردازند،امام علیه السّلام میفرماید:سرانجام این جسم به کجا منتهی میشود،بیدار باشید و این همه برای نیل به لذّات جسمانی مرتکب انواع گناهان نشوید.
1) 1) .کافی،ج 3،ص 243،باب فی أرواح المؤمنین،ح 1.
و کأن قد صرتم إلی ما صارواإلیه،و ارتهنکم ذلک المضجع،و ضمّکم ذلک المستودع.فکیف بکم لو تناهت بکم الأمور،و بعثرت القبور:«هنالک تبلو کلّ نفس ما أسلفت،و ردّوا إلی اللّه مولاهم الحقّ و ضلّ عنهم ما کانوا یفترون».
(در آیندهای نزدیک)شما نیز به همان مسیری میروید که گذشتگان رفتند و در گرو همان قبر و در دل همان به ودیعت سپرده خواهید شد،چگونه خواهید بود آن زمان که امور پایان پذیرد(و دوران برزخ سپری شود و)مردگان از قبرها خارج گردند،آنجاست که هرکس آنچه را از پیش فرستاده تجربه میکند(و سود و زیان آن را درمییابد)و به سوی خداوند که مولا و سرپرست واقعی همگان است بازگردانده میشود و افتراها و سخنهای نابجا(که در دنیا دستاویزشان بود) از دست میرود.
سرنوشت حتمی شما
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه که پایان بخش آن است،آنچه را درباره سرنوشت پیشینیان بیان فرموده،بر مخاطبان خود تطبیق میدهد تا گمان نکنند مرگ و میر و رها کردن کاخها و سرمایهها و امکانات زندگی و پیوستن به خفتگان زیر خاک که نه چیزی با خود بردند و نه ارتباطی با یکدیگر میگیرند
مخصوص پیشینیان بود،میفرماید:«(در آیندهای نزدیک)شما نیز به همان مسیری میروید که گذشتگان رفتند و در گرو همان قبر و در دل همان به ودیعت سپرده خواهید شد»؛ (و کأن قد صرتم إلی ما صاروا إلیه،و ارتهنکم ذلک المضجع (1)،و ضمّکم ذلک المستودع) .
آری!این قانونی است که هیچگونه استثنایی در آن نیست با اینکه هر عمومی استثنا و تخصیصی دارد این امور هرگز تخصیص بردار نیست(یعنی آن قاعده نیز استثنایی دارد که در بعضی از موارد بدون استثناست).
به بیان ساده مردم:«ممکن است دیر و زودی داشته باشد؛«ولی سوخت و سوزی ندارد».
سپس امام علیه السّلام به نکته مهمی اشاره میفرماید و آن اینکه اگر کار انسان با مردان تمام میشد چندان مشکل نبود مشکل مهم آن است که باید به زودی در دادگاه قیامت حضور یابد و در برابر تمام اعمالش از کوچک و بزرگ پاسخگو باشد، میفرماید:«پس چگونه خواهید بود آن زمان که امور پایان پذیرد(و دوران برزخ سپری شود و)مردگان از قبرها خارج گردند،آنجاست که هرکس آنچه را از پیش فرستاده تجربه میکند(و سود و زیان آن را در مییابد)و به سوی خداوند که مولا و سرپرست واقعی همگان است بازگردانده میشود و افتراها و سخنهای نابجا(که در دنیا دستاویزشان بود)از دست آنها میرود»؛ (فکیف بکم لو تناهت (2)بکم الأمور،و بعثرت (3)القبور:«هنالک تبلو (4).کلّ نفس ما أسلفت،و ردّوا إلی اللّه
1) 1) .«مضجع»به معنای بستر و خوابگاه و در اینجا به معنای قبر است و از ریشه«ضجع»بر وزن«ضرب»به معنای به پهلو خوابیدن گرفته شده است.
2) 2) .«تناهت»از ریشه«تناهی»به معنای آخر رساندن گرفته شده است.
3) 3) .«بعثرت»از ریشه«بعثرة»بر وزن«مرتبة»در اصل به معنای زیرورو کردن و بیرون آوردن و استخراج کردن است و از آنجا که به هنگام احیای مردگان در قیامت،قبرها زیرورو میشود و آنچه درون آنهاست ظاهر میگردد.این تعبیر در مورد رستاخیز به کار رفته است.
4) 4) .«تبلو»از ریشه«بلاء»به معنای آزمودن گرفته شده و از آنجا که آزمایش سبب آگاهی است گاه این واژه به معنای آگاهی به کار میرود.
مولاهم الحقّ و ضلّ عنهم ما کانوا یفترون») .
آری در آن روز چند چیز چشمگیر است:همگی در پیشگاه عدالت پروردگار حاضر میشوند و همگی اعمال خود را در برابر خویش حاضر میبینند و همه عذرهای واهی و نسبتهای دروغین و ناروا که ابزار گناه و انحراف بود محو و نابود میگردد و هیچ کس راه فراری از نتیجه اعمال خود ندارد.
به راستی اگر انسان در این دو نکته بیندیشد که سرانجام زندگی پایان میگیرد و همه چیز را رها کرده به خفتگان در زیر خاک میپیوندد و دیگر اینکه بعد از آن مسئله حساب و کتاب و جزای اعمال است حساب و کتابی که هیچ راه گریزی از آن نیست؛اگر انسانها در این دو امر فکر بکنند به یقین مراقب اعمال خویش در این دنیا خواهند بود و این همه ظلم و فساد و گناه رخ نخواهد داد.
و من دعاء له علیه السّلام
یلجأ فیه إلی اللّه لیهدیه إلی الرّشاد
از دعاهای امام علیه السّلام است و در آن از خداوند تقاضای هدایت به خیر و صلاح میکند. (1)
این دعا که از دعاهای بسیار پرمعنا با مضامین عالی است در واقع از دو بخش تشکیل شده است:در بخش اوّل سخن از محبّت خداوند نسبت به بندگان و توکّل کنندگان بر او و آگاهی از اسرار درون آنهاست.
1) 1) .سند خطبه(دعا): تنها کتابی که این دعا در آن وارد شده و نشان میدهد از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته شده،اضافاتی دارد که معلوم میشود از منبعی غیر از نهج البلاغه آن را گرفته است«صحیفه علویه اوّلی»است که عالم بزرگوار «سماهجی»آن را گردآوری کرده است و در مصباح شیخ طوسی نیز آمده است که امام سجاد زین العابدین علیه السّلام این دعا را بعد از رکعت سیزدهم و چهاردهم روز جمعه قرائت میفرمود.(مصادر نهج البلاغه، ج 3،ص 170).قابل توجّه اینکه سماهجی که نام او شیخ عبد اللّه بن صالح بن علی بن احمد البحرانی است منسوب به «سماهیج»که قریهای است در یکی از جزایر اطراف بحرین،از علمای قرن دوازده هجری است که مردی غیور و عامل به معروف و ناهی از منکر بود و آثاری دارد که از جمله آنها«صحیفه علویه اولی»است و در سال 1135 در بهبهان چشم از دنیا فروبست.(مصادر نهج البلاغه،ج 1،ص 81).
در بخش دوم امام علیه السّلام به خدا پناه میبرد تا او را در حوادث پیچیده راهنما باشد و به آنچه مصلحت است هدایت فرماید و با عفو خود با او رفتار کند نه با عدالتش.
اللّهم إنّک آنس الآنسین لأولیائک،و أحضرهم بالکفایة للمتوکّلین علیک.تشاهدهم فی سرائرهم،و تطّلع علیهم فی ضمائرهم،و تعلم مبلغ بصائرهم.فأسرارهم لک مکشوفة،و قلوبهم إلیک ملهوفة.إن أوحشتهم الغربة آنسهم ذکرک،و إن صبّت علیهم المصائب لجؤوا إلی الاستجارة بک،علما بأنّ أزمّة الأمور بیدک،و مصادرها عن قضائک.
پروردگارا!تو برای دوستانت بهترین مونسی و برای کسانی که بر تو توکّل کنند آمادهترین حلاّل مشکلات،تو درون آنها را میبینی و از ضمیر آنان آگاهی و از اندازه بینش عقلهای آنان باخبری.اسرار آنان بر تو مکشوف و قلوبشان سخت به تو مشتاق است.اگر غربت آنها را به وحشت اندازد یاد تو مونس تنهایی آنهاست و اگر مصائب و مشکلات،بر آنان فروبارد به سوی تو پناه میآورند،زیرا میدانند زمام تمام امور به دست(با کفایت)تو و سرچشمه همه آنها در اختیار تو میباشد.
ای حل کننده مشکلات!
امام علیه السّلام در آغاز این دعای روحپرور و انسانساز رو به درگاه خدا آورده و عرضه میدارد:«پروردگارا!تو برای دوستانت بهترین مونسی و برای کسانی که بر تو توکّل کنند آمادهترین حلاّل مشکلات»؛ (اللّهم إنّک آنس (1)الآنسین
1) 1) .«آنس»صیغه افعل التّفضیل از ریشه«انس»و در اینجا به معنای مأنوسترین مونسهاست و حقیقت انس،-
لأولیائک،و أحضرهم بالکفایة للمتوکّلین علیک) .
اشاره به اینکه کسانی که واجد این دو صفت باشند؛یعنی در زمره اولیاء اللّه در آیند و یا در وصف متوکّلان قرار گیرند مشمول این نعمت بزرگ خواهند شد که انسشان با خدا است و خداوند مشکلات آنها را برطرف میکند.به این ترتیب امام علیه السّلام در ضمن مناجات با پروردگار درس انسانسازی هم میدهد.
از آنجا که حلّ مشکلات منوط به آگاهی بر آنهاست در ادامه این سخن میافزاید:«تو درون آنها را میبینی و از ضمیر آنان آگاهی و از اندازه بینش عقلهای آنها باخبری.اسرار آنان بر تو مکشوف و قلوبشان سخت به تو مشتاق است»؛ (تشاهدهم فی سرائرهم،و تطّلع علیهم فی ضمائرهم،و تعلم مبلغ بصائرهم.فأسرارهم لک مکشوفة،و قلوبهم إلیک ملهوفة (1)) .
آری!خداوند از سرائر و ضمائر همه آگاه است،چرا که او به ما از خود ما نزدیکتر است،چنانکه میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» (2).
تفاوت میان سرائر و ضمائر ممکن است از این جهت باشد که سرائر معمولا به حالات اخلاقی گفته میشود و ضمائر به نیّاتی گفته میشود که انسان در دل میپروراند و به دنبال آن حرکت میکند.
گاهی این دو واژه به معنای یکدیگر نیز استعمال میشوند.
بصائر جمع بصیرة به معنای بینش است که معمولا به بینش عقلی و فکری اطلاق میشود.
در هر حال این تعبیرات نیز افزون بر تکمیل مفهوم این دعا پیامی برای همه انسانها دارد و آن،اینکه در همه حال مراقب ظاهر و باطن و نیّات و اعمال خویش باشند،زیرا خداوند متعال از همه آنها باخبر است.اسرار درون آنان بر خداوند مکشوف و نیاتشان آشکار است.
جمله «قلوبهم إلیک ملهوفة» (دلهای آنان به تو مشتاق است)نتیجه ایمان و معرفت و توکل آنها بر خداست.هرچه علم و ایمان نسبت به او بیشتر باشد اشتیاق انسان نسبت به آن مبدأ رحمت و محبّت و کرم،افزون میگردد.
آنگاه در ادامه این سخن به این نکته اشاره میکند که اولیاء اللّه و متوکّلان هرگز در برابر مشکلات و مصائب زانو نمیزنند و آرامش و اعتماد خود را از دست نمیدهند،میفرماید:«اگر غربت آنها را به وحشت اندازد یاد تو مونس تنهایی آنهاست و اگر مصائب و مشکلات،بر آنان فرو بارد به سوی تو پناه میآورند،زیرا میدانند زمام تمام امور به دست(با کفایت)تو و سرچشمه همه آنها در اختیار تو است»؛ (إن أو حشتهم الغربة آنسهم ذکرک،و إن صبّت علیهم المصائب لجؤوا إلی الاستجارة بک،علما بأنّ أزمّة الأمور بیدک،و مصادرها عن قضائک) .
در واقع همه این حالات و صفات از اعتقاد به توحید افعالی ناشی میشود و نشان میدهد اگر این شاخه توحید در درون جان انسان بارور شود چه ثمرات گرانبهایی دارد.
نه در برابر مشکلات احساس تنهایی میکند و نه در تنهایی احساس غربت.
اللّهم إن فههت عن مسألتی،أو عمیّت عن طلبتی،فدلّنی علی مصالحی، و خذ بقلبی إلی مراشدی،فلیس ذلک بنکر من هدایاتک،و لا ببدع من کفایاتک.
اللّهم احملنی علی عفوک،و لا تحملنی علی عدلک.
خداوندا اگر از بیان خواسته خود عاجز شوم یا در پیدا کردن راه و رسم درخواست خود نابینا گردم،تو مرا به مصالح خودم راهنمایی کن و قلبم را به سوی آنچه رشد و صلاح من است رهبری فرما که این کار از هدایتهای تو بیسابقه و دور نیست و برآوردن چنین خواستههایی برای تو تازگی ندارد.
خداوندا با عفو و بخشش خود با من رفتار کن و با عدل و دادگریت رفتار مکن.
خدایا تو پناه منی
بعد از بیان مقدمات دعا و آمادگی قلب و روح برای درخواست از خداوند که در بخش سابق آمد،امام علیه السّلام در این بخش به اصل دعا میپردازد و به جای اینکه انگشت روی تکتک خواستهها بگذارد،به ذکر یک اصل کلی پرداخته و تمام خواستههای خود را در آن خلاصه میکند،عرضه میدارد:«خداوندا اگر از بیان خواسته خود عاجز شوم یا در پیداکردن راه و رسم درخواست خود نابینا گردم،
تو مرا به مصالح خودم راهنمایی کن و قلبم را به سوی آنچه رشد و صلاح من است رهبری فرما که این کار از هدایتهای تو بیسابقه و دور نیست و برآوردن چنین خواستههایی برای تو تازگی ندارد»؛ (اللّهم إن فههت (1)عن مسألتی،أو عمیت عن طلبتی،فدلنی علی مصالحی،و خذ بقلبی إلی مراشدی،فلیس ذلک بنکر من هدایاتک،و لا ببدع من کفایاتک) .
اینگونه دعا،نهایت ادب را در پیشگاه خدا در بردارد و در ضمن،جامعیّتی نسبت به تمام درخواستها در آن دیده میشود و این واقعیت را بیان میکند که ماهر قدر نسبت به خواستهها و مصالح خود آگاهی داشته باشیم باز هم امور زیادی است که یا از نظر ما پنهان میشود و یا در تشخیص آن به خطا میافتیم؛ ولی خداوند از ما آگاهتر به مصالح و مفاسد ماست،از او میخواهیم که ما را به مصالحمان رهنمون گردد و آنچه را از خدا میخواهیم همان باشد که خیر و صلاح ما در آن است و این از لطف خدا هرگز بعید نیست.
ای دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو اهابت هم ز تو
در اینجا حدیث جالبی از امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السّلام نقل شده است.به آن حضرت عرض کردند حسن بصری چنین میگوید:«لیس العجب ممّن هلک کیف هلک و إنّما العجب ممّن نجی کیف نجی؛تعجّب نیست از کسانی که گمراه میشوند چگونه گمراه شدند،بلکه تعجب از کسانی است که هدایت مییابند چگونه هدایت مییابند».
امام علیه السّلام فرمود:امّا من چیز دیگری میگویم،میگویم:«لیس العجب ممّن نجی کیف نجی و إنّما العجب ممّن هلک کیف هلک مع سعة رحمة اللّه؛تعجب نیست از کسانی که نجات یافتهاند چگونه نجات یافتهاند تعجب از کسانی است که گمراه شدند،چگونه گمراه شدند با آن همه وسعت رحمت الهی». (2)
سپس در پایان این دعا عرضه میدارد:«خداوندا با عفو و بخشش خود با من رفتار کن و با عدل و دادگریت رفتار مکن»؛ (اللّهمّ احملنی علی عفوک،و لا تحملنی علی عدلک) .
گویی امام علیه السّلام در این جمله عفو و عدل الهی را مرکبی راهوار شمرده،عدل مرکبی است نگران کننده،در حالی که عفو مرکبی است آرامبخش و از خداوند تقاضا میکند که مرا بر آن مرکب آرامبخش سوار کن تا آسوده خاطر به جوار قرب تو آیم و فارغ البال از مجازاتهای دردناک در سایه لطف تو قرار گیرم،و این همان مضمون جمله معروفی است که به عنوان دعا در نمازها و غیر نمازها خوانده میشود:«إلهنا عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک یا کریم».
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم که فرمود:«و الّذی نفسی بیده ما من النّاس أحد یدخل الجنّة بعمله؛احدی از مردم به سبب عمل خود وارد بهشت نمیشود».
اصحاب گفتند:«و لا أنت یا رسول اللّه؛تو نیز با عملت وارد بهشت نمیشوی؟»فرمود:«و لا أنا إلاّ أن یتغمّدنی اللّه برحمة منه و فضل و وضع یده علی فوق رأسه و طوّل بها صوته؛من نیز به سبب عملم وارد بهشت نمیشوم جز اینکه خداوند مرا در رحمتش و فضلش بپوشاند و هنگامی که پیغمبر این سخن را میگفت دست خود را بر سر نهاد و صدای خود را بلند و طولانی کرد». (1)
دعاهای روحپرور معصومین علیهم السّلام
بخش مهمی از تعلیمات دینی در دعاهای پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و امامان معصوم علیهم السّلام نهفته شده است.قرائت این دعاها علاوه بر اینکه انسان را به جوار
1) 1) .بحار الانوار،ج 7،ص 11.
قرب خدا نزدیک و از شیطان و وسوسههایش دور میکند و روح را لطافت خاصّی میبخشد،اثر عمیقی در تقویت پایههای ایمان و تهذیب نفوس و پرورش اخلاق فاضله دارد.
از آنجا که این دعاها از روح بلند معصوم سرچشمه گرفته همه آنها در یک سطح عالی است و با قرائت آگاهانه آن انسان به اوج معرفت و کرامت انسانی نزدیک میشود.
هرگاه این دعاها گردآوری شود-که اخیرا بعضی از محققان براین کار همّت گماردهاند (1)-گنجینه گرانبهایی از معارف دینی و دروس اخلاقی و آیین سیر و سلوک الی اللّه تشکیل میدهند.
در لابهلای خطبهها و نامهها و کلمات قصار نهج البلاغه حدود سی دعا ذکر شده که همگی شاهد گفته ماست.
دعاهایی همچون دعای صباح،کمیل،عرفه امام حسین علیه السّلام و دعاهای صحیفه سجادیه و دعاهایی مانند دعای ندبه و غیر آن که از امامان معصوم علیهم السّلام رسیده است،هریک شاهد گویای دیگری براین مدعاست و ای کاش پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام که در این قسمت بر همه مذاهب اسلامی پیشی گرفتهاند،جوانان خود را ملزم به حفظ بخشهایی از این دعاها میکردند(همراه با فهم معانی آنها) تا آنان را در برابر هجوم امواج گناه-که مخصوصا در عصر ما بیداد میکند-حفظ نماید.
1) 1) .این مجموعه را بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی به وسیله بعضی از محققانش گردآوری کرده و در پنج جلد به چاپ رسانده است.
و من کلام له علیه السّلام
یرید به بعض أصحابه
از سخنان امام علیه السّلام است که اشاره به بعضی از یارانش میکند. (1)
این کلام کوتاه تعریف از شخصیتی میکند که در دوران زندگی خود،وظایف خویش را انجام داد و پاکدامن از دنیا رفت و در حفظ سنّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و اطاعت پروردگار کوشید.
در مورد اینکه این شخص چه کسی بوده،میان شارحان نهج البلاغه اختلاف شدیدی است.شارحان اهل تسنن مانند ابن ابی الحدید و محمد عبده،این سخن را اشاره به خلیفه دوم میدانند و میگویند علی علیه السّلام آن را بعد از فوت عمر گفت در حالی که چنین چیزی با خطبههای دیگر نهج البلاغه هماهنگ نیست،زیرا
1) 1) .سند خطبه: تنها کسی که بخشی از این خطبه را قبل از سیّد رضی از علی علیه السّلام نقل کرده طبری است که آن را ضمن داستانی از مغیرة بن شعبه نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 171).
امام علیه السّلام در خطبه شقشقیه شکایت زیادی از حکومت خلیفه دوم دارد و در خطبهها و برخی نامههای نهج البلاغه از غصب خلافت،شدیدا شکایت میکند.
چگونه میتوان آنهمه را نادیده گرفت و این کلام مبهم و مجمل را ناظر به خلیفه دوم دانست؟!
جالب اینکه طبری (1)که این سخن را درباره عمر میداند آن را از مغیرة بن شعبه نقل کرده که از دشمنان علی علیه السّلام است.
عجیب اینکه ابن ابی الحدید میگوید:من در نسخهای از نهج البلاغه که به خط رضی نوشته شده بود دیدم که در زیر کلمه«فلان»عمر نوشته شده بود و این نشان میدهد که رضی همچنین عقیدهای داشته است (2)،در حالی که هیچ بعید نیست که این نسخه(اگر اصالت داشته باشد)سالها دست این و آن بوده و برخی این کلمه را ذیل آن نوشتهاند.
عجیبتر اینکه ابن ابی الحدید در چند صفحه بعد از این عبارت(یعنی صفحه 20 از جلد 12)حدیثی از ابن عباس نقل میکند که سابقا آن را آوردهایم و مفهومش این است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخواست در بیماری وفاتش صریحا نام علی علیه السّلام را به عنوان خلیفه و جانشین خود بنویسد و من مانع شدم.
آیا این سخن با تفسیر ابن ابی الحدید از خطبه مورد بحث،سازگار است؟!
بر فرض که این گفته از علی علیه السّلام درباره عمر باشد،این احتمال چندان دور نیست که سخن جنبه جدی نداشته،بلکه براساس تقیّه بوده،به ویژه آنکه طبق روایتی که در بالا اشاره شد،مغیرة بن شعبه پس از مرگ عمر این سؤال را مطرح کرد.با توجّه به اینکه مغیره مرد شروری بود و چه بسا میخواست با این سؤال و جواب شری در میان مسلمانان برپا کند حضرت به ملاحظه مصالح مسلمین این
جمله را بیان فرمود،وگرنه نظر واقعی حضرت درباره خلفا همان است که در خطبه شقشقیه و سایر خطب نهج البلاغه آمده است.
تعبیر به فلان به جای نام عمر نیز میتواند مؤیّد این معنا باشد،زیرا این ابهام نشانه تقیّه است.
شارحان شیعه که یقین دارند این سخن نمیتواند درباره خلیفه دوم باشد بسیاری آن را اشاره به مالک اشتر و بعضی به سلمان فارسی دانستهاند.به نظر میرسد که احتمال اوّل مناسبتر است و با موقعیت مالک و نقش او در میان اصحاب امیر مؤمنان علیه السّلام و فرماندهی او در لشکر و فکر بلند و عزم راسخش تناسب دارد.
للّه بلاء فلان فلقد قوّم الأود،و داوی العمد،و أقام السّنّة،و خلّف الفتنة! ذهب نقیّ الثّوب،قلیل العیب.أصاب خیرها،و سبق شرّها.أدّی إلی اللّه طاعته،و اتّقاه بحقّه.رحل و ترکهم فی طرق متشعّبة،لا یهتدی بها الضّالّ، و لا یستیقن المهتدی.
خداوند پاداش خیر در برابر آزمایشهای فلانکس دهد،که کژیها را راست کرد و بیماریها را درمان نمود،سنّت پیامبر را برپا داشت و فتنهها را پشتسر گذاشت،با جامهای پاک و عیبی اندک از این جهان رخت بربست،خیر و نیکی آن را درک کرد و از شر و بدی آن رهایی یافت.وظیفه خود را در برابر اطاعت خداوند انجام داد و حق تقوای الهی را بجا آورد.از جهان رفت و مردم را در برابر راههای گوناگون واگذاشت که نه گمراهان در آن هدایت مییابند و نه جویندگان هدایت،راه خویش را با اطمینان پیدا میکنند.
آن یار پاک(مالک اشتر)
همان گونه که گفته شد،شارحان نهج البلاغه از شیعه و اهل سنّت در تفسیر این خطبه و شخصی که محور این سخن بوده است اختلاف کردهاند.غالب مفسّران اهل سنّت(به جز صبحی صالح)آن را اشاره به خلیفه اوّل یا دوم دانستهاند در حالی که این مدح بلیغ با مذمّت شدیدی که امام علیه السّلام در خطب مختلف نهج البلاغه مخصوصا خطبه شقشقیه و کلامی که به هنگام دفن حضرت
فاطمه زهرا علیها السّلام(خطبه 202)در نکوهش آنان و نقدهایی که بر کارهای آندو دارد به یقین سازگار نیست.
لذا شارحان شیعه متفقا بر آنند که این خطبه اشاره به یکی از خاصان اصحابش است و عمدتا نظرها به سوی مالک اشتر متوجّه شده است.به خصوص که در عبارات منقول از آن حضرت چنان مدح بلیغی از مالک دیده میشود که شایستگی او را برای این کلام نشان میدهد از جمله روایتی است که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود از آن حضرت نقل کرده که میفرماید:
«رحم اللّه مالکا فلقد کان لی کما کنت لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله؛خداوند مالک را رحمت کند که به یقین برای من چنان بود که من برای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بودم». (1)
به هر حال میفرماید:«خداوند پاداش خیر در برابر آزمایشهای فلان شخص دهد،که کژیها را راست کرد و بیماریها را درمان نمود،سنّت پیامبر را برپا داشت و فتنهها را پشت سر گذاشت»؛ (للّه بلاء فلان فلقد قوّم (2)الأود (3)،و داوی العمد (4)،و أقام السّنّة،و خلّف (5)الفتنة!) .
«بلاء»به معنای آزمایش و امتحان و در اینجا اشاره به پاداش این آزمایش و امتحان است و در مجموع به این معناست که خداوند آزمایشهای متعددی نسبت به او داشت و امام علیه السّلام دعا فرمود که خداوند پاداش آن آزمایشها را به نحو اکمل به او بدهد.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص 98.
2) 2) .«قوّم»از ریشه«قیام»و در اینجا به معنای راست و راست کردن است.
3) 3) .«اود»به معنای کژی است از ریشه«اود»بر وزن«قول»به معنای خم کردن و کج کردن گرفته شده است.
4) 4) .«عمد»به معنای بیماری است و در اصل از ریشه زخمی است که در پشت شتر از سواری بسیار حاصل میشود.
5) 5) .«خلف»این جمله در جایی گفته میشود که کسی قبل از حدوث حادثهای چشم از دنیا بربندد.از ریشه «خلف»به معنای پشتسر گرفته شده است.
در بسیاری از نسخ به جای«بلاء»،«بلاد»آمده که جمع«بلد»به معنای شهر است؛یعنی آفرین بر آن شهرهایی که این شخص در آن پرورش یافت.شبیه این تعبیر در کلام عرب فراوان است؛گاه میگویند:«للّه درّ فلان»و«للّه نادی فلان» یعنی آفرین بر آن شیری که به او داده شد و آفرین بر مجلسی که او در آن بزرگ شد.
در جملههای بالا،امام علیه السّلام چهار وصف برای این شخصیّت بزرگ بیان کرده است:
نخست اینکه کژیها را راست کرد و این مفهوم وسیعی دارد که هم مسائل اعتقادی را شامل میشود و هم اخلاقی و اجتماعی را و در جمله دوم که سخن از مداوای بیماران است به یقین اشاره به بیماریهای اخلاقی و اجتماعی است.اقامه سنّت به معنای بازگشت به عصر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است و پشتپا زدن به بدعتهای بسیاری که بعد از آن حضرت به وجود آمد و جمله «خلّف الفتنة» اشاره به این است که بعد از او اختلافات و فتنههای زیادی در میان مسلمین و یاران آن حضرت پیدا شد و سعادت او این بود که در جریان این فتنهها قرار نگرفت.
سپس به چند وصف مهم دیگر پرداخته،میفرماید:«با جامهای پاک و عیبی اندک از این جهان رخت بربست.خیر و نیکی آن را درک کرد و از شرّ و بدی آن رهایی یافت»؛ (ذهب نقیّ الثّوب،قلیل العیب.أصاب خیرها،و سبق شرّها) .
این چهار وصف نیز تأکیدی است بر آنچه در اوصاف چهارگانه قبل آمد.به یقین کسی که در مسیر راست کردن کژیها و برطرف ساختن کاستیها و اقامه سنّت بوده باشد نقیّ الثّوب،قلیل العیب خواهد بود و با دست پر از خیرات از جهان رخت بر میبندد.
آنگاه در پایان به سه وصف دیگر اشاره کرده و این سخن را به انتها میرساند و میفرماید:«وظیفه خود را در برابر اطاعت خداوند انجام داد،و حق تقوای
الهی را بجا آورد،از جهان رفت و مردم را در برابر راههای گوناگونی واگذاشت که نه گمراهان در آن هدایت مییابند و نه جویندگان هدایت،راه خویش را با اطمینان پیدا میکنند»؛ (أدّی إلی اللّه طاعته،و اتّقاه بحقّه.رحل و ترکهم فی طرق متشعّبة (1)،لا یهتدی بها الضّالّ،و لا یستیقن المهتدی) .
این سخن اشاره به حوادثی است که یکی بعد از دیگری بعد از مالک به وجود آمد که از آثار جنگ صفّین و نهروان بود و منافقان و دشمنان اسلام به آن دامن میزدند.روزی نبود که فتنه تازهای برپا نکنند و هفته و ماهی نمیگذشت که درگیری جدیدی به راه نیندازند.
1) 1) .«متشعبه»به معنای مختلف و دارای شعبههای گوناگون است.
و من کلام له علیه السّلام
فی وصف بیعته بالخلافة
از سخنان امام علیه السّلام است که پیرامون بیعت مردم با او در امر خلافت بیان فرموده و مرحوم سیّد رضی میگوید:نظیر این سخن با تعبیرهای دیگری قبلا گذشت. (1)
محتوای خطبه(کلام)روشن است،امام علیه السّلام میفرماید:من برای بیعت شما نیامدم،شما به سراغ من آمدید و به قدری شور و اشتیاق داشتید که حتّی عبای مرا از دوشم افکندید و کفش مرا پاره کردید،سرور و شادمانی و هیجان حاصل از این بیعت تمام جامعه شما را فراگرفته بود.
