ghaemiyeh.com
سرشناسه:فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، ۱۰۰۶-۱۰۹۱ق.
عنوان قراردادی:المحجةالبیضاء فی احیاءالاحیاء . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:راه روشن/ محمدبن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی؛ ترجمه محمدصادق عارف.
مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۳ - ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۸ج.
شابک:دوره964-444-004-8 : ؛ ج.۲964-444-312-8 : ؛ ج.۳964-444-317-9 : ؛ ج.۴964-444-311-x : ؛ ۲۵۶۰۰۰ ریال: ج.۵ ، چاپ چهارم: 978-964-971-272-7 ؛ ج.۶964-444-005-6 : ؛ ۱۶۵۰۰ ریال (ج.۶، چاپ دوم) ؛ ۷۳۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ چهارم978-964-444-005-2 : ؛ ج.۷964-444-306-3 : ؛ ۱۷۵۰۰ ریال (ج.۷، چاپ دوم) ؛ ۲۶۸۰۰۰ ریال: ج.۷ ،چاپ پنجم: 978-964-444-314-5 ؛ ج.۸964-444-313-6 : ؛ ۱۵۰۰۰ ریال (ج.۸، چاپ دوم)
یادداشت:پشت جلد لاتینیشده: Mawla Muhsen Kashani, Rah-i-Rawshan.
یادداشت:جلدهای اول، دوم، هفتم و هشتم ترجمه محمدصادق عارف، جلدهای سوم و چهارم ترجمه محمدرضا عطایی، جلدهای پنجم و ششم ترجمه عبدالعلی صاحبی است.
یادداشت:ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۱).
یادداشت:ج. ۶ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج.۶ (چاپ چهارم: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۷ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج. ۸ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اخلاق اسلامی
موضوع:عرفان
شناسه افزوده:عارف، محمد صادق، ۱۲۹۹ - ، مترجم
شناسه افزوده:عطائی، محمدرضا، ۱۳۱۵ -، مترجم
شناسه افزوده:صاحبی، عبدالعلی، ۱۳۱۲ - ، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۴۷/۶۵/ف۹م۳۰۴۱ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:م۷۷-۳۹۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
محمد بن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی قدس سره متوفی 1091 ه- . ق
راه روشن : ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الحیاء
جلد چهارم
ترجمه محمد رضا عطائی
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
(1)ششمین قسمت از بخش عادات محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدای را که نعمت را بر بهترین بندگان و برگزیدگان خلقش ارزانی و همّت آنان را به انس و الفت با خود مصروف داشت و بهرۀ ایشان را از لذت بردن بهوسیله مشاهدۀ نعمتها و عظمت ذات مقدّسش فراوان ساخت و دلهای ایشان را به مناجات و نوازش خود آرامش بخشید و در قلب آنان،آراستگی و زیبایی زودگذر دنیا را ناچیز جلوه داد تا آنجا که تمام کسانی که پردهها از جلو روزنههای اندیشهشان برچیده شد به گوشهگیری علاقهمند گشتند و در خلوت با خدا،به مطالعۀ انوار و آثار جلال و عظمت ذات مقدّسش انس گرفتند و بدان وسیله از انس با آدمیان،هر چند که از نزدیکترین نزدیکانشان بود،گریزان شدند.
و درود و رحمت بر محمد صلی اللّه علیه و آله سرور و نیکوترین انبیای الهی و بر خاندان و یارانش، سروران و پیشوایان خلق باد.
باری،مردمان دربارۀ گوشه گیری و معاشرت و برتری یکی بر دیگری،اختلاف نظر فراوانی دارند،با این که هر کدام مفاسدی دارد که باعث نفرت میگردد و فوایدی دارد که نظرها را به خود جلب میکند،ولی گرایش اکثر عابدان و پارسایان به اختیار عزلت و برتری دادن آن بر معاشرت است و آنچه را که ما در بخش مصاحبت راجع به امتیاز معاشرت و برادری و انس و الفت با یکدیگر گفتیم متناقض با آن چیزی است که
اکثریت در انتخاب تنهایی و خلوت بدان گرایش دارند.بنابراین،روشن ساختن حقیقت این مطلب،دارای اهمیّت است و حلّ این مهم با طرح دو باب میسّر است:
در نقل نظرات و اقوال مختلف و بیان دلایل دو گروه دراین باره
(1)اما نظرات،مردمان در آن باره اختلاف نظر دارند،ابتدا این اختلاف در میان تابعان (1)پدید آمد؛جمعی از آنان به انتخاب عزلت و برتری آن بر معاشرت معتقد شدند ولی اکثر ایشان به استحباب معاشرت و هر چه بیشتر افزون بر معارف و افزایش دوستان برای انس با یکدیگر و محبّت به مؤمنان و یاری به ایشان در راه دین از باب همیاری بر نیکی و تقوا قائل شدند.آنچه از سخنان دانشمندان به ما رسیده است به دو دسته تقسیم میشود:یک دسته عبارات مطلق که بر گرایش به یکی از دو نظریۀ بالا دلالت میکند و دستۀ دیگر،سخنانی است که بر دلیل گرایش خاص ایشان دارد؛اکنون ما آن دستۀ مطلق از سخنان دانشمندان را نقل میکنیم تا نظرات مختلف در آن باره روشن شود و اما سخنانی را که مقرون به ذکر علّت است در جایی که مفاسد و فوائد را مطرح میکنیم ایراد خواهیم کرد.
نخست،سخن را با ذکر کلام مولایمان،امام صادق علیه السّلام در این باب آغاز میکنیم و آنگاه گفتۀ ابو حامد را مطرح میسازیم.
امام صادق علیه السّلام بنا بر آنچه در مصباح الشریعة (2)روایت شده است میفرماید:
«شخص گوشهگیر در دژ الهی سنگر گرفته و در حفظ و نگهبانی خدا محفوظ است،پس خوشا به حال کسی که در نهان و آشکار،تنها با او باشد،چنین کسی به ده خصلت نیاز دارد:شناخت حقّ و باطل،دلبستگی به فقر،انتخاب سختی و پارسایی،مغتنم شمردن خلوت،اندیشه در عواقب کار،احساس تقصیر در بندگی در عین کوشیدن،ترک خودپسندی،ذکر فراوان بدون غفلت،زیرا غفلت شکارگاه شیطان و آغاز هر گرفتاری و
باعث هر گونه حجاب[مانع ارتباط با خدا]است و پیراستن خانه از آنچه مورد نیاز فوری نیست.عیسی بن مریم فرمود:زبانت را برای آبادانی دلت و به منظور فراخسازی خانهات به کام بگیر و از ریاکاری و ولخرجی گریزان باش و بر گناهت گریه کن و از مردم بگریز چنان که از شیر و افعی میگریزی زیرا آنان که دارو بودهاند،امروز درد شدهاند از آن پس خداوند را دیدار خواهی کرد،هرگاه که بخواهی.
ربیع بن خثیم میگوید:اگر میتوانی در جایی اقامت کنی که هیچ کس تو را نشناسد و تو نیز کسی را نشناسی،چنان کن.در گوشهنشینی ایمنی اندامها سبکباری و سلامت زندگی،شکستن سلاح شیطان،دوری از هر بدی و آرامش دل،میسّر است و هیچ پیامبری و وصیّی نیست مگر این که در دوران زندگیاش؛در آغاز و یا در پایان کار، عزلت گزیده است. (1)
از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:«روزگار فاسد و برادران دگرگون شدهاند،تنهایی برای دلها آرامبخشتر است.» روایت شده است که معروف کرخی به آن حضرت عرض کرد:یا بن رسول اللّه مرا نصیحت کن.فرمود:«آشنایانت را کمتر کن.عرض کرد:بیشتر بفرمایید.فرمود:کسانی را که میشناسی ناشناخته انگار.» (2)غزّالی گوید:فضیل میگفت:همین قدر بس که خدا دوست انسان و قرآن مونس،و مرگ پنددهنده باشد؛خدا را همراه داشته باش و مردم را به سویی واگذار.
ابو ربیع به داود طایی گفت:مرا موعظه کن.او گفت:از دنیا روزهدار و در آخرت روزهات را باز کن و از مردم بگریز چنان که از شیر درنده میگریزی.
میگویند در تورات آمده است:فرزند آدم قناعت کرد،بینیاز شد؛از مردم کناره گرفت،سالم ماند؛شهوات را ترک گفت،آزاده گشت؛حسد را فروگذارد، جوانمردیاش آشکار شد؛مدت کمی تحمّل کرد،مدّت درازی بهره برد.
وهیب بن ورد گوید:دانستم که حکمت ده جزء دارد،نه جزء آن در خاموشی و جزء دهم در کناره گیری از مردم است.
یکی از بزرگان گوید:سوار کشتی بودم و جوانی علوی همراه ما بود.در هفت روزی که با ما بود،یک کلام از او نشنیدم.به او گفتم:ای مرد!خداوند هفت روز است که ما را در اینجا جمع کرده است،همواره تو با ما معاشرت کردی ولی حرفی نزدی،در جواب من این شعر را خواند:
قلیل الهمّ لا ولد یموت و لا امر یحاذر ان یفوت
قضی وطر الصبا و أفاد علما فغایته التّفرّد و السّکوت (1)
ابراهیم نخعی گوید:فقیه شو،آنگاه گوشه گیری اختیار کن.ربیع بن خثیم نیز این سخن را گفته است.
فضیل میگوید:همانا احساس میکنم،آن کسی بر من مسلط است که هنگام رودررویی بر من سلام نمیدهد و هنگام بیماری به عیادتم نمیآید.
ابو سلیمان دارانی میگوید:روزی ربیع بن خثیم جلو خانهاش نشسته بود،ناگاه سنگی آمد،به پیشانیاش خورد و مجروحش ساخت.ربیع،همچنان که خون از چهره میسترد گفت:ربیع!پند گرفتی؟آنگاه برخاست و وارد خانه شد و بعد از آن هرگز بیرون خانه ننشست تا وقتی که جنازهاش را از آنجا بیرون بردند.
بشر بن عبد اللّه میگوید:کمتر خود را به مردم بشناسان.تو از آنچه در روز رستاخیز خواهد شد خبر نداری،پس اگر رسوایی در کار باشد،آنان که تو را میشناسند اندک خواهند بود.
یکی از فرمانروایان بر حاتم اصمّ وارد شد و گفت:آیا به من نیازی داری؟حاتم گفت:آری.گفت:حاجتت چیست؟حاتم گفت:آن است که نه من تو را ببینم و نه تو مرا ببینی.
مردی به سهل گفت:من مایلم با تو همراه باشم،سهل گفت:وقتی که یکی از ما بمیرد،چه کسی با آن دیگری همراه میشود؟گفت:خدای سبحان.سهل گفت:پس هم اکنون با خدا همراهی کن.
فضیل گوید:نشانۀ سبک عقلی مرد،آشنایان زیاد اوست.
ابن عباس میگوید:برترین نشستن،جایی است در اندرون خانهات که نه تو کسی را
1) (5) اندک غم کسی راست که نه فرزندی دارد که بمیرد،و نه کاری دارد که بیم از دست رفتنش را داشته باشد،دوران کودکی را سپری کرده و از علم بهرهای برده؛پس پایان کارش تنهایی و خاموشی است.
ببینی و نه کسی تو را ببیند.
این بود سخنان گروندگان به گوشهنشینی.
(1)این گروه به آیات شریفۀ وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا (1)و أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ (2)استدلال کردهاند و گفتهاند که خدای متعال به سبب فراهم کردن انس و الفت بر بشر منّت نهاده است.
این دلیل ضعیفی است،زیرا در این آیات مقصود از پراکندگی و اختلاف،پراکندگی آرا و اختلاف مذاهب دربارۀ معانی کتاب خدا و اصول شریعت،و مقصود از الفت، کندن ریشههای فساد از دلهاست؛ریشههایی که عامل به وجودآورندۀ فتنهها و برانگیزندۀ دشمنیها میباشند و گوشه گیری با این مطلب منافاتی ندارد و نیز به این سخن پیامبر صلی اللّه علیه و آله استدلال کردهاند که میفرماید:«مؤمن با دیگران انس میگیرد و دیگران با او مأنوسند و خیری نیست در شخصی که نه با کسی انس دارد و نه کسی با او.» (3)این دلیل نیز ضعیف است،زیرا این حدیث به نکوهش شخص بدخلق دارد که به علّت کجخلقی از انس با دیگران باز میماند و شامل آدم خوشخو نمیشود که اگر معاشرت کند،انس میگیرد و دیگران هم با او مأنوس میشوند،ولی به دلیل پرداختن به احوال خویشتن و یا به منظور ایمن بودن از دیگران،معاشرت را ترک گفته است.
به این حدیث نبوی استدلال کردهاند:«هر که از اجتماع مردم جدا شود و با این حال بمیرد،به مرگ جاهلیت مرده است.» (4)و به این حدیث پیامبر صلی اللّه علیه و آله نیز که فرمود:«هر که با مسلمین خلاف بورزد،در حالی که مسلمانان پیرو اسلام توانمند هستند،از جرگۀ
1) (6) آل عمران/105:مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و اختلاف کردند.
2) (7) انفال/63:در میان دلهای ایشان الفت ایجاد کرد.
3) (8) هیتمی در مجمع الزّوائد ج 8،ص 87 میگوید:این حدیث را طبرانی در الأوسط از طریق علی بن بهرام از قول عبد الملک بن ابی کریمه نقل کرده است،این دو تن را من نشناختم ولی بقیۀ رجال سند،صحیح است.
4) (9) این حدیث را مسلم در ج 6،ص 20 از قول ابن عباس و ابو هریره نقل کرده است.
اسلام بیرون رفته است.» (1)این دلیل نیز بیاساس است؛زیرا مقصود از آن،جماعتی است که بر محور امامی اتفاق و وحدت دارند،و در این حدیث چیزی دربارۀ عزلت نیست.
و بر این مطلب استدلال کردهاند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله دوری گزیدن بیش از سه روز را نهی فرموده است آنجا که میفرماید:«هر که بیش از سه روز از برادرش دوری کند و بمیرد، وارد دوزخ شود» (2)و میفرماید:«برای هیچ مسلمانی روا نیست که بیش از سه روز [به عنوان قهر]برادرش را ترک گوید و هر کدام زودتر آشتی کند،وارد بهشت میشود» (3)و میفرماید:«هر که یک سال برادرش را ترک گوید،مانند کسی است که خون او را ریخته باشد.» (4)اینان میگویند:عزلت،به طور کلی،همان هجرت است،این دلیل نیز سست و بیاساس است زیرا مقصود از هجرت خشم گرفتن بر مردم و لجاجت با ایشان است با قطع کلام و سلام و معاشرت معمولی؛بنابراین ترک کلی معاشرت بدون خشم ورود در هجرت نیست،با این که در هجرت،ترک معاشرت بیش از سه روز در دو مورد جائز است:یکی آن که ببیند ترک دیدار باعث اصلاح طرف میشود و مورد دوم آنجا که سلامت خود را در ترک معاشرت ببیند نهی از هجرت هر چند که عام است بر غیر از این دو مورد مخصوص حمل شده،به دلیل آنچه از عایشه نقل شده است که:پیامبر صلی اللّه علیه و آله در ذیحجه و محرم و بخشی از ماه صفر او را ترک گفت (5)و نیز روایت عایشه از پیامبر صلی اللّه علیه و آله که فرمود:«بر هیچ مسلمانی روا نیست که بیش از سه روز برادرش را ترک گوید مگر آن کسی را که از مفاسدش در امان نباشد.» (6)این حدیث صراحت بر
1) (10) این حدیث را طبرانی و خطابی در العزله از قول ابن عباس-چنان که در المغنی آمده است- با سندی مطلوب نقل کرده است.
2) (11) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 577 از قول ابو هریره نقل کرده است.
3) (12) صدر این حدیث را بخاری در ج 8،ص 24 و مسلم در ج 8،ص 10 کتاب خود نقل کردهاند و طبرانی تمام آن را از قول انس روایت کرده است.
4) (13) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 577 از حدیث ابو خراش سلمی نقل کرده است.
5) (14) عراقی گوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در این حدیث از زینب دوری کرد همچنان که ابو داود حدیث عایشه را نقل کرده است و عراقی با این که ابو داود را صالح میداند،از نقل آن خودداری کرده است.
6) (15) این حدیث را ابن عدی نقل کرده و گوید:چنانکه در المغنی آمده،متن و اسنادش عجیب است!
تخصیص دارد،بنا بر این این گفته وارد است که:«دوری از احمق باعث نزدیکی به خداست،زیرا حماقت تا هنگام مرگ،پایدار است و امیدی به درمان آن نیست.» طرفداران معاشرت به این روایت استناد کردهاند:مردی به کوهستان رفت تا در آنجا به عبادت مشغول شود.او را خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آوردند؛پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«این کار را نه تو انجام بده و نه دیگری،زیرا بردباری هر یک از شما در برخی از میدانهای جنگ مسلمین بهتر از چهل سال عبادت است.» (1)ظاهرا این مطلب از این رو بیان شده که در ابتدای اسلام بعضیها به علت عزلتگزینی جهاد را با همۀ شدت وجوبی که داشت ترک میگفتند؛دلیل این امر روایتی است که به این شرح از ابو هریره رسیده است:ما در زمان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به میدان جنگ میرفتیم به درّهای رسیدیم که در آن چشمۀ کوچکی با آب گوارا جریان داشت.یکی از میان جمع گفت:چه خوب است که من در این درّه از مردم کناره بگیرم و البته تا به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نگویم،این کار را نمیکنم؛پس مطلب را خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله عرض کرد.آن حضرت فرمود:«این کار را نکن زیرا بودن هر یک از شما در راه خدا بهتر از شصت سال نمازی است که در میان خانواده به جای آورید،مگر شما دوست ندارید که خداوند شما را بیامرزد و وارد بهشت شوید؟پس در راه خدا بجنگید زیرا کسی که در راه خدا به قدر فاصلۀ دو بار دوشیدن شتر بجنگد خداوند او را وارد بهشت کند.» (2)همچنین برای رجحان معاشرت به روایت معاذ بن جبل استدلال کردهاند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«همانا شیطان گرگ آدمی است و همانند گرگ گوسفندان؛کنارهگیران و گوشهنشینان و فراریان را میگیرد.زنهار از درّهها[و عزلت گزیدن در آن مکانها]و بر شما باد پیوستن به عموم مردم و جماعت و مساجد!» (3).البته مقصود این روایت تنها کسی است که پیش از علم کامل عزلت میگزیند و در آینده خواهیم گفت که این عمل جز در موارد ضروری،نهی شده است.
(1)این گروه به قول خدای تعالی به نقل از حضرت ابراهیم علیه السّلام استدلال کردهاند که میگوید: وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ سپس فرمود: فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنا نَبِیًّا (1)،اعتقاد دارند که این همه موهبت از برکت عزلت است،این استدلال بیاساس است چون در معاشرت کافران بجز دعوت آنان به دین فایدهای وجود ندارد و در صورت ناامیدی از اجابت ایشان،راهی جز دوری از آنان نمیماند و البته در اینجا سخن تنها راجع به معاشرت با مسلمانان و برکتی است که در این معاشرت وجود دارد؛زیرا نقل کردهاند که خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله عرض شد:آیا وضو از آب سبوهای سربسته نزد شما دلخواهتر است یا از آب این آفتابههایی که مردم از آنها تطهیر میکنند؟فرمود:«از آب این آفتابهها به خاطر بهره جستن از برکت دستهای مسلمین.» (2)نقل شده است که«چون پیامبر صلی اللّه علیه و آله،بیت[اللّه الحرام]را طواف کرد به سمت زمزم رهسپار شد تا از آب آن بنوشد،ناگاه دید،خرماهایی میان آبگیرهای پوستی خیس شده که مردم آن را با دستانشان مخلوط کردهاند و از آن میخورند و مینوشند،خواست از آن بنوشد،فرمود:مرا سیراب کنید،عباس عرض کرد:این آب خرما شربتی است که به دست مردم درهم و مخلوط شده است؛اجازه نمیفرمایید تا شربتی پاکیزهتر از این را که در سبوی سربسته در خانه است بیاورم؟فرمود:از همین که مردم میآشامند به من بنوشانید،من خواهان برکت دست مسلمین هستم،سپس،از آن شربت آشامید.» (3)پس در این صورت چگونه به وسیلۀ[لزوم]دوری جستن از کفّار و بتها،بر اعتزال از مسلمانان با برکت فراوانی که در آنان وجود دارد،استدلال میکنند؟!
1) (19) مریم/48 و 49:و از شما و آنچه غیر از خدا میخوانید کناره گیری میکنم...هنگامی که از آنها و از آنچه غیر خدا میپرستیدند کناره گیری کرد،ما اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و هر یک را پیامبر بزرگی قرار دادیم.
2) (20) این حدیث را طبرانی در الأوسط از قول ابن عمر نقل کرده است و-به طوری که در المغنی آمده- در آن حدیث ضعفی وجود دارد.
3) (21) عراقی گوید:این حدیث را ارزقی در التّاریخ از قول ابن عباس به سند ضعیفی و از روایت طوس نقل کرده است که در آن نیز ضعف وجود دارد.
و نیز به قول موسی علیه السّلام استدلال کردهاند: وَ إِنْ لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ (1)که آن حضرت پس از ناامیدی از قومش به عزلت پناه برده است.و اصحاب کهف،گفتند: وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ فَأْوُوا إِلَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ (2)ایشان را امر به عزلت کردهاند و پیامبر ما صلی اللّه علیه و آله هنگامی که قریش او را آزردند و به او جفا کردند،از آنان کناره گرفت،و وارد شعب ابی طالب شد و به یارانش دستور داد تا از قریش دوری جویند و به سرزمین حبشه مهاجرت کنند.بعدها که خداوند کلمة الله را بلند کرد آنان به مدینه برگشتند و به پیامبر صلی اللّه علیه و آله ملحق شدند.این نیز اعتزال از کافران،پس از یأس از ایشان،است،زیرا پیامبر صلی اللّه علیه و آله از مسلمانان و از کفّاری که امید اسلامشان میرفت کناره گیری نفرموده است و اصحاب کهف نیز از یکدیگر که مؤمن بودند،دوری نجستند،بلکه از کافران دوری جستند.و بحث ما تنها در کناره گیری از مؤمنان است.
و به این قول پیامبر صلی اللّه علیه و آله به عبد اللّه بن عامر جهنی استدلال کردهاند،وقتی که عرض کرد:«یا رسول اللّه،نجات و رستگاری چیست؟فرمود:آن که خانهات را فراخ کرده باشی،دینت را محکم نگه داشته باشی و بر گناه خود اشک بریزی.» (3)روایت شده است که به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله عرض کردند:«کدام یک از مردم از همه برتر است؟فرمود:مؤمنی که با جان و مالش در راه خدا جهاد کند.عرض شد:بعد از او چه کسی برتر است؟فرمود:مردی که در درّهای از درّههای کوهستانی گوشه گرفته، پروردگارش را عبادت میکند و شرّ خود را از مردم دور کرده است.» (4)آن حضرت فرمود:«همانا خداوند بندۀ پرهیزگار و بدور از انظار دیگران و بینیاز [از مردم]را دوست میدارد.» (5)
1) (22) دخان/21:و اگر به من ایمان نمیآورید لااقل از من کناره گیری کنید.
2) (23) کهف/16:و هنگامی که از آنها و آنچه را جز خدا میپرستند کناره گیری کردید،به غار پناهنده شوید که پروردگارتان،(سایۀ)رحمتش را بر شما میگستراند.
3) (24) این حدیث را احمد در ج 4،ص 148 نقل کرده و ترمذی نیز آن را روایت کرده و میگوید:آن حسن است.
4) (25) این حدیث را بخاری در ج 4،ص 18 و ابن ماجه به شماره 3978 نقل کردهاند.
5) (26) این حدیث را احمد از حدیث سعد بن ابی وقّاص-به طوری که در الجامع الصّغیر آمده-به سند صحیح نقل کرده است.و در احیاء العلوم،ان اللّه یحبّ العبد التّقی النقی الخفی آمده و آن را مسلم-چنانکه در المغنی است-از حدیث سعد نقل کرده است.
در استدلال به این احادیث اشکال است؛اما سخن پیامبر صلی اللّه علیه و آله به عبد اللّه بن عامر را بر چیزی نمیتوان حمل کرد مگر آن که بگوییم پیامبر صلی اللّه علیه و آله با نور نبوت از حال وی آگاه بوده و میدانسته که خانهنشینی برای او شایستهتر و از معاشرت سلامتبخشتر میباشد.از این روست آن حضرت به تمام اصحاب چنین چیزی را امر نفرمود چه بسا کسی سلامتیاش در گوشه گیری است نه در معاشرت،همچنان که گاهی سلامت شخص در اثر ماندن در خانه و بیرون نیامدن برای جهاد تحقق مییابد ولی این دلیل بر فضیلت ترک جهاد نیست،در حالی که در معاشرت با مردم مجاهدت و تحمل رنج وجود دارد.
از این رو پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرموده است.«کسی که با مردم معاشرت دارد و آزار آنها را تحمل میکند،بهتر از کسی است که با مردم معاشرت ندارد و آزارشان را تحمّل نمیکند.» (1)بر این اساس آن سخن پیامبر صلی اللّه علیه و آله توجیه میشود که فرمود (2):«همانا خداوند بندۀ پرهیزگار به دور از انظار را دوست میدارد»که مقصود گمنامی اختیار کردن و پرهیز از شهرت است و این حدیث مربوط به گوشه گیری نیست زیرا چه بسیار رهبان گوشهنشینی که مردم او را میشناسند و چه بسا فردی که معاشرت دارد ولی گمنام است و نام و شهرتی ندارد.بنابراین در اینجا موضوع دیگری مطرح است که به عزلت مربوط نمیشود.
طرفداران عزلت به این روایت استدلال کردهاند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله به اصحابش فرمود:
«آیا نمیخواهید بهترین مردم را به شما معرّفی کنم؟عرض کردند:چرا.آنگاه با دستش به سمت مغرب کرد و فرمود:مردی که لجام اسبش را در راه خدا به دست گرفته و منتظر است که حمله ببرد و یا دیگران بر او حمله کنند.آیا بهترین مردم را پس از او،به شما معرّفی نکنم؟و با دست مبارکش به سمت حجاز کرد و فرمود مردی در میان گوسفندانش،نماز میخواند و زکات میدهد و به حقّ اللّه در مالش توجه دارد و از مردم
1) (27) این حدیث را احمد در ج 5،ص 365 از قول مردی از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرده است و راوی میگوید:من گمان دارم که آن مرد ابن عمر باشد.
2) (28) در احیاء العلوم،اضافه کرده است:«مرد گوشه گیری که پروردگارش را عبادت میکند و شرّش را از مردم باز میدارد»این حدیث به کسی دارد که طبعا شرارت دارد و مردم از معاشرت او در آزارند.و قول پیامبر صلی اللّه علیه و آله:«خداوند...دوست میدارد.»
شرور دوری میکند.» (1)پس چون معلوم شد که این دلایل از دو طرف کافی نیست،ناگزیر باید فوائد و مفاسد عزلت را بوضوح بیان کرد و هر دو وجه را با یکدیگر سنجید تا ان شاء اللّه تعالی حقیقت مطلب در آن باره روشن شود.
در فوائد و مفاسد گوشه گیری و بیان حقیقت فضائل آن
(1)بدان که اختلاف نظر مردم دراینباره شبیه اختلاف در فضیلت نکاح و عزوبت است.در آنجا گفتیم که با گوناگونی احوال و اشخاص-بر حسب آنچه راجع به زیانها و فایدههای نکاح برشمردیم-مطلب فرق میکند،این مورد نیز به همان منوال است؛ بنابراین نخست باید فایدههای گوشه گیری را بیان کنیم که خود به دو بخش دینی و دنیوی تقسیم میشود.فوائد دینی نیز تقسیم میشود به امکان حصول طاعات از طریق مواظبت بر عبادت در خلوت و تفکّر و تربیت علمی و امکان نجات انسان از ارتکاب گناهانی که شخص در حال معاشرت مرتکب میشود؛مانند ریا،غیبت،خودداری از امر به معروف و نهی از منکر و تاثیرپذیری طبیعت انسانی از اخلاق پست و اعمال پلید همنشینان بد.فوائد دنیوی نیز به دو صورت تقسیم میشود:1-صورتی که انسان میتواند در خلوت دنیا را تحصیل کند مثل کسی که در خلوتش میتواند شغلی داشته باشد.2- امکان رهایی از تنگناهایی که در اثر آمیزش با دیگران پیش میآید مانند چشم دوختن به زیبایی دنیا و توجه مردم به آن و طمع شخص به مال مردم و طمع مردم بر مال او و زائل شدن جوانمردی شخص در اثر حشر و نشر و آزار دیدن از بدخویی همنشینان ستیزهجو یا بدگمان یا سخن چین و یا حسود و رنجش از سرنوشت سخت یا طبع آشفتۀ آنان.تمام فوائد گوشهگیری به این مطالب برمیگردد که ما آنها را
ذیل منحصر کردهایم:
(2)
1) (29) این حدیث را طبرانی از حدیث امّ مبشّر نقل کرده است با این تفاوت که-به نقل المغنی-به جای المغرب،المشرق آورده است.
(1) و انس با مناجات خدای تعالی به جای گفتگو با مردم و پرداختن به کشف اسرار الهی در کار دنیا و آخرت و ملکوت آسمانها و زمین،زیرا تمام اینها فراغتی را میطلبد که با وجود معاشرت چنان فراغتی حاصل نمیشود.پس گوشه گیری موجبی است برای رسیدن به آن:از این رو،یکی از حکما گفته است:هیچ کس را خلوت به دست نمیآید مگر با تمسّک به کتاب خدای عزّ و جلّ و تمسّککنندگان به کتاب خدا آنانی هستند که به وسیلۀ ذکر خدا از دنیا رستند و با توفیق خدا به یاد خدا بودند؛با یاد خدا زندگی کردند،با یاد خدا مردند و با یاد خدا به لقای الهی رسیدند.تردیدی نیست که معاشرت،آنان را از فکر و ذکر باز میدارد،بنابراین گوشهنشینی برای ایشان بهتر است.از این رو پیامبر صلی اللّه علیه و آله در آغاز کار از دنیا برید و در کوه حرا عزلت گزید تا نور نبوّت در وجود گرامیاش قوی گشت و دیگر حضور مردم پردۀ میان آن حضرت و خدا نبود.از آن پس پیکر مقدّسش در میان مردم و دل پاکش رو به سوی خدا بود و چنین جمعکردنی بین معاشرت آشکارا با مردم و توجّه نهانی به خدا، برای هیچ کس،جز به نیروی نبوّت هرگز میسّر نیست؛بنابراین سزاوار نیست که هر ناتوانی به خود مغرور شود و به این حال طمع ببندد.البته بعید نیست که بعضی از اولیا در نهایت به آن مرتبه برسند.از جنید بغدادی نقل شده است که میگفت:من سی سال است که با خدا سخن میگویم در حالی که مردم گمان میکنند که روی سخنم با آنهاست.
بیتردید این مقام تنها برای کسی میسّر است که در حبّ الهی چنان غرق شده باشد که در دلش جایی برای دیگران باقی نباشد.در میان دلباختگان به خلق کسانی هستند که در میان مردم حضور دارند امّا از فرط دلبستگی به معشوق نمیدانند چه میگویند و چه میشنوند،مانند کسی که رویدادی دردناک بخشی از امور دنیای او را آشفته کرده و او را آنچنان در اندوه فروبرده است که با مردمان میآمیزد بیآنکه وجودشان را احساس کند یا صدایشان را بشنود.در حالی که امر آخرت در نظر عقلا مهمتر است،پس چنین چیزی در آنجا محال نیست بلکه برای اکثریت مردم کمک گرفتن،از گوشه گیری سزاوارتر است.از این رو به یکی از دانایان گفتند:هدف از خلوت و عزلت گزیدن چیست؟گفت:آن است که بر مداومت فکری خود استمرار بخشند و علوم در دلهایشان استوار شود تا زندگی پاکیزهای داشته باشند و شیرینی معرفت را بچشند.
به یکی از رهبانان گفتند:چقدر بر تنهایی پایداری!؟جواب داد:من تنها نیستم،من
همنشین خدایم،هرگاه بخواهم او با من سخن گوید،قرآن میخوانم و هرگاه بخواهم من با او سخن بگویم،نماز میخوانم.
به یکی از دانایان گفتند:پارسایی و خلوت شما را به چه چیز کشانیده است؟گفت:
به انس با خدا.
سفیان بن عیینه میگوید:ابراهیم بن ادهم را در بلاد شام دیدم،به او گفتم:ابراهیم! چرا خراسان را ترک کردی؟گفت:جز اینجا زندگی بر من گوارا نبود،برای حفظ دینم از قلّۀ کوهی به قلّۀ کوهی فرار میکنم به طوری که هر کس مرا ببیند میگوید:یا دچار وسوسه شده یا بار بر است یا ملون.
به غزوان رقّاشی گفتند:چرا نمیخندی و چه چیز مانع همنشینی تو با دیگر برادران است؟گفت:من آرامش دلم را در همنشینی با کسی به دست آوردم که نیازم در دست اوست.
گویند:روزی اویس قرنی نشسته بود،ناگاه هرم بن حیّان وارد شد.اویس پرسید:چه چیز باعث آمدن تو شد؟گفت:آمدم تا با تو انس بگیرم،اویس گفت:من کسی را ندیده بودم که پروردگارش را بشناسد و با دیگران انس گیرد.
فضیل میگوید:هر وقت میدیدم شب فرا میرسد خوشحال میشدم و با خود میگفتم:با پروردگارم خلوت میکنم.و هر وقت میدیدم،صبح فرا رسیده است،از بیمیلی به دیدار مردم،کلمه استرجاع(یعنی:انّا للّه و انّا الیه راجعون)را بر زبان میآوردم برای این که مبادا کسی بیاید و مرا از[عبادت]پروردگارم باز دارد.
عبد الواحد بن زید میگوید:خوشا به حال کسی که هم در دنیا و هم در آخرت زندگی کند!پرسیدند:این چگونه ممکن است؟گفت:چنان که در دنیا با خدا مناجات کند و در آخرت مجاور خدا باشد.
ذو النّون مصری میگوید:شادی و لذّت مؤمن در میان مردم به مناجات با پروردگار است.
مالک بن دینار میگوید:هر که به جای گفتگو با مردم به گفتگو با خدای عزّ و جلّ انس نگرفت،علمش اندک و قلبش کور و عمرش تباه گردید.
ابن مبارک گوید:چه نیکوست حال کسی که از غیر خدا برید و تنها به خدا دل بست از یکی از صالحان نقل میکنند که گفت:زمانی در سرزمین شام گردش میکردم،ناگهان
به عابدی برخوردم که از یکی از کوههای آنجا بیرون آمده بود،همین که چشمش به من افتاد به سمت درختی راهش را کج کرد و پشت تنۀ درخت پنهان شد،گفتم:سبحان اللّه!از این که من به تو نگاه کنم.بخل میورزی؟گفت:ای مرد!من مدت درازی در این کوه اقامت گزیدم تا در برابر دنیا و اهل دنیا قلبم را معالجه کنم و در این راه رنج زیادی بردم و عمرم را سپری کردم و از خدای تعالی خواستم تا بهرۀ مرا از این ایام در مجاهدت قلبم قرار ندهد؛پس خداوند دلم را آرامش بخشید،از آن رفع نگرانی کرد و با وحدت و تنهایی الفت داد.اکنون چون چشمم به تو افتاد ترسیدم که به حال اوّل برگردم،پس دور شو که من از شرّ تو به پروردگار عارفان و محبوب مطیعان پناه میبرم،سپس فریاد بر آورد:وای از غم زیاد ماندن در دنیا!آنگاه صورتش را از من برگرداند و بعد دستهایش را تکان داد و گفت:ای دنیا از من دور شو به سمت دیگری برو خودت را بیارای و رو به اهل دنیا کن و آنان را بفریب!سپس گفت:پاک و منزّه است آن خدایی که دلهای عارفان را از لذّت خلوت و حلاوت بریدن از غیر و پرداختن به خود،طعمی را چشاند که دلهای ایشان را از یاد بهشت و حوریان زیبا باز داشت.
پس در این صورت،انس با یاد خدا و کسب هر چه بیشتر از معرفت،در خلوت میّسر است و دراینباره گفتهاند.
و إنّی لأستنعس و ما بی نعسة لعلّ خیالا منک یلقی خیالیا
و أخرج من بین الجلوس لعلّنی أحدّث نفسی عنک بالسرّ خالیا (1)
از این روست که یکی از دانایان میگوید:همانا انسان به دلیل تهی بودن ذاتش از فضیلت،از خود وحشت میکند،از این رو بیشتر با مردم دیدار میکند تا وحشت را از خود دور کند ولی اگر ذات انسان برومند باشد،تنهایی را میطلبد تا بدان وسیله به اندیشۀ خویش کمک رساند و علم و حکمت را استخراج کند.
گویند:انس گرفتن با مردم از نشانههای ورشکستگی است.
به راستی که در این مردم گریزی فایدۀ مهمی است ولی تنها برای بعضی از خواص و کسی که بتواند با ذکر مداوم با خدا انس بگیرد و یا با فکر مداوم دربارۀ معرفت خدا تحقیق کند،تجرّد و تنهایی برای چنین کسی از هر چیزی که در ارتباط با معاشرت باشد
1) (1) من طالب چرت زدنم در حالی که چرتی نیستم،شاید خیال تو رؤیایی را بر من القا کند و از میان همنشینان بیرون میروم تا شاید در خلوت تنهایی به یاد تو باشم.
بهتر است زیرا نتیجۀ عبادات و معاملات آن است که انسان با محبّت و معرفت خدا بمیرد،و محبّت نیست مگر همان انسی که با ذکر مداوم حاصل میشود.معرفت نیز جز به فکر مداوم فراهم نیاید و فراغت دل شرط رسیدن به هر یک از آنهاست و با معاشرت فراغت امکان ندارد.
را میگیرد،نجات یافت
(1) و در خلوت،از آنها در امان ماند.این گناهان چهارتاست:
غیبت،ریا،سکوت از امر به معروف و نهی از منکر و تاثیرپذیری طبع آدمی از اخلاق پست و اعمال پلیدی که حرص بر دنیا باعث آنها میشود.
اما غیبت،آنجا که در مبحث آفات زبان از بخش مهلکات،با انواع آن آشنا شدی؛ دانستی که دوری از آن در حین معاشرت،دشوار است و جز صدّیقان از آن نجات نیابند زیرا عادت عموم مردم،دور دهان گرداندن آبروی دیگران و لذت بردن و تنقّل به حلاوت آن است.گویی این طعمه مایه لذت ایشان است و از این موضوع برای رهایی از تنهایی خود استفاده میکنند. (1)بنا بر این اگر در معاشرت با مردم با آنان موافق باشی،گناه کردهای و خود را در معرض خشم خدا قرار دادهای و اگر ساکت بمانی شریک جرم آنهایی زیرا شنوندۀ غیبت،خود یکی از غیبتکنندگان است و اگر اعتراض کنی دشمن تو میشوند و شخص مورد غیبت را ترک میکنند و به غیبت تو میپردازند و در نتیجه غیبتی را بر غیبت میافزایند و چه بسا بالاتر از غیبت را انجام میدهند و به توهین و دشنام میرسند.
اما امر به معروف و نهی از منکر از فروع[و واجب]است،چنان که-ان شاء اللّه- بیان آن در همین بخش خواهد آمد.هر که با مردم معاشرت کند امکان ندارد که منکراتی نبیند،پس اگر در مقابل آنها ساکت بماند معصیت خدا را کرده و اگر اعتراض کند خود را در معرض انواع ضررهایی قرار میدهد که چه بسا نجات از آنها او را به گناهانی بیشتر از آنچه در ابتدا نهی کرده،وادارد؛حال آن که در گوشهنشینی،از این امور آسوده است زیرا مهمل گذاشتن این واجب،سخت و اقدام به آن دشوار است.
از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده است که فرمود:«هرگاه مردم خلافی را ببینند و اعتراض
1) (2) در احیاء العلوم به جای فی الوحشة،فی الخلوة آمده که همین صحیح است.
نکنند،ممکن است کیفر الهی همه را بگیرد.» (1)و پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«خداوند بنده را مؤاخذه میکند،تا آنجا که میگوید:وقتی که در دنیا منکری را دیدی چه چیز تو را مانع شد که نهی از منکر کنی؟و چون خداوند حجّتش را بر بنده تلقین کند،در پاسخ گوید:پروردگارا!به تو امیدوار بودم و از مردم میترسیدم.» (2)و این موقعی است که از ضرر و یا امر طاقتفرسایی بیمناک باشد و نشناخت حدود آن مشکل و کاری خطیر است،در حالی که در گوشهنشینی،رهایی از این خطر است و در امر به معروف انگیزش دشمنیها و تحریک کینههای دل،چنان که در قالب شعر گفتهاند:
و کم سقت فی آثارکم من نصیحة و قد یستفید البغضة المتنصّح (3)
هر که امر به معروف را آزموده باشد غالبا پشیمان است،زیرا این عمل بمانند راست کردن دیوار کجی است که ممکن است بر سر انسان فروریزد و چون فروریزد،میگوید:
کاش به همان حال کجی واگذاشته بودم!آری اگر یارانی پیدا کند که دیوار را نگهدارند تا بهوسیله ستونی آن را استوار کند،راست خواهد شد،و چون امروز یارانی نمییابی پس آنان را به حال خود واگذار و خویشتن را نجات ده.
اما ریا،درد کشندهای است که برای اوتاد و ابدال دوری از آن دشوار است.و هر که با مردم معاشرت کند،با آنان مدارا میکند و هر که با مردم مدارا کرد با آنها ریا میکند و هر که با آنان ریا کند دچار آن شود که آنها شدهاند و هلاک شود همان طور که آنها هلاک شدهاند،و کمترین پیامد آن دورویی است،زیرا اگر با دو نفر تجاوزگر معاشرت کنی و با هر کدام خلاف میلشان برخورد کنی مبغوض هر دو خواهی شد و اگر با هر دو به تسامح رفتار کنی،از جملۀ مردمان بد و دورو خواهی بود. (4)کمترین چیزی که در معاشرت با
1) (3) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 436 از حدیث قیس بن مسلم نقل کرده و ابن ماجه به شمارۀ 4005 آن را آورده است و ترمذی گوید:آن روایت صحیح است.
2) (4) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3017 از حدیث ابو سعید خدری نقل کرده است.
3) (5) و چه بسا در آثار شما نصیحتی جریان دارد که گاهی نتیجهاش کینه و دشمنی شخص طرف نصیحت است.
4) (6) در احیاء چنین آمده:اگر با هر دو مسامحه کنی،از بدترین مردم خواهی بود.پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:از جملۀ مردمان بد،افراد دو رو هستند که با گروهی به صورتی و با گروهی به صورت دیگر برخورد میکنند.
مردم حتمی است،اظهار علاقه و مبالغۀ در آن است و آن هم خالی از دروغ نمیشود یا در اصل دروغ است و یا در زیاده روی و اظهار دلسوزی در احوالپرسی.
چنان بود که وقتی به حضرت عیسی علیه السّلام میگفتند:چگونه صبح کردی؟در جواب میگفت:صبح کردم در حالی که سود آنچه را که امید دارم در اختیار ندارم و بر دفع آنچه از آن بیمناکم قادر نیستم،صبح کردم در حالی که در گرو عمل خویشتنم،و تمام نیکیها در دست دیگری است و کسی از من بیچارهتر نیست.
ربیع بن خثیم چنان بود که هر وقت از وی میپرسیدند:چگونه صبح کردی؟ میگفت:صبح کردیم در حالی که ضعیف و گنهکاریم و از روزی خود به طور کامل استفاده کردهایم و در انتظار مرگ به سر میبریم.
هر وقت به ابو درداء میگفتند:چگونه صبح کردی؟میگفت:به خوبی وارد صبح شدم،اگر از آتش دوزخ خلاص شوم! به راستی سؤال ایشان راجع به امور دین و احوال دل در رفتار با خدا بود.و اگر از امور دنیا هم میپرسیدند دربارۀ همّت گماردن و تصمیم بر انجام نیازهایی بود که برای ایشان پیش میآمد.
یکی از این بزرگان گوید:من اقوامی را میشناسم که در حین معاشرت با یکدیگر اگر یکی از آنها به رفیقش امر میکرد که تمام ثروتش را بدهد.او رد نمیکرد و اکنون مردمانی را میبینم که با هم ملاقات میکنند و حتی از مرغ خانۀ یکدیگر میپرسند.در حالی که اگر یکی از آنها برای دانهای از مال دوستش دست نیاز به سوی او دراز کند رد میکند.آیا این روش چیزی جز ریا و دورویی است؟و نشانۀ آن،این است که میبینی این شخص میگوید:حالت چطور است؟دیگری میگوید:تو چطوری؟آن که میپرسد منتظر جواب نمیماند و آن که طرف سؤال است،سرگرم پرسیدن میشود و جواب نمیدهد!و این،به سبب آن است که هر دو میدانند این احوالپرسی از روی ریا و تکلّف است.و شاید در حالی که زبانها به احوالپرسی باز است دلها خالی از کینه و بدخواهی نباشد.مقصود آن است که دیدارها بیشتر اوقات از انواع تصنّع،ریا و نفاق خالی نیست در حالی که تمام اینها مذمّت شده،برخی ممنوع و بعضی مکروه است و گوشهنشینی باعث رهایی از همۀ اینهاست؛زیرا کسی که مردم را ببیند و با آنها همخو نباشد،با او دشمن میشوند و او را بار سنگین میشمارند و از او غیبت میکنند و بر آزار او همّت
میگمارند.در نتیجه دین آنها در برخورد با او و دین و دنیای او در راه انتقام از ایشان بر باد رود.
اما رباینده بودن طبع آدمی نسبت به رفتار و اخلاقی که در مردم مشاهده میکند خود درد مزمنی است که حتی عاقلان کمتر متوجّه آن میشوند تا چه رسد به غافلان.انسانی که در باطن عمل شخص فاسق را بد میشمارد و مدتها از همنشینی با او پرهیز میکند.
اگر خودش را با پیش از همنشینی با وی مقایسه کند قطعا تفاوتی بین آن زمان و این زمان در نفرت از فساد و سنگین شمردن آن میبیند زیرا در اثر تکرار مشاهده تحمّل فساد بر طبع آدمی سهل میشود و اهمیت و عظمت آن از بین میرود،در حالی که تنها مانع فساد،اهمیتی است که در دل دارد و چون با مشاهدۀ طولانی در نظر کوچک آید، ممکن است نیروی دفع از بین برود و طبع آدمی آماده گرایش به آن فساد و یا به بدتر از آن گردد و هرگاه شخص گناهان کبیرۀ دیگران را بیشتر مشاهده کند،گناهان صغیرۀ خودش را بیاهمیّت تلقّی میکند،از این رو کسی که به ثروتمندان مینگرد،نعمت خدا را بر خود ناچیز میشمرد،پس همنشینی آنها را-به خاطر کوچک شمردن آنچه دارد- ترجیح میدهد و همنشینی تنگدستان را-به خاطر بزرگ شمردن نعمتهایی که در اختیار دارد-برمیگزیند.همچنین است نگرش به اهل طاعت و اهل معصیت و این تأثیر معاشرت است در طبع آدمی؛بنابراین کسی که به احوال صحابه و تابعین در عبادت و پرهیز از دنیا نظر دقیقی بیفکند،همواره به خود و عبادت خود به دیدۀ کوچکی و حقارت مینگرد و تا وقتی که خود را مقصّر ببیند-به خاطر اشتیاق به کسب کمال و میل به پیروی از آن بزرگان-از انگیزۀ تلاش و کوشش بیبهره نخواهد بود،و هر که به احوال معمول مردم زمان و رو گرداندن آنها از خدا و توّجه آنان به دنیا و اعتیاد آنها بر معاصی توّجه کند،کار خویشتن را با کمترین گرایش به نیکی که در قلب خود احساس میکند، مهمّ تلقی میکند و این همان هلاکت است و برای تغییر طبع آدمی تنها شنیدن دربارۀ خوبی و بدی کافی است تا چه رسد به دیدن آن! در اثر این باریک بینی راز سخن پیامبر صلی اللّه علیه و آله که فرمود:«به هنگام یاد شایستگان رحمت خدا نازل میگردد» (1)معلوم میشود،البتّه رحمت یعنی دخول در بهشت و دیدار
1) (6) هیچ مأخذی برای این حدیث پیدا نکردم و تنها ابن جوزی در مقدّمۀ صفوة الصّفوة از قول سفیان بن عیینه آن را نقل کرده است،به موضوعات الکبیر ملا علی قاری ص 83 مراجعه کنید.
خدا و خود اینها از یاد کردن شایستگان حاصل نمیشود بلکه سبب آن یعنی انگیزش شوق قلبی و جنبش علاقهمندی به پیروی از صالحان و خودداری از قصور و تقصیری که مزاحم آن است حاصل میآید.در حالی که مبدأ رحمت،همان کار خیر است و مبدأ کار خیر اشتیاق،و مبدأ اشتیاق،ذکر احوال صالحان است،و این است معنای نزول رحمت.
مفهوم حاصل از فحوای این کلام در نظر هوشیار همان است که از قرینۀ آن به دست میآید و آن مفهوم این است که به هنگام یاد فاسقان لعنت نازل میشود زیرا بسیار به یاد آنها بودن،پذیرفتن معاصی را بر طبع آدمی آسان میکند و لعنت همان دوری است و منشأ دوری از خدا،گناهان و اعراض از خدا،در اثر توجه به کامرواییهای دنیوی و شهوات نامشروع است و مبدأ معاصی از بین رفتن وزن و زشتی آنها از دل است و مبدأ این سقوط انس گرفتن با معاصی از راه زیاد شنیدن است.هرگاه ذکر حال صالحان و فاسقان چنین باشد،پس دیدار و مشاهدۀ آنها را چگونه باید بپنداریم.رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به صراحت این مطلب را بیان فرموده است،آنجا که میگوید:«مثل همنشین بد مانند آهنگری است که اگر تو را از شرارۀ آتش خود نسوزاند،به بوی خود تو را بیالاید.» (1)پس همچنان که بو به جامه سرایت میکند ولی انسان آن را احساس نمیکند،فساد نیز به دل راه پیدا میکند بدون آن که آدمی آن را احساس کند.
و آن حضرت فرمود:«مثل همنشین شایسته مانند صاحب عطر است که اگر چیزی از آن را به تو نبخشد،از بویش استفاده میکنی» (2)از این رو من میگویم:هر که از لغزش دانشمندی اطلاع یابد،نقل کردن آن به دو جهت بر او حرام است:یکی آن که نقل آن غیبت است و دومی که مهمتر است آن که نقل کردن آن باعث سهل شمردن آن لغزش نزد شنوندگان میشود و در وقت ارتکاب اهمیت آن از نظرشان ساقط میگردد به طوری که هر وقت مرتکب شوند و کسی اعتراض کند،اعتراض را دفع میکنند و میگویند:
چگونه از ما این گناه را بعید میشماری در حالی که همۀ ما حتی دانشمندان و عابدانمان
1) (7) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 558 و نسائی در کتاب الیوم و اللیله آورده و به طوری که در التّرغیب،ج 4،ص 50 در ضمن حدیثی آمده،این چنین است:مثل الجلیس السّوء کمثل صاحب الکیر ان لم یصبک من سواده اصابک من دخانه:«مثل همنشین بد همانند صاحب دم آهنگری است اگر از سیاهیاش به تو نرساند،از دودش خواهد رساند.»
2) (8) این بخشی از خبر قبلی است.
ناگزیر از انجام آنیم.اما اگر معتقد باشد که چنان عملی را هیچ دانشمندی مرتکب نشده، شخص تیزبین (1)معتبر نیز آن را انجام نمیدهد هرآینه اقدام به آن،بروی گران خواهد بود،در حالی که طبع فرومایه به پیروی از لغزشها و ترک نیکیها گرایش دارد،بلکه به مقتضای شهوت آنچه را که لغزش نیست لغزش فرض میکند و با عمل آن عالم مقایسه و بدان استدلال میکند و این از موارد دقیق دامهای شیطان است،از این رو خدای تعالی، مخالفان شیطان را در این آیه شریفه توصیف کرده است: اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ (2).
پیامبر صلی اللّه علیه و آله برای آن مثلی آورده و فرموده است:«مثل کسی که مینشیند و حکمت را میشنود و تنها بدترین چیزها را از آن به خاطر میسپارد،همانند مردی است که نزد شبانی بیاید و بگوید:ای شبان!از گلّهات یک گوسفند شایستۀ ذبح برایم جدا کن و او بگوید:برو بهترین گوسفند گلّه را خود جدا کن ولی آن مرد برود و گوش سگ گله را بگیرد.» (3)از جمله دلایل بیاهمیت شدن چیزی در قلب،به دلیل انجام مکرّر و مشاهدۀ آن، این است که بیشتر مردم وقتی ببینند مسلمانی در روز ماه رمضان روزه میخورد،بشدّت آن را بعید میشمرند به حدّی که اعتقاد به کفر او پیدا میکنند ولی اگر کسی را ببینند که نمازهای خود را خارج از وقت میخواند آن طور که از ترک روزه ابراز نفرت میکنند طبعشان از او متنفر نمیشود در حالی که ترک یک نماز از نظر اجماع باعث کفر است، آدمکشی و روزه نگرفتن باعث کفر و سبب آن نمیشود،جز این که چون نماز تکرار میشود و مسامحه در آن زیاد صورت میگیرد از این رو به دلیل تکرار مشاهده،اهمیّت آن از دل ساقط میشود.همچنین اگر یک فقیه جامهای از ابریشم بپوشد یا انگشتری از طلا به دست کند و یا از ظرف طلایی آب بنوشد،مردم آن را بعید میشمرند و سخت اعتراض میکنند ولی اگر آن فقیه در نشستی طولانی جز غیبت مردم سخنی نگوید،آن را از او بعید نمیشمرند در حالی که غیبت بدتر از زناست،پس چگونه از پوشیدن لباس
ابریشمی بدتر نباشد؟اما زیاد شنیدن غیبت و مشاهدۀ غیبتکنندگان اهمیّت آن را از دلها ساقط پذیرش آن را بر مردم سهل کرده است؛بنابراین به این دقایق خوب توجّه کن و از مردم همانند گریز از شیر درنده بگریز زیرا جز آن که حرص تو به دنیا و غفلت تو از آخرت بیفزاید و معصیت را بر تو سهل و علاقهات را به طاعت،ضعیف گرداند،از آنها نمیبینی پس اگر همنشینی پیدا کردی که صورت و سیرتش تو را به یاد خدا اندازد با وی رفاقت کن و از او جدا نشو و وجودش را غنیمت بدان و کوچکش مشمار زیرا چنان همنشینی غنیمت عاقل و گمشدۀ مؤمن است؛و مسلّم است که همنشین شایسته بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از همنشین بد و هرگاه این معانی را درک کردی و طبع خودت را نیز ملاحظه کردی و کسی را که قصد معاشرت با او را داری شناختی،بر تو پوشیده نخواهد بود که دوری از او و عزلت گزیدن برای تو بهتر است یا معاشرت و نزدیک شدن به او.و مبادا که دربارۀ گوشهنشینی یا معاشرت و رجحان یکی بر دیگری به طور مطلق حکم کنی!زیرا هر کدام تفصیلی دارد،بنابراین به طور مطلق دربارۀ قبول یا ردّ هر کدام اظهار نظر کردن خلاف محض است و گفتن حق در امور مفصّل جز به تفصیل معنی ندارد.
(1) و دشمنیها و حفظ دین و باز داشتن نفس از درگیر شدن با آنها و مصونیّت از خطرهای آنهاست،در حالی که کمتر شهرها و قصبات از تعصبّات و فتنهها و درگیریها تهی میباشند،کسی که از مردم کنارهگیری کند میتواند از این بلاها در امان باشد.
عبد الله بن عمرو بن عاص میگوید:وقتی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله آشوبها را نام برد و آنها را توصیف کرد،فرمود:«هرگاه دیدی مردم پیمانشکن شدهاند و امانتها را سبک میشمارند و این چنین هستند،انگشتانش را درهم کرد-عرض کردم:در آن شرائط به من چه دستور میدهید؟فرمود:خانهنشین باش!زبان در کام گیر و آنچه را نیکو میدانی انجام ده و هر چه را بد میشماری ترک کن،و به کار خواص توجه کن و از کار توده بپرهیز.» (1)ابو سعید خدری نقل کرده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«نزدیک است که بهترین ثروت مسلمان گوسفندانی باشد که وی به دنبال آنها به شکاف کوهها و جاهای
1) (12) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 43 و نسائی-به طوری که در التّرغیب ج 3،ص 443 آمده-با سندی حسن نقل کردهاند.
دور افتاده برود در حالی که دینش را از فتنهها دور میکند». (1)
عبد الله بن مسعود نقل کرده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«زمانی بر امّت من بیاید که دین هیچ دینداری سالم نماند مگر آن که برای حفظ دین خود از روستایی به روستایی و از قلّهای به قلّهای و از ناحیهای به ناحیهای فرار کند مانند روباهی که این طرف و آن طرف میدود.پرسیدند:یا رسول اللّه،آن زمان چه وقت است؟فرمود:آنگاه که جز با معاصی الهی اسباب معیشت فراهم نیاید،پس چون آن زمان شود عزب بودن روا باشد گفتند:یا رسول اللّه چگونه میشود،در حالی که ما را به ازدواج امر فرمودهاید؟فرمود:
وقتی که آن زمان فرارسد،نابودی شخص به دست پدر و مادرش خواهد بود و اگر پدر و مادر نداشت به دست همسر و فرزندانش و اگر نبودند به دست خویشاوندانش خواهد بود.عرض کردند:یا رسول اللّه چگونه چنین میشود؟فرمود:شخص را به سبب تنگدستی سرزنش میکنند،در نتیجه او عهدهدار کاری میشود که توانش را ندارد و این او را به جایگاههای هلاکت وارد میکند.» (2)این حدیث هر چند که مربوط به عزوبت است،ولی عزلت نیز از آن مستفاد میشود زیرا شخص متأهّل از معیشت و معاشرت بینیاز نیست و به معیشت نیز جز از راه معصیت خدا دسترسی نیست.من نمیگویم اکنون همان زمان است بلکه این وضع،از زمانهای پیش از این عصر بوده است.
ابن مسعود گوید:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فتنه و روزگار هرج و مرج را یادآور شد،پرسیدم:
روزگار هرج و مرج چه وقت است؟فرمود:وقتی است که مرد از همنشین خود در امان نیست.عرض کردم:اگر من آن زمان را درک کردم چه دستور میفرمایید؟فرمود:
خویشتندار باش و دستت را نگهدار و داخل سرایت بمان.میگوید:عرض کردم:یا رسول اللّه،اگر کسی وارد سرایم شد؟فرمود:به اتاقت برو،گفتم:اگر وارد اتاقم شد؟ فرمود:به جای نمازت برو و چنین کن-در حالی که مچ دستش را گرفته بود-و بگو:ربّی
1) (13) این حدیث را بخاری در ج 9،ص 66 و ابو داود در ج 2،ص 418 کتاب خود نقل کردهاند.
2) (14) این حدیث را بیهقی در کتاب الزّهد-به طوری که در التّرغیب،ج 3،ص 444 آمده-از حدیث ابو هریره نقل کرده است و ابو یعلی از حدیث حذیفه روایت کرده و خطابی در کتاب العزلة آن حدیث و حدیث ابی امامه و همه اینها را با اندک اختلاف و به اختصار نقل کرده است و من در مصادر موجود،این حدیث ابن مسعود را نیافتم.
اللّه تا وقتی که از دنیا بروی.» (1)در بین صحابه ده هزار تن بودند ولی در ایّام فتنه بیش از چهل مرد کوچ نکردند.
طاوس در خانهاش نشست،دراینباره از او پرسیدند گفت:به دلیل فاسد شدن روزگار و ستمگری رهبران.
وقتی که عروه قصر خود را در عقیق بنا کرد،ملازم آنجا شد و بیرون نیامد،از او پرسیدند:ملازم قصر شدی و مسجد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را ترک کردی؟گفت:مساجد شما را بازیچه دیدم و بازارهایتان را جای بطالت و معابر عمومی شما را محل وقوع گناهان کبیره،ولی در این مکان از آنچه شما گرفتارش هستید ایمنی و عافیت است.بنابراین پرهیز از خصومتها و فتنهها یکی از فوائد عزلت است.
(1)رهایی از شرّ مردم،زیرا آنان گاهی با غیبت کردن و گاهی با بدگمانی و تهمت و گاهی با خواستها و طمعهای بیموردی که بر آوردن آنها دشوار است و گاهی با سخن چینی و دروغگویی تو را میآزارند و چه بسا از تو رفتار و گفتاری را مشاهده میکنند که عقلشان به حقیقت آن نمیرسد و در نتیجه آنها را نزد خود نگه میدارند تا وقتی با ملا کردن آنها فرصتی برای شرارت به دست آورند.اما اگر از آنها عزلت گزینی از حفظ خود نسبت به تمام اینها بینیاز خواهی بود،از این روست که یکی از دانایان به دیگری میگوید:دو بیت شعر به تو میآموزم که بهتر از ده هزار درهم است،پرسید:چه شعری است؟این شعر را خواند:
اخفض الصّوت إن نطقت بلیل و التفت بالنّهار قبل المقال
لیس للقول رجعة حین یبدو بقبیح یکون او بجمال (2)
شکی نیست که هر کس با مردم معاشرت کند و در کارهای ایشان شرکت ورزد،از داشتن حسود و دشمنی که نسبت به او بدگمان باشد-و تصور کند که او آمادۀ دشمنی با وی و حیلهگری در برابر او و ایجاد آشوبی پشت سر اوست-بر کنار نمیماند و مردم هرگاه بر کاری حرص شدید پیدا کنند هر بانگی را در برابر خود،دشمن خویش میپندارند و از او
دوری میکنند و چون خود به شدت بر دنیا حریصاند،نسبت به دیگران هم جز حرص بر دنیا تصوّری ندارند.
متنبّی گوید:
اذا ساء فعل المرء ساءت ظنونه و صدّق ما یعتاده من توهّم
و عادی محبّیه بقول عداته و اصبح فی لیل من الشکّ مظلم (1)
گویند:معاشرت با بدان باعث بدبینی به نیکان میگردد،و انواع بدیهایی که انسان از آشنایان و معاشرانش میبیند،فراوان است و ما در صدد تفصیل آنها نیستیم آنچه گفتیم تنها ای به آنها بود.گوشهنشینی موجب رهایی از همۀ آنهاست و بیشتر کسانی که عزلت را انتخاب کردهاند بدین مطلب داشتهاند.ابو درداء میگوید:مردم را بشناس زیرا وقتی که بشناسی کمتر معاشرت میکنی!و شاعر میگوید:
من حمد النّاس و لم یبلهم ثمّ بلاهم ذمّ من یحمد
و صار بالوحدة مستأنسا یوحشه الاقرب و الابعد (2)
ابن سماک گوید:دوستی به من نوشت:باری،مردم داروهایی درمانبخش بودند ولی اکنون درد بیدرمان شدهاند،پس از ایشان همانند فرار از شیر درنده،بگریز.
یکی از اعراب همیشه کنار درختی به سر میبرد و میگفت:این همدمی است با سه خصلت:اگر چیزی از من بشنود،آن را نزد کسی باز نمیگوید و اگر آب دهان به صورتش اندازم تحمّل میکند و اگر با او بداخلاقی کنم خشمگین نمیشود.هارون الرشید از جریان مطّلع شد،گفت:مرا به ندیمان بیرغبت کرد! عرب دیگری همیشه در کنار قبرستان و یا همراه دفتر و جنگی بسر میبرد، دراینباره از او پرسیدند؛در پاسخ گفت:ایمنتر از تنهایی و پندآمیزتر از قبر ندیدم و همنشینی پرفایدهتر از این دفتر نیافتم. (3)
1) (17) وقتی که عمل کسی بد شد،پندارهای او نیز بد میشود و آنچه را که بدان عادت دارد،از سر پندار تصدیق میکند.با دوستانش به گفتۀ دشمنانش،در ستیز میشود و در شبی تیره و ظلمانی از شک و تردید قرار میگیرد.
2) (18) هر که مردم را نیازموده ستایش کند،پس از آزمودن،ستایششدگان را نکوهش خواهد کرد و با تنهایی انس میگیرد در حالی که از افراد نزدیک و دور وحشت میکند!
3) (19) شاعری پارسیگو دربارۀ دفتر شعرش چنین میگوید: دفتر شعر من ای میوۀ دل ای ز تو کام دل من حاصل رازدار غم و غمخوار منی روشنیبخش شب تار منی-م
یکی از بزرگان آهنگ سفر حجّ کرد و به سراغ آخرین رفیقش رفت،او در جواب گفت:وای بر تو مرا به حال خودم بگذار تا در پوشش خداوند زندگی کنم.من از آن بیم دارم که همسفر شویم و از یکدیگر چیزی ببینیم که باعث دشمنی ما شود.
این مطلب به فایدۀ دیگری از گوشهنشینی دارد.که همانا دوام پردهپوشی است روی دیانت،جوانمردی،اخلاق،تنگدستی و سایر چیزهایی که میباید پوشیده بماند.و خدای سبحان،پردهپوشان را ستوده و فرموده است:
یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ (1)،و شاعری گوید:و لا عار إن زالت عن الحرّ نعمة و لکنّ عارا أن یزول التّجمل (2)انسان در دین،دنیا،اخلاق و افعالش خالی از نوامیس اوّلیۀ مربوط به دین و دنیای خود نیست که آنها را پوشیده داشته است در صورتی که با فاش شدن آنها در امان نمیماند.
ابو درداء گوید:مردمان برگ بیخار بودند ولی امروزه خار بیبرگ هستند.
و چون حکم روزگار او که در آخر قرن اوّل هجری میزیسته،چنین باشد پس سزاوار نیست که تردیدی به خود راه دهیم که قرون اخیر بدتر است.
بعضی گفتهاند:کمتر با مردم آشنا باش که نجات یافتن از آنها دشوار است و من گمان نمیبرم از کسی نارضایتی و بدی دیده باشم مگر از آشنایانم.
یکی از بزرگان گوید:نزد مالک بن دینار آمدم در حالی که او تنها نشسته بود،ناگاه سگی را دیدم که پوزهاش را بر زانوی او گذاشته بود،رفتم که آن را دور کنم مالک رو به من کرد و گفت:او را به حال خود بگذار!این حیوان نه ضرری دارد،نه کسی را اذیّت میکند و بهتر از همنشین بد است.
به یکی از بزرگان گفتند:چه باعث شد که از مردم کناره گرفتی؟گفت،ترسیدم که مبادا ناخودآگاه دینم را از دست بدهم.و این سخن به تاثیرپذیری طبع آدمی از اخلاق رفیق بد، دارد.
ابو درداء گوید:از خدا بترسید و از مردم بر حذر باشید،زیرا ایشان بر پشت هیچ شتری سوار نشدند مگر آن که پشت او را زخمی کردند و بر هیچ اسبی سوار نشدند مگر آن که اسب را پی کردند و به قلب هیچ مؤمنی وارد نشدند مگر آن که قلب را خراب کردند.
یکی از بزرگان گفته است:آشنایان را کم کن،زیرا دین و قلب تو سالمتر میماند و حقوق آنها کمتر میشود،چرا که هر قدر آشنایان زیاد شوند،حقوق آنها هم فزونی مییابد و در نتیجه ادای حقوق آنها دشوار میگردد.
یکی از ایشان گوید:ناشناخته بگیر آن کسی را که میشناسی و خویشتن را به کسی که تو را نمیشناسد،آشنا مگردان.
آن است که طمع مردم از تو و طمع تو از مردم قطع میشود،امّا بریده شدن طمع مردم از تو فایدۀ زیادی دارد زیرا رضای مردم در نهایت تأمین شدنی نیست؛ بنابراین بهتر آن است که شخص به خود سازی مشغول شود.گرچه تشییع جنازهها، عیادت بیماران و حضور در مجالس اطعام و ازدواج آسانتر و سادهترین حقوق است،امّا در تمام این موارد تضییع اوقات و در معرض آفات قرار گرفتن وجود دارد.گذشته از آن گاهی انجام پارهای از این موارد به مانعی برمیخورد و عذرهایی پیش میآید که اظهار تمام این عذرها ممکن نیست،در نتیجه میگویند:در حق فلانی کوتاهی نکردی و در حق من کوتاهی کردی و همین باعث دشمنی میشود.البته گفتهاند:هر که در وقت عیادت بیماری،از وی عیادت نکند،برای این که مبادا در صورت بهبودی از او خجالت بکشد.مرگ او را طلب خواهد کرد.و هر که تمام مردم را محروم سازد همه از او راضی خواهند بود و اگر تبعیض قائل شود از او دلگیر گردند و ادای کلیّۀ حقوق تمام مردم حتی با صرف تمام اوقات شب و روز ممکن نیست پس چگونه کسی که مشغلۀ دینی یا دنیویاش او را به خود مشغول کرده،از عهدۀ این کار بر میآید؟بعضی گفتهاند:زیادی دوستان به منزلۀ زیادی طلبکاران است.ابن رومی در شعری میگوید:
عدوّک من صدیقک مستفاد فلا تستکثرن من الصّحاب
فانّ الدّاء اوّل ما تراه یکون من الطّعام او الشّراب (1)
و گفتهاند:ریشۀ هر دشمنی،خوبی کردن به فرومایگان است.
1) (22) دشمن تو نتیجه و پدیدۀ دوست تو است پس نباید دوستان زیادی داشته باشی زیرا هر دردی را که نخستین بار احساس میکنی از خوردن یا آشامیدن است.
و امّا بریدن طمع خویش از مردم نیز فایدۀ زیادی دارد،زیرا هر که به جلوه و زینت دنیا بنگرد،حرصش بجنبد و با نیروی حرص دیگ طمعش به جوش آید در حالی که از بیشتر چیزهایی که به آنها طمع بسته است جز ناامیدی نصیبش نشود،و در نتیجه اذیّت شود و هرگاه عزلت گزیند چیزی را مشاهده نمیکند و طمع نمیبندد،از این رو خدای تعالی میفرماید: لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ (1).
پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«به کسانی نگاه کنید که پایینتر از شما هستند نه به کسانی که بالاتر از شمایند،زیرا این بینش سزاوارتر است تا نعمت خدا را بر خود ناچیز نشمارید.» (2)عون بن عبد الله گوید:من مدتها با توانگران همنشینی میکردم و همواره افسرده بودم،چون جامهای بهتر از جامۀ خود میدیدم و مرکبی برتر از مرکب خودم مشاهده میکردم.پس با مستمندان همنشین شدم و آسوده گشتم.
آوردهاند که مزنی از در مسجد فسطاط بیرون شد،ابن عبد الحکم با خدم و حشم میآمد.مزنی از دیدن حال او و هیئت زیبایش مات و مبهوت شد و این آیه را تلاوت کرد: وَ جَعَلْنا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَ تَصْبِرُونَ (3)سپس گفت:آری،صبر میکنم و راضیم،در حالی که مستمند و تنگدست بود اما کسی که در خانهاش بماند،به چنین فتنهای دچار نمیشود،زیرا کسی که زینت دنیا را ببیند،یا دین و یقینش نیرومند است،پس تحمل میکند و ناگزیر شربت تلخ صبر را اندک اندک مینوشد-در حالی که نوشیدن تلختر از صبر است-یا آن که میلش برانگیخته میشود و به فکر طلب دنیا میافتد و به هلاکت ابدی دچار میشود؛اما اکثر اوقات به آنچه بدان طمع بسته است در دنیا نمیرسد،زیرا چنین نیست که هر که طالب دنیا باشد،دستیابی به آن برایش میسّر گردد،در آخرت به دلیل برگزیدن متاع دنیا بر یاد خدای تعالی و تقرّب به درگاه او،در هلاکت است.از این رو ابن اعرابی میگوید:
1) (23) حجر/88:(بنابراین)هرگز چشم خود را به نعمتهای(مادی)که به گروههایی از آنها(کفار)دادیم، میفکن.
2) (24) این حدیث را احمد،مسلم،ترمذی و ابن ماجه-به طوری که در الجامع الصّغیر آمده-به سند صحیح از ابو هریره نقل کردهاند.
3) (25) فرقان/20:و بعضی از شما را وسیلۀ آزمایش بعضی دیگر قرار دادیم،آیا صبر میکنید؟
اذا کان باب الذّل من جانب الغنی سموت الی العلیاء من جانب الفقر (1)
به این مطلب دارد که طمع در همان حال توانگری هم باعث ذلّت است.
(1) و رهایی از تحمّل نادانان و اخلاق آنان است،زیرا دیدن آدم کودن،نمونهای از نابینایی است.
به اعمش گفتند:چرا چشمت کمسو شده و آب میدهد؟گفت:به خاطر نگریستن به افراد کودن.
نقل میکنند که ابو حنیفه بر اعمش وارد شد و به او گفت:در خبر آمده است.«هر کس که خداوند چشمانش را بگیرد در عوض بهتر از آنها را به او میدهد.» (2)خدا در عوض چشمانت به تو چه داده است؟از باب شوخی!گفت:به جای آنها این را داده است که مرا از دیدن نادانان بینیاز کرده و تو نیز از آنانی.
ابن سیرین میگوید:شنیدم مردی میگفت:یک بار که به کودنی نگاه کردم،از هوش رفتم! جالینوس گوید:هر چیزی تبی دارد و تب روح نگاه به افراد کودن است.این فایدهها جز دو مورد اول مربوط به هدفهای فعلی دنیوی است ولی آنها به دین نیز مربوط میشوند،چرا که انسان وقتی از دیدن کودنی آزرده شود،دیری نمیپاید که غیبتش را میکند و چیزی را که خداوند آفریده است،زشت میشمارد و هرگاه از دیگران به سبب غیبتی که از او کردهاند یا گمان بدی که نسبت به او بردهاند،یا حسد ورزیده،و سخن چینی کردهاند و یا نظیر اینها آزرده شود،از معاملۀ به مثل خودداری نمیکند و تمام اینها به فساد دین شخص میانجامد.پس باید دریابیم که در عزلت،سلامت و بر کناری از همۀ اینها وجود دارد.
(2)بدان که از جملۀ هدفهای دینی و دنیوی همان بهرهای است که از کمک خواهی دیگران عاید میگردد و آن جز از راه معاشرت حاصل نمیشود.بنابراین هر چه از
معاشرت به دست میآید،با گوشهگیری از دست میرود و از دست رفتن آن از جملۀ آفات گوشهنشینی است،پس به
(1) و انگیزههای آن توجّه کن که چه چیزهایی هستند؛آنها عبارتند از تعلیم و تعلّم،سود رساندن و سود بردن،فرا گرفتن ادب و ادب آموختن،انس گرفتن و مورد انس واقع شدن،ثواب رساندن و ثواب بردن به وسیلۀ ادای حقوق،و عادت به فروتنی و استفاده از تجربیاتی که از راه مشاهدۀ احوال و پندگیری از آنها حاصل میشود.این موارد را باید به تفصیل بیان کنیم،زیرا از جملۀ فوائد معاشرتاند در هفت مورد و به شرح زیر:
(2)البتّه فضیلت آن دو را در کتاب علم بیان کردهایم.و این دو امر که از بزرگترین عبادتهای دنیا به شمار میآیند جز از راه معاشرت قابل تصوّر نیستند،هر چند که انواع علوم فراوان و بعضی از آنها قابل ترک هستند.و بعضی در دنیا ضروری و لازمند.پس کسی که نیاز به آموختن واجبات دارد،با گوشهنشینی مرتکب گناه میشود امّا اگر واجبات را آموخته است و نمیخواهد در ژرفای علوم فرورود و میخواهد به عبادت مشغول شود باید از آموختن کنارهگیری کند ولی اگر توانایی کسب مهارت در علوم شرعی و عقلی را دارد،پیش از آموختن این علوم گوشهنشینی برایش بسیار زیانبار است.از این رو نخعی و دیگران گفتهاند:فقه بیاموز سپس گوشهگیری کن هر کس پیش از آموختن فقه گوشهگیری اختیار کند،غالبا اوقات خود را در خواب و یا در اندیشۀ هوا و هوس هدر میدهد و در نهایت چنان کسی با اندیشهها و اورادی که در ذهن دارد،اوقات خود را پر میکند،وانگهی در فعالیتهای جسمانی و روحی خود گرفتار انواع خودفریبیها میشود که سعی او را هدر میدهد و عملش را ناخودآگاه باطل میسازد،و در اعتقاد به خدای تعالی و صفات حضرت باری،از اوهامی که توهّم میکند و با آنها مأنوس میگردد و افکار فاسدی که در آنها غوطه میخورد جدا نمیگردد.پس در بسیاری از احوالش مسخرۀ شیطان خواهد شد در حالی که خود را از عابدان میپندارد.بنابراین،اصل دین همان علم و آگاهی است.پس خیری در گوشهگیری مردم عوام و نادان نیست یعنی آن کسانی که در خلوت عبادت را به درستی انجام نمیدهند و همۀ لوازم عبادت را نمیشناسند.بنابراین نفس آدمی به بیماری میماند که نیازمند پزشک ماهری است تا او را معالجه کند و بیمار نادان هرگاه خود را از پزشک-پیش از آن که خود علم پزشکی را بیاموزد-بدور نگهدارد،ضررش چند برابر و ناگزیر
بیماریاش دو چندان خواهد شد.بنابراین گوشهنشینی جز برای عالم زیبنده نیست و اما تعلیم،اگر نیّت دانشآموز و معلّم درست باشد،ثواب فراوانی دارد و هرگاه هدف دستیابی به مقام و یافتن یاران و پیروان بسیار باشد،باعث هلاکت در دین میشود و ما علت آن را در کتاب علم بیان کردهایم و وظیفۀ عالم در این زمان (1)آن است که برای سلامت دینش گوشهگیری اختیار کند،زیرا او کسی را نخواهد دید که علم را برای فایدۀ دینی بطلبد.هیچ کس در طلب علم نیست مگر برای خوب سخن گفتن تا بدان وسیله عوام را به هنگام موعظه به خود جلب کند و یا در مجادلۀ اعتقادی به وسیلۀ دانش به کوبیدن همگنان نایل شود و به درگاه پادشاه نزدیک گردد و در طریق مسابقه و فخرفروشی آن را به کار گیرد.و نزدیکترین علم مورد علاقه همان علم دین است در صورتی که غالبا آن را نمیجویند مگر برای پیش افتادن از همگنان و گرفتن حکومت ولایات و به دست آوردن اموال در حالی که دیانت و دوراندیشی ایجاب میکند که از همۀ آنها دوری کنند.پس اگر به خداجویی برخورد که نیّتش از نزدیکی به علم،قرب به خدا باشد،دوری از او و پنهان داشتن علم از او از بزرگترین گناهان کبیره است و در شهرهای بزرگ اگر چنین کسانی پیدا شوند بیش از یکی یا دو تا یا سه تا نخواهند بود و شایسته نیست که انسان به قول سفیان فریفته شود که گفت:ما علم را برای غیر خدا آموختیم ولی خود علم مانع از این شد که جز برای خدا باشد.و فقها برای غیر خدا علم میآموزند و بعد به سوی خدا باز میگردند،به اواخر عمر بیشتر فقها نگاه کنید و از آنها پند بگیرید که از دنیا رفتند در حالی که در طلب دنیا و به سبب حرص به آن هلاک شدند و یا در حال اعراض از دنیا و پارسایی جهان را ترک کردند؛شنیدن کی بود مانند دیدن! بدان،علمی را که سفیان به آن کرده است،همان علم حدیث،تفسیر قرآن و معرفت سیرۀ انبیا و صحابه است،زیرا در این علوم ترساندن و زنهار دادن است و آنها سبب ایجاد خوف از خداست و اگر هم در حال حاضر اثری نداشته باشد،در آینده اثر میکند.امّا علم کلام و علم فقه محض که مربوط به احکام معاملات و حلّ و فصل دعاوی است،کسی را که برای دنیا به آن روی آورده است به سوی خدا باز نمیگرداند بلکه چنین شخصی تا پایان عمر همواره بر دنیا حریص خواهد بود.شاید بتوان رخصت داد آموختن آنچه در این کتاب به ودیعت نهادهایم به دانشجویی که به سبب علاقۀ به دنیا
1) (28) یعنی زمان تألیف کتاب.ظاهرا مؤلف از اوضاع زمانۀ خود بسیار گلهمند بوده است-م.
آن را میآموزد-زیرا امید است که در آخر عمرش از دنیا منزجر شود چرا که مطالب این کتاب،آکنده از ترس خدا و ترغیب به آخرت و زنهار از دنیاست و این از چیزهایی است که در احادیث و تفسیر قرآن پیدا میشود ولی در علم کلام و فقه از آن اثری نیست.پس سزاوار نیست که انسان خود را بفریبد،زیرا مقصّری که به تقصیر خود آگاه باشد نسبت به جاهل مغرور و یا فریب خوردهای که خود را به نادانی میزند برای جبران تقصیر بخت بیشتری دارد.بنابراین هر عالمی که علاقۀ شدید به تعلیم دارد ممکن است هدفش کسب مقام و موقعیت در بین مردم و بهره بردن از لذات نفسانی این جهانی به وسیلۀ فخرفروشی و تکبّر بر نادانان باشد.پس آفت علم،همان تکبّر است،همان طوری که پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرموده (1)و ما در کتاب علم به آن توجّه دادیم.
حزم،یعنی دوری از دیگران به وسیلۀ گوشهنشینی و تا حدّ ممکن افزون نکردن معاشران،بلکه آن کس که با تدریس و تعلیم خود دنیا را میجوید اگر عاقل باشد،حق آن است که در این زمان آن را ترک کند.ابو سلیمان خطابی راست گفته است آنجا که میگوید:کسانی را که علاقهمند به معاشرت تو و آموختن از تواند ترک کن،زیرا از ایشان نه مالی برای تو خواهد بود و نه جمالی آنان برادران ظاهری و دشمنان نهانیاند؛ ترا ببینند چاپلوسی کنند و چون از آنها غایب شوی از پشت سر هدف قرارت میدهند؛ هر که نزد تو بیاید رفتار تو را میپاید و چون بیرون برود به سخنگویی بر ضد تو میپردازد،آنان اهل نفاق،سخنچینی،نیرنگ و فریبکاریاند،مباد از این که گرد تو جمع شدهاند فریب بخوری.هدف آنان علم نیست،بلکه مقام و ثروت را میطلبند و تو را نردبانی برای رسیدن به هدفهای خود و الاغی سواری برای رفع نیازشان میشمارند؛ اگر در مورد تأمین خواستی از خواستهایشان کوتاهی کنی،بدترین دشمنان تو خواهند بود،وانگهی رفت و آمدشان را نزد تو به حساب میآورند و حق واجبی در گردن تو میدانند و بر تو لازم میبینند که آبرو،مقام و دینت را برای ایشان صرف کنی و دشمنشان را دشمن بداری و رفیق و خدمتگزار و دوستشان را یاری کنی.بدین ترتیب در عین فقاهت برای آنان به فردی سبک مغز مبدّل خواهی شد و به صورت زیر دستی فرومایه در خواهی آمد در حالی که پیش از آن برای آنها رهبر و سرور بودهای.از این رو
1) (29) عراقی گوید:آنچه را که مطین در مسند خود از حدیث علیّ بن ابی طالب علیه السّلام به سند ضعیف نقل کرده،چنین معروف است:«آفت علم فراموشی و آفت زیبایی تکبّر است.»
گفتهاند:کنارهگیری از تودۀ مردم،جوانمردی کامل است.
این است معنای سخن وی،هر چند که بعضی از الفاظش،تفاوت دارد.این سخنی راست و درست است،زیرا مدرّسی را میبینی که کارش به بردگی مداوم کشیده و در زیر حقّ مسلّم و منّتی سنگین از طرف آن کسانی که به نزد او رفت و آمد دارند گرفتار شده است گویی تحفهای به او هدیه میکنند که چنین حقّ خود را بر او واجب میشمارند و چه بسا اگر مدرّس هزینهشان را به طور مقرّر تکفّل نکند از رفت و آمد خودداری کنند.
وانگهی مدرّس بیچاره،گاهی از پرداخت مقرّری از مال خودش ناتوان است.ناگزیر باید به دربار شاهان برود و خواری و سختیها را همچون شخص ذلیل و فرومایه تحمّل کند تا سلطان مبلغی از مال حرام را مقرّر کند و بعد هم کارگزار سلطان،این عالم را به بردگی و خدمت میگیرد و به خواری و ذلّت میکشد تا مبلغ مقرّر را آن چنان که خود اراده میکند به وی بپردازد سپس او میماند با مشقّت تقسیم مال در میان اصحابش؛زیرا اگر وجه را به طوری مساوی تقسیم کند برجستگان با او دشمن میشوند و او را به نادانی و کمعقلی و کوتاهی از درک موارد امتیاز در تعیین اندازۀ عادلانۀ حقوق اشخاص متهم میکنند؛و اگر بین آنان تفاوتی قائل شود نادانان او را زخم زبان میزنند و همچون شیران درنده و مارهای گزنده بر او حملهور میشوند.بنابراین همواره در دنیا در معرض شداید ایشان و در آخرت گرفتار مظالم آنچه میگیرد و تقسیم میکند،خواهد بود.
شگفتا که نفس او با این همه گرفتاری،وی را در آرزوی اباطیل افکنده و به ریسمان غرور بسته و به وی میگوید:از این رفتارت دست برندار،تو فقط هدفت رضای خداست و تو ناشر شریعت رسول الله و علم دین خدایی،تو ای که طالبان علم را از بندگان خدا بینیاز میکنی؛و اموال سلاطین،بلا مالک و برای حفظ مصالح است.و کدام مصلحت بالاتر از افزودن اهل علم؟زیرا به وسیلۀ ایشان دین غالب میگردد و پیروانش نیرومند میشوند!در حالی که او اگر مسخرۀ شیطان نباشد به اندک توجّهی میفهمد که علت فساد روزگار چیزی نیست جز فزونی امثال این قبیل فقها که هر چه به دستشان میآید،میخورند و بین حلال و حرام فرقی نمیگذارند.نادانان نیز که چشمشان به ایشان میافتد به دلیل تجرّی آنان،در انجام گناهان جسور میگردند.و تمام اینها به سبب پیروی از این گونه فقیهان و دنباله روی آثار ایشان است،از این روست که گفتهاند:مردم فاسد نشدند مگر به سبب فساد پادشاهان و پادشاهان فاسد نشدند مگر به
دلیل فساد علما.بنابراین از غرور و کوردلی به خدا پناه میبریم،زیرا دردی مزمن و بیدرمان است.
(1)امّا سود بردن از مردم به وسیلۀ کسب و معامله است و این کار جز با معاشرت امکانپذیر نیست و کسی که نیاز به مردم دارد ناگزیر از ترک عزلت است.پس اگر طالب عمل بر طبق شرع باشد،در حین معاشرت در معرض جهاد قرار میگیرد-آنچنانکه در کتاب کسب گفتیم-و اگر بقدری مال دارد که با قناعتپیشگی او را بس میکند،در صورت منحصر بودن اکثر راههای کسب به انجام معاصی،گوشه گیری برای او بهتر است مگر این که هدف او از کسب،صدقه باشد.پس اگر با پول خود کاسبی کند و صدقه دهد از گوشه گیری بهتر است چون به عمل مستحبّی اشتغال میورزد امّا از آن عزلتی که به تحقیق در معرفت خدا و معرفت علوم شرعی میانجامد،بهتر نیست و نیز از توجه به حقیقت و همت گماردن بر قرب خدا و خلوت کردن برای ذکر خدا بهتر نیست مانند حال کسی که از روی کشف و بصیرت،نه از روی تعبیر اوهام و خیالات فاسد،به مناجات با خدا انس گرفته باشد.و اما سودرسانی به این ترتیب است که با مال یا به وسیلۀ شخص خود به مردم سودی برساند و برای ثواب، نیازهای ایشان را برآورد.بنابراین در انجام حوایج مسلمین اجری است که جز از راه معاشرت میسّر نمیگردد،و هر کس بتواند در حدود شرع مقدّس آن حوایج را برآورد عملش از گوشهنشینی بهتر است حتّی اگر در گوشهنشینی تنها به نمازهای نافله و اعمال بدنی سرگرم باشد ولی اگر از جملۀ کسانی است که برای او راه عمل به قلب به وسیلۀ ذکر دایم و یا تفکّر مداوم گشوده شده باشد،البته چیز دیگری با آن برابری نمیکند.
(2)مقصود ما از ادب شدن تربیت یافتن به وسیلۀ آزار مردم و مجاهدت در تحمّل اذیّت ایشان برای درهم شکستن نفس و کوبیدن شهوات میباشد،که خود از جمله فوایدی است که از معاشرت عاید میشود و این برای کسی بهتر از گوشه گیری است که از لحاظ اخلاقی پاکیزه نشده است و شهواتش تن به حدود شرع ندادهاند،و این تربیت در آغاز راه مورد نیاز است.پس از حصول تربیت باید بدانیم که از تربیت یک مرکب سواری،خود تربیت،مورد نظر نیست،بلکه هدف، سواری و طیّ منازل و پیمودن مسافت بر پشت آن است،بنابراین بدن،مرکب قلب است که بر آن سوار شده تا بدان وسیله راه آخرت را طی کند و در آن مرکب شهواتی
وجود دارد که اگر آنها را درهم نشکند در بین راه سرپیچی خواهد کرد.پس هر که در طول عمرش ریاضت بکشد همچون کسی خواهد بود که در طول عمر یک مرکب،آن را تمرین دهد ولی سوارش نشود پس فایدهای آنی از تمرین آن حیوان نمیبرد مگر رهایی از گاز گرفتن،پراکندن و لگد زدنش.و به جان خودم سوگند که این فایده مورد توجه است امّا چنین فایدهای از حیوان مرده هم حاصل میشود در حالی که مقصود از یک حیوان سواری فایدهای است که از زنده بودنش به دست میآید.همچنین خلاصی از رنج شهوات در حال حاضر با خوابیدن و مردن هم حاصل میشود،امّا سزاوار نیست که به آن قناعت کنند مثل آن راهبی که به او گفتند:ای راهب!گفت:من راهب نیستم، من سگی هستم که نفسم را زندانی کردهام تا مردم را زخمی نکند و این کار خوبی است نسبت به کسی که مردم را میآزارد ولی سزاوار آن است که به آن اکتفا نکند،زیرا کسی که نفس خود را مهار کند مردم را هم زخمی نمیکند بلکه شایسته است که به مقصود نهایی آن اظهار اشتیاق کند،و هر که آن را فهمید و به این راه هدایت شد و توانست سلوک کند برایش معلوم خواهد شد که گوشهنشینی بهتر از معاشرت به او کمک میکند و برای چنین کسی بهتر است که اوّل معاشرت و در آخر گوشه گیری اختیار کند.
امّا ادب کردن،هدف اصلی ما از آن باز داشتن دیگران است.و آن حالت معلّم با دانشآموز است که راه چارۀ آفتهای دقیق و ریاکاری را که در کتاب علم گذشت به او نشان میدهد پس شایسته است که بین آنچه از خلوت عاید او میشود و آنچه از راه معاشرت و تهذیب دیگران فراهم میآید،مقایسه کند،و تا قرار دادن یکی در برابر دیگری،بهترین را برگزیند و این گزینش با کوشش شایسته حاصل میآید و با احوال و اشخاص فرق میکند.پس نمیشود به طور مطلق به نفی یا اثبات یکی حکم کرد.
(1) و انس گرفتن دیگران با او و آن هدف کسی است که در ولیمهها و دعوتها و مکانهای معاشرت و انس حاضر میشود و این به بهرۀ نفس در زمان حال مربوط میشود.گاه این بهرهمندی از راه حرام و با انس گرفتن با کسی که روا نیست فراهم میآید،گاه صورت مباح و گاه برای امری دینی به نحوی مستحب حاصل میشود،مانند انس گرفتن با اساتیدی که همواره پرهیزگارند و انس با آنها در اثر مشاهدۀ احوال و شنیدن گفتارهای دینیشان پدید میآید.و گاهی به بهرهمندی نفس مربوط میشود.با این همه معاشرت آنجا که هدف،آرام کردن دل
برای تحریک انگیزههای نشاط در عبادت باشد مستحب است زیرا دلها وقتی که دربند و ناراضی باشند،واقعیّت را درک نکنند و هرگاه تنهایی باعث وحشت و همنشینی باعث انس است و دل آرامش مییابد،پس همنشینی بهتر است،زیرا مدارای در عبادت از دوراندیشی عابدان است،از این رو پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرموده:«همانا خداوند افسرده نمیشود مگر آن که دلهای شما افسرده شود (1)»و این چیزی است که هیچ کس از آن بینیاز نیست،زیرا نفس تا وقتی که آسوده نباشد نمیتواند همواره با حق انس گیرد و وادار کردن نفس به ملازمت حق باعث گریز آن میگردد و هر که این دین را سخت بگیرد مغلوب آن خواهد شد چرا که این دین استوار است و شتافتن به سوی آن با رفق و مدارا روش اهل بینش است. (2)از این رو ابن عباس میگوید:اگر مخالفت وسوسهگران نبود با مردم همنشین نمیشدم.و جای دیگر میگوید:هرآینه وارد سرزمینی میشدم که با هیچ کس انس نداشتم!و آیا مردم را جز خود مردم فاسد میکند؟بنابراین شخص گوشهنشین برای همیشه نمیتواند بینیاز از رفیقی باشد که با مشاهده و گفتگوی با او ساعتی در شبانه روز با وی انس بگیرد پس باید در جستجوی کسی بکوشد که سایر ساعات او را در آن ساعت خراب نکند.پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«شخص بر آیین دوست خویش است پس هر کدام از شما باید ببیند که با چه کسی دوست است.» (3)و باید بشدّت علاقهمند باشد که سخنش در موقع ملاقات دربارۀ امور دینی و حکایت احوال قلب و شکوا و تقصیر از ثبات قدم در راه حق و حرکت در جهت رشد و کمال باشد که در این امور برای نفس جای نفس کشیدن و آسایش است و در آن حال مجال وسیعی است برای هر کسی که سرگرم خودسازی باشد،زیرا چنین کسی همواره-هر چند که عمر درازی داشته باشد-در حال شکواست و کسی که از خود راضی است به یقین فریب خورده است.بنابراین،این نوع انس گرفتن در پارهای از اوقات روز چه بسا در حق بعضی از اشخاص بهتر از عزلت است.پس نخست باید در احوال دل خود و احوال
1) (30) این حدیث را مسلم در ج 2،ص 190 و حاکم در مستدرک،ج 1،ص 59 نقل کرده است.و قبلا از قول عایشه و دیگران نقل شد.
2) (31) به سخن آن حضرت دارد که فرمود:«این دین استوار است،با مدارا در آن وارد شوید.»
3) (32) این حدیث را احمد در مسند ج 2،ص 300 و حاکم در مستدرک،ج 4،ص 171 و ترمذی و ابو داود همگی از حدیث ابو هریره نقل کردهاند و از کافی،ج 2،ص 242 نظیر آن گذشت.
همنشین دقّت کند سپس همنشین شود.
(1)امّا رسیدن به ثواب به وسیلۀ تشییع جنازهها،عیادت بیماران و حضور در نماز عید فطر و قربان حاصل میشود.
امّا حضور در نماز جمعه الزامی است و حضور در نماز جماعت را در سایر نمازها نیز، ترک نکند جز در جایی که بیم ضرر آشکاری برود که قابل مقایسه با فضیلت جماعت و یا افزونتر از آن باشد ولی به ندرت چنان چیزی اتفاق میافتد،همچنین حضور در مجالس ازدواج و مهمانیها ثواب دارد زیرا با این کار قلب مسلمانی را شاد میکند.و اما ثواب رساندن به دیگران آن است که در خانهاش را باز بگذارد تا مردم از او عیادت کنند و یا در مصائب به او تسلیت و در نعمتها تبریک بگویند،زیرا ایشان بدینوسیله ثواب میبرند،همچنین اگر از علما باشد و به مردم اجازه دیدار بدهد،آنان به ثواب زیارتی نائل میشوند که او با آمادگی خود باعث آن شده است.پس سزاوار است که ثواب این قبیل معاشرتها را با آفتهایی که گفتیم بسنجد و در آن صورت است که گاهی عزلت و گاهی معاشرت رجحان دارد.از گروهی از پیشینیان نقل کردهاند که دعوتها و عیادت بیماران و تشییع جنازهها را ترک کرده و خانهنشین بودند و جز برای نماز جمعه و زیارت اهل قبور بیرون نمیشدند و بعضی از آنها شهرها را ترک میکردند و برای فراغت و عبادت و فرار از گرفتاریها به قلّۀ کوهها پناه میبردند.
(2) که از بالاترین مقامات است و در تنهایی چنان مقامی به دست نمیآید حتی گاهی خودپسندی باعث اختیار کردن گوشهنشینی میشود.در اسرائیلیات نقل شده است که حکیمی از حکما سیصد و شصت کتاب در حکمت تصنیف کرد تا آنجا که تصوّر میکرد در نزد خدا به مرتبهای رسیده است.خداوند به پیامبر آن زمان وحی کرد:به فلانی بگو:تو زمین را پر از نفاق کردهای و من چیزی از نفاق تو را پذیرا نیستم.میگوید:آن حکیم خلوت گزید و درون حفرهای در زیر زمین به تنهایی مقیم شد و با خود گفت:اکنون به محبت پروردگارم دست یافتم.
پس خداوند به پیامبرش وحی کرد:به او بگو که تو هرگز به رضای من نمیرسی مگر این که با مردم بیامیزی و اذیّت و آزار ایشان را تحمل کنی.میگوید:آنگاه وارد بازار شد و با تودۀ مردم معاشرت و مجالست آغاز کرد و با آنها هم غذا شد و با ایشان در بازار همگام گردید.خداوند به پیامبرش وحی کرد:به او بگو:هم اکنون به رضای من نائل شدی.
پس چه بسیار کسانی که در خانهشان گوشه نشینند در حالی که انگیزۀ گوشهنشینی آنها تکبّر است و به دلیل همان تکبّر از شرکت در محافل و مجالس خودداری کردهاند،مبادا آنها را احترام نکنند و یا جلو نیندازند؛یا شأن خود را برتر از معاشرت با مردم پنداشتهاند و برای بالا رفتن مقام و حفظ نیکنامی خود در بین مردم،و گاهی از بیم برملا شدن زشتیهای خویش در خلال معاشرت،به گوشهنشینی مبادرت کردهاند.پس این کنارهگیری به خاطر اعتقاد به زهد و اشتغال به عبادت نیست بلکه خانه را پوششی بر زشتیهای خود قرار میدهند تا عقیدۀ مردم را به زهد و تعبّد خود راسخ گردانند بدون این که در خلوت،وقت خود را به ذکر یا فکری سپری کنند.نشانۀ این گروه آن است که دوست دارند مردم از آنها دیدن کنند ولی مایل نیستند خود به دیدن دیگران بروند و از روی آوردن تودههای مردم و سلاطین به خویشتن و اجتماع مردم در خانه و سر راهشان به قصد تبرّک دستبوسی ایشان خوشحال میشوند،در حالی که اگر اینان به خود مشغول و از معاشرت و دیدار مردم ناراحت بودند هرآینه از این که مردم از آنان دیدار کنند آزرده میگشتند.بنابراین هر که با خود به ذکر خدا مشغول نباشد کنارهگیریاش از مردم باعث شدّت اشتغالش به مردم خواهد بود زیرا قلبش کاملا خواهان آن است که مردم به او به دیدۀ وقار و احترام بنگرند،از این رو گوشهنشینی وی از چند جهت نادانی است:
اوّل آن که تواضع و معاشرت،از مقام کسی که در اثر دانش یا دیانت بزرگی یافته است،نمیکاهد،زیرا علی علیه السّلام خرما و نمک را در دامنش حمل میکرد و میگفت:
لا ینقص الکامل من کماله ما جرّ من نفع إلی عیاله (1)
حذیفه،أبیّ و ابن مسعود پشتۀ هیزم و انبان آرد و دیگر چیزها را بر دوش خود حمل میکردند.
سرور رسولان صلی اللّه علیه و آله چیزی میخرید و خود آن را به منزل میبرد.کسی که همراهش بود،عرض میکرد:مرحمت کن تا من ببرم،میفرمود:«صاحب کالا سزاوارتر به حمل آن است.» (2)
حسن بن علی علیه السّلام بر مستمندانی که سر راه نشسته بودند و گردۀ نانی جلوشان بود گذر میکرد،عرض کردند:یا بن رسول اللّه!بفرمایید صبحانه آن حضرت کنار راه فرود آمد، با آنها هم خوراک شد و گفت:«همانا خداوند مستکبران را دوست نمیدارد.» (1)دوّم،کسی که خود را به جلب رضای مردم مشغول داشته.در اندیشۀ خوشبین بودن ایشان نسبت به خود بسر میبرد فریب خورده است،زیرا اگر به خوبی درک کند،میفهمد که مردم به هیچ وجه او را از خدا بینیاز نمیکنند.سود و زیان او به دست خداست،پس جز خدای عزّ و جلّ کسی نیست که سود و زیان برساند و همانا هر که طالب رضا و دوستی مردم در برابر غضب خدا باشد،خداوند و همچنین مردم بر او خشم گیرند.و چه بسا رضای مردم نهایتا دست یافتن نیست.پس سزاوارتر آن است که رضای خدا را بجوییم.از این رو گفتهاند:برای سالم ماندن از دست مردم هیچ راهی نیست.بنابراین، ببین چه چیز باعث اصلاح تو است همان را انجام ده و در شعری چنین آمده است:
من راقب النّاس مات غمّا و فاز بالرّاحة الجسور (2)
سهل به یکی از یارانش نگاهی کرد و گفت:چنین و چنان کن،او جواب داد:استاد!من به خاطر مردم نمیتوانم چنین کنم.سهل رو به اصحابش کرد و گفت:هیچ بندهای به حقیقت این امر نمیرسد،مگر این که دو صفت را دارا باشد:بندهای که مردم از چشم او بیفتند،پس در دنیا جز آفریدگار خود را نمیبیند و میداند که هیچ کس نمیتواند ضرر و نفعی به او برساند و بندهای که خودش هم از چشم دلش بیفتد به طوری که اهمیّت ندهد به چه حالی او را میبینند.
یکی از بزرگان گوید:هیچ کسی در عالم نیست مگر این که دوستی دارد و دشمنی پس اگر چنین است با اهل طاعت باش.
حضرت موسی-که بر پیامبر ما و خاندانش و بر او درود باد-عرض کرد:پروردگارا! زبان مردمان را از من بازدار!خطاب رسید:ای موسی!این چیزی است که من برای خودم انجام ندادهام پس چگونه برای تو انجام دهم.
خدای تعالی به عزیر وحی کرد:اگر پاک نفس نشوی به طوری که تو را در دهان جوندگان قرار دهم تا جویده شوی،تو را در پیشگاه خود از جملۀ متواضعان نمینویسم.
بنابراین هر کس خود را در خانه زندانی کند تا اعتقادات و اقوال مردم را دربارۀ خود نیکو سازد،در گمراهی آشکاری در دنیا قرار گرفته است و البته عذاب آخرت،اگر میدانستند بالاتر از آن است.پس گوشهنشینی استحباب ندارد مگر برای کسی که تمام اوقاتش با فکر و ذکر و عبادت پروردگار و علم و دانش پر شده باشد به طوری که اگر با مردم معاشرت کند.اوقاتش ضایع میگردد و یا آفاتش افزون و عباداتش درهم میشود.
بنابراین اینها عیبهای پنهانی عزلت گزیدن است که سزاوار است از آنها پرهیز کنند زیرا ابزار هلاکتند که در ظاهر به صورت اسباب نجات جلوه میکنند.
(1)زیرا تجربه از راه معاشرت با مردم و از مشاهدۀ حال ایشان به دست میآید.عقل غریزی برای دریافت مصالح دین و دنیا کافی نیست و معرفت تنها از راه تجربه و آمیزش با مردم به دست میآید.بنابراین گوشهنشینی کسی که کسب تجربه سبب استواری او نشده باشد،صلاح نیست،چنان که اگر کودک گوشهنشینی اختیار کند ناآزموده و نادان باقی میماند.لذا سزاوار است که سرگرم آموختن شود و در مدّت آموختن،تجربههای لازم را حاصل کند و این مقدار او را کفایت میکند و بقیّه تجربهها با شنیدن احوال دیگران فراهم میآید و نیازی به معاشرت ندارد.از جمله مهمترین تجربهها آن است که هر کسی خود و اخلاق و صفات باطنی خویش را بیازماید و این امر در خلوت تحقق نمییابد زیرا هر که در خلوت خود را بیازماید،خوشنود میشود.فرد تندخو یا حسود و یا کینهتوز،هرگاه با خودش باشد،ناپاکی باطنی از او بروز نمیکند در حالی که این صفات در ذات خود باعث هلاکتند.پس باید آنها را ریشه کن ساخت و یا مغلوب کرد و آرام کردن آنها به وسیلۀ دوری از عوامل محرّک کافی نیست.مثل قلبی که آکنده از این پلیدیهاست همانند دملی است که پر از خونابه و چرک است امّا مادام که صاحبش بیحرکت بماند و دمل با چیز دیگری تماس پیدا نکند احساس درد نمیکند،بنابراین اگر دست نداشته باشد که آن را مس کند و یا چشم نداشته باشد که ظاهر آن را ببیند و کسی هم در کنار او نباشد که آن را تحریک کند چه بسا با خود تصور کند که سالم است و وجود دمل را در تنش احساس نمیکند و آن را نابود میپندارد.ولی اگر محرّکی آن را تحریک کند یا نیشتر حجامتگر به او برسد چرک از آن
بیرون میزند و همچون چیزی که به زور جلوش را گرفته باشند یکباره فوران میکند.
همین طور است دل پر از بخل،کینه،غضب،حسد و سایر اخلاق ناپسند که در هنگام تحریک شدن پلیدیهایش را بروز میدهد.از این روست که رهروان راه آخرت و طالبان تزکیه،نفوس خود را میآزمودند؛پس هر که در خود احساس خودخواهی میکرد، مشک آبی را میان مردم به پشت میگرفت و یا پشتۀ هیزمی را روی سر میگذاشت و در میان بازارها راه میرفت تا خودش را بیازماید،زیرا آشوبهای نفس و دامهای شیطان پنهان و کمتر قابل درک است،دراینباره از شخصی نقل کردهاند که گفت:سی سال نمازم را با این که در صف اول جماعت خوانده بودم اعاده کردم زیرا یک روز به علتی دیر رسیدم و چون جایی در صف اوّل پیدا نکردم،در صف دوم قرار گرفتم و نزد خود از این که قبلا مردم مرا در صف اول میدیدند احساس شرم کردم.آنگاه دانستم که تمام نمازهای من آمیخته به ریا بوده و از توجه مردم به خود و این که ایشان مرا در ردیف پیشیگیرندگان به کار خیر میدیدهاند،لذّت میبردهام،بدین گونه است که معاشرت با مردم در بیرون انداختن و آشکار ساختن پلیدیها مفید میافتد از این رو گفتهاند:مسافرت پرده از روی اخلاق برمیدارد زیرا سفر نوعی معاشرت مداوم است.و در آینده پیامدها و دقایق این قبیل مفاهیم در بخش مهلکات خواهد آمد،زیرا با جهل به اینها عمل وافر تباه میشود و با علم به آنها عمل اندک،رشد میکند و اگر چنین نبود هرآینه علم بر عمل برتری نداشت.محال است که علم به نماز-در حالی که مقصود از آن گزاردن نماز نباشد-افضل از خود نماز باشد،زیرا ما میدانیم آنچه برای هدف خاصی منظور شود، آن هدف اشرف از آن چیز خواهد بود در حالی که شرع مقدس بر برتری عالم بر عابد حکم کرده است تا آنجا که پیامبر صلی اللّه علیه و آله میفرماید:«فضیلت عالم بر عابد مانند فضیلت من بر دونمرتبهترین مرد از اصحاب من است» (1)معنای برتری علم بر عمل؛بر سه دلیل استوار است:یکی آن که ما بیان کردیم.دوم،عمومیت سود آن و رسیدن این سود به دیگران است در حالی که فایدۀ عمل به دیگران نمیرسد.سوّم آن است که مقصود از علم،علم به خدا و صفات و افعال اوست.پس چنین علمی از هر عملی بالاتر است بلکه مقصود از اعمال[عبادی]انصراف دل از مردم و توجّه دادن آن به سوی آفریدگار است
1) (37) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 10،ص 157،باب ما جاء فی فضل الفقه علی العبادة در ابواب علم از حدیث ابو امامه نقل کرده است که در ج 1،ص 16 این کتاب گذشت.
تا بدین ترتیب به معرفت و محبّت او برانگیخته شود پس عمل و علم به عمل هر دو به سبب اهمیّت این علم مورد توجه میباشند و این علم آخرین هدف طالبان است و عمل به منزلۀ شرطی است برای آن،چنان که در قول خدای تعالی به آن شده است: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ . (1)پس«کلم طیّب»همین علم است،و عمل مانند باربری است که آن را به سمت مقصد بالا میبرد،پس آنچه بالا برده میشود از بالا برنده افضل و این سخن معترضه است که مناسب اینجا نیست،باید به اصل مقصد برگردیم.
(1)چون با فوائد و زیانهای گوشهگیری آشنا شدی،ثابت شد که حکم به برتری مطلق آن به صورت مثبت و منفی خطاست.بلکه لازم است به موقعیّت شخص و حال وی و معاشرین او و احوال ایشان و انگیزۀ معاشرت و منافعی که در اثر معاشرت از دست میدهد توجه شود و آنچه از دست میدهد با آنچه عایدش میشود مقایسه گردد،در آن صورت است که حقیقت روشن و بهترین صورت مطلب واضح میگردد.
و حرف آخر در آن باره همان است که گفتهاند:کنارهگیری از مردم باعث ایجاد دشمنی و رو آوردن به مردم سبب جلب رفقای بد است،بنا بر این میان دو حالت قبض و بسط را انتخاب کن.از این روست که باید حد وسط در معاشرت و گوشهگیری را گرفت و آن هم با احوال گوناگون،تفاوت پیدا میکند و با ملاحظۀ فوائد و آفتها بهترین حالتش،روشن میگردد.
این حقیقتی است روشن و هر چه غیر از این گفته شده نارساست،که هر کسی میتواند از حالت مخصوص خویشتن خبر دهد و لیکن روا نیست بر آن اساس دربارۀ دیگرانی که حالشان مخالف با حال اوست حکم کند.تفاوت بین عالم و صوفی در یک شناخت ظاهری به همین مطلب بر میگردد به این ترتیب که صوفی جز از حال خود سخن نمیگوید پس ناگزیر پاسخ صوفیان در مسائل متفاوت است.در حالی که عالم کسی است که حقیقت را چنان که هست درک میکند و به حال خود نظر ندارد،به همین علّت حقیقت را کشف میکند و در حقیقت هم که کسی اختلاف ندارد،زیرا حقیقت
1) (38) فاطر/10:سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند و عمل شایسته آنها را بالا میبرد.
یکی است ولی قاصر از حق فراوان است و بیشمار.از این روست که وقتی از صوفیان دربارۀ فقر میپرسند،هر یک از آنها پاسخی غیر از پاسخ دیگری دارد البته تمام این پاسخها نسبت به حال پاسخدهنده درست است ولی نسبت به واقعیت مطلب نادرست میباشد،زیرا حقیقت هیچگاه بیش از یکی نمیتواند باشد از این رو دو نفر از صوفیان را نمیبینی که یکدیگر را یک قدم در تصوف جلوتر از خود بینند و یا آن دیگری را بستاید بلکه هر کدام از ایشان مدعی است که به حق رسیده و از آن آگاه است،زیرا بیشتر دریافتهای ایشان بر اساس احوالی است که بر قلبشان عارض میشود و جز به خویشتن خویش سرگرم نیستند و به دیگران توجهی ندارند در حالی که نور دانش وقتی که بتابد همه را فراگیرد و پرده را به یکسو زند و رفع اختلاف نماید.این بود آنچه را که ما در فضیلت گوشهگیری و معاشرت میخواستیم بگوییم.
(1)اگر بگویی:با توجه به مطالب قبلی کسی که گوشهگیری را ترجیح دهد و آن را برای خود بهتر و سالمتر ببیند چه آدابی را میباید در گوشهگیری به جای آورد؟ میگوییم:بحث در آداب معاشرت طولانی است و ما آن را در کتاب آداب مصاحبت ذکر کردهایم و اما آداب گوشهنشینی طولانی نیست و شایسته است که شخص گوشهگیر، اوّلا نیّتش این باشد که مردم را از شرّ خود در امان دارد و ثانیا خویشتن را از آسیب بدکاران مصون بدارد.و ثالثا از آفت تقصیر در ادای حقوق مسلمین پرهیز کند و در مرحلۀ چهارم فراغتی برای همّت گماردن بر عبادت پروردگار به دست آورد.اینها آداب نیّت اوست،علاوه بر این در خلوت خود باید بر علم و عمل و ذکر و فکر مواظبت کند تا نتیجۀ گوشهگیری خود را به دست آورد و باید مانع از آن شود که مردم زیاد به دیدار و نزد او بروند و وقت را ضایع کنند و باید از پرسش دربارۀ خبرهای ایشان خودداری کند و به یاوهبافیهای شهر و آنچه مردم سرگرم آنند گوش ندهد،زیرا همۀ اینها در دل ریشه میدواند تا آنجا که ضمن نماز یا تفکّر،ناخودآگاه به ذهن میآید.وارد شدن خبرها به گوش آدمی مانند قرار گرفتن بذر در زمین است،پس ناگزیر میروید و ریشه و شاخه پیدا میکند و هر کدام با دیگری مرتبط میشود.یکی از امور مهم گوشهنشینی،از بین بردن وسوسههایی است که انسان را از یاد خدا باز میدارد؛خبرهای وارده سرچشمه و
ریشۀ این وسوسههاست.[در عزلت]باید به معیشت اندک قناعت کرد و گرنه ارتباط بیشتر با مردم،ضروری و معاشرت با ایشان لازم میگردد و باید نسبت به آزار و اذیّت از همسایگان شکیبا بود و ثناگویی دیگران را دربارۀ خود ناشنیده گرفت و با ترک معاشرت،از شنیدن بدگویی دیگران خودداری کرد،زیرا همۀ اینها-هر چند به مدت کوتاهی-در قلب مؤثّرند.و ناگزیر تا وقتی که دل به این امور مشغول است از سیر در طریق آخرت باز میماند.سیر در راه حق یا با پرداختن به ورد و ذکر با حضور قلب،و یا با تفکّر در صفات و افعال خدای تعالی و ملکوت آسمانها و یا با تأمّل و دقّت در دقایق اعمال و عوامل فاسدکنندۀ دلها و جستجوی راههای نجات از آنها فراهم میآید.و تمام اینها فراغت میطلبد،در حالی که گوش دادن به مطالب پیش گفته از اموری است که فوری دل را پریشان میکند و گاهی به طور غیر منتظره در وقت دوام ذکر،این امور در خاطر آدمی تجدید میشود.و فرد عزلتنشین میباید خانواده و همنشین شایستهای داشته باشد تا ساعتی در روز با مصاحبت آنان خود را از رنج مواظبت،آسوده کند،زیرا آن ساعت کمکی به باقی ساعتهاست.صبر در عزلت برای شخص،به طور کامل فراهم نمیآید مگر آن که رشتۀ طمع را از دنیا و آنچه مردم شیفتۀ آنند،ببرد و طمع شخص بریده نمیشود مگر به کوتاه کردن دامنۀ آرزوها به این ترتیب که برای خود عمر درازی را فرض نکند بلکه چنان پندارد که تا شام نمیماند و شب را به صبح نمیرساند،در آن صورت صبر یک روز بر او آسان میشود ولی مصمم شدن برای بیست سال صبر و تحمّل آسان نیست.اگر اجل مهلت دهد و باید هر چه بیشتر-وقتی که قلبش از تنهایی میگیرد-به یاد مرگ و تنهایی قبر باشد و باید باور کند که هر کس در دلش ذکر خدا و معرفت او حاصل نشود با خدا انس نمیگیرد و در نتیجه در برابر وحشت تنهایی پس از مرگ ناتوان خواهد بود،البتّه آن کس که با یاد خدا و معرفت او انس گیرد،مرگ،انس او را از بین نمیبرد،زیرا مرگ توان نابود سازی محل انس و معرفت را ندارد بلکه همواره به معرفت خدا و انس با او زنده و به فضل و رحمت خدای تعالی شادمان میماند همان طور که دربارۀ شهدا فرموده است: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ. فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (1)و هر که در جهاد با نفس تنها برای
1) (39) آل عمران/169:(ای پیامبر)هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شدهاند مردگانند،بلکه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند،به سبب نعمتهایی که خدا از فضل خود به آنها داده، خوشحالند.
خدا کوشا باشد،هر وقت مرگ او را دریابد،شهید است.بنا بر این:«مجاهد کسی است، که با نفس و هوای نفسانی خود جهاد کند»همان طوری که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به آن تصریح فرموده است. (1)جهاد اکبر همان جهاد با نفس است چنان که پیامبر صلی اللّه علیه و آله به اصحابش فرمود:«از جهاد اصغر به جهاد اکبر باز گشتیم.» (2)این بود پایان کتاب عزلت از المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء و به دنبال آن-اگر خدا بخواهد-کتاب آداب سفر خواهد آمد.و الحمد للّه اوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا.
(1)این کتاب هفتم از بخش عادات کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدای را که چشمان دوستان خود را با حکمتها و عبرتها باز گشود و همّتهای ایشان را برای مشاهدۀ عجایب صنعش در سفر و حضر خالص گردانید،پس آنان به مجاری قدر راضی گشتند در حالی که دلهای آنان از توجّه به آنچه چشم از دیدنش لذّت میبرد،پاک و منزّه گردید مگر بر سبیل عبرت گرفتن به وسیلۀ آنچه در دیدگاهها و مسیرهای فکری،یافت میشود،به طوری که در برابر ایشان خشکی و دریا،دشت هموار و گذرگاه ناهموار و روستا و شهر یکسان گردید،و درود بر محمّد صلی اللّه علیه و آله سرور آدمیان و بر آل و اصحابش که در اخلاق و رفتار پیروان او بودند.
باری،مسافرت،وسیلۀ نجات شخص از چیزی است که از آن فراری است و یا موجب رسیدن او به چیزی است که بدان علاقهمند است.سفر دو نوع است:یکی سفر ظاهری و جسمانی است از محل زندگی و وطن به بیابانها و دشتها و دیگری سفر به وسیلۀ حرکت درونی است از پایینترین مراتب تا ملکوت آسمانها و برترین سفرها سفر باطن است،زیرا کسی که بر حال جمود و به همان صورتی که پس از تولّد و بر اساس تقلید از پدران و نیاکان شکل گرفته است،باقی بماند،همواره در مرتبۀ پایین مانده و به درجۀ نازلی تن داده است و به جای فضای گستردۀ«بهشتی که به بهای آسمانها و زمین است»تاریکی زندان و تنگنای محبس را برگزیده است.
و لم أر فی عیوب النّاس عیبا کنقص القادرین علی التّمام (1)
جز این که چون این سفر در معرض پیشامد سهمگین است،نمیتواند بینیاز از راهنما و پشتیبان باشد.بنا بر این در هر سفری دشواری راه و نداشتن پشتیبان و یاور و راهنما و دلیل و بسنده کردن رهروان از بهرۀ فراوان به نصیب پست ناچیز،مقتضی از بین رفتن آنان و ناپدید شدن راههاست و در نتیجه رشتۀ ارتباط در آن سفر گسسته شده و تفریحگاههای نفوس و ملکوت و آفاق از رهروان خالی خواهد شد،در حالی که خدای سبحان به آن دعوت فرموده و میگوید: سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ. (2)و میفرماید: وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنِینَ. وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ (3)و کسانی که از چنین سفری باز ایستادهاند به قول خدای تعالی سرزنش شدهاند: وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ.
وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (4).و نیز میفرماید: وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ . (5)پس هر کس که این سفری برایش میسّر شود،همواره در بهشتی به پهنای آسمانها و زمین گردش میکند در حالی که جسما در وطن خود قرار دارد و این سفری است که آبشخورها و راهگذرهایش بر کسی تنگ نیست و هجوم مسافران کثیر ضرری ندارد،بلکه با افزایش مسافران غنیمتها افزون میگردد و میوهها و دستاوردهایش چند برابر میشود پس غنیمتهایش همیشگی و بیمانع و میوههایش روز افزون و پایانناپذیر است مگر زمانی که مسافر در سفرش سستی نماید و در حرکتش توقّفی پدید آید.
زیرا«خداوند نعمتی را بر قومی دگرگون نمیکند مگر خود با دست خویش آن را دگرگون سازند»و«چون آنها از حق منحرف شوند خداوند دلهای ایشان را منحرف سازد»،«و خداوند به بندگان ستم نمیکند»، (6)بلکه ایشان به خویشتن ستم میکنند.
1) (1) در میان عیبهای مردم هیچ عیبی را همچون نقص آنانی نمیبینم که توانند به کمال برسند[ولی در پی کمال نیستند].
2) (2) فصّلت/53:بزودی نشانههای خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان میدهیم.
3) (3) ذاریات/20 و 21:و در زمین،آیاتی برای طالبان یقین است و در وجود خود شما،آیا نمیبینید؟
4) (4) صافات/137 و 138:و شما پیوسته صبحگاهان از کنار(ویرانههای شهرهای)آنها و شبانگاه عبور میکنید،آیا نمیاندیشید.؟
5) (5) یوسف/105:و چه بسیار نشانهای(از خدا)در آسمانها و زمین وجود دارد که آنها از کنارش میگذرند و از آن روی میگردانند!
6) (6) این جملات اقتباس از قرآن است و در سورۀ فصّلت/46 آمده است:و ما ربّک بظلاّم للعبید.
کسی که شایستگی جولان در این میدان و گردش در گردشگاههای این بوستان را ندارد، چه بسا با جسم خود،فرسنگها مسافت را در زمانی طولانی طی میکند تا سودی از تجارت برای دنیا یا اندوختهای برای آخرت نصیبش گردد.امّا اگر خواست او دانش و دین یا کفایت به منظور یاری رساندن به دین باشد از جملۀ رهروان راه آخرت خواهد بود و چنانچه در این سفر شرائط و آداب لازم را رعایت نکند از کارگزاران دنیا و پیروان شیطان خواهد بود و اگر آنها را رعایت کند،سفرش از فوایدی که او را به کارگزاران آخرت ملحق میسازد خالی نخواهد بود و ما آن آداب و شروط را در سه باب نقل میکنیم. (1)
باب اول در فوائد و فضیلت و قصد سفر.
باب دوم در آداب سفر از آغاز حرکت تا پایان مراجعت.
باب سوم دربارۀ آنچه آموختن آن برای مسافر لازم است از قبیل موارد رخصت مسافرت و راهنماییهای قبله و مسائل دیگر.
(1)بدان که سفر نوعی حرکت و معاشرت است و همان طوری که در بخش آداب مصاحبت و گوشهنشینی گفتیم،فایدهها و آفتهایی دارد.فایدههایی که انگیزۀ سفر است از دو حال خارج نیست.یا گریز[از زیان]است یا طلب[منفعت].زیرا مسافر یا برای دوری از اقامتگاه خود انگیزهای دارد،که اگر آن انگیزه نبود هدفی برای سفر نداشت و یا آن که در سفر مقصد و هدفی دارد؛و آنچه از آن میگریزد یا چیزی است دنیوی که باعث بدبختی است مثل طاعون و وبایی که در شهری شایع شده یا علّت فرار ترس از آشوب است و دشمنی و گرانی که این بلاها همگانی است.آنچنانکه گفتیم و یا خصوصی،مانند کسی که در شهری در معرض آزار قرار گرفته و از آن شهر فرار میکند، و یا امری است که باعث بدبختی دینی است مانند کسی که در شهر خود گرفتار مقام و ثروت و پیروان و امکانات فراوانی است که او را از توجّه کامل به خدا باز میدارد و در نتیجه گوشهنشینی و گمنامی را برمیگزیند و از امکانات زیاد و مقام دوری میکند و یا
1) (7) در کتاب احیاء العلوم،دو باب آمده که از این سه باب،اوّلی و دوّمی را یکی شمرده است.
مثل کسی که به اجبار به قبول بدعتی خوانده میشود و یا برای به عهده گرفتن کاری دعوت میشود که اقدام به آن روا نیست پس در صدد فرار از آن برمیآید.و امّا مطلوب نیز یا دنیوی است،مانند مال و مقام و یا دینی است و دینی هم یا علم است و یا عمل و علم نیز یا یکی از علوم دینی میباشد و یا علم اخلاق و کسب صفات دینی از راه تجربه است و یا علم به آیات و شگفتیهای زمین،همچون مسافرت اسکندر ذو القرنین و گردش او در نواحی زمین.و عمل هم یا عبادت است و یا زیارت.و عبادت همان حجّ و جهاد است و زیارت نیز از عوامل قرب به خداست؛گاهی مقصد زیارت مکانی از قبیل مکّه، مدینه،بیت المقدس و مرزهاست.زیرا پاسداری از مرزها نیز باعث تقرّب است و گاهی هدف زیارت اولیا و علما است و آنان یا مردهاند که قبرهایشان را زیارت میکنند و یا زندهاند که به دیدارشان تبرّک میجویند و از دقّت در احوالشان،علاقۀ بیشتری به پیروی از ایشان حاصل میکنند.اینها اقسام مسافرتها بود که از آنها چهار قسم خارج میشود:
قسم اول،مسافرت در طلب علم؛و آن یا واجب است و یا مستحبّ.و این وجوب و استحباب سفر ناشی از واجب یا مستحب بودن علم است.توضیح آن که علم یا مربوط به امور دینی است یا مربوط به اخلاق شخصی و آیات الهی در روی زمین.پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر که از خانهاش در طلب دانش بیرون رود،تا وقتی که برمیگردد در راه خداست.» (1)و در خبر دیگری آمده است:«هر که راهی را طی کند خداوند،راه او را به سوی بهشت سهل گرداند.» (2)سعید بن مسیّب چندین روز در پی کسب یک حدیث مسافرت میکرد.
شعبی میگوید:اگر مردی از شام به دورترین نقطۀ یمن در پی کلمهای سفر کند که او را به راه هدایت رهبری کند و یا ز راه غلطی باز گرداند،مسافرتش بیهوده نخواهد بود.
جابر بن عبد اللّه با ده تن از یاران پیامبر صلی اللّه علیه و آله از مدینه به مصر مسافرت کردند و یک
ماه راه پیمودند تا حدیثی را که عبد الله بن انیس انصاری از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نقل میکرد، از خود او بشنوند. (1)
کمتر کسی را نام بردهاند که از زمان صحابه تا این زمان تحصیل کرده باشد مگر آن که با مسافرت آن علم را تحصیل و برای آن سفر کرده است.و اما علم و دانایی به نفس و اخلاق خویش نیز اهمیت دارد،زیرا راه آخرت را نمیتوان پیمود مگر با آراستن و پاکیزه کردن خلق و خوی خود،و هر که بر اسرار باطن و پلیدیهای صفاتش مطّلع نباشد نمیتواند قلب خویش را از آنها پاک سازد و تنها سفر است که نقاب از چهرۀ اخلاق بر میدارد و بدان وسیله«خداوند اندوختهها و ذخایر آسمان و زمین را خارج میسازد»و بدان جهت سفر را سفر گفتهاند که پرده از روی اخلاق برمیدارد،از این رو به کسی که که شاهدی را معرفی میکرد،گفتند:آیا در سفری همراه او بودهای تا دلیلی بر مکارم اخلاق او بیاوری؟گفت:نه.گفتند:ما فکر نمیکنیم که تو او را بشناسی.
بشر همواره میگفت:ای گروه قاریان!جهانگرد باشید تا پاکیزه و نیکو شوید،زیرا آب هرگاه در جایی زیاد بماند دگرگون شود.
خلاصه،شخص در وطن با وجود مساعدت امکانات،اخلاقش معلوم نمیشود برای این که با چیزهای موافق طبع و معمولی و آشنا و مأنوس است،پس چون رنج سفر را تحمل کند و از چیزهایی که معمولا در کنار آنهاست جدا گردد و با سختیهای غربت آزموده شود،بدیهایش برملا گردد و بر عیبهایش اطّلاع یابد،در نتیجه اشتغال به معالجۀ آنها برایش میسّر شود.
ما در کتاب عزلت فوائد معاشرت را بیان کردیم،در حالی که سفر خود معاشرتی است با اشتغال بیشتر و تحمّل مشقّتها.
اما دیدن آیات خدا در روی زمین برای اهل بصیرت فوایدی دارد؛سرزمینهای مجاور و به هم پیوستهای وجود دارد که در آنها کوهها،بیابانها و دریاها و انواع جانداران و گیاهان موجود است و هیچ چیز از آنها نیست مگر آن که بر وحدانیّت خدا گواهی میدهد و با زبان فصیح تسبیحگوی او میباشد و آن را در نمییابد«مگر کسی که
1) (3) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 2 ص 437 نقل کرده و بخاری در صحیح،ج 1،ص 29 به آن کرده است.
گوش فرا دهد و حضور یابد» (1)و اما منکران و غفلتزدگان و فریفتگان به درخشش سراب زیبایی دنیا،نه میبینند و نه میشنوند،زیرا آنها شنوایی را از دست داده و بین آنها و آیات پروردگارشان فاصله افتاده است«آنان به ظاهر زندگانی دنیا آگاهند و از آخرتشان غافلند (2)»و مقصود ما از شنوایی،شنوایی ظاهری نیست،زیرا که افراد مورد نظر از شنوایی ظاهری محروم نیستند،بلکه مقصود ما شنوایی باطنی است.با شنوایی ظاهری جز صداها شنیده نمیشود که جانداران دیگر با انسان در آن شریکند امّا با شنوایی باطنی زبان حال را میتوان درک کرد که خود سخنی است جدا از سخن گفتاری، شبیه آنچه گویند در حکایت سخن گفتن میخ و دیوار،میگویند:دیوار به میخ گفت:چرا مرا میآزاری؟میخ جواب داد:از کسی که مرا میکوبد و رهایم نمیکند بپرس،آن سنگی که پشت سر من است،از من دست بردار نیست.هیچ ذرهای در آسمانها و زمین نیست مگر آن که به نوعی بر یکتایی خدای سبحان شهادت دهد،و همان است یکتاپرستی آنها و نوعی شهادت بر تقدیس آفریدگار و همان است تسبیح آن ذرّه ولی مردمان تسبیح ایشان را درک نمیکنند،زیرا ایشان از تنگنای شنوایی ظاهری به فضای شنوایی باطنی و از ناهنجاری زبان گفتار به فصاحت زبان حال سیر نکردهاند و اگر هر ناتوانی قادر بر چنین سیری بود هرآینه درک سخن پرندۀ منطق الطّیر،مخصوص سلیمان نمیبود و شنیدن کلام خدای تعالی که باید آن را از مشابهت حروف و اصوات مبرّا دانست به موسی علیه السّلام اختصاص نمییافت.بنابراین سفر کسی که مسافرت میکند تا این شهادتها را از روی خطوطی بخواند که به خط الهی روی صفحات جمادات نوشته شده است،سفری جسمانی نیست بلکه نشسته در یک جا با دلی فارغ برخوردار از شنیدن نغمههای تسبیح یکایک ذرّات میباشد،بنابراین او را چه به رفت و آمد در دشتها؟در حالی که برای او بینیازی در ملکوت آسمانهاست و خورشید و ماه و ستارگان مسخّر او هستند و آنها خود به جانب دیدگان اهل بصیرت در هر ماه و سال چندین بار سفر میکنند،بلکه به طور مداوم در حرکت خود کوشایند،بنابراین از عجایب است که آن کسی که کعبه مأمور طواف اوست،به طواف یکایک مساجد بشتابد و از غرایب است آن کس که کران تا کران آسمان به گرد او در طواف است،خود در اطراف
زمین بگردد.وانگهی تا وقتی که مسافر نیازمند به دیدن عالم ملک و شهود با چشم ظاهری است با این همه در منزل اوّل از منزلهای سالکان به سوی خدا و مسافران به درگاه اوست،گویا او بر دروازۀ وطن اعتکاف کرده و سیرش به فضای باز،نینجامیده است در حالی که هیچ دلیلی جز ترس و کوتاهی برای طولانی شدن مدّت توقّف در این منزل وجود ندارد.از این رو یکی از صاحبدلان میگوید:مردمان گویند،چشمانتان را باز کنید تا ببینید،من میگویم چشمهایتان را ببندید تا ببینید.و هر دو سخن درست است، سخن اوّل خبر از منزل اوّل میدهد که نزدیک وطن است و دومی دربارۀ منزل بعدی است که از منازل دور از وطن میباشد،و جز کسی که خود را به خطر انداخته باشد بر آن منزل گام ننهد و هر کس به آنجا گام نهد چه بسا سالها سرگردان ماند و چه بسا که توفیق،دستگیر او شود و به راه راست راهنمایی گردد.و کسانی که در وادی حیرت هلاک شدهاند،بیشتر از سوارگان آن راه بودهاند ولی آنان که در پرتو توفیق به سلامت حرکت کردند از نعمتها و ملک جاودانه برخوردار شدند،و آنانند که در نیکیها گوی سبقت را از ما ربودند و از ملک دنیا برای آن ملک پند گرفتند،و نسبت به کثرت جمعیّت،طالبان آن ملک اندکند،زیرا هر چه مطلوب بزرگتر باشد طالب کمتر خواهد بود.از این رو آنها که هلاک میشوند بیشتر از کسانی هستند که مالک آن ملک میگردند و هر ناتوان ترسو به دلیل عظمت خطر و رنج زیاد در صدد به دست آوردن آن ملک برنمیآید.
و اذا کانت النّفوس کبارا تعبت فی مرادها الاجسام (1)
خداوند متعال،عزّت و ملک دین و دنیا را به ودیعت ننهاده مگر آن جایی که خطر موجود است،در حالی که آدمهای ترسو نام ترس و نارسایی خود را حزم و احتیاط میگذارند.
یری الجبناء انّ الجبن حزم و تلک خدیعة النّفس اللّئیم (2)
این است حکم سفر ظاهری،که اگر در خلال آن به سفر باطنی رو میآوریم به همان مقصدی که در نظر میگیریم خواهیم رسید.
قسم دوم،آن که برای عبادتی از قبیل جهاد یا حج،مسافرت کند و ما فضیلت،آداب
و اعمال ظاهری و باطنی این نوع سفر را در کتاب اسرار حج ذکر کردیم.زیارت قبور انبیا،صحابه،تابعین و سایر علما و اولیا نیز در این ردیف است.
میگویم:بالاتر و مهمّتر از همۀ آنها پس از زیارت پیامبر صلی اللّه علیه و آله،زیارت قبور ائمّۀ معصومین علیهم السّلام از اهل بیت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است،در کتاب من لا یحضره الفقیه از ابو الحسن الرّضا علیه السّلام روایت شده است که فرمود:«همانا همۀ امامان علیهم السّلام به گردن دوستان و شیعیان خود حقّی دارند و البته کمال وفای به عهد و ادای آن حقّ،زیارت قبور ایشان است،پس هر که ایشان را از روی رغبت و باور داشتن آنچه مورد علاقۀ آنهاست زیارت کند،در روز قیامت ائمّه علیهم السّلام شفیع ایشان خواهند بود.» (1)شیخ صدوق-رحمه اللّه-میگوید:صالح بن عقبه از زید شحّام روایت کرده که:
«خدمت امام صادق علیه السّلام عرض کردم:هر کس یکی از شما را زیارت کند چه اجری دارد؟فرمود:اجرش همانند اجر کسی است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را زیارت کرده است» (2)و نیز میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود:«یا علی!هر که مرا در زمان حیات و یا پس از مردنم یا تو را در زمان حیات و یا پس از مردنت زیارت کند و یا دو پسرت را در زمان حیات یا پس از درگذشتشان زیارت کند،من روز قیامت ضامنم که وی را از هول و هراسها و شداید آن روز نجات دهم تا آنجا که او را با خود همدرجه سازم.» (3)اسحاق بن عمّار از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«محلّ قبر امام حسین علیه السّلام از روزی که در آنجا دفن شده است،باغی از باغهای بهشت است.» (4)و فرمود:«مدفن امام حسین علیه السّلام گلزاری از گلزارهای بهشت است» (5)و فرمود:
«حریم مدفن امام حسین علیه السّلام از چهار طرف مدفن پنج فرسخ است.» (6)و فرمود:«در خاک مدفن امام حسین علیه السّلام شفای هر دردی است و آن بزرگترین داروست.» (7)و آن حضرت فرمود:«وقتی که[از آن تربت]خوردی،بگو:ربّ التّربة المبارکة و ربّ الوصیّ الّذی وارته صلّ علی محمّد و آل محمد و اجعله علما نافعا و رزقا واسعا و شفاء من کلّ داء (8).»
1) (8) من لا یحضره الفقیه،باب ثواب زیارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،ص 296.
2) (9) من لا یحضره الفقیه،باب ثواب زیارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،ص 296.
3) (10) من لا یحضره الفقیه،باب ثواب زیارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،ص 296.
4) (11) من لا یحضره الفقیه،باب ثواب زیارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،ص 296.
5) (12) من لا یحضره الفقیه،باب ثواب زیارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،ص 296.
6) (13) من لا یحضره الفقیه،باب ثواب زیارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،ص 296.
7) (14) همان مأخذ،باب فضل تربة الحسین 7،ص 304.
8) (15) همان مأخذ،باب فضل تربة الحسین 7،ص 304.
اسحاق بن عمار از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«ما بین قبر امام حسین علیه السّلام تا آسمان هفتم محل رفت و آمد فرشتگان است.» (1)صالح بن عقبه از بشیر دهّان روایت کرده که:خدمت امام صادق علیه السّلام عرض کردم:چه بسا اتّفاق میافتد که حج از دست من میرود و عرفه را کنار مزار امام حسین علیه السّلام میگذرانم،فرمود:«آفرین بر تو ای بشیر!هر مؤمنی که با معرفت به حق آن حضرت کنار مزار امام حسین علیه السّلام در غیر روز عید بیاید،بیست حج مبرور قبول شده و بیست غزوه با پیامبر مرسل یا امام عادل در نامۀ عملش نوشته میشود و هر که در روز عید بیاید هزار حج و هزار عمره مبرور مقبول و هزار غزوه با پیامبر مرسل و یا امام عادل برایش نوشته میشود.میگوید:پرسیدم:چگونه برای من ثواب موقف حجّ نوشته میشود؟امام علیه السّلام نظیر آدم خشمگین به من نگاه کرد و بعد فرمود:ای بشیر!مؤمن هرگاه روز عرفه کنار مزار امام حسین علیه السّلام بیاید در حالی که معرفت به حق آن حضرت دارد و از آب فرات غسل کند،سپس رو به آن حضرت بیاورد،خداوند به هر گامی ثواب یک حج با تمام مناسکش-درست به خاطر ندارم،گویا فرمود:و یک عمره-برایش مینویسد.» (2)امام صادق علیه السّلام فرمود:«خداوند در شامگاه عرفه ابتدا به زایران قبر امام حسین علیه السّلام مینگرد.عرض کردند:آیا پیش از نگرش به اهل موقف[در عرفه]؟فرمود:آری.
گفتند:چگونه چنین چیزی میشود؟فرمود:چون در میان اهل موقف ممکن است اولاد زنا باشند،در حالی که در میان زایران امام حسین علیه السّلام اولاد زنا نیست.» (3)و آن حضرت فرمود:«هر کس قبر امام حسین علیه السّلام را زیارت کند گناهانش را بر در منزل خود چون پلی قرار داده است که از روی آن عبور میکند همان طوری که کسی از شما وقتی که از پل عبور کند،آن را در پشت سرش قرار میدهد. (4)» علی بن حمزه از ابو بصیر به نقل از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود:«خداوند هفتاد هزار فرشته را موکّل امام حسین علیه السّلام قرار داده است که هر روز ژولیده و غبارآلوده بر آن حضرت صلوات میفرستند و برای زایرانش دعا میکنند و میگویند:اینان زایران امام حسین علیهالسّلاماند،خداوندا ثواب آنها را چنین و چنان کن.» (5)
و آن حضرت فرمود:«هر که با معرفت به حق امام حسین علیه السّلام به زیارت آن حضرت بیاید خداوند جایگاه او را اعلی علیّین مقرّر فرماید.» (1)موسی بن جعفر علیه السّلام فرمود:«کمترین اجری که به زایران امام حسین علیه السّلام در کنار شط فرات داده میشود در صورتی که عارف به حق و حرمت و ولایت آن حضرت باشند این است که گناهان گذشته و آیندۀ آنان آمرزیده میشود» (2)حسن بن علی وشّاء از ابو ایّوب خزّاز به نقل از محمد بن مسلم از امام باقر علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«شیعیان ما را به زیارت حسین بن علی علیه السّلام امر کنید که زیارت آن حضرت از زیر آوار ماندن،غرق شدن و سوختن و طعمۀ درندگان شدن جلوگیری میکند و زیارت آن حضرت بر کسی که به امامت امام حسین علیه السّلام از جانب خدا،اقرار دارد،لازم و واجب است.» (3)هارون بن خارجه از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«وقتی نیمۀ شعبان فرا میرسد،منادیی از بالاترین جایگاه آسمان،ندا میدهد:ای زایران قبر امام حسین علیه السّلام!باز گردید در حالی که آمرزیدهاید،اجرتان با پروردگارتان و محمّد صلّی اللّه علیه و آله پیامبرتان است.» (4)حسین بن محمد قمی از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«هر کس قبر پدرم را در بغداد زیارت کند چنان است که قبر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و قبر امیر المؤمنین علیه السّلام را زیارت کرده است جز این که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السّلام فضیلت خود را دارند.» (5)از حسن بن علی وشّاء به نقل از ابو الحسن الرّضا علیه السّلام روایت شده که:از آن حضرت دربارۀ زیارت قبر ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السلام پرسیدم که آیا مثل زیارت قبر امام حسین علیه السّلام است؟فرمود:آری. (6)
علی بن مهزیار از امام ابو جعفر محمد بن علی الثّانی(امام جواد علیه السّلام)نقل کرده میگوید:
عرض کردم:فدایت شوم زیارت حضرت رضا علیه السّلام افضل است یا زیارت ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام؟فرمود:«زیارت قبر پدرم افضل است،زیرا که قبر امام حسین علیه السّلام را همۀ
مردم زیارت میکنند ولی پدرم را جز خواص شیعه زیارت نمیکنند.» (1)احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی میگوید:در نوشتۀ ابو الحسن الرّضا علیه السّلام چنین خواندم:«به شیعیان من بگو،زیارت من در نزد خدا برابر هزار حج است.میگوید:
خدمت ابو جعفر علیه السّلام-یعنی پسرش امام جواد علیه السّلام-رسیدم،عرض کردم!هزار حج؟ فرمود:آری به خدا سوگند و هزار هزار حج برای کسی است که با معرفت به حق آن حضرت،او را زیارت کند.» (2)حسین بن زید از ابو جعفر علیه السّلام روایت کرده،میگوید:از آن حضرت شنیدم که میفرمود:«مردی از فرزندان موسی علیه السّلام به دنیا میآید که همنام با امیر المؤمنین علیه السّلام است و بعد در زمین توس واقع در خراسان مدفون خواهد شد؛که در آنجا با زهر کشته میشود و غریبانه دفن میشود،هر کس او را با معرفت به حقّش زیارت کند،خدای تعالی به او اجری عطا کند معادل اجر کسی که قبل از فتح مکّه برای پیروزی اسلام انفاق و مبارزه کرده است.» (3)بزنطی از امام رضا علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«کسی از دوستانم با معرفت به حق من،مرا زیارت نمیکند مگر آن که روز قیامت او را شفاعت میکنم.» (4)ابو جعفر محمد بن علی الرّضا علیه السّلام میفرماید:«همانا بین دو کوه توس قطعه خاکی است که از بهشت گرفته شده است،هر که وارد آنجا شود روز قیامت از آتش دوزخ در امان است.» (5)و آن حضرت فرمود:برای کسی که قبر پدرم را در توس با معرفت به حقش زیارت کند بهشت را در نزد خدای تعالی ضمانت میکنم.» (6)رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«به همین زودی پارهای از تن من در خراسان دفن میشود، هیچ گرفتاری آن را زیارت نمیکند مگر آن که خداوند گرفتاریاش را بر طرف میسازد و هیچ گنهکاری آن را زیارت نمیکند مگر آن که خداوند گناهانش را میآمرزد.» (7)نعمان بن سعد از امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:
«بزودی مردی از اولاد من به وسیلۀ زهر و از روی ستم در زمین خراسان کشته میشود، نامش چون نام من و نام پدرش چون نام موسی بن عمران علیه السّلام است،بدانید هر که او را در غربتش زیارت کند خداوند گناهان گذشته و آیندهاش را بیامرزد،هر چند که به بسیاری
ستارگان و قطرههای باران و برگ درختان باشد.» (1)حمدان دیوانی از امام رضا علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«هر که مرا با این دوری منزل زیارت کند،من روز قیامت در سه جا به سراغ او میآیم تا او را از خطرهای قیامت نجات دهم:وقتی که نامههای اعمال از سمت راست یا چپ به مردم داده میشود،و در صراط،و به هنگام سنجش اعمال.» (2)حمزة بن حمران میگوید:«امام صادق علیه السّلام فرمود:«نوادۀ من در سرزمین خراسان در شهری که به آن توس گویند،کشته میشود.هر که با معرفت به حقش او را زیارت کند، روز قیامت او را با دست خود میگیرم و به بهشت وارد میکنم هر چند که گناهان کبیره داشته باشد.میگوید:عرض کردم:فدایت شوم،معرفت حق او چیست؟فرمود:این که بداند او امام واجبالاطاعه،غریب و شهید است،هر که او را با معرفت به حقّش زیارت کند خداوند پاداش هفتاد شهید را به او مرحمت کند،از شهیدانی که در مقابل رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به حقیقت شهید گشتهاند.» (3)حسن بن علیّ بن فضّال از ابو الحسن علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام روایت کرده است که مردی از اهل خراسان به آن حضرت گفت:«یا بن رسول اللّه من رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را در خواب دیدم.گویا به من میفرمود:چگونه خواهد بود حال شما وقتی که پارۀ تن من در سرزمین شما دفن گردد و پاسداری امانت من به شما سپرده شود و ستارۀ آسمان من در خاک شما پنهان گردد؟امام رضا علیه السّلام در پاسخ فرمود:منم آن کسی که در زمین شما دفن میشوم و منم پارۀ تن پیامبر شما و منم آن امانت و آن ستاره،بدان که هر کس مرا زیارت کند در حالی که به آنچه خدا از حق من و طاعت من واجب کرده،آگاه باشد،من و پدرانم روز قیامت شفیعان او هستیم و هر که ما شفیع او باشیم نجات یافته است اگر چه بهاندازۀ گناهان جن و انس گناه داشته باشد.پدرم از جدم از قول پدرش نقل کرده است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:هر که مرا در عالم خواب ببیند،خود مرا دیده است،زیرا شیطان نمیتواند در صورت من و نه در صورت هیچ یک از اوصیای من و نه در صورت هیچ یک از شیعیان تجسّم پیدا کند و خواب درست؛جزئی از هفتاد جزء نبوت است.» (4)از ابا صلت،عبد السلام بن صالح هروی روایت شده که میگوید:از امام رضا علیه السّلام
شنیدم که میفرمود:«به خدا سوگند،هیچ یک از ما نیستیم مگر آن که مقتول و شهید میشویم،پرسیدند:یا بن رسول الله،چه کسی شما را میکشد؟فرمود:بدترین خلق خدا در این زمان،مرا به وسیلۀ زهر میکشد،سپس در سرایی کهنه و دیار غربت دفن میکند.
