ghaemiyeh.com
سرشناسه:فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، ۱۰۰۶-۱۰۹۱ق.
عنوان قراردادی:المحجةالبیضاء فی احیاءالاحیاء . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:راه روشن/ محمدبن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی؛ ترجمه محمدصادق عارف.
مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۳ - ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۸ج.
شابک:دوره964-444-004-8 : ؛ ج.۲964-444-312-8 : ؛ ج.۳964-444-317-9 : ؛ ج.۴964-444-311-x : ؛ ۲۵۶۰۰۰ ریال: ج.۵ ، چاپ چهارم: 978-964-971-272-7 ؛ ج.۶964-444-005-6 : ؛ ۱۶۵۰۰ ریال (ج.۶، چاپ دوم) ؛ ۷۳۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ چهارم978-964-444-005-2 : ؛ ج.۷964-444-306-3 : ؛ ۱۷۵۰۰ ریال (ج.۷، چاپ دوم) ؛ ۲۶۸۰۰۰ ریال: ج.۷ ،چاپ پنجم: 978-964-444-314-5 ؛ ج.۸964-444-313-6 : ؛ ۱۵۰۰۰ ریال (ج.۸، چاپ دوم)
یادداشت:پشت جلد لاتینیشده: Mawla Muhsen Kashani, Rah-i-Rawshan.
یادداشت:جلدهای اول، دوم، هفتم و هشتم ترجمه محمدصادق عارف، جلدهای سوم و چهارم ترجمه محمدرضا عطایی، جلدهای پنجم و ششم ترجمه عبدالعلی صاحبی است.
یادداشت:ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۱).
یادداشت:ج. ۶ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج.۶ (چاپ چهارم: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۷ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج. ۸ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اخلاق اسلامی
موضوع:عرفان
شناسه افزوده:عارف، محمد صادق، ۱۲۹۹ - ، مترجم
شناسه افزوده:عطائی، محمدرضا، ۱۳۱۵ -، مترجم
شناسه افزوده:صاحبی، عبدالعلی، ۱۳۱۲ - ، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۴۷/۶۵/ف۹م۳۰۴۱ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:م۷۷-۳۹۵۵
راه روشن
ترجمه کتاب
المحجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء
جلد پنجم
ترجمه : عبدالعلی صاحبی
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
(1)این اولین کتاب از بخش مهلکات کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ستایش ویژه خدایی است که در برابر شکوه او دلها و اندیشهها حیران،و در مقابل درخشندگی تابش انوار او دیدگان مات و مبهوت میشود.
خدایی که به رازهای نهان آگاه و بر مکنونات درون داناست.در تنظیم حکومتش از رایزن و یاور بینیاز است؛دگرگونکنندۀ دلها،آمرزندۀ گناهان، پوشاننده عیبها و گشایندۀ غمهاست.
درود بر محمّد(صلی الله علیه و آله)سرور فرستادگان،گردآورندۀ پراکندگیهای دین، قطعکنندۀ ریشۀ کافران،و بر خاندان پاکش.
پس از ستایش خدا،بزرگی و فضیلت انسان که به سبب آن بر تمامی انواع آفریدگان برتری یافته به این است که استعداد شناخت خدای سبحان را دارد؛ خدایی که جمال و کمال و مباهات او در دنیا و ساز و برگ و اندوختهاش در آخرت است.انسان تنها با دل خود استعداد شناخت دارد نه با عضوی از دیگر اعضایش.بنابراین دل است که به خدا عالم میشود،برای خدا کار میکند و به
سوی او میشتابد و به او تقرّب میجوید؛دل است که آنچه در پیشگاه خداست کشف میکند.به راحتی همۀ اعضا پیرو دل و چاکران و ابزاری هستند که دل آنها را به خدمت میگیرد،به همان گونهای که مالک بردگان،امیر رعیّت،و صنعتگر ابزار را به کار میگیرد.آنگاه که دل از طریق سرگرم شدن به غیر خدا معیوب نشود،در پیشگاه او مقبول افتد و چون بکلّی سرگرم غیر خدا شود،از خدا در پرده بماند.دل است که مورد خطاب،و مطالبۀ حق و نیز مورد پاداش و کیفر است؛دل است که استعداد نزدیک شدن به خدا را دارد.
از این رو پاکی آن موجب رستگاری و فساد و گمراهی آن و نیز به کار زشت آلوده شدنش مایۀ بدبختی است.در حقیقت دل فرمانبردار خداست.تنها دل است که انوارش از عبادات بر دیگر اعضا میتابد؛دل است که نافرمانی خدا و تمرّد از امر او میکند و آثار گناهان از دل به اعضا سرایت میکند،تاریک و نورانی بودن دل خوبیها و بدیهای ظاهر را آشکار میسازد،زیرا هر مایعی که درون ظرفی باشد،همان به بیرون تراوش میکند-از کوزه همان برون تراود که در اوست؛دل است که چون انسان آن را بشناسد،نفس خویش را میشناسد و چون نفس خود را بشناسد پروردگارش را میشناسد؛دل است که هرگاه انسان آن را نشناسد نفس خود را نمیشناسد و هرگاه نفس خود را نشناسد پروردگارش را نمیشناسد.هر کس قلبش را نشناسد دیگران را نیز نشناسد.
بیشتر مردم نفوس و دلهای خود را نمیشناسند و میان ایشان و نفوسشان مانعی قرار گرفته است،زیرا خدا میان انسان و قلبش مانع ایجاد میکند.مانع شدن میان انسان و قلبش به این است که خدا انسان را موفّق نمیدارد که از شهود و مراقبت دل برخوردار شود،صفاتش را بشناسد و آگاه شود از این که دل چگونه میان دو انگشت از انگشتان قدرت رحمان زیر و رو میشود و این که چگونه یک بار به اسفل السافلین پایین میرود و تا افق شیاطین پست میشود و دیگر بار چگونه تا اعلا علیّین اوج میگیرد و به عالم فرشتگان مقرّب بالا میرود.هر کس دل خویش را نشناسد و از آن مراقبت ننماید و بر آنچه از خزائن عالم ملکوت بر
دل و در دل میدرخشد مواظبت نکند از کسانی است که خدای متعال دربارهاش میفرماید: وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ . (1)
بنابراین شناختن دل و حقیقت اوصاف آن ریشۀ دین و شالودۀ راه رهروان(طریق حقّ)است.
چون در نخستین جزء این کتاب از بررسی و نگرش امور مربوط به اعضای بدن که عبارت از عبادتها و عادتها یعنی علم برون بود فراغت یافتیم و وعده دادیم که در جزء دوم،صفات هلاککننده و نجاتدهنده را که علم درون است شرح دهیم،ناگزیریم دو کتاب را پیش از آن بیاوریم:
1-کتابی در شرح شگفتیهای دل و اخلاق آن 2-کتابی در چگونگی تمرین دادن دل و پاکیزه ساختن اخلاق آن پس از آن به شرح صفات هلاککننده و نجاتدهنده میپردازیم.
اینک در مورد شرح شگفتیهای دل با استفاده از چند مثال مطالبی را نقل میکنیم که به فهم نزدیک باشد،زیرا اگر اخلاق و شگفتیهای دل و رازهای درونی آن را که در زمرۀ عالم ملکوت است به روشنی بیان نشود فهم بیشتر مردم از درک آن ناتوان میشود-توفیق از خداست-.
(1)باید دانست که واژههای یاد شده چهار اسم است که در این بابها به کار میرود و در میان علمای بزرگ کسانی که بر شناخت این نامها و اختلاف معانی و حدّ و مسمّاهای آنها احاطه داشته باشند،اندکند.منشأ بیشتر اشتباهات، ناآگاهی به معنای این اسمها و مشترک بودن آنها در بین مسمّاهای گوناگون است.ما معانی این اسمها را تا آنجا که به هدفمان مربوط میشود شرح میدهیم.
(2)که در دو معنی به کار میرود:
1) (1) حشر/20:همچون کسانی که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را به(خود فراموشی) گرفتار کرد نباشید،و آنان فاسق و گنهکارند.
1-عضو گوشتی مخروطی شکل که در سمت چپ سینه قرار گرفته و میان تهی است.در آن بخش خالی قلب خون جریان دارد که سر چشمۀ روح است.
اکنون ما بر آن نیستیم که صورت و کیفیّت قلب را شرح دهیم،چون اهداف دینی به آن وابسته نیست و آن تنها هدف پزشکان است؛این قلب(عضوی گوشتی)در حیوانات بلکه در مرده نیز موجود است.ما هرگاه اسم قلب را در این کتاب به کار ببریم مقصودمان این معنی نیست که پاره گوشتی بیارزش از جهان طبیعت است،زیرا حیوانات هم آن را با حسّ بینایی در مییابند چه رسد به آدمیان.
2-دیگر معنای قلب،لطیفهای(طرفه موجودی)است روحانی و منسوب به پروردگار که به این قلب مادی تعلّقی دارد.آن موجود طرفه،حقیقت انسان است که درککننده،دانا آگاه،مورد خطاب و سرزنش و طلب است.این لطیفۀ ربّانی به قلب مادی علاقهای دارد و عقول بیشتر مردم در درک مناسبت آن علاقه حیران مانده است،زیرا تعلّق آن لطیفه به قلب مادّی به تعلّق عرض به جسم،صفت به موصوف برندگی به کارد و تعلّق جسم به مکان شباهت دارد و ما به دو دلیل از شرح آن خودداری میکنیم:
1-یکی آن که این بحث مربوط به علوم مکاشفه است و هدف ما در این کتاب تنها علوم معامله است. (1)
2-دوّم آن که لازمۀ پژوهش در این مطلب آشکار ساختن راز روح است و پیامبر(صلی الله علیه و آله)در آن باره سخن نگفته است (2)،و دیگری را نمیرسد که در آن باره
1) (1) غزالی،علمی که آدمی را بر آخرت متوجّه میسازد به دو قسم تقسیم کرده است: 1-علم مکاشفه که تنها هدفش اموری است که انسان بهوسیله آن خدا را میشناسد. 2-علم معامله،که به علم ظاهر و باطن تقسیم میشود:علم ظاهر،علم اعضای بدن است و علم باطن،علم مربوط به قلب میباشد،محجة البیضاء،ج 1،مقدمه ص 6-7.[ما پس از این توضیح،در کتاب فقط اصطلاح مکاشفه و معامله را در ترجمه میآوریم-م.]
2) (2) این حدیث را که پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ روح سخن نگفته است،ابن ابی شیبه،ابن جریر، ابن منذر،و ابن ابی حاتم از مجاهد روایت کردهاند-و احمد،بخاری،مسلم،ترمذی،نسائی، ابن حبان،ابن مردویه،ابو نعیم،و بیهقی،با هم در کتاب الدلائل از ابن مسعود(رض)نقل کردهاند -به الدّر المنثور سیوطی،ج 4،ص 199 رجوع کنید.
سخن بگوید.مقصود ما این است که هرگاه در این کتاب قلب را به کار ببریم این لطیفۀ ربّانی را اراده میکنیم و هدفمان بیان حقیقت ذات آن لطیفه نیست، بلکه بیان اوصاف و احوال آن است،علم به امور محسوس،به شناخت اوصاف و احوال آن لطیفه نیازمند است و به بیان حقیقت آن نیازی ندارد.
(1) که آن نیز در آنچه به هدف ما ارتباط دارد به دو معنی به کار میرود:
1-یکی به معنای جسمی لطیف میباشد که سرچشمهاش بخش تو خالی قلب جسمانی است و به وسیلۀ رگهای زننده(زنده و فعّال)در دیگر اجزای بدن پخش میشود.روان شدن آن در بدن و پخش شدن انوار زندگی،احساس، شنوایی،بینایی،بویایی،از بخش میان تهی قلب به اعضای بدن شبیه پخش شدن نور از چراغی است که در گوشههای خانه حرکت داده میشود و به هر قسمتی از خانه که برسد آن را روشن میکند.بنا بر این زندگی همانند نوری است که بر دیوارهای خانه میتابد،و روح همانند چراغ است.جریان روح و حرکت آن در درون انسان همانند حرکت چراغ به وسیلۀ محرّک در اطراف خانه است.
پزشکان هنگامی که لفظ«روح»را به کار میبرند مقصودشان همین معناست.
روح به این معنی بخاری است لطیف که حرارت قلب آن را میپزد و شرح آن هدف ما نیست،زیرا غرض پزشکانی که بیماری را درمان میکنند به آن تعلق میگیرد،امّا غرض پزشکان دین که دلها را درمان میکنند(پزشکان روح انسانی مانند انبیا و اولیاء)تا به جوار رحمت پروردگار عالمیان هدایت شود، هرگز به شرح این روح(روح حیوانی)مربوط نمیشود.
2-دوّمین معنای روح،همان لطیفۀ(طرفه موجود)ربّانی انسان است که دانا و درککننده است،و ما در یکی از دو معنای قلب آن را شرح دادیم و همان است که خدای متعال در گفتار خود آن را اراده فرموده است: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (1)روح امری است شگفتآور و منسوب به
1) (3) اسراء/85:از تو دربارۀ روح سؤال میکنند،بگو روح از فرمان پروردگار من است.
پروردگار که بیشتر عقول از فهمیدن کنه حقیقت آن ناتوانند.
(1)این کلمه نیز میان چند معنی مشترک است که دو معنای آن به غرض ما ارتباط دارد:
1-یکی از معانی نفس بنا بر آنچه شرحش خواهد آمد معنایی است که شامل قوه خشم و شهوت در انسان میشود.این کاربرد در میان صوفیه بیشتر رایج است زیرا مقصود آنها از نفس همان اصلی است که شامل صفات نکوهیده انسان میشود.
آنها میگویند که مبارزه با نفس و در هم شکستن آن لازم است و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)با گفتار خویش:«سر سختترین دشمنت نفسی است که در میان دو پهلویت قرار دارد» (1)بدان فرموده است.
2-معنای دوّم نفس،همان لطیفه(طرفه موجود)است که یاد کردیم و حقیقت انسان همان است،نفس و ذات انسان هموست،لیکن بر حسب احوال گوناگونش به صفات مختلفی توصیف میشود.همین نفس چون به فرمان در آید و آرامش یابد و به سبب پیکار با شهوتها آشفتگی آن برطرف شود،نفس مطمئنه نامیده میشود.خداوند متعال میفرماید: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً . (2)
نفس به معنای اوّل به سوی خدا باز نمیگردد،زیرا از خدای متعال بدور است و جزء حزب شیطان است،و هرگاه به آرامش کامل نرسد،لیکن با نفس شهوانی به مبارزه برخیزد نفس لوّامه(نکوهشگر)نامیده میشود،زیرا هنگامی که صاحبش در عبادت خدا کوتاهی ورزد او را نکوهش میکند.خدای متعال
1) (4) این حدیث را بیهقی در باب زهد چنان که در کنوز الحقائق مناوی آمده،روایت کرده است. قاضی نعمان در دعائم الاسلام از طریق اهل بیت(علیه السلام)به عبارت دیگری روایت کرده چنان که در مستدرک الوسائل،ج 2،ص 270 آمده است.
2) (5) فجر/27-28:تو ای روح آرام یافته!به سوی پروردگارت باز گرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است.
میفرماید: وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ (1)اگر با نفس شهوانی مبارزه نکند و از خواهشهای نفسانی و انگیزههای شیطان پیروی کند نفس امّارۀ بالسّوء(بسیار فرماندهنده به بدی)نامیده شود.خدای متعال در حالی که از زبان یوسف(علیه السلام) خبر میدهد میفرماید: وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ. (2)گاهی رواست گفته شود:مقصود از نفس امّاره همان نفس به معنای اوّل است.در این صورت نفس به معنای اول،سخت نکوهیده است،و به معنای دوّم پسندیده،زیرا دوّمی نفس انسان یعنی ذات و حقیقت اوست که به خدای متعال و دیگر دانستهها عالم است.
(1)این کلمه نیز میان معانی گوناگونی مشترک است:که آنها در کتاب العلم نقل کردهایم؛از آن جمله دو معنی مربوط به مقصود ماست:
1-آن که گاه عقل گفته میشود و مقصود از آن آگاهی از حقیقت امور است.در نتیجه صفت علم میشود که جای آن قلب است.
2-گاهی عقل گفته میشود و مقصود از آن،چیزی است که علوم را در مییابد.بنابراین همان قلب(لطیفه)است،و ما میدانیم که برای هر عالمی وجودی است و آن اصلی است که به خود پایدار است،و علم صفتی است که در آن وارد شده است،و صفت و موصوف با هم مغایرت دارند(دو وجودند).گاه عقل گفته میشود و مقصود از آن محل ادراک یعنی درککننده میباشد و مقصود رسول خدا(صلی الله علیه و آله)از گفتارش:«نخستین چیزی که خدا آفریده عقل است» (3)همین است،زیرا علم عرض است و عقل نمیپذیرد که نخستین آفریده باشد،بلکه ناگزیر باید محل پیش از آن یا همراه آن آفریده شده باشد؛و نیز
1) (6) قیامت/3:سوگند به نفس لوّامه،وجدان بیدار و ملامتگر،(که رستاخیز حق است).
2) (7) یوسف/53:من هرگز نفس خویش را تبرئه نمیکنم که نفس(سرکش)بسیار به بدیها امر میکند.
3) (8) این روایت را طبرانی در الاوسط از حدیث عایشه به دو سند ضعیف روایت کرده چنان که در المغنی آمده است،من(مصحح)از طریق شیعه این حدیث را نیافتم.
عرض مورد خطاب قرار نمیگیرد.در حدیث آمده است:«خدا به عقل فرمود:
روی بیاور،پس روی آورد،و به او گفت:برگرد،برگشت.»الخ (1)بنابراین بر شما روشن شد که معانی این اسمها موجود است و آن،قلب مادّی،روح مادّی،نفس شهوانی،عقل علمی است،و این چهار معناست که چهار نام بر آنها نهاده شده است.معنای پنجمی نیز هست و آن لطیفهای(طرفه موجودی)در انسان است که دانا و مدرک است،و همۀ آن چهار لفظ برای آن لطیفه به کار میروند.بنابراین پنج معنی و چهار لفظ است.هر لفظی هم بر دو معنی گفته میشود.گوناگونی این الفاظ و توارد آنها بر بیشتر علما مشتبه مانده، از این رو میبینی آنها را که دربارۀ خاطرهها گفتگو میکنند و میگویند:این خاطرۀ عقل است،این خاطرۀ روح است،این خاطرۀ نفس است،و این خاطرۀ قلب است.بیننده تفاوت معنای این نامها را نمیداند،و به سبب پرده برداشتن از این مطلب شرح این نامها را مقدّم داشتیم.آنجا که لفظ قلب در قرآن و سنّت وارد شده مقصود معنایی است که انسان میفهمد و حقیقت اشیا را میشناسد،و گاه قلبی را که در قفسه سینه است کنایه از آن قلب حقیقی میآورند زیرا میان این لطیفه و قلب مادّی رابطۀ ویژهای است،چون این لطیفه اگر چه با دیگر اعضای بدن ارتباط دارد و بدن را به کار میگیرد،لیکن به وسیلۀ قلب است که با آنها مرتبط میشود.بنا بر این نخستین ارتباطش با قلب است و گویا قلب مسکن و مملکت و جهان و مرکب اوست.از این رو سهل شوشتری قلب را به عرش و سینه را به کرسی تشبیه کرده و گفته است که قلب عرش و سینه کرسی است،و گمان نکنید که منظورش عرش و کرسی خدای سبحان میباشد،چه آن محال است، بلکه مقصودش آن است که قلب(لطیفه ربّانی)مملکت خداست و نخستین عضوی است که فرمانهای او را در تدبیر و تصرّف بدن اجرا میکند.بنا بر این قلب و سینه نسبت به انسان مانند عرش و کرسی نسبت به خداست این تشبیه نیز جز از چند نظر راست نمیآید و شرح آن مربوط به غرضمان نیست و از آن صرف نظر میکنیم.
1) (9) این حدیث را برقی در محاسن،ص 192،کلینی در کافی،ج 1،ص 26 روایت کرده است.
(1)خدای متعال میفرماید: وَ ما یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلاّ هُوَ . (1)
پس برای خدای متعال در دلها و روانها و دیگر عوالم لشکریان فراهم آمدهای است که جز خود او کسی از حقیقت و شمارۀ آنها آگاه نیست.ما اکنون به شرح برخی از لشکریان قلب که مربوط به غرض ماست میپردازیم برای قلب دو لشکر است:یکی لشکری که با چشم ظاهر دیده میشود و دیگری لشکری که جز با چشم باطن قابل رؤیت نیست.قلب در حکم سلطان و لشکریان در حکم چاکران و یاورانند و این همان معنای لشکر است.لشکریان قلب که با چشم مشاهده میشوند عبارتند از:دست،پا،چشم،گوش،زبان،و دیگر اعضای ظاهری و باطنی.در حقیقت همۀ اینها خدمتکار قلب و به فرمان اویند و قلب فرماندهنده و بازدارندۀ آنهاست.اعضای مزبور بر حسب فطرت،فرمانبردار قلب آفریده شدهاند و توان سرپیچی و مخالفت با آن را ندارند.بنابراین هرگاه چشم را به باز شدن فرمان دهد گشوده شود،و هرگاه پا را به حرکت امر کند به حرکت در آید،هرگاه زبان را به سخن گفتن فرمان قطعی دهد سخن بگوید، همچنین دیگر اعضا.فرمانبرداری اعضا و حواس از قلب از جهتی شبیه فرمانبرداری فرشتگان از خدای متعال است.زیرا فرشتگان بر حسب فطرت فرمانبردارند و قدرت مخالفت با خداوند را ندارند بلکه لا یَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ . (2)تنها در یک چیز با هم تفاوت دارند و آن این که فرشتگان از بندگی و اطاعتشان از پروردگار آگاهند،ولی پلکها(ی چشم)در باز و بسته شدن به صورت جبر از قلب اطاعت میکنند و از خود اختیاری ندارند و در اطاعت کردنشان از قلب چنین هستند.و همانا احتیاج قلب به این لشکریان از این نظر است که در مسافرتی که برای آن آفریده شده به مرکب و توشۀ راه
نیاز دارد،و آن مسافرت به سوی خدای متعال و طی کردن منزلها برای رسیدن به دیدار اوست.دلها برای همین منظور آفریده شدهاند چنان که خدای متعال میفرماید: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ ، (1)و تنها مرکب قلب،تن و تنها توشهاش دانش است،و تنها اسبابی که او را به توشه میرساند و به او توان توشه برداشتن میدهد عمل صالح است.دل ممکن نیست به خدای متعال برسد تا زمانی که بدن با مرگ آرام نگیرد و از دنیا عبور نکند،زیرا برای رسیدن به آخرین منزل ناگزیر است منزل نزدیکتر را بپیماید.دنیا کشتزار آخرت و یکی از منزلهای هدایت است،دنیا به این دلیل دنیا نامیده شده که نزدیکترین دو منزل است.بنابراین انسان ناگزیر است که از این جهان(دنیا)توشه برگیرد،و بدن مرکب اوست که با آن به این جهان میرسد.بدین ترتیب،قلب نیاز دارد که از بدن نگهداری و پرستاری کند.تنها حفظ بدن به این است که غذا و دیگر چیزهایی را که سازگار طبع اوست بدان برساند،و آنچه با بدان ناسازگار است و موجب نابودی آن میشود یا عوامل نابودی آن را ممکن میسازد از بدن دفع کند.از این رو قلب برای جذب غذا به دو لشکر محتاج است:لشکری درونی که شهوت است و لشکری برونی که دست و اعضایی است،که غذا را به طرف بدن میکشاند.از این رو شهوتهایی که مورد نیاز قلب است در آن آفریده شده است، و نیز برای قلب اعضایی خلق شده که ابزار شهوت است.همچنین قلب برای دفع نابودکنندهها به دو لشکر نیازمند است:لشکری درونی که غضب است و قلب با آن هلاککنندهها را دفع میکند و از دشمنان انتقام میگیرد،و لشکری برونی که دست و پاست و قلب با آنها به مقتضای خشم عمل میکند،همۀ اینها به کمک اموری بیرون از بدن مانند اسلحه و دیگر اشیا انجام میشود؛آنگاه کسی که به غذا نیاز دارد اگر غذا را نشناسد میل به غذا و ابزار استفادۀ از آن برایش سودی ندارد.بنابراین برای چنین شناختی به دو لشکر نیازمند است:
لشکری درونی که ادراک دیدن،چشیدن،بوییدن،شنیدن،لمس کردن است،و
1) (12) ذاریات/56:جنّ و انس را نیافریدم جز برای این که مرا بپرستند.
لشکری برونی که چشم،گوش،بینی و دیگر اعضاست،شرح علّت نیازمندی به آنها و حکمت آنها طولانی میشود و مجلّدات بسیاری هم گنجایش آن را ندارد.ما در کتاب الشکر به قسمت کمی از آنها کردهایم و باید به همان اندازه قناعت شود.
تمام لشکریان قلب به سه نوع منحصر میشود:
1-نوع اول،مشوّق و برانگیزنده است،یا آدمی را به جلب منفعت دلخواه بر میانگیزد؛مانند شهوت.یا به دفع ضرر مخالف میل انسان وامیدارد مانند خشم.گاه از این مشوّق به اراده تعبیر میشود.
2-نوع دوّم،اعضا را تحریک میکند تا این اهداف را به دست آورد و از این دوّمی به قدرت تعبیر میشود.قدرت عبارت از لشکریانی است که در دیگر اعضا بهویژه عضلهها و اوتار(چیزهایی شبیه به زه کمان که در اطراف ماهیچهها میروید)پراکندهاند.
3-نوع سوّم،آن است که اشیا را درک کرده و میشناسد؛مانند اعضای خبرگزار؛آنها عبارتند از:نیروی بینایی،شنوایی،بویایی،چشایی و جز آنها.
این نیروها در اعضای مشخّصی پراکندهاند،و از آن به آگاهی و ادراک تعبیر میشود.با هر یک از این لشکریان درونی لشکریانی است برونی و آن اعضایی است که از گوشت،پیه،پی،خون،و استخوان،ترکیب شده است و برای این لشکریان ابزار فراهم میآورند،زیرا نیروی گرفتن سریع به کمک انگشتان (اشیا را)میگیرد،نیروی بینایی اشیا را با چشم میبیند همچنین دیگر نیروها.
ما از لشکریان برونی که همان اعضاست سخن نمیگوییم،چه آنها از جهان مادّی هستند.بلکه اکنون دربارۀ نیروهایی که با لشکریان نامرئی کمک میشوند سخن میگوییم،این نوع سوّم که در میان نیروها دریابنده است به دو بخش تقسیم میشود:
1-نیروهایی که در منزلهای برونی جا گرفتهاند و عبارتند از:حواس پنجگانۀ،شنوایی،بینایی،بویایی،چشایی،بساوایی.
2-نیروهایی که در منزلهای درونی جا گرفتهاند که بخشهای میان تهی مغز است،این نیروها نیز پنج بخش است،زیرا انسان پس از دیدن چیزی چشمانش را میبندد و صورت آن را در نفس خود میبیند و آن نیروی خیال است.پس از آن این صورت بهوسیله چیزی که آن را حفظ میکند همراه خیال باقی میماند که به آن لشکر حافظه گویند،سپس دربارۀ آنچه حفظ کرده میاندیشد.در نتیجه برخی از آن با برخی ضمیمه میکند و آنچه را فراموش کرده به خاطر میآورد و به آن بر میگردد،پس از آن همۀ معانی حس شده را به وسیلۀ حسّی که مشترک میان تمام محسوسات است،در نیروی خیال خود گرد میآورد.
بنابراین در درون(انسان)حسّ مشترک،نیروی خیال،نیروی تفکّر،نیروی تذکّر(ذاکره)،و نیروی حافظه،وجود دارد.اگر خدا نیروی حافظه،اندیشه، ذاکره و خیال،را نمیآفرید،البته مغز از آن تهی میبود چنان که دست و پا از آن نیرو،تهی است.پس این نیروها نیز لشکریان درونیاند و جای آنها نیز در درون آدمی است.این بود انواع لشکریان قلب،و شرح آنها به گونهای که برای ضعیفان قابل فهم باشد به طول میانجامد و هدف چنین کتابی این است که علمای بزرگ و نیرومند از آن بهره ببرند معذلک با آوردن مثالهایی در فهماندن ضعیفان میکوشیم تا به خواست خدا این مطالب به درک آنها نزدیک شود.
(1)باید دانست که دو لشکر خشم و شهوت گاه به طور کامل فرمانبردار قلب میشوند و آن را در راهی که میپیماید کمک و در سفری که قصد کرده است به خوبی همراهی میکنند.امّا گاه از روی سرکشی نافرمانی میکنند تا بر قلب مسلّط شوند و آن را بندۀ خود سازند.نابودی قلب و بازماندنش از سفری که با آن به خوشبختی ابدی میرسد،در همین نافرمانی خشم و شهوت از قلب است.
قلب لشکر دیگری دارد که علم،حکمت و تفکّر است و بزودی شرح آن خواهد آمد و سزاوار است که قلب از این لشکر کمک بگیرد،زیرا این لشکر در
برابر دو لشکر دیگر،لشکر خداست.گاه آن دو لشکر به حزب شیطان در میآیند،بنابراین اگر از لشکر علم و حکمت و تفکّر کمک نگیرد و لشکر خشم و شهوت بر نفس او مسلّط شود بیتردید نابود میشود و زیان آشکاری خواهد کرد.حال بیشتر مردم همین است؛زیرا خرد آنان برای چارهاندیشی در برآوردن شهوت به فرمان شهوت گردن مینهد.در صورتی که سزاوار است شهوت در مواردی که عقل به آن نیاز دارد به فرمان عقل در آید.ما با سه مثال این مطلب را روشن میکنیم.
مثال اوّل:نفس موجود در بدن انسان که لطیفهای است ربّانی و علم و ادراک ویژۀ اوست،همانند حاکمی است که بر مملکت خود حکومت میکند.بدن مملکت نفس و قرارگاه اوست و نیروها و اعضای بدن به مثابۀ کارگزاران نفسند، و نیروی خرد و اندیشه همانند رایزن خیرخواه و وزیری خردمند است،شهوت همانند بندۀ بدی است که خوراک و آذوقه به شهر میآورد و خشم و نخوت همانند رئیس پلیس است.
بندهای که آذوقه میآورد(شهوت)بسیار حیلهگر و دروغگو و پلید است که به صورت فردی خیرخواه جلوه میکند ولی در خیرخواهی او شرّی ترسناک و شرنگی کشنده نهفته است،و طبعش چنان است که با وزیر خیرخواه در هر تدبیری که میاندیشد نزاع کند،تا آنجا که یک ساعت هم از نزاع و مخالفت با آرای او فراغت ندارد.بنابراین همان طور که هرگاه حاکم در مملکت خویش با وزیر مشورت کند و از دستور این بندۀ پلید روی بگرداند و حتّی به پیشنهاد وزیر استدلال کند که حقّ،خلاف رأی آن بنده(شهوت)است و رئیس پلیس(خشم) خود را ادب کند و او را به وزیر بسپارد و فرمانبردار وزیر قرار دهد و از آن جهت وزیر را بر این بندۀ پلید(شهوت)و پیروان و یاورانش مسلّط سازد،تا شهوت تحت فرمان باشد نه فرمانده و تدبیرکننده،امور کشوری چنین حاکمی استوار و به سبب آن عدل برقرار میشود،نفس نیز چنین است یعنی زمانی که از عقل کمک بگیرد و نخوت ناشی از خشم را ادب کند و آن را بر شهوت مسلّط
سازد و از یکی بر علیه دیگری کمک بگیرد؛یک بار با فریفتن شهوت،از درجۀ خشم و زیادهروی آن بکاهد و دیگر بار با مسلّط ساختن خشم و نخوت بر شهوت،آن را از بن بر کند و مغلوب سازد و خواستههایش را زشت بشمارد، نیروهای نفس معتدل و خلق و خویش نیکو شود و هر کس از این راه منحرف گردد همانند آن کسی است که خدای متعال دربارهاش میفرماید: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ . (1)و فرموده: وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً . (2)و فرموده: وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ (3)و دربارۀ کسی که نفس را از خواهش خود نهی میکند،فرماید: فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی (4)به خواست خدا چگونگی مبارزه با این لشکریان و مسلّط ساختن بعضی بر بعضی بزودی در کتاب ریاضت نفس خواهد آمد.
مثال دوّم:بدن انسان همانند یک شهر و عقل یعنی همان نیروی ادراکی انسان،همانند سلطان مدبّری است که شهر را اداره میکند،و نیروهای مدرکۀ عقل که حواس ظاهری و باطنی است همانند لشکریان و یاوران عقل و اعضای حواس همانند رعیّت اویند،و نفس امّاره(نفسی که بسیار به بدی فرمان میدهد) که شهوت و خشم است،همانند دشمنی است که با عقل در مملکتش نزاع میکند و در نابود کردن رعیّت او میکوشد و بدن انسان لشکرگاه و کمینگاه میشود،و نفس او مانند محافظی است که در لشکرگاه اقامت دارد.پس اگر با دشمن خود جنگید و او را مغلوب ساخت آن طور که دوست دارد هرگاه به وطن برگردد کارش ستوده میشود،چنان که خدای متعال(در وصف مجاهدان) میفرماید: فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِینَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقاعِدِینَ دَرَجَةً (5)و
1) (13) جاثیه/22:آیا دیدی کسی را که هوای نفسش را خدای خود قرار داده؟و خدا او را با آگاهی(بر این که شایسته هدایت نیست)گمراه ساخته.
2) (14) کهف/28:همانها که پیروی هوای نفس کردند و کارهایشان افراطی است.
3) (15) اعراف/175:و از هوای نفس خویش پیروی کرد او همچون سگ(هار)است.
4) (16) نازعات/40:...و بهشت جایگاه اوست.
5) (17) نساء/94:خدا مجاهدان فداکار به جان و مال را بر قاعدان برتری بخشیده است.
اگر مرز مملکت را از دست بدهد و رعیّت خود را مهمل گذارد،در هنگام ملاقات با حق تعالی ذات حق کارش را نکوهش میکند و از او کیفر میگیرد و در روز قیامت به او گفته میشود:«ای شبان بد،گوشت خوردی و شیر نوشیدی و گمشده را بر نگرداندی و استخوان شکسته را التیام ندادی امروز انتقام او را از تو میگیرم-چنان که در حدیث وارد شده است» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)در گفتارش:
«از جهاد اصغر به جهاد اکبر بازگشتیم» (2)به این جهاد نفس فرموده است.
مثال سوّم:عقل همانند شکارچی سوارکار است و شهوتش همانند اسب او و خشمش مانند سگ او.پس وقتی که سوار کار ماهر و اسبش تمرین کرده و سگش تعلیم دیده باشد سزاوار موفقیّت است امّا وقتی سوار کار بیشعور و اسب چموش و سگ گزنده باشد نه اسبش مطیع اوست و نه سگش،چنین سوارکاری سزاوار هلاکت است،چه رسد که به مطلوب خود نایل شود.بیشعوری سوار کار مثلی برای نادانی انسان و کمی حکمت و بصیرت او و چموشی اسب مثلی برای غالب شدن شهوت بر اوست،بهویژه شهوت زنبارگی و شکمبارگی،و عقور بودن سگ مثلی برای سلطه و غلبۀ خشم بر اوست.
(1)بدان که خداوند تمام آنچه یاد کردیم علاوه بر انسان به دیگر حیوانات نیز عطا فرموده است حیوانات هم شهوت و خشم و حواس ظاهری و باطنی دارند؛ حتی گوسفند گرگ را با چشم خود میبیند و در دل از دشمنی او آگاه است و از او میگریزد و دریافت درونی همان است.بنابراین آنچه ویژه قلب انسان است و به خاطر آن از ارج و شرافتی بسیار برخوردار است و شایستگی تقرّب به خدا را
دارد یادآور میشویم.برگشت ویژگیهای قلب انسان به علم و اراده است.منظور از علم آگاهی به امور دنیا و آخرت و حقایق عقلانی است،زیرا این امور ماورای محسوسات است و حیوانها در آن شرکت ندارند،بلکه دانشهای کلّی ضروری از ویژگیهای عقل است.عقل انسان حکم میکند که یک اسب در یک حال نمیتواند در دو جا باشد و این حکم عقل در مورد هر اسبی صادق است، (حکمی کلی است)و روشن است که انسان با حسّ خود فقط بعضی از مصداقهای اسب را در مییابد لذا این حکم کلّی که از سوی عقل صادر میشود ورای ادراک حسّی است،و هرگاه این نکته را در علم ظاهر بدیهی درک کردید در بقیّۀ علوم نظری آشکارتر است.
امّا اراده آن است که هرگاه انسان از راه خرد خویش فرجام کار و راه درستی آن را دریافت از ذات او شوقی به طرف آن مصلحت و فراهم ساختن اسباب آن و ارادۀ آن برانگیخته میشود و این غیر از اراده و تمایل حیوانات است،بلکه مخالف تمایل است.انسان از رگ زدن و خون گرفتن متنفّر است، ولی شخص خردمند آن را طلب و اراده میکند و برای آن پول هم میدهد؛ انسان در حال بیماری به غذای لذیذ تمایل دارد،ولی خردمند از خوردن آن خودداری میکند و این منع از روی شهوت نیست.اگر خدا عقل را که فرجام کارها را میشناسد خلق میکرد امّا این انگیزهای که اعضا را بر طبق خواستۀ عقل به حرکت در میآورد،نمیآفرید محقّقا حکم عقل ضایع و هدر میشد.
بنابراین در قلب انسان دانشها و ارادههایی جای دارد که دیگر حیوانها و حتّی کودک در آغاز خلقت،از آنها به دورند و تنها در هنگام بلوغ پدید میآیند،امّا شهوت،خشم و حواس ظاهری و باطنی در کودک نیز وجود دارد.
پس کسب این علوم برای کودک به هنگام بلوغ به دو صورت حاصل میشود:صورت اوّل آن که قلب او شامل بخشی از علوم بدیهی اوّلی است،مانند علم به محال بودن امور محال و جائز بودن امور جایزی که ظاهر است.پس علوم نظری در آن حاصل نشده امّا حصول آن ممکن و نزدیک است.حال چنین
شخصی نسبت به علوم مانند حال نویسندهای است که از نوشتن جز دوات و قلم و حروف ساده چیزی نمیداند.این فرد به نوشتن نزدیک شده ولی هنوز کاتب نیست.
صورت دوم آن که با تجربه و اندیشه علوم اکتسابی را به دست میآورد و در خزانۀ سینهاش جای میدهد و هر وقت بخواهد به آنها رجوع میکند.در اینجا حال او همانند حال نویسندۀ ماهری است که به سبب قدرت بر نوشتن به او کاتب میگویند،اگر چه خود به نوشتن نپردازد،و این آخرین درجۀ انسانیّت است.لیکن در این درجه،درجات بیشماری است،که مردم به تناسب معلومات کم و زیاد،شرافت و پستی معلومات و روش به دست آوردن آن متفاوت میباشند برای بعضی دلها علم به وسیلۀ الهام الهی از راه مکاشفه حاصل میشود، و برای برخی با آموختن و اکتساب به دست میآید،و گاه این علم زود و گاه به کندی حاصل میشود.و از اینجاست که درجات دانشمندان حکیمان،اولیا و انبیا گوناگون میشود و درجات ترقّی در آن محدود نیست،زیرا برای معلومات الهی پایانی نیست.آخرین درجه درجۀ پیامبری است که همۀ حقایق یا بیشتر آن بدون درس خواندن و زحمت با کشفی الهی در اسرع وقت حاصل میشود و با این سعادت است که بنده قرب معنوی و حقیقی به خدا پیدا میکند نه قرب مکانی و فیزیکی.پلّههای این درجات منزلهای رهروان به سوی خدای متعال است و این منزلها بیشمار است و هر رهروی همان منزلی را که به آن رسیده و منزلهای پایینتر آن را میشناسد؛امّا به حقیقت آنچه در برابر اوست احاطۀ علمی ندارد،ولی گاه به سبب ایمانی که به غیب دارد آن را تصدیق میکند.
چنان که ما به پیامبر و نبوّت او ایمان داریم و آن را تصدیق میکنیم ولی جز پیامبر کسی حقیقت نبوّت را نمیداند،همان طور که جنین از حال طفل و طفل از حال کودک ممیّز و آگاهیهای بدیهی او آگاه نیست و نیز کودک ممیّز از حال عاقل و علوم نظری که به دست آورده خبر ندارد.بنابراین هیچ خردمندی آنچه را خدا بر اولیا و پیامبران خود از لطف و رحمتش گسترده آگاه نیست. ما یَفْتَحِ اللّهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها . 20این رحمت بر اساس بخشندگی و کرم خدای سبحان بیآنکه به کسی بخلی روا دارد(به بندگان)بخشیده شده،ولی در دلهایی که در معرض نفحههای رحمت خدا هستند آشکار میشود.چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نسیمهای رحمت پروردگارتان در ایّام روزگار شما میوزد.بهوش باشید خود را در معرض آنها قرار دهید». 21در معرض نسیم رحمت الهی قرار گرفتن از طریق پاک کردن دلها و تزکیۀ آن از پلیدی و کدورتی که از اخلاق نکوهیده حاصل میشود و توضیحش خواهد آمد،میسّر است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)با گفتار خود به این بخشش فرموده است:«خدا در هر شبی به آسمان دنیا نازل میشود و میفرماید:آیا دعا کنندهای هست تا او را اجابت کنم» 22و نیز به گفتار خود به نقل از پروردگارش:«اشتیاق نیکوکاران به دیدار من بسیار است و اشتیاق من به دیدار آنان بیشتر است» 23و به فرمودۀ خداوند:«هر که به من یک وجب نزدیک شود من یک ذراع به او نزدیک میشوم» 24همۀ این موارد دارد به این که انوار دانشها به سبب بخل از سوی منعم(خداوند)از دلهای منع نشده است.خدای متعال برتر از آن است که بخل و منع در ذات مقدسش راه داشته باشد.لیکن پلیدی و تیرگی و سرگرمی دلهاست که آنها را از انوار دانش محروم میکند،دلها مانند یک ظرفند که تا وقتی پر از آب است هوا در آن وارد نشود و در دلهای سرگرم به غیر خدا شناخت جلال خدا وارد نمیشود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)با گفتار خود به این مطلب
چنان که ما به پیامبر و نبوّت او ایمان داریم و آن را تصدیق میکنیم ولی جز پیامبر کسی حقیقت نبوّت را نمیداند،همان طور که جنین از حال طفل و طفل از حال کودک ممیّز و آگاهیهای بدیهی او آگاه نیست و نیز کودک ممیّز از حال عاقل و علوم نظری که به دست آورده خبر ندارد.بنابراین هیچ خردمندی آنچه را خدا بر اولیا و پیامبران خود از لطف و رحمتش گسترده آگاه نیست. ما یَفْتَحِ اللّهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها . (1)این رحمت بر اساس بخشندگی و کرم خدای سبحان بیآنکه به کسی بخلی روا دارد(به بندگان)بخشیده شده،ولی در دلهایی که در معرض نفحههای رحمت خدا هستند آشکار میشود.چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نسیمهای رحمت پروردگارتان در ایّام روزگار شما میوزد.بهوش باشید خود را در معرض آنها قرار دهید». (2)در معرض نسیم رحمت الهی قرار گرفتن از طریق پاک کردن دلها و تزکیۀ آن از پلیدی و کدورتی که از اخلاق نکوهیده حاصل میشود و توضیحش خواهد آمد،میسّر است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)با گفتار خود به این بخشش فرموده است:«خدا در هر شبی به آسمان دنیا نازل میشود و میفرماید:آیا دعا کنندهای هست تا او را اجابت کنم» (3)و نیز به گفتار خود به نقل از پروردگارش:«اشتیاق نیکوکاران به دیدار من بسیار است و اشتیاق من به دیدار آنان بیشتر است» (4)و به فرمودۀ خداوند:«هر که به من یک وجب نزدیک شود من یک ذراع به او نزدیک میشوم» (5)همۀ این موارد دارد به این که انوار دانشها به سبب بخل از سوی منعم(خداوند)از دلهای منع نشده است.خدای متعال برتر از آن است که بخل و منع در ذات مقدسش راه داشته باشد.لیکن پلیدی و تیرگی و سرگرمی دلهاست که آنها را از انوار دانش محروم میکند،دلها مانند یک ظرفند که تا وقتی پر از آب است هوا در آن وارد نشود و در دلهای سرگرم به غیر خدا شناخت جلال خدا وارد نمیشود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)با گفتار خود به این مطلب
ص:
1) (20) فاطر/2:خداوند هر رحمتی را به روی مردم بگشاید کسی نمیتواند جلو آن را بگیرد.
2) (21) بخاری و مسلم این حدیث را روایت کردهاند و پیش از این گذشت.طبرانی از محمد بن مسلم با سندی ضعیف روایت را نقل کرده است چنان که در الجامع الصغیر هست.
3) (22) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 2،ص 175 روایت کرده و در جلد دوم همین کتاب از آن سخن گفته شد.
4) (23) عراقی گوید:برای این حدیث اصلی نیافتم جز این که صاحب فردوس آن را از حدیث ابو دردا نقل کرده و پسرش در مسند فردوس اسنادی برای آن ذکر نکرده است.
5) (24) مسلم در صحیح جلد 8،ص 66 این حدیث را آورده است.
فرموده است:«اگر شیطانها دور دلهای فرزندان آدم نمیگردیدند البتّه به ملکوت آسمانها مینگریستند». (1)
از این جمله پیداست که خاصیّت انسان شایستگی برای کسب دانش و حکمت است و برترین انواع دانشها،علم به خدا صفات و افعال اوست،کمال آدمی به این دانش است و سعادت او در کمال اوست و با همان کمال است که شایستۀ مجاورت درگاه کمال و جلال الهی میشود.
بنابراین بدن مرکب نفس و نفس جای علم است،و هدف از آفرینش انسان و خاصیّت او همان کسب دانش است.چنان که اسب با الاغ در قدرت باربری شریک است و با شکل زیبا و خاصیّت حمله و گریز از الاغ ممتاز میشود.
معلوم است که اسب برای این خاصیّت آفریده شده و اگر فاقد آن باشد به درجۀ پایین خریّت تنزّل میکند.انسان نیز با اسب و الاغ در کارهایی مشترک است و در کارهایی که ویژه اوست از آن دو جدا میشود،و این خاصیّت از صفات فرشتگان مقرّب خداست،و آدمی در درجهای میان فرشتگان و چهارپایان است.
انسان از آن نظر که تغذیه و تولید نسل میکند نبات و از آن نظر که احساس دارد و به میل خود حرکت میکند حیوان،و از نظر صورت و قامت همانند نقش بر دیوار است،و همانا خاصیّت او شناخت حقیقت اشیا است.بنابراین هر کس همۀ اعضا و نیروهای خود را به کار برد و از آنها در علم و عمل کمک بگیرد شبیه به ملائکه شده و سزاوار است جزء آنها به شمار آید و فرشتۀ الهی نام بگیرد، چنان که خدای متعال فرموده: إِنْ هذا إِلاّ مَلَکٌ کَرِیمٌ . (2)و هر کس در پیروی لذّتهای بدنی بکوشد و همانند چهارپایان بخورد(بیخبر از همه چیز سر در آخور داشته باشد)تا حدّ پستترین حیوانات سقوط کند،در نتیجه یا مانند گاو نر کودن یا بدتر از آن همچون خوک شود،یا مانند سگ و گربۀ درنده یا مانند شتر کینهتوز یا چون پلنگ متکبّر یا مثل روباه حیلهگر و مکّار یا همه این بدیها
در او جمع شود،مانند شیطان سرکش.میتوان از تمام حواس در راه رسیدن به خدا کمک گرفت،چنان که در کتاب شکر(همین کتاب)توضیح بخشی از آن به خواست خدا خواهد آمد،پس هر که نیروهای خود را در آن راه بکار گیرد رستگار و هر که از آن منحرف شود زیان بیند و نومید شود،و همۀ سعادت در این مورد آن است که انسان مقصد و هدف خود را لقاء اللّه و جایگاه خویش را خانۀ آخرت قرار دهد و دنیا را راه عبور و بدن را مرکب و اعضا را خادمان آن بداند.پس نیروی مدرکه در قلب که وسط مملکتش میباشد،همانند سلطانی مستقرّ شود و نیروی خیال که در جلو مغز نهاده شده همانند رئیس پیک او باشد،زیرا خبرهای مربوط به امور محسوس در آنجا جمع میشود و نیروی حافظه که جایش در انتهای مغز است به جای خزانهدار او باشد و زبان مترجم،و اعضای جنبنده به جای نویسندگان و حواس پنجگانه به جای جاسوسانش باشند، و هر یک مأمور بخشی از بخشها شوند؛چشم مأمور جهان رنگها،گوش مأمور جهان اصوات،بویایی مأمور جهان بوها و همچنین دیگر نیروها هر کدام مأمور یک بخشی باشند،زیرا این نیروها اخباری دارند که از عوالم یاد شده میگیرند و تحویل نیروی خیال میدهند که همانند رئیس پیک است و نیروی خیال آن را به قوّۀ حافظه که خزانهدار است تحویل میدهد و انباردار آنها را به سلطان عرضه میکند و سلطان برای ادارۀ مملکت خویش و به پایان بردن سفر خود و ریشه کن ساختن دشمنی که بدان مبتلاست و دور کردن راهزنان،اخبار لازم را میگیرد؛ و چون چنان کند موفق و خوشبخت و سپاسگزار نعمت خدا شود.و هرگاه تمام این نیروها را مهمل گذارد یا آنها را به نفع دشمنان خود که همان خشم و شهوت و دیگر لذّتهای دنیاست یا برای آباد کردن دنیا که راه عبور به آخرت است به کار گیرد نه برای خانۀ آخرت که وطن اصلی و قرارگاه اوست،در این صورت خوار و بدبخت و نسبت به نعمتهای خدا کفر ورزیده و لشکریان الهی را ضایع ساخته است و دشمنان خدا را یاری کرده و حزب خدا را خوار ساخته است،از این رو شایستۀ عذاب و دور شدن از آخرت و معاد میشود.از این بلا به خدا پناه میبریم.
کعب الاحبار به مثالی که زدیم کرده میگوید:«بر عایشه وارد شدم و گفتم:چشمهای انسان پرنده و گوشهایش قیف و زبانش مترجم و دستهایش دو بال و پاهایش دو پیک و قلب سلطان است،و هرگاه سلطان خوب باشد لشکریانش خوب است،پس عایشه گفت،من هم شنیدم که پیامبر چنین میفرمود.» (1)علی(علیه السلام)در توصیف دلها فرمود:«برای خدا در زمین ظرفی به نام دلهاست پس محبوبترین دلها آن است که از همه نازکتر و صافتر و محکمتر باشد» (2)سپس آن را تفسیر کرد و فرمود:در این استوارتر و در یقین صافتر و نسبت به برادران نازکتر باشد و این سخن به گفتار ذات حق است که فرموده: أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ. (3)و نیز فرموده: مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ. (4)
گفته شده که معنایش این است که نور مؤمن و قلب او مانند نور مشکات است و گفتار خداوند متعال: أَوْ کَظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ. (5)مثل قلب منافق است و در گفتار خداوند: فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ (6)قلب مؤمن است.
سهل گوید:مثل قلب و سینه همانند عرش و کرسی است،این بود مثالهای مربوط به قلب.
1) (27) عراقی گوید:ابو نعیم این حدیث را در طبّ النبی(صلی الله علیه و آله)نقل کرده و طبرانی در مسند الشامیین،و بیهقی در الشعب از حدیث ابو هریره نظیر آن را نقل کردهاند،ابو هریره و احمد از حدیث ابو ذر بدین صورت نقل کردهاند«و امّا الاذن فقمع،و امّا العین فمقرة لما یوعی القلب»و هیچ یک از این عبارات صحیح نیست.
2) (28) راوندی در کتاب النوادر این حدیث را از پیامبر(صلی الله علیه و آله)نقل کرده چنان که در سفینة البحار،ج 2،ص 441 و در بحار،ج 15،جزء دوم،ص 29 از راوندی و ص 30 از فقه الرضا روایت شده است.
3) (29) فتح/29:در برابر کفّار سر سخت و شدید و در میان خود مهربانند.
4) (30) نور/35:مثل نور خدا همانند چراغدانی است که در آن چراغی(پرفروغ)باشد.
5) (31) نور/40:یا همچون ظلماتی است در یک دریای پهناور.
6) (32) بروج/22:در لوح محفوظ جای دارد.
(1)باید دانست که با ترکیب و آفرینش انسان چهار خلط همراه است.از این رو چهار نوع صفت:درندگی،حیوانی،شیطانی،ربّانی،در او جمع شده است.پس انسان از آن نظر که خشم بر او مسلّط میشود کار درندگان که دشمنی و کینه و حمله به مردم زدن و دشنام دادن است از او سر میزند؛و از آن نظر که شهوت بر او مسلّط میشود کار حیوانات که حرص و آزمندی و شهوت بسیار و غیره است از او سر میزند؛و از آن نظر که در وجود او امری ربّانی است،چنان که خدای متعال فرموده: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی. (1)در نفس خود مدّعی ربوبیّت میشود و سلطهجویی،برتری خواهی و انحصار طلبی و خودکامگی در همۀ کارها و منفرد بودن در ریاست و بر کنار بودن از رشتۀ بردگی و فروتنی را دوست دارد،و مایل است که از همۀ دانشها آگاه شود،حتّی ادّعای علم و معرفت و آگاه بودن به حقیقت اشیا را دارد.هرگاه به او عالم بگویند شاد و اگر جاهل بگویند غمگین میشود.در حالی که احاطه داشتن به همۀ حقایق و مسلّط شدن مقتدرانه بر همۀ مردم از صفات خداوند است و انسان به آن حریص است،و از آن نظر که با قوّۀ تشخیص از حیوانات جدا میشود با آن که در خشم و شهوت با آنها شریک است حالت شیطانی در او به وجود میآید و شرور میشود و قدرت تشخیص خود را در پیدا کردن راههای شر و چارهجوییها به کار میبرد و با مکر و فریب و نیرنگ به اهداف خود میرسد،و به جای کار خیر شرارت میکند و این خلق و خوی شیطانهاست.
در هر انسانی آمیزهای از این چهار عنصر:ربّانی،شیطانی،درندهخویی و حیوانی موجود است تمام آنها در قلب گرد میآید و گویا در جلد انسان خوک،سگ،شیطان،حکیم گرد آمده است.
خوک،همان شهوت است زیرا نکوهیده بودن خوک به سبب رنگ و
1) (33) بنی اسرائیل/85:بگو روح از امر پروردگار من است.
صورتش نیست بلکه به خاطر درندگی و حرص اوست.
سگ همان خشم است،زیرا جانور درنده یا سگ گزنده از نظر صورت و رنگ و شکل درنده و گزنده نیست،بلکه به سبب روح درندگی و دشمنی و گزندگی است که در اوست.در باطن آدمی درندگی درنده و خشم آن و حرص خوک و شهوترانیاش جای گرفته است.بنابراین خوک انسان را به حرص در گناه و کار زشت فرا میخواند و درنده او را به وسیلۀ خشم به ستم و آزار رساندن به دیگران میخواند.
شیطان پیوسته شهوت ناشی از خوک صفتی و خشم ناشی از درندهخویی را در انسان برمیانگیزد و یکی از آنها را شیفتۀ دیگری میسازد و آنچه شهوت و خشم بر حسب طبیعت خود میخواهند،نیکو جلوه میدهد.
حکیم که همان عقل آدمی است مأموریت دارد که نیرنگ شیطان را دفع کند و با بینش نافذ و رأی روشن خویش پرده از مکر شیطان بردارد و با مسلّط ساختن سگ خشم بر خوک شهوت حرص او را در هم بشکند،زیرا با خشم شدّت شهوت شکسته میشود و درندگی سگ را با مسلّط ساختن خوک بر آن دفع کند و همۀ آنها را مغلوب سیاست خود سازد.اگر چنین کند کارها معتدل و عدالت در مملکت تن آشکار میشود و همه به راه راست میروند امّا اگر نتواند آن نیروها را مغلوب سازد،آنها وی را مغلوب کرده به خدمت خود در میآورند.پس همواره در اندیشه و به فکر پیدا کردن راه چاره است تا خوک شهوت را سیر و سگ خشم را خشنود سازد از این رو همیشه در بندگی سگ یا خوک به سر میبرد.
حال بیشتر مردم تا وقتی که همۀ کوشش آنها ارضای شکم و شهوت و فخرفروشی بر دشمنان باشد همین است.جای بسی شگفتی است انسانی که خود بتپرست است،بتپرستان را به خاطر عبادت سنگ نکوهش میکند، حال آن که اگر پرده کنار رود و باطن خودش آشکار شود-همان طور که در خواب یا بیداری برای اهل کشف و شهود باطن اشیا مجسم میشود-خود را در
برابر خوک شهوت به حال سجده و رکوع و منتظر دستور او خواهد دید و هر وقت خوک شهوت به هیجان آید و چیزی بخواهد بزودی سرگرم خدمتش میشود و شیء مورد شهوتش را حاضر میکند؛یا خود را در برابر سگ گزنده و پرستش آن میبیند و در مقابل خواستههای او فرمانبردار است در حالی که برای چارهجویی در رسیدن به بندگی او بدقّت میاندیشد و در شادمان کردن شیطان خود میشتابد،چون شیطان است که خوک شهوت و سگ خشم را به هیجان میآورد و آنها را به خدمت خود برمیانگیزد.بنابراین انسان با پرستش شهوت و خشم در حقیقت شیطانپرست است،پس اگر هر بندهای مواظب رفتار و سخن گفتن و خاموشی گزیدن و نشست و برخاست خود باشد و با چشم بصیرت بنگرد در صورتی که نسبت به خود منصفانه قضاوت کند سراسر روز در پرستش بت شهوت و خشم و غیره میکوشد و این،نهایت ستم است؛زیرا مالک را که عقل انسانی است برده و ربّ را مربوب و آقا را بنده و غالب را مغلوب قرار داده است.عقل است که شایستۀ آقایی و غلبه و مسلّط شدن است،در حالی که این شخص عقل را به خدمت این سه نیرو(خشم و شهوت و شیطان)در آورده است، و ناگزیر از بندگی این سه در قلب او صفاتی متراکم میشود که به صورت طبیعت وی در میآید و دل را میمیراند.
امّا از فرمانبرداری خوک شهوت صفت بیشرمی،پلیدی،اسراف و سختگیری بر اهل و عیال در مخارج،ریاکاری،پردهدری،دیوانگی،بیهودگی، حرص،طمع،چاپلوسی،کینهتوزی،بخل،سرزنش و غیره،به وجود میآید.
امّا از فرمانبرداری سگ خشم،صفت بیباکی،سبکسری،خود بزرگبینی، خودستایی،خشم،تکبّر،خودپسندی،ریشخند،مباهات،سبک شمردن، کوچک شمردن مردم،شرارت و تمایل به ظلم و غیره به وجود میآید.
امّا نتیجۀ فرمانبرداری از شیطان به سبب فرمانبرداری از خشم و شهوت است که حاصل آن نیرنگ و مکر و زیرکی،دروغ،زرق،برهم زدن میان دیگران، غشّ در جنس،فتنهانگیزی،دشنام دادن و غیره است.امّا اگر برعکس تمام
نیروها مغلوب و به زیر فرمان صفت ربّانی در آید،دانش و حکمت و یقین و احاطه به باطن اشیا و شناخت حقیقت اشیا در قلب مستقرّ میشود و آدمی با نیروی دانش و بینش بر همۀ صفات زشت مسلّط میگردد،و به سبب کمال در علم شایستگی تقدّم بر مردم را پیدا میکند،و از پرستش شهوت و خشم بینیاز میشود و با کنترل خوک شهوت و برگرداندن آن به مرز اعتدال صفات ارزندهای چون پاکدامنی،قناعت،آرامش،زهد،پارسایی،پرهیزگاری، شادمانی،برخورد خوب،شرم،لطافت طبع،همراهی و مساعدت و نظایر آنها در قلب مستقر میشود،و با کنترل نیروی خشم و مغلوب ساختن آن و برگرداندنش به اندازهای که لازم است،صفت شجاعت و بخشندگی و بزرگواری و کنترل نفس،شکیبایی،بردباری،تحمّل،گذشت،پایداری،نجابت،شهامت، وقار و غیره،در قلب جای میگیرد.
بنابراین قلب در حکم آینهای است که این امور مؤثّر در آن پیرامونش را گرفتهاند و این آثار پیاپی به دل میرسد،امّا آثار ستودهای که یاد کردیم بر روشنی و تابش و نور دل میافزاید تا تجلّی ذات حق در آن بتابد و آن حقیقتی که از دین مورد نظر است در آن کشف شود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)با گفتار خود به این قلب فرموده است:«هرگاه خدا خیر بندهای را بخواهد قلب او را پنددهندهاش قرار میدهد» (1)و نیز با این گفتار:«هر که در قلب خود پنددهندهای داشته باشد از سوی خدا بر او نگهبانی گماشته شود» (2)و همین دل است که یاد خدا در آن مستقرّ میشود.خدای متعال میفرماید: أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (3)
1) (34) ابو منصور دیلمی این حدیث را در مسند الفردوس از حدیث ام سلمه روایت کرده و سندش ضعیف است چنانکه در الجامع الصغیر آمده است.
2) (35) عراقی گوید:اصلی برای این حدیث نیافتم.مصحّح گوید:در نهج البلاغه خطبۀ 88 نظیر آن آمده است و شیخ در امالی خود به اسنادش از علی بن الحسین(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:ابن آدم لا تزال بخیر ما کان لک واعظ،فرزند آدم تا برایت پنددهندهای باشد به طرف خیر میروی.
3) (36) رعد/28:آگاه باشید تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد.
امّا صفات نکوهیده همانند دودی تیره و سیاه بر آینۀ دل مینشینند،و پیوسته بر روی آن متراکم میشوند تا آن که قلب به سیاهی و تاریکی میگراید و بکلی از خدای متعال در حجاب میماند و آن حالت مهر خوردن و زنگار گرفتن قلب است.خدای متعال میفرماید: کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ. (1)و نیز فرمود: أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ. (2)بنابراین خداوند نشنیدن حقایق را که از مهر نهادن بر دلها ناشی میشود به گناه ارتباط داده چنان که شنیدن را به تقوا مرتبط ساخته،آنجا که فرموده است: وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اسْمَعُوا (3): فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَطِیعُونِ (4)، وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ. (5)زمانی که گناهان متراکم شوند بر دل مهر نهاده میشود و در این وقت آدمی کور باطن میگردد و از دریافت حق و درک مصلحت دین ناتوان میماند؛کار آخرت را سبک میشمارد و به کار دنیا اهمیّت میدهد و کوشش خود را بدان منحصر میسازد؛و هرگاه امور مربوط به آخرت و خطرهای آن به گوشش برسد از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج میشود،و در دل نمیماند و او را به توبه و جبران گذشته تحریک نمیکند.آنان کسانی هستند که«از آخرت ناامید شدهاند چنان که کافران خفته در گورها ناامید هستند» معنای سیاه شدن دل چنان که قرآن و سنّت از آن سخن گفتهاند همین است».
میگویم:زراره از حضرت باقر(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:«در دل هر بندهای نقطهای سفید است و اگر گناهی مرتکب شود در آن نقطه نقطهای سیاه پدید میآید.پس اگر توبه کرد سیاهی میرود و اگر به گناه ادامه دهد آن سیاهی زیاد میشود تا آنجا که سفیدی را میپوشاند و هرگاه سفیدی را پوشاند
1) (37) مطفّفین/14:بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته.
2) (38) اعراف/99:اگر بخواهیم آنان را به گناهانشان هلاک میکنیم و بر دلهایشان مهر مینهیم (تا صدای حق را)نشنوند.
3) (39) مائده/108:از(مخالفت)خدا بپرهیزید و گوش فرا دهید.
4) (40) مائده/108:از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید.
5) (41) بقره/282:از خدا بپرهیزید و خداوند به شما تعلیم میدهد.
صاحب آن دل هرگز به خیر و صلاح برنمیگردد و معنای گفتار خدای متعال همین است:«بلکه تاریکی ستم و بدکاریهای آنان بر دلهایشان چیره شده است». (1)
از امام باقر(علیه السلام)روایت شده:«همانا دلها سه نوعند:دل وارونه که هیچ خیری را حفظ نمیکند و آن دل کافر است؛دلی که در آن نقطهای سیاه است و خیر و شرّ در آن میجنگند و هر کدام در آن پدید آمد بهوسیله آن بر دل چیره میشود؛دلی که باز است و در آن چراغهای تابانی است و نورش تا روز قیامت خاموش نمیشود و آن دل مؤمن است». (2)
همانا امام(علیه السلام)فرموده نور آن دل تا روز قیامت خاموش نمیشود،برای این که قلب در این معنی با نابودی بدن نابود نمیشود.
غزالی میگوید:از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که دل مؤمن صاف است و چراغی در آن میدرخشد و دل کافر سیاه و وارونه است. (3)بنابراین، فرمانبرداری خدای متعال و مخالفت با شهوتها دل را جلا میدهد و نافرمانی خدا و گناه،دل را سیاه میکند،پس هرکس به گناهان روی بیاورد دلش سیاه شود و هرکس در پی گناه،حسنهای انجام دهد و اثر گناه را از بین ببرد دلش تاریک نشود ولی از نورش کاسته شود،مانند آینهای که انسان بر روی آن نفس بکشد
1) (41) م-کلینی در کافی،ج 2 ص 273 به شمارۀ 20 این حدیث را روایت کرده است.گفتار امام(علیه السلام)«تمادی فی الذنوب»یعنی اصرار بر گناه و ادامۀ آن داشته باشد و منظور از رین مهر خوردن بر قلب است،و حقیقت مطلب این است که هرکس کار نیکی انجام دهد در نفسش اثر میگذارد و هر چه آن کار نیک زیاد شود بر صفا و روشنی نفس افزوده میگردد تا مانند آینهای صاف و جلا داده شود.و هرکس گناهی کند گناه نیز در نفس اثر میگذارد و تیرگی در آن ایجاد میکند سپس اگر زشتی عمل بر او ثابت شد و از آن توبه کرد،اثر برطرف و نفس جلا داده و صاف میشود و اگر بر گناه اصرار ورزید آن اثر زشت زیاد میشود و در نفس پخش میشود این قلب تاریک دیگر اقرار به گناه و بازگشت به خدا و توبه و طلب آمرزش نمیکند.پناه بر خدا و لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم.
2) (42) اصول کافی،ج 2،ص 423.
3) (43) احمد بن حنبل این روایت را در مسند ج 3،ص 17 از ابو سعید خدری روایت کرده است.
سپس دست بکشد،دوباره نفس بکشد و دست بکشد که تیره شدن آن قطعی است،خدای متعال میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)پس خداوند خبر داده که روشنایی و بینایی دل به وسیلۀ ذکر حاصل میشود و جز تقواپیشگان کسی توان آن را ندارد.بنابراین تقوا باب ذکر خداست و ذکر باب کشف و برطرف شدن پرده و کشف باب رستگاری بزرگ است و آن رسیدن به لقاء اللّه است.
(1)بدان که قلب یعنی همان لطیفۀ ربّانی که تمام اعضای فرمانبردار و کارگزار را تدبیر میکند جایگاه دانش است.این لطیفه نسبت به حقایق معلوم همانند آینه نسبت به صورت اشیای رنگدار است.پس همانطور که برای جسم رنگدار صورتی است و عکس آن صورت در آینه میافتد و در آن متجلّی میشود برای هر دانستهای حقیقتی است و آن حقیقت صورتی دارد که در آینۀ دل میافتد و در آن روشن میشود؛و همانطور که در مورد آینه سه عنصر موجود است:
آینه،صورت اشیا،عکس حاصل در آینه،در مورد دل نیز سه چیز موجود است:
قلب،حقیقت اشیا،به وجود آمدن خود حقایق در دل و حضور در آن.
بنابراین،عالم(دانا)همان دلی است که تصویر حقایق اشیا در آن وارد میشود،معلوم(دانسته)همان حقایق اشیا است و علم(دانش)عبارت است از پدید آمدن دانشها در دل مانند پدید آمدن تصویر در آینه.پس همانطور که در آینه پنج چیز مانع نقش بستن صورت میشود:اوّل ناقص بودن شکل آینه، یعنی جوهر آهن را پیش از مدوّر و صورتبندی و صیقلی شدن در نظر بگیرید؛ دوّم شکل آینه کامل است ولی رویش را زنگار گرفته است؛سوم،آینه در برابر صورت نیست،چهارم،میان آینه و صورت مانعی وجود دارد،پنجم آن سمتی که
1) (44) اعراف/201:پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند به یاد(خدا و پاداش و کیفر او)میافتند و(در نتیجۀ یاد خدا)بینا میشوند.
میخواهیم صورت را ببینیم بر ما مجهول است و نمیتوانیم صورت و جهت آن را در مقابل آینه قرار دهیم،دل نیز آینهای است که آمادگی دارد واقعیّت همۀ اشیا را متجلّی سازد و خالی بودن دل از دانشها به سبب این موانع پنجگانه است.
1-کاستی در خود دل؛مانند دل کودک چرا که بر اثر کاستی،دانشها در آن جلوه نمیکند.
2-تیرگی گناهان و خباثتی که از شهوترانی زیاد حاصل و بر روی دل متراکم میشود،زیرا گناهان صفا و روشنی دل را از بین میبرند و به نسبت تراکم تاریکی مانع از ظهور حقّ در آن میشوند.گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)به این مطلب دارد:«کسی که به گناهی نزدیک شود قسمتی از عقلش از او جدا میشود و هرگز باز نمیگردد.» (1)یعنی در دلش تیرگی پدید میآید که اثرش هرگز برطرف نمیشود،زیرا نهایت کاری که از او ساخته است این است که در پی گناه کار نیکی انجام دهد که اثر آن را برطرف سازد.پس اگر کار نیکی انجام دهد در صورتی که پیش از آن گناهی نکرده باشد ناگزیر روشنایی قلب زیاد میشود امّا چون پیش از ثواب گناه مرتکب شده ثواب بیفایده است و قلب به حالت قبل از گناه برنمیگردد و نوری بر آن افزوده نمیشود و این زیانی آشکار و نقصانی مسلّم است،و آینهای که چرکین میشود سپس چرک آن با ابزار جلا و صیقل داده میشود مانند آینهای نیست که هرگز چرکین نشده و برای جلای بیشتر صیقل داده میشود بیآن که قبلا چرکین شده باشد،بنابراین روی آوردن به بندگی خدا و روی گرداندن از شهوتها قلب را جلا میدهد و آن را صاف میکند ازآنرو خدای متعال میفرماید: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا (2).و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرکس عمل کند به آنچه میداند
خدا دانش آنچه نمیداند به او میدهد.» (1)3-این که از راه رسیدن به حقیقت مطلوب منحرف شده باشد،زیرا دل شخص فرمانبردار درستکار اگر چه صاف است تابش حق در آن ظاهر نمیشود، زیرا طالب حق نیست و آینۀ دل خود را در راستای مطلوب قرار نمیدهد،بلکه چه بسا تمام کوشش خود را متوجه عبادات بدنی یا فراهم آوردن اسباب زندگی میسازد و فکر خود را صرف دقّت در بارگاه ربوبی و حقایق پنهان الهی نمیکند.بنابراین جز همان آفتهای اعمال دقیق که به آن میاندیشد و عیبهای پنهان نفس یا مصلحتهای زندگی،چیز دیگری بر او کشف نمیشود و هرگاه مقیّد ساختن همّت و تلاش به اعمال و تفصیل عبادات،مانع از کشف جلوه حق شود پس در مقام مقایسه چگونه ممکن است کسی که کوشش خود را صرف شهوتهای دنیوی و لذّتها و دلبستگیهای آن میکند اعمالش مانع از کشف حقیقت نشود؟! 4-حجاب و مانع است.انسان فرمانبرداری که مغلوب شهوتهای خویش است آنگاه که خود را مهیّای اندیشیدن در حقیقتی کند آن حقیقت بر او کشف نمیشود چون بر اساس اعتقاد پیشین خود از آغاز جوانی به صورت تقلید و قبول از روی حسن ظنّ از آن حقیقت ممنوع شده،و حسن ظنّ میان او و حقیقت واقعی مانع میشود و نمیگذارد خلاف آنچه به تقلید دریافت کرده در دلش ظاهر شود.این نیز حجابی بزرگ است که بیشتر متکلّمان و متعصّبان در مذهبها بلکه بیشتر درستکارانی که در باطن آسمانها و زمین میاندیشند از آن محجوب ماندهاند زیرا آنان بر اساس اعتقادهای تقلیدی که در نفوس آنها به جمود گراییده و در دلهایشان رسوخ کرده است و میان آنها و درک حقایق حجاب شده است،محجوب میباشند.
5-جهل به آن سمتی است که آگاهی بر مقصود در آن واقع میشود،
1) (47) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه از حدیث انس روایت کرده چنان که در المغنی است و پیش از این هم بیان شد.
زیرا بر خواستار دانش تحصیل علم به مجهول ممکن نیست،جز با یادآوری علومی که مناسب با مطلوب اوست؛به طوری که هرگاه آنها را به یاد بیاورد و در نفس خویش مرتّب سازد،به ترتیب ویژهای که دانشمندان آن را معتبر میدانند.
در این صورت از جهت مقصود آگاه میشود و حقیقت مقصود در دلش میتابد؛ زیرا دانشهای مطلوبی که فطری نیستند،جز با توسّل به دانشهای به دست آمده کسب نمیشوند.بلکه هر دانشی از دو دانش قبلی که با هم ترکیب مییابند و به صورت مخصوصی به هم میپیوندند حاصل میشود و علم سوم از آن دو به دست میآید.همانند به دست آمدن فرزند از ازدواج نر و ماده و آن در صورتی است که میان آن دو پیوند خاصی روی دهد.هر دانشی نیز چنین است،یعنی دو ریشۀ مخصوص دارد و میان آن دو راهی برای پیوند وجود دارد که علم مورد نظر از آن حاصل میشود.
بنابراین ناآگاهی از این اصول و چگونگی پیوندشان مانع از کسب علم و آگاهی است.مثال آن همان جهل به سمتی است که صورت در آن قرار دارد، بلکه مثالش آن است که انسان بخواهد پشت سر خود را با آینه ببیند؛هرگاه آینه را در برابر صورتش قرار دهد پشت سر در آن ظاهر نمیشود و اگر آینه را روبروی قفای خود قرار دهد آینه از چشمش منحرف میشود،در این صورت نه آینه را میبیند نه پشت سر را.پس به آینۀ دیگری نیازمند است که در پشت سر قرار دهد آینۀ اول را در مقابل آن به گونهای قرار دهد که آن را ببیند و فاصلۀ مناسبی را میان دو آینه باید رعایت کند تا صورت قفا در آینۀ مقابل قفا بیفتد سپس صورت این آینه در آینۀ دیگری که در برابر چشم است بیفتد؛آنگاه چشم صورت قفا را درک میکند.کسب علوم نیز راههای شگفتآوری دارد که در آن انحرافها و تغییرهایی است و از آنچه در مثال آینه یاد کردیم شگفتآورتر است؛و در روی زمین کم است کسی که به چگونگی چارهجویی این انحرافها کاملا آشنا باشد این است عواملی که دلها را از شناخت حقیقت امور باز میدارد وگرنه هر دلی بر اساس فطرت،شایستۀ شناخت حقایق است،چون دل موجودی
شریف و ربّانی است و از دیگر جواهر موجود در جهان با این ویژگی و شرافت جدا میشود.خدای متعال در گفتار خود به همین نکته میکند: إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ . (1)آیه میکند به این که انسان خصوصیتی دارد که با آن از آسمانها و زمین و کوهها ممتاز میشود و بهوسیله آن خاصیّت توان برداشتن امانت خدای متعال را دارد و آن شناخت خدا و توحید است و دل هر انسانی در اصل آمادگی و توان حمل امانت را دارد،لیکن اسباب و عواملی که یاد کردیم آن را از قیام به مسئولیّت و رسیدن به حقیقت آنها باز میدارد.از این رو پیامبر (صلی الله علیه و آله)فرموده:«هر نوزادی به فطرت(توحید)زاده میشود،جز این که پدر و مادرش را او یهودی،نصرانی،مجوسی بار میآورند» (2)و گفتار آن حضرت:
«اگر شیطانها پیرامون دل آدمیان نمیگشتند البته آنان به ملکوت آسمانها مینگریستند» (3)به برخی عوامل است که میان دل و باطن اشیا مانع میشود.به همین مطلب دارد آنچه از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که«سؤال شد از رسول خدا:خدا کجاست در زمین است یا در آسمان؟فرمود:در دل بندگان مؤمنش». (4)در حدیث است که«خدای متعال فرمود:زمین و آسمان گنجایش مرا ندارد ولی قلب بنده مؤمن من که نرم و نگهدارندۀ حقایق است گنجایش مرا دارد»؛ (5)و
1) (48) -احزاب/72:ما امانت(تعهّد،مسئولیّت و ولایت الهیّه)را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم آنها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند امّا انسان آن را بر دوش کشید. حافظ شیرازی در به این مطلب گوید: آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند-م.
2) (49) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 2،ص 531 روایت کرده است.
3) (50) در صفحات پیش نقل شد.
4) (51) -مصحّح گوید:این دو حدیث را به این صورت نیافتهام فقط طبرانی در الکبیر از ابو عتبه خولانی به سندی ضعیف روایت کرده چنانکه در الجامع الصغیر نیز آمده است:انّ للّه تعالی آنیة من اهل الارض و آنیة ربکم قلوب عباده الصالحین و احبّها الیها الینها و أرقّها.خدا در میان اهل زمین ظرفی دارد و ظرف پروردگارتان دلهای بندگان صالح اوست و محبوبترین دلها در نزد خدا دلی است که نرمتر باشد.
5) (52) -مصحّح گوید:این دو حدیث را به این صورت نیافتهام فقط طبرانی در الکبیر از ابو عتبه خولانی به سندی ضعیف روایت کرده چنانکه در الجامع الصغیر نیز آمده است:انّ للّه تعالی آنیة من اهل الارض و آنیة ربکم قلوب عباده الصالحین و احبّها الیها الینها و أرقّها.خدا در میان اهل زمین ظرفی دارد و ظرف پروردگارتان دلهای بندگان صالح اوست و محبوبترین دلها در نزد خدا دلی است که نرمتر باشد.
در حدیث است که«به پیامبر(صلی الله علیه و آله)گفته شد:بهترین مردم کیست؟فرمود:هر مؤمنی که دلش مخموم باشد،عرض شد:مخموم بودن دل به چه معناست؟فرمود:
دل پرهیزگار و پاک که در آن غشّ،ستم،مکر،کینه و حسد نباشد». (1)لذا علی(علیه السلام) (2)فرمود:دلم پروردگارم را دید.در این صورت بهوسیله تقوا حجاب برداشته میشود و هر کس حجاب میان او و پروردگارش برداشته شود،صورت ملک و ملکوت در قلبش تجلّی میکند.پس بهشتی را میبیند که پهنای قسمتی از آن مانند پهنای آسمانها و زمین است،امّا همۀ بهشت وسعتش بیش از آسمانها و زمین است زیرا آسمانها و زمین عالم غیب و شهود است،این عالم اگر چه پیرامونش وسیع و دور از هم است،ولی متناهی است.امّا عالم ملکوت که همان اسرار پنهان از دیدگان و مخصوص به درک بصیرتهاست برایش نهایتی نیست.آری آن اندازه که از عالم ملکوت به دل میتابد متناهی است،لیکن خود عالم ملکوت و نسبت به علم خدای متعال دربارۀ آن نهایتی ندارد.مجموعۀ عالم ملک و ملکوت هرگاه در آن واحد در نظر گرفته شود حضرت ربوبیّت نام دارد، زیرا حضرت ربوبیّت به همۀ موجودات احاطه دارد،چون جز خدای متعال چیزی در عالم وجود نیست و(حقیقت وجود یکی است)و افعال و مملکت و بندگان خدا از افعال او به شمار میروند،و در نزد گروهی آنچه از حضرت ربوبی به دل میتابد عینا همان بهشت است،و در نزد اهل حق همان تابش در دل سبب استحقاق بهشت میشود و وسعت قلمرو اهل حق در بهشت بر حسب وسعت معرفت و اندازۀ تجلّی ذات حق و صفات و افعال او در دل آنهاست و تنها هدف از عبادات و کار همۀ اعضا صاف شدن دل و تزکیه و جلای آن است،پس رستگار شد هر که دل را تزکیه کرد.و مقصود از تزکیۀ دل پدید آمدن انوار ایمان در دل است،یعنی تابش نور معرفت خدا و مقصود خداوند از گفتار خود،
همین است که فرموده: فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ . (1)و نیز أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ . (2)
این تجلّی و این ایمان سه مرحله دارد:مرحلۀ اول ایمان عوام است که تنها، ایمان تقلیدی است.مرحلۀ دوم ایمان متکلّمان است که آمیخته با نوعی استدلال است و از لحاظ درجه به ایمان عوام نزدیک است.مرحلۀ سوّم ایمان عارفان است که شهود با نور یقین است.با یک مثال این مراحل برایتان روشن میشود:این که تصدیق میکنید زید در خانه است سه مرحله دارد:
1-کسی آن را به شما خبر میدهد که او را دروغگویی نمیدانید و متّهم به گزافهگویی نیست در این صورت تنها با شنیدن خبر دلتان آرام میگیرد و به صحّت آن مطمئن میشوید این همان ایمان تقلیدی است.ایمان عوام چنین است، زیرا اینان وقتی به سنّ تشخیص(خوب و بد)رسیدهاند از پدران و مادرانشان وجود خدا و علم و اراده و قدرت خدا و دیگر صفاتش و بعثت پیامبر و بر حق بودن او و هر چه آورده،شنیدهاند و همانطور که شنیدهاند پذیرفته و بر آن پایدار مانده و اطمینان پیدا کردهاند و خلاف گفتههای آنان به دلشان خطور نکرده چون به پدران و مادران و معلّمانشان حسن ظنّ داشتهاند.این ایمان سبب نجات در آخرت است.دارندگان این ایمان نخستین درجات اصحاب الیمین را دارند و جزء مقرّبان نیستند چون کشف و بینش ندارند و سینهشان به نور یقین گشاده نشده است؛زیرا در آنچه انسان از یک فرد یا افراد در امور اعتقادی میشنود امکان اشتباه میرود دل یهود و نصارا نیز به آنچه از پدر و مادرهایشان شنیدهاند مطمئن است،جز این که به اعتقاد خطای آنها معتقد شدهاند چون پدر مادرها عقاید اشتباه را به فرزندانشان القا کردهاند و مسلمانان به حق معتقدند
نه آن که آگاهی داشته باشند بر دین بلکه کلمۀ حق به آنها القا شده است.
2-درجۀ دوّم این که سخن و صدای زید را در خانه از پشت دیوار بشنوید و به این وسیله استدلال کنید که زید در خانه است.این تصدیق و ایمان و یقین به بودن زید در خانه قویتر از صرف شنیدن خبر(مرحلۀ اول)است،زیرا وقتی به شما بگویند که زید در خانه است سپس صدایش را بشنوید بر یقین شما افزوده میشود،چون صدا دلالت بر شکل و صورت مشخص میکند در نزد کسی که صدا را میشنود،در حالی که صورت را دیده باشد،پس قلبش حکم میکند که این صدا صدای آن شخص است،این ایمان با دلیل همراه است.در عین حال احتمال خطا نیز در آن میرود،چون گاهی صدای افراد به هم شبیه است(ممکن است صدایی شبیه به صدای زید باشد)و گاه ممکن است کسی خود را به زحمت اندازد و صدای زید را تقلید کند.امّا این احتمال کمتر به دل شنونده خطور میکند چون جای متّهم ساختن افراد نیست و هدفی در این تقلید فرض نمیشود.
3-مرحلۀ سوّم آن است که وارد خانه شوی و با چشمت او را ببینی،این شناخت شناخت حقیقی و شهود یقینی است.این شناخت شبیه شناخت مقرّبان و صدّیقان است،چون ایمان آنها بر اساس مشاهده است.در نتیجه ایمان عوام و متکلمان نیز در ایمان آنان موجود و نهفته است.بنابراین به علت داشتن درجهای که با وجود آن درجه(شهود یقینی)امکان اشتباه محال است،نسبت به گروه اوّل و دوّم امتیاز بیشتری دارند.گروه سوم خود از لحاظ میزان دانش و درجات کشف با یکدیگر متفاوتند.مثال برای درجات این است که زید را در خانه از نزدیک و در صحن خانه در هنگام تابش خورشید ببینی در نتیجه ادراکت نسبت به او کامل میشود،نوع دیگر آن که او را در خانه یا از دور یا در شب هنگام ادراک کنی و صورتش برایت مجسّم شود به گونهای که یقین کنی خود اوست ولی ریزهکاریهای صورتش به طور دقیق در نفست مجسّم نشود،نظیر این تفاوتهای ادراکی در مشاهدۀ امور الهی و معنوی نیز وجود دارد،امّا اندازۀ دانشها به این است که یک بازدیدکننده در خانه زید عمرو،و بکر و دیگران را نیز
میبیند،ولی بازدیدکننده دیگر جز زید را نمیبیند.بنابراین شناخت شخص اوّل ناگزیر با زیادی دانستههایش زیاد میشود.حال قلب نسبت به علوم نیز چنین است.
(1)نسبت به اقسام علوم عقلی،دینی،دنیوی و اخروی قلب همانطور که پیش از این بیان شد بر حسب طبیعتش آمادۀ پذیرش حقیقت دانشهاست،لیکن علومی که در آن وارد میشود به دو قسم عقلی و شرعی تقسیم میشود.علوم عقلی نیز به ضروری و اکتسابی تقسیم میگردد و علوم اکتسابی به دنیوی و اخروی منقسم میشود.مقصود ما از علوم عقلی آن علومی است که غریزۀ عقل به آن حکم میکند و از تقلید و شنیدن گرفته نمیشود و این علوم به بدیهی و اکتسابی تقسیم میشود.بدیهی آن است که عقل نمیداند از کجا و چگونه به دست آمده است،مانند آگاهی انسان به این که یک شخص در یک حال نمیتواند در دو جا باشد،و یک شیء نمیتواند هم حادث باشد و هم قدیم هم موجود باشد و هم معلوم.انسان این علوم را از آغاز کودکی در فطرت خود مییابد و نمیداند کی و از کجا برایش حاصل شده است مقصود آن است که عامل مستقیمی برای این علوم نمیشناسد وگرنه بر او پوشیده نیست که خدا آن آگاهیها را در وجود او آفریده است.
امّا اکتسابی آن علمی است که با آموختن و استدلال به دست میآید و گاه به هر دو قسم،عقل گویند.
علی(علیه السلام)میفرماید:
رأیت العقل عقلین فمطبوع و مسموع
و لا ینفع مسموع إذا لم یک مطبوع
کما لا تنفع الشّمس وضوء العین ممنوع (1)
1) (57) من به دو نوع عقل معتقدم عقل طبیعی و عقل شنیدنی(اکتسابی).عقل شنیدنی سودمند نیست اگر عقل طبیعی نباشد.چنان که نور خورشید سودی(برای دیدن)ندارد در صورتی که چشم بیفروغ و نابینا باشد.
مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله)از گفتار خود:«خدا آفریدهای نیافریده که در نزد او از عقل گرامیتر باشد» (1)همان عقل طبیعی است و مقصود آن حضرت از گفتاری که به علی(علیه السلام)فرمود:«هرگاه مردم با خوبیهای گوناگون به خدای متعال نزدیک شوند تو با عقلت به خدا تقرّب بجوی» (2)عقل اکتسابی است.
هرگاه تقرّب به خدا با عقل طبیعی و با علوم بدیهی ممکن نشود،با عقل اکتسابی میسّر گردد،لیکن شخصیّتی چون علی(علیه السلام)میتواند با به کارگیری عقل در به دست آوردن علومی که موجب قرب به خدا میشود به خدا تقرّب جوید.قلب به منزلۀ چشم و غریزۀ عقل در آن به منزلۀ نیروی بینایی در چشم است.نیروی دیدن لطیفهای است که در نابینا نیست و در بینا هست،اگرچه چشم را ببندد یا شب تاریک او را فرا گیرد.علمی که در قلب حاصل میشود به منزلۀ نیروی ادراک بینایی است،یعنی دل عین اشیا را میبیند،پنهان ماندن علوم از چشم عقل در مدت کودکی تا سنین تشخیص یا بلوغ شبیه پنهان ماندن اشیا تا زمان طلوع آفتاب و تابش نور آن بر دیدنیهاست،و قلمی که خدا با آن دانشها را بر صفحۀ دلها مینگارد بهمنزله قرص خورشید است،از این رو،علم در قلب کودک پیش از ممیّز شدن حاصل نمیشود چرا که صفحۀ دلش هنوز آمادۀ پذیرش نقش دانش نیست،و قلم آفریدهای است از آفریدگان خدای متعال میفرماید: عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ . (3)قلم خدا به قلم آفریدگانش شباهت ندارد، چنان که صفت او به صفت آفریدگانش شبیه نیست.بنابراین قلم خداوند از نی و چوب نیست چنان که ذات او از جنس جوهر و عرض نمیباشد.پس از این جهات یاد شده میان بینش بون و بینش درون موازنهای صحیح برقرار است جز
این که از نظر شرافت مناسبتی میان آن دو نیست،زیرا بینش درونی همان چشم نفس است که همان لطیفۀ یاد شده(ربّانی)است و به منزلۀ سوار کار است و بدن همانند اسب است و نابینایی سوار کار برای وی از نابینایی اسب زیانبارتر میباشد بلکه میان آن دو زیان مناسبتی وجود ندارد و برای موازنۀ بینش درونی با بینایی ظاهری است که خدا ادراک دل را دیدن نامیده و فرموده است: ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی (1)و همچنین گفتار خداوند: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ . (2)و این رؤیت و دیدن قصد دیدن ظاهری نکرده است چون این دیدن تنها مخصوص ابراهیم نیست تا به عنوان منّت نهادن ذکر شود از این رو ضدّ ادراک ابراهیم را کوری نامیده و فرموده است: فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ . (3)و فرمود: وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً . (4)این بود توضیح علم عقلی.
امّا علوم دینی از پیروی کردن از پیامبران(علیه السلام)گرفته شده و کسب آن از راه فرا گرفتن قرآن و حدیث و درک معانی آنها پس از شنیدن حاصل میشود و کمال دل و سلامت آن از دردها و بیماریها بدان تحقّق مییابد.بنابراین علوم عقلی برای سلامت دل کافی نیست،اگر چه بدان نیاز است.چنان که عقل برای دوام عوامل تندرستی کافی نیست،بلکه باید خواص دواها و عقاقیر از راه آموختن از پزشکان شناخته شوند زیرا عقل به تنهایی به آن رهنمون نمیشود اگر چه پس از شنیدن،درک آن جز با عقل ممکن نیست.از این رو عقل از شنیدن و شنیدن از عقل بینیاز نیست.پس آن کسی که تنها به تقلید دعوت میکند و بکلی عقل را کنار میزند نادان است و کسی که تنها به عقل اکتفا میکند و از
1) (61) نجم/11:قلب او در آنچه دید هرگز دروغ نمیگفت.
2) (62) انعام/75:این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم.
3) (63) حج/46:چشمهای ظاهر نابینا نمیشود بلکه دلهایی که در سینهها جای دارد بینایی را از دست میدهد.
4) (64) اسراء/72:امّا آنها که در این جهان(از دیدن چهرۀ حق)نابینا بودند در آنجا نیز نابینا هستند و گمراهتر.
انوار قرآن و سنّت بهره نمیگیرد فریب خورده است،بپرهیز که یکی از آن دو گروه باشی و میان هر دو اصل(عقل و نقل)جمع کن،زیرا علوم عقلی مانند غذاست و علوم شرعی مانند دوا و شخص بیمار هرگاه دارو نداشته باشد از غذا زیان میبیند.بیماریهای دل نیز چنین است و درمان آن جز با داروهایی که از دین گرفته میشود ممکن نیست.آن داروها تکالیف عبادی و اعمالی است که پیامبران(صلی الله علیه و آله)برای درمان دلها ترکیب کردهاند.بنابراین کسی که دل بیمار خود را با عبادتهای شرعی درمان نکند و به علوم عقلی اکتفا کند از آن زیان برد چنان که بیمار از غذا زیان میبرد و پندار کسانی که علوم عقلی را مخالف با علوم شرعی قلمداد کرده و جمع بین آن دو را ناممکن دانستهاند پنداری است که از کوردلی نشأت گرفته است،و ما از کوردلی به خدا پناه میبریم.
بسا که در نظر این گوینده بعضی از علوم شرعی با بعض دیگر تناقض داشته و نتوانسته است میان آنها جمع کند و پنداشته است که با دین تناقض دارد،پس بدان سبب سرگردان مانده و همانند مویی که از خمیر جدا میشود از دین جدا شده است.علّتش این است که ناتوانیاش او را بدین توهّم واداشته که در دین نقصانی هست و دور است که در دین نقصی باشد،و مثل او همانند نابینایی است که وارد خانهای شود و بر اثر برخورد با ظرفهای خانه بلغزد و بگوید:چرا این ظرفها در سر راه گذاشته شده چرا آنها را در جای خود ننهادهاند؟پس به او بگویند:ظرفها در جای خودش است این تویی که به سبب نابینایی از راه راست نمیروی،و از تو شگفت است که لغزشت را به نابینایی خود حواله نمیدهی و به کوتاهی دیگری نسبت میدهی.علوم دینی به علوم عقلی چنین نسبتی دارد.
امّا علوم عقلی به دنیوی و اخروی تقسیم میشود:علوم عقلی دنیوی مانند پزشکی،حساب و هندسه،ستارهشناسی و دیگر صنعتها و حرفهها.علوم اخروی مانند علم به حالات قلب و آفتهای اعمال،علم به خدای متعال و صفات و افعالش
چنانکه در کتاب علم به تفصیل بیان کردیم،این دو علم(دنیوی و اخروی)با هم در تضادّ هستند به این معنی که غالبا هر کس به یکی از آن دو توجه کند و به ژرفنگری بپردازد از دیگری باز میماند.از این رو علی(علیه السلام)برای دنیا و آخرت سه مثال زده و فرموده است:«دنیا و آخرت مانند دو کفّۀ ترازویند،مانند خاور و باخترند،مانند دو هوویند که چون یکی را خشنودی سازی دیگری را خشمگین کردهای». (1)به همین دلیل میبینی کسانی که در کارهای دنیا و در علوم پزشکی و حساب و هندسه فلسفه هوشیارند بیشتر آنان نسبت به کارهای آخرت نادانند و برعکس،زیرا قوّۀ عقل غالبا برای این دو علم کافی نیست و یکی از آن دو مانع از کامل شدن دیگری است.لذا پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بیشتر اهل بهشت سادهلوحانند» (2)یعنی کسانی که در کارهای دنیا ابله و کودن هستند.
یکی از پیشینیان گوید:ما با گروهی برخورد کردیم که اگر شما آنها را میدیدید میگفتید دیوانهاند،و اگر آنان شما را میدیدند میگفتند:شیطانید.
پس هرگاه کار شگفتآوری از کارهای دینی را که هوشمندان دیگر علوم منکر آن شدهاند شنیدی،انکارشان موجب انزجارت از قبول آن نشود،زیرا محال است رهرو راه خاور به آنچه در باختر است دست یابد.کار دنیا و آخرت نیز چنین است.از این رو خدای متعال فرمود: إِنَّ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها (3)و فرمود: یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ
1) (65) در نهج البلاغه بابهای حکم به شمارۀ 103،آمده است:انّ الدّنیا و الآخرة عدوان متفاوتان و سبیلان مختلفان:فمن أحبّ الدنیا و تولاّها ابغض الآخرة و عاداها،و هما بمنزلة المشرق و المغرب و ماش بینهما،کلّما قرب من واحد بعد من الآخر و هما ضرّتان،دنیا و آخرت دو دشمن متفاوت و دو راه مختلفاند،هر که دل به جهان بست و آن را خواست با آخرت کینه ورزید و با آن دشمنی کرد،این دو همانند مشرق و مغرباند و آن کس که میان این دو راه میرود هر چه به یکی نزدیک شود از دیگری دور میگردد و آن دو همانند دو هوو هستند(دو زن در کابین یک شوهر).
2) (66) این حدیث را بزار از انس به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
3) (67) یونس/7:آنها که امید لقای ما(و رستاخیز)را ندارند،و به زندگی دنیا خشنود شدند و بر آن تکیه کردند.
. (1)و فرمود: فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ. (2)پس جمع میان بینش کامل در مصالح دنیا و دین ممکن نمیشود مگر برای کسانی که خدا تدبیر دنیا و آخرت بندگانش را در وجود آنها قرار داده است آنان پیامبرانند که بهوسیله روح القدس تأیید میشوند و از نیروی الهی کمک میگیرند.از این رو دلهایشان گنجایش تمام کارها(دنیا و آخرت)را دارد،امّا دلهای دیگر مردم هرگاه به کاری مشغول شود از کار دیگر باز میماند و نمیتواند در آن به کمال برسد.
(1)و فرق میان راه آنها که در کشف حق میکوشند و راه آنها که در پی کسب میروند باید دانست دانشهایی که ضروری نیست و گهگاه در دل پدید میآید، پدید آمدنش گوناگون است یک بار بر دل هجوم میآورد گویی از جایی نامعلوم در دل افتاده و یک باز از راه استدلال و فرا گرفتن به دست میآید،اوّلی را الهام و دوّمی را آزمودن و تأمل مینامند.پس آنچه بدون چارهجویی و تلاش بنده در دل قرار میگیرد دو قسم است:یکی آن که بنده نمیداند چگونه و از کجا حاصل شده است،دیگر آن که بر سببی که آن علم از آن به دست آمده مطّلع میشود و آن با مشاهدۀ فرشتهای است که دانش را در دل میافکند.نوع اول الهام و به دل گذشتن نامیده میشود و نوع دوّم وحی نام دارد.وحی ویژۀ پیامبران است و الهام ویژۀ اولیا و برگزیدگان،و نوع قبل-که از راه استدلال به دست میآید ویژه دانشمندان است.
حقیقت مطلب در این مورد آن است که قلب آماده است تا تمام حقیقت اشیا
در آن تجلّی کند و تنها مانع میان دل و حقایق اشیا عوامل پنجگانهای است که پیش از این یاد شد.عوامل پنجگانه،مانند پردۀ آویختهای است که میان آئینۀ دل و لوح محفوظ که تمام مقدّرات الهی تا روز رستاخیز در آن ثبت شده است،مانع ایجاد میکند تابش حقیقت دانشها از آئینۀ لوح محفوظ به آئینۀ دل شبیه انعکاس صورتی از آئینهای در آئینۀ مقابل آن است و پرده و مانع میان دو آئینه گاه با دست کنار زده میشود و گاه با وزیدن بادی است که آن را حرکت میدهد.
همچنین گاهی نسیم الطاف(الهی)میوزد و پردهها را از مقابل چشم دل کنار میزند.پس بعضی از نوشتههای لوح محفوظ در آن میتابد.این حالت گاه در عالم خواب است که در نتیجۀ آن آینده بر شخص آشکار میشود و با مرگ پردهها بکلّی برطرف میگردد و گاه در بیداری نیز با عنایت نهانی خدای متعال پرده کنار میرود و از پشت پردۀ غیب بخشی از علوم شگفتآور مانند برق درخشان در دل میتابد و گاه تا حدودی پیاپی میتابد و خیلی کم اتّفاق میافتد که این حالت زیاد دوام یابد.پس الهام با به دست آوردن علم در خود علم و محلّ و سببش تفاوتی ندارد ولی از نظر برطرف شدن حجاب این تفاوت را دارد که الهام در اختیار بنده نیست،وحی با الهام فرقی ندارد.تنها تفاوت در وحی دیدن فرشتهای است که به شخص آگاهی میدهد،زیرا بهوسیله فرشتگان است که دانشها در دل ما پدید میآید و خدای متعال در این آیه بدان فرموده است: وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ. . (1)
حال که از این مطالب آگاه شدید توجه داشته باشید که مجاهدان،به علوم الهامی تمایل دارند نه آموختنی.از این رو بر آموختن دانش و به دست آوردن کتب مصنّفان و بحث گفتگوها و دلیلهای یاد شده حریص نیستند،بلکه میگویند:راه(رسیدن به دانش)آن است که در زدودن صفات نکوهیده از دل
1) (70) شورا/51:شایستۀ هیچ انسانی نیست که خدا با او سخن بگوید،مگر از طریق وحی،یا از ورای حجاب،یا رسولی میفرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحی میکند.
بکوشیم و تمام وابستگیها را قطع کنیم و با تمام کوشش به خدای متعال رو بیاوریم.هرگاه این حالت به دست آید خدای متعال سرپرست دل بنده میشود و آن را به انوار دانش منوّر میسازد،رحمت الهی سرازیر دل میشود و نور بر آن میتابد،سینۀ وی باز و راز ملکوت بر او آشکار میشود،حجاب عزّت با عنایت حق از چهرۀ دل کنار میرود و حقیقت امور الهی در آن میتابد پس تنها وظیفۀ مرید آن است که برای تصفیۀ دل آماده باشد و صادقانه بکوشد و کاملا تشنۀ آن باشد و همواره در انتظار به سر برد تا از درهای رحمت الهی که بر او گشوده میشود بهره بگیرد،چرا که بر پیامبران و اولیای خدا واقعیّتها آشکار میشود و نور دانش بر سینههایشان میتابد بیآن که از کتابی بیاموزند،بلکه با زهدورزی در دنیا و بر حذر داشتن و دور ساختن دل از دلبستگیها و سرگرمیهای آن با تلاش هر چه تمامتر به خدا روی آوردن،به دانش رسیدهاند«پس هر که با خدا باشد خدا با اوست» انبیا و اولیا راه توّجه به خدا را در این دانستهاند که انسان اوّلا بکلّی دلبستگیهای دنیا را قطع و دل را از آن تهی سازد و از زن و فرزند و ثروت و میهن و کار و پست و مقام صرفنظر کند،بلکه دلش بگونهای شود که بود و نبود همه چیز برایش یکسان باشد.آنگاه در گوشهای خلوت گزیند و به واجبات و فرائض یومیه بسنده کند و دل آسوده بنشیند و تمام همتش در یاد خدا جمع باشد،نه آن که فکرش را در خواندن قرآن و تفکّر در تفسیر و کتابهای حدیث و جز آن پراکنده سازد،بلکه سعی کند که جز یاد خدا چیزی به دلش خطور نکند و پس از نشستن در خلوت همواره و با توّجه کامل و حضور قلب اللّه اللّه بگوید تا به حالتی برسد که بدون حرکت دادن زبان احساس کند گویی اللّه بر زبانش جاری است.سپس در همان حالت بماند تا اثر آن از زبان محو شود و قلبش بر ذکر اللّه مواظبت کند،آنگاه مراقب باشد تا صورت لفظی اللّه و حروف و شکل کلمه از دل نیز محو گردد و فقط معنای اللّه در قلبش حاضر باشد گویی که آن معنا همراه دل است و از آن جدا شدنی نیست.انسان تا رسیدن به این مرحله و
ادامه دادن آن با دفع کردن وسوسههای شیطانی مختار است ولی در جلب رحمت خدا به خود اختیاری ندارد بلکه با کارهای خود در معرض نسیم رحمت حق قرار میگیرد و تنها کار او این است که منتظر بماند تا خدا درهای رحمتی را که بر روی انبیا و اولیا از این راه میگشاید بر او نیز بگشاید.در این هنگام است که اگر ارادهاش صادق و همّتش خالص باشد و به خوبی از خویشتن مواظبت کند و تمایلات او را به خود جذب نکند و به دلبستگیهای دنیا سرگرم نشود انوار الهی بر قلبش میتابد این تابش در آغاز همانند برق جهنده است که ثبات ندارد سپس تکرار میشود و گاه دیرتر میدرخشد و اگر برگردد ثابت میماند و گاه حالت جهش دارد،و در صورت ثبات هم گاه ثبات آن اندک است و گاه طول میکشد،گاه نظایر آن پیاپی بیاید و گاه به یک فنّ اکتفا کند.درجات دوستان خدا در این راه بیشمار است همان طور که تفاوتهای آنها در آفرینش و اخلاق بیشمار است و این راه به جلا و صفا و پاکی دل باز میگردد،پس از آن تنها آمادگی و انتظار میخواهد.
اهل نظر و اعتبار وجود این راه و امکان آن را منکر نشدهاند امّا معتقدند که این راه به ندرت انسان را به مقصد میرساند زیرا این حالتی است که بیشتر انبیا و اولیا داشتهاند آنها این راه را دشوار دانسته و به نتیجه رسیدنش را کند توصیف کرده و جمع شدن شروط آن را بعید شمردهاند.به اعتقاد آنها از بین بردن دلبستگیها تا این اندازه دشوار است،و اگر هم میّسر شود ثابت ماندنش بسیار بعید است،زیرا کمترین وسوسهای دل را پریشان میسازد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:«دل مؤمن بیشتر از دیگ جوشان زیر و رو میشود» (1)و آن حضرت فرمود:«دل مؤمن میان دو انگشت از انگشتان قدرت خداوند است و هرطور بخواهد زیر و رو میکند». (2)بعلاوه در اثنای این مبارزۀ نفسانی گاه مزاج به
فساد میگراید و عقل تباه و بدن بیمار میشود و در صورتی که نفس جلوتر بهوسیله علوم حقیقی تمرین نکند و مهذّب نشود،خیالهای فاسد در دل ریشه میدواند و مدّت زیادی نفس به آنها آرامش مییابد تا برطرف شود و بیآن که در تمرین توفیقی حاصل کند عمر میگذرد.چه بسا مجاهدانی که این راه را پیمودند سپس بیست سال در یک خیال باقی ماندند،و اگر از پیش در دانش استوار میشدند علت اشتباه بودن آن خیال بیدرنگ بر آنها روشن میشد.
بنابراین سرگرم شدن از راه تحصیل علم مطمئنتر و نزدیکتر به هدف خواهد بود.این مجاهدان پنداشتهاند که پیمودن این راه شبیه آن است که انسان آموختن علم فقه را ترک کند،و گفتهاند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فقه نیاموخت بلکه به کمک وحی و الهام فقیه شد،بیآن که درس بخواند و میگویند:بسا که ما نیز با ریاضت به مقام فقاهت برسیم.ولی هر کس چنین پندارد به خود ستم روا داشته و عمرش را تباه کرده بلکه همانند کسی است که به امید دستیابی به گنج راه کسب را رها ساخته است.البته چنین تصادفی ممکن ولی بسیار بعید است.در این مورد هم چنین است،از این رو گفتهاند:ناگزیر آنچه را علما به دست آوردهاند ابتدا باید به دست بیاورد و گفتار آنان را دریابد آنگاه مانعی ندارد که انتظار بکشد تا آنچه بر دیگر علما کشف شده بر او نیز کشف شود و امید است پس از آن بهوسیله مجاهدت حالت کشف برایش حاصل شود.
(1)باید دانست شگفتیهای دل از دریافتههای حواس بیرون است،زیرا دل نیز از دریافت حسّ بیرون است و آنچه با حواس(ظاهری)درک نشود فهم از درک آن عاجز بماند جز با مثالی محسوس به ادراک در نیاید.ما این مطلب را با دو مثال توضیح میدهیم تا افرادی که درکشان ضعیف است درک کنند یکی آن که حوضی را در زمین فرض میکنیم که آب میتواند از بالای آن بهوسیله نهرها در آن سرازیر شود و نیز میتوان از کف حوض خاکبرداری کرد تا به
آب زلال برسد و آب از پایین حوض بجوشد و این آب،صافتر و بادوامتر و احیانا فراوانتر باشد.در این مثال قلب مانند حوض و علم مانند آب و حواس پنجگانه مانند نهرها(ی بالای حوض)فرض شده است و ممکن است دانشها بهوسیله نهرهای حواس و عبرتگیری از مشاهدات بر قلب فروریزد تا پر از علم شود،زیرا ممکن است با خلوت و گوشهگیری و بستن چشم،این نهرها مسدود شوند و با برطرف ساختن موانع از قلب به تطهیر ژرفای آن پرداخت تا چشمۀ دانش از درون آن بجوشد.
اگر کسی اشکال کند:در حالی که دل از دانش تهی است چگونه دانش از خود قلب میجوشد؟باید بداند که این از شگفتیهای اسرار دل است و ذکر آن در علم معامله روا نیست و آن مقدار که ذکرش جائز است این است که حقیقت اشیا در لوح محفوظ بلکه در دلهای فرشتگان مقرّب نوشته شده است همان طور که مهندس نقشۀ ساختمان را در کاغذی ترسیم میکند و بر طبق آن ساختمان را در خارج میسازد،آفرینندۀ آسمانها و زمین نقشۀ جهان را از اوّل تا آخر در لوح محفوظ نوشته و بر طبق آن ایجاد فرموده است و آن جهانی که شکلش موجود شده است در حواس و خیال(انسان)شکل دیگری دارد،زیرا کسی که به آسمان و زمین مینگرد سپس چشمش را میبندد در خیال خود شکل آنها را میبیند گویی به آنها مینگرد و اگر آسمان و زمین نابود شود و این انسان بماند شکل آسمان و زمین را در نفس خود مییابد به طوری که گویی میبیند و به آنها مینگرد.آنگاه از عالم خیال او اثری به قلب میرسد و حقیقت اشیایی که در حسّ و خیال یافت شده در قلب ظاهر میشود.پس جهانی که در قلب ظاهر میشود با جهانی که در خیال است مطابق است و جهانی که در خیال ظاهر است با جهان موجود در خارج از قلب و خیال انسان مطابق است و نیز جهان موجود (در خارج)با آن نقشۀ اصلی که در لوح محفوظ وجود دارد یکی است.
جهان از نظر وجود چهار درجه دارد:1-وجود در لوح محفوظ که بر وجود جسمانی آن برتری دارد 2-وجود حقیقی که در رتبۀ پس از لوح محفوظ است
3-وجود خیالی یعنی صورت جهان در خیال که بعد از وجود حقیقی است 4-وجود عقلی یعنی وجود صورت جهان در عقل پس از وجود خیالی است.
بعضی از وجودهای یاد شده روحانی و برخی جسمانی است،و روحانیّت بعضی از وجودهای روحانی از بعضی دیگر بیشتر است.و این لطفی نشأت گرفته از حکمت الهی است که حدقۀ چشم تو را با حجمی اندک بگونهای قرار داده که شکل جهان و آسمانها و زمین با گستردگی اطراف آنها در عدسی آن میافتد سپس از وجود حسّی گذشته در خیال ظاهر میشود،آنگاه در قلب،زیرا همواره چیزهایی را درک میکنی که به تو میرسد.پس اگر برای تمام جهان نمونهای در وجودت قرار ندهد از آنچه جدا از وجود توست آگاه نمیشوی.پاک و منزه است خدایی که این شگفتیها را در دلها و دیدهها تدبیر کرده و دلها و دیدهها از درک آن نابیناست،تا آنجا که دلهای بیشتر مردم از نفس و شگفتیهای آن بیخبر است.اینک به مقصود خود باز میگردیم.
میگوییم:قلب،حقیقت جهان و صورت آن را یک بار از حواس میگیرد و یک بار از لوح محفوظ،چنان که چشم یک بار صورت خورشید را با نگاه به آن میبیند و یک بار به آب زلال مقابل خورشید که عکس خورشید در آن افتاده نگاه میکند و خورشید را میبیند.پس هرگاه حجاب میان قلب و لوح محفوظ برطرف شود اشیا را در لوح میبیند و دانش از لوح به سوی او میجوشد در این صورت است که از حواس ظاهری بینیاز میشود نظیر جوشیدن آب از عمق زمین که در مثال حوض گذشت،و هرگاه به خیالاتی روی بیاورد که از محسوسات حاصل میشود،آن خیالات مانع میشوند که روح محفوظ را ببیند.
چنان که هرگاه آب از نهرها در حوض جمع شود مانع میشود که آب از عمق زمین بجوشد،و کسی که صورت خورشید را در آب میبیند خود خورشید را نمیبیند.بنابراین قلب دو در دارد:یک در به عالم ملکوت یعنی لوح محفوظ و عالم فرشتگان باز است و یک در به حواس پنجگانه باز است که به عالم طبیعت وابسته است و عالم طبیعت بگونهای عالم ملکوت و لوح محفوظ را نشان میدهد.
امّا باز شدن در قلب با دریافت از حواس آشکار است و بر کسی پوشیده نیست؛ و امّا باز شدن در درونی قلب به عالم ملکوت و دیدن لوح محفوظ با دقّت در شگفتیهای خواب و آگاه شدن قلب در خواب از رویدادهای آینده یا گذشته بیآن که از طریق حواس دریافت کرده باشد میّسر است،و مسلم است که این در تنها بر روی کسانی گشوده میشود که منحصرا به ذکر خدا بپردازند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مفردون گوی سبقت ربودند.عرض شد:ای رسول خدا آنها کیانند؟فرمود:کسانی که در ذکر خدای متعال حریصند و یاد خدا گناهانشان را میریزد و سبکبار وارد قیامت میشوند آنگاه حضرت در توصیف آنها به نقل از خدای متعال فرمود:به آنها روی میآورم آیا هیچ کس میداند به کسی که روی میآورم چه چیزی میخواهم بدهم،آنگاه خداوند فرمود:
نخستین چیزی که به آنها میدهم این است که از نور خودم در دلهایشان میافکنم پس از من خبر میدهند چنان که من از آنها خبر میدهم». (1)محلّ ورود این دانشها همان در درونی قلب است،در این صورت فرق بین علوم انبیا و اولیا(علیه السلام) و علوم حکما و علما همین است،به این معنی که علوم انبیا و اولیا از درون دل و از همان دری میآید که به عالم ملکوت باز است،و علم حکما و علما از درهای حواس ظاهری میآید که به عالم طبیعت باز است.شکفتیهای دل و حرکت آن میان دو عالم غیب و شهود(ملک و ملکوت)در علم معامله قابل کنجکاوی و بررسی نیست.این بود مثالی که تو را از تفاوت میان محل ورود دو دانش آگاه میکند.
مثال دوم از تفاوت میان دو عمل اولیا و علما تو را آگاه میسازد.علما کار میکنند که خود علوم را به دست آورده و در قلب جای دهند،و اولیا کار میکنند که دل را جلا دهند و آن را فقط پاک کنند و صیقل دهند.نقل
1) (73) این حدیث را ترمذی و حاکم با کمی اختلاف از ابو هریره و طبرانی در الکبیر از ابو دردا به سندی صحیح روایت کردهاند چنانکه در الجامع الصغیر آمده است و بیهقی در الشعب به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در المغنی است.
کردهاند که چینیان و رومیان در برابر یکی از شاهان به زیبایی صنعت نقاشی افتخار کردند.شاه تصمیم گرفت که ایوانی را در اختیارشان قرار دهد تا یک طرف ایوان را چینیها و طرف دیگرش را رومیها نقاشی کنند و میان دو گروه نقّاش پردهای آویخت که هر گروهی از کار گروه دیگر آگاه نشود.هر دو گروه مشغول کار شدند رومیان رنگهای بیشمار و کمیاب فراهم آوردند و چینیان بدون رنگ و دست خالی وارد ایوان شدند و آن سمت از ایوان را که میبایست نقاشی کنند صیقل و جلا دادند.چون رومیان از نقاشی فراغت یافتند چینیها نیز ادّعا کردند که کار را به پایان رساندهاند.شاه از گفته آنها به شگفت آمد که چگونه با نداشتن گنگ کار را تمام کردهاند.گفته شد:چگونه با نداشتن رنگ نقاشی را تمام کردهاید؟گفتند:از ما چه میخواهید پرده را بردارید.پرده را برداشتند دیدند در آن طرف از ایوان که آنها کار میکردند نقاشیهای زیبای رومیان تابیده و درخشش و روشنی آن بیشتر از طرف رومیان است،زیرا طرف مربوط به آنها بر اثر جلای فراوان همانند آینه شده بود.و به سبب همین جلای فراوان،طرف چینیها از زیبایی بیشتری برخوردار بود. (1)
1) (74) این داستان را مولوی در مثنوی خود به نظم کشیده و به جای رومی،چینی و به جای چینی رومی گذاشته و گفته است: اهل چین و روم در بحث آمدند رومیان در علم واقفتر بدند چینیان گفتند یک خانه به ما خاص بسپارید و یک آن شما بود دو خانه مقابل در بدر آن یکی چینی ستد رومی دگر چینیان صد رنگ از شه خواستند پس خزینه باز کرد آن ارجمند هر صباحی از خزینه رنگها چینیان را راتبه بود و عطا رومیان گفتند نی نقش و نه رنگ در خور آید کار را جز دفع زنگ در فروبستند و صیقل میزدند همچو گردون ساده و صافی شدند چینیان چون از عمل فارغ شدند از پی شادی دهلها میزدند شه درآمد دید آنجا نقشها میربود آن عقل را و فهم را بعد از آن آمد به سوی رومیان پرده با بالا کشیدند از میان عکس آن تصویر و آن کردارها زد بر این صافی شده دیوارها هر چه آنجا بود اینجا به نمود دیده را از دیده خانه میربود
همچنین توجّه اولیا به پاکسازی و صیقل دادن دل است تا نور حق کاملا بر دل بتابد همانند کار چینیها(در مثال گذشته)و توجّه علما و حکما به گرد آوردن نقش و صورت علوم در دل معطوف است همانند کاری که رومیان کردند.به هر حال دل مؤمن نمیمیرد و علم او در هنگام مرگ از بین نمیرود و صفای دل او به تیرگی مبدّل نمیشود،و به این مطلب داشته هر کس گفته است:خاک جایگاه ایمان(دل مؤمن)را از بین نمیبرد و ایمان وسیلهای است که انسان را به خدای متعال نزدیک میکند اما آنچه آدمی از علم به دست آورده یا آنچه از صفا و آمادگی برای پذیرش خود علم تحصیل کرده او را از ایمان و معرفت بینیاز نمیکند،از این رو هیچ کس جز با علم و معرفت به سعادت نمیرسد.
بعضی سعادتها شریفتر از بعضی است،چنان که بینیازی فقط به ثروت است پس کسی که پول دارد ثروتمند است و کسی که گنجهای پر دارد نیز ثروتمند است.درجات خوشبختان بر حسب شناخت و ایمان آنها متفاوت است چنان که درجات ثروتمندان بر حسب کمی و زیادی مال تفاوت میکند،شناختها(ی مربوط به ذات حق)نور است و مؤمنان تنها با نور معرفت به دیدار حق میشتابند.
خدای متعال میفرماید: یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ (1)و در حدیث آمده است«به بعضی از مؤمنان نوری همانند کوه و به بعضی نوری کوچکتر از آن داده میشود،تا آنجا که نفر آخر آنها مردی است که نوری به او داده میشود که به اندازه انگشت شست پای اوست.پس یک بار نور متجلّی و دیگر بار خاموش میشود هرگاه نور متجلّی شود مؤمن گام بر میدارد و راه میرود و چون خاموش شود میایستد.عبور مؤمنان از صراط بهاندازۀ نور آنهاست.بعضی از آنها به یک چشم بر هم زدن میگذرند و بعضی مانند برق و بعضی چون ابر و برخی مانند سقوط ستاره و بعضی مانند دویدن اسب عبور میکنند و کسی که به
1) (75) حدید/12:نور آنها(مردان و زنان مؤمن)پیش رو و در سمت راستشان بسرعت حرکت میکند.
اندازۀ انگشت شست پایش نور به وی عطا شده چهار دست و پا راه میرود، بهطوریکه یک دست او بر زمین میافتد و دست دیگرش را به جایی میگیرد؛ یک پایش بر زمین میافتد و پای دیگرش به جایی وابسته است و آتش به اطراف بدنش میرسد.حضرت فرمود:«پیوسته به آن حال هست تا رها شود-تا آخر حدیث». (1)
پس با توجّه به این روایت تفاوت ایمان مردم آشکار میشود،بنابراین نور ایمان مردم عوام مانند نور چراغ،و نور برخی از آنها مانند شمع است،و نور ایمان صدّیقان مانند نور ماه و ستارگان است،و نور ایمان پیامبران همانند نور خورشید است،و همان طوری که در نور خورشید چهرۀ کرانهها با همۀ گستردگیشان آشکار میشود و در نور چراغ تنها یک گوشۀ محدودی از خانه آشکار میشود،تفاوت شرح صدر به وسیلۀ معارف و آشکار شدن ملکوت و عالم فرشتگان با همۀ وسعتش برای دلهای عارفان نیز چنین است.
از این رو در حدیث آمده است:«گفته میشود:روز قیامت کسی که در دل او یک مثقال ایمان،نصف مثقال،یک چهارم مثقال و به اندازه یک دانه جو و ذرّهای ایمان باشد از دوزخ بیرون آورده میشود» (2)تمام این روایات تفاوت درجات ایمان را اعلام میدارد.زیرا این اندازههای ایمان مانع از ورود در دوزخ نیست و مفهوم آن این است که هر کس بیش از یک مثقال ایمان داشته باشد وارد دوزخ نمیشود و اگر هم وارد شود به اخراج آن فرمان داده شود.زیرا کسی که بهاندازۀ سنگینی ذرّهای ایمان در دل او باشد استحقاق ندارد که برای همیشه در دوزخ بماند اگر چه در آن داخل شود.
همچنین گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله):«چیزی نیست که از هزار عدد نظیر خودش
1) (76) اول این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 2،ص 478 با کمی اختلاف و به سندی صحیح بر طبق شروط بخاری و مسلم،روایت کرده و نیز ابن ابی شیبه و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابی حاتم و ابن مردویه نقل کردهاند چنان که در الدّر المنثور،ج 6،ص 172،آمده است.
2) (77) مسلم این حدیث را با کمی اختلاف لفظی در صحیح،ج 2،ص 117 روایت کرده است.
بهتر باشد جز انسان یا شخص مؤمن» (1)، به برتری قلب خداشناس با ایمان است زیرا این قلب بهتر از هزار قلب مردم عوام است.
خدای متعال فرمود: وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ. (2)و این،برتری دادن مؤمنان بر مسلمانان است و مقصود از مؤمن،مؤمن آگاه و عارف است نه مؤمنی که ایمانش تقلیدی باشد،و فرمود: یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ. (3)مقصود خداوند در اینجا از الّذین آمنوا کسانی هستند که ناآگاهانه خدا را تصدیق کردهاند و آنها را از کسانی که علم و آگاهی داده شدهاند جدا کرده است.دلیل مطلب این است که نام مؤمن روی مقلّد نهاده میشود اگر چه ایمانش از روی بینش و دانش نباشد.ابن عباس وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ را تفسیر کرده و گفته است:«خدا عالم را هفتصد درجه بالاتر از مؤمن بالا میبرد که فاصلۀ میان هر درجه بهاندازۀ فاصلۀ میان آسمان و زمین است».
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«برتری عالم بر عابد مانند برتری من بر پاییندرجهترین مرد از یاران من است». (4)و در روایتی است«مانند برتری ماه بر دیگر ستارگان است».و نیز فرمود:«بیشتر بهشتیان افراد سادهلوح هستند و درجات بلند از آن خردمندان است». (5)با توجّه به این شواهد تفاوت درجات بهشتیان بر حسب تفاوت دلها و معرفتهایشان روشن میشود از این رو روز قیامت روز بیبهرگی و غبن است،زیرا کسی که از رحمت خدا محروم شده سخت زیان
1) (78) این روایت را طبرانی در الکبیر از سلمان به سندی صحیح روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
2) (79) آل عمران/139:شما برترید اگر ایمان داشته باشید.
3) (80) مجادله/11:خداوند آنها را که ایمان آوردهاند و کسانی را که از علم بهره دارند درجات عظیمی میبخشد.
4) (81) ترمذی این حدیث را در سنن،ج 10،ص 158 روایت کرده و در ج 1،(همین کتاب) ص 16 گذشت.
5) (82) این روایت بدون این زیادتی در صفحات پیش گذشت.
برده است.و آن که مورد رحمت حق واقع شده در بالای درجۀ خود درجات بالاتری میبیند و نگاهش به آن درجات مانند نگاه ثروتمندی است که ده درهم سرمایه دارد به ثروتمندی نگاه میکند که از خاور تا باختر زمین را مالک است و بر هریک از آنها ثروتمند اطلاق میشود،امّا میان آن دو بسیار تفاوت است و چه بسیار زیان و بیبهرگی است بر کسی که بهرهاش از آن اندک است.
خدای متعال فرمود: وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلاً. (1)
(1)بر درست بودن راه کسانی که از طریق مجاهده(با نفس)معرفت به دست میآورند و از طریق دانش آموختن و راهی که معمول و رایج است به کسب معرفت نمیپردازند.
هر انسانی که از راه الهام و بطور ناخودآگاه چیزی بر او کشف شود،اگر چه اندک باشد درست بودن این راه را میشناسد و هرکس در نفس خود چنین آگاهی نیابد لازم است که به آن ایمان بیاورد،زیرا درجۀ شناخت در انسان غریزه است و از دین و داستانها و تجربهها شواهدی بر قیمت آن وجود دارد. (2)
شاهد بر این مطلب گفتار خداوند است: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا . (3)بنابراین هر دانشی که با مواظبت بر عبادت،بدون آموختن در دل آشکار شود طریق کشف و الهام است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرکه به آنچه میداند عمل کند خدا علم آنچه را نمیداند به او میدهد و در عمل کردن به آنچه میداند موفّقش میدارد تا سزاوار بهشت شود و هرکس به آنچه میداند عمل نکند در آنچه میداند سرگشته شود و در آنچه عمل میکند توفیق به دست نیاورد تا سزاوار دوزخ گردد» (4)،خدای متعال فرمود:
1) (83) اسراء/21:درجات آخرت و برتریهایش از این هم بیشتر است.
2) (84) عنکبوت/69:و آنها که در راه ما(با خلوص نیّت)جهاد کنند قطعا هدایتشان خواهیم کرد.
3) (85) عنکبوت/69:و آنها که در راه ما(با خلوص نیّت)جهاد کنند قطعا هدایتشان خواهیم کرد.
4) (86) این روایت به صورت زیر قبلا گذشت من عمل بما علم ورثه اللّه علم ما لم یعلم،ولی بر بقیه این روایت(که مؤلف ذکر کرده است)دست نیافتم.
وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ. (1)گفته شده:«خدا برایش راه بیرون شدن از اشکالات و اشتباهات را قرار میدهد»و نیز فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً. (2)گفته شده منظور این است که خدا نوری را به او عطا میکند که با آن میان حق و باطل فرق بگذارد و با آن وی را از اشتباهات بیرون بیاورد.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)در دعای خود از خدا درخواست نور میکرد،و عرضه میداشت:«بار خدایا به من نوری بده و بر نورم بیفزای و در دلم و گوشم نوری قرا بده تا این که عرض کرد:در مو و پوست و گوشت و خونم نوری قرار ده» (3)و از آن حضرت دربارۀ گفتار خداوند: أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ. (4)سؤال شد که منظور از این شرح(صدر) چیست؟حضرت فرمود:«منظور توسعه است هرگاه نور در دل وارد شود سینه وسعت یابد و حوصله زیاد شود».پیامبر در حقّ ابن عبّاس فرمود:«بار خدایا ابن عبّاس را در دین دانایی بده و تأویل را به او بیاموز.» (5)علی(علیه السلام)فرمود:«چیزی که پیامبر در نهان برایمان حدیث کرده باشد جز این حدیث نیست که خداوند سبحان درک کتابش(قرآن)را به بندهای بدهد.» (6)و این عمل آموختنی نیست،و در تفسیر گفتۀ خدای متعال: یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ. (7)گفته شده که منظور فهم قرآن است،و خدای متعال
1) (86) طلاق/2:و هرکس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند.
2) (87) انفال/29:ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر از(مخالفت فرمان)خدا بپرهیزید برای شما یک وسیلهای برای جدایی حق از باطل قرار میدهد.
3) (88) احمد بن حنبل این روایت را در مسند خود،ج 1،ص 373 در یک حدیث طولانی نقل کرده است.
4) (89) زمر/22:آیا کسی که خدا سینهاش را برای اسلام گشاده کرده و بر فراز مرکبی از نور الهی قرار گرفته است.درّ المنثور،ج 5،ص 325 در قبل همین آیه با اندک تغییری که از ابن مردویه از عبد الله بن مسعود روایت شده رجوع کنید.
5) (90) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 1،ص 314،روایت کرده است.
6) (91) در جلد دوم(همین کتاب)،ص 239 گذشت.
7) (92) بقره/269:دانش را به هرکس بخواهید میدهد.
فرمود: فَفَهَّمْناها سُلَیْمانَ. (1)و آنچه را بر سلیمان کشف شده فهم نامیده است،و ابو دردا میگفت:«مؤمن کسی است که از پشت پردهای نازک مینگرد و به خدا سوگند که خدا حق را در دلهایشان میافکند و بر زبانهایشان جاری میسازد.»یکی از پیشینیان گوید:«پندار مؤمن آینده گویی است.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از تیز هوشی مؤمن بر حذر باشید که او با نور خدا مینگرد» (3)و گفتار خدای متعال به همین مطلب دارد: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ. (4)و نیز گفتار خدای متعال: قَدْ بَیَّنَّا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ. (5)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«دانش دو گونه است دانشی درون قلب است که مفید میباشد» (6)از عالمی سؤال شد که علم باطن چیست؟گفت:علم باطن سرّی از اسرار الهی است که خدا در دلهای دوستانش میافکند که هیچ انسان و فرشتهای از آن آگاه نمیباشد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بعضی از امّت من با فرشته سخن میگویند» (7)ابن عباس چنین قرائت کرده است: و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبیّ و لا محدّث. (8)منظور از رسول و بنی صدیقین است و محدث کسی است که به او الهام میشود و از درون دل حقایق بر او کشف
1) (93) انبیا/79:ما حکم(واقعی)آن را به سلیمان تفهیم کردیم.
2) (94) در شرح ابن میثم بر صد کلمه امیر المؤمنین علی(علیه السلام)،چاپ جامعۀ مدرسین قم،ص 85، ظنّ العاقل کهانة،آمده است.-م.
3) (95) بخاری در تاریخ و ترمذی در سنن از ابو سعید و ابن عدی از ابو امامه روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر است.
4) (96) حجر/75:در این(سرگذشت عبرتانگیز)نشانههایی است برای هوشیاران.
5) (97) بقره/118:ولی ما(بهاندازۀ کافی)آیات و نشانهها را برای اهل یقین روشن ساختهایم.
6) (98) ترمذی حکیم در النوادر و ابن عبد البر در العلم روایت کرده چنان که در مختصر خود ص 90 از حدیث حسن به صورت مرسل به اسناد صحیح نقل کرده و خطیب در تاریخ(بغداد)از روایت حسن از جابر به اسناد خوبی نقل کرده و ابن جوزی چنان که در المغنی است آن را معلول دانسته،و ابن ابی شیبه آن را از حسن روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر است و نظیر آن در ج اول،ص 125 گذشت.
7) (99) به صحیح بخاری،ج 5،ص 15 رجوع کنید.
8) (100) حج/52:ما هیچ رسول و پیامبری را پیش از تو نفرستادیم.
میشود نه از راه محسوسات خارجی.
قرآن به صراحت میفرماید که تقوا کلید هدایت و کشف است و این علمی است که بدون آموختن حاصل میشود.خدای متعال میفرماید: وَ ما خَلَقَ اللّهُ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ. (1)خداوند آیات و نشانهها(ی وجود خدا)را به تقواپیشگان اختصاص داده است و فرموده است: هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ. (2)ابو یزید و دیگران میگفتند:عالم آن کسی نیست که مطلبی را از کتابی حفظ میکند و چون محفوظات خود را فراموش کرد جاهل میشود،بلکه عالم کسی است که علم خود را هر وقت بخواهد بدون درس خواندن و حفظ کردن از پروردگارش میگیرد.و این همان عالم ربّانی است و به چنین عالمی خدای متعال فرموده است: آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً. (3)با اینکه هر علمی از پیشگاه اوست،لیکن بعضی از علوم بهوسیله آموختن مردم است و این علم لدنّی نامیده نمیشود،بلکه علم لدنّی علمی است که بدون وسیله خارجی مشخّصی از درون دل گشوده میشود.این بود شواهدی از شرع و عقل و اگر تمام آیات و روایاتی که در این مورد وارد شده گرد آید بیرون از شمار خواهد بود،امّا مشاهدۀ این حقیقت از راه تجربه نیز بیرون از شمار است و این حقیقت بر صحابه و تابعین و افراد بعد از آنها آشکار شده است.
میگویم:این کشف باطنی بر امامان معصوم از اهل بیت(علیه السلام)بسیار به ظهور رسیده،چنان که در اصول کافی کلینی(ره)کتاب الحجّة-و کتاب بصائر الدّرجات محمّد بن حسن صفّار و کتاب الخرائج و الجرائح راوندی و کتاب کشف الغمّة اربلی و دیگر کتب تصنیف شده آمده
است که آن بزرگواران(علیه السلام)از اعتقادات مردم و باطن آنها به فراست،خبر دادهاند و در سخن گفتن آنان با خضر(علیه السلام)و گفتگویشان با فرشتگان و مسخّر ساختن جنّیان و فرستادن آنها برای کارهایشان و دیگر انواع کرامتها،بسیار نقل شده است و ما پارهای از آن کرامات را در کتاب اخلاق امامت از بخش عادات، نقل کردهایم.از جمله روایات نبوی در این زمینه بدین قرار است:«علم با بسیار آموختن نیست،بلکه علم نوری است که خدا در دل کسی میاندازد که هدایت او را میخواهد.» (1)«دانش نور و روشنی است که خدا در دلهای دوستانش میاندازد و به زبانشان جاری میسازد.» (2)«علم،علم خداست و آن را جز به اولیا به کسی نمیدهد.» (3)«گرسنگی ابر دانش است و هرگاه بنده گرسنه شود از او حکمت میبارد.» (4)«هرکس خود را چهل بامداد برای خدا خالص سازد،چشمههای دانش از دلش بر زبانش ظاهر شود.» (5)«هیچ بندهای نیست مگر این که دل او دو چشم پنهان دارد و با آنها غیب را درک میکند.» (6)«هرگاه خدا نسبت به بندهای خیر بخواهد دو چشم دلش را میگشاید پس آنچه را که از چشم ظاهریش پنهان باشد میبیند.» (7)غزالی میگوید:«این داستانها به حال کسی که منکر این حقایق است نفعی
1) (104) از حدیث عنوان بصری از حضرت صادق(علیه السلام)معروف است،به بحار الانوار،ج 1، ص 68 رجوع کنید.
2) (105) در هیچ مأخذی به آن دست نیافتم.
3) (106) این دو حدیث را در هیچ مأخذی نیافتم.
4) (107) این دو حدیث را در هیچ مأخذی نیافتم.
5) (108) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه از ابو ایّوب به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر است.
6) (109) مدرکی برای آن نیافتم.
7) (110) بر این حدیث دست نیافتم مگر آنچه را ابو الشیخ از ابو ذر به سندی ضعیف چنین روایت کرده است«اذا اراد اللّه بعبد خیرا فتح له قفل قلبه و جعل فیه الیقین و الصدق،و جعل قلبه وعیا لما سلک فیه،و جعل قلبه سلیما و لسانه صادقا و خلیقته مستقیمة و جعل اذنه سمیعة و عینه بصیرة،هرگاه خدا خیر بندهای را بخواهد قفل دلش را میگشاید و در آن یقین و راستی قرار میدهد،دلش را پذیرای مطالبی میکند که در آن وارد شود،و دلش را سالم،زبانش را راستگو و طبیعتش را مستقیم و گوشش را شنوا و چشمش را بینا قرار میدهد»به الجامع الصغیر باب همزه رجوع کنید.
ندارد مگر زمانی که آن حقیقت را در نفس خود مشاهده کند و هرکس اصل مطلب را منکر شود شرح و تفضیل آن را نیز انکار میکند.»امّا دلیل قطعی که هیچ کس نمیتواند آن را انکار کند دو چیز است:
1-شگفتیهای رؤیای صادقه،زیرا به وسیلۀ آن امور پنهانی کشف میشود و هرگاه این عمل در خواب ممکن باشد در بیداری هم محال نخواهد بود.تفاوت خواب و بیداری فقط در راکد بودن حواس و عدم اشتغال آن به امور محسوس است و بسا شخص بیداری که در فکر فرورود و بر اثر سرگرمی به خودش،نه میبیند و نه میشنود.
2-پیامبر(صلی الله علیه و آله)از غیب و کارهای آینده خبر داد چنان که قرآن نیز مشتمل بر امور غیبیه است و هرگاه برای پیامبر این کار ممکن باشد برای دیگران هم ممکن است؛زیرا پیامبر کسی است که حقیقت کارها بر او کشف میشود و به اصلاح مردم نیز مشغول است.بنابراین محال نیست که شخصی وجود داشته باشد که حقایق بر او کشف شود و به اصلاح مردم مشغول نباشد و چنین شخصی پیامبر نیست بلکه ولّی نامیده میشود.پس هرکس به پیامبر ایمان داشته باشد و خواب صحیح و درست را راست بداند ناچار بر او لازم است که اعتراف کند که قلب یک در به سوی خارج دارد که در حواس است و یک در از درون دل بسوی ملکوت و عالم فرشتگان دارد که باب الهام و وحی و دمیدن در دل است،و هرگاه به این دو با هم اقرار کند نمیتواند علوم را به آموختن و از راه اسباب شناخته شده منحصر بداند،بلکه مجاهدۀ(با نفس)میتواند راهی برای رسیدن به علم باشد.و این مطلب بر حقانیّت شگفتیهای دل و آمد و شد آن میان عالم دنیا و عالم فرشتگان که نقل کردیم دلالت میکند.
امّا علّت کشف شدن امور در خواب،به صورتی که به تعبیر محتاج باشد و نیز مجسّم شدن فرشتگان به صورتهای گوناگون برای پیامبران و اولیاء از اسرار شگفتیهای قلب است و مربوط به علم مکاشفه،از این رو به آنچه گفتیم اکتفا میکنیم زیرا همین برای تشویق به مجاهده و مکاشفه خواستن به کمک جهاد کافی است.
شدن آن
(1)بدان که قلب بسان گنبدی است که درهایی دارد و از هر دری حالات بدان فروریزد،یا مانند هدفی که از اطراف تیرها به آن فرود آید،یا همانند آینهای نصب شده است که انواع صورتها در برابر آن قرار میگیرد و پیاپی در آن صورتی دیده میشود و از صورت خالی نیست یا مانند حوضی است که از نهرهای مختلفی که به آن سرازیر است آبهایی در آن فرومیریزد.تنها راههای ورود این نشانهها که در هر حال در دل تازه میشود یا از طریق ظاهر است که همان حواس پنجگانه است،و یا از باطن است که خیال،شهوت غضب و اخلاق ترکیب یافته در مزاج انسان است،زیرا هرگاه چیزی با حواس درک شود در دل اثر میگذارد.همچنین هرگاه بر اثر پرخوری یا قوّت مزاج شهوت بجنبد،اثری در قلب پدید میآید و اگر خود را از احساس و خیالاتی که در نفس پدید میآید باز دارد اثر آن باقی میماند،لذا خیال از چیزی به چیزی منتقل میشود و در نتیجه قلب از حالی به حال دیگر برمیگردد،و مقصود این است که قلب همواره به وسیلۀ این عوامل در تغییر و تحوّل است.آثار ویژهای که در دل پدید میآید همان خواطر است،یعنی اندیشهها و خاطرههایی است که بر قلب عارض میشود و آن ادراکات علمی دل است که یا به تازگی فرا میگیرد و یا پس از فراگیری به یاد میآورد آن را خواطر مینامند زیرا پس از آن که دل از آن غافل بوده به خاطر میآورد،و همین خواطر موجب تحریک ارادههاست زیرا نیّت و تصمیم و اراده تنها پس از خطور مقصود به دل،حاصل میشود.پس مبدأ کارها خواطر است بنابراین خاطر است که رغبت را تحریک میکند و رغبت اراده را و اراده نیّت را و نیّت اعضا را به حرکت در میآورد.