حال چرا امام علیه السّلام این خطبه را بیان فرموده؟پاسخ آن را باید در بقیّه این خطبه
1) 1) .سند خطبه: مرحوم علاّمه شوشتری در شرح نهج البلاغهاش میگوید اصل در این خطبه چیزی است که مرحوم کلینی در رسائلش آورده.سپس این خطبه بالا را با اضافاتی نقل میکند و بعد میافزاید«ابن قتیبه»در الامامة و السّیاسة و ابراهیم ثقفی در الغارات و ابن رستم طبری در کتاب المسترشد آن را با اختلاف کمی آوردهاند. (شرح نهج البلاغه شوشتری،ج 9،ص 517).
یافت،زیرا که این خطبه بخشی است از نامهای مفصّل که مرحوم کلینی در کتاب الرّسائل (1)آن را نقل کرده است که امام علیه السّلام پس از بازگشت از جنگ نهروان نامه را نوشت و دستور داد آن را برای همه مردم بخوانند،زیرا تحریکاتی از سوی منافقان شروع شده بود و جمعی نزد آن حضرت آمدند و گفتند:شما درباره ابوبکر و عمر و عثمان چه میگویید؟امام فرمود:با اینکه میدانم این سؤال در شرایط کنونی که ما گرفتار شامیان ستمگر هستیم سؤال بیجایی است با این حال پاسخ شافی و کافی برای سؤال شما مینویسم که بر همه مردم بخوانند.سپس آن نامه تاریخی که قریب بیست صفحه است مرقوم داشت و دستور داد در نماز جمعه برای مردم بخوانند.هنگامی که سخن امام علیه السّلام به مسئله قتل عثمان و سپس بیعت با او فرامیرسد و مردم با هجوم بیسابقهای برای بیعت به سوی آن حضرت میروند،امام شرح آن را در جملههای کوتاه و پرمعنایی که خطبه بالا را تشکیل میدهد بیان میکند و به دنبال آن نیز حوادث دیگری را که روی داد تشریح مینماید تا بهانه بهانهجویان قطع شود.
درباره هجوم پرشور و بیسابقه مردم برای بیعت امام علیه السّلام در خطبههای دیگر نهج البلاغه نیز سخنان جالبی دارد از جمله در خطبه شقشقیه(خطبه 3)و خطبه 137.
1) 1) .مرحوم علاّمه مجلسی در آغاز جلد 30 بحار الانوار این رساله(نامه)را به طور کامل آورده است.
و بسطتم یدی فکففتها،و مددتموها فقبضتها،ثمّ تداککتم علیّ تداکّ الإبل الهیم علی حیاضها یوم وردها حتّی انقطعت النّعل،و سقط الرّداء، و وطئ الضّعیف،و بلغ من سرور النّاس ببیعتهم إیّای أن ابتهج بها الصّغیر،و هدج إلیها الکبیر،و تحامل نحوها العلیل،و حسرت إلیها الکعاب.
شما دست مرا(برای بیعت)گشودید و من آن را بستم،شما بودید که دست مرا به سوی خود میکشیدید و من آن را جمع میکردم،آنگاه همچون شتران تشنه که در روز وعده آب با شتاب به آبشخورگاه هجوم میآورند و به یکدیگر پهلو میزنند به سوی من آمدید،آنگونه که بند کفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد،و ضعیفان(در این میان)پایمال شدند.آنقدر مردم از بیعتشان با من مسرور و شادمان شده بودند که کودکان به وجد آمده و پیران خانهنشین با پای لرزان برای دیدن منظره این بیعت و شرکت در آن به راه افتاده بودند.بیماران برای مشاهده آن به زحمت خود را بدانجا میرساندند و دوشیزگان نو رسیده(بر اثر عجله و شتاب سر از پا نشناخته)بدون نقاب در آن جمع حاضر شده بودند!
شور و هیجان بیسابقه برای بیعت با امام علیه السّلام
امام علیه السّلام در تمام این سخن به این نکته نظر دارد که من هرگز طالب حکومت نبودم.همه شما به اصرار به سراغ من آمدید و در اینجا به دو موضوع اشاره
میفرماید:نخست هجوم مشتاقانه مردم برای بیعت و دوم سرور و خوشحالی زائد الوصف آنها از انجام این کار.
در قسمت اوّل میفرماید:«شما دست مرا(برای بیعت)گشودید و من آن را بستم.شما بودید که دست مرا به سوی خود میکشیدید و من آن را جمع میکردم،آنگاه همچون شتران تشنه که در روز وعده آب با شتاب به آب خورگاه هجوم میآورند و به یکدیگر پهلو میزنند به سوی من آمدید،آنگونه که بند کفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد،و ضعیفان(در این میان)پایمال گشتند»؛ (و بسطتم یدی فکففتها،و مددتموها فقبضتها،ثمّ تداککتم (1)علیّ تداکّ الإبل الهیم (2)علی حیاضها یوم وردها حتّی انقطعت النّعل،و سقط الرّداء،و وطئ الضّعیف) .
به راستی بیعت مردم با علی علیه السّلام هیچ شباهتی با بیعت با خلفای پیشین نداشت و نظیر بیعتی بود که مردم به هنگام فتح مکّه با پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله داشتند.مردم از حکومت عثمان سخت ناراضی بودند و از بیعدالتیهایی که در زمان او انجام میشد رنج میبردند.به همین دلیل تشنه عدالت بودند و چون آن را در چشمه سار وجود علی علیه السّلام میدیدند به سوی آن حضرت با شور و هیجان هجوم آوردند.
مرحوم«مغنیه»در شرح نهج البلاغه خود به نام فی ظلال نهج البلاغة در اینجا نکتهای دارد که میتواند دلیل هجوم مردم را برای بیعت با علی علیه السّلام روشنتر سازد.او میگوید:همین امروز که این خطبه را شرح میکنم نسخهای از روزنامه اخبار الیوم مصری به تاریخ 1972/10/21 به دستم رسید و در مقالهای تحت
1) 1) .«تداککتم»از ریشه«دکّ»در اصل به معنای زمین صاف و هموار است و از آنجا که برای صاف و هموار کردن زمین باید آن را محکم بکوبند این واژه به معنای کوبیدن شدید به کار رفته و هنگامی که به باب تفعّل میرود (مانند جمله بالا)به معنای ازدحام شدیدی است که سبب پهلو زدن به یکدیگر میشود.
2) 2) .«هیم»جمع«هائم»به معنای شخص یا حیوانی است که شدید مبتلا به عطش شده،این واژه در مورد عاشقان بیقرار نیز به کار میرود.
عنوان شرح فی خلافة المسلمین به قلم استاد«سامی محمود»چنین خواندم:
«هنگامی که عثمان به حکومت رسید راه اسراف را پیش گرفت و خاندان خود از بنی امیّه را که سر به طغیان برداشته بودند و همهجا را به فساد میکشیدند:
«الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلادِ فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسادَ» (1)بر سر مردم مسلّط ساخت به گونهای که جامعه اسلامی غرق فتنه شد و بر عثمان شوریدند و او را به قتل رساندند،امّا علی علیه السّلام و فرزندانش نوههای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله روشی واضح و روشن و صحیح داشتند،حتّی لحظهای به فکر دنیا و زخارف دنیا نبودند،چرا که هجرت آنان از آغاز برای خدا و پیامبر بود...». (2)
بنابراین جای تعجّب نبود که مردم چنان هجومی برای بیعت با امام علیه السّلام داشته باشند.
در مرحله دوم میفرماید:«آن قدر مردم از بیعتشان با من مسرور و شادمان شده بودند که کودکان به وجد آمده و پیران خانهنشین با پای لرزان برای دیدن منظره این بیعت و شرکت در آن به راه افتاده بودند.بیماران برای مشاهده آن به زحمت خود را بدانجا میرساندند و دوشیزگان نو رسیده(بر اثر عجله و شتاب) بدون نقاب در آن جمع حاضر شده بودند»؛ (و بلغ من سرور النّاس ببیعتهم إیّای أن أبتهج بها الصّغیر،و هدج (3)إلیها الکبیر،و تحامل (4)نحوها العلیل،و حسرت (5)إلیها الکعاب (6)) .
1) 1) .فجر،آیه 11-12.
2) 2) .شرح نهج البلاغه مرحوم مغنیه،ج 3،ص 332.
3) 3) .«هدج»از ریشه«هدج»بر وزن«خرج»به معنای راه رفتن افراد ضعیف و لرزان است و غالبا در مورد پیران ناتوان به کار میرود.
4) 4) .«تحامل»از ریشه«تحامل»(مصدر باب تفاعل)به معنای انجام دادن چیزی با مشقت و تکلّف است.
5) 5) .«حسرت»از ریشه«حسر»بر وزن«حصر»در اینجا به معنای نقاب از صورت برداشتن است؛ولی ریشه اصلی آن به معنای برهنه کردن و گاه به معنای خسته شدن به کار میرود.گویی خستگی انسان را از نیروهایش برهنه میکند.
6) 6) .«کعاب»و«کاعب»به معنای دوشیزهای که تازه برآمدگی سینهاش آشکار شده و اشاره به دختران نوجوان است.
در حوادث عادی و یا کمی غیرعادی افراد بزرگسالی که توان شریک دارند حضور پیدا میکنند.ولی در حوادث بسیار کمنظیر که موج عظیمی در اجتماع میافکند همه حتّی افراد معذور و ناتوان و کسانی که در هیچ اجتماعی شرکت نمیکنند حاضر میشوند.امام علیه السّلام با آن فصاحت فوق العادهای که وارد صحنه حضور مردم را در آن بیعت تاریخی به عالیترین وجهی ترسیم کرده است و نشان میدهد که امواج سرور و شادی چنان اقیانوس جامعه را فراگرفت که حتّی همه افراد ضعیف و ناتوان و یا پردهنشین را از خانه بیرون کشید و در آن جمع عظیم حاضر ساخت.
بیعت بیسابقه و تمام عیار
گرچه تعیین امامان معصوم که پیشوایان جامعهاند به انتخاب پیغمبر و از سوی خداست همانگونه که انتخاب خود پیامبر صلّی اللّه علیه و اله برای این منصب از سوی اوست؛ولی بیعت؛یعنی اعلام وفاداری و فرمانبرداری،نقش مهمی در پیشرفت کار آنان دارد،لذا شخص پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بارها از مردم برای خود بیعت گرفت (بیعت عقبه اوّلی و بیعت عقبه ثانیه و بیعت روز حدیبیّه و بیعت با زنان مهاجر در مدینه).
بر همین اساس خلفا نیز سعی داشتند از مردم بیعت بگیرند؛و لیکن هیچکدام مانند بیعت با امام علی علیه السّلام نبود.
بیعت با خلیفه اوّل در واقع در سقیفه صورت گرفت که عده بسیار محدودی حاضر بودند.سپس مردم در برابر عمل انجام شده قرار گرفتند و بیعت کردند.
خلیفه دوم را خلیفه اول منصوب ساخت و مردم را در برابر عمل انجام شدهای قرار داد.بیعت با خلیفه سوم در شورای شش نفری عمر انجام گرفت و
هسته اصلی آن که به عثمان رأی دادند سه نفر بودند(عبد الرّحمان بن عوف، طلحه و سعد بن ابی وقاص)سپس مردم در برابر عمل انجام شده قرار گرفتند.
ولی امیر مؤمنان علی علیه السّلام-قطع نظر از اینکه از سوی خداوند به وسیله پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله تعیین شده بود-بدون هیچ مقدمهای از سوی اکثریت قاطع مردم برگزیده شد و همه با او بیعت کردند،بیعتی بسیار پرشور و مملوّ از شادمانی و سرور که امام علیه السّلام در خطبه بالا شرح دقیق آن را بیان فرموده است.
بنابراین اگر ما فرض بر لزوم انتخاب از سوی مردم و تکیه بر آرای آنها بگذاریم و آن را دموکراسی اسلامی بنامیم تنها کسی که چنین رأیی داشت امیر مؤمنان علی علیه السّلام بود و دیگران از چنین آرایی محروم بودند.
و من خطبة له علیه السّلام
فی مقاصد أخری
از خطبههای امام علیه السّلام است که پیرامون مسائل گوناگون دیگری سخن میگوید(تقوا،پایان زندگی، آمادگی برای سفر آخرت و صفات زاهدان). (1)
این خطبه در حقیقت از چهار بخش تشکیل شده است:
در بخش اوّل،امام علیه السّلام درباره اهمیّت تقوا و پرهیزکاری و آثار حیاتبخش آن سخن میگوید.
در بخش دوم پس از توصیه به انجام اعمال صالح،از ضرورت یاد مرگ و
1) 1) .سند خطبه: دو نفر از دانشمندانی که پس از سیّد رضی میزیستند،بخشهایی از این خطبه را در کتاب خود با تغییرات قابل ملاحظهای آوردهاند که نشان میدهد از مأخذ دیگری جز نهج البلاغه آن را گرفتهاند. 1.ابن اثیر در موارد متعددی از کتاب النهایة از جمله ماده«خلس»و«عبل»و«حدم»و«دجی». 2.آمدی قسمتهای زیادی از این خطبه را در کتاب غرر الحکم با تفاوتهایی آورده است.(مصادر نهج البلاغه، ج 3،ص 175-176)
پایان زندگی و از دست رفتن فرصتها بحث میکند.
در بخش سوم پس از تأکید مجدّد بر تلاش و کوشش در جهت جمعآوری زاد و توشه سفر آخرت به فریبکاری دنیا اشاره کرده،میفرماید:بیدار باشید دنیا شما را نفریبد.از پایان عبرتانگیز زندگی پیشینیان درس بیاموزید و پایان عمر خود را بر آن قیاس کنید.
در چهارمین و آخرین بخش خطبه که مطابق ظاهر کلام مرحوم سیّد رضی بخش جدایی از خطبه است،پیرامون صفات زاهدان و ویژگیهای زندگی آنان و شرح مفهوم و حقیقت زهد،سخنان فشرده و پرمعنایی آمده است.
فإنّ تقوی اللّه مفتاح سداد،و ذخیرة معاد،و عتقّ من کلّ ملکة،و نجاة من کلّ هلکة.بها ینجح الطّالب،و ینجو الهارب،و تنال الرّغائب.
به یقین تقوا و پرهیزکاری کلید درهای راستی است و ذخیره روز قیامت و سبب آزادی از هرگونه گناهی است که بر انسان چیره میشود و موجب نجات انسان از هرگونه هلاکت است.به وسیله تقوا جویندگان به مقصود خود میرسند و فرار کنندگان(از کیفر الهی)رهایی مییابند و با تقوا به هر هدف و خواسته رفیع و بلندی میتوان رسید.
راز خوشبختی و نجات
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه؛مانند بسیاری دیگر از خطبهها اهمیّت تقوا و پرهیزکاری و آثار مهم آن را بیان میدارد و در هفت جمله کوتاه و پرمعنا از اهمیّت تقوا سخن میگوید.در جمله اوّل میفرماید:«تقوا و پرهیزکاری کلید درهای درستی است»؛ (فإنّ تقوی اللّه مفتاح سداد (1)) .
با توجّه به اینکه تقوا همان حالت خداترسی درونی است که انسان را از فحشا و منکرات و زشتیها باز میدارد و به نیکیها فرامیخواند میتوان گفت تقوا کلید
1) 1) .«سداد»از ریشه«سد»بر وزن«حد»به معنای عمل درست و سخن بجا،درستی،صحت و تناسب و شایستگی است.
درهای سعادت است؛همانگونه که اشیای گرانبها را در گنجینهها میگذارند و در آن را قفل میکنند و با کلید مخصوص میتوان به آن گنجینهها دست یافت کلید تقوا نیز میتواند در گنجینههای سعادت را به روی انسان بگشاید و موجب رحمت بیپایان پروردگار شود.
در جمله دوّم میفرماید:«تقوا ذخیره روز قیامت است»؛ (و ذخیرة معاد) .
این جمله در واقع اشاره به آیه شریفه ذیل است که میفرماید:« «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛زاد و توشه برگیرید که بهترین زاد و توشه تقواست». (1)
در جمله سوم میفرماید:«تقوا سبب آزادی از هرگونه بردگی و گناهی است که بر انسان چیره میشود»؛ (و عتق من کلّ ملکة (2)) .
گستردگی مفهوم این جمله شامل آزادی از بردگی شیطان و هوای نفس و انسانهای ستمگر میشود.
در جمله چهارم میفرماید:«تقوا سبب نجات انسان از هرگونه هلاکت است»؛ (و نجاة من کلّ هلکة) ،زیرا هلاکت انسان در پیروی از هوای نفس است و هنگامی که هوای نفس به وسیله تقوا کنترل شود انسان از هلاکت رهایی مییابد.
در جمله پنجم میافزاید:«به وسیله تقوا جویندگان به مقصود خود میرسند»؛ (بها ینجح الطّالب) ،زیرا تقوا صراط مستقیم الهی است که از هرگونه افراط و تفریط و کوتاهی و تعدّی برکنار است و بدیهی است که صراط مستقیم انسان را در کمترین زمان به مقصد میرساند.
در جمله ششم میفرماید:«به وسیله تقوا فرار کنندگان(از کیفر الهی)رهایی مییابند»؛ (و ینجو الهارب) ،چرا که عذاب الهی دامان هواپرستان را میگیرد و
پرهیزکاران از هواپرستی دورند همانگونه که در آیات 71 و 72 سوره مریم میفرماید:« «وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا» »؛و همه شما(بدون استثنا)وارد جهنّم میشوید.
این امری است حتمی و قطعی بر پروردگارت.سپس آنها را که تقوا پیشه کردند از آن رهایی میبخشیم و ظالمان را در حالی که از ضعف و ذلّت به زانو درآمدهاند از آن رها میسازیم».
در هفتمین و آخرین جمله که در واقع عصاره همه جملههای پیشین است میفرماید:«و با تقوا به هر هدف و خواسته رفیع و بلندی میتوان رسید»؛ (و تنال الرّغائب (1)) .
به راستی امام علیه السّلام در این چند جمله کوتاه داد سخن داده و آنچه را درباره آثار تقوا باید بگوید گفته است و از اینجا روشن میشود چرا خداوند گرامیترین انسانها را با تقواترین آنها میشمرد: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» (2)و چرا کلید در بهشت تقواست: «تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِیًّا» (3)و چرا همیشه پیامبر و امامان اهل بیت علیهم السّلام و بزرگان اسلام مهمترین چیزی را که بر آن تکیه میکنند تقواست و چرا هر هفته در همه نمازهای جمعه در هردو خطبه لازم است توصیه به تقوا شود.
فاعملوا و العمل یرفع،و التّوبة تنفع،و الدّعاء یسمع،و الحال هادئة،و الأقلام جاریة.و بادروا بالأعمال عمرا ناکسا،أو مرضا حابسا،أو موتا خالسا.فإنّ الموت هادم لذّاتکم،و مکدّر شهواتکم،و مباعد طیّاتکم.زائر غیر محبوب،و قرن غیر مغلوب،و واتر غیر مطلوب.قد أعلقتکم حبائله،و تکنّفتکم غوائله،و أقصدتکم معابله.و عظمت فیکم سطوته و تتابعت علیکم عدوته،و قلّت عنکم نبوته.فیوشک أن تغشاکم دواجیی ظلله و احتدام علله،و حنادس غمراته،و غواشی سکراته،و ألیم إرهاقه،و دجوّا أطباقه،و جشوبة مذاقه.فکأنّ قد أتاکم بغتة فأسکت نجیّکم،و فرّق ندیّکم، و عفّی آثارکم،و عطّل دیارکم،و بعث ورّاثکم،یقتسمون تراثکم،بین حمیم خاصّ لم ینفع،و قریب محزون لم یمنع،و آخر شامت لم یجزع.
تا هنگامی که فرصت برای قبولی اعمال دارید،و توبه سودمند است و دعا به اجابت میرسد،و در آرامش به سر میبرید،و قلمها(ی فرشتگان برای نوشتن اعمال صالح)در جریان است،عمل کنید!
به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید،پیش از آنکه عمر پشت کند(و مرحله پیری و ناتوانی برسد)یا بیماری مانع از عمل گردد،یا مرگ(همهچیز را از شما) برباید،زیرا مرگ ویرانکننده لذّات شماست و خواستههای دل شما را تیره و تار میسازد،منزلگاههای سفرتان را از یکدیگر دور میسازد.(و از رسیدن به اهداف باز میدارد)دیدار کنندهای است که هرگز دوست داشتنی نیست،و
حریفی است شکستناپذیر،و جنایتکاری است غیر قابل تعقیب،دامهایش بر دستوپای شما افتاده و مصائب و مشکلاتش سراسر وجود شما را احاطه کرده،تیرهایش شما را هدف قرار داده،و هیبت و صولت آن بر شما عظیم است، جملاتش پیدرپی بر شما وارد میشود،و ضربههایش کمتر به خطا میرود.
نزدیک است که سایههای تاریک مرگ شما را بپوشاند،و شدت دردهایش شما را فراگیرد،و ظلمت شدید آسیبهای سخت آن بر شما مسلّط شود.تاریکی سکرات مرگ بر شما چیره گردد،و دردهای جانکاه خروج روح از بدن بر شما عارض شود و پردههای تاریک آن بر شما فروافتد،و شربت ناگوارش بر شما چشانده شود.ناگهان مرگ بر شما وارد میشود و با ورود خود،شما را حتّی از سخنان آهسته و در گوشی،ساکت میسازد.اهل مجلستان را پراکنده میکند، آثارتان را محو و خانههایتان را بیصاحب میسازد.وارثان شما را برمیانگیزد تا اموالتان را در میان خود تقسیم کنند.در حالتی که حتی دوستان صمیمی و خاص، سودی به حالتان ندارند و خویشاوندان دلسوز و غمگین،قادر بر دفع آن از شما نیستند و دشمنان شماتتگر از مرگتان جزع نمیکنند!
سرنوشتی که راه فرار از آن نیست
امام علیه السّلام در بخش دوم این خطبه به لزوم بهرهگیری از فرصتهای پیش از فرا رسیدن اجل سفارش میکند و بر آن تأکید میورزد و میفرماید:«تا هنگامی که فرصت برای قبولی اعمال دارید،و توبه سودمند است و دعا به اجابت میرسد و در آرامش به سر میبرید و قلمها(ی فرشتگان برای نوشتن اعمال صالح)در جریان است،عمل کنید»؛ (فاعملوا و العمل یرفع،و التّوبة تنفع،و الدّعاء یسمع،
و الحال هادئة (1)،و الأقلام جاریة) . (2)
امام علیه السّلام در این عبارات کوتاه به این امر مهم اشاره میکند که تا شما در دنیا هستید پنج فرصت مهم در دست دارید:اعمال خوب شما به پیشگاه خدا میرود و با آب توبه میتوانید گناهان را بشویید.دعاها در پیشگاه خدا به اجابت میرسد.آرامشی دارید که میتوانید با استفاده از آن هر کار نیکی انجام دهید و بالاخره فرشتگان آمادهاند تا اعمال نیک شما را در نامه اعمالتان ثبت کنند.
ولی اگر این فرصت از دست رود و در آستانه مرگ قرار گیرید تمام این امکانات پنجگانه از شما سلب میشود و جز حسرت و اندوه متاعی نمیخرید.
سپس امام علیه السّلام در توضیح سخن بالا و تکمیل آن میفرماید:«و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید پیش از آنکه عمر پشت کند(و مرحله پیری و ناتوانی برسد)یا بیماری مانع از عمل گردد،یا مرگ(همهچیز را از شما)برباید»؛ (و بادروا بالأعمال عمرا ناکسا (3)،أو مرضا حابسا،أو موتا خالسا (4)) .
در واقع امام همه مخاطبان خود را تشویق میکند که براین سه امر پیشی گیرند.دوران کهولت که تمام اعضا نیرو و توان خود را از دست میدهد و قرآن مجید آن را«ارذل العمر»(نامطلوبترین دوران زندگی)نامیده و بیماریهایی که گاه
1) 1) .«هادئة»یعنی آرام از ریشه«هدوء»به معنای آرامش و سکوت است.
2) 2) .از شگفتیهای روزگار اینکه محقق بزرگوار نویسنده منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه معروف به شرح خوبی،مرحوم حاج میرزا حبیب اللّه هاشمی خویی،هنگامی که در جلد چهاردهم شرح نهج البلاغه به این خطبه و جمله«و العمل یرفع»میرسد،بیمار میشود و دار فانی را وداع میگوید و این تقارن نشان میدهد که عمل او در درگاه خدا پذیرفته شده و به آسمانها صعود کرده،و برای اینکه این شرح ناقص نماند محقق عالیقدر جناب آقای شعرانی آن را تا پایان این خطبه که پایان جلد چهاردهم است،ادامه داده،سپس شاگرد ایشان آقای حسنزاده آملی مجلدات پانزده تا نوزده را مرقوم داشته و دو جلد آخر یعنی جلد بیست و بیست و یک به قلم مرحوم حاج شیخ محمد باقر کمرهای انجام یافته و به این ترتیب شرح مزبور نسبت به تمام شرح نهج البلاغه پایان گرفته است.
3) 3) .«ناکس»به معنای واژگون از ریشه«نکس»بر وزن«حدس»به معنای واژگون ساختن چیزی گرفته شده است.
4) 4) .«خالس»به معنای رباینده از ریشه«خلس»بر وزن«فلس»به معنای ربودن چیزی با حیله گرفته شده است و اختلاس نیز به همین معناست.
طولانی میشود و تاب و توان را از انسان میگیرد،نه قادر بر عبادات به صورت کامل است،نه خدمت به انسانها و قضای حوائج مؤمنان و همچنین مرگ که امام علیه السّلام آن را تشبیه به سارقی کرده که همهچیز را ناگهان از انسان میرباید.
در ادامه با ذکر شش وصف برای مرگ،حقیقت آن را برای همگان روشن میسازد.همان مرگی که گریزی از آن نیست و هر کس سرانجام با آن ملاقات میکند،میفرماید:«زیرا مرگ ویران کننده لذّات شماست و خواستههای دل شما را تیره و تار میسازد،و منزلگاههای سفرتان را دور میسازد.(و از رسیدن به اهداف باز میدارد)دیدار کنندهای است که هرگز دوست داشتنی نیست،و حریفی است شکستناپذیر،و جنایتکاری است غیر قابل تعقیب»؛ (فإنّ الموت هادم لذّاتکم،و مکدّر شهواتکم،و مباعد طیّاتکم (1).زائر غیر محبوب،و قرن (2)غیر مغلوب،و واتر (3)غیر مطلوب) .
به این ترتیب امام علیه السّلام به همگان هشدار میدهد که این دیدار کننده به سراغ همه شما میآید و کمانداری است که همه را نشانه میرود و هماورد و حریفی است که نیرومندترین انسانها در مقابله با او ناتوانند.او میآید همهچیز را برهم میریزد،بساط عیش و نوش را برمیچیند و سفره غذا به جای آن میگستراند و تمام برنامههای لذّتبخش را نیمهتمام میگذارد و انسان را با خود میبرد،و از همه مهمتر آنکه هیچ زمان و مکانی را به رسمیّت نمیشناسد.
این تعبیرات گویا و پرمعنا به راستی تکاندهنده و بیدارگر است.غافلان را بیدار و مستان را هوشیار میسازد.
باز در ادامه به شش ویژگی دیگر درباره مرگ پرداخته و گفتار پیشین را
1) 1) .«طیّات»جمع«طیّه»به معنای ناحیه و جهت و نیز به معنای هدف آمده است.از ریشه«طیّ»بر وزن«حیّ»به معنای جمع و جور کردن گرفته شده و گاه به معنای عبور کردن و پیمودن راه به کار میرود.
2) 2) .«قرن»به معنای حریف و هماورد در مبارزه است.
3) 3) .«واتر»به معنای تیرانداز و جنایتکار از ریشه«وتر»بر وزن«سفر»به معنای زه کمان گرفته شده است.
کاملتر میسازد و میفرماید:«دامهایش بر دستوپای شما افتاده(و به صورت بیماریها و حوادث دردناک ظاهر شده)و مصائب و مشکلاتش سراسر وجود شما را احاطه کرده(و از لابهلای آنها چنگ و دندان نشان میدهد)،تیرهایش شما را هدف قرار داده(و هر لحظه ممکن است به سوی شما پرتاب شود)و هیبت و صورت آن بر شما عظیم است،و تجاوزش پیدرپی بر شما وارد میگردد(و هر لحظه گرگ اجل یکایک از این گله میبرد)»؛ (قد أعلقتکم حبائله، و تکنّفتکم (1)غوائله (2)،و أقصدتکم معابله (3).و عظمت فیکم سطوته و تتابعت علیکم عدوّته (4)،و قلّت عنکم نبوته (5)) .
امام علیه السّلام در این تعبیرات پرمعنا گاه مرگ را به صیّادی تشبیه کرده که برای همه انسانها دام گسترده است،و گاه به تیراندازی که تیرهایش به خطا نمیرود،یا شمشیرزنی که شمشیرش کارگر است.
آری،انسان در هرچیز شکوتردید کند در مرگ و پایان زندگی تردید نخواهد کرد.قویترین قهرمانان جهان در برابر آن زانو میزنند و هوشمندترین انسانها در دام آن گرفتار میشوند و همین بس که انبیا و اولیای الهی نیز از آن مستثنا نشدند و به فرموده قرآن: «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» (6)
سپس امام علیه السّلام به هفت نکته دیگر درباره حملات مرگ به انسانها و ناتوانی انسان در برابر آن اشاره کرده،میفرماید:«نزدیک است سایههای تاریک مرگ شما را بپوشاند،و شدّت بیماریش شما را فراگیرد،و ظلمت شدید آسیبهای آن بر شما مسلّط شود،و تاریکی سکرات مرگ بر شما چیره گردد،و دردهای
1) 1) .«تکنّف»از ریشه«تکنّف»به معنای احاطه کردن بر چیزی،گرفته شده است.
2) 2) .«غوائل»جمع«غائله»به معنای فساد و شرّ و حادثه سنگین است.
3) 3) .«معابل»جمع«معبل»بر وزن«مدخل»به معنای پیکان تیر است.
4) 4) .«عدوه»به معنای تعدّی و تجاوز است.
5) 5) .«نبوه»به معنای کارگر نشدن و خطارفتن ضربه شمشیر و تیر و مانند آن است.
6) 6) .آل عمران آیه،185.
جانکاه خروج روح از بدن بر شما عارض گردد(و به سرعت به سراغ شما آید) و پردههای تاریک آن بر شما فروافتد،و شربت ناگوار مرگ بر شما چشانده شود»؛ (فیوشک أن تغشاکم دواجی (1)ظلله (2)و احتدام (3)علله،و حنادس (4)غمراته (5)، و غوّاشی سکراته،و ألیم إرهاقه (6)،و دجوّا (7)أطباقه (8)،و جشوبة (9)مذاقه) .