پس هر که مرا در غربتم زیارت کند خداوند برای او اجر صد هزار شهید و صد هزار صدّیق و صد هزار انجامدهندۀ حج و عمره و صد هزار مجاهد را بنویسد و در زمرۀ ما محشور شود و در درجات عالی بهشت همراه ما باشد.» (1)حسن بن علی بن فضّال از ابو الحسن الرّضا علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«همانا در خراسان بقعهای است،زمانی بر آن بیاید که جای رفت و آمد فرشتگان گردد.پس همواره گروهی از فرشتگان نازل میشوند و گروهی به آسمان بالا میروند تا وقتی که در صور دمیده شود(یعنی تا پایان عمر دنیا).عرض شد:یا بن رسول الله،این بقعه کدام است؟فرمود:آن در سرزمین توس است،به خدا سوگند که آن باغی از باغهای بهشت است.هر که در آن بقعه مرا زیارت کند چنان است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را زیارت کرده است و خداوند برای او ثواب هزار حج مبرور و هزار عمرۀ مقبول بنویسد و من و پدرانم روز قیامت شفیعان او خواهیم بود.» (2)رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«به همین زودی پارۀ تن من در سرزمین خراسان دفن میشود،هیچ مؤمنی او را زیارت نکند مگر آن که خداوند بهشت را بر او واجب و حتمی کند و پیکر او را بر آتش دوزخ حرام گرداند.» (3)ابو حامد غزّالی گوید:هر کس را که از دیدنش تبرّک جویند پس از وفاتش به زیارتش تبرّک جسته میشود،و جائز است به این سبب بار سفر بست و این سخن پیامبر صلی اللّه علیه و آله که فرمود:«نباید بار سفر بست مگر به سوی سه مسجد:مسجد الحرام،و این مسجد که متعلق به من است و مسجد الاقصی (4)»مانع از زیارت دیگر اماکن نیست،زیرا این حدیث دربارۀ مساجد است و زیارت قبور پس از این سه مسجد،همسانند اگر نه تفاوتی بین زیارت قبور انبیاء،اولیا و علما در اصل فضیلت نیست هر چند که در مراتب و درجات بر حسب درجاتشان در پیشگاه خدا متفاوتند.و خلاصه آن که زیارت زندگان
بهتر از زیارت مردگان است.
میگویم:به شرط تساوی زندگان و مردگان.اگر نه،باید به مراتب آنان بنگریم.
ابو حامد غزالی میگوید:فایدهای که از دیدار زندگان به دست میآید درخواست برکت دعا از آنها و برکت نظر کردن به ایشان است،زیرا نظر کردن به سیمای دانشمندان و صالحان عبادت است و باعث تحریک اشتیاق به پیروی از ایشان و آراسته شدن به اخلاق و آداب ایشان است و اینها سوای فوایدی است که میتوان از شناخت چگونگی روحیات و رفتار آنها به دست آورد.و صرف زیارت برادران دینی فضیلت دارد،همان طوری که در بخش آداب معاشرت گفتیم و در تورات آمده است:«تا چهار میل برو و برادر دینی را زیارت کن.» امّا دیدار سرزمینها و بقعهها به جز مسجدهای سهگانه و جز مرزها برای مرزداری ثوابی ندارد،حدیث بالا روشن است در این که برای برکت جستن از سرزمینها بار سفر نبندید مگر به قصد مساجد سهگانه.البته فضیلتهای حرمین را در بخش حج گفتیم و بیت المقدس نیز دارای فضیلت زیادی است،حضرت سلیمان علیه السّلام از خداوند عزّ و جلّ درخواست کرد که هر که قصد زیارت آن مسجد را کند هدف او تنها نماز گزاردن در آن باشد،در تمام مدت اقامت تا هنگام خروج نظرت را از او بر نگردان و او را از گناهانش پاک کن مانند روزی که از مادر متولد شده است!و خداوند دعای سلیمان علیه السّلام را مستجاب کرد.
میگویم:فضیلت مسجد کوفه و نماز در آنجا را نیز با سخن امیر المؤمنین علیه السّلام راجع به فضیلت آن،در کتاب اسرار حج نقل کردیم که فرمود:«اگر مردم میدانستند چه برکتی در مسجد کوفه است از کرانههای زمین به آنجا میآمدند هر چند با دستها بر روی برف راه میرفتند.» (1)غزّالی گوید:قسم سوم آن است که مسافرت برای فرار از عامل نگرانکننده دینی باشد و آن نیز نیکوست،زیرا که فرار از امور طاقت فرسا،از روش پیامبران است.و از جملۀ چیزهایی که باید از آنها فرار کرد،والیگری،مقام و زیادی علایق و اسباب است، زیرا همۀ اینها باعث برهم زدن فراغت دل است در حالی که دین جز با دل فارغ از غیر خدا کامل نمیشود.بنابراین اگر دل کاملا فارغ نباشد به مقداری که فراغت آن صورت
1) (42) -ج 2،ص 159 همین کتاب.)
میپذیرد،به دین میپردازد.در دنیا فراغت دل از امور دنیا و نیازهای ضروری حاصل نمیشود لیکن سبک و سنگین کردن آن ممکن است سبکباران نجات یافتند و سنگین بارها هلاک شدند؛و سپاس خدای را که رستگاری را منوط به فراغت مطلق از وبالها و سنگینیها نفرمود بلکه به لطف خود بندۀ سبکبار را میپذیرد و او را مشمول رحمت واسعه خود میفرماید و سبکبار کسی است که دنیا بزرگترین وجهۀ همت او نباشد و چنین چیزی در وطن برای کسی که دامنۀ مقامش وسیع و دلبستگیهایش فراوان است میسّر نمیشود،بنابراین کاملا به مقصودش نمیرسد مگر در غربت و گمنامی و بریدن از علایقی که گرفتار آنهاست تا این که مدّتی نفسش را تمرین دهد و آنگاه چه بسا خداوند او را با کمک خود یاری کند و چیزی را که باعث تقویت نفس و آرامش دل است به او مرحمت فرماید،از این رو مسافرت کردن و نکردن در نزد او یکسان میگردد و بود و نبود اسباب و علایق در نزد او برابر میشود و در نتیجه هیچ چیز نمیتواند به آنچه او از یاد خدا در پی آن است زیان برساند.و چنان حالتی جدا کمیاب است بلکه بیشتر سستی و کوتاهی از توجه به خلق و خالق بر دلها چیره میگردد و تنها انبیا و اولیا، بهوسیله این نیز به سعادت میرسند و رسیدن به آن از راه تلاش،بسی دشوار است،هر چند که تلاش و کوشش نیز دخالت دارد.و مثال تفاوت قوۀ باطنی در آن باره،مانند تفاوت قوۀ ظاهری است در اعضای بدن.یک مرد نیرومند با قدرت کافی و اعصاب استوار و بنیۀ قوی به تنهایی قادر بر حمل چیزی به طور مثال،به وزن هزار رطل است در حالی که اگر شخص ناتوان بیماری بخواهد با تمرین وزنهبرداری و بتدریج اندک اندک به آن مرتبه برسد نمیتواند لیکن تمرین و کوشش،کمی به نیروی وی میافزاید هر چند که او را به مرتبۀ مرد نیرومند.نمیرساند،پس سزاوار نیست که به سبب نومیدی از رسیدن به مرتبۀ بالاتر،تلاش و کوشش را ترک کند،زیرا این نشان نهایت نادانی و گمراهی است و یکی از عادات پیشینیان این بود که از ترس فتنهها،جلای وطن میکردند.یکی از ایشان میگوید:این زمان بدی است؛گمنام در این زمان امنیّت ندارد تا چه رسد به آدم مشهور.
این زمانی است که مردی از شهری به شهری منتقل میشود و چون در جایی او را شناختند به جای دیگر میرود.
قسم چهارم،سفری است که به منظور فرار از آنچه زیان بدنی دارد مانند طاعون یا زیان مالی دارد مانند گرانی بهای اجناس و نظایر آنها صورت میگیرد این سفر اشکالی
ندارد بلکه در بعضی موارد چه بسا فرار کردن،واجب و بعضی جاها مستحبّ است بر حسب وجوب یا استحباب نتایجی که در پی دارد.ولی طاعون از آن میان استثنا شده است و سزاوار نیست که از آن فرار کنند به سبب نهیی که در آن باره وارد شده است.
اسامة بن زید گوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«این درد یا بیماری،عذابی است که بعضی از امّتهای پیشین بدان وسیله عذاب شدند و بعدها روی زمین باقی ماند.گاهی از بین میرود و گاهی میآید،پس هر کس بشنود که این بیماری در سرزمینی پیدا شده نباید به آنجا برود،اما هر که در سرزمینی باشد و طاعون بیاید،نباید از آنجا فرار کند» (1)عایشه گوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«همانا از جملۀ عوامل نابودی امّت من نیزه و بیماری طاعون است،میگوید:پرسیدم یا رسول الله!نابودی با نیزه را فهمیدم امّا طاعون چیست؟فرمود:غدّهای مانند غدّۀ شتر است که گلوگاه ایشان را میگیرد؛مسلمانی که از طاعون بمیرد شهید است و هر که به عنوان داروغه در جایی که طاعون است بماند، همانند مرزدار در راه خداست و هر که از آن فرار کند همچون کسی است که از لشکر مهاجم فرار کرده است.» (2)از مکحول نقل شده است که امّ ایمن میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به یکی از اعضای خانوادهاش سفارش کرد:«چیزی را شریک خدا قرار نده،هر چند تو را با آتش عذاب کنند و یا بترسانند و از پدر و مادرت اطاعت کن،حتی اگر فرمان دهند که هر چه داری دور بریز،به گفتهشان عمل کن،و نماز را عمدا ترک نکن،زیرا هر که نماز را عمدا ترک کند،از پیمان الهی بیرون شده است.از شراب دوری کن زیرا شراب کلید هر بدی است.
از معصیت دوری کن زیرا نافرمانی خدا و معصیت،خدا را به خشم میآورد و از لشکر مهاجم[طاعون]فرار نکن،حتّی اگر مرگی به مردم رسید و تو در آن میان بودی در بین آنها استوار بمان.از نعمتی که داری بر خانوادهات انفاق کن و عصایت را به روی آنها بلند کن و به خاطر خدا آنها را بترسان.» (3)
1) (43) این حدیث را مسلم در صحیح،ج 7،ص 27 نقل کرده است.
2) (44) این حدیث را احمد در مسند،ج 6،ص 145 نقل کرده و در آن آمده است:«امّت من از بین نمیرود مگر با نیزه و طاعون...»و سند حدیث نیکوست و شاید منع فرار از طاعون به خاطر نقل و انتقال بیماری از شهری به شهری باشد،لذا از رفتن به آنجا نیز منع شده است.
3) (45) آخر این حدیث را احمد در ج 6،ص 421 آورده و بیهقی آن را در الشّعب نقل کرده و میگوید: حدیث مرسل است.
این احادیث دلالت دارد بر این که فرار از طاعون و همچنین رفتن به جایی که طاعون است،نهی شده و راز این مطلب در کتاب توکّل خواهد آمد.این بود اقسام مسافرتها. (1)
علاوه بر اقسام نامبرده،مسافرت به اقسام دیگر از قبیل مذموم،محمود و مباح تقسیم میشود:سفر مذموم خود به دو قسم تقسیم میشود 1-حرام مثل فرار برده و مسافرتی که موجب عاق والدین شود.2-سفر مکروه مانند بیرون شدن از شهری که طاعون آمده است.و سفر محمود(پسندیده)نیز به دو قسم تقسیم میشود 1-واجب،مانند حج و رفتن در پی کسب دانش که بر هر مسلمانی واجب است.2-مستحب مثل زیارت دانشمندان و قبورشان و از روی همین انگیزهها نیّت سفر شناخته میشود،زیرا معنای نیّت،اقدام به علت وجود سببی است که همان انگیزه است و قیام برای پاسخ به آن انگیزه میباشد،و باید در تمام سفرها نیّت شخص،آخرت باشد،چنین نیّتی در سفر واجب و مستحبّ بارز است ولی در سفر مکروه و ممنوع،محال است و اما در سفر مباح، هرگاه هدف مسافر،مثلا از طلب مال،حفظ آبرو و پرهیز از گدایی،و رعایت جوانمردی نسبت به اهل خانه و خانواده و صدقه دادن مازاد بر مقدار نیاز باشد،این نوع مباح با این نیّت از اعمال آخرت محسوب میشود ولی اگر به مقصد حجّ بیرون رود و انگیزهاش ریا و سمعه باشد،از زمرۀ اعمال آخرت بیرون میشود.بنابراین سخن پیامبر صلی اللّه علیه و آله:«عملها وابسته به نیّتهاست» (2)شامل واجبات و مباحات میگردد نه محظورات،زیرا نیّت تأثیری در بیرون آوردن آن موارد از ممنوعیّت ندارد.یکی از پیشینیان گوید:خداوند فرشتگانی را بر مسافران گمارده است تا مقاصد آنها را بنگرند، پس به هر کدام پاداشی مطابق نیّت آنان میدهد هر که نیّتش دنیا باشد،از دنیا به او مرحمت میکند و چند برابر از آخرتش میکاهد و فکر او را پراکنده میسازد و حرص و دلبستگی او را به دنیا افزون میگرداند و هر که نیّتش آخرت باشد،بینایی و هوشیاری به
1) (46) ابو حامد غزّالی از آن سفری که انسان،از شهری به سبب عدم امکان انجام واجب دینی مهاجرت میکند،غفلت کرده و از این آیه فراموش کرده است: إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها .
2) (47) این حدیث را مسلم و بخاری نقل کردهاند و چند جا قبلا گذشت.
او مرحمت میکند و به مقدار نیّتش به او-برای توجه و پندآموزی-گشایش میدهد و خاطرش را جمع میکند و فرشتگان برای او طلب مغفرت میکنند.
اما دقّت در این مطلب که مسافرت بهتر است یا اقامت؟شبیه این است که بگوییم گوشهنشینی بهتر است یا معاشرت؟و ما راه و روش آن را در بخش عزلت بیان کردیم و پاسخ را باید از روی آن فهمید.زیرا سفر،نوعی معاشرت توأم با رنج و مشقّت از قبیل پریشانی خاطر و نگرانی دل است-البته در مورد بیشتر مردم چنین است-به هر حال،هر کدام در کمک به دین بیشتر مؤثّر باشد،بهتر است.
بالاترین نتیجۀ دین در دنیا با فکر مداوم حاصل میشود و هر کس راه فکر و ذکر را نیاموزد به آن نرسد در حالی که مسافرت،در آغاز کار به آموختن کمک میکند و اقامت در نهایت بر عمل به وسیلۀ آموزش یاری میرساند،و اما به طور مداوم گردش در روی زمین از جملۀ عوامل پریشانی خاطر است مگر در مورد کسانی که قویدل هستند،زیرا مسافر به سبب آنچه دارد در معرض لغزش و نگرانی است مگر آنچه را که خداوند نگاه میدارد.بنابراین،همواره مسافر نگران است گاهی بر جان و مالش بیمناک است و گاهی به سبب مفارقت از آنچه در وطن با آن انس و عادت داشته است و اگر همراه مسافر مالی نباشد که از آن بیمناک باشد از طمع و چشم امید به مردم بر کنار نیست،پس گاهی دلش به سبب نیازمندی،ناتوان و گاهی به وسیلۀ استحکام با اسباب و وسایل طمع تواناست.
وانگهی مشغلۀ باراندازی و کوچ کردن در همه حال باعث نگرانی است،بنابراین سزاوار نیست شخص مرید مسافرت کند مگر در طلب دانش یا برای دیدار استادی که پیرو راه و روش اوست و از دیدن او اشتیاق به کار نیک پیدا میکند.پس اگر به خود مشغول و چشم دلش باز و راه اندیشه و عمل به رویش گشوده است،آرامش و سکون برای او بهتر است.جز این که بیشتر صوفیان این روزگار چون باطنشان از افکار لطیف و اعمال دقیق تهی است،انس با خدا و ذکر او در خلوت برایشان فراهم نیامده بیکاری را پیشۀ خود ساخته و کار و کسب را دشوار یافته،درخواست از دیگران و گدایی را راحت دیده و به کاروانسراهایی که برای آنها در شهرها بنا شده دلخوش کردهاند و خدمتکارانی را که برای خدمت صوفیان تعیین شده،مسخّر فرمان خود ساختهاند و عقل و دینشان را سبک گرفتهاند تا آنجا که از خدمت جز ریا و سمعه و شهرت و به چنگ آوردن اموال
از راه گدایی-به این دلیل که پیروان زیاد دارند-قصد دیگری ندارند!از این رو برای ایشان در خانقاهها نه حکم نافذی مانده و نه تأدیب آنان برای مسافران،سودمند است و نه مانع قدرتمندی در برابر آنهاست.این است که لباسهای وصلهدار پوشیده و از خانقاهها،تفریحگاههایی برای خود ساختهاند و چه بسا الفاظ مزخرفی از کلمات عجیب و غریب فراهم کردهاند،پس به خود نگاه میکنند در حالی که در خرقهپوشی و سیاحت و در لفظ و عبارتشان و در آداب ظاهری از راه و رفتارشان تنها شباهتی به صوفیان دارند و گمان میکنند که هر سیاهی خرماست!و تصوّر میکنند که مشارکت در این ظواهر باعث سهیم شدن در حقایق میگردد،هیهات!چقدر نادان است کسی که تفاوت بین پیه و تاول را تشخیص نمیدهد!پس اینان مورد خشم خدایند،زیرا که خداوند جوان بیکاره را دشمن میدارد در حالی که آنان را چیزی جز جوانی و بیکاری وادار به جهانگردی نمیکند.البته کسی که برای حج یا عمره آن هم بدون ریا و سمعه سفر کند یا برای دیدار با استادی که در علم و رفتارش از او پیروی میکند،مسافرت کند از این گروه مستثناست و اکنون چنین کسی در این دیار نیست.تمام امور دینی تباه و فاسد گشته است امّا تصوّف به طوری کلّی نابود و باطل شده است،زیرا علوم با گذشت زمان کهنه نمیشوند و دانشمند اگر دانشمند بدی باشد،در رفتار و اخلاقش فساد خواهد داشت نه در علمش،و عالم بیعمل خواهد بود،در حالی که عمل غیر از علم است،اما تصوّف عبارت است از خالص کردن.دل برای خدا و ناچیز شمردن هر آنچه غیر خداست و حاصل آن برمیگردد به عمل دل و اعضای بدن و هرگاه عمل فاسد گردید، اصل تصوّف از بین رفته است و در مسافرتهای اینان از آن جهت که رنج بیفایدهای برای شخص دارد،فقها اختلاف نظر دارند،گاهی میگویند:چنان سفری ممنوع است.
ولی از نظر ما حقّ این است که حکم به اباحه کنیم،زیرا بهرۀ ایشان نجات از غم بیکاری و بطالت به وسیلۀ دیدن شهرهای مختلف است و این قبیل بهرهمندیها پست و بیارزش است و نفوس کسانی که در پی این قبیل بهرهها میروند نیز پست است و از رنج بردن حیوان فرومایه برای بهرهای پست که در خور او و عاید اوست باکی نیست،زیرا او که اذیّت میبیند،همو نیز لذّت میبرد.همچنین اقتضای فتوا،آزاد گذاشتن عوام در مباحاتی است که سود و زیانی به حال آنها ندارد،جهانگردانی که بدون هدف دینی و دنیوی،در طلب تفریح محض در شهرها میگردند مانند چهار پایانی هستند که در
صحراها رفت،و آمد دارند.بنابراین تا وقتی که از ایشان شرّی به مردم نرسد و حال ایشان بر مردم مشتبه نشود و از موقوفاتی که بر صوفیان وقف شده و بر آنها حرام است نخوردهاند گردش ایشان اشکالی ندارد.این بود مطالب مربوط به اقسام مسافرت و نیّت مسافر و فضیلت سفر.
میگویم:در کتاب من لا یحضره الفقیه عمرو بن ابی المقدام از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود«در حکمت آل داود علیه السّلام آمده است:همانا شخص عاقل نباید از وطن خود کوچ کند مگر در سه مورد:برای فراهم کردن توشۀ آخرت و یا تأمین معاش و یا کسب لذّت غیر حرام.» (1)سکونی به اسناد خود روایت کرده میگوید:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:مسافرت کنید تا تندرست باشید و جهاد کنید تا غنیمت به دست آورید و حج بهجا آورید تا بینیاز شوید.» (2)جعفر بن بشیر از ابراهیم بن فضل روایت کرده است که امام صادق علیه السّلام فرمود:
«هرگاه خداوند وسیلۀ روزی بندهاش را در سرزمینی فراهم کرده باشد،او را به آن سرزمین نیازمند میسازد.» (3)
در آداب مسافر از اوّل حرکت تا بازگشت و آن یازده چیز است
(1)میگویم:من نیز یک مورد بر آنها افزودهام که خود شامل بخشی از آداب است و از جملۀ سفارشهای لقمان به پسرش میباشد،بنابراین دوازده مورد میگردد.
اوّل،آن که پیش از هر چیز ردّ مظالم بدهد و قرضهایی را که دارد ادا کند و هزینۀ کسانی را که واجب النّفقۀ او هستند فراهم کند و اگر اماناتی در دست او هست به صاحبانش باز گرداند و جز مال حلال برای خرج سفر برندارد و آن قدر خرج سفر بردارد که به همراهانش نیز کمک کند و باید در مسافرت خوشسخن باشد و دیگران را اطعام
کند و با آنان با اخلاق نیکو برخورد کند،زیرا مسافرت رازهای درونی را ظاهر میسازد، هر کس برای رفاقت در سفر شایسته باشد برای معاشرت در غیر سفر نیز شایسته است، حال آن که گاهی در وطن کسی شایستگی معاشرت را دارد در صورتی که شایستگی همسفری را ندارد.از این رو گفتهاند:هرگاه معاشرین کسی در وطن او را تمجید کردند و همسفرانش نیز او را ستودند در شایستگی او نباید تردید کنید.مسافرت از عوامل دلتنگی است و هر که در وقت دلتنگی خوشخلق باشد،[واقعا]خوشاخلاق است اگر نه در وقتی که همه چیز بر وفق مراد است بدخویی کمتر معلوم میشود.در حالی که گفتهاند:سه کس را به سبب بیقراری نباید سرزنش کرد:روزهدار،بیمار و مسافر.کمال اخلاق مسافر در نیکی به چارواداران و کمک در حدّ امکان به همراهان و همراهی با بیخرجیماندگان است.به این ترتیب که از آنان نگذرد مگر آن که با وسیلۀ سواری یا توشۀ راه آنان را یاری دهد و یا به سبب آنان توقّف کند و با وجود این گاهی با همراهان شوخی و مزاح کند بدون آن که ناسزا بگوید و گناهی مرتکب شود تا این که بدینوسیله دلتنگی و سختیهای سفر را جبران کند.
میگویم:از طریق شیعه روایتی در من لا یحضره الفقیه آمده است،میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«از بزرگواری مرد است که وقت رفتن به سفر،توشۀ راهش پاکیزه باشد.» (1)از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:«هرگاه مسافرت کردید،سفرهای همراه داشته باشید و در آن با همراهان مدارا کنید.» (2)از نصر خادم نقل شده،میگوید:«عبد صالح حضرت ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام به سفرهای که رویش حلقههای فلزی داشت نگاهی کرد،فرمود:این سفره را جمع کنید و به جای آن آهنی را بگذارید،زیرا هیچ حشرهای به چیزی از آن سفره نمیتواند نزدیک شود!» (3)از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده است:«توشۀ مسافر آواز و شعری است که به سخن زشت
نینجامد.» (1)از ابو ربیع شامی نقل شده است که:نزد امام صادق علیه السّلام بودیم و خانه پر از جمعیّت بود،فرمود:«از ما نیست هر که با همصحبتش معاشرت خوبی و با رفیقش رفاقت خوبی نداشته باشد و با همخوراکش به نیکی همخوراکی نکند و با کسی که با او خوشخو است،خوشخو نباشد.» (2)از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده که فرمود:«از سنّت است که وقتی گروهی به سفر میروند، خرج سفرشان را بپردازند که این گواراتر است برای خودشان و بهتر است برای اخلاقشان.» (3)مردم در خدمت امام صادق علیه السّلام راجع به جوانمردی گفتگو میکردند،امام علیه السّلام فرمود:
«شما گمان میبرید که جوانمردی به فسق و فجور است،همانا جوانمردی و مروّت به سفرۀ گسترده و بذل و بخشش و انتشار نیکی و اذیّت نکردن دیگران است،امّا آنچه شما گمان کردهاید،بدذاتی و تبهکاری است،سپس فرمود:جوانمردی چیست؟مردم گفتند:
نمیدانیم،فرمود:به خدا سوگند که جوانمردی آن نیست که مرد سفرهاش را در آستانۀ منزل خود پهن کند،بلکه جوانمردی دو نوع است:یکی در غیر سفر و دیگری در سفر امّا آن که در غیر سفر است،عبارت است:از تلاوت قرآن و همواره در مساجد بودن و در پی حوایج برادران ایمانی رفتن و نعمتی که بر خدمتگزاری میبینی آن نعمت دوست را شاد و دشمن را سرافکنده میکند.و اما جوانمردی در سفر،زیادی توشه و پاک بودن و در اختیار همراهان گذاشتن آن و پس از جدایی از همسفران،پوشیده نگهداشتن معایب ایشان و شوخی کردن بسیار است به شرطی که باعث خشم خدای تعالی نباشد.سپس فرمود:به خدایی که جدّم را به حقّ فرستاده است خدای عزّ و جلّ به قدر مروّت هر بندهای روزی او را میرساند،زیرا کمک الهی به قدر هزینه نازل میشود و به مقدار سختی بلا و مصیبت،صبر میرسد.» (4)غزّالی گوید:دوّم این که همراهی برای خود انتخاب کند و به تنهایی بیرون نشود،اوّل
همراه،سپس راه.و باید همراهش از کسانی باشد که بر امور دینی او را یاری کند و هرگاه چیزی از این امور را فراموش کرد به خاطر او آورد و کمک و یاریاش کند و چون یادآوری کرد بازوی او باشد،زیرا هر کسی به راه و روش دوستش میباشد و مرد را جز به رفیقش نمیشود شناخت.پیامبر صلی اللّه علیه و آله نهی فرمود از این که مردی به تنهایی سفر کند و فرمود:«سه نفر باشند.» (1)و نیز فرمود:«هرگاه سه تن با هم همسفر شدید یکی را فرمانده خود قرار دهید» (2)و «اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله چنین رفتار میکردند و میگفتند:او فرماندهی است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله تعیین کرده است و باید خوشخوترین و مداراکنندهترین فرد از اصحاب و آن که را زودتر از همه ایثار میکند و در پی موافقت یاران است،به فرماندهی انتخاب کنند.» (3)از آن جهت نیاز به فرمانده است که نظرات در تعیین منزلها،راهها و مصالح سفر مختلف است،بنابراین جز وحدت چیزی باعث نظم و جز کثرت چیزی باعث تباهی سفر نمیشود و از آن جهت جهان منظّم است که تدبیرکنندۀ جهان یکی است«و اگر چند خدا بود جهان فاسد میشد»و هرگاه ادارهکننده یکی باشد،تدبیر منظّم خواهد بود و اگر اداره کنند بیش از یکی باشد،تمام کارها چه در سفر و چه در غیر سفر،تباه میشود.گذشته از آن کانونهای زندگی بدون فرمانروای عمومی-مانند فرمانروای کشور- یا فرمانروای خاص-مانند سرپرست منزل-نمیشود،امّا در مسافرت فرمانروایی تعیین نشده است مگر این که مسافران،خود تعیین کنند،به این سبب تعیین فرمانده لازم است که نظرات مختلف را هماهنگ سازد،وانگهی بر فرمانده واجب است که جز به مصلحت مسافران نیندیشد و خود را نگهبان آنها قرار دهد؛همان طوری که از عبد اللّه مروزی نقل کردهاند که ابو علی رباطی همراه او شد،ابو علی گفت:تو فرمانده میشوی یا من؟گفت:تو فرمانده باش.و او همچنان توشۀ خود و ابو علی را بر دوش خویش حمل میکرد،تا این که شبی باران باریدن گرفت،عبد اللّه تمام شب بالای سر رفیقش سر پا
1) (8) به موطّأ مالک،ج 2،ص 247 و مسند احمد،ج 2،ص 24 و 34 و 86 و 81 آمده است سه سواره ولی در من لا یحضره الفقیه،ص 225 مطابق متن است.
2) (9) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 34 از ابو هریره و طبرانی از ابن مسعود،به طوری که در المغنی آمده-به سند حسن روایت کرده است.
3) (10) این حدیث را ابو داود در سنن خود،ج 2،ص 35 ضمن حدیثی نقل کرده است.
ایستاد در حالی که عبایی را با دست گرفته بود تا باران روی سر رفیقش نریزد،پس هر چه رفیقش گفت:برای خدا،برای خدا این کار را نکن،او میگفت:مگر تو نگفتی که فرمانروایی برای تو حتمی است،پس مرا مجبور نکن و از قولت برنگرد،تا این که ابو علی گفت:کاش میمردم و نمیگفتم که تو فرمانروایی،.پس فرمانروا شایسته است که چنین باشد.پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرموده است:«بهتر آن است که همراهان چهار تن باشند»و اختصاص عدد چهار از بین سایر اعداد ناگزیر فایدهای دارد و آنچه دراینباره میتوان گفت این است که هیچ مسافری بدون وسایل نمیشود و از طرفی باید آن را حفظ کند و نیازهایی نیز دارد که برای انجام آن باید رفت و آمد کند.در حالی که اگر سه نفر باشند، کسی که به دنبال حاجت میرود یک نفر است که بدون همراه باید رفت و آمد کند،در آن صورت به سبب نداشتن همراهی که با او مأنوس شود بدون خطر و دلتنگی نخواهد بود و اگر دو نفر به دنبال آن حاجت بروند،نگهبان وسایل یک تن خواهد بود.او نیز بدون خطر و نگرانی نمیشود پس در این صورت با کمتر از چهار تن مقصود حاصل نمیشود و بیش از چهار تن هم یک رابطۀ هماهنگ نمیتوانند داشته باشند،در نتیجه بین آنها توافق حاصل نمیشود،زیرا نفر پنجم پس از رفع حاجت،زاید میماند و کسی که نیازی به او نباشد مورد توجه نخواهد بود و همراهی با او به تمام و کمال نمیرسد.
آری،فزونی همراهان فایدۀ ایمنی از موارد ترس را دارد ولی چهار تن برای همراهی خصوصی بهتر است نه مسافرت جمعی و عمومی،چه بسا همراهی که با وجود همراهان زیاد،حرف نمیزند و تا پایان راه به دلیل این که نیازی به او نبوده با او رابطهای برقرار نمیشود.
میگویم:از طریق شیعه نیز در این باب روایتی است از پیامبر صلی اللّه علیه و آله در کتاب من لا یحضره الفقیه که میفرماید:«اول همراه سپس مسافرت.» (1)از امام صادق علیه السّلام است که«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:آیا به بدترین مردم،شما را آگاه نسازم؟عرض کردند:چرا یا رسول اللّه،فرمود:بدترین مردم کسی است که به تنهایی به سفر رود،از کمک به دیگران خودداری کند و بندهاش را کتک بزند.» (2)و از امام کاظم علیه السّلام است که فرمود:«در سفارش رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام آمده است:به تنهایی مسافرت نکن،زیرا شیطان همراه شخص تنهاست ولی از دو تن دور
است.یا علی!مرد اگر تنها مسافرت کند،گمراه است و اگر دو نفر باشند هر دو گمراهند، و سه تن-بعضی نقل کردهاند-مسافرند.» (1)از آن حضرت نقل است که فرمود:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله سه کس را لعنت،کرده است:
کسی که تنها توشۀ خود را بخورد و کسی را که تنها در خانهای بخوابد و کسی را که تنها در دشتی سفر کند.» (2)از اسماعیل بن جابر نقل شده که میگوید:«در مکه خدمت امام صادق علیه السّلام بودم ناگاه مردی از مدینه به حضور امام رسید،فرمود:چه کسی همراهت بود؟عرض کرد:کسی همراهم نبود،امام صادق علیه السّلام فرمود:اما اگر همراهی داشتی من ادب تو را میستودم.
سپس فرمود:یک نفر شیطان است و دو تن دو شیطان است و سه تن همدم و چهار نفر همراهند.» (3)از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده است که فرمود:«محبوبترین یاران در نزد خدای تعالی چهار تن هستند و هیچ گروهی از هفت بیشتر نشد،مگر غوغایشان افزون گشت.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«هیچ دو نفری با هم معاشرت نکردند مگر آن که هر کدام که بیشتر با همراهش مدارا میکرد،نزد خدا اجر بیشتری یافت و محبوبتر شد.» (5)از امیر المؤمنین علیه السّلام است که فرمود:«با کسی که در تو فضیلتی نسبت به خود نمیبیند و همچنین تو نیز در او فضیلتی نسبت به خود نمیبینی،هرگز در سفر همراهی نکن.» (6)از امام باقر علیه السّلام است که فرمود:«هرگاه معاشرت میکنی با مثل خودت معاشرت کن و مبادا با کسی معاشرت کنی که عهدهدار مخارج تو باشد،زیرا این کار باعث ذلّت مؤمنان است.» (7)از امام صادق علیه السّلام نقل است که فرمود:«با کسی معاشرت کن که باعث افتخار و زینت تو باشد و با کسی که تو باعث افتخار او باشی معاشرت نکن.» (8)
1) (13) من لا یحضره الفقیه،باب کراهة الوحدة فی السّفر،ص 225.
2) (14) همان مأخذ،همان باب،همان ص.
3) (15) همان مأخذ،همان باب،همان ص.
4) (16) همان مأخذ،همان باب،همان ص.
5) (17) همان مأخذ باب الرّفقاء فی السّفر و وجوب حق بعضهم علی بعض،ص 226.و محاسن برقی،ص 357.
6) (18) همان مأخذ باب الرّفقاء فی السّفر و وجوب حق بعضهم علی بعض،ص 226.و محاسن برقی،ص 357.
7) (19) همان مأخذ،همان باب،همان ص.و نیز محاسن ابو عبد اللّه برقی،ص 357.
8) (20) همان مأخذ،همان باب،همان ص.و نیز محاسن ابو عبد اللّه برقی،ص 357.
از شهاب بن عبد ربّه نقل شده که میگوید:«به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:شما از حال من آگاهید و از دست و دلبازی و بذل و بخششم به برادران دینیام اطّلاع دارید،آیا میتوانم با جمعی از آنها در راه مکّه همراه باشم و بر آنها بذل و بخشش کنم؟فرمود:ای شهاب،این کار را نکن،اگر تو امکاناتی که داری در اختیار آنها قرار دهی و آنها زیاده خرجی کنند،به ایشان ستم کردهای و هرگاه خودداری کنند آنها را خوار ساختهای،پس با امثال خودت همسفر شو.» (1)از آن حضرت است که فرمود:«حق مسافر،آن است که اگر مریض شد برادران همسفرش تا سه روز برایش توقّف کنند.» (2)در کتاب مکارم از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده که فرمود:«بزرگ یک گروه در سفر، خدمتگزار آنهاست.» (3)و از آن حضرت نقل شده است:«که در سفری به اصحابش دستور داد تا گوسفندی را سر ببرند،مردی از آنها گفت:سر بریدن گوسفند بر عهدۀ من،دیگری گفت:پوست کردن آن نیز با من و دیگری گفت:قطعه قطعه کردن آن هم با من و دیگری گفت:پختن آن هم با من،آنگاه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:من هم برای شما هیزم جمع میکنم،گفتند:یا رسول اللّه پدران و مادرانمان فدایت شوند شما نباید خودتان را به زحمت بیندازید،ما به جای شما کار میکنیم.فرمود:من میدانم که شما کار مرا انجام میدهید اما خدای عزّ و جلّ نمیپسندد که هرگاه بندهاش همراه اصحاب خویش باشد در بین آنها خود را جدا ببیند،پس بلند شد و برای آنها هیزم جمع کرد.» (4)غزّالی میگوید:مورد سوم از آداب سفر،آن است که مسافر از همراهان در وطن و فامیل و دوستان خود خداحافظی کند و در وقت خدا حافظی دعای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را بخواند.
میگویم:آن دعا در کتاب اسرار حج بخش عبادات گذشت و نیازی به تکرار آن نیست.
از طریق شیعه نیز روایتی در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است میگوید:«وقتی
که امیر المؤمنین علیه السّلام و امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام و عقیل بن ابی طالب و عبد اللّه بن جعفر و عمّار بن یاسر از ابو ذر-رحمة اللّه علیه-مشایعت کردند،امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
با برادرتان وداع کنید،زیرا آن که آهنگ سفر کرده باید برود و مشایعتکننده باید بر گردد.پس هر کدام از آنها آنچه در دل داشت به زبان آورد،حسن بن علی علیه السّلام فرمود:ای ابو ذر!خدا تو را بیامرزد،همانا این مردم تو را دچار رنج و بلا کردند برای این که تو، برای دینت جلو آنها را گرفتی،پس آنها مانع دنیای تو شدند.توبه آنچه ایشان را جلوگیری کردی فردای قیامت بسی نیاز داری ولی از آنچه مانع شدند چقدر بینیازی! ابو ذر-خدایش بیامرزد-گفت:خداوند به شما اهل بیت لطفش را ارزانی بدارد،من در دنیا جز شما مقصدی ندارم،هرگاه شما را یاد میکنم جدّتان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را به وسیلۀ شما به خاطر میآورم.» (1)رسول خدا صلی اللّه علیه و آله چنان بود که:«هرگاه از مؤمنان خداحافظی میکرد،میفرمود:
خداوند بر تقوای شما بیفزاید و شما را متوجّه کارهای خیر کند و تمام حاجتهای شما را برآورد و دین و دنیای شما را سالم بدارد و شما را به سلامت بازگرداند.» (2)در خبر دیگری از امام باقر علیه السّلام است که فرمود:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هرگاه با مسافری خداحافظی میکرد،دست او را میگرفت،سپس میفرمود:خداوند همسفران خوبی نصیبت کند و یاری خود را کامل و مشکل سفر را آسان و دور را نزدیک و گرفتاری تو را برطرف سازد و دین و امانت و سرانجام کار تو را به سامان برساند و راه هر خیری را به روی تو بگشاید،تقوای الهی را رعایت کن و خودت را به خدا بسپار و به برکت خدای عزّ و جلّ حرکت کن.» (3)غزّالی گوید:چهارم،از آداب سفر،آن است که پیش از مسافرت،نماز استخاره را همان طوری که در کتاب صلاة آوردیم،بهجا آورد،همچنین وقت بیروت رفتن نماز بگذارد.
میگویم:در من لا یحضره الفقیه از قول پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمده است که فرمود:«شخص مسافر برای خانوادهاش از دو رکعت نمازی که وقت رفتن به سفر به جای آورد و بگوید:
خداوندا خود و خانواده و مال و اولاد و دنیا و آخرت و امانت و پایان کارم را در نزد تو به ودیعت میگذارم،چیز بهتری بهجا نمیگذارد.و این سخن را کسی نمیگوید مگر آن که
خداوند آنچه را که خواسته است به او مرحمت میکند.» (1)غزّالی گوید:پنجم از آداب سفر این است که مسافر وقتی از منزل بیرون آمد،این دعا را بخواند.
میگویم:«این دعا در کتاب اسرار حج گذشت و در کتاب من لا یحضره الفقیه از صباح حذّاء نقل شده،میگوید:«از حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام شنیدم که میفرمود:اگر مردی از شما قصد سفر کرد،بر در منزلش،رو به سمتی که میخواهد سفر کند،بایستد و سورۀ حمد را رو به جلو و به طرف راست و چپ و نیز آیة الکرسی را به سمت جلو و راست و چپش بخواند،سپس بگوید:خدایا!مرا و هر چه همراه من است نگهدار و مرا با آنچه همراهم نیست سالم بدار و مرا با آنچه همراه دارم به لطف خود،به خوشی به مقصدم برسان.خداوند،او را با آنچه همراه دارد،نگهداری میکند و به سلامت به مقصد میرساند.صباح میگوید:آنگاه امام علیه السّلام فرمود:ای صباح!مگر ندیدهای که شخص مسافر محفوظ میماند و به سلامت میرسد ولی آنچه همراه داشته است محفوظ نمیماند و به سلامت نمیرسد؟گفتم:چرا،فدایت شوم.» (2)امام صادق علیه السّلام وقتی که آهنگ سفر داشت،میگفت:«خداوندا راه ما را باز کن و مسیر سفر ما را نیکو گردان و سلامتی ما را تأمین کن.» (3)علی بن اسباط از ابو الحسن الرّضا علیه السّلام نقل کرده،میگوید:امام رضا علیه السّلام به من میفرمود:«هرگاه از خانهات به قصد سفر یا در غیر سفر بیرون شدی،بگو:«به نام خدا، به خدا ایمان دارم و بر خدا توکّل میکنم،هر چه خدا بخواهد،هیچ نیرو و توانی جز به خدا نیست.پس شیاطین که با او روبرو میشوند،فرشتگان به صورت آنها میزنند و میگویند:شما را بر او تسلّطی نیست،زیرا او نام خدا را برده و ایمان و توکل به او دارد و ما شاء اللّه،لا حول و لا قوة الا بالله گفته است.» (4)ابو بصیر از ابو جعفر علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«هر کس در وقت بیرون رفتن از در خانهاش بگوید:«به خدا پناه میبرم از آنچه فرشتگان الهی از او پناه جستهاند،از شرّ امروز و از شرّ شیطان و از شرّ هر کسی که برای اولیای خدا دام گسترده است و از شرّ جن
و انس و از شرّ درندگان و حشرات[سمّی]و از شرّ ارتکاب هر نوع حرامی،خودم را به خدا وامیگذارم خداوند او را بیامرزد و توبۀ او را بپذیرد و مشکل او را کفایت کند و از بدی او را باز دارد و از هر شرّی نگهداری کند.» (1)امام صادق علیه السّلام هرگاه پا در رکاب مینهاد،میگفت:«سبحان الّذی سخّر لنا هذا و ما کنّا له مقرنین»و هفت مرتبه سبحان اللّه و هفت مرتبه الحمد لله و هفت مرتبه لا إله الا اللّه میگفت.» (2)در کتاب مکارم از امام رضا علیه السّلام نقل شده که میفرمود:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرموده:هر کس از شما که هنگام سوار شدن بر مرکب،بسم اللّه بگوید فرشتهای همراه او میشود و از او نگهداری میکند تا فرود آید و اگر سوار شود و نام خدا را نبرد،شیطان همراه او میشود و به او میگوید:آواز بخوان و اگر بگوید:آوازخوان نیستم،میگوید:آرزو کن،و او همچنان آرزو میکند تا از مرکب پیاده میشود.» (3)امام رضا علیه السّلام فرمود:«هر کس وقتی که سوار مرکب شد بگوید:بسم اللّه و لا قوة الا بالله و الحمد للّه الّذی سخّر لنا هذا و ما کنّا له مقرنین،خود و مرکبش را تا وقتی که پیاده میشود،حفظ کرده است.» (4)در روایت دیگری راجع به آنچه در وقت سوار شدن گفته میشود،چنین آمده است:
«الحمد للّه الّذی هدانا بالإسلام و علّمنا القرآن و منّ علینا بمحمّد صلی اللّه علیه و آله سبحان الّذی سخّر لنا هذا و ما کنّا له مقرنین و انّا الی ربّنا لمنقلبون و الحمد للّه ربّ العالمین،اللّهم انت الحامل علی الظّهر و المستعان علی الأمر و انت الصّاحب فی السّفر و الخلیفة فی الأهل و المال و الولد،اللّهم انت عضدی و ناصری.وقتی که مرکبت راه افتاد،در بین راه بگو:
خرجت بحول اللّه و قوّته بغیر حول منّی و قوّة و لکن بحول اللّه و قوته،برئت الیک یا ربّ من الحول و القوّة،اللّهم انی أسألک برکة سفری هذا و برکة اهلی،اللّهم انّی أسألک من فضلک الواسع رزقا حلالا طیّبا تسوقه الیّ و أنا خائض فی عافیة بقوّتک و قدرتک،اللّهم انّی سرت فی سفری هذا بلا ثقة منّی بغیرک و لا رجاء لسواک فارزقنی فی ذلک شکرک
و عافیتک و وفّقنی لطاعتک و عبادتک حتی ترضی و بعد الرّضا.» (1)از امام باقر علیه السّلام نقل شده که فرمود:«اگر چیزی بر تقدیر الهی پیشی میگرفت، هرآینه میگفتم که تلاوتکنندۀ إنّا انزلناه به هنگامی که سفر میرود یا از منزلش بیرون میشود،ان شاء اللّه تعالی بزودی برمیگردد.» در کتاب من لا یحضره الفقیه از امام کاظم علیه السّلام است که فرمود:«هر کس به تنهایی عازم سفری شد باید بگوید:ما شاء اللّه لا حول و لا قوة الاّ بالله اللّهمّ آنس وحشتی و اعنّی علی وحدتی و ادّ غیبتی.» (2)از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در سفر به هنگام پایین آمدن سبحان اللّه میگفت و به هنگام بالا رفتن،اللّه اکبر.» (3)از امام باقر علیه السّلام یا امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«هرگاه در مسافرتی بودی، بگو:اللهمّ اجعل مسیری عبرا و صمتی تفکّرا و کلامی ذکرا.رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:به خدایی که جان من به قدرت اوست،کسی که لا إله الا اللّه و اللّه اکبر در جای بلند نگوید، مگر به سبب تهلیل و تکبیر او،هر چه پشت سر اوست لا إله الا اللّه میگوید و آنچه پیش روی اوست اللّه اکبر،تا این که به سطح خاک برسد.» (4)در کتاب مکارم آمده است:«هرگاه به پلی رسیدی،موقعی که میخواهی پا روی آن بگذاری،بگو:بسم اللّه اللّهم أدحر عنّی الشّیطان الرّجیم». (5)
و در وقت سوار شدن به کشتی بگو:بسم اللّه الملک الرّحمن و ما قدروا اللّه حق قدره...بسم اللّه مجریها و مرسیها انّ ربّی لغفور رحیم. (6)
غزّالی گوید:ششم(از آداب سفر)آن است که مسافر از هر منزلی صبح زود حرکت کند.جابر نقل کرده است:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله روز پنجشنبه وقتی که عازم تبوک بود،صبح زود به راه افتاد و فرمود:«اللهم بارک لامتی فی بکورها.» (7)مستحب است که آغاز رفتن به مسافرت روز پنجشنبه باشد.نقل شده است که
1) (36) همان مأخذ،همان ص.همان شرح.
2) (37) همان مأخذ،باب ذکر اللّه عزّ و جلّ و الدّعاء فی المسیر،ص 224.
3) (38) همان مأخذ،باب ذکر اللّه عزّ و جلّ و الدّعاء فی المسیر،ص 224.
4) (39) همان مأخذ،باب ذکر اللّه عزّ و جلّ و الدّعاء فی المسیر،ص 224.
5) (40) همان مأخذ،ص 299.
6) (41) همان مأخذ،ص 299.
7) (42) این حدیث را خرائطی-به طوری که در کتاب المغنی آمده-از جابر نقل کرده و دارمی در ج 2، ص 214 و تمام صاحبان سنن از حدیث صخر غامدی روایت کردهاند.
«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برای سفر بیرون نمیشد،مگر روز پنجشنبه.» (1)شایسته نیست که پس از طلوع فجر روز جمعه مسافرت کنند و با ترک نماز جمعه معصیتکار شوند در حالی که آن روز به نماز جمعه مربوط است و اوّل روز هم از جمله مقدمات وجوب نماز جمعه میباشد.
میگویم:در کتاب من لا یحضره الفقیه از امام باقر علیه السّلام نقل شده است که فرمود:
«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله همیشه روز پنجشنبه مسافرت میکرد و میفرمود:خدا و پیامبر و فرشتگان الهی روز پنجشنبه را دوست میدارند.» (2)از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:«هر که خواست سفر کند باید روز شنبه سفر کند، زیرا اگر سنگی در روز شنبه از کوهی جدا شود،هرآینه خداوند آن را به جای خود بر میگرداند.» (3)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«نباید روز جمعه برای برآورده شدن حاجتی بیرون شوی،پس هرگاه روز شنبه شد و خورشید طلوع کرد به دنبال حاجتت برو.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«شنبه برای ما و یکشنبه برای بنی امیّه است.» (5)و از آن حضرت است که فرمود:«هر کس در حالی که قمر در عقرب است مسافرت و یا ازدواج کند،خوشی نخواهد دید.» (6)یکی از مردم بغداد به امام رضا علیه السّلام نامهای نوشت و دربارۀ این مطلب که«بیرون رفتن روز چهارشنبه بازگشت ندارد»پرسید،امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:«هر که روز چهارشنبه به سفر رود،بر خلاف کسانی که فال بد میزنند[و میگویند]برنمیگردد،از هر آفت و گرفتاری محفوظ میماند و خداوند حاجتش را برآورده میسازد.» (7)از حمّاد بن عثمان نقل شده است که:«به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:آیا مسافرت در یکی از روزهای مکروه مانند روز چهارشنبه و روزهای دیگر کراهت دارد؟فرمود:
سفرت را با صدقه شروع کن و هر وقت خواستی سفر کن و آیة الکرسی را بخوان و
1) (43) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 34 و احمد در ج 3،ص 455 از حدیث کعب بن مالک نقل کردهاند.
2) (44) من لا یحضره الفقیه،باب الأیّام و الاوقات الّتی یستحبّ فیه السّفر،ص 221.
3) (45) همان مأخذ،همان باب،همان ص 221.
4) (46) همان مأخذ،همان باب،همان ص 221.
5) (47) همان مأخذ،همان باب،همان ص 221.
6) (48) همان مأخذ،همان باب،همان ص 221.
7) (49) همان مأخذ،همان باب،همان ص 221.
هرگاه چیزی به نظرت رسید،حجامت کن.» (1)و از آن حضرت است که فرمود:«صدقه بده و هر روزی خواستی به مسافرت برو.» (2)از امام باقر علیه السّلام است که فرمود:«علیّ بن حسین علیه السّلام وقتی که میخواست برای سرکشی از املاک و شتران خود از خانه بیرون برود با هر مقداری که ممکن بود از خدای تعالی سلامتی را میخرید و این کار را وقتی انجام میداد که پا در رکاب مینهاد و چون خداوند او را سالم نگاه میداشت و برمیگشت حمد و سپاس خدا را میگفت و هر قدر که ممکن بود،صدقه میداد.» (3)غزّالی گوید:بدرقه کردن در وقت خداحافظی مسافر مستحب و سنّت است.رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«هرگاه مجاهد در راه خدا را بدرقه کنم و در حمل بارش در وقت صبح یا شامگاه کمک کنم،این کار نزد من،از دنیا و آنچه در آن است محبوبتر است.» (4)میگویم:بدرقۀ امیر المؤمنین علیه السّلام و یارانش از ابو ذر-رحمه اللّه-را نقل کردیم و بدرقۀ آن حضرت از شخص ذمی،در بخش آداب مصاحبت و معاشرت گذشت.
روایت شده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله:جعفر طیّار را به هنگام فرستادن او به حبشه بدرقه کرد و با این کلمات او را همراهی فرمود:«اللّهم الطف به فی تیسیر کلّ عسیر،فانّ تیسیر العسیر علیک یسیر و أسألک الیسر و العافیة و المعافاة الدّائمة.» (5)در تهذیب به سند صحیح از امام باقر یا امام صادق علیهما السّلام نقل شده است که فرمود:
«وقتی مسلمانی برادر مسلمانش را بدرقه میکند،باید بدرقه را کوتاه کند.گفتم:بهتر آن است که روزه بگیرد،یا روزهاش را باز کند و بدرقه کند؟فرمود:بدرقه کند،زیرا وقتی که برادرش را بدرقه میکند خداوند روزه را از او برداشته است. (6)
غزّالی گوید:مورد هفتم از آداب مسافر،آن است که فرود نیاید مگر آن که روز بالا آمده باشد،زیرا این سنّت است،و همچنین بیشتر حرکتش در شب انجام گیرد.پیامبر صلی اللّه علیه و آله
1) (50) همان مأخذ،باب افتتاح السّفر بالصّدقة،ص 222.
2) (51) همان مأخذ،باب افتتاح السّفر بالصّدقة،ص 222.
3) (52) همان مأخذ،همان باب،همان ص 222.
4) (53) این حدیث را ابن ماجه با سند ضعیف به شماره 2824 در کتاب خود آورده است.
5) (54) این حدیث را طبرسی در کتاب مکارم،ص 285 به طور مرسل نقل کرده است.
6) (55) التهذیب،ج 1،ص 316.بدیهی است که مقصود،روزه استحبابی است نه واجب-م.
فرمود:«بر شما باد حرکت در شب،زیرا زمین شب هنگام بیش از هنگام روز،طی میشود.» (1)و چون به نزدیکی منزل رسید،این دعا را بخواند.
میگویم:آن دعا در بخش اسرار حج گذشت و همچنین دعای فرود آمدن در جایی، مطابق گفته غزّالی در آنجا نقل شد. (2)
در کتاب من لا یحضره الفقیه ضمن وصایای پیامبر صلی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام آمده است:«یا علی چون به شهر یا روستایی رسیدی،موقعی که آن را دیدی،بگو:اللّهمّ انی اسألک خیرها و أعوذ بک من شرّها،اللهم حبّبنا إلی اهلها و حبّب صالحی اهلها الینا.» (3)در همان کتاب است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود:«هرگاه در منزلی فرود آمدی بگو:اللهمّ أنزلنی منزلا مبارکا و انت خیر المنزلین،تا از خیر آنجا نصیب بری و از شرّ آن به دور مانی.» (4)در کتاب مکارم نقل شده که در روایتی آمده است:«وقت ورود به جایی بگو:ایّدنی بما ایّدت به الصّالحین وهب لی السّلامة و العافیة فی کل وقت و حین،اعوذ بکلمات اللّه التّامات من شرّ ما خلق و ذرأ و برأ.سپس دو رکعت نماز بخوان و بگو:اللهم ارزقنا خیر هذه البقعة و اعذنا من شرّها اللهمّ اطعمنا من حباها و اعذنا من وبائها و حبّبنا الی اهلها و حبّب صالحی اهلها الینا.و هرگاه خواستی کوچ کنی دو رکعت نماز بخوان و از خداوند بخواه تا تو را حفظ کند و از آنجا و اهل آنجا خداحافظی کن زیرا هر جایی از فرشتگان خدا ساکنانی دارد و بگو:السّلام علی ملائکة اللّه الحافظین السّلام علینا و علی عباد اللّه الصالحین و رحمة اللّه و برکاته.» (5)در کتاب من لا یحضره الفقیه است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«بر شما باد حرکت در شب،زیرا که زمین شب هنگام درهم مینوردد.» (6)
1) (56) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 1،ص 445 نقل کرده و صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه ص 222.و ابو یعلی،بزاز و ابو داود به طوری که در مجمع الزّوائد،ج 3،ص 213 آمده نقل کردهاند.
2) (57) ج 2،ص 165،همین کتاب.
3) (58) من لا یحضره الفقیه،ص 232.
4) (59) همان مأخذ،همان ص.
5) (60) مکارم،ص 298؛این روایت را از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرده است که به علی علیه السّلام فرمود و به او تعلیم داد.
6) (61) من لا یحضره الفقیه،ص 222،شمارۀ 5 و 6.
از امام صادق علیه السّلام نقل شده:«زمین آخر شب در هم میپیچد.» (1)غزّالی گوید:هشتم از آداب سفر،آن است که از روی احتیاط،روز حرکت کند و جدای از کاروان،تنها راه نیفتد،زیرا ممکن است غافلگیر شود و یا درمانده گردد و شب هنگام موقع خواب مواظب باشد.رسول خدا صلی اللّه علیه و آله چنان بود که«در مسافرت اگر اوّل شب میخوابید،دستهایش را باز میکرد و اگر آخر شب میخوابید،دستش را راست نگاه میداشت و سرش را داخل کف دستش مینهاد.» (2)مقصود آن حضرت این بود که خوابش سنگین نشود و به هنگام طلوع خورشید در خواب و بیخبری نماند و در نتیجه نمازی از او فوت نشود که این بالاتر از آن چیزی است که هدف مسافرت اوست.
مستحبّ است که همراهمان به نوبت شب را نگهبانی دهند و چون یکی خوابید دیگری نگهبانی کند که این سنّت است و هرگاه دشمن یا درندهای شب یا روز قصد حملۀ به او را داشت آیة الکرسی و آیۀ،شهد اللّه و سورۀ اخلاص و معوّذتین را بخواند و بگوید:...
میگویم:این دعا در کتاب اسرار حج گذشت (3)از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:
«هر کس در سفر آیة الکرسی را در هر شبی بخواند،خودش و هر چه دارد در امان خواهد بود،و بگوید:اللهمّ اجعل مسیری عبرا و صمتی تفکّرا و کلامی ذکرا.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«دو برادر نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله آمدند و عرض کردند:ما قصد داریم برای تجارت به شام برویم،به ما بیاموزید چه بگوییم؟فرمود:پس از آن که به منزلی وارد شدید نماز عشاء را بخوانید و چون هر یک از شما بعد از نماز به بستر خواب رفت اگر تسبیح فاطمه علیها السّلام را بگوید و سپس آیة الکرسی را بخواند،از هر چیزی محفوظ خواهد بود.دو برادر دستور پیامبر صلی اللّه علیه و آله را به کار بستند،چند دزد که آنها را تعقیب میکردند همین که آن دو برادر در منزلی فرود آمدند غلامی را فرستادند تا ببیند آنها خوابند یا بیدار،غلام هنگامی به نزد آنها رسید که یکی از آنها داخل بستر بود و آیة
الکرسی میخواند و تسبیح حضرت فاطمه علیها السّلام را میگفت؛به نظر غلام آمد که دو دیوار جلو آنها ساخته شده است،دور آنها را گشت و هر چه دور زد جز دو دیوار هیچ چیز ندید.نزد دزدان برگشت و گفت:به خدا سوگند جز دو دیوار استوار هیچ چیز ندیدم گفتند:خدا تو را ذلیل کند،دروغ میگویی،ناتوان بودهای و ترسیدهای!همگی از جا برخاستند و رفتند تا خود ببینند و چون رسیدند جز دو دیوار استوار چیزی ندیدند، اطراف دیوارها را گشتند و کسی را ندیدند و به جای خود برگشتند.فردای آن روز نزد ایشان رفتند و گفتند:شما کجا بودید؟گفتند:جز اینجا جایی نرفتهایم.دزدان گفتند:امّا ما آمدیم و جز دو دیوار استوار چیزی ندیدیم،برای ما بگویید داستان شما چیست؟ گفتند:ما خدمت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله رسیدیم و آن حضرت آیة الکرسی و تسبیح فاطمه علیها السّلام را به ما تعلیم داد و ما انجام دادیم.دزدان گفتند:بروید به خدا سوگند هرگز دنبال شما نمیآییم و دست هیچ دزدی بعد از این سخن پیامبر به شما نمیرسد.» (1)در کتاب من لا یحضره الفقیه،از امام صادق علیه السّلام نقل است که فرمود:«هرگاه راه را گم کردی فریاد بزن:یا صالح!یا صدا بزن:یا ابا صالح!لطف خدا بر تو باد!مرا راهنمایی کن.» (2)نقل شده است که«صالح بر بیابان و حمزه بر دریا گمارده شده است.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«هرگاه غولی شما را گمراه کرد،اذان بگویید.» (4)از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده است:«مبادا در وسط راه و میان دشت استراحت کنید زیرا آن جاها محلّ آمد و رفت درندگان و لانۀ مارهاست.» (5)از آن حضرت است:«هر که در منزلی فرود آید که در آنجا بیم درندگان میرود، بگوید:اشهد ان لا إله الا اللّه وحده لا شریک له،له الملک و له الحمد بیده الخیر،و هو علی کل شیء قدیر،اللهم انّی أعوذ بک من شرّ کلّ سبع.از شر هر درندهای تا وقتی که از
1) (66) این روایت را طبرسی در کتاب مکارم،ص 292 نقل کرده است.
2) (67) من لا یحضره الفقیه،باب دعاء الضّال عن الطریق،ص 232.
3) (68) من لا یحضره الفقیه،باب دعاء الضّال عن الطریق،ص 232.
4) (69) این حدیث را طبرسی در کتاب مکارم و ابن سنی در کتاب عمل الیوم و اللیله،ص 140 نقل کرده است.غول نوعی از جن و شیطان است و همچنین به معنی مصیبت و هلاکت آمده،بعضی تصور میکنند که در بیابانها غول وجود دارد و آنها را از راه گمراه میسازد و هلاک میکند.
5) (70) من لا یحضره الفقیه،باب ارتیاد المنازل و الأمکنة،ص 230.
آن منزل حرکت کند ان شاء اللّه در امان خواهد بود.» (1)غزّالی گوید:نهم از آداب مسافرت،آن است که اگر سواره است با مرکبش مدارا کند و بیش از اندازه بر آن بار نکند و به صورتش نزند زیرا از این عمل نهی شده و نباید روی مرکب بخوابد زیرا با خواب سنگین میشود و حیوان را میآزارد.
میگویم:بیان کامل این آداب،چنانکه غزّالی در اینجا ذکر کرده است قبلا در بخش اسرار حج گذشت و نیازی به تکرار آن نیست،اما از طریق خاصه(شیعه)در کتاب من لا یحضره الفقیه،اسماعیل بن ابی زیاد به اسناد خود نقل کرده،میگوید:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:حیوان سواری نسبت به صاحبش حقوقی دارد:هر وقت جایی فرود آمد میباید اول او را علف دهد و چون از کنار آب گذر کرد،آب را بر او عرضه کند و به صورت حیوان نزند،زیرا که او تسبیح و سپاس پروردگار را میگوید و جز در راه خدا بر پشت آن سوار نشود و بیش از حدّ توان بر او بار نکند و بیش از حدّ طاقتش او را راه نبرد.» (2)مردی از امام صادق علیه السّلام پرسید:«چه وقت میتوانم حیوانی را که سوار شدهام بزنم؟ فرمود:هنگامی که مثل راه رفتن به سمت اسطبلش راه نرود.» (3)نقل شده است که فرمود:«حیوان سواری را برای لغزشش بزنید ولی به سبب رم کردنش نزنید،زیرا چیزی را میبیند که شما نمیبینید.» (4)رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«هرگاه حیوان سواری بلغزد و صاحبش بگوید:لغزیدی میگوید:کسی لغزیده که بیشتر نافرمانی صاحبش را کرده باشد.» (5)علی علیه السّلام دربارۀ حیوانات سواری فرمود:«به صورت حیوانات نزنید و آنها را لعنت نکنید،زیرا که خدای تعالی لعنتکنندۀ آنها را لعنت میکند.»و در خبر دیگری آمده است:«عمل حیوانات را بد نشمارید.» (6)پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«حیوانات سواری هرگاه لعنت شوند،گرفتار لعن میشوند.» (7)رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«بر روی حیوانات سواری به طوری که هر دو پا را به یک طرف حیوان آویخته باشید،سوار نشوید و پشت آنها را جای نشستن خود قرار ندهید.» (8)امام باقر علیه السّلام فرمود:«هر چیزی حرمتی دارد و حرمت حیوانات در صورت
1) (71) همان مأخذ،همان باب،همان ص.
2) (72) همان مأخذ باب حق الدّابة علی صاحبها،ص 228.
3) (73) همان مأخذ باب حق الدّابة علی صاحبها،ص 228.
4) (74) همان مأخذ باب حق الدّابة علی صاحبها،ص 228.
5) (75) همان مأخذ باب حق الدّابة علی صاحبها،ص 228.
6) (76) همان مأخذ باب حق الدّابة علی صاحبها،ص 228.
7) (77) همان مأخذ باب حق الدّابة علی صاحبها،ص 228.
8) (78) همان مأخذ باب حق الدّابة علی صاحبها،ص 228.
آنهاست.»از ابو ذر-رض-نقل شده است از پیامبر صلی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«چهار پایان سواری میگویند:اللهمّ ارزقنی ملیک صدق یشبعنی و یسقینی و لا یحملنی ما لا اطیق.» (1)امام صادق علیه السّلام فرمود:«کسی که حیوان سواری نمیخرد مگر این که آن حیوان میگوید:
اللهم اجعله بی رحیما.» (2)عبد اللّه بن سنان از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:«مرکب سواری داشته باشید که هم زینت است و هم بدان وسیله نیازهایتان را برمیآورید و روزی آنها نیز با خداست.» (3)سکونی به اسناد خود روایت کرده،میگوید:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:خدای تعالی مدارا را دوست دارد و کنندۀ آن را یاری میکند،بنابراین چهار پایان لاغر را وقتی که سوار شدید در منزلهایی که فرود میآیید اگر زمین خشک بود آنها را راحت بگذارید [بار از پشت آنها بردارید]و اگر زمین سرسبز بود،بگذارید تا بهرهمند شوند.» (4)علی علیه السّلام فرمود:«هر که از شما با چهارپایی مسافرت کرد،در هر منزلی که فرود میآید، پیش از هر چیزی میباید به آب و علف آن بپردازد.» (5)امام باقر علیه السّلام فرمود:«هرگاه در زمین سرسبزی مسافرت میکنید با مدارا حرکت کنید، هرگاه در سرزمینی خشک سیر میکنید،با شتاب حرکت کنید.» (6)سکونی به اسناد خود روایت کرده است:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله شتری را دید که دستهایش را بستهاند و جهازش را برنداشتهاند،فرمود:صاحب این شتر کجاست؟آن را آزاد کنید.
صاحبش باید برای پاسخگویی این عمل خصمانۀ خود در فردای قیامت آماده شود.» (7)در خبر دیگری آمده است«پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:بارها را به قسمت آخر پشت حیوانات بار کنید چون دستها آویخته و پاها استوار است.» (8)ابن فضّال از حماد لحّام روایت کرده،میگوید:«قطار شتری از کنار امام صادق علیه السّلام گذر کرد،شتر بارکشی را دید که بارش کج شده بود،فرمود:ای غلام!با این شتر به
1) (79) همان مأخذ باب حق الدّابة علی صاحبها،ص 228.
2) (80) همان مأخذ،باب حسن القیام علی الدّوابّ،ص 229.
3) (81) همان مأخذ،باب حسن القیام علی الدّوابّ،ص 229.
4) (82) همان مأخذ،باب حسن القیام علی الدّوابّ،ص 229.
5) (83) همان مأخذ،باب حسن القیام علی الدّوابّ،ص 229.
6) (84) همان مأخذ باب ما یحب من العدل علی الجمل،ص 330.
7) (85) همان مأخذ باب ما یحب من العدل علی الجمل،ص 330.
8) (86) همان مأخذ باب ما یحب من العدل علی الجمل،ص 330.
عدالت رفتار کن،زیرا خدای تعالی عدالت را دوست میدارد.» (1)ایّوب بن اعین روایت کرده،میگوید:شنیدم که ولید بن صبیح به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:ابو حنیفه هلال ماه ذیالحجه را در قادسیّه دیده روز عرفه هم با ما بود، فرمود:نماز این[مرد صحیح]نیست،نماز این[مرد صحیح]نیست. (2)» امام علی بن حسین علیه السّلام با شتری چهل مرتبه سفر حجّ رفت و یک تازیانه بر او نزد. (3)
علی علیه السّلام فرمود:«بالای هر شتری،شیطانی است،او را سیر کن و به کار وادار کن.» (4)رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از راه بردن شتران به صورت قطار نهی کرد،از علّت آن پرسیدند؟ فرمود:«هیچ قطاری نیست مگر این که بین هر شتر تا شتر دیگر یک شیطان است.» (5)در کتاب مکارم از قول ابو عبیده به نقل از امام باقر علیه السّلام یا امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«هر مرکبی که ناهموار باشد و از صاحبش لجام بکشد یا رم کند،باید در گوش او یا بر آن بخوانند:أ فغیر دین اللّه یبغون و له أسلم من فی السّماوات و الارض طوعا و کرها و الیه ترجعون.» (6)از امام رضا علیه السّلام است که فرمود:«در هر بینی حیوانات سواری یک شیطان است، بنابراین هرگاه کسی از شما خواست آن را لجام کند باید بسم اللّه بگوید.» (7)غزّالی گوید:سزاوار است مسافر همۀ بار خود را مشخص کند و به چاروا دار نشان دهد.و مرکب را به عقد صحیح اجاره کند تا بین آن دو اختلافی بروز نکند که باعث رنجش قلبی گردد و از سخن گفتن زیاد و لجبازی با چارواداران خودداری کند و شایسته نیست از آن چه شرط کردهاند چیزی بیشتر بار کند،هر چند سبک باشد،زیرا هر چیز اندک به زیاد میانجامد و هر که اطراف قرقگاه بگردد،ممکن است در آن بیفتد.
دهم از آداب سفر آن است که شش چیز همراه داشته باشد.عایشه میگوید:رسول خدا وقتی که مسافرت میکرد،پنج چیز به همراه خود میبرد:آیینه،سرمهدان،شانه کوچک[برای محاسن]،مسواک و شانۀ سر. (8)
1) (87) همان مأخذ باب ما یجب من العدل علی الجمل،ص 330.
2) (88) همان مأخذ باب ما یجب من العدل علی الجمل،ص 330.
3) (89) همان مأخذ باب ما یجب من العدل علی الجمل،ص 330.
4) (90) همان مأخذ،باب ما جاء فی الإبل،ص 229.
5) (91) مکارم،باب الخیل من کتاب السّفر،ص 303.
6) (92) همان مأخذ باب ما یجب من العدل علی الجمل،ص 330.
7) (93) همان مأخذ باب ما یجب من العدل علی الجمل،ص 330.
8) (94) این حدیث را طبرانی در الاوسط و بیهقی در السّنن و خرائطی در مکارم الاخلاق نقل کردهاند-به طوری که در المغنی آمده است-طرق حدیث در همه آنها ضعیف است.و عقیلی در کتاب الضّعفاء-به طوری که در الجامع الصّغیر باب الشمائل آمده-آن را نقل کرده است.
امّ سعد انصاری گوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مسافرت،آینه و سرمهدان را از خود دور نمیکرد (1).الف از آن حضرت است که فرمود:«در موقع خواب از اثمد (2)ب استفاده کنید که باعث فزونی قوۀ بینایی و رویش مو میگردد.» (3)روایت کردهاند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله به هر چشمش سه مرتبه سرمه میکشید،و در روایتی آمده است«که آن حضرت به چشم راست سه مرتبه و به چشم چپش دو مرتبۀ سرمه میکشید.» (4)یکی از اهل توکّل،چهار چیز را در سفر و حضر از خود جدا نمیکرد:قمقمه، ریسمان،سوزن با نخ و قیچی،و میگفت:اینها مربوط به دنیا نیست.
میگویم:در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است که سلیمان بن داود منقری از حماد بن عیسی از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«در وصیّت لقمان به پسرش آمده است:پسرم!شمشیر و کفش و عمامه و ریسمان و مشک آب و نخ خیاطی و درفش،در سفر همراه داشته باش و داروی بیشتری همراه ببر که هم خودت از آن استفاده کنی هم همراهانت.و در هر کاری که معصیت خدا در آن نباشد،با همسفران موافق باش.بعضی در این روایت،اسب را نیز افزودهاند.» (5)در همان کتاب از قول امیر المؤمنین علیه السّلام آمده است که«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:هر که راهی سفری شود و به همراهش عصایی از چوب درخت بادام تلخ باشد و این آیه را بخواند: وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ -تا- وَ اللّهُ عَلی ما نَقُولُ وَکِیلٌ، خداوند او را از هر درندۀ زیانبخش و از هر دزد تجاوزگر و از هر موجود بیمناک،ایمن دارد تا وقتی که به خانه بر
1) (95) این حدیث را خرائطی در مکارم الاخلاق-به طوری که در المغنی آمده-به سند ضعیف نقل کرده است.
2) (96) سنگی است که نرم کرده و به چشم میکشند،دانشمندان شیمی به آن آنتیموآن میگویند-م.
3) (97) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3495 و 3496 بدون ذکر مضجع[هنگام خواب]از حدیث جابر نقل کرده و خرائطی در مکارم از حدیث صهیب-به طوری که در المغنی آمده-به سند ضعیف نقل کرده است.
4) (98) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3495 و 3496 بدون ذکر مضجع[هنگام خواب]از حدیث جابر نقل کرده و خرائطی در مکارم از حدیث صهیب-به طوری که در المغنی آمده-به سند ضعیف نقل کرده است.
5) (99) من لا یحضره الفقیه،باب حمل الآلات و السّلاح فی السّفر،ص 227.
گردد،در حالی که همراهش هفتاد و هفت فرشته است که تا برمیگردد،برای او طلب مغفرت میکنند.» (1)علی علیه السّلام فرمود:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله میفرماید:همراه داشتن عصا تنگدستی را از بین میبرد و شیطان را از او دور میسازد.» (2)و آن حضرت فرمود:«هر که مایل است،زمین زیر پایش درهم بپیچد،عصایی از چوب درخت بادام تلخ همراهش بردارد.» (3)آن حضرت فرمود:«عصا داشته باشید که عصا داشتن از سنّتهای برادران من از پیامبران است،بنی اسرائیل از کوچک و بزرگ با عصا راه میرفتند تا در راه رفتنشان تکبّر نورزند.» (4)حضرت ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام فرمود:«من ضمانت میکنم،کسی که به قصد سفر از خانه بیرون شود در حالی که عمامه بر سر دارد و دنبالۀ عمامه را سه بار دور گردنش پیچیده است،او را دزد نزند و از غرق شدن و سوختن محفوظ بماند.» (5)در کتاب ثواب الاعمال از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«من آن کسی را که با عمامه از خانهاش بیرون آید،ضمانت میکنم که سالم برگردد.» (6)از آن حضرت است:«هر که به قصد مسافرت بیرون رود و از عمامهاش،چیزی دور گردنش نپیچد،اگر به درد بیدرمانی مبتلا شود نباید کسی را جز خودش سرزنش کند.» (7)یازدهم[از آداب سفر]که ما آن را افزودهایم؛روایتی است در کتاب من لا یحضره الفقیه از سلیمان بن داود منقری به نقل از حمّاد بن عیسی از امام صادق علیه السّلام که فرمود:
«لقمان به پسرش گفت:هرگاه با گروهی مسافرت کردی با آنها در کار خودت و کارهای جمعی،مشورت کن و با لبخند با آنها برخورد کن و از توشهای که داری سخاوتمندانه به ایشان ببخش،هرگاه تو را خواستند پاسخ بده و اگر از تو یاری طلبیدند، یاری کن.زیاد خاموش باش و نماز بخوان و دربارۀ مرکب سواری و آب و توشهای که
داری دست و دلباز باش و هرگاه از تو شهادت بر حق خواستند،شهادت بده و هرگاه مشورت خواهی کردند؛با دقت نظر جواب بده وانگهی پیش از این که دربارۀ امری بیندیشی و چگونگی آن بر تو مسلّم شود،تصمیم نگیر و قبل از آن که برخیزی و بنشینی، بخوابی و بخوری و نماز بخوانی و نیز قبل از آن که فکر و حکمت خود را در مشورت به کار اندازی،پاسخ مشورتی را بازگو نکن،زیرا هر که خالصانه برای طرف مشورت خیرخواهی نکند،خداوند اندیشهاش را میگیرد و امانتداری را از او دور میسازد.و هرگاه دیدی همراهانت راه میروند تو هم راه برو و اگر دیدی کار میکنند تو هم با ایشان کار کن و هرگاه تصدّق کردند یا وامی به کسی دادند تو نیز با ایشان عطا کن و از کسی که بزرگسالتر از تو است،حرف شنوایی داشته باش و هرگاه همراهانت به تو دستوری دادند و یا چیزی پرسیدند،بگو:آری و نگو:خیر،زیرا گفتن خیر،نقص و عیب است و هرگاه در راه سرگردان ماندید،فرود آیید و هرگاه تردید داشتید بایستید و مشورت کنید و هرگاه یک نفر را تنها دیدید از او راه را نپرسید و راهنمایی نطلبید،زیرا وجود فردی تنها در میان بیابان مشکوک است،شاید جاسوس دزدان باشد و یا شیطانی باشد که میخواهد شما را سرگردان کند و از دو نفر نیز بترسید مگر این که شما چیزی را ببینید که من نمیبینم،زیرا که عاقل هرگاه به چشم خود چیزی را ببیند،حق را باز شناسد و شاهد چیزی را میبیند که غایب نمیبیند.پسرم! هرگاه وقت نماز فرا رسید برای هیچ کاری آن را به تأخیر نینداز،نماز را بخوان و از آن راحت شو که آن دینی است به گردن تو،و نماز را با جماعت بخوان هر چند بر سر نیزه باشد و روی مرکبت نخواب،زیرا که خواب باعث میشود که زودتر پشت حیوان زخم شود و این کار حکیمانه نیست،مگر آن که در کجاوهای باشی که امکان رفع خستگی و انبساط عضلات و مفاصل فراهم گردد،و چون نزدیک منزلت رسیدی از مرکبت فرود آی و پیش از آن که به خودت برسی به علف او برس زیرا وجود تو به او بستگی دارد و هرگاه خواستید جایی منزل کنید در جایی از زمین فرود آیید که خوشمنظرتر و خاکش نرمتر و پرعلفتر باشد و چون فرود آمدی پیش از آن که بنشینی دو رکعت نماز بخوان و هرگاه قصد رفع حاجت کردی،از آنجا دور شو.و چون خواستی کوچ کنی دو رکعت نماز بخوان،سپس آن زمینی را که فرود آمده بودی وداع کن و بر آن زمین و اهل آنجا درود فرست،زیرا هر سرزمینی ساکنانی از فرشتگان دارد و اگر توانستی غذایی نخور مگر آن که نخست قدری از آن را
انفاق کرده باشی و تا میتوانی در مدتی که سوارهای از قرآن تلاوت کن و تا وقتی که مشغول کاری هستی،تسبیح بگو و تا فراغت داری دعا کن و مبادا سر شب حرکت کنی، بلکه آخر شب سیر کن و مبادا صدایت را در بین راه بلند کنی.» (1)غزّالی گوید:دوازدهم،در آداب رجوع از سفر آن است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله به جای میآورد.آن حضرت هرگاه از حجّ یا جبهۀ جنگ و یا سفر دیگری برمیگشت،به هر جای بلند زمین که میرسید سه تکبیر میگفت و این دعا را میخواند:«لا إله إلاّ الله وحده لا شریک له،له الملک و له الحمد،یحیی و یمیت،و هو علی کلّ شیء قدیر.آئبون تائبون عابدون ساجدون لربّنا حامدون،صدق الله وعده،و نصر عبده،و هزم الاحزاب وحده.» (2)میگویم:در مکارم از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده است،وقتی که آن حضرت از خیبر برگشت فرمود:«آئبون تائبون ان شاء الله عابدون راکعون ساجدون لربّنا حامدون اللهم لک الحمد علی حفظک ایّای فی سفری و حضری،اللّهم اجعل اوبتی هذه مبارکة میمونة مقرونة بتوبة نصوح توجب لی بها السّعادة یا ارحم الرحمین.» (3)غزّالی گوید:مسافر چون به نزدیک شهرش رسید،باید بگوید:اللّهم اجعل لنا بها قرارا و رزقا حسنا.آنگاه کسی را نزد بستگانش بفرستد که ورودش را به اطّلاع ایشان برساند تا ناگهانی بر ایشان وارد نشود و چیزی را بر خلاف میلش نبیند.و سزاوار نیست که شبانه بر ایشان وارد شود که از آن نهی شده است.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله هرگاه وارد میشد،نخست به مسجد میرفت و دو رکعت نماز میخواند (4)،سپس وارد خانه میشد و چون وارد میشد،میگفت:«توبا توبا لربّنا أوبا لا یغادر علینا حوبا.» (5)
1) (106) من لا یحضره الفقیه،باب آداب المسافر،ص 231.
2) (107) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 8 کتاب خود از حدیث ابن عمر،و ابن سنّی در کتاب فی عمل الیوم و اللّیلة،ص 142 آورده است.
3) (108) مکارم الاخلاق،باب الدّعاء عند الرّجوع من السّفر،ص 298.
4) (109) این حدیث را بیهقی در سنن،ج 5،ص 261 از کعب بن مالک نقل کرده،و میگوید:بخاری آن را در صحیح خود از ابو عاصم و مسلم از ابو موسی به نقل از ابو عاصم،روایت کرده است.
5) (110) این حدیث را ابن سنی در کتاب عمل الیوم و اللیلة،ص 142 نقل کرده است.
شایسته است که برای خانواده و بستگانش ارمغانی از خوردنیها یا چیز دیگری به قدر امکانش بیاورد،زیرا این سنّت است و روایت شده است که«اگر مسافر چیزی نیافت، باید سنگی را در خرجینش بگذارد.» (1)گویا این سخن مبالغهای است در واداشتن بر این کار نیک،زیرا چشمها به طرف مسافری که تازه از راه میرسد دوخته شده و دلها به رهآورد او شاد میشود.از این رو مستحبّ مؤکّد است که حتما آنها را خوشنود سازد و با رهآورد برای ایشان،توجّه قلبی خود را به آنان و یادشان در مدّت سفر ابراز دارد.
میگویم:در کتاب من لا یحضره الفقیه از جابر بن عبد الله انصاری نقل کرده، میگوید:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نهی فرمود که کسی پس از مدتی غیبت شبانه بر خانوادۀ خود وارد شود مگر این که قبلا ورودش را به اطّلاع ایشان برساند.» (2)پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«مسافرت نوعی از عذاب است بنا بر این هرگاه کسی از شما سفرش به پایان رسید باید هر چه زودتر به نزد خانواده برگردد.» (3)امام صادق علیه السّلام فرمود:«سفر در چندین منزل زاد و توشه را تمام میکند و مسافر را بداخلاق میگرداند و لباسها را مندرس میکند،و سفر کامل هیجده منزل است.» (4)از آن حضرت است که فرمود:«از جوانمردی دور است که مرد آنچه را بد و خوب در سفر دیده است،نقل کند.» (5)در کافی از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رابطۀ بین برادران در وطن به دیدوبازدید است و در سفر به نامهنگاری.» (6)از آن حضرت است که فرمود:«پاسخ نامه مثل جواب سلام واجب است،و آن کسی که آغازگر سلام است نزد خدا و پیامبر صلی اللّه علیه و آله شایستهتر است.» (7)
(1)غزّالی گوید:این بود بخشی از آداب ظاهری سفر و امّا آداب باطنی،در باب اوّل این
1) (111) این حدیث را دار قطنی از عایشه-به طوری که در المغنی آمده-به سند ضعیفی نقل کرده است.
2) (112) من لا یحضره الفقیه،باب النّوادر،ص 232.
3) (113) من لا یحضره الفقیه،باب النّوادر،ص 232.
4) (114) من لا یحضره الفقیه،باب النّوادر،ص 232.
5) (115) همان مأخذ،باب ما یجب علی المسافر فی الطریق،ص 224.
6) (116) کتاب کافی،ج 2،ص 670.
7) (117) کتاب کافی،ج 2،ص 670.
کتاب،بیان بخشی از آنها گذشت و خلاصهاش این بود که انسان جز برای تقویت دین خود مسافرت نکند و هرگاه در دلش احساس کاستی[در دین]کرد باید بایستد و از سفر برگردد و سزاوار نیست که اصرار بر عبور از منزلی داشته باشد بلکه هرجا دلش خواست منزل کند و قصد کند که در هر شهری علما و بزرگان آنجا را ببیند و بکوشد تا از هر کدام یک مطلب ادبی و یا حکمتی را کسب کند که به حال او مفید باشد،نه فقط برای این که نقل کند و بگوید با بزرگان آنجا ملاقات کرده است،و در هیچ شهری بیش از یک هفته یا ده روز نماند مگر آن که آن عالم مورد نظر از او بخواهد که توقف کند و با کسی همنشینی نکند-در مدّت توقّفش-مگر با فقرای راستین و اگر هدفش دیدار با برادری است،بیش از سه روز نماند که حدّ مهمانی همان است،مگر آن که جدایی وی بر برادرش دشوار باشد؛و هرگاه هدفش دیدار شیخی باشد بیش از یک روز و یک شب نباید پیش او بماند و نباید به خوشگذرانی بپردازد،زیرا این عمل برکت سفرش را از بین میبرد.و هرگاه وارد شهری میشود نباید به کاری جز دیدار شیخ در خانهاش اقدام کند؛ اگر شیخ در خانهاش بود حق ندارد در خانه را بزند و نباید اجازۀ ورود بخواهد؛تا وقتی که او خود بیرون بیاید،و هنگامی که بیرون آمد با ادب جلو برود و در برابر او نباید حرف بزند مگر او سؤال کند.پس اگر از او چیزی پرسید به مقدار سؤال،پاسخ دهد و تا اجازه نداده است نباید او آغاز به سؤال کند.و هرگاه در سفر است نباید از خوردنیها و اهل بذل و بخشش شهرها و دوستانش در آن جاها زیاد یاد کند بلکه از مشایخ و فقرای آنجا نام ببرد و در سفرش از زیارت قبور صالحان غفلت نکند بلکه در هر روستا و شهری جویای آنها باشد،و تنها به مقدار ضرورت و به کسی که توان برآوردن حاجت او را دارد اظهار حاجت کند،و در بین راه همواره مشغول ذکر و قرائت قرآن باشد به طوری که دیگران نشنوند و هرگاه کسی با او حرف زد،ذکرش را ترک کند و تا او سخن میگوید جواب او را بدهد،سپس به حال اوّل برگردد و اگر نفسش از مسافرت یا اقامت در جایی آزرده شد باید با آن مخالفت کند،زیرا برکت با مخالفت نفس است و هرگاه ممکن بود که به گروهی از صالحان خدمتی کند،سزاوار نیست که با ناراحتی ناشی از سفر،خدمت کند، زیرا این خود کفران نعمت است و هرگاه در نفس خویش نقصانی نسبت به آنچه در وطن داشت احساس کرد،باید بداند که سفرش معلول است و باید برگردد،زیرا اگر سفر به حق باشد اثرش ظاهر میگردد.
مردی به عثمان مغربی گفت:فلانی به مسافرت رفته است.او گفت:سفر غربت است و غربت ذلّت و خواری دارد و مؤمن حقّ ندارد خودش را ذلیل کند.بدینوسیله به کسی نموده است که در مسافرت رشد دینی ندارد،اگر نه کسی به عزّت دین نمیرسد مگر با ذلّت غربت.بنا بر این،باید مرید از وطن برای مخالفت با هوای نفسش و برای مرادش سفر کند تا در این غربت،عزّت یابد و ذلیل نشود،زیرا کسی که در سفرش از هوای نفس پیروی کند،ناگزیر یا در این دنیا و یا در آخرت ذلیل و خوار میگردد.
دربارۀ آنچه مسافر باید بیاموزد
(1)از قبیل هزینۀ سفر و نشانههای قبله و وقت بدان که مسافر در آغاز سفرش نیاز به فراهم کردن زاد و توشه برای دنیا و آخرتش دارد،امّا توشۀ دنیا،خوردنی و آشامیدنی و هزینههای لازم است.بنا بر این اگر بدون توشه،با توکّل به خدا بیرون شود،هرگاه همراه کاروان باشد و یا بین راه روستاهای به هم پیوسته باشد،اشکالی ندارد،ولی اگر به تنهایی در بادیهای سفر کند یا با گروهی سفر کند که غذا و آب ندارند؛اگر از کسانی است که به طور مثال یک هفته و ده روز مقاومت میکند و میتواند به علف بیابان اکتفا کند،حق دارد بیتوشه سفر کند ولی اگر توان مقاومت در برابر گرسنگی و قدرت اکتفای به علف بیابان را ندارد بیرون شدنش بدون زاد و توشه معصیت است،زیرا در حقیقت خویشتن را به دست خود به هلاکت افکنده است و این خود رازی دارد که در بخش توکّل خواهد آمد و معنای توکّل آن نیست که به طور کلّی از وسایل ظاهری دوری کنند و اگر چنین بود،جستجوی دلو و ریسمان برای آبکشی از چاه،باعث از بین رفتن توکّل میشد و باید آدمی صبر میکرد تا خداوند فرشته یا شخص دیگری را مأمور کند تا آب را به دهانش بریزد.پس اگر داشتن دلو و ریسمان به عنوان ابزار رسیدن به آب آشامیدنی به توکّل صدمهای ندارد پس برداشتن عین آب و غذا در آن جایی که هیچ انتظار بودن آنها نیست،بیاشکالتر خواهد بود.و در جای خودش حقیقت توکّل روشن خواهد شد،زیرا این مطلب جز بر محقّقان
از دانشمندان دینی مشتبه است.
اما توشۀ آخرت،آن اعمالی است که طهارت،نماز،روزه و عباداتش به آنها نیاز دارد،و ناگزیر از برخوردار بودن از آن است،زیرا مسافرت یکباره چیزهایی را تخفیف میدهد پس نیاز است تا آن مواردی را که سفر باعث تخفیف آنها میشود مانند قصر و جمع نماز و خوردن روزه،بشناسیم و گاهی سفر باعث دشواری چیزهایی میشود که در وطن بینیاز از آنها بود،مانند قبلهشناسی و دانستن اوقات نماز،زیرا شخص در وطنش از روی محرابهای مساجد و اذان،اذانگوها این امور را میفهمد ولی در مسافرت گاهی لازم است که خودش آگاهی یابد،بنا بر این آنچه را که باید بیاموزد دو نوع است.
میگویم:اکنون ما باید بدعتهایی را که غزّالی در این باب ذکر کرده ترک کنیم؛از قبیل جواز مسح کردن روی کفشها در مسافرت و رخصت قصر نماز و نگرفتن روزه در سفر که آن را نه به صورت حکم قطعی،بلکه به صورت جواز تخییری بیان کرده است؛و نیز جواز جمع بین دو نماز را به سفر اختصاص داده است.همچنین جواز تیمّم را در وقتی که آب پیدا نشود از موارد رخصت شمرده است و جز اینها از فروع این احکام به مقتضای نظرات نادرست و فاسد عامه،زیرا مسح کردن روی کفشها از نظر اهل بیت علیهم السّلام بدعت زشتی است که بالاتر از آن بدعتی نیست.
در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است که امام صادق علیه السّلام فرمود:«سه چیز است که در آنها از هیچ کسی تقیّه نمیکنم:میگساری،مسح کردن روی کفشها و حج تمتّع.» (1)عایشه از پیامبر صلی اللّه علیه و آله روایت کرده است که فرمود:«روز قیامت بیش از همۀ مردم آن کسی حسرت میخورد که ببیند وضویش روی پوست دیگری انجام شده است.» (2)از عایشه نقل شده است که:هرآینه اگر بر پشت الاغی در بیابانی مسح کنم،برای من پسندیدهتر است از این که بر روی کفشم مسح کنم. (3)
برای پیامبر صلی اللّه علیه و آله کسی جز کفش اهدایی نجاشی از کفش دیگری سخن نگفته است و آن هم کفشی بود که جای روی پاهایش شکاف داشت.بنا بر این پیامبر صلی اللّه علیه و آله روی پاهایش را مسح کرده است در حالی که کفش به پا داشته ولی مردم گفتند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله روی کفشهایش را مسح کرد.علاوه بر این،سند حدیث مربوط به مسح روی کفش
صحیح نیست. (1)
شیخ صدوق میگوید:زراره و محمّد بن مسلم روایت کردهاند که«به امام باقر علیه السّلام عرض کردیم:دربارۀ نماز مسافر چه میفرمایید،چگونه و چند رکعت است؟فرمود:
خدای عز و جلّ میفرماید: وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ (2)بنا بر این قصر نماز در مسافرت همانند تمام آن در حضر واجب است، میگویند:عرض کردیم:خدای تعالی فرموده است:فلیس علیکم جناح و نفرموده است:
حتما چنین کنید!پس چگونه قصر در سفر را همانند تمام در حضر واجب کرده است؟ فرمود:آیا چنین نیست که خدای تعالی دربارۀ صفا و مروه فرموده است: فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما (3)مگر نمیبینید که طواف آن دو(سعی بین صفا و مروه)واجب قطعی است،زیرا خدای عزّ و جلّ در کتاب خود یاد کرده و پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله نیز آن را انجام داده است،همچنین قصر در سفر عملی است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله انجام داده و خدای تعالی در کتابش ذکر کرده است.میگویند:عرض کردیم:بنا بر این هر کس در سفر نماز چهار رکعتی خوانده است آیا آن را اعاده کند یا نه؟فرمود:اگر آیۀ تقصیر بر او خوانده شده و برایش تفسیر شده[آگاه به مسئله بوده است]و نماز چهار رکعتی خوانده، باید آن را اعاده کند ولی اگر آیه به گوشش نخورده و از آن بیاطّلاع بوده،نباید اعاده کند.تمام نمازهای واجب در سفر دو رکعتی است جز نماز مغرب که سه رکعتی است و قصر نمیشود:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نماز مغرب را در سفر و حضر سه رکعت گزارده است، پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله به ذی خشب مسافرت کرد که به فاصلۀ یک روز راه تا مدینه است و در دو منزلی آن یعنی بیست و چهار میل مدینه واقع شده است.پیامبر صلی اللّه علیه و آله نماز را قصر خواند و روزهاش را افطار کرد،از این رو سنّت شد،و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله گروهی را که روزۀ خود را نگه داشتند در حالی که آن حضرت افطار کرده بود،جمع گنهکاران نامید و فرمود:تا روز قیامت اینان گنهکارند،و ما فرزندان و نوادگان آنان را تا امروز
1) (4) همان مأخذ،همان ص،شمارۀ 12.
2) (5) نساء/101:و هنگامی که سفر کنید گناهی بر شما نیست که نماز را کوتاه کنید.
3) (6) بقره/158:بنا بر این کسانی که حج خانۀ خدا و یا عمره انجام دهند مانعی ندارد بر آن دو طواف کنند[و سعی صفا و مروه انجام دهند،هرگز اعمال بیرویّه مشرکان که به تنهایی بر این دو کوه نصب کرده بودند از موقعیت این دو مکان مقدس نمیکاهد.]
میشناسیم.» (1)ما باید شرائط قصر نماز و شکستن روزه را در سفر و کیفیّت نماز را روی مرکب و در کشتی و در حال راه رفتن به روش اهل بیت علیهم السّلام و کیفیت زیارت ضریح مقدسشان و آداب آن را-نسبت به قبور کسانی از اهل بیت علیهم السلام که در مدینۀ منوّره نیست-نقل کنیم.
البته اینها را در کتاب اسرار حج بیان کردهایم و نیز دلایل قبله و کیفیّت قبلهشناسی را از قول غزّالی نقل میکنیم اما دلیل و معرفت به اوقات را در کتاب اسرار الصّلاة نقل کردهایم،نیازی به تکرار آن-کاری که غزّالی انجام داده است-نمیباشد،همچنین جمع بین دو نماز و کیفیت تیمّم و بیان جواز آن را در وقت نبودن آب بیان کردهایم،با این که از نظر ما آن دو اختصاص به مسافرت ندارند.پس در اینجا چند مطلب است:
(1)تنها با وجود شش شرط در سفر، نماز قصر میشود و روزه را باید افطار کرد:
باشد،
(2)چه در همان روز رفتن برگردد و چه بعدها برگردد مادامیکه سفرش را به دلیل یکی از سه مانعی که خواهیم گفت،قطع نکند.دربارۀ احادیث اهل بیت علیهم السّلام در این مورد،اشتباهی برای اکثر علمای ما اتّفاق افتاده و مقصود اهل بیت علیهم السّلام را چنان که شایسته است نفهمیدهاند.از این رو گاهی در چهار فرسخ شرط کردهاند که همان روز برگردد و گاهی بین قصر و اتمام در چهار فرسخ مخیّر ساختهاند!و صحیح همان بود که ما گفتیم،همان طوری که استاد پیشین ما حسن بن عقیل عمّانی-رحمه اللّه-معتقد بوده است و ما آن را در کتاب معتصم خود بیان کردیم.سپاس خدا را سزاست.
(3) و تا پایان مسافت به قصد خود باقی بماند امّا اگر از آغاز قصد نداشت هر چند که تا آن مقدار مسافت برسد و یا قصد آن را داشته ولی پیش از رسیدن به آن حدّ،از قصدش برگشته است،نمازش را تمام میخواند،همچنین اگر در رفتن و برگشتن مردّد باشد،حال اگر پیش از رجوع از قصدش یا پیش از دودلی نماز را قصر خوانده است به دلیل خبر صحیح نباید اعاده کند.
(4)یا سی روز در یک جا با حال تردید و دودلی در نیّتش بماند.یا به وطنش یعنی جایی برسد که در آنجا شش ماه
1) (7) من لا یحضره الفقیه،باب صلاة السّفر،ص 116.
منزل داشته است و اگر در جایی قصد اقامت ده روز کند،سپس از قصدش برگردد،تا وقتی که یک نماز واجب چهار رکعتی نخوانده است به قصر برمیگردد،اگر نه تمام میخواند تا از آنجا بیرون رود،همچنین اگر به نیّت قصر وارد نماز شد ولی قصد اقامت برایش حاصل شد تمام میخواند.
(1) مانند چارواداران و نامهرسانان و ملوانان،زیرا ایشان در سفرشان نماز را تمام میخوانند و در بعضی اخبار صحیح آمده است که هرگاه طی طریق و حرکت برای این سه گروه دشوار شود نمازشان را قصر میخوانند.
(2)پس اگر در راه معصیت باشد مثل کسی که عاق والدین باشد و از پدر و مادرش فرار کند یا از دست مولایش بگریزد،یا زنی که از شوهرش فرار کند و یا کسی که از جبهه در وقت حمله به دشمن فرار کند یا از دست طلبکار با وجود قدرت بر ادای دین فرار کند و یا نماز جمعه را در صورتی که بر او واجب است ترک کند و یا به قصد راهزنی یا کشتن کسی یا گرفتن مواجب و مستمرّی حرام از پادشاه ستمگر و یا به قصد فساد و ایجاد فتنه بین مسلمانان و نظایر اینها سفر کند،قصر خواندن نماز جائز نیست.
عبید بن زراره از امام صادق علیه السّلام روایت کرده،میگوید:«از آن حضرت دربارۀ مردی پرسیدم که به شکار میرود،آیا نمازش را قصر بخواند یا تمام؟فرمود:تمام بخواند،زیرا سفرش حقّ نیست.» (1)در مرسلۀ عمران بن محمّد قمی آمده است:«اگر کسی برای فراهم آوردن معاش خود و خانوادهاش به شکار رود باید روزهاش را افطار کند و نمازش را قصر بخواند ولی اگر برای تهیۀ مازاد بر معاش باشد نباید قصر کند و کار خوبی نیست.» (2)اگر در بین سفر مباح قصد معصیت کند.باید نماز را تمام بخواند و اگر از قصد معصیت به طاعت رجوع کرد،قصر بخواند.
(3)بعضی هر دو را شرط کردهاند.و در اعتبار این شرط در وقت مراجعت از سفر اختلاف است.هر کس در سفر به مکّه یا مدینه و یا جامع کوفه و یا حایر حسینی علیه السّلام برسد،بین قصر و اتمام مخیّر است
ولی تمام خواندن بهتر است هر چند قصد اقامت ده روز هم نکند.شیخ صدوق -رحمه اللّه-میگوید (1):تا وقتی که نیّت ده روز نکرده است قصر میخواند و بهتر است که قصد اقامت کند تا نمازش را تمام بخواند.
(1)البته نماز نافله روی مرکب و پیاده از روی اختیار جائز است،اما نماز واجب جائز نیست مگر در حال ضرورت شدید و چه بسا که در نافله نیز مخصوص سفر باشد و درستتر آن که در حضر نیز جائز است،جز این که ترک اولی میباشد.دلیل بر تمام این مطالب اخباری است که از اهل بیت علیهم السّلام رسیده است.
در روایت صحیح از حلبی نقل شده که میگوید:«از امام صادق علیه السّلام دربارۀ انجام نماز نافله روی شتر و مرکب سواری پرسیدم،فرمود:روبهقبله باشد درست است و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله چنین عمل کرد.» (2)در روایت صحیح از معاویة بن وهب از امام صادق علیه السّلام نقل شده که میگوید:«از آن حضرت شنیدم که میفرمود:پدرم در حالی که با کجاوه سفر میکرد آب میطلبید،ظرف مخصوصی را که آب داشت میآوردند،وضو میساخت و هشت رکعت نافلۀ شب و نماز وتر را در محمل میخواند و چون فرود میآمد دو رکعت نافله و نماز صبح را بهجا میآورد.» (3)در روایت صحیح از یعقوب بن شعیب،از آن حضرت نقل شده است که میگوید:
«دربارۀ نماز در مسافرت در حال راه رفتن پرسیدم،فرمود:به صورت [با سر] انجام بده سر را در کردن برای سجده بیشتر از رکوع پایین آور.» (4)در روایت صحیح از عبد الرحمن بن ابی نجران از آن حضرت علیه السّلام نقل شده که میگوید:«دربارۀ نماز شب هنگام در سفر،میان کجاوه پرسیدم،فرمود:هرگاه روبهقبله نبودی به سوی قبله برگرد،سپس تکبیر بگو و نماز بخوان به هرجا که شترت تو را برد
مانعی ندارد.» (1)در روایت صحیح از معاویة بن عمّار از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«باکی نیست که در سفر انسان نماز را در حال رفتن بخواند و اشکالی ندارد اگر نماز شبش را که از او فوت شده،روز در حال رفتن روبهقبله کند و همان طور که راه میرود قضایش را بخواند.و هرگاه خواست رکوع برود،روبهقبله کند و رکوع و سجود را انجام دهد سپس راه برود.» (2)در روایت صحیح از حمّاد بن عثمان از امام کاظم علیه السّلام نقل شده است که«دربارۀ مردی که نماز نافله میخواند در حالی که روی مرکبش بین شهرها حرکت میکند،سؤال شد.فرمود:اشکالی ندارد.» (3)در روایت صحیح از عبد الرحمن بن حجاج از آن حضرت نقل است که میگوید:« دربارۀ نماز نافله در وطن،بر پشت مرکب پرسیدم؛هرگاه پگاه از کوفه خارج شدم و یا در شهر کوفه شتابان در پی کار بودم[چه کنم؟]فرمود:اگر شتابزده بودی و نتوانستی از مرکب پیاده شوی و میترسی که اگر سواره نماز را نخوانی فوت شود،سواره بخوان،اگر نه نماز خواندنت روی زمین نزد من پسندیدهتر است.» (4)در روایت صحیح از عبد الرحمن بن ابی عبد اللّه به نقل از امام صادق علیه السّلام آمده است که میفرماید:«روی مرکب کسی حق ندارد نماز واجب را بخواند مگر مریض که میباید روبهقبله باشد و به قرائت فاتحة الکتاب اکتفا کند و در نماز واجب بر هر چه ممکن باشد صورتش را بنهد و در نماز نافله اشارۀ مخصوصی بکند.» (5)در روایت صحیح از جمیل بن دراج از آن حضرت نقل شده که میگوید:شنیدم که میفرمود:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نماز واجب را در یک روز گلآلود و بارانی در کجاوه خواند.» (6)در روایت موثّقی از عبد اللّه بن سنان از امام صادق علیه السّلام نقل شده که میگوید:«عرض
کردم:آیا شخص میتواند نماز واجبی را سواره بخواند؟فرمود:خیر مگر در وقت ضرورت.» (1)در روایت صحیح از زراره به نقل از امام باقر علیه السّلام آمده است که فرمود:«کسی که از دزدان و درندگان میترسد نماز را با روی مرکبش نظیر نماز مواقفه[وقت جنگ] بخواند و در کردن برای سجده سر را بیشتر از رکوع پایین آورد و لازم نیست به سمت قبله بگردد بلکه به هر طرف که مرکبش گشت.مانعی ندارد جز این که در اوّلین تکبیرش وقت شروع نماز باید روبهقبله باشد.» (2)کلمۀ مواقفه(در حدیث)هم وزن و هم معنای محاربه است از مصدر وقوف گرفته شده به معنای ایستادن هر کدام از دشمنان برای جنگیدن با دیگری.
از نظر اکثر فقهای شیعه جائز است چه نماز واجب و چه نافله را در کشتی به اختیار بهجا آورد و بعضی گفتهاند جائز نیست مگر در حال اضطرار.
در روایت صحیح از جمیل بن درّاج از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که پرسید:«در کشتی نزدیک بندر میباشم،آیا از آن بیرون شوم و نماز بخوانم؟فرمود:داخل کشتی بخوان،آیا نمیخواهی نماز نوح علیه السّلام را بخوانی.» (3)در حدیث صحیح از معاویة بن عمّار نقل شده است که،میگوید:«از امام صادق علیه السّلام راجع به نماز خواندن در کشتی پرسیدم.فرمود:روبهقبله کن و سپس نماز را به هر طرف که کشتی گشت،بخوان،ایستاده نماز را بهجا آور و اگر نتوانستی نشسته بخوان.اگر نمازگزار بخواهد در کشتی نماز را جمع میخواند و روی قیر و قفر(نوعی از قیر)نماز میخواند و سجده میکند.» (4)در روایت صحیح از حمّاد بن عثمان نقل شده است«که وی از امام صادق علیه السّلام راجع به نماز در کشتی پرسید،فرمود:باید روبهقبله بایستد و اگر کشتی دور زد و او میتوانست روبهقبله کند،باید روبهقبله کند و اگر نه به هر طرف که کشتی گشت،نماز را بخواند[سپس]فرمود:اگر توانست سرپا باشد،نماز را ایستاده بخواند،اگر نه بنشیند و
نماز را بخواند.» (1)
(1) غزّالی گوید:اما نشانههای قبله سه نوع است:یا نشانۀ زمینی است مانند استدلال به کوهها،روستاها و رودها،یا هوایی است مانند استدلال به بادهای شمال،جنوب،صبا و دبور و یا آسمانی و از روی ستارههاست.
اما زمینی و هوایی در هرجا به نوعی است.بسا راهی که کوه بلندی در آنجاست و رهگذر میداند که طرف راست یا پشت سر و یا رو به بروی آن قبله است بنابراین باید توجّه کند.و سمت آن را بفهمد،همچنین در بعضی جاها گاهی باد نشاندهندۀ قبله است،باید نمازگزار این مطلب را بداند و ما نمیتوانیم تمام آنها را بررسی کنیم،زیرا هر شهر و دیاری حکم جداگانهای دارد.و امّا نشانههای آسمانی،تقسیم میشوند به روزانه و شبانه،نشانۀ روزانه،خورشید است که باید پیش از بیرون شدن از شهر در نظر گرفته شود،که خورشید موقع ظهر کجا قرار میگیرد؟آیا بین ابروانش یا روی چشم راست و یا روی چشم چپش واقع میشود؟یا بیشتر از اینها به روی پیشانیش مایل میشود؟زیرا خورشید در شهرهای شمالی از این جاها تجاوز نمیکند.پس هرگاه این امور را رعایت کند،هرگاه زوال خورشید را به دلیلی که خواهیم گفت،بشناسد،قبله را با آن خواهد شناخت،همچنین باید جاهای قرار گرفتن خورشید را نسبت به خود رعایت کند تا وقت عصر را نیز بشناسد زیرا در این دو وقت ناگزیر از شناختن قبله است.و این مورد نیز چون با اختلاف شهرها،فرق میکند،بررسی کامل آن ممکن نیست.اما قبله در وقت مغرب به وسیلۀ جای غروب خورشید شناخته میشود به این ترتیب که توجّه کند ببیند خورشید از طرف راستش غروب میکند و یا به سمت مقابل و یا به پشت سرش مایل است،و بهوسیله شفق خورشید میتوان قبله را برای نماز عشا شناخت،همچنین به وسیلۀ محلّ طلوع خورشید،قبله برای نماز صبح شناخته میشود.بنابراین خورشید در نمازهای پنجگانه راهنمای قبله است ولی در زمستان و تابستان تفاوت میکند،زیرا جاهای طلوع و غروب خورشید متعدد است هر چند که محدود در دو جهت است پس ناگزیر از شناخت آن نیز میباشد ولی گاهی نماز مغرب و عشا را پس از زوال شفق آفتاب میخواند در آن صورت امکان شناختن قبله از روی شفق وجود ندارد،پس باید محلّ قطب یعنی ستارۀ جدی را رعایت کند،زیرا این ستارهگویی ثابت است و به نظر
1) (24) همان مأخذ،ص 337 و کافی،ج 3،ص 441.
نمیرسد که حرکت میکند.توضیح آن که در شهرهای شمالی مکّه ستارۀ جدی پشت سر شخص یا روی شانۀ راستش و یا روی شانۀ چپش قرار میگیرد و در شهرهای جنوبی مثل یمن و بعد از آن،روبهروی شخص قرار میگیرد،نمازگزار باید اینها را بداند و آنچه را که در شهر خود دانست باید در طول راه به آن اعتماد کند مگر وقتی که سفرش طولانی شود،زیرا وقتی که مسافت دور باشد موقعیّت آفتاب و ستارۀ قطبی و جاهای طلوع و غروب فرق میکند مگر این که در اثنای سفرش به شهرهایی برسد که شایسته است از افراد وارد و آگاه بپرسد و یا آن که مواظب این ستارگان باشد در حالی که رو به محراب مسجد جامع شهر ایستاده است،تا این که برایش مطلب روشن شود،و چون این نشانهها را دانست باید بر آنها اعتماد کند.
میگویم:اگر بر نمازگزار ثابت شد که خطا کرده است،در صورتی که در جهت قبله،بین مشرق و مغرب نماز خوانده باشد،کافی است،همچنین هرگاه پس از وقت بداند که در آن جهت نماز خوانده،نمازش درست است،اگر نه باید دوباره بخواند.از اهل بیت علیهم السّلام در اخبار زیادی چنین رسیده است. (1)قبله همان کعبه است در صورتی که دیدنش ممکن باشد ولی اگر دیدنش ممکن نباشد و نیاز به دلیل پیدا کند.همان جهت قبله کافی است به دلیل قول خدای تعالی: وَ حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ (2)و معنای روبرو بودن با کعبه آن است که جایی بایستد که اگر خط راستی از بین چشمانش تا دیوار کعبه بکشند،اتّصال پیدا کند و از دو طرف آن خط دو زاویۀ برابر فراهم شود و معنای روبهروی جهت بودن،آن است که خطی که از وسط دو چشم به سمت کعبه خارج میشود،زوایای دو طرف خطّ برابر نباشد این است نتیجۀ تحقیق در نزد محقّقان ما و غزّالی،و نیازی به درازا کشاندن سخن در اینجا نیست به طوری که غزّالی انجام داده است. (3)
1) (25) تهذیب،ج 1،ص 147.
2) (26) بقره/150:و هرجا بودید روی خود را به سوی آن کنید.
3) (27) اما امروز با وجود قبلهنمایی که مرحوم حسینعلی رزمآرا اختراع کرده است هیچ نیازی به استفاده از آن قواعد تقریبی نیست،و به راستی که آن مرحوم با اختراع ارزشمند خود مشکل تعیین قبله را حل کرد،و تمام دانشمندان بزرگ و پیشوایان شیعه و سنّی از این عمل ستایش کرده و فوقالعاده وی را ستودهاند،خداوند او را از طرف ما و همۀ مسلمانان بهترین پاداشی را که به نیکوکاران مرحمت میکند،عنایت فرماید!قبلهنمای رزم آرا امروز در سراسر دنیا مشهور است-م.
(1)اما قبر امیر المؤمنین علیه السّلام در نجف:در من لا یحضره الفقیه آمده است (1)که هرگاه پشت کوفه به نجف رسیدی،غسل کن و با آرامش و وقار حرکت کن تا کنار قبر امیر المؤمنین علیه السّلام برسی سپس روبهروی آن قبر مطهّر بایست و بگو:
«السلام علیک یا ولیّ اللّه أنت اوّل مظلوم و اوّل من غصب حقه صبرت و احتسبت حتی اتاک الیقین و اشهد انّک لقیت اللّه و انت شهید،عذب اللّه قاتلک بانواع العذاب و جدّد علیه العذاب،جئتک عارفا بحقک مستبصرا بشأنک،معادیا لاعدائک و من ظلمک،ألقی علی ذلک ربّی ان شاء اللّه،انّ لی ذنوبا کثیرة فاشفع لی عند ربّک فانّ لک عند اللّه تعالی مقاما و انّ لک عند اللّه جاها و شفاعة و قد قال اللّه تعالی:و لا یشفعون الاّ لمن ارتضی.» و در برابر قبر امیر المؤمنین نیز میگویی:«و الحمد للّه الّذی اکرمنی بمعرفته و معرفة رسوله و من فرض طاعته،رحمة منه لی و تطوّلا منه علیّ،و منّ علیّ بالایمان،الحمد للّه الّذی سیّرنی فی بلاده،و حملنی علی دوابّه،و طوی لی البعید،و دفع عنّی المکروه حتّی ادخلنی حرم اخی نبیّه و ارانیه فی عافیة،الحمد لله الّذی جعلنی من زوّار قبر وصیّ رسوله، الحمد للّه الّذی هدانا لهذا و ما کنّا لنهتدی لو لا ان هدانا اللّه،اشهد ان لا إله الا اللّه وحده لا شریک له،و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله جاء بالحق من عنده،و اشهد انّ علیّا عبد اللّه و اخو رسوله،اللهمّ عبدک و زائرک متقرّب الیک بزیارة قبر اخی رسولک،و علی کلّ مأتیّ حقّ لمن اتاه و زاره،و انت خیر مأتیّ و اکرم مزور،فاسألک یا اللّه یا رحمن یا رحیم یا جواد یا احد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد،أن تصلّی علی محمّد و اهل بیته و أن تجعل تحفتک ایّای من زیارتی فی موقفی هذا فکاک رقبتی من النّار و اجعلنی ممّن یسارع فی الخیرات و یدعوک رغبا و رهبا و اجعلنی من الخاشعین، اللهمّ انت بشّرتنی علی لسان نبیّک صلواتک علیه و آله فقلت:«فبشّر عبادی الّذین یستمعون القول فیتبعون احسنه»و قلت:«و بشّر الّذین آمنوا انّ لهم قدم صدق عند ربّهم» اللهم و انّی بک مؤمن و بجمیع انبیائک فلا تقفنی بعد معرفتهم موقفا تفضحنی علی رءوس الخلائق،بل قفنی معهم و توفّنی علی التّصدیق بهم فانّهم عبیدک و انت
1) (28) من لا یحضره الفقیه،باب 159،ص 299.
خصصتهم بکرامتک و أمرتنی باتّباعهم.» آنگاه به قبر مطهر نزدیک میشوی و میگویی:
«السلام من اللّه علی محمّد امین اللّه و علی رسله و عزائم امره،و معدن الوحی و التّنزیل،الخاتم لما سبق و الفاتح لما استقبل و المهیمن علی ذلک کلّه و الشاهد علی خلقه و السّراج المنیر و السلام علیه و رحمة اللّه و برکاته،اللهم صلّ علی محمد و اهل بیته المظلومین افضل و ارفع و اشرف و اکمل ما صلّیت علی احد من انبیائک و رسلک و اصفیائک،اللهمّ صلّ علی علیّ امیر المؤمنین عبدک و خیر خلقک بعد نبیّک و اخی رسولک و وصی رسولک الّذی انتجبته من خلقک،و الدّلیل علی من بعثته برسالاتک،و دیّان الدّین بعدلک و فصل قضائک بین خلقک،و السّلام علیه و رحمة اللّه و برکاته، اللهمّ صلّ علی الائمّة من ولده القوامین بأمرک من بعده،المطهّرین الّذین ارتضیتهم انصارا لدینک و حفظة لسرّک و شهداء علی خلقک و أعلاما لعبادک»و هر چه توانستی بر ایشان صلوات میفرستی.
و هرگاه خواستی وداع کنی،بگو:
«السلام علیک و رحمة اللّه و برکاته،استودعک اللّه و أسترعیک و أقرأ علیک السّلام،آمنّا باللّه و بالرّسل و بما جاءت به و دلّت علیه فاکتبنا مع الشّاهدین،اشهد فی مماتی علی ما شهدت علیه فی حیاتی،و اشهد انّکم الائمّة واحدا بعد واحد و اشهد انّ من قتلکم و حاربکم مشرکون و من ردّ علیکم فی اسفل درک من الجحیم،اشهد انّ من حاربکم لنا اعداء و نحن منهم براء،و انّهم حزب الشّیطان،اللهمّ إنّی أسألک بعد الصّلاة و التّسلیم ان تصلّی علی محمد و آل محمّد(و اهل بیت علیهم السّلام را نام میبری)و لا تجعله آخر العهد من زیارته فان جعلته فاحشرنی مع هؤلاء الأئمّة المسلمین،اللهمّ و ثبّت قلوبنا بالطّاعة و المناصحة و المحبّة و حسن المؤازرة و التّسلیم.» و امّا قبر ابی عبد اللّه الحسین علیه السّلام در کربلا:
در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است. (1)که امام صادق علیه السّلام فرمود:«هرگاه قصد زیارت قبر ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام را داشتی،در شطّ فرات غسل کن،سپس جامههای پاکیزه بپوش و بعد با پای برهنه حرکت کن زیرا تو به سوی حرمی از حرمهای خدا و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله میروی و تکبیر و تهلیل و تمجید و تعظیم خدای تعالی را بسیار بگو و بر
1) (29) همان مأخذ،ص 302.
محمّد صلی اللّه علیه و آله و اهل بیتش صلوات بفرست تا وقتی که به در حرم برسی آنگاه بگو:
«السّلام علیک یا حجّة اللّه و ابن حجّته،السلام علیکم یا ملائکة اللّه و زوار قبر ابن نبیّ اللّه»سپس ده گام بردار و آنگاه بایست و سی مرتبه تکبیر بگو سپس به سمت قبر مطهّر برو،به طوری که روبروی آن قرار بگیری و مقابل آن حضرت باشی و قبله را بین دو شانهات قرار بده،آنگاه بگو:«السّلام علیک یا حجّة اللّه و ابن حجّته،السلام علیک یا ثار اللّه فی الارض و ابن ثاره،السلام علیک یا وتر اللّه الموتور فی السموات و الأرض، اشهد انّ دمک سکن فی الخلد و اقشعرّت له اظلّة العرش،و بکی له جمیع الخلائق و بکت له السموات السّبع و الارضون و ما فیهنّ و ما بینهنّ[و ما تحتهنّ]و من ینقلب فی الجنّة و النّار من خلق ربّنا و ما نری و ما لا نری،اشهد انّک حجّة اللّه و ابن حجّته و اشهد انّک ثار اللّه و ابن ثاره و اشهد انک وتر اللّه الموتور فی السّماوات و الارض،و اشهد انک بلّغت عن اللّه و نصحت،و وفیت و وافیت،و جاهدت فی سبیل ربّک،و مضیت للّذی کنت علیه شهیدا و مستشهدا و شاهدا و مشهودا،أنا عبد اللّه و مولاک و فی طاعتک و الوافد الیک،ألتمس بذلک کمال المنزلة عند اللّه عزّ و جلّ و ثبات القدم فی الهجرة الیک و السّبیل الّذی لا یختلج دونک من الدّخول فی کفالتک الّتی أمرت بها،من اراد اللّه بدأ بکم،من اراد اللّه بدأ بکم،من اراد اللّه بدأ بکم،بکم یبیّن اللّه الکذب،و بکم یباعد اللّه الزّمان الکلب،و بکم یفتح اللّه،و بکم یختم اللّه،و بکم یمحو ما یشاء و بکم یثبت و بکم یفکّ اللّه الذی من رقابنا،و بکم یدرک اللّه ترة کلّ مؤمن و مؤمنة تطلب،و بکم تنبت الأرض اشجارها،و بکم تخرج الاشجار ثمارها،و بکم تنزل السّماء قطرها،و بکم یکشف اللّه الکرب،و بکم ینزّل اللّه الغیث،و بکم تسبّح الارض الّتی تحمل ابدانکم، لعنت امّة قتلتکم و امّة خالفتکم،و امّة جحدت ولایتکم و امّة ظاهرت علیکم و امّة شهدت و لم تنصرکم،الحمد للّه الّذی جعل النّار مأواهم و بئس ورد الواردین،و بئس الورد المورود،و الحمد للّه ربّ العالمین،صلّی اللّه علیک یا ابا عبد اللّه،صلّی اللّه علیک یا ابا عبد اللّه،صلّی اللّه علیک یا ابا عبد اللّه،أنا الی اللّه ممّن خالفک بریی،انا الی اللّه ممّن خالفک بریء،أنا الی اللّه ممّن خالفک بریء.» آنگاه کنار قبر مطهّر پسرش علی اکبر علیه السّلام که در پایین پای آن حضرت است؛برو و بگو:«السّلام علیک یا بن رسول اللّه،السّلام علیک یا بن امیر المؤمنین،السّلام علیک یا بن الحسن و الحسین،السلام علیک یا بن خدیجة و فاطمة،صلّی اللّه علیک،صلّی اللّه
علیک،صلّی اللّه علیک،لعن اللّه من قتلک،لعن اللّه من قتلک،لعن اللّه من قتلک،أنا الی اللّه منه بریء،أنا الی اللّه منه بریء،أنا الی اللّه منه بریء،السلام علیکم،السلام علیکم،السلام علیکم،فزتم و اللّه،فزتم و اللّه،یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزا عظیما.» آنگاه دوباره برگرد و قبر حضرت ابی عبد اللّه-صلوات اللّه علیه-را در مقابل خود قرار بده و شش رکعت نماز بخوان تا زیارتت تمام شود.
پس هرگاه خواستی وداع کنی،بگو:«السلام علیک و رحمة اللّه و برکاته نستودعک و نقرأ علیک السلام آمنا باللّه و بالرّسول و بما جاء به و دلّ علیه و اتّبعنا الرّسول یا ربّ فاکتبنا مع الشّاهدین.اللهم لا تجعله آخر العهد منّا و منه،اللّهم انّا نسألک ان تنفعنا بحبّه، اللهم ابعثه مقاما محمودا تنصر به دینک و تقتل به عدوّک و تبیر به من نصب حربا لآل محمّد فانک وعدته ذلک و انت لا تخلف المیعاد،السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته اشهد انکم شهداء و نجباء،جاهدتم فی سبیل اللّه و قتلتم علی منهاج رسول اللّه و ابن رسوله صلی اللّه علیه و آله کثیرا،و الحمد للّه الّذی صدقکم وعده و اراکم ما تحبّون و صلّی اللّه علی محمّد و آل محمد و علیهم السلام و رحمة اللّه و برکاته،اللهم لا تشغلنی فی الدنیا عن شکر نعمتک و لا بإکثار فیها فتلهینی عجائب بهجتها و تفتننی زهرتها،و لا بإقلال یضرّ بعملی ضرّه و یملأ صدری همّه،اعطنی من ذلک غنی عن شرار خلقک و بلاغا أنال به رضاک یا ارحم الرّاحمین.» و هرگاه خواستی قبور شهدا علیهم السّلام را زیارت کنی،بگو:
«السلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدّار.» و اما قبر ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام و ابو جعفر محمّد بن علی علیه السّلام در بغداد،در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است: (1)هرگاه وارد بغداد شدی-ان شاء اللّه-غسل و نظافت کن و دو جامۀ پاک بپوش و قبر آن دو بزرگوار را زیارت کن و چون در سمت قبر موسی بن جعفر علیه السّلام قرار گرفتی بگو:«السلام علیک یا ولی اللّه،السلام علیک یا حجة اللّه،السلام علیک یا نور اللّه فی ظلمات الارض اتیتک زائرا عارفا بحقک،معادیا لاعدائک موالیا لأولیائک فاشفع لی عند ربک.» آنگاه حاجت خود را[از خداوند]بخواه به حضرت ابی جعفر علیه السّلام با همان عبارات و
1) (30) همان مأخذ،باب زیارت،ص 304،شماره 163.
همان صدا سلام بده.
و چون زیارت آن حضرت را کردی غسل و نظافت کن و جامههای پاکیزهات را بپوش و بگو:
«اللهم صل علی محمد بن علی الإمام التّقی النّقی الرّضی المرتضی و حجّتک علی من فوق الارض و من تحت الثّری صلاة کثیرة نامیة زاکیة مبارکة متواترة متواصلة مترادفة کافضل ما صلّیت علی احد من اولیائک،و السلام علیک یا ولیّ الله،السلام علیک یا نور الله،السلام علیک یا حجة الله،السلام علیک یا امام المؤمنین و وارث علم النّبیین و سلالة الوصیّین،السلام علیک یا نور الله فی ظلمات الأرض اتیتک زائرا عارفا بحقّک معادیا لاعدائک موالیا لاولیائک فاشفع لی عند ربّک.»آنگاه حاجتت را بخواه.
سپس زیر گنبدی که قبر امام جواد علیه السّلام قرار دارد چهار رکعت نماز با دو سلام بالای سر مبارک بخوان؛دو رکعت برای زیارت امام موسی علیه السّلام و دو رکعت برای زیارت محمّد بن علی علیه السّلام.و بالا سر حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام نماز نخوان،زیرا آنجا مقابل قبرستان قریش است و قبله قرار دادنش جائز نیست،ان شاء الله.
اما قبر ابی الحسن علی بن موسی الرّضا علیه السّلام در توس،هرگاه قصد زیارت آن را داشتی،غسل کن و پاکیزهترین جامههایت را بپوش و با پای برهنه برو و با آرامش و وقار حرکت کن و تکبیر و تهلیل و تمجید خدا را بگو و گامهایت را کوتاه بردار و موقع ورود بگو:
«بسم الله و بالله و علی ملّة رسول الله صلی اللّه علیه و آله،اشهد ان لا إله الا الله وحده لا شریک له،و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله و انّ علیا ولیّ الله»و حرکت کن تا کنار قبر بررسی و روبهروی قبر مطهّر بایست و قبله را بین دو شانهات قرار ده و بگو:
«اشهد ان لا إله الا الله وحده لا شریک له،و اشهد ان محمّدا عبده و رسوله،و انّه سیّد الاوّلین و الآخرین،و انّه سیّد الانبیاء و المرسلین،اللهم صلّ علی محمد عبدک و رسولک و نبیّک و سیّد خلقک اجمعین،صلوات لا یقوی علی احصائها غیرک،اللهمّ صلّ علی امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب عبدک و اخی رسولک...»تا آخر امامان معصوم علیهم السّلام را یکی یکی نام ببر و آنگاه بالای سر مبارک بنشین و بگو:
«السلام علیک یا ولی اللّه،السلام علیک یا حجّة الله،السلام علیک یا نور الله فی ظلمات الأرض،السّلام علیک یا عمود الدّین،السّلام علیک یا وارث آدم صفوة اللّه،
السلام علیک یا وارث نوح نبی اللّه،السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل اللّه،السلام علیک یا وارث اسماعیل ذبیح اللّه،السلام علیک یا وارث موسی کلیم اللّه،السلام علیک یا وارث عیسی روح اللّه،السلام علیک یا وارث محمد رسول اللّه،السلام علیک یا وارث امیر المؤمنین ولیّ اللّه،السلام علیک یا وارث فاطمة الزّهراء،السلام علیک یا وارث الحسن و الحسین سیّدی شباب اهل الجنّة،السلام علیک یا وارث علی بن الحسین سیّد العابدین،السلام علیک یا وارث محمد بن علیّ باقر علم الاوّلین و الآخرین،السلام علیک یا وارث جعفر بن محمد الصادق البارّ،السلام علیک یا وارث موسی بن جعفر، السلام علیک ایّها الصّدیق الشهید،السلام علیک ایّها الوصیّ البارّ التّقی اشهد انک قد اقمت الصّلاة و آتیت الزّکاة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر،و عبدت اللّه مخلصا حتّی اتاک الیقین،السلام علیک یا ابا الحسن و رحمة اللّه و برکاته انّه حمید مجید.» آنگاه خودت را به قبر مطهّر بچسبان و بگو:
«اللهم الیک صمدت من أرضی و قطعت البلاد رجاء رحمتک فلا تخیّبنی و لا تردّنی بغیر قضاء حاجتی،و ارحم تقلّبی علی قبر ابن اخی رسولک صلواتک علیه و آله،بابی انت و امّی اتیتک زائرا عارفا بحقک،وافدا عائذا ممّا جنیت علی نفسی و احتطبت علی ظهری،فکن لی شافعا الی اللّه یوم فقری و فاقتی،فلک عند اللّه مقام محمود،و انت عنده وجیه.» سپس دست راستت را بلند کن و دست چپ را روی قبر مطهّر قرار بده و بگو:«اللهم انّی اتقرّب إلیک بحبّهم و ولایتهم اتولّی آخرهم بما تولّیت به اوّلهم و أبرأ من کل ولیجة دونهم،اللهم العن الّذین بدّلوا نعمتک و جحدوا بآیاتک،و سخروا بإمامک،و حملوا النّاس علی اکتاف آل محمّد اللهم انّی اتقرّب الیک باللعنة علیهم و البراءة منهم فی الدنیا و الآخرة یا رحمن.» آنگاه به سمت پایین پای مبارک برگردد و بگو:
«صلّی اللّه علیک یا ابا الحسن،صلی اللّه علی روحک و بدنک و صبرت و انت الصّادق المصدّق،قتل اللّه من قتلک بالایدی و الالسن.» سپس در لعنت بر قاتل امیر المؤمنین و قاتلان حسن و حسین و تمامی قاتلان اهل بیت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پافشاری کن.
آنگاه به بالا سر مبارک برگرد و دو رکعت نماز بخوان،در یک رکعت سورۀ حمد و
سورۀ یس و در دیگری سورۀ حمد و الرّحمن را بخوان و در دعا و تضرّع بکوش و برای خودت و پدر و مادر و همۀ برادران دینی خود بسیار دعا کن و هر قدر خواستی در بالا سر مبارک بمان و نماز را باید کنار قبر مطهّر بهجا آوری.و هرگاه خواستی وداع کنی،بگو:
«السلام علیک یا مولای و ابن مولای و رحمة اللّه و برکاته،انت لنا جنّة من العذاب و هذا أوان انصرافنا عنک،غیر راغب عنک،و لا متبدل بک،و لا مؤثر علیک،و لا زاهد فی قربک،و قد جدت بنفسی للحدثان،و ترکت الاهل و الأوطان و الاولاد،فکن لی شافعا یوم حاجتی و فقری و فاقتی یوم لا یغنی عنّی حمیمی و لا حبیبی و لا قریبی،یوم لا یغنی عنّی والدیّ و لا ولدی،اسأل اللّه الّذی قدّر رحیلی الیک أن ینفّس بک کربتی،و اسأل اللّه الّذی قدّر علیّ فراق مکانک أن لا یجعله آخر العهد من رجوعی،و اسأل اللّه الّذی ابکی علیک عینیّ أن یجعله لی سببا و ذخرا و اسأل اللّه الّذی أرانی مکانک و هدانی للتّسلیم علیک و زیارتی ایّاک ان یوردنی حوضکم و یرزقنی مرافقتکم فی الجنان.» و میگویی:
«اللهم لا تجعله آخر العهد من زیارتی ایّاه فان جعلته فاحشرنی معه و مع آبائه الماضین،و ان أبقیتنی یا ربّ فارزقنی زیارته ابدا ما ابقیتنی انک علی کلّ شیء قدیر.» و میگویی:
«استودعک اللّه و استرعیک و اقراء علیک السلام،آمنّا بالله و بما دعوت الیه اللهمّ فاکتبنا مع الشّاهدین،اللهمّ ارزقنی حبّهم و مودّتهم ابدا ما ابقیتنی،السلام علی ملائکة اللّه و زوّار قبر ابن نبیّ اللّه منّی ابدا ما بقیت و دائما اذا فنیت،السلام علینا و علی عباد اللّه الصّالحین.» و چون از زیر گنبد مطهّر بیرون رفتی،پشت به آنجا نکن تا وقتی که از جلو چشمت ناپدید گردد.
اما قبر مطهر حضرت ابی الحسن علی بن محمد علیه السّلام و حضرت ابی محمد حسن بن علی علیه السّلام در شهر سامرا.در کتاب من لا یحضره الفقیه (1)آمده است:هرگاه قصد زیارت قبر مطهر آن دو بزرگوار را داشتی،غسل و نظافت کن و جامههای پاکیزهات را بپوش و چون به نزد قبر مقدّسشان رسیدی-اگر نه از دری که کنار خیابان است،ان شاء اللّه
1) (31) همان مأخذ،ص 306.
میکنی و میگویی:
«السلام علیکما یا ولیّی اللّه،السلام علیکما یا حجتی اللّه،السلام علیکما یا نوری اللّه فی ظلمات الارض،اتیتکما عارفا بحقکما،معادیا لاعدائکما،موالیا لاولیائکما، مؤمنا بما آمنتما به،کافرا بما کفرتما به،محقّقا لما حقّقتما،مبطلا لما أبطلتما، أسأل اللّه ربّی و ربّکما ان یجعل حظّی من زیارتی ایّاکما الصّلاة علی محمّد و آل محمّد و أن یرزقنی مرافقتکما فی الجنان مع آبائکما الصّالحین،و اسأله أن یعتق رقبتی من النّار،و یرزقنی شفاعتکما و مصاحبتکما و لا یفرّق بینی و بینکما و لا یسلبنی حبّکما و حبّ آبائکما الصّالحین،و ان لا یجعله آخر العهد من زیارتکما و ان یجعل محشری معکما فی الجنّة برحمته،اللهمّ ارزقنی حبّهما و توفّنی علی ملّتهما،اللهم العن ظالمی آل محمد حقّهم و انتقم منهم،اللهمّ العن الاوّلین منهم و الآخرین،و ضاعف علیهم العذاب الالیم،و بلّغ بهم و باشیاعهم و محبّیهم و شیعتهم اسفل درک من الجحیم انک علی کل شیء قدیر، اللهمّ عجّل فرج ولیک و ابن ولیّک و اجعل فرجنا مع فرجه یا ارحم الرّاحمین.»در دعا برای خود و پدر و مادرت بکوش و برای هر زیارت دو رکعت نماز کنار قبر مطهّرشان به جای آور،و اگر نماز زیارت را نخواندی و وارد مسجدی شدی برای زیارت هر امامی دو رکعت نماز بخوان و از خداوند هر چه را دوست داری بخواه که خدای تعالی نزدیک است و اجابت میکند.
این است پایان کتاب آداب سفر از بخش مربوط به عادات از محجّة البیضاء و پس از آن کتاب امر به معروف و نهی از منکر میآید.و الحمد للّه اوّلا و آخرا.
(1)این کتاب هشتم از بخش عادات محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خداوندی را که هیچ کتابی را نتوان گشود جز به ستایش او و نعمتها را نتوان طلبید مگر به وسیلۀ کرم،بزرگواری و بخشندگی وی.
درود بر سرور پیامبران حضرت محمّد صلی اللّه علیه و آله فرستاده و بندۀ خدا و بعد از او بر خاندان پاک و پاکیزهاش باد.
باری،امر به معروف و نهی از منکر بزرگترین محور دین و مسألۀ مهمّی است که برای آن،خداوند تمام پیامبران را برانگیخت.چنانکه اگر بساط امر به معروف و نهی از منکر برچیده و از نظر عملی و علمی مهمل گذارده شده بود،نبوّت بیهوده میگشت و دیانت نابود میشد.سستی و گمراهی و جهل و فساد همه را فرا میگرفت،کجاندیشی فراگیر میشد و شهرها ویران و مردمان هلاک میگشتند و هر چند آن واقعهای که از آن بیم داریم،واقع میشد امّا چه بسا مردم تا روز قیامت از هلاک خود آگاه نمیشدند.بنابراین ؛ إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ،زیرا از نظر عملی و علمی آثار این محور نابود شده و حقیقت و نشانهاش محو گردیده و نیرنگ آدمیان بر دلها چیره شده و مراقبت خداوند از دلها رخت بربسته و مردم در پیروی از هوا و هوس همچون چهار پایان افسارگسیخته شدهاند و مؤمن راستین که ملامت ملامت کنندهای او را از راه خدا باز ندارد،در پهنای گیتی کمیاب گشته است.پس هر که در جبران این سستی و پر کردن این شکاف تلاش
کند،یا در عمل عهدهدار آن شود و یا اقدام در اجرای آن کند،با این هدف که این سنّت از میان رفته را بازسازی کند و بر آن اهتمام بورزد و در راه زنده کردن آن دامن همّت بر کمر زند،چنین شخصی از میان مردم برای احیای سنّتی که سرانجام روزگار به نابودی آن انجامیده،ازخودگذشتگی کرده و مصمّم به تقرّبی شده که تمام مراتب قرب در برابر آن ناچیز است،و اکنون ما آگاهی و اطّلاع از آن را در چهار باب شرح میدهیم:
باب اوّل در وجوب و فضیلت امر به معروف و نهی از منکر.
باب دوم در ارکان و شرائط امر به معروف و نهی از منکر.
باب سوّم در موارد انجام آن و بیان منکراتی که عادت معمول شده است.
باب چهارم در امر به معروف و نهی از منکر فرمانروایان.
در وجوب و فضیلت امر به معروف و نهی از منکر و نکوهش ترک آنها
(1)دلیل به این مطلب،بعد از اجماع امّت اسلامی و عنایت عقلهای سالم بر آن،آیات و اخبار و آثار وارد شده است.
اما آیات،قول خدای تعالی: وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ . (1)در آیۀ فوق به طور وضوح،وجوب آمده است،زیرا کلمه«و لتکن»امر است و ظاهر امر ایجاب است و در این آیه توضیحی است مبنی بر این که رستگاری منوط به آن است،زیرا به طور حصر بیان کرده و فرموده است: وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ .و نیز در آیه آمده است که این عمل واجب کفایی است نه واجب عینی،زیرا وقتی که گروهی اقدام کردند،از دیگران ساقط میگردد،چون نفرموده است که همگی امر به معروف کنید،بلکه فرموده است:«باید جمعی از میان شما دعوت به نیکی کنند.»بنا بر این هرگاه یک فرد و یا جمعی اقدام کنند،تکلیف از دیگران برداشته شده و رستگاری از آن کسانی خواهد بود که امر به معروف کردهاند ولی
1) (1) آل عمران/104:باید از میان شما جمعی دعوت به نیکی کنند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند و آنها رستگارانند.
اگر تمام مردم از آن خودداری کنند ناگزیر گناه متوجّه تمام کسانی است که توانایی انجام آن را داشتهاند.
خدای تعالی فرموده است: لَیْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللّهِ آناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ، یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ أُولئِکَ مِنَ الصّالِحِینَ . (1)
در این آیه خدای متعال صالح بودن آنان را به صرف داشتن ایمان به خدا و روز واپسین گواهی نکرده است،بلکه امر به معروف را نیز بر آن افزوده است.
خدای تعالی فرموده است: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ. (2)مؤمنان را به انجام امر به معروف وصف کرده است.پس کسی که امر به معروف را ترک کند از جمع مؤمنان توصیف شده در این آیه خارج است.
خدای تعالی فرموده است: لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ عَلی لِسانِ داوُدَ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ، کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ . (3)
این نهایت سرزنش است،زیرا آنان را به علت ترک«نهی از منکر»سزاوار لعن و نفرین دانسته است.
و خدای تعالی فرموده است: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ. (4)
1) (2) آل عمران/113 و 114:آنها همه یکسان نیستند،از اهل کتاب جمعیّتی هستند که قیام(به حق و ایمان)میکنند و پیوسته در اوقات شب آیات خدا را میخوانند در حالی که سجده میکنند به خدا و روز دیگر ایمان میآورند،امر به معروف و نهی از منکر میکنند و در انجام کارهای نیک بر یکدیگر سبقت میگیرند و آنها از صالحانند.
2) (3) توبه/71:مردان و زنان با ایمان ولیّ(یار و یاور)یکدیگرند،امر به معروف و نهی از منکر میکنند و نماز را بر پا میدارند.
3) (4) مائده/78 و 79:آنها که از بنی اسرائیل کافر شدند،بر زبان داود و عیسی بن مریم لعن شدند،این به سبب آن بود که گناه و تجاوز میکردند،آنها از اعمال زشتی که انجام میدادند یکدیگر را نهی نمیکردند چه بدکاری انجام میدادند.
4) (5) آل عمران/110:شما بهترین امتی بودید که به سود انسانها آفریده شدید،زیرا امر به معروف و نهی از منکر میکنید.
این سخن دلیل بر فضیلت امر به معروف است،زیرا بیانگر آن است که ایشان بدان وسیله بهترین امّت بودند.
و خدای تعالی میفرماید: فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِیسٍ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ . (1)
به این ترتیب بیان کرده است که ایشان به دلیل نهی از بدی نجات یافتند.و این خود نیز دلیل بر وجوب[نهی از منکر]است.
خدای تعالی فرموده است: اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ. (2)
در این آیه خدای متعال،امر به معروف و نهی از منکر را در شمار صفات نیکان و مؤمنان،با نماز و زکات برابر آورده است.
خدای تعالی میفرماید: تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ . (3)
این دستور قاطعی است،و معنای تعاون،واداشتن دیگران به یاری رساندن به امر خیر و هموار کردن راه خیر و مسدود کردن راههای شر و تجاوز،در حد امکان است.
خدای تعالی فرموده است: لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ . (4)خداوند در این آیه بیان کرده است که آنان به دلیل ترک نهی از منکر،گناه کردهاند.
خدای تعالی فرموده: فَلَوْ لا کانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِی الْأَرْضِ إِلاّ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنا... (5)
1) (6) اعراف/165:اما هنگامی که تذکراتی را که به آنها داده شده بود فراموش کردند،نهیکنندگان از بدی را رهایی بخشیدیم و آنها را که ستم کردند به عذاب شدیدی به سبب نافرمانیشان گرفتار ساختیم.
2) (7) حج/41:یاران خدا کسانی هستند که هرگاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر مینمایند.