خواطری که رغبت را تحریک میکند تقسیم میشود به خواطری که به شرّ فرا میخواند و به آخرت زیان میرساند و خواطری که به خیر فرا میخواند و در
آخرت بهره میرساند و دو اندیشۀ مختلفند و نیاز به دو اسم دارند.بنابراین اندیشۀ ستوده الهام نامیده میشود و اندیشۀ نکوهیده وسواس نام دارد؛و میدانید که این اندیشهها نو پدید است و هر نوپدیدی علّت میخواهد و هرگاه پدیدهها گوناگون شود بر وجود علّتهای گوناگون دلالت میکند این همان متوقّف بودن مسبّبات بر اسباب است که در سنّت خدا شناخته شده است.پس هرگاه دیوارهای خانه با نور آتش روشن شود و سقف آن تاریک و با دود سیاه شود روشن است که علّت سیاهی غیر از علّت روشنایی است.همچنین برای روشناییها و تاریکیهای دل دو علّت مختلف وجود دارد:پس اندیشهای که به خیر دعوت میکند فرشته و علتی که به شر فرا میخواند شیطان نامیده میشود و لطفی که دل به وسیلۀ آن آمادۀ قبول الهام فرشته میشود توفیق نام دارد و آنچه با آن آماده قبول وسوسۀ شیطان میشود خواری و گمراهی نامیده میشود،زیرا معانی گوناگون نیاز به اسمهای گوناگون دارد و فرشته از آفریدگان خداست که کارش خیر رساندن و افادۀ دانش و کشف حقیقت و وعده دادن به خیر و امر به معروف است.خدا او را آفریده و بر آن کار مسخّرش ساخته است.شیطان آفریدهای است که کارش بر خلاف فرشته است؛به شرّ فرا میخواند و به کارهای زشت فرمان میدهد و در هنگامی که بندهای همّت به کار خیر میکند او را از فقر میترساند.از این رو وسوسه در برابر الهام و شیطان در برابر فرشته و توفیق در برابر خذلان است و خدای متعال در گفتارش به آن دارد: وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ. (1)تمام موجودات جفت و در برابر یکدیگر قرار دارند جز خدای متعال که چیزی در برابر او نیست بلکه او حقیقتی یکتا و خالق همۀ جفتهاست.
بنابراین دل به طرف شیطان و فرشته کشیده میشود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«در دل دو همدم است:همدمی از جنس فرشته که به خیر وعده دهد و حق را تصدیق کند و هرکس آن را بیابد بداند که از سوی خداست و خدا را بستاید،و
1) (111) ذاریات/49:و از هر چیز دو زوج آفریدیم شاید متذکّر شوید.
همدمی از دشمن است که به شرّ وعده میدهد و حق را تکذیب میکند و از خیر نهی مینماید،و هرکس آن حالت را در خود بیابد از(شرّ)شیطان به خدا پناه ببرد.سپس این آیه را تلاوت کرد: اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ، (1)تا آخر آیه.یکی از پیشینیان گوید:«این دو همدم دو نوع تصمیم به کارند که در دل به حرکت در میآیند؛تصمیمی از سوی خدا و تصمیمی از سوی دشمن.پس خدا رحمت کند بندهای را که در برابر تصمیم خود توقّف کند.اگر از خدا باشد امضا کند و اگر از دشمن باشد با آن بستیزد و به سبب کشیده شدن قلب میان این دو همدم است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دل مؤمن میان دو انگشت از انگشتان (قدرت)خداوند است» (2)و خدای سبحان منزّه از آن است که انگشت مرکّب از گوشت و خون و استخوان داشته باشد که به بندهایی تقسیم شود.معنای واقعی انگشت تند زیر و رو کردن و قدرت بر حرکت و تغییر دادن است زیرا انسان انگشت را برای انگشت بودنش نمیخواهد،بلکه آن را برای عمل زیر و رو کردن و برگرداندن میخواهد،و همانطوری که انسان با انگشتانش کارها را انجام میدهد خدای متعال نیز کارهایش را با مسخّر ساختن فرشته و شیطان انجام میدهد و آن دو در زیر و رو کردن دلها مسخر قدرت حقّند،چنان که انگشتان شما در زیر و رو کردن اجسام به فرمان شمایند؛و دل بر اساس سرشت بطور یکسان شایستۀ قبول آثار فرشتگان و شیاطین میباشد و قبول هیچ کدام بر دیگری ترجیح ندارد و تنها یک طرف با پیروی خواهشها و در افتادن با شهوتها یا روی گردانی و مخالفت با آنها ترجیح پیدا میکند.پس اگر انسان از خواستۀ شهوت و خشم پیروی کند شیطان به وسیلۀ هوا بر انسان مسلّط میشود و دل لانۀ شیطان میگردد،زیرا خواهشهای نفسانی چراگاه شیطان است و اگر با شهوتها بستیزد و آن را بر نفس خود مسلّط نسازد و به خوی فرشتگان در آید دل او قرارگاه و جای فرود آمدن فرشتگان میشود،و چون هیچ قلبی از شهوت،غضب
و حرص و طمع و آرزوی دراز و دیگر صفات بشری که از هوا سرچشمه میگیرد،خالی نیست ناچار هیچ قلبی از وسوسۀ شیطان خالی نمیباشد.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«برای هریک از شما شیطانی است،عرض کردند:ای پیامبر خدا آیا برای تو هم شیطانی است؟فرمود:آری جز این که خدا به من کمک کرد و شیطان تسلیم من شد و جز به کار خیر مرا به کاری امر نمیکند». (1)دلیل این امر این است که شیطان فقط به وسیلۀ شهوت در وجود انسان تصرّف میکند و خداوند به هرکس کمک کند تا شهوتش را جز در موارد شایسته و بهاندازۀ شایسته اعمال نکند شیطان او را به بدی دعوت نمیکند از این رو شیطانی که به چنین شهوتی مسلّح است جز به کار خیر فرمان نمیدهد.
هرگاه یاد دنیا و خواهشهای نفسانی بر دل چیره شود فرصت وسوسه برای شیطان پیدا میشود و هرگاه قلب به یاد خدا بگراید شیطان کوچ کند و فرصت (وسوسه)را از دست بدهد و فرشته و همّت(به کار خیر)به انسان روی بیاورد.
بنابراین حمله میان دو لشکر فرشته و شیطان در میدان دل همچنان ادامه دارد تا دل برای یکی از دو لشکر فتح شود و در آن سکنا گزیند و آن را وطن خود قرار دهد و عبور لشکر دوم(از دل)نوعی اختلاس و ربودن است و بیشتر دلها را لشکریان شیطان فتح کرده و آن را تصاحب کردهاند در نتیجه پر از وسوسههایی شده است که آدمی را به برگزیدن دنیا و رها کردن آخرت فرا میخواند:منشاء تسلّط لشکریان شیطان پیروی کردن از خواهشهای نفسانی است و پس از آن فتح کردن دل(برای فرشتگان)ممکن نیست جز با تهی ساختن دل از خوراک شیطان که شهوتها و خواستههای نفسانی است و آبادی دل به یاد کردن خدای متعال است،زیرا یاد خدا جایگاه نشان فرشتگان است.جریر بن عبد الله عدوی گوید:به علاء بن زیاد شکوه کردم که در سینهام وسوسهای مییابم گفت:سینه مانند خانهای است که دزدان بر آن عبور میکنند؛اگر چیزی در خانه باشد به آن سرگرم میشوند و گرنه میروند و خانه را رها میکنند.یعنی دلی که از
1) (114) مسلم در صحیح ج 8،ص 139 از حدیث ابن مسعود روایت کرده است.
هوا تهی باشد شیطان در آن وارد نشود از این رو خدای متعال فرموده: إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ. (1)و هرکس از هوا پیروی کند بنده هوا است نه بندۀ خدا.از این رو شیطان بر او چیره میشود،خدای متعال میفرماید: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (2)که دارد به این که هوای نفس معبود و خدای اوست پس چنین شخصی اسیر و بندۀ هوای نفس است نه بندۀ خدا.
عثمان بن ابی العاص گوید:«ای رسول خدا شیطان میان من و نماز و قرائتم مانع شد حضرت فرمود:آن شیطانی است به نام خنزب،هرگاه او را(در خود) احساس کردی از او به خدا پناه ببر و سه بار از سمت چپ آب دهان بینداز.
عثمان گفت:چنان کردم و خدا او را از من دور کرد» (3)و در حدیث است که «برای وضو شیطانی است به نام ولهان پس او به خدا پناه ببرید» (4)وسوسۀ شیطان را از دل محو نمیکند،مگر یاد چیزی که غیر از وسوسه باشد؛زیرا هرگاه یاد چیزی در دل حضور یابد آنچه قبلا در دل بوده از بین میرود ولی هر چیزی جز ذکر خدا و آنچه به آن تعلّق دارد ممکن است جولانگاه شیطان باشد.بنابراین ذکر خدای سبحان است که موجب امنیّت است و شیطان را در آن مجالی نیست و هیچ چیز با ضدّ خودش چاره نمیشود و ضدّ تمام وسوسههای شیطانی ذکر خدا و پناه بردن به اوست و رهایی از شیطان با حول و قوّۀ الهی میسّر است و همین است معنای:اعوذ باللّه من الشیطان الرّجیم و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلی العظیم،و جز پرهیزکاران که بیشتر به یاد خدایند کسی قادر به این عمل نیست و شیطان فقط در هنگام لغزش و خطا و فرصت مییابد که
1) (115) اسراء/65:(امّا بدان)تو هرگز سلطهای بر بندگان من پیدا نخواهی کرد.
2) (116) جاثیه/23:آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده؟
3) (117) مسلم در صحیح ج 7،ص 21 روایت کرده و نووی گوید گفتار آن حضرت«حال بینی و بین صلاتی»یعنی مانع شد که از آن لذت ببرم و با فراغت بال در آن خاشع باشم.
4) (118) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 421 روایت کرده و در حاشیه آن آمده است گفتار آن حضرت«ولهان»مصدر«و له»است یعنی هرگاه سرگردانی شیطان برای به حیرت افکندن مردم متحیّر و سرگشته شود از این رو به این اسم نامیده شده است.
در دلها وسوسه کند،خدای متعال میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)مجاهد در معنای آیۀ من شر الوسواس الخناس. (2)گفته است:وسوسه بر دل انسان گسترده است و هرگاه خدای سبحان را یاد کند دور شود و آرام گیرد و هرگاه از یاد خدا غافل شود بر دلش گسترده شود.پس میان ذکر خدا و وسوسۀ شیطان تنازع و حمله برقرار است همان طور که میان روشنی و تاریکی و شب و روز تدافع وجود دارد و به سبب همین تدافع است که خدای متعال فرموده: اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللّهِ. (3)
در حدیث است که«شیطان بینی خود را بر روی دل آدمی مینهد و هرگاه خدا را یاد کند آرام بگیرد و ساکت شود و اگر خدا را فراموش کند قلبش را ببلعد». (4)
ابن وضّاح در حدیثی که نقل کرده گوید:«هرگاه شخص به چهل سال برسد و(از گناهان)توبه نکند شیطان دست به صورتش میکشد و میگوید:
پدرم قربان صورتی که رستگار نمیشود.» (5)
(1)همان طور که شهوت آمیخته با گوشت و خون آدمی است،شیطان نیز در گوشت و خون انسان جاری است و بر تمام پیرامون دل احاطه دارد.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به راستی که شیطان همانند خون که در رگها جاری است در وجود انسان جریان دارد.بنابراین با گرسنگی راههای ورود شیطان را تنگ
1) (119) اعراف/201:پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند به یاد(خدا و پاداش و کیفر او)میافتد.
2) (120) ناس/4:از شرّ وسواس خنّاس.
3) (121) مجادله/19:شیطان بر آنها چیره شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده است.
4) (122) این حدیث را ابن ابی الدّنیا در مکرهای شیطان و ابو یعلی و بیهقی در الشعب از حدیث انس به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر است.
5) (123) عراقی گوید برای حدیث مأخذی نیافتم.
کنید» (1)و برای این که شهوتها دل را از همه سو در برگرفته خدای متعال از ابلیس خبر میدهد و میفرماید: لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ. ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ. (2)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:«به راستی که شیطان از راههایی در کمین انسان مینشیند.ابتدا از راه اسلام در کمین او مینشیند و میگوید:آیا مسلمان میشود و دین خود و پدرانت را رها میکنی؟پس نافرمانی شیطان میکند و مسلمان میشود آنگاه از طریق هجرت در کمین او مینشیند و میگوید:آیا هجرت میکنی و سرزمین و زنانت را رها میسازی؟پس نافرمانیاش میکند و هجرت میکند،سپس از طریق جهاد در کمین او مینشیند و میگوید:با آن که در جهاد از دست دادن جان و مال هست جهاد میکنی که کشته شوی و زنانت شوهر کنند و ثروتت تقسیم شود؟پس نافرمانی شیطان کند و به جهاد بپردازد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«کسی که چنین کند و بمیرد بر خداست که او را به بهشت داخل کند». (3)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)معنای وسوسه را ذکر کرده و آن همین اندیشههاست که به ذهن شخص مجاهد میآید که کشته میشود و زنانش شوهر میکنند و دیگر اموری که او را از جهاد باز میدارد،و این اندیشهها معلوم است،در این صورت وسوسه با مشاهده معلوم است و هر اندیشهای علّتی دارد و به اسمی نیاز دارد که آن را معرّفی کند.بنابراین نام سبب وسوسه،شیطان است،و هیچ انسانی از آن جدا نیست و تنها در نافرمانی و پیروی کردن از آن با یکدیگر اختلاف دارند.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«برای هر انسانی شیطانی است» (4)و با این نوع
1) (124) این حدیث را دارمی در ج 2،(سنن،)،ص 320 و احمد در مسند ج 3،ص 156 و 285 و 309 روایت کردهاند و جمله«فضیّقوا مجاریه با الجوع»را ندارد.
2) (125) اعراف/16-17:من بر سر راه مستقیم تو برای آنها کمین میکنم.سپس از پیشرو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آنها،به سراغ آنها میروم.
3) (126) این حدیث را نسایی در ج 6(سنن)،ص 22،و احمد و طبرانی و ابن حبان و بیهقی در الشعب از سبرة بن ابی فاکه روایت کردهاند چنان که در الدّر المنثور،ج 3،ص 73 آمده است.
4) (127) لحظهای پیش گذشت.
بینش معنای وسوسه،الهام،فرشته،شیطان،توفیق،سلب توفیق روشن شد و پس از این(مطالب)هرکه میخواهد در ذات شیطان بیندیشد که آیا جسمی لطیف یا جسم نیست و در صورتی که جسم است چگونه جسم وارد بدن انسان میشود؟ ما اکنون در علم مربوط به قلب نیازی به دانستن آن نداریم،بلکه کسی که در این موضوع بحث کند همانند کسی است که ماری در لباسش وارد شود و در حالی که دفع ضرر مار بر او لازم است سرگرم بحث از رنگ و شکل و طول و عرض مار شود و این عین نادانی است.بنابراین از برخورد اندیشههایی که انسان را به بدی وادار میکند آگاه شدی و این دلالت دارد که این تصادم و برخورد بدون تردید علّتی دارد و معلوم شد آن محرّکی که به بدی تحریک میکند و باید از او پرهیز کرد دشمن است و اینک که دشمن را شناختی سزاوار است که به پیکار با او بپردازی.
خدای متعال در بسیاری از آیات قرآن دشمنی او(شیطان)را بیان فرموده تا پس از ایمان به وجود این دشمن از او پرهیز کنی؛لذا فرموده است: إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِیرِ. (1)و نیز فرمود: أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ. (2)
پس بر بنده لازم است که دشمن را از خود دور کند نه آن که از اصل و تبار و محل سکونت آن بپرسد،آری سزاوار است که از اسلحۀ دشمن بپرسد تا بتواند آن را از خود دفع کند.اسلحۀ شیطان خواهشهای نفسانی و شهوتهاست و برای عملکنندگان همین بس است.
امّا شناخت ذات شیطان و حقیقت فرشتگان محلّ تاختوتاز عارفانی است که با شتاب وارد علم مکاشفه شدهاند و در علم معامله نیازی به شناخت آن
نیست؛آری لازم است همین مقدار بداند که خواطر و اندیشهها به چند بخش تقسیم میشود:اندیشهای که میدانیم آدمی را به شرّ میخواند و بر کسی پوشیده نیست که این وسوسه است و اندیشهای که انسان به یقین میداند آدمی را به کار خیر دعوت میکند و بدون تردید این اندیشه الهام است،و دیگر خواطری است که انسان در آن تردید دارد که آیا این،آهنگ فرشته است یا شیطان زیرا یکی از مکرهای شیطان این است که شرّ را خیر وانمود میکند و تشخیص آن دشوار است و بیشتر مردم به وسیلۀ این(اشتباه)هلاک میشوند.شیطان وقتی نمیتواند آدمی را به شرّی که آشکار است فرا بخواند شرّ را به صورت خیر جلوه میدهد.چنان که به دانشمند از راه اندرز میگوید:به مردم نمینگری که از نادانی مردهاند،و بر اثر غفلت رو به هلاکت،و مشرف به دوزخند.آیا به بندگان خدا رحم نمیکنی تا آنها را با پند و موعظهات از مهلکه نجات دهی،در حالی که خداوند به لطف خود دلی بینا و زبانی گویا و لهجهای پسندیده به تو عطا فرموده است پس چگونه ناسپاسی میکنی و خود را در معرض خشم او قرار میدهی و از انتشار دانش خود و دعوت آفریدگان خدا به راه راست خودداری میکنی؟همواره این مطالب را در نفس او استوار میسازد و با لطایفالحیل او را وادار میکند که به پند دادن مردم بپردازد و پس از آن او را به خود آرایی و الفاظ نیکو و اظهار خیر کردن وامیدارد و به او میگوید:اگر چنین نکنی سخنت در دلهای آنان نمینشیند و به حق هدایت نمیشوند و این کار را پیدرپی انجام میدهد و در اثنای موعظه او را بر ریاکاری و مقبول مردم شدن و لذّت مقام و عزّت یافتن به داشتن دانش و پیروان بسیار و تحقیر مردم فرا میخواند و با اظهار خیر خواهی آن بیچاره را به تدریج به مهلکه میافکند پس این دانشمند به سخنرانی میپردازد در حالی که میپندارد کار خیر میکند با آن که قصد او مقام و مقبول خلق شدن است و بدین سبب هلاک میشود،در حالی که میپندارد که در پیشگاه الهی مقامی دارد؛با آن که او در نزد خدا از کسانی است که رسول خدا دربارۀ آنها فرموده است:«خدا این دین را به وسیلۀ
کسانی تأیید میکند که بهرهای از خیر ندارند» (1)و نیز فرموده«همانا خدا این دین را بهوسیله مرد تبهکار تأیید میکند». (2)
از این رو روایت شده که ابلیس برای عیسی مسیح(علیه السلام)مجسّم شد و به او گفت:بگو لا إله الاّ اللّه.حضرت فرمود:سخن حقّی است ولی به گفتۀ تو آن را نمیگویم،زیرا برای شیطان در پوشش خیر نیز نیرنگهایی است و شیطان از این نوع نیرنگها بسیار دارد و با آن نیرنگها عالمان و عابدان و زاهدان و درویشان و ثروتمندان و دیگر طبقات مردم را که از شرّ آشکار بدشان میآید و راضی نمیشوند در گناهان آشکار فروروند،هلاک میکند.
بزودی مقداری از حیلههای شیطان را در کتاب غرور از آخر همین بخش بیان خواهیم کرد،شاید اگر روزگار به ما فرصتی دهد کتابی در خصوص مکرهای شیطان به نام تلبیس ابلیس تصنیف کنیم زیرا اکنون نیرنگهای او در میان شهرها و بندگان(خدا)بهویژه در اعمال(عبادی)و مذهبها منتشر شده تا آنجا که از کارهای خیر فقط اسمی باقی مانده است.تمام اینها اقراری است به وجود مکرها و حیلههای شیطان.پس بر بنده لازم است در برابر هر خاطرهای درنگ کند تا بداند که راه راه شیطان است یا فرشته و با نور بصیرت در آن دقّت کند نه به دلخواه طبع خود و جز با دانش بسیار و نور تقوا از آن حیلهها آگاه نمیشود چنان که خدای متعال فرموده: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا (یعنی به نور علم رجوع میکنند) فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ .یعنی اشکال بر آنها آشکار میشود.امّا کسی که نفس را به تمرین تقوا وادار نکند طبیعت او متمایل میشود که تسلیم حیلههای شیطان شود و از خواهشهای نفسانی پیروی کند و بسیار به اشتباه افتد و بسرعت هلاک شود،در حالی که خودش
نمیفهمد.در مورد چنین افرادی خدای متعال فرموده است: وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (1)در تفسیر آیه گفته شده منظور کارهایی است که گمان میکند آنها حسنات است،در حالی که سیّئات و گناهان است.دشوارترین انواع علوم مربوط به قلب،آگاه شدن از نیرنگهای نفس و حیلههای شیطان است،و این آگاهی بر هر بندهای واجب است،حال آن که مردم نسبت به آن بیتفاوتند و سرگرم علومی میشوند که وسوسه آنها بیشتر و شیطان بر آنها چیره میشود و دشمنی شیطان و راه پرهیز از او را از یاد میبرند.انسان از وسوسۀ زیاد رهایی نمییابد مگر آن که درهای اندیشههای برونی یعنی حواس پنجگانه و درونی یعنی شهوتها و دلبستگیهای دنیا را مسدود سازد و در خانهای تاریک خلوت کند که باب حواس مسدود باشد و از ثروت و اهل و عیال کناره گیرد تا راههای وسوسۀ درونی کم شود و اگر چنین کند باز هم راههای وسوسۀ درونی از طریق خیالاتی که وارد قلب میشود باقی است و جز با مشغول ساختن دل به یاد خدا این وسوسههای خیالی دفع نمیشود؛پس شیطان همواره با دل در پیکار است و آن را از یاد خدا باز میدارد از این رو ناچار باید با او مبارزه کرد و این مبارزه جز به مردن پایان نمیپذیرد،زیرا هر کسی تا زنده است از شرّ شیطان رها نمیباشد.آری گاه عواملی نیرومند در اختیار انسان است به گونهای که مطیع شیطان نمیشود و با جهاد حیلۀ شیطان را دفع میکند ولی هرگز تا خون در رگهایش جاری است از جهاد بینیاز نخواهد بود؛زیرا آدمی تا زنده است درهای(ورود)شیطان به دلش گشوده است و بسته نمیشود.این درها شهوت، غضب،حسد،طمع،آزمندی و دیگر صفات رذیله است چنان که شرحش خواهد آمد.
تا زمانی که در(ورود شیطان)باز است و دشمن(شیطان)در بیخبری نیست جز با مبارزه و پاسداری(شرّ او)دفع نمیشود.مردی به یکی از پیشینیان
1) (132) زمر/47:در آن روز اعمال بدی را که انجام دادهاند برای آنها ظاهر میشود و آنچه را استهزا میکردند بر آنها واقع میگردد.
گفت:آیا ابلیس میخوابد؟او لبخند زد و گفت:اگر میخوابید از شرّ او راحت بودیم.در این صورت مؤمن از شرّ شیطان رهایی ندارد.آری برای تضعیف و دفع او راهی وجود دارد،چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به راستی مؤمن شیطان خود را ناتوان و لاغر میکند چنان که شما شترتان را در مسافرت ضعیف و فرسوده میکنید» (1)ابن مسعود گفته است:شیطان مؤمن لاغر است.
قیس بن حجّاج گفته است:شیطانم به من گفت:من وارد بدنت شدم در حالی که بهاندازۀ گوسفندی بودم و اکنون بهاندازۀ گنجشکم،گفتم:دلیلش چیست؟گفت:
مرا با قرآن آب میکنی،بر تقواپیشگان دشوار نیست که با پاسداری از درهای ظاهری(ورود شیطان)و راههای آشکاری که منجَر به گناهان ظاهر میشود درهای ورود شیطان را ببندند و تنها در راههای دشوار این مبارزه میلغزند،زیرا اینان به آن راهها دست نمییابند تا از آنها پاسداری کنند،چنان که در فریب خوردن علما و واعظان کردیم.آنچه مشکل است این است که راههای شیطان به دل(انسان)بسیار،امّا راه ورود فرشتگان یکی است و این در ورودی با آن درهای بسیار اشتباه میشود.مثل بنده در این مورد مانند مسافری است که در شب تاریک در بیابانی بماند که راههای بسیار و صعب العبور دارد و جز با چشم بینا و طلوع خورشید تابان ممکن نیست از آن رها شود.چشم بینا در اینجا همان دلی است که به تقوا روشن باشد و خورشید تابان همان دانش بسیاری است که از کتاب خدا و سنت پیامبرش(صلی الله علیه و آله)فراهم شود و با انسان با
1) (133) این حدیث را احمد در مسند و ابن ابی الدنیا در مکائد الشیطان از ابو هریره روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است،و شریف رضی آن را در المجازات النبویّه،ص 264،نقل کرده و گفته است:این استعاره و کنایه است و مقصود این است که مطیع ساختن مؤمن بر شیطان دشوار است و مؤمن به وسوسههای شیطان گوش نمیدهد و در معرض هوا حبس آن قرار نمیگیرد،چون به دین خود چنگ میزند،و با بهشت یقین خود بر او غالب آید،بنابراین شیطان مؤمن همواره بر اثر ستیز مداوم با مؤمن برای مطیع ساختن او و کشیدن مهار وی خسته است پس حضرت چنین تشبیه کرده که شیطان مؤمن را در پناه بردن به گمراهیهای او معیوب نمیسازد و با فرسوده کردن شتر خود در سفر در صورتی که طولانی شود و توانش کم گردد و خلقش نیکو باشد از پیروی شیطان خودداری میکند.
این دو وسیله به راههای دشوار(بیابان طبیعت)هدایت میشود و گرنه راههای این بیابان بسیار است و دشوار.عبد الله بن مسعود گوید:«روزی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) خطی ترسیم کرد»و فرمود:این راه خداست سپس خطهایی از چپ و راست آن ترسیم کرد و فرمود:این راهها راههای شیطان است و در هر راهی شیطانی است که(آدمی را)به آن راه دعوت میکند.آنگاه این آیه را تلاوت فرمود: وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ. (1)یعنی از آن خطوط(شیطان)نروید.پس پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)کثرت راههای شیطان را بیان فرموده است.
ما نمونهای از راههای دشوار شیطان را یادآور شدیم که از آن راهها عالمان و عابدانی که خود را از گناهان و شهوتها نگاه میدارند،میفریبد و اینک نمونهای از راههای آشکار شیطان را یادآور میشویم که(بر هیچ کس)پوشیده نیست جز این که انسان مجبور میشود از آن راه برود،چنان که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرمود:در میان بنی اسرائیل راهبی بود پس شیطان پیش کنیزی میآمد و گلویش را سخت بفشرد و در دل خاندانش انداخت که دوای او در دست آن راهب است.پس بیمار را نزد آن راهب آوردند و او مریض را نپذیرفت.امّا همچنان از او تقاضا کردند تا او را پذیرفت.کنیز در نزد راهب بود تا درمانش کند.پس شیطان نزدش آمد و وسوسه کرد و نزدیکی کردن با کنیز را در نظرش آراست و همچنان وسوسه میکرد تا با او نزدیکی کرد و از راهب باردار شد.پس او را وسوسه کرد و گفت:بزودی رسوا میشوی خاندان کنیز پیش تو میآیند.بنابراین او را بکش و اگر خاندانش آمدند بگو مرده
1) (134) انعام/153:این راه مستقیم من است از آن پیروی کنید و از راههای مختلف(و انحرافی) پیروی نکنید که شما را از راه حق دور میسازد این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند تا پرهیزگار شوید.حدیث را احمد و عبد بن حمید،نسایی،بزار،ابن منذر،ابن ابی حاتم، ابو الشیخ،ابن مردویه و حاکم روایت کردهاند و از ابن مسعود آن را صحیح دانسته چنان که در الدّر المنثور،ج 3،ص 55-56 آمده است.
است،پس او را کشت و دفنش کرد.شیطان نزد خاندان کنیز آمد و آنها را وسوسه کرد و در دلهایشان افکند که راهب او را باردار کرده سپس کشته و دفنش کرده است.پس خانوادۀ کنیز نزد راهب آمده و از حال دخترشان پرسیدند.راهب گفت:مرده است پس شیطان در دلشان افکند که در نزد راهب مدفون است.پس جستجو کردند و او را کشته یافتند.در این حال شیطان پیش راهب آمد و گفت:من بودم که کنیز را گرفتم و در دل خانوادهاش افکندم.پس از من اطاعت کن تا رها شوی و تو را از دست آنها خلاص کنم راهب گفت:به چه چیز اطاعت کنم؟گفت:بر من دو سجده کن.راهب بر شیطان دو سجده کرد.پس به راهب گفت:من از تو بیزارم و این همان(قضیه)است که خدای متعال فرموده: کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ. (1)
اینک به حیلهگری شیطان و مجبور ساختن راهب به این گناهان کبیره بیندیش که تمام آن گناهان بر اثر اطاعت از شیطان در قبول کردن آن کنیز برای درمان بود و کار آسانی هم بود و بسا که صاحب این کار(راهب)گمان داشت که کار خوب و حسنهای است و شیطان آن کار را در دل راهب همراه با خواستۀ نفسانی پنهان،نیکو جلوه میداد و همانند کسی که به کار خیر رغبت دارد پیش میآمد پس از آن کار را از اختیار او بیرون آورده و بعضی از گناهان او را به گناه دیگری وامیدارد،بهطوریکه راه فراری برایش نمیماند،پس به خدا پناه میبریم از ضایع ساختن آغاز کارها و پیامبر(صلی الله علیه و آله)به فرمودۀ خود به این مطلب دارد:«هرکس پیرامون قرقگاه بچرخد ممکن است در آن بیفتد». (2)
1) (135) حشر/16:کار آنها همچون شیطان است که به انسان گفت کافر شو(تا مشکلات تو را حل کنم)این حدیث را ابن ابی حاتم از طریق عوفی از ابن عباس روایت کرده چنان که در الدّر المنثور ج 6،ص 199 آمده است.
2) (136) این حدیث را بخاری به لفظ«من یرتع حول الحمی یوشک ان یوقعه،هرکس اطراف قرقگاه بچرخد احتمال افتادن در آن میرود»از نعمان بن بشیر روایت کرده و شریف رضی در المجازات النبویّه،ص 81،با این عبارت نقل کرده است«فمن ارتع حول الحمی کان قمنا ان یرتع فیه،هرکه پیرامون قرقگاه بچراند سزاوار است که در آن بیفتد».
(1)لازم است بدانی که قلب همانند دژی است و شیطان دشمنی است که قصد ورود به این دژ و تسلّط بر آن دارد و هیچ کس نمیتواند دژ را از(ورود) دشمن نگاه دارد مگر آن که از درهای دژ و راههای ورودی و رخنههایش پاسداری کند تا دشمن وارد نشود و تنها کسی توان این کار را دارد که درهای دژ را بشناسد.نگاهداری دل از تبهکاری شیطان واجب است و بر هر بندۀ مکلّفی لازم و مقدّمۀ واجب واجب است و دفع شیطان که واجب است ممکن نیست مگر با شناخت راههای ورود آن(مقدمۀ واجب).بنابراین شناخت راههای ورود شیطان نیز واجب میشود و راههای ورود شیطان و درهای آن صفات بنده است که متعدّدند ولی ما به درهای مهمّ آن میکنیم آن راههای ورودی حکم دروازههایی را دارد که اگر لشکریان فراوان شیطان بخواهند وارد شوند گنجایش آنها را دارد.
یکی از آن درهای بزرگ حرص و حسد است.پس هرگاه بنده به چیزی حریص باشد حرص او را کر و کور میکند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر چیزی را دوست بداری تو را کر و کور میکند». (1)نور بصیرت همان است که راههای ورود شیطان را میشناسد،و چون پردۀ حرص یا حسد آن را بپوشاند نمیبیند و شیطان فرصت پیدا میکند و در نظر شخص حریص تمام کارهایی که او را به خواستهاش میرساند نیکو جلوه میدهد،اگر چه زشت و ناپسند باشند،روایت شده که وقتی نوح(علیه السلام)بر روی دریا حرکت میکرد و در کشتی از هر جانداری دو جفت برد،چنان که از طرف خدا مأمور شده بود در کشتی پیرمردی را دید که او را نمیشناخت.پس به او گفت:چه چیز انگیزۀ ورودت شد؟گفت وارد شدم که دلهای یارانت را در اختیار گیرم تا دلهایشان با من و بدنهایشان با تو باشد،نوح(علیه السلام)گفت:ای دشمن خدا از کشتی بیرون شو که تو راندۀ درگاه
1) (137) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 2،ص 627 روایت کرده است.
خدایی،ابلیس به او گفت:پنج چیز است که مردم به سبب آن هلاک شدهاند سه چیز را برایت میگویم ولی دو تا را نمیگویم.خدا به نوح(علیه السلام)وحی کرد که به آن سه نیازی نداری به او دستور بده آن دو را برایت بگوید.نوح به شیطان گفت:
آن دو چیست؟«گفت:دو چیزی است که در مورد آن دو مرا دروغگو نخوانی و با من مخالفت نکنی.مردم را حرص و حسد هلاک ساخته است من به وسیلۀ حسد لعنت شدم و شیطانی رانده شدم.امّا حرص،تمام(نعمتهای)بهشت بر آدم مباح شد و من به وسیلۀ حرص وی به حاجتم رسیدم(و او را گمراه کردم)». (1)
یکی از درهای مهمّ ورود شیطان،خشم و شهوت است:خشم عقل را تضعیف میکند و هرگاه لشکر عقل ضعیف شد،لشکر شیطان حمله میکند،و هر زمان که انسان خشمگین شود شیطان با او بازی میکند چنان که کودک با توپ بازی میکند.روایت شده که ابلیس موسی(علیه السلام)را ملاقات کرد و گفت:
«ای موسی تو کسی هستی که خدا تو را به رسالت خویش برگزیده و با تو سخن گفته است،و من آفریده خدایم،گناه کردهام و میخواهم توبه کنم.در پیشگاه پروردگار از من شفاعت کن که توبهام را بپذیرد.موسی گفت:آری چنین خواهم کرد موسی خدای را خواند.خداوند فرمود:موسی حاجتت را برآوردم به شیطان دستور بده به قبر آدم سجده کند.موسی(علیه السلام)ابلیس را دید و به او گفت:مأمور شدی به قبر آدم سجده کنی تا خدا توبهات را بپذیرد.پس تکبّر کرد و به خشم آمد،و گفت:در حال زنده بودن به آدم سجده نکردم،حال که مرده است سجده کنم؟آنگاه به موسی گفت:ای موسی در برابر این شفاعتی که از من در پیشگاه پروردگار کردی حقّی بر من داری.در سه مورد از من غافل مشو تا هلاک نشوی:1-در هنگام خشم زیرا روح من در دل تو و چشمم در چشم توست و همچون خون در بدنت جریان دارم 2-هنگامی که با لشکر(دشمن)برخورد میکنی از من غفلت نکن زیرا من در آن وقت نزد آدمیزاده میآیم و او را به یاد
1) (138) این حدیث را ابن ابی الدّنیا در مکائد الشیطان و ابن عساکر از ابن عمر روایت کرده چنان که در الدر المنثور،ج 3،ص 323 آمده است.
فرزندان و عیال و خاندانش میاندازم تا به دشمن پشت کند(جهاد را ترک کند)3-از همنشینی با زن نامحرم بپرهیز،زیرا من پیک او در نزد توأم و پیک تو در نزد او» (1)شیطان در این گفتار به شهوت،خشم و حرص کرده است زیرا فرار از جنگ بر اثر حرص دنیاست و منشاء سرپیچی کردن از سجدۀ بر آدم حسد بود که از بزرگترین راههای ورود شیطان است.یکی از پیامبران(علیه السلام)به شیطان گفت:به وسیلۀ چه گناهی بر آدمیزاده غالب میشوی؟ گفت:در موقع خشم و خواستههای نفسانی او را میگیرم.
شیطان بر راهبی آشکار شد.راهب به او گفت:کدام خوی آدمیزاده بیشتر به تو کمک کند؟گفت:تندی و خشونت،زیرا بنده هرگاه تند شود او را زیر و رو میکنم،چنان که کودکان توپ را زیر و رو میکنند.گفته شده که شیطان میگوید:چگونه آدمیزاده میتواند مرا مغلوب سازد؟در حالی که هرگاه خشنود باشد میآیم و در قلبش جا میگیرم،و هرگاه خشمگین شود به درون سر او میپرم.
دیگر از راههای مهمّ ورود شیطان علاقۀ به آراستگی لباس و اثاث و خانه است.شیطان هرگاه این علاقه را در دل آدمی ببیند در آن تخم میگذارد و جوجه میکند.پس همواره شیطان او را به آباد کردن خانه و تزیین سقف و دیوارها و توسعۀ بناهای آن فرا میخواند و نیز به آراستگی لباس و مرکبها دعوت میکند و در طول عمرش او را به فرمان خویش در میآورد و هرگاه او را به این امور گرفتار ساخت دیگر نیازی ندارد که نزد او برگردد،زیرا یکی از این دلبستگیها او را به دلبستگی دیگر فرا میخواند و همچنان ادامه مییابد تا اجلش برسد و بمیرد در حالی که راه شیطان و پیرو او میباشد.از این روست که بیم میرود فرجام کار آدمی به کفر انجامد.از بدفرجامی به خدا پناه میبریم.
دیگر از درهای مهمّ ورود شیطان سیر شدن از غذاست،اگر چه حلال و پاک
1) (139) این حدیث را ابن ابی الدنیا در مکائد الشیطان از ابن عمر روایت کرده چنان که در الدّر المنثور،ج 1،ص 51،و ج 14،بحار الانوار،ص 634 آمده است.
باشد.سیری شهوت را که اسلحۀ شیطان است تقویت میکند.روایت شده که ابلیس بر یحیی(علیه السلام)ظاهر شد یحیی(علیه السلام)دید که همه نوع قفل به همراه دارد، لذا به شیطان گفت:ای ابلیس این قفلها چیست؟گفت:اینها شهوتهاست که آدمیزاده را به آن گرفتار میکنم.گفت:برای من هم قفلی هست؟گفت:بسا باشد که از غذا سیر شوی پس تو را نسبت به نماز و یاد خدا سنگین(و بیمیل) میسازم.یحیی گفت:آیا قفل دیگری هم هست؟شیطان گفت نه.یحیی گفت:
خدا را بر خود گواه میگیرم که هرگز شکمم را پر از غذا نکنم.ابلیس گفت:من نیز خدا را شاهد میگیرم که هرگز مسلمانی را نصیحت نکنم. (1)
دیگر از راههای مهم ورود شیطان طمع داشتن از مردم است.پس هرگاه طمع بر دل غالب آید پیوسته شیطان او را وامیدارد که نسبت به شخص مورد طمع خود نمایشها و حیلهگریها کند تا شخص مورد طمع معبود او شود و پیوسته به فکر جلب دوستی اوست و از هر دری وارد میشود تا به هدف خود برسد و کمترین حالات او ثناگویی شخص مورد طمع است به صفاتی که در او نیست لذا،با وی چاپلوسی کرده تا آنجا که نسبت به او امر به معروف و نهی از منکر نکند.
صفوان بن سلیم روایت کرده که ابلیس برای عبد الله بن حنظله مجسّم شد و گفت:ای پسر حنظله مطلبی را که به تو میآموزم حفظ کن او گفت:مرا بدان نیازی نباشد.شیطان گفت:بیندیش اگر سخنی که میگویم خیر بود بپذیر و اگر شرّ بود نپذیر.ای پسر حنظله جز خدا از هیچ کس چیزی مخواه و بیندیش که در حال خشم چه حالی داری.
دیگر از درهای مهمّ ورود شیطان شتاب و پایدار نبودن در کارهاست، پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شتاب کار شیطان است و درنگ کار خداست» (2)خدای
متعال فرموده: خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ. (1)و فرمود: وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً (2)و به پیامبرش(صلی الله علیه و آله)فرمود: وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ. (3)این نهی از شتاب برای آن است که کارها را باید پس از بینش و شناخت انجام داد و بینش نیاز به فرصت و تأمّل دارد و شتاب مانع از آن میشود.بنابراین در هنگام عجله شیطان از جایی که معلوم نمیشود شرّ خود را ترویج میکند.روایت شده که چون عیسی(علیه السلام)متولّد شد شیاطین نزد ابلیس آمدند و گفتند:سرهای بتها به زیر افکنده شده ابلیس گفت:این پدیدهای است که در جای شما پدید آمده پس پرید و مشرق و مغرب را دور زد و چیزی نیافت.آنگاه دید که عیسی(علیه السلام)متولّد شده است،و فرشتگان پیرامون او را گرفتهاند.پس به سوی شیاطین برگشت و گفت:شب گذشته پیامبری متولّد شده است.هرگز هیچ زنی حامله نشده و وضع حمل نکرده مگر این که من حاضر بودهام جز این زن و کودک.پس از امشب به بعد از پرستیده شدن بتها نومید شوید ولی به آدمیزادگان از راه عجله و سبکی درآیید.
دیگر از درهای مهمّ ورود شیطان سکّههای نقره و طلا و دیگر انواع ثروتهاست که عبارتند از متاع بیارزش دنیا و لوازم زندگی،چهار پایان،زمینهای زراعتی،و هر چه زاید بر نیاز و مقدار روزی باشد محل استقرار شیطان است.
زیرا کسی که خوراکش همراهش باشد دل آسوده است.پس اگر مثلا در راه صد دینار بیابد از دلش صد خواسته برانگیزد که هر خواستهای نیاز به صد دینار دارد.و تنها صد دینار(پیدا شده)او را کفایت نمیکند بلکه به نهصد دینار دیگر نیاز دارد،در حالی که پیش از داشتن صد دینار بینیاز بود و اکنون که صد دینار پیدا کرده خود را بینیاز میپندارد در حالی که به نهصد دینار دیگر محتاج است تا با آن خانهای بخرد و تعمیرش کند و کنیزی بخرد و لوازم منزل و
لباسهای گرانبها تهیّه کند و تمام اینها چیز دیگری میطلبد که در خور آن است و برای آن پایانی نیست.پس در هاویهای میافتد که آخر آن ژرفای دوزخ است و جز آن پایانی ندارد.
ثابت گوید:چون پیامبر(صلی الله علیه و آله)برانگیخته شد ابلیس به شیطانهایش گفت:
حادثهای روی داده است بنگرید چیست؟پس برفتند سپس آمدند و گفتند:
نمیدانیم.ابلیس گفت:من آن خبر را برایتان میآورم پس رفت و آمد و گفت:
محمد(صلی الله علیه و آله)برانگیخته شده است.پس شیاطین خود را نزد اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرستاد و آنها ناامید بر میگشتند و میگفتند:هرگز گروهی را مانند اینان ندیدهایم به آنها برخورد میکنیم پس برای نماز به پا میخیزند و اثر برخورد ما را محو میکنند ابلیس گفت:به آنان مهلت دهید باشد که در زندگی دنیا وسعت یابند آنجاست که شما در مورد آنها به حاجت خود خواهید رسید. (1)
روایت شده که عیسی(علیه السلام)سنگی را متّکای خویش قرار داد.پس ابلیس بر او گذشت و گفت:ای عیسی به دنیا مایل شدی سنگ را از زیر سرش برداشت و به دور افکند،و گفت:این سنگ با دنیا از آن تو باشد در حقیقت کسی که مالک سنگی شود تا در هنگام خفتن متکای خود قرار دهد مالک چیزی در دنیا شده که ممکن است با آن شیطان بر او چیره شود،زیرا کسی که مثلا در شب برای نماز برمیخیزد هرگاه در نزدیکش سنگی باشد که آن را متکای خویش قرار دهد شیطان ممکن است همواره او را به خوابیدن و متّکا ساختن آن سنگ فرا بخواند و اگر همان سنگ نباشد استراحت و رغبت به خواب به دلش خطور نمیکند.این است نتیجۀ داشتن یک سنگ پس چگونه باشد حال کسی که مخدّههای گسترده و فرشهای پهن شده و تفریحگاههای پاکیزه دارد.پس چه وقت برای عبادت خدا به نشاط میآید.
دیگر از راههای مهمّ ورود شیطان بخل و ترس از تهیدستی است،زیرا همین
1) (145) این روایت را ابن ابی الدنیا در مکائد الشیطان به صورت مرسل روایت کرده چنان که در المغنی است.
بخل و ترس است که مانع بخشیدن و صدقه دادن میشود و آدمی را به اندوختن و ذخیره ساختن و عذاب دردناک که به مالاندوزان وعده داده شده فرا میخواند.
چنان که قرآن فرموده است،خثیمة بن عبد الرحمن گوید:شیطان میگوید:در مورد هر چیزی آدمیزاده بر من چیره شود امّا در سه مورد هرگز بر من غالب نیاید 1-او را فرمان دهم که بنا حق مال به دست آورد 2-به ناحق ببخشد 3- به حق نبخشد.گفته شده:برای شیطان اسلحهای بهتر از ترس از تهیدستی نیست و هرگاه آدمی پذیرای چنین ترسی شد به کار باطل شروع کند،و مانع از حق شود،و از روی هوای نفس سخن بگوید و به پروردگارش بدگمان شود.
از ضررهای بخل همواره در بازار ماندن برای جمع کردن ثروت است.زیرا بازارها محلّ لانه کردن شیطان است.ابو امامه روایت کرده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:«چون ابلیس به زمین فرود آمد گفت:پروردگارا مرا به زمین فرود آوردی و از درگاه خود راندی.پس برایم خانهای قرار بده،فرمود:(خانهات) حمّام،عرض کرد:برایم مجلسی قرار بده،فرمود:بازارها و سر چهار راهها، عرض کرد:خوراکی برایم مقرّر بدار فرمود:آنچه بر آن نام خدا برده نشود.
گفت برایم شرابی مقرّر کن،فرمود:هر مایع مست کنندهای،گفت برایم مؤذّنی تعیین کن،فرمود:قرهنی،عرض کرد:برایم قرآنی قرار بده،فرمود:شعر،عرض کرد:برایم کتابی معیّن فرما،فرمود:عیب گرفتن،عرض کرد:برایم سخنی قرار بده،فرمود:دروغ،گفت:برایم شکارگاههایی مقرّر بدار فرمود زنان». (1)
دیگر از راههای مهمّ ورود شیطان تعصّب در مذاهب و خواهشهای نفسانی و کینه نسبت به دشمنان و کوچک شمردن آنهاست،که عابدان و فاسقان همه را هلاک میکند،چرا که سرزنش کردن مردم و نقل عیبهایشان صفت طبیعت انسان و از صفات درندگان است و هرگاه شیطان آن را در نظرش حقّ جلوه دهد و مطابق با طبیعتش باشد شیرینی آن بر دلش غلبه کند و با تلاش بسیار سرگرم
1) (146) عراقی گوید:این حدیث را طبرانی در الکبیر روایت کرده و اسنادش به راستی ضعیف است،و نظیر آن را از حدیث ابن عباس به سندی ضعیف روایت کرده است.
آن شود و از آن کار شادمان است و گمان کند که در راه دین میکوشد در حالی که در پیروی از شیطان تلاش میکند.
یکی از این گونه افراد را میبینی که نسبت به طرفداری از علی(علیه السلام)تعصّب میورزد،در حالی که از نمونههای زهد علی(علیه السلام)و سیرۀ آن حضرت یکی آن است که در زمان خلافتش جامهای میپوشید که آن را به سه درهم خریده و آستینهایش تا آرنج پاره بود،و فاسق حریرپوش را میبینی که خود را به اموال از حرام به دست آمده میآراید و نسبت به علی(علیه السلام)ادّعای دوستی میکند،در حالی که علی(علیه السلام)روز قیامت نخستین دشمن اوست.کاش میدانستم اگر کسی فرزند عزیز کس دیگری را که نور چشم و حیات قلب پدر است بگیرد،او را بزند و موی بدنش را بکند و قطعه قطعهاش کند و با این حال با پدر آن فرزند ادّعای دوستی داشته باشد در نظر پدر چه وضعی خواهد داشت! روشن است که دین و شریعت در نظر علی(علیه السلام)از خاندان و فرزندان بلکه از جان خودش عزیزتر است و آنها که مرتکب گناهان میشوند دین را از طریق ارضای شهوات قطعه قطعه میکند و در نتیجه ابلیس که دشمن خدا و دوستان خداست دوستی میکنند.پس ببین حال آنها در روز قیامت در محضر علی(علیه السلام) و دوستان خدای متعال چگونه خواهد بود.بلکه اگر پرده کنار رود و اینان بدانند چگونه نسبت به اولیای خدا در میان امّت محمد(صلی الله علیه و آله)مرتکب خیانت شدهاند با توّجه به کارهای زشت خود شرم خواهند داشت که یاد آن بزرگواران را بر زبان آورند آنگاه شیطان در خیال آنها میاندازد که هرکس با دوستی علی(علیه السلام) بمیرد آتش پیرامون او نگردد در حالی که هرکس ادّعای پیروی از مذهب امامی کند و به راه او نرود،آن امام دشمن اوست،زیرا به او میگوید:مذهب من عمل بود نه سخن گفتن با زبان و سخن گفتن برای عمل کردن است نه برای یاوهگویی پس چرا در عمل و راه و روشی که پیمودم و به سوی خدا حرکت کردم با من مخالفت کردی و به دروغ مذهبم را ادّعا کردی».
میگویم:از جمله روایاتی که از طریق شیعه در این مورد وارد شده،روایتی
است که کافی به اسناد خود از جابر از امام باقر(علیه السلام)نقل کرده و گوید:
«حضرت به من فرمود:ای جابر آیا کسی که ادّعای شیعه بودن میکند او را بس است که از دوستی خانواده ما دم بزند؟به خدا شیعه ما نیست مگر کسی که از خدا بترسد و اطاعتش کند.ای جابر شیعیان ما شناخته نمیشوند جز با فروتنی و خشوع و امانت و بسیاری یاد خدا و نماز و روزه و نیکی به پدر و مادر و رسیدگی به همسایگان فقیر و مستمند و وامداران و یتیمان و راستگویی و خواندن قرآن و این که زبان خود را از(حرف زدن)دربارۀ مردم نگاه دارند مگر خوبیهایشان را بگویند و ایمن فامیل خود باشند.جابر عرض کرد:ای پسر پیامبر امروز هیچکس را با این اوصاف نمیشناسیم.فرمود:ای جابر به راههای مختلف نرو آیا برای شخص کافی است که بگوید علی را دوست دارم و پیرو اویم ولی با این حال فعّالیّت دینی نکند،پس اگر بگوید:من پیامبر خدا را دوست دارم رسول خدا(صلی الله علیه و آله)که بهتر از علی(علیه السلام)است.آنگاه از سیرت پیامبری پیروی نکند و به سنّت آن حضرت عمل ننماید دوستی پیامبر هیچ نفعی به حال او ندارد.پس از خدا بپرهیزید و برای(نعمتهایی)که در پیشگاه خداست عمل کنید،خدا با هیچکس خویشاوندی ندارد،محبوبترین و گرامیترین بندگان در نزد خدا باتقواترین و فرمانبردارترین آنهاست،ای جابر:به خدا جز با اطاعت نتوان به خدای متعال نزدیک شد و برات آزادی از آتش در اختیار ما نیست و هیچکس بر خدا حجّت ندارد،هرکس فرمانبردار خدا باشد دوست ماست و هرکس نافرمانی خدا کند دشمن ماست و ولایت ما جز با عمل و ورع به دست نیاید». (1)
1) (147) کافی،ج 2،ص 74،فرمایش آن حضرت«و ما معنا براءة من النار»یعنی ما حکمی نداریم که خودمان و شیعیانمان از آتش در امان باشیم اگر مانند فاجران عمل کنند.«و لا علی اللّه لاحد من حجّة»یعنی هیچکس بر خدا حجّتی ندارد اگر او را نیامرزد بتواند بگوید من شیعه علی بودم چرا مرا نیامرزیدی زیرا خدای متعال کسی را که مدّعی شیعه بودن شود و عمل نداشته باشد نمیآمرزد،به عبارت دیگر لیس لنا علی اللّه حجّة فی انقاذ من ادّعی التشیّع من العذاب،ما برای نجات کسی که مدعی تشیع شود حجّتی نداریم.این معین را جملهای که در مجالس است تأیید میکند«و ما لنا علی اللّه حجّة».«من کان للّه مطیع»گویی این جمله جواب کسی است که توهّم میکند که ائمّه(علیه السلام)حکم کردهاند که شیعیان و دوستانشان وارد جهنّم نمیشوند پس حضرت جواب داده هرکه نافرمانی خدا کند دوست ما نیست و جز با عمل به عبادات و پرهیز از گناهان کسی به ولایت و دوستی ما نمیرسد.
این حدیث را در کتاب علم از بخش عبادات و در کتاب اخلاق الامامیه و آداب الشریعة از بخش عادات نیز نقل کردهایم و چون بسیار مناسب اینجا بود و بیشتر مردم سخت به آن نیازمندند دوباره آن را نقل کردیم.
کافی به اسناد خود از حنان بن سدیر روایت کرده میگوید:«ابو الصّباح کنانی به حضرت صادق(علیه السلام)عرض کرد:به خاطر شما چه نارواییهایی از مردم میبینیم!امام فرمود:مگر به خاطر من از مردم چه میبینی؟گفت:هرگاه میان من و مردی سخنی ردّ و بدل میشود به من میگوید:جعفری خبیث،فرمود:شما را به من سرزنش میکنند؟ابو الصبّاح گفت:آری،فرمود:به خدا در میان شما کسانی که پیروی جعفر میکنند بسیار اندکند!همانا صحابۀ من کسی است که ورعش بسیار باشد و برای آفریدگارش عمل کند و به پاداش او امیدوار باشد.
اینان اصحاب منند». (1)
کلینی به اسنادش از موسی بن جعفر(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:«از پدرم بسیار میشنیدم که میفرمود:از شیعیان ما نیست کسی که در پارسایی و ورع به درجهای نرسیده باشد که زنان پردهنشین در پشت پرده از دینداری او سخن بگویند و از دوستان ما نباشد کسی که در شهری باشد که ده هزار مرد در آن باشند و خدا پارساتر از او در میان آنها آفریده باشد». (2)
ابو حامد گوید:تعصّب یکی از مهمّترین راههای ورود شیطان است که بیشتر مردم به وسیلۀ آن هلاک شدهاند و منبرها در اختیار گروهی قرار گرفته
1) (148) اصول کافی،ج 2،ص 77،در این که امام رجا(امیدواری)را بعد از عمل و ورع ذکر کرده هشداری است بر این که عمل و ورع سبب امیدواری به ثواب میشود نه سبب خود ثواب و نیز هشداری است بر این که بر هیچکس سزاوار نیست به عملش تکیه کند،آخرین درجه برای چنین شخصی این است که عمل وسیلهای برای امیدواری قرار دهد زیرا امید بدون عمل و ورع نوعی خودخواهی و نادانی است.و این سخن دلالت دارد بر این که وی از گفتۀ ابو الصباح بدش آمده است چون در آن خشونت و خلاف ادب هست(مؤلف این مطلب را در وافی خود گفته است).
2) (149) اصول کافی،ج 2،ص 79.
است که ترسشان از خدا کم و بینش دینی آنان اندک و تمایلشان به دنیا قوی و حرصشان بر جلب مرید بسیار است،و جز با تعصّب نمیتوانند به مقامی برسند و پیروانی به دست آورند.پس مقام و مرید خواهی را در سینههایشان نیکو دانستند و مردم را از حیلههای شیطان در آن امر باز نداشتند،بلکه خودشان از شیطان در تنفیذ حیلههایش نیابت کردند و مردم همواره به آن راه رفتند و کارهای مهمّ دینشان را فراموش کردند.پس خود هلاک شدند و دیگران را نیز هلاک کردند.خدای متعال توبه ما و ایشان را بپذیرد.یکی از پیشینیان گوید:به ما خبر دادهاند که ابلیس گفته است گناهان را برای امت محمّد(صلی الله علیه و آله)بیاراستم و آنان با طلب آمرزش کمرم را شکستند،پس گناهانی را در نظرشان آراستم که در مورد آنها استغفار نمیکنند و آن گناهان خواهشهای نفسانی است.شیطان ملعون راست گفته است زیرا مردم نمیدانند که این خواهشها از عواملی است که آدمی را به گناهان میکشاند،پس چگونه از آنها استغفار کنند؟از بزرگترین حیلههای شیطان این است که انسان خود را به اختلافات مردم که در مذهب و نزاعهای خصوصی دارند سرگرم کند.ابن مسعود گوید:گروهی در مجلسی نشستند و به یاد خدا پرداختند،شیطان آمد که آنها را حرکت دهد و از هم جدا سازد ولی نتوانست.پس نزد رفقای دیگری آمد که دربارۀ دنیا سخن میگفتند و در میان آنها اختلاف انداخت پس برخاستند و به نزاع و کشتار یکدیگر پرداختند ولی این گروه منظور شیطان نبودند در نتیجه گروهی که سرگرم ذکر خدا بودند به میانجیگری میان آنها مشغول شدند و از آن مجلس ذکر خدا پراکنده شدند و شیطان جز این هدفی نداشت.
دیگر از راههای مهمّ ورود شیطان(به قلب)این است که عوام و افراد کمسواد را که از علم بهرۀ کافی ندارند وادار میکند که در ذات و صفات خدا و مطالبی که عقلشان به آن نمیرسد بیندیشند تا بدینوسیله آنها را در اصل دین به شک اندازد یا دربارۀ خدای متعال گرفتار ؟؟؟ شوند که خدا منزّه از آنهاست و در نتیجه انسان کافر یا بدعتگذار میشود حال آن که خود از این
کار شادمان است و به آنچه در اندیشهاش خطور کرده میبالد و گمان میکند که شناخت و بینش همین است و این مطالب از تیز هوشی و فزونی عقل بر او کشف شده است،در حالی که نادانترین مردم کسی است که خود را عاقل میداند،و عاقلترین مردم کسی است که به خودش خوشگمان نباشد و به پرسیدن از علما حریص باشد.روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شیطان نزد یکی از شما میآید و میگوید:تو را که آفریده است؟آن شخص میگوید:
خدای متعال.شیطان میگوید:پس خدای متعال را که آفریده است؟و هرگاه یکی از شما چنین اندیشهای در خود یافت باید بگوید به خدا و رسولش ایمان دارم،زیرا این اقرار شک را از بین میبرد» (1)بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله)برای چاره کردن این وسوسه به بحث دستور نداده است،زیرا این وسوسه در مردم عوام به وجود میآید نه دانشمندان و بر عوام سزاوار است که ایمان بیاورند و به عبادتها و امور زندگیشان مشغول شوند و علم را به علما واگذارند.شخص عامی اگر زنا یا دزدی کند به از آن است که راجع به علم سخن بگوید زیرا کسی که بدون آگاهی و پختگی،در علم مربوط به خدا و دین خدا سخن بگوید ندانسته کافر میشود مانند کسی که خود را به دریا بیفکند در حالی که شناگر نیست.
حیلههای شیطان در مورد اعتقادات و مذهبها بیشمار است و هدفمان از آنچه ایراد کردیم فقط ذکر نمونهای دراینباره بود.
دیگر از راههای مهمّ ورود شیطان(به دل)بدگمانی به مسلمانهاست از این رو خدای متعال فرموده است: اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ. (2)
هر کس بر دیگری از روی گمان به بدی حکم کند شیطان او را به غیبت وامیدارد در نتیجه یا هلاک شود یا در اقدام به ادای حقوق او کوتاهی کند یا در احترامش سستی نماید یا در او به نظر حقارت بنگرد و خود را از او بهتر بداند و
تمام این امور هلاککننده است.لذا دین از این که انسان خود را در معرض تهمت قرار دهد منع کرده است و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«از مواضع تهمت بپرهیزید» (1)تا آنجا که صفیّه یکی از همسران پیامبر گوید:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در مسجد معتکف بود پس نزد او آمدم(صفیّه)و با او سخن گفتم و چون شب شد برگشتم.پیامبر برخاست و همراهم آمد.پس دو مرد از انصار به پیامبر برخوردند و سلام کردند و گذشتند.پیامبر آنها را صدا زد و فرمود:این زن صفیّه دخت حیّی است.عرض کردند ای رسول خدا آیا ما به تو جز خوبی گمان دیگری میبریم؟!پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:شیطان مانند خون در بدن آدمی جاری است و ترسیدم که گمان بدی به دلتان راه یابد» (2)پس ببین چگونه پیامبر(صلی الله علیه و آله)با مهربانی،دینشان را حفظ کرد و چطور نسبت به امّتش مهربان است و راه پرهیز از تهمت را به آنان میآموزد تا دانشمند پارسا که به دینداری مشهور است در حالات خود سهل انگار نباشد و از روی خودپسندی بگوید:به شخصی مانند من جز گمان خوب نمیرود زیرا تمام مردم به پارساترین و پرهیزکارترین و عالمترین افراد به یک چشم نمینگرند،بلکه به بعضی با دیدۀ رضایت و به بعضی با دیدۀ خشم و نارضایتی مینگرند.
و عین الرضا عن کل عیب کلیلة و لکن عین السخط تبدی المساویا (3)
ازاینرو پرهیز از بدی و دوری از تهمت زدن به اشرار لازم است زیرا اشرار به تمام مردم گمان بد میبرند پس هرگاه انسانی را دیدی که به مردم بدگمان
1) (152) این حدیث را مولی علی قاری در الموضوعات الکبیر،ص 24 نقل کرده و گفته است:این از نظر معنی مانند گفتۀ عمر است«من سلک مسالک التّهم اتّهم،هرکه به راههای تهمت برود متّهم شود»این روایت را خرائطی در مکارم الاخلاق به صورت موقوف از عمر روایت کرده به این لفظ «من اقام نفسه مقام التّهم فلا یلومنّ من اساء به الظنّ،هر کس خود را در محل تهمت قرار دهد پس کسی را که به او بدگمان شود نکوهش نکند».
2) (153) این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند،ج 7،ص 8 و پیش از این گذشت.
3) (154) چشمی که از روی رضایت مینگرد از دیدن هر عیبی ناتوان است،ولی دیدهای که با نارضایتی و خشم مینگرد بدیهای(شخص مورد نظر)را آشکار میسازد.
است و در جستجوی عیبهاست باید بدانی که باطنش پلید است و همان پلیدی باطنی است که اثرش به بیرون تراوش میکند و دیگران را مانند خود میبیند، زیرا مؤمن در جستجوی یافتن راه عذر است و منافق در جستجوی عیبهاست و مؤمن درباره تمام مردم از قلبی پاک برخوردار است.این بود بعضی از راههای ورود شیطان به دل و اگر میخواستم تمام راهها را بررسی کنم توانش را نداشتم به همین اندازه اکتفا میکنم زیرا مشت نمونه خروار است.پس هر صفت نکوهیدهای که در انسان وجود دارد اسلحۀ شیطان و یکی از راههای ورود شیطان (به دل)است.
(1)اگر بگویید:برای دور ساختن شیطان چه تدبیری باید کرد و آیا ذکر خدای متعال و گفتن لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلی العظیم کافی است،باید بدانید که چاره دفع شیطان بستن راههای ورود شیطان و پاک کردن دل از صفات نکوهیده است و ذکر آنها طولانی میشود و هدف ما در این بخش از کتاب شرح درمان صفاتی است که آدمی را هلاک میکند و شرح هر صفتی نیاز به یک کتاب جداگانه دارد،چنان که به خواست خدا شرحش خواهد آمد، آری هرگاه ریشۀ این صفات را از دل برکنی شیطان به دل وارد میشود ولی در آنجا نمیماند و یاد خدا مانع رفت و آمد او میشود،زیرا حقیقت ذکر خدا در دل جایگزین نمیشود مگر پس از آباد شدن دل به تقوا و پاک شدن دل از صفات نکوهیده،وگرنه این ذکر خدا حدیث نفس است و بر دل حکومت ندارد و سلطۀ شیطان را دفع نمیکند،ازاینرو خدای متعال فرمود: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا .خداوند در این آیه آنگاه که شیطان آهنگ دل انسانی را میکند یاد خدا را به پرهیزکاران اختصاص داده است.
شیطان همانند سگ گرسنهای است که به تو نزدیک میشود و اگر در دستت گوشت و نانی نباشد و او را از خود برانی از تو منزجر میشود و یک فریاد او را
دفع میکند و اگر در دستت نان و گوشت باشد و سگ هم گرسنه حمله میکند و با فریاد دفع نمیشود،بنابراین دلی که خالی از غذای شیطان است تنها با یاد خدا شیطان از آن منزجر میشود،ولی اگر شهوت بر دل غالب شود ذکر خدا نمیتواند شیطان را از درون دل بیرون کند،پس شیطان در درون دل مستقرّ میشود.امّا دلهای تقواپیشگان را که از هوا و صفات نکوهیده خالی است،شیطان به خاطر شهوتها نمیکوبد بلکه آنگاه آن را میکوبد که غافل و از یاد خدا خالی باشد،و هرگاه به یاد خدا برگردد شیطان دور میشود.دلیل آن یکی گفتار خدای متعال: فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ. (1)و دیگر آیات و روایاتی است که راجع به ذکر(خدا)وارد شده است.پس اگر انتظار داری که به محض یاد خدا شیطان از تو دور شود چنان که از تقواپیشگان دور میشود،انتظار محالی است و مانند کسی هستی که انتظار دارد پیش از پرهیز در حالی که معده پر از غذاست دوا بخورد و سودمند واقع شود همان طور که نوشیدن دوا برای کسی که پرهیز کرده و معده را تهی ساخته سودمند واقع میشود،یاد خدا دواست و تقوا پرهیزی است که دل را از شهوتها خالی میکند.پس هرگاه یاد خدا وارد دلی شود که فارغ از غیر خداست،شیطان از آن دور میشود چنان که بیماری با وارد شدن دوا به معدۀ خالی از غذا برطرف میشود.خدای متعال فرموده است: إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ. (2)و نیز فرمود: کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدِیهِ إِلی عَذابِ السَّعِیرِ. (3)
هر کس با علمش به شیطان کمک کند دوست اوست،اگر چه با زبان خدا را یاد کند،اگر میگویی:حدیث یاد شده بطور مطلق دلالت دارد که ذکر خدا شیطان را دور میکند،باید درک کنی که بیشتر ادلّه عامی که در شرع آمده
در شرایطی خاص استثنائاتی دارد که علمای دین آن را میدانند.پس به خودت بنگر که شنیدن مانند دیدن نیست و بیندیش که آخرین درجۀ ذکر خدا و عبادتت همان نماز توست.پس مراقب دلت باش که در حال نماز چگونه شیطان آن را به طرف بازارها و حساب خریداران و پاسخ دشمنان میکشاند و چگونه شیطان آن را به طرف بازارها و حساب خریداران و پاسخ دشمنان میکشاند و چگونه تو را به درّههای دنیا و جاهای خطرناک آن میبرد تا آنجا که هرچه از امور دنیا را فراموش کردهای فقط در نماز به یاد میآوری و شیطان فقط در نماز به قلبت یورش میآورد.نماز محک دلهاست و در حال نماز است که بدیها و خوبیهای دل آشکار میشود.بنابراین نماز از دلهایی که آلوده به شهوتهای دنیوی است قبول نمیشود و ناچار شیطان را از تو دفع نمیکند،بلکه گاه وسوسهات را زیادتر میکند چنان که گاه پیش از پرهیز،ضرر دوا برای تو بیشتر است،پس اگر بخواهی که از شیطان رها شوی پیش از آن بهوسیله تقوا پرهیز کن سپس داروی یاد خدا را به دنبال آن بیاور که شیطان از تو خواهد گریخت.از این رو وهب بن منبّه گفته است:تقوا پیشه کن و شیطان را آشکارا دشنام مده در حالی که در نهان دوست اویی و از او اطاعت میکنی.یکی از بزرگان گوید:شگفتا از کسی که خدا را پس از آگاهی از احسانش معصیت میکند و از شیطان لعین فرمان میبرد حال آن که از سرکشی او آگاه است،همان طوری که خدای متعال فرموده است: اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ. (1)تو خدای را میخوانی ولی به تو پاسخ نمیدهد؛همچنین خدا را یاد میکنی امّا شیطان از تو نمیگریزد برای این که شروط ذکر و دعا در تو نیست.
به ابراهیم بن ادهم گفته شد:ما را چه شده که دعا میکنیم و دعایمان مستجاب نمیشود با آن که خدای متعال فرموده است: اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ؟ گفت:برای این که دلهای شما مرده است،سؤال شد:چه چیز دل ما را میرانده است؟گفت:هشت خصلت:1-حق خدا را شناختید ولی حقّش را ادا نکردید 2-قرآن میخوانید و به حدود آن عمل نمیکنید.3-گفتید پیامبر خدا را
1) (158) مؤمن/60:مرا بخوانید تا(دعای)شما را اجابت کنم.
دوست میداریم و سنّت او را ترک کردید،4-گفتید:از مرگ میترسیم و آمادۀ مرگ نشدید،5-خدای سبحان فرمود: إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا (1)شما با شیطان در گناهان توافق کردید،6-گفتید:از دوزخ میترسیم و بدنهایتان در آن افکندید،7-گفتید:بهشت را دوست داریم و برای آن کار نکردید،8-چون از بستر خود برخاستید عیبهایتان را پشت سر انداختید و عیبهای مردم را برابرتان قرار دادید در نتیجه پروردگارتان را به خشم آوردید.پس چگونه خدا جوابتان را بدهد؟.
چند شیطان؟
(1)اگر بگویی:آن که آدمی را به گناهان گوناگون فرا میخواند یک شیطان است یا چند شیطان؟باید بدانی که در علم معامله نیازی به دانستن این مطلب نداری.تو دشمن را از خودت دور کن و از اوصاف او مپرس چنان که گفته میشود:سبزی از هرجا میآید بخور و از سبزیفروش مپرس.ولی آنچه با نور بینش و دلایل نقلی روشن میشود این است که شیاطین لشکریانی گرد آمدهاند، و برای هر نوع گناهی شیطان ویژهای است که به آن گناه فرا میخواند،امّا ذکر راه بینا شدن به طول میانجامد و همان اندازه که نقل کردیم کافی است،و آن این که گوناگون بودن مسبّبها و معلولها دلیل بر گوناگون بودن اسباب و علّتهاست،چنان که در نور آتش و سیاهی دود گفتیم.
امّا روایات مجاهد،گفته است:ابلیس پنج فرزند دارد و هریک را مأمور کاری کرده است،و نام آنها را چنین بیان کرده است:بثر،اعور،مبسوط،داسم، زلنبور،امّا بثر صاحب مصیبتهایی است که در آن آدمی را به ناله و فریاد و دریدن گریبان و سیلی زدن به صورت و ادّعای افکار دورۀ جاهلیّت وامیدارد؛ امّا اعور صاحب ریا است که آدمی را به ریا فرمان میدهد و آن را در نظر انسان
1) (159) فاطر/6:مسلّما شیطان دشمن شماست،او را دشمن خود بدانید.
میآراید؛و امّا مبسوط صاحب دروغ است؛و امّا داسم با مرد وارد بر خاندانش میشود و عیب آنها را نشان میدهد و او را بر آنان خشمگین میسازد.امّا زلنبور صاحب بازار است و به وسیلۀ(وسوسۀ)او کاسبها همواره(از وضع کسب خود)شکایت میکنند و شیطان نماز خنزب نام دارد،و شیطان وضو،ولهان نامیده میشود و در این مورد روایات زیادی وارد شده است.همانطور که شیطانها بسیارند فرشتگان نیز بسیارند و ما در کتاب صبر و شکر پیرامون سرّ بسیار بودن فرشتگان و این که هر کدام کاری مخصوص به خود دارند مطالبی نقل کردیم.ابو امامه گفت که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«صد و شصت فرشته مأمور مؤمن است که آنچه را نمیتواند از خود دور کند از او دور میسازند،از این تعداد فرشتگان هفت فرشته برای یاری کردن(مؤمن)است که از او دفاع میکنند،همان طور که(مردم)مگسها را در روز تابستان از کاسۀ عسل دفع میکنند،و اگر برای شما ظاهر شوند آنها را بر هر زمین هموار و کوهی خواهید دید که هریک از آنها دست خود را پهن کرده و دهانش را گشوده است،و اگر بنده به اندازه چشم بر هم زدنی به خود واگذار شود شیطانها او را خواهند ربود». (1)
ایّوب بن یونس گوید:به ما خبر رسیده که همراه فرزندان انسان فرزندان جنّ هم زاده میشوند.آنگاه با آنها بزرگ میشوند.جابر بن عبد اللّه گوید:چون آدم(علیه السلام)به زمین هبوط کرد(فرود آمد)گفت:«پروردگارا این بندهای که میان من و او دشمنی قرار دادی اگر مرا در برابر او کمک نکنی بر او پیروز نخواهم شد.خداوند فرمود:هر فرزندی از تو متولّد شود فرشتهای بر او گماشته میشود.
عرض کرد:پروردگارا کمک بیشتری بفرما.خدای متعال فرمود:در برابر هر بدی یک مجازات و در برابر هر ثواب ده ثواب تا هرچه بخواهم میدهم،عرض کرد:پروردگارا بر کمک خود بیفزای،خدای متعال فرمود:تا روح در کالبد
1) (160) این حدیث را ابن ابی الدنیا در مکائد الشیطان روایت کرده است،و نیز طبرانی در المعجم الکبیر به اسنادی ضعیف چنان که در المغنی است.
است در توبه باز است.ابلیس گفت:پروردگارا این بندهای را که در برابر من بزرگواری دادهای(آدم)اگر در برابر او کمکم نکنی بر او مسلّط نمیشوم.
خدای متعال فرمود:برای آدم فرزندی متولّد نشود مگر آن که برای تو نیز فرزندی متولّد شود.عرض کرد:پروردگارا بیشتر کمکم کن،فرمود:تو مانند خون در بدن آنها روانی و سینههایشان را خانۀ خود میگیری،عرض کرد:
پروردگارا بیشتر کمکم کن،خدای متعال فرمود: أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاّ غُرُوراً . (1)
از ابو دردا روایت شده که گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا جنّ را سه نوع آفریده است یک صنف مارها،کژدمها و حشرات زمین،و نوعی مانند باد در هواست،و یک نوع که دارای حساب و عقابند.و خداوند انسانها را سه نوع آفریده است یک نوع مانند چهارپایانند،خدای متعال میفرماید: لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها (2)تا آخر آیه.و یک نوع کالبدهایشان مانند کالبد آدمیزادگان است و روحشان روح شیطانهاست و یک نوع در سایه خدایند روزی که جز سایۀ حق سایهای نیست». (3)
وهیب بن ورد گوید:به ما خبر دادهاند که ابلیس برای یحیی بن زکریّا(علیه السلام) مجسّم شد و به او گفت:تو را پند میدهم.یحیی گفت:نصیحت نمیخواهم، ولی مرا از حال آدمیزادگان خبر بده گفت:آنها در نزد ما سه نوعند.یک نوع آنها سختترین نوعها نزد ما هستند به یکی از آنها روی میآوریم تا او را بفریبیم و بر او مسلّط شویم آنگاه با بیتابی آمرزش میخواهد و توبه میکند،و
1) (161) اسراء/64:لشکر سواره و پیادهات را بر آنها گسیلدار و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوی و آنها را با وعدهها سرگرم کن ولی شیطان جز فریب و دروغ وعدهای نمیدهد.حدیث را بیهقی در الشّعب روایت کرده چنان که در الدّر المنثور،ج 4،ص 191 نقل شده است.
2) (162) اعراف/179:آنها دلها(عقلها)یی دارند که با آن(اندیشه نمیکنند و)نمیفهمند و چشمانی دارند که با آن نمیبینند.
3) (163) حدیث را ابن ابی الدنیا در مکائد الشیطان و ابو الشیخ در العظمة و ابن مردویه در التفسیر به سندی ضعیف روایت کردهاند،چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
همۀ تلاشهای ما را تباه میسازد.سپس به سوی او باز میگردیم نه از او ناامید میشویم نه به حاجت خود میرسیم و ازاینرو از دست او در رنج هستیم،امّا نوع دیگرشان مانند توپ که در دست کودکانتان است در اختیار ما میباشند هر طور بخواهیم آنها را در اختیار خود قرار میدهیم و نفوس آنها ما را بس است؛امّا نوع دیگر مانند تو(یحیی)معصومند که نمیتوانیم بر هیچ یک از آنها مسلّط شویم.
مجسّم نمیشود؟
(1)اگر بگویی چگونه شیطان برای بعضی از مردم مجسّم میشود و برای بعضی نمیشود؟و هرگاه صورتش را ببیند آیا صورت واقعی اوست یا صورتی است که به آن شکل در آمده است؟و اگر به صورت واقعیاش باشد پس چطور به صورتهای گوناگون در میآید؟و چگونه در یک زمان در دو جا دیده میشود؟ و به دو صورت تا آنجا که دو نفر او را به دو صورت مختلف میبینند؟باید بدانی که فرشته و شیطان دو صورت دارند که همان صورت حقیقی آنهاست و جز با انوار نبوّت مشاهده نمیشود،چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله)جبرئیل را دو بار (1)به صورت خود دیده است چون خود آن حضرت از جبرئیل خواست که خودش را به صورت واقعی به آن حضرت بنمایاند.پس جبرئیل در این خصوص با پیامبر در کوه حرا وعده گذاشت و برای آن حضرت به صورت اصلی ظاهر شد و افق را از خاور تا باختر مسدود ساخت و بار دیگر جبرئیل را در شب معراج کنار سدرة المنتهی به صور ت واقعیاش دید و بیشتر اوقات او را به صورت انسان به شکل دحیۀ کلبی (2)که
1) (164) این حدیث را بخاری(در صحیح خود)،ج 6،ص 176 روایت کرده است.
2) (165) این حدیث را شیخان(بخاری و مسلم)از حدیث اسامة بن زید روایت کردهاند«همانا جبرئیل به محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسید در حالی که ام سلمه در خدمتش بود پس با او به سخن گفتن پرداخت آنگاه برخاست و پیامبر به ام سلمه فرمود:این کیست؟ام سلمه گفت:دحیه است».
مردی زیبا روی بود میدید.شیطان بر اهل مکاشفه یعنی صاحبدلان غالبا به شکل خودش ظاهر میشود.پس شیطان در بیداری بر او ظاهر میشود و صاحبدل او را با چشم خود میبیند و با گوش خود صدایش را میشنود و در این حال حقیقت صورت شیطان برایش مجسّم میشود همان گونه که در خواب برای بیشتر صالحان آشکار میشود.شخصی که دارای کشف و شهود در بیداری است به درجهای میرسد که سرگرمی حواس به دنیا او را حتّی از مکاشفهای که در خواب حاصل میشود نیز،باز نمیدارد.پس در بیداری میبیند آنچه را که دیگری در خواب میبیند.چنان که روایت شده مردی از پروردگار خود خواست که جای شیطان را در قلب آدمیزاده به او نشان دهد.پس در خواب بدن مردی را دید مانند بلور که درون آن از برونش پیدا بود و شیطان را به صورت قورباغهای دید که بر طرف چپ میان شانه و گوشش نشسته است و خرطوم دراز و باریکش را از سمت چپ در دلش داخل کرده و او را وسوسه میکند و چون خدا را یاد میکند غایب میشود و نظیر آن را عینا در بیداری هم مشاهده کرد،یکی از اهل مکاشفه شیطان را به صورت سگی دید که به مرداری چسبیده و مردم را به آن دعوت میکند و آن مردار به شکل دنیا بود و این مشاهده به منزلۀ دیدن صورت واقعی شیطان است،زیرا به ناچار صورتی از شیطان که در برابر عالم ملکوت است باید در دل آشکار شود و در این هنگام اثر آن بر آن صورت شیطان که روبروی عالم شهادت(دنیا)است میتابد،زیرا یکی از صورتهای واقعی(عالم ملکوت)به صورت دیگر(صورت عالم ناسوت)پیوسته است،و ما توضیح دادیم که برای قلب دو صورت است:یک صورت به جانب جهان غیب دارد و آن محل ورود الهام و وحی است و صورتی به جانب عالم شهادت(دنیا) دارد؛و آنچه در آن از صورتی که به جانب دنیاست آشکار میشود فقط صورتی خیالی است،زیرا تمام صورتهای عالم دنیا خیالی است جز این که خیال یک بار از نگرش به ظاهر دنیا بهوسیله حسّ حاصل میشود و ممکن است که آن صورت مطابق با صورت معنوی(روحانی)نباشد حتی شخص را زیبا روی ببیند در
حالی که باطن وی پلید باشد،زیرا دنیا عالمی است که اشتباه در آن بسیار است، امّا صورتی که در خیال حاصل میشود بر اثر تابش جهان ملکوت بر باطن دل است و حکایت از صفت واقعی میکند و با آن مطابق است،چرا که صورت در عالم ملکوت تابع صفت واقعی است و به ناچار معنای زشت را به صورت زشت میبیند.ازاینرو شیطان را به صورت سگ و قورباغه و خوک و دیگر صورتها میبیند،و فرشته را به صورتی زیبا،و آن صورت نشان صورتهای معنوی است و به راستی آن را نشان میدهد،بدین سبب دیدن میمون و خوک در خواب دلالت بر انسانی پلید دارد،و گوسفند بر انسان آرام و بیآزار دلالت میکند،تمام بخشهای خواب و تعبیر چنین است.یعنی اسرار شگفت آوری در آن نهفته است که از شگفتیهای علوم مربوط به قلب است،و شرح آن مناسب با علم(معامله)نیست.تنها هدف این است که این حقیقت تصدیق شود که شیطان برای صاحبدلان آشکار میشود،و همچنین فرشته یک بار از راه مجسّم شدن در خواب،و یک بار از راه حقیقت بر صاحبدلان ظاهر میگردد و بیشتر مجسّم شدن به صورتی است که نشاندهندۀ معنایی است که حقیقت معنی نیست،بلکه صورت معنی است،جز این که وی با چشم واقعا آن را مشاهده میکند و تنها صاحب کشف و شهود به دیدن آن موفّق میشود نه کسی که در پیرامون اوست،مانند شخص خوابیده.
(1)این امور عبارتند از وسوسۀ دلها و همّت و خاطرهها و نیّت آن و وسوسههایی که به آن مؤاخذه نمیشود و مورد عفو قرار میگیرد.
باید دانست که بحث در این مورد کار دشواری است زیرا آیات و روایاتی مخالف با هم در این مورد وارد شده است که جمع میان آنها تنها برای دانشمندان دین امکانپذیر است از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«از امّت
من آنچه در نفوسشان پدید آید بخشیده شده است». (1)
و نیز از آن حضرت روایت شده که فرمود:«خدای متعال به(فرشتگان) حافظ اعمال میفرماید:هرگاه بندۀ من قصد گناهی کرد ننویسید پس اگر آن را انجام داد یک گناه بنویسید ولی اگر قصد ثوابی کرد و انجام نداد یک ثواب ثبت کنید و اگر انجام داد ده ثواب بنویسید»این حدیث را مسلم و بخاری در صحیح خود روایت کردهاند و دلیل آن است که نیّت در دل و قصد گناه مورد عفو است و به تعبیر دیگر آمده است«هرکه قصد ثوابی کند و به آن عمل نکند برایش یک ثواب نوشته شود،و هرکه قصد ثوابی کند و انجام دهد ده ثواب برایش نوشته شود تا هفتصد برابر و هرکه قصد گناهی کند و انجام ندهد بر او نوشته نشود و اگر انجام دهد یک گناه نوشته شود» (2)به صورت دیگر آمده است:«هرگاه در دل قصد کند که گناهی مرتکب شود تا انجام نداده است آن را میبخشم» (3)تمام این روایات بر عفو چنین گناهانی دلالت میکند.
میگویم:کافی از طریق شیعه روایتی را به اسنادش از یکی از دو امام باقر یا امام صادق(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:«خدای متعال در ذریّه آدم(علیه السلام)چنین قرار داده است که اگر کسی قصد ثوابی کند و انجام ندهد ثوابی بر او نوشته شود و هرکس قصد ثوابی کند و آن را انجام دهد برایش ده ثواب نوشته شود و هرکس قصد گناهی کند و انجام ندهد بر او گناهی نوشته نشود و هرکس انجام دهد یک گناه بر او نوشته میشود». (4)
1) (166) به صحیح مسلم،ج 1،ص 81 رجوع کنید،طیالسی نیز آن را در مسند خود ص 322 به شمارۀ 2459 از ابو هریره چنین روایت کرده است«انّ اللّه تجاوز لامّتی عما حدثت به نفسها ما لم تتکلّم به او تعمل به،همانا خدا برای امّتم از آنچه در نفسشان پدید آید(افکار بد)در میگذرد تا زمانی که به مرحلۀ سخن یا عمل در آید».
2) (167) بخاری(در صحیح خود)،ج 8،ص 128 و مسلم(در صحیح)،ج 1،ص 83 از حدیث ابن عباس روایت کرده است.
3) (168) این حدیث را مسلم(در صحیح)،ج 1،ص 82 از حدیث ابو هریره نقل کرده است.
4) (169) اصول کافی،ج 2،ص 428.
ابو حامد میگوید:امّا آنچه بر کیفر شدن دلالت میکند گفتار خدای سبحان است: وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللّهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ. (1)
و نیز فرمود: وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً. (2)این آیه دلالت میکند بر آن که کار دل مانند کار گوش و چشم است و از آن بخشیده نمیشود.
و نیز خدای متعال فرمود: وَ لا تَکْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ. (3)و خدای سبحان فرمود: لا یُؤاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمانِکُمْ وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ. (4)
بنابراین در این مسئله به عقیدۀ ما حقیقت آن است که انسان تا زمانی که بر کارهای دل از آغاز آشکار شدن تا رسیدن به مرحلۀ عمل به وسیلۀ اعضا احاطۀ کامل نیافته بر اسرار آن مطّلع نمیشود.پس میگوییم نخستین چیزی که وارد دل میشود خطور است.مانند این که صورت زنی به دلش خطور کند که در راه پشت سر اوست و اگر به آن سمت توّجه کند او را خواهد دید.مرحلۀ دوّم میل شدید به نگاه کردن به اوست و آن جنبش شهوتی است که در طبیعت شخص وجود دارد و این میل به نگاه نتیجۀ خطور اوّلی است و آن را میل غریزی مینامیم که خطور اول حدیث نفس نام دارد.مرحلۀ سوّم حکم دل است که باید به این زن نگاه کرد،زیرا وقتی طبیعت انسان به چیزی مایل شود تا موقعی که موانع
1) (170) بقره/284:اگر آنچه در دل دارید آشکار سازید یا پنهان،خداوند شما را طبق آن محاسبه میکند سپس هرکس را بخواهد(و شایستگی داشته باشد)میبخشد و هرکس را بخواهد (و مستحق باشد)مجازات میکند.
2) (171) اسراء/36:از آنچه نمیدانی پیروی مکن،چرا که گوش و چشم و دل مسئولند!.
3) (172) بقره/283:و شهادت را کتمان نکنید و هرکس آن را کتمان کند قلبش گناهکار است.
4) (173) بقره/225:خداوند شما را به خاطر سوگندهایی که بدون توجّه یاد میکنید،مؤاخذه نخواهد کرد،امّا به آن چه دلهای شما کسب کرده(و سوگندهایی که از روی اراده و اختیار یاد میکنید)مؤاخذه میکند.
جلو آن را نگیرند از قصد و نیّت منصرف نمیشود،مثلا گاه شرم یا ترس او را از نگاه کردن منع میکند،و نبودن این موانع گاه بر اثر اندیشیدن است و به هر حال حکمی است عقلی و اعتقاد نام دارد و آن در پی خطور قلبی است.میل چهارم تصمیم قطعی بر نگاه است و آن را قصد انجام کار مینامیم.گاه این قصد سرآغاز ضعیفی دارد ولی هرگاه دل به خطور اول گوش دهد تا نفس را به خود جذب کند،این قصد استوار میگردد و اراده قطعی میشود،و گاه پس از قطعی شدن اراده پشیمان میشود و کار را ترک میکند و گاه بر اثر عارضهای از کار غافل میشود و آن را ترک میکند و گاه چیزی مانع او میشود و انجام کار را بر او غیر ممکن میسازد.بنابراین اینجا چهار حالت برای قلب وجود دارد که مربوط به پیش از انجام کار به وسیلۀ اعضاست،خطور که همان حدیث نفس است،سپس میل است آنگاه اعتقاد است و بعد از آن قصد است.پس میگوییم:بر آنچه به دل(انسان)خطور میکند مؤاخذه نمیشود،چون این مقدار در اختیار انسان نیست و همچنین است میل و هیجان شهوت،زیرا آن دو نیز به ارادۀ انسان نیست و مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله)از حدیث زیر همین دوتاست که فرموده:«از امتم بخشوده شده آنچه به نیّت و دلش خطور کند» (1)بنابراین حدیث نفس عبارت است از آنچه در نفس خطور میکند و در پی آن ارادۀ انجام نیست.امّا به عزم و قصد حدیث نفس نمیگویند بلکه حدیث نفس نظیر موردی است که از عثمان بن مظعون روایت شده آنجا که میگوید:«ای پیامبر خدا همانا نفسم با من سخن میگوید که خوله را طلاق بدهم.پیامبر فرمود:دست نگهدار همانا نکاح سنّت من است[نه طلاق]گفت:نفسم با من سخن میگوید که آن را سرکوب کنم،فرمود:دست نگهدار اختگان امّتم کسانی هستند که همیشه روزهاند.عرض کرد:نفسم با من سخن میگوید که گوشت خوردن را ترک کنم،فرمود:دست نگهدار من آن را دوست دارم و اگر هر روز بر آن دست یابم
1) (174) پیش از این از طیالسی و مسلم در صحیح خود نقل شد.
آن را میخورم و اگر از خدا بخواهم آن را به من میرساند». (1)
پس این اموری که به دل خطور میکند و همراه آنها تصمیم بر انجام کار نیست حدیث نفس نام دارد از این رو(عثمان)با پیامبر مشورت کرد،زیرا تصمیم و قصد انجام آن را نداشت.امّا سوّمی که دل معتقد به انجام آن است و به صدور آن حکم میکند،میان دو صورت اختیاری و اجباری مردّد است و حالات در آن مختلف است.پس آن که اختیاری است شخص مؤاخذه میشود و آن که اجباری است مؤاخذه نمیشود.و امّا چهارم که قصد انجام کار است انسان به آن مؤاخذه میشود،جز این که اگر انجام ندهد مهلت داده میشود.پس اگر از ترس خدا آن را ترک کند و از قصد آن پشیمان شود برایش حسنهای نوشته میشود، زیرا نیّت گناه،گناه است و خودداری از آن و جهاد با نفس ثواب،و قصد بر طبق غریزه دلیل بر غفلت کامل از خدا نیست و خودداری از گناه یا جهاد بر خلاف غریزه محتاج به قدرت زیادی است،پس تلاش او در مخالفت با غریزه و کار کردن برای رضایت خدای سبحان بیشتر از تلاش او در پیروی از شیطان و موافقت با غریزه است؛لذا برایش یک ثواب نوشته میشود،زیرا تلاش در ترک را بر تلاش انجام دادن ترجیح داده است.و اگر انجام گناه را به سبب ترس از خدا به تأخیر نمیاندازد بلکه مانعی موجب تأخیر آن میشود برایش گناهی نوشته میشود،زیرا قصد فعل اختیاری قلب است.
دلیل بر این شرحی که داده شد مطلبی است که در صحیح مسلم وارد شده و به لفظ حدیث پیوسته است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«فرشتگان گویند:
پروردگارا این بندۀ توست و قصد گناه دارد در حالی که بیناست.خدا بفرماید:
مراقبش باشید اگر انجام داد یک گناه بر او بنویسید و اگر ترک کرد برایش حسنه بنویسید چون به خاطر من آن را ترک کرده است» (2)و آنجا که گفته
است:«لم یعملها»مقصود آن است که برای خدا ترک کرده است،امّا هرگاه تصمیم بر گناهی بگیرد و به سبب غفلت یا علت دیگری نتواند انجام دهد،چگونه برایش حسنه نوشته میشود؟در حالی که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مردم بر حسب نیّتهایشان محشور میشوند» (1)و ما میدانیم کسی که شب تصمیم بگیرد که صبح مسلمانی را بکشد یا با زنی زنا کند و همان شب بمیرد در حال اصرار بر گناه مرده است و بر طبق نیّتش محشور میشود در حالی که قصد گناهی کرده و انجام نداده است.
دلیل قطعی بر این مطلب روایتی است که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسیده و فرموده است:«هرگاه دو مسلمان با شمشیرهایشان با هم برخورد کنند قاتل و مقتول هر دو در دوزخند.عرض شد:ای رسول خدا قاتل گنهکار است مقتول چه گناهی دارد؟فرمود:مقتول نیز قصد کشتن طرف مقابل را داشت». (2)
این روایت صراحت دارد که مقتول فقط با قصد کشتن طرف مقابل اهل دوزخ شده با آن که مظلوم کشته شده است.پس چگونه پندارند که خدا(کسی را)به نیّت و قصد مؤاخذه نمیکند بلکه بنده در برابر هر کاری که در اختیار اوست مؤاخذه میشود،مگر این که با حسنهای آن را جبران کند.شکستن تصمیم با پشیمانی،حسنه است؛از این رو(برایش)حسنه نوشته میشود،لیکن اگر بر اثر مانعی گناه نکند حسنه نمیباشد،امّا انسان در برابر آنچه به دل خطور میکند و نیز حدیث نفس و رغبت زیاد به گناه مؤاخذه نمیشود،چون این امور در اختیار انسان نیست و مؤاخذه به این امور تکلیفی خارج از توان انسان است،به همین جهت است که پس از نزول این آیه: وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللّهُ. (3)گروهی از صحابه به خدمت پیامبر خدا آمدند و گفتند:آنچه در توان ما نیست به ما تکلیف فرمودید،در نفس یکی از ما چیزی پدید میآید
که دوست ندارد که در دلش ثابت بماند آنگاه به آن محاسبه میشود؟پیامبر (صلی الله علیه و آله)فرمود:شاید شما سخنی را میگویید که بنی اسرائیل گفتند:شنیدیم و اطاعت نکردیم،بگویید:شنیدیم و اطاعت کردیم پس خدای متعال با فرو فرستادن این آیه بر آنها گشایش نازل فرمود: لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها. (1)
میگویم:در احتجاج (2)از طریق شیعه روایتی از امیر المؤمنین(علیه السلام)در ضمن حدیثی طولانی رسیده است«این آیه[284 بقره]بر پیامبران و امّتهای پیشین عرضه شد به سبب سنگین بودنش از پذیرش آن سرباز زدند،ولی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آن را پذیرفت و بر امّتش عرضه داشت.آنها نیز قبول کردند،و چون خدای سبحان پذیرش آنها را دید با علم به این که توان آن را ندارند فرمود حال که امّت تو ای پیامبر این آیه را با همۀ سختیهایش پذیرفتند با این که دیگر امّتها نپذیرفتند بر من لازم است که آن[بار سنگین]را از دوش امّتت بردارم،و فرمود: لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها ».
ابو حامد میگوید:از این آیه آشکار میشود که هر کاری از کارهای قلب که در اختیار و توان انسان نیست آدمی به آن مؤاخذه نمیشود،و این است پردهبرداری از این اشتباه.تمام کسانی که گمان میکنند هرچه بر دل بگذرد حدیث نفس نام دارد،و کسانی که میان این سه قسم فرق نگذارند ناگزیر در اشتباه میافتند.چگونه انسان در برابر کارهای قلبی مؤاخذه نشود در حالی که تکبّر،خودپسندی،ریاکاری،نفاق،بخل و همۀ پلیدیها از کارهای قلب است، بلکه گوش و چشم و دل تماما مورد سؤال واقع میشوند،یعنی کارهایی که در اختیار انسان است،بنابراین اگر چشم بیاختیار به نامحرمی بیفتد مؤاخذه نمیشود و اگر دوباره نگاه کند مؤاخذه خواهد شد چون امری اختیاری است.و همچنین آنچه به دل خطور میکند همین حکم را دارد،بلکه دل به مؤاخذه شدن
سزاوارتر است زیرا دل اصل است،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تقوا در اینجاست» (1)و به دل فرمود.
خدای متعال فرمود: لَنْ یَنالَ اللّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ. (2)و تقوا در دل است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«گناه بسیار بر دل چیره میشود» (3)و نیز فرمود:«خوبی چیزی است که دل به آن مطمئن شود اگر چه به تو فتوا دهند.» (4)تا آنجا که میگوییم:هرگاه فتوادهنده به وجوب چیزی فتوا دهد و خطا کند در مقابل کارش مأجور است،بلکه هرکس گمان کند که با وضوست باید نماز بخواند پس اگر نماز خواند آنگاه یادش آمد که خوانده است در مقابل آن نماز ثواب میبرد.پس اگر ترک نماز کرد سپس یادش آمد که نخوانده است کیفر میشود.هرکس در بسترش زنی یافت و گمان کرد همسرش است در نزدیکی کردن با آن گنهکار نیست،اگر چه معلوم شود که زن بیگانهای بوده است و اگر گمان کند زن بیگانهای است و با او نزدیکی کند و معلوم شود همسرش بوده معصیت کرده است.تمام این احکام به دل نظر دارد نه به اعضای بدن.
می شود یا نه ؟
(1)باید دانست دانشمندانی که مراقب دلهایند و به صفات و شگفتیهای دل مینگرند در این مسئله اختلاف دارند و پنج گروه شدهاند.گروهی گویند:
1) (182) این حدیث را مسلم از حدیث ابو هریره در حدیثی استخراج و نقل کرده است چنان که در المغنی است.
2) (183) حجّ/37:هرگز گوشتها و نه خونهای آنها به خدا نمیرسد آنچه به او میرسد تقوا و پرهیزکاری شماست.
3) (184) در جلد اول همین کتاب صفحۀ 57؛شرح آن گذشت.
4) (185) این حدیث را طبرانی از حدیث ابی ثعلبه روایت کرده،و نظیر آن را احمد در حدیثی از وابصه نقل کرده چنان که در المغنی است.
وسوسه(شیطان)با یاد خدای متعال قطع میشود زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«هرگاه(بنده)یاد خدا کند شیطان خاموش میشود». (1)گروهی گفتهاند:
ریشۀ وسوسه(با ذکر خدا)از بین نمیرود و در دل جریان دارد ولی بیاثر است،زیرا دل هرگاه پر از ذکر خدا شود از متأثّر شدن با وسوسه مصون میگردد.مانند کسی که به کار مهمّی سرگرم است اگر در حال سخن گفتن صدایی به گوشش برسد نمیشنود، (2)گروهی گفتهاند:وسوسه و اثرش از بین نمیرود ولی بر دل نتواند غالب شود و گویی از دور و بگونهای ضعیف وسوسه میشود.گروهی گفتهاند:در هنگام ذکر خدا لحظهای وسوسه از بین میرود و با وسوسه لحظهای یاد خدا معدوم میشود و در زمانهای نزدیک به هم ذکر خدا و وسوسه پیاپی میآیند:و به سبب نزدیک بودن وسوسه به ذکر خدا گمان میرود که آن دو با هم پیاپی میآیند همانند توپی که در بعضی از جاهای آن نقطههایی است و هرگاه با سرعت چرخانده شود نقطهها را به صورت دایره میبینی،چون با حرکت سریع نقطهها به هم متّصل میشوند.این گروه استدلال کردهاند که سکوت شیطان هنگام ذکر خدا از پیامبر وارد شده ولی ما با وجود ذکر خدا وسوسه را مشاهده میکنیم و جز به این صورت که ذکر شد نمیتوان آن را توجیه کرد،گروهی گفتهاند:وسوسه و ذکر(خدا)همواره و پیاپی در دل میآید و قطع نمیشود،و همان طوری که انسان گاه در یک حالت با چشمش دو چیز را میبیند دل نیز مجرای دو چیز میشود پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر بندهای چهار چشم دارد دو چشم در سر که با آن امور دنیایش را میبیند و دو
1) (186) این حدیث جزئی از روایتی است که در ص 51 گذشت«انّ الشّیطان واضع خطمه علی قلب ابن آدم»
2) (187) دانشمندان روانشناس اثبات کردهاند که اگر انسان تمام حواسش به شخصی یا نقطهای متمرکز شود حواسّ ظاهری او از کار میافتد و در روایات اسلامی نیز تأیید شده است چنان که برای حضرت علی(علیه السلام)اتفاق افتاد که به فرمان پیامبر پیکان تیر را در حال نماز از بدنش بیرون آوردند و احساس نکرد و برای امام سجّاد(علیه السلام)نیز اتفاق افتاده است.-م.
چشم در دل که امور دینش را با آن میبیند» (1)محاسبی این قول را اختیار کرده است.
قول صحیح در نزد مؤلف آن است که تمام این نظریّهها صحیحند ولی هیچ کدام در حدّی نیستند که بتوانند تمام اقسام وسوسهها را در برگیرند بلکه هر گروهی به نوعی از وسوسه توجّه کرده و از آن خبر داده است،در حالی که وسوسه سه نوع است:1-یک نوع وسوسه مشتبه ساختن حق به باطل است که کار شیطان است و به آدمی میگوید:ترک لذّتها و نعمتها نکن که عمر طولانی است و در این عمر طولانی شکیب در برابر شهوتها دردی است بزرگ،در این حال هرگاه بنده عظمت خداوند و عظمت پاداش و کیفرش را به یاد آورد و بگوید:شکیب در برابر شهوتها سخت است ولی صبر بر آتش سختتر از آن است و به ناچار یکی را باید برگزیند،پس هرگاه بنده وعده و وعید خدا را به یاد آورد و ایمان و یقینش را تجدید کند شیطان سکوت میکند و میگریزد، زیرا شیطان نمیتواند بگوید:آتش سختتر از شکیب بر معاصی نیست و نمیتواند بگوید:گناه آدمی را به دوزخ نمیکشاند،زیرا ایمان بنده به قرآن شیطان را دفع و وسوسهاش را قطع میکند،همچنین به انسان وسوسه میکند تا به علم و عمل خویش عجب کند و به آدمی میگوید:کدام بنده است که خدا را چون تو بشناسد و بپرستد پس چه بسیار در پیشگاه خدا ارزش داری.در این حال بنده به یاد میآورد که شناخت و توان و دل و اعضایش که علم و عملش به وسیلۀ آنهاست تمام اینها را خدا آفریده است،پس از کجا به خود عجب کند.در این صورت شیطان ساکت میشود.زیرا شیطان نمیتواند بگوید:این نعمتها از خدا نیست چرا که معرفت و ایمان،آن را ردّ میکند پس این،نوعی از وسوسه است که بکلّی از عارفانی که به نور ایمان و معرفت بینش یافتهاند بدور است.
1) (188) عراقی گوید:این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث معاذ به لفظ «الآخرة»به جای«دینه»روایت کرده است در سند این روایت حسین بن احمد بن محمد هروی سماخی حافظ است که حاکم او را تکذیب کرده است و ضعف حدیث از اوست.
نوع دوّم آن است که شیطان با تحریک شهوت و به هیجان آوردن آن وسوسه کند و این نوع به دو بخش تقسیم میشود.یکی آن که بنده به گناه بودنش یقین کند و دیگر آن که گمان غالب به گناه بودنش داشته باشد.پس اگر یقین کند،شیطان از هیجانی که در تحریک شهوت مؤثر باشد دست میکشد ولی از تحریک بطور کلی دست نمیکشد و اگر گمان به گناه بودن داشته باشد به طوری که در دفع آن نیاز به مجاهده باشد وسوسه(شیطان)موجود خواهد بود ولی وسوسه بر انسان چیره نمیشود.
نوع سوّم آن است که وسوسۀ شیطان فقط در مورد خطورهای قلبی و یا به یاد آوردن حالات گذشته باشد و یا این که در نماز به فکر کارهای دیگر باشد.مثلا هرگاه به یاد خدا روی بیاورد،تصوّر میکند که شیطان ساعتی دور میشود امّا برمیگردد و مجددا دفع میشود و باز برمیگردد.پس ذکر و وسوسه در پی هم میآیند و انسان تصور میکند که ذکر و وسوسه با هم هستند تا فهم وی معنای قرائت و آن خطورهای قلبی را در بر بگیرد به طوری که گویی وسوسه و ذکر در دو جای دل قرار دارند.به راستی بعید است که وسوسه شیطان بکلّی بر طرف شود به گونهای که هرگز خطور نکند،ولی محال نیست،زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«هرکس دو رکعت نماز بگزارد که در آن نفس خود را به چیزی از امور مربوط به دنیا حدیث نکند خدا گناه گذشته و آیندهاش را بیامرزد». (1)اگر این عمل قابل تصوّر نبود،پیامبر آن را ذکر نمیفرمود جز این که فقط برای قلبی قابل تصور است که محبّت خدا بر آن چیره شده باشد تا آن اندازه که حریص ذکر خدا شود،زیرا گاه کسی که دلش غرق فکر دربارۀ یک دشمن است حتّی در مدت انجام دو رکعت یا رکعتها نماز به دشمنش فکر میکند و جز آن اندیشه چیزی به فکرش خطور نمیکند.همچنین است کسی که غرق در محبّت است.گاه در دل در گفتگوی با محبوب خود غرق در اندیشۀ او میشود، بهطوریکه جز سخن محبوبش هیچ چیز به قلبش خطور نمیکند و اگر دیگری با
1) (189) این حدیث را احمد روایت کرده و در ج 1،ص 349 گذشت.
او سخن بگوید نمیشنود و اگر کسی از برابرش عبور کند گویی او را نمیبیند.
هرگاه برای انسان این حالت از ترس از دشمن و حرص به مال و مقام قابل تصوّر باشد چگونه در ترس از دوزخ و حرص به بهشت قابل تصوّر نباشد،ولی بر اثر ضعف ایمان به خدا و روز جزا حالت اخیر کمتر دیده میشود.
هرگاه در تمام این اقسام و انواع وسوسه بیندیشی در خواهی یافت که هر یک از نظریههای یاد شده صحیح است ولی در جای مخصوص خودش،خلاصه آن که رهایی از شیطان در یک آن یا یک ساعت دور به نظر نمیآید،ولی رهایی در طول یک عمر بعید یا محال است.وسوسۀ عوارض دنیا و پول آن جز با دور افکندن و جدایی قطع نمیشود.پس انسان تا آنگاه که چیزی را اضافه بر نیازش مالک است اگر چه یک دینار باشد شیطان او را در نماز از اندیشیدن در آن رها نمیسازد،که چگونه نگاه دارد و در چه راهی خرج کند و چگونه پنهان بدارد تا هیچکس نفهمد یا چطور نشان بدهد تا به آن ببالد و دیگر وسوسهها.
پس کسی که چنگالهایش را در دنیا فروبرده و انتظار دارد که از شیطان رها شود مانند کسی است که در عسل فرورود و گمان کند که مگس روی او نمینشیند و این محال است،بنابراین دنیا باب مهمّی برای وسوسۀ شیطان است و یک در ندارد بلکه درهای زیادی دارد.
یکی از حکیمان گفته است:شیطان از طریق گناهان نزد آدمیزاده میآید.
اگر امتناع کرد از راه خیر خواهی میآید تا او را در بدعتی بیفکند،و اگر خودداری کرد او را به سختگیری نسبت به خودش وامیدارد تا آنچه را بر او حرام نیست بر او حرام سازد،و اگر باز هم سر،باززد در وضو و نمازش او را به شک میاندازد تا علم او را برطرف کند،و اگر امتناع کرد کارهای نیک را بر او آسان سازد تا مردم او را شکیبا پاکدامن ببینند،پس دلهای آنان به او مایل شود و به نفس خود عجب کند و به آن سبب هلاک شود.در این حالت است که آدمی باید با دشمن سخت مبارزه کند چون آخرین درجه است و اگر این مرحله را پشتسر بگذارد درهای بهشت به رویش باز میشود.
(1)باید بدانی چنانکه ذکر کردیم صفات یاد شده دل را در برمیگیرد و حالات و آثار از درهایی که وصف کریم به آن وارد میشود.گویی دل هدفی است که همواره از هر سو مورد اصابت است و هرگاه چیزی به آن اصابت کند و متأثر شود ضدّ آن از سوی دیگر به آن میرسد و صفت دل را تغییر میدهد.
پس اگر شیطان در آن فروآید و آن را به انجام خواهشهای نفسانی دعوت کند و دل به آن توجّه کند فرشته در آن نازل شود او را از آن کار منع کند و اگر شیطان او را بیکار شرّی بکشاند شیطان دیگری او را به کار دیگری بکشاند.و اگر فرشتهای او را به کار خیری بکشاند فرشتۀ دیگری او را به کار خیر دیگر بکشاند.پس گاه میان دو ملک در نزاع است و گاه میان دو شیطان و گاه میدان یک شیطان و فرشته و هرگز بیکار نمیماند.خدای متعال در قرآن به آن یک شیطان و فرشته و هرگز بیکار نمیماند.خدای متعال در قرآن به آن کرده است: وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ. (1)و چون پیامبر خدا از عظمت صنع الهی در مورد شگفتیهای دل و زیر و رو شدن آن آگاه بود به آن سوگند یاد میکرد و میگفت:«نه،سوگند به زیروروکنندۀ دلها». (2)
بیشتر اوقات آن حضرت میگفت:«ای زیروروکنندۀ دلها دلم را بر دینت ثابت بدار.عرض کردند ای رسول خدا آیا میترسی؟فرود:چه چیز به من اطمینان میدهد در حالی که دل میان دو انگشت از انگشتان قدرت خداست و هر طور بخواهد زیر و رو میکند»و در تعبیر دیگر دارد«اگر بخواهد دل را بر حق استوار دارد نگاه میدارد و اگر بخواهد از حق منحرف سازد چنان کند». (3)
1) (190) انعام/110:ما دلها و چشمهای آنها را واژگونه میسازیم.
2) (191) بخاری در(صحیح،)ج 8،ص 160 از حدیث ابن عمر روایت کرده و ابن ماجه(در سنن)به شمارۀ 2092 از سالم از پدرش روایت کرده است و در روایت سالم است«لا و مصرّف القلوب،نه سوگند به تغییردهندۀ دلها»
3) (192) این حدیث را ابن ماجه(در سنن)به شمارۀ 199،و حاکم در ج 1،ص 526 و ج 4،ص 321 روایت کرده است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)برای دل سه مثل زده و فرموده است:«قلب مانند گنجشک است و هر ساعتی جابجا میشود». (1)
و نیز فرمود:«قلب در زیر و رو شدن مانند دیگی است که همه جای آن جوش بیاید». (2)
همچنین فرمود:«قلب مانند یک پر(مرغ)در سرزمین هموار است که بادها آن را زیر و رو میکنند». (3)
این دگرگونیها امر شگفتی از امور الهی است و از شگفتیهای کار الهی در زیر و رو شدن دل فقط افرادی آگاه میشوند که مراقب دلهای خود هستند و به حالات خودشان با خدا توجّه خاص دارند.
دلها را در ثابت بودن بر کار خیر و شرّ و مردّد ماندن میان آن دو سه بخش کردهاند:دلی که به تقوا آباد و به ریاضت تزکیه شده و از آلودگیهای اخلاق پاک شده است.پس خطورهای قلبی خیر از خزانههای غیب و ملکوت بر دل او وارد میشود و عقل به اندیشیدن در آن خطورها روی میآورد تا کارهای خیر ظریف را در آن بشناسد و بر اسرار فوائد آن آگاه شود و با نور بصیرت چهرۀ آن برایش گشوده شود و حکم به انجام آن کند و بر آن اصرار ورزد و بر عمل کردن به آن اهتمام ورزد.پس فرشته به آن دل مینگرد و جوهر آن را به تقوا طاهر و پاک و به نور عقل منوّر و به نور معرفت آباد میبیند و آن را شایستۀ مستقرّ شدن و فرود آمدن خود مییابد.در این هنگام او را به لشکریان نامرئی کمک میکند و به خیرات دیگر هدایت مینماید تا کار خیر به خیر دیگر منتهی شود و همچنان در تشویق به کار خیر کمک میکند و کار را بر او آسان
میسازد و خداوند بدان فرموده است: فَأَمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری. (1)و بر چنین قلبی است که نور چراغ از چراغدان ربوبی میتابد تا در آن شرک خفی باقی نماند که این شرک پوشیدهتر از حرکت مورچۀ سیاه در شب تاریک است،و بر این نور هیچ چیز پنهانی پنهان نمیماند و هیچ حیلهای شیطان پیرامون آن نمیچرخد بلکه شیطان متوقّف میشود و سخن باطل را از روی فریب به آن وحی میکند،ولی او به سخنان شیطان توّجه نمیکند.این دل پس از پاک شدن از هلاککنندهها بزودی به وسیلۀ صفات نجاتدهندهای که بیان میکنیم آباد میشود و آنها عبارتند از:شکر،صبر،بیم و امید تهیدستی و بیمیلی به دنیا و محبّت و رضایت و شوق و توکّل و اندیشیدن و محاسبه و مراقبت و دیگر صفات نجاتدهنده،و آن دلی است که خدای به آن توجّه میفرماید و آن دل آرامش یافته است که در این آیه مقصود است: أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (2)و در گفتار خدای متعال: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. (3)
دوّمین نوع دل،دلی است مخذول و پر از خواهشهای نفسانی که به پلیدیها و اخلاق نکوهیده آلوده است،و درهای ورود شیطان در آن باز و درهای ورود فرشتگان بسته است،و سر آغاز شرّ در آن این است که خواهشهای نفسانی در آن وارد شود و در آن خطور کند از این رو دل به عقل که حاکم است مینگرد تا از آن نظر و حکم بخواهد و چهره حقّ را بر آن بگشاید.امّا عقل به خدمت کردن هوا خو گرفته و در راه کمک به هوای نفس همچنان به فکر یافتن راه چاره است.
از این رو نفس،هوا را میآراید و به آن کمک میکند در نتیجه سینه به سبب هوای نفس گشاده میشود و تاریکیهایش در آن گسترده میگردد چرا که
لشکریان عقل از دور کردن شیطان سرپیچی کردهاند و چون هوا در دل پراکنده شود جای شیطان وسعت مییابد و سرانجام شیطان در کمال قدرت بر دل مسلّط میشود.پس به دل روی میآورد و آرزوها و غرور و زینت را در نظرش میآراید و از روی فریب سخن باطل را به دل وحی میکند و با وعده و وعید قدرت ایمان را ضعیف میسازد و نور یقین به ترس از آخرت خاموش میشود،زیرا از خواهشهای نفسانی دودی تاریک به طرف دل بلند میشود که تمام اطراف دل را پر میکند تا تمام نورهایش را خاموش سازد،و عقل همانند چشمی میشود که دود پلکهایش را پر کرده است و توان نگاه کردن ندارد.
همچنین شهوت بر دل غالب میشود تا دیگر برای قلب امکان توقّف و بینش نماند و اگر پنددهندهای او را بینا سازد و حق را به گوش او برساند از درک حقیقت کر و کور میشود و شهوت به هیجان میآید و شیطان با نشاط میشود و اعضای بدن برطبق خواهش نفس به حرکت در میآید و گناه از خزینههای غیب بنا بر قضا و قدر الهی در عالم دنیا آشکار میشود و به چنین قلبی خدای متعال فرموده است: أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ. تا آخر هر دو آیه (1)و به گفتۀ خود: لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ. (2)و به گفته خود: سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ. (3)(بسا دلی که حالش نسبت به شهوتها این است)و بسا دلی که حالش نسبت به بعضی شهوتها این است.مانند کسی که از بعضی چیزها پرهیز میکند ولی هرگاه صورت نیکویی ببیند نمیتواند چشم و دلش را حفظ کند و عقلش سبک میشود و خودداری قلبیاش را از دست میدهد؛یا مانند کسی که در برابر مقام و ریاست و تکبّر نمیتواند نفس خود را نگاه دارد و آنگاه که عوامل ریاست آشکار شود توان مقاومت ندارد؛یا مانند کسی که در موقع خشم بر نفس خود مسلّط نیست آنگاه که یکی از
عیبهایش گفته شود یا تحقیر گردد؛یا مثل کسی که در موقع قدرت داشتن بر گرفتن پول نمیتواند خود را نگاه دارد بلکه مانند انسان دلدادۀ غرق در مادیّات خود را به هلاکت میافکند و مروّت و تقوا را از یاد میبرد و تمام این امور به سبب بلند شدن دود هوا به طرف قلب است تا آنجا که دل تاریک میشود و نور بصیرت آن خاموش میگردد و نور حیا و مروّت و ایمان در آن به خاموشی میگراید و در فراهم ساختن خواستۀ شیطان سعی میکند.
سوّمین نوع دل،دلی است که در آن خطورهای هوا آشکار میشود و آن را به کار بد دعوت میکند امّا خطور ایمان به آن ملحق میشود و او را به کار خیر میخواند.پس نفس به سبب شهوتش به یاری خطور شرّ برمیخیزد و شهوت قوّت میگیرد و بهرهوری و برخورداری از نعمت را نیکو میشمارد.
آنگاه عقل به طرف خطور خیر برمیخیزد و شهوت را دور میسازد و کارش را زشت میشمارد و آن را به جهل نسبت میدهد،و نیز در هجوم به کار شرّ و کماعتنایی به فرجام کارها به حیوان و درنده تشبیه میکند.پس نفس به خیر خواهی عقل مایل میشود.در این حال شیطان به عقل حملهور میشود و انگیزۀ هوا را تقویت میکند و میگوید:این پرهیز خنک چیست چرا مانع خواهشهای نفست میشوی و نفست را آزار میدهی آیا یک نفر از معاصران خود را میبینی که با خواستههای نفسش مخالفت کند؟یا هدفش را رها سازد؟آیا لذّتهای دنیا را برای آنها میگذاری که از آن بهرهمند شوند؟و نفست را منع کنی تا محروم و بدبخت و در رنج بمانی و مردم زمانت بر تو بخندند؟آیا میخواهی مقام تو از فلان و فلان بیشتر شود در حالی که آنچه تو میخواهی ترک کنی انجام دادهاند و از آن امتناع نکردهاند؟آیا فلان عالم را نمیبینی که از این کار خودداری نکرده است و اگر بد بود خودداری میکرد.پس نفس به شیطان مایل شده و به آن روی میآورد.اینجا فرشته به شیطان حمله میکند و میگوید:آیا جز کسانی که از لذّت دنیا پیروی کرده و آخرت را فراموش کردهاند،به هلاکت رسیدهاند؟آیا به لذّتی اندک قناعت میکنی و لذّت و نعمتهای بهشت را برای همیشه رها
میسازی؟و یا درد شکیب بر شهوت خود را سنگین و درد دوزخ را سبک میشماری؟آیا به غفلت مردم از خودشان و پیروی آنها از خواستههای نفسانیشان و همراهی آنها با شیطان فریب میخوری؟با این که عذاب دوزخ به معصیت دیگران از تو کاسته نمیشود؟آیا معتقدی که اگر در تابستان باشی و تمام مردم در برابر آفتاب ایستاده باشند و تو خانهای سرد داشته باشی به مردم کمک میکنی یا خودت را نجات میدهی؟پس چگونه با مردم از ترس گرمای آفتاب مخالفت میکنی ولی از ترس گرمای دوزخ با آنها مخالفت نمیکنی؟ در این وقت نفس به قول فرشته متمایل میشود و همچنان دل میان دو لشکر فرشته و شیطان در تردّد است و به سوی یکی از دو گروه کشانده میشود تا آن که هرکدام سزاوارتر است بر دل غالب میشود.پس اگر صفاتی که بر دل غالب میشود صفات شیطانی باشد که قبلا از آنها یاد کردیم،شیطان بر آن غالب آید و دل به حزب شیطان مایل شود و از حزب خدا و دوستان خدا روی بگرداند و به حزب شیطان و دشمنان خدا کمک کند و به وسیلۀ اعضای او بنا بر آنچه قبلا مقدّر شده کارهایی انجام میشود که او را از خدا دور میسازد.حال اگر صفات فرشتهای بر قلب غالب آید،دل به فریب شیطان و تشویق او به دنیا و سبک شمردن کار آخرت گوش نمیدهد،بلکه به حزب خدا مایل میشود و بندگی به موجب قضا و قدر پیشین بر اعضایش ظاهر میشود«دل مؤمن میان دو انگشت از انگشتهای قدرت الهی است»یعنی در میان کشش این دو حزب است و گرایش از حزبی به حزبی بر دلها غالب است،امّا پایداری دائمی با حزب فرشتگان یا حزب شیطان از هر دو طرف اندک است.
این عبادتها و معصیتها از خزینههای غیب در عالم دنیا به وسیلۀ خزانۀ دل آشکار میشود،زیرا دل از خزینههای ملکوت است و این عبادات و معاصی هرگاه ظاهر شود نشانههایی است که صاحبدلان قضا و قدر پیشین را میشناسند.پس کسی که برای بهشت آفریده شده عبادت و اسباب آن برایش فراهم میآید و هرکس برای دوزخ آفریده شده برایش اسباب گناه میسّر میشود و همنشینان بد بر او مسلّط میشوند و حکم شیطان در دلش قرار
میگیرد.زیرا شیطان نادانان را با انواع حکمهایش میفریبد مانند این گفتار شیطان:به راستی خدا مهربان است پس(به گناه)اهمیّت نده و همانا تمام مردم از خدا نمیترسند.پس(در گناه)با مردم مخالفت نکن،زیرا عمر دراز است پس صبر کن تا فردا توبه کنی یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاّ غُرُوراً (1)شیطان انسانها را به توبه وعده میدهد و به آمرزش آرزومند میسازد و به اذن خدا با این حیلهها و نظایرش آنها را میفریبد،و دل او را برای پذیرش فریب وسعت میدهد و از پذیرش اسلام تنگ میکند و تمام این کارها به قضا و قدر الهی است. فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ. (2)إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللّهُ فَلا غالِبَ لَکُمْ وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ. (3)پس خدا هدایتگر و گمراهکننده است،هر کار بخواهد انجام میدهد هر حکمی بخواهد صادر میکند، هیچکس حکمش را نتواند برگرداند و نتواند حکمش را به تأخیر اندازد؛بهشت را آفریده و برای آن اهلی آفریده است و آنها را در عبادت به کار گماشته است، دوزخ را آفریده و برای آن اهلی آفریده است و به گناه واداشته است و به مردم نشانههای اهل بهشت و اهل دوزخ را شناسانده و فرموده است: إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ (4): فَتَعالَی اللّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ ، لا یُسْئَلُ عَمّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ. (5)اکنون به این مقدار اندک از ذکر شگفتیهای دل اکتفا میکنیم
1) (202) نساء/120:شیطان به آنها وعدهها(ی دروغین)میدهد و به آرزوها سرگرم میسازد و جز فریب و نیرنگ به آنها وعده نمیدهد.
2) (203) انعام/125:آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند سینهاش را برای(پذیرش)اسلام گشاده میسازد و آن کس را که(به خاطر اعمال خلافتش)بخواهد گمراه سازد سینهاش را آنچنان تنگ میکند که گویی میخواهد به آسمان بالا برود.
3) (204) آل عمران/160:اگر خداوند شما را یاری کند هیچکس بر شما پیروز نخواهد شد و اگر دست از یاری شما بردارد کیست که بعد از او شما را یاری کند و مؤمنان تنها بر خداوند باید توکّل کنند.
4) (205) انفطار/13-14:مسلّما نیکان در نعمت فراوانی هستند،و بدکاران در دوزخند.
5) (206) انبیا/23:هیچکس بر کار او نتواند خرده بگیرد ولی در کارهای آنها جای سؤال و ایراد هست.
زیرا بررسی آن بطور کامل به علم معامله ارتباط ندارد و تنها قسمتی از آن شگفتیها را ذکر کردیم که برای شناخت پیچیدگیهای علوم معامله و اسرار آن لازم است تا کسانی که به ظواهر قناعت ندارند و بجای مغز به پوست اکتفا نمیکنند بهرهمند شوند،بلکه علاقمند به شناخت عوامل دقیق شوند و آنچه ذکر کردیم به خواست خدا او را کافی است.
این پایان کتاب شرح شگفتیهای قلب از کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.به خواست خدای متعال در پی آن کتاب ریاضت نفس و تهذیب اخلاق و درمان بیماریهای دل خواهد آمد.سپاس از آن خداست در آغاز و انجام.
و تهذیب اخلاق و درمان بیماریهای دل
(1)این دوّمین کتاب از بخش مهلکات کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدایی را سزد که با تدبیر خود امور را متحوّل و ترکیب آفریدگان را معتدل ساخت و به بهترین صورت تصویر کرد و صورت انسان را با نیکوترین اندام و اندازهگیری بیاراست و آن را از فزونی و کاستی در شکل و مقدار در امان داشت،و نیکو ساختن اخلاق را به کوشش و ارادۀ بنده واگذاشت،و با انذار و هشدار او را به پاکسازی اخلاق تشویق کرد و با توفیق خود تهذیب اخلاق را بر بندگان خاصش آسان ساخت و به خاطر این کار بر آنان منّت نهاد.
و درود بر محمّد(صلی الله علیه و آله)که بنده و پیامبر و دوست و برگزیده خدا و بشیر و نذیر است؛پیامبری که نور نبوّت از چهرۀ زیبایش ظاهر و حقیقت حق از ظاهر او آشکار است؛و بر خاندان و اصحابش درود باد که چهرۀ اسلام را از تاریکیهای کفر پاک و ریشۀ باطل را قطع کردند و به کم و زیاد آن آلوده نشدند.
امّا بعد خلق خوبصفت سیّد المرسلین و بهترین کار صدّیقان و به یقین جزء
دین و نتیجۀ تلاش تقواپیشگان،و ریاضت خداپرستان است؛و خلق بد زهر کشنده و از هلاککنندههای مغز و خواریهای رسواکننده و رذیلتهای آشکار و پلیدیهایی است که انسان را از جوار رحمت پروردگار دور میسازد و دارندۀ خود را در زمرۀ(پیروان)شیطان لعین قرار میدهد،و از درهایی است که از دل به آتش برافروختۀ حق گشوده شده،آتشی که بر دلها چیره میشود چنان که اخلاق خوب درهایی است که از دل به نعمتهای بهشت و جوار رحمت پروردگار گشوده شده است.اخلاق پلید بیماری دلها و نفوس است و زندگی جاوید را نابود میسازد و با بیماری تن که زندگی مادّی را نابود میکند قابل مقایسه نیست.در صورتی که پزشکان سخت به حفظ قوانین درمان بدنها توّجه دارند با آن که در آن بیماری از دست دادن زندگی(دنیای)فانی است،پس توّجه به حفظ قوانین درمان بیماریهای دل که زندگی جاوید را از بین میبرد سزاوارتر است،و آموختن این نوع طبابت بر هر عاقلی لازم است،زیرا هیچ دلی خالی از بیماری نیست و اگر به حال خود رها شود بیماریها انباشته گردد و بر آدمی چیره شود.
از این رو بنده نیازمند است که در شناخت علّتها و عوامل آن جستجو کند،آنگاه به درمان و اصلاح آنها بپردازد و مقصود خدای متعال در این آیه: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها. (1)همین درمان است و مقصود در آیه شریفه: وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها. (2)به حال خود رها کردن بیماریهاست.
ما در این کتاب به بخشی از بیماری دل و چگونگی معالجۀ آنها به اختصار میکنیم و به شرح درمان بیماریها نمیپردازیم،زیرا در بقیّه کتابهای این بخش خواهد آمد.اکنون هدف ما نگرش کلّی به تهذیب اخلاق و آمادهسازی راههای آن است و درمان بدن را مثالی برای آن قرار میدهیم تا درک آن به فهم (انسانها)نزدیک شود و با شرح برتری خوشخویی آن را روشن میسازیم.سپس بیان حقیقت حسن خلق،پس از آن بیان پذیرش اخلاق و تغییر آن با ریاضت،
آنگاه عاملی را که با آن به خوشخویی میرسیم شرح میدهیم.سپس به شرح راههای تهذیب اخلاق و ریاضت نفوس میپردازیم،و نشانههایی را که با آن بیماری دلها شناخته میشود توضیح میدهیم،آنگاه راههایی را که با آن انسان عیبهای نفس خود را میشناسد شرح میدهیم و شواهدی نقلی میآوریم که راه درمان دلها فقط به ترک کردن شهوتهاست.سپس نشانههای خوشخویی را بیان میکنیم و راه تمرین کودکان در آغاز رشد را شرح میدهیم و سرانجام شروط اراده و مقدّمات مجاهده را بیان میکنیم.
مجموع این مطلب یازده فصل است که به خواست خدا مقاصد این کتاب را در بر خواهد داشت.
(1)خدای متعال به پیامبر و حبیب خود(صلی الله علیه و آله)در حالی که او را میستاید و نعمتش را بر او آشکار میکند فرموده است: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ. (1)
عایشه گوید:«خلق و خوی پیامبر(صلی الله علیه و آله)قرآن بود.» (2)مردی از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارۀ خوشخویی پرسید.حضرت این آیه را تلاوت فرمود: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ. (3)آنگاه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:و آن این است که بپیوندی به کسی که با تو قطع رابطه کرده و عطا کنی به کسی که تو را محروم ساخته و درگذری از کسی که به تو ستم کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«همانا برانگیخته شدم تا کرامتهای اخلاقی را کامل کنم.» (4)
1) (3) قلم/4:تو اخلاق عظیم و برجستهای داری.
2) (4) حدیث را ابن سعد در طبقات،ج 1،قسم ثانی،ص 89 روایت کرده است.
3) (5) اعراف/199:با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکیها دعوت نما و از جاهلان روی بگردان.روایت فوق را ابن مردویه در التفسیر از حدیث جابر و قیس بن سعد بن عباده و انس به سندهای خوبی روایت کردهاند چنانکه در مغنی است.
4) (6) حدیث را بیهقی در الشعب روایت کرده چنانکه در الدّر المنثور،ج 3،ص 154 روایت کرده است.
همچنین پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سنگینترین عملی که در میزان نهاده میشود تقوای الهی و خوشخویی است.» (1)«مردی از روبرو خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آمد و عرض کرد:دین چیست؟ فرمود:خوشخویی.آنگاه از سمت راستش آمد و عرض کرد:دین چیست؟ حضرت فرمود:خوشخویی.سپس از پشت سر پیامبر آمد و عرض کرد:دین چیست؟حضرت به او رو کرد و فرمود:آیا نمیفهمی؟دین،خشم نکردن است.» (2)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)سؤال شد:«شوم چیست؟»فرمود:«بدخویی». (3)
مردی عرض کرد:«ای رسول خدا به من سفارشی کن؛فرمود:هرجا هستی از خدا بترس،عرض کرد:بیشتر بفرما؛فرمود:در پی هر گناهی ثوابی کن که گناه را محو کنی.عرض کرد:بیشتر بفرما فرمود:با مردم خوشخو باش». (4)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)سؤال شد:«کدامین کار بهتر است؟فرمود:خوشخویی.» (5)و فرمود:«خدا آفرینش و خوی کسی را که نیکو قرار داده است،آتش او را نمیخورد.» (6)
1) (7) حدیث را ترمذی در(سنن،)ج 8،ص 168 از حدیث ابو دردا چنین نقل کرده است«ما من شیء یوضع فی المیزان اثقل من حسن الخلق هیچ چیز در میزان نهاده نشود که سنگینتر از خوشخویی باشد».و در حدیث دیگری از ابو هریره است«از رسول خدا راجع به بیشترین چیزی که مردم را وارد بهشت میکند سؤال شد فرمود:تقوا و خوشخویی است».
2) (8) حدیث را محمّد بن نصر مروزی در کتاب الصّلاة به صورت مرسل از ابو العلاء بن شخیر به لفظ «ایّ العمل افضل کدام عمل برتر است»روایت کرده چنانکه در الترغیب و الترهیب،ج 3،ص 405 آمده است.
3) (9) حدیث را طبرانی در الاوسط از جابر به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 25 است.
4) (10) دارمی در(سنن)،ج 2،ص 323 از حدیث ابو ذر،و احمد در مسند،ج 5،ص 228 روایت کرده است.
5) (11) در ص 89 به شمارۀ 7 گذشت.
6) (12) طبرانی در الاوسط و بیهقی در الشعب از ابو هریره روایت کرده چنانکه در التّرغیب و الترهیب،ج 3،ص 307 آمده است.
فضیل گوید:«به پیامبر خدا عرض شد:فلان زن در روز روزه میگیرد و شب عبادت میکند ولی بدخلق است و با زبانش همسایگانش را میآزارد، فرمود:خیری در او نیست و اهل دوزخ است.» (1)ابو دردا گوید:«شنیدم پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)میفرمود:بهترین عملی که در میزان نهاده شود خوشخویی و بخشش است،و چون خدا ایمان را آفرید عرض کرد:خدایا تقویتم فرما.پس خدا آن را به خوشخویی و بخشندگی تقویت کرد، و چون کفر را آفرید عرض کرد:خدایا نیرویم بده پس خداوند کفر را با بخل و بدخویی نیرو بخشید». (2)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به راستی خدا این دین(اسلام)را خالص برای خود قرار داد و دین شما را جز بخشندگی و خوشخویی اصلاح نمیکند.پس دینتان را به آن(دو صفت)بیارایید.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خوشخویی بزرگترین آفریدۀ خداست». (4)
عرض شد:«ای رسول خدا کدام یک از مؤمنان از نظر ایمان برترند؟ فرمود:خوشخوترین آنها.» (5)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شما نمیتوانید مردم را با ثروت خود در وسعت قرار دهید پس آنها را با روی باز و خوشخویی در وسعت قرار دهید(خوشخو باشید).» (6)
1) (13) حدیث را بزّاز و احمد از حدیث ابو هریره به سندی صحیح روایت کردهاند چنانکه در مجمع الزوائد،ج 8،ص 169 آمده است.
2) (14) اول حدیث را ترمذی(در سنن)ج 8،ص 168 و ابو داود(در سنن)ج 2،ص 552 روایت کردهاند و من مأخذی برای آن نیافتم.
3) (15) حدیث را طبرانی در الکبیر از عمران بن حصین روایت کرده و او متروک است چنانکه در مجمع الزوائد،ج 8،ص 20 آمده است.
4) (16) حدیث را طبرانی در الکبیر به سندی ضعیف روایت کرده چنانکه در الجامع الصغیر است.
5) (17) این حدیث را دارمی(سنن،)ج 2،ص 323 روایت کرده است.
6) (18) حدیث را طبرانی و بزّاز و ابو یعلی از حدیث ابو هریره روایت کردهاند چنانکه در مغنی آمده رجال بعضی از طرق بزّاز موثّقند.
همچنین پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدخویی عمل را تباه میکند،چنانکه سرکه عسل را.» (1)از جریر بن عبد الله روایت شده گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به من فرمود:«تو مردی هستی که خدا خلقتت را نیکو کرده پس خلقت را نیکو کن.» (2)از براء بن عازب روایت شده که گفت:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نیکوترین مردم بود از نظر صورت و بهترین مردم بود از نظر اخلاق.» (3)از ابو مسعود بدری روایت شده که گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)میفرمود:
«خدایا آفرینشم را نیکو ساختی پس اخلاقم را نیکو کن.» (4)از عبد الله بن عمر روایت شده گفت:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بسیار نیایش میکرد و میگفت:خدایا از تو درخواست سلامتی و تندرستی و خوشخویی دارم.» (5)از ابو هریره از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«بزرگواری مرد دین اوست،و مروّت او عقل اوست و تبارش خوشخویی اوست.» (6)از اسامة بن شریک روایت شده گفت:در حضور عربها بودم که از پیامبر سؤال کرده میگفتند:بهترین چیزی که خدا به بنده داده چیست؟فرمود:
خوشخویی.» (7)
1) (19) حدیث را حاکم از الکنی از ابن عمر به سندی ضعیف روایت کرده چنانکه در الجامع الصغیر آمده است.
2) (20) حدیث را خرائطی در مکارم الاخلاق و ابو العباس دغولی در کتاب الآداب روایت کردهاند و چنانکه در المغنی آمده حدیث ضعف دارد.
3) (21) حدیث مورد انفاق است و به سند صحیح از براء روایت شده چنانکه در الجامع الصغیر باب الشمائل آمده است.
4) (22) حدیث را طیالسی در مسند خود،ص 49،روایت کرده است.
5) (23) حدیث را خرائطی در مکارم به اسنادی ضعیف روایت کرده چنانکه در المغنی است.
6) (24) حدیث را احمد و حاکم و بیهقی در الکبری به سندی صحیح روایت کردهاند چنانکه در المغنی آمده است.
7) (25) حدیث را طیالسی در مسند خود،ص 171 به شماره 1233 روایت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«محبوبترین شما نزد من و نزدیکترینتان در نشستن با من در روز قیامت خوشخوترین شماست.» (1)از ابن عباس روایت شده که گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه چیز است که اگر آنها یا یکی از آنها در کسی نباشد،عملش ارزش ندارد:تقوایی که او را از محرّمات خدا منع کند،و علمی که سفاهت را از او باز دارد و اخلاقی که با آن در میان مردم زندگی کند.» (2)از جمله دعاهای پیامبر(صلی الله علیه و آله)در شروع نماز این دعا بود:«خدایا مرا به بهترین اخلاق راهنمایی فرما که جز تو کسی به بهترین خوها هدایت نمیکند و بدترین خوها را از من دور ساز که جز تو بدترین خوها را از من دور نمیکند.» (3)انس گوید:در حالی که روزی با پیامبر(صلی الله علیه و آله)بودیم فرمود:«خوشخویی گناه را آب میکند همانطور که آفتاب یخ را آب میکند.» (4)و نیز فرمود(صلی الله علیه و آله):«از نشانههای خوشبختی شخص خوشخویی است.» (5)و حضرت(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خوشخویی میمنت است.» (6)پیامبر(صلی الله علیه و آله)به ابو ذر فرمود:«ای ابو ذر،خردی چون تدبیر نیست و تباری چون خوشخویی.» (7)
1) (26) حدیث را احمد در مسند عبد الله بن عمر به اسنادی خوب روایت کرده چنانکه در مجمع الزوائد،ج 8،ص 21 آمده است.»
2) (27) حدیث را طبرانی در الکبیر از ابن عباس،و خرائطی در المکارم از ام سلمه به اسنادی ضعیف روایت کرده چنانکه در المغنی است.
3) (28) حدیث را بیهقی در السنن الکبری،ج 2،ص 33 از حدیث علی(علیه السلام)روایت کرده است.
4) (29) حدیث را طبرانی در الکبیر و الاوسط به سندی ضعیف روایت کرده چنانکه در مجمع الزوائد،ج 8،ص 24 آمده است.
5) (30) حدیث را بیهقی در الشّعب از جابر به سندی ضعیف نقل کرده چنانکه در الجامع الصغیر آمده است.
6) (31) حدیث را خرائطی در مکارم الاخلاق از حدیث علی(علیه السلام)روایت کرده چنانکه در المغنی است.
7) (32) حدیث را ابن ماجه در سنن به شمارۀ 4218 روایت کرده است.
از انس روایت شده که گفت:«ام حبیبه عرض کرد:ای رسول خدا چه عقیده داری دربارۀ زنی از ما زنان که در دنیا دو شوی داشته باشد.پس آن زن با شوهایش بمیرند و به بهشت روند آن زن از کدامین شوی خواهد بود؟فرمود:از آن شوهری است که در دنیا نزد او خوشخوترینشان بوده است،ای ام حبیبه شخص خوشخو خیر دنیا و آخرت را برده است.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به راستی مسلمان درستکار با خوشخویی و طبیعت بزرگوار خود درجۀ شخص روزهدار و نمازگزار را دریافت میکند.» (2)و در روایت دیگری است:«درجۀ شخص تشنه در بیابانهای سوزان را میبرد» (3)انس گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بنده با خوشخویی خود به بزرگترین درجات آخرت و مقامات شریف میرسد در حالی که در عبادت ضعیف است.» (4)و نیز فرمود:«بدخویی گناهی نابخشودنی است و بدگمانی گناهی است گسترده.» (5)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بنده از بدخویی خود به پایینترین درجۀ دوزخ میرسد.» (6)میگویم:روایاتی در فضیلت خوشخویی و نکوهش بدخویی از طریق شیعه در آغاز کتاب آداب همنشینی از بخش عادتها نقل کردهایم و با ذکر مجدّد آنها سخن را طولانی نمیکنیم.