امام علیه السّلام در این هفت جمله با تعبیرات مختلف لحظات وحشتناک آخر عمر را به دقیقترین وجهی بیان فرموده است؛لحظاتی بسیار هولانگیز و وحشتناک؛ لحظاتی تاریک و ظلمانی که امام از چهار واژه مختلف برای شرح ظلمت آن بهره گرفته(دواجی،حنادس،غواشی و دجوّ)که نشان میدهد امام تا چه حدّ بر الفاظ عرب احاطه داشته و در کلام فصیح و بلیغ خود با استفاده از تنوّع الفاظ بر فصاحت میافزوده است.
آنگاه مخاطبان خود را در برابر نزول ناگهانی مرگ هشدار میدهد که به هوش باشند مرگ همیشه با مقدمات طولانی و بیماریهای مزمن روی نمیدهد،بلکه بسیار میشود که در یک لحظه همهچیز پایان مییابد،میفرماید:«گویی ناگهان مرگ بر شما وارد میشود و با ورود خود،شما را حتّی از سخنان آهسته و
1) 1) .«دواجی»جمع«داجیه»به معنای تاریک و ظلمانی از ریشه«دجوّ»بر وزن«غلوّ»گرفته شده است.
2) 2) .«ظلل»جمع«ظلّه»بر وزن«قلّه»به معنای سایبان است.
3) 3) .«احتدام»به معنای شدّت از ریشه«حدم»بر وزن«حتم»گرفته شده است.
4) 4) .«حنادس»جمع«حندس»بر وزن«قبرس»به معنای تاریکی و شب بسیار تاریک است.
5) 5) .«غمرات»جمع«غمره»بر وزن«ضربت»به معنای شدید و سختی است و«غمرات الموت»شدائد و سختیهای حالت مرگ و جان دادن است که انسان را فرامیگیرد،زیرا«غمره»در اصل به آب زیادی گفته میشود که چیزی را در خود فرومیبرد.
6) 6) .«ارهاق»از ریشه«رهق»بر وزن«شفق»در اصل به معنای پوشاندن چیزی با قهر و غلبه است و به کارهای سخت و سنگین اطلاق میشود،در ضمن توجّه داشته باشید که در بسیاری از نسخ به جای«ارهاق»، «ازهاق»آمده است که از ریشه«زهوق»به معنای اضمحلال و هلاکت و نابودی گرفته شده است و«ازهاق روح»به معنای جداکردن روح از بدن است.
7) 7) .«دجوّ»همانگونه که در بالا آمد به معنای تاریکی است.
8) 8) .«اطباق»جمع«طبق»به معنای چیزی است که روی چیز دیگری قرار داده میشود،گویی برای تاریکی طبقاتی وجود دارد که گاه روی هم متراکم و شدید میشود.
9) 9) .«جشوبة»به معنای خشونت است؛خواه در غذا باشد که لازمهاش ناگواری است و یا در سخن و مانند آن.
در گوشی،ساکت میسازد.اهل مجلستان را پراکنده میکند.آثارتان را محو و خانههایتان را بیصاحب میسازد.وارثان شما را بر میانگیزد تا اموالتان را در میان خود تقسیم کنند»؛ (فکأنّ قد أتاکم بغتة فأسکت نجّیکم (1)،و فرّق ندیّکم (2)،و عفّی (3)آثارکم،و عطّل دیارکم،و بعث ورّاثکم،یقتسمون تراثکم) .
مرگ ناگهانی که همیشه و در هرزمان بوده و در عصر و زمان ما به عللی بیشتر شده است از تمام انواع مرگها عبرتانگیزتر است،زیرا صغیر و کبیر نمیشناسد و انسان در هر حالی که باشد ممکن است به سراغ او آید.
مرحوم علاّمه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود جمعی از انبیا را مانند موسی و داود و سلیمان ذکر میکند که همگی به مرگ ناگهانی و فجأه از دنیا رفتند (4)،البتّه در مورد سلیمان ظاهر قرآن گواه بر آن است که در حال ایستاده و تکیه بر عصا کرده،فرشته مرگ به سراغش آمد و جان او را گرفت: «فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِهِ إِلاّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ» (5)
حتّی گاه دیده شده که شخصی در حال سخن گفتن،مبتدا را ذکر کرده و پیش از ذکر خبر با دنیا وداع گفته است.
امام علیه السّلام در پنج جمله بالا آثار مرگ را در میان بازماندگان بیان فرموده که در لحظات آخر عمر نه تنها جوهر صدا در فضای دهان ظاهر نمیشود،بلکه سخنان آهسته نیز خاموش میگردد؛حاضران در مجلس ناگهان متفرّق میشوند و چندان نمیگذرد که آثار انسان محو و خانه او خالی و خاموش میگردد و اگر
1) 1) .«نجیّ»به معنای نجواکننده و کسی که آهسته و در گوشی سخن میگوید از ریشه«نجوا»به معنای گفتن سخنان در گوشی گرفته شده است.
2) 2) .«ندیّ»به معنای مرکز اجتماع برای مشورت یا شادی یا گفت و گوهای معمولی است.
3) 3) .«عفّی»از ریشه«عفو»گرفته شده که یکی از معانی آن محو شدن آثار چیزی است و«عفیّ»به حکم باب تفعیل،معنای متعددی دارد؛یعنی«محو و نابود کرد».
4) 4) .شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری،ج 11،ص 275.
5) 5) .سبأ،آیه 14.
سروصدا و قال و غوغایی باشد درمیان وارثان است که بر سر تقسیم ارث غالبا باهم به نزاع بر میخیزند.گویی نمیدانند که نوبت آنان نیز به زودی فرامیرسد.
سپس امام علیه السّلام در پایان این فقره بازماندگان را به سه گروه تقسیم میکند:
گروهی که«از دوستان خاصّ انسان هستند؛ولی در آن لحظه دوستی آنها اثری ندارد(و مشکلی را حل نمیکند)»؛ (بین حمیم خاصّ لم ینفع) .
گروه دوم«خویشاوندان دلسوز و غمگینی هستند که قدرت بر دف مرگ ندارند»؛ (و قریب محزون لم یمنع) .
گروه سوم«دشمنان شماتتگری هستند که از مرگ شما جزع و فزعی ندارند (و غمی به خاطر راه نمیدهند)»؛ (و آخر شامت لم یجزع) .
امام علیه السّلام در این بخش اخیر از سخنانش به مسئله مرگهای ناگهانی؛سکتهها و ایست قلبی یا مغزی و حوادث مختلف دردناکی که در یک لحظه عمر انسان را پایان میدهد،اشاره کرده است.مرگهایی که نه موقعیّت اشخاص را میشناسد و نه سن و سال را و همانگونه که گذشت حتّی به سراغ پیامبران الهی نیز رفته است.
این مرگها که تعداد آن کم نیست،بلکه روز به روز بر تعداد آنها افزوده میشود،بسیار عبرتانگیز است.در یک لحظه کوتاه ورق بر میگردد و همه چیز عوض میشود.جمعیّتها متفرّق میگردند،دوستان غرق ماتم و عزا و دشمنان غرق شادی میشوند.
چقدر غافل و بیخبرند کسانی که این گونه حوادث را نادیده گرفته و به هوسرانی و گناهان مشغولاند و یا برای به دست آوردن مال و مقام به انواع بلاها تن در میدهند.
در کتاب خلفاء ابن قتیبه آمده است:هنگامی که امام حسن مجتبی علیه السّلام شربت شهادت نوشید خبر به معاویه رسید اظهار شادی و سرور کرد و او و اطرافیانش
به سجده افتادند.این خبر به ابن عباس رسید که در آن زمان در شام بود نزد معاویه آمد.معاویه گفت:ابن عباس شنیدم حسن بن علی علیه السّلام از دنیا رفت.ابن عباس گفت: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» (1)و چند بار این آیه را(به عنوان اظهار غم و اندوه)تکرار کرد.سپس گفت:شنیدم هنگامی که این خبر را به تو دادند اظهار شادی کردی!به خدا سوگند این اظهار شادی راه قبر را بر تو نمیبندد و پایان عمر او به عمر تو نمیافزاید.اگر ما امروز به مصیبت حسن بن علی علیه السّلام گرفتار شدهایم پیش از این به مصیبت کسی که از او بهتر بود؛یعنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله گرفتار شدیم.سپس صیحهای زد و سخت گریه کرد بهگونهای که تمام حاضران حتّی معاویه به گریه افتادند. (2)
طبری نیز در تاریخ خود نقل میکند هنگامی که خبر شهادت علی علیه السّلام به معاویه رسید اظهار شادی کرد و شعری خواند که مضمونش این بود:
همان گونه که انسان از آمدن مسافر عزیزش خوشحال میشود من نیز شادمان شدم.
سپس پرسید چه کسی او را به قتل رساند گفتند مردی از طایفه مراد (عبد الرّحمن ملجم مرادی)باز شعری خواند که در آن مدح عبد الرحمن ابن ملجم بود.
زینب دختر ابی سلمه در آنجا حاضر بود.صدا زد عایشه درباره علی چه میگویی؟عایشه گفت:حالت نسیان به من دست داده هر گاه چیزی فراموش کردم به من یادآور شو. (3)
آری!این گونه افراد غافل،از یاد میبرند که خودشان در چه شرایطی زندگی میکنند.
فعلیکم بالجدّ و الاجتهاد،و التّأهّب و الاستعداد،و التّزوّد فی منزل الزّاد.و لا تغرّنّکم الحیاة الدّنیا کما غرّت من کان قبلکم من الأمم الماضیة، و القرون الخالیة،الّذین احتلبوا درّتها،و أصابوا غرّتها،و أفنوا عدّتها،و أخلقوا جدّتها.و أصبحت مساکنهم أجداثا،و أموالهم میراثا.لا یعرفون من أتاهم،و لا یحفلون من بکاهم،و لا یجیبون من دعاهم.فاحذروا الدّنیا فإنّها غدّارة غرّارة خدوع،معطیة منوع،ملبسة نزوع،لا یدوم رخاؤها،و لاینقضی عناؤها،و لا یرکد بلاؤها.
حال که چنین است(در انجام اعمال نیک)کوشا باشید و برای سفر آخرت مهیّا شوید.زاد و توشه را از این منزل که این نعمت در آن فراوان است بر گیرید و زندگی دنیا شما را نفریبد آن گونه که پیشینیان و امّتهای گذشته و اقوامی را که از میان رفتند فریب داد،همانها که شیر از پستان دنیا دوشیدند و به فریب آن گرفتار شدند،مدّت آن را به پایان بردند و تازههای آن را کهنه ساختند و سرانجام کاخها و مساکن آنها گورستان شد و ثروتهایشان،میراث برای دیگران.(چنان از دنیا بیگانه شدند که)کسی که نزد آنان رود وی را نمیشناسند و به آنها که برایشان گریه میکنند اهمیّت نمیدهند و به کسانی که آنان را صدا زنند پاسخ نمیگویند، بنابراین از زرق و برق دنیا برحذر باشید(که با شما همین میکند)زیرا دنیا بیوفا و فریبنده و حیلهگر است،بخشندهای است منع کننده(که از یک دست میدهد و با دست دیگر میگیرد)پوشندهای است برهنه کننده(که امروز لباس قدرت و
سلامت را بر تن اهلش میپوشاند و فردا از آنها بیرون میآورد)آرامش و راحتی آن بیدوام،سختیهایش بیسرانجام و بلاهایش مدام است.
دنیای حیلهگر!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دنبال بحثی که درباره شدائد مرگ و پایان زندگی در بخش گذشته بیان فرمود همه مردم را مخاطب قرار داده و توصیه میکند که تا فرصت دارند از دنیا زاد و توشه بر گیرند و فریب زرق و برق و لذّات دنیا را نخورند و از پیشینیان خود عبرت گیرند،میفرماید:«حال که چنین است (در انجام اعمال نیک)کوشا باشید و برای سفر آخرت مهیّا شوید،زاد و توشه را از این منزل که این نعمت در آن فراوان است بر گیرید»؛ (فعلیکم بالجدّ و الاجتهاد و التّأهّب (1)و الاستعداد و التّزوّد فی منزل الزّاد) .
بعضی از شارحان نهج البلاغه درباره فرق میان جد و اجتهاد گفتهاند که«جدّ» مرحله عزم و تصمیم بر انجام کاری را بیان میکند و«اجتهاد»مرحله عملی آن را، و همچنین«تأهّب»اشاره به نیّت بر آماده شدن است و«استعداد»به جنبه عملی آن اشاره دارد. (2)
ولی هیچ دلیلی از لغت یا قراین متّصله و منفصله برای آن ذکر نکردهاند.بعید نیست دو واژه جدّ و اجتهاد وقتی در مقابل هم قرار میگیرد«جدّ»اشاره به حرکتی باشد که از سوی خود انسان شروع میشود و«اجتهاد»اشاره به پذیرش حرکات مثبتی است که از سوی دیگران انجام میگیرد و تفاوت میان تأهّب و
استعداد نیز شاید به همین صورت باشد.البتّه احتمال تأکید نیز چندان دور نیست.
سپس میافزاید:«زندگی دنیا شما را نفریبد آنگونه که پیشینیان و امّتهای گذشته و اقوامی را که از میان رفتند فریب داد»؛ (و لا تغرّنّکم الحیاة الدّنیا کما غرّت من کان قبلکم من الأمم الماضیة،و القرون الخالیة) .
آری!ما میتوانیم آینده زندگی خود را در آینه زندگی دیگران به صورت شفاف مشاهده کنیم و این یک واقعیّت است که امام در خطبههای متعددی از نهج البلاغه بر آن تکیه فرموده است،دست ما را میگیرد و به سوی تاریخ گذشتگان میبرد؛تاریخ تکوینی و نه تدوینی که در ویرانههای قصرهای آنها و آثار بازمانده از زندگانی پر زرق و برقشان نمایان است.
امروز خوشبختانه موزههایی که بخش مهمّی از آثار پیشینیان در آن گردآوری شده،میتواند کمک بیشتری به ما بکند؛در یکسو تخت و تاج فلان پادشاه،در سوی دیگر شمشیر مرصّع و جواهرنشان فلان فرمانده بزرگ و بالاخره در سوی دیگر اجساد مومیایی شده فراعنه.
هر چند دنیاپرستان این موضوع مهم را نیز تحریف کرده و آن را تبدیل به چهره دیگری از دنیاپرستی نمودهاند؛موزهها برای صاحبانش وسیله درآمد و برای بازدید کنندگان وسیله افتخار و مباهات نسبت به تاریخ گذشته خود شده است.
در کتاب البیان و التبیین جاحظ،آمده است که حذیفه و سلمان درباره عجایب دنیا باهم سخن میگفتند درحالی که در کنار ایوان کسری نشسته بودند.مرد عربی از طایفه«بنی غامد»آنجا بود که چند گوسفند را برای چرا همراه داشت؛ هنگام شب آنها را به داخل ویرانه کاخ کسری میبرد که باقی مانده تخت کسری که از سنگ مخصوصی بود در آنجا بود.گاه این مرد اعرابی بر آن مینشست و
گوسفندانش روی باقی مانده تخت کسری میرفتند،سلمان گفت:این واقعا از عجیبترین اموری است که ما درباره آن سخن گفتهایم. (1)
هان ای دل عبرتبین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آینه عبرت دان
آنگاه امام علیه السّلام به شرح حال پیشینیان در چند جمله کوتاه پرداخته،میفرماید:
«همانها که شیر از پستان دنیا دوشیدند و به فریب آن گرفتار شدند،مدّت آن را به پایان بردند و تازههای آن را کهنه ساختند و سرانجام کاخها و مساکن آنها گورستان شد و ثروتهایشان،میراث برای دیگران.(چنان از دنیا بیگانه شدند که) کسی که نزد آنان برود وی را نمیشناسند و به آنها که برایشان گریه میکنند اهمّیّت نمیدهند و به کسانیکه آنان را صدا زنند پاسخ نمیگویند»؛ (الّذین احتلبوا (2)درّتها (3)،و أصابوا غرّتها (4)،و أفنوا عدّتها،و أخلقوا (5)جدّتها (6).و أصبحت مساکنهم أجداثا (7)،و أموالهم میراثا.لا یعرفون من أتاهم،و لا یحفلون (8)من بکاهم و لا یجیبون من دعاهم) .
جملههای «الّذین احتلبوا درّتها،و أصابوا غرّتها...» اشاره به کسانی است که از تمام امکانات دنیا بهرهمند شدند.گویی شیری که در پستان دنیا بود تا آخر دوشیدند و نوشیدند و از همه زر و زیورها و زرق و برقها و لذّات دنیا بهره گرفتند؛ولی چیزی نگذشت که طبق جمله «و أصبحت مساکنهم أجداثا»
1) 1) .البیان و التبیین،ج 3،ص 148.
2) 2) .«احتلبوا»از ریشه«حلب»بر وزن«طرب»و«طب»بر وزن«حرب»به معنای دوشیدن شیر گرفته شده است.
3) 3) .«درّة»به معنای شیر یا شیر فراوان است.
4) 4) .«غرّة»به معنای سهل انگاری و غفلت است.
5) 5) .«أخلقوا»از ریشه«اخلاق»به معنای کهنه کردن و از ریشه«خلق»بر وزن«ورق»به معنای فرسودگی و کهنه شدن است.
6) 6) .«جدّه»تازه و نو بودن است،این واژه معنای اسمی نیز دارد و به معنای جدید و نو است.»
7) 7) .«احداث»جمع«جدث»بر وزن«هوس»به معنای گور و قبر است.
8) 8) .«لا یحفلون»یعنی اعتنا نمیکنند.از ریشه«حفل»بر وزن«حرب»به معنای اعتنا کردن و اهمیّت دادن گرفته شده است.
کاخهایشان گورهایشان شد.
این جمله ناب دو معنا دارد:نخست اینکه از کاخهایشان به گورها منتقل شدند و دیگر اینکه در بعضی از حوادث وحشتناک مانند زلزلهها کاخها بر سرشان ویران شد و همانجا قبرشان گشت.
امام در پنج جمله اخیر که از«أصبحت»شروع میشود این نکته را دقیقا بیان فرموده که آنها چنان از دنیا بیگانه شدهاند که حتّی دوستان و آشنایانی که بر مزارشان میگریند نمیشناسند و فریاد آنها را نمیشنوند.
البتّه این درباره دنیاپرستانی است که خدا را به دست فراموشی سپردند و جز هواپرستی محصول عمرشان نیست؛ولی طبق آنچه در روایات وارد شده، مؤمنان صالح،کسانی را که به زیارت قبرشان میآیند میشناسند و با آنها انس میگیرند و از بازگشتشان نگران میشوند.
یکی از یاران امام کاظم علیه السّلام به نام اسحاق بن عمّار میگوید از آن حضرت پرسیدم آیا مؤمن کسی را که به زیارت قبرش میآید میشناسد؟فرمود:«نعم و لا یزال مستأنسا به مادام عند قبره فإذا قام و انصرف من قبره دخله من إنصرافه عن قبره وحشة؛آری پیوسته با او انس میگیرد تا زمانی که نزد قبر او حاضر است هنگامی که برخاست و از کنار قبرش منصرف شد میّت به سبب انصراف او ناراحت میشود و در وحشت فرومیرود». (1)
امام به دنبال این سخن چنین نتیجهگیری میکند:«حال که چنین است از زرق و برق دنیا برحذر باشید(که با شما همین میکند)»؛ (فاحذروا الدّنیا) .
آنگاه با بیان هشت صفت برای دنیا(و به تعبیری ده صفت)دلایل روشنی بر لزوم حذر از دنیا بیان میدارد،میفرماید:«زیرا دنیا بیوفا مکّار و فریبنده و حیلهگر است،بخشندهای است منع کننده(که از یک دست میدهد و با دست
1) 1) .کافی،ج 3،ص 228 باب زیارة القبور ح،4.
دیگر میگیرد)پوشندهای است برهنه کننده(که امروز لباس قدرت و سلامت را بر تن اهلش میپوشاند و فردا بیرون میآورد)آرامش و راحتی آن بیدوام، سختیهایش بیسرانجام و بلاهایش مدام است»؛ (فإنّها غدّارة غرّارة خدوع، معطیة منوع،ملبسة نزوع (1)،لا یدوم رخاؤها،و لا ینقضی عناؤها،و لا یرکد (2)بلاؤها) .
واژههای«غدّاره»و«غراره»و«خدوع»هرچند از نظر معنا به هم نزدیک است و به معنای فریب و نیرنگ تفسیر میشود؛ولی در حقیقت تفاوت دقیقی با هم دارند:«غدّار»از ریشه«غدر»به معنای پیمان شکنی و«غرّار»از ریشه«غرور» به معنای فریبندگی و«خدوع»از ریشه«خدعه»به معنای حیلهگری است و میدانیم این سه با هم تفاوتهایی دارند؛هر چند غالبا لازم و ملزوم یکدیگراند.
آری!دنیا به کسی وفا نمیکند و زرق و برقش بسیاری از مردم را میفریبد و صحنههای مختلفش نیرنگ و خدعهگری است.
تعبیر به «معطیة منوع» به یک صفت بر میگردد؛یعنی هنوز چیزی را به انسان نداده بازپس میگیرد؛دوران جوانی نگذشته،پیری میرسد و دوران سلامت به جایی نرسیده،علامت انواع بیماریها ظاهر میشود.
بعضی از شارحان این دو صفت را جداگانه دانسته و گفتهاند:دنیا عطا کننده اشیای بیارزش و منع کننده امور باارزش است.نه عطایش ارزشی دارد و نه منعش قابل تحمّل است.
در مورد تعبیر «ملبسة نزوع» نیز همین دو تفسیر قابل ذکر است:نخست اینکه یک وصف بیشتر است و مفهوم آن این است که دنیا یا یک لباس زیبایی از قدرت و عظمت در تن انسان میکند و با فاصله کمی با دست دیگر آن را بر
میکند و یا اینکه منظور این است که لباسهای بیارزشی میپوشاند و لباسهای با ارزش را بر میکند و تفسیر اوّل در هر دو جمله مناسبتر به نظر میرسد.
واژههای«رخاء»و«عناء»و«بلاء»تفاوت روشنی با هم دارند؛«رخاء»آرامش است که در دنیا کمتر پیدا میشود.«عناء»سختیها و مشکلات است که همواره دامان اهلش را گرفته و«بلاء»حوادث ناگوار است اعمّ از حوادث طبیعی همچون زمین لرزهها و سیلابها و طوفانها یا بلاهای خود ساخته بشری همچون جنگها،و در یک کلام:دنیا سرایی است که نه خوبیهایش قابل دوام است و نه بدیهایش قابل اجتناب و دل بستن به چنین سرایی کار عاقلان نیست.
منها فی صفة الزّهّاد:کانوا قوما من أهل الدّنیا و لیسوا من أهلها، فکانوا فیها کمن لیس منها،عملوا فیها بما یبصرون،و بادروا فیها ما یحذرون،تقلّب أبدانهم بین ظهرانی أهل الآخرة،و یرون أهل الدّنیا یعظّمون موت أجسادهم و هم أشدّ إعظاما لموت قلوب أحیائهم.
بخش دیگری از خطبه درباره صفات زهاد:
«آنها گروهی از اهل دنیا بودند که در واقع اهل آن نبودند؛یعنی در دنیا میزیستند؛امّا همچون کسانی بودند که در آن زندگی نمیکردند،به آنچه با چشم بصیرت در دنیا مینگریستند عمل میکردند و از آنچه برحذر بودند فرار میکردند(تا دامانشان به آن آلوده نشود)آنها جز با کسانی که اهل آخرت بودند نشست و برخاست نداشتند و هنگامی که میدیدند دنیاپرستان مرگ اجسادشان را مهم میشمردند آنها مرگ دلهای زندگان از آنها را مهمتر میدانستند.
زاهدان واقعی
امام علیه السّلام در بخش آخر این خطبه که تعبیر سیّد رضی نشان میدهد بخش جداگانهای از بخشهای پیشین است(زیرا میگوید: «منها فی صفة الزّهّاد ؛یعنی بخشی از این خطبه که صفات زاهدان را بیان میکند»)میفرماید:«آنها گروهی از اهل دنیا بودند که در واقع اهل آن نبودند؛یعنی در دنیا میزیستند؛امّا همچون
کسانی بودند که در آن زندگی نمیکردند»؛ (کانوا قوما من أهل الدّنیا و لیسوا من أهلها،فکانوا فیها کمن لیس منها) .
این وصف نخستین اوصاف پنجگانهای است که امام علیه السّلام در این عبارت برای زاهدان بیان فرموده است.روشن است که در این عبارت هیچ گونه تناقضی نیست.مقصود این است که جسم آنان در دنیاست؛ولی روح و قلبشان وابسته به آخرت است و به گفته سعدی:
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیدهای
من درمیان جمع و دلم جای دیگر است
هرکس در زندگی خود این معنا را تجربه کرده که وقتی دل او مشغول مسئله مهمّی است درمیان هر جمع که مینشیند فکرش جای دیگر است.این وصف سبب میشود که اعمال زاهدان با دنیاپرستان متفاوت باشد.اینان در جمع زخارف دنیا میکوشند و اینان در جمع زاد و توشه سفر آخرت.
دلیل آن هم روشن است زاهدان دنیا را سرابی بیش نمیبینند و طبق صریح قرآن حیات و زندگی واقعی را حیات آخرت میداند: «وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» (1).
سپس به دومین صفت پرداخته میفرماید:«به آنچه با چشم بصیرت در دنیا مینگریستند عمل میکردند»؛ (عملوا فیها بما یبصرون) .
دیگر اینکه«و از آنچه برحذر بودند فرار میکردند(تا دامانشان به آن آلوده نشود)»؛ (و بادروا (2)فیها ما یحذرون) .
آری!آنها با چشم بصیرت،اسباب نجات را میدیدند و عوامل سعادت و
خوشبختی را میشناختند،بههمین دلیل پیوسته به سراغ آنها میرفتند و از سوی دیگر عوامل بدبختی و گرفتاری در آخرت را به خوبی میدانستند،لذا سعی میکردند با شتاب از آن بگذرند و به آن آلوده نشوند.
در چهارمین وصف از اوصاف آنها میفرماید:«آنها جز با کسانی که اهل آخرت بودند نشست و برخاست نداشتند»؛ (تقلّب أبدانهم بین ظهرانی (1)أهل الآخرة) .
آری!آنها از نظر ظاهر در میان همه میزیستند؛ولی معاشران واقعی آنها اهل آخرت بودند،چرا که میدانستند معاشرت با دنیاپرستان قلب را میمیراند،چون در جلسات آنها چیزی جز متاع دنیا و لذّات آن مطرح نیست و در واقع مردگانی هستند در لباس زندگان.
آنگاه در پنجمین و آخرین وصف میفرماید:«و هنگامی که میدیدند دنیاپرستان مرگ اجسادشان را مهم میشمرند آنها مرگ دلهای زندگان را از آنها مهمتر میدانستند»؛ (و یرون أهل الدّنیا یعظّمون موت أجسادهم و هم أشدّ إعظاما لموت قلوب أحیائهم) .
از مجموع اوصاف پنجگانه فوق استفاده میشود که معنای زهد و حقیقت آن این نیست که انسان فقیر و بینوا باشد،یا زندگی اجتماعی را رها کند و در گوشهای خزیده مشغول عبادت شود،بلکه حقیقت زهد آن است که در همه چیز و همه جا اولویت را برای حیات آخرت قائل شود و اسیر زرق و برق دنیا و هوا و هوسهای زودگذر نشود.
1) 1) .«ظهرانی»یعنی وسط و میان دو شخص یا اشخاص است و در اصل«ظهرین»تثنیه«ظهر»بوده است گویی انسان هنگامی که در وسط جمعیّت است پشتیبانی از پیشرو و پشتیبانی از پشت سر دارد سپس الف و نون، برای تأکید به آن اضافه شده و نون تثنیه نیز به هنگام اضافه حذف میگردد و به صورت«بین ظهرانی»در میآید،بنابراین«بین ظهرانی»یعنی قرار گرفتن در میان افرادی که از انسان پشتیبانی میکنند.(به لسان العرب ریشه ظهر رجوع شود).
در خطبه دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السّلام میخوانیم که فرمود: «أیّها النّاس الزّهادة قصر الأمل و الشّکر عند النّعم و التّورع عند المحارم؛ ای مردم زهد،همان کوتاهی آرزو و شکر در برابر نعمتها و پرهیز از گناهان است». (1)
در ذیل همان خطبه به اندازه کافی درباره حقیقت زهد بحث شده است.
1) 1) .نهج البلاغه،خطبه 81.
و من خطبة له علیه السّلام
خطبها بذی قار و هو متوجّه إلی البصرة،ذکرها الواقدی فی کتاب
«الجمل»:
از خطبههای امام علیه السّلام است که در«ذیقار» (1)هنگام حرکت به سوی بصره ایراد فرمود.«واقدی» (2)این خطبه را در کتاب الجمل آورده است. (3)
آغاز خطبه به خوبی نشان میدهد که آنچه در بالا آمد بخشی از خطبه مشروحتری بوده است که امام علیه السّلام در سرزمین ذیقار ایراد فرمود و بعید به نظر نمیرسد که این خطبه دنباله خطبه 104 باشد که آن هم به نظر میرسد ادامه
1) 1) .«ذیقار»نام محلّی است در نزدیکی بصره که جنگ اعراب و ایران پیش از اسلام در همانجا اتفاق افتاد.
2) 2) .محمّد بن عمر واقدی از مفسّران و مورّخان قرن دوم هجری و متوفای سال 207 هجری است.
3) 3) .سند خطبه: با اینکه مرحوم سیّد رضی این خطبه را از کتاب جمل واقدی نقل کرده است صاحب مصادر نهج البلاغه اضافه میکند که ابن عبد ربّه مالکی در کتاب عقد الفرید و مرحوم مفید در کتاب ارشاد نیز این خطبه را قبل از سیّد رضی نقل کردهاند.ابن ابی الحدید نیز این خطبه را به طور مشروحتری در جای دیگری(ج 1، ص 309،ذیل خطبه 22)آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 176).
خطبه 33 باشد که آن هم در ذیقار بیان شده است.بههرحال امام علیه السّلام در این خطبه به دو نکته مهم اشاره میفرماید:نخست اینکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آنچه را مأمور به ابلاغ آن بود به مردم رساند و وظیفه خود را به خوبی انجام داد و دیگر اینکه یکی از کارهای مهم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ایجاد وحدت صفوف و تشکیل جامعه واحد اسلامی و زدودن کینهها از سینهها بود.
فصدع بما أمر به،و بلّغ رسالات ربّه،فلمّ اللّه به الصّدع،و رتق به الفتق،و ألّف به الشّمل بین ذوی الأرحام،بعد العداوة الواغرة فی الصّدور،و الضّغائن القادحة فی القلوب.