3) (8) مائده/2:در راه نیکی و پرهیزگاری با هم تعاون کنید و(هرگز)در راه گناه و تعدّی،همکاری ننمایید.
4) (9) مائده/63:چرا دانشمندان نصارا و علمای یهود آنها را از سخنان گناهآمیز و خوردن مال حرام نهی نمیکنند؟چه زشت است عملی که انجام میدهند.
5) (10) هود/116:چرا در قرون(و اقوام)قبل از شما دانشمندان صاحب قدرتی نبودند که از فساد در زمین جلوگیری کنند،مگر اندکی از آنها که نجاتشان دادیم.
در این آیه خداوند بیان داشته است که همۀ آنان را،به جز اندکی که از فساد در روی زمین جلوگیری میکردند،هلاک کرده است.
و خدای تعالی فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ. (1)
این مطلب همان امر به معروف به پدر و مادر و خویشاوندان است.
خدای تعالی فرماید: لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النّاسِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً. (2)
و خدای تعالی فرموده است: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما... (3)
اصلاح همان جلوگیری از تجاوز و بازگرداندن به طاعت خداست،و اگر متجاوز برنگشت،خداوند دستور به مبارزه با او را داده و فرموده است: فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ . (4)
و این همان نهی از منکر است.
اما اخبار:از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده که فرمود:«هیچ گروهی نیستند که مرتکب گناهی شوند و در میان ایشان کسی باشد که بتواند آنها را نهی از منکر کند و نکند،مگر این که بزودی خداوند همۀ آنها را به عذابی از جانب خود گرفتار میسازد.» (5)از ابو ثعلبۀ خشنی نقل کردهاند که وی از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله دربارۀ تفسیر این آیه مبارکه
1) (11) نساء/135:ای کسانی که ایمان آوردهاید کاملا قیام به عدالت کنید،برای خدا گواهی دهید،اگر چه (این گواهی)به زیان خود شما یا پدر و مادر یا نزدیکان شما بوده باشد.
2) (12) نساء/114:در بسیاری از سخنان در گوشی(و جلسات محرمانه)آنها خیر و سودی نیست مگر کسی که(به این وسیله)امر به کمک به دیگران یا کار نیک یا اصلاح در میان مردم کند،و هر کس برای خشنودی پروردگار چنین کند،پاداش بزرگی به او خواهیم داد.
3) (13) حجرات/9:هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند،در میان آنها صلح برقرار سازید.
4) (14) حجرات/9:و اگر یکی از آنها بر دیگری تجاوز کند با طایفۀ ظالم پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد.
5) (15) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 436 کتاب خود و ابن ماجه و ابن حبان-به طوری که در الجامع الصّغیر آمده-به سند حسن آوردهاند.
پرسید:« لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ .» (1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«ای ابو ثعلبه،امر به معروف و نهی از منکر کن و هرگاه دیدی که مردم به دنبال حرص و آز هستند و از هوای نفس پیروی میکنند و دنیا را برگزیدهاند و هر صاحب نظری،فریفتۀ نظر خویش است،مواظب خودت باش و تودۀ مردم را رها کن،زیرا در پی شما آشوبهایی مانند پارههای تیرۀ شب است،کسی که در آن اوقات به دستآویزی همچون دستآویز شما چنگ زند،اجر و مزد پنجاه تن از شما را دارد.
گفتند:یا رسول اللّه،آیا اجر پنجاه تن از آن مردم را؟فرمود:بلکه از شما را که نیکوکاری را یاری میکند در حالی که آنها نمیکنند.» (2)از ابن مسعود دربارۀ تفسیر این آیه پرسیدند،او گفت:اینک زمان تفسیر آن نیست، امروز متن آیه قابل قبول است و لیکن نزدیک است که زمان تفسیر آن فرارسد؛آن وقت شما امر به معروف میکنید،با شما چنین و چنان عمل میکنند و سخن میگویید، کسی از شما نمیپذیرد،در آن زمان است که«باید به خود بپردازید و هنگامی که شما هدایت یافتید،گمراهی کسانی که گمراه شدهاند به شما زیانی نمیرساند.» (3)رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«باید امر به معروف و نهی از منکر کنید اگر نه خداوند بدکاران شما را به شما مسلّط میکند و از آن پس نیکان شما هر چه دعا میکنند، مستجاب نمیشود.» (4)مقصود این است که هیبت و شکوه آنان در نظر اشرار از بین میرود در نتیجه اهمیّتی به آنها نمیدهند و از آنها نمیترسند.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«ای مردم!خدای تعالی میفرماید:ای مردم!باید امر به معروف و نهی از منکر کنید،پیش از آن که دعا کنید و مستجاب نشود.» (5)
1) (16) مائده/105:هنگامی که شما هدایت یافتید گمراهی کسانی که گمراه شدهاند به شما زیانی نمیرساند.
2) (17) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4014،کتاب الفتن نقل کرده است.
3) (18) این حدیث را عبد بن حمید و سعید بن منصور-به طوری که در درّ المنثور،ج 2،ص 339 آمده- از وی نقل کرده است.
4) (19) ابن حدیث را طبرانی در الأوسط و بزّار از ابو هریره-به طوری که در مجمع الزّوائد،ج 7،ص 266 آمده است-نقل کردهاند.
5) (20) این حدیث را اصفهانی در حدیثی از ابن عمر-به طوری که در التّرغیب،ج 3،ص 231 آمده-نقل کرده است.
آن حضرت میفرماید:«کارهای نیک در برابر جهاد در راه خدا به قدر آب دهان انداختن در دریایی ژرف است،و تمام اعمال نیکو و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر بیش از آب دهان در برابر اقیانوسی ژرف نمیباشد.» (1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«همانا خدای تعالی از بنده میپرسد:چه باعث شد که منکر را دیدی و نهی از منکر نکردی؟ هرگاه خداوند دلیلی را به بندهاش تلقین کند،میگوید:
پروردگارا!به تو اعتماد ورزیدم و از مردم فاصله گرفتم.» (2)آن حضرت فرمود:«مبادا میان معابر و بر رهگذرها بنشینید،گفتند:ما ناگزیر از نشستنیم،زیرا رهگذرها انجمن ماست و در آنجاها گفتگو میکنیم.فرمود:اگر نمیخواهید این مکانها را ترک کنید پس حق آن را ادا کنید،عرض کردند:حق راه چیست؟فرمود:چشم پوشیدن[از نامحرم]و آزار نرساندن[به مردم]و جواب سلام [دیگران]را دادن و امر به معروف و نهی از منکر.» (3)پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«تمام سخنان فرزند آدم به زیان اوست نه به سود او،جز امر به معروف یا نهی از منکر و ذکر خدا.» (4)آن حضرت فرمود:«همانا خداوند خواص را به واسطۀ گناهان عامۀ مردم عذاب نمیکند مگر این که منکری بین آنها ظاهر شود در حالی که خواص میتوانند نهی از منکر بکنند ولی نکنند.» (5)ابو امامۀ باهلی از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرده است که فرمود:«چگونه خواهید بود وقتی که زنان شما سرکشی کنند و جوانانتان فاسق شوند و شما جهاد را ترک کنید؟عرض کردند:
1) (21) عراقی گوید:این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس با اکتفای به سطر اوّل از حدیث جابر با اسناد ضعیف نقل کرده ولی سطر دیگر را علی بن معبد در کتاب الطّاعة و المعصیة از روایت یحیی بن عطا به طور مرسل نقل کرده است که من این شخص را نمیشناسم.میگویم:در کافی،ج 5،ص 59 نظیر همین آمده است.
2) (22) این حدیث را ابن ماجه در سنن به شماره 4017،از قول ابو سعید خدری نقل کرده است.
3) (23) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 3 از قول ابو سعید خدری نقل کرده است.
4) (24) این حدیث را ابن سنی در کتاب عمل الیوم و اللیله،ص 3 نقل کرده و ابو داود و ابن ماجه از قول عدی بن عدی نظیر آن را نقل کرده است.
5) (25) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 3،ص 192 از قول عدی بن عمیره نقل کرده و ابو داود در سنن،ج 2،ص 438 از حدیث عدی بن عدی نظیر آن را آورده است.
یا رسول اللّه،آیا چنین چیزی شدنی است؟فرمود:آری،به خدایی که جان من در اختیار اوست بدتر از آن خواهد شد،پرسیدند:یا رسول اللّه،بدتر از آن چیست؟فرمود:چگونه خواهید بود وقتی که امر به معروف و نهی از منکر نکنید؟عرض کردند:یا رسول اللّه، مگر چنان چیزی میشود؟فرمود:آری،قسم به آن که جان من در دست اوست،بدتر از آن خواهد شد،عرض کردند:بدتر از آن چیست؟فرمود:چگونه خواهید بود وقتی که معروف را منکر و منکر را معروف ببینید؟گفتند:یا رسول اللّه آیا چنین چیزی ممکن است؟فرمود:آری سوگند به آن که جان من در اختیار اوست بدتر از آن خواهد شد، گفتند:بدتر از آن چیست؟فرمود:چگونه خواهید بود وقتی که امر به منکر و نهی از معروف کنید،گفتند:یا رسول اللّه،آیا چنین چیزی میشود؟فرمود:آری قسم به خدایی که جان من در دست اوست،بدتر از آن هم خواهد شد،خدای تعالی میفرماید:به ذات مقدسم سوگند خوردهام آنان را به آشوبی گرفتار سازم که شخص بردبار هم سرگردان بماند.» (1)عکرمه از ابن عباس نقل کرده که گفت:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرموده:مبادا نزد مردی بایستید که مظلومی را میکشد،زیرا لعنت خدا بر کسی نازل میشود که در آن وقت حاضر باشد و از او دفاع نکند.» (2)رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«سزاوار نیست برای کسی که در جایی شاهد حقی باشد مگر این که آن حق را بازگو کند زیرا گفتن حق نه باعث جلو آمدن اجل او میشود و نه هرگز او را از روزی حتمی خود محروم میسازد.» (3)این دو حدیث دلیل آن است که ورود به خانههای ظالمان و فاسقان جائز نیست و حضور در جاهایی که منکر را در آنها میبیند و توان از بین بردن آن را ندارد روا
1) (26) عراقی گوید:این حدیث را ابن ابی الدّنیا با اسناد ضعیف،بدین عبارت:«چگونه خواهید بود آن وقتی که امر به منکر کنید و نهی از معروف»و ابو یعلی از قول ابو هریره در حالی که به سه سؤال و جواب اوّل اکتفا کرده بدون دو سؤال بعدی نقل کردهاند و اسناد آن ضعیف است و از کتاب کافی نیز نظیر آن خواهد آمد.
2) (27) این حدیث را طبرانی و بیهقی با سندی حسن-به طوری که در التّرغیب،ج 3،ص 304 آمده-نقل کردهاند.
3) (28) این حدیث را بیهقی در الشّعب از قول ابن عبّاس با همان سند حدیث قبلی نقل کرده است. (المغنی).
نمیباشد،زیرا فرموده است بر کسی که در این قبیل جاها حاضر باشد لعنت خدا نازل میشود،و مشاهدۀ منکر در جایی که نیازی به رفتن وی نبوده،با این بهانه که قدرت جلوگیری نداشته جائز نیست،از این رو جمعی از گذشتگان گوشه گیری را برگزیدند به آن دلیل که منکر را در بازارها و جشنها و انجمنها میدیدند در حالی که نمیتوانستند جلوگیری کنند و این امر خود دوری از مردم را میطلبید.
ابن مسعود میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرده مگر آن که یارانی داشته است،آن پیامبر تا وقتی که خدا میخواست بین ایشان میماند و در میان آنها به کتاب خدا و فرمان او عمل میکرد،تا خداوند پیامبرش را از دنیا میبرد، آن یاران به کتاب خدا و فرمان او و سنّت پیامبرش عمل میکردند و چون آنان منقرض میشدند،پس از آنها گروهی بالای منبرها میرفتند آنچه میدانستند میگفتند و آنچه را بد میدانستند خود عمل میکردند،پس هرگاه چنان زمانی را درک کردید،بر هر مؤمنی لازم است که با دستش جهاد و مبارزه کند،اگر نتوانست با زبانش و اگر با زبان هم نتوانست پس به قلبش(ناراحت شود)؛اسلام چیزی جز این نیست.» (1)ابن مسعود گوید:مردم روستایی مرتکب گناه میشدند و چهار نفر بودند که نهی از منکر میکردند یکی از آنها به پا خاست و گفت:شما چنین و چنان میکنید و شروع کرد به نهی از منکر و بازگو کردن عمل زشتی که مرتکب میشدند و آنها جواب ردّ میدادند و از کارهای خود دست برنمیداشتند،در نتیجه یکدیگر را دشنام دادند و او به مبارزۀ با آنها برخاست و آنها بر او غالب شدند.پس کنارهگیری کرد و گفت:خدایا!من آنها را نهی از منکر کردم اطاعت نکردند،دشنام دادم،آنها هم مرا دشنام دادند با آنها جنگیدم بر من غالب شدند،آنگاه به راه خود رفت،سپس دیگری قیام کرد و آنها را نهی از منکر نمود،اطاعت نکردند،پس به آنها دشنام داد،آنها نیز او را دشنام دادند،در نتیجه گوشهگیری کرد و گفت:خدایا!من آنها را نهی از منکر کردم،اطاعت نکردند و دشنام دادم،آنها نیز مرا دشنام دادند و اگر با ایشان میجنگیدم بر من غالب میشدند،آنگاه سوّمین نفر قیام کرد و آنها را نهی از منکر نمود و آنها اطاعت نکردند و او از ایشان کناره گرفت و گفت:پروردگارا!من آنها را نهی از منکر کردم ولی آنها از من اطاعت نکردند و اگر دشنام میدادم،آنها نیز به من دشنام میدادند و اگر مبارزه میکردم بر من غالب
1) (29) نظیر این حدیث را مسلم در صحیح،ج 1،ص 51 نقل کرده است.
میشدند و بعد به راه خود رفت،سپس چهارمی قیام کرد و گفت:خداوندا!اگر من آنها را نهی از منکر میکردم نافرمانی میکردند و اگر دشنام میدادم،دشنام میدادند و اگر با آنها میجنگیدم بر من غالب بودند و بعد رفت.ابن مسعود میگوید:از میان شما نظیر این چهارمین نفر،با وجود این که مقام او پستتر از همه بود،نیز کم است! ابن عباس گوید«به رسول خدا عرض شد:آیا مردم قریهای که در میان آنها افراد صالح وجود دارند،هلاک میشوند؟فرمود:آری،گفتند:چرا یا رسول اللّه؟فرمود:به دلیل این که گنهکاران را میبینند و در برابر نافرمانیهای خدای عزّ و جلّ ساکت میمانند.» (1)
(1)میگویم:از طریق خاصه(شیعه)روایتی از امام باقر علیه السّلام در کافی آمده است که میفرماید:«در آخر الزّمان گروهی مورد اطاعت دیگرانند که در میان آنها عدهای نوخاستگان نادان ریا میورزند و به زهد و عبادت خودنمایی میکنند.امر به معروف و نهی از منکر را واجب نمیدانند مگر وقتی که ایمن از ضرر باشند و برای یافتن راههای جواز و بهانه در پی لغزشها و عمل نادرست دانشمندان هستند.تا وقتی به نماز و روزه رو میآورند که به جان و مالشان صدمهای نزند و اگر نماز به فعالیتهای مالی و بدنی آنها ضرر داشته باشد به یقین آن را ترک میگویند همان طور که بالاترین و ارزندهترین واجبات را ترک کردهاند،زیرا امر به معروف و نهی از منکر واجب بزرگی است که بدان وسیله تمام واجبات انجام میگیرد،آن وقت است که خشم خدای تعالی بر ایشان کامل میشود و عذابش همه را فرا میگیرد و در نتیجه نیکان،در سرای تبهکاران و خردسالان، در خانۀ بزرگسالان از بین میروند.به راستی که امر به معروف و نهی از منکر راه پیامبران و روش صالحان است واجبی است بزرگ که بدان وسیله تمام واجبات به پا داشته میشود و راههای دین از بدعتها و انحرافها ایمن میگردد و کسبها حلال میشود و حقوق مردم بازگردانده میشود و زمین آباد میگردد و از ستمگران انتقام گرفته میشود و امور
1) (30) این حدیث را طبرانی در الکبیر و الاوسط نقل کرده است،در سلسله سند آن یحیی بن یعلی اسلمی وجود دارد و او ضعیف است،همچنین-به طوری که در مجمع الزّوائد،ج 7،ص 268 آمده است-بزّار نیز آن را روایت کرده است.
دین و دنیا راست میگردد.بنا بر این با دلهایتان نهی از منکر کنید و با زبانتان بگویید و به پیشانی[بدکاران]بزنید و در راه خدا از ملامت ملامتگران نترسید.اگر پند گرفتند و به راه حقّ بازگشتند،ایرادی بر ایشان نیست،«بلکه ایراد و مجازات بر کسانی است که به مردم ستم میکنند و در زمین به ناحق ظلم روا میدارند،برای آنها عذاب دردناکی است.» (1)و اگر پند نگرفتند و به راه حق بازنگشتند به تن خود با ایشان مبارزه کنید و با قلبتان از آنها خشمگین باشید.[امّا]در پی قدرت و جستجوی ثروت و برای پیروزی بر ایشان،بر آنان ستم روا مدارید تا تسلیم فرمان خدا شوند و در خط طاعت درآیند.
خدای تعالی به حضرت شعیب پیامبر صلی اللّه علیه و آله وحی کرد که صد هزار از قوم تو را هلاک میکنم؛چهل هزار از بدکاران و شصت هزار از نیکان ایشان را،شعیب علیه السّلام عرض کرد:
پروردگارا!این گروه بدکاران به جای خود،امّا نیکان را چرا؟خدای تعالی خطاب فرمود:چون ایشان گنهکاران را به حال خود گذاشتند و آنان را از کار زشتشان باز نداشتند و به سبب خشم من خشمگین نشدند.» (2)از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:«قداست ندارد آن امّتی که در میان آنها حقّ ضعیف از قوی بدون نگرانی و رنج باز ستانده نشود.» (3)از ابو الحسن علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«یا باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و یا آن که بدهای شما بر شما گمارده میشوند،پس نیکان شما دعا میکنند و دعایشان مستجاب نمیگردد.» (4)از امام باقر و امام صادق علیهما السّلام نقل شده است:«وای بر گروهی که اطاعت خدا را در امر به معروف و نهی از منکر نمیکنند.» (5)از امام باقر علیه السّلام است که فرمود:«بد مردمانی هستند آن مردمی که امر به معروف و نهی از منکر را عیب میدانند.» (6)از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل شده است که حمد و ثنای خدا را بهجا آورد و گفت:«باری کسانی که پیش از شما بودند،به سبب گناهانی که مرتکب میشدند و عالمان دینی و دانشمندان مسیحی آنان را نهی از منکر نکردند،هلاک شدند و چون در گناهان خود
پایدار ماندند و علمای دینی و دانشمندان آنان را از آن رفتار منع نکردند،عذابها بر ایشان فروریخت.بنا بر این شما امر به معروف و نهی از منکر کنید و بدانید که امر به معروف و نهی از منکر هرگز اجل را نزدیک و روزی را قطع نمیکند،زیرا آنچه خداوند مقرر فرموده همچون قطرههای باران از آسمان به زمین فرود میآید و به هر کسی به مقدار زیاد یا کم که خدا مقدّر کرده است،میرسد،پس اگر به کسی از شما مصیبتی در خانواده یا مال و یا جانتان رسید یا آن که از برادر مسلمانی دربارۀ خانواده یا مال و یا جانتان خشونتی (1)دیدید،نباید نسبت به او برآشفته شوید،زیرا که فرد مسلمان تا وقتی که مرتکب عمل پستی نشده از خیانت دور است؛عملی که هرگاه بین مردم فاش شود شرم میکند و فرومایگان اصرار به نشر آنها دارند مانند قمار باز برندهای که در نخستین موفقیّت از تیربازیش انتظار جلب منفعت و دفع ضرر دارد،همچنین شخص مسلمانی که از خیانت دور است،از خدای تعالی یکی از دو نیکی را انتظار دارد؛یا دعوت حق را لبیک گوید که آنچه نزد خداست برای او بهتر است و یا روزی خدا را میخواهد برای این که دارای خانواده و ثروت شود و دیانت و شخصیت داشته باشد،زیرا مال و اولاد زراعت دنیا و عمل صالح زراعت آخرت است و گاهی خداوند هر دوی آنها را برای مردمانی فراهم میآورد.» (2)از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«خداوند دو فرشته به سوی مردم شهری فرستاد تا آن شهر را بر سر مردمش خراب کنند،وقتی که فرشتگان به آن شهر رسیدند، مردی را در حال دعا و تضرّع دیدند،یکی از فرشتگان به رفیقش گفت:آیا این شخص را نمیبینی که دعا میکند؟او گفت:میبینم،اما دستور پروردگارم اجرا میکنم.آن فرشته گفت:اما من دست به کاری نمیزنم بلکه نزد پروردگارم برمیگردم.و به درگاه خداوند بازگشت و عرض کرد:پروردگارا!من به آن شهر رسیدم و فلان بندۀ تو را دیدم که به درگاه تو دعا میکند و مینالد.خداوند فرمود:برو و دستوری را که داده بودم اجرا کن.زیرا او مردی است که هرگز چهرهاش را به سبب معصیت من در هم نکشیده
است.» (1)از آن حضرت نقل شده است که«مردی از قبیلۀ خثعم نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله آمد و عرض کرد:یا رسول اللّه،بالاترین چیز در اسلام چیست؟فرمود:ایمان به خدا عرض کرد:پس از ایمان چیست؟فرمود:صلۀ رحم،گفت:بعد از آن چیست؟فرمود:امر به معروف و نهی از منکر،آن مرد پرسید:حال کدام عمل نزد خدا مبغوضتر است؟فرمود:
شرک به خدا،عرض کرد:بعد از آن چیست؟فرمود:قطع رحم،عرض کرد:بعد از قطع رحم،چیست؟فرمود:امر به منکر و نهی از معروف.» (2)از آن حضرت است که میگوید:«امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده است:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به ما امر فرمود تا با گنهکاران با چهرۀ درهم کشیده برخورد کنیم.» (3)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«امر به معروف و نهی از منکر دو مخلوق از آفریدههای خدایند؛هر کس آنها را یاری کند،خداوند او را عزیز گرداند و هر که آنها را خوار کند،خداوند او را خوار سازد.» (4)از آن حضرت نقل شده است«که هرگاه بر جمعی میگذشت که با هم در ستیز بودند،از آنها نمیگذشت مگر آن که سه مرتبه با صدای بلند میفرمود:از خدا بترسید.» (5)از ابو الحسن الرّضا علیه السّلام است که فرمود:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله میفرمود:هرگاه امّتم امر به معروف و نهی از منکر را به یکدیگر واگذارند باید به خداوند اعلام جنگ کنند.» (6)از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که میگوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:چگونه خواهید بود زمانی که زنان شما فاسد و جوانان شما فاسق شوند و امر به معروف و نهی از منکر نکنید؟عرض شد:یا رسول اللّه،آیا چنین زمانی خواهد بود؟فرمود:آری،و بدتر از آن هم خواهد شد،چگونه خواهید بود وقتی که امر به منکر کنید و نهی از معروف؟گفتند:یا رسول اللّه،آیا چنین چیزی خواهد شد؟فرمود:آری،و بدتر از آن هم خواهد شد،
چگونه خواهید بود وقتی که منکر را معروف و معروف را منکر ببینید.» (1)از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده است:«همانا خداوند مؤمن ضعیف بیدین را دشمن میدارد، عرض شد:مؤمنی که بیدین باشد،چگونه مؤمن است؟فرمود:آن که نهی از منکر نمیکند.» (2)در کتاب تهذیب از امام صادق علیه السّلام نقل شده است،به گروهی از یارانش فرمود:«بر من لازم است که بیگناهان شما را به جرم مبتلایانتان مؤاخذه کنم،چگونه بر من لازم نباشد در حالی که شما از زشتکاری کسی مطّلع میشوید و بر او اعتراض نمیکنید،از او فاصله نمیگیرید و او را نمیآزارید تا آن عمل را ترک کند.» (3)امیر المؤمنین علیه السّلام در پایان گفتاری فرمود:«هر کس نهی از منکر را با قلب،دست و زبانش ترک کند،مردهای در بین زندههاست.» (4)غزّالی این سخن امیر المؤمنین علیه السّلام را در بخش آثار به حذیفه نسبت داده و در همانجا از علی علیه السّلام نقل شده است (5)که فرمود:«نخستین چیزی که باعث غلبه و پیروزی شما میشود؛جهاد با دست،سپس جهاد با زبان و پس از آن جهاد با دلهایتان است که اگر به دل هم امر به معروف و نهی از منکر نشود،آن دل واژگونه و زیر و رو خواهد شد.» (6)
ارکان و شرائط امر به معروف و نهی از منکر
(1)میگویم:چون سخنان غزّالی در این باب بر اصول نادرست عامه از قبیل رأی استحسان،قیاس و استدلال به متشابهات که با یکدیگر متناقض و خود باعث سرگردانی و اشتباه بیشترند،مبتنی میباشد،از ذکر آنها صرف نظر میکنیم و خلاصهای از آنچه را که از امامان معصوممان علیهم السّلام به ما رسیده است میآوریم بخشی از روایات ایشان را در
تأیید و تثبیت مطلب نقل میکنیم،ان شاء اللّه.
با توفیق الهی میگوییم:امر به واجب،واجب است و امر به مستحب،مستحبّ است و نهی از حرام،واجب ولی این وجوب و استحباب مخصوص گروه خاصّی است و آن طور که غزّالی تصوّر کرده،شامل یکایک مردم نمیشود بلکه با چهار شرط بر فرد ثابت میگردد:
1-علم به واجب یا مستحبّ و یا حرام بودن امور،یعنی شناخت معروف یا منکر،به دور از شبهه بنا بر این در امور متشابه امر به معروف و نهی از منکر واجب نیست.
2-احتمال تأثیر بنا بر این اگر بداند یا احتمال قوی بدهد که اقدامش تأثیر ندارد، واجب و مستحب نیست،چون بیفایده است.
3-شخص مخاطب امر به معروف و نهی از منکر،بر ادامه عمل خود اصرار داشته باشد اما اگر نشانهای باشد که آن کار را ترک کرده است،تکلیف ساقط میشود،چون دیگر امر به معروف و نهی از منکر بیهوده است.
4-مفسدهای در پی نداشته باشد.اما اگر احتمال ضرر برای خود یا فردی از مسلمانان را بدهد،تکلیف ساقط میشود؛زیرا ضرر و اضرار در دین روا نیست.البته جستوجو جائز نیست،مانند گوش دادن برای شنیدن صدا و بو کشیدن و بررسی زیر لباس اشخاص و نظیر اینها.و هرگاه این شرائط جمع شد و شخص مطّلع تنها بود امر به معروف و نهی از منکر بر او واجب عینی میشود ولی اگر دو تن بودند و یکی امر یا نهی را آغاز کرد آن دیگری اگر گمان برد که همکاری او تأثیری در زود به نتیجه رسیدن و نفوذ انزجار دارد بر او نیز واجب است اگر نه واجب نیست؛زیرا هدف به جای آوردن معروف و ترک منکر است.پس هرگاه آن دو با عمل یک فرد حاصل گردد تلاش دیگری بیهوده خواهد بود.و این است معنای قول کسانی که گفتهاند:امر به معروف و نهی از منکر واجب کفایی است ولی کسانی که میگویند این فریضه واجب عینی است آن کسی را در نظر دارند که واجد تمام شرائط باشد،بنا بر این مورد اختلاف تنها این است که با اقدام بیاثر اشخاص،تکلیف امر به معروف و نهی از منکر از افراد جامع شرائط ساقط است یا نه؟از مولایمان امام صادق علیه السّلام دربارۀ امر به معروف و نهی از منکر سؤال شد،آیا بر تمام امّت واجب است یا نه؟فرمود:نه.پرسیدند:چرا واجب نیست؟فرمود:این کار بر عهدۀ شخص نیرومندی است که فرمانش را ببرند و معروف را از منکر باز شناسد،نه بر کسانی
که ناتوانند و خود هدایت نیافتهاند و از روی ناآگاهی دیگران را از حق به سوی باطل میخوانند.و دلیل بر این مطلب سخن خدای تعالی است: وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ... (1)این موضوع خاص است نه عام،چنان که خدای تعالی فرموده است: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ (2)و نفرمود امّت موسی یا تمام قوم موسی در حالی که ایشان در آن روز امّتهای مختلفی بودند.امّت شامل یک فرد و بیشتر است.و همچنین خدای تعالی فرموده است: إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّةً قانِتاً لِلّهِ. (3)میفرماید:«ابراهیم مطیع فرمان خدای بود.امّا بر شخص ناآگاهی که در ناتوانی بسر میبرد و نیرو و پشتیبان و فرمانبری ندارد،حرجی نیست.» (4)آنگاه دربارۀ معنای این حدیث نبوی از آن حضرت پرسیدند:«بالاترین جهاد، سخن عادلانهای است که در حضور رهبر ظالمی ابراز شود.فرمود:این مطلب بر آن اساس است که شخص پس از شناخت واقع او را امر میکند و او میپذیرد.» (5)کلام امام علیه السّلام است به این که وجوب امر به معروف و نهی از منکر شرایطی دارد و بر کسی که آنها را نداشته باشد واجب نیست،در این حدیث سه شرط از شرائط را بیان کرده ولی اصرار بر منکر را شاید برای وضوح آن نگفته است.
در حدیث دیگری از آن حضرت نقل شده است:«فقط و فقط مؤمن از امر به معروف و نهی از منکر پند میگیرد و جاهل از آن میآموزد ولی صاحب تازیانه و شمشیر،هرگز.» (6)از آن حضرت نقل شده است:«هر که متعرّض پادشاه ظالمی شود و گرفتاری پیدا کند،پاداشی برای آن نخواهد داشت و از نعمت صبر برخوردار نخواهد بود.» (7)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«سزاوار نیست برای مؤمن که خودش را خوار سازد.پرسیدند:چگونه خود را خوار میکند؟فرمود:دست به کاری میزند که از
1) (1) آل عمران/104:باید از میان شما جمعی دعوت به نیکی کنند و امر به معروف و نهی از منکر انجام دهند و آنها رستگارانند.
2) (2) اعراف/159:و از قوم موسی گروهی به سوی حق هدایت میکنند و حاکم به حق و عدالتند.
3) (3) نحل/121:همانا ابراهیم(به تنهایی)یک امّت بود،مطیع فرمان خدا.
4) (4) کافی،ج 5،ص 60-59.
5) (5) کافی،ج 5،ص 60-59.
6) (6) همان مأخذ باب انکار المنکر بالقلب،ص 60.
7) (7) همان مأخذ باب انکار المنکر بالقلب،ص 60.
توان او بیرون است.» (1)از آن حضرت است که فرمود:«خدای عزّ و جلّ تمام امور مؤمن را به او واگذار کرده است ولی به او اجازه نداده تا شخصیّت والای خود را ذلیل کند.آیا نمیبیند که خدای تعالی دراینباره میفرماید: وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ . (2)و سزاوار است که مؤمن عزیز باشد نه ذلیل.» (3)وانگهی نهی از منکر مراتبی دارد که نخستین مرتبۀ آن انکار به دل است به این معنا که مرتکب را در دل به سبب ارتکاب گناه دشمن بدارد و آن فقط مشروط است به آگاهی نهیکننده و اصرار نهیشده نه دو شرط دیگر.سپس به اظهار ناراحتی که اگر ترک کرد کفایت میکند،اگر نه از او اعراض و دوری کند.و اگر نشد با زبان موعظه و مدارا و به ترتیبی آسانگیرانه او را باز بدارد و اگر بازداشتن جز با زدن و نظایر آن ممکن نگردد همان کار را بکند.و اگر نیاز به ایراد جرح باشد،خودداری از آن بهتر است.گفتگو دربارۀ این موضوع کمفایده است،زیرا شخصی که دارای شرائط است مقتضای حال را بهتر میداند.
در حدیث آمده است:«پایینترین درجۀ نهی از منکر آن است که با معصیتکاران با چهرۀ درهم کشیده برخورد شود.» (4)در حدیث دیگری آمده است:«همین قدر در عزّت مؤمن بس که هرگاه منکری را ببیند خداوند بداند که او در دل ناراضی است.» (5)از امیر المؤمنین علیه السّلام است که میگوید:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:هر که کار[بدی]را ببیند و از آن آزرده خاطر شود،مانند کسی است که در آنجا نبوده و هر که در وقت انجام کاری نبوده ولی از آن خوشنود است مانند کسی است که حضور داشته است.» (6)
1) (8) همان مأخذ،ص 64.
2) (9) منافقون/8:در حالی که عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است.
3) (10) کافی،ج 5،ص 64.
4) (11) این حدیث را شیخ در تهذیب،ج 2،ص 57 از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرده است.
5) (12) کافی،ج 5،باب انکار المنکر بالقلب)ص 60.
6) (13) جعفریات با اسناد از جعفر بن محمد علیه السّلام به نقل از پدران بزرگوارش از امیر المؤمنین از پیامبر صلی اللّه علیه و آله، به طوری که در مستدرک،ج 2،ص 361 آمده است.و ابو داود در ج 2،ص 438 آن را نقل کرده است.
این مقدار از اخبار،از زیاده گویی غزّالی در این باب کفایت میکند،با توجّه به این که اساس کار وی بر اصول عامه نهاده شده و در اکثر موارد به طور قطع حکم نمیکند و حال این که حکم،با اختلاف زمانها و حالات،تفاوت میکند و از طرفی مراتب مکروهاتی که غزّالی بر حسب گمان به آن گرایش پیدا کرده قابل قبول باشند یا نباشند متفاوت است و این مطالب در جایی است که بتوان اجتهاد کرد.در حالی که هر کسی به کار خود بیناست.
غزّالی از عمر روایت کرده است که وی از دیوار خانۀ مردی بالا رفت و آن مرد را در حالت ناپسندی دید و به او اعتراض کرد،او در جواب گفت:یا امیر المؤمنین!اگر من از یک جهت نافرمانی خدا را کردهام،تو از سه جهت معصیت خدا را مرتکب شدهای.عمر پرسید:کدام است آن سه جهت؟گفت:خدای تعالی فرمود:«تجسّس نکنید»تو تجسس کردی،و فرمود:«از در خانهها وارد شوید»تو روی دیوار آمدی.و خداوند فرمود:«جز به خانههای خودتان-تا با اهل خانه انس نگرفته و سلام ندادهاید-وارد نشوید»و تو سلام ندادی،عمر با شنیدن سخنان وی،او را واگذاشت و با او شرط کرد که توبه کند.
میگویم:صاحبخانه سزاوارتر بود که با عمر شرط کند که وی توبه نماید؛زیرا عمر نسبت به او گناهان بیشتری مرتکب شده بود.بلکه آن مرد سزاوارتر به فرمانروایی بود چون از او داناتر بود و بیش از او گناهش را پنهان میداشت.در حالی که عمر یا جاهل بود و یا گستاخ بر انجام گناه.با وجود اینها،غزّالی در فتوای خود به گفتار یا رفتار عمر استناد میکند و معتقد است که او پس از ابو بکر بالاترین صحابه است و این روایت را از او نقل میکند.
در مصباح الشّریعة از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«هر کس از هوای نفس خود،دوری نکند و از آفات و شهوات نفسانی خلاص نشود و شیطان را مغلوب نسازد و خود را در حمایت خدا و توحید قرار ندهد و در امان عصمت او نباشد، شایستگی امر به معروف و نهی از منکر را ندارد؛زیرا تا کسی دارای این اوصاف نباشد، هر امری را اظهار بدارد،حجّتی در مقابل او خواهد بود و مردم سودی از آن نخواهند برد.
خدای عزّ و جلّ فرماید: أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ؟ (1)و به او گفته میشود:ای
1) (13) بقره/44:آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید،اما خودتان را فراموش میکنید.
خیانتکار!آیا از مردم چیزی را میخواهی که خود به خویشتن در آن باره خیانت کردهای و نسبت به آن افسار گسستهای؟نقل شده است که ابو ثعلبۀ اسدی از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله راجع به این آیه پرسید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ (1)، پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«امر به معروف و نهی از منکر کن و بر مصیبتی که بر تو وارد شود، صبر کن.و هنگامی که ببینی مردم از حرص و آزمندی اطاعت میکنند و هوای نفس را میپرستند و هر کس خود رأی و خود بین است،توبه فکر خود باش و کار مردم را رها کن.
کسی که امر به معروف میکند لازم است که حلال و حرام را بشناسد و خود را از آنچه به مردم امر و نهی میکند فارغ کرده باشد،خیر خواه مردم و مهربان و همراه با مردم باشد.
با لطف و بیان خویش آنها را دعوت کند،و با تفاوت میزان حوصلۀ آنها آشنا باشد تا هر کس را در جایگاه خودش قرار دهد.مکر و فریب نفس و دامهای شیطان را بشناسد و در برابر آنچه میبیند شکیبا باشد،با مردم مقابلۀ به مثل نکند و از ایشان شکوه ننماید.
تعصّب نورزد و به خاطر خودش درشتی نکند.نیّتش خالص برای خدا باشد.از او یاری بطلبد و رضای او را بجوید،پس اگر با او مخالفت کردند و به او ستم روا داشتند،تحمّل کند و اگر موافق بودند و سخن او را پذیرفتند،سپاسگزار باشد.کار خود را به خدا واگذارد و به عیب خود توجّه کند.» (2)در تهذیب،باب مربوط به کسانی که جهاد بر ایشان واجب است،ضمن حدیثی طولانی که عبد الملک بن عمرو از آن حضرت نقل کرده است (3).سخنی آمده که مؤیّد این مطلب و در این مورد مفید است-ان شاء الله تعالی-.
غزّالی در درجات و مراتب ثواب میگوید:درجۀ سوم،نهی با موعظه و اندرز و ترساندن از خداست و این دربارۀ کسی است که میتواند کاری را انجام دهد و میداند که آن کار بد است و یا دربارۀ کسی است که با علم به بدی عملی،اصرار بر انجام آن دارد مانند کسی که بر بادهگساری،یا ستمگری و یا بر غیبت مسلمانان و نظایر آنها
مداومت دارد که لازم است موعظه شود و او را از عذاب خدا بترسانند و اخباری را که متضمن وعدۀ عذاب است بر او بخوانند و سرگذشت پیشینیان و عادت پرهیزکاران را برای او بگویند و تمام اینها از روی دلسوزی و مهربانی باشد،نه با درشتی و خشم،بلکه از سر دلسوزی بر او بنگرند.و گناهکاری او را یک مصیبت برای خودش ببینند؛زیرا مسلمانان مانند یک تن هستند.در اینجا آفت بزرگی وجود دارد که شایستۀ مراقبت است چون یک مهلکه است و آن این است که شخص عالم،در وقت معرّفی خود را به سبب داشتن علم،عزیز و دیگران را به سبب نادانی،خوار و ذلیل میبیند و چه بسا در معرّفی خود به دلیل شرافت علم و دانش به خودنمایی و ابراز برتری بپردازد و به سبب پستی نادانی،طرف مقابل را خوار بشمارد که اگر انگیزه این باشد،این عمل زشتتر از عمل بدی است که به آن اعتراض میکند و مثل چنین کسی،مثل آن است که دیگری را از آتش نجات میدهد و خود در آتش میسوزد که نشان نهایت نادانی و لغزشی بزرگ و غائلهای هولناک است و این از فریب شیطان ناشی میشود که هر آدمی ممکن است به ریسمان او بیاویزد جز کسی که خداوند او را به عیبهای خودش آشنا سازد و چشم بصیرتش را به نور هدایت خویش بگشاید؛زیرا تحقّق دو نوع سلطه بر دیگران موجب حصول لذت بزرگی برای نفس آدمی است:
یکی تسلط بر عموم به وسیلۀ علم و دیگری تسلط بر عموم به واسطۀ قدرت بازگشت هر دو اینها به خودنمایی و جاهطلبی است و این خود خواستۀ باطنی است که آدمی را به شرک خفی میکشاند.البته این حالت دارای ملاک و معیاری است که لازم است شخص مراقب،بدان وسیله خودش را بیازماید.و آن معیار این است که بازداشتن خویشتن از گناه و خودداری از مراقبت از دیگران نزد وی محبوبتر است یا پرداختن به مراقبت دیگران؛پس اگر مراقبت نفس بر او دشوار و سنگین است در حالی که دوست دارد،به جای مراقبت از دیگران به خود بسنده کند و مراقبت نفس نماید،در این صورت انگیزهاش همان دین است و اگر پند گرفتن آن گنهکار از موعظۀ وی و باز ایستادنش به سبب نهی وی،محبوبتر است از پند گرفتن او از پند دیگران،بداند که پیرو هوای نفس است و از این راه مراقبت میخواهد جاه طلبی خودش را ابراز بدارد!پس باید از خدا بترسد و نخست مراقبت نفس کند،در این حال است که به او میگویند:به حضرت عیسی علیه السّلام گفته شد،ای پسر مریم نخست خود را موعظه کن اگر پند گرفتی،دیگران را
موعظه کن،اگر نه از من شرم کن.
به داود طائی گفتند:آیا دیدهای،مردی بر این امیران وارد شود و آنها را امر به معروف و نهی از منکر کند؟گفت:من بر چنین کسی بیم تازیانه دارم.گفتند:اگر تاب تازیانه را داشته باشد؟گفت:بر او بیم شمشیر دارم،گفتند:اگر بتواند آن را تحمّل کند؟ گفت:از بیماری مزمن خودخواهی بر او بیم دارم.و من میگویم:بلکه به دلیل سرپیچیاش از دستور خدای سبحان،من بیم آتش دوزخ را برای او دارم؛زیرا که خدای تعالی فرموده است: وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ (1)،سخن به طور کامل دراینباره قبلا گفته شده است.
غزّالی گوید:
در منکراتی که معمول و عادت مردم می باشد
(1)ما به بخشی از آنها میکنیم.
تا از روی آنها به موارد مشابه استدلال کنند؛زیرا هدف،حصر و بررسی آنها نیست.
میگویم:غزّالی در این باب،منکرات مساجد و پس از آن،منکرات بازارها،سپس منکرات خیابانها و آنگاه منکرات همگانی را نام برده است امّا ما نیازی به ذکر این منکرات نمیبینیم،زیرا از نظر ما روا نیست کسی که جاهل به معروف است،دیگران را نهی از منکر کند و تنها بر کسی واجب است که عارف توانا بوده سخنش مقبول و جامع شرائط لازم باشد و کسی که دارای این اوصاف است نیازی ندارد تا ما منکر را برای او تعریف کنیم،علاوه بر آن تمام گفتههای غزّالی به اصل صحیحی مستند نیست بلکه برخی از آنها بر اساس اصول نادرست و نظرات بیپایۀ وی نهاده شده است،بنا بر این لازم است که ما این باب را پایان دهیم.
غزّالی گوید:
1) (17) بقره/195:خود را به دست خود به هلاکت نیفکنید.
امر به معروف و نهی از منکر فرمانروایان و پادشاهان
(1)مراتب امر به معروف را بیان کردیم و گفتیم که مرتبۀ اوّلش،تعریف و دومش موعظه و مرتبۀ سوم تندی و خشونت و مرتبۀ چهارم آن جلوگیری با زور و جبر و وادار کردن بر حق و صواب بهوسیله زدن و مجازات است.در مورد پادشاهان از تمام آن مراتب دو مرتبۀ اول یعنی تعریف و موعظه جائز است.اما جلوگیری از اعمال پادشاه از روی قهر، برای افراد رعیّت امکان ندارد،زیرا باعث آشوب و بلوا میشود و پیامد آن به مراتب بدتر از آن منکر خواهد بود.امّا تندی در گفتار،مثل گفتن«ای ستمگر»«ای که از خدا نمیترسی»و نظایر آن،اگر باعث به وجود آمدن آشوبی میگردد که از خود او تجاوز کرده و به دیگران هم برسد،جائز نیست ولی اگر جز بر خویشتن بیمی ندارد،جائز بلکه مستحبّ است؛زیرا روش پیشینیان چنین بوده که خود را در معرض خطرها قرار دهند و به طور آشکار نهی از منکر کنند بدون اعتنا به ریخته شدن خونشان و ابتلای به انواع شکنجهها برای آن که میدانستند این،خود شهادت در راه خداست.
میگویم:از قرآن و اخبار اهل بیت علیهم السّلام مستفاد میشود که این عمل روا نیست و امامان از این که مؤمن خود را خوار سازد و در معرض شکنجههای طاقتفرسا قرار دهد،نهی فرمودهاند.و درستی اخباری که غزّالی آورده است ثابت نشده و آنچه ثابت شده نیز چنانکه گذشت،قابل توجیه است.
غزّالی گوید:
امّا روش موعظه و امر به معروف و نهی از منکر،به شاهان که از دانشمندان گذشته نقل شده است،بخشی از آن را در باب ورود بر سلاطین از کتاب حلال و حرام آوردیم و اینک به داستانهایی اکتفا میکنیم که از روی آنها روش موعظه و نهی از منکر پادشاهان را میتوان دانست.
میگویم:آنچه غزّالی از حکایات نقل کرده است،تنها در مورد برخورد گمراهان با ستمگران،به منظور کسب مقام والاتر و مقبولیّت در نزد تودۀ مردم است.اینان به سبب علاقۀ نفسانی و کشش قلبی که داشتهاند و بعضی از ایشان نیز به دلیل سفاهت و حماقتشان و با علم به این که موعظه و نهی از منکر در بازداشتن آن ظالم هیچ تأثیری
ندارد جز آن که باعث نابودی خودشان میشود،و با این تصور که از این طریق به مقام شهادت دست مییابند،خویشتن را در معرض هلاکت و نهی خدای سبحان قرار میدادند.
پس فایدهای در ایراد امثال این حکایات نیست.علاوه بر آن که حکم این نوع برخوردها با اختلاف زمانها و حالات و اشخاص،تفاوت میکند.از این رو ما به یک داستان از آنچه غزّالی نقل کرده،اکتفا میکنیم که مربوط به چنان کسان نیست و این داستان همان است که از ابن مهاجر نقل کرده و میگوید:امیر المؤمنین منصور وارد مکّه شد و در دار النّدوة فرود آمد.او آخر شبها از دار النّدوة به قصد طواف بیرون میشد و طواف میکرد و نماز میگزارد بدون این که کسی بفهمد و چون فجر طلوع میکرد به دار النّدوة باز میگشت و مؤذّنان میآمدند و به او سلام میدادند.آنگاه اقامۀ نماز اعلام میشد و او بیرون میآمد و با مردم نماز میخواند.شبی در وقت سحر بیرون رفت و در آن میان که مشغول طواف بود ناگاه صدای مردی را از نزد ملتزم شنید که میگفت:بار خدایا به تو شکایت میکنم از ظهور ظلم و فساد در روی زمین و از ستم و طمعی که بین حق و حقدار جدایی انداخته است،منصور با عجله نزدیک شد حرفهای او را خوب شنید سپس برگشت و در گوشهای از مسجد الحرام نشست،به دنبال آن مرد فرستاد و او را طلبید.قاصد نزد وی آمد و گفت:امیر المؤمنین را دریاب!آن مرد دو رکعت نماز خواند و رکن را بوسید و همراه فرستادۀ منصور آمد و سلام داد.منصور رو به او کرد و گفت:این چه حرفی بود که از تو شنیدم،میگفتی:جور و فساد روی زمین پیدا شده و ظلم و طمع بین حق و حقدار جدایی انداخته است؟!به خدا سوگند که این سخنان تو گوشهای مرا به درد آورد و مرا نگران و ناراحت کرد.گفت:یا امیر المؤمنین!اگر مرا امان دهی،از ریشه و اساس امور شما را مطّلع خواهم کرد،اگر نه به امور مربوط به خودم اکتفا میکنم،زیرا آنها مهمترند.منصور گفت:تو بر جانت در امانی.آن مرد گفت:آن کسی را که طمع فرا گرفته تا جایی که بین او و بین حق و اصلاح مظاهر ظلم و فساد در روی زمین جدایی انداخته است،تو هستی.منصور گفت:وای بر تو،چگونه مرا طمع گرفته؟در حالی که زر و سیم و ترش و شیرین در اختیار من است.گفت:یا امیر المؤمنین،آیا کسی را به قدر تو طمع گرفته است در حالی که خداوند تو را نگهبان جان و مال مسلمانان قرار داده و تو از امور ایشان غافل و سرگرم جمع آوری اموال آنانی و بین خود و مردم موانعی از گچ و
آجر و درهای آهنی و دربانهای مسلّح قرار دادهای و خود را در آن میان زندانی کردهای و کارگزارانت برای جمع آوری مالیات گسیل داشتهای،وزیران و ندیمان ستمگری برای خود گرفتهای که اگر چیزی را فراموش کنی به خاطر تو نمیآورند و اگر بخواهی کار نیکی انجام دهی،یاریات نمیکنند و آنان را با اموال و چهارپایان و سلاح تقویت کردهای تا بر مردم ستم کنند و دستور دادهای که از مردم جز فلانی و فلانی،کسی حق ندارد به محضر تو وارد شود و اجازه ندادهای که ستمدیده و دردمندی و یا گرسنه و برهنه و ناتوان و فقیری بر تو وارد شود،در حالی که همه کس در این بیت المال حق دارد.و چون این افرادی که تو برای خود برگزیده و آنان را بر رعیّت مقدّم داشتهای و به ایشان دستور دادهای که مانع مالاندوزی تو و سبب انفاق اموال به مردم نشوند و تو را به سبب چنین رفتاری سرزنش نکنند و نگویند:این شخص به خدا خیانت کرده پس چرا ما به او خیانت نکنیم در حالی که او در اختیار ماست.پس آنها فرمان تو را بر این اساس میبرند که جز آنچه را که آنها مایلند از امور مردم،به تو نرسد و هیچ کارگزاری بر خلاف دستور آنها کار نکند مگر این که وی را از مقامش تنزّل دهند و قدر او را نزد تو کوچک کنند و چون این اعمال از طرف تو و ایشان در بین مردم منتشر شود،مردم آنها را بزرگ میشمرند و از ایشان میترسند و به همین دلیل اوّلین کاری که انجام میدهند،آن است که به ایشان هدایایی میدهند تا در ستم کردن به رعیت از آنها پشتیبانی کنند و آنگاه رعایای صاحب قدرت و ثروتمند این کار را میکنند تا دستشان در ظلم و ستم به زیر دستان خود باز باشد و به این ترتیب سرزمین خدا پر از ظلم و فساد شده،و این گروه در سلطنت شریک تو گشتهاند در حالی که تو غافلی و اگر ستمدیدهای بخواهد نزد تو بیاید همانها مانع از ورود وی به نزد تو میشوند و اگر بخواهد موقعی که تو تنهایی شکوائیهای به تو بدهد،این را نیز منع کردهای و شخص دیگری را گماردهای تا ببیند مردم چه شکایتی دارند!و اگر مردی خود را به ندیمان تو رساند،آنها از وی میخواهند تا شکایت خود را به تو ندهد و اگر کسی که از او شکایت شده دارای حرمت و شخصیتی باشد،هیبت او مانع انجام مقصود خواهد شد و ناگزیر فرد ستمدیده پیوسته نزد وی میرود و دست به دامن او میشود و شکوه میکند و کمک میطلبد و او رد میکند و دلیلی میتراشد،و اگر بکوشد و پافشاری نماید،بیرونش کنند و در همان حال تو ظاهر شوی و در حضور تو فریاد برآورد،چنان او را خواهند زد که عبرت دیگر کسان گردد،
در حالی که تو خود ناظری ولی مانع نمیشوی و بر ایشان اعتراض نمیکنی.پس یا امیر المؤمنین!با این حال چگونه اسلام و مسلمانی باقی بماند؟بنی امیّه پیش از شما بودند و از عربها مظلومی نبود که شکایت نزد ایشان ببرد مگر آن که به حقّش میرسید.
هرگاه مردی از دورترین نقاط میآمد و خود را به درگاه ایشان میرساند و فریاد بر میآورد:ای مسلمانان!آنها توجّه میکردند و میپرسیدند:چه شده است؟و شکوائیه او را به حکّام خود میرساندند و انتقام او را میگرفتند! (1)یا امیر المؤمنین!من مسافرتهایی به کشور چین داشتم،در یکی از سفرهایم که رفته بودم،آنجا،پادشاهی داشت که قوّۀ شنواییاش را از دست داده بود.دیدم سخت گریه میکند و وزیرانش او را دلداری میدادند و میگفتند:چشمانت گریان مباد!چرا گریه میکنی؟گفت:من برای از دست دادن شنواییام نمیگریم بلکه به آن علت گریه میکنم که مبادا مظلومی در پیشگاه من دادخواهی کند و من صدای او را نشنوم.سپس گفت:بدانید اگر گوشم را از دست دادهام، چشمم که کور نیست بین مردم جار بکشید که کسی حق ندارد لباس سرخ بپوشد مگر آن که بر او ظلم شده باشد.آنگاه صبح و عصر بر مرکبی سوار میشد تا شاید مظلومی را ببیند و برای او دادخواهی کند.ای امیر المؤمنین،این پادشاه گرچه مشرک به خدا بوده است ولی به مشرکین این قدر محبت داشت و به بقای سلطنتش علاقهمند بود.امّا تو که به خدا ایمان داری و پسر عموی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هستی نباید به مسلمانان علاقهمند و مهربان باشی؟تو مال جمع نمیکنی مگر برای یکی از این سه مقصود:اگر بگویی برای پسرم جمعآوری میکنم،خداوند طفل خردسال را برای تو عبرت قرار داده است،وقتی که از شکم مادر متولّد میشود هیچ مالی در روی زمین از آن او نیست،زیرا هیچ مال و ثروتی
1) (18) به این که این داستان از اصل درست است یا نادرست،کاری نداریم ولی به شهادت تاریخ در دستگاه بنی امیه و بنی مروان،جز در مدّت خلافت عمر بن عبد العزیز اثری از عدالت و توجه به شکایت مظلوم نبوده است.بنا بر این،این بخش از داستان احتمالا به همان زمان محدود از خلافت عمر بن عبد العزیز نظر دارد،ضمنا تمام این داستان بجز این قسمت و اختلاف جزیی دیگر در مجموعۀ ورّام،ج 2،ص 579-577ترجمۀ این جانب آمده است،ولی قسمت پایانی داستان که دوباره منصور کسی را به دنبال او فرستاد و او نیامد و دعایی را برای نجات فرستادۀ منصور از ظلم وی به او آموخت و بعد منصور گفت:او ممکن است خضر علیه السّلام باشد،کلاّ در مجموعۀ ورّام نیامده است.باید توجّه داشت که تسلّط شیطان بر امثال منصور افزونتر از آن بود که نصایح اوزاعی و یا دیگران در او اثر کند؛زیرا او از هیچ جنایتی فروگذار نکرد،بخصوص در قتل مظلومان از آل رسول صلی اللّه علیه و آله که روی تاریخ را سیاه کرد.-م.
نیست مگر دست آزمندی روی آن است،امّا همواره لطف خداوند شامل حال این کودک میگردد تا بزرگ میشود و مردم او را بزرگ میشمارند.و این تو نیستی که به او عطا میکنی بلکه خداست که به هر که خواهد عطا میکند.و اگر بگویی که مال را جمع میکنم تا بدان وسیله پایههای حکومتم را محکم کنم.خداوند پیشینیان را عبرت تو قرار داده است که اندوختۀ زر و سیم و سربازان و سلاح و مرکبها،ایشان را بینیاز نساخت و تو و دیگر فرزندان پدرت را،مال و ملک اندک و ناتوانی،زیانی نرساند تا آنچه خدا خواسته بود انجام گرفت.و اگر بگویی مال را برای رسیدن به مقامی والاتر از مقام فعلی خود جمعآوری میکنی،بدان که یا امیر المؤمنین،هیچ مقامی بالاتر از مقام فعلی تو نیست مگر آن مقامی که با عمل صالح به دست میآید.آیا تو کسی را که نافرمانی کرده است به بدتر از کشتن مجازات میکنی؟گفت:نه.گفت:پس چه میکنی با سلطنتی که خداوند آن را به تو عطا کرده است و با پادشاهی دنیا که هم اکنون در اختیار داری در حالی که خدای تعالی کسانی را که نافرمانی او را کنند،مجازات به قتل نمیکند بلکه با خلود در عذاب آتش دوزخ کیفر میکند و او خدایی است که از عقیدۀ قلبی و باطن اعضا و جوارح تو آگاه است پس جواب خدا را چه میدهی؟وقتی که پادشاه حق مبین،سلطنت دنیا را از دست تو بگیرد و تو را به پای حساب بخواند.آیا از آنچه در اختیار داری یعنی چیزهایی که از ملک دنیا سخت به آنها علاقهمندی در پیشگاه خدا تو را بینیاز میگرداند؟ پس منصور به سختی گریست،حتی نالید و فغان برآورد و گفت:کاش خدا مرا نیافریده بود و من نبودم!سپس گفت:چه چارهای دارم در این امانتی که به من سپردهاند در حالی که از مردم جز جنایت نمیبینم؟گفت:ای امیر المؤمنین!بر تو باد پیروی کردن از رهبران و راهنمایان برجسته گفت:آنها چه کسانی هستند؟گفت:دانشمندان.منصور گفت:به دنبال آنها رفتم ولی آنان از من فرار کردند.گفت:آنها از تو فرار کردهاند تا مباد آنها را به راه و روش خود واداری،آنان از کارگزارانت بیمناک بودهاند.تو در خانهات را بگشا و دربانانت را کم کن و انتقام مظلوم را از ظالم بستان و راه ظالم را ببند و اموال حلال و پاک را در اختیار بگیر و آنها را به عدالت و حق تقسیم کن،من ضمانت میکنم آنهایی که از تو فرار کردهاند نزد تو بیایند و در راه خیر و صلاح تو و رعیّت یاریات دهند.منصور گفت:خدایا،مرا موفّق بدار تا آنچه را که این مرد گفت به کار بندم.
مؤذّنان آمدند بر او سلام دادند و نماز بپا شد،منصور از خانه بیرون آمد و با مردم نماز گزارد.سپس به پاسدارش گفت:آن مرد را بیاور که اگر نیاوری گردنت را میزنم و بر او سخت خشم گرفت که مبادا پیدا نشود!آن پاسدار در پی آن مرد بیرون شد،همین طور که میگشت ناگهان دید در گوشهای نماز میخواند.نشست تا نمازش را تمام کرد،آنگاه گفت:ای مرد،آیا از خدا نمیترسی؟گفت:چرا میترسم.گفت:آیا منصور را نمیشناسی؟گفت:چرا میشناسم.گفت:پس با هم نزد امیر برویم که او سوگند یاد کرده است اگر تو را نزد او نبرم مرا بکشد.گفت:رفتن من نزد او غیر ممکن است.فرستادۀ منصور گفت:مرا میکشد.گفت:نه،تو را نمیکشد.پرسید:چگونه؟گفت:خواندن میدانی؟جواب داد:خیر.پس آن مرد از داخل توشهدانی که همراه داشت،کاغذ سفیدی درآورد که در آن چیزی نوشته شده بود،رو به فرستاده منصور کرد و گفت:این را بگیر و داخل جامهات بگذار که دعای فرج است.پرسید:دعای فرج چیست؟گفت:
نصیب کسی نمیشود مگر شهیدان.فرستاده منصور گفت:خدا تو را بیامرزد،تو به من احسان کردی اگر صلاح میدانی بگو ببینم این دعا چیست و چه فضیلتی دارد؟گفت:
هر که صبح و شام آن را بخواند،گناهانش بریزد و همیشه شادمان باشد و خطاهایش از بین برود و دعایش مستجاب گردد و روزیاش فراخ شود و به آرزویش برسد و بر دشمنش پیروز گردد و در نزد خدا از جملۀ صدّیقان به حساب آید و شهید از دنیا برود.
دعا این است:
اللهم کما لطفت فی عظمتک دون اللطفاء،و علوت بعظمتک علی العظماء و علمت ما تحت ارضک کعلمک بما فوق عرشک و کانت وساوس الصدور کالعلانیة عندک،و علانیة القول کالسّر فی علمک و انقاد کل شیء لعظمتک،و خضع کل ذی سلطان لسلطانک،و صار امر الدنیا و الآخرة کله لک و بیدک،اجعل لی من کل هم امسیت فیه فرجا و مخرجا،اللهم ان عفوک عن ذنوبی و تجاوزک عن خطیئتی و سترک علی قبیح عملی أطمعنی ان أسالک ما لا استوجبه مما قصرت فیه،ادعوک آمنا،و اسالک مستأنسا، و انک المحسن الیّ و انی المسیء الی نفسی فیما بینی و بینک،تتودد الیّ و اتبغّض الیک [بالمعاصی]،لکن الثقة بک حملتنی علی الجرأة علیک،فعد بفضلک و احسانک علیّ انک انت التوّاب الرحیم.
فرستادۀ منصور میگوید:آن را گرفتم و داخل جامهام نهادم و آنگاه هیچ گرفتاری جز
امیر المؤمنین نداشتم،به نزد او وارد شدم و سلام دادم،سرش را بلند کرد و نگاهی به من کرد،لبخندی زد و گفت:وای بر تو،خوب جادو میکنی؟گفتم:نه به خدا قسم یا امیر المؤمنین!سپس داستان خودم را با آن پیرمرد نقل کردم،گفت:آن ورقهای را که به تو داد،بده ببینم،ورقه را دادم،نگاهی به آن انداخت و بعد شروع به گریه کرد و گفت:تو نجات یافتی و دستور داد از روی آن نوشتند و به من ده هزار درهم داد و پرسید:آیا او را میشناسی؟گفتم:خیر.گفت:ممکن است،خضر علیه السّلام باشد.
این بود آخرین سخن در باب امر به معروف و نهی از منکر از کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء،و به دنبال آن،اگر خدا بخواهد،بخش اخلاق نبوّت خواهد آمد.
الحمد لله اوّلا و آخرا.
(1)این باب نهم از بخش عادات کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدای را که همه چیز را آفرید و آفرینش هر چیز را نیکو و منظّم ساخت و پیامبر محمّد صلی اللّه علیه و آله را به بهترین ادب،مؤدّب کرد و اوصاف و اخلاق او را پاک و پاکیزه قرار داد.سپس او را برگزیده حبیب خود گردانید و هر که را خواست تهذیب کند،توفیق پیروی از آن حضرت را به او داد و هر که را اراده فرمود تا محبوب خود گرداند،وادار بر خو گرفتن به اخلاق او کرد.
باری آداب ظاهری بیانگر آداب باطن و حرکات اعضا و جوارح ثمرۀ اندیشههایی است که در دل میگذرد و اعمال،نتیجۀ اخلاق است و آداب و رفتار آدمی تراوش معارف و رازهای نهفتۀ قلبی،ریشه و سرچشمۀ اعمال اوست.و انوار باطن است که بر ظاهرها میتابد.بنابراین لازم است باطن زینت داده و آراسته شود تا بدیها و زشتیهای درون به نیکیها تبدیل گردد.هر که دلش خاشع نباشد،اعضا و جوارحش خاشع نگردد و هر کس دلش مشکات انوار الهی نگردد،زیبایی آداب نبوی بر ظاهرش هویدا نشود.
تصمیم داشتم که بخش عادات این کتاب را با قسمت مربوط به جامع آداب معیشت پایان دهم تا برای طالبان و علاقهمندان استخراج این آداب از میان همۀ بخشهای کتاب دشوار نگردد،بعد دیدم که هر بخشی از مباحث مربوط به عادات قسمتی از آداب را
آورده است،تکرار و اعادۀ آنها بر من سنگین آمد،زیرا تکرار و اعادۀ آنها سنگین است.
در حالی که نفوس بر اساس فطرت مبتنی بر تکرار مکرّرات است،از این رو مصلحت دیدم که در این بخش بر ذکر آداب و اخلاقی که از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله با اسناد رسیده است، بسنده کنم و تمام آنها را با حذف سند فصل بفصل ادامه دهم تا اینکه در این بخش علاوه بر جمع آداب،تجدید و تأکید ایمان نیز با مشاهدۀ اخلاق کریمۀ آن حضرت فراهم آمده باشد،اخلاقی که به طور قطع هر کدام به تنهایی گواهی میدهد که آن بزرگوار گرامیترین خلق خدا و در رتبه و منزلت از همه بالاتر و بزرگتر است،تا چه رسد به مجموع آنها؟آنگاه علاوه بر اخلاق آن بزرگوار،بیان سیما و خلقت آن حضرت را نیز افزودم.و سپس معجزاتی را که در اخبار صحیح رسیده است ذکر کردم تا بدان وسیله پرده از روی مکارم اخلاق و خصایص والایش به یکسو رود و از گوش منکران نبوّتش،درد مزمن ناشنوایی زدوده گردد.البته توفیق پیروی از سرور رسولان در حالات و اخلاق و سایر امور دینی به دست خداست،زیرا او راهنمای حیرتزدگان و پاسخگوی دعای درماندگان است.
باید در این نخستین بخش،ادبآموزی خداوند را به آن حضرت،به وسیلۀ قرآن، بیان و سپس مجموعهای از خلق و خوی نیکویش را ذکر کنیم و بعد بخشی از آداب و اخلاق آن حضرت را بیاوریم و پس از آن به بیان تکلّم و لبخندش بپردازیم و آنگاه آداب و اخلاق غذا خوردنش و بعد آداب و اخلاقش در لباس پوشیدن و سپس گذشت با وجود قدرت و چشمپوشی از آنچه باعث ناراحتی آن حضرت میشد و سخاوت و بخشندگی و شجاعت و شهامتش و تواضع و فروتنیاش را بازگو کنیم و سرانجام به توصیف سیما و شمایلش و بیان مجموعۀ معجزات و آیاتش بپردازیم.
میگویم:من فصل دیگری-پس از توصیف سیما و شمایلش-در بیان سیما و خلق و خو و سیرۀ آن بزرگوار با همنشینان خود به روایت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام میافزایم و در نتیجه این باب شامل چهارده فصل میگردد.
غزّالی گوید:
(1)پیامبر در پیشگاه خدای تعالی بسیار فروتن و متواضع بود و همواره از درگاه حق
تعالی درخواست داشت که او را به آداب نیکو و اخلاق پسندیده بیاراید،از این رو در دعایش چنین میگفت:
«اللّهمّ حسّن خلقی و خلقی» (1)و میگفت:«اللّهمّ جنّبنی منکرات الأخلاق» (2)خدای تعالی نیز دعای آن حضرت را مستجاب کرد،و در وفای به وعدهای که فرموده و گفته است:« اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ » (3)قرآن را بر او نازل کرد و بدان وسیله او را ادب آموخت.
پس معیار خلق و خوی آن حضرت،قرآن است.
سعد بن هشام گوید:بر عایشه وارد شدم و از اخلاق رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پرسیدم.گفت:
مگر قرآن را نمیخوانی؟گفتم:چرا.گفت:خلق رسول خدا صلی اللّه علیه و آله قرآن است. (4)خداوند آن حضرت را به وسیلۀ قرآن ادب آموخت همانند این آیات:
خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ (5)و قول خدای تعالی: إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ... (6)
و قول خدای تعالی: وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُکَ إِلاّ بِاللّهِ. (7)
و قول خدای تعالی: وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ. (8)
و قول خدای تعالی: لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ. (9)
و قول خدای تعالی: فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ. (10)
1) (1) این حدیث را احمد در مسند خود ج 2،ص 403 از قول ابن مسعود و ابن حبان نیز از وی روایت کرده است.
2) (2) این حدیث را ترمذی و حاکم در ج 1،ص 532 کتاب خود با همان عبارت نقل کرده است.
3) (3) مؤمن/60:مرا بخوانید تا(دعای)شما را اجابت کنم.
4) (4) این حدیث را ابن سعد در طبقات،ج 1(بخش 2)،ص 89 و ابن شیبه،عبد بن حمید،مسلم، ابن منذر،حاکم و ابن مردویه-چنانکه در الدّر المنثور،ج 6،ص 250 آمده-نقل کردهاند.
5) (5) اعراف/199:با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکیها دعوت نما و از جاهلان رو بگردان.
6) (6) نحل/90:خداوند به عدل و احسان...فرمان میدهد.
7) (7) نحل/127:صبر کن و صبر تو فقط برای خدا و به توفیق خدا باشد.
8) (8) لقمان/17:و در برابر مصائبی که به تو میرسد با استقامت و شکیبا باش که این از کارهای مهم و اساسی است.
9) (9) شوری/43:کسانی که شکیبایی و عفو کنند،به راستی این از کارهای پرارزش است.
10) (10) مائده/13:از آنها درگذر و صرف نظر کن که خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.
و قول خدای تعالی: وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ... (1)
و قول خدای تعالی: اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ . (2)
و بهوسیله این قول خدای تعالی: وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ . (3)
و با این قول خدای تعالی: اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً. (4)
و چون روز جنگ احد دندان پیشین پیامبر صلی اللّه علیه و آله شکست و خون بر روی مبارکش جاری شد،آن حضرت خونها را پاک میکرد و میگفت:«چگونه چنین جمعیّتی رستگار خواهند شد که چهرۀ پیامبرشان را با خون رنگین کردند در حالی که وی ایشان را به سوی پروردگارشان دعوت میکرد؛پس خداوند این آیه را برای تأدیب آن حضرت نازل کرد: لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ... (5)و امثال این تأدیب در قرآن بیحد و حصر آمده است،و مقصود نخستین از تأدیب و تهذیب،وجود مقدّس آن حضرت است و بعد از او، نور بر همۀ خلایق میتابد؛زیرا او به وسیلۀ قرآن و مردم به وسیلۀ او تأدیب شدهاند،از این رو فرموده است:«برانگیخته شدم تا مکارم اخلاق را به کمال و تمام برسانم.» (6)آنگاه مردم را به اخلاق نیکو ترغیب فرمود.و چون ما آن مکارم اخلاقی را در بخش ریاضت نفس و تهذیب خلق نقل کردیم دوباره تکرار نمیکنیم.سپس هنگامی که خداوند خلق شریف آن حضرت را کامل ساخت،او را ثنا گفت و فرمود:« وَ إِنَّکَ لَعَلی
1) (11) نور/22:آنها باید عفو کنند و صرف نظر نمایند،آیا دوست نمیدارید خداوند شما را ببخشد؟
2) (12) فصّلت/34:بدی را با نیکی دفع کن،تا دشمنان سرسخت تو همچون دوستان صمیمی و گرم شوند.
3) (13) آل عمران/134:خشم خود را فرومیبرند و از خطای مردم میگذرند.
4) (14) حجرات/12:ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چرا که بعضی از گمانها گناه است،و هرگز(در کار دیگران)تجسّس نکنید و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکنید.
5) (15) آل عمران/128:هیچ گونه اختیاری(دربارۀ سرنوشت کافران یا مؤمنان فراری از جنگ)برای تو نیست...امّا خبر را بخاری در ج 5 ص 127،ابن ابی شبیه،احمد،عبد بن حمید،مسلم،ترمذی،نسائی، ابن جریر،ابن منذر،ابن ابی حاتم،و نخّاس در ناسخ خود و بیهقی در الدّلائل از قول انس-به طوری که در درّ المنثور ج 2 ص 70 آمده-نقل کردهاند.
6) (16) این حدیث را بزّار در مسند خود-به طوری که در مجمع الزّوائد،ج 9،ص 15 آمده-با سند معتبری نقل کرده است.
خُلُقٍ عَظِیمٍ »، (1)به لطف گستردۀ خداوند سبحان بنگر که تا چه حد بلند مرتبه و بزرگ نعمت است،در حالی که به پیامبرش مرحمت فرموده و به او اخلاق کامل ارزانی داشته است،او را ثنا گفته گرچه اوست که پیامبر را به خلق کریم آراسته امّا این را به او نسبت داده میگوید:«و إنّک لعلی خلق عظیم»خداوند خلق را برای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بیان کرده و سپس رسول خدا صلی اللّه علیه و آله خلق را چنین بیان میکند:«خداوند مکارم اخلاق را دوست دارد و رذایل اخلاقی را دشمن میدارد.» (2)از علی علیه السّلام نقل شده است:«شگفتا از مرد مسلمانی که برادر مسلمانش برای حاجتی نزد او میآید ولی او خود را شایستۀ کار خیر نمیبیند،در صورتی که اگر او امید ثواب ندارد و از عذاب و مجازات نیز نمیهراسد،شایسته است که به سوی مکارم اخلاق بشتابد،زیرا مکارم اخلاق هدایتکننده به سوی راه نجات است.مردی عرض کرد:آیا شما خود این سخن را از پیامبر صلی اللّه علیه و آله شنیدهای؟فرمود:آری،چیزی بهتر از آن را هم شنیدهام:وقتی که اسیران قبیلۀ طیّ را آوردند،دخترکی میان اسیران بود،عرض کرد:یا محمّد!اگر مصلحت بدانی،مرا از قید اسارت آزاد فرما تا مورد ملامت مردم عرب واقع نشوم؛زیرا من دختر بزرگ قوم خود هستم،پدرم از کسانی که حمایتشان لازم بود، حمایت میکرد و افراد گرفتار و دربند را آزاد میساخت،گرسنه را سیر و به او اطعام میکرد و با صدای بلند سلام مینمود و دست حاجتمندی را هرگز ردّ نمیکرد،من دختر حاتم طایی هستم پیامبر صلی اللّه علیه و آله-پس از شنیدن سخنان او-فرمود:ای دختر!این صفاتی که تو گفتی،صفت مؤمن واقعی است،اگر پدر تو مسلمان بود هرآینه برای او طلب آمرزش میکردم،آنگاه رو به یارانش کرد و فرمود:او را آزاد کنید که پدرش مکارم اخلاق را دوست میداشت و همانا خدای تعالی مکارم اخلاق را دوست میدارد.پس ابو بردة بن دینار از جا برخاست،عرض کرد:یا رسول اللّه،آیا خدا مکارم اخلاق را دوست میدارد؟فرمود:به خدایی که جان من در دست قدرت اوست،جز افراد خوشخلق ،کسی وارد بهشت نمیشود.» (3)
از آن حضرت است:«همانا خدای تعالی اسلام را به مکارم اخلاق و اعمال نیک آمیخته است»و از جملۀ مکارم اخلاق است،حسن معاشرت،خوش برخوردی، نرمخویی،انجام کار نیک،اطعام دیگران،سلام کردن بر همگان،عیادت بیمار مسلمان- خوب باشد یا بد-تشییع جنازۀ مسلمان،حسن جوار با همسایگان-مسلمان باشد یا کافر-بزرگداشت پیرمرد مسلمان،قبول دعوت به مهمانی و دعا کردن به میزبان،گذشت و اصلاح بین مردم،جود و بخشش،آغاز به سلام،فرو خوردن خشم و چشمپوشی از لغزش مردم.دین اسلام،هرزگی،بیهودهکاری،آواز خوانی،هر نوع نوازندگی و هر نوع تار و تنبور و تبهکاری،دروغ،غیبت،بخل،حرص،ستمکاری،نیرنگ،سخنچینی، بر هم زدن بین مردم،قطع رحم،بدخلقی،خودبزرگبینی،فخرفروشی،و خودبینی، دستدرازی،چاپلوسی،ناسزاگویی،کینه و حسد،فال بد،سرکشی،تجاوز و ظلم را از میان برده است.
انس میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هیچ نصیحت خوبی را فروگذار نکرد مگر آن که ما را به سوی آن فرا خواند و ما را به انجام آن مأمور ساخت و هیچ دغلبازی-و یا گفت:هیچ عیبی-و هیچ صفت زشتی نبود مرگ آن که ما را بر حذر داشت و از آن نهی کرد و این آیه شریفه مشتمل بر همۀ آنها است: إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی... (1)
معاذ میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله مرا سفارش کرد و فرمود:«ای معاذ!تو را سفارش میکنم به تقوای الهی،راستگویی،وفای به عهد،ادای امانت،ترک خیانت،رعایت همسایه،مهربانی نسبت به یتیم،نرمش در گفتار،سلام دادن،خوشرفتاری،کوتاهی آرزوها،ایمان مداوم،ژرفبینی در قرآن،دوستی آخرت،ترس از حساب،فروتنی،و زنهار که دانایی را دشنام دهی یا راستگویی را تکذیب کنی،یا از گنهکاری،پیروی و یا از رهبری عادل،نافرمانی کنی و یا در زمین فساد کنی،و سفارش میکنم تو را به تقوای الهی در همه جا و توبه از هر گناه نهانی را در نهان و از گناه آشکار را آشکارا به عمل آوری» (2)پیامبر صلی اللّه علیه و آله بندگان خدا را این چنین ادب آموخت و آنان را به مکارم اخلاق و آداب نیک فرا خواند.
(1)اخلاقیاتی که بعضی از دانشمندان و فقها آنها را گرد آورده و از بعضی اخبار آنها را برگزیدهاند.
غزّالی گوید:
رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بردبارترین (1)،شجاعترین (2)،عادلترین (3)و پاکدامنترین مردم بوده است.با هیچ زنی که او را در ملکیت خود نداشت و یا به همسری خود در نیاورده بود و یا از خویشاوندان محرم او نبود،تماس نداشت. (4)از همۀ مردم بخشندهتر بود،هیچ دینار و درهمی شب در نزد او نمیماند و اگر وجهی زیاد میآمد و کسی را پیدا نمیکرد که به او بدهد و شب ناگهان میرسید به خانه نمیرفت تا آن را به نیازمندش میرساند (5)و از آنچه خدا به او داده بود تنها به مقدار قوت سالانۀ خود از سادهترین چیزی که در دسترس بود از خرما و جو برداشت میکرد و بقیّه آن را در راه خدا میداد. (6)کسی از او چیزی نمیخواست مگر این که به او میداد. (7)آنگاه به قوت سالانۀ خود میپرداخت و از آن هم ایثار میکرد،و چه بسا که خود پیش از پایان سال،اگر چیزی به او نمیرسید محتاج میشد. (8)به دست خویش کفشش را وصله میزد و جامهاش را میدوخت و در امور خانه به خانوادۀ خود خدمت میکرد (9)و با همسران گوشت خرد میکرد. (10)از همه
1) (22) این حدیث را ابو الشیخ در کتاب اخلاق رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله آورده است،(المغنی).
2) (23) این حدیث را مسلم،ج 7،ص 72 از قول انس نقل کرده و بخاری نیز نظیر آن را آورده است.
3) (24) این حدیث را ترمذی در الشمائل از قول حسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام ضمن حدیث طولانی راجع به اوصاف پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرده است.
4) (25) مسلم و بخاری این حدیث را از قول علیّ بن ابی طالب علیه السّلام نقل کردهاند و در حدیث عایشه آمده: پیامبر صلی اللّه علیه و آله جز با زنی که مالک بود تماس نگرفت.
5) (26) این حدیث را طبرانی در الاوسط نقل کرده است.
6) (27) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 152 ضمن حدیث طولانی از قول بلال نقل کرده است.
7) (28) این حدیث را بخاری به روش خود در کتاب النّفقات از صحیح خویش ج 7،ص 181 از قول عمر نقل کرده و مسلم نیز نظیر آن را آورده است.
8) (29) این حدیث را ترمذی و ابن ماجه از قول ابن عباس نقل کردهاند.
9) (30) این حدیث را احمد در مسند عایشه و صدوق در خصال ج 1،ص 130 و بخاری در ج 7،ص 85 و ج 8،ص 121 نقل کردهاند.
10) (31) این حدیث را ترمذی در ج 8،ص 31 و احمد از قول عایشه نقل کرده است.
کس باحیاتر بود،به چهرۀ کسی خیره نمیشد (1)و دعوت آزاده و برده را میپذیرفت (2)و هدیه را قبول میکرد اگر چه یک جرعه شیر بود و در برابر آن هدیه میداد.مال صدقه را نمیخورد. (3)و در پاسخ دادن به سخن کنیز و فرد تهی دست تکبّر نمیورزید. (4)برای پروردگار خشمگین میشد،نه برای خود. (5)حق را اجرا میکرد اگر چه به زیان خود یا اصحابش تمام میشد. (6)از طرف گروهی از مشرکین پیشنهاد کمک در مقابل گروه دیگری از مشرکین به آن حضرت شد در حالی که او کم یاور بود و حتّی به یک فرد نیازمند بود تا بر یارانش بیفزاید اما نپذیرفت و فرمود:«من از مشرک کمک نمیطلبم» (7).جنازۀ یکی از فضلای اصحاب و نیکانشان که در بین یهودیان کشته شده بود پیدا شد،بر ایشان از راه ظلم وارد نشد و علاوه بر حق از آنها نخواست و صد شتر دیه پرداخت کرد در حالی که اصحاب آن حضرت به یک شتر نیازمند بودند تا باعث تقویت آنها شود، (8)و از گرسنگی سنگ به شکم مبارکش میبست، (9)هر خوراکی را که حاضر بود میل میکرد،دربارۀ آنچه موجود بود نمیپرسید و آن را رد نمیکرد و از خوردن غذای حلال خودداری نمیفرمود.اگر خرمایی بدون نان به دستش میرسید میل میکرد و اگر کبابی پیدا میکرد میخورد و اگر نان گندم یا جو موجود بود میخورد و اگر حلوا و یا عسلی بود میخورد و اگر شیر بدون نانی مییافت به آن اکتفا میکرد و اگر
1) (32) بخاری در ج 6،ص 225 و مسلم در ج 7،ص 77 مطلبی شامل این مضمون آوردهاند.
2) (33) ترمذی در الشمائل ص 23 و ابن ماجه و حاکم این حدیث را از انس نقل کردهاند.
3) (34) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 192 و 195 صحیح خود آورده است.
4) (35) این حدیث را حاکم نقل کرده و قبلا گذشت.
5) (36) این حدیث را ترمذی چنین نقل کرده:دنیا و مال دنیا او را خشمگین نمیکرد و در برابر تجاوز به حق چیزی جلو خشم او را نمیگرفت.
6) (37) مسلم این حدیث را در ج 5،ص 201 از قول عایشه نقل کرده است.
7) (38) این حدیث را مسلم از حدیث سهل بن ابی حثمه در ج 5 ص 98 نقل کرده است.
8) (39) این حدیث را مسلم در ج 5،ص 98 از حدیث سهل بن ابی حثمه نقل کرده است.
9) (40) این حدیث را بخاری در ج 5،ص 138 ضمن داستان کندن خندق نقل کرده و طبرانی در حدیث طولانی-به طوری که در مجمع الزّوائد ج 6،ص 131 آمده-با سند معتبری نقل کرده است.
خربزه و یا خرمای تازهای بود،میخورد. (1)در وقت غذا خوردن تکیه نمیداد و روی سفره نمینشست بلکه حولهای زیر پاهایش میانداخت. (2)از نان گندم سه روز متوالی سیر نخورد تا به دیدار خدا شتافت و این اعمال را از باب ایثار و به خاطر کمک به دیگران میکرد نه به دلیل فقر و نه به سبب بخل (3).دعوت به مهمانی را قبول میکرد (4)و به عیادت بیماران میرفت،و تشییع جنازه میکرد. (5)در بین دشمنانش تنها و بدون پاسدار راه میرفت، (6)از همۀ مردم متواضعتر بود و از همه ساکتتر اما نه از راه کبر (7)و سخنش رساتر از همه بود بدون کلام زاید (8)و خوشروتر از همۀ مردم بود؛ (9)هیچ امری از امور دنیا او را وحشتزده نمیساخت. (10)هر لباسی که ممکن بود میپوشید؛گاهی پارچهای به دور خود میپیچید و گاهی برد مخصوص یمنی و گاهی جبّۀ پشمی،هر
1) (41) دربارۀ تمام این مطالب به المواهب اللدنیة قسطلانی ج 1،ص 308 فصل ما تدعو ضرورته الیه صلی اللّه علیه و آله مراجعه کنید.
2) (42) به سند این حدیث برخورد نکردم،عراقی گوید:چنین عملی را بین اعمال پیامبر سراغ ندارم قول معروف نوشتۀ ابن ماجه است از قول جابر که ما در زمان رسول خدا کمتر پیش میآمد که طعامی داشته باشیم و اگر هم داشتیم،جز دست و ساعد خود چیزی برای گستردن نداشتیم.
3) (43) در امالی صدوق،ص 192 نظیر این حدیث آمده است.
4) (44) این حدیث در آداب خوردن ص 7 گذشت،با این عبارت:«لو دعیت إلی کراع لأجبت.»
5) (45) این حدیث را ترمذی در ج 4،ص 235 و ابن ماجه به شمارۀ 4178 نقل کردهاند.
6) (46) به کتاب المواهب اللّدنیّة،ج 1،ص 302 مراجعه کنید،حاکم در ج 3،ص 313 از عایشه نقل کرده میگوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله نگهبان داشت تا این که آیه اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ نازل شد،پیامبر صلی اللّه علیه و آله سر از گنبد درآورد و فرمود:مردم،بروید خداوند نگهدار من است.
7) (47) در کتاب شمائل ترمذی ص 23 و همچنین در کتاب الشّمائل ابو الحسن بن ضحاک نظیر این مطلب آمده است.
8) (48) در صحیح بخاری،ج 4،ص 231 و سنن ابی داود آمده است:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله حدیث را برای وعدۀ معاد میفرمود نه برای عدد و رقم»سند این حدیث صحیح است.و در حدیث هند بن ابی هاله آمده است: پیامبر فصلی سخنان کوتاه و پرمعنی فرمود بیکموزیاد.المعانی صدوق ص 81 و الشمائل ترمذی ص 15.
9) (49) حدیثی با این عبارت ترمذی در الشّمائل ص 16 از قول عبد الله بن جزء آورده:من کسی را متبسّمتر از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ندیدم.
10) (50) احمد در مسند عایشه به این مضمون مطلبی را نقل کرده است.
پوشیدنیای را که از راه مباح در اختیار داشت میپوشید. (1)انگشتریاش نقره بود، (2)که به انگشت کوچک دست راست و چپش میکرد. (3)بر پشت مرکب خود،برده و غیر برده را سوار میکرد. (4)بر هر چه ممکنش بود،از قبیل اسب،شتر،استر شهبا و الاغ، میشد و گاهی پیاده و با پای برهنه بدون ردا و عمامه و کلاه راه میرفت.از بیماران در دورترین نقطۀ شهر عیادت میکرد. (5)بوی خوش را دوست میداشت و از بوهای بد ناراحت میشد. (6)با تهیدستان همنشین و با مستمندان هم خوراک میشد، (7)
1) (51) به الشمائل ترمذی ص 6 و صحیح مسلم ج 6 ص 145 مراجعه کنید.
2) (52) این حدیث را مسلم در ج 6 ص 151 آورده است.
3) (53) این حدیث را ترمذی در الشمائل ص 7 و مسلم در ج 6 ص 152 صحیح خود نقل کردهاند.
4) (54) این حدیث را بخاری در ج 6،ص 49 و ج 4 ص 67،صحیح خود آورده است.
5) (55) در این مورد،مسلم در ج 3،ص 60 از حدیث جابر بن سمره نقل کرده است،پیامبر صلی اللّه علیه و آله سوار بر اسب برهنهای بود موقعی که از تشیع جنازۀ ابن دحداح برمیگشت و از قول سهل بن سعد نیز نقل کرده است: «پیامبر صلی اللّه علیه و آله اسبی داشت به نام لحیف»و از قول ابن عباس آورده است:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله در حجّة الوداع در حالی که بر شتری سوار بود،طواف کرد.»و در ج 5،ص 167 از قول براء نقل کرده است:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله را سوار بر استر سفید در روز حنین دیدم»و از حدیث اسامه نقل کرده:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله سوار بر الاغی بود و در زیر،پالانی داشت»و از حدیث ابن عمر نقل کرده:«آن حضرت سواره و پیاده به مسجد قبا میآمد»و نیز در ج 3، ص 40 از قول وی در عیادت از سعد بن عباده نقل کرده:«پیامبر برخاست و ما که ده و اندی نفر بودیم به همراه او برخاستیم و بیکفش و جوراب و کلاه و پیراهن در زمینی شورهزار میرفتیم.»
6) (56) این خبر که آن حضرت«زنان و بوی خوش را دوست داشت»معروف است.نسائی،و ابو داود آن را نقل کردهاند و قبلا گذشت.ابن عدی از عایشه نقل کرده:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله دوست نداشت جز بوی خوش داشته باشد»و نیز بد آمدنش از بوی سیر معروف است.مسلم و بخاری آن را در احکام مساجد نقل کردهاند،بخاری در ج 7،ص 211 از قول انس نقل میکند:«اگر کسی به آن حضرت عطر تعارف میکرد،ردّ نمیفرمود»در مسند،طیالسی ص 218 شمارۀ 1559 به سند خود از عایشه نقل کرده و میگوید:برای پیامبر صلی اللّه علیه و آله رواندازی سیاه از پشم ساختم،پوشید،خوشش آمد،چون عرق کرد،بوی برد یمنی داد،آن را دور انداخت.در آنجا ص 277 شمارۀ 2081 از انس نقل شده میگوید:«ندیدم کسی به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله عطر تعارف نماید و او ردّ کند.»
7) (57) هم خوراکی آن حضرت را با مساکین بخاری در ج 8 ص 120 از حدیث ابو هریره نقل کرده، میگوید:«اصحاب الصّفة،مهمانان اسلام،زن و فرزند و کس و کاری نداشتند،وقتی صدقهای میرسید، پیامبر صلی اللّه علیه و آله برای آنها میفرستاد و خود میل نمیکرد و اگر هدیهای میآوردند،برای آنها میفرستاد و خود نیز استفاده میکرد و با آنها شریک میشد.»
و صاحبان فضیلت را برای اخلاق خویشان گرامی میداشت و با شرافتمندان به نیکوکاری برخورد میکرد. (1)با خویشاوندان صلۀ رحم میکرد بدون این که دیگران را بر ایشان مقدّم بدارد. (2)بر کسی ستم روا نمیداشت. (3)هر که از او معذرت میخواست، عذرش را میپذیرفت. (4)شوخی میکرد ولی جز سخن حق نمیگفت. (5)میخندید اما نه با صدای بلند. (6)بازی مباح و مجاز را میدید و نهی نمیفرمود. (7)کسی با صدای بلند با آن حضرت صحبت میکرد،تحمل میفرمود. (8)یک ماده شتر و گوسفندی داشت که خود و اعضای خانوادهاش از شیر آنها تغذیه میکردند. (9)غلامان و کنیزانی داشت،از
1) (58) این حدیث را ترمذی در الشّمائل ضمن حدیث طولانی در وصف آن حضرت آورده است.
2) (59) در مستدرک حاکم ج 3،ص 324 از قول ابن عباس آمده:«آن حضرت،عباس را مانند احترام فرزند به پدر،احترام میکرد»و از قول سعد بن ابی وقاص است:«آن حضرت،عمویش عباس و دیگران را از مسجد بیرون کرد،عباس گفت:ما را که فامیل و عموی تو هستیم بیرون میکنی و علی را در مسجد جا میدهی؟فرمود:من شما را بیرون نمیکنم و او را ساکن نمیسازم...»
3) (60) نظیر این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 550 از قول انس و عایشه نقل کرده است.
4) (61) این حدیث را بخاری در ج 6،ص 89 ضمن داستان کعب بن مالک،هلال بن امیه و مرارة بن ربیعه- که هر سه نفر تخلف کردند-نقل کرده است.به درّ المنثور،ج 3،ص 286 مراجعه کنید.
5) (62) این حدیث را ترمذی در ج 8،ص 157 نقل کرده است.
6) (63) این حدیث را بخاری در ج 6،ص 167 از قول عایشه نقل کرده،گوید:هرگز از پیامبر صلی اللّه علیه و آله خنده ندیدم مگر وقت شادمانیاش که لبخند میزد و در حدیث هند بن ابی جعاله که در الشّمائل ترمذی،ص 16 آمده است:«خندهاش لبخند بود.»
7) (64) این موضوع ذاتا درست است،در مسند طیالسی،ص 217 نظیر این مطلب آمده ولی عراقی به داستان بازی حبشیها در حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله کرده و به گفته آن حضرت که فرمود:«بس کنید بچه حیوانها!»این داستان خرافی و افترا بر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و گستاخی بر خداست و در صحیح مسلم؛ج 3،ص 22 و صحیح بخاری؛ج 2،ص 20 و سنن نسائی،ج 3،ص 195 باب اللعب فی المسجد آمده است.
8) (65) این حدیث را بخاری در ج 6،ص 171 نقل کرده و ابن منذر و طبرانی از ابن ابی ملیکه نقل کردهاند میگوید:«نزدیک بود که دو کار خیر ابو بکر و عمر را هلاک سازد،این دو تن در نزد پیامبر صلی اللّه علیه و آله صدایشان را بلند کردند موقعی که سواران بنی تمیم نزد پیامبر آمدند یکی از آن دو نفر به اقرع بن حابس و آن یکی به مرد دیگری کرد،آنگاه ابو بکر و عمر گفت:تو جز مخالفت با من غرضی نداشتی عمر گفت:قصد من مخالفت با تو نبود،صدایشان از این بابت بلند شد،پس خداوند آیه: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ... »را نازل کرد.به در المنثور،ج 6،ص 84 مراجعه کنید.
9) (66) نظیر این حدیث را محمد بن سعد در الطّبقات از قول ام سلمه نقل کرده است.
نظر خوراک و پوشاک بر آنها برتری نداشت، (1)جز در کار خدایی و یا کاری که ناگزیر بر صلاح خودش بود،وقت را نمیگذراند. (2)به باغهای اصحابش تشریف میبرد. (3)
هیچ مستمندی را به سبب بیچیزی و درماندگیاش تحقیر نمیکرد،و هیچ شاهی را به سبب سلطنتش اهمیّت نمیداد،برای هر دو،در پیشگاه خدا یک نوع دعا میکرد. (4)
خداوند اخلاق خوب و سیاست کامل را در آن حضرت با وجود این که بیسواد بود جمع کرد،نه میتوانست بنویسد و نه بخواند،در مناطق کوهستانی و بیابانهای خشک (5)، در حال گوسفندچرانی و یتیمی که نه پدر داشت و نه مادر،بزرگ شد.پس خداوند تمام اخلاق نیک و راه و رسم پسندیده و شرح حال گذشتگان و آیندگان،و آنچه را که باعث نجات و رستگاری در آخرت و غبطۀ در امر خیر و موفقیّت در دنیا بود و با واجب و ترک امور زاید ارتباط داشت به آن حضرت آموخت،خداوند ما را به اطاعت از دستور او و پیروی از رفتار او،موفّق بدارد.آمین ربّ العالمین.
1) (67) ترمذی در الشّمائل از قول ابو سعید خدری با سند ضعیف نقل کرده است:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله با خدمتگزاران غذا میخورد»و در الطّبقات از قول سلمی و دیگران نظیر این حدیث نقل شده است.
2) (68) ترمذی در الشّمائل،ص 24 از حسن بن علی علیه السّلام و صدوق نیز در المعانی نظیر این حدیث را آورده است.
3) (69) این حدیث را ترمذی در السّنن ضمن داستان آمدن پیامبر با جمعی از صحابه به خانۀ ابو الهیثم بن تیهان و ابو ایّوب نقل کرده و مسلم نیز نقل کرده و بخاری در ج 8،ص 26 از انس نقل کرده است:«رسول خدا از خانوادهای از انصار دیدن کرد و نزد آنها غذا خورد.»
4) (70) بخاری در ج 7،ص 9 از حدیث سهل بن سعد نقل کرده،میگوید:مردی بر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله گذشت، پرسید:چه میگویید دربارۀ این شخص؟گفتند:او شایسته است که اگر از زنی خواستگاری کرد قبول کنند و اگر از کسی وساطت کرد بپذیرد و اگر سخنی گفت،گوش دهند.میگوید:سپس پیامبر صلی اللّه علیه و آله ساکت شد،مردی از مستمندان مسلمان گذر کرد،فرمود:دربارۀ این شخص چه میگویید؟گفتند:سزاوار است که اگر از زنی خواستگاری کرد،قبول نکنند و اگر واسطه شد،نپذیرند و اگر سخنی گفت،گوش فرا ندهند،رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:امّا اگر تمام روی زمین از اقران آن مرد پر باشد،این یکی از همۀ آنها بهتر است. اما ناترسی پیامبر:او به پادشاهان،فرمانروایان و به هر ستمگری بدون ترس و بیم نامه نوشت که معروف است،به صحیح مسلم،ج 5،ص 166 و جمهرة رسائل العرب،ج 1،ص 32-72 مراجعه کنید.
5) (71) در احیاء العلوم و بعضی نسخههای این کتاب،عوض بلاد جبل،بلاد جهل آمده است.
(1)گویند:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله کسی از مؤمنان را ناسزا نگفت مگر آن که برایش کفّاره و رحمتی قرار داد (1)و هرگز زن یا خدمتگزاری را نفرین نکرد. (2)حتّی پیامبر صلی اللّه علیه و آله در حال کارزار بود،عرض کردند:یا رسول الله!چرا آنها را نفرین نمیفرمایید؟فرمود:همانا من برای رحمت و هدایت مبعوث شدهام نه برای نفرین. (3)و چنان بود که هرگاه میخواستند بر کسی،مسلمان یا کافر به طور عام یا خاص نفرین کنند،بجای نفرین دعا میکرد. (4)و با دست خود کسی را نزد مگر آن که در راه خدا باشد.و از کسی که نسبت به آن حضرت تعدی کرده باشد هرگز انتقام نگرفت مگر آن که نسبت به حریم الهی تجاوز کرده باشد.و بین دو عمل هرگز مختار نشد مگر آن که آسانترین آنها را برگزید،جز در مواردی که باعث گناه یا قطع رحم میشد که در آن صورت از همه کس بیشتر اجتناب میفرمود (5)و کسی چه آزاد و چه بنده و کنیز،خدمت ایشان نیامد مگر آن که با او در پی حاجتش حرکت کرد. (6)
1) (72) این حدیث را مسلم در ج 8،ص 25 از قول ابو هریره نقل کرده است.
2) (73) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 80 از قول عایشه به جای(ما لعن)،ما ضرب،آورده است و طیالسی در ص 214 از عایشه نقل کرده:پیامبر،نه دشنام میداد و نه دشنام میپذیرفت و ضمن سخن گفتن فریاد نمیکشید.
3) (74) این حدیث را مسلم از قول ابو هریره در ج 8،ص 24 نقل کرده است.
4) (75) این حدیث را بخاری در ج 5،ص 220 از قول ابو هریره نقل کرده است،میگوید:گفتند:یا رسول الله، قبیلۀ دوس،هلاک شدند،چون نافرمانی و خودداری از اجرای فرمان شما کردند.آنها را نفرین کنید.فرمود: «خداوندا دوسیان را هدایت کن،و آنان را ببخشای».
5) (76) این حدیث را بخاری،در ج 4،ص 230 از قول عایشه نقل کرده است که گفت:هرگز رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بین دو امر مخیّر نشد مگر آن که آسانتر را اختیار کرد،جز در موردی که گناه بود.در آن صورت از همه کس بیشتر از آن دوری میکرد و هرگز رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برای خودش از کسی انتقام نگرفت مگر آن که باعث هتک حرمت الهی شده بود که برای خدا انتقام آن را میگرفت.این حدیث را مسلم نیز در ج 7،ص 80 نقل کرده است.
6) (77) این حدیث را بخاری در پی نوشت خود از قول انس نقل کرده است که اگر آن کنیز از مردم مدینه بود،دست پیامبر صلی اللّه علیه و آله را میگرفت تا او را هر طور مایل است آزاد کند.و ابن ماجه اضافه کرده میگوید: پیامبر صلی اللّه علیه و آله دستش را از دست او جدا نمیکرد تا به هر جای مدینه که میخواست،آن حضرت را برای کاری که داشت میبرد.و قبلا گذشت در حدیث ابن ابی اوفی که کبر و غروری نداشت که با بیوهزنان و درماندگان راه برود تا حاجتشان را برآورد.این حدیث را دارمی در ج 1،ص 35 آورده است.
انس میگوید:به خدایی که او را به حق فرستاده است،هرگز در مورد چیزی که نمیپسندید به من نفرمود:چرا آن کار را کردی؟و کسی از اعضای خانوادهاش مرا ملامت نکرد مگر این که فرمود:«او را به حال خود واگذارید که این عملش حتمی و مقدّر بوده است.» (1)گویند:هیچگاه پیامبر صلی اللّه علیه و آله از بستری ایراد نگرفت.اگر فرشی میانداختند،میخوابید و اگر نمیانداختند،روی زمین میخوابید. (2)خدای متعال در سفر اول تورات آن حضرت را توصیف کرده،میفرماید:محمد رسول خدا،بندۀ برگزیدهام،بداخلاق و درشتخو و اهل غوغا و فریاد میان کوچه و بازار نمیباشد.بدی را با بدی مجازات نمیکند بلکه عفو میکند و میبخشد.زادگاهش مکه و هجرتش به مدینه است و شام را مالک میشود.او و یارانش بر سراسر این قلمرو سیطره خواهند یافت و ایشان حاملان قرآن و دانشاند و او بر اطراف خود پرتو افکن است.و در انجیل نیز وصفش چنین است. (3)
از جمله خلق و خوی آن حضرت آن بود که به هر کس میرسید،ابتدا سلام میداد. (4)و هر که دربارۀ حاجتی حرف میزد،با او میایستاد تا این که طرف منصرف
1) (78) نظیر این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 547 و-چنان که در المغنی آمده-ابو الشیخ در کتاب اخلاق النّبی صلی اللّه علیه و آله نقل کردهاند.
2) (79) بخاری ضمن حدیثی طولانی در ج 3،ص 166 آورده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله روی شنها و حضیر، میخوابید و فرشی در آن میان نبود،شنها بر پهلویش اثر گذاشته بود.و طیالسی در مسندش ص 36 از ابن مسعود نقل کرده،میگوید:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله روی حصیر خوابید و حصیر روی پوست بدنش اثر گذاشت و من شروع کردم به دست کشیدن و عرض کردم:یا رسول الله پدر و مادرم فدایت،اگر اجازه بفرمایید چیزی پهن کنم روی آن بخوابید تا شما را حفظ کند؟فرمود:مرا چه به دنیا مثل من با دنیا مانند مسافری است که در سایۀ درختی استراحت کرده و آنجا را ترک میکند.»
3) (80) این حدیث را دارمی در ج 1،ص 4 و طیالسی در ص 214 نظیر آن را نقل کرده است.به امالی صدوق،ص 279،عیون الاخبار،ص 224 و امالی ابن الشّیخ،ص 196 مراجعه کنید.
4) (81) این حدیث را ترمذی در الشّمائل و صدوق در المعانی،ص 81 از حدیث هند بن ابی هاله با این عبارت نقل کردهاند:«با هر که روبرو میشد،سلام میکرد.»
میشد. (1)دست خود را از کسی که دستش را میگرفت رها نمیکرد تا وقتی که طرف دستش را میکشید. (2)و چون یکی از صحابه را میدید آغاز به مصافحه میکرد،سپس دست او را میگرفت و انگشتهایش را داخل انگشتان او میکرد و آنگاه مشتش را محکم میبست، (3)جز به یاد خدای تعالی برنمیخاست و نمینشست (4)و کسی رو به او نمینشست در وقتی که او نماز میخواند،مگر آن که نمازش را سبک میکرد و رو به او میآورد و میگفت:نیازی داری؟و چون حاجت او را برمیآورد،دوباره به نماز میایستاد. (5)و بیشتر اوقات به هنگام نشستن،هر دو زانویش را از جا برمی داشت،و نظیر کسی که لباسش را به خود پیچیده باشد،با دستها زانوهایش را میگرفت. (6)و کسی جای او را از جای نشستن اصحابش تمیز نمیداد؛زیرا آن حضرت هرجا جای نشستن بود،مینشست (7)،هیچگاه کسی ندید که در نزد اصحاب پاهایش را دراز کند تا جا را بر کسی تنگ کند مگر این که جا زیاد میبود و کسی در تنگنا قرار نمیگرفت. (8)و بیشتر اوقات روبهقبله مینشست (9)و به هر کسی که بر او وارد میشد احترام میکرد و حتی
1) (82) طبرانی و ابو نعیم در دلائل النّبوة و ابن سعد-چنانکه در الجامع الصّغیر آمده-این حدیث را نقل کردهاند و در مکارم الاخلاق،ص 21 و 22 به طور مرسل و صدوق در المعانی ص 80 با سند نقل کرده است.
2) (83) این حدیث در چند جا از ابن ماجه و از ترمذی به نقل از حدیث انس گذشت.
3) (84) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 645 از قول ابو ذر نقل کرده است.
4) (85) این حدیث را ترمذی در الشمائل از حدیث حسن بن علی علیه السّلام از قول هند و صدق در المعانی ص 80 نقل کرده است.
5) (86) در هیچ کتابی به این مطلب برخورد نکردیم.
6) (87) نظیر این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 561 و ترمذی در الشّمائل نقل کردهاند.
7) (88) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 527 از قول ابو هریره و ابو ذر نقل کرده است،میگویند:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در بین اصحابش مینشست و شخص ناشناسی که میآمد،نمیدانست کدام یک پیامبر است، میپرسید...»ترمذی در الشّمائل نظیر این را نقل کرده است.
8) (89) این حدیث را دار قطنی نقل کرده است،و ترمذی و ابن ماجه چنین آوردهاند:«کسی آن حضرت را ندید که مقابل همنشین زانوهایش را جلو آورده باشد»و ابن ماجه کلمه«هرگز»را نیز افزوده است.به طوری که در المغنی آمده،سند این حدیث ضعیف است.طبرسی در مکارم به طور مرسل و صدوق در المعانی با سند از قول هند بن ابی هاله نقل کردهاند.
9) (90) این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 25 از کتاب المحاسن ابو عبد الله برقی نقل کرده و در مستدرک حاکم،ج 4،ص 270 از آن حضرت نقل کرده است:بالاترین نشستها روبهقبله نشستن است.
برای کسی که نه با وی خویشاوندی داشت و نه وابسته رضاعیاش بود،جامهاش را پهن میکرد و او را بر روی آن مینشاند. (1)
زیراندازی که در اختیار داشت به هر که وارد میشد،ایثار میکرد و اگر او نمیپذیرفت اصرار میورزید تا او بپذیرد. (2)و کسی با او صمیمی نمیشد مگر این که تصور میکرد از همه کس نزد آن حضرت گرامیتر است،به گونهای که هر کس همنشین آن حضرت میشد،بهرۀ خویش را از سیمای وی میبرد،تا آنجا که نشست آن حضرت،شنیدن،سخن گفتن و جاذبۀ مجلس و تمام توجّهش به همنشین بود و با تمام اینها محفلش محفل حیا،تواضع و امانت بود. (3)خدای تعالی فرمود: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ . (4)هرگاه میخواست،اصحابش را صدا بزند برای احترام و دلجویی ایشان به کنیه صدا میزد (5)و حتی به آنهایی که کنیه نداشتند،کنیه میداد و به همان کنیهای که داده بود،آنها را صدا میزد، (6)و همچنین به زنانی که فرزندانی داشتند کنیهای میداد و نیز نام زنانی را که فرزند نزاده بودند،با کنیه آغاز میکرد (7)و کودکان را کنیه مینهاد تا بدان وسیله دلهای ایشان را نرم سازد. (8)از
1) (91) حاکم در ج 4،ص 292 این حدیث را از قول جابر نقل کرده و سند آن را صحیح شمرده است: «جریر بن عبد الله خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله وارد شد-در آنجا آمده است-پیامبر صلی اللّه علیه و آله ردای مبارکش را برداشت و نزد او انداخت(تا روی ردا بنشیند)...
2) (92) این مطالب در آداب مصاحبت و معاشرت گذشت.
3) (93) این حدیث را صدوق در المعانی،ص 82 روایت کرده و ترمذی در الشّمائل ضمن حدیثی طولانی نقل کرده است.
4) (94) آل عمران/159:از پرتو رحمت الهی در برابر آنها نرم(و مهربان)شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند.
5) (95) در حدیث غار آمده است که به ابو بکر فرمود:یا ابا بکر و به عمر-به طوری که حاکم از ابن عباس نقل کرده-یا ابا حفص و به علی-چنانکه معروف است-یا ابا تراب میفرمود.
6) (96) این حدیث را ترمذی در السّنن،ج 13،ص 224 از قول انس نقل کرده،میگوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله مرا به نام سبزیی که میچیدم،کنیه داد-یعنی فرمود:ابا حمزه(صاحب خردل!)-ترمذی میگوید:این حدیث عجیبی است،ابن ماجه به شمارۀ 3738 نقل کرده است که عمر به صهیب گفت:تو که فرزند نداری،کنیهات از کجا است؟گفت:پیامبر صلی اللّه علیه و آله مرا ابو یحیی کنیه داد و طبرانی از قول ابو بکره سخنی دارد،که گفت:از طائف خود را به ماسورهای آویخته بودم،پیامبر صلی اللّه علیه و آله به من فرمود:تو ابوبکرهای.
7) (97) این حدیث را حاکم در ج 4،ص 63 از قول امّ ایمن در داستان خود با پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرده است.
8) (98) این حدیث را طیالسی در مسند خود،ص 280 به شمارۀ 2088 از انس نقل کرده است:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله با ما معاشرت میکرد تا آنجا که به برادر کوچک من میفرمود:ای ابو عمیر!دیگ در چه حالی است؟و بخاری نیز این حدیث را در ج 37/8 و 55 آورده است.
همه کس زودتر خشمگین میشد و زودتر از همه خشنود میگشت و مهربانتر و بهتر از همۀ مردم به مردم و از همه کس سودمندتر به حال آنان بود و چنان بود که در مجلس آن حضرت صداها بلند نمیشد. (1)و چون از مجلس برمیخاست میگفت:«سبحانک اللهمّ و بحمدک اشهد ان لا إله الاّ انت استغفرک و اتوب الیک».آنگاه میفرمود:«اینها را جبرئیل به من آموخت» (2).
(1)از همه مردم گشادهزبانتر (3)و شیرینسخنتر بود و خود میفرمود:«من فصیحترین عربم (4)و اهل بهشت به زبان محمد صلی اللّه علیه و آله سخن میگویند (5).»آن حضرت کمحرف و نرمگفتار بود و در وقت گفتن سخن بیهوده نمیگفت و سخنش مانند جواهر به رشته کشیده بود. (6)عایشه میگوید:مانند حرف زدن شما تند حرف نمیزد،سخنش آرام و منظّم بود در حالی که شما پراکنده سخن میگویید. (7)
1) (99) این حدیث را صدوق در المعانی،ص 81 نقل کرده است.
2) (100) این حدیث را نسائی در کتاب عمل الیوم و اللیلة و حاکم در مستدرک ج 537/1 نقل کردهاند.
3) (101) عراقی گوید:این حدیث را ابو الحسن بن ضحاک در کتاب الشّمائل و ابن جوزی در الوفاء به اسناد ضعیف از قول بریده نقل کردهاند که:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فصیحترین عرب بود،سخنی را میگفت و آنها نمیفهمیدند،آن حضرت توضیح میداد و آنان را مطّلع میساخت.
4) (102) این حدیث را ابن سعد در طبقات از یحیی بن یزید سعدی به طور مرسل با سند صحیح چنین نقل کرده است:«من عربترین شما از قریشم»در جامع الصّغیر همین طور است به موضوعات الکبیر،مولی علی قاری،ص 40 مراجعه کنید.
5) (103) این حدیث را طبرانی،ابو الشیخ و حاکم در مستدرک و ابن مردویه و بیهقی در الشّعب از قول ابن عباس چنین نقل کرده است:«زبان اهل بهشت عربی است»به در المنثور،ج 4،ص 2 مراجعه کنید.
6) (104) ام معبد سخن پیامبر را در حدیث هجرت پیامبر به مدینه چنین نقل کرده،به مستدرک حاکم،ج 3، ص 9،تاریخ طبری و تاریخ خمیس و کتابهای دیگر مراجعه کنید.
7) (105) اول این حدیث را بخاری در ج 4،ص 231 و به گفته عراقی دو جمله آخر را خلعی در فوائد خود با اسناد منقطع نقل کرده است.
گویند:سخن پیامبر صلی اللّه علیه و آله از سخن همه مردم موجزتر بود و جبرئیل سخن موجز بر او نازل میکرد و هر چه میخواست در کلام موجز جمع میکرد و به کلمات جامع تکلم میفرمود:نه زیاد و نه کم،سخنانی در پی هم و مرتبط.بین دو جمله توقّفی داشت تا شنونده بفهمد و درک کند (1)و صدایش رسا و از همۀ مردم خوشنواتر بود. (2)
بیشتر سکوت میکرد و جز به هنگام نیاز سخن نمیگفت. (3)حرف ناروا نمیزد و در وقت خشم و خشنودی جز سخن حق بر زبان نمیآورد. (4)و از کسی که سخن ناپسند میگفت،روی برمیگرداند. (5)اگر مطلب ناپسندی را ناگزیر بود که بگوید،آن را در قالب کنایه میفرمود. (6)و چون ساکت میشد همنشینانش سخن میگفتند و کسی در خدمت آن حضرت مشاجره نمیکرد (7)و از روی حقیقت و خیرخواهی نصیحت میفرمود، (8)و میگفت:«قسمتی از قرآن را با قسمت دیگر مخلوط نکنید؛زیرا قرآن به چند گونه نازل شده است.» (9)
1) (106) این حدیث را ترمذی در الشّمائل از قول هند بن ابی هاله و صدوق در المعانی،ص 81 نقل کردهاند.
2) (107) به سند این حدیث برخورد نکردم اما حدیثی به این مضمون از مسلم خواهد آمد.
3) (108) این حدیث را ترمذی در الشمائل از قول هند بن ابی هاله نقل کرده است.
4) (109) این حدیث را حاکم در المستدرک،ج 105/1 و ابو داود در السّنن،ج 286/2 از عبد الله بن عمر نقل کرده گوید:من هر چه از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله میشنیدم،مینوشتم؛زیرا میخواستم آنها را حفظ کنم ولی مردم قریش مانع شدند و گفتند:تو همه چیز را مینویسی در حالی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بشر است و در وقت ناخشنودی و خشنودی سخنانی بر زبان میآورد.این بود که من از نوشتن خودداری کردم،بعدها این مطلب را به پیامبر صلی اللّه علیه و آله عرض کردم،با انگشت به دهان مبارکش کرد و فرمود:«بنویس،به خدا قسم که از این دهان جز حرف حق بیرون نمیآید.»
5) (110) این حدیث را ترمذی ضمن حدیثی طولانی با این عبارت آورده است:«یتغافل عما لا یشتهی.».
6) (111) حدیثی را بخاری در کتاب الطلاق از صحیح خود،ج 7،ص 55 نقل کرده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مورد همسر رفاعه قرظیّ فرمود:«نه،مگر این که تو حلاوت او را بچشی و او حلاوت تو را»کنایه از همبستر شدن زن و شوهر.
7) (112) این حدیث را ترمذی در الشّمائل نقل کرده است.
8) (113) مسلم در ج 3،ص 11 از قول جابر نقل کرده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله وقت سخنرانی چشمانش قرمز و صدایش به قدری بلند میشد که گویی[فرمانده]به سپاه هشدار میدهد.میفرمود:«صبح و شامتان...»
9) (114) این حدیث را طبرانی از حدیث عبد الله بن عمر با سندی حسن نقل کرده است«که قرآن نازل نشده تا شما قسمتی را با قسمتی مخلوط کنید»و در روایتی«آیا چنین دستوری دارید که قسمتی از کتاب خدا را با قسمتی درآمیزید.»
پیامبر صلی اللّه علیه و آله به روی اصحابش بیش از همه تبسّم داشت و میخندید و به گفتۀ آنها به دیدۀ اعجاب مینگریست و با آنها معاشرت داشت (1)و چه بسیار اتفاق میافتاد که آنقدر میخندید تا دندانهای آسیایش دیده میشد. (2)ولی خندۀ اصحاب در خدمت ایشان به پیروی از آن حضرت و برای احترام او،تبسّم بود. (3)
گویند:روزی مرد بیاباننشینی خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید در حالی که آن حضرت برآشفته بود و به یارانش اعتراض میکرد.آن مرد خواست چیزی بپرسد.اصحاب گفتند:
ای مرد،چیزی نگو که ما او را دگرگون میبینیم،گفت:مرا واگذارید به خدایی که او را به حق پیامبر قرار داده است،من تا او لبخند نزند دست برنمیدارم.آنگاه عرض کرد:یا رسول الله!شنیدهام که دجّال در حالی که مردم از گرسنگی مردهاند برای آنها آبگوشت میآورد.پدر و مادرم فدایت،آیا شما صلاح میدانید من از آبگوشت او به دلیل حفظ آبرو و پاکی پرهیز کنم تا از لاغری بمیرم یا از آن بخورم تا فربه شوم؛آنگاه به خدا ایمان آورم و او را انکار کنم؟میگویند:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به قدری خندید که دندانهای آسیایش نمایان شد.سپس فرمود:نه،خداوند با آنچه مؤمنان را بینیاز میسازد تو را نیز بینیاز میکند. (4)
گویند:پیامبر صلی اللّه علیه و آله از همه مردم لبخندش بیشتر و خوشخوتر بود مگر آیۀ قرآنی نازل میشد و به یاد قیامت میافتاد و یا مشغول موعظه میشد.و چون مسرور و خشنود بود،از همۀ مردم خشنودتر بود و اگر موعظه میکرد به حقیقت موعظه میکرد و جز برای خدا خشمگین نمیشد، (5)و در این حال چیزی جلو خشم او را نمیگرفت.و در تمام
1) (115) در الشّمائل ترمذی در حدیثی از علی علیه السّلام نقل شده:«از آنچه آنها میخندیدند،میخندید و از آنچه تعجّب میکردند،تعجّب میکرد»و مسلم در ج 7،ص 78 از قول جابر بن سمره آورده است:آنها حرفهای جاهلیت را میزدند و میخندیدند ولی او تبسّم میکرد.
2) (116) این حدیث را مسلم در ج 8،ص 125 ضمن داستان آمدن دانشمند یهود خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرده است.
3) (117) این حدیث را ترمذی در الشّمائل از قول هند نقل کرده است.
4) (118) در هیچ جا به این داستان برخورد نکردم.
5) (119) این حدیث را طبرانی در مکارم از قول جابر چنین نقل کرده:هرگاه بر آن حضرت وحی نازل میشد،هشداردهندۀ قوم بود و چون غمش برطرف میشد،از همه مردم لبخندش بیشتر بود.احمد از سخن علی یا زبیر نقل کرده که پیامبر صلی اللّه علیه و آله خطبه میخواند و ایام اللّه را یاد میکرد به طوری که در چهرهاش نمودار بود و گویی هشداردهندۀ قوم است که صبح زود آنها را در جریان کار قرار میدهد؛(المغنی).
کارهایش همین طور بود.و هرگاه مشکلی پیش میآمد حلّ آن را به خدا واگذار میکرد و از نیرو و توان خود تبرّی و از خداوند هدایت میطلبید و میگفت:اللّهمّ ارنی الحق حقّا فاتّبعه و أرنی المنکر منکرا و ارزقنی اجتنابه و أعذنی من أن یشتبه علیّ فاتّبع هوای بغیر هدی منک و اجعل هوای تبعا لطاعتک،و خذ رضا نفسک من نفسی فی عافیة و اهدنی لما اختلف فیه من الحق باذنک انک تهدی[من تشاء]الی صراط مستقیم.
(1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله هر غذایی را که فراهم بود میل میکرد.بهترین غذا آن بود که دستهای زیاد به طرف آن دراز شود.و چون سفره گسترده میشد،میگفت:«بسم الله الرحمن الرحیم؛ اللّهم اجعلها نعمة مشکورة تصل بها نعمة الجنّة.»بیشتر اوقات که برای غذا خوردن مینشست دو زانو و دو پایش را جمع میکرد همان طوری که نمازگزار مینشیند،جز این که زانو روی زانو و یا روی پا(یک پهلو)مینشست و میگفت:همانا من بندهام و همچون بنده مینشینم و چون بنده غذا میخورم. (1)
غذای داغ نمیخورد و میگفت:غذای داغ بیبرکت است و خداوند آتش را غذای ما قرار نداده است،غذا را سرد کنید. (2)
و از آنچه در دسترس داشت میل میکرد و با سه انگشتش غذا میخورد و گاهی از انگشت چهارم کمک میگرفت و هیچ وقت با دو انگشت غذا نمیخورد و میفرمود:با دو انگشت خوردن کار شیاطین است. (3)
عثمان بن عفّان پالودهای برای آن حضرت آورد،مقداری میل فرمود،گفت:بندۀ خدا این چیست؟عرض کرد:پدر و مادرم فدایت،روغن و عسل را در دیگ سنگی
1) (120) این حدیث در باب قبلی گذشت و در کتاب مکارم،ص 26 از کتاب موالید الصّادقین ثبت است.
2) (121) این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 27 از مجموعهای متعلق به پدرش به طور مرسل از امام صادق علیه السّلام نقل کرده و طبرانی در الاوسط-به طوری که در مجمع الزّوائد،ج 20/5 آمده-در دو روایت نقل کرده است.
3) (122) این حدیث را طبرانی در الکبیر-به طوری که در الجامع الصّغیر آمده است-از عامر بن ربیعه نقل کرده است.
میریزیم و آن را روی آتش قرار میدهیم و میجوشانیم و بعد مغز گندم آسیا شده را روی روغن و عسل میریزیم و به هم میزنیم تا بپزد،سرانجام این طور میشود که ملاحظه میفرمایید.پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:این خوراک خوشمزهای است. (1)
پیامبر صلی اللّه علیه و آله نان جو سبوس نگرفته میل میکرد (2)و خیار را با خرما و نمک میخورد (3)و بهترین میوهها در نظر آن حضرت خرمای تازه و خربزه و انگور بود. (4)
و خربزه با نان و شکر میل میفرمود و بسا آن را با خرما میخورد (5)و از هر دو دستش کمک میگرفت،روزی خرمایی را که در طرف راستش بود میخورد و دانهها را طرف چپ جمع آوری میکرد.گوسفندی از کنارش گذشت،پیامبر صلی اللّه علیه و آله دانههای خرما را به او کرد،گوسفند شروع کرد به خوردن دانههای دست چپ.آن حضرت،در همان حال با دست راستش خرما میخورد تا فارغ شد و گوسفند به راه خود رفت. (6)و چه بسیار انگور را با خوشه میخورد، (7)در حالی که آب انگور مثل رشتۀ مروارید روی محاسنش دیده میشد، (8)یعنی آبی که میچکید.و بیشتر خوراکش آب و خرما بود، (9)و شیر و خرما را با هم مخلوط میکرد و آنها را دو پاکیزه مینامید. (10)بهترین
1) (123) این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 28.به طور مرسل نقل کرده است.
2) (124) این حدیث را ترمذی،در ص 10 الشمائل از قول سهل بن سعد نقل کرده است.
3) (125) این حدیث را بخاری در ج 7،ص 102 از حدیث عبد اللّه بن جعفر و ابن حبّان از قول عایشه نقل کرده است؛(المغنی).
4) (126) این حدیث را ابو نعیم-به طوری که در الجامع الصّغیر آمده است-به سند ضعیف در الطّب از معاویة بن یزید عبسی نقل کرده است.
5) (127) این حدیث را برقی در محاسن،ص 557 از موسی بن جعفر علیه السّلام و ترمذی و نسائی از حدیث عایشه نقل کردهاند.
6) (128) این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 28 مطابق متن نقل کرده ولی عراقی میگوید:استفاده پیامبر از هر دو دست را احمد از حدیث عبد اللّه بن جعفر نقل کرده میگوید:آخرین بار که پیامبر صلی اللّه علیه و آله را دیدم در یک دستش خرما و در دست دیگرش خیار بود؛از آن میخورد و از این دندان میزد و اما داستان پیامبر با گوسفند را در فوائد ابی بکر شافعی به سند ضعیف از قول انس نقل کردیم.
7) (129) این حدیث را ابن عدی در الکامل نقل کرده است؛(المغنی).
8) (130) این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 29 از حدیث انس نقل کرده است.
9) (131) بخاری در ج 120/7 از قول عایشه نقل کرده است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله از دنیا رفت در حالی که ما از خرما و آب سیر میشدیم.
10) (132) مکارم،ص 30،این حدیث را احمد در مسند خود از قول اسماعیل بن ابی خالد به نقل از پدرش میگوید:بر مردی وارد شدم؛دیدم شیر و خرما را با هم میخورد و گفت:بیا نزدیک که پیامبر صلی اللّه علیه و آله اینها را دو پاکیزه نامیده است؛(به مجمع الزوائد ج 40/5 مراجعه کنید.)
خوراک در نزد آن حضرت گوشت بود و میفرمود:گوشت بر شنوایی میافزاید و در دنیا و آخرت بالاترین خوراک است و اگر از پروردگارم بخواهم تا هر روز بر من گوشت بخوراند،اجابت میفرماید. (1)و آبگوشت را با گوشت و کدو میل میکرد (2)و کدو را دوست میداشت و میفرمود:بوتۀ کدو،درخت برادرم یونس است. (3)عایشه میگوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله همواره میفرمود:عایشه! هرگاه خواستی غذایی بپزی کدوی حلوایی بیشتر بریز؛زیرا دل غمگین را شاد میسازد. (4)آن حضرت گوشت پرندۀ شکاری را میل میکرد (5)ولی خود به دنبال آن نمیرفت و شکار نمیکرد و دوست داشت برایش شکار کنند و بیاورند تا او میل کند، (6)و چون گوشت تناول میکرد سرش را به سوی آن خم نمیکرد بلکه گوشت را به سمت دهانش میبرد و آنگاه با دندانهای مبارکش به شدّت آن را جدا میساخت. (7)نان و روغن میل میکرد و از گوسفند،ذراع
1) (133) این حدیث را جایی ندیدم جز این که ترمذی در الشمائل،ص 12 از حدیث جابر نقل کرده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله به منزل ما آمد،گوسفندی برای آن حضرت کشتیم،فرمود:گویا اینها میدانستند که من گوشت را دوست دارم»و ابن ماجه به شمارۀ 3305 نقل کرده«بالاترین خوراک مردم دنیا و اهل بهشت گوشت است.»
2) (134) این حدیث را مسلم در ج 6،ص 121 آورده است.
3) (135) نظیر این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 30 نقل کرده و در ص 201 از حدیث علی بن حسین علیه السّلام به عبارت دیگری آورده است و در صحیح مسلم،ج 6،ص 121 آمده است که حضرت کدوی حلوایی را دوست میداشت.
4) (136) نظیر این حدیث را برقی در محاسن،ص 521 و در مکارم،ص 30 با همین عبارت نقل کرده است.
5) (137) ترمذی از حدیث انس،حدیث مرغ بریان را نقل کرده و در کتاب الشّمائل،ص 12 میگوید: پیامبر صلی اللّه علیه و آله گوشت(پرندهای به نام)هوبره را میل میکرد و در سنن ج 8،ص 23 نیز چنین آمده است.
6) (138) عراقی گوید:ظاهر حال پیامبر صلی اللّه علیه و آله چنین بوده است؛زیرا که خود فرمود:«هر کس دنبال شکار برود در غفلت است»این حدیث را ابو داود و نسائی و ترمذی از قول ابن عباس نقل کردهاند و اما حدیث صفوان بن امیه:«پیش از من پیامبران خدا همگی شکار میکردند و به دنبال شکار میرفتند»به شدت ضعیف است و در مکارم الاخلاق طبرسی،ص 30 مطابق متن آمده است.
7) (139) این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 31 با همین عبارت نقل کرده است و در بعضی نسخهها [ینتهسه انتهاسا]-یعنی با جلو دندانهایش میگرفت تا بخورد-آمده است و ترمذی در سنن،ج 8،ص 31 از قول ابو هریره نقل کرده است:گوشتی آوردند؛رانش را به آن حضرت دادند که دوست میداشت و او با دندانش از آن جدا میکرد.
و شانهاش و از غذای دیگ،کدوی حلوایی و از خورش،سرکه و از خرما،(نوعی از خرما به نام)عجوه را دوست میداشت. (1)و دربارۀ عجوه دعا فرمود که با برکت گردد و فرمود:عجوه از بهشت است و شفابخش از زهر و جادو است (2)و از سبزیجات،کاسنی و باذروج(گیاهی معطّر)و گیاهی به نام خرفه را دوست میداشت (3)و قلوۀ گوسفند را به سبب ارتباطش با بول دوست نداشت (4)و از گوسفند هفت عضو را میل نمیکرد:
آلت تناسلی بیضهها،مثانه،کیسۀ صفرا،غدهها،فرج و خون و اینها را دوست نداشت (5)و سیر و پیاز و تره نمیخورد (6)و هرگز از غذایی نکوهش نمیکرد.اگر خوشش میآمد،میل میکرد و گرنه میل نمیفرمود،و اگر خود نمیخواست به دیگری بدگویی نمیفرمود (7)و ظرف غذا را میلیسید و میگفت:پایان غذا پربرکتتر
1) (140) عراقی گوید:مسلم و بخاری از قول ابو هریره نقل کردهاند که گفت:جلو پیامبر صلی اللّه علیه و آله کاسۀ آبگوشتی با گوشت نهادند،ران را میل کرد که از همۀ اعضای گوسفند بیشتر دوست داشت و ابو الشیخ از قول ابن عباس روایت کرده است«بهترین گوشت نزد پیامبر صلی اللّه علیه و آله شانه بود»؛سند حدیث ضعیف است و از حدیث ابو هریره نقل کرده«جز شانه گوسفند را دوست نمیداشت»؛و از ابو الشیخ از قول ابن عباس به سند ضعیف آمده است: «بهترین خورش در نزد پیامبر صلی اللّه علیه و آله سرکه بود»و با همان اسناد نقل میکند:«بهترین خرما نزد آن حضرت، عجوه بود.».
2) (141) این حدیث را بخاری در ج 7،ص 104 از قول سعد بن ابی وقاص نقل کرده و نسائی و ابن ماجه و ترمذی آوردهاند:«عجوه از بهشت است و شفابخش زهر است.»
3) (142) برقی در محاسن،ص 507 روایاتی دربارۀ کاسنی و در ص 513 راجع به خرفه نقل کرده و عراقی میگوید:ابو نعیم از قول ثویر نقل کرده است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله که در پایش زخمی بود با خرفه معالجه کرد و فرمود: خدا به تو برکت دهد،هرجا میخواهی سبز شو!که شفای هفتاد درد هستی که کوچکترینش درد سر است.
4) (143) عراقی میگوید:این حدیث را در بخشی از سخن ابو بکر محمد بن عبد اللّه بن شخیر از قول ابن عباس به اسناد ضعیف که در آن سند حسن بن عدوی-یکی از کذابین-بود،نقل کردیم.
5) (144) این حدیث را ابن عدی و از طریق بیهقی از قول ابن عباس به اسناد ضعیف نقل کرده و نیز بیهقی از روایت مجاهد به طور مرسل روایت کرده است؛(المغنی).
6) (145) این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 31 به طور مرسل نقل کرده است.
7) (146) این حدیث را بخاری در ج 7،ص 96 نقل کرده است.و دربارۀ سوسمار فرمود:«من نمیخورم و تحریم هم نمیکنم.»این را ترمذی در ج 7،ص 286 صحیح خود روایت کرده و اسناد آن را صحیح دانسته است.
است (1)و به قدری انگشتانش را پس از غذا میلیسید که قرمز میشد (2)و تا انگشتانش را یکی یکی نمیلیسید آنها را با حوله پاک نمیکرد.و میگفت:خورندۀ غذا نمیداند که در کدام غذا برکت است (3)و چون فارغ میشد،میگفت:«اللهمّ لک الحمد اطعمت و اشبعت و سقیت و أرویت،لک الحمد غیر مکفور و لا مودّع و لا مستغنی عنه» (4)و چون بخصوص نان و گوشت میل میکرد،دستهایش را خوب میشست و آنگاه زیادی آب را به صورتش میکشید (5)و در سه نوبت آب را مینوشید،و در آن سه نوبت سه بسم الله و در آخر آنها سه الحمد لله میفرمود (6)و آب را به نوعی میمکید و سر نمیکشید و چه بسیار که یک نفس مینوشید تا فارغ میشد ولی داخل ظرف نفس نمیکشید،بلکه دهانش را به سویی میگرداند. (7)و باقیمانده آب را به کسی که طرف
1) (147) این حدیث را بیهقی در الشّعب از قول جابر چنین نقل کرده است:«ظرف غذا را برنمیداشتند تا بلیسد چون آخر غذا با برکت است،و طبرانی روایت کرده است:«هر که انگشتانش را بلیسد در دنیا و آخرت خداوند او را سیر گرداند.»به مجمع الزوائد،ج 6،ص 28 مراجعه کنید.
2) (148) این حدیث را بخاری در ج 7،ص 106 نقل کرده است و نظیر آن را ترمذی نیز در ج 7،ص 307 آورده است.
3) (149) این حدیث را احمد و بزّاز با این عبارت روایت کردهاند:«هرگاه کسی از شما غذایی خورد،نباید دستش را پاک کند تا انگشتانش را بلیسد-در روایتی(آنها را بلیسد)آمده است-زیرا پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«چه میدانی که در کدام غذایت برکت است»مسلم در ج 6،ص 113 به نحوی از آنچه گذشت،نقل کرده است به مجمع الزّوائد،ج 6،ص 28 مراجعه کنید.
4) (150) نظیر این حدیث را ابن سنی در عمل الیوم و اللیلة،ص 125 و 126 نقل کرده است.
5) (151) نظیر این حدیث را ابو یعلی-به طوری که در المغنی آمده-از حدیث عبد اللّه بن عمر به اسناد ضعیف نقل کرده است.
6) (152) این حدیث را مسلم در ج 6،ص 111 از قول انس و ابو داود در ج 2،ص 303 چنین آورده:«در آب خوردن سه مرتبه نفس میکشید و میگفت:این طور گواراتر،سالمتر و بهتر است...»و ابن سنّی در الیوم و اللیله ص 126 نظیر آنچه در متن آمده،نقل کرده است.
7) (153) این حدیث را طبرانی در الکبیر از قول بهز نقل کرده نام ثبیت بن کثیر که ضعیف است در سند آن آمده است او از ام سلمه نقل است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله وقتی که روزهدار بود اول آب میخورد و یکباره نمینوشید، دو یا سه نوبت مینوشید.به مجمع الزوائد،ج 80/5 و مواهب قسطلانی،ج 323/1 مراجعه کنید.
راستش بود میداد؛ (1)هر چند که شخص سمت چپش مهمتر بود و به آن که طرف راستش بود میفرمود:سنّت بر این است که به تو بدهم،اگر تو خواستی به ایشان ایثار میکنی. (2)ظرفی خدمتش آوردند که عسل و شیر داشت نخواست که بنوشد و فرمود:
دو نوشیدنی در یک جا و دو خورش در یک ظرف است.و بعد گفت:«من حرامش نمیدانم ولی افتخار به فزونیهای دنیوی و حساب فردای قیامت را نمیپسندم و تواضع را دوست دارم؛زیرا هر که برای خدا تواضع کند خداوند او را بلند گرداند.» (3)در خانۀ خودش از دختر بالغ باحیاتر بود.از اهل خانه غذا نمیخواست و اظهار تمایل هم نمیکرد.اگر غذا میآوردند،میخورد و آنچه میدادند قبول میکرد و هر نوشیدنی که بود مینوشید (4)و چه بسا خود بلند میشد و خوردنی و یا نوشیدنیاش را میگرفت. (5)
(1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله هر چه از انواع جامه در اختیار داشت از روانداز،ردا،پیراهن،جبه و یا چیز دیگر میپوشید و از جامۀ سبز خوشش میآمد و بیشتر جامههایش سفید بود و میفرمود:به زندههاتان جامۀ سفید بپوشانید و مردههایتان را در آن کفن کنید.قبای حاشیهدار مربوط به جنگ و بدون حاشیه میپوشید و قبای دیبایی داشت که میپوشید و سبزی آن سفیدی رویش را زیبا مینمود. (6)
1) (154) این حدیث را مسلم از قول انس در ج 6،ص 112 صحیح خود آورده است.
2) (155) این حدیث را مسلم در ج 6،ص 113 از قول سهل بن سعد نقل کرده است.
3) (156) این حدیث را طبرسی در مکارم،ص 33 به طور مرسل نقل کرده است.
4) (157) این حدیث را مسلم و بخاری از قول ابو سعید چنین نقل کرده:«از دختران حجله باحیاتر بود»و اما غذا نمیخواست یعنی خوراک معیّنی را نمیطلبید،اگر نه عایشه نقل کرده که روزی پیامبر فرمود:«عایشه!آیا چیزی موجود است...»و در حدیث نیامده است که فرموده باشد:«اگر از این گوشت برای من میپختید»و شاید آن سخن برای بیان حکم باشد و نه برای تمایل به خوردن.خدا بهتر میداند؛(المغنی).
5) (158) احمد در مسند خود،ج 6،ص 364 حدیثی به این مضمون نقل کرده است.
6) (159) بخاری در ج 7،ص 192 از حدیث ابو ذر نقل کرده،میگوید:«خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسیدم،در خواب بود و جامۀ سفیدی بر تن داشت...»و در ص 182 از حدیث حسین بن علی علیه السّلام آمده است:«علی علیه السّلام فرمود:پیامبر صلی اللّه علیه و آله ردای خود را طلبید و بر تن کرد و بعد شروع به رفتن کرد...»و در ص 185 آمده است:«چون عبد اللّه بن ابی از دنیا رفت پسرش خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید و گفت:یا رسول اللّه،پیراهنتان را مرحمت کنید تا پدرم را کفن کنم و بر پدرم نماز بخوانید و طلب مغفرت کنید،پیامبر پیراهنش را مرحمت کرد...»و در ص 186 ضمن حدیثی آمده:«پیامبر صورت و دستهایش را شست و جامهای از پشم بر تن داشت،چون نتوانست دستهایش را از آن بیرون کند از زیر جامه بیرون کرد...»و ابن ماجه به شماره 3551 از حدیث عایشه نقل کرده است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله روپوشی خشن از نوعی که در یمن میسازند و عبایی از آنچه ملبده نامیده میشود بر تن داشت که از دنیا رفت»و در آن کتاب به شمارۀ 3552 از حدیث عبادة بن صامت است: «پیامبر در رواندازی که به خود پیچیده بود نماز خواند»و در آنجا به شمارۀ 3556 از قول انس آمده است، رسول خدا صلی اللّه علیه و آله لباس پشمی و کفش چرمی و جامۀ بسیار خشن میپوشید.ابو داود در ج 2،ص 366 از قول ام سلمه نقل کرده است:بهترین جامه در نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پیراهن بود،و در حدیث دیگر از مسور بن مخرمه نقل است:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ما را برد و من به همراه او رفتم.فرمود:وارد شوم و او را بخوانم،میگوید:او را خواندم و آن حضرت بیرون شد و در حالی که قبایی بر تن داشت...»و حاکم در ج 4،ص 185 از آن حضرت نقل کرده است:«جامههای سفید بپوشید و مردههایتان را در آنها کفن کنید»این حدیث را طبرانی و بزاز- همان طوری که در مجمع الزوائد،ج 5،ص 128 آمده-نقل کردهاند،در ص 129 آمده است که بزّاز و طبرانی در الاوسط از انس نقل کردهاند که میگوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله رنگ سبز را دوست میداشت یا میگفت: محبوبترین رنگها نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله رنگ سبز بود.و ابو داود در ج 2،ص 370 از حدیث انس نقل کرده است:پادشاه روم شنلی از دیبا به پیامبر صلی اللّه علیه و آله هدیه کرد و پیامبر آن را پوشید گویی دستهایش در هوا معلّق بود. و در ج 2،ص 374 از ابی رمثه نقل کرده،گوید:«با پدرم خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله رفتم و دیدیم دو برد سبز بر تن دارد.»
تمام جامههای پیامبر صلی اللّه علیه و آله روی کعبین[استخوان برآمده پشت پاها]قرار داشت و رو پوشش در بالای آن تا نیمه ساق (1)و بند پیراهنش بسته بود،بسا در حال نماز و دیگر اوقات بندها را میگشود (2)و ملافهای داشت که با زعفران رنگآمیزی شده و چه بسا تنها با آن ملافه با مردم نماز بهجا میآورد (3)و بسا اتفاق میافتاد که عبا میپوشید و
1) (160) عراقی گوید:محمد بن طاهر در کتاب صفوة التّصوف از قول عبد اللّه بن یسیر روایت کرده است: جامه و شلوارش روی کعبین[استخوان برآمدۀ روی پاها]و پیراهنش روی آنها و ردایش روی همه بود،سند این حدیث ضعیف است.
2) (161) ترمذی در الشّمائل،ص 5 از روایت معاویة بن قرة بن ایاس از قول پدرش نقل کرده است که:با گروهی از قبیله مزینه خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسیدیم و خریدوفروش کردیم در حالی که دکمههای پیراهنش باز بود.عراقی گوید:بیهقی روایتی دارد که ابن عمر با دکمههای باز نماز میخواند،دلیل آن را پرسیدم،گفت: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را دیدم که چنین میکرد.
3) (162) قسطلانی در المواهب،ج 1،ص 330،از یحیی بن عبد اللّه بن مالک نقل کرده،گوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله جامههای خود از قبیل پیراهن،ردا و عمامه را با زعفران رنگ میکرد.این روایت را دمیاطی نقل کرده است و ابو داود با عبارت دیگری آورده:پیامبر صلی اللّه علیه و آله جامهها و حتی عمامهاش را با ورس و زعفران رنگ میکرد.و همچنین از حدیث زید بن اسلم و ام سلمه و ابن عمر نقل کرده لیکن با آنچه در صحیح آمده سازگار نیست که پیامبر صلی اللّه علیه و آله از زعفرانی کردن نهی فرمود....میگویم:به صحیح بخاری،ج 7،ص 187 مراجعه کنید.
بدون چیز دیگری تنها با همان عبا بود. (1)عبای وصلهداری میپوشید و میفرمود:
«من بندهای هستم و همان را میپوشم که بندگان میپوشند» (2)جز جامههایی که غیر از جمعه میپوشید،دو جامۀ مخصوص جمعه داشت. (3)و چه بسا یک روپوش تنها میپوشید و جز آن چیزی در بر نداشت.دو طرف آن را بین شانههایش میانداخت (4)و بسا برای مردم نماز بر جنازهها را با همان روپوش امامت میکرد (5)و چه بسیار در خانهاش در یک روپوش که به طور مخالف دو طرف آن را به خود پیچیده بود،نماز میخواند و همان روپوشی بود که در آن روز(با همسرش)در آن همبستر بوده است. (6)و چه بسا شب هنگام با روانداز نماز میخواند در حالی که بخشی از جامه را به قسمتی از بدنش داشت،بقیۀ همان روانداز را روی یکی از زنانش افکنده بود و با آن حال نماز میخواند. (7)پیامبر صلی اللّه علیه و آله عبای سیاهی داشت که آن را به کسی بخشید،امّ
1) (163) این حدیث را مسلم و بخاری از حدیث عمر در داستان کنارهگیری آن حضرت از کسانش نقل کرده:ناگاه روپوشی بر تن داشت نه چیز دیگر،و بخاری از روایت محمد بن منکدر نقل کرده،جابر با روپوشش که از پشت سربسته بود با ما نماز خواند در حالی که دیگر جامههایش روی جالباسی بود.و در روایت دیگری؛او در جامۀ به خود پیچیده نماز میخواند در حالی که ردایش را کنار گذاشته بود و در آن روایت است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله را دیدم که چنین نماز میخواند.سنن بیهقی،ج 2،ص 240.
2) (164) مواهب اللّدنیة،ج 1،ص 327،این حدیث را از بخاری از قول انس نقل کرده و به این مضمون حدیثی گذشت.
3) (165) این حدیث را طبرانی در الصّغیر و الاوسط از قول عایشه-به طوری که در المغنی آمده-با سند ضعیف نقل کرده است.
4) (166) حدیثی به این مضمون قبلا گذشت و ابو داود در ج 1،ص 164 کتاب خود نظیر آن را آورده است.
5) (167) در هیچ جا به این مطلب برخورد نکردم.
6) (168) این حدیث را ابو داود در ج 1،ص 164 و مسلم در ج 2،ص 62 از قول عمر بن ابی سلمه نقل کرده است.
7) (169) ابو داود در ج 1،ص 147 از عایشه نقل کرده،گوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله در یک جامه که قسمتی از آن روی من بود،نماز گزارد.