1) (33) حدیث را طبرانی در الکبیر و الاوسط روایت کرده چنانکه در التّرغیب،ج 3،ص 411 آمده است.
2) (34) حدیث را احمد در مسند خود از عبد الله بن عمر روایت کرده است.
3) (35) حدیث را نیز احمد در مسند ابو هریره،و طبرانی روایت کردهاند چنانکه در الترغیب،ج 3،ص 404 آمده است.
4) (36) حدیث را طبرانی روایت کرده چنانکه در الترغیب،ج 3،ص 404 آمده است.
5) (37) با این عبارت در هیچ مأخذی بر آن دست نیافتم.
6) (38) این حدیث،بقیۀ حدیث انس و همان حدیث پیشین است.
(1)پسر لقمان حکیم به پدرش گفت:ای پدر کدامین خصلت آدمی بهتر است؟ گفت:دینداری.پسر گفت:اگر دو خصلت باشد؟گفت:دینداری و ثروت.
گفت:اگر سه خصلت باشد؟گفت:دینداری،ثروت و شرم.گفت:اگر چهار خصلت باشد؟گفت:دینداری و ثروت و شرم و خوشخویی و بخشندگی،گفت:
اگر شش خصلت باشد؟جواب داد:پسرکم هرگاه این پنج خصلت در انسان گرد آید او فردی با تقوا،پاک و دوست خدا و از شیطان بیزار است.
گفته شده است:هرکه بدخو باشد نفسش در رنج باشد.
یحیی بن معاذ گفت:گنجهای روزی در اخلاق خوب است.
وهب بن منبّه گوید:مثل شخص بدخو مانند کوزۀ(سفالین)شکسته است که نه قابل ترمیم است و نه دوباره به صورت گل(رس)در میآید.
فضیل گوید:اگر گنهکاری خوشخو با من همنشین شود،نزد من محبوبتر است که خداپرستی بدخو.
ابن مبارک در مسافرتش با مرد بدخویی رفیق شد و بدخویی او را تحمّل و با او مدارا میکرد و چون از او جدا شد گریست از علّت گریهاش سؤال شد.
گفت بر او ترحّم کردم.من از او جدا شدم ولی خلقش با اوست و از وی جدا نمیشود.
جنید گوید:چهار چیز است که بنده را به بالاترین درجات میرساند،اگر چه علم و عملش کم باشد:بردباری،فروتنی،بخشندگی،خوشخویی،و این (آخری)نشان کامل بودن ایمان است.
یحیی بن معاذ گفت:بدخویی گناهی است که ثوابهای زیاد با وجود آن سودی نبخشد و خوشخویی حسنه و ثوابی است که گناه زیاد با وجود آن زیانی ندارد.
از ابن عباس سؤال شد کرامت و بزرگواری چیست؟گفت:همان است که
خدای متعال در قرآن بیان فرموده است: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ. (1)از او سؤال شد تبار چیست؟گفت:خوشخوترین شما بهترین شماست از نظر تبار.
گفته شده:هر ساختمانی پایهای دارد و پایۀ ایمان خوشخویی است.
ابن عطا گفت:آن که رفعت و بلندی یافت تنها به خوشخویی بود و هیچ کس به خوشخویی کامل و نهایی نرسید جز محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله)؛و نزدیکترین مردم به خدای متعال آنهایند که با خوشخویی خود راه پیامبر را پیمودند.
(1)باید دانست که مردم راجع به حقیقت و ماهیّت خلق خوب سخن گفتهاند و نتیجۀ خوشخویی را بیان کردهاند نه حقیقت آن را.ولی تمام نتایج آن را شرح نداده،بلکه هرکس آنچه از نتایج آن به ذهنش خطور کرده و در ذهنش حاضر بوده بیان کرده است و توجّه به ذکر تعریف حقیقی آن که مفصلا شامل همه نتایج شود نکردهاند.این گونه تعریف مانند گفتۀ یکی از آنهاست که میگوید:
خوشخویی گشادهرویی،و بخشش و آزار ندادن است.واسطی گوید:خوشخویی آن است که از شناخت بسیار به خدا با کسی دشمنی نورزد و مورد خصومت واقع نشود.یکی از بزرگان گفته است:خوشخویی این است که انسان به مردم نزدیک و در میان آنها غریب باشد.ابو عثمان گوید:خوشخویی خشنود بودن از خداست.این گونه تعریفها و نظایر آن بسیار است و این تعریفها مطرح ساختن نتایج خوشخویی است نه خود خوشخویی،و نیز شامل تمام نتایج نیست.
پرده برداشتن از حقیقت سزاوارتر از نقل گفتههای گوناگون است.بنابراین میگوییم:خلق(به فتح خ)و خلق(به ضمّ خ)دو لفظند که با هم به کار میروند.گفته میشود:فلان شخص خلق و خلقش نیکوست یعنی ظاهر و باطنش خوب است.بنابراین مقصود از خلق صورت ظاهر است و مقصود از خلق صورت باطن.به این دلیل است که انسان مرکّب از جسم و جان است که جسم با چشم سر
1) (39) حجرات/13:گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.
دیده میشود و جان با بینش و چشم دل و هریک از آنها شکل و صورتی زشت یا زیبا دارد.روح و جان که با چشم دل درک میشود ارزندهتر از جسم است که با چشم(سر)دیده میشود.از این رو خداوند امر روح را با نسبت دادن به خودش بزرگ شمرده و فرموده است: إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی. (1)و هشدار داده که بدن به گل منسوب است و روح به خدا.در اینجا منظور از روح و نفس یکی است.بنابراین اخلاق عبارت از صورت ثابتی است برای نفس و کارهایی که از نظر عقل و شرع ستوده است به آسانی از آن صادر میشود که خوشخویی نام دارد،و اگر کارهای بد از آن صادر شود آن صورتی که منشاء کارهای بد است بدخویی نامیده میشود.
ما گفتیم اخلاق صورت ثابتی است برای نفس از این رو به کسی که به ندرت مال میبخشد،آن هم به سبب حاجتی که ممکن است پدید آمده باشد سخی نمیگویند مگر آن که این خوی در نفسش رسوخ کرده باشد،و دلیل این که شرط کردیم کارها از نفس به آسانی و بدون فکر صادر شود آن است که هرکس از روی عدم رغبت مال ببخشد و در هنگام خشم نتواند به آسانی خود را کنترل کند بخشنده و بردبار نامیده نمیشود.بنابراین در اینجا چهار چیز وجود دارد:1-کار زشت و زیبا،2-توانایی بر انجام آنها،3-شناخت آنها، 4-صورت نفس که بهوسیله این صورت به یکی از دو طرف(زشت و زیبا)مایل میشود و خوب و یا بد بر او آسان میشود.و اخلاق عبارت از فعل نیست.بسا مردمی که خوی بخشندگی دارند امّا بخشش نمیکنند به سبب نداشتن مال یا وجود مانعی،و بسا مردمی که بخل دارند امّا از روی ریاکاری یا انگیزۀ دیگر مال میبخشند.پس هر انسانی بر حسب سرشت خود هم توان بخشیدن دارد و هم نبخشیدن و این حالت موجب خوی بخل و بخشندگی نمیشود اخلاق شناخت هم نیست،زیرا شناخت به زشت و زیبا هر دو به یک صورت تعلّق میگیرد بلکه
1) (40) ص/71-72:من بشری را از گل میآفرینم.هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خودم در آن دمیدم.
اخلاق به معنای چهارم است،یعنی صورتی که نفس به وسیلۀ آن آماده میشود تا بخشیدن یا نبخشیدن از آن صادر شود.به این ترتیب اخلاق هیئت نفس و صورت باطنی آن است و چنانکه زیبایی صورت ظاهری هرگز به نیکویی چشمها بدون زیبایی بینی و دهان و صورت کامل نمیشود بلکه باید تمام این اعضا زیبا باشد تا زیبایی ظاهر کامل شود،همچنین در باطن انسان چهار رکن است که باید تمام آنها زیبا باشند تا خوشخویی کامل شود.پس هرگاه این ارکان چهارگانه برابر و معتدل شود خوشخویی حاصل آید و آن ارکان عبارتند از:نیروی علم،نیروی خشم،نیروی شهوت و نیرویی که میان این سه قوّه تعادل برقرار میکند.امّا نیروی علم خیر و صلاحش در این است که به آسانی میان گفتار دروغ و راست و عقاید حق و باطل و کارهای زشت و زیبا فرق بگذارد و چون این نیرو به دست آمد ثمرۀ حکمت از آن حاصل میشود که سرچشمۀ اخلاق نیکوست و همان است که خدا دربارهاش فرموده است: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً. (1)امّا نیروی خشم حسنش در این است که انقباض و انبساطش به اندازهای محدود شود که حکمت اقتضا دارد،همچنین شهوت خیر و صلاحش در این است که به فرمان حکمت یعنی به فرمان عقل و دین باشد.و امّا نیروی برقرارکننده عدالت(میان سه قوّه)کارش حفظ قوۀ خشم و شهوت به فرمان عقل و دین است.بنابراین عقل همانند خیر خواهی است که مشورت میکند و قوۀ عقل همان قدرت است و قدرت فرمان عقل را امضا و اجرا میکند،و خشم نیرویی است که امر در آن نفوذ میکند.مثل خشم مثل سگ شکاری است که نیاز به تربیت دارد تا حرکت و توقّفش بر حسب فرمان (صاحبش)باشد نه بر مبنای هیجان نفس.مثل شهوت همانند اسبی است که شکارچی سوار میشود تا در پی شکار برود این اسب گاه تمرین کرده و تربیت شده و گاه چموش است.پس کسی که این صفات در او کامل و معتدل شود بطور کلّی خوشخوست و در هر کسی که بعضی از صفات معتدل شود
1) (41) بقره/269:و به هرکس دانش داده شده خیر فراوانی به او داده شده است.
نسبت به همان صفت مخصوص،مانند کسی که بعضی از اعضای بدنش زیباست.
از اعتدال و نیکویی نیروی خشم به شجاعت تعبیر میشود و از اعتدال و نیکویی نیروی شهوت به عفت.پس اگر نیروی خشم از حالت اعتدال به زیادی گراید تهوّر نام دارد،و اگر به ضعف و کاستی مایل شود جبن و ترس نامیده میشود،و اگر نیروی شهوت به طرف فزونی رود حرص نامیده شود و اگر به کاستی مایل گردد آن را خمود نامند و آنچه ستوده است حدّ وسط است که فضیلت محسوب شود،و دو طرف آن از صفات ناپسند و نکوهیده است؛و هرگاه عدل از بین برود فزونی و کاستی ندارد،بلکه فقط یک ضدّ دارد و آن «ستم» (1)است.
امّا حکمت اگر در مقاصد فاسد به صورت افراط به کار رود خبّ و جربزه نامیده میشود و طرف تفریط آن نادانی نام دارد و وسط همان است که نام مخصوص حکمت میگیرد.در این صورت اصول اخلاق چهار خصلت است:
حکمت،شجاعت،عفّت،و عدالت؛و مقصودمان از حکمت حالتی از نفس است که در تمام کارهای اختیاری درست را از نادرست تشخیص میدهد؛ و مقصودمان از عدالت حالتی از نفس است که به وسیلۀ آن خشم و شهوت را اراده میکند و آنها را بر طبق اقتضای حکمت به کار میاندازد و در آزاد گذاشتن و محدود ساختن بر حسب اقتضای خود آن دو را کنترل میکند؛و مقصودمان از شجاعت این است که نیروی خشم در هنگام روی آوردن و توقّف کردن فرمانبردار عقل باشد،و مقصودمان از عفّت آن است که نیروی شهوت به فرمان عقل و شرع در آمد.
بنابراین با معتدل شدن این اصول چهارگانه اخلاقی تمام اخلاق زیبا از آدمی
1) (42) تنها صفتی که در میان فضائل اخلاقی طرف افراط و تفریط ندارد عدالت است چرا که دو طرف عدالت«ستم»است و شخص ستمگر هم طالب فزونی است و هم کمی یعنی در مورد منافع شخصی خود افزون طلب است و در مورد دیگران طالب نقصان و کاستی هر کمبودی را از خویشتن دور میکند و آن را برای دیگران میخواهد از این رو طرف افراط و تفریط عدالت(ضد عدالت) یکی است و آن ظلم است.طهارة الاعراق،ابن مسکویه،چاپ بیروت،چاپ اول ص 104.-م.
سر میزند زیرا از اعتدال قوۀ عقل،خوب تدبیر کردن،تندی ذهن،دانایی رأی، راست بودن گمان و تیز درکی آفات پنهانی نفوس،صادر میشود و از طرف افراط این اصول،جربزه حیلهگری،فریب،زیرکی،نشأت میگیرد،و از طرف تفریط آنها نادانی و غماره و حماقت و دیوانگی صادر میشود.مقصودمان از غماره کم تجربگی در کارهاست در صورتی که نیروی تخیّل سالم باشد،و گاه آدمی در یک چیز کمتجربه است و در چیز دیگر باتجربه.تفاوت میان حماقت و جنون این است که احمق هدفش درست است،لیکن(برای رسیدن به هدف) راه را بد انتخاب میکند لذا فکر درستی در راه رسیدن به هدف ندارد،امّا مجنون آنچه شایسته نیست انتخاب میکند و گزینش و انتخابش فاسد است.
امّا از صفت شجاعت بخشندگی،سرسختی و مقاومت،شهامت،شکستن (هوای)نفس،تحمل و بردباری،فرو خوردن خشم،سنگینی و متانت و نظایر آنها نشأت میگیرد،و تمام اینها اخلاق ستوده است امّا طرف افراط شجاعت تهوّر و بیباکی است که از آن گزافهگویی،برتریجویی و خشم و تکبّر و خودپسندی نشأت میگیرد و امّا از طرف،تفریط آن ذلّت و خواری،بیتابی،فرومایگی و کوچکی نفس و خودداری از پذیرش حقّی که واجب است،صادر میشود.
امّا از عفّت،بخشندگی،آزرم،شکیب،گذشت،قناعت،دینداری،امانت، گشادهرویی،کمک،ظرافت و طمع نداشتن صادر میشود،و در صورتی که به طرف افراط و تفریط بگراید حرص،آزمندی،بیحیایی،پلیدی،ولخرجی،تنگ گرفتن در روزی،ریاکاری،پردهدری،بیشرمی،کارهای بیهوده،چاپلوسی، بخل،سرزنش،خوار شدن در مقابل ثروتمندان و کوچک شمردن فقیران و غیره نشأت میگیرد.
بنابراین اصول اخلاق نیک صفات و فضائل چهارگانه است که عبارتند از:
حکمت،شجاعت،عفّت،عدالت و بقیّۀ فضائل شاخههای آنها به شمار میروند، و جز پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)کسی در این اصول چهارگانه به درجۀ کمال اعتدال نرسیده است و دیگر مردم پس از او در نزدیک و دور شدن به آن حضرت
متفاوتند.پس هرکس در این اخلاق به پیامبر نزدیک شود بهاندازۀ نزدیکیاش به رسول خدا به خدا نزدیک میشود و در هر کسی که این اخلاق بطور کامل جمع شود شایسته است که در میان مردم فرشتهای فرمانبردار باشد که تمام مردم به او رجوع کنند و در تمام کارها به او اقتدا کنند،و هرکس از تمام این اخلاق جدا شود و متّصف به صفات مخالف آنها گردد سزاوار است که از میان مردم و شهرها رانده شود زیرا او به شیطان ملعون و دور از رحمت خدا نزدیک شده از این رو سزاوار است که تبعید شود،چنانکه شخص اوّل به فرشتۀ مقرّب نزدیک بود و سزاوار بود که به او اقتدا و تقرّب جسته شود،و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به پیامبری برانگیخته نشد مگر آن که اخلاق نیک را کامل کرد،چنانکه خود فرمود. (1)
قرآن به این اخلاق در صفات مؤمنان کرده و فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ هُمُ الصّادِقُونَ. (2)بنابراین ایمان به خدا و رسولش بدون تردید همان نیروی یقین است که نتیجۀ عقل و کمال حکمت است و جهاد با مال همان بخششی است که به حفظ نیروی شهوت باز میگردد و جهاد با نفس همان شجاعتی است که به پیروزی نیروی خشم از شروط عقل و حفظ اعتدال برمیگردد.خدای متعال صحابه را به آن توصیف کرده و فرموده است: أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ: (3)آیه فوق به این است که سختگیری جایی و رحمت و مهربانی جایی دارد.سختگیری در همه حال نشان کمال نیست و رحمت و مهربانی نیز در همه حال از کمال آدمی نمیباشد.
این بود شرح معنای اخلاق و زشت و زیبایی آن و شرح ارکان و نتایج و شاخههایش.
1) (43) به مجمع الزوائد،ج 9،ص 15،مصابیح بغوی،ج 2،ص 134 رجوع کنید.
2) (44) حجرات/16:مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردهاند،سپس هرگز شک و تردیدی به خود راه نداده،و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردهاند.آنها راستگو باشند.
3) (45) فتح/29:در برابر کفّار سرسخت و شدید،و در میان خود مهربانند.
(1)باید بدانی کسانی که بیهودگی بر آنها چیره شده،جهاد و تمرین و اشتغال به تزکیۀ نفس و تهذیب اخلاق بر آنها گران میآید و نفسشان اجازه نمیدهد که آن را بپذیرند.این گران آمدن به خاطر کوتاهی و نقص و پلیدی باطن خود آنهاست،امّا گمان میکنند که اخلاق تغییرپذیر نیست و طبیعتها دگرگون نمیشود و بر این اعتقاد به دو مطلب استدلال میکنند:یکی این که اخلاق همان صورت باطن است چنان که خلق و آفرینش همان صورت ظاهر است و همان طور که خلقت ظاهری تغییرپذیر نیست و شخص بلند قامت نمیتواند کوتاه قد شود و بالعکس،و زشت نمیتواند صورتش را زیبا کند،اخلاق باطن نیز چنین است.دوّم این که گفتهاند:خوشخویی با ریشه کن ساختن خشم و شهوت میسّر است و ما با مجاهدهای طولانی آن را آزمودهایم و شناختهایم که شهوت و خشم خواستۀ مزاج و غریزه است و هرگز در انسان ریشه کن نمیشود.از این رو سرگرم شدن به قطع ریشۀ خشم و شهوت وقت تلف کردن است،زیرا هدف، قطع توجه قلب به لذّتهای دنیاست و آن محال است.
در پاسخ این دو استدلال میگوییم:اگر اخلاق تغییرپذیر نباشد سفارشات و اندرزها و تربیتها باطل خواهد بود و پیامبر(صلی الله علیه و آله)نمیفرمود:«اخلاقتان را نیکو کنید.» (1)چگونه تغییر اخلاق در مورد انسان انکار میشود،در حالی که تغییر اخلاق حیوان ممکن است،زیرا حیوان وحشی اهلی میشود و به انسان انس میگیرد و سگ در برابر حرص به خوردن شکار به خودداری و تربیت و اسب از چموشی به فرمانبرداری میگراید و تمام اینها تغییر اخلاق است،و سخنی که از این حقیقت پرده برمیدارد این است که بگوییم:
موجودات دو قسمند:در یک قسم آن آدمی راه ندارد و اساسا در اختیار
1) (46) حدیث را دیلمی در الفردوس از حدیث معاذ روایت کرده چنان که در کنوز الحقائق مناوی باب الیاء چنین آمده است«یا معاذ حسّن خلقک للنّاس،ای معاذ اخلاقت را برای مردم نیک کن».
انسان نیست مانند کرات و ستارگان حتّی اعضای داخلی و خارجی بدن و دیگر اجزای حیوانات و خلاصه هر چیزی که بوجود آمده و به کمال رسیده یا به عبارت دیگر از وجود و کمال فراغت یافته است.قسم دیگر آن که هستی ناقص دارد و در آن توان پذیرش کمال با وجود شرط کمال قرار داده شده است و شرط کمال گاه در اختیار بنده است زیرا هستۀ خرما سیب و درخت خرما نیست جز این که آفرینش آن به گونهای است که توان نخل شدن را دارد،اگر تربیت شود؛و هرگز سیب نمیشود نه از اصل و نه با تربیت.پس هرگاه هستۀ خرما به اختیار تأثیرپذیر باشد تا بعضی حالات(مثلا نخل شدن)را بپذیرد و بعضی حالات (سیب شدن)را نپذیرد،خشم و شهوت را نیز با اراده نمیتوان بکلّی مغلوب و ریشه کن ساخت تا اثری از آنها نماند،ولی اگر بخواهیم با تمرین و مجاهده آن دو را به فرمان خود در آوریم میتوانیم و به این کار مأمور هستیم و این سبب نجات ما و رسیدنمان به خدای متعال است.آری طبیعتها گوناگون است.بعضی از آنها بسرعت تربیت پذیرند و بعضیها بکندی.اختلاف طبیعتها دو عامل دارد:
یکی نیروی غریزی است که در اصل طبیعت انسان و در تمام دوران زندگی او وجود دارد،زیرا نیروی شهوت و خشم و تکبر در آدمی هست،ولی تغییر دادن نیروی شهوت از همه دشوارتر است چرا که وجودش مقدّم بر باقی قوّههاست و شهوت از آغاز کودکی خلق و خوی انسان شده و پس از هفت سال احتمالا نیروی خشم برایش آفریده میشود و بعد از آن قوّۀ تشخیص ظاهر میگردد.
عامل دوّم این است که اخلاق گاه با پایبندی و رعایت اصول آن و فرمانبرداری از آن و با اعتقاد به نیک و پسندیده بودنش،تقویت میشود.مردم در این خصوص چهار درجهاند:
1-انسان بیخبری که میان حق و باطل و زشت و زیبا تشخیص نمیدهد بلکه بر فطرت اولیه خالی از تمام عقاید باقی مانده است و با پیروی از لذّتها شهوتش نیز کامل نشده است،چنین شخصی به راستی که بسرعت درمان میپذیرد و تنها به یک معلم ارشادگر و انگیزه درونی نیاز دارد که او را به مجاهده و تلاش
وادارد،و در مدّت کمی خوشخو میشود.
2-انسانی که زشتی کار زشت را شناخته ولی به کار شایسته عادت نکرده بلکه کار زشت برایش جلوه کرده و مطیع شهوتهای خود شده و بر اثر تسلّط شهوت از عقیدۀ درست خود روی برگردانده ولی به نادرستی عمل خود آگاه است.کار چنین فردی از شخص اول دشوارتر است،زیرا تکلیفش دو برابر شده است:اوّل باید فسادی را که بر اثر انجام اعمال ناشایست در نفسش رسوخ کرده ریشه کن کند،دوّم آن که صفت بازگشت به انجام کار خوب را در نفس خود ایجاد کند.ولی چنین شخصی اگر برای تمرین با اراده و دوراندیشی و جدیّت حرکت کند شایستگی آن را دارد که موفق شود.
3-انسانی که معتقد باشد داشتن اخلاق زشت لازم و نیکوست و بر همین حال تربیت شده باشد.درمان چنین شخصی تقریبا محال است و جز به ندرت امیدی به درستکاری او نیست،چون عوامل گمراهی چند برابر شده است.
4-انسانی که با اعتقاد فاسد و انجام کار بد نشو و نما کرده و علاوه بر آن فضیلت را در شرارت بسیار و نابود کردن انسانها میداند و بدان میبالد،و گمان میکند این کار ارزش او را بالا میبرد و این دشوارترین درجات است و برای چنین موردی گفته شده:تمرین انسان پیر رنج دارد و مهذّب ساختن گرگ عذاب کشیدن است.
نفر اوّل از این گروه فقط نادان و دوّمی نادان و گمراه و سوّمی نادان،و گمراه و فاسق و چهارمی نادان،گمراه،فاسق و شرور است.
امّا نظر دیگری که به آن استدلال کردهاند آن است که آدمی تا زنده است خشم و شهوت و دوستی دنیا و دیگر اخلاقهای زشت وی ریشه کن نمیشوند امّا این اشتباه گروهی است که پنداشتهاند مقصود از مجاهده بطور کلّی ریشه کن ساختن این صفات است و این پندار بسیار نادرست است.زیرا شهوت برای فایدهای آفریده شده و در آن اصل فطرت لازم است چنانکه اگر میل به غذا و آمیزش با زنان قطع شود انسان میمیرد و نسل منقطع میگردد یا اگر خشم
بکلّی از بین برود انسان آنچه را که هلاکش میسازد از خود دور نمیسازد و به هلاکت میرسد و آنگاه که اصل شهوت باقی بماند ناچار دوستی مال که با آن به شهوت دست مییابد باقی میماند و او را به نگهداری مال وادار میکند و هدف آن نیست که بکلّی شهوت را طرد کنیم،بلکه مقصود برقراری اعتدال است که حدّ وسط میان افراط و تفریط است.پس آنچه در صفت خشم مطلوب است آن است که انسان نه متهوّر باشد و نه ترسو بلکه در عین نیرومندی مطیع عقل باشد از این رو خدای متعال فرموده: أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ؛ (1)مسلمانان را به خشونت توصیف کرده و خشونت از غضب ناشی میشود.اگر غضب نابود شود جهاد با کفّار ممکن نخواهد بود و چگونه هدف ریشه کن ساختن خشم و شهوت است در حالی که پیامبران(علیه السلام)از آن جدا نبودند.سرور پیامبران رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«من فقط بشری مانند شمایم خشمگین میشوم،چنانکه بشر خشمگین میشود.» (2)و وقتی در برابر او سخن ناگوار میگفتند بهطوری خشمگین میشد که دو طرف صورتش سرخ میشد ولی جز سخن حق چیزی نمیفرمود (3)و خشم آن حضرت را از حق خارج نمیساخت.
خدای متعال فرمود: وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ ، (4)فروخورندگان خشم،و نفرمود:
و الفاقدین الغیظ،آنها که خشم ندارند.بنابراین برگرداندن خشم و شهوت به اعتدال بهطوریکه یکی از آنها مغلوب عقل شود نه غالب بر عقل بلکه عقل بر آن دو چیره شود و آنها را به اختیار خود در آورد امکانپذیر است و مقصود از تغییر دادن اخلاق همین است زیرا گاه شهوت به گونهای بر انسان مسلّط میشود که عقل نمیتواند جلو آن را بگیرد که کار زشت نکند و امّا با تمرین به حدّ اعتدال برمیگردد،و این دلالت بر امکان تغییر اخلاق دارد.تجربه
و مشاهده نیز بدون تردید بر این امکان دلالت دارد و دلیل بر این که هدف از اخلاق همان حالت حدّ وسط است نه دو طرف افراط و تفریط،این است که بخشندگی و سخاوت سبخیّهای است که شرعا مطلوب است و آن حدّ وسط میان دو طرف اسرافکاری و سختگیری بر عائله است و خدای متعال حدّ وسط را ستوده است.
خداوند فرموده: وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً. (1)
و فرمود: وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ. (2)و همچنین در اشتهای غذا اعتدال مطلوب است نه حرص و سکون خدای متعال فرمود:
کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا. (3)
و در مورد غضب فرموده: أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ. (4)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بهترین کارها حدّ وسط آنهاست» (5)و در این حقیقت و رازی است و آن این که خوشبختی وابسته به ایمنی دل از عوارض دنیاست.خدای متعال فرمود: إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ. (6)و بخشش و بخل از عوارض دنیاست و شرط ایمن بودن قلب آن است که نه به مال توّجه کند و نه حریص به اتفاق آن باشد،زیرا کسی که حریص در انفاق است دلش متوجّه بخشش است همانطور که شخص حریص برنگهداری مال دلش پیوسته متوجّه آن است.پس کمال قلب در این است که از هر دو صفت(توجه به نگهداری مال و
1) (51) فرقان/67:آنها کسانی که هرگاه انفاق کنند نه اسراف میکنند و نه سختگیری، بلکه در میان این دو حدّ اعتدالی دارند.
2) (52) اسراء/29:هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن(و ترک انفاق و بخشش منما)و بیش از حدّ آن را مگشا.
3) (53) اعراف/30:بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید.
4) (54) فتح/29:به شماره 47 رجوع شود.
5) (55) بیهقی در الشعب از روایت مطرف بن عبد اللّه به صورت معضل روایت کرده چنانکه در المغنی است.
6) (56) شعراء/89:مگر کسی که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید.
حرص بر انفاق آن)خالی باشد و هرگاه این کار در دنیا ممکن نباشد حالتی که شبیه به نبودن دو صفت(یاد شده)باشد و از هر دو طرف(افراط و تفریط)دور باشد یعنی همان حالت متوسط را طلب میکنیم.آب نیمگرم نه داغ است و نه سرد و حدّ وسط میان آن دو است و گویی از هر دو صفت(گرمی و سردی) خالی است.همچنین بخشندگی حدّ میانی اسرافکاری و سختگیری بر عائله است و شجاعت حد وسط میان بیباکی و بزدلی است و عفّت حد میانی حرص و سکون است،و همچنین دیگر خلقها زیرا قصد کردن هر دو طرف(افراط و تفریط)نکوهیده است و هدف ما هم همین است،و به راستی که این امری ممکن است،آری بر هر استادی که مریدی را راهنمایی میکند لازم است که بطور کلّی خشم را زشت بداند و تقبیح کند و مالاندوزی را نکوهش کند و به مرید اجازۀ انجام آن را ندهد،زیرا اگر به او در کمترین چیزی رخصت دهد آن را مجوّزی برای اعمال بخل و خشم خود در سطح گستردهتری تلقّی میکند،و میپندارد که به این مقدار رخصت داده شده است.ولی هرگاه اراده کند که ریشه بخل و خشم را برکند و در آن سعی نماید فقط میتواند قدرت آن را درهم بشکند و به حال اعتدال برگرداند،از این رو حق آن است که تصمیم بگیرد آن را از ریشه برکند تا آن میزانی که مقصود اوست برایش میسّر شود و این راز را بر مرید آشکار نسازد،زیرا کشف این راز موجب فریب خوردن شخص نادان است چون گمان میکند که خشم او به حق و مال نبخشیدنش نیز به حقّ بوده است.
(1)پیش از این دانستید که خوشخویی به معتدل بودن نیروی عقل از طریق کامل شدن حکمت برمیگردد و نیز به معتدل بودن نیروی خشم و شهوت و فرمانبرداری هر دو از عقل و شرع بازگشت میکند.این اعتدال از دو راه به دست میآید:یکی از راه بخشش الهی و کمالی که در اصل فطرت است،
بهطوریکه انسان با عقل کامل و خلق خوب از مادر متولّد شود و شهوت و غضب بر او مسلّط نباشد،بلکه شهوت و غضب در او معتدل و مطیع عقل و شرع آفریده شده باشد،در این صورت بدون معلّم،عالم و بدون مربّی تربیت میشود،مانند عیسی و یحیی(علیه السلام)و همچنین دیگر پیامبران(علیه السلام)و بعید نیست که در طبیعت و فطرت انسان نیرویی باشد که بتواند بهوسیله آن به فضیلت دست یابد مثلا چه بسا کودکانی که راستگو،بخشنده و جرّی آفریده شده و چه بسا کودکانی که بر عکس آن آفریده شده باشند،امّا با عادت و آمیزش با دارندگان این اخلاق آن را تحصیل کنند و یا با آموختن،صداقت و بخشندگی و غیره را به دست آورند.
راه دوّم برای به دست آوردن این اخلاق مجاهده و تمرین است،و مقصود این است که انسان نفس را بر اعمالی که مقتضای اخلاق مطلوب است وادار سازد.به است که انسان نفس را بر اعمالی که مقتضای اخلاق مطلوب است وادار سازد.به عنوان مثال هرکس بخواهد خلق بخشندگی را دارا شود راهش آن است که با زحمت خود را به بخشیدن مال که کار شخص بخشنده است وادار کند و پیوسته چنان کند تا بخشندگی برایش آسان و طبیعت(ثانوی)شود و نفسش بخشنده گردد.همچنین کسی که میخواهد خوی تواضع را تحصیل کند و تکبّر بر او غالب است راهش این است که مدّتها به اعمال متواضعان توجّه و با نفس خود در این راه مبارزه کند و با زحمت کار متواضعان را انجام دهد تا تواضع برایش اخلاق و طبیعت(ثانوی)شود و بر او آسان گردد،تمام خلقها که شرعا ستوده است از این راه به دست میآید و در نهایت کاری که از او سر میزند لذّتبخش میگردد.بنابراین شخص بخشنده کسی است که از بخشیدن مال لذّت میبرد، ولی کسی که از روی اکراه مال میبخشد چنان نیست،و متواضع کسی است که از تواضع لذّت میبرد.تا زمانی که انسان به انجام اعمال نیک عادت نکند و تمام اعمال بد را ترک نگوید اخلاق دینی هرگز در نفس رسوخ نمیکند و نیز اگر شخصی مشتاق به کارهای خوب که از آن بهرهمند میشود،بر کارهای خوب مواظبت نکند و از کارهای زشت ناراحت نشود و از آنها بدش نیاید، اخلاق خوب در نفس او رسوخ نمیکند.چنانکه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«روشنایی چشم من در نماز قرار داده شده است» (1)و هرگاه انجام عبادات ترک کارهای ممنوع با سنگینی و بیمیلی باشد خود نقصان به شمار میآید و با این نقصان به کمال سعادت نتوان رسید.آری مواظبت کردن بر ترک کارهای زشت بهوسیله مجاهده بهتر است ولی در انجام کارهای خوب با میل و رغبت، نیاز به مجاهده نیست.از این رو خدای متعال فرمود: إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلاّ عَلَی الْخاشِعِینَ. (2)و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا را در حال خشنودی بپرست و اگر نتوانستی،شکیبایی بر عبادتی که از آن کراهت داری خیر فراوان دارد». (3)
پس در رسیدن به سعادتی که براساس خوشخویی وعده داده شده،لذّت بردن از بندگی و پرهیز کردن از گناه گاهبهگاه کفایت نمیکند،بلکه سزاوار است که همواره و در تمام عمر چنین باشد.بدون شک هرچه طولانیتر باشد، فضیلت اخلاقی کاملتر میشود و بیشتر در نفس رسوخ میکند.از این رو آنگاه که از پیامبر راجع به سعادت سؤال شد،فرمود:«عمر طولانی در بندگی خداست.» (4)لذا پیامبران و اولیای خدا مرگ را دوست نداشتند چرا که دنیا کشتزار آخرت است.هرچه با طول عمر عبادتها بیشتر شود ثواب هم بیشتر، نفس پاکتر و اخلاق(نیک)نیرومندتر و راسختر میشود.تنها هدف از عبادات این است که در قلب اثر بگذارد و در صورتی که بسیار بر عبادات مواظبت کند، آثار آنها بیشتر میشود.هدف این اخلاق آن است که دوستی دنیا از نفس ریشه کن شود و محبّت خدای متعال در آن رسوخ کند،و هیچ چیز در نزد او محبوبتر از خدای سبحان و لقای او نباشد.پس بنده مال خود را به کار نمیگیرد مگر در راهی که او را به خدای سبحان برساند،و آن در صورتی میسّر خواهد
1) (57) نسایی و ابو داود از حدیث انس روایت کردهاند و پیش از این گذشت،و در کافی،ج 5، ص 321 آمده است.
2) (58) بقره/45:و این کار(نماز)جز برای خاشعان گران است.
3) (59) طبرانی روایت کرده چنانکه در المغنی است.
4) (60) قضاعی در مسند الشهاب و ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابن عمر به اسنادی ضعیف روایت کرده است چنانکه در المغنی آمده است.
شد که از قانون عقل و شرع پیروی کند و از آن شادمان باشد و لذّت ببرد،و سزاوار نیست که نور چشم شدن نماز و لذیذ شدن عبادات را دور بشمارد،زیرا عادت در نفس شگفتیهایی بالاتر از اینها ایجاد میکند.از این رو شاهان و افراد مرفّه را همواره غرق در غمها میبینی و قمار باز بیپول را میبینی که گاه از قماربازی و نتایج آن لذّت میبرد و شادمان میشود و شادمان شدن دیگر مردم را به غیر قمار زشت میشمارد با این که قماربازی گاه مالش را از دستش بیرون و خانهاش را ویران میسازد و مفلس رهایش میکند،با این حال قماربازی را دوست دارد و از آن لذّت میبرد و دلیلش این است که مدّتی طولانی با آن الفت و خو گرفته است.همچنین کبوتر باز گاه در برابر گرمای خورشید سراسر روز را روی پاهایش میایستد و احساس درد نمیکند،چون از پرندگان و حرکت و پرواز و دور زدن آنها در آسمان و برگشتن آنها شادمان میشود،حتّی شخص گنهکار و عیّار را میبینی که از کتک خوردن و بریده شدن اعضایش و تحمّل تازیانهها و کشانده شدن به طرف دار افتخار میکند و با این حال به خودش و توانش در صبر بر این امور مباهات میکند،تا آنجا که یکی از اعضایش را قطعه قطعه میکنند تا کاری را که خود او یا دیگری انجام داده بگوید ولی او در انکار پافشاری میکند و به کیفرها اهمیّت نمیدهد چون شادمان است به آنچه که آن را کمال و شجاعت و مردانگی میداند،و احوال او با تمام کیفرهایش چشم روشنی و موجب افتخار او میشود.امّا هیچ حالتی پستتر و زشتتر از حال شخص مخنّث نیست که خود را شبیه به زنان میسازد و موی صورت را بند میاندازد و آن را خالکوبی میکند و با زنان میآمیزد و شخص مخنّث میبینی که به مخنّث بودن خود میبالد و آن را برای خود کمال میداند و به دیگر مخنّثها افتخار میکند حتّی افتخار و مباهات در میان خونگیرها و نظافتچیها همانند شاهان و دانشمندان رایج است.تمام این موارد نتیجۀ عادت و مواظبت بر یک روش بطور دائم در مدتی طولانی است،و همین شادمانی در میان تمام آشنایان و همنشینان مشاهده میشود.پس هرگاه نفس به سبب عادت
از کار باطل لذّت میبرد و به آن مایل میشود،چگونه از حق لذّت نمیبرد اگر مدّتی به آن عادت و بر آن مواظبت کند؟حتّی تمایل نفس به این کارهای زشت خارج از طبیعت انسان و شبیه تمایل به خوردن گل است که گاه با عادت بر بعضی از مردم غالب میشود.امّا تمایل انسان به حکمت و دوستی و شناخت و پرستش خدای متعال مانند تمایل به غذا و نوشیدنی است و خواستۀ طبیعت قلب است،چون دل موجودی الهی است،و تمایل آن به آنچه مورد درخواست شهوتهاست دور از ذات او و عارض بر طبیعت اوست.غذای قلب حکمت و معرفت و محبّت به خدای متعال است؛ولی بر حسب مقتضای طبیعتش بر اثر مرضی که به او رسیده از آن روی گردانده است چنانکه با رسیدن بیماری به معده انسان میل به غذا و نوشیدنی از بین میرود در حالی که هر دو عامل زنده ماندن انسان است.پس هر دلی که به غیر دوستی خدا متمایل شود بهاندازۀ تمایلش به غیر خدا بیمار دل است،مگر از آن نظر غیر خدا را دوست داشته باشد که به محبّت خدا و دین او کمک میکند.در این صورت بر بیماری او دلالت نمیکند.پس با این توضیحات یقینا دانستید که به دست آوردن این اخلاق زیبا با تمرین ممکن است و تمرین به این صورت است که در آغاز کار خود را با زحمت به انجام آنها وادار کند تا سرانجام طبیعت او شود،و این نشان علاقۀ عجیبی است که میان قلب و اعضا یعنی نفس و بدن وجود دارد.هر صفتی که در دل آشکار میشود اثر آن به اعضا میرسد تا آنجا که به ناچار مطابق آن به حرکت درمیآید و هر کاری که از اعضا سرمیزند اثرش به قلب میرسد و این نوعی تسلسل است که با یک مثال روشن میشود:
اگر کسی بخواهد مهارت در خوشنویسی برایش یک صفت نفسانی شود و به صورت یک امر طبیعی در آید راهی ندارد جز این که همانند یک خطاط ماهر دستش را به کار بیندازد و مدّتی طولانی بر این کار مواظبت کند و از روی خطّ استاد بنویسد و تمرین کند،زیرا کار خوشنویس،نوشتن خط زیباست و او با تمرین و زحمت شبیه به کاتب ماهری میشود،سپس همواره بر آن مواظبت
میکند تا در نفس او به صورت یک صفت ریشهدار در آید و سرانجام بطور طبیعی خطّ زیبا بنویسد به رغم آنکه در آغاز به زحمت خطّ زیبا مینوشت.
بنابراین پشتکار در خوشنویسی است که خط او را زیبا کرده است ولی در اول کار با زحمت بوده و بعد اثری از آن به نفس رسیده،سپس از نفس اثری به عضو رسیده است،و حالتی در او پدید آمده که بطور طبیعی خطّ خوب مینویسد.همچنین کسی که میخواهد فقیه شود راهی ندارد جز این که همان کار فقها را که ممارست بر فقه است انجام دهد تا صفت فقاهت به دل او برسد و فقیه شود.همچنین هرکه بخواهد بخشنده،با عفّت،بردبار و فروتن شود بر او لازم است که با زحمت کار دارندگان این صفات را انجام دهد تا از طریق عادت برایش طبیعی شود و تنها راه چاره همین است،و چنانکه طالب فقه از رسیدن به این درجه با یک شب تعطیل کردن کار نومید نمیشود و با ممارست و مطالعه یک شبه نیز به آن نمیرسد،شخصی هم که خواهان تزکیه و تکمیل نفس و آراستن آن به اخلاق نیکوست با عبادت کردن یک روز به آن نمیرسد و با معصیت یک روز از آن محروم نمیشود.همین است معنای گفتار ما که یک گناه کبیره موجب شقاوت همیشگی نمیشود،ولی تعطیل کردن یک روز انسان را به تعطیل کردن روز دیگر فرا میخواند،آنگاه اندک اندک او را به تعطیلی دائم فرا میخواند تا دل به کسالت انس میگیرد و تحصیل را بکلّی ترک میکند؛در نتیجه فضیلت فقه را از دست میدهد.گناهان صغیره نیز چنین است، انجام بعضی از آنها موجب انجام گناهان صغیرۀ دیگر میشود تا اصل سعادت سرانجام با نابودی ایمان از بین میرود،و چنانکه ممارست و مطالعۀ یک شب تأثیرش در فقیه شدن احساس نمیشود،بلکه فقیه شدن مانند رشد بدن و بلند شدن قد بتدریج و اندک اندک ظاهر میشود اثر یک عبادت نیز در تزکیه و تطهیر نفس فورا احساس نمیشود.لیکن سزاوار نیست که عبادت اندک را سبک شمرد،زیرا عبادت بسیار مؤثّر است و آن از اجتماع تکتک عبادتها حاصل میشود.پس هر عبادتی تأثیر دارد و اگر چه تأثیرش آشکار نیست،به ناچار
پاداشی دارد و پاداش در مقابل اثر آن است.همچنین است معصیت؛چه بسیار فقیهانی که تعطیل کردن فقه در یک شبانه روز را کوچک میشمارند و همچنان روز بروز خود را به پرداختن به فقه وعده میدهد تا سرانجام طبیعت آنها از ممارست بر فقه سر،باز میزند؛همینطور است کسی که گناهان صغیره را کوچک میشمارد و خود را پیاپی به توبه وعده میدهد تا ناگهان مرگ او را میرباید یا تاریکی گناهان بر روی قلبش متراکم و توبه بر او دشوار میشود، زیرا گناه کم آدمی را به گناه بسیار فرا میخواند در نتیجه دل به زنجیرهای شهوت گرفتار میشود و نمیتواند از چنگالهایش رهایی یابد.معنای بسته شدن در توبه همین است و مقصود فرمودۀ خدای متعال: وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا (1)تا آخر آیه نیز همین است.از این رو علی(علیه السلام)فرمود:«ایمان در دل به صورت نقطۀ سفیدی ظاهر میشود و هر اندازه بر ایمان افزوده شود، آن سفیدی زیاد میشود و هرگاه ایمان بنده کامل شود تمام دل سفید میگردد، و نفاق نقطهای سیاه در دل به وجود میآورد و هر اندازه بر نفاق افزوده شود آن سیاهی زیاد میشود و چون نفاق کامل گردد تمام دل سیاه میشود.» (2)در این صورت دانستید که اخلاق نیکو گاه فطری است و گاه با عادت کردن به کارهای زیبا و گاه با دیدن و مصاحبت نیکوکاران و برادران درستکار حاصل میشود،زیرا طبیعت و سرشت آدمی خوبی و بدی را از طبیعت دیگران میرباید.پس کسی که در وجود او هر سه مورد(یاد شده)جمع شود،یعنی بر حسب سرشت و عادت و آموختن دارای فضیلت(اخلاقی)شود به آخرین درجۀ فضیلت رسیده است،و کسی که بر حسب سرشت پست باشد و با همنشینان بد بنشیند و از آنها بدی بیاموزد و اسباب بدی برایش فراهم آید تا به آنها عادت کند از خدای متعال بسیار دور میشود.در میان این دو درجه کسانی
هستند که در این جهات مختلفند و برای هریک بر حسب آنچه صفت و حالتش اقتضا میکند درجهای است در دوری و نزدیکی به خدا: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ. (1)وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ. (2)
(1)پیش از این دانستید که معتدل بودن اخلاق همان سلامتی نفس است،و انحراف از حالت اعتدال بیماری نفس،چنانکه معتدل بودن مزاج همان سلامتی بدن است و انحراف از حالت اعتدال بیماری بدن.بنابراین بدن را به عنوان مثال میآوریم و میگوییم:مثل نفس در درمان کردن آن از طریق ترک اخلاق پست و کسب فضیلتها و اخلاق زیبا همانند درمان بدن از طریق از بین بردن بیماریهای آن و به دست آوردن سلامتی است؛و چنانکه بر اصل مزاج اعتدال غالب است و به وسیلۀ عوارض غذا و هوا و حالات،بیماری بر آن عارض میشود،هر نوزادی نیز سالم و معتدل و به فطرت توحید متولّد میشود و پدر و مادرش هستند که او را یهودی،نصرانی و مجوسی بار میآورند؛به این معنی که از طریق عادت و آموختن،صفات پست را کسب میکند؛و چنانکه بدن در آغاز کامل آفریده نشده است و با غذا رشد و تربیت مییابد نفس نیز ناقص خلق شده امّا قابل رسیدن به کمال است و تنها با تزکیه و تهذیب اخلاق و با غذای دانش کامل میشود.اگر بدن سالم باشد کار پزشک آمادهسازی قانون بهداشت است،و اگر بدن بیمار باشد کارش برگرداندن سلامتی به بدن است.پس نفس تو اگر از نظر اخلاقی پاک و مهذّب است سزاوار است که در حفظ آن و حفظ سلامتیاش و تقویت و افزودن بر صفای آن بکوشی و اگر از کمال و صفا خالی است شایسته
است سعی کنی تا کمال و صفا در آن ایجاد کنی.همان طور که عامل دگرگونکنندۀ اعتدال بدن که موجب بیماری است جز به ضد خود قابل درمان نیست،مثلا اگر بیماری از حرارت است باید با برودت آن را درمان کرد و بالعکس،درمان صفت پستی که بیماری قلب است نیز تنها به ضدّ آن میسّر است.
بنابراین بیماری نادانی به آموختن دانش،بیماری بخل به بخشندگی و داشتن نفس،بیماری تکبّر به تواضع و بیماری حرص به خودداری از تکلّف در کسب مال و ثروت درمان میشود،و همان طور که برای درمان بدن مریض باید تلخی دارو و سختی صبر در برابر خواستهها را تحمّل کند،باید برای درمان قلب نیز تلخی جهاد و صبر را تحمل کند،حتّی بیماری قلب مهمتر از بیماری بدن است؛ زیرا بیماری بدن نتیجهاش مردن است و بیماری دل پناه بر خدا نتیجهاش کیفر دائمی پس از مردن است؛و همان طور که هر داروی خنک کنندهای برای مرضی که عاملش گرمی است مناسب نیست،مگر این که به اندازه معیّنی باشد و با شدّت و ضعف و دوام و عدم آن و زیادی و کمی سردی فرق میکند و باید معیاری داشته باشد که با آن مقدار سردی سودمند و زیانبخش آن شناخته شود و اگر آن معیار رعایت نشود مفسدهاش بیشتر است،به همین طریق صفت ضدّی که با آن اخلاق معالجه میشود باید معیاری داشته باشد؛همانطور که میزان دوا،از معیار علّت بیشماری گرفته میشود تا آنجا که پزشک تا نداند بیماری از گرمی پدید آمده یا سردی به درمان نمیپردازد و اگر از گرمی باشد باید درجهاش را بداند که درجۀ ضعیف گرمی است یا قوی و پس از شناخت به احوال بدن و شرائط زمان و شغل بیمار و سنّ و دیگر حالات او توجّه میکند.
آنگاه بر حسب آن شرائط درمان میکند،به همین طریق،شیخی که دیگران از او پیروی میکنند و به طبابت نفوس مریدها میپردازد و دلهای طالبان هدایت را درمان میکند،لازم است تا زمانی که اخلاق و بیماریهایشان را نشناخته آنها را به تمرین و تکلیف در فنّی مخصوص و راهی مخصوص وادار نکند و چنانکه پزشک اگر تمام بیماران را یکنواخت درمان کند بیشترشان را خواهد کشت،
شیخ نیز اگر به همۀ مریدها دستور یک نوع ریاضت بدهد نابودشان میکند و دلهایشان را میمیراند بلکه سزاوار است به نوع بیماری مرید و سنّ و حال و مزاج او بنگرد که بنیهاش تحمّل چه ریاضت و تمرینی را دارد و تمرین خود را بر آن اساس شروع کند.
میگویم:آنگاه ابو حامد به ذکر جزئیّات راه آموزش شیخ به مرید پرداخته و چون اساس بیشتر آنها بر لزوم پیروی از کسانی است که جایزالخطا هستند و بدعتهایی میکنند که با راه اهل بیت(علیه السلام)مخالف است چنانکه شرحش خواهد آمد،ما بحث آن را درهم پیچیدیم و علاوۀ بر این که مطلب بااهمیّتی نیست از مطالبی است که پیش از این و بعد از این مکرّر ذکر شده و خواهد شد.
(1)باید دانست هریک از اعضای بدن برای کار ویژهای آفریده شده و بیماری آن عضو آن است که نتواند آن کار مخصوص را انجام دهد یا کار را ناقص انجام دهد چنانکه بیماری دست آن است که گرفتن چیزی برایش غیر ممکن باشد و بیماری چشم آن است که نتواند ببیند به همین طریق بیماری دل آن است که نتواند کار مخصوصی را که برای آن آفریده شده است انجام دهد و آن،دانش، حکمت،شناخت و دوستی خدای متعال و پرستش اوست،و نیز لذّت بردن از یاد او و برگزیدن آن بر هر میلی که سوای آن است،و این که تمام اعضا و خواستهها به این امر کمک کنند خدای متعال فرمود: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ. (1)پس در هر عضوی فایدهای است و فایدۀ قلب حکمت و معرفت و ویژگی نفس آدمی است که با آن از حیوانات جدا میشود،زیرا انسان با نیروی خوردن و دیدن و آمیزش با زنان و دیگر امور از حیوان جدا نمیشود،بلکه با شناخت اشیا چنانکه هستند و شناخت اصل اشیا و آفرینندۀ آنها که خدای متعال
1) (65) ذاریات/56:من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند(و از این راه تکامل یافته به من نزدیک شوند)
است از حیوانات جدا میشود.پس اگر هر چیزی را بشناسد و خدا را نشناسد گویی چیزی را نشناخته است؛و نشان شناخت دوست داشتن است.پس هر کس خدا را شناخت او را دوست دارد و نشان دوستی(خدا)این است که دنیا و دیگر دوستداشتنیها را بر دوستی خدا ترجیح ندهد،چنانکه خدای متعال فرمود: قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ -تا گفتۀ خداوند- أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ تا آخر آیه. (1)پس کسی که چیزی در نزد او محبوبتر از خداست قلبش بیمار است،چنانکه هر معدهای که گل را از نان و آب بیشتر دوست بدارد یا میل به آب و نان نداشته باشد بیمار است.پس این نشانههای بیماری است و با آن روشن میشود که تمام دلها بیمار است،مگر آنچه خدا بخواهد جز این که بعضی از بیماریها را خود شخص نمیداند،و بیماری دل از بیماریهایی است که خود مریض از آن آگاه نیست.از این رو از آن غافل است و اگر هم آگاه باشد صبر بر تلخی دوای آن بر او مشکل است زیرا دوای آن مخالفت کردن با شهوتهاست و آن کنده شدن روح از بدن است،و اگر شخص بیمار دل توان صبر بر معالجه داشته باشد پزشک ماهری نمییابد که او را درمان کند،زیرا پزشکان همان دانشمندانند که بیماری بر خود آنان مسلّط شده است و پزشک بیمار کمتر به درمان مریض توّجه میکند،لذا بیماری مشکل و به صورت مزمن در آمده است و علم(درمان دل)مندرس شده،و درمان دلها و درمان امراض آن بکلّی مجهول مانده و مردم به دوستی دنیا و به عباداتی روی آوردهاند که به ظاهر عبادت و در باطن عادت و ریاکاری است و این است ریشۀ بیماری.
امّا نشانۀ بازگشت دل به صحّت پس از درمان آن است که در مورد مرضی که قصد درمانش را دارد بیندیشد.بنابراین اگر هدفش درمان بخل است که هلاککننده است و آدمی را از خدا دور میسازد درمانش بخشیدن مال است.لیکن گاه انسان به اندازهای مال میبخشد که دچار اسراف میشود و آن
1) (66) توبه/24:بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و.....در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است....
خود یک بیماری است.چنین شخصی مانند کسی است که سردی را با گرمی درمان میکند تا گرمی بر بدن غالب آید که آن نیز بیماری است،بلکه هدف برقراری اعتدال میان گرمی و سردی است.همچنین مقصود از اعتدال حدّ متوسّط میان اسرافکاری و سختگیری بر عائله است و دوری از هر دو طرف افراط و تفریط و اگر بخواهی حدّ وسط را بشناسی به کاری که اخلاق پست موجب میشود بنگر،پس اگر بر تو آسانتر و گواراتر از ضدّ آن بود،آن خلقی که موجب آن شده بر تو غالب است.مثلا اگر نگهداری و جمع کردن مال آسانتر و گواراتر از بخشیدن بر غیر مستحقّ باشد بدان که بخل بر تو غالب است.پس بیشتر بخشش کن و اگر بخشیدن بر غیر مستحقّ بر تو گواراتر و آسانتر است در نگهداری به حقّ اسرافکاری بر تو غالب شده است،پس مال و ثروت خود را حفظ کن،و همواره مراقب خودت باش و بر خلق خود به آسانی و سختی کارها استدلال کن تا دلبستگی قلبیات به مال قطع شود و تمایل به بخشش و نگهداری مال نداشته باشی بلکه مال در نزد تو مانند آب باشد و از آن فقط برای رفع نیاز نیازمندان یا بخشیدن آن به نیازمندان استفاده کنی و در نزد تو بخشیدن بر نگهداری مال ترجیح نداشته باشد و بالعکس.پس هر دلی که چنان شود فقط از همین مقام با قلب سالم به پیشگاه خدا برسد و واجب است که از اخلاق ناشایسته بر کنار بماند تا به دنیا و وابستگیهای آن دل نبندد و نفس از دنیا کوچ کند در حالی که از دنیا قطع دلبستگی کرده باشد و به آن توجّهی نکند و به اسباب و عوامل دنیوی تشویق نشود.در این هنگام همانند نفسی که آرامش یافته به پیشگاه پروردگارش باز گردد در حالی که از خدا خشنود و خدا نیز از او خشنود است و در زمرۀ بندگان خدا یعنی پیامبران،صدّیقان،شهیدان،صالحان، داخل شود و اینان نیکویارانی هستند و چون(انتخاب)حدّ وسط حقیقی میان دو طرف افراط و تفریط در نهایت کار دشواری است،بلکه باریکتر از مو و تیزتر از شمشیر است،به ناچار هرکس در دنیا در این راه مستقیم حرکت کند در آخرت نیز از صراط(پل)که نظیر همین صراط دنیاست عبور کند.کمتر بندهای از
منحرف شدن از صراط مستقیم که همان حدّ وسط است در امان است.پس قلبش وابسته به همان طرفی است که بدان مایل شده است.از این رو نوعی عذاب و عبور از آتش برای همه وجود دارد،اگر چه(عبورش)همانند برق باشد.خدای متعال فرمود: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا، ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا. (1)منظور کسانی است که نزدیکی آنها به صراط مستقیم بیش از دوری آنها از صراط است؛و به سبب دشواری پایدار ماندن است که بر هر بندهای واجب است در هر روز 17 بار خدا را بخواند و بگوید: اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ، زیرا خواندن سورۀ حمد در هر رکعت(نماز)واجب است.یکی از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)را در خواب دید (2)و عرض کرد:فرموده بودی:«سورۀ هود مرا پیر کرد»چرا این سخن را فرمودی؟آن حضرت فرمود:به خاطر این سخن حقّ متعال: فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ. (3)بنابراین پایداری بر صراط مستقیم سخت دشوار است.ولی سزاوار است که انسان اگر نمیتواند به استقامت حقیقی برسد در نزدیک شدن به پایداری و راستی بکوشد.پس هرکس میخواهد نجات یابد برایش جز با عمل صالح راه نجاتی نیست.و اعمال صالح نشأت نمیگیرد جز از اخلاق نیکو.پس لازم است هر بندهای صفات و اخلاق خود را بررسی کند و بر شمارد و بترتیب به درمان تکتک آنها بپردازد.
(1)باید دانست که هرگاه خداوند سعادت بندهای را بخواهد او را به عیبهای نفسش بینا میسازد.پس انسانی که بینش او کامل شود عیبهایش بر او پنهان نمیماند و چون عیبها را شناخت میتواند درمان کند.ولی بیشتر مردم از عیبهای
نفس خود بیخبرند.خاشاک را در چشم برادرش میبیند،ولی شاخه را در چشم خودش نمیبیند،از این رو برای کسی که بخواهد از عیب نفس خود آگاه شود چهار راه وجود دارد:
1-در محضر شخصی که به عیبهای نفس بیناست و از بلاهای پنهانی (نفس)آگاه است بنشیند و او را بر نفس خود حاکم قرار دهد و از دستوری که برای مجاهدۀ با نفس میدهد پیروی کند،ولی در زمان ما چنین شخصی کمیاب است.
2-دوستی راستگو،بینا و دیندار بجوید و او را بر نفس خود مراقب قرار دهد تا به احوال و افعال او توجّه کند،و او را از کارها و اخلاق و عیبهای ظاهری و باطنیاش که نمیپسندد آگاه سازد،پیشوایان بزرگ دین چنین میکردند و یکی از آنان میگفت:«خدا رحمت کند کسی را که عیبهای مرا به من هدیه کند». (1)هرکس که عقلش بیشتر و مقامش برتر باشد کمتر خودپسند میشود و خود را بیشتر(به عیبها)متّهم میسازد،جز این که این مورد هم تعداد افراد اندک است.بنابراین کم هستند دوستانی که گفتار خلاف حقیقت را ترک کنند و عیب را بگویند یا ترک حسد کنند و بیش از اندازۀ لازم نگویند.
بنابراین در میان دوستانت شخص حسود یا رفیق مغرضی هست که آنچه عیب نیست عیب میبیند،یا خلافگویی است که بعضی عیبهایت را از تو پنهان میدارد.به همین سبب داود طایی از مردم کنارهگیری کرد.به او گفته شد:چرا با مردم آمیزش نمیکنی؟گفت:مرا چه کار است با مردمی که عیبهایم را از من پنهان میکنند.
دینداران سخت مایل بودند که با خیرخواهی دیگران از عیبهایشان آگاه شوند.امّا حال که کار به ماها رسیده هرکه خیرخواه ما شود و عیبهای ما را به ما گوشزد کند در نظر ما از همه مبغوضتر است و این کار تا حدّی پرده از ضعف ایمان ما بر میدارد،زیرا اخلاق بد مارها و کژدمهای بسیار گزندهاند و اگر
1) (70) به تحف العقول،ص 366 رجوع کنید.
هشداردهندهای به ما هشدار دهد که زیر لباسمان کژدمی است منّت او را میپذیریم و از این هشدار شاد میشویم و کژدم را از خودمان دور کرده و میکشیم،در حالی که نیش او بر بدن است و درد آن یک روز یا کمتر دوام مییابد،و درد اخلاق پست بر اصل قلب است،و ممکن است همیشه پس از مرگ یا هزاران سال باقی بماند،امّا از کسی که ما را از وجود این کژدم(اخلاق) آگاه میسازد شاد نمیشویم و به نابود کردن آن کژدم اخلاقی همت نمیگماریم بلکه سرگرم مقابلۀ با شخص خیرخواه میشویم و میگوییم تو نیز چنینوچنانی و دشمنی با او ما را از بهرهمند شدن از نصیحت او باز میدارد.
ممکن است این حالت از قساوت قلب پدید آمده باشد که از بسیاری گناه نشأت گرفته است و ریشۀ تمامی این حالات از ضعف ایمان است.پس از خدا میخواهیم که راه هدایت را به ما نشان دهد و ما را به عیبهای نفوسمان بینا سازد و به درمان آن سرگرم کند و به لطف و کرمش ما را موفّق بدارد تا از کسانی که ما را از بدیهایمان آگاه میسازند سپاسگزار باشیم.
3-عیبهای نفس خود را از زبان دشمنانش بفهمد،زیرا چشمی که با نارضایتی و خشم مینگرد بدیها را آشکار میکند.شاید انسان از دشمن کینهتوزی که عیبهایش را بازگو میکند بیشتر سود ببرد تا دوستی که حقیقت را نمیگوید و او را میستاید و عیبهایش را از او پنهان میدارد.امّا طبیعت آدمی بر حسب فطرت دشمن را تکذیب میکند و گفتارش را بر حسد حمل مینماید ولی انسان بینا از گفتۀ دشمنانش بیبهره نمیماند زیرا بدیهای او به ناچار توسط دشمنانش منتشر میشود.
4-با مردم آمیزش کند و هرچه را در میان مردم نکوهیده یافت نفس خود را به ترک آن وادارد و هرچه را ستوده یافت نفس را به جستجوی آن فرا بخواند و نفس خود را به آن نسبت دهد،زیرا مؤمن آینه مؤمن است.پس در عیبهای دیگری عیبهای خود را میبیند،و باید بداند که طبایع در پیروی هوای نفسانی به هم نزدیکند.پس آنچه یکی از همگنان بدان متّصف است همگن دیگر از
اصل یا بیشتر آن یا قسمتی از آن جدا نیست.پس در نفس خود به جستجو برآید و آن را از عیبهایی که دیگران نکوهش میکنند پاک سازد و در ادب کردن انسان همین بس است زیرا اگر تمام مردم ترک کنند تمام آنچه را از دیگران نمیپسندند،از مربّی بینیاز میشوند.به عیسی(علیه السلام)گفته شد:تو را که تربیت کرد؟فرمود:«هیچ کس مرا تربیت نکرد،نادانی نادان را دیدم پس از آن پرهیز کردم»تمام این موارد حالت کسی است که استادی ندارد که پاک و عارف و بینا به عیبهای نفس و مهربان باشد و در دین خیرخواهی کند،و نیز از تهذیب نفس خود فارغ شده و مشغول به تهذیب بندگان خدا و خیرخواهی آنان باشد، پس کسی که چنین فردی را بیابد به طبیب دست یافته و باید از او جدا نشود، زیرا اوست که وی را از بیماری رها میسازد و از هلاکت حتمی نجات میدهد.
(1)و دلایل شرع بر این که راه درمان بیماریهای دل ترک شهوت است و این که ریشۀ بیماریهای دل پیروی از شهوت است.
بدان که اگر با تعمّق به گفتههای ما بیندیشی،چشم بصیرتت گشوده و بیماریهای دل و داروهای آن به نور علم و یقین آشکار میشود.پس اگر از این کار ناتوان شدی نباید تصدیق و ایمان تقلیدی را از کسی که شایسته تقلید است از دست بدهی،زیرا ایمان درجاتی دارد چنانکه علم را درجاتی است و علم پس از ایمان به دست میآید و در درجۀ بعد از آن است،خدای متعال فرموده: یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ، (1)از این رو کسی که تصدیق کند راه رسیدن به خدای متعال مخالفت کردن با شهوتهاست امّا بر عامل و سرّ این راه آگاه نشود از مؤمنان است،و هرگاه بر گفتههای ما دربارۀ شهوات و تعمق در اسرار آنها آگاه شود از کسانی است که علم به او داده
1) (71) مجادله/11:خداوند آنها را که ایمان آوردهاند و کسانی را که از علم بهره دارند درجات عظیمی میبخشد.
شده است و خدا به همه وعدۀ نیکو داده است،و آنچه موجب ایمان به این امر است در قرآن و سنّت و گفتار علما بیشتر از آن است که به شماره درآید.
خدای متعال فرمود: وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی، فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی (1)و نیز فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی. (2)گفته شده منظور این است که دوستی شهوتها از آن دلها کنده شده است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مؤمن در میان پنج سختی گرفتار است:مؤمنی که به او حسد میورزد،و منافقی که او را دشمن میدارد،و کافری که با او میستیزد،و شیطانی که گمراهش میکند،و نفسی که با او در نزاع است» (3)بنابراین پیامبر روشن ساخت که نفس،دشمنی است که با مؤمن در نزاع است و واجب است با او جهاد کند.
روایت شده که خدای سبحان به داود(علیه السلام)وحی کرد:«ای داود یاران خود را از پیروی شهوتها بترسان،زیرا عقول دلهایی که به شهوتهای دنیا وابسته است از من پوشیده و در حجاب است». (4)
عیسی(علیه السلام)فرمود:«خوشا به حال کسی که شهوت حاضر را برای نعمت موعودی که غایب است و ندیده ترک کند.» (5)پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)به گروهی که از جهاد برگشته بودند فرمود:«آفرین بر شما از جهاد اصغر برگشتید و به جهاد اکبر میروید،عرض کردند:ای رسول خدا جهاد اکبر چیست؟فرمود:جهاد با نفس». (6)
و نیز فرمود:«جهادگر کسی است که با نفس خود در بندگی خدا
1) (72) نازعات/40-41:و نفس را از هوا بازداشته.بهشت جایگاه او نیست.
2) (73) حجرات/3:آنها کسانی هستند که خداوند قلوبشان را برای تقوا خالص نموده است.
3) (74) ابو بکر بن لال در مکارم الاخلاق از حدیث انس به سندی ضعیف روایت کرده چنانکه در المغنی است.
4) (75) مفید(ره)در الاختصاص،ص 335 روایت کرده است.
5) (76) تنبیه الخواطر،ج 1،ص 96...
6) (77) پیش از این در شرح عجایب القلب گذشت.
جهاد کند.» (1)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خود را از آزار نفست باز دار و از هوای نفسانی در معصیت خدا پیروی نکن در غیر این صورت نفس در روز قیامت با تو دشمنی ورزد و بعضی از اعضای بدنت بعضی دیگر را نفرین کنند مگر این که خدای متعال بیامرزد و به رحمتش بپوشاند.» (2)یحیی بن معاذ گفت:با شمشیرهای ریاضت با نفس جهاد کن و ریاضت چهار صورت دارد:
استفاده از غذا به مقدار قوت؛چشمپوشی از خواب؛سخن گفتن بهاندازۀ نیاز؛رفع آزار از تمام مردم؛از کم خوردن غذا شهوتها زائل میشوند؛از کمخوابی خلوص ارادهها نشأت میگیرد؛از کمحرفی ایمنی از بلاها و از رفع آزار از مردم رسیدن به هدفها حاصل میشود.و بر بنده چیزی دشوارتر از بردباری در برابر ستم و شکیب بر آزار نیست.پس هرگاه نفس به جنبش آمد و قصد شهوت و گناه کرد و سخنان بیهوده به نظر شیرین آمد،شمشیر کمغذایی را از غلاف کمخوابی و شبزندهداری(به عبادت)بیرون بیاور و با دستهای سستی و کمحرفی فرود آور،تا از ستم و کیفر گرفتن منصرف شود و در دیگر زمانها از ستم آن در امان بمانی و نفس را از تاریکی شهوات منوّر کن تا از گرفتاری بلاهایش رها شوی.نفس در این حال روحانی و لطیف و نورانی و سبک شود و در میدان کارهای خیر به حرکت درآید و در راههای بندگی همانند اسب سرمست در میدان راه برود و مانند سلطانی باشد که در باغ تفریح میکند.
و نیز گفته است:آدمی سه دشمن دارد:دنیا،شیطان و نفسش.پس با زهدورزی در دنیا،خود را از دنیا محفوظ بدارد،و با مخالفت کردن با شیطان و ترک شهوتها خود را از شیطان و نفس نگاه دارد.
یکی از حکیمان گفته است:نفس بر هرکس مسلّط شود اسیر شهوت دوستی آن گردد،و به زندان خواهشهای نفس گرفتار آید و قلبش از نعمتها محروم شود.
جعفر بن حمید گفته است:علما و حکما اتّفاق نظر دارند که نعمتها به دست نیاید جز با ترک نعمتها.
ابو یحیی ورّاق گفته است:هرکس به وسیلۀ شهوتها اعضای بدن را خشنود سازد،در قلب خود درخت پشیمانی بکارد.
وهیب بن ورد گفته است:هرکس شیفتۀ دنیا شود باید آمادۀ خواری شود.
روایت شده که زن عزیز(مصر)به یوسف پس از آن که آن حضرت صاحب گنجهای زمین شد،گفت:ای یوسف حرص و شهوت شاهان را به بردگی میکشاند و صبر و تقوا بردگان را به شاهی میرساند،یوسف(علیه السلام)گفت:خدای متعال میفرماید: إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ. (1)
علی(علیه السلام)فرمود:«آن که مشتاق بهشت است در دنیا ترک شهوتها کند.» (2)بنابراین علما و حکما متفقند که راه رسیدن به سعادت آخرت تنها با نهی کردن نفس از هوا و مخالفت با شهوتهاست.پس ایمان آوردن به این حقیقت لازم است.
از گفتار گذشتۀ ما،شهوتهایی که باید ترک شوند و نیز شهوتهایی که نباید ترک شوند آشکار میشود و خلاصۀ تمرین و سرّ آن این است که نفس از نعمتهایی که در قبر همراهش نخواهد بود،فقط بهاندازۀ لازم استفاده ببرد.
بنابراین در خوردن و زناشویی و پوشاک و مسکن و هرچه به آن احتیاج دارد به اندازه نیاز و ضرورت استفاده کند،زیرا اگر از آنها بیش از نیاز بهره ببرد به آن
1) (80) یوسف/90:هرکس تقوا پیشه کند و شکیبایی و استقامت نماید(سرانجام پیروز شود چرا که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند)صدوق در امالی،ص 4،از طریق عامّه از وهب بن منبّه روایت کرده گوید:«در بعضی از کتابهای خدای عز و جلّ یافتم که یوسف با موکب خود بر زن عزیز مصر(زلیخا)گذشت در حالی که در مزبلهای نشسته بود،پس گفت:سپاس خدایی را که شاهان را بر اثر گناهشان برده قرار داده و بردگان را در برابر بندگیشان به سلطنت رسانده است.الخ».
2) (81) نهج البلاغه باب حکم و مواعظ،شمارۀ 30.
خو بگیرد و مأنوس شود و چون بمیرد به خاطر آنها آرزوی برگشتن به دنیا کند؛و تنها کسی آرزوی بازگشت به دنیا میکند که به هیچ رو بهرهای از آخرت نداشته باشد،بنابراین از آرزو رهایی نیابد مگر این که در دنیا دل به شناخت خدای متعال و محبّت او و تفکّر در او مشغول دارد و از دنیا به اندازهای استفاده کند که مانع اندیشیدن و یاد خدا نشود؛و هرکس نمیتواند به این حقیقت برسد باید خود را به آن نزدیک کند.بنابراین مردم در این مورد چهار دستهاند:1-شخصی که یاد خدا سراسر قلبش را گرفته است و به دنیا جز به اندازهای که برای زندگی ضروری است توجّه نمیکند.این شخص جزء صدّیقان است؛و کسی به این درجه نمیرسد،مگر آن که مدّتها تمرین کند و بر شهوتها صبور باشد.2-شخصی که دنیا سراسر قلبش را فرا گرفته است و برای خدا یادی در قلب او نمانده است،مگر از جهت حدیث نفس چون فقط خدا را به زبان میآورد،این شخص جزء هلاکشوندگان است.3-شخصی که به دین و دنیا مشغول است ولی دین بر قلبش غلبه دارد.این شخص ناچار وارد دوزخ میشود ولی زود از آتش رهایی مییابد البته به تناسب نیروی غلبۀ یاد خدا بر قلبش.4- امّا شخصی که به دنیا و آخرت سرگرم است ولی دنیا بر قلب او غالب است، مدتی طولانی در دوزخ خواهد بود ولی سرانجام از دوزخ بیرون میآید،زیرا یاد خدا در قلب او قوّت دارد و در دلش جای گرفته است اگر چه زیاد دنیا بر قلب او غالب است.
چه بسا فردی بگوید:برخورداری از نعمتهای مباح،مباح است پس چگونه برخورداری از نعمت موجب دوری از خدای متعال میشود؟سخن این فرد فرضی ضعیف است،بلکه دوستی دنیا منشأ تمام گناهان است.مباح اگر بیش از مقدار نیاز باشد نیز دوستی دنیاست،و بزودی این مطلب در کتاب نکوهش دنیا خواهد آمد در این صورت اصلاح قلب برای پیمودن راه خدای متعال تا وقتی که جلو نفس از بهرهوری از مباح گرفته نشود ممکن نیست زیرا هرگاه جلو نفس از بعضی کارهای مباح گرفته نشود در کارهای ممنوع طمع میکند پس هر که
میخواهد زبان خود را از غیبت و حرفهای بیهوده حفظ کند،سزاوار است که جز در کارهای مهمّ سکوت کند تا میل به حرف زدن در او بمیرد و جز بحق سخن نگوید.در این صورت سکوت و سخن گفتن او عبادت است،و هرگاه چشم عادت کند به هر چیز زیبا بنگرد از نگاه به حرام محفوظ نمیماند و همچنین دیگر شهوتها زیرا آنچه به سبب آن میل به حلال میکند به همان سبب به حرام مایل میشود.پس شهوت یکی است،و بر بنده واجب است که شهوت را از حرام منع کند و اگر در شهوتها و مشتهیات بهاندازۀ نیاز اکتفا نکند شهوت بر او غالب آید.
مطلبی که گفتیم یکی از بلاهای امور مباح بود.بلایی بزرگتر از این نیز وجود دارد و آن این است که نفس در بهرهوری از دنیا شاد میشود و از روی غرور و سرمستی به آن اعتماد میکند تا از آن سرشار و پر شود؛مانند شخص مستی که به هوش نمیآید.برای این که شادی از دنیا زهری کشنده است که در رگها جاری میشود.پس اندوه و ترس و یاد مرگ و وحشتهای قیامت را از دل بیرون میآورد و این همان دل مردگی است.خدای متعال فرموده: وَ فَرِحُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاّ مَتاعٌ. (1)
و نیز فرموده: اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ- تا گفتار حق متعال -إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ. (2)پس صاحبدلان دوراندیش دلهای خود را آزمودهاند.در شادمانی حاصل از برخورداری از نعمتها دل را با قساوت و ناسپاس یافتهاند که یاد خدا و قیامت در آن اثری ندارد؛امّا در حزن و اندوه آن را نرم و صاف یافتهاند که یاد خدا بر آن اثر میکند لذا پیبردهاند که نجات در اندوه همیشگی و دوری از عوامل غرور و شادمانی است.از این رو دلهای خود را از لذّتها جدا کرده و به صبر در برابر خواستههای حلال و حرام عادت کردهاند و
دریافتهاند که حلال دنیا حساب دارد و آن خود نوعی عذاب است.پس هر که در بیابان قیامت حسابرسی دقیق شود به نوعی کیفر شده است،لذا نفوس خود را از عذاب قیامت رهایی بخشیده و از طریق رهایی از اسارت و بردگی شهوات،و انس گرفتن به یاد خدای متعال و سرگرمی به عبادت او در دنیا و آخرت به آزادی و حکومت دائمی رسیدهاند و با نفس همان کاری کردهاند که با باز شکاری میشود.چون بخواهند تربیتش کنند و او را از حالت تسلّط و توحّش به حالت تربیت و فرمانبرداری در آورند نخست او را در خانهای تاریک زندانی میکنند و دو چشمش را میبندند تا از پرواز در هوا برگرفته شود،و طبیعت آزادی را که به آن خو گرفته از یاد ببرد.آنگاه با دادن گوشت به او مهربانی میکنند تا با صاحبش انس بگیرد،به گونهای که هرگاه صدایش بزند جوابش بدهد،و هرگاه صدای صاحبش را شنید به سوی او برگردد.به همین طریق نفس با پروردگار خود و یاد او انس نمیگیرد مگر آنگاه که اوّلا جلو چشم و گوش خود را از آنچه بدان انس گرفته با خلوت کردن و کنارهگیری بگیرد،ثانیا در خلوت به نیایش و یاد خدا عادت کند تا به جای انس به دنیا و دیگر شهوتها انس به خدا و یاد او بر او غالب آید و این کار در آغاز بر او سنگین میآید،امّا در نهایت از آن بهرهمند میشود؛مانند کودک که وقتی از پستان گرفته میشود در حالی که به شدت بیتابی میکند از غذایی که به جای شیر برایش میآورند سخت تنفّر دارد،ولی هرگاه بکلّی از شیر محروم شود و گرسنگی بر او غالب آید و سخت به رنج در افتد،به زحمت غذا میخورد سپس غذا خوردن برایش طبیعی میشود و اگر به پستان برگردانده شود نمیپذیرد.
پس پستان را رها میسازد و از شیر معاف میگردد و غذا میخورد،همچنین چهارپا در آغاز از زین و دهنه و سواری گریزان است،لیکن به جبر بر او بار میشود در ابتدا از زینی که با زنجیرها و بندها همراه است مخالفت میورزد، سپس به آن انس میگیرد بهطوریکه در جای خود رها میگردد و بدون بند میایستد،همچنین نفس مانند پرندگان و چهار پایان تربیت میشود،بدین
صورت که باید از غرور و سرمستی و شادی به نعمتهای دینا منع شود،بلکه از هر چیزی که با مرگ از آن جدا میشود محروم گردد و به نفس گفته شود:هرچه را خواهی دوست بدار که از آن جدا میشوی،و چون دریافت که هرکس هرچه را دوست بدارد که از آن جدا شدنی است،به ناچار برای جدا شدن از آن خود را به زحمت خواهد انداخت،پس قلب خود را سرگرم به چیزی میکند که از آن جدا نمیشود و آن یاد خدای متعال است،زیرا ذکر خدا در قبر همنشین اوست و از او جدا نمیشود و تمام اینها در مدّتی کوتاه تمام میشود.بنابراین عمر(در دنیا)نسبت به مدّت زندگی آخرت اندک است و هر خردمندی خشنود است که در مسافرتی سختی تحمل کند و یک ماه حرفهای و کاری فرا گیرد تا یک سال در نعت به سر ببر،پس عمر دنیا عمر آدمی نسبت به زندگی همیشگی کمتر از مدّت یک ماه نسبت به عمر دنیاست لذا به ناچار باید صبر و مجاهده کرد«انسان سختیها را تحمّل میکند به این امید که به راحتی دست یابد» (1)راه مجاهده و تمرین برای هر انسانی نسبت به حالات مختلف او گوناگون است و آنچه در مجاهده اصالت دارد این است که انسان اسباب شادمانی خود از دنیا را ترک کند.بنابراین کسی که از مال و مقام یا مقبولیّت در وعظ یا عزّت در قضاوت و حکومت یا به بسیاری پیروان در تدریس و بهره رساندن شاد میشود، در مرحلۀ اول سزاوار است که آنچه را موجب شادمانی اوست ترک کند،زیرا اگر یکی از امور یاد شده منع شود و به او گفته شود با منع شدن چیزی از پاداش آخرتت کم نمیشود،و او ناخشنود و متألّم شود از کسانی است که از زندگانی دنیا شادمان است و به آن اطمینان کرده است و این حالت موجب هلاک اوست.آگاه اگر موجبات شادمانی دنیا را رها ساخت باید از مردم کنارهگیری کند و تنها بماند و از دل خود مراقبت نماید تا به غیر از یاد خدا و فکر او به چیزی مشغول نشود و در کمین باشد که هرگاه در نفس وسوسه
1) (83) عند الصباح یحمد القوم السری،مفهوم دیگر این ضرب المثل در مورد کسی است که با زحمت و رنج به خواستهاش میرسد.المنجد،فرائد الادب،حرف(صلی الله علیه و آله)ص 995 چاپ 26.-م.
و شهوتی پدید آید از بن برکند زیرا برای هر وسوسهای عاملی است و از بین نمیرود مگر این که آن عامل را قطع کند و در بقیۀ عمر بر این حالت باشد، بنابراین مبارزه با نفس و وسوسههای آن جز با مرگ پایان نمیپذیرد،و السّلام.
(1)بدان که انسان عیب نفس خود را نمیداند و هرگاه با نفس مختصر مبارزهای کند تا گناهان زشت را رها سازد چنین پندارد که نفسش را پاک و خلقش را مهذّب ساخته و از مبارزه با نفس بینیاز شده است.از این رو لازم است نشانههای خوشخویی روشن شود،زیرا خوشخویی همان ایمان است و بدخویی همان نفاق.خدای سبحان صفات مؤمنان و منافقان را در قرآن بیان فرموده و تمام آنها نتیجۀ خوشخویی و بدخویی است و ما بخشی از آن را نقل میکنیم تا خوشخویی معلوم شود.
خدای متعال فرمود: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ... أُولئِکَ هُمُ الْوارِثُونَ. (1)و فرمود: اَلتّائِبُونَ الْعابِدُونَ ... وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ. (2)
و نیز فرمود: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ... أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا. (3)
و نیز فرمود: وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً -تا آخر سوره. (4)
پس هرکس نسبت به حال خود تردید دارد،نفس خود را بر این آیات عرضه کند،چه بودن تمام این صفات(در انسان)نشان خوشخویی است و نبودش
1) (84) مؤمنون/1-10:مؤمنان رستگار شدند...(آری)آنها وارثانند.
2) (85) توبه/112:مؤمنان توبهکنندگانند و پرستندگان و بشارت بده به چنین مؤمنان.
3) (86) انفال/2-3:مؤمنان تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود دلهاشان ترسان میگردد،مؤمنان حقیقی آنها هستند.
4) (87) فرقان/63:بندگان خاص خداوند رحمان آنها هستند که با آرامش و بیتکبّر بر زمین راه میروند.
نشان بدخویی و بودن بعضی از آن صفات و نبودن بعضی دلیل بر این است که برخی از اخلاق خوب را دارد و بعضی را ندارد،بدین جهت باید به تحصیل اخلاقی که ندارد بپردازد و آنچه را دارد حفظ کند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)مؤمن را به صفات بسیاری توصیف کرده و در تمام آنها به خوبیهای اخلاق کرده است:
پس پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مؤمن برای برادرش دوست میدارد آنچه برای خود دوست دارد.» (1)و فرموده:«هر که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید مهمانش را محترم بدارد.» (2)و فرمود:«هرکه به خدا و روز جزا ایمان دارد باید همسایهاش را گرامی بدارد.» (3)و فرمود:«هر که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید سخن خیر بگوید یا سکوت کند.» (4)آن حضرت خاطر نشان کرد که صفات مؤمنان خوشخویی است و فرمود:
«کاملترین مؤمنان از نظر ایمان کسی است که خوشخوترین آنها باشد.» (5)و فرمود:«هرگاه مؤمن را خاموش و سنگین دیدید به او نزدیک شوید که او حکمت تلقین میکند.» (6)
1) (88) بخاری در ج 1،(صحیح)ص 11 به اسنادش از انس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده گوید: «لا یؤمن احدکم حتی یحب لاخیه ما یحبّ لنفسه،هیچکدامتان مؤمن نیست تا برای برادرش دوست بدارد آنچه برای خودش دوست میدارد».
2) (89) ،این احادیث را مسلم در صحیح خود،ج 1،ص 49 از ابو هریره از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود:«من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر قلیل خیرا او لیصمت،و من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلیکرم جاده و من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلیکرم ضیفه،کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید سخن خیر بگوید یا سکوت کند و کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد و همسایهاش را گرامی بدارد و کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید مهمانش را گرامی بدارد».
3) (90) ،این احادیث را مسلم در صحیح خود،ج 1،ص 49 از ابو هریره از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود:«من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر قلیل خیرا او لیصمت،و من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلیکرم جاده و من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلیکرم ضیفه،کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید سخن خیر بگوید یا سکوت کند و کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد و همسایهاش را گرامی بدارد و کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید مهمانش را گرامی بدارد».
4) (91) ،این احادیث را مسلم در صحیح خود،ج 1،ص 49 از ابو هریره از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود:«من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر قلیل خیرا او لیصمت،و من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلیکرم جاده و من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلیکرم ضیفه،کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید سخن خیر بگوید یا سکوت کند و کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد و همسایهاش را گرامی بدارد و کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید مهمانش را گرامی بدارد».
5) (92) ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 523 روایت کرده است.
6) (93) ابن ماجه در سنن از ابو خلاد روایت کرده است گوید پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:اذا رایتم الرّجل قد اعطی زهدا فی الدنیا و قلة منطق فاقتربوا منه فانه یلقّن الحکمة،هرگاه دیدید به شخصی در دنیا زهد و کمحرفی عطا شده به او نزدیک شوید چه او به انسان حکمت تلقین میکند».
و فرمود:«هرکس را که ثواب و کار نیک خشنودش میسازد و کار بد ناراحتش میکند مؤمن است.» (1)و فرمود:«برای مؤمن حلال نیست که به برادرش با نگاهی کند که او را بیازارد.» (2)و فرمود:«برای مسلمان حلال نیست که مسلمانی را بترساند.» (3)و فرمود:«دو همنشین در امانت خدا مینشینند و بر هیچ یک از آنها حلال نیست که راز برادرش را که از افشای آن کراهت دارد آشکار کند.» (4)یکی از علمای اخلاق نشانههای خوشخویی را جمع کرده گفته است:
خوشخویی این است که شخص پرآزرم،کم آزار،پرخیر،کممفسده،راستگو، کمحرف،پرکار و کملغزش باشد؛حرفهای زاید نزند،نیکوکار،سنگین، شکیبا،خشنود،سپاسگزار،بردبار،رفیق،پاکدامن و مهربان باشد؛ نفرینکننده،دشنامدهنده،سخنچین،فحّاش،غیبتکننده،عجول،کینهتوز،حسود و بخیل نباشد؛متبسّم و خوشرو باشد؛برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمن بدارد و برای خدا خشنود شود و برای خدا خشمگین؛چنین شخصی خوشخوست.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)در مورد نشانههای مؤمن و منافق سؤال شد فرمود:«کوشش مؤمن در نماز و روزه و عبادت است و کوشش منافق مانند حیوان در خوردن و نوشیدن.» (5)حاتم اصمّ گوید:مؤمن سرگرم اندیشه و عبرت گرفتن است،و منافق سرگرم حرص و آرزوست؛مؤمن از هرکس جز خدا ناامید است و منافق به
1) (94) حدیث را طبرانی در الکبیر از ابو موسی اشعری به سندی حسن روایت کرده است چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
2) (95) ابن مبارک این حدیث را در باب زهد و رقائق و نیکی و صله(رحم)به صورت مرسل روایت کرده است(المغنی).
3) (96) حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 3،ص 597.و طبرانی در الکبیر روایت کرده و راویانش موثّقند،و بزاز آن را از حدیث ابن عمر روایت کرده چنانکه در الجامع الصّغیر آمده است.
4) (97) حدیث را ابو الشیخ از ابن مسعود روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است
5) (98) عراقی گوید برای این مأخذی نیافتم.
هرکس امیدوار است جز خدا؛مؤمن از هرکس در امان است جز از خدا،و منافق از هرکس ترسان است جز خدا؛مؤمن مالش را فدای دینش میکند و منافق دینش را فدای مال خود میکند؛مؤمن نیکی میکند و میگرید،و منافق بدی میکند و میخندد،مؤمن تنهایی و خلوت را دوست دارد،و منافق آمیزش و جمع را دوست دارد؛مؤمن کشت میکند و از تباه شدن کشتهاش میترسد،و منافق از ریشه برمیکند و امید درویدن دارد؛مؤمن به قصد سیاست کردن امر و نهی میکند و هدفش اصلاح است،و منافق برای ریاست امر و نهی میکند و قصدش فساد است.بهترین چیزی که با آن خوشخویی آزموده میشود شکیب بر آزار،و تحمّل ستم است،و هر که از بدخویی دیگری شکایت کند دلیل بر بدخویی خود اوست زیرا خوشخویی،تحمّل آزار(دیگران)است.
«روایت شده است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)راه میرفت در حالی که انس همراهش بود.عربی بیابانی به آن حضرت برخورد،پس عبای او را سخت بکشید و حضرت بر روی عبا بردی خبرانی پوشیده بود که حاشیهای درشت داشت،انس گوید:عرب آن اندازه عبا را کشید که دیدم حاشیۀ برد بر گردن پیامبر(صلی الله علیه و آله)اثر گذاشته است آنگاه گفت:ای محمّد(صلی الله علیه و آله)از مال خدا که در اختیار توست به من ببخش.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به او توجّه کرد و خندید پس به او بخششی کرد» (1)و چون قریش بر آزار و زدن آن حضرت افزودند،عرض کرد:
«خدایا قوم مرا بیامرز چه آنها نادانند.»از این رو خدای متعال فرموده: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ. (2)
روایت شده:«علی(صلی الله علیه و آله)غلامش را صدا زد.او را جواب نداد.دوباره و سه باره صدایش زد،پاسخش نداد پس به طرف او رفت او را دید که تکیه کرده و لمیده است.پس فرمود،غلام مگر نشنیدی،گفت:چرا فرمود:چه چیز تو را بر
آن داشت که پاسخم را ندهی؟گفت:از کیفر کردنت در امان بودم.از این رو در جواب کوتاهی کردم.پس فرمود:برو تو در راه خدا آزادی.» (1)میگویم:آنگاه ابو حامد داستانهایی از صوفیّه نقل میکند به این گمان که این داستانها بر خوشخویی آنها دلالت میکند که خودشان را در برابر مردم خوار میکنند و ما از طریق اهل بیت دانستیم که خدا به بندهاش اجازه نداده است که خود را خوار سازد.بنابراین نیازی به نقل آن داستانها نداریم،قبلا در کتاب اخلاق الائمه و آداب الشیعة از بخش عادتها از اخلاق اهل بیت و سخنانشان در اخلاق خوب و صفات مؤمنان مطالبی نقل کردهایم که برای خداپرستان کفایت است.همچنین در کتاب آداب الصحبة و المعاشرة از همان بخش مطالبی بیان شد البتّه کردار و گفتار اهل بیت(علیه السلام)در هر بابی حجّت و پیشواست،و توفیقدهنده خداست.
(1)در آغاز رشد و روش تربیت و نیکو ساختن اخلاق آنها باید دانست که کودک امانتی در دست والدین است.دل پاک او گوهری گرانبها،ساده و خالی از هر نقش و صورتی است که آمادگی(پذیرش) هر نقشی را دارد و به هر چیزی او را متمایل سازی مایل میشود.پس اگر به کار خوب عادت داده شود و مورد تعلیم قرار گیرد به همان صورت بزرگ میشود و در دنیا و آخرت خوشبخت میگردد و والدین و تمام معلّمان و مربّیانش در کارهای خیر و ثواب او شریکند و اگر به بدی خو بگیرد و مانند حیوانات به او توجّه شود بدبخت و هلاک میشود و گناهش بر گردن سرپرست و ولّی اوست.
خدای متعال فرموده: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً. (2)همچنانکه
پدر او را از آتش دنیا حفظ میکند،لازم است از آتش آخرت نیز او را حفظ کند.حفظ او از آتش آخرت به این است که تربیت و تهذیبش کند و اخلاق خوب را به او بیاموزد و نگذارد با همنشینهای بد بیامیزد؛او را به خوشگذرانی عادت ندهد و زینت و عوامل آسایش را در نظر او دوستداشتنی قرار ندهد تا چون بزرگ شود عمر خود را برای همیشه در به دست آوردن آنها هدر دهد؛ بلکه لازم است از همان آغاز(کودکی)مواظب تربیت او باشد؛برای نگهداری و شیر دادن او زنی درستکار و دیندار و حلال خوار را به کار بگیرد،زیرا شیری که از غذای حرام فراهم آید برکتی ندارد و اگر کودک با آن شیر رشد کند خمیرۀ وجودش به پلیدی سرشته شود و فطرت او تمایل به کارهای زشت پیدا کند.
هرگاه گمان تشخیص(خوب از بد)در او پدید آید لازم است خوب از او مراقبت کند.آغاز حالت تشخیص وقتی است که شرم ظاهر میشود.پس اگر اظهار شرم و حیا کرد و بعضی کارها را ترک نمود برای این است که نور عقل بر او تابیده است،تا آنجا که بعضی کارها را زشت و مخالف بعضی میبیند،پس از بعضی چیزها شرم دارد و از بعضی ندارد.این هدیهای از سوی خدا به اوست و مژدهای است که بر معتدل بودن اخلاق و صفای قلب او دلالت میکند،و نوید میدهد که در زمان بلوغ از عقل کامل برخوردار خواهد بود.بنابراین کودک شرمگین نباید به حال خود واگذار شود،بلکه در تربیت او به همان شرم و تشخیص(خوب و بد)باید کمک کرد.نخستین صفتی که کودک بر آن غالب میآید حرص غذا خوردن است و شایسته است در آن مورد تربیت شود مانند این که غذا را با دست راست بردارد،بسم الله بگوید،از جلو خود غذا بخورد، پیش از دیگران شروع به غذا خوردن نکند،و به غذا و کسی که غذا میخورد چشم ندوزد،در خوردن عجله نکند،غذا را خوب بجود،لقمهها را پیدرپی برندارد و دست و لباسش را به غذا آغشته نکند،گاهبهگاه خود را به نان بیخورش عادت دهد تا حالتی در او پدید نیاید که بدون خورش غذا نخورد،و پرخوری بر او زشت آید و شخص پرخور را به چهار پایان تشبیه کند.والدین باید
برابر او کودک پرخور را نکوهش کنند و کودک با ادب را که کم میخورد بستایند،و او را علاقهمند سازند که به هر غذایی اکتفا کند و به غذا چندان اهمیّت ندهد بلکه غذا دادن به دیگران در نظرش مهمّ باشد و خود با غذای ساده قناعت کند،و دوستی لباس سفید نه لباس ابریشم و رنگارنگ را در دل او ایجاد کنند و به او ثابت کنند که چنین لباسی شایستۀ زنان و افراد مخنّث است و مردان از آن بدشان میآید و مرتّب این سخن را گوشزد کنند.هرگاه بر تن کودکی لباس ابریشم یا رنگارنگ دید لازم است زشت شمارد و نکوهش کند.والدین باید کودک را از(همنشینی)با کودکانی که به رفاه و خوشگذرانی و پوشیدن لباسهای گرانبها عادت کردهاند منع کند،و از آمیزش با هر کس که او را به رفاه و غیره تشویق میکند بر حذر دارند،زیرا کودک اگر در آغاز رشد به حال خود رها شود غالبا بدخو،دروغگو،حسود،دزد، سخنچین،لجباز،پرحرف،خندهرو،و حیلهگر،خود رأی و بیپروا میشود،و با تربیت خوب از تمام آن صفات محفوظ میماند،آنگاه لازم است که در مکتب به فراگیری قرآن و احادیث نیکان و داستانهای نیکوکاران و حالات آنها بپردازد تا دوستی نیکوکاران در زمین دلش کاشته شود،و از اشعاری که در آن از عشق و عاشقان سخن میرود او را نگاه دارند و او را از آمیزش با ادیبانی که گمان میکنند که شعر نشان ظرافت و نازکی طبع است حفظ کنند،زیرا در دل کودکان تخم فساد میپاشد.
پس آنگاه که اخلاق نیک و کار ستوده از کودک بروز کرد لازم است که احترام شود و پاداشی خشنودکننده دریافت دارد و در میان مردم ستوده شود،و اگر احیانا یک بار خلاف آن را انجام داد باید نادیده گرفته شود و پردهاش دریده نشود و خلافش افشا نگردد و کودک تصوّر نکند که کسی حق دارد به دیگری جسارت کند بهویژه هرگاه کودک سعی در پنهان ساختن گناه خود داشته باشد،زیرا گاه اظهار آن گناه بر جسارت او میافزاید تا آنجا پس از آن به آشکار شدن گناهش اهمیّت نمیدهد.اگر دوباره گناه کرد شایسته است که
والدین در نهان او را سرزنش کنند و خلاف او را بزرگ بشمارند،و به او گفته شود:بپرهیز از این که کسی از این خلاف تو آگاه شود و در میان مردم رسوا گردی؛و هر لحظه او را سرزنش نباید کرد چرا که این عمل،شنیدن نکوهش و انجام کار بد را بر او آسان و ارزش سخن را در دل او کم میکند؛و پدر باید در سخن گفتن با کودک هیبت خود را حفظ و فقط گاهی او را ملامت کند و بر مادر لازم است که او را از(خشم)پدر بترساند و از انجام زشتیها منع کند.و نیز لازم است از خواب روز او جلوگیری کند،زیرا موجب کسالت میشود و او را از خواب شب منع نکند ولی از خوابیدن او بر بساط نرم جلوگیری کند،تا اندامهایش محکم گردد و بدنش ضعیف نشود و نتواند در برابر نعمت خودداری کند،حتی بهتر است به فرش و لباس و غذای خشن عادت کند،و لازم است او را از هر کار پنهانی بازدارند زیرا کاری که در نهان انجام میدهد به زشتی آن معتقد است و هرگاه به حال خود رها شود به کار زشت عادت میکند،و او را در ساعتی از روز به حرکت و راه رفتن و ورزش عادت دهند تا کسالت بر او غالب نشود،و عادتش دهند که لباسهایش را بازنگذارد و تند راه نرود و دستهایش را رها نسازد بلکه به سینهاش بچسباند،و او را عادت دهند که بر همگنان خود به دارایی پدرش یا پوشاک و خوراک یا تخته و دوات خود مباهات نکند،و به تمام همنشینان خود احترام کند و متواضع باشد و در سخن گفتن با آنها مهر ورزد،و اگر از اولاد بزرگان است نگذارند از کودکان چیزی بگیرد که بزرگیاش خدشهدار شود،بلکه بداند که رفعت مقام در بخشیدن است نه گرفتن،و گرفتن از دیگران فرومایگی است و اگر از فرزندان تهیدستان است بداند که گرفتن و طمع در مال دیگران خواری است و عادت سگ است، زیرا سگ در انتظار لقمهای دمش را میجنباند.
کوتاه سخن آن که برای کودکان دوست داشتن طلا و نقره و طمع در آنها زشت است و باید از آنها بیشتر از مار و کژدم بگریزند،زیرا بلای دوستی طلا و نقره و طمع در آنها بیش از بلای زهر بر کودکان بلکه بر بزرگان است،و باید
عادت کند که در حضور دیگران آب دهان و بینی نیندازد و شانههایش را نکشد و خمیازه نکند و پشت به دیگران ننماید و یک پای خود را روی دیگری ننهد،و کف دستش را در زیر چانهاش نزند و سر خود را به بازویش تکیه ندهد،زیرا این کارها دلیل کسل بودن است،و چگونه نشستن را به وی بیاموزند،و لازم است او را از پرحرفی بازدارند و برای کودک توضیح دهند که پرحرفی نشان بیشرمی است و فرزندان فرومایگان پرحرفند؛و بکلّی او را از سوگند خوردن ممانعت کنند راست باشد یا دروغ تا در کوچکی به دروغ خو نگیرد،و او را از آغاز کردن به سخن منع کنند تا عادت کند که فقط بهاندازۀ سؤال جواب بدهد، و هرگاه دیگران که از او بزرگترند سخن میگویند خوب گوش بدهد؛و برای برتر از خود بهپا خیزد و جا را برایش توسعه دهد(راه باز کند)و در روبرویش بنشیند،و از سخنان بیهوده و نفرین و دشنام منع شود،و اگر با کسانی همنشین شود که آن سخنان از دهانشان در آید ناچار از همنشینان بد به او سرایت میکند،و اصل تربیت کودکان نگاهداری آنها از همنشینان بد است،و چون معلّم او را بزند سزاوار است که شرارت و داد و فریاد نکند و هیچ کس را زشت نشمارد بلکه صبر کند و به او تذکّر دهند که صبر بر زدن معلّم عادت شجاعان است و بسیار فریاد کشیدن عادت بردگان و زنان؛و سزاوار است پس از فراغت از مکتب به او اجازه دهند بازیهای خوب کند تا از رنج تربیت بیاساید، به گونهای که در بازی خسته نشود زیرا مانع شدن کودک از بازی و همواره او را به فراگیری دانش فرستادن دلش را میمیراند و تیز هوشی او را باطل و زندگی را بر او تیره میسازد تا در رهایی از آن بکلّی چارهجویی کند و سزاوار است بیاموزد که از پدر و مادر و معلّم و مربّی و تمام آنها که بزرگتر از اویند اطاعت کند خواه خویشاوند باشند یا بیگانه و به آنها به دیدۀ احترام و بزرگی بنگرد و در برابر آنها بازی نکند؛و هرگاه کودک به سنّ تشخیص خوب از بد رسید لازم است که در طهارت و نماز بیتفاوت نباشد و در بعضی از روزهای ماه رمضان دستور روزه گرفتن به او بدهند و از پوشیدن حریر و طلا بپرهیزد و تمام
حدود شریعت را که بدان محتاج است فرا بگیرد،و از دزدی و حرام خوردن و دروغ و خیانت و دشنام،و هر چه بر کودکان غالب است بترسد،پس هرگاه در کودکی چنین تربیت شود،در نزدیک شدن به بلوغ ممکن است راز این کارها را بفهمد؛و به او تذکّر دهند که غذا نوعی داروست و هدف از آن نیرومند شدن انسان بر خداپرستی است و این که تمام دنیا بیاساس است چون دوام ندارد و مرگ،نعمتهای دنیا را قطع میکند؛دنیا خانهای است که باید از آن گذشت و خانۀ ماندن نیست،و آخرت خانۀ ماندن است نه خانۀ عبور؛و در هر ساعتی مرگ در انتظار آدمی است.انسان باهوش و خردمند کسی است که از دنیا برای آخرت زاد و توشه برگیرد تا درجهاش در پیشگاه خدا زیاد شود و در بهشت به نعمتهای فراوان برسد،و هرگاه درست رشد کند این سخنان در هنگام بلوغ در او مؤثّر واقع میشود و در دلش ثبت میشود چنانکه نقش در سنگ؛و اگر رشدش خلاف آن باشد تا آنجا که کودک به بازی و دشنام و بیشرمی و حرصورزی در غذا خوردن و پوشاک و آرایش و بالیدن بر دیگران عادت کند دلش از پذیرفتن حق عاجز شود،همان طور که دیوار خاک خشک را نمیپذیرد.
بنابراین سزاوار است(در تربیت کودک)آغاز کار رعایت شود زیرا ذات کودک طوری آفریده شده که میتواند خیر و شرّ را بپذیرد و والدین او هستند که به یکی از دو طرف او را متمایل میسازند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر نوزادی به فطرت اسلام زاده شود و همانا پدر و مادرش او را به دین یهودی،نصرانی،و مجوسی در میآورند. (1)
بتدریج باید بپیماید
(1)باید دانست هرکس که آخرت را با قلب خود به یقین مشاهده کند بالضرورة به فکر کشت آخرت خواهد بود،و به آن مشتاق میشود و راهش را میپیماید،و نعمتها و لذّتهای دنیا را خوار میشمارد؛زیرا هرکس خرمهرهای
1) (103) مسلم(در صحیح)،ج 8،ص 52،از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
داشته باشد و گوهر گرانبهایی را ببیند به خرمهره رغبت نمیکند و عزم خود را بر خریدن گوهر جزم میکند.پس هرکه به فکر کشت آخرت نباشد و دیدار خدا را نخواهد برای این است که به خدا و رسول خدا و روز جزا ایمان ندارد.
مقصود از ایمان بر زبان راندن شهادتین و حدیث دل که در آن صداقت و خلوص نباشد نیست زیرا چنین اقراری شبیه به گفتار کسی است که اقرار دارد گوهر از خرمهره بهتر است ولی از حقیقت گوهر آگاه نیست و تنها با لفظ آن آشناست.
چنین تصدیق کنندهای هرگاه به خرمهره انس بگیرد گاه آن را رها نمیکند و به گوهر مشتاق نمیشود.در این صورت مانع از رسیدن به خدا نپیمودن راه است و مانع از پیمودن راه خدا نداشتن اراده است و مانع از اراده نبودن ایمان است و عامل نبودن ایمان نبودن هدایتگرانی است که به او تذکّر دهند و نیز نبودن عالمان به خدا و هدایتکنندگان به راه خدا و هشداردهندگان به پست بودن دنیا و زوال آن و اهمیّت کار آخرت و دوام آن است.بنابراین مردم بیخبرانی هستند که در شهوتها و زندگی خوش خود فرورفتهاند و در میان عالمان دین کسی نیست که به آنها هشدار دهد؛و اگر کسی از آنها بیدار شود،بر اثر نادانی از پیمودن راه(خدا)ناتوان است،زیرا طلب کردن راه(خدا)از علمایی که به هوا و هوس مایل و از راه منحرفند موجب ضعف اراده و ناآگاهی از راه حق میشود و سخنهای آنان که از روی هوا و هوس گفته میشود موجب خالی شدن راه خدا از رهروان گشته است،و هرگاه آنچه مطلوب است ناشناخته باشد و دلیل و راهنما نیز نباشد و هوای نفس چیره و طالب(راه)غافل باشد رسیدن به خدا محال و ناچار راه،بیرهرو خواهد ماند.پس اگر کسی خودش بیدار شود یا دیگری او را بیدار کند و تصمیم بگیرد که برای آخرت کشت و تجارت کند این کار شروطی دارد که باید در آغاز تصمیم،آن شروط را فراهم سازد و وسیلهای است که باید به آن چنگ زند و دژی دارد که باید بدان پناه ببرد تا از دشمنانی که راهزنی میکنند در امان باشد،و در هنگام پیمودن راه وظایفی دارد که باید انجام دهد،امّا مجموعۀ شروطی که لازم است در هنگام تصمیم آنها
را فراهم آورد این است که مانع و حجابی را که میان او و حق است برطرف سازد،چرا که علّت دور ماندن مردم از راه حق،انباشته شدن موانع و قرار گرفتن آنها بر سر راه است.خداوند متعال فرموده: وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا تا آخر آیه. (1)مانع میان مرید و حق چهار چیز است:مال،مقام، تقلید و گناه.حجاب مال چنین برطرف میشود که مال را ببخشد و از ملک خویش بیرون کند تا فقط بهاندازۀ رفع حاجت برایش بماند،زیرا تا زمانی که یک درهم برایش باقی است دلش به آن توجّه دارد و شخص به آن گرفتار و از خدای متعال محجوب است و رفع حجاب مقام با دور شدن از محلّ مقام و تواضع و برگزیدن گمنامی و فرار از عوامل یادآوری(مقام)و انجام کارهایی که دلهای مردم از او متنفّر شود حاصل میشود؛و حجاب تقلید با دست برداشتن از تعصّب نسبت به مذهبها برطرف میشود و این که معنای این گفتۀ خود:
«لا إله الاّ الله محمد رسول اللّه»را از روی ایمان تصدیق کند و در تحقّق بخشیدن صدق آن با بر طرف ساختن هر معبودی جز خدا عمیقانه بیندیشد و اگر به این کار توفیق یابد حقیقت بر او کشف میشود که اعتقاد تقلیدی او هواپرستی است و بزرگترین معبودش هوای نفس است.پس سزاوار است که از طریق مجاهده در طلب کشف آن باشد نه از راه مجادله،و اگر در اعتقادی تعصّب بر او غالب شود و در دل او جایی برای دیگر عقاید نماند این تعصّب برایش قید و حجابی خواهد شد،زیرا از شروط مرید نیست که هرگز به مذهب معیّنی منتسب شود.
میگویم:این مطلب بنا بر مذاهب اهل تسنّن صحیح است،چون آنها در اصول نسبت به اشعری و معتزلی و نظیر آنها از صاحبنظران تعصّب میورزند و در فروع نسبت به ابو حنیفه و شافعی و نظیر آنان از هواپرستان تعصّب نشان میدهند.امّا بنا بر مذهب حق(شیعه)چنگ زدن به رشتۀ محکم اهل بیت(علیه السلام)که اساتید و پناهگاههای ما هستند،واجب است،زیرا شرط هدایت یافتن به احکام دین انتساب به آنان است و تعصّب نسبت به آنها بر یقین رهرو راه(خدا)میافزاید.
1) (104) یس/10:و در پیش روی آنها سدّی قرار دادیم و در پشت سرشان سدّی.
غزالی گوید:امّا معصیت یک حجاب است،و جز توبه و بیرون شدن از مظلمهها و تصمیم گرفتن بر عدم بازگشت به آن و پشیمانی حقیقی بر گذشته و رد کردن مظلمهها و راضی کردن طرفهای نزاع بر طرف نمیشود،زیرا کسی که درست توبه نکرده و از گناهان ظاهری دوری نجسته،و میخواهد با مکاشفه از اسرار دین آگاه شود مانند کسی است که بخواهد بر اسرار قرآن و تفسیر آن بدون آگاهی به لغت عرب آگاه شود،چرا که ترجمۀ عربی قرآن نخست مستلزم دانستن لغت عربی است و پس از این مرحله است که میتوان به اسرار معانی قرآن دست یافت.همچنین انسان باید ظاهر دین خود را با اطاعت از دستورات و دوری جستن از نواهی آن تصحیح کند،آنگاه به درک اسرار و ژرفای آن بکوشد،و هرگاه این چهار شرط را جلوتر آماده سازد همانند کسی است که خود را پاک کرده و وضو گرفته است و شایستۀ نماز گزاردن شده است و به امامی محتاج است که به آن اقتدا کند.همچنین مرید احتیاج به شیخ و استادی دارد که ناگزیر به آن اقتدا کند تا او را به راه راست رهنمون شود،زیرا راه دین دشوار است و راههای شیطان بسیار و آشکار؛و هرکس استادی نداشته باشد که هدایتش کند به ناچار شیطان او را به راههای خود براند.پس هرکس بیابانهای هلاککننده را بدون راهنما و محافظ بپیماید خود را به خطر انداخته و بسا که هلاک شود و کسی که مستقلّ و تنهاست مانند درخت خودروست که زود خشک میشود و اگر مدّتی بماند و برگ کند میوه نمیدهد،بنابراین پس از این که مرید شروط یاد شده را آماده کرد پناه او استاد اوست و باید همانند نابینا که در کنارۀ رودخانه به راهنما چنگ میزند به استاد چنگ بزند بهطوریکه نابینا تمام کارهایش را به راهنما واگذار میکند و با او در ورود و خروجش از آب مخالفت نمیکند و هیچ چیز را در پیروی از او رها نمیسازد،و باید بداند که نفع او در اشتباه استادش اگر اشتباه کند بیشتر از نفعی است که از عمل درست خود میبرد اگر درست عمل کند.
میگویم:در صورتی که استاد جایزالخطا باشد ممکن است مرید را تباه
سازد و فساد او بیش از اصلاحش باشد و حق این است که در اعتقاد و عمل جز به شخص معصوم از خطا و لغزش نمیتوان اعتماد کرد،معصومی که عصمتش از سوی خدای سبحان تأیید شده باشد و جز امامان ما کسی چنین عصمتی ندارد و پس از معصومین کسانی از شیعیان مورد اعتمادند که احکام دین را از آنان و سخنان استوارشان دریافت کردهاند و به ما اجازه دادهاند احکام را از آنها بگیریم (فقها).امام صادق(علیه السلام)فرمود:«بپرهیز از این که مردی را در برابر حجّت (خدا)نصب کنی و هرچه را میگوید تصدیق کنی.» (1)از ائمّه(علیه السلام)در آداب و سنّتها و چگونگی سلوک در هر موردی روایاتی وارد شده است که ما را از بیشتر روایاتی که ابو حامد نقل کرده است بینیاز میکند و ستایش از آن خداست.
غزالی گوید:هرگاه چنین پناهگاهی بیابد بر شخصی که به او پناه برده واجب است او را حمایت کند و در دژی استوار او را پناه دهد و راهزنان را از او دور سازد و آن دژ محکم چهار چیز است:خلوت،سکوت،گرسنگی و شبزندهداری.پس این دژ انسان را از راهزنان حفظ میکند،زیرا مقصود مرید اصلاح قلب خویش است تا در آینه آن پروردگارش را مشاهده و شایستگی تقرّب او را کسب کند.امّا گرسنگی از خون دل میکاهد و آن را سفید میکند و نورانیّت دل در سفیدی آن است،و پیه دل را آب میکند و نتیجۀ آن نازک شدن دل است و نازکی دل کلید مکاشفه است چنانکه سنگدلی موجب محجوب شدن آن است،و هر زمان که خون دل کاهش یابد راه ورود دشمن تنگ شود زیرا راههای ورود آن رگهایی است که پر از شهوت است.حضرت عیسی(علیه السلام)فرمود:
«ای حواریون شکمهایتان را گرسنگی دهید شاید دلهایتان پروردگارتان را ببیند».
1) (105) حدیث را صدوق(ره)در معانی الاخبار،ص 169 در حدیثی از ابو حمزه روایت کرده گوید:امام صادق(علیه السلام)فرمود:«از ریاست بپرهیز و نیز از سر فرود آوردن پشت سر مردان بر حذر باش،عرض کردم:فدایت شوم ریاست را دانستم،و امّا راه رفتن در پی مردم دو سوم ثروتم را از راه رفتن پشت سر مردم به دست آوردهام؟فرمود:آنچه تو دریافتی منظور نیست،بپرهیز که شخصی را در برابر امام نصب کنی و هرچه بگوید تصدیق نمایی».
سهل گوید:ابدال (1)به چهار خصلت ابدال شدند:تهی بودن شکمها(از طعام)،شبزندهداری،سکوت و کنارهگیری از مردم.فایدۀ گرسنگی در منوّر ساختن دل امری است آشکار و تجربه گواه آن است و بزودی شرح خواهیم داد که چگونه دل بتدریج نورانی میشود.و این مطلب در کتاب «کسر الشهوتین»خواهد آمد.امّا شبزندهداری آئینه دل را چون ستارهای درخشان جلا و صفا و نورانیّت میبخشد و بر صفایی که گرسنگی حاصل شده میافزاید در نتیجه جمال ذات حق در آن آشکار میشود و در آن درجات بلند آخرت و پستی دنیا و بلاهای آن را میبیند و بیمیلی او به دنیا و روی آوردنش به آخرت کامل میشود.
شبزندهداری نیز نتیجۀ گرسنگی است،زیرا بیداری با سیری غیر ممکن است و خواب موجب سنگدلی و دلمردگی است مگر بهاندازۀ لازم باشد.بیداری در شب،موجب آشکار شدن اسرار غیب میشود.پس در صفت ابدال گفته شده است:همانا غذا خوردن آنها بر حسب نیاز است و خوابشان بر اثر غالب شدن (خواب)است و سخن گفتن آنها به مقدار ضرورت و احتیاج است.ابراهیم خواص گوید:به اعتقاد هفتاد صدیق پرخوابی از آب نوشیدن بسیار نشأت میگیرد.
امّا سکوت را کنارهگیری از مردم آسان میکند،ولی شخص منزوی کسی را که برایش خوردنی و نوشیدنی فراهم میسازد یا به کارهایش میپردازد میبیند و سزاوار است که جز به مقدار نیاز سخن نگوید،زیرا سخن گفتن دل را مشغول میکند و حرص دلها به سخن گفتن بسیار است.دل به حرف زدن آسایش مییابد و تنها اندیشیدن و ذکر گفتن را سنگین میشمارد،لذا با حرف زدن راحتی میطلبد؛بنابراین سکوت موجب بارور شدن عقل است و دمی را به طرف ورع میکشاند و تقوا را آشکار میکند.
امّا خلوت فایدهاش کنار گذاشتن کارها و حفظ چشم و گوش است،زیرا این دو عضو دالان قلب است و قلب به منزلۀ حوضی است که از نهرهای حواس آبهای تیره در آن میریزد و هدف ریاضت خالی کردن حوض از آن آبها و از گلی
1) (106) ابدال چنانکه گویند گروهی از صالحانند که دنیا خالی از آنها نیست و چون یکی از آنان بمیرد خدا عوض او دیگری را قرار دهد.المنجد،چاپ 5،ص 27.-م.
است که از آنها به وجود آمده تا اصل حوض بجوشد و آب پاک و تمیز از آن بیرون آید.بنابراین چگونه ممکن است آب حوض تمام شود با آن که نهرها به طرف آن باز است.پس در هر حالتی بیش از آن که از آب(کدر)کاسته شود آب تازه میجوشد،بنابراین ناگزیریم حواس را جز به مقدار نیاز نگاه داریم و حفظ آنها بطور کامل ممکن نیست مگر با خلوت کردن در جای تاریک؛و اگر جای تاریکی ندارد،پس سر را در گریبان فروبرد یا زیر عبا برود.در چنین حالتی ندای ذات حق را میشنود و جمال حضرت ربوبی را در آینۀ دل مشاهده میکند.مگر ندیدهای که ندای ذات حق به پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسید در حالی که پیامبر عبا یا گلیم به خود پیچیده بود یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ ، یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ. (1)بنابراین چهار خصلت یاد شده سپر و دژی است که با آنها راهزنان را از خود دور میکند و جلو عوارضی را که مانع راه است میگیرد،و هرگاه چنان کند پس از آن به پیمودن راه سرگرم میشود و آن با پیمودن گردنههاست و در راه خدا گردنهای نیست جز آن صفات دل که عاملش توّجه به دنیاست،و بعضی از این گردنهها مهمتر از بعض دیگر است،و ترتیب پیمودن آنها این است که با رعایت ترتیب از آسانتر شروع کند و آن صفات دل علایقی است که در آغاز قصد سلوک باید آنها را رها سازد و آثار آنها مال و مقام و دوستی دنیا و توجّه به مردم و علاقۀ به گناهان است.پس به ناچار باید درون را از آثار آنها تهی سازد،
1) (107) حدیث را بخاری در(صحیح،)ج 6،ص 200 از حدیث جابر بن عبد الله از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود:«در غار حرا معتکف شدم و چون نماز گزاردم حواریانی فرود آمده و صدا زدند پس به سمت راستم نگاه کردم چیزی ندیدم به سمت چپم نگریستم چیزی ندیدم به روبرویم نگاه کردم چیزی ندیدم به پشت سرم نگریستم چیزی ندیدم،سرم را بلند کردم چیزی ندیدم،به نزد خدیجه آمدم و گفتم مرا در چیزی بپیچید و آب سرد بر رویم بریزید فرمود:مرا پیچیدند و آب سرد بر رویم ریختند،فرمود:پس یا ایّها المدّثر تا آخر آیات نازل شد».و در بعضی روایات است «گفتم:مرا به جامهای بپیچید،مرا به جامهای بپیچید،پس مرا پیچیدند تا آخر حدیث». میگویم:هرکه در این گونه روایات و آنچه مورّخان و مفسران در آغاز وحی و شأن نزول این آیهها گفتهاند بیندیشد بیقین بداند که بر پیامبر(صلی الله علیه و آله)پس از مشاهدۀ این نشانهها حالت ترس عجیبی دست داد که با پیچیدن خود به گلیم یا جامه خود را از آن رهانید و آن را برای خود نوعی ریاضت قرار نداد تا ممکن باشد به آنچه ابو حامد استدلال کرده است،استدلال نمود.
چنانکه برون را از اسباب ظاهری آن خالی کرده است.مجاهده در این کار به طول میانجامد و بر حسب حالات(افراد)متفاوت میشود.چه بسا شخصی بیشتر صفات را به دست آورده باشد و مجاهدۀ او طولانی نشود.پیش از این گفتیم راه مجاهده مخالفت با شهوت و خواهش نفسانی است در هر صفتی که بر نفس مرید غالب آید و هرگاه این حالت را به دست بیاورد یا از طریق مجاهده آن صفت غالب شده بر نفس،ضعیف شود در دلش علاقهای نمیماند که پس از آن او را سرگرم سازد به ذکری که همواره در دلش باشد و او را از وردهای ظاهری بازمیدارد،بلکه به واجبات و رواتب اکتفا میکند و ورد او فقط یک ورد است که عصارۀ تمام وردهاست و نتیجۀ آن همواره به یاد خدا بودن است پس از آن که دل از یاد غیر خدا خالی شده باشد و تا دل به ذکر خدا توجّه دارد، چیزی او را از این کار بازنمیدارد.
شبلی به حصری گفت:از این جمعه تا جمعۀ دیگر که نزدم میآیی اگر به دلت جز خدا چیزی خطور کند،آمدنت نزد من حرام است؛و چنین تجرّدی از غیر خدا جز با ارادۀ راستین و سیطرۀ محبّت خدا بر دل،حاصل نمیشود تا آنجا که انسان به صورت عاشق دلدادهای در میآید که فقط به یک چیز میاندیشد و هرگاه(مرید)به چنان حالتی رسید استاد او را در گوشهای تنها میگمارد و کسی را بر او نگاهبان قرار میدهد که مقدار کمی غذای حلال به او بدهد،زیرا اصل راه دین غذای حلال است و در این حال یکی از ذکرها را به او تلقین میکند تا دل و زبانش به آن مشغول شود.پس بنشیند و«لا إله الا اللّه یا اللّه اللّه اللّه یا سبحان اللّه بگوید یا کلماتی را بر زبان بیاورد که استاد به او دستور میدهد و همواره آنها را تکرار میکند تا زبان از حرکت بازماند و بدون حرکت زبان،گویی آن کلمات بر زبان جاری میشود آنگاه پیوسته مراقب است تا اثر ذکر از زبان نیز بیفتد و شکل آن ذکر در دل بماند و همچنان باقی باشد تا حروف کلمات ذکر و صورت آن از دل برود و حقیقت معنای آن در دل بماند و آنجا حاضر باشد و بر دل غالب شود،و دل از هرچه جز خداست خالی شود،
زیرا دل هرگاه به چیزی مشغول شود از دیگر اشیا هرچه باشد خالی میگردد.
پس هرگاه به یاد خدا مشغول شود که هدف(اصلی)است ناچار از غیر خدا تهی میشود،در این صورت لازم است که مراقب وسوسههای دل و دیگر اموری باشد که به دل خطور میکند و مربوط به دنیاست و نیز مواظب دیگر چیزهایی باشد که به یاد میآورد از قبیل حالاتی که بر خود او و دیگران گذشته است زیرا هرگاه لحظهای به آن امور سرگرم شود در همان لحظه دلش از یاد خدا خالی میشود و این نقیصهای است که باید در دور کردن آن بکوشد و هر زمان که تمام وسوسهها را دفع کرد نفس به کلمهای روی میآورد که وسوسهها از آن کلمه سرچشمه گرفته است،و میگوید این کلمه چیست و معنای گفتۀ ما الله چیست؟و به چه معنی خدا و معبود است؟و در این زمان خاطرههایی بر او عارض میشود که در اندیشیدن را بر روی او میگشاید،و بسا که از شیطان وسوسههایی بر دلش وارد شود که کفر یا بدعت باشد،و هرگاه از آن وسوسهها بدش بیاید و همّت گمارد که آنها را از دل برطرف سازد ضرری به او نرسد و خاطرهها تقسیم میشود به آنهایی که بطور قطع روشن است که خدا از آن منزّه است،ولی شیطان آن خاطره را در دلش افکنده و بر خاطرش جاری ساخته.
بنابراین شرط آن(رهایی از این خاطره)این است که به آن اهمیّت ندهد و به خدا پناه ببرد و به درگاهش زاری کند تا شیطان را از او دور سازد،چنانکه خدای متعال فرمود: وَ إِمّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (1)و فرمود: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ . (2)
لازم است در آنچه دچار تردید میشود و بر استاد خود عرضه کند،بلکه هر حالتی را که در قلب خود احساس میکند،چه سستی و چه نشاط و چه توجّه و دلبستگی یا ارادت صادق آن را با استاد در میان بگذارد و از دیگران پنهان
بدارد بهطوریکه هیچ کس از آن آگاه نشود.آنگاه بر استادش لازم است که به حال مرید بنگرد و در زیرکی و هوشیاری او بیندیشد و چون دانست که اگر او را رها کند و به فکر وادارد خود از حقیقت آگاه میشود،در این صورت لازم است او را به فکر وادار سازد و به مداومت در فکر فرمانش بدهد تا نوری به دلش بتابد که حقیقت حق برایش آشکار شود و اگر استاد دانست که مرید توان این کار را ندارد به وسیلۀ پند و ذکر و دلیلی است به درک او نزدیک باشد او را به اعتقاد صحیح قطعی برگرداند و لازم است که استاد استوار باشد و به مرید مهربانی ورزد،زیرا امور یاد شده خطرهای مهلک و مواضع پرخطر راهند و چه بسا مریدانی که مشغول ریاضت شوند و خیال فاسد بر آنها غالب گردد و نتوانند به حالت کشف برسند و از راه بمانند و سرگرم امور بیهوده شوند و همه چیز را بر خود مباح سازند که این بزرگترین هلاکت است؛و هر کس خود را برای ذکر و یاد خدا خالص کند و دلبستگیهایی را که موجب سرگرمی او میشود از خود دور سازد از اندیشهها و خیالات فاسد در امان نیست چرا که بر کشتی پرخطر (سیر و سلوک)سوار شده است.
بنابراین اگر از اشتباه در امان بماند در دین به مقام بلندی میرسد و اگر اشتباه کند هلاک میشود.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بر شما باد به دین پیرزنان.» (1)
1) (110) عراقی گوید:ابن طاهر در کتاب التذکرة گفته است:این عبارت را میان تودۀ مردم رایج است ولی من مأخذی بر آن در یک روایت صحیح یا ضعیف نیافتم الخ.پایان گفتار ابن طاهر. میگویم:گروهی از بزرگان این سخن را به سفیان ثوری نسبت دادهاند،از آن جملهاند شیخ بهائی و فاضل جواد در غایة المأمول و ظاهر گفتار مازندرانی در شرح خود بر زبده نیز چنین است،آنجا که مطلبی نقل میکند که دلالت دارد بر این که این سخن از سفیان است،نظیر آنچه صاحب قوانین در باب هفتم نقل کرده گوید:آنچه از سخن محقّق بهایی در حاشیۀ زبده استفاده میشود،این است که این حکایت داستان چرخ پیرزن و دست کشیدن از حرکت دادن آن است تا اعتقاد خود به وجود صانع محرّک کرات و مدبر جهان را آشکار سازد؛و آنچه قوشچی نقل کرده و فاضل جواد(ره)نیز از آن پیروی کرده این روایت است که عمرو بن عبید چون منزلتی میان ایمان و کفر اثبات کرد، پیرزنی گفت:«هو الذی خلقکم فمنکم کافر و منکم مؤمن،خدا شما را آفرید بعضی از شما را کافر و بعضی را مؤمن قرار داد.»بنابراین خدا بندگانش را فقط کافر و مؤمن قرار داده است پس سفیان گفت:علیکم بدین العاجز پایان سخن صاحب قوانین. پوشیده نماند که صادر شدن این سخن از سفیان منافاتی با صادر شدن آن از پیامبر(صلی الله علیه و آله)ندارد لیکن سخاوی گفته است این حدیث مأخذ و اصالتی ندارد.
منظور روایت پذیرفتن اصل ایمان و اعتقاد ظاهری از راه تقلید و سرگرم شدن به کارهای خوب است چرا که خطر منحرف شدن از این راه بسیار است.از این رو بر استاد لازم است که مرید را با زیرکی زیر نظر بگیرد و اگر باهوش و زیرک نیست و نمیتواند اعتقاد ظاهری پیدا کند به ذکر و فکر سرگرمش نکند بلکه او را به کارهای ظاهری و وردهای مشهور برگرداند یا به خدمت کسانی بگمارد که فقط مشغول اندیشهاند تا برکت آنها به او هم برسد؛زیرا کسی که در میدان جنگ نمیتواند بجنگد لازم است سقّای لشکر شود و مرکبهای آنها را تیمار کند تا روز قیامت در زمرۀ آنان محشور شود و برکت آنها او را هم در برگیرد،اگر چه به درجۀ آنها نمیرسد.سپس مریدی که فقط برای ذکر و فکر (خدا)آماده شده است آگاهی موانع بسیاری در راه او پیدا میشود از قبیل:
خودپسندی،ریاکاری،و شادمانی از حالاتی که برایش کشف میشود و کرامتهای اوّلیّه که برایش ظاهر میگردد و هرگاه به این امور توجّه کند و نفسش به آن مشغول شود سستی و توقّفی در راهش پدید میآید،بلکه لازم است در تمام عمر خود آن حالت را داشته باشد مانند شخص تشنهای که دریاها او را سیراب نمیسازد اگر چه تمامی آبها بر او ریزش کند و دائمی باشد،و سرمایۀ اصلی(رهرو راه خدا)بریدن از آفریدگان و خلوت کردن است.یکی از سیّاحها گوید:به یکی از ابدال که از مردم بریده بود گفتم:راه یافتن به حقیقت چگونه است؟گفت:در دنیا چنان باشی که گویی رهگذر هستی.و گفت:دوباره به او گفتم:مرا به کاری راهنمایی کن که در آن کار دلم را در هر زمان و همیشه با خدا بیابم؛پس به من گفت:به مردم نگاه نکن که تاریکی است،گفتم به آنها محتاجم گفت:به سخنشان گوش مکن زیرا سخن آنها موجب سنگدلی است، گفتم:از استماع آن ناگزیرم گفت:با آنها داد و ستد نکن زیرا داد و ستد با آنها موجب وحشت است،گفتم:من در میان آنهایم و ناگزیرم با آنها داد و ستد کنم گفت:به آنها اعتماد نکن زیرا اعتماد به آنها موجب هلاکت است.گفتم:شاید این کار را بتوانم.گفت:فلانی آیا به غافلان مینگری و سخن نادانان را میشنوی
و با بیهودهکاران داد و ستد میکنی و میخواهی که همواره دلت را با خدا بیابی این از اموری است که هرگز صورت نپذیرد. (1)
میگویم:ابو حامد در سخن طولانی خود فرو رفتن در درّههای گمراهی را مطرح کرده و مدّعی امکان چیزی شده که تقریبا محال است.بعلاوه آنچه مطرح ساخته اظهار دین جدید و پدید آوردن بدعتی زشت است با این که در ضمن گفتارش به مفسدهها مهلکههایی اعتراف کرده است که از میان یک میلیون نفر یکی نجات نمییابد،و اگر راهی وجود میداشت که به دین پیامبر ما بهتر هدایت میکرد البتّه پیامبر آن را میآورد،زیرا دین او بهترین دینهاست، چنانکه آن حضرت بهترین پیامبران است.در قرآن آمده است: وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ (2).پس به ناچار آنچه پیامبر آورده است برای هدایت کافی است و در مقرّرات آن حضرت کارهایی که سالکان خود را به تکلّف به آن وادار میکنند وجود ندارد، بلکه نصوص اسلامی که به ما رسیده است بر خلاف دستوراتی است که آنها جعل کردهاند به ما رسیده است.امّا در این مورد که سالکان بکلّی مال و ثروت و مقام را طرد کردهاند اسلام بر به دست آوردن روزی حلال و مقدار خوراک سال سخت تشویق کرده است،و این که هر کس سربار مردم شود(در روزی)ملعون است (3)«و هر که خود را خوار سازد مورد نکوهش است» (4)و تنها چیزی که
1) (111) پوشیده نماند که چنین تعلیماتی به تعطیل شدن نماز جمعه و جماعت و حجّ و دیدوبازدید و برادری نسبت به یکدیگر و گردهماییها و مهمانیها منجَر میشود،و بازگشت به انزوا و کنارهگیری از مردم و همنشینی نکردن و خو نگرفتن با آنها است و روشن است که کنارهگیری و بریدن از مردم سرچشمۀ نفاق و کشتگاه وسوسهها و محرومیّت از روش کامل محمّدی(صلی الله علیه و آله)و جایگاه پسندیدۀ اجتماعی است و موجب آن است که انسان بسیاری از فضائل و کارهای خیر و سنّتهای شرعی را رها کند.
2) (112) انعام/153:و این که این راه مستقیم من است از آن پیروی کند و از راههای مختلف(و انحرافی)پیروی نکنید که شما را از راه حق دور میسازد،این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند تا پرهیزکار شوید.
3) (113) حدیث را کلینی در کافی،ج 5،ص 72،شمارۀ 7 و شیخ(طوسی)در تهذیب،ج 2، ص 99 روایت کردهاند.
4) (114) به وسائل الشیعة،ج 2،ص 414،باب کراهة التعرّض للذّل،رجوع کنید.
نکوهیده است دوستی مال و مقام است نه به دست آوردن مال بهاندازۀ لازم بدون دوستی مال و تعصّب نداشتن.در روایات اسلامی وارد شده است که:«همانا بهترین وسایل نزدیکی به خدا،دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست.» (1)«و همانا دین دوستی و دشمنی است.» (2)و روایات دیگری که به این مضمون رسیده است.امّا راجع به شبزندهداری در تنهایی روایت شده که«شیطان در وقتی که آدمی تنهاست بر او جریتر است و بیشتر به او میپردازد.» (3)و امّا در مورد اکتفا کردن به یک کلمه در وردها پس در فضیلت تلاوت قرآن و دعا وارد شده است که«هستۀ عبادت خالص نیایش است» (4)و حاجت را باید از خدا خواست.علاوه بر آن روایاتی در فضیلت نماز جمعه و جماعت و برکت دیدوبازدید و اجتماعات وارد شده است و در حدیثی که شیعه و سنّی بر آن اتّفاق نظر دارند آمده است:«رهبانیّت و گوشهگیری در اسلام نیست.» (5)و این که«رهبانیّت امّت من روزه است.» (6)و در حدیث دیگری است:«رهبانیّت امّتم نشستن در مسجدهاست.» (7)و دیگر روایاتی که مخالف با راه و روش این گروه است.پس این بدعتگذاران جهل و بیادبی نسبت به خدا و رسول خدا را با هم جمع کردهاند،امّا نادانی آنها از آن جهت است که حکمت اوامر و نواهی
1) (115) کلینی در کافی،ج 2،ص 126،با اختلاف عبارتی کمی روایت کرده و ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 504،نقل کرده است.
2) (116) برقی در محاسن حدیث صفحۀ 263 نظیر آن را روایت کرده است.
3) (117) کلینی در کافی،ج 6،ص 533،روایت کرده است.
4) (118) ترمذی در(سنن)،ج 12،ص 266 از حدیث انس روایت کرده و تعبیر از دعا به(مخّ) که خالص هر چیزی است برای این است که حقیقت عبادت خضوع و اظهار ذلّت است که نتیجۀ دعاست و در کافی،ج 2،ص 467 است«انّ الدعاء هو العبادة،دعا همان عبادت است»و نیز ابن ماجه(در سنن)،به شمارۀ 3828 روایت کرده است.
5) (119) به بحار،ج 15،جزء 2،ص 52 رجوع کنید و احمد در مسند،ج 6،ص 226 چنین روایت کرده«ان الرهبانیّة لم تکتب علینا».
6) (120) به این صورت در مأخذی دست نیافتم بلکه احمد(در سنن)،روایت کرده است«خصی امّتی الصّیام و القیام،اختگی امّتم روزه و نماز است»
7) (121) بغوی در مصابیح،ج 1،ص 49 از حدیث عثمان بن مظعون روایت کرده است.
الهی را که خداوند به بندگان خود تکلیف کرده و بر حسب لیاقتشان و موافق با درک و مزاجشان بوده است،در نیافتهاند.امّا بیادبی آنها به سبب مخالفتشان با خدا و رسول این است که به پندار خودشان راهی به معرفت خدا جعل کردهاند و آنها کسانی هستند که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کردهاند که فرموده است:«هر که در دین ما چیزی پدید بیاورد که در دین نیست این عمل مخالف سنّت و مردود است.» (1)و در حدیث دیگری است:«هر که به امّتم غشّ کند نفرین خدا و فرشتگان و تمام مردم بر اوست،عرض شد ای رسول خدا:غشّ نسبت به امّتت چیست؟فرمود:بدعتی پدید آورد و مردم را بر آن وادار کند» (2)و در روایت دیگر است:«همانا برای خدا فرشتهای است که هر روز فریاد میکند هر که با سنّت رسول خدا مخالفت کند شفاعت پیامبر به او نمیرسد» (3)بدعتگذاران همان کسانی هستند که گفتهاند:مثل کسی که با ابداع چیزی مخالف سنّت رسول خدا در دین جنایت میکند به کسی که گناهی میکند،همانند کسی است که با شاه در قلب دولتش نافرمانی کند نسبت به کسی که در خدمت معیّنی با شاه مخالفت کند،گاه این گناه آمرزیده میشود امّا مخالفت در قلب دولت بخشوده نمیشود،پس گفتار این سالکان تنها با رهایی از امیال نفسانی میتواند صحیح باشد و این عمل در توان بشر نیست بهویژه مردم عوام.شخصی به مولایمان امام صادق(علیه السلام)گفت:«من خاندانی قدریّه دارم که میگویند میتوانیم چنین و چنان کنیم و میتوانیم کاری نکنیم حضرت فرمود:به او بگو آیا میتوانی از آنچه به دست میآید یاد نکنی و آنچه دوست داری فراموش نکنی؟پس اگر گفت:
نه گفتار خود را رها کرده،و اگر گفت:آری هرگز با او سخن مگو که مدّعی خدایی شده است»و نیز سلوک کامل نمیشود جز به پیروی از استاد و مخالفت نکردن با او در کارهایی که انجام میدهد و ترک میکند چنانکه میگویند،
در حالی که به اعتراف خودشان استاد جایزالخطاست چون در استاد عصمت را شرط نمیدانند بنابراین ممکن است مرید را به کاری مکلّف سازد که نابودی دین و دنیایش در آن کار باشد چنانکه به این نیز اعتراف کردهاند و ما آن را دیدهایم.بعضی از مریدان بر اثر ریاضت مرده و دین بعضی از آنها تباه شده است،از این رو مولایمان امام صادق(علیه السلام)فرمود:«بپرهیز از این که مردی را در مقابل حجّت خدا منصوب نمایی و در تمام گفتههایش او را تصدیق کنی.» (1)و این یکی از معانی گفتار ذات حقّ است: وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها (2).
زیرا پیروی کردن از چنین استاد بدعتگذار که از خدا سخن نمیگوید و جایزالخطاست پرستش طاغوت است،بعلاوه که میبینیم بیشتر اساتید این سالکان که همین راه زشت را پیمودهاند و مردم را به آن راه واداشتهاند خود در شناخت امام کور و سرگشته بودند،با این که شناخت دین از نظر علم و عمل بر شناخت امام منصوب به وحی از سوی خدا مبتنی است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)در حدیثی که مورد اتّفاق شیعه و سنی است فرموده:«هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است» (3)وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ . (4)
از امام باقر(علیه السلام)روایت شده:«هر کس به خدا نزدیک شود با عبادتی که خود را در آن به زحمت اندازد و امامی را که خدا تعیین کرده قبول نداشته باشد، سعیش مقبول نیست و گمراه و سرگشته است و خدا از کارهایش در خشم است؛ و مثل او همچون گوسفندی است که گلّه و چوپان خود را گم کند و سرگردان از اینسو به آنسو رود و روز بر او بگذرد و چون تاریکی شب او را فرا بگیرد گلّۀ
1) (125) صدوق در معانی الاخبار،ص 169 روایت کرده است.