پیامبر آنچه را به آن مأمور بود آشکار ساخت و رسالتهای پروردگارش را ابلاغ کرد،خداوند به وسیله او شکافهای اختلاف را بههم پیوست و فاصلهها را از میان برداشت و درمیان اجتماع خویشاوندان الفت برقرار ساخت بعد از آنکه آتش سوزان دشمنیها در سینهها انباشته شده بود و شعله کینه از درون دلها زبانه میکشید.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله کینهها را از سینهها شست
امام علیه السّلام بعد از بیان مقدماتی در خطبهای که در ذیقار ایراد کرد،چنین فرمود:
«پیامبر آنچه را به آن مأمور بود آشکار ساخت و رسالتها و پیامهای پروردگارش را ابلاغ کرد»؛ (فصدع بما أمر به،و بلّغ رسالات ربّه) .
با توجّه به اینکه«صدع»از ریشه«صدع»بر وزن صبر در لغت به معنای شکافتن یا شکافتن اجسام محکم است و با شکافتن چیزی،درونش ظاهر میشود،این واژه به معنای اظهار و افشا و آشکار کردن به کار میرود و از آنجا که ابراز حقیقت توحید در آن محیط جاهلی مملوّ از شرک به منزله شکافتن پردههای ضخیم کفر و انحراف بود امام علیه السّلام در اینجا این واژه را استعمال فرموده
و در واقع آن را از آیه 94 سوره حجر «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» گرفته است.
فرق این جمله با جمله«و بلّغ رسالات ربّه»ممکن است از این نظر باشد که در واژه«بلّغ»مفهوم تأکید و تکرار وجود دارد،بنابراین مفهوم دو جمله چنین میشود که پیامبر حق را آشکار ساخت و پیدرپی بر آن تأکید ورزید.
سپس به یکی از مهمترین و پرارزشترین خدمات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پرداخته، میفرماید:«خداوند به وسیله او شکافهای اختلاف را بههم پیوست و فاصلهها را از میان برداشت و درمیان اجتماع خویشاوندان الفت برقرار ساخت بعد از آنکه آتش سوزان دشمنیها در سینهها انباشته شده بود و شعله کینه از درون دلها زبانه میکشید»؛ (فلمّ اللّه به الصّدع،و رتق به الفتق،و ألّف به الشّمل (1)بین ذوی الأرحام،بعد العداوة الواغرة (2)فی الصّدور،و الضّغائن (3)القادحة (4)فی القلوب) .
امام علیه السّلام در مورد وحدت کلمه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله درمیان مردم با آنهمه اختلافات ایجاد کرد سه تعبیر ذکر فرموده است:اوّل تعبیر به«لمّ»(بر وزن غم) که به معنای جمعآوری کردن یا جمعآوری توأم با اصلاح است و مفهومش این میشود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در سایه تعلیمات اسلام شکافها را چنان جمع کرد و به هم پیوست که اثری از گذشته باقی نماند.
دوم تعبیر به«رتق»است که آن نیز به معنای بههم پیوستن پارگیها و جداییهاست و شاید تأکیدی بر جمله سابق باشد یا اشاره به خصوص مواردی که قبلا به هم پیوسته بوده و جدا شده و سپس آن را بههم پیوند میدهند.
1) 1) .«شمل»به معنای جمع کردن و گردآوری نمودن است و گاه که معنای اسم مصدری دارد به معنای مجموعه و اجتماع میآید.
2) 2) .«واغره»به معنای داغ و سوزان از ریشه«وغر»بر وزن«فقر»به معنای شدّت حرارت گرفته شده است و به معنای کینه و خشم و عداوت شدید نیز استعمال میشود.
3) 3) .«ضغائن»جمع«ضغینه»به معنای کینه و عداوت شدید است و در اصل به معنای پوشانیدن توأم با انحراف است.
4) 4) .«قادحه»به معنای شعلهور از ریشه«قدح»بر وزن«مدح»به معنای برافروختن آتش آمده است.
سوم تعبیر به«تألیف»که به معنای الفت دادن و جمع کردن توأم با انس و انسجام است که در مورد خصوص ذوی الارحام(خویشاوندان)ذکر شده،زیرا در عصر جاهلیّت بسیار میشد که پدر و فرزند با برادر بر سر منافع جزئی باهم میجنگیدند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در سایه ایمان به مبانی اسلام آنها را بههم الفت داد.
نتیجه اینکه این الفاظ سهگانه میتواند تأکید بر یکدیگر باشد و ممکن است هر یک ناظر به نوعی اختلاف در جامعه باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر به«تألیف شمل»مربوط به اختلافات خانوادگی و خویشاوندی و«رتق»اشاره به برطرف شدن اختلافات قبیلگی و «لم»اشاره به رفع اختلافات از همه جامعه و وحدت صفوف آنها باشد.بههر حال هیچ کس باور نمیکرد که اینجامعه کوچک عصر جاهلی با آن همه اختلافات عجیب و وحشتناک روزی مبدّل به جامعه بزرگ واحدی گردد که وحدت آنها پشت دشمنان را بلرزاند و در واقع یک معجزه الهی بود،همانگونه که قرآن میفرماید:« «هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ما أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لکِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ» او همان کسی است که تو را با یاری خود و مؤمنان تقویت کرد و دلهای آنها را بههم الفت داد.اگر تمام آنچه را روی زمین است صرف میکردی که میان دلهای آنان الفت دهی،نمیتوانستی؛ولی خداوند درمیان آنها الفت ایجاد کرد». (1)
1) 1) .انفال آیه،62-63.
و من کلام له علیه السّلام
کلّم به عبد اللّه بن زمعة،و هو من شیعته،و ذلک أنّه قدم علیه فی خلافته
یطلب منه مالا،فقال علیهم السّلام:
از سخنان امام علیه السّلام است که به عبد اللّه زمعه (1)فرمود که از شیعیان آن حضرت بود و در هنگام خلافت نزد امام آمد و از او درخواست مالی کرد.امام سخنان ذیل را در پاسخ او فرمود: (2)
همانگونه که در عنوان این کلام آمد،عبد اللّه بن زمعه مالی را از حضرت طلبید؛ولی حضرت پاسخ منفی به او داد؛زیرا آن مال از غنائم جنگی بود و تنها
1) 1) .عبد اللّه بن زمعه فرزندزاده اسود بود که از دشمنان سرسخت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله محسوب میشد.عبد اللّه خواهرزاده امّ سلمه و دامادش بود و از شیعیان علی علیه السّلام محسوب میشود.پدر و عمو و برادرش که در جنگ بدر در سپاه کفر بود به دست امیر مؤمنان علیه السّلام کشته شدند.(رجوع شود به دائرة المعارف شیعی نوشته مرحوم اعلمی،ج 12،ص 305 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 13،ص 10 و تهذیب التهذیب ابن حجر عسقلانی،ج 5،ص 192).
2) 2) .سند خطبه: نویسنده کتاب مصادر،تنها موردی که درباره این خطبه پیدا کرده که از غیر نهج البلاغه گرفته شده، غرر الحکم آمدی است که در حرف الف آن را با تفاوتی آورده و این تفاوت نشان میدهد که خطبه را از منبع دیگری اخذ کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 178).
جنگجویان در آن شرکت داشتند و عبد اللّه که در آن جنگ شرکت نداشته حقی نداشت.
إنّ هذا المال لیس لی و لا لک،و إنّما هو فیء للمسلمین،و جلب أسیافهم، فإنّ شرکتهم فی حربهم،کان لک مثل حظّهم،و إلاّ فجناة أیدیهم لا تکون لغیر أفواههم.
بیشک این مال نه حقّ من است و نه حقّ تو،غنیمتی است مربوط به مسلمانانی که با شمشیرهایشان به دست آمده است،اگر تو در نبرد آنان شرکت کرده بودی سهمی همانند آنان داشتی وگرنه دستچین آنها برای غیر دهان آنان نخواهد بود!
غنائم جنگجویان
گر چه مخاطب در این کلام فرد خاصّی؛یعنی عبد اللّه بن زمعه است که بر خلاف پدر و جدش که هیچ علاقهای به اسلام نداشتند و جزء مخالفان بودند، اسلام را پذیرفته بود و از شیعیان علی علیه السّلام بود؛ولی محتوای این سخن مطلبی است که برای همه مسلمین صدق میکند و آن اینکه هر مالی از اموال بیت المال باید درست در آن مصرفی که خدا برای آن تعیین کرده،صرف شود و روابط نباید بر ضوابط در این باره پیشی گیرد.
قراین کلام نشان میدهد که عبد اللّه از مالی که پیش روی حضرت بود و از غنایم جنگی محسوب میشد،تقاضای سهمی کرد؛ولی امام به او فرمود:«بی شک این مال نه حقّ من است و نه حقّ تو،غنیمتی است مربوط به مسلمانانی که
با شمشیرهایشان به دست آمده است»؛ (إنّ هذا المال لیس لی و لا لک،و إنّما هو فیء للمسلمین،و جلب أسیافهم) .
باید توجّه داشت،گرچه واژه«فئ»هنگامی که در مقابل واژه غنیمت(غنایم جنگی)قرار میگیرد دو معنای متفاوت دارد؛«فئ»به اموالی گفته میشود که به دست جنگجویان اسلام افتاده بیآنکه جنگی رخ دهد و طبق موازین شرع متعلّق به بیت المال است؛ولی غنیمت،اموالی است که جنگجویان به وسیله نبرد آن را به دست میآورند؛ولی هنگامی که«فئ»به تنهایی استعمال میشود گاهی بر غنیمت نیز اطلاق میگردد،بنابراین اگر امام علیه السّلام میفرماید:«این مال فئ مسلمین است و دستاورد شمشیرهای آنهاست»منافاتی با مفهوم فئ ندارد.
سپس امام علیه السّلام میافزاید:«اگر تو در نبرد آنان شرکت کرده بودی سهمی همانند سهم آنان داشتی وگرنه دستچین آنها برای غیر دهان آنان نخواهد بود»؛ (فإنّ شرکتهم فی حربهم،کان لک مثل حظّهم،و إلاّ فجناة (1)أیدیهم لا تکون لغیر أفواههم) .
اینکه امام علیه السّلام میفرماید:من هم سهمی در این غنیمت ندارم،احتمالا به این سبب است که آن غنیمت مربوط به جنگهای محدودی بوده که بعضی از فرماندهان امام علیه السّلام در آن شرکت داشتند نه خود امام علیه السّلام.
درست است که یک پنجم از غنایم جنگی متعلق به بیت المال است و نیز صحیح است که«عبد اللّه بن زمعه»از«بنی المطلب»بود(مطلب برادر هاشم است)نه بنی هاشم و به عقیده بعضی بنی المطلب نیز از خمس میتوانند بهرهمند شوند (2)ولی احتمالا او فقیر و مسکین نبود که چیزی از خمس به او بدهند.
به هر حال این سخن نشان میدهد که امام علیه السّلام در مسائل مالی بسیار دقیق و
سختگیر بود و هرگز راضی نمیشد حقّ مسلم کسی به دیگری داده شود،هر چند از دوستان وفادار او باشند،برخلاف دوران عثمان که به عقیده همه مورّخان هیچ حساب و کتابی در امر بیت المال نبود و سزاوار است این سخن امام علیه السّلام سرلوحه برنامه همه زمامداران و مسئولان اسلامی باشد و حقّ و عدالت را در بیت المال حتّی نسبت به نزدیکان و اطرافیان خود رعایت کنند.
از کلام بالا نیز استفاده میشود که عبد اللّه بن زمعه معرفت کاملی در حقّ امام علیه السّلام نداشت که چنین تقاضایی کرد و نمیدانست که امام علیه السّلام حتّی نسبت به برادرش عقیل همینگونه رفتار میکند وگرنه چنین تقاضایی از امام نمیکرد.
و من کلام له علیه السّلام
بعد أن أقدم أحدهم علی الکلام فحصر،و هو فی فضل أهل البیت،و وصف فساد الزّمان
از سخنان امام علیه السّلام است این سخن را هنگامی ایراد فرمود که بعضی از یارانش(جعدة بن حبیره) نتوانست در منبر سخن بگوید.این سخن درباره فضایل اهل بیت علیهم السّلام و وضع نابسامان مردم در آن عصر است. (1)
این خطبه از دو بخش تشکیل شده است:
1) 1) .سند خطبه: ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه هنگامی که به این خطبه میرسد،چنین میگوید:بدانید این کلام را امیر مؤمنان علیه السّلام در حادثهای که ایجاب میکرد چنین سخنی را بیان کند،ذکر فرمود و آن اینکه به خواهرزادهاش جعدة بن حبیره مخذومی دستور داد برای مردم خطبهای بخواند.او به منبر رفت؛ولی(ابهّت حضرت و جمعیّت او را گرفت و)نتوانست سخن بگوید و از منبر پایین آمد.امیر مؤمنان شخصا بر منبر قرار گرفت و خطبه طولانی بیان فرمود که سیّد رضی بخش کوچکی از آن را در اینجا آورده است(و از این سخن روشن میشود که خطبه را از جای دیگری گرفته است).مرحوم کلینی نیز در روضه کافی و آمدی در غرر الحکم با تفاوتی آن را آوردهاند.زمخشری نیز در جلد اوّل کتاب ربیع الابرار بخشی از آن را ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 179).
بخش اوّل درباره اهمّیّت سخن گفتن و محروم بودن بعضی از این موهبت عظیم است.سپس به وجود این موهبت عظیم به طور کامل در اهل بیت علیهم السّلام اشاره میکند.
در بخش دوم وضع زمان خود را تشریح میفرماید که مردم بر اثر پشت کردن به تعلیمات اسلام رو به فساد گذارده،حق گویان ذلیل،صادقان کلیل،جوانان بداخلاق،پیران گنهکار،عالمان منافق و دوستان خیانتکار شدند و به این ترتیب هشدار میدهد که به راه حق باز گردند و پیش از آنکه عذاب الهی دامانشان را بگیرد،بیدار شوند.
ألا و إنّ اللّسان بضعة من الإنسان،فلا یسعده القول إذا امتنع، و لا یمهله النّطق إذا اتّسع.و إنّا لأمراء الکلام،و فینان تنشّبت عروقه،و علینا تهدّلت غصونه.
آگاه باشید زبان پاره گوشتی از انسان است،هرگاه آمادگی در آن نباشد سخن او را یاری نمیکند و به هنگام آمادگی،نطق او را مهلت نمیدهد و ما فرمانروایان سخنیم،درخت سخن در ما ریشه دوانده و شاخههایش بر سر ما سایه افکنده است.
ما فرمانروایان سخنیم!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دو نکته اشاره میفرماید:
نخست اینکه چرا بعضی به هنگام سخنرانی از سخن باز میایستند و بعضی با قدرت پیش میروند،میفرماید:«آگاه باشید زبان پاره گوشتی از انسان است، هرگاه آمادگی در آن نباشد سخن او را یاری نمیکند و به هنگام آمادگی،نطق او را مهلت نمیدهد»؛ (ألا و إنّ اللّسان بضعة (1)من الإنسان،فلا یسعده القول إذا أمتنع،و لا یمهله النّطق إذا اتّسع) .
1) 1) .«بضعه»(به فتح باء)و«بضعه»(به کسر باء)به معنای قطعه هر چیزی است و گاه در جایی که کسی به دیگری بسیار نزدیک است،گفته میشود:«هو بضعة منی».
این پاره گوشتی که زبان نام دارد از عجایب آفرینش خداست.با حرکات بسیار سریع و دقیق و حساب شده،مقاطع 28گانه یا 32گانه حروف را با دقّت میسازد و آنها را پشت سر هم ردیف میکند و با مجموع آنها تمام منویّات مادی و معنوی و خواستههای خود را بیان میکند؛زیباییها و زشتیها،خوبیها و بدیها را با آن آشکار میسازد و شگفت اینکه هر قومی به لغتی تکلّم میکنند و بیش از هزار لغت در دنیا وجود دارد و این موهبت تنها به انسان داده شده و سخن گفتن تنها از او بر میآید و به قدری اهمّیّت دارد که خداوند آن را در طلیعه سوره «الرّحمن»که شرح مواهب و نعمتهای الهی را میدهد،ذکر فرموده است:
«الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ» (1)البتّه نباید فراموش کرد که مهم فرماندهی روح نسبت به زبان است.هرگاه این فرمانده آمادگی داشته باشد زبان با فصاحت و بلاغت و به راحتی میچرخد و هرگاه در روح،آمادگی نباشد زبان از کار میماند و در جملههای بالا اگر«امتناع»و«اتّساع»را به زبان نسبت میدهد در حقیقت منظور،امتناع و اتّساع روح انسان است.
در حقیقت امام با این سخن ضمن اشاره به اهمّیّت زبان و نطق،دلیل موفق و ناموفق بودن افراد را در سخنرانی بیان میفرماید.
سپس در ادامه این سخن میافزاید:«ما فرمانروایان سخنیم،درخت سخن در ما ریشه دوانده و شاخههایش بر سر ما سایه افکنده است»؛ (و إنّا لأمراء الکلام، و فینا تنشّبت (2)عروقه (3)،و علینا تهدّلت (4)غصونه) .
امام علیه السّلام در این عبارت زیبا سخن گفتن را به درخت تنومندی تشبیه کرده که
دارای ریشهها و شاخههاست و اضافه میکند که این درخت پربار در سرزمین وجود ما ریشه دوانده و شاخههای پربارش بر سر ما سایه افکنده و به همین دلیل خاندان وحی را«امیران کلام»نامیده است.
همه میدانیم این یک ادّعا نیست،واقعیّتی است که دوست و دشمن به آن معترفاند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از فصیحترین افراد عرب زبان بود؛چگونه فصیح نباشد در حالی که کلام خدا که فصاحتش در حدّ اعجاز است بر زبان او جاری شده و فصاحت امیر مؤمنان علی علیه السّلام زبانزد خاص و عام است و خطبههای او در نهج البلاغه دست به دست میگردد و در گذشته،استادان سخن به شاگردان خود توصیه میکردند اگر میخواهند سخن گفتن آمیخته با فصاحت و بلاغت را فرا گیرند خطبههای نهج البلاغه را حفظ کنند.
خطبههای بانوی اسلام نیز از فصیحترین و بلیغترین خطبههاست.
پرورش یافتگان این خانواده حضرت زینب و زین العابدین علیهما السّلام در خطبههای کوفه و شام چنان داد سخن دادند که دوست و دشمن را منقلب ساختند،بنابراین باید تصدیق کرد که نام«امیران سخن»برای این خانواده،بسیار زیبنده است.
زبان ظاهری یعنی قطعه گوشتی که در دهان انسان است و کارهای مهم و پیچیدهای بر عهده دارد و همچنین زبان فکری به معنای قدرت بر ادای کلمات و جملهبندیها و بیان مقاصد خویش از این طریق هردو از مواهب عظیم خداوند است،لذا فلاسفه و دانشمندان فصل ممیّز انسان را همان نطق(زبانی و فکر) شمرده و انسان را«حیوان ناطق»معرّفی میکنند.درباره این دو هرچه دقیقتر
شویم عجایب بیشتری بر ما ظاهر میشود.
جالب اینکه زبان تقریبا تمام فضای میان دندانها را پر کرده،هنگام غذا خوردن مواد غذایی را به سرعت به زیر دندانها میفرستد و خودش را با مهارت به عقب میکشد،بیآنکه آسیبی ببیند.
پزشکان میگویند:غذا چهار هضم دارد:هضم اوّل آن در دهان است که کاملا نرم میشود و با بزاق دهان آمیخته میگردد و تغییرات فراوانی از نظر فیزیکی و شیمیایی در آن ظاهر میشود.سپس روانه معده میگردد و ما بیآنکه بدانیم زبان به هنگام غذا خوردن چه نقش مهمی دارد شبوروز از آن بهره میگیریم.
کار مهمتر زبان انسان،خلق کلمات و مقاطع حروف و کنار هم چیدن جملهها و بیان تمام مقاصد کوچک و بزرگ و ساده و پیچیده و بسیار پیچیده است که راستی از شگفتیهای آفرینش به شمار میآید.
ولی مهم این است که همه در این کار مهارت ندارند.مهارت در سخن گفتن مرهون عوامل متعددی است که یکی از مهمترین آنها تمرین مداوم است.
اعتماد به نفس و مرعوب نشدن در برابر جمعیّت و حفظ خونسردی و تلقین موفقیّت به خویشتن،از عوامل مهم دیگر است.
حضور در مجالس اساتید سخن و استفاده از تجربیات آنها و نکات ظریفی را که در برابر مخاطبان خود اعمال میکنند عامل مهم دیگری است.
به یقین مطالعات قبلی و داشتن مایههای علمی به اعتماد به نفس کمک میکند و اینکه میبینیم بعضی در مجالس مهم بهترین سخنرانیها را ارائه میدهند و بعضی در مجالس کوچکتر به زودی وا میمانند ریشههایش را در وجدان و عدم وجدان یکی از عوامل بالا باید جستجو کرد.
حالات روحی انسان از شادی و غم،سلامت و بیماری،آرامش و اضطراب و گرفتاری نیز در این امر بسیار مؤثّر است.
تعبیر به امتناع(خودداری زبان از سخن گفتن)و اتّساع(گسترش و آمادگی زبان برای این کار)در خطبه بالا اشاره به همین حالات است.
ابن ابی الحدید موارد جالبی را درباره کسانی که بر منبر رفتند و نتوانستند خطابهای بخوانند و با ذکر الفاظ نامناسبی از منبر پایین آمدند از کتاب«البیان و التبیین»جاحظ نقل میکند،از جمله میگوید:
عثمان(خلیفه سوم)روزی بر منبر رفت و از سخن گفتن واماند.جمله زیر را گفت و از منبر پایین آمد:
«أنتم إلی إمام عادل أحوج منکم إلی إمام خطیب؛احتیاج شما به پیشوای عادل بیش از احتیاج شما به پیشوای خطیب و سخنران است»(تکیه کردن عثمان بر مسئله عدالت بسیار جالب است!).
سپس نقل میکند«عدّی بن أرطاة»به منبر رفت،چشمش که به مردم افتاد،از سخن بازماند.این جمله را گفت و از منبر پایین آمد:«الحمد للّه الّذی یطعم هؤلاء و یسقیهم؛حمد و سپاس برای خداوندی که این حاضران را غذا میدهد و آب مینوشاند».
و نیز«روح بن حاتم»روزی به منبر رفت و همین که چشمش به مردم افتاد که همگی به او نگاه میکنند و گوش به او سپردهاند،صدا زد:«سرهای خود را پایین بیفکنید و چشمهای خود را ببندید،زیرا سوار شدن بر مرکب در اوّل کار مشکل است،هنگامی که خداوند قفلی را بگشاید آسان میشود».
نیز نقل میکند:«مصعب بن حیّان»روزی میخواست خطبه نکاحی بخواند ناگهان واماند و گفت:«لقّنوا موتاکم لا إله إلاّ اللّه؛به مردگان خود لا اله الاّ اللّه تلقین کنید».مادر عروس گفت:«عجّل اللّه موتک ألهذا دعوناک؛خدا به زودی مرگت دهد تو را برای این دعوت کرده بودیم؟!»و موارد دیگری از این قبیل. (1)
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 13،ص 13-14.
آنچه امام علیه السّلام در این خطبه بیان فرموده که ما امرای کلام هستیم واقعیّتی انکارناپذیر است که دوست و دشمن به آن معترفاند.بهترین دلیل برای این مطلب،آثاری است که از این خاندان مقدّس باقی مانده؛مانند سخنان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله که به عنوان نهج الفصاحه منتشر شده و این کتاب نهج البلاغه در بخشهای سهگانه خود و دعاهایی مانند دعای کمیل و صباح که سندش به آن حضرت میرسد و دو خطبه معروف بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السّلام و همچنین دعای عرفه که سندش به امام حسین علیه السّلام میرسد و خطبههایی که خاندان آن حضرت بعد از حادثه کربلا در کوفه و شام و سپس در مدینه ایراد کردند و همچنین دعاهای صحیفه سجادیه و دعاهایی مانند دعای ابو حمزه ثمالی که آن نیز سندش به امام سجاد علیه السّلام میرسد و امثال آنها.
اعتراف دشمنان در این زمینه قابل ملاحظه است.ابن ابی الحدید در جلد اوّل شرح نهج البلاغه از شخصی به نام محقن ابن ابی محقن نقل میکند هنگامی که او محضر علی علیه السّلام را رها کرد و به معاویه پیوست،معاویه از او پرسید:از نزد چه کسی آمدی؟گفت:«جئتک من عند أعیی النّاس»او برای چاپلوسی در برابر معاویه چنین گفت:من از نزد ناتوانترین اشخاص در سخن گفتن،آمدهام.
معاویه گفت:«و یحک کیف یکون أعیی النّاس فواللّه ما سنّ الفصاحة لقریش غیره؛ وای بر تو چگونه او را ناتوانترین افراد میشماری در حالی که به خدا سوگند، اساس فصاحت را در میان قریش جز او کسی بنا ننهاد». (1)
نیز او از عبد الحمید کاتب که در فن نویسندگی ضرب المثل بود نقل میکند که میگفت:هفتاد خطبه از خطبههای علی علیه السّلام را حفظ کردم و پس از آن ذهن من فوق العاده جوشید. (2)
مرحوم سیّد رضی در مقدّمه جالبی که بر نهج البلاغه نوشته سخنی دارد که ترجمهاش این است:
امیر مؤمنان علی علیه السّلام سرچشمه فصاحت و منشأ بلاغت و زادگاه آن است، اسرار بلاغت از وی آشکار شد و قواعد و دستوراتش از او سرچشمه گرفت.با استفاده از شیوه او هر خطیب توانایی به قدرت خطابه دست یافت و از گفتار او سخنرانان ماهر یاری جستند،او در این میدان همچنان پیش میرود و دیگران از او عقب ماندهاند،زیرا در کلامش نشانههایی از علم خداست و عطر و بویی از سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله.
همانگونه که در آغاز جلد اوّل نوشتیم،ابن ابی الحدید ذیل خطبه 221 بعد از شرح بخشی از کلام مولا درباره عالم برزخ چنین میگوید:«اگر تمام فصحای عرب در مجلس واحدی اجتماع کنند و این بخش از خطبه را برای آنها بخوانند، سزاوار است همگی به خاطر آن سجده کنند،چنان که شعرای عرب هنگامی که شعر معروف عدی بن رقاع را که با این جمله:«قلم اصحاب...»شروع میشود، شنیدند(برای خدا)سجده کردند،چون از علّت آن سؤال شد،گفتند:ما محلّ سجود در شعر را میشناسیم،آنگونه که شما محل سجود را در قرآن میشناسید». (1)
برای شرح بیشتر در این زمینه به کتاب سیری در نهج البلاغه شهید مطهری و مقدّمه جلد اوّل شرح پیام امام امیر المؤمنین علیه السّلام رجوع شود.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 11،ص 153.
و اعلموا رحمکم اللّه أنّکم فی زمان القائل فیه بالحقّ قلیل،و اللّسان عن الصّدق کلیل،و اللاّزم للحقّ ذلیل.أهله معتکفون علی العصیان، مصطلحون علی الإدهان،فتاهم عارم،و شائبهم آثم،و عالمهم منافق،و قارنهم مماذق.لایعظّم صغیرهم کبیرهم،و لا یعول غنیّهم فقیرهم.
بدانید،خدایتان رحمت کند،که شما در زمانی قرار گرفتهاید که گوینده حق در آن کم،و زبان از گفتار راست عاجز و ناتوان،و همراهان حق،خوارند.اهل این زمان همواره با گناه همراهاند و بر مداهنه و سازشکاری و سهلانگاری اتفاق نظر دارند.جوانانشان بداخلاق و شرور،و بزرگسالانشان گنهکارند.عالم آنها منافق است و قاریان قرآن و عابدان ریاکارند.نه کوچکشان بزرگسالان را احترام میکنند و نه ثروتمندشان زندگی مستمندانشان را تکفّل مینمایند.
ویژگیهای محیط فاسد
امام علیه السّلام در بخش دوم این خطبه به شرح مفاسدی که در آن عصر و زمان بر اثر سیاستهای حکّام پیشین پیدا شده بود و تقریبا در تمام جوامع آلوده دیده میشود،پرداخته و ضمن یازده جمله کوتاه و بسیار پرمعنا ترسیم دقیقی از آن جامعه میفرماید و در واقع چیزی را فروگذار نکرده است(و این است معنای فصاحت و بلاغت و سخنوری اعجازآمیز)میفرماید:«بدانید خدایتان رحمت
کند که شما در زمانی قرار گرفتهاید که گوینده حق در آن کم،و زبان از گفتار راست عاجز و ناتوان،و همراهان حق،خوارند»؛ (و اعلموا رحمکم اللّه أنّکم اللّه أنّکم فی زمان القائل فیه بالحقّ قلیل،و اللّسان عن الصّدق کلیل (1)،و اللاّزم للحقّ ذلیل) .
امام علیه السّلام در ذکر این سه وصف،انگشت روی ریشههای اصلی فساد جامعه گذارده و آن اینکه حقگویان از ترس مخالفان یا فزونی مشکلات حقگویی، خاموش شوند و راستگویان یا بر اثر فشار محیط و هیأتهای حاکم و یا ترس از بر باد رفتن منافع شخصی،دم فروبندند یا به جای راستگویی آلوده کذب و دروغ شوند و نیز آنها که حق جویند و حق طلب از متن جامعه کنارهگیری کنند یا کنار زده شوند و کسی گوشش بدهکار گفتار حقّ آنها نباشد و در یک جمله امر به معروف و نهی از منکر به فراموشی سپرده شود و ارشاد جاهل و تنبیه غافل متروک گردد.
سپس به دو وصف دیگر که در واقع نتیجه اوصاف سهگانه پیش است،اشاره کرده میفرماید:«اهل این زمان همواره با گناه همراهاند و بر مداهنه و سازشکاری و سهلانگاری اتفاق نظر دارند»؛ (أهله معتکفون علی العصیان،مصطلحون (2)علی الإدهان (3)) .
بیشک در هر جامعهای گناه وجود دارد و سازشکاری و مداهنه دیده میشود؛ولی بدبختی و سیهروزی آنجاست که یک حرکت عمومی به سوی گناه،آن هم به صورت مستمر و پیوسته صورت گیرد و نیز بدبختی آنجاست که سازشکاران و سهلانگاران دست به دست هم دهند و در این کار متّحد شوند.
1) 1) .«کلیل»از ریشه«کلّ»بر وزن«حلّ»به معنای خسته و ناتوان شدن و از کار ماندن و ضعیف گشتن گرفته شده است،بنابراین«کلیل»به معنای خسته و ناتوان و ضعیف است.