سلمه عرض کرد:پدر و مادرم فدایت،آن عبای سیاه چه شد؟فرمود:آن را پوشیدم.امّ سلمه گفت:هرگز چیزی را بهتر از سفیدی شما در کنار سیاهی آن ندیدهام (1)و انس میگوید:چه بسیار دیدم که پیامبر صلی اللّه علیه و آله نماز ظهر را در عبایی که از دو طرف به هم گره زده بود،بهجا میآورد. (2)و انگشتری به انگشت میکرد. (3)و چه بسا بیرون میشد و در انگشتریاش نخی بود که چیزی را به یادش میآورد. (4)و به وسیلۀ آن زیر نامهها را مهر میکرد. (5)و میفرمود:مهر کردن نامه بهتر از تهمت است. (6)و عرقچینها[کلاه] را زیر عمامهها و بدون عمامه بر سر میکرد و چه بسا عرقچین را از سر برمیداشت و آن را در مقابلش حایل قرار میداد و بعد به سمت آن نماز میخواند (7)و چه بسا اگر عمامه
1) (170) عراقی گوید:این حدیث را از قول ام سلمه جایی ندیدم.مسلم از عایشه نقل کرده است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله با عبای پشمی سیاه نقشداری بیرون آمد،ابو داود و نسائی نقل کردهاند:برای پیامبر صلی اللّه علیه و آله عبایی سیاه ساختم و او بر تن کرد.ابن سعد در طبقات اضافه میکند:سفیدی پیامبر صلی اللّه علیه و آله را با سیاهی آن خاطر نشان کردم.حاکم آن را با لفظ جبّه نقل کرده و میگوید:با سند بخاری و مسلم صحیح است.
2) (171) این حدیث را بزّاز و ابو یعلی با این عبارت نقل کردهاند:در یک جامهای که دو طرفش را بر خلاف هم انداخته بود،نماز خواند.و بزاز دارد:در مرض موتش با جامۀ پنبهای که بر تن داشت،با مردم نماز خواند.و اسناد آن صحیح است،ابن ماجه به شماره 3552 از قول عبادة بن صامت آورده است:با عبایی که به خود پیچیده بود نماز خواند در کامل ابن عدی آمده است:این چنین عبا را به خود پیچیده بود-سفیان به پشتش کرد-در جزء الغطریف آمده است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله آن را در گردنش روی لباس دیگر بست.اسناد آن-به طوری که در المغنی آمده-ضعیف است،به سنن بیهقی،ج 2،ص 238 مراجعه کنید.
3) (172) انگشتر به انگشت کردن پیامبر صلی اللّه علیه و آله را ترمذی در الشّمائل،ص 7 و بخاری،ج 7،ص 201 و مسلم در ج 6،ص 105 نقل کردهاند.
4) (173) ابن عدی در الکامل به سند ضعیفی از حدیث واثله،به این عبارت نقل کرده است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله هرگاه مقصدی داشت به انگشتریاش نخی میبست.ابو یعلی از ابن عمر روایت کرده که پیامبر صلی اللّه علیه و آله هرگاه مایل نبود که چیزی را فراموش کند به انگشتش نخی میبست تا از خاطر نبرد.و همین طور نقل شده در رابع الخلعیّات ولی در سلسلۀ سند آن سالم بن عبد اللّه الاعلی ابو الفیض است که ابن حبان او را متهم به جعل کرده بلکه ابو حاتم نیز او را به جعل این حدیث متّهم ساخته است.(به کتاب المواهب اللّدنیّة،ج 1،ص 336 مراجعه کنید).
5) (174) این حدیث را بخاری در ج 7،ص 202 و مسلم در ج 6،ص 151 نقل کردهاند.
6) (175) در هیچ مأخذی به این حدیث برخورد نکردم.
7) (176) این حدیث را طبرانی،ابو الشیخ و بیهقی در الشّعب از حدیث ابن عمر نقل کردهاند که:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله عرقچین سفیدی را که گوشهایی داشت در سفر میپوشید،به سر میکرد و چه بسا موقع نماز آن را مقابلش قرار میداد.سند هر دو روایت ضعیف است؛(المغنی)،و ابو داود در ج 2،ص 376 و بغوی در المصابیح ج 2،ص 119 از قول رکانه نقل کرده است:فرق بین ما و مشرکان،عمامه گذاشتن روی عرقچینهاست.
به سر نداشت دستمالی به سر و پیشانی میبست. (1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله عمامهای داشت به نام سحابه آن را به علی علیه السّلام بخشید.بسیاری اوقات که علی علیه السّلام با آن عمامه میآمد، پیامبر صلی اللّه علیه و آله میفرمود:علی با سحاب آمد. (2)و هرگاه میخواست جامهای را بپوشد از طرف راستش میپوشید (3)و میگفت:الحمد للّه الّذی کسانی ما اواری به عورتی و أتجمّل به فی النّاس (4)و چون میخواست آن را از تنش بیرون کند از سمت چپ بیرون میکرد. (5)و هرگاه لباس نوی میپوشید،لباس کهنهاش را به مستمندی میداد و بعد میفرمود:«هیچ مسلمانی نیست که با جامهاش مسلمانی را بپوشاند مگر این که تا آن جامه تنپوش است،در حیات و ممات در کنف ضمانت و نگهداری خداوند خواهد بود.» (6)پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرشی داشت از پوست،درونش از لیف خرما بود،طولش دو ذراع یا در این حدود و پهنایش یک ذراع و یک وجب و یا در این حدود (7)و عبایی داشت
1) (177) این حدیث را ترمذی در الشّمائل،ص 9 از ابن عباس نقل کرده که:من پیامبر صلی اللّه علیه و آله را با دستمال چربی بر سر دیدم.بخاری در ج 4،ص 248 از ابن عباس در حدیث بیماریی که به رحلت پیامبر صلی اللّه علیه و آله انجامید، این مطلب را نقل کرده است.
2) (178) این حدیث را ابن عدی و ابو الشیخ از حدیث جعفر بن محمد از قول پدرش و او به نقل از جدش علیهم السّلام نقل کرده است؛(المغنی).
3) (179) این حدیث را ترمذی در ج 7،ص 266 از سنن-به طوری که در الجامع الصّغیر آمده-به سند ضعیفی نقل کرده است.
4) (180) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3557 و حاکم در ج 4،ص 193 از حدیث عمر بن خطاب نقل کردهاند.
5) (181) این حدیث را ابو الشّیخ از حدیث ابن عمر چنین نقل میکند:هرگاه لباسی میپوشید با دست راست شروع میکرد و هنگام بیرون آوردن از طرف راست و در وقت کندن از سمت چپ شروع میکرد.این حدیث در بخش انتقال در صحیح بخاری و مسلم از حدیث ابو هریره از سخن پیامبر نه از روی عملش،نقل شده است.
6) (182) این حدیث را حاکم در ج 4،ص 193 ضمن حدیثی طولانی نقل کرده است.
7) (183) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 391 بدون ذکر پهنا و درازا نقل کرده و عراقی میگوید:ابو الشیخ از حدیث امّ سلمه آورده است:بستر پیامبر صلی اللّه علیه و آله بهاندازۀ گوری بود که انسان را در آن مینهند.
که هرجا میرفت دولا میکرد و رویش مینشست. (1)
گاهی روی حصیر بدون این که چیز دیگری زیرش باشد،میخوابید. (2)
از جمله روش پیامبر صلی اللّه علیه و آله این بود که برای مرکب،اسلحه و اشیایی که داشت،نامی تعیین میفرمود:
نام پرچمش،عقاب و نام شمشیری که در جنگها همراه داشت،ذو الفقار و شمشیری داشت به نام مخذم و شمشیر دیگری به نام رسوب و دیگری به نام قضیب.قبضۀ شمشیرش آراسته به نقره بود. (3)کمربندی از چرم داشت که دارای سه حلقه از نقره بود و نام کمانش،کتوم و نام جعبهاش کافور و اسم شترش قصوا بود که به آن عضبا میگفتند و نام استرش دلدل و الاغش یعفور و نام گوسفندی که شیرش را میدوشید عینه بود.
ابریقی سفالی داشت که با آب آن وضو میساخت و میآشامید،مردم بچههای خرد سالشان را که عقل و فهمی داشتند،میفرستادند و آنها بر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله وارد میشدند و کسی آنها را مانع نمیشد و آنها هر مقدار آب در ابریق مییافتند،مینوشیدند و به صورت و بدنشان میکشیدند و بدان وسیله برکت و تبرک میجستند. (4)
1) (184) ترمذی در ص 23 الشمائل از حدیث حفصه نقل کرده:پرسیدند:بستر پیامبر چه بود؟گفت:پارچۀ خط داری بود که آن را دو بار،تا میدادیم و روی آن میخوابید.عراقی گوید:ابو الشیخ از حدیث عایشه و ابن سعد در طبقات نقل کردهاند:زنی از انصار بر من وارد شد و دید بستر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله عبایی دولا شده است.
2) (185) این حدیث را طیالسی در ص 36 و بخاری در ج 3،ص 166 ضمن حدیثی طولانی نقل کردهاند.
3) (186) طبرانی از حدیث ابن عباس نقل کرده است که:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شمشیری به نام ذو الفقار داشت که دستهاش از نقره بود و کمانی داشت که آن را سداد میگفتند و تیردانی داشت که جمع نام داشت.و زرهی داشت که اطرافش از مس بود به نام ذات الفضول،و سر نیزهای داشت که به آن نبعه میگفتند و یک نوع سپر داشت که آن را دفن مینامیدند و سپر سفیدی داشت که به آن موجز،میگفتند.
4) (187) صاحب تاریخ طبری در ج 2،ص 421 به اسناد خویش از محمد بن سهل بن ابی حثه از پدرش نقل کرده،میگوید:نخستین اسبی را که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله مالک شد،اسبی بود که در مدینه از مردی از بنی فزاره به ده اوقیه(12/1 رطل)خرید و نامش در بین مردم بیاباننشین فرس بود،رسول خدا صلی اللّه علیه و آله آن را سکب نامید و آن نخستین اسبی بود که فردی از مسلمانان سوار بر آن جنگید.کسی از مسلمین جز آن اسب و اسب ابو بردة بن دینار،به نام ملاوح اسبی نداشت.و در آن کتاب به اسناد خویش از محمد بن عمر نقل است که میگوید:از ابن ابی حثه راجع به اسب مرتجز پرسیدم،جواب داد:اسبی است که از مرد بیابانی خریداری کرده که خزیمة بن ثابت شاهد آن مرد و آن مرد از بنی مره بود.و در آن کتاب از عباس بن سهل از پدرش به نقل از جدش آمده است که میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله سه اسب داشت به نامهای لزّاز،ظرب و لخیف،اما لزّاز را مقوقس (پادشاه مصر)هدیه کرد و لخیف را ربیعة بن ابی البراء هدیه داده بود که آن حضرت چندین شتر از شتران بنی کلاب را در برابر آن به او پاداش دادند و اما ظرب را فروة بن عمرو جذامی به او اهدا کرد و تمیم داری اسبی به نام ورد به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله تقدیم کرد که آن را به عمر داد و او در راه خدا به کسی داد و بعدها دید آن را میفروشند.بعضی معتقدند علاوه بر اسبهایی که نام بردیم،پیامبر صلی اللّه علیه و آله،اسبی به نام یعسوب داشت.و در همان مأخذ به اسناد خود از موسی بن محمد بن ابراهیم از قول پدرش نقل شده است که گفت:دلدل نام استر پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود،نخستین استری که در اسلام دیده شده آن را مقوقس به پیامبر هدیه کرد و به همراه آن الاغی به نام عفیر به آن حضرت تقدیم داشت و آن استر تا زمان معاویه باقی بود.و در همان کتاب از زهری نقل است که دلدل را فروة بن عمرو جذامی به پیامبر صلی اللّه علیه و آله هدیه کرد.و در آن مأخذ از زامل به عمرو نقل است که میگوید:فروة بن عمرو به پیامبر صلی اللّه علیه و آله استری را به نام فضّه هدیه کرد که آن حضرت به ابی بکر بخشید و الاغش به نام یعفور در بازگشت از حجة الوداع مرد.و در همان مأخذ از موسی بن محمد از پدرش نقل شده که: شتر قصوا از شتران بنی حریش بود که ابو بکر آن را با شتر دیگری به هشتاد درهم خرید و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از وی به چهار صد درهم خرید و در نزد آن حضرت بود تا مرد و این همان شتری است که پیامبر با آن مهاجرت کرد و موقعی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به مدینه وارد شد آن شتر چهارساله بود و نامش قصوا،جدعا و عضبا بود.و در همان کتاب،ص 423 از ابراهیم بن عبد الله نقل شده که:بخشودهها به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هفت چیز بود: عجوه،زمزم،سقیا،برکه،ورسه،اطلاع و اطراف.و در همان کتاب،ص 434 از مروان بن ابی سعید نقل است که:از اسلحههای بنی قینقاع سه شمشیر؛به نامهای قلعی،بتار و حتف و پس از آنها دو شمشیر مخذم و رسوب از قلس در اختیار پیامبر قرار گرفت و بعضی گفتهاند:پیامبر صلی اللّه علیه و آله با دو شمشیر به نامهای عضب که در جنگ بدر همراهش بود و ذو الفقار که مال منبه بن حجاج بود و روز بدر به غنیمت برد،وارد مدینه شد.و در همان مأخذ از وی نقل شده است که به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله دو زره از سلاحهای بنی قینقاع به نامهای سعدیه و فضّه رسید.و در آن کتاب از محمد بن مسلمه است که میگوید:روز احد،بر تن رسول خدا صلی اللّه علیه و آله دو زره دیدم:یکی به نام ذات الفضول و دیگری به نام فضه،و در روز جنگ خیبر،دو زره به نامهای ذات الفضول و سعدیه را بر تن آن حضرت دیدم.
(1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله بردبارترین مردم و علاقهمندتر از همه به عفو در عین توانایی بود.تا آنجا که گلوبندهایی از طلا و نقره خدمت آن حضرت آوردند و آنها را میان اصحابش تقسیم کرد.مردی از صحرانشینان برخاست و گفت:ای محمد!به خدا قسم،هر چند خدا تو را به عدالت فرمان داده است من تو را عادل نمیبینم،فرمود:وای بر تو!اگر من عادل نباشم،چه کسی عادل خواهد بود!چون آن مرد رو گرداند،فرمود:او را به آرامی بر من
بازگردانید. (1)
جابر نقل کرده است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله روز حنین طلاهایی را که در دامن بلال بود،مشت مشت به مردم میداد.مردی گفت:ای پیامبر خدا عدالت کن!فرمود:وای بر تو،اگر من عدالت نکنم چه کسی خواهد کرد!اگر من عادل نباشم تو ناامید خواهی شد و زیان خواهی دید.پس عمر برخاست و گفت:گردنش را بزنم که او منافق است.فرمود:پناه بر خدا،آن وقت مردم بگویند من اصحابم را میکشم. (2)
پیامبر صلی اللّه علیه و آله درگیر جنگی بود،دشمن متوجه غفلت مسلمانان شد.مردی-از فرصت استفاده کرده-با شمشیر بالای سر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ایستاد و گفت:چه کسی مانع کشتن تو میشود؟فرمود:خدا،(راوی میگوید:)شمشیر از دست او افتاد و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شمشیر را برداشت و فرمود:اکنون چه کسی جلو کشته شدن تو را میگیرد؟عرض کرد:
شما لطف کنید و با من به نیکی رفتار کنید.فرمود:بگو،گواهی میدهم که خدایی به جز خدای یکتا نیست.آن مرد عرب گفت:نه با تو میجنگم و نه به طرفداری تو میآیم و نه در صف کسانی که با تو میجنگند،شرکت میکنم،پس راهش را گرفت و نزد قبیلۀ خود رفت و گفت:از نزد بهترین مردم به نزد شما آمدم. (3)
انس نقل میکند که زن یهودیی گوشت مسموم گوسفندی را خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله آورد تا از آن تناول کند،پیامبر از آن زن علّت را پرسید.او در جواب گفت:من قصد کشتن تو را داشتم،پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:خداوند تو را بر این عمل توفیق نمیدهد به پیامبر صلی اللّه علیه و آله گفتند آیا آن زن را نمیکشی؟فرمود:نه. (4)
مردی از یهود پیامبر را جادو کرد،جبرئیل قضیّه را به آن حضرت خبر داد تا آن را بیرون آورد و گرههایش را باز کرد و بدان وسیله سبکی در خود احساس کرد ولی مطلب
1) (188) این حدیث را بخاری در ج 4،ص 243 و ابو الشیخ بن حبان از حدیث ابن عمر با اسناد نیکو نقل کردهاند؛(المغنی).
2) (189) به تاریخ طبری،ج 3،ص 390 در شرح غزوۀ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله با قبیلۀ هوازن در حنین مراجعه کنید.
3) (190) این حدیث را احمد در مسندش ج 3،ص 390 از حدیث جابر و بخاری در ج 5،ص 147 نقل کردهاند.
4) (191) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 14 و ابن سعد در طبقات ج 2 بخش اول ص 78 و 83 نقل کردهاند.
را به مرد یهودی نگفت و هرگز به روی او نیاورد. (1)
علی علیه السّلام میفرماید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله من و زبیر و مقداد را فرا خواند و فرمود:بروید تا به روضۀ خاخ[1]برسید،در آنجا زنی میان هودج است که با خود نوشتهای دارد،نوشته را از آن زن بگیرید.ما رفتیم تا به روضۀ خاخ رسیدیم و ناگاه زنی را در هودجی دیدیم، پس به او گفتیم نوشته را بیرون آور.گفت:نوشتهای همراه من نیست.گفتیم:باید نوشته را در بیاوری و گرنه کشته میشوی و یا جامههایت را در میآوریم،پس نوشته را از میان موهای بافتهاش درآورد.آن را خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله آوردیم.نامه از حاطب بن ابی بلتعه به گروهی از مشرکین مکه بود که آنها را در جریان یکی از کارهای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله قرار داده بود.پیامبر صلی اللّه علیه و آله حاطب را طلبید و فرمود:حاطب!این نامه چیست؟عرض کرد:یا رسول الله،زود دربارۀ من تصمیم نگیرید،من مردی بیگانه بودم که از خارج میان قوم خویش وارد شده بودم ولی تمام مهاجران همراه شما خویشاوندانی در مکه دارند که از فامیلشان حمایت میکنند،این بود که خواستم اگر خویشاوندی میان آنها ندارم نفوذی بین آنها داشته باشم تا به جای خویشاوندی پشتیبان من باشند و این کار را به سبب کفر و یا پس از مسلمان شدن براساس ترجیح کفر بر اسلام و یا رو برتافتن از دینم انجام ندادم.
پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:او به شما راست گفت.عمر گفت:اجازه بفرمایید گردن این منافق را بزنم.پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«او در جنگ بدر حاضر بود،چه میدانی شاید خدای تعالی به اهل بدر خبر داده باشد که هر چه خواستید،بکنید،من شما را آمرزیدهام.» (2)پیامبر صلی اللّه علیه و آله مالی را تقسیم کرد.مردی از انصار گفت:این تقسیم برای خدا انجام نگرفته است.چون سخن آن مرد را به اطّلاع پیامبر رساندند،رنگ صورتش سرخ شد و فرمود:«خدا برادرم موسی را بیامرزد که او را بیش از اینها آزردند و او صبر کرد.» (3)بارها میفرمود:«کسی از شما دربارۀ فردی از اصحابم چیزی به من نگوید؛زیرا من
1) (192) این حدیث را بخاری در ج 7،ص 176 و مسلم در ج 7،ص 14 آوردهاند.
2) (193) این حدیث را ابن عبد البر در استیعاب ضمن شرح حال حاطب به طور مرسل و بخاری در ج 5، ص 184 به اسناد خویش از عبید الله بن ابی رافع از علی علیه السّلام نقل کرده است.
3) (194) این حدیث را احمد در مسند و بخاری در صحیح ج 5،ص 202 از قول ابن مسعود به سند صحیح نقل کرده است.
دوست دارم میان شما در حالی بیایم که دلم از طرف شما آرام است.» (1)
(1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله نرمخو،خوشظاهر و خوشباطن بود و خشم و رضایتش در چهرهاش پیدا بود. (2)وقتی که زیاد خوشحال بود بیشتر دست به محاسن میکشید. (3)آنچه را نمیپسندید،به کسی رودررو به زبان نمیآورد.مردی بر آن حضرت وارد شد که لباس سیاهی بر تن داشت،پیامبر صلی اللّه علیه و آله از دیدن او ناراحت شد ولی چیزی نگفت.وقتی که از خانه بیرون رفت،به یکی از افراد فرمود:«خوب بود شما به این مرد میگفتید این لباس را از تن بیرون کند.» (4)مرد بیاباننشینی در حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله میان مسجد،بول میکرد،اصحاب به او اعتراض کردند،فرمود:بولش را قطع نکنید،سپس گفت:«این مسجدها جای نجاست و بول و ادرار کردن نیست»و در روایتی آمده است که فرمود:
«نزدیکش بروید امّا از جا بلندش نکنید.» (5)روزی مرد بیاباننشینی نزد آن حضرت آمد و چیزی خواست او مرحمت کرد و سپس فرمود:به تو احسان کردم؟آن مرد عرب گفت:نه،هیچ خوبی نکردی!راوی میگوید:
مسلمانان خشمگین شدند و به او حمله بردند،پیامبر صلی اللّه علیه و آله به ایشان کرد که متعرّضش نشوید سپس از جا برخاست و وارد منزل شد و دنبال آن مرد فرستاد و کمک بیشتری کرد،آنگاه فرمود:آیا به تو احسان کردم؟مرد بیاباننشین گفت:آری،خداوند از خانواده و قبیلهات به تو جزای خیر دهد،پس پیامبر صلی اللّه علیه و آله به آن مرد گفت:تو آنچه را
1) (195) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 564 و ترمذی در ج 3،ص 262 از حدیث ابن مسعود نقل کرده و میگوید:از این جهت عجیب است،و در مسند احمد ج 1،ص 396 نیز آمده است.
2) (196) این حدیث را صدوق در معانی،ص 81 و عیون،باب سیام ضمن حدیثی طولانی از حسن بن علی از داییاش نقل کرده میگوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله همواره گشاده رو و نرمخو و خوش برخورد بود و هیچگاه،خشن و درشتخو نبود-و نیز-در آن حدیث آمده است،هرگاه خشمگین میشد،صورتش را برمیگرداند و اظهار نفرت میکرد و هرگاه خوشنود میشد،چشمش را میبست.و در صحیح بخاری،ج 4،ص 229 و 230 نظیر این حدیث آمده است.
3) (197) این حدیث را ابو الشیخ با سند نیکو-به طوری که در المغنی آمده-از عایشه نقل کرده است.
4) (198) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 550 و ترمذی در شمائل،ص 25 نقل کردهاند.
5) (199) این حدیث را نسائی در ج 1،ص 175 و بخاری در ج 1،ص 63 نقل کردهاند.
خواستی گفتی ولی در دل یاران من کدورتی پیدا شده است حال اگر مایلی چیزی را که نزد من گفتی،در حضور ایشان بگو تا کدورت از دل آنها بیرون رود،گفت:میگویم، همین که فردا شد و یا شامگاه،آن مرد آمد؛پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:این مرد صحرانشین گفت آنچه گفت ولی بعد که ما بیشتر به او عطا کردیم راضی شد.مرد بیابانی گفت:آری، خداوند از خانواده و قبیلهات به تو جزای خیر دهد.آنگاه پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«مثل من و این مرد صحرانشین بمانند آن مردی است که شتری داشت که رم کرد و مردم دنبال شتر میدویدند و این عمل جز این که شتر را بیشتر فراری کند،فایدۀ دیگری نداشت.از این رو صاحب شتر صدا زد:ای مردم،بین من و شترم فاصله نشوید،چون من به حال شتر خود واردتر و آشناترم،آنگاه صاحب شتر از مقابل،رو به شتر رفت،مقداری خار و خاشاک از زمین برداشت و آرام،آرام او را بازگرداند،تا آنجا که شتر آمد و زانو زد و بار بر روی آن بست و خود هم بر آن سوار شد،و من اگر شما را به حال خود گذاشته بودم- وقتی که آن مرد گفت آنچه گفت-شما او را میکشتید و او داخل آتش دوزخ میشد.» (1)
(1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله بخشندهترین و با سخاوتترین فرد بود و در ماه رمضان چون بادوزان [هر چه را داشت میپراکند و]،چیزی را باقی نمیگذاشت. (2)
علی علیه السّلام وقتی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله را وصف میکرد،میگفت:بخشندهتر و دست و دل بازتر از همۀ مردمان و راستگوتر و باوفاتر و نرمخوتر از همه بود و از همۀ قبائل قبیلهاش محترمتر بود،هر که او را ناگهان میدید،میترسید و هر که با او معاشرت میکرد، دوستش میداشت،و در وصف او میگفت:پیش از او و بعد از او کسی را نظیر او ندیدهام. (3)
هرگز چیزی را که بر طبق موازین اسلام بود از آن حضرت نخواستند مگر آنکه
1) (200) این حدیث را به تفصیل ابو الشیخ و بزار از قول ابو هریره با سند ضعیف-چنان که در المغنی آمده- نقل کردهاند.
2) (201) این حدیث را بخاری،در ج 4،ص 229 و مسلم در ج 7،ص 73 از قول ابن عباس نقل کردهاند.
3) (202) این حدیث را ترمذی در الشّمائل،ص 1 از ابراهیم بن محمد به نقل از علی علیه السّلام روایت کرده است.
مرحمت کرد.زمانی مردی خدمت آن حضرت رسید و درخواستی کرد،پیامبر صلی اللّه علیه و آله گوسفندی از گوسفندان بین جبلین(ناحیهای بین کوه طی و کوه سلمی)را به او مرحمت کرد و او میان قوم خود برگشت و گفت:مسلمان شوید که محمّد به قدری میبخشد که کسی از تنگدستی نهراسد. (1)
هرگز چیزی از وی درخواست نکردند که در جواب،نه بگوید. (2)هفتصد درهم خدمت آن حضرت آوردند،پولها را روی حصیری قرار داد؛سپس از جا برخاست و آنها را تقسیم کرد و هیچ مستمندی را ناامید نکرد تا پولها تمام شد. (3)مردی خدمت آن حضرت آمد و درخواست کرد،فرمود:چیزی نزد ما نیست ولی به حساب ما بخر،هر وقت چیزی دست ما آمد،آن را ادا میکنیم.عمر گفت:یا رسول الله،خداوند شما را بر چیزی که توان آن را ندارید مکلّف نکرده است،پیامبر صلی اللّه علیه و آله از شنیدن این سخن ملول شد.مرد سائل گفت:انفاق کنید و برای خدای بزرگ از تنگدستی بیمی نداشته باشید.
پیامبر لبخندی زد و آثار شادمانی در چهرهاش نمودار شد. (4)
وقتی که از حنین مراجعت فرمود،عربها میآمدند و چیزی میخواستند تا آنجا که به درختی پناه آورد و عبای حضرت به درخت گیر کرد.رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ایستاد و فرمود:
«عبای مرا بدهید،اگر من به شمار این خارها نعمت داشتم همه را بین شما تقسیم میکردم وانگهی شما هرگز مرا بخیل،دروغگو و ترسو نمییابید.» (5)
1) (203) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 74 از حدیث انس نقل کرده است.
2) (204) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 74 از قول جابر و دارمی در ج 1،ص 34 از حدیث سهل نقل کردهاند.
3) (205) ابو الحسن بن ضحاک در الشمائل به طور مرسل از قول حسن نقل کرده است که برای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هشتاد هزار درهم از بحرین آوردند که پیش از آن این مقدار مال کسی نیاورده بود،آن روز هیچ کس درخواست نکرد مگر چیزی به او داد و هیچ سائلی را رد نکرد ولی به کسی که درخواست نکرده بود چیزی نداد.بخاری این حدیث را در ج 4،ص 12 ذیل حدیث انس آورده که مالی از بحرین نزد پیامبر صلی اللّه علیه و آله آوردند؛ بیشترین مالی بود که تا آن زمان آورده بودند....
4) (206) این حدیث را ترمذی از عمر بن خطاب در الشّمائل،ص 26 نقل کرده است.
5) (207) این حدیث را بخاری،در ج 4،ص 115 از قول جبیر بن مطعم نقل کرده است.
(1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله دلیرترین و شجاعترین مردم بود، (1)علی علیه السّلام میگوید:روز جنگ بدر ما به پیامبر صلی اللّه علیه و آله پناه میبردیم در حالی که او از ما به دشمن نزدیکتر بود و در آن روز از همه کس نیرومندتر بود.
و نیز فرمود:هرگاه کار بر ما دشوار میشد و مردم با دشمن روبرو میشدند به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پناه میبردیم و هیچ کس به دشمن نزدیکتر از آن حضرت نبود. (2)
گویند:پیامبر صلی اللّه علیه و آله کمسخن و کم گفتار بود و هرگاه به مردم دستور پیکار میداد خود نیز دامن به کمر میزد. (3)از همه کس دلیرتر بود و آن کسی شجاع بود که در جنگ نزدیک پیامبر صلی اللّه علیه و آله باشد،چون آن حضرت نزدیک دشمن بود. (4)عمران بن حصین میگوید:هیچ وقت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله گروه سربازی را ندید مگر نخستین کسی بود که حمله میبرد. (5)گفتهاند:پیامبر صلی اللّه علیه و آله در حمله تیزرو بود و چون مشرکان با او درگیر میشدند از استرش پیاده میشد و میفرمود:
من پیامبرم،اهل دروغ نیستم من پسر عبدالمطّلبم هیچ کس در آن روز استوارتر از او نبود. (6)
(2)پیامبر صلی اللّه علیه و آله با همه بلندی مقامش،سخت متواضع بود، (7)ابن عامر گوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله
1) (208) این حدیث را دارمی در ج 1،ص 30 از حدیث ابن عمر نقل کرده است.
2) (209) طبری این حدیث را به طور مسند در التّاریخ ج 2،ص 135 و ابو الشیخ در اخلاق النّبی صلی اللّه علیه و آله نقل کردهاند.
3) (210) این حدیث را ابو الشیخ از قول سعد بن عیاض ثمالی.چنانکه در مغنی آمده-مرسلا نقل کرده است.
4) (211) مسلم در ج 5،ص 168 از حدیث براء نقل کرده است:وقتی که کار بر ما سخت میشد به او پناه میبردیم و از ما کسی شجاع بود که در کنار او میماند.
5) (212) این حدیث را-به طوری که در المغنی آمده است-ابو الشیخ بن حبان نقل کرده است.
6) (213) این حدیث را طبری در التاریخ،ج 2،ص 348 به اسناد خود از براء بن عازب نقل کرده است.
7) (214) این حدیث را ابو الحسن بن ضحاک در الشّمائل از سخن ابو سعید خدری ضمن حدیثی طولانی در وصف پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل کرده در آنجا گوید:تواضع بدون ذلت داشت،چنانکه در کنوز الحقائق مناوی آمده است
را دیدم که سوار بر ناقۀ بوری بود،نه آن را میزد و نه هی میکرد و نه زود باش میگفت [و در این حال]رمی جمره را انجام میداد. (1)هرگاه بر الاغ سوار میشد؛زیراندازش پارچهای بود،با این حال یک نفر را هم ترک خود سوار میکرد. (2)به عیادت بیماران میرفت،تشییع جنازه میفرمود و دعوت بردگان را اجابت میکرد. (3)کفش و جامهاش را وصله میزد و در خانه با خانواده در کارهای مورد نیازشان همکاری میکرد. (4)اصحاب آن حضرت چون میدانستند ناراحت میشود برای او از جا بلند نمیشدند. (5)وقتی که از کنار کودکان عبور میکرد به آنها سلام میداد. (6)مردی را خدمت آن حضرت آوردند،وی از هیبت آن بزرگوار بر خود میلرزید.فرمود:«بر خود آسان بگیر،من پادشاهی نیستم،بلکه پسر زنی از قریشم که گوشت خشک میخورد.» (7)میان اصحاب،چنان آمیخته با آنان مینشست که گویی یکی از آنهاست.
به طوری که شخص ناشناسی که میآمد نمیدانست پیامبر صلی اللّه علیه و آله کدام فرد است تا این که میپرسید عاقبت اصحاب از آن حضرت خواستند به گونهای بنشیند که شخص غریب او را بشناسد.این بود که برای آن حضرت سکویی از گل درست کردند تا روی آن بنشیند، (8)عایشه عرض کرد:غذا را در حالی که تکیه دادهاید میل کنید که بر شما آسانتر است.میگوید:سر مبارکش را پایین آورد به حدی که نزدیک بود پیشانیاش به
1) (215) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 4،ص 136 از قول قدامة بن عبد الله و ابن ماجه به شمارۀ 3035 و نسائی در ج 5،ص 270 نقل کردهاند.
2) (216) این حدیث را بخاری در ج 7،ص 217 از حدیث اسامة بن زید نقل کرده است.
3) (217) این حدیث را ترمذی در الشّمائل،ص 23 از حدیث انس بن مالک نقل کرده است.
4) (218) این حدیث را احمد در مسند از حدیث عایشه نقل کرده و قبلا گذشت.
5) (219) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 10،ص 212 باب مربوط به ناپسندی بلند شدن کسی برای کسی نقل کرده است.
6) (220) این حدیث را بخاری در ج 8،ص 68 باب سلام دادن به کودکان از انس نقل کرده است.
7) (221) این حدیث را حاکم در ج 2،ص 466 از قول جریر نقل کرده است و میگوید:بنا بر روش بخاری و مسلم این حدیث صحیح است و طبرانی در الاوسط-به طوری که در مجمع الزّوائد،ج 9،ص 20 آمده است- این حدیث را نقل کرده است.
8) (222) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 527 از حدیث ابو ذر نقل کرده است.
زمین بخورد،سپس فرمود:«من غذا را چنان میخورم که بندگان میخورند و چنان مینشینم که بندگان مینشینند.» (1)روی سفره و در ظرف کوچک غذا نمیخورد تا از دنیا رفت. (2)و هیچ کس از اصحاب و دیگران او را صدا نمیزدند مگر آن که میفرمود:لبیک. (3)و چون با مردم مینشست،اگر آنها راجع به آخرت صحبت میکردند با آنها همراهی میکرد و اگر دربارۀ خوردنی یا نوشیدنی گفتگو میکردند،هم صحبت میشد و اگر دربارۀ دنیا سخن میگفتند از باب مدارا و تواضع با آنها هم سخن میشد. (4)گاهی در محضر آن حضرت شعر میخواندند و چیزهایی از کارهای جاهلیّت را ذکر میکردند و میخندیدند و چون میخندیدند،پیامبر صلی اللّه علیه و آله لبخند میزد. (5)و غیر از کار حرام آنها را از چیزی جلوگیری نمیکرد.
(1)از جمله اوصاف رسول خدا صلی اللّه علیه و آله این بود که قامتش نه زیاد بلند بود و نه کوتاه بلکه چون تنها راه میرفت،میان بالا به نظر میآمد.با وجود این،ممکن نبود یک فرد نسبتا بلند قامت با آن حضرت راه برود مگر این که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برازندهتر از او به نظر میرسید و چه بسا دو مرد بلند قامت دو طرفش بودند ولی باز هم از آنها برجستهتر مینمود و چون از او جدا میشدند،آنها بلند قامت مینمودند،و آن حضرت میان بالا.
آن حضرت میفرمود:همۀ نیکی در بلند بالایی قرار گرفته است.
اما رنگ چهرۀ آن حضرت،بسیار دلپذیر بود،نه گندمگون و نه خیلی سفید و روشن، بلکه سفیدی یکدستی بود که به زردی،سرخی و رنگهای دیگر آمیخته نبود. (6)
1) (223) این حدیث را ابو الشّیخ از روایت عبد الله بن عبید الله بن عمیر به نقل از عایشه نقل کرده است؛ (المغنی).
2) (224) این حدیث را بخاری،در ج 7،ص 91 از قول انس روایت کرده است.
3) (225) این حدیث را-به طوری که در مجمع الزّوائد ج 9،ص 20 آمده-ابو یعلی در الکبیر نقل کرده است.
4) (226) این حدیث را ترمذی در الشّمائل از کلام زید بن ثابت نقل کرده است.
5) (227) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 78 و ترمذی در الشّمائل ص 17 از قول جابر بن سمره-بدون جمله«و لا یزجرهم إلاّ عن حرام»یعنی بجز از حرام منع نمیکرد-نقل کردهاند.
6) (228) تا اینجا را ابو نعیم در الدّلائل،ص 230 نقل کرده است.به معانی الاخبار،ص 79 و عیون اخبار الرّضا،آخر ج 1،و مکارم الاخلاق،ص 9 و کافی ج 1،ص 443 و الشّمائل ترمذی،ص 1 صحیح مسلم،ج 7، ص 83مراجعه کنید.
عموی پیامبر صلی اللّه علیه و آله ابو طالب او را ستوده،میگوید:
و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للأرامل (1)
برخی که آن حضرت را توصیف کردهاند،رنگ پوست حضرتش را آمیخته به سرخی ذکر کرده،گویند:آنچه از صورت آن بزرگوار آشکار و در معرض آفتاب و باد بود،به رنگ سرخ آمیخته بود،و آنچه از بدن شریفش زیر لباس بود به رنگ روشن خالص و بدون سرخی بود.
قطرات عرق در چهرۀ آن حضرت همانند دانههای مروارید و خوشبوتر از مشک بود. (2)
امّا موی پیامبر صلی اللّه علیه و آله،موهای نیکوی صافی داشت،نه زیاد نرم و نه زیاد پیچ در پیچ، (3)چنان بود که وقتی شانه میکرد،گویی راههای شنی است.بعضی گفتهاند:
موهایش تا شانهها میرسید امّا بیشتر روایات برآنند که تا نرمۀ گوشش میرسید و گاه موها را چهار رشته میکرد که هر گوشش را میان دو رشته قرار میداد و گاه موهایش را روی گوشها قرار میداد،پایین موها میدرخشید و موهای سفید سر و ریشش هفده مو بود و چیزی بر آن افزون نگشت. (4)
از همه کس خوشصورت و نورانیتر بود،هیچ وصف کنندهای او را توصیف نمیکرد مگر این که به ماه شب چهارده تشبیه میکرد، (5)خشنودی و خشمش به دلیل
1) (229) این مطلب را ابن هشام در السیرة النّبویة و طبرسی در اعلام الوری به طور مرسل نقل کرده و کلینی در کافی،ج 1،ص 449 با سند آورده است: او سفیدرویی است که به احترام او طلب باران میکنند. او فریاد رس یتیمان و پناه بیوهزنان است.
2) (230) در صحیح مسلم،ج 7،ص 82 اخباری وجود دارد که بر مطالب وارده در متن دلالت میکند.
3) (231) این حدیث را ترمذی در الشّمائل،ص 1 نقل کرده است.این مطلب در حدیث مکرر آمده است.
4) (232) به این عبارت در مصادر موجود دست نیافتم،آری ابو نعیم در الدّلائل ص 231 و مسلم در صحیح خود،در باب پیری پیامبر صلی اللّه علیه و آله،ج 7،ص 84 اخباری را به این مضمون نقل کردهاند.
5) (233) در حدیث هند بن ابی هاله و علی بن ابی طالب علیه السّلام که آخر همین باب،ص 158 خواهد آمد،چنین است.
درخشندگی سیمایش در چهره نمودار بود. (1)پیامبر صلی اللّه علیه و آله پیشانی گشادهای داشت.
ابروانش باریک و پرپشت بود، (2)میان دو ابرویش باز و چنان بود که گویی،نقرۀ خالص است (3)و چشمانش فراخ و سیهفام بود و در چشمانش رنگی آمیخته به سرخی بود و مژگان بلندی داشت که از فزونی نزدیک بود به هم بپیوندند، (4)استواربینی (5)و گشاده دندان بود،به طوری که به هنگام خندیدن همچون برق در وقت درخشندگی میدرخشیدند و لبهایش از همۀ بندگان خدا نیکوتر و انتهای دهانش از همه لطیفتر بود (6)و برآمدگی گونههایش نرم و هموار بود،نه صورتش دراز و نه گرد کم گوشت، (7)و محاسنش کوتاه و پرپشت بود.محاسن را به حال خود میگذاشت و شارب را میگرفت.گردنش از همۀ بندگان خدا بهتر بود،نه دراز و نه کوتاه،آنچه از گردن وی در برابر آفتاب و باد پیدا بود،گویی گلابپاش نقرهای است که مایع نوشیدنی
1) (234) به کتاب کافی،ج 1،ص 449،معانی الاخبار،ص 80،عیون الاخبار،آخر ج 1،الشمائل ترمذی، ص 2،دلائل النّبوۀ ابو نعیم،ج 3،ص 228 و طبقات ابن سعد،ج 1،بخش 1،ص 54 و 156 و بخش 2،ص 121 و 131 مراجعه کنید.
2) (235) این حدیث را صدوق در المعانی و ترمذی در الشمائل از حدیث حسن بن علی علیه السّلام از هند بن ابی هاله نقل کردهاند،در کافی،ج 1،ص 443 عبارت«مقرون الحاجبین»آمده است.
3) (236) حاکم در مستدرک،ج 3،ص 9 و زمخشری در ربیع الابرار از حدیث ام معبد«کان ابلج الوجه» آوردهاند،در حالی که این سخن امّ معبد نیست؛زیرا که امّ معبد پیامبر صلی اللّه علیه و آله را در حدیث خویش به قرن توصیف کرده است؛(نهایه).
4) (237) در النّهایة راجع به وصف پیامبر صلی اللّه علیه و آله میگوید:مژگانش بلند بود.
5) (238) در معانی صدوق آمده است:«اقنی العرنین»یعنی وسط بینیاش برجستگی داشت،بنا بر این معنایی که مؤلف این کتاب کرده،معنای مستقیم نیست بلکه نقل به مضمون است.
6) (239) در صحیح مسلم،ج 7،ص 84 و معانی صدوق،ص 80 و الدّلائل ابو نعیم،ج 3،ص 228 و مکارم، ص 10 و کافی،ج 1،ص 443 در وصف پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمده است:«ضلیع الفم»یعنی دهان بزرگ و در نهایه آمده است:از اوصاف آن حضرت،بزرگ دهان و به قولی فراخ دهان بوده است و عرب دهان بزرگ را میستاید و دهان کوچک را مذمّت میکند،شاعر در هجو مردی گوید:ان کان کدّی و اقدامی لفی جرذ؛بین العواسج اجنی حوله المصع؛یعنی:اگر رنج و تلاشم برای مردی باشد که دهانش مانند دهان موش صحرایی میان بوتههای خار که میوه آنها را میچیند،کوچک است!
7) (240) این مطلب را ترمذی در سنن،ج 13،ص 117 آورده است.
درون آن به رنگ طلا باشد در سفیدی چون نقره و در سرخی چون طلا میدرخشد. (1)
فراخ سینه بود،گوشتهای پیکر مبارکش به روی هم چین نخورده بود بلکه چون آینه صاف و چون ماه سفید بود،باریکهای از مو،از گودی گلو تا سر نافش همچون ترکهای کشیده بود که جز آن در سینه و شکمش موی دیگری نبود. (2)سطح شکمش سه قسمت بود که شلوار یک قسمت آن را میپوشاند و دو قسمت دیگر بیرون بود.
شانههای سترگ و پرمو داشت،سر استخوانهای شانهها،آرنجها و کفلهایش درشت بود. (3)
پشتش پهن و ما بین دو کتفش مهر نبوّت بود یعنی پشت شانۀ راستش برآمدگی سیاه مایل به زردی بود که اطراف آن را موهایی در پی هم همچون یال اسبان پوشانده بود. (4)
بازوها و دو ساق دستش ستبر و مچهایش دراز و دستها باز و اندامش معتدل و انگشتانش چون شاخههایی نقرهفام بود،کف دستش نرمتر از ابریشم و چنان بود که گویی دست عطرفروش است-چه عطر زده باشد یا نه-خوش بود،بوده است هر که با او مصافحه میکرد،تمام آن روز بوی آن را استشمام میکرده دست بر سر کودکی که میکشید،میان کودکان بوی خوش از سر وی به مشام میرسید. (5)اندامهای پوشیدهاش همچون رانها و
1) (241) این حدیث پیش از این از کتاب المعانی و کتب دیگر نقل شد و از کافی خواهد آمد.
2) (242) در کافی،ج 1،ص 443 آمده است:باریکۀ مویی از گودی گلو تا سر نافش کشیده مانند خط میان صفحهای از نقرۀ درخشان،و از گردن تا شانه مانند ابریقی از نقره بود.و در کتاب المعانی،ص 80 آمده است: بین گودی گلو و سر نافش با موهایی مرتبط بود.
3) (243) این حدیث را احمد در مسند،ج 1،ص 96 و 116 از حدیث علی بن ابی طالب علیه السّلام و مسلم در ج 7، ص 85 نقل کردهاند.
4) (244) این حدیث را بخاری در ج 1،ص 57 و مسلم در ج 7،ص 86 و ابن سعد در طبقات،ج 1،بخش 2، ص 131 و احمد در ج 2،ص 226 و 227 نقل کردهاند.
5) (245) این حدیث را ابو نعیم در الدّلائل،آخر جزء 1،ص 232 نقل کرده است.و دارمی در مقدمۀ سنن خویش،ص 31 و ابن سعد در الطّبقات،ج 1،ق 2،ص 99 و 123 و احمد در مسند،ج 3،ص 200،107، 227،222 و 228 و طیالسی در مسند خود،ص 175 به شمارۀ 1248 و هیتمی در مجمع الزّوائد،ج 8، ص 282 مطلبی به این مضمون آوردهاند.
ساقها،زیبا (1)و در چاقی میانه اندام بود،در آخر زندگی تنومند شد ولی عضلات گونههایش نظیر آغاز زندگی محکم بود،بدون آن که چاقی به او زیانی رسانده باشد.
اما راه رفتنش،چنان راه میرفت که گویی از سنگی جدا میشود و در سرازیری حرکت میکند،بدون شتابزدگی و آرام راه میرفت،نه از روی تکبّر. (2)
پیامبر میفرمود:«من از همه کس بیشتر به حضرت آدم شباهت دارم و پدرم ابراهیم از نظر سیما و خلق و خو،بیش از همۀ مردم به من شباهت داشت.» (3)بارها میفرمود:«من در نزد خدا ده نام دارم:من محمد،احمد و آن ماحی هستم که خداوند به وسیلۀ من کفر را نابود میکند و من آن عاقب هستم که پس از او کسی نیست و من آن حاشرم که بندگان خدا با آمدن من(با یکدیگر)محشور میشوند،و منم پیامآور توبه،پیامآور اخبار غیبی و آن شخص در پی آمدهای که تمام مردم در پی او بیایند و منم قثم (4)»ابو البحتری میگوید:قثم یعنی کامل و جامع.
(1)(مرحوم فیض میگوید:)این بخش را ما افزودیم در مکارم الاخلاق (5)از کتاب محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی به نقل از حسن بن علی علیه السّلام آمده است که فرمود:از دایی خود هند بن ابی هالۀ تمیمی (6)که مردی
1) (246) در بعضی از نسخهها بجای«جمیل»عبل یعنی ستبر،آمده است.
2) (247) در حدیث هند بن ابی هاله آمده است:هرگاه حرکت میکرد از جا کنده میشد،بیشتاب گام بر میداشت و به آرامی راه میرفت به گونهای که گویی در سرازیری حرکت میکند و هرگاه به سمتی رو میکرد با تمام بدن رو میآورد.در مجمع الزّوائد،ج 8،ص 272 به نقل از بزّاز در مسند خود آورده است:هرگاه راه میرفت چنان بود که گویی در سرازیری راه میرود.
3) (248) این حدیث را ابو نعیم آخر کتاب الدّلائل نقل کرده است و ابو یعلی و ابن عساکر از امّ هانی در خبر طولانی آوردهاند:«امّا ابراهیم،به خدا سوگند که من از همۀ مردم در خلق و خو شباهت بیشتری به او دارم»به درّ المنثور،ج 4،ص 188 مراجعه کنید.
4) (249) به مجمع الزّوائد،ج 8،ص 284 و صحیح مسلم،ج 7،ص 89 و بخاری،ج 6،ص 188 مراجعه کنید.
5) (250) باب 1،فصل 1 در صورت و سیرت و شمایل پیامبر صلی اللّه علیه و آله.
6) (251) هند بن ابی هاله برادر مادری حضرت فاطمه علیها السّلام یعنی ناپسری رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است،مردی گشاده زبان و بیانگر اوصاف پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود،که سرانجام در جنگ جمل در ملازمت حضرت علی علیه السّلام به شهادت رسید
آگاه به اوصاف بود،از سیمای پیامبر صلی اللّه علیه و آله پرسیدم و من مشتاق بودم که مقداری از آن را برایم توصیف کند تا دلبستگی پیدا کنم.او گفت:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بسی بزرگ و در خور تعظیم بود،چهرهاش چون ماه شب چهارده میدرخشید.بلندتر از میان بالا و کوتاهتر از دراز قامت،سر بزرگ،موها صاف؛هرگاه گیسوان آن حضرت تار تار میشد بهم میپیوست،اگر نه،وقتی که تمام موها را رها میکرد از نرمه گوشهایش تجاوز نمیکرد.
رنگ چهره صاف،پیشانی پهن،ابروان باریک،پرپشت،بدون پیوستگی بلکه در میان ابروانش رگی بود که حالت خشم آن را به حرکت درمیآورد،وسط استخوان بینیاش برجستگی داشت،نوری بر آن مستولی بود که هر کس دقّت نمیکرد آن را برآمدگی روی بینی میپنداشت.محاسنش پرپشت،گونهها هموار،چشمها سیاه،فراخ دهان، دندانها سفید و گشاده،باریکهای از مو از وسط سینه تا شکم داشت،گویی گردنش همچون تصویری آراسته به رنگ سرخ بود که در ظرف نقرۀ صاف منعکس گردد.با اندامی معتدل،تنومند منسجم،با شکم و سینهای هموار،ستبر سینه،میان شانهها با فاصله زیاد،دست و پا قوی و نورانیترین فرد بود گودی گلو تا سر نافش به باریکۀ مویی مربوط میشد که همچون خطی کشیده شده بود،دو سوی سینه و شکمش جز آن مو چیزی نداشت،دو ساق دست و دو شانه و بالای سینهاش موی بیشتر داشت،مچهای دست بلند، کف دست گشاده،استخوان جمجمه از دو طرف کشیده،دو دست و دو پا ستبر،میانه اندام بود،وسط کف پایش به زمین نمیرسید،اول و آخر پاها برابر،بگونهای که آب روی آنها نمیماند،در وقت حرکت از جا کنده میشد،بیشتاب گام برمیداشت و به آرامی راه میرفت،به گونهای که گویی در سرازیری حرکت میکند و هرگاه به سمتی رو میکرد با تمام بدن رو میآورد،چشم به سمت پایین؛نگاهش بیش از آن که به سمت آسمان باشد به سوی زمین بود،تمام نگاههایش ملاحظه بود.اصحاب را در راه رفتن جلو میانداخت و هر که را میدید در سلام به او پیشی میگرفت.
امام مجتبی علیه السّلام میفرماید:به دایی خود گفتم:سخن گفتنش را برایم تعریف کن.
گفت:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله همواره غمین بود و دایم در اندیشه؛آسودگی نداشت.تا ضرورت نداشت سخن نمیگفت،سکوتش طولانی بود و با فصاحت سخن را آغاز میکرد و به پایان میرساند و سخن جامع کم لفظ و پرمعنی،بدون زیاد و کم میگفت،نرمخو بود،
تندخویی نمیکرد به دیگران بیاعتنا نبود.نعمت را هر چند اندک بود،بزرگ میشمرد،هیچ نعمتی را نکوهش نمیکرد و از طعم غذا بد نمیگفت و یا آن را ستایش نمیکرد،دنیا و آنچه مربوط به دنیا بود او را خشمناک نمیساخت ولی اگر به حریم حق تجاوز میشد کسی را نمیشناخت (1)و چیزی جلو خشمش را نمیگرفت تا انتقام آن را میگرفت.نه برای خودش خشمگین میشد و نه برای خود انتقام میگرفت و اگر میخواست کند،با تمام دست میفرمود و هرگاه تعجب میکرد دگرگون میشد و هرگاه سخن میگفت به خود میکرد و کف دست راستش را به داخل شست چپش میزد و چون خشم میگرفت رو برمیگرداند و اظهار نفرت میکرد و در وقت خوشحالی به پایین نگاه میکرد.همۀ خندههایش لبخند بود،و نرم و سرد میشد مانند قطرات بارانی که از ابر میچکد.
امام حسن علیه السّلام میگوید:من مدتی این مطالب را به حسین علیه السّلام نگفتم،بعد که گفتم، معلوم شد او جلوتر از من آنچه را که من از هند بن ابی هاله پرسیدهام،پرسیده است و راجع به ورود و خروج و از کیفیت مجلس و شکل و شمایل آن حضرت آنچه لازم دیده از پدرم پرسیده و چیزی را فروگذار نکرده است.
امام حسین علیه السّلام میگوید:از پدرم راجع به ورود پیامبر صلی اللّه علیه و آله پرسیدم،فرمود:ورودش به منزل خود برایش مجاز بود و وقتی که وارد میشد ساعتهایی را که در منزل بود سه قسمت میکرد:یک قسمت برای خدای تعالی و یک قسمت برای خانواده و یک قسمت برای خودش،سپس قسمت خود را بین خود و مردم تقسیم میکرد و بر تودۀ مردم و خواص میرسید[و چیزی را از ایشان مضایقه نمیکرد]روش آن حضرت در بخش مربوط به امّت آن بود که دستور میداد برای صاحبان فضیلت رجحان قائل شوند و آنان را به قدر فضیلت دینیشان بهرهمند سازند.بعضی از آنان یک حاجت و بعضی دو، و برخی چندین حاجت داشتند،آن حضرت به آنها میپرداخت و از طریق سؤال و جواب و خبر دادن از پاداش عملشان آنان را بدانچه بیشتر به صلاح ایشان و صلاح امّت بود مشغول میساخت و میفرمود:«حاضران به غایبان برسانند،شما حاجت کسی را که نمیتواند حاجتش را ابلاغ کند،به من برسانید زیرا هر که حاجت کسی را که قادر بر
1) (252) در کتاب الشّمائل ترمذی چنین آمده ولی در مکارم الاخلاق و دلائل ابو نعیم آمده است:«اگر حق دست به دست میشد.»
ابلاغ حاجت خود به حاکم نیست،به او برساند خداوند او را در روز قیامت ثابت قدم بدارد»در حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله چیزی جز اینها گفته نمیشد.و از کسی جز آن پذیرفته نبود.گروههای پیشقراول قبیلهها وارد میشدند و از حلاوت علوم و معارف در محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله برخوردار میشدند و با کسب بصیرت و هدایت به راه خیر پراکنده میشدند و بیرون میرفتند. (1)
امام حسین علیه السّلام میفرماید:از پدرم دربارۀ بیرون رفتن پیامبر صلی اللّه علیه و آله از منزل،پرسیدم و اینکه در بیرون از منزل چه میکرد؟فرمود:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله جز به گفتن سخنی که به او مربوط بود،زبان نمیگشود.با مردم انس داشت و از مردم جدا نبود-به عبارت دیگر از مردم دوری نمیکرد-بزرگ هر قومی را گرامی میداشت او را به سرپرستی ایشان میگمارد.مردم را از آشوب برحذر میداشت و بدون این که کسی را از خوشرویی و خوشخوئیاش محروم سازد حریم حرمت خویش را نگه میداشت،از اصحابش دلجویی میکرد و از خود مردم آنچه را که در بین آنها بود میپرسید،در نتیجه خوب را تحسین و تقویت و بد را نکوهش میکرد و حقیر میشمرد.کارش براساس اعتدال بود نه زیاد و نه کم.از ترس این که مبادا آنها غفلت ورزند و یا افسرده شوند،خود غفلت نمیورزید.برای هر حالتی،آمادگی خاصی داشت،از حق کوتاه نمیآمد و تجاوز هم نمیکرد.هر که از مردم جانشین او میشد،بهترین مردمان بود.برترین مردم در نزد آن حضرت کسی بود که خیر خواه همگان باشد و ارجمندتر از همه در نزد او کسی بود که بهتر با مردم مواسات و با ایشان همیاری کند.
امام حسین علیه السّلام میفرماید:از پدرم راجع به نشست آن حضرت پرسیدم.فرمود:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نمینشست و از جا برنمیخاست مگر به یاد خدای تعالی.در چند جا سکنا نمیگرفت و از ساکن شدن در چند جا نهی میکرد و هرگاه به انجمنی میرسید هر جای مجلس که جا بود مینشست و به این عمل دیگران را امر،میفرمود.به هر یک از همنشینان بهرهاش را میداد[به طوری که]همنشین تصوّر نمیکرد که کسی در نزد پیامبر گرامیتر از اوست.هر که با آن حضرت همنشین یا در مورد حاجتی هم سخن میشد،با او درنگ میکرد تا آن شخص انصراف پیدا کند،و هر که حاجتی از آن
1) (253) در نظم درر السّمطین زرندی متوفای 752،ص 65 آمده است:و یخرجون ادلّة،یعنی از محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله که بیرون میآمدند،خود راهنمایان به راه خیر بودند.
حضرت داشت دست رد به سینهاش نمیزد،یا حاجتش را برآورده میساخت و یا با سخنی ملایم او را پاسخ میداد با همۀ مردم با روی گشاده و حسن خلق برخورد داشت و برای همگان پدری بود که همگی در نزد آن حضرت از حقی مساوی برخوردار بودند.
مجلسش مجلس بردباری،حیا،صبر و امانت بود،در محضر آن حضرت کسی صدایش را بلند نمیکرد،به کسی بیحرمتی نمیشد و لغزشهای کسی آشکارا گفته نمیشد.
همگی در برابر هم به عدالت رفتار میکردند و امتیازشان به تقوا بود.نسبت به هم فروتن بودند،بزرگسال را تعظیم میکردند و خردسال را مورد شفقت قرار میدادند، حاجتمند را بر خود ترجیح میدادند،غریب را حمایت میکردند-و به قولی:در میان میگرفتند-.
حضرتش نه از کسی بد میگفت و نه از کسی عیبجویی میکرد و هرگز در صدد کشف راز کسی بر نمیآمد.جز در موردی که امید ثواب میرفت سخن نمیگفت،وقتی که سخن میگفت همنشینانش سکوت میکردند،گویی پرنده روی سرشان نشسته است و چون ساکت میشد آنها سخن میگفتند و در خدمت آن حضرت مشاجره نمیکردند،هر که صحبت میکرد گوش میدادند تا حرفش تمام شود،سخن همۀ ایشان در نزد آن حضرت سخن نخستین فرد آنها بود،پیامبر صلی اللّه علیه و آله به خاطر آنچه آنها میخندیدند، میخندید و از آنچه در شگفت میشدند در شگفت میشد در برابر تندی گفتار و درخواست شخص ناشناس بقدری صبر میکرد،که اصحاب او را جذب میکردند.
میفرمود:هرگاه نیازمندی را دیدید که در پی حاجتی است به او کمک کنید،ثنای کسی را نمیپذیرفت مگر آنکه ثناگو،مسلمان واقعی بود. (1)سخن کسی را قطع نمیکرد تا پایان یابد یا گوینده از جا بلند شود.
امام حسین میفرماید:عرض کردم:سکوت پیامبر صلی اللّه علیه و آله چگونه بود؟فرمود:سکوت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله براساس چهار چیز بود:بردباری،هشدار،سنجش و تفکّر،اما سنجیدن و اندازهگیری آن حضرت در نگریستن و گوش دادن به سخن همۀ مردم یکسان بود و اما تفکّرش در این بود که چه میماند و چه از بین میرود.و حلم و صبر در آن حضرت جمع
1) (254) در معانی صدوق آمده:هر که مسلمان واقعی بود،ثنایش در نزد آن حضرت ارزش والایی داشت، اما اگر در کسی احساس دورویی و ضعف دیانت میفرمود،ثنایش را مورد توجه قرار نمیداد و بیاعتنایی میکرد.
بود از این رو هیچ چیز او را خشمناک و ناراحت نمیکرد و هشدار آن حضرت به چهار چیز بود:هشدار به کار نیک تا از آن پیروی کنند و ترک کار بد تا از آن خودداری کنند و کوشش برای نظری که باعث صلاح امّتش باشد و اقدام به آنچه برای آنان جامع خیر دنیا و آخرت است.
در مکارم الاخلاق از امام صادق صلی اللّه علیه و آله است که فرمود:«من نمیپسندم که کسی از دنیا برود،و خصلتی از خصلتهای رسول خدا علیه السلام باقی بماند که او انجام نداده باشد. (1)
(1)بدان که هر کس شاهد احوال پیامبر صلی اللّه علیه و آله بوده و یا به اخباری دربارۀ اخلاق،عادات، سجایا،تمشیت امور تودههای خلق و حفظ و انسجام آنان و نزدیک کردنشان به یکدیگر و رهبری ایشان به فرمانبری خود،به دقّت گوش فرا داده و پاسخهای شگفتآور آن بزرگوار را به مسائل دشوار و تدبیرات جالبش را در زمینۀ مصالح خلق و اشارات زیبایش را دربارۀ تفصیل شریعت که فقیهان و خردمندان از دریافت نخستین مراتب از دقایق آنها در طول عمرشان عاجزند شنیده باشد،هیچ شک و تردیدی به خود راه نخواهد داد که هیچ کدام از اینها با نیروی بشری حاصل نگردیده است و جز به استمداد از تأییدات آسمانی و نیروی الهی تحقق چنین اموری قابل تصوّر نیست و این همه از فردی دروغگو و دغلباز نمیتواند سر بزند بلکه شمایل و حالات آن حضرت گواهی قطعی بر راستگویی اوست،تا آنجا که هرگاه عربی اصیل و خالص آن حضرت را میدید میگفت:به خدا سوگند که این سیمای شخص دروغگو نیست و به صرف دیدن شمائل آن حضرت به راستگویی او گواهی میداد تا چه رسد به کسی که شاهد اخلاق آن بزرگوار بوده و در همه جا و با هر شرایطی سر و کار با احوال او داشته است.ما برخی از اخلاقیات او را نقل کردیم تا اخلاق نیکوی آن حضرت را بشناسند و به صداقت و ارج و عظمت مقام والایش در پیشگاه خدا توجّه پیدا کنند.همۀ اینها را خداوند به او داده در حالی که او مردی امّی بوده و سر و کاری با علم و دانش نداشته و هیچ کتابی را نخوانده و هرگز در طلب علم و دانش مسافرت نکرده است و همواره در چشم نادانان عرب،به عنوان فردی یتیم،ناتوان و ضعیف جلوه مینمود.این همه اخلاق
1) (255) مکارم الاخلاق ص 41 آخر باب اوّل.
و آداب نیکو و-به طور مثال،گذشته از علوم دیگر،آگاهی به مصالح فقهی،-تا چه رسد به شناخت خدا،فرشتگان،کتابهای آسمانی و فرستادگان خدا و دیگر چیزهایی که از ویژگیهای نبوّتند،اگر صریح وحی نبود،از کجا برای او میسّر میشد؟و از کجا بشری از پیش خود به این همه کمالات میرسید؟ میگویم:این سخن غزّالی مبنی بر این که پیامبر ما امّی بود آنچنانکه میان عامّه مشهور است،به این معنی است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله خواندن و نوشتن را نمیدانست در حالی که از اهل بیت علیهم السّلام خلاف آن روایت شده است:در کتاب بصائر الدّرجات از محمّد بن حسن صفّار-خدایش بیامرزد-به اسناد وی از عبد الرحمن بن حجاج نقل شده که میگوید:امام صادق علیه السّلام فرمود:«همانا پیامبر صلی اللّه علیه و آله میخواند و مینوشت و هر نانوشتهای را نیز میخواند». (1)
و به اسناد خود از جعفر بن محمّد صوفی نقل کرده،میگوید:از ابو جعفر محمّد بن علی الرّضا علیه السّلام پرسیدم:یا بن رسول اللّه!چرا پیامبر را امّی میگفتهاند؟فرمود:مردم چه میگویند؟عرض کردم:مردم گمان میکنند که پیامبر را از آن جهت امّی گفتهاند که چیزی ننوشت.فرمود:دروغ گفتهاند،لعنت خدا بر ایشان باد!کجا چنین چیزی ممکن است در حالی که خدای تبارک و تعالی در کتاب استوارش میفرماید: هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ (2)،چگونه ممکن است چیزی را که خوب نمیدانست به مردم تعلیم دهد؟به خدا سوگند که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به هفتاد و دو یا هفتاد و سه زبان میخواند و مینوشت و به این جهت او را امّی گفتهاند[1]که از مردم مکه-از مراکز بزرگ اجتماع-بوده است و این همان فرمودۀ خدا
در قرآن است: لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها. (1)
غزّالی گوید:اگر هیچ چیز برای پیامبر صلی اللّه علیه و آله جز همین امور ظاهری نبود،هرآینه کفایت میکرد،در حالی که آن قدر آیات و معجزات از آن حضرت پدید آمده که جای هیچ شک و تردیدی را برای کسی که جویا باشد باقی نمیگذارد،اینک به برخی از آنها که در اخبار بسیاری وارد شده و در کتب صحاح موجود است با نظری کلّی به مجموعۀ آنها و بدون آن که سخن را به درازا کشیم میکنیم:
1) (258) بصائر الدّرجات ص 62 و صدوق در علل الشّرائع ج 1،ص 118 و معانی ص 54 این حدیث را نقل کرده است.امّا آیه:انعام/92:برای این که(مردم)امّالقری (مکّه)و آنهایی را که اطراف آن هستند بترسانی.
خداوند به دست آن حضرت بارها و بارها خرق عادت کرد:از آن جمله،چون قریش از آن حضرت معجزهای خواستند،در مکّه شقّ القمر کرد (1)و در منزل جابر (2)و در سرای ابن طلحه و روز خندق (3)افراد زیادی را(با اندک طعامی)غذا داد و یک بار هشتاد نفر را با چهار مد جو و گوشت بزغالهای که کمتر از یک سال داشت غذا داد. (4)
و یک بار بیش از هشتاد مرد را با چند قرص نان جوی که انس روی دستش حمل میکرد،اطعام کرد (5)و یک مرتبه هم تمام سپاهیان را از اندک خرمایی که بنت بشیر، روی دست گرفته بود و خدمت آن حضرت آورد،عطا فرمود،همۀ آنها بقدری خوردند که سیر شدند و زیاد آمد. (6)
از میان انگشتانش آب جوشیده و تمام لشکر که تشنه بودند از آن سیراب شدند. (7)
همۀ سپاهیان از قدح کوچکی که به زحمت،دست پیامبر صلی اللّه علیه و آله در آنجا میگرفت، وضو گرفتند. (8)
یک بار آب وضویش را به چشمۀ تبوک ریخت که آب نداشت و یک بار هم به چاه حدیبیه که باعث جوشش آب در هر دو جا شد و سربازان سپاه که هزاران تن بودند از چشمۀ تبوک نوشیدند تا سیراب شدند و از چاه حدیبیه نیز هزار و پانصد تن آب خوردند در حالی که قبلا آب نداشت. (9)
1) (259) این حدیث را بخاری در ج 4،ص 251 و مسلم در ج 8،ص 132 صحیح خود از قول عبد اللّه بن مسعود و انس نقل کردهاند.
2) (260) به صحیح بخاری ج 5،ص 138 و مجمع الزّوائد ج 6،ص 131 و مسند احمد ج 2،ص 377 مراجعه کنید.
3) (261) این حدیث را احمد در ج 3،ص 147 و طبرانی-چنانکه در مجمع الزّوائد ج 8،ص 306 آمده-در الکبیر به سند ضعیف و دارمی در ج 1،ص 22 کتاب خود نقل کردهاند.
4) (262) این حدیث را دارمی در ج 1،ص 24 آورده است.
5) (263) این حدیث را بخاری در ج 4،ص 234 نقل کرده است.
6) (264) این حدیث را بیهقی در الدلائل از طریق ابن اسحاق نقل کرده است.(المغنی).
7) (265) این حدیث را دارمی در سنن خود ج 1،ص 14 و احمد در ج 3،ص 329 نقل کردهاند.
8) (266) این حدیث را بخاری در ج 4،ص 234 نقل کرده است.
9) (267) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 60 از قول معاذ و احمد در ج 5،ص 237 و ابن سعد در الطبقات ج 1 بخش اوّل ص 118 و ج 2 بخش اوّل ص 70 و طیالسی در ص 239 به شمارۀ 1729 روایت کردهاند.
به عمر بن خطّاب دستور داد از خرماهایی که در جایی همانند اسطبل شتران گرد آمده بود به چهار صد سوار توشۀ راه بدهد و او به همگی از آن خرماها داد و مقداری که باقی ماند،اندوخته کرد. (1)
به روی سپاه دشمن مشتی خاک پاشید که چشمهایشان کور شد و این آیۀ شریفه در آن باره نازل گردید: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی. (2)
با بعثت آن حضرت خداوند کهانت را باطل کرد که برای همیشه از میان رفت هیچ اثری از آن موجود نیست. (3)
ستونی که در وقت خطابه به آن تکیه میداد،چون منبر ساخته شد،آنچنان به نالیدن افتاد که تمام اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله از آن فریادی مانند صدای شتر میشنیدند،آن حضرت آن را در بغل گرفت تا آرام شد. (4)
یهود را دعوت کرد که(اگر راست میگویند)آرزوی مرگ کنند و به آنها اطّلاع داد که آنها چنین آرزویی را نخواهند کرد و در حقیقت از بیان چنین آرزویی آنها را باز داشت و آنها ناتوان شدند،و این آیه در قرآن آمده است،مسلمانان از مشرق تا مغرب زمین در تمام اجتماعات روز جمعه با صدای بلند،به خاطر بزرگداشت معجزهای که در آیه است،آن را تلاوت میکنند. (5)
و از امور غیبی خبر داد و از این که عمّار را گروه ستمگران میکشند (6)و به وسیلۀ
1) (268) این مطلب را احمد در ج 4،ص 174 به اسناد صحیح نقل کرده است.
2) (269) این حدیث را مسلم در ج 5،ص 169 از سخن سلمة بن اکوع بدون نقل آیه آورده است و ابو الشیخ و ابن مردویه از جابر و ابن عباس با ذکر آیه-همان طور که درّ المنثور ج 3،ص 75 آمده-نقل کردهاند.اما آیه از سورۀ انفال/17 است:این تو نبودی(که خاک و ریگ به صورت آنها)پاشیدی بلکه خدا پاشید.
3) (270) خرائطی از سخنان مرداس بن قیس سدوسی نقل کرده که گوید:به حضور پیامبر صلی اللّه علیه و آله شرفیاب شدم و مسألۀ کهانت را با دگرگونی که در زمان بعثت،پیدا شد خدمت آن حضرت یادآور شدم.(المغنی).
4) (271) این داستان را بخاری در ج 4،ص 237 و ترمذی در ج 13،ص 111 و دارمی در ج 1،ص 16 کتاب خود نقل کردهاند.
5) (272) این مطلب را ابن منذر و ابن جریح-به طوری که در درّ المنثور ج 6،ص 217 آمده-نقل کردهاند.
6) (273) این مطلب را حاکم در ج 3،ص 386 و مسلم در ج 8،ص 185 نقل کردهاند.به شهادت تاریخ جناب عمار در جنگ صفین توسط معاویه و یارانش به شهادت رسید-م.
امام حسن علیه السّلام بین دو گروه بزرگ از مسلمانان،خداوند صلح ایجاد میکند. (1)و از مردی خبر داد که در راه خدا جهاد کرده ولی از اهل دوزخ است بعد معلوم شد که آن مرد خودکشی کرده است. (2)
البته این مطالب چیزهایی هستند که به هیچ طریق از قبل،اطّلاعی از آنها نبود،نه از راه نجوم و نه کهانت و نه نوشتهای در استخوان شانه و نه فالگیری با خطکشی و پرنده بلکه از طریق اعلام خداوند بر پیامبر و وحی به آن حضرت بود.
سراقة بن جعشم آن حضرت را دنبال کرد،پاهای اسبش به زمین فرورفت و به دنبال آن دودی برخاست او کمک طلبید،پیامبر صلی اللّه علیه و آله دعا کرد و اسبش رها شد ولی او را بیم داد که دیری نخواهد پایید که به دستهایش دستبند کسری زده خواهد شد و همان طور شد. (3)
و از کشته شدن اسود عنسی کذّاب در شب قتلش خبر داد در حالی که او در صنعای یمن بود و همچنین خبر داد که کشندۀ او کیست. (4)
روی در روی صد تن از قریش که منتظر او بودند بیرون آمد و مشتی خاک بر فرق آنها پاشید و آنها او را ندیدند. (5)
شتری در حضور اصحاب آن حضرت شکایت کرد و تواضع نمود. (6)
1) (274) این مطلب را بخاری در ج 5،ص 32 آورده و طبرانی در الأوسط و الکبیر و بزار در مسند خود با سند خوب از جابر و ابو بکره-به طوری که در مجمع الزّوائد ج 9،ص 178 آمده-نقل کردهاند.
2) (275) این حدیث را بخاری در ج 5،ص 168 نقل کرده است.
3) (276) این داستان را کلینی در کافی ج 8،ص 263 و بخاری در ج 5،ص 76 ضمن داستان هجرت پیامبر صلی اللّه علیه و آله به مدینه آورده است.
4) (277) بخاری در ج 5،ص 216 از ابو هریره نقل کرده است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:در آن میان که خوابیده بودم دو دستبند از طلا به دو دستم دیدم و این مطلب مهم به نظرم رسید،تا این که در همان عالم خواب دیدم که خداوند به من وحی کرد،به آنها بدم پس دمیدم هر دو پریدند آنها را به دو کذّاب تأویل کردم-یکی عنسی و دیگر مسیلمه-که پس از من خروج میکنند.در خبر دیگری آمده:(صاحب صنعاء و صاحب یمامه).میگویم:این داستان در بیشتر کتب تاریخ و سیره آمده است.
5) (278) این مطلب را ابو نعیم در الدّلائل و ابن مردویه از ابن عباس در ذیل آیۀ غار بدون ذکر شماره نقل کرده است.به درّ المنثور ج 3،ص 240 مراجعه کنید.
6) (279) این داستان را دارمی در مقدمۀ سنن خود،ج 1،ص 11 و ابن سعد در الطبقات ج 1 بخش اوّل ص 124 و احمد در مسند ج 3،ص 158 و ج 4،ص 170 و هیتمی در مجمع الزّوائد ج 9،ص 5 ضمن حدیث طولانی از احمد نقل کردهاند و طبرانی نظیر آن را و در اعلام الوری طبرسی ص 39 به طور مرسل نقل شده است.
و به گروهی از اصحابش که اجتماع کرده بودند،فرمود:«یکی از شما در آتش دوزخ دندانش مانند کوه احد میباشد»همۀ آنها در راه درست از دنیا رفتند جز یکی که مرتد کشته شد. (1)
و به دیگر افراد آن گروه فرمود:«آخرین فرد شما به علّت افتادن در میان آتش از دنیا میرود»،آخرین فرد آنها میان آتشی افتاد و در آن سوخت و مرد. (2)
دو درخت را طلبید،آمدند و کنار هم قرار گرفتند و آنگاه دستور داد از هم جدا شدند. (3)
پیامبر صلی اللّه علیه و آله نصاری را به مباهله خواند و آنها خودداری کردند و خبر داد که اگر مباهله میکردند هلاک میشدند،و آنها با توجه به درستی گفتۀ پیامبر صلی اللّه علیه و آله خودداری کردند. (4)
عامر بن طفیل و اربد بن قیس که دو تن از دلاوران و جنگجویان عرب بودند خدمت آن حضرت آمدند و قصد کشتن آن حضرت را داشتند و موفّق نشدند پیامبر صلی اللّه علیه و آله نفرین کرد،در نتیجه عامر وسیله غدّهای از پا درآمد و اربد را صاعقهای سوزاند. (5)
آن حضرت خبر داد که شخصا ابیّ بن خلف جمحی علیهاللّعنه را میکشد و در جنگ
1) (280) عراقی گوید:این داستان را دار قطنی در مؤتلف و مختلف بدون سند از قول ابو هریره ضمن شرح حال رجال بن عنفره که مرتد شد،نقل کرده است.رجال با جیم است اما عبد الغنی آن را با حاء بدون نقطه نوشته است و پیش از او واقدی و مدائنی چنین ضبط کردهاند ولی اوّلی درستتر است چنانکه دارقطنی و ابن ماکولا نقل کردهاند،طبرانی از قول رافع بن خدیج به دنبال آن این عبارت را آورده:یکی از اینها در دوزخ است.در این روایت واقدی از عبد الله بن نوح نقل کرده که روایت وی متروک است.
2) (281) ابن عبد البر در استیعاب ضمن شرح حال سمرة بن جندب آورده است:سمره از جملۀ حافظان احادیث بسیار از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بوده است،وفاتش در بصره زمان خلافت معاویه به سال 58 اتفاق افتاد.در دیگ پر از آب داغ سقوط کرد؛وی که به کزاز سختی مبتلا بود،ناگزیر برای معالجه روی دیگ مینشست، پس میان دیگ افتاد و مرد،این دلیل صدق گفتار رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است که به او و ابو هریره و سوّمین فرد گفت:آخرین شما در آتش است.
3) (282) این حدیث را دارمی در ج 1،ص 13 از سنن به نقل از ابن عباس آورده است و صفّار نیز آن را در بصائر ص 71 نقل کرده است.
4) (283) به فتوح البلدان بلاذری ص 75 و 76 و به تفسیر الدّر المنثور ج 2،ص 38 مراجعه کنید.
5) (284) این حدیث را طبرانی در الکبیر و الأوسط از قول ابن عباس-به طوری که در المغنی آمده-نقل کرده است،و در سعد السّعود،ص 218 از تفسیر کلبی و در مجمع طبرسی ج 6،ص 283 نظیر آن نقل شده است.
احد،مختصر جراحتی به وی وارد کرد که سرانجام به مرگ او انجامید. (1)
به آن حضرت زهر دادند و کسی که هم خوراک او بود از پا درآمد ولی پیامبر صلی اللّه علیه و آله چهار سال بعد از آن زندگی کرد و سر دست زهرآلودۀ گوسفند با او سخن گفت. (2)
روز جنگ بدر از موضع به خاک افتادن بزرگان قریش خبر داد و یک یک آنان را بر قتلگاه آنها مطّلع ساخت و هیچکدام از آنها از محلّ تعیین شده فراتر نرفتند. (3)
هشدار داد که گروههایی از امّتش جنگ دریایی خواهند داشت و همان طور شد. (4)
زمین برای آن حضرت جمع شد و مشرقها و مغربهایش را بر او نمایاندند.خبر داد که سیطرۀ امّتش بزودی بر مجموعۀ آنها گسترده خواهد شد، (5)و همان طوری که خبر داده بود،واقع شد؛سیطرۀ آنها از اول خاور یعنی بلاد ترک تا آخر باختر یعنی بحر اندلس و بلاد بربر رسید ولی در جنوب و شمال همان طوری که فرموده بود بدون کم و زیاد، نتوانستند گسترش دهند.
به دخترش فاطمه علیها السّلام خبر داد که او نخستین فرد اهل بیتش است که به او ملحق خواهد شد،و همان طور شد. (6)
به زنانش اطّلاع داد،آن که از همه بخشندهتر است،زودتر از همه به او ملحق خواهد شد،در نتیجه زینب بنت جحش اسدی که دستش بیش از همه به دادن صدقه باز بود
1) (285) این حدیث را ابو نعیم در الدّلائل ص 174 و طبری در تاریخ ج 2،ص 201 به اسناد خود از سدی نقل کرده است.
2) (286) ابن عبد البر در استیعاب ضمن شرح حال بشر بن براء بن معرور آورده است که وی در جنگ خیبر بهنگام فتح خیبر سال هفتم هجری به خاطر غذایی که با رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از گوشت زهرآلودۀ گوسفند خورد، درگذشت.بعضی گفتهاند:از جا بلند نشد تا مرد،و به قولی تا یک سال درد میکشید سپس مرد.و دارمی در سنن خود ج 1،ص 33 اخبار مربوط به سردست مسموم گوسفند را نقل کرده است.
3) (287) این حدیث را مسلم در صحیح خود ج 5،ص 170 از حدیث انس نقل کرده است.
4) (288) این حدیث را بخاری در صحیح ج 4،ص 39 و احمد در مسند خود ج 6،ص 423 و ابو نعیم در الدّلائل،ص 203 از حدیث امّ حرام بنت ملحان نقل کردهاند.
5) (289) این حدیث را ابن ماجه به شماره 3952 و مسلم در ج 8،ص 171 و احمد در ج 5،ص 278 از حدیث ثوبان خادم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله روایت کردهاند.
6) (290) این حدیث را بخاری در ج 4،ص 248 از قول فاطمه علیها السّلام و عایشه نقل کرده و ترمذی آن را در ج 13،ص 261 از حدیث امّ سلمه علیها السّلام آورده است.
زودتر از همه به پیامبر صلی اللّه علیه و آله ملحق شد. (1)
دست مبارکش را به پستان گوسفند نازای بیشیر کشید،شیر جاری شد و همین باعث مسلمان شدن ابن مسعود گشت و یک بار دیگر در خیمۀ امّ معبد خزاعی این عمل را انجام داد. (2)
چشم یکی از اصحاب از جا کنده شد و افتاد آن حضرت با دست مبارکش آن را به جای اوّل برگرداند در حالی که از چشم دیگرش سالمتر و بهتر بود. (3)
در روز جنگ خیبر که علی علیه السّلام چشم درد بود،آب دهان بر چشم او مالید،فوری بهبود یافت و پرچم را به دست وی داد. (4)
تسبیح گفتن غذای جلو حضرت را دیگران میشنیدند. (5)
پای یکی از اصحاب صدمه دید،آن حضرت دست کشید،فوری خوب شد. (6)
توشۀ سپاهی که همراه او بود،کم شد،دستور داد تا باقیمانده را جمع آوری کنند پس مقدار اندکی جمع شد و دعا کرد تا خداوند به همان اندک برکت دهد،آنگاه دستور داد سپاهیان از آن توشه برگیرند،هیچ ظرفی میان لشکر نماند مگر از آن پر شد. (7)
حکم بن عاص به مسخره ادای راه رفتن پیامبر را درآورد،فرمود:«همان طور باش»،همچنان در حال ارتعاش ماند تا از دنیا رفت. (8)
1) (291) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 144 از قول عایشه و بزار به اسناد صحیح-به طوری که در مجمع الزّوائد ج 9،ص 248 آمده است-و حاکم در مستدرک ج 4،ص 25،نقل کردهاند.
2) (292) به مسند احمد ج 1،ص 379 و 462،طبقات ابن سعد ج 1 بخش اول ص 123 و مستدرک حاکم ج 3،ص 11 مراجعه کنید.
3) (293) این حدیث را ابن سعد در طبقات ج 1 بخش اول ص 125 و ابن عبد البرّ در استیعاب ضمن شرح حال قتادة بن نعمان آورده و طبرانی و ابو یعلی-چنانکه در مجمع الزّوائد ج 297/9 آمده-روایت کردهاند.
4) (294) این حدیث را مسلم در ج 7،ص 121 و بخاری در ج 5،ص 171 نقل کردهاند.
5) (295) این حدیث را بخاری و احمد در مسند ج 1،ص 460 از قول ابن مسعود و ابن شهرآشوب در مناقب-بخش مربوط به معجزات پیامبر صلی اللّه علیه و آله-روایت کرده است.
6) (296) این حدیث را احمد در ج 4،ص 48 از حدیث سلمة بن اکوع،نقل کرده است.
7) (297) این حدیث را مسلم در ج 1،ص 42 و بخاری در ج 3،ص 171 و احمد در ج 3،ص 417 نقل کرده است.
8) (298) این حدیث را بیهقی در الدّلائل از حدیث هند بن خدیج با اسناد نیکو نقل کرده است.(المغنی).
دست طلحه که مدتها شل بود،در روز جنگ احد موقعی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله دست کشید، برای همیشه بهبود یافت. (1)
پیامبر صلی اللّه علیه و آله از زنی خواستگاری کرد،پدرش به خاطر این که جواب رد بدهد،بهانه گرفت و با این که پیس نبود،گفت:پیس است،پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:پس بگذار همچنان باشد!آن زن مبتلا به پیسی شد و او همان امّ شبیب معروف به ابن البرصای شاعر است. (2)
و آیات و معجزات بسیاری دیگری از آن حضرت نقل است،که تنها به روایات مستفیض بسنده کردیم.
میگویم:از جملۀ مطالبی که از طریق اهل بیت علیهم السّلام نقل شده،خبر دادن پیامبر صلی اللّه علیه و آله از شهادت مولایمان امیر مؤمنان علیه السّلام است و این که در ماه رمضان بر سر مبارکش ضربت میزنند و محاسن شریفش از خون سرش رنگین میشود، (3)و خبر از شهادت نوادگانش،حسن علیه السّلام و حسین علیه السّلام که حسن علیه السّلام را مسموم میکنند و حسین علیه السّلام در سرزمین کربلا پس از شهادت یارانش،تنها و بیکس کشته میشود. (4)و این که پارۀ تن او در توس دفن میشود، به مولایمان امام رضا علیه السّلام دارد. (5)و امامان پس از وی دوازده نفرند و نام یکایک آنها را برده است. (6)و این که امیر مؤمنان علیه السّلام بعد از رحلت آن
1) (299) در هیچ مأخذی به این داستان برخورد نکردم.
2) (300) این داستان را ابن جوزی در التّفتیح نقل کرده و نام آن زن را جمرة بنت حرث بن عوف مازنی دانسته و دمیاطی نیز از او پیروی کرده است.در قاموس آمده است که برصا لقب امّ شبیب شاعر است که اسمش امامه یا قرصافه بوده است.
3) (301) این خبر را صدوق در امالی ضمن خبری طولانی در ص 69 روایت کرده و حاکم در مستدرک ج 3، ص 113 و طبرانی و ابو یعلی-به طوری که در مجمع الزّوائد ج 136/9 آمده-نقل کردهاند.
4) (302) این مطالب را صدوق در امالی،ص 71 و در مجمع الزوائد ج 9،ص 188 از طبرانی در الکبیر و الاوسط روایت کرده است.و نیز در امالی صدوق ص 70 و مستدرک حاکم ج 4،ص 398 و الدّلائل ابو نعیم ص 202 خبر دادن پیامبر صلی اللّه علیه و آله از شهادت امام حسین علیه السّلام آمده است.
5) (303) این حدیث را صدوق در عیون،ص 362 روایت کرده است.
6) (304) این مطلب را شیخ سلیمان حنفی در ینابیع،باب 76 از کتاب فرائد السّمطین حموینی به نقل از مجاهد،و ابن عباس ضمن حدیث آمدن نعثل یهودی خدمت پیامبر و سؤالش از وی نقل کرده است و در کمال الدین صدوق،ص 150 نقل شده است.
حضرت،با ناکثین،قاسطین و مارقین میجنگد (1)و این که یکی از همسرانش بر علی علیه السّلام ستم روا میدارد و نسبت به وی ستمکار است و سگهای حوأب در نزد او پارس میکنند، (2)و از تمام آشوبهایی که پس از وی اتفاق میافتد و این که ابو ذر -رضی الله عنه-تنها و بیکس از دنیا میرود، (3)و آخرین رزق عمّار از دنیا پیمانهای از شیر است (4)و دیگر خصوصیاتی که آن حضرت خبر داد.
از جملۀ معجزات آن حضرت،اطاعت خورشید یک نوبت در غروب نکردن و یک بار در طلوع پس از غروب (5)و اطاعت درخت که از جا کنده شد و زمین را شکافت،
1) (305) این خبر را محبّ الدّین طبری در ذخائر العقبی و حسام الدین متقی هندی در منتخب کنز العمال با سند(حاشیه مسند احمد ج 5،ص 39)و حموینی در فرائد و سیوطی در ذیل اللآلی،ص 65،و بغوی در شرح السّنه و صدوق در معانی نقل کردهاند.
2) (306) این خبر را ابن قتیبه در الامامة و السیاسة و ابن ابی الحدید از کتاب غریب الحدیث،تألیف ابو محمد عبد الله بن مسلم بن قتیبه نقل کرده است،به شرح نهج البلاغه ج 2،ص 79 چاپ اول و کتاب الجمل،ص 112 تألیف مفید و المعانی،ص 375 مراجعه کنید،و ابن عبد ربّه در عقد الفرید ج 2،ص 227 آن را نقل کرده است.حوأب،منزلی است میان بصره و مکه،که عایشه در جنگ جمل وقت آمدن به بصره در آنجا منزل کرد.حوأب نام چاهی است در نزدیکی بصره که بر امّ المؤمنین-در وقت رفتن به جنگ جمل- سگهای آنجا پارس کردند(لسان العرب ج 1،فصل حاء مهمله)-م.
3) (307) به مجمع الزّوائد ج 9،ص 231 مراجعه کنید،این مطلب را از احمد و بزّار روایت کرده است.
4) (308) این خبر را حاکم در مستدرک ج 2،ص 385 نقل کرده است.
5) (309) قاضی در کتاب الشّفاء،آن گونه که در شرح شفا ج 1،ص 589 آمده،میگوید:طحاوی در مشکل الحدیث از اسماء بنت عمیس از دو طریق نقل کرده است،همچنین طبرانی با سندهای رجالی که بعضی ثقهاند به این عبارت نقل کرده است:پیامبر صلی اللّه علیه و آله که در حال دریافت وحی بود،سرش به دامن علی علیه السّلام قرار داشت و آن حضرت نماز عصر بهجا نیاورده بود،خورشید غروب کرد،پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:یا علی نماز خواندهای؟ گفت:نه،رسول خدا صلی اللّه علیه و آله عرض کرد:«خداوندا!علی در طاعت تو و طاعت رسول تو بوده است،خورشید را بر او بازگردان»اسماء میگوید:من دیدم که خورشید غروب کرده بود،سپس دیدم بعد از غروب دوباره طلوع کرد و بر زمین تابید.این رویداد در صهباء خیبر اتّفاق افتاد.قاضی گوید:این دو حدیث ثابت و راویانش ثقه هستند،و طحاوی نقل کرده است که احمد بن صالح[یعنی ابو جعفر طبری مصری حافظ از ابن عیینه و امثال او شنیده و بخاری و دیگران از او نقل کردهاند]وی میگفت:شایسته نیست آن که در راه دانش است از حفظ حدیث اسماء تخلّف کند زیرا که آن از نشانههای نبوّت است.اگر تفصیل بیشتری خواستید به الغدیر ج 126/3 تا 141 به شرح مطلب در اطراف این موضوع مراجعه کنید. در چند صفحه بعد(ص 200)خواهد آمد که علی علیه السّلام نمازش را در حال نشسته و به ایماء خواند،در پاسخ پیامبر صلی اللّه علیه و آله نیز همین طور گفت،نه آن که اصلا نخوانده باشد-م.
در حالی که ریشههایش درون خاک بود حرکت میکرد،مقابل پیامبر صلی اللّه علیه و آله ایستاد و سلام داد سپس،همان طوری که در نهج البلاغه آمده است،به دستور آن حضرت به جای خود برگشت. (1)
غزّالی گوید:هر کس در انجام خرق عادت به دست پیامبر صلی اللّه علیه و آله تردید کند و گمان کند که یکایک این وقایع به تواتر نقل نشده است بلکه فقط قرآن متواتر است،مانند کسی است که در شجاعت علی علیه السّلام و سخاوت حاتم شک کند،معلوم است که یکایک این وقایع به تواتر نرسیده،ولی مجموع این رویدادها باعث علم قطعی میشود،وانگهی هیچ بحثی نیست که قرآن متواتر است و بزرگترین معجزۀ باقی در میان مردم میباشد و برای پیامبر صلی اللّه علیه و آله معجزۀ جاویدی جز قرآن نیست از این رو پیامبر صلی اللّه علیه و آله به وسیلۀ قرآن،بلغای دنیا و فصحای عرب را به مبارزه طلبیده در حالی که آن روز در جزیرة العرب هزاران تن از بلغاء و فصحاء بودند که فصاحت پیشۀ آنان بود و به آن فخر و مباهات میکردند،با این همه در مقابل آنها فریاد میزد:اگر شک دارند،نظیر آن را یا ده سورۀ مثل آن یا یک سوره مانند آن را بیاورند،(چنانکه در قرآن آمده است)به ایشان فرمود: لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً. (2)و این مطلب را برای ناتوان ساختن ایشان فرمود و آنها ناتوان ماندند و از او رو برتافتند تا آنجا که خود را در معرض کشته شدن و زنان و کودکانشان را در معرض اسارت قرار دادند ولی نتوانستند با قرآن معارضه کنند و یا نسبت به روانی و زیبایی عبارات آن اشکالی وارد کنند،سپس این قرآن در طول قرنها و عصرها در همه جای عالم در شرق و غرب منتشر شد و تا امروز که نزدیک به پانصد سال (3)گذشته هیچ کس قادر بر معارضه با قرآن نبوده است،بنا بر این چقدر نادان است کسی که به احوال و رفتار و گفتار پیامبر صلی اللّه علیه و آله توجه کند سپس به اخلاق و معجزاتش بنگرد و بعد،
استمرار شریعت او را تا امروز و انتشار آن را در سراسر جهان ببیند و اعتراف پادشاهان عصر پیامبر و پس از آن را،به عظمت وی-با وجود ضعف و یتیمی شخص آن حضرت- ملاحظه کند،و با همۀ اینها در ردّ صدق نبوّتش لجاجت کند و چه توفیق بزرگی است آن را که به وی ایمان آورده و نبوّتش را تصدیق کرده و در هر حال از او پیروی میکند.ما از خدای تعالی میخواهیم تا ما را به پیروی از او در اخلاق و رفتار و احوال و گفتار-به لطف و کرم وجود خویش-موفّق بدارد که او شنوا و اجابتکنندۀ دعا است و درخواستکننده و فقیر از بخشنده و کریم ناامید نمیشود.
این بود پایان سخن در بخش اخلاق نبوّت و آداب زندگی از کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء و ان شاء الله به دنبال آن بخش اخلاق امامت و آداب پیروان اهل بیت علیهم السّلام خواهد آمد-الحمد لله اوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا.
(1)قسمت دهم از بخش عادات کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدای را که با ادامۀ خلافت و امامت تا روز قیامت،کمال دین را تأمین کرد و نعمت را بر مؤمنان تمام ساخت و مرتبۀ کسی را که امام زمانش را بشناسد و از راه و روش او پیروی کند،در سرای آخرت به بالاترین جایگاه کرامت رسانید،و درود بر سرور پیامبران و برترین رسولان که آنچه را که از طرف پروردگارش بر او نازل شده بود، تمام و کمال به مردم رساند و بر خاندان پاک و عترت معصومش و جانشینان هدایتکننده یعنی اهل بیت نبوّت و خلافت و امامت،باد.
باری،میگویم:چون غزّالی در این بخش،اخلاق نبوّت و آداب معیشت را بیان کرد برای ما مناسب است که اخلاق امامت و آداب شیعه را به منظور تکمیل علوم دین و سپاسگزاری به خاطر آن که خداوند ما را به معرفت مقرّبان درگاهش و خواص هدایتیافتگان راهنمایی فرموده است،بیان کنیم،زیرا امام علیه السّلام دارای اخلاق شریفۀ ربّانی است که دیگران را از آنها نصیبی نیست و دارندۀ صفات کریمهای است که خداوند ویژۀ او قرار داده است تا تفاوتی با دیگر مردمان داشته باشد،همچنین عارفان به حق امام و حقیقت امامت و پیروان راه و روش او را آداب،علامات و ویژگیهایی است که بدان وسیله از سایر مؤمنان ممتاز گشته و استحقاق آن را یافتهاند تا با امام خود در درجۀ پیامبران محشور گردند،بنا بر این بر بندۀ خدا واجب است که پس از شناخت خدا و
صفات او و شناخت پیامبر صلی اللّه علیه و آله و اخلاق او امام زمان خویش و صفات و اخلاق ویژۀ او را بشناسد؛مقام و مرتبۀ او را در نزد خدا بداند و شخص او را در بین مردم بشناسد تا از او پیروی کند و دنبالهرو او باشد و از اوامر و نواهیاش اطاعت کند تا از شیعیان و پیروان او گردد.
در حدیث مستفیضی که بین شیعه و سنّی مشهور است،وارد شده:«هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است» (1)و آداب شیعۀ امام و نشانههای مخصوص آنها را بشناسد تا بدان وسیله با مقام اهل اللّه و خواصّ و مقربان درگاهش آشنا شود و شخص آنها را عینا بشناسد تا خود را نظیر آنها بسازد و به ایشان اقتدا کند و در جمعیت آنها وارد شود،زیرا ایشان پس از امام،هدف آفرینشاند و دیگران به طفیل ایشان خلق شدهاند.ما در قسمت قواعد عقاید از بخش عبادات این کتاب بیان کردیم که پیشوایان ما کیستند و امام زمان ما کیست و آنها را بعینه معرّفی کردیم و گفتیم که نخستین فرد آنان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و آخرینشان قائم اهل بیت است که همنام و هم کنیۀ پیامبر صلی اللّه علیه و آله، حضرت مهدی علیه السّلام میباشد که در انتظار فرمان الهی به سر میبرد.
اکنون میخواهیم با بیان صفات و ویژگیهای امام،پرده از روی مقام و فضیلت امام و مرتبۀ وی در پیشگاه خدای تعالی برافکنیم،آنگاه بخشی از اخلاق امامانمان علیهم السّلام و حضرت فاطمه علیها السّلام و صفات و کرامات یکایک آنها را بازگو کنیم،سپس صفات،آداب اخلاق،نشانهها و برخی از فضائل شیعۀ آنان را بیان کنیم،و سرانجام سخن جامع و قاعدهای کلّی در تحقیق معنای امام و شیعه و اقسام مردمان از این دیدگاه را به طور کلّی بیاوریم که خود شانزده مطلب است بازگو میکنیم و توفیق در دست خداست.
1) (1) از طریق شیعه،در کتاب کافی ج 1،ص 376 و بصائر الدّرجات صفّار و کمال الدین و کتابهای دیگر صدوق و کتابهای شیخ طوسی و شیخ مفید و دیگران با سندهای فراوان آمده است و اما از طریق عامّه با این عبارت و عباراتی دیگر نقل شده است،به صحیح مسلم ج 5،ص 22 و مجمع الزّوائد ج 6،ص 224 مراجعه کنید،این حدیث را بزّار و طبرانی روایت کردهاند و در ربیع الابرار زمخشری تعدادی از احادیث به این مضمون نقل شده است.
ذکر صفات و ویژگیهایش
(1)شیخ کلینی در کافی (1)به سند خود از عبد العزیز بن مسلم،نقل کرده که:گفت:جمعی همراه امام رضا علیه السّلام در مرو بودیم.در آغاز ورودمان،روز جمعه در مسجد جامع اجتماع کردیم،حاضران در جمع،موضوع امامت را مطرح کردند و اختلاف زیاد مردم را دراینباره بازگو نمودند،حضور مولایم(امام رضا علیه السّلام)رسیدم و گفتگوی مردم را دربارۀ امامت به عرض رساندم،امام علیه السّلام لبخندی زد و فرمود:«ای عبد العزیز مردم حقیقت را در نیافتند و در آراء و نظرات خود فریب خوردند.همانا خدای تعالی پیامبر خود صلی اللّه علیه و آله را از دنیا نبرد تا دینش را کامل و قرآن را بر او نازل کرد،که بیان همه چیز در آن است؛حلال و حرام و حدود و احکام و تمام نیازمندیهای مردم را به طور کامل بیان کرد و فرمود: ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ . (2)و در حجّة الوداع که سال آخر عمر پیامبر صلی اللّه علیه و آله بود این آیه را نازل فرمود: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً (3)و موضوع امامت از کمال دین است و پیامبر صلی اللّه علیه و آله از دنیا نرفت تا آن که نشانههای دین را برای امّتش بیان کرد و راه ایشان را روشن نمود و آنها را به راه استوار رهنمون شد و علی علیه السّلام را به عنوان پیشوا و امام تعیین کرد و تمام نیازمندیهای امّت را بیان کرد.بنا بر این هر که گمان کند خداوند دینش را کامل نکرده است در حقیقت قرآن را ردّ کرده و نسبت به قرآن کفر ورزیده است.آیا مردم مقام امامت را در میان امّت میشناسند تا به اختیار ایشان امام تعیین شود.به راستی که شأن و مقام امامت والاتر و ژرفتر و منیعتر از آن است که مردم با عقل خود به آن برسند و یا به نظر خود آن را دریابند و یا به انتخاب خود امام را تعیین کنند،همانا امامت مقامی است که خدای تعالی بعد از مقام نبوّت و خلّت در مرحلۀ سوّم آن را به ابراهیم خلیل علیه السّلام مرحمت کرده و او را به آن فضیلت،مشرّف ساخته و بلند آوازه فرموده است،از این رو خداوند فرمود: إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً
1) (2) کافی ج 1،ص 198(باب نادر جامع فی فضل الامام و صفاته)به طور مرفوع نقل کرده و نیز صدوق در عیون ص 120 با سند متصل روایت کرده است.
2) (3) انعام/38:ما هیچ چیز را در این کتاب فروگذار نکردیم.
3) (4) مائده/3:امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تکمیل نمودم و اسلام را به عنوان آیین(جاودان)شما پذیرفتم.
ابراهیم خلیل از خوشحالی عرض کرد: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی ؟فرمود: لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ (1)بنا بر این این آیه تا روز قیامت امامت هر ستمگری را باطل ساخته و آن را در میان برگزیدگان قرار داده است،وانگهی خدای تعالی ابراهیم را شرافت داد به این وسیله که امامت را در فرزندان برگزیده و پاکش قرار داد و فرمود: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحِینَ. وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ. (2)
فرزندان ابراهیم در طول قرنهای پیاپی،همواره در امامت وارث یکدیگر بودند تا این که خدای تعالی آن را به پیامبر ما صلی اللّه علیه و آله به ارث داد و فرمود: إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ (3)پس امامت مخصوص آن حضرت گشت و او به فرمان خدا و مطابق دستوری که خدا داده بود امامت را بر عهدۀ علی علیه السّلام نهاد و سپس در میان فرزندان برگزیدۀ او که خداوند به ایشان علم و ایمان ارزانی داشته،قرار گرفت چنان که فرموده است: وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ (4)پس امامت تا روز قیامت تنها در میان فرزندان علی علیه السّلام بر قرار است و چون پیامبری پس از محمد صلی اللّه علیه و آله نیست،این نادانان از کجا امام انتخاب میکنند؟ به راستی که امامت مقام پیامبران و میراث اوصیاء است.
به راستی که امامت خلافت خدا و رسول صلی اللّه علیه و آله و مقام امیر مؤمنان و میراث حسن و حسین علیهما السّلام است.
به راستی که امامت زمام دین و باعث نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزّت مؤمنان است.
1) (5) بقره/124:فرمود:من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم،ابراهیم عرض کرد:از دودمان من(نیز امامانی قرار ده!)فرمود:پیمان من به ستمگران نمیرسد.
2) (6) انبیاء/72 و 73:اسحاق و علاوه بر او یعقوب را به وی بخشیدیم و همۀ آنها را مردانی صالح قرار دادیم و پیشوایانی که به فرمان ما[مردم]را هدایت میکردند و انجام کارهای نیک و بپا داشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و آنها فقط ما را عبادت میکردند.
3) (7) آل عمران/68:سزاوارترین مردم به ابراهیم آنها هستند که از او پیروی کردند و این پیامبر و کسانی که به او ایمان آوردهاند،و خداوند ولیّ و سرپرست مؤمنان است.
4) (8) روم/56:کسانی که علم و ایمان به آنها داده شده،میگویند:شما به فرمان خدا تا روز قیامت(در عالم برزخ)درنگ کردید.
به راستی که امامت ریشۀ بالندۀ اسلام و شاخۀ بلند آن است،به وسیلۀ امام،نماز، زکات،روزه و حج و جهاد،کامل و افزونی غنایم و صدقات و اجرای حدود و احکام و پاسداری مرزها و اطراف کشور انجام میپذیرد.
امام است که حلال خدا را حلال،و حرام او را حرام میکند و حدود خدا را به پا میدارد و از دین پاسداری میکند و با حکمت و پند و اندرز و برهان،مردم را به راه پروردگارش دعوت مینماید.
امام همچون خورشید تابان است که نورش زینتبخش همۀ عالم است و خود در افقی است که دستها و دیدگان بدانجا نرسند.
امام،ماه درخشان،چراغ فروزان،نور تابان و ستارۀ راهنما در شدّت تاریکیها و گذرگاههای شهرها،کویرها و در گرداب دریاهاست.
امام،آب گوارایی در وقت تشنگی و نشاندهندۀ راه هدایت و نجاتدهندۀ از هلاکت است.
امام،آتش روشن روی تپهها،وسیلۀ گرمای سرمازدگان و راهنمای نجات از هلاکتگاهها است،هر که از او جدا شود،هلاک گردد.
امام،ابر بارنده،باران سیلآسا،خورشید فروزنده،آسمان سرپناه و زمین گسترده، چشمۀ جوشان و برکۀ آب و گلستان است.
امام،همدم و همراه،پدر مهربان و برادر همسان،مادر دلسوز به فرزند خردسال و پناه بندگان خدا در وقت شدّت گرفتاری است.
امام،امین خدا در میان خلق،و حجّت او بر بندگانش و خلیفۀ او در بلاد و دعوتکنندۀ به سوی خدا و پاسدار حریم او است.
امام،از گناهان پاک و از عیبها بدور،مخصوص به دانش و آراسته به بردباری است، باعث نظام دین،عزّت مسلمین،خشم منافقان و نابودی کافران است.
امام،یکتای زمان است کسی همتای او نیست،هیچ دانشمندی نظیر او و هیچ کس جایگزین او نمیباشد،او را همانند و نظیری نیست،به تمام فضیلتها آراسته است بیآنکه در طلبشان باشد و آنها را بجوید بلکه این امتیازی است که خدا به فضل خویش به او عنایت کرده است.
پس چه کسی را یارای شناختن امام است و یا ممکن است امام را انتخاب کند؟
هیهات!هیهات!خردها گم گشته و عنان خویشتنداریها از دست رفته،عقلها سرگردان، دیدهها بیسو،بزرگان کوچک و حکیمان حیران و بردباران کمطاقت و خطیبان درمانده و عاقلان نادان و شعرا درافتاده و ادیبان ناتواناند و زبان سخندانان الکن از وصف شأنی از شئون و فضیلتی از فضائل امام است؛همگی به عجز و ناتوانی اعتراف دارند،چگونه ممکن است تمام اوصاف امام را بیان کرد و حقیقت او را تعریف نمود یا مطلبی از امر امامت را فهمید و یا کسی را به جای او پیدا کرد تا جای او را بگیرد و چون او غنی باشد؟هرگز!چگونه ممکن است و از کجا؟در حالی که او همانند ستارهای از دسترس دستیازان و از توصیف واصفان،بالاتر است،او کجا و انتخاب بشر کجا؟او کجا و عقلهای بشری کجا؟و در کجا چون او را میتوان یافت؟ آیا گمان دارید که امام در غیر خاندان رسول صلی اللّه علیه و آله یافت میشود؟به خدا که ضمیرشان به آنها دروغ گفته و آرزوهای باطل دارند و به گردنهای بالا رفتهاند که سخت لغزنده و شیبدار است و آنها را به سقوط میکشاند و با خردهای درمانده و ناقص خود میخواهند امام را تعیین کنند که در این کار جز دوری از حق بهرهای نبرند.خدا آنها را بکشد به کجا منحرف میشوند؟دروغی پرداختند و به گمراهی سختی افتادند و در سرگردانی فرورفتند زیرا با چشم بینا امام[راستین]را ترک گفتند و شیطان اعمالشان را در نظر آنان بیاراست و از راه منحرفشان ساخت،در حالی که حق را میدانستند.
از انتخاب خدا و رسول و اهل بیتش اعراض کردند و به انتخاب خودشان روی آوردند در حالی که قرآن آنان را ندا میکند: وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ و ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ (1)و نیز فرموده است: وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ (2)و فرمود: ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ، أَمْ لَکُمْ کِتابٌ فِیهِ تَدْرُسُونَ، إِنَّ لَکُمْ فِیهِ لَما تَخَیَّرُونَ أَمْ لَکُمْ أَیْمانٌ عَلَیْنا بالِغَةٌ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ إِنَّ لَکُمْ لَما تَحْکُمُونَ سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذلِکَ زَعِیمٌ، أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ فَلْیَأْتُوا بِشُرَکائِهِمْ إِنْ کانُوا صادِقِینَ.
1) (9) قصص/68:و پروردگار تو هر چه را بخواهد میآفریند،و هر چه را بخواهد برمیگزیند،آنها[در برابر او]اختیاری ندارند،منزّه است خداوند از شریکهایی که برای او قائل میشوند.
2) (10) احزاب/36:هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند اختیاری از خود[در برابر فرمان خدا]داشته باشد.
(1)و فرموده است: أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها (2)؟یا وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ (3)یا قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ، إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ، وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فِیهِمْ خَیْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ » (4)یا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَیْنا (5)بلکه امامت فضلی است از طرف خدا که به هر کس بخواهد مرحمت میکند. پس چگونه برای ایشان چنین اختیاری است که امام انتخاب کنند در صورتی که امام دانایی است که جهل در او راه ندارد،سرپرستی است نستوه،کانون قدس،پاکی،طاعت، پارسایی و علم و عبادت است،دعوت پیامبر صلی اللّه علیه و آله مخصوص اوست.و از نژاد پاک فاطمۀ بتول علیها السلام است.در تبارش جای هیچ ایرادی نیست و هیچ والانژادی به او نرسد،از خاندان قریش و از سلالۀ هاشم و عترت،پیامبر صلی اللّه علیه و آله است.مورد پسند خدای عزّ و جلّ، باعث شرف بزرگان و زادۀ عبد مناف علمش روز افزون و حلمش کامل،در امامت قوی و به سیاست آگاه و اطاعتش واجب است.او به امر خدا قیام کرده،خیر خواه بندگان خدا و پاسدار دین الهی است.
پیامبران و امامان را خدا توفیق میدهد و آنچه را که از خزانۀ علم و حکمتش به دیگران نداده،به ایشان عنایت میکند،از این رو علم ایشان بالاتر از علم مردم زمانشان است،خدای تعالی میفرماید: أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ
1) (11) قلم/36-41:شما را چه میشود؟چگونه داوری میکنید؟آیا کتابی دارید که از آن درس میخوانید؟که آنچه را شما انتخاب میکنید از آن شما است؟یا این که عهد و پیمان مؤکد تا روز قیامت بر ما دارید که هر چه را به نفع خود اختیار میکنید برای شما قرار میدهد؟از آنها بپرس کدام یک از آنان چنین چیزی را تضمین میکند؟یا این که معبودانی دارند[که شریک خدا قرار دادهاند]اگر راست میگویند معبودان خود را ارائه دهند؟
2) (12) محمد/24:آیا آنها در قرآن تدبّر نمیکنند؟یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟
3) (13) توبه/87:و بر دلهایشان مهر نهاده شده،لذا نمیفهمند.
4) (14) انفال/21-23:میگفتند:شنیدم ولی در حقیقت نمیشنیدند،بدترین جنبندگان نزد خدا افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمیکنند و اگر خداوند خیری در آنها میدانست[حرف حق را]به گوش آنها میرساند.ولی(با این حال)اگر حق را به گوش آنها برساند سرپیچی کرده و روگردان میشوند.
5) (15) بقره/93:گفتند:شنیدیم و مخالفت کردیم.
(1)و نیز فرماید: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (2)و دربارۀ طالوت میفرماید: إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ. (3)و به پیامبرش فرمود: وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً . (4)و دربارۀ ائمه از اهل بیت پیامبر صلی اللّه علیه و آله و عترت و ذرّیۀ آن حضرت میفرماید: أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ کَفی بِجَهَنَّمَ سَعِیراً. (5) به راستی که خدای عزّ و جلّ چون بندهای را برای اصلاح امور بندگانش انتخاب کند، برای این کار به او سعۀ صدر میدهد و چشمههای حکمت را در دلش جاری سازد و علمی را به او الهام کند که پس از آن از هیچ پاسخی در نماند و از راه صواب منحرف نگردد،بنا بر این او معصوم و مورد تأیید و موفّق و استوار است؛از هرگونه خطا و لغزش در امان است.خدا او را به این صفات ممتاز میکند تا حجّت بالغۀ او بر بندگانش و گواه او بر مخلوق باشد و این لطف و کرمی است که خداوند به هر که خواهد عطا میکند و خداوند دارای کرم و بخشش فراوان است.آیا مردم چنین توانی را دارند؟و یا ممکن است کسی را که آنان انتخاب کردهاند چنین باشد تا او را پیشوای مردم قرار دهند؟به خدا سوگند که این مردم پا را از حق فراتر نهادند و کتاب خدا را پشت سر انداختند،گویی که نادانند در صورتی که هدایت و شفا در کتاب خداست آنها کتاب خدا را به دور
1) (16) یونس/38:آیا کسی که به حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند،شما را چه میشود؟چگونه داوری میکنید؟
2) (17) بقره/269:و به هر کس دانش داده شد خیر فراوانی داده شده است.
3) (18) بقره/247:گفت:خدا او را بر شما برگزیده و علم و[قدرت]جسم او را وسعت بخشیده،خداوند ملکش را به هر کس بخواهد میبخشد و احسان خداوند وسیع و او آگاه است.
4) (19) نساء/113:خداوند کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد و آنچه را نمیدانستی به تو آموخت و فضل خدا بر تو بزرگ بود.
5) (20) نساء/54 و 55:یا این که مردم[به پیامبر و خاندانش]در برابر آنچه خدا از فضلش به ایشان بخشیده حسد میورزند با این که به آل ابراهیم(که یهود از خاندان آنها هستند)کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار آنها قرار دادیم،ولی جمعی از آنها به آن ایمان آوردند و جمعی ایجاد مانع در راه آن نمودند و شعلۀ فروزان آتش دوزخ برای آنها کافی است.
انداختند و از هوا و هوس خود پیروی کردند به این جهت خداوند آنها را نکوهش کرده و بر ایشان غضب کرده و نابودشان ساخته است،آنجا که میفرماید: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ (1)و فرموده است: فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ (2)و میفرماید: کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا کَذلِکَ یَطْبَعُ اللّهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّارٍ (3)و درود خدا بر محمد و آل او و سلام فراوان بر ایشان باد».
اسحاق بن غالب از امام صادق علیه السّلام در ضمن خطبهای که آن حضرت حال و صفات ائمّه علیه السّلام را بیان میکند،روایت کرده است:«همانا خدای عزّ و جلّ وسیلۀ ائمّۀ هدی علیه السّلام از اهل بیت پیامبرمان صلی اللّه علیه و آله،دین خود را آشکار و راهش را روشن گردانید و توسّط ایشان باطن چشمههای علمش را گشود،بنا بر این هر کس از امّتان محمّد صلی اللّه علیه و آله حق واجب امامش را بشناسد طعم حلاوت ایمانش را بچشد و اهمیّت شادابی اسلامش را دریابد، زیرا خدای تعالی امام را به پیشوایی خلق تعیین کرده و بر همۀ روزیخواران و اهل جهان حجّت قرار داده و افسر شکوه و جلال را بر سرش نهاده و نور کبریائیاش را بر او افکنده است که با رشتهای تا آسمان کشیده شده،فیوضات الهی از او منقطع نگردد و آنچه نزد خدا است جز از طریق وسایل او به دست نیاید و خداوند اعمال بندگان را جز با معرفت او نپذیرد،آنچه از امور مشتبه و مبهم و سنّتهای پیچیده و فتنههای ناپیدا بر او وارد شود، همه را میداند خدای تعالی همواره برای رهبری خلق آنان را از اولاد امام حسین علیه السّلام و از فرزندان بلا واسطۀ هر امامی برای امامت انتخاب میکند و برای خلقش میپسندد و اختیار مینماید؛هرگاه یکی از ایشان رحلت کند از فرزندان او امامی بزرگوار،برجسته، راهنما،نوربخش به عنوان سرپرست و حجّتی دانشمند برای خلقش بگمارد.آنان از طرف خدا امامند و به حق هدایت میکنند و به حق داوری مینمایند،آنان حجتهای خدا و دعوتکنندگان به سوی خدا و سرپرستان خلق از طرف خدایند،بندگان خدا به رهبری ایشان دیندار و شهرها به نور ایشان نورانی و ثروتهای موجود به برکت آنان روز افزون
1) (21) قصص/50:و آیا گمراهتر از آن کسی که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته است کسی پیدا میشود؟مسلّما خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند؟
2) (22) محمّد/8:مرگ بر آنها و اعمالشان نابود باد!
3) (23) مؤمن/35:کاری که خشم عظیمی نزد خداوند و کسانی که ایمان آوردند به بار میآورد،این گونه خداوند بر قلب هر متکبّر جبّاری مهر میزند.
است،خداوند ایشان را باعث حیات مردم و چراغ تاریکیها و کلید سخن و ارکان اسلام قرار داده و مقدّرات حتمی الهی بر این اساس دربارۀ آنها جاری شده است.
بنا بر این امام،همان برگزیدۀ پسندیده،و هدایتکنندۀ رازدار است که به فرمان خدا قیام کرده و امیدبخش است.خداوند در عالم ذرّ او را به همین منظور برگزیده و زیر نظر خود پروریده و میان مردم آن چنان ساخته است،در عالم ذرّ پیش از آن که جانداری پدید آید امام را مانند سایهای در جانب راست عرش آفریده و با علم غیب خود به او حکمت داده و او را برگزیده و به خاطر پاکیش انتخاب کرده است.او بقیّهای از آدم و گزیدهای از فرزندان نوح و خاندان ابراهیم و سلالهای از اسماعیل و گلچینی از عترت محمد صلی اللّه علیه و آله است که،همواره زیر نظر خدا سرپرستی شده و نیز خدا زیر پوشش خود پاسداریاش نموده و از دامهای ابلیس و لشکریان شیطان به دور داشته و حوادث شبانه و افسون افسونگران را از او دفع کرده و از پیشامدهای بد مصون داشته است،او از بلاها بر کنار و از آفتها به دور و از لغزشها مصون و از هر زشتی در امان است.در نوجوانی به خویشتنداری و نیکوکاری معروف و در سالخوردگی به پاکدامنی و دانش و فضیلت مشخّص است.امر امامت پدرش به او رسیده در حالی که زمان حیات پدر سخنی در آن باره نمیگفته است.
چون روزگار پدرش سپری شد و مقدرات الهی و خواست خدا نسبت به او پایان گرفت و ارادۀ خدا در آن باره به حجّت خویش صادر شد و دوران پدرش پایان گرفت و او درگذشت و امر الهی پس از او به وی رسید،خداوند امر دینش را بر عهدۀ او نهاد و او را بر بندگانش حجّت و در بلادش سرپرست قرار داد و توسط روح خود پشتیبانی کرده و از علم خود به او ارزانی داشت و از بیان روشن آگاهش ساخت و محرم راز خود کرد و برای امری بزرگ او را فرا خواند و از فضیلت بیان علم خود وی را آگاه ساخت و برای رهبری خلق تعیین کرد و بر همۀ مردم دنیا حجّت قرار داد،او را وسیلۀ روشنی برای دینداران و سرپرست بندگان ساخت و برای امامت خلق پسندید و راز خود را به او سپرد و پاسدار علم خویش قرار داد و حکمتش را در نزد او نهان ساخت و سرپرست آیینش کرد و برای کاری بزرگ او را خواند و راههای روشن و واجبات و حدود خویش را وسیلۀ او زنده کرد؛به این جهت امام علیه السّلام هنگام سرگردانی نادانان و سخن آرایی اهل جدال،با عدالت و نور درخشان و درمانی سودمند،با حق آشکارا و بیانی که از هر جهت روشن
است،به راه راستی که پدران راست کردارش رفته بودند،قیام کرد،بنا بر این حق چنین عالمی را جز نگونبخت نادیده نگیرد و جز گمراه منکرش نشود و جز شخص گستاخ بر خدای تعالی،کسی از او جلوگیری نکند. (1)
(1)از ابو بصیر نقل شده است که از امام صادق علیه السّلام راجع به آیۀ: أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (2)پرسیدم فرمود:«دربارۀ علیّ بن ابی طالب و حسن و حسین علیهم السّلام نازل شده است عرض کردم:مردم میگویند:چرا در قرآن نام علی و خاندانش ذکر نشده است؟فرمود:به آنها بگویید:آیۀ نماز بر پیامبر صلی اللّه علیه و آله نازل شد ولی سه رکعت بودن و چهار رکعت بودن آن[در قرآن مجید]تعیین نشد تا این که پیامبر صلی اللّه علیه و آله خود،برای مردم تعیین کرد و آیه زکات بر آن حضرت نازل شد ولی تعیین نشد که از هر چهل درهم یک درهم زکات است،خود پیامبر صلی اللّه علیه و آله آن را برای مردم شرح داد و دستور عمل حج نازل شد ولی نگفت،هفت دور طواف کنید،تا این که خود پیامبر صلی اللّه علیه و آله برای آنها توضیح داد و این آیه:
أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ نیز دربارۀ علی،حسن و حسین علیهم السّلام[1]نازل شد.پیامبر صلی اللّه علیه و آله دربارۀ علی علیه السّلام فرمود:هر که را من سرپرست و مولایم،علی سرپرست و مولای اوست.و باز فرمود:دربارۀ کتاب خدا و اهل بیتم به شما سفارش میکنم.من از خدای تعالی خواستهام که میان آنها جدایی نیندازد تا آن دو را در کنار حوض کوثر بر من وارد کند و خداوند درخواست مرا اجابت کرد.و نیز فرمود:شما چیزی به آنها بیاموزید که آنها از شما داناترند،و فرمود:آنها شما را از راه هدایت هرگز بیرون نمیسازند و وارد راه ضلالت نمیکنند.اگر پیامبر صلی اللّه علیه و آله سکوت اختیار میکرد و دربارۀ اهل بیتش چیزی نمیگفت،آل فلان و آل بهمان آنها را برای خود،ادّعا میکردند ولی خدای تعالی به خاطر تصدیق و تأیید پیامبرش این آیه را نازل کرد: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً . (3)در آن حال،علی و حسن و حسین علیهم السّلام و فاطمه علیها السّلام در
خانه امّ سلمه بودند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله آنان را زیر عبا جمع کرد و بعد فرمود:خدایا هر پیامبری اهل بیت و کسانی دارد و اینان اهل بیت و کسان منند.امّ سلمه پرسید:آیا من از اهل بیت شما نیستم؟فرمود:تو در جهت خیر هستی ولی اینها اهل بیت و کسان منند.و چون رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از دنیا رفت،برای پیشوایی مردم،علی علیه السّلام از همه کس سزاوارتر بود؛بدان جهت که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله تبلیغات زیادی نسبت به او فرموده بود و دست او را گرفته و در میان مردم بهپاداشته بود.علی علیه السّلام رحلت کرد در حالی که نتوانست محمد بن علی و عباس بن علی و هیچ یک از پسران دیگرش را در اهل بیت پیامبر صلی اللّه علیه و آله داخل کند و نمیبایست نیز چنین کند زیرا در آن صورت حسن و حسین:میگفتند:خدای تعالی آیۀ اهل بیت را دربارۀ ما نازل کرده است همان طوری که دربارۀ تو نازل کرده و مردم را به اطاعت ما واداشته همچنان که به اطاعت شما امر فرموده است و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نسبت به ما تبلیغ کرده همچنان که نسبت به شما تبلیغ کرده است و خداوند ناپاکی را از ما برده همچنان که از شما برده است.و چون علی علیه السّلام از دنیا رفت حسن علیه السّلام به امامت سزاوارتر بود؛به دلیل بزرگسالیاش،و در حالی از دنیا رفت که نمیتوانست و چنان کاری را نکرد که فرزندان خود را در امر امامت داخل کند و اجازۀ انجام آن را نداشت، زیرا خدای تعالی میفرماید: وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ (1)،و اگر آن را در فرزندان خود قرار میداد،حسین علیه السّلام میگفت:خداوند مردم را به اطاعت من امر کرده همچنان که به اطاعت تو و پدرت امر کرده است و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله دربارۀ من تبلیغ کرده همچنان که دربارۀ تو و پدرت تبلیغ کرده و خدا ناپاکی را از من برده همچنان که از تو و پدرت برده است.پس چون امامت به حسین علیه السّلام رسید،هیچ یک از اهل بیت او نمیتوانست بر او ادّعا کند چنان که او بر برادر و پدرش میتوانست ادّعا کند،در صورتی که ایشان میخواستند امر امامت را از او به دیگری بگردانند ولی آنها چنین کاری نمیکردند سپس،چون امامت به حسین علیه السّلام رسید معنا و تأویل آیۀ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ ،جاری شد و بعد از حسین علیه السّلام امامت به علیّ بن حسین علیه السّلام رسید و بعد از علی بن حسین علیه السّلام به محمد بن علی علیه السّلام رسید.و فرمود:مقصود از ناپاکی
1) (27) احزاب/6:و خویشاوندان در کتاب خدا به همدیگر(از دیگران)سزاوارترند.
همان شکّ به خداست،سوگند به خدا که ما هرگز به پروردگار خود شک نمیکنیم». (1)
(1)بدان که خدای تعالی اطاعت ائمّه علیهم السّلام را بر عموم مردم واجب کرده،همان طوری که طاعت خود و طاعت رسولش را بر ایشان واجب کرده،آنجا که فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ. (2)بنابراین مردم راهی ندارند جز آن که آنان را بشناسند و از مردم هیچگونه عذری در نشناختن ایشان پذیرفته نیست.
هر کس آنان را شناخت مؤمن است و هر که آنها را انکار کرد کافر و هر که نه معرفت به ایشان داشت و نه انکار،گمراه است.دوستی ایشان ایمان،و دشمنی با ایشان کفر است و آنان گواهان خدا در میان خلقاند،مطابق آیه شریفۀ: فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ . (3)و آنان هدایتکنندگان مردمند طبق این آیه: وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ . (4)و آنان والیان امر خدا و خازنان علم و منبع وحی او هستند.جبرئیل علیه السّلام رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را از نامهای ایشان و نام پدرانشان خبر داد،به راستی که درخت برای آنها سخن گفت و به وسیلۀ عبادت ایشان، خدا عبادت شد و اگر ایشان نبودند خداوند عبادت نمیشد و آنان جانشینان خدا در زمینند و درهای الهی هستند که مردم از آن درها وارد میشوند،و اگر آنان نبودند کسی خدا را نمیشناخت و به وسیلۀ ایشان خداوند بر مخلوق احتجاج میکند و آنان پرتو انوار الهی هستند،همانا نور امام در دلهای مؤمنان تابندهتر از نور خورشید تابان در روز است، آنان کسانی هستند که دلهای مؤمنان را روشن میسازند و خداوند نور ایشان را از هر کس اراده کند،باز دارد و در نتیجه دلهای ایشان تیره گردد.خداوند آنان را ارکان زمین قرار داده است تا زمین اهلش را نلرزاند و برای مردمان روی زمین و کسان زیر زمین حجّت ساخته و ارکان و پایههای اسلام قرار داده است،آنان پیشقراولان راه هدایتاند که جز به هدایت ایشان،هیچ کس نمیتواند هدایت کند و هیچ کس از راه هدایت
خارج نمیشود مگر به دلیل کوتاهی از حق ایشان،آنان نسبت به علم و عذر و بیمی که خدا نازل فرموده امین هستند و آنانند که مورد حسد واقع شدهاند مطابق آیۀ مبارکه:
أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (1)،و آنان نشانههایی هستند که خداوند یاد کرده و فرموده است: وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ ، (2)مقصود از ستاره،رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است و همچنین آیاتی که خداوند یاد کرده است ائمه علیهم السّلام هستند: وَ ما تُغْنِی الْآیاتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ (3)،و مقصود از بیم دهندگان،پیامبران میباشند،و نیز در آیۀ: کَذَّبُوا بِآیاتِنا کُلِّها (4)منظور از آیات ائمّه علیهم السّلام هستند،همچنین ائمّه علیهم السّلام در سخن خدا راستگویان معرّفی شدهاند: وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ (5)و آنان همان اهل ذکر هستند که خداوند به پرسش از ایشان امر کرده و فرموده است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (6).مقصود از ذکر در اینجا رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است و آنان راسخان در علمند به فرمودۀ خدای تعالی: وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ (7)،و ایشان کسانی هستند که علم به آنان داده شده است: بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ (8)و ایشان باریکبینان در قول خدای تعالیاند: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (9)و مؤمنانی هستند که اعمال بندگان در هر شب و روز چه نیکوکاران و چه بدکارانشان،بر آنان عرضه میشود زیرا فرموده:
اِعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ (10)و آنان شجرۀ نبوّت و سرای رحمت و کلید حکمت و کانون دانش و جایگاه رسالت،و محل آمد و رفت فرشتگان و
1) (32) نساء/54:یا این که مردم(به پیامبر و خاندانش)در برابر آنچه خدا از فضلش به آنها بخشید،حسد میورزند.
2) (33) نحل/16:و(نیز)علاماتی قرار داد و(شب هنگام)به وسیلۀ ستارگان هدایت میشوند.
3) (34) یونس/101:اما این آیات و انذارها به حال کسانی که ایمان نمیآورند(و لجوجند)مفید نخواهد بود.
4) (35) قمر/42:امّا آنها همۀ آیات ما را تکذیب کردند.
5) (36) توبه/119:و با راستگویان باشید.
6) (37) نحل/43:اگر نمیدانید از اهل اطّلاع سؤال کنید.
7) (38) آل عمران/7:در حالی که تفسیر آنها را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند.
8) (39) عنکبوت/49:بلکه این کتاب آسمانی مجموعهای از آیات روشن است که در سینۀ صاحبان علم جا دارد.
9) (40) حجر/75:در این(سرگذشت عبرتانگیز)نشانههایی است برای هوشیاران.
10) (41) توبه/105:عمل کنید که خداوند و فرستادۀ او و مؤمنان اعمال شما را میبینند.
رازدار خدا و امانت الهی در میان بندگان و بزرگترین حرم خدا،عهد و پیمان الهی، وارثان راستین علم پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سایر پیامبران و اوصیای پیشین میباشند.و همانا تمامی کتابهایی که از جانب خدا نازل شده،در نزد ایشان است و با وجود اختلاف زبان،تمام آنها را میدانند،و هیچ کس جز ایشان جامع تمام قرآن نیست و آنان علم تمام قرآن را دارا هستند و در صورتی که افراد شایسته و مورد اطمینانی را مییافتند،این علوم را به ایشان میگفتند.به راستی که خبر آسمان و زمین و خبر گذشته و آینده نزد ایشان است.و به راستی که اگر راز ایشان حفظ میشد هرآینه آنان از آنچه به حال یک شخص سودمند و یا زیانبخش است،خبر میدادند آنان تمام علومی را که به فرشتگان و پیامبران و رسولان صلی اللّه علیه و آله مرحمت شده بود،میدانستند و همانا در نزد ایشان هفتاد و دو حرف از اسم اعظم بود با این که تمام اسم اعظم هفتاد و سه حرف است.و تنها یک حرف از ایشان پوشیده بود در حالی که به آصف بن برخیا تنها یک حرف و به عیسی علیه السّلام دو حرف و به موسی علیه السّلام چهار حرف و به ابراهیم علیه السّلام هشت حرف و به نوح علیه السّلام پانزده حرف و به آدم علیه السّلام بیست و پنج حرف داده بودند و علم بلایا و منایا و علم انساب عرب و زادگاه اسلام،نزد ایشان است و آنان هرگاه کسی را میدیدند حقیقت ایمان و یا حقیقت نفاقش را میدانستند و نام شیعیانشان با نام پدرانشان در نزد آنان نوشته است،خداوند بر ایشان و شیعیان ایشان پیمان گرفته است تا آنان را وارد جایگاه اصلی امامانشان نماید فقط امامان و شیعیانشان بر دین اسلامند،آنان برگزیدگان نجات و نشانههای پیامبران و اوصیایند،نخبگان در کتاب خدا و سزاوارتر از همۀ مردم به قرآن و به رسول خدایند و نشانههای انبیاء علیه السّلام مانند الواح و عصای موسی علیه السّلام و طشتی زکه بدان وسیله قربانی را انجام میداد و انگشتر سلیمان علیه السّلام و جنگافزار رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از قبیل:شمشیر،زره، نیزه و ذو الفقار و دیگر چیزها در نزد ایشان است.قضیّۀ جنگافزار در دست ایشان، مانند تابوت در دست بنی إسرائیل است.بنی إسرائیل چنان بودند که بر در خانههای هر خانوادهای که تابوت یافت میشد،نبوّت به آن خانواده داده میشد،و اسلحه نیز از ائمه علیه السّلام به هر کس میرسید امامت به او داده میشد.و همانا جفر (1)و جامعه و مصحف فاطمه علیها السّلام در نزد ایشان است،و همانا لیلة القدر ویژۀ آنها است.فرشتگان و
1) (41) -جهت توضیح هر یک از جفر و جامعه و مصحف فاطمه علیها السّلام به کافی ج 1 کتاب الحجه، مراجعه فرمائید-م.
روح در آن شب به اذان پروردگارشان تنها بر ایشان نازل میشوند و در آن شب بر علم ائمّه علیهم السّلام افزوده میشود و دیگر این که هرگاه ایشان بخواهند چیزی را بدانند خداوند به ایشان میآموزد؛و آنان میدانند که چه وقت میمیرند و نمیمیرند مگر به اختیار خودشان.و همانا رسول خدا صلی اللّه علیه و آله کار دین را به ایشان واگذارده همان طوری که خداوند به آن حضرت واگذار کرده بود،آنجا که فرمود: وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا. (1)و همانا مثل ایشان همانند ذو القرنین و رفیق سلیمان و موسی است که پیامبر نبودند ولی از علما بودند.و آنان به تمام زبانها با مردم سخن میگفتند و سخن هیچ کس و هیچ پرنده و چهارپا و جانداری بر ایشان پوشیده نیست،و آنان محدّث و مفهّم میباشند؛ (2)صدای فرشته را میشنوند ولی شخص او را نمیبینند،و دیگر این که روح که از مخلوقات خدا و بزرگتر از جبرئیل و میکائیل است،همراه ایشان است و با رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بوده و او را خبر میداده و پشتیبانی میکرده است و با امامان پس از آن حضرت نیز همراه است و چنان نیست که هر جوینده را به دست آید[بلکه فضلی است از طرف خدا به هر که خواهد مرحمت میکند و با کوشش کسی به دست نمیآید]و فرشتگان وارد خانۀ آنها میشوند،و پا روی فرش آنها مینهند و خبرها را به ایشان میرسانند و چه بسا آنان پرهای کوچک فرشتگان را از زمین جمع میکنند؛جنّیان نزد ایشان میآیند و از مسائل دینشان میپرسند و به ایشان خدمت میکنند و در امورشان به آنان رو میآورند.أئمّه علیهم السّلام هیچ کاری را انجام نداده و نمیدهند جز به عهد و فرمان الهی،بدون کم و زیاد هر یک از امامان،امام بعد از خود را میشناسد و تمام ائمّه علیهم السّلام از طرف خدای سبحان و از سوی امامان پیش از خود تعیین شدهاند؛همگی در علم، شجاعت و اطاعتشان برابرند جز این که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و امیر مؤمنان فضیلت ویژهای دارند و این که بدنهای ائمّه علیهم السّلام از عالم بالا خلق شده و روحشان از بالاتر از آن آفریده
1) (42) حشر/7:آنچه را رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برای شما آورده بگیرید و اجرا کنید و آنچه را از آن نهی فرموده خودداری نمایید.
2) (43) محدّث بر وزن مقدّم اسم مفعول،به معنای کسی که به او حدیث و خبر تازه گویند ائمّه گویند چون خدای تعالی-با این که امام فرشته را نمیبیند-صدای فرشته را به او الهام میکند.مفهّم نیز اسم مفعول باب تفعیل به معنی فهمیده است،ائمه را از آن جهت مفهّم گویند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله تفسیر و تأویل قرآن را به ایشان فهمانیده است-م.
شده است و روح شیعیانشان از عالم بالا آفریده شده و بدنهایشان از عالم پایین،آبشخور دانش از خانۀ آنها است و هیچ حقی در دست مردم نیست جز این که از ایشان صادر شده و هر چه از نزد ایشان صادر نگردیده،باطل است.به راستی که حدیث ایشان دشوار و سخت است،جز فرشتۀ مقرّب یا پیامبر صلی اللّه علیه و آله مرسل و یا مؤمنی که خدا دلش را به ایمان آزموده باشد،کسی را یارای تحمّل آن نیست و تمامی زمین متعلّق به امام است و هرگاه امر امامت ظاهر شود به حکم داود علیه السّلام و آل داود حکم میکند،و از کسی گواه نخواهد،و بیت المال را برابر تقسیم کند و با رعیت به عدالت رفتار نماید،و به خاطر مردم ضعیف و مستمند در خوردن و آشامیدن و پوشاکش بر خود تنگ گیرد تا فقر و تنگدستی فقیر را از جا در نبرد بلکه فقیر از فقر و تنگدستی او پیروی کند و ثروتمند به وسیلۀ ثروتش به سرکشی و طغیان نپردازد،پدر یتیمان و شوهر بیوهزنان است؛هر کس دینی بر گردنش باشد که آن را در راه فساد و ولخرجی مصرف نکرده باشد بر امام لازم است که آن را ادا سازد و دیگر ویژگیهای امامان علیهم السّلام.
تمام این مطالب در کتاب کافی با اسناد مختلف روایت شده است. (1)
(1)آن حضرت نخستین فردی بود که اسلام آورد،ایمانش از همه کس خالصتر و یقینش از همه بیشتر و خدا ترسترین فرد بوده است،و بیش از هر مسلمانی[در راه دین خدا] رنج کشیده و در پاسداری رسول خدا صلی اللّه علیه و آله میکوشیده است مناقبش از همه برتر و سوابقش افزونتر و مرتبهاش بالاتر و والامقامتر و در نزد خدا از همه کس گرامیتر بود.
در وقت ناتوانی اصحاب،او نیرومند بود و بهنگام زمینگیری و خواری آنها او میدرخشید و به وقت سستی ایشان او قیام میکرد و به راه و رسم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پایبند بود و علی رغم منافقان و خشم کافران و خلاف میل حاسدان و کینۀ فاسقان او جانشین بحق و بلامنازع پیامبر صلی اللّه علیه و آله است.
از این رو،در وقتی که همه به سستی گراییده بودند او زمام امور را به دست گرفت و هنگامی که در سخن گفتن مردّد بودند او سخن گفت و موقعی که ایستاده بودند او به نور خدا حرکت کرد،از همه کمحرفتر،درستگفتارتر و اندیشمندتر و قویدلتر بود،
1) (42) -به کتاب کافی،ج 1،از ص 190 تا 412 به ترتیب مراجعه کنید.
یقینش از همه کس بیشتر و عملش بهتر و به امور آشناتر بود.
در آغاز؛هنگامی که مردم پراکنده شدند و در پایان وقتی که به سستی گراییدند او دین را سرپرستی بزرگ،و نسبت به مؤمنان پدر مهربان بود.آن وقتی که تحت کفالتش درآمدند،سنگینیها را از دوش ناتوانان برداشت و آنچه را که از بین برده بودند، نگهداری کرد و آنچه را که مورد سهل انگاری قرار داده بودند،رعایت کرد،در وقت اجتماع آنان آماده،و در هنگام جمع بودن ایشان،حاضر و در وقت ترس و بیتابی ایشان،پیروز و بردبار بود.
وی برای کافران عذابی ریزان و برای مؤمنان باران رحمت و خرّمی و نشاط بود، برهانش خللناپذیر و دلش از تیرگی و بصیرتش از سستی و وجودش از ترس و ذلّت بر کنار بود.
همچون کوهی استوار بود که طوفانها او را از جا نجنباندند و تند بادها او را جابهجا نکردند.و چنان که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:با وجود ضعف بدنی در اجرای فرمان خدا نیرومند بود،در ذات خود فروتن و در نزد خدا با عظمت و در روی زمین بزرگ و در نزد مؤمنان ارجمند بود.کسی پشت سر او بدگویی نمیکرد و هیچ گویندهای دربارۀ او طعن و ملامتی نداشت،نه کسی از او امید سوءاستفاده داشت و نه در اجرای حدّ الهی نسبت به کسی کوتاهی میکرد.ناتوان ذلیل،در نزد او توانای عزیز بود تا این که حق او را میگرفت و توانای با عزّت در نزد او ناتوان ذلیل بود تا این که حق را از او میگرفت و نزدیک و دور(خویش و بیگانه)از این بابت در نظر او برابر بودند.شأن و موقعیّت آن حضرت،درستی،راستی و مدارا بود و سخنش استوار و قاطع،امرش بردباری و دوراندیشی و رأیش دانش و اراده بود.دین به وسیلۀ او راست و دشوار به وسیلۀ او آسان و آتشها وسیلۀ او خاموش گشت.ایمان توسّط او نیرو گرفت و اسلام و مردم با ایمان، پابرجا شدند.آن حضرت برای مؤمنان پناهگاه و سنگر و بر کافران،شدّت و خشم بود. (1)
در کتاب کشف الغمّة آمده است (2)که معاویه به ضرار بن ضمره گفت:علی علیه السّلام را
برای من توصیف کن!ضرار گفت:مرا معاف بدار.معاویه گفت:باید او را وصف کنی! ضرار گفت:حالا که ناگزیر باید توصیف کنم،به خدا سوگند که علی علیه السّلام والاهمّت و پرقدرت بود،سخن قاطع میگفت و به عدل و داد حکم میکرد،چشمههای دانش از اطرافش میجوشید و از هر سویش سخن حکمت به گوش میرسید،از دنیا و زیباییهایش گریزان بود و با شب و وحشت آن انس داشت.اشک چشم فراوان و اندیشۀ طولانی داشت،لباس خشن و خوراک درشت را خوش داشت.در بین ما چون فردی از ما بود.هرگاه سؤال میکردیم پاسخ میداد و چون وی را میطلبیدیم نزد ما میآمد.به خدا سوگند که با وجود مقرّب بودن ما به او و نزدیک بودن او نسبت به ما از هیبتش توان سخن گفتن نداشتیم.دینداران را گرامی و فقرا و مستمندان را مقرّب میداشت،نیرومند، طمع باطل از او نداشت و ناتوان از عدل او ناامید نبود.وانگهی من گواهی میدهم که او را در برخی از موارد و موافقش دیدم،هنگامی که شب پردههای تاریکی را گسترده و ستارگان غروب کرده بودند،محاسنش را به دست گرفته،مانند شخصی مار گزیده به خود میپیچید و همچون مصیبتزدگان گریه میکرد در حالی که[خطاب به دنیا] میفرمود:«ای دنیا!دیگری را بفریب،از من بگذر،آیا تو خود را بر من عرضه میکنی؟ یا به من شوق داری و مرا میخوانی؟چه دور است آرزوی تو!چه دور!تو را سه بار طلاق باین دادم که در آن بازگشتی نیست. (1)ای دنیا!عمر تو کوتاه و خطر تو بزرگ و زندگی تو پست است.آه از کمی توشه برای سفر و ترس و وحشت این راه».پس از شنیدن این سخنان معاویه گریست و گفت:خدا ابو الحسن را بیامرزد،به خدا سوگند که چنین بود،ای ضرار اندوه تو بر آن حضرت چگونه است؟گفت:مانند اندوه زنی که فرزندش را در کنارش سر ببرند،نه جلو ریزش اشکش را میتواند بگیرد و نه اندوهش آرامپذیر است.
(1)در مناقب خوارزمی از ابی مریم نقل شده که میگوید:از عمّار بن یاسر-رضی اللّه عنه- شنیدم که گفت:از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«یا علی خداوند تو را به زینتی
1) (45) در مطالب السئول،ص 33،امالی الصدوق ص 371 و مروج الذهب ج 2 فصل ذکر لمع من اخباره و زهده چنین است اما در نهج البلاغه(قد طلّقتک ثلاثا)آمده است.