2) (126) زمر/19:کسانی که از عبادت طاغوت اجتناب کردند.
3) (127) این حدیث در جلد 4 همین کتاب گذشت.
4) (128) قصص/50:و آیا گمراهتر از آن کس که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته است کسی پیدا میشود؟مسلّما خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند.
گوسفندی ببیند ولی چوپان را نبیند.پس فریفته شود و با اشتیاق داخل آنها شود و در آغل با آن گله بخوابد و چون شبان گلهاش را از آغل به چرا برد شبان و گله را بیگانه بیابد و سرگشته در جستوجوی شبان و گلۀ خود حرکت کند.
پس گوسفندانی را با شبانی دیده با علاقه به آنها ملحق شود.پس شبان فریاد بزند:به شبان و گلۀ خود بپیوند زیرا تو گله و شبان خود را گم کردهای و سرگشتهای،پس ترسان و حیران بگریزد و آواره شود در حالی که شبانی ندارد که راهنمایش شود و او را به چراگاهش برگرداند.در همان حال گرگ از فرصت استفاده کند و او را بخورد.به خدا همچنین گمراه و حیران است کسی از این امّت که از سوی خدا امامی عادل و ظاهر نداشته باشد،و اگر بدین حال بمیرد به کفر و نفاق مرده است،باید دانست که پیشوایان ستم و پیروانشان که از دین خدا به دورند خود گمراه و دیگران را نیز گمراه کردهاند و کارهایی که انجام میدهند مانند خاکستری است که در روزی سخت تندباد بر آن بوزد و نتوانند چیزی از آنچه فراهم کردهاند(بردارند)این همان گمراهی آشکار است.» (1)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده:«به خدا اگر شیطان پس از نافرمانی و تکبّر خدا را در تمام عمر دنیا سجده میکرد سودی به حالش نداشت و تا بر طبق فرمان خدا به آدم سجده نمیکرد خداوند اعمالش را نمیپذیرفت؛همچنین اعمال این امّت عصیانگر را پس از آن که بعد از پیامبر خدا مورد آزمون قرار گرفتند و پس از آن که امام منصوب از سوی پیامبر خود را رها کردند نمیپذیرد و هیچ حسنهای از جانب آنها بالا نمیرود مگر از همان راهی که خدا به آنها امر کرده است به در خانۀ خدا بروند و امامی را که به دوستی او مأمور شدهاند دوست بدارند و از دری که خدا و رسولش بر ایشان گشوده است».
اگر بگویی:راه شناخت اسرار دین و به دست آوردن یقین چیست؟پس بدان که خدای سبحان ما را جفتهایی قرار داده و برای هر یک از ما راه و روشی
1) (129) کافی،ج 1،ص 375.
مقرّر داشته است،و عامّه مردم نمیتوانند به راه حکمای عاقل یا راه علمای ربّانی بروند،زیرا پیشگاه ذات حق برتر از این است که محل ورود هر کسی باشد یا جز یک نفر یک نفر به آنجا روی بیاورند،و مؤمنی که به یقین رسیده از درّ کمیابتر است.پس کسی که میخواهد به تحصیل علمی شروع کند که در نزد اهلش مکنون است و از تعلیم آن به غیر اهلش دریغ و خودداری میشود لازم است جوان،صحیح المزاج،باهوش،امین و پاکدامن و راستگو،و آراستهخو به دور از ریا و نفاق باشد.و به جیفۀ دنیا فریفته نشود و از حیله و فریب و خیانت و مانند آن روی بگرداند،علم و علما را بزرگ بدارد و به تکالیف شرعی واجب و مستحب روی بیاورد،پس از آن که احکام دینی را بیاموزد و حلال و حرام آن را بشناسد و آنها را از اهل دین و امام دین بیاموزد.حضرت صادق(علیه السلام)فرمود:
«نشان دروغگو این است که از آسمان و زمین به تو خبر دهد و چون از مسائل حلال و حرام سؤال میکنی چیزی نمیداند.» (1)آنگاه پس از تمام این کارها به تحصیل این علم از راهش بپردازد به این طریق که واجبات را مقدّم بدارد،آنگاه مستحبّات را به جای آورد سپس آداب و سنّتها را رعایت کند،و بر گرفتاریها و رنجها صبر کند و بر اندازۀ ممکن به فکر ادامه دهد و ملازم ذکر باشد؛به مقدار توان خود را از شهوتهای نفسانی و خیالات شیطانی تهی سازد و تمام غمها را یک غم قرار دهد و نیّت را خالص و صاف کند و به آنچه اندک اندک میآموزد عمل کند،و لحظه به لحظه مواظب نفس باشد تا علم پس از یقین برایش آشکار شود و از مرحلۀ علم الیقین به عین الیقین و به حق الیقین برسد؛آنچه در این راه مهمّ است بیمیلی به دنیا و پیروی دین از طریق امامان،هدایت و ملازمت تقواست؛خدای متعال فرمود: وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ (2).
و فرمود: إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً (1).
و فرمود: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ (2).
و فرمود: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ (3).
و فرمود: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا (4).
امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:«همانا محبوبترین بندگان خدا در پیشگاه خدا بندهای است که خدا او را پشتیبانی و تقویت کند تا بر نفس خود غالب شود.پس اندوه را دریابد و لباس خوف از خدا را بر خود بپوشاند،در نتیجه چراغ هدایت در قلبش روشن شود»؛تا این که فرمود:«جامههای شهوت را بکند و از تمام غمها جز یک غم تهی شود.سپس از حالت نابینایی و مشارکت با اهل هوا و هوس بیرون رود و درهای هدایت را به روی خود بگشاید و درهای پستی را ببندد تا راهش را ببیند و برود و نشانههایش بشناسد و از گردابهای دنیا(به وسیلۀ کشتیهای نجات)بیرون برود و به مطمئنترین رشتهها و محکمترین ریسمانها چنگ بزند،پس او در یقین خود مانند نور خورشید است» (5).
غزالی گوید:در این هنگام آخرین درجۀ ریاضت این است که مرید قلب خود را همواره با خدا بیند،و این ممکن نیست مگر دل را از دیگران تهی کند و آن تنها با مجاهدت طولانی میسّر شود.پس هرگاه دلش با خدا شد،شکوه دربار ربوبی برایش آشکار شود و حق برایش تجلّی کند،و از لطائف رحمت خدا
1) (132) انفال/29:اگر از(مخالفت فرمان)خدا بپرهیزید برای شما وسیلهای برای جدایی حق از باطل قرار میدهد.
2) (133) اعراف/96:اگر مردمی که در شهرها و آبادیها زندگی دارند ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشاییم ولی(آنها حقایق را)تکذیب کردند ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم.
3) (134) طلاق/2-3:هر کس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند.و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد.
4) (135) عنکبوت/69:آنها که در راه ما(با خلوص نیّت)جهاد کنند قطعا هدایتشان خواهیم کرد.
5) (136) نهج البلاغه،باب الخطب،شمارۀ 85.
چیزهایی بر او ظاهر شود که اصلا قابل وصف نباشد و چون چیزی از امور یاد شده بر مرید کشف شود بزرگترین موانع برای وی این است که به تذکر و موعظه و پند دادن دیگران بپردازد و لذّتی از آن در نفس خود احساس کند که جز آن لذّتی نباشد و آن لذّت او را فرا بخواند که در چگونگی ایراد آن مطالب و نیکو ساختن الفاظی که از آن(موعظه و پند)تعبیر میکند و ترتیب نقل آنها و آراستن آن به داستانها و شاهدهای قرآن و حدیث بیندیشد و برای این که دلها و گوشها به او تمایل نشان دهند صورت سخن را زیبا سازد،و بسا که شیطان این توهّم را در او ایجاد کند که این پند دادن تو زنده کردن دلهای مردگانی است که از خدا بیخبرند،و تو واسطه میان خدا و خلقی تا بندگان خدا را به او دعوت کنی و تو در آن بهرهای نداری و نفست از آن لذّتی نمیبرد و حیلهگری شیطان روشن میشود به این که در میان همگنان او کسی پیدا شود که از او بهتر و شیرینتر سخن بگوید و بیشتر بتواند دلهای عوام را جذب کند،در این صورت کژدم حسد ناگزیر در درونش به حرکت میآید اگر محرّک او(در موعظه)لذّت قبول مردم باشد،و اگر محرّک او فقط خدا باشد از آن نظر که بر دعوت بندگان خدا به راه راست حریص است پس با پیدا شدن واعظی زبردست سخت خوشحال میشود و میگوید:سپاس خدا را که مرا کمک کرد و به کسی که در اصلاح بندگان خدا پشتیبان من است مرا تأیید فرمود مانند کسی که بر او واجب است مردهای را دفن کند و شرعا دفن بر عهدۀ او قرار گرفته است پس اگر کسی به کمکش بیاید قطعا خوشحال میشود و به یاور خود حسد نمیبرد،بنابراین بیخبران از خدا مردگانند و واعظان،هشداردهنده و زندهکنندۀ آنهایند پس اگر واعظان بسیار باشند موجب آسایش و پیروزی است،و سزاوار است که از وجود آنها سخت شادمان شود و چنین واعظی به راستی کمیاب است،پس لازم است مرید از این حالت(لذّت بردن از موعظه) بپرهیزد زیرا از بزرگترین ریسمانهای شیطان است که با آن راه کسانی را که تازه راه بر آنها گشوده شده است میبندد زیرا برگزیدن زندگی دنیا طبیعتی است که
بر انسان غلبه دارد از این رو خدای متعال فرمود: بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا. (1)
سپس خدای سبحان بیان فرموده است که شرّ در طبیعت انسانها قدیم است و بر انسان غالب و در کتب پیشین نیز یاد شده است.پس از آن خدای سبحان فرموده: إِنَّ هذا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولی صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی. (2)
این بود راه ریاضت مریدها و ترتیب آن در این که تدریجا به دیدار خدای سبحان نایل شوند.امّا شرح ریاضت در هر صفتی بزودی خواهد آمد،زیرا بیشتر صفاتی که بر انسان غالب است مربوط به شکم و غریزه جنسی و زبان و پس از آن خشم است که آن در حمایت شهوتها همانند لشکری است و آنگاه که انسان شهوت شکمبارگی و همخوابگی را دوست بدارد و به آن انس بگیرد دنیا را دوست بدارد و جز با مال و مقام به دنیا نمیرسد و هرگاه مال و جاه به دست بیاورد خودپسندی و تکبّر و ریاست طلبی در او به وجود میآید،و هرگاه این امور ظاهر شود و نفسش به او اجازه ندهد که بکلّی دین را رها سازد به چیزهایی از دین چنگ میزند که در آن ریاست باشد و غرور بر او غالب میشود.
از این رو بر ما واجب است پس از تقدیم این دو کتاب،بخش مهلکات را با هشت کتاب کامل کنیم.
کتابی در سرکوب کردن شکمبارگی و همخوابگی،کتابی در بلای زبان، کتابی در شکستن خشم و حسد و کینه،کتابی در نکوهش دنیا و شرح نیرنگهای آن،کتابی در شکستن محبّت مال و نکوهش بخل،کتابی در نکوهش ریا و مقام دوستی،کتابی در تکبر و خودپسندی،و کتابی در شرح مواضع غرور و گول خوردن.
با ذکر این هلاککنندهها و آموختن راه درمان آنها مقصود ما از این بخش،یعنی بخش هلاککننده به پایان میرسد إن شاء الله،زیرا آنچه در کتاب اول یاد کردیم شرح صفات دل بود که منشأ هلاککنندهها و نجاتدهندهها بود،و آنچه در کتاب دوّم یاد کردیم ای کلّی به راه مهذّب ساختن اخلاق و
درمان بیماریهای دل بود.امّا شرح آنها به خواست خدا در این کتابها خواهد آمد و الحمد للّه ربّ العالمین.
این است آخر کتاب ریاضت نفس و تهذیب اخلاق و درمان بیماریهای دل از کتاب محجّة البیضا در تهذیب احیا و به خواست خدای متعال در پی آن کتاب سرکوب کردن دو شهوت شکمبارگی و همخوابگی میآید.سپاس از آن خداست در آغاز و انجام،و ظاهر و باطن.
(1)این سومین کتاب از بخش مهلکات کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس از آن خدایی است که در بزرگی و بلندی مقام و شکوه یگانه است، شایستۀ سپاس و تقدیس و تنزیه است،و در آنچه قضاوت و بطور قطع حکم میکند عادل است،و بخشش و انعامش شامل همه میشود،و در تمام موارد و جریانات امور سرپرست و حافظ بندگان خویش است،و بیش از نیازهای مهمّ بنده بلکه آن اندازه که آرزوهایش را کفایت کند به بندۀ خود انعام میکند، هدایت بنده و مرگ و زندگی او به دست پروردگار است،و هرگاه بیمار شود او را شفا میدهد،و چون ضعیف شود او را نیرو میبخشد،و اوست که بنده را به بندگی موفّق میدارد،آنگاه او را مورد عنایت قرار میدهد،و اوست که بنده را غذا میدهد و سیراب میکند،و اوست که بنده را از نابودی حفظ میکند،و در خوردنی و نوشیدنی از آنچه او را به نابودی میکشاند حراست میکند،و توان قناعت به غذای کم به او میدهد و نیرومندش میسازد تا بدان وسیله راههای ورود شیطان را که با او دشمنی میکند ببندد،و قدرت نفس را که با او دشمنی
میورزد در هم میشکند،پس بنده شرّ آن دو(شیطان و نفس)را دفع میکند آنگاه به پرستش و تقوای پروردگار میپردازد.این کارها پس از آن است که در آنچه میخواهد و لذّت میبرد بر او توسعه میدهد،و آنچه انگیزههای لذّت را در او به هیجان میآورد زیاد میکند و تمام این کارها برای آزمایش اوست،تا بنگرد چگونه خدا را بر خواستههای خود برمیگزیند و چگونه اوامر او را انجام و نواهیش را ترک میکند و مواظب بندگی اوست و از معصیت او منع میشود.
و بر محمّد بندۀ شریف و پیامبر والامقام او درود باد؛درودی که بر قرب و منزلت او بیفزاید و مقام او را بالا ببرد،و درود بر خاندان نیکوکار و خویشاوندان و صحابۀ خوب و تابعینش.
امّا بعد،از بزرگترین هلاککنندههای فرزند آدم شهوت شکمبارگی است،و آدم و حوا به همین علّت از بهشت به خانۀ ذلّت و احتیاج یعنی دنیا بیرون رانده شدند،زیرا از خوردن میوۀ آن درخت بهشتی نهی شدند پس شهوت بر آن دو غالب آمد تا از درخت ممنوع خوردند و عورتشان آشکار شد،و بدون تردید شکمبارگی سرچشمۀ شهوتها و منشأ بلاها و دردهاست،زیرا در پی آن شهوت همخوابگی و شهوت مجامعت زیاد میشود و در پی شهوت غذا و زناشویی میل به مال و مقام افزون میگردد و آن دو وسیلهای برای توسعۀ در خوراک و مجامعت میشود و در پی افزایش مال و مقام انواع نادانیها و نزاعها و حسدها به وجود میآید،سپس از امور یاد شده ریا و مباهات و افزون طلبی به وجود میآید،و این امور آدمی را به بخل و کینه و دشمنی میکشاند و نتیجهاش آن است که صاحب این صفات دست به ستم و کارهای زشت میزند.
تمام امور یاد شده نتیجۀ پر کردن معده و مستی سیری است،و اگر بنده نفس خود را با گرسنگی خوار سازد و راههای ورود شیطان را ببندد به بندگی خدا اقرار میکند و راه مستی و طغیان را نمیپیماید و به سبب آن در لذّات دنیوی غرق نمیشود،و دنیا را بر آخرت ترجیح نمیدهد و به خاطر دنیا به دیگران دشمنی نمیورزد.
حال که آفت شکمبارگی تا این اندازه مهم است شرح آفات آن به منظور پرهیز از آنها لازم است و نیز روشن ساختن راه مبارزه با آن آفات و هشدار بر فضیلت مبارزه به منظور پرداختن به آن ضروری میباشد.همچنین شرح شهوت همخوابگی لازم است چون این شهوت تابع شکمبارگی است و به یاری خدای متعال آن را در فصلهایی که همه را در برداشته باشد شرح میدهیم و آن شرح فضیلت گرسنگی و سپس فوائد آن و راه ریاضت و سرکوب شهوت شکمبارگی با کاستن از غذا و به تأخیر انداختن آن است،آنگاه مختلف بودن حکم گرسنگی و فضیلت آن را به اختلاف حالات مردم شرح میدهیم،و نیز ریاضت در ترک شهوت را توضیح خواهیم داد،و سپس به شرح شهوت همخوابگی میپردازیم، آنگاه ترک ازدواج را که وظیفۀ مرید است بیان میکنیم،و سرانجام فضیلت کسی را که با شکمبارگی و شهوت همخوابگی و چشمچرانی مخالفت میکند شرح میدهیم.
(1)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«با گرسنگی و تشنگی با نفسهایتان مبارزه کنید، زیرا پاداش آن مانند پاداش کسی است که در راه خدا جهاد کند،و هیچ کاری در نزد خدا محبوبتر از گرسنگی و تشنگی نیست.» (1)ابن عباس گوید:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دل کسی که شکم خود را پر(از غذا)کند به درون آسمانها وارد نشود.» (2)سؤال شد:ای پیامبر خدا کدام مردم بهترند؟فرمود:«کسی که غذا و خندهاش کم باشد و به آنچه عورتش را بپوشاند قناعت کند.» (3)
1) (1) عراقی گوید:مأخذی برای این هفت حدیث نیافتم.میگویم:مضمون بعضی از این روایات در حدیث معراجیّه که دیلمی در ارشاد خود به صورت مرسل نقل کرده وارد شده است، حدیث معراجیّه حدیثی طولانی است به صورت مسند به ضمیمۀ تحف العقول،چاپ سنگی ص 128 چاپ شده است.
2) (2) عراقی گوید:مأخذی برای این هفت حدیث نیافتم.میگویم:مضمون بعضی از این روایات در حدیث معراجیّه که دیلمی در ارشاد خود به صورت مرسل نقل کرده وارد شده است، حدیث معراجیّه حدیثی طولانی است به صورت مسند به ضمیمۀ تحف العقول،چاپ سنگی ص 128 چاپ شده است.
3) (3) عراقی گوید:مأخذی برای این هفت حدیث نیافتم.میگویم:مضمون بعضی از این روایات در حدیث معراجیّه که دیلمی در ارشاد خود به صورت مرسل نقل کرده وارد شده است، حدیث معراجیّه حدیثی طولانی است به صورت مسند به ضمیمۀ تحف العقول،چاپ سنگی ص 128 چاپ شده است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سرور کارها گرسنگی است و خواری نفس در پوشیدن جامه پشمین است.» (1)ابو سعید خدری گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«جامۀ پشمینه بپوشید و دامن بر کمر زنید و به اندازهای که شکم نصف شود بخورید که جزیی از نبوت است.» (2)حسن گفت:پیامبر فرمود:«اندیشیدن نصف عبادت است،و کم خوردن تمام عبادت است.» (3)رسول خدا فرمود:«بهترین شما از نظر مقام در روز قیامت کسی است که بیشتر گرسنگی کشیده و فکر کرده است و مبغوضترینتان در پیشگاه خدا کسی است که پرخور و خواب باشد و بسیار بنوشد.» (4)در حدیث است:«همانا رسول خدا بیآنکه محتاج باشد گرسنه میماند»، (5)یعنی به میل خود گرسنه میماند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«همانا خدا بر ملائکه مباهات میکند به کسی که در دنیا کم غذا میخورد و میگوید:به بندهام بنگرید او را در دنیا به خوردنی و نوشیدنی آزمودم.پس آن دو را به خاطر من ترک کرد ای فرشتگانم گواه باشید که به عوض هر وعده غذا که به خاطر من ترک کرده است یک درجه در بهشت به او میدهم.» (6)و نیز فرمود(صلی الله علیه و آله):«دلها را با زیاد غذا خوردن و آب نوشیدن نمیرانید، زیرا دل مانند زراعت است که چون آب آن زیاد شود بمیرد.» (7)
1) (4) به پاورقی صفحه قبل مراجعه شود.
2) (5) به پاورقی صفحه قبل مراجعه شود.
3) (6) به پاورقی صفحه قبل مراجعه شود.
4) (7) به پاورقی صفحه قبل مراجعه شود.
5) (8) در هیچ مأخذی بر لفظ این خبر دست نیافتم فقط بیهقی در الشّعب از عایشه روایت کرده گوید:«لو شئنا ان نشبع لشبعنا و لکن محمّدا(صلی الله علیه و آله)کان یؤثر علی نفسه،ما اگر میخواستیم گرسنه بمانیم مختار بودیم ولی محمد(صلی الله علیه و آله)گرسنگی را برمیگزید».عراقی پس از نقل این حدیث گفته است:اسناد این حدیث معضل است.
6) (9) عراقی گوید:حدیث را ابن عدی در الکامل روایت کرده است.
7) (10) بر مأخذ معتبر این حدیث دست نیافتم.فقط طبرسی در مکارم باب آداب خوردن،ص 171 به صورت مرسل از کتاب روضة الواعظین فتال نقل کرده است.
و فرمود(صلی الله علیه و آله):«فرزند آدم هیچ ظرفی را پر نکرد که بدتر از شکمش باشد،فرزند آدم را چند لقمۀ کوچک بس است که فقط کمرش را راست بدارد و اگر از خوردن غذا ناگزیر است یک سوّم شکم را به غذا اختصاص دهد و یک سوّم را به آب و یک سوّم را به نفس کشیدن.» (1)در حدیث اسامة بن زید است: (2)«همانا نزدیکترین مردم به خدای متعال در روز قیامت کسی است که گرسنگی و تشنگی و اندوهش در دنیا طولانی باشد، آنان عارفان پرهیزکاری هستند که اگر حاضر باشند شناخته نشوند و اگر غایب باشند گم نیستند؛بقعههای زمین آنها را میشناسد و فرشتگان آسمان پیرامون آنهایند؛مردم از دنیا بهرهمند میشوند و آنان از بندگی خدا؛مردم فرشهای پرتاروپود میگسترند،و آنها پیشانیها و زانوها بگسترند؛مردم کار و اخلاق پیامبران را تباه کنند و آنان حفظ میکنند.هرگاه زمین آنها را از دست بدهد میگرید و خدا بر شهری که یکی از آنها در آن نباشد خشم بگیرد.آنها مانند سگانی که بر مردار حمله میکنند،بر دنیا حملهور نمیشوند؛کم میخورند و لباس پاره میپوشند،غبارآلودند،مردم آنان را میبینند و گمان میکنند که بیمارند در حالی که بیمار نیستند و گفته میشود:بیماری وارد بدنشان شده و عقلهایشان را از دست دادهاند در حالی که چنان نیست نه عقلشان را از دست دادهاند و نه بیمارند لیکن این گروه با دلهای خود دستورات خدا را مینگرند که علاقۀ دنیا را از آنها سلب کرده؛در نزد مردم دنیا مانند آدم بیعقل راه میروند،
1) (11) ترمذی در(سنن،)ج 9،ص 224 روایت کرده و در آن آمده است«اکلات یقمن» ابن ماجه و ابن حبان در صحیح خود روایت کرده جز این که ابن ماجه گفته است:فان غلبت الا دمی نفسه فثلث للطعام تا آخر حدیث،به الترغیب و التّرهیب،ج 3،ص 136 رجوع کنید.
2) (12) عراقی گوید:این حدیث را با همۀ طولانی بودنش،خطیب دربارۀ زهد از حدیث سعید بن زید روایت کرده گوید،سمعت رسول الله(صلی الله علیه و آله)و اقل علی اسامة بن زید،و آن را با تقدیم و تأخیر نقل کرده است و ابن جوزی در الموضوعات از طریق سعید روایت کرده است و در طریق آن حباب بن عبد الله بن جبله یکی از دروغگویان وجود دارد و در طریق حدیث راویی است که شناخته نیست و نیز منقطع است،و آن را حارث بن ابی اسامه به همین صورت روایت کرده است.
ولی آنجا که عقول مردم از بین برود عقل خود را به کار میاندازند.دنیاداران شرافت دنیوی دارند و آنها از شرافت آخرت برخوردارند،ای اسامه هرگاه آنها را در شهری دیدی بدان که آنها موجب ایمنی اهل آن شهرند،و خدا گروهی را که آنها در میانشان باشند عذاب نمیکند؛زمین به وجود آنها شاد است،و خدای جبّار از آنها خشنود است؛آنها را برای خود برادر برگزین،باشد که به وسیلۀ آنها نجات یابی و اگر بتوانی چنان کن که در حال گرسنگی و تشنگی مرگ به سراغت بیاید،زیرا در این صورت به بهترین مقامها میرسی و با پیامبران وارد بهشت میشوی از وارد شدن روح تو فرشتگان شاد میشوند و خدای جبّار بر تو درود میفرستد».
عیسی(علیه السلام)فرمود:«جگرهایتان را گرسنه بدارید و بدنهایتان را لاغر کنید.
شاید دلهایتان خدا را ببیند،همین روایت از پیامبرمان(صلی الله علیه و آله)نیز روایت شده است.» (1)در تورات نوشته شده:«همانا خدا دانشمند فربه را دشمن میدارد»،زیرا فربهی دلیل غفلت و پرخوری است و این دو زشت است بهویژه برای دانشمند،و برای همین ابن مسعود گوید:همانا خدا قاری فربه را دشمن میدارد،و در حدیث مرسل است:«همانا شیطان همانند خون که در بدن فرزند آدم جاری است در بدن انسان جریان دارد.پس راههای ورود شیطان را با گرسنگی و تشنگی ببندید.» (2)در حدیث است:«همانا غذا خوردن در حال سیری موجب برص میشود.» (3)و حضرت(علیه السلام)فرمود:«مؤمن در یک معده غذا میخورد و منافق در هفت معده.» (4)یعنی هفت برابر مؤمن غذا میخورد و شهوتش در خوردن هفت برابر
1) (13) به مأخذ آن دست نیافتم.
2) (14) بارها پیش از این نقل شده است.
3) (15) شیخ(طوسی)در امالی خود با اسنادش از موسی بن جعفر از پدران بزرگوارش(علیه السلام)از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده است چنانکه در وسائل کتاب اطعمه،باب آداب غذا،باب دوّم به شمارۀ 8 آمده است.
4) (16) بخاری در(صحیح)،ج 7،ص 92 روایت کرده و در آن به جای«المنافق»«الکافر» آمده است.مسلم نیز در(صحیح)ج 6،ص 132چنین روایت کرده است،و صدوق(ره)در خصال،ج 2،ص 7 با اسنادش از حضرت صادق(علیه السلام)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)به همان صورت که در صحیحین آمده روایت کرده است.
شهوت مؤمن است و معده کنایه از اشتهای غذاست،زیرا اشتها پذیرای غذاست و آن را در معده انباشته میکند و مقصود زیادی تعداد معدۀ منافق بر مؤمن نیست.
از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«همواره در بهشت را بکوبید تا گشوده شود،عرض شد:چگونه در بهشت را همواره بکوبیم؟فرمود:با گرسنگی و تشنگی». (1)
روایت شده:«همانا ابو جحیفه در مجلس پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)هرگز سیر نشد و بسا که بر اثر حضرت به او فرمود:کمتر آروغ بزن زیرا گرسنهترین مردم در روز قیامت آنهایند که در دنیا سیرتر بودهاند». (2)
عایشه میگفت:همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله)هرگز سیر نشد و بسا که بر اثر ترحّم بر او میگریستم که او را گرسنه میدیدم و شکمش را دست میکشیدم و میگفتم:جانم به فدایت چه میشد که اگر در دنیا بهاندازۀ قوت خود و آن اندازه که مانع گرسنگیات شود استفاده میکردی،پس میفرمود:«ای عایشه برادرانم از پیامبران اولوالعزم بر حالتی سختتر از حال من صبر کردند و به همان حال در گذشتند و به پروردگارشان ملحق شدند.پس خداوند جایشان را خوب قرار داد و ثواب بسیار به آنها داد از این رو شرم دارم زندگی مرفّه داشته باشم و بر اثر آن فردا(ی قیامت)پایینتر از آنها باشم.پس اگر چند روزی(به همین زندگی)صبر کنم در نزد من محبوبتر از آن است که فردا بهرهام در آخرت کم شود و هیچ چیز در نظرم محبوبتر از ملحق شدن به برادران و دوستانم نیست.» عایشه گفت:به خدا پس از این سخن به یک هفته نرسید که خدای متعال روح او را گرفت. (3)
از انس روایت شده گفت:فاطمه(علیه السلام)پارۀ نانی خدمت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)
آورد حضرت فرمود:این پاره نان چیست؟فاطمه عرض کرد گردۀ نانی پختم و بر من گوارا نبود مگر این که این قسمت را برای شما بیاورم،پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«به خدا از سه روز پیش این نخستین غذایی است که به دهان پدرت وارد شده است.» (1)و آن حضرت(صلی الله علیه و آله)فرمود:«گرسنگان دنیا در آخرت سیرند همانا مبغوضترین مردم در پیشگاه خدای متعال شکمبارگان هستند،و هر بندهای از غذایی که به آن تمایل دارد صرف نظر کند به ازای آن درجهای در بهشت به او دهند.» (2)میگویم:در کافی به اسناد از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گفت:
«پرخوری مکروه است».
و نیز از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:
دلهای اشخاص فاسد و ترسو و پرخور و حریص به همخوابگی،کمک به دین نیستند.» (3)و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«شکم از خوردن طغیان میکند،و بهترین حالتی که بنده به خدای متعال نزدیک میشود زمانی است که شکمش خالی باشد،و مبغوضترین حالت بنده در پیشگاه خدا وقتی است که شکمش پر باشد.» (4)ابو ذر(ره)به نقل از آن حضرت(علیه السلام)گفت:«سیرترین شما در دنیا گرسنهترین شما در آخرت است،یا فرمود:در روز قیامت است.» (5)و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«در حال سیری غذا خوردن موجب برص است.» (6)
و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«هر مرضی از پری معده است جز تب که عارض میشود.» (1)و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«فرزند آدم ناگزیر از خوردن غذایی است که با آن کمرش را راست کند و هرگاه یکی از شما غذا بخورد لازم است یک سوم شکم خود را برای خوردنی و یک سوّم را برای نوشیدنی و یک سوّم را برای نفس کشیدن قرار دهد و مانند خوکها برای کشته شدن چاق نشوید.» (2)از ابو جعفر(امام باقر)(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«هرگاه شکم سیر شود طغیان کند.» (3)و نیز از آن حضرت روایت شده که فرمود:«هیچ چیز در پیشگاه خدا مبغوضتر از شکم پر نیست.» (4)در مصباح الشریعة (5)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:
«کمخوری در هر حال و نزد هر گروهی ستوده است،زیرا صلاح ظاهر و باطن در آن است،و چهار نوع خوردن ستوده است:1-به مقدار ضرورت 2-به مقدار مهیّا شدن 3-فتوح(رزقی که خدا میرساند)4-قوت(خوراک)مقدار ضرورت،غذای برگزیدگان است غذایی که برای مهیّا شدن است،برای پایداری تقواپیشگان است و فتوح از آن متوکّلان است و اندازۀ قوت از آن مؤمنان است و هیچ چیز برای دل مؤمن زیانبارتر از پرخوری نیست و آن،دو نتیجه دارد سنگدلی و تحریک شهوت و گرسنگی نان و خورش مؤمن،غذای روح،خوراک دل،و تندرستی بدن است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«فرزند آدم ظرفی را پر نکرد که بدتر از شکمش باشد.» حضرت داود(علیه السلام)فرمود:رها کردن لقمهای در عین نیاز به آن پیش من
محبوبتر از قیام(عبادت)بیست شب است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«وای بر مردم از دو قبقب.عرض شد:ای رسول خدا آن دو چیستند؟فرمود:شکمپرستی و همخوابگی»عیسی بن مریم(علیه السلام)فرمود:«دل به مرضی سختتر از قساوت گرفتار نشده است،و هیچ نفسی به مرضی دشوارتر از تحریک گرسنگی گرفتار نشد و سنگدلی و تحریک گرسنگی دو افسار خواریاند».
غزالی میگوید:امّا سخنان بزرگان؛لقمان به پسرش گفت:«پسرکم هرگاه معده پر شود اندیشه بخوابد و حکمت لال شود اندامها از عبادت ناتوان شوند.» شقیق گفت:عبادت حرفهای است که دکّان آن خلوت کردن و ابزار آن گرسنگی است.
فضیل گوید:خدای من،مرا و عیالم را گرسنه کردی و مرا در تاریکیهای شب بدون چراغ رها کردی،و تو این کار را نسبت به اولیای خود انجام میدهی، پس به چه مقامی در پیشگاهت رسیدهام! یحیی بن معاذ گوید:گرسنگی راغبین(متمایلان به خدا)بیدارکننده و گرسنگی توبهکنندگان آزمایش و گرسنگی مجتهدان بزرگواری،و گرسنگی شکیبایان سیاست،و گرسنگی زاهدان حکمت است و در تورات است از خدا بپرهیز و هرگاه سیر شدی از گرسنگی یاد کن.
ابو سلیمان گوید:«اگر لقمهای از شام شبم را رها کنم در نزد من محبوبتر است که شب خود را تا صبح به عبادت قیام کنم».
و نیز گوید:گرسنگی در خزینههای خداست،آن را نمیدهد جز به کسی که دوست دارد.
سهل شوشتری بیست و اندی روز گرسنگی میکشید و چیزی نمیخورد و یک درهم برای خوراک سالش کافی بود.او به گرسنگی اهمیّت میداد و در آن زیاده روی میکرد تا آنجا که گفت:در روز قیامت هیچ کار نیکی به انسان داده نشود که بزرگتر از ترک زیادی غذا و اقتدا کردن به پیامبر(صلی الله علیه و آله)در غذا خوردنش باشد.
وی همچنین گفته:زیرکان چیزی را برای دین و دنیا سودمندتر از گرسنگی نمیدانند.
و گفت:بر طالبان آخرت چیزی را زیانبارتر از پرخوری نمیدانم.
و گفت:حکمت و دانش در گرسنگی قرار داده شده است و نادانی و گناه در سیری.
و گفت:خدا به چیزی پرستش نشده است که برتر از مخالفت با هوای نفس باشد در ترک کردن حلال.
و در حدیث گفته است:یک سوم(معده)برای غذاست،پس هرکه زیادتر از آن بخورد از حسناتش خورده است.
و از آن زیادتی سؤال شد،فرمود:زیادتی حاصل نمیشود مگر نخوردن در نزد انسان محبوبتر از خوردن باشد و آن گونه شود که هرگاه شبی گرسنه بماند از خدا بخواهد که دو شب شود و هرگاه به آن حالت رسید زیادتی را در مییابد.
و نیز فرموده:ابدال به این مقام نرسیدند جز با تهی ساختن شکمها و خموشی و شبزندهداری و خلوت کردن.
و فرمود:در فاصلۀ میان آسمان و زمین سرچشمۀ هر خوبی گرسنگی است، و در میان آسمان و زمین سرچشمۀ هر گناهی سیری است،و فرمود هرکه خود را گرسنه نگاه دارد وسوسه از او قطع میشود.
و فرمود:هرگاه خدا بر بنده روی بیاورد،او را به گرسنگی و بیماری و بلا گرفتار سازد مگر کسی را که خدا بخواهد بدون این گرفتاریها به او روی بیاورد.
و فرمود:بدانید این زمان زمانی است که هیچکس در آن رهایی نیابد جز این که نفس خود را با صبر و گرسنگی و کوشش ذبح کند و بکشد.
و فرمود:گمان ندارم کسی بر روی زمین از آب بنوشد تا سیراب شود و از گناه سالم بماند اگر چه خدا را هم شکر کند،پس سیر شدن از غذا چگونه خواهد بود.
از حکیمی سؤال شد با چه چیزی نفسم را به بند کشم؟گفت:با گرسنگی و تشنگی و آن را با گمنامی و رها کردن عزّت خوار ساز،و با نهادن نفس در زیر پای فرزندان آخرت(مؤمنان)آن را کوچک کن،و با رها کردن لباس عابدان قدرت نفس را در هم بشکن،و از آفتهای نفس با بدگمانی همیشگی به آن رها شو و بر خلاف میل نفس با آن رفتار کن.
عبد الواحد بن زید به خدای متعال سوگند یاد میکرد که خداوند با هیچ بنده دوست خالص نمیشود مگر با گرسنگی و بندگان را دوست نمیدارد جز با گرسنگی و نتوانند بر روی آب بروند جز با گرسنگی و زمین بهوسیله آنها پیموده نشود جز با گرسنگی.
ابو طالب مکّی گوید:شکم مانند مزمار و چوب درون تهی است که دارای تارهایی است و صدایش نیکوست برای این که سبک و باریک و میان تهی است.
درون انسان نیز اگر از غذا تهی باشد به تلاوت و خواندن علاقهمندتر و برای قیام (به عبادت)بادوامتر است و برای خواب کمتر آماده است.
بکر بن عبد الله گوید:سه نفرند که خدا دوستشان دارد:شخصی که کم بخورد،کم بخوابد،کم استراحت کند.
و روایت شده که عیسی(علیه السلام)شصت بامداد گرسنه با خدایش مناجات کرد و خوردن به دلش خطور نکرد.آنگاه نان به ذهنش خطور کرد و از مناجات بریده شد.پس ناگاه متوجّه گردۀ نانی شد که جلو او نهاده شده بود.پس نشست و گریست برای این که مناجاتش با خدا قطع شد،ناگهان پیرمردی دید که بر او سایه افکنده است.عیسی(علیه السلام)به او گفت:ای ولّی خدا،خدا تو را فرخنده قرار دهد خدای متعال را بخوان زیرا من در حالتی(از مناجات)بودم و فکر نان به دلم خطور کرد و آن حالت قطع شد،پیر گفت:بار خدایا اگر از آنگاه که تو را شناختهام فکر نان به دلم خطور کرده است مرا نیامرز؛بلکه هرگاه غذایی نزد او حاضر میشد بدون خطور کردن به دل و فکر کردن میخورد،و روایت شده که موسی(علیه السلام)چون چهل روز خوردن را ترک کرد خداوند او را با سخن گفتن به
خود نزدیک ساخت،سی روز سپس ده روز(با او سخن گفت)چنانکه در قرآن آمده است موسی(علیه السلام)پس از سی روز دندانهای خود را مسواک کرد و بدان سبب ده روز افزوده شد.
(1)شاید بگویی:علّت این همه فضیلت برای گرسنگی چیست و از کجاست؟با آنکه در گرسنگی جز درد معده و تحمّل زحمت چیز دیگری نیست؛و اگر چنین باشد سزاوار است در هر چیزی که موجب آزار آدمی است از قبیل زدن خود و بریدن بدن خود و خوردن چیزهای بد و نظایر آنها فضیلت بسیار باشد.
باید بدانی این گفتار شبیه گفتار کسی است که دوایی بنوشد و از آن بهره ببرد و گمان کند که بهرهاش برای تلخی دوا و مطبوع نبودن آن است.پس هر چیزی که تلخ و نامطبوع است بخورد،در حالی که این کار اشتباه است،بلکه بهرهمندی او از دوا به واسطۀ خاصیّتی است که در آن است نه تلخی آن و تنها پزشکان از آن خاصیّت آگاهند،همچنین بر علّت نفع گرسنگی فقط دانشمندان خبره آگاه میشوند،و هرکس خود را گرسنگی دهد در حالی که ستایش شریعت از گرسنگی را تصدیق کند از آن بهره میبرد اگر چه علّت نافع بودن آن را نداند چنانکه دوا برای بیمار سودمند میافتد اگر چه منفعت و علّت نافع بودن آن را نداند ولی اگر میخواهی که از درجۀ ایمان به درجۀ علم ارتقا یابی آن را برایت شرح میدهیم.خدای متعال فرمود: یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ. (1)بنابراین میگوییم:در گرسنگی ده فایده است.
(2)برافروخته شدن طبع و ذوق،و نافذ شدن بینش،زیرا سیری موجب کودنی و کوردلی است و بخار دماغ(مغز)را زیاد میکند شبیه حالت مستی تا به سرچشمههای اندیشه را دست یابد،در نتیجه دل به سبب آن در
1) (31) مجادله/11:خداوند آنها را که ایمان آوردهاند و کسانی را که از علم بهره دارند درجات عظیمی میبخشد.
کار وارد شدن در اندیشهها کاهلی میکند و انسان را از سرعت درک(مطالب) محروم میسازد حتی کودک چون بسیار بخورد حافظهاش ضعیف و ذهنش تباه و درکش کند شود.
ابو سلیمان گوید:بر تو باد گرسنگی کشیدن،چرا که نفس را خوار میسازد و دل را نازک میکند و موجب علم آسمانی میشود.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:دلهایتان را به کم خندیدن و کم خوردن زنده کنید،و با گرسنگی آنها را پاک سازید تا صاف شود و ترقّی کند. (1)
برخی گویند:گرسنگی مانند رعد و قناعت چون ابر و حکمت بسان باران است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرکس شکمش را گرسنگی دهد،اندیشهاش زیاد و دلش هوشمند شود.» ابن عبّاس گوید:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:کسی که سیر شود و بخوابد قلبش سخت شود؛آنگاه فرمود:به راستی که برای هر چیزی زکاتی است و زکات بدن گرسنگی است.» (2)شبلی گوید:هیچ روزی برای خدا گرسنگی نکشیدم جز این که دری از حکمت و عبرت در دلم گشوده شد که هرگز ندیده بودم،و پوشیده نیست که هدف نهایی از عبادتها فکری است که انسان را به شناخت و دیدن حقایق واقعی برساند،و سیری مانع از آن است و گرسنگی در آن را میگشاید،و معرفت دری از درهای بهشت است؛بنابراین سزاوار است که همواره با گرسنه بودن در بهشت را بکوبد،ازاینرو لقمان به پسرش گفت:پسرکم هرگاه معده پر شود اندیشه بخوابد و حکمت لال شود و اندامها از عبادت فرومانند.
ابو زید گوید:گرسنگی ابری است که هرگاه بنده گرسنه شود از دل حکمت ببارد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«روشنیبخش حکمت گرسنگی است و دوری از خدا در سیری است،و نزدیک شدن به خدا دوستی مسکینان و نزدیکی به آنهاست؛ سیر نشوید که نور معرفت از دلهایتان برود و هرکه شب بیدار بماند و با معدۀ سبک از طعام نماز بگزارد حور العین بیدار بمانند تا صبح شود.» (1)
(1) که با آن برای درک لذّت مناجات و متأثّر شدن از یاد خدا مهیّا میشود؛چه بسا ذکری که با حضور قلب بر زبان جاری شود ولی قلب از آن لذّت نبرد و متأثر نگردد تا آنجا که گویی میان زبان و دل مانعی است که همان قساوت قلب است،و گاه در بعضی از حالات دل نازک میشود و سخت از یاد خدا متأثّر میشود و از مناجات لذّت میبرد که تهی بودن معده آشکارترین عامل آن است؛ابو سلیمان گوید:آنگاه که شکم من به پشتم بچسبد عبادت در کام جانم شیرین میآید.
جنید گوید:بعضی میان خود و خدا توبرهای از غذا قرار میدهند و میخواهند شیرینی مناجات را دریابند.
ابو سلیمان گوید:دل هرگاه گرسنه و تشنه شود زلال و نازک میشود،و چون از آب و غذا سیر شود کور و خشن گردد،در این صورت متأثّر شدن دل به لذّت مناجات امری است سوای آسان شدن اندیشه و به دست آوردن معرفت؛پس این فایدۀ دوّم بود.
(2) و برطرف شدن سرمستی و شادمانی و غروری است که سر منشأ آن طغیان و غفلت از خداست،و نفس با هیچ چیزی شکسته و خوار نمیشود آن گونه که با گرسنگی خوار میشود و در حال گرسنگی در برابر پروردگارش آرام و خاشع و از ناتوانی و خواری خود آگاه میشود،زیرا توانش ضعیف و راه چارهاش با چند لقمهای که از دست داده
1) (34) این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابو هریره نقل کرده و حکم کرده که مسند است و این نشانۀ حدیثی است که(مغنی)به اسناد خود روایت کرده است. «میگویم:حدیث را طبرسی در مکارم الاخلاق،ص 171،از کتاب روضة الواعظین فتال نقل کرده است.
بسته شده و به شربت آبی که به او نرسیده دنیا بر او تیره و تار شده است،و تا انسان خوار و ناتوانی خود را مشاهده نکند عزّت و قدرت مولای خود(خدا)را نمیبیند،و سعادت انسان تنها در این است که همواره با چشم خواری و ناتوانی به خود و به مولای خود به دیدۀ قدرت و غلبه و عزّت بنگرد،پس باید همواره گرسنه و خوار و محتاج مولای خود باشد و مزۀ درماندگی را بچشد،از این روست که چون دنیا و گنجینههای آن بر پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرضه شد فرمود:
«نمیخواهم بلکه یک روز گرسنگی میکشم و روزی سیر میشوم پس هرگاه گرسنه شوم صبر میکنم و زاری میکنم و چون سیر شوم شکر میکنم.» (1)یا چنانکه فرمود:
شکمبارگی و همخوابگی دری از درهای دوزخ و ریشۀ آن سیری است،و خواری و شکستگی دری از درهای بهشت و ریشۀ آن گرسنگی است.هر کس دری از درهای دوزخ را ببندد بطور حتم دری از درهای بهشت برایش گشوده شود،زیرا آن دو مانند مشرق و مغرب در مقابل هم هستند؛پس نزدیک شدن به یکی از آنها موجب دور شدن از دیگری است. (2)
(1)زیرا انسان سیر گرسنگان و گرسنگی را فراموش میکند،و بندۀ باهوش بلایی را مشاهده نکند جز این که از بلای آخرت یاد میآورد.پس از تشنگی خود تشنگی مردم را در صحرای رستاخیز به یاد میآورد و از گرسنگی خود گرسنگی دوزخیان را که آنان هرگاه گرسنه شوند از درخت زقّوم و درخت خارتر
1) (35) ترمذی این حدیث را روایت کرده و قبلا گذشت.
2) (36) چنانکه امیر المؤمنین(علیه السلام)فرموده است:«الدنیا و الآخرة عدوان متعادیان و سبیلان مختلفان من احبّ الدنیا و والاها ابغض الآخره و عاداها مثلهما مثل المشرق و المغرب و الماشی بینهما لا یزداد من احدهما قربا الا ازداد من الآخر بعدا،دنیا و آخرت دو دشمن مخالف و دو راه مختلفند،هر که دنیا را دوست بدارد با آخرت دشمن باشد مثل دنیا و آخرت مثل مشرق و مغرب است و کسی که میان مشرق و مغرب را میپیماید به هر کدامین نزدیکتر شود از دیگری دور شود».این حدیث را ابن شعبه در التحف،ص 212 روایت کرده است.
خورانیده میشوند و از چرک جراحتها و زرد آب زخمها نوشانده میشوند و سزاوار نیست عذاب آخرت و دردهای آن از نظر بنده پنهان بماند،زیرا احساس ترس را برمیانگیزد و هرکس به بیماری و خواری و بلا و کمی مال گرفتار نشود عذاب آخرت را از یاد ببرد و آن عذاب در نفسش مجسّم نشود و بر قلب وی غلبه نکند ازاینرو سزاوار است که بنده در زحمت یا مشاهدۀ بلا باشد و سزاوارترین بلایی که او را به زحمت میاندازد بلای گرسنگی است زیرا در آن به غیر از یاد کردن عذاب آخرت پنج فایدۀ مهمّ هست،و یکی از عللی که موجب شد بلا به انبیا و اولیا و نیکان به ترتیب درجات نیکی آنها اختصاص یابد همین است،از این روست که چون به یوسف(علیه السلام)گفته شد،چرا گرسنه میمانی با آن که گنجهای زمین در اختیار توست؟فرمود:میترسم سیر شوم و گرسنه را از یاد ببرم.بنابراین یاد آوردن گرسنگان و محتاجان یکی از فایدههای گرسنگی است زیرا این یادآوری انسان را به ترحّم و غذا دادن و مهربانی به خلق خدا فرا میخواند و انسان سیر از درد گرسنه بیخبر است.
معصیتها و مسلّط شدن بر نفس امّاره است،
(1)زیرا سرچشمۀ تمام گناهان شهوتها و نیروهاست و ناگزیر اساس نیروها و شهوتها غذاهاست،پس کاستن از غذاها هر نیرو و شهوتی را ضعیف میکند،و تمام سعادتها در این است که انسان بر نفس خود مسلّط باشد و تمام بدبختیها در این است که نفس بر او مسلّط شود،و چنانکه بر چهار پای چموش جز با گرسنگی دادن و لاغر کردن آن مسلّط نمیشوی و چون سیر شود نیرو بگیرد و سرکش شود و چموشی کند،نفس نیز چنین است.
به یکی از انسانها گفته شد:تو را چه شده است که با پیر شدن به بدنت نمیرسی و بدنت شکسته شده است؟گفت:برای این که زود دچار غرور و کبر میشود،و علنی فساد میکند،میترسم نسبت به من چموش شود و مرا به هلاکت افکند،اگر آن را به سختیها وادار کنم محبوبتر است نزد من که مرا
به کارهای زشت وادار سازد.
ذو النون گوید:هرگز سیر نشدم مگر این که معصیت خدا یا قصد آن را کردم.
عایشه گوید:همانا نخستین بدعتی که پس از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)پدید آمد سیری بود،به راستی مردم چون شکمهایشان سیر شود نفوس آنها با سرکشی آنها را به طرف دنیا برد،در گرسنگی یک فایده نیست،بلکه مخزن فایدههاست؛ ازاینرو گویند:گرسنگی گنجینهای از گنجینههای خدای متعال است.
کمترین چیزی که با گرسنگی دفع میشود شهوت همخوابگی و شهوت سخنگویی است زیرا شخص گرسنه گرفتار شهوت حرف زدن زیاد نمیشود در نتیجه از آفتهای زبان مانند غیبت،دشنام،سخنچینی،دروغ و دیگر گناهان رها میشود،پس گرسنگی او را از تمام این گناهان باز میدارد و هرگاه سیر شود نیاز به شوخی دارد پس ناگزیر غیبت مردم را میکند«و مردم را به رو در آتش نیفکند جز سخنان بیفایدهای که زدهاند». (1)امّا شهوت همخوابگی و فساد آن پوشیده نیست و گرسنگی شرّ آن را کم میکند.پس هرگاه انسان سیر شود نمیتواند بر شهوتش مسلّط شود و اگر تقوا مانع او شود نگاهش را نتواند حفظ کند چشم نیز زنا میکند چنانکه شهوت همخوابگی ممکن است به زنا انجامد و اگر با پوشش تقوا بر چشمش مسلط باشد نمیتواند بر فکرش تسلّط داشته باشد.پس افکار بد و حدیث نفس که عامل شهوتند به دل او خطور میکند و مناجات او را پریشان میسازد و بسا که این پریشانی در بین نماز بر او عارض شود.ما آفت فرج و زبان را به عنوان مثال آوردیم وگرنه عامل تمام گناهان اعضای هفتگانه نیرومند شدن به وسیلۀ سیری است،حکیمی گفت:هر مریدی که خود را با سیاست به صبر وادارد پس یک سال به نان خالی اکتفا کند و از نان خالی هم کاملا سیر نشود،خدا خرج زن داشتن را از او بردارد(نیازی به زن نخواهد داشت).
1) (37) حدیث را کلینی در کافی،ج 2،ص 115،به شمارۀ 14،روایت کرده است.
(1) زیرا کسی که سیر شود زیاد آب بنوشد و هرکه بسیار آب بنوشد بسیار بخوابد،از این رو یکی از پیران در سر سفره به یارانش میگفت:گروه مریدان بسیار نخورید که زیاد آب بنوشید و خوابتان زیاد شود و در نتیجه بسیار زیان ببینید،هفتاد صدیق به اجماع معتقد بودند که پرخوابی از بسیار نوشیدن است و بسیار خوابیدن موجب تباه شدن عمر،و از دست دادن نماز شب،و کودنی طبع،و سنگدلی است،و عمر گرانبهاترین گوهرهاست و سرمایۀ بنده است که با آن تجارت میکند،و خواب نوعی مرگ است و زیادی آن عمر را کوتاه میکند،و فضیلت نماز شب نیز پوشیده نیست و با خوابیدن از بین میرود،و هرگاه خواب بر انسان غالب شود شیرینی عبادت را در نمییابد،و شخص عزب اگر در حال سیری بخوابد محتلم شود و احتلام نیز او را از نماز شب بازمیدارد و ناگزیر است که یا با آب سرد غسل کند و اذیّت شود یا به حمام برود و بسا که در شب نتواند حمّام برود،و نماز شب او فوت شود و به خرج حمّام محتاج میشود و بسا که در حمّام چشمش به عورتی بیفتد و در آن نیز خطرهایی است که در کتاب طهارت نقل کردیم،و تمام این امور نتیجۀ سیری است،ابو سلیمان گفته است:
محتلم شدن نوعی عقوبت است،و دلیل آن گفتار این است که احتلام مانع عبادات زیادی میشود،زیرا غسل در هر حالی دشوار است،بنابراین خواب سرچشمۀ بلاهاست و سیری خواب میآورد و گرسنگی آن را قطع میکند.
(2)زیرا خوردن مانع از عبادتهای بسیار میشود.انسان باید زمانی را برای غذا خوردن و چه بسا زمانی را برای خرید و پخت غذا صرف کند،آنگاه باید زمانی را برای شستن دست و خلال کردن در نظر بگیرد و بسیار باید دنبال آب برود، چون بسیار آب مینوشد پس اگر این اوقاتی را که برای خوردن مصرف میکند در ذکر و مناجات و دیگر عبادتها صرف کند بسیار بهره ببرد.سری گوید:علی جرجانی را دیدم که سویقی را میمکید،به او گفتم:چه چیز تو را به این کار
واداشت؟گفت:من محاسبه کردم که در فاصلۀ میان جویدن و مکیدن هفتاد بار میتوان ذکر گفت:ازاینرو چهل سال است که نان را نجویدهام (1)پس او را ببین که چقدر به وقت خود توجّه داشت و عمرش را به جویدن ضایع نکرد،و هر نفسی از عمر گوهر ارزندهای است که نتوان قیمتی برایش در نظر گرفت پس سزاوار است از آن گنجینۀ کاملی فراهم شود که در آخرت بماند و تمام نشود، یعنی عمر در یاد خدا و بندگی او سپری شود.
دیگر از کارهایی که با پرخوری دشوار میشود مداومت بر طهارت و در مسجد ماندن است چون در این صورت نیاز دارد برای آشامیدن آب و دفع آن (از مسجد)خارج شود و آن ضرر دارد.
از جمله فایدههای گرسنگی روزه گرفتن است،زیرا روزه گرفتن برای کسی ممکن است که به گرسنگی عادت کرده باشد؛بنابراین در روزه و ادامۀ اعتکاف (در مسجد)و ادامۀ طهارت و پرداختن به عبادت به جای سرگرم شدن به خوردن و لوازم آن سودهای بسیاری است و تنها بیخبرانی که ارزش دین را نشناختهاند، آن را کوچک شمرده و به زندگی دنیا خشنود و به آن مطمئن شدهاند: یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ. (2)ابو سلیمان دارانی به شش آفت از آفتهای سیری کرده و گفته است:هرکه سیر شود شش آفت به او رسد:از دست دادن شیرینی عبادت،دشوار شدن حفظ دانش،محرومیّت از مهربانی به مردم زیرا کسی که سیر باشد گمان میکند که تمام مردم سیرند،و سنگین شدن در عبادت،افزونی شهوت،و دیگر این که مؤمنان گرسنه پیرامون
1) (38) خدا به فریاد برسد از این عقیدۀ نابخردانه و فکر و اندیشۀ پست ناقص و بافتۀ ریاکارانه و عبادت بیمغز و کهنه و زهد بیمحتوایی که خود خلاف زهد است و این نیست جز خود رأیی،و دوری از پیامبر و خاندانش(صلی الله علیه و آله)و از علوم و حکمتهای آنان،و گناه تمرّد از پیروی کردن آنان و گرفتن از آنها چگونه چنین نباشد در حالی که هزاران روایت بر خلاف این درک غلط و عرفان نکوهیده و مخالف عقل سالم رسیده است و خدا هیچ عضوی را بیهوده و باطل نیافریده است خدای ما را از این بیحیاییها در امان بدارد.
2) (39) روم/7:آنها تنها ظاهری از زندگی دنیا را میدانند،و از آخرت(و پایان کار)بیخبرند.
مسجدها میگردند و سیران پیرامون مزبلهها.
(1)زیرا علّت بیماری پرخوری و به وجود آمدن زیادی اخلاط در معده و رگهاست.بیماری مانع از عبارت میشود و دل را پریشان میکند و آدمی را از اندیشیدن و یاد خدا باز میدارد و زندگی را تیره میسازد و انسان به خون گرفتن و حجامت و دارو و پزشک احتیاج پیدا میکند.تمام این امور هزینه دارد و کسب این هزینهها مستلزم زحمت و گاه ارتکاب گناه و وارد شدن در شبههها خواهد بود، پس در گرسنگی اثری است که تمام این امور را دفع میکند.
حکایت شده که هارون الرشید چهار پزشک هندی،رومی،عراقی،سوادی را گرد آورد و گفت:هر یک از شما باید دارویی را که عوارضی در پی ندارد توصیف کند،هندی گفت:آن دارو که به عقیدۀ من عارضهای به دنبال ندارد هلیلۀ سیاه است،رومی گفت:تخم شاهی است.عراقی گفت:آب داغ است،سوادی که داناترین آنها بود گفت:هلیله معده را میکند(مسهل است)و این بیماری است و تخم شاهی معده را لزج میکند و این بیماری است و آب داغ معده را سست میکند و این نیز بیماری است.گفتند:پس چه دارویی نزد توست؟گفت:
دارویی که به عقیدۀ من دردی به همراه ندارد این است که تا میل به غذا نباشد غذا نخورد، و در حالی که هنوز به غذا اشتها دارد از آن دست بکشد.همه گفتند:راست میگویی.
برای یکی از پزشکان اهل کتاب گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)نقل شد که فرمود:«یک سوّم(معده)برای غذا و یک سوّم نوشیدنی و یک سوّم برای نفس کشیدن است»، او به شگفت آمد و گفت:دربارۀ کم خوری سخنی محکمتر از این سخن نشنیدهام و این سخنی استوار است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شکمبارگی ریشۀ بیماری و پرهیز عین دواست و به هر بدنی آنچه عادت کرده است برسانید.» (1)گمانم تعجّب پزشک یاد شده را
1) (40) عراقی گوید:مأخذی برای آن نیافتم.میگویم:صاحب مکارم الاخلاق در باب آداب مریض،ص 419،از حدیث موسی بن جعفر(علیه السلام)نقل کرده است.
برانگیخته است از این حدیث نه حدیث بالا.
ابن سالم گوید:هر که با آداب نان گندم خالص بخورد بیمار نشود جز بیماری مرگ.به او گفته شد:منظور از آداب چیست؟گفت:پس از گرسنه شدن نان گندم بخورد و پیش از سیر شدن دست بکشد.
یکی از پزشکان دانشمند در نکوهش پرخوری گفت:همانا سودمندترین چیزی که وارد معدۀ انسان میشود انار است،و زیانبارترین چیزی که وارد معده میشود غذای شور است و اگر غذای شور کمتر بخورد برایش بهتر از بسیار خوردن انار است.
و در حدیث مشهور است:«روزه بگیرید تا سالم شوید» (1)بنابراین روزه گرفتن و گرسنگی و کم خوری بدن را از بیماریها و دل را از طغیان و سرمستی و دیگر امراض در امان میدارد.
(1) زیرا کسی که به کم خوری عادت کند مال اندک او را بس است،و آن که به سیری عادت کند شکمش طلبکار شود و هر روز دست بر شکم خود بگذارد و بگوید:امروز چه میخوری؟پس مجبور خواهد شد که به کارهایی وارد شود و از راه حرام مال به دست بیاورد و به گناه افتد یا از حلال به دست آورد و دچار زحمت شود و خوار گردد،و بسا که چشم طمع به خلق بدوزد و آن کمال خواری است،در حالی که مؤمن کمخرج است.
یکی از حکیمان گوید:من حوائج خود را با صرفنظر کردن از آنها بر میآورم این کار برایم راحتتر است.
دیگری گوید:هرگاه بخواهم از دیگری برای شهوت یا فزون طلبی وام بگیرم از خودم وام میگیرم به این طریق که شهوت یا فزون طلبی را ترک میکنم و آن برایم بهترین وام است.
ابراهیم ادهم دربارۀ قیمت برخی خوردنیها از یارانش میپرسید به وی پاسخ
1) (41) ابن سنّی و ابو نعیم در الطبّ از ابو هریره به سندی حسن به همان صورت که در الجامع الصغیر آمده روایت کرده است.
میداند گران است.وی میگفت:با نخریدن آن را ارزان کنید.
سهل گوید:پرخور در سه خصلت نکوهیده است:اگر اهل عبادت است کسل میشود،اگر اهل کسب است از آفتها در امان نیست،و اگر از کسانی است که چیزی به او میرسد میگوید:خدا با من منصفانه عمل نکرده است.خلاصه سخن آن که عامل هلاکت مردم حرصورزی آنها به دنیاست،و علّت حرصورزی آنها شکمبارگی و شهوت همخوابگی است،و علّت شهوترانی شکمپرستی است و کمخوری تمام این درها را که درهای آتش است میبندد،و با بسته شدن آنها درهای بهشت گشوده میشود.چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«با گرسنگی همواره در بهشت را بکوبید.» (1)پس کسی که به گردۀ نانی در هر روزی قناعت کند،در دیگر خواستههایش قانع باشد،و آزاد گردد و از مردم بینیاز و از زحمت آسوده شود و برای عبادت خدا و تجارت آخرت فراغت مییابد و از مردانی خواهد شد که هیچ تجارتی و خریدوفروشی آنها را از یاد خدا باز نمیدارد،علّت این که کسب آنها را از یاد خدا باز نمیدارد آن است که با قناعت بینیاز شدهاند امّا انسان محتاج را ناگزیر از یاد خدا باز میدارد.
مسکینان صدقه دهد
(1) و روز قیامت در سایۀ صدقۀ خود قرار گیرد،چنان که در حدیث (2)آمده است.پس آنچه را میخورد گنج پنهان اوست و آنچه را صدقه میدهد گنجینهاش لطف خداست؛بنابراین بنده را از مال خود بهرهای نیست جز آنچه صدقه که برایش بماند،یا بخورد و فانی شود یا بپوشد و کهنه شود؛پس صدقه دادن به غذاهای اضافی بهتر از سیری و پوده کردن است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)به مردی شکم گنده نگاه کرد،با انگشت به شکم او کرد و فرمود:«اگر این غذاهایی که در اینجا ریختهای در جای دیگر بود(انفاق میکردی)برایت بهتر
بود.» (1)یعنی اگر آن را برای آخرتت جلوتر میفرستادی و به دیگران میبخشیدی بهتر بود.
از حسن روایت شده که گفت:به خدا ما مردانی را درک کردیم که یکی از آنها در هنگام شام به قدر کافی غذا داشت و اگر میخواست میتوانست تمامش را بخورد ولی میگفت:به خدا این غذا را به شکم خود اختصاص نمیدهم مگر این که قسمتی از آن را در راه خدا ببخشم.
این ده فایده از فوائد گرسنگی بود که هر فایدهای خود فوائد بیشماری دارد و تعداد آن فوائد پایانپذیر نیست.بنابراین گرسنگی گنجینۀ بزرگی برای فایدههای آخرت است؛از این رو یکی از پیشینیان گوید:گرسنگی کلید آخرت و باب زهد است و سیری کلید دنیا و باب رغبت است تمام این مطالب در اخباری که روایت کردیم به صراحت آمده است،و با آگاهی بر جزئیّات این فوائد معنای این روایات با بینش و آگاهی درک میشود و هرگاه جزئیّات این فوائد را ندانستی و در عین حال فضیلت گرسنگی را تصدیق کردی در ایمان خود رتبۀ مقلّدان را خواهی داشت.
(1)باید بدانی که مرید در آنچه میخورد و مربوط به شکم اوست به چهار چیز موظّف است:یکی از این که جز حلال نخورد،زیرا عبادتی که با خوردن غذای حرام انجام شود،مانند ساختمانی است که بر روی امواج دریا ساخته شود.در کتاب حلال و حرام درجات ورع که رعایتش واجب است ذکر شد؛و سه وظیفه مخصوص به غذا خوردن باقی میماند که اندازه غذا از نظر کمی و زیادی و اندازه آن از نظر زمان در دیر و زود خوردن و تعیین جنس خوردنی،در خوردن آنچه انسان اشتها دارد و ترک آنهاست.
(2) پس کسی که
1) (44) طیالسی در مسند خود،ص 171،به شمارۀ 1235 از حدیث جعده جشمی روایت کرده است.
به پرخوری عادت کرده و یکباره کم غذا میخورد مزاجش آن را تحمّل نمیکند و ضعیف میشود و بسیار به زحمت میافتد؛پس سزاوار است که اندک اندک و به تدریج به آن برسد یعنی از غذایی که به آن عادت کرده کمکم بکاهد،مثلا اگر دو گردۀ نان در روز میخورده و قصد دارد به یک گرده تقلیل دهد باید هر روز یک گرده نان را به هفت قسمت کند و یک چهارم از یک قسمت را کم کند که 1/28 گرده نان یا حدود 1/30 گرده نان در روز میشود.در نتیجه در مدّت یک ماه یک گرده نان از خوراک از روزانهاش بکاهد و این کار برایش زیانبار نخواهد بود و در او اثری نمیکند و اگر بخواهد میتواند همین کار را با وزن کردن نان یا به طور تخمین انجام دهد.پس در هر روزی مقدار یک لقمه از غذای روز گذشتهاش بکاهد،آنگاه این عمل چهار درجه میشود که آخرین درجهاش این است که نفس خود را به اندازهای از غذا عادت دهد که بدن به کمتر از آن پایدار نمیماند و آن عادت صدّیقان است که سهل شوشتری آن را برگزیده و گفته است:مردم خدا را با سه چیز بپرستند:به زنده بودن و عقل و نیرو(ی بدن).پس اگر بنده بر دو چیز که حیات و عقل است بترسد در صورتی که روزه است افطار کند و اگر فقیر است با زحمت غذا به دست بیاورد و اگر بر آن دو امر نمیترسد بلکه بر توان خود ترسان است سزاوار است که اهمیّت ندهد اگر چه ضعیف شود تا آن درجه نماز را نشسته بخواند که نشسته نماز خواندن بر اثر ضعف ناشی از گرسنگی بهتر از نماز ایستادۀ اوست با پرخوری.
میگویم:این عقیده درست نیست زیرا خلاف آن چیزی است که از روایات اهل بیت(علیه السلام)آشکار میشود،بنابراین حق این است که رهرو راه خدا تا آنجا که ممکن است قوّت و نیروی خود را همانند حیات و عقلش حفظ کند.خدای متعال فرمود: کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً. (1)و فرمود:
1) (45) مؤمنون/52:تمام آیه این است،یا ایّها الرّسل کلوا من الطیّبات و اعملوا صالحا انّی بما تعملون علیم...ای پیامبران از غذاهای پاکیزه بخورید و عمل صالح انجام دهید که من به آنچه انجام میدهید آگاهم.
قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ. (1)و تمام سخن در این مورد خواهد آمد.
غزالی گوید:درجۀ دوّم این است که نفس خود را با ریاضت در هر شبانه روزی به 1/2 مدّ(حدود 5 سیر)که یک گرده و خوردهای نان است برگرداند که چهار گردۀ آن یک من میشود و این مقدار 1/3 غذای شکم است دربارۀ بیشتر مردم،چنان که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بیان کرده است و آن بیشتر از لقیمات (2)است،زیرا این صیغه برای قلت است و بر کمتر از عدد ده دلالت دارد.
درجه سوّم این است که نفس خود را بهاندازۀ مدّ(10 سیر)برگرداند و آن دو گرده و نصف(دو و نیم گردۀ نان)است و این مقدار غذا دربارۀ مدّ(10 سیر)برگرداند و آن دو گرده و نصف(دو و نیم گردۀ نان)است و این مقدار غذا بیشتر مردم بیش از1/3 غذای شکم است و نزدیک به 3/2 غذای شکم است و 1/3 برای آب باقی میماند و دیگر جایی برای ذکر و یاد خدا نمیماند و در بعضی از روایات عبارت ثلث للذّکر(1/3 برای ذکر خدا)به جای ثلث للنفس (1/3 برای نفس کشیدن)آمده است.
درجۀ چهارم این است که بیش از اندازۀ یک مدّ تا به یک من باشد ولی بیش از یک من اسراف و مخالف فرموده خدای متعال است: وَ لا تُسْرِفُوا. (3)یعنی دربارۀ بیشتر مردم زیرا مقدار نیاز به غذا نسبت به شخص و سنّ و شغل مختلف میشود و در اینجا راه پنجمی است که اندازهای برایش معیّن نشده است ولی این راه اشتباه است و آن این اگر حقیقة گرسنه است هر چه خواهد بخورد و هنوز اشتهای حقیقی دارد دست بکشد،ولی غالبا چنین است که آن کس که نتواند
1) (46) اعراف/31:بگو چه کسی زینتهای الهی را برای بندگان خود آفریده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟بگو اینها در زندگی دنیا برای کسانی که ایمان آوردهاند(اگر چه دیگران نیز با آنها مشارکت دارند ولی)در قیامت خالص(برای مؤمنان)خواهد بود.
2) (47) پیش از این گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)گذشت«حسب بن آدم لقیمات یقمن صلبه و ان کان لا بد فاعلا فثلث لطعامه و ثلث لشرابه و ثلث لنفسه،
3) (48) اعراف/30:و اسراف نکنید.
جلوی نفس خود را از یک گرده یا دو گرده نان بگیرد،حدود گرسنگی واقعی برایش آشکار نمیباشد و احتمال میرود که اشتهای او کاذب و دروغین باشد.
برای گرسنگی واقعی نشانههایی ذکر شده یکی آن است که انسان خورشت نخواهد بلکه با اشتها تنها نان بخورد هر نانی که باشد و هرگاه نان مخصوصی یا خورشتی بخواهد گرسنه نیست،و گویند:یکی از نشانههای گرسنگی واقعی آن است که اگر آب دهن بیندازد مگس بر روی آن ننشیند،یعنی در آب دهانش چربی نماند و آن دلیل خالی بودن معده است،امّا شناخت این حالت دشوار است.پس حقّ آن است که مرید برای خود مقدار غذایی در نظر بگیرد که او را برای عبادتی که در صدد انجام آن است ضعیف نسازد و چون به آن مقدار رسید دست بکشد اگر چه اشتها داشته باشد.
خلاصه اندازهگیری غذا ممکن نیست چون در حالات و اشخاص مختلف فرق میکند آری گاه خوراک گروهی از صحابه در هر جمعهای یک صاع گندم بود و هرگاه خرما میخوردند خوراکشان یک صاع و نیم خرما میشد و یک صاع گندم چهار مد(10 سیر)بود.بنابراین خوراکشان در هر روزی نزدیک به نصف مدّ میشد و این همان است که گفتیم بهاندازۀ 1/3 شکم است و در خوردن خرما نیاز به بیش از یک صاع بود چون هستۀ خرما از آن کم میشود.
ابو ذر(رض)میگفت:خوراک من در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)در هر هفته یک صاع جو بود.به خدا سوگند بر آن نمیافزایم تا پیامبر را ملاقات کنم،زیرا شنیدم که میفرمود:«نزدیکترینتان در نشستن با من در قیامت و محبوبترین شما در نزد من کسی است که به همان حال باشد که در زمان من هست.» (1)و به عنوان زشت شمردن بر بعضی صحابه میفرمود شما دگرگون شدید،جو برای شما غربال میشود و قبلا غربال نمیشد؛گردههای نان بزرگ و نازک میپزید و میان دو خورشت جمع میکنید،و غذاهای رنگارنگ برای شما میآورند یکی از شما
1) (49) این حدیث را احمد در کتاب زهد روایت کرده و از طریق او ابو نعیم در الحلیه بدون «و أحبکم الی»روایت کرده است روایت فوق منقطع است چنان که در المغنی آمده است.
صبح یک جامه میپوشد و شبانگاه با جامهای دیگر ولی در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) چنین نبودید،غذای اصحاب صفه در هر روزی (1)یک مد خرما بود که میان دو نفر تقسیم میشد.و مدّ یک رطل و 3/1 رطل است با حذف هستۀ آن.
یکی از پیشینیان گوید:مؤمن مانند گنجشک است.مشتی خرمای نامرغوب و یک مشت سویق و یک جرعه آب او را بس است،و منافق مانند جانور درنده است که میبلعد و میبلعد،و به فکر گرسنگی همسایهاش نیست و غذای زایدش را به برادرش نمیبخشد،این غذاهای اضافی را پیشاپیش(برای آخرتتان) بفرستید.
سهل گوید:اگر دنیا خون ذبیحه باشد تغذیۀ مؤمن از آن حلال است،زیرا خوردن مؤمن در هنگام ضرورت فقط به اندازه بر پا ایستادن اوست.
(1) و در آن نیز درجاتی است.
بالاترین درجه آن است که سه روز و بیشتر گرسنه باشد.و در مریدها درجۀ ریاضت،تمرین به گرسنگی است نه به مقدار(غذا)تا آنجا که بعضی از مریدها به سی یا چهل روز رسیدهاند و گروهی از علما که تعدادشان هم بسیار است به آنجا رسیدهاند که از گرسنگی برای راه آخرت کمک گرفتهاند یکی از علما گوید کسی که چهل روز گرسنگی بکشد قدرتی از ملکوت برایش ظاهر شود، یعنی بعضی از اسرار الهی بر او کشف گردد.یکی از این طایفه(صوفیه)از راهبی آگاه شد.پس در حال او سخن گفت و به مسلمان شدن او و ترک غرورش طمع کرد،پس راهب در این مورد با او به مکالمه پرداخت تا به او گفت:مسیح(علیه السلام)چهل روز گرسنه میماند و این معجزهای است که فقط از
1) (50) حدیث را حاکم در مستدرک،ج 3،ص 15،از حدیث طلحه بصری روایت کرده است؛ اصحاب صفّه به فقرایی میگفتند که در مسجد النّبی سکنا گزیده و به عبادت خدا اشتغال داشتند و اینان فقرای امّتاند و یا افرادی بودند که در جنگهای اسلامی عضوی از اعضای خود را از دست داده بودند و مهاجرانی که از کار افتاده بودند.فرهنگ معارف اسلامی،ج 1،ص 211.-م.
پیغمبر راستین سر میزند.صوفی به او گفت:اگر من پنجاه روز گرسنه ماندم دینت را رها میکنی؟و وارد دین اسلام میشوی؟و اعلام میکنی که پیامبر اسلام بر حق و تو بر باطلی؟گفت:آری.پس نشست و از جابر نخاست مگر این که وی او را میدید تا پنجاه روز گرسنه بودن گذشت گفت:ای راهب بر آن نیز بیفزایم.پس گرسنه ماند تا شصت روز کامل شد.راهب از کار او در شگفت ماند و گفت:«گمان نمیکردم کسی از مسیح بگذرد»،و این امر موجب مسلمان شدن او گردید.این درجهای بزرگ است که کمتر کسی به آن میرسد، مگر صاحب مکاشفهای که تحمّل این گرسنگی داشته باشد و به ادامۀ راهی را که پیموده همچنان سرگرم شود و لذّت نفس خود را از آن کامل و گرسنگی و نیاز خود را فراموش کند. (1)
درجۀ دوّم این است که دو تا سه روز گرسنه بماند و این(تعداد گرسنگی) طبیعی است و با کوشش میتوان به آن رسید.
درجۀ سوّم که کمترین زمان گرسنگی است این است که در شب و روز به یک وعده غذا اکتفا کند و آنچه از این مقدار تجاوز کند زیاده روی و مداومت بر سیری است و این کار اشخاص عیّاش و مرفّه است و از سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)بدور میباشد.
ابو سعید خدری روایت کرده:«پیامبر(صلی الله علیه و آله) هرگاه صبحانه میخورد شام نمیخورد و بالعکس» (2)و پیشینیان در هر شبانه روز یک بار غذا میخوردند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)به عایشه فرمود:«از اسراف بپرهیز زیرا دو بار غذا خوردن در
1) (51) اگر این مطلب درست باشد و این درجه از بلندترین درجات به حساب آید پس پیامبر بزرگ ما(صلی الله علیه و آله)به این درجه نرسیده است زیرا در سیره و سنّت خوردن و آشامیدن او چنین عملی نقل نشده،و پیامبر(صلی الله علیه و آله)امت خود را از صوم وصال چنان که بزودی خواهد آمد،نهی فرموده است،آری روزه وصال او این بود که روزۀ دو روز را به هم متصل میساخت و این از ویژگیهای آن حضرت بود و جز این گونه روزه از او نقل نشده است.حق این است که چنین خرافههایی از دروغها و بافتههای ریاکارانۀ صوفیان است و گرنه قرآن با صدای بلند فریاد میزند:یا ایها الرسل کلوا من الطیّبات و اعملوا صالحا.
2) (52) حدیث را ابو نعیم از الحلیه به سندی صحیح روایت کرده همان طور که در الجامع الصغیر باب الشمائل آمده است.
روز جزو اسراف است.» (1)بنابراین در روزی دو بار غذا خوردن اسراف و هر دو روز یک وعده غذا خوردن سختگیری در خرج و یک بار غذا خوردن در شبانه روز حد وسط میان آن دو میباشد و در قرآن (2)ستوده شده است و کسی که در هر روز یک بار غذا میخورد مستحبّ است که در سحر پیش از طلوع صبح بخورد،یعنی پس از نماز شب و پیش از صبح برای این شخص گرسنگی روز برای روزه و گرسنگی شب برای برخاستن و خالی شدن قلب به سبب تهی بودن معده و ظرافت فکر و گرد آمدن همّت و آرامش نفس تا زمان مشخّص(غذا خوردن)حاصل است.
در حدیث عایشه است:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)(گرسنگی خود را)به سحر متّصل میساخت». (3)
میگویم:این کار صحیح است مشروط بر آن که آن گرسنگی را روزۀ پیوسته قرار ندهد بلکه پس از مغرب افطار کند،زیرا روزه پیوسته از ویژگیهای پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود و بر امّتش حرام است؛چنان که از اهل بیت(علیه السلام)روایت شده است. (4)
ابو حامد میگوید:اگر دل روزهدار پس از مغرب به غذا توجّه کند و این توجّه مانع حضور قلب در هنگام نماز شب شود،شایستهتر آن است که غذایش را نصف کند به عنوان مثال اگر دو گردۀ نان است یک گرده را موقع افطار بخورد و یک گرده را در موقع سحر تا نفسش آرام شود و در وقت نافلۀ شب بدنش سبک
1) (53) حدیث را بیهقی در الشعب روایت کرده چنان که در الدّر المنثور،ج 3،ص 80 روایت کرده است.
2) (54) در این آیه:«و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما».
3) (55) عراقی گوید:من جایی نیافتم که پیامبر چنان عمل کرده باشد فقط فرموده است«فایکم أراد أن یواصل فلیواصل حتی السّحر،هر کدامتان بخواهید روزهتان را پیوسته ادامه دهید پس تا سحر ادامه دهد».حدیث را بخاری(در صحیح)ج 3،ص 47،از حدیث ابو سعید روایت کرده امّا پیامبر (صلی الله علیه و آله)روزهاش را متّصل میکرد و از ویژگیهای آن حضرت بود.مسلم نیز این حدیث را(در صحیح)،ج 3،ص 133 روایت کرده است.
4) (56) به من لا یحضره الفقیه،ص 197،باب نوادر از کتاب صوم و کتاب وسایل،ج 2،باب صوم وصال و صحیح بخاری ج 3،ص 46،رجوع کنید.
باشد و در روز نیز به سبب سحری خوردنش سخت گرسنه نشود.پس،گردۀ نان اول به خواندن نافلۀ شب کمک میکند و گردۀ دوم به روزه گرفتن؛و کسی که یک روز روزه میگیرد و یک روز افطار میکند مانعی ندارد که در روز افطارش پیش از ظهر و در روز روزهداریش در وقت سحر غذا بخورد.این بود راههای تنظیم زمان غذا خوردن و دیر و زود(زمانی)آن.
میگویم:در کافی به اسنادش از ابن اخی شهاب بن عبد ربّه روایت شده که گفت:«به محضر امام صادق(علیه السلام)از دردها و پودهای که مبتلا بودم شکایت کردم.حضرت به من فرمود:صبحانه و شام بخور و در فاصلۀ آن دو چیزی نخور که موجب تباهی بدن است.مگر نشنیدهای که خدای متعال میفرماید: لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیها بُکْرَةً وَ عَشِیًّا . (1)
از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گفت:«امیر مؤمنان(علیه السلام)فرمود:شام پیامبران ثلث اول شب است.پس آن را ترک نکنید،زیرا شام نخوردن موجب تباهی بدن است» (2).
و نیز از آن حضرت است که فرمود:«شام نخوردن موجب ضعف و پیری انسان میشود (3)و برای شخص مسنّ لازم است که با شکم پر بخوابد.» (4)از حضرت رضا(علیه السلام)روایت شده است:«در بدن رگی است که به آن عشا گویند و هرگاه شخص شام نخورد آن رگ تا صبح صدایش میزند و میگوید:خدا تو را گرسنگی دهد چنان که مرا گرسنه گذاشتی،و خدا تو را تشنگی دهد چنان که مرا تشنه گذاشتی.پس هیچ یک از شما شام را ترک نکنید اگر چه یک لقمه نان یا شربت آبی باشد.» (5)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«یارانم را چه شده که گوشت
نمیخورند،بوی خوش نمیبویند،و با زنان آمیزش نمیکنند؟امّا من گوشت میخورم،بوی خوش میبویم و با زنان همبستر میشوم،و هر که از سنّت من روی بگرداند از من نیست(پیرو من نیست).» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بر هر که چهل روز بگذرد و گوشت نخورد وام بگیرد و گوشت بخورد.» (2)ابو حامد در این باب(از نظر لباس و غیره)در گذشته و آینده بسیار سختگیری کرده است و در تکتک گفتارش بر او ایراد نگرفتیم،بلکه به آنچه نقل شد اکتفا کردیم،و بعضی حکایتها را که از صوفیه نقل کرده و موجب کراهت طبعهای سلیم است حذف کردیم؛مانند این داستان که دربارۀ سهل بن عبد الله نقل کرده که سه سال انجیر کوبیده میخورد آنگاه در سه سال با سه درهم تغذیه کرد و دیگر داستانها.
(1) و برترین غذا مغز گندم است و اگر آن را غربال کند کمال رفاهیّت است،و حدّ وسط آن جو غربال شده و کمترین آن جو غربال نشده است.برترین خورشتها گوشت و شیرینی است و کمترین آن نمک و سرکه است و حدّ وسط آن چیزهایی است که به روغن بدون گوشت آراسته شود.عادت رهروان راه آخرت همواره خودداری از خورشت است،بلکه خودداری از خواستههاست،زیرا انسان مایل به خوردن هر غذای لذیذی است و آن موجب غرور در نفس او و سختی در قلب او میشود و دلش به لذّتهای دنیا خو میگیرد و از مرگ و دیدار خدا بدش میآید و دنیا برای او بهشت و مرگ برایش زندان میشود؛و هرگاه نفس خود را از خواستههایش باز دارد و بر او تنگ بگیرد و لذّتهایش را بر او حرام سازد دنیا برایش تنگ و زندان میشود و نفس او مایل به رهایی از دنیا میشود و رهایی او در مردن است.یحیی بن معاذ به همین نکته کرده آنجا که میگوید:
ای گروه صدّیقان خودتان را برای مهمانی بهشت گرسنگی دهید،زیرا میل به غذا به اندازه گرسنه نگاه داشتن نفس است.تمام آنچه یاد کردیم از آفتهای سیری است،زیرا این آفتها با خوردن غذاهای گوارا به جریان میافتد و ما با تکرار آنها سخن را طولانی نمیکنیم.از این رو ترک خواستههای مباح پاداش فراوان دارد و خوردن غذای لذیذ خطر بسیار تا آنجا که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدترین امتم کسانیاند که مغز گندم میخورند.» (1)در حالی که مغز گندم حرام نیست بلکه مباح است،به این معنی که هر کس آن را یک بار یا دو بار بخورد معصیت نکرده است،و هر کس بر خوردنش مداومت ورزد نیز گناه نکرده است،ولی نفس خود را به رفاه تربیت میکند و به دنیا و لذّتهایش انس میگیرد و در صدد به دست آوردن آن بر میآید در نتیجه این کارها،او را به گناهان میکشاند.
پس آنها بدترین امّتند زیرا مغز گندم آنها را به انجام کارهایی میکشاند که تمام آنها گناه است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدترین امّتم آنهایی هستند که با غذاهای خوب تغذیه کنند و از آنها گوشت بر بدنشان بروید و تنها همّشان خوردن غذاهای گوناگون و لباسهای رنگارنگ است و در سخن گفتن بیپروایند.» (2)خدای متعال به موسی(علیه السلام)وحی کرد:«به یاد آر که در گور مسکن میگزینی چه آن تو را از بسیاری خواستهها باز میدارد.»پیشینیان از خوردن غذاهای لذیذ و عادت دادن نفس بر آن سخت میترسیدند و معتقد بودند که آن نشان شقاوت است و منع آن را از سوی خدا برای خود کمال سعادت میدانستند،تا آنجا که روایت شده وهب بن منبّه گفت:دو فرشته در آسمان
1) (64) مأخذی برای این حدیث نیافتم.
2) (65) این حدیث را ابن ابی الدنیا در نکوهش غیبت این چنین ذکر کرده است«شرار امتی الذی غذوا بالنعیم الذین یاکلون من الطعام الوانا و یلبسون الوان الثیاب و یتشدقون فی الکلام»و بیهقی در الشّعب به سندی ضعیف از فاطمه(علیه السلام)روایت کرده است.و حاکم در مستدرک از عبد الله بن جعفر به سندی صحیح نظیر آن را روایت کرده است،به الجامع الصغیر باب شین رجوع کنید.
چهارم با هم ملاقات کردند و یکی به دیگری گفت:از کجا میآیی؟گفت:
مأمور شدم یک ماهی را که فلان یهودی(لع)خواسته بود از دریا برانم و دیگری گفت:مأمور شدم روغن زیتونی را که فلان عابد خواسته بود بریزم.و این هشداری است بر این که فراهم آمدن اسباب شهوت از نشانههای خیر نیست.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«بسا کسی که چیزی بخواهد و ردّ شود و آن را بر نفس خویش برگزیند.خدا او را بیامرزد.» (1)و نیز از آن حضرت روایت شده است:«هرگاه سگ گرسنگی را با گردۀ نانی و کوزه آبی دفع کنی پس دنیا و اهل دنیا نابود باد.» (2)حضرت با این سخن فرموده که درد گرسنگی و ضرر آن را باید دفع کرد نه این که از لذّتهای دنیا برخوردار شد،پیشینیان از خوردن مشتهیات و سیر شدن از غذاها خودداری میکردند و خودداری آنها به سبب فوایدی بود که ذکر کردیم،و در بعضی اوقات غذای حلالی نداشتند،لذا به مقدار ضرورت اجازۀ استفاده داشتند؛و خواستهها از موارد ضرورت نیست،تا آنجا که بعضی از همان علمای سابق گفتهاند:نمک خواهش است زیرا بر نان افزوده میشود و غیر از نان هر چه هست شهوت و خواسته است و این آخرین درجۀ رعایت در خواستههای نفس است و هر که بر آن قادر نیست سزاوار است از نفس خویش غافل نشود و در شهوتها نیفتد و در مسرف بودن شخص همین بس که هر چه خواهد بخورد و هر کاری که مایل است انجام دهد،و شایسته است که بر خوردن گوشت مواظبت نکند.
علی(علیه السلام)فرمود:«هر که چهل روز گوشت نخورد اخلاقش بد شود و هر که چهل روز به خوردن آن مداومت کند دلش سخت شود.» (3)
1) (66) این حدیث را ابن حبان در کتاب الثواب روایت کرده است.و مقدسی در تذکرة الموضوعات ص 50،گفته است،در سند این حدیث عمر و بن خالد واسطی کذّاب،وجود دارد.
2) (67) این حدیث را دیلمی در مسد الفردوس از حدیث ابو هریره به اسنادی ضعیف روایت کرده است(المغنی).
3) (68) اول این حدیث در کافی،ج 6،ص 309،و در محاسن،ص 466،از حضرت صادق و امام رضا(علیه السلام)روایت شده است ولی در کتب احادیث بر ذیل حدیث دست نیافتم.
و گویند:تداوم بر گوشت خواری در آدمی عادتی مانند عادت (1)به میگساری پدید میآورد،و هر زمان گرسنه شود و شوق جماع در نفسش پدید آید شایسته نیست غذا بخورد و مجامعت کند و دو خواسته نفسش را برآورده سازد که نفس بر او غالب آید،و بسا که نفس غذا بخواهد تا نشاط و شوق جماع بیاید.مستحبّ است که در حال سیری نخوابد که میان دو غفلت جمع کند و به سستی عادت نماید و بر اثر آن دچار قساوت قلب شود.لیکن نماز بگزارد یا بنشیند و خدا را یاد کند به سپاس نزدیکتر است.
در حدیث است:«غذایتان را با نماز و یاد خدا آب کنید و پس از غذا نخوابید که دلهایتان سخت شود.» (2)و هر زمان که میل به میوههای خوب دارد لازم است که نان نخورد و به جای آن میوه بخورد به عنوان غذا نه به قصد لذّت بردن از میوه و برای این که در نفس،جمع میان عادت و میل پیدا نشود؛و هر زمان غذای نرم و خشنی یافت باید غذای نرم را اوّل بخورد،زیرا پس از آن به غذای خشن میل نکند ولی اگر اوّل غذای خشن را بخورد غذای نرم را نیز به خاطر نرمیاش بخورد.یکی از بزرگان به یارانش میگفت:آنچه میخواهید نخورید و اگر خوردید به دنبالش نروید و اگر در پی آن رفتید آن را دوست ندارید.و در پی بعضی از انواع نانها رفتن شهوت و میل است.
خلاصه هیچ راهی نیست که نفس را در خواستههای مباحش آزاد بگذاریم و نباید در هر حال از آن پیروی کنیم و به همان میزان که بنده شهوتش را ارضا میکند بیم آن میرود که در روز قیامت به او بگویند: أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ الدُّنْیا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِها . (3)و انسان به اندازهای که با نفسش جهاد میکند و از امیالش میگذرد در آخرت از خواستههایش بهره میبرد.
1) (69) در النّهایه:در حدیث عمر آمده است«ان للحم ضراوة لضراوة الخمر ای ان له عادة ینزع الیها کعادة الخمر،برای گوشت عادتی همانند عادت شراب است که آدمی را طرف آن میکشاند».
2) (70) حدیث را ابن سنّی در الیوم و اللیلة،ص 131 روایت کرده است.
3) (71) احقاف/20:از طیّبات و لذائذ زندگی دنیای خود استفاده کردید و از آن بهره گرفتید.
خدای متعال فرمود: کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِی الْأَیّامِ الْخالِیَةِ . (1)و آنها ترک شهوتها را پیش فرستادند نه خوردن مشتهیات را و لذا گفته شد:
«ترک خواستهای از خواستههای نفس برای دل سودمندتر از روزه و عبادت یک سال است».
(1)باید دانست که هدف نهایی در تمام حالات و اخلاق رعایت حدّ وسط است، زیرا بهترین کارها رعایت میانگین آنهاست،و هر دو طرف میانگین در کارها نکوهیده است.آنچه ما در فضیلت گرسنگی نقل کردیم بسا که مطلوب بودن افراط از آن استنباط شود و بعید است که چنین باشد،ولی از اسرار حکمت دین یکی آن است که در هر چیزی که طبیعت انسان حدّ نهایی آن را بخواهد و در آن فسادی باشد،دین در منع آن مبالغه میکند به گونهای که شخص نادان چنین برداشت میکند که با هر چه طبیعت میخواهد باید تا آخرین حدّ ممکن مخالفت کرد،ولی دانشمند در مییابد که هدف رعایت حدّ میانگین است،زیرا طبیعت آدمی هرگاه کمال سیری را بخواهد لازم است که دین کمال گرسنگی را بخواهد تا طبیعت محرّک انسان و شریعت مانع وی شود و در اثر مقاومت آن دو تعادل برقرار شود،زیرا بعید به نظر میرسد که کسی بتواند طبیعت انسانی را بکلّی سرکوب کند و روشن است که آدمی به درجۀ نهایی نمیرسد و اگر کسی در مخالفت با طبیعت زیاده روی کند شرع نیز آن را بد میداند؛چنان که دین از عبادت شب و روزه روز بسیار ستایش کرده است ولی آنگاه که پیامبر(صلی الله علیه و آله)آگاه شد بعضی از مسلمانان تمام روزها روزه میگیرند و تمام شبها را به عبادت میگذرانند از آن نهی فرمود.
هرگاه از این مطلب آگاه شدی بدان در تناسب با طبیعت متعادل بهتر آن
1) (72) حاقّه/24:(به آنها گفته میشود)بخورید و بیاشامید گوارا در برابر اعمالی که در ایّام گذشته انجام دادید.
است که انسان به اندازهای غذا بخورد که نه احساس سنگینی معده کند و نه احساس گرسنگی،بلکه از شکم فراموش کند که هرگز گرسنگی در آن مؤثّر نشود زیرا هدف از غذا خوردن زنده ماندن و توان یافتن بر عبادت است،و سنگینی معده مانع از عبادت میشود،و درد گرسنگی نیز دل را سرگرم میکند و از عبادت باز میدارد؛پس هدف این است که معتدل غذا بخورد بهطوریکه اثر خوردن در او باقی نماند تا به فرشتگان شبیه شود،زیرا فرشتگان منزّه از سنگینی غذا و درد گرسنگی هستند،و آخرین هدف انسان اقتدا کردن به آنهاست،و هرگاه انسان از سیری و گرسنگی رهایی نداشته باشد،پس از حالت متوسّط که اعتدال است دورتر خواهد شد.
مثل انسان در دوری از این طرفهای مخالف(افراط و تفریط)و رعایت حدّ وسط مانند مورچهای است که در وسط حلقۀ(فلزّی)بیفتد که در آتش داغ شده و بر روی زمین افتاده است.مورچه که به وسیلۀ حلقه احاطه شده از گرمای آن میگریزد و نمیتواند از زیر حلقه بیرون رود.پس همواره در حال گریز است تا در مرکز و وسط حلقه آرام بگیرد و اگر بمیرد در همان جا خواهد مرد زیرا وسط حلقه نسبت به اطراف آن گرمای کمتری دارد؛همچنین تمایلات انسان به انسان محیط(و انسان محاط است)است همانند حلقه که به مورچه محیط است و فرشتگان از این حلقه بیرونند و راهی برای بیرون شدن انسان نیست در حالی که او میخواهد در بیرون بودن از این حلقه به فرشتگان شبیه شود.بنابراین شبیهترین حالات انسان به فرشتگان دوری از حلقه است و دورترین جاها از اطراف حلقه وسط آن است نتیجه آن که در تمام این حالات مخالف(افراط و تفریط)حدّ وسط (وسط حلقه)مطلوب است،و پیامبر(صلی الله علیه و آله)در گفتار خود از این حالت به«خیر الامور اوسطها» (1)تعبیر فرموده و خدای متعال در قرآن به آن فرموده است: کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا .هر زمان انسان احساس گرسنگی و سیری نکند عبادت و اندیشیدن برایش آسان میشود و در نفس خود احساس سبکی میکند
1) (73) حدیث را بیهقی در الشعب به صورت مرسل روایت کرده و پیش از این گذشت.
و توان انجام کار را دارد،ولی این حالت پس از معتدل شدن طبیعت حاصل میشود امّا در آغاز کار هرگاه نفس چموش باشد انسان را به شهوتها تشویق میکند و به افراط متمایل میسازد.بنابراین معتدل بودن به حال او نفعی ندارد، بلکه ناگزیر باید نفس را با گرسنگی رنج دهد،چنان که در آزار دادن چهارپایی که با گرسنگی و زدن و غیره برای معتدل شدن تمرین داده نشده است مبالغه میکند؛و هرگاه حیوان تمرین داده شود و به اعتدال برگردد انسان از آزار دادنش صرف نظر میکند.از این روست که استاد مرید خود را فرمان میدهد به کارهایی که استاد شخصا آنها را انجام نمیدهد و او را به گرسنگی دستور میدهد ولی خود گرسنگی نمیکشد و از خوردن میوهها و خواستهها باز میدارد و گاه او خود را از آنها منع نمیکند،چرا که استاد از ادب کردن نفس خود فراغت یافته و از رنج دادن نفس بینیاز است،و چون بیشتر حالات نفس، حرص و شهوت و خودداری از عبادت است گرسنگی که درد آن را بیشتر احساس کند،برای او مفیدتر است تا شکسته شود و به اعتدال گراید،و پس از آن در غذا نیز معتدل شود،و در میان رهروان راه خدا تنها صدّیق یا مغرور نادان از تداوم بر گرسنگی خودداری میکند.امّا صدّیق چون نفسش مستقیم و در راه راست است،از راندن آن با تازیانه گرسنگی به سوی حق بینیاز است،امّا شخص مغرور(که از تداوم بر گرسنگی خودداری میکند)برای این است که گمان میکند صدّیق و از تربیت نفس خود بینیاز است و به نفسش گمان خوب دارد، و این غرور بزرگی است و غالبا چنین است،زیرا نفس کمتر بطور کامل تربیت میپذیرد و بیشتر فریفته میشود؛سپس شخص مغرور و فریفته به صدّیق نگاه میکند و چون سهلانگاریاش نسبت به تربیت نفس را مینگرد او نیز در تربیت نفس خویش مسامحه میکند؛همانند بیمار که نگاه میکند به کسی که بهبود یافته میبیند وی هر چه میخواهد میخورد.بیمار نیز گمان میکند که سالم است در نتیجه هر چه میخواهد میخورد تا هلاک میشود.و آنچه دلالت میکند بر این که غذا بهاندازۀ کم و زمان و نوع معیّن هدف اصلی نیست،بلکه به
منظور مبارزه با نفسی است که از حقّ دور شده و به درجۀ کمال نرسیده است،این است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)اندازه و زمانی در غذا خوردن نداشت؛عایشه گوید:
«پیامبر(صلی الله علیه و آله)روزه میگرفت تا آن اندازه که میگفتیم:افطار نمیکند و غذا میخورد تا حدّی که میگفتیم:دیگر روزه نمیگیرد.» (1)پیامبر بر خاندانش وارد میشد و میگفت:«آیا چیزی دارید؟اگر میگفتند:آری میخورد و اگر میگفتند نه،میفرمود:در این صورت روزه میگیرم و گاه غذایی نزد او میآوردند پس میفرمود:من قصد روزه داشتم آنگاه میخورد.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)روزی(از خانه)بیرون رفت و فرمود:«من روزهام،عایشه به او گفت:به ما حیس(نوعی غذا)هدیه شده است.پس فرمود:من قصد روزه داشتم ولی آن را نزدیک بیاور.» (3)برای معروف کرخی غذاهای خوب هدیه میآوردند و میخورد.به او میگفتند:برادرت بشر از این غذاها نمیخورد.پس میگفت:برادرم بشر را ورع گرفته بود ولی معرفت مرا آزاد و رها گذاشته است،آنگاه گفت:من در خانۀ مولایم(خدا)مهمانم.هرگاه غذایم بدهد میخورم و هرگاه گرسنگیام بدهد صبر میکنم،مرا چه رسد که اعتراض کنم و تشخیص دهم.
ابراهیم بن ادهم به یکی از برادرانش چند درهم داد و گفت با این پول برایمان روغن و عسل و نان سفید بگیر.پس گفت:ای ابو اسحاق با تمام این پولها،گفت:وای بر تو هرگاه داشته باشیم مانند مردان میخوریم و هرگاه نداشته باشیم مانند مردان صبر میکنیم.روزی غذای بسیاری فراهم آورد و تعداد کمی را دعوت کرد.به او گفته شد:نمیترسی که اسراف باشد؟گفت:در غذا اسرافی
نیست؛اسراف در لباس و اثاث است.بنابراین کسی که به اسرار معرفت بیناست میداند تمام این موارد حق است ولی نسبت به حالات مختلف مردم.
کند یا کم بخورد
(1)باید بدانی بر کسی که خواستههای نفسانی را ترک میکند دچار دو آفت بزرگ میشود،که از خوردن مشتهیات بزرگتر است:یکی آن که نفس نتواند بعضی از خواستهها را ترک کند و مایل به آنها باشد ولی نخواهد که به خواستن آنها معروف شود.پس تمایل خود را پنهان بدارد و در خلوت چیزی بخورد که در جمع نمیخورد و این همان شرک پنهان است که آفتی است بزرگ،بلکه بر بنده لازم است که هرگاه به حب آنها گرفتار شود،آن را آشکار سازد؛زیرا این صداقت است و بر فوت ثواب جهاد در کارها دلالت دارد.پنهان ساختن عیب و آشکار کردن کمالی که مخالف آن است دو نقص متضاعف است و دروغ.با پنهان داشتن،دو دروغ محسوب میشود و مستحق دو نوع عذاب است،در نتیجه خدا از آن راضی نمیشود مگر با دو توبۀ واقعی،از این رو خدا بر منافقان سخت گرفته و فرموده است: إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ . (1)
زیرا کافر کفر ورزیده و آن را آشکار ساخته و منافق کفر ورزیده و آن را پنهان داشته و این پنهان داشتن کفر،خود کفری دیگر است،زیرا چنین کسی نگاه خدا به قلب خودش را سبک شمرده و دیدن مخلوقان را بزرگ شمرده است.
پس کفر را از ظاهر خود محو و در باطن خود اثبات کرده است.بنابراین عارفان به خواستههای بلکه گناهان گرفتار میشوند ولی به ریاکاری و تقلّب و پنهان داشتن(عیبها)گرفتار نمیشوند،بلکه کمال عارف آن است که برای خدا خواستهها را ترک میکند و خود میل به چیزی را آشکار میسازد تا جایگاهی که در دل مردم دارد از بین ببرد.یکی از عارفان هر چه را میخواست
1) (77) نساء/144:(زیرا)منافقان در پایینترین مرحلۀ دوزخ قرار دارند.
میخرید و در خانه میآویخت،در حالی که هیچ علاقهای به آن نداشت ولی میخواست با آن عمل حالت خود را مشتبه سازد تا دلهای غافلان از او برگردد و حال او آنان را پریشان نسازد.پس کمال زهد،زهد ورزیدن در اظهار زهد است به این که خلاف آن را اظهار کند و این عمل صدّیقان است،زیرا او دو صدق را با هم جمع کرده است چنان که شخص اول میان دو دروغ جمع کرده،بنابراین صدّیق دو بار سنگین را بر نفس بار کرده و جام صبر را دو بار به نفس نوشانده است:یک بار به نوشیدن صبر و دیگر بار به ترک آن،پس ناگزیر در برابر صبرشان دو اجر دریافت میکنند و این حالت شبیه به روش کسی است که آنچه داده میشود آشکارا میگیرد و در نهان ردّ میکند تا نفس خود را با خواری آشکار و با فقر در نهان،بشکند.
میگویم:من صداقتی در این حالت تدلیس و نیرنگ نمیبینم و خیری در این گونه کارها نیست،بلکه معتقدم تمام آنها دروغ و ریاکاری محض و توجّه به مردم و اظهار حالاتی است که وجود ندارد.
غزالی گوید:کسی که این حالت(تلبیس حال)را از دست بدهد نباید از اظهار شهوت خود و کاستی آن و صداقت در آن خودداری کند و نباید این گفتۀ شیطان او را بفریبد که:هرگاه تمایلات خود را آشکار سازی دیگران به تو اقتدا میکنند،بنابراین برای اصلاح دیگران آن را پنهان بدار.زیرا اگر قصد اصلاح دیگران را دارد اصلاح خودش برایش مهمتر از دیگران است حال آنکه قصد او فقط ریاکاری است و شیطان او را برای اصلاح دیگران به ریاکاری تشویق میکند،از این رو بر او دشوار است که عیب خود را آشکار سازد هر چند بداند که افراد مطّلع از این موضوع در عمل به او اقتدا نمیکنند یا از اعتقاد خود بر نمیگردد که او تمایلات را ترک کرده است.
آفت دوّم این است که میتواند تمایلات را ترک کند لیکن از معروف شدن به آن و شهرت به پاکدامنی شاد میشود،در این صورت با تمایل به خوردن که میل ضعیفی است مخالفت کرده و از تمایلی بدتر از آن که تمایل به شهرت و مقام
است اطاعت کرده و آن تمایلی پنهانی است،و هرگاه در نفس خود چنان تمایلی (میل به شهرت)را احساس کرد بداند که شکستن آن از شکستن تمایل به غذا مهمّتر است.بنابراین غذا بخورد سزاوارتر از حبّ مقام است.
ابو سلیمان گوید:هرگاه میل به چیزی که تارک آن هستی برایت آماده شد به میزان کمی از آن بهره ببر و آرزوی نفس خود را کاملا برنیاور تا تمایل را از نفست دور سازی و خوشی آن را تیره گردانی زیرا خواستهاش را به او ندادهای.
حضرت جعفر بن محمد صادق(علیه السلام)فرمود:«هرگاه نزد من چیزی آورده میشد که به آن میل داشتم به نفسم نگاه میکردم اگر اظهار تمایل به آن میکرد به آن میخورانیدم و آن بهتر از منع نفس بود،و اگر تمایل خود را پنهان میکرد و دوری از آن را آشکار میساخت(به ظاهر اظهار بیمیلی میکرد)با ترک آن تمایل او را کیفر میکردم و چیزی از آن به او نمیدادم»و این راهی برای کیفر دادن نفس بود و در برابر این تمایل پنهانی.
میگویم:این سخن به سخن مولایمان حضرت صادق(علیه السلام)شباهت ندارد بلکه به سخن صوفیان شبیهتر است.
ابو حامد گوید:خلاصه هر کس میل به غذا را رها کند و در تمایل به ریاکاری افتد مانند کسی است که از کژدمی بگریزد و به ماری پناه ببرد زیرا تمایل به ریا بیش از تمایل به غذا زیانآور است.
(1)باید بدانی که میل به آمیزش با زنان به سبب دو فایده بر انسان غالب میشود:یکی این که لذّتهای آن را دریابد و لذّتهای آخرت را با آن مقایسه کند زیرا لذّت آمیزش با زنان اگر دوام یابد بهترین لذّتهای جسمانی است چنان که آتش و درد آن بزرگترین دردهای جسمانی است؛پس میل و ترس مردم را به طرف خوشبختیهایشان سوق میدهد،میل تنها با درک لذّت و ترس با احساس درد حاصل میشود زیرا آنچه با ذائقه درک نشود اشتیاق زیاد به آن پیدا نشود.
فایدۀ دوّم باقی ماندن نسل و ادامۀ وجود است،ولی در آن آفتی هست که دین و دنیا را تباه میسازد و آن در صورتی است که مقهور و مهار نشود و به حدّ اعتدال در نیاید.خدای متعال فرموده است: رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ . (1)و معنای آن شدید شدن شهوت است.
از ابن عباس در گفته خدای متعال: وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ ، (2)نقل شده که گفت:مقصود قضیب برخاسته است و بعضی راویان این سخن را به پیامبر نسبت دادهاند با این تفاوت که حضرت در تفسیر آن فرمود:مقصود آیه قضیب است آنگاه که داخل(فرج)شود. (3)و گفته شده:هرگاه قضیب انسان نعوذ کند دو سوّم عقلش برود و پیامبر(صلی الله علیه و آله)میفرمود:«خدایا از شرّ گوش و چشم و دل و منی خود به تو پناه میبرم.» (4)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«زنان ابزارهای شکار شیطانند،و اگر این شهوت نبود زنان بر مردان سلطهای نداشتند.» (5)روایت شده که موسی(علیه السلام)در یکی از مجلسهایش نشسته بود که شیطان به او روی آورد در حالی که کلاهخود رنگارنگی بر سر داشت،و چون به موسی نزدیک شد کلاه خود از سر به زمین نهاد،آنگاه به خدمت موسی آمد و سلام کرده موسی فرمود:کیستی؟گفت:ابلیسم.موسی فرمود:عمرت دراز مباد به چه کار آمدهای؟گفت:به خاطر مقامی که در پیشگاه خدا داری آمدهام سلامت کنم.موسی گفت:آن چیست که بر سرت میبینم؟گفت:دلهای آدمیان را با آن میربایم،موسی گفت:آن عملی که اگر آدمی انجام دهد بر او مسلّط
1) (78) بقره/280:پروردگارا مجازاتهایی که طاقت تحمّل آن را نداریم بر ما مقرّر مدار.
2) (79) فلق/3:و از شرّ هر موجود مزاحمی هنگامی که وارد میشود.
3) (80) عراقی گوید:این حدیث اصالتی ندارد.
4) (81) نسایی در(سنن)،ج 8،ص 255،روایت کرده است و مقصود از منی همان آبی است که با بیرون شدن آن غسل واجب میشود.
5) (82) این حدیث را اصفهانی در الترغیب و الترهیب از حدیث خالد بن زید جهنی به اسنادی که در آن نوعی جهالت هست روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
میشوی چیست؟گفت:هرگاه به خود عجب کند و عملش را بزرگ بداند و گناهانش را فراموش کند،(ای موسی)تو را از سه کار بر حذر دارم:با زنی که بر تو حلال نیست خلوت مکن،زیرا مردی با زن نامحرم خلوت نکند جز این که من یار او هستم تا آن دو را شیفته یکدیگر سازم؛به پیمانی که با خدا میبندی عمل کن،و صدقهای را جدا نکن مگر آن را ادا کنی زیرا مردی صدقهای را ادا نکرد مگر این که من بجای اصحابش رفیق اویم تا میان او و وفای به پیمان مانع شوم.آنگاه شیطان پشت کرد و میگفت:وای اگر موسی بداند که آدمیزادگان را از چه چیز بر حذر دارد.
از سعید بن مسیّب روایت شده که گفت:خدا پیامبری را در زمان گذشته مبعوث نکرده،جز اینکه ابلیس ناامید نشد که او را بهوسیله زنها هلاک سازد و در نزد من هیچ چیز ترسناکتر از زنان نیستند،و در مدینه خانهای نیست که وارد آن شده باشم جز خانۀ خودم و خانۀ دخترم روز جمعه در خانهام غسل میکنم و بیرون میروم.
یکی از بزرگان گفته است:شیطان به زن میگوید:تو نصف لشکر منی،و تیری هستی که میاندازم و به خطا نمیرود و محلّ سرّ من و پیک منی که حاجتم را بر میآوری.
بنابراین نصف لشکر شیطان شهوت و نصفی خشم است و بزرگترین شهوتها میل به زنان است و در این میل نیز افراط و تفریط و حالت اعتدال هست،افراط حالتی است که عقل را مغلوب سازد تا تلاش مردان را متوجّه بهرهگیری از زنان و کنیزان سازد و از پیمودن راه آخرت محروم سازد یا دین وی را شکست دهد تا او را به انجام گناهان بکشاند و گاه حالت افراط در شهوت در مورد گروهی به دو کار زشت پایان یابد:یکی این که غذاهای مقوّی بخورند تا بیشتر با زنان درآمیزند چنان که بعضی از مردم گاه داروهایی مصرف میکنند که معده را تقویت میکند تا بیشتر اشتهای غذا پیدا کنند.کسی که داروهای مقوّی میخورد همانند کسی است که به درندگان و چهارپایان سرکش گرفتار شده است؛پس
بعضی از اوقات آن درندگان میخوابند امّا وی به[جای استراحت]برای برانگیختن و به هیجان آوردن آنان چارهجویی میکند و پس از بیدار شدن آنها برای دفعشان چارهجویی میکند زیرا میل به غذا و آمیزش با زنان به راستی دردهایی هستند که آدمی میخواهد از آن رها شود و با خلاص شدن احساس لذّت کند.
اگر گفته شود در روایات عجیبی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده آمده است:
«به برادرم جبرئیل از ضعف آمیزش شکایت کردم پس مرا به خوردن هریسه (غذایی از گوشت و حبوبات)امر کرد.» (1)بنابراین باید بدانی که پیامبر نه زن داشت که او واجب بود که با بهرهوری از آنها همه را(از گناه)حفظ کند و در صورتی هم که آنها را طلاق میداد ازدواج آنها بر دیگران حرام بود،از این رو در جستجوی تقویت(خود) بود نه به منظور بهرهوری از شهوت.
میگویم:این حدیث از طریق شیعه چنین وارد شده است«به برادرم جبرئیل از بسیاری همسران شکوه کردم پس مرا به خوردن هریسه امر کرد.» (2)در این صورت سؤالی نیست.
غزالی گوید:امر دوّم این است که این شهوت گاه بعضی گمراهان و نادانان
1) (83) در کافی،ج 6،ص 320 از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«پیامبری از پیامبران به خدای عز و جلّ از ضعف و کمی جماع شکایت کرد پس او را به خوردن هریسه امر فرمود»و در همان کتاب نیز از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که«پیامبر(صلی الله علیه و آله)به پروردگارش از درد کمر شکایت کرد پس او را امر کرد که گوشت و حبوبات یعنی هریسه بخورد».عراقی گوید این حدیث را عقیلی در الضعفا و طبرانی در الاوسط از حدیث حذیفه روایت کرده است و این حدیث جعلی است. مترجم گوید:ابو حامد محمد غزالی در کتاب سرّ العالمین و کشف ما فی الدّارین از ابو طالب مکی روایت کرده که ان النبی(صلی الله علیه و آله)قال شکوت الی اخی جبرئیل ضعف الوقاع فامرنی باکل الهرائس فوجدت بها جبرانا،پیامبر فرمود:به برادرم جبرئیل از ضعف آمیزش شکایت کردم پس مرا راهنمایی کرد که هریسه بخورم و با خوردن آن ضعف کمرم جبران شد،سرّ العالمین،نسخۀ خطی به خط جدم مرحوم حاج شیخ عبد العلی بسطامی در نجف 1309 هجری،ص 20.و اللّه اعلم.-م.
2) (84) به کافی،ج 6،ص 320 رجوع کنید.
را به عشق میکشاند و آن کمال ناآگاهی از هدفی است که نزدیکی با زن برای آن وضع شده است و عشق زیاده روی در شهوت تا سر حدّ حیوانات است،زیرا کسی که دل به شهوت بسته به ریختن شهوت آمیزش قناعت نمیکند با این که بدترین شهوتهاست و لازم است از انجام آن در هر جایی حیا کند و حتّی معتقد است که باید شهوت را فقط در یک جا برآورده ساخت،ولی حیوان شهوت را هرجا که اتّفاق افتد برآورده میسازد و به آن اکتفا میکند و انسان تنها به یک فرد معیّن اکتفا میکند تا ذلّتی بر ذلّت خود و بندگیی بر بندگی خود بیفزاید، و عقل را به استخدام شهوت در آورد،با آن که عقل آفریده شده تا فرمانبردار باشد نه این که خدمتکار شهوت و چارهجوی آن باشد،و سرچشمۀ عشق افراط در شهوت است و آن بیماری دلی است آسوده که هیچ کاری ندارد و در آغاز عشق به شهوت لازم است با ترک اعادۀ نگریستن و فکر کردن از آن پرهیز شود و گرنه در صورت مستحکم شدن عشق دفع آن دشوار است.عشق به مقام و مال و اولاد و املاک بلکه علاقۀ شدید به بازی با تنبور و نرد و شطرنج نیز چنین است، زیرا این کارها گاه بر گروهی مسلّط میشود به طوری که دین و دنیای آنها را تیره میسازد و نمیتوانند در برابر آنها خویشتندار باشند.کسی که قدرت عشق را در آغاز انگیزش میشکند مانند کسی است که زمام حیوان را در هنگام روی آوردن به ورود در خانهای برمیگرداند و چه آسان است جلوگیری از دخول آن به خانه با برگرداندن افسارش،مثل درمان عشق پس از مستحکم شدن مانند کسی است که حیوان را رها میکند تا از در خانه بگذرد و در آن وارد شود آنگاه دمش را بگیرد و او را به عقب بکشد؛چه بسیار است تفاوت این دو حالت در سخت بودن و آسان بودن،از این رو در آغاز کارها باید احتیاط کرد که در آخر کار جز با تلاش بسیار درمانپذیر نیست تلاشی که تقریبا با جان کندن برابر است.
در این صورت افراط در شهوت این است که عقل تا این اندازه مغلوب شود و آن به راستی نکوهیده است و تفریط شهوت با سستی یا ضعیف بودن در بهرهوری
از زن نیز نکوهیده است.همانا شهوت ستوده آن است که معتدل باشد و در کم و زیادی از عقل و شرع پیروی کند و هر زمان که دچار افراط شد آن را با گرسنگی و ازدواج در هم بشکند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ای گروه جوان بر شما باد که از طریق حلال شهوت خود را دفع کنید و هرکه نتواند پس روزه بگیرد زیرا روزه آن را قطع میکند. (1)
(1)باید دانست که سزاوار نیست مرید در آغاز کارش خود را با ازدواج کردن سرگرم سازد،زیرا این عمل او را از حرکت در راه خدا باز میدارد و به همدمی با زن میکشاند و هر کس با غیر خدا انس بگیرد از خدای متعال باز میماند.
ازدواجهای بسیار پیامبر(صلی الله علیه و آله)نباید یک مسلمان را بفریبد،زیرا تمام آنچه در دنیا وجود داشت دل آن حضرت را از خدا باز نمیداشت.بنابراین فرشتگان با آهنگران مقایسه نمیشوند و چگونه دیگران با پیامبر خدا مقایسه شوند،در حالی که آن حضرت بهطوری غرق در محبّت خدا بود که بیم میرفت در آتش محبّت خدا بسوزد و تا آنجا که ترس آن میرفت که آتش عشق به خدا به کالبدش سرایت کند و آن را نابود سازد،از این رو گاه دستش را به پای عایشه میزد و میفرمود:«ای عایشه با من سخن بگو.» (2)و خود را به سبب حالت سختی که به او دست میداد به سخن عایشه سرگرم میکرد چون کالبدش نمیتوانست آن حالت را تحمّل کند و انس گرفتن آن حضرت به خدا ذاتی بود و انس او به مردم از باب حفظ بدن عارضی بود،و هرگاه با مردم مینشست
نمیتوانست صبر کند و چون سینهاش تنگ میشد میفرمود:«ای بلال ما را [از مردم]آسوده ساز» (1)،تا به کاری که مایۀ روشنی چشمش بود(نماز) برمیگشت،بنابراین شخص ضعیف هرگاه احوال آن حضرت را در این مورد ملاحظه کند فریفته شده است زیرا فهمها از آگاهی بر راز کارهای او عاجز است.پس از شروط مرید است که در آغاز عزب باشد تا در معرفت خدا قوی شود و این وقتی است که شهوت بر او غالب نگردد،و اگر شهوت بر او غالب آید باید با گرسنگی طولانی و روزۀ همیشگی آن را در هم بشکند،و اگر بوسیلۀ آن شهوت از بن کنده نشود و طوری باشد که نتواند نگاه را حفظ کند اگر چه توانایی خودداری از مقاربت را دارد پس ازدواج کردن برای او بهتر است تا شهوت آرام گیرد و گرنه هر زمان چشمش را نگاه ندارد فکرش را حفظ نکند و همّتش متفرق شود و بسا که به بلایی افتد که خارج از توان اوست».
میگویم:نیاز به ازدواج(برای مرید)در آغاز کار بیشتر از پایان کار است.پس سزاوار است بر کسی که میخواهد به شناخت برسد به گونهای ازدواج کند که او را از کار باز ندارد مثلا ازدواج موقّت کند،این بحثها به تفصیل در کتاب آداب ازدواج مطرح شد.
غزالی گوید:زنای چشم از گناهان صغیرۀ بزرگ است که به کبیره شدن نزدیک است و به زنای فرج میانجامد و هرکه نتواند چشمش را بپوشد فرجش را نیز نتواند حفظ کند.
حضرت عیسی(علیه السلام)فرمود:«از نگاه کردن(به نامحرم)بپرهیزید زیرا بذر شهوت را در دل میکارد و برای ایجاد فتنه کافی است.» داود(علیه السلام)به پسرش گفت:«پسرکم پشت سر شیر درنده راه برو و پشت سر زن راه مرو.» به یحیی بن ذکریّا(علیه السلام)عرض شد:آغاز زنا چیست؟فرمود:نگاه کردن و آرزو.
فضیل گفت:ابلیس میگوید نگاه کردن(به نامحرم)کمان دیرینۀ من و
1) (87) این حدیث در ج 1،[همین کتاب]،ص 377،گذشت.
تیر من است که به خطا نمیرود.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نگاه کردن(به نامحرم)تیری از تیرهای مسموم شیطان است و هر کس به خاطر ترس از خدا آن را ترک کند خدا به او ایمانی دهد که حلاوتش را در دل خود بیابد.» (1)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«پس از خودم فتنهای زیانبارتر از فتنۀ زنان نسبت به مردان نگذاشتهام.» (2)و نیز فرمود(صلی الله علیه و آله):«از فتنۀ دنیا و زنان بپرهیزید زیرا نخستین فتنۀ بنی اسرائیل از سوی زنان بود.» (3)خدای متعال فرمود: قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ . (4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر انسانی بهرهای از زنا دارد،دیدگان زنا میکنند و زنای آنها نگاه کردن است،دستها زنا میکنند و زنای آنها گرفتن چیزی با شدّت است،پاها زنا میکنند و زنای آنها راه رفتن است،دهان زنا میکند و زنای آن بوسیدن است،دل نیّت و آرزو میکند و فرج آن را تصدیق یا تکذیب مینماید.» (5)امّ السلمه گوید:ابن امّ مکتوم نابینا از پیامبر اجازۀ ورود گرفت در حالی که من و میمونه نشسته بودیم.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خود را از او بپوشانید،عرض
1) (88) حدیث را طبرانی و حاکم در المستدرک،از حدیث حذیفه روایت کرده و گفته است: اسناد حدیث صحیح است چنان که در الترغیب و التّرهیب،ج 3،ص 34،آمده است.
2) (89) این حدیث را بخاری و مسلم و ترمذی و احمد و نسایی و ابن ماجه به شمارۀ 3998 از حدیث اسامة بن زید نقل کردهاند.
3) (90) حدیث را مسلم(در صحیح)از حدیث ابو سعید خدری روایت کرده چنان که در المغنی است.
4) (91) نور/31:...به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را(از نگاه هوسآلود)فروگیرند و دامان خویش را حفظ کنند.
5) (92) حدیث را بخاری و مسلم به اختصار روایت کردهاند و نیز نسایی و ابو داود در کتاب سنن، ج 1،ص 496 روایت کرده است به الترغیب و الترهیب،ج 3،ص 36،رجوع کنید.
کردیم:مگر نابینا نیست و ما را نمیبیند؟فرمود:شما که او را میبینید.» (1)این روایت دلالت دارد که برای زنان نشستن با نابینایان جائز نیست؛ چنان که در مجالس سوگ و مهمانیها عادت بر آن جاری است.بنابراین خلوت گزیدن نابینا با زنان حرام است و بر زن نیز همنشینی با نابینا و بدون حاجت خیره شدن به او حرام است و تنها در موقع نیاز بر زنان جائز است که با مردان سخن بگویند و به آنها بنگرند.و اگر کسی میتواند چشمان خود را از زنان حفظ کند ولی از نگاه به کودکان نمیتواند نگاه دارد ازدواج کردن برای او سزاوارتر است زیرا شرّ در کودکان بیشتر است چرا که اگر دلش به زنی مایل شود میتواند با ازدواج او را بر خود مباح سازد ولی نگاه شهوتآلود به صورت کودک حرام است،بلکه هر کسی که دلش از جمال صورت بیریش متأثّر شود به طوری که میان امرد و ریشدار فرق بگذارد جائز نیست به امرد نگاه کند.
اگر بگویی:هر موجودی که حسّ دارد ناگزیر زشت و زیبا را از یکدیگر تشخیص میدهد و همیشه چهرۀ کودکان باز است.
در جواب گوییم:مقصودمان تنها خودداری از نگریستن نیست،بلکه سزاوار است که فرق داشتن را درک کند آن چنان که میان درخت سبز و خشک و آب زلال و تیره و درخت شکوفهدار و بیبرگ فرق میگذارد.زیرا به یکی از آنها با چشم و بطور طبیعی میل میکند ولی بدون شهوت از این رو به دست کشیدن گلها و بوسیدن آن و بوسیدن آب زلال مایل نمیشود،چنین است چهرۀ زیبا گاه چشم به آن مایل میشود و تفاوت آن را با چهرۀ زشت درک میکند ولی شهوتی در آن نیست،و این نکته با میل نفس به نزدیک شدن و دست کشیدن معلوم میشود،پس هرگاه این میل را در دل خود یافت و میان چهرۀ زیبا و گیاه زیبا و لباسهای نقشهدار و سقفهای زرّین تفاوتی دریافت و از روی شهوت نگاه کرد حرام است،و این از اموری است که مردم آن را آسان میگیرند و ندانسته آنها را به جاهایی میکشاند که هلاک میشوند.
1) (93) حدیث را ابو داود[در سنن]،ج 2،ص 384 با کمی تغییر لفظی روایت کرده است.
یکی از تابعین گوید:من به اندازهای که از نشستن کودک بیریش با جوان خداپرست میترسم از درندگان نمیترسم.یکی از پیشینیان گوید:بزودی سه صنف در این امّت به لواط دچار شوند:یک گروه نگاه میکنند(لواط با نگاه)؛ گروهی مصافحه میکنند و گروهی رسما لواط میکنند.در این صورت نگاه کردن به نوجوانان بلای بزرگی است.هرگاه مرید نتوانست چشمش را ببندد و اندیشهاش را حفظ کند حق آن است که با ازدواج شهوتش را بشکند.بسا نفسی که اشتیاق آن(به شهوت)با گرسنگی آرام نمیگیرد.یکی از سالکان گوید:
در آغاز تصمیم به سیر و سلوک بهطوری شهوت بر من غالب آمد که توان خویش از دست بدادم.پس بسیار به درگاه خدا نالیدم شخصی را در خواب دیدم که گفت:تو را چه شده است؟به او شکایت کردم.گفت:نزد من بیا نزدیکش رفتم و دست خود را بر سینهام نهاد پس سردی آن را در دلم و تمام بدنم احساس کردم.پس شب را به صبح آوردم و آن حالتم برطرف شد و یک سال آسوده بودم.
پس از یک سال همان حالت بازگشت و بسیار به درگاه خدا زاری کردم.شخصی در خواب نزدم آمد و گفت:آیا دوست داری گردنت را بزنم تا آن حالتت از بین برود؟گفتم:آری گفت:گردنت را بلند کن.چنان کردم پس شمشیری از نور کشید و گردنم را بزد.وارد صبح شدم و حالتم برطرف شد،یک سال آسوده بودم آنگاه همان حالت یا سختتر از آن مجددا به من برگشت.پس شخصی را در خواب دیدم که میان سینه و پهلویم مرا مخاطب قرار داده و میگوید:وای بر تو چقدر از خدا میخواهی که از تو دور سازد چیزی را (گرایش به شهوت)که خدا دور شدن آن را دوست ندارد.ازدواج کن،گفت:
پس ازدواج کردم در نتیجه آن حالت برطرف شد و صاحب فرزند شدم.هرگاه نیاز به ازدواج پیدا کرد سزاوار است شرط اخلاص در ازدواج را از آغاز تا پایان ازدواج مراعات کند،در آغاز با نیّت پاک ازدواج کند و سپس آن را با خوشخویی و روش درست و ادای حقوق واجب زن ادامه دهد،چنان که تمامش را در کتاب آداب ازدواج شرح دادیم،و با تکرار آن سخن را طولانی نمیکنیم و
نشان راستی ارادت او در ازدواج این است که با زن فقیر با ایمان ازدواج کند و دنبال زن ثروتمند نباشد.یکی از بزرگان گوید:هرکه با زن ثروتمند ازدواج کند به پنج خصلت دچار شود:سنگینی مهر،به تأخیر افتادن عروسی،از دست دادن چاکران،و خرج بسیار؛و هرگاه قصد طلاق دادنش را بکند از ترس از دست دادن ثروتش نمیتواند چنین کند،در حالی که زن فقیر بر عکس آن است.یکی از بزرگان گوید:سزاوار است زن در چهار چیز پایینتر از مرد باشد و گرنه مرد را کوچک میشمارد:از نظر سنّ،بلندی قامت،ثروت و تبار و لازم است مرد در چهار چیز برتر از زن باشد:از نظر زیبایی،فرهنگ و دانش، اخلاق،دینداری،و نشان راستی ارادت و اخلاص در ادامۀ ازدواج خلق(خوش) است.یکی از مریدها با زنی ازدواج کرد و همواره او را خدمت میکرد تا زن شرمنده شد و از آن رفتار به پدرش شکایت برد و گفت:من از این مرد در حیرتم،سالهاست در منزل اویم هرگز به مستراح نرفتم مگر این که پیش از من یا همراهم آب میآورد.و نیز یکی از صوفیان با زنی بدخو ازدواج کرد و بر خوی بدش صبر میکرد.به او گفتند چرا طلاقش نمیدهی؟گفت:میترسم با مردی ازدواج کند که تحمّل اخلاق او را نداشته باشد و از آن زن اذیّت شود.پس اگر مرید ازدواج کند سزاوار است چنین باشد،و هرگاه بتواند ازدواج را ترک کند بهتر است و آن در صورتی است که ازدواج او را حالت سلوک باز میدارد.
چنان که روایت شده محمّد بن سلیمان هاشمی در آمد هر روز غلّهاش هشتاد هزار درهم بود.او به بزرگان و علمای بصره نوشت که زنی برای ازدواج او در نظر بگیرند.همگی به اتّفاق به رابعۀ عدوّیه رأی دادند پس به آن زن نوشت:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ امّا بعد خدای متعال در هر روزی صد هزار درهم از غلّه دنیا نصیبم کرده است و من برای تو[مهریّهای]به مبلغ این صد هزار درهم و نیز همانند آن قرار میدهم پس به درخواست من جواب بده.رابعه به او نوشت:بسم الله الرحمن الرحیم.امّا بعد آسایش بدن با زهد در دنیا حاصل میشود و میل به دنیا موجب اندوه و غم است.چون نامهام به تو رسید توشۀ سفر آخرتت را آماده
کن و جلوتر برای روز معادت بفرست.خود وصّی خویشتن باش و مردان را وصّی خود قرار مده تا میراثت را تقسیم کنند.در دنیا روزه بگیر و افطارت را مرگ قرار بده.امّا من اگر خدای متعال چند برابر ثروتی که به تو داده به من بدهد مرا شادمان نمیسازد اگر یک لحظه از خدا غافل شوم.این مطلب دارد به این که هر چیزی انسان را از خدا باز دارد نقصان و کاستی است.پس باید مرید به حال و دلش بنگرد.پس اگر در حال عزب بودن دل را تهی از شهوت یافت بهطوریکه دچار پریشانی حال نشد ازدواج نکردن به حقیقت نزدیکتر است و اگر در برابر شهوت ناتوان شد ازدواج برایش سزاوارتر است،و دوای این بیماری سه چیز است:گرسنگی،بستن چشم از نامحرم و سرگرمی به کاری که بر قلب چیره شود و اگر این سه سودمند نشد تنها ازدواج است که ریشۀ بیماری(شهوت)را از بیخ و بن میکند از این رو پیشینیان به ازدواج با زنان و دختران اقدام میکردند.
سعید بن مسیّب گوید:شیطان از دلی ناامید نشد جز این که از سوی زنان نزد آن دل آمد.سعید در سنّ 84 سالگی در حالی که یکی از چشمانش را از دست داده بود و دیگری هم نور کافی نداشت گفت:از هیچ چیز بیشتر از زنان نمیترسم.
از عبد الله بن ابی وداعه نقل شده که گفت:با سعید بن مسیّب همنشین بودم.
پس چند روزی غایب شدم.و چون به نزدش آمدم گفت:کجا بودی گفتم:عیالم درگذشت سرگرم(دفن)او بودم گفت:چرا به ما خبر ندادی که حاضر شویم؟ عبد اللّه گفت:وقتی خواستم برخیزم پرسید:آیا زن گرفتهای،گفتم:خدایت بیامرزد چه کسی به من زن میدهد در حالی که فقط دو درهم یا سه درهم دارم؟ گفت:من گفتم:تو این کار را میکنی؟گفت:آری.سپس خدا را ستایش کرد و بر پیامبر درود فرستاد و در همان مجلس در حضور حاضران دخترش را به ازدواج من درآورد و مهریّه را همان دو درهم یا سه درهم قرار داد.عبد اللّه گفت:
از مجلس برخاستم و نمیدانستم از شادی چه کنم و به منزلم رفتم و فکر میکردم
از که وام بگیرم.پس نماز مغرب را بگزاردم و به منزلم بازگشتم.چراغ را روشن کردم در حالی که تنها و روزهدار بودم.پس شام خود را که نان و روغن زیتون بود آوردم که ناگاه در خانهام کوبیده شد،گفتم:کیست؟کوبندۀ در گفت:
سعید پس هر کس در مدینه سعید نام داشت به ذهنم خطور کرد جز سعید بن مسیّب زیرا چهل سال بود که جز در خانهاش و مسجد دیده نشده بود.برخاستم و بیرون شدم ناگاه او را دیدم پنداشتم که رأی او(از دادن دخترش به من)برگشته است.گفتم:ای ابو محمّد چرا پیکی نفرستادی تا من خدمت شما بیایم؟گفت:نه تو سزاوارتری که نزدت بیایند.گفتم:چه امری دارید گفت:تو مردی عزب هستی و ازدواج کردهای و نخواستم که شب را تنها بخوابی،این زن توست ناگاه دخترش را که در پشت سرش ایستاده بود دیدم.سپس دست دختر را گرفت و در خانه انداخت و در را بست.زن از شرم بر زمین افتاد،سعید گفت خدا به رحمت خود این ازدواج را بر شما مبارک گرداند و برگشت.پس در را محکم بستم و به طرف کاسهای که در آن نان و روغن زیتون بود آمدم و آن را در سایه چراغ نهادم تا زن آن را نبیند.آنگاه پشت بام رفتم و همسایگان را صدا زدم.
پس نزدم آمدند و گفتند چه کار داری؟گفتم امروز سعید بن مسیّب دخترش را به عقدم درآورد و بیخبر امشب او را آورده است.گفتند:آیا سعید دخترش را به عقد تو درآورده است؟گفتم:آری،گفتند:آیا دختر سعید در خانه توست؟ گفتم:آری.پس نزد او آمدند و خبر به مادرم رسید و آمد و گفت:دیدن صورتم بر تو حرام باشد اگر تا سه روز صبر نکنی و دست به او بزنی پیش از آنکه او را آرایش کنم.عبد اللّه گفت:سه روز صبر کردم سپس بر او وارد شدم.
او را از زیباترین انسانها و حافظترین مردم به کتاب خدا(قرآن)و داناترین مردم به سنّت رسول خدا و آشناترین مردم به حق شوهر یافتم،عبد اللّه گوید:یک ماه درنگ کردم نه سعید نزد من آمد و نه من نزد او رفتم.پس از یک ماه به خدمت سعید رسیدم در حالی که در مجلس و حلقۀ درس بود.بر او سلام کردم جوابم داد و با من سخن نگفت تا اهل مجلس پراکنده شدند؛پس گفت:حال همسرت
چطور است؟گفتم:خوب است ای ابو محمّد آن طور است که دوست میخواهد و دشمن نمیخواهد.پس گفت اگر دربارۀ او چیزی تو را به شکّ انداخت با عصا تأدیبش کن.پس به منزلم بازگشتم و سعید برایم بیست هزار درهم فرستاد.
عبد اللّه بن سلیمان گوید:دختر سعید بن مسیّب را عبد الملک بن مروان برای پسرش ولید در زمان ولایتعهدی وی خواستگاری کرد.سعید از تزویج دخترش به او امتناع ورزید.وی همواره نسبت به سعید نقشههای حیلهگرانه میکشید تا این که بر او در روزی سرد صد تازیانه زد و یک کوزۀ آب سرد روی بدنش ریخت و یک جبّه پشمین بر او پوشانید.بنابراین شتاب سعید در عروسی آن شب تو را از خطر شهوت و وجوب سرعت در حفظ دین با خاموش ساختن آتش شهوت بهوسیله ازدواج،آگاه میسازد.
(1)باید بدانی که شهوت مقاربت بیشتر از دیگر شهوتها بر آدمی غلبه میکند و در وقت به هیجان آمدن آنها را بر علیه عقل بیشتر به نافرمانی وامیدارد جز این که شهوت مقاربت زشت و انسان از آن حیا دارد و از آلوده شدن به آن میترسد و این که بیشتر مردم از ارضای آن امتناع میکنند یا نمیتوانند یا میترسند یا شرم دارند یا بدنشان را حفظ میکنند،و هیچ کدام آنها ثواب ندارد،زیرا برگزیدن بهره و لذّتی از لذّتهای نفس بر لذّت دیگر است.آری از مقدّمات عصمت است که نتواند[گناه کند]پس در این موانع(یاد شده)فایدۀ دفع گناه هست،زیرا کسی که ترک زنا کند به هر دلیلی ترک کرده باشد گناهش از او دفع میشود،ولی ثواب و فضیلت بسیار آن است که زنا را با داشتن قدرت و نبودن موانع و فراهم آمدن اسباب بهویژه آنگاه که شهوت واقعی بجنبد برای خدا ترک کند،و این درجۀ صدّیقان است.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که عاشق شود و عفّت نشان دهد و عشق را پنهان دارد
و بمیرد اجر شهید را دارد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هفت نفرند که خدا در روزی که جز سایۀ او سایهای نیست آنان را در زیر سایۀ خود میگیرد و از آن هفت نفر شمرد مردی را که زنی دارای حسب و زیبایی او را به سوی خود بخواند و مرد بگوید: إِنِّی أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ » (2)داستان یوسف(علیه السلام)و سرپیچی او از زلیخا با قدرت و میل آن زن معروف است و خدا یوسف را در قرآن بر این کار ستوده است و او پیشوای هر کسی است که در مبارزه با شیطان در برابر این شهوت بزرگ پیروز و موفّق شود.
از عبد اللّه بن عمر (3)روایت شده که گفت:«شنیدم پیامبر خدا میفرمود:سه نفر از کسانی که پیش از شما بودند رفتند و در غاری سکنا گزیدند و وارد آن شدند؛پس تخته سنگی عظیم از کوه فرود آمد و راه غار را بر آنها بست،آنان گفتند:هیچ نیرویی ما را از این تخته سنگ نجات نمیدهد مگر این که خدا را با کارهای شایستۀ خود بخوانیم.مردی از آنها گفت:خدایا میدانی که من پدر و مادری پیر داشتم و پیش از خدمت به آنها به خاندان و فرزندان و چهارپایان خود نمیپرداختم پس روزی در پی جمع آوری هیزم از آنها دور شدم و به خدمت پدر و مادر نرفتم تا خوابیدند.پس نوشیدنی(شیر)آنها را دوشیدم و آنها را خفته یافتم و نمیخواستم پیش از آنها خاندان و فرزندانم شیر بنوشند، پس کاسه به دست در انتظار بیدار شدنشان ماندم تا فجر طلوع کرد و کودکان در برابر من از گرسنگی فریاد میکشیدند.پس پدر و مادرم بیدار شدند و نوشیدنی خود را نوشیدند؛خدایا اگر من آن کار را برای تو انجام دادهام مشکلی
1) (93) حدیث را خطیب[بغدادی]در تاریخ از حدیث ابن عباس به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر است.
2) (94) این حدیث را ابن زنجویه از حسن به صورت مرسل روایت کرده،و ابن عساکر از ابو هریره و بیهقی در الاسماء از ابو هریره نیز به سندی حسن نقل کرده و بخاری و مسلم نیز روایت کردهاند و در کتاب نکاح گذشت.