2) 2) .«مصطلحون»به معنای افرادی است که بر چیزی توافق کنند.از ریشه«صلح»به معنای سازش است.
3) 3) .«ادهان»در اصل به معنای روغن مالی کردن است.سپس به معنای خدعه کردن و نیرنگ زدن و سازش کاری بر سر یک امر نامطلوب به کار میرود.
آنگاه امام علیه السّلام در ششمین و هفتمین وصف میفرماید:«جوانانشان بداخلاق و شرور،و بزرگسالانشان گنهکارند»؛ (فتاهم عارم (1)،و شائبهم (2)آثم) .
بدیهی است در محیطی که حقگویان خاموش شوند و امر به معروف و نهی از منکر به فراموشی سپرده شود محیط خانوادهها آلوده گردد،جوانانی که در این محیط و آن خانواده پرورش مییابند بداخلاق و بیادبند.همچنین روشن است هنگامی که این جوانان به سن پیری میرسند عادت به گناه را از دست نمیدهند و از این نکته غافلاند که عمرشان به پایان نزدیک است و اجلشان به زودی فرا میرسد و به سبب این غفلت در دریای گناه غوطهورند.
در هشتمین و نهمین وصف میافزاید:«عالم آنها منافق است و قاریان قرآن و عابدان ریاکارند»؛ (و عالمهم منافق،و قارئهم مماذق (3)) .
آری!عالمان آن زمان که به دنیاپرستی روی آوردهاند،راه رسیدن به دنیا را نفاق میدانند و همانگونه که در تعبیر دیگری امام علیه السّلام در خطبه 194 بیان فرموده:
«وصفهم دواء و قولهم شفاء و فعلهم الدّاء العلیاء ؛وصفشان درمان،گفتارشان به ظاهر شفابخش؛امّا کردارشان درد بیدرمان است».
در بسیاری از نسخههای نهج البلاغه«قارئهم»آمده است و بسیاری از شارحان نیز همین را ترجیح دادهاند که تناسب با جمله قبل دارد،زیرا در آنجا سخن از عالمان است و در اینجا سخن از قاریان قرآن و عابدان است.واژه «ممازق»که به معنای ریاکار و دو رنگ است نیز با آن متناسب است.در حالی که در بعضی از نسخهها«قارن»از ماده قرین آمده که به معنای دوست است و مفهوم جمله این میشود که دوستان آن زمان دورو و دو چهرهاند؛ولی روشن است که
1) 1) .«عارم»یعنی بداخلاق و شرور از ریشه«عرامة»به معنای خشونت و کجخلقی و سختگیری گرفته شده و سیلاب طاقتفرسا و موانعی را که در درهها برای مهار کردن آبها میسازند،به همین مناسبت«عرم»بر وزن «کدر»گرفته میشود.
2) 2) .«شائب»به معنای پیرمرد بزرگسال از ریشه«شیب»بر وزن«غیب»به معنای پیری گرفته شده است.
3) 3) .«مماذق»به معنای ریاکار از ریشه«مزق»بر وزن«حذف»به معنای آمیختن شیر با آب گرفته شده است.
نسخه اوّل تناسب بیشتری با مجموع کلام امام دارد.
سرانجام در دهمین و یازدهمین اوصاف اهل آن زمان میفرماید:«نه کوچکشان بزرگسالان را احترام میکند و نه ثروتمندانشان زندگی مستمندانشان را تکفّل مینماید»؛ (لا یعظّم صغیرهم کبیرهم،و لا یعول (1)غنیّهم فقیرهم) .
روشن است هنگامی که جوانان و نوجوانان بیادب،دور از شرم و حیا پرورش یابند،احترامی برای بزرگترها قائل نیستند و در واقع بزرگترها بذری که به دست خود افشاندهاند،میوه تلخش را میچینند.
و نیز روشن است هنگامی که فضائل انسانی از جامعه برچیده شود و دنیاپرستی و فساد اخلاق جای آن را بگیرد،اغنیا به فقیران رحم نمیکنند و این حقیقت را فراموش میکنند که خداوند مستمندان را در اموال آنها شریک ساخته و سهم قابل توجّهی برای آنها قائل شده است،از اینرو تمام آن اموال را حقّ خود میدانند و در طریق عیشونوش صرف میکنند.این در صورتی است که آن اموال از طریق حلال به دست آمده باشد و اگر از طریق حرام باشد و صاحبانش معلوم نباشند،همه آن به فقرا و نیازمندان تعلّق دارد.
در اینجا دو سؤال باقی میماند:نخست اینکه چرا در عصر حکومت امام علیه السّلام این همه مفاسد جامعه اسلامی را فراگرفته بود؟پاسخ این سؤال چندان مشکل نیست،اگر چند قدم به عقب بازگردیم و عصر خلیفه سوم را بررسی کنیم که حاکم وقت و دستیارانش با بیت المال چهها کردند و پستهای حساس حکومت اسلامی را به دست چه اشخاصی سپردند،جواب این سؤال روشن میشود.
تاریخ به ما میگوید فساد در عصر خلیه سوم به قدری فراگیر شد که مردم بر خلیفه وقت شوریدند و در برابر چشم مهاجران و انصار او را به قتل رسانیدند و
1) 1) .«لا یعول»از ریشه«عول»بر وزن«قول»به معنای سرپرستی و کفالت زندگی کسی را کردن و عیال نیز از همین ریشه گرفته شده است.
کمتر کسی به یاری او برخاست.
سؤال دیگر اینکه ریشه اصلی این مفاسد یازدهگانه کجاست؟اگر درست بنگریم خواهیم دید که همه اینها یا لااقل اغلب آنها از فساد حکومت سرچشمه میگیرد و مردم که غالبا بر دین حکومتند،همان مسیر را ادامه میدهند و گاه فساد به قدری ریشهدار میشود که کار بر مصلحان بعدی نیز مشکل میگردد، همانگونه که بر امام علیه السّلام مشکل شد.به یقین اگر گذاشته بودند امام علیه السّلام بعد از پیغمبر زمام جامعه اسلامی را به دست گیرد و با آن عدالت و زهد و درایت مسلمین را در مسیر هدایت پیش ببرد،سرنوشت اسلام و مسلمانان طور دیگری خواهد بود.
جالب اینکه اگر نگاهی به کشورهای امروز دنیا که حکومتهای فاسدی دارند، بیفکنیم همه مفاسدی را که امام علیه السّلام در این بخش از خطبه بیان فرموده در آنجا به روشنی میبینیم.
و من کلام له علیه السّلام
روی ذعلب الیمامی[الیمانی]عن أحمد بن قتیبة،عن عبد اللّه بن یزید، عن مالک بن دحیة،قال:کنّا عند أمیر المؤمنین علیه السّلام،و قد ذکر عنده اختلاف
النّاس فقال:
از سخنان امام علیه السّلام است «ذعلب یمانی»از«احمد بن قتیبه»از«عبد اللّه بن یزید»از«مالک بن دحیه» نقل میکند که همه ما در خدمت امیر مؤمنان علی علیه السّلام بودیم.در آنجا سخن از اختلاف و تفاوتهای مردم با یکدیگر به میان آمد،امام علیه السّلام فرمود: (1)
محور بحث در این کلام امام علیه السّلام ذکر عوامل تفاوت انسانها با یکدیگر است و ظاهر این کلام آن است که نقصان و کمال انسانها در عقول و غرایز به میزان پاکی گلی بسته است که سرشت آنها از آن آفریده شده و اگر میبینیم گروهی از نظر
1) 1) .سند خطبه: زمخشری نیز این کلام را در جزء اوّل از کتاب ربیع الابرار نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج ص 3، 181)
ظاهر یا از جهت اخلاق باهم تناسب و تقارب دارند یا تفاوت و اختلاف در آنها دیده میشود،به سبب نزدیک بودن یا دور بودن نوع خمیرمایههای وجود آنها با یکدیگر است.(البتّه این سخن سؤالاتی درپی دارد که به خواست خدا در تفسیر و شرح به ذکر آن و پاسخش میپردازیم).
إنّما فرّق بینهم مبادئ طینهم و ذلک أنّهم کانوا فلقة من سبخ أرض و عذبها،و حزن تربة و سهلها،فهم علی حسب قرب أرضهم یتقاربون،و علی قدر اختلافها یتفاوتون،فتامّ الرّواء ناقص العقل،و مادّ القامة قصیر الهمّة،و زاکی العمل قبیح المنظر،و قریب القعر بعید السّبر،و معروف الضّریبة منکر الجلیبة،و تائه القلب متفرّق اللّبّ،و طلیق اللّسان حدید الجنان.
آنچه بین آنها(مردم)ایجاد تفاوت کرده عناصر نخستین سرشت آنهاست، زیرا آنها قطعهای بودند از زمین شور و شیرین،محکم و سست،و بر حسب نزدیک بودن خاکهایشان با یکدیگر بههم نزدیکند و به مقدار فاصله اختلاف خاکشان با یکدیگر متفاوتند؛افراد خوشمنظر(غالبا)سست عقلاند،بلندقدان کوتاه همّت،پاکیزهعملان بدمنظر و کوتاهقدان،عمیق و خوشفکرند.آنها که نهادی پاک دارند(گاه بر اثر عوامل گوناگون)اخلاق ناپسند ظاهر میسازند.آنها که قلبی ناآرام دارند،افکارشان پراکنده است و سخنوران(زبردست)قوت قلب دارند.
سرچشمه تفاوتها
شک نیست که انسانها هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی،فکری و اخلاق باهم متفاوتند.نیز شک نیست که این تفاوتها بر اثر تعلیم و تربیت قابل تغییر و
دگرگونی است،بنابراین تفاوتها هرگز به سلب اختیار آدمی و مسئله جبر نمیانجامد.
ولی سخن در این است که سرچشمه این تفاوتها چیست؟چرا بعضی از نظر جسمانی بلند قامت،بعضی دیگر کوتاه،عدّهای زیباروی و گروهی نازیبا، جمعی پراستعداد و بعضی ضعیف و ناتوان،گروهی با سخاوت و جمعی بخیل هستند.
امام علیه السّلام این اختلافات را به موادّی مستند میسازد که جسم انسان از آن برگرفته شده و میفرماید:«آنچه بین آنها ایجاد تفاوت کرده آغازهای سرشت آنهاست،زیرا آنها قطعهای بودند از زمین شور و شیرین،محکم و سست،و بر حسب نزدیک بودن خاکهایشان با یکدیگر بههم نزدیکند و به مقدار فاصله اختلاف خاکشان با یکدیگر متفاوتند»؛ (إنّما فرّق بینهم مبادئ (1)طینهم و ذلک أنّهم کانوا فلقة (2)من سبخ (3)أرض و عذبها (4)،و حزن (5)تربة و سهلها (6)،فهم علی حسب قرب أرضهم یتقاربون،و علی قدر اختلافها یتفاوتون) .
بر طبق این بیان،تفاوتها از تفاوت مواد مختلف زمینی گرفته شده است و با توجّه به اینکه زمینها و مواد ترکیبی آنها باهم اختلاف دارند،و ترکیبهای وجود انسانها از آن مواد باهم متفاوت است و تفاوت آن مواد تأثیر در تفاوت روحیات
1) 1) .«مبادی»جمع مبدأ به معنای آغاز هرچیزی است و در اینجا به معنای عناصری است که طینت انسانها را تشکیل داده است.
2) 2) .«فلقة»به معنای قطعه از هرچیزی است.از ریشه«خلق»بر وزن«حلق»گرفته شده که به معنای شکاف دادن است و از آنجایی که شکاف دادن سبب میشود هرچیزی به قطعات متعدّد تقسیم شود،واژه«فلقه»به معنای قطعه آمده است.
3) 3) .«سبخ»به معنای زمین شورهزار است.
4) 4) .«عذب»به معنای شیرین و گواراست(مقابل سبخ است).
5) 5) .«حزن»این واژه هنگامی که در مورد زمین به کار رود به معنای زمین خشن و ناهموار است و«حزن»به معنای غم نیز از همین ریشه گرفته شده است.
6) 6) .«سهل»این واژه هنگامی که در مورد زمین به کار رود به معنای زمین هموار و نرم است و«سهل»به معنای آسان نیز از همین ریشه گرفته شده است.
و افکار و اخلاق آنها دارد،به این ترتیب در میان انسانها اختلافاتی ظاهر گشت.
در اینجا دو سؤال پیش میآید:نخست اینکه جدّ اوّلی ما حضرت آدم از خاک آفریده شد و انسانهای بعد از نطفه آدم و فرزندان او به وجود آمدند نه از خاک.
دیگر اینکه آیا این سخن مذهب جبر را تقویت نمیکند که میگویند:هرکسی مجبور است کارهای خاصّی را انجام دهد و دگرگونی آن ممکن نیست.
پاسخ سؤال دوم را به آخر خطبه،بحث نکات وامیگذاریم و پاسخ سؤال اوّل از دو راه ممکن است:
نخست اینکه گر چه انسانهای پس از آدم از نطفه او متولّد میشوند؛ولی نطفه از مواد ترکیبی مختلفی تشکیل یافته که قسمت عمده آن به زمین برمیگردد و در مسیر پرورش از تغذیه مادر استفاده میکند تا به حدّ کمال و هنگام تولّد برسد و غذای مادر هرچه باشد از مواد زمینی گرفته شده،گیاهان از زمین میرویند و حیوانات مأکول از گیاهان پرورش پیدا میکنند،بنابراین رشد جنین از یک ذرّه ظاهرا بیمقدار تا رسیدن به یک جنین کامل همه از مواد زمینی است.
این مطلب را با ذکر یک مثال میتوان روشنتر ساخت و آن اینکه درختان میوهای که در زمینهای مختلف میرویند و همچنین حبوبات و دانههای غذایی کاملا با هم متفاوتند؛مثلا انگور که در یک زمین میروید بسیار شیرینتر، لطیفتر و جالبتر از انگوری است که در زمین دیگر میروید و همچنین سایر میوهها.
انسانها نیز چنین هستند و از آنجایی که رابطه جسم و روح نسبت به یکدیگر بسیار نزدیک است تفاوت این مواد در روحیات و خلقیات انسان اثر میگذارد.
پاسخ دیگر اینکه صرفنظر از آنچه گفته شد،اگر تنها بر گرفتن جسم آدم از خاک تکیه کنیم باز ممکن است از این ماده ترکیبی وجود آدم هنگامی که نطفه را تشکیل میدهد،نطفههای مختلفی حاصل شود.در بعضی از حالات بخشی از
فلان ماده،بیشتر در نطفه وارد شود و در بعضی از حالات کمتر و به همین دلیل فرزندانی که از یک پدر و مادر و در یک آب و هوا متولّد میشوند و حتی تغذیه پدر و مادر هم شبیه به هم است،باهم متفاوت و مختلفاند؛یکی دلیرتر و دیگری با سخاوتتر،یکی ضعیفتر و دیگری باهوشتر است.
این نکته نیز قابل ملاحظه است که آب و هوا نیز بخشی از وجود انسان را تشکیل میدهد؛ولی امام علیه السّلام در اینجا سرچشمه اختلاف را فقط تفاوت ماده زمینی ذکر فرمود و سخنی از آب و هوا به میان نیاورد یا از آنرو تأثیر آنها نسبت به مواد زمینی بسیار کمتر است و یا اینکه آب و هوا نیز تحت تأثیر موادّ زمینی است،در شورهزارها،آب شور و هوا آلوده و در سرزمینهای شیرین،آب شیرین و هوا پاک و مطبوع است.
البتّه کیفیّت تابش آفتاب نیز تأثیر خاص خود را دارد و به همین دلیل در مناطق استوایی،افراد غالبا سیاهپوست و در مناطق معتدل،سفیدپوست هستند و به یقین تنها رنگ پوست عوض نمیشود،بلکه منطقه جغرافیایی به سبب تفاوت تابش آفتاب یا تفاوت آب و هوا و زمینها،تأثیر ویژه خود را دارد.
به هر حال با توجّه به آنچه گفتیم،کلام امام را مطابق آنچه ظاهرش دلالت دارد میتوان پذیرفت و با موازین علمی امروز نیز کاملا سازگار است و نیازی نیست بگوییم منظور از (مبادئ طینهم) ارواح و نفوس انسانی هستند و بقیه الفاظ امام را نیز بر تفاوت ارواح حمل کنیم؛نه بر تفاوت اجسام که تأثیرگذار در تفاوت اخلاق و روحیّات است،آنگونه که از سخنان ابن ابی الحدید در شرحش بر نهج البلاغه استفاده میشود.
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه سخن نمونههای متعددی از تأثیر جسم بر اخلاق و فکر و صفات نفسانی بیان میفرماید و با ذکر هفت نمونه از رابطه جسم و روح و ترکیب ظاهری با خلق و خوی باطنی،این بحث را به پایان میبرد و میفرماید:
«افراد خوشمنظر(غالبا)سست عقلاند،بلند قدان کوتاه همت،پاکیزه عملان بد منظر و کوتاه قدان،عمیق و خوشفکرند آنها که نهادی پاک دارند(گاه بر اثر عوامل گوناگون)اخلاق ناپسند ظاهر میسازند آنها که قلبی ناآرام دارند، افکارشان پراکنده است و سخنوران(زبردست)قوت قلب دارند»؛ (فتامّ الرّواء (1)ناقص العقل،و مادّ القامة قصیر الهمّة،و زاکی العمل قبیح المنظر،و قریب القعر (2)بعید السّبر (3)،و معروف الضّریبة منکر الجلیبة،و تائه (4)القلب متفرّق اللّبّ،و طلیق اللّسان حدید الجنان) .
آنچه درباره این روابط هفتگانه در میان جسم و روح و ماده جسمانی و اخلاق در کلام امام علیه السّلام آمده،به یقین به صورت قاعدهای کلی و بیاستثنا نیست، بلکه نظر به غالب افراد دارد و به همین دلیل استثنائاتی برای آنها با چشم خود دیدهایم.
جمله «قریب القعر بعید السّبر» با توجّه به اینکه«قعر»در اینجا اشاره به کوتاهی قامت است،زیرا افراد کوتاه قامت فاصله زیادی در میان سر و قدمهایشان نیست و به همین دلیل واژه«قریب القعر»برای آنها مناسب است و با توجّه به اینکه«سبر»به معنای آزمایش و بررسی و عمقیابی است،تعبیر به«بعید السبر»اشاره به عمق فکر و آگاهی فراوان است.
این احتمال نیز وجود که تعبیر به«بعید السبر»اشاره به این باشد که آنها به تعبیر عوام،افرادی تودار هستند که شناختشان به آسانی امکانپذیر نیست.این
1) 1) .«رواء»از ریشه«ریّ»بر وزن«حی»در اصل به معنای سیراب شدن است،از اینرو به افراد زیبا و خوشچهره«رواء»گفته میشود.گویی آنها همانند گیاهی هستند که کاملا سیراب شده و خوشمنظر است.
2) 2) .«قعر»در اینجا به معنای باطن است و قعر هرچیزی به آخرین نقطه عمق آن اطلاق میشود.
3) 3) .«سبر»در اصل به معنای آزمودن و بررسی کردن است و به کسی که نمیتوان به آسانی به اسرار درون او پی برد«بعید السّبر»اطلاق میشود.
4) 4) .«تائه»به معنای سرگردان از ریشه«تیه»بر وزن«سعی»و«تیه»بر وزن«تیم»گرفته شده که به معنای سرگردان شدن و گمراه گشتن است.
ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود و همچنین ابن میثم و بعضی دیگر از شارحان،این معنا را پذیرفتند.
جمله «معروف الضّریبة...» با توجّه به اینکه«ضریبه»در اینجا به معنای سجیه،نهاد و خوی و خصلت است و«جلیبه»به معنای کاری است که انسان بر خلاف خوی و خصلت انجام میدهد گویی آن را خارج از وجود خود جلب و وارد میکند،مفهومش این است که گروهی از آن انسانهای پاک نهاد بر اثر عوامل برونی؛مانند تربیتهای غلط و محیطهای آلوده و تبلیغهای سوء که منشأ دواعی شیطانی میشود،برخلاف سجیه خود رفتار میکنند.
جمله «تائه القلب...» مفهومی دارد که غالبا در زندگی خود و دیگران تجربه کردهایم و آن اینکه افرادی که بر اثر عوامل مختلف،قلبی ناآرام دارند،قدرت تفکّر منظم را از دست میدهند و طبعا افکارشان پریشان میشود به طوری که از پریشانی فکر آنها ناراحتی دلهایشان را میتوان به دست آورد.
جمله «و طلیق اللّسان...» نیز مفهومی دارد که به تجربه رسیده و آن اینکه سخنوران ماهر،افرادی هستند که قلبی قوی و نیرومند دارند و از چیزی نمیترسند،شجاعاند و به همین دلیل در ایراد سخنرانی مهارت دارند.
بسیاری از دانشمندان و فلاسفه تصریح کردهاند که رابطه روح و جسم انسان چنان است که ویژگی هریک در دیگری اثر میگذارد،بنابراین جای تعجب نیست که میان قیافه و قامت انسانها و سایر ویژگیهای جسمانی آنان با روحیات و اخلاق آنها رابطهای برقرار باشد.
از قدیم الایّام تا به امروز جمعی از دانشمندان این روابط را در کتابهای خود
ذکر کردهاند و مجموعهای به نام علم قیافهشناسی به وجود آمده است.
ولی غالبا اعتراف دارند که این رابطهها(رابطه اخلاق و روحیات با اشکال مختلف جسمانی)کلیت ندارد،زیرا عوامل دیگری نیز در روحیات و اخلاق انسان اثرگذار است که گاه تأثیر آنها غلبه میکند و رابطه قیافه و اخلاق را برهم میزند؛مثلا خلق و خوی پدر و مادر،تأثیر آب و هوای اقلیمی،سر و کار داشتن با اشیای مختلف به حسب شغل و کسب و کار خود،این امور و مانند آن نیز میتواند در خلقیات انسان اثر بگذارد و گاه کلّیت روابط علم قیافهشناسی را بر هم زند.
به هر حال آنچه در کلام مولا علیه السّلام در بالا خواندیم اشارهای به گوشهای از این رابطه روح و جسم است که امام علیه السّلام در پاسخ سؤال بعضی از یارانش درباره اختلاف روحیات مردم بیان فرمود و آنچه را در این خطبه میخوانیم نیز به یقین اصلی کلّی و استثنا ناپذیر نیست.
از اینجا روشن میشود که اگر در بعضی از روایات مطالبی برخلاف آنچه در کلام بالاست دیده میشود از قبیل همین استثنائات است؛مانند حدیث معروف نبوی که میگوید:«أطلب الخیر عند حسان الوجوه؛خیر و نیکی را نزد زیبارویان بیابید». (1)
در حالی که در بعضی از روایات آمده است رسول خدا ضمن خطبهای فرمود:«أیّها النّاس إیّاکم و خضراء الدّمن قیل یا رسول اللّه و ما خضراء الدّمن؟ قال:المرأة الحسناء فی منبت السّوء؛ای مردم از گیاهان زیبایی که بر مزبلهها میروید بپرهیزید،عرض کردند:ای رسول خدا منظور از این گیاهان چیست؟ فرمود:زن زیبارویی که در خانواده آلودهای پرورش یافته باشد». (2)
سؤال دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که اگر شور و شیرین بودن خاکهای سرشت انسانها و رابطه اشکال جسمانی با خلق و خوی بشر را بپذیریم، نتیجهاش این است که نه نیکوکاران توان بدکاری دارند و نه بدکاران توان نیکوکاری و این موافق مکتب جبر است و میدانیم حرکت کردن بر وفق مکتب جبر نتیجهاش انکار ثواب و عقاب و بیهدف بودن بعثت انبیا و در نهایت نفی عدالت پروردگار است.
پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست.هیچکس نمیگوید کیفیّات جسمانی یا سرشت افراد،علت تامّه برای آن خلقیّات است،بلکه تنها به عنوان یک زمینه میتوان از آن یاد کرد.
این مطلب را با ذکر مثالی میتوان روشن ساخت؛همه میگویند:محیط خانواده یا محیط اجتماع در اعمال انسانها اثر میگذارد؛ولی این سخن بدان معنا نیست که اراده انسان را سلب کند،بلکه تنها یک زمینه است،لذا بسیار میبینیم افرادی که در یک خانواده آلوده پرورش یافتهاند؛ولی انسانهای صالح و درستکار و با ایمانی بودهاند،و به عکس افرادی در خانوادههای صالح پرورش یافتهاند؛ولی انسانهای نادرستی از کار در آمدهاند.به بیان دیگر جزء اخیر علّت تامّه اراده خود انسان است که اثر نهایی را به دنبال دارد.
این نکته نیز شایان توجّه است که چنانچه کسی زمینههای نامساعد اخلاقی یا محیطهای خانوادگی یا اجتماعی داشته باشد؛ولی در مسیر صحیح گام بردارد اجر و پاداش او از کسانی که در محیطی مساعد پرورش یافتهاند به یقین بیشتر است.
و من کلام له علیه السّلام
قاله و هو یلی غسل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و تجهیزه:
از سخنان امام علیه السّلام است این سخن را هنگامی ایراد فرمود که مشغول غسل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و آماده کردن او برای دفن بود. (1)
همانگونه که اشاره شد،امام علیه السّلام این سخن را هنگامی ایراد کرد که مشغول غسل و تجهیز پیغمبر اکرم بود؛سخنانی سوزناک و حزنانگیز که از نهایت اندوه
1) 1) .سند خطبه: این کلام را گروهی که قبل از سیّد رضی میزیستند در کتابهای خود آوردند از جمله: الف)«محمد بن حبیب»(متوفای سال 245)یعنی 114 سال قبل از تولّد مرحوم سیّد رضی در کتاب«امالی»خود آورده است. ب)«ابو اسحاق ابراهیم»معروف به زجاج(متوفای سال 311)یعنی 48 سال قبل از تولّد سیّد رضی در کتاب امالی خود از محمد بن یزید مبرد نقل کرده است. ج)شیخ مفید نیز در کتاب امالی خود آن را با سند خویش از ابن عباس روایت کرده است.صاحب کتاب مصادر بعد از ذکر مطالب بالا میگوید:شکی نیست که این کلام،کلام علی علیه السّلام است و اگر در کتاب«زهر الآداب»آن را به دیگری نسبت دادند توهمی بیش نیست.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 182-183)
و غم مولا در آن هنگام خبر میدهد.این در حالی بود که دیگران بدن پیغمبر را رها کرده بودند و در سقیفه بنی ساعده مشغول توطئه برای به دست گرفتن خلافت پیغمبر بودند.
بأبی أنت و أمّی یا رسول اللّه لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النّبوّة و الإنباء و أخبار السّماء.خصّصت حتّی صرت مسلّیا عمّن سواک و عمّمت حتّی صار النّاس فیک سواء.و لو لا أنّک أمرت بالصّبر، و نهیت عن الجزع،لأنفدنا علیک ماء الشّؤون و لکان الدّاء مماطلا و الکمد محالفا،و قلاّ لک!و لکنّه ما لایملک ردّه،و لا یستطاع دفعه!بأبی أنت و أمّی! اذکرنا عند ربّک،واجعلنا من بالک.
پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا،با مرگ تو چیزی قطع شد که با مرگ دیگری قطع نگشت و آن نبوّت و پیام آوردن(از سوی خدا)و اخبار آسمان بود.
ولی مصیبت تو این اثر را داشت که تسلی دهنده در برابر مصائب غیر توست(و با توجّه به این،مصائب دیگر در نظرم کوچک و کم اهمیّت است اضافه براین) مصیبت تو آن قدر گسترده است که عموم مردم در آن عزا دارند.اگر تو ما را به صبر و شکیبایی امر نفرموده بودی و از جزع و بیتابی نهی نمیکردی،آنقدر بر تو گریه میکردیم که اشکهایمان تمام شود و این درد جانکاه همیشه برایمان باقی بود و حزن و اندوهمان دائمی،و همه اینها در مصیبت تو کم بود؛امّا چه میتوان کرد،چون مرگ چیزی است که نمیتوان آن را بازگرداند و قدرت بر دفع آن نیست.پدر و مادرم فدایت باد ما را در پیشگاه پروردگارت یاد کن و ما را همیشه به خاطر داشته باش.
مصیبت عظیم و جانکاه رحلت پیامبر خدا
امام علیه السّلام پیکر پاک پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را مخاطب ساخته و چنین میگوید:«پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا،با مرگ تو چیزی قطع شد که با مرگ دیگری قطع نگشت و آن نبوّت و پیام آوردن(از سوی خدا)و اخبار آسمان بود»؛ (بأبی أنت و أمّی یا رسول اللّه لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النّبوّة و الإنباء و أخبار السّماء) .
جمله «بأبی أنت و أمّی» که از جملههای رائج در میان عرب به هنگام اظهار علاقه به کسی است،اشاره به این است که عزیزترین عزیزانم پدر و مادر من هستند که آنها را فدای تو میکنم.ممکن است به هنگام گفتن این سخن،پدر و مادر گوینده در حیات نباشند همان گونه که در خطبه مورد بحث چنین است؛ ولی ضرری به مفهوم سخن نمیرساند،زیرا این جمله جنبه کنایی دارد و اشاره به این است که مخاطب،آن قدر عزیز است که انسان عزیزترین بستگان خود را فدای او میکند.
در بعضی از روایات آمده است:که اگر پدر و مادر انسان زنده باشند و اهل ایمان،گفتن این سخن اهانتی به آنها میگردد و سبب عقوق میشود. (1)
ولی ظاهران این حدیث ناظر به مواردی است که مخاطب مانند پیغمبر و امام نباشد،زیرا چنین تعبیری در برابر آن بزرگواران نه تنها اهانت نیست،بلکه مایه افتخار است.
به همین دلیل این تعبیر در بسیاری از زیارتنامهها،دیده میشود در حالی که بسیاری از زیارت کنندگان،پدران و مادرانشان زنده و اهل ایمانند.
تعبیر به«نبوت»و«انباء»و«اخبار السماء»،سه مفهوم متفاوت دارد:«نبوّت»
1) 1) .وسائل الشیعه،ج 2،ص 653،ح 1.
اشاره به مقام آن حضرت است و«انباء»برنامه عملی پیغمبر را در ابلاغ وحی آسمانی بیان میکند و«اخبار السّماء»ناظر به خبرهایی است که مربوط به مسائل شریعت نبوده،مانند خبرهای غیبی و پیشبینیهای حوادث آینده و ملاحم.
به هر حال جملههای بالا به صراحت خبر از خاتمیّت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میدهد و دلیل روشنی براین است که بعد از آن حضرت،فرشته وحی هرگز نازل نخواهد شد و این موهبت عظیم که در سایه وجود پیغمبر،نصیب جهانیان بود با رحلت او برداشته شد و ناراحتی شدید امیر مؤمنان علی علیه السّلام نیز به همین جهت است.