آراسته است که هیچ یک از بندگان را به چنان زینتی نیاراسته که محبوبتر از زینت تو در نزد او باشد.تو را نسبت به دنیا پرهیزگار قرار داده و آن را مبغوض تو گردانیده و مستمندان را دوستدار تو ساخته است،در نتیجه تو آنان را به عنوان پیروان خود و آنان تو را به عنوان امام خود پسندیدهاند.یا علی!خوشا به حال کسی که تو را دوست بدارد و تصدیق کند.و وای بر کسی که تو را دشمن بدارد و تکذیب کند؛اما کسانی که تو را دوست بدارند و تصدیق کنند،برادران دینی تو و انبازان تو در بهشت هستند و اما کسانی که تو را دشمن بدارند و تکذیب کنند،بر خدای تعالی لازم است که آنان را در روز قیامت در جایگاه دروغگویان جا دهد.» (1)و از آن جمله از عبد اللّه بن ابی الهذیل (2)نقل کرده است که گفت:بر تن علی علیه السّلام پیراهن بیارزشی را دیدم که هرگاه میکشید به ناخنش میرسید و چون رها میکرد در نیمۀ ساقش قرار میگرفت. (3)
و از آن جمله،عمر بن عبد العزیز میگوید:در این امّت،بعد از پیامبر صلی اللّه علیه و آله کسی را پارساتر از علیّ بن ابی طالب علیه السّلام نمیشناسیم. (4)
از جملۀ از سوید بن غفله نقل کرده،میگوید:بر علیّ بن ابی طالب علیه السّلام در دار الخلافه وارد شدم،دیدم نشسته و جلوش کاسهای است که مقداری ماست بسیار ترشیده دارد.از شدّت ترشی بوی آن را حس کردم و در دست آن حضرت گردۀ نانی بود که سبوس جو در روی آن دیده میشد و او گاهی با دستش نان را میشکست و هرگاه سخت بود با زانویش نان را میشکست و میان کاسه میانداخت،به من فرمود:نزدیک بیا و از این غذای ما بخور!عرض کردم:من روزه دارم،فرمود:از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:
«هر کس را روزهداریاش از خوردن غذایی که اشتها برانگیزد،مانع شود،بر خداوند لازم است که او را از خوراک بهشت بخوراند و از نوشیدنی آن بنوشاند»،میگوید:به کنیز آن حضرت که در نزدیکیش ایستاده بود،گفتم:وای بر تو ای فضّه؟آیا دربارۀ این
1) (46) مناقب،موفّق بن احمد خوارزمی ص 69 و کشف الغمّة ص 47 و آن را جزری در اسد الغابة ج 4، ص 22 و طبری در ذخائر العقبی ص 100 نقل کرده و میگوید:ابو الخیر حاکم نیز نقل کرده است.
2) (47) ابو المغیره،عبد اللّه بن ابی الهذیل کوفی مردی ثقه از راویان طبقه دوم است،وی زمان حکومت خالد قسری در عراق از دنیا رفته.
3) (48) مناقب،ص 47 و در مناقب خوارزمی ص 70.
4) (49) مناقب،ص 47 و در مناقب خوارزمی ص 70.
پیرمرد از خدا نمیترسید؟آیا نمیتوانید سبوس نان او را بگیرید که میبینم این همه سبوس دارد،فضّه گفت:خود آن حضرت به ما دستور داده تا سبوس نانش را نگیریم.آن حضرت(رو به من کرد)و فرمود:به فضّه چه گفتی؟جریان را به عرضشان رساندم، فرمود:پدر و مادرم فدای کسی باد که سه روز نه سبوس نانش را گرفتند و نه از نان گندم سیر شد تا این که از دنیا رفت. (1)
از کتاب الیواقیت ابو عمر زاهد نقل است:ابن اعرابی گوید:علی علیه السّلام در زمانی که امیر و فرمانروای مؤمنان بود وارد بازار شد و پیراهنی به سه درهم و نیم خرید و در همان بازار پوشید دید آستینش بلند است به خیاط فرمود:آن را کوتاه کن!خیّاط آن را کوتاه کرد و گفت:یا امیر المؤمنین!آیا آن را بدوزم؟فرمود:خیر،و رفت در حالی که تازیانه روی شانهاش بود،و میفرمود:تو را همین قدر بس که کار را آسان کردی! (2)آوردهاند که روزی آن حضرت بیرون آمد در حالی که جامهای وصلهدار بر تن داشت،بعضی او را مورد سرزنش قرار دادند.فرمود:«دل،با پوشیدن این لباس خاشع میگردد و مؤمن وقتی که آن را بر تن من میبیند به من اقتدا میکند». (3)
آن حضرت دو جامۀ خشن خرید،قنبر را بین آن دو مخیّر کرد؛او یکی را برداشت،و امام علیه السّلام دیگری را پوشید،دید آستینش مقداری از انگشتان دستش بلندتر است پس آن مقدار را برید. (4)
روزی وارد بازار شد،در حالی که شمشیرش را با خود آورده بود تا بفروشد.فرمود:
«کیست که این شمشیر را از من بخرد؟سوگند به آن که دانه را شکافت چه بسیار غبار غمی که به وسیلۀ این شمشیر از چهرۀ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله زدودم،و اگر بهای جامهای را داشتم،آن را نمیفروختم». (5)
از هارون بن عنتره نقل شده که میگوید:پدرم نقل کرد و گفت:خدمت علیّ بن ابی طالب علیه السّلام در خورنق رسیدم در حالی که زیر قطیفۀ کهنهای میلرزید،عرض کردم.یا امیر المؤمنین!خدای تعالی برای شما و خاندانتان در این مال[بیت المال]حقّی قرار داده است در حالی که شما با خودتان چنین رفتار میکنید.فرمود:«به خدا سوگند که
1) (50) یعنی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله.این خبر در کشف الغمة ص 24 و مناقب ص 71 آمده و در اختصاص مفید از حدیث ابن دأب ص 148 قسمت پایانی آن در روایت دیگری نقل شده است.
2) (51) کشف الغمة ص 50 و مطالب السّئول ص 34.
3) (52) کشف الغمة ص 50 و مطالب السّئول ص 34.
4) (53) کشف الغمة ص 50 و مطالب السّئول ص 34.
5) (54) کشف الغمة ص 50 و مطالب السّئول ص 34.
دست من بازتر از شما به هیچ چیز از اموال شما نیست،همانا این همان قطیفهای است که با خود،از مدینه آوردهام و جز آن چیزی در نزد من نیست». (1)
واحدی در تفسیرش نقل کرده است که علی علیه السّلام شبی خودش را تا صبح اجیر (مزدور)کرد تا نخلستانی را در برابر مقداری جو آبیاری کند.همین که جوها را گرفت، یک سوّم آنها را آسیا کرد و خوراکی از آن فراهم آوردند و چون کار تمام شد مستمندی آمد،آن خوراک را بردند به او دادند.بعد ثلث دوّم را آماده کردند،یتیمی آمد و بردند و به او دادند سپس ثلث سوّم را مهیّا کردند،اسیری آمد،خوراک را برای او بردند؛علی، فاطمه،حسن و حسین علیهم السّلام گرسنه ماندند،و خداوند که از مقصد نیکو و نیّتهای خالص آنها آگاه بود و میدانست که ایشان از آن عمل چیزی جز خوشنودی ذات مقدّس خدا را نمیخواستند و در برابر آنچه دادهاند اجر و پاداش خدای عزّ و جلّ را میجستهاند از این رو دربارۀ ایشان آیۀ قرآن را نازل کرد و از جانب خود به ایشان احسان کرد و از میان همۀ جهانیان برای ایشان دیوانی منتشر نمود؟ و در عوض بذل و بخششی که کرده بودند بهشت و حور و غلمان را به ایشان ارزانی داشت و فرمود: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً... (2)
واحدی در تفسیر خود روایت کرده و سند را به ابن عبّاس رسانده است که میگوید:
علیّ بن ابی طالب علیه السّلام چهار درهم داشت،یک درهم را شب و یک درهم را روز صدقه داد؛یکی را در نهان و یکی را آشکارا،از این رو خداوند سبحان در آن باره این آیه را نازل کرد: اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ. (3)
مناقبی از ابی حمراء نقل کرده،میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«هر که میخواهد به آدم علیه السّلام در عملش،و به نوح علیه السّلام در فهم و آگاهیاش و به یحیی بن زکریا علیه السّلام در زهدش و
1) (55) این خبر را کمال الدّین محمّد بن طلحه شافعی در مطالب السّئول ص 33 و در کشف الغمّة ص 50 نقل کردهاند.
2) (56) انسان/8:و غذای(خود)را با این که به آن علاقه(و نیاز)دارند به مسکین و یتیم و اسیر میدهند... کشف الغمة ص 49.
3) (57) بقره/274:آنها که اموال خود را بهنگام شب و روز،پنهان و آشکار،اتفاق میکنند،مزدشان نزد پروردگارشان است.کشف الغمة،ص 51.
به موسی بن عمران علیه السّلام در صولتش نظر کند،باید به علی بن ابی طالب علیه السّلام نظر کند» (1)بیهقی روایت کرده و سند آن را به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله رسانده است که آن حضرت فرمود:«هر که خواست به آدم علیه السّلام در علمش و به نوح علیه السّلام در تقوایش و به ابراهیم علیه السّلام در حلمش و به موسی علیه السّلام در هیبتش و به عیسی علیه السّلام در عبادتش بنگرد باید به علیّ بن ابی طالب علیه السّلام نظر کند». (2)
(1)صاحب کشف الغمة (3)میگوید:اما شجاعت امیر المؤمنین علیه السّلام و جرأت و برخورد با همگنان و توانایی و پایداریاش- آنجا که قدمها میلرزید-و استقامت زیادش هنگامی که مغز سرها پراکنده میشد و هیبت و سطوتش در حالی که قلب دلیران میتپید و پا بر جایی او در جایی که پای قهرمانان میلرزید و دلاوریاش در وقتی که دلها از سینهها جدا میشد و شجاعتش موقعی که آسیای جنگ میگردید و خونها فوران میکرد و سر نیزهها برمیآمد و فرومیرفت و حماسۀ آن حضرت در حالی که مرگ دندانهایش را باز کرده بود،و جانبازیاش در آن هنگام که ترسوها به عقب برگشته[از میدان جنگ فرار میکردند]و غبار غم زدودن او از چهرۀ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در حالی که بعضی از اصحاب رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پا به فرار نهاده بودند و او جان عزیزش را به امید اجر و پاداشی که خدا مهیّا کرده بود،نثار میکرد،و این امری است مشهور و حالتی است ظاهر و هویدا،زنده و مرده آن را میدانند و اخبار و شروح احوال متضمّن آن است،دور و نزدیک در اطّلاع از آن همسانند،دوست و دشمن در اقرار به آن اتّفاق نظر دارند،بیگانه و خویش به هنگام نقل،آن را باور دارند،یکهتاز و شیر مرد اسلام و بنیانگذار و قوامبخش رکن ایمان،ادارهکنندۀ امور و هموارکنندۀ دشواریها،پراکندهکنندۀ جمعیّت کافران و دروکنندۀ ساقههای اجتماعشان به وسیلۀ ذو الفقار و آوارهکنندۀ ایشان از دیارشان به دشتها و بیابانها.آن که پرندگان و درندگان را در روز نبرد و پیکار،ضیافت میکرد.شمشیر برّان خدا و نایب حق تعالی در عدالتگستری،نشانۀ واضح و دلیل روشن و برهان کوبندۀ خدا و رحمت جامع،نعمت گسترده و کیفر باز دارندۀ او،کسی که
سرزمین بدر شاهد مقام او و روز حنین یکی از روزهای اوست،عمل سر نیزه و شمشیر او را از احد و جنگ خیبر-موقعی که خداوند با دستهای او فتح کرد-و روز خندق بپرس، روزی که عمرو دست بر خاک نهاد و با چهره بر زمین افتاد.اینها مختصری از اوصاف آن حضرت است.که به جای خود تفصیل و بیانی دارد و مقاماتی که باعث خشنودی خدای مهربان و مواضعی که شرک را بیمناک و متزلزل کرد و آن را به ذلّت و زبونی کشاند و خوار و فرومایه گردانید،و جایگاههایی که جبرئیل او را در آن جایگاهها کمک میکرد و میکائیل او را یار و یاور بود و خداوند با عنایات خود او را مدد میکرد و رسول خدا دعاهای خیرش را بدرقۀ راه او میساخت،قلب اسلام به وسیلۀ او میتپید و امدادهای غیبی الهی به او میرسید.
از مسند ابن حنبل به نقل از هبیره آمده است که گفت:حسن بن علی علیه السّلام برای ما خطبهای ایراد کرد و فرمود:«دیروز مردی از شما جدا شد که در علم و دانش کسی از پیشینان به پایۀ او نمیرسید و آیندگان در عمل نظیر او را نخواهند دید،رسول خدا صلی اللّه علیه و آله او را به عنوان پرچمدار به جبهه گسیل میداشت،در حالی که جبرئیل از راست و میکائیل از سمت چپ او حرکت میکرد و وی برنمیگشت تا پیروز میشد.» (1)در پایان حدیث دیگری از مسند ابن حنبل که با همان مضمون نقل شده،آمده است:
«از طلا و نقره جز هفتصد درهم بعد از خود باقی نگذاشت که از بخشش او اضافه آمده بود و آن را جهت خرید خادمی برای خانوادهاش فراهم کرده بود» (2)شیخ مفید-خدایش رحمت کند-میگوید: (3)از جمله آیات الهی خارقالعاده در وجود امیر المؤمنین علیه السّلام آن است که برای هیچ کس بهاندازۀ آن حضرت مبارزات عدیده با همگنان و نیروهای متعدد با قهرمانان که در طول زمان روی داده و معروف گردیده، ثبت نشده است.وانگهی در بین کسانی که با جنگها سر و کار داشتهاند کسی نیست مگر آن که دچار شرّی شده و زخم و عیبی به او رسیده است جز امیر المؤمنین علیه السّلام که با وجود شرکت در جنگهای بسیار،از جانب دشمن زخمی به او نرسید و کسی از دشمنان زیانی
به او نرسانید تا این که جریان آن حضرت با ابن ملجم-لعنت خدا بر او باد-پیش آمد و ناگهانی او را به قتل رساند.به راستی خدای تعالی این اعجوبه را به وسیلۀ آیاتی که در او قرار داده بود،یکتا و یگانه ساخته و او را به دانشی فروزان و سرشار از حقیقت و معنویت امتیاز بخشیده است و بدان وسیله وی را در رسیدن به جایگاهی در نزد خود و به کرامتی که بدان از تمام مردم ممتاز گشته،راهنمایی کرده است.از جملۀ آیات خداوند در آن حضرت آن است که هیچ جنگجویی را نام نبردهاند که در میدانهای جنگ با دشمن برخورد کند جز این که گاهی پیروز میشده و گاهی پیروز نمیشده و هیچ یک از جنگاوران زخم و جراحتی به دشمن خود وارد نکرده است مگر آن که حریف زخم خورده گاهی هلاک شده و گاهی بهبود یافته است.و سابقه ندارد که از دست جنگجویی هیچ هماوردی خلاص شود و از ضربت حریف نجات یابد و از معرکه جان سالم بدر برد جز امیر المؤمنین که بدون تردید با هر هماوردی که مبارزه میکرد پیروز بود و هر قهرمانی را که با او پیکار میکرد به هلاکت میرساند،و این نیز یکی از امتیازاتی است که آن حضرت را از عموم مردم جدا میسازد و خداوند بدان وسیله در همه وقت و هر زمان،خرق عادت کرده است،و او یکی از آیات روشن پروردگار است.و نیز یکی از آیات خدای تعالی در وجود امیر المؤمنین علیه السّلام این است که با وجود جنگهای زیاد و طولانی که در آنها حضور داشت.و کشتههای فراوان که در آن جنگها از دلیران و سران دشمن بهجا گذاشت و همدستی آنان در برابر آن حضرت و مکر و حیلۀ آنها در کشتن او و کوششی و تلاشی که دراینباره به خرج میدادند،هرگز به احدی از آنها پشت نکرد و از هیچ کس شکست نخورد و از جا نجنبید و از هیچ یک از هماوردان هراسی به خود راه نداد.در حالی که دیگر جنگاوران در نبرد با دشمن گاهی پایداری کرده و گاهی از دشمن رو بر تافته گاهی مبارزه کرده و گاهی از ترس،از ورود در صحنه خودداری کردهاند و چون جریان از این قرار است که ما تعریف کردیم،پس از آنچه گفتیم ثابت شد که وی تنها آیت درخشان و معجزۀ آشکار و خرق عادتی بود که به وسیلۀ او خداوند بشر را راهنمایی کرده و پرده از وجوب اطاعت خود برداشته و او را بر همۀ مخلوقاتش ممتاز کرده است.
(1)امّا کرامات (1)آن حضرت و آنچه از اخبار به امور غیبی بر زبان او جاری شده است.
از جمله:خبر دادنش از حال خوارج که از دین بیرون شدند.توضیح مطلب آن که چون ایشان اجتماع کردند و تصمیم بر پیکار با آن حضرت گرفتند،سوار بر مرکب به جانب ایشان شتافت،مردی سواره،در حالی که رکاب میزد او را ملاقات کرد،عرض کرد:یا امیر المؤمنین!چون آنها از تصمیم شما مطّلع شده بودند،از نهروان عبور کردند و به هزیمت رفتند.فرمود:آیا تو آنها را دیدی که عبور کردند؟گفت:آری فرمود:به خدایی که محمّد صلی اللّه علیه و آله را مبعوث کرده است،آنها از نهروان عبور نمیکنند و به کاخ دختر کسری نمیرسند تا این که جنگجویانشان به دست من کشته شوند و تنها کمتر از ده نفر از آنها باقی بماند و از اصحاب من کمتر از ده تن کشته شوند.آنگاه سوار بر مرکب با آنان جنگید و جریان در همۀ موارد همان طور که خبر داده بود واقع شد و آنها از نهر عبور نکردند.
و از جملۀ کرامات و خبرهای غیبی آن حضرت،داستانی است که ابن شهرآشوب در کتاب خویش،نقل کرده است[و آن داستان از این قرار است]: (2)وقتی که علی علیه السّلام وارد کوفه شد،جمعی به عنوان نماینده مردم خدمت آن حضرت رسیدند.در میان ایشان، جوانی بود که بعدها از شیعیان آن حضرت شد و در میدانهای جنگ در رکاب آن حضرت میجنگید.زنی را از قبیلهای خواستگاری کرد،به او تزویج کردند،روزی امام علیه السّلام نماز صبح را که خواند به کسی که در نزد او بود گفت:به فلان جا برو،مسجدی آنجا خواهی دید،در کنار مسجد،خانهای است،از آن خانه صدای مرد و زنی بلند است که با هم مشاجره میکنند،آنها را نزد من بیاور.آن شخص رفت و برگشت در حالی که آن دو نفر همراهش بودند،حضرت رو به آنها کرد و فرمود،چرا امشب مشاجرۀ شما به درازا کشید؟آن جوان گفت:یا امیر المؤمنین،این زن را من خواستگاری و با او ازدواج کردم ولی همینکه با او خلوت کردم در خودم نسبت به وی احساس نفرتی کردم که مانع از نزدیکی من با او شد و اگر میتوانستم پیش از فرا رسیدن روز،شبانه او را
بیرون کنم،بیرون میکردم این بود که بسیار ناراحت شدم و مشاجره کردیم تا این که امر شما رسید و به خدمت رسیدیم.آنگاه امام علیه السّلام رو به حاضرین کرد و فرمود:چه بسیار سخنی که اگر دیگران بشنوند در مخاطب اثر نمیکند،حاضران از جا بلند شدند و کسی جز آن دو نفر در نزد امام علیه السّلام نماند.پس علی علیه السّلام رو به آن زن کرد و فرمود:آیا تو این جوان را میشناسی؟عرض کرد:خیر.فرمود:هرگاه من تو را از حال او آگاه سازم تو خواهی پذیرفت و انکار نخواهی کرد؟عرض کرد:خیر یا امیر المؤمنین.فرمود:آیا تو فلان زن دختر فلانی نیستی؟عرض کرد:چرا،فرمود:آیا تو پسر عمویی نداشتی که هر دو دلبستۀ هم بودید؟گفت:چرا.فرمود:آیا نبود که پدر تو مانع از ازدواج شما دو نفر شد و او را به همین جهت از همسایگیاش بیرون کرد؟گفت:چرا.گفت:آیا نبود که شبی تو برای قضای حاجت از خانه بیرون رفتی و او تو را ناگهانی گرفت و به اجبار با تو آمیزش کرد و باردار شدی و تو جریان را از پدرت پنهان کردی ولی به مادرت گفتی؟و چون زمان وضع حمل فرا رسید مادرت شبانه تو را بیرون برد و تو بچهای به دنیا آوردی و او را در پارچهای پیچیده و از بیرون دیوار،جای قضای حاجت انداختی پس سگی آمد و او را بو کرد،ترسیدی سگ او را بخورد سنگی به طرف سگ انداختی و به سر بچه خورد و سرش زخمی شد و تو با مادرت دوباره سوی او برگشتید و مادرت سر او را با پارچهای از گوشۀ رواندازش بست سپس او را ترک کردید و رفتید و از حال او بیخبر ماندید؟آن زن ساکت ماند.امام علیه السّلام به او فرمود:حقیقت را خودت بگو.گفت:آری یا امیر المؤمنین به خدا سوگند که این جریان را غیر از مادرم هیچ کس نمیدانست.فرمود:
خداوند مرا بر این جریان مطلع ساخت؛پس آن بچّه را صبح که شد قبیلۀ فلان برداشتند و در میان آنها تربیت شد تا این که بزرگ شد و با ایشان به کوفه آمد و از تو خواستگاری کرد در حالی که او پسر تو است.آنگاه رو به آن جوان کرد و فرمود:سرت را برهنه کن.
او برهنه کرد،اثر زخم را دیدند،امام علیه السّلام به آن زن گفت:این جوان پسر تو است،خداوند او را از آنچه حرام فرموده،حفظ کرد.فرزندت را بردار و برو،بین شما نکاح روا نیست.
و از آن جمله،داستانی است که حسین بن ذکوان فارسی (1)روایت کرده است و میگوید:با امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام بودم.مردم نزد آن حضرت آمدند و از افزایش آب فرات شکایت کردند که باعث نابودی زراعت ما شده است و مایلیم که از
1) (66) در مأخذ اصلی؛بعضی نسخهها(حسن بن رکردان)و در بعضی(دکردان)آمده است.
خدا بخواهید آب فرات را بکاهد.امام علیه السّلام از جا برخاست و وارد خانه شد در حالی که مردم اجتماع کرده و منتظر آن حضرت بودند.آن حضرت از خانه بیرون شد در حالی که جامه و عمامه و برد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را بر تن داشت و در دستش چوبی بود.اسبش را طلبید و سوار شد و راه افتاد و اولادش به همراه آن حضرت بودند و مردم،از جمله من پیاده حرکت کردیم تا در کنار فرات توقّف کرد و از اسب پیاده شد و دو رکعت نماز مختصر خواند.آنگاه از جا بلند شد و آن چوب را به دست گرفت و روی پل رفت در حالی که غیر از حسن و حسین علیهما السّلام و من کسی همراهش نبود پس چوب را به سوی آب دراز کرد،آب فرات به قدر یک ذراع کم شد.فرمود:آیا این مقدار شما را بس است؟ مردم گفتند:خیر،یا امیر المؤمنین.برخاست و با چوب دستی کرد و آن را سوی آب دراز کرد،آب فرات یک ذراع دیگر کم شد.همچنین کرد تا این که سه ذراع کم شد.
گفتند:بس است یا امیر المؤمنین.پس سوار شد و به منزلش برگشت. (1)
از جمله،خبر دادن آن حضرت از داستان شهادت خویش است،توضیح مطلب آن که چون از پیکار با خوارج فارغ شد،در ماه رمضان به کوفه بازگشت،در مسجد امام جماعت شد و دو رکعت نماز بهجا آورد،سپس به منبر رفت،خطبۀ بسیار جالبی ایراد کرد،آنگاه رو کرد به پسرش حسن علیه السّلام فرمود:ای ابو محمّد چند روز از این ماه گذشته است؟عرض کرد:یا امیر المؤمنین سیزده روز.سپس از امام حسین علیه السّلام پرسید:ای ابو عبد اللّه چند روز از این ماه-یعنی رمضان-مانده است؟عرض کرد:یا امیر المؤمنین هفده روز.آنگاه دست به محاسنش کشید،که در آن هنگام سفید شده بود،و فرمود:باید آن را به خون سرم خضاب کنند[آنگاه که شقیترین آنها به پا خیزد]سپس فرمود:
«ارید حباءه و یرید قتلی عذیری من خلیلی من مراد» (2)
عبد الرّحمن بن ملجم مرادی این سخن امام علیه السّلام را میشنید،در دلش هراسی افتاد،این بود که آمد در حضور علی علیه السّلام ایستاد و گفت:یا امیر المؤمنین خداوند شما را در پناه
خود نگه دارد،این دست راست و این دست چپ من در اختیار شما،هر دو را ببرید و یا مرا بکشید.علی علیه السّلام فرمود:چگونه تو را بکشم در حالی که تو هنوز نسبت به من گناهی مرتکب نشدهای؟و اگر بدانم که تو مرا خواهی کشت باز هم تو را نخواهم کشت،ولی به خاطر داری که دایۀ یهودیی داشتی،روزی از روزها به تو گفت ای نظیر پیکنندۀ ناقۀ ثمود؟ عرض کرد:چنین است یا امیر المؤمنین.پس علی علیه السّلام ساکت شد و چون شب نوزدهم ماه فرا رسید،برخاست تا برای نماز صبح از خانه بیرون شود،فرمود:دلم گواهی میدهد که در این ماه کشته میشوم،در را باز کرد،[دستگیرۀ]در به کمربندش آویخت و این شعر را خواند:
أشدد حیازیمک للموت فانّ الموت لاقیک
و لا تجزع من الموت اذا حلّ بوادیک
آنگاه از خانه بیرون رفت و به شهادت رسید،درود خدا بر او باد. (1)
از جمله حدیث میثم تمار و خبر دادن امام علیه السّلام از حال وی و دار آویختن و محل دار زدنش و درخت خرمایی است که بر آن آویخته میشود.و این داستان مشهور است. (2)
از جمله خبرهای غیبی،آن که حجّاج کمیل بن زیاد را طلبید و او فرار کرد.پس سهم فامیل او را از بیت المال برید،کمیل وقتی که چنین دید گفت:من پیر مردم،عمرم به پایان رسیده است،سزاوار نیست که من باعث محرومیت فامیلم از سهمیهشان باشم این بود که نزد حجاج رفت.حجاج گفت:من دوست داشتم که بر تو دست یابم.کمیل فرمود:اکنون چنگالت را جدا نکن!از عمر من جز اندکی نمانده است هر چه میخواهی بکن.زیرا وعدهگاه،نزد خدا است و پس از کشتن،حسابی در کار است و امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام به من خبر داده است که تو کشندۀ منی،حجاج پس از شنیدن سخنان کمیل،گردن او را زد. (3)
و از آن جمله،آن که حجّاج روزی گفت:مایلم یکی از اصحاب ابو تراب را دستگیر کنم و با ریختن خون او به خدا تقرّب جویم!گفتند:ما کسی را سراغ نداریم که از قنبر
غلام وی بیشتر با ابو تراب مصاحبت داشته باشد.پس قنبر را طلبید،آوردندش،حجاج پرسید:قنبر تویی؟گفت:آری.پرسید:غلام علیّ بن ابی طالب هستی؟پاسخ داد:خدا سرپرست و مولای من و امیر المؤمنین ولی نعمت من است.حجاج گفت:از دین علی تبرّی بجوی!فرمود:دینی بهتر از دین او را به من نشان بده!گفت:من تو را خواهم کشت،پس خودت انتخاب کن،کدام نوع کشته شدن را دوست داری؟فرمود:من آن را به تو واگذاردم.پرسید:چرا؟فرمود:تو مرا به نحوی نخواهی کشت مگر این که تو خود همانطور کشته خواهی شد و امیر المؤمنین علیه السّلام مرا خبر داده است که مرگم به صورت سر بریدن به ناحق و از روی ستم خواهد بود.حجاج پس از شنیدن این سخنان دستور داد قنبر را سر بریدند. (1)
و از جمله مطلبی است که به براء بن عازب فرمود:«ای براء،پسرم حسین را میکشند،در حالی که تو زندهای و او را یاری نخواهی کرد»چون امام حسین علیه السّلام کشته شد براء گفت:راست گفت علی علیه السّلام:امام حسین علیه السّلام کشته شد و من او را یاری نکردم.از این رو اظهار حسرت و پشیمانی میکرد. (2)
از جمله،آن حضرت در یکی از سفرها،در سمتی از لشکریان خود در سرزمین کربلا توقف کرد و نگاهی به راست و چپ انداخت و اشکش جاری شد.فرمود:«به خدا قسم اینجا محل خواباندن شترانشان و جای شهادت آنها است»عرض شد:یا امیر المؤمنین اینجا کجا است؟فرمود:کربلا،گروهی اینجا کشته میشوند که بیحساب وارد بهشت میگردند و از آنجا رفت.مردم معنی سخن امام را نفهمیدند تا اینکه جریان امام حسین علیه السّلام اتّفاق افتاد. (3)
از جملۀ خبرهای غیبی مطلبی است که مردم نقل کردهاند،موقعی که به صفّین عزیمت میکرد.یارانش به آب نیازمند شدند و در سمت راست و چپ هرجا را جستند، آب نیافتند.امیر المؤمنین علیه السّلام کمی آنها را از جاده به بیراهه برد،در آن بیان دیری نمودار شد،به آنجا رفتند و از کسی که آنجا بود،از آب پرسیدند او در پاسخ گفت:بین ما و آب دو فرسخ فاصله است و در اینجا آبی نیست،برای من آب از راه دور میآورند و من در مصرف آن سختگیری میکنم و اگر نه از تشنگی میمیرم.امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود آنچه را که این راهب میگوید،بشنوید.گفتند:شما دستور میدهید به آنجا که او به ما
نشان داد برویم،شاید تا توان رفتن داریم،به آب برسیم.حضرت فرمود:شما نیازی به رفتن آنجا ندارید،گردن استرش را به سمت قبله گرداند و به جایی در نزدیکی دیر کرد فرمود:آنجا را بگشایید،گشودند.سنگی بزرگی نمودار شد که میدرخشید.
گفتند:یا امیر المؤمنین اینجا سنگ بزرگی است که هیچ بیلی در آن کارگر نیست، فرمود:آن سنگ روی آب است سعی کنید آن را از جا بکنید که اگر کنده شود،آب خواهید یافت.اصحاب جمع شدند و خواستند آن را حرکت دهند،دیدند هیچ راهی ندارد و برای آنها مشکل است.امام علیه السّلام چون آن حال را دید پا از زین برگرداند و آستین بالا زد و انگشتانش را از یک طرف زیر سنگ برد و آن را حرکت داد و با دست آن را از جا کند و چندین ذراع به دور انداخت.پس آب برای آنها ظاهر شد و آنان به سوی آب شتافتند و نوشیدند،گواراترین و سردترین و زلالترین آبی بود که در آن سفر،آشامیده بودند.فرمود:توشۀ راه بردارید و سیر آب شوید،و آنها به گفتۀ امام علیه السّلام عمل کردند، آنگاه کنار سنگ آمد و آن را با دست خود برداشت و در جای قبلیش قرار داد و دستور داد اثر آن را با خاک از بین ببرند در حالی که راهب از بالای دیرش نگاه میکرد.پس صدا زد ای قوم!مرا پایین بیاورید آنها وی را پایین آوردند،راهب مقابل امیر المؤمنین علیه السّلام ایستاد عرض کرد:ای مرد آیا تو پیامبر مرسلی؟فرمود:نه،گفت:پس فرشتۀ مقرّبی؟گفت:نه پرسید:پس تو کیستی؟فرمود:من وصیّ رسول خدا محمّد بن عبد الله صلی اللّه علیه و آله،خاتم پیغمبرانم.گفت:دستت را باز کن تا به دست تو اسلام بیاورم.پس امیر المؤمنین علیه السّلام دستش را گشود و فرمود:شهادتین بگو.گفت:اشهد ان لا إله الاّ الله و اشهد انّ محمدا رسول الله و اشهد انک وصیّ رسول الله و احقّ الناس بالأمر من بعده؛ سپس (1)شرائط اسلام را پذیرفت.امام علیه السّلام پرسید:با این که مدت زیادی بر دین خودت بودی چه چیز باعث گرایش توبه اسلام شد؟عرض کرد:یا امیر المؤمنین،این دیر،برای یافتن کسی ساخته شده است که این سنگ را بکند و از زیر آن آب جاری سازد و دانای پیش از من در طلب این امر از دنیا رفت و به این آرزو نرسید و خداوند آن را نصیب من کرد.ما در کتابهای خود یافتهایم و از دانشمندانمان به ما رسیده است که در اینجا چشمهای است که روی آن سنگی قرار دارد که جز پیامبر یا وصیّ پیامبر آن را
1) (75) گواهی میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست،گواهی میدهم که محمد فرستادۀ خداست و گواهی میدهم که تو وصیّ رسول خدا و سزاوارترین مردم بعد از او به این امر میباشی.
نمیداند و ناگزیر او ولیّ خدا است که مردم را به حق میخواند:او جای این سنگ را میشناسد و توانایی کندن آن را دارد.و چون دیدم تو این کار را کردی و آنچه ما انتظار داشتیم تحقّق یافت و به آرزویم رسیدم،از این رو امروز به دست تو اسلام آوردم و به حق تو و سروری تو ایمان پیدا کردم.چون امیر المؤمنین علیه السّلام آن را شنید بقدری گریه کرد که محاسنش از اشک چشمش تر شد و گفت:سپاس خدای را که در پیشگاهش فراموش نشدهام.سپاس خدای را که در کتابهای آسمانیاش مرا یاد کرده است.سپس مردم را طلبید و فرمود:سخنان برادر مسلمانتان را بشنوید.آنها گوش دادند و خدا را شکر و سپاس گفتند که معرفت امیر المؤمنین علیه السّلام را به ایشان الهام فرمود و امام علیه السّلام حرکت در حالی که راهب نیز همراه ایشان بود.پس مردم شام با او جنگیدند و به شهادت رسید، امیر المؤمنین علیه السّلام خود بر جنازۀ او نماز خواند و وی را دفن کرد و استغفار زیادی برای او نمود و هر وقت از او یاد میکرد،میفرمود:دوست من بود. (1)
و از جمله داستانی است که علمای شیعه نقل کردهاند که خورشید دو مرتبه یکی زمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و دیگری پس از رحلت آن حضرت برای امیر المؤمنین علیه السّلام برگشت (2)اسماء بنت عمیس،امّ سلمه،جابر بن عبد اللّه انصاری و ابو سعید خدری با جمعی از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله روایت کردهاند،که پیامبر صلی اللّه علیه و آله روزی در منزلش بود و علی علیه السّلام در حضور ایشان که جبرئیل نازل شد و از طرف خداوند با او به آرامی سخن میگفت،چون وحی تمام فکر او را به خود مشغول کرد،سر روی زانوی امیر المؤمنین علیه السّلام گذارد و سرش را بلند نکرد تا خورشید از انظار ناپدید شد.حضرت علی علیه السّلام نماز عصر را نشسته با بهجا آورد و چون پیامبر صلی اللّه علیه و آله به خود آمد به امیر المؤمنین فرمود:نماز عصر از دستت رفت؟عرض کرد:در حال نشسته و با بهجا آوردم،فرمود:از خدا بخواه،خورشید را برمیگرداند تا تو نماز را ایستاده و در وقت بخوانی،به راستی که خداوند دعایت را به خاطر اطاعت تو از خدا و رسولش،برآورده میکند.این بود که امیر المؤمنین از خدا خواست تا خورشید را برگرداند!خورشید برگشت و در جای خودش-به هنگام عصر- در آسمان قرار گرفت.و چون آن حضرت نمازش را بهجا آورد،غروب کرد.اسماء گوید:به خدا سوگند که هنگام غروب خورشید،صدایی شبیه صدای ارّه از آن شنیدم.اما
بعد از رحلت پیامبر صلی اللّه علیه و آله موقعی که آن حضرت میخواست از فرات به سمت بابل عبور کند،بسیاری از یارانش سرگرم عبور دادن چهارپایانشان بودند او با جمعی از اصحاب نماز عصر را بهجا آورد ولی نماز اکثریّت مردم فوت شد و آنها در آن باره صحبت میکردند.همینکه امام علیه السّلام شنید،از خداوند درخواست بازگشت خورشید را کرد تا همۀ یارانش نماز را با هم بخوانند،خداوند درخواست آن حضرت را اجابت کرد:خورشید بازگشت و در حالتی همانند وقت عصر قرار گرفت.همینکه امیر المؤمنین علیه السّلام با آن جمع سلام نماز را داد،خورشید ناپدید شد و صدای طپش شدیدی از آن شنیده شد که مردم ترسیدند و تسبیح و تهلیل و استغفار زیادی گفتند.سپاس فراوان خدا را بر نعمتش که در میان آنها ظاهر شد،و این خبر در همه جا پیچید.
از جمله خبرهای غیبی آن که امیر المؤمنین علیه السّلام مردی را به نام عیزار متّهم کرد که خبرهای آن حضرت را به معاویه میرساند،ولی او انکار کرد.امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود آیا قسم میخوری که تو این کار را نکردهای؟گفت:آری.آنگاه سوگند یاد کرد و قسم خورد.علی علیه السّلام فرمود:اگر دروغ بگویی خداوند چشمت را نابینا کند.هنوز هفته تمام نشده بود که نابینا شد و با عصاکش بیرون میآمد،زیرا خداوند بینائیاش را سلب کرده بود. (1)
و از جمله این که آن حضرت مردم را قسم داد؛هر کس از پیامبر صلی اللّه علیه و آله شنیده است که میفرمود:«هر که را من مولا و سرورم،علی مولا و سرور اوست»گواهی دهد،دوازده تن از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله گواهی دادند.انس بن مالک که میان جمعیت بود،گواهی نداد، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:انس!با این که آنچه را آنها شنیده بودند،تو هم شنیده بودی چه باعث شد که گواهی ندادی؟عرض کرد:یا امیر المؤمنین پیر شدهام و فراموش کردهام.
امیر المؤمنین فرمود:خداوندا اگر دروغ میگوید او را مبتلا به پیسی کن به طوری که شال سرش آن را نپوشاند!طلحة بن عمیر میگوید:خدا را شاهد میگیرم که پیسی را در پیشانیاش دیدم. (2)
و از جمله،امیر المؤمنین علیه السّلام به خدا قسم داد هر کس از پیامبر صلی اللّه علیه و آله شنیده است که میفرمود:«هر که را من مولایم پس علی مولای اوست،خداوندا دوست بدار هر که او را
دوست دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد[و یاری کن هر که او را یاری کند]» گواهی دهد!دوازده تن از بدریون،شش تن از سمت چپ و شش تن از سمت راست بلند شدند و گواهی دادند.زید بن ارقم میگوید:من در میان کسانی بودم که شنیده بودند ولی کتمان شهادت کردم از این رو خداوند مرا نابینا کرد.و بعدها به خاطر این که شهادت نداده بود پشیمان بود و استغفار میکرد. (1)
و از جمله،آن حضرت روی منبر فرمود:من بندۀ خدا و برادر رسول خدایم،وارث پیامبر رحمت و همسر بانوی زنان اهل بهشتم،منم سرور اوصیا و آخرین وصی از اوصیای پیامبران،کسی جز من چنین ادّعایی نمیکند جز آن که دچار بلایی گردد.مردی از قبیلۀ عبس-کسی که زیبنده نبود چنین حرفی را بزند-گفت:من بندۀ خدا و برادر رسول خدایم!هنوز از جا بلند نشده بود که در اثر تماس با شیطان دیوانه شد پایش را گرفتند تا در مسجد کشیدند،و ما از کسانش پرسیدیم که سابقۀ چنین دیوانگی را در او سراغ داشتید؟گفتند:نه،هرگز. (2)
از جمله،نقل شده است که معاویة بن ابی سفیان پس از داستان حکمیّت به ندیمانش گفت:چگونه ممکن است ما بدانیم که سرانجام کار ما چه میشود؟ندیمان وی گفتند:ما چیزی دراینباره نمیدانیم.معاویه گفت:من علم به این مطلب را از دانش علی علیه السّلام استخراج میکنم زیرا او سخن نادرست نمیگوید،پس سه مرد از افراد مورد اعتمادش را طلبید و به ایشان گفت:هر سه بروید تا با هم یک منزلی کوفه برسید سپس با هم قرار بگذارید که خبر مرگ مرا به کوفه ببرید ولی باید حرف شما دربارۀ علت مرگ و زمان مردن و جای قبر من و کسی که بر من نماز خوانده و دیگر چیزها یکی باشد،تا هیچ اختلافی بین شما نباشد.آنگاه یکی از شما باید وارد شود و خبر مرگ مرا بدهد،بعد دومی وارد شود،نظیر آن را خبر دهد،سپس سومین نفر وارد شده و مانند دو رفیقش خبر دهد،ببینید علی چه میگوید؟همان طور که معاویه دستور داده بود،رفتند.
یکی از آنها صبح فردا در حالی که سوار بر مرکب و رنگ پریده بود وارد شد.مردم کوفه پرسیدند از کجا میآیی؟گفت:از شام،پرسیدند:چه خبر؟گفت:معاویه مرد،نزد علی علیه السّلام آمدند و گفتند مردی سواره از شام خبر مرگ معاویه را آورده است،علی علیه السّلام اعتنایی نکرد،سپس مرد دیگری فردا صبح زود،وارد شد مردم پرسیدند:چه خبر؟
گفت:معاویه مرد!و نظیر گفتههای رفیقش را او نیز خبر داد.نزد حضرت علی علیه السّلام آمدند و گفتند:سوار دیگری آمده و نظیر آن مرد،از مرگ معاویه خبر میدهد و حرفشان هیچ اختلافی ندارد،علی علیه السّلام چیزی نفرمود.در روز سوّم مرد دیگری وارد شد، مردم پرسیدند:در شام چه خبر بود؟گفت:معاویه مرد،و بعد از آنچه دیده بود پرسیدند؛ هیچ با گفتۀ آن دو نفر تفاوتی نداشت.آمدند خدمت علی علیه السّلام گفتند:یا امیر المؤمنین، خبر راست است،اینک این سومین سوار است که نظیر خبر دو تن دیگر را آورده است و چون گروه کثیری دراینباره پرسیدند،علی علیه السّلام فرمود:هرگز،تا محاسن من از خون سرم خضاب نشود و پسر هند جگر خوار(معاویه)با مملکت بازی نکند،[از دنیا نخواهد رفت]این خبر به معاویه رسید. (1)
و از جمله خطبهای است که آن حضرت،رویداد بغداد را بازگو میکند چنان که گویی به چشم میبیند،در آن باره میفرماید:«به خدا سوگند که گویی مینگرم به شخصی از بنی عباس که قیام کرده است و در میان ایشان برده میشود چنانکه قربانی را به سوی قربانگاه میبرند در حالی که نمیتواند از خود دفاع کند.وای بر او،وای بر او! چقدر در بین ایشان خوار و ذلیل است.به خاطر آن که امر پروردگار را ترک و توجّهش را به امر دنیا معطوف کرده است!و دربارۀ آن رویداد میفرماید:به خدا سوگند اگر بخواهم،نامها،کنیهها،شکل و شمایلها و قتلگاه و زادگاههای ایشان شما را خبر میدهم»و دیگر خبرهای غیبی آن حضرت. (2)
از جمله داستانی است که اسماء بنت عمیس نقل کرده،میگوید:از بانویم فاطمه علیها السّلام شنیدم که میفرمود:«شبی علی علیه السّلام بر من وارد شد و مرا در بسترم بیمناک ساخت،شنیدم زمین با او و او با زمین سخن میگوید،صبح شد و من بیمناک بودم،قضیه را به پدرم نقل کردم،پیامبر صلی اللّه علیه و آله سجدۀ طولانی بهجا آورد سپس سر بلند کرد و فرمود:
ای فاطمه بشارت باد تو را به نسل پاک،زیرا خداوند همسر تو را بر سایر مردمان برتری داده و زمین را فرمان داده است تا اخبار خودش را و آنچه را که از شرق تا غرب بر روی زمین اتفاق میافتد برای او بازگو کند.» (3)تمام این مطالب را از کتاب کشف الغمّة علی بن عیسی اربلی-رحمه اللّه-با حذف
اسناد بعضی از آنها،نقل کردم.
علی بن عیسی میگوید: (1)یکی از ارباب طریقت میگوید:این سخن علی علیه السّلام که فرموده است:«اگر پردهها به سویی رود،بر یقین من چیزی افزوده نگردد»در آغاز کار و ابتدای حالش بوده است امّا در آخر کار پردهها از جلوی آن حضرت بر طرف شده بود.
مناقب،آثار برجسته و خرق عادتهایی که به دست آن بزرگوار انجام گرفت بیش از اندازه و مشهورتر از آن است که پوشیده بماند.آنچه نقل شده دلیل بر نقلناشدهها است و گاهی یک میوه را میتوان دلیل وجود درخت و اصالت آن دانست.
(1)شیخ صدوق-رحمه اللّه-در کتاب التّوحید (2)به اسناد خود از اصبغ بن نباته نقل کرده است،میگوید:چون علی علیه السّلام به خلافت نشست و مردم با او بیعت کردند،راهی مسجد شد در حالی که عمامۀ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را بر سر،برد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را بر تن و کفش رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را به پا و شمشیر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را حمایل کرده بود،بالای منبر رفت و به آرامی و وقار روی منبر نشست سپس انگشتان دستهایش را در هم کرد و روی قسمت پایین شکم قرار داد،آنگاه فرمود:«ای مردم،پیش از آن که از دست شما بروم، از من بپرسید،این مخزن علم و دانش است این آب دهان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است،این همان چیزی است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به من چشانده است،از من بپرسید که علم اوّلین و آخرین در نزد من است.هان،به خدا سوگند که اگر وسادهای نهاده میشد و من بر آن وساده مینشستم[کنایه از اینکه اگر به من فرصتی میدادند] هرآینه برای پیروان تورات به توراتشان فتوا میدادم تا آنجا که تورات به زبان آید و بگوید:علی راست گفت و دروغ نگفت،مطابق آنچه در من نازل شده برای شما فتوا داد.و برای پیروان انجیل،به انجیلشان فتوا میدادم تا اینکه انجیل به زبان آید و بگوید:علی راست گفته و دروغ نگفته است،مطابق آنچه در من نازل شده است برای شما فتوا داده است.و پیروان قرآن را مطابق قرآنشان فتوا میدادم تا قرآن به سخن آید و بگوید:علی راست گفته و دروغ
نگفته است و مطابق آنچه خدا در آیات من نازل کرده،به شما فتوا داده است.در حالی که شما شب و روز قرآن میخوانید آیا کسی در بین شما هست که بداند در قرآن چه نازل شده است؟در حالی که اگر یک آیه در قرآن نبود،هرآینه از گذشته و حال و آینده تا روز قیامت خبر میدادم،و آن آیه این است: یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ. (1)سپس فرمود:از من بپرسید،پیش از این که از دست شما بروم،به خدایی که دانه را شکافته و مخلوق را آفریده است اگر از من بپرسید دربارۀ هر آیهای که در شب نازل شده یا روز،در مکّه نازل شده یا مدینه،در سفر نازل شده یا در حضر،به ناسخ و منسوخ،محکم و متشابه،تأویل و تنزیل آن شما را آگاه میسازم».
نقل کردهاند که روزی خطبه خواند و فرمود:«بپرسید از من،پیش از آن که از دست شما بروم که من گنجینۀ حجاز و مخزن علم رسول خدایم،و من چشم فتنه را از ظاهر و باطنش برکندهام،از آن کسی که علم بلایا و منایا و وصایا و فصل الخطاب در نزد اوست، بپرسید،از من بپرسید که من سرپرست بحقّ مؤمنانم،و هیچ گروهی نیست که تنی چند را هدایت کند و یا گمراه سازد مگر این که زمامدار و جلودار آن را میشناسم.به خدایی که جان من در دست قدرت اوست اگر فرش برایم گسترده بود و من روی آن مینشستم [کنایه از این که فرصت میدادند] هرآینه بین پیروان تورات به توراتشان و برای پیروان انجیل مطابق انجیلشان و برای پیروان زبور،به زبورشان و برای پیروان قرآن مطابق قرآنشان،حکم میکردم». (2)
صدوق در کتاب معانی الاخبار (3)به اسناد خود از ابو بصیر به نقل از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که امیر المؤمنین علیه السّلام ضمن خطبهای فرمود:«منم هادی،منم مهدی،منم پدر یتیمان و مسکینان و شوهر بیوهزنان،منم پناهگاه هر ضعیف و محلّ امنی برای هر بیمناک،منم رهبر مؤمنان به سوی بهشت،منم ریسمان محکم و رشتۀ استوار الهی و کلمة اللّه پرهیزگاری،منم چشم و زبان راستگو و دست خداوندی و منم جنب اللّهی که
خدا میفرماید: أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّهِ (1)و منم دست گشادۀ الهی بر بندگانش به رحمت و مغفرت و منم باب حطه. (2)هر که مرا بشناسد و به حق من آشنا باشد خدا را شناخته است زیرا من جانشین پیامبر او در زمین و حجّت او بر خلایقم،جز منکر خدا و رسولش کسی منکر این نیست.
از کتاب القائم فضل بن شاذان به اسناد خویش نقل کرده میگوید:
امیر المؤمنین علیه السّلام روی منبر کوفه فرمود:«همانا من حسابرس روز جزا و تقسیمکنندۀ بهشت و دوزخم،هیچ کسی به آنها وارد نمیشود مگر در یکی از دو بخش قرار دارد،منم فاروق اکبر(بزرگترین جداکننده بین حق و باطل)و دژی از آهن،دروازۀ ایمان، صاحب نشان و صاحب راه و روشها،منم صاحب پیدایش آغازین و برانگیخته شدن واپسین،صاحب حکم و حملهکننده به دشمن و دولت دولتها،منم پیشوای آیندگان و اداکنندۀ حقّ پیشینیان،کسی جز احمد صلی اللّه علیه و آله بر من تقدّم ندارد،تمامی فرشتگان،رسولان و روح پشت سرما است و همانسان که چون از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله میخواستند،سخن میگفت چون از من بخواهند،بر پایۀ سخن او،سخن میگویم.به من هفت ویژگی دادهاند که به هیچ کس پیش از من ندادهاند؛راه کتاب را میشناسم،درها به روی من گشوده است،به علم انساب آگاهم جریان محاسبه،منایا و بلایا و وصایا و فصل خطاب را میدانم و در ملکوت نگریستهام از این رو هیچ چیز پنهانی،از من پوشیده نیست و چیزی از گذشتهها دور از علم من نمانده است.در روز گواهی گواهان کسی در آنچه گواه من است انباز من نمیباشد در حالی که من گواه بر ایشانم و به دست من وعدۀ الهی به هر کلمهای پایان میپذیرد و به وسیلۀ من دین خدا کامل میشود،منم آن نعمت الهی که بر خلقش ارزانی داشته است.منم آن اسلامی که خدای تعالی برای خود پسندیده است،
1) (89) زمر/56:(این دستورها به خاطر آن است که)مبادا کسی روز قیامت بگوید:افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم و(آیات او را)به سخریّه گرفتم! کلمۀ جنب در آیۀ فوق به معنی قرب و همسایگی است همان طوری که در جمله(و الصّاحب بالجنب)به معنی هم سفر آمده است که نزدیک و چسبیده به انسان است و در سخن امام علیه السّلام نیز به همین معنی است به خاطر شدّت قرب آن حضرت به خدای تعالی.
2) (90) حطّه در لغت به معنی ریزش و پایین آوردن است،باب الحطّه،نام یکی از درهای بیت المقدس است:بنی إسرائیل مأمور بودند تا هنگام ورود به آن،دل و جان خود را با توبۀ واقعی که در این کلمه خلاصه شده از گناهان بشویند،در واقع شعار ایشان در هنگام ورود به بیت المقدس بود-م.
تمام اینها از جانب خداست که منّت نهاده و به من عطا فرموده است.
از مناقب خوارزمی (1)نقل شده است که علی علیه السّلام گوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در روز فتح خیبر به من فرمود:«اگر نبود که گروههایی از امّت من دربارۀ تو چیزی را بگویند که نصاری دربارۀ عیسی بن مریم گفتهاند،هرآینه امروز سخنی دربارۀ تو میگفتم که بر جمعی از مسلمانان گذر نمیکردی مگر خاک پاهایت و آب وضویت را برمیداشتند و بدان وسیله استشفاء میکردند،لیکن همین قدر تو را بس که تو از منی و من از تو میباشم،تو از من ارث میبری و من از تو،تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسی هستی،جز این که بعد از من پیامبری نخواهد بود،تو اداکنندۀ دین منی و براساس سنّت من پیکار میکنی و در آخرت از همۀ مردم به من نزدیکتری و به راستی تو بر سر حوض کوثر جانشین منی،منافقان را از آن دور میکنی و تو نخستین کسی هستی که در کنار حوض کوثر بر من وارد میشوی و نخستین فرد از امّت من هستی که وارد بهشت میشوی و همانا شیعیان تو بر منبرهایی از نور،با طراوت و شاداب و رو سفید در اطراف من قرار دارند،آنان را شفاعت میکنم،فردای قیامت در بهشت همسایگان من هستند و دشمنان تو فردای قیامت تشنه و پژمرده و روسیاه و افسردهاند،جنگ با تو،جنگ با من است و صلح با تو صلح با من است،نهان و آشکار تو نهان و آشکار من است،راز دل تو راز دل من است و تو دروازۀ علم و دانش منی و فرزندان تو،فرزندان من،گوشت و خون تو گوشت و خون من است.به راستی که حق با تو و بر زبان تو و در جلو چشمان تو است و ایمان با گوشت و خون تو در آمیخته چنانکه با گوشت و خون من در آمیخته است.همانا خدای تعالی به من امر کرده تا تو را بشارت دهم که تو و عترت من در بهشت و دشمن شما در دوزخ است.کسی که کینۀ تو را داشته باشد در حوض کوثر بر من وارد نمیشود و هر که دوستدار تو باشد،از حوض کوثر دور نمیگردد.راوی گوید:علی علیه السّلام فرمود:پس از شنیدن این سخنان برای خدا به سجده افتادم و بر نعمتهایی که خداوند به من ارزانی داشته؛از قبیل اسلام و قرآن و این که مرا محبوب خاتم پیامبران و سرور رسولان قرار داده است او را سپاس گفتم».
اخبار در فضائل علی علیه السّلام بیشتر از حدّ شمارش است و در این کتاب هدف ما بیان فضائل و مناقب ائمّه علیهم السّلام نیست،بلکه هدف بیان بخشی از اخلاق،صفات و کرامات
1) (89) مناقب خوارزمی،ص 77،کفایة الطّالب ص 135.
ایشان است،به پیروی از غزّالی که اخلاق نبوّت را بیان کرده،ما این مقدار از فضیلت امیر المؤمنین علیه السّلام را نیز به صورت پیرایه و برای تبرّک نقل کردیم.
خوارزمی در مناقب (1)خود از مجاهد از ابن عباس نقل کرده،میگوید:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«اگر درختان باغها،قلم و اقیانوسها،مرکّب و جنّیان حسابرس و آدمیان نویسنده باشند،نخواهند توانست فضائل علیّ بن ابی طالب علیه السّلام را بشمارند».
(1)اما شمایل آن حضرت،در کشف الغمّة (2)آمده است که خطیب ابو المؤیّد خوارزمی از ابو اسحاق نقل کرده،میگوید:علی علیه السّلام را با سر و ریش سفید و شکم بزرگ و از جملۀ مردان میان بالا دیدم.ابن منده نقل کرده است که آن حضرت،بسیار گندمگون و دارای چشمان درشت و شکم برآمده بود و به کوتاهی اندام نزدیکتر بود تا بلند بالایی،و سر و ریش سفید بود.
محمّد بن حبیب بغدادی صاحب محبّر الکبیر علاوه بر این در صفات امیر المؤمنین علیه السّلام میگوید:گندمگون،خوشسیما و عضلات دست و پایش قوی بود.
آن حضرت به انزع البطین شهرت داشت،امّا از نظر صورت،میگویند:رجل انزع بیّن النّزع(مرد اصلعی که اصلع بودنش آشکار است)کسی که موی سرش از دو طرف پیشانی ریخته باشد،جای مو را نزعه و دو طرف پیشانی را نزعتان گویند،ولی در مورد زن،نزعاء نمیگویند بلکه زعراء(یعنی زن اصلع)میگویند.بطین یعنی بر آمده شکم و امّا معنای انزع البطین یعنی نفسش را از کار بد بازداشته است.گفته میشود:نزع الی أهله،ینزع نزاعا یعنی مشتاق و علاقمند به خانوادهاش بود.و نزع عن الأمور نزوعا:از آن کارها خودداری کرد یعنی نفسش را از ارتکاب شهوات بازداشت و از آنها دوری جست.و نزعت الی اجتناب السیّئات یعنی راه ارتکاب گناهان را بر نفسش بست،به کسب طاعات علاقمند شد و چون در پی آنها گشت آنها را به دست آورد و به فراهم آوردن خوبیها اشتیاق پیدا کرد پس بدانها آراسته گردید و از آن جهت که صندوق سینۀ آن حضرت پر از علم و دانش بود،ملقّب به بطین شد.بخشی از آن را ظاهر و بعضی را
پنهان کرد بر حسب اقتضای علمش که بدان وسیله به حق الیقین رسیده بود:امّا آنچه از علوم آن حضرت ظاهر شد از سپیدۀ صبح روشنتر و از وزش بادها تندتر،در سراسر جهان انتشار یافت و امّا آنچه پنهان مانده است خود فرمود:«امّا دانشی نهان سراچۀ دلم را لبریز کرده است که اگر آن را با شما در میان گذارم همانند لرزیدن ریسمان در چاه عمیق بر خویشتن خواهید لرزید». (1)
از جملۀ مطالبی که در وصف آن حضرت رسیده این است که وی از مردان میان بالا با چشمان درشت و سیاه و خوشسیما و در زیبائی چون ماه شب چهارده بود.شکم برآمده،شانههای پهن،کف دستها خشن،بدن نرم،گردنش چون ظرف نقرهفام بود، اصلع،و موهای محاسنش پرپشت و انبوه،بر شانهاش استخوانی برآمده بود،چون استخوان برآمده شانۀ درندهای زیانبار (2)،بازویش از ساق دست تمیز داده نمیشد پیچیده و بسیار قوی بود،اگر دست مردی را میگرفت،نفس او را گرفته بود، نمیتوانست نفس بکشد،ساق و دستش قوی بود،وقتی که به میدان جنگ میرفت شتابان میرفت،با قلبی استوار،نیرومند و دلیر،با هر که روبرو میشد پیروز بود،درود خدا بر او باد.
(1)در کشف الغمّة از ام السّلمه،امّ المؤمنین-رضی اللّه عنها-نقل شده است که فرمود:
فاطمه علیها السّلام دختر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در سیما و شمایل به رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از همه کس شبیهتر بود. (3)
از عایشه نقل شده که میگوید:من کسی را در سخن گفتن شبیهتر از فاطمه علیها السّلام به
1) (92) همان مأخذ ص 23.سخن امام علیه السّلام بخشی از خطبۀ پنجم نهج البلاغه است.
2) (93) مرحوم فیض،نه مأخذی داده و نه گویندۀ این سخنان را معرّفی کرده است متأسفانه تشبیه بسیار تشبیه ناپسند و زشتی است،آن هم در مورد انسانی که آینۀ تمامنمای صفات جمال و جلال پروردگار و جلوۀ کامل نور حق و مظهر اتمّ نور السموات و الارض،و بدر منیر برج ولایت میباشد.هر چند محتمل است که منظور گوینده از«السّبع الضّاری»اسد باشد که در روایات هم به این تعبیر آمده است،به هر حال ظاهر عبارت ناهنجار است-م.
3) (94) کشف الغمة،ص 142.
رسول خدا صلی اللّه علیه و آله ندیدم.چون بر پیامبر صلی اللّه علیه و آله وارد میشد،آن حضرت دستش را میگرفت، میبوسید و در کنار خود مینشاند و چون پیامبر صلی اللّه علیه و آله بر فاطمه علیها السّلام وارد میشد فاطمه از جا بلند میشد و به استقبال آن حضرت میرفت و پدر را میبوسید و دستش را میگرفت و در جای خود مینشاند. (1)
و از عایشه نقل شده است که از فاطمه یاد کرد و گفت:من جز پدرش[پیامبر صلی اللّه علیه و آله] کسی را راستگوتر از او ندیدم. (2)
از جابر-رضی اللّه عنه-نقل شده که میگوید:هیچ وقت فاطمه را در حال راه رفتن ندیدم مگر این که به یاد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله افتادم که گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ متمایل میشد. (3)
از عایشه پرسیدند:چه کسی از همۀ مردم نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله محبوبتر بود؟گفت:
فاطمه.گفتند:ما تنها از مردان میپرسیم؟گفت:همسر فاطمه. (4)
از ثوبان خادم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نقل شده که میگوید:وقتی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله مسافرت میکرد،با آخرین کسی که از اهل خانه خداحافظی میکرد،فاطمه بود و چون از سفر بر میگشت،نخستین کسی را که دیدن میکرد،فاطمه بود.ثوبان میگوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله از جنگی بازگشت و به در خانۀ فاطمۀ علیها السّلام آمد.ناگاه چشمش به پردۀ خشنی بر در خانه افتاد و دو دستبند نقره بر دست حسن و حسین علیهما السّلام دید.برگشت و وارد خانه نشد،همین که فاطمه علیها السّلام این حال را دید،دانست که پیامبر صلی اللّه علیه و آله به خاطر آنچه مشاهده فرموده وارد نشده است.از این رو پرده را کند و آن دستبندها را نیز از دست بچهها بیرون آورد.
بچّهها گریه کردند.فاطمه علیها السلام آنها را به بچّهها داد[و فرمود:نزد جدّتان ببرید]بچهها در حالی که گریه میکردند خدمت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله رسیدند،رسول خدا صلی اللّه علیه و آله آن را از آنها گرفت و به ثوبان فرمود:«اینها را نزد بنی فلان-خاندانی در مدینه-ببر و برای فاطمه گردنبندی از غصب (5)و دو دستبند از عاج خریداری کن زیرا اینها اهل بیت منند و
1) (94) همان مأخذ،ص 136.
2) (95) همان مأخذ،ص 142.
3) (96) همان مأخذ،ص 139.
4) (97) همان مأخذ،ص 139.
5) (98) در لسان العرب ج 8،ص 602 پس از نقل عین عبارت حدیث،در معنای این کلمه میگوید: «خطّابی در معالم گفته است:اگر جامۀ یمنی نباشد،چیز دیگری به نظرم نمیرسد که گردنبند درست کنند. ابو موسی گوید:من احتمال میدهم که عبارت روایت همان عصب به فتح صاد یعنی رشتههای مفاصل حیوانات باشد که شیء مدوّری است.محتمل است که آن زمان،عصب بعضی از حیوانات پاک را برمیداشتند و مثل مهرهای درست میکردند،وقتی که میخشکید،گردنبند میساختند...».-م.
نمیپسندم که خوشیهای آنان در زندگی دنیایشان باشد» (1)از موسی بن جعفر علیه السّلام به نقل از پدران بزرگوارش،روایت شده که گوید:«علی علیه السّلام فرمود:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بر دخترش فاطمه علیهما السّلام وارد شد و در گردنش گردنبندی مشاهده کرد،صورتش را از او برگرداند،فاطمه علیهما السّلام آن گردنبند را برید و دور انداخت،رسول خدا صلی اللّه علیه و آله رو به دخترش کرد و فرمود:فاطمه!تو از منی،آنگاه فقیری آمد،گردنبند را به او داد سپس رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:خداوند سخت خشمناک است بر کسی که خون مرا بریزد و مرا با آزردن عترتم بیازارد». (2)
جعفر بن محمّد به نقل از پدرش و او از علی بن حسین علیه السّلام از طریق فاطمۀ صغرا از حسین بن علی علیه السّلام به نقل از برادرش حسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام فرمود:«مادرم فاطمه علیهما السّلام را در شب جمعهای میان محراب دیدم که همواره در رکوع و سجود بود تا سپیدۀ صبح دمید و میشنیدم که مردان و زنان مؤمن را دعا میکرد و آنها را نام میبرد و دعای زیادی برای ایشان کرد و برای خودش دعایی نکرد،پس من عرض کردم:مادر چرا همان طوری که برای دیگران دعا میکنید برای خودتان دعا نمیکنید؟فرمود:
پسرم،اوّل همسایه،سپس خانه» (3)از عایشه نقل شده که میگوید:وقتی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله مریض شد دخترش فاطمه را خواست با او درگوشی صحبتی کرد او گریست سپس با او درگوشی سخنی گفت که او خندید.حقیقت حال را از فاطمه جویا شدم،فرمود:امّا گریۀ من به این خاطر بود که آن حضرت از مردنش خبر داد لذا،من گریه کردم سپس خبر داد که من نخستین فرد از خاندان او هستم که به وی ملحق میشوم،از این رو خندیدم. (4)
علی بن اربلی میگوید: (5)به راستی که طبع بشر بر حسب فطرت،مرگ را نمیپسندد
و از مردن گریزان است،زندگی را دوست دارد و علاقمند به حیات است تا آنجا که پیامبران با همۀ والامقامی و ارج و منزلتی که نزد خدای تعالی و در پیشگاه ربوبی او داشتند و با وجود اطّلاع از سرانجام احوال و پایان کارشان زندگی را دوست داشتند و علاقمند به آن بودند و مرگ را نپسندیده و از آن نفرت داشتند؛داستان حضرت آدم علیه السّلام با وجود طول عمر و روزگاران دراز زندگیاش با داود علیه السّلام،همچنین داستان حضرت موسی علیه السّلام با ملکالموت،همچنین قصۀ ابراهیم علیه السّلام مشهور است.در حالی که فاطمه علیها السّلام زن نوجوانی بود با فرزندان خردسال و همسری بزرگوار،هنوز از دنیا طرفی نبسته،در بهار عمر و آغاز جوانی،وقتی پدرش به او اطلاع میدهد که به همین زودی به وی ملحق خواهد شد،از غم مرگ پدر تسلّی پیدا میکند و خوشحال از جدایی دنیا و مفارقت فرزندان و همسر میخندد و شادمانه و علاقمند به مرگ و آمادۀ فرا رسیدن آن میباشد!به راستی این مطلب مهمّی است که زبانها از توصیف آن عاجز و دلها از درک آن ناتوانند و این نیست مگر به خاطر امری که از این خانوادۀ بزرگوار خدا میداند و بس!و به دلیل راز و رمزی است که خداوند بدان وسیله،شرافت و بزرگی بیشتری را به ایشان مرحمت کرده است و در نتیجه،معجزات نمایانش را خاص ایشان گردانیده و آثار و علایم و نشانههای خود را بر ایشان هویدا ساخته و با برهانهای کوبنده و راهنماییهای خویش آنان را تأیید کرده است.و خدا بهتر میداند که کجا رسالات خود را قرار دهد.
در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است که امیر المؤمنین علیه السّلام به مردی از بنی سعد فرمود:«آیا از حال خودم و فاطمه علیها السّلام تو را آگاه نسازم؟او در خانۀ من آنقدر با مشک آب آورد که بند مشک در سینهاش اثر گذاشت و بقدری دستاس کرد که دستش تاول زد و آنقدر خانه را جارو زد که جامههایش به رنگ خاک درآمد و آنقدر زیر دیگ آتش افروخت که جامههایش تیره شد و از این همه کار سخت به زحمت افتاد.به او گفتم اگر خدمت پدرت برسی و از او تقاضای خدمتگزاری بکنی تو را از مشقّت این همه کار باز میدارد.فاطمه علیها السّلام خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید و چون جمعی را خدمت آن حضرت دید، شرم کرد و برگشت امّا پیامبر صلی اللّه علیه و آله دانست که فاطمه علیها السّلام برای حاجتی آمده است،از این رو فردای آن روز(پگاه)هنوز ما در بستر بودیم وارد شد.سلام داد،ما ساکت شدیم و از این که در بستریم خجالت کشیدیم.دوباره سلام داد،ما ساکت ماندیم،باز هم سلام داد و ما ترسیدیم اگر جواب ندهیم برگردد،زیرا روش پیامبر صلی اللّه علیه و آله چنین بود که سه مرتبه سلام
میداد،اگر اجازه دادند وارد میشد،اگر نه برمیگشت.این بود که جواب سلام آن حضرت را دادیم و عرض کردیم یا رسول اللّه وارد شوید.پیامبر صلی اللّه علیه و آله وارد شد و بالای سر ما نشست و فرمود:فاطمه!دیروز چه حاجتی نزد پدرت داشتی؟ترسیدم که اگر پاسخ ندهیم از جا برخیزد این بود که من سر برآوردم و گفتم:یا رسول اللّه به خدا سوگند من به عرضتان میرسانم،فاطمه بقدری با مشک آب کشیده است که بند مشک در سینهاش اثر گذاشته و بقدری دستاس کرده که دستش تاول زده و آنقدر خانه را جارو زده که جامهاش به رنگ خاک درآمده و بقدری زیر دیگ آتش افروخته که جامههایش تیره شده است.لذا به او گفتم اگر نزد پدرت بروی و از او تقاضای خدمتگاری بنمایی،تو را از مشقت این همه کار باز میدارد.پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:آیا نمیخواهید به شما چیزی را بیاموزم که بهتر از خدمتگزار است؟ هرگاه به خوابگاه رفتید سی و چهار مرتبه اللّه اکبر و سی و سه مرتبه سبحان اللّه و سی و سه مرتبه الحمد للّه،بگویید.فاطمه علیها السّلام با شنیدن این سخنان سر برآورد و عرض کرد:من از خدا و رسولش راضیام،من از خدا و رسولش راضیام» (1)در کشف الغمّة از علی علیه السّلام نقل شده است،فرمود:«در خدمت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بودیم،رو به ما کرد و فرمود:به من بگویید:چه چیز برای زنان بهتر است؟همۀ ما از پاسخ عاجز ماندیم تا متفرّق شدیم.به فاطمه علیها السّلام مراجعه کردم و گفتم که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله چنین چیزی را از ما پرسید،هیچ کدام از ما ندانست و جواب نداد،فاطمه علیها السّلام فرمود:ولی من آن را میدانم:بهترین چیز برای زنان آن است که نه آنها مردان را ببینند و نه مردان آنها را ببینند.خدمت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برگشتم و عرض کردم:یا رسول خدا!شما پرسیدید:
چه چیز برای زنان بهتر است؟بهترین چیز برای ایشان آن است که نه آنها مردان را ببینند و نه مردان آنها را ببینند.فرمود:چه کسی تو را آگاه ساخت،در حالی که تو نزد من بودی و آن را نمیدانستی؟عرض کردم:فاطمه،رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شگفت زده شد و فرمود:
به راستی که فاطمه پارۀ تن من است». (2)
از مجاهد نقل شده که میگوید:پیامبر صلی اللّه علیه و آله از خانه بیرون شد در حالی که دست فاطمه را گرفته بود.فرمود:«هر که این را میشناسد و هر که نمیشناسد،بداند که این
فاطمه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله پارۀ تن من و قلب و روح من است،هر که او را بیازارد مرا آزرده،و هر که مرا بیازارد خدا را آزرده است.» (1)در کتاب الفردوس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است:«اگر علی علیه السّلام نبود،برای فاطمه علیها السّلام همتایی نبود.» (2)و نیز در همان کتاب از ابن عباس به نقل از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمده است که فرمود:«یا علی، خداوند فاطمه را به همسری تو درآورد و زمین را مهریّۀ او قرار داد پس هر کس با دشمنی تو روی زمین راه رود،مرتکب حرام شده است». (3)
ابن بابویه ضمن حدیث طولانیی که راجع به تزویج امیر المؤمنین علیه السّلام با فاطمه ایراد کرده،آورده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مقداری آب به دهانش کرد و فاطمه علیها السّلام را طلبید،او را در مقابل خود نشاند سپس آب دهانش را میان طشت لباسشویی پاشید و پاها و صورت را میان طشت شست و آنگاه فاطمه را خواست و مشتی از آب را برداشت بر سر فاطمه علیها السّلام ریخت و مشتی دیگر به سینهاش و بالاخره روی بدنش پاشید.سپس طشت دیگری طلبید و علی علیه السّلام را خواست و با علی علیه السّلام نیز همان کاری را کرد که با فاطمه علیها السّلام کرده بود.آنگاه آنها را در آغوش کشید،عرض کرد:خداوندا!اینها از منند و من از ایشانم،خداوندا چنان که از من پلیدی را برطرف کردهای و مرا پاک و پاکیزه قرار دادهای از ایشان نیز پلیدی را برطرف کن و آنان را پاک و پاکیزه گردان!سپس فرمود:برخیزید و به خانهتان بروید،خداوند میان شما الفت افکند و به راه و رفتار شما برکت دهد و وضع معیشت شما را اصلاح کند!و بعد از جا برخاست و با دست خود،در را به روی آنها بست. (4)
ابن عباس میگوید:اسماء نقل کرد که من همچنان به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مینگریستم، آن حضرت،بخصوص ایشان را دعا میکرد و کسی را در دعای به ایشان شرکت نمیداد تا وارد حجرۀ خود شد. (5)
در روایتی آمده است که فرمود:«خداوند به راه و رفتار شما برکت دهد و شما را متّحد سازد و بین دلهای شما بر اساس ایمان الفت ایجاد کند!امور خانوادهات را برعهده
گیر!درود بر شما.» (1)از نافع بن ابی حمراء نقل شده که میگوید:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را هشت ماه تمام میدیدم هر وقت برای نماز صبح از خانه بیرون میآمد از در خانۀ فاطمه علیها السّلام میگذشت و میگفت:«درود بر شما،نماز!همانا خداوند اراده فرموده است تا از شما اهل بیت پلیدی را ببرد و شما را پاک و پاکیزه قرار دهد». (2)
از جابر بن عبد اللّه روایت شده است که میگوید:چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فاطمه را به همسری علی علیه السّلام درآورد،(فرمود:)«خدای تعالی از بالای عرش دستور این تزویج را صادر کرد و جبرئیل خطبه عقد را خواند و میکائیل و اسرافیل با هفتاد هزار فرشته شاهد بودند و خداوند به درخت طوبی وحی کرد که هر چه در،یاقوت و مروارید داری نثار کن و به حور العین وحی کرد تا آنها را جمع کنند زیرا آنها به دلیل خوشحالی از تزویج فاطمه با علی آن گوهرها را تا روز قیامت به یکدیگر هدیه میدهند». (3)
از شرحبیل بن سعید نقل شده که میگوید:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در بامداد عروسی فاطمه علیها السّلام با کاسهای شیر بر آن حضرت وارد شد،فرمود:«پدرت فدایت باد!از این شیر بیاشام،سپس رو به علی علیه السّلام کرد و فرمود:پسر عمویت فدایت باد!شیر بنوش». (4)
از علی علیه السّلام نقل شده که میگوید:«شنیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:خدای تعالی من، علی،فاطمه،حسن و حسین را از یک نور آفریده است». (5)
از اسماء بنت عمیس نقل شده که میگوید:من خود شاهد بودم که فاطمه علیها السّلام بعضی از فرزندانش را به دنیا آورد ولی وقت زایمان،خونی مشاهده نکردم.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به من فرمود:«فاطمه یک حوریۀ بهشتی است که به صورت انسان آفریده شده است» (6)از علی علیه السّلام نقل شده که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پرسیدند:بتول یعنی چه؟یا رسول اللّه ما شنیدهایم که میفرمایید:«مریم بتول است و فاطمه بتول است»فرمود:«بتول،زنی است که خون حیض نبیند،زیرا حیض در دختران انبیاء ناپسند است.» (7)از امام باقر علیه السّلام نقل شده که فرمود:«چون فاطمه علیها السّلام به دنیا آمد،خداوند به فرشتهای
وحی کرد،او به زبان حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله سخن گفت و نوزاد را فاطمه نامید.سپس فرمود:من تو را به علم و دانش ممتاز کردم و از خون حیض بر کنار ساختم.امام باقر علیه السّلام فرمود:به راستی که خداوند او را در ازل به علم و دانش ممتاز و از خون قاعدگی پاک ساخته بود.» (1)در روایت دیگری از ابو هریره نقل است که میگوید:فاطمه را از آن جهت فاطمه گفتند که خداوند دوستانش را از آتش دوزخ بر کنار ساخته است. (2)
از جعفر بن محمّد صلّی اللّه علیه و آله به نقل از پدرانش روایت شده که میگوید:«رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:فاطمه!آیا میدانی برای چه تو را فاطمه نامیدند؟علی علیه السّلام پرسید:چرا؟فرمود:
چون او و پیروانش از آتش دوزخ بر کنار شدهاند» (3)از آن حضرت نقل شده که گوید:«فاطمه علیها السّلام در نزد خدای تعالی نه اسم دارد:
فاطمه،صدیقه،مبارکه،طاهره،زکیّه،رضیّه،مرضیّه،محدّثه،و زهراء.فرمود:از آن جهت او را فاطمه گفتند،که از بدی بریده است،و اگر علی علیه السّلام نبود او در روی زمین همتایی نداشت». (4)
از امام باقر علیه السّلام پرسیدند که چرا حضرت زهرا علیها السّلام را زهرا نامیدند؟فرمود:«برای آن که خدای تعالی آن حضرت را از پرتو عظمت خود آفرید و چون تابید تمام آسمانها و زمین را به نور خود روشن کرد و چشم فرشتگان خیره گشت و برای خدا به سجده افتادند و عرض کردند:ای خدا و ای مولای ما این چه نوری است؟خدا به ایشان وحی کرد،این قسمتی از نور من است که در آسمان خود جا دادهام و آن را از عظمت خویش آفریدهام، آن نور را از صلب پیامبری از پیامبرانم بیرون آوردم و آن پیامبر را بر تمام انبیاء برتری دادم و از همان نور،امامانی را به وجود میآورم که قیام به امر کرده و به حقّانیت من هدایت میکنند و پس از پایان گرفتن وحی،آنان را جانشینان خود در زمین قرار میدهم». (5)
از علی علیه السّلام نقل شده که میگوید:«رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به فاطمه علیها السّلام فرمود:دخترم!خدای تعالی توجّهی به دنیا فرمود،در نتیجه مرا بر مردان جهان برگزید سپس دوباره عنایتی کرد،همسر تو را بر مردان جهان برگزید،و نیز سومین بار به دنیا نگریست پس تو را بر زنان جهان برگزید و بالاخره مرتبۀ چهارم توجهی فرمود و پسران تو را بر جوانان عالم
برگزید». (1)
دربارۀ معنای قول خدای تعالی: فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ (2)روایت شده است که فرمود:«حضرت آدم علیه السّلام به حق محمد،علی،فاطمه،حسن و حسین از خداوند درخواست کرد». (3)
از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است که فرمود:«بهشت مشتاق چهار تن از زنان است؛مریم دختر عمران،آسیه دختر مزاحم،همسر فرعون که در بهشت همسر پیامبر است، و خدیجه دختر خویلد که در دنیا و آخرت همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است و فاطمه دختر محمد صلّی اللّه علیه و آله». (4)
در روایت عایشه آمده است:بانوی زنان بهشت چهار زن است:مریم دختر عمران، فاطمه دختر محمد صلّی اللّه علیه و آله،خدیجه دختر خویلد و آسیه دختر مزاحم،همسر فرعون. (5)
از ابو سعید خدری نقل شده (6)که گوید:روزی از روزها،بامدادان علی علیه السّلام فرمود:
فاطمه!آیا غذایی داری به ما بدهی؟فاطمه گفت:نه به حق خدایی که پدرم را به نبوت و تو را به وصایت گرامی داشته،صبحانه چیزی نزد من وجود ندارد که به شما بدهم و دو روز است که چیزی در خانه نیست جز همان مقداری که شما را بر خود و پسرانم؛حسن و حسین مقدّم داشتم،علی علیه السّلام فرمود:فاطمه!چرا به من نگفتی تا پی چیزی برای شما بروم؟گفت:یا ابا الحسن من از خدایم شرم دارم که دربارۀ چیزی که توانایی آن را نداری،خودت را به مشقّت بیندازی،علی علیه السّلام پس از شنیدن سخنان فاطمه علیها السّلام با توکّل به خدا و به امید او از خانه بیرون شد،یک دینار قرض گرفت تا بدان وسیله نیازمندیهای خانوادهاش را از بازار بخرد.مقداد بن اسود با آن حضرت روبرو شد.آن روز،روزی بسیار گرم بود به طوری که آفتاب رنگ سر و صورت مقداد را تغییر داده و پایش را آزرده بود.همین که علی علیه السّلام او را دید،اعتراض کرد و فرمود:مقداد!چه باعث شده که در این موقع از خانه بیرون شدهای؟عرض کرد:یا ابا الحسن!اجازه بده من بروم و از
ماجرای من نپرس.فرمود:برادر!سزاوار نیست تا من از راز تو آگاه نشدهام از من بگذری و بروی،عرض کرد:یا ابا الحسن!به خدا من مایلم و از شما خواهش میکنم اجازه دهید بروم و پرده از راز من برندارید!علی علیه السّلام فرمود:برادر!سزاوار نیست که تو حالت را از ما پنهان بداری.پس گفت:یا ابا الحسن!حالا که نمیپذیری،به خدایی که محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به نبوّت و تو را به وصایت گرامی داشت چیزی باعث بیرون آمدن من از خانه نشد مگر اندوه و ناتوانی،زن و بچهام را گرسنه ترک کردم،وقتی که صدای گریۀ آنها را شنیدم عرصه بر من تنگ شد،اندوهناک،بدون هدف از خانه بیرون شدم،این حالت و داستان من است!اشک از چشمان علی علیه السّلام سرازیر شد به طوری که محاسنش را تر کرد.فرمود:
به آن کسی که تو قسم خوردی،سوگند یاد میکنم،مرا نیز از خانه بیرون نکشید مگر همان چیزی که باعث بیرون آمدن تو از خانه شده است.اکنون من یک دینار به قرض گرفتهام،تو این یک دینار را بگیر،من تو را بر خود مقدّم میدارم.دینار را به وی داد، برگشت و به مسجد رفت،نماز ظهر و عصر و مغرب را بهجا آورد.همین که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نماز مغرب را خواند،چشمش به علی علیه السّلام که در صف اوّل بود،افتاد،با پایش به او کرد،علی علیه السّلام از جا بلند شد در کنار در مسجد به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسید،سلام داد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله جواب سلامش را داد و فرمود:یا ابا الحسن،آیا در خانه شامی داری تا ما را پذیرایی کنی که همراه تو بیاییم؟علی علیه السّلام سرافکنده ماند،از خجالت نمیدانست چه جوابی به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بدهد.البته پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جریان آن یک دینار را میدانست؛که علی علیه السّلام از کجا گرفته و در کجا خرج کرده،زیرا خداوند پیامبر را به وسیلۀ وحی خبر داده بود و او را امر فرموده بود تا آن شب نزد علی علیه السّلام شام تناول کند!چون سکوت علی علیه السّلام را دید،فرمود:یا ابا الحسن چرا نمیگویی نه،تا برگردم و یا آری،تا همراه تو بیایم؟عرض کرد:از روی شرم و احترام به شما ساکت شدم،حالا بفرمایید در خدمتتان باشیم.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دست علی علیه السّلام را گرفت،رفتند تا به خانۀ فاطمه علیها السّلام وارد شدند،در حالی که او میان محراب بود،نمازش را تمام کرده بود و پشت سرش ظرف بزرگی قرار داشت که بخار از آن بلند میشد.همینکه صدای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را شنید از محراب نمازش بیرون آمد و به آن حضرت سلام داد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جواب سلام او را داد و دستی بر سر فاطمه علیها السّلام که از هر کسی برایش عزیزتر بود کشید و فرمود:دخترم خدا رحمتش را شامل حال تو کند،چگونه روز را به شب رساندی؟عرض کرد:به خوبی.فرمود:رحمت خدا بر تو باد!
غذا آماده شده شام ما را بیاور!فاطمه علیها السّلام آن ظرف را برداشت و آورد،مقابل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام قرار داد.علی علیه السّلام همینکه چشمش به غذا افتاد،و بوی غذا به مشامش رسید،نگاه تندی به فاطمه علیها السّلام کرد،فاطمه گفت:سبحان اللّه چرا چنین تند نگاه کردی، مگر نافرمانیی از من سر زده تا سزاوار خشم تو باشم؟علی علیه السّلام فرمود:چه خطایی از این بالاتر میتوانست از تو سر بزند،آیا دیروز بین من و تو صحبت نشد و تو مجدّانه به خدا قسم یاد نکردی که دو روز است غذایی نخوردهای؟!راوی میگوید:فاطمه علیها السّلام نگاهی به آسمان کرد و گفت:خدا در آسمان و زمین میداند که من جز حق را نمیگویم.
علی علیه السّلام فرمود:فاطمه!پس این غذا از کجا است؟غذایی که من هرگز نه رنگی چون رنگ آن را دیدهام و نه بویی مانند بوی آن را استشمام کردهام و نه گواراتر از آن را خوردهام؟راوی گوید:پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دست مبارک و پاکیزهاش را بین شانههای علی علیه السّلام گذاشت و فشرد و سپس فرمود:یا علی!این غذا عوض آن دینار است،این از جانب خدا پاداش دینار تو است.خداوند هر که را بخواهد بیحساب روزی میدهد.
آنگاه اشک چشم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جاری شد و فرمود:سپاس خدا را که نخواست شما را از این دنیا بیرون برد تا این که تو را یا علی به منزلۀ زکریّا و فاطمه را به منزلۀ مریم دختر عمران قرار دهد.»
(1)امام حسن علیه السّلام از نظر خلق و خوی،سیره و بزرگواری بیش از همه کس به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شباهت داشت. (1)
از انس بن مالک نقل شده است که میگوید:کسی بیش از حسن بن علی علیه السّلام به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شباهت نداشت. (2)
نقل شده است که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:«حسن بن علی علیه السّلام از سینه تا سر،و حسین علیه السّلام از سینه به پایین،بیش از همه کس به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شباهت داشتند». (3)
آوردهاند که فاطمه علیها السّلام پسرانش؛حسن و حسین را در وقت بیماری رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که در همان بیماری از دنیا رفت،خدمت آن حضرت آورد،عرض کرد:«یا رسول اللّه
این دو،پسران تو هستند،چیزی به یادگار به ایشان بسپار فرمود:امّا حسن،سیرت و بزرگواری مرا دارد و امّا حسین،جود و شجاعت مرا دارا است». (1)
جنابذی چنین نقل کرده است:«امّا حسن،هیبت و آقایی مرا دارد و امّا حسین جرأت وجود مرا». (2)
سعید بن عبد العزیز نقل کرده،میگوید:امام حسن علیه السّلام شنید مردی از پروردگار تقاضا دار که ده هزار درهم نصیب او کند.امام حسن علیه السّلام پس از شنیدن درخواست او به منزلش برگشت و آن مبلغ را برای وی فرستاد. (3)
نقل شده است که مردی خدمت امام حسن علیه السّلام رسید و حاجتی درخواست کرد.
فرمود:«حق درخواست تو در نظر من بزرگ،و اطّلاع من از آنچه برای تو لازم است نیز در نظر من مهم است ولی دست من از رساندن آنچه که شایستگی داری کوتاه است،در حالی که کثیر در پیشگاه ذات مقدّس خدا اندک است،و آنچه در ملک من است در برابر ادای شکر و سپاس تو کافی نیست حال اگر تو اندک مرا بپذیری و زحمت کوشش و اهتمام بر آنچه را که از واجب تو بر عهدۀ من است از من بر طرف سازی،دراینباره اقدام میکنم.عرض کرد:یا بن رسول اللّه،من اندک را پذیرایم و از لطف و بخشش شما سپاسگزارم و اگر هم چیزی ندهید عذر شما را قبول دارم.پس امام حسن علیه السّلام وکیلش را طلبید و مخارجش را محاسبه کرد تا به آخر رسید،فرمود:هر چه از سیصد هزار درهم بیشتر است بیاور،پنجاه هزار درهم حاضر کرد.فرمود:آن پانصد دینار چه شد؟عرض کرد:نزد من است،فرمود:آن را هم بیاور،آورد،تمام آن درهم و دینارها را به آن مرد داد و فرمود:کسی را برای بردن آنها بیاور،او رفت و دو بار برآورد،امام حسن علیه السّلام یک رداء هم برای کرایۀ آن دو باربر داد.غلامان امام علیه السّلام سوگند یاد کردند که در نزد ایشان حتّی یک درهم نمانده است.امام علیه السّلام فرمود:لیکن من امیدوارم که نزد خدا پاداش فراوانی داشته باشم. (4)
ابو الحسن مدائنی نقل کرده،میگوید،حسن و حسین علیهما السّلام و عبد اللّه بن جعفر به قصد حج بیرون شدند،توشۀ سفرشان تمام شد،گرسنه و تشنه ماندند،گذرشان به خیمۀ
پیرزنی افتاد،پرسیدند:نوشیدنی داری؟گفت:آری.پس شترها را خواباندند،آن زن که جز یک گوسفند در گوشۀ خیمه چیزی نداشت رو به آنها کرد و گفت:این گوسفند را بدوشید و شیرش را میل کنید.آنها چنان کردند،پرسیدند:غذا هم داری؟گفت:خیر،جز همین گوسفند چیزی نداریم.باید یکی از شما آن را بکشد و من غذایی برای خوردن شما فراهم کنم،یکی از آنها بلند شد و گوسفند را سر برید و پوست کند،سپس آن زن غذایی برای ایشان فراهم کرد و آنها خوردند و بعد ماندند تا خنک شدند و چون عازم رفتن شدند به آن زن گفتند:ما از مردم قریش هستیم،آهنگ این سمت را داریم و اگر به سلامت برگشتیم،نزد ما بیا که ما به تو نیکی خواهیم کرد،سپس حرکت کردند و رفتند.
هنگامی که شوهر آن زن آمد،زن جریان آن مردان و گوسفند را برای شوهرش نقل کرد.
مرد عصبانی شد و گفت:وای بر تو،گوسفند مرا برای کسانی که نمیشناسی،میکشی بعد به من میگویی که مردانی از قریش بودند.این گذشت،پس از مدّتی به ضرورتی آن زن و مرد به مدینه رفتند.آنها کارشان این بود که شتر به آنجا میبردند و میفروختند و از این راه زندگی میکردند.گذر پیرزن به یکی از کوچههای مدینه افتاد،اتفاقا امام حسن علیه السّلام که در منزلش نشسته بود،پیرزن را شناخت ولی پیرزن آن حضرت را نمیشناخت.حضرت غلامش را فرستاد تا پیرزن را برگرداند.به او فرمود:ای بندۀ خدا آیا مرا میشناسی؟عرض کرد:خیر.فرمود:من همان مهمان شما هستم در فلان روز، پیرزن گفت:پدر و مادرم فدایت،من شما را نشناختم،فرمود:اگر تو مرا نمیشناسی،من تو را میشناسم آنگاه امام حسن علیه السّلام دستور داد از گوسفندان زکات[که برای فروش آورده بودند]هزار گوسفند برای آن زن خریدند و هزار دینار هم به او دادند و او را به همراه غلامش نزد برادرش،امام حسین علیه السّلام فرستاد.امام حسین علیه السّلام پرسید:برادرم حسن چقدر پاداش داد؟عرض کرد:هزار دینار و هزار گوسفند.امام علیه السّلام با شنیدن این سخن دستور داد به مقدار مرحمتی امام حسن علیه السّلام به او بدهند سپس همراه غلامش او را نزد عبد اللّه بن جعفر فرستاد.عبد اللّه پرسید:حسن و حسین علیهما السّلام چقدر پاداش دادند؟عرض کرد:دو هزار دینار نقد و دو هزار گوسفند.عبد اللّه نیز دستور داد دو هزار دینار و دو هزار گوسفند به او دادند و گفت:اگر اول نزد من آمده بودی،آنها را به زحمت انداخته بودی! پیرزن با همۀ این اموال نزد شوهرش بازگشت. (1)
1) (134) همان مأخذ،ص 166؛و همان مأخذ،همان ص.
از قول عایشه نقل شده است که مردی از اهل شام وارد مدینه شد،دید مردی بر استر زیبایی سوار است،گفت:بهتر از او کسی را ندیده بودم،دلم شیفتۀ او شد،پرسیدم:
کیست؟گفتند:حسن بن علی بن ابی طالب است دلم پر از کینه و خشم و حسد شد از این که چرا علی علیه السّلام چنین فرزندی داشته باشد!به سمت او رفتم و گفتم:تو پسر پسر ابو طالبی؟گفت:من پسر او هستم گفتم:تو پسر فلان پسر فلان پسر فلانی!شروع کردم به دشنام دادن و ناسزا گفتن به او و پدرش و او همچنان ساکت بود تا این که من شرم کردم،همین که حرف من تمام شد،خندید و فرمود:گمان میبرم که غریبی و از مردم شام هستی؟عرض کردم:آری،فرمود:بنابراین همراه من بیا تا اگر به منزل احتیاج داری،به تو منزل بدهم و اگر به پول نیازمندی،به تو پول بدهم و هر حاجتی که داری بر آورده کنم.با شنیدن این سخنان،از او شرمنده شدم و از اخلاق کریمهاش تعجب کردم و برگشتم در حالی که چنان او را دوست میداشتم که هیچ کس را آنقدر دوست نداشتم. (1)
از محمد بن علی نقل شده که میگوید:امام حسن علیه السّلام فرمود:«من از پروردگارم شرمنده خواهم شد،اگر او را ملاقات کنم در حالی که پیاده برای زیارت خانهاش نرفته باشم.از این رو بیست مرتبه از مدینه با پای پیاده به مکه رفت». (2)
از ابو نجیح نقل شده است که حسن بن علی علیه السّلام پیاده سفر حج کرد و اموالش را[در راه خدا با فقرا]به دو قسمت تقسیم کرد. (3)
از شهاب بن ابی عامر نقل شده است که حسن بن علی علیه السّلام دو مرتبه تمام اموالش را با خدا تقسیم کرد حتی یک لنگۀ کفش از جفت کفشش را داد. (4)
از علی بن زید بن جذعان نقل شده که گوید:حسن بن علی علیه السّلام دو بار تمام مالش را در راه خدا داد و سه مرتبه هم هر چه داشت با خدا تقسیم کرد،به طوری که یک لنگۀ نعلینش را میداد و یکی را نگاه میداشت و یک لنگۀ کفش را میداد و یکی را نگاه میداشت. (5)
از ابن سیرین نقل شده که میگوید:حسن بن علی علیه السّلام با زنی ازدواج کرد پس صد کنیز
و با هر کنیز هزار درهم برای او فرستاد. (1)
از حسن بن سعید از قول پدرش نقل شده که میگوید:حسن بن علی علیه السّلام با دو زن به عقد موقت،در برابر بیست هزار درهم و چند مشک عسل ازدواج کرد،یکی از آنها-که به نظر من زن حنفیّه باشد-گفت:متاعی ناچیزی از دوستی جدا شدنی! (2)از آن حضرت دربارۀ بخل پرسیدند،فرمود:«بخل آن است که شخص آنچه را که در راه خدا داده از بین رفته،ببیند و آنچه را که نداده مایۀ شرافت بپندارد». (3)
مردی خدمت آن حضرت رسید و گفت:فلانی دربارۀ شما بدگویی میکند.فرمود:
«مرا به زحمت انداختی،اکنون از خدا میخواهم که هم از من بگذرد و هم از او».
کمال الدین بن طلحه میگوید (4)نقل کردهاند که روزی حسن بن علی علیه السّلام شستشو کرد و با جامهای گرانقدر و ظاهری آراسته و سیمایی درخشان و شمایلی زیبا از خانه بیرون شد در حالی که بوی خوشش در اطراف پراکنده بود و چهرهاش از زیبایی میدرخشید و شکل و شمایلش در صورت و معنی،کامل و خوشبختی از نگاههایش آشکار و وفور نعمت از بخشندگیهایش معلوم بود.و خداوند قادر متعال خوشبختی را بر او مقرّر فرموده بود.سپس به استری چابک و تندرو سوار شد و صفهایی از اطرافیان و خدمتکاران در اطراف او حرکت کردند،به طوری که اگر عبد مناف[جدّ(اعلای) پیامبر صلّی اللّه علیه و آله]او را میدید هرآینه با افتخار به او بینیها را به خاک میمالید و پدر و جدّش را در روز مباهات به دیگران با هزاران خو و خصلت افتخارآمیز بر میشمرد.در سر راهش از مستمندان یهود،پیر فرتوت بیچارهای که بیماری بر او چیره شده و ذلّت و خواری او را فرا گرفته و تنگدستی او را از پا درآورده بود و پوستش به استخوانها چسبیده و سستی پاها به سراغ او آمده و تنگدستی زمام اختیار او را گرفته و بدحالی او را علاقمند به مرگ نموده،و خورشید نیمروز،گوشت بدنش را کباب کرده و کف پایش را به زمین چسبانیده و موهای بلند سرش را ریخته بود و طولانی شدن گرسنگی شکم او را نحیف ساخته و در هم پیچیده بود و با این حال زار کوزههای پر و مشک آب را بر دوش میکشید و حالش چنان بود که در رهگذر،دلهای سخت را متوجّه خود میساخت،خود
را بر امام علیه السّلام عرضه داشت و آن حضرت را متوقّف کرد و گفت:یا بن رسول اللّه!نسبت به من انصاف دهید!فرمود:در چه جهت؟عرض کرد:جدّ شما میگوید:«دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است»در حالی که تو مؤمنی و من کافرم با وجود این دنیا را برای شما جز بهشت نمیبینم،از نعمت دنیا و لذت آن برخوردارید و برای خود جز زندانی نمیبینم که سختیاش مرا هلاک کرده و بیچیزیاش مرا به نابودی کشانده است.امام حسن علیه السّلام همین که سخن او را شنید نور تأیید در چهرهاش درخشید و از گنجینۀ علمش پاسخی مطابق با درک او برآورد و برای آن پیرمرد یهودی،خطای پندار و سستی اعتقادش را آشکار ساخت و فرمود:«ای پیرمرد!اگر تو توجّه داشته باشی به آنچه خدای تعالی برای من و برای مؤمنان در سرای آخرت فراهم کرده است،چیزهایی که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده،هرآینه خواهی دانست که من پیش از انتقال به آن عالم، در این دنیا میان زندان تنگی هستم،و اگر به آنچه خداوند برای تو و هر کافری در سرای آخرت از زبانۀ آتش دوزخ و شدّت عذاب ابدی فراهم کرده است،توجّه کنی هرآینه خواهی دانست که تو هم اکنون پیش از رسیدن به آنجا در بهشت پهناور و نعمتی فراگیر هستی». (1)
تمام این بخش از کتاب کشف الغمة نقل شد.
(1)اما کرامات آن حضرت:کلینی در کافی (2)به اسناد خود از حبابۀ والبیّه نقل کرده است که گفت:امیر المؤمنین علیه السّلام را میان پیشقراولان سپاه دیدم-تا آنجا که میگوید- عرض کردم:یا امیر المؤمنین!خدایت رحمت کند!نشانۀ امامت چیست؟فرمود:آن سنگریزه را بیاور.و با دست به سنگریزهای کرد.آن را خدمت حضرت آوردم، پس با انگشتریاش آن را مهر کرد.سپس رو به من کرد و فرمود:ای حبابه! هرگاه کسی ادّعای امامت کرد و توانست همچنان که دیدی،مهر کند بدان که او امام است و اطاعتش واجب است و امام هر چه را بخواهد بداند چیزی از او پوشیده نمیماند.حبابه میگوید:
رفتم تا وقتی که امیر المؤمنین علیه السّلام از دنیا رفت.خدمت امام حسن علیه السّلام رسیدم در حالی
که او در مسند امیر المؤمنین علیه السّلام نشسته بود و مردم سؤالاتی میکردند.فرمود:ای حبابه والبیّه!عرض کردم:بلی ای مولای من.فرمود:آنچه همراه داری بده!من آن سنگریزه را دادم،حضرت آن را برای من مهر کرد همان طوری که امیر المؤمنین علیه السّلام مهر کرده بود.حبابه میگوید:پس از او خدمت امام حسین علیه السّلام رسیدم در حالی که میان مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود،مرا به نزدیک خود طلبید و خوش آمد گفت.سپس فرمود:در میان نشانههای امامت آنچه را که مورد نظر تو است وجود دارد،آیا تو دلیل امامت میخواهی؟عرض کردم:آری سرورم،فرمود:آنچه همراه داری به من بده!سنگریزه را به آن حضرت دادم.او نیز برایم مهر کرد.حبابه میگوید-سپس نزد علی بن حسین علیه السّلام رفتم و بقدری پیر شده بودم که بدنم را رعشه گرفته بود.و طول عمرم در آن وقت به صد و سیزده سال رسیده بود،دیدم که حضرت در حال رکوع و سجود سرگرم عبادت است.
من از دریافت نشان امامت ناامید شدم.حضرت با انگشت سبابه به طرف من کرد، جوانی من برگشت،حبابه میگوید:پرسیدم:آقا جان!بفرمایید از دنیا چقدر گذشته و چقدر مانده است؟فرمود:اما نسبت به گذشته آری[معلوم است]امّا نسبت به باقیمانده، خیر،حبابه میگوید:سپس فرمود:آنچه همراه داری به من بده،من سنگریزه را دادم،آن حضرت مهر زد.بعدها خدمت امام باقر علیه السّلام رسیدم،او نیز مهر زد و بعد خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم او نیز مهر کرد و سپس حضور موسی بن جعفر علیه السّلام رسیدم او نیز مهر کرد و سرانجام خدمت حضرت رضا رسیدم او نیز مهر کرد.و به طوری که محمّد بن هشام نقل کرده است؛حبابه بعد از آن نه ماه دیگر زنده بود.
کلینی به اسناد خود از امام صادق علیه السّلام نقل کرده که میفرماید:«سالی حسن بن علی علیه السّلام پیاده راهی مکه شد،[در راه]پاهایش ورم کرد.یکی از غلامان عرض کرد:اگر سوار شوید این ورم فرومینشیند.فرمود:خیر،وقتی که به این منزل رسیدیم سیاه پوستی پیش تو میآید و روغنی همراه دارد،روغن را از او بخر و چانه نزن.غلام عرض کرد:پدر و مادرم فدای شما،ای مولای من،ما منزلی در پیش نداریم تا کسی باشد و چنین دارویی را بفروشد.فرمود:چرا او پیش روی تو نزدیک آن منزل است.بقدر یک میل که رفتند، ناگاه چشمشان به آن سیاه افتاد،امام حسن بن علی علیه السّلام به غلامش فرمود:برو پیش آن مرد و آن روغن را بگیر و بهایش را بپرداز،غلام آمد مرد سیاه پوست پرسید:ای غلام این روغن را برای که میخواهی؟گفت:برای حسن بن علی،گفت مرا نزد او ببر،پس همراه
او رفت و خدمت امام علیه السّلام رسید.رو به آن حضرت کرد و گفت:پدر و مادرم فدایت باد، من نمیدانستم که شما به این روغن نیاز دارید،اجازه بفرمایید که بهایش را نگیرم زیرا من غلام شما هستم ولی از خدا بخواهید تا به من پسری سالم مرحمت کند که دوستدار شما اهل بیت باشد زیرا من وقتی همسرم را ترک کردم درد زایمان داشت.حضرت فرمود:برو که خدا پسر سالم به تو ارزانی داشته که از شیعیان ما است». (1)
کلینی به اسناد خود از امام صادق علیه السّلام نقل کرده که میفرماید:«حسن بن علی علیه السّلام در یکی از سفرهای حج عمرهاش همراه مردی از اولاد زبیر بود که به امامت آن حضرت اعتقاد داشت،در کنار یکی از برکهها زیر درخت خرمای خشکیدهای که از بیآبی خشکیده بود فرود آمدند،زیر درخت برای امام علیه السّلام فرشی انداختند و برای آن مرد زبیری هم فرش دیگری گستردند.زبیری گفت:اگر این درخت خرمای تازه داشت میخوردیم، امام حسن علیه السّلام به او فرمود:خرما میل داری؟عرض کرد:آری حضرت دست به طرف آسمان بلند کرد و دعا کرد که من نفهمیدم چه گفت،پس درخت سبز شد و به حال خود برگشت و بار و برگ آورد و خرمای تازه داد.ساربانی که شتران را از او کرایه کرده بودند.گفت:به خدا که این جادوگر است!امام حسن علیه السّلام فرمود:وای بر تو،این جادو نیست بلکه دعای پسر پیغمبر است که مستجاب شده.آنگاه بالای درخت رفتند و هر چه خرما داشت چیدند و آنها را کفایت کرد». (2)
(1)اما شمایل آن حضرت،در کشف الغمّة (3)از احمد بن محمد بن ایّوب مغیری نقل کردهاند که میگوید:رنگ چهرۀ حسن بن علی علیه السّلام سفید آمیخته به سرخی بود.آن حضرت چشمانی درشت و سیاه و گونههای کم گوشت داشت،موهای سینهاش نرم، محاسنش پرپشت،بدنش پرمو،گردنش چون ظرف نقرهای،استخوانبندیش قوی، شانه فراخ،میانه بالا،نه بلند و نه کوتاه،با نمک و از جملۀ زیباترین مردمان بود.
موهایش را با رنگ مشکی خضاب میکرد،موهایی پیچیده و بدنی نیکو داشت.
از کتاب الآل ابن خالویه (1)لغوی در خبر مرفوعی از عقبة بن عامر نقل کرده،گوید:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«بهشت عرضه داشت،پروردگارا!مگر وعده ندادی که رکنی از ارکانت را در من ساکن کنی؟فرمود:خداوند وحی کرد:آیا راضی نیستی که تو را وسیلۀ حسن و حسین بیارایم.پس بهشت پذیرفت و بر خود بالید چنان که عروسان میبالند». (2)
از کتاب الآل به نقل از ابن عبّاس نقل شده،میگوید:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند،هر کس آنها را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس دشمن ایشان باشد،مرا دشمن داشته است». (3)
از جابر نقل شده که میگوید:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«بهشت مشتاق چهار تن از خاندان من است که خداوند آنان را دوست دارد و مرا مأمور به دوستی ایشان کرده است:
علیّ بن ابی طالب،حسن،حسین و مهدی که عیسی بن مریم پشت سر او نماز میخواند». (4)
اخبار در فضائل و مناقب و جایگاه آن حضرت در نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و محبّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نسبت به او از حدّ شمار افزون و مشهورتر از آن است که بتوان پنهان کرد ولی در اینجا مجال ذکر آنها نیست.
1) (149) ابن خالویه،همان ابو عبد اللّه،حسین بن احمد بن خالویه نحوی لغوی دانشمند بزرگ ادیب و شاعر برجسته و از جملۀ فضلای امامیه و آگاه به لغت عرب است اصلش همدانی بود ولی به بغداد رفت و دانشمندان آنجا را درک کرد و از بزرگانی چون انباری،ابن عمر زاهد،ابن درید،و سیرافی استفاده کرد، بعدها به شام منتقل شد و در شهر حلب اقامت گزید و در سال 370 ه.همان جا وفات یافت.نجاشی گوید: وی عارف به مذهب ما بود و کتابهایی دارد،از جمله«الآل»که در بالا ذکر شد،سپس میگوید:او از قاضی ابو الحسین نصیبی روایت میکند و همین کتاب را بر مصنّفش قرائت کرده است.سیوطی در بغیة الوعاة شرح حال او را آورده و کتابهای او،جز الآل را نام برده است.یافعی در مرآة الجنان ضمن حوادث سال 370 ه.در تعریف کتاب«الآل»مینویسد:این کتاب معانی آل را آورده سپس آن را به بیست و پنج قسم،تقسیم کرده است،و آنگاه نام دوازده امام از آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و تاریخ ولادت و وفات،نام پدران و مادرانشان را نقل کرده است و ابن خلکان نیز قریب به این مطالب را نوشته است.
2) (150) کشف الغمة،ص 157.
3) (151) الآل،ص 157.
4) (152) همان مأخذ،همان ص.
(1)آنچه در اخبار مربوط به پدر و برادرش آمده است که بهرۀ ایشان بود در مورد آن حضرت نیز محقّق است.بنابراین هیچ مقام بزرگی نیست که ایشان به آن رسیده باشند و او نرسیده باشد و هیچ رشتۀ بزرگواری را آنها جامع نیستند مگر آن که او نیز جامع است و آنان به هیچ مرتبه بلندی نرسیدهاند مگر این که او هم بدان رسیده است و هیچ قلۀ عزّتی را آنها بالا نرفتهاند مگر آن که او نیز رفته است.
در کشف الغمة (1)از یعلی بن مرّه نقل شده که میگوید:از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«حسین از من است و من از حسین،خدا را دوست دارد هر که حسین را دوست دارد،حسین سبطی از اسباط است».
از امام صادق علیه السّلام روایت است که فرمود:«حسن و حسین علیهما السّلام در حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کشتی گرفتند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به امام حسن فرمود:قدرت بیشتر به کار ببر، حسین را بگیر.فاطمه عرض کرد:یا رسول اللّه!برادر بزرگ را بر کوچک میانگیزید؟ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:[چه کنم،میبینم]جبرئیل به حسین میگوید:ادامه بده،حسن را بگیر». (2)
ابن طلحه میگوید: (3)به طور مشهور نقل کردهاند که آن حضرت مهماننواز بود،به هر که تقاضایی داشت بذل و بخشش میکرد و صله رحم مینمود،از مستمند دستگیری و به سائل کمک میکرد و برهنه را میپوشانید،گرسنه را سیر میکرد و بدهی بدهکار را میپرداخت،ضعیف را تقویت میکرد و بر یتیم دلسوز و حاجتمند را یار و یاور بود.
کمتر اتّفاق میافتاد که مالی به او برسد مگر این که آن را تقسیم میکرد.
نقل کردهاند،وقتی که معاویه وارد مکه شد،مال فراوان و جامههای بسیار و پوشیدنیهای زیادی نزد آن حضرت فرستاد و آن بزرگوار همه را بازگرداند و چیزی از آنها را نپذیرفت.این است خصلت شخص بخشنده و خلق و خوی انسان بزرگوار و علامت جوانمرد و صفت آن کسی که دارای مکارم اخلاق است و نتیجۀ اعمالش گواه
بخشندگی او و بیانگر آن است که او آراسته به صفات پسندیده میباشد.در عبادت دنبالهرو پیشینیانش بود تا آنجا که نقل کردهاند:آن حضرت بیست و پنج مرتبه برای انجام اعمال حج-با این که شترانی به همراه او میبردند-با پای پیاده تا حرم رفت. (1)
علی بن عیسی-رحمه اللّه-میگوید: (2)ای کسی که خدا با توفیقاتش تو را کمک کند و به راه راست خویش هدایتت نماید؛بدان که واژۀ کرم(بخشندگی)کلمۀ جامعی است برای اخلاق پسندیده،[مثلا]میگویی:کریم الاصل،کریم النّفس،کریم البیت، کریم المنصب و نظایر اینها از اوصاف بزرگواری در برابر واژۀ لؤم(فرومایگی)که جامع تمام اخلاق ناپسند است(به طور مثال)میگویی:لئیم الاصل،لئیم النّفس،لئیم البیت و نظایر اینها.
اکنون که این مطلب را دانستی بدان:آن کرمی که جود و بخشش یکی از انواع آن است در این قوم،کامل و برای ایشان ثابت،مسلّم و متعیّن بوده و از ایشان تجاوز نکرده است و از رفتار و گفتار ایشان جدا شدنی نیست بلکه کاربرد این واژه دربارۀ ایشان، حقیقت است و در دیگران مجاز،از این رو است که بخل و آزمندی را به هیچ یک از بنی هاشم نسبت ندادهاند و چنین صفتی هرگز از ایشان نقل نشده است.زیرا که آنان در بخشندگی همسایۀ ابرها بودند و در دلاوری و حماسه بر شیران سبقت داشتند و در حلم و وقار،هم وزن کوهها،ایشان دریاهای خروشان و ابرهای پرفیض و بارنده بودند.
فما کان من خیر اتوه فانّما توارثه آباء آبائهم قبل (3)
از این رو هنگامی که از علی علیه السّلام راجع به بنی هاشم و بنی امیّه پرسیدند،فرمود:«ما بزرگوارتر و شجاعتر و بخشندهتریم و آنها فریبکارتر،پرحیلهتر و از همه کس زشتکارترند».
چه راست گفته است آن حضرت!زیرا آنچه در طول زمان از این دو قبیله ظاهر شد مصداق سخنان اوست و تردیدی نیست که اخلاق آدمیان در طول زمان معلوم میشود و بنی هاشم اخلاق کریمه را به عنوان یک روش برای خود انتخاب کرده و آن را وسیلۀ
رسیدن به مراتب والای شرافت و بزرگواری فروع و اصولشان و پایداری عقل و خردشان قرار دادند.زیرا آنان بزرگواریشان را با چیزی نمیآمیختند تا آن را معیوب سازد و چهرۀ سیادتشان را به وسیلۀ چیزی که باعث زشتی آن شود،دگرگون نمیساختند.بنی هاشم پیروان ائمّه و سران این ملّت و بزرگان مردم و سروران عرب و خلاصۀ بنیآدم،پادشاهان دنیا و راهنمایان راه آخرت،حجّت خدا بر بندگان و از طرف خدا بر شهرهایش امین بودند.بنابراین ناگزیر نشانههای خیر در ایشان ظاهر و علامتهای شکوه و جلال در آنها هویدا و نمایان بود.آنان نمونههای شناختهشدۀ بخشندگی بودند چنان که پس از ایشان هر کس آراسته به صفت جود و بخشندگی شد،پیرو و دستپروردۀ ایشان بود و به وسیلۀ ایشان هدایت یافته بود.چگونه مال را بذل و بخشش نکند آن که در میدانهای نبرد جان عزیزش را در کف دست مینهد و چگونه از دنیای زودگذر، نگذرد آن که به آخرت دلبسته است؟بیتردید در نظر خردمندان آن کس که در میدان کارزار،جانفشانی کند در دادن مال بخشندهتر است و آن که نسبت به جان شیرین، پارسا باشد،دربارۀ نعمتهای ناپایدار دنیا پارساتر است.چون زهد و پارسائی ایشان را دانستی،از این طریق ایثار و بهرهرسانی ایشان را نیز بشناس.زیرا زاهد کسی است که نسبت به نعمت پایدار دنیا پارسا باشد و از گناهان آن بترسد و از حلال و حرامش روگردان باشد.و شاید آنچه را که در سورۀ(هل أتی)از ایثار ایشان آمده،شنیده باشی.
آیا ایشان آن کسانی نیستند که به خاطر دوستی خدا خوراکشان را به دیگران خورانیدند و هر یک از ایشان حاضر شدند برای خشنودی پروردگارشان به خود گرسنگی دهند و آن انسانهای بزرگوار تلخی گرسنگی را بر خود هموار کردند و چشمان آن بزرگواران از گرسنگی به خواب نرفت و طعم شیرین سیری را نچشیدند و به خاطر دلسوزی بر مستمند،یتیم و اسیر،چشمشان را غرق اشک غم کردند و بارها رنج فقدان غذا را صبح و شام پذیرا شدند و گرسنگی در دلهای اهل بهشت شعلۀ آتش بر افروخت!آنان ایمان راستین داشتند موقعی که گفتند: إِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً، فَوَقاهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِکَ الْیَوْمِ وَ لَقّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً. (1)کسانی که از احسان آنها برخوردار شده بودند از ایشان سپاسگزاری کردند ولی آنان در برابر گفتند: إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً.
1) (159) انسان/10 و 11:ما از پروردگارمان خائفیم در آن روزی که عبوس و شدید است،از این رو خداوند آنها را از شرّ آن روز نگه میدارد و از آنها استقبال میکند در حالی که شادمان و مسرورند.
(1)امام حسین علیه السّلام هر چند فرعی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام و فاطمه علیها السّلام است ولی او خود اصل است برای فرزندان بعد از خود و همۀ آنان بخشندهاند و بزرگوار. کرموا و جاد قبیلهم من قبلهم و بنوهم من بعدهم کرماء
فا النّاس ارض فی السماحة و النّدی و هم اذا عدّ الکرام سماء
لو أنصفوا کانوا لآدم وحدهم و تفرّدت بولادهم حواء (2)
روز فتح مکه امّ هانی(خواهر امیر المؤمنین علیه السّلام)خدمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسید در حالی که از برادرش علی علیه السّلام گله داشت.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«خدا مقام ابو طالب را بالا ببرد!اگر تمام مردم فرزندان او بودند همگی دلیر و شجاع میبودند»و علی علیه السّلام در یکی از جنگها فرمود:«این دو پسر را نگاه دارید که من بر کشته شدن از آنها شایسته ترم،مبادا نسل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله قطع شود».
به محمّد بن حنفیّه-رضی اللّه عنه-گفتند:پدرت تو را سخاوتمندانه به میدان جنگ میفرستد ولی نسبت به حسن و حسین علیهما السّلام اجازۀ جنگ نمیدهد،فرمود:آنها دو چشم اویند و من دست او هستم،و انسان با دست،چشمان خود را حفظ میکند.و در جای دیگر هنگامی که علت این رفتار را پرسیدند،فرمود:من پسر اویم ولی حسن و حسین علیهما السّلام پسران رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هستند.
دلاوری و بخشندگی هر دو از یک[پستان]شیر نوشیدهاند و در وقت ظهور به یکدیگر وابستهاند،بنابراین توأم با یکدیگرند و هر آدم بخشنده،دلیر است و هر دلیری بخشنده است.
علیّ بن عیسی گوید:شجاعت امام حسین علیه السّلام ضرب المثل است و بردباری و
1) (160) انسان/9:(و میگویند:)ما شما را برای خدا اطعام میکنیم و هیچ پاداش و تشکّری از شما نمیخواهیم.
2) (161) قبیلۀ ایشان از گذشته دارای جود و کرم بودند و پسران ایشان بعد از آنها بخشنده و کریمند. پس همۀ مردم در سخاوت و بخشندگی به منزلۀ زمین هستند و ایشان هنگامی که مردمان کریم را بررسی کنند،به منزلۀ آسمانند. اگر انصاف دهند میبینند که همۀ آنان تنها از آدم بوده و زاییدۀ تنها حوّاء میباشند! [کنایه از این که دیگران هیچ برتری بر یکدیگر ندارند،تنها امتیاز از آن خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است]-م.
شکیبائیاش در تنگنای نبرد چیزی است که آیندگان و گذشتگان را ناتوان ساخته است.
اگر از پایداریاش بپرسند،بالاتر از پایداری کوه بود و اگر از جرأتش جویا شوند،در تنگناهای میدان رزم در برابر مرگ بیباکانه حملهور میشد و ایستادگیاش در برابر آن بدکاران همانند ایستادگی جدش صلّی اللّه علیه و آله در جنگ بدر و همتای او بود و استواریاش در برابر انبوه دشمنان،با وجود یاران اندک چون استواری پدرش در جنگ صفّین و جمل بود و آبشخور عداوت دشمنان ایشان هم یکی بود،آنچه دشمنان صدر اسلام کردند، همان کار را بعدیها نیز انجام دادند.بسا جنگجوی مغرور بیباکی که با او درگیر شد و به زمین خورد و بسا قهرمانی که خونش هدر رفت و تباه شد و چه بسا کسی که شمشیرش را آزموده بود ولی در پیشاپیش دیگران و در رأس همه محکوم به شکست شد و با هیچ دلاوری روبرو نشد مگر داغ او را بر دل مادرش گذاشت.خداوند آنان را محشور گرداند و به همۀ آنان پاداش اعمالی را که انجام دادهاند،مرحمت فرماید. (1)
علی بن عیسی دربارۀ علم امام حسین علیه السّلام میگوید: (2)امام حسین علیه السّلام در این خاندان شریف به بهترین و بالاترین مقام آراستگی دست یافته و در میان ایشان به جایگاه رفیعی رسیده بود که حتّی ستارگان نیز به آنجا نرسیده بودند و به دلیل صفای ضمیرش بر مشکلات معارف آگاه بود و در اثر همین آگاهی حقایق برای او آشکار شد و آوازۀ فضائل و معارفش همه جا را گرفت و به گوش دوست و دشمن رسید،چون اسباب بزرگواری را تقسیم کردند،بخش ناب و در خور بزرگان نصیب او شد.بنابراین در امام حسین علیه السّلام و برادرش خصلتهایی گرد آمد که کسی را یارای انکار آنها نیست.و اینان چرا چنین نباشند در حالی که پسران بیواسطه فاطمه علیها السّلام و علی علیه السّلام و نوادگان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هستند و چه گرامی است آن فرع و این اصل!آنان دو آقا و پیشوایند،چه قیام کنند و یا نکنند،چرا که آنها به هدف نهایی رسیده و گوی سبقت را از همگان ربودهاند.
حسین علیه السّلام کسی است که نوک تیز نیزه و پیکان تیر را پسندید و به لاشههای دشمنان و پارههای بازمانده از طعمۀ درندگان پشت کرد.
(1)در کشف الغمة آمده است؛چون معاویه،حجر بن عدی-رحمة اللّه علیه-و یارانش را به قتل رساند،در همان سال امام حسین علیه السّلام را ملاقات کرد و گفت:یا ابا عبد اللّه!آیا مطلع شدی با حجر و یارانش،شیعیان پدرت،چه کردم؟فرمود:نه.گفت:آنها را کشتیم و کفن کردیم و بر جنازهشان نماز خواندیم،امام حسین علیه السّلام لبخندی زد و فرمود:ای معاویه این گروه روز قیامت خصم تو خواهند بود.به خدا سوگند بدان و آگاه باش که اگر ما چنان عملی را نسبت به پیروان تو میکردیم نه آنها را کفن میکردیم و نه بر ایشان نماز میخواندیم!به من خبر دادند که تو نسبت به[پدرم]ابو الحسن علیه السّلام جسارت میورزی و بر ضدّ او دست به کارهایی میزنی و از بنی هاشم عیبجویی میکنی به خدا سوگند که زهی برای کمان دیگران ساختهای و بر هدف دیگران تیراندازی کردهای و از جای نزدیک،به دشمنی ایشان دست یافتهای،و از کسی پیروی کردهای که نه سابقۀ ایمان دارد و نه دورویی و نفاقش تازگی دارد.هرگز او به فکر تو نیست تو خود به فکر خودت باش،و او را ترک کن.-اشارۀ حضرت به عمرو بن عاص است-. (1)
انس میگوید:خدمت امام حسین علیه السّلام بودم ناگاه کنیزی وارد شد و یک دسته ریحان تقدیم کرد.حضرت فرمود:تو در راه خدای آزادی!عرض کردم:تقدیم یک دسته ریحان آن قدر اهمیّت نداشت که او را آزاد کنی؟فرمود:خداوند ما را چنین ادب آموخته است میفرماید: وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها (2)و بهتر از هدیۀ وی آزادیش بود. (3)
روزی به برادرش حسن گفت:«دوست داشتم که زبان تو مال من بود و قلب من از آن تو.» (4)امام حسن علیه السّلام نامهای به آن حضرت نوشت و بخشش او را به شاعران،مورد ملامت قرار داد،در پاسخ نوشت:تو بهتر از من میدانی که بهترین مال آن است که آبرو را حفظ کند. (5)
خدا تو را یاری کند!حسن ادب امام علیه السّلام را در این گفتار که بهرۀ کاملی از لطف،و
نصیبی از احسان فراوان دارد،و خدا بهتر میداند که رسالاتش را در چه خانوادهای قرار دهد. (1)
از دعاهای امام حسین علیه السّلام است:«خداوندا مرا به احسانت مغرور نساز و با مصیبت و گرفتاری ادب مفرما» (2)این دعایی است با خواستههایی ارزشمند و آبشخوری زلال و گوارا که میان معنای ارزنده را با عبارت خوب و مختصر جمع کرده است،آری ایشان مالکان حقیقی فصاحتاند و دیگران رهگذرانند.
روزی عبد الله بن زبیر و اصحابش امام حسین علیه السّلام را دعوت کردند،چون آنها غذا خوردند امام حسین علیه السّلام چیزی میل نکرد،عرض کردند:غذا میل نمیفرمایید؟فرمود:
«من روزه دارم،ولی هدیه دادن به روزهدار[مانعی ندارد]پرسیدند:هدیۀ روزهدار چیست؟فرمود:استعمال روغن و بخور دادن.» (3)غلامی مرتکب خلافی شد که باید مجازات میشد.امام حسین علیه السّلام دستور داد تا او را ادب کنند.عرض کرد:مولای من!و الکاظمین الغیظ،فرمود:او را آزاد کنید.عرض کرد:
مولای من!و العافین عن النّاس فرمود:تو را بخشیدم،عرض کرد:مولای من!و اللّه یحبّ المحسنین.فرمود:تو در راه خدا آزادی و(بعد از این)دو برابر آنچه قبلا میدادم،به تو میدهم. (4)
فرزدق میگوید:امام حسین علیه السّلام در بازگشتم از کوفه مرا ملاقات کرد پرسید:از کوفه چه خبر؟گفتم:آیا راست بگویم؟فرمود:من از شما خبر راست میخواهم.گفتم:
دلهای مردم با شما ولی شمشیرهایشان با بنی امیه است و پیروزی از جانب خداست، فرمود:«جز راست نگفتی،مردمان بندگان مال دنیایند و دین بازیچۀ زبان آنهاست.تا زمانی در اطراف دین میگردند که مایۀ رونق زندگیشان باشد و هرگاه با گرفتاری و بلا آزموده شوند،دینداران اندکاند.» (5)امام علیه السّلام فرمود:«هر که نزد ما(اهل بیت)بیاید چهار خصلت را از دست نخواهد
داد:آیۀ محکمه،حکم به عدالت،برادر سودمند و همنشینی با دانشمندان.» (1)نقل کردهاند که بین آن حضرت و امام حسن علیهم السّلام سخنی بود،عرض شد:نزد برادرت برو که او از تو بزرگتر است،فرمود:«من از جدّم شنیدم که میفرمود:هر دو نفری که بینشان سخنی ردّ و بدل شود و یکی از آنها درصدد خشنودی دیگری برآید،او زودتر وارد بهشت میشود و من دوست ندارم که زودتر از برادر بزرگترم وارد بهشت شوم.» چون امام حسن علیه السّلام سخن امام حسین علیه السّلام را شنید،با شتاب نزد او آمد. (2)
علیّ بن عیسی-رحمه اللّه-میگوید:خدا تو را یاری کند،اگر در صدد اطلاع از مناقب و امتیازات و خصلتها و اوصاف این خاندان بر آیی و در پی آگاهی از حقیقت فضیلت فراوان ایشان باشی و چگونگی احوال آنان را به اجمال و تفصیل دریابی و بفهمی که چه جایگاهی از برهان و دلیل دارند،و در سخنان ایشان راجع به مواعظ و خطبهها،جهتها و مقصدها و نامههایشان دقّت کنی خواهی دید که مشتمل بر افتخاراتی است که آنها جامعند و قلّههای شرف را آنان پیش از همه کس فتح کردند و نیکیهای فوقالعادهای را ایشان رواج دادند و معمول کردند،زیرا کردار آنان با گفتارشان هماهنگ و تمام رفتار و گفتارشان همچون احوالشان بود.آری از کوزه همان برون تراود که در اوست.فرزند پارهای از تن پدر است و کسی را که خدا گمراه سازد مانند کسی نیست که او را هدایت کرده و آن که خداوند پلیدی را از او بر طرف کرده و پاک و پاکیزهاش قرار داده همچون کسی نیست که در ظلمت شب بیهودگی سرگردان و در این سرگردانی همیشه باقی است.آری شخص بزرگوار دنبالهرو بزرگوار و شرافت حادث دلیل بر شرافت قدیم است.و هیچ اصل شریفی بیثمر نمیماند و نجیب فرزند نجیب است و چقدر فاصله زیاد است بین دور و نزدیک و بیگانه و خویش!بنابراین هر کدام از آنان جامع خصلتهای همۀ آنهاست و همچنان که شکوفه نشانۀ بهار است،وجود هر یک از ایشان نیز دلیلی بر جمیع فضیلتهای آن خاندان است.ما اگر بر مناقب یک تن از ایشان بسنده کردیم بدان معنی نیست که دربارۀ دیگران کوتاهی کردهایم بلکه مقتضای مقال و شرائط حال میطلبد که به آنچه گفتیم بسنده کنیم،زیرا آن را که میبینی،دلیل بر نادیده است.خداوند مرا از محبّت ایشان برخوردار کند که کرده است و مرا به تربت
اولیاء و دوستان اوّلیۀ ایشان ملحق سازد و به من توفیق دهد تا لطف و احسانش را سپاسگزارم هر چند که بزرگتر و بالاتر از حدّ سپاسگزاری است.
امّا کرامات امام حسین علیه السّلام
(1)از جمله کرامتی است که در کشف الغمة از امّ سلمه-رضی اللّه عنها-نقل شده است. (1)او میگوید:شبی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از نزد ما رفت و غیبتش به درازا کشید و سپس برگشت در حالی که ژولیدهمو و غبارآلوده و مشتش بسته بود.گفتم:یا رسول اللّه چرا ژولیدهمو و غبارآلودهاید ؟فرمود:مرا در این فرصت به محلی از عراق به نام کربلا بردند و در آنجا محل شهادت پسرم حسین و جمعی از فرزندان و اهل بیتم را به من نشان دادند و من پیوسته خونهای ایشان را جمعآوری میکردم که اینک در دست من است.و دست مبارکش را برایم باز کرد و فرمود:اینها را بگیر و نگهدار،پس من گرفتم،دیدم چیزی نظیر خاک قرمز بود،آن را داخل شیشهای قرار دادم و سر آن را بستم و نگه داشتم وقتی که امام حسین علیه السّلام از مکه به قصد عراق بیرون شد،هر روز آن شیشه را بیرون میآوردم و میبوییدم و نگاه میکردم و برای مصائب آن حضرت میگریستم.چون روز دهم محرّم فرا رسید یعنی روزی که امام حسین علیه السّلام کشته شد،طرف صبح آن روز شیشه را بیرون آوردم دیدم به حال خود است اما آخر روز که دوباره برگشتم دیدم خون تازه است.پس در خانه فریاد بر آوردم و گریستم و خشمم را فروخوردم تا مبادا دشمنان ایشان در مدینه بشنوند و زبان به شماتت بگشایند و آن وقت و آن روز را همچنان به خاطر نگه داشتم تا این که خبر شهادت آن حضرت را آوردند و آنچه دیده بودم معلوم شد که راست بوده است.
سالم بن ابی حفصه روایت کرده،میگوید:عمر بن سعد به حضرت حسین علیه السّلام عرض کرد:مردمان نادانی در محیط ما هستند که گمان میبرند من قاتل تو خواهم بود.امام حسین علیه السّلام فرمود:آنها نادان نیستند بلکه افراد خردمند و عاقلی هستند.بدان که من به
1) (176) همان مأخذ،ص 177.
چشم خود میبینم که تو پس از من جز اندکی از گندم عراق را نخواهی خورد. (1)
یوسف بن عبیده روایت کرده،میگوید:از محمد بن سیرین شنیدم که میگفت:این شفق سرخ،در آسمان دیده نمیشد مگر بعد از کشته شدن حسین علیه السّلام. (2)
سعد اسکاف نقل کرده،میگوید:ابو جعفر محمد بن علی علیه السّلام فرمود:«قاتل یحیی بن زکریا و قاتل حسین بن علی علیه السّلام زنازاده بودند،و آسمان سرخ نشد مگر برای این دو تن». (3)
از سلمی انصاری نقل شده (4)که میگوید:خدمت امّ سلمه همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسیدم،دیدم گریه میکند.عرض کردم:چرا گریه میکنید؟فرمود:هم اکنون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را در خواب دیدم در حالی که سر و صورتش خاکآلوده بود،عرض کردم:یا رسول اللّه شما را چه شده است؟فرمود:چند لحظه پیش شاهد کشته شدن حسین علیه السّلام بودم.
از انس نقل شده که میگوید:سر مقدّس امام حسین علیه السّلام را نزد عبید اللّه بن زیاد آوردند.وی آن را میان طشتی نهاد و با چوب دستی به زدن آن پرداخت در حالی که در تحسین آن چیزی میگفت.انس میگوید:گفتم:به خدا سوگند بیش از همه به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شباهت دارد،محاسنش با رنگ نیلی خضاب شده بود. (5)
در روایت ترمذی آمده است که ابن زیاد با چوبدستیاش بر بینی آن حضرت میزد.سپس وی از عمارة بن عمیره روایت کرده،میگوید:وقتی که عبید اللّه بن زیاد را کشتند و سر او و یارانش را آوردند و در صحن مسجد چیدند،من رسیدم دیدم مردم میگویند:آمد،آمد!ناگاه ماری را دیدم که از میان سرها بیرون شد آمد تا وارد بینی عبید اللّه شد،مقداری درنگ کرد سپس بیرون آمد و رفت تا ناپدید شد.پس از مدتی باز گفتند:آمد و این عمل را چند بار تکرار کرد. (6)
در این داستان پندی است برای اهل بینش و یکی از شگفتیهای مربوط به این خانواده است.
امام چهارم ابو محمد،علیّ بن حسین،زین العابدین علیه السّلام
(1)ابن طلحه در مناقب خویش میگوید: (1)آن حضرت یعنی،زین العابدین،سر آمد پارسایان،سرور پرهیزگاران و رهبر مؤمنان است.نشان او گواهی میدهد که از دودمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است و جهتگیری او،مقام قربش را در پیشگاه خدا ثابت میکند و پینه بستن مواضع سجدهاش فزونی نماز و تهجّدش را به ثبوت میرساند و رو برتافتنش از متاع دنیا،بیانگر زهد او در دنیاست.او از پستان تقوا به وفور نوشید تا سرآمد شد و انوار تأیید الهی بر او تابیدن گرفت و بدان وسیله هدایت لازم را یافت.اذکار و اوراد عبادت همدم او بود و او با این اذکار انس گرفت،وظایف بندگی و طاعت خدا هم پیمان او گردید و آن حضرت به زیور طاعت آراسته گشت.چه بسیار شبهایی را که برای پیمودن راه آخرت بیدار خوابی کشید و تشنگی روزهای گرم تابستان را در طول این سفر راهنمای خود ساخت،امور خارق عادت و کراماتی داشت که مردمان به چشم دیدند که در آثار متواتره ثبت است و گواهی میدهد که وی در زمرۀ بزرگوارانی است که پادشاهان جهان آخرتند.
امام سجّاد علیه السّلام،القاب زیادی دارد که تمامی آنها بر آن حضرت اطلاق میشود.
مشهورترین آنها عبارتند:از زین العابدین،سیّد العابدین،زکیّ،امین و ذو الثّفنات.بعضی گفتهاند علّت ملقّب بودن آن حضرت به زین العابدین آن است که شبی میان محراب عبادت به حال قیام در تهجّد بود،شیطان به صورت اژدهایی نمودار شد تا او را از عبادتش باز دارد امّا آن حضرت اعتنایی به او نکرد.اژدها نزدیک شد و شست پایش را به دهان گرفت باز هم توجّهی نکرد،او را آزرد ولی آن حضرت نمازش را نشکست.
چون از نماز فارغ شد خداوند حقیقت را بر او آشکار ساخت و دانست که او شیطان است،او را ناسزا گفت و لطمه زد و فرمود:دور شو ای ملعون!شیطان رفت و آن حضرت به ذکر خویش ادامه داد.آنگاه از گویندهای ناپیدا ندایی شنید که،سه مرتبه خطاب به او گفت:تو زین العابدینی!این کلمه به زبانها افتاد و به عنوان لقبی برای آن حضرت
1) (183) مطالب السّئول،ص 77.
مشهور شد. (1)
اما مناقب،امتیازات و صفات امام علیه السّلام فراوان است.
از جمله آن است که وقتی برای نماز وضو میگرفت،رنگ چهرهاش زرد میشد، اطرافیانش میپرسیدند:این چه عادتی است که در وقت وضو شما دارید؟میفرمود:آیا میدانید که در مقابل چه کسی میخواهم بایستم؟ از آن جمله است وقتی که راه میرفت،دستهایش را جلو و عقب نمیبرد و آنها را حرکت نمیداد و از آرامش و فروتنی خاصی برخوردار بود.وقتی که برای نماز میایستاد،بدنش میلرزید و در پاسخ کسانی که از علّت لرزش میپرسیدند،میفرمود:
میخواهم در حضور پروردگارم بایستم و با او مناجات کنم،از این رو بدنم میلرزد، روزی در حال نماز بود که آتشسوزی اتفاق افتاد و خانه آتش گرفت،دیگران میگفتند:یا بن رسول اللّه!یا بن رسول اللّه!آتش!آتش!اما وی سرش را از سجده بلند نکرد تا این که آتش خاموش شد.عرض کردند:چه باعث شد که به آتش توجّه نفرمودید؟فرمود:آتش دوزخ.
از آن جمله است داستانی که سفیان نقل کرده و میگوید:مردی خدمت علیّ بن حسین علیه السّلام رسید،عرض کرد:فلانی تو را بد گفت و به شما تعرّض کرد.فرمود:مرا نزد او ببر.همراه آن حضرت رفت با این تصوّر که وی میخواهد انتقام بگیرد،همین که نزد آن مرد آمد فرمود:فلانی اگر گفتههای تو دربارۀ من حق است خدا از من بگذرد و اگر دربارۀ من ناحق است خدا از گناه تو بگذرد. (2)
بین آن حضرت و عموزادهاش حسن بن حسن علیه السّلام اختلاف جزئی پیش آمد.حسن خدمت علیّ بن حسین علیه السّلام رسید در حالی که آن حضرت با اصحابش در مسجد بود،وی از گفتن آنچه باعث ناراحتی او میشد فروگذار نکرد،در حالی که آن حضرت ساکت بود تا این که حسن برگشت.همین که شب فرا رسید،در خانه او آمد و در زد،حسن بیرون آمد،علیّ بن حسین علیه السّلام فرمود:اگر آنچه گفتی راست بود خدا مرا بیامرزد و اگر دروغ بود خدا تو را بیامرزد و درود و رحمت خدا بر تو باد!آنگاه برگشت،حسن دنبال او آمد و همچنان پشت سر آن حضرت میرفت و میگریست تا این که دل امام علیه السّلام به
حال او سوخت،حسن عرض کرد:به خدا سوگند بعد از این کاری که باعث رنجش تو شود انجام نخواهم داد.امام علیه السّلام فرمود:از آنچه دربارۀ من گفته بودی تو را بخشیدم. (1)
از جمله،وقتی که علیّ بن حسین علیه السّلام از دنیا رفت فهمیدند که آن حضرت صد خانواده از اهل مدینه را غذا میداده و شخصا نیازمندیهای آنها را میبرده و به آنها میرسانده است. (2)
محمد بن اسحاق میگوید:گروهی از مردم مدینه بودند که امرار معاش میکردند و نمیدانستند که زندگیشان از کجا تأمین میشود.اما وقتی که علی بن حسین علیه السّلام از دنیا رفت دیدند آن که هر شب به سراغ آنها میآمد،نیامد. (3)
ابو حمزۀ ثمالی میگوید:زین العابدین علیه السّلام شب هنگام،انبانی از نان بر پشتش حمل میکرد و به مستمندان صدقه میداد و میفرمود:صدقۀ پنهانی،آتش خشم پروردگار را فرومینشاند. (4)
وقتی که امام علیه السّلام از دنیا رفت به هنگام غسل دادن،حاضران آثاری را در پشت آن حضرت دیدند پرسیدند:اینها چیست؟گفته شد:امام علیه السّلام خود شبانه انبان آرد بر دوش میگرفت و دور از انظار مردم به در خانۀ فقرای مدینه میرساند،[اینها آثار آن انبانهاست]. (5)
ابن عایشه میگوید:از مردم مدینه شنیدم که میگفتند:صدقۀ نهانی را از دست ندادیم مگر وقتی که علیّ بن حسین علیه السّلام از دنیا رفت. (6)
سفیان میگوید:علی بن حسن علیه السّلام آهنگ رفتن سفر حج را داشت سکینه بنت الحسین علیه السّلام خواهر آن حضرت،توشۀ راهی با هزینۀ هزار درهم برایش فراهم کرد وقتی که امام علیه السّلام پشت حرّه بود،توشه را به نزد او فرستاد.امام علیه السّلام تمام آنها را بین مستمندان تقسیم کرد. (7)
مردی به سعید بن مسیّب گفت:مردی را پرهیزگارتر از فلان کس-مردی را نام برد- ندیدهام.سعید پرسید:تو علی بن حسین علیه السّلام را ندیدهای؟گفت:نه،گفت:من کسی را پرهیزگارتر از او ندیدهام.
1) (186) به ارشاد شیخ مفید ص 240 و اعلام الوری طبرسی ص 256 و کشف الغمة ص 198 تا 200 مراجعه کنید.
2) (187) همان مأخذ و همان ص مراجعه کنید.
3) (188) همان مأخذ و همان ص مراجعه کنید.
4) (189) همان مأخذ و همان ص مراجعه کنید.
5) (190) همان مأخذ و همان ص مراجعه کنید.
6) (191) همان مأخذ و همان ص مراجعه کنید.
7) (192) همان مأخذ و همان ص مراجعه کنید.