3) (95) حدیث را بخاری[در صحیح]،ج 8،ص 3،با همۀ طولانی بودنش روایت کرده است.
را که به آن گرفتار شدهایم برطرف بفرما.پس مقدار کمی راه باز شد که نمیتوانستند بیرون روند.دیگری گفت:خدایا من دختر عمویی داشتم و محبوبترین مردم نزد من بود و خواستم از او کام بجویم و او امتناع ورزید و از آن رفتار یک سال در رنج بودم.پس نزد من آمد و به او صد و بیست دینار دادم مشروط بر این که خود را در اختیارم قرار دهد و چنان کرد تا امکان کامجویی از او را به دست آوردم امّا گفت:ای بندۀ خدا تقوا پیشه کن،بر تو حلال نیست که مهر[بکارت]را برداری مگر بر حقّ باشی.پس از نزدیکی با او پرهیز کردم و با آن که محبوبترین مردم در نزد من بود از او روی برگردانده و از طلایی که به او داده بودم صرف نظر کردم.خدایا اگر میدانی که این کار را برای رضای تو کردهام گشایشی بر این مشکل ما قرار بده.پس تخته سنگ کنار رفت امّا نمیتوانستند بیرون آیند.نفر سوّم گفت:خدایا میدانی که من چند کارگر گرفتم و مزدشان را دادم جز یک مرد که مزدش را رها کرد و رفت.
پس مزدش بهره کرد تا مالهای بسیاری شد او پس از مدّتی نزد من آمد و گفت:ای بندۀ خدا مزد آن روزم را بده.گفتم:تمام این شتر و گاو و گوسفند و بردگانی که میبینی مزد آن روز توست،پس گفت:ای بندۀ خدا مرا مسخره نکن.گفتم:من تو را ریشخند نمیکنم تمام آنها را گرفت و با خود برد و هیچ چیز نگذاشت.خدایا اگر این کار را برای رضای تو کردهام گشایشی به ما بده.پس تخته سنگ کنار رفت و همه بیرون شده به راه خود رفتند» این است فضیلت کسی که امکان ارضای شهوت برایش فراهم شود ولی عفّت را رعایت کند و این تقریبا همانند کسی است که بتواند از شهوت نگاه بگذرد،زیرا نگاه کردن سرچشمۀ زناست بنابراین حفظ آن مهمّ است و از آن نظر که گاهی آن را کوچک میشمارند و از آن نمیترسند کار دشواری است، در حالی که تمام بلاها از آن نشأت میگیرد.پس نگاه اوّل هرگاه به قصد شهوت نباشد مؤاخذه ندارد و نگاه بار دوم مؤاخذه دارد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«نگاه اول به نفع تو و نگاه دوم به ضرر توست.» (1)علاء بن زیاد گوید:چشمت را به چادر زن ندوز،زیرا نگاه کردن در دل شهوت میکارد،و کمتر اتفاق میافتد که انسان در آمد و رفتهایش چشمش به زنان و کودکان نیفتد و هرگاه زیبایی او در نظرش بیاید طبیعت انسان میخواهد که دوباره نگاه کند.در اینجا سزاوار است به خود تلقین کند که این نگاه دوباره عین نادانی است زیرا اگر نگاه کند و او را زیبا بیابد شهوت بجنبد و چون از رسیدن به او عاجز است تنها حسرت و افسوس برایش میماند،و اگر بار دوّم نگاه کرد و او را زشت یافت از آن لذت نمیبرد و گناهکار نیز هست زیرا قصد لذّت بردن کرده.پس کاری کرده است که او را آزرده ساخته است.لذا هر دو حالتش از معصیت و رنج و افسوس خالی نیست،و هرگاه چشم را حفظ کند بسیاری از آفتها از دلش دور شود و اگر چشمانش اشتباه کند و بتواند شهوت را مهار کند موجب کمال قدرت و توفیق است.
از ابو بکر بن عبد الله مزنی روایت شده که قصّابی به کنیز یکی از همسایگانش سخت دلبسته بود.پس خاندان کنیز او را به روستای دیگری برای کاری فرستادند.قصّاب در پی او رفت و از او تقاضای کار ناشایست کرد.
کنیز گفت:ای مرد کاری انجام نده چه من به تو بیشتر علاقه دارم ولی از خدا میترسم.قصّاب گفت:تو از خدا میترسی و من نترسم؟پس توبه کرد و برگشت در راه عطشی به او رسید که نزدیک بود جان دهد.ناگاه پیک یکی از پیامبران بنی اسرائیل به او رسید و پرسید:تو را چه شده است؟گفت تشنهام گفت:بیا تا خدا را بخوانیم تا ابری بر ما سایه افکند و وارد روستا شویم،قصاب
1) (96) حدیث را دارمی(در سنن)،ج 2،ص 298 و احمد در مسند علی(علیه السلام)از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرمود:یا علی ان لک کنزا فی الجنة و انک ذو قرنیها فلا تتبع النظرة النظرة فانما لک الاولی و لیست لک الآخرة ای علی تو را در بهشت گنجی است و تو صاحب آن هستی پس در پی نگاه اول نگاه نکن زیرا نگاه اول از آن توست ولی نگاه دوم از تو نیست ترمذی و ابو داود از حدیث بریده نظیر این حدیث را روایت کردهاند و پیش از این گذشت.
گفت:من عملی ندارم که خدا را بخوانم.پیک گفت:من دعا میکنم و تو آمین بگو.پس پیک دعا کرد و او آمین گفت ابری بر روی آنها سایه افکند تا به ده رسیدند.پس قصّاب به جای خود روانه شد و ابر با او برفت.رفیقش به او گفت:
تو میپنداشتی که عملی نداری من دعا کردم و تو آمین گفتی و ابری بر ما سایه افکند آنگاه ابر در پی تو آمد.باید مرا از حال خود خبر دهی پس داستان خود را به او خبر داد.پیک گفت:کسی که از گناه توبه میکند مقامی در پیشگاه خدا دارد که هیچ کس ندارد.
احمد بن سعید عابد از پدرش روایت کرده که گفت:جوانی خداپرست که همواره در مسجد جامع بود در کوفه نزد ما بود.او خوشرو و خوشقامت و خوشمنظر بود.پس زنی زیبا و خردمند به او نگاه کرد و دلباختۀ او شد و این حالت طولانی شد.روزی زن در راه جوان که قصد مسجد رفتن داشت ایستاد و به او گفت:جوان سخنم را گوش کن آنگاه هر چه خواستی انجام بده.جوان برفت و با او سخن نگفت.سپس بر سر راه جوان که آهنگ رفتن منزل خود کرده بود ایستاد و گفت:ای جوان سخنم را گوش کن.راوی گفت:جوان مدّت زیادی خاموش ماند و به زن گفت:اینجا محلّ تهمت است و من نمیخواهم متّهم شوم.
زن به او گفت:به خدا من در اینجا نایستادم،در حالی که از کار تو آگاه نباشم ولی پناه به خدا که خداپرستان به خاطر من متّهم شوند و آنچه مرا واداشت که در چنین کاری با تو ملاقات کنم این است که بدانم این کار اندک در نزد مردم بسیار است و شما خداپرستان مانند شیشههایی هستید که کمترین چیزی آنها را بر اثر صافی و زلالی معیوب و تیره میسازد.خلاصۀ سخنم با تو این است که با تمام اعضای وجودم شیفتۀ توام؛خدا را در کار من و خودت در نظر بگیر.راوی گفت:جوان به منزلش رفت و خواست نماز بگزارد ولی ندانست چگونه نماز بگزارد.پس کاغذی برداشت و نامهای نوشت آنگاه از خانهاش بیرون شد ناگهان زن را در جای خود ایستاده یافت و نامه را به طرف او انداخت و به منزلش برگشت مضمون نامه چنین بود:به نام خداوند بخشندۀ بخشایشگر.ای خانم باید
بدانی که خدای متعال هرگاه معصیت شود حلم ورزد و هرگاه بنده به گناه بازگردد او را بپوشاند و هرگاه جامۀ گناه بر تن کرد خداوند خشمی میگیرد که آسمانها و زمین و کوهها و درختان و جنبندگان تاب خشم او را ندارند.پس چه کسی که تاب خشم خدا را دارد پس اگر آنچه یادآور شدم باطل است من روزی را به یاد تو میآورم که آسمان همانند آهن گداخته و کوهها مانند پشم میشود،و امّتها در برابر صولت خدای جبّار به زانو در میافتند،زیرا به خدا سوگند من از اصلاح نفس خود ناتوان شدهام.پس چگونه میتوانم دیگری را اصلاح کنم و اگر گفتههایم حق است تو را به پزشکی راهنمایی میکنم که زخمهای بیماریزا و دردهای مزمن و حادّ را درمان میکند و او پروردگار جهانیان است،پس با درخواست صادقانه آهنگ او کن و به سوی او بازگرد زیرا من تو را سرگرم گفتار خداوند میکنم: وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَی الْحَناجِرِ کاظِمِینَ ما لِلظّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لا شَفِیعٍ یُطاعُ. یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ . (1)پس از این آیه به کجا میتوان گریخت؟پس آن خانم چند روز بعد(از دریافت نامه)آمد و در راه جوان ایستاد.جوان چون زن را از دور دید خواست به منزلش برگردد تا او را نبیند،امّا آن زن گفت:ای جوان برنگرد که بعد از امروز هرگز دیداری نخواهد بود مگر در پیشگاه خدا(روز قیامت)و سخت بگریست و گفت:از خدایی که کلیدهای دل تو در دست قدرت اوست میخواهم که کار دشوار تو را بر من آسان نماید(تحمّل عشقت را بر من آسان سازد)سپس در پی جوان رفت و گفت:بر من منت بگذار و مرا موعظهای بفرما که از تو داشته باشم و سفارشی کن که به کار بندم.جوان به او گفت:تو را
1) (97) مؤمن/18-19:آنها را از روز نزدیک نترسان،روزی که از شدّت وحشت دلها به گلوگاه میرسد و تمامی وجود آنها مملوّ از اندوه میگردد،برای ستمکاران دوستی وجود ندارد و نه شفاعت کنندهای که شفاعتش پذیرفته شود. او چشمهایی را که به خیانت گردش میکند میداند،و از آنچه در سینهها پنهان است با خبر است.
سفارش میکنم که خودت را از(شرّ)نفست حفظ کنی و گفتار خدای متعال را به یادت میآورم: وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفّاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ . (1)راوی گفت:آن زن مدّتی صبر کرد و سختتر از اوّل بگریست؛آنگاه آرام شد و به خانهاش رفت و به عبادت پرداخت،و همچنان مشغول عبادت بود تا رنگ پریده و غمگین درگذشت.جوان پس از مرگ آن زن از او یاد میکرد و بر او میگریست.به او گفتند:چرا میگریی در حالی که او را از خود ناامید ساختی.
پس میگفت:در همان اوّل طمعش را از خودم قطع کردم و آن را برای خود ذخیرهای در پیشگاه خدای متعال قرار دادم و من از خدا شرم دارم که ذخیرهای را که نزد او اندوختهام باز پس بگیرم و حکم از آن خداست.
این است پایان کتاب شکستن دو شهوت شکمبارگی و همخوابگی از بخش مهلکات کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء به خواست خدا پس از آن کتاب آفتهای زبان خواهد آمد.سپاس از آن خداست در آغاز و انجام،و ظاهر و باطن و درود و سلام خدا بر محمّد و آل محمّد(صلی الله علیه و آله).
1) (98) انعام/60:او کسی است که(روح)شما را در شب(به هنگام خواب)میگیرد و از آنچه در روز کسب کردهاید(و انجام دادهاید)با خبر است.
(1)این چهارمین کتاب از بخش مهلکات کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ سپاس خداوندی را سزاست که آفرینش انسان را نیکو و منظّم ساخت،نور ایمان را به او الهام فرمود،او را به نور ایمان بیاراست.و سخن گفتن را به او آموخت و به وسیلۀ آن وی را بر دیگر موجودات مقدّم و برتر قرار داد؛ گنجینههای دانش را بر قلبش فروریخت و او را کامل کرد،آنگاه پردههایی از رحمت(ستّاری)خود بر او بیفکند؛سپس به او زبانی داد که ترجمان دل است و پرده از رازی بر میدارد که فرستاده است.پس گفتارش را به سپاس آغاز کرد و از نعمتهایی که به او عطا کرده شکر کرد و از دانشی که به دست آورد و نطقی که بر او آسان ساخت بر وی منّت نهاد و گواهی میدهم که جز خدای یگانه خدایی نیست و شریک ندارد،و محمد بنده و فرستادۀ اوست که او را گرامی داشته و پیامبر اوست که وی را با کتابی که فروفرستاد و قرآنی که آن را تفصیل داده و دینی که آسان قرار داده گسیل داشته است.
درود خدا بر او و خاندان و اصحابش و پیامبران پیش از او تا آن زمان که
بندهای تکبیر و تهلیل بگوید.
امّا بعد،زبان از نعمتهای بزرگ و صنایع ظریف و عجیب خداست،زیرا حجم آن کوچک و بندگی و گناهش بزرگ است،و کفر و ایمان جز به گواهی زبان آشکار نمیشود،و کفر و ایمان آخرین حدّ بندگی و سرکشی است،و هیچ شیء موجود یا معدوم،آفریننده یا آفریده،خیالی یا معلوم،مورد گمان یا وهمی نیست مگر این که زبان به آن میرسد و به نفی یا اثبات آن میپردازد، زیرا به هر چیزی که دانش برسد زبان به حق یا باطل از آن پرده برمیدارد و دانش به هر چیزی میرسد و این خاصیّتی است که در دیگر اعضا نیست،زیرا چشم جز به رنگها و صورتها نمیرسد و گوش جز به صداها نمیرسد،و دست جز به اجسام نمیرسد و همچنین دیگر اعضا،و زبان میدان وسیعی دارد برای آن بازگشتی و برای جولان آن حدّ و پایانی نیست.بنابراین در کار خیر میدان جولان دارد و در کار بد مجرای کشیدهای دارد.پس هر کس رشته و افسار زبان را رها سازد شیطان او را به هر میدانی ببرد،و بر لب سیلگاهی فروریختنی براند تا او را به نابودی ناگزیر سازد«و مردم را به رو در(آتش)نمیافکند جز آنچه با زبانهایشان به دست میآورند»،و از شرّ زبان رها نمیشود جز این که زبان را با لگام دین مهار کند و جز در مواردی که به نفع دنیا و آخرت است رهایش نسازد و شرّ زبان را از هر چه در مورد دنیا و آخرت خود ترسان است نگاه دارد، و شناخت مواردی که رها ساختن زبان ستوده یا نکوهیده است سخت است و بر کسی که آن موارد را شناخته است عمل کردن به موجب آن دشوار است و سنگین.زبان در میان اعضا نسبت به انسان سرکشتر است،زیرا حرکت دادنش زحمتی و رها ساختنش خرجی ندارد،مردم در پرهیز از آفات و شرور و شکارگاهها و کمندهای زبان بیتفاوتند در حالی که زبان در گمراه ساختن انسان بزرگترین ابزار شیطان است و ما به توفیق خدا و حسن امکان او تمام آفتهای زبان را شرح میدهیم و تکتک آنها را با حدود و انگیزهها و شرورش یاد میکنیم و راه پرهیز از آنها را نشان میدهیم و روایاتی را که در نکوهش آن
رسیده است ذکر میکنیم.
بنابراین در آغاز،فضیلت سکوت را نقل میکنیم و در پی آن آفات سخن گفتن بیمورد را میآوریم.آنگاه به ترتیب بیان بیست آفت زبان به شرح زیر میپردازیم:به آفت سخن زاید گفتن،آفت فرورفتن در باطل،آفت مجادله،آفت دشمنی،آفت عمق بخشیدن به سخن با کج کردن دهان برای فصیح سخن گفتن و به زحمت سخن هماهنگ گفتن،فصاحت و تصنّع در آن و دیگر اموری که عادت فصیحان مدّعی خطابه بر آن جاری است،آفت دشنام و بدزبانی،آفت لعن حیوان یا حمار یا انسان،آفت غنا و شعر،آفت شوخی،آفت ریشخند و مسخره کردن،آفت افشای راز و آفت سوگند و سخن دروغ و بیان دروغهای مجاز،پرهیز از دروغ با توریهها،آفت غیبت،معنای غیبت و تعریف آن،این که غیبت منحصر به زبان نیست،عواملی که به غیبت تحریک میکند،علاجی که زبان را از غیبت باز میدارد،حرام بودن غیبت قلبی،موارد مجاز غیبت،کفّارۀ غیبت،آفت سخنچینی و آنچه در ردّ آن واجب است،آفت شخص دو زبانه که در میان دو دشمن در آمد و شد است و با هر یک مطابق دلخواهش سخن میگوید،آفت ستایش،آفت غفلت از اشتباهات ظریف در بین سخن گفتن، بهویژه در سخنانی که مربوط به خدا و صفات اوست و به امور دین مربوط میشود، آفت پرستش مردم عوام از صفات و سخن خدا و بحث دربارۀ حروف و این که آیا حروف قدیمند یا حادث و هر چه به این امور مربوط است.
(1)باید دانست که خطر زبان زیاد است و جز با سکوت،از آن رهایی نیست.از این رو دین(اسلام)سکوت را ستوده و به آن تشویق کرده و فرموده است:«هر کس سکوت کند نجات یابد». (1)
1) (1) این حدیث را احمد در(سنن)،ج 2،ص 177 از حدیث ابن عمر به سندی ضعیف نقل کرده و دارمی در(سنن)،ج 2،ص 299 آورده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز فرمود:«سکوت حکمت است و انجامدهندۀ آن اندک» (1)یعنی سکوت حکمت و دوراندیشی است.
عبد اللّه بن سفیان از پدرش روایت کرده که گفت:به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) عرض کردم:«از اسلام مطلبی را به من خبر بده که پس از تو از هیچ کس نپرسم،فرمود:بگو به خدا ایمان آوردم آنگاه پایداری کن،عرض کردم:از چه بپرهیزم؟پس با دست مبارک به زبانش فرمود.» (2)عقبة بن عامر گوید:«به پیامبر خدا عرض کردم:رهایی چیست؟فرمود:
زبانت را نگاهدار،و خانهات را توسعه بده،و بر گناهت گریه کن.» (3)سهل بن سعد ساعدی گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس حفظ زبان و فرجش را ضمانت کند،بهشت را برایش ضامن میشوم.» (4)و نیز آن حضرت(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس شرّ شکم و فرج و زبانش را نگاه دارد محفوظ است» (5)به وسیلۀ این سه شهوت بیشتر مردم هلاک میشوند از این رو پس از فراغت از شرح آفت شکمبارگی و همخوابگی به شرح آفتهای زبان پرداختیم.
از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)سؤال شد:«بیشترین چیزی که موجب داخل شدن مردم به بهشت میشود چیست؟فرمود:تقوای الهی و خوشخویی و از آنچه بیشترین مردم را وارد دوزخ میکند سؤال شد،فرمود:دو عضو میان تهی:دهان و فرج» (6)و ممکن است مقصود از دهان آفت زبان باشد زیرا دهان جایگاه زبان است و
1) (2) این حدیث را قضاعی از انس و دیلمی در مسند الفردوس از ابن عمر به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر نقل شده است.
2) (3) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3972 از سفیان بن عبد اللّه ثقفی روایت کرده است.
3) (4) ترمذی حدیث را در(سنن)،ج 9،ص 247 روایت کرده و گفته است:این حدیث حسن است.
4) (5) بخاری(در صحیح)و ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 248 روایت کردهاند و ترمذی گوید:این حدیث حسن صحیح و غریب است.
5) (6) بیهقی این حدیث را در الشعب از انس به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر نقل شده است.
6) (7) ابن ماجه این حدیث را به شمارۀ 4246 از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
محتمل است مقصود شکم باشد زیرا دهان منفذ آن است.
معاذ گوید:به پیامبر خدا عرض کردم:آیا به گفتههایمان مؤاخذه میشویم؟ فرمود:ای پسر جبل مادرت برایت بگرید،آیا چیزی جز نتایج و کاشتههای زبانهای مردم آنان را در آتش میافکند؟ (1)[پیامبر سخنان انسان را به کشتهای تشبیه کرده که با داس درو میشود و همان طور که داس تر و خشک و خوب و بد را با هم میدرود انسان پرحرف هر گونه سخنی را میگوید و خوب و بد را از هم جدا نمیکند،حاشیۀ سنن.] عبد اللّه ثقفی گوید:«به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض کردم:از مطلبی برایم سخن بگو که به آن چنگ در آویزم،فرمود:بگو:پروردگارم خداست،آنگاه پایدار بمان، و گفت:عرض کردم:ای رسول خدا از چه چیز بیشتر بر من میترسی؟پیامبر زبانش را گرفت سپس فرمود:از این» (2)انس بن مالک گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ایمان بندهای راست نشود تا دلش راست نشود و دلش راست نشود تا زبانش راست نشود،و کسی که همسایهاش از شرّش در امان نباشد وارد بهشت نمیشود.» (3)و نیز آن حضرت(صلی الله علیه و آله)فرمود:و هر که از سالم ماندن شادمان میشود،پس همواره ساکت باشد.» (4)از سعید بن جبیر بهصورت مرفوع از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:
«هرگاه آدمیزاده به بامداد در آید تمام اعضایش نیز به بامداد در میآیند و از
1) (8) ابن ماجه این حدیث را به شمارۀ 3973 در حدیثی طولانی از حدیث معاذ روایت کرده است.
2) (9) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9 ص 249 روایت کرده و پیش از این گذشت،و دارمی در(سنن)،ج 2،ص 299 نقل کرده است.
3) (10) این روایت را احمد(در مسند)و ابن ابی الدنیا در الصمت روایت کردهاند و هر دو راوی از روایت علی بن مسعدۀ باهلی از قتاده از انس روایت کردهاند چنان که در التّرغیب و الترهیب،ج 3،ص 528 آمده است.
4) (11) ابن ابی الدنیا این حدیث را در الصمت و ابو الشیخ در فضائل الاعمال و غیر از آن دو روایت کردهاند چنان که در الترغیب،ج 3،ص 536 آمده است.
زبان میخواهند که نسبت به ما از خدا بترس زیرا اگر تو راست باشی ما راستیم و اگر کج باشی کج شویم.» (1)از ابن مسعود روایت شده که بر کوه صفا در حال تلبیه(لبیک گفتن) میگفت:ای زبان سخن خیر بگو تا غنیمت بری یا سکوت کن تا سالم بمانی پیش از این که پشیمان شوی.به او گفتند:ای ابو عبد الرحمن آیا این سخنی است،که خود میگویی یا شنیدهای؟گفت:شنیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرمود:«بیشترین گناه آدمیزاده از زبان اوست.» (2)ابن عمر گوید:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که زبانش را نگاه دارد خدا عیبش را بپوشاند،و هر که مالک خشم خود باشد،خدا او را از عذاب خود نگاه دارد،و هر که از خدا پوزش بخواهد خدا پوزش او را بپذیرد.» (3)روایت شده که معاذ بن جبل به رسول خدا(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:مرا سفارش فرما فرمود:خدا را بپرست به طوری که گویا او را میبینی،و خود را در شمار مردگان حساب کن،و اگر خواهی تو را از چیزی مهمتر از تمام اینها خبر دهم و با دست خود به زبانش کرد.» (4)از صفوان بن سلیم روایت شده که گفت:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آیا به شما خبر دهم از آسانترین عبادتهای بدن که سکوت و خوشخویی است.» (5)
1) (12) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 247 روایت کرده است و بجای تستکفی اللسان(تکفّر اللسان)از باب تفعیل آمده است به این معنی که به او یادآور میشود از خدا بترسد و حرف یاوه نگوید.
2) (13) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت و بیهقی در السعب به سندی حسن روایت کرده چنان که در المغنی است و طبرانی به سندی صحیح روایت کرده چنان که در التّرغیب،ج 534،3 آمده است.
3) (14) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت به سندی حسن روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
4) (15) این حدیث را نیز ابن ابی الدنیا در الصمت به سندی جیّد روایت کرده چنان که در الترغیب،ج 3،ص 532،نقل شده است.
5) (16) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت به صورت مرسل روایت کرده چنان که در الترغیب،ج 3،ص 533 نقل شده و ابو الشیخ در طبقات المحدثین از حدیث ابو ذر و ابو الدرداء به صورت مرفوع روایت کرده است.
ابو هریره گوید:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که به خدا و روز جزا ایمان دارد،باید سخن خیر بگوید یا سکوت کند.» (1)حسن گفت:برای ما نقل شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا بیامرزد بندهای را که سخن خیر بگوید و بهره برد یا سکوت کند تا سالم بماند.» (2)سفیان گوید:به عیسی(علیه السلام)گفتند:ما را به کاری راهنمایی کنید که با آن داخل بهشت شویم،فرمود:هرگز حرف نزنید،گفتند:توان آن را نداریم،فرمود:
پس جز سخن خیر نگویید.
سلیمان بن داود(علیه السلام)گفت:«اگر سخن گفتن نقره است،پس سکوت طلاست.» از براء بن عاذب روایت شده که گفت:«عربی بیابانی خدمت رسول خدا آمد و گفت:مرا به کاری راهنمایی کن که با آن وارد بهشت شوم،فرمود:
گرسنه را غذا و تشنه را آب بده و امر به معروف و نهی از منکر کن،و اگر نتوانستی زبانت را از سخنی که خیر نیست نگاهدار.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«زبانت را جز از سخن خیر حفظ کن زیرا با این کار بر شیطان غالب میشوی.» (4)و نیز فرمود:«خدا در کنار زبان هر گویندهای حاضر است پس لازم است هر کسی در آنچه میگوید تقوا پیشه کند.» (5)و نیز فرمود:«هرگاه مؤمن را بسیار خاموش و سنگین دیدید به او نزدیک
1) (17) حدیث را مسلم در(صحیح،).ج 1،ص 49 در ضمن حدیثی روایت کرده است.
2) (18) این حدیث را ابو الشیخ از ابو امامه به سندی ضعیف روایت کرده و نظیر آن را بیهقی در الشعب از انس و از حسن به صورت مرسل و به سندی حسن روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر نقل شده است.»
3) (19) این حدیث را طیالسی در مسند البراء به شماره 739 در حدیثی نقل کرده است.
4) (20) طبرانی در الصغیر این حدیث را نقل کرده چنان که در الترغیب،ج 3،ص 532 آمد است.
5) (21) این حدیث را ابن ابی شیبه و احمد در الزهد و حکیم ترمذی از عمر بن ذر از پدرش از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده چنان که در الدّر المنثور،ج 6،ص 105 روایت شده است.
شوید که حکمت القا میکند.» (1)ابن مسعود گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مردم سه دستهاند غانم،سالم و شاجب:غانم کسی است که یاد خدا میکند؛سالم کسی است که ساکت است؛ شاجب کسی است که در باطل فرومیرود.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«زبان مؤمن در پس قلب اوست.هرگاه بخواهد سخنی بگوید در دل میاندیشد،آنگاه با زبان آن را امضاء میکند،و زبان منافق در پیش دل اوست و هرگاه به چیزی تصمیم بگیرد،با زبان امضاء میکند و در دل به آن نمیاندیشد.» (3)عیسی(علیه السلام)فرمود:«عبادت ده جزء است،نه جزء در سکوت و یک جزء در فرار از مردم است.» پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که بسیار سخن گوید اشتباهش بسیار باشد و هرکه بسیار اشتباه کند گناهش بسیار باشد و هر که بسیار گناه کند دوزخ برایش سزاوارتر است.» (4)میگویم:در کتاب مصباح الشریعة از مولایمان امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«سکوت شعار کسانی است که از حقایق گذشته آگاهند و قلم دربارۀ آنها خشک میشود(چیزی به عنوان گناه ثبت نمیکند)؛سکوت،کلید تمام راحتیهای دنیا و آخرت است و موجب خشنودی پروردگار و سبک شدن
1) (22) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4101 چنین نقل کرده است«اذا رایتم الرجل قد اعطی زهدا فی الدنیا و قلّه منطق فاقتربوا منه فانه یلقی الحکمة،هرگاه مردی را دیدید که در دنیا زهد و کمحرفی داده شده به او نزدیک شوید که او حکمت منتقل میکند»
2) (23) عراقی گوید:این حدیث را طبرانی و ابو یعلی از حدیث ابو سعید خدری روایت کردهاند و در آن حدیث(المجالس ثلاثه)دارد و ابن عدی این حدیث را ضعیف دانسته است و من آن را در حدیث ابن مسعود نیافتم.
3) (24) عراقی گوید:من این حدیث را به صورت مرفوع نیافتهام و فقط خرائطی در مکارم الاخلاق از روایت حسن بصری نقل کرده گوید:کانوا یقولون
4) (25) این حدیث را طبرانی در الاوسط از ابن عمر روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر نقل شده است.
حساب و مصونیّت از لغزشها و اشتباهات است؛خدا سکوت را پوششی برای نادان و زینتی برای عالم قرار داده است؛در سکوت مصونیّت از خواهشهای نفسانی و تمرین نفس و شیرینی عبادت و برطرف شدن قساوت قلب،و پاکدامنی و مروّت و ظرافت وجود دارد؛بنابراین در زبانت را از آنچه برایت عوض دارد،ببند،بهویژه هرگاه برای سخن گفتن در راه خدا و برای خدا شخص لایق و یاوری نیابی.ربیع بن خثیم کاغذی در برابر خود مینهاد و هر چه سخن میگفت مینوشت و شب به محاسبه میپرداخت و سخنانی را که به نفع و ضررش بوده بررسی میکرد،و میگفت:آه افراد ساکت رها شدند و ما باقی ماندیم.یکی از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)سنگریزهای در دهانش مینهاد و هرگاه میخواست سخنی بگوید که میدانست برای خدا و در راه خداست آن را از دهانش بیرون میآورد،زیرا بیشتر اصحاب پیامبر همانند کسانی که در آستانۀ غرق شدن هستند نفس میکشیدند و همچون بیماران سخن میگفتند.تنها عامل نابودی مردم سخن گفتن و عامل رهایی آنها سکوت است.پس خوشا به حال کسی که شناخت سخن درست از نادرست نصیب وی شده باشد و سکوت و فوائد آن را بداند،زیرا این حالت از اخلاق پیامبران و شعار برگزیدگان است و هر کس ارزش سخن را بداند بهتر ملازم سکوت میشود و هر که بر نکتههای سکوت دست یابد و امین گنجینههای آن شود سخن گفتن و سکوتش همه عبادت است و از این عبادتش فقط خدای جبّار آگاه میشود.» (1)در همان کتاب از حضرت صادق(علیه السلام)نیز روایت شده که فرمود:«سخن اظهار کردن صفا و تیرگی و دانایی و جهلی است که در دل وجود دارد.
امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:مرد در زیر زبانش پنهان است.بنابراین سخنت را بسنج و آن را بر عقل و معرفت عرضه کن؛پس اگر برای خدا و را در راه خداست بر زبان ران،و اگر جز این است سکوت به از حرف زدن است و هیچ عبادتی برای اعضای بدن در پیشگاه خدا کمخرجتر و پرارجتر از سخنی نیست
1) (26) مصباح الشریعة،باب بیست و هفتم در سکوت.
که در آن خشنودی خدا باشد و برای خدا و انتشار نعمتهای خدا در میان بندگانش انجام شود،مگر نمیبینی که خدای سبحان میان خود و پیامبرانش چیزی که به وسیلۀ آن اسرار علوم پنهان و وحی خود را آشکار سازد جز سخن گفتن قرار نداد همچنین میان پیامبران و امّتها!بنابراین ثابت شد که بهترین وسیله و ظریفترین عبادت سخن گفتن است و همچنین از آفت زبان گناهی سنگینتر و از نظر کیفر در نزد خدا سریعتر و از نظر نکوهش دشوارتر و از لحاظ منفور شدن در نزد مردم مؤثرتر وجود ندارد.زبان ترجمان باطن،و خبرنگار دل است،و به وسیلۀ آن آنچه در درون آدمی است آشکار میشود و بر اساس زبان در روز قیامت به اعمال مردم رسیدگی میشود.سخنی که برای غیر خدا باشد شرابی است که عقلها را مدهوش میکند،و هیچ مجرمی سزاوار نیست در زندان بسیار بماند،جز زبان،یکی از حکیمان گوید:زبانت را از سخن زشت حفظ کن و اگر بتوانی در گفتن سخن خوب سکوت نکن.امّا وقار و آرامش برای صاحبانش صورتی زیبا و والا از سوی خدای سبحان است و آنان امین رازهای خدا در روی زمین هستند.» (1)
(1)ابو حامد گوید:امّا آثار و گفتار بزرگان-طاوس گوید:زبانم درندهای است،اگر رهایش سازم مرا میخورد.
وهب بن منبّه گوید:در حکمت آل داود است:بر خردمند لازم است که آگاه به زمان خود باشد و زبانش را حفظ کند و به کار خود روی بیاورد.» (2)حسن گوید:کسی که زبانش را حفظ نکند دینش محفوظ نماند.
اوزاعی گوید:عمر بن عبد العزیز به ما نوشت:امّا بعد کسی که بسیار به یاد مرگ باشد از دنیا به کم خشنود میشود،و هر کس سخن خود را جزء اعمالش
بشمارد،سخنش در آنچه به او مربوط نیست کم میشود.
یکی از بزرگان گوید:سکوت برای انسان دو نتیجه به همراه میآورد:
سلامتی در دینش و درک رفیقش.
محمد بن واسع به مالک بن دینار گفت:ای ابو یحیی نگاه داشتن زبان برای مردم از نگاه داشتن طلا و نقره دشوارتر است.
یونس بن عبید گوید:هیچ کس نیست که زبانش به قلبش مرتبط باشد،مگر این که خوبی و صلاح آن را در دیگر اعمالش دیدم.
حسن گوید:در نزد معاویه مردم سخن میگفتند و احنف خاموش بود.
گفتند:تو را چه شدهای ابو بحر که سخن نمیگویی؟گفت:اگر دروغ بگویم از خدا میترسم و اگر راست بگویم از شما ترسانم.
ابو بکر بن عیّاش گوید:چهار تن از شاهان بر نکوهش سخن گویی گرد آمدند.شاه هندوستان،شاه چین و کسری(شاه ایران)و قیصر(شاه روم).یکی از آنان گفت:من بر آنچه گفتهام پشیمانم و بر آنچه نگفتهام پشیمان نیستم.
دیگری گفت:من هرگاه سخنی بگویم سخن بر من مسلّط است نه من بر او و هرگاه سخنی نگویم من بر سخن مسلّطم.سوّمی گفت:از کسی که سخن میگوید در شگفتم اگر سخنش به او برگردد به او زیان رساند و اگر بر نگردد به او بهرهای نرساند.چهار میگفت:من بر ردّ آنچه نگفتهام تواناترم تا بر ردّ آنچه گفتهام.
گویند:منصور بن معتز چهل سال پس از عشای آخر سخن نگفت.
گویند:ربیع بن خیثم بیست سال سخن نگفت و هرگاه صبح میشد دوات و کاغذ و قلمی در جلو خود مینهاد و تمام سخنانش را مینوشت.آنگاه شبانگاه اعمال خود را محاسبه میکرد.
(1)اگر بگویی:علّت این همه فضیلت برای سکوت چیست،باید بدانی که علّتش آفتهای زیاد زبان است که عبارتند از:اشتباه،دروغ،سخنچینی،غیبت،
ریا،دورویی،دشنام،مجادله،خودستایی،دشمنی،زیادهگویی،فرو رفتن در باطل،تحریف،فزونی و کاستی،مردم آزاری و پردهدری.این است آفتهای بسیاری که به زبان مربوط میشود و بر زبان سنگین نیست و در دل نیز شیرین است و عواملی چون طبیعت انسان و شیطان آدمی را بر انجام آنها تحریک میکنند.بنابراین کسی که در آن آفات فرورود کمتر میتواند بر زبانش افسار بزند و در هرجا واجب است رهایش کند و هرجا واجب نیست او را باز دارد؛ زیرا چنان که شرح آن خواهد آمد این کار از علوم دشوار است.و فرو رفتن در سخن خطر و در سکوت سلامتی است؛از این رو فضیلت سکوت بسیار است با توجّه به این که باید همّت فراهم آید و وقار دوام یابد و برای اندیشه و عبادت و یاد خدا و ایمنی از پیامدهای سخن گفتن در دنیا و حساب آن در آخرت کوشش شود.خدای متعال میفرماید: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ . (1)
و این که سخن چهار قسم است تو را به فضیلت مداومت بر سکوت راهنمایی میکند.یک نوع سخن ضرر خالص است و نوعی بهرۀ خالص است و نوعی هم ضرر دارد و هم بهره و نوع دیگری است که نه ضرر دارد و نه بهره.امّا آن نوعی که فقط ضرر دارد باید در آن سکوت کرد و نیز از سخنی که ضرر و بهره دارد و ضررش با بهره برابر نیست باید پرهیز کرد،امّا سخنی که نه فایده دارد نه ضرر زاید است و سرگرم شدن به آن هدر دادن وقت است و عین ضرر است.بنابراین فقط نوع چهارم که سودمند است باقی میماند و در این نوع سخن نیز خطر هست،زیرا با سخنی که آلوده به گناه است چون ریا،سازشکاری، غیبت،خودستایی و سخن زاید به گونهای آمیخته میشود که درک آن مشکل است.بنابراین انسان در این نوع سخن نیز از خطر مصون نیست.هر کس آفتهای دقیق زبان را بشناسد بر اساس آنچه یاد خواهیم کرد بیقین بداند که آنچه پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود.جداکنندۀ حق از باطل است و آنجا که فرمود:«هر کس
1) (29) ق/18:انسان هیچ سخنی را تلفّظ نمیکند مگر این که نزد او فرشتهای مراقب و آماده برای انجام مأموریّت است.
سکوت کرد نجات یافت»، (1)به خدا گوهرهای حکمت و سخنان جامع را در اختیارمان قرار داده است و تکتک سخنان آن حضرت دریایی از معانی است که جز علمای ویژه آن را نمیشناسند و در آفاتی که بزودی یاد خواهیم کرد و دشواری پرهیز از آنها،مطلبی است که به خواست خدا حقیقت آن را به شما میشناساند.
(1) و از سبکترین آنها آغاز کرده و اندک اندک به سوی سختترین آنها میرسیم و سخن از غیبت و سخنچینی و دروغ را در آخر خواهیم آورد،زیرا مطالعه در آنها طولانیتر است و بیست آفت است.
(2)باید بدانی که بهترین حالات تو این است که کلماتت را از تمام آفتهای یاد شده حفظ کنی که عبارتند از:غیبت،دروغ،مجادله،نفاق و جز اینها و سخن مباح بگویی که در آن هرگز ضرر خودت و مسلمانی نباشد و اگر سخنی بگویی که بدان نیازی نداری اتلاف وقت کرده و مؤاخذه میشوی و باید کردار پست را به کردار خوب تبدیل کنی زیرا اگر رشتۀ سخن را به اندیشه برگردانی بسا که در هنگام فکر کردن از وزش نسیم رحمت خدا دری بر تو گشوده شود که بسیار سودمند باشد،چون اگر تسبیح و تهلیل خدا بگویی و یاد خدا کنی بیقین برایت بهتر است.چه بسا سخنی که با آن قصری در بهشت ساخته شود و هر کس بتواند گنجی به دست آورد و بجای آن مقداری گل و خاک بردارد که از آن سودی نمیبرد،زیانی آشکار کرده است.و این مثل کسی است که یاد خدا را ترک کند و به کار مباحی سرگرم شود که به حال او نفعی ندارد.چنین شخصی اگر چه مرتکب گناه نشده امّا ضرر کرده است از آنجا که بهرۀ زیادی را که ذکر خداست از دست داده است؛سکوت مؤمن تفکّر،نگاهش عبرت و گفتارش فقط
1) (30) این حدیث پیش از این از دارمی و احمد روایت شده است.
ذکر خداست،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)چنین فرموده است؛ (1)بلکه سرمایۀ بنده فرصتهایی است که در اختیار دارد و هرگاه آنها را در جایی مصرف کند که بیثمر است و ثوابی را با آنها نیندوزد سرمایهاش را تباه ساخته است از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نشان خوب بودن اسلام شخص این است که آنچه به او مربوط نیست رها کند» (2)بلکه بالاتر از این حدیث وارد شده است.
انس گوید:نوجوانی از لشکر اسلام در روز احد شهید شد و بر شکمش از گرسنگی سنگی بسته بود.پس مادرش خاک را از صورتش زدود و گفت:
پسرکم بهشت گوارایت باد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از کجا میدانی(اهل بهشت است)شاید سخنان بیربطی گفته باشد و از سخنی که به او ضرری نداشته خودداری کرده باشد.» (3)در حدیث دیگری است:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)کعب را نیافت،از حال او پرسید عرض کردند بیمار است.پس به قصد دیدار او بیرون آمد و چون بر او وارد شد گفت:ای کعب مژده باد تو را.مادرش گفت:ای کعب بهشت بر تو گوارا باد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:این زن که جلوتر از خدایی حکم میکند که به او سوگند یاد میشود کیست؟کعب گفت:این زن مادر من است.فرمود:ای مادر کعب از کجا میدانی کعب به بهشت میرود شاید سخنی بیربط گفته باشد یا از سخنی
1) (31) عراقی گوید:برای این حدیث اصلی نیافتم.لیکن کلینی در کافی،ج 2،ص 237 در حدیثی از حضرت صادق از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده که«ان اولیاء اللّه سکتوا فکان سکوتهم ذکرا و نظروا فکان نظرهم عبرة و نطقوا فکان نطقهم حکمة و مشوا فکان مشیهم بین الناس برکة...تا آخر حدیث.اولیاء سکوت میکنند و سکوتشان یاد خداست و مینگرند و نگریستن آنها عبرت است و سخن میگویند و سخن گفتن آنها حکمت است و راه میروند و راه رفتن آنها در میان مردم برکت است.
2) (32) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3976 روایت کرده است.
3) (33) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 196 روایت کرده است:این حدیث عجیب است و در آن آمده است«فلعلّه تکلّم فیها لا یعنیه او بخل بها لا ینقصه»و ابن ابی الدنیا این حدیث را در الصمت به همان لفظ مصنّف روایت کرده است.
که او را بینیاز نمیکند مانع شده باشد.» (1)معنای حدیث این است که بهشت بر کسی گواراست که مورد محاسبه واقع نشود و هر کس سخنی بیربط بگوید به خاطر آن محاسبه خواهد شد،اگر چه سخنش مباح باشد.پس با محاسبۀ دقیق اعمال،بهشت بر او گوارا نیست،چه آن خود نوعی عذاب است.
از محمّد بن کعب روایت شده که گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نخستین کسی که از این در وارد شود مردی بهشتی است پس مردی به نام عبد اللّه بن سلام وارد شد و جمعی از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله)برخاسته به طرف او رفتند و جریان را به او خبر دادند و گفتند:ما را از مطمئنترین کاری که داری و به آن امیدواری خبر بده،گفت:من ضعیفم و مطمئنترین عملی که با آن به خدا امیدوارم سلامتی سینه و اندیشه و ترک سخنی است که به من ارتباط ندارد. (2)
ابو ذر(رض)گوید-پیامبر(صلی الله علیه و آله)به من فرمود:«آیا به تو بیاموزم عملی را که بر بدن سبک و در میزان(عمل)سنگین است؟عرض کردم:آری ای پیامبر خدا.فرمود:آن عمل سکوت و خوشخویی و ترک سخن بیربط است.» (3)مجاهد گوید:شنیدم ابن عباس میگفت:پنج چیز است که بهتر از تعداد بسیار شتران ایستادهای است که نعمت به شمار میآیند:سخنی که به تو مربوط نیست مگو که زاید است.و از گناه آن در امان نیستی؛و راجع به سخنی که مربوط به توست سخن مگو تا جایی برایش بیابی،زیرا بسا انسانی که سخنی مربوط به خود را بگوید و در جایش نگوید و گرفتار آید؛و با شخص بردبار و نادان مجادله نکن زیرا بردبار با سکوت خود تو را خشمگین سازد و نادان با گفتارش تو را آزار دهد؛و از برادرت یاد کن به اموری که اگر تو غایب شدی
1) (34) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت از حدیث کعب بن عجره به سندی جیّد روایت کرده است جز این که ظاهرا میان صحابی و آن راوی که از صحابی روایت کرده فاصلۀ زمانی وجود دارد چنان که در المغنی آمده است.
2) (35) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
3) (36) این حدیث را بزّاز و طبرانی و ابو یعلی بدون«و ترک ما لا یعینک»روایت کردهاند و بیهقی در الشعب با همان جمله روایت کرده است چنان که در الترغیب،ج 3،ص 533 آمده است.
دوست داری او دربارهات بگوید؛و از سخنی او را معاف بدار که دوست داری تو را معاف بدارد،و مانند شخصی کار کن که معتقد است در برابر نیکی پاداش میگیرد و در برابر گناه کیفر میشود. (1)
به لقمان حکیم گفته شد:حکمتت چیست؟گفت:از آنچه ضرورتی ندارد سؤال نمیکنم و در کاری و سخنی که به من ارتباط ندارد خود را به زحمت نمیاندازم.
مورّق عجلی گوید:بیست سال است که من در جستجوی چیزی هستم و بر آن دست نیافتم و از جستجوی آن نیز باز نایستادم.گفتند آن چیست؟گفت:
سکوت در مورد آنچه به من مربوط نیست.
دیگری گفته است:به آنچه مربوط به تو نیست نپردازد و از دشمنت کنارهگیری کن،و از دوست خود بپرهیز مگر امین باشد؛و امین کسی است که از خدا میترسد.و با شخص گنهکار همنشینی مکن که کارهای زشت او را بیاموزی و او را بر راز خود آگاه مساز و در کار خود با کسانی که از خدای متعال میترسند مشورت کن.تعریف ما لا یعنیک(سخن بیفایده و بیارج) این است که سخنی بگویی که اگر آن را نگویی نه گناهی کردهای و نه در حال و آینده ضرری خواهی کرد،مثل این که با گروهی بنشینی و داستانهای مسافرتت و دیدنیهایی را که دیدهای از قبیل کوهها و رودخانهها و وقایع سفر و پوشاک و خوراکهای خوبی که خوردهای و وقایع و امور شگفتی که در شهرهای مهمّ مشاهده کردهای نقل کنی،اینها اموری است که اگر نسبت به آنها خاموش بمانی گناه نکرده و زیان نبردهای و هرگاه سخت بکوشی که به داستانهایت سخن کم یا زیاد نیفزایی و به مشاهدات مهمّ خود نبالی و غیبت کسی یا نکوهش از چیزی نکنی با تمام این اوصاف وقت خود را تلف کردهای و کجا از آفتهای یاد شده سالم میمانی.از جملۀ سخنان بیربط است که از دیگری بپرسی چیزی را
1) (37) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت روایت کرده چنان که در الترغیب و الترهیب، ج 3،ص 535 آمده است.
که به تو مربوط نمیشود،چه در سؤال وقت خود را تلف کردهای و رفیق خود را نیز ملزم به تلف کردن وقت کردهای و این در وقتی است که از آن سؤال بلایی برنخیزد،و در بیشتر سؤالها آفتهایی است،زیرا تو از عبادت دیگری میپرسی و میگویی:آیا روزهای؟اگر بگوید آری،اظهار عبادت میکند و داخل ریا میشود،و اگر داخل ریا نشود نامش از دفتر کسانی که عبادت نهانی دارند حذف میشود و عبادت پنهانی به درجاتی از عبادت آشکار افضل است و اگر بگوید:روزه نیستم،دروغگو است و اگر سکوت کند تو را تحقیر کرده و از آن آزرده میشوی،و اگر در جواب دادن چارهجویی کند نیاز به زحمت و رنج دارد.پس تو او را با سؤال کردن در معرض ریا یا دروغ یا تحقیر دیگری یا زحمت در چاره دفع سؤال قرار دادهای،و همچنین است سؤال از دیگر عبادتهای او،و پرسش از تمام آنچه پنهان میدارد و از آن شرم دارد؛و سؤال تو از آنچه به دیگری میگوید و از او میپرسی:چه میگویی و در چه حالی،و همچنین انسانی را در راه میبینی و میگویی:از کجایی؟بسا که مانعی در گفتن و ذکر آن دارد.پس اگر آن را ذکر کند آزاد شود و حیا کند و اگر تصدیق نکند به دروغ افتد و تو سبب دروغگویی او شدهای.همچنین از مسألهای سؤال میکنی که به آن احتیاج نداری،پس شخص مورد سؤال بسا که به خودش اجازه ندهد که بگوید:نمیدانم و بدون بینش پاسخ دهد و مقصودم از سخن گفتن بیربط این نوع سخنان(یاد شده)نیست،زیرا به این سخنان گناه یا ضرر راه مییابد، همانا نمونۀ سخن بیربط موردی است که از لقمان روایت شده که بر داود(علیه السلام) وارد شد در حالی که زره میبافت و پیش از آن زره بافتن را ندیده بود و از آنچه میدید به شگفت آمد و خواست دربارۀ زره از او بپرسد.پس حکمت لقمان مانع از سؤال شد و خویشتنداری کرد و نپرسید و چون زره را تمام کرد برخاست و آن را پوشید و گفت:زره خوبی است برای جنگ،پس لقمان گفت:
سکوت حکمت است و کم است کسی که سکوت اختیار کند.یعنی بدون سؤال از زره و فایده آن آگاه شد و از سؤال بینیاز گردید.گفته شده یک سال به نزد
داود آمد و رفت داشت و میخواست از زره آگاه شود ولی سؤال نکرد.بنابراین در چنین سؤالاتی هرگاه ضرر و پردهدری و افتادن در ریا و دروغ نباشد از سؤالات بیربط است و ترک آن نشان دینداری است.
این بود تعریف سخنی که به انسان مربوط نیست امّا عاملی که موجب این سخنان بیربط میشود حریص بودن انسان بر شناخت چیزی است که بدان احتیاج ندارد و یا میخواهد سخن را به عنوان جلب محبّت و دوستی گسترش دهد یا با داستانهای بیفایده وقت بگذراند.درمان تمام اینها آن است که بداند مرگ پیش روی اوست و در برابر هر کلمهای مسئول است و نفسهایی که میکشد سرمایه اوست،و زبانش همچون توری است که میتواند با آن حور العین را شکار کند.پس مهمل گذاشتن و ضایع ساختن زبان زیان است.این درمان زبان از نظر علم است و امّا درمان آن از نظر عمل گوشهگیری است و این که در دهانش سنگی بگذارد و نسبت به برخی از آنچه مربوط به اوست سکوت اختیار کند تا زبان وی به ترک سخنی که به او مربوط نیست عادت کند،و حفظ زبان در این مورد بر کسی که از مردم کناره نگرفته است به راستی سخت است».
(1)سخن زاید نیز نکوهیده است و این شامل مسائلی میشود که به ما مربوط نیست؛و نیز بیش از حد لازم سخن گفتن دربارۀ مسائلی که به خود ما مربوط میشود.کسی که قصد کاری را دارد میتواند با سخن مختصری بگوید و ممکن است آن را بزرگ و تکرار کند.مثلا هرگاه مقصودش با یک کلمه برآید دو کلمه بگوید در این صورت کلمۀ دوّم زاید بر نیاز است و با توجّه به سخنان سابق این کار نیز نکوهیده است،اگر چه در آن گناه و زیانی نباشد.
عطاء بن ابی ریاح گوید:به راستی آنها که پیش از شما بودند سخنان زاید و بیهوده را نمیپسندیدند و بجز قرآن و سنّت رسول خدا یا امر به معروف و نهی از منکر و سخن مورد نیاز در زندگانی که از آن ناگزیری،همه را سخن زاید
میشمردند.آیا انکار دارید که: إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظِینَ کِراماً کاتِبِینَ . (1)
عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ . (2)
آیا یکی از شما شرم ندارد اگر نامهای را که در آغاز روزش املا کرده بگشاید و ببیند نوشتههای آن نامه سخنانی است که به کار دین و دنیایش مربوط نمیشود؟ از یکی از صحابه روایت شده که گفت:شخصی با من سخن میگوید که پاسخ دادن آن در نزد من گواراتر از آب سرد بر تشنه است ولی من جوابش نمیدهم از ترس این که سخنم زائد باشد.مطرف گوید:باید شکوه خدا در دلهایتان بسیار باشد.پس نام خدا را نبرید مثلا،در جایی که یکی از شما به سگ و درازگوش بگوید اللّهم اخزه خدایا او را ذلیل و خوار کن.
باید دانست که سخن زاید و بیفایده محدود نیست،بلکه اهمّ آن در قرآن مشخّص شده است[آنجا که]خدای متعال فرمود: لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النّاسِ . (3)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خوشا به حال کسی که زبانش را از سخن زاید نگاه دارد و مال اضافی خود را ببخشد» (4)پس ببین چگونه مردم در این مورد کار را وارونه کردهاند مال زاید را نگاه داشته و سخنان زاید زبان را آزاد گذاشتهاند.
از مطرف بن عبد اللّه از پدرش روایت شده که گفت:با گروهی از بنی عامر خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسیدیم.پس آن گروه گفتند:تو پدر ما،و سرور ما، برترین ما از نظر فضیلت،و بلندقامتترین مایی،تو اصل و ریشۀ شرافتی،و تو و تو.
1) (38) الانفطار 10-11:بدون شک نگهبانی بر شما گمارده شده والامقام و نویسنده(اعمال نیک و بد شما).
2) (39) -ق/17-18:دو فرشتۀ راست و چپ که ملازم انسان هستند.
3) (40) نسا/113:در بسیاری از سخنان در گوشی(و جلسات محرمانه)آنها سودی نیست مگر کسی که(به این وسیله)امر به کمک به دیگران یا کار نیک یا اصلاح در میان مردم کند.
4) (41) این حدیث را ابن شعبه در التحف،ص 30،به صورت مرسل و بیهقی از رکب المصری روایت کردهاند چنانکه در الدّر المنثور،ج 3،ص 221 به همان صورت مرسل آمده است.
پس پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«حرفتان را بگویید ولی شیطان هوای نفسانی شما را نیاراید و عقلتان را نبرد.» (1)این حدیث است به این که زبان هرگاه در ستایش دیگران رها شود اگر چه سخن صواب باشد،بیم آن میرود که شیطان عقلش را به ستایش زایدی که نیازی به آن نیست سوق دهد.
ابن مسعود گوید:شما را از سخن زاید بر حذر میدارم پس آن سخنی که حاجت انسان را بر آورد کافی است.
از مجاهده نقل شده که گوید:«به راستی که سخن نوشته میشود حتّی اگر شخصی فرزند خود را ساکت کند و به او بگوید:بزودی برایت چنین و چنان میخرم یک دروغ برایش نوشته میشود».
میگویم:از طریق راویان شیعه چنین دروغی مجاز شمرده شده است. (2)
غزالی گوید:حسن گفت:ای فرزند آدم نامهای برایت گشوده شده و دو فرشته بزرگوار بر آن گماشته شدهاند و کار تو را مینویسند،هر کار خواهی انجام بده بسیار یا کم.
روایت شده که سلیمان بن داود(علیه السلام)یکی از دیوهای خود را گسیل داشت و چند نفر را فرستاد که رفتارش را بنگرند و به او خبر دهند.پس به سلیمان گزارش کردند که دیو از بازار گذشت در حالی که سر بر آسمان برداشت و به مردم نگریست و سرش را تکان داد.سلیمان علّت را از او پرسید؛او گفت:از فرشتگان به شگفت آمدم که بر بالای سر مردم بسرعت مطالبی مینوشتند،و فرشتگانی که پایینتر از آنها بودند با شتاب آن مطالب را دیکته میکردند.
1) (41) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
2) (42) این حدیث را کلینی در کافی،ج 2،ص 342،به شمارۀ 18 از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:گویندۀ هر دروغی روزی مورد سؤال واقع میشود مگر در سه مورد:مردی که در جنگ خود به دروغ فکر کند که این دروغ گناهش از او برداشته شده یا مردی که میان دو نفر آشتی برقرار کند و با هر کدام به نوعی برخورد میکند تا آنها را آشتی دهد،یا مردی به خانوادهاش وعدهای دهد و قصد وفا کردن ندارد»
ابراهیم تمیمی گفت:مؤمن هرگاه قصد سخن کند بیندیشد.اگر برایش خیر باشد سخن بگوید و گرنه خود را نگاه دارد،و شخص فاجر همواره زبانش را رها میسازد.
عمرو بن دینار گوید:مردی در محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله)سخن گفت و بسیار گفت پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«زبانت چند در به خارج دارد؟گفت:لبان و دندانهایم،فرمود:آیا اینها کافی نبودند که جلو سخنت را بگیرند؟» (1)در روایت دیگری است که حضرت این سخن را دربارۀ مردی فرمود که وی را ستود و در سخن حریص و بیبند و بار بود.سپس فرمود:«به شخص چیزی داده نشده که بدتر از سخن زاید زبان باشد».
یکی از حکیمان گوید:هرگاه شخص در مجلسی باشد و سخنی او را به شگفت آورد باید سکوت کند.و اگر ساکت باشد و سکوت او را به شگفت آورد باید سخن بگوید.
یزید بن ابی حبیب گوید:از خصائل شخص دانشمند یکی آن است که سخن گفتن نزد او محبوبتر از شنیدن(سخن)نباشد،و اگر در مجلسی کسی را بیابد که به حدّ کافی سخن میگوید،وی سخن نگوید،چه در شنیدن سلامتی است و در سخن گفتن آراستن و فزونی و کاستی است.
ابو درداء زنی را دید که زبان دراز بود.پس گفت:اگر این زن لال بود برایش بهتر بود.
ابراهیم گفت:مردم از دو خصلت هلاک میشوند:مال بیش از حدّ و سخن زاید،یعنی سخنی که به او مربوط نیست.
این بود نکوهش پرحرفی و سخن زاید و عواملی که انسان را بر آن تحریک میکند و درمانش مطلبی است که در بحث سخن گفتن از آنچه به انسان مربوط نیست گذشت.
1) (43) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت به صورت مرسل روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
(1)و آن سخن گفتن از گناهان است،مثل این که حالات زنان و مجالس میگساری،و مقامات فاسقان،و در رفاه بودن ثروتمندان،و تکبّر ورزیدن شاهان و مراسم نکوهیده و احوال ناپسند آنان را نقل کند،زیرا بر زبان راندن تمام این گونه سخنان حرام است.ولی سخن گفتن دربارۀ کارهایی که به انسان مربوط نیست یا اگر مربوط است بیش از مقدار لازم سخن بگوید حرام نیست،بلکه ترک آن اولی است.آری،کسی که بسیار سخن میگوید در اموری که به او مربوط نیست ناگزیر در سخنان باطل فرورود.بیشتر مردم با هم مینشینند تا با سخن گفتن شادمان شوند ولی سخن آنان به غیبت از مردم یا فرو رفتن در باطل میانجامد،و چون کارهای باطل بسیار و گوناگون است،قابل شمردن نیست؛از این رو انسان از آن رها نمیشود جز این که به کارهای مهمّ دین دنیا که به او مربوط میشود اکتفا کند و در این سخن گفتن نیز ممکن است کلمهای بگوید که او را هلاک سازد در حالی که آن را کوچک میشمارد.
بلال بن حارث گوید:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به راستی که مرد سخنی میگوید که مورد رضای خداست و گمان میکند که با آن به مقداری ثواب میرسد،پس خدا با آن عمل خشنودی خود را برای او تا روز قیامت مینویسد، همانا مرد سخنی که موجب خشم خداست میگوید و گمان میکند مقدار معیّنی گناه بر او نوشته میشود پس خدا خشم خود را به وسیلۀ آن عمل تا روز قیامت بر او مینویسد.».بلال گفت:علقمه میگفت:حدیث بلال بن حارث مرا از سخنان بسیاری بازداشت. (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مرد سخنی میگوید تا همنشینانش بخندند و با آن
1) (44) این حدیث را ابن ماجه در حدیثی به شمارۀ 3969 از حدیث علقمة بن وقاص روایت کرده گوید:شنیدم بلال بن حارث مزنی صحابی یار رسول خدا(صلی الله علیه و آله)میگفت...تا آخر حدیث،و احمد در(سنن)،ج 3،ص 469،نیز روایت کرده است.
سخن به میزان فاصلۀ میان زمین و ثریّا سقوط میکند.» (1)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«در روز قیامت خطای کسانی از همه بیشتر است که بیشتر در باطل فرورفته باشند.خداوند در این آیه به آن فرموده است: وَ کُنّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِینَ . (2)و نیز آیۀ فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ . (3)
سلمان گوید:«در روز قیامت گناه کسانی از همه بیشتر است که در معصیت خدا بیشتر سخن گفته باشند.» (4)ابن سیرین گوید:مردی از انصار از مجلسی که مردم در آن بودند میگذشت ولی گفت:وضو بگیرید چرا که بعضی از گفتههای شما بدتر از حدث است.معنای فرو رفتن در باطل همین است و آن غیر از غیبت و سخنچینی و جز آنهاست که پس از این میآید،بلکه فرو رفتن در باطل،نقل کردن امور ممنوعی است که پیش از این گذشت یا آن که آدمی در رسیدن به آنها بیآنکه نیازی به نقل آن باشد چارهاندیشی کند و نیز فرو رفتن در نقل داستانهای مربوط به بدعتها یا ادیان فاسد تمام این موارد فرو رفتن در باطل به شمار میآید.
(1)لجاجت و نزاع،نهی شده است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«با برادرت لجاجت مکن و از شوخی با او بپرهیز و در وعدهای که به او میدهی خلف وعده نکن.» (5)
1) (45) این حدیث را بغوی در مصابیح،ج 2،ص 153،به همان صورت مؤلف و ابن ابی الدنیا از حدیث ابو هریره به سندی صحیح روایت کردهاند چنان که در المغنی آمده است.
2) (46) مدثر/45:و پیوسته با اهل باطل همنشین و همصدا بودیم.و احمد این حدیث را از حدیث ابن مسعود روایت کرده است.
3) (47) نساء/139:با آنها ننشینید تا به سخن دگری بپردازید.چنان که در الدّر المنثور،ج 2، ص 222،آمده است.
4) (48) این حدیث را ابن ابی شیبه و احمد در زهد از سلمان(رض)روایت کرده چنان که در درّ المنثور،ج 2،ص 221،آمده است.
5) (49) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 160 روایت کرده و گفته است این حدیث حسن و عجیب است.
و فرمود(صلی الله علیه و آله):«لجاجت را واگذارید چرا که حکمت آن را درک نمیکنی و از فتنۀ آن در امان نمیباشی.» (1)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که لجاجت را ترک کند با آن که حق با اوست در بلندترین نقطۀ بهشت برایش خانهای ساخته شود و هر کس لجاجت را ترک کند با آن که حق با او نیست برایش خانهای در اطراف بهشت ساخته شود.» (2)از ام سلمه(رض)روایت شده که گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نخستین چیزی که خدا از من پیمان گرفت و مرا از آن نهی فرمود پرستش بتها و میگساری و نزاع با افراد بود.» (3)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ گروهی پس از هدایت یافتن گمراه نشدند مگر این که به جدال و نزاع پرداختند.» (4)و نیز فرمود:«هیچ بندهای ایمانش کامل نشود تا نزاع و جدال را ترک کند اگر چه بر حق باشد.» (5)و نیز فرمود:«شش خصلت است که در هر که باشد به حقیقت ایمان میرسد:روزه گرفتن در تابستان،زدن دشمنان خدا با شمشیر(جهاد)،شتاب در نماز خواندن در روز ابری و بارانی،شکیبایی در مصیبتها،و شاداب وضو گرفتن در حال سختی،و ترک نزاع کردن در حالی که راستگوست.» (6)
1) (50) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت روایت کرده و در ابن مسعود سند را موقوف ساخته چنان که در المغنی روایت شده است.
2) (51) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 159 روایت کرده و پیش از این نقل شد.
3) (52) این حدیث را ابن ابی الدنیا و بیهقی و طبرانی به سندی ضعیف روایت کردهاند چنان که در المغنی و مجمع الزوائد،ج 1،ص 156،نقل شده.
4) (53) حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 48 از حدیث ابو امامه و احمد در(سنن)،ج 5،ص 252، روایت کردهاند.
5) (54) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در المغنی است.
6) (55) این حدیث را طبرانی در الکبیر از ابو مالک اشعری به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
لقمان به پسرش گفت:«پسرکم با علما ستیز مکن که تو را به خشم آورند.» بلال بن ابی سعید گوید:هرگاه دیدی که شخصی بسیار لجاجت میکند و خود رأی است در خسارت کامل است.
ابو دردا گوید:همین گناه برایت بس است که همواره نزاع کنی.
عیسی(علیه السلام)گوید:«هر که بسیار دروغ بگوید جمال او برود و هر که با مردم بستیزد مروّتش از بین برود و هر که بسیار غم بخورد تنش بیمار شود و هر که بدخو باشد روحش در عذاب باشد.» به میمون بن مهران گفته شد:تو را چه شده که با هیچ یک از برادرانت از روی کینه و نفرت جدا نشدی گفت:زیرا با او مجادله و نزاع نمیکنم.مطالبی که در نکوهش مجادله و نزاع وارد شده بسیار است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کفّاره هر نزاعی دو رکعت نماز است» (1)و مراء عبارت از هر گونه اعتراض به سخن دیگران با ایراد گرفتن لفظی یا معنوی است یا آن که گوینده قصد مراء کند،و ترک مراء عبارت از ترک انکار و اعتراض بر سخن دیگران است.بنابراین هر سخنی را شنیدی اگر حق باشد آن را تصدیق کن و اگر باطل است و مربوط به دین نیست سکوت کن.ایراد گرفتن بر سخن دیگران ایراد یا بر لفظ اوست که از نظر نحو یا لغت یا عربی بودن اشکال دارد یا از نظر نظم و ترتیب که رعایت تقدیم و تأخیر نشده است،اشکال اوّل از کوتاهی در معرفت سرچشمه میگیرد و اشکال دوّم از طغیان کردن زبان حاصل میشود و هر چه باشد هیچ دلیلی برای اظهار ایراد وجود ندارد.و گاه ایراد گرفتن بر معنای سخن دیگری است،چنان که بگویی:مطلب آن طور که تو میگویی نیست و در فلان و فلان مورد اشتباه کردهای،و یا گوینده،قصد ایراد میکند مثل این که بگوید:این سخن حقّ است ولی تو از این سخن قصد حق نداری و مغرضی و
1) (56) حدیث را طبرانی در الکبیر از حدیث ابو امامه به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
نظیر این حرفها و این نوع سخن اگر در مسئله علمی روی دهد بسا که جدل نامیده شود که آن نیز نکوهیده است بلکه لازم است در این مورد سکوت شود یا سؤال به منظور بهره بردن باشد نه عناد و انکار،یا با ظرافت در تعریف بیان کند نه به عنوان ایرادگیری،زیرا مجادله عبارت است از ساکت کردن دیگری با دلایل و ناتوان ساختن و نسبت دادن کاستی به او با عیب گرفتن بر سخنش و نسبت دادن جهل و قصور به او و نشانهاش این است که هشدار دادن او نسبت به حق از سوی دیگر در نزد شخص نزاعکننده ناخوشایند باشد،بلکه دوست دارد که او خطای طرف را آشکار سازد تا برتری خود و عیل رفیقش را ثابت کند و از این گناه رها نمیشود جز به این که در هر چیزی که گناه ندارد سکوت کند، امّا انگیزهای که آدمی را به این کار وامیدارد رفعت طلبی با اظهار کردن فضیلت خود و حملۀ به دیگری با آشکار ساختن نقص اوست و هر دو از تمایلات قویّ و باطنی نفس است،امّا اظهار فضیلت کردن نوعی تزکیۀ نفس است و ادّعای برتری و بزرگی که در بنده طغیان میکند چنین اقتضایی دارد با این که برتری و بزرگی از صفات خداوندی است.
امّا نسبت دادن کاستی و نقص به دیگران از ویژگیهای درندهخویی است، چرا که درندهخویی پاره کردن و شکستن،آزار رساندن و مصدوم ساختن دیگران را میطلبد و هر دو(اظهار فضل و تحقیر دیگران)از صفات نکوهیده و مهلک است،و نیرومندی آن دو با نزاع و اعتراض کردن به دیگران آشکار میشود.بنابراین کسی که بر این دو صفت زشت اصرار ورزد این صفات نابودکننده را تقویت کرده است و چنین شخصی از حدّ یک عمل ناخوشایند تجاوز کرده است،حتّی هرگاه آن عمل موجب آزار دیگری شود معصیت کرده است، و اعتراض به دیگران سبب آزار و خشم آنان میشود و چه بسا شخص مورد اعتراض از سخن خود چه حق باشد چه باطل تا سرحد امکان دفاع کند و هر چه به ذهنش میرسد به گویندهاش عیب بگیرد؛از این رو نزاع میان دو معترض در میگیرد همچنان که دو سگ به جان هم میافتند و هر یک دیگری
را میگزد،هر یک از دو متخاصم سعی میکند دیگری را با دلیل مغلوب و ساکت کند.
درمان این صفت زشت با درهم شکستن تکبّری که او را برمیانگیزد تا اظهار دانش کند و نیز با سرکوب صفت درندهخویی که او را تحریک میکند تا به دیگران نسبت نقصان دهد،میسّر است.چنان که بزودی در کتاب نکوهش تکبّر و خودپسندی و خشم خواهد آمد،زیرا درمان هر بیماری با از بین بردن علّت آن حاصل میشود؛و علّت اعتراض به دیگران همان بود که بیان کردیم آنگاه مواظبت کردن بر آن است تا آنجا که به صورت عادت و طبیعت در آید و نفس قدرت یابد و صبر در برابر آن دشوار شود.به داود طایی گفته شد:چرا گوشهگیری را برگزیدی؟گفت:تا از طریق ترک مجادله با نفس خود مبارزه کنم.پس گفته شد:در مجالس حاضر شو و آنچه مردم میگویند بشنو و سخن مگو گفت:این کار را کردم و هیچ مبارزهای را بر خودم سختتر از آن ندیدم و حق همان است که داود گفته است،زیرا کسی که از دیگری اشتباهی را میشنود و میتواند رفع کند،به راستی صبر کردن در برابر آن دشوار است.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس نزاع و اعتراض به دیگران را ترک کند با آن که حق با اوست خدا در بلندترین نقطه بهشت برایش خانهای بسازد.»چون این کار بر نفس دشوار است،و بیشتر در اعتقادات و مذهبها وجود دارد،زیرا اعتراض به دیگران جزء طبیعت آدمی است و هرگاه گمان کند که در برابر آن به ثواب میرسد حرصش زیاد میشود و طبیعت و شریعت نیز به او کمک میکند در حالی که این اشتباه محض است،بلکه بر آدمی لازم است که زبان خود را از اهل نماز باز دارد و هرگاه بدعتگذاری را دید در خلوت و با ملایمت پندش دهد نه آن که با او به ستیز پردازد،زیرا ستیز این تصوّر در بدعتگذار ایجاد میکند که حیلهای برای به اشتباه افکندن اوست و هنری است که ستیزه گران بدون وسیله بر امثال وی پیروز میشدند در این صورت بدعت جدل در دلش دوام مییابد و قوّی میشود؛و هرگاه آدمی دانست که پند دادن
بدعتگذار سودمند نیست آن را ترک میکند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا بیامرزد کسی را که زبان خود را از نمازگزاران باز دارد مگر به بهترین صورتی که میتواند.» (1)هشام ابن عروه گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)این سخن را هفت بار تکرار میفرمود.
«هرکه مدتی به نزاع عادت کند و به سبب آن و ستایش مردم عزّت و وجاهتی به دست آورد این صفات نابودکننده در او قوّی شود و نمیتواند از آنها رها شود.هرگاه صفات نکوهیده تکبّر و خودپسندی و ریا و دوستی مقام و عزّت یافتن به دانش در او گرد آید،مبارزه با تکتک این صفات دشوار باشد چه رسد که تمام آنها در کسی جمع شود».
(1)دشمنی نیز از صفات نکوهیده است و آن غیر از مراء و مجادله است.مراء ایراد گرفتن بر سخن دیگری با اظهار اشکال در سخن اوست و انسان جز تحقیر دیگری و زیرک نشان دادن خود غرض دیگری ندارد و مجادله همان مراء و اعتراض به دیگران است با این تفاوت که جدل مربوط به اظهار و تثبیت مذهب است،و خصومت نزاع در سخن گفتن است تا مال یا حقّی را به دست بیاورد و آن یک مرحله ابتدایی دارد و یک مرحله اعتراض،در حالی که مراء فقط اعتراض بر سخنی است که قبلا مطرح شده است.عایشه میگوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«مردانی در پیشگاه خدا بیشتر مورد خشم واقع میشوند که در دشمنی سختترین افرادند.» (2)
1) (57) حدیث را ابن ابی الدنیا به سندی ضعیف روایت کرده و ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث هشام بن عروه از عایشه به همان صورت روایت کرده این حدیث به راستی منقطع و ضعیف است چنان که در المغنی آمده است.
2) (58) این حدیث را وکیع و احمد و بخاری و مسلم و ترمذی و نسایی و ابن مردویه نقل و بیهقی در الشعب از عایشه از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده است،چنان که در الدّر المنثور،ج 1،ص 239 نقل شده است.
ابو هریره گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس در خصومتی بدون آگاهی ستیز کند همواره مورد خشم خداست تا روحش گرفته شود.» (1)یکی از بزرگان گفته است:از دشمنی بپرهیز،زیرا خصومت دین را از بین میبرد.و گویند:کسی که در دین پارساست،هرگز دشمنی نمیورزد.ابن قتیبه گوید:بشر بن عبد اللّه بن ابی بکر بر من گذشت و گفت:چه چیز تو را در خانه نشانده است؟گفتم:دشمنی که میان من و پسر عمویم هست.بشیر گفت:
پدرت بر من حقّی دارد و میخواهم آن را تلافی کنم به خدا من هیچ چیزی را ندیدم که مانند دشمنی دین را از بین ببرد و مروّت را بکاهد و لذّت را ضایع سازد و دل را سرگرم دارد.ابن قتیبه گفت:برخاستم که برگردم پس دشمنم (بشر بن عبد اللّه)گفت:تو را چه شده است؟گفتم:هرگز با تو دشمنی نمیکنم.
بشر گفت:دانستی که حق من این است،گفتم:نه ولی نفس من گرامیتر از این است.بشر گفت:من چیزی را که از آن توست نمیخواهم.
اگر کسی این اشکال را مطرح کند که هرگاه انسان حقّی داشته باشد،باید در برابر ظلم ظالم در طلب و حفظ آن خصومت ورزد.بنابراین چگونه خصومت در این مورد نکوهش میشود و حکمش چیست؟شکّی نیست که این نکوهش در مواردی چند صادق است:در مورد کسی که بدون حق خصومت میورزد؛ در مورد کسی که به حق خصومت میکند ولی بدون آگاهی مانند وکیل قاضی، چرا که او پیش از این که بشناسد حق با کدام طرف است در خصومت وکالت میکند.از هر طرف که باشد و بدون آگاهی خصومت میورزد؛در مورد کسی که حق خود را میطلبد ولی به مقدار نیاز اکتفا نمیکند بلکه به قصد آزار یا مسلّط شدن در دشمنی سرسختی نشان میدهد؛در مورد کسی که بر خصومت سخن آزاردهندهای را میافزاید که در حمایت و اظهار حق به آن نیازی نیست؛ و نیز در مورد کسی که تنها عناد برای شکست دادن خصم او را به دشمنی
1) (59) حدیث را ابن ابی الدنیا در نکوهش غیبت از ابو هریره به سندی حسن روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
وامیدارد؛با این که او آن مقدار مال را کوچک میشمارد،بعضی از مردم آشکارا میگویند:فقط مقصودم دشمنی و شکستن آبروی اوست،و هرگاه این مال را از او بستانم بیآنکه اهمیّت دهم در چاه میاندازم.چنین شخصی مقصودش سرسختی و لجاجت است و به راستی که این صفت بسیار نکوهیده است.
امّا مظلومی که از راه شرع از خود دفاع میکند و بیش از مقدار نیاز لجاجت نمیورزد و زیادهروی و سرسختی نشان نمیدهد و قصد عناد و اذیّت ندارد کارش حرام نیست ولی اگر راهی داشته باشد بهتر است آن را ترک کند، زیرا در مجادله نگاه داشتن زبان در حدّ اعتدال غیر ممکن است.مجادله و نزاع آتش کینه و خشم بر میافروزد،و هرگاه آتش خشم برافروخته شد مورد نزاع فراموش میشود و کینه در میان طرفین نزاع باقی میماند،تا آنجا که هر یک از آنها از غم دیگری شادمان و از شادمانی او غمگین میشود و زبان به بدگویی او میگشاید.بنابراین هر کس به نزاع آغاز کند،در معرض این گرفتاریها قرار میگیرد و کمترین گرفتاری پریشان خاطری است تا آنجا که در نماز خود سرگرم مجادلۀ با دشمنش میشود.از این رو خصومت در همان حدّ ضرورت باقی نمیماند،نتیجه آن که خصومت سرچشمۀ هر بدی است،مجادله و نزاع نیز چنین است.در این صورت لازم است که انسان در نزاع را جز در موردی که ضروری است نگشاید و در حال ضرورت نیز لازم است که زبان و دل را از پیامدهای خصومت حفظ کند،و به راستی که این کار دشوار بلکه غیر ممکن است.پس کسی که در نزاع به مقدار لازم اکتفا کند از گناه در امان میماند،و هر خصومتی نکوهیده است مگر این که انسان به آن ناچار شود،چون دلیل کافی دارد.در این صورت اگر نزاع کند ترک کار شایستهتر کرده است،ولی گنهکار نیست،آری کمترین چیزی که در خصومت و نزاع و جدال از دست داده سخن خوب گفتن و ثواب آن است،چرا که کمترین درجات سخن خوب اظهار موافقت است و هیچ خشونتی در سخن بزرگتر از طعن و اعتراض نیست که نتیجهاش یا نادان دانستن یا دروغگو دانستن دیگری است؛زیرا کسی که با
دیگری نزاع و مجادله میکند او را جاهل و دروغگو میداند،در نتیجه خوب سخن گفتن را از دست میدهد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«با سخن خوب گفتن و اطعام کردن میتوانید وارد بهشت شوید.» (1)خدای متعال فرمود: وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً (2)ابن عباس گفته است:از بندگان خدا هرکه بر تو سلام کرد جوابش بده، اگر چه مجوسی باشد،زیرا خدای متعال میفرماید: وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها (3)و نیز گفت:اگر فرعون به من سخن خوبی بگوید پاسخ او را میدهم.انس گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در بهشت غرفههایی است که برون آنها از درونشان و درون آنها از برونشان دیده میشود،خدا آن غرفهها را برای کسانی مهیّا فرموده است که اطعام کنند و سخن خوب بگویند» (4)روایت شده که خوکی از جلو عیسی(علیه السلام)گذشت،حضرت فرمود:به سلامت بگذر،عرض شد:ای روح خدا به خوک این سخن را میگویی؟فرمود:
نمیخواهم که زبانم را به سخن بدعادت دهم.
پیامبرمان(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سخن خوب،صدقه است» (5)و آن حضرت(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از دوزخ بپرهیزید،اگر چه به نصف خرما باشد و اگر نبود به سخن خوبی(خود را از آتش نگاه دارید).» (6)
1) (60) عراقی گوید:این حدیث را طبرانی از حدیث جابر نقل کرده است و در سند آن کسانی هستند که آنها را نمیشناسم و طبرانی از حدیث هانی بن شریح به سندی جیّد روایت کرده«یوجب الجنة اطعام الطعام و حسن الکلام،غذا دادن به دیگران و خوشسخن بودن موجب ورود به بهشت میشود».
2) (61) بقره/82:و به مردم نیک بگویید.
3) (62) نساء/86:هنگامی که کسی به شما تحیّت گوید پاسخ آن را به طور بهتر دهید یا(لا اقلّ) به همان گونه پاسخ گویید.
4) (63) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 10،ص 5،از حدیث امیر المؤمنین(علیه السلام)از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده است.
5) (64) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 3،ص 83 در حدیثی از ابو هریره روایت کرده است.
6) (65) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 14 از حدیث عدی بن حاتم نقل کرده است.
گفته شده:نیکی کار آسانی است:روی باز،و سخن نرم.
یکی از حکیمان گوید:هر سخنی که پروردگارت را به خشم نیاورد و همنشین خود را با آن خشنود میسازی در گفتن آن بخل نکن،باشد که خدا در عوض آن ثواب نیکوکاران به تو بدهد.
یکی از حکیمان گوید:سخن نرم کینههای متمرکز در اعضا را میشوید و از بین میبرد.تمام این مطالب در برتری سخن خوب بود و ضدّ آن نزاع و جدال و لجاجت است چرا که تمام اینها سخن زشت و وحشتزا است،قلب را میآزارد و زندگی را تیره میسازد،خشم را به هیجان میآورد و آتش کینه را در دل بر میافروزد.
(1)ششمین آفت زبان آن است که کلمات را از مخرج ادا کند و بیپروا سخن بگوید و با زحمت سعی کند که مسجّع و فصیح حرف بزند و بهوسیله تشبیهات و مقدّمات سخن خود را فصیح وانمود کند و به عادت فصیحنماها که مدّعی تسلّط بر فن خطابهاند سخن بگوید و تمام این کارها ظاهر سازی است و نکوهیده و مورد خشم میباشد به طوری که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در آن مورد فرمود:«من و تقواپیشگان امّتم از تکلّف و ظاهر سازی به دور هستیم» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مبغوضترین و دورترین شما از من در نشستن یاوهگویان،فقیهنماها و سخنگویان بیپروایند.» (2)فاطمۀ زهرا(علیه السلام)میگوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدترین امّتم کسانی
1) (66) این حدیث را دیلمی و ابن عساکر از زبیر روایت کرده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«انی لا الی من التکلف و صالحوا امتی،من و صالحان امّتم به تکلّف نمیگراییم»؛الدّر المنثور،ج 5،ص 321.
2) (67) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 175 روایت کرده،و در ج 3،ص 83 گذشت.و در النهایه آمده است:هم الذین یکثرون الکلام تکلفا و خروجا عن الحق و الثرثرة کثرة الکلام و تردیده،منظور از فقیهنماها کسانی هستند که برای خودنمایی بسیار حرف میزنند و از حق خارج میشوند و مقصود از ثرثره پرگویی است.
هستند که از نعمتها تغذیه میکنند و غذاهای رنگارنگ میخورند و لباسهای رنگین میپوشند و بیپروا سخن میگویند.» (1)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)سه بار فرمود:«آگاه باشید کسانی که در گفتار و کردار غلوّ و زیادهروی میکنند در هلاکتند.» (2)هر نوع سخن موزونی که از روی تکلّف ادا شود و نیز فصیحنمایی که از حدّ عادت خارج است و در مکالمات روزمرّه به تکلّف سخن مسجّع گفتن از آفات زبان است،زیرا پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارۀ جنین حکم کرد(دیه معیّن فرمود)و یکی از قبیلۀ جنایتکار گفت:چگونه برای کسی که نمیآشامد و نمیخورد و فریاد نمیزند و آشکار نشده(او را ندیدهایم)دیه بدهیم و چنین جنینی خونش هدر است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آیا مانند کاهنان و پیشگویان سخنان موزون میگویی؟)» (3)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)چنین سخن گفتن را زشت دانست چرا که اثر تکلّف و تصنّع در آن آشکار بود.بنابراین شایسته است در هر موردی به مقصود اکتفا شود.و مقصود از سخن گفتن فهماندن غرض به دیگری است و بیش از آن ساختگی و نکوهیده است ولی اگر سخنان خطابه و موعظه را نیکو ادا کند و از افراط و گفتن کلمات نامأنوس بپرهیزد جزء تکلّف نکوهیده نیست چرا که مقصود از خطابه و موعظه تکان دادن دلها و تشویق و قبض و بسط آنهاست،و شیوایی سخن در این مورد مؤثّر و شایسته است.امّا در مکالمات عادی به منظور بر آوردن نیازها تظاهر به فصاحت و موزون سخن گفتن ضرورتی ندارد و سرگرم شدن به آن تکلّفی نکوهیده است و انگیزۀ آن ریاکاری، اظهار فصاحت و ممتاز شدن(از دیگران)به علم است و تمامش نکوهیده و از نظر شرع ناپسند و ممنوع است.
(1)دشنام نکوهیده است و در شریعت از آن نهی شده و سرچشمهاش پلیدی و پستی است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از دشنام دادن بپرهیزید،چرا که خدا گفتار و کردار زشت و دشنام دادن را دوست نمیدارد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)از دشنام دادن به کشتهشدگان مشرکان در بدر نهی کرد و فرمود:«اینان را دشنام ندهید،زیرا چیزی از گفتههای شما به آنان نمیرسد،در حالی که زندگان را میآزارید.بهوش باشید که دشنام(نشانۀ) پستی است» (2)همچنین پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مؤمن طعنه نمیزند و دشنام نمیدهد و بدزبان نیست» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ورود به بهشت بر هر دشنامدهندهای حرام است.» (4)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«چهار گروهند که دوزخیان از رنج آنها رنج میبرند آنها در میان دوزخ و آب جوش جهنّم تلاش میکنند.و فریاد میزنند:مردی است که از دهانش چرک و خون سرازیر است و به او گفته میشود:این شخص دور از رحمت خدا را چه شده که علاوه بر رنجی که خود داریم ما را میآزارد وی میگوید:این شخص دور از رحمت خدا به هر سخن پلید و درد آوری توجّه
1) (71) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 1،ص 12 در حدیثی از ابو هریره روایت کرده است،و احمد و طبرانی در الکبیر از حدیث اسامة بن زید از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کردهاند که میفرمود:«انّ الله لا یحبّ کلّ فاحش متفحّش»به مجمع الزوائد،ج 8،ص 64 رجوع کنید.
2) (72) این حدیث را ابن ابی الدنیا از حدیث محمد بن علی الباقر(علیه السلام)به صورت مرسل روایت کرده و رجال سندش موثّقند(المغنی)
3) (73) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 1،ص 12 از حدیث عبد الله،و ترمذی در(سنن)، ج 8،ص 149 روایت کرده و آن را حسن شمرده است.
4) (74) ابن ابی الدنیا حدیث را در الصمت و ابو نعیم در الحلیه از حدیث عبد الله بن عمر به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
میکرده و از آن لذّت میبرده چنان که از دشنام لذت میبرده است.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ای عایشه اگر فحش به صورت مردی مجسّم میشد، مرد بدی بود.» (2)و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدزبانی و زبان آوری دو شعبه از شعبههای نفاق است» (3)و ممکن است مقصود از این بیان آشکار ساختن چیزی باشد که اظهار کردنش جائز نیست،و نیز میتواند زیاده روی در توضیح مطلبی باشد تا آن اندازه که به حدّ تکلّف برسد،و احتمال میرود سخن گفتن در امور مربوط به دین و در صفات خدای متعال باشد،چرا که بیان صفات خدا به اجمال و رساندن به گوش عوام سزاوارتر از مبالغه در شرح آن است،زیرا گاه از مبالغه در توضیح آن تردید و وسوسههایی ایجاد میشود،و هرگاه به اجمال بگوید دلها میپذیرند و پریشان نمیشوند؛ولی این که بیان همراه با بذاء ذکر شده میتواند قرینهای باشد که مقصود از بیان آشکار گفتن مطالبی است که آدمی از گفتن آن شرم دارد،و در چنین مواردی بهتر است از آن سخنان چشمپوشی شود و مورد غفلت قرار گیرد نه آن که آشکار گردد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدای متعال کسی را که گفتار و کردار بد دارد و دشنام میدهد و در بازارها فریاد میزند دوست ندارد.» (4)جابر بن سمره گفت:در محضر رسول خدا با پدر و مادرم نشسته بودم که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«گفتار و کردار بد و دشنامگویی در اسلام جایی ندارد،و
1) (75) ابن ابی الدنیا این حدیث را از حدیث شفی بن ماتع روایت کرده و در صحابی بودن این راوی اختلاف است ابو نعیم او را جزء صحابه ذکر کرده،و ابن حبان و بخاری او را از تابعین دانستهاند.(المغنی)
2) (76) این حدیث را کلینی در کافی،ج 2،ص 325 به شمارۀ 12 روایت کرده است.
3) (77) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 183 و حاکم در مستدرک،ج 1،ص 9 روایت کردهاند.
4) (78) این حدیث را بخاری در الادب المفرد از حدیث جابر به سندی حسن روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
در میان مردم،اسلام کسی بهتر از همه است که خوشخوترین آنها باشد.» (1)این بود نکوهش فحش.امّا تعریف و حقیقت فحش عبارت است از این که آدمی کارهای زشت را صریح و آشکار به زبان بیاورد و بیشتر الفاظ مربوط به آمیزش با زنان و آنچه پیرامون آن است بر زبان راند.تبهکاران عبارتهای آشکار و زشتی دارند که در این مورد به کار میبرند و درستکاران از بیان آن کلمات امتناع میکنند،بلکه از آنها به کنایه و رمز و کلماتی که به معانی آنها نزدیک است یاد میکنند.ابن عباس گوید:خدا بسیار پرآزرم و بزرگوار است،کلمات زشت را به کنایه بیان میکند و ملامسه(دست زدن)را در آمیزش با زنان به صورت کنایه آورده است.بنابراین مسّ و لمس،دخول و صحبت همه کنایه از آمیزش با زنان است و زشت محسوب نمیشود ولی عبارات زشتی وجود دارد که گفتن آن زشت است و بیشتر در مورد دشنام و سرزنش به کار میرود و این عبارات نیز در فحش بودن متفاوتند و بعضی از بعض دیگر زشتترند و بسا که بر حسب عادت در شهرهای مختلف گوناگون باشند.
کلمات زشتی که فحش به شمار میآید منحصر به الفاظ مربوط به آمیزش با زنان نیست،بلکه به جای گفتن بول و غایط به طور کنایه گفتن قضای حاجت شایستهتر است،چرا که این گونه کلمات نیز باید مخفی بماند و هر چه آدمی از آن شرم دارد و مخفی میسازد نباید الفاظ آنها صریح گفته شود،زیرا فحش است از این روست که بر حسب عادت نام بردن زنان به کنایه نیکوست و نمیگویند:زنت چنین گفت،بلکه گویند:در حجره گفته شد یا از پشت پرده چنین گفته شد،یا مادر فرزندان چنین گفت و ظرافت و کنایه در این الفاظ ستوده است و صراحت در آنها به فحش کشانده میشود.همچنین نباید از عیبهایی که در دیگری است و انسان از آن شرم دارد به صراحت نام برد مانند برص،کچلی،
1) (79) این حدیث را ابن ابی الدنیا و احمد به سندهایی صحیح روایت کردهاند چنان که در المغنی آمده است.
بواسیر بلکه گفته میشود دردی که فلانی از آن شکایت میکند و نظیر آن،و آشکار گفتن آن فحش محسوب میشود و تمام آنها از آفات زبان است.
انگیزۀ فحش یا قصد آزار دادن است یا عادتی است که از همنشینی با فاسقان و افراد پلید و پست حاصل میشود زیرا عادت آنها دشنام دادن است.
یکی از عربهای بدوی به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)گفت:به من سفارشی کن فرمود:
«تقوای خدا پیشه کن و اگر کسی به عیبی که در توست سرزنشت کرد،تو او را به عیبی که در او سراغ داری سرزنش مکن تا گناهش بر او و اجرش بر تو باشد،و هیچ یک از آفریدگان خدا را دشنام نده.»گفت:پس از سفارش پیامبر هیچگاه دشنام ندادم. (1)
عیاض بن حمار (2)گفت:به رسول خدا عرض کردم:مردی از بستگانم مرا دشنام میدهد در حالی که فروتر از من است؛اگر جواب دهم خلافکارم؟پیامبر فرمود:«دو شخص که به هم دشنام میدهند دو شیطانند که به یکدیگر کمک میکنند و سخن بیهوده و باطل میگویند.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دو شخص که به هم فحش میدهند گناه بر آغازگر است،مگر این که فحش به مظلوم(نفر دوّم)سرایت کند و او جواب دهد.» (4)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دشنام دادن به مؤمن گناه و پیکار با او کفر است.» (5)
1) (80) این حدیث را احمد و طبرانی به سندهایی جیّد از حدیث ابو جری جمحی روایت کردهاند و گویند اسم او جابر بن سلیم و به نقلی سلیم بن جابر بوده است.(المغنی).
2) (81) عیاض بن حمار به کسر(ها)ی بینقطه و(میم)مخفّف،تمیمی مجاشعی و صحابی ساکن بصره بوده و تا حدود سال 50 هجری زندگی کرده.
3) (82) این حدیث را طیالسی در مسند خود،ص 146 به شماره 1080 در حدیثی روایت کرده است.
4) (83) این حدیث را احمد در(سنن)،ج 2،ص 517 روایت کرده ولی مسلم در(صحیح)،ج 8، ص 21 چنین نقل کرده است«المتسابّان ما قالا فعلی البادی ما لم یعتدی المظلوم»
5) (84) بخاری در(صحیح،)ج 8،ص 18 از حدیث بن مسعود روایت کرده و در اصول کافی، ج 4،ص 64،دفتر نشر فرهنگ آمده است-.م
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ملعون است کسی که والدینش را دشنام دهد.» (1)در روایتی است:«جزء بزرگترین گناهان است که کسی والدینش را دشنام دهد،عرض کردند:ای رسول خدا چگونه کسی والدینش را دشنام میدهد؟ کسی به پدر دیگری دشنام میدهد و آن دیگری پدر او را دشنام میدهد. (2)
میگویم:از طریق شیعه روایتی در کافی (3)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)به قصد اسب دوانی بیرون شد و از قبر ابو احیحه (4)گذشت ابو بکر گفت:خدا صاحب این قبر را لعنت کند.به خدا اگر میبود مانع راه خدا میشد و پیامبر خدا را تکذیب میکرد.خالد،پسر(ابو احیحه)گفت:خدا ابو قحافه(پدر ابو بکر)را لعنت کند به خدا از مهمان پذیرایی نمیکرد و با دشمن روبرو نمیشد،خدا لعنت کند هر کدام را که تحمل فقدانش بر قبیلهاش آسانتر است.پس پیامبر خدا افسار مرکبش را بر روی شانۀ آن انداخت و فرمود:
هرگاه به مشرکان رسیدید همه را در نظر بگیرید نه شخص خاصّی را.آنگاه ایستاد و اسب دوانی شد.سپس سخن ادامه یافت تا این که از گروهی یاد شد که پیامبر(صلی الله علیه و آله)آنها را لعن کرد و از آنان شمرد کسی را که به والدینش دشنام دهد.امام فرمود:مردی عرض کرد:ای پیامبر خدا،آیا کسی که والدینش را لعن کند وجود دارد فرمود:آری پدر و مادر اشخاص را لعن میکند و آنها نیز والدینش را لعن میکنند.» (5)میگویم:این جملۀ پیامبر:«و من لعن ابویه»ابو بکر بن ابی قحافه را شامل
1) (85) حدیث را احمد در(سنن)،ج 1،ص 217 چنین نقل کرده است(ملعون من سبّ اباه».
2) (86) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 65 و در آن آمده است«من الکبائر شتم الرجل والدیه...الحدیث»
3) (87) کافی،ج 8،ص 70.
4) (88) ابو احیحه به ضم همزه(احیحه)و دو(حا)بدون نقطه میان دو(حا)(یا)است و مصغر است که هم اسم واقع میشود و هم کنیه.
5) (89) این حدیث را روایت عمرو بن شمر است و به حدیث او استدلال نمیشود چون کاملا ضعیف است وی احادیثی بر کتابهای جابر جعفی افزوده که بعضی از آنها به او نسبت داده میشود و به گفتۀ نجاشی(ره)کار او مشتبه است.
میشود چرا که او«ابو احیحه»را لعن کرد و پسرش(خالد)پدر ابو بکر را لعن کرد و روشن است کسی که مورد لعن پیامبر خدا واقع شود شایستگی خلافت او را ندارد.
(1)لعن کردن نکوهیده است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مؤمن لعنکننده نیست.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به لعنت خدا و غضب او و جهنّم یکدیگر را مورد لعن قرار ندهید.» (2)حذیفه گوید:«هیچ قومی هرگز یکدیگر را لعن نکردند مگر این که سخن حق بر آنها ثابت شد.» عمران بن حصین گوید:پیامبر در یکی از سفرهایش بود.ناگاه زنی از انصار که بر روی شتری در زحمت بود شتر را لعن کرد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«جهاز از روی شتر برگیرید و برهنهاش کنید چرا که این زن ملعونه است عمران گوید:من آن شتر را دیدم که در میان مردم راه میرفت و هیچ کس مزاحم او نمیشد.» (3)ابو دردا میگوید:هیچ کس زمین را لعن نمیکند،مگر این که آن زمین گوید:خدا هر یک از ما را که بیشتر معصیت خدا میکنیم لعنت کند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«لعنکنندگان در روز قیامت نه مورد شفاعتند و نه شهادت.» (4)انس گوید:مردی بر روی اشتری همراه پیامبر بود.پس شترش را لعن کرد
1) (90) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8 ص 149 در حدیث«لیس المؤمن بالطعان و لا اللعان»روایت کرده است.
2) (91) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 575،2 با کمی اختلاف لفظی روایت کرده است.
3) (92) این حدیث را مسلم در(سنن)،ج 8،ص 23 از حدیث عمران روایت کرده است.
4) (93) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 575 و مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 24 روایت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بنده خدا بر روی اشتری ملعون همراه ما حرکت مکن.» (1)پیامبر این سخن را به سبب زشت شمردن کار او فرمود.
لعن عبارت است از رانده شدن و دوری از خدای متعال،و آن جائز نیست مگر انسان کسی را لعن کند که صفتی دورکنندۀ از خدا داشته باشد،به این معنی که کافر و ظالم باشد؛و بگوید لعنت خدا بر کافران و ظالمان باد،و سزاوار است در لعن از لفظی که در دین وارد شده پیروی کند،چرا که در لعن کردن خطر بزرگی است،زیرا بر خدا حکم کرده که ملعون را از خود دور ساخته است، و آن امری غیبی است که فقط خدا میداند و اگر خدا به پیامبر خبر دهد پیامبر نیز میداند.سه صفت موجب لعن میشود:کفر،بدعت،فسق و گناه و لعن در هر یک از این صفات سه درجه دارد:1-لعن با صفت عام که بگوییم:لعنت خدا بر کافران و بدعتگذاران و فاسقان باد،2-لعن با صفاتی اخصّ از اول که بگوییم:لعنت خدا بر یهودیان،ترسایان،مجوس،قدریّه،خوارج،زندیقان، ظالمان و ربا خواران باد و تمام اینها جائز است ولی لعن کردن اصناف بدعتگذاران موجب هلاکت است،چرا که شناخت بدعت دشوار است و در آن مورد روایتی نرسیده که لفظ لعن را مشخّص کرده باشد.از این رو شایسته است که عوام از آن منع شوند،زیرا نتیجهاش مقابلۀ به مثل است و در میان مردم نزاع و فساد ایجاد میکند؛3-لعن کردن شخص است که چنین لعنی جای تردید و اشکال است مثلا بگوییم:خدا زید را لعنت کند او کافر یا فاسق یا بدعتگذار است و شرح مطلب این است که لعنت هر کسی از نظر شرع ثابت شود جائز است،مانند این که بگوییم:خدا فرعون،ابو جهل را لعنت کند چرا که در شرع ثابت شده که آنها کافر مردهاند.امّا لعن یک شخص معیّن در زمان ما مانند این که گفته شود خدا زید را لعنت کند او یهودی است موجب هلاکت است چه بسا که مسلمان شده و در حالی مرده باشد که در نزد خدا مقرّب بوده.پس
1) (94) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت و ابو یعلی به سندهایی جیّد روایت کرده چنان که در الترغیب و الترهیب،ج 3،ص 474 آمده است.
چگونه حکم به ملعون بودنش میکنیم.
میگویم:از سوی اهل بیت(علیه السلام)ثابت شده لعن کسانی که به ستم و تجاوز بر امیر المؤمنین(علیه السلام)مسلّط شده و به او ستم کردهاند جائز است و نیز لعن کسانی که خود را به زور و دروغ جانشینان رسول خدا نامیدند و کسانی که آنها را در این کار حمایت و یاری کردند با تعیین شخص آنها جائز است،و آنچه از سوی اهل بیت(علیه السلام)ثابت شده از طرف خدا و رسولش نیز در نزد ما ثابت شده است.از این رو بنا به نقل ابو حامد برای ما ثابت شد که لعن عین افراد یاد شده بر ما جائز است،سپس میگویم:ذکر لعن در سخن خدای سبحان و رسولش و سخنان اهل بیت(علیه السلام)به گونهای تکرار شده که برداشتمان این است که لعن (اشخاص یاد شده)جزء عباداتی است که انسان را به خدای سبحان نزدیک میکند و در صورتی که شخص معیّنی به کفر یا نفاق و فسق شناخته شود میتوان او را لعن کرد.خدای سبحان فرمود: أُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِکَةِ وَ النّاسِ أَجْمَعِینَ (1).از این آیه معنای امر(به لعن)فهمیده میشود.
خدای متعال میفرماید: أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ (2)و خدای متعال در جریان مباهلۀ نصارای نجران لعنت را وسیلهای برای اثبات ادّعای نبوّت (پیامبر(صلی الله علیه و آله)و دلیلی بر ردّ منکران آن قرار داده،آنجا که فرمود: ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ (3)از این رو آنها محکوم شده و به صلح و پرداخت جزیه متوسّل شدند و راهی به بازگو کردن گفتار خود نیافتند.همچنین لعن میان زن و شوهر موجب ساقط شدن حدّ از آنها و نفی فرزند است،به گونهای که فرزند هرگز به لعنکننده منسوب نشود و بسا که موجب اجرای حدّ بر زن هم بشود اگر بدون شهود و دلیل نکول کند،از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«خدا
دروغگو را لعنت کند اگر چه به شوخی دروغ بگوید.» (1)و در پاسخ ابو سفیان که در هزار بیت حضرتش را هجو کرده بود،فرمود:«خدایا من سرودن شعر را نیکو نمیدانم و شایستۀ من هم نیست.خدایا در برابر هر حرفی هزار بار او را لعنت کن» (2)و دیگر روایات رسیده.
امیر المؤمنین(علیه السلام)گروهی را لعن کرده و روایت شده که آن حضرت در قنوت نماز واجب معاویه و عمرو بن عاص و ابو موسی(اشعری)و ابو اعور سلمی (3)را لعن میکرد،با این که آن حضرت در برابر گناه گنهکار بردبارترین مردم به شمار میآمد و برتر از آن بود که نفس مقدّس او مانند نفوس بشری بلغزد،و اگر معتقد نبود که لعن آنها از بهترین وسایل تقرّب به خداست در نمازهای واجب آن را برنمیگزید.
علمای عامّه روایت کردهاند که عایشه عثمان را لعن کرد و عثمان نیز او را لعن کرد و عایشه در حالی که از او خشمگین بود به مکّه رفت. (4)
1) (98) بر لفظ این حدیث دست نیافتم فقط احمد در مسندش از طریق ابو هریره در ج 2،ص 352 روایت کرده است«لا یؤمن العبد الایمان کلّه حتی یترک الکذب من المزاحة»تا آخر حدیث و در جامع الاخبار از انس از علی(علیه السلام)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده«المؤمن اذا کذب من غیر عذر لعنه سبعون الف ملک و خرج من قلبه نتن حتی یبلغ العرش و یلعنه حملة العرش و کتب اللّه علیه لتلک الکذبة سبعین زنیة اهونها کمن یزنی مع امّه».
2) (99) این حدیث دربارۀ عمرو بن عاص نقل شده چنان که طبرسی در احتجاج،ص 149 از حسن بن علی(علیه السلام)روایت کرده است که علی(علیه السلام)به عمرو بن عاص فرمود:تو با هفتاد بیت شعر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را هجو کردی:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدایا من سرودن شعر را خوب نمیدانم و شایستۀ من هم نیست که شعر بگویم خدایا عمرو بن عاص را در برابر هر شعری که سروده هزار بار لعن کن»و در احتجاج،ص 147 آمده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله)در هفت جا ابو سفیان را لعن کرد...تا آخر.به خصال باب خصال هفتگانه رجوع کنید.
3) (100) این حدیث را محمد بن مثنی در کتاب خود به صورت مسند از ابو معقل مزنی روایت کرده است به بحار الانوار،ج 8،ص 566 رجوع کنید و در کتاب نصر بن مزاحم آمده است که علی(علیه السلام) بعد از جریان حکمیّت هرگاه نماز صبح و مغرب میگزارد و از نماز فارغ میشد میگفت:«خدایا معاویه و عمرو و ابو موسی و حبیب بن مسلمه را لعنت کن»به سفینة البحار،ج 2،ص 514 رجوع کنید.
4) (101) این حدیث را ثقفی در تاریخ خود از حسن بن سعید نقل کرده است؛به بحار الانوار،ج 8، ص 341 رجوع کنید.
اصحاب ما(امامیّه)روایت کردهاند که امیر المؤمنین(علیه السلام)در قنوت بعضی از نمازهای مستحبی خود دو بت قریش را لعن میکرد و قصدش از دو بت ابو بکر و عمر بود. (1)
شیخ طوسی(ره)در تهذیب (2)روایت کرده است که حضرت صادق(علیه السلام) از نماز که برمیگشت چهار نفر را لعن میکرد،از آن جمله ابو بکر و عمر بودند،و هر کس بیندیشد در آنچه میان امام حسن(علیه السلام)و معاویه و یارانش روی داد و چگونه بنا به روایت عامه امام آنها را لعن کرد و دشنام داد و اگر در روایات رسیده از ائمۀ اطهار(علیه السلام)در اصول کافی و دیگر کتب حدیث و دعاها تفحص کند که آن بزرگواران سران گمراهان را که استحقاق لعن داشتند با تصریح به اسم آنها لعن میکردند خواهد دانست که لعن چنین افراد جزء دین و شعائر آن است،بهطوریکه برایش جای شک و تردید باقی نمیماند.
در کافی (3)از امام هفتم(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«خدا ابو حنیفه را لعنت کند که میگفت:علی گفت و من میگویم-و در روایتی است-صحابه گفتند و من میگویم.» امّا حدیث«لعنتکننده نباشید»،شاید نهی کرده به سبب این که دشنام بر اثر زیادهروی در آن و افراط در لعنت برای انسان عادت و اخلاق شود،بهطوری هر کسی را لعن کنند چنان که لعّانین به صورت صیغۀ مبالغه بر این مطلب دلالت دارد و منظور جمله منع از لعن کردن افراد شایسته لعن نیست و گرنه میفرمود:لا تکونوا لا عنین چرا که میان این دو تعبیر تفاوت است و افراد مسلّط بر نکات دقیق عربی از آن آگاهند.
امّا«روایتی که از امیر المؤمنین(علیه السلام)رسیده و آن حضرت از لعن مردم شام نهی فرموده»اگر صحیح باشد این احتمال میرود که آن حضرت امید داشته شامیان مسلمان شوند و به اسلام رجوع کنند،چنان که کار رئیس مهربان نسبت
به رعیت همین است.از این رو فرمود:«لیکن بگویید خدایا میان ما اصلاح فرما»و این سخن حضرت به گفتار خدای متعال در داستان فرعون نزدیک است: فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیِّناً . (1)
1) (105) میگویم:امیر المؤمنین(علیه السلام)اصحاب خود را از لعن مردم شام منع فرمود که در نهج البلاغه تحت عنوان«و من کلام له(علیه السلام)و قد سمع قوما من اصحابه یسبّون اهل الشام ایام حربهم بصفّین،از سخن علی(علیه السلام)است آنگاه که شنید گروهی از یارانش در جنگ صفین مردم شام را دشنام میدادند»آمده است.ابن ابی الحدید در شرح خود،ج 3،ص 4 گفته است«آنچه را که علی(علیه السلام)از یارانش نپسندید این بود که به مردم شام دشنام میدادند ولی از لعن صحابه به مردم شام بدش نمیآمد،نه به آن صورت که گروهی از حشویّه پنداشته و گفتهاند:لعن هر کسی که به اسم مسلمان است جائز نیست و این عمل را بر آنان زشت میشمارند و بعضی از آنها در این مورد غلو کرده و گفته است:من کافر و ابلیس را لعن نمیکنم و خدای متعال روز قیامت به کسی نمیگوید چرا لعن نکردهای؟بلکه میگوید:چرا لعن کردهای؟ بدان که این سخن بر خلاف صریح قرآن است چرا که خدای متعال میفرماید:( إِنَّ اللّهَ لَعَنَ الْکافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً خداوند کافران را لعن کرده و از رحمت خود دور داشته)و برای آنها آتش سوزانندهای آماده نموده است(احزاب/61)و نیز فرمود: أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ (بقرة/159)و درباره ابلیس فرموده است:ان علیک لعنتی الی یوم الدین،و مسلّما لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود(ص/78)و فرمود:ملعونین اینما ثقفوا،و از همه جا طرد میشوند (احزاب/61)در قرآن از این نوع آیات بسیار است. چگونه بر مسلمان جائز است که تبرّی جستن از کسانی را که تبرّی از آنها واجب است انکار کند؟ آیا اینان گفتار خدای متعال را نشنیدهاند: قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً ،برای شما تأسی نیکی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند وجود داشت، هنگامی که به قوم مشرک خود گفتند:ما از شما و آنچه غیر از خدا میپرستید بیزاریم،ما نسبت به شما کافریم میان ما و شما عداوت و دشمنی همیشگی آشکار شده است(ممتحنه/4)و در مورد شخصی که حالش مشکوک است لازم است بیندیشیم،پس اگر مرتکب گناهان کبیره شده و بدان سبب استحقاق لعن و تبرّی یافت مانعی ندارد که مورد لعن و تبرّی قرار بگیرد در غیر این صورت تبرّی و لعن او جائز نیست،از جمله آیاتی که دلالت بر جواز لعن هر مسلمان مرتکب کبیره دارد آیهای است که در قصّه لعان آمده:فشهادة احدهم اربع شهادات بالله انّه لمن الصادقین.و الخامسة ان لعنة الله علیه ان کان من الصادقین،هر یک از(همسران که جز خودشان شاهد ندارند)باید چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد که از راستگویان است(نور/6-7)،و خدای متعال دربارۀ قذفکننده فرموده: انّ الّذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فی الدنیا و الآخره و لهم عذاب عظیم،کسانی که زنان پاکدامن و بیخبر(از هر گونه آلودگی)و مؤمن را متّهم میسازند در دنیا و آخرت از رحمت الهی به دورند،و عذاب بزرگی در انتظارشان است(نور/23). این دو آیه در مورد مکلّفان اهل نماز است و آیات پیش از آنها دربارۀ کافران و منافقان است از این رو امیر المؤمنین(علیه السلام)در قنوت نماز و پس از نماز معاویه و گروهی از اصحابش را لعن میفرمود اگر کسی بگوید:پس صورت دشنامی که امیر المؤمنین(علیه السلام)از آن نهی فرموده چیست؟میگویم: صحابۀ علی(علیه السلام)پدران و مادران مردم شام را دشنام میدادند و بعضی در تبار گروهی عیب میگرفتند و بعضی مردم شام را نکوهش میکردند بعضی آنها را به ترسو بودن و بخل و هجوهایی که کار شاعران بودند آنان را هجو میکردند و روش هجو روشن است پس علی(علیه السلام)آنها را از این نوع دشنامها منع فرمود و گفت:من نمیخواهم که شما بسیار دشنام دهید ولی نزدیکتر به حق این است که اعمالشان را برایشان توصیف کنید و حالشان را یادآوری کنید تا آخر.
امّا سخنی که ابو حامد در این باب در مورد لعن یزید بیان کرده سزاوار است پوشیده بماند و نقل روایت نشود.
غزالی گوید:جائز نیست بدون تحقیق مسلمانی را به کفر و فسق نسبت دهد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر مردی دیگری را به کفر و فسق نسبت دهد و او چنین نباشد خود مرتدّ شود.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر مردی بر کافر بودن مرد دیگر شهادت دهد کفر به یکی از آن دو باز میگردد،در صورتی که(او واقعا)کافر باشد و به مفاد این سخن،اگر شخص منسوب به کفر کافر نباشد نسبتدهنده به سبب تکفیر او کافر میشود.» (2)معنای سخن این است که دیگری را تکفیر کند در حالی که میداند مسلمان است؛بنابراین،اگر گمان کند به سبب بدعتگذاری یا غیر آن کافر است و او را تکفیر کند خطاکار و کافر خواهد بود.
لعن و دشنام به مردگان گناهش بیشتر است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مردگان را دشنام ندهید چرا که آنان از دنیا رفته و در گرو اعمال از پیش فرستادۀ خویشند.» (3)
1) (106) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 57 روایت کرده و بخاری در(صحیح)، ج 8،ص 18 با کمی تقدیم و تأخیر نقل کرده است و احمد و بزّاز آن را از حدیث ابو ذر روایت کردهاند و رجال روایتی آنها همان رجال روایتی صحیح است به مجمع الزوائد،ج 8،ص 73 رجوع کنید.
2) (107) این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابو سعید خدری به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در المغنی آمده است و نظیر آن را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 57 نقل کرده است.
3) (108) این حدیث را بخاری و نسایی و احمد از حدیث عایشه به سندی صحیح روایت کردهاند چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
نفرین کردن بر انسان حتّی بر شخص ستمگر،به لعن نزدیک است؛ مثلا گفته شود:تنش سالم مباد،خدا او را تندرست قرار ندهد،و نفرینهایی از این قبیل تماما نکوهیده است.در حدیث است:«ستم رسیده بر ظالم نفرین میکند تا ظلمش را جبران کند آنگاه برای ستمگر در برابر ستم رسیده روز قیامت فضیلت خواهد بود. (1)
(1)ما در کتاب سماع غنای حرام و حلال را بیان کردیم و دیگر تکرار نمیکنیم.
میگویم:خلاصۀ گفتار ابو حامد در کتاب سماع که در آخر آن کتاب ایراد شده این است که حکم سماع از چهار صورت بیرون نیست:حرام محض، مباح،مستحبّ،مکروه.
سماع حرام شامل بیشتر مردم یعنی جوانان و دنیاپرستان میشود چرا که سماع،صفات نکوهیدهای را که بر دلهای اینان غالب است تحریک میکند.
سماع مکروه شامل کسانی است که از حالت عادی و انسانی خارج نمیشوند ولی به عنوان لهو آن را عادت خود قرار میدهند.
سماع مباح برای کسی است که از آن هیچ لذّتی جز آوای خوش نمیبرد.
سماع مستحبّ برای کسی است که محبّت خدا بر دل او مسلّط است و صفات پسندیده او را تحریک میکند.این بود سخن ابو حامد.
در کافی از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ این آیۀ شریفه روایت شده که منظور از قول زور،غناست (2)فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ.
و از آن حضرت در مورد این آیه: لا یَشْهَدُونَ الزُّورَ روایت شده که منظور غناست. (1)
و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«غنا یک دهم نفاق است.» (2)از حضرت باقر(علیه السلام)روایت شده:غنا از اموری است که خداوند بر آن وعدۀ دوزخ داده است و این آیه را تلاوت فرمود: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ . (3)
و از آن حضرت روایت شده:«در صورتی که خدا حق را از باطل جدا ساخته غنا جایی ندارد. (4)
در تهذیب از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که راجع به فروش کنیزان آوازخوان از آن حضرت سؤال شد فرمود:«خریدوفروش آنها حرام و تعلیم دادنشان کفر و گوش دادن به آوازشان نفاق است.» (5)از آن حضرت روایت شده است:«زن آوازهخوان ملعون است و هر که از درآمد کسب او بخورد ملعون است.» (6)از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده است:«مزد زن آوازهخوانی که عروسها را میآراید بیاشکال است و جزء زنانی نیست که مردان بر او وارد میشوند.» (7)از امام باقر(علیه السلام)دربارۀ کسب زنان آوازهخوان سؤال شد فرمود:«اگر زنی است که مردان بر او وارد میشوند کسب او حرام است ولی در کسب زنی که به مجلس عروسها دعوت میشود اشکالی نیست و آن مفاد گفتار خداست: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ . (8)
1) (111) کافی،ج 6،ص 431،فرقان/72:شهادت به باطل نمیدهند.
2) (112) کافی،ج 6،ص 431،و در آن آمده است«عش النفاق».
3) (113) کافی،ج 6،ص 431؛لقمان/6:بعضی از مردم سخنان باطل و بیهوده خریداری میکنند تا مردم را از روی جهل و نادانی گمراه سازند.
4) (114) کافی،ج 6،ص 435.
5) (115) کافی،ج 2،ص 107.
6) (116) کافی،ج 2،ص 107.
7) (117) کافی،ج 2،ص 108.
8) (118) تهذیب،ج 2،ص 108.
در کتاب من لا یحضره الفقیه است که:«مردی از امام چهارم(علیه السلام)دربارۀ خریدن کنیز خوشآواز پرسید،فرمود:«اگر او را بخری و بهشت را به یادت بیاورد بر تو باکی نیست.» (1)منظور این است که آن کنیز با خواندن قرآن و فضیلتهایی که غنا نیست بهشت را یادآور شود،چرا که غنا ممنوع است.پایان در کافی از حضرت باقر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«در قرآن خواندن صدایت را در گلو بگردان چرا که خدای متعال صدای خوب را دوست میدارد، صدایت را در فضای دهان بگردان.» (2)امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گوید:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:قرآن را با لحن عربها و صدای آنها بخوانید،و از آواز فاسقان و مرتکبان کبیره بپرهیزید، زیرا پس از من گروهی بیایند که قرآن را مانند آوای غنا در گلو بگردانند و کسانی که قرآن را به غنا و نوحه و مانند رهبانان بخوانند جائز نیست و این عمل مقبول درگاه خدا نمیشود،«دلهای آنان و دلهای کسانی که کار آنان را خوش دارند وارونه است.» (3)ما در کتاب آداب تلاوت قرآن از بخش عبادات (4)روایات دیگری در این مورد نقل کردهایم و از مجموع آنها استنباط میشود که حرام بودن غنا و شنیدن آن و آموختن و اجرت گرفتن و غیره آن غنایی است که در زمان امویان و عبّاسیان رایج بوده که مردان بر زنان وارد میشدند و زنان به شوخی و یاوهگویی میپرداختند و با آلات لهو و چوبها بازی میکردند،امّا غیر از این نوع غنا یا مستحب است،چون تلاوت قرآن با آواز و هر چه وسیلهای برای یاد خدا و قیامت
1) (119) الفقیه،ص 482 به شماره 9.
2) (120) کافی،ج 2،ص 616.
3) (121) کافی،ج 614،2،و منظور از لحن در قرائت قرآن اظهار طرب کند و آوازش را بلند نماید و هرگاه از نظر قرائت و غنا نیکوترین مردم باشد میگویند الحن مردمند.و به گفته جوهری مقصود از ترجیع صوت گرداندن صدا در گلوست،قرائت آوازهخوانها.و در النهایه آمده است: تراقی جمع ترقوه و به این معنی است که قرائت آنها مقبول خدا واقع نمیشود.
4) (122) به متن عربی همین کتاب،ج 2،ص 232 رجوع کنید.
باشد،یا مکروه و مباح است،چنان که ابو حامد بیان کرد و بعید نیست که حکم غنا در مورد بعضی از مصادیقش نسبت به تفاوت درجات مردم مختلف باشد، زیرا غنایی که شایستۀ فرومایگان است لایق صاحبان مروّت نیست.
ابو حامد میگوید:امّا شعر سخنی است که خوبش خوب و بدش بد است، جز این که تمام وقت سرگرمی به شعر نکوهیده است.رسول خدا فرمود:«اگر شکم یکی از شما پر از چرک و خون شود تا آن را ببیند برایش به از آن است که پر از شعر شود.» (1)از بعضی بزرگان دربارۀ شعر سؤال شد.در جواب گفت:به جای آن ذکر خدا بگو چرا که ذکر خدا بهتر از شعر است.خلاصه خواندن شعر و نظم آن حرام نیست،اگر در آن سخن ناپسندی نباشد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله):«بعضی از شعرها حکمت است.» (2)آری مقصود از شعر (مکروه)ستایش و نکوهش و سرودن غزلهای عشقی است که گاه دروغ در آن وارد میشود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«حسّان(بن ثابت)را به هجو کردن کفّار امر فرمود.» (3)ستایش بسیار(در شعر)اگر چه دروغ باشد در حرام بودن مانند دروغ نیست مانند گفتۀ حبیب شاعر:
و لو لم یکن فی کفه غیر روحه لجاد بها فلیتق الله سائله (4)
شاعر درجۀ اعلای بخشندگی را وصف کرده است اگر فرد ممدوح بخشنده نباشد دروغ است و اگر بخشنده باشد مبالغه و از صنایع ادبی در شعر است و قصد شاعر اظهار اعتقاد به آن نیست.در محضر رسول خدا اشعاری خوانده شده
1) (123) این حدیث را بزّاز روایت کرده و رجال روایتی او رجال صحیح و طبرانی است و در میان راویان یزید بن سفیان وجود دارد و او ضعیف است چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 120 آمده است.
2) (124) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 598 روایت کرده است.
3) (125) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 45 از حدیث براء روایت کرده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)به حسان(بن ثابت)فرمود:هجو کن که جبرئیل با توست.
4) (126) اگر در کف(بخشنده)او جز روح و جانش نباشد آن را میبخشد از این رو باید کسی که از او چیزی میطلبد از خدا بترسد.
که اگر بررسی شود نظیر شعر مبالغهآمیز یاد شده در آنها یافت میشود و پیامبر(صلی الله علیه و آله) از آن منع نفرمود.عایشه میگوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)کفش خود را تعمیر میکرد و من آواز میخواندم.عایشه گفت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله)مینگریستم پس پیشانی آن حضرت عرق کرده و از آن نوری پدید آمد،من مبهوت شدم که حضرت به من نگاه کرد و فرمود:چرا مبهوت شدهای؟عرض کردم:ای رسول خدا به شما نگریستم که در پیشانیتان عرق نشسته و از آن نوری پدید آمده است و اگر ابو کثیر هذلی شما را میدید میدانست که شما سزاوارتر به شعر او هستید.پیامبر فرمود:ای عایشه ابو کثیر هذلی چه میگفت؟عرض کردم:او میگفت:
و مبراء من کلّ غبر رحیضه و فساد مرضعه و داء مغیل
و اذا نظرت اسرة وجهه برقت کبرق العارض المتهلّل (1)
عایشه گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)کفش خود را بر زمین گذاشت و به طرف من آمد و پیشانی مرا بوسید و فرمود:ای عایشه خدا به تو جزای خیر دهد هیچ روزی مثل امروز از تو شادمان نشدم.» (2)وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله)غنایم جنگی را تقسیم میکرد،دستور داد به عباس بن مرداس چهار ماده شتر جوان بدهند.عباس بسرعت برخاست و در شعر خود به شکایت پرداخت و در شعر دیگر گفت:
و ما کان بدر و لا حابس یفوقان مرداس فی المجمع
و ما کنت دون امرئ منهما و من تضع الیوم لا یرفع
و قد کنت فی الحرب ذا تدرؤ و لم اعط شیئا و لم امنع (3)
1) (126) (شخص مورد نظر شاعر)از این که نطفۀ حیض باشد مبرّاست و نیز در شیر او فسادی نیست و از شیر زن باردار که مرض میآورد تغذیه نکرده است.و هرگاه به قسمتهای زیبا(یا خطوط) چهرهاش بنگری مانند برق ابری که تند باران میبارد میدرخشد.
2) (127) این حدیث را بیهقی در الدلائل روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
3) (128) بدر و حابس در اجتماع بر مرداس(پدر شاعر)برتری ندارند.من نیز از نظر درجه و مقام پستتر از آن دو نفر نیستم و هر کس امروز(در تقسیم غنایم)پست شود رفعت نمییابد من در (میدان)جنگ دشمن را دفع میکردم ولی(در هنگام تقسیم غنایم)چیزی به من داده نشد و محروم هم نشدم(کم دادند)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:شرّ زبان او را از من قطع کنید پس ابو بکر او را برد و صد شتر برای وی انتخاب کرد.آنگاه برگشت در حالی که از خشنودترین مردم بود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:آیا دربارۀ من شعر میگویی،او پوزش خواست و میگفت:پدر و مادرم به فدایت شعر را در زبان خود مانند حرکت مورچه احساس میکنم.آنگاه شعر زبان مرا میگزد چنان که مورچه(انسان را) میگزد.و مرا از گفتن شعر گزیری نیست.پیامبر(صلی الله علیه و آله)تبسّم کرد و فرمود:
«عرب شعر را رها نمیکند تا شتر ناله را رها کند» (1)یعنی عرب دست از شعر بر نمیدارد.
میگویم:ابو حامد معنای شعر را و این که بر کدامین سخن اطلاق میشود بیان نکرد و چنان که آفات نظیر آن را شرح میداد.
پس باید دانست که شعر بر دو معنی اطلاق میشود:یکی سخن هماهنگ و با قافیه چه حق باشد و چه باطل و بر سخن هماهنگ حق حمل میشود.حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله):«بعضی از اشعار حکمت است»و نیز حدیث«برای خدا گنجینههایی در زیر عرش است و کلید آنها در زبان شاعران است»بر شعر حق، صادق است،و همچنین تمام روایاتی که در ستایش شعر رسیده است چنان که بیان خواهیم کرد زیرا مقصود از سخن حق و موزون سخنی است که از دروغ خالی باشد.دوّم سخنی است که دارای تخیلات آزاردهنده و دروغهای بیاساس باشد،چه وزن و قافیه داشته باشد یا نداشته باشد و تمام روایاتی که در نکوهش شعر رسیده است بر این نوع شعر حمل میشود و قریش که قرآن را شعر خواندند و به پیامبر(صلی الله علیه و آله)شاعر گفتند منظور همین نوع شعر بوده است.چرا که قرآن موزون نیست همچنین از این قبیل است مجادلات متکلّمان و شبهههای بیهوده و گمراهکننده در مورد مذهبها.امام باقر(علیه السلام)در مورد این آیۀ شریفه وَ الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ، فرمود:«آیا دیدهاید کسی از شاعری
1) (129) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 3،ص 108 از حدیث رافع بن خدیج روایت کرده و پیش از این گذشت،و طبری آن را در حوادث سال هشتم هجری ایراد کرده است.
پیروی کند؟مقصود آیه گروهی هستند که فقیه شدهاند برای غیر خدا که آنان خود گمراهند و دیگران را نیز گمراه میکنند.» (1)امام صادق(علیه السلام)فرمود:
«منظور از شعرا در آیه،گروهی هستند که دانش و فقه آموختند بیآنکه عالم باشند،پس خود گمراهند و دیگران را گمراه کردند.» (2)بعضی از علمای امامیّه (3)(طاب ثراهم)گفتهاند:آیه در مورد کسانی نازل شده است که دین خدا را تغییر داده و با امر خدا مخالفت کردهاند.آیا هرگز دیدهاید که کسی از شاعری پیروی کند همانا مقصود از شعرا در آیه کسانی هستند که به رأی خود دینی جعل کردهاند و مردم از آنها پیروی میکنند فرمود. أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وادٍ یَهِیمُونَ .یعنی شاعران با سخنان باطل مناظره میکنند و با دلایل باطلگرایان استدلال نموده و به هر راهی میروند به این معنی که دین خدا را تغییر میدهند وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ ما لا یَفْعَلُونَ .مردم را پند میدهند و خود پند نمیگیرند،نهی از منکر میکنند و خود کار زشت انجام میدهند،امر به معروف میکنند و خود اهل معروف نیستند.فرمود:«آنها کسانی هستند که حق آل محمد(صلی الله علیه و آله)را غصب کردند.» امّا از جمله روایاتی که در ستایش شعر به معنای اول(شعر حقّ)از طریق شیعه رسیده روایت صدوق(ره)در کتاب عیون اخبار الرضا(علیه السلام)به اسنادی از حسن از عبد الله بن فضل هاشمی است که گفت:امام صادق(علیه السلام)فرمود:«هر کس دربارۀ ما شعری بگوید خدا برایش در بهشت خانهای بنا کند.» (4)و به اسنادش از همان حضرت(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:«هیچ شاعری دربارۀ ما شعری نگوید مگر این که روح القدس او را تأیید و کمک میکند.» (5)
1) (130) این حدیث را ابن بابویه روایت کرده چنان که در تفسیر برهان،ج 3،ص 194 آمده است(شعراء/224).
2) (131) این حدیث را عیّاشی در تفسیر خود روایت کرده چنان که در مجمع البیان در ذیل آیه آمده است.
3) (132) مقصود علی بن ابراهیم قمی است که در تفسیر مشهور خود آیه را تفسیر کرده است.
4) (133) عیون اخبار الرضا،ص 5.
5) (134) عیون اخبار الرضا،ص 5.
و به اسنادش از حسن بن جهم روایت کرده که گفت:شنیدم حضرت رضا(علیه السلام)میفرمود:«هیچ مؤمنی در مدح ما شعری نگوید،جز این که خدا در بهشت شهری که بیش از هفت برابر دنیا وسعت دارد برایش بسازد و در آن شهر هر فرشتۀ مقرّب و هر پیامبر مرسلی او را زیارت میکنند.» (1)و به اسنادش از امیر المؤمنین(علیه السلام)روایت شده که:«مردی از علی(علیه السلام)در مورد نخستین گویندۀ شعر سؤال کرد،فرمود:آدم،پرسید:شعرش چه بود؟ فرمود:چون آدم از آسمان به زمین فروفرستادهشد و زمین و فراخی زمین و هوای آن را دید و هابیل کشته شد،آدم(علیه السلام)گفت:
تغیّرت البلاد و من علیها فوجه الارض مغبّر قبیح
تغیّر کل ذی لون و طعم و قل بشاشة الوجه الملیح،تا آخر حدیث» (2)
مؤلف تهذیب (3)به اسنادش از خلف بن حمّاد از حضرت رضا(علیه السلام) روایت کرده گوید:عرض کردم:«یاران ما از پدرانت(علیه السلام)روایت میکنند که شعر در شب و روز جمعه و ماه رمضان و در شبانگاه مکروه است و من قصد کردم که در رثای ابو الحسن(موسی بن جعفر(علیه السلام)شعر بگویم ولی ماه رمضان بود.حضرت فرمود در شب جمعۀ ماه رمضان،شبانگاه و دیگر ایّام در رثای ابو الحسن(علیه السلام)شعر بگو که خداوند بر این کار به تو پاداش خواهد داد.» در حدیث صحیح از علی بن یقطین از امام هفتم(علیه السلام)روایت کرده گوید:«از حضرت راجع به خواندن شعر در طواف پرسیدم فرمود:هر شعری که شرعا مجاز شمرده شده اشکال ندارد.» (4)
1) (135) عیون اخبار الرضا،ص 5.
2) (136) شهرها و ساکنان آن دگرگون شدهاند چهرۀ زمین گردآلود و زشت شده است هر رنگ و مزهای تغییر یافته است و از شادابی چهره غمگین کاسته شده است.تا آخر حدیث.عیون اخبار الرضا،ص 143.
3) (137) اینجا در نسخهها اشتباهی روی داده است و درست همان است که در کتاب خطی آداب الدینیة آمده است و صاحب وسائل در آخر کتاب مزار(وسائل)نقل کرده است.
4) (138) تهذیب،ج 1،ص 485.
در حدیث صحیح از علی بن جعفر از برادرش امام هفتم(علیه السلام)روایت شده که گفت:«از آن حضرت راجع به شعر خواندن در مسجد پرسیدم؟فرمود:اشکالی ندارد.» (1)امّا از جملۀ روایاتی که در نکوهش شعر به معنای باطل(معنای اوّل)رسیده روایت جعفر بن ابراهیم در حدیث صحیح از امام چهارم(علیه السلام)است که فرمود:
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر کس را که شنیدید در مسجد شعر میخواند بگویید:خدا دهانت را بشکند.مسجدها برای تلاوت قرآن ساخته شده است.» (2)این حدیث بر شعر باطل حمل میشود.
همچنین است روایتی که سماعه در حدیث موثّق نقل کرده گوید:«از امام سجّاد در مورد خواندن شعر پرسیدم که آیا وضو را میشکند یا شخص به رفیقش ستم کند یا دروغ بگوید.حضرت فرمود:«آری مگر شعری باشد که در آن سخن راست بگوید یا کم باشد سه بیت یا چهار بیت،امّا اگر شعر بسیار و باطل بخواند وضو را میشکند.» (3)ممکن است مقصود از شکسته شدن وضو کاسته شدن ثواب آن به خاطر شعر و مستحبّ بودن تجدید وضو باشد نه این که اعادۀ وضو واجب شود.
امّا روایتی که حمّاد بن عثمان و دیگران در حدیث صحیح از امام صادق(علیه السلام)نقل کردهاند که فرمود:«شعر در شب،و ماه رمضان در شب و روز خوانده نشود،اسماعیل از او سؤال کرد:پدرم اگر چه در مدح ما باشد،فرمود:
اگر چه در مدح ما باشد.» (4)همچنین روایت حمّاد در حدیث صحیح از آن حضرت(علیه السلام)که فرمود:«بر شخص محرم و روزهدار و در حرم و روز جمعه و شب نقل شعر مکروه است،
حمّاد گفت:عرض کردم:اگر چه شعر حق باشد؟فرمود:اگر چه شعر حق باشد» (1).بر شعر موزونی حمل میشود که شامل تخیّلات باطل و دروغ باشد، چون حقّ بودن موضوع شعر مانند شعر حکمت و پند یا مدح ائمه(علیه السلام)موجب نمیشود که از مبالغۀ شعر دروغ آن را خارج سازد.بنابراین اگر تهی از مبالغۀ دروغ باشد موزون بودنش اشکال ندارد.
(1)اصل شوخی نکوهیده و ممنوع است،مگر مقدار اندکی که استثنا شده.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«با برادرت مجادله و شوخی مکن.» (2)اگر گویی:
مجادله آزار دادن است چون برادر یا دوست خود را تکذیب میکنی یا به جهل نسبت میدهی،ولی شوخی موجب شادمانی و خوشدلی است،پس چرا ممنوع شده؟باید بدانی که افراط و زیاده روی یا تداوم در شوخی ممنوع است.امّا تداوم شوخی سرگرمی به بازی است و بازی مباح است ولی مداومت بر شوخی نکوهیده است.و امّا زیادهروی در شوخی موجب خندۀ زیاد میشود و آن دل را میمیراند و گاه موجب کینه میشود و شکوه و وقار انسان را از بین میبرد و هر شوخی که خالی از این امور باشد نکوهیده نیست،چنان که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرمود:«من شوخی میکنم ولی جز سخن حق نمیگویم.» (3)شخصیّتی مانند پیامبر میتواند شوخی کند و جز سخن حق نگوید،امّا هرگاه برای دیگران در شوخی باز شود هدفش خنداندن مردم است به هر صورتی که باشد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شخص سخنی میگوید و همنشینان او میخندند و با آن سخن از ستاره ثریّا سقوط میکند.» (4)یکی از بزرگان گوید:هر کس
بسیار بخندد شکوهش کم شود و هر که شوخی کند سبک شود و هر کس کاری را بسیار انجام دهد به همان معروف گردد و هر که بسیار سخن بگوید بسیار اشتباه کند و هر که بسیار اشتباه کند شرمش کم شود و هر که کمحیا باشد دینداریاش کم است.و هرکه پارسایی او کم باشد دلش میمیرد؛و نیز خندیدن دلیل بیخبری از قیامت است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر آنچه من میدانم بدانید بسیار خواهید گریست و کم خواهید خندید.» (1)مردی به برادرش گفت:برادرم آیا به تو خبر رسیده ک به دوزخ میروی؟ گفت:آری،گفت:به تو خبر رسیده که از آن بیرون میآیی؟گفت:نه،پس گفت:چرا میخندی؟گفت:آن مرد تا هنگام مرگ خندان دیده نشد.یکی از بزرگان به گروهی نگریست که در روز عید فطر میخندیدند.پس گفت:اگر اینان آمرزیده شدهاند این کار شکرگزاران نیست و اگر آمرزیده نشدهاند این کار خائفان نیست.
دیگری به خودش گفت:آیا میخندی در حالی که شاید کفنهایت از نزد قصّار بیرون شده باشد.
ابن عبّاس گوید:هر که گناهی کند و بخندد گریان وارد دوزخ شود.
این است آفتهای خنده و نکوهیدهاش آن است که انسان در خنده مستغرق شود و خندۀ ستوده لبخندی است که دندان ظاهر شود و صدایی شنیده نشود،و خندۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)چنین بود. (2)
قاسم غلام معاویه گوید:یکی از عربهای جاهلی در حالی که بر شتر چموشی سوار بود به پیامبر(صلی الله علیه و آله)روی آورد،و به آن حضرت سلام داد و هرگاه میخواست به پیامبر(صلی الله علیه و آله)نزدیک شود تا از او سؤالی کند شتر رم میکرد و
یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله)بر او میخندیدند سه بار این کار را تکرار کرد،آنگاه شتر رم کرد و سوار خود را کشت.به پیامبر عرض شد:ای پیامبر شتر اعرابی او را بر زمین زد و هلاک شد.فرمود:«آری دهنهای شما از خون او مملوّ شده است.» (1)امّا اگر شوخی به از بین رفتن شکوه بینجامد گفته شده:هر که شوخی کند سبک شود.یکی از بزرگان به پسرش گفت:پسرکم با شخص بزرگ شوخی نکن که بر تو کینه میگیرد و با شخص فرومایه شوخی مکن که بر تو جری شود.
دیگری گفته:از شوخی بپرهیزید که موجب کینه میشود و آدمی را به کار زشت میکشاند؛سخن از قرآن بگویید و با آن بیامیزید و اگر بر شما دشوار بود سخنان خوب مردان را بازگو کنید.و گفته شده:آیا میدانید چرا مزاح را مزاح نامیدهاند؟نه،گفت:چون صاحب خود را از حق دور میکند.و گفته شده هر چیزی بذری دارد و بذر دشمنی شوخی است؛و گویند:شوخی بزرگی را میبرد و دوستان را جدا میکند.
اگر کسی بگوید:نقل شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)و اصحابش شوخی میکردند، پس چگونه از آن نهی شده است؟میگوییم:اگر میتوانی مانند پیامبر شوخی کنی و جز سخن حق نگویی و دلی را نرنجانی و در آن زیادهروی نکنی و به کم اکتفا کنی شوخی کردن جائز است؛ولی اشتباه بزرگی است که انسان شوخی را حرفۀ خود قرار دهد و بر آن مداومت کند و دچار افراط شود،آنگاه به عمل پیامبر تمسّک کند.این کار گناه است و بعضی از گناهان صغیره با اصرار بر آن،کبیره میشود و بعضی از کارهای مباح با اصرار بر گناه صغیره میشود،از این رو سزاوار نیست از این عمل غفلت شود.آری ابو هریره روایت کرده که اصحا ب عرض کردند:«ای رسول خدا با ما شوخی میکنی فرمود:من اگر با شما شوخی میکنم جز سخن حق نمیگویم.» (2)
عطا گوید:مردی از ابن عبّاس پرسید و گفت:آیا پیامبر خدا شوخی میکرد؟گفت:آری.آن مرد گفت:شوخیاش چه بود؟ابن عبّاس گفت:
پیامبر(صلی الله علیه و آله)یکی از روزها بر یکی از زنانش پیراهن گشادی پوشانید و به او گفت:آن را بپوش و چشمت را ببند و خدا را شکر کن و دامن آن را مانند دامن عروس(بر روی زمین)بکش. (1)انس روایت کرده«پیامبر(صلی الله علیه و آله)از شوخترین مردم بود» (2)و روایت شده«پیامبر(صلی الله علیه و آله)بسیار لبخند میزد.» (3)از حسن روایت شده که گفت:«پیرزنی خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد حضرت به او فرمود:
پیرزن وارد بهشت نمیشود،آن پیر گریست،پیامبر فرمود:تو در روز قیامت پیر نیستی خدای متعال میفرماید: إِنّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً . (4)
زید بن اسلم روایت کرده زنی به نام امّ ایمن خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد و عرض کرد:شوهرم تو را میخواند پیامبر فرمود:شوهرت کیست آیا همان کسی است که در چشمش سفیدی هست؟عرض کرد:نه به خدا در چشمش سفیدی نیست.پیامبر فرمود:چرا در چشمش سفیدی هست،عرض کرد:نه به خدا پیامبر فرمود:در چشم هر انسانی سفیدی هست.) (5)مقصود پیامبر سفیدیی بود که پیرامون حدقۀ چشم است.