سپس به دو نکته دیگر اشاره میکند و میفرماید:«ولی مصیبت تو این اثر را داشت که تسلّی دهنده در برابر مصائب غیر توست(و با توجّه به اینکه مصائب دیگر کوچک و کم اهمیّت است اضافه براین)مصیبت تو آنقدر گسترده است که عموم مردم در آن به طور یکسان عزا دارند»؛ (خصّصت حتّی صرت مسلّیا (1)عمّن سواک و عمّمت حتّی صار النّاس فیک سواء) .
چگونه ممکن است مصیبت پیغمبر عمومیّت نداشته باشد در حالی که او «رحمة للعالمین»بود و سبب نجات جامعه بشری از چنگال انواع انحرافات.او به همه انسانها تعلّق داشت و همه را تحت توجّه و عنایت قرار میداد،بنابراین همه باید بر مرگ آن حضرت اشک بریزند.
از سویی دیگر هر قدر عزیز از دست رفته بزرگتر و آثارش گستردهتر باشد، به همان نسبت مصیبت فقدانش عظیمتر است و چون پیغمبر اکرم برترین انسان، با خدمتی گسترده و بینظیر بود،مصیبت فقدانش از همه مصائب برتر است و به بیان دیگر،مصائب دیگر در برابر مصیبت فقدان او کوچک است.
1) 1) .«مسلیا»به معنای تسلیت دهنده است از ریشه«سلو»بر وزن«سرو»به معنای آرامش بعد از ناراحتی گرفته شده.
به همین دلیل امام علیه السّلام هنگامی که گرفتار مصیبت جانکاه همسرش زهرای مرضیه علیها السّلام شد،به همین مطلب اشاره فرمود و خطاب به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله عرضه داشت:«گرچه پیمانه صبرم از فراق دختر برگزیدهات لبریز شده؛ولی مصیبت مرگ و رحلت تو به قدری بزرگ بود که دیگر مصیبتها را در برابر من کوچک میکند»؛ (قلّ یا رسول اللّه عن صفیّتک صبری و رقّ عنها تجلّدی إلاّ أنّ فی التّأسّی لی بعظیم فرقتک و فادح مصیبتک موضع تعزّ) . (1)
در حدیثی از امام باقر علیه السّلام میخوانیم که به یکی از یارانش چنین فرمود:«إن أصبت بمصیبة فی نفسک أو فی مالک أو فی ولدتک فاذکر مصابک برسول اللّه فإنّ الخلائق لم یصابوا بمثله قطّ؛هرگاه مصیبتی در جان یا مال یا فرزندت به تو برسد،مصیبت رسول اللّه را یاد کن،زیرا مردم هرگز به مصیبتی مانند مصیبت آن حضرت گرفتار نشدند». (2)
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به نکته دیگری اشاره کرده عرضه میدارد:
«اگر تو ما را به شکیبایی امر نفرموده بودی و از جزع و بیتابی نهی نمیکردی، آن قدر بر تو گریه میکردیم که اشکهایمان تمام شود و این درد جانکاه همیشه برایمان باقی بود و حزن و اندوهمان دائمی،و تازه همه اینها در مصیبت تو کم بود»؛ (و لولا أنّک أمرت بالصّبر،و نهیت عن الجزع،لأنفدنا (3)علیک ماء الشّؤون،و لکان الدّاء مماطلا و الکمد محالفا،و قلاّ لک!) .
با توجّه به اینکه(شؤون)جمع شأن در اینجا به معنای غدههای اشکزاست، منظور امام این است که اگر ما را از گریه و جزع نهی نکرده بودی چنان اشک میریختیم که منابع اشکی ما تمام شود؛ولی صبر و شکیبایی را ما از تو آموختیم.
آن روز که فرزندت ابراهیم از دنیا چشم پوشید،اشک میریختی ولی بیتابی و جزع نداشتی،در مصیبت عظیم عمویت حمزه نیز همین گونه رفتار کردی،پس ما شکیبایی را از تو آموختیم.
واژه(مماطل)به معنای بدهکاری است که ادای دین خود را به تأخیر میاندازد و «داء المماطل» به بیماری لاعلاج گفته میشود و شباهت به چنان بدهکاری دارد.
(کمد)به معنای اندوه درونی است و(محالف)کسی است که با انسان پیمان بسته و بر سر پیمان خویش است،بنابراین«کمد محالف»اشاره به اندوه درونی پایدار است.
ضمیر تثنیه در (قلاّ لک) اشاره به همان داء و کمد است؛یعنی درد مصیبت تو و اندوه پایدار آن باز هم در برابر عظمت این مصیبت ناچیز است.
امام در ادامه میافزاید:«امّا چه میتوان کرد،چون مرگ چیزی است که نمیتوان آن را باز گرداند و قدرت بر دفع آن نیست» (و لکنّه ما لا یملک ردّه،ولا یستطاع دفعه!) .
بنابراین گریستن و بیتابی مشکلی را حل نمیکند،باید صبر داشت و به رضای خدا راضی بود.
و به گفته سعدی:
خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره،نگردد به دام تو صید
در پایان بار دیگر در مقام ابراز عشق و علاقه به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بر آمده عرضه میدارد:«پدر و مادرم فدایت باد!ما را در پیشگاه پروردگارت یاد کن و همیشه ما را به خاطر داشته باش»؛ (بأبی أنت و أمّی!اذکرنا عند ربّک،و اجعلنا من بالک) . (1)
1) 1) .«بال»به معنای خاطر و قلب و حال است.
مفهوم این تعبیر آن است که روح پاک تو به ملکوت اعلی میرود و در جوار قرب خدا قرار میگیرد.در آنجا برای ما دعا کن و حل مشکلات ما را از خدایت بخواه بگونهای که همیشه در خاطر عاطر تو باشیم.
از کلام بالا و روایات دیگر استفاده میشود که گریستن در مصائب عزیزان ممنوع نیست،و ممنوع تنها جزع و بیتابی و ناشکری است.قلب انسان کانون عواطف است و این عواطف مخصوصا هنگامی که شدید باشد،در همه وجود انسان اثر میگذارد.هنگامی که عزیزی از دست رود،قلب متلاطم میگردد و اشک جاری میشود،بغض گلوی انسان را میگیرد و زبان به اظهار اشتیاق به عزیز از دست رفته میپردازد.اینها هیچکدام ممنوع نیست،بلکه ممدوح است به شرط اینکه آمیخته با شکیبایی و صبر باشد.ممنوع است که انسان بیتابی کند، سر به دیوار بکوبد،لطمه بر صورت زند،سخنان ناروا بگوید.
در حدیثی میخوانیم:«هنگامی که خبر وفات جعفر بن ابی طالب و زید بن حارثه(در جنگ موته)به پیغمبر رسید،هنگامی که وارد خانه میشد شدیدا برای آنها گریه میکرد و میگفت:آنها برای من سخن میگفتند و با آنها انس میگرفتم، هردو باهم رفتند». (1)
نیز در داستان جنگ احد میخوانیم:«هنگامی که پیغمبر به مدینه بازگشت از هر خانهای صدای گریه و زاری برای شهیدی به گوش آن حضرت رسید که بازماندگان بر شهیدانشان میگریستند جز خانه عمویش حمزه،پیغمبر بسیار ناراحت شد و گفت:ولی حمزه گریه کنندگانی ندارد.اهل مدینه که از این سخن
1) 1) .من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 177،ح 527.
باخبر شدند قسم یاد کردند که هرگز بر عزیز از دست رفتهای گریه نکنند مگر اینکه نخست برای حمزه نوحهگری کنند و بگریند»و این سنّت همچنان تا امروز(زمانی که امام باقر علیه السّلام این حدیث را بیان میفرمود ادامه دارد). (1)
روایات بسیاری نیز درباره نهی از جزع و بیتابی از معصومان علیهم السّلام نقل شده است از جمله امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید:«إنّک إن صبرت جرت علیک المقادیر و أنت مأجور و إن جزعت جرت علیک المقادیر و أنت معذور؛اگر صبر و شکیبایی(در مصائب)پیشه کنی آنچه مقدّر است به هر حال واقع میشود و تو (در پیشگاه خدا)مأمور هستی و اگر جزع و بیتابی کنی مقدّرات به هر حال صورت میگیرد؛ولی تو گنهکار خواهی بود». (2)
نباید فراموش کرد جزع و بیتابی افزون بر اینکه نوعی ناسپاسی در پیشگاه خداست،آثار بسیار مخرّبی روی اعصاب انسان دارد و گاه او را تا سرحدّ جنون پیش میبرد.
در اینکه پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در چه روزی چشم از جهان بربست،اختلافی نیست.همه اتفاق نظر دارند که روز دوشنبه بود و مشهور میان پیروان اهل بیت علیهم السّلام این است که دفن آن حضرت سه روز بعد انجام یافت.
گرچه از روایات استفاده میشود که تعجیل در دفن میّت مستحب است؛ولی هنگامی که شخص از دست رفته کسی مانند پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله باشد و مردم بخواهند گروه گروه بر او نماز بخوانند و ادای احترام نسبت به او بنمایند،مسئله شکل دیگری به خود میگیرد.
از روایات نیز استفاده میشود مردم دهنفر دهنفر وارد حجره پیامبر شدند و بر آن حضرت نماز گذاردند و سپس در همانجا بدن پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به خاک سپرده شد،زیرا بعد از آنکه هرکسی درباره محل دفن پیامبر اظهار نظری کرد، بعضی مکه را پیشنهاد کردند و عدهای مدینه را(در بقیع یا در صحن مسجد رسول اللّه)امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:«إنّ اللّه لم یقبض نبیّا إلاّ فی أطهر البقاع فینبغی أن یدفن فی البقعة الّتی قبض فیها فاتّفقت الجماعة علی قوله علیه السّلام و دفن فی حجرته؛خداوند هیچ پیغمبری را قبض روح نمیکند مگر در پاکترین نقاط روی زمین؛بنابراین سزاوار است در همان محلی که حضرت قبض روح او شده دفن شود.هنگامی که مردم این سخن را شنیدند متفقا رأی آن حضرت را پذیرفتند و بدن پاک پیامبر در همانجا به خاک سپرده شد». (1)
در اینکه قبل از پوشاندن قبر چه کسی وارد قبر شد،همچنین نقل شده است:
علی علیه السّلام و فضل بن عباس و دو نفر دیگر وارد شدند. (2)
به هر حال شک نیست که تجهیز پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اعم از غسل و تکفین و نماز و تدفین عمدتا به وسیله علی علیه السّلام صورت گرفت در حالیکه دیگران در سقیفه بنی ساعده مشغول گفت و گو و چانهزدن در امر خلافت بودند و حتی مطابق بعضی از نقلها تعزیه گردانهای سقیفه موفق به نماز بر پیامبر هم نشدند.
برای آگاهی بیشتر در مسائل بالا به کتاب بحار الانوار جلد 22 صفحه 504 به بعد مراجعه کنید.
و من کلام له علیه السّلام
اقتصّ فیه ذکر ما کان منه بعد هجرة النّبی صلّی اللّه علیه و اله ثمّ لحاقه به:
از سخنان امام علیه السّلام است که پیرامون حوادث بعد از هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ملحق شدن به آن حضرت بحث میکند. (1)
با توجّه به اینکه گفتار امام علیه السّلام در اینجا به صورت بسیار موجز و کوتاه ذکر شده،نیازی به شرح خطبه در یک نگاه نمیبینیم.
1) 1) .سند خطبه: از کسانی که این سخن را از امام نقل کردهاند،ابن اثیر در کتاب«النهایه»است که آن را در ماده«وطأ»ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 234.)
فجعلت أتّبع مأخذ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فأطأ ذکره،حتّی انتهیت إلی العرج.
من خود را در همان راهی قرار دادم که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از آن راه رفته بود.همه جا به سراغ او بودم و در گذرگاه یادش قدم میزدم تا اینکه به منزلگاه عرج(منزلگاهی نزدیک مدینه)رسیدم(و در این هنگام احساس آرامش کردم که به زودی پیشوای محبوبم را خواهم دید).
گذرگاه یاد محبوب!
این سخن همان گونه که مرحوم سیّد رضی گفته است،بخش کوتاهی از خطبه مفصّلی است که امام آن را بیان فرموده و مرحوم سیّد رضی این چند جمله را به موجب لطافتی که در تعبیرات آن از نظر فصاحت و بلاغت یافته جدا ساخته است.
از کتاب تمام نهج البلاغه چنین برمیآید که این کلام بخشی از خطبهای بوده که ضمن آن امام علیه السّلام موقعیّت خود را نسبت به رسول خدا بیان میکند و در جای جای آن رابطه نزدیک خود را با آن حضرت و عنایت و توجّه آن حضرت را نسبت به خودش شرح میدهد و در ضمن همان خطبه موقعیّت اهل بیت علیهم السّلام را کاملا روشن میسازد. (1)
این سخن-همان گونه که در بالا اشاره شد-ناظر به زمانی است که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بعد از داستان«لیلة المبیت»با شتاب به سوی مدینه میرفت و امام در
1) 1) .کتاب تمام نهج البلاغه،ص 246،خطبه 19(این جمله در ادامه خطبه در صفحه 249 آمده است).
مکّه مانده بود تا امانتهای مردم را که نزد پیغمبر وجود داشت به آنها برساند، سپس در موقعی مناسب دور از چشم دشمن به سوی مدینه حرکت کند.
امام علیه السّلام در این فاصله که گرفتار فراق پیشوا و استاد عزیز خود بود،سخت ناراحت بود و ایّام فراق بر او سنگینی میکرد.گفتار مورد بحث به خوبی از این امر حکایت میکند که میفرماید:«من خود را در همان راهی قرار دادم که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از آن راه رفته بود.همهجا به سراغ او بودم و در گذرگاه یادش قدم میزدم تا اینکه به منزلگاه عرج(منزلگاهی نزدیک مدینه)رسیدم(و در این هنگام احساس آرامش کردم که به زودی پیشوای محبوبم را خواهم دید)؛ (فجعلت أتّبع مأخذ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فأطأ ذکره،حتّی انتهیت إلی العرج) .
این سخن نشان میدهد که امام علیه السّلام در همین چند روز فراق پیغمبر چه ناراحتی عجیبی داشت،دائما به یاد آن حضرت بود و با یاد او خاطر خود را مشغول میداشت و همچون کسی که عزیزترین عزیزانش را از او گرفته باشند بیتابی میکرد؛ولی چارهای نبود،باید بماند و ودایع مردم را که براساس اعتماد به رسول اللّه به آن حضرت سپرده بودند،به آنها برساند.سپس دور از چشم دشمن آماده حرکت به سوی مدینه شود.از تواریخ اسلامی استفاده میشود که بدن امام به سبب سنگهای فراوانی که در شب هجرت پیغمبر به سوی او انداخته بودند،در آن حال که در بستر پیغمبر خوابیده بود،سخت مجروح بود؛ولی تمام این جراحتها را به فراموشی سپرده و پیوسته در فکر محبوبش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله بود.
در پایان این سخن،مرحوم سیّد رضی سخنی دارد به این شرح:
اینکه امام میفرماید: «فأطأ ذکره ؛در گذرگاههای یادش قدم میزدم»از سخنانی است که در نهایت اختصار و فصاحت،حقیقت مهمّی را بیان کرده است و منظور امام این است که اخبار مربوط به پیامبر از ابتدای حرکت تا پایان مسیر به من میرسید(و پیوسته به یاد او بودم و در فضای وجود او سیر میکردم). امام
این معنا را با آن کنایه عجیب بیان فرموده است: (قوله علیه السّلام:(فأطأ ذکره)من الکلام الّذی رمی به إلی غایتی الإیجاز و الفصاحة.أراد أنّی کنت أعطی خبره صلّی اللّه علیه و اله من بدء خروجی إلی أن انتهیت إلی هذا الموضع،فکنّی عن ذلک بهذه الکنایة العجیبة) .
نکته ظریف و دقیقی که در جمله (فأطأ ذکره) است و مرحوم سیّد رضی به دنبال آن است،این است که امام یاد پیغمبر را همچون گذرگاه زیبا و دلانگیزی تصوّر کرده که فضایی عطرآگین داشت و امام روزوشب در آن گذرگاه در حرکت بود.مثل این است که کسی به دیگری بگوید که یاد تو خانه و زندگی من است،یاد تو کوچههای شهر من است.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روحفزا از دهن دوست بگو نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمّهای از نفحات نفس یار بیار
داستان هجرت
داستان هجرت پیغمبر داستان عجیبی است.همانگونه که همه میدانیم، سران قریش از وجود پیغمبر احساس خطر شدیدی کردند که اگر برنامه آن حضرت به همان صورت ادامه یابد به زودی همه قدرت خویش را از دست خواهند داد و شهر مکّه به صورت زندانی درخواهد آمد،بنابراین تصمیم گرفتند یکی از سه برنامه را در برابر آن حضرت اجرا کنند:یا حضرت را به قتل برسانند و یا برای همیشه زندانی کنند و یا از مکّه تبعید نمایند که در آیه شریفه 30 سوره انفال به هرسه اشاره شده است.
اکثریت آنها کشتن حضرت را ترجیح دادند؛ولی با مشکلی روبهرو بودند و آن اینکه طایفه بنی عبد المطلب به خونخواهی برمیخیزند و نزاع بزرگی در
مکّه پیدا خواهد شد.صلاح در این دیدند که از همه قبائل اطراف دعوت کنند که مشترکا این قتل را انجام دهند و بنی عبد المطلب از درگیر شدن با همه آنها خود را ناتوان ببینند و حدّاکثر به دیه راضی شوند و به همین دلیل شمشیرزنانی از قبائل مختلف خانه پیامبر را محاصره کردند و منتظر شدند صبح شود و به خانه بریزند و کار را تمام کنند.
پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به فرمان پروردگار تصمیم گرفت از دایره محاصره به طرز اعجازآمیزی خارج شود و شبانه راه مدینه را پیش گیرد(البتّه از بیراهه رود که نیروی دشمن نتواند به او دسترسی پیدا کند).حضرت،علی علیه السّلام را در بستر خود خوابانید،زیرا دشمن از بیرون منزل مراقب بستر بود.در این هنگام بود که جمعی از آنان سنگهایی به سوی بستر پرتاب کردند،علی علیه السّلام به خود میپیچید و آهسته ناله میکرد،مبادا دشمن متوجّه شود.
صبحگاهان همگی به داخل خانه هجوم آوردند و پیش از آنکه شمشیر خود را بر آنکس که در بستر خوابیده وارد کنند،علی علیه السّلام برخاست و بر آنها بانگ زد:
چه میخواهید؟گفتند:محمد را میخواهیم او کجاست؟فرمود:مگر او را به من سپرده بودید تا از من تحویل بگیرید،او در خانه نیست.شمشیرداران از شدت غضب برافروخته شده بودند و از اینکه تا صبح صبر کرده بودند پشیمان بودند و تقصیر را به گردن ابو لهب میانداختند که مانع حمله شبانه شده بود(گویا به این دلیل که شبیخون زدن آن هم در خانهای که زن و فرزند در آن است عیب و ننگ بزرگی محسوب میشد).
پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به جای اینکه از طرف شمال به سوی مدینه برود به طرف جنوب حرکت کرد و در غار ثور پنهان شد تا کسی بر آن حضرت دست نیابد.
مأموران قریش بیابانهای اطراف مکّه را تا مقدار زیادی جستجو کردند؛ولی ناکام به مکّه برگشتند و از اینکه مرغ از قفس پریده بود سخت ناراحت بودند. (1)
1) 1) .برای اطلاع بیشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید(ذیل همین خطبه)و تفسیر امام حسن عسکری و کتاب فروغ ابدیّت مراجعه کنید.
و من کلام له علیه السّلام فی المسارعة إلی العمل
از سخنان امام علیه السّلام است درباره لزوم سرعت در اعمال خیر. (1)
از کتاب تمام نهج البلاغه استفاده میشود که این خطبه بخشی از خطبه غرّاء است که از خطبههای عجیب و پرمحتوای امام محسوب میشود و آن را در زمانی بیان فرمود که جنازهای را تشییع میکرد،هنگامی که میّت را در لحد گذاردند،کسان او فریاد برداشتند و گریه کردند.امام علیه السّلام این خطبه را برای حاضران ایراد فرمود. (2)
1) 1) .سند خطبه: تنها چیزی که در کتاب مصادر نهج البلاغه اضافه بر نهج البلاغه در مورد سند خطبه نقل شده این است که: (آمدی در کتاب غرر الحکم جمله اوّل این خطبه را با تفاوتی نقل کرده که نشان میدهد منبع دیگری در اختیار داشته است و اگر منبع او فقط نهج البلاغه بود،این تفاوت معنا نداشت).(مصادر نهج البلاغه،ج 3، ص 185).
2) 2) .شرح خطبه غرّاء مطابق نقل سیّد رضی ذیل خطبه شماره 83 گذشت.
این خطبه در واقع از دو بخش تشکیل یافته.
در بخش اوّل سخن از سرعت در عمل و استفاده از فرصتهاست،چرا که ممکن است مرگ انسان نابهنگام فرارسد و فرصتها از دست برود و باب توبه بسته شود.
در بخش دوم دستوراتی برای مبارزه با هوای نفس و چگونگی استفاده از این فرصت زندگی دنیا میدهد و این خطبه در مجموع نسخه بسیار مفیدی برای رهروان راه سعادت است.
فاعملوا و أنتم فی نفس البقاء،و الصّحف منشورة،و التّوبة مبسوطة، و المدبّر یدعی و المسیء یرجی،قبل أن یخمد العمل،و ینقطع المهل،و ینقضی الأجل،و یسدّ باب التّوبة،و تصعّد الملائکة.
اکنون که در متن زندگی و حیات هستید،عمل کنید،(زیرا مهمترین نتیجه عمر،عمل صالح است)این در حالی است که نامههای عمل گشوده و بساط توبه گسترده است فراریان از طاعات خدا به سوی او فراخوانده میشوند و به بدکاران و گنهکاران امید عفو داده میشود.پیش از آنکه چراغ عمل خاموش گردد،مهلت قطع شود و اجل پایان گیرد و پیش از آنکه درهای توبه بسته شود و فرشتگان(که مأمور ثبت اعمال نیک و بدند)به آسمان صعود کنند(سخت بکوشید و فرصت را غنیمت بشمارید).
فرصت را غنیمت شمرید
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه در عباراتی کوتاه و پرمعنا همه مخاطبان خود را به استفاده از فرصتها تشویق میکند و به همگان هشدار میدهد که این فرصت دائمی نیست و دیر یا زود از دست خواهد رفت.بکوشید تا جامه حسرت و یأس نپوشید.
در مورد چگونگی فرصتها به پنج نکته اشاره میکند:
نخست میفرماید:«اکنون که در متن زندگی و حیات هستید،عمل کنید.(زیرا مهمترین نتیجه عمر،عمل است»؛ (فاعملوا و أنتم فی نفس البقاء) .
تعبیر به«نفس البقاء»اشاره لطیفی به این معناست که گویی بقای در دنیا را به موجود زندهای تشبیه کرده که دارد نفس میکشد و پیش از آنکه از نفس بیفتد باید از آن استفاده کرد.
در جمله دوم میفرماید:«نامههای عمل گشوده است»؛ (و الصّحف منشورة (1)) .
اشاره به اینکه با گشوده بودن پروندهها هرگونه اضافه و اصلاح و کمکردن نقطههای ضعف امکانپذیر است.
در جمله سوم میفرماید:«بساط توبه گسترده است»؛ (و التّوبة مبسوطة) .
روشن است که تا درهای توبه باز و سفره توبه گسترده است،راه بازگشت باز است و با آب توبه میتوان آتشهای برافروخته و سوزان گناه را خاموش کرد.در چنین حالتی انسان به درگاه خدا میرود،اظهار ندامت میکند و قطره اشکی که حاصل توبهای نصوح و خالص است میریزد و دریایی از آتش را خاموش میکند.
در کتاب کافی در حدیثی از امام باقر یا امام صادق علیهما السّلام میخوانیم:«آدم به خداوند عرضه داشت:پروردگارا شیطان را بر من مسلّط کردی و او را همچون خون در رگهای من جاری ساختی،در برابر آن چیزی برای من قرار ده(که آن را جبران کند)فرمود:ای آدم این فضیلت را برای تو قرار دادم که هرکس از فرزندان تو تصمیم بر گناهی بگیرد چیزی بر او نوشته نمیشود و اگر آن را عمل کند تنها یک گناه برای او مینویسند و اگر تصمیم بر حسنهای بگیرد،حتی اگر عمل نکرده باشد یک حسنه برای او مینویسند و اگر عمل کند ده حسنه نوشته خواهد
1) 1) .«منشورة»به معنای گسترده و گشوده است از ریشه«نشر»به معنای گستردن و گشودن گرفته شده.
شد.آدم عرض کرد پروردگارا لطف بیشتری کن فرمود:این فرصت را برای تو قرار دادم که هرکس گناهی کند سپس استغفار نماید او را میبخشم آدم عرض کرد:پروردگارا لطف بیشتری کن فرمود:درهای توبه را به روی آنها گشودهام تا زمانی که جان آنها به گلوگاه برسد(و آخرین لحظه جدایی از دنیا فرارسد)آدم عرضه داشت:کافی است». (1)
در جمله چهارم و پنجم میفرماید:«در حالی که فراریان از طاعات خدا به سوی او فراخوانده میشوند و به بدکاران و گنهکاران امید عفو داده میشود»؛ (و المدبّر یدعی و المسیء یرجی) .
در جایجای آیات قرآن آثار این«دعوت»و«امید»دیده میشود خداوند میفرماید:« «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» ؛بگو ای بندگان من که بر خویشتن ظلم و اسراف کردید از رحمت خدا مأیوس نشوید خداوند همه گناهان را میبخشد،زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است». (2)
باز میفرماید:« «وَ أَنِیبُوا إِلی رَبِّکُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ» ؛به درگاه پروردگارتان بازگردید و در برابر او تسلیم شویم پیش از آنکه عذاب به سراغ شما بیاید سپس از سوی هیچ کس یاری نشوید». (3)
در ششمین،هفتمین و هشتمین جمله میفرماید:«پیش از آنکه چراغ عمل خاموش گردد،مهلت قطع شود و اجل پایان گیرد»؛ (قبل أن یخمد (4)العمل،و ینقطع المهل (5)،و ینقضی الأجل) .
آری!تا عمر باقی است،تنور عمل داغ و برافروخته و مهلت باقی است و فرصت برقرار و در آن لحظه که انسان چشم از این جهان بربندد،همه اینها پایان میگیرد.
در نهمین و دهمین جمله میفرماید:«پیش از آنکه در توبه بسته شود و فرشتگان(که مأمور ثبت اعمال نیک و بدند)به آسمان صعود کنند(سخت بکوشید و فرصت را غنیمت بشمارید)؛ (و یسدّ باب التّوبة،و تصعد الملائکة) .
فأخذ امرؤ من نفسه لنفسه،و أخذ من حیّ لمیّت،و من فان لباق،و من ذاهب لدائم.امرؤ خاف اللّه و هو معمّر إلی أجله،و منظور إلی عمله.امرؤ ألجم نفسه بلجامها،و زمّها بزمامها،فأمسکها بلجامها عن معاصی اللّه،و قادها بزمامها إلی طاعة اللّه.
هر انسانی باید از خویش برای خویشتن و از حیاتش برای زندگی پس از مرگ و از جهان فانی برای جهان باقی و از جایگاه موقت برای اقامتگاه دائم خود،بهره گیرد و نیز باید در همه طول عمر تا فرارسیدن اجل،از خدا بترسد و از مهلتی که برای عمل به او داده شده استفاده کند.انسان باید نفس سرکش را با لگام(تقوا)مهار کند و افسار آن را در اختیار گیرد و به وسیله این لگام او را از معصیت خدا باز دارد و با این زمام به سوی اطاعت فرمان حق رهبری کند.
چگونه از این فرصت استفاده کنیم؟
امام علیه السّلام در بخش پیشین این خطبه با ده جمله کوتاه و پرمعنا به همه مخاطبان خود هشدار داد،هشداری در جهت استفاده از فرصتها قبل از آنکه از دست بروند.
در این بخش از خطبه،دستور العملهایی در جهت چگونگی استفاده از این فرصت در ده جمله کوتاه دیگر میدهد.در واقع بخش نخست هشدار است و
بخش دوم برنامه عمل.
میفرماید:«هر انسانی باید از خویش برای خویشتن و از حیاتش برای زندگی پس از مرگ و از جهان فانی برای جهان باقی و از جایگاه رفتنی برای اقامتگاه دائم خود،بهره گیرد»؛ (فأخذ امرؤ من نفسه لنفسه،و أخذ من حیّ لمیّت، و من فإن لباق،و من ذاهب لدائم) .
در این چهار جمله دوبار جمله«اخذ»که فعل ماضی است تکرار شده؛ولی به معنای امر است.در جمله اوّل امام دستور میدهد هر انسانی باید از سرمایه وجود خود برای اندوختن حسنات استفاده کند،زیرا خداوند استعدادها و امکاناتی به انسان بخشیده که اگر در مسیر صحیح به کار گرفته شود اسباب سعادت انسان را فراهم میسازد.
در کلام دیگری از آن حضرت که در غرر الحکم نقل شده است میخوانیم:
«إنّ اللّیل و النّهار یعملان فیک فاعمل فیهما و یأخذان منک فخذ منهما؛شب و روز در تو اثر میگذارند تو هم در آنها تأثیر بگذار و پیوسته از تو چیزی میگیرند تو هم از آنها چیزی بگیر».
در جمله دوم همین معنا به صورت دیگری آمده که میفرماید:«زندگان برای حال ممات باید از حیات خویش بهره گیرند».
در جمله سوم و چهارم اشاره به این دارد که از این دار فانی میتوان برای دار باقی توشه گرفت و از این زندگی زوالپذیر برای زندگی جاودان توشه برداشت.
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«و نیز انسان باید در همه طول عمر تا فرارسیدن اجل،از خدا بترسد و از مهلتی که برای عمل به او داده شده است استفاده کند»؛ (امرؤ خاف اللّه و هو معمّر إلی أجله،و منظور (1)إلی عمله) .
1) 1) .«منظور»به معنای مهلت داده شده از ریشه«نظر»گرفته شده که دو معنا دارد:نخست توجّه کردن به چیزی است و دوم مهلت دادن.
امام علیه السّلام در این دو جمله همان مطلب جملههای پیشین را در لباس جدید بیان فرموده و به همگان هشدار میدهد که از این مهلتی که خدا به آنها داده است بهره گیرند و از خدا بترسند و کوتاهی نکنند.