زهری میگوید:هیچ فرد هاشمی را برتر از علی بن حسین علیه السّلام ندیدم. (1)
ابو حازم نیز چنین گفته است:هیچ فرد هاشمی را برتر از علی بن حسین علیه السّلام و هیچ کسی را فقیهتر از او ندیدهام. (2)
طاوس میگوید:علیّ بن حسین علیه السّلام را در حجر اسماعیل به حال سجده دیدم،با خود گفتم:مرد صالحی از خاندان پاک است باید گوش بدهم ببینم چه میگوید.پس گوش فرادادم،شنیدم که میگفت:«خدایا بندهات در آستانۀ تو،مسکینت در پیشگاه تو، گدایت بر در خانۀ تو،نیازمندت بر درگاه تو ایستاده است.»به خدا سوگند در هیچ گرفتاریی با این عبارات خدا را نخواندم مگر این که خداوند گرفتاریام را بر طرف کرد. (3)
امام سجاد علیه السّلام در هر شب و روز هزار رکعت نماز میخواند و وقتی صبح میشد بیهوش میافتاد و(از ضعف جسمی)چنان بود که وزش باد همانند خوشۀ گندمی وی را(از سمتی به سمتی)حرکت میداد. (4)
روزی آن حضرت در بیرون از منزل بود،مردی او را دید و دشنامش داد.غلامان و خدمتکاران به او حمله بردند،علی بن حسین علیه السّلام فرمود:آرام بایستید و کاری به او نداشته باشید.سپس رو به آن مرد کرد و فرمود:آنچه را خداوند از امور ما بر تو پنهان داشته بیشتر از آن است که تو میدانی.آیا حاجتی از ما داری که تو را یاری کنیم؟آن مرد شرم کرد،علی بن حسین علیه السّلام عبایی را که بر دوش داشت روی شانۀ او انداخت و دستور داد تا ده هزار درهم به او دادند.از آن پس،همواره آن مرد میگفت:گواهی میدهم که تو از اولاد پیامبرانی. (5)
روزی جمعی از مردم در خانۀ آن حضرت مهمان بودند،به خدمتگزار دستور دادند که بشتابد و مقداری گوشت در تنور بریان کند.خدمتگزار با عجله آن را میآورد،که سیخهای کباب از دستش افتاد و به سر بچهای از امام علیه السّلام که زیر پله بود،اصابت کرد و سبب مرگ او شد.امام علیه السّلام رو به آن غلام که سرگردان و نگران بود کرد و فرمود:تو آزادی زیرا تو از روی عمد این کار را نکردی.آنگاه پیکر پسرش را تجهیز و دفن
فرمود. (1)
روزی امام علیه السّلام بر محمد بن اسامة بن زید که بیمار بود،وارد شد.محمد شروع به گریه کرد،علی بن حسین علیه السّلام فرمود:چرا گریه میکنی؟عرض کرد:وامی دارم.فرمود:چقدر وام داری؟عرض کرد:پانزده هزار دینار.علیّ بن حسین علیه السّلام فرمود:بر عهدۀ من که بپردازم،و از طرف او قبول کرد. (2)
(1)در کشف الغمة (3)از سعید بن کلثوم نقل شده که میگوید:نزد امام صادق،جعفر بن محمّد علیه السّلام بودم.نام امیر المؤمنین،علی بن ابی طالب علیه السّلام را بر زبان آورد و آن حضرت را بسیار ستود،و بدانچه شایسته بود وصف کرد.سپس فرمود:«به خدا سوگند،علیّ بن ابی طالب علیه السّلام هرگز از دنیا حرامی را نخورد تا وقتی که از دنیا رفت و هیچگاه در برابر دو امر رضای خدا را جلب نکرد،مگر این که به خاطر دینش آن را که دشوارتر بود برگزید و هیچ پیشامدی برای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نشد مگر به دلیل اعتماد به او،او را طلبید و هیچ کس از این امّت تاب عمل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را جز او نداشت و اگر میبایست کاری را بمانند مردی انجام دهد که در یک طرف او بهشت قرار دارد و در طرف دیگر آتش دوزخ،او امیدوار به پاداش این و هراسناک از مجازات آن بود و از مالی که با عرق جبین و دسترنج خود،فراهم کرده بود هزار برده را در راه رضای خدای عزّ و جلّ و به خاطر نجات از آتش دوزخ آزاد کرد،در حالی که قوت خانوادهاش از روغن زیتون،سرکه و خرمای خشک بود و لباسش چیزی جز کرباس نبود و هرگاه چیزی از آستین دستش زیاد میآمد، قیچی میطلبید و آن را قیچی میکرد.و از فرزندان و اهل بیتش هیچ کس در لباس پوشیدن و فقاهت بیشتر از علیّ بن حسین علیه السّلام به او شباهت نداشت.روزی پسرش،امام باقر علیه السّلام بر آن حضرت وارد شد در حالی که از عبادت به حدّی رسیده بود که هیچ کس به پای او نمیرسید،دید رنگ پدرش از بیدار خوابی زرد و چشمها از گریه رنجور شده و
پیشانی(در اثر سجده)زخم،و بینیاش آزرده گشته است و ازبسکه در قیام نماز ایستاده،ساقها و پاها ورم کرده است.امام باقر علیه السّلام میگوید:وقتی که پدرم را به آن حال دیدم نتوانستم جلو گریه را بگیرم،دلم به حال او سوخت و گریستم و او از حالت تفکّر به در آمد و توجّهی به طرف من کرد،پس خوشامد گویی فرمود:پسرم یکی از آن کتابهایی را که عبادت علیّ بن ابی طالب در آن آمده است به من بده کتاب را آوردم،اندکی از آن را قرائت کرد سپس بابی قراری و تأثّر آن را کناری گذاشت،فرمود:چه کسی را یارای عبادت علیّ بن ابی طالب علیه السّلام است؟! از ابراهیم بن علی به نقل از پدرش آمده است که میگوید:با علیّ بن حسین علیه السّلام سفر حجّ میرفتیم،شتر آن حضرت کند حرکت کرد،امام علیه السّلام با چوبدستیاش ای به شتر کرد و سپس فرمود:آه،آه،اگر جزائی در کار نمیبود!-این جمله را گفت-و دستش را عقب کشید. (1)
و با همان اسناد،میگوید:علیّ بن حسین علیه السّلام پیاده راهی مکه شد و بیست روز از مدینه تا مکه،پیاده رفت. (2)
از زرارة بن اعین نقل شده که میگوید:شنیدم سؤال کنندهای در دل شب میگوید:
کجایند پارسایان در دنیا و دلبستگان به آخرت؟سروش غیبی از طرف بقیع ندا داد:- صدایش را میشنید،ولی شخص او را نمیدید-آن کس علیّ بن حسین علیه السّلام است. (3)
کنیزی آب میریخت تا آن حضرت وضو بگیرد،چرت زد،ظرف آب از دستش افتاد و سر مبارک را زخمی ساخت،امام علیه السّلام سر بلند کرد،کنیز عرض کرد:خدای تعالی میفرماید:و الکاظمین الغیظ،فرمود:من خشم خود را فروخوردم.عرض کرد:و العافین عن النّاس،فرمود:خداوند از تو بگذرد!عرض کرد: وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ،فرمود:برو، تو در راه خدا آزادی. (4)
نقل شده است که دو بار غلامش را صدا زد و او جواب نداد و در نوبت سوّم که صدا
زد،جواب داد،فرمود:پسرم آیا صدای مرا نشنیدی؟گفت:چرا شنیدم،فرمود:پس چرا جواب ندای؟عرض کرد:چون از طرف تو در امان بودم،فرمود:سپاس خدای را که غلامم را از ناحیۀ من در امان قرار داده است. (1)
از عبد الله بن عطا نقل کردهاند که میگوید:یکی از غلامان علی بن حسین علیه السّلام گناهی مرتکب شد که باید مجازات میشد.امام علیه السّلام تازیانه را برداشت و فرمود: قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لا یَرْجُونَ أَیّامَ اللّهِ. (2)غلام عرض کرد:من آن طور نیستم بلکه به رحمت خداوند امیدوارم و از عذاب او بیم دارم.امام علیه السّلام با شنیدن این سخن،تازیانه را انداخت و فرمود:تو آزادی. (3)
مردی نسبت به علیّ بن حسین علیه السّلام جسارتی کرد.حضرت چنان وانمود کرد که نشنیده است.آن مرد گفت:با تو هستم!علی بن حسین علیه السّلام فرمود:و من از تو چشمپوشی کردم. (4)
پسرش به چاه افتاد.مردم مدینه تا وقتی که او را از چاه در آوردند،نگران و مشوش بودند امّا آن حضرت در محراب عبادت همچنان مشغول نماز بود.از علّت پرسیدند، فرمود:من متوجّه نشدم زیرا با پروردگار بزرگ مناجات میکردم. (5)آن حضرت پسر عمویی داشت،امام علیه السّلام شب هنگام به طور ناشناس میآمد و مبلغی پول به او میداد ولی او میگفت:علیّ بن حسین علیه السّلام به ما نمیرسد،خدا او را از طرف من جزای خیر ندهد! امام علیه السّلام حرف او را میشنید،تحمّل و صبر مینمود و خود را به او معرّفی نمیکرد،وقتی که امام علیه السّلام از دنیا رفت و پول نرسید،دانست که کسی که هر شب میآمد و کمک میکرد علیّ بن حسین علیه السّلام بوده از این رو کنار قبر وی آمد و بر او گریه کرد. (6)
به آن حضرت،ابن الخیرتین میگفتند،به این دلیل که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«همانا از بندگان خدا دو طایفه بهترینها هستند»منظور آن که بهترین طایفه از عرب،
1) (205) اعلام الوری ص 256،ارشاد مفید ص 241 و کشف الغمة ص 201.آیه:آل عمران/134:و خشم خود را فرومیبرند،و از خطای مردم میگذرند.و خدا نیکوکاران را دوست میدارد.
2) (206) جاثیه/14:به مؤمنان بگو:کسانی را که امید به ایام اللّه(روز رستاخیز)ندارند مورد عفو قرار دهند.
3) (207) کشف الغمة ص 205 و 206.
4) (208) کشف الغمة ص 205 و 206.
5) (209) همان مأخذ،ص 207.
6) (210) همان مأخذ،همان ص.
قریش و از عجم ایرانیان هستند،و مادر امام علیه السّلام دختر کسری بود. (1)
از آن حضرت پرسیدند:چگونه صبح کردید؟فرمود:«ما به خاطر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بیمناکیم در حالی که تمام مردم مسلمان به وسیلۀ او در امانند.» (2)به امام علیه السّلام عرض کردند:چرا وقتی که مسافرت میکنید،نام و نسب خودتان را از همسفران پنهان میدارید؟فرمود:من دوست ندارم کسی به خاطر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به من چیزی بدهد که من نظیر آن را به او نداده باشم. (3)
شخصی به مردی از آل زبیر سخن ناسزایی گفت،زبیری صورتش را از او برگرداند، سپس سخن به درازا کشید و زبیری به علیّ بن حسین علیه السّلام دشنام داد،امام علیه السّلام اعتنایی نکرد و پاسخ نداد،زبیری پرسید:چرا جواب مرا ندادید؟فرمود:به همان دلیل که شما جواب آن مرد را ندادید. (4)
یکی از پسران آن حضرت از دنیا رفت.کسی بیتابی امام را ندید.علّت آن را پرسیدند،فرمود:کاری است که ما انتظار آن را داشتیم اکنون که پیش آمده نباید ناراضی باشیم. (5)
طاوس(یمانی)میگوید:در مسجد الحرام مردی را دیدم که زیر ناودان نماز میخواند و دعا میکند و در حال دعا میگرید.وقتی از نماز فارغ شد،نزد او آمدم،دیدم علی بن حسین علیه السّلام است.عرض کردم:یا بن رسول اللّه!من شما را در آن حالت دیدم در حالی که شما سه امتیاز دارید که من امیدوارم خوفی بر شما نباشد،یکی این که شما پسر پیغمبر خدایید؛دوم شفاعت جدّتان و سوّم رحمت خدا را دارید.فرمود:«طاوس!اما این که من پسر پیغمبرم باعث ایمنی من نمیشود زیرا من این سخن خدای تعالی را شنیدهام که میفرماید: فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ (6)و اما شفاعت جدم نیز مرا ایمن نمیسازد زیرا خدای تعالی میفرماید: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی . (7)و امّا رحمت خداوند میفرماید: إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ. (8)و من نمیدانم که نیکوکار هستم
1) (211) همان مأخذ،همان ص.
2) (212) همان مأخذ،همان ص.
3) (213) همان مأخذ،همان ص.
4) (214) همان مأخذ،همان ص.
5) (215) همان مأخذ،همان ص.
6) (216) مؤمنون/102:هنگامی که در صور دمیده شود هیچ گونه نسبی میان آنها نخواهد بود.
7) (217) انبیاء/28:و آنها جز برای کسی که خدا از او خشنود است(و اجازه داده)شفاعت نمیکنند.
8) (218) اعراف/55:رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
یا نه». (1)
(1)امّا کرامات آن حضرت،در کشف الغمّة از کتاب الدّلائل تألیف ابو العباس عبد اللّه بن جعفر حمیری نقل کرده،و در دلائل میگوید:ابو محمّد علیّ بن حسین علیه السّلام در مسافرتی غذا میل میکرد و در نزد او مردی بود،ناگهان آهویی پیدا شد که در گوشهای به دنبال غذا میگشت.مسافران کنار سفرهها در آنجا غذا میخوردند.علی بن حسین علیه السّلام (2)-رو به آن حیوان کرد-و فرمود:نزدیک شو و غذا بخور،تو در امانی!آهو نزدیک شد و آمد و مشغول خوردن از غذای سفره شد.آن مردی که هم خوراک امام علیه السّلام بود از جا برخاست و با سنگریزهای به پشت آهو زد،آهو رم کرد و رفت.علی بن حسین علیه السّلام رو به آن مرد کرد و فرمود:تو پیمانی را که با من داشتی شکستی،هرگز با تو سخن نخواهم گفت.
در همان کتاب از قول امام باقر علیه السّلام نقل کرده که میگوید:«پدرم به قصد[مزرعهای که داشت]از شهر بیرون شد و همراه ما جمعی از غلامان و دیگر مردم بودند.پس سفره گسترده شد تا غذا بخوریم.آهویی آمد،به امام علیه السّلام نزدیک شد،فرمود:ای آهو!من علیّ بن حسینم و مادرم فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است،بیا غذا بخور،آهو آمد به مقداری که خدا خواسته بود با آنها غذا خورد سپس فاصله گرفت،یکی از غلامان عرض کرد:
آهو را نزد ما برگردانید.فرمود:به شرط آن که پیمانشکنی نکنید،عرض کردند:پیمان نمیشکنیم.پس رو به آهو کرد و فرمود:ای آهو من علیّ بن حسین بن علیّ بن ابیطالبم و مادرم فاطمه دختر رسول خداست؛بیا غذا بخور و تو در پیمان من و در امانی.آهو آمد تا کنار سفره ایستاد با آنها غذا میخورد.پس مردی از اهل مجلس دستش را روی پشت آهو گذاشت آهو رم کرد.علی بن حسین علیه السّلام فرمود:تو پیمانشکنی کردی،هرگز با تو صحبت نخواهم کرد. (3)
شتر آن حضرت میان کوههای رضوی از راه رفتن باز ایستاد.امام علیه السّلام شتر را خوابانید سپس تازیانه و چوبدستی را به او نشان داد و فرمود:راه میروی یا اینها را به کار ببرم!
شتر به راه افتاد و بعد از آن تنبلی نکرد. (1)
در همان کتاب با اسناد نقل کرده و میگوید:در آن میان که علیّ بن حسین علیه السّلام با اصحابش نشسته بود ناگاه آهویی از سمت بیابان آمد و در مقابل آن حضرت ایستاد،و دمش را حرکت میداد و همهمه میکرد.یکی از اصحاب پرسید:یا بن رسول اللّه این آهو چه میگوید؟فرمود:او معتقد است که فلان شخص قرشی،دیروز نوزادش را گرفته است در حالی که هنوز هیچ شیر به او نداده است.در دل یکی از حاضران تردیدی پیدا شد.پس علی بن حسین علیه السّلام کسی را به دنبال مرد قرشی فرستاد که او را آورد.امام علیه السّلام فرمود:چه شده که این آهو از تو شکایت دارد؟عرض کرد:چه میگوید؟فرمود:
میگوید:تو دیروز در فلان ساعت نوزادش را گرفتهای و او را از آن وقتی که گرفتهای شیر ندادهای.و از من خواست که دنبال تو بفرستم و از تو بخواهم تا نوزادش را نزد او بفرستی؛شیر بدهد و دوباره به تو برگرداند.آن مرد گفت:به خدایی که محمّد را به حق مبعوث کرده او راست گفته است.فرمود:بنابراین بفرست تا نوزادش را بیاورند.آوردند- راوی گوید-وقتی که بچه آهو را آوردند،نزد مادر رها کردند،همین که آهو،بچهاش را دید،دم تکان داد و همهمه کرد سپس شیرش داد.آنگاه علی بن حسین علیه السّلام رو به آن مرد کرد و فرمود:به حقی که بر تو دارم او را به من ببخش،آن مرد،بچه آهو را به امام علیه السّلام بخشید،و امام علی بن حسین علیه السّلام نیز او را به مادرش داد و با زبان آن حیوان سخنی گفت، آهو همهمهای کرد و دمی تکان داد و رفت و نوزادش نیز با او رفت.اصحاب پرسیدند:
یا بن رسول اللّه،آهو وقت رفتن چه گفت؟فرمود:برای شما دعا کرد و جزای خیر مسألت نمود. (2)
در همان کتاب از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«چون شب رحلت علیّ بن حسین علیه السّلام فرا رسید،به پسرش امام محمّد باقر علیه السّلام فرمود:پسرم مرا وضو بده حضرت باقر فرمود:من برخاستم،آبی آوردم،فرمود:این آب خوب نیست چون چیزی داخل آن مرده است،امام باقر میگوید:چراغی آوردم دیدم موش مردهای داخل آب است.آب دیگری آوردم وضو گرفت.آنگاه فرمود:پسرم امشب من از دنیا میروم[بعد وصایایی کرد،از جمله]دربارۀ شترش سفارش کرد که مهار او را برگیرند و علف برای او فراهم نمایند.[همینکه امام علیه السّلام از دنیا رفت و تجهیز شد]شتر را آزاد گذاشتند اما او درنگ
نکرد،بلافاصله بیرون شد آمد کنار قبر آن حضرت،جلو گردنش را روی قبر نهاد و افسرده بود و از چشمانش اشک میبارید.خدمت امام محمد بن علی علیه السّلام آمدند و عرض کردند:شتر بیرون رفته است،امام علیه السّلام نزد شتر آمد و فرمود:خداوند در تو برکت دهد! برخیز،اما شتر از جا برنخاست،فرمود:او را به حال خود رها کنید که او زندگی را ترک گفته است،و جز سه روز نگذشته بود که مرد» (1).میفرماید:«وقتی که امام سجاد علیه السّلام با آن شتر از مدینه راهی مکه میشد،تازیانه را به بار شتر میآویخت و تا وقتی که وارد مدینه میشد،شتر را نمیزد.» (2)از امام باقر علیه السّلام نقل کرده است که میفرماید:«وقتی که حسین بن علی علیه السّلام به شهادت رسید،محمد بن حنفیه نزد علی بن حسین علیه السّلام آمد،عرض کرد:برادرزاده،من عموی توام و برادر پدری پدرت میباشم و عمرم از تو بیشتر است،پس من به امامت و وصایت سزاوارترم،بنابراین اسلحه رسول خدا را به من بده،علی بن حسین علیه السّلام فرمود:عمو از خدا بپرهیز و چیزی را که حق تو نیست مطالبه نکن که من میترسم عمرت کوتاه شود و زندگیات به هم بخورد.محمد بن حنفیه گفت:من به این امر از تو سزاوارترم،علی بن حسین علیه السّلام فرمود:عمو جان آیا حاضری پیش حاکمی برویم تا بین ما حکم کند؟عرض کرد:کدام حاکم؟امام فرمود:حجر الاسود.امام باقر میفرماید:نزد حجر الاسود رفتند وقتی که آنجا ایستادند،فرمود:عمو تو که حقت را میخواهی سخن بگو!محمد بن حنفیه سخن گفت امّا جوابی نشنید.امام باقر علیه السّلام میگوید:آنگاه علی بن حسین علیه السّلام دستش را روی حجر الاسود گذاشت و فرمود:اللّهم انی أسألک باسمک المکتوب فی سرادق البهاء و اسألک باسمک المکتوب فی سرادق الجلال و اسألک باسمک المکتوب فی سرادق السّلطان و اسألک باسمک المکتوب فی سرادق العظمة و اسألک باسمک المکتوب فی سرادق القوّة و اسألک باسمک المکتوب فی سرادق السّرائر و اسألک باسمک الفالق الخبیر البصیر،ربّ الملائکة الثّمانیة و ربّ جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و ربّ محمّد خاتم النّبیّین لما أنطقت هذا الحجر بلسان عربی فصیح یخبر لمن الامامة و الوصیّة بعد الحسین بن علی علیه السّلام.[امام باقر فرمود:]آنگاه علی بن حسین علیه السّلام به طرف حجر الاسود آمد و فرمود:تو را به حق آن که پیمانهای بندگان را در تو قرار داد و همچنین گواهی بر کسانی که حق تو را ادا کردند،میخواهم که خبر دهی،امامت و
وصایت پس از حسین بن علی علیه السّلام از آن کیست؟-میفرماید:-حجر الاسود به شدت تکان خورد و طوری که نزدیک بود از جا کنده شود و به زبان عربی آشکار و فصیح سخن گفت:یا محمد بن حنفیه!تسلیم باش،تسلیم باش،که امامت و وصیت پس از حسین بن علی علیه السّلام متعلق به علی بن حسین است.امام باقر علیه السّلام میفرماید:محمد بن حنفیه با شنیدن این سخن برگشت در حالی که میگفت:پدرم فدای علی بن حسین علیه السّلام باد». (1)
در همان کتاب از امام صادق علیه السّلام نقل شده است«که در طواف دست مردی و زنی به حجر الأسود چسبید و هر کدام کوشید تا دستش را جدا کند نتوانست مردم گفتند:دستها را ببرید!-امام صادق علیه السّلام فرمود:-ناگهان علی بن حسین علیه السّلام وارد شد،مردم خوشحال شدند،همین که جریان آن مرد و زن را دانست،جلو آمد دست روی دست آنها گذاشت دستها گشوده از هم جدا شدند.» (2)در همان کتاب به نقل از امام صادق علیه السّلام آمده است که فرمود:«وقتی عبد الملک بن مروان زمام خلافت را به دست گرفت به حجّاج بن یوسف نوشت:بسم اللّه الرّحمن الرّحیم از عبد الملک بن مروان،امیر المؤمنین به حجاج بن یوسف،باری،توجّه کن، خون اولاد عبد المطّلب را محفوظ بدار و از ریختن خون ایشان دوری کن زیرا من دیدم فرزندان ابو سفیان بر ریختن خون ایشان اصرار داشتند و زیاد درنگ نکردند و السّلام.
امام صادق علیه السّلام میفرماید:نامه را مخفیانه فرستاد،با وجود این به علی بن حسین علیه السّلام در همان ساعتی که نامه را نوشت و نزد حجّاج فرستاد،خبر دادند و گفتند که عبد الملک به حجاج چنین و چنان نوشته است و خداوند به پاس آن،سلطنت او را برقرار و مدّت حکومت او را افزایش داده است!امام صادق علیه السّلام میفرماید:پس علیّ بن حسین علیه السّلام نوشت:بسم اللّه الرّحمن الرّحیم از علی بن حسین علیه السّلام به عبد الملک بن مروان امیر المؤمنین!باری تو در فلان روز و فلان ساعت از ماه فلان،چنین و چنان نوشتی، همانا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به من خبر داد که خدا این عمل تو را پاس داشت و پادشاهی تو را استوار و مدّت سلطنت را افزون کرد.امام علیه السّلام نامه را بست و مهر کرد و به وسیلۀ غلامش سوار بر شتر آن حضرت فرستاد و دستور داد که در ساعت ورودش نامه را به عبد الملک برساند.غلام وقتی که وارد شد نامه را به او داد،عبد الملک به تاریخنامه نگاه کرد دید
مطابق همان ساعتی است که به حجاج نامه نوشته است و در صدق گفتار علی بن حسین علیه السّلام تردیدی نکرد و سخت شادمان شد و برای علیّ بن حسین علیه السّلام به پاداش نامۀ شادی بخشش به سنگینی بار شتر درهم فرستاد.» (1)از منهال بن عمرو نقل شده که میگوید:سفر حج رفتم و به خدمت علی بن حسین علیه السّلام رسیدم،فرمود:منهال،حرملة بن کاهل اسدی چه میکند؟گفتم:وقت آمدنم از کوفه زنده بود.میگوید:امام علیه السّلام دستش را بلند کرد و گفت:خدایا سوزش آهن را به او بچشان خدایا سوزش آتش را به او بچشان!منهال میگوید:به کوفه برگشتم،مختار بن ابی عبیده که از دوستان من بود در آنجا قیام کرده بود،بر مرکبم سوار شدم تا بروم و به او سلامی بدهم دیدم مرکبش را خواست و سوار شد،من هم سوار مرکبم شدم آمد تا کنار شهر کوفه و مثل کسی که منتظر چیزی باشد،به انتظار ایستاد معلوم شد دنبال حرملة بن کاهل فرستاده است.حرمله را آوردند،گفت:سپاس خدای را که مرا بر تو مسلّط کرد!آنگاه جلاّد را خواست و گفت:دستهایش را جدا کن!جدا کرد.سپس گفت:پاهایش را جدا کن؛جدا کرد،آنگاه گفت:آتش بیاورید!پشتهای نیآوردند و حرمله را داخل آن گذاشتند.سپس آتش بر افروختند تا سوخت.گفتم:سبحان اللّه،سبحان اللّه،مختار نگاهی به من کرد و گفت:چرا سبحان اللّه گفتی؟گفتم:خدمت علی بن حسین علیه السّلام رسیدم؛از حرمله پرسید؛به اطلاع ایشان رساندم که وقت بیرون آمدنم از کوفه زنده بود، دستهایش را بلند کرد و گفت:خدایا حرارت آهن و آتش را به او بچشان مختار گفت:
خدا را خدا را،آیا تو،خود شنیدی که علی بن حسین این سخن را گفت؟گفتم:خدا را خدا را که من خود از آن حضرت شنیدم که چنین میگفت.مختار با شنیدن این سخن از مرکب پیاده شد و دو رکعت نماز خواند و طول داد سپس سجدهای طولانی کرد و آنگاه سر از سجده برداشت و رفت و من هم با او رفتم تا به در منزل من رسید.گفتم:اگر به من لطف دارید فرود آیید و نزد ما نهار میل کنید،گفت:منهال!تو به من خبر دادی که علی بن حسین علیه السّلام سه چیز از خدا خواست و هر سه را خداوند به دست من به اجابت رساند، آن وقت از من میخواهی که نزد تو غذا بخورم،امروز،روزی است که باید به خاطر توفیقی که خداوند به من داده روزۀ شکر بگیرم. (2)
از کتاب مناقب ابن طلحه (1)به نقل از ابن شهاب زهری آوردهاند که گفت:روزی که عبد الملک بن مروان علیّ بن حسین را از مدینه به شام میبرد،دیدم او را به آهن گرانی بستهاند و جمعی از نگهبانان را بر او گماردهاند.من از ایشان اجازه خواستم تا خدمت آن حضرت برسم و سلامی بدهم و خداحافظی کنم.اجازه دادند،من وارد شدم در حالی که آن حضرت میان خیمهای دست و پایش را به غل و زنجیر بسته بودند.گریه کردم و گفتم:مولای من،دوست داشتم که من به جای شما بودم و شما سالم بودید، فرمود:زهری!آیا تو گمان میکنی که من در شرایطی هستم که میبینی و غل و زنجیر در گردنم مرا میآزارد؟بدان که اگر من نمیخواستم چنین نمیشد و از طرفی اگر به تو و امثال تو اندوهی برسد باید به یاد عذاب الهی باشید!پس از گفتن این سخنان،دست و پایش را از غل و زنجیر درآورد.سپس فرمود:زهری!من همراه ایشان از دو منزلی مدینه تجاوز نخواهم کرد.(زهری میگوید:)بیش از چهار شب نگذشته بود که نگهبانان آن حضرت به مدینه برگشتند و او را جستجو میکردند ولی نیافتند و من خود از جملۀ کسانی بودم که از ایشان راجع به آن حضرت پرسیدم.در پاسخ من گفتند:ما مواظب او بودیم،وقتی که او فرود آمد،ما در اطرافش بودیم نخوابیدیم؛مراقب او بودیم همین که صبح شد دیدیم جز یک کنده و زنجیر چیزی میان کجاوۀ آن حضرت نیست!زهری میگوید:پس از آن من نزد عبد الملک بن مروان رفتم.او دربارۀ علی بن حسین علیه السّلام از من پرسید،من جریان را گفتم.عبد الملک گفت:روزی که مأموران من او را گم کرده بودند،نزد من آمد و گفت:مرا با تو چه کار!گفتم:نزد من بمان،فرمود:دوست ندارم بمانم سپس بیرون شد.به خدا سوگند که من سخت وحشت زده شدم.زهری میگوید:
گفتم:یا امیر المؤمنین!علی بن حسین علیه السّلام آن طوری که تو گمان میکنی،نیست بلکه او به ذکر پروردگارش مشغول است.گفت:خوشا به حال مثل او!چه خوب سرگرمی دارد! زهری هرگاه علیّ بن حسین علیه السّلام را یاد میکرد،میگریست و میگفت:او زینت عابدان بود.
1) (230) مطالب السّئول،ص 78.
(1)ابن طلحه گوید: (1)وی شکافنده و جامع علوم و بر افرازندۀ بیرق علم و پرچمدار دانش است؛از پستان علم و دانش شیر خورده و مروارید علم را زینت بخشیده و در کنار هم چیده است؛او قلبی پاک و رفتاری پاکیزه و روحی توانا و اخلاقی والا داشت،تمام اوقات زندگی خود را در طاعت خدا گذراند و در مقام تقوا استوار و ثابت قدم بود و مقامات بلند قرب الهی (2)و پاکیزگی روح در او آشکار بود.بنابراین فضائل به استقبال او میآمدند و خوبیها به او مفتخر بودند.
ابن طلحه میگوید:او سه لقب داشت:باقر العلم،شاکر و هادی،مشهورتر از همه، باقر بود که به جهت وسعت علمیاش بدان لقب شهرت یافت.
اما مناقب و صفات نیکوی او بسیار است،از جمله:
افلح،غلام امام باقر علیه السّلام میگوید:به قصد سفر حج در خدمت محمّد بن علی علیه السّلام حرکت کردیم.همین که به مسجد الحرام وارد شد و چشمش به خانۀ خدا افتاد با صدای بلند گریست.عرض کردم:پدر و مادرم فدایت باد!مردم به شما نگاه میکنند،خوب است قدری آرامتر گریه کنید.فرمود:وای بر تو ای افلح!چرا گریه نکنم،شاید خداوند به لطف و رحمت خویش به من نظر کند و من فردای قیامت در پیشگاه او رستگار شوم.
افلح میگوید:سپس طواف کرد و آمد در مقام ابراهیم مشغول نماز شد و به رکوع رفت و چون سر از سجده برداشت دیدم جای سجدهاش از زیادی اشک چشمانش تر شده است و چنان بود که هرگاه میخندید،میگفت:خدایا بر من خشم نگیر. (3)
عبد اللّه بن عطا میگوید:هیچ وقت ندیدم دانشمندان نزد کسی اینقدر از نظر علمی کوچک باشند که در نزد امام باقر علیه السّلام بودند،حکم را همچون شاگردی در نزد آن حضرت دیدم. (4)
فرزندش جعفر بن محمد از آن حضرت نقل کرده،میگوید:«پدرم در دل شب به هنگام لابه و زاری،میگفت:خدایا تو به من امر کردی،فرمانت را نبردم و مرا نهی
کردی،خودداری نکردم.اینک من همان بندۀ تو هستم که در برابرت ایستادهام و هیچ بهانهای ندارم.» (1)سلمی،کنیز امام باقر علیه السّلام میگوید:دوستان و برادران دینی امام علیه السّلام خدمت آن حضرت که میرسیدند،تا غذایی گوارا به آنها نمیداد و جامهای نیکو بر آنها نمیپوشانید و درهمی چند به آنها نمیداد،محضرش را ترک نمیگفتند.عرض میکردم،کمتر احسان بفرمایید.میفرمود:«ای سلمی،خوبی دنیا،جز احسان به برادران و کارهای نیک نمیباشد.»از پانصد و ششصد تا هزار درهم مرحمت میکرد و از همنشینی با برادران دینی خسته نمیشد. (2)
اسود بن کثیر میگوید:خدمت امام باقر علیه السّلام از نیازمندی خود و جفای دوستان گله کردم،فرمود:«بد دوستی است آن که وقت بینیازی با تو ارتباط داشته باشد ولی به هنگام تنگدستی از تو ببرد.»سپس به غلامش دستور داد،کیسهای را که هفتصد درهم داشت،آورد،فرمود:«اینها را خرج کن،وقتی که تمام شد به من خبر بده»؛و فرمود:
«مقدار محبت قلبی دوستت را نسبت به خود،با محبت قلبی خود نسبت به او مقایسه کن و بشناس.» (3)از ابو الزّبیر،محمد بن مسلم مکّی نقل کردهاند که گفت:ما نزد جابر بن عبد اللّه بودیم که علی بن حسین علیه السّلام وارد شد در حالی که پسرش محمد علیه السّلام که هنوز کودک بود،همراه وی بود.علی بن حسین علیه السّلام به پسرش فرمود:سر عمویت را ببوس،محمد نزدیک جابر رفت و سر او را بوسید.جابر پرسید:این کودک کیست؟-چشمان جابر نابینا شده بود- امام علیه السّلام فرمود:این پسرم،محمد است.جابر با شنیدن نام محمد،او را در آغوش گرفت و گفت:یا محمد!محمد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به تو سلام فرستاد.از جابر پرسیدند:ای ابو عبد اللّه!چگونه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سلام رساند؟گفت:همراه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بودم؛حسین علیه السّلام در دامن او بود و با او بازی میکرد فرمود:جابر!از پسرم،حسین،پسری به نام علی به دنیا میآید که چون روز قیامت شود،منادی ندا کند:باید سرور عابدان قیام کند!پس علی بن حسین علیه السّلام برخیزد،و از علی بن حسین علیه السّلام پسری به دنیا میآید به نام محمد،ای جابر اگر او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان و بدان که عمر تو پس از دیدن او اندک خواهد
بود.پس از آن طولی نکشید که جابر از دنیا رفت.و این داستان گرچه یک منقبت است اما بسی بزرگ و برابر شماری از مناقب است. (1)
میگویم:این حدیث جابر را اشخاص زیادی از عامه و خاصه با عبارات مشابهی نقل کردهاند.
در ارشاد مفید (2)از عمر بن دینار و عبد الله بن عبید بن عمیر نقل شده است که آن دو گفتند:ما هیچ وقت با ابو جعفر محمد بن علی علیه السّلام دیدار نکردیم مگر آن که هزینه، پوشاک و صدقهای به ما مرحمت میکرد و میفرمود:«اینها پیش از دیدار شما با من، برایتان آماده شده است.» از سلیمان بن قرم نقل شده که میگوید:ابو جعفر محمّد بن علی علیه السّلام پانصد،ششصد تا هزار درهم به ما مرحمت میکرد و از ارتباط و احسان به برادران و دیدارکنندگان و کسانی که از او چشم امیدی داشتند خسته نمیشد.
از آن حضرت نقل شده،دربارۀ حدیثی سؤال شد که وی به طور مرسل نقل میکند، نه مسند.فرمود:«هرگاه حدیثی برای شما نقل میکنم،سند من پدرم از قول پدرش و او از جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،به نقل از جبرئیل و او از خدای تعالی است.» (3)همواره میگفت:«گرفتاری ما از ناحیۀ مردم سنگین است،زیرا هرگاه ما ایشان را بخوانیم،اجابت نکنند و اگر آنان را واگذاریم،به وسیلۀ دیگران هدایت نشوند.» (4)بارها میفرمود:«مردم از ناحیۀ ما که خاندان رحمت،شجرۀ نبوّت،کان حکمت، جایگاه فرشتگان و محلّ نزول وحی هستیم،مورد کینه و عقوبت قرار نمیگیرند.» (5)
(1)اما کرامات آن حضرت در کتاب کشف الغمة (6)به نقل از کتاب دلائل حمیری از
1) (238) همان مأخذ،همان ص 81.
2) (239) ارشاد مفید،ص 249.
3) (240) همان مأخذ،ص 250.
4) (241) همان مأخذ،ص 250.
5) (242) همان مأخذ،ص 250.
6) (243) کشف الغمة ص 217.کتاب دلائل تألیف ابی العبّاس عبد اللّه بن جعفر بن حسین بن مالک بن جامع حمیری قمی،شیخ قمیها صاحب کتاب معروف قرب الاسناد است. نجاشی میگوید:وی در سال دویست و نود و اندی به کوفه آمد و مردم کوفه از او روایاتی شنیدند. ابو غالب زراری در رسالۀ خود آمدن او را به کوفه در سال 297 دانسته و سیّد بن طاوس در کتاب محاسبة النّفس ص 7 حدیث عرض اعمال را از کتاب دلائل نقل میکند و به پسرش محمّد در کشف المحجّة ص 35 سفارش میکند که در کتاب معجزات و دلائل از جمله دلائل ابن جریر طبری و دلائل حمیری دقّت کند.میرزا کمالا داماد علاّمه مجلسی در البیاض الکمالی میگوید:بر تو باد مطالعه کتاب دلائل حمیری!معلوم میشود نسخهای از آن در نزد وی بوده است.به کتاب الذریعة الی تصانیف الشیعة ج 8 ص 237 مراجعه کنید.
یزید بن ابی حازم نقل کرده،میگوید:
در خدمت امام باقر علیه السّلام بودم،از کنار منزل هشام بن عبد الملک که در دست ساختمان بود،گذر کردیم،فرمود:«هان به خدا سوگند،محقّقا ویران خواهد شد!به خدا قسم که خاکش را از میان خرابه به جای دیگر خواهند برد!به خدا سوگند که از زیر آن خاکها احجار الزّیت نمودار (1)خواهد شد که آن جایگاه نفس زکیّه است!»من از شنیدن این سخنان تعجب کردم،با خود گفتم:این منزل هشام است،چه کسی او را خراب میکند که من با گوش خودم از امام باقر،این حرف را شنیدم!میگوید:بعد از این که هشام از دنیا رفت،دیدم که ولید دستور داد تا آن سرا را خراب کنند و خاکش را ببرند، خاکها را بردند تا احجار نمودار شد و من خود دیدم.
از همان شخص با ذکر سند نقل شده که میگوید:به همراه ابو جعفر علیه السّلام بودم،زید بن علی از کنار ما گذشت.امام علیه السّلام فرمود:«به خدا سوگند که او در کوفه قیام خواهد کرد؛به یقین او را میکشند و سرش را اطراف شهر میگردانند،سپس میآورند و در آن موضع بر سر نی نصب میکنند!-راوی میگوید:-ما از این سخن امام که فرمود:«بر سر نی نصب میکنند»تعجب کردیم زیرا در مدینه نی وجود نداشت،اما پس از شهادت زید بن علی، جهت نصب سر مبارک ایشان با خودشان نیآوردند. (2)
در همان کتاب به نقل از ابو بصیر آمده است که میگوید:امام باقر علیه السّلام فرمود:«از جمله وصایای پدرم این که به من فرمود:وقتی که من از دنیا رفتم،کسی جز تو عهدهدار غسل من نشود،زیرا امام را جز امام غسل نمیدهد و بدان که برادرت عبد اللّه مردم را به امامت خود دعوت خواهد کرد.او را به حال خود واگذار،زیرا که عمرش کوتاه است.
وقتی که پدرم درگذشت،همان طوری که دستور داده بود[پیکر پاکش را]غسل دادم و
عبد اللّه-چنانکه پدرم فرموده بود-ادّعای امامت و جانشینی پدرم را کرد و طولی نکشید که از دنیا رفت و این خود از دلایل امامت آن حضرت بود که ما را پیشاپیش به چیزی بشارت میداد و همان طور میشد.آری بدینوسیله امام شناخته میشود.» (1)از فیض بن مطر نقل شده که میگوید:خدمت امام باقر علیه السّلام رسیدم.قصد داشتم راجع به خواندن نماز شب در میان کجاوه بپرسم.او از من پیشی گرفت و فرمود:«رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سوار بر شتر به هر سوی که حرکت میکرد نماز میخواند.» (2)در همان کتاب از سعد اسکاف نقل شده که میگوید:اجازه خواستم تا خدمت امام باقر علیه السّلام شرفیاب شوم.گفتند:عجله نکن که جمعی از برادران شما نزد ایشان هستند، فاصلهای نشد که دوازده مرد،شبیه قومی از هندوها که قباهای تنگ بر تن و کفشهایی به پا داشتند بیرون آمدند،سلام دادند و گذشتند و من به حضور امام باقر علیه السّلام شرفیاب شدم؛ عرض کردم،اینهایی که از خدمت شما رفتند من نشناختم،اینها که بودند؟فرمود:«آنها گروهی از برادران جنّ بودند.سعد میگوید،پرسیدم:جنّیان بر شما ظاهر میشوند؟ فرمود:آری همان طوری که شماها نزد ما میآیید،نمایندگان آنها نیز در حلال و حرامشان به ما مراجعه میکنند.» (3)در همان کتاب از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرمود:«شنیدم،پدرم روزی میفرمود:
فقط پنج سال از عمر من مانده است.پس آن مدت بدون کم و زیاد سپری شد.» (4)از محمّد بن مسلم نقل شده است که میگوید:با امام باقر علیه السّلام بین مکه و مدینه حرکت میکردیم در حالی که آن حضرت،بر استری سوار بود و من بر الاغ ایشان سوار بودم.ناگهان گرگی از قلّۀ کوه سرازیر شد،تا نزدیک امام باقر علیه السّلام رسید،استر بر زمین نشست و گرگ جلو آمد تا آنجا که سرش را بر قربوس زین نهاد و صورتش را جلو برد و امام علیه السّلام مدت زیادی به سخن او گوش فرا داد سپس فرمود:برو،من حاجتت را بر آوردم،گرگ نیز با خوشحالی دوان دوان بازگشت امام علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:
فهمیدی چه گفت؟عرض کردم:خدا و پیامبر و فرزند پیامبر خدا داناترند.فرمود:او به من گفت:پسر پیغمبر!همسر من در آن کوه،زایمانش مشکل شده است شما از خداوند بخواهید تا او را نجات دهد و احدی از نسل مرا بر هیچ کس از شیعیان شما مسلّط
نگرداند.من هم گفتم:این کار را کردهام. (1)
در همان کتاب از عبد اللّه بن عطاء مکّی نقل شده است که میگوید:من در مکه مشتاق دیدار امام باقر علیه السّلام بودم،به مدینه رفتم و جز شوق دیدار آن حضرت هدفی از رفتن به مدینه نداشتم.همان شب ورودم با باران و سرمای شدیدی روبرو شدم،از این رو نیمۀ شب به در خانۀ آن حضرت رفتم،با خودم گفتم؛اکنون در بزنم یا منتظر بمانم تا صبح شود؟من دراینباره میاندیشیدم که ناگاه صدایی شنیدم که به کنیزش میگفت:
در را برای ابن عطاء باز کن که امشب سرماخورده و آزار دیده است.میگوید:کنیز آمد، در را باز کرد و من وارد شدم. (2)
از همان کتاب به نقل از امام صادق علیه السّلام آمده است که فرمود:«روزی که پدرم محمد بن علی علیه السّلام از دنیا رفت،نزد آن حضرت بودم.وصیّتی چند دربارۀ غسل و کفن و دفنش به من فرمود.آنگاه من گفتم:ای پدر!به خدا سوگند از روزی که شما بیمار شدهاید هیچ روزی شما را بهتر از امروز ندیدهام و اثر مردن را در شما نمیبینم.فرمود:پسرم،آیا نشنیدی که علی بن حسین علیه السّلام از پشت دیوار صدا میزد:محمّد!زود باش،بیا.» (3)در همان کتاب از حمزة بن محمّد طیّار نقل شده که میگوید:به منزل امام باقر علیه السّلام رسیدم،اجازه ورود خواستم،به من اجازه نفرمود ولی دیگران را اجازه میداد،من افسرده به منزلم برگشتم.خودم را داخل منزل روی تختی انداختم ولی خواب به چشمم نمیآمد و همین طور فکر میکردم و با خود میگفتم:به چه کسی رو آورم؟به مرجئه که چنین عقیدهای دارند!به قدریه که این طور میگویند!به زیدیّه که چنین میگویند!و قول تمام اینها مردود است.من در این زمینه فکر میکردم تا این که صدایی را شنیدم:ناگاه در زدند،گفتم:کیست؟جواب داد:فرستادۀ امام باقر علیه السّلام هستم.در را باز کردم:گفت:
امام علیه السّلام شما را طلبیده است.لباسم را پوشیدم و رفتم،همین که به محضر آن حضرت رسیدم،فرمود:حمزة بن محمد!نه به مرجئه،نه به قدریه،نه به زیدیه و نه به حروریّه،به هیچ کدام مراجعه نکن بلکه به ما مراجعه کن که حجّت تو چنین و چنان است.من همان کار را کردم و بدان معتقد شدم. (4)
از مالک جهنی نقل است که میگوید:خدمت امام باقر علیه السّلام نشسته بودم و به آن حضرت نگاه میکردم و با خود میاندیشیدم و میگفتم:به راستی که خدا تو را بزرگ و گرامی داشته و بر خلایق حجت قرار داده است.امام علیه السّلام نگاهی به من کرد و فرمود:ای مالک،قضیه بالاتر از آن است که تو فکر میکنی. (1)
در همان کتاب از جابر نقل شده که میگوید:از امام باقر علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
«هیچ کس بر ضد هشام قیام نخواهد کرد مگر آن که او را خواهد کشت.»میگوید:من این مطلب را برای زید نقل کردم،زید گفت:من هشام را در حالی دیدم که اثری از شریعت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در نزد او نبود و او بر این وضع هیچ اعتراضی نداشته و از آن ناراضی نبود به خدا سوگند که اگر هیچ کس،جز من و یک نفر دیگر نباشد،هرآینه بر ضد هشام قیام خواهم کرد. (2)
در همان کتاب از ابو الهذیل نقل شده است که میگوید:امام باقر علیه السّلام به من فرمود:
«ابو الهذیل،همانا شب قدر بر ما پوشیده نیست،فرشتگان در آن شب پیرامون ما میگردند.» (3)از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«در منزل امام باقر علیه السّلام قمریی بود، [روزی]شنید که قمری فریاد میزند.فرمود:آیا میدانید که این قمری چه میگوید؟ گفتند:خیر.فرمود:میگوید:من شما را از دست دادم،شما را از دست دادم.پیش از آن که او ما را از دست بدهد،ما او را از دست میدهیم.سپس دستور داد آن را سر بریدند. (4)
در کتاب خرایج و جرائح امام قطب الدین،ابو الحسین،سعید بن هبة اللّه بن حسن راوندی-رحمه اللّه-ضمن معجزات امام محمد باقر علیه السّلام از عبّاد بن کثیر بصری نقل کرده، میگوید:از امام باقر علیه السّلام پرسیدم،حق مؤمن بر خدا چیست؟صورتش را برگرداند.سه مرتبه این را از آن حضرت پرسیدم،فرمود:«از جمله حق مؤمن بر خدا آن است که اگر به آن درخت خرما بگوید:بیا،بیاید.»پس به خدا قسم به درخت خرمایی که آنجا بود نگاه کردم دیدم جلو میآید.امام علیه السّلام ای به سوی آن کرد یعنی:بایست!مقصود من،
تو نبودی. (1)
در همان کتاب از ابو الصّباح کنانی نقل شده که میگوید:روزی به منزل امام محمّد باقر رفتم و در زدم.دختر بچهای که تازه پستانش سر زده بود،در را باز کرد.من دستی به نک پستانش زدم و گفتم:به مولایت بگو که من در منزلم!امام علیه السّلام از داخل منزل فریاد زد:ای بیمادر وارد شو!وارد شدم،گفتم مولای من قصد بدی نداشتم و مقصودی جز فزونی ایمان قلبیام نداشتم.فرمود:تو راست میگویی،اگر شما گمان میبرید که این دیوارها مانع دیدن ماست،همان طوری که مانع دیدن چشمان شماست،در آن صورت تفاوتی بین ما و شما نخواهد بود.پس مبادا دوباره چنان تصوّری داشته باشی! (2)از همان کتاب نقل کرده است که حبابه والبیّه،بر امام باقر علیه السّلام وارد شد امام علیه السّلام فرمود:
«چه چیز باعث شد که به نزد ما دیر آمدی؟عرض کرد:در فرق سرم سفیدیی پیدا شده که فکر مرا به خود مشغول کرده.فرمود:آن را به من نشان بده!آنگاه امام باقر علیه السّلام دست مبارکش را روی آن نهاد ناگهان سیاه شد.سپس فرمود:آیینهای برایش بیاورید.حبابه،به آیینه نگاه کرد،دید آن موهای سفید،سیاه شده است.» (3)در آن کتاب به نقل از ابو بصیر آمده است که میگوید:در مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خدمت امام باقر علیه السّلام نشسته بودیم و هنوز زمان چندانی از رحلت علی بن حسین علیه السّلام نگذشته بود.ناگهان منصور با داود بن علی وارد شدند.این قضیه پیش از رسیدن سلطنت به بنی العباس بود،فقط داود بن علی نزد امام باقر علیه السّلام آمد و نشست.امام علیه السّلام فرمود:چه باعث شد که منصور دوانیقی نزد ما نیامد؟داود گفت:او یک نوع بدخلقی دارد،امام باقر علیه السّلام فرمود:طولی نخواهد کشید که زمام امر این مردم را به دست خواهد گرفت و همۀ مردم را تحت فرمان خود در میآورد و شرق و غرب عالم را مالک میشود و عمری طولانی خواهد کرد تا آن قدر گنجینههای ثروت را جمعآوری کند که هیچ کس پیش از او نکرده باشد.پس داود بلند شد و رفت و جریان را به اطّلاع دوانیقی رساند.او خدمت امام علیه السّلام آمد و گفت:تنها عظمت شما مانع نشستن من در خدمت شما شد،حال بفرمایید آنچه داود خبر داد چگونه است؟فرمود:وقوع آن حتمی است.
عرض کرد:آیا پیش از آن که شما به قدرت برسید،ما میرسیم؟فرمود:آری.عرض کرد:کسی از اولاد من هم بعد از من به قدرت میرسد؟فرمود:آری.عرض کرد:آیا مدت حکومت بنی امیه بیشتر است یا مدت حکومت ما؟فرمود:مدت حکومت شما بیشتر است و کودکان شما به حکومت میرسند و همچون گوی با آن بازی میکنند،این عهد و پیمانی است از پدرم به من.وقتی که منصور دوانیقی به سلطنت رسید از گفتههای امام باقر علیه السّلام تعجّب کرد. (1)
در همان کتاب از ابو بصیر نقل شده که میگوید:روزی به امام باقر علیه السّلام عرض کردم:
شما وارثان رسول خدایید؟فرمود:آری.عرض کردم:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وارث تمام انبیا بود؟فرمود:آری او تمام علوم انبیا را به ارث برده بود.گفتم:شما تمام علوم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را به ارث بردهاید؟فرمود:آری.عرض کردم:شما میتوانید مردگان را زنده کنید و کور مادرزاد و پیس را بهبود بخشید و مردم را از آنچه میخورند و در خانههایشان اندوخته میکنند،خبر دهید؟فرمود:آری به اذن خدا.سپس فرمود:ابو بصیر جلوتر بیا! نزدیک آن حضرت رفتم دستش را به صورت من کشید.دریافتم که کوه و دشت و آسمان و زمین را میبینم.دوباره دست به صورتم کشید،به حال اوّل برگشتم،چیزی را نمیدیدم.ابو بصیر میگوید:امام باقر علیه السّلام به من فرمود:اگر مایلی همچنان بینا بمانی میتوانی و حسابت با خداست و اگر هم دوست داری چنان که بودی نابینا باشی، پاداشت بهشت است؟عرض کردم:همچنان نابینا میمانم زیرا بهشت را بیشتر دوست میدارم. (2)
در همان کتاب به نقل از جابر آمده است که میگوید:حدود پنجاه نفر خدمت امام باقر علیه السّلام بودیم.ناگاه مردی به نام کثیر النّواء،از جمله افراد قمار باز،وارد شد،سلام داد و نشست،سپس گفت:مغیرة بن عمران در شهر ما یعنی کوفه معتقد است که همراه شما فرشتهای است که کافر را از مؤمن و شیعیان شما را از دشمنانتان برای شما جدا میسازد و معرفی میکند.امام علیه السّلام فرمود:شغل تو چیست؟عرض کرد:خریدوفروش گندم، فرمود:دروغ گفتی،عرض کرد:گاهی جو نیز خریدوفروش میکنم،فرمود:چنان نیست که تو میگویی،بلکه تو هستۀ خرما خریدوفروش میکنی،عرض کرد:چه کسی به شما خبر داده؟فرمود:همان فرشتۀ الهی که شیعیان ما را از دشمنانمان جدا میکند و به ما
میشناساند و تو نخواهی مرد مگر آن که پریشان عقل شوی.جابر میگوید:وقتی که به کوفه برگشتیم جمعی به جستجوی آن مرد رفتیم و از افراد بسیاری سراغ او را گرفتیم ما را به پیرزنی راهنمایی کردند و او گفت:سه روز پیش در حالی که پریشان عقل شده بود،از دنیا رفت. (1)
از همان کتاب به نقل از عاصم بن حمزه آمده است-و من به اختصار نقل میکنم- میگوید روزی امام باقر علیه السّلام به قصد رفتن به باغ خود سوار بر مرکبی شد و من با سلیمان بن خالد همراه آن حضرت بودیم.قدری که راه رفتیم،دو مرد را دیدیم،امام علیه السّلام فرمود:
اینها دزد هستند،آنها را بگیرید.غلامان آن دو مرد را گرفتند،فرمود:آنها را محکم نگه دارید آنگاه رو به سلیمان کرد و فرمود:با این غلام به آن کوه برو و بالای سرت را نگاه کن،در آنجا غاری میبینی،داخل آن برو،هر چه بود از آن بیرون آور و بده غلام بیاورد که آن را از دو مرد دزدیدهاند.سلیمان رفت و دو صندوقچه آورد،فرمود:صاحب این صندوقها یکی حاضر و دیگری غایب است که بزودی حضور خواهد یافت و صندوقچۀ دیگری را از جای دیگر غار بیرون آورد و به مدینه برگشت.صاحب آن دو صندوق وارد شد در حالی که گروهی را متّهم کرده بود و حاکم میخواست آنها را مجازات کند،امام باقر علیه السّلام به حاکم فرمود:آنها را مجازات نکن و آن دو صندوق را به صاحبش باز گردانید، و دست هر دو دزد را برید،یکی از آنها گفت:به حق دست ما را برید،سپاس خدای را که توبۀ ما و بریدن دست ما به دست پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله انجام گرفت،امام علیه السّلام فرمود:
دست تو بیست سال جلوتر از خودت به بهشت رفت.و آن مرد بیست سال پس از بریدن دستش زنده بود.بعد از سه روز از آن جریان صاحب صندوق دیگر حضور یافت.امام باقر علیه السّلام به او فرمود:به تو خبر دهم که داخل صندوق چه داری؟میان صندوق هزار دینار از تو و هزار دینار از دیگری است و جامههایی چنین و چنان داخل آن است،آن مرد گفت:اگر بفرمایید که صاحب آن هزار دینار کیست و اسمش چیست و در کجاست میفهمم که تو امامی و اطاعتت واجب است.فرمود:وی محمد بن عبد الرحمن،مردی صالح است که صدقه زیاد میدهد و نماز بسیار میگذارد و هم اکنون بیرون منزل منتظر شماست.آن مرد که از طایفۀ بربر و نصرانی مذهب بود،گفت:به خدایی که جز او
1) (262) همان مأخذ،همان ص.
خدایی نیست و به محمّد،بنده و رسول خدا ایمان آوردم و مسلمان شدم. (1)
از همان کتاب نقل است که حسین بن راشد میگوید:من در حضور امام صادق علیه السّلام از زید بن علی نام بردم و از او بدگویی کردم،امام علیه السّلام فرمود:این حرفها را نزن،خدا عمویم زید را بیامرزد،زیرا او نزد پدرم آمد و گفت:من قصد خروج بر این ظالم را دارم،پدرم فرمود:زید!این کار را نکن زیرا میترسم تو آن کشتهای باشی که در بیرون شهر کوفه به دار آویخته میشود.زید!مگر نمیدانی که هر کس از فرزندان فاطمه بر هر یک از پادشاهان پیش از خروج سفیانی خروج کند کشته میشود.و فرمود:ای حسین بن راشد! به راستی که فاطمه کمال عفّت را داشت از این رو خداوند اولاد او را بر آتش دوزخ حرام کرده و دربارۀ آنان این آیه را نازل فرموده است: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ. (2)بنابراین آن که به خود ستم میکند کسی است که امامشناس نباشد و مقتصد کسی است که عارف به حق امام باشد،و پیشیگیرنده به سوی خیرات،خود امام است.سپس فرمود:ای حسین!ما اهل بیت از دنیا نمیرویم تا وقتی که برای هر صاحب فضیلتی به فضیلتش اقرار نماییم. (3)
از جمله،ابو بصیر از امام باقر علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«همانا من مردی را میشناسم که اگر کنار دریا بایستد هرآینه جانداران آبزی را با مادران،عمهها و خالههایشان میشناسد.» (4)از آن جمله،گروهی از امام باقر علیه السّلام اجازه ورود خواستند و گفتند:وقتی که وارد راهرو خانه شدیم صدای خواندن کسی به زبان سریانی به گوش میرسید که با صدای خوش میخواند و میگریست به گونهای که بعضی از ما نیز گریه کردیم اما نمیفهمیدیم که چه میگوید.گمان بردیم که کسی از پیروان تورات و انجیل خدمت امام علیه السّلام است و اجازه یافته تا بخواند.اما همین که صدا قطع شد و ما وارد شدیم کسی را نزد آن حضرت ندیدم.عرض کردیم:ما صدای قرائت کسی را به زبان سریانی با صوتی غمانگیز
شنیدیم،فرمود:«من به یاد مناجات الیاس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله افتاده بودم که مرا به گریه واداشت.» (1)از جمله روایتی است که عیسی بن عبد الرحمن به نقل از پدرش که میگوید:ابن عکاشة بن محصن اسدی بر امام باقر علیه السّلام وارد شد.امام صادق علیه السّلام نیز در نزد ایشان ایستاده بود.انگوری خدمتش آوردند،فرمود:پیرمرد،بزرگسال و کودک خردسال از این انگور دانه دانه میخورند و کسی که گمان میبرد سیر نخواهد شد سه دانه و چهار دانه میخورد،شما دو دانه،دو دانه میل کنید که مستحب است.سپس ابن عکاشه،به امام باقر علیه السّلام عرض کرد:چرا ابو عبد اللّه(امام صادق)را داماد نمیکنید که وقت دامادیاش فرا رسیده است.در جلو امام کیسۀ پول سربستهای بود،فرمود:«بردهفروشی از طایفۀ بربر بزودی میآید و به محل دار میمون وارد میشود»سپس مدتی گذشت،بار دیگر ما خدمت امام باقر علیه السّلام رسیدیم،فرمود:آیا راجع به آن بردهفروش شما را خبر دهم که او آمده است؟بروید با این کیسه کنیزی از او بخرید.این بود که ما نزد بردهفروش رفتیم،او گفت هر چه کنیز بوده فروختهام جز دو کنیز که یکی زیباتر از دیگری است.گفتیم:آنها را بیاور تا ببینیم آنها را آورد.گفتیم:این که بهتر است چند میفروشی؟گفت:هفتاد دینار گفتیم:تخفیف بده،گفت:از هفتاد دینار کمتر نمیدهم،گفتیم:به همین کیسه هر مبلغی که هست میخریم و ما نمیدانیم چقدر است؟مردی با سر و ریش سفید نزد او بود،گفت:سر کیسه را باز کنید و بشمرید،بردهفروش گفت:باز نکنید که اگر کمتر از هفتاد دینار باشد به شما نخواهم داد.آن پیرمرد گفت:باز کنید!ما باز کردیم و پولها را شمردیم دیدیم بدون کم و زیاد،هفتاد دینار است،پس کنیز را گرفتیم و خدمت امام باقر علیه السّلام آوردیم و جعفر علیه السّلام نزد وی بود.آنگاه ما آنچه اتفاق افتاده بود برای امام علیه السّلام بازگو کردیم.پس حمد خدا را گفت و از آن کنیز پرسید:اسمت چیست؟گفت:حمیده.
فرمود:در دنیا حمیده و در آخرت محمودهای،بگو ببینم باکرهای یا نه؟گفت:باکرهام.
فرمود:چگونه؟در حالی که اگر کسی به دست این بردهفروشان بیفتد،فاسدش میکنند؟گفت:بردهفروش تا نزدیک من میآمد و مینشست ولی خداوند مردی را با سر و ریش سفید بر او مسلّط میکرد و او را سیلی میزد تا از نزد من بر میخاست.چندین بار این اتفاق افتاد و آن پیرمرد همان کار را کرد!پس امام باقر علیه السّلام رو به جعفر علیه السّلام کرد و
1) (267) همان مأخذ،همان ص.
فرمود:او را برای خودت بگیر.پس بهترین اهل زمین،موسی بن جعفر علیه السّلام از او به دنیا آمد. (1)
از جمله روایتی است که ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:
«روزی پدرم در انجمنی که داشت ناگهان سر به زیر انداخت و بعد سرش را بلند کرد و فرمود:چگونه خواهید بود وقتی که مردی با چهار هزار نفر وارد شهر شما شود و سه روز شمشیر به روی شما بکشد و مبارزان شما را بکشد و شما از او ستم ببینید و نتوانید دفاع کنید و این کار از سال آینده خواهد شد.شما احتیاط لازم را بکنید و بدانید این که گفتم حتما روی خواهد داد.»مردم مدینه توجهی به سخن آن حضرت نکردند و گفتند هرگز چنین چیزی اتفاق نمیافتد و احتیاط لازم را نکردند جز گروه اندکی بهویژه بنی هاشم به آن دلیل که میدانستند سخن امام علیه السّلام حق است،همین که سال بعد فرا رسید امام باقر علیه السّلام خانوادۀ خود و بنی هاشم را کوچ داد و از مدینه بیرون برد.[چندی بعد]نافع بن ازرق آمد،مدینه را اشغال کرد،مبارزان را کشت و زنهاشان را بیناموس کرد.مردم مدینه گفتند:پس از آنچه ما دیدیم و شنیدیم هرگز سخنی را که از امام باقر علیه السّلام بشنویم،رد نخواهیم کرد،زیرا ایشان از اهل بیت نبوّتند و به حق سخن میرانند.این آخرین روایتی است که از کتاب راوندی نقل شده است.» (2)از کتابی که وزیر سعید مؤیّد الدّین ابو طالب محمّد بن احمد بن محمّد بن علی علقمی -رحمه الله-گرد آورده است،نقل شده است که:مرد بزرگوار ابو الفتح یحیی بن محمّد بن حباء کاتب به نقل از بعضی از بزرگان میگوید:بین مکه و مدینه بودم،ناگاه چشمم به سیاهیی افتاد که از دور نمودار شد،گاهی پیدا و گاهی ناپیدا تا این که نزدیک ما رسید.
خوب نگاه کردم دیدم پسر بچّهای هفت یا هشتساله است،همین که رسید به من سلام داد،جواب سلامش را دادم و پرسیدم:از کجا میآیی؟گفت:از جانب خدا،گفتم:به کجا میروی؟گفت:به سوی خدا.میگوید:پرسیدم برای چه میروی؟گفت:برای خدا،گفتم:توشۀ سفرت چیست؟گفت:تقوا.پرسیدم از کدام قبیلهای؟گفت:من مرد عربی هستم.گفتم:توضیح بده!گفت:مردی از قریشم.گفتم:بیشتر توضیح بده!گفت:
هاشمی هستم،گفتم:باز هم واضحتر بگو!گفت:مردی علوی هستم،سپس این شعر را
خواند و گفت:
فنحن علی الحوض ذوّاده نذود و یسعد ورّاده
فما فاز من فاز إلاّ بنا و ما خاب من حبّنا زاده
فمن سرّنا نال منّا السّرور و من ساءنا ساء میلاده
و من کان غاصبنا حقّنا فیوم القیامة میعاده (1)
سپس فرمود:منم محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیه السّلام بعد که صورتم را برگرداندم او را ندیدم،نفهمیدم به آسمان بالا رفت یا به زمین فرورفت. (2)
(1)ابن طلحه گوید: (3)وی از بزرگان و سادات اهل بیت است.صاحب علوم کثیر، عبادت فراوان،اوراد دائم زهد آشکار و تلاوت بسیار،معانی قرآن کریم را بدقّت بررسی و از اقیانوس قرآن گوهرهای ارزنده را استخراج میکرد و نتایج شگفتی به دست میآورد و اوقاتش را به انجام طاعات گوناگون تقسیم میکرد به گونهای که از خود در آن باره حساب میکشید.دیدنش انسان را به یاد آخرت میانداخت و شنیدن سخنش باعث پارسایی در دنیا میشد.نتیجۀ پیروی از رهنمودهایش بهشت بود،نور جمالش گواهی میداد که او از سلالۀ نبوّت است و پاکیزگی اعمالش روشن میساخت که او از دودمان رسالت است.گروهی از بزرگان مذاهب و دانشمندان برجستۀ آنها مانند یحیی بن سعید انصاری،ابن جریح،مالک بن انس،ثوری،ابن عیینه،ابو حنیفه،شعبه،ایّوب سجستانی و دیگران از او حدیث نقل کردهاند و از دانشش بهره جستهاند.و این بهرهمندی از او را برای خود منقبتی دانسته و باعث شرف و فضیلت خویش شمردهاند.
1) (270) ما حامیان واقعی حوض کوثریم،از حوض کوثر دفاع میکنیم و واردین آن خوشبختند. کسی رستگار نمیشود جز به وسیلۀ ما،و کسی که محبّت ما را همراه دارد ناامید نمیشود. پس هر که ما را شادمان کند از جانب ما به شادمانی رسد،و هر که باعث ناراحتی ما شود میلادش ناروا بوده است. و هر که حق ما را غصب کند،وعدهگاه ما و او روز قیامت است!
2) (271) کشف الغمة 217.
3) (272) مطالب السّئول ص 81.
میگوید:او چندین لقب دارد که مشهورتر از همه صادق است و از جملۀ آنها صابر، فاضل و طاهر میباشد.
اما مناقب و صفات آن حضرت بیش از حدّ شمار است و عقل و فهم شخص آگاه و بصیر درباره انواع مناقبش حیران است تا آنجا که علوم سرشاری که به خاطر تقوای زیاد بر قلبش جاری بود،همۀ احکامی را که علل آنها برای کسی قابل درک نیست و علومی را که عقول از احاطه به حکم آنها قاصر است به او نسبت داده و از وی روایت کردهاند.گویند کتاب جفری که در مغرب به پسران عبد المؤمن به ارث رسیده،از جملۀ سخنان اوست.به راستی که این خود منقبتی والا و در مقام فضائل،مرتبۀ بلندی است.
ابن ابی حازم گوید:من در خدمت جعفر بن محمّد علیه السّلام بودم ناگاه دربانش آمد و گفت سفیان ثوری پشت در است،فرمود:بگو بیاید.سفیان وارد شد،جعفر بن محمّد علیه السّلام فرمود:ای سفیان تو کسی هستی که پادشاه در جستجوی تو است و من از پادشاه برحذرم،بلند شو و از منزل محترمانه بیرون برو.سفیان عرض کرد:یک حدیث بفرمایید تا بشنوم و برخیزم.جعفر بن محمّد علیه السّلام فرمود:«پدرم از قول جدم برای من نقل کرد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:کسی که خداوند به او نعمتی داده،باید خدا را حمد و سپاس گوید و هر که دیرتر روزیاش را رساند،باید از خداوند طلب آمرزش کند و هر که به او اندوهی رسید،باید بگوید:لا حول و لا قوة الاّ بالله[العلیّ العظیم].همین که سفیان بلند شد،جعفر بن محمّد فرمود:سفیان این سه را فراگیر که بسیار مهم است.
سفیان میگوید:بر جعفر بن محمّد علیه السّلام وارد شدم در حالی که جامهای از خز سیاه بر تن و عبایی از خز بر دوش داشت.با تعجّب به آن حضرت نگاه میکردم!فرمود:«ای ثوری!چه شده است که ما نگاه میکنی شاید تو از لباس ما در شگفتی؟عرض کردم:
یا بن رسول اللّه این لباس شما و پدرانتان نیست،فرمود:ای ثوری!آنها در زمان تنگدستی و نیازمندی بودند،به مقدار تنگدستی و نیازمندیشان عمل میکردند و امروز هنگام فراوانی نعمت است.آنگاه آستین جامه را پس زد،زیر آن جامۀ پشمینۀ سفیدی نمودار شد که دامن و آستینش از دامن و آستین لباس رویی کوتاهتر بود،فرمود:ای ثوری!این لباس زیر را برای خدای تعالی و این لباس رویی را برای شما پوشیدهایم.
آنچه برای خداست پنهان داشتهایم و آنچه برای شماست آشکار کردهایم.» هیاج بن بسطام میگوید:جعفر بن محمّد علیه السّلام بقدری دیگران را اطعام میکرد که برای
خانوادۀ خودش چیزی نمیماند و همواره میفرمود:«کار نیک به کمال نمیرسد مگر به سه چیز:تأخیر نینداختن،کوچک شمردن و پنهان داشتن.» (1)از عمرو بن ابی مقدام نقل شده که میگوید:من هر وقت به سیمای جعفر بن محمّد علیه السّلام مینگریستم،میفهمیدم که او از دودمان نبوت است.
برذون بن شبیب نهدی که اسم اصلیاش جعفر بود میگوید:از جعفر بن محمّد علیه السّلام شنیدم که میفرمود:«دربارۀ ما همان حقی را رعایت کنید که عبد صالح-حضرت خضر-دربارۀ یتیمان رعایت کرد که پدر و مادرشان صالح بودند.» از صالح بن اسود نقل شده که میگوید:از جعفر بن محمّد علیه السّلام شنیدم که میگفت:«از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید زیرا هیچ کس بعد از من برای شما چون من حدیث نخواهد گفت.» میان جعفر بن محمّد علیه السّلام و عبد اللّه بن حسن در اوّل روز سخنی ردّ و بدل شد و عبد اللّه بن حسن با امام به درشتی سخن گفت.بعد که جدا شدند و راهی مسجد گشتند،جلو مسجد به هم رسیدند.ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد علیه السّلام رو به عبد اللّه بن حسن کرد و فرمود:
امروز را چگونه گذراندی ای ابا محمّد؟وی مثل یک آدم عصبانی جواب داد:خوب.
فرمود:ای ابا محمّد!آیا میدانی که صلۀ رحم حساب را سبک میکند؟عبد اللّه گفت:تو همواره چیزی میگویی که من نمیفهمم!فرمود:بنابراین برای تو قرآن میخوانم، گفت:آن را نیز بگو!فرمود:بسیار خوب،گفت:پس بگو!این آیه را تلاوت کرد: وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ عبد اللّه پس از این سخنان عرض کرد:پس از این مرا نخواهی دید که قطع رحم کرده باشم. (2)
در ارشاد مفید-رحمه اللّه-آمده است که امام صادق،جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علیّ بن ابی طالب علیه السّلام از میان برادرانش،جانشین و وصیّ پدرش بود و پس از وی عهدهدار امامت شد و بر همۀ آنها برتری داشت و از همگی پرآوازهتر و ارجمندتر و در نظر عامه و خاصه والامقامتر بود و مردم بقدری از علوم آن حضرت نقل کردهاند که
از هر سو به نزد او میشتافتند و آوازهاش در همه جا پیچیده بود و دانشمندان به قدری که از آن حضرت روایت کردهاند از هیچ یک از اهل بیت،روایت نکردهاند و از هیچ یک از عالمان و صاحبان آثار و ناقلان اخبار بهاندازۀ امام صادق علیه السّلام حدیث نقل نشده است تا جایی که محدثان،نام راویان مورد وثوقی را که از آن حضرت روایت کردهاند،بر شمرده و شمار آنان را از اهل آراء و عقاید گوناگون،چهار هزار تن بر آورد کردهاند.که این خود یکی از دلایل روشن امامت آن حضرت است که عقلها را حیران ساخته و زبان مخالفان را از ایراد شبهات دربارۀ امامتش لال کرده است. (1)
حافظ ابو نعیم میگوید:به راستی که ابو عبد اللّه،جعفر بن محمّد الصادق علیه السّلام به عبادت و خضوع در پیشگاه خدا رو آورده بود و کناره گیری از دنیا و خشوع را برگزیده و از ریاست و اجتماعات گریزان بود. (2)
بعضی گفتهاند:تصوّف،بهره گرفتن از نسب و ترقّی کردن به وسیلۀ اسباب است. (3)
ابن جوزی میگوید:جعفر بن محمّد علیه السّلام از حبّ ریاست رو گردان و سرگرم عبادت بود. (4)
از ابن حمدون نقل شده است که منصور دوانیقی در نامهای به جعفر بن محمّد علیه السّلام نوشت:چرا شما مثل سایر مردم نزد ما رفت و آمد نمیکنید؟در پاسخ نوشت:نه ما کاری کردهایم که به خاطر آن از تو بیم داشته باشیم و نه تو از امور آخرت چیزی داری که به آن امید نزد تو آمد و رفت کنیم و نه در نعمتی هستی که به تو گوارا باد بگوییم و نه مصیبتی را میبینیم که تو را تسلیت بدهیم پس نزد تو بیاییم چه کنیم؟میگوید:منصور با شنیدن این پاسخ،نوشت،همراه ما باش تا ما را نصیحت کنی!جواب داد:کسی که هدفش دنیا باشد تو را نصیحت نمیکند و آن که هدفش آخرت است،همراه تو نمیشود.منصور گفت:به خدا سوگند که این سخن،جایگاه مردمی را که هدفشان دنیاست از مردمی که طالب آخرتند در نزد ما مشخّص کرد و به راستی که جعفر بن
محمّد علیه السّلام خود طالب آخرت است نه طالب دنیا. (1)
(1)اما کرامات امام صادق علیه السّلام در کشف الغمة به نقل از کتاب ابن طلحه (2)آمده است که میگوید:عبد اللّه بن فضل بن ربیع از پدرش نقل کرده،میگوید:منصور،در سال 147 سفر حج کرد و بعد به مدینه رفت و به ربیع گفت:کسی را به دنبال جعفر بن محمّد علیه السّلام بفرست تا او را با رنج و عذاب نزد ما بیاورد.خدا مرا بکشد،اگر من او را نکشم!ربیع چنان وانمود کرد که فراموش کرده است.دوباره منصور تکرار کرد و به ربیع گفت:کسی را بفرست تا او را با رنج و عذاب بیاورد،باز ربیع خود را به غفلت زد.این بار منصور نامه تندی به ربیع نوشت و در نامه به ربیع پرخاش کرد و فرمان داد که کسی را بفرستد تا جعفر بن محمّد علیه السّلام را بیاورد.ربیع کسی را فرستاد،وقتی که حضرت را آوردند،ربیع عرض کرد:یا ابا عبد اللّه به خدا پناه ببر که منصور به گونهای دنبال تو فرستاده که جز خدا کسی شرّ او را دفع نمیکند.جعفر بن محمّد علیه السّلام گفت:لا حول و لا قوة الا بالله.آنگاه ربیع حضور وی را به اطّلاع منصور رساند.همین که امام علیه السّلام وارد شد،منصور شروع به تهدید آن حضرت کرد و سخنان درشت به زبان آورد و گفت:ای دشمن خدا!مردم عراق تو را رهبر خود دانسته و زکات مالشان را برای تو میفرستند و تو از سلطنت من سر پیچی میکنی و در پی آشوب و غائله هستی،خدا مرا بکشد که اگر من تو را نکشم!امام علیه السّلام پس از شنیدن سخنان منصور فرمود:یا امیر المؤمنین!به سلیمان نعمت داده شد،سپاسگزاری کرد.ایّوب مبتلا شد،صبر کرد،به یوسف ستم کردند،او بخشید و تو از آن قبیل هستی.
چون منصور این سخنان را شنید گفت:ای ابو عبد اللّه،جلوتر بیا،ساحت شما در نزد ما از این چیزها پاک و از هر تهمتی مبرّ است و شما کمسروصدایید،خداوند به شما از طرف خویشاوندان بهترین پاداش را مرحمت کند!آنگاه دستش را گرفت و با خود روی فرش مخصوص نشاند.سپس دستور داد عطر بیاورند،مخلوطی از مواد خوشبو را آوردند شروع کرد با دست خود محاسن امام را معطّر کردن به گونهای که در پایان کار قطرات عطر از محاسن شریفش میچکید.سپس گفت در پناه و حمایت خدا برخیزید.آنگاه به ربیع
گفت:جایزه و خلعت ابو عبد اللّه را پشت سر ببرید.و رو به امام صادق علیه السّلام کرد و گفت:
در پناه و حمایت خدا بروید،آن حضرت رفت.ربیع میگوید:من پشت سر رفتم و عرض کردم:من پیش از شما وضعی را دیدم که شما ندیده بودید و بعد از شما هم وضعی را دیدم که شما ندیدید.شما موقع ورود چه فرمودید؟فرمود:گفتم:اللّهمّ احرسنی بعینک الّتی لا تنام و اکنفنی برکنک الّذی لا یرام،و اغفر لی بقدرتک علیّ و لا اهلک و انت رجائی اللّهمّ انت اکبر و اجلّ ممّا اخاف و احذر،اللّهمّ بک ادفع فی نحره و استعیذ بک من شرّه؛پس خداوند چنان کرد که دیدی.
از جمله داستانی است که لیث بن سعید نقل کرده،میگوید:در سال 113 به سفر حجّ رفتم و وارد مکه شدم.چون نماز عصر را خواندم،بالای کوه ابو قبیس رفتم،ناگاه مردی را دیدم،نشسته و دعا میخواند،بقدری یا ربّ یا ربّ گفت که نفسش قطع شد.باز ربّ،ربّ گفت تا نفسش برید.سپس بقدری یا اللّه یا اللّه گفت تا نفسش قطع شد باز یا حیّ یا حیّ گفت تا نفسش برید.آنگاه یا رحیم یا رحیم گفت تا نفسش قطع شد.سپس هفت نوبت یا ارحم الرّاحمین را بقدری گفت که نفسش برید.آنگاه گفت:اللّهمّ انّی اشتهی من هذا العنب فاطعمنیه،اللهمّ بردیّ قد اخلقا (1)لیث میگوید:به خدا سوگند هنوز سخن او تمام نشده بود که سبدی را پر از انگور در نزد وی دیدم در حالی که آن روز انگوری نبود و دو پارچه نو در برش دیدم،همین که خواست انگور میل کند، گفتم:من هم شریک هستم.فرمود:برای چه؟عرض کردم:شما دعا میکردید و من آمین میگفتم.فرمود:بیا و بخور ولی چیزی را پنهان نکن.رفتم مقداری خوردم و هرگز چنان انگوری نخورده بودم؛هیچ دانه نداشت.بقدری خوردم که سیر شدم ولی چیزی از سبد کم نشد.سپس فرمود:یکی از این دو پارچه را بر تنت کن!عرض کردم:من نیازی ندارم.فرمود:پس دور شو تا من آنها را بپوشم،دور شدم؛یکی از آنها را به کمر بست و یکی را به شانه انداخت سپس آن دو پارچهای را که داشت به دستش گرفت و از کوه به زیر آمد.من به دنبالش رفتم تا به محل سعی رسید،مردی او را دید و گفت:مرا بپوشان خدا تو را بپوشاند!آن دو پارچه را به او داد.من به آن مرد رسیدم و گفتم:این شخص کیست؟گفت:جعفر بن محمّد،لیث میگوید:دنبالش رفتم تا از او حدیثی بشنوم دیگر
1) (279) -خداوندا من از این انگور میل دارم،به من بخوران و دو پارچه احرامم کهنه است.
او را نیافتم. (1)
علی بن عیسی-رحمه اللّه-میگوید:حدیث لیث مشهور است و گروهی از راویان و ناقلان حدیث آن را نقل کردهاند و در داستان امام صادق علیه السّلام با منصور نیز همین سخن را گفته،سپس از ارشاد مفید،قریب به این مطالب را با اضافاتی نقل کرده است.
از جمله میگوید:آوردهاند که داود بن علی بن عبد اللّه،معلّی بن خنیس غلام جعفر بن محمّد علیه السّلام را کشته و مال او را برداشته بود.امام صادق علیه السّلام در حالی که خشمناک بود بر داود بن علی وارد شد و فرمود:تو غلام مرا میکشی و مال او را برمیداری مگر نمیدانی که مرد مصیبت عزیزش را مهم میشمارد در حالی که به جنگ و کارزار اهمیّت نمیدهد.هان به خدا سوگند که در پیشگاه خدا بر تو نفرین میکنم.داود بن علی گفت:مرا به نفرینت تهدید میکنی؟این سخن را از روی تمسخر گفت.امام صادق علیه السّلام به منزلش برگشت و تمام آن شب را در قیام و قعود بود تا سحر که شنیدند در مناجاتش میگفت:یا ذا القوّة القویّة،و یا ذا المحال الشّدید،و یا ذا العزّة الّتی کلّ خلقک لها ذلیل،اکفنی هذا الطّاغیة،و انتقم لی منه؛ساعتی نگذشت که صدای ناله و شیون بلند شد.
گفتند:داود بن علی مرده است. (2)
از جمله ابو بصیر نقل کرده،میگوید:وارد مدینه شدم،همراهم کنیزکی بود که با او همبستر شده بودم،بیرون شدم تا حمّام بروم بین راه به گروهی از شیعه بر خوردم که میخواستند خدمت ابو عبد اللّه امام صادق علیه السّلام برسند.ترسیدم که زودتر از من شرفیاب شوند و من نتوانم محضر امام را درک کنم.همراه آنها رفتم تا وارد منزل امام شدم، همین که با امام صادق علیه السّلام روبرو شدم،نگاهی به من کرد و فرمود:ای ابو بصیر!مگر نمیدانی که به خانۀ پیامبران و پیغمبرزادگان کسی با حال جنابت وارد نمیشود؟ خجالت کشیدم و گفتم:یا بن رسول اللّه من شیعیان را دیدم ترسیدم که نتوانم همراه آنها شرفیاب شوم؛دیگر هرگز چنین کاری را نخواهم کرد و از خانۀ آن حضرت بیرون شدم. (3)
شیخ مفید میگوید:روایات زیادی از آن حضرت نظیر کرامات و خبرهای غیبی که
نقل کردیم نقل شده که شمارش آنها به درازا میکشد. (1)
از کتاب حمیری به نقل از عبد اللّه بن یحیی کاهلی روایت کرده (2)،میگوید:امام صادق علیه السّلام فرمود:وقتی که درندهای را ببینی چه میگویی؟عرض کردم:نمیدانم،فرمود:
هرگاه درندهای را دیدی،آیة الکرسی را در مقابل او بخوان و بعد بگو:عزمت علیک بعزیمة اللّه،و عزیمة محمّد رسول اللّه،و عزیمة سلیمان بن داود و عزیمة علیّ أمیر المؤمنین و الأئمة من بعده؛او از تو منصرف خواهد شد عبد اللّه کاهلی میگوید:
بعدها به کوفه رفتم با پسر عمویم راهی روستایی شدیم ناگهان درندهای پیدا شد و در بین راه مقابل ما قرار گرفت.من آیة الکرسی را در برابر او خواندم و گفتم:عزمت علیک بعزیمة اللّه و عزیمة محمّد رسول اللّه و عزیمة سلیمان بن داود و عزیمة أمیر المؤمنین و الائمة من بعده الاّ تنحیت عن طریقنا فلم تؤذنا فانّا لا نؤذیک،این دعا را که خواندم نگاه کردم دیدم سرش را جلو انداخت و دمش را میان پاها جا داد و از راه منحرف شد و از راهی که آمده بود،برگشت.پسر عمویم گفت:من هرگز سخنی زیباتر از سخن تو نشنیده بودم،گفتم:من هم این سخن را از جعفر بن محمّد علیه السّلام شنیدهام.گفت:به راستی گواهی میدهم که او امام مفترض الطّاعه است،در حالی که پسر عموی من هیچ از کم و زیاد نمیدانست.سال بعد خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم و قضیه را به عرض ایشان رساندم.
فرمود:آیا تو تصوّر میکنی که من شاهد جریان شما نبودم،این تصوّر بدی است،همانا مرا با هر یک از دوستان،گوش شنوا،چشم بینا و زبان گویایی است،سپس رو به من کرد و فرمود:ای عبد اللّه بن یحیی،به خدا سوگند که من آن درنده را از شما منصرف کردم و نشانی این مطلب آن که شما ابتدا کنار رود بودید و نام پسر عموی تو نزد ما نوشته است و خداوند او را از دنیا نمیبرد تا آن که عارف به امامت ما گردد.عبد اللّه میگوید:چون به کوفه برگشتم سخنان امام صادق علیه السّلام را برای پسر عمویم نقل کردم.او خوشحال شد و سخت شادمان گشت و همچنان مستبصر بود تا از دنیا رفت.
در همان کتاب به نقل از شعیب عقرقوفی آمده است که میگوید:من به اتفاق علی بن ابی حمزه و ابو بصیر خدمت امام صادق علیه السّلام شرفیاب شدیم.همراه من سیصد دینار بود.پولها را حضور امام علیه السّلام گذاشتم،امام صادق علیه السّلام مشتی از آنها را برای خودش
برداشت و بقیه را به من بازگرداند و فرمود:شعیب!این صد دینار را از همان جایی که گرفتهای به همان جا بر گردان.شعیب میگوید:تمام نیازمندیهای خودمان را بر آوردیم آن وقت ابو بصیر به من گفت:شعیب!جریان آن پولهایی که امام علیه السّلام به تو برگرداند چگونه است؟گفتم:من آنها را از همیان برادرم بدون اطّلاع او مخفیانه برداشته بودم.
ابو بصیر گفت:شعیب!به خدا قسم امام صادق علیه السّلام نشانۀ امامت را به تو مرحمت کرده.
سپس ابو بصیر و علی بن حمزه به من گفتند:شعیب!این پولها را بشمار!من آنها را شمردم،دیدم بدون کم و زیاد،صد دینار است. (1)
از جمله در همان کتاب به نقل از سماعة بن مهران آورده است که میگوید:بر امام صادق علیه السّلام وارد شدم،بدون مقدمه رو به من کرد و فرمود:سماعه!آن چه بود که بین تو و ساربانت در میان راه اتفاق افتاد؟زنهار که تو اهل دشنام،فریاد و لعن و نفرین باشی! عرض کردم:به خدا سوگند که چنان اتفاقی افتاد،به این خاطر که او همواره به من ستم میکرد.فرمود:او هر چند به تو ستم میکرد اما تو نسبت به او افزونتر ستم کردی،به راستی که این روش من نیست و شیعیانم را نیز به آن روش وانمیدارم.سپس امام علیه السّلام فرمود:
سماعه!از آنچه اتّفاق افتاده است طلب آمرزش کن و مبادا که هرگز آن را تکرار کنی.
عرض کردم:من طلب آمرزش میکنم و دوباره چنان کاری از من سر نخواهد زد. (2)
همچنین به نقل از ابو بصیر آورده است میگوید:روزی خدمت امام صادق علیه السّلام نشسته بودم،ناگهان فرمود:ای ابو محمّد!آیا امام خودت را میشناسی؟عرض کردم:آری به خدایی که جز او خدایی نیست،تویی آن امام.دستم را روی زانوی مقدس آن حضرت نهادم.فرمود:راست گفتی،میشناسی،از او جدا نشو!گفتم:مایلم نشانی امامت را به من مرحمت کنی،فرمود:ای ابو محمّد پس از شناخت،دیگر نشان لازم نیست.گفتم:برای این که به ایمان و یقینم افزوده شود.فرمود:ای ابو محمّد به کوفه که بر میگردی خداوند به تو فرزندی به نام عیسی میدهد و بعد از او پسری به نام محمّد و پس از او دو دختر خواهد داد؛بدان که نام پسران تو در نزد ما در صحیفۀ جامعه با نام شیعیان ما و نام پدران، مادران،اجداد و نیاکان و فرزندانشان تا روز قیامت نوشته شده است،پس امام صحیفه را در آورد،دیدم کاغذی زرد رنگ و مکتوب است. (3)
از جمله در همان کتاب به نقل از ابو بصیر آمده که میگوید:بر امام صادق علیه السّلام وارد
شدم،فرمود:ای ابو محمد،ابو حمزۀ ثمالی چه میکرد؟عرض کردم:وقت آمدنم او تندرست بود.فرمود:وقتی که برگشتی سلام مرا به او برسان و به او بگو که در فلان ماه فلان روز از دنیا میرود.ابو بصیر گفت:مرا با او انسی است و او شیعۀ شماست.امام فرمود:ای ابو محمّد،راست میگویی و آنچه نزد ماست برای او خیر است،گفتم:آیا شیعیان شما با شما هستند؟فرمود:آری،هرگاه شیعه،خدا ترس باشد و در کارهای خود خدا را در نظر داشته باشد و از گناهان بپرهیزد،با ما در یک مرتبه خواهد بود.ابو بصیر میگوید:همان سال ما بر گشتیم،طولی نکشید که ابو حمزۀ ثمالی از دنیا رفت. (1)
از جمله داستانی است از عبد الحمید بن ابی العلاء که وی دوست محمّد بن عبد اللّه بن حسن و از خواص او بوده است،منصور دوانیقی او را گرفت و مدتی در سیاهچالی زندانی کرد سپس موسم حجّ فرا رسید،چون روز عرفه شد،امام صادق علیه السّلام او را در موقف ملاقات کرد،فرمود:محمّد،دوستت عبد الحمید چه شد؟عرض کرد:او را منصور گرفته است و مدتی است که در زندان تنگی باز داشت کرده است.امام علیه السّلام مدتی دستش را به طرف بالا بلند کرد سپس رو به محمّد بن عبد اللّه کرد و فرمود:محمّد به خدا سوگند که رفیقت از زندان آزاد شد،محمّد میگوید:پس از مراجعت از عبد الحمید پرسیدم چه وقت منصور تو را آزاد کرد؟گفت:روز عرفه،بعد از عصر بود که مرا از زندان آزاد کردند. (2)
از رزام بن مسلم غلام خالد بن عبد اللّه قسری نقل شده میگوید:منصور به دربانش گفت:هر وقت جعفر بن محمّد علیه السّلام وارد شد پیش از این که به ما برسد او را بکش.امام صادق علیه السّلام وارد شد و نشست،منصور به دنبال دربانش فرستاد و او را طلبید،وی آمد و نگاهی کرد،دید امام صادق علیه السّلام کنار منصور نشسته است.رزّام میگوید:آنگاه منصور به دربان گفت:به جای خودت برگرد!میگوید:منصور از ناراحتی دست بر روی دست میزد،همین که امام صادق علیه السّلام بلند شد و از خانه بیرون رفت،منصور دربانش را طلبید و گفت:چه دستوری به تو دادم؟جواب داد:به خدا قسم من موقع ورود و خروج او را ندیدم فقط دیدم نزد شما نشسته است. (3)
از عبد العزیز قزّاز نقل کرده،میگوید:به ربوبیّت ائمّه معصومین عقیده داشتم،بر امام صادق علیه السّلام وارد شدم،رو به من کرد و گفت:ای عبد العزیز!برای من آب حاضر کن تا وضو بگیرم،آب آوردم،وقتی که امام وارد شد با خود گفتم:این همان کسی است که من به ربوبیّت او معتقد بودم،این که وضو میگیرد،چون بیرون رفت،گفت:ای عبد العزیز روی یک ساختمان بیش از حد،بار نریز که خراب میشود،ما بندگان خدا و مخلوق او هستیم. (1)
از جمله،نقل شده است:عبد اللّه بن محمّد میخواست همراه زید قیام کند.امام صادق علیه السّلام او را مانع شد،و این امر را بزرگ شمرد امّا وی تصمیم داشت که با زید قیام کند.امام فرمود:به خدا قسم که گویا تو را میبینم بعد از زید همچون زنان نقاب به صورت داری و تو را در کجاوهای میبرند و همچون زنان با تو رفتار میکنند.وقتی که جریان زید پیش آمد،شیعیان برای عبد اللّه بن محمّد مبلغی جمع کردند و مرکبی کرایه گرفتند و چون او را به بیابان رساندند در حالی که خود به دنبال او حرکت میکردند،او لبخندی زد.گفتند:چه چیز باعث خندیدن تو شد؟گفت:به خدا سوگند من از رهبر شما در شگفتم،به خاطر آمد که او مرا از قیام منع کرد ولی من اطاعت نکردم و به من این جریان را خبر داد و گفت:گویا من تو را میبینم که مثل زنان نقاب به صورتت زدهاند و در کجاوهای قرار دادهاند!این خاطره باعث تعجّب من شد. (2)
از جمله به نقل از ابو حمزۀ ثمالی میگوید:در سفری بین مکه و مدینه خدمت امام صادق علیه السّلام بودم،ناگاه به سمت چپش نگاهی کرد،سگ سیاهی را دید،فرمود:چه کردهای که خدا تو را زشترو گرداند!چقدر شتاب داری؟ناگاه سگ به صورت پرندهای در آمد،فرمود:این عثم نامهرسان جن است.هم اکنون هشام از دنیا رفته او پرواز میکند تا خبر مرگ او را به همه جا برساند. (3)
از آن جمله به نقل از مرازم میگوید:امام صادق علیه السّلام در مکه به من فرمود:مرازم!اگر بشنوی کسی مرا دشنام میدهد،چه میکنی؟عرض کردم:او را میکشم،فرمود:مرازم! اگر شنیدی کسی مرا دشنام میدهد،کاری به او نداشته باش.مرازم میگوید:بعد از ظهر روز گرمی بود که از مکه بیرون شدم،گرما مرا ناگزیر ساخت تا به خیمهای پناه ببرم که جمعی آنجا بودند،من هم پیاده شدم،در آن میان شنیدم که یکی از آنها امام صادق علیه السّلام
را دشنام میدهد،فرمایش امام را به یاد آوردم و چیزی نگفتم،و گرنه،او را میکشتم. (1)
از جمله،ابو بصیر میگوید:من همسایهای داشتم که از اطرافیان شاه(خلیفه عباسی) بود.پولی به دستش آمد،چندین غلام خرید و همیشه افرادی را جمع میکرد و بساط بادهگساری میگسترد و باعث اذیّت من میشد.چند بار به خودش گله کردم،ولی خودداری نکرد و چون سماجت کردم،گفت:فلانی،من مردی هستم گرفتار و تو فرد سالمی هستی.اگر مرا خدمت امامت معرّفی کنی امیدوارم که خداوند مرا به وسیلۀ تو از این گرفتاری نجات دهد.ابو بصیر میگوید:این سخن در دل من اثر کرد،وقتی که خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم،جریان آن مرد را نقل کردم،فرمود:وقتی که به کوفه برگشتی او نزد تو خواهد آمد،به او بگو:جعفر بن محمّد گفت:اگر تو این کارها را ترک کنی من در پیشگاه خدا برای تو بهشت را ضمانت میکنم.ابو بصیر میگوید:وقتی که به کوفه برگشتم،آن مرد با جمعی نزد من آمدند،او را نگاه داشتم تا منزلم خلوت شد.گفتم:
فلانی!من ماجرای تو را خدمت امام صادق علیه السّلام عرض کردم،فرمود:سلام مرا به او برسان و بگو:کارهایش را ترک کند،من هم نزد خدا بهشت را برای او ضمانت میکنم.آن مرد با شنیدن پیام امام گریست،سپس گفت:شما را به خدا آیا جعفر بن محمّد چنین سخنی گفت؟ابو بصیر میگوید:من قسم خوردم که آنچه به تو گفتم سخن آن حضرت بود.
گفت:کافی است و از منزل بیرون رفت،پس از چند روزی به دنبال من فرستاد و مرا طلبید؛او را پشت در منزلش برهنه یافتم.گفت:ابو بصیر!هیچ چیز در منزلم نمانده است همه را انفاق کردم،من ماندهام با این وضعی که میبینی!پس از آن من نزد بعضی از دوستانم رفتم و مقداری پوشاک برای او جمع کردم،چند روزی نگذشته بود که دنبال من فرستاد[و پیام داد]من مریضم بیا!من نزد او رفت و آمد میکردم و به معالجهاش میپرداختم تا این که اجلش فرا رسید.در حال جان دادن نزد او نشسته بودم تا این که از هوش رفت،بعد که به هوش آمد،گفت:ای ابو بصیر!امام تو به قولش وفا کرد،سپس از دنیا رفت.من به مکه رفتم و خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم،اجازه ورود خواستم،وقتی که وارد شدم،هنوز یک پای من در صحن منزل و پای دیگر در ایوان منزل بود که از داخل خانه فرمود:ابو بصیر!ما به عهدمان برای همسایهات وفا کردیم. (2)
از جمله به نقل از هشام بن احمر،میگوید:امام صادق علیه السّلام نامهای نوشته بود تا چیزهایی را که لازم داشتند خریداری کنم و من همینکه نامه را خواندم،آن را پاره کردم و لوازم را خریدم،قطعات نامه را میان صندوقچه نهادم و با خود گفتم آن را برای تبرّک نگه میدارم.میگوید:خدمت امام علیه السّلام رفتم،فرمود:هشام!لوازم را خریدی؟عرض کردم:آری،فرمود:نامه را پاره کردی؟عرض کردم:آن را میان صندوقچه گذاشتم و بر آن قفل زدم و قصد تبرّک دارم و این هم کلیدش که به کمر بندم بستهام.میگوید:
امام علیه السّلام گوشۀ جا نمازش را بلند کرد و نامه را از آنجا برداشت و به سمت من انداخت و فرمود:آن را پاره کن،پس من پاره کردم و برگشتم آمدم صندوقچه را باز کردم چیزی داخل آن نیافتم. (1)
از جمله به نقل از اسحاق بن عمار آمده است که گفت:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:من سرمایهای دارم،و با مردم داد و ستد میکنم و از آن بیم دارم که اتّفاقی بیفتد و سرمایهام پراکنده شود.فرمود:در ماه ربیع سرمایهات را جمع آوری کن.علی بن اسماعیل میگوید:اسحاق بن عمار در ماه ربیع از دنیا رفت. (2)
علی بن عیسی-رحمه اللّه-گوید:این بود آخرین بخش از کتاب الدّلائل که میخواستم نقل کنم و به منظور رعایت اختصار از بسیاری از مطالب مشابه گذشتم زیرا مشت نمونۀ خروار است. (3)
از کتاب راوندی-رحمه اللّه-ضمن معجزات جعفر بن محمّد الصادق علیه السّلام به نقل از مفضّل بن عمر آورده است که میگوید:همراه امام صادق علیه السّلام به مکه-یا به منی- میرفتم ناگاه به زنی رسیدیم که دختر بچهای همراه داشت و مادهگاو مردهای در مقابلش افتاده بود و آن دو به خاطر مادهگاو گریه میکردند.آن حضرت فرمود:قضیّه چیست؟آن زن عرض کرد:من و بچههایم با شیر این گاو زندگی میکردیم،اکنون مرده است و من نمیدانم چه کنم!حضرت فرمود:دوست دارید که خداوند آن را زنده کند؟ عرض کرد:آیا مرا با چنین مصیبتی مسخره میکنید؟فرمود:هرگز!من چنین قصدی
نداشتم،سپس دعایی خواند پای خود را به پیکر بیجان گاو زد و گفت برخیز!گاو،فورا از جا برخاست آن زن گفت:به پروردگار کعبه سوگند که این شخص عیسی بن مریم است! آنگاه امام صادق علیه السّلام به میان جمعیت رفت و آن زن وی را نشناخت. (1)
از جمله علیّ بن حمزه میگوید:با امام صادق علیه السّلام به سفر حج رفتم،در بین راه زیر درخت خرمای خشکی نشسته بودیم،امام علیه السّلام لبهایش را به خواندن دعایی حرکت میداد،من نفهمیدم چه میگفت.سپس فرمود:ای نخل ما را از آنچه خداوند به عنوان روزی بندگانش در تو قرار داده است،بخوران!همین طور که به درخت خرما نگاه میکردم دیدم به طرف امام صادق علیه السّلام خم شد در حالی که شاخههایش خرما داشت.
فرمود:نزدیک بیا،بسم اللّه بگو و بخور.از آن خرما خوردیم،گواراترین و بهترین خرما بود.ناگهان دیدم مرد عربی میگوید:تا کنون جادویی مهمتر از این را ندیده بودم!امام صادق علیه السّلام فرمود:ما وارثان پیامبرانیم ما اهل سحر و جادو نیستیم،ما از خدا درخواست میکنیم و او اجابت میکند.آیا مایلی دعا کنیم که خداوند تو را به صورت سگی در آورد،تا به منزلت بروی و بر اهل منزل وارد شوی در حالی که برای آنها دم میجنبانی؟ مرد صحرانشین از روی نادانی گفت:آری بکن!امام علیه السّلام دعا کرد،فوری به صورت سگی در آمد و راهش را گرفت و رفت.امام صادق علیه السّلام فرمود:به دنبال او برو،در پی او رفتم تا به محلّهاش رسید و داخل منزل خود شد و شروع کرد به دم جنبانیدن برای زن و بچهاش، آنها چوبی برداشتند و او را بیرون کردند من خدمت امام صادق علیه السّلام برگشتم و جریان را به عرضشان رساندم در آن بین که من قضیه را میگفتم آن سگ برگشت آمد و مقابل امام علیه السّلام ایستاد در حالی که اشکهایش جاری بود و روی خاک میغلتید و زوزه میکشید.
امام علیه السّلام ترحّم کرد و دعا فرمود،مرد عرب دوباره به حال اوّل برگشت،امام صادق علیه السّلام فرمود:ای اعرابی آیا ایمان آوردی یا نه؟عرض کرد:آری هزاران هزار مرتبه. (2)
از جمله به نقل از یونس به طبیان،میگوید:با گروهی خدمت امام صادق علیه السّلام بودیم، من از این فرمودۀ خدا،به ابراهیم: «فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ »پرسیدم که آیا چهار پرنده از جنسهای مختلف بودند یا از یک جنس؟فرمود:آیا مایلید که نظیر آن رویداد را به شما نشان دهم؟گفتم:آری،فرمود:ای طاوس!ناگاه طاوسی به حضور
امام پرواز کرد.فرمود:ای کلاغ!ناگاه کلاغی در حضور امام مشاهده کردیم.فرمود:ای باز!ناگاه بازی مقابل حضرت حاضر شد.سپس فرمود:ای کبوتر!ناگاه کبوتری جلو حضرت قرار گرفت.آنگاه دستور داد همه را سر ببرند و قطعه قطعه کرده و پرهایشان را بکنند و درهم مخلوط کنند،سرانجام دست برد و سر طاوس را برداشت،فرمود:ای طاوس!دیدیم گوشت،استخوان و پرهایش از پیکر درهم آمیختۀ پرندگان جدا شد و به سر طاوس چسبید و زنده شد.آنگاه کلاغ را صدا زد،زنده شد و باز و کبوتر را صدا زد، همچنین به پا خاستند و همگی زنده شدند و در مقابل آن حضرت ایستادند. (1)
از جمله،هشام بن حکم روایت کرده است که مردی از اهل جبل خدمت امام صادق علیه السّلام شرفیاب شد و ده هزار درهم عرضه داشت،عرض کرد:با این پول منزلی برای من خریداری کنید که پس از مراجعت با خانواده در آنجا فرود آیم.سپس راهی مکه شد، وقتی اعمال حج را بهجا آورد و مراجعت کرد امام صادق علیه السّلام او را در منزل خود فرود آورد و فرمود:من برای تو در فردوس اعلی منزلی خریدم که اوّلین حدّش به[خانۀ] رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و حدّ دومش به[خانۀ]علی علیه السّلام و حدّ سوم به[خانۀ]حسن بن علی علیه السّلام و حدّ چهارمش به[خانۀ]امام حسین علیه السّلام است و سند آن را با همین حدود نوشتهام،چون آن مرد سخنان امام علیه السّلام را شنید عرض کرد:من راضیام.پس امام صادق علیه السّلام آن پولها را بین اولاد امام حسن و امام حسین علیهم السّلام تقسیم کرد و آن مرد برگشت،همینکه به منزلش رسید،به مرض موت مبتلا شد و چون هنگام وفاتش فرا رسید تمام اعضای خانوادهاش را جمع کرد و آنها را سوگند داد تا آن سند را به همراه جنازهاش میان قبر بگذارند.آنها به وصیّت او عمل کردند فردای آن روز که کنار قبر وی رفتند دیدند سند روی قبر افتاده است و پشت سند نوشته شده است:ولیّ خدا جعفر بن محمّد علیه السّلام به وعدۀ خود وفا کرد. (2)
و دیگر آن که حمّاد بن عیسی از امام صادق علیه السّلام درخواست کرد که دعا کند تا خداوند حجّ فراوان نصیب او کند و باغ و سرایی خوب و همسری از خانوادههای سرشناس و فرزندان صالحی به او مرحمت فرماید.امام علیه السّلام گفت:«خداوندا به حمّاد بن عیسی پنجاه حجّ،باغ و سرایی خوب و همسری شایسته از خاندانی بزرگوار و فرزندان صالح
مرحمت کن.»یکی از حاضران میگوید:سالی در بصره به منزل حمّاد بن عیسی وارد شدم،گفت:آیا به خاطر داری که امام صادق علیه السّلام برای من دعا کرد؟گفتم:آری گفت:
این منزل من است که در این شهر بینظیر است،و باغی دارم که بهترین باغها است و همسرم را از فامیل بزرگواری گرفتهام و فرزندانم را هم که میشناسی.تا کنون چهل و هشت مرتبه حج نیز بهجا آوردهام.میگوید:حمّاد پس از آن دو حج دیگر بهجا آورد و چون برای پنجاه و یکمین بار عازم حج شد،به جحفه که رسید و خواست لباس احرام بپوشد،وارد رودخانه شد تا غسل کند،سیل او را برد،غلامانش دنبال او رفتند،ولی مردۀ او را از آب گرفتند.از این رو حمّاد را غریق الجحفه نامیدند. (1)
ابو الحسن اوّل موسی بن جعفر الکاظم علیه السّلام
(1)ابن طلحه میگوید (2)وی امامی جلیل القدر،عظیم الشأن و کثیر التّهجّد بود.کسی که در راه اجتهاد کوشا بود و کراماتی از او مشاهده شده و به عبادت مشهور و بر طاعات مواظب بود و شب را به سجده و قیام،و روز را به صدقه و صیام،سپری میکرد.و به دلیل حلم زیاد و گذشت فراوانش از تجاوزگران،به آن جناب کاظم گفتهاند در برابر کسی که بدی کرده بود،نیکی میکرد و بر آن که جسارت ورزیده بود عفو و اغماض مینمود.به خاطر عبادتهای بسیارش وی را عبد صالح میخواندند و در عراق به خاطر آنکه حاجت متوسّلان به خدای تعالی را بر میآورد،به باب الحوائج مشهور میباشد،کراماتش باعث حیرت خردمندان گردید ازآنرو که وی در پیشگاه خدا پایدار و استوار بوده است.
ابن طلحه میگوید:وی چندین لقب دارد که مشهورترین آنها،کاظم است.و از جمله آنها صابر،صالح و امین میباشد.و اما مناقب آن حضرت فراوان است و اگر هیچ یک از آنها نبود جز عنایت پروردگار به وی،همین یک منقبت او را بس بود.
شیخ مفید-رحمه اللّه-میگوید:ابو الحسن موسی علیه السّلام عابدترین و فقیهترین اهل زمانش بود و از همگان بخشندهتر و بزرگوارتر بود.نقل شده است که آن حضرت نافلههای شب را تا نماز صبح ادامه میداد،سپس تعقیبات نماز را تا طلوع آفتاب بهجا
میآورد و به سجده میرفت و سرش را از دعا و حمد خدا تا نزدیک ظهر بلند نمیکرد.
زیاد دعا میکرد و میگفت:«اللهمّ انّی أسألک الرّاحة عند الموت و العفو عند الحساب» و این عبارات را تکرار میکرد.و از جملۀ دعاهای آن حضرت است:«عظم الذّنب من عبدک،فلیحسن العفو من عندک».همواره از ترس خدا میگریست به حدّی که محاسنش با اشک چشمها تر میشد و از همه کس بیشتر،با خانواده و خویشاوندان صلۀ رحم داشت.در شب هنگام از مستمندان مدینه دلجویی میکرد؛در زنبیلی پول نقد از درهم و دینار و همچنین آرد و خرما به دوش میکشید و به فقرا میرساند به طوری که نمیدانستند از کجا میآید. (1)
محمّد بن عبید اللّه بکری میگوید:به مدینه رفتم،وامیداشتم که از بس طلبکار آن را مطالبه میکرد،درمانده شده بودم،با خود گفتم نزد ابو الحسن موسی علیه السّلام بروم و درد دل کنم.در مزرعهای که داشت خدمت آن حضرت رسیدم؛غلامی در حضورش بود،داخل غربال بزرگی قطعات گوشت خشکیدهای بود،من هم با او خوردم،آنگاه پرسید چه حاجت داری؟جریان را گفتم،وارد خانه شد،چندان زمانی نگذشت که بیرون آمد،به غلامش فرمود:برو!آنگاه دستش را به طرف من دراز کرد،کیسهای را که سیصد دینار داشت به من داد سپس از جا بلند شد و رفت.بعد من برخاستم و بر مرکبم سوار شدم و مراجعت کردم. (2)
آوردهاند که مردی از اولاد عمر بن خطّاب در مدینه بود،همواره موسی بن جعفر علیه السّلام را میآزرد و هر وقت وی را میدید دشنامش میداد و به علی علیه السّلام ناسزا میگفت، اصحاب عرض کردند:به ما اجازه دهید تا این فاجر را بکشیم!امام علیه السّلام آنها را نهی کرد و به شدّت از این کار باز داشت.روزی پرسید عمری کجا است؟گفتند:به کشتزارش رفته است،امام علیه السّلام از شهر بیرون شد،سوار بر الاغش به مزرعۀ او رفت،مرد عمری فریاد بر آورد،زراعت ما را پا مال نکن امّا ابو الحسن علیه السّلام با الاغش همان طور میرفت تا به نزد وی رسید،پیاده شد و نشست،با او خوشرویی کرد وی را خنداند و فرمود:چقدر برای کشتزارت خرج کردهای؟گفت:صد دینار.فرمود:چقدر امیدواری که محصول برداری؟ عرض کرد:علم غیب ندارم.فرمود:گفتم:چقدر امیدواری که عایدت شود؟گفت:امید
دویست درهم عایدی دارم.امام علیه السّلام کیسهای را بیرون آورد که سیصد درهم داشت به او داد و فرمود:این را بگیر،زراعتت هم به حال خودش باقی است و خداوند به قدری که انتظار داری نصیب تو خواهد کرد.میگوید:آن مرد عمری از جا برخاست سر حضرت را بوسید و تقاضا کرد از لغزش او بگذرد.امام علیه السّلام لبخندی به او زد و برگشت و راهی مسجد شد دید عمری در مسجد نشسته است،همینکه چشمش به امام افتاد،عرض کرد:
خدا میداند که رسالتش را در کجا قرار دهد.راوی میگوید:اصحاب امام علیه السّلام به جانب آن مرد شتافتند و گفتند:جریان تو چیست،تو که عقیدۀ دیگری داشتی؟جواب داد:شما هم اکنون شنیدید که من چه گفتم.و همچنان امام علیه السّلام را دعا میکرد ولی آنها با وی و او با ایشان مخاصمه میکردند.همینکه امام علیه السّلام به منزلش برگشت به اصحابی که پیشنهاد کشتن عمری را کرده بودند،فرمود:دیدید چگونه کار او را اصلاح کردم و شرّش را کفایت نمودم. (1)
گروهی از دانشمندان نقل کردهاند که ابو الحسن علیه السّلام همواره دویست تا سیصد دینار صله میداد و کیسههای(مرحمتی)موسی بن جعفر علیه السّلام ضرب المثل بود. (2)
علیّ بن عیسی میگوید:(چنان که گفتیم:آن حضرت)فقیهترین مردم زمان خویش و از همه بیشتر حافظ قرآن بود.قرآن را خوشصداتر از همه تلاوت میکرد؛وقتی که قرآن میخواند غمگین بود و میگریست و شنوندگان را نیز میگریانید.مردم مدینه او را زینت متهجّدان مینامیدند و به دلیل آنکه خشم خود را فرومیخورد،کاظم نام گرفت.
آن حضرت به قدری در برابر ستمگران بردباری کرد که سرانجام در زندان و کنده و زنجیر ایشان شهید شد. (3)
(1)اما کرامات آن حضرت،از کتاب ابن طلحه (4)به نقل از حسام بن حاتم اصمّ آمده است که وی از ابی حاتم نقل کرده است که شقیق بلخی به من گفت:در سال 149 ه.ق.
به قصد انجام فریضۀ حج بیرون شدم و در قادسیه فرود آمدم،در آن میان که من به کثرت مردم،و زیورهایی که با خود داشتند،نگاه میکردم ناگاه چشمم به جوان خوشسیمای گندمگون لاغری افتاد که بالای جامههایش جامهای پشمی پوشیده و عبایی به دور خود پیچیده و نعلینی در پا،یکه و تنها نشسته بود.با خود گفتم،این جوان از صوفیّه است، میخواهد در بین راه خود را بر مردم تحمیل کند،به خدا سوگند که هم اکنون نزد او میروم و او را سرزنش میکنم.نزدیک او رفتم،چون مرا دید که به سمت او میروم، فرمود:«ای شقیق از بسیاری گمانها دوری کن که برخی گمانها گناه است»سپس مرا ترک گفت و به راه خود رفت.با خود گفتم این کار شگفتی است که وی آنچه را در باطنم گذشته بود به زبان آورد و نام مرا گفت.این کسی جز بندۀ صالح خدا نباید باشد، نزد او میروم و از او درخواست میکنم تا مرا به خدمتگزاری بپذیرد،با عجله به دنبالش رفتم امّا به وی نرسیدم و از چشمم ناپدید شد.چون در محلّ واقصه فرود آمدیم،دیدم نماز میخواند و در حال نماز،بدنش میلرزد و اشکهایش جاری است.با خود گفتم:این همان همسفر من است،نزد او بروم و حلیّت بطلبم،صبر کردم تا نشست،به طرف او رفتم همینکه دید به سمت او میروم فرمود:«یا شقیق بخوان: وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی » (1)سپس مرا ترک کرد و رفت.با خود گفتم این جوان از ابدال است؛دو بار از دل من خبر داد،همینکه در منزل زباله فرود آمدیم،دیدم آن جوان کنار چاهی ایستاده است؛در دستش مشک آب کوچکی است و میخواهد آب خوردن تهیه کند،مشک از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه میکردم دیدم چشم به آسمان دوخت و شنیدم که میگفت:
«انت ربی اذا ظمأت الی الما ء و قوتی اذا اردت طعاما (2)
خداوندا ای مولای من،من چیزی جز آن را ندارم،نگذار از دستم برود!» شقیق میگوید:به خدا سوگند،دیدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز کرد و مشک را گرفت و پرآب کرد،وضو گرفت و چهار رکعت نماز خواند،سپس به طرف تودهای از شن رفت،آنها را با مشت بر میداشت،میان مشک میریخت و تکان میداد
و میل میکرد.جلو رفتم،سلام دادم،جواب سلام مرا داد.عرض کردم:از زیادی نعمتی که خداوند به شما داده،به من بخورانید.فرمود:ای شقیق!نعمت ظاهری و باطنی خداوند همواره به ما میرسد،پس به پروردگارت خوشبین باش.سپس مشک را به من داد مقداری خوردم دیدم تلخان و شکر است.به خدا سوگند که هرگز خوشمزهتر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم.سیر غذا و سیر آب شدم چندان که چند روزی میل به غذا و آب نداشتم.بعدها او را ندیدم تا وارد مکه شدیم،شبی او را کنار ناودان طلا دیدم،در آن نیمه شب با خشوع و آه و گریه نماز میخواند،همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع کرد در جای نمازش نشست و تسبیح میگفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند،هفت شوط طواف کرد و از مسجد بیرون شد.دنبالش رفتم،دیدم دوستان و غلامانی دارد،بر خلاف آنچه بین راه دیده بودم،مردم اطرافش میگردند و به او سلام میدهند.از کسی که نزدیکش بود،پرسیدم:این جوان کیست؟گفت:این موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابی طالب علیه السّلام است.با خودم گفتم:اگر این امور شگفتآور جز از چنین آقایی بود،تعجّب میکردم.
از کتاب شیخ مفید-رحمه اللّه-در باب دلایل و آیات و معجزات و علامات امامت ابو الحسن موسی علیه السّلام از هشام بن سالم نقل شده است که میگوید:پس از وفات امام صادق علیه السّلام من به همراه محمّد بن نعمان،صاحب طاق در مدینه بودیم و مردم اطراف عبد اللّه بن جعفر بن عنوان این که پس از پدرش او صاحب امر است،جمع میشدند.ما در حالی وارد شدیم که مردم در نزد او بودند،از زکات پرسیدیم که در چه مقدار واجب میشود؟گفت:در دویست درهم،پنج درهم.گفتیم:درصد درهم چه قدر؟گفت:دو درهم و نصف،گفتیم:به خدا سوگند که مرجئه هم چنین حرفی را نزدهاند.گفت:به خدا قسم من نمیدانم که مرجئه چه میگویند،هشام میگوید:ما سرگردان ماندیم، نمیدانستیم به کجا برویم.من با ابو جعفر احول در یکی از کوچههای مدینه نشسته بودیم و میگریستیم،و نمیدانستیم به کجا رو آوریم و نزد چه کسی برویم.به عقیده مرجئه معتقد شویم،به قدریه مراجعه کنیم،با معتزله هم عقیده شویم یا به زیدیه رجوع کنیم؟ما همچنان متحیّر بودیم که ناگاه پیرمرد ناشناسی آمد و با دستش به من کرد.ترسیدم که از جاسوسهای ابو جعفر منصور باشد؛چون او در مدینه جاسوسهایی داشت تا ببینند پس از امام صادق علیه السّلام مردم به چه کسی مراجعه میکنند تا او را بگیرند و گردنش را بزنند.
من ترسیدم که این مرد،از آنها باشد،به احول گفتم:من بر خود و بر تو بیمناکم،تو از من فاصله بگیر،او تنها هدفش منم نه تو،پس تو از من دور شو تا هلاک نشوی و به نابودی خودت کمک نکنی.مقدار زیادی از من دور شد و من در پی آن پیرمرد رفتم.چون امیدی به خلاصی خود از دست او نداشتم،همچنان به دنبال او میرفتم و آماده مرگ بودم تا این که مرا به در خانۀ ابو الحسن موسی علیه السّلام رساند،آنگاه مرا به حال خود گذاشت و رفت.ناگاه خدمتگزاری از بیرون منزل،گفت:وارد شو،خدا تو را بیامرزد!من وارد شدم،ناگاه دیدم ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام بیمقدّمه رو به من کرد و فرمود:به سوی من!به سوی من!نه به سمت مرجئه برو،نه به سوی قدریّه و نه سوی معتزله و نه به جانب زیدیّه!عرض کردم:فدایت شوم،پدرت از دنیا رفت؟فرمود:آری،عرض کردم:به اجل خود از دنیا رفت؟فرمود:آری،عرض کردم:بنابراین بعد از آن حضرت چه کسی امامت و رهبری ما را عهدهدار است؟فرمود:اگر خدا بخواهد تو را هدایت کند،هدایت خواهد کرد.عرض کردم:برادرت عبد اللّه گمان میبرد که بعد از پدرش او امام و رهبر مردم است؟فرمود:عبد اللّه میخواهد کسی خدا را عبادت نکند.عرض کردم:به این ترتیب،بعد از پدر بزرگوارتان امام کیست؟فرمود:اگر خدا بخواهد تو را هدایت کند، هدایت خواهد کرد.عرض کردم:فدایت شوم،پس تو امام و رهبر مایی؟فرمود:من چنین سخنی نمیگویم.هشام بن سالم میگوید:با خود گفتم:همانا راه درستی را در مسئله نرفتم.آنگاه عرض کردم:فدایت شوم،آیا شما خود امامی دارید؟فرمود:نه.با شنیدن این پاسخ،بزرگی و هیبت آن حضرت چنان بر قلب من وارد شد که جز خدا کسی نمیداند!سپس گفتم:فدایت شوم،آیا میتوانم چیزی را از شما بپرسم که از پدرت میپرسیدم!فرمود:جهت اطّلاع خودت بپرس ولی به دیگران نگو زیرا اگر بین مردم منتشر شود باعث کشتن من شدهای!میگوید:پس سؤالاتی کردم،دیدم دریای بیپایانی است،عرض کردم:فدایت شوم،شیعیان پدرت سرگردانند،اجازه میفرمایید این مطلب را به ایشان بگویم و آنها را به جانب شما بخوانم در حالی که شما از من خواستید مطلب را پوشیده نگه دارم؟فرمود:کسی را که اطمینان به هدایتش داشتی بگو ولی از او قول بگیر که مطلب را مخفی بدارد زیرا اگر آن را پخش کند سر مرا بر باد خواهد داد-با دست مبارک به گلویش کرد-هشام میگوید:از محضر امام علیه السّلام بیرون آمدم،ابو جعفر احول را دیدم،پرسید:از خانه موسی بن جعفر چه خبر؟گفتم:هدایت.و جریان را
نقل کردم،سپس زراره و ابو بصیر را دیدیم آنها خدمت امام رفتند و سخن آن حضرت را شنیدند و برای آنها یقین حاصل شد.بعدها مردم را گروه گروه دیدیم،هر کس که خدمت آن حضرت شرفیاب شد[به امامت او]اطمینان یافت و جز گروه عمار ساباطی،و جز اندکی از مردم کسی به سراغ عبد اللّه نرفت.
از همان کتاب از قول رافعی نقل شده است که میگوید:پسر عمویی داشتم به نام حسن بن عبد اللّه که مردی پارسا و از عابدترین مردم زمانش بود و به خاطر کوشش در دیانت و عبادت،دستگاه حکومتی از او چشم میزد و چه بسا با امر به معروف و نهی از منکر خشم حکومتیان را بر میانگیخت ولی به خاطر صلاح وی آن را تحمّل میکردند، و به این حال بود تا این که روزی وارد مسجد شد در حالی که ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام در مسجد بود.آن حضرت فرمود،حسن نزد وی رفت،فرمود:ای ابو علی چه قدر شادمانیم و دوست میداریم این حالی را که تو داری،جز این که تو معرفت نداری،به دنبال معرفت برو!عرض کرد:فدایت شوم،معرفت چیست؟فرمود:برو فقه و حدیث بیاموز!گفت:از که بیاموزم؟فرمود:از فقهای مدینه بیاموز و سپس آنها را بر من عرض کن!میگوید:حسن بن عبد اللّه رفت و[آموختههای خود را]نوشت و بعد آمد، نوشتهها را بر آن حضرت قرائت کرد،ولی امام علیه السّلام همه را مردود شمرد.آنگاه فرمود:
برو آگاهی پیدا کن!حسن بن عبد اللّه به دینش اهمیّت میداد.راوی میگوید:وی همواره در پی فرصتی بود تا این که ابو الحسن علیه السّلام به قصد مزرعهای که در خارج مدینه داشت حرکت کرد،در بین راه آن حضرت را دید،عرض کرد:فدایت شوم من در پیشگاه خدای تعالی بر شما حجّت را تمام میکنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمایی کنید.میگوید:در اینجا ابو الحسن علیه السّلام او را به امر أمیر المؤمنین و حقانیّت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسین و علی بن حسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد صلوات اللّه علیهم،آگاه ساخت و سپس ساکت شد.عرض کرد:فدایت شوم،امروز امام کیست؟فرمود:اگر بگویم میپذیری؟گفت:آری.فرمود:امروز من امامم.عرض کرد:دلیلی بفرمایید که من برای دیگران استدلال کنم.فرمود:نزد آن درخت برو-به درخت خاری کرد-و بگو:موسی بن جعفر میگوید:نزد من بیا! میگوید:نزد آن درخت آمدم و پیام امام علیه السّلام را رساندم.به خدا سوگند دیدم درخت زمین را شکافت و آمد در مقابل حضرت ایستاد.آنگاه امام علیه السّلام فرمود:برگرد!برگشت.
راوی میگوید:حسن بن عبد اللّه به امامت آن حضرت ایمان آورد و بعد به خاموشی و عبادت به سر میبرد و پس از آن کسی او را ندید که سخنی بگوید. (1)
از جمله روایتی است که عبد اللّه بن ادریس از ابن سنان نقل کرده،میگوید:روزی هارون الرّشید چند جامه برای علیّ بن یقطین فرستاد و بدان وسیله او را گرامی داشت، در میان آنها شنلی از خز سیاه بود که همچون جامۀ مخصوص پادشاهان،طلادوزی شده بود!علیّ بن یقطین تمام آن جامهها را خدمت ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام فرستاد و از آن جمله همان شنل بود و مقداری مال نیز بر آنها افزود که طبق معمول از خمس مالش خدمت امام علیه السّلام میفرستاد.همینکه این جامهها و اموال به دست امام علیه السّلام رسید،آنها را قبول کرد اما شنل را به وسیلۀ همان قاصد به علیّ بن یقطین باز گرداند و به او نوشت:آن را نگهدار و مبادا از دستت بیرون کنی که در آیندۀ نزدیک،به آن سخت نیازمند خواهی شد.علیّ بن یقطین از این که شنل را به او برگرداندهاند،به شک افتاد و علّت آن را نفهمید ولی آن را نگهداشت،مدّتی گذشت علیّ بن یقطین نسبت به غلام مخصوصش غضبناک شد و او را از کار بر کنار ساخت.غلام علاقۀ علی بن یقطین را به ابو الحسن موسی علیه السّلام میدانست و از فرستادن مال و جامه و هدایا در فرصتهای مختلف،برای امام علیه السّلام،اطّلاع داشت.از این رو نزد هارون رفت و بدگویی کرد و گفت:او به امامت موسی بن جعفر قائل است و هر سال خمس مالش را نزد او میفرستد و در فلان وقت آن شنل مرحمتی أمیر المؤمنین را برای او فرستاده است.هارون بر آشفت و بشدّت غضبناک شد و گفت:من حقیقت این مطلب را کشف میکنم اگر همین طور باشد که تو میگویی به زندگی او خاتمه میدهم.فوری فرستاد و علی بن یقطین را احضار کرد.
همینکه حاضر شد،گفت:آن شنلی را که به تو مرحمت کردیم چه کردی؟گفت:یا أمیر المؤمنین:آن در نزد من در جامهدانی مهر و موم شده است،آن را معطّر نگه داشتهام و کمتر روزی است که صبح جامهدان را باز نکنم و از باب تبرّک به آن نگاه نکنم.هر صبح و شب آن را میبوسم و به جای اوّلش برمیگردانم،هارون گفت:هم اکنون آن را حاضر کن!گفت:اطاعت یا أمیر المؤمنین.یکی از خدمتگزارانش را خواست و گفت:برو به فلان حجرۀ خانۀ من و کلیدش را از خدمتگزارم بگیر و در حجره را باز کن سپس فلان صندوق را بگشا و آن جامهدانی را که مهر و موم است بیاور.چیزی نگذشت که غلام
1) (310) ارشاد مفید،ص 273.
رفت و جامهدان را مهر شده آورد و در مقابل هارون نهاد،هارون دستور داد تا مهر را شکسته آن را باز کنند.همینکه باز کردند،دید شنل تا شده و معطّر به حال خود باقی است.خشم هارون فرونشست،سپس به علی بن یقطین گفت:آن را به جای خود برگردان و تو نیز سر فراز برگرد،دیگر هرگز سخن هیچ سخن چینی را دربارۀ تو باور نخواهم کرد.آنگاه دستور داد تا جایزۀ گرانبهایی برای علیّ بن یقطین فرستادند و فرمود، هزار تازیانه به غلام سخن چین بزنند،حدود پانصد تازیانه به او زده بودند که مرد. (1)
از جمله به نقل از محمّد بن فضل روایت شده که میگوید:میان اصحاب ما دربارۀ مسح پاها به هنگام وضو،روایت مختلف بود که آیا از انگشتان تا برآمدگی روی پاها مسح بکشند یا از برآمدگیها تا انگشتان.این بود که علی بن یقطین نامهای به ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام نوشت:فدایت شوم،دانشمندان ما در مسح پاها اختلاف دارند اگر صلاح بدانید به خط خودتان چیزی بنویسید تا ان شاء اللّه،مطابق آن عمل کنم،امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:مورد اختلاف در وضو را که نوشته بودی فهمیدم ولی آنچه را که دراینباره به تو امر میکنم آن است که سه مرتبه مضمضه و سه بار استنشاق کن و لابلای موهای ریشت آب را رسوخ ده و سه مرتبه صورتت را بشوی و دستهایت را سه بار تا آرنج شستشو کن و تمام سرت را مسح بکش و به بیرون و درون گوشهایت دست بکش و سه مرتبه پایت را تا برآمدگی بشوی و بر خلاف این دستور عمل نکن!وقتی که نامۀ امام به علی بن یقطین رسید از مطالب نامه که بر خلاف اجماع علمای شیعه بود تعجّب کرد، امّا با خود گفت:مولایم به آنچه فرموده داناتر است و من فرمان او را میبرم.بعدها علیّ بن یقطین در وضویش مطابق نامه عمل کرد و برای اجرای دستور امام علیه السّلام با نظر تمام علمای شیعه مخالفت میکرد.تا این که نزد هارون از علیّ بن یقطین بدگویی کردند و گفتند:او رافضی و مخالف شماست.هارون به بعضی از نزدیکانش گفت:دربارۀ علیّ بن یقطین و اتّهام او به مخالفت با ما و گرایش به رافضیها پیش من زیاد سعایت شده است ولی من در خدمتگزاریاش نسبت به خود قصوری ندیدهام و بارها او را آزمودهام چیزی از اتّهام او بر ما ثابت نشده است و مایلم که جریان او را به طوری که خود نداند تا از من بر حذر شود،کشف کنم.گفتند:یا أمیر المؤمنین!رافضیها در وضو گرفتن با اهل سنّت مخالفند و وضو را ساده میگیرند و پاها را نمیشویند،او را بدون این که بفهمد
1) (311) همان مأخذ،ص 275.
آزمایش کنید.گفت:بسیار خوب،با این عمل حقیقت وضع او روشن میشود.سپس مدتی او را به حال خود گذاشت و به کاری در منزلش مشغول ساخت تا وقت نماز فرا رسید،علیّ بن یقطین همیشه برای وضو و نمازش اطاق خلوتی داشت همینکه وقت نماز شد،هارون پشت دیوار ایستاد؛جایی که وی علیّ بن یقطین را میدید ولی او هارون را نمیدید.پس علیّ بن یقطین آب وضو خواست و مطابق دستور امام علیه السّلام وضو گرفت،در حالی که هارون با چشم خود میدید،وقتی که جریان را دید نتوانست خودداری کند جلو آمد تا جایی که علیّ بن یقطین او را دید،صدا زد یا علیّ بن یقطین کسی که پنداشته است تو رافضی هستی دروغ گفته است.و از آن به بعد مقام علیّ بن یقطین پیش هارون بالا رفت و نامۀ امام علیه السّلام بدون هیچ مقدّمهای رسید:ای علیّ بن یقطین از هم اکنون مطابق دستور الهی وضو بگیر؛یک مرتبه صورتت را به قصد وجوب و یک مرتبه به منظور استحباب بشوی و دستهایت را از آرنج نیز همین طور شستشو بده و جلو سر و روی پاهایت را از زیادی رطوبت وضویت مسح کن،آنچه از آن بر تو بیمناک بودیم بر طرف شد.و السّلام. (1)
از جمله به نقل از علیّ بن حمزۀ بطائنی روایت شده که میگوید:روزی امام ابو الحسن علیه السّلام از مدینه به قصد مزرعهای که در خارج شهر داشت بیرون شد در حالی که من همراهش بودم؛او استری سوار بود و من بر الاغی سوار بودم.مقداری که راه رفتیم، شیری جلو ما را گرفت،من از ترس در جای خود ایستادم امّا ابو الحسن علیه السّلام جلو رفت و اعتنایی نکرد،دیدم شیر در برابر او کرنش میکند،دم میجنباند و همهمه میکند.
امام علیه السّلام توقّف کرد،گویی به همهمۀ او گوش میدهد،شیر پنجهاش را روی ران استر امام علیه السّلام نهاد.من پیش خودم سخت وحشتزده شدم،آنگاه شیر به یک طرف راه حرکت کرد و امام علیه السّلام رو به سمت قبله برگرداند و شروع به دعا خواندن کرد،لبهایش را به گفتن ذکری حرکت میداد که من نمیفهمیدم،سپس با دست به طرف شیر کرد که برو! شیر همهمۀ طولانی کرد و امام علیه السّلام میگفت:آمین!آمین!و شیر از راهی که آمده بود، رفت تا ناپدید شد و امام علیه السّلام به راه خود ادامه داد،همینکه از آنجا دور شدیم،عرض کردم:فدایت شوم،جریان این شیر چه بود؟به خدا سوگند که من برای شما ترسیدم و حال او را با شما تعجّب آوردیدم.امام ابو الحسن علیه السّلام فرمود:آن شیر آمده بود از سختی
1) (312) همان مأخذ،همان ص.
زایمان مادهاش شکایت میکرد و از من خواست تا از خدا بخواهم که گرفتاری او را بر طرف کند و من آن کار را کردم،و به دلم افتاد که نوزادش نر خواهد بود،او را مطّلع کردم.او در مقابل گفت:برو در امان خدا!خداوند هیچ درنده را بر تو و بر اولاد تو و کسی از شیعیانت مسلّط نکند و من آمین گفتم.
شیخ مفید-رحمه اللّه-میگوید:در این باب اخبار فراوانی رسیده است.مقداری که ما نقل کردیم،منظور ما را کفایت میکند.
میگویم:بعضی از نوشتههای ایشان و ابن طلحه را نیز به خاطر رعایت اختصار،ما نقل نکردیم.
از جمله مطالبی که حمیری در الدّلائل (1)آورده است،روایتی است از احمد بن محمّد بن نقل از ابو قتادۀ قمی و او از ابو خالد زبالی که میگوید:ابو الحسن موسی علیه السّلام- هنگامی که برای نخستین بار به بغداد منتقل میشد-به محل زباله رسید،در حالی که جمعی از مأموران مهدی عباسی همراهیاش میکردند.میگوید:مرا مأمور کرده بود تا لوازمی بخرم،چون مرا غمگین دید،فرمود:ابو خالد چه شده است که تو را افسرده میبینم؟عرض کردم:میبینم که شما را نزد این طاغوت میبرند و شما را در امان نمیدانم.فرمود:ابو خالد!از طرف او خطری بر من نیست،در فلان ماه و فلان روز اوّل شب منتظر من باش،اگر خدا بخواهد من نزد تو خواهم آمد.من بیش از هر چیز ماهها و روزها را میشمردم تا آن روز فرا رسید،صبح زود تا اوّل شب جایی که وعده داده بود، ایستادم و همچنان انتظار میکشیدم تا غروب آفتاب نزدیک شد.شیطان در دلم وسوسه انداخت،کسی را ندیدم،بعد ترسیدم که شکّ کنم در دلم هراسی افتاد.در آن بین که من چنین وضعی را داشتم،ناگاه سیاهیی از سمت عراق پیدا شد.منتظر ماندم،دیدم ابو الحسن علیه السّلام جلو قافله بر استری سوار است.فرمود:آهای ابو خالد!عرض کردم:بلی، یا بن رسول اللّه.فرمود:نباید شک کنی چرا که شیطان شک و دودلی تو را دوست میدارد.عرض کردم:این طور پیش آمد.و میگوید:از آزادی آن حضرت خوشحال شدم و گفتم:خدا را شکر که شما را از دست آن طاغوت نجات داد.فرمود:ابو خالد!آنها دوباره نزد من بر میگردند و این بار دیگر از چنگشان خلاص نخواهم شد. (2)
از جمله،به نقل از عیسی مدائنی روایت است که میگوید:سالی به مکه رفتم و در آنجا ماندم،سپس با خود گفتم در مدینه هم به قدر مکه میمانم تا ثواب بیشتری ببرم!به مدینه رفتم،سمت مصلّی کنار منزل ابو ذر-رضی اللّه عنه-فرود آمدم و خدمت مولایم رفت و آمد داشتم.باران سختی در مدینه نازل شد،روزی خدمت ابو الحسن علیه السّلام رسیدم، سلام دادم در حالی که باران همچنان میبارید،همینکه وارد شدم،پیش از هر چیز رو به من کرد و فرمود:علیک السلام ای عیسی!برگرد که خانهات روی اثاثیّهات خراب شد.
برگشتم،دیدم خانه روی اثاثیّه ریخته است.چند نفر را به مزدوری گرفتم تا وسایلم را از زیر آوار در آوردند.همه چیز را در آوردند،چیزی از بین نرفت و جز یک سطل چیزی مفقود نشد.فردای آن روز،شرفیاب شدم،سلام دادم فرمود:آیا چیزی از وسایلت از بین رفت؟امیدوارم خداوند عوضش را مرحمت کند.عرض کردم:چیزی مفقود نشده جز یک سطل که با آن وضو میگرفتم.مدّتی سر مبارکش را پایین انداخت و قدری تأمل کرد،سپس سر بلند کرد و فرمود:من گمان میکنم که تو آن را فراموش کردهای،از کنیز صاحبخانه بپرس و بگو:تو سطل را برداشتهای آن را برگردان،او آن را بر میگرداند.
همینکه از محضر امام علیه السّلام برگشتم،نزد کنیز صاحبخانه آمدم و به او گفتم من سطل را در محل شستوشو فراموش کردم و تو وارد شدی و آن را برداشتی بنابراین،آن را برگردان تا من وضو بگیرم.میگوید:کنیز رفت و سطل را آورد. (1)
از جمله علیّ بن ابی حمزه میگوید:خدمت ابو الحسن علیه السّلام نشسته بودم که ناگاه مردی به نام جندب وارد شد و به امام علیه السّلام سلام داد و نشست و از آن حضرت سؤالاتی کرد،بعد از طرح سؤالات بسیار،امام علیه السّلام پرسید:جندب حال برادرت چطور است؟عرض کرد:
خوب است،به شما سلام میرساند.فرمود:خداوند به شما به خاطر[فوت]برادرت اجر زیادی مرحمت کند!جندب عرض کرد:سیزده روز قبل نامهای دربارۀ سلامتی وی از کوفه به من رسید.فرمود:جندب!به خدا سوگند که او دو روز پس از وصول نامهاش به شما از دنیا رفت.او مالی را به زنش سپرده و گفته است که این مال نزد تو بماند تا وقتی که برادرم آمد آن را به او بدهی.آن مال را زیر زمین،در خانهای که ساکن بود،مدفون کرده است،وقتی که به آنجا رفتی با آن زن مهربانی نما و نسبت به خودت امیدوارش
1) (315) همان مأخذ،ص 251.
کن،آن مال را به تو خواهد داد.علیّ بن حمزه میگوید:جندب مردی خوشصورت بود،بعدها وی را دیدم راجع به آنچه امام علیه السّلام گفته بود،پرسیدم.گفت:ای علی!به خدا سوگند که مولایم بدون کم و زیاد دربارۀ نامه و آن مال،واقعیت را گفت. (1)
از جمله اسحاق بن عمار میگوید:شنیدم که موسی بن جعفر علیه السّلام خبر مرگ مردی را به خود او داد.با خود گفتم:مگر آن حضرت میداند که هر کدام از شیعیانش کی میمیرند؟امام علیه السّلام همانند شخصی خشمگین به من نگاه کرد و فرمود:ای اسحاق!رشید هجری با این که از مستضعفین بود علم منایا و بلایا را میدانست،امام که سزاوارتر به دانستن آنهاست،ای اسحاق!تو هر چه خواستی بکن که عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر میمیری چیزی نمیگذرد که برادران و خاندان تو اختلاف پیدا میکنند و به یکدیگر خیانت میورزند و دل دوستان و آشنایان به حال ایشان میسوزد تا آنجا که دشمنشان آنها را شماتت میکند.راوی میگوید:اسحاق گفت من از آنچه در دلم گذشته است از خداوند طلب آمرزش میکنم.بیش از دو سال از آن مجلس نگذشته بود که اسحاق مرد و مدتی از این جریان نگذشت که خاندان عمار دست به اموال مردم گشودند و بشدّت مفلس شدند و آنچه امام علیه السّلام فرموده بود بدون کم و زیاد بر سر آنها آمد. (2)
از جمله،هشام بن حکم میگوید:میخواستم در منی کنیزی خریداری کنم؛خدمت موسی بن جعفر علیه السّلام نامهای نوشتم و با آن حضرت مشورت کردم.آن حضرت جواب نامۀ مرا نداد چون وقت طواف رسید،در محل رمی جمرات،در حالی که سوار بر الاغی رمی میکرد،نگاهی به من کرد و نگاهی به آن کنیز که در بین کنیزان بود،پس از این دیدار نامهاش به دست من رسید،نوشته بود که اگر عمرش کوتاه نبود من اشکالی در خرید او نمیدیدم.با خود گفتم:به خدا قسم که آن حضرت این سخن را به من نگفت مگر آن که چیزی در کار است،نه به خدا سوگند که او را نمیخرم.میگوید:هنوز از مکه بیرون نشده بودیم که آن کنیز مرد و دفنش کردند. (3)
از جمله به نقل از زکریا بن آدم آمده است که میگوید:از امام رضا علیه السّلام شنیدم که میفرمود:پدرم از جملۀ کسانی بود که در گهواره سخن میگفت. (4)
از جمله اصبغ بن موسی میگوید:مردی از شیعیان صد دینار به وسیلۀ من خدمت ابو ابراهیم موسی بن جعفر علیه السّلام فرستاد.من جز این وجه،از مال شخصی هم مبلغی برای
آن حضرت به همراه داشتم.همینکه وارد مدینه شدم،آب ریختم و نقدینۀ خود و مال او را شستم و مقداری عطر بر آنها پاشیدم.آنگاه پولهای آن مرد را شمردم دیدم نود و نه دینار است؛دوباره شمردم دیدم همان قدر است.یک دینار از پول خودم برداشتم و عطر زدم و میان کیسۀ آن مرد نهادم و شبانه خدمت امام رسیدم؛عرض کردم:فدایت شوم، چیزی همراهم آوردهام که بدان وسیله قصد تقرّب به خدا را دارم،فرمود:بده،پولهای خودم را دادم.عرض کردم:فدایت شوم فلان دوستدار شما نیز مبلغی همراه من برای شما فرستاده است.فرمود:بده،من کیسه را دادم فرمود:بریز!من ریختم،امام آنها را با دستش پراکند و یک دینار مرا از میان آنها بیرون آورد و فرمود:آن مرد با وزن اینها را فرستاده است نه به شمار. (1)
این بود آخرین مطلبی که از دلائل میخواستم نقل کنم و بسیاری از آنها را به دلیل رعایت اختصار،نقل نکردم.
از کتاب راوندی (2)در معجزات امام کاظم علیه السّلام از امام رضا علیه السّلام نقل شده است که:
پدرم موسی بن جعفر بیمقدّمه به علیّ بن حمزه فرمود:تو مردی از اهل مغرب را خواهی دید و او راجع به من از تو میپرسد،بگو:او همان امامی است که ابو عبد اللّه امام صادق علیه السّلام به ما فرمود،و هرگاه راجع به حلال و حرام از تو پرسید،پاسخ بده.گفت:او چه نشانی دارد؟فرمود:مردی تنومند و بلند قامت است،اسمش یعقوب بن یزید و بزرگ قوم خود است.اگر خواست نزد من بیاید او را با خود بیاور.علیّ بن حمزه میگوید:به خدا سوگند من در طواف بودم که ناگاه مرد تنومند بلند قامتی به طرف من آمد و گفت:میخواهم از حال صاحبتان بپرسم.گفتم:کدام صاحب؟گفت:از موسی بن جعفر علیه السّلام پرسیدم:اسم تو چیست؟گفت:یعقوب بن یزید.گفتم:اهل کجا هستی؟ گفت:از مغربم.گفتم:از کجا مرا شناختی؟گفت:کسی به خوابم آمد و به من گفت:با علیّ بن حمزه دیدار کن و هر چه نیاز داری از او بپرس و از جای تو پرسیدم مرا راهنمایی کرد.گفتم:همین جا بنشین تا از طواف فارغ شوم و نزد تو برگردم.طواف کردم و بعد نزد او آمدم.با او صحبت کردم،دیدم مرد عاقل و زرنگی است،از من خواست تا او را خدمت موسی بن جعفر علیه السّلام ببرم.او را خدمت امام علیه السّلام بردم،همینکه امام او را دید فرمود:
ای یعقوب بن یزید،دیروز آمدی،در حالی که بین تو و برادرت در فلان جا نزاعی پیش آمد تا آنجا که به یکدیگر دشنام دادید،این راه و رسم من و پدرانم نیست،ما به هیچ یک از شیعیانمان این اجازه را نمیدهیم،بنابراین از خدا بترس زیرا به همین زودی با مرگ یکی از شما دو برادر،از یکدیگر جدا میشوید.امّا برادرت به همین سفر،پیش از رسیدن به خانواده میمیرد و تو به خاطر برخوردی که با او کردی پشیمان میشوی.چون شما قطع رحم کردید و رابطه را بریدید،در نتیجه عمرتان کوتاه شد،آن مرد با شنیدن سخنان امام علیه السّلام عرض کرد:یا بن رسول اللّه،اجل من در چه وقت میرسد؟فرمود:عمر تو هم به آخر رسیده بود امّا در فلان منزل نسبت به عمّهات صلۀ رحم کردی خداوند بیست سال اجلت را به تأخیر انداخت.علی بن حمزه میگوید:سال دیگر آن مرد را در مکّه ملاقات کردم.اطّلاع داد که برادرم از دنیا رفت و او را پیش از آن که به خانوادهاش برسد در بین راه دفن کردند.
از جمله مفضّل بن عمر میگوید:وقتی که امام صادق علیه السّلام از دنیا رفت،موسی کاظم علیه السّلام را وصیّ خود قرار داد،ولی برادرش عبد اللّه که بزرگترین اولاد امام جعفر صادق علیه السّلام در آن زمان بود،ادّعای امامت کرد،این همان کسی است که معروف به افطح شد.امام موسی علیه السّلام دستور داد هیزم زیادی وسط منزلش گرد آوردند و کسی را دنبال برادر خود،عبد اللّه فرستاد و از او خواست تا نزد وی بیاید.وقتی که عبد اللّه آمد،گروهی از شیعه نزد امام علیه السّلام بودند،همینکه عبد اللّه نشست امام علیه السّلام دستور داد هیزمها را آتش بزنند،آتش برافروخته شد و مردم علّت آن را نمیدانستند تا اینکه تمام هیزمها آتش گرفت،آنگاه موسی بن جعفر علیه السّلام از جا برخاست و با جامه وسط آتش نشست و ساعتی با مردم سخن گفت،سپس برخاست،جامههایش را تکان داد و به مجلس برگشت و به برادرش عبد اللّه گفت:اگر میپنداری که پس از پدرت،تو امامی،برو میان آتش بنشین.
حاضران گفتند:دیدیم رنگ عبد اللّه تغییر کرد،از جا برخاست،و از منزل موسی بن جعفر علیه السّلام بیرون شد. (1)
از جمله،علی بن حمزه میگوید:روزی موسی بن جعفر علیه السّلام دست مرا گرفت و با یکدیگر از مدینه به بیابان رفتیم؛در راه ناگهان چشمم به مردی از اهل مغرب افتاد که الاغ مردهای در مقابلش افتاده و بار الاغ روی زمین پراکنده شده بود و مرد گریان بود.
1) (322) خرائج ص 200 و 201 و کشف الغمّة ص 252 و 253.
موسی بن جعفر علیه السّلام پرسید:چه شده است؟گفت:با رفقایم قصد رفتن حج را داشتم که الاغم در اینجا مرد،همراهانم رفتند و من سرگردان ماندهام و وسیلهای برای حمل بارم ندارم.امام علیه السّلام فرمود:شاید الاغت نمرده است.گفت:عجب دلسوزی که مرا مسخره میکند!امام علیه السّلام فرمود:نزد من تعویذ خوبی هست.آن مرد گفت:تعویذ شما درد مرا دوا نمیکند،بیش از این مرا دست میندازید.امام علیه السّلام به الاغ نزدیک شد و دعایی خواند که من نشنیدم و چوبی را که بر زمین افتاده بود برداشت و با آن بر پیکر الاغ زد و حیوان را هی کرد.الاغ از جا جست و صحیح و سالم سر پا ایستاد.امام علیه السّلام فرمود:ای مغربی آیا چیزی از تمسخر در اینجا میبینی؟برو به همراهانت برس!ما رفتیم و او را واگذاشتیم.