زن دیگری خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد و گفت:«ای رسول خدا:مرا بر شتری سوار کن فرمود:تو را سوار بر پسر شتر میکنم.زن گفت:پسر شتر به چه کارم میآید.او به من سواری نمیدهد پیامبر خدا فرمود:آیا شتری هست که پسر شتر نباشد؟» (6)و منظور پیامبر شوخی بود.
1) (151) عراقی گوید:بر این حدیث اطلاع نیافتم.
2) (152) این حدیث پیش از این گذشت.
3) (153) این حدیث پیش از این گذشت.
4) (154) این حدیث را ترمذی در کتاب الشمائل،ص 16 به صورت مرسل روایت کرده است.
5) (155) این حدیث را زبیر بن بکار در کتاب الفکاهة و المزاح،روایت کرده و ابن ابی الدنیا از حدیث عبده بن سهم فهری با کمی اختلاف نقل کرده است(المغنی).
6) (156) این حدیث را ابو داود[در سنن]،ج 2،ص 596 با کمی اختلاف لفظی روایت کرده است.
علقمه از ابو مسلمه روایت کرده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)زبانش را برای حسین بن علی(علیه السلام)بیرون میآورد.آن کودک زبان پیامبر را میدید و شادی میکرد.عیینة بن بدر فزاری گفت:به خدا پسری دارم که مردی شده و ازدواج کرده و مو بر صورتش روییده و هرگز او را نبوسیدهام پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که رحم نکند رحم نمیشود.» (1)بیشتر این شوخیها که نقل شد با زنان و کودکان بود و پیامبر این کار را برای درمان ضعف دلهای آنان میکرد و میل به شوخی نداشت.پیامبر(صلی الله علیه و آله)به صهیب که چشم درد بود و خرما میخورد فرمود:آیا با درد چشم خرما میخوری؟گفت:من با طرف دیگر خرما میخورم.پیامبر لبخند زد یکی از راویان گوید:پیامبر چنان لبخند زد که دندانهای آسیای او را دیدم. (2)
روایت شده که خوّات بن جبیر در راه مکّه کنار زنانی از بنی کعب نشسته بود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او روی آورده فرمود:ای ابو عبد الله تو را با زنان چه کار؟ گفت:برای شتر رمندهام ریسمان میبافند.خوّات گفت:پیامبر(صلی الله علیه و آله)در پی حاجت خود رفت،آنگاه به من روی آورد و فرمود:ای ابو عبد الله هنوز آن شتر،رمیدن را ترک نکرده است؟خوّات گوید:سکوت کردم و شرمنده شدم،و گوید:پس از آن هرگاه پیامبر را میدیدم از خجالت میگریختم تا به مدینه وارد شدم پس از آن روزی به من روی آورد در حالی که در مسجد نماز میگزاردم حضرت در کنارم نشست و من نماز را طول دادم فرمود:نماز را طولانی مکن که من منتظر توام.چون از نماز فراغت یافتم فرمود:ای ابو عبد الله هنوز آن شتر،ترک رمندگی نکرده است؟خوّات گوید:سکوت کردم و شرمنده شدم.پیامبر برخاست و من همچنان از او میگریختم تا روزی مرا دید در
حالی که بر الاغی سوار بود و هر دو پای مبارک را به یک طرف آویخته بود.
پس فرمود:ای ابو عبد اللّه آیا هنوز این شتر رمندگی را رها نکرده است؟گوید:
عرض کردم:به خدایی که تو را به حق به نبوّت برانگیخته است،از روزی که مسلمان شدهام رم نکرده است پیامبر(صلی الله علیه و آله)تکبیر گفت و عرض کرد خدایا ابو عبد الله را هدایت فرما و فرمود:خدا او را هدایت کرد و خوب مسلمانی شد.» (1)نعیمان انصاری بسیار شوخ و میگسار بود.او را خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) میآورند.حضرت با کفش خود او را میزد و به اصحابش دستور میداد که با کفشهایشان او را میزدند و چون میگساری او زیاد شد مردی از اصحاب به او گفت:خدا لعنتت کند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:او را لعن نکنید چرا که او خدا و رسولش را دوست میدارد.هر چیز نوبری که وارد مدینه میشد نعیمان از آن میخرید و برای پیامبر میآورد و میگفت:این را برایت هدیه آوردهام و چون صاحب جنس میآمد و از نعیمان مطالبۀ پول میکرد او را خدمت پیامبر میآورد.و عرض میکرد:ای رسول خدا پول جنس او را بدهید.پیامبر میفرمود:مگر آن را به ما هدیه نکردی؟عرض میکرد به خدا پولی در اختیارم نبود و دوست داشتم که از آن بخوری.پیامبر(صلی الله علیه و آله)میخندید و پول صاحب جنس را میپرداخت. (2)
این است شوخیهایی که گهگاه نظایر آن مباح است ولی نه همیشه و تداوم آن شوخی نکوهیده است و موجب خندهای میشود که دلمردگی میآورد.
(1)این کار هرگاه موجب آزار دیگران شود حرام است.خدای متعال
1) (159) این حدیث را طبرانی در الکبیر از روایت زید بن اسلم از خوّات بن جبیر با کمی اختلاف روایت کرده است و رجال حدیث موثّقند،چنان که در المغنی آمده است.
2) (160) این حدیث را زبیر بن بکار در الفکاهه روایت کرده و از طریق او ابن عبد البر از روایت محمد بن عمر و بن حزم به صورت مرسل روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
میفرماید: لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ . (1)مسخره به معنای کوچک و خوار شمردن و آگاهانیدن مردم بر نقایص و عیبهای کسی است،به گونهای که موجب خندۀ آنها شود.این عمل گاه با انجام دادن کار و گفتاری شبیه شخص مورد مسخره مشخص میشود و گاه با است.اگر این عمل در حضور فرد مورد استهزا باشد غیبت نیست،ولی دارای معنای غیبت است.عایشه گوید:تقلید کسی را در آوردم،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«من دوست ندارم تقلید کسی را درآورم،در حالی که برای من چنین و چنان(گناهی) باشد. (2)»ابن عباس در مورد آیۀ شریفۀ: یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها (3)گفت:منظور از صغیره لبخند زدن به قصد مسخره کردن مؤمن است و کبیره بلند خندیدن به همین منظور است و به این است که خندیدن بر مردم از جرایم و گناهان است.
از عبد الله بن زمعه روایت شده که شنید پیامبر(صلی الله علیه و آله)خطبه میخواند و مردم را که از صدای ضرطه میخندیدند نصیحت میکرد و میفرمود بر چه کاری خنده میکنید.» (4)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در قیامت برای یکی از کسانی که مردم را مسخره میکنند در بهشت گشوده میشود و گفته میشود بیابیا.با غم و اندوهی که دارد میآید ولی در بهشت بر رویش بسته میشود.آنگاه در دیگری برایش گشوده میشود و گفته میشود:بیابیا و او غمین و اندوهگین میآید و در بهشت به رویش بسته میشود.این کار همچنان ادامه مییابد تا آنجا که در
1) (161) حجرات/11:نباید گروهی به گروه دیگر استهزا کند شاید که آنان بهتر باشند.
2) (162) این حدیث را ترمذی در(سنن،).ج 9،ص 310 روایت کرده و گفته است این حدیثی است حسن و صحیح
3) (163) کهف/49:ای وای بر ما!این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی نیست مگر این که آن را بر شمرده است؟.
4) (164) از حدیث عبد الله بن زمعه و مورد اتفاق است.
بهشت برای آن مرد باز میشود و میگویند:بیابیا و او نمیرود.» (1)معاذ بن جبل گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس برادرش را به گناهی سرزنش کند که از آن توبه کرده است نمیمیرد تا خود آن را انجام دهد.» (2)بازگشت تمام این روایات به کوچک شمردن دیگری و خندیدن بر او به قصد خوار ساختن و کوچک شمردن اوست و گفتار خدای متعال بر آن هشدار داده است: عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ. 167 یعنی به منظور کوچک ساختن دیگری را مسخره نکن شاید او بهتر از تو باشد و این در مورد کسی حرام است که از ریشخند آزار شود.امّا کسی که خود را در معرض مسخره قرار دهد و از آن خوشحال شود مسخره کردن او شوخی به حساب میآید و شوخی ستوده و نکوهیده پیش از این گذشت و نوع حرامش آن بود که دیگری را کوچک قرار دهد به طوری که شخص مورد مسخره از آن تحقیر و توهین آزرده شود و ممکن است خندیدن بر سخن او باشد آنگاه که اشتباه میکند و نامنظّم سخن میگوید یا بر کارهای نامرتبّش بخندند،مثلا بر دستخط،بر کار،یا بر صورت و آفرینش او بخندند هرگاه کوتاه قد یا معیوب باشد.بنابراین چنین خندهای جزء مسخره محسوب میشود که منع شده و نکوهیده است.
(1)آشکار ساختن راز دیگران چون موجب آزار و توهین دوستان و آشنایان میشود ممنوع است پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه مرد سخنی بگوید و روی بگرداند آن سخن امانت است.» (3)و به صورت مطلق فرمود:«سخن در میان
شما امانتی است.» (1)حسن گفت:سخن گفتن از راز برادرت خیانت به شمار میآید.مطالبی را که مربوط به پنهان داشتن راز است در کتاب آداب همنشینی نقل کردیم و تکرار نمیکنیم.
(1)زبان در وعده دادن درنگ نمیکند و بسا که آدمی به وعده وفا نکند و خلف وعده شود که از نشانههای نفاق است خدای متعال فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«وعده دادن نوعی وام است» (3)و نیز فرمود:«وعده نوعی بخشش است» (4)و نیز فرمود:«وعده دادن مانند وام دادن یا برتر است.»خدای متعال پیامبرش اسماعیل(علیه السلام)را ستوده و فرموده است: إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا .گویند اسماعیل با شخصی در جایی وعده گذاشت و طرف به آنجا نرفت و وی بیست و دو روز به انتظار او بماند.
میگویم:از طریق شیعه از امام صادق(علیه السلام)روایت شده:«اسماعیل از آن نظر صادق الوعد نامیده شده که در جایی با مردی وعده گذاشت و در آنجا یک سال به انتظارش ماند.پس خدای متعال او را«صادق الوعد»نامید.آنگاه مرد پس از یک سال آمد اسماعیل به او گفت:همچنان منتظرت بودم.» (5)ابو حامد گوید:از عبد الله بن ابی حمساء روایت شده که گوید:با پیامبر بیعت کردم و با او وعده گذاشتم که در جای خودش به خدمتش برسم،آن روز و
1) (169) این حدیث را ابن ابی الدنیا از حدیث ابن شهاب به صورت مرسل روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
2) (170) مائده/1:ای کسانی که ایمان آوردهاید به پیمانها و قراردادها وفا کنید.
3) (171) این حدیث را ابن عساکر از حدیث علی در حدیثی روایت کرده و پیش از این نقل شد.
4) (172) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه از ابن مسعود به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
5) (173) این حدیث را صدوق در علل الشرائع باب 67 از حضرت رضا(علیه السلام)روایت کرده؛آیه در سورۀ مریم/54:و اذکر فی الکتاب اسماعیل انه کان صادق الوعد،در کتاب آسمانی خود از اسماعیل یاد کن که او در وعدههایش صادق بود.
روز بعد فراموش کردم و در روز سوّم به خدمتش رسیدم.او را در جای خود دیدم،که فرمود:ای جوان بر من سخت آمد که سه روز است در انتظار توأم. (1)
به ابراهیم عرض شد:مردی با مرد دیگری جایی را به عنوان وعدهگاه معیّن میکند و نمیآید،فرمود:تا موقع رسیدن وقت نماز منتظر او میماند؛پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله):«هرگاه وعده میداد میفرمود:شاید.» (2)ابن مسعود هیچ وعدهای نمیداد مگر آن که انشاءالله میگفت؛و آن سزاوارتر است،آنگاه اگر معنای حتمی بودن وعده را دریافت باید وفا کند،مگر این که غیر ممکن باشد؛ ولی اگر در موقع وعده دادن تصمیم به وفا نکردن داشته باشد منافق است.
ابو هریره گوید:پیامبر خدا فرمود:«سه خصلت است که در هر که باشد منافق است اگر چه نماز بگزارد و روزه بگیرد و خود را مسلمان پندارد:هرگاه حرف بزند دروغ بگوید:و چون وعده دهد وفا نکند،و هرگاه امین واقع شود خیانت کند.» (3)عبد الله بن عمر گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«چهار خصلت است که در هر که باشد منافق است و هر کس که یکی از آن خصلتها را داشته باشد بخشی از نفاق دارد تا آن را ترک کند:هرگاه حرف بزند دروغ بگوید،و هرگاه وعده دهد خلاف کند،و چون پیمان ببندد خیانت ورزد،و هرگاه نزاع کند مرتکب گناه شود.» (4)این حدیث در مورد کسی است که وعده دهد و قصد خلف وعده داشته باشد؛امّا کسی که تصمیم دارد به وعده وفا کند و به سبب عذری نتواند،منافق نیست،اگر چه به ظاهر حکم نفاق بر او جاری است؛لیکن لازم است از ظاهر نفاق نیز بپرهیزد چنان که از نفاق واقعی دوری میکند؛و
1) (174) این حدیث را ابو داود در(سنن،)ج 2،ص 595 و بغوی در مصابیح،ج 2،ص 154 روایت کردهاند.
2) (175) عراقی گوید:برای این حدیث،ریشه و مأخذی نیافتم.
3) (176) مسلم این دو حدیث را در(صحیح)،ج 1،ص 56 روایت کرده است و هر دو پیش از این گذشت.
4) (177) مسلم این دو حدیث را در(صحیح)،ج 1،ص 56 روایت کرده است و هر دو پیش از این گذشت.
شایسته نیست بدون عذر و مانعی خود را از وفای به وعده معذور بدارد.از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که به ابو الهیثم بن تیهان غلامی وعده داده بود.پس سه اسیر آوردند و پیامبر دو اسیر را بخشید و یک اسیر باقی ماند.دخترش فاطمه(علیه السلام)نزد پدر آمد و از او غلامی خواست در حالی که عرض میکرد:ای رسول خدا آیا اثر دستاس را در دستم نمیبینی؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)وعدهای را که به ابو الهیثم داده بود به یاد آورد و میفرمود:با وعدهای که به ابو الهیثم دادهام چه کنم.پس او را بر فاطمه(علیه السلام)ترجیح داد،چرا که قبلا به او وعده داده بود،با این که فاطمه(علیه السلام)با دست ناتوان خود دستاس میچرخاند. (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)در قبا نشسته بود و غنایم هوازن را که در حنین شکست خورده بودند تقسیم میکرد.مردی خدمت پیامبر ایستاد و عرض کرد:ای رسول خدا من با شما وعدهای داشتم.حضرت فرمود:راست میگویی هر حکمی که خواهی صادر کن آن مرد گفت:به هشتاد میش و شبان آنها حکم میدهم.حضرت فرمود:مال تو باشد ولی کم حکم دادی.زنی که همنشین موسی بود و او را به استخوانهای یوسف(قبر او)راهنمایی کرد دوراندیشتر و حکمش قاطعتر از تو بود،آنگاه که موسی او را داور قرار داد،پس آن زن گفت:حکم من این است که مرا به حال جوانی برگردانی و با تو وارد بهشت شوم،گویند مردم حکم مرد مذکور را پست شمردند تا آنجا که به صورت ضرب المثل در آمده و میگویند:
بخیلتر از صاحب هشتاد میش و شبان آنها. (2)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خلف وعده این نیست که مردی به مردی وعده دهد و نیّش آن است که وفا کند.»و در عبارت دیگری است؛:«هرگاه مرد به برادرش وعده دهد و نیّت وفا کردن داشته باشد ولی نتواند وفا کند،گناهی بر او نیست. (3)
میگویم:پیش از این گذشت که خلف وعدۀ زنان و کودکان در صورتی که برای آرامش خاطر آنها باشد،جائز است.
(1)گفتار و سوگند دروغ از زشتترین گناهان و بدترین عیبهاست.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خیانت بزرگی است که به برادرت سخنی بگویی و او تو را تصدیق کند در حالی که تو به او دروغ گفتهای.» (1)ابن مسعود گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بنده همواره دروغ میگوید و آن را طالب است تا این که نام او در پیشگاه خدا جزء کذابها نوشته میشود.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)بر دو مرد گذشت که گوسفندی معامله میکردند و سوگند میخورند یکی از آنها میگفت:به خدا از این مبلغ کم نمیکنم،و دیگری میگفت:به خدا بیشتر از این مبلغ نمیدهم سرانجام خریدار گوسفند را خرید.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:یکی از آنها موجب گناه و کفّاره شده است.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دروغ روزی را کم میکند.» (4)و نیز فرمود:«بازرگانان گنهکارند،عرض شد ای رسول خدا مگر خدا خریدوفروش را حلال نکرده است؟فرمود:چرا ولی آنها سوگند میخورند و گناه میکنند و در سخن دروغ میگویند.» (5)و نیز فرمود:«خدا در روز قیامت با سه نفر سخن نمیگوید و به آنان توجّه نمیکند و آنها را پاک نمیگرداند:کسی که به بخشش خود منّت میگذارد،
1) (180) این حدیث را بخاری در الادب المفرد و ابو داود از حدیث سفیان بن اسید روایت کردهاند.
2) (181) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 29 روایت کرده است.
3) (182) عراقی گوید:این حدیث را ابو الفتح ازدی در کتاب الاسماء المفردة از حدیث ناسخ حضرمی روایت کرده است.
4) (183) این حدیث را اصفهانی روایت کرده چنان که در التّرغیب،ج 3،ص 596 آمده است.
5) (184) این حدیث را بیهقی در الکبری،ج 5،ص 266،از حدیث عبد الرحمن بن شبل روایت کرده است.
و آن که کالای خود را با سوگند ترویج میکند و کسی که لباس خود را متکبّرانه رها میسازد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس به خدا سوگند یاد کند و به اندازه بال پشهای دروغ در آن داخل کند تا روز قیامت به صورت نقطهای در قلبش خواهد بود.» (2)ابو ذر گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه گروهند که خدا دوستشان دارد:
مردی که در میان گروهی است و خود را برای کشته شدن مهیّا میکند تا این که کشته میشود و خدا فتح را نصیب او و یارانش میکند و مردی که همسایۀ بدی دارد و آزارش میدهد و او بر آزار همسایه صبر میکند تا مرگ یا نقل مکان آنها را از یکدیگر جدا سازد،و مردی که با گروهی در سفری یا با گروهی جنگجو باشد و شبهای زیادی راه بروند تا آنجا که دوست بدارند برای استراحت روی زمین بخوابند.پس فرود آیند و از یارانش دور شود و نماز بگزارد تا یارانش برای کوچ کردن بیدار شوند و سه گروهند که مورد خشم خدایند:بازرگان و فروشندهای که بسیار سوگند میخورد و فقیر حیلهگر و بخیلی که بسیار منّت مینهد.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«وای بر کسی که حرف میزند و برای خندیدن مردم دروغ میگوید.وای بر او وای بر او!» (4)و نیز فرمود:«در رؤیا دیدم مردی را که نزد من آمد و گفت:برخیز.پس برخاستم.ناگاه دو مرد را دیدم که یکی ایستاده و دیگری نشسته بود.در دست مرد ایستاده آهنی سرخمیده بود که به دهان مرد نشسته فرومیبرد.سپس آن را
جابهجا میکرد تا به پشت گردنش(شانهاش)میرسید،آنگاه آهن را میکشید و به سمت دیگر دهانش فرومیبرد و آن را میکشید و لب دیگر به حال اوّل باز میگشت.پس به مردی که مرا بر پا داشت گفتم:این چیست؟ گفت:مردی کذّاب است که تا روز قیامت در قبرش عذاب میشود.» (1)از عبد الله بن جراد روایت شده که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)پرسید و عرض کرد:«ای پیامبر خدا آیا مؤمن زنا میکند؟فرمود:گاه ممکن است،عرض کرد:ای رسول خدا آیا مؤمن دروغ میگوید؟فرمود:نه.آنگاه پیامبر این آیه را آورد:
إِنَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ . (2)
ابو سعید گوید:شنیدم پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در دعا عرض میکرد:«خدایا دلم را از نفاق پاک و مرا از زنا و دروغ حفظ کن.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه گروهند که خدا با آنان سخن نمیگوید و در روز قیامت به آنها توّجه نمیکند و آنان را پاک نمیسازد و برای آنان عذاب دردناکی است:پیر زنا کار،سلطان کذّاب و فقیر متکبّر.» (4)عبد الله بن عامر گوید:پیامبر خدا به خانۀ ما آمد در حالی که من طفلی خردسال بودم پس برای بازی رفتم،مادرم گفت:عبد اللّه بیا به تو چیزی بدهم، پیامبر فرمود:چه میخواهی به او بدهی؟مادرم عرض کرد:خرما،پیامبر فرمود:
«اگر به او خرما ندهی گناه یک دروغ بر تو نوشته میشود.» (5)
1) (189) این حدیث را بخاری در حدیثی طولانی در(صحیح)،ج 9،ص 56 از سمرة بن جندب روایت کرده است.
2) (190) نحل/105:تنها کسانی دروغ میگویند که ایمان ندارند.و حدیث را خرائطی در مساوی الاخلاق و ابن عساکر و خطیب(بغدادی)در تاریخهای خود روایت کردهاند چنان که در الدّر المنثور،ج 4،ص 131 نقل شده است.
3) (191) عراقی گوید در نسخههای احیاء العلوم از ابو سعید به همین صورت آمده است فقط راوی ام معبد است خطیب در تاریخ بغداد نیز چنین روایت کرده است ولی جملۀ«و فرجی من الزنی»را ندارد و این جمله را افزوده است«و عملی من الریاء و عینی من الخیانة»و سندهایش ضعیف است.
4) (192) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 72 از ابو هریره روایت کرده است.
5) (193) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 594 روایت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر خدای متعال به عدد این سنگریزهها به من شتر و گاو و گوسفند بدهد آنها را میان شما تقسیم میکنم و مرا بخیل،کذّاب،ترسو نخواهید یافت.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)در حالی که تکیه کرده بود فرمود:«آیا شما را از بزرگترین گناهان کبیره خبر دهم؟شرک به خدا،نارضایی والدین،آنگاه نشست و فرمود:«آگاه باشید دیگر از گناهان کبیره گفتار دروغ است.» (2)ابن عمر گفت:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بنده دروغ میگوید و فرشته از بوی بد دروغ او بهاندازۀ یک میل راه از او دور میشود.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شش چیز را برای من بپذیرید،من برایتان بهشت را تعهّد میکنم.عرض کردند:ای رسول خدا آنها چیست؟فرمود:هرگاه یکی از شما حرف بزند دروغ نگوید:و چون وعده دهد خلف وعده نکند،و هرگاه امین شود خیانت ننماید،چشمانتان را(از حرام)بپوشید،دستهایتان را نگاه دارید،و فروجتان را حفظ کنید.» (4)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شیطان سرمه و چیزی لیسیدنی و دارویی بوییدنی دارد،لیسیدن شیطان دروغگویی است و داروی بوییدنی او خشم است،و سرمهاش خواب است.» (5)و نیز فرمود:«هر که از من حدیثی نقل کند و معتقد باشد که دروغ است،
1) (194) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 4،ص 115 از حدیث جبیر بن مطعم روایت کرده و در ج 4،ص 150 گذشت.
2) (195) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 64 از حدیث ابو بکره روایت کرده است.
3) (196) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 147 روایت کرده و آن را حدیث حسن دانسته است.
4) (197) این حدیث را حاکم در مستدرک و بیهقی در الشعب از انس به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
5) (198) این حدیث را بیهقی در الشعب به سندی ضعیف از انس روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است و صدوق آن را در المعانی 138 چنین روایت کرده«انّ لا بلیس کحلا و لعوقا و سعوطا فکحله النعاس و لعوقه الکذب و سعوطه الکبر».
یکی از دروغگویان است.» (1)و نیز فرمود:«هر کس سوگند دروغ بخورد تا مال مسلمانی را به ناحق مالک شود،خدا را در روز قیامت دیدار کند در حالی که خدا بر او خشمگین باشد.» (2)روایت شده:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)شهادت مردی را که دروغ گفته بود نپذیرفت.» (3)و نیز فرمود:«مؤمن بر هر خصلتی خو میگیرد یا نیّت آن میکند جز خیانت و دروغ.» (4)عایشه میگوید:هیچ خلقی در نزد اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)بدتر از دروغ نبود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)هرگاه اطلاع مییافت که مردی از اصحابش دروغ گفته است، تا از توبۀ او آگاه نمیشد سینۀ مبارکش صاف نمیشد.» (5)موسی(علیه السلام)گفت:«پروردگارا کدامین بندهات از نظر عمل بهتر است؟ فرمود:کسی که زبانش دروغ نگوید و دلش گناه نکند و فرجش زنا ننماید.» لقمان به پسرش گفت:«پسرکم از دروغ بپرهیز چرا که مانند گوشت گنجشک لذیذ است و بزودی صاحب دروغ را کباب میکند.» پیامبر(صلی الله علیه و آله)در مدح راستگویی گفت:«چهار خصلت است که هرگاه در تو باشد هر چه از دنیا از دست بدهی به تو زیانی نمیرسد:گفتار راست،نگهداری
1) (199) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 7،از حدیث سمره بن جندب روایت کرده است.
2) (200) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 167 از حدیث عبد الله،و مسلم در (صحیح)،ج 1،ص 85،روایت کردهاند.
3) (201) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت از حدیث موسی بن شیبه به صورت مرسل روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
4) (202) این حدیث را ابو یعلی و بزّاز روایت کردهاند چنان که در الترغیب و التّرهیب،ج 3،ص 595 آمده است.
5) (203) نظیر این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 148 روایت کرده و به الترغیب و الترهیب،ج 3،ص 597 رجوع کنید که از حاکم روایت کرده و گفته است که سندهایش صحیح است.
امانت،خوشخویی،رعایت عفّت در خوراک.» (1)معاذ گوید:رسول خدا به من فرمود:«تو را به تقوای الهی و راستگویی و ادای امانت و وفا کردن به پیمان،و سلام دادن و فروتنی سفارش میکنم.» (2)علی(علیه السلام)فرمود:«بزرگترین گناه در نزد خدا زبانی است که بسیار دروغ بگوید و بدترین پشیمانیها پشیمانی روز قیامت است.» مالک بن دینار گوید:«در یکی از کتابها خواندم:خطبۀ هر خطیبی باید بر کردارش عرضه شود اگر راستگو بود تصدیق میشود و اگر دروغگو باشد لبهایش با قیچی آتشین بریده میشود،و هر چه بریده شود دوباره گوشت بروید.» ابن سمّاک گوید:عقیده ندارم که بر دروغ نگفتن پاداش داده شوم زیرا،با بیمیلی آن را ترک میکنم.
(1)بدان که دروغ حرمت عینی ندارد،بلکه از آن نظر که به مخاطب یا دیگری (3)ضرر میرساند حرام است،زیرا کمترین درجهاش این است که خبردهنده به چیزی خلاف آنچه میگوید معتقد باشد در این صورت جاهل است و گاه دروغ برای دیگری ضرر دارد،و بسا جهلی که بهره و مصلحت داشته باشد.
بنابراین دروغ به دست آوردن آن جهل است که در آن مأذون هستیم.گاه
1) (204) این حدیث را احمد و ابن ابی الدنیا و طبرانی و بیهقی به سندهایی حسن روایت کردهاند چنان که در الترغیب و التّرهیب،ج 3،ص 589 آمده است.
2) (205) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
3) (206) در این سخن اشکال است زیرا دروغ اظهار کردن چیزی است بر خلاف حقیقت به عمد خواه زیانآور باشد یا سودبخش و این بیرون شدن از حق و انحراف از راه راست به باطل است که عقل و فطرت سالم از آن ناراحت میشود و شرعا حرام و عقلا زشت است مگر این که منکر حسن و قبح عقلی شویم و این خلاف اعتقاد اصحاب ما(امامیّه است)و این که دین در بعضی از موارد برای مصلحتی دروغ را جائز شمرده تا کمترین دو محذور را برگزیند با حرمت نفسی دروغ منافات ندارد و ظاهر روایات مؤیّد این مطلب است.
دروغ واجب است،در صورتی که راستگویی موجب بنا حق کشته شدن کسی شود.پس میگوییم:سخن وسیلۀ رسیدن به هدفهاست و هر هدفی ستوده است و میتوان با راست و دروغ به آن رسید اما دروغگویی حرام است،ولی اگر تنها با دروغ میتوان به آن رسید،دروغ مباح است اگر به دست آوردن هدف مباح باشد و اگر رسیدن به هدف واجب باشد دروغ واجب است مانند حفظ خون مسلمان؛و هرگاه راستگویی موجب ریختن خون مسلمانی شود که از ظالمی مخفی شده است دروغگویی در آنجا واجب است؛و هرگاه رسیدن به هدف در جنگ یا آشتی دادن دو مسلمان یا دلجویی از شخص ستم رسیده جز با دروغ ممکن نشود دروغ مباح است؛در عین حال تا آنجا که ممکن است انسان باید از دروغ بپرهیزد،زیرا هرگاه باب دروغ بر او گشوده شود بیم آن میرود در جایی هم که نیاز به دروغ نیست دروغ بگوید و در آنجا که دروغ واجب است بهاندازۀ واجب اکتفا نکند.بنابراین دروغ اساسا حرام است مگر ضرورتی پیش آید.آنچه دلالت میکند که در دروغ موارد استثنا وجود دارد روایتی است از امّ کلثوم که گفت:«نشنیدم که پیامبر(صلی الله علیه و آله)جز در سه مورد اجازه دروغ گفتن بدهد:در اصلاح میان دو طرف،در جنگ،در وقتی که مردی با زنی سخن بگوید و آن زن به شوهرش بگوید.» (1)و نیز امّ کلثوم گفت:پیامبر خدا فرمود:«کسی که میان دو نفر آشتی دهد کذّاب نیست.پس به قصد اصلاح سخن خیر بگوید یا بر سخن خیر چیزی بیفزاید.» (2)اسماء دختر یزید گفت:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر دروغی برای پسر آدم نوشته میشود،مگر مردی که به قصد آشتی دادن دو نفر به آن دو دروغ بگوید.» (3)
از ابو کاهل روایت شده که گوید:میان دو مرد از یاران پیامبر سخنی در گرفت تا آنجا که با یکدیگر برخورد و نزاع کردند،من به یکی از آنها برخوردم و گفتم چرا با فلانی خوب نیستی شنیدم که تو را به نیکی میستود و دیگری را دیدم و به او نیز همان سخن را گفتم تا آشتی کردند،آنگاه گفتم:خود را هلاک کردم آنها را آشتی دادم پیامبر(صلی الله علیه و آله)آگاه شد و فرمود:«ای ابو کاهل میان مردم آشتی برقرار کن.» (1)یعنی اگر چه با سخن دروغ باشد مردم را آشتی بده.
عطاء بن یسار گوید:مردی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:به خانوادهام میتوانم دروغ بگویم؟فرمود:«خیری در دروغ نیست،گفت:به خانوادهام وعدۀ دروغ میدهم؟فرمود:بر تو باکی نیست.» (2)از نواس بن سمعان کلابی روایت شده که گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«شما را چه شده که میبینم خود را همانند پروانهها در آتش میافکنید،تمام دروغها ناگزیر در نامۀ عمل نوشته میشود مگر این که شخص در جنگ دروغ بگوید،چرا که جنگ نیرنگ است،یا میان دو نفر کینه باشد و شخصی میانشان آشتی دهد،یا به زنش سخن دروغی بگوید که او را خشنود سازد.» (3)علی(علیه السلام)فرمود:«هرگاه راجع به رسول خدا با شما سخن میگویم،اگر از آسمان به زمین سقوط کنم در نظرم محبوبتر از آن است که بر او دروغ ببندم؛ و هرگاه با شما سخن بگویم جنگ نیرنگ است[یعنی دروغ در جنگ مجاز است]»این سه مورد به روشنی[در روایات]از دروغ استثنا شده است و نیز مواردی جز اینها که انسان برای خودش یا دیگری هدف صحیحی داشته باشد استثناست،
1) (210) این حدیث را طبرانی روایت کرده و آن را صحیح ندانسته چنان که در المغنی آمده است.
2) (211) این حدیث را مالک در الموطّا،ج 2،ص 254،از صفوان بن سلیم روایت کرده است و عراقی گوید:حدیث را ابن عبد البر در التمهید از روایت صفوان از عطا روایت کرده است.
3) (212) این حدیث را ابو بکر بن لال در مکارم به لفظ«تتبایعون-تا-فی النّار»روایت کرده است و ما بعد حدیث را روایت نکرده است و طبرانی آن را روایت کرده است و در هر دو(سند) شهر بن حوشب وجود دارد.(المغنی)
امّا در مورد مال و ثروتش وقتی میتواند دروغ بگوید که ظالمی او را دستگیر کند و راجع به مالش سؤال کند یا اگر سلطان او را بگیرد و از یک گناه زشت که میان او و خداست بپرسد،میتواند انکار کند و بگوید زنا نکردهام، شراب نخوردهام(اگر چه دروغ بگوید).پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که از این کثافتکاریها بکند باید بپوشاند.» (1)چرا که آشکار ساختن گناه گناهی دیگر است.بنابراین بر انسان لازم است که خون و مالش را که در معرض غارت ظالمانه است و نیز آبروی خود را با زبانش حفظ کند اگر چه دروغ بگوید.
امّا آبروی دیگران مثل این که از او راز برادرش را بپرسند لازم است منکر شود،و نیز میان دو نفر آشتی برقرار سازد و نیز میان زنان خود که هو و هستند اصلاح کند و به دروغ به هر کدام بگوید که تو عزیزترین همسر منی،و اگر همسرش جز با وعدهای که توان وفای آن را ندارد از او اطاعت نمیکند برای دلخوشی او میتواند وعدۀ دروغ بدهد و نیز میتواند با سخن دروغ از کسی پوزش بخواهد که جز با انکار گناه یا بسیار دوستی ورزیدن دلخوش نمیشود؛ ولی مرز این موارد مجاز دروغگویی این است که دروغ ممنوع است ولی اگر راست بگوید مفسدهای از آن پدید میآید.از این رو سزاوار است که مفسدۀ دروغ با مصلحت آن با ترازوی عدالت سنجیده شود،و چون دریابد که مفسدۀ راستگویی از نظر دین بیش از دروغ است میتواند دروغ بگوید و اگر هدف از دروغگویی بیارجتر از هدف راستگویی است واجب است راست بگوید،و گاه این دو عامل در برابر یکدیگر قرار میگیرند بهطوریکه انسان نسبت به آنها تردید میکند؛در این صورت گرایش به راستگویی سزاوارتر است،زیرا دروغگویی در هنگام ضرورت یا نیاز مهمّ مباح میشود و در حالت شک به اصل تحریم دروغ رجوع میکنیم.
چون درک درجات هدفها پیچیده است بر آدمی لازم است تا آنجا که
1) (213) این حدیث را حاکم از حدیث ابن عمر به لفظ«اجتنبوا هذا القاذورات الّتی نهی الله عنها فمن الم بشیء منها فلیستتر بستر الله»نقل کرده و سندهایش حسن است.
امکان دارد از دروغ بپرهیزد.همچنین هرگاه نیاز به دروغ داشته باشد بر او مستحبّ است که از اهدافش بگذرد و دروغ را کنار بگذارد،امّا در مورد اهداف دیگران،بیتفاوت به حق آنها و ضرر زدن جائز نیست.مردم بیشترین دروغ را برای منافع شخصی خودشان میگویند آنگاه برای افزونی مال و مقام و از دست دادن چیزهایی که از دست رفتن آنها چندان اهمیّت ندارد،تا آنجا که اگر زن از شوهرش سخنانی دروغ نقل کند تا بر علیه هووهای خود به آن ببالد،حرام است.
اسماء گوید:شنیدم زنی از پیامبر(صلی الله علیه و آله)سؤال کرد و گفت:من یک هوو دارم و من از شوهرم کارهایی را که انجام نداده بسیار نقل میکنم تا او را بیازارم.آیا گنهکارم؟حضرت فرمود:کسی که کارهای انجام نشده را بسیار بگوید همانند کسی است که لباس ریا بپوشد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که بگوید خوردهام و نخورده است یا بگوید:
دارم و نداشته باشد یا بگوید بخشیدهام و نبخشیده باشد در روز قیامت مانند کسی است که لباس ریا پوشیده باشد.» (2)از این قبیل است فتوا دادن به چیزی که یقین ندارد یا نقل حدیثی که برایش ثابت نشده است،زیرا هدف او اظهار دانش خویش میباشد؛از این رو از گفتن نمیدانم امتناع میکند،و این کار حرام است.امّا در دروغ گفتن به کودکان در حکم دروغ گفتن به زنان است، زیرا هرگاه کودک جز با وعده یا تهدید و ترساندن به دروغ میل به مکتب رفتن نکند،این کارها مباح است.آری در روایات نقل شده که این گونه دروغها در
1) (214) نظیر این حدیث را ابو داود در(سنن،)ج 2،ص 595،و احمد در(مسند،)ج 6،ص 34،روایت کرده است و نووی گوید معنای حدیث این است که آنچه را ندارد بسیار نشان دهد یعنی چیزی را که ندارد وانمود کند که دارد و در نزد مردم با آن خود را صاحب چیز بسیار بداند و به باطل آراسته شود این کار نکوهیده است چنان که پوشیدن لباس ریا نکوهیده است ابو عبیده و دیگران گفتهاند:منظور از کسی که لباس ریا میپوشد آن کسی است که لباس زاهدان و دینداران را میپوشد و مقصودش این است که خشوع و زهدی بیش از آنچه در دلش هست به مردم نشان دهد.لباس ریا پوشیدن به این معنی است.تا آخر گفتار...
2) (215) عراقی گوید:این حدیث را به این لفظ نیافتهام.
نامۀ عمل ثبت میشود و انسان بر آن باز خواست میشود آنگاه اگر در مؤاخذه روشن شود که قصد صحیح داشته مورد عفو قرار میگیرد،زیرا دروغ فقط به قصد اصلاح مباح شده است،و فریب بسیار در آن راه مییابد چرا که گاه انگیزه دروغ بهره و غرضی است که انسان از آن بینیاز است و بر حسب ظاهر اظهار اصلاح میکند،از این رو چنین دروغی در نامۀ عمل ثبت میشود؛و هر که دروغی بگوید در مقام اجتهاد قرار میگیرد که بداند آیا آنچه برای آن دروغ گفته است در دین از راستگویی مهمتر است یا نه؛و کسب این آگاهی دشوار است،بنابراین دوراندیشی در ترک دروغ است مگر به حدّ وجوب برسد،مثل این که به خونریزی یا ارتکاب گناه بینجامد.بعضی چنان پنداشتهاند که جعل خبرهای دروغ در کارهای خوب و سختگیری در گناهان جائز است و گمان کردهاند که چنین قصدی صحیح است و این پندار اشتباه محض است زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس به عمد بر من دروغ ببندد جایگاهش پر از آتش شود.» (1)دروغ جز در مورد ضرورت گفته نمیشود و دروغ بستن بر پیامبر ضرورت نیست،زیرا سخنان راست پیامبر(صلی الله علیه و آله)ما را از دروغ بستن به آن حضرت بینیاز میکند،و اگر کسی بگوید:سخنان پیامبر بر اثر تکرار جاذبۀ خود را از دست داده و سخن نو جاذبۀ دیگری دارد این سخن هوسی بیش نیست و جزء اهدافی نیست که بتواند در برابر مفسدۀ دروغ بر پیامبر و خدا مقاومت کند و اگر این در گشوده شود به کارهایی میانجامد که موجب پریشانی در دین میشود و خیر آن(به پندار گوینده)در برابر شرّ آن ناچیز است؛از این رو دروغ بستن بر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)از گناهان کبیرهای است که هیچ چیز نمیتواند با آن معارضه و در برابر آن مقاومت کند.»
(1)از علمای گذشته نقل شده که وجود توریهها چارهای برای فرار از دروغ
1) (216) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 37،36،35،34 روایت کرده است.
است.از ابن عبّاس و دیگران روایت شده:«در توریهها وسعتی است که انسان را از دروغ بینیاز میکند.»مقصود بزرگان این است که هرگاه آدمی مجبور به دروغگویی شود باید از توریه استفاده کند،امّا در صورت بینیاز بودن نه دروغ آشکار جائز است نه پنهان(توریه)،ولی توریه آسانتر است.
نمونهای از توریه روایتی است که نقل شده:مطرف بر زیاد وارد شد.زیاد گفت:چرا دیر آمدی؟وی بیماری خود را دلیل تأخیر قرار داد و گفت:از وقتی که از امیر جدا شدهام از زمین برنخاستم جز این که خدا مرا برخیزاند.
ابراهیم گفت:هرگاه از طرف تو چیزی به کسی برسد و نخواهی دروغ بگویی بگو:خدا میداند ما قلت من ذلک من شیء،«در آن مورد چیزی نگفتهام» و در نظر شنونده که(ما)نافیه است همین معنی که گفته شد استفاده میشود،در حالی که(ما)در نیّت گوینده برای ابهام است یعنی آنچه در این مورد گفتهام مهمّ نیست.
نخعی به دخترش نمیگفت برایت شکر میخرم بلکه میگفت:اگر برایت شکر بخرم دوست داری و بسا که خریدنی هم روی نمیداد.
هرگاه کسی در خانه به سراغ ابراهیم میآمد که از او بدش میآمد به کنیز خود میگفت:بگو:ابراهیم را در مسجد بجوی،و نمیگفت اینجا نیست تا دروغگو نشود.نمیخواست با او ملاقات کند دایرهای میکشید و به کنیز خود میگفت انگشت را در این دایره بگذار و بگو شعبی اینجا نیست.
تمام این توریهها در جایی است که انسان نیاز به توریه داشته باشد،امّا در موردی که نیاز نیست نباید توریه کند،زیرا توریه اگر چه در لفظ دروغ نیست، در معنی دروغ است و آن در پارهای از موارد است چنان که از عبد الله بن عتبه روایت شده که گوید:همراه ابو علی بر عمر بن عبد العزیز وارد شدم و از آنجا بیرون آمدم در حالی که جامهای بر تن داشتم مردم میگفتند:این جامه را امیر المؤمنین بر تن پوشانیده و من میگفتم:خدا به امیر پاداش خیر دهد، پدرم به من گفت:پسرکم خود را از دروغ نگاهدار و از دروغ و آنچه به دروغ
شبیه است بپرهیز.علّت منع پدرش این بود که گمان مردم را در مورد جامه با گفتار خود تأیید میکرد و هدفش مباهات بود که هدفی باطل بود و فایدهای نداشت.آری توریه برای اهدافی مانند خوشدل ساختن دیگران با شوخی مباح است مانند فرمودۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)که:«پیرزن وارد بهشت نمیشود،یا در چشم شوهرت سفیدی است،و تو را بر فرزند شتر سوار میکنم.» (1)امّا دروغ آشکار چنان که عادت مردم است تا با نادانان شوخی کنند و فریبشان دهند که زنی به ازدواج با تو مایل است و اگر در این دروغ ضرری باشد که به آزردن دلی بینجامد حرام است؛و اگر فقط به قصد شوخی باشد موجب فسق طرف نمیشود ولی از درجۀ ایمان او کاسته میشود.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ایمان شخص کامل نمیشود تا برای برادرش دوست بدارد آنچه را برای خود دوست میدارد و در شوخی خود از دروغ بپرهیزد.» (2)امّا مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله)از این سخن:«مرد برای خندیدن مردم سخنی میگوید و به سبب آن سقوط میکند بیش از فاصلۀ زمین با ثریّا» (3)منظور این است که اگر کسی در شوخی خود غیبت مسلمانی کند یا دلی را بیازارد چنین است نه شوخی تنها.
از جمله دروغهایی که موجب فسق نمیشود،دروغی است که در مبالغه رایج است؛مانند این سخن که صد بار به تو چنین گفتم و صد بار به سراغت آمدم، چرا که در این نوع محاوره قصد صد بار را ندارد بلکه میخواهد مبالغه کند.
بنابراین اگر تنها یک بار به سراغ او رفته باشد دروغگوست و اگر چند بار به
1) (217) هر سه حدیث در آفت دهم پیش از این گذشت.
2) (218) این حدیث را ابن عبد البر در الاستیعاب از حدیث ابو ملیکه ذماری بدون حمله«و حتی یجتنب الکذب فی مزاحه»روایت کرده است،دارقطنی در المؤتلف و المختلف از حدیث ابو هریره چنین روایت کرده است«لا یؤمن عبد الایمان کله حتی یترک الکذب فی مزاحه»و از احمد پیش از این گذشت که در مسند خود،ج 2،ص 352 روایت کرده«لا یؤمن العبد الایمان کلّه حتی یترک الکذب من المزاحة تا آخر حدیث».
3) (219) پیش از این در آفت سوم گذشت.
سراغش رفته باشد که معمول نیست گنهکار نیست اگر چه به صد بار هم نرسد و در میان آن درجاتی هست انسانی که زبانش آزاد است با مبالغۀ در آن در معرض خطر دروغ گفتن قرار میگیرد و از جمله مواردی که دروغگویی در آن معمول است و به آسانی انجام میشود موردی است که گفته شود:غذا بخورید و طرف بگوید میل ندارم و این دروغ ممنوع و حرام است،در صورتی که هدف درستی در آن نباشد.
مجاهد گوید:اسماء بنت عمیس گفت:همدم عایشه بودم در شبی که او را آماده کردم و به همراه چند زن او را به خانۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)بردیم.به خدا در خانۀ رسول خدا جز یک جام شیر نبود.پیامبر نوشید سپس آن را به عایشه داد و او شرم کرد.من گفتم:دست رسول خدا را رد نکن،بگیر!عایشه گفت:با حالت شرم جام شیر را از پیامبر گرفتم و نوشیدم،آنگاه فرمود:به رفقایت بده آنها گفتند میل نداریم.پیامبر فرمود:گرسنگی با دروغ جمع نمیشود.اسماء گوید:به پیامبر عرض کردم:ای رسول خدا اگر یکی از ما در جایی که به چیزی مایلیم بگوید میل ندارم آیا دروغ به حساب میآید فرمود:دروغ(در نامۀ عمل) نوشته میشود تا آنجا که دروغ کوچک،دروغ کوچک نوشته میشود (1)دینداران از چنین دروغهایی نیز پرهیز میکردند.لیث بن سعد گوید:
چشمان سعید بن مسیّب چرک میداد به حدی که چرک به بیرون چشمانش میرسید.به او میگفتند:این چرک را پاک کن؛میگفت:پزشک به من گفته است:دست به چشمانت نزن و اگر دست به چشمانم بزنم چگونه بگویم دست نزدهام(دروغ بگویم)؟این نمونهای از مواظبت دینداران بر راستگویی است،و
1) (220) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت و طبرانی در الکبیر روایت کردهاند و نظیر آن را طبرانی از حدیث شهر بن حوشب از اسماء بنت یزید نقل کرده و آن درست است زیرا اسماء بنت عمیس در آن هنگام در حبشه بوده لیکن در طبقات الاصبهانیین تألیف ابو شیخ از روایت عطاء ابن ابی ریاح از اسماء بن بنت عمیس روایت شده«زففنا الی النّبی(صلی الله علیه و آله)بعض نسائه الحدیث»بنابراین منظور از این ازدواج زنی غیر از عایشه باشد که پس از فتح خیبر(پیامبر با او ازدواج کرده)اشکالی ندارد.(المغنی).
هر کس مواظبت نکند زبانش در دروغگویی از اختیارش بیرون میرود و ندانسته دروغ میگوید.از خوّات تیمی روایت شده که گوید:خواهر ربیع بن خیثم عائده نزد پسرکم آمد و خود را بر روی او انداخت و گفت:پسرکم حالت چطور است؟پس ربیع نشست و گفت:خواهرم آیا او را شیر دادهای؟گفت:نه.ربیع گفت:چه میشد اگر میگفتی پسر برادرم و راست میگفتی.
از جمله عادتهاست که انسان بگوید:خدا میداند،در جایی که خود نمیداند.عیسی(علیه السلام)گوید:«از بزرگترین گناهان در پیشگاه خداست که بنده بگوید:خدا میداند در حالی که خود نمیداند.و بسا که در نقل کردن خواب دروغ بگوید که گناهش بزرگ است،زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از بزرگترین دروغهاست که شخصی به کسی غیر از پدرش نسبت داده شود یا آنچه در خواب ندیده ادعا کند که دیده است-یا سخنی را که من نگفتهام به من نسبت دهد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که در نقل خواب خود دروغ بگوید روز قیامت مجبور میشود که میان دو دانۀ جو گره بزند.» (2)
(1)بحث دربارۀ غیبت طولانی است و ما اوّل شواهد دینی را که در نکوهش غیبت وارد شده بیان میکنیم،خدای متعال در قرآن بر نکوهش غیبت تصریح فرموده و غیبتکننده را به کسی تشبیه کرده که گوشت برادر دینی خود را در حالی که مرده باشد بخورد و فرموده است وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ . (3)
1) (221) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 9،ص 54 از حدیث ابن عمر روایت کرده است.
2) (222) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 9،ص 54 از حدیث ابن عباس روایت کرده است.
3) (223) حجرات/12:هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مردۀ خود را بخورد؟(به یقین)همه شما از این امر کراهت دارید.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خون و مال و آبروی تمام مسلمانان بر مسلمان محترم است.» (1)غیبت از بین بردن آبروست پیامبر میان آبرو و خون و مال جمع فرموده است.
و نیز فرمود:«به یکدیگر حسد نورزید،با هم دشمنی نکنید،و یکی از شما دیگری را غیبت نکند و ای بندگان خدا با هم برادر باشید.» (2)از جابر و ابو سعید روایت شده که گفتند:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از غیبت بپرهیزید چرا که غیبت بدتر از زناست،زیرا شخص گاه مرتکب زنا میشود و توبه میکند خدا توبهاش را میپذیرد ولی غیبتکننده آمرزیده نمیشود تا شخص غیبت شده او را بیامرزد.» (3)انس گوید:رسول خدا فرمود:«در شب معراج به گروهی گذشتم که صورتهایشان را با ناخنهایشان میخراشیدند به جبرئیل گفتم:اینان کیانند؟ گفت:کسانیاند که غیبت مردم میکردند و آبروی آنها را میریختند.» (4)سلیم بن جابر گوید:به محضر پیامبر خدا آمدم و گفتم:به من خیری بیاموز که خدا مرا از آن بهرهمند سازد پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ کار خیری را کوچک مشمار،اگر چه از ظرف خود در ظرف تشنه آب بریزی،و با روی باز برادرت را دیدار کنی و چون روی برگرداند او را غیبت نکنی.» (5)براء گوید:رسول خدا برای ما خطبه ایراد کرد،تا آنجا که به گوش کنیزان
1) (224) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 11 از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
2) (225) این حدیث مورد اتفاق علماست جز این گفته«و لا یغتب بعضکم بعضا»به صحیح بخاری، ج 8،ص 25 و صحیح مسلم،ج 8،ص 11 رجوع کنید.
3) (226) این حدیث را طبرانی در الاوسط روایت کرده و در سند آن عباد بن کثیر است و او متروک میباشد چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 92 آمده است و در الحاوی للفتاوی رسالۀ مخصوصی در این مورد به نام بذل الهمة فی طلب براءة الذّمة.
4) (227) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 568 به صورت مسند و مرسل روایت کرده است.
5) (228) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت روایت کرده و عبارت از اوست و احمد نظیر آن را در مسند روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
در خانههایشان رسانید و فرمود:«ای گروهی که به زبان ایمان آورده و به دل ایمان نیاوردهاید،غیبت مسلمانان نکنید و در جستجوی عیبهایشان نباشید، زیرا کسی که در جستجوی عیب برادرش باشد خدا عیب او را بجوید و هر کس که خدا در پی عیب او باشد در درون خانهاش رسوا شود.» (1)خدای متعال به موسی وحی کرد:«هر کس با توبه از غیبت بمیرد آخرین کسی است که وارد بهشت میشود و هر که بمیرد و در غیبت کردن اصرار ورزد نخستین کسی است که وارد دوزخ میشود.» انس گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)مردم را به روزه یک روز امر کرد و فرمود:«هیچ کس افطار نکند تا به او اجازه دهم.مردم روزه گرفتند تا شب شد شخصی میآمد و میگفت:ای رسول خدا روزه دارم اجازه بده افطار کنم و پیامبر به او اجازه میداد و همچنان میآمدند و اجازه میگرفتند تا مردی آمد و عرض کرد:از خانوادهام دو دختر جوان روزه دارند و شرم دارند که خدمت شما بیایند به آنها اجازه بده افطار کنند.پیامبر از او روی گرداند.دوباره تکرار کرد و پیامبر روی برگرداند سوّمین بار تکرار کرد.پیامبر فرمود:آنها روزه ندارند و چگونه روزهدار است کسی که امروز گوشتهای مردم را خورده است؟برو و به آن دو دستور بده اگر روزهاند قی کنند.مرد برگشت و به آنها خبر داد و از آنها خواست قی کنند.پس هر کدام لختۀ خونی قی کرد.مرد به محضر پیامبر برگشت و جریان را به او خبر داد.پیامبر فرمود:سوگند به خدایی که جان محمّد(صلی الله علیه و آله)در دست قدرت اوست اگر لختههای خون در شکم آنها باقی میماند آتش(دوزخ)آنها را میخورد.» (2)در روایتی است:«چون پیامبر از او روی گرداند پس از آن خدمت پیامبر آمد و عرض کرد:ای رسول خدا:به خدا ای رسول خدا آن دو دختر مردند یا
نزدیک به مرگند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:آنها را نزد من بیاور.پس آنها آمدند حضرت طشت یا کاسۀ بزرگی طلبید و به یکی از آنها گفت:قی کن و او چرک و خون قی کرد تا کاسه پر شد.پیامبر به دیگری فرمود:قی کن او نیز همان طور قی کرد.آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:این دو از آنچه خدا حلال کرده بود امساک کردند و بر آنچه خدا حرام کرده بود(غیبت)افطار کردند،یکی از آنها کنار دیگری به غیبت نشست و گوشتهای مردم را میخوردند.» (1)انس گوید:رسول خدا برای ما خطبه خواند و راجع به ربا و بزرگی گناه آن سخن گفت و فرمود:«یک درهم که شخص از ربا به دست میآورد گناهش در پیشگاه خدا بزرگتر از سی و شش زناست و بدترین نوع ربا هتک حرمت شخص مسلمان است.» (2)جابر گوید:در راه با پیامبر(صلی الله علیه و آله)بودیم.حضرت کنار دو قبر آمد که صاحب آن قبرها عذاب میشدند.پیامبر فرمود:«کیفر شدن آنها به سبب گناه کبیره نیست،یکی از آنها غیبت مردم میکرد و دیگری از بول خود اجتناب نمیکرد و یک شاخه یا دو شاخۀ درخت خرما طلبید و آنها را شکست و روی هر قبری کاشت.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:از عذابشان کم میشود تا آنگاه که این شاخهها تر باشند یا خشک نشوند.» (3)چون پیامبر(صلی الله علیه و آله)مردی به نام ماعز را به سبب زنا کردن سنگسار کرد، مردی به رفیق خود گفت:این شخص(پیامبر)سگ را کشت.پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن دو را کنار مرداری برد و فرمود:آن را بجوید و بخورید.عرض کردند:ای
1) (231) این حدیث را احمد در(مسند)،ج 5،ص 431 از حدیث عبید غلام پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) روایت کرده و در آن روایاتی است که نام برده نشدهاند.
2) (232) این حدیث را ابن ابی الدنیا در کتاب ذم الغیبة روایت کرده چنان که در الترغیب و الترهیب،ج 3،ص 503 آمده است.
3) (233) این حدیث را بخاری در الادب المفرد،و ابن ابی الدنیا روایت کردهاند چنان که در در المنثور،ج 6،ص 96 آمده است.
رسول خدا مرداری را بجویم؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:آنچه دربارۀ برادرتان گفتید (غیبت کردید)گندیدهتر و کثیفتر از این مردار بود.» (1)امام چهارم(علیه السلام)شنید که مردی از دیگری غیبت میکرد.فرمود:«از غیبت بپرهیز چرا که غیبت نان خورش سگهای جهنم است.» (2)از مجاهد دربارۀ این گفتار خداوند، وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ . (3)روایت شده که مقصود از«همزه»طعنه زدن به مردم است،و«لمزه»کسی است که گوشت مردم را میخورد.صحابه(پیامبر)با روی باز با هم دیدار میکردند و غیبت نمیکردند و معتقد بودند که بدترین اعمال غیبت کردن است و انجام آن را عادت منافقان میدانستند.یکی از صحابه گوید:ما پیشینیان را درک کردیم.آنها تنها روزه و نماز را عبادت نمیدانستند،بلکه خودداری از ریختن آبروی مردم را عبادت میشمردند.
ابن عباس گوید:هرگاه خواستی عیبهای رفیقت را نقل کنی عیبهای خود را به یاد بیاور.یکی از صحابه گوید:یکی از شما خاشاک را در چشم برادرش میبیند و شاخۀ درخت را در چشم خودش نمیبیند؛دیگری گوید:ای فرزند آدم به حقیقت ایمان نمیرسی مگر وقتی که عیبی در خودت هست از دیگری عیب نگیری و تا آنگاه که به اصلاح آن عیب خود بپردازی،و هرگاه چنان کردی سرگرم به خودت میشوی،و محبوبترین بنده در پیشگاه خدا کسی است که سرگرم اصلاح عیبهای خود باشد.
مالک بن دینار گوید:عیسی بن مریم(علیه السلام)در حالی که حواریون همراهش بودند به مردار سگی گذشت.حواریان گفتند:این سگ چه بدبوست!عیسی(علیه السلام)
1) (234) این حدیث را نسائی روایت کرده و ابو داود نظیر آن را در(سنن،)ج 2،ص 459 به سندهایی جیّد روایت کرده است.
2) (235) این حدیث را طبرسی در احتجاج:ص 172 روایت کرده و نظیر آن از امیر المؤمنین(علیه السلام) روایت شده چنان که در وسائل،ج 2،ص 238 کتاب حج باب 152 تحریم غیبت روایت شده است.
3) (236) همزه/2:وای بر هر عیبجوی مسخره کنندهای!
فرمود:دندانهایش چه سفید است ظاهرا عیسی آنها را از عیب گرفتن (غیبت)بر سگ نهی کرد و به آنان هشدار داد که فقط خوبیهای مخلوقات خدا را بگویید» میگویم:بعضی از علمای امامیّه گفتهاند:از گفتار عیسی(علیه السلام)به حواریان استنباط نمیشود که سخن حواریان دربارۀ سگ غیبت است،بلکه دلیل سخن عیسی(علیه السلام)این بود که بو دادن مردار و نظیر آن که خوشایند طبع انسان نیست به فعل کسی که زشتی آن را نیکو میداند نسبت داده نمیشود و ظاهر سخن حواریان زشت شمردن آن است ظاهرا عیسی(علیه السلام)به این نکته توّجه فرموده که تمام کارهایی که با طبع انسان سازگار و ناسازگار است امری است که خدا بر طبق حکمت خود انجام داده است،و دستور داده که وی در برابر کارهای سازگار با طبع سپاسگزار و در برابر کارهای ناسازگار با طبع،صبر کند، حواریان که از عفونت سگ بدشان آمده بود صبر نکردند یا از حقیقت کار غافل بودند.از این رو عیسی(علیه السلام)آنان را متوجّه سفیدی دندان سگ کرد که با طبعشان سازگار بود و آن را در برابر بوی بد و ناخوشایند سگ قرار داد و حواریان را از توّجه به آن بازداشت و این نکتۀ لطیفی است که از سخن بزرگان دریافتم.
از طریق شیعه صدوق(ره)روایتی به اسناد خود از پیامبر(صلی الله علیه و آله)نقل کرده که فرمود:«هر که برای غیبت و اظهار عیب برادرش حرکت کند اوّلین گامی که بردارد به طرف دوزخ برداشته است،و خدا عیبش را بر تمام مردم آشکار سازد و هر که مسلمانی را غیبت کند روزهاش باطل و وضویش شکسته میشود؛و اگر به این حال بمیرد حرام خدا را حلال دانسته است.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گوید:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:غیبت
1) (237) صدوق(ره)این حدیث را در آخر کتاب عقاب الاعمال در خطبۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)که آخرین خطبهای است که آن حضرت در مدینه ایراد فرموده،نقل کرده است.
در دین شخص مسلمان سریعتر اثر میکند از مرضی که از درون عضو انسان را میخورد.» (1)و نیز آن حضرت گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:نشستن در مسجد به انتظار نماز عبادت است تا حدثی از او سرنزند،عرض شد:ای رسول خدا حدث چیست؟فرمود:غیبت کردن.» (2)ابن ابو عمیر از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:«کسی که دربارۀ مؤمن سخنی بگوید که با چشمانش دیده و با گوشهایش شنیده است،در زمرۀ کسانی است که خداوند فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ . (3)
از مفضّل بن عمر روایت شده گوید:امام صادق(علیه السلام)فرمود:«کسی که از مؤمنی سخنی نقل کند که قصدش عیبگویی و از بین بردن مروّت او باشد تا آن مؤمن از چشم مردم بیفتد خدا او را از تحت سرپرستی خود به سرپرستی شیطان بیرون کند و شیطان او را نپذیرد.» (4)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«غیبت بر هر مسلمانی حرام است و غیبت حسنات را میخورد،چنان که آتش هیزم را میخورد.» (5)
(1)بدان که غیبت،گفتن چیزی دربارۀ برادر دینی است که اگر از آن آگاه شود برنجد و تفاوتی ندارد که عیب جسمانی یا تبار یا اخلاق یا گفتار و کردار یا دین و دنیاش را بگویی و یا عیب لباس و خانه و مرکب سواری او را بازگو کنی.عیب جسمانی مثلا ضعف چشم و آبریزی آن،لوچ بودن،کچل بودن،کوتاه و بلند بودن،سیاه و زرد بودن و تمام صفاتی که یادآوری آن فرد
مبتلا را میرنجاند،و امّا عیب تبار این است که بگویی:پدرش نبطی،هندی، فاسق،خسیس،تعمیر کار کفش،رفتگر،سلاّخ است یا هر چه از آن رنجیده خاطر شود.امّا عیب اخلاقی این است که بگویی:بدخو،بخیل،متکبّر،ریاکار، عصبی،ترسو،ناتوان،کمدل و جرأت،بیباک است و نظیر اینها؛و امّا عیب کارهایی که به دین او مربوط میشود این است که مثلا بگویی:دزد،کذّاب ،میگسار،خیانتکار،ظالم،کاهل نماز و زکات است؛رکوع و سجود نمازش را کامل نمیکند؛از نجاسات پرهیز ندارد؛به پدر و مادرش نیکی نمیکند یا زکات را به جایش نمیدهد یا درست تقسیم نمیکند یا در روز روزهداریش خود را از آمیزش با زنان و غیبت و هتک حرمت مردم حفظ نمیکند.امّا عیبهای مربوط به دنیا مثل این است که بگوید:فلانی بیادب است،مردم را خوار میشمارد،و هیچ کس را بر خود صاحب حق نمیداند و تنها خود را صاحب حق میداند،یا بگوید پرحرف،پرخور و پرخواب است و زمانی که وقت خواب نیست میخوابد و در آنجا که شأن او نیست مینشیند،امّا عیب لباسش به این است که بگوید آستین گشاد،بلند دامن،عمامه گنده یا یقه چرکین است.
گروهی گفتهاند عیبجویی دینی از کسی غیبت نیست،زیرا نکوهشی است که خدا در قرآن بیان فرموده است.از این رو نقل گناهان شخص و نکوهش او جائز است به دلیل روایتی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسیده است:برای آن حضرت از زنی که بسیار اهل نماز و روزه بود،ولی همسایگانش را اذیّت میکرد ستایش شد.پیامبر فرمود:آن زن در دوزخ است»؛ (1)و نیز از زنی یاد شد که بخیل است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در این صورت چه خیری دارد؟» (2)این سخن باطل است زیرا مردم آن سخنان را میگفتند چون احتیاج
داشتند که با سؤال احکام دین را بفهمند و غرض آنها عیبجویی یادشدگان نبود و در غیر از مجلس رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به آن نیازی نمیباشد و دلیل آن اجماع امّت است بر این که هر کس از دیگری یاد کند به سخنانی که موجب رنجش وی شود از او غیبت کرده است چرا که داخل در تعریف غیبتی است که پیامبر از آن نهی فرموده است.بنابراین اگر چه در تمام موارد یاد شده راستگو باشد غیبت و معصیت خدا کرده و گوشت برادرش را خورده است به دلیل روایتی که پیامبر فرمود:«آیا میدانید غیبت چیست؟گفتند:خدا و رسولش داناتر است.فرمود:
یاد کردن از برادرت به سخنی که او را برنجاند.عرض شد:آیا اگر آنچه میگویم در برادرم باشد غیبت است؟فرمود:اگر آنچه میگویی در او باشد او را غیبت کردهای و اگر در او نباشد به او بهتان زدهای» (1)معاذ بن جبل گوید:از مردی در محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله)یاد شد و گفتند:چقدر او عاجز و ناتوان است،رسول خدا فرمود:«از رفیقتان غیبت کردید، عرض کردند:ای رسول خدا آنچه در او بود گفتیم.فرمود:اگر آنچه در او نبود میگفتید به او بهتان زده بودید.» (2)حذیفه از عایشه روایت کرده که عایشه از زنی یاد کرد و گفت:آن زن کوتاه قد است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«او را غیبت کردی.» (3)حسن گوید:به بدی یاد کردن دیگران سه گونه است:غیبت،بهتان،دروغ و تمام آنها در قرآن آمده است.غیبت گفتن چیزی است که در او وجود دارد؛
1) (245) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 21 و ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 567 از حدیث ابو هریره روایت کردهاند.
2) (246) این حدیث را طبرانی در الکبیر به سندی که علی بن عاصم در آن وجود دارد روایت کرده و او ضعیف است چنان که در مجمع الزوائد نقل شده است.
3) (247) این حدیث را احمد روایت کرده و ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 567 و ترمذی از ابو حذیفه از عایشه روایت کردهاند و در احیاء العلوم از حذیفه از عایشه روایت شده چنان که در متن آمده است و همچنین ابن ابی الدنیا در الصمت از حذیفه روایت کرده است و حذیفه اشتباه است بلکه درست آن(ابو حذیفه)است و اسمش سلمه بن صهیب است.
بهتان گفتن چیزی است که در او نیست؛دروغ،گفتن چیزی درباره اوست که به تو رسیده است.
ابن سیرین از مردی یاد کرد و گفت:آن مرد سیاه،آنگاه گفت:از خدا آمرزش میخواهم من معتقدم که او را غیبت کردهام.ابن سیرین از ابراهیم یاد کرد و گفت:ابراهیم نخعی و نگفت ابراهیم اعور.
عایشه گوید:هیچ یک از شما نباید از دیگری غیبت کند زیرا یک بار در محضر پیامبر به زنی گفتم:این زن بلند دامن است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:آب دهانت را بینداز،آب دهان انداختم و تکّه گوشتی بود. (1)
میگویم:این روایاتی که اهل سنّت نقل کردهاند نمیتواند حکم شرعی را ثابت کند،بهویژه که انگیزۀ جعل چنین روایاتی در آنان وجود دارد؛زیرا پیشوایان اهل سنّت و رؤسای آنها عیب و نقصهای فراوانی دارند که آنها را واداشته است برای به دست آوردن حاجت خود باب اظهار آن عیبها را به هر صورت که شده مسدود سازند تا حال خود را ترویج کرده و از تنفّر رعیّت در امان باشند.همان طور که آشکار ساختن عیبهای مردم موجب هلاکت است،قطع ریشۀ این عمل و بستن آن(باب اظهار عیبها)نیز خطر آفرین است زیرا اظهار نکردن عیبها،خود موجب تأیید کارهای گنهکاران و صاحبان عیبهاست،برخی از علمای ما(شیعه) چنین گفتهاند.
در مصباح الشریعة (2)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده:غیبت، یاد کردن کسی است به عیبی که در پیش خدا عیب نیست و نکوهش چیزی است که آگاهی از آن ستوده است.امّا اگر از شخص غایبی به عیبی یاد شود که در پیش خدا نکوهیده است و صاحب آن عیب به آن نکوهش میشود این نکوهش غیبت نیست اگر چه صاحب آن عیب اگر بشنود برنجد به شرط آن که
نکوهشکننده خود آن عیب را نداشته باشد و مقصودش تنها جدا کردن حق از باطل بر اساس گفتار خدا و رسول باشد؛ولی اگر در اظهار آن عیب هدف دینی نداشته باشد.بر اساس مقصود فاسد خود مؤاخذه میشود اگر چه درست باشد (عیب در طرف باشد).
از امام صادق(علیه السلام)روایت شده:«غیبت،گفتن عیب برادر دینی است که خدا آن عیب را پوشانده است،امّا عیب آشکار مانند شتابزدگی و تندی غیبت نیست.» و در خبر دیگر آمده است«غیبت،گفتن عیبی از عیبهای برادر دینی است که خودش انجام نداده است. (1)و چیزی را که خدا بر او پوشانده است و حدّی بر او اقامه نشده است منتشر سازد.» (2)بعضی از علمای ما(شیعه)گفتهاند که حرام بودن غیبت اختصاص به معتقدان به حق دارد(موحّدان شیعه)زیرا دلایل حکم غیبت شامل گمراهان (پیروان دیگر ادیان و مشرکان)نمیشود چون حکم در غیبت مربوط به مؤمنان یا برادران ایمانی است بنابراین شامل کسانی نمیشود که به دین حق معتقد نیستند.
(1)باید بدانی نقل عیب(دیگران)با زبان از این رو حرام است که با زبان عیب برادرت را به دیگران میفهمانی و او را به صفتی معرّفی میکنی که از آن بیزار است.بنابراین کنایه گفتن نیز مانند تصریح کردن به عیب است و کردار همانند گفتار است و نیز اظهار عیب با و رمز و نوشتن و حرکت و هر عملی که عیب شخص را ظاهر سازد غیبت و حرام است و از این قبیل است گفتار عایشه:
1) (250) مقصود از کاری که انسان خودش انجام نداده عیبهایی است که در اختیار خود انسان نیست بلکه از کارهای خداست مانند عیبهای بدنی بنابراین مخصوص عیبهای پنهان است و این معنی بنابراین است که«فی دینه»صفت(اخیک)باشد و(فی دینه)میتواند متعلّق به(القول)باشد یعنی آن گفته عیبی در دین او باشد مثلا کفری یا گناهی را به او نسبت دهد و دلالت میکند بر این که غیبت بهتان را نیز شامل میشود.
2) (251) کافی،ج 2،ص 357.
زنی بر ما وارد شد و چون روی گرداند با دستم به کوتاهی قد او کردم پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«او را غیبت کردی.» (1)تقلید دیگران و مانند دیگری راه رفتن از نوع غیبت مذکور در حدیث است بلکه بدتر از غیبت میباشد چرا که تقلید عیب دیگران را بیشتر به تصویر میکشد و غیبت با نوشتن نیز چنین است، زیرا قلم یکی از دو زبان است،و اگر مصنّفی در کتاب خود از شخص معیّنی یاد کند و سخن او را زشت بشمارد غیبت است،مگر این که دلیلی برای ذکر آن باشد که شرحش خواهد آمد.
امّا اگر بگوید گروهی چنین گفتهاند غیبت نیست.غیبت فقط کردن به شخص معینی است خواه زنده باشد یا مرده،و جزء غیبت به شمار میآید اگر بگویی:یکی از کسانی که امروز با ما برخورد کرد یا یکی از کسانی که دیدیم چنین و چنان بود.در صورتی که مخاطب شخص معیّنی را از آن استنباط کند.امّا اگر مخاطب شخص معینی را استنباط نکند غیبت نیست.پیامبر(صلی الله علیه و آله)اگر کاری را از شخصی نمیپسندید میفرمود:«بعضی از گروهها را چه شده که چنین و چنان میکنند.» (2)آن حضرت شخص معیّنی را تعیین نمیکرد(تا غیبت شود).
بنابراین اگر بگویی برخی از کسانی که از مسافرت آمده و بعضی افراد که ادّعای علم دارند(چنین و چنانند)در صورتی که قرینهای همراه داشته باشد که شخص معیّنی از آن فهمیده شود غیبت است.بدترین نوع غیبت غیبتی است که قاریان ریاکار مرتکب میشوند.آنها مقصود خویش را به روش درستکاران به مردم میفهمانند تا نشان دهند که خود از غیبت پاک هستند و مقصود را(غیبت دیگران)میفهمانند و به سبب جهلی که دارند نمیدانند که دو گناه را با هم مرتکب شدهاند:ریاکاری و غیبت،چنان که در نزد او از شخصی یاد شود و او بگوید:سپاس خدایی را که ما را به وارد شدن بر پادشاه و طلب کردن مال
بیارزش دنیا گرفتار نکرد،یا بگوید:پناه بر خدا از بیشرمی از خدا میخواهیم که ما را از آن حفظ کند و قصدش از این سخنان فهماندن عیب دیگران است و با صیغۀ دعا او را غیبت میکند.همچنین گاه کسی که قصد غیبتش را دارد جلوتر میستاید و میگوید:حال فلانی چه خوب است،در عبادات کوتاهی نمیکرد ولی سستی بر او عارض شده و به دردی گرفتار شده که تماممان گرفتاریم و آن کمصبری است.از خودش یاد میکند و مقصودش نکوهش دیگری است و خود را با شبیه بودن به صالحان میستاید در حالی که صالحان را نکوهش میکند در نتیجه غیبتکننده و ریاکار میشود و خود را تزکیه میکند در حالی که سه گناه را با هم انجام میدهد ولی به سبب نادانی خود میپندارد که از صالحان است و از غیبت پاک.همچنین شیطان با جاهلان متعبّد بازی میکند،چرا که شیطان آنها را به زحمت میاندازد و با حیلهگریهایش اعمال آنها را هدر میدهد و بر آنان میخندد و ریشخندشان میکند.از همین نوع غیبت است که آدمی عیب شخصی را بازگو کند و بعضی از حاضرین متوجّه نشوند از این رو بگوید سبحان الله چه شگفتآور است این تا به حرف غیبتکننده گوش دهند و از گفتار او آگاه شوند.پس یاد خدا کند و نام خدا را وسیلهای برای تثبیت پلیدی او قرار دهد در حالی که از روی جهل و غرور از این که خدا را یاد کرده بر خدا منّت مینهد.همچنین میگوید:از استخفافی که به فلان دوستمان رسید غمگین شدم و از خدا میخواهیم که غمش را به شادی تبدیل فرماید،در حالی که در دعا کردن و اظهار اندوهش دروغگوست،بلکه اگر(واقعا)قصد دعا کردن دارد باید پس از نماز و در نهان برایش دعا کند و اگر از حالت او غمگین است باید غم خود را با اظهار کاری که طرف نمیپسندد آشکار نسازد،همچنین میگوید:این بیچاره به بلای بزرگی گرفتار شده خدا ما و او را بیامرزد.وی در تمام این موارد(به قصد دلسوزی)اظهار دعا میکند در حالی که خدای متعال از پلیدی باطن و قصد پنهان او آگاه است و او به سبب نادانیاش نمیداند گناهی بزرگتر از گناه علنی
نادانان مرتکب شده است،از این نوع غیبت است گوش دادن به غیبت به روش تعجّب از آن،چرا که اظهار تعجّب شنونده موجب فزونی نشاط غیبتکننده در غیبت است.از این رو شروع به غیبت میکند و گویی بدینطریق شنونده غیبتکننده را به غیبت کردن تشویق میکند و میگوید:شگفتا نمیدانستم فلانی چنین است،تا کنون فقط او را خیرخواه میدانستم و گمان دیگری به او داشتم.
خدا ما را از شرّ او به دور دارد.دلیل غیبت بودن این گونه کلمات این است که با حرفهای خود غیبتکننده را تایید میکند و تصدیق غیبت،غیبت است،بلکه شخص ساکت در برابر غیبتکننده نیز در گناه شریک است.رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:«شنوندۀ غیبت یکی از غیبتکنندگان است.» (1)از ابو بکر و عمر روایت شده که یکی به دیگری گفت:فلانی پرخواب است آنگاه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)خورشتی خواستند تا با نان بخورند.پیامبر فرمود:شما خورشت خوردید.عرض کردند:مقصود شما را نمیفهمیم،پیامبر فرمود:چرا شما از گوشت رفیقتان خوردید.» (2)پس بنگرید چگونه پیامبر(صلی الله علیه و آله)هر دو را غیبتکننده خواند در صورتی یکی از آنها سخن گفت و دیگری شنوندۀ غیبت بود.پیامبر به دو مردی که یکی از آنها به دیگری گفت:آن مرد را مانند سگ بکش (3):«پیامبر به هر دو نفر فرمود از این مردار بخورید.»پیامبر به غیبتکننده و گوشدهندۀ غیبت فرمود:
از مردار بخورید.بنابراین شنونده از گناه غیبت بیرون نیست مگر این که با زبان آن را زشت بشمارد و اگر میترسد در دل زشت شمارد و اگر بتواند از مجلس غیبت برخیزد یا رشتۀ سخن را قطع و سخن دیگری را مطرح سازد و اگر
1) (254) این حدیث را طبرانی از ابن عمر روایت کرده گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)از غیبت و گوش دادن به غیبت نهی فرموده است،به مجمع الزوائد،ج 8،ص 91،رجوع کنید.
2) (255) این حدیث را ضیاء مقدّسی در المختارة از انس روایت کرده چنان که در الدّر المنثور، ج 6،ص 95 آمده است.
3) (256) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 3،ص 487 از حدیث سهل بن حنیف روایت کرده است.
این کار را نکند گنهکار است؛و اگر به زبان بگوید:خاموش و در دل آن را بخواهد نفاق است و تا قلبا از آن عمل متنفّر نشود از گناه بیرون نمیرود،و اگر با دست یا ابرو یا پیشانی به سکوت فرمان دهد کافی نیست چرا که این عمل کوچک شمردن شخص مورد غیبت است،بلکه سزاوار است که آن عمل را بزرگ بشمارد و به صراحت از شخص مورد غیبت دفاع کند.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس که در حضور او مؤمنی را خوار سازند در حالی که میتواند از آن مؤمن دفاع کند خدا در روز قیامت در حضور خلایق او را خوار سازد.» (1)ابو دردا گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس در غیبت برادرش از آبروی او دفاع کند بر خداست که در روز قیامت از آبروی او دفاع کند.» (2)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که از آبروی برادرش در غیبت او دفاع کند بر خداست که او را از آتش رها سازد.» (3)دربارۀ جلوگیری از غیبت مسلمان و فضیلت آن روایات بسیاری وارد شده است که آنها را در کتاب آداب همنشینی و حقوق مسلمانان ایراد کردهایم و با تکرار آنها سخن را طولانی نمیکنیم.
(1)بدان که انگیزههای غیبت بسیار است ولی آنها در یازده انگیزه گرد میآید که هشت قسم آن دربارۀ عوام یکسان است و سه انگیزه ویژۀ دینداران و خواص است.
1) (257) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 3،ص 487 از حدیث سهل بن حنیف روایت کرده است.
2) (258) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت روایت کرده است و در مسند حدیث شهر بن حوشب وجود دارد،و طبرانی به عبارت دیگری نقل کرده است(المغنی).
3) (259) این حدیث را احمد(مسند)،ج 6،ص 461،از اسماء دختر یزید به سندهایی حسن روایت کرده و طبرانی نیز نظیر آن را روایت کرده است،و ابن ابی الدنیا در الصمت از ابو دردا روایت کرده چنان که در متن آمده است.
هشت قسم مربوط به تودۀ مردم عبارتند از:
1-درمان خشم زیاد،و آن وقتی است که بر اثر عاملی بر کسی خشم بگیرد و خشم او به جوش آید و با نقل بدیهای آن کس(بیماری)خشم خود را درمان کند،در این صورت است که اگر انسان دینی نداشته باشد که مانع از گناه شود طبعا زبانش به بدگویی و غیبت گشوده میشود و گاه در هنگام خشم جلو درمان آن را میگیرد و خشم در درون او حبس میشود و به صورت کینۀ ثابت در میآید و انگیزهای دائمی برای نقل بدیها میشود.بنابراین کینه و خشم انگیزۀ بزرگی است که انسان را به غیبت وامیدارد.
2-موافقت کردن با همگنان و حسن معاشرت با رفیقان و همراهی با آنان در سخن گفتن زیرا معتقد است هرگاه آنان به غیبت دیگران بپردازند و او مجلس را ترک کند و آن را زشت شمارد از او گریزان میشوند و به او بیاعتنایی میکنند از این رو با آنها مساعدت و همراهی کرده و آن را حسن معاشرت و همنشینی میداند و گاه رفیقانش خشمناک میشوند او نیز به خاطر شریک دانستن خود در خوشی و ناخوشی آنان خشمگین میشود در نتیجه به همراه آنها به نقل بدیها و عیبهای دیگران میپردازد و با آنها هلاک میشود.
3-انسان دریابد که شخصی بزودی در نزد مرد بزرگی از او بدگویی خواهد کرد یا بر علیه او شهادتی خواهد داد و او پیش از این که طرف مقابل بدگویی آغاز کند برای بیارج کردن شهادتش از او بدگویی کند یا این که اوّل چیزی راجع به او نقل کند که راست باشد تا پس از آن زمینۀ دروغ بستن بر او فراهم آید و با آن سخن راست اوّل دروغ خود را ترویج و به آن استشهاد کند و بگوید:من به دروغگویی عادت ندارم،چرا که پیش از این راجع به احوال او چنین و چنان گفتم و درست هم بود.
4-کاری به او نسبت داده شود و بخواهد با غیبت از کسی که آن را انجام داده خود را تبرئه کند،در حالی که شایسته است خود را تبرئه کند و از کسی که آن را انجام داده غیبت نکند و دیگری را به آن کار نسبت ندهد،یا از دیگری
سخن بگوید که در عمل شریک او بوده تا زمینۀ معذور بودن خود را در انجام آن کار فراهم سازد.
5-قصدش فخرفروشی و اظهار چیزی باشد که ندارد به این صورت که با کاستن از ارج دیگری خود را بلند مرتبه نشان دهد.از این رو میگوید:فلانی نادان است و خوشفهم نیست،و سخنش سست است،و هدفش این است که در ضمن آن سخنان برتری خود را ثابت کند و نشان دهد که از او برتر است یا میترسد که وی مانند خودش مورد تعظیم قرار گیرد به این سبب از او عیبجویی میکند.
6-حسد نسبت به کسی که مردم او را میستانید و دوستش دارند و احترامش میکنند.بنابراین میخواهد این نعمت از او گرفته شود و راهی جز بدگویی از او نمییابد از این رو میخواهد آبرویش را در پیش مردم ببرد تا کسی ستایش و احترامش نکند،چرا که شنیدن ستایش مردم از او بر وی گران میآید و این عین حسد است و با خشم و کینه فرق دارد،زیرا خشم و کینه از جنایت شخص مورد خشم نشأت میگیرد،در حالی که حسدورزی گاه نسبت به دوست نیکوکار و همنشین موافق است.
7-بازی و شوخی و گذراندن وقت به خنده از این رو کارهایی از دیگران نقل میکند که مردم بخندند و این کارها به صورت تقلید از دیگران و تعجّب از آنان و واداشتن مردم به شگفتی است.
8-به قصد تحقیر دیگران به ریشخند و مسخرگی بپردازد و این عمل گاه در حضور طرف و گاه در غیبت اوست و سرچشمۀ آن تکبّر و تحقیر کردن شخص مورد تمسخر است.
امّا انگیزههای سهگانه،مخصوص گروه خاصّی است و دشوارترین و دقیقترین آنهاست زیرا آن انگیزهها کارهای شرّی است که شیطان آنها را در لباس کارهای خیر پنهان ساخته است.در این کارها خیر هست ولی شیطان آنها را با شرّ در آمیخته است:
1-این که انگیزۀ تعجّب از زشت شمردن گناه دینی دیگران از دین نشأت بگیرد و بگوید:چه شگفتآور است کاری که از فلانی دیدم چرا که گاه در این سخن راستگوست و از گناه به شگفت آمده ولی سزاوار آن است که به شگفت آید و نام طرف را بر زبان نیاورد ولی شیطان نام بردن او را در اظهار شگفتی آسان ساخته و ندانسته او را غیبت کرده و به گناه افتاده است مانند این که بگوید از فلانی در شگفتم که چگونه کنیز زشت خود را دوست دارد و چگونه در برابر فلانی که نادان است مینشیند.
2-ترحّم کند و غمگین شود بر کسی که گرفتار شده و بگوید:بیچاره فلانی که از کار و گرفتاری او غمگین شدم و در غمگین شدنش راستگو باشد و همان اندوه نگذارد که از نام بردن او بپرهیزد و سرانجام از او نام ببرد و در نتیجه به غیبت گرفتار آید.در این صورت ترحّم و دوستی و اندوهش خیر است ولی شیطان او را ندانسته به شرّ کشانده است،در حالی که ترحّم و اندوه(به حال او) بدون نام بردنش ممکن است ولی شیطان او را به هیجان میآورد تا نام او را بر زبان بیاورد و ثواب ترحّم و اندوهش از بین برود.
3-خشمگین شدن برای خدا.انسان گاه بر گناهی که شخصی مرتکب شده در صورت دیدن یا شنیدن آن خشمگین میشود و خشم خود را آشکار میکند و از او نام میبرد،در حالی که واجب است بر او خشمگین شود و او را امر به معروف کند و بر دیگران آشکار نسازد یا نام او را پنهان نماید و او را به بدی یاد نکند.درک این سه انگیزه غیبت بر علما دشوار است چه رسد به مردم عوام زیرا آنان گمان میکنند که دوستی و ترحّم و خشم هرگاه برای خدا باشد موجب میشود که در نام بردن شخص معذور باشد و این اشتباه است،بلکه موارد مجاز غیبت نیازهای مخصوصی است که در آن موارد چارهای جز نام بردن شخص نیست چنان که خواهد آمد.از عامر بن واثله روایت شده که مردی در زمان زنده بودن پیامبر(صلی الله علیه و آله)بر گروهی گذشت و بر آنها سلام کرد.آنها جواب دادند.چون آن مرد از آنها گذشت مردی از آن گروه گفت:من برای خدا با این
مرد دشمنم؛اهل مجلس گفتند:به خدا بد حرفی گفتی به خدا به او خبر خواهیم داد.و به مردی از آنها گفته شد:فلانی برخیز پس خود را به او برسان و او را از گفتۀ این مرد(که گفت دشمن او هستم)خبر کن،راوی گفت:پیک گروه به او رسید و او را خبر داد.مردی که از او غیبت شده خدمت رسول خدا آمد و گفتار غیبتکننده را نقل کرد و تقاضا کرد که او را فرا بخواند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)او را فرا خواند و پرسید،عرض کرد:من آن حرف را گفتهام؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:چرا با او دشمنی؟عرض کرد:من همسایۀ او هستم و از وضعش با خبرم.به خدا هرگز ندیدم جز نمازهای واجب نمازی بگزارد مرد عرض کرد:ای رسول خدا از او بپرس آیا مرا دیده است که نماز را از اوّل وقت به تأخیر بیندازم یا وضو یا رکوع و سجود نماز را ناقص به جای آورم؟پیامبر پرسید مرد گفت:نه و گفت:
به خدا او را ندیدهام که جز ماه رمضان که خوب و بد روزه میگیرند روزه بگیرد.مرد عرض کرد:از او بپرس آیا هرگز مرا دیده که در ماه رمضان افطار کنم یا نقصی در روزهام باشد؟پیامبر پرسید او جواب داد:نه،ولی به خدا ندیدهام به گدا و بیچارهای چیزی ببخشد یا در راه خیر چیزی انفاق کند جز همین زکات که خوب و بد میپردازند.مرد عرض کرد از او بپرس آیا مرا دیده است که از مقدار زکات بکاهم یا اگر کسی از من زکات بخواهد درنگ کنم؟ پیامبر از او پرسید،جواب داد:نه پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:برخیز شاید او بهتر از تو باشد.» (1)میگویم:در مصباح الشریعة (2)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده «اصل غیبت ده نوع است 1-درمان کردن خشم شدید 2-همراهی کردن با گروهی 3-تهمت زدن 4-تصدیق کردن خبری بدون تحقیق 5-بدگمانی 6-حسادت 7-ریشخند 8-شگفتزدگی 9-دلتنگی کردن 10-خود آرایی.
امام فرمود:«اگر میخواهی سالم بمانی از خدا یاد کن نه آفریدگان او تا به جای غیبت عبرت و به جای گناه ثواب ببری.»
(1)بدان که تمام خوهای بد با معجون علم و عمل درمانپذیر است و راه درمان هر مرضی مبارزه با عامل(میکرب)آن بیماری است.بنابراین باید علّت و عامل غیبت را جستجو کنیم.منع زبان از غیبت دو صورت دارد:صورتی اجمالی و صورتی تفصیلی.صورت اجمالی آن است که بداند با غیبت کردن از دیگری با توجّه به این احادیثی که روایت کردیم خود را در معرض خشم خدا قرار داده و تمام کارهای نیکش باطل است زیرا حسنات او در روز قیامت به شخص غیبت شده منتقل میشود به سبب آن که ریختن آبرویش را مجاز دانسته است.و اگر غیبتکننده حسناتی نداشته باشد گناهان شخص غیبت شده به او منتقل میشود و با این حال مورد خشم خداست و در نزد او شبیه به مردار خور است،بلکه بنده در صورتی که کفّۀ ترازوی بدیهایش سنگینتر باشد وارد دوزخ میشود،و بسا که از شخص غیبت شده یک گناه به غیبتکننده منتقل شود و کفّۀ گناهانش سنگین و از این رو وارد دوزخ بشود کمترین درجۀ(مجازات)غیبت این است که از ثواب اعمالش کاسته میشود،آن هم پس از التماس و سؤال و جواب و محاسبه.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آتش در چوب خشک سریعتر از غیبت در حسنات بنده اثر نمیکند.» (1)روایت شده مردی به دیگری گفت:به من خبر رسیده که مرا غیبت میکنی،در جواب گفت:چه قدر در نزد من ارج داری که من اختیار حسناتم را به تو دادهام پس هرگاه بنده به روایات رسیده در باب غیبت مطمئن شود،از ترس نابودی حسنات خود زبانش را به غیبت نمیگشاید و این بهره را نیز دارد که در نفس خویش بیندیشد و اگر در آن عیبی یافت سرگرم(اصلاح) آن شود و گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)با به یاد آورد خوشا به حال کسی که عیبش او را
1) (262) عراقی گوید:برای این حدیث مأخذی نیافتم.
از عیب دیگران باز دارد.» (1)و هرگاه در خود عیبی یافت بجاست شرم کند که خود را رها ساخته و دیگران را نکوهش کند،بلکه سزاوار است بداند همان طور که او نمیتواند از آن عیب پاک شود،دیگری نیز نمیتواند و این در صورتی است که عیب مربوط به خود شخص و در اختیار او باشد.
امّا اگر عیب در مورد آفرینش شخص باشد،در این صورت نکوهش او نکوهش خداست چرا که هر کس از چیز ساخته شدهای عیب بگیرد از سازندۀ آن عیب گرفته است. (2)مردی به یکی از حکیمان گفت:ای زشترو،حکیم گفت:آفریدن صورتم در اختیار خودم نبود که آن را زیبا بیافرینم؛و اگر شخص در نفس خویش عیبی نیافت خدا را شکر کند و نفس خود را به بزرگترین گناهان نیالاید زیرا غیبت مردم و خوردن گوشت مردار از بزرگترین عیبهاست، بلکه اگر منصف باشد خواهد دانست که گمان به پاک بودن خود از هر عیب از بزرگترین عیبهاست،و به نفع اوست بداند همان طور که اگر دیگری او را غیبت کند ناراحت میشود دیگران نیز از غیبت شدنشان ناراحت میشوند،و هرگاه غیبت شدن را برای خود نمیپسندد لازم است آنچه برای خود نمیپسندد برای دیگران هم نپسندد،درمان اجمالی غیبت این گونه است.
امّا درمان تفصیلی غیبت،یافتن علّتی است که انگیزۀ غیبت کردن او بوده است،چرا که درمان بیماری به قطع کردن علّت(میکرب)بیماری است،و ما پیشتر علل غیبت را گفتیم.
درمان خشم که در کتاب آفتهای خشم خواهد آمد به این صورت است که بگوید:اگر من نسبت به او غضب کنم ممکن است خدا نیز به سبب غیبت بر من خشم بگیرد چرا که مرا از غیبت نهی کرده است و من نهی او را سبک شمرده و
بر او گستاخ شدهام در حالی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دوزخ دری دارد که هیچ کس از آن در وارد نمیشود جز آن که خشم خود را با معصیت کردن خدا درمان کرده باشد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که تقوای الهی پیشه کند زبانش ناتوان شود و خشم خود را فروبرد.» (2)و نیز فرمود:«هر که خشم خود را فروخورد در حالی که توان اعمال آن را دارد خدا در روز قیامت در حضور تمام مردم او را فرا میخواند تا از میان حوران بهشتی هر کدام را بخواهد برگزیند.» (3)در یکی از کتابهای آسمانی آمده است«ای فرزند آدم آنگاه که خشمگین میشوی به یاد من باش تا آنگاه که بر تو خشمگین شوم از تو یاد کنم و تو را در زمرۀ کسانی که هلاک میکنم قرار ندهم.» درمان موافقت(همراهی با مردم در غیبت)به این است که بدانی هرگاه با خشنود کردن مردم خشم خدا را بطلبی خدا بر تو خشم میگیرد.پس چگونه بر خود میپسندی که دیگری را محترم بداری و مولای خود(خدا)را کوچک بشماری و برای خشنود ساختن آنان از خشنودی خدا دست برداری؟مگر این که خشمگینی تو برای خدا باشد و آن سبب نمیشود که شخص غضب شده را به بدی یاد کنی بلکه شایسته است برای خدا بر رفقای خود خشم بگیری زیرا آنها شخص مورد غضب را به بدی یاد کردهاند در نتیجه به بدترین گناه که غیبت
1) (265) این حدیث را بزّاز و ابن ابی الدنیا و ابن عدی و بیهقی و نسائی از حدیث ابن عبّاس روایت کردهاند.
2) (266) این حدیث را ابن ابی الدنیا در تقوا از سهل بن سعد به سندی ضعیف روایت کرده است (الجامع الصغیر).
3) (267) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4186 روایت کرده و منظور از(کظم غیظا)این است نفس خود را از اجرای مقتضای خشم منع کند و(یمضیه)یعنی میتواند به مقتضای خشم عمل کند و در اصل مأخذ حدیث به جای(یمضیه)(ینفذه)آمده است.ابو داود همین حدیث را در(سنن،) ج 2،ص 548 روایت کرده است
است معصیت خدا کردهاند.
منزّه ساختن خود از طریق نسبت خیانت به دیگران دادن آنجا که نیازی به گفتن نام دیگران نیست؛درمان آن به این است که دریابی مغضوب خدا واقع شدن سختتر از مغضوب مردم واقع شدن است،در حالی که با غیبت کردن به یقین مورد خشم خدا واقع میشوی و نمیدانی که آیا از خشم مردم در امانی یا نه.بنابراین نفس خود را در دنیا با خیال رها میسازی و در آخرت هلاک میشوی و به راستی حسنات خود را از دست میدهی و نکوهش نقد خدا را به دست میآوری و انتظار داری نکوهش مردم را نسیه دفع کنی و این کمال خواری و نادانی است.
امّا این عذر که بگویی:من اگر مال حرام خوردهام فلانی نیز میخورد و اگر من مال سلطان را پذیرفتهام فلانی نیز میپذیرد،این بهانهای است جاهلانه،چرا که تو کسی را الگو قرار دادهای که نمیتواند الگو باشد کسی که با امر خدا مخالفت میورزد هر که باشد نمیتواند الگو شود و اگر دیگری وارد آتش شود با این که تو میتوانی وارد شوی با او همراهی نمیکنی و اگر همراهی کنی عقلت را از دست دادهای و در سخنی که گفتهای«اگر من خلاف میکنم فلانی هم خلاف میکند»معصیتی علاوه بر غیبت کردهای،زیرا کار او را مجوّزی برای خود قرار دادهای و دو گناه را با هم مرتکب شدهای.مانند میشی که به تقلید بزی که خود را از بالای کوه پرتاب میکند خود را پایین بیندازد و اگر میش زبان میداشت و میتوانست مجوّزی برای کار خود بیان کند و بگوید:بز از من زیرکتر است چون او خود را هلاک کرد من نیز خود را هلاک میکنم البته به نادانی او میخندیدی در حالی که وضع تو عین اوست ولی به خودت نمیخندی و تعجّب نمیکنی.
امّا کسی که قصد دارد با عیبجویی از دیگران به فزونی دانش خود ببالد و خود را بستاید درمانش به این است که بداند با نقل عیب دیگران ارزش خود را در پیشگاه خدا ضایع کرده و این خطر وجود دارد که مردم نیز به فضل او
بیاعتقاد یا کماعتقاد شوند،چرا که مردم او را به غیبت و عیبجویی از دیگران میشناسند و او پاداش قطعی خدا را به پاداش خیالی مردم فروخته است در حالی که اگر مردم به فضیلت کسی معتقد شوند به هیچ رو او را از خدا بینیاز نمیکنند.
امّا غیبتی که از حسد نشأت میگیرد جمع میان دو کیفر است،زیرا شخصی که در نعمت دنیا بر دیگری حسد میبرد،خود نیز از حسد رنج میکشد علاوۀ بر آن کیفر آخرت را برای خود فراهم میسازد.در این صورت هم در دنیا زیان برده است و هم در آخرت زیانکار است و چون دو کیفر را با هم جمع کرده است به نفع شخص مورد حسد و به ضرر خود اقدام کرده و حسنات خود را به او بخشیده است.در این صورت نسبت به او دوستی و نسبت به خودش دشمنی ورزیده است،زیرا غیبت از او به ضرر غیبتکننده است نه غیبت شده چون حسنات خود را به غیبت شده منتقل ساخته یا گناهان او را به خود منتقل کرده است و پلیدی حسد را با نادانی ناشی از حماقت جمع کرده است و بسا که حسد و عیبجویی شخص حسود موجب منتشر شدن کمالات شخص مورد حسد گردد،در این مورد گفته شده است:
و اذا اراد الله نشر فضیله طویت اتاح لها لسان حسود (1)
امّا در مسخره کردن هدف شخص ریشخندکننده رسوا ساختن دیگران در نزد مردم به وسیلۀ رسوا ساختن خود در پیشگاه خدا و فرشتگان و پیامبران است و اگر انسان بیندیشد که در روز قیامت دچار حسرت و شرمندگی و رسوایی میشود و باید بار گناهان کسی را که مسخره کرده است بر دوش بکشد و به دوزخ رود از رسوا ساختن دیگران به وحشت میافتد و اگر حالت(رسوایی) خود را در قیامت درک کند شایستهتر آن است که بر خود بخندد زیرا اگر او کسی را در میان چند نفر ریشخند میکند موجبات رسوایی خود را در قیامت
1) (268) هرگاه خدا بخواهد(از کسی)فضیلتی پنهان را منتشر سازد زبان شخص حسود را برای آن مهیّا میکند.
فراهم میآورد تا در حضور مردم دست او را بگیرند و با گناهان شخص مورد مسخره همچون الاغی به طرف دوزخ برانند،در حالی که او را مسخره میکنند و از خواری و رسوایی او و یاری خداوند نسبت به شخص مسخره شده در دنیا و مسلّط ساختن او بر انتقام گرفتن از مسخرهکننده شادمان هستند.
امّا این که انسان نسبت به گناه دیگری ترحّم کند نیکوست ولی حسد آدمی مانند شیطان است و او را به سخنانی وامیدارد (بدگویی از دیگران)که حسناتش به شخص غیبت شده منتقل میشود و این حسنات از ترحّم او نسبت به غیبت شده بیشتر است.در این صورت گناه شخص مورد ترحّم را جبران کرده و از حالتی که مورد ترحّم بوده بیرون شده و خود شایستۀ آن است که مورد ترحّم قرار گیرد چرا که ثواب خود را بر باد داده و از حسناتش کاسته شده است.
همچنین خشم گرفتن برای خدا موجب غیبت کردن دیگری نمیشود و این شیطان است که غیبت را در نظر انسان خوب جلوه میدهد تا ثواب عمل و خشم (خداپسندانه)او را باطل کند و خود با غیبت مورد خشم خدا قرار گیرد.
امّا شگفتی انسان از اعمال دیگران اگر او را به غیبت وادارد شایسته است نسبت به خود دچار شگفتی شود که چگونه برای حفظ دین یا دنیای دیگری دین خود را بر باد داده و در عین حال از کیفر دنیوی در امان نیست،یعنی خدا پردۀ اسرار او را میدرد چنان که او با شگفتی از اعمال برادر دینی خود،پردۀ رازش را دریده است.بنابراین درمان تمام این موارد تنها با کسب معرفت پیمودن راههایی(یاد شده برای درمان)است که از ابواب ایمان به شمار میآید.پس کسی که به تمام موارد یاد شده ایمان محکم داشته باشد ناگزیر زبان خود را از غیبت نگاه میدارد».
(1)بدان که بدگمانی مانند بد گفتن حرام است،و همان طور که بر انسان حرام است بدیهای دیگران را بر زبان بیاورد،همچنین حرام است که آنها را در دل
آورده و به برادر دینی خود بدگمان شود و مقصود این است که در دل بر بدی دیگران حکم کند.امّا آنچه(ناخودآگاه)به دل خطور میکند و در نفس پدید میآید(حدیث نفس)بخشوده شده است،بلکه شک بردن نیز مورد عفو است،و آنچه مورد نهی واقع شده گمان بد بردن است و آن عبارت است از آنچه نفس بدان اعتماد میکند و دل به آن مایل میشود.خدای متعال فرموده است: اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ . (1)علّت حرام بودن بدگمانی این است که جز دانای امور غیبی(خدا)هیچ کس از اسرار دلها آگاه نیست.بنابراین نباید به دیگری نظر بد داشته باشی مگر بدی او بر تو آشکار شود و احتمال تأویل نرود.
در این صورت نمیتوانی به آنچه دیدهای و دریافتهای معتقد نشوی،ولی اگر آنچه را به چشم ندیده و با گوشت نشنیدهای در دلت قرار گیرد فقط شیطان در دلت افکنده است و شایسته است او را تکذیب کنی چرا که شیطان فاسقترین فاسقهاست.خدای متعال فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ (2)بنابراین تصدیق ابلیس جائز نیست و اگر آنجا قرینهای باشد که بر فساد(شخص)دلالت کند و احتمال خلاف آن را بدهد جائز نیست آن را تصدیق کند،اگر چه فاسق انتظار دارد در خبری که میدهد تصدیق شود ولی شما نباید او را تصدیق کنید،تا آنجا که اگر کسی را ببویند و بوی شراب از دهانش بیابد نمیتوان او را حدّ زد،زیرا ممکن است شراب را در دهان چرخانده و آب دهانش را انداخته است و آن را نیاشامیده یا به جبر او را به نوشیدن شراب واداشته باشند.تمام این موارد امکانپذیر است،ازاینرو جائز نیست انسان قلبا آن را تصدیق کند و با استناد به آنها به مسلمان گمان بد ببرد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا خون و مال و آبروی مسلمان و گمان بد بردن به او را
حرام کرده است.» (1)همان طور که تصرف مال به رؤیت عینی و شهادت شاهدی عادل مباح میشود بدگمانی نیز چنین است و هرگاه این دو امر حاصل نشود و دچار بدگمانی شوی لازم است آن را از خود دور سازی و بر نفس ثابت کنی که حال شخص مورد بدگمانی همچنان بر تو پوشیده است،زیرا آنچه در او دیدهای احتمال خیر و شر میرود.
اگر بگویی:به چه وسیله بدگمانی شناخته میشود در حالی که شکهایی به دل راه مییابد و حدیث نفس نیز وجود دارد؟ میگوییم:نشانۀ وجود بدگمانی این است که دل در پی آن از رفتار قبلی خود(نسبت به مظنون)عدول میکند و از او چنان متنفّر میشود که سابقه نداشته و نسبت به او بیاعتنا و در دلجویی و احترام و غمین شدن برای او سست میشود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه چیز است که بودنش در مؤمن پسندیده نیست در صورتی که راه گریزی هست؛راه گریز او از بدگمانی این است که آن را اثبات نکند.» (2)به این معنی که بدگمانی را در دل یا اعضای بدن به نیّت یا عمل اثبات نکند،امّا اثبات در دل این است که دل با نفرت و کراهت دگرگون شود، و در اعضا این است که بر طبق سوءظنّ عمل کند.شیطان گاه با کمترین بدگمانی نسبت به مردم،بر قلب مسلّط میشود و به انسان چنین القا میکند که پی بردن به بدی شخص مظنون نشان زیرکی و تیز هوشی و سرعت تنبّه است و مؤمن با نور خدا مینگرد در حالی که او به یقین به فریب شیطان و تاریکی او نظر دارد،امّا اگر شخص عادلی از بدی شخصی خبر دهد و دلت به تصدیق او مایل شود عذرت پذیرفته است،چرا که اگر خبر عادل را تکذیب کنی بر شخص عادل ستم کردهای که به او گمان دروغ بردهای و شایسته نیست به یک فرد گمان
خوب ببری و به دیگری گمان بد.آری سزاوار است تحقیق کنی که آیا میان آن دو دشمنی،کینه و حسدورزی وجود دارد یا نه که به سبب آن راهی برای تهمت بیابد،زیرا در دین شهادت دشمن به ضرر دشمن به سبب تهمت رد شده است (1)در این صورت میتوانی در خبری که شخص عادل میدهد درنگ کنی،نه او را تصدیق نمایی و نه تکذیب و به خود بگویی:شخصی که حال او گفته شده کارش بر من پوشیده است و خدا عیب او را از من پنهان ساخته و ممکن است بر حال سابق خود باقی باشد(حالت سابق او را استصحاب کنی)و عیبی از او بر من آشکار نشده است،و گاه شخص بر حسب ظاهر عادل است و میان او و شخصی که از او بدگویی میکند حسدورزی در کار نیست،ولی عادت این شخص به ظاهر عادل این است که بدیهای مردم را بازگو میکند در صورتی که عادل نیست،چون شخص غیبتکننده فاسق است و اگر عادت به بدگویی دیگران داشته باشد شهادتش مردود است جز این که مردم بر اثر عادت بسیار، در مورد غیبت بیتفاوتند و اهمیّت نمیدهند که به آبروی مردم لطمهای بزنند، و هرگاه گمان بدی بر مسلمانی در دلت خطور کند سزاوار است او را رعایت نموده و برایش دعای خیر کنی که این کار شیطان را سخت به خشم میآورد و او را از تو دور میسازد،و در دلت بدگمانی نمیافکند از ترس این که مبادا برای شخص مظنون دعا کنی،و هرگاه از لغزش مسلمانی با دلیل آگاه شدی در نهان او را نصیحت کن و شیطان تو را نفریبد و در نتیجه تو را به غیبت کردن او بخواند و هرگاه او را موعظه کردی در حال موعظه از این که از عیبش آگاه شدهای اظهار شادمانی نکن تا او با چشم تعظیم به تو بنگرد و تو با چشم حقارت و با موعظه کردن بر او رفعت بجویی،بلکه قصدت نجات او از گناه باشد در حالی که
1) (273) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 275 روایت کرده است«انّ رسول الله(صلی الله علیه و آله) ردّ شهادة الخائن و الخائنة،و ذی الغمر علی اخیه،و ردّ شهادة لاهل البیت و اجازها لغیرهم»و منظور از قانع:مزدوری است که پیروی میکند مانند مزدور ویژه،و نیز به کافی،ج 7،ص 395 باب شهودی که شهادتشان مردود است رجوع کنید.
غمگینی همان طور که اگر بر دین خودت عیبی وارد شود غمگین میشوی و سزاوار است که اگر بدون نصیحت تو آن گناه را ترک کرد،در نزد تو محبوبتر از ترک گناه به نصیحت تو باشد و اگر این کار را کردی دو ثواب به دست آوردهای:یکی ثواب موعظه کردن و غمگین شدن بر گرفتاری او و دیگری ثواب کمک به دین او.از نتایج بدگمانی تفتیش(از حال مظنون)است،چرا که دل به گمان قناعت نمیکند و میخواهد تحقیق کند،در این صورت سرگرم تفتیش میشود که آن نیز ممنوع است خدای متعال فرمود: وَ لا تَجَسَّسُوا .بنابراین غیبت و بدگمانی و تجسّس همه در یک آیه مورد نهی خداوند قرار گرفته است و معنای تجسّس این است که نگذاری بندگان خدا زیر پوشش خدا باشند و در صدد اطّلاع از حال آنها بر آیی و پردۀ آنها را بدری تا عیبی از آنها آشکار شود که اگر آن عیب پوشیده میماند برای دین و دلت سالمتر بود.ما در کتاب امر به معروف و نهی از منکر حکم تجسّس و حقیقت آن را بیان کردیم.
(1)بدان که مجوّز نقل بدیهای مردم در دین هدف صحیحی دارد که نمیتوان جز با توجّه به آن هدف به نقل بدیهای مردم پرداخت و همین هدف دینی است که گناه غیبت را از بین میبرد.بدین ترتیب موارد مجاز آن شش مورد است:
1-دادخواهی کسی که ظلم و خیانت و رشوه گرفتن قاضی را نقل میکند غیبتکننده و گنهکار است،امّا کسی که قاضی بر او ستم کرده است میتواند از سلطان دادخواهی کند و قاضی را ستمکار بخواند،چون تا چنین نکند نمیتواند حقّ خود را بگیرد پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«صاحب حق میتواند سخن بگوید»؛ (1)و نیز فرمود:«امروز و فردا کردن شخص ثروتمند ستم است» (2)و فرمود:«امروز و فردا کردن کسی که برای ادای قرض خود مال
دارد آبرویش را برای طلبکار حلال میکند و او میتواند بگوید:فلانی به من ستم کرده است و نیز بر طلبکار حلال است که او را با زندانی کردن و تعزیر کیفر کند.» (1)2-کمک خواستن برای تغییر دادن کار زشت و برگرداندن گنهکار به درستکاری و آن در صورتی مباح است که قصدش صحیح باشد و اگر چنین نباشد حرام است.
3-فتوا خواستن،چنان که به مفتی بگوید:پدر،همسر،یا برادرم به من ستم کردهاند راه نجاتم چیست؟ولی سالمتر آن است که به کنایه بگوید:چه فتوا میدهی دربارۀ مردی که پدر یا همسرش به او ستم کرده است؟این مقدار مشخّص کردن(ظالم)مباح است به دلیل روایت هند که به پیامبر(صلی الله علیه و آله) عرض کرد:«ابو سفیان مردی است بخیل و آن اندازه مال در اختیارم قرار نمیدهد که من و فرزندانم را کفایت کند.آیا میتوانم بدون اطّلاع او از مالش بردارم؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:به اندازه کفایت خود و فرزندانت بردار.» (2)هند بخیل بودن ابو سفیان و ستم او به خود و فرزندانش را نقل کرد و پیامبر(صلی الله علیه و آله)او را منع نفرمود زیرا مقصود هند درخواست فتوا بود.
4-بر حذر داشتن مسلمانان از شرّ.پس هرگاه ببینی شخصی که خود را فقیه جلوه میدهد با اهل شرّ یا بدعتگذار یا فاسق آمد و رفت دارد و بیم آن داشته باشی که بدعتش به آنها سرایت کند میتوانی بدعت و فسق او را آشکار سازی،هرگاه انگیزۀ ترس تو از او این باشد که بدعت به دیگران سرایت کند و این محل فریب خوردن است،زیرا گاه انگیزۀ این ترس حسد است،و شیطان او را
1) (275) این حدیث را ابو داود و ابن ماجه به شمارۀ 2427 از حدیث شرید روایت کردهاند، (ولیّ الواجد)به معنای تأخیر و امروز و فردا کردن است و مقصود از(واجد)کسی است که میتواند بدهی خود را ادا کند و گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)«و یحلّ عرضه و عقوبته»یعنی کسی که مالی مییابد تا بدهی خود را بپردازد(و نمیپردازد)برای وامدهنده حلال است که بگوید:فلانی به من ستم کرده است،و میتواند با زندانی ساختن و تازیانه زدن او را مجازات کند،در حاشیه سنن چنین آمده است.
2) (276) این حدیث را مسلم روایت کرده و بخاری در(صحیح)،ج 7،ص 85 نقل کرده است.
فریب میدهد تا به مردم مهربانی نشان دهد؛و همچنین کسی که بردهای میخرد و میدانی که آن برده دزد است یا فاسق یا عیب دیگری دارد،بر تو لازم است که آن عیب را تذکّر دهی چرا که اگر سکوت کنی به خریدار ضرر زدهای هر چند گفتن عیب برده ضرر به برده است،ولی رعایت حال خریدار از برده لازمتر است؛ همچنین از شخصی که دربارۀ جرح و تعدیل شهود از وی میپرسند هرگاه در مورد گواه سؤال شود در صورتی که از عیب گواه آگاه باشد میتواند عیب او را بگوید؛همچنین با شخصی که در مورد ازدواج و امانت سپردن مشورت میشود میتواند به قصد خیرخواهی مشورتکننده هر چه میداند نقل کند ولی حق ندارد از او عیبجویی کند،و اگر طرف مشورت در ازدواج،بداند که اگر به مشورتکننده بگوید:این ازدواج به خیر و صلاحت نیست ترک ازدواج میکند واجب است به همین مقدار اکتفا کند،و اگر بداند که تا وقتی به روشنی عیب شخص مورد مشورت در ازدواج را نگوید طرف منصرف نمیشود،میتواند عیب او(عروس یا داماد)را بگوید.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آیا از گفتن عیب گنهکار پروا میکنید تا مردم او را نشناسند،هر عیبی دارد نقل کنید تا مردم از او پرهیز کنند.» (1)(بزرگان)میگفتند:غیبت سه نفر جائز است:
پیشوای ستمگر،بدعتگذار،شخصی که آشکارا گناه میکند.
5-این که شخصی به لقبی معروف باشد که عیب او را برملا میکند مانند اعرج(لنگ)و اعمش(کسی که چشمش ضعیف است و قی میکند)پس بر کسی که بگوید:ابو زناد از اعرج و سلمان از اعمش روایت کرده یا نظیر اینها گناهی بر او نیست و دانشمندان این کار را کردهاند چون در شناساندن طرف مجبور شدهاند و نیز این لقبها به صورتی درآمده که اگر صاحب آن لقبها بفهمد بدش نمیآید،پس از آن که به آن لقبها مشهور شده است.آری اگر بتواند به عبارت دیگری او را معرّفی کند سزاوارتر است از این رو به اعمی(نابینا)بصیر و
1) (277) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت در نکوهش غیبت و حکیم در نوادر الاصول و حاکم در الکنی و شیرازی در الالقاب روایت کردهاند چنان که در جامع الصغیر آمده است.
بینا میگویند تا از اسمی که نشان عیب است عدول کنند(در زمان ما به نابینا، روشندل میگویند و بسیار زیباست).
6-این است که شخص علنا گناه میکند مانند مخنّث و کسی که در مجلس فاسقان حاضر میشود و آن که علنا شراب مینوشد و مال مردم را مصادره میکند و تمام کسانی که تظاهر به گناه میکنند،بهطوریکه از نام بردن و غیبت خود بدش نمیآید.بنابراین اگر عیبی را بازگو کند که آشکارا انجام میدهد گناهی بر او نیست.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که پوشش حیا را از صورت بردارد غیبت او جائز است.» (1)دلیل جائز بودن غیبت این است که گاه چنین گنهکاری به گناه خود مباهات میکند و در حالی که قصدش آشکار ساختن گناه خویش است،چگونه از بازگو کردن دیگران بدش میآید؟آری اگر گناهی را که به آن تظاهر نمیکند بگوید گناه به شمار میآید.
میگویم:سیّد علاّمه فضل الله بن علی حسنی در شرح الشهاب در تفسیر گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله):«غیبت فاسق جائز است»،میگوید:غیبت این است که عیب شخص غایب را بیآنکه نیازی به گفتن آن باشد نقل کند.
آنگاه گفته است:امّا هرگاه از فاسقی غیبت کند غیبت و گناه نیست.فقط در صورتی غیبت است که فاسق پشیمان شده و توبه کرده باشد و امّا اگر در گناه پافشاری کند غیبت نیست،چون خود همان عملی را که از او نقل میکنند آشکارا انجام میدهد.پایان سخن علاّمه.
سخن علاّمه(یاد شده)را روایات و سخن علمای لغت تأیید میکند.
جوهری گوید:غیبت این است که در پشت سر شخص آبرومند(کسی که عیبش پوشیده است)سخنی بگویی که اگر بشنود غمگین شود.پس اگر آن سخن راست باشد غیبت و اگر دروغ باشد بهتان است.از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده:«غیبت این است که سخنی دربارۀ برادرت بگویی که خدا آن را پوشانده
1) (278) این حدیث را بیهقی روایت کرده و حدیثی که از انس روایت شده ضعیف دانسته است چنان که در در المنثور،ج 6،ص 97 نقل شده است.
است و امّا صفتی که آشکار است مانند خشونت و شتابزدگی،غیبت نیست،و بهتان این است که دربارۀ برادرت چیزی بگویی که در او نیست.» (1)از ابو الحسن(علیه السلام)روایت شده است:«هر که پشت سر مردی چیزی بگوید که در او هست و مردم نمیدانند او را غیبت کرده و هر که سخنی درباره مردی بگوید که در او نیست به او بهتان زده است.» (2)
(1)بدان که بر غیبتکننده واجب است که پشیمان شود و توبه کند و بر کردۀ خود تأسف بخورد تا از عقوبت الهی رها شود.آنگاه از شخص غیبت شده بخواهد تا او را حلال کند و از مظلمۀ او نیز بیرون آید و سزاوار است با حال تأسّف و اندوه و ندامت از غیبت شده حلّیت بطلبد چرا که گاه شخص ریاکار حلّیت میخواهد تا به ظاهر خود را دیندار جلوه دهد،در حالی که در باطن پشیمان نیست،در این صورت گناه دیگری مرتکب شده است.گفته شده:
غیبتکننده اگر از خدا برای غیبت شده آمرزش بخواهد و از غیب شده حلّیت نطلبد کافی است و گاه برای اثبات این مطلب به روایتی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسیده استدلال میشود که فرمود:«کفّارۀ کسی که او را غیبت کردهای این است که برایش از خدا آمرزش بخواهی.» (3)مجاهد گوید:کفّارۀ خوردن گوشت برادرت این است که او را بستایی و برایش دعای خیر کنی.
از یکی از بزرگان راجع به توبه کردن از غیبت سؤال شد.او گفت:به نزد رفیقت میروی و میگویی:در آنچه گفتهام دروغگویم،بدی و ستم کردم،اگر میخواهی حقّ خود را بگیر و اگر خواهی ببخش،و این درستترین اقوال است، و گفتار کسی که میگوید:«آبرو عوض ندارد و حلیّت طلبی از آن لازم نیست
بر خلاف مال که چنین نیست»،سخنی است ضعیف،زیرا گاه در آبرو حدّ قذف واجب میشود و مطالبۀ آن ثابت میگردد؛بلکه در حدیث صحیح از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«هر کس از برادرش مظلمهای در عرض و مال داشته باشد باید از او حلّیت بخواهد پیش از این که روزی بیاید که آنجا دینار و درهمی نیست و از حسنات او گرفته میشود و اگر حسنهای نداشته باشد از گناهان کسی که مدیون اوست گرفته میشود و بر گناهان او افزوده میشود. (1)
میگویم:سخن صحیح که بتواند میان اخبار و گفتارهایی که در این باب وارد شده جمع کند سخن امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«اگر شخصی را غیبت کردی و آگاه شد از او حلّیت بخواه و اگر به او نرسید،از خدا برایش آمرزش بخواه.» (2)دلیل استغفار برای شخص غیبت شده در صورتی که آگاه نشود این است که اگر حلیّت بطلبد موجب برانگیختن فتنه و کینه میشود و در حکم این شخص،کسی است که او را غیبت کرده و به سبب مردن یا غایب شدن به او دسترسی ندارد.
ابو حامد گوید:اگر شخص غیبت شده غایب یا مرده باشد سزاوار است که برایش بسیار دعا و استغفار کند و حسنات زیاد برایش انجام دهد.اگر کسی بگوید:بنابراین آیا حلیّت خواستن واجب است؟میگوییم نه،زیرا دعا و استغفار نوعی تبرّع است یعنی از روی میل و اختیار میباشد؛تبرّع نوعی تفضّل است گرچه واجب نیست ولی نیکو و پسندیده است و راه پوزشخواه این است که بسیار او را بستاید و به او محبّت کند و همواره چنان باشد تا قلب شخص غیبت شده پاک شود و اگر دلش پاک نشد،پوزشخواهی و محبّت کردنش برایش حسنه محسوب میشود و در قیامت در برابر گناه غیبت قرار میگیرد،یکی از پیشینیان،ستمگر را حلال نمیکرد.سعید بن مسیّب گوید:کسی را که به من ستم کرده است حلال نمیکنم.ابن سیرین گوید:من غیبت را بر کسی حرام
نکردهام تا پس از غیبت،او را حلال کنم،خدا غیبت را بر انسان حرام کرده و هرگز آنچه را خدا حرام کرده حلال نمیکنم.
اگر بگویی:بنابراین معنای گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله):«و سزاوار است که غیبتکننده را حلال کنی»چیست؟در حالی که حلال کردن چیزی که خدا آن را حرام کرده است ممکن نیست؟میگوییم:مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله)از حلال کردن عفو از مظلمه است نه این که حرام را قلب به حلال کند،و آنچه ابن سیرین گفته نیکوست در آنجا که پیش از غیبت آن را حلال کند چرا که بر او جائز نیست غیبت را برای دیگری حلال کند.
اگر بگویی:معنای گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)چیست که فرمود:«آیا یکی از شما عاجز است که مانند ابو ضمضم باشد؟او هرگاه از خانهاش بیرون میرفت میگفت:خدایا من آبرویم را بر مردم صدقه قرار میدهم.» (1)پس صدقه دادن به آبرو چه معنی دارد اگر کسی از آبروی خود صدقه بدهد آیا جائز است طرف بگیرد و اگر صدقهاش نافذ نیست پس معنای تشویق پیامبر(صلی الله علیه و آله)بر این کار چیست؟میگوییم:معنای صدقه دادن به آبرو این است که در قیامت از او مظلمهای طلب نمیکنم و با او به نزاع و دشمنی نمیپردازم وگرنه غیبت به آن حلال نمیشود و مظلمه از گردن او ساقط نیست،چرا که بخشش قبل از واجب شدن است جز این که وعده داده که با او مخاصمه نکند و میتواند تصمیم بگیرد به وعدهاش وفا کند و با او مخاصمه نکند پس اگر از رأیش برگشت و با او مخاصمه کرد مانند دیگر حقوق است و میتواند از آن استفاده کند،بلکه فقها تصریح کردهاند کسی که قذف را حلال کرده حدّ قذف که حق اوست ساقط نمیشود و مظلمۀ آخرت مانند مظلمۀ دنیاست خلاصه عفو کردن بهتر است.در حدیث آمده است:هرگاه مردگان در روز قیامت در پیشگاه خدا قرار گیرند آنها را صدا بزنند که هر کس از خدا اجری طلبکار است بپا خیزد،پس بر پا نخیزد مگر کسی که از مظلمهاش در دنیا عفو کرده باشد،خدای متعال
1) (283) این حدیث را ابن سنّی در عمل الیوم و اللیله،ص 18،از حدیث انس روایت کرده است.
فرمود: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ .پس پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:ای جبرئیل این عفو چیست؟عرض کرد:خدا به شما فرمان میدهد از کسی که به تو ستم کرده درگذری و به کسی که با تو قطع رابطه کرده بپیوندی و کسی که تو را محروم ساخته ببخشی» (1)از یکی از بزرگان روایت شده که مردی به او گفت:فلانی تو را غیبت کرد، پس آن مرد بزرگ طبقی خرما پیش او فرستاد و گفت:به من خبر رسیده که حسنات خود را به من هدیه کردهای،خواستم در مقابل آن تلافی کنم؛عذرم را بپذیر چرا که نمیتوانم کاملا(احسانت را)تلافی کنم.
(1)خدای متعال میفرماید: هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِیمٍ، مَنّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ (2)عبد الله بن مبارک میگوید:منظور از زنیم زنازادهای است که سخن را پنهان نمیکند و با آن به این نکته کرده که هر کس سخن را پنهان ندارد و سخن چینی کند بر زنازادگی او دلالت میکند و این نکته از آیه شریفه عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ استفاده میشود چرا که زنیم به معنای فرزند زناست.
خدای متعال میفرماید: وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ (3)گفته شده:مقصود از «همزه»سخن چین و از لمزه غیبتکننده است،خدای متعال میفرماید: حَمّالَةَ الْحَطَبِ (4)گفته شده:زن ابو لهب سخن چین بود و سخن را به اینسو و آنسو میبرد.
1) (284) این حدیث بارها در کتاب ریاضت نفس و دیگر بابها نقل شده است.
2) (285) قلم/11-13:کسی که بسیار عیبجو و سخن چین است،و بسیار مانع کار خیر،و تجاوزگر،و گناهکار است.علاوۀ بر اینها کینهتوز و پرخور و خشن و بدنام است.شماره آیات در کتاب 68-70 داده شده و اشتباه است.-م. و منظور از همّاز کسی است که بسیار عیب میگیرد و عتلّ شخص خشن و تندخوست،و زنیم شخصی است که به قومی وابسته است ولی از آنها نیست.
3) (286) همزه/2:مکرّر.
4) (287) لهب(تبّت)/4:(همسرش در حالی که)هیزم به دوش میکشد.
خدای متعال میفرماید: فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَیْئاً . (1)گفته شده:زن لوط(پیامبر)از مهمانها(ی لوط)خبر میداد و زن نوح به مردم خبر میداد که نوح دیوانه است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ سخنچینی وارد بهشت نمیشود»؛و در حدیث دیگر است«قتّات یعنی سخنچین وارد بهشت نمیشود.» (2)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«محبوبترین شما در نزد خدا خوشخوترین شماست آنهایی که مهماننواز و خوشاخلاقند با دیگران انس میگیرند و دیگران نیز با آنها انس میگیرند،و مبغوضترین شما در نزد خدا آنهایند که در میان دوستان سخنچینی میکنند،و در میان گروهها تفرقه میاندازند و برای انسانهای پاک در جستجوی لغزشها هستند.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آیا شما را از بدترینتان خبر دهم؟عرض کردند:
آری ای رسول خدا فرمود:سخنچینان،و آنها که میان دوستان را بر هم میزنند و در جستجوی عیب برای انسانهای بیعیب هستند.» (4)ابو ذر میگوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس بر علیه مسلمانی سخنی را شایع کند تا با آن سخن او را بنا حق معیوب جلوه دهد،خدا در روز قیامت او را به دوزخ اندازد.» (5)ابو دردا گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر مردی که بر علیه مردی سخنی
1) (287) تحریم/10:پس به آن دو(نوح و لوط)خیانت کردند و ارتباط آنها با این دو(پیامبر) سودی به حالشان(در برابر عذاب الهی)نداشت.در کتاب شماره آیه را 66 داده است که اشتباه است.-م.
2) (288) این حدیث را بخاری و مسلم روایت کردهاند و ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 567 روایت کرده و ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 182 از حدیث حذیفه روایت کرده است.
3) (289) این حدیث را طبرانی در الصغیر و الاوسط بدون«المفرقون بین الاحزاب الخ)از حدیث ابو هریره روایت کرده و بزّاز از حدیث ابن مسعود به اختصار نقل کرده است.
4) (290) این حدیث را احمد در المسند،ج 6،ص 556 از حدیث اسماء دختر یزید روایت کرده است.
5) (291) این حدیث را بیهقی در الشعب به سندی حسن روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر نقل شده است.
شایع کند که از آن مبرّاست تا او را در دنیا خوار سازد،بر خداست که در روز قیامت به خاطر این شایعه او را در آتش آب کند.» (1)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«چون خدای متعال بهشت را آفرید به آن فرمود:سخن بگو:بهشت گفت:هر که وارد من شود خوشبخت است.خدای جبّار فرمود:سوگند به عزّت و جلالم هشت گروه از مردم در تو مسکن نگیرند:
دائم الخمر،کسی که به زنا اصرار میورزد،سخنچین دیّوث،مأموران محافظ سلطان،مخنّث(مردی که چون زنان ظاهر شود)،کسی که قطع رحم کند، کسی که با خدا پیمانی بسته و به آن وفا نمیکند،وارد بهشت نمیشوند.» (2)میگویم:از طریق شیعه از امام صادق(علیه السلام)بر ایمان روایت شده که گفت:
امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:«بدترین شما سخنچینان و کسانی هستند که میان دوستان تفرقه میاندازند و برای انسانهای سالم به جستجوی عیب میپردازند.» (3)از حضرت باقر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«بهشت بر غیبتکنندگان و سخنچینان حرام است.» (4)ابو حامد میگوید:کعب روایت کرده که بنی اسرائیل دچار قحطی شدند؛ حضرت موسی(علیه السلام)چند بار از خدا طلب باران کرد ولی اجابت نشد پس خدای متعال به موسی وحی کرد در حالی که سخنچینی در میان شماست که به سخن چینی اصرار دارد پاسخ تو و همراهانت را نمیدهم.موسی عرض کرد:
پروردگارا او کیست؟تا او را از جمع خودمان بیرون کنیم؛خداوند فرمود:ای موسی شما را از سخنچینی نهی میکنم و خود سخنچینی کنم.پس همگی توبه کردند و در نتیجه از باران رحمت خدا برخوردار شدند.
گویند:مردی به دنبال حکیمی هفتصد فرسنگ راه را پیمود تا از وی هفت کلمه بیاموزد.چون بر او وارد شد گفت:من خدمت شما آمدم تا از علمی که خدا به شما ارزانی کرده بهره ببرم پس از آسمان و آنچه سنگینتر از آن است،از زمین و آنچه از آن فراختر است،از سنگ و آنچه از آن سختتر است، از آتش و آنچه از آن داغتر است،از زمهریر و آنچه از آن سردتر است،از دریا و آنچه از آن غنیتر است و از یتیم و کسی که از او خوارتر باشد مرا خبر بده؟ حکیم گفت:تهمت زدن به شخص پاک از آسمانها سنگینتر است، حق گستردهتر از زمین است،دل قانع بینیازتر از دریاست،حرص و حسد سوزانتر از آتش است،حاجت بردن به پیش خویشاوند هرگاه بر آورده نشود سردتر از زمهریر است،دل کافر سختتر از سنگ است و سخنچین هرگاه کارش آشکار شود خوارتر از یتیم است و گویند:یک سوّم عذاب قبر از سخنچینی است.
(1)باید دانست که(نمیمه)غالبا به کسی گفته میشود که گفتار دیگران را به قصد سخنچینی به شخصی که دربارۀ او سخن گفته میشود برساند؛ چنان که گفته میشود فلانی دربارهات چنین و چنان گفت و«نمیمه» (سخنچینی)مخصوص به شخصی نیست که دربارۀ او سخن گفته میشود،بلکه تعریف«نمیمه»آشکار ساختن هر چیزی است که دیگری از آن ناراحت شود خواه کسی که سخن از او نقل شده ناراحت شود یا کسی که سخن برای او نقل شده است یا شخص ثالثی از آن رنجیده شود،و تفاوتی ندارد که آشکار ساختن عیب دیگری به گفتار یا نوشتار یا رمز و یا به باشد؛و نیز آنچه نقل میشود کردار یا گفتار باشد و یا عیب و نقصانی بر شخصی باشد که سخن از او نقل شده یا نباشد،بلکه حقیقت نمیمه آشکار ساختن و پرده برداشتن از چیزهایی است که شخص آشکار شدنش را نمیپسندد،بلکه بر آدمی لازم است از گفتن
تمام حالات مردم که میبیند و آنان از افشای آنها کراهت دارند خودداری کند، مگر آنچه نقل کردنش برای مسلمانی سودمند افتد یا با نقل آن مانع از گناهی شود.چنان که هرگاه ببیند شخصی مال دیگری را تصرّف میکند بر او لازم است شهادت دهد تا حقّ شخصی را که شهادت به نفع اوست تامین کند.امّا اگر دید شخصی مال خود را پنهان میکند و آن را(برای دیگران)نقل کند مرتکب سخنچینی و افشای سرّ شده و اگر سخنچینی او در مورد عیب و نقصان طرف باشد دو گناه غیبت و سخنچینی را با هم جمع کرده است.
انگیزۀ سخنچینی سه چیز است:یا قصد بدی نسبت به شخصی دارد که از او سخن نقل شده و میخواهد نسبت به شخصی که برایش سخن نقل میکند محبّت نشان دهد؛یا میخواهد با سخن گفتن شاد شود و یا در گفتن سخنان زاید فرورود.هر کسی که شخص سخنچینی نزد او برود و به او بگوید:فلانی دربارهات چنین و چنان گفت یا دربارهات چنین و چنان کرد،یا در برهم زدن کارت یا کمک به دشمنت یا زشت نشان دادن حالت سعی میکند یا نظیر این سخنان را بگوید رعایت شش چیز بر شنونده لازم است:
1-سخن چین را تصدیق نکند؟چرا که نمّام فاسق و شهادتش مردود است.خدای متعال میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ . (1)
2-سخنچین را از این عمل منع کند و او را پند دهد و عملش را زشت بشمارد.خدای متعال میفرماید: وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ . (2)
3-برای خدا او را دشمن بدارد،چرا که سخن چین در پیشگاه خدا بسیار مورد خشم است،و هر که را خدا دشمن بدارد دشمنی با او واجب است.
4-به مقتضای گفتۀ سخنچین به برادر غایب خود گمان بد نبرد،چرا که
خدای متعال میفرماید: اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ .
5-گفتار سخنچین او را بر کاوش و جستجو وادار نکند تا نهی خداوند که فرموده است وَ لا تَجَسَّسُوا، محقّق نشود.
6-بر خود نپسندی آنچه نمّام را از آن منع میکنی و نمیمهای را نقل نکن و نگو فلانی برای او چنین و چنان گفت تا نمّام و غیبتکننده باشی و عملی را انجام دهی که نمّام را از آن منع کردهای.
از علی(علیه السلام)روایت شده که مردی خدمتش آمد و از مرد دیگری سعایت کرد،حضرت فرمود:«ای فلان ما از آنچه گفتی سؤال میکنیم اگر راستگو بودی بر تو خشمگین میشویم؟عرض کرد:ای امیر مؤمنان حرفم را پس میگیرم.» (1)نقل شده حکیمی بود که یکی از برادرانش به دیدار او رفت و خبری را از شخص دیگری برای وی نقل کرد.حکیم به او گفت:دیدار را به تأخیر انداختی و با سه جنایت نزد من آمدی:برادرم را در نظرم مورد کینه قرار دادی و دل آسودهام را مشغول ساختی،و نفس امین خود را مورد تهمت قرار دادی.
روایت شده که سلیمان بن عبد الملک نشسته بود و زهری پیش او حضور داشت.پس مردی نزد سلیمان آمد.سلیمان به او گفت:به من خبر رسیده که از من بدگویی کرده و چنین و چنان گفتهای،مرد گفت:نه کاری کردهام و نه سخنی گفتهام،سلیمان گفت:کسی که به من خبر داد راستگو بود؛زهری گفت:
نمّام راستگو نیست،سلیمان گفت:راست میگویی برو به سلامت.
بعضی از بزرگان گفتهاند:هر که پیش تو از کسی نمّامی کند از تو نیز پیش دیگران سخنچینی خواهد کرد.این سخن است به این که باید نمّام را دشمن داشت و به راستگو بودنش اعتماد نکرد.چگونه نمّام مورد دشمنی قرار نگیرد در حالی که از صفاتی چون دروغ،غیبت،حیلهگری،خیانت غشّ کردن، حسد،نفاق و بر هم زدن میان مردم و مکر و فریب جدا نیست و او از کسانی
1) (298) این روایت را شیخ مفید(ره)در الاختصاص،ص 142 روایت کرده است.
است که میکوشد تا آنچه را خدا به پیوند آن امر کرده قطع کند.خدای متعال میفرماید: وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ (1)و نیز خدای متعال فرموده: إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النّاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ (2)و نمام جزء آنهاست.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدترین مردم کسی است که مردم به خاطر شرارتش از او بپرهیزند»، (3)و نمّام از آنهاست.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ قاطعی وارد بهشت نمیشود.»؛عرض شد:
قاطع چیست؟فرمود:کسی که میانۀ مردم را قطع میکند و او همان نمّام است. (4)و گفته شده:منظور از قاطع کسی است که قطع رحم میکند.در نزد برخی از صالحان سخن از سعایت به میان آمد پس او گفت:چه گمان دارید به گروهی که از تمام طبقات مردم راستگویی ستوده است جز از آنها.
و سعایت همان نمیمه است با این تفاوت که هرگاه نقل سخن در نزد کسی باشد که از او میترسند(از قدرت و شوکت او مانند سلاطین و امرا)سعایت نامیده میشود.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که در نزد مردم از مردم سخنچینی کند حلالزاده نیست.» (5)لقمان حکیم گوید:پسرکم تو را به چند خصلت سفارش میکنم که اگر به
1) (299) بقره/27:و پیوندهایی را که خدا دستور داده برقرار سازند قطع میکنند و در جهان فساد میکنند.
2) (300) شوری/42:ایراد و مجازات بر کسانی است که به مردم ستم میکنند و در زمین به ناحق ظلم روا میدارند.
3) (301) این حدیث را کلینی در کافی،ج 2،ص 327 روایت کرده و بخاری و مسلم نظیر آن را نقل کردهاند.
4) (302) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 6 روایت کرده و مسلم در(صحیح،)ج 8،ص 8 از جبیر بن مطعم از پدرش نقل کرده است.
5) (303) این حدیث را حاکم از حدیث ابو موسی چنین روایت کرده است«من سعی بالناس فهو لغیر رشدة او فیه شیء منها».
آنها چنگ بزنی همواره با رعایت آنها مسرور خواهی بود.با خویشاوند و بیگانه خوشخو باش؛نادانی خود را از شخص بزرگوار و فرومایه پنهان کن برادرانت را حفظ کن؛با خویشاوندانت بپیوند و آنان را از قبول سخن ساعی یا شنیدن متجاوزی که قصد تباهی و فریب تو را دارد ایمن بدار،باید یارانت کسانی باشند که هرگاه از آنها جدا شدی و آنها از تو جدا شدند غیبت یکدیگر نکنید.