سپس میافزاید:«انسان باید نفس سرکش را با لگام(تقوا)مهار کند و افسار آن را در اختیار گیرد و به وسیله این لگام او را از معصیت خدا باز دارد و با این زمام به سوی اطاعت فرمان حق رهبری کند»؛ (امرؤ ألجم نفسه بلجامها،و زمّها بزمامها،فأمسکها بلجامها عن معاصی اللّه،و قادها بزمامها إلی طاعة اللّه) .
امام علیه السّلام در چهار جمله اخیر،نفس انسانی را به مرکب سرکشی تشبیه کرده که اگر لجام مناسبی نداشته باشد انسان را به پرتگاههای گناه میکشاند و از مسیر طاعت منحرف میکند.
معمولا برای مهار کردن مرکبهای سرکش از دو وسیله استفاده میشود:یکی (لجام)که طناب یا فلزی است که در دهان حیوان گذارده میشود و با طنابی بسته شده و در دست کسی که سوار مرکب است قرار میگیرد و(زمام)آن ریسمانی است که از سوراخی که در بینی حیوان است میگذرانند و به وسیله طنابی به دست سوارکار میدهند و از آنجایی که هم دهان حیوان و هم بینی حیوان جای حسّاسی است،با کشیدن این مهار میتوان حیوان را از حرکت باز داشت و با کشیدن به یکسو میتوان آن را به همان سو هدایت کرد.
تعبیر به«لجامها»و«زمامها»اشاره به این است که باید لجام و زمام مناسبی در خور نفس سرکش تهیه شود که هم بتوان به وسیله آن او را از گناهان باز داشت و هم به سوی طاعت پروردگار هدایت نمود.بسیارند کسانی که نفس خود را به لجام و زمام نامناسب و سستی مهار میکنند و به هنگام هیجان شهوات این مهار از دست میرود و آلوده انواع گناهان میشوند.
امّا با چه وسیلهای میتوان نفس را مهار زد؟در سخنان دیگری که از امام علیه السّلام
در غرر الحکم و بحار الانوار نقل شده،پاسخ این سخن را میتوان یافت.
در حدیثی،امام«قناعت»را عامل اصلاح نفس میشمرد و میفرماید:«اعون شیء علی صلاح النّفس القناعة». (1)
در جای دیگر سخت گرفتن بر نفس را وسیله مهار او میشمرد و میفرماید:
«إذا صعبت علیک نفسک فاصعب لها تذلّ لک؛هنگامی که نفس بر تو سخت گیرد تو هم(در طعام و استراحت و...)بر او سخت بگیر تا رام تو شود». (2)
و من کلام له علیه السّلام فی شأن الحکمین و ذمّ أهل الشّام
از سخنان امام علیه السّلام است که درباره حکمین و نکوهش شامیان(پیروان معاویه)بیان فرمود. (1)
این خطبه در واقع از دو بخش تشکیل یافته است،در بخش اوّل امام شامیان را نکوهش میکند و آنها افرادی سنگدل و بیریشه معرفی مینماید که باید
1) 1) .سند خطبه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه در اینجا چنین میگوید:«ما منابع این خطبه را در ذیل خطبه 26 آوردهایم و در واقع این خطبه فصلی است از نامهای که امام آن را نوشت و دستور داد برای مردم(در مناطق مختلف)بخوانند»و هنگامی که به گفتار مصادر در ذیل خطبه 26 باز میگردیم،میبینیم که در آنجا میگوید: «این خطبه(خطبه 26)از خطبههای طولانی است که مرحوم سیّد رضی تنها بخشی از آن را آورده است و جماعتی از پیشینیان بر سیّد رضی آن را به صورتی که با نقل سیّد رضی تفاوتهایی دارد،ذکر کردهاند از جمله «ابراهیم بن هلال الثقفی»در کتاب الغارات،«ابن قتیبه»در کتاب الامامة و السیاسة،«طبری»در کتاب المسترشد و«کلینی»در کتاب الرسائل و در ذیل همان مبحث میگوید:«خطبه 236 که همان خطبه 238 ماست نیز بخشی از این خطبه بوده است و انگیزه نوشتن این نامه این بوده که گروهی از آن حضرت درخواست کردند رأی خود را درباره خلفای پیشین بیان کند.امام ضمن اینکه به آنها تأکید کرد در فکر وضع کنونی خود باشید که مشکلات مهمّی جهان اسلام را تهدید میکند،این نامه را برای آنها نوشت و در اختیارشان قرار داد».(مصادر نهج البلاغه،ج 1،ص 390).
تربیت شوند و همچون افراد قاصر تحت ولایت و قیمومت شخص آگاهی قرار گیرند.آنها نه از مهاجرانند و نه از انصار(که به اصول اسلام آشنا باشند و برای بقای آن دل بسوزانند).
در بخش دوم به مسئله حکمین اشاره میکند و میفرماید:شامیان برای این مسئله عمرو عاص را انتخاب کردند که بهترین کسی بود برای حفظ منافع نامشروعشان و شما ابو موسی اشعری را برای حکمیّت انتخاب کردید که دورترین افراد از اهداف شما بود.شما میبایست سینه عمرو عاص را با مشت گره کرده عبد اللّه بن عباس میشکستید؛نه به وسیله فرد ناتوانی همچون ابوموسی.
جفاة طغام،و عبید أقزام،جمعوا من کلّ أوب،و تلقّطوا من کلّ شوب، ممّن ینبغی أن یفقّه و یؤدّب،و یعلّم و یدرّب،و یولّی علیه،و یؤخذ علی یدیه.لیسوا من المهاجرین و الأنصار،و لا من الذّین تبوّؤا الدّار و الإیمان.
آنها افرادی سنگدل،اوباش و بردگانی فرومایهاند که از هرسو گردآوری شده و از گروههای مختلف و ناهمگون برگرفته شدهاند.آنها کسانی هستند که سزاوار است آنان را دین و ادب بیاموزند و تعلیم و تربیت شوند و ولی و قیّمی برای سرپرستی آنها تعیین گردد دستشان را بگیرند آنها نه از مهاجرانند،نه از انصار،نه از کسانی که خانه و زندگی خود را در اختیار مهاجران قرار دادند و نه از جان و دل ایمان را پذیرفتهاند.
پیروان معاویه
همان گونه در بالا گفتیم امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه به معرفی لشکر شام و نکوهش آنها میپردازد و برای آنها اوصافی ذکر میکند که خبر از نهایت نادانی و بیخبری و فرومایگی آنها میدهد.
در آغاز با ذکر پنج وصف برای آنان میفرماید:«آنها افرادی سنگدل،اوباش و بردگانی فرومایهاند که از هرسو گردآوری شده و از گروههای مختلف و
ناهمگون برگرفته شدهاند»؛ (جفاة (1)طغام (2)،و عبید أقزام (3)،جمعوا من کلّ أوب (4)،و تلقّطوا (5)من کلّ شوب (6)) .
سپس میافزاید:«آنها از کسانی هستند که سزاوار است آنان را دین و ادب بیاموزند و تعلیم و تربیت شوند و ولی و قیّمی برای سرپرستی آنها تعیین گردد و دستشان را بگیرند(و از تصرف در اموالشان ممنوع کنند)»؛ (ممّن ینبغی أن یفقّه و یؤدّب،و یعلّم و یدرّب (7)،و یولّی علیه،و یؤخذ علی یدیه) .
در پایان میافزاید:«آنها نه از مهاجرانند و نه از انصار،نه از کسانی که خانه و زندگی خود را در اختیار مهاجران قرار دادند و از جان و دل ایمان را پذیرفتند»؛ (لیسوا من المهاجرین و الأنصار،و لا من الّذین تبوّؤا (8)الدّار و الإیمان) .
همانگونه که قبلا هم اشاره شد،این کلام بخشی از نامهای است که امام علیه السّلام برای آگاهی مسلمانان از همه حوادثی که در عصر او و قبل از آن گذشته،مکتوب داشته است تا به صورت بخشنامهای به مناطق مختلف فرستاده شود و درباره معرفی شامیان و طرفداران معاویه که در برابر خلیفه مسلمانان،سر به طغیان برداشته بودند و آتش جنگ صفین را برافروختند،ایراد شده است و نیّات پلید آنها و چگونگی شکلگیری جمع ایشان را واضح میسازد.
1) 1) .«جفاة»جمع«جافی»به معنای انسان نادان و خشن است.
2) 2) .«طغام»جمع«طغامة»به معنای اراذل و اوباش و افراد شرور و بیسروپاست.واژه«طغام»گاه به معنای مفرد نیز به کار میرود.
3) 3) .«اقزام»جمع«قزم»بر وزن«خشن»به معنای افراد فرومایه و پست است.
4) 4) .«أوب»به معنای بخش و ناحیه است.
5) 5) .«تلقطوا»از ریشه«تلقّط»به معنای گردآوری چیزی از اینجا و آنجاست.
6) 6) .«شوب»به معنای مخلوط کردن چیزی با چیز دیگر است.این واژه معنای اسمی هم دارد؛یعنی اشیای مخلوط شده و در کلام بالا معنای اسمی آن مراد است.
7) 7) .«یدرّب»از ریشه«تدریب»به معنای عادت دادن و تمرین نمودن برای فراگرفتن چیزی است.
8) 8) .«تبوّؤا»از ریشه«تبوّأ»به معنای سکنی گرفتن در جایی به قصد بقا و دوام از ریشه«بواء»به معنای تساوی اجزای مکان آمده است و از آنجا که هرکس بخواهد در مکانی ساکن شود،آن مکان را صاف و هموار میسازد این واژه به معنای مزبور به کار رفته است.
ناآگاهی شامیان
آنچه امام علیه السّلام درباره ناآگاهی و بیخبری لشکر معاویه بیان فرموده(علیرغم اینکه در میان مردم شام افراد باهوش فراوان بودند)از مسائلی است که تاریخ زندگی معاویه نیز آن را تأیید میکند و از جمله دو داستان معروف زیر است که مسعودی در مروج الذهب آورده است:
نخست اینکه مردی از اهل کوفه سوار بر شتری بود و در حال بازگشت لشگر معاویه از صفین وارد دمشق شد،مردی از دمشقیان دامان او را گرفت و گفت این شتر ماده از من است که در صفین به غارت رفته(در حالی که شتر نر بود).
اختلاف آنها بالا گرفت و به نزد معاویه رفتند.مرد دمشقی پنجاه مرد به عنوان شاهد نزد معاویه آورد که شهادت دادند آن شتر ماده از آن اوست.معاویه برضد مرد کوفی رأی داد و دستور داد شتر را به مرد شامی دهند،مرد کوفی گفت:
معاویه اینها همه شهادت دادند که شتر ماده از آن اوست و شتر من اساسا ماده نیست،نر است.معاویه گفت:این حکمی است که من صادر کردهام و گذشته است.
هنگامی که جمعیّت متفرق شدند معاویه به سراغ مرد کوفی فرستاد و او را احضار کرد و پرسید که قیمت شتر تو چقدر است.او عددی را بیان کرد.معاویه دو برابر آن را به او داد و به او نیکی و محبّت کرد و گفت:پیام من را به علی برسان و بگو من با صد هزار نفر لشگر به مقابله تو میآیم از کسانی که فرق میان شتر نر و ماده نمیگذارند.
داستان دوم اینکه:مردم شام به قدری در برابر معاویه تسلیم بودند که هنگامی که میخواست روز جمعه آنها را به سوی میدان صفین ببرد،اعلام کرد که نماز جمعه را روز چهارشنبه خواهیم خواند(مردم پذیرفتند و روز چهارشنبه نماز با
شکوهی به عنوان نماز جمعه بجا آوردند). (1)
این نکته نیز قابل توجّه است که حدیث معروفی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده که به عمار فرموده بود:«تقتلک الفئة الباغیة؛گروه ستمکار تو را شهید خواهند کرد».عمّار در لشگر علی علیه السّلام بود و در صفین به دست جنایتکاران لشگر معاویه شربت شهادت نوشید.هنگامی که گروهی فریاد برآورند که این سند زندهای است بر ستمکاری لشگر معاویه،عمرو و عاص به توجیه حدیث پرداخت گفت:
قاتل عمار در حقیقت علی است،چرا که او را با خود آورد و در برابر شمشیرها و تیرهای لشگر ما قرار داد. (2)شگفت اینکه گروهی این توجیه را پذیرفتند.
ألا و إنّ القوم اختاروا لأنفسهم أقرب القوم ممّا تحبّون،و إنّکم اخترتم لأنفسکم أقرب القوم ممّا تکرهون.و إنّما عهدکم بعبد اللّه بن قیس بالأمس یقول:«إنّها فتنة،فقطّعوا أوتارکم،و شیموا سیوفکم».فإن کان صادقا فقد أخطأ بمسیره،غیر مستکره،و إن کان کاذبا فقد لزمته التّهمة.فادفعوا فی صدر عمرو بن العاص بعبد اللّه بن العبّاس،و خذوا مهل الأیّام،و حوطوا قواصی الإسلام.ألا ترون إلی بلادکم تغزی،و إلی صفاتکم ترمی؟
آگاه باشید شامیان(در امر حکمیت)برای خویش نزدیکترین افراد به مقصود و مطلوبشان را انتخاب کردهاند و شما نزدیکترین افراد را به آنچه از آن ناخشنود هستید برای حکمیّت انتخاب نمودید،شما کار عبد اللّه بن قیس (ابو موسی اشعری)را دیروز(در جنگ جمل)به یاد دارید که میگفت:این واقعه فتنه است بند کمانها را ببرید و شمشیرها را در نیام کنید(و هرگز به سوی این میدان حرکت ننمایید ولی خودش در جنگ صفین شرکت کرده!)اگر او راست میگوید(که این جنگها فتنه است)پس شرکتش بدون اجبار و با میل خود در این میدان نبرد خطا بود و اگر دروغ میگوید،پس متهم است(و شخص متهم و دروغگو نباید برای چنین امر مهمی؛یعنی حکمیت برگزیده شود.اکنون که بالا بردن قرآن بر نیزهها شما را فریب داده و کار به مسئله حکمیّت کشیده شده و شما آماده نبرد تا پیروزی با لشگر شام نیستید برای حکمیّت)سینه عمرو عاص را با مشت گره کرده عبد اللّه بن عباس بکوبید و از فرصت روزگار استفاده نمایید و
مرزهای دوردست اسلام را در اختیار بگیرید.مگر نمیبینید شهرهای شما مورد هجوم دشمن قرار گرفته و نیروهای قدرتمند شما هدف تیر دشمن واقع شده است.
بهترین و بدترین انتخاب
در بخش گذشته امام علیه السّلام به معرفی شامیانی که اطراف معاویه را گرفته بودند، پرداخت و آنها را گروهی جاهل و شرور و اوباش معرفی فرمود و در این بخش از خطبه میفرماید:«با آنکه آنها افرادی نادان و فرومایه هستند در مسائل سیاسی بر شما پیشی گرفتهاند.برای مسئله حکمین فردی را انتخاب کردهاند(عمرو عاص)که کاملا حامی منافع نامشروعشان است و شما فردی را برگزیدهاید (ابو موسی اشعری)که به طور کامل برضدّ مقاصد و منافع شما و مسلمانان گام بر میدارد.بیایید و این اشتباه بزرگ خود را اصلاح کنید.
میفرماید:«آگاه باشید شامیان برای خویش نزدیکترین افراد به مقصود و مطلوبشان را انتخاب کردهاند و شما نزدیکترین افراد را به آنچه از آن ناخشنود هستید برای حکمیّت انتخاب کردهاید»؛ (ألا و إنّ القوم اختاروا لأنفسهم أقرب القوم ممّا تحبّون،و إنّکم اخترتم لأنفسکم أقرب القوم ممّا تکرهون) .
سپس به معرفی ابو موسی اشعری پرداخته و بیآنکه اشاره به سوابق شوم او کند انگشت روی آخرین فتنهانگیزی او میگذارد و میفرماید:«شما کار عبد اللّه بن قیس(ابو موسی اشعری)را دیروز(جنگ جمل)به یاد دارید که میگفت:این واقعه فتنه است بند کمانها را ببرید و شمشیرها را در نیام کنید(و هرگز به سوی این میدان حرکت ننمایید در حالی که خودش در جنگ صفین شرکت کرد)»؛ (و
إنّما عهدکم بعبد اللّه بن قیس بالأمس یقول:«إنّها فتنة،فقطّعوا أوتارکم (1)،و شیموا (2)سیوفکم») .
آنگاه در ادامه میافزاید:«اگر او راست میگوید(که این جنگها فتنه است) پس شرکتش بدون اجبار و با میل خود در این میدان نبرد خطا بود و اگر دروغ میگوید،پس متهم است(و شخص متهم و دروغگو نباید برای چنین امر مهمی؛ یعنی حکمیّت برگزیده شود)»؛ (فإن کان صادقا فقد أخطأ بمسیره غیر مستکره،و إن کان کاذبا فقد لزمته التّهمة) .
جالب اینکه طبق روایتی که مرحوم ابن میثم در شرح نهج البلاغه خود آورده از(سوید بن غفله)نقل میکند که من با ابو موسی اشعری در کنار فرات در زمان خلافت عثمان بودم،ابو موسی روایتی برای من نقل کرد و گفت:من از رسول خدا شنیدم که میفرمود:«بنی اسرائیل اختلاف کردند و اختلاف همچنان در میان آنها ادامه یافت تا زمانی که دو نفر حکم گمراه(برای حل اختلاف)برگزیدند آنها گمراه شدند و پیروان خود را نیز گمراه کردند و این امر در امت من نیز واقع خواهد شد.در میان آنها اختلافی پیدا میشود و دو نفر حکم،گمراه و گمراه کننده برای حل اختلاف خود انتخاب خواهند کرد.سوید میگوید:من به ابو موسی گفتم:بترس از اینکه یکی از آندو تو باشی،او پیراهنش را از تن بیرون آورد و گفت از این کار برائت میجویم اینگونه که پیراهنم را از خود دور کردهام.(اشاره به اینکه چنین مأموریتی را نخواهم پذیرفت؛ولی همانگونه که میدانیم پذیرفت و پیشبینی معجزهآسای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به وقوع پیوست). (3)
1) 1) .«اوتار»جمع«وتر»بر وزن«سفر»به معنای زه کمان است که دو سر کمان را با آن میبندند و حالت قوسی به آن میدهد و هنگامی که زه را میکشند حالت قوسی بیشتر میشود سپس وقتی زه را رها کردند،چوبه تیر را که به آن تکیه دارد به جلو پرتاب میکند.و قطع اوتار در عبارت بالا کنایه از این است که اقدام به تیراندازی نشود.
2) 2) .«شیموا»از ریشه«شیم»بر وزن«عیب»به معنای شمشیر را کشیدن و در غلاف کردن گرفته شده است.
3) 3) .این روایت را نخست ابن ابی الحدید در جلد 13،صفحه 215 در شرح خطبه مورد بحث آورده و سپس مرحوم ابن میثم و علاّمه شوشتری در شروح خود نیز همین خطبه را آوردهاند.
سرانجام امام بعد از این تجزیه و تحلیل حساب شده،پیشنهاد مفید و سازندهای به اصحاب خود میکند و میفرماید:«(اکنون که بالا بردن قرآن بر نیزهها شما را فریب داده و کار به مسئله حکمیّت کشیده شده و شما آماده نبرد تا پیروزی با لشگر شام نیستید،برای حکمیّت)سینه عمرو عاص را با مشت گره کرده عبد اللّه بن عباس بکوبید و از فرصت روزگار استفاده نمایید و مرزهای دوردست اسلام را در اختیار بگیرید»؛ (فادفعوا فی صدر عمرو بن العاص بعبد اللّه بن العبّاس،و خذوا مهل الأیّام،و حوطوا قواصی (1)الإسلام) .
در پایان این سخن برای ایجاد انگیزه و تحریک غیرت دینی و انسانی آنها میفرماید:«مگر نمیبینید شهرهای شما مورد هجوم دشمن قرار گرفته، نیروهای قدرتمند شما هدف تیر دشمن واقع شده است»؛ (أ لا ترون إلی بلادکم تغزّی و إلی صفاتکم (2)ترمی؟) .
به یقین ابو موسی اشعری ابله،کسی نبود که بتواند در برابر عمرو بن عاص مکار بایستد و بهترین شخص برای مقابله با او مرد نیرومند و هوشمندی چون ابن عباس بود؛ولی توطئههای مشترک معاویه و بعضی از اطرافیان خائن امام اجازه این کار را نداد.
نویسنده مصری(عبد الکریم خطیب)در کتابش به نام(علی بن ابی طالب) مینویسد:امام علیه السّلام ابن عباس را برای مقابله با عمرو بن عاص آماده کرده بود؛ ولی اصحاب امام اختلاف کردند؛و اشعث بن قیس(منافق)در رأس گروهی بود که با انتخاب ابن عباس مخالف بود و اشعث همان کسی بود که به اتفاق قومش مسئله تحکیم را بر علی تحمیل کرد و شکی نیست که او رابطه محکمی با معاویه
1) 1) .«قواصی»جمع«قاصیه»به معنای طرف و ناحیه است و«قواصی الاسلام»اشاره به اطراف عراق و حجاز و مناطق دیگری است که زیر پوشش حکومت امیر مؤمنان علی علیه السّلام قرار داشت.
2) 2) .«صفات»مفرد و در اصل به معنای سنگ صاف است و به صورت کنایه از قوت و قدرت استعمال میشود و گاه آن را به سرزمین حیات و زندگی تفسیر کردهاند که انسان آن را صاف و منظم میکند.
داشت(و این توطئه به اتفاق طرفین صورت میگرفت).
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود بعد از نقل مطلب بالا از کتاب علی بن ابی طالب مینویسند:«آنچه را خطیب در اینجا آورده به طور کامل هماهنگ با چیزی است که طه حسین در کتاب علی و بنوه در شرح خطبه 19 نهج البلاغه آورده و میگوید:«اشعث و عمرو بن عاص توطئه بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها و انتخاب حکمین را از پیش طراحی کرده بودند». (1)
مرحوم مغنیه در ادامه این سخن از کتاب خطیب چنین نقل میکند:«عمرو بن عاص در تمام منافعی که به معاویه از ناحیه مسئله حکمین میرسید شریک بود، زیرا فرمان حکومت مصر را در دست داشت در حالی که ابن عباس خالصانه در خدمت حکومت اسلامی بود.آیا کسی که برای مطامع مادی کار میکند با کسی که برای خدا عمل میکند یکسان است؟چرا آن گروه از ابن عباس میترسیدند؟ آنها از این بیم داشتند که عمرو عاص را از توطئهای که از پیش آماده شده بود و جز انسان هوشمندی چون ابن عباس متوجّه آن نمیشد باز دارند. (2)
پایان جنگ صفین از طریق توطئه برافراشتن قرآنها بر سر نیزهها در آستانه شکست لشکر معاویه و سپس داستان حکمین،یکی از دردناکترین فرازهای تاریخ اسلام است و رنج و مصیبتی که امام امیر مؤمنان علیه السّلام از این ماجرا کشید بینظیر بود؛کاری که توسط گروهی بیایمان و دنیاپرست و فرومایه انجام گرفت.
ما درباره داستان حکمین و حوادث مربوط به آن ذیل خطبههای 125 و 127 و 177 به قدر کافی بحث کردهایم.
و من خطبة له علیه السّلام یذکر فیها آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله
از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن درباره(فضائل)خاندان پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله سخن به میان آورده است. (1)
این خطبه در واقع از یک بخش تشکیل میشود و به طور کامل از فضائل اهل بیت و جایگاه پرارزش آنها در میان امّت اسلامی و درک صحیح آنها از دین و در نتیجه مخالفت نکردن با آنان سخن میگوید.
1) 1) .سند خطبه: در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است که این خطبه قسمتی از خطبه 145 است(طبق شماره ما 147)که با جمله(فبعث اللّه محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)شروع میشود تا آنجا که میفرماید:(فالتمسوا ذلک من عند اهله فانهم عیش العلم و موت الجهل)و سیّد رضی رحمة اللّه این قسمت را به صورت جداگانه بیان کرده است. مرحوم کلینی نیز در کتاب کافی این خطبه را به صورتی مفصلتر و با کمی اختلاف در بعضی از کلمات آورده است.در کتاب محاضرات الادباء راغب اصفهانی نیز جملههای ذیل این خطبه ذکر شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 176-177).
هم عیش العلم،و موت الجهل.یخبرکم حلمهم عن علمهم،و ظاهرهم عن باطنهم،و صمتهم عن حکم منطقهم،لایخالفون الحقّ و لایختلفون فیه.و هم دعائم الإسلام،و ولائج الاعتصام.بهم عاد الحقّ إلی نصابه،و انزاح الباطل عن مقامه،و انقطع لسانه عن منبته.عقلوا الدّین عقل وعایة و رعایة،لا عقل سماع و روایة.فإنّ رواة العلم کثیر،و رعاته قلیل.
آنها(آل محمّد)مایه حیات علم و دانش و مرگ جهل و نادانی هستند.حلم آنها شما را از علمشان آگاه میسازد و ظاهرشان از باطنشان و سکوتشان از منطق حکیمانه آنها شما را مطلع میکند.هرگز با حق مخالفت نمیکنند و در آن اختلاف ندارند آنها ارکان اسلامند(و ستونهای دین)و پناهگاههای مردم.به وسیله آنان(آل محمّد)حق به اصل و جایگاه مناسب رسید و باطل از جایگاهش کنار رفت و زبان باطل از بن کنده شد.آنها دین را درک کردهاند،درکی توأم با نگهداری کامل و عمل،نه تنها با شنیدن و روایت کردن،چرا که راویان علم فراوانند و عمل کنندگان آن کم!
آل محمّد علیهم السّلام ارکان دیناند
امام علیه السّلام دوازده فضیلت در این خطبه کوتاه،برای اهل بیت برشمرده که عظمت مقام آنها را به خوبی ثابت میکند و مخاطبان خویش را به پیروی از آنان وامیدارد.اوصافی که مجموعه فضائل انسانی را در بردارد و شرایط رهبری را
در خود گنجانیده است.
در اوّلین و دومین وصف میفرماید:«آنها(آل محمد)مایه حیات علم و دانش و مرگ جهل و نادانی هستند»؛ (هم عیش العلم،و موت الجهل) .
امام علیه السّلام در این تعبیر علم و جهل را به صورت دو موجود زنده تشبیه کرده است که آل محمّد حیات به علم میبخشند و جهل را میمیرانند و یا به تعبیری دیگر روح علماند و سبب مرگ جهل.
این همان چیزی است که در حدیث معروف پیغمبر اکرم آمده است که میفرماید:«أهل بیتی کالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم؛اهل بیت من همچون ستارگان آسمانند(در شبهای تاریک راهنمای مسافران صحرا و دریا هستند)به هرکدام اقتدا کنید هدایت مییابید». (1)
در حدیث دیگری از ابن عباس آمده است که پیغمبر اکرم فرمود:«النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق و أهل بیتی أمان لأمّتی من الإختلاف فإذا خالفتها قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبلیس؛ستارگان امان برای اهل زمین هستند از غرق شدن(در دریا در شبهای تاریک،زیرا به کمک آنها راه خود را پیدا میکنند)و اهل بیت من امان امّت من از اختلافاتند،هرگاه قبیلهای از عرب با آنها مخالفت کند اختلاف در میان مردم ظاهر میشود و حزب شیطان خواهند شد». (2)
سپس در ادامه سخن امام به سه وصف دیگر اشاره کرده میفرماید:«حلم آنها شما را از علمشان آگاه میسازد و ظاهرشان از باطنشان و سکوتشان از منطق حکیمانه آنها شما را مطلع میکند»؛ (یخبرکم حلمهم عن علمهم،و ظاهرهم عن باطنهم،و صمتهم عن حکم منطقهم) .
جمله «یخبرکم حلمهم عن علمهم» نشان میدهد که میان این دو صفت«حلم» و«علم»رابطه نزدیکی برقرار است،زیرا افراد جاهل بردبار نیستند و در برابر حوادث مختلف و سؤالاتی که از آنها میشود به زودی خشمگین و ناراحت میشوند؛ولی عالمان عمیق در برابر اینگونه موضوعات خونسرد و بردبارند.و همچنین رابطه میان ظاهر و باطن را که در غالب موارد که حسن ظاهر و رفتار و کردار دلیل بر حسن باطن است و نیز رابطه سکوت را با منطق حکیمانه روشن میسازد و تجربه نشان داده آنها که کمتر سخن میگویند گزیدهتر و حساب شدهتر حرف میزنند،چنانکه در حدیث آمده است:«قال رسول اللّه:إذا رأیتم المؤمن صموتا فادنوا منه فإنّه یلقی الحکمة؛هنگامی که فرد با ایمان را خاموش و کمحرف ببینید به او نزدیک شوید که سخنان حکمتآمیز میگوید». (1)
آنگاه در ششمین و هفتمین اوصاف آنها میفرماید:«هرگز با حق مخالفت نمیکنند و در آن اختلاف ندارند»؛ (لا یخالفون الحقّ و لا یختلفون فیه) .
دلیل آن هم روشن است.آنها از یکسو دارای مقام عصمت و از سوی دیگر احاطه کامل به احکام خدا و وحی الهی و سنّت پیامبر دارند و کسی که چنین باشد نه گامی برخلاف حق برمیدارد و نه اختلافی در آن پیدا میکند.
حدیث معروف نبوی که میفرماید:«علیّ مع الحقّ معه و الحقّ معه و علی لسانه و الحقّ یدور حیث ما دار علیّ؛علی با حق و حق با اوست و بر زبان او جاری میشود و هرگونه علی بگردد حق با او میگردد».
در تعبیر دیگری از همان حضرت میخوانیم:«علیّ مع الحقّ و القرآن،و الحقّ و القرآن مع علیّ و لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض؛علی همراه حق و همراه قرآن است و حق و قرآن همراه علی است و هرگز این دو از یکدیگر جدا نمیشوند.» (2)
میدانیم امامان معصوم از فرزندان علی علیه السّلام نیز وارثان علم او بودند و به همین دلیل هرگز با حق مخالفت نمیکردند.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«کتاب اللّه فیه نبأ ما قبلکم و خبر ما بعدکم و فضل ما بینکم و نحن نعلمه؛در کتاب خدا اخبار پیشینیان و خبرهای آینده و آنچه سبب میشود که اختلاف را میان شما حل کند،وجود دارد و ما همه آنها را میدانیم». (1)
با این حال چگونه ممکن است آنها در حق اختلاف کنند،اختلاف نشانه جهل است و کسانی که به همه این امور آگاهاند ممکن نیست اختلافی داشته باشند.