علیّ بن ابی حمزه میگوید:روزی کنار زمزم ایستاده بودم،ناگاه همان مغربی را آنجا دیدم،وقتی که چشمش به من افتاد،به سمت من دوید و از خوشحالی مرا بوسید.گفتم:
الاغت در چه حال است؟گفت:به خدا سوگند که صحیح و سالم است نمیدانم که خداوند از کجا بر من منّت گذاشت و الاغم را بعد از مردن دوباره زنده کرد.گفتم:تو به حاجتت رسیدی،چیزی را که از حدّ معرفت تو بیرون است،نپرس. (1)
راوندی مطالب دیگری هم نقل کرده است که ما از نقل آنها صرف نظر کردیم.
ابو الحسن دوم علی بن موسی الرّضا علیه السّلام
(1)ابن طلحه میگوید: (2)سخن دربارۀ امیر المؤمنین علیّ و زین العابدین علیّ گذشت و اینک سخن دربارۀ سومین علیّ یعنی علیّ الرّضا علیه السّلام است و هر که به دقّت بنگرد به راستی او را وارث ایشان مییابد و حکم میکند که وی سومین علی (3)است.ایمان و مقام و منزلتش والا و توانمندی وی گسترده و یارانش فراوان و برهانش هویدا و آشکار است تا آنجا که مأمون خلیفه عباسی او را از خواص خود قرار داد و در مملکت خویش شریک ساخت و امر جانشینی خویش را به او واگذارد و دخترش را به همسری او درآورد.مناقبش والا و صفات شریفش برجسته و
بخشندگیاش چون حاتم و طبیعتش چون اخزم(جدّ حاتم)و اخلاقش عربی و نفس شریفش هاشمی و خصلت بزرگواریاش چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود،چنان که هر چه از فضایلش بشمارند او از آن برتر و هر مقدار از مناقبش یاد کنند،وی از آن بلندمرتبهتر است.میگوید:اما القاب آن حضرت:رضا،صابر،رضیّ،وفیّ و مشهورتر از همه رضاست.اما مناقب و صفاتش؛خداوند برخی از آنها را به او اختصاص داده تا به علوّ مقام و ارجمندیاش گواهی دهند.
ابن طلحه بخشی از کرامات آن حضرت را بیان کرده که ان شاء اللّه ما بعضی از آنها را نقل خواهیم کرد.
شیخ مفید-رحمه اللّه-از یزید بن سلیط ضمن حدیثی طولانی از ابو ابراهیم امام کاظم علیه السّلام نقل کرده است که در همان سال رحلتش فرمود:«من امسال از دنیا میروم و امر امامت به پسرم علیّ همنام دو علیّ میرسد؛اما علیّ اول،علیّ بن ابی طالب علیه السّلام و علیّ دیگر،علی بن حسین علیه السّلام است،علم و حلم،نصرت و محبت،ورع و دیانت اوّلی و محنت پذیری و صبر بر شداید دومی را به او دادهاند. (1)
علی بن عیسی اربلی-رحمه اللّه-در فصلی که بخشی از خصایص و مناقب و اخلاق کریمۀ امام رضا علیه السّلام را نقل کرده، (2)به نقل از ابراهیم بن عباس میگوید:من هرگز ندیدم که چیزی را از امام رضا علیه السّلام بپرسند و او نداند و در روزگاران تا زمان او کسی را داناتر از او سراغ ندارم،مأمون دربارۀ هر چیزی به عنوان آزمون از او میپرسید و او پاسخ میداد در حالی که تمام سخن و پاسخ و استشهاد وی برگرفته از قرآن مجید بود.
هر سه روز یک مرتبه قرآن را ختم میکرد و میفرمود:«اگر بخواهم کمتر از سه روز ختم کنم،میتوانم ولی من هرگز بر آیهای نمیگذرم مگر اینکه دربارۀ آن میاندیشم و دربارۀ شأن نزولش فکر میکنم».
از جمله میگوید:کسی را برتر از ابو الحسن الرّضا علیه السّلام ندیدم[وصف کسی را برتر از او]نشنیدهام،از او چیزها دیدهام که از هیچ کس ندیدهام؛هرگز ندیدم در سخن گفتن کلمهای رنجشآور به کسی بگوید یا سخن کسی را پیش از آنکه از گفتار خویش فارغ شود قطع کند و یا حاجت کسی را در صورت توانایی بر اجابت آن،ردّ کند و هرگز ندیدم
پاهایش را نزد همنشینی دراز کند و در حضور کسی تکیه دهد،و ندیدم کسی از خادمان و غلامانش را دشنام گوید و ندیدم که آب دهان بیندازد و ندیدم که با صدای بلند بخندد بلکه همواره خندهاش به صورت لبخند بود و چون خلوت میکرد و سفره گسترده میشد،نوکران و غلامانش را حتّی دربانان و پردهدار را بر سر سفره مینشاند.شب هنگام،کمخواب و بیشتر روزها روزهدار بود.در هر ماه سه روز،روزهاش ترک نمیشد.
کار خیر بسیار میکرد و صدقۀ نهانی بسیار میداد که بیشتر آن در شبهای تاریک بود.
بنابراین هر که گمان کند نظیر او را در فضیلت دیده است،باور نکن. (1)
از محمّد بن عبّاد نقل کرده،میگوید:حضرت رضا علیه السّلام تابستان روی حصیر و زمستان روی پلاس مینشست،تن پوشش جامهای خشن بود اما در حضور مردم با لباس آراسته ظاهر میشد. (2)
از ابا صلت،عبد السّلام بن صالح هروی نقل کرده که میگوید:من داناتر از علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام را ندیدم و هیچ عالمی هم او را ندیده مگر این که مانند من دربارۀ او گواهی داده است.مأمون گروهی از دانشمندان ادیان و فقهای شریعت و متکلّمان را در چندین مجلس با آن حضرت روبرو کرد و آن حضرت سرانجام بر همه غالب شد تا آنجا که کسی از ایشان نماند مگر آنکه به فضل آن وجود گرامی اقرار کرد و به ناچیزی خویش اعتراف نمود.من از آن حضرت شنیدم که میگفت:«در روضۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مینشستم در حالی که بسیاری از علمای مدینه در آنجا بودند.وقتی که یکی از آنها از حلّ مسألهای فرومیماند همگی به من میکردند و مسائل را نزد من میفرستادند و من جواب میدادم». (3)
ابو الصّلت میگوید:محمّد بن اسحاق بن موسی از قول پدرش نقل میکند که موسی بن جعفر علیه السّلام به پسرانش میگفت:«این برادر شما علی بن موسی عالم آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله است،مسائل دینتان را از او بپرسید و آنچه را که میگوید حفظ کنید زیرا من از پدرم جعفر بن محمّد علیه السّلام شنیدم که به من فرمود:عالم آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله در صلب تو است،کاش من او را درک میکردم که او همنام امیر المؤمنین علیه السّلام است». (4)
از محمّد بن یحیی فارسی نقل شده که:روزی ابو نواس امام رضا علیه السّلام را دید که سوار بر
استر از نزد مأمون میآمد،به آن حضرت نزدیک شد و سلام داد و گفت:یا بن رسول اللّه، من اشعاری دربارۀ شما گفتهام،مایلم که شما آنها را از زبان من بشنوید.فرمود:بخوان! ابو نواس شروع به خواندن کرد.امام رضا علیه السّلام فرمود:تو اشعاری گفتهای که پیش از تو کسی نظیر آنها را نگفته است،غلامش را صدا زد و فرمود:«آیا چیزی از مخارجمان موجود است؟عرض کرد:سیصد دینار موجود است.فرمود:آنها را به ابو نواس بده.
سپس فرمود:شاید این مبلغ کم باشد این استر را هم به او بده». (1)
از ابو الصّلت هروی نقل است که امام رضا علیه السّلام با همۀ مردم به زبان خودشان سخن میگفت و به خدا سوگند که فصیحترین و داناترین مردم به تمام زبانها و لهجهها بود.
روزی به آن حضرت گفتم:یا بن رسول اللّه من از این که شما این همه زبانهای مختلف را میدانید در شگفتم.فرمود:«ای ابا صلت من حجّت خدایم بر خلق و نمیشود که خداوند حجّتی را بر قومی بفرستد و او زبان آن قوم را نداند.آیا این سخن امیر المؤمنین علی علیه السّلام را نشنیدهای که فرمود:«ما را فصل الخطاب دادهاند»و آیا فصل الخطاب چیزی جز دانستن زبانهای مختلف است». (2)
و از امام رضا علیه السّلام نقل شده است که مردی از اهل خراسان به آن حضرت گفت:یا بن رسول اللّه،رسول خدا را در خواب دیدم،به من فرمود:چگونه خواهید بود وقتی که در سرزمین شما پارۀ تن من دفن شود و امانت من به شما سپرده شده تا آن را حفظ کنید و قطعهای از جسم من در خاک شما پنهان شود؟امام رضا علیه السّلام فرمود:«منم آن مدفون در سرزمین شما و منم پارۀ تن پیامبرتان و منم آن امانت و آن قطعۀ بدن،بدانید که هر کس مرا زیارت کند در حالی که به آنچه خدای تعالی از حقوق و طاعت من واجب کرده است معرفت داشته باشد،من و پدرانم روز قیامت شفیع او خواهیم بود و هر که را ما شفاعت کنیم نجات یافته است هر چند که بمانند گناه جنّ و انس داشته باشد،پدرم به نقل از جدم و او از قول پدرش نقل کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:هر که مرا در خواب ببیند،به حق مرا دیده است زیرا که شیطان نمیتواند به صورت من و کسی از اوصیای من و احدی از شیعیان ایشان درآید و به راستی که رؤیای صادقه یک جزء از هفتاد جزء نبوّت
است». (1)
امّا روایاتی که از آن حضرت در علوم مختلف و انواع حکمت نقل شده و اخبار جمع شده و پراکنده و احسان آن حضرت با اهل ملل و مناظرات مشهورش،بیش از حدّ شمار است.
علیّ بن عیسی اربلی-رحمه اللّه-گوید: (2)این کتاب(عیون اخبار الرّضا علیه السّلام)مشتمل بر مطالب کمیاب و برجسته،بهتر از رشتههای گلوبند آویخته بر گردن دوشیزگان بکر،هر که میخواهد چشمش در باغستان آن کتاب سیر کند و تشنگیش را از زلال آبگیرهایش سیرآب نماید و از شگفتیها و فنون و بوستانها و چشمهسارانش بهره گیرد من او را راهنمایی کردم و اندیشهاش را بدان سمت هدایت نمودم، چیزی افزون بر محتوای آن نتوان یافت که سخن جامع را به خوبی بیان کرده است.
(1)امّا کرامات آن حضرت،از جملۀ مواردی که ابن طلحه (3)نقل کرده،این است که چون مأمون امام را به ولیعهدی خود برگزید و خلافت پس از خود را به آن حضرت واگذارد،اطرافیان مأمون از این عمل ناخشنود گشتند و ترسیدند که خلافت از خاندان عبّاس بیرون شود و به بنی فاطمه اعاده گردد از این رو نسبت به امام رضا علیه السّلام بسیار بدبین گشتند.در آن هنگام عادت چنان بود که هرگاه حضرت رضا علیه السّلام بر مأمون وارد میشد از اطرافیان مأمون،هر که داخل تالار بود به حضرت سلام میدادند و پرده برمیگرفتند تا امام علیه السّلام وارد شود،امّا چون نفرت آنان نسبت به آن حضرت بالا گرفت،به یکدیگر سفارش کردند و گفتند:هر وقت امام رضا علیه السّلام آمد و خواست بر خلیفه وارد شود،رو برگردانید و پرده را برنگیرید.همگان دراینباره هم پیمان شدند.در آن اوان روزی که همه نشسته بودند،ناگهان امام رضا علیه السّلام مطابق معمول به مجلس خلیفه وارد شد،آنان خودداری نتوانستند و بیاختیار سلام دادند و پرده را برگرفتند.پس از آن آنها یکدیگر را ملامت کردند که چرا بر خلاف توافقی که کرده بودند،عمل کردند.گفتند:نوبت
آینده وقتی که آمد،پرده را بر نمیداریم.چون نوبت دیگر فرا رسید و امام علیه السّلام به مجلس آمد،از جا بلند شدند،سلام دادند ولی همچنان ایستادند و پرده را برنداشتند.از این رو خداوند تند بادی را فرستاد که به پرده وزید و بیشتر از هر روز آن را بلند کرد و پس از ورود امام علیه السّلام از وزیدن ایستاد و پرده به حال اوّل برگشت و چون امام خواست بیرون شود دوباره وزیدن گرفت و پرده را بلند کرد،امام علیه السّلام که بیرون شد،باز ایستاد دوباره پرده به جای خود برگشت.پس از رجعت امام علیه السّلام،مخالفان رو به یکدیگر کردند و گفتند:
دیدید چه شد؟گفتند:آری.آنگاه به یکدیگر گفتند:دوستان!این مرد در نزد خدا مقامی والا دارد و خداوند را به او عنایتی است.مگر ندیدید که چون شما پرده را برنگرفتید خداوند باد را فرستاد و برای برگرفتن پرده،باد را مسخّر او کرد،همچنان که برای سلیمان علیه السّلام مسخّر کرده بود.بنابراین در خدمت او باشید که به نفع شماست.این بود که به حال اوّل برگشتند و بر حسن عقیدهشان نسبت به آن حضرت افزوده شد.
از جمله وقتی که امام رضا علیه السّلام در خراسان بود زنی به نام زینب مدّعی شد که علویّه و از دودمان فاطمه علیها السّلام است و به مردم خراسان به خاطر نسبش فخرفروشی میکرد.امام رضا علیه السّلام جریان را شنید و چون نسبت ادّعایی او را قبول نداشت،آن زن را به نزد خود طلبید و نسبت او را ردّ کرد و فرمود:این زن دروغ میگوید.آن زن[جسارت ورزید]و نسبت سفاهت به حضرت داد و گفت:همان طور که نسب مرا رد کردی من هم در نسبت شما ایراد دارم،امام علیه السّلام را غیرت علوی تکان داد و موضوع را به حاکم خراسان ارجاع فرمود-حاکم خراسان جای وسیعی داشت به نام«برکة السباع»که در آنجا درندگان را به زنجیر بسته بودند و برای مجازات مفسدان نگه داری میکردند.-امام رضا علیه السّلام آن زن را نزد حاکم خراسان آورد و فرمود:این زن بر علی و فاطمه علیها السّلام دروغ بسته است،از نسل ایشان نیست[لیکن خود را به ایشان منسوب میدارد]،اگر کسی به راستی پارۀ تن فاطمه و علی علیه السّلام باشد گوشتش بر درندگان حرام است،این زن را به برکة السّباع بیندازید،اگر راست گفته باشد درندگان به او نزدیک نخواهند شد و اگر دروغ گفته باشد او را میدرند.
وقتی زن این سخن را از امام علیه السّلام شنید،گفت:تو خود اگر راست میگویی که به تو نزدیک نمیشوند و تو را نمیدرند به آنجا وارد شو!امام علیه السّلام بیآنکه چیزی در پاسخ آن زن بگوید از جای خود برخاست حاکم گفت:به کجا میروید؟فرمود:به برکة السّباع.به خدا سوگند که باید وارد آنجا شوم،حاکم و مردم و اطرافیان حاکم برخاستند و
آمدند و در برکة السّباع را باز کردند.امام رضا علیه السّلام به آن جایگاه وارد شد در حالی که مردم از بالای برکه،نگاه میکردند،همینکه امام میان درندگان قرار گرفت همگی روی دمها بر زمین نشستند،امام علیه السّلام به سمت یکی یکی آنها میآمد و به سر و صورت و پشت آنها دست میکشید و آن درنده کرنش میکرد تا همگی را دست کشید،سپس در مقابل چشم ناظران بیرون آمد.بعد به حاکم گفت:اکنون این زن را که بر علی و فاطمه علیها السّلام دروغ بسته است،وارد برکة السّباع کن تا مطلب روشن شود.آن زن خودداری کرد ولی حاکم او را مجبور کرد و به مأمورانش دستور داد تا او را در برکه انداختند.به مجرّد این که درندگان او را دیدند به سمت او جستند و او را دریدند.نام آن زن در خراسان به زینب دروغگو مشهور شد و داستانش در آن دیار بر سر زبانها افتاد. (1)
از جمله داستان دعبل بن علی خزاعی شاعر بود.دعبل میگوید:چون قصیدۀ «مدارس آیات»را سرودم،آهنگ ابو الحسن علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام را کردم که در خراسان ولیعهد مأمون در امر خلافت بود.وقتی که وارد آن دیار شدم و به خدمت آن حضرت رسیدم و قصیده را خواندم،آن را مورد تحسین قرار داده به من فرمود:این اشعار را تا من دستور ندادهام بر کسی نخوان.خبر من به خلیفه مأمون رسید،مرا احضار کرد و از من پرسید سپس گفت:دعبل!قصیدۀ«مدارس آیات خلت من تلاوة»را برایم بخوان.
گفتم:به خاطر ندارم یا امیر المؤمنین گفت:ای غلام،ابو الحسن علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام را حاضر کن!میگوید:ساعتی نگذشته بود که امام علیه السّلام حضور یافت.مأمون گفت:یا ابا الحسن!من از دعبل خواستم تا«مدارس آیات»را برایم بخواند،گفت:به خاطر ندارم،امام رضا علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:دعبل برای امیر المؤمنین بخوان.شروع به خواندن کردم و مأمون تحسین کرد و دستور داد پنجاه هزار درهم به من دادند و حدود این مبلغ را نیز امام رضا علیه السّلام فرمان داد.عرض کردم:مولای من چه خوب بود که مقداری از جامهتان را به من میدادید تا کفنم باشد!فرمود بسیار خوب،آنگاه پیراهنی به من لطف کرد که کهنه بود با یک حولۀ نازک و فرمود:این را نگهدار که باعث حفظ تو میشود.سپس ذو الرّیاستین ابو العباس فضل بن سهل وزیر مأمون به من جایزهای داد و مرا بر اسبی زرد رنگ و خراسانی سوار کرد.و در یک روز بارانی که بر آن اسب راه میسپردم بالاپوش بارانی و کلاه خزی را که پوشیده بود به من بخشید و برای خود بارانی
1) (334) همان مأخذ،همان ص.
جدیدی خواست و پوشید و گفت:از این جهت شما را مقدم داشتم و جامۀ تنم را به تو بخشیدم که این بهترین بارانی بود.دعبل میگوید:آن را به هشتاد دینار فروختم با وجود آن دلم از فروش آن ناراضی بود.پس از چندی دوباره به عراق برگشتم،در بین راه گروهی از راهزنان سر راه بر ما گرفتند در حالی که آن روز هم باران میبارید.من ماندم با یک پیراهن کهنه و از خسارتی که بر من وارد شده بود متأسّف بودم و بیش از هر چیزی برای آن پیراهن و حوله تأسف میخوردم و به سخن مولایم امام رضا علیه السّلام میاندیشیدم که ناگهان یکی از راهزنان را دیدم،سوار بر اسب زردی که ذو الرّیاستین به من داده بود نزدیک من ایستاده و در حالی که آن بارانی را بتن داشت منتظر بود تا افرادش جمع شوند و در آن حال ابیاتی از قصیدۀ«مدارس آیات خلت من تلاوة»را میخواند و گریه میکرد.چون من این حال را دیدم از این که دزدی از مردم بیابانی اظهار تشیع میکند متعجّب شدم،آنگاه طمع در آن پیراهن و حوله بستم و گفتم:سرورم،این قصیدهای که میخوانید،از کیست؟گفت:وای بر تو،به تو چه مربوط که مال کیست؟ گفتم:علّتی دارد که خواهم گفت.گفت:این قصیده مشهورتر از آن است که صاحب آن را نشناسی.گفتم:صاحب آن کیست؟گفت:دعبل بن علی خزاعی شاعر آل محمّد که خداوند او را جزای خیر دهد!گفتم:سرورم من دعبلام و این قصیده از من است.گفت:
وای بر تو چه میگویی؟!گفتم:قضیّه روشنتر از اینهاست.کسی را نزد اهل کاروان فرستاد و گروهی را احضار و راجع به من از آنها پرسوجو کرد.همگی گفتند:این دعبل بن علی خزاعی است.گفت:از تمام اموالی که از کاروان گرفتهایم،از یک سیخ تا ارزشمندترین مالها،از همه به احترام تو دست برداشتم.سپس یارانش را صدا زد و به آنها دستور داد،هر کس چیزی گرفته است باز پس دهد.تمام اموال مردم را پس دادند و اموال من نیز،همه به من برگشت.آنگاه تا جای امنی ما را بدرقه کرد و به این ترتیب به برکت آن پیراهن و حوله من و کاروان محفوظ ماندیم.ببین این منقبت چقدر ارزنده و والاست. (1)
از جمله داستانی است که از هرثمة بن اعین(وی در خدمت خلیفه به سر میبرد با وجود این،دوستدار اهل بیت علیهم السّلام بود اما تا آخر هم خودداری میکرد و نمیگفت که من از شیعیان ایشان هستم و به مصالح امام رضا علیه السّلام عمل مینمود و در اختیار آن حضرت
1) (335) همان مأخذ،ص 85 و 86.
بود و برای تقرّب به خدا خدمت میکرد)نقل شده که میگوید روزی مولایم امام رضا علیه السّلام مرا طلبید و فرمود:هرثمه!من جریانی را به عنوان یک راز به تو میگویم مبادا تا من زندهام به کسی اظهار کنی.اگر زمان حیات من به کسی اظهار کنی،در پیشگاه خدا من خصم تو خواهم بود.عهد بستم تا وقتی که اجازه ندهد به کسی نگویم.آنگاه فرمود:
بدان که پس از چند روز،مقداری انگور و انار دانه شده خواهم خورد و بعد از دنیا میروم و خلیفه میخواهد که قبر و آرامگاه مرا پایین قبر پدرش هارون قرار دهد ولی خداوند به او توان انجام این کار را نخواهد داد،زیرا زمین به قدری سخت خواهد شد که کسی نخواهد توانست چیزی از آن بکند و قبر من در فلان بقعه است که آنجا را تعیین کرد،و چون من از دنیا رفتم و تجهیزم کردند تمام گفتههای مرا به مأمون بگو.و به او بگو که نماز گزاردن بر جنازۀ مرا به تأخیر اندازند؛زیرا مرد عربی نقاب زده،سوار بر شتر چابکی،با وجود خستگی سفر از راه میرسد و از شترش پیاده میشود و بر جنازۀ من نماز میخواند،پس چون بر من نماز گزارد و جنازهام را برداشتند،برو به آن جایی که برایت معیّن کردم،اندکی از روی زمین را بکن،قبری در حدّ معمول خواهی یافت که در زیر آن آب سفیدی است و چون دیدی آب خشکید آنجا محلّ دفن من است،مرا در آنجا دفن کنید.خدا را خدا را مبادا پیش از مردنم این راز را به کسی بگویی.هرثمه میگوید:به خدا سوگند چند روزی نگذشت که امام علیه السّلام انگور و انار زیادی تناول کرد و از دنیا رفت. (1)بر خلیفه وارد شدم،دیدم بر آن حضرت میگرید،گفتم:یا امیر المؤمنین،حضرت رضا علیه السّلام از من عهد گرفت که جریانی را به شما بگویم.و آنچه را فرموده بود از اوّل تا آخر گفتم در حالی که او از گفتههای من تعجّب میکرد.پس دستور داد جنازه را تجهیز کردند و چون تجهیز کردند،برای نماز صبر کردند ناگهان مردی سوار بر شتری شتابان از طرف بیابان رسید.بدون این که با کسی حرفی بزند رفت کنار جنازه، ایستاد و نماز خواند و بیرون شد.آنگاه مردم نماز گزاردند،خلیفه دستور داد آن مرد را پیدا کنند او را نیافتند و کسی از او مطّلع نشد سپس خلیفه دستور داد پایین قبر پدرش هارون قبری بکنند،گورکنان نتوانستند بکنند تا این که به محلّ ضریح فعلی رفتند و مقداری از روی زمین خاک برداشتند قبر کندهای با آجرهای بزرگش نمودار شد و در ته
1) (336) علاوه بر این که اصل داستان مخدوش است قول به خوردن انگور یا انار زیاد را بعضی از مورخان عامه نوشتهاند و مردود است-م.
قبر مقداری آب سفید-مطابق گفتۀ آن حضرت-بود،به خلیفه اطّلاع دادند،حضور یافت و به همان صورتی که امام علیه السّلام فرموده بود به چشم خود دید که آب خشکید و بدن آن حضرت را در آنجا دفن کردند.همیشه مأمون از گفتۀ آن حضرت در شگفت بود و حتی یک کلمه از سخن امام کم نشده از این رو تأسّف مأمون افزون گشت و هر وقت در خدمتش تنها بودیم،میگفت:هرثمه ابو الحسن چگونه آن مطالب را به تو گفت؟من داستان را بازگو میکردم،و او تأسّف میخورد. (1)
به این منقبت بزرگ و کرامت ارزنده نگاه کن که حکایت از توجّه خاص خداوندی و بلندی مرتبۀ آن حضرت در پیشگاه خدا دارد. (2)
عیون اخبار الرّضای صدوق-رحمه اللّه-به نقل از علیّ بن میثم از قول پدرش روایت کرده،میگوید:شنیدم مادرم میگفت:من از نجمه مادر حضرت رضا علیه السّلام شنیدم که میفرمود:وقتی که به فرزندم حامله بودم احساس سنگینی حمل را نمیکردم و در خواب صدای تسبیح،تهلیل و تحمید را از شکمم میشنیدم که باعث ترس و بیم من میشد.وقتی که از خواب بیدار میشدم چیزی نمیشنیدم.هنگامی که وضع حمل کردم نوزاد دست بر زمین و سر به طرف آسمان بلند کرد و چنان لبهایش را حرکت میداد که گویا حرف میزد.در این بین پدرش موسی بن جعفر علیه السّلام وارد شد،فرمود:ای نجمه گوارا باد بر تو کرامت پروردگارت!نوزاد را پیچیده در پارچهای سفید،به آن حضرت دادم،به گوش راستش اذان و به گوش چپش اقامه گفت و آب فرات خواست با آب فرات کام نوزاد را برداشت.سپس به من باز گردانید و فرمود:او را بگیر که او بقیّة اللّه در روی زمین است. (3)
از دلایل حمیری به نقل از جعفر بن محمّد بن یونس نقل کرده میگوید:مردی نامهای خدمت امام رضا علیه السّلام نوشت و از آن حضرت مسائلی را پرسید لیکن فراموش کرد مسألۀ پوشیدن لباس نیمه ابریشمی توسط محرم و موضوع اسلحۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را که قصد پرسیدنشان را داشت در نامه بنویسد از این رو افسوس میخورد که چرا ننوشتم! وقتی که پاسخ مسائل آمد آن حضرت،نوشته بود:اشکالی بر احرام در جامۀ نیمه
ابریشمی نیست و بدان که اسلحۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در نزد ما نظیر تابوت در نزد بنی اسرائیل است هر امامی،هرجا که باشد آن اسلحه همراه اوست. (1)
از جمله،به نقل از معمّر بن خلاّد آمده است که میگوید:ریّان بن صلت هنگامی- که فضل بن سهل او را به یکی از نواحی خراسان مأموریت داده بود-در مرو به من گفت:
مایلم از ابو الحسن علیه السّلام اجازۀ شرفیابی بگیرم،سلامی به حضرتش بدهم و خدا حافظی کنم و دوست دارم از جامههایش بر من بپوشاند و از سکّههایی که به اسم آن حضرت زدهاند به من مرحمت کند.معمّر گفت:خدمت ابو الحسن علیه السّلام شرفیاب شدم،قبل از هر چیزی رو به من کرد و فرمود:ریّان،مایل است پیش ما بیاید تا از جامههای خود بر او بپوشانیم و درهمی چند به او بدهم.گفتم:سبحان اللّه،به خدا سوگند که او همین درخواست را از من کرد تا من استدعای او را به شما برسانم.فرمود:معمّر!مؤمن،البته که موفّق است،به او بگو بیاید.معمّر میگوید:رفتم به او گفتم.خدمت امام علیه السّلام رسید و سلام داد.امام علیه السّلام دستور داد دو جامه آوردند،آنها را به وی داد.همینکه برخاست،دیدم امام علیه السّلام چیزی میان دستش گذاشت.وقتی بیرون آمد از او پرسیدم چه قدر مرحمت کرد؟دستش را باز کرد دیدم،سی درهم است. (2)
از جمله به نقل از سلیمان جعفری میگوید:امام رضا علیه السّلام به من فرمود:کنیزی با این خصوصیات برای من بخر.کنیزی را با آن اوصاف نزد مردی یافتم او را خریدم و بهای وی را به مولایش پرداختم و آن کنیز را خدمت آن حضرت آوردم.گرچه امام علیه السّلام را از او خوش آمد امّا با وی نیامیخت.چند روزی که نزد آن حضرت ماند،مولای وی مرا دید زاری کرد و گفت:خدا را خدا را دربارۀ من فکری بکنید.زندگی بر من ناگوار گشته و قرار و خواب از من رفته است،با ابو الحسن علیه السّلام صحبت کن و از وی بخواه آن کنیز را به من برگرداند و پولش را بگیرد.گفتم:تو دیوانهای،من چگونه چنین گستاخیی را بکنم و بگویم کنیز را به تو برگرداند!پس از آن بر امام رضا علیه السّلام وارد شدم،بدون مقدمه رو به من کرد و فرمود:سلیمان،آیا صاحب کنیز مایل است که کنیز را به او برگردانم؟عرض کردم:آری و اللّه او از من خواست که از شما چنین کاری را بخواهم.فرمود:کنیز را به او برگردانید و بهایش را بگیرید.من به همین نحو عمل کردم.چند روزی کنیز نزد مولایش
ماند،آنگاه آن مرد مرا ملاقات کرد و گفت:فدایت شوم از ابو الحسن بخواهید تا کنیز را قبول کند که من از او سودی نمیبرم و نمیتوانم به او نزدیک شوم.گفتم:من نمیتوانم بیمقدّمه این مطلب را به امام بگویم.سلیمان میگوید:خدمت امام علیه السّلام شرفیاب شدم، فرمود:سلیمان صاحب کنیز مایل است کنیز را از او بگیرم و پول را به او برگردانم؟ عرض کردم:آری او از من چنین درخواستی را کرده است.فرمود:کنیز را برگردان و پول را بگیر و به او بده. (1)
از جمله به نقل از حسن بن ابی الحسن روایت است که میگوید:عمویم محمّد بن جعفر به بیماری سختی مبتلا شد به طوری که بیم مردن او را داشتیم،روزی ابو الحسن الرّضا علیه السّلام به عیادت وی آمد در حالی که ما و پسران و برادرانش در اطراف او بودیم و عمویم اسحاق با دیدن بدحالی بیمار،بالای سرش گریه میکرد.امام علیه السّلام آمد و در کناری نشست و در ما نظاره کرد،وقتی که از منزل بیرون شد من به دنبالش رفتم و عرض کردم:
فدایت شوم،شما بر عمویتان وارد شدید و او را در چنان حالی دیدید،ما گریه میکردیم و عمویت اسحاق گریه میکرد ولی از شما چیزی مشاهده نشد.فرمود:این شخص را که بالای سر مریض گریه میکند میبینید!بزودی بیمار شفا مییابد،و از بستر برمیخیزد امّا آن که گریه میکند میمیرد.فاصلهای نشد که محمّد بن جعفر از بستر بیماری برخاست و اسحاق دردمند شد و از دنیا رفت و محمّد بر او گریست. (2)
وقتی که محمّد بن جعفر در مکّه خروج کرد و مردم را به سوی خود دعوت کرد و خود را أمیر المؤمنین خواند و مردم با او به عنوان خلیفه بیعت کردند،امام رضا علیه السّلام بر او وارد شد و فرمود:ای عموی من،پدر و برادرت را تکذیب نکن،این امر سرانجامی نخواهد داشت.راوی میگوید:محمّد از مکه بیرون شد و من هم همراه او به سمت مدینه حرکت کردم.طولی نکشید که جلودی به مقابله با او آمد و او را شکست داد.محمّد بن جعفر امان خواست،جامۀ سیاه پوشید و بر منبر رفت و خودش را عزل کرد و ادّعای خویش را تکذیب نمود و گفت:خلافت از آن مأمون است و من به آن حقی ندارم.سپس راهی خراسان شد و در مرو از دنیا رفت. (3)
از آن جمله،از حسن بن علی وشّاء نقل کرده،میگوید:من در خراسان بودم روزی
امام رضا علیه السّلام کسی را فرستاده بود که آن برد مخصوص را نزد ما بفرست و چنان بردی نزد من نبود به قاصد آن حضرت گفتم:نزد من بردی وجود ندارد.دوباره قاصد برگشت و گفت:فرمودند:برد را بده بیاورند.میان جامهها گشتم چیزی نیافتم به فرستادۀ امام علیه السّلام گفتم:من جستوجو کردم ولی آن را نیافتم.برای نوبت سوّم قاصد برگشت و گفت:برد را نزد ما بفرست.بلند شدم و همه جا را جستم،هیچ جا نماند جز یک صندوق،به سراغ آن رفتم،دیدم برد میان صندوق است.آن را برداشتم و دادم و گفتم:گواهی میدهم که تو امام واجبالاطاعه هستی و همین مطلب باعث ورود من به جمع پیروان امام علیه السّلام شد. (1)
از جمله،عبد اللّه بن مغیره میگوید:واقفی بودم و با این عقیده به مکه رفتم وقتی که به مکه رسیدم،چیزی در دلم گذشت به پردۀ کعبه چنگ زدم و گفتم:خدایا تو از خواست و مقصد من آگاهی،مرا به بهترین ادیان راهنمایی کن!پس به دلم افتاد که خدمت امام رضا علیه السّلام بروم.این بود که به مدینه رفتم و بر در خانۀ امام علیه السّلام ایستادم و به غلام گفتم:به مولایت بگو:مردی از اهل عراق بر در منزل ایستاده است.شنیدم صدایش بلند شد و فرمود:عبد اللّه بن مغیره وارد شو.وارد شدم،همینکه چشم آن حضرت به من افتاد،فرمود:خداوند دعای تو را اجابت فرمود:و تو را به دین خود هدایت کرد.گفتم:
به راستی که تو حجّت خدا و امین او بر خلقی. (2)
از جمله به نقل از حسن بن علی وشّاء آمده است،میگوید:فلان بن محرز به من گفت:شنیدهام که امام صادق علیه السّلام وقتی که میخواست با اهل بیتش دوباره همبستر شود،همچون وقت نماز،وضو میگرفت،دوست داشتم که تو از امام رضا علیه السّلام این مطالب را بپرسی.وشّاء میگوید:خدمت امام علیه السّلام رسیدم بدون این که چیزی بپرسم رو به من کرد و فرمود:امام صادق علیه السّلام وقتی که همبستر میشد و میخواست که دوباره برگردد وضوی نماز میگرفت و باز هم اگر اراده میکرد وضوی نماز میگرفت.از خدمت امام علیه السّلام بیرون شدم،نزد آن مرد رفتم و گفتم:بدون اینکه من چیزی بپرسم امام مسألۀ تو را جواب داد. (3)
از جمله،به نقل از علیّ بن محمّد کاشانی،میگوید:یکی از شیعیان گفت:مال
زیادی خدمت امام رضا علیه السّلام بردم لیکن ندیدم که از وصول آن مال خوشحال شده باشد.
از این رو غمگین شدم،با خود گفتم:این قدر مال برای آن حضرت بردم،خوشحال نشد.
فرمود:غلام!طشت و آب بیاور!و خود روی مسندی نشست و با دست به غلام کرد:آب روی دستم بریز،دیدم از میان انگشتانش طلا داخل طشت میریزد.سپس به من نگاهی کرد و گفت:کسی که چنین است اعتنا به مالی که نزد او آوردهاند ندارد. (1)
از جمله،به نقل از محمّد بن فضل،میگوید:چون سال یورش هارون به برامکه فرا رسید و جعفر بن یحیی را کشت و یحیی بن خالد را زندانی کرد و بر سر آنها آورد آنچه آورد،امام رضا علیه السّلام در عرفه بود و دعا کرد و سپس سر به زیر افکند.پرسیدند چه دعایی میکردید؟فرمود:از خداوند میخواستم به برامکه سزای آنچه را که نسبت به پدرم کردند برساند و خداوند همین امروز دربارۀ آنها خواستۀ مرا اجابت کرد.سپس بازگشت و چیزی نگذشت که جعفر به هلاکت رسید و یحیی زندانی شد و حال برامکه دگرگون گشت. (2)
از جمله به نقل از موسی بن عمران،میگوید:علیّ بن موسی علیه السّلام را در مسجد مدینه دیدم در حالی که هارون خطبه میخواند،فرمود:خواهی دید که من و او را در یک خانه دفن میکنند. (3)
از جمله از حسن بن موسی نقل شده،میگوید:روزی که هیچ ابری در آسمان دیده نمیشد همراه امام رضا علیه السّلام به قصد یکی از املاک آن حضرت بیرون رفتیم.وقتی که از شهر درآمدیم،فرمود:آیا با خودتان لباس بارانی همراه دارید؟گفتیم:خیر،نیاز به لباس بارانی نداریم،ابری در کار نیست و بیمی از باران نداریم،فرمود:ولی من لباس بارانی برداشتهام،باران بر شما خواهد بارید.هنوز راه زیادی نرفته بودیم که ابری بالا آمد و باران بر ما باریدن گرفت.به طوری که ما بر خود بیمناک شدیم و آنچه توشه و خوردنی با خود داشتیم همه تر شد. (4)
از جمله حسن بن منصور از برادرش نقل کرده،میگوید:شب هنگام،خدمت امام رضا علیه السّلام در حجرهای در اندرون خانه رسیدم،دیدم دست مبارک خود را به طرف آسمان بلند کرده و گویی که ده چراغ در آن حجره روشن است،مردی اجازه ورود خواست،
امام علیه السّلام دست از دعا برداشت و بعد به او اجازۀ ورود داد. (1)
از جمله به نقل از موسی بن مهران میگوید:ابو الحسن علی بن موسی علیه السّلام را دیدم که نگاهی به هرثمه انداخت و فرمود:«گویا میبینم که او را به مرو میبرند و گردنش را میزنند»و همان طور شد که فرموده بود. (2)
از کتاب راوندی به نقل از اسماعیل بن ابی الحسن روایت کرده،میگوید:خدمت امام رضا علیه السّلام بودم با دست مبارکش به زمین میکرد،گویی چیزی را طلب میکند، در آن بین شمشهای طلا پیدا شد،سپس دستی به آنها کشید همه ناپدید شدند.عرض کردم:خوب بود یکی از آنها را به من میدادید؟فرمود:خیر،هنوز وقت آن نرسیده است. (3)
از جمله ابو اسماعیل سندی میگوید:در سند شنیدم که خداوند حجّتی در میان عرب دارد،از آنجا به قصد دیدن وی درآمدم،مرا به امام رضا علیه السّلام راهنمایی کردند.آهنگ ایشان را کردم و به خدمتش رسیدم در حالی که یک کلمه عربی نمیدانستم.به زبان سندی سلام دادم،آن حضرت به زبان خودم جواب داد،شروع کردم به زبان سندی سخن گفتن و ایشان به همان زبان پاسخ میداد.عرض کردم:من در سند شنیدم که خدا را در میان عرب،حجّتی است به قصد دیدنش از سند بیرون شدهام.فرمود:آری من مطّلعم،آن حجّت منم.سپس فرمود:هر چه میخواهی بپرس!آنچه خواستم پرسیدم.وقتی قصد کردم که از حضورش مرخّص شوم،عرض کردم:من از زبان عربی چیزی نمیدانم،از خدا بخواهید به قلبم بیندازد تا بتوانم با مردم عرب صحبت کنم.امام علیه السّلام دست مبارکش را بر لبم کشید،من از آن لحظه به زبان عربی تکلّم کردم. (4)
از جمله سلیمان جعفری میگوید:خدمت امام رضا علیه السّلام در میان باغی بودیم که متعلّق به آن حضرت بود.من با او صحبت میکردم،ناگهان گنجشکی آمد و در حضور امام علیه السّلام به زمین افتاد،و شروع کرد به بانگ زدن و صدا درآوردن،همچنان با نگرانی بانگ و فریاد میزد،امام علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:آیا میدانی چه میگوید؟عرض کردم:خدا و پیامبر و پیامبرزادهاش بهتر میدانند.فرمود:این گنجشگ به من میگوید:ماری میخواهد بچۀ مرا در آن خانه بخورد،بلند شو،آن تنگ چهارپا را بردار و مار را بکش.
میگوید:وارد خانه شدم ماری را دیدم که در وسط خانه دور میزند،او را کشتم. (1)
از جمله به نقل از بکر بن صالح،میگوید:خدمت امام رضا علیه السّلام رسیدم،عرض کردم:
همسرم خواهر محمّد بن سنان،باردار است.از خدا بخواهید فرزندش پسر باشد.فرمود:
آنها دوقلویند.با خود گفتم:پس از این که برگردم آنها را محمّد و علی مینامم.امام علیه السّلام سپس مرا طلبید و فرمود:یکی را علی و دیگری را امّ عمر نام بگذار.به کوفه رفتم دیدم برایم یک پسر و یک دختر به دنیا آمده است.مطابق دستور امام علیه السّلام آنها را نامگذاری کردم و به مادرم گفتم:امّ عمر چه معنی دارد؟گفت:اسم مادر من امّ عمر بود. (2)
از جمله به نقل از وشّاء آورده است که حضرت رضا علیه السّلام در خراسان فرمود:وقتی خواستند مرا از مدینه بیرون کنند،خاندانم را جمع کردم و دستور دادم بر من چنان بگریند که من صدای گریۀ آنها را بشنوم سپس دوازده هزار درهم بین آنها تقسیم کردم.آنگاه فرمود:من هرگز به نزد خانوادهام برنمیگردم. (3)
در ارشاد مفید بسیاری از علائم و آثار امام رضا علیه السّلام در حیات و پس از وفاتش از عامه و خاصه نقل شده است. (4)
از جمله داستانی است که علیّ بن احمد وشّاء کوفی نقل کرده میگوید:از کوفه به قصد خراسان بیرون شدم،دخترم به من گفت:این پارچه را بگیر و بفروش و با بهایش برایم فیروزهای خریداری کن.میگوید:آن را گرفتم و میان برخی از کالاها بستم،وقتی که به خراسان رسیدم و در یکی از کاروانسراها فرود آمدم،ناگهان غلامان علی بن موسی علیه السّلام نزد من آمدند و گفتند:پارچهای میخواهیم که یکی از غلامان را با آن کفن کنیم.گفتم:من چیزی ندارم،رفتند و دوباره برگشتند و گفتند:مولایمان به تو سلام میرساند و میگوید:نزد تو پارچهای داخل فلان صندوق است که دخترت آن را داده و
1) (353) همان مأخذ،همان ص.
2) (354) کشف الغمة،ص 270.
3) (355) کشف الغمة،ص 270.
4) (356) -در تمام نسخههای موجود همین طور است ولی این اشتباهی است که از مؤلف سر زده زیرا هیچ یک از این مطالب در ارشاد نیامده است بلکه تمام اینها در اعلام الوری آمده و اربلی در کشف الغمة از اعلام الوری طبرسی ص 309 و مؤلّف از کشف الغمة نقل کرده است و امر بر او مشتبه شده است.توضیح این که اربلی پس از نقل بخشی از کرامات علیّ بن موسی علیه السّلام از راوندی،ابن جوزی،مفید و دیگران میگوید: تا اینجا که رسیدم در کتاب اعلام الوری از قلم افتاده بود و من یک نسخه داشتم و آن را منحصر به فرد دیدم، سپس این مطالب را از آن نقل کرده است.
گفته است با پول آن فیروزه بخری و این هم پولش.من پارچه را به ایشان دادم و گفتم، از علیّ بن موسی علیه السّلام مسائلی را میپرسم اگر پاسخ داد به خدا سوگند که وی همان امام است.پس مسائل را نوشتم و فردا رفتم در خانهاش،به دلیل ازدحام جمعیّت خدمتش نرسیدم ولی در آن بین که نشسته بودم ناگاه خدمتگزاری از خانه بیرون شد و به سمت من آمد و گفت:ای علیّ بن احمد اینها پاسخ مسائلی است که همراه داری.آنها را گرفتم، دیدم پاسخ همان مسائل من است.
از جمله روایتی است که حاکم ابو عبد اللّه حافظ به اسناد خود از محمّد بن عیسی به نقل از ابی حبیب نباجی آورده،میگوید:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را در خواب دیدم که به (1)نباج آمده است و در مسجدی که همهساله حاجیان در آنجا فرود میآیند،فرود آمده گویا من خدمت ایشان شرفیاب شدهام،سلام دادم و در مقابلش ایستادم،طبقی از شاخههای نخل مدینه را پر از خرمای صیحانی در جلوش دیدم،گویا یک مشت از آنها را برداشت و به من مرحمت کرد،من آنها را شمردم هیجده خرما بود،وقتی که بیدار شدم چنین تعبیر کردم که به تعداد هر خرما یک سال زندگی خواهم کرد ولی بعد از بیست روز در زمینی مشغول کشاورزی بودم که کسی خبر آورد ابو الحسن الرّضا علیه السّلام از مدینه تشریف آورده و به آن مسجد وارد شده و دیدم که مردم بدانجا میشتابند،من هم به آنجا رفتم ناگاه دریافتم آن حضرت همان جایی نشسته است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در خواب دیده بودم و زیراندازشان حصیری است نظیر زیرانداز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و در مقابلش طبقی از شاخههای نخل قرار دارد که خرمای صیحانی دارد،سلام دادم،جواب سلام مرا داد و مرا به نزدیک خود طلبید و یک مشت از آن خرماها را مرحمت کرد.آنها را شمردم درست به شمار خرماهایی بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در خواب به من مرحمت کرده بود.عرض کردم:یا بن رسول اللّه بیشتر مرحمت کنید.فرمود:اگر رسول خدا بیشتر داده بود،من هم به همان تعداد میدادم. (2)
از جمله روایتی است که آن را نیز حاکم به اسناد خود از سعد بن سعد از امام رضا علیه السّلام نقل کرده است که آن حضرت به مردی نگاه کرد و فرمود:بندۀ خدا هر وصیّتی داری
بکن و خود را برای سفری که از آن گریزی نیست آماده ساز،بعد از سه روز آن مرد از دنیا رفت. (1)
از حسین بن موسی بن جعفر علیه السّلام نقل شده که فرمود:ما تعدادی از جوانهای بنی هاشم اطراف امام رضا علیه السّلام بودیم،ناگاه جعفر بن عمر علوی از کنار ما گذشت،او مردی لاغر اندام و بدمنظر بود،ما به یکدیگر نگاه کردیم و بر هیئت او خندیدیم.امام رضا علیه السّلام رو به ما کرد و فرمود:به همین زودی او را خواهید دید که اموال و یاران زیادی دارد!چند ماهی نگذشته بود که حاکم مدینه شد و حالش بهبود یافت.از آن پس با خواجهها و خدمتکارانش از کنار ما عبور میکرد. (2)
و نیز به اسناد خود از حسین بن بشّار نقل کرده،میگوید:امام رضا علیه السّلام به من فرمود:
عبد اللّه،محمّد را میکشد!پرسیدم:عبد اللّه بن هارون،محمّد بن هارون را میکشد؟! فرمود:آری عبد اللّه که در خراسان است محمّد بن زبیده را که در بغداد است میکشد.
مدّتی بعد وی را کشت. (3)
شیخ مفید (4)چیزهای دیگر را از این قبیل نقل کرده است. (5)
میگوید:امّا آنچه پس از وفات آن حضرت به برکت مشهد مقدّسش برای مردم ظاهر شد و علامات و عجایبی که مردم در آنجا مشاهده کرده و خاص و عام به آن معترفند و مخالف و موافق آن را اقرار دارند تا به امروز فراوان و بیش از حدّ شمارش است.در آنجا کوران مادر زاد و مبتلایان به پیسی شفا یافته و دعاها مستجاب گردیده و به برکت آن حاجتها برآورده و گرفتاریها برطرف شده است.و ما خود شاهد بسیاری از اینها بودیم و یقین و علم،بدون کمترین شک و ریب پیدا کردیم که اگر به بیان آنها بپردازیم از هدف این کتاب بیرون میشویم.
(1)ابن طلحه میگوید: (6)این بزرگوار،ابو جعفر محمّد دوم است که در میان
پدرانش نام ابو جعفر محمّد،یعنی باقر بن علی علیه السّلام گذشت و این نیز به نام و کنیۀ او و نام پدرش به نام پدر اوست از این رو به ابو جعفر دوم معروف است،وی اگر چه خردسال بود ولی بزرگوار و بلند آوازه بود،دو لقب قانع و مرتضی دارد.
شیخ طبرسی،القاب تقیّ،جواد و مرتضی را برای وی آورده (1)ولی قانع را ذکر نکرده است.
ابن طلحه میگوید: (2)امّا مناقب آن حضرت،کسی را فرصت مسابقه با او در مناقب نباشد گرچه مدّت زمان رسیدن به آن مناقب کوتاه بود.مقدّرات الهی با وجود فرصت اندک او در دنیا،بر استحکام و استواری مناقبش رفته بود،چه آن که اقامت او در دنیا کوتاه بود و مرگ خیلی زود به دیدارش شتافت و عمر زیادی نکرد و روزگار حیاتش به درازا نکشید،جز این که خداوند بزرگ منقبتی درخشان را به وی تخصیص داد و بزرگواریهایی را از او آشکار ساخت که اشعّۀ نورانیاش تابنده و در مراتب برتری، بالاترین جایگاه را پیدا کرد.چشمان هر بیننده را خیره و همه جا را روشن ساخت،نشانۀ آثارش برای خردمندان آشکار است و این منقبت اگر چه در صورت یکی است ولی معانیاش بسیار،و نوع آن کوچک،امّا دلالتش مهمّ است؛توضیح آن که چون یک سال پس از رحلت علی الرّضا علیه السّلام پدر بزرگوار ابو جعفر محمّد بن علی علیه السّلام مأمون به بغداد رفت،از قضا روزی به قصد شکار بیرون آمد و در بین راه از محلهای از شهر گذر کرد که در آنجا بچهها بازی میکردند،محمّد علیه السّلام که در آن هنگام حدود یازده سال داشت همراه بچهها در کناری ایستاده بود،وقتی که موکب مأمون به آن محل رسید،بچهها فرار کردند،اما ابو جعفر همچنان ایستاد و از جای خود حرکت نکرد،خلیفه نزدیک او رفت و نگاهی به او کرد و آثار بزرگی را که خداوند بزرگ بر او متجلّی ساخته بود در سیمای آن حضرت دید،خلیفه ایستاد و گفت:ای پسر چرا با آن بچهها به سمتی نرفتی؟ محمّد علیه السّلام فوری جواب داد:یا أمیر المؤمنین نه راه تنگ بود که با رفتنم گشاد شود و نه جرمی داشتم تا بترسم و بگریزم و این خوشبینی را دارم که شما بیگناه را زیان نمیرسانید!مأمون از سخن گفتن و سیمای وی در شگفت ماند.پرسید:اسم تو چیست؟ گفت:محمّد،پرسید:پسر که هستی؟فرمود:یا أمیر المؤمنین من پسر علیّ الرّضا علیه السّلام
هستم،مأمون با شنیدن این جواب برای امام رضا علیه السّلام طلّب رحمت کرد و به راه خود ادامه داد،همراه مأمون چند باز شکاری بود،همینکه از آبادی دور شد،بازی را در پی درّاجی فرستاد،مدّتی طولانی باز از نظرش غایب شد آنگاه برگشت در حالی که ماهی کوچکی را بر منقار گرفته بود که هنوز نیمه جانی داشت،خلیفه از این واقعه سخت در شگفت شد،سپس آن ماهی را در مشت گرفت و از همان راهی که رفته بود به منزل برگشت.همینکه به محل بازی بچهها رسید،آنها را به حال اول دید،همگی مثل نوبت اوّل رفتند ولی ابو جعفر علیه السّلام نرفت و همچنان ایستاد.چون خلیفه به نزدیکی آن حضرت رسید،گفت:یا محمد!فرمود:بلی یا امیر المؤمنین.پرسید:بگو ببینم میان دست من چیست؟خداوند متعال به او الهام کرد،فرمود:یا امیر المؤمنین خدای تعالی به مشیّت خویش در دریای قدرتش ماهیهای کوچکی را آفریده است که بازهای شکاری شاهان و خلفا آنها را شکار میکنند تا امیران به وسیلۀ این ماهیها فرزندان خاندان نبوّت را بیازمایند.مأمون همینکه سخن آن حضرت را شنید شگفت زده شد و خیرهخیره به او نگاه کرد و گفت:حقّا که تو پسر امام رضایی و بیشتر به او احسان کرد.در این داستان منقبتی است که ما را از دیگر مناقب آن حضرت بینیاز میسازد.
شیخ مفید-رحمه اللّه-میگوید: (1)مأمون سخت دل بستۀ امام جواد علیه السّلام بود،چون او را در عین خردسالی،در حدّی از علم و حکمت و ادب و کمال عقلی میدید که هیچ کس از بزرگان آن زمان در آن حدّ نبود.این بود که دخترش امّ الفضل را به او تزویج کرد و آن حضرت امّ الفضل را با خود به مدینه برد،مأمون او را احترام فراوان و تعظیم و تجلیل میکرد.
از ریّان بن شبیب نقل شده که میگوید:وقتی مأمون خواست دخترش امّ الفضل را به همسری ابو جعفر محمّد بن علی علیه السّلام درآورد،خبر به عباسیان رسید،بر ایشان گران آمد و این امر را رویدادی بزرگ به حساب آوردند و ترسیدند که جریان امر با حضرت جواد علیه السّلام به آنجایی برسد که با امام رضا علیه السّلام رسید.از این رو دست به کار شدند و خویشاوندانش که به او نزدیک بودند اطرافش را گرفتند و گفتند:یا امیر المؤمنین تو را به خدا مبادا این کار-یعنی تزویج دخترت به ابن الرّضا علیه السّلام-را انجام دهی،زیرا ما میترسیم این سلطنت را که خدا به ما داده از دست ما خارج کنی و این لباس عزّتی را که
1) (362) ارشاد مفید،ص 299.
بر تن ما است از ما جداسازی.تو ماجرای ما را با این قوم از قدیم و جدید میدانی و بر آنچه خلفای راشدین از تبعید و تحقیر اینها پیش از تو انجام دادهاند واقف هستی!ما از رفتار تو نسبت به امام رضا علیه السّلام نگران بودیم که خداوند آن مشکل را حل کرد،زنهار که دوباره ما را دچار غم دیگری کنی.نظرت را نسبت به ابن الرّضا علیه السّلام عوض کن و ببین غیر از او چه کسی از فامیلت[برای دامادی تو]شایستگی دارد.مأمون در پاسخ آنها گفت:
امّا باعث آنچه بین شما و بین آل ابی طالب اتّفاق افتاده شما بودهاید و اگر انصاف میدادید آنها[برای امارت مسلمین]سزاوارتر از شما بودند و امّا کاری که پیشینیان نسبت به ایشان کردهاند در حقیقت نوعی قطع رحم بوده است که من از چنان کاری به خدا پناه میبرم.به خدا سوگند،من از این که حضرت رضا علیه السّلام را جانشین خود کردم پشیمان نیستم.من از او خواستم که این امر را بر عهده بگیرد و از گردن من بردارد ولی او خودداری کرد،در حالی که امر مقدّر الهی حتمی است.و اما ابو جعفر محمّد بن علی علیه السّلام را با وجود خردسالی به خاطر برتریاش نسبت به تمام صاحبان فضیلت در دانش و فضل-که خود باعث شگفتی است-برگزیدهام و من امیدوارم آنچه را که من از او میدانم برای دیگر مردم نیز ظاهر شود تا شما بدانید نظر من درست است.گفتند:این نوجوان هر چند با راه و رفتارش شگفتی تو را برانگیخته است امّا آخر کودکی بیش نیست و آگاهی و فقاهتی ندارد پس بگذار تا ادب و علم دین بیاموزد،آنگاه هر چه میخواهی انجام بده.در پاسخ ایشان گفت:وای بر شما،من از شما به این نوجوان آشناترم؛این از اهل بیتی است که علم ایشان از جانب خدا و نشأت گرفته از مایهها و الهام الهی است.همواره پدران او در علم دین و ادب از رعیّتهای ناقص و بری از کمال، بینیاز بودهاند.اگر مایلید ابو جعفر علیه السّلام را در آنچه از او وصف کردم بیازمایید تا مطلب برای شما روشن شود.گفتند:یا امیر المؤمنین این پیشنهاد شما را پذیرفتیم،با آزمودن او موافقیم،بنابراین اجازه بفرمایید کسی تعیین شود تا در حضور شما از او دربارۀ فقه اسلام بپرسد،اگر درست پاسخ داد،ما را اعتراضی در کار او نباشد و برای خاص و عام و خود ما با آزمودن او،درستی نظر امیر المؤمنین ظاهر خواهد شد و اگر از دادن پاسخ درست ناتوان بود ما از سخن او به باطنش پی میبریم!مأمون گفت:بفرمایید،هر وقت شما خواستید جلسه را برگزار کنید.آنان از نزد مأمون رفتند و همگی یحیی بن اکثم را که آن روز قاضی وقت بود برگزیدند تا او مسائلی را از امام جواد علیه السّلام بپرسد و به او وعده دادند
که اگر ابو جعفر از پاسخگویی به سؤالهای او عاجز بماند،مالی گزاف به او خواهند داد.
آنگاه نزد مامون برگشتند و خواستند تا روزی را برای اجتماع تعیین کند،مأمون روزی را معین کرد و در آن روز معیّن همگی به همراه یحیی بن اکثم جمع شدند به دستور مامون برای ابو جعفر علیه السّلام تشکی بگستردند در دو سوی آن دو بالش پوستی قرار دادند.امام جواد علیه السّلام که در آن روز هفت سال و چند ماه از عمر شریفش میگذشت تشریف آورد و بین آن دو بالش نشست و یحیی بن اکثم روبهروی آن حضرت استقرار یافت و حاضران هر کدام در جای خود قرار گرفتند در حالی که مأمون خود روی تشکی متصل به تشک ابو جعفر علیه السّلام نشسته بود.یحیی بن اکثم رو به مأمون کرد و گفت:یا امیر المؤمنین اجازه میفرمایید که از ابو جعفر مسألهای بپرسم؟مأمون گفت:از خودش اجازه بگیر! یحیی بن اکثم رو به امام علیه السّلام کرد و گفت:فدایت شوم اجازه میفرمایید مسألهای را بپرسم؟فرمود:اگر مایلی بپرس.یحیی گفت:فدایت شوم چه میفرمایید دربارۀ محرمی که صیدی را کشته است؟فرمود:صید را در داخل حرم کشته یا خارج از حرم آن محرم به مسئله عالم بوده یا جاهل؟از روی عمد کشته یا از روی سهو؟محرم آزاد بوده است یا برده؟صغیر بوده است یا کبیر؟اوّلین بار است که مرتکب قتل شده یا تکراری است؟ صید از پرندگان است یا غیر پرنده؟صید از نوع صغیر است یا کبیر؟ شکارکننده بر کارش اصرار میورزد یا پشیمان است؟شب هنگام صید را کشته یا به هنگام روز؟ موقع قتل،برای عمره محرم بوده است یا برای حج؟یحیی بن اکثم متحیّر ماند و در چهرهاش آثار ناتوانی و درماندگی ظاهر شد و زبانش به لکنت افتاد به طوری که همۀ اهل مجلس جریان را فهمیدند.مأمون گفت:سپاس خدا را به خاطر این نعمت و حقّانیت من در نظری که داشتم.سپس نگاهی به خویشانش کرد و گفت:اکنون آنچه را که انکار داشتید،فهمیدید؟آنگاه رو به امام جواد علیه السّلام کرد و گفت:یا ابا جعفر خطبۀ عقد را بخوان.فرمود:بلی یا امیر المؤمنین.مأمون به وی گفت:فدایت شوم برای خودت خطبۀ عقد را بخوان که من راضیام و دخترم امّ الفضل را به همسری تو درمیآورم هر چند که این قوم مخالف باشند.ابو جعفر علیه السّلام فرمود:«سپاس خدا را با اقرار به نعمتش و هیچ معبودی جز خدای یکتا نیست به خاطر اخلاص به وحدانیت او و درود خدا بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله سرور مخلوقات و برگزیدگان از عترتش،باری از جمله الطاف خداوند بر بندگانش این است که آنان را به وسیلۀ حلال،از حرام بینیاز گردانید از این رو خدای
سبحان فرموده: وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ وَ الصّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ. (1)باری محمّد بن علی بن موسی از امّ الفضل دختر عبد اللّه مأمون خواستگاری میکند و مهریّه جدهاش فاطمه علیها السّلام دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله یعنی پانصد درهم خالص را صداق وی قرار میدهد.(آنگاه رو به مأمون کرد و گفت:)یا امیر المؤمنین!آیا به صداق ذکر شده او را به همسری من در میآوری؟»مأمون گفت:
آری یا ابا جعفر،دخترم امّ الفضل را به صداق یاد شده همسر تو کردم.آیا شما این نکاح را قبول کردی؟امام علیه السّلام فرمود:پذیرا و راضیام.پس مأمون دستور داد حاضران از خاص و عام در جای خود قرار بگیرند.ریّان میگوید:خدمتگزاران چیزی شبیه به یک کشتی از نقره را آوردند که در آن مشکدانی بود و خاص و عام از آن معطّر شدند.سپس سفرهها گسترده شد و همگی غذا خوردند و به هر کس به قدر مقامش جایزه دادند و همگان رفتند و تنها از خواص عدهای ماندند.
مأمون به امام علیه السّلام گفت:فدایت شوم اگر مصلحت میدانید تفصیل تمام وجوه مسئله کشتن صید به دست محرم را،بیان بفرمایید تا ما بیاموزیم و استفاده کنیم.
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:آری وقتی که محرم صید را در خارج حرم بکشد و صید از پرندگان باشد و بزرگ هم باشد،کفّارهاش یک گوسفند است ولی اگر در حرم باشد، مجازاتش دو برابر است و هرگاه محرم جوجهای را در خارج حرم بکشد،کفّارهاش برّهای است که از شیر گرفته باشند اما اگر در حرم آن را بکشد باید هم برّه را قربانی کند و هم بهای جوجه را بدهد و اگر صید از حیوانات وحشی باشد و گورخر باشد کفارهاش یک گاو است و اگر شتر مرغ باشد یک شتر و اگر آهو باشد یک گوسفند است و اگر یکی از اینها را داخل حرم بکشد کفارهاش دو برابر قربانی حاجیان است و هرگاه محرم مرتکب چیزی شود که باید شتر قربانی کند و احرامش برای حج باشد باید آن را در منی نحر کند و اگر احرامش برای عمره باشد باید در مکه نحر کند و کفارۀ صید برای عالم و جاهل برابر است.اگر به عمد صید کند،مرتکب گناه شده است و اگر از روی خطا صید کند،مرتکب گناه نشده است و کفّاره در مورد شخص آزاد به عهدۀ خود اوست ولی در مورد برده بر عهدۀ مولای وی است،بر صغیر کفّاره نیست بلکه بر عهدۀ کبیر است و
1) (363) نور/32:مردان و زنان بیهمسر را همسر دهید،و همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را،اگر فقیر و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بینیاز میسازد خداوند واسع و آگاه است.
دربارۀ شخص پشیمان،پشیمانی،کیفر اخروی را از بین میبرد ولی کسی که بر عمل خود اصرار میورزد،کیفر اخروی دارد.
مأمون پس از شنیدن این مطالب گفت:آفرین ای ابا جعفر!خداوند به تو احسان فرماید.اکنون اگر صلاح میدانید شما نیز از یحیی سؤالی بکنید چنان که او سؤال کرد.
امام علیه السّلام فرمود:بگو ببینم این چگونه زنی است که نگاه مردی به او در اوّل روز حرام بوده است امّا چون روز بالا آمد حلال شد ولی به هنگام ظهر باز حرام شد اما وقت عصر حلال شد،همینکه خورشید غروب کرد،حرام شد و چون وقت عشا فرا رسید حلال شد ولی نیمۀ شب باز حرام شد و چون فجر طلوع کرد به آن مرد حلال شد؟و علت این حلال و یا حرام شدنها را بیان کن.یحیی بن اکثم گفت:به خدا قسم پاسخ این سؤال را نمیدانم و دلیلی را در آن باره نمیشناسم،اگر صلاح میدانید ما را به فیض برسانید.امام علیه السّلام فرمود:
این زن کنیز مردی بوده است،اول روز مرد بیگانهای به او نگاه کرد که نگاهش حرام بود و چون روز بالا آمد،مرد بیگانه،آن زن را از مولایش خرید پس بر او حلال شد.اما وقت ظهر او را آزاد کرد پس او حرام شد ولی موقع عصر با او ازدواج کرد.در نتیجه به او حلال شد امّا هنگام غروب او را ظهار کرد،پس بر او حرام شد و چون وقت نماز عشاء فرا رسید،کفّارۀ ظهار را داد،در نتیجه به او حلال گشت و به هنگام نیمه شب چون او را طلاق داد،بر او حرام شد و چون وقت طلوع فجر فرا رسید با او رجوع کرد،پس بر او حلال شد.راوی میگوید:آنگاه مأمون رو به حاضران از خویشانش کرد و گفت:آیا در میان شما کسی هست که به این مسئله چنین پاسخی دهد و شرح لازم و کافی را در پیرامون سؤال قبلی بیان کند؟همگی گفتند:نه به خدا سوگند که امیر المؤمنین داناتر است و هر چه میفرماید حق است!پس به ایشان گفت:وای بر شما،اهل این خانواده از میان همۀ خلق به چنین فضیلتی ممتازند.به راستی که خردسالی مانع کمال ایشان نمیشود،مگر نمیدانید که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دعوت خود را از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام آغاز کرد و آن حضرت در ده سالگی اسلام را پذیرفت و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حکم به اسلام وی کرد و کس دیگر را در سنّ او دعوت نفرمود و حسن و حسین کمتر از شش سال داشتند که طرف بیعت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله قرار گرفتند در حالی که آن حضرت با هیچ کودک دیگری بیعت نکرد.مگر نمیدانید که هم اکنون خداوند به این قوم چه ویژگی را داده است:اینان ذریّهای هستند که آنچه بر نخستین فردشان جریان داشت برای آخرین
فردشان جاری است؟!گفتند:به خدا سوگند یا امیر المؤمنین راست گفتی.آنگاه بلند شدند و رفتند.فردا صبح که شد مردم آمدند و امام جواد علیه السّلام نیز حضور یافت،سران سپاه، حاجبان خاص و عام برای تبریک به مأمون و امام علیه السّلام آمدند،پس سه طبق نقرهای آوردند که در آنها گلولههای مشک و زعفران درهم آمیخته و در داخل آن گلولهها، اسنادی بود که نام اموال فراوان و مرحمتیهای گرانبها و املاکی را نوشته بودند.مأمون دستور داد آنها را بین گروهی از خواص پراکندند و هر کس که گلولهای به دستش میافتاد،نوشته را از میان آن در میآورد و جایزهاش را مطالبه میکرد و به او میدادند و به درههای زر آوردند و میان سران سپاه و دیگران پاشیدند.چنان که مردم وقتی از آن مجلس بیرون شدند به وسیلۀ آن جوایز و عطایا توانگر شده بودند.مأمون به همۀ مسلمانان صدقاتی داد و تا زنده بود به خاطر منزلت امام جواد علیه السّلام او را احترام میکرد و بر فرزندان و همۀ خاندانش مقدّم میداشت.
مردم نقل کردهاند که امّ الفضل از مدینه نامهای نوشت و از امام علیه السّلام شکایت کرد و گفت:او به جای من از کنیز بهره میگیرد.مأمون جواب داد:دخترم من تو را با ابو جعفر علیه السّلام همسر نکردم تا حلالی را بر او حرام سازم،بعد از این،این قبیل حرفها را تکرار نکنی. (1)
(1)امّا کرامات امام جواد علیه السّلام را چنان که ابن طلحه نقل کرده بود،ملاحظه کردید،و از جملۀ کراماتی که شیخ مفید-رحمه اللّه-نقل کرده (2)این است که چون ابو جعفر علیه السّلام از نزد مأمون برگشت به اتفاق امّ الفضل راهی مدینه شد و در حالی که مردم او را بدرقه میکردند از راه باب کوفه گذشت و از بغداد بیرون رفت،موقع غروب آفتاب به دار مسیّب رسید از مرکب پیاده شد و به داخل مسجد رفت،در صحن مسجد درخت سدری بود که هرگز میوه به بار نیاورده بود،امام علیه السّلام کوزهای آب خواست،و با آب آن در پای درخت سدر وضو گرفت و برخاست.با مردم نماز مغرب را بهجا آورد،در رکعت اوّل،حمد و اذا جاء نصر اللّه و در رکعت دوم،حمد و قل هو اللّه احد را خواند و پیش از
رکوع رکعت دوم،قنوت خواند و رکعت سوم را بهجا آورد و تشهّد خواند و سلام داد سپس لحظۀ کوتاهی نشست در حالی که ذکر خدا را میگفت و بدون آن که تعقیب بخواند بلند شد،چهار رکعت نافله بهجا آورد و بعد از آن تعقیب خواند و دو سجدۀ شکر بهجا آورد.در بازگشت وقتی که نزد آن درخت سدر رسید،مردم دیدند میوۀ نیکویی به بار آورده است،تعجّب کردند و از آن میوهها خوردند دیدند میوۀ شیرینی است (1)و هسته ندارد.مردم با امام علیه السّلام خداحافظی کردند و آن حضرت در دم راهی مدینه شد و همچنان در مدینه بود تا آن که معتصم در آغاز سال 225 ایشان را به بغداد منتقل کرد آن حضرت در آنجا اقامت داشت تا در آخر ذیقعده همان سال از دنیا رفت و در جوار جدّش ابو الحسن موسی علیه السّلام به خاک سپرده شد.
از علی بن خالد نقل شده که:داخل مقرّ سپاه بودم،اطّلاع یافتم که در آنجا مردی زندانی است،او را از شام با غل و زنجیر آوردهاند و گفتند که او ادّعای نبوّت کرده است، جلو در زندان آمدم و چیزی به دربانها دادم تا اجازه دادند نزد او رفتم،دیدم مردی دانا و خردمند است،گفتم:ای مرد!داستان تو چیست؟گفت:من در شام بودم و جایی که میگفتند سر امام حسین علیه السّلام در آنجا گذاشته شده،خدا را عبادت میکردم،شبی در حالی که رو به محراب مشغول گفتن ذکر خدا بودم چشمم به کسی افتاد که در مقابلم ایستاده بود،آن شخص رو به من کرد و گفت:برخیز!برخاستم اندکی مرا راه برد،ناگهان دیدم در مسجد کوفه هستم.از من پرسید:این مسجد را میشناسی؟گفتم:آری این مسجد کوفه است.میگوید:آن شخص خود نماز خواند،من هم با او نماز خواندم،سپس از آنجا برگشت و من هم با او برگشتم،کمی راه رفت،ناگاه دیدم در مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هستیم،به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سلام داد و نماز خواند و من هم با او نماز خواندم.
آنگاه بیرون شد،من هم بیرون شدم،اندکی راه رفت ناگاه در مکه بودیم،اطراف خانه کعبه طواف کرد،من هم با او طواف کردم سپس بیرون شد،کمی راه رفت،ناگاه دیدم در شام همان جایی هستم که خدا را عبادت میکردم و آن شخص هم از نظرم غایب شده است.یک سال گذشت من از آنچه دیده بودم در حیرت بودم،چون سال بعد فرا رسید آن مرد را دیدم و از دیدنش اظهار شادمانی کردم،مرا طلبید،من هم اجابت کردم.همان کارهایی را که سال گذشته کرده بود دوباره انجام داد.وقتی که در شام خواست از من جدا
1) (366) -میوۀ درخت سدر را کنار مینامند-م.
شود،گفتم:به حقّ آن خدایی که توان انجام این کارهایی را که من مشاهده کردم به شما داده است بگو بدانم شما کیستید؟گفت:من محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفرم.من این داستان را برای کسانی که نزد من میآمدند نقل کردم تا این که به محمّد بن عبد الملک بن زیّات رسید،کسی را فرستاد تا مرا گرفت و در غل و زنجیر کرد و به عراق آورد همان طور که میبینی مرا زندانی کرده و به من ادّعای امر غیر ممکنی را نسبت دادهاند.علیّ بن خالد میگوید:به او گفتم:مایلی که شکایت تو را به محمّد بن عبد الملک زیّات برسانم؟ گفت:برسانید.این بود که داستان او را نوشتم و جریان را شرح دادم و بردم به محمد دادم،وی پشت نامه نوشت:به همان کسی که تو را در یک شب از شام به کوفه،از کوفه به مدینه و از آنجا به مکه و از مکه به شام برده بگو تا از این زندان رهایت کند.علیّ بن خالد میگوید:من بسیار اندوهگین شدم و دلم به حال او سوخت و با اندوه برگشتم.فردا صبح زود به زندان رفتم تا جریان را به او بگویم و صبر و تسلیت بدهم،سربازها، پاسبانها،زندانبانها و جمع زیادی از مردم را دیدم سراسیمهاند،علّت آشفتگی را پرسیدم.
گفتند:آن مرد مدّعی نبوّت که از شام آورده بودندش،دیشب در زندان ناپدید شده، نمیدانیم به زمین فرورفته یا پرندگان او را ربودهاند!این مرد یعنی علیّ بن خالد،زیدی مذهب با دیدن این جریان دوازده امامی گشت و عقیدهاش نیکو شد. (1)
از جمله محمّد بن علی هاشمی میگوید:در بامداد زفاف ابو جعفر محمّد بن علی علیه السّلام با دختر مأمون به خدمت آن حضرت شرفیاب شدم،در حالی که از شب پیش خوردن دارویی را آغاز کرد بودم،و من نخستین کسی بودم که حضور امام علیه السّلام رسیدم و تشنه بودم ولی نمیخواستم که درخواست آب کنم،امام علیه السّلام نگاهی به چهرۀ من کرد و فرمود:به نظر میرسد که تشنهاید؟عرض کردم:آری تشنهام.فرمود:غلام آب بیاور.با خود گفتم:الآن آب مسمومی میآورند،و به این خاطر غمگین شدم.غلام با آب وارد شد،امام علیه السّلام لبخندی به چهرۀ من زد و سپس گفت:غلام آب را به من بده.آب را گرفت و آشامید و آنگاه به من داد و لبخندی زد،پس من آب را نوشیدم،حضور من در خدمت امام علیه السّلام به درازا کشید دوباره تشنه شدم.آب طلبید،مانند نوبت اوّل خودش میل کرد سپس به من داد و لبخند زد.محمّد بن حمزه میگوید:محمّد بن علی هاشمی به من گفت:
به خدا سوگند که به اعتقاد من ابو جعفر علیه السّلام همان طور که شیعه معتقد است،باطن
1) (366) ارشاد،ص 304.
اشخاص را میداند. (1)
از جمله به نقل از مطرّفی میگوید:امام ابو الحسن الرّضا علیه السّلام از دنیا رفت و من چهار هزار درهم از او طلب داشتم و جز من و او کسی نمیدانست.فردای آن روز،ابو جعفر (امام جواد علیه السّلام)مرا خواست.شرفیاب شدم،به من فرمود:ابو الحسن الرضا علیه السّلام از دنیا رفت،آیا تو چهار هزار درهم از او طلبکار بودی؟عرض کردم:آری،جانمازش را بلند کرد،دیدم زیرش مقداری دینار است امام علیه السّلام آنها را به من داد که قیمت آنها در آن روز چهار هزار درهم بود. (2)
از جمله به نقل از معلّی بن محمّد میگوید:با ابو جعفر علیه السّلام در اولین روزهای پس از وفات پدر بزرگوارش برخورد کردم،نگاهی به اندامش کردم تا برای شیعیان قامتش را توصیف کنم.نشست آنگاه فرمود:ای معلّی!خدای متعال برای امامت دلیل آورده است همان طوری که برای نبوّت دلیل آورده و فرموده است: وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا . (3)
از جمله به نقل از داود بن قاسم جعفری میگوید:بر ابو جعفر علیه السّلام وارد شدم و من سه نامۀ بدون درج نام فرستندگان به همراه داشتم،و امر بر من مشتبه بود،از این رو غمگین بودم.امام علیه السّلام یکی از آنها را برداشت و فرمود:این نامه ریّان بن شبیب است،سپس نامۀ دوم را برداشت و فرمود:این نامه مال فلانی است.گفتم:آری چنین است.همچنان مبهوت به او نگاه میکردم که لبخندی زد و نامۀ سوم را برداشت و فرمود:این نامه از فلانی است.گفتم:آری فدایت شوم.پس سیصد دینار به من داد و دستور داد که آنها را به یکی از پسر عموهایش برسانم،سپس فرمود:بدان که او به تو خواهد گفت:مرا به یکی از همکارانت راهنمایی کن تا با این مبلغ کالایی برایم بخرد،او را راهنمایی کن.داود میگوید:پولها را برای او آوردم،به من گفت:ای ابو هاشم مرا به یکی از همکارانت راهنمایی کن تا وی،با این پول کالایی بخرد.گفتم:بسیار خوب.در بین راه ساربانی با من صحبت کرد و از من خواست تا با آن حضرت در مورد شرکت دادن وی در کار یکی از یاران آن حضرت گفتوگو کنم.این بود که نزد امام علیه السّلام رفتم تا با او صحبت کنم دیدم همراه جمعی غذا میل میکرد،در نتیجه من نتوانستم با ایشان صحبت کنم.تا اینکه
امام رو به من کرد و فرمود:ای ابو هاشم غذا بخور!مقداری غذا جلوی من گذاشت،آنگاه بدون این که چیزی بپرسم فرمود:ای غلام!ساربانی را که ابو هاشم آورده است،ببین و او را در کارها شریک خود کن. (1)
ابو هاشم میگوید:روزی در خدمت آن حضرت وارد باغی شدیم،عرض کردم:
فدایت شوم من خیلی به خوردن گل علاقه دارم،برای من دعا کنید،امام چیزی نفرمود، بعد از چند روزی بدون مقدمه به من فرمود:ابو هاشم خداوند خوردن گل را از تو بر طرف کرد،ابو هاشم میگوید:امروز از هیچ چیز به قدر گل خوردن بدم نمیآید. (2)
مفید-رحمه اللّه-میگوید:اخبار به این مضمون فراوان است و آنچه را که آوردیم- ان شاء اللّه-برای منظور ما کفایت میکند. (3)
از دلایل حمیری به نقل از امیّة بن علی روایت کرده، (4)میگوید:سالی ابو الحسن الرّضا علیه السّلام به حج رفتند،من در مکه در معیّت ایشان بودم،ابو جعفر علیه السّلام نیز همراه پدر بزرگوارش بود.امام رضا علیه السّلام خانۀ کعبه را وداع میکرد تا راهی خراسان شود.همینکه طوافش پایان یافت به سمت مقام رفت و در آنجا نماز گزارد،ابو جعفر علیه السّلام بر گردن موفّق سوار بود او را طواف میداد،ابو جعفر علیه السّلام به حجر اسماعیل رسید و در آنجا نشست،توقّفش به درازا کشید،موفّق عرض کرد:فدایت شوم برخیز،فرمود:من از اینجا بر نمیخیزم مگر خدا بخواهد.و در چهرهاش اثر اندوه هویدا بود.موفّق خدمت امام رضا علیه السّلام رسید و گفت:فدایت شوم،ابو جعفر علیه السّلام در حجر اسماعیل نشسته و از جابر نمیخیزد امام رضا علیه السّلام برخاست و نزد ابو جعفر علیه السّلام آمد،فرمود:عزیزم برخیز!عرض کرد،نمیخواهم برخیزم.فرمود:باشد عزیزم!آنگاه امام جواد علیه السّلام عرض کرد:چگونه از جا برخیزم در حالی که شما خانۀ کعبه را چنان وداع گفتید که گویا دوباره به اینجا بر نمیگردید.پس فرمود:عزیزم برخیز!برخاست و با پدرش رفت.
از جمله به نقل از ابن بزیع عطّار،میگوید:ابو جعفر علیه السّلام فرمود:«فرج برای من سی ماه پس از مأمون است»ما دقّت کردیم و دیدیم پس از سی ماه آن حضرت از دنیا رفت. (5)
از جمله،به نقل از معمّر بن خلاّد،از قول ابو جعفر علیه السّلام یا از قول مردی که او از ابو جعفر علیه السّلام نقل کرده-تردید از ابو علی است-میگوید:امام علیه السّلام فرمود:معمّر سوار شو (برویم)،عرض کردم:به کجا؟فرمود:همانطور که میگویم سوار شو!معمّر میگوید:
سوار شدم،رفتیم تا به زمین نشیب-یا به یک درهای رسیدیم-تردید از ابو علی است- پس به من فرمود:همین جا بایست.میگوید:ایستادم تا امام علیه السّلام برگشت.عرض کردم:
فدایت شوم کجا بودی؟فرمود:السّاعة بدن پدرم را در خراسان به خاک سپردم. (1)
از جمله به نقل از قاسم بن عبد الرّحمن-که وی زیدی مذهب بوده است-میگوید:
به بغداد رفتم در مدّتی که آنجا بودم،مردم را میدیدم که بر هم سبقت میگرفتند،بر یکدیگر فخر میکردند و میایستادند.گفتم:چه خبر است؟گفتند:ابن الرّضا!ابن الرّضا! گفتم:به خدا قسم باید او را ببینم،پس سوار بر استری از دور پیدا شد.با خود گفتم:خدا پیروان امامت را از رحمت خود دور کند که معتقدند خداوند اطاعت این شخص را واجب کرده است!به سمت من برگشت و گفت:ای قاسم بن عبد الرحمن! أَ بَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنّا إِذاً لَفِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ (2)پس با خود گفتم:به خدا قسم که این جادوگر است!رو به سمت من کرد و گفت: أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذّابٌ أَشِرٌ (3)میگوید:از عقیدهای که داشتم برگشتم و معتقد به امامت شدم و گواهی میدهم که او حجّت خدا بر خلق است و بدان معتقدم. (4)
از جمله از عمران بن محمّد اشعری نقل است که میگوید:بر ابو جعفر دوم علیه السّلام وارد شدم،خواستههایم بر آورده شد.عرض کردم:امّ حسن به شما سلام رسانده و جامهای از جامههایتان را در خواست کرده تا کفن خود قرار دهد،فرمود:او از جامۀ من بینیاز شده است.میگوید:از منزل امام علیه السّلام بیرون رفتم ولی معنای این سخن امام را نفهمیدم تا این که خبر رسید؛امّ حسن،سیزده یا چهارده روز پیش از دنیا رفته است. (5)
1) (375) همان مأخذ،همان ص.
2) (376) قمر/24 و 25:آیا ما از بشری از جنس خود پیروی میکنیم؟!اگر چنین کنیم در گمراهی و جنون خواهیم بود!آیا از میان ما تنها بر این مرد وحی نازل شده؟بلکه او آدم بسیار دروغگوی هوسبازی است.
3) (377) قمر/24 و 25:آیا ما از بشری از جنس خود پیروی میکنیم؟!اگر چنین کنیم در گمراهی و جنون خواهیم بود!آیا از میان ما تنها بر این مرد وحی نازل شده؟بلکه او آدم بسیار دروغگوی هوسبازی است.
4) (378) کشف الغمة،ص 288.
5) (379) همان مأخذ،همان ص.
از جمله به نقل از دعبل خزاعی آمده است که وی بر امام رضا علیه السّلام وارد شد،امام علیه السّلام دستور داد چیزی به او بدهند و او گرفت ولی نگفت:الحمد للّه،امام علیه السّلام فرمود:چرا حمد خدا را نگفتی؟دعبل میگوید:یک بار دیگر خدمت ابی جعفر علیه السّلام رفتم،دستور داد، چیزی به من دادند.من گفتم:الحمد للّه،فرمود:ادب آموختی! (1)از جمله،علیّ بن ابراهیم از پدرش نقل کرده که گفت:گروهی از مردم نواحی از ابو جعفر علیه السّلام اجازۀ ورود خواستند.امام علیه السّلام اجازه فرمود،وارد شدند و در یک مجلس سی مسئله پرسیدند،در حالی که آن حضرت دهساله بود،پاسخ همۀ آنها را داد. (2)
از جمله به نقل از امیّة بن علی قیسی آمده است،میگوید:من و حمّاد بن عیسی در مدینه به خدمت ابو جعفر علیه السّلام رسیدیم تا خدا حافظی کنیم.امام علیه السّلام فرمود:امروز از شهر خارج نشوید و تا فردا بمانید.وقتی که از نزد آن حضرت بیرون آمدیم حمّاد به من گفت:
من میروم چون بار و توشهام رفته است.گفتم:امّا من میمانم حمّاد حرکت کرد،همان شب سیل آمد و وی در آن غرق شد. (3)
از کتاب راوندی (4)از محمّد بن میمون نقل شده است که وی پیش از حرکتش به سمت خراسان،در مکه خدمت امام رضا علیه السّلام بوده است.میگوید:به امام علیه السّلام عرض کردم:من میخواهم به مدینه بروم،نامهای بنویسید خدمت ابو جعفر علیه السّلام ببرم.
امام علیه السّلام لبخندی زد و نامه را نوشت و من به مدینه رفتم،چشمم نابینا شده بود، خدمتگزار،ابو جعفر را از گهواره برداشته و نزد ما آورد،من نامه را به او دادم،به موفّق خادم فرمود:نامه را باز کن،موفّق نامه را در مقابل حضرت گشود و او نگاهی به نامه کرد.سپس رو به من کرد و فرمود:محمّد چشمت چه حال دارد؟گفتم:یا بن رسول اللّه همان طوری که میبینید چشمانم معلول شده و بینائیام را از دست دادهام،میگوید:امام
1) (380) همان مأخذ،همان ص.
2) (381) در همۀ نسخههای موجود همین طور است ولی در صفحه 288 کشف الغمة(سی هزار)آمده است که ظاهرا کلمه(الف هزار)را ناسخان افزودهاند زیرا هیچ کس قادر نیست در یک مجلس سی صد مسئله بپرسد تا چه رسد به سی هزار،اگر چه امام علیه السّلام توان آن را دارد که مسائل را هر قدر هم که زیاد باشد،پاسخ گوید،حتّی اگر بالغ بر هزار هزار باشد.
3) (382) کشف الغمة،ص 288.
4) (383) الخرائج و الجرائح چاپ ضمیمۀ اربعین،ص 207.
دستش را دراز کرد و به چشمانم کشید،بینائیام را باز یافتم مانند اوّل شد.دست و پای آن حضرت را بوسیدم و از نزد ایشان با چشم بینا برگشتم.
از جمله روایتی است از ابو بکر بن اسماعیل که میگوید:به ابو جعفر ابن الرّضا علیه السّلام عرض کردم:من دختر بچهای دارم،از بادی که او را میگیرد سخت ناراحت است.
فرمود:او را نزد من بیاور.دختر بچه را آوردم،فرمود:دخترم چه درد داری؟گفت:بادی در زانویم دارم.امام علیه السّلام از روی لباس دستی به زانوی بچه کشید،ما باز گشتیم و بعدها دخترم هرگز درد زانو نداشت. (1)
از جمله به نقل از علی بن حریز میگوید:نزد ابو جعفر علیه السّلام نشسته بودم،گوسفند یکی از غلامانش از منزل بیرون شده بود،برخی از همسایهها را گرفته بودند،کشانکشان نزد وی میآوردند و میگفتند:شما گوسفند را دزدیدهاید.امام علیه السّلام به ایشان فرمود:وای بر شما،همسایههای ما را رها کنید،گوسفند در منزل فلان کس است از منزل او بیرون آورید.رفتند و دیدند در خانۀ اوست،آن مرد را گرفتند و زدند و لباسهایش را پاره کردند در حالی که او قسم میخورد گوسفند را ندزدیده است تا این که او را نزد ابو جعفر علیه السّلام بردند،فرمود:وای بر شما به آن مرد ستم کردهاید زیرا بدون این که او بداند گوسفند وارد خانۀ او شده بود.سپس آن مرد را خواست و به جبران پارگی لباس و کتکی که خورده بود،چیزی به او مرحمت کرد. (2)
از جمله از محمّد بن عمیر بن واقد رازی نقل شده که میگوید:همراه برادرم،بر ابو جعفر ابن الرّضا علیه السّلام وارد شدم،برادرم تنگ نفس شدیدی داشت.خدمت امام علیه السّلام از تنگ نفسش شکوه کرد،فرمود:خداوند او را از دردی که دارد عافیت دهد.ما از نزد آن حضرت خارج شدیم در حالی که برادرم عافیت یافته بود و تا زنده بود دوباره دچار تنگ نفس نشد. (3)
محمّد بن عمیر میگوید:دردی در لگن خاصرهام در هر هفته میگرفت و روزها مرا رنج میداد.از امام علیه السّلام خواستم که دعا کند تا درد من بر طرف شود.فرمود:خداوند به تو عافیت داد،و آن درد تا کنون عود نکرده است. (4)
از قاسم بن محسن نقل شده که:بین راه مکّه و مدینه بودم،مرد عربی بیابانی ضعیف الحال به من رسید،چیزی از من خواست و من گردۀ نانی در آوردم و به او دادم.وقتی که از من گذشت گردبادی سخت وزیدن گرفت،عمامۀ مرا از سرم برداشت و نفهمیدم چه شد و کجا رفت.همینکه بر ابو جعفر ابن الرّضا علیه السّلام وارد شدم فرمود:قاسم!عمامهات بین راه از سرت رفت؟عرض کردم:آری.فرمود:غلام عمامهاش را بیاور و به او بده.غلام عمامهام را عینا آورد و به من داد،گفتم:یا بن رسول اللّه از کجا به دست شما افتاد؟ فرمود:تو به آن مرد بیابانی صدقه دادی و او به خاطر تو شکر خدا را گفت و خدا عمامهات را برگرداند،همانا خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمیکند.
از جمله به نقل از اسماعیل بن عباس هاشمی میگوید:روز عیدی خدمت ابو جعفر علیه السّلام رسیدم و از تنگی معاش به آن حضرت شکوه کردم،جانماز خودش را بلند کرد و قطعه طلایی را از زیر خاک برداشت و به من داد.آن را به بازار بردم،دیدم شانزده مثقال وزن دارد. (1)
از اعلامالورای طبرسی به نقل از امیّة بن علی (2)روایت کرده میگوید:زمانی که امام رضا علیه السّلام در خراسان بود،من در مدینه بودم و خدمت ابو جعفر علیه السّلام رفت و آمد داشتم.
گهگاه خویشاوندان و عموهای پدرش میآمدند و به او سلام میدادند.روزی کنیزی را طلبید و به او گفت:به ایشان بگو:برای عزاداری آماده باشند،همینکه پراکنده شدند،با خود گفتند:چرا ما نپرسیدم عزای کیست؟فردای آن روز همان جمله را تکرار کرد، پرسیدند:عزای کیست؟فرمود:عزای بهترین شخص روی زمین،پس از چند روزی خبر شهادت ابو الحسن علیه السّلام رسید،معلوم شد که در همان روز[که ابو جعفر علیه السّلام آن مطلب را فرموده بود]از دنیا رفته است.
از جمله محمّد بن فرج میگوید:ابو جعفر علیه السّلام به من نوشت،خمس را نزد من بیاورید که جز امسال من آن را از شما نخواهم گرفت،و در آن سال از دنیا رفت.
(این داستان را صاحب إعلام الوری-مرحوم طبرسی-از نوادر الحکمة نقل کرده است)
(1)ابن طلحه میگوید: (1)اما القاب آن حضرت عبارت است از:ناصح،متوکّل،فتّاح، نقیّ و مرتضی و مشهورتر از همه متوکّل است ولی خود آن حضرت آن را مخفی میداشت و به اصحابش دستور میداد که آن را به دلیل این که در آن هنگام لقب خلیفۀ عباسی،متوکل بود،آن را به کار نبرند.
طبرسی میگوید:از جملۀ القاب آن حضرت؛عالم،فقیه،امین،طیّب و نقی است (2)و دیگران غیر از ابن طلحه و طبرسی،هادی را نیز افزودهاند که در نزد شیعه از همۀ القاب مشهورتر است. (3)
ابن طلحه میگوید: (4)امّا مناقب آن حضرت،برخی چنان است که به منزلۀ گوشواره،گوشها را زینت میدهد و مردم از شدّت اشتیاق به وی چون صدفهایی که درّهای گرانقیمت را در بر دارند او را در میان میگرفتند،و شاهد بر عظمت ابو الحسن علیه السّلام(امام دهم)این که آن حضرت به ارزندهترین اوصاف متّصف بود و همچون میوۀ شجرۀ نبوّت از اوج شاخساران و بلندای آن سر بر آورده بود.-در توضیح مطلب میگوید- روزی امام علیه السّلام از شهر سامرا به خاطر مشکلی که پیش آمده بود،راهی قریهای شد مرد عربی به قصد دیدار سراغ آن حضرت را گرفت.گفتند:به فلان جا رفته است،مرد عرب آهنگ آنجا کرد و وقتی که به خدمت امام علیه السّلام رسید،آن حضرت،فرمود:چه حاجتی داری؟گفت:مردی از اهل کوفه هستم،از متمسّکان به ولایت جدّت علی بن ابی طالب علیه السّلام،وام زیادی بر ذمه دارم که بر دوشم سنگینی میکند و کسی را برای ادای آن جز شما نیافتم که به سراغش بروم.امام علیه السّلام فرمود:خوشدل و امیدوار باش،سپس او را فرود آورد.صبح فردا که شد،فرمود:من از تو چیزی میخواهم و تو به خاطر خدا مبادا مخالفت کنی،مرد عرب گفت:مخالفت نخواهم کرد.امام علیه السّلام کاغذی را به خط خویش نوشت و در آن اقرار کرد که آن مرد مالی را از وی طلبکار است.مقداری را که تعیین کرد از وامی که او داشت بیشتر بود و فرمود:این نوشته را بگیر وقتی که به سامرا رسیدی نزد من بیا در حالی که جمعی نزد من هستند،از من مطالبه کن و بر من درشتی کن که چرا
و امت را ادا نکردهای،به خاطر خدا مبادا خلاف حرف مرا انجام دهی.آن مرد گفت:
اطاعت میکنم.نوشته را گرفت و وقتی امام علیه السّلام به سامرا رسید در حالی که جمع زیادی از یاران خلیفه و دیگران حاضر بودند،آن مرد حاضر شد و دستخط امام علیه السّلام را در آورد و مال تعیین شده را مطالبه کرد و هر چه امام علیه السّلام سفارش کرده بود بر زبان آورد.امام علیه السّلام با نرمش و مدارا با او سخن گفت و شروع به عذر خواهی کرد و وعده داد که دین خود را ادا و رضایت او را جلب خواهد کرد.جریان به خلیفه متوکل رسید،دستور داد،سی هزار درهم خدمت امام علیه السّلام ببرند.وقتی که بردند،گذاشت تا آن مرد آمد،فرمود:این مال را بگیر و مقدار و امت را بردار و دینت را ادا کن و باقیمانده را برای عائله و خانوادهات خرج کن و عذر ما را بپذیر.اعرابی گفت:یا بن رسول اللّه به خدا سوگند که من کمتر از یک سوم این را انتظار داشتم ولی خداوند بهتر میداند که رسالتش را کجا قرار دهد.مال را گرفت و از خدمت امام علیه السّلام رفت.ابن طلحه میگوید:این منقبتی است که هر کس شنیده باشد به داشتن مکارم اخلاق و منقبتی که فضیلتش مورد اتفاق است،برای آن حضرت حکم خواهد کرد.
امّا کرامات آن حضرت،خیلی زیاد است و ما به نقل بخشی از آن بسنده میکنیم در ارشاد مفید-رحمه اللّه-از قول وشّاء به نقل از خیران اسباطی آمده است (1)که:
در مدینه خدمت ابو الحسن علیّ بن محمّد علیه السّلام رسیدم،به من فرمود:از واثق چه خبر داری؟عرض کردم:فدایت شوم،در وقت آمدن من تندرست بود و من بعد از همه کس او را دیدهام،دیدار ما ده روز قبل بود.امام علیه السّلام فرمود:مردم مدینه میگویند او مرده است.
گفتم:من از همه کس او را نزدیکتر دیدهام.میگوید:امام علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:
مردم راست میگویند:او مرده است.وقتی که امام فرمود:مردم میگویند،من دانستم که مقصود،خود آن حضرت است.سپس فرمود:جعفر(متوکل)چه میکرد؟عرض کردم:
وقت آمدنم او در بدترین حال زندانی بود.فرمود:او زمام امور را به دست گرفت.سپس پرسید:ابن زیّات چه میکرد؟گفتم:مردم با او هستند و فرمان،فرمان اوست.فرمود:
بدان که فرمانروایی برای او بدیمن بوده است.راوی میگوید:آنگاه امام علیه السّلام سکوت کرد و به من گفت:ناگزیر مقدّرات و احکام الهی باید اجرا شود،ای خیران!واثق از دنیا رفت،جعفر متوکل به جای او نشست و ابن زیّات کشته شد.پرسیدم:فدایت شوم چه
1) (394) ارشاد مفید،ص 309.
وقت او را کشتند؟فرمود:شش روز پس از بیرون شدن شما.
از جمله به نقل از علیّ بن ابراهیم و او از ابن نعیم بن محمّد طاهری روایت کرده، میگوید:متوکّل مریض شد،دملی درآورد و بیماری او را به آستانۀ مرگ کشاند و هیچ کس جرأت نداشت که نیشتری به آن برساند.مادرش نذر کرد که اگر بهبود یابد مال ارزندهای از اموال خود را برای ابو الحسن علی بن محمّد علیه السّلام بفرستد.فتح بن خاقان به متوکل گفت:اگر کسی را نزد این مرد یعنی ابو الحسن علیه السّلام میفرستادی و از او درخواست میکردی،بسا او به چیزی تو را راهنمایی میکرد که خداوند به خاطر آن گرفتاری تو را بر طرف میکرد.گفت:کسی را نزد او بفرستید،قاصد رفت و برگشت و گفت:روغن گوسفند را با گلاب مخلوط کنید و روی دمل بگذارید که اگر خدا بخواهد،به اذن او سودمند خواهد بود.کسانی که در کنار متوکل بودند این سخن را به مسخره گرفتند.فتح بن خاقان به ایشان گفت:گفتۀ او را آزمودن ضرری ندارد،به خدا سوگند که من امید بهبودی بدان وسیله دارم.مقداری روغن آوردند و با گلاب مخلوط کردند و روی دمل گذاشتند،سرباز کرد و آنچه در داخل آن بود بیرون شد به مادر متوکّل مژده دادند که متوکّل خوب شد.ده هزار دینار در کیسه گذاشت و با مهر خود ممهور کرد و برای امام علیه السّلام فرستاد.چون متوکل از بستر بیماری برخاست و چند روزی گذشت،بطحانی از ابو الحسن علیه السّلام نزد متوکّل سخن چینی کرد و گفت:اموال و اسلحه دارد!متوکّل به سعید حاجب دستور داد شبانه به خانۀ امام هجوم برد و اموال و اسلحهای که نزد اوست بگیرد و به بغداد بفرستد.ابراهیم بن محمّد علیه السّلام میگوید:سعید حاجب به من گفت:همان شب به منزل ابو الحسن علیه السّلام رفتم همراهم نردبانی بود بالای بام رفتم،در تاریکی شب چند پلهای پایین آمدم،نمیدانستم چگونه وارد منزل شوم،صدای ابو الحسن علیه السّلام از داخل منزل بلند شد که:ای سعید همان جا بایست تا شمعی بیاورند،طولی نکشید که شمعی آوردند و من پایین آمدم،دیدم لباس و کلاهی پشمینه بر تن دارد و جانمازش روی حصیری در جلواش گسترده و آن حضرت روبهقبله ایستاده است،رو به من کرد و فرمود:خانهها را ببین،رفتم بازرسی کردم.در آنها چیزی جز یک بدره و یک کیسه ممهور به مهر مادر متوکّل نیافتم.ابو الحسن علیه السّلام به من فرمود:جانماز را بردار،آن را بلند کردم،شمشیری داخل غلاف بود،برداشتم رفتم نزد متوکّل،وقتی که مهر مادرش را روی بدره دید دنبال مادرش فرستاد و راجع به بدره پرسید[راوی میگوید:]یکی از
خدمتگزاران ویژه برایم نقل کرد،که مادر متوکل گفت:من در وقت بیماری تو نذر کردم که اگر بهبود یابی ده هزار دینار از مال خودم برای او بفرستم و فرستادم و این مهر من است که او برنداشته است.کیسۀ دیگر را گشود در آن چهار صد دینار بود،متوکّل دستور داد به درۀ دیگری نیز ضمیمه کنند و به من گفت اینها را برای ابو الحسن ببر و این شمشیر را هم با آن کیسه و موجودیاش نزد او برگردان.آنها را به خدمت امام علیه السّلام بردم در حالی که خجالت میکشیدم گفتم:سرورم بر من گران است که بدون اجازۀ شما وارد منزلتان شدم ولی مأمور بودم.فرمود:«و بزودی ستمکاران خواهند دانست که بازگشت آنها به کجاست». (1)
از جمله محمّد بن فرج رخّجی میگوید:ابو الحسن علیه السّلام در نامهای به من نوشت:ای محمّد!کارهایت را جمع و جور کن و آماده شو.محمّد میگوید:من مشغول سر جمع کردن کارهایم بودم در حالی که نمیدانستم مقصود از این نوشتۀ امام علیه السّلام چیست.تا این که مأموری آمد و مرا با غل و زنجیر از مصر برد و تمام اموالم را از من گرفتند.هشت سال در زندان ماندم تا نامهای از آن حضرت در زندان به دستم رسید.در آن نامه نوشته بود:
محمّد،در جانب غربی منزل نکن.من نامه را خواندم و با خود گفتم:با این که من در زندانم امام علیه السّلام این طور مینویسد!چیز عجیبی است!چند روزی نگذشته بود که غل و زنجیر را برداشتند و آزادم کردند و من به راه خودم رفتم.میگوید:پس از آزادی نامهای نوشتم و از امام تقاضا کردم از خدا بخواهد املاکم را به من برگردانند.میگوید:در نامهای به من نوشت:بزودی املاکت بر میگردد و اگر بر نگردد هم ضرری به حال تو ندارد.علیّ بن محمّد نوفلی گوید:محمّد بن فرج رخّجی وقتی میان سپاه برگشت نامۀ برگشت اموالش را نوشته بودند امّا نامه به دستش نرسیده از دنیا رفت. (2)
از جمله به نقل از زید بن علیّ بن حسین بن زید،میگوید:مریض شدم شبانه پزشکی وارد شد و دارویی را تجویز کرد که میبایست آن دارو را در سحر آن روز مصرف کنم.برای من فراهم آوردن آن دارو در آن شب میسّر نبود.همین که پزشک از در خانه بیرون رفت،خدمتکار ابو الحسن علیه السّلام با کیسهای وارد شد که همان دارو بعینه داخل کیسه بود.به من گفت:امام ابو الحسن علیه السّلام به تو سلام میرساند و میفرماید:این دارو را امروز-روز معیّن-دریافت کن.من گرفتم و نوشیدم پس بهبود یافتم.محمّد بن
علی میگوید:زید بن علی بن من گفت:ای محمّد!غلاة کجا هستند تا این داستان را بشنوند! (1)از جمله به نقل از صالح بن سعید میگوید:روزی که ابو الحسن علیه السّلام به فرمان متوکل به سامرا وارد شد،به خدمتش رسیدم و عرض کردم:فدایت شوم در هر کاری میخواهند نور شما را خاموش کنند و محدود سازند تا آنجا که شما را در بدترین کاروانسراها- خان الصّعالیک-منزل دادهاند.فرمود:پسر سعید تو اینجا را میبینی!سپس با دستش کرد،ناگهان باغهای زیبا،رودهای جاری و بوستانهایی با زنان خوشبو و کودکانی چون مروارید پوشیده ظاهر شد.با دیدن اینها چشم خیره شد و تعجّب زیادی کردم.پس رو به من کرد و فرمود:پسر سعید،هرجا باشیم اینجا،جای ماست،ما در«خان الصّعالیک»نیستیم. (2)
مفید-رحمه اللّه-میگوید: (3)ابو الحسن علیه السّلام مدّتی را که در سامرا اقامت داشت به ظاهر محترم بود،متوکّل میکوشید تا او را گرفتار کند ولی نتوانست.و داستانهایی با آن حضرت دارد که مشتمل بر کرامات و معجزات است.آوردن آنها باعث طولانی شدن کتاب و دور شدن ما از هدف اصلی میگردد.
در دلایل حمیری به نقل از حسن بن علی وشّاء آمده است که میگوید:امّ محمّد کنیز حضرت رضا علیه السّلام نقل کرد که روزی ابو الحسن علیه السّلام(امام دهم)آمد و روی دامن مادر پدرش،دختر موسی بن جعفر علیه السّلام نشست.آن بانو از وی پرسید:تو را چه شده است؟ فرمود:به خدا سوگند هم اکنون پدرم از دنیا رفت.عرض کرد:این را بر زبان میاور! فرمود:به خدا قسم همان است که من میگویم.پس آن روز را یادداشت کردیم بعدها خبر وفات ابو جعفر علیه السّلام آمد که همان روز از دنیا رفته است. (4)
از جمله فاطمه بنت هیثم میگوید:در زمانی که جعفر به دنیا آمد،من در سرای ابو الحسن علیه السّلام بودم،دیدم اهل خانه از تولّد او شادمانند.خدمت امام علیه السّلام رفتم اثر شادی در او ندیدم،عرض کردم:سرورم!شما را ناشاد میبینم!فرمود:بر تو سهل است،امّا این مولود در آینده جمع زیادی را گمراه خواهد کرد. (5)
از جمله به نقل از علی بن محمّد حجال میگوید:به ابو الحسن علیه السّلام نوشتم من در خدمت شما هستم و امّا مرضی در پایم پیدا شده که نمیتوانم از جا بلند شوم تا وظایفم را انجام دهم.اگر صلاح بدانید از خدا بخواهید که بیماری مرا بر طرف کند و مرا در انجام وظیفه و ادای امانت یاری دهد و کوتاهی مرا به حساب عمد از جانب من نگذارد و اگر مالی از طرف من ضایع شود به حساب فراموشکاری من بگذارد و بر من گشایشی ببخشد و برای من دعا کنید که خداوند مرا بر دینی که برای پیامبرش آن را پسندیده است ثابت قدم بدارد.امام علیه السّلام در جواب نوشت:خداوند بیماری تو و پدرت را بر طرف کرد،پدرم نیز بیماریی داشت که من در نامه نوشته بودم ولی امام علیه السّلام بدون درخواست من،برای او دعا فرمودند. (1)
از کتاب راوندی (2)نقل است که جماعتی از مردم اصفهان،از جمله ابو العباس احمد بن نضر و ابو جعفر محمّد بن علویّه نقل کردند و گفتند:در اصفهان مردی بود،به نام عبد الرحمن که شیعه بود.پرسیدند،چه باعث شده که به امامت علی النّقی علیه السّلام معتقد شدی نه به کس دیگری از مردم این زمان؟گفت:چیزی مشاهده کردم که مرا بر این عقیده واداشت؛من مرد تنگدستی بودم ولی زبانآور و با جرأت بودم سالی از سالها مردم اصفهان مرا با گروه دیگری بیرون کردند و ما به در خانه متوکّل جهت تظلّم رفتیم و یک روز در خانه متوکّل بودیم که ناگهان دستور جلب علیّ بن محمّد بن الرّضا علیه السّلام صادر شد.
به یکی از حاضران گفتم:این مردی را که احضار کردهاند،کیست؟گفتند:مردی علوی است که رافضیان او را امام خود میدانند،سپس گفتند:ما احتمال میدهیم که متوکّل او را جلب کرده تا بکشد.با خود گفتم از جایم حرکت نمیکنم تا این مرد را ببینم که چگونه مردی است.میگوید:سوار بر اسبی آمد،مردم در دو صف،طرف راست و چپ راه ایستاده بودند و به او نگاه میکردند.همین که او را دیدم مهرش به دلم افتاد و در دل دعا کردم که خداوند شرّ متوکّل را از او دفع کند،در حال عبور از بین مردم به یال گردن اسبش چشم دوخته بود و به مردم نگاه نمیکرد و من همچنان برای او دعا میکردم.وقتی که نزدیک من رسید صورتش را به سمت من برگرداند و گفت:خداوند دعای تو را مستجاب کرد،عمرت را طولانی گرداند و مال و فرزندت را فزونی بخشید.میگوید:از
شنیدن این سخنان به خود لرزیدم و میان همراهانم افتادم.از من پرسیدند:که تو را چه شده است؟گفتم:خیر است و آنها را از آنچه در دلم گذشته بود،مطّلع نساختم.بعد از آن به اصفهان برگشتیم،خداوند چنان درهای ثروت را به روی من گشود که من در خانهام را برای چیزهایی که هزار هزار درهم بها داشت میبستم،غیر از مالی که در خارج از خانه داشتم،و ده فرزند نصیبم شد و عمرم به هفتاد و اندی سال رسیده من به امامت این امامی قائلم که از باطنم خبر داد و خداوند دعای او را در حق من مستجاب ساخت.
از جمله از یحیی بن هرثمه روایت شده که:متوکل مرا طلبید و گفت:سیصد مرد را آنچنانکه مایلی انتخاب کن و به کوفه ببر،بارهاتان را در کوفه بگذارید و از راه بیابان به مدینه بروید و علیّ بن محمّد بن الرّضا علیه السّلام را با احترام و عزّت نزد من بیاورید.یحیی میگوید:من این کار را کردم و حرکت کردیم.در میان همراهانم افسری از خوارج بود و منشیی داشتم که اظهار تشیّع میکرد و من خود از حشویّه بودم.در راه آن افسر خارجی با منشی مناظره میکرد و من برای این که راه تمام شود،با آرامش مناظرۀ آنها را گوش میکردم وقتی بین راه رسیدیم آن افسر خارجی به منشی گفت:آیا این سخن رهبر شما علیّ بن ابی طالب نیست که گفته است:«هیچ قطعهای از زمین نیست مگر این که قبری است یا قبر خواهد شد»اکنون به این دشت پهناور نگاه کن،کی کسی در این دشت میمیرد تا خدا آن را-مطابق عقیدۀ شما-پر از قبر سازد؟میگوید:به منشی گفتم:آیا این از گفتههای شماست؟گفت:آری.گفتم:کجا در این بیابان کسی میمیرد تا پر از قبر شود.منشی در نزد ما سر افکنده شد و ما ساعتی خندیدم!رفتیم تا به مدینه رسیدیم و آهنگ در خانۀ ابو الحسن را کردیم.چون وارد شدیم،نامۀ متوکل را به آن حضرت دادیم،نامه را که خواند،فرمود:پیاده شوید،از طرف من مخالفتی نیست،وقتی که فردا شرفیاب شدیم،یکی از روزهای فصل تموز و هوا بسیار گرم بود،دیدیم خیّاطی در نزد او است و جامۀ مخصوصی از نوع جامههای ضخیم برای آن حضرت و غلامانش میبرد.
حضرت به آن خیاط فرمود:جمعی از دوزندگان را گرد آور و هر کار دیگری را رها کن و از همین لحظه دست بکار شو.و سپس نگاهی به من کرد و گفت:امروز هر کاری دارید در مدینه انجام دهید،فردا همین وقت حرکت خواهیم کرد.من از نزد امام علیه السّلام بیرون آمدم در حالی که از سخنان آن حضرت و پارچههای ضخیم در شگفت بودم و با خود میگفتم:ما در فصل تموزیم،با این گرمای حجاز و ده روز راه تا عراق،این جامهها را
برای چه میخواهد!و با خود گفتم:این مرد سفر نکرده است،تصور میکند که در هر سفری به این جامهها نیاز است.و از شیعیان تعجّب میکردم که چگونه به امامت این مرد با این فهمش معتقدند!فردا همان وقت که برگشتم دیدم جامهها را آماده کردهاند.به غلامانش فرمود:بار کنید و برای من چند لباده و چند بارانی بردارید.سپس رو به من کرد و فرمود:یحیی حرکت کن!با خود گفتم:این دستورهای امام علیه السّلام از اوّلی بیشتر تعجب دارد!آیا میترسد که بین راه زمستان به سراغ ما بیاید که با خودش چند لباده و بارانی بر میدارد.در حالی که فهم آن حضرت را ناچیز میشمردم بیرون رفتم و حرکت کردیم تا به همان محل مناظرۀ افسر خارجی با کاتب شیعی رسیدیم،ابری تیره بالا آمد و شروع به رعد و برق کرد تا به بالای سر ما رسید،آنگاه تگرگهایی چون پارۀ سنگ بر سرما ریخت.امام علیه السّلام و غلامانش لباسهای ضخیم را بر تن خود کردند و لبادهها و بارانیها را پوشیدند.آن حضرت به غلامانش فرمود:یک لباده به یحیی و یک بارانی به آن منشی بدهید و همۀ ما را یک جا جمع کرد در حالی که سرما،ما را فرا گرفته بود به طوری که هشتاد تن از یاران من مردند،آنگاه سردی بر طرف شد و گرما به حال اوّل برگشت.پس فرمود:یحیی به بازماندگان اصحابت بگو بمانند و مردهها را دفن کنند،این چنین خداوند بیابان را قبرستان میکند!یحیی میگوید:خودم را از مرکب به زیر انداختم و به سمت او دویدم،پا و رکابش را بوسیدم و گفتم:گواهی میدهم که جز خدای یکتا خدایی نیست و محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستاده اوست و شما خلفای او در روی زمین هستید،به راستی که من کافر بودم و هم اکنون به دست شما ای مولا اسلام آوردم.یحیی میگوید:من شیعه شدم و تا آن حضرت از دنیا رفت در خدمتش بودم. (1)
از جمله،هبة اللّه بن ابی منصور موصلی میگوید:در سرزمین ربیعه،مردی نصرانی به نام یوسف بن یعقوب بود که بین او با پدرم دوستی بر قرار بود.میگوید:یوسف در سفری[که به سامرا میرفت]بر پدرم وارد شد،پدرم از او پرسید،برای چه این موقع آمدهاید؟گفت:مرا به دربار متوکّل خواستهاند و نمیدانم برای چه خواستهاند جز این که من برای حفظ خودم صد دینار در پیشگاه خدا نذر کردهام و آن را برای علیّ بن محمّد بن الرّضا علیه السّلام با خود آوردهام.پدرم به او گفت:تو در این امر موفّق هستی.و او نزد متوکّل رفت و پس از چند روزی خوشحال و شادمان برگشت.پدرم گفت:داستانت را برای ما
1) (403) خرائج،ص 210 و کشف الغمة،ص 297.
نقل کن.گفت:به سامرا که قبلا هرگز نرفته بودم،رسیدم در سرایی فرود آمدم و با خود گفتم:این صد دینار را پیش از رفتنم به دربار متوکّل و پیش از آن که کسی از آمدنم با خبر شود به دست ابن الرّضا علیه السّلام برسانم و میدانستم که متوکّل آن حضرت را از رفتن به جایی منع کرده و او خانهنشین است.با خود گفتم:من مردی نصرانیام چگونه نشانی منزل ابن الرّضا را بپرسم.از خطر ایمن نبودم و بیم داشتم که بیشتر در معرض خطر واقع شوم میگوید:مدّتی فکر کردم،به دلم افتاد که بر الاغم سوار شوم و در شهر به راه افتم و جلو الاغ را رها کنم تا هرجا خواست برود.شاید بدون پرسیدن از کسی بتوانم منزل امام را بشناسم.پس پولها را میان کاغذی گذاشتم و داخل آستینم نهادم و سوار بر الاغ شدم و آن حیوان در خیابانها و بازارها هرجا که میخواست،میرفت تا این که بر در سرایی ایستاد،هر چه هی کردم جلوتر نرفت،به غلام گفتم:بپرس این خانه از کیست؟و او پرسید،گفتند:سرای ابن الرّضاست.گفتم:خدا بزرگترین راهنما و هم او کارساز است! میگوید:ناگهان غلام سیاهی بیرون آمد و گفت:شما یوسف بن یعقوب هستید؟گفتم:
آری.گفت:از مرکبت پیاده شو.مرا برد،در دهلیز خانه نشاند و خود وارد خانه شد.با خود گفتم:این هم یک نشانۀ دیگر.او از کجا اسم من و اسم پدرم را میداند،در این شهر کسی مرا نمیشناسد و من هرگز به این شهر نیامدهام.پس غلام از خانه درآمد و گفت:
آن صد دیناری که داخل کاغذ میان آستینت گذشتهای بده.من پولها را دادم و با خود گفتم:این دلیل سوم.دوباره رفت و برگشت و گفت:وارد شو!وارد شدم.امام علیه السّلام تنها بود،فرمود:ای یوسف!چه برای تو روشن شد؟گفتم:سرورم برای من برهانی ظاهر شد که برای طالبان دلیل،کفایت است.فرمود:تو هرگز اسلام نخواهی آورد ولی فلان پسرت مسلمان خواهد شد و از شیعیان ما میشود.ای یوسف!گروههایی معتقدند که ولایت ما برای امثال تو بیفایده است،به خدا سوگند که دروغ میگویند چرا که سودمند است.اکنون برای کاری که آمدهای برو که تو به آنچه مایلی خواهی رسید.میگوید:به دربار متوکل رفتم و به آنچه میخواستم،رسیدم و برگشتم،هبة اللّه میگوید:بعدها پسرش را دیدم که اسلام آورده و شیعۀ خوبی شده بود.او به من گفت:که پدرش به دین نصرانی مرده ولی او پس از مرگ پدرش اسلام آورده است و میگوید:من به بشارت مولایم ایمان آوردم. (1)
1) (404) همان مأخذ،همان ص 297.
از جمله ابو هاشم جعفری میگوید:مردی از اهالی سامرا مبتلا به پیسی شد و این بیماری زندگی را بر او تیره کرد.ابو علی فهری پیشنهاد کرد که بیماری خود را به ابو الحسن علیه السّلام عرضه بدارد و تقاضای دعا کند.روزی سر راه امام علیه السّلام نشست.تا امام علیه السّلام را دید،از جا بلند شد.امام فرمود:از اینجا برو خدا تو را عافیت دهد!با دستش کرد-سه مرتبه-برو،خدا تو را بهبود بخشد!پس احساس کوچکی کرد و جرأت نکرد که نزدیک شود و برگشت.فهری را دید و سخن امام علیه السّلام را برای او نقل کرد.فهری گفت:
پیش از این که تو درخواست کنی او برای تو دعا کرد،برو که تو خوب خواهی شد.و رفت و خوب شد. (1)
از جمله به نقل از زرّافه دربان متوکّل میگوید:شعبدهبازی از مردم هند پیدا شد که با ظرف کوچکی بازی میکرد و کسی نظیر او را ندیده بود.متوکّل که علاقۀ زیادی به بازی داشت تصمیم گرفت که علیّ بن محمّد علیه السّلام را شرمنده کند!این بود که متوکل به آن مرد گفت:اگر او را شرمنده سازی هزار دینار جایزه داری.مرد هندی گفت:دستور بده چند نان لواش سبک بپزند و روی سفره بگذارند و من هم کنار ایشان بنشینم.متوکّل مطابق گفتۀ او عمل کرد و چون علیّ بن محمّد علیه السّلام برای غذا حاضر شد،برای آن حضرت متّکایی گذاشتند که صورت شیری را روی آن نقش کرده بودند.و آن شعبده باز کنار متّکای امام علیه السّلام نشست.همینکه آن حضرت دست به نان لواش دراز کرد،شعبده باز نان را پرواز داد-تا سه مرتبه این کار تکرار شد-و حاضران خندیدند پس امام علیه السّلام دست مبارک را به آن صورت شیر زد و فرمود:بگیر این مرد را!شیر از متکا جست و آن مرد را بلعید و دوباره به متکا برگشت،حاضران بهت زده شدند و امام علیه السّلام از جا برخاست.
متوکّل گفت:شما را به خدا سوگند باید بنشینی و او را برگردانی.فرمود:به خدا قسم هرگز او را نخواهید دید.آیا ممکن است دشمنان خدا بر دوستانش مسلّط شوند!این را گفت و از نزد متوکّل بیرون آمد و دیگر کسی آن مرد شعبده باز را ندید. (2)
از جمله ابو هاشم جعفری میگوید:متوکل خانهای داشت که دارای پنجرههایی بود و داخل خانه پرندگان آواز خوانی بودند آنچنانکه اگر کسی به آن خانه وارد میشد،نه او
صدای کسی را میشنید و نه کسی صدای او را.اما وقتی که امام علیه السّلام وارد میشد همه پرندگان ساکت میشدند و چون خارج میشد به حال اوّل برمیگشتند. (1)
از جمله داستان زینب کذّابه است که ما آن را ضمن اخبار امام رضا علیه السّلام نقل کردیم اما راوی از امام هادی علیه السّلام نقل کرده است. (2)
از جمله روایت ابن اورمه است که میگوید:زمان خلافت متوکل به سامرا رفتم و بر سعید حاجب وارد شدم،متوکّل ابو الحسن علیه السّلام را به او سپرده بود تا آن حضرت را بکشد.
سعید به من گفت:مایلی تا خدایت را ببینی؟گفتم:سبحان اللّه،خدا را که چشمها نمیبیند!گفت:کسی را که شما امام خود میپندارید؟گفتم:بیمیل نیستم که او را ببینم.
سعید گفت:من مأمور قتل او شدهام و فردا این کار را میکنم،پس هرگاه رئیس دیوان برید بیرون شد،تو وارد شو.فاصلهای نشد که او بیرون شد و من وارد شدم دیدم امام علیه السّلام نشسته و قبری کنده شده است!سلام دادم و به شدّت گریه کردم.فرمود:چرا گریه میکنی؟عرض کردم:گریۀ من برای این وضعی است که میبینم.فرمود:گریه نکن که اینها به مقصودشان نمیرسند،دو روز بیش نخواهد گذشت که خداوند خون این شخص و خون رفیقش را خواهد ریخت.به خدا سوگند،دو روز بیش نگذشته بود که سعید را کشتند. (3)
از جمله،ابو محمّد طبری میگوید:آرزو داشتم که انگشتری از امام علیه السّلام مال من شود.
پس نصر خادم دو درهم برای من آورد و من از آن انگشتری درست کردم.روزی بر گروهی وارد شدم که بادهگساری میکردند و مرا واداشتند یک یا دو کاسه نوشیدم.
انگشتری به انگشتم تنگ بود،برای وضو نمیتوانستم آن را بچرخانم،چون آن را از دستم درآوردم،گم شد.پس به درگاه خدا توبه کردم. (4)
از جمله،متوکّل بر سپاهیانش نظاره کرد و دستور داد هر سواری توبرۀ اسبش را پر از خاک کند و همگی یک جا بریزند.آنجا مثل کوهی شد و نامش را تلّ المخالی (تل توبرهها)گذاشتند،خود با امام علیه السّلام بالای آن تلّ رفت و رو به آن حضرت کرد و گفت:من تو را طلبیدم تا سپاهیان مرا ببینی.سپاهیان همه زره بر تن داشتند و مسلّح بودند و با بهترین آرایش و کاملترین ابزار و بالاترین شکوه از برابر آنان گذشتند.هدف
متوکّل از این نمایش شکستن روحیۀ کسانی بود که قصد خروج در برابر او را داشتند و میترسید که ابو الحسن علیه السّلام یکی از بستگانش را مأمور به خروج کند.ابو الحسن علیه السّلام فرمود:آیا مایلی من هم سپاه خودم را بر تو بنمایانم؟گفت:آری.امام علیه السّلام از خدای سبحان خواست،ناگهان بین آسمان و زمین از خاور تا باختر فرشتگان مسلّح ظاهر شدند.متوکّل با دیدن آنها از هوش رفت چون به هوش آمد،امام فرمود:ما در امر دنیا با تو مسابقه نمیدهیم ما به امر آخرت مشغولیم،از آنچه تصوّر میکنی،باکی نداشته باش. (1)
از جمله به نقل از محمّد بن فرج آورده است که میگوید:علیّ بن محمّد علیه السّلام به من فرمود:هرگاه سؤالی داشتی،آن را بنویس و زیر جا نمازت بگذار و پس از ساعتی بیرون آور و نگاه کن،میگوید:همان کار را کردم دیدم جواب مسئله را نوشتهاند. (2)
از جمله ابو سعید سهل بن زیاد نقل کرده،میگوید:در سامراء در خانۀ ابو العباس فضل بن احمد بن اسرائیل کاتب بودیم که نام ابو الحسن به میان آمد،گفت:ای ابو سعید چیزی برای تو نقل میکنم که پدرم آن را برایم نقل کرده است.گفت:ما همراه منتصر بودیم و پدرم منشی او بود.روزی وارد شدیم،دیدیم متوکل روی تخت نشسته است.
منتصر سلام داد و ایستاد و من هم پشت سر او ایستادم.عادت چنان بود که هر وقت منتصر وارد میشد متوکّل خوشامد میگفت و او را مینشاند،امّا آن روز ایستادنش طول کشید و هر چه پابهپا میشد،متوکّل به او اجازه نشستن نمیداد.دیدم لحظه به لحظه رنگ چهرۀ متوکّل تغییر میکند و به فتح بن خاقان میگوید:این همان کسی است که دربارۀ او حرفهایی میزنی و سخنان مرا دربارۀ او رد میکنی!و فتح او را آرام میکرد و میگفت:به او دروغ بستهاند.ولی متوکّل برافروخته و خشمگین میشد و میگفت:به خدا سوگند که این ریاکار بیدین را میکشم زیرا به دروغ ادّعا دارد و به دولت من بدگویی میکند.آنگاه چهار تن از غلامان ترک بدخو را طلبید و به هر کدام شمشیری داد و دستور داد وقتی که ابو الحسن علیه السّلام وارد شد او را بکشند،و گفت:به خدا سوگند که پس از کشتن بدنش را میسوزانم.در آن هنگام من پشت سر منتصر ایستاده بودم، امام علیه السّلام وارد شد در حالی که لبهای مبارکش حرکت میکرد و به آنچه در پیش رو داشت
وقعی نمینهاد و هیچ نگرانی نداشت.همین که چشم متوکل به آن حضرت افتاد خودش را از روی تخت انداخت و امام را در آغوش گرفت،پیشانی و دستهای آن حضرت را بوسه زد و در حالی که دستی به پهلوی امام علیه السّلام داشت،میگفت:سرورم،یا بن رسول اللّه، ای بهترین خلق خدا،پسر عمو،مولای من،ای ابو الحسن!امام علیه السّلام میفرمود:ای امیر المؤمنین از این موضوع تو را در پناه خدا قرار میدهم،متوکل گفت:سرورم!در این موقع چه چیز باعث آمدن شما شد؟فرمود:فرستادۀ شما مرا آورد.گفت:این نابکارزاده دروغ گفته است،سرورم برگردید!آن وقت رو به کسانش کرد و گفت:ای فتح،ای عبد اللّه ای منتصر!سرورتان و سرور مرا بدرقه کنید.وقتی که چشم غلامان ترک به آن حضرت افتاد،به خاک افتادند،پس متوکل آنها را طلبید و گفت:چرا دستور مرا دربارۀ او اجرا نکردید؟گفتند:به خاطر شکوه و هیبت زیادش؛در اطراف آن حضرت بیش از صد شمشیر دیدیم که قدرت اندیشه دربارۀ آنها را نداشتیم و ترس و وحشت ما را فرا گرفت.متوکّل گفت:ای فتح این است دوست تو و لبخندی به روی او زد و گفت:سپاس خدا را که او را رو سفید کرد و برهانش را آشکار ساخت. (1)
طبرسی در اعلام نقل کرده است که ابو هاشم جعفری گفت:در روزگار واثق موقعی که بغاء ترک در جستجوی اعراب بود من در مدینه بودم،گذرش به مدینه افتاد، ابو الحسن علیه السّلام فرمود:ما را ببرید تا تجهیزات این مرد ترک را ببینیم،بیرون رفتیم، تجهیزات بغاء از کنار ما عبور کرد و یک مرد ترک از نزدیک ما گذشت،ابو الحسن علیه السّلام با او به زبان ترکی حرف زد،او از اسبش پیاده شد و سم مرکب امام علیه السّلام را بوسید.ابو هاشم میگوید:از مرد ترک پرسیدم:امام به شما چه گفت:(او پیش از این که جواب سؤال مرا بدهد)سؤال کرد:آیا این آقا پیغمبر است؟گفتیم:خیر،گفت:او مرا به نامی خواند که مرا در کودکی در سرزمین ترک به آن نام میخواندند و تاکنون هیچ کس آن را نمیدانست. (2)
و نیز ابو هاشم میگوید:روزی خدمت ابو الحسن علیه السّلام رسیدم با من به زبان هندی صحبت کرد و من نتوانستم جواب بدهم،مقابل آن حضرت سنگریزههایی بود چند سنگریزه برداشت و در دهان گذاشت و سه مرتبه مکید و به من داد و من آنها را در دهانم
گذاشتم،به خدا سوگند که از نزد آن حضرت بیرون نیامدم مگر آن که به هفتاد و سه زبان صحبت کردم که یکی از آنها زبان هندی بود. (1)
همچنین از او نقل شده که گفت:همراه امام علیه السّلام به بیرون شهر سامراء رفتم تا یکی از طالبیان را ملاقات کنیم.نگهبانان ما را معطّل کردند،پس من روپوش زین را گستردم، امام علیه السّلام روی آن نشست و من هم در مقابل آن حضرت نشستم و وی گفتوگو آغاز کرد،من از تنگدستیام شکایت کردم،پس دست دراز کرد به سمت شنهایی که روی آنها نشسته بود و چند مشت از آنها را به من داد و فرمود:به این وسیله گشایشی پیدا کن و آنچه را دیدی مخفی بدار.شنها را با خود پنهان داشتم و چون برگشتیم نگاه کردم،دیدم طلای سرخ همچون آتش برافروخته است زرگری را به خانهام طلبیدم و گفتم:اینها را در قالب بریز و او ریخت و گفت:من طلایی به این خوبی ندیدهام،مثل شن میماند از کجا آوردهای؟من بهتر از این را ندیدهام،گفتم:از قدیم اندوخته شده است. (2)
از جمله ابو طاهر حسین بن عبد القاهر طاهری نقل کرده،میگوید:محمّد بن حسین اشتر علوی گفت:من کودکی بودم و در میان انبوهی از طالبیان،عبّاسیان و سپاهیان،در خانۀ متوکّل بودیم و هرگاه ابو الحسن علیه السّلام میآمد همۀ حاضران سر پا میایستادند تا وی وارد شود.روزی به یکدیگر گفتند:برای این نوجوان دیگر سر پا نمیایستیم؛او نه حرمت بیشتری دارد نه سنّش بیشتر از ما است،به خدا سوگند برای او دیگر بلند نمیشویم.ابو هاشم جعفری گفت:به خدا سوگند همین که او را ببینید با احساس کوچکی بلند خواهید شد.فاصلهای نشد که آن حضرت آمد،همگی بلند شدند،ابو هاشم گفت:شما نبودید که تصمیم داشتید بلند نشوید.گفتند:به خدا قسم که بیاختیار از جا بلند شدیم. (3)
از جمله،یکی از فرزندان خلفا مهمانیی ترتیب داد و ابو الحسن علیه السّلام را دعوت کرد، حاضران وقتی که آن حضرت را دیدند به احترام او ساکت شدند ولی جوانی در مجلس احترام او را نگاه نداشت همچنان حرف میزد و میخندید.امام علیه السّلام رو به آن جوان کرد و فرمود:جوان،زیاد میخندی و از یاد خدا غافل هستی در حالی که سه روز بعد در زمرۀ مردگانی!راوی میگوید:ما با خود گفتیم:این یک دلیل است.ببینیم چه میشود.پس آن جوان از خندیدن باز ایستاد و از سخن گفتن خودداری کرد.ما غذا را خوردیم و بیرون
رفتیم.روز بعد آن جوان بیمار شد و در روز سوّم از دنیا رفت و به خاک سپرده شد. (1)
از جمله میگوید:سعید،ما را در مجلس ضیافت یکی از مردم سامراء جمع کرد و ابو الحسن علیه السّلام نیز با ما بود.مردی بیاعتنا به آن حضرت شوخی و مزاح میکرد.امام علیه السّلام رو به جعفر کرد و فرمود:این مرد از این غذا نخواهد خورد،به همین زودی خبری از خانوادهاش میرسد که عیش او را تیره میکند.جعفر میگوید:تا هنگام گستردن سفره خبری نبود،امّا به خدا قسم آن مرد دستش را شسته بود و به طرف غذا دراز کرده بود که غلامش با گریه و ناله وارد شد و گفت:خودت را به مادرت برسان که از بام افتاده و در حال مرگ است.جعفر میگوید:به خدا سوگند که بعد از آن روز در امامت آن حضرت تردید نکردم بلکه قطع و یقین به امامت او پیدا کردم. (2)
ابو محمّد بن علیّ العسکری علیهما السّلام
(1)ابن طلحه میگوید: (3)بالاترین منقبت و ارزندهترین امتیازی که خداوند بزرگ به این امام بزرگوار اختصاص داده و گوهر گرانقدرش را به گردن او آویخته و برخورداری از آن را منحصرا به او ارزانی داشته و آن را به عنوان صفت و منقبتی جاودانه برای وی قرار داده که گذشت روزگار از طراوتش نمیکاهد و زبانها تلاوت و باز گفتن آن را از یاد نمیبرند؛آن است که مهدی علیه السّلام از نسل او آفریده شده و فرزند نسبی او و پارۀ تن وی است.ابن طلحه اضافه میکند که لقب او خالص است.
شیخ طبرسی میگوید: (4)لقب آن حضرت،هادی،سراج و عسکری است.و نیز میگوید:این امام و پدر و جدش هر کدام در زمان خودشان معروف به ابن الرّضا بودهاند.
شیخ مفید-رحمه اللّه-از ابو بکر فهفکی روایت کرده (5)،میگوید:ابو الحسن علیه السّلام به من نوشت:پسرم ابو محمّد،از میان آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله از همه خوشغریزهتر و برهانش محکمتر و بزرگسالترین فرزندان من و جانشین من است و رشتۀ امامت و احکام ما به او
میرسد.پس هر چه را که از ما میپرسیدی از او بپرس زیرا هر چه را که نیازمندی نزد اوست.
از حسن بن محمّد اشعری و محمّد بن یحیی و دیگران نقل شده که گفتند:احمد بن عبید اللّه بن خاقان سرپرست املاک و مالیات قم بود،روزی در مجلس او سخن از علویان و مذاهب ایشان به میان آمد.وی که در ناصبی بودن و انحراف از اهل بیت علیهم السّلام سر سخت بود،گفت:من در سامرا مردی از علویان را در هدایت،وقار،پاکی،بزرگواری و حرمت در نزد خاندان خود و همۀ بنی هاشم،همانند حسن بن علیّ بن محمّد بن الرّضا علیه السّلام ندیدهام و سراغ ندارم،به همین جهت است که او را بر سالخوردگان و بزرگانشان مقدّم میدارند،حال آن حضرت در نزد سران سپاه و وزیران و تودۀ مردم نیز همین طور است.به خاطر دارم روزی را که من بالای سر پدرم ایستاده بودم و آن روز جلوس پدرم برای مردم بود.ناگاه دربانان وارد شدند و گفتند:ابو محمّد بن الرّضا میخواهد وارد شود.پدرم با صدای بلند گفت:اجازه دهید.من از سخن ایشان و جسارتشان که مردی را در حضور پدرم به کنیه نام بردند،تعجب کردم در حالی که جز خلیفه یا ولیعهد یا کسی را که پادشاه امر کرده بود که به کنیه بخوانند کسی دیگری را نزد پدرم به کنیه نام نمیبردند.پس تازهجوانی گندمگون خوش قامت زیبا روی که دارای جلالت و شمایل نیک بود وارد شد همین که چشم پدرم به او افتاد از جا بلند شد و چند گامی به طرف او رفت و من چنین رفتاری را با هیچ یک از بنی هاشم و سران سپاه سراغ نداشتم،و چون نزدیک او رسید با او معانقه کرد و صورت و سینۀ او را بوسید و دست او را گرفت و روی جانمازی که خود نشسته بود،او را نشاند و خود کنار او رو به آن حضرت نشست و به گفتوگو پرداخت در حالی که به او جانم به فدایت میگفت:من از آنچه میدیدم در شگفت بودم.ناگهان دربان وارد شد و گفت:موفّق آمد،-چنان بود که موفّق هرگاه بر پدرم وارد میشد،حاجبان و افسران ویژهاش جلو میآمدند و بین مجلس پدرم و بین در،دو طرف میایستادند تا موفق وارد میشد و بیرون میرفت-پدرم همچنان رو به ابو محمّد بود و با او سخن میگفت تا این که نگاهی به غلامان مخصوص کرد،آنگاه به آن حضرت گفت:فدایت شوم،میخواهید تشریف ببرید؟سپس به دربانان گفت:آن حضرت را از پشت دو ردیف ببرند تا این مرد،یعنی موفّق او را نبیند، پس آن حضرت بلند شد و پدرم از جا برخاست و معانقه کرد و او رفت.من از دربانان و
غلامان پدرم پرسیدم:وای بر شما این چه کسی بود که در حضور پدرم او را به کنیه نام بردید و پدرم با او چنان رفتار کرد؟گفتند:این علوی به نام حسن بن علی،معروف به ابن الرّضاست.بر تعجّبم افزوده شد و تمام آن روز در اضطراب بودم و در کار او و پدرم و آنچه از وی دیده بودم میاندیشیدم تا شب شد،پدرم عادت داشت که در ثلث اوّل شب نماز عتمه را میخواند سپس مینشست و به ابراز نظرها و شکایات رسیدگی میکرد،آن شب همین که نماز خواند و نشست،آمدم مقابلش نشستم،کسی پیش او نبود،پرسید:
احمد کاری داری؟گفتم:آری پدر اگر اجازه دهید،مطلبی را میپرسم.گفت:اجازه دادم.گفتم:آن مردی که صبح اوّل وقت دیدم،آن همه وی را بزرگ داشتی و احترام کردی و به او میگفتی فدایت شوم،پدرم فدایت باد،که بود؟گفت:پسرم،آن امام شیعیان،حسن بن علی معروف به ابن الرّضاست.سپس ساعتی ساکت ایستاد و من هم ساکت ماندم.آنگاه گفت:پسرم،اگر رهبری از خلفای بنی عباس گرفته شود،جز او از بنی هاشم کس دیگری شایستگی آن را نخواهد داشت،به دلیل فضیلت،پاکدامنی، هدایت،خویشتنداری،پارسایی،عبادت،اخلاق نیکو و در خور بودنش و اگر تو پدر او را دیده بودی او را مردی مییافتی با تدبیر،برومند و با فضیلت.با شنیدن این سخنان بر نگرانی و خشمم افزوده شد و دربارۀ پدرم و آنچه از او شنیده بودم و رفتاری که از وی نسبت به آن حضرت دیده بودم به فکر فرورفتم و پس از آن تمام همّ من پرسش از احوال و کنجکاوی دربارۀ سجایای آن حضرت بود و از هیچ کس؛از بنی هاشم،سران سپاه،دبیران،قضاة،فقهاء و سایر مردم دربارۀ او نپرسیدم مگر این که نهایت بزرگداشت و احترام و تأیید مقام والا و سخن نیکو و اقرار به تقدّم بر همۀ اهل بیت و بزرگان را نسبت به او مشاهده کردم از این رو در نظر من قدر و منزلتش بالا رفت زیرا هیچ دوست و دشمنی را ندیدم مگر این که از او به نیکی یاد میکرد و ستایشگر او بود-حدیث طولانی است. (1)
1) (423) همان مأخذ،ص 318 تا 320.
(1)در ارشاد مفید آمده است (1)که ابو محمّد علیه السّلام به ابو القاسم اسحاق بن جعفر زبیری حدود بیست روز پیش از مرگ معتزّ نوشت:از خانه بیرون نیا تا آن حادثه اتّفاق بیفتد! وقتی که بریحه کشته شد،اسحاق نامهای نوشت که آن حادثه اتّفاق افتاد.حالا چه میفرمایید؟امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:این،آن حادثه نیست،آن حادثۀ دیگری است.تا این که برای معتزّ آن واقعه،پیش آمد.راوی میگوید:آن حضرت به مرد دیگری نوشت که محمّد بن داود را ده روز پیش از کشته شدن معتزّ میکشند،همین که روز دهم شد او را کشتند.
از جمله،از محمّد بن علیّ بن ابراهیم بن موسی بن جعفر علیه السّلام نقل شده است که:
زندگی بر ما تنگ شد،پدرم گفت:ما را راه بینداز تا نزد این مرد،یعنی ابو محمّد علیه السّلام برویم چون او را به بخشندگی توصیف کردهاند.گفتم:شما او را میشناسید؟گفت:خیر، او را نمیشناسم و هرگز ندیدهام،محمّد میگوید:راهی منزل ابو محمّد علیه السّلام شدیم.پدرم در بین راه گفت:چقدر ما نیاز داریم به این که آن حضرت پانصد درهم به ما بدهد، دویست درهم برای لباس،دویست درهم برای آرد و صد درهم برای هزینه.من با خود گفتم:کاش به من هم سیصد درهم میدادند؛با صد درهم یک الاغ بخرم و صد درهم برای خرجی و صد درهم برای لباس تا من به جبل میرفتم.میگوید:وقتی که در منزل امام علیه السّلام رسیدیم غلام آن حضرت بیرون آمد و گفت:علیّ بن ابراهیم و پسرش محمّد وارد شوند.همین که ما وارد شدیم و سلام کردیم،امام علیه السّلام رو کرد به پدرم گفت:علیّ بن ابراهیم چه چیز باعث شد که تا کنون نزد ما نیامدی؟عرض کرد:سرورم،خجالت میکشیدم که شما را با این حال ملاقات کنم،وقتی که از نزد آن حضرت خارج شدیم، غلام آمد،کیسۀ پولی را به پدرم داد و گفت:این پانصد درهم،دویست درهم برای پوشاک و دویست درهم برای آرد و صد درهم برای هزینه است و به من هم یک کیسه داد و گفت:این سیصد درهم است؛صد درهم برای بهای یک الاغ و صد درهم برای پوشاک و صد درهم برای خرجی است،به جبل نرو بلکه به سوراء برو،راوی میگوید:
محمّد به سوراء رفت و آنجا با زنی ازدواج کرد و امروز درآمدش هزار دینار است با وجود این واقفی مذهب است.محمّد بن ابراهیم کردی میگوید:به او گفتم:وای بر تو
1) (424) همان مأخذ،ص 318 تا 320.
آیا دلیلی روشنتر از این میخواهی؟گفت:راست میگویی،ولی ما بر مذهبی هستیم که در خط و مسیر آن قرار گرفتهایم. (1)
از جمله احمد بن حارث قزوینی میگوید:همراه پدرم در سامراء بودیم،پدرم در اسطبل ابو محمّد علیه السّلام به پرورش ستوران اشتغال داشت.مستعین استری داشت که در خوبی و بزرگی کسی نظیر آن را ندیده بود ولی سواری نمیداد.تمام اهل خبره جمع شده بودند امّا راهی برای سواری آن پیدا نکرده بودند،تا این که یکی از ندیمان وی گفته بود:
یا امیر المؤمنین چرا کسی را دنبال حسن بن الرّضا علیه السّلام نمیفرستی،یا سوارش میشود و یا او را میکشد؟میگوید:مستعین کسی را نزد ابو محمّد علیه السّلام فرستاد،پدرم نیز به همراه وی رفت.هنگامی که ابو محمّد علیه السّلام وارد اقامتگاه خلیفه شد،من هم همراه پدرم بودم.
ابو محمّد علیه السّلام نگاهی به آن استر کرد و در حالی که حیوان میان محوطه ایستاده بود به سمت او رفت و دست روی پشتش گذاشت،میگوید:من به استر نگاه میکردم دیدم عرق کرد چنان که عرق از بدنش میریخت.سپس آن حضرت به سمت مستعین رفت، مستعین سلام داد و خوشآمد گفت و آن حضرت را نزدیک خود نشاند و گفت:ای ابو محمّد این استر را لجام کنید.ابو محمّد علیه السّلام رو به پدرم کرد و گفت:ای جوان آن را لجام کن!مستعین گفت:خود شما لجامش کنید.ابو محمّد علیه السّلام رواندازش را کنار گذاشت و از جا بلند شد و آن حیوان را لجام کرد.سپس برگشت و نشست،مستعین گفت:
ابو محمّد آن را زینش کنید،امام علیه السّلام رو به پدرم کرد و گفت:ای جوان تو آن را زین کن.