یکی از بزرگان گوید:«سخنچینی بر دروغ و حسد و نفاق استوار است و آن اجاقی است که با(آتش)آن ذلّت و خواری میپزند.» یکی از بزرگان گوید:اگر آنچه نمّام برای تو نقل میکند درست باشد،در نقل دشنام نسبت به تو نیز گستاخی کرده است و کسی که سخن از او نقل شده (دشنامدهنده)به بخشش تو سزاوارتر است چرا که او روبرویت دشمنانت نداده است،خلاصه شرّ شخص نمّام بسیار است و لازم است از او پرهیز شود،حمّاد بن سلمه گوید:مردی بندهای را فروخت و به خریدار گفت:در این بنده هیچ عیبی جز نمامی نیست،خریدار گفت:پسندیدم و او را خرید.غلام چند روزی صبر کرد سپس به زن مولای خود گفت:شوهرت تو را دوست ندارد و قصد دارد هوو بر سرت بیاورد ولی من با موی سرش او را به نفع تو جادو میکنم.زن گفت:
چگونه میتوانم از مویش به دست آورم؟غلام گفت:هرگاه خوابید تیغ برگیر و از پشت سرش چند دانه مو بتراش تا او را بر ضرر هوویت جادو کنم و تو را دوست بدارد،آنگاه به شوی زن گفت:زنت دوستی گرفته و میخواهد تو را بکشد.پس خودت را در برابر او به خواب بزن تا از حقیقت آگاه شوی،مرد خود را به خواب زد و زن با تیغ آمد.مرد پنداشت که زنش قصد کشتن او را دارد برخاست و او را بکشت،بستگان زن آمدند و مرد را کشتند.پس کشتار میان دو قبیله روی داد و مدّتها ادامه یافت.
(1)شخص دو زبانه کسی است که نزد گروهی به صورتی و نزد گروه دیگر به
صورت دیگری میآید و میان دو دشمن آمد و شد میکند و با هر یک مطابق میل خودش سخن میگوید و کمتر اتّفاق میافتد که کسی میان دو دشمن رفت آمد کند و سخنچینی نکند و این عین نفاق است.
عمّار بن یاسر گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس در دنیا دو رو داشته باشد در روز قیامت دو زبان آتشین خواهد داشت.» (1)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«در روز قیامت از بدترین بندگان خدا مییابید:انسان دو رو را که نزد گروهی با سخنی و نزد گروه دیگر با سخن دیگری میآید»؛ (2)و در تعبیر دیگر آمده است«کسی که نزد گروهی با چهرهای و نزد گروه دیگر با چهرۀ دیگر میآید». (3)
مالک بن دینار گوید:در تورات خواندم در صورتی که مرد با رفیق خود با دو لب مختلف باشد امانت از میان مردم میرود.خدا روز قیامت هر دو لبی را که با هم اختلاف دارند هلاک میکند.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«روز قیامت مبغوضترین آفریدگان خدا در نزد او:
دروغگویان،مستکبران و کسانی هستند که بسیار کینۀ برادرانشان را در دل میگیرند و چون با آنها دیدار نمایند نسبت به آنها چاپلوسی میکنند و کسانیاند که هرگاه به طرف خدا و رسولش خوانده شوند کندی میکنند و چون به سوی شیطان و دستور او خوانده شوند شتاب میکنند» (4)میگویم:از طریق شیعه روایتی است که صدوق با اسنادش به علی(علیه السلام) روایت کرده که فرمود:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:روز قیامت انسان دو رو میآید در حالی که یک زبانش از پشتش بیرون آمده و زبان دیگرش از پیش رویش
1) (304) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 567 به سندی حسن روایت کرده است.
2) (305) این دو حدیث را احمد در مسند از ابو هریره روایت کرده و بخاری و مسلم نظیر آن را روایت کردهاند چنان که در الجامع الصغیر آمده است و ابن ابی الدنیا در الصمت به عبارتی که مصنف نقل کرده روایت کرده است چنان که در المغنی است.
3) (306) این دو حدیث را احمد در مسند از ابو هریره روایت کرده و بخاری و مسلم نظیر آن را روایت کردهاند چنان که در الجامع الصغیر آمده است و ابن ابی الدنیا در الصمت به عبارتی که مصنف نقل کرده روایت کرده است چنان که در المغنی است.
4) (307) عراقی گوید:برای این حدیث مأخذی نیافتم.
در آمده و از آنها آتش میبارد تا صورتش را میسوزاند،آنگاه گفته میشود:
این همان کسی است که در دنیا دو رو و دو زبانه بوده است و در روز قیامت به آن مشهور میشود.» (1)و با اسناد به حضرت باقر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«بد بندهای است بندهای که دو رو و دو زبانه باشد؛در حضور برادرش او را میستاید و در حالی که غایب است گوشت تن او را میخورد.» (2)و با اسناد به همان حضرت روایت شده که فرمود:«بد بندهای است بندهای که نکوهشگر و عیبجو باشد با چهرهای روی میآورد و با چهرۀ دیگر روی بر میگرداند.» (3)و با اسناد فرمود:«خدای متعال به عیسی بن مریم(علیه السلام)فرمود:باید زبانت و نیز قلبت یکی باشد.من تو را از نفست بر حذر میدارم و همین آگاهی و هشدار تو را بس است.دو زبان در یک دهان و دو شمشیر در یک غلاف شایسته نیست،و همچنین است باطن و ذهنها.» (4)ابو حامد گوید:«علما اتّفاق نظر دارند که دیدار کردن دو نفر با دو چهره نفاق است و نفاق نشانههای بسیار دارد و این یکی از آنهاست.و روایت شده که مردی از اصحاب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)درگذشت و حذیفه بر او نماز نگزارد.
عمر گفت:مردی از اصحاب رسول خدا میمیرد و بر او نماز نمیخوانی؟ حذیفه گفت:او از منافقان است.عمر گفت:تو را به خدا سوگند من از منافقانم یا نه؟حذیفه گفت:نه و هیچ کس را پس از تو از نفاق ایمن نمیدانم.» اگر کسی اشکال کند و بگوید:بنابراین انسان به چه وسیله دو زبانه میشود و تعریف آن چیست؟در جواب میگوییم:هرگاه کسی بر دو دشمن وارد شود و با هر یک از آنها صادقانه خوشرفتاری کند منافق و دو زبانه نیست، زیرا یک نفر گاه با دو دشمن دوستی میورزد و دوستیاش قوی نیست و به حدّ برادری نمیرسد،چرا که اگر دوستی تحقّق یابد مقتضای آن دشمنی ورزیدن با
دشمنان است،چنان که در کتاب آداب همنشینی و برادری نقل کردیم.آری اگر سخن هر یک از دو دشمن را برای دیگری ببرد دو زبانه است و بدتر از نمّامی است و اگر سخنی را از یکی از آنها برای دیگری نبرد ولی دشمنی ورزیدن هر یک را نسبت به دیگری تحسین کند دو زبانه است؛و همچنین هرگاه به هر یک از آنها وعده نصرت و یاری دهد یا دشمنی ورزیدن هر یک را نسبت به دیگری بستاید و نیز یکی از آنها را بستاید و پس از بیرون شدن از نزد او به نکوهش وی بپردازد دو زبانه است،بلکه سزاوار است سکوت کند یا هر کدام از دو دشمن بر حقّند بستاید و این عمل در حضور و در غیاب و در برابر دشمنش باشد.به یکی از صحابه گفته شد:ما بر امیران خود وارد میشویم و سخنی میگوییم و چون بیرون میآییم سخن دیگری میگوییم،گفت:ما این عمل را در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)نفاق میشمردیم.و هرگاه نیازی نداشته باشد که بر امیر وارد شود و او را بستاید این عمل نفاق است،پس اگر از وارد شدن بر امیر بینیاز باشد ولی هرگاه بر امیر وارد شود از نستودن او بترسد،نفاق است،چرا که با ورود بر امیر خود را به ستودن نیازمند ساخته است و اگر مال و مقام را رها سازد و به کم بسازد از وارد شدن بر امیر بینیاز میشود و چنانچه برای نیاز به ثروت و مقام بر امیر وارد شود و او را بستاید منافق است و این است معنای فرمودۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله):«دوستی مال و مقام تخم نفاق را در دل میرویاند چنان که آب سبزی را میرویاند.» (1)زیرا دوستی مال و مقام آدمی را به امیران و ریاکاری با آنها نیازمند میسازد،امّا هرگاه ضرورتی پیش آید و برای حاجتی به امیر محتاج شود و از مدح نکردن او بترسد عذرش پذیرفته است،چرا که پرهیز از شرّ امیر جائز است.ابو دردا گوید:ما بر روی گروههایی میخندیدیم ولی کینۀ آنها را در دل داشتیم عایشه گوید:«مردی از پیامبر خدا اجازه ورود خواست.پیامبر فرمود:به او اجازه دهید او بدترین مرد قبیله است و چون بر
1) (312) نظیر این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابو هریره به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
پیامبر وارد شد حضرت به طرف او رفت و با او نرم سخن گفت و چون آن مرد بیرون رفت عایشه به پیامبر عرض کرد:شما فرمودید بدترین مرد قبیله است، آنگاه به نرمی با او سخن گفتید؟فرمود:ای عایشه بدترین مردم کسی است که به خاطر پرهیز از شرّش احترام شود.» (1)ولی این حدیث در مورد روی آوردن و خنده و تبسّم وارد شده است امّا ستایش دروغ آشکار است و جز در مورد ضرورت و اجبار که دروغ را مباح میکند جائز نیست چنان که در آفت دروغ گفتیم،بلکه ستایش و تصدیق هر سخنی که انسان میشنود و حرکت دادن سر به عنوان تثبیت آن جائز نیست و اگر این کار را بکند منافق است،بلکه لازم است به دل و زبان آن را زشت بشمارد و اگر نتوانست به زبان سکوت و به دل انکار کند.
(1)ستایش در بعضی جاها نکوهیده است امّا مذمّت کردن(از دیگران)غیبت و بدگویی است که حکم آن را ذکر کردیم.در مدح و ستایش شش آفت وجود دارد:چهار آفت در ستایشگر و دو آفت در شخص ستایش شده.امّا آفتهایی که برای ستایشگر است این است که گاه در ستایش افراط میکند و به دروغگویی میانجامد.دوّم،ستایشگر وارد ریاکاری میشود چرا که با ستایش اظهار دوستی میکند در حالی که گاه در دل ممدوح را دوست ندارد و به تمام گفتارش اعتقاد ندارد در نتیجه ریاکار و منافق میشود.سوّم،این که گاهی راجع به ممدوح سخنانی میگوید که ثابت نشده و از آن اطّلاع ندارد.روایت شده مردی مرد دیگری را در محضر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)ستود.پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«وای بر تو گردن رفیقت را قطع کردی اگر آنچه را گفتی بشنود رستگار نمیشود.آنگاه فرمود:اگر یکی از شما ناگزیر شدید که برادرتان را بستایید، بگویید فلانی را دوست دارم و هیچ کس را تبرئه نمیکنم در نزد خدایی که خود
1) (313) این حدیث را مسلم در(صحیح،)ج 8،ص 21 روایت کرده و پیش از این نقل شد.
حسابرس همه است.اگر اعتقاد دارید که وی این گونه است.» (1)انسان با ستودن شخص به اوصاف کلّی که با ادلّه معلوم میشود به این آفت دچار میشود.مثل این که بگوید فلانی پرهیزکار،دیندار،زاهد،خیرخواه است و نظایر اینها،امّا هرگاه بگوید:او را در حال نماز و صدقه دادن و انجام حجّ دیدم از اموری است که انسان یقین میکند و اگر درباره کسی بگوید عادل و پسندیده است جزء آفت یاد شده به شمار میآید چرا که عدالت از صفات پنهانی است و شایسته نیست آن را قاطعانه بگوید،مگر این که از باطن او آگاه شود.
آفت چهارم از آفات ستایشگر این است که گاه شخص مورد ستایش از ستایش او شادمان میشود در حالی که فردی ستمگر یا فاسق است و این کار جائز نیست.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه فاسق ستایش شود خدا به خشم آید.» (2)گفته شده:هر که برای باقی ماندن ظالم دعا کند دوست دارد که در روی زمین خدا معصیت شود.در حالی که ظالم فاسق است و سزاوار است که نکوهش شود تا غمگین گردد و مدح نشود تا شادمان گردد.
امّا زیان ستایش به شخص ستایش شده به دو صورت است:یکی این که در او خودپسندی و تکبّر ایجاد میکند و هر دو از صفات هلاککننده است،دوم این که هرگاه ممدوح را به کار خیر بستاید از آن شادمان میشود و سستی در او راه یافته و از خود راضی میشود و هر که به عجب گرفتار آید از سرعتش کاسته شود و تنها کسی قصد انجام کار را میکند که خود را مقصّر بیند و هرگاه زبانها به ستایش او گشوده شوند،گمان میکند که کار را کامل انجام داده است ازاینرو پیامبر(صلی الله علیه و آله)(به ستایشگر)فرمود:«گردن رفیقت را
1) (314) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 227 روایت کرده و ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 554 با کمی اختلاف لفظی روایت کرده و ابن ابی الدنیا در الصمت به عبارت مصنّف روایت کرده است.
2) (315) این حدیث را ابن ابی الدنیا در ذم الغیبة و بیهقی و ابو یعلی از حدیث بریده به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
قطع کردی،اگر ستایش تو را بشنود رستگار نشود.»و نیز آن حضرت(صلی الله علیه و آله) فرمود:«هرگاه در حضور برادرت او را بستایی گویی تیغ بر گلویش کشیدهای.» (1)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)به کسی که مردی را ستود فرمود:«آن مرد را مجروح کردی خدای مجروحت کند.» (2)مطرف گوید:هیچ ستایشی را نشنیدم جز این که نفس خود را خوار ساختم.
زیاد ابن ابی مسلم گوید:هیچ کس ستایش(دیگران)بر خویشتن را نمیشنود،جز این که شیطان آن را به او مینمایاند ولی مؤمن به خیر بر میگردد.پس ابن مبارک گفت:سخن زیاد و مطرف هر دو راست است،امّا سخن زیاد در مورد دلهای عوام صادق است و سخن مطرف در مورد دلهای خواص صدق میکند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر مردی با کارد تیزی به سوی مردی برود برایش بهتر از آن است که در برابرش او را ستایش کند.»گفته شده:ستایش سر بریدن است زیرا شخص مذبوح در انجام کار سست میشود و مدح نیز موجب سستی است،یا برای این که ستایش موجب تکبّر و خودپسندی است و هر دو مانند ذبح از مهلکات است از این رو ستایش به ذبح(سر بریدن)تشبیه شده است.پس اگر ستایش این آفات را برای ستایشگر و ستایش شده نداشته باشد اشکالی در ستایش کردن نیست بلکه گاه استحباب هم دارد از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)صحابه را ستود ولی پیامبر با بینش و صداقت میستود و صحابه نیز بالاتر از این بودند که ستایش در آنها موجب تکبّر و عجب و سستی شود بلکه ستایش مرد از خودش از آن نظر زشت است که نشان تکبّر و فخرفروشی است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«من سرور فرزندان آدمم ولی به خود نمیبالم.» (3)یعنی این سخن را مانند
مردمی که هدفشان ستایش خویش است به قصد فخر کردن نمیگفت،چرا که افتخار پیامبر(صلی الله علیه و آله)به خدا و تقرّب به او بود نه به فرزندان آدم و نه به مقدّم بودنش بر آنها،چنان که شخص موجّه و آبرومند در دربار شاه افتخارش به موجّه بودن نزد شاه است و از آن شادمان است نه این که افتخارش به این باشد که بر بعضی رعیّتها تقدّم دارد و با توجّه به شرح این آفتها میتوانیم میان [روایات]نکوهش مدح و تشویق به آن جمع کنیم زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«بهشت واجب شد»،و این سخن را آنگاه فرمود که صحابه بعضی از مردگان را ستودند سپس فرمود:«شما شاهدان خدا در زمین هستید.» (1)مجاهد گوید:«فرزندان آدم همنشینانی از فرشتگان دارند و هرگاه یکی از آنها برادر مسلمان خود را به نیکی یاد کند فرشتگان گویند:مانند آن خوبی برای تو باشد و هرگاه برادرش را به بدی یاد کند فرشتگان گویند:ای فرزند آدم که عیبت پنهان بود در برابر نفس خویش توقّف کن و خدا را سپاس گوی زیرا که عیبت را پوشانید.این بود آفتهای ستایش.
(1)بدان که بر ممدوح لازم است از آفت تکبّر و خودپسندی و سستی و ریا سخت بپرهیزد و از آن رها نمیشود مگر نفس خود را بشناسد و در خطر انجام کار و باریکیهای ریا و آفات اعمال بیندیشد،زیرا خود را بهتر از ستایشگر میشناسد و اگر تمام عیبها و آنچه به دلش میگذرد برای ستایشگر آشکار شود ستایشگر او را ستایش نخواهد کرد،و بر ممدوح لازم است با خوار ساختن ستایشگر بیمیلی خود را به ستایش اظهار کند و پیامبر(صلی الله علیه و آله)با این سخن خود به همین نکته دارد:«بر صورت ستایشگران خاک بپاشید.» (2)سفیان بن عینیه
گوید:کسی که نفس خویش را بشناسد ستایش به او آسیبی نرساند.مردی از صالحان ستایش شد پس گفت:خدایا اینان مرا نمیشناسند و تو میشناسی و چون شخص دیگری مورد ستایش واقع شد گفت:خدایا این بندهات با خشمگین ساختن تو به من نزدیک شد و من تو را بر مبغوض بودن او در نظرم شاهد میگیرم.و چون از علی(علیه السلام)ستایش شد گفت:«خدایا آنچه را که در من هست و مردم نمیدانند بیامرز و به آنچه دربارهام میگویند مؤاخذهام مفرما،و مرا بهتر از آنچه میپندارند قرار بده. (1)
ناآگاهی از اشتباهات دقیق در ضمن سخن گفتن،
(1)بهویژه سخنانی که به خدا و صفات او و امور دینی مربوط میشود.بنابراین در کارهای مربوط به دین کسی جز علمای فصیح نمیتواند لفظ استوار بگوید و هر کس در علمی یا فصاحتی قاصر باشد سخنش خالی از لغزش نیست،ولی خدا به سبب نادانیاش او را عفو میکند.نظیر آنچه حذیفه گفت که:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ یک از شما نگوید آنچه خدا خواسته و تو خواستی ولی باید بگوید آنچه خدا خواسته آنگاه تو خواستی.» (2)دلیل این که جملۀ اوّل نباید گفته شود این است که اگر جملهای را با و او به جملۀ قبل عطف کنیم شریک بودن و برابری را میرساند و آن خلاف احتراز است.ابن عبّاس گوید:مردی خدمت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آمد که راجع به پارهای از امور با او سخن بگوید و گفت:آنچه خدا بخواهد و تو(ای پیامبر)بخواهی پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آیا مرا نظیر خدا قرار دادی؟!بلکه(باید گفت)آنچه تنها خدا بخواهد.» (3)
1) (321) این حدیث را شریف رضی در نهج البلاغه باب مختار از حکم امیر المؤمنین(علیه السلام)به شمارۀ 100 نقل کرده است.
2) (322) این حدیث را ابو داود در(سنن،)،ج 2،ص 591 چنین روایت کرده است«لا تقولوا ما شاء الله و شاء فلان و لکن قولوا ما شاء الله ثمّ شاء فلان»
3) (323) این حدیث را ابن سنّی در الیوم و اللیله،ص 181 از حدیث ابن عباس روایت کرده است.
مردی در محضر رسول خدا به ایراد خطبه پرداخت و گفت:هر که خدا و رسولش را اطاعت کند هدایت یافته و هر که نافرمانی آن دو کند گمراه شده است.پس پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بگو هر که از خدا و رسول او نافرمانی کند گمراه شده است». (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)از گفتۀ آن شخص«و من یعصهما،هر که نافرمانی آن دو کند»ناراحت شد زیرا در این عبارت برابری و جمع کردن پیامبر با خدا بود.
از ابن عبّاس روایت شده که گفت:یکی از شما مشرک میشود تا آنجا که به وسیلۀ سگش در شرک میافتد و میگوید:اگر سگ ما نبود دیشب دزد غارتمان میکرد.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«خدا شما را نهی میکند که به پدرانتان سوگند یاد کنید،هر که سوگند میخورد پس به خدا سوگند بخورد یا سکوت کند.» (2)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«انگور[عنب]را«کرم»ننامید؛کرم فقط از ویژگیهای مرد مسلمان است.» (3)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«هیچ یک از شما نباید بگوید بندۀ من و کنیز من تمامتان بندگان خدا و تمام زنانتان کنیزان خدایند،بلکه باید بگویید غلام و کنیزم و پسران و دختران جوانم،و غلام و کنیز نیز نباید بگویند ارباب من بلکه باید بگویند سرور من.تمامتان بندگان خدایید و ربّ و پروردگار همه یکی است.» (4)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«به منافق نگویید سرور ما،چرا که اگر او
1) (324) این حدیث را مسلم در(صحیح،)ج 3،ص 12 از حدیث عدیّ بن حاتم روایت کرده است.
2) (325) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 164،از حدیث ابن عمر روایت کرده است.
3) (326) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 7،ص 46 از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
4) (327) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 7،ص 46 و ابن السنّی در الیوم و اللیله،ص 105 روایت کردهاند.
سرور شما باشد پروردگارتان را به خشم آوردهاید.» (1)و فرمود:«کسی که بگوید:من از اسلام بیزارم اگر دروغ بگوید چنان که گفته است دروغگوست و اگر راستگو باشد هرگز سالم به اسلام باز نگردد.» (2)این سخن و نظایر آن داخل در آفات کلام است و نمیتوان آنها را شمرد.
هر که در تمام آفات زبان که نقل کردیم بیندیشد بداند که اگر زبانش را رها سازد در امان نماند و اینجاست که سرّ گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)آشکار میشود:
«هر که سکوت کرد نجات یافت.» (3)زیرا تمام این گفتهها موجب هلاکت است و از راه تکلّم حاصل میشود و اگر سکوت کند از تمام آفات در امان میماند و اگر سخن بگوید نفس خود را به خطر افکنده است،مگر این که زبانی فصیح و علمی فراوان و دینی مانع و مراقبتی لازم و کمی گفتار با او همراهی کند در این صورت امید میرود که سالم بماند،ولی با این حال از خطر جدا نمیباشد، بنابراین اگر نمیتوانی از کسانی باشی که سخن بگویی و سود ببری پس از کسانی باش که با سکوت سالم بمانی که سلامت ماندن یکی از دو غنیمت است.
پرسش عوام از صفات خدا
(1) و این که کلام خدا و حروف قدیم است یا حادث بر مردم عوام شایسته آن است که به محتوای قرآن عمل کنند،جز این که این کار بر انسانها گران مینماید و کارهای زاید بر دل سبکتر میآید،و آدم بیسواد از فرو رفتن در علم شاد میشود زیرا شیطان او را به توهّم وامیدارد که تو نیز از علما و فضلایی و همچنان توجه او را به این توهّم جلب میکند تا ندانسته سخن کفر بگوید،شخص عوام هر گناه کبیرهای مرتکب شود در امانتر از این است که دربارۀ علم سخن بگوید بهویژه راجع به خدا و صفاتش،کار عوام
فقط سرگرمی به عبادات و ایمان داشتن به محتوای قرآن و تسلیم بیچون و چرا به آنچه پیامبران آوردهاند و پرسش آنان از غیر امور عبادی بیادبی است و مستحقّ خشم خدا میشوند و در معرض خطر کفر قرار میگیرند و آن همانند پرسش تیمار داران حیوانات(دربار شاهان)از اسرار شاهی میباشد که موجب کیفر است؛هر کس از علم دشواری بپرسد و فهمش به آن درجه نرسد نکوهیده است،چرا که وی نسبت به آن علم بیسوادست.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«آنچه نگفتهام از من مپرسید،همانا آنها که پیش از شما بودند بر اثر پرسش بسیار و آمد و رفتشان نزد پیامبران هلاک شدند.پس از آنچه شما را نهی کردم.بپرهیزید،و آنچه به آن امرتان کردم به مقدار توانتان به جای آورید.» (1)روایت شده که مردم روزی از پیامبر(صلی الله علیه و آله)سؤال کردند تا سؤالاتشان زیاد شد و پیامبر را به خشم آوردند.پس حضرت به منبر رفت و فرمود:از من سؤال کنید که از هر چه از من بپرسید به شما خبر خواهم داد.مردی به پا خاست و عرض کرد:ای رسول خدا پدرم کیست؟فرمود:پدرت حذافه است پس دو جوان برخاستند و گفتند:ای رسول خدا پدر ما کیست؟فرمود پدرتان همان کسی است که به نام او خوانده میشوید،آنگاه مرد دیگری برخاست و گفت:ای رسول خدا من در بهشتم یا دوزخ؟فرمود:در دوزخ،و چون مردم دیدند پیامبر خشمگین شده سؤال نکردند.» (2)در حدیث است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نهی فرمود:«از قیل و قال و بسیار پرسیدن و ضایع کردن مال.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نزدیک است که مردم از یکدیگر بپرسند تا بگویند
1) (331) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 2 از سنن خود از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
2) (332) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 1،ص 34 به اختصار و در ج 9،ص 117 از حدیث ابو موسی و در ج 9،ص 118 از حدیث انس به تفصیل روایت کرده است.
3) (333) همۀ محدثان به اتفاق از حدیث مغیرة بن شعبه روایت کردهاند و پیش از این نقل شد، به صحیح بخاری،ج 9،ص 128 رجوع کنید.
این را خدا آفریده.پس چه کسی خدا را آفریده است؟و هرگاه چنین گفتند بگویید: قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ تا سوره را ختم کنید.آنگاه یکی از شما سه بار آب دهن خود را به سمت چپش بیندازد و باید از شیطان رانده شده به خدا پناه ببرد.» (1)جابر گوید:«آیه تلاعن(یکدیگر را لعن کردن)نازل نشد،مگر به خاطر بسیار سؤال کردن.» (2)در داستان موسی و خضر(علیه السلام)هشداری است بر منع از سؤال کردن پیش از زمان سؤال زیرا خضر گفت:فان اتّبعتنی فلا تسالنی عن شیء حتّی احدث لک منه ذکرا.و چون موسی راجع به کشتی(سوراخ شدن کشتی بهوسیله خضر) پرسید خضر بر موسی این کار را زشت شمرد تا پوزش طلبید و گفت: لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً . (3)و چون موسی صبر نکرد تا سوّمین بار پرسید خضر گفت:هذا فراق بینی و بینک.و از موسی جدا شد.
بنابراین پرسش مردم عوام از مشکلات دین از بزرگترین آفتهاست و موجب برانگیخته شدن فتنههاست پس دفع و منع عوام از پرسیدن واجب است و تعمّق عوام دربارۀ حروف قرآن و علومی نظیر آن و دقّت در آنها شبیه به این است که شاه به کسی نامهای بنویسد که چیزهایی را در آن ترسیم کرده باشد و او به آنچه ترسیم شده سرگرم نشود و وقت خود را تلف کند به این که کاغذ آن نامه کهنه یا تازه است که ناگزیر شایان کیفر خواهد بود.همچنین است حال شخص عوام که حدود قرآن را ضایع میکند و سرگرم حروف آن میشود که آیا قدیم است یا حادث و همچنین است بحث در دیگر صفات خدا.
1) (334) اوّل این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 9،ص 119 روایت کرده است.
2) (335) این حدیث را بزّار روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
3) (336) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 1،صص 41-42 روایت کرده است و آیات کریمه در سورۀ کهف/73،70 و 78:(خضر)گفت پس اگر میخواهی به دنبال من بیایی از هیچ چیز سؤال مکن تا خودم(به موقع)آن را برای تو بازگو کنم./(موسی)گفت مرا به خاطر این فراموشکاری مؤاخذه مکن،و بر من به خاطر این امر سخت مگیر.اینک وقت جدایی من و تو فرا رسیده است.
این پایان کتاب آفات زبان از بخش مهلکات محجّة البیضا فی تهذیب الاحیاء است.
و به خواست خدا کتاب آفت خشم و کینه و حسد پس از آن خواهد آمد و ستایش در آغاز و انجام و ظاهر و باطن از آن خداست و بر محمّد(صلی الله علیه و آله)و خاندانش درود و سلام باد.
(1)این پنجمین کتاب از بخش مهلکات کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ستایش از آن خداوندی است که امیدواران جز به عفو و رحمت او تکیه نمیکنند و خائفان جز از خشم و قدرت او نمیترسند.خدایی که بندگان خود را از جایی که نمیدانند از درجهای به درجۀ دیگر ترقّی میدهد.و شهوتها را بر آنها مسلّط و را به ترک خواستههایشان امر کرده است؛و آنها را به خشم آزموده و به فرو خوردن خشم موارد خشم مکلّف کرده است.آنگاه آنان را به ناگواریها و لذّتها محاط ساخته(ناگواریها و لذّتها را بر آنها محیط ساخته است) و به آنها مهلت و فرصت داده است تا بنگرد چگونه عمل میکنند و به وسیلۀ عمل محبّت آنان را آزموده است تا صدق ادّعای آنها روشن شود؛و به آنها فهمانده است که آنچه پنهان میدارند و آشکار میسازند بر او پوشیده نیست؛و آنها را از مؤاخذه ناگهانی خود در حالی که نمیدانند بر حذر داشته و فرموده است: ما یَنْظُرُونَ إِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ فَلا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ . 1
(1)این پنجمین کتاب از بخش مهلکات کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ستایش از آن خداوندی است که امیدواران جز به عفو و رحمت او تکیه نمیکنند و خائفان جز از خشم و قدرت او نمیترسند.خدایی که بندگان خود را از جایی که نمیدانند از درجهای به درجۀ دیگر ترقّی میدهد.و شهوتها را بر آنها مسلّط و را به ترک خواستههایشان امر کرده است؛و آنها را به خشم آزموده و به فرو خوردن خشم موارد خشم مکلّف کرده است.آنگاه آنان را به ناگواریها و لذّتها محاط ساخته(ناگواریها و لذّتها را بر آنها محیط ساخته است) و به آنها مهلت و فرصت داده است تا بنگرد چگونه عمل میکنند و به وسیلۀ عمل محبّت آنان را آزموده است تا صدق ادّعای آنها روشن شود؛و به آنها فهمانده است که آنچه پنهان میدارند و آشکار میسازند بر او پوشیده نیست؛و آنها را از مؤاخذه ناگهانی خود در حالی که نمیدانند بر حذر داشته و فرموده است: ما یَنْظُرُونَ إِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ فَلا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ . (1)
و درود بر محمد(صلی الله علیه و آله)که در زیر پرچمش پیامبران و تقواپیشگان حرکت میکنند؛و درود بر خاندان و یارانش که امامان هدایت یافته و سادات پسندیدهاند،درودی که عددش با عدد آفریدگان خدا در گذشته و آینده برابر باشد و از برکت آنها خلق اوّلین و آخرین بهرهمند شوند.
پس از ستایش خدا و درود بر محمّد(صلی الله علیه و آله)و آلش،بدان که غضب شعلۀ آتشی است که از آتش برافروختۀ الهی اقتباس شده،با این تفاوت که آتش الهی جز بر دلها چیره نشود،و این آتش در سویدای دل جایگزین میشود همچنان که پارههای آتش در زیر خاکستر باقی میماند؛و تکبّر نهانی آن آتش را از دل هر ستمگر لجوج بیرون میآورد چنان که سنگ آتش را از آهن بیرون میآورد.
برای اهل نظر با نور یقین آشکار میشود که از آدمی رگی به شیطان لعین متّصل است بنابراین هر کس که آتش خشم او را از حال طبیعی بیرون کند به شیطان نزدیکتر میشود؛آنجا که خداوند میفرماید: خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ (2)پس لازمۀ گل و خاک آرامش و وقار است و لازمۀ آتش برافروختگی و حرکت و پریشانی و آب کردن است و به همین معنی است گفتار خدای متعال: یُصْهَرُ بِهِ ما فِی بُطُونِهِمْ . (3)و از نتایج خشم،کینه و حسد است و هر که هلاک شده و به تباهی افتاده به وسیلۀ آن دو بوده است؛و محل کینه و خشم لخته گوشتی(قلب) است که اگر پاک باشد به سبب آن دیگر اعضای بدن پاک شوند؛و از آنجا که کینه و حسد و خشم از عواملی هستند که بنده را به جایگاه هلاکت میکشانند، پس آدمی چه بسیار نیازمند است که مواضع هلاکت و بدیهای خود را بشناسد
ص:
1) (1) یس/49-50:(امّا)جز این انتظار نمیکشند که یک صیحۀ عظیم(آسمانی)آنها را فروگیرد در حالی که مشغول جدال(در امور دنیا)هستند! (چنان غافلگیر میشوند که حتّی)نمیتوانند وصیّتی کنند،یا به سوی خانوادۀ خود مراجعت نمایند!
2) (2) اعراف/12:مرا از آتش آفریدهای و او را از خاک.
3) (3) حج،20:آنچنانکه هم درونشان را آب میکند و هم برونشان را!
تا از آن بپرهیزد و اگر در دل جای دارد آن را برطرف سازد و اگر به دلش وارد شد،آن را درمان کند،زیرا کسی که شرّ را نمیشناسد در آن میافتد و هر که آن را بشناسد شناخت بدون آشنایی با راه دفع شرّ کافی نیست.ما نکوهش خشم و آفات کینه و حسد را در این کتاب بیان میکنیم،و تمام آنها در مطالب زیر گرد آمده است:شرح نکوهش خشم،شرح حقیقت خشم و درجات آن، شرح این مطلب که آیا میتوان با تمرین خشم را ریشه کن ساخت یا نه،و شرح عواملی که خشم را به هیجان میآورد،و شرح درمان خشم پس از به هیجان آمدن؛آنگاه شرح فضیلت فرو خوردن خشم و شرح فضیلت حلم و بیان این مسئله که تا چه حدّ استفاده از خشم مجاز است و با سخن گفتن میتوان دل را تشفی داد.سپس گفتار در معنای کینه و نتایج آن و فضیلت عفو و مدارا کردن؛ و گفتار در نکوهش حسد و حقیقت آن و عوامل حسد و درمان آن و نهایت کاری که برای برطرف ساختن آن واجب است.سپس شرح این نکته که چرا میان همگنان و همسنّوسالان و برادران و پسرعموها و خویشاوندان حسد بیشتر از دیگر مردم است و شرح دارویی که به وسیلۀ آن بیماری حسد از دل بیرون میرود،و شرح اندازۀ لازم در برطرف ساختن حسد از دل.
(1)خدای متعال میفرماید: إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ تا آخر آیه (1).خداوند کافران را در اظهار حمیّت و جانبداری به ناحق که از خشم سرچشمه میگیرد نکوهش کرده است و مؤمنان را به نعمت آرامش و وقار که بر آنها ارزانی داشته ستوده است.
روایت شده که مردی عرض کرد:«ای رسول خدا مرا به کاری دستور بده و کوتاه سخن بگو.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:خشمگین مشو،آنگاه تکرار کرد و فرمود:
1) (4) فتح/26:به خاطر بیاورید هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نخوت جاهلیّت داشتند،و(در مقابل)خداوند آرامش و سکینه را بر رسول خود[و مؤمنان]نازل فرمود.
غضب مکن.» (1)و از آن حضرت روایت شده که:«سؤال شد چه چیز انسان را از خشم خدا دور میسازد فرمود:خشمگین مشو» (2)(تا از خشم خدا دور باشی).
ابن مسعود گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شما در میان خودتان چه کسی را پهلوان میشمارید؟عرض کردیم:کسی که مردان نتوانند او را به خاک بیفکنند.
فرمود:او پهلوان نیست،بلکه پهلوان کسی است که در هنگام خشم بر خویشتن مسلّط باشد.» (3)و از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«نیرومندی با به خاک در افکندن(دیگران) نیست بلکه نیرومند کسی است که در هنگام خشم بر نفس خود مسلّط باشد.» (4)و از آن حضرت روایت شده:«هر کس جلو خشم خود را بگیرد خدا عیبش را بپوشاند.» (5)سلیمان بن داود گفت:«پسرکم از خشم بپرهیز،زیرا خشم بسیار قلب مرد بردبار را سبک میکند.» از عکرمه راجع به گفته خدای متعال: وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً (6)سؤال شد،گفت:
منظور سیّدی است که خشم بر او غالب نمیشود.
ابو دردا گوید:عرض کردم:«ای رسول خدا مرا به کاری راهنمایی فرما که وارد بهشتم کند،فرمود:خشمگین مشو.» (7)
1) (5) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 35،روایت کرده و احمد در مسند و طبرانی در الاوسط روایت کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 69 آمده است.
2) (6) این حدیث را احمد روایت کرده و در(سند)آن ابن ابی لهیعه وجود دارد و او به نقل مجمع الزوائد،ج 8،ص 69،لیّن الحدیث است.
3) (7) این حدیث را مسلم در(صحیح،)ج 8،ص 30 روایت کرده است.
4) (8) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8 ص 34 روایت کرده و طبرانی در الاوسط به سندی ضعیف نقل کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 70 آمده است.
5) (9) این حدیث را ابن ابی الدنیا در نکوهش خشم از ابو هریره روایت کرده و ابن عمر به سندی ضعیف نقل کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 70 آمده.
6) (10) آل عمران/39:و رهبر خواهد بود و از هوسهای سرکش بر کنار.
7) (11) این حدیث را ابن ابی الدنیا به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
یحیی به عیسی(علیه السلام)گفت:خشمگین مشو.گفت:نمیتوانم خشمگین نشوم،من بشری هستم.گفت:مالی را برای خودت برندار،گفت:اگر خدای متعال بخواهد امید است این کار صورت پذیرد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خشم ایمان را تباه میسازد،چنان که صبر(مادّهای است تلخ)عسل را.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ کسی خشمگین نشود جز این که مشرف به دوزخ شود.» (2)مردی عرض کرد:«ای رسول خدا چه چیز بر من سختتر است؟فرمود:
خشم خدا؛عرض کرد:چه چیز مرا از خشم خدا دور میسازد؟فرمود:
خشمگین مشو.» (3)میگویم:از طریق شیعه حدیثی است که صاحب کافی از حضرت صادق(علیه السلام)روایت کرده که گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خشم ایمان را تباه میکند،چنان که سرکه عسل را.» (4)از میسره روایت شده که گوید:در محضر امام باقر(علیه السلام)از خشم سخن به میان آمد.پس فرمود:«شخص خشمگین میشود و هرگز خشنود نمیگردد تا وارد دوزخ شود،پس هر کسی بر قومی خشمگین شود در حالی که ایستاده است فورا بنشیند زیرا این کار وسوسۀ شیطان را از او برطرف میسازد،و هر کسی که بر خویشاوندی خشم بگیرد باید به او نزدیک شود و بدن او را لمس کند چرا که هرگاه خویشاوند لمس شود آرام گیرد.» (5)
1) (12) کافی،ج 2،ص 302
2) (13) این حدیث را بزاز از حدیث ابن عبّاس چنین روایت کرده است«قال رسول الله(صلی الله علیه و آله)باب، للنّار لا یدخله احدا الاّ من یشفی غیظه بسخط الله»به مجمع الزوائد،ج 8،ص 71 رجوع کنید.
3) (14) این حدیث را احمد از حدیث عبد الله بن عمر با این جزء آخر نقل کرده و پیش از این گذشت.
4) (15) کافی،ج 1،ص 302،یعنی سرکه شیرینی و خاصیت عسل را از بین میبرد و مجموع سرکه و عسل چیز دیگری میشود.
5) (16) کافی:باب غضب،ج 2،ص 302.
ابو حمزۀ ثمالی از امام باقر(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:«همانا خشم پارۀ آتشی از شیطان است که در درون فرزند آدم برافروخته میشود و هرگاه یکی از شما خشمگین شود چشمانش سرخ شود و رگهای گردنش بالا بیاید و شیطان در آن وارد شود،بنابراین هرگاه یکی از شما بر خودش از خشم ترسید روی زمین بنشیند زیرا در این حالت وسوسۀ شیطان از او برطرف میشود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«خشم کلید هر شرّی است.» (2)و نیز از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«شنیدم پدرم میفرمود:
مردی بیابانی به محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آمد و گفت:من ساکن بیابانم پس به من سخنان جامعی بیاموز؛فرمود:به تو دستور میدهم که خشمگین مشو،مرد اعرابی سه بار سؤال را تکرار کرد و از پیامبر(صلی الله علیه و آله)پرسید تا به خویشتن رجوع کرد و گفت:پس از این از هیچ چیز نمیپرسم پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)مرا جز به خیر امر نکرده است.امام فرمود:پدرم میفرمود:چه چیزی از خشم سختتر است؟همانا شخص خشمگین میشود و نفسی را که خدا محترم شمرده است به قتل میرساند و زن پاکدامن را به زنا نسبت میدهد.» (3)از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«هر کس بر خشم خود مسلّط شود، خدا عیبش را بپوشاند.» (4)و نیز از آن حضرت روایت شده که فرمود:«در تورات نوشته شده است:ای پسر آدم هنگامی که خشمگین میشوی مرا یاد کن تا در هنگام غضبم تو را یاد کنم و هلاکت نسازم؛و هرگاه مورد ستم واقع شدی به پشتیبانی من خشنود باش،زیرا پشتیبانی من از تو بهتر از پشتیبانی تو از خودت میباشد.» (5)و نیز از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«خشم دل شخص حکیم را تباه میسازد؛و فرمود:هر کس بر خشم خویش مسلّط نباشد بر عقلش
مسلّط نمیشود.» (1)و نیز از همان حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«مردی به پیامبر(صلی الله علیه و آله) عرض کرد:به من چیزی بیاموز؛فرمود:برو و خشمگین مشو.آن مرد عرض کرد:به این سخن اکتفا کردم و به سوی خاندانش رفت ناگاه دید میان قبیلهاش جنگی روی داده،اهل قبیله اسلحه پوشیده و صفآرایی کردهاند.چون آن منظره را بدید مسلّح شد و به همراه آنان قیام کرد.آنگاه سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به یاد آورد که فرمود:غضب نکن!پس اسلحه را انداخت و به طرف گروهی آمد که با قبیلهاش دشمن بودند و گفت:ای گروه هر جراحت یا قتل یا ضربی که حتّی اثری از آن نمانده بر عهدۀ من است خواه در مال ما باشد یا در مال شما.
آن گروه گفتند:هر چه بوده از آن شما باشد(به شما بخشیدیم)ما به بخشش سزاوارتریم،گفت:پس آن گروه با هم آشتی کردند و خشم و کینه از میان آنها رخت بر بست.» (2)و از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:هر که آبروی مردم را حفظ کند خداوند آبروی او را در روز قیامت حفظ میکند،و هر که خشم خویش را از مردم نگاه دارد خدا عذاب روز قیامت را از او نگاه دارد.» (3)و نیز از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«در تورات در مناجات موسی(علیه السلام)با خداوند نوشته شده است:ای موسی خشم خود را از کسی که تو را بر او مسلّط ساختهام نگاهدار تا خشم خودم را از تو نگاه دارم.» (4)ابو حامد میگوید:«سخنان بزرگان:از ذو القرنین نقل شده که وی فرشتهای از فرشتگان را ملاقات کرد و گفت:به من دانشی بیاموز که با آن ایمان و یقین من افزون شود.فرشته گفت:خشمگین مشو زیرا شیطان بهترین زمانی که بر فرزند آدم مسلّط میشود،هنگام خشم اوست؛بنابراین خشم خود را فروخور و با آرامش آن را متوقّف ساز؛و از شتاب بپرهیز،زیرا هرگاه شتاب کنی بهرهات
را از دست میدهی،نسبت به خویش و بیگانه نرم باش و سخت نگیر و نیز ستمگر و لجوج مباش».
از وهب بن منبّه روایت شده که راهبی از شیطان پرسید کدام خوی فرزند آدم بیشتر در تسلّط بر آنها به تو کمک میکند؟گفت:تندی و شتاب در خشم آدمی هرگاه در خشم تند باشد،او را زیر و رو میکنیم چنان که کودکان توپ را زیر و رو میکنند.
خیثمه گفته است:شیطان میگوید:فرزند آدم چگونه بر من غالب میشود در حالی که هرگاه خشنود شود میآیم تا در قلبش جای میگیرم،و چون خشمگین شود میپرم و در سرش قرار میگیرم.
امام صادق(علیه السلام)فرمود:«خشم کلید هر شرّی است.» (1)یکی از حکیمان گفته است:سرچشمۀ نادانی تندی و پیشوای آن خشم است؛هر که به نادانی خشنود باشد از دانش بینیاز شود؛و بردباری زینت و منفعت است،و نادانی عیب و مضرّت و جواب احمق خاموشی است.
مجاهد گوید:ابلیس گفته:در هر چه فرزند آدم مرا ناتوان سازد در سه چیز نمیتواند:هرگاه یکی از آدمیزادگان از حال عادی خارج شود افسارش را میگیریم(او را مسخّر خود میسازیم)و هرجا بخواهیم او را میکشیم و هر چه ما دوست داریم بر ایمان انجام میدهد،هرگاه خشمگین شود ندانسته سخن میگوید،و کاری میکند که موجب پشیمانی او میشود و به آنچه در اختیار دارد او را وادار به بخل میکنیم و به آنچه بر آن توان دستیابی ندارد آرزومندش میسازیم.
به حکیمی گفته شد:فلانی چقدر بر نقس خویش مسلّط است،گفت:در این صورت شهوتها او را خوار نسازند و خواهشهای نفسانی او را به خاک در نیفکنند، خشم بر او غالب نشود.
بعضی از حکیمان گفتهاند:از خشم بپرهیز،زیرا خشم تو را به خواری
1) (26) کافی،ج 2،ص 303 و پیش از این گذشت.
پوزشخواهی میکشاند.
عبد الله بن مسعود گوید:بر حلم شخص در هنگام خشمش بنگرید،و به امانت او در هنگام طمعش،و هرگاه خشمگین نشود چگونه از حلم او آگاه میشوی و هرگاه طمع نورزد چگونه از امانتش آگاه میشوی.
یکی از بزرگان به پسرش گفت:پسرکم عقل در هنگام خشم پایدار نماند، چنان که روح شخص زنده در میان تنورهای تفتیده و داغ باقی نمیماند؛پس خردمندان در میان مردم از همه کمتراند اگر خردمند خردش را برای دنیا به کار گیرد زیرکی و حیلهگری است و اگر برای آخرت باشد دانش و بردباری است.
گفتهاند:خشم دشمن عقل است و خشم غول عقل است.
به عبد الله بن مبارک گفته شد:خوشخویی را به اختصار بیان کن.او گفت:
(خوشخویی)خشمگین نشدن است.
پیامبری از پیامبران به کسانی که همراهش بودند گفت:هر که ضمانت کند که خشمگین نشود همرتبۀ من خواهد بود و پس از من خلیفهام میشود.جوانی از آن قوم گفت:من(ضمانت میکنم)سپس سخن اوّل را تکرار کرد.آن جوان گفت:من به قولم وفا میکنم و چون پیامبر درگذشت پس از او در مقام او قرار گرفت.آن جوان ذو الکفل بود و چون تعهّد کرد که خشمگین نشود و به آن وفا کرد به این اسم نامیده شد.
وهب بن منبّه گفته:کفر چهار رکن دارد:خشم،شهوت،حماقت و نادانی، و طمع.
(1)بدان که چون خدای متعال حیوان را به وسیلۀ عوامل درونی و برونی بدن در معرض نابودی و مرگ قرار داده است،به لطف خود عواملی نیز در اختیارش قرار داده که او را از نابودی و هلاکت تا مدّتی که در قرآن معین فرموده حفظ کند.
عوامل داخلی که موجب نابودی میشود ترکیب بدن او از حرارت و رطوبت است
و خداوند میان حرارت و رطوبت دشمنی و تضادّ قرار داده است و حرارت همچنان رطوبت را تبخیر و خشک میکند تا اجزای رطوبت پراکنده میشود و به صورت بخار از آن متصاعد میگردد.بنابراین اگر به وسیلۀ غذا کمکی به رطوبت بدن نرسد به طوری که رطوبت تبخیر شده را جبران کند،حیوان نابود میشود.از این رو خداوند غذایی مطابق با بدن حیوان آفرید و در حیوان میلی آفریده که او را به خوردن غذا برانگیزد و گویی مأمور است که آنچه را از دست رفته جبران نماید و جلوی هر خلائی را بگیرد تا او را از نابودی به وسیلۀ این عامل محافظت کند.
امّا عوامل خارجی که آدمی را در معرض هلاکت قرار میدهد مانند شمشیر و نیزه و دیگر ابزار مهلک که بدان وسیله دیگران قصد(نابودی)او را میکنند.
از این رو به نیرو و غیرتی نیاز دارد که از درون او برانگیخته شود و مهلکات را از او دفع کند.بنابراین خداوند خشم را از آتش آفرید و به صورت غریزه در انسان قرار داد و آن را با طینت وجودش عجین ساخت،و هرگاه هدف و مقصدی را مدّ نظر قرار دهد.آتش خشم بر افروخته شود و به جنبش در آید و به وسیلۀ آن خون دل به جوش آید و در رگها پراکنده شود و به قسمتهای بالای بدن بالا رود چنان که(شعله)آتش بالا میرود و همچنان که آب جوش داخل دیگ بالا میرود،از این رو اثر حرارت خشم به صورت میریزد و صورت و چشم سرخ میشود و پوست بدن با صفای خود که از سرخی خون حاصل شده از رنگ دیگر اعضا خبر میدهد،چنان که شیشه از رنگ مایع درون خود خبر میدهد و هرگاه آدمی بر شخص پستتر از خود(از نظر قدرت)خشم بگیرد خون منبسط میشود و نسبت به او احساس قدرت میکند و اگر بر ما فوق خود خشم بگیرد و از انتقام ناامید شود خون در ظاهر پوست بدن تا درون قلب منقبض و شخص غمگین میشود،از این رو رنگ زرد میشود؛و اگر خشم نسبت به شخصی همانند خودش باشد به طوری که در توان خود برای انتقام دچار تردید شود میان حالت انقباض و انبساط قرار میگیرد،پس سرخ و زرد و مضطرب میشود.
خلاصه این که محل خشم،همان دل است به این معنی که برای انتقام گرفتن
خون دل به جوش میآید و چون نیروی خشم به جنبش آید پیش از رویداد امری آزاردهنده متوجّه دفع آن میشود و پس از وقوع آن امر آزاردهنده به انتقام روی میآورد و خوراک و شهوت نیروی خشم و لذّت آن در انتقام گرفتن است و جز با انتقام گرفتن آرام نمیشود.مردم در برابر نیروی خشم در آغاز فطرت دارای سه درجۀ افراط و تفریط و اعتدال میباشند.
حالت تفریط نیروی خشم نبودن خشم یا ضعف آن است و این نکوهیده است و نسبت به چنین شخصی میگویند:فلانی غیرت ندارد.از این رو گفته شده:هر که را به خشم وادارند و او خشمگین نشود بسان الاغ است،و هر که هرگز نیروی حمیّت و غضب نداشته باشد به راستی ناقص است و خداوند صحابه(رسول خدا)را به خشونت و حمیّت توصیف کرده و فرموده است: أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ (1)و نیز فرمود: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ (2)خشونت و سختگیری از آثار نیروی حمیّت و غیرت است که همان غضب میباشد.
حالت افراط نیروی خشم آن است که خشم بر آدمی غالب و از فرمان عقل و دین خارج شود و از آنها اطاعت نکند.در این صورت برای شخص بینش و اندیشه و اختیاری باقی نمیماند،بلکه به صورت یک شخص فاقد اراده در میآید.عامل غالب شدن خشم(بر آدمی)اموری است غریزی یا اموری که انسان به آن عادت کرده است بسا انسانی که بر حسب فطرت آماده است تا زود خشمگین شود و گویی بر اساس آفرینش صورتش خشمآلود است و حرارت مزاج دل نیز به آن کمک میکند،چرا که خشم از آتش است،چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده (3)است.
1) (27) فتح/29:(کسانی که با محمد(صلی الله علیه و آله)هستند)در برابر کفّار سر سخت و شدیدند.
2) (28) توبه/73:ای پیامبر!با کافران و منافقان جهاد کن،و بر آنها سخت بگیر.
3) (29) این حدیث را ترمذی از حدیث ابو سعید به سندی ضعیف روایت کرده،و ابو داود در (سنن)،ج 2،ص 550 از عطیّه چنین روایت کرده گوید:قال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله):«ان الغضب من الشیطان،و ان الشیطان خلق من النار،و انما تطفأ النار بالماء فاذا غضب احدکم فلیتوضّأ»خشم از شیطان است و شیطان از آتش آفریده شده و آتش با آب خاموش شود پس هرگاه یکی از شما خشمگین شود وضو بگیرد.
پس سردی مزاج آن آتش را خاموش و قدرت آن را درهم میشکند.
امّا حالت اعتیاد به خشم آن است که آدمی با گروهی آمیزش کند که با فرمانبرداری از خشم و انتقام گرفتن شادمان میشوند و آن را مردانگی و شجاعت مینامند مثلا یکی از آنها میگوید:من کسی هستم که بر آنچه پیش میآید شکیب ندارم و از هیچ کس اهانتی را تحمّل نمیکنم،در حالی که معنای سخنش این است که عقل و بردباری ندارم و از روی نادانی و از روی افتخار چنین سخنی میگوید و کسی که آن را بشنود و خوبی خشم در نفس او نفوذ کند و از آن گروه(بیصبر و تحمّل)پیروی کند،نیروی خشم در او تقویت میشود،و هرگاه آتش خشم شدّت یابد و سخت شعلهور شود خداوند خشمکننده را کور و از شنیدن هر پندی کر سازد و چون به او پند دهند نپذیرد بلکه پند بر خشم او بیفزاید و اگر بخواهد از عقل خود استعانت بجوید و خشم خود را فروخورد نتواند چرا که نور عقل خاموش میشود و یکباره با دود خشم محو میگردد، زیرا سرچشمۀ اندیشه مغز است و آنگاه که خشم شدّت یابد خون قلب به جوش میآید و از آن دودی تیره به سوی مغز متصاعد میشود و تمام سرچشمههای اندیشه را فرا میگیرد و بسا که به سرچشمههای حسّ نیز سرایت کند و چشمش تیره و تار شود و با چشمش نبیند و تمام دنیا در نظرش تیره و سیاه شود.مغز انسان همانند غاری است که در آن آتشی افروخته شود و فضای آن سیاه و تاریک گردد و کف آن داغ و اطرافش پر از دود شود و در آن چراغی کمنور باشد و خاموش شود.اینجاست که هیچ تصمیمی در آن ثابت نماند و سخنی در آن شنیده نشود و صورتی در آن دیده نشود و از داخل و خارج قادر به خاموش کردن آتش نباشد،بلکه سزاوار است تمام موادّ قابل احتراق غار آتش بگیرد،خشم نیز با دل و مغز(آدمی)چنین میکند،و بسا که آتش خشم آن اندازه زیاد شود که رطوبتی را که حیات قلب به آن وابسته است از بین ببرد و صاحب خشم از شدّت خشم بمیرد،چنان که آتش در غار زیاد میشود و آن را میشکافد و قسمت فوقانی غار را ویران کرده به پایین فرومیریزد و تمام اطراف
غار را که نیروی نگاهدارنده و حافظ اجزای آن است نابود میکند.رابطۀ قلب با غضب نیز چنین است،و در حقیقت هرگاه کشتی در اثر باد و طوفان و امواج خروشان در دریا پریشان شود امید سلامتی به آن بیشتر از نفسی است که بر اثر امواج خروشان دریای خشم پریشان شود،چرا که در کشتی هستند کسانی که برای مهار کردن و نجات آن چارهجویی میکنند امّا قلب خود سکّاندار کشتی وجود است و از آنجایی که خشم او را کر و کور ساخته توان چارهاندیشی ندارد.
از نشانههای ظاهری خشم تغییر رنگ چهره و لرزش شدید در اعضای بدن و درهم ریختن نظم و ترتیب کارها و پریشانی در سخن و حرکات است،تا آنجا که آثار خشم در گوشههای دهان پدید میآید و چشمها سرخ میشود و بینی او دگرگون و شکل معمول اعضا بهویژه صورت عوض میشود و اگر شخص خشمگین در حالت خشم زشتی صورت خود را ببیند خشم او آرام میشود، چرا که از زشتی چهره و دگرگونی خلقت خود شرم میکند،در حالی که زشتی باطن او از زشتی ظاهرش بیشتر است زیرا ظاهر نمایندۀ باطن است،اوّل چهرۀ باطن زشت شده آنگاه زشتی آن در ظاهر آدمی منعکس میشود.بنابراین دگرگونی ظاهر نتیجۀ دگرگونی باطن است.این اثر خشم در جسم آدمی بود.
امّا اثر خشم بر زبان،آن است که زبان به دشنام و گفتن سخنان زشت که خردمندان از آن شرم دارند و گوینده نیز پس از فرو نشستن خشم از آن شرم میکند،رها و باز میشود.علاوۀ بر این نظم کارهای آدم خشمگین بر هم میخورد و کلماتش پریشان میشود.
امّا اثر و نشان خشم بر اندامها آن است که شخص خشمگین میزند،حمله میکند،و میدرد و در صورت داشتن قدرت بیباکانه(طرف را)مجروح میسازد و گاه به قتل میرساند و اگر شخص مورد خشم بگریزد و یا به علّتی به او دست نیابد و نتواند انتقام بگیرد،اثر خشم به شخص خشمگین بر میگردد در نتیجه لباس خود را میدرد و بر صورت خود سیلی میزند و گاه دست خود را بر زمین میکوبد و همانند شخص مست و مدهوش سرگشته میدود بسا که
بر زمین افتد و بر اثر خشم بسیار توان دویدن و بر پا ایستادن را از دست بدهد و حالت غش بر او عارض شود،و بسا که جمادات و حیوانات را بزند مثلا کاسه را به زمین بزند و گاه که بر سر سفره خشمگین شود ظروف غذا را درهم بشکند و گاه کارهای دیوانگان از او سر بزند و در و دیوار و حیوانات را دشنام دهد و آنها را مانند انسان مخاطب قرار دهد و بگوید:من چقدر از دست تو رنج بکشم و نظیر این سخنان تا آنجا که بسا حیوانی با لگد به سینهاش بکوبد و او نیز مقابلۀ به مثل کند و با لگد به سینۀ حیوان بکوبد.
امّا اثر خشم آن است که در دل نسبت به شخص مورد خشم،کینه و حسد و بدی نهفته است و نیز سرزنش کردن او بر بدیها و غمگین شدن از شادی او و تصمیم بر آشکار ساختن راز او و پردهدری و ریشخند او و دیگر کارهای زشت نسبت به او.این است نتیجۀ خشم بسیار.
امّا اثر ضعف غیرت این است که آدمی از آنچه موجب عار و ننگ است ناراحت نمیشود،از قبیل وارد شدن فساد در محارم و همسر و کنیز،و تحمّل خواری از افراد پست،و کوچکی نفس و خواری که این نیز نکوهیده است؛زیرا از نتایج آن بیغیرتی نسبت به کارهای حرام است و آن خشونت است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«همانا سعد بسیار با غیرت است و من بیش از سعد غیورم و خدا از من غیورتر است.» (1)هدف از آفرینش غیرت حفظ نسبهاست و اگر مردم نسبت به آن بیتفاوت باشند نسبها با هم درآمیزد.از این رو گفته شده:در مردان هر امّتی که غیرت باشد زنانشان محفوظ میمانند و نشانۀ ضعیف بودن خشم سستی و سکوت در هنگام دیدن کارهای زشت است،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«بهترین امّتم خشنترین آنهایند» (2)،یعنی آنها که در امور دین تند و خشن
1) (30) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 4،ص 211 از حدیث مغیرة بن شعبه روایت کرده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«أ تعجبون من غیرة سعد فو الله لانا اغیر منه و الله اغیر منی»آیا از غیرت سعد تعجّب میکنید به خدا من از سعد غیورترم و خدا از من غیورتر است.
2) (31) این حدیث را طبرانی در الاوسط روایت کرده و در سند آن بغنم بن سالم بن قنبر موجود است و او کذّاب است چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 68 آمده است«خیار امّتی أحداؤهم»
هستند.خدای متعال فرمود: وَ لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللّهِ (1)در هر کس خشم نباشد از تمرین نفس خود عاجز آید و تمرین(نفس)کامل نمیشود مگر آن که خشم بر شهوت غالب آید و در هنگام تمایل به شهوتهای پست بر نفس خویش خشمگین شود.بنابراین نبودن خشم در انسان نکوهیده است امّا تنها خشمی که به فرمان عقل و دین باشد ستوده است.چنین خشمی هرجا اعمال غیرت لازم باشد برانگیخته میشود و هرجا بردباری نیکو باشد به خاموشی میگراید و حفظ غضب در حدّ اعتدال همان استقامتی است که خداوند بندگان خود را به آن مکلّف ساخته است و حدّ وسطی است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آن را توصیف کرده،آنجا که فرموده است:«بهترین چیزها حدّ میانی آنهاست» (2)، بنابراین هر کس خشمش به سستی گراید تا آنجا که خواری و ستم را به ناحق تحمل و احساس بیغیرتی و پستی نفس کند لازم است خود را درمان کند تا نیروی خشمش قوی شود و هرکه خشمش به افراط گراید تا آنجا که او را به بیباکی ارتکاب کارهای زشت بکشاند،باید نفس خود را درمان کند تا قدرت خشم را درهم بشکند و در میانۀ راه حق که صراط مستقیم و میان دو طرف است بایستد،و آن صراط از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است و اگر از رسیدن به نقطۀ میانی ناتوان شود سعی کند تا به آن نزدیک شود.خدای متعال میفرماید: وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ فَتَذَرُوها کَالْمُعَلَّقَةِ (3)و چنین نیست که هر کس نتواند تمام خوبیها را انجام دهد لازم باشد همۀ بدیها را انجام دهد،ولی بعضی از بدیها از بعضی آسانتر،و بعضی خوبیها از بعضی برتر است.این بود حقیقت خشم و درجات آن.
1) (32) نور/2:و هرگز در دین خدا رأفت(و محبّت کاذب)شما را نگیرد.
2) (33) این حدیث را بیهقی در الشعب به صورت مرسل روایت کرده و پیش از این گذشت.
3) (34) نساء/129:و هرگز نمیتوانید(از نظر محبّت قلبی)در میان زنان،عدالت کنید،هر چند بکوشید؟ولی بکلّی تمایل خود را متوجّه یک طرف نسازید که دیگری را به صورت بلاتکلیف درآورید.
(1)بدان که بعضی پنداشتهاند میتوان خشم را ریشهکن ساخت و هدف و مقصد تمرین همان است.دیگران بر این گمانند که درمان خشم به هیچ رو ممکن نیست.اینان معتقدند که اخلاق(باطنی)مانند آفرینش ظاهری است و هر دو تغییرناپذیرند.این دو عقیده ضعیف است،بلکه در این مورد گفتار ما به حقیقت نزدیک است که تا انسان زنده است و چیزی را دوست میدارد و از چیزی متنفّر است،خالی از خشم نیست،و تا چیزی مطابق میل اوست و چیزی مخالف میل او ناگزیر است آنچه دلخواه اوست دوست بدارد و از آنچه دلخواه او نیست متنفّر باشد و خشم تابع این خواستن است چرا که هر زمان شیء مورد علاقهاش از او گرفته شود ناگزیر خشمگین میشود و هرگاه کسی نسبت به او سوءقصد کند ناچار به خشم آید آنچه مورد علاقۀ انسان است شامل سه بخش است:
الف-آنچه برای تمام مردم ضروری است و عبارت است از خوراک، پوشاک،مسکن و حفظ سلامتی.بنابراین هر انسانی که مورد ضرب و جرح قرار گیرد،ناگزیر خشمگین میشود همچنین هرگاه لباسش که عورتش را میپوشاند از او گرفته شود یا از خانهاش که مسکن اوست بیرون رانده شود و یا آبی که تشنگی او را رفع میکند ریخته شود به خشم میآید،چرا که اینها جزء ضروریّات زندگی انسان است و محروم شدن از آنها را نمیپسندد در نتیجه نسبت به هر کسی که او را از آن محروم کند خشمگین میشود.
ب-آنچه برای هیچ یک از مردم ضروری نیست،مانند مقام و ثروت بسیار و نوکر و مرکبهای سواری؛چرا که امور یاد شده بر اثر عادت و ناآگاهی از هدف زندگی مورد علاقه واقع میشود،تا آنجا که طلا و نقره فی نفسه مورد علاقه قرار میگیرند و اندوخته میشوند و انسان به هر کسی که آنها را بدزدد خشمگین میشود اگر چه از نظر معاش به آنها نیاز نداشته باشد.در این نوع نیاز ممکن است انسان دچار خشم نشود؛مثلا هرگاه یک خانه علاوه بر خانۀ
مسکونی خود داشته باشد و ظالمی آن را ویران سازد ممکن است خشمگین نشود،چرا که ممکن است به کار دنیا بینا شده باشد و نسبت به آنچه زائد بر نیاز است زهد ورزد و با فقدان آن غضب نکند،زیرا چندان علاقهای به آن ندارد و اگر آن را دوست بدارد ناگزیر با از دست دادن آن خشمگین میشود و بیشترین خشم مردم بر چیزهای غیر ضروری است؛مانند مقام،شهرت، صدرنشینی در مجالس و فخرفروشی به علم.بنابراین کسی که محبّت به این امور بر او غلبه کند ناگزیر اگر کسی در صدرنشینی مزاحم او شود بر او خشم میگیرد و هرکس به این امور علاقهمند نباشد از صدرنشینی دیگران به خشم نمیآید و خود در کفش کن مجلس هم مینشیند،و این عادتهای پست است که تمایل انسان و بیمیلی او را زیاد میکند و خشم او زیاد میشود و هر اندازه تمایلات و خواستههای انسان بیشتر باشد صاحب آن نادانتر و درجهاش پستتر است،زیرا نیاز صفت کاستی است و هر مقدار نیاز افزون شود کاستی بسیار شود و کوشش نادان همواره بر این است که بر نیازها و شهوتهایش بیفزاید و نمیداند که عوامل غم و اندوه را برای خود زیاد میکند به حدّی که بعضی از نادانان بر اثر عادتهای پست و همنشینی با همگنان بد،به جایی میرسند که اگر به آنها گفته شود شما بازی با پرندگان و شطرنجبازی را نمیدانید و نمیتوانید زیاد میگساری کنید و غذای زیاد بخورید و نظیر این سخنان،به خشم میآیند.
پس خشم گرفتن بر این گونه نیازها ضروری نیست،چون دوستی آنها نیز ضروری نمیباشد.
ج-آنچه برای پارهای از مردم ضروری و برای برخی ضروری نیست؛مانند کتاب برای دانشمند.یک دانشمند بر اثر نیاز به کتاب،آن را دوست دارد و نسبت به هر کسی که آن را آتش بزند و یا در آب بیندازد خشمگین میشود و همچنین است ابزارهای صنعتی برای شخص هنرمند که وسیلۀ امرار معاش اوست و چون معاش ضروری است محبّت به ابزار نیز ضروری میشود و به نسبت افراد مختلف فرق میکند.محبّت ضروری تنها محبّتی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)با
گفتار خود به آن فرموده است:«هرکه در خانهاش در امان به صبح درآید و بدنش سالم باشد و روزی روزش را داشته باشد گویی تمام دنیا به او داده شده است.» (1)هرکس به حقیقت کارها بینا باشد و از سه نعمت یاد شده در حدیث برخوردار شود چنین تصوّر میرود که بر غیر آنها خشمگین نشود.این بود سه نوع نیاز ما.حال هدف تمرین در هریک از آنها را باید بیان کنیم:
امّا در مورد بخش اوّل-آنچه برای تمام مردم ضروری است-برای فرونشاندن خشم تمرین زیادی لازم نیست ولی آن اندازه لازم است که آدمی فرمانبردار خشم نشود و به ظاهر آن را بیشتر از میزانی که شرع آن را مستحبّ و عقل نیکو میداند به کار نبرد و این با تلاش و تکلّف حلم و مدّتی تحمّل ممکن میشود تا حلم و تحمّل در انسان اخلاق راسخی شود.امّا ریشهکن ساختن خشم از قلب نه خواستۀ طبع انسان است و نه ممکن.آری در هم شکستن قدرت خشم و تضعیف آن ممکن است تا خشم در درون شدّت نیابد و بسیار هم ضعیف نشود و اثرش در صورت پدید نیاید،ولی این کار بسیار سخت است.حکم بخش سوّم (که برای بعضی انسانها ضروری و برای بعضی ضروری نیست)نیز همین است، چرا که آنچه دربارۀ شخصی ضروری شود بینیازی دیگری از آن مانع خشم او نمیشود.بنابراین تمرین در آن مانع از اعمال خشم میشود و هیجان درونی آن را میکاهد تا بر صبر در برابر خشم سخت رنج نبرد.
امّا بخش دوّم(که برای هیچکس ضروری نیست)،با ریاضت و تمرین میتوان بر خشم غالب شد،زیرا بیرون راندن عشق مقام و ثروت از دل ممکن است،به این صورت که آدمی بداند وطنش گور است و قرارگاهش آخرت؛دنیا فقط گذرگاهی است که باید از آن گذشت و از آن بهاندازۀ ضرورت زاد و توشه برگرفت و بیش از نیاز وبال گردن آدمی است هم در وطن و هم در قرارگاه اصلی.در این صورت در دنیا زهد میورزد و محبّت دنیا را از دل محو میسازد
1) (35) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 208 و ابن ماجه به شمارۀ 4141 روایت کردهاند.
و اگر برای انسان سگی باشد که او را دوست نمیدارد و دیگری او را بزند خشمگین نمیشود.بنابراین خشم تابع محبّت است و ریاضت و تمرین در این بخش گاه به ریشه کن شدن خشم میانجامد که به راستی اندک است و گاه به جلوگیری از به کار بردن خشم و عمل به مقتضای آن میانجامد که آسانتر است.
اگر کسی بگوید:آنچه در زندگی برای انسان ضروری و جزء بخش اوّل است،آدمی با از دست دادن آن ناراحت میشود،ولی خشمگین نمیشود کسی که یک گوسفند دارد و تنها وسیلۀ معاش اوست چنان چه گوسفندش بمیرد بر هیچکس خشمگین نمیشود،اگر چه ناراحت میشود و لازم نمیآید که آدمی بر هرچه مورد نفرت اوست خشمگین شود.آدمی از رگ زدن و حجامت درد میکشد،ولی بر رگزن و خونگیر غضب نمیکند.بنابراین کسی که توحید بر او غالب است و همه چیز را از جانب خدا میداند بر هیچ یک از آفریدگان او خشمگین نمیشود،چرا که تمام آنها را مسخّر قدرت او میداند، مانند قلم که در اختیار نویسنده است،و کسی که شاه حکم اعدام او را امضا میکند بر قلم(که حکم اعدامش را رقم زده)خشمگین نمیشود و نیز بر کسی که گوسفندش را سر میبرد با آن که روزی اوست غضب نمیکند، چنانکه بر مردن گوسفند غضب نمیکند؛چرا که مردن و ذبح شدن را از سوی خدا میداند از این رو خشم را با توحیدی که بر او غالب است دفع میکند و نیز با حسن ظنّ به خدا آن را دفع میکند به این معنی که تمام آنها را از سوی خدا و مقدّر الهی میداند و به مقدّرات الهی خشنود است.بسا که خیر او در گرسنگی و بیماری و مجروح و مقتول شدن است،بنابراین غضب نمیکند، چنانکه بر شخص رگزن خشمگین نمیشود چرا که خیر خود را در آن میداند.
(در پاسخ)میگوییم:این سخن به این صورت محال نیست،ولی غلبۀ توحید به این صورت فقط مانند برق جهنده است که در حالات مختلف غالب میشود ولی دوام نمییابد و دل طبیعة به واسطهها رجوع میکند و اگر برای انسانی همواره این حالت(غلبۀ توحید)را متصوّر شویم باید برای پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز
چنین میبود،در حالی که آن حضرت خشمگین میشد تا آنجا که بناگوشش سرخ میشد. (1)
عبد الله بن عمرو بن عاص عرض کرد:«ای رسول خدا تمام آنچه در حالت خشنودی و خشم فرمودهای از قول تو بنویسم؟فرمود:بنویس به خدایی که مرا به حق مبعوث فرموده آنچه از زبانم بیرون شده حق است.» (2)نفرمود:من خشمگین نمیشوم،ولی فرمود:خشم مرا از حق خارج نمیسازد یعنی به مقتضای خشم عمل نمیکنم.
عایشه یک بار خشمگین شد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تو را چه شده،شیطانت فرا رسیده است.عایشه گفت:برای تو شیطانی نیست؟فرمود:هست ولی من خدا را خواندهام و خدا به من در برابر شیطان کمک فرمود و شیطان تسلیم من شد و جز به کار خیر مرا دستور نمیدهد.» (3)بنابراین نفرمود که برای من شیطانی نیست و قصدش شیطان خشم بود بلکه فرمود:(شیطان خشم)مرا به کار بد وانمیدارد.
علی(علیه السلام)فرمود:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)برای دنیا خشمگین نمیشد و چون حقّ او را به خشم میآورد هیچکس متوجّه خشم آن حضرت نمیشد و برای تشفّی خشم خود کاری نمیکرد تا بر خشم خود غلبه میکرد.» (4)بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله)برای حق غضب میکرد و اگر برای خدا خشمگین میشد اجمالا به واسطهها توجّه میکرد.لذا هرکه خشمگین شود بر کسی که قوت ضروری و مورد نیاز دینیاش را گرفته،برای خدا غضب کرده است.پس دوری از خشم ممکن نیست.
آری گاه اصل خشم در مورد آنچه ضروری است از میان میرود در صورتی که دل سرگرم به امر ضروری مهمتر از آن میشود.بنابراین در دل میدانی برای
1) (36) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 3،ص 11 از حدیث جابر بن سمره روایت کرده است.
2) (37) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 286 روایت کرده و حدیث عبد الله بن عمر نظیر آن است.
3) (38) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 139 از حدیث عایشه روایت کرده است.
4) (39) این حدیث را ترمذی در الشّمائل روایت کرده و پیش از این در ج 4 گذشت.
خشم وجود ندارد چون به امر دیگری سرگرم است،چرا که سرگرم شدن دل به بعضی از کارهای مهمّ مانع میشود که جز آن را احساس کند؛مانند جریان سلمان فارسی که چون در معرض دشنام واقع شد گفت:اگر میزان عمل من سبک باشد از آنچه میگویی بدترم و اگر میزان عملم سنگین باشد آنچه میگویی به من زیانی نمیرساند و چون همّت سلمان صرف آخرت میشد، قلبش از دشنام متأثّر نمیگردید.همچنین مردی ربیع بن خیثم را دشنام داد.پس ربیع گفت:ای فلان خدا سخنت را شنید و همانا در برابر بهشت گردنهای است اگر از آن عبور کنم گفتۀ تو به من زیانی نمیرساند و اگر از آن عبور نکنم بدتر از آنم که گفتی.مردی یکی از صحابۀ پیامبر را دشنام داد صحابی گفت:اگر راست میگویی خدا مرا بیامرزد،و اگر دروغگویی خدا تو را بیامرزد.پس این گفتهها به ظاهر دلالت دارد که صحابه بزرگ پیامبر(از دشنام)خشمگین نمیشدند،چرا که دلهای آنان به کارهای مهمّ دینشان سرگرم بود،و احتمال میرود که دشنام در دلهای این گونه افراد اثر کند و لیکن به آن سرگرم نمیشوند،بلکه به آنچه بر دلهاشان غالب است مشغول میشوند،در این صورت سرگرمی دل به پارهای از امور مهمّ ممکن است در هنگام از دست رفتن بعضی از چیزهای مورد علاقه آدمی مانع از بروز خشم شود.بنابراین فقدان خشم قابل تصوّر است یا با سرگرم شدن دل به کار مهمّ یا با غالب آمدن نگرش توحید یا به علّت سوّمی و آن این است که بداند خدا دوست دارد که آدمی خشمگین نشود پس شدّت محبّت به خدا آتش خشم او را خاموش میکند و این حالت به ندرت اتّفاق میافتد از این سخنان شناختی که راه رهایی از آتش خشم برطرف شدن دوستی دنیا از دل است و آن با شناخت آفات و گرفتاریهای دنیا حاصل میشود،چنانکه در کتاب نکوهش دنیا خواهد آمد.هرکس دوستی دنیا را از دل بیرون کند از بیشترین عوامل خشم رها میشود و آنچه برطرف ساختنش ممکن نیست شکستن و ضعیف کردن آن ممکن است.بنابراین به سبب شناخت آفات دنیا خشم ضعیف و دفعش آسان میشود.
(1)پیش از این دانستی که درمان هر مرضی با قطع کردن ریشۀ آن و برطرف ساختن عوامل آن میسّر است،بنابراین ناگزیریم عوامل خشم را بشناسیم.
یحیی(علیه السلام)به عیسی(علیه السلام)گفت:چه چیزی سختتر است؟عیسی گفت:تکبّر و مباهات و قدرت طلبی و غیرت.عواملی که خشم را موجب میشوند عبارتند از:
افتخار،خودپسندی،شوخی،مسخره،سرزنش،لجاجت،مخالفت،حیلهگری و حرص بسیار بر مال زیاد و مقام و تمام آنها شرعا پست و نکوهیده است و با وجود این عوامل،رهایی از خشم ممکن نیست بنابراین باید این عوامل را به وسیلۀ اضداد آنها از بین برد.سزاوار است آدمی فخرفروشی را با فروتنی و خودپسندی خواهد آمد.و از فخرفروشی میتوانی این گونه رها شوی که فکر کنی تو با بندهات از یک جنس هستی و تمام آدمیان منسوب به آدمند و از نظر فضیلت متفاوت و پراکنده شدهاند.بنابراین آدمیزادگان از یک جنس هستند و افتخار به داشتن فضائل است،در حالی که فخرفروشی و خودپسندی بزرگترین رذیلتهاست و آن دو ریشه و منشاء رذایل است و هرگاه وجودت از آنها تهی نباشد بر دیگری برتری نداری پس در صورتی که با بندهات از نظر نسب و تبار و اعضای ظاهری یک جنسی،افتخار مکن.امّا مزاح و شوخی را با سرگرم شدن به کارهای مهمّ دینی که تمام عمر را فرا میگیرد و اگر آنها را بشناسی عمرت کفاف آن را نمیکند،میتوانی برطرف سازی،و شوخی را میتوانی با کوشش در کسب فضائل و اخلاق نیک و علوم دینی که تو را به سعادت آخرت میرساند برطرف کنی و تمسخر را میتوانی با بزرگواری و خودداری از آزار مردم و خویشتنداری از مسخرۀ دیگران زائل کنی و سرزنش را با پرهیز از گفتار زشت و خویشتنداری از جواب ناگوار برطرف کنی و حرص زیاد بر مزایای زندگی را میتوانی با قناعت کردن به مقدار لازم برای
دستیابی به عزّت بینیازی و رهایی از ذلّت نیاز برطرف کنی و درمان هریک از این خلقها و هر صفتی از این صفات احتیاج به تمرین و تحمّل سختی دارد و نتیجۀ تمرین آن به شناخت گرفتاریهای آن صفات بستگی دارد تا(پس از شناخت)نفس از آنها روی برگرداند و از زشتی آنها متنفّر شود.آنگاه مدّتی زیاد باید بر صفات مخالف آنها مواظبت کند تا به آنها انس بگیرد و بر نفس آسان شود،و هرگاه صفات رذیله از نفس برطرف شود نفس پاک میشود و از خشمی که این رذایل از آن پدید میآید رها میشود.از قویترین انگیزههای غضب در نزد بیشتر نادانان آن است که غضب را شجاعت و مردانگی و عزّت نفس و بزرگ همتی نامیدهاند و از روی نادانی لقبهای ستوده به خشم دادهاند تا نفس به آن مایل شود و آن را نیکو بداند و آن زمانی شدّت مییابد که در هنگام ستودن به شجاعت شدّت خشم بزرگان نقل شود و روشن است که نفس مایل است شبیه بزرگان باشد و بدان سبب خشم در دل او به هیجان میآید نامگذاری خشم به شجاعت و عزّت نفس جهل محض بلکه بیماری دل و نقصان عقل است و نشان ضعف و نقصان نفس،به این دلیل که شخص مریض زودتر از سالم و زن زودتر از مرد و کودک سریعتر از بزرگ و پیرمرد ضعیف زودتر از میانسال خشمگین میشود و کسی که دارای اخلاق نکوهیده است زودتر از شخص با فضیلت خشمگین میشود.بنابراین شخص فرومایه هرگاه لقمهاش را از دست بدهد خشمگین میشود و چون بخیل است هرگاه حبّه را از دست بدهد غضب میکند تا آنجا که بر خاندان و فرزندان و یارانش خشمگین میشود،بلکه شخص نیرومند کسی است که در هنگام خشم بر نفس خود مسلّط باشد،چنانکه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نیرومندی در به خاک افکندن حریف نیست بلکه پهلوان کسی است که در موقع خشم بر نفس خود مسلّط باشد.» (1)پس سزاوار است این نادان درمان شود به این که داستان بردباران و اهل گذشت و کارهای نیک آنها از قبیل فرو خوردن خشم برایش نقل شود،چرا که چنین گذشتها از پیامبران و
1) (40) این حدیث پیش از این از مسلم و دیگران گذشت.
حکیمان و دانشمندان و شاهان بزرگ و فضلا و عکس آن از ترکها و کردها و نادانان و بیخردان و بیفرهنگان نقل شده است.
(1)بدان آنچه نقل کردیم خشم را ریشهکن میسازد و عوامل آن را قطع میکند تا آنجا که تحریک نمیشود.پس هرگاه عامل بروز خشم به حرکت آمد لازم است انسان پایداری کند تا شخص خشمگین مجبور نشود به صورتی نکوهیده به مقتضای خشم عمل کند و چون خشم تحریک شود باید با معجون علم و عمل آن را درمان کرد.
امّا معالجۀ خشم از طریق علم به شش چیز است:
الف-در روایاتی که بزودی در فضیلت فرو خوردن خشم و عفو و بردباری و تحمّل ذکر خواهیم کرد.بیندیشد و به ثواب آن مایل شود تا علاقۀ زیاد او به کسب ثواب فرو خوردن خشم مانع از انتقام شود و آتش خشم او به خاموشی گراید.یکی از بزرگان بر مردی خشمگین شد آن مرد گفت: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ. پس از او صرف نظر کرد.
ب-از کیفر الهی بترسد و با خود بگوید:قدرت خدا بر من بیش از قدرت من بر این انسان است.پس اگر غضب خود را نسبت به او اعمال کنم به چه چیز مطمئن شوم که خدا در روز قیامت غضب خود را نسبت به من اعمال نخواهد کرد و من به عفو محتاجترم.خدای متعال در یکی از کتابها فرموده:ای پسر آدم در هنگام خشم مرا یاد کن تا تو را در هنگام غضبم یاد کنم و تو را در زمرۀ هلاکشوندگان قرار ندهم.پیامبر(صلی الله علیه و آله)غلامی را برای کاری فرستاد و او تأخیر کرد چون بیامد پیامبر فرمود:«اگر از بیم قصاص نبود تو را کتک میزدم.» (1)منظور از قصاص،کیفر در روز قیامت است.گویند در میان بنی
1) (41) این حدیث را ابو یعلی از حدیث ام سلمه به سندی روایت کرده چنانکه در المغنی آمده است.
اسرائیل هیچ سلطانی نبود جز این که حکیمی با او بود که هرگاه خشمگین میشد نامهای به او میداد که در آن نوشته شده بود:به بیچارگان ترحّم کن و از مرگ بترس و آخرت را به یاد آورد.سلطان آن را قرائت میکرد،تا خشمش فرومینشست.
ج-برای نفس خود فرجام دشمنی و انتقام را بازگو کند و این که دشمن برای مقابلۀ با او آماده میشود و در نابودی اهدافش میکوشد و بر مصائبش او را سرزنش میکند در حالی که او خالی از مصیبت نیست.پس نفس خویش را از فرجامهای خشم در دنیا بترساند اگر از آخرت نمیترسد،و این امر به مسلّط ساختن شهوت بر غضب باز میگردد و این از اعمال آخرت نیست و بر آن ثوابی نیست،زیرا چنین شخصی در برابر لذّتهای دنیا حالت تردید دارد و بعضی از آنها را بر بعضی مقدّم میدارد،مگر آن که بترسد فراغت و آسودگی برای علم و عمل و آنچه وی را در کار آخرت کمک میکند در دنیا بر او مشوّش شود،در این هنگام اجر و ثواب خواهد داشت.
د-به زشتی صورت خود در هنگام خشم بیندیشد؛یعنی صورت دیگری را در حال خشم به یاد آورد و در زشتی غضب بیندیشد و در شبیه شدن آدم خشمگین به سگ درنده و دیگر درندگان و شبیه بودن شخص بردبار هدایتگر و رهاکنندۀ خشم به پیامبران و علما و حکیمان فکر کند و خود را میان شبیه بودن به سگها و درندگان و مردم پست و شباهت به پیامبران و علما در عاداتی که دارند مخیّر سازد تا نفس او به انبیا و علما اقتدا کند،البته اگر عقلی برایش مانده باشد.
ه-به عاملی بیندیشد که او را به انتقام فرا میخواند و از فرو خوردن خشم منع میکند و ناگزیر برای این کار عاملی است،مثل این که شیطان به او بگوید:
فرو خوردن خشم را بر ناتوانی و کوچکی نفس و خواری و پستی تو حمل میکنند و در چشم مردم حقیر میشوی.در این صورت باید به خود بگوید:ای نفس چه شگفت است کار تو!از تحمّل لحظهای ننگ داری و از خواری روز قیامت و رسوایی ننگ نداری،هرگاه شخصی که دشنام دادهای دستت را بگیرد و
از تو انتقام بکشد؟از کوچک شدن در چشم مردم میپرهیزی ولی از کوچک شدن در نزد خدا و فرشتگان و پیامبران به انتقام گرفتنت از این شخص نمیپرهیزی؟پس هرگاه خشم خود را فرومیخورد سزاوار است که برای خدا باشد زیرا فرو خوردن خشم وی را در پیشگاه خدا بزرگ میکند.پس او را با مردم چه کار.خواری کسی که به او ستم کرده در روز قیامت بیشتر از خواری اوست اگر در دنیا انتقام بگیرد،آیا دوست ندارد او نیز بپا خیزد آنگاه که در روز قیامت ندا دهند که هرکس اجرش بر خداست به پا خیزد و برنخیزد مگر کسی که به پا خیزد از حقّی گذشته باشد؟این اعتقاد و نظایر آن از معارف ایمان است که باید در قلبش جایگزین شود.
و-بداند خشم او نشأت گرفته از تعجّب اوست که چرا کار بر طبق خواستۀ خدا شده و به دلخواه او نشده است.پس چگونه میگوید:خواستۀ من سزاوارتر از خواستۀ خدای متعال است،در حالی که خشم خدا بزرگتر از خشم اوست.
امّا درمان خشم با عمل آن است که به زبانت بگویی:«از شیطان رجیم به خدا پناه میبرم.»و این دستور رسول خدا در هنگام خشم است (1)و هرگاه عایشه غضب میکرد پیامبر(صلی الله علیه و آله)بینی او را میگرفت و میفرمود:«ای عویش بگو:بار خدایا پروردگار محمّد گناه مرا بیامرز و خشم دلم را ببر و از فتنههای گمراهکننده مرا حفظ کن.» (2)مستحبّ است که آن دعا را بخوانی و اگر با آن دعا خشم برطرف نشد در صورتی که ایستادهای بنشین و اگر نشستهای تکیه بده و به زمینی که از آن آفریده شدهای نزدیک شو تا از خواری نفس خویش آگاه شوی و با نشستن و تکیه دادن آرامش بطلب،زیرا عامل خشم حرارت است و عامل حرارت حرکت است،چرا که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«غضب پارۀ آتشی است که در دل برافروخته
میشود مگر نمیبینی که(شخص خشمناک)رگهای گردنش باد میکند و چشمش سرخ میشود پس هرگاه یکی از شما در خود احساس خشم کرد در صورتی که ایستاده است باید بنشیند و اگر نشسته است باید بخوابد و اگر خشم برطرف نشد،باید با آب سرد وضو بگیرد و باید غسل کند(خود را بشوید) زیرا آتش را جز آب خاموش نمیکند.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه یکی از شما خشمگین شد باید با آب سرد وضو بگیرد چرا که خشم از آتش است.» (2)و در روایتی آمده است:«خشم از شیطان است و شیطان از آتش آفریده شده و آتش را فقط آب خاموش میکند پس هرگاه یکی از شما خشمگین شد باید وضو بگیرد.» (3)ابن عباس گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه خشمگین شدی پس سکوت کن.» (4)ابو هریره گوید:«هرگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله)در حال ایستاده غضب میکرد، مینشست و هرگاه در حال نشستن غضب میکرد تکیه میداد.پس خشمش بر طرف میشد.» (5)ابو سعید خدری گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بهوش باشید که خشم پاره آتشی در دل آدمیزاده است.مگر به سرخی چشمان و ورم رگهای گردنش نمینگرید.پس هرکس در خود احساس چنین حالتی کرد صورتش را به زمین
1) (44) این حدیث را ترمذی در حدیثی طولانی در طی خطبهای که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بعد از نماز عصر ایراد فرمود روایت کرده است،و ابو سعید خدری نیز آن را روایت کرده است.
2) (45) این حدیث را ابو داود به عبارتی که خواهد آمد روایت کرده است.
3) (46) این حدیث از ابو داود پیش از این نقل شد و آن را در(سنن)،ج 2،ص 550 روایت کرده است.
4) (47) این حدیث را احمد و طبرانی روایت کردهاند و رجال سند احمد همه موثّقند چنان که در مجمع الزوائد ج 8،ص 70 نقل شده است.
5) (48) این حدیث را ابن ابی الدنیا روایت کرده و در سند آن راوی ناشناخته وجود دارد چنان که در المغنی آمده است.
بچسباند.» (1)این سخن پیامبر امر به سجده کردن است و آن مسلّط ساختن پستترین چیزها یعنی خاک بر عزیزترین اعضا(صورت)است،تا نفس با این عمل احساس خواری کند و عزّت و افتخار که عامل غضب است برطرف شود.
گویند:مردی از پیشینیان پیوسته خشمگین میشد.پس سه نامه نوشت و هر نامهای را به مردی داد.به شخص اوّل گفت:هرگاه خشمگین شدم این نامه را به من بده؛به دوّمی گفت:هرگاه خشم من اندکی فرونشست این نامه را به من بده؛ به سوّمی گفت:هرگاه بکلّی خشم من برطرف شد این نامه را به من بده.پس روزی سخت خشمگین شد و نامۀ اول به او داده شد در آن نوشته شده بود:تو را با خشم چه کار تو خدا نیستی،بلکه بشری هستی و نزدیک است بعضی از اعضای بدنت بعض دیگر را از بین ببرد،پس کمی خشم او فرونشست پس نامۀ دوّم به او داده شد و در آن نوشته شده بود:به کسی که در زمین است ترحّم کن تا کسی که در آسمان است(خدا)به تو ترحّم کند،سپس نامۀ سوّم به او داده شد و در آن نوشته شده بود:مردم را در برابر حق خدا بگیر،چون جز این شایستۀ آنها نیست؛یعنی حدود(الهی)را تعطیل مکن.
(1)خدای متعال فرمود: وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ (2)و این آیه را به عنوان ستایش ذکر کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرکس جلو خشم خود را بگیرد،خدا عذابش را از او بازدارد،و هرکس از پیشگاه خدایش عذر بخواهد خدا عذرش را بپذیرد،و هرکه زبانش را نگاه دارد خدا عیبش را بپوشاند.» (3)
1) (49) این حدیث بخشی از حدیث پیشین است که ترمذی آن را روایت کرده است.
2) (50) آل عمران/134:و خشم خود را فرومیبرند.قسمتی از آیه 134 است که در متن اصلی شماره 128 تعیین شده و اشتباه است-م.
3) (51) به مجمع الزوائد،ج 8،ص 68 رجوع کنید این حدیث را به اختصار از طبرانی در الاوسط به سندی ضعیف از حدیث انس روایت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نیرومندترین شما کسی است که در هنگام خشم بر نفس خویش مسلّط باشد و بردبارترین شما کسی است که در هنگام قدرت عفو کند.» (1)و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرکه خشم خود را فروخورد در صورتی که اگر بخواهد آن را اعمال کند میتواند،خدا دلش را در روز قیامت مملوّ از خشنودی سازد»؛و در روایت دیگری است«خدا دلش را پر از امن و ایمان کند.» (2)و از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«هیچ بندهای جرعهای ننوشید که ثوابش بیش از جرعۀ خشمی باشد که برای خدا آن را فروخورد.» (3)و از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«برای جهنّم دری است که وارد آن نشود مگر کسی که خشم خود را با معصیت خدای متعال درمان کند.» (4)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ جرعهای در نزد خدا محبوبتر از جرعۀ خشمی نیست که بندهای آن را فروخورد و هیچ بندهای خشم خود را فرونخورد مگر این که خدا دلش را پر از ایمان کند.» (5)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که خشمی را فرو بخورد در حالی که میتواند چنین نکند خدا او را در حضور تمام مخلوقات فرا خواند و در انتخاب هر حوریّهای که بخواهد مخیّر سازد.» (6)لقمان به پسرش گفت:پسرکم آبرویت را با سؤال مبر،و خشمت را با
1) (52) این حدیث را ابن ابی الدنیا در نکوهش غضب به سندی ضعیف از علی(علیه السلام)روایت کرده چنانکه در الجامع الصغیر است.
2) (53) این حدیث را ابن ابی الدنیا مطابق روایت اولی از حدیث ابن عمر روایت کرده چنان که در المغنی آمده است و به روایت دوّمی ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 548 نقل کرده است.
3) (54) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4189 به سندهایی صحیح روایت کرده است.
4) (55) این حدیث پیش از این از مسند بزار نقل شد.
5) (56) این حدیث را ابن ابی الدنیا در نکوهش غضب از ابن عباس روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر نقل شده و پیش از این گذشت.
6) (57) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 548 از حدیث معاذ روایت کرده و پیش از این گذشت.
رسوا ساختن خود درمان مکن،و اندازۀ خود را بشناس تا از زندگیات بهرهمند شوی.ایّوب گفت:یک ساعت بردباری شرّ زیادی را دفع میکند».
میگویم:از طریق شیعه روایتی در کافی از امام چهارم(علیه السلام)نقل شده که فرمود:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«محبوبترین راه به خدای متعال دو جرعه است:
جرعه خشمی که آن را با حلم برگرداند و جرعۀ مصیبتی که آن را با صبر دفع کند.» (1)از امام ششم(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«امام چهارم(علیه السلام)میفرمود:دوست ندارم که نفس خود را در عوض نعمتهای بزرگ یا شتران سرخمو خوار سازم،و هیچ جرعهای ننوشیدم که در نزد من محبوبتر از جرعۀ خشمی باشد که مغضوب را مجازات نکنم.» (2)از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«هرکس خشمی را فروخورد در حالی که میتواند آن را اعمال کند خدا در روز قیامت دلش را پر از امن و ایمان سازد.» (3)حضرت صادق(علیه السلام)فرمود:«جرعۀ خشم برای کسی که بر آن صبر کند نیکو جرعهای است زیرا اجر بزرگ برای کسی است که گرفتاری بزرگ داشته باشد،و خدا هیچ گروهی را دوست ندارد مگر این که آنها را گرفتار میکند.» (4)از امام صادق روایت شده است:«هیچ بندهای نیست که خشمی را فروخورد مگر این که خدا در دنیا و آخرت بر عزّت او بیفزاید و خدای متعال فرمود: وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ. (5)خدا برای
1) (58) کافی،ج 2،صص 109-110
2) (59) کافی،ج 2،صص 109-110
3) (60) کافی،ج 2،ص 110 و باب شدّت گرفتاری مؤمن،ص 252.
4) (61) کافی،ج 2،ص 110 و باب شدّت گرفتاری مؤمن،ص 252.
5) (62) آل عمران/128:و خشم خود را فرومیبرند و از خطای مردم میگذرند،و خدا نیکوکاران را دوست میدارد.شماره آیه به اشتباه در متن 128 تعیین شده است.-م.و حدیث در کافی،ج 2،ص 110 روایت شده است.
فرو خوردن خشم به او ثواب میدهد.» از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است:«هرکه خشمی را فروخورد در صورتی که میتواند چنین نکند،خداوند دلش را در روز قیامت پر از خشنودی سازد.» (1)از امیر المؤمنین(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«در برابر دشمنان نعمت شکیبا باش زیرا بهترین مقابله به مثل نسبت به کسی که دربارۀ تو مرتکب معصیت شده، آن است که تو در برخورد با او از خدا اطاعت کنی. (2)
(1)بدان که بردباری برتر از فرو خوردن خشم است،زیرا فرو خوردن خشم عبارت است از این که انسان به زحمت خود را به حلم وادار سازد و کسی به فرو خوردن خشم محتاج نیست،مگر خشمش تحریک شود و در آن سخت محتاج به مجاهده است؛ولی هرگاه مدّتی آن را تکرار کند به آن عادت میکند و دیگر خشمش تحریک نمیشود و اگر تحریک شد در فرو خوردن خشم خود رنج نمیبرد و آن حلم طبیعی است،و دلالت بر کمال عقل و تسلّط آن و شکسته شدن نیروی خشم و تواضع آن در برابر عقل دارد،امّا در آغاز حلم ورزیدن و فرو خوردن خشم با زحمت همراه است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«علم با فراگیری توأم با زحمت است و حلم با تکلّف به حلم حاصل میشود و هر که خوبی بطلبد به او داده شود و هر که خود را از شرّ نگاه دارد نگاه داشته شود.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)با این سخن فرموده که راه به دست آوردن حلم در آغاز حلم ورزیدن با زحمت است چنانکه راه به دست آوردن علم فراگیری آن است که با مشقّت همراه میباشد.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«دانش بجویید و با دانش آرامش و بردباری طلب کنید و در برابر کسی که از او دانش فرا میگیرید نرمش نشان دهید و از دانشمندان متکبّر نباشید که نادانی شما بر بردباریتان غالب آید.» (1)در این سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است که تکبّر خشم را به هیجان میآورد و مانع از بردباری و نرمش میشود.
یکی از دعاهای پیامبر(صلی الله علیه و آله)این بود:«خدایا مرا به علم بینیاز گردان و به حلم بیارای و به تقوا گرامی بدار و با عافیت مرا زینت ده.» (2)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«از پیشگاه خدا بلندی مقام بخواهید،گفتند:
ای رسول خدا بلندی مقام چیست؟(چگونه به دست میآید)فرمود:به کسی که با تو قطع رابطه کرده بپیوند،و کسی که تو را محروم ساخته است ببخش و نسبت به کسی که به تو ستم کرده یا خشونت ورزیده است بردباری کن.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«پنج چیز از سنّتهای پیامبران مرسل است:آزرم، بردباری،خون گرفتن،مسواک،استعمال عطر و خوشبو ساختن بدن.» (4)علی(علیه السلام)فرمود:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مرد مسلمان با بردباری درجۀ انسان روزهداری را به دست میآورد که شبها به عبادت قیام کرده باشد،در حالی که بدون بردباری ستمکار مخالف حق به شمار میآید و جز بر خاندان خویش سیطرهای ندارد.» (5)
1) (66) این حدیث را ابن سنّی در ریاضة المتعلمین به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
2) (67) این حدیث را ابن نجّار از حدیث ابن عمر به سندی حسن روایت کرده چنانکه در الجامع الصغیر آمده است.
3) (68) این حدیث را ابن عدی در الکامل از حدیث ابن عمر روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
4) (69) این حدیث را بخاری در التاریخ و حکیم ترمذی در نوادر الاصول و بزار در مسند خود و طبرانی در الکبیر و ابو نعیم در المعرفه و بیهقی از حصین خطمی به سندی ضعیف روایت کردهاند چنانکه در الجامع الصغیر نقل شده است.
5) (70) این حدیث را ابو الشیخ بن حبّان در کتاب الثّواب روایت کرده چنانکه در الترغیب، ج 3،ص 418 آمده است.
روایت شده که مردی گفت:«ای رسول خدا من خویشاوندانی دارم که به آنها میپیوندم و آنان با من قطع رابطه میکنند؛من به آنها نیکی میکنم و آنان نسبت به من بدی روا میدارند؛آنها با من بدرفتاری میکنند و من نسبت به آنها حلم میورزم.فرمود:اگر چنان باشد که میگویی گویی به آنها خاکستر داغ میخورانی و همواره تا چنین هستی خدا پشتیبان توست.» (1)،و مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله)از مل،رمل،یعنی ریگ میباشد.
مردی از مسلمانان گفت:«خدایا صدقهای ندارم که بپردازم.پس هر مردی که به آبروی من صدمهای برساند از سوی من بر او صدقه باشد(او را میبخشم)خدا به پیامبر وحی کرد که در برابر این کار او را آمرزیدم.» (2)در گفتار خدای متعال:«ربانیّین» (3)به دانشمندان بردبار تفسیر شده است و در گفتار خداوند: یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً ،مقصود این است که با حلم بر زمین راه میروند وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً (4)یعنی در برابر بدی نادانان حلم میورزند و مقابلۀ به مثل نمیکنند،و در(تفسیر)این گفتار خداوند: وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً (5)گفته شده که هرگاه مورد آزار واقع شوند گذشت میکنند و در گفتار خداوند: وَ کَهْلاً (6)گفته شده مقصود از کهل آخرین درجۀ حلم و بردباری است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا شخص بردبار و پرآزرم و بینیاز
1) (71) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 8 روایت کرده است.
2) (72) این حدیث را ابن عبد البر در الاستیعاب تحت عنوان«ابو ضمضم»از ابن عینیه از عمرو ابن دینار از ابو صالح از ابو هریره روایت کرده است.و بیهقی در الشعب و ابو نعیم در الصحابة روایت کردهاند ولی عراقی گوید:ابن عینیه پیش از ابو ضمضم بوده و با او مصاحبت نداشته است بلکه ابو ضمضم از علیة بن زید نقل کرده است.
3) (73) آل عمران/79:مردمی الهی[باشید].
4) (74) فرقان/64:و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام میگویند(و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند).
5) (75) فرقان/72:و هنگامی که با لغو و بیهودگی برخورد کنند بزرگوارانه از آن میگذرند.
6) (76) آل عمران/46:و در حالت کهولت(میانسال شدن).
پاکدامن را دوست میدارد و شخص دشنامدهندۀ بدزبان را که در تکدّی پافشاری میکند دشمن میدارد.» (1)ابن عبّاس گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه خصلت است که در هر کس یکی از آنها نباشد به هیچ کار او اعتنا نکنید:تقوایی که او را از معصیت خدا منع کند،حلمی که نادان را از او بازدارد و اخلاقی که با آن در میان مردم زندگی کند.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آنگاه که خدا در روز قیامت آفریدگان را گرد بیاورد فریادگری فریاد میزند:اهل فضیلت کجایند؟پس گروهی اندک بر پا میخیزند در حالی که راه میروند و بسرعت به سوی بهشت روانه میشوند.پس فرشتگان آنها را ملاقات میکنند و میگویند:شما را میبینیم که به طرف بهشت میشتابید میگویند:ما اهل فضیلت هستیم.فرشتگان میگویند:فضیلت شما چه بود؟میگویند:هرگاه به ما ستم میشد صبر میکردیم و هرگاه به ما بدی میشد میبخشیدیم،و هرگاه حق ما پایمال میشد حلم میورزیدیم.
پس به آنان گفته میشود:به بهشت درآیید.پاداش اهل عمل(خیر) نیکوست.» (3)علی(علیه السلام)فرمود:«خیر آن نیست که مال و فرزندت زیاد شود،بلکه خیر این است که عملت زیاد شود و حلمت رشد کند و این که به عبادت پروردگارت بر مردم مباهات نکنی،پس هرگاه نیکی کردی خدا را ستایش کنی و هرگاه بدی کردی از خدا آمرزش بخواهی».
1) (77) در هیچ مأخذی تمام حدیث را نیافتم ولی مضمون آن در ضمن چند حدیث نقل شده است به الجامع الصغیر،ج 1،ص 74 رجوع کنید.و در کافی،ج 2،ص 112 آمده است«انّ الله یحبّ الحی الحلیم العفیف المتعفّف».
2) (78) این حدیث را ابو نعیم در کتاب الایجاز به سندهایی ضعیف روایت کرده و طبرانی از حدیث امّ سلمه به سندهایی که در آن ضعف و سستی است روایت کرده(المغنی).
3) (79) این حدیث را اصفهانی از عمرو بن شعیب از پدرش از جدّش روایت کرده چنانکه در الترغیب،ج 3،ص 418 آمده است.
از امام چهارم(علیه السلام)روایت شده که مردی او را دشنام داد.پس پیراهن مشکی خود را به او بخشید و دستور داد هزار درهم به او بدهند. (1)یکی از حاضران گفت:پنج خصلت در آن حضرت جمع شده است:حلم،آزار نرساندن به دیگران،رهایی مرد از آنچه انسان را از خدا دور میسازد،تشویق به پشیمانی و توبه و بازگشت به ستایش پس از نکوهش امام سجّاد(علیه السلام)تمام اینها را با اندکی از مال دنیا خرید.
مردی به جعفر بن محمّد(علیه السلام)عرض کرد:«میان من و گروهی بر سر مالی نزاع روی داد و من قصد ترک آن مال را داشتم.پس به من گفته شد ترک آن ذلّت و خواری است.پس امام ششم(علیه السلام)فرمود:ذلیل و خوار شخص ستمگر است.مسیح بن مریم(علیه السلام)بر گروهی از یهودیان گذشت؛به او سخن بدی گفتند.عیسی به آنها سخن خوبی گفت.به او عرض شد:آنها بد میگویند و تو خوب میگویی؟عیسی فرمود:هرکس از آنچه دارد خرج میکند.لقمان گفت:
سه گروهند که جز در سه وقت شناخته نمیشوند:بردبار شناخته نمیشود جز در هنگام خشم و شجاع جز در جنگ،و برادرت را نمیشناسی مگر زمانی که به او محتاج شوی».
میگویم:مرحوم کلینی(ره)از طریق شیعه روایتی را در کافی از امام پنجم(علیه السلام)روایت کرده که گفت:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا انسان پرآزرم بردبار و پاکدامن و کسی که خود را از حرام نگاه دارد دوست میدارد.» (2)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گفت:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:خدا هرگز کسی را به جهل عزّت نداد و هیچکس را هرگز با حلم خوار نساخت.» (3)از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که گفت:«امام سجّاد(علیه السلام)میفرمود:مرا مردی
به شگفت میآورد که در هنگام غضب حلمش او را دریابد.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«حلم برای نصرت کافی است و فرمود:هرگاه حلیم نبودی پس به زحمت خود را به حلم وادار.» (2)از حفص بن ابی عایشه روایت شده که گفت:«امام صادق(علیه السلام)غلام خود را برای حاجتی فرستاد و او دیر کرد.امام صادق به دنبالش رفت،او را خفته یافت.
پس بالای سرش نشست و او را باد میزد تا بیدار شد و چون بیدار شد امام(علیه السلام) به او فرمود:ای فلان به خدا چنین حقّی نداری شب و روز بخوابی شب از آن توست(شب بخواب)و روز تو از آن ماست(باید در اختیار ما باشی.» (3)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«هرگاه میان دو مرد نزاعی روی دهد دو فرشته فرود میآیند و به آن که نادان است میگویند:آنچه خواستی گفتی و تو خود شایستۀ گفتههایت هستی و بزودی به آنچه گفتی پاداش داده شوی،و به آن که بردبار است میگویند:شکیب و بردباری کردی اگر آن را کامل کنی بزودی خدا تو را میآمرزد،فرمود:اگر شخص حلیم جواب سفیه را بدهد دو فرشته بالا میروند.» (4)از حضرت رضا(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«مرد تا حلیم نباشد عابد نمیشود و هرگاه در میان بنی اسرائیل مردی به عبادت میپرداخت عابد شمرده نمیشد تا ده سال پیش از آن به سکوت نمیگذرانید.» (5)ابو حامد میگوید:دوست حکیمی بر او وارد شد و برایش غذا آورد.پس زن بدخوی حکیم بیرون آمد،غذا را جمع کرد و حکیم را دشنام داد.دوست حکیم خشمگین بیرون رفت و حکیم در پی او روان شد و گفت:آیا روزی را که ما در منزلت مشغول خوردن غذا بودیم.به یاد داری که مرغی خانگی بر روی غذا و سفره پرید و تمام غذاها را تباه ساخت و هیچ یک از ما خشمگین نشدیم؟ دوست گفت:آری به یاد دارم.حکیم گفت:چنین فرض کن که این زن مانند آن مرغ خانگی است.پس آن مرد شادمان شد و برگشت و گفت:حکیم راست
گفته است که،بردباری دوای هر دردی است.
مردی بر پای حکیمی زد و پایش را به درد آورد ولی او به خشم نیامد.در این مورد به او گفته شد.حکیم گفت:او را به جای اتاقی گرفتم که در آن لغزیدم و افتادم،پس غضب را سر بریدم.
محمود ورّاق میگوید:
سألزم نفسی الصفح عن کل مذنب و ان کثرت منه علی الجرائم
و ما الناس الا واحد من ثلاثة شریف و مشروف و مثل مقاوم
فاما الذی فوقی فاعرف فضله و اتبع فیه الحق و الحق لازم
و اما الذی دونی فان قال صنت عن اجابته عرضی و ان لام لائم
و امّا الذی مثلی فان زلّ أو هفا تفضّلت ان الفضل بالخیر حاکم (1)
(1)بدان هر ظلمی که از شخصی سربزند مقابلۀ به مثل آن جائز نیست.بنابراین مقابلۀ غیبت به غیبت جائز نمیباشد و نیز مقابلۀ جستجو به جستجو و دشنام به دشنام.همچنین است دیگر گناهان تنها قصاص و غرامت به مقداری که در دین وارد شده و در کتابهای فقهی مفصّل شرح دادهایم جائز است.پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«اگر شخصی تو را به عیبی که داری سرزنش کرد تو را به عیبی که دارد سرزنش مکن.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دو شخص دشنامدهنده دو شیطانند که یکدیگر را
1) (88) نفس خود را ملزم میسازم که از هر گنهکاری درگذرد اگر چه از او نسبت به من خطاهایی بسیار رفته باشد؛مردم در مقایسۀ با من جز یکی از سه گروه نیستند یا برتر از من هستند یا پستتر یا همانند؛امّا آن که برتر از من است فضیلت او را میشناسم و دربارۀ او از حق پیروی میکنم و حق لازم است؛امّا آن که پستتر از من است اگر سخنی بگوید آبرویم را از جواب دادن به او حفظ میکنم اگر چه ملامتگری مرا ملامت کند؛امّا آن که همانند من است اگر بلغزد یا اشتباه کند بخشش میکنم چرا که بخشش انسان را به خیر وامیدارد.
2) (89) این حدیث را احمد از حدیث جابر بن مسلم روایت کرده و پیش از این گذشت.
تکذیب میکنند.» (1)«مردی ابو بکر را دشنام داد در حالی که پیامبر ساکت بود.پس چون ابو بکر شروع کرد تا انتقام بگیرد پیامبر(صلی الله علیه و آله)به پا خاست:
ابو بکر عرض کرد:چون مرا دشنام داد ساکت بودی و چون من سخن گفتم برخاستی؟فرمود:چون فرشته از طرف تو جواب میداد و چون سخن گفتی فرشته برفت و شیطان بیامد و من در مجلسی که شیطان باشد نمینشینم.» (2)گروهی گفتهاند:مقابله به مثل به سخنی که دروغ نباشد جائز است و نهی پیامبر(صلی الله علیه و آله)از سرزنش کردن به مثل سخن او،نهی تنزیهی است و بهتر آن است که ترک شود ولی اگر انجام دهد گناه نکرده است و سخنی که به گفتن آن مجازی این است که بگویی:تو که هستی مگر تو از فلان طایفه نیستی و گفتن ای احمق.مطرف گفته است:تمام مردم در مورد آنچه میان آنها و پروردگارشان هست احمقند،جز این که بعضی از مردم حماقت کمتری دارند،ابن عمر در حدیثی طولانی گفت:تمام مردم را نسبت به ذات خدا نادان میبینی و همچنین گفتن«ای نادان»به دیگری،چون در هر فردی نادانی هست بنابراین طرف را به سخنی آزار دادهای که دروغ نیست همچنین گفتن«ای بداخلاق !»به دیگری و نیز،«ای پررو!»و«ای کسی که به آبروی مردم عیب میگیری!»در حالی که این عیبها در او باشد و همچنین این گفته که«اگر حیا میداشتی حرف نمیزدی»و«این کارت چقدر تو را در چشم من کوچک کرد»و«خدا ذلیلت کند و از تو انتقام بگیرد»؛با چنین حرفها،دیگری آزرده میشود و دروغ هم نیست.
امّا سخنچینی و غیبت و دروغ و دشنام به پدر و مادر به اعتقاد همۀ علماء حرام است و دلیل بر این که آنچه دروغ نیست گفتن آن جائز است این سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله)است که فرمود:«دو نفر که به یکدیگر دشنام میدهند کسی که
آغازگر است گنهکار است،مگر آن که مظلوم در پاسخ به دشنام از حدّ خود تجاوز کند.» (1)میگویم:از طریق شیعه روایتی در کافی از امام کاظم(علیه السلام)دربارۀ دو مردی که به هم دشنام میدادند نقل شده که حضرت فرمود:«آن که به دشنام آغاز کند ستمگرتر است و گناه او و رفیقش بر عهدۀ اوست تا از مظلوم عذر نخواسته است.» (2)ابو حامد میگوید:پس برای شخص مظلوم انتقام گرفتن ثابت است تا زمانی که مورد ستم و تجاوز قرار میگیرد.و این همان مقداری است که پیامبر(صلی الله علیه و آله)مباح ساخته یعنی به این مقدار در آزار دادن طرف،در مقابل آزار سابق او اجازه داده است و دور نیست که این اندازه اجازه داده باشند،ولی بهتر است آن را ترک کند زیرا انتقام او را به بیش از مقدار مجاز میکشاند و نمیتواند به اندازهای که لازم است اکتفا کند شاید سکوت از شروع به جواب و توقّف حدّ شرعی آسانتر باشد،ولی بعضی از مردم نمیتوانند نفس خود را در جوشش خشم نگاه دارند چرا که مردم در مقابل خشم چهار دستهاند،بعضی از آنها مانند تند زبانها زود برافروخته و زود خاموش میشوند و بعضی از آنها مانند پاره آتش دیر برافروخته و زود خاموش میشوند،و این ستودهتر است تا آنجا که بیغیرتی و بیتفاوتی نینجامد؛بعضی از آنها زود برافروخته و دیر خاموش میشوند و این بدترین انسانهاست.در روایت است که:«مؤمن زود خشمگین میشود و زود خشنود میگردد و این به آن جبران میشود.» (3)ابو سعید خدری گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بهوش باشید آدمیزادگان به چند طبقه آفریده شدهاند بعضی دیر به خشم میآیند و زود برمیگردند؛ بعضی زود خشمگین میشوند و زود برمیگردند،این به آن جبران میشود،و
بعضی زود خشمگین میشوند دیر برمیگردند،بهوش باشید بهترین آنها کسی است که دیر خشمگین شود و زود برگردد و بدترین آنان کسی است که زود خشم بگیرد و دیر برگردد» (1)و چون خشم در هر انسانی در یک آن تحریک میشود بر سلطان لازم است که هیچ کس را در حالی که بر او غضب کرده، مجازات نکند؛چرا که گاه از مقدار لازم تجاوز میکند و برای این که بر او خشمناک است پس خشم خود را درمان میکند و نفس خود را آسوده میسازد و از تشفّی آن بهره میبرد،و سزاوار است که انتقام او برای خدا باشد نه برای خودش.یکی از والیان شخص مستی را دید و قصد کرد او را بگیرد و تازیانه بزند.پس مست او را دشنام داد والی برگشت و گفت:مرا به خشم آورد و اگر او را تازیانه بزنم به خاطر خشم خودم خواهد بود و دوست ندارم مسلمانی را برای جانبداری از خودم بزنم.
(1)بدان که هرگاه فرو خوردن خشم لازم باشد و آدمی از انتقام گرفتن در همان حال ناتوان شود خشم در درون جایگزین میشود و به صورت کینه درمیآید و معنای کینه این است که سنگینی خشم و تنفّر از شخص در دل بماند در حالی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«مؤمن کینهتوز نیست.» (2)بنابراین کینه نتیجۀ خشم است و کینه هشت نتیجه دارد:1-حسد؛به این معنی که کینه آدمی را بر آرزوی زوال نعمت از محسود وامیدارد از این رو اگر نعمتی به محسود برسد غمگین و اگر به او مصیبتی برسد شادمان میشود،-و حسد از صفات منافقان است-و بزودی نکوهش حسد خواهد آمد.
2-این که حسد در دل پنهان شود و هر بلایی به محسود برسد،مورد سرزنش قرار گیرد.
3-این که او را ترک کنی و با او قطع رابطه کنی اگر چه او به تو روی بیاورد و دوستدار تو باشد.
4-کسی را که در رتبۀ پایینتر از توست کوچک شماری.
5-این که دربارۀ او سخنی که جائز نیست بگویی مثلا دروغ به او نسبت دهی،غیبت او کنی،رازش را افشا کنی و نسبت به او پردهدری کنی و جز این کارها.
6-به ریشخند و مسخره از او نقل قول و عمل کنی.
7-با زدن و آنچه بدنش را به درد میآورد آزارش دهی.
8-از ادای حق او از قبیل صلۀ رحم و ادای قرض و یا ردّ مظلمهای ممانعت کنی که تمام اینها حرام است.کمترین درجات کینه این است که از آفتهای هشتگانۀ یاد شده بپرهیزی و به سبب کینه به معصیت خدا نیفتی امّا قلبا نسبت به او کدورت خاطر داشته باشی و در دل از دشمنی با او باز نایستی تا آنجا که از انجام اموری که نسبت به او باید رعایت کنی از قبیل خوشرویی، مدارا،توجّه،برآوردن نیازهایش و همنشینی با او در یاد خدا،کمک در بهره رساندن به او یا دعا و ستایش بر او یا مواسات و نیکی با او خودداری کنی امّا بدان که خودداری از انجام این امور از درجه دینیات میکاهد و تو را از فضیلتی بزرگ و پاداش فراوان محروم میکند،اگر چه تو را در معرض کیفر خدا قرار نمیدهد.پس شایستهتر آن است که انسان بر همان حالی که دارد بماند و اگر بتواند از باب مبارزۀ با نفس و مخالفت با شیطان بر احسان خود بیفزاید که این مقام صدّیقین است و از کارهای با فضیلت مقرّبان،بنابراین برای شخص در هنگام قدرت سه حالت است:یکی این که به طور کامل و بیکموکاست به حق خویش برسد و آن عدالت است،این آخرین درجۀ صالحان خواهد بود دوّم این که به شخص مورد کینه با عفو و پیوند نیکی کند و این
بخشش است که انتخاب صدیقان میشود.سوّم این که چیزی که استحقاق ندارد بطلبد (1)و این ستم است که افراد پست آن را برمیگزینند و اینک به نقل فضیلت عفو و احسان میپردازیم.
(1)بدان عفو آن است که استحقاق حقّی را داشته باشی و از آن بگذری؛از قبیل قصاص یا غرامت و آن غیر از حلم و فرو خوردن خشم است.از این رو آن را جداگانه مطرح ساختیم.خدای متعال میفرماید: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ ،تا آخر آیه (2)و فرمود: وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوی . (3)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تواضع بنده را جز بلندی درجه نمیافزاید.پس تواضع کنید تا خداوند به شما رفعت درجه دهد،و عفو بر عزّت بنده میافزاید؛ پس عفو کنید تا خدا شما را عزیز دارد،و صدقه مال را زیاد میکند؛پس صدقه دهید تا خدا شما را بینیاز سازد.» (4)عایشه گفت:«هرگز ندیدم که رسول خدا از ستمی که بر او رفته انتقام بگیرد تا آنگاه که یکی از محرّمات الهی هتک نمیشد.امّا هرگاه چیزی از محرّمات الهی هتک میشد پیامبر(صلی الله علیه و آله)بیش از همه خشمگین میشد و میان دو چیز مخیّر نشد،جز این که آسانترین آنها را در صورتی که گناه نبود برمیگزید.» (5)
1) (97) در احیاء العلوم به این صورت است(ان یظلمه بما لا یستحقّه،به ناحق به او ستم کند).
2) (98) اعراف/198:با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکیها دعوت کن.آدرس سوره به اشتباه آل عمران داده شده است-م.
3) (99) بقره/238:و اگر شما گذشت کنید(و تمام مهر را به آنها بپردازید)به تقوا نزدیکتر است.
4) (100) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الصمت از محمد بن عمیره عبدی به سندی ضعیف روایت کرده است چنان که در الجامع الصغیر آمده است و احمد در مسند عبد الرحمن بن عوف نظیر آن را نقل کرده است،به مسند،ج 1،ص 193 رجوع کنید.
5) (101) این حدیث را مسلم با کمی اختلاف لفظی در(صحیح)،ج 7،ص 80 روایت کرده و پیش از این نقل شد.
عقبه بن عامر میگوید:«روزی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را ملاقات کردم پس من پیش از او دستش را گرفتم یا او زودتر دست مرا گرفت و فرمود:ای عقبه آیا تو را از بهترین اخلاق اهل دنیا و آخرت خبر دهم؟به کسی که از تو قطع رابطه کرده بپیوند و به کسی که تو را محروم ساخته ببخش و کسی را که به تو ستم کرده عفو کن.» (1)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«موسی(علیه السلام)عرض کرد پروردگارا کدام بندهات در پیشگاه تو عزیزتر است؟خدای متعال فرمود:کسی که با داشتن قدرت عفو کند.» (2)مردی خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد و از ستمی شکوه کرد.پیامبر او را امر به نشستن فرمود و خواست از وی دادخواهی کند آنگاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«ستم رسیدگان در روز قیامت رستگارند»؛آن مرد با شنیدن حدیث از انتقام گرفتن خودداری کرد. (3)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«هر کس دعا کند بر کسی که به او ستم کرده از او انتقام گرفته است.» (4)و از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«هرگاه خدا در روز قیامت آفریدگان را برانگیزد فریادگری از زیر عرش سه بار فریاد کند:ای گروه موحّدان خدا شما را عفو کرد.پس بعضی از شما بعضی را عفو کنید.» (5)روایت شده که چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله)مکّه را فتح کرد.خانۀ کعبه را
1) (102) این حدیث را احمد در(مسند)،ج 4،ص 148 و 158 و نیز طبرانی روایت کرده است و رجال یکی از دو سند احمد...موثّقند چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 189 نقل شده است.
2) (103) این حدیث را خرائطی در مکارم و بیهقی در الشعب از حدیث ابو هریره روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
3) (104) این حدیث را ابن ابی الدنیا در نکوهش خشم از روایت ابو صالح حنفی به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر است.
4) (105) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 13،ص 66 از حدیث عایشه روایت کرده است.
5) (106) بر لفظ حدیث اطّلاع نیافتم.
طواف کرد و سعی صفا و مروه انجام داد و دو رکعت نماز گزارد.آنگاه به طرف کعبه آمد و دو طرف در را گرفت و فرمود:
ای اهل مکّه چه میگویید و چه انتظار دارید؟عرض کردند:میگوییم برادر و پسر عمویی بردبار و مهربانی-سه بار این جمله را تکرار کردند.پس پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:من هم میگویم آنچه را برادرم یوسف گفت: لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ. راوی گفت:تمام اهل مکه از خانهها بیرون آمدند چنان که گویی از گورها بیرون شده و دین اسلام را پذیرفتند. (1)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«هرگاه بندگان(روز قیامت)بایستند فریادگری فریاد کند هر کس بر خدا مزدی دارد به پا خیزد و وارد بهشت شود.
عرض شد:چه کسی بر خدا مزد دارد؟فرمود:کسانی که مردم را عفو کردهاند.
پس هزاران نفر به پا میخیزند و خداوند آنها را بدون حساب وارد بهشت میکند.» (2)ابن مسعود گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بر والی شایسته نیست که حدّی نزد او ثابت شود و آن را اجرا نکند؛خدا بسیار عفو میکند و عفو را دوست میدارد.آنگاه این آیه را قرائت کرد وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا (3)تا آخر آیه.
جابر میگوید:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه خصلت است که هر کس آنها را همراه ایمان(به محشر)آورد از هر دری از درهای بهشت که بخواهد وارد شود و با هر حور العین که بخواهد تزویج کند:هر کس دین حقّی با خود بیاورد و پس از هر نمازی ده بار سوره توحید را بخواند و قاتل خود را عفو کند.عرض
1) (107) مورّخان بزرگ این مطلب را در داستان فتح مکه نقل کردهاند به تاریخ طبری و سیره ابن هشام و کامل ابن اثیر،ج 2،ص 120،رجوع کنید.
2) (108) این حدیث را طبرانی در مکارم الاخلاق روایت کرده و در سند آن فضل بن یسار است و بر حدیث او موافقت نداشتند.
3) (109) این حدیث را احمد در(مسند،)ج 1،ص 438 و حاکم روایت کرده و حاکم آن را صحیح دانسته است.
شد:ای رسول خدا،یا یکی از آن سه را بیاورد؟فرمود:یا یکی از آن سه را همراه خود(به محشر)بیاورد. (1)
میگویم:از طریق شیعه روایتی در کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گفت:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در خطبهاش فرمود:«بهوش باشید.آیا شما را از بهترین آفریدگان دنیا و آخرت خبر دهم،این که از کسی که به تو ستم کرده عفو کنی و به کسی که با تو قطع رابطه کرده بپیوندی و به کسی که به تو بدی کرده نیکی کنی و به کسی که تو را محروم ساخته بدهی.» (2)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده:بر شما باد به عفو کردن چرا که عفو بر عزّت بنده میافزاید.پس عفو کنید تا خدا بر عزّت شما بیفزاید.» (3)ابو حمزه ثمالی از امام سجّاد(علیه السلام)روایت کرده که گفت:شنیدم آن حضرت میفرمود:«هرگاه روز قیامت شود خدا مخلوق اوّلین و آخرین را در یک جا گرد میآورد.آنگاه فریادگری فریاد میکند:اهل بخشش کجایند؟فرمود:
جمع زیادی از مردم به پا میخیزند پس فرشتگان از آنها استقبال میکنند و میگویند:بخشش شما چه بود؟میگویند:ما میپیوستیم به کسی که با ما قطع رابطه کرده بود و میبخشیدیم به کسی که ما را محروم ساخته بود و عفو میکردیم کسی را که به ما ستم کرده بود.حضرت فرمود:به آنها میگویند:
راست میگویید وارد بهشت شوید.» (4)امام پنجم(علیه السلام)فرمود:«پشیمانی بر عفو آسانتر و برتر از پشیمانی بر کیفر کردن است.» (5)
و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«زن یهودیهای که پیامبر(صلی الله علیه و آله) را با داخل کردن سم در پاچۀ گوسفند مسموم کرد به محضر آن حضرت آوردند.پیامبر به او فرمود:چه چیز تو را بر این خیانت واداشت؟زن جواب داد:
با خود گفتم:اگر این شخص پیامبر باشد زهر به او آسیبی نمیرساند و اگر شاه باشد مردم را از شرّ او راحت میکنم.حضرت باقر فرمود:پس رسول خدا آن زن را عفو کرد.» (1)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده:«سه چیز از بزرگواریهای دنیا و آخرت است:عفو کن کسی را که به تو ستم کرده؛بپیوندی به کسی که با تو قطع رابطه کرده؛و چون بر تو ستم شود حلم ورزی.» (2)از ابو الحسن(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«هرگز دو گروه با یکدیگر برخورد نکردند جز این که گروهی که بیشتر عفو کردهاند یاری شدهاند.» (3)از معتّب روایت شده که گوید:«امام هفتم(علیه السلام)در باغی که داشت،درخت خرما قطع میکرد.پس غلام آن حضرت را دیدم که مقداری خرما برگرفت و آن را پشت دیوار باغ گذاشت پس نزد او آمدم و او را گرفته با آن خرما به محضر امام آوردم و عرض کردم:فدایت شوم من این غلام را با این مقدار خرما یافتم.حضرت به غلام فرمود:ای فلان!عرض کرد:لبّیک،فرمود:آیا گرسنهای؟عرض کرد نه سرورم،فرمود:آیا برهنهای؟عرض کرد:نه سرورم، فرمود:پس چرا این را برداشتی؟عرض کرد:آن را میخواستم؛فرمود:برو مال خودت باشد و به من فرمود او را رها کن.» ابو حامد میگوید:امّا سخنان بزرگان؛به راهبی گفته شد:آیا اسکندر ذو القرنین را دیدهای؟آیا او پیامبر بود؟گفت:نه لیکن آنچه به او داده شده به خاطر چهار خصلت بود که در او وجود داشت:هرگاه قدرت داشت عفو میکرد،و چون وعده میداد وفا میکرد،و هرگاه سخن میگفت صادق و
راستگو بود و امروز برای فردا گرد نمیآورد.یکی از بزرگان گوید:بردبار کسی نیست که چون بر او ستم رود حلم ورزد تا پس از قدرت یافتن انتقام بگیرد،بلکه بردبار کسی است که چون ستم شود حلم ورزد و آنگاه که قدرت یابد عفو کند و گویند:قدرت کینه و خشم را از بین میبرد.
روایت شده که دزدی در صفین وارد مخفیگاه عمار بن یاسر شد.پس به عمّار گفتند:او از دشمنان ماست دست او را قطع کن،گفت:عیب او را میپوشانم باشد که خدا در روز قیامت عیوب مرا بپوشاند.
ابن مسعود در بازار نشست که کالایی بخرد.پس خرید.آنگاه به جستجوی درهمهایش پرداخت و پولها در دستارش بود.پس متوجّه شد که به سرقت رفته است و گفت:اینجا که نشسته بودم پولها با من بود.پس مردم دزد را نفرین میکردند و میگفتند خدایا دست دزدی که این پولها را به سرقت برده قطع کن.
پس عبد الله بن مسعود گفت:خدایا اگر نیاز او را به بردن پولها واداشته بر او مبارک کن و اگر به گناه آن را برده این سرقت را آخرین گناهانش قرار بده.
فضیل گوید:زاهدتر از مردی خراسانی ندیدم که در مسجد الحرام کنارم نشست،آنگاه برخاست تا طواف کند.دینارهایی که همراهش بود دزدیده شده بود؛پس میگریست گفتم:آیا برای دینارها میگریی؟گفت:نه لیکن من و او را در پیشگاه خدا به پا داشتهاند،پس عقل من بر باطل ساختن دلیل او اشراف یافت و به خاطر ترحّم بر او میگریم.
گویند در انجیل نوشته شده:هر کس برای کسی که به او ستم کرده آمرزش بخواهد شیطان را از خود رانده است.
(1)بدان که نرمی ستوده است و مخالف آن خشونت و بدرفتاری است.خشونت نتیجۀ خشم و بدخویی است و مدارا و نرمش نتیجۀ خوشخویی و سلامتی،عامل بدرفتاری گاه خشم است و گاه حرص زیاد و غلبۀ آن بر انسان به طوری که انسان
سرگشته شده و قادر به اندیشیدن نباشد و نتواند پایداری کند بنابراین مدارا و نرمش نتیجهای است که فقط از خوشخویی حاصل میشود و اخلاق نیکو فقط از طریق مغلوب کردن نیروی خشم و شهوت و نگاه داشتن آنها در حدّ اعتدال به دست میآید.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)مدارا کردن را ستوده و در آن باره مبالغه کرده و فرموده است:«به هر کس که بهرهای از ملایمت داده شده،بهرهاش از خیر دنیا و آخرت داده شده است،و به هر کس که بهرهای از ملایمت داده نشده است،از بهرۀ خیر در دنیا و آخرت محروم شده است.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه خدا خاندانی را دوست بدارد،بر آنها مدارا کردن را وارد میکند.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خداوند بر نرمی و ملایمت چیزی میدهد که بر خشونت نمیدهد و هرگاه خدا بندهای را دوست بدارد به او مدارا میبخشد،و هر خانوادهای که از مدارا کردن محروم شوند از دوستی خدا محروم شدهاند.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا مداراکننده است و مدارا کردن را دوست دارد و به آن اجری میدهد که به خشونت نمیدهد.» (4)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که از مدارا کردن محروم شود از تمام خوبیها محروم شده است.» (5)
1) (118) این حدیث را ترمذی به صورتی که در متن آمده روایت کرده است و احمد به همین عبارت روایت کرده و عقیلی در الضعفاء در شرح حال عبد الرحمن بن ابی بکر ملیکی روایت کرده و این روایت را از قاسم از عایشه ضعیف دانسته است(المغنی).
2) (119) این حدیث را احمد از حدیث عایشه به سندی صحیح روایت کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 19 نقل شده است.و عبارتش چنین است«اذا اراد الله باهل بیت خیرا الحدیث»و نیز بزار از جابر چنین روایت کرده است.
3) (120) این حدیث را طبرانی روایت کرده و رجال آن از حدیث جریر بن عبد الله موثّقند چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 18،آمده است
4) (121) این حدیث را ابن ماجه به شماره 3688 روایت کرده است.
5) (122) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 554،از حدیث جریر بن عبد الله روایت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آیا میدانید که هر شخص آسانگیر و نرمخو و خوش برخورد بر آتش حرام میباشد.» (1)و نیز فرمود(صلی الله علیه و آله):«مدارا کردن میمنت است،خشونت و درشتی شوم» (2)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«آرامش و تأنی از خداست و شتاب از شیطان». (3)
میگویم:از طریق شیعه روایتی را کافی از امام باقر(علیه السلام)آورده که گفت:
«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر نرمی مخلوقی میبود که دیده میشد،در میان آفریدگان خدا آفریدهای نیکوتر از او نبود.» (4)از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که گفت:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:نرمی روی هر چیزی نهاده شد آن را زینت بخشید و از هر چه برداشته شد،آن را زشت ساخت.» (5)و نیز از همان حضرت روایت شده:«خدا مداراکننده است و مدارا کردن را دوست میدارد.» (6)و نیز از همان حضرت روایت شده که فرمود:«برای هر چیزی قفلی است( و آن چیز را با آن قفل از دسترسی دیگران حفظ میکنند)و قفل ایمان مدارا کردن است و پاداشی که خدا به مداراکننده میدهد به شخص خشن نمیدهد.» (7)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:مدارا میمنت دارد و خشونت نحوست.» (8)و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که گوید:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:دو
1) (123) این حدیث را ترمذی و ابن حبان در دو کتاب صحیح خود روایت کردهاند چنان که در الترغیب و الترهیب،ج 3،ص 418 روایت شده است.
2) (124) این حدیث را بیهقی در الشعب از حدیث عایشه به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
3) (125) این حدیث را ترمذی در(صحیح)،ج 8،ص 172 روایت کرده است.
4) (126) کافی،ج 2،صص 119-120،باب رفق.
5) (127) کافی،ج 2،صص 119-120،باب رفق.
6) (128) کافی،ج 2،صص 119-120،باب رفق.
7) (129) کافی،ج 2،صص 119-120،باب رفق.
8) (130) کافی،ج 2،صص 119-120،باب رفق.
نفر با هم رفیق نشدند مگر این که محبوبترین آنها در نزد خدا و بیشترین آنها از نظر اجر کسی است که با رفیق خود بیشتر مدارا کند.» (1)و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده:«هر که در کارش مدارا کند به هر چه از مردم بخواهد میرسد.» (2)و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شد«خدا مداراکننده است و مدارا کردن را دوست میدارد،از جمله مدارا کردن خدا به بندگانش آن است که کینۀ آنها را نزد خود نگه نمیدارد و با هوسها و خواستۀ دلهای آنها مخالفت میکند.و نیز از مهربانی او نسبت به بندگان آن است که آنها را به امری فرا میخواند که میخواهد آن را از آنان سلب کند تا از این طریق با ایشان مدارا کرده باشد و نیز رشتههای ایمان و سنگینی آن یکباره بر دوش آنها قرار نگیرد و در نتیجه دچار ضعف و ناتوانی شوند.بر این اساس هرگاه خدا بخواهد چنین کند امری را به وسیلۀ امری دیگر منسوخ میسازد.» (3)از موسی بن جعفر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«نرمی و ملاطفت نیمی از زندگانی است» (4)و نیز از آن حضرت روایت شده به کسی که میان او و قومش سخنی در گرفته بود فرمود:«با آنها نرمی و مدارا کن زیرا کفرشان در خشمشان است(در هنگام خشم کفر گویند)و کسی که کفر او در خشمش باشد خیری ندارد.» (5)از عمرو بن ابی المقدام روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در نرمی فزونی و برکت است و هر کس از نرمی بیبهره شد از خیر بیبهره شده است.» (6)از عمرو بن ابی المقدام به طور مرفوع روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از هر خاندانی که مدارا و ملاطفت دور شد خیر از آنها دور شد.» (7)ابو حامد پس از نقل اخبار گذشتگان میگوید:این است ستایش
دانشمندان از مدارا و ملاطفت به این دلیل که در بیشتر حالات و کارها ستوده و مفید است و گاه به ندرت آدمی نیاز به خشونت دارد.انسان کامل کسی است که جای ملاطفت و ملایمت را از جای خشونت تشخیص دهد و هر کدام را در جای خود به کار ببرد و اگر در تشخیص موارد آن دو عاجز شد و در رویدادی کار بر او مشکل آمد به ملاطفت متمایل شود که پیروزی و موفقیت در نرمی و ملاطفت است.
و نهایت چیزی که در برطرف ساختن آن لازم است
(1)بدان که حسد از نتایج کینه است،و کینه از نتایج خشم؛بنابراین حسد شاخهای فرعی از شاخههای خشم،و غضب ریشۀ اصلی از ریشههای حسد است.
پس شاخههای بیشماری از اخلاق نکوهیده از حسد جدا میشود و تنها در نکوهش حسد روایات بسیاری وارد شده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«حسد حسنات را میخورد چنان که آتش هیزم خشک را.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)در نهی از حسد و عوامل و نتایج آن فرمود:«به یکدیگر حسد نورزید و با یکدیگر قطع رابطه نکنید و پشت به یکدیگر نکنید و با هم دشمنی نورزید،ای بندگان خدا با هم برادر باشید.» (2)روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)در مورد مردی از انصار شهادت داد که وی اهل بهشت است و چون از حال او جستجو کردند،عمل فوقالعادهای از او ندیدند جز این که هرگاه به رختخواب خود میرفت خدا را یاد میکرد و بر
نمیخاست تا هنگام نماز صبح فرا میرسید پس این مطلب به آن مرد گفته شد وی گفت:حقیقت همان است که شما دیدید جز این که من در نفس خود نسبت به هیچ یک از مسلمانان در خیری که خدا به او داده کینه و حسدی نمییابم.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه چیز است که هیچ کس از آنها نجات نمییابد:
گمان بد بردن،فال بد و حسد و راه رهایی از آنها را برایتان میگویم.
هرگاه گمان بد بردی تحقیق مکن،و هرگاه فال بد زدی بگذر،و هرگاه حسد بردی ستم مکن.» (2)و در روایتی است:«سه چیز است که هیچ کس را از آن رهایی نیست و کم است کسی که از آن رها شود.» (3)بنابراین در این روایت امکان رهایی را ثابت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بیماری امتهای پیش از خودتان به شما راه یافته است، حسد،دشمنی و دشمنی میتراشد،مقصودم تراشنده مو نیست بلکه دشمنی دین را میتراشد(از ریشه میکند)،سوگند به خدایی که جان محمد در قبضۀ قدرت اوست تا وقتی مؤمن نشوید وارد بهشت نشوید و تا وقتی،به یکدیگر دوستی نورزید مؤمن نشوید.بهوش باشید شما را از چیزی خبر میدهم که ایمان و دوستی را برایتان ثابت میکند در میان خود سلام را آشکار سازید.» (4)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نزدیک است که فقر به کفر انجامد،و نزدیک است
1) (140) این حدیث را احمد در حدیثی طولانی در مسند انس به سندهایی به شرط بخاری و مسلم روایت کرده است و نسایی و ابو یعلی و بزاز نیز روایت کردهاند و مرد مبهم در سند را سعد نامیده است؛به التّرغیب،ج 3،ص 549 رجوع کنید.
2) (141) این دو حدیث را ابن ابی الدنیا در کتاب نکوهش حسد از ابو هریره روایت کرده است و در سند روایت اول یعقوب بن محمد زهری و موسی بن یعقوب وجود دارند که تمام علمای سنّت آنها را تضعیف کردهاند و روایت دوّم را ابن ابی الدنیا نیز به صورت مرسل روایت کرده. چنان که در المغنی آمده است.