آنگاه به سراغ هشتمین و نهمین اوصاف آنها میرود و میفرماید:«آنها ارکان اسلاماند(و ستونهای دین)و پناهگاههای مردم»؛ (و هم دعائم الإسلام،و و لائج (2)الاعتصام) .
به این ترتیب دین همانند خانه یا خیمهای است که ستون آن آل محمّدند و همانگونه که اگر ستون خانه و خیمه برداشته شود،همهچیز فرومیریزد،اگر آل محمّد را از اسلام کنار بزنیم و اسلام را بدون آنها قرائت کنیم،اصول و فروع آن فرو خواهد ریخت.
در ادامه سخن به بیان سه وصف دیگر(اوصاف دهم تا دوازدهم)پرداخته میفرماید:«به وسیله آنان(آل محمّد)حق به اصل و جایگاه مناسب رسید و باطل از جایگاهش کنار رفت و زبان باطل از بن کنده شد»؛ (بهم عاد الحقّ إلی
نصابه (1)،و انزاح (2)الباطل عن مقامه،و انقطع لسانه عن منبته) .
این تعبیر اشاره به انحرافاتی است که بعد از رسول اللّه مخصوصا در عصر خلیفه سوم روی داد؛بیت المال اسلام بازیچه دست گروهی دنیاپرست شد و بنی امیّه که بازماندگان دشمن شماره یک اسلام؛یعنی ابو سفیان بودند،مقامات مهم را در حکومت اسلامی در اختیار گرفتند و هر کاری از دستشان ساخته بود کردند و نتیجه آن شورشی بود که بر ضد خلیفه بر پا شد و منجر به کشته شدن خلیفه و دستیاران او (3)در برابر چشم مهاجران و انصار شد بیآنکه از وی دفاع کنند.
ولی هنگامی که امام امیر مؤمنان علی علیه السّلام زمام حکومت را به دست گرفت حق به جایگاه اصلیاش بازگشت و طرفداران باطل کنار زده شدند و دیگر کسی قدرت نداشت که از وضعیت سابق دفاع کند و حقوق تودههای مستضعف مسلمین را در کام دنیاپرستان جاهطلب و زیادهخواه بریزد.
نهتنها امیر مؤمنان،بلکه همه امامان اهلبیت علیهمالسّلام به حکم داشتن مقام عصمت که با دلایل مختلف ازجمله حدیث ثقلین،قابل اثبات است هرگاه قدرت حکومت را به دست میگرفتند به یقین همین امور رخ میداد.
در پایان به بیان آخرین وصف میفرماید:«آنها دین را درک کردند؛درکی توأم با نگهداری کامل و عمل،نه تنها با شنیدن و روایت کردن،چرا که راویان علم فراوانند و عملکنندگان آن کم»؛ (عملوا الدّین عقل وعایة (4)و رعایة،لا عقل سماع
1) 1) .«نصاب»در اصل به معنای محل بازگشت و جایگاه مناسب و ریشه و ابتدای هر چیزی است.سپس به اندازه و مقدار در باب زکات و مانند آن اطلاق شده است.
2) 2) .«انزاح»از ریشه«زوح»بر وزن«زوج»در اصل به معنای کوچ کردن از مکان است.سپس در مورد هر چیزی که از جایگاهش کنار برود اطلاق شده است.
3) 3) .رجوع کنید به:تاریخ طبری،ج 3،ص 440-441.
4) 4) .این واژه در منابع لغت به این صورت دیده نشد و صحیح آن«وعاء»است که به معنای ظرف برای چیزی است و به نظر میرسد که نسخه اصلی وعاء بوده که هماهنگ با سماع در جمله بعد است.
و روایة.فإنّ رواة العلم کثیر،و رعاته (1)قلیل) .
به یقین آگاهی از دین؛مانند آگاهی از هر امر دیگر مراتبی دارد:مرحله اوّل شنیدن و نقل الفاظ است مرحله دوم فهم معنا و درک محتواست و مرحله سوم ایمان و یقین عمیقی است که در همه وجود انسان نفوذ کند و او را به عمل وا دارد.اهل بیت پیامبر در اوج مرحله سوم قرار داشتند و به همین دلیل رسول خدا به همه امّت تأکید فرمود که بعد از رحلت او در کنار قرآن دست به دامن اهل بیت زنند تا از ضلالت و گمراهی در امان باشند.
1) 1) .«رعات»جمع«راعی»به معنای مراعات کننده است.
و من کلام له علیه السّلام قاله لعبد اللّه بن العبّاس؛و قد جاءه برسالة من عثمان،و هو محصور یسأله فیها الخروج إلی ماله بینبع،لیقلّ هتف النّاس باسمه خلافة بعد أن کان سأله مثل ذلک من قبل،فقال علیه السّلام:
(1) از سخنان امام علیه السّلام است که به ابن عباس هنگامی که عثمان در محاصره بود و از ناحیه او نامهای برای امام آورد که در آن پیشنهاد شده بود که امام از مدینه خارج شود و به ملک خود در ینبع برود تا مردم شعار خلافت به نام او ندهند و این بار دوم بود که عثمان از آن حضرت چنین درخواستی میکرد امام در پاسخ،این سخن را ایراد فرمود: (2)
1) 1) .«هتف»به معنای صدا زدن و فریاد کشیدن است و منظور در اینجا این است که مردم شعار به عنوان خلافت علی علیه السّلام میدادند بعضی نیز گفتهاند:«هتف»به معنای صدایی است که شنیده میشود و گویندهاش مشخص نیست.
2) 2) .سند خطبه: در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است که ابن عبد ربّه در عقد الفرید قسمتی از سخن را آورده و پس از آن نوشته است که علی علیه السّلام به دنبال این پیغام عثمان از مدینه خارج شد و به ینبع رفت(ینبع محلی است در نزدیکی مدینه در کنار دریای احمر که در آن زمان بخشی از آن تعلق به حضرت داشت و آن را وقف نموده بود)ولی پس از مدت کوتاهی عثمان نامه دیگری به آن حضرت نوشت و مجددا تقاضا کرد به مدینه باز گردد (و از وی دفاع کند)نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه سپس میافزاید:همین مطلب را مبرّد در کتاب کامل و ابن قنیبه در کتاب الامامة و السیاسة آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 189)
محتوای این خطبه روشن است؛در سال 35 هجری هنگامی که مردم عثمان را در خانهاش محاصره کرده بودند و تقاضای عزل او را از خلافت داشتند، جمعیّت شعار میدادند که خلافت حق علی بن ابی طالب است.عثمان برای اینکه جلوی این شعار را بگیرد مصلحت در این دانست که علی علیه السّلام از چشم مردم مدینه دور شود،لذا چنین پیشنهادی به آن حضرت کرد.و این در حالی بود که قبلا همین پیشنهاد را کرده بود و امام به آن عمل کرد.سپس نامه دیگری نوشت که امام به مدینه برگردد و از او دفاع کند.امام برگشت باز عثمان پیشنهاد رفتن به ینبع را به آن حضرت داد که امام در این کلام میفرماید:عثمان میخواهد من همچون شتر آبکش باشم،هر زمان مصلحتش در آمدن من باشد بیایم و هر زمان در رفتن من باشد بروم.
یا ابن عبّاس،ما یرید عثمان إلاّ أن یجعلنی جملا ناضحا بالغرب:أقبل و أدبر!بعث إلیّ أن أخرج،ثمّ بعث إلیّ أن أقدم،ثمّ هو الآن یبعث إلیّ أن أخرج! و اللّه لقد دفعت عنه حتّی خشیت أن أکون آثما.
ای ابن عباس،عثمان(با این پیامهای ضد و نقیض و دور از منطق)مقصودی جز این ندارد که مرا همچون شتر آبکش قرار دهد؛گاهی بگوید بیا و گاهی بگوید بازگرد،یکبار عثمان کسی را نزد من فرستاد که از مدینه خارج شوم باز شخصی را نزد من فرستاد که برگردم و هماکنون فرستاده است که بیرون روم به خدا سوگند من آنقدر از عثمان دفاع کردم که ترسیدم گنهکار باشم!
یکی دیگر از اشتباهات عثمان
داستان شورش تودههای مردم برضدّ عثمان،یکی از داستانهای اسفانگیز صدر اسلام است.این شورش برخلاف آنچه متعصّبان میپندارند،امری کاملا طبیعی بود،زیرا عثمان از یک سو بنی امیّه و خویشاوندان خود را که افراد صالحی نبودند بر پستهای حساس کشور اسلام گماشت و از سوی دیگر بیت المال مسلمانان را همانند اموال شخصی خود به اطرافیانش به هر تعداد میخواست میبخشید درحالی که تودههای مردم در محرومیت به سر میبردند.
سر و صدای این دو کار ناشایست همهجا پیچید و سبب شورشی شدید بر ضدّ عثمان شد،گرچه پرچمدار این شورش گروهی از مصریان و مردم کوفه
بودند؛ولی مردم مدینه نیز با آنها همصدا شده و مهاجران و انصار در برابر آن سکوت کردند و هیچکس جز علی علیه السّلام به دفاع از عثمان برنخاست،زیرا آن حضرت گرچه از معترضان شدید بر اعمال عثمان بود؛ولی کشتن او را به مصلحت جامعه اسلامی نمیدانست.
به هرحال،در این ماجرا عثمان چند نامه یا چند پیام ضد و نقیض برای امام فرستاد؛نخست از او خواست که از مدینه به سوی سرزمین«ینبع»خارج شود.
بار دیگر نامه نوشت که حضرت باز گردد،دفعه سوم نامه نوشت که مجددا از مدینه خارج شود.
دلیل این دستورهای ضد و نقیض این بود که در آغاز گمان میکرد ماندن علی علیه السّلام در مدینه سبب تشویق مردم به عزل او و بیعت با آن حضرت به عنوان خلافت خواهد شد.سپس هنگامی که حضرت از مدینه بیرون رفت،عثمان احساس کرد کسی جز علی علیه السّلام نمیتواند از او دفاع کند و سبب نجات او از دست شورشیان شود،لذا از آن حضرت تقاضای بازگشت به مدینه را کرد.باز هنگامی که خبرهایی به او رسید که مردم شعار بیعت با امام را سر دادهاند،وحشت بر او مستولی شد و بار دیگر تقاضای خروج آن حضرت را از مدینه کرد و از آنجا که آورنده نامه اخیر،ابن عباس بود امام او را مخاطب ساخته و چنین فرمود:«ای ابن عباس عثمان(با این پیامهای ضدّ و نقیض)مقصودی جز این ندارد که مرا همچون شتر آبکش قرار دهد؛گاهی بگوید بیا و گاهی بگوید باز گرد»؛ (یا ابن عبّاس،ما یرید عثمان إلاّ أن یجعلنی جملا ناضحا (1)بالغرب (2):أقبل و أدبر!) .
سپس افزود:«یکبار عثمان کسی را نزد من فرستاد که از مدینه خارج شوم باز شخصی را نزد من فرستاد که برگردم و هم اکنون فرستاده است که بیرون روم»؛
(بعث إلیّ أن أخرج،ثمّ بعث إلیّ أن أقدم،ثمّ هم الآن یبعث إلیّ أن أخرج!) .
این امر نشان میدهد که فشار مردم به قدری شدید بود که عثمان کاملا دستپاچه شده بود و هر ساعت تصمیم تازهای میگرفت.غافل از اینکه کار از کار گذشته و دوران حکومتش پایان یافته و مردم هیچ عذری را از او نمیپذیرند و در این میان با شخصیتی همچون علی علیه السّلام که مقام و الانش در پیشگاه خالق و خلق بر کسی پوشیده نیست معامله یک مأمور حلقه به گوش و بیاختیار میکرد.
جالب اینکه عثمان درباره کس دیگری چنین دستورهای ضدّ و نقیضی را صادر نکرد،زیرا دیگران چنان نقشی را در جامعه اسلامی نداشتند که حضور و غیابشان تأثیرگذار باشد.
سرانجام امام علیه السّلام در پایان این سخن به نکته مهمی اشاره میکند و آن اینکه نهایت کوشش را برای دفاع از عثمان به خرج داده است.کاری که هیچ کس جز آن حضرت انجام نداد و نمیتوانست انجام دهد،میفرماید:«به خدا سوگند من آن قدر از عثمان دفاع کردم که ترسیدم گنهکار باشم»؛ (و اللّه لقد دفعت عنه حتّی خشیت أن أکون آثما) .
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که دفاع بیش از حد از کسی که مرتکب آن کارهای خلاف شده نوعی حمایت از ظلم و خطاست و این کار جایز نیست.
این بهترین تفسیری است که برای عبارت فوق میتوان گفت،هر چند ابن ابی الحدید و ابن میثم در شرح نهج البلاغه خود دو احتمال دیگر نیز ذکر کردهاند:
نخست اینکه امام میگوید:به اندازهای از عثمان دفاع کردم که بر جان خود بیمناکم،زیرا ایستادن در مقابل این همه جمعیّت که بر ضد او قیام کردهاند این گمان را به وجود میآورد که آنان به من حمله کنند و آسیبی به من برسانند و این خود گناهی است.
دیگر اینکه میترسم زیادهروی در دفاع از وی باعث ایجاد اختلاف و کشمکش شود و من ناچار از شدت عمل گردم و کسانی از دست من آزرده شوند و این خود نیز گناه است؛ولی روشن است که هیچ یک از این دو احتمال متناسب با تعبیر بالا نیست.
در کتاب العقد الفرید آمده است که ابن عباس میگوید:عثمان به سراغ من فرستاد و گفت:مشکل پسر عمویت را با من حل کن(منظورش امام امیر المؤمنین بود)من به او گفتم:پسر عموی من کسی نیست که بتوانم برای او تعیین تکلیف کنم او خودش درباره خود تصمیم میگیرد حالا بگو چه دوست داری من به او بگویم؟عثمان گفت:به او بگو از مدینه بیرون رود و در«ینبع»در کنار ملک خودش باشد:نه او سبب اندوه من شود و نه من سبب اندوه او.ابن عباس میگوید:من خدمت علی علیه السّلام رسیدم و پیام عثمان را عرض کردم فرمود:عثمان میخواهد من شتر آبکش او باشم(گاه میگوید از مدینه بیرون رو و گاه میگوید باز گرد)سپس این شعر را انشاد کرد:
فکیف به أنّی أداوی جراحه فیدوی فلا ملّ الدّواء و لا الدّاء
او را چه میشود من میخواهم بر زخمهای او دوا بگذارم تا درمان شود ولی نه دواء فایدهای دارد و نه درد او.
علی علیه السّلام به دنبال این ماجرا(برای پرهیز از هر گونه اتهام)به روستای ینبع رفت؛ولی هنگامی که کار بر عثمان مشکل شد عثمان نامه به حضرت نوشت و تقاضا کرد که به مدینه باز گردد. (1)
این سخن تأییدی است بر آنچه سیّد رضی در کلام بالا آورده است که عثمان بر اثر دستپاچگی در برابر شورش عظیم مردم دستورات ضدّ و نقیضی درباره آن حضرت صادر کرد.
1) 1) .شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری،ج 9،ص 254(با کمی تلخیص).
و من خطبة له علیه السّلام یحثّ به أصحابه علی الجهاد
از سخنان امام علیه السّلام است که در آن یارانش را به جهاد تشویق میکند. (1)
همانگونه که از عنوان خطبه روشن شد،هدف امام علیه السّلام در ذکر این سخن تشویق یارانش به جهاد است؛ولی نکات دقیقی را درعبارات کوتاهی بیان فرموده که از عمق تدبیر امام در مسائل مربوط به حکومت و جهاد خبر میدهد.
1) 1) .سند خطبه: آمدی در غرر الحکم بعضی از جملههای کلام فوق را به صورت کلمات قصار آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 190).
و اللّه مستأدیکم شکره و مورّثکم أمره،و ممهلکم فی مضمار محدود، لتتنازعوا سبقه،فشدّوا عقد المآزر،و اطووا فضول الخواصر،و لا تجتمع عزیمة و ولیمة.ما أنقض النّوم لعزائم الیوم،و أمحی الظّلم لتذاکیر الهمم!
خداوند از شما ادای شکر خویش را میخواهد،و فرمان(حکومت)را به شما سپرده و در این سرای آزمایش و آمادگی،در زمانی محدود به شما فرصت داده،تا برای به دست آوردن جایزه او(بهشت و قرب ذات پاکش)از یکدیگر پیشی بگیرند.حال که چنین است کمربندها را محکم ببندید و دامنها را به کمر زنید(و آماده جهاد با دشمن و حفظ حکومت الهی شوید)و(بدانید)گرفتن تصمیمهای محکم(برای رسیدن به اهداف بزرگ)با خوش گذرانی و سفرههای رنگین سازگار نیست و چه بسیار که خواب شبانه تصمیمهای محکم روز را از میان برده و تاریکیها،و خاطره همّتهای بلند را از خاطرهها محو کرده است.
کمربندها را محکم ببندید و آماده جهاد شوید!
در کتاب تمام نهج البلاغه که به منظور گردآوری تتمّه و تکمیل خطبههایی که مرحوم سیّد رضی در نهج البلاغه آورده،تألیف یافته است تصریح میکند که امام خطبه مورد بحث را در ایّام صفین بیان فرمود. (1)محتوای خطبه نیز تناسب با این معنا دارد.
1) 1) .تمام نهج البلاغه،ص 465.
به هرحال امام علیه السّلام نخست با سه جمله کوتاه مخاطبان خود را برای شنیدن پیام جهاد آماده میسازد و میفرماید:«خداوند از شما ادای شکر خویش را میخواهد و فرمان(حکومت)را به شما سپرده و در این سرای آزمایش و آمادگی در زمانی محدود به شما فرصت داده تا برای به دست آوردن جایزه او (بهشت و قرب ذات پاک او)از یکدگر پیشی بگیرید»؛ (واللّه مستأدیکم (1)شکره و مورّثکم أمره،و ممهلکم (2)فی مضمار (3)محدود،لتتنازعوا سبقه (4)) .
گرچه شکر در این عبارت به صورت مطلق ذکر شده،و هماهنگ با اطلاقات شکر در قرآن مجید است؛مانند «وَ اشْکُرُوا لِی وَ لا تَکْفُرُونِ» (5)ولی به نظر میرسد هدف مولا امیر مؤمنان علیه السّلام بیشتر بیان شکر نعمت حکومتی است که خدا در عصر آن حضرت به صالحان سپرده بود و جمله دوم (و مورّثکم امره) نیز تأکید بر همین معناست،چرا که امر در اینجا نیز به معنای فرمان حکومت است.
از اینجا روشن میشود که مسئله شکر چگونه تناسب با تشویق به جهاد دارد، زیرا جهاد خالصانه و شجاعانه است که حکومت صالحان را حفظ میکند و حفظ نعمت و استفاده از آن مساوی با شکر آن است.
جمله «و ممهلکم فی مضمار محدود...» اشاره به همان چیزی است که در سایر خطبههای نهج البلاغه آمده است که میفرماید: «ألا و إنّ الیوم المضمار و غدا السّباق و السّبقة الجنّة و الغایة النّار ؛بدانید امروز روز آزمایش و آمادگی است و فردای قیامت میدان مسابقه است و جایزه برندگان این مسابقه بهشت
1) 1) .«مستأدی»به معنای طلب کننده است و از ماده«استأداء»و از ریشه«ادا»به معنای طلب ادای چیزی کردن آمده.
2) 2) .«ممهل»به معنای مهلت دهنده است.
3) 3) .«مضمار»میدان و محلی است که اسبها را برای مسابقه،با تمرینهای مختلف آماده و لاغر میکنند.این واژه به معنای اسم زمان نیز آمده است.
4) 4) .«سبق»به معنای مالی است که برای برندگان مسابقه تعیین میشود.
5) 5) .بقره،آیه 152.
است و سرانجام بازندگان دوزخ». (1)
سپس امام به سراغ ذی المقدمه و نتیجه میرود و میفرماید:«حال که چنین است کمربندها را محکم ببندید و دامنها را به کمر زنید(و آماده جهاد با دشمن و حفظ حکومت الهی شوید)»؛ (فشدّوا عقد (2)المآزر (3)،و اطووا (4)فضول الخواصر (5)) .
این دو تعبیر(کمربند را محکم بستن و دامن به کمر زدن)کنایه از آمادگی کامل برای انجام کار است،زیرا شخصی که کمربند خود را محکم ببندد ستون فقراتش برای انجام کارهای سنگین قویتر میشود و هنگامی که دامنهای بلند معمول آن زمان را بر چیند و زیر کمربند قرار دهد،راه رفتن و حرکت برای او آسانتر میشود.حتی امروز که دامان بلندی برای مردان وجود ندارد،این کنایه همچنان رایج و معمول است میگویند:فلان کس دامن همّت به کمر بسته تا این کار را انجام دهد.
جمعی از شارحان این احتمال را نیز بعید ندانستهاند که منظور از جمله (و اطووا فضول الخواصر) ترک پرخوری و تنپروری است؛ولی تفسیر اوّل بسیار مناسبتر است.
آنگاه امام با سه جمله بسیار پرمعنا و فصیح و بلیغ به مخاطبان خود هشدار میدهد و راه پیروزی را برای آنها روشن میسازد.
نخست میفرماید:«و(بدانید)گرفتن تصمیمهای محکم(برای رسیدن به اهداف بزرگ)با خوشگذرانی و سفرههای رنگین سازگار نیست»؛ (و لا تجتمع عزیمة و ولیمة (6)) .
1) 1) .نهج البلاغه،خطبه 28.
2) 2) .«عقد»جمع«عقده»به معنای گره یا وسائلی که چیزی را با آن محکم میبندند.
3) 3) .«مآزر»جمع«مأزر»بر وزن«منبر»به معنای لنگ و روپوش است.
4) 4) .«اطووا»یعنی بپیچید از ریشه«طی»به معنای پیچیدن گرفته شده است.
5) 5) .«خواصر»جمع«خاصره»به معنی پهلو و تهیگاه است.
6) 6) .«ولیمة»طعامی است که برای عروسی تهیه میشود.سپس به هر گونه طعام که برای دعوت از میهمانان تهیه میگردد اطلاق شده است و در جمله بالا کنایه از بساط خوشگذرانی است.
«و چه بسیار که خواب شبانه تصمیمهای محکم روز را از میان برده»؛ (ما أنقض النّوم لعزائم الیوم) .
«و تاریکیها خاطره همتهای بلند را از خاطرهها محو کرده است»؛ (و أمحی الظّلم (1)لتذاکیر (2)الهمم!) .
امام علیه السّلام در این بیان کوتاه و فشرده و پرمحتوا به چند نکته مهم برای پیروزی و موفقیت در زندگی و در مدیریتها اشاره فرموده است.
1.حفظ آمادگیها در هرحال و در هر شرایط یا به تعبیری که امام فرموده:
کمربندها را محکم بستن و دامن به کمر زدن.
2.ترک تنپروری و خوشگذرانی که نتیجهای جز سستی و تنبلی ندارد.
3.مبارزه با عوامل فراموشکاری که سبب میشود انسان گرفتار بیبرنامگی و ضعف و زبونی شود.
4.بالا بردن افق همّتها و مبارزه با هر چیزی که همّت را سست و ضعیف میکند و پایین میآورد.
هرگاه این اصول چهارگانه مورد توجّه مدیران جوامع اسلامی قرار گیرد،به یقین میتوانند بر همه مشکلات پیروز شوند.
زیانهای خوشگذرانی و پرخوری
آنچه در خطبه بالا در این زمینه آمد،به صورت گسترده در روایات اسلامی از آن یاد شده است.
در حدیثی از رسول خدا میخوانیم که فرمود:«لا تمیتوا القلوب بکثرة الطّعام
و الشّراب فإنّ القلوب تموت کالزّروع إذا کثر علیها الماء؛
دلهای خود را با فزونی طعام و آب نمیرانید(و پرخوری نکنید)زیرا دل میمیرد همچون زراعتها که آب زیاد بر آن بفرستند». (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:«القلب یمجّ الحکمة عند امتلاء البطن؛دل علم و دانش را از خود بیرون میکند هنگامی که شکم پر از غذا شود». (2)
نیز در حدیثی از همان حضرت میخوانیم:«من قلّ أکله صفا فکره؛کسی که کمتر غذا بخورد فکرش صاف و نورانی میشود». (3)
سرانجام در حدیث چهارم از آن حضرت میخوانیم:«إیّاکم و فضول المطعم فإنّه یسم القلب بالقسوة و یبطیء بالجوارح للطّاعة و یصم الهمم عن سماع الموعظة؛از پرخوری بپرهیزید که بر قلب علامت قساوت مینهد و اعضا را از اطاعت حق باز میدارد و عقول را از شنیدن موعظه کر میکند». (4)
امیر مؤمنان علی علیه السّلام نیز در نامه معروف«عثمان بن حنیف»در پاسخ کسانی که میگفتند:علی با این غذای کم و ساده چگونه میتواند در مقابل قهرمانان در میدان جنگ بایستد میفرماید:«ألا و إنّ الشّجرة البریّة أصلب عودا و الرّواتع الخضرة أرقّ جلودا و النّباتات الغذیة أقوی و قودا؛بدانید درختان بیابانی چوبشان محکمتر و درختان سرسبز(که در کنار نهرها میرویند)پوستشان نازکتر و گیاهان صحرایی آتششان قویتر و خاموشی آنها دیرتر است». (5)
تعبیر به ولیمه در کلام امام کنایه از هرگونه لذّت و خوشگذرانی است و تنها به خوردن و خوراک محدود نمیشود.
شاعر معروف عرب«متنبی»نیز در این زمینه میگوید:
بقدر الکدّ تکتسب المعالی و من طلب العلی سهر اللّیالی
تروم العزّ ثمّ تنام لیلا یغوث البحر من طلب اللّئالی
به اندازه کوشش و زحمت افتخارات به دست میآید و کسی که طالب افتخار و برتری است،باید شب بیدار بماند.
تو عزّت میخواهی سپس تمام شب را تا به صبح میخوابی در حالیکه آنها که طالب لؤلؤ و گوهرند باید در دریا فروروند.
تاریخ زندگی اقوام مختلف نیز آنچه را در این روایات و خطبه بالا آمده است، تصدیق و تأیید میکند.اقوامی در دنیا به اوج قدرت رسیدند که سختکوش و پرتوان بودند؛ولی اقوام و افراد خوشگذران و تنپرور همواره عقب افتاده و سر افکنده بودند.
*** مرحوم سیّد رضی در پایان این خطبه که در واقع پایان مجموع خطب نهج البلاغه است،درود بر پیغمبر اکرم و آلش میفرستد و بخش خطبهها را پایان میدهد و چنین میگوید:
و صلّی اللّه علی سیّدنا محمّد النّبیّ الأمّی و علی آله مصابیح الدّجی و العروة الوثقی و سلّم تسلیما کثیرا.
درود خدا بر سیّد و سرور ما محمّد پیامبر امی و بر خاندانش چراغهای روشنی بخش تاریکیها و رشتههای محکم الهی و سلام فراوان خداوند بر آنها باد.
*** خدا را شکر میگوییم که توفیق داد پس از چهارده سال کار مداوم،شرح خطبههای نهج البلاغه را که مهمترین بخش آن و در حدود دو سوم مجموع کتاب شریف نهج البلاغه را تشکیل میدهد،به پایان آوریم.
پایان خطبههای نهج البلاغه
ویژگیهای این شرح 1.شرح و تفسیر همه فصول و جملههای هر خطبه بر خلاف آنچه در بسیاری از شروح نهج البلاغه آمده که تنها بخشهای مورد نظر را تفسیر میکنند.
2.پیوند جملهها و بخشهای یک خطبه و ارتباط دقیق منطقی آنها با یکدیگر که در بسیاری از شروح از آن چشمپوشی شده و هر بخشی از خطبه را به طور مستقل و بدون توجّه با پیوندهایی که به قبل و بعد دارد، تفسیر کردهاند.
3.توجّه به روح حاکم بر مجموع خطبه و همه بحثها را در محدوده آن قرار دادن و صرف نظر کردن از مطالب حاشیهای که چندان ارتباط با خطبه ندارد،هر چند چشمگیر و وسوسهانگیز باشد.
4.اصل را در تفسیر جملهها،بر تأسیسی گذاشتن؛یعنی از هر جمله مفهوم مستقلی استفاده نمودن بر خلاف آنچه در بعضی از شروح دیده میشود که جملههای مشابه را فورا به عنوان تأکید قلمداد میکنند و تفاوت آنها را از نظر دور میدارند.
5.اضافه کردن مطالب تکمیلی مربوط به خطبه به صورت جداگانه، تحت عنوان«نکتهها»اعم از مسائل تاریخی،اخلاقی،اجتماعی،عقیدتی و جز آن.
6.ذکر اسناد خطبه با استفاده از کتابهایی که درباره اسناد نهج البلاغه بحث کردهاند.
7.ذکر دورنما و خلاصهای از هر خطبه در آغاز بحث به عنوان«خطبه در یک نگاه».
8.ترجمه لغات مشکل و پیچیده در پاورقی با ذکر ریشهها و معنای اصلی و فرعی آن.
9.روان بودن عبارات در ترجمه و به طور کلی تمام آنچه در شرح و نکات آمده و در عینحال رسا بودن و پرهیز از کلمات نامأنوس و پیچیده که تنها در محافل علمی مورد توجّه قرار میگیرد،بیآنکه سطح مطالب پایین بیاید.
10.توجّه به مطالبی که در شروح مهم آمده است که گاه پذیرش آنها و گاه نقد آنها و گاه تکمیل آنها مورد نظر قرار گرفته است.
11.هدف اصلی از نگارش این شرح این بوده که برای خاص و عام، دانشمندان و افراد عادی،قابل استفاده باشد و هرکس به فراخور استعداد خود بتواند از آن بهرهمند گردد.
12.توجّه به مسائل و مخاطبان روز.
این نکته نیز قابل توجّه است که این کتاب به سبب مزایای مختلفی که دارد به عنوان کتاب برگزیده سال 82 شناخته شد و از آن تقدیر به عمل آمد.
در پایان،ذکر این نکته را لازم میدانیم که به مفهوم«أللّهمّ ما بنا من نعمة فمنک»هر کاری که مجموعه ما در این زمینه انجام دادند از ما نبود و به لطف خدا بود و امیدواریم مورد رضایت پروردگار و اولیایش و امیر مؤمنان علیه السّلام و فرزندش حضرت مهدی صاحب الزمان(عجل اللّه تعالی فرجه الشریف)قرار گرفته باشد و به شکرانه این نعمت که تا اینجا نصیب ما شد همگی پس از فراق از شرح خطبهها به سجده افتادیم و خدا را بر این نعمت شکر گفتیم.