3) (142) این دو حدیث را ابن ابی الدنیا در کتاب نکوهش حسد از ابو هریره روایت کرده است و در سند روایت اول یعقوب بن محمد زهری و موسی بن یعقوب وجود دارند که تمام علمای سنّت آنها را تضعیف کردهاند و روایت دوّم را ابن ابی الدنیا نیز به صورت مرسل روایت کرده. چنان که در المغنی آمده است.
4) (143) این حدیث را احمد و ترمذی از حدیث زبیر بن عوام به سندی صحیح روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
حسد بر مقدّر الهی غالب آید.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بزودی بیماری امّتها به امّتم خواهد رسید، عرض کردند:بیماری امّتها چیست؟فرمود:غرور و سرمستی و مباهات به زیادی مال و حسدورزی در دنیا و دور شدن از یکدیگر و به هم حسد بردن تا آنجا که به ستم مبدّل شود.آنگاه به صورت فتنه و آشوب درآید.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به برادرت آشکارا سرزنش مکن که در نتیجه خدا او را مورد رحمت قرار دهد و تو را مبتلا سازد» (3)روایت شده که چون موسی(علیه السلام)به سوی پروردگارش شتافت در سایۀ عرش مردی را دید پس بر بلندی جایگاه او رشک برد و با خود گفت:این مرد در پیشگاه خدا محترم است،از خدا خواست که از اسم او به موسی(علیه السلام)خبر دهد ولی خداوند از اسم آن مرد خبر نداد و فرمود:«(ای موسی)سه کار از کارهای او را برایت میگویم:او به آنچه خدا از بخشش خود داده بود حسد نمیورزید و پدر و مادرش را از خود ناراضی نساخت و سخنچینی نمیکرد.» زکریا(علیه السلام)گفت:خدای متعال فرموده:«شخص حسود دشمن نعمت من است،و از حکم من خشمگین است،و از آنچه میان بندگانم تقسیم کردهام ناراضی است.» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آنچه بر امّتم از همه بیشتر میترسم این است که مال و ثروتشان زیاد شود پس به یکدیگر حسد ورزند و به کشتار یکدیگر اقدام کنند.» (4)
1) (144) این حدیث را بیهقی در الشعب از روایت یزید رقاشی و ابو مسلم کشی نیز روایت کردهاند و یزید ضعیف است چنان که در المغنی آمده است.و بزودی نظیر آن از کافی خواهد آمد.
2) (145) این حدیث را حاکم از حدیث ابو هریره به سندی صحیح روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
3) (146) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 312 از حدیث واثلة بن اسقع روایت کرده است.
4) (147) این حدیث را ابن ابی الدنیا در کتاب نکوهش حسد از حدیث ابو عامر اشعری روایت کرده است(المغنی).
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در برآوردن حوائج از پنهان ساختن کمک بجویید، زیرا هر صاحب نعمتی مورد حسد است.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نعمتهای خدا دشمنانی دارد.عرض شد:کیانند؟ فرمود:کسانی که بر آنچه خدا به لطف خود به مردم داده است حسد میورزند.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شش گروه به سبب شش خصلت پیش از محاسبه وارد دوزخ میشوند.عرض شد:ای رسول خدا آنها کیانند؟فرمود:امیران به ستم، عرب به تعصّب،دهقانان به تکبّر،بازرگانان به خیانت،روستائیان به نادانی،و علما به حسد.» (3)میگویم:از طریق شیعه کافی روایتی را از امام پنجم(علیه السلام)نقل کرده که فرمود:«از مرد در حال خشم گفتار و کرداری سر میزند و کافر میشود و حسد ایمان را میخورد چنان که آتش هیزم خشک را.» (4)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«آفت دین حسد و خودپسندی و فخر کردن است.» (5)از همان حضرت روایت شده گوید:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:خدای متعال به موسی بن عمران فرمود:ای پسر عمران به آنچه از بخشش خود به بندگانم دادهام حسد مبر،و چشمانت را به آن خیره مکن و بر دیگران حسد مبر،زیرا شخص حسود نسبت به نعمتهایم خشمگین است،و از آنچه در میان بندگانم تقسیم کردهام روی گردان است و هر کس چنین باشد من از او و او از من نیست.» (6)
1) (148) این حدیث را عقیلی در الضعفاء و ابن عدی در الکامل و طبرانی در الکبیر و ابو نعیم در الحلیه و بیهقی در الشعب روایت کردهاند(الجامع الصغیر).
2) (149) طبرانی در الاوسط از حدیث ابن عباس روایت کرده«ان لاهل النعم حسادا فاحذروهم» (المغنی).
3) (150) این حدیث را ابو منصور دیلمی از حدیث ابن عمر و انس به دو سند ضعیف روایت کردهاند(المغنی).
4) (151) کافی،باب حسد،ج 2،صص 306-307.
5) (152) کافی،باب حسد،ج 2،صص 306-307.
6) (153) کافی،باب حسد،ج 2،صص 306-307.
و از آن حضرت(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«از خدا بپرهیزید و بعضی از شما نسبت به بعضی حسد نورزید.همانا سیاحت در شهرها جزئی از آیین مسیح بود.پس در یکی از سیاحتهایش در حالی که مردی کوتاه قد از یارانش با او بود بیرون رفت و او غالبا همراه حضرت بود؛و چون عیسی(علیه السلام)به دریا رسید گفت:
بسم الله بصحّة یقین منه و بر روی آب براه افتاد.پس آن مرد کوتاه قد چون به عیسی نگریست که از آب گذشت گفت:بسم الله بصحّة یقین منه،او نیز بر روی آب به راه افتاد و به عیسی(علیه السلام)ملحق شد.پس به عجب گرفتار شد و گفت این عیسی روح الله است بر روی آب راه میرود و من نیز بر روی آب راه میروم پس او بر من چه فضیلتی دارد.امام صادق(علیه السلام)فرمود:با این عجب در آب فرورفت و از عیسی(علیه السلام)کمک خواست حضرت او را از آب گرفت و بیرون آورد؛سپس به او فرمود:ای کوتاه قد چه گفتی؟عرض کرد:گفتم:این عیسی روح الله است بر روی آب میرود و من نیز بر روی آب میروم و گرفتار عجب شدم حضرت عیسی(علیه السلام)به او فرموده:تو برای خویش مقامی قائل شدی که خداوند آن را به تو نبخشیده بود،لذا خدا به آنچه گفتی بر تو غضب کرد؛پس به درگاه خدا از آنچه گفتی توبه کن.امام صادق فرمود:آن مرد توبه کرد و به همان مقامی که خدا به او بخشیده بود برگشت.پس تقوا پیشه کنید و به یکدیگر حسد نورزید.» (1)و از آن حضرت روایت شده که فرمود:«مؤمن رشک میبرد ولی حسد نمیورزد،و منافق حسد میورزد ولی رشک نمیبرد.» (2)در مصباح الشریعة (3)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«شخص حسود پیش از آن که به شخص مورد حسد زیان بزند به خود زیان میرساند؛ مانند ابلیس که با حسدش موجب لعنت خود شد و برای آدم موجب هدایت و برگزیدگی و بلندی مقام تا سر حدّ عهد و اصطفا شد،پس مورد حسد باش ولی حسد مبر،چرا که میزان عمل شخص حسود همیشه در برابر سنگینی میزان عمل
شخص مورد حسد سبک است؛در حالی که روزی تقسیم شده،پس حسد چه نفعی به حال حسود دارد؟و حسد چه ضرری به شخص مورد حسد میرساند؟ ریشۀ حسد از کوردلی و انکار بخشش خداست و آنها دو بال کفرند؛بهوسیله حسد پسر آدم در حسرت دائمی افتاد و به هلاکتی دچار شد که هرگز از آن رهایی ندارد.شخص حسود توبه نمیکند چرا که بر حسد اصرار میورزد و به آن معتقد است و این صفت برایش خو و طبیعت شده است و بدون عامل و سببی حسد در او ظاهر میشود،و طبیعت در اساس تغییر نمیکند،اگر چه تا حدودی درمانپذیر است.» ابو حامد میگوید:امّا سخنان بزرگان؛برخی از پیشینیان گفتهاند:
نخستین گناهی که انجام شد حسد بود.ابلیس آنگاه که مأمور شد بر آدم(علیه السلام) سجده کند حسد برد و حسد او را به معصیت واداشت.
بکر بن عبد الله مزنی گوید:مردی بر یکی از شاهان وارد میشد و در برابر او میایستاد و میگفت:ای شاه!به نیکوکار در برابر نیکیاش نیکی کن و بدکار را همان بدیهایش کفایت است،پس مردی بر مقام آن شخص(در نزد شاه)و سخن او حسد برد و از او در نزد شاه سعایت کرد و گفت:این شخصی که در برابرت میایستد و آن گفته را تکرار میکند معتقد است که دهان شاه بد بوست.شاه به سخنچین گفت:چگونه درستی سخن تو نزد من ثابت شود؟ گفت:فردا او را نزد خود فرا بخوان و چون به تو نزدیک شود میبینی دستش را بر بینی خود نهاده که بوی بددهان تو را نشنود.شاه به او گفت:برو تا در آن بیندیشم.پس از محضر شاه بیرون رفت و آن مرد مقرّب را به منزل خود دعوت و به غذایی که در آن سیر ریخته بود او را اطعام کرد،آن مرد بعد از خوردن غذا از خانۀ میزبان خارج شد به مجلس شاه آمد و در برابر شاه ایستاد و جمله هر روز را تکرار کرد.شاه به او گفت:نزدیکم بیا پس به او نزدیک شد و از این که مبادا شاه از بوی سیر ناراحت شود دستش را بر دهانش نهاد.شاه با خود گفت:فلانی (سخنچین)به من راست گفت.بکر بن عبد اللّه مزنی گفت:شاه با خط خود جز
جایزه و صله چیزی نمینوشت.پس به خطّ خود به یکی از کارگزارانش نوشت چون آورندۀ این نامه بیاید سر از بدنش جدا کن و پوست او را پس از کندن پر از کاه کرده نزد من بفرست.اندرزکننده نامه را گرفت و بیرون آمد.مرد سخن چین او را دید و گفت:این نامه چیست؟ اندرزکننده گفت دستخط شاه است که جایزهای برایم نوشته است.گفت آن را به من ببخش.پنددهنده گفت:از آن تو باشد.پس گرفت و به نزد کارگزار شاه آمد،کارگزار گفت:در نامهات نوشته شده که تو را گردن بزنم و پوستت را بکنم.سخنچین گفت:نامه مال من نیست؛ در کار من خدا را در نظر بگیر تا به شاه مراجعه کنم،کارگزار گفت:نامۀ شاه برگشت ندارد پس او را گردن زد و پوستش را کنده پر از کاه کرد و نزد شاه فرستاد.سپس پنددهنده به عادت همیشه نزد شاه آمد و گفتارش را تکرار کرد.
شاه به شگفت آمد و گفت:نامه چه شد؟گفت:فلانی مرا دید و از من خواست نامه را به او ببخشم.پس به او بخشیدم.شاه به وی گفت:او به من گفت که تو مرا بدبو میدانی؟گفت:من این حرف را نگفتهام،شاه گفت:پس چرا دستت را بر بینیات نهادی؟ پنددهنده گفت:فلانی(سخنچین)به من غذایی پر از سیر خورانید و من نمیخواستم که شما بوی بد آن را استشمام کنید و ناراحت شوید.
شاه گفت:راست میگویی به جای خود برگرد که آدم بد را بدیهایش کفایت کرد.
ابن سیرین گوید:بر هیچ کس در چیزی از امور دنیا حسد نبردم زیرا اگر او اهل بهشت باشد چگونه بر امر دنیا که در بهشت ناچیز است بر او حسد ببرم و اگر اهل دوزخ است پس چگونه بر امر دنیا بر او حسد ورزم در حالی که به دوزخ میرود.از یکی از بزرگان سؤال شد،آیا مؤمن حسد میبرد؟گفت:چه چیز فرزندان یعقوب را(که بر یوسف حسد بردند)از یادت برده است؟آری مؤمن حسد میبرد لیکن اندوه حسد اگر در سینهات باشد تا آثار آن به دست و زبان سرایت نکند به تو آسیبی نمیرساند.ابو دردا گوید:هر بندهای که از مرگ بسیار یاد کند شادمانی او کم و حسدش اندک میشود.و گویند:تمام مردم را میتوانم خشنود سازم مگر کسی که به نعمتی حسد میورزد،چرا که او
خشنود نمیشود مگر آنگاه که نعمت از بین برود.از این رو گفته شد.
کل العداوه قد یرجی مودّتها الا عداوة من عاداک من حسد (1)
یکی از حکیمان گوید:حسد زخمی درمانناپذیر است و حسود را همان که به او میرسد کفایت است.عربی بیابانی گفت:هیچ ظالمی را ندیدم که بسیار به مظلوم شبیه باشد،جز شخص حسود،چرا که،او نعمت تو را نقمت و عذاب خود میداند.بعضی از بزرگان گفتهاند:شخص حسود از مجالس جز نکوهش و خواری نصیبی ندارد،و از فرشتگان جز لعنت و کینه؛و از مردم جز بیتابی و اندوه بهرهای ندارد و در هنگام جان دادن دچار سختی و ترس و در موقف حساب(در قیامت)گرفتار رسوایی عقوبت میشود.»
(1)بدان که حسد فقط بر نعمت است و هرگاه خدا نعمتی به برادرت ارزانی کند تو نسبت به آن دو حالت داری:
یکی آن که از آن نعمت متنفّر باشی و زوال آن را بخواهی؛این حالت حسد نام دارد.بنا بر این تعریف حسد کراهت داشتن از نعمت(دیگران)و دوست داشتن زوال آن از صاحب نعمت است.
حالت دوم این که به نابودی نعمت علاقه نداشته باشی و از نعمت و دوام آن ناراحت نشوی ولی نظیر آن را برای خود بخواهی.این حالت غبطه نام دارد و گاه به آن منافست گویند.
گاه منافست حسد نامیده میشود و به عکس یعنی گاه بر حسد منافست اطلاق میشود و یکی از دو لفظ به جای دیگری به کار میرود،امّا پس از فهمیدن معنی منعی در نامگذاریها نیست.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مؤمن غبطه میبرد و منافق حسد میورزد». (2)امّا حالت اوّل در هر حال حرام است مگر
حسد در مورد نعمتی باشد که به کافر یا گنهکاری برسد و او از آن نعمت در فتنهانگیزی و بر هم زدن میان مردم و مردم آزاری استفاده کند؛در این صورت ناخوشایندی از آن نعمت و علاقه به نابود شدن آن بر تو زیانی ندارد،چرا که تو علاقه به نابودی آن از آن نظر که نعمت است نداری،بلکه از آن نظر که ابزار فساد است نابودیش را میخواهی و اگر از فساد آن مطمئن شوی از نعمت صاحب نعمت(کافر و فاجر)غمگین نمیشوی،و دلیل حرام بودن حسد روایاتی است که نقل کردیم،و این ناخوشایندی(از نعمت دیگری)خشمگین بودن در برابر قضای الهی است که او بعضی از بندگانش را بر بعضی برتری داده، بیآنکه زیانی به تو داشته باشد و به همین نکته قرآن کریم دارد،در این آیه: إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُوا بِها (1)و این شادمانی سرزنش است و حسد و شماتت و سرزنش لازم ملزوم هم هستند.خدای متعال فرموده: وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ کُفّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ (2)بنابراین قرآن خبر داده که علاقه کفّار به از بین رفتن نعمت ایمان نوعی حسد است،و فرموده: وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَما کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سَواءً (3)همچنین خدای متعال حسد برادران یوسف را نقل کرده و از آنچه در دل داشتند تعبیر(به حسد)فرموده و گفته است: إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلی أَبِینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ. اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ . (4)و چون از دوستی پدر یوسف نسبت به او بدشان میآمد از آن
1) (159) آل عمران/120:اگر نیکی به شما برسد ناراحت میشوند،و اگر حادثۀ ناگواری بر شما رخ دهد خوشحالی میکنند.
2) (160) بقره/109:بسیاری از اهل کتاب از روی حسد که در وجودشان ریشه دوانده دوست میداشتند شما را بعد از اسلام و ایمان به حال کفر بازگردانند.
3) (161) نساء/89:آنان دوست دارند که شما هم مانند آنان کافر شوید و با آنان برابر باشید.
4) (162) یوسف/8-9:هنگامی که(برادران)گفتند یوسف و برادرش(بنیامین)نزد پدر از ما محبوبترند در حالی که ما نیرومندتریم،مسلّما پدر ما،در گمراهی آشکار است! یوسف را بکشید یا او را به سرزمین دور دستی بیفکنید تا توجّه پدر فقط با شما باشد
ناراحت شدند و دوست داشتند آن محبّت از یوسف زوال پذیرد.پس یوسف را از نظر یعقوب پنهان ساختند؛و خدای متعال میفرماید: وَ لا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ . (1)یعنی از آن نعمت سینههاشان تنگ نمیشود و غمگین نمیشوند.پس خداوند آنها را برنداشتن حسد ستوده است،و خدای متعال در معرض انکار فرموده است: أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (2)و فرمود: کانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً تا آنجا که فرموده إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ (3)و در تفسیر گفته شده منظور از بغیا،حسدا میباشد،و نیز خدای متعال میفرماید: وَ ما تَفَرَّقُوا إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ (4)پس خداوند علم را نازل فرمود تا گردشان آورد و بر بندگی خود میان آنها الفت ایجاد کند و به آنها امر کرد که به وسیلۀ علم با هم الفت گیرند.پس به یکدیگر حسد بردند و با هم اختلاف کردند زیرا هر کدامشان میخواست تنها ریاست کند و گفتارش مقبول باشد؛پس بعضی از آنها بعضی دیگر را ردّ کردند.
ابن عباس گوید:یهودیان پیش از بعثت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) هرگاه با گروهی میجنگیدند در مناجات میگفتند:خدایا،به پیامبری که وعدۀ فرستادنش را به ما دادهای و به کتابی که بر ما نازل میکنی تو را میخوانیم که ما را یاری فرمایی،و یاری میشدند و چون پیامبر(صلی الله علیه و آله)از اولاد اسماعیل آمد او
1) (163) حشر/9:در دل خود نیازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمیکنند و آنها را بر خود مقدّم میدارند.
2) (164) نساء/54:یا این که به مردم(یعنی به پیامبر و خاندانش)در برابر آنچه خدا از فضلش به آنها بخشیده،حسد میورزند.
3) (165) بقره/212:مردم(در آغاز)یک دسته بیشتر نبودند(و تضادّی در میان آنها وجود نداشت،تدریجا جوامع و طبقات پدید آمدند)جز(گروهی از)کسانی که کتاب را دریافت داشته بودند و نشانههای روشن به آنها رسیده بود،به خاطر انحراف از حق و ستمگری،در آن اختلاف کردند.
4) (166) شوری/14:آنها پراکنده نشدند مگر بعد از علم و آگاهی،و این تفرقهجویی به خاطر انحراف از حق بود(و عداوت و حسد).
را شناخته و به او کافر شدند،پس خدای متعال فرمود: وَ کانُوا (مِنْ قَبْلُ)یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ تا آنجا که فرموده أَنْ یَکْفُرُوا بِما أَنْزَلَ اللّهُ بَغْیاً ای حسدا، (1)،بغی در آیه به معنای حسد است.
صفیّه دختر حیّی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)گفت:روزی پدر و عمویم از نزد شما پیش من آمدند پس پدرم به عمویم گفت:دربارۀ محمّد چه میگویی؟عمویم گفت:او همان پیامبری است که موسی(علیه السلام)به آمدنش بشارت داده است،عمویم گفت:
پس چه عقیده داری؟گفت:معتقدم که در دوران زندگی با او دشمنی ورزم» (2)این است حکم حسد در حرام بودن آن.
اما منافست(غبطه)حرام نیست،بلکه آن واجب است یا مستحبّ و یا مباح و گاه لفظ منافست بجای حسد و حسد بجای منافست به کار میرود،قثم بن عباس گفت چون او و فضل خواستند خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله)برسند و از او بخواهند که آن دو را مأمور جمعآوری زکات کند،هنگامی که علی(علیه السلام)به آنها فرمود:
خدمت پیامبر نروید که شما را به جمع زکات مأمور نمیسازد،در جوابش گفتند:این سخن تو نفاست است.به خدا پیامبر دخترش را به تو تزویج کرد و ما نسبت به تو به منافست نپرداختیم (3)این سخن که میگویی (پیامبر(صلی الله علیه و آله)شما را مأمور جمعآوری زکات نمیکند)حسدورزی است ولی ما در مورد ازدواجت با فاطمه حسد نورزیدیم.بنابراین منافست در لغت مشتق از نفاست است.و آنچه بر مجاز بودن منافست دلالت دارد گفتار خدای متعال
1) (167) این حدیث را ابو نعیم در الدّلائل از طریق عطا و ضحّاک از ابن عباس روایت کردهاند چنان که در در المنثور،ج 1،ص 88 آمده است و آیه در سورۀ بقره آیۀ 89 میباشد.
2) (168) این حدیث را ابن اسحاق در السیره نقل کرده گوید:حدّثنی ابو بکر بن محمد بن عمر بن حزم قال حدیث عن صفیّه فذکر نحوه و هو منقطع،المغنی،ابو بکر بن محمد بن عمر بن حزم برایم حدیث نقل کرد گفت حدیثی از صفیه است و نظیر آنچه در متن است نقل کرد و این حدیث منقطع است.
3) (169) این حدیث را مسلم در(صحیح،)ج 3،ص 118 روایت کرده و به جای قثم ربیعة بن حارث است.
است: وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ (1)و فرموده: سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ (2)و مسابقه آنجایی است که بیم فوت باشد و آن مانند دو بندهای هستند که به خدمت مولای خود بر یکدیگر سبقت میگیرند،زیرا هر یک بیتابی میکند که بر رفیق خود سبقت بگیرد و در نزد مولایش از مقامی برخوردار شود که او از آن برخوردار نمیشود،چگونه چنین نباشد در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله)به آن تصریح کرده و فرموده است:«حسد تنها در میان دو نفر است مردی که خدا به او مالی داده پس او را بر صرف آن مال در راه حقّ مسلّط ساخته است، و مردی که خدا به او دانشی داده و او به علم خود عمل میکند و به مردم میآموزد.» (3)آنگاه آن حضرت این مطلب را در حدیث ابو کبشۀ انصاری تفسیر کرده و گفته است:«مثل این امّت مثل چهار مرد است:مردی که خدا به او مالی و علمی داده و او در مورد مال خود به علمش عمل میکند و مردی که خدا به او علم داده ولی مالی به او داده نشده و میگوید!پروردگارا اگر مانند فلانی ثروتی میداشتم آن را در همان راهی مصرف میکردم که او صرف کرد.این دو گروه در پاداش برابرند[و این سخن از او نشان این است که دوست دارد ثروت رفیق خود را میداشت بیآن که دوست بدارد که نعمت او از بین برود.] (4)و مردی که خدا به او مالی داده و آن را در معصیت خدا خرج میکند،و مردی که خدا به او مالی نداده و میگوید:اگر برای من مانند فلانی ثروتی بود همان کارهای او را میکردم،این دو در گناه برابرند.» (5)پس نکوهش پیامبر(صلی الله علیه و آله)از این جهت است که شخص دوّم آرزوی معصیت کرده نه از این نظر که دوست داشته مانند او ثروت داشته باشد؛در این صورت کسی که در
1) (170) مطفّفین/26:و در این نعمتهای بهشتی باید رغبتکنندگان بر یکدیگر سبقت بگیرند.
2) (171) حدید/21:بر یکدیگر سبقت بگیرند برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان.
3) (172) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4208 از حدیث عبد الله بن مسعود روایت کرده است.
4) (173) عبارت داخل کروشه از مؤلف(غزالی)است که برای توضیح ذکر کرده است.
5) (174) این حدیث را ابن ماجه در باب نیّت به شمارۀ 4228 روایت کرده است.
نعمتی بر دیگری غبطه میبرد و نظیر آن را برای خود میخواهد،گناهی ندارد تا زمانی که زوال نعمت را از صاحب نعمت دوست ندارد و از دوام نعمت برای او ناراحت نباشد،آری اگر این نعمت نعمت دینی واجب مانند ایمان و نماز و زکات باشد این منافست واجب است و آن این است که دوست بدارد در اینها مثل او باشد،چون اگر آن را دوست نداشته باشد راضی به معصیت شده و آن حرام است؛و اگر نعمت از فضائل باشد مانند بخشیدن اموال در مکارم و صدقات منافست در آنها مستحبّ است،و اگر نعمتی است که به صورت مباح از آن برخوردار میشود منافست در آن مباح است و تمام این موارد بازگشت به این دارد که شخص حسود میخواهد با شخص مورد حسد برابر باشد و در نعمت به او ملحق شود و در او ناخوشایندی از نعمت محسود وجود ندارد و در زیر سایۀ این نعمت دو چیز است:یکی راحت بودن صاحب نعمت و دیگری پیدایش نقصان در دیگری و محرومیّت او از آن نعمت در حالی که او نمیخواهد از داشتن آن نعمت محروم باشد بلکه برابری خود با صاحب نعمت را دوست میدارد.
و گناهی نیست بر کسی که محرومیّت و عقبماندگی خود را در کارهای مباح نمیخواهد؛بدون شک این امر از فضیلت انسان میکاهد و با زهد و توکّل و رضا منافات دارد،و مانع رسیدن به مقامات بلند میشود،لیکن این کار موجب معصیت نیست در اینجا نکتهای ظریف و دشوار نهفته است که شخص حسود هرگاه از رسیدن به مانند آن نعمت نومید شود در حالی که کراهت دارد از آن نعمت محروم باشد ناگزیر مایل است که این نقصان برطرف شود و نقصان نعمت به دو صورت برطرف میشود یا با رسیدن حسود به مثل آن نعمت یا زوال نعمت از شخص مورد حسد و چون یکی از دو راه بسته شود قلب تمایل به راه دیگر پیدا میکند تا آنجا که هرگاه شخص مورد حسد از نعمت محروم شود نزد او از دوام نعمت مطلوبتر است،زیرا با زوال نعمت از محسود محرومیّت و عقب افتادگی حسود برطرف میشود و دیگری بر او مقدم نمیشود و تقریبا هیچ قلبی از این حالت خالی نیست اگر چه به صورتی است که اگر کار به او محوّل
شود و به اختیار او باشد،البتّه در محروم ساختن صاحب نعمت از نعمت سعی خواهد کرد.در این صورت به حسدی نکوهیده گرفتار آمده است،اگر چه تقوا او را از سعی در زوال نعمت از محسود منع کند.پس از آنچه در طبع خود مییابد که با زوال نعمت از محسود منع کند.پس از آنچه در طبع خود مییابد که با زوال نعمت از محسود راحت میشود آنگاه معاف و معذور است که زوال نعمت محسود را از نظر عقلی و دینی نخواهد و شاید مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله) از حدیث همین باشد که فرمود:«سه خصلت است که مؤمن از آن خلاصی ندارد:حسد،گمان بد،و فال بد زدن سپس فرمود:برای انسان از این خصلتها راه رهایی وجود دارد به این ترتیب که هرگاه حسد بردی ستم مکن.» (1)یعنی اگر در دلت چیزی(حسد)یافتی به مقتضای آن عمل مکن بعید است که آدمی بخواهد در رسیدن به نعمت خود را به برادرش برساند امّا از آن عاجز آید آنگاه از آن تمایل دست بردارد و زوال نعمت برادر را بخواهد؛چون ناگزیر با دوام نعمت محسود او را برتر از خود احساس میکند و این درجه از منافست که توأم با حسد است حرام است و سزاوار است در آن احتیاط شود،چرا که محلّ خطر است و هیچ انسانی غالبا در میان بستگان و آشنایان خود بالاتر از خود میبیند که دوست دارد با او برابر باشد و اگر از ایمان قوی و تقوا برخوردار نباشد، ممکن است این آرزوی برابری او را به حسد ممنوع بکشاند و هرگاه محرّک او ترس از تفاوت داشتن با دیگران و آشکار شدن نقصانش نسبت به دیگران باشد به حسد نکوهیده کشیده میشود و طبع انسان متمایل به زوال نعمت از برادرش میشود تا اگر خود نمیتواند با دستیابی به نعمت همتراز او شود با زوال نعمت محسود با او برابر شود و این هرگز مجاز نیست،بلکه حرام است خواه در اهداف دینی باشد یا دنیوی.ولی به خواست خدا تا به مقتضای آن عمل نکرده است بخشوده میشود و این که در نفس خود از زوال نعمت کراهت دارد برایش کفّاره است.این بود حقیقت حسد و احکام آن.
1) (175) این حدیث را طبرانی روایت کرده و در سند حدیث اسماعیل بن قیس انصاری است و او ضعیف است چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 78،آمده است.
اما درجات حسد چهار است:اوّل این که زوال نعمت را از محسود بخواهد،اگر چه نعمت به وی نرسد و این کمال پلیدی است.دوّم این که به خاطر میل به نعمتی که در دست محسود است زوال آن را میخواهد؛مانند این که به خانۀ خوب یا زن زیبا یا حکومت نافذ و گستردهای که دیگری به آن رسیده است حسد ورزد و دوست داشته باشد که او نیز از چنان نعمتی برخوردار باشد.نه آن که زوال آن را بخواهد و نداشتن آن نعمت برایش ناخوشایند باشد نه این که چرا دیگری از آن برخوردار است.سوّم این که عین آن نعمت را نخواهد بلکه نظیرش را برای خود بخواهد،و اگر از به دست آوردن نظیر آن ناتوان شود زوالش را از محسود دوست بدارد تا تفاوت میان آن دو آشکار نشود.چهارم این که نظیر نعمت محسود را برای خود بخواهد و اگر به دست نیاورد زوال نعمت را از محسود نمیخواهد و این قسم آخر(چهارم)اگر در مورد دنیا باشد مورد عفو است و اگر در مورد دین باشد مستحبّ است،و در قسم سوّم،هم مورد نکوهیده و هم غیر نکوهیده وجود دارد؛و قسم دوّم سبکتر از سوّم است و اوّلی نکوهیدۀ محض است و قسم دوّم از باب مجاز حسد نامیده شده ولی نکوهیده است خدای متعال فرمود: وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلی بَعْضٍ (1)از این رو آنگاه که شخص حسود نظیر نعمتی را که محسود دارد آرزو میکند عملش نکوهیده نیست،امّا عین آن نعمت را آرزو کردن نکوهیده است.
(1)امّا عامل منافست دوستی چیزی است که در آن حسد میورزد.اگر منافست در امر دینی باشد عامل آن محبّت خدای متعال و بندگی اوست،و اگر امری دنیوی باشد عامل آن محبّت مباحهای دنیا و برخورداری از نعمتهای آن است.ما اکنون در حسد نکوهیده بحث میکنیم.به راستی راههای ورود حسد بسیار است
1) (176) نساء/32:برتریهایی را که خداوند نسبت به بعضی از شما بر بعضی دیگر قرار داده آرزو نکنید.
ولی تمام آنها در هفت عامل منحصر میشود:دشمنی،عزّت طلبی،تکبّر، تعجّب،ترس از فوت شدن هدفهای مطلوب،علاقۀ به ریاست،پلیدی نفس و بخل آن.حسود یا نعمت را بر محسود نمیپسندد،چون دشمن اوست،پس خیر او را نمیخواهد،و این اختصاص به اقران و همگنان ندارد بلکه شخص پست ممکن است به شاه حسد برد به این معنا،که زوال نعمت او را دوست بدارد چون به سبب بدرفتاری شاه با او یا با یکی از دوستان،او دشمن سلطان است،و یا از آن جهت است که میداند بر نعمت خود نسبت به او تکبّر خواهد ورزید و حسود طاقت تحمّل تکبّر و فخرفروشی محسود را به سبب عزّت نفس خود ندارد و مقصود از عزّت طلبی همین است،و یا طبیعت حسود این است که بر محسود تکبّر میکند و زوال نعمت او را میخواهد و مقصود از تکبّر همین است،و یا نعمت شخص محسود بسیار و مقام او بزرگ است و حسود از رسیدن محسود به چنین نعمتی،در شگفت میشود و مقصود از تعجّب همین است،و یا میترسد به وسیلۀ رسیدن نعمت به محسود هدفهایش را از دست بدهد،به این جهت محسود به وسیلۀ نعمت خود مانع اهداف حسود میشود،و یا ریاستی را دوست میدارد که اساس آن اختصاص داشتن محسود به نعمتی است که در آن نعمت با حسود برابر نمیباشد،و یا هیچ کدام از اینها نیست،بلکه به خاطر پلیدی نفس است به طوری که اگر به بندگان خدا خیری برسد.بخل میورزد و ناگزیر این عوامل باید شرح داده شود.
عامل اوّل دشمنی و کینه است و آن شدیدترین عامل حسد است،زیرا کسی که به هر دلیلی آزار دیده و با هدفش به هر صورتی مخالفت شده بر آزاردهنده خشمگین میشود و به دل او را دشمن میدارد و کینه در دل او جایگزین میشود و مقتضای کینه تشفّی و انتقام گرفتن است،و اگر نتواند از دشمن شخصا انتقام بگیرد دوست دارد که با گذشت زمان از او انتقام بگیرد،و بسا که(در صورت عجز از انتقام)به بزرگواری خود در پیشگاه خدا انتقام را به خدا واگذارد،و هرگاه به دشمن او مصیبتی برسد شادمان شود و آن را تلافی و
انتقامی از سوی خدا در برابر دشمنی با او بداند که به همان سبب آن بلا به او رسیده است و هرگاه نعمتی به دشمن برسد از آن ناراحت شود،زیرا خلاف مقصود و انتظار اوست و بسا که بر او آشکار شود که در پیشگاه خدا منزلتی ندارد،چرا که خدا از دشمنش که او را اذیّت کرده انتقام نگرفته است بلکه به او نعمت ارزانی داشته است.خلاصه حسد با کینه و دشمنی ملازم است و کمال پرهیزگاری آن است که آدمی به دشمن خود ستم نکند و آن را ناخوشایند بداند،یا نسبت به انسانی که دشمن اوست،در نظرش بدحالی و خوشحالی او یکسان باشد امّا این حالت ممکن نیست و این حالت همان است که خدا کفّار را به آن توصیف کرده یعنی حسد به سبب دشمنی،زیرا خداوند متعال میفرماید: وَ إِذا لَقُوکُمْ قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ. إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ (1)و همچنین فرمود: وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ. (2)چنین حسدی که عامل آن دشمنی باشد گاه به نزاع و کشتار میانجامد و تمام عمر حسود در از بین بردن نعمت از راه مکر و حیله و سخن چینی و پردهدری و نظیر آنها میگذرد.
عامل دوّم عزّت طلبی است و آن این است که بر او گران میآید که دیگری بالاتر از او باشد؛پس هرگاه یکی از همگنانش به حکومتی یا علمی یا مالی برسد بیم دارد که بر او تکبّر کند در حالی که او طاقت تکبّر او را ندارد و نمیتواند خودستایی بیجا و فخرفروشی او را تحمّل کند.بنابراین غرض حسود تکبّر ورزیدن خودش نیست،بلکه هدفش دفع تکبّر محسود است چرا که حسود به برابری با محسود راضی است ولی به برتری او بر خود راضی نیست.
1) (177) آل عمران/119-120:و هنگامی که شما را ملاقات میکنند(به دروغ)میگویند ایمان آوردهایم،امّا هنگامی که تنها میشوند از شدّت خشم بر شما سرانگشتان خود را به دندان میگزند،بگو بمیرید با همین خشمی که دارید،خدا از(اسرار)درون سینهها آگاه است.
2) (178) آل عمران،118:آنها دوست دارند شما در زحمت و رنج باشید(نشانههای)دشمنی از دهان آنها آشکار است.
عامل سوّم تکبّر است یعنی در طبیعت حسود است که بر محسود تکبّر ورزد و او را کوچک شمرده به خدمت خود در آورد و از او انتظار اطاعت و پیروی از اهدافش را داشته باشد و هرگاه محسود به نعمتی برسد بیم دارد که محسود تکبّر او را تحمّل نکند و خود را بالاتر از آن بداند که پیرو او شود یا بسا که خود را با او برابر سازد یا بالاتر از او بداند و به حالت تکبّر برگردد،پس از این که نسبت به او تکبّر میورزیده است،و حسدورزی بیشتر کفّار نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از تکبّر و تعزّز نشأت میگرفت چرا که میگفتند:چگونه نوجوانی یتیم بر ما مقدّم شود و چگونه در برابر او سر تعظیم فرود آوریم از این رو گفتند: لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (1)یعنی هرگاه مدّعی نبوّت شخص بزرگی باشد بر ما گران نمیآید که در برابرش تواضع کرده و پیرو او شویم،و خدای متعال در حالی که گفتار قریش را وصف میکند میفرماید: أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنا (2)مانند کوچک شمردن آنها و تکبّر نسبت به آنهاست.
عامل چهارم تعجّب است چنان که خداوند از امّتهای گذشته خبر داده که گفتند: ما أَنْتُمْ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا (3)و گفتند: أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنا (4)و گفتند: وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ (5)پس تعجّب کردند که بشری مانند خودشان از سوی خدا به درجۀ رسالت و وحی و قرب ربوبی برسد؛از این رو به او حسد بردند و زوال نبوّت را دوست داشتند و نمیخواستند کسی که در آفرینش مانند آنهاست برتر از آنها باشد نه به این قصد که تکبّر ورزند و طالب ریاست باشند و از روی دشمنی خواستار تقدّم بر او باشند و یا عامل
1) (179) زخرف،31:(و گفتند)چرا این قرآن بر مرد بزرگی(مرد ثروتمندی)از این دو شهر (مکّه و طائف)نازل نشده است؟!و به درّ المنثور،ج 6،ص 16،رجوع کنید.
2) (180) انعام/53:آیا اینها هستند که خداوند از میان ما(برگزیده و)بر آنها منّت گذارده.
3) (181) یس/15:شما جز بشری همانند ما نیستید.
4) (182) مؤمنون/47:آیا ما به دو انسان همانند خودمان ایمان بیاوریم.
5) (183) مؤمنون/34:و اگر از بشری همانند خودتان اطاعت کنید مسلما زیانکارید.
دیگری از باقی عوامل؛و با تعجّب گفتند: أَ بَعَثَ اللّهُ بَشَراً رَسُولاً (1)و گفتند:
لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ (2)پس خدای متعال فرمود: أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلی رَجُلٍ مِنْکُمْ (3).
عامل پنجم بیم از فوت شدن هدفهاست و این قسم اختصاص به دو فرد دارد که در یک هدف با هم رقابت دارند چرا که هر کدام نسبت به رفیقش در مورد نعمتی که به او کمک کند تا تنها به مقصد برسد حسد میورزد و از این جنس است حسدورزی دو هوو در رقابتی که به مسائل زناشویی مربوط میشود و حسدورزی برادران در رقابت یکدیگر برای جا گرفتن در دل والدین تا با آن به اهدافی چون مال و عزیز شدن دست یابند،و همچنین است حسدورزی دو شاگرد نسبت به یک استاد برای رسیدن به مقامی در دل استاد و حسدورزی ندیمان و خاصّان شاه در جا پیدا کردن در قلب شاه تا با آن به مقام و ثروت برسند،همچنین است حسدورزی دو واعظ در یک شهر که یکدیگر را دفع میکنند هرگاه هدفشان رسیدن به مال یا پذیرفته شدن سخن آنان نزد مردم آن شهر باشد.همچنین است حسدورزی دو عالم که یکدیگر را دفع میکنند و این سخن نسبت به گروهی از فقیه نمایان انحصار طلب صادق است چرا که هر کدامشان میخواهد در دل افراد جایی به دست آورد تا به اغراض خودش برسد.
عامل ششم عشق به ریاست و جاهطلبی است،بیآن که به وسیلۀ آن به هدفی برسد؛مانند مردی که میخواهد در فنّی از فنون بینظیر باشد.در صورتی که بر چنین شخصی عشق به ستایش شدن غالب آید،شادمانی از آنچه بدان ستوده میشود او را بر آن وادارد که تصوّر کند یگانۀ روزگار و انسانی بینظیر است،و هرگاه بشنود که در دورترین نقاط جهان برایش همانندی است
ناراحت شود و مرگش را دوست بدارد یا زوال نعمت را از او بخواهد،نعمتی که به وسیلۀ آن در مقام با او مشارکت دارد،مانند شجاعت یا علم یا عبادت یا صنعت یا زیبایی یا ثروت،یا دیگر صفاتی که او در آنها یگانه و از آن شادمان است و عامل این عشق به زوال نعمت از محسود نه عداوت است و نه تکبّر و تعزّز بر محسود و نه بیم از دست فن هدف،بلکه تنها ریاست طلبی است و ادّعای یگانه بودن در آن رفتن و این غیر از آن جاه طلبی و محبوب القلوب بودنی است که در میان بعضی از علما وجود دارد تا با آن به اهدافی جز ریاست برسند.علمای یهود معرفت به پیامبر(صلی الله علیه و آله)را انکار میکردند و از بیم آن که مبادا ریاستشان از بین برود به آن حضرت ایمان نمیآوردند و میترسیدند که اگر علمشان بر طرف شود کسی از آنها پیروی نخواهد کرد.
عامل هفتم پلیدیهای نفس و بخل شدید آن در کارهای خیر نسبت به بندگان خداست.کسانی را مییابیم که به ریاست طلبی و تکبّر و ثروت خواهی سرگرم نیستند،امّا هرگاه از حال خوب بندهای از بندگان خدا و نعمتهایی که خدا به او داده تعریف شود بر آنها گران میآید.و هرگاه پریشانی کارهای مردم و بختبرگشتی آنها و به مقصد نرسیدن و تیرگی زندگانی مردم تعریف شود از آن شادمان میشوند.بنابراین چنین اشخاصی همواره بختبرگشتی دیگران را دوست دارند و در مورد نعمتهایی که خدا به بندگانش ارزانی داشته بخل میورزند.گویی این صاحبان نعمت آن نعمتها را از ملک و خزانههای شخصی حسود میگیرند.گویند:بخیل کسی است که به مال خودش بخل میورزد و صاحب بخل شدید کسی است که به مال دیگران بخل میورزد و این دوّمی به نعمتهایی که خدا به بندگانش داده که میان آنها و شخص حسود هیچ دشمنی و ارتباطی نیست بخل میکند.چنین بخلی انگیزۀ آشکاری جز پلیدی نفس و پستی طبع ندارد،و بخل در سرشت او قرار دارد،و درمان آن دشوار است زیرا حسدی که با دیگر انگیزهها ثابت میشود عوامل آن عارضی است و احتمال میرود که از بین برود ولی بخلی که یاد شد فطری است و هیچ عامل
عارضی ندارد از این رو از بین رفتن و زوال آن مشکل است،چون بر حسب عادت زوال آن محال به نظر میرسد.این بود انگیزههای حسد،و گاه بعضی از این عوامل یا بیشتر آنها یا تمامش در یک شخص جمع میشود و بدین سبب حسد به گونهای قوی میشود که با وجود آن،شخص نمیتواند حسد را پنهان دارد بلکه پردۀ اجمال و ابهام را میدرد و دشمنی را آشکار میسازد و در بیشتر حسدورزیها بعضی از این عوامل جمع میشود و کمتر اتفاق میافتد که در حسدورزی یک عامل از عوامل یاد شده وجود نداشته باشد».
(1)در میان همگنان و برادران و پسرعموها و خویشاوندان و کمی و ضعف آن در دیگران باید دانست هر چه عوامل یادشدۀ حسد در میان قومی بیشتر باشد حسد در بین آنها رواج بیشتری خواهد داشت به عبارت دیگر حسد در میان گروهی قوّت مییابد که بیشتر این عوامل در آنها جمع و آشکار شود،زیرا یک فرد ممکن است حسد بورزد چرا که از پذیرش تکبّر(دیگران)امتناع دارد و نسبت به او حسد میورزد چون دشمن است و متکبّر و دیگر موجبات حسد که در محسود وجود دارد این عوامل حسد تنها در میان گروههایی زیاد میشود که عوامل ارتباط آنها را در مجالس خطا به گرد میآورد و با هدفهایی در آن مجالس وارد میشوند.بنابراین هرگاه یک نفر در هدفی با رفیق خود مخالفت ورزد طبیعتا آن رفیق ناراحت و نسبت به او دشمن میشود و کینه در دلش جای میگیرد در این صورت است که میخواهد او را کوچک بشمارد و بر او تکبّر ورزد و مخالفت او را با هدف خود تلافی کند و کراهت دارد که محسود از نعمتی که او را به اهدافش میرساند برخوردار باشد و تمام این عوامل به ایجاد حسد کمک میکنند زیرا میان دو شخص در دو شهر دور از هم و نیز دو محلّه دور دست پیوند و رابطهای نیست از این رو میان آن دو حسادتی هم وجود ندارد،آری
هرگاه در یک مسکن یا بازار یا مسجد و مدرسهای وارد شوند که اهدافشان در آن جاها مخالف یکدیگر است از مخالفت هدف دشمنی و نفرت برانگیخته میشود و دیگر عوامل حسد از آن نشأت میگیرد از این رو میبیند که عالم با عابد حسد نمیورزد بلکه با عالم حسد میورزد و عابد به عالم بخل نمیکند بلکه به عابد حسد میورزد و تاجر به تاجر،و کفّاش به کفّاش حسد میبرد نه به بزّاز مگر به خاطر عامل دیگری که غیر از اشتراک حرفه است،و شخص به برادرش و پسر عمویش بیش از بیگانگان حسد میبرد و زن به هووی خود و قبیله شوهرش بیشتر از مادر شوهر و خواهر شوهرش حسد میبرد،زیرا اهداف این گروهها با یکدیگر متفاوت است مثلا هدف بزّاز غیر از هدف کفّاش است و در هدفها با هم مزاحمتی ندارند زیرا هدف بزّاز ثروت است و ثروت را به دست نمیآورد مگر حریفان بسیار داشته باشد و در تحصیل ثروت بزّاز دیگر با او نزاع دارد چرا که حریف بزّاز را بزّاز طلب میکند نه کفّاش،و مزاحمت بزّاز مجاور با او بیش از بزّازی است که در طرف دیگر بازار و دور از اوست پس ناگزیر حسدش به همسایه بیشتر است،و همچنین شخص شجاع به شجاع حسد میبرد نه به عالم چرا که هدفش این است که به شجاعت یاد شود و به آن شهرت یابد و در آن یگانه شود،و عالم در این هدف با شجاع مخالفت ندارد همچنین عالم به عالم حسد میبرد نه به شجاع،و حسد واعظ به واعظ بیش از حسد به فقیه و طبیب است زیرا مزاحمت دو عالم بر یک هدفی است که محدودتر از مزاحمت واعظ با صنف دیگر است.
بنابراین ریشۀ این حسدورزیها دشمنی است و ریشۀ دشمنی مخالفت در یک هدف است و یک هدف میان دو شخص دور از یکدیگر جمع نمیشود از این رو حسد در میان دوستان و بستگان و نزدیکان بیشتر است،آری کسی که حرص بسیار دارد و دوست دارد که در تمام اطراف عالم به آنچه دارد مشهور شود به تمام کسانی که در عالم هستند و در آن خصلتی که مایۀ افتخار اوست با وی شریکند هر چند دور باشند حسد میورزد و ریشۀ تمام این حسدورزیها
دوستی دنیاست زیرا دنیاست که مورد حسد متزاحمان واقع میشود و بر افراد مزاحم تنگ میآید،ولی در آخرت چون حسد وجود ندارد تنگی وجود ندارد، و مثل آخرت مانند نعمت علم است.پس ناگزیر کسی که شناخت خدای متعال و صفات او و فرشتگان و پیامبران و حقیقت زمین و آسمانش را دوست بدارد به دیگری حسد نمیبرد هرگاه آن را نیز بشناسد چرا که معرفت بر عارفان تنگ نمیآید بلکه یک میلیون عالم میدانند و از شناخت آن شاد میشوند و از آن لذّت میبرند و از لذّت بردن دیگران(از علم و معرفت)لذّت دیگری کاسته نمیشود بلکه با بسیاری عارفان انس و علاقه و نتیجۀ بهره رساندن و بهره بردن بیشتر میشود از این رو در میان علمای دین حسدورزی نیست زیرا هدف آنان شناخت خدای متعال است و آن دریای وسیعی است که در آن تنگنایی وجود ندارد،و هدف علمای دین رسیدن به منزلتی در پیشگاه خدای سبحان است و آنچه در پیشگاه خدا وجود دارد نیز تنگنایی نیست زیرا مهمترین نعمت از نعمتهای موجود در پیشگاه خدای سبحان لذّت دیدار اوست و در آن مزاحمت و ممانعتی نیست و نگرش بعضی از نگرندگان مانع نگرش دیگران نمیشود بلکه هر چه تماشاگران جمال حق بیشتر باشند انس بیشتر میشود.
آری هرگاه هدف علما از علم مال و مقام باشد نسبت به یکدیگر حسد میبرند چرا که مال جسم است و وجود خارجی دارد و هرگاه در دست یک نفر قرار گیرد دست دیگران از آن تهی میشود و معنای مقام،مالک شدن بر دلهاست و هرگاه دل شخصی پر از تعظیم عالمی شود از تعظیم عالم دیگر یا بکلّی روی گردان میشود یا ناگزیر از تعظیم او کاسته میشود و این عامل حسدورزی است،ولی هرگاه دلی پر از فرح به شناخت خدای متعال شود مانع از آن نمیشود که دل دیگری نیز از آن پر شود و به آن شاد شود،بنابراین فرق میان علم و مال این است که مال در اختیار کسی قرار نمیگیرد تا آنگاه که از دست دیگری خارج نشود در حالی که علم در قلب عالم ثابت است و با آموختن آن در قلب دیگری جایگزین میشود بیآن که از قلب دیگری خارج گردد،و مال
جسم است و وجود خارجی دارد و پایانپذیر است پس اگر انسان تمام آنچه را روی زمین است مالک شود پس از آن مالی باقی نمیماند تا دیگری آن را مالک شود ولی علم بیپایان است و دستیابی به تمام آن قابل تصوّر نیست،بنابراین کسی که نفس خود را عادت دهد تا در شکوه و عظمت و باطن زمین و آسمان خدا بیندیشد در ذائقه جان او گواراتر از هر نعمتی است و این نعمتی است که دیگری از آن ممنوع نشده و مورد تزاحم نمیباشد بنابراین در دلش نسبت به هیچ مخلوقی حسد وجود ندارد زیرا اگر دیگری نیز همان شناخت وی را به دست بیاورد از لذّت او کاسته نمیشود بلکه با انس گیری به او لذّتش بیشتر میشود پس لذّت اینان در مطالعه کردن شگفتیهای آفرینش همواره بیشتر از لذّت کسی است که به درختان و بستانهای بهشت با چشم ظاهری مینگرد،زیرا نعمتهای عارف و باغ او شناخت صفات ذات خداست که از زوال آن مطمئن است و همچنان میوههای آن را میچیند،و دل و جان او از میوۀ دانش خودش تغذیه میکند و این میوه قطع و منع نمیشود،بلکه چیدههای آن نزدیک است.
بنابراین او اگر چه چشم ظاهر خود را ببندد روحش همچنان در باغی والا و بوستانهای درخشان شاد میشود پس اگر کثرت عارفان فرض شود به هم حسد نمیبردند بلکه چنان خواهد بود که خدای متعال دربارۀ آنها فرموده است: وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ (1)این است حال آنها در حالی که در دنیاست پس چه گمان میبرید به آنها آنگاه که پرده بر طرف شود و محبوب را در آخرت ببینند در این صورت در بهشت حسدورزی وجود ندارد و در میان بهشتیان در دنیا نیز حسدورزی تصوّر نمیشود چرا که در بهشت تنگنا و تزاحمی نیست و آن جز با شناخت خدا که در آن در دنیا نیز تزاحم نیست به دست نمیآید بنابراین بدیهی است که بهشتیان در دنیا و آخرت از حسد به دورند،بلکه حسد از صفات کسانی است که از وسعت میدان علیین
1) (187) حجر/47:هرگونه غلّ(حسد و کینه و عداوت و خیانت)از سینۀ آنها بر میکنیم(و روحشان را پاک میکنیم)در حالی که همه برادرند و بر سریرها روبروی یکدیگر قرار دارند.
به تنگنای سجین دور شدهاند،از این رو شیطان به آن نامیده شده است و در صفات او نقل کرده که بر آدم حسد برد چه او اختصاصا(از سوی خدا) برگزیده شد و چون شیطان به سجده فرا خوانده شد تکبّر ورزید و معصیت و سرپیچی کرد،بنابراین دانستید که حسد فقط آنجا قابل تصوّر است که انسانها چیزی را قصد کنند که همۀ آنها نمیتوانند به آن برسند از این رو مردم را نمیبینی که در نگاه کردن به آسمان زیبا به هم حسد برند ولی در دیدن بستانهایی که جزء ناچیزی از زمین است به یکدیگر حسد میورزند،و تمام زمین با این که نسبت به آسمان چیزی به حساب نمیآید ولی کرانههایش فراخ و برای تمام چشمها کافی است از این رو هرگز در آن حسدورزی و تزاحمی نیست، پس لازم است که بینا باشی و به نفس خویش مهربان که نعمتی را بطلبی که مزاحمتی در آن نباشد و لذّتی را بجویی که به تیرگی نگراید و این نعمت و لذّت در دنیا یافت نمیشود مگر با شناخت خدای متعال و صفات و کارها و شگفتیهای حقیقت آسمانها و زمین او،و این نعمت در آخرت نیز به دست نمیآید جز با همین معرفت،پس اگر به شناخت خدا علاقهمند نیستی و لذّت آن را احساس نمیکنی در نتیجه دچار سست رأیی و بیمیلی شدی عذرت پذیرفته است به این جهت،شخص زن صفت و عنّین علاقهای به لذّت آمیزش با زنان ندارد و نیز کودک علاقه به لذّت حکومت ندارد چرا که این لذّتها ویژۀ مردان است نه کودکان و مخنّثان،همچنین لذّت معرفت خدا نیز مخصوص مردانی است که آن را دریابند: رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ (1)و جز آن مردان کسی به این لذّت علاقه ندارد زیرا علاقه و شوق پس از چشیدن است و هر کس نچشد نشناسد و هر که نشناسد شایق نمیشود و هر که شایق نشد نمیخواهد و هر که نخواهد در نمییابد و هر که در نیابد با محرومان در اسفل السافلین میماند: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ
1) (188) نور/37:مردانی که نه تجارت و نه معامله،آنها را از یاد خدا غافل نمیکند.
(1)بدان که حسد از بیماریهای مهمّ دلهاست و بیماریهای دل جز با علم و عمل درمان نمیپذیرد.
علمی که برای بیماری حسد مفید است این است که انسان یقین کند حسد در دنیا و آخرت برایش ضرر دارد و هرگاه با بینش به این حقیقت برسد و دشمن نفس خود و دوست دشمنش نباشد ناگزیر از حسد فاصله میگیرد،امّا این که حسد از نظر دینی به ضرر انسان است بدین سبب است که حسود با حسد خود در برابر قضای الهی خشمگین شده و نعمت خدا را که در میان بندگانش تقسیم کرده و عدالت او را که در عالم با حکمت پنهان خود ایجاد کرده نمیپسندد و آن را زشت میشمارد و این جنایتی در کاسه چشم توحید و خار و خاشاکی در چشم انسان است زیرا جنایتی که حسود به وسیلۀ حسد بر دین وارد میکند او را بسنده است علاوۀ بر آن نسبت به یکی از مردان مؤمن نیز خیانت کرده و خیر خواهی او را رها ساخته است و از اولیای خدا و پیامبرانش که خوبی را برای بندگان خدا دوست میدارند مفارقت کرده است و با ابلیس و دیگر کافران که گرفتاریها و زوال نعمت از مؤمنان را دوست دارند مشارکت کرده است،و این خلقها پلیدیهایی است در دل که حسنات دل را میخورد چنان که آتش هیزم خشک را میخورد و آن را از بین میبرد چنان که شب روز را از بین میبرد.
امّا این که حسد بر ضرر دنیای انسان است:برای این است که انسان از حسد بردن خود رنج میبرد و از آن در عذاب است و همواره در رنج و اندوه است زیرا خدا نعمتهایی را به دشمنان حسود افاضه میکند و او همچنان در برابر
1) (189) زخرف/36:هر کس از یاد خدا رویگردان شود شیطانی را به سراغ او میفرستیم و همواره قرین او باشد.
هر نعمت خدادادی که میبیند رنج میبرد و از هر بلایی که از آنها دفع میشود ناراحت میشود بنابراین همواره اندوهگین است و دل او پراکنده و جانش در تنگناست همان طوری که برای دشمنش میخواهد و دشمن برای او میخواهد پس وی رنج دشمنش را طالب است اما برای خود رنج و اندوه نقد مهیّا ساخته است و با حسدورزی حسود نعمت محسود از بین نمیرود و اگر وی به قیامت و حساب آن روز ایمان ندارد زیرکی ایجاب میکند که اگر عقل دارد از حسد به خاطر ناراحتی قلب و بد بودن و نفع نداشتن آن بپرهیزد،و چگونه چنین نکند در حالی که تو از عذابهای سخت ناشی از حسد در آخرت آگاه است و چه شگفت است که شخص عاقل بدون فایده خود را در معرض خشم خدا قرار دهد با این که ضرر و رنج نیز دارد و بدون فایده دین و دنیای خود را تباه میسازد امّا این که بر شخص محسود ضرر دینی و دنیوی ندارد روشن است زیرا نعمت با حسد حسود از او زوال نمییابد بلکه اقبال و نعمتی که خدا برایش مقدّر فرموده تا هر زمان که خدا خواسته باید ادامه یابد بنابراین برای رفع آن چارهای وجود ندارد بلکه: کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ ،و لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ، از این رو پیامبری از پیامبران از حکومت ستمگری که بر مردم مسلّط شده و آنها را آزار میداد به خدا شکایت کرد خداوند به آن پیامبر وحی کرد از پیش او بگریز تا دوران حکومتش سپری شود یعنی دورانی که من در ازل مقدّر کردهام تغییرپذیر نیست پس صبر کن تا مدّتی که قضا دوام اقبال او را تعیین کرده بگذرد و تا به وسیلۀ حسد نعمت از بین نرود بر محسود در دنیا ضرری نمیرسد و در آخرت نیز بر او گناهی نیست.
شاید بگویی:ای کاش با حسد من نعمت از شخص محسود زوال یابد،ولی این سخن کمال نادانی است زیرا بلایی است که در درجۀ اول برای خودت خواستهای چرا که تو نیز دشمنی داری که به تو حسد ورزد و اگر با حسد نعمت زوال یابد نعمت خدا برای تو و دیگران باقی نمیماند و نعمت ایمان نیز باقی نمیماند زیرا کافران نسبت به مؤمنان بر ایمانشان حسد میبرند خدای متعال
میفرماید: وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ وَ ما یُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ (1)زیرا آنچه حسود میخواهد نمیشود،آری او به میل خود برای دیگران گمراهی میخواهد چرا که ارادۀ کفر نیز کفر است،پس هر که با حسد زوال نعمت را از محسود بخواهد گویی قصد کرده است که نعمت ایمان با حسد کفّار و همچنین دیگر نعمتها زوال یابد،و اگر بخواهی که با حسد تو نعمت از مردم زائل شود ولی نعمت با حسد دیگران از تو زوال نیابد چنین آرزویی کمال نادانی و حماقت است زیرا هر یک از حسودان احمق نیز میخواهند که چنین باشند(با حسد آنها نعمت دیگران از بین برود ولی نعمت خودشان با حسد دیگران از بین نرود)و تو از دیگران سزاوارتر نیستی بنابراین نعمت خدا بر تو در این است که نعمتهایی که شکر آنها بر تو واجب است زوال نیابد و تو بر اثر نادانی خود از آن نعمتها کراهت داری،امّا این که محسود از حسدی که نسبت به او اعمال میشود از نظر دین و دنیا بهره میبرد روشن است چون بهرۀ دینی او این است که از سوی تو مظلوم واقع شده بهویژه اگر حسد تو را به غیبت و عیبجویی و پردهدری قولی و عملی وادار کند و بدیهای او را نقل کنی که با این کارها حسنات خود را به او هدیه دادهای تا آنجا که محسود را در قیامت دیدار میکنی در حالی که مفلس و از نعمت بیبهره است چنان که تو در دنیا از نعمت محروم بودی و گویی تو خواستهای که نعمت از او زوال یابد ولی زوال نیافته است،آری خداوند بر تو نعمتی ارزانی داشته که توفیق به دست آوردن حسنات به تو داده است و آن حسنات را به محسود منتقل ساختهای و نعمتی بر نعمت او افزودهای و شقاوتی بر شقاوت خویشتن.امّا بهرهای که محسود در دنیا میبرد این است که مهمترین اهداف مردم(در دنیا)بدحالی دشمنان و اندوهگین بودن آنها و شقاوت و در عذاب بودن آنهاست،و هیچ عذابی مهمتر از عذاب حسد که تو
1) (190) آل عمران/69:جمعی از اهل کتاب(از یهود)دوست داشتند(و میخواستند)شما را گمراه کنند(امّا آنها باید بدانند نمیتوانند شما را گمراه نمایند بلکه)گمراه نمیکنند مگر خودشان را و نمیفهمند.
گرفتارش هستی وجود ندارد و نهایت آرزوی دشمنانت این است که از نعمت برخوردار باشند و تو از رفاه آنها در حسرت و اندوه باشی،و تو شخصا مطابق دلخواه آنها عمل کردهای از این رو دشمنت به مرگت راضی نیست بلکه میخواهد زندگی درازی داشته باشی ولی توأم با عذاب حسد و اندوه تا به نعمتهایی که خدا به محسودت داده بنگری و دلت از حسد آکنده شود از این رو شاعری گفته است:
لا مات اعداؤک بل خلّدوا حتّی یروا فیک الّذی یکمد
لا ذلت محسودا علی نعمه فانّما الکامل من یحسد
و لا خلاک الدّهر من حاسد فانما الفاضل من یحسد (1)
بنابراین شادمانی دشمنت به اندوه توست و حسدورزی تو بیشتر از شادمانی او به نعمت خویش است،و اگر محسود بداند که از رنج حسد و عذاب آن رها شدهای برای او بزرگترین بلا و مصیبت است پس تو به دلخواه دشمنت ملازم اندوه حسد هستی؛و هرگاه در این نکته بیندیشی خواهی دانست که دشمن خود و دوست دشمنت میباشی چون کاری کردهای که خود در دنیا و آخرت ضرر کردهای،و دشمنت در دنیا و آخرت بهره برده است،و تو در پیشگاه خدا و خلق نکوهیده،و در دنیا و آخرت بدبختی در حالی که نعمت محسود همیشگی است چه تو بخواهی یا نخواهی،وانگهی تو تنها به برآوردن خواستۀ دشمنت اکتفا نکردهای بلکه بیشترین شادی را در دل ابلیس که بدترین دشمن توست وارد ساختهای چرا که ابلیس چون دیده که تو از نعمت علم و دین و مقام و مال که دشمنت از آن برخوردار است محروم شدهای بیم آن دارد که نعمت را بر او دوست بداری و به سبب محبّت در ثواب با او شریک شوی،زیرا کسی که خیر
1) (191) دشمنانت نمیرند بلکه جاودان بمانند تا نعمتهایی را که از آن برخورداری و موجب ناراحتی آنهاست ببینند. همواره در برابر نعمت مورد حسد باشی.چرا که انسان کامل کسی است که محسود واقع شود دنیا تو را از حسدورزی تهی نگذارد.چرا که شخص فاضل کسی است که مورد حسد قرار میگیرد
مسلمانان را بخواهد شریک در خیر است و هر کس نمیتواند در دین به درجۀ بزرگان برسد نباید ثواب محبّت به آنها را از دست بدهد بنابراین ابلیس میترسد که برخورداری بنده را از نعمتهای خدا که صلاح دین و دنیا به او داده دوست بداری و از ثواب دوستی خیر برخوردار شوی از این رو شیطان آن را مورد خشمت قرار میدهد تا همان طور که در عمل اهل صلاح نیستی محبّت به اهل صلاح نیز نداشته باشی،عربی بیابانی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:«مرد گروهی را دوست میدارد ولی(در عمل)به آنها ملحق نمیشود؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
او با کسانی است که دوستشان دارد.» (1)عربی بیابانی در حالی که رسول خدا مشغول ایراد خطبه بود به پا خاست و عرض کرد:قیامت کی بر پا میشود؟فرمود:چه مقدار برای آن مهیّا شدهای؟ اعرابی گفت:نماز و روزۀ زیادی برای قیامت مهیّا نکردهام امّا خدا و رسولش را دوست میدارم پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:تو با آنها که دوستشان داری محشور میشوی» (2)پس مسلمانان(حاضر در مجلس)پس از شادمانی از اسلامشان از هیچ چیز بیشتر از این(بشارت)شادمان نشدند.این سخن است به این که بیشتر اطمینان مسلمین به دوستی خدا و رسولش بوده است. (3)
ابو موسی گوید عرض کردم:ای رسول خدا مرد نمازگزاران را دوست میدارد ولی نماز نمیگزارد روزهگیران را دوست میدارد ولی روزه نمیگیرد -تا چند مورد را بر شمرد-پس پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«او با کسانی محشور میشود که آنها را دوست میدارد.» (4)گفته شده:اگر دانشمند و دانشجو نیستی پس آنها را دوست بدار و گرنه
دشمن آنها مباش.
پس اکنون بیندیش که ابلیس چگونه تو را به حسد واداشته و ثواب محبّت صالحان را از تو گرفته و به این هم قناعت نکرده بلکه تو را دشمن صالحان قرار داده و تو را به کراهت از آنها وادار کرده است تا آنجا که به گناه افتادهای و چگونه چنین نیست؟در حالی که امید دارد که تو به مردی دانشمند حسد بورزی و دوست بداری که آن عالم در دین خدا خطا کند و خطایش آشکار شود تا رسوا گردد،و دوست داری که زبانش لال شود و نتواند سخن بگوید یا بیمار شود تا نه بداند و نه بیاموزد و کدام گناه از این بیشتر است،پس ای کاش هرگاه نتوانی به عالم و صالح بپیوندی و به سبب آن غمگین شوی لااقل از گناه و عذاب آخرت در امان بمانی در حدیث آمده است«بهشتیان سه گروهند:نیکوکار و کسی که نیکوکار را دوست بدارد و کسی که از نیکوکار آزار و حسد و دشمنی و کراهت را منع کند» (1)پس بیندیش که شیطان چگونه تو را از تمام راههای سهگانۀ ورود به بهشت دور ساخته تا هرگز پیرامون بهشت نگردی و حسد ابلیس در تو اثر کرده ولی حسد تو در دشمنت اثر نکرده است بلکه در خودت اثر گذاشته است،اگر حال تو ای حسود در خواب یا بیداری بر تو کشف شود خود را به صورت کسی خواهی دید که سنگی را به طرف دشمن خود میاندازد تا به جایی از بدنش برسد که کشته شود ولی سنگ به او اصابت نمیکند بلکه به حدقه چشم راست خودش بر میگردد و آن را از حدقه بیرون میآورد پس بیشتر خشمگین میشود.دوباره محکمتر از اوّل سنگ میزند و به چشم چپ خودش بر میگردد و آن را کور میکند و بر خشمش افزوده میشود.برای سوّمین بار سنگ میزند و به سر خودش اصابت میکند و آن را مجروح میسازد در حالی که دشمنش در هر حال سالم است و سنگش هر بار به خودش بر میگردد و دشمنانش پیرامون او بر او میخندند و شادی میکنند.این است حال حسود و ریشخند
1) (196) عراقی گوید:مأخذی برای این حدیث نیافتم.
شیطان به او،نه بلکه حال شخص حسود زشتتر از این است زیرا سنگی که به پرتکنندهاش بر میگردد فقط چشمان شخص را از بین میبرد و اگر هم بماند ناگزیر با مرگ از بین میرود،ولی حسد به گناه بر میگردد و گناه با مرگ از بین نمیرود و شاید گناه او را به خشم خدا و دوزخ بکشاند،پس اگر چشمش در دنیا از دست برود بهتر از آن است که چشم داشته باشد و با چشم وارد دوزخ شود و شعلۀ آتش آن را از حدقه برکند.
پس ببین خدا از شخص حسود که زوال نعمت را از محسود خواسته است چگونه کیفر میگیرد و نعمت را از محسود نمیگیرد بلکه از شخص حسود میگیرد،چرا که در امان بودن از گناه خود نعمتی است و در امان بودن از غم و رنج نیز نعمتی دیگر،و هر دو نعمت از حسود زوال یافته است به تصدیق گفتۀ خدای متعال: وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّ بِأَهْلِهِ (1)بسا که شخص حسود خود به بلایی که برای دشمنش میخواهد گرفتار آید،و کمتر اتّفاق میافتد که کسی دیگری را به بدی سرزنش کند و خود به آن بدی گرفتار نشود،تا آنجا که عایشه گفت:هیچ چیزی را برای عثمان آرزو نکردم مگر این که بر خودم وارد شد و اگر کشته شدن را برایش آرزو میکردم خود نیز کشته میشدم.این گناه خود حسد است،پس چگونه است گناه اختلاف و انکار حقّ و رها ساختن دست و زبان در انتقام گرفتن از دشمنان که از حسد نشأت میگیرد؟و اختلاف مرضی است که تمام امّتهای پیشین بدان هلاک شدهاند.
درمان علمی حسد همین اموری بود که یاد شد.پس هرگاه انسان با اندیشهای پاک و دلی آماده در آنها بیندیشد آتش حسد در دلش خاموش شود و بداند که حسود خود را هلاک و دشمنش را شاد و پروردگارش را خشمگین و زندگی خود را تیره میکند.
امّا درمان عملی که برای دفع حسد مفید واقع میشود این است که بر حسد حاکم شود و خود را موظّف بداند که در برابر هر گفتار و کرداری که حسد
1) (197) فاطر/43:امّا این حیلهگریهای سوء تنها دامان صاحبانش را میگیرد.
تقاضای انجام آن را دارد خلاف و عکس آن را انجام دهد،پس اگر حسد او را تحریک میکند که از محسود بد بگوید زبان خود را به مدح و ثنای او وادارد و اگر حسد او را به تکبّر ورزیدن بر محسود وامیدارد نفس خویش را به تواضع نسبت به محسود ملزم سازد و از او عذر بخواهد،و اگر او را از بخشش به محسود منع میکند خود را ملزم سازد که بیشتر به او ببخشد؛و هرگاه با زحمت این کار را بکند و محسود از آن آگاه شود دلش پاک شود و او را (حسود را)دوست بدارد و هرگاه محبّت محسود آشکار شود شخص حسود نیز به محبّت گراید و حسود را دوست بدارد و میانشان سازشی پدید آید که ریشۀ حسد را قطع کند،زیرا فروتنی و ستایش و اظهار شادی به نعمت،دل صاحب نعمت را به حسود متمایل ساخته و آن را نرم میکند و او را ملزم میسازد که عمل حسود را با نیکی جبران کند.آنگاه احسان و نیکی که از روی تکلّف انجام داده با پاکی دل محسود به صورت طبیعت در میآید،و دیگر این گفتار شیطان به او مانع از احسان او به محسود نمیشود که میگوید:ای محسود اگر نسبت به شخص حسود تواضع کنی و او را بستایی دشمن حسود این عمل را حمل بر ناتوانی و ترس یا نفاق میکند و این برای تو خواری و ذلّت است.پس این گونه سخنان از حیلههای شیطان است،بلکه رفتار نیک خواه طبیعی باشد یا ساختگی شدّت دشمنی را از هر دو سو در هم میشکند و از قدرت آن میکاهد و دل به دوستی و الفت باز میگردد و به وسیلۀ آن دل از رنج حسد و اندوه دشمنی ورزیدن آسوده میشود،این است درمان حسد که سخت سودمند است،جز این که بسیار تلخ است،ولی در دوای تلخ منفعت است و هر کس تلخی دوا را تحمّل نکند به شیرینی درمان نمیرسد.تلخی دوا یعنی تواضع در برابر دشمنان و ستودن دشمن به منظور نزدیک شدن به وی از طریق توجه عمیق به مطالب یاد شده،رغبت به ثواب،راضی بودن به رضای خدا و دوست داشتن آنچه خدا دوست دارد آسان میشود امّا این که نفس او امتناع داشته باشد و خود را والاتر از آن بداند که چیزی در جهان بر خلاف خواستۀ او باشد،نادانی است.در این صورت
است که آنچه انجام میشود میخواهد،زیرا انتظار ندارد که هر چه او میخواهد، بشود و از دست دادن هدف نومیدی و خواری است و برای رهایی از این خواری دو راه وجود دارد:یا آنچه او میخواهد بشود یا آنچه میشود(روی میدهد) بخواهد.حالت اوّل که در اختیار انسان نیست و راهی هم برای تکلّف و تلاش در آن نیست.امّا ورود به راه دوم امکانپذیر است و میتوان آن را با تمرین به دست آورد.بنابراین به دست آوردنش بر هر خردمندی واجب است و درمان اساسی همین است.
امّا درمان اساسی حسد با ریشه کن ساختن عوامل حسد ممکن میشود که عبارتند از تکبّر،عزّت طلبی،حرص زیاد بر آنچه به انسان مربوط نیست.بزودی شرح درمان این عوامل در جای خودش خواهد آمد،چرا که این عوامل ریشههای بیماری حسداند و بیماری جز با قطع ریشۀ بیماری ممکن نمیشود و اگر ریشه از بیخ و بن کنده نشود آنچه بیان کردیم فقط مسکّن خواهد بود و بیماری حسد همچنان عود میکند و با بودن ریشههای مرض حسد تلاش در آرام ساختن آن به طول میانجامد،زیرا تا آدمی مقام را دوست بدارد نسبت به هر کسی که در برابر او در دلهای مردم مقام و منزلتی کسب کند حسد میورزد و ناگزیر از آن غمگین میشود و تنها کاری که از او ساخته است این است که اندوه را بر خود آسان سازد و با دست و زبانش آشکار نکند،امّا این که دلش بکلّی از حسد تهی شود برایش ممکن نیست.
(1)بدان که شخص آزاردهنده طبیعتا مورد خشم واقع میشود و غالبا هر کسی را که به تو آزار برساند دشمن میداری و هرگاه به نعمتی دست یابد نمیتوانی بیتفاوت باشی و ناراحت نشوی به گونهای که خوبی و بدی حال دشمنت در نظرت یکسان باشد،بلکه در نفس خویش میان این دو حالت فرق میگذاری،و همواره شیطان در حسدورزی نسبت به دشمن با تو میستیزد ولی اگر عامل
حسد در تو قوی شود و شیطان تو را بر اظهار حسد شفاهی و عملی برانگیزد به طوری که حسد از ظاهر تو با افعال اختیاریت معلوم شود،در این صورت تو حسودی و با حسد خود معصیت کردهای؛و اگر بکلّی ظاهر خود را از حسد بازداری و در باطن زوال نعمت محسود را بخواهی و در نفست از این حالت که داری خشنود باشی در این صورت نیز حسود معصیت کاری،زیرا حسد صفت قلبی است نه صفت فعل و عمل.خدای متعال میفرماید: وَ لا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا (1)و نیز فرمود: وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَما کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سَواءً (2)و فرمود: إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ (3).امّا حسد عملی غیبت و دروغ است یعنی عملی است که از حسد سر میزند و عین حسد نیست بلکه محلّ حسد قلب است نه اعضای بدن.آری حسد قلبی گناهی نیست که لازم باشد از آن حلیّت بخواهی،بلکه معصیتی میان بنده و خداست؛و تنها حلیّت طلبی از حسد در موردی است که حسد به وسیلۀ اعضای بدن ظاهر شود.امّا اگر اعضای ظاهر خود را از حسدورزی منع کنی و با این حال دلت را ملزم سازی که از ترشحات طبیعی حسد یعنی زوال نعمت از محسود خودداری کند،به طوری که گویی با طبیعت خود دشمنی میورزی و این دوری از صفت حسد از ناحیۀ عقل در مقابل میل طبیعی است،در این صورت آنچه را در مبارزه با حسد بر تو واجب است انجام دادهای و غالبا بیش از این مقدار از اختیارت بیرون است،امّا دگرگون شدن طبیعت به گونهای که آزاردهنده و نیکوکار در نظر انسان برابر باشند و شادمانی و اندوه انسان در مقابل نعمتی که برای محسود مهیّا شده یا گرفتاری که به او وارد آمده برابر باشد،از اموری است که طبیعت انسان تا توجّه به لذّتهای دنیوی دارد آن را نمیپذیرد،مگر آدمی غرق در محبّت خدا شود مانند شخص واله و شیدا که کار چنین شخصی به آنجا میانجامد که دلش به جزئیّات احوال
بندگان توجّهی نمیکند،بلکه به همه با یک چشم که چشم رحمت است مینگرد و تمام آنها را بندگان خدا میداند و کارهایشان را نیز کار خدا و مسخّر قدرت او میبیند؛و اگر این حالت در انسان پدید آید مانند برق درخشنده است و دوام ندارد و دل پس از این حالت به طبیعت(اوّلی)خود بر میگردد و دشمن یعنی شیطان به ستیز خود و وسوسهاش باز میگردد،و هرگاه به وسیلۀ کراهت قلبی(از حسد)با وسوسۀ شیطان مقابله کند تکلیف الهی خود را به انجام رسانده و گروهی معتقدند که گناهکار نیست چرا که حسد در اعضای بدن او ظاهر نشده است.
به صورت مرفوع روایت شده:«سه خصلت است که برای مؤمن راه خروج از آنها وجود دارد،راه خروج او از حسد این است که ستم نکند» (1)و سزاوارتر آن است که این روایت بر آنچه بیان کردیم حمل شود و آن این که انسان به سبب پایبندی به دین و عقل زوال نعمت دشمن را نخواهد و این امر او را از ستم و آزار دادن باز دارد زیرا ظاهر تمام روایاتی که در نکوهش حسد وارد شده دلالت دارد که حسدورزنده گنهکار است،و حسد صفت قلب است نه فعل و هر کس بدی مسلمانی را بخواهد حسود است بنابراین هرگاه تنها با حسد قلبی بیآن که کاری کند گنهکار باشد این مطلبی است که در محل استنباط[به جای خود]قابل قبول است.
از این مطالب دانستید که انسان در مورد دشمنانش سه حالت دارد:یکی این که انسان بر حسب سرشت خود بدبختی مسلمانان را دوست بدارد ولی به حکم عقلش از آن بیزار باشد،و با نفس خود در آن مورد دشمنی کند و دوست بدارد که اگر راهی داشته باشد آن میل(بدبختی مسلمانان)را از خود زائل سازد.چنین حسدی یقینا مورد عفو است چرا که در مبارزه با حسد بیشتر از این وسیلهای در اختیار انسان نیست؛دوّم این که آن(بدبختی مسلمانان)را دوست بدارد و با زبان یا اعضای بدنش از آن اظهار شادمانی کند و قطعا این همان
1) (201) پیش از این گذشت.
حسد ممنوع است؛سوّم که حدّ میانی اوّلی و دوّمی است این است که در دل حسد ورزی،بیآن که نفس خود را بر حسدورزیاش دشمن بداری و بدون این که انکار قلبی داشته باشی ولی اعضای بدن خود را از عمل کردن به مقتضای حسد حفظ کنی این قسم سوّم از نظر گناه داشتن مورد اختلاف است،و ظاهرا بر این نوع حسد به تناسب زیادی و کمی میل به زوال نعمت از محسود گناه مترتّب میشود.
این پایان کتاب نکوهش خشم و کینه و حسد از بخش مهلکات محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.به خواست خدا بعد از آن کتاب نکوهش دنیا میآید.و ستایش در آغاز و انجام از آن خداست و درود و سلام بر محمّد(صلی الله علیه و آله)و خاندانش نثار باد.
(1)این ششمین کتاب از بخش مهلکات کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ستایش از آن خداوندی است که به اولیای خود گرفتاریها و آفتهای دنیا را شناساند و عیبهای دنیا را برای آنان آشکار ساخت،تا در شواهد و نشانههای آن بنگرند و خوبیها و بدیهای دنیا را بسنجند،و بدانند که زشتیهای دنیا بیش از زیباییهای آن است.و امید به دنیا با بیم از آن برابری نمیکند و طلوع آن از کسوف در امان نیست،ولی دنیا به صورت زنی نمکین است که مردم به زیبایی آن تمایل دارند،در حالی که دنیا در درون بدیهایی دارد که رغبتکنندگان به وصال خود را هلاک میکند،و در عین حال از جویندگان خود میگریزد و نسبت به کسانی که به او روی میآورند بخل میورزد،و هرگاه به کسی روی بیاورد آن کس از شرّ و وبال آن در امان نیست.اگر ساعتی نیکی کند یک سال بدی کند،و اگر یک بار بدی کند آن را سنّت قرار میدهد.بنابراین دایرههای اقبال دنیا به بلاها نزدیک است و تجارت دنیا طلبان زیان و ضرر است و آفتهای دنیا پیاپی سینههای طالبان آن را هدف تیر قرار میدهد و جریان احوال دنیا از
خواری طالبانش سخن میگوید پس هر که عزّت دنیوی دارد به خواری دچار میشود و هر کس در دنیا مال بسیار دارد به اندوه و حسرت گرفتار آید.کار دنیا فرار از طالبان خود است و آن که از دنیا میگریزد دنیا وی را میطلبد، هر که به دنیا خدمت کند دنیا را از دست بدهد و هر که از آن روی بگرداند با او همراهی کند.خالصیهای آن از کدورتها و تیرگیها خالی نیست و شادی آن از تیرگیها جدا نمیباشد؛در پی سلامتی دنیا بیماری است و جوانی دنیا به سوی پیری در حرکت است،و نعمتهای آن نتیجهای جز اندوه و پشیمانی ندارد، بنابراین دنیا بسیار حیلهگر و فریبکار بسیار گریزان و پرنده است،همواره خود را برای طالبانش میآراید و هرگاه از دوستان دنیا شوند دندانهای خود را به آنها نشان دهد و اسباب منظم را بر آنها پریشان سازد،و شگفتیهای پنهان خود را برایشان آشکار کند و زهر کشنده خود را به آنان بچشاند،و تیرهای خود را که خطا نمیکند به طرف آنها نشانه رود.در همان حال که دنیا داران در رفاه و از دنیا شادمانند ناگهان به آنها پشت کند و گویی خوابی آشفته بود که میدیدند آنگاه با بلاها و مصیبتهایش به آنان حملهور شود و آنها را همانند کشتههای دروشده پایمال کند(نابود سازد)و با کفنهایشان در زیر خاک دفن کند،اگر کسی تمام روی زمین را مالک شود بزودی او را نابود میسازد به طوری که گویی چنین شخصی وجود نداشته است؛دنیا داران آرزوی شادمانی دارند و دنیا به آنها وعدۀ دروغ میدهد تا بسیار آرزو کنند و قصرها بسازند امّا قصرهایشان قبرها شود،و جمعشان پراکنده و سعی آنها هدر گردد و برای کار خدا اندازۀ معیّنی است.
و درود بر محمّد بنده و رسولش که مژدهدهنده و بیمدهنده برای جهانیان فرستاده شده است و درود و سلام بسیار بر خاندان و یارانش که در دین پشتیبان او بودند و در برابر ستمگران یاور او.
امّا بعد،دنیا دشمن خدا و دوستان خدا و دشمن دشمنان خداست.امّا دشمنی دنیا به خدا به این است که راه را بر بندگان خدا میبندد.از این رو خدا
از آن زمان که دنیا را آفریده به آن نگاه نکرده است. (1)امّا دشمنی دنیا به دوستان خدا این است که خود را برای آنها آراسته است و درخشندگی و تازگی خود را شامل آنها ساخته تا تلخی صبر در بریدن از آن را بچشند و امّا دشمنی دنیا نسبت به دشمنان خدا این است که آنها را با مکر و حیلۀ خود بتدریج زیر نظر میگیرد و با تورهای خود شکارشان میکند تا به آن اعتماد کنند.آنگاه آنها را خوار و از اوّل محتاجتر سازد پس از دنیا میوۀ حسرت بچینند که در برابر آن جگرها پاره میشود،آنگاه برای همیشه آنان را از سعادت محروم میسازد و آنها در فراق دنیا حسرت میخورند و از حیلهگریهایش مینالند و کسی به فریادشان نمیرسد بلکه به آنها گفته میشود: قالَ اخْسَؤُا فِیها وَ لا تُکَلِّمُونِ ؛ (2)أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ (3)و هرگاه گرفتاریها و بدیهای دنیا بسیار باشد ناگزیر باید حقیقت دنیا و ماهیّت آن را شناخت؛و از حکمت آفرینش آن با توجّه به دشمن بودنش آگاه شد،و راههای فریبکاری و بدیهای آن را درک کرد زیرا کسی که بدی را نمیشناسد از آن نمیپرهیزد و احتمال میرود که بدان گرفتار شود،و ما نکوهش دنیا و مثالهایش و حقیقت دنیا و شرح معانی آنها و انواع شغلهای مربوط به دنیا و دلیل نیاز به شغلهای اصولی،و علّت روی گرداندن مردم از خدا به سبب سرگرمی به امور زاید دنیا را به خواست خدا شرح میدهیم.
(1)در نکوهش دنیا آیات و مثلهای فراوان وارد شده و بیشتر قرآن در مورد نکوهش دنیا و برگرداندن مردم از دنیا و دعوتشان به آخرت است،بلکه هدف
بعثت پیامبران(علیه السلام)همین بوده و فقط برای همین مبعوث شدهاند.بنابراین نیازی نیست به آیات قرآن استشهاد کنیم چون آیات در این مورد آشکارند و تنها بعضی از روایات را که در نکوهش دنیا وارد شده است نقل میکنیم.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که بر گوسفند مردهای گذشت و فرمود:«آیا این گوسفند مرده را میبینید که در نظر صاحبش خوار است؟عرض کردند:
آری از خواری اوست که آن را دور افکنده است؛فرمود:سوگند به خدایی که جانم در دست قدرت اوست دنیا در پیشگاه خدا خوارتر از گوسفند در نظر صاحبش میباشد،و اگر دنیا در نزد خدا با بال پشهای برابر بود از آن شربت آبی به کافر نمیآشامانید.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دنیا و آنچه در دنیاست ملعون است مگر آن بخشی از دنیا که مال خداست.» (3)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«هر کس دنیای خود را دوست بدارد به آخرتش زیان برساند و هر کس آخرتش را دوست بدارد به دنیایش ضرر برساند،پس آنچه را ماندنی است بر آنچه از بین رفتنی است برگزینید.» (4)و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دوستی دنیا سرچشمه تمام گناهان است.» (5)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بسیار تعجب است از کسی که خانۀ جاوید را تصدیق
1) (4) این حدیث را حاکم در(مستدرک)،ج 4،ص 306 به همین عبارت و ابن ماجه به شماره 4110،از حدیث سهل بن سعد روایت کردهاند.
2) (5) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 199،روایت کرده است.
3) (6) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه به سندی صحیح از جابر روایت کرده،و ابن ماجه به شماره 4112 به عبارت دیگر از ابو هریره.و ترمذی نیز در(سنن)،ج 9،ص 198،روایت کرده است.
4) (7) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 4،ص 319 از حدیث ابو موسی اشعری روایت کرده است و آن را صحیح دانسته است.
5) (8) این حدیث را بیهقی در شعب الایمان از حدیث حسن به صورت مرسل روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
دارد و برای خانۀ فریب(دنیا)تلاش میکند.» (1)روایت شده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)کنار مزبلهای ایستاد و فرمود:«به دنیا روی بیاورید و پارچههایی را که در آن مزبله کهنه شده بود و استخوانهای پوسیدهای را برداشت (2)و فرمود:این دنیاست.»این حدیث به این است که زینت دنیا بزودی مانند این پارچههای کهنه کهنه خواهد شد و بد نهایی را که در دنیا میبینی بزودی استخوانهای پوسیده میشود.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دنیا شیرین و سرسبز است،و خدا شما را در آن جانشین قرار داده است تا بنگرد که چگونه عمل میکنید،چون دنیا برای بنی اسرائیل مهیّا شد و در آن به وسعت رسیدند و به زیور و زنان و لباس و بوی خوش تکبّر ورزیدند.» (3)عیسی(علیه السلام)فرمود:«دنیا را ارباب خود نگیرید که دنیا شما را بندگان خود بگیرد،گنج خود را نزد کسی بنهید که تباه نسازد زیرا بیم آن میرود که به گنج دنیا آفتی برسد ولی گنج خدا از آفت در امان است.» و نیز فرمود:«ای گروه حواریان من دنیا را برایتان به رو درافکندم،پس از من آن را از زمین بلند نکنید،زیرا از پلیدی دنیاست که خدا در آن معصیت میشود و آخرت فقط با رها کردن آن به دست میآید.بهوش باشید از دنیا بگذرید و آن را آباد نکنید،و بدانید که ریشه هر گناهی دوستی دنیاست،و بسا که شهوت یک ساعت موجب اندوه طولانی براش شهوتپرستان شود.»
1) (9) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الزهد از حدیث جریر به صورت مرسل روایت کرده است(المغنی).
2) (10) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الزهد و بیهقی در الشعب از طریق خود از روایت ابن میمون لخمی به صورت مرسل روایت کرده و در سند آن بقیة بن ولید است و حدیث را معنعن نقل کرده و چنان که در المغنی است.او مدلّس است.
3) (11) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4000 با حذف«ان بنی اسرائیل»روایت کرده و ابن ابی الدنیا از حدیث حسن به صورت مرسل با جمله زایدی که در آخر حدیث است نقل کرده چنان که در المغنی است.
و نیز فرمود:«دنیا را برای شما به رو درافکندم و بر پشت آن نشستید پس شاهان و زنان راجع به دنیا با شما نستیزند.امّا به شاهان در دنیا نستیزید زیرا تا زمانی که آنها را به دنیاشان واگذارید معترض شما نمیشوند،و امّا از زنان با روزه و نماز بپرهیزید».
و نیز فرمود:«دنیا هم طالب است و هم مطلوب پس کسی که طالب آخرت است دنیا او را میطلبد تا رزقش در دنیا کامل شود و کسی که طالب آخرت است دنیا او را میطلبد تا مرگ بیاید و گردنش را بگیرد.».
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«خداوند آفریدهای را که در نزد او مبغوضتر از دنیا باشد نیافریده است.و از آنگاه که دنای را آفریده به آن ننگریسته است.» (1)روایت شده:«سلیمان بن داود(علیه السلام)در موکب خود عبور میکرد و پرندگان بر او سایه افکنده و جنّ و انس از چپ و راستش ملازم بودند.راوی گفت:
سلیمان به عابدی از بنی اسرائیل گذشت.عابد گفت:سوگند به خدا ای پسر داود،خدا به تو سلطنتی بس بزرگ داده است.راوی گفت:سلیمان سخن عابد را شنید و گفت:یک ذکر خدا که در نامۀ عمل مؤمن ثبت شود بهتر از آن چیزی است که به پسر داود داده شده است،زیرا آنچه به پسر داود داده شده از بین میرود ولی ذکر خدا میماند.» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شما را فزونی جستن بفریفت.فرزند آدم میگوید:
مالم مالم،آیا جز آن چه صدقه میدهی و میگذری یا میخوری و نابود میسازی یا میپوشی و کهنه میکنی مال توست.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دنیا خانۀ کسی است که خانه ندارد و ثروت کسی
است که ثروت ندارد و نابخرد برای دنیا،مال جمع میکند،و جاهل برای دنیا دشمنی میورزد،و نادان بر امور دنیا حسد میورزد و کسی که به یقین نرسیده است برای دنیا تلاش میکند.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که وارد صبح شود و بزرگترین همّتش دنیا باشد در پیشگاه خدا ارجی ندارد،و خدا چهار خصلت را ملازم دل او سازد:
اندوهی که هرگز قطع نشود،و گرفتاری که از آن هرگز آسوده نشود و فقری که هرگز به بینیازی نرسد،و آرزویی که هیچگاه پایان نپذیرد.» (2)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از آن زمان که خداوند دنیا را آفریده میان زمین و آسمان ایستاده است و خدا به آن نمینگرد و دنیا در روز قیامت به درگاه خدا عرض میکند:پروردگارا امروز مرا بهرۀ پستترین دوستانت قرار بده،خدا میفرماید:خاموش هیچ ارزشی نداری،من در دنیا تو را برای دوستانم نپسندیدم و امروز(در قیامت)تو را برای آنها بپسندم.»؟! (3)روایت شده:«خدای عزّ و جلّ چون آدم را از بهشت به زمین فروفرستاد به او گفت:برای ویران شدن بساز و برای نابود شدن تولید مثل کن.» (4)در اخبار مربوط به حضرت آدم(علیه السلام)روایت شده:«چون از شجرۀ ممنوعه خورد معدهاش برای بیرون آمدن تفالۀ آن به حرکت آمد و جز همان درخت هیچ یک از طعامهای بهشت تفاله نداشت ازآنرو خدا از خوردن آن نهی
1) (14) در هیچ مأخذی بر تمام حدیث برخورد نکردم آری اوّل حدیث را احمد در مسند و بیهقی در الشعب از حدیث عایشه نقل کرده چنان که در الجامع الصغیر آمده است.
2) (15) این حدیث را طبرانی در الاوسط از حدیث ابو ذر بدون جمله«الزم الله قبلة»روایت کرده و همچنین ابن ابی الدّنیا آن را از حدیث انس به اسنادی ضعیف و حاکم از حدیث حذیفه روایت کرده و این جمله زاید را فقط صاحب الفردوس از حدیث ابن عمر نقل کرده و چنان که در المغنی آمده آن هر دو ضعیفند.
3) (16) به مأخذ این حدیث برخورد نکردم،ابن عساکر از امام چهارم(علیه السلام)به صورت مرسل چنین روایت کرده است«انّ الله تعالی لمّا خلق الدنیا اعرض عنها فلم ینظر الیها من هوانها علیه» به الجامع الصغیر،ج 1،ص 72،رجوع کنید.
4) (17) به کافی،ج 2،ص 131 رجوع کنید،صاحب کافی مانند آن را روایت کرده است.
فرمود.آدم در بهشت میچرخید،خدا به ملکی امر کرد که با آدم سخن بگوید.
فرشته به او گفت:چه قصدی داری؟آدم گفت:میخواهم آنچه در شکم دارم دفع کنم.به ملک گفته شد:به آدم بگو:آنچه در شکم داری کجا میخواهی دفع کنی؟آیا بر روی فرش یا بر روی تخت؟یا در نهرها؟یا در زیر سایۀ درختان؟آیا در بهشت جایی را مناسب این کار میبینی؟به زمین فرود بیا.» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در روز قیامت گروههایی میآیند در حالی که اعمالشان مانند کوههای تهامه است؛فرمان میرسد که آنها را به دوزخ برند، عرض شد:ای رسول خدا آیا اهل نمازند؟فرمود:آری نماز میگزاردند و روزه میگرفتند و ساعتی از شب را بر میگزیدند و چون چیزی از دنیا بر آنها عرضه میشد به طرف آن میپریدند.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)در یکی از خطبههایش فرمود:«مؤمن میان دو ترس قرار دارد میان زمانی که از عمرش گذشته است و نمیداند خدا با او چه خواهد کرد و میان زمانی که از عمرش مانده است و نمیداند حکم خدا در آن بقیه عمر چیست.پس لازم است از نفس خود برای خود توشه برگیرد و از دنیایش برای آخرتش،و از زندگی خود برای مرگش،و از جوانی خویش برای پیریاش،زیرا دنیا برای شما آفریده شده و شما برای آخرت آفریده شدهاید،سوگند به خدایی که جانم در قبضۀ قدرت اوست پس از مرگ رضایت طلبی نیست و پس از دنیا خانهای جز بهشت یا دوزخ وجود ندارد.» (2)عیسی(علیه السلام)فرمود:«محبّت دنیا و آخرت در دل مؤمن استوار نشود چنان که آب و آتش در یک ظرف راست نیاید.» روایت شده«جبرئیل(علیه السلام)به نوح(علیه السلام)گفت:ای پیامبری که عمرت از تمام پیامبران درازتر است دنیا را چگونه یافتی؟فرمود:مانند خانهای دو در که
از یکی وارد شوی و از دیگری بیرون روی.» به عیسی(علیه السلام)گفته شد:«اگر برای خود خانهای میساختی چه خوب بود؟ فرمود:آفریدگانی که پیش از ما بودند برای(عبرت)ما کافی است.» پیامبرمان(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از دنیا بپرهیزید،چرا که دنیا از هاروت و ماروت ساحرتر است.» (1)روایت شده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)روزی بر یاران خود وارد شد و فرمود:
«آیا در میان شما کسی هست که بخواهد خدا کوری را از او بردارد و بینایش کند؟بهوش باشید هر کس به دنیا رغبت کند و آرزویش در دنیا طولانی شود به همان اندازه خدا دلش را کور سازد،و هر کس در دنیا زهد ورزد و آرزویش را کوتاه کند خدا بدون فرا گرفتن به او دانشی بدهد و بدون هدایتگری او را هدایت فرماید؛آگاه باشید پس از من گروهی خواهند بود که حکومت آنها جز با کشتن و تکبّر راست نیاید و ثروت جز با فخرفروشی و بخل،و محبّت جز با پیروی هوای نفس،بهوش باشید هر یک از شما که آن زمان را دریابد و با توانایی بر ثروت بر فقر صبر کند و در حالی که میتواند محبّت ورزد بر خشم و کینه شکیبا باشد،و بر خواری صبر کند در حالی که میتواند عزیز شود و این کار را برای خدا کند خدا در مقابل پاداش پنجاه صدیق به او بدهد.» (2)روایت شده که روزی عیسی(علیه السلام)دچار رعد و برق و باران شدیدی شد و خانهای میجست که بدان پناه ببرد.پس از دور خیمهای به نظرش رسید و به طرف آن آمد ناگهان زنی را در آن دید.پس از آن روی گرداند پس غاری را در کوهی دید و به آنجا رفت ناگاه در آن شیری دید.عیسی(علیه السلام)دست را بر سر خویش نهاد و عرض کرد:خدای من برای هر چیزی مأوایی قرار دادهای و
برای من مأوایی قرار ندادی خدا به او وحی کرد:مأوای تو در قرارگاه رحمت من است.در روز قیامت هزار حوریّه به ازدواج تو درآورم که با دست خود آنها را آفریدهام و در عروسیات چهار هزار سال که هر روز آن بهاندازۀ عمر دنیاست اطعام دهم و به یک منادی فرمان دهم ندا در دهد کجایند آنها که در دنیا زهد ورزیدند از عروسی عیسی بن مریم زاهد دیدن کنید.
عیسی(علیه السلام)فرمود:«وای بر صاحب دنیا،چگونه میمیرد و دنیا و نعمتهای آن را رها میسازد؟دنیا او را میفریبد و او به دنیا اعتماد میکند،در حالی که دنیا او را خوار میسازد؛و وای بر فریبخوردگان،چگونه آنها به مصائبی دچار شدند که از آن روگردان بودند و چگونه از نعمتهایی که دوست داشتند جدا شدند و وعدۀ خدا دربارۀ آنان تحقّق یافت و وای بر کسی که دنیا همّت اوست و گناهان عمل اوست چگونه فردا به وسیلۀ گناهش رسوا میشود.» گویند:خدای متعال به موسی(علیه السلام)وحی کرد«ای موسی تو را با خانه ستمکاران(دنیا)چه کار است آن خانه خانۀ تو نیست همّت خود را از دنیا بیرون کن و به کمک عقلت از آن جدا شو،این خانه بد خانهای است مگر برای کسی که در آن عمل کند در این صورت(دنیا)خانۀ خوبی است،ای موسی من در کمین ستمگرم تا انتقام ستمرسیده را از او بگیرم.» روایت شده«پیامبر(صلی الله علیه و آله)ابو عبیده جرّاح را[به مأموریتی]فرستاد پس ابو عبیده با ثروتی از بحرین آمد و انصار از آمدن او آگاه شدند و نماز صبح را با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)خواندند و چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نماز صبح بگزارد به طرف نمازگزاران برگشت.پس اصحاب پیامبر را طلبیدند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)هنگامی که آنها را دید لبخند زد و فرمود:چنین گمان میکنم که شما شنیدهاید ابو عبیده مالی آورده است؟عرض کردند:آری ای رسول خدا،فرمود:مژده باد شما را و آرزو کنید آنچه مایۀ شادمانی شماست به خدا من از فقر بر شما نمیترسم ولی از آن بیم دارم که مانند پیشینیان در دنیا به وسعت برسید پس بر یکدیگر حسد ورزید چنان که آنها حسد ورزیدند و دنیا شما را هلاک سازد،چنان که آنها را
هلاک ساخت.» (1)ابو سعید خدری گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بیشترین چیزی که بر شما بیمناکم برکتهای زمین است که خدا برایتان بیرون میآورد،عرض شد:برکات زمین چیست؟فرمود:شکوفه(زندگی)دنیا.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دلتان را به یاد دنیا مشغول نسازید.» (3)پس پیامبر از یاد دنیا نهی فرمود چه چه رسد به خود دنیا.
عمّار بن سعید گوید:عیسی(علیه السلام)از دهی گذشت.ناگاه اهالی آن را در جلو خانهها و راهها مرده دید.به آنها گفت:ای گروه حواریان اینان به خشم خدا گرفتار شده و مردهاند و اگر به اجل خود میمردند یکدیگر را دفن میکردند، پس عرض کردند:ای روح خدا دوست داریم که از وضع آنها آگاه شویم، عیسی(علیه السلام)از پروردگارش علّت مرگ آنان را پرسید.خدا به او وحی کرد که چون شب فرارسد آنها را صدا بزن تو را پاسخ میدهند.چون شب شد بر فراز تپّهای رفت آنگاه صدا زد ای اهل ده؟یکی پاسخ داد:لبّیک ای روح خدا، عیسی(علیه السلام)فرمود:حال و داستان شما چیست؟گفتند:شب به سلامت خفتیم و صبح خود را در هاویه یافتیم.عیسی(علیه السلام)فرمود:چرا؟سخنگو پاسخ داد برای این که دنیا را دوست میداشتیم و از گنهکاران اطاعت میکردیم عیسی پرسید:
دوستی شما به دنیا چگونه بود؟گفت:مانند دوست داشتن کودک مادرش را هرگاه دنیا به ما روی میآورد شاد میشدیم و هرگاه روی بر میگرداند غمگین شده میگریستیم.عیسی(علیه السلام)فرمود:چه شده که یارانت مرا پاسخ ندادند؟ گفت:زیرا بر دهان تمامشان به دست فرشتگان سخت گیر و دژم لگام زده شده؛
1) (22) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 212 روایت کرده چنان که در متن آمده است،و بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 113 با این عبارت روایت کرده«و تلهیهم کما الهتهم»و ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 287 نقل شده.
2) (23) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 113 و ج 4،ص 32 روایت کرده است.
3) (24) این حدیث را بیهقی در الشعب از محمد بن نصر حارثی به صورت مرسل به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر نقل شده است.
عیسی فرمود:چه شد که از میان آنها تو مرا پاسخ دادی؟عرض کرد:چون من جزء آنها نبودم،فقط در میان آنان بودم و چون عذاب بر آنها رسید مرا نیز با آنها بگرفت و من در لب پرتگاه دوزخ آویزانم نمیدانم از آن رهایی مییابم یا به رو در آن میافتم.مسیح(علیه السلام)به حواریان فرمود:به راستی خوردن نانی که از آرد سبوس نگرفته تهیّه شده با نمک و نان جوین و پوشیدن لباسهای پشمین و خوابیدن بر مزبلهها در صورتی که با عافیت دنیا و آخرت همراه باشد بسیار است.» (1)روایت شده که بر ناقۀ عضبای رسول خدا ناقهای سبقت نمیگرفت.عربی بیابانی با ناقهاش آمد و بر ناقۀ رسول خدا سبقت گرفت و این بر مسلمانان گران آمد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بر خدا حق است که هر چه در دنیا رفعت یابد آن را پست کند. (2)
عیسی(علیه السلام)گفت:«چه کسی است که بر روی امواج دریا خانهای بسازد، این خانه دنیاست آن را جای ماندن خود نگیرید.» به عیسی(علیه السلام)عرض شد:یک عمل به ما بیاموز که با انجام آن خدا ما را دوست بدارد،فرمود:دنیا را دشمن بدارید تا خدا شما را دوست بدارد.» ابو دردا گفت:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر آنچه من میدانم بدانید بسیار میگریید و کم میخندید و دنیا در نظرتان پست میشود و آخرت را بر میگزینید.» (3)آنگاه ابو دردا خود گفت:اگر آنچه من میدانم میدانستید آه سردی میکشیدید و بر خودتان میگریستید و اموالتان را بدون پاسدار رها میکردید و جز به مقداری که ناگزیر بودید به مال خود رجوع نمیکردید ولی
یاد آخرت از دلهای شما رفته و آرزو در آن راه یافته و دنیا بر اعمالتان مسلّط شده است و مانند نادانان شدهاید؛بعضی از شما بدتر از چهارپایان هستید که از بیم فرجام هوای خود را رها نمیسازد.شما را چه شده است که به یکدیگر دوستی نمیورزید و خیر خواه هم نیستید در حالی که شما برادران دینی هستید و تنها پلیدی باطنتان میان شما جدایی افکنده و اگر در کار نیک با هم اجتماع میکردید به یکدیگر دوستی میورزیدید.شما را چه شده است که در کار دنیا خیرخواه یکدیگرید و در کار دین خیر خواه هم نیستید و هیچ کدامتان دیگری را بر کار آخرت خیرخواهی نمیکند؟علّت آن فقط ضعف ایمان قلبی شماست.
اگر به خیر و شرّ آخرت یقین میداشتید چنان که به دنیا یقین دارید آخرت را بر میگزیدید،زیرا آخرت بر کارهایتان بیشتر تسلّط دارد اگر بگویید:دوستی دنیا بر آدمی غلبه دارد ما شما را میبینیم که نقد دنیا را برای نسیۀ آن رها میکنید و خود را در به دست آوردن چیزی به زحمت میاندازید که به آن نمیرسید،پس شما بد گروهی هستید که به سوگندهایتان عمل نکردید چیزی که ایمان یقینی به سبب آن شناخته میشود،اگر در آنچه محمّد(صلی الله علیه و آله) آورده است تردید دارید نزد ما بیایید برایتان شرح دهیم و نور حقیقت را به شما بنمایانیم تا دلهایتان آرامش یابد به خدا دلهایتان نقصی ندارد که شما را معذور بداریم.شما در کار دنیای خود نظر درست اظهار میدارید و در کارهایتان دوراندیش هستید شما را چه شده که به بهرۀ کمی از دنیا که به شما میرسد شاد میشوید و کمی از دنیا را که از دست میدهید آثار اندوه در چهرهها و زبانتان پدید میآید و آن را مصیبت نامیده و برای آن ماتم به پا میکنید و بیشتر شما بسیاری از کارهای دینی خود را رها میسازید،و اثری در چهرههایتان دیده نمیشود و حالتتان تغییر نمیکند.من خدا را از شما بیزار میبینم،بعضی از شما بعضی دیگر را با شادمانی ملاقات میکنید و تمامتان خوش ندارید با رفیقتان به چیزی که ناخوشایند اوست روبرو شوید از بیم آن که او نیز با شما چنین برخورد کند پس نسبت به یکدیگر کینهتوز شدید و گیاهانتان در مزبلهای
روییده است و با هم بر انکار اجل همدل شدید،و دوست دارم که خدای متعال مرا از دست شما آسوده کند و مرا به کسانی ملحق سازد که دیدن آنها را دوست دارم اگر پیامبر زنده میبود این حالت شما را تحمّل نمیکرد اگر در میان شما خیری است به گوشتان رساندم،و اگر آنچه را در نزد خداست طالبید آسان به آن میرسید و بر خودم و شما از خدا کمک میجویم.
عیسی(علیه السلام)فرمود:«ای گروه حواریان به کمترین بهره دنیا با سلامت ماندن دین خشنود باشید چنان که اهل دنیا به کمترین بهرۀ دین با سلامت ماندن دنیا خشنودند.»و در همین مضمون گفته شده است: (1)
آری رجالا بادنی الدین قد قنعوا و لا اراهم رضوا فی العیش بالدّون
فاستغن بالدّین عن دنیا الملوک کما اس تغنی الملوک بدنیا هم عن الدین (2)
عیسی(علیه السلام)فرمود:«ای کسی که دنیا میخواهی تا با آن نیکی کنی،اگر دنیا را رها کنی نیکوتر است.» پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)فرمود:«پس از من به دنیایی میرسید که ایمان شما را میخورد چنان که آتش هیزم خشک را میخورد.» (3)خدای متعال به موسی(علیه السلام)وحی کرد:«ای موسی به محبّت دنیا اعتماد مکن پس هرگز گناه کبیرهای مرتکب نشوی که بر تو سختتر از محبّت دنیا باشد.» موسی(علیه السلام)بر مردی گذشت که میگریست و برگشت در حالی که او همچنان گریه میکرد.موسی عرض کرد:خدایا بندهات از ترس تو میگرید.
خداوند فرمود:«ای پسر عمران اگر مخ او با اشک دیدگانش جاری شود و دستهایش را به طرف من[آن قدر]بلند کند که بیفتد در حالی که دنیا را دوست میدارد او را نمیآمرزم.»
1) (28) مردانی را میبینم که به پایینترین[درجۀ]دین قناعت کرده ولی نمیبینم که به زندگی پست قناعت کنند.به وسیلۀ دین از دنیای شاهان بینیاز شو چنان که شاهان به دنیای خود از دین بینیاز شدند.
2) (29) مردانی را میبینم که به پایینترین[درجۀ]دین قناعت کرده ولی نمیبینم که به زندگی پست قناعت کنند.به وسیلۀ دین از دنیای شاهان بینیاز شو چنان که شاهان به دنیای خود از دین بینیاز شدند.
3) (30) عراقی گوید برای این حدیث مأخذی نیافتم.
علی(علیه السلام)فرمود:«در هر که شش خصلت جمع شود هیچ خواستهای را برای رسیدن به بهشت و هیچ چیز را برای گریز از دوزخ رها نساخته است:
1-کسی که خدا را بشناسد و اطاعتش کند 2-شیطان را بشناسد و نافرمانیش کند 3-حق را بشناسد و پیرو آن شود 4-باطل را بشناسد و از آن بپرهیزد، 5-دنیا را بشناسد و آن را دور بیفکند،6-آخرت را بشناسد و آن را بطلبد.» مردی به علی(علیه السلام)عرض کرد:ای امیر المؤمنین دنیا را برای ما توصیف کن.
حضرت فرمود:«من برایت چه وصف کنم از خانهای که هر که در آن تندرست است ایمنی ندارد،و هر که در آن بیمار است پشیمان است،و هر که در آن فقیر است غمگین است،و هر که در آن بینیاز است گرفتار است،در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است.» یک بار همین مطلب از علی(علیه السلام)سؤال شد پس فرمود:«سخن به درازا بگویم یا به اختصار؟راوی عرض کرد:به اختصار،حضرت فرمود:حلال دنیا حساب دارد و حرام آن عذاب دارد.» (1)علی(علیه السلام)فرمود:«دنیا در شش چیز خلاصه میشود:خوردنی،نوشیدنی، پوشیدنی،سوار شدنی،آمیزشی،بوییدنی:بهترین خوردنیها عسل است و آن نتیجۀ چشیدن مگسی است؛بهترین نوشیدنیها آب است که بدکار و نیکوکار در آن برابرند؛بهترین پوشیدنیها ابریشم است و آن تنیدۀ کرم پیله است؛بهترین مرکبهای سواری اسب است و بر روی آن مردان کشته میشوند؛و بهترین موجودی که با آن آمیزش میشود زن است و آن آمیزش بول دانی در بول دانی است.به خدا زن بهترین عضو خود(صورت)را میآراید در حالی که زشتترین عضو آن خواستۀ مرد است،و بهترین بوییدنیها مشک است و آن خون حیوانی است.
(1)میگویم:از طریق شیعه از اهل بیت(پیامبر(صلی الله علیه و آله)در نکوهش دنیا مطالبی
1) (30) به نهج البلاغه خطبۀ شمارۀ 82 رجوع کنید.
رسیده که برای خداپرستان کافی است؛بهویژه از مولایمان امیر المؤمنین(علیه السلام)و کلمات حضرت در این مورد.در نهج البلاغه تو را بس است و پیش از این سخنی از آن حضرت در کتاب علم از بخش عبادات آنجا که نشانههای علمای آخرت را نقل میکردیم،بیان داشتیم.
در کتاب کافی از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«پیامبر(صلی الله علیه و آله) روزی غمگین از خانه بیرون شد پس فرشتهای که کلیدهای گنجینههای زمین در دستش بود نزد او آمد و عرض کرد:ای محمّد اینها کلیدهای گنجینههای زمین است پروردگارت به تو میفرماید:گنجها را بگشا و هر چه خواهی از آن بردار بیآن که چیزی از مقامت در نزد من کاسته شود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)گفت:دنیا خانۀ کسی است که خانهای ندارد (1)و آن که نابخرد است برای دنیا جمع میکند،فرشته عرض کرد:به خدایی که تو را به حق پیامبر برانگیخت من این سخن را از فرشتهای در آسمان چهارم شنیدم آنگاه که کلیدها را به من دادند.» (2)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)به بزغاله مرده و گوش بریدهای که در مزبلهای افتاده بود گذر کرد حضرت به اصحاب فرمود:
این بزغاله چند میارزد؟ عرض کردند:شاید اگر زنده بود به یک درهم نمیارزید.پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:به خدایی که جانم در قبضۀ قدرت اوست دنیا نزد خدا پستتر از این بزغاله نزد صاحبش است.» (3)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:دنیا طلبی ضرر زدن به آخرت است و طلب آخرت ضرر زدن به دنیاست پس به دنیا
ضرر بزنید که به ضرر زدن سزاوارتر است.» (1)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:مرا با دنیا چه کار داستان من و دنیا داستان سوارهای است که در روز گرمی در زیر درختی کمی بیارمد.آنگاه برود و آن را ترک کند.» (2)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«هیچ چیزی از دنیا جز گرسنگی و خوف رسول خدا(صلی الله علیه و آله)را مسرور نمیساخت.» (3)از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«امیر المؤمنین(علیه السلام)به یکی از یارانش به قصد موعظه نوشت تو را و خودم را به تقوای کسی سفارش میکنم که معصیت او جائز نیست و امیدی جز به او نیست و بینیازی فقط از طریق او میسّر است،زیرا هر که تقوای الهی داشت به عزّت و اقتدار رسید و سیر غذا و سیر آب شد و خردش از اهل دنیا بالاتر رفت،پیکرش با اهل دنیاست ولی عقل و دلش آخرت را میبیند آنچه چشمش از محبّت دنیا دیده با نور دلش آنها را خاموش ساخته،حرام دنیا را پلید دانسته و از آنچه شبههناک است پرهیز کرده است؛به خدا که به حلال خالص دنیا نیز جز به مقدار ضرورت توجّه نکرده است،مانند پارۀ نانی که به تنش نیرو بخشد و جامهای که عورتش را بپوشاند،آن هم از خشنترین پارچهای که بیابد،و در عین حال به این غذا و لباس ضروری هم امید و اطمینانی ندارد،و تنها امید و اعتمادش به خدای آفریننده موجودات است.از این رو سعی و تلاش کند و بدن خود را به زحمت افکند تا دندههایش آشکار شود و چشمانش به گودی فرورود و خدا در عوض او را قدرت بدنی و نیروی عقلی دهد و آنچه در آخرت برایش اندوخته بیشتر است؛بنابراین دنیا را رها کن که دوستی دنیا انسان را کور و کر و لال و زبون میسازد پس در آن
مقدار که از عمرت مانده است گذشته را جبران کن و فردا و پس فردا مگو،زیرا نابودی پیشینیانت به سبب ایستادگی بر آرزوها و امروز و فردا کردن بود تا ناگهان فرمان خدا رسید و آنها در غفلت بودند؛سپس بر روی تابوت به سوی گورهای تنگ و تاریک خود رهسپار شدند و فرزندان و اهل بیت خود را رها کردند.پس با دلی متوجّه و از همه بریده و ترک دنیا کرده،با تصمیمی شکستناپذیر به خدا روی بیاور،خدا من و تو را بر بندگیاش یاری کند و به موجبات رضایت خود موفّق بدارد.» (1)امام باقر(علیه السلام)فرمود که امام سجّاد(علیه السلام)فرموده است:«دنیا در حالی که پشت کرده کوچ میکند و آخرت در حالی که روی آورده میآید و برای هر کدام فرزندانی است.شما از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید و از افراد بیمیل به دنیا و مایل به آخرت باشید.آگاه باشید افراد بیمیل به دنیا زمین را بستر خود گرفتند و خاک را فرش و آب را بوی خوش خود قرار داده و خویشتن را از دنیا بریدهاند.
بهوش باشید هر که به بهشت مشتاق شود،شهوات را از یاد ببرد و هر که از دوزخ بترسد از محرّمات روی بگرداند و هر که در دنیا زهد ورزد،مصیبتها بر او آسان شود.
بهوش باشید خدا را بندگانی است که گویی اهل بهشت را جاودان در بهشت و اهل دوزخ را در دوزخ گرفتار عذاب دیدهاند.مردم از شرّ آنها در امانند،دلشان غمگین است،عفّت نفس دارند،نیازهایشان کم است،چند روزی صبر کردند و به استراحت طولانی قیامت رسیدند.
امّا در شب گامهایشان برای عبادت صف کشیده،اشکشان بر چهره جاری است و به پروردگار خود پناه میبرند و برای آزادی خود(از آتش دوزخ) کوشش میکنند.
امّا در روز خویشتندار و بردبار باشند،دانشمند،نیکوکار و پرهیزکار،در
1) (37) همان مأخذ،ج 2،ص 136.
لاغری مانند چوبۀ تیری که ترس از عبادت آنها را تراشیده،هر که به آنها بنگرد گوید بیمارند،در صورتی که بیماری ندارند،یا گوید دیوانهاند،در صورتی که به امر بزرگی که یاد آتش دوزخ و وضع آن است گرفتارند.» (1)از محمّد بن مسلم بن شهاب روایت است که گفت:از امام سجّاد(علیه السلام)سؤال شد:کدام عمل در نزد خدای متعال بهتر است؟فرمود:پس از معرفت خدا و رسولش هیچ عملی بهتر از بغض نسبت به دنیا نیست،و برای آن انواع بسیاری است و معصیت نیز انواع مختلف دارد.نخستین چیزی که خدا با آن نافرمانی شد تکبّر است که نافرمانی شیطان بود آنگاه که سرپیچی و تکبّر کرد و از کافران شد،و دیگر حرص است که نافرمانی آدم و حوّا بود،آنگاه که خدا به آنها فرمود: فَکُلا مِنْ حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمِینَ (2)،پس آدم و حوا چیزی را که بدان نیازی نداشتند برگرفتند و این خصلت تا روز قیامت در ذرّیۀ آنها رخنه کرد،از این رو بیشتر چیزهایی که آدمیزاد میطلبد به آن نیاز ندارد.و دیگر حسد است که معصیت پسر آدم(قابیل)بود آنگاه که به برادرش(هابیل)حسد برد و او را کشت،و از معاصی یاد شده دوستی زنان و دنیا و ریاست و استراحت و سخن گفتن و برتریجویی و ثروت منشعب شد و اینها هفت خصلت است که تمام آنها در دوستی دنیا جمع شدهاند؛از این رو پیامبران و دانشمندان پس از شناختن این مطلب گفتند:دوستی دنیا سرچشمۀ هر خطا و گناه است و دنیا دو گونه است:«دنیایی که انسان را به بندگی و قرب خدا میرساند و دنیایی که مایۀ لعنت و دوری از رحمت خداست» (3).
از جابر روایت است که گفت:«خدمت امام باقر(علیه السلام)رسیدم،حضرت فرمود:ای جابر به خدا سوگند که افسرده و دلگیرم،عرض کردم:فدایت شوم
دلگیری و غم شما چیست؟فرمود:ای جابر به راستی دین خالص خدا در دل هر که وارد شود،دلش از غیر خدا برگردد،ای جابر!دنیا چیست و امید داری چه باشد؟مگر دنیا غیر از خوراکی است که میخوری یا جامهای است که میپوشی یا زنی است که به او میرسی؟ ای جابر مؤمنان به ماندن در دنیا اطمینان نکردند و از رسیدن به آخرت ایمن نشدند.
ای جابر!آخرت خانۀ پایدار است و دنیا خانۀ نابودی و زوال،ولی اهل دنیا غافلند و گویی مؤمنان هستند که فقیه و اهل تفکّر و عبرتند:آنچه با گوشهای خود بشنوند ایشان را از یاد خدا باز نمیدارد و هر زینتی را که به چشم ببینند از یاد خدا غافل نمیشوند پس به ثواب آخرت رسیدند چنان که به این دانش رسیدند. (1)
ای جابر بدان که اهل تقوی کمخرجترین اهل دنیایند و تو را از همه بیشتر یاری میکنند،به محض این که تذکّر دهی یاریت کنند و اگر فراموش کنی به یادت آورند.از امر خدا بسیار میگویند و بسیار بر امر خدا پایدارند،برای دوستی پروردگارشان دل از همه چیز میبرند و برای اطاعت مالک خود از دنیا در هراسند و از صمیم دل به خدا و محبّت او روی میآورند و دریافتهاند که هدف اصلی همین است چون از اهمیّت بسزایی برخوردار است.بنابراین دنیا را مانند باراندازی بدان که در آن بار انداخته و سپس کوچ خواهی کرد.یا مانند مال و ثروتی است که در خواب به آن رسیده و پس از بیدار شدن چیزی از آن نداری.من این را به عنوان مثال برایت گفتم.زیرا دنیا در نظر خردمندان و خدا شناسان مانند سایۀ بعد از ظهر است.
ای جابر!آنچه را خداوند از دین و حکمتش به تو سپرده حفظ کن و از آنچه برایت در نزد خداست مپرس،جز آنچه برای او نزد توست (2)(پاداش خدا به
1) (41) توضیح مطلب این است:تو نیاز نداری از کسی بپرسی پاداشت در پیشگاه خدا چه اندازه است زیرا پاداشت در نزد خدا به مقدار عملی است که برای خدا انجام دادهای و حکم و قانون خدا را رعایت کردهای پس عمل خود را مورد سؤال قرار بده و مقدار ثوابت را از عملت بشناس،یا مقصود این است که از پاداشت مپرس بلکه از رعایت احکام خدا بپرس زیرا بهاندازۀ رعایت احکام الهی به پاداش میرسی.
2) (42) توضیح مطلب این است:تو نیاز نداری از کسی بپرسی پاداشت در پیشگاه خدا چه اندازه است زیرا پاداشت در نزد خدا به مقدار عملی است که برای خدا انجام دادهای و حکم و قانون خدا را رعایت کردهای پس عمل خود را مورد سؤال قرار بده و مقدار ثوابت را از عملت بشناس،یا مقصود این است که از پاداشت مپرس بلکه از رعایت احکام خدا بپرس زیرا بهاندازۀ رعایت احکام الهی به پاداش میرسی.
مقدار دینداری خودت میباشد)و اگر دنیا در نظرت غیر آنچه گفتم باشد،باید به خانۀ عذر خواهی روی(و از اعتقاد بد خود آمرزش بخواهی) به جان خودم بسا که شخصی به چیزی حریص باشد و چون به دستش آید، موجب بدبختی او شود و بسا که شخصی از چیزی بدش بیاید و چون به آن برسد موجب سعادتش شود.این است که خدای متعال میفرماید: وَ لِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ .» (1)از امام باقر(علیه السلام)روایت است که فرمود:«داستان شخص حریص به دنیا، داستان کرم ابریشم است که هر چه بیشتر بر خود بتند،راه بیرون آمدنش دورتر شود تا از غصّه بمیرد.» (2)از عبد الله بن قاسم از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«هرگاه خدا خیر بندهای را بخواهد،او را به دنیا بیمیل و در دین دانشمند میکند،و او را به عیبهای دنیا بینا میسازد،و به هر که این خصلتها داده شود،خیر دنیا و آخرت داده شده؛و فرمود:هیچ کس حق را در راهی بهتر از زهد در دنیا نجسته است و زهد بر خلاف خواستۀ دشمنان حق است.عبد الله گوید:عرض کردم:
فدایت شوم از چه چیزی باید پرهیز کرد؟فرمود:از دلبستگی به دنیا و فرمود:
این کار جز از شخص بسیار صبور و کریم ساخته نیست همانا دنیا چند روز اندک است،بر شما حرام است که مزۀ ایمان را بچشید مگر به دنیا بیمیل شوید.» (3)شنیدم امام صادق(علیه السلام)میفرمود:«چون مؤمن از دنیا کناره گیرد رفعت پیدا کند و شیرینی محبّت خدا را دریابد،و در نزد اهل دنیا مانند دیوانه نمایان شود،در صورتی که شیرینی محبّت خدا را آنهایی میچشند که به چیز دیگری مشغول نشوند،و شنیدم میفرمود:هرگاه دل صفا پیدا کند،زمین برایش تنگ شود تا آنجا که پرواز کند.» (4)
از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«تمام خوبیها در خانهای نهاده شده و کلید آن را بیمیلی به دنیا قرار دادهاند.آنگاه گفت:رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:انسان شیرینی ایمان را در کام دلش نمیچشد مگر این که به خوردن در دنیا اهمیّت ندهد.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«کسی که به دنیا بیمیل باشد خدا حکمت را در دلش استوار کند و زبانش را به آن گویا سازد،و او را به عیبهای دنیا و درد و دوایش بینا کند،و او را از دنیا سالم بیرون برد و به دارالسلام (بهشت)درآورد.» (2)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«حکایت دنیا حکایت آب دریاست که تشنه هر چه از آن بنوشد بر عطش او افزوده شود تا او را بکشد.» (3)از امام هفتم(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«ابو ذر(ره)گفت:خدا به دنیا از طرف من جزای نکوهش دهد،پس از دو گرده نان جو که یکی را صبحانه و دیگری را شام خود سازم و پس از دو پارچۀ پشمین که یکی را لنگ و دیگری را ردا قرار دهم.» (4)از حضرت رضا(علیه السلام)روایت است که فرمود:عیسی بن مریم(علیه السلام)به حواریان گفت:ای بنی اسرائیل بر آنچه از دنیا از دستتان رفت افسوس مخورید،چنان که اهل دنیا چون به دنیای خود برسند بر دین از دست دادۀ خود افسوس نخورند» (5).
(1)ابو حامد گوید:در آثار گذشتگان آمده است:لقمان گفت:پسرکم دنیا ژرف دریایی است که مردم بسیاری در آن غرق شدهاند پس باید کشتیات در
آن دریا تقوای الهی باشد و درون کشتی ایمان به خدا و بادبان آن توکّل بر خدا باشد (1)شاید که نجات پیدا کنی و گمان ندارم که نجات یابی.
یکی از حکیمان گوید:تو به هیچ بهرهای از دنیا نمیرسی مگر این که پیش از تو اهل آن بوده و بعد از تو نیز اهل آن خواهند بود و برایت از دنیا جز شام شبی یا نهاری نیست،بنابراین برای یک وعده غذا خودت را هلاک مکن در دنیا روزه بگیر و در آخرت افطار کن چرا که در رأس مال دنیا خواهشهای نفسانی است و بهرۀ آن دوزخ است.
به یکی از زاهدان گفته شد:روزگار را چگونه میبینی؟گفت:بدنها را فرسوده میکند،و آرزوها را تازه میکند و مرگ را نزدیک میسازد،گفت:
حال اهل دنیا چیست؟گفت:هر کس به آن دست یافت به رنج افتاد و هر که آن را از دست داد دچار زحمت شد و در این مورد گفته شده است:
و من یحمد الدنیا لعیش یسّره فسوف لعمری عن قریب یلومها
اذا ادبرت کانت علی المرء حسرة و ان اقبلت کانت کثیرا همومها (2)
یکی از حکیمان گوید:دنیا بود و من در آن نبودم و دنیا میگذرد و من در آن نخواهم بود،بنابراین به آن آرامش نمییابم،زیرا زندگی آن پست و ناچیز و صاف آن تیره است و اهل دنیا از آن به سه علّت میترسند،زوال نعمت، مصیبتی که به آنها برسد،یا مرگ حتمی.
یکی از حکیمان گوید:یکی از عیبهای دنیا آن است که به هیچ کس آنچه استحقاق دارد نمیدهد بلکه یا زاید بر آن میدهد یا کمتر از آن.
دیگری گفته است:هر آنچه را نعمت میبینی گویی مورد خشم است و در
جای خود نهاده نشده است.
یحیی بن معاذ گوید:دنیا دکان شیطان است پس از دکان او چیزی ندزد که در پی آن بیاید و از تو بگیرد.
فضیل گوید:اگر دنیا از جنس طلا باشد نابود شدنی است و اگر آخرت از سفال باشد ماندنی است و بر ما لازم است که سفال ماندنی را بر طلای فانی برگزینیم،پس چگونه است حال ما که سفال فانی را بر طلای ماندنی برگزیدهایم.
ابو حازم گوید:از دنیا بپرهیزید،زیرا به من خبر رسیده که در روز قیامت بندهای که دنیا را مهمّ شمرده متوقّف کنند و گفته شود:این شخص آنچه را خدا کوچک شمرده بزرگ داشته است.
ابن مسعود گوید:هیچ یک از مردم داخل صبح نشود مگر این که مهمان است و مالش عاریه است بنابراین مهمان رفتنی و عاریه پس دادنی است و گفته شده است:
و ما المال و الاهلون الاّ ودیعة و لا بدّ یوما ان تردّ الودائعا (1)
اصحاب رابعه او را دیدار کردند.پس از دنیا سخن گفتند و به نکوهش آن پرداختند رابعه به آنها گفت:از گفتگوی دنیا خاموش شوید و اگر دنیا در دلتان جایی نمیداشت بسیار از آن سخن نمیگفتید،بهوش باشید هر کس چیزی را دوست بدارد از آن بسیار سخن بگوید:به ابراهیم بن ادهم گفته شد:
در چه حالی؟گفت:
نرقع دنیانا بتمزیق دیننا فلا دیننا یبقی و لا ما نرقع
فطوبی لعبد آثر الله ربه و جاد بدنیاه لا یتوقع (2)
1) (53) مال و خاندان فقط امانتند و ناگزیر باید روزی امانتها را(به صاحب آن)برگرداند.
2) (54) ما دنیای خود را با پاره کردن دینمان پینه میکنیم(از دینمان روی دنیایمان میگذاریم) در این صورت نه دینمان سالم میماند و نه دنیایی که با دین پینه کردهایم،پس خوشا به حال بندهای که خدای خود را برگزیند و برای رسیدن به آخرت از دنیای خود ببخشد.
و گفته شده است:
اری طالب الدنیا و ان طال عمره و نال من الدنیا سرورا و انعما
کبان بنی بنیانه فاتمه فلما استوی ما قد بناه تهدما (1)
و نیز گفته شده:
هب الدنیا تساق الیک عفوا أ لیس مصیر ذاک الی انتقال
و ما دنیاک الا مثل فیء أظلّک ثم آذن بالزوال (2)
لقمان به پسرش گفت:پسرکم دنیای خود را به آخرتت بفروش که از هر دو بهره ببری و آخرتت را به دنیایت نفروش که از هر دو زیان ببری.
مطرف بن شخّیر (3)گفته است:به گوارایی زندگی شاهان و نرمی لباسهایشان منگر لیکن به زود کوچ کردنشان(از دنیا)و بدی عاقبتشان بنگر.
ابن عباس گوید:خدا دنیا را سه جزء قرار داده:یک بخش برای مؤمن،و یک بخش برای منافق،و یک بخش برای کافر،پس مؤمن توشه برمیگیرد و منافق میآراید و کافر بهره میبرد.
یکی از بزرگان گوید:دنیا مرداری است و هر کس چیزی از آن بخواهد باید بر همنشینی سگان و نزاعشان صبر کند،و گفته شده است:
یا خاطب الدنیا الی نفسها تنح عن خطبتها تسلم
ان التی تخطب غدارة قریبة العرس من الماتم (4)
ابو دردا گوید،از پستی دنیا در نزد خدا این است که نسبت به خدا فقط در
1) (55) دنیا طلب را اگر چه عمر طولانی کند و به نعمتها و شادمانیهای دنیا برسد مانند آن کس میبینم که ساختمانی بسازد و چون تکمیل شود ساختمان خود را ویران سازد.
2) (56) بر فرض که دنیا رایگان به دست تو آید آیا سرانجام از دنیا منتقل نمیشوی دنیای تو همانند سایهای است که از آن بهره میبری آنگاه بر طرف میشود.
3) (57) ظاهرا مقصود مطرف بن عبد الله بن شخیر است(شخیر به کسر(ش)و(خ)مشدّد است).
4) (58) ای کسی که(عروس زیبای)دنیا را برای خود خواستگاری میکنی از خواستگاری او دوری کن تا سالم بمانی،زنی که خواستگاری میکنی بسیار فریبکار است و عروسی(شادی)آن به اندوه نزدیک است(شادی آن با غم قرین است).
دنیا معصیت میشود،و کسی به آنچه در نزد خداست نمیرسد جز با رها ساختن دنیا و گفتهاند:
و ما الناس الا هالک و ابن هالک و ذو نشب فی الهالکین غریق
اذا امتحن الدنیا لبیب تکشفت له عن عدو فی ثیاب صدیق (1)
شاعری گفته است:
یا راقد اللیل مسرورا باوله ان الحوادث قد یطرقن اسحارا
افنی القرون التی کانت منعمة کر الجدیدین اقبالا و ادبارا
یا من یعانق دنیا لا بقاء لها یمسی و یصبح فی دنیاه سفّارا
هلاّ ترکت من الدنیا معانقه حتی تعانق فی الفردوس ابکارا
ان کنت تبغی جنان الخلد تسکنها فینبغی لک ان لا تامن النارا. (2)
ابو امامه باهلی گوید:چون پیامبر(صلی الله علیه و آله)برانگیخته شد ابلیس پیش لشکریان خود آمد؛به شیطان گفتند پیامبری مبعوث شده و امّتی پدید آمده است.شیطان پرسید:آیا دنیا را دوست میدارند؟گفتند:آری،گفت اگر دنیا را دوست دارند اهمیّت نمیدهم که بت نپرستند و همانا صبحگاهان و شامگاهان نزد آنها میروم و سه چیز برایشان میبرم:گرفتن مال به ناحق،و خرج کردن آن به ناحق و نبخشیدن آن به ناحق و تمام بدیها از اینها نشأت میگیرد.
گفتهاند:از دنیای سحرکننده بپرهیزید،زیرا دلهای علما را سحر میکند.
1) (59) مردم یا خود هلاک شونده یا فرزند هلاکشوندهاند و در حالتی قرار دارند که برایشان رهایی نیست و در میان هلاکشوندگان غرق میشوند.هرگاه شخص خردمندی دنیا را بیازماید برایش روشن شود که دنیا دشمنی است در لباس دوست.
2) (60) ای کسی که در اول شب شادمان خوابیدهای بدان که گاه رویدادها در سحرگاهان در خانهها را میکوبند. حملۀ شب و روز از نظر اقبال و ادبار روزگار قرنهایی را که(انسانها)در آن از نعمت بهرهمند بودند از بین برد و فانی ساخت.ای کسی که به دنیای فانی علاقهمندی و با آن معانقه میکنی و صبح و شام در آن سفر میکنی،چرا معانقه کردن با دنیا را رها نکردی تا در بهشت با دختران باکره معانقه کنی اگر میخواهی که در بهشت جاودان مسکن گزینی بر تو لازم است که از آتش دوزخ ایمن نباشی.
وهب گوید:در بعضی از کتابها آمده است:دنیا غنیمت زیرکان و مایۀ غفلت نادانان است؛آن را نمیشناسند تا از آن بیرون روند پس درخواست بازگشت میکنند ولی برنمیگردند.
لقمان به پسرش گفت:پسرکم از روزی که به دنیا آمدی به دنیا پشت کرده و به آخرت روی آوردهای،پس تو به خانهای که به آن نزدیک میشوی نزدیکتر از خانهای هستی که از آن دور میشوی.
یکی از بزرگان گوید:شگفتا بر کسی که میداند مرگ حق است چگونه میخندد،و شگفتا بر کسی که میداند دوزخ حق است چگونه میخندد،و شگفتا بر کسی که دگرگونی دنیا را نسبت به اهل خود میبیند چگونه به آن اطمینان میکند و شگفتا بر کسی که میداند مقدّر(الهی)حق است چگونه(در طلب رزق)رنج میکشد.
مردی از نجران که دویست سال عمر داشت بر معاویه وارد شد معاویه از او پرسید:دنیا را چگونه یافتی؟گفت:سالهایی در گرفتاری و سالهایی در رفاه، روزی به روزی و شبی به شبی فرزندی زاده شود و دیگری هلاک شود و اگر نوزادی نبود مردم فانی میشدند و اگر کسی هلاک نمیشد دنیا بر اهلش تنگ میشد.معاویه به او گفت:آنچه خواهی درخواست کن گفت:عمر گذشته را برگردان یا اجل حاضر را دفع کن معاویه گفت:این کار در دست من نیست آن مرد گفت:پس به تو نیازی ندارم.
بشر گوید:هر که از خدا درخواست دنیا کند از او درخواست کرده که (روز قیامت)بیشتر در مقابل خدا بایستند.
ابو حازم گوید:در دنیا چیزی نیست که تو را خوشحال کند جز این که خدا چیزی همراه آن کرده است که تو را بدحال کند.
دیگری گفته است:نفس فرزند آدم از دنیا بیرون نرود جز با سه حسرت:از آنچه گرد آورده سیر نشده،و به آنچه آرزو میکرده نرسیده،و برای خانهای که وارد آن میشود نیکوتوشهای برنگرفته است.
به یکی از عابدان گفته شد:به ثروت رسیدهای،گفت:کسی به ثروت رسیده که از بردگی دنیا آزاد شده باشد.
ابو حازم گوید:خرج دنیا و آخرت سنگین است،امّا خرج آخرت برای این که در آن یاوری نداری،و امّا خرج دنیا برای این که به هر چیزی دست بزنی مییابی که پیش از تو گنهکاری به آن رسیده است.
به حکیمی گفته شد:دنیا از آن کیست؟گفت:از آن کسی که آن را رها کند به او گفته شد:آخرت از آن کیست؟گفت:از آن کسی که آن را بطلبد.
حکیمی گفت:دنیا خانهای است ویران و از آن ویرانتر دل کسی است که آن را آباد میکند،و بهشت خانهای است آباد و آبادتر از آن دل کسی است که در جستجوی آن است.
ابراهیم بن ادهم به مردی گفت:آیا یک درهم در خواب نزدت محبوبتر است یا دیناری در بیداری؟گفت:دیناری در بیداری،گفت:دروغ میگویی زیرا آنچه را در دنیا دوست داری گویی آن را در خواب دوست داری و آنچه را در آخرت دوست داری گویی آن را در بیداری دوست داری.
یحیی بن معاذ گوید:خردمندان سه گروهند:کسی که دنیا را رها سازد پیش از آن که دنیا او را رها سازد،و قبرش را بسازد پیش از آن که در آن وارد شود،و کسی که خالق خود را خشنود سازد پیش از آن که او را دیدار کند.
و نیز گفته است:از بدی دنیا که به تو میرسد این است که آرزویی در دلت میافکند که تو را از بندگی خدا باز میدارد پس چگونه است حال کسی که به دنیا گرفتار آمده است؟ و گفتهاند:هر کس به دنیا روی بیاورد،آتش آن حرص است که او را بسوزاند تا خاکستر شود و هر کس به آخرت روی بیاورد به آتش آن خالص شود،پس قطعهای طلای سودمند شود؛و هر کس به خدای متعال روی بیاورد آتش توحید او را بسوزاند پس گوهری شود که قیمت آن را نمیتوان تعیین کرد.