مستعین رو به امام کرد و گفت:شما خود زین کنید.دوباره امام علیه السّلام از جا بلند شد و استر را زین کرد و به جای خودش برگشت،مستعین گفت:در خود میبینید که سوارش شوید ابو محمّد علیه السّلام فرمود:آری،پس سوار شد بدون این که امتناعی کند.آنگاه میان صحن خانه استر را دواند و بعد وادارش کرد تا تند برود،به بهترین صورت راه رفت،سپس برگشت و پیاده شد.مستعین گفت:آن را چگونه دیدید؟فرمود:استری به این خوبی و راهواری ندیدهام.مستعین گفت:امیر المؤمنین او را در اختیار شما گذاشت.پس ابو محمّد علیه السّلام به پدرم فرمود:ای جوان آن را بگیر!و پدرم آن را گرفت و افسارش را کشید و برد. (2)
از جمله،به نقل از ابو هاشم جعفری میگوید:از نیازمندیام به ابو محمّد حسن بن علی علیه السّلام شکایت کردم تازیانهاش را به زمین کشید،قطعه طلایی حدود پانصد دینار ظاهر شد.گفت:ابو هاشم آن را بردار و عذر ما را بپذیر. (1)
از جمله به نقل از ابو علی مطهّری آمده است که از قادسیه نامهای خدمت امام نوشت که مردم از رفتن به مکه(ظاهرا به دلیل شدّت گرما و بیم هلاکت از تشنگی)منصرف شدهاند و او میترسد که اگر حجّ برود،گرفتار تشنگی شود.امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:
بروید ان شاء اللّه بیم عطشی بر شما نیست.پس به سلامت رفتند و تشنگی ندیدند. (2)
از جمله به نقل از علی بن حسین بن فضل یمانی آمده است که میگوید:بر ابو هاشم جعفری که از آل جعفر بود گروه زیادی که تا آن روز سابقه نداشت،حملهور شدند.پس نامهای به ابو محمّد علیه السّلام نوشت و از این موضوع شکایت کرد.امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:
اگر خدا بخواهد شرّ آنها را کفایت خواهید کرد.میگوید:پس از دریافت پاسخ با عدۀ کمی به مقابلۀ ایشان رفت و در حالی که آنها افزون بر بیست هزار تن و اینها کمتر از هزار نفر بودند،آنها را مغلوب کردند. (3)
از جمله به نقل از محمّد بن اسماعیل علوی میگوید:ابو محمّد علیه السّلام را نزد علیّ بن اوتامش زندانی کردند.این مرد با آل محمّد علیهم السّلام دشمن سرسخت و با آل علی علیه السّلام بدرفتار بود و هر چه به او دستور میداند،انجام میداد.راوی میگوید:یک روز بیشتر نگذشته بود که در برابر آن حضرت به خاک افتاد و به خاطر بزرگداشت و تعظیم به او نگاه نمیکرد و موقعی که از نزد وی بیرون آمد از همه کس خوشبینتر و خوشگفتارتر دربارۀ او بود. (4)
از جمله به نقل از ابو هاشم جعفری آمده است که میگوید:از تنگنای زندان و گرفتار آمدنم دربند به محضر ابو محمّد علیه السّلام شکایت کردم،در پاسخ نوشت:تو امروز نماز ظهر را در منزلت خواهی خواند.موقع ظهر از زندان آزاد شدم و همان طور که امام علیه السّلام فرموده بود،نماز را در منزلم خواندم و چون در مضیقۀ مالی بودم میخواستم در همان نامهای که نوشته بودم تقاضای کمک کنم ولی شرم کردم.وقتی که به منزل رسیدم،دیدم صد دینار برایم فرستاده و به من نوشته است که هر وقت حاجتی داشتی شرم نکن و خجالت نکش
حاجتت را بخواه که ان شاء اللّه به خواستهات میرسی. (1)
از جمله از ابو حمزه نصیر الخادم نقل شده که:بارها شنیدم که ابو محمّد علیه السّلام با غلامانش به زبان خودشان صحبت میکرد در حالی که میان آنها غلامان ترک و رومی و صقلابی بودند.من از این مطلب در شگفت بودم و با خود میگفتم:چطور میشود،این مرد که در مدینه به دنیا آمده و تا وقتی که(پدرش)ابو الحسن علیه السّلام از دنیا رفت نه او کسی را دیده و نه کسی او را دیده بود،[زبانهای اقوام مختلف را بداند]؟با خود در این اندیشهها بودم که روزی امام علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:خدای بزرگ حجّتش را از سایر مردم ممتاز ساخته و شناخت همه چیز را به او عطا کرده است و او با همۀ زبانها و اسباب و رویدادها آشناست و اگر چنین نبود بین حجت و سایر مردم تفاوتی نبود. (2)
از جمله به نقل از حسن بن ظریف آمده است که میگوید:دو مسئله در دلم گذشت خواستم نامهای به محضر ابو محمّد علیه السّلام بنویسم و آنها را بپرسم.این بود که نامهای نوشتم و پرسیدم وقتی که امام قائم علیه السّلام قیام کند به چه چیز قضاوت میکند؟و جایی که بین مردم قضاوت میکند،کجاست؟و میخواستم چیزی راجع به تب نوبه(تبی که هر چهار روز یک بار به سراغ آدم میآید)بپرسم،غفلت کردم.جواب نامه رسید:حسن بن ظریف! راجع به قائم علیه السّلام پرسیده بودی،او وقتی قیام کند،مانند داود علیه السّلام به علم خویش قضاوت میکند و از بیّنه و دلیل نمیپرسد و میخواستی راجع به تب نوبه بپرسی؟فراموش کردی،در کاغذ بنویس« یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ »و آن را بر تبدار بیاویز.
پس من نوشتم و آویختم،مریض بهبود یافت. (3)
از جمله به نقل از اسماعیل بن محمّد بن علیّ بن اسماعیل بن علیّ بن عبد اللّه بن عبّاس آمده میگوید:سر راه ابو محمّد علیه السّلام نشستم،وقتی که خواست از کنار من عبور کند،عرض حاجت کردم،و قسم خوردم حتّی یک درهم و یا بیشتر ندارم و نهار و شام هم ندارم.میگوید:امام علیه السّلام فرمود:آیا به خدا،قسم دروغ میخوری؟دویست دینار زیر زمین پنهان کردهای.البته این سخن،مانع،بخشش به تو نیست!سپس رو کرد به غلامش فرمود:چقدر همراه تو است؟غلام صد دینار به من داد.آنگاه رو به من کرد و فرمود:از پولهایی که دفن کردهای با همۀ نیازی که خواهی داشت،محروم میمانی!راست گفت،
وقتی که موجودیام را خرج کردم و نیاز مبرمی به آن وجه پیدا کردم و درهای روزی بر من بسته شد جایی که پولها را خاک کرده بودم باز کردم،امّا پولها را نیافتم،معلوم شد، پسرم جای آنها را فهمیده از این رو آنها را برداشته و فرار کرده است و چیزی به دست من نرسید. (1)
از جمله به نقل از علیّ بن زید بن علیّ بن حسین،میگوید:من اسبی داشتم و به خاطر داشتن آن به خود میبالیدم،در همه جا صحبت از اسب من بود.روزی خدمت ابو محمّد علیه السّلام رسیدم.پرسید:اسبت چه شد؟عرض کردم:اکنون من از آن پیاده شدم جلو منزل شماست.فرمود:هنوز غروب نشده اگر دسترسی به مشتری داشتی او را عوض کن و تأخیر نینداز،در این بین کسی وارد شد و سخن قطع شد و من با حالت تفکّر و اندیشه بلند شدم و به منزلم رفتم موضوع را به برادرم گفتم،او گفت:من نمیدانم دراینباره چه بگویم.من هم نسبت به فروش آن به مردم بخل ورزیدم و از فروش خودداری کردم، همین که نماز را در ثلث اوّل شب خواندیم،اسطبل دار آمد و گفت:الآن اسب تو هلاک شد،غمگین شدم و دانستم که منظور امام علیه السّلام همین بود.پس از چند روزی خدمت آن حضرت رسیدم در حالی که با خود میگفتم:کاش امام مرکبی به جای اسبم میداد.همین که نشستم،پیش از آن که چیزی بگویم فرمود:آری،مرکبی میدهیم.
غلامش را صدا زد و فرمود:یابوی کمیت مرا بیاور.سپس فرمود:این از اسب تو بهتر و راهوارتر است و عمر بیشتری خواهد کرد. (2)
از احمد بن محمّد نقل شده که گفت:موقعی که مهتدی شروع به کشتن دوستداران اهل بیت علیهم السّلام کرده بود،خدمت ابو محمّد علیه السّلام نوشتم:سرورم خدا را سپاس میگویم که او را از کشتن شما بازداشت!من شنیدهام که شما را تهدید میکند و میگوید:به خدا سوگند که او را آوارۀ وطن خواهم کرد!امام علیه السّلام در پاسخ به خطّ خودش نوشت:عمرش کوتاهتر از آن است که این کار را بکند،از امروز پنج روز بشمار،در روز ششم با ذلّت و خواری کشته خواهد شد.و همان طور شد که فرموده بود. (3)
از جمله،همان احمد بن محمّد میگوید:وقتی که ابو محمّد علیه السّلام نزد صالح بن وصیف
زندانی بود،مأموران عبّاسی بر او وارد شدند و گفتند:بر امام سخت بگیر و گشایشی برای او قائل نشو.صالح در جواب ایشان گفت:با او چه کنم،من دو تن از شرورترین مردانی را که پیدا کردم بر او گماردم،هر دو در حدّ زیادی اهل عبادت و نماز و روزه شدند.
سپس دستور داد تا آن دو موکّل بر امام را حاضر کردند،به ایشان گفت:وای بر شما قضیۀ شما با این مرد چیست؟گفتند:چه میگویی دربارۀ مردی که در تمام روزها روزه دارد و تمام شب را نماز میخواند و هیچ حرفی نمیزند و جز عبادت هیچ کاری ندارد؟و چون به ما مینگرد اعضای بیرون و درون ما میلرزد به طوری که از خود اختیاری نداریم.
وقتی که مأموران عباسی این حرفها را شنیدند با ناامیدی برگشتند. (1)
از جمله به نقل از علی بن محمّد از گروهی از شیعیان آمده است که:ابو محمّد علیه السّلام را به نحریر تسلیم کردند،او بر امام علیه السّلام سخت میگرفت و او را میآزرد.همسرش به او گفت:از خدا بترس،به راستی که تو میتوانی چه کسی در خانۀ تو است؟شایستگی و عبادت آن حضرت را خاطر نشان کرد و به او گفت:من به خاطر این رفتار تو با آن حضرت،بر تو میترسم،آن مرد گفت:به خدا سوگند که او را میان درندگان میاندازم.
سپس از خلیفه اجازه گرفت.چون اجازه داد،آن حضرت را میان درندگان انداخت هیچ تردیدی نداشتند که درندگان امام علیه السّلام را میخورند،نگاه کردند تا ببینند چه میشود، دیدند امام علیه السّلام به نماز ایستاده و درندگان اطراف او هستند،این بود که دستور داد آن حضرت را از آنجا بیرون بیاورند و به خانهاش برگردانند. (2)
مفید-رحمه اللّه-میگوید:روایات دراینباره زیاد است،امّا مقداری که ما نوشتیم،مقصود ما را-ان شاء اللّه-کفایت میکند.
از دلایل حمیری به نقل از محمّد بن عبد اللّه روایت کرده،میگوید:وقتی که سعید مأمور انتقال ابو محمّد علیه السّلام به کوفه شد،ابو الهیثم خدمت امام علیه السّلام نوشت:فدایت شوم، خبری شنیدهایم که باعث نگرانی ما شده است.امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:سه روز بعد خبر گشایش به شما میرسد.روز سوم معتزّ به قتل رسید. (3)محمّد بن عبد اللّه
میگوید:پس از آن بیت المال ابو الحسن علیه السّلام را به غارت بردند،وقتی که به امام علیه السّلام خبر دادند،دستور داد در را ببندند.سپس اهل حرم و اعضای خانوادهاش را طلبید و رو به یکایک غارتگران کرد و فرمود:فلان چیز را به جای خودش برگردان-هر که هر چه برداشته بود،نام میبرد-پس بیآنکه چیزی از بین برود،تمام اموال را باز گرداندند. (1)
از جمله هارون بن مسلم میگوید:خدا به پسرم احمد پسری داد روز دوم ولادتش نامهای خدمت امام ابو محمّد علیه السّلام که در داخل سپاه بود،نوشتم و از آن حضرت خواستم تا نام و کنیهای برای نوزاد تعیین کند.و من دوست داشتم که اسمش را جعفر و کنیهاش را ابو عبد اللّه بگذارم.تا این که بامداد روز هفتم فرستادۀ امام علیه السّلام همراه نامهای آمد که اسم نوزاد را جعفر و کنیهاش را ابو عبد اللّه بگذار و برای من دعا کرده بود. (2)
از جمله به نقل از ابو هاشم جعفری،میگوید:در محضر ابو محمّد علیه السّلام بودم ناگاه جوانی خوشسیما وارد شد،با خود گفتم:این کیست؟ابو محمّد علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:این پسر امّ غانم صاحب تکه سنگی است که پدرانم آن را مهر زدهاند،نزد من آمده تا من هم آن را مهر کنم(پس رو به آن جوان کرد و فرمود)آن سنگ را به من بده، سنگ را در آورد،در آن جای صافی بود،امام با انگشتریش آنجا را مهر کرد و اثر مهر نمودار شد.نام آن جوان یمانی،مهجع بن سفیان بن علم بن امّ غانم یمانیّه بود. (3)
از جمله به نقل از ابو هاشم جعفری میگوید:خدمت ابو محمّد علیه السّلام وارد شدم؛ میخواستم از آن حضرت بپرسم که برای تبرّک از چه مادهای یک انگشتر برای خودم بسازم.نشستم و فراموش کردم که برای چه آمدهام،سپس چون خداحافظی کردم و بلند شدم،یک انگشتری به طرف من انداخت و فرمود:تو انگشتر نقره میخواستی و من انگشتری به تو دادم،نگین و هزینه ساختن به نفع تو،گوارایت باد ای ابو هاشم. (4)
امام عسکری علیه السّلام با ابو هاشم و دیگران گفتگوها و بازگوییهایی از باطن ایشان دارد که در کتاب دلائل آمده است.ما از بیم به درازا کشیدن سخن آنها را نقل نکردیم.
از جمله به نقل از عمر بن ابی مسلم،میگوید:مردی به نام سمیع مسمعی مرا زیاد
اذیّت میکرد و آزار میداد،همسایۀ دیوار به دیوار من بود؛نامهای خدمت ابو محمّد علیه السّلام نوشتم و درخواست کردم دعا بفرمایید تا از شرّ او خلاص شوم.جواب آمد که مژده باد تو را بزودی از شرّ او خلاص میشوی و خانۀ او را مالک خواهی شد.یک ماه بعد از دنیا رفت و من خانه او را خریدم و به برکت دعای امام آن را به منزل خودم وصل کردم. (1)
از جمله به نقل از محمّد بن عبد العزیز بلخی میگوید:یک روز صبح در شارع الغنم نشسته بودم ناگهان دیدم ابو محمّد علیه السّلام از منزلش بیرون آمده و میخواهد به دار العامة برود.با خود گفتم:اگر فریاد بزنم و بگویم ای مردم!این مرد حجت خدا بر شماست،او را بشناسید!آیا مرا میکشند؟همین که امام علیه السّلام به من نزدیک شد،با انگشت سبابه به دهانش کرد،یعنی ساکت باش!و من همان شب آن حضرت را در خواب دیدم که میفرمود:این عقیده را باید کتمان کنی،اگر نه کشته میشوی و برای حفظ جانت به خدا پناه ببر! (2)از جمله از علیّ بن محمّد بن حسن نقل است که میگوید:هنگامی که خلیفه به قصد دیدار حکومت از شهر بیرون رفت،گروهی از شیعیان اهواز به سامراء آمدند و ما به قصد نظاره به ابو محمّد علیه السّلام بیرون شدیم و در حالی که آن حضرت همراه خلیفه در حرکت بود،او را نگاه میکردیم،بین دو دیوار نشسته بودیم و انتظار بازگشت امام علیه السّلام را میکشیدیم که برگشت،وقتی که مقابل ما رسید و نزدیک شد،ایستاد و دستش را به سمت کلاهخودش دراز کرد آن را از سر برداشت و با دست نگه داشت و دست دیگرش را بر سر کشید و به روی مردی از جمع ما لبخندی زد.آن مرد فوری گفت:گواهی میدهم که تو حجت و برگزیدۀ خدایی،گفتیم:ای مرد قضیّۀ تو چیست؟گفت:من در امامت آن حضرت شک داشتم،با خود گفتم:اگر وقتی که برگشت،کلاهخود از سرش برداشت،به امامتش معتقد میشوم. (3)
از جمله،ابو القاسم کاتب راشد نقل کرده،میگوید:مردی از علویان در زمان ابو محمّد علیه السّلام به منظور افزایش در آمد از سامراء به جبل رفت.در حلوان مردی او را دید، گفت:از کجا میآیی؟گفت:از سامراء.پرسید:آیا دروازه و محلّی چنین و چنان را
میشناسی؟گفت:آری.پرسید:آیا خبری از اخبار حسن بن علی علیه السّلام در نزد تو است؟ گفت:خیر،گفت:پس چرا به جبل آمدهای؟گفت:برای افزایش در آمد.آن مرد گفت:
بنابراین شما پنجاه دینار پیش من داری،آن مبلغ را بگیر و با من به سامراء برگرد تا مرا خدمت حسن بن علی علیه السّلام برسانی.گفت:بسیار خوب.آن مرد پنجاه دینار را داد و مرد علوی با او به سامراء برگشت،به سامراء که رسیدند از ابو محمّد علیه السّلام اجازه ورود خواستند، اجازه فرمود،وارد شدند امام علیه السّلام در صحن منزل نشسته بود،همین که به آن مرد جبلی نگاه کرد،فرمود:تو فلانی پسر فلانی هستی؟گفت:آری،فرمود:پدرت به تو وصیت و سفارشی برای ما کرده و تو آمدهای آن را ادا کنی،چهار هزار دینار همراه تو است،آنها را بده.آن مرد گفت:آری،آن مبلغ را داد سپس حضرت به مرد علوی نگاهی کرد و گفت:تو برای افزونی در آمد به جبل رفته بودی و این مرد پنجاه دینار به تو داد و با او برگشتی،ما هم پنجاه دینار به تو میدهیم و به او مرحمت کرد. (1)
از کتاب راوندی (2)به نقل از احمد بن محمّد و او از جعفر بن شریف گرگانی نقل کرده،میگوید:سالی به مکه میرفتم،در سامراء بر ابو محمّد علیه السّلام وارد شدم.شیعیان مقداری مال همراه من فرستاده بودند،خواستم از آن حضرت بپرسم که این اموال را به چه کسی بدهم،پیش از این که چیزی بگویم،فرمود:آنچه همراه داری به مبارک، خادمم بده!اموال را که دادم،عرض کردم:شیعیان شما در گرگان به شما سلام میرسانند.
فرمود:مگر شما بعد از اعمال حج برنمیگردی؟عرض کردم:چرا برمیگردم.فرمود:تو تا صد و نود روز دیگر به گرگان میرسی.و روز جمعه سه شب از ربیع الثانی گذشته، صبح زود وارد گرگان خواهی شد به آنها بگو که من آخر همان روز نزد ایشان میآیم.
برو به سلامت که خدا تو را با آنچه داری سالم میدارد تا بر خانواده و فرزندانت وارد شوی به پسرت شریف خداوند پسری خواهد داد،اسمش را صلت بگذار که بزرگ خواهد شد و از دوستان ما میگردد.عرض کردم:یا بن رسول اللّه،ابراهیم بن اسماعیل گرگانی،از شیعیان شما،نزد دوستداران شما بسیار معروف است،سالیانه بیش از صد هزار درهم از مالش را به آنها میدهد و یکی از کسانی است که غرق در نعمتهای الهی است.فرمود:خداوند به ابو اسحاق ابراهیم بن اسماعیل در برابر این عملش نسبت به
شیعیان پاداش دهد و گناهانش را ببخشاید و پسری سالم نصیب او گرداند،تا حق را بگوید.جعفر بن شریف!به او بگو:حسن بن علی میگوید:اسم پسرت را احمد بگذار.
میگوید:از نزد امام علیه السّلام بیرون آمدم،به مکّه رفتم و خداوند مرا به سلامت داشت تا این که روز جمعۀ اوّل ماه ربیع الثانی،همان طور که امام علیه السّلام فرموده بود،صبح زود به گرگان رسیدم،دوستان میآمدند و خوشامد میگفتند،به ایشان اطّلاع دادم که امام علیه السّلام وعده داده است آخر امروز نزد شما خواهد آمد.نیازمندیها و مسائل و حوایجتان را آماده سازید.وقتی که نماز ظهر و عصر را خواندند،همگی در منزل من جمع شدند.به خدا قسم که دیگر چیزی نفهمیدیم مگر این که ابو محمّد علیه السّلام آمد و وارد شد،همگی جمع بودیم،اوّل او به ما سلام داد،ما هم جلو رفتیم و دست آن حضرت را بوسیدیم،سپس فرمود:من به جعفر بن شریف وعده داده بودم که آخر امروز نزد شما بیایم.نماز ظهر و عصر را در سامراء خواندم و نزد شما آمدم تا با شما تجدید عهد کنم و هم اکنون آمدهام، شما تمام مسائل و حوایجتان را مطرح کنید.نخستین کسی که مسألهای مطرح کرد، نضر بن جابر بود،عرض کرد:یا بن رسول اللّه!پسرم جابر چشمش نابینا شده،از خدا بخواهید تا بینایی او را برگرداند.فرمود:او را بیاور!او را آورد.امام علیه السّلام دست مبارک به چشم او کشید،بینائیاش را بازیافت.سپس یکی پس از دیگری آمدند و حوایجشان را خواستند و امام علیه السّلام به تمام خواستههای آنها پاسخ داد تا همۀ درخواستها پایان گرفت و برای ایشان دعای خیر کرد و همان روز برگشت.
از جمله به نقل از علیّ بن زید بن علیّ بن حسین بن زید بن علی آورده است که میگوید:ابو محمّد علیه السّلام را از دار العامة تا منزلش همراهی کردم همین که وارد منزل شد و من خواستم برگردم،فرمود:توقّف کن!وارد شد و به من هم اجازه داد،وارد شدم،پس صد دینار به من داد و فرمود:با این مبلغ کنیزی بخر که فلان کنیزت مرد!در حالی که من تازه از خانه بیرون آمده بودم،به منزلم برگشتم،غلام گفت:السّاعة فلان کنیز مرد.
پرسید:چه حال داشت؟گفت:آبی نوشید،در گلویش گیر کرد و مرد. (1)
از جمله به نقل از علیّ بن زید میگوید:پسرم احمد مریض شد،نامهای خدمت ابو محمّد علیه السّلام نوشتم و تقاضای دعا کردم.دستخطّ امام علیه السّلام رسید:مگر علیّ بن زید
1) (448) خرائج ص 214 و 215 و کشف الغمة ص 308 و 309 به نقل از خرائج،لیکن بعضی از اینها در خرائج چاپی نیست.
نمیداند که هر اجلی مقدّر است؟چیزی نگذشت که پسرم از دنیا رفت. (1)
از جمله به نقل از محمودی میگوید:به محضر ابو محمّد علیه السّلام نامهای نوشتم و تقاضا کردم که دعا کنند تا خداوند فرزندی نصیبم کند.در پاسخ نوشتند که خداوند هم فرزندی به تو مرحمت خواهد کرد و هم اجری و مزدی،پس خداوند پسری به من داد ولی مرد. (2)
از جمله به نقل از عمر بن محمّد بن زیاد صیمری میگوید:بر ابو محمّد احمد بن عبد اللّه بن طاهر وارد شدم در حالی که نوشتۀ ابو محمّد علیه السّلام مقابل او بود و در آن نامه آمده بود:من خدا را به مبارزۀ با این طاغوت یعنی مستعین خواندم و خداوند بعد از سه روز او را مؤاخذه میکند.همین که روز سوم فرا رسید،مستعین بر کنار شد و بر سرش آمد آن چه آمد. (3)
از جمله از قول یحیی بن مرزبان نقیب که اهل بخشش و نیکی بود و سیمای نیکو داشت،روایت کرده است و گفت پسر عمویی داشتم که با من در امر امامت و اعتقاد به امامت ابو محمّد علیه السّلام و دیگر امامان،مخالفت میکرد،با خود گفتم:چیزی به امام نمیگویم تا خود علامتی ببینم.برای کاری به محلّ عسکر رفتم،دیدم ابو محمّد علیه السّلام میآید،از روی سرگردانی با خود گفتم:اگر دستش را به طرف سرش دراز کرد و سرش را برهنه کرد و بعد به من نگاهی کرد و به حال اوّل برگرداند،به امامت آن حضرت معتقد میشوم،همین که به مقابل من رسید،دستش را به طرف سر دراز کرد و سر را برهنه ساخت،سپس نگاه تندی به من کرد،آنگاه فرمود:یحیی!پسر عمویت که با تو در امر امامت اختلاف داشت چه کرد؟گفتم:او را در حال خوبی پشت سر گذاشتم،فرمود:با او مخالفت نکن و رفت. (4)
از جمله راوندی از همان یحیی بن مرزبان نقل کرده که (5)میگوید:از پسر عمویم
1) (449) خرائج ص 214 و 215 و کشف الغمة ص 308 و 309 به نقل از خرائج،لیکن بعضی از اینها در خرائج چاپی نیست.
2) (450) خرائج ص 214 و 215 و کشف الغمة ص 308 و 309 به نقل از خرائج،لیکن بعضی از اینها در خرائج چاپی نیست.
3) (451) همان مآخذ،همان ص.به نقل از خرائج.
4) (452) همان مآخذ،همان ص.
5) (453) ظاهرا این داستان از یحیی بن مرزبان است ولی در کشف الغمة ص 309 از ابی فرات آمده است: پسر عمویی داشتم...تا آخر و احتمال این که ابو فرات کنیه یحیی باشد،بعید است و من نصّی دراینباره نیافتم
ده هزار درهم طلب داشتم به ابو محمّد علیه السّلام نامهای نوشتم و تقاضا کردم برای او دعا کنند.
امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:او مال تو را به تو برمیگرداند ولی بعد از جمعه میمیرد.یحیی میگوید:پسر عمویم مال مرا پس داد.به او گفتم:تو که آن را نمیدادی،پس چه شد که تصمیمت عوض شد؟گفت:ابو محمّد علیه السّلام را در خواب دیدم فرمود:اجلت نزدیک است،مال پسر عمویت را باز گردان.
از جمله به نقل از علیّ بن حسین بن سابور،میگوید:در زمان ابو الحسن آخر(امام هادی علیه السّلام)در سامراء قحطی شد،متوکل دستور داد برای طلب باران مردم از شهر بیرون روند.سه روز متوالی بیرون میرفتند و طلب باران میکردند و دعا میخواندند ولی باران نمیآمد.تا این که جاثلیق(پیشوای نصاری)در روز چهارم به صحراء رفت نصاری و رهبانها نیز همراهش بودند و در آن میان راهبی بود که چون دست به طرف آسمان دراز کرد،آسمان بشدّت باریدن گرفت،و روز دوم نیز نصاری به صحرا آمدند و باران شدید از آسمان سرازیر شد.بیشتر مردم را شک برداشت و در شگفت شدند و متمایل به دین نصرانیّت شدند.متوکل کسی را خدمت امام حسن عسکری علیه السّلام که در زندان بود فرستاد و آن حضرت را از زندان بیرون آورد و گفت:خودت را به امّت جدّت برسان که هلاک شدند.امام علیه السّلام فرمود:من فردا از شهر خارج میشوم و ان شاء اللّه،شک و تردید را از بین میبرم.جاثلیق در روز سوم همراه رهبانان از شهر بیرون شد و امام حسن علیه السّلام نیز با جمعی از اصحابش از سویی در آمدند.همین که چشم آن حضرت به آن راهب افتاد که دست به طرف آسمان بلند کرده است به یکی از غلامانش دستور داد تا دست راست او را بگیرد و آنچه بین انگشتان اوست در آورد.غلام دستور امام علیه السّلام را اجرا کرد و از میان انگشتانش استخوان سیاهی را بیرون آورد.امام حسن علیه السّلام آن را به دست گرفت و رو به آن نصرانی کرد و فرمود:حالا طلب باران کن.او طلب باران کرد.و در حالی که آسمان ابری بود،ابرها از بین رفت و شعاع آفتاب تابیدن گرفت متوکّل پرسید:یا ابا محمّد این استخوان چیست؟امام علیه السّلام فرمود:این مرد از کنار قبر یکی از پیامبران گذر کرده و این استخوان به دستش افتاده است.ممکن نیست استخوان پیامبری را روی دست بگیرند و از آسمان رگبار باران نبارد! (1)
1) (454) کشف الغمة ص 309 و در خرائج ص 214.
از اعلام طبرسی نقل کرده است که ابو هاشم داود بن قاسم گفت:من در زندان معروف به زندان حسیس در کوشک احمر (1)همراه حسین بن محمّد عقیقی و محمّد بن ابراهیم عمری و فلانی و فلانی زندانی بودم که ناگهان ابو محمّد حسن بن علی علیه السّلام و برادرش جعفر بر ما وارد شدند.ما اطراف آن حضرت جمع شدیم،زندانبان آن حضرت صالح بن وصیف بود و همراه ما در زندان مردی از سرکشان سپاهی بود که میگفت:من علوی هستم!پس ابو محمّد علیه السّلام توجّهی کرد و فرمود:اگر نبود آن مرد سپاهی که در میان شماست ولی از شما نیست هرآینه میگفتم که چه وقت شما آزاد میشوید- به آن سپاهی کرد که بیرون شود-آن مرد بیرون رفت.ابو محمّد علیه السّلام فرمود:این مرد از شما نیست،از او بپرهیزید که میان جامهاش نامهای دارد که آن را به متوکّل نوشته است و حرفهایی که شما دربارۀ او میگویید گزارش کرده است.یکی از آنها بلند شد،جامههای مرد سپاهی را بازرسی کرد،نوشته را پیدا کرد که در آن،همۀ ما را خطرناک نام برده بود، امام حسن علیه السّلام روزها روزه میگرفت،وقت افطار ما هم از غذایی که غلام آن حضرت در عطر دانی مهر شده میآورد،با آن حضرت میخوردیم،بعدها من هم با او روزه میگرفتم،روزی ضعف کردم و در اتاق دیگری با نان خشکی روزهام را افطار کردم به خدا قسم که هیچ کس نفهمید،سپس آمدم خدمت امام علیه السّلام نشستم،رو به غلامش کرد فرمود:برای ابو هاشم غذا بیار چون او روزه ندارد.من لبخندی زدم،فرمود:ابو هاشم چرا میخندی؟اگر میخواهی قوّت پیدا کنی گوشت بخور،نان خشک که قوّت ندارد.
عرض کردم:خدا و پیامبرش و شما راستگویید.سپس به من فرمود:سه روز،روزه نگیر زیرا قوّتت بر نمیگردد و روزه آن را در کمتر از سه روز درهم میشکند.همین که آن روز فرا رسید؛روزی که خداوند خواسته بود آزاد شود،غلام حضرت آمد و گفت:
سرورم غذای افطارتان را بیاورم؟فرمود:بیاور،و من گمان نمیکردم که ما از آن غذا بخوریم.غلام هنگام ظهر غذا را آورد و امام علیه السّلام را در حالی که روزهدار بود موقع عصر آزاد کردند.فرمود:غذا را بخورید،گوارایتان باد.
1) (455) در اعلام طبرسی ص 354 چنین آمده است:«معروف به زندان صالح بن وصیف احمر»ولی در کشف الغمة ص 310 همین طور است که در متن این کتاب آمده با این تفاوت که به جای حسیس،حبیس نوشته شده است.
(1)ابن طلحه میگوید: (1)حضرت مهدی علیه السّلام در دامان تبار نبوّت قرار گرفته،و از سرچشمههای ذلال نبوّت سیراب گشته و به خاطر خویشاوندی و نزدیکی به عصر رسالت،از آن کانون فیض بهرۀ بسیار بر گرفته،در صفات والا برازنده شد و به کمال رسید،از نظر نسب بالاترین نسب را به خود اختصاص داده و در نسبت به عالیترین تبار پیوسته است و گوهرهای هدایت را از معادن و جایگاههای اصلیاش چیده است،زیرا که او از اولاد پاک فاطمۀ بتول،پارۀ تن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است و رسالت که بالاترین عناصر و اصول است ریشۀ اوست.میگوید:لقب آن حضرت،حجت،خلف صالح و به قولی منتظر است.
طبرسی میگوید (2)آن بزرگوار ملقّب به حجّت،قائم،مهدی،خلف صالح، صاحب الزّمان و صاحب است.و شیعه در زمان نخستین غیبت آن حضرت از او و غیبتش به ناحیۀ مقدّسه تعبیر میکرد و این در بین شیعیان رمزی بود که بدان وسیله آن حضرت را میشناختند و نیز به طور رمز کلمۀ«غریم»را به جای نام آن حضرت به کار میبردند.
شیخ مفید میگوید: (3)سن آن حضرت در وقت وفات پدرش،پنج سال بود، خداوند حکمت و فصل الخطاب را به وی مرحمت کرده و او را حجّتی برای جهانیان مقرّر فرموده و به او همچون یحیی علیه السّلام در کودکی حکمت عطا کرده بود و چون عیسی بن مریم که در گهواره پیامبر شد،او را در حال طفولیّت ظاهری امام قرار داد،در حالی که نصّ صریح در بین ملّت اسلام از پیامبر هدایتکننده و بعد از آن از امیر المؤمنین علیه السّلام،بر امامت آن حضرت،از قبل رسیده بود و ائمّه علیهم السّلام یکی پس از دیگری تا پدرش امام حسن عسکری علیه السّلام بر امامت او تصریح کرده بودند و پدر بزرگوارش در نزد افراد مورد اعتماد و خواص و شیعیانش به صراحت فرموده بود و داستان غیبتش پیش از به دنیا آمدنش ثابت بوده و جریان دولتش پیش از غیبت آن حضرت به تواتر رسیده و به موجب خبرهای رسیده،غیبت آن حضرت طولانیتر از دولت اوست.امّا غیبت صغرا از
هنگام ولادت آن حضرت است تا انقطاع سفارت بین او و شیعیانش در اثر وفات سفیران آن حضرت و امّا غیبت کبرا پس از نخستین غیبت آغاز میشود و با قیام نظامی آن حضرت پایان میپذیرد.خدای متعال میفرماید: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ (1)و نیز فرموده است: وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ. (2)و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هرگز روزها و شبها پایان نخواهد گرفت تا آن که خداوند مردی از اهل بیت مرا که همنام من است برانگیزد تا زمین را پر از عدل و داد کند همان طوری که پر از ظلم و جور شده است».و نیز آن حضرت فرموده است:«اگر از دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد، هرآینه خداوند آن روز را طولانی خواهد کرد تا مردی از فرزندان مرا که همنام من است در آن روز برانگیزاند و وی دنیا را پر از عدل و داد کند چنان که پر از ظلم و جور شده است».
به نقل از مفضّل بن عمر جعفی آورده است که گفت:از ابا عبد اللّه جعفر بن محمّد علیه السّلام شنیدم که میفرمود:«وقتی که خدای تعالی به قائم علیه السّلام اجازه قیام دهد،وی به منبر بر شود و مردم را به پیروی از خود بخواند و آنان را به خدا سوگند دهد و به قبول حقانیت خود دعوت کند و در میان آنها به سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رفتار و مطابق عمل او عمل کند،پس خداوند جبرئیل را بفرستد تا به نزد او بیاید،جبرئیل بر حطیم(دیوار کعبه یا ما بین زمزم و رکن و مقام)فرود آید و عرض کند:به چه چیز دعوت میکنی؟قائم علیه السّلام پاسخ او را میدهد.پس جبرئیل میگوید:من نخستین کسی هستم که به تو ایمان آوردم، دستت را باز کن،دست او را مسح میکند در حالی که سیصد و ده و اندی مرد نزد او آمده و با آن حضرت بیعت میکنند و در مکه میماند تا یارانش به ده هزار نفر میرسند سپس
1) (459) قصص/5 و 6:ارادۀ ما بر این قرار گرفته است که به مستضعفین نعمت بخشیم و آنها را پیشوایان و وارثین زمین قرار دهیم،حکومتشان را پابرجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه را بیم داشتند از این گره نشان دهیم.
2) (460) انبیاء/105:ما در زبور بعد از ذکر(تورات)نوشتیم که بندگان صالح من ارث(حکومت) زمین خواهند شد.
از آنجا راهی مدینه میشود» (1)محمّد بن عجلان از امام صادق علیه السّلام نقل کرده که فرمود:«وقتی که قائم علیه السّلام قیام کند مردم را به اسلام نوین دعوت کند و آنان را به امری که کهنه شده و عموم مردم در پیروی از آن به گمراهی افتادهاند،هدایت کند.از این رو قائم علیه السّلام را مهدی میگویند که[امت را]به امری گمشده هدایت میکند و از جهت قیامش به حق،او را قائم مینامند». (2)
ابو خدیجه از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود:«وقتی قائم علیه السّلام قیام کند امر تازهای بیاورد همان طوری که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در آغاز اسلام،امر تازهای آورد». (3)
از علیّ بن عقبه به نقل از پدرش روایت شده که:«وقتی قائم علیه السّلام قیام کند به عدل و داد حکم کند و در روزگار وی ظلم و جور برداشته شود و راهها به وسیلۀ او امن گردند و زمین برکاتش را ظاهر کند و هر حقّی به صاحبش باز گردانده شود.و هیچ دینداری نماند مگر آن که اسلام و ایمانش را برملا سازد.مگر قول خدای تعالی را نشنیدهای که میفرماید: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ . (4)و به حکم داود علیه السّلام و محمّد صلّی اللّه علیه و آله در بین مردم داوری کند،و در آن هنگام زمین گنجهایش را ظاهر و برکاتش را آشکار سازد،پس در آن زمان به خاطر بینیازی همگانی مؤمنان،کسی از شما جایی برای صدقه دادن و احسان کردن نیابد.سپس فرمود:همانا دولت ما آخرین دولتهاست،هیچ خاندان صاحب دولتی نمیماند مگر این که پیش از ما سلطنت میکنند، تا هرگاه راه و روش ما را ببینند،نگویند:هرگاه ما هم به سلطنت میرسیدیم به روش اینان رفتار میکردیم.و همان است فرمودۀ خدا: وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ. (5)
مفضّل بن عمر روایت کرده،میگوید:از ابو عبد اللّه علیه السّلام شنیدم که میفرمود:«هرگاه قائم ما قیام کند،زمین به نور او روشن گردد و بندگان خدا از نور خورشید بینیاز شوند و تاریکی رخت بربندد و هر مردی در زمان حکومت آن حضرت به قدری عمر کند که هزار پسر آورد و هیچ دختری در آن میان نداشته باشد.زمین گنجایش را ظاهر سازد تا
مردم در روی زمین آنها را ببینند و مردی از شما کسی را بجوید تا مالش را به او عرضه بدارد.تا او زکات مالش را بگیرد امّا چنین کسی را نیابد که آن مال و زکات را از وی بپذیرد.[در آن روزگار]مردم با آنچه از لطف خدا نصیبشان شده است بینیاز گردند.» (1)از عبد الکریم خثعمی نقل است که میگوید:به امام صادق علیه السّلام گفتم:«قائم علیه السّلام چند سال حکومت میکند؟فرمود:هفت سال که خداوند روزها و شبهای آن را به قدری طولانی کند که هر سالش به مقدار ده سال شما باشد بنابراین سالهای حکومت وی برابر هفتاد سال از سالهای شما میشود و چون هنگام قیام آن حضرت فرارسد،در جمادی الآخر و ده روز از ماه رجب بر مردم بارانی ببارد که نظیر آن را مردمان ندیدهاند.پس بدان وسیله خداوند گوشتهای مؤمنان و اندامهایشان را در قبر برویاند،گویا که به ایشان مینگرم از طرف جهینه میآیند و خاک موهایشان را میتکانند». (2)
(1)شیخ طبرسی-رحمه اللّه-از جابر جعفی به نقل از جابر انصاری روایت کرده، میگوید: (3)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«مهدی از فرزندان من است،نامش،نام من و کنیهاش کنیه من و از همۀ مردم در خلق و خلق به من شبیهتر است.او را غیبت و حیرتی است که امّتها دربارۀ او گمراه میشوند سپس همانند شهابی میآید و زمین را از عدل و داد پر میکند،همان طوری که از ظلم و جور پر شده است».
از ابن عباس نقل کرده،میگوید:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«علی بن ابی طالب امام امّت من و پس از من جانشین من در میان امّت است.و از فرزندان من قائم منتظری خواهد بود که خداوند به وسیلۀ او زمین را پر از عدل و داد میکند چنان که پر از ظلم و جور شده است.سوگند به خدایی که مرا به عنوان بشارتدهنده به حق فرستاده است کسی که در اعتقاد به امامت او در زمان غیبتش پایدار باشد ارزشمندتر از کبریت احمر است.جابر بن عبد اللّه انصاری پس از شنیدن این سخنان عرض کرد:یا رسول اللّه،آیا قائم از فرزندان تو را غیبتی است؟فرمود:آری به خدا قسم البتّه خداوند مؤمنان را میآزماید و کافران را هلاک میکند.ای جابر این امری از امور الهی و رازی از رازهای
خداست،علّت آن از بندگان خدا پوشیده است،زنهار،مبادا دراینباره شک کنی زیرا شک در امر خدا کفر است». (1)
از امام رضا علیه السّلام به نقل از پدرانش آورده است که علیّ بن ابی طالب علیه السّلام به امام حسین علیه السّلام فرمود:«یا حسین نهمین تن از فرزندان تو قائم به حق و ظاهرکنندۀ دین و گسترندۀ عدل و داد است.حسین علیه السّلام میگوید:عرض کردم:آیا این حتمی است؟فرمود:
آری،به خدایی که محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به نبوّت مبعوث و بر همۀ خلایق برگزیده است،امّا پس از غیبت و سرگردانی که جز مخلصان که در ایمان خود به یقین رسیدهاند در آن زمان پایدار نمانند.کسانی که خداوند از آنان به ولایت ما پیمان گرفته و در دلهای ایشان ایمان را مقرّر ساخته و به وسیلۀ روحی از جانب خود ایشان را تأیید کرده است». (2)
از آن جمله مطلبی است که در آن کتاب از حسن بن علیّ بن ابی طالب علیه السّلام آورده است:چون حسن بن علی علیه السّلام با معاویه صلح کرد بعضی از شیعیان او را به خاطر بیعتش (3)ملامت کردند.فرمود:«وای بر شما،نمیدانید که من چه کردهام،به خدا سوگند،آنچه من کردم برای شیعیانم بهتر از آن چیزی است که آفتاب بر آن طلوع و غروب میکند.آیا نمیدانید که من امام شما هستم و اطاعت از من بر شما واجب است و من-مطابق نصّی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ من فرموده است-یکی از دو سرور اهل بهشتم؟گفتند:آری میدانیم،فرمود:آیا نمیدانید که خضر علیه السّلام چون کشتی را سوراخ کرد و آن پسر بچه را کشت و دیوار را ساخت،باعث خشم موسی علیه السّلام شد،چون حکمت این کارها بر او پوشیده بود در صورتی که نزد خدا حکمت و مصلحت داشت؟آیا نمیدانید که هیچ یک از ما(ائمه علیهم السّلام)نیست مگر این که در گردن او بیعتی با طاغوت زمانش هست جز قائم علیه السّلام که عیسی بن مریم پشت سر او نماز میخواند و خدای تعالی ولادت او را مخفی و شخص او را از انظار غایب میسازد تا موقعی که این نهمین فرزند برادرم حسین علیه السّلام و پسر بانوی زنان خروج کند و تکلیف بیعت با هیچ کس بر گردن
او نباشد.خداوند عمر او را در زمان غیبت طولانی سازد سپس وی را به قدرت خویش به صورت جوانی کمتر از چهلساله ظاهر گرداند تا بدانند که خداوند بر هر کاری تواناست». (1)
از جمله روایتی است از حسین بن علیّ بن ابی طالب علیه السّلام که امام صادق علیه السّلام از قول پدرانش به نقل از امام حسین علیه السّلام روایت کرده،میگوید:«در نهمین فرد از فرزندانم سنّتی از یوسف و سنّتی از موسی بن عمران است و او قائم ما اهل بیت علیهم السّلام است.
خداوند امر او را یک شبه اصلاح میکند». (2)
از علیّ بن حسین علیه السّلام نقل است که فرمود:«قائم ما از شش تن از پیامبران سنّتهایی دارد،سنّتی از نوح،سنّتی از ابراهیم،سنّتی از موسی،سنتی از عیسی،سنتی از ایوب و سنتی از محمّد-صلوات اللّه علیهم اجمعین-اما از نوح،طول عمر را از ابراهیم،مخفی بودن ولادت و کناره گیری از مردم را،از موسی،بیمناکی و غیبت از انظار را،از عیسی،مورد اختلاف مردم بودن را اما از ایّوب،گشایش پس از گرفتاری را و از محمّد صلّی اللّه علیه و آله،خروج به شمشیر را».راوی میگوید:از آن حضرت شنیدم که میفرمود:«ولادت قائم ما از مردم مخفی میماند به طوری که میگویند:هنوز به دنیا نیامده است!باید بموقع خروج کند و کسی را بر گردن او حقّ بیعت نیست». (3)
سپس شیخ طبرسی به نصوص سایر ائمه علیهم السّلام دربارۀ آن حضرت پرداخته تا به پدر بزرگوارش رسیده و گفته است:از احمد بن اسحاق بن سعد اشعری نقل شده است که بر ابو محمّد حسن عسکری علیه السّلام وارد شدم،قصد داشتم که از جانشین آن حضرت بپرسم، پیش از این که من چیزی بپرسم فرمود:«ای احمد بن اسحاق خدای تعالی از آغاز آفرینش آدم،زمین را از حجّت خدا بر خلق خالی نگذاشته و تا روز قیامت هم خالی نمیگذارد،به واسطۀ حجّت خدا بلا از اهل زمین بر طرف و بدان وسیله باران نازل میشود و برکات زمین ظاهر میگردد.احمد میگوید:عرض کردم:یا بن رسول اللّه بنابراین خلیفه و امام بعد از شما چه کسی است؟امام علیه السّلام با شنیدن سؤال من از جا برخاست و شتابان وارد خانه شد سپس بیرون آمد در حالی که پسر بچهای روی گردنش
بود که حدود سه سال سن داشت و صورتش مانند ماه شب چهارده میدرخشید.فرمود:
احمد بن اسحاق!اگر حرمت تو پیش خدا و حجّتهای الهی نبود،هرآینه این پسرم را به تو نشان نمیدادم.وی همنام و هم کنیۀ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله است او زمین را پر از عدل و داد میکند،همان طور که پر از ظلم و جور شده است.ای احمد بن اسحاق،مثل او در میان امّت همانند خضر و مثل ذو القرنین است.به خدا سوگند او چنان غیبتی خواهد داشت که کسی از هلاکت خلاص نخواهد شد مگر آن که خداوند وی را بر اعتقاد به امامت فرزندم ثابت بدارد و توفیق دعا برای تعجیل فرجش را به او مرحمت کند.احمد بن اسحاق میگوید:عرض کردم:مولای من آیا نشانهای در او هست،تا اطمینان قلب پیدا کنم؟ پس آن کودک به زبان عربی فصیح سخن گفت و فرمود:منم بقیّة الله در زمین و انتقام گیرندۀ از دشمنان خداوند،ای احمد بن اسحاق با وجود دیدن حقیقت در جستوجوی نشانه نباش.احمد میگوید:شادمان و خوشحال بیرون شدم.فردای آن روز دوباره برگشتم و عرض کردم:یا بن رسول الله با منّتی که بر من نهادید،مرا بسیار خشنود کردید، بفرمایید آن سنّتی که از خضر و ذی القرنین در او جاری است چه سنّتی است؟فرمود:
پسر اسحاق،آن سنّت طول غیبت است.گفتم:یا بن رسول الله آیا غیبت آن حضرت طولانی میشود؟فرمود:آری به خدا سوگند،تا این که بیشتر معتقدان به امر امامت از عقیدهشان برگردند و جز کسانی که خداوند از ایشان عهد و پیمان بر ولایت ما گرفته و ایمان را در قلبشان استوار کرده و به وسیلۀ روحی از جانب خود تأییدشان فرموده است، کس دیگری بر این عقیده نماند.ای احمد بن اسحاق این امری است از جانب خدا و رازی از رازها و غیبی از غیبهای الهی است،آنچه گفتم حفظ کن و مخفی بدار و از جملۀ سپاسگزاران باش تا فردای قیامت با ما در درجۀ علیّین باشی». (1)
(1)از طریق عامه از انس بن مالک نقل شده که گفت:از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«ما فرزندان عبد المطّلب:من،حمزه،علی،جعفر،حسن،حسین و مهدی سروران اهل بهشتیم». (2)
از ابو سعید خدری نقل شده که گفت:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«از ماست کسی که عیسی بن مریم پشت سرش نماز میخواند». (1)
همچنین از او نقل شده که گفت:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«مهدی با پیشانی بلند و بینی برجسته و عقابی از ماست،زمین را پر از عدل و داد میکند همان طوری که پر از ظلم و جور شده است و هفت سال سلطنت میکند». (2)
از حذیفة بن یمان به نقل از پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمده است که فرمود:«مهدی از فرزندان من است،رنگ رخسار او همچون رنگ چهره اعراب و اندامش همانند اندام بنی إسرائیل (آل یعقوب)و بر گونۀ راستش خالی است که گویی ستارۀ درخشانی است.زمین را از عدل و داد پر میکند،همان طور که پر از ظلم و جور شده است،همۀ اهل زمین و اهل آسمان و پرندگان هوا از خلافت او راضیاند». (3)
در روایت ابو امامه باهلی آمده است:«حضرت مهدی علیه السّلام دو عبای قطوانی بر تن دارد،گویی یکی از رجال بنی إسرائیل است.او گنجها را استخراج و شهرهای مشرکان را فتح میکند». (4)
در روایت جابر بن عبد الله است:«در آخر الزّمان برای امّت من خلیفهای است،وی به قدری مال و ثروت میپراکند که قابل شمارش نباشد». (5)
در روایت ابو سعید آمده است:«حضرت مهدی علیه السّلام اموال را صحیح تقسیم میکند، مردی پرسید:صحیح یعنی چه؟فرمود:بین مردم به طور مساوی تقسیم میکند و خدا دلهای امّت محمّد صلی اللّه علیه و آله را از بینیازی پر میکند و بین ایشان عدالت را میگسترد».و در روایت دیگری است:«بخشش آن حضرت گوارا خواهد بود». (6)
از ابو سعید خدری به نقل از پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمده است که:«مردی از اهل بیت من خروج و به سنّت من عمل خواهد کرد خداوند برای او برکت نازل میکند و زمین به خاطر او
1) (475) این حدیث را ابو داود در سنن ج 2،ص 422 و حاکم در مستدرک ج 4،ص 557 آورده است.
2) (476) این حدیث را از احمد در مسند ج 3 ص 28،26،18،و ابو داود در سنن ج 2،ص 422 آورده و در مستدرک حاکم ج 4،ص 557 نظیر این حدیث آمده است.
3) (477) کشف الغمة،ص 222 به نقل از کتاب البیان فی اخبار صاحب الزّمان محمد بن یوسف بن محمد گنجی شافعی.
4) (478) کشف الغمة،ص 222 به نقل از کتاب البیان فی اخبار صاحب الزّمان محمد بن یوسف بن محمد گنجی شافعی.
5) (479) کشف الغمة،ص 222 به نقل از کتاب البیان فی اخبار صاحب الزّمان محمد بن یوسف بن محمد گنجی شافعی.
6) (480) همان مأخذ،ص 322 تا 324.
برکتش را ظاهر میسازد و به وسیلۀ او زمین پر از عدل و داد میشود همان طوری که از ظلم و جور پر شده است و هفت سال بر این امّت حکومت میکند و در بیت المقدس فرود میآید.» (1)از ابو سعید خدری به نقل از پیامبر صلی اللّه علیه و آله روایت است که فرمود:«امّت من در دوران ظهور حضرت مهدی علیه السّلام متنعّم به نعمتی هستند که هرگز چنان نبودند،آسمان همواره بر ایشان باران رحمت میبارد و زمین چیزی از روییدنیهایش را دریغ نمیدارد بلکه همۀ آنها را بیرون میدهد». (2)
در روایت دیگری آمده است که فرمود:پس از وی خیری در زندگی نیست.
شیخ ما مفید-رحمه اللّه-در کتاب حلیۀ خود از جابر جعفی روایت کرده است (3)که گفت:از امام باقر علیه السّلام شنیدم که میفرمود:«عمر بن خطاب از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسید:بفرمایید که نام مهدی چیست؟فرمود:امّا نام او را حبیبم-پیامبر صلی اللّه علیه و آله-از من پیمان گرفته است به کسی نگویم تا خداوند او را برانگیزاند.عرض کرد:پس از اوصافش بفرمایید:فرمود:جوانی است با طراوت،خوشصورت،نیکودندان،موهایش روی شانهها ریخته و نور سیمایش بر سیاهی موهای سر و ریشش غلبه دارد،پدرم فدای پسر بانوی کنیزان باد».
(1)طبرسی از امام باقر علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«قائم ما با ترسی که خداوند از او بر دل دشمنان میاندازد،منصور و به یاری خداوند مؤیّد است.زمین برای او درهم میپیچد و گنجها برایش ظاهر میشود و سیطرۀ حکومتش خاور و باختر را میگیرد و به وسیلۀ او خداوند دین خود را بر خلاف خواست همۀ مشرکان،بر همۀ آیینها پیروز میگرداند.ویرانهای در روی زمین نیست مگر آن را آباد میسازد و روح اللّه؛عیسی بن مریم از آسمان فرود میآید و پشت سر او نماز میگزارد.راوی میگوید:عرض کردم:
یا بن رسول اللّه،قائم شما چه وقت ظاهر میشود؟فرمود:وقتی که مردان شبیه زنان و
زنان شبیه مردان گردند،مردان به مردان و زنان به زنان اکتفا کنند و زنان روی زینها سوار شوند و گواهیهای دروغ و باطل،پذیرفته و شهادتهای عادلانه،مردود باشد.مردم خونریزی،زناکاری و ربا خواری را سبک شمارند و از اشرار به دلیل ترس از بدزبانیشان بر حذر باشند.سفیانی از شام و یمانی از یمن خروج کند و در بیداء به زمین فرورود و نوجوانی از آل محمّد به نام محمّد بن حسن نفس زکیه بین رکن و مقام کشته شود و فریادی از آسمان برآید که حق با او و با شیعۀ اوست.در آن هنگام است که قائم ما خروج میکند و چون ظاهر شود پشت به خانۀ کعبه دهد و سیصد و سیزده مرد پیرامون او گرد آیند پس نخستین سخنی که میگوید:این آیۀ مبارک است: بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ سپس میگوید:منم بقیّة اللّه و خلیفه و حجّت بر شما،پس هیچ کس به او سلام نمیدهد مگر آن که میگوید:السّلام علیک یا بقیّة اللّه فی الارض.چون پیمان ده هزار مرد برای او فراهم بیاید،هیچ نوع بتی به عنوان معبود در زمین نخواهد بود مگر آن که آتش در آن افتد و بسوزد و تمام اینها پس از غیبتی طولانی روی دهد تا خداوند بداند چه کسی به غیب از او طاعت میکند و به او ایمان دارد». (1)
شیخ مفید-رحمه اللّه-دربارۀ علائم ظهور آن حضرت،موارد ذیل را نام برده است:
خروج سفیانی،قتل حسنی،اختلاف بنی عباس بر سر سلطنت،خورشید گرفتگی در نیمۀ شعبان(در اصل مأخذ،نیمه رمضان آمده است)و ماه گرفتگی-بر خلاف معمول-در آخر ماه،فرو رفتن در بیداء(زمین خشکی بین مکه و مدینه)،فرو رفتن به باختر،فرو رفتن به خاور زمین،توقّف خورشید از موقع ظهر تا نیمۀ عصر،طلوع خورشید از مغرب و کشته شدن نفس زکیّه با هفتاد تن از صالحان در پشت کوفه،بریدن سر مردهای هاشمی بین رکن و مقام،خراب کردن دیوار مسجد کوفه،آمدن پرچمهای سیاه از سمت خراسان،خروج یمانی،ظهور مغربی در مصر و تسلّطش بر شامات،فرود آمدن ترکها در جزیره و رومیان در رمله،بر آمدن ستارهای در مغرب که همچون ماه میتابد سپس آن چنان خمیده میگردد که نزدیک میشود دو طرفش به هم برسد،سرخیی در آسمان پدید میآید و اطراف آن را فرا میگیرد و آتشی در امتداد مشرق ظاهر میشود سه یا هفت روز در فضا میماند،برداشتن لجامهای مردم عرب و تسلّط ایشان بر بلاد و بیرون
1) (484) اعلام الوری،ص 433.آیۀ شریفه:هود/86:سرمایۀ جلالی که خداوند برای شما باقی گذارده برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید.
رفتن از زیر سلطۀ غیر عرب،کشتن مردم مصر فرمانروایشان را،ویران شدن شام و برخورد سه پرچم در آن،وارد شدن پرچمهای قیس و عرب میان مردم مصر و پرچمهای کنده به خراسان،وارد شدن سوارانی از مغرب جهت مرزداری کنار شهر حیره و آمدن پرچمهای سیاه از سمت مشرق به طرف حیره،طغیان کردن آب فرات به حدّی که آب وارد کوچههای کوفه شود،بیرون آمدن شصت دروغگو که همگی ادّعای پیغمبری کنند و خروج دوازده تن از آل ابی طالب که هر کدام مدّعی امامت برای خود باشند،آتش زدن مرد جلیل القدری از شیعیان بنی عباس بین جلولاء و خانقین و بستن پلی پشت محلّۀ کرخ در شهر بغداد،وزیدن باد سیاه در اوّل روز و زلزله در بغداد به طوری که بیشتر شهر به زمین فرورود،بیم و ترسی که مردم عراق را فرا گیرد و مرگومیر گسترده و کاستی اموال و نفوس و میوهجات،همزمان به طور غیر مترقبه ملخ به زراعت و غلاّت هجوم میآورد به طوری که از آنچه مردم میکارند محصول اندکی به دست میآید و اختلاف دو گروه غیر عرب و خونریزی زیاد در بین آنها و سرکشی بردگان از اطاعت اربابانشان و کشتن اربابان خود را و مسخ شدن گروهی از بدعتگذاران حتّی به شکل بوزینگان و خوکان و تسلّط بردگان بر سرزمینهای اربابان خود و برآمدن ندای آسمانی به طوری که همۀ مردم؛ اهل هر زبانی که هستند،به زبان خودشان آن را بشنوند،در چشمۀ خورشید صورت و سینهای برای مردم ظاهر میشود و مردگانی از قبرها برانگیخته میشوند تا به دنیا بر میگردند و در آنجا یکدیگر را میشناسند و رفت و آمد دارند سپس با آمدن بیست و چهار باران پیاپی این وضع پایان میگیرد و بعد زمین مرده بدان وسیله زنده میشود و برکاتش را ظاهر میسازد و پس از آن هر نوع آفت و بلایی از معتقدان حق که پیرو مهدی علیه السّلام هستند برطرف میشود و در آن هنگام از ظهور آن حضرت در مکّه مطّلع میشوند پس برای یاری او-چنان که در اخبار آمده-به سمت مکّه عزیمت میکنند.
شیخ مفید میگوید:بعضی از این رویدادها حتمی و بعضی مشروطند و خدا بهتر میداند که چه میشود و ما این علامتها را مطابق آنچه در اصول ثابت شده و در آثار منقول آمده نقل کردیم و از خدا یاری و درخواست توفیق داریم. (1)
شیخ مفید به اسناد خود از ابو بصیر به نقل از امام صادق علیه السّلام آورده است:«قائم علیه السّلام خروج نخواهد کرد مگر در یکی از سالهای طاق:سال یک یا سه یا پنج یا هفت و یا
1) (485) ارشاد،ص 336.
نه». (1)
و نیز از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:«در شب بیست و سوّم نام قائم را صدا میزنند و در روز عاشورا یعنی روزی که امام حسین علیه السّلام را شهید کردند،قیام میکند گویا او در روز شنبه دهم محرّم بین رکن و مقام میایستد جبرئیل از سمت راستش صدا میزند:بیعت برای خدا!پس شیعیان از اطراف زمین به سوی او میروند در حالی که زمین زیر پایشان درهم نوردیده میشود،با آن حضرت بیعت میکنند پس خداوند به وسیلۀ او زمین را پر از عدل و داد میکند همان طوری که پر از ظلم و جور شده است». (2)
از ابو بکر حضرمی به نقل از امام باقر علیه السّلام آمده است که فرمود:«گویا میبینم که قائم علیه السّلام با پنجهزار فرشته از مکه به نجف و کوفه آمده است،جبرئیل در طرف راست، میکائیل در سمت چپش و مؤمنان در مقابلش و او سپاهیان را در شهرها پراکنده میسازد». (3)
در روایت عمر بن شمر به نقل از امام باقر علیه السّلام آمده است که:وی نام حضرت مهدی علیه السّلام را برد و فرمود:«وارد کوفه میشود در حالی که سه پرچم در آنجا به اهتزاز است با این وجود موانع بر طرف شده و او وارد میشود و به منبر میرود و خطبه میخواند.مردم از فرط گریه در نمییابند که او چه میگوید و چون جمعۀ دوم فرا میرسد مردم از او درخواست میکنند تا نماز جمعه بخواند،دستور میدهد تا مسجدی در نجف برای خودشان تعیین کنند و در آنجا با ایشان نماز میخواند سپس به شخصی فرمان میدهد تا پشت قتلگاه امام حسین علیه السّلام جویی را حفر کند،که از آن آب به سمت نجف میرود و روی دهانۀ آن پلها و آسیاهایی میسازد.گویا میبینم پیر زنی روی سرش انبان گندمی را به آن آسیاها میآورد و بدون اجرت آن را آرد میکند» (4)
(1)اما کرامات آن حضرت،در کتاب راوندی به نقل از حکیمه آمده که گفت:
روزی بر ابو محمّد علیه السّلام وارد شدم،فرمود:امشب را نزد ما بمان زیرا امشب جانشین ما ظاهر میشود.گفتم:از چه کسی؟من در نرجس اثر حمل نمیبینم.فرمود:عمّه،مثل نرجس همانند مادر موسی علیه السّلام است،تا وقت ولادت اثر حمل در او ظاهر نمیشود.من کنار نرجس ماندم.آخر شب شد،من و او نماز شب را خواندیم،با خود گفتم،صبح نزدیک است،گفتۀ ابو محمّد علیه السّلام ظاهر نشد.پس ابو محمّد علیه السّلام صدا زد:عمّه شتاب نکن.
خجالت زده به آن حجره برگشتم،نرگس در حالی که میلرزید به استقبال من آمد.او را به سینه چسبانیدم سورۀ قل هو اللّه و إنّا أنزلنا و آیة الکرسی را بر او خواندم.کودک از داخل شکم جواب میداد و مانند من قرائت میکرد.حکیمه میگوید:نوری در خانه تابید،نگاه کردم دیدم کودک در حال سجده روبهقبله است.او را برداشتم،پس ابو محمّد علیه السّلام از حجره صدا زد:عمّه پسرم را نزد من بیاور.میگوید:کودک را آوردم و به او دادم،زبانش را در دهان او نهاد و روی زانویش نشاند فرمود:پسرم به اذن خدا سخن بگو،گفت:أعوذ باللّه من الشّیطان الرّجیم،بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و نرید ان نمنّ علی الّذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثین و نمکّن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون و صلّی اللّه علی محمّد المصطفی و علی علیّ المرتضی و فاطمة الزّهراء و الحسن و الحسین و علیّ بن الحسین و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علیّ بن محمّد و الحسن بن علیّ أبی.حکیمه میگوید:اطراف ما را پرندگان سبزی گرفتند،ابو محمّد علیه السّلام به یکی از آن پرندگان نگاه کرد و او را صدا زد و فرمود:او را بگیر و نگهدار تا خداوند در آن باره اجازه دهد که خداوند امرش را میرساند.حکیمه میگوید:به ابو محمّد علیه السّلام عرض کردم:
این پرنده و این پرندگان چیستند؟فرمود:این جبرئیل است و اینان فرشتگان رحمتند.
سپس فرمود:عمّه،او را به مادرش برگردان تا خوشحال شود و غمگین نباشد و بداند که وعدۀ خدا حق است ولی بیشتر مردم نمیدانند.پس او را به مادرش دادم.وقتی که آن حضرت به دنیا آمد پاکیزه بود،نیازی به نظافت نداشت و بر بازوی راستش نوشته بود:
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً »: (1)
از جمله به نقل از سیّاری روایت کرده میگوید:نسیم و ماریه گفتند:وقتی که صاحب الزّمان علیه السّلام از مادرش متولّد شد روی دو زانو نشست و انگشت سبّابهاش را به
1) (490) خرائج،ص 216.
طرف آسمان بلند کرد،پس عطسهای زد و گفت:الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی محمد و آله عبدا داخرا غیر مستنکف و لا مستکبر.سپس فرمود:ستمگران میپندارند که حجت خدا منقطع است!و اگر خداوند به ما اذن میداد تا سخن بگوییم هرآینه شک و تردید از میان میرفت. (1)
از جمله روایتی است از ظریف ابو نصر خادم که میگوید:خدمت صاحب الزّمان علیه السّلام موقعی که در گهواره بود،شرفیاب شدم،رو به من کرد و فرمود:«آن چوب صندل قرمز را برای من بیاور،خدمتش آوردم،فرمود:آیا مرا میشناسی؟عرض کردم:آری شما سرور و فرزند سرور منید،فرمود:این پاسخ سؤال من نیست.عرض کردم:برای من توضیح بفرمایید.فرمود:منم خاتم الأوصیاء و به وسیلۀ من خداوند بلا را از خاندان من و شیعیانم برطرف میسازد». (2)
از جمله روایتی است از ابو نعیم محمّد بن احمد انصاری،میگوید:گروهی از مفوّضه،کامل بن ابراهیم را خدمت امام عسگری علیه السّلام فرستادند،کامل میگوید:با خود گفتم وقتی که شرفیاب شدم،دربارۀ این حدیث بپرسم که از آن حضرت روایت کردهاند:
«کسی وارد بهشت نمیشود مگر آن که مرا به حق بشناسد»کنار دری نشسته بودم که پردهای بر آن آویخته بود،بادی وزید یک طرف پرده بالا رفت.چشمم به کودکی تقریبا چهارساله افتاد چون پارۀ ماه،رو به من کرد و فرمود:«کامل بن ابراهیم!من از شنیدن این ندا به خود لرزیدم و به دلم افتاد که بگویم:بلی سرورم.فرمود:خدمت ولیّ خدا رسیدهای تا از این حدیث بپرسی:وارد بهشت نمیشود مگر آن که مرا به حق بشناسد و با تو هم عقیده باشد.عرض کردم:آری به خدا قسم.فرمود:بنابراین به خدا سوگند که واردین به بهشت اندکند،و به خدا سوگند که گروهی به نام حقّیه وارد بهشت میشوند.
گفتم:آن گروه کیستند؟فرمود:گروهی که به دلیل محبّتشان به علی علیه السّلام،به حق آن حضرت قسم میخورند ولی[عمیقا]به حق او و فضیلتش آشنایی ندارند یعنی به طور اجمال با واجباتی از قبیل معرفت خدا و رسول و ائمه و نظایر اینها آشنایند ولی به تفصیل به این معانی آگاهی ندارند.سپس فرمود:آمدهای تا از عقاید مفوّضه بپرسی،آنها دروغ میگویند بلکه دلهای ما ظرف مشیّت خداست پس هرگاه خدا بخواهد ما
میخواهیم و خدای تعالی میفرماید:و ما تشاءون إلاّ ان یشاء اللّه.کامل میگوید:آنگاه امام عسکری علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:چرا نشستهای؟او تو را از حاجتت آگاه ساخت». (1)
از جمله روایتی است از رشیق حاجب مادرانی که میگوید:معتضد کسی را نزد ما فرستاد،ما سه نفر بودیم،دستور داد که مخفیانه سوار بر مرکب و دور از انظار دیگران بیرون شویم.گفته بود:به سامراء بروید و ناگهان وارد خانۀ حسن بن علی علیه السّلام شوید.او خود از دنیا رفته است؛هر که را در خانۀ او یافتید سرش را ببرید و نزد من بیاورید.پس ما رفتیم و ناگهانی-طبق دستور معتضد-وارد خانۀ آن حضرت شدیم دیدیم خانۀ آبرومندی است ولی کسی در داخل آن نیست.پس پرده را بالا زدیم،دیدیم داخل خانۀ دیگر سردابی است وارد سرداب شدیم دیدیم آب فراوانی است و در آخر آن حصیری گسترده است.فهمیدیم که حصیر روی آب است و بر حصیر مردی خوشسیما ایستاده نماز میخواند و به ما و وسایل ما هیچ توجّهی ندارد پس احمد بن عبد اللّه جلو رفت تا از آب بگذرد امّا در آب غرقه شد و همچنان مضطرب و نگران بود تا من دستم را دراز کردم و او را بیرون آوردم و نجات دادم و او بیهوش شد.ساعتی گذشت،رفیق دومی من رفت تا از آب بگذرد برای او نیز همان وضع پیش آمد.من سرگردان ماندم،رو کردم به آن صاحبخانه و گفتم:از خدا و از شما معذرت میخواهم به خدا قسم من از جریان بیخبر بودم و نمیدانستم نزد چه کسی میآییم.من در پیشگاه خدا توبه میکنم،نسبت به گفتههای من هیچ توجهی نکرد.نزد معتضد برگشتیم،گفت:این قضیه را مخفی بدارید،اگر نه گردنتان را میزنم. (2)
از جمله نقل شده است که علیّ بن زیاد صیمری نامهای خدمت آن حضرت نوشت و کفنی از آن حضرت طلب کرد.امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:«تو در هشتاد سالگی به کفن احتیاج خواهی داشت»و پیش از درگذشت او کفن را فرستاد. (3)
از جمله روایتی است از نسیم خدمتگزار ابو محمّد علیه السّلام میگوید:ده شب پس از تولّد صاحب الزمان علیه السّلام بر آن حضرت وارد شدم و در محضرش عطسه زدم،فرمود:«یرحمک اللّه»من از شنیدن این جمله خوشحال شدم،فرمود:«میخواهی بشارت بدهم که عطسه
باعث ایمنی از مرگ تا سه روز است. (1)
از جمله روایتی است از حکیمه که میگوید:چهل روز پس از تولّد آن حضرت از نرجس،وارد شدم دیدم مولایم صاحب الأمر علیه السّلام میان منزل راه میرود،زبانی فصیحتر از زبان او ندیده بودم،پس ابو محمّد علیه السّلام لبخندی زد و فرمود:ما گروه امامان در هر روز به قدر یک ماه دیگران و هر ماه به قدر یک سال دیگران رشد میکنیم.سپس از حال آن حضرت پرسیدم،امام میفرمود:او را به کسی امانت سپردیم که مادر موسی،فرزندش را به او سپرده. (2)
از جمله روایتی است از ابو الحسن مسترقّ ضریر که میگوید:روزی در مجلس حسن بن عبد الله بن حمدان ناصر الدّوله بودم دربارۀ ناحیۀ مقدسه صحبت میکردیم گفت:
من آن را ناچیز میشمردم تا این که روزی به مجلس عمویم حسین حضور یافتم و خواستم در آن باره صحبت کنم،گفت:پسرم من هم سخن تو را میگفتم تا این که مأمور ولایت قم شدم و این در هنگامی بود که کار بر حکومت تنگ شده بود و هر که از طرف خلیفه وارد آنجا میشد مردم با او میجنگیدند به من لشکری دادند و عازم قم شدم،همین که به آن ناحیه رسیدم شکاری را دنبال کردم،شکار از نظر پنهان شد،در پی آن گشتم و به دنبال آن مسافت زیادی رفتم تا به رودی رسیدم،کنار رود حرکت میکردم،هر چه میرفتم رود پهنتر میشد تا این که در آن میان سواری پیدا شد که بر اسب خاکستری رنگ سوار بود و عمامهای از خز سبز بر سر داشت چنان که جز چشمانش را نمیدیدم،کفش قرمزی در پایش بود،رو به من کرد و گفت:ای حسین-به من نه عنوان امیر داد و نه کنیۀ مرا گفت-گفتم:چه میخواهید؟فرمود:چرا ناحیه مقدسه را ناچیز میشماری؟و چرا از دادن خمس مالت به اصحاب من مانع میشوی؟با این که من مردی باوقارم از چیزی نمیترسم ولی به خود لرزیدم و از هیبت او ترسیدم.عرض کردم:سرورم هر چه شما بفرمایید انجام میدهم،فرمود:وقتی که به مقصدی که داری رسیدی و به سلامت به آنجا وارد شدی،آنچه به دست آوردی خمسش را به مستحقّان بده!عرض کردم:اطاعت میکنم.پس فرمود:برو به سلامت،افسار اسبش را پیچاند و برگشت و نفهمیدم به کدام راه رفت.در جانب راست و چپ او را جستم ولی وضع او بر من مخفی ماند،بیشتر ترسیدم و به جانب سپاهم برگشتم و داستان را به فراموشی سپردم.
وقتی به قم رسیدم در اندیشۀ جنگیدن با مردم آنجا بودم،امّا مردم نزد من آمدند و گفتند:ما با هر که اینجا میآمد به دلیل مخالفتش با ما،میجنگیدیم امّا اکنون که تو آمدهای با تو اختلافی نداریم،وارد شهر ما بشو و آن را هر طور مایلی اداره کن!من مدّتی در آنجا ماندم و اموال فراوانی بیش از توانم به دست آوردم،تا این که سخنچینان در نزد خلیفه از من بدگویی کردند و به خاطر طول مدت ریاست و اموال زیادی که به دست آورده بودم مورد حسد قرار گرفتم و از مقامم بر کنار شدم،به بغداد برگشتم،ابتدا به دربار خلافت رفتم و سلام دادم بعد به منزل خود رفتم،مردم به دیدن من آمدند از جمله محمّد بن عثمان عمریّ(از نواب خاص امام زمان علیه السّلام)آمد،از میان مردم گذشت تا به پشتی من تکیه داد،من از این رفتار ناراحت شدم.او همچنان نشسته بود و مردم میآمدند و میرفتند و بر خشم من افزوده میشد.همین که مجلس پایان گرفت،به من نزدیک شد و گفت بین من و تو رازی است که باید بشنوی!گفتم:بگو.گفت:صاحب اسب خاکستری و صاحب آن رودخانه میگوید:ما به عهد خود وفا کردیم.و جریان را نقل کرد.من به خود لرزیدم و گفتم:اطاعت میکنم از جا بلند شدم و دست محمّد بن عثمان را گرفتم و در خزانهها را باز کردم و او خمس همه را جدا کرد،حتّی از چیزهایی که من فراموش کرده بودم.از مجموع اموالی که فراهم کرده بودم خمسش را درآورد و برگشت و از آن به بعد من تردید به خود راه ندادم و این امر بر من ثابت شد.راوی میگوید:من از وقتی که این جریان را از عمویم ابو عبد الله شنیدم شک و تردیدی که داشتم بر طرف شد. (1)
از جمله روایتی است از ابو القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه که میگوید:وقتی در سن سی و هفت سالگی در سفر حج به بغداد رسیدم-و آن سالی بود که قرامطه در آن سال حجر الاسود را به جای خود یعنی خانۀ کعبه باز گرداندند-بیشتر قصدم این بود که ببینم چه کسی حجر را نصب میکند زیرا در کتابها،داستان بردن حجر و نصب کردن آن وسیلۀ حجّت زمان در جای اوّلیهاش،آمده بود چنان که در زمان حجّاج،امام زین العابدین علیه السّلام آن را در جای خودش قرار داد و استقرار گرفت.مریض سختی شدم به طوری که میترسیدم بمیرم و به مقصودم نرسم.کسی را به نام ابن هشام نایب گرفتم و نامهای مهر و موم شده به او دادم که در آن نامه از مدت عمرم پرسیده بودم و این که آیا در این بیماری میمیرم یا نه؟و به او گفتم:هدف من رساندن این نامه و گرفتن پاسخ از کسی
1) (3) همان مأخذ،ص 218.
است که حجر را در جای خودش قرار میدهد.از این رو تو را به این مأموریت میفرستم میگوید:آن مرد-معروف به ابن هشام-گفت:وقتی که به مکه رسیدم و بنا شد حجر را در جای اوّل قرار دهند،مبلغی را به پردهداران کعبه دادم تا بتوانم در جایی قرار گیرم که از آنجا کسی را که حجر را در جای خودش قرار میدهد،ببینم و کسی از آنها را با خود نگهداشتم تا از ازدحام مردم جلوگیری کند.هر که خواست آن سنگ را در جای خودش قرار دهد لغزید و در جای خود قرار نگرفت تا این که نوجوانی گندمگون و خوشسیما آمد سنگ را بلند کرد و در جای خودش قرار داد.به گونهای استوار شد که گویی برداشته نشده بود.از هر طرف فریادها بلند شد و او رفت و از در مسجد بیرون شد.من از جا بلند شدم و او را دنبال کردم،مردم را از راست و چپ دور میکردم به طوری که گمان میبردند من اختلال حواس پیدا کردهام،از این رو از اطرافم پراکنده میشدند و من چشم از او برنمیگرفتم تا این که مردم از من فاصله گرفتند و من با سرعت بیشتری دنبال او دویدم،ولی در حالی که او به آرامی حرکت میکرد،من به او نمیرسیدم و چون به جایی رسید که جز من کسی او را نمیدید،ایستاد و نگاهی به من کرد و فرمود:نامهات را به من بده،نامه را دادم.بدون این که نگاهی بکند فرمود:به او بگو:از این بیماری تو را گزندی نیست ولی پس از سی سال مرگ تو حتمی است.ابن هشام میگوید:لرزه بر اندامم افتاد به حدّی که قادر به حرکت نبودم،او مرا ترک گفت و رفت.ابو القاسم میگوید:ابن هشام جریان را به من گفت.همین که ابو القاسم به شصت و هفت سالگی رسید،بیمار شد و به سر و سامان دادن کارها و آماده کردن وسایل کفن و دفن خود پرداخت[راوی میگوید]من وصیّ او بودم و او به طور جدّی کار خود را پی میگرفت به او گفتند:این چه بیمی است که به خود راه دادهای،امیدواریم به لطف خدا تندرستی را بازیابی و خطری برایت نباشد.گفت:این همان سالی است که به من وعده دادهاند و من بر خود بیمناکم.تا این که در آن بیماری از دنیا رفت. (1)
در ارشاد مفید به نقل از محمّد بن مهران آمده است که:وقتی ابو محمّد حسن بن علی علیه السّلام از دنیا رفت،من در حال شک و تردید بودم،نزد پدرم اموال زیادی جمع شده بود آنها را بار کرد،من هم همراه وی به کشتی سوار شدم تا او را بدرقه کنم،درد شدیدی بر او عارض شد.گفت:پسرم مرا برگردان که این حالت مرگ است و رو به من کرد و
1) (4) کشف الغمة،ص 333.
گفت:دربارۀ این اموال از خدا بترس،وصیّتهایش را کرد و پس از سه روز از دنیا رفت.
من با خود گفتم:پدرم وصیّت نابجایی به من نکرد،من این اموال را به عراق میبرم و در کنار شطّ،خانهای اجاره میکنم و به کسی چیزی نمیگویم،اگر مطلب مانند زمان ابو محمّد علیه السّلام برای من آشکار شد،دستور پدرم را اجرا میکنم و گرنه آن را در راه کامجوییها و تمایلاتم خرج میکنم.به عراق رفتم و منزلی کنار شطّ اجاره کردم.چند روزی که ماندم ناگهان نامهای وسیلۀ قاصدی رسید،در نامه نوشته بود:محمّد!همراه تو اموالی چنین و چنان است،به گونهای که تمام موجودی همراه مرا بیان کرده و از جمله چیزی نوشته بود که من از آن آگاهی نداشتم.پس اموال را به قاصد دادم و چند روزی ماندم هیچ کس به سراغ من نیامد از این رو غمگین بودم که نامهای دیگر به دستم رسید به این مضمون که من تو را به جای پدرت گماردم،خدا را سپاسگزار باش. (1)
از جمله به نقل از محمّد بن ابی عبد الله سیّاری آورده است که وی گفت:من اشیائی از جمله النگوی طلایی را از طرف مرزبانی حارثی برای امام زمان علیه السّلام بردم.همۀ اموال را پذیرفتند جز النگو که آن را بازگرداندند و دستور دادند آن را بشکنم.و من آن را درهم شکستم.وسطش چند مثقال آهن و مس و برنج بود،آنها را درآوردم و سپس طلا را دادم،قبول کردند. (2)
از جمله به نقل از علیّ بن محمّد آمده است که:مردی از بادیهنشینان مالی خدمت آن حضرت آورد.لیکن آن حضرت مال را برگرداند و فرمود:حق عموزادههایت را از آن جدا کن و آن چهار صد درهم است.آن مرد ملکی در اختیار داشت که عموزادههایش در آن شریک بودند و او حق آنها را از آن ملک نداده بود.نگاه کرد دید حق عموزادههایش چهار صد درهم میشود آنها را جدا کرد و بقیه را به امام داد،پذیرفته شد. (3)
از جمله از قاسم بن علاء نقل کرده که گفت:خداوند چند پسر به من داد و من نامهای خدمت امام زمان علیه السّلام نوشتم و خواستم برای آنها دعا کنند.چیزی دربارۀ آنها پاسخ نداد و همۀ آنها از دنیا رفتند تا این که پسرم حسین به دنیا آمد.نامهای نوشتم و درخواست کردم برای او دعا کند،اجابت فرمود:الحمد للّه باقی ماند. (4)
همچنین از محمّد بن یوسف شاشی نقل کرده،میگوید:زخم چرکینی در بدنم پیدا
شد به پزشکان نشان دادم و پول زیادی خرج کردم ولی دارو هیچ اثری نکرد تا این که نامهای به امام علیه السّلام نوشتم و درخواست دعا کردم،جواب دادند خداوند تو را عافیت بخشد و در دنیا و آخرت با ما محشور فرماید!هنوز جمعه نرسیده بود که بهبود یافتم و محلّ زخم مثل اوّل شد.یکی از پزشکان شیعه را طلبیدم و موضع زخم را به او نشان دادم.
گفت:ما دارویی برای این سراغ نداریم و تو سلامت خود را از طرف خدا و بیحساب باز نیافتهای. (1)
از جمله به نقل از علیّ بن حسین یمانی نقل کرده که گفت:من در بغداد بودم، کاروانی از یمنیها آماده حرکت بود و من میخواستم با آنها همراهی کنم.نامهای به محضر امام زمان علیه السّلام نوشتم و اجازه مرخّصی خواستم.پاسخ آمد که با آنها نرو،خیری برای تو در سفر با آنها نیست،در کوفه بمان!در کوفه اقامت گزیدم،کاروان بیرون شد، قبیله بنی حنظله بر آنها خروج کردند و آنها را از بین بردند.میگوید:نامۀ دیگری نوشتم و اجازه خواستم از راه دریا بروم.باز هم اجازه نفرمودند.بعدها راجع به کشتیهایی که آن سال در دریا میرفتند پرسیدم،فهمیدم که هیچ کشتی سلامت به مقصد نرسیده است.
زیرا گروهی به نام بوارح سر راه آنها را میگرفته و به راهزنی میپرداختهاند. (2)
از جمله به نقل از احمد بن حسن آورده است که گفت:من وارد جبل شدم در حالی که اعتقاد به امامت نداشتم و از دوستداران ائمّه علیه السّلام نبودم تا این که یزید بن عبد اللّه از دنیا رفت و در مرض موتش به من وصیّت کرد که اسب مخصوص،شمشیر و کمربندش را به آقایش برسانم.ترسیدم که اگر آن اسب را به«اذکوتکین»ندهم از طرف او مورد اهانت قرار بگیرم،این بود که اسب،شمشیر و کمربند را پیش خودم به هفت صد دینار قیمت کردم و کسی را از این قضیّه مطّلع نساختم و اسب را به«اذکوتکین»دادم.ناگهان نامهای از عراق رسید که در آن نوشته شده بود:«آن هفتصد دیناری را که از بهای،اسب، شمشیر و کمربند از ما در نزد تو است،بفرست». (3)
از جمله به نقل از علیّ بن محمّد آمده است که:یکی از شیعیان برای من نقل کرد که خداوند فرزندی به من داد،نامهای به امام علیه السّلام نوشتم و اجازه خواستم تا در روز هفتم
تطهیرش کنم.جواب آمد:این کار را نکن!و او در روز هفتم یا هشتم از دنیا رفت.سپس نامهای نوشتم که فرزندم از دنیا رفت.جواب آمد:بزودی دیگری و دیگری جایگزین او خواهند شد،نام اوّلی را احمد و دوّمی را جعفر بگذار.همان طوری که فرموده بود، اتفاق افتاد.میگوید:آمادۀ رفتن حجّ شدم و از مردم خداحافظی کردم و نامهای به محضر امام علیه السّلام نوشتم و اجازۀ حرکت خواستم.جواب آمد که ما از این سفر ناراضی هستیم،اختیار با خودت است.میگوید:دلتنگ و غمگین شدم و نوشتم:اطاعت میکنم و میمانم امّا از این که به حجّ نرفتهام غمگینم.جواب آمد دلتنگ مباش که در آیندۀ نزدیک-ان شاء الله-به حج خواهی رفت.میگوید:سال بعد فرا رسید،نامهای نوشتم و اجازه خواستم،اجازه فرمود،و نوشتم با محمّد بن عبّاس که به دیانت و صیانتش اطمینان دارم هم کجاوهام.پاسخ آمد که اسدی خوب هم کجاوهای است اگر آمد دیگری را بر او مگزین.پس اسدی آمد و با او هم کجاوه شدم. (1)
شیخ مفید-رحمه اللّه-مطالب دیگری از این قبیل نقل کرده است و آنگاه میگوید:
احادیث دراینباره فراوان است و در کتابهایی که راجع به اخبار حضرت قائم علیه السّلام نوشتهاند،مذکور است و اگر بنا بود که همۀ آنها را نقل کنم،این کتاب به درازا میکشید و آنچه نوشتهام کافی است و خدای را منّت که این توفیق را عطا فرمود.
کمی جمعیّت،عزّت و گرفتاری شیعیان
(1)در کافی به اسناد خود از امام باقر علیه السّلام روایت کرده است که«امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
شیعیان ما در ولایت ما به یکدیگر بذل و بخشش میکنند و به خاطر دوستی ما به یکدیگر محبّت میورزند و در راه زنده نگهداشتن امر ما به دیدار هم میروند.شیعیان ما کسانی هستند که اگر خشمگین شوند،ستم نکنند و اگر خشنود باشند،زیاده روی نکنند.
برای همسایگانشان برکت و برای معاشران خود صلح و صفایند». (2)
از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«امیر المؤمنین علیه السّلام در عراق نماز صبح را با مردم خواند،همین که از نماز فارغ شد مردم را موعظه کرد و خود گریست و آنها را نیز از
خوف خدا به گریه آورد،سپس فرمود:هان!به خدا سوگند در زمان حبیبم رسول خدا صلی اللّه علیه و آله مردمی را میشناختم که بامداد و شامگاه ژولیدهمو،گردآلوده و گرسنه بودند و پیشانی آنها مانند زانوی بز بود(در اثر سجده پینه بسته بود)برای پروردگار خود با سجود و قیام شب را به سر میبردند و گاهی روی پا ایستاده بودند و گاهی پیشانی بر زمین میساییدند.با پروردگارشان مناجات میکردند و از او آزادی خویش را از آتش دوزخ میطلبیدند،به خدا سوگند که با این همه ایشان را ترسان و نگران میدیدم». (1)
در روایت دیگری آمده است که فرمود:«به خدا سوگند من مردمانی را دیدم که با سجود و قیام شب را میگذراندند،گاهی پیشانیها را بر خاک نهاده و گاهی روی زانو مینشستند،گویی که صدای آتش دوزخ در گوش آنهاست.هرگاه خدا را نزد ایشان یاد میکردند،همچون درختی در معرض تندباد،بر خود میلرزیدند.گویا که آن قوم شب را به غفلت گذراندهاند.»راوی میگوید:آنگاه امیر المؤمنین علیه السّلام از جا برخاست و تا وقتی که به شهادت رسید کسی او را خندان ندید. (2)
از آن حضرت است که فرمود:«شیعیان علی همان بردباران،دانشمندان خشکیدهلبانند که آثار ترک دنیا بر سیمایشان پیداست». (3)
از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«همانا شیعیان علی علیه السّلام لاغر شکم و خشکیدهلباند،اهل مهر و محبّت و دانش و بردباریاند،به ترک دنیا مشخّص و معروفاند.بنا بر این با داشتن ولایت علی علیه السّلام با پرهیزگاری و تلاش و کوشش ما را یاری کنید». (4)
از آن حضرت است که فرمود:«شیعیان ما همان رنگپریدگان(از خوف خدا)، خشکیده لبان و لاغراندامانی هستند که چون شب فرارسد با اندوه از آن استقبال کنند». (5)
از آن حضرت است که فرمود:«شیعیان ما اهل هدایت و تقوا و اهل خیر و ایمان و اهل فتح و ظفر میباشند». (6)
از آن حضرت است که فرمود:«زنهار از مردم فرومایه،همانا شیعۀ علی علیه السّلام کسی است که عفّت شکم و شهوت داشته باشد و سخت کوش بوده،برای خدا کار کند و به ثواب او امیدوار و از عقابش بیمناک باشد.اگر این گونه مردم را دیدی پس آنان شیعۀ جعفر بن محمّداند». (1)
از مهزم اسدی نقل شده که:امام صادق علیه السّلام فرمود:«مهزم!شیعۀ ما کسی است که صدایش از بنا گوشش تجاوز نکند و دشمنیاش از بدن خود او نگذرد(خود را برنجاند نه دیگران را)و ما را آشکارا نستاید(در وقت تقیّه)و با بدگویان ما همنشینی نکند و با دشمن ما(ظاهرا در صورت تقیّه)نستیزد.اگر مؤمن را ببیند احترام کند و اگر نادان را ببیند از او دوری کند.عرض کردم:فدایت شوم،تکلیف ما با این شیعه نمایان چیست؟ فرمود:میان آنها خوب را از بد جدا کردن و تبدیل بدان به خوبان و آزمودنشان،در سالهایی که به میان ایشان قحطی بیاید و نابودشان کند و بیماری طاعونی که آنها را هلاک سازد و اختلافاتی که آنها را پراکنده کند.شیعۀ ما کسی است که چون سگها حمله نکند و چون کلاغ حرص و طمع نورزد و اگر از گرسنگی بمیرد از دشمن ما چیزی نخواهد.عرض کردم:فدایت شوم!اینان را در کجا جستوجو کنم؟فرمود:در اطراف زمین،آنان زندگی سادهای دارند و خانه به دوش هستند،اگر حاضر باشند،کسی آنها را نشناسد و اگر غایب باشند کسی از آنها نپرسد.آنان از مردان نهراسند و در گورستانها به دیدار هم روند و اگر نیازمندی به آنها پناه برد،او را مورد ترحّم قرار دهند.اگر چه خانههایشان از هم جداست ولی دلهایشان از هم جدا نیست.سپس فرمود:رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرموده است:من[به منزلۀ]شهرم و علی دروازۀ آن است،هر که گمان میبرد که از غیر دروازه،وارد شهر شده است،دروغ میگوید و هر که ادّعا کند مرا دوست دارد در حالی که علی علیه السّلام را دشمن میدارد دروغگوست». (2)
از ابو اسامه نقل شده است که:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:«بر توست گرویدن به تقوای الهی و پرهیزگاری و کوشش و راستگویی و ادای امانت و خوشخلقی و نیکی با همسایه!و مردم را با غیر زبانتان،(به عملتان)به سوی خود دعوت کنید و زینت ما باشید نه باعث ننگ ما.و بر شماست طول دادن رکوع و سجود زیرا چون یکی
از شما رکوع و سجود را طولانی کند،شیطان از پشت سرش فریاد برآورد و بگوید:وای بر من که این شخص اطاعت کرد و من نافرمانی و او سجده کرد و من سرپیچی!». (1)
از محمّد بن عجلان نقل است که:خدمت امام صادق علیه السّلام بودم که مردی آمد و سلام کرد.امام علیه السّلام پرسید:«برادرانت را که ترک گفتی چگونه بودند؟او آنان را ستوده و تمجید کرد و مدح بسیار گفت.فرمود:توانگران از مستمندان چگونه دیدن میکنند؟ عرض کرد:کمتر به آنان توجّه دارند.فرمود:ثروتمندان با چه نظری به تهی دستان مینگرند؟عرض کرد:ناچیز.فرمود:دستگیری مالداران از فقرا به وسیلۀ مالشان چگونه است؟عرض کرد:شما اخلاق و صفاتی را نام میبرید که در میان مردم ما اندک است.
فرمود:پس چگونه اینان خود را شیعه میپندارند؟!». (2)
از ابو اسماعیل نقل شده است که:به امام باقر علیه السّلام عرض کردم:فدایت شوم،شیعیان در محلّ ما فراوانند.فرمود:«آیا ثروتمند به مستمند توجّه دارد و نیکوکار از خطای بدکار چشمپوشی میکند و آیا با هم مواسات دارند؟عرض کردم:خیر،فرمود:اینان شیعه نیستند،شیعه کسی است که رفتارش چنین باشد». (3)
از جابر به نقل از امام باقر علیه السّلام رسیده است که:امام علیه السّلام به من فرمود:«ای جابر آیا کسی که مذهب تشیّع را قبول کرده،به همین بسنده میکند که ما اهل بیت علیهم السّلام را دوست بدارد؟به خدا سوگند که شیعۀ ما نیست مگر کسی که از خدا بترسد و فرمان او را ببرد.ای جابر شیعیان ما شناخته نمیشوند مگر به تواضع و فروتنی و امانتداری و بسیار یاد خدا کردن و پرداختن به روزه و نماز و نیکی به پدر و مادر و احساس مسئولیّت نسبت به همسایگان فقیر و مستمند،بدهکاران،یتیمان و راستگویی و تلاوت قرآن و نگهداشتن زبان در برابر مردم جز در راه خیر،و آنان در مورد اشیاء و اموال امین قبیلۀ خود هستند.
جابر میگوید:عرض کردم:یا بن رسول الله!امروز ما کسی را با این اوصاف سراغ نداریم.فرمود:ای جابر!بیراهه مرو،آیا همین قدر کفایت میکند که کسی بگوید من علی علیه السّلام را دوست میدارم ولی در پی آن به عمل[صالح]دست نزند؟پس اگر بگوید:
من رسول خدا صلی اللّه علیه و آله را دوست دارم-رسول خدا که بالاتر از علی علیه السّلام است-ولی از سیرۀ او پیروی نکند و به سنّت او عمل نکند،دوست داشتن پیامبر،هیچ سودی به حال او ندارد.
بنا بر این از خدا بترسید و به آنچه از طرف خدا رسیده عمل کنید؛خداوند با کسی خویشاوندی ندارد،محبوبترین و گرامیترین بنده در نزد خدا کسی است که از همۀ بندگان پرهیزکارتر و فرمانبردارتر باشد.ای جابر!به خدا سوگند جز به وسیلۀ طاعت، تقرّب به خدا ممکن نیست،ما همراه خود حکم به برائت از آتش دوزخ را نداریم (1)و کسی را بر خداوند حجّت نیست،پس هر که فرمانبردار خدا باشد دوست ماست و هر که خدا را نافرمانی کند،دشمن ماست و کسی جز از راه عمل و پرهیزگاری به ولایت ما نمیرسد». (2)
از آن حضرت نقل است که فرمود:«ای گروه شیعه،پیروان آل محمّد صلی اللّه علیه و آله!شما در لنگرگاه میانه(نه اهل افراط و تفریط)باشید تا آن که تندرو است به سوی شما بازگردد و آن که عقب مانده است خود را به شما رساند.مردی از انصار-به نام سعد-عرض کرد:
فدایت شوم:تندرو کیست؟فرمود:مردمی که دربارۀ ما چیزی را میگویند که ما خود نمیگوییم،آنان از ما نیستند و ما از آنها نیستیم.عرض کرد:در درجه بعد چه کسی است؟ فرمود:کسی که طالب خیر است،خیر به او میرسد و پاداش خیر خواهی خود را مییابد.
سپس رو به ما کرد و فرمود:به خدا سوگند که همراه ما برات آزادی نیست و میان ما با خدا خویشاوندی وجود ندارد و ما بر خدا حجّتی نداریم و جز با طاعت به خدا تقرّب پیدا نمیکنیم،بنا بر این هر کس از شما که مطیع خدا باشد دوستی ما برایش سودمند است و هر که نسبت به خداوند نافرمان باشد دوستی ما سودی به حال او ندارد،وای بر شما، مبادا فریفته شوید!وای بر شما،مبادا فریفته شوید!» (3)
1) (25) یعنی ما سند و مدرکی برای آزادی خود و شیعیانمان از آتش دوزخ نداریم،اگر عمل تبهکاران از آنها سر بزند!کسی را بر خداوند حجّتی نیست یعنی اگر خدا کسی را نیامرزد حجّت و دلیلی برای آن کس نیست که بگوید:خدایا من شیعۀ علی علیه السّلام بودم چرا مرا نیامرزیدی؟!زیرا خدای تعالی وعده قطعی به آمرزش نداده است تا کسی را که ادّعای تشیّع کند ولی اهل عمل[صالح]نباشد بیامرزد.یا معنای عبارت چنین است که ما بر خدا حجّتی نداریم که مدّعی تشیّع را از عذاب نجات دهد.عبارت«و ما لنا علی اللّه حجّة» که در کتاب مجالس آمده است،مؤید این معناست و عبارت«هر که فرمانبردار خدا باشد»گویا جواب توهّم از این حکم است:که شیعیان و دوستان ائمه وارد دوزخ نمیشوند!امام علیه السّلام پاسخ میدهد:گنهکار ولیّ ما نیست و ولایت ما جز با عمل به طاعات و پرهیز از گناهان ممکن نیست.
2) (26) همان مأخذ،ص 74.
3) (27) همان مأخذ،ص 75.
از امام کاظم علیه السّلام نقل است که فرمود:«بسیاری اوقات از پدرم میشنیدم که میگفت از شیعیان ما نیست کسی که زنان پردهنشین در پس پردۀ خویش از ورع او سخن نگویند و از دوستان ما نیست کسی که در شهری باشد و ده هزار تن در آن شهر باشند و خداوند پارساتر از او در میان ایشان خلق کرده باشد». (1)
امام صادق علیه السّلام فرمود:«به طول رکوع و سجود یک مرد نگاه نکنید زیرا این برای او عادتی است که اگر آن را ترک کند،نگران میشود،بلکه به راستی در گفتار و ادای امانتش نگاه کنید». (2)
از ابو کهمس نقل شده است که گفت:به امام صادق علیه السّلام عرض کردم«عبد اللّه بن ابی یعفور به شما سلام میرساند فرمود:بر تو و بر او سلام باد،چون به نزد عبد اللّه رفتی سلام برسان و به او بگو:جعفر بن محمّد به تو میگوید:ببین حضرت علی علیه السّلام در نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به چه وسیله به مقامی رسید،تو هم ملازم آن باش!به راستی که علی علیه السّلام در نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به راستگویی و ادای امانت به آن مقام رسید» (3)به جز کتاب کافی[در دیگر کتابهای حدیث]از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«شیعیان سه دستهاند:یک دسته به وسیلۀ ما خود را میآرایند،دستهای به نام ما نان میخورند و گروهی از ما هستند و به سوی ما متوجّهند،به ایمنی ما ایمنند و به ترس و بیم ما بیمناکند،آنان بذری که همه جا افشانده باشد،نیستند.نه در شمار تندخویان هستند و نه در سلک ریاکاران،اگر غایب شوند از دلها نروند و اگر حاضر باشند،کسی به ایشان وقعی ننهد،آنان چراغهای هدایتند». (4)
از ابو اسامه نقل است که میگوید:به قصد خداحافظی خدمت امام صادق رفتم.
فرمود:ای زید!شما چه کار دارید با مردم که آنها را بر من میشورانید به خدا سوگند که من کسی را جز عبد اللّه بن ابی یعفور-خدایش بیامرزد-سراغ ندارم که از من فرمان ببرد
و به حرف ما بکند.زیرا عبد اللّه را فرمانی دادم و به او یک سفارش کردم و او از گفتۀ ما پیروی کرد و فرمان مرا برد، (1)به خدا سوگند که مردی از شما نزد من آید و من حدیثی برایش بیان میکنم که اگر در دل نگه دارد عزّت پیدا میکند.چگونه عزیز نمیشود کسی که هر چه مردم دارند او هم دارد در حالی که مردم به آنچه او دارد نیازمندند و او به آنچه مردم دارند نیازی ندارد.پس من او را امر میکنم که آن حدیث را پنهان بدارد ولی او همچنان آن را پراکنده میکند تا این که در بین مردم خوار میشود و مردم بر او عیب میگیرند.عرض کردم:فدایت شوم اگر صلاح بدانید این مطلب را به دوستانتان نفرمایید،زیرا اگر این مطلب از طرف شما به ایشان برسد بر آنها گران خواهد آمد.
فرمود:به خدا سوگند که من حق را میگویم و تو فردا به کوفه میروی،برادران و آشنایانت نزد تو میآیند و از تو میپرسند که جعفر بن محمّد علیه السّلام چه گفت؟آیا تو به آنها نمیگویی؟عرض کردم:من آنچه را امر کنید به ایشان میگویم،چیزی را کم و زیاد نمیکنم.امام علیه السّلام فرمود: (2)هر کس از مردم را دیدی که از من پیروی و به گفتۀ من عمل میکند،به او سلام مرا برسان و وی را به ترس از خدا و پرهیزگاری در دین و کوشش در راه خدا و راستگویی و ادای امانت و طول دادن سجده و خوشرفتاری با همسایه سفارش کن،زیرا محمّد صلی اللّه علیه و آله همین دستورها را آورده است.هر که به شما امانت سپرد،چه نیک رفتار باشد یا بدکار،امانتش را به او بازپس بدهید،زیرا رسول خدا صلی اللّه علیه و آله دستور میداد که سوزن و نخ سوزن را به صاحبش برگردانند،با فامیل خود پیوند داشته باشید و جنازههایشان را تشییع کنید.از بیمارانشان عیادت و حقوقشان را ادا کنید،زیرا هر کس از شما که در دینش پارسا و راستگو و امانتدار و با مردم خوشاخلاق باشد میگویند:این روش جعفر بن محمّد علیه السّلام است،و من از این بابت خوشحال میشوم که بگویند:این روش پسندیدۀ جعفر است و اگر جز این باشد،گرفتاری و ننگش دامنگیر خود او میشود.به خدا سوگند پدرم برای من نقل کرد که مردی از شیعیان علی علیه السّلام میان قبیلهای بود که از همه کس بیشتر حقوق اهل قبیله را رعایت میکرد و در ادای امانت ایشان کوشش مینمود و از همه کس در گفتار راستگوتر بود.از این رو مردم امانتهایشان را به او میسپردند و وقتی دربارۀ او سؤال میشد،میگفتند:کیست مانند فلانی؟!پس از خدا
بترسید و زینت ما باشید،مایۀ ننگ ما نباشید.محبّت دیگران را به سوی ما جلب کنید و هر بدی را از ما دور سازید،زیرا آنچه[از بدی]دربارۀ ما بگویند ما آن طور نیستیم.برای ما در قرآن حقّی تعیین شده است.علاوه بر خویشاوندی با رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پاکی و پاکیزگی تبار ما از جانب خدا مقرر گردیده و هر کس جز ما چنان ادّعایی بکند، دروغگو باشد.خدا را بسیار یاد کنید و به یاد مردن باشید و بسیار قرآن بخوانید و بر پیامبر و آلش درود بفرستید که هر درود بر ایشان ده حسنه دارد.به آنچه سفارش کردم عمل کن و تو را به خدا سپردم».
(1)در کافی از امام صادق علیه السّلام روایت شده است (1)که فرمود:«مردی به نام همام که خداپرست،عابد و ریاضتکش بود،در حضور امیر المؤمنین علیه السّلام که خطبه ایراد میفرمود،از جا بلند شد و عرض کرد:یا امیر المؤمنین!اوصاف مؤمنان را برای من آن چنان بیان کن که گویا به ایشان مینگرم؟فرمود:ای همام!مؤمن آن زیرک و باهوشی است که شادیاش بر چهره و غمش در دل باشد،فراخدلتر از همه و فروتنی او بیشتر از آن همگان است.از آنچه فانی است،گریزان و به سوی هر نیکی شتابان است،کینه و حسد ندارد.به مردم حمله نمیبرد و دشنام نمیدهد.عیبجو نیست و از کسی غیبت نمیکند.
برتریجویی و شهرت طلبی را بد میداند.اندوهش طولانی،همّتش والا،سکوتش بسیار،باوقار،به یاد خدا،شکیبا و شکرگزار،از فکر آخرت غمگین و از تنگدستی خود شادمان،خوشخلق و نرمخو،سخت باوفا و کم آزار است دروغپرداز و پرده در نیست، وقت خنده دهان نمیدراند و به هنگام خشم سبکسری نمیکند.خندهاش،لبخند و پرسشش برای آموختن و تجدید نظر و بازنگریاش برای فهمیدن است،علمش فراوان و حلمش زیاد و مهرورزیاش بسیار است.بخیل،عجول،کمحوصله و سرکش نیست.در قضاوت خلاف حق نگوید و به سبب عملش به کسی ستم روا ندارد؛از سنگ خارا سختتر است و کار و کوشش برای او از عسل شیرینتر است.حریص،بیتاب،خشن، پرمدّعی و اهل تکلّف و کنجکاو(در امور دیگران)نیست.نزاع کردنش نیکو،آشتی کردنش شرافتمندانه است.در وقت خشم عادل و در وقت درخواست چیزی ملایم
1) (34) کافی،ج 2،ص 226.
است.بیباک،پردهدر و زورگو نیست.دوستیاش صمیمانه،پیمانش محکم و به عهدش وفادار است.
مهربان،اهل پیوند،بردبار،گمنام،او به زواید کمتوجّه است.از خدا راضی و مخالف هوای نفسش میباشد.با زیر دستان درشتی نکند و در کاری که مربوط به او نباشد وارد نشود.پشتیبان دین،حامی مؤمنین و پناه مسلمین است.ستایش مردم گوشش را ندارد[گویا آن را نشنیده]و حرص و طمع دلش را نخراشد.بازیهای کودکانه حکمتش را نگیرد و نادان به علمش پی نبرد.گوینده،دانشمند،پرکار و دوراندیش است.ناسزاگو و سبکسر نیست.صلۀ رحم میکند بدون این که درشتی کند.بخشش دارد بدون این که اسرافکار باشد.اهل نیرنگ و فریب نیست و در پی عیب کسی نمیباشد و به کسی ستم نمیکند.با مردم مدارا میکند و در برآوردن حاجت آنها کوشاست یاور ناتوانان و مددکار بیچارگان است.پردۀ کسی را ندرد و راز کسی را فاش نسازد.گرفتاریاش زیاد، امّا شکوهاش اندک است.اگر نیکی ببیند آن را یاد کند و اگر بدی ببیند،بپوشاند، عیبپوش و غیب نگهدار است از خطا چشم پوشد و از لغزش دیگران درگذرد.اگر بر نصیحتی دست یابد،آن را وانگذارد و هیچ کجروی را تا اصلاح نکند ترک نگوید،امین، باوفا،پرهیزگار،پاک،بیعیب،پسندیده و عذرپذیر است.از مردم به نیکی یاد میکند و خوشبین است،از خود عیب میگیرد،دوستی او نسبت به خداوند براساس دانش و بصیرت است و با دوراندیشی و تصمیم در راه خدا،از مردم میبرد،شادمانی،عقل او را نرباید و خوشحالی او را سبکسر نگرداند.یادآور دانا و آموزگار نادان است.کسی از او انتظار بدی ندارد و از غوغایش نهراسد.کوشش هر کس را از خود خالصتر و هر کس را از خود شایستهتر میبیند.عیب خود را میداند و گرفتار غم خویشتن است،جز به پروردگارش اعتماد نکند.غریب و تنها،بیعلاقه(به دنیا)و غمین است.برای خدا دوستی کند،برای رضای خدا مجاهدت نماید و به خاطر خود،از کسی انتقام نگیرد و در جایی که مورد خشم خداست با کسی دوستی نکند.همنشین تنگدستان و همدم راستان، یاور حق طلبان،یار بیگانه،پدر یتیمان،شوهر بیوهزنان،دلسوز درماندگان،مایۀ امید در هر گرفتاری و سختی،و با نشاط و خوشرو است.عیبجو و ترشرو نیست.نستوه،فروخورندۀ خشم،خوشرو،باریک بین و بسیار با احتیاط است.بخیل نیست و در برابر بخل دیگران صبور است چون خردمند است با باحیاست و چون قانع است،بینیاز است.
حیایش بر شهوتش غالب و دوستیاش بر حسدش و گذشتش بر کینهاش برتری دارد.جز سخن درست نگوید و جز لباس اقتصاد نپوشد.با تواضع راه رود،و در طاعت پروردگارش خاضع و در همه حال از او راضی است.نیّتش خالص،اعمالش بیغش و بینیرنگ،نگاهش عبرت و سکوتش فکرت و سخنش حکمت است.خیرخواه، بخشنده و با دیگران برادر است.در نهان و آشکارا دیگران را نصیحت میکند.از برادر دینیاش دوری نمیکند و غیبت او و مکر با او را روا نمیدارد،بر آنچه از دست داده افسوس نمیخورد و برای مصیبت رسیده غمگین نمیشود.از کسی توقّع بیجا ندارد و در وقت سختی سست نشود و در زمان خوشی سرمست نگردد.علم و حلم را با همّ و عقل و صبرا به هم آمیزد.تنبلی از او دور،نشاطش را پایدار،آرزویش را نزدیک و لغزشش را اندک میبینی،در انتظار مرگ است،قلبش خاشع و به یاد خدا،نفسش قانع،جهلش را زدوده،کارش را آسان دیده،برای گناهش غمگین،هوای نفسش را کشته،خشمش را فروخورده،خلق و خویش خالص و همسایهاش از او آسوده است.خودپسند نیست و بر آنچه مقدّر شده قانع است.سخت بردبار و کارش استوار است و یاد خدا را بسیار دارد.با مردم میآمیزد تا دانا شود و خاموش میماند تا سالم بماند.میپرسد تا چیزی بفهمد، تجارت میکند تا سود ببرد.به سخن کسی گوش نمیدهد تا آن را منتشر کند و سخنی نمیگوید که به دیگران زورگویی کند.خودش از نفس خود در زحمت ولی مردم از او در راحتند،نفس خویش را به خاطر آخرت به زحمت افکنده و مردم را از خود راحت ساخته است اگر کسی به او ستم کند،صبر میکند تا خدا انتقامش را بگیرد.دوریاش از کسی که از او دوری میکند،در حقیقت بغض و دوری از آلودگی است و نزدیکیاش به کسی که به او نزدیک میشود،ملایمت و مهربانی است،نه دوریاش برای خودبینی و فخرفروشی و نه نزدیکیاش به منظور فریب و نیرنگ است،بلکه از نیکوکاران پیشین پیروی میکند تا پیشوای نیکان پس از خود باشد.
امام صادق علیه السّلام میفرماید:همام-پس از شنیدن این سخنان-فریادی کشید و بیهوش افتاد،امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:هان به خدا سوگند که من دربارۀ او بیمناک بودم.و فرمود:موعظۀ دلنشین با اهلش چنین میکند.شخصی عرض کرد:یا امیر المؤمنین،پس شما را چه شده است؟فرمود:هر کس را اجلی است که از او نگذرد و سببی است که از او تجاوز نکند،آرام باش،چیزی نگو که شیطان این سخن را به زبانت دمید».
از امام صادق علیه السّلام نقل شده که:«امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:دینداران را نشانههایی است که به آنها شناخته میشوند:راستگویی،ادای امانت،وفای به عهد،صلۀ ارحام،ترحّم بر ضعیفان،حساب نبردن از زنان-یا فرمود:کماطاعت کردن از زنان-نیک رفتاری، خوشخویی،گشاده خلقی،پیروی از دانش و آنچه باعث نزدیکی به خداست؛شجرۀ طوبی از آن ایشان است و چه سرانجام خوبی دارند!-طوبی درختی است در بهشت که ریشهاش در خانۀ پیامبر ما محمّد صلی اللّه علیه و آله است و هیچ مؤمنی نیست مگر آن که شاخهای از آن درخت در خانۀ اوست هر چه را که در دل آرزو کند،از آن درخت فراهم سازد و اگر سواری تندرو صد سال در سایۀ آن راه پیماید،از آن نگذرد و اگر از پایین کلاغی به سمت بالایش پرواز کند،پیش از رسیدن به بالای آن،به علّت پیری بیفتد هان به این نعمت روآورید.به راستی مؤمن مشغول کار خویشتن است و مردم از او در آسایشند.در وقت شب گونه بر خاک بنهد و با اعضای ارزندۀ بدنش خدا را سجده کند و با خدایی که او را آفریده است برای آزادی خود از آتش دوزخ مناجات کند.هان شما نیز چنین باشید!». (1)
از امام باقر یا امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«امیر المؤمنین علیه السّلام به انجمنی از مردم قریش گذشت که جامههای سفید یا به رنگهای روشن پوشیده بودند و زیاد میخندیدند و به هر که از آنجا عبور میکرد با انگشت میکردند.سپس به انجمن اوس و خزرج گذر کرد و آنها را دید که با پیکرهای فرسوده و گردنهای باریک و رنگ زرد،متواضعانه سرگرم گفتوگو بودند.علی علیه السّلام از این دو انجمن در شگفت شد و خدمت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله آمد و عرض کرد:پدر و مادرم به فدایت،من به انجمن قبیلۀ فلان گذر کردم-حال آنها را گفت-و به انجمن اوس و خزرج گذشتم-و حال آنها را نیز گفت -سپس گفت:و حال آن که همۀ آنها مؤمنند.یا رسول اللّه!صفت مؤمن[راستین]را بفرمایید.رسول خدا صلی اللّه علیه و آله اندکی سر به زیر انداخت و بعد سر بلند کرد و فرمود:بیست خصلت در مؤمن است که اگر نباشد ایمانش کامل نیست.یا علی!همانا از جملۀ اخلاق مؤمنان آن است که در نماز جماعت حاضر و در پرداخت زکات شتابانند.درماندگان را طعام دهند،بر سر یتیمان دست نوازش کشند،لباسشان را پاکیزه بدارند و بند زیرجامه بر کمر محکم ببندند(بر عبادت خدا همّت بگمارند)،اگر خبری دهند دروغ نگویند،اگر
1) (35) همان مأخذ،ص 239،شمارۀ 30.
وعده دهند،خلاف نکنند.اگر امانت گیرند خیانت نورزند.در وقت سخن گفتن راست گویند.عابدان شب و شیران روزند.روزها روزهدار و شبها نمازگزارند.همسایه را نیازارند و هیچ همسایهای از آنها آزار نبیند.روی زمین آرام گام برمیدارند.به خانۀ بیوهزنان (برای کمک)و به تشییع جنازهها میروند.خدا ما و شما را از پرهیزگاران قرار دهد». (1)
از امام باقر علیه السّلام نقل است که فرمود:«از پیامبر صلی اللّه علیه و آله پرسیدند:بهترین بندگان خدا چه کسانی هستند؟فرمود:کسانی که اگر نیکی کنند،شادند و اگر بدی کنند آمرزش بطلبند.
چون عطا شود،سپاس گویند و چون گرفتار شوند صبر کنند و هرگاه خشم گیرند، چشمپوشی نمایند.» (2)از امام باقر علیه السّلام نقل شده است که:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:بهترین شما خردمندانند.عرض شد:یا رسول الله!خردمندان چه کسانی هستند؟فرمود:کسانی که خلق نیکو دارند و در صبر استوارند و صلۀ ارحام را به جای آوردند و با مادران و پدران خوشرفتارند،از تنگدستان،همسایگان و یتیمان سرکشی میکنند،و آنها که اطعام طعام و افشای سلام در دنیا میکنند و در آن هنگام که مردمان در خواب غفلتند،آنان نماز میگزارند.» (3)از امام صادق علیه السّلام نقل است که:«رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:هر که خدا را شناخت و او را بزرگ شمرد،دهانش را از سخن بیهوده و شکمش را از پرخوری نگه دارد و نفس خویش را با روزه و نماز ریاضت دهد.اصحاب گفتند:یا رسول الله پدران و مادران ما به فدایت،آنان اولیای خدایند.فرمود:اولیای خدا چون سکوت اختیار میکنند،سکوت آنها ذکر خداست و چون میاندیشند،اندیشهشان پند است و چو سخن میگویند، سخنشان حکمت است.چون در بین مردم راه میروند،راه رفتنشان برکت است و اگر نبود که اجلشان مقرر شده،روحشان در پیکرشان،از ترس عذاب و شوق ثواب،آرام نمیگرفت». (4)
از علیّ بن حسین علیه السّلام نقل شده است که:«مؤمن ساکت میماند تا سالم باشد سخن
میگوید:تا سود ببرد،راز خویش را(حتّی)به دوستانش نمیگوید،شهادت به حق را از بیگانگان دریغ نمیورزد،هیچ کار خوبی را از روی خودنمایی انجام نمیدهد و آن را از روی حیا ترک نمیکند.اگر او را بستایند،بیمناک از گفتههاست و از آنچه ستایشگران نمیدانند طلب آمرزش کند.سخن بیگانگان او را نفریبد و از محاسبۀ عمل خود،نزد خداوند،میترسد». (1)
امام باقر علیه السّلام فرمود:«مؤمن کسی است که چون خشنود باشد خشنودیاش او را وادار به گناه و کار بیهوده نکند و چون ناخشنود باشد ناخشنودیاش او را از گفتن حق باز ندارد و در وقت داشتن قدرت،قدرتش او را به تجاوز از حق وادار نسازد». (2)
امام صادق علیه السّلام فرمود:«مؤمن در کار دین پرتلاش و در عین نرمی دوراندیش و ایمانش توأم با یقین است.برای تحصیل فقه حریص،در راه هدایت با نشاط و در نیکوکاری پایدار است،حلمش توأم با علم،و با وجود ملایمت،زیرک است و با آن که در هنگام توانگری،در راه حق بخشنده است امّا از میانه روی در نمیگذرد.در زمان تنگدستی خوشظاهر،و با وجود قدرتمندی اهل گذشت و در عین خیرخواهی برای مردم،مطیع فرمان خداست.در حال شهوت خویشتندار و در حال رغبت پرهیزگار،در امر جهاد حریص و در وقت گرفتاری نمازگزار و در سختی شکیباست،در برابر حوادث سنگین و با وقار و در ناگواریها بردبار و در مقابل نعمت سپاسگزار است.اهل غیبت، خود بزرگ بینی،قطع رحم،سستی،خشونت و سنگدلی نیست.چشمش بر او (بر اندیشهاش)پیشی نگیرد و شکمش او را رسوا نسازد و ابزار شهوت بر او چیره نشود.
بر مردم حسد نورزد.ممکن است مردم او را سرزنش کنند ولی او کسی را سرزنش نکند.
اسرافکار نیست،یاور مظلوم و دلسوز مستمند است.خود از خویشتن در رنج است ولی مردم از دست او در آسایشند بر عزّت دنیا بیعلاقه است و از ذلّتش بیتابی نکند.امر مهمی است که مردم به آن رو آوردهاند(امر دنیا)ولی او را مهمی دیگر است که گرفتار کرده(امر آخرت).در قضاوتش کاستی و در رأیش سستی و در دینش تباهی مشاهده نمیشود.هر که با او مشورت کند،رهبری کند و کمککنندهاش را کمک نماید،از
ناسزا و نادانی گریزان است» (1)از امام رضا علیه السّلام نقل شده که فرمود:«مؤمن،مؤمن واقعی نیست مگر آن که سه خصلت در او باشد:خصلتی از پروردگارش و خصلتی از پیامبرش و خصلتی از امامش، امّا سنّت پروردگارش نگهداری راز خود است،خدای تعالی فرموده است: عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ (2)،اما روش پیامبرش خوشرفتاری با مردم است،زیرا که خدای عزّ و جلّ پیامبرش را به خوشرفتاری با مردم دستور داده و فرموده است: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ (3)،و اما خصلت امامش صبر کردن در زمان تنگدستی و پریشانی است». (4)
(1)در کافی از امام باقر علیه السّلام نقل شده است که،فرمود:«خداوند این دنیا را به نیکوکار و تبهکار عطا میکند،ولی ایمان را جز به برگزیدگان از خلق عطا نمیکند». (5)
از امام باقر علیه السّلام نقل است که«همۀ مردم بمانند چهارپایانند-این جمله را سه مرتبه تکرار کرد-مگر اندکی از مردم با ایمان و شخص با ایمان کمیاب است-این جمله را نیز سه بار گفت-». (6)
از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرمود:«زن با ایمان از مرد مؤمن کمیابتر است و مرد مؤمن کمیابتر از کبریت احمر است.کدام یک از شما کبریت احمر را دیده است؟». (7)
از سدیر صیرفی نقل شده که:«خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم،عرض کردم:به خدا سوگند که خانهنشینی شایسته شما نیست.فرمود:چرا ای سدیر؟گفتم:به خاطر دوستان
1) (42) همان مأخذ،ص 231.
2) (43) جن/26:عالم غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد مگر رسولانی که آنها را برگزیده است.
3) (44) اعراف/199:با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکیها دعوت کن.
4) (45) کافی،ج 2،ص 241،شمارۀ 39.
5) (46) همان مأخذ،ص 215 شمارۀ 3.
6) (47) همان مأخذ،ص 242 شمارۀ 2.
7) (48) همان مأخذ،ص 242 شماره 1.
و شیعیان و یاران زیادی که دارید!به خدا سوگند اگر امیر المؤمنین علیه السّلام بهاندازۀ شما شیعه و یاور و دوست داشت،تیم(نام قبیلۀ ابو بکر)و عدی(نام قبیلۀ عمر)نسبت به حق او طمع نمیکردند.فرمود:سدیر!فکر میکنی آنها چه تعداد باشند؟عرض کردم:صد هزار.
پرسید:صد هزار؟!گفتم:آری،بلکه دویست هزار،فرمود:دویست هزار؟!عرض کردم:
آری بلکه نصف مردم دنیا.حضرت سکوت کرد و آنگاه فرمود:برایت زحمت زیادی ندارد تا با ما به ینبع بیایی؟عرض کردم:خیر،سپس فرمود:یک الاغ و یک استر زین کنند من زود رفتم به الاغ سوار شدم،فرمود:سدیر!میخواهی الاغ را به من بدهی؟ عرض کردم:استر بهتر و نجیبتر است.فرمود:الاغ برای من راهوارتر است.من پیاده شدم،امام علیه السّلام سوار بر الاغ و من سوار بر استر شدم و راه افتادیم تا وقت نماز شد.فرمود:
سدیر!پیاده شویم،نماز بخوانیم.سپس فرمود:این زمین شورهزار است و نماز در آن روا نیست،دوباره راه افتادیم تا به زمین خاک سرخی رسیدیم،حضرت به سمت جوانی که بزغاله میچرانید نگاهی کرد و فرمود:ای سدیر!به خدا سوگند اگر شیعیان من به تعداد این بزغالهها بودند،خانهنشینی بر من روا نبود.از مرکب پیاده شدیم و نماز خواندیم،وقتی که از نماز فارغ شدیم به سمت بزغالهها رفتم و آنها را شمردم دیدم هفده عدد بود». (1)
حمران بن اعین میگوید:«به امام باقر علیه السّلام عرض کردم:فدایت شوم،چه قدر ما شیعیان کم هستیم!اگر در خوردن گوشت گوسفندی جمع شویم،آن را تمام نخواهیم کرد.فرمود:مایلی خبری عجیبتر از این را برایت نقل کنم؟مهاجرین و انصار از ایمان راستین بیرون رفتند مگر سه کس-با انگشت عدد سه را نشان داد-حمران میگوید:
عرض کردم:فدایت شوم،عمار چگونه بود؟فرمود:خداوند ابو یقظان عمّار را رحمت کند،که بیعت کرد و شهید شد.با خود گفتم چیزی بالاتر از شهادت نیست،امام علیه السّلام نگاهی به من کرد و فرمود:شاید تو فکر میکنی که عمّار مانند آن سه تن است،هیهات، هیهات». (2)
از امام کاظم علیه السّلام نقل شده که فرمود:«این طور نیست که تمام کسانی که معتقد به
ولایت ما هستند،مؤمن باشند،بلکه آنها با مؤمنان همدماند». (1)
امام صادق علیه السّلام به نقل از پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:«خدای تعالی میفرماید:اگر در روی زمین جز یک مؤمن نباشد،به وسیلۀ او از همه مخلوق بینیازی جویم و از ایمانش برای او همدمی سازم که محتاج کسی نباشد». (2)
امام باقر علیه السّلام فرمود:«به راستی خداوند،به خاطر یک مؤمن نابودی را از یک روستا بر طرف میکند». (3)
از امام باقر علیه السّلام است که فرمود:«روستایی که هفت مؤمن داشته باشد،به آن روستا عذاب نمیرسد». (4)
در کافی از عبد الواحد بن مختار انصاری نقل شده است که امام باقر علیه السّلام فرمود:«ای عبد الواحد!مردی که دارای این عقیده-تشیّع-باشد هر چه مردم دربارۀ او بگویند زیانی به حال او ندارد،اگر چه بگویند او دیوانه است،او اگر در قلّۀ کوهی باشد،خدا را عبادت میکند تا مرگش فرارسد». (5)
از فضیل بن یسار نقل شده است که:خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم،آن حضرت بیمار بود و به شدت ضعیف و لاغر شده بود.فرمود:«ای فضیل،من بارها گفتهام و میگویم:کسی که خدا او را با مذهب تشیّع آشنا کرد،اگر بر سر کوهی باشد تا مرگش فرارسد،هیچ باکی بر او نیست.ای فضیل بن یسار!مردم راه راست و چپ را پیش گرفتند ولی ما و شیعیانمان به راه راست هدایت شدیم.ای فضیل بن یسار!اگر ما بین شرق و غرب(تمام دنیا)از آن مؤمن باشد،خیر اوست و اگر اعضای بدنش را قطعه قطعه کنند باز هم خیر اوست.ای فضیل بن یسار!خداوند دربارۀ مؤمن جز خیر،کاری نمیکند،ای فضیل بن یسار!اگر دنیا نزد خدای متعال بهاندازۀ بال مگسی ارزش داشت،شربت آبی از آن به دشمنش نمیآشاماند.ای فضیل بن یسار!هر که هدف و همّتش یکی باشد (فقط خدا وجهۀ همّتش باشد)خداوند هدفش را کفایت کند ولی کسی که هدفش به هر درّهای باشد خدا را باکی نیست که او در کدام درّه هلاک شود.» (6)
از امام صادق علیه السّلام نقل است که فرمود:«چهار چیز است که مؤمن از همۀ آنها یا یکی از آنها بر کنار نیست:محسود مؤمن دیگری واقع شود و این مورد از همه برای او دشوارتر است.منافقی که به دنبال او حرکت میکند،دشمنی که به جنگ او برمیخیزد، شیطانی که میخواهد او را گمراه سازد». (1)
از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که:«مؤمن نمیتواند خود را از یکی از سه چیز نجات دهد و گاهی هر سه بر او گرد آیند:یا یکی از کسانی که با او در یک منزل زندگی میکند،در را به روی او میبندد و او را میآزارد.یا همسایهاش او را اذیت میکند.یا در راه رفتن به دنبال حوائجش کسی سبب آزار او میشود.و اگر مؤمنی بر قلّه کوهی باشد خداوند شیطان را برانگیزد تا او را بیازارد و خداوند از ایمانش همدمی برای او فراهم آورد،تا او از تنهایی و وحشت به کسی پناه نبرد». (2)
از امام صادق علیه السّلام نقل شده که:«هیچ مؤمنی نبوده و نیست و نخواهد بود مگر این که در جوارش همسایهای باشد که او را بیازارد.و اگر مؤمنی در یکی از جزیرههای وسط دریا نیز مستقر شود،خداوند کسی را برانگیزد تا او را بیازارد». (3)
در محضر امام صادق علیه السّلام سخن از گرفتاری و آن چیزهایی که خداوند مؤمن را به آنها مبتلا میسازد،به میان آمد.حضرت فرمود:«از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پرسیدند:چه کسی در دنیا بیشتر دچار بلاست؟فرمود:پیامبران،بعد از آنها،به ترتیب هر کس بیشتر به ایشان شباهت دارد،سپس مؤمن به قدر ایمان و اعمال نیکویش مبتلا میشود.بنا بر این هر که ایمانش صحیح و عملش نیکوست،گرفتارتر و هر که ایمانش سست و عملش نازل باشد
1) (57) همان مأخذ،ص 250 شمارۀ 4.
2) (58) کافی ج 2،ص 249.در مرآة العقول ج 2 ص 222 آمده است:دربارۀ مسلط کردن شیاطین و کافران بر مؤمنان چند فایده و حکمت نقل کردهاند:اوّل آن که کفّارۀ گناهان است دوم آزمون صبر و شکیبایی مؤمن است تا در صف صابران قرار گیرد.سوم برای آن است که او را نسبت به دنیا بیرغبت گرداند تا فریب دنیا را نخورده و دل به دنیا نبندد تا جدایی از آن برایش دشوار نباشد،چهارم به خاطر آن است که در گرفتاری به خدا پناهنده شود و برای رفع گرفتاری دعا کند و مرتبهاش بالا رود،پنجم از خلق بیمناک گردد و با پروردگار جهان انس بگیرد.
3) (59) همان مأخذ،ص 251 شمارۀ 11.
گرفتاریاش کمتر است.» (1)از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:«مؤمن در پیشگاه خدا بالاترین مقام را دارد-این جمله را سه مرتبه تکرار کرد-همانا خداوند اگر او را دچار بلا کند و سپس او را قطعه قطعه سازد تا جانش را بگیرد،با این همه او خدا را شکر و سپاس میگوید». (2)
و معنای شیعه و مخالف،و تقسیم مردم از این دیدگاه
(1)بدان!آن کسی را که خدای تعالی از بین بندگانش برگزیده و او را از آن میان به خود اختصاص داده و به بهترین وجه او را ادب آموخته و قوای نظری و عملی او را تا حد ممکن به اوج کمال رسانده و سپس او را علم لدنی آموخته و بر اسرار و احکام و قوانین خویش آگاه ساخته است و علاوه بر کمالی که به او داده،توانائی تکمیل دیگر مردمان را نیز تا آنجا به وی عطا فرموده که میتواند فیض خداوندی را بگیرد و به خلق خدا برساند و به هر کسی در خور عقل و خردش از آن فیوضات کمالبخش،مرحمت کند، بدون این که آن جنبۀ علوی از این جنبۀ سفلی(ارتباط با خدا از عنایت به خلق)و یا بر عکس او را بازدارد،او امام مردم و خلیفۀ خدا بر خلق در روی زمین،و حجت خدا بر بندگان و عالم ربانی و از همه کس پیشروتر و مقرّب درگاه خداست،پیامبر باشد و یا غیر پیامبر؛زیرا چه بسیار پیامبری که امام نبوده و چه بسا امامی که پیامبر نیست.امامت بالاتر از نبوت است،گاهی خداوند امامت و نبوت را در یک شخص جمع میکند، همان طور که خدای تعالی این دو منصب را برای پیامبر ما و ابراهیم علیه السّلام جمع کرده است آنجا که میگوید: إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً . (3)
در کتاب کافی از هشام بن سالم روایت شده که:امام صادق علیه السّلام فرمود:«پیغمبران و فرستادگان خدا چهار دستهاند:پیغمبری که تنها برای خودش پیامبر است و به دیگری مربوط نمیشود.پیامبری که در خواب میبیند و سروش غیبی را میشنود ولی در بیداری صاحب آن صدا را نمیبیند و بر کسی مبعوث نشده بلکه خود امامی دارد،چنان که
ابراهیم علیه السّلام امام و پیشوای لوط علیه السّلام بود.پیامبری که در خواب میبیند و صدا را میشنود و فرشته را مشاهده میکند و بر طایفهای کم یا زیاد مبعوث است،مانند یونس علیه السّلام که خداوند فرماید: وَ أَرْسَلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ (1)امام علیه السّلام میفرماید:مقدار بیشتر،سی هزار بود،و یونس خود امام و رهبر داشت، (2)و پیغمبری که در خواب میدید و صدا را میشنید و در بیداری نیز(فرشته را)میدید و او امام است مانند پیامبران اولوالعزم و حضرت ابراهیم علیه السّلام،نخست،پیامبر بود ولی امام نبود تا این که خداوند به او فرمود: إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی،قالَ (اللّه) لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ (3)،کسی که غیر خدا و یا بتی را پرستیده است امام نمیگردد». (4)
از زراره نقل شده است که:از امام باقر علیه السّلام دربارۀ قول خدای تعالی وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا (5)رسول چیست و نبی کدام است؟فرمود:«نبی کسی است که در خواب میبیند و صدا را میشنود ولی فرشته را مشاهده نمیکند و رسول کسی است که صدا را میشنود و در خواب میبیند و(در بیداری هم)فرشته را مشاهده میکند.عرض کردم:امام در چه مقامی است؟فرمود:او صدا را میشنود ولی نه در خواب فرشته را میبیند و نه در بیداری او را مشاهده میکند.سپس این آیه را تلاوت کرد: و ما أرسلنا من قبلک من رسول و لا نبیّ(و لا محدّث). (6)
هر کس را خداوند به دوستی و موالات صاحب این مقام و پیروی از او و هدایت بهوسیله رهبریهای او،و دنباله روی و پیروی از راه و روش او در حرکات و سکنات و رفتار و حالاتش موفّق بدارد و توفیق آگاهی بر اسرار و علومش را به قدرت طاقت و بر حسب ظرفیتش مرحمت کند تا هرگاه مرتکب گناهی شد باز گردد و توبه کند و هر وقت پایش لغزید بازایستد و به حال اوّل برگردد و از راههای بیهوده و هواهای تیره و اهل باطل و
1) (63) صافات/147:او را به سوی جمعیّت یکصدهزار نفری یا بیشتر،فرستادیم.
2) (64) رهبر وی حضرت موسی علیه السّلام بود و او شریعت موسی علیه السّلام را تبلیغ میکرد-م.
3) (65) بقره/124:من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم،ابراهیم عرض کرد:از دودمان من نیز(امامانی قرار بده)خداوند فرمود:پیمان من به ستمکاران نمیرسد(تنها فرزندان پاکت به این مقام میرسند).
4) (66) کافی،ج 1،ص 147.
5) (67) مریم/51:و او(موسی علیه السّلام)رسول و پیامبر والامقامی بود.
6) (68) کافی،ج 1،ص 167.آیۀ شریفه سورۀ حج/52:ما هیچ رسول و پیامبری را پیش از تو نفرستادیم. عبارت(و لا محدّث)به فتح دال مشدّد،تنها در روایت اهل بیت علیهم السّلام است.
هواپرستان دوری کند و از امور زیاد دنیا بپرهیزد و از میان مردمان ممتاز باشد چنین کسی شیعه و از خواص و خوشبخت و نجاتبخش و پویندۀ راه نجات و مؤمن آزموده و پرهیزگار و معتدل و صاحب میمنت و از اصحاب یمین است و هر که در مقابل این شخص باشد به این ترتیب که دشمن امام؛نه پیرو او،نه هدایت یافته از هدایت او،نه دنبالهرو او و نه مطّلع بر اسرار او،بلکه مخالف راه و روش امام،منکر دستور او،پیرو هوای نفس خویش و علاقمند به دنیا باشد،چنین کسی،مخالف،عامی،نگونبخت،در هلاکت،مشرک،گمراه،ستمگر،بدیمن و از اصحاب شمال است.بنا بر این،این سه گروه،اصناف حقیقی از افراد بنیآدمند که از یکدیگر مشخّصند.این سه گروه به منزلۀ اصول همۀ اصناف مردمانند.وانگهی دستۀ اوّل نسبت به دو دستۀ دیگر اصلند،زیرا آن دو گروه به وسیلۀ این دسته رشد میکنند و تشخص مییابند.خدای تعالی فرموده است:
کانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ... (1)و بیشتر آیههای قرآن بلکه تمام آیات دربارۀ این سه گروه و احوال،افعال،اقوال و مبدأ و معاد و آغاز و انجام کارشان وارد شده است و همچنین اخبار و آثار ائمّۀ اطهار سلام الله علیهم دراینباره است و در آنها به این دسته مردمان شده است: وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً، فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ، وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ، وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ، أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ. (2)
از امام باقر علیه السّلام دربارۀ قول خدای تعالی: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (3)،آمده است.که فرمود:«ماییم آن کسانی که میدانند و دشمنان ما کسانی هستند که نمیدانند،و شیعیان ما صاحبان مغزند». (4)
1) (69) بقره/213:مردم(در آغاز)یک دسته بیشتر نبودند(و تضادّی در میان آنها وجود نداشت،تدریجا جوامع و طبقات پدید آمدند،سپس در میان آنها اختلافات و تضادهایی به وجود آمد)خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت دهند و انذار کنند.
2) (70) واقعه/7 تا 11:و شما به سه گروه تقسیم خواهید شد،(نخست)اصحاب میمنه هستند،چه اصحاب میمنهای؟!(گروه دیگر)اصحاب شومند،چه اصحاب شومی؟!و(سومین گروه)پیشگامان پیشگام،آنها مقرّبانند.
3) (71) زمر/9:بگو آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند یکسانند؟تنها صاحبان مغز متذکر میشوند.
4) (72) محاسن برقی،ص 169.
به دو گروه آخر دارد حدیثی که دربارۀ پرسش در قبر و رجعت رسیده است که در قبر از کسی که دارای ایمان محض یا دارای کفر محض است سؤال میشود، (1)و اما سایر مردم،غیر از این سه گروه(در حکم)چهار پایان،درندگان،پشههای بیارزش، مقلّدان و تابعان و خسانی هستند که تنها مطالب دیگران را نقل میکنند و به محض شنیدن،بدون تأمل،به دیگران منتقل میسازند.اینان قابل توجه نیستند و اگر اینان منسوب به علم و دانشند هرگاه علمشان محدود به علم رسمی ظاهری باشد در صورتی که در آن میان کسانی باشند که دوستدار سعادتمندان و دشمن اشقیا بوده و به امور دینی اهتمام میورزند و به بخشی از سنتهای رسولان عمل میکنند چنین کسی موالی، دوستدار،و اهل نجات است پس رستگار میشود و با آن کسانی که دوست میدارد محشور میشود،زیرا شخص با آنان که دوستشان دارد،محشور میشود.و چه بسا شیعه نیز از باب تغلیب و یا از جهت پیروی ظاهری از امام و راه و روش او،بر وی اطلاق میشود هر چند که از باطن و در حقیقت او را پیروی نکند.علاوه بر این،گاهی صفت مؤمن مخصوص کسی است که آزموده شده است و گاهی شامل ناآزموده نیز میگردد، چنان که امام صادق علیه السّلام میفرماید:«مؤمن،دو نوع است:مؤمنی که به پیمان خدایی عمل کرده و به شرط او وفادار است،و این است معنای قول خدای تعالی: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ ، (2)این مؤمنی است که هول و هراسهای دنیا و آخرت به او نرسد،و او از کسانی است که دیگران را شفاعت کند و خود نیازی به شفاعت دیگران ندارد.و مؤمنی که همچون ساقۀ نازک گیاه است که گاهی کج شود و گاهی راست ایستد،این مؤمن از کسانی است که دچار هراسهای دنیا و آخرت شود و از جمله کسانی است که دیگران او را شفاعت کنند و او کسی را شفاعت نکند. (3)
و همچنین پشّههای بیارزش و خسان که گاهی به کسانی غیر از سه گروه مذکور اطلاق میشود و گاهی به گروه سوم از این سه گروه نیز گفته میشود،چنان که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:«مردم سه دستهاند:یا دانای خداشناسند(عالم ربّانی)یا آموزندگانی که در راه نجات گام برمیدارند،و یا مگسان کوچک و ناتوانند که دنبالهرو
هر آوازکنندهاند و با هر بادی میروند،از نور دانش روشنی نجسته و به پایۀ استواری پناه نبردهاند». (1)
امام صادق علیه السّلام فرموده:«مردم سه دسته میشوند:دانشمند و دانشجو و خاشاک روی آب،پس ما دانشمندانیم و شیعیان ما دانشجویان و سایر مردم خاشاکند». (2)
از پیامبر صلی اللّه علیه و آله نقل شده است که فرمود:«جز برای دو نفر در زندگی خیری نیست:
عالمی که فرمانش را ببرند،و شنوندهای که شنیدهاش را حفظ و بدان عمل کند». (3)
از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:«یا دانشمند باش یا دانشجو و یا دوستدار دانشمندان،از گروه چهارم مباش که به سبب دشمنی با این سه طایفه هلاک خواهی شد» (4)بین امام و شیعه و دوستدار امام مراتب و درجاتی است که به موجب آنها نزدیکی و دوری از سعادت حقیقی معین میشود.چه بسا شیعهای که از امامت بهرهمند است و چه بسیار دوستداران امام که از تشیّع بهرهای دارند و این مراتب تنها به وسیلۀ صفات و نشانههایی شناخته میشوند که آنها را نام بردیم و کم یا بیش این صفات و نشانهها بر حسب مراتب این افراد در آنها موجود است،و هر شیعهای که آن دوازده نشانه را که در باب ششم از کتاب علم،بخش عبادات- آنجا که از علمای آخرت یاد کردیم-در وی جمع است،شایستۀ امامت و ارشاد مردم و نایب امام اصلی(امام معصوم)در زمان غیبت است.
(1)هر کس،کسی را به خاطر حسن اعتقادش دوست بدارد و یا کسی را به دلیل فساد عقیدهاش دشمن بدارد،او را در اثر این دوستی و دشمنی اجر میدهند هر چند که در تشخیص خود خطا کرده باشد.دلیل بر این مطلب،روایتی است که در کافی از امام باقر علیه السّلام نقل شده است که میفرماید:«اگر کسی برای خدا دیگری را دوست بدارد،
خداوند برای این دوستی او را پاداش دهد حتّی اگر کسی را که دوست داشته،در علم خدا اهل دوزخ باشد.و اگر کسی برای خدا دیگری را دشمن بدارد،خداوند برای این دشمنی او را ثواب دهد،هر چند کسی را که دشمن داشته است در علم خدا اهل بهشت باشد». (1)
از آن حضرت است که فرمود:«هرگاه خواستی بدانی که در تو خیری هست،به قلبت نگاه کن،اگر دیدی اهل طاعت خدا را دوست و اهل معصیت را دشمن میداری، در تو خیر است و خدا هم تو را دوست دارد،و اگر دیدی اهل طاعت را دشمن و اهل معصیت را دوست میداری بدان که در تو خیری نیست و خدا هم تو را دشمن میدارد و هر کس با دوست خود محشور است». (2)
امام صادق علیه السّلام فرمود:«همانا کسی که شما را دوست میدارد ولی نمیداند شما چه عقیدهای دارید،خداوند او را به سبب دوستی با شما-شیعه واقعی-به بهشت میبرد،و کسی که شما را دشمن میدارد و نمیداند شما چه عقیدهای دارید،خداوند او را به سبب دشمنی با شما به دوزخ میبرد». (3)
میگویم:توضیح حدیث بالا از این قرار است که چون اصحاب امام علیه السّلام در ظاهر همگی اهل طاعت و تقوا بودند،بنا بر این،هر کس بدون علم به مذهب ایشان،آنها را دوست و یا دشمن میداشت،در حقیقت نسبت به اهل طاعت دوستی و یا دشمنی ورزیده بود،پس مفاد این حدیث عین مفاد حدیث اول است.پوشیده نماند که دوستی و دشمنی از این جهت،یعنی جهت طاعت و معصیت خدا،در واقع به حقیقت و کلیّت آن موضوع برمیگردد،نه اختصاص آن به شخص جزئی و چه بسا که محبّ و مبغض، محبوب و مبغوض خویش را ندیده و تنها صفات و اخلاق او را شنیده است.دلیل روشن بر این مطلب روایتی است که صدوق،در کتاب علل الشّرائع به سند خود از مفضّل بن عمر نقل کرده که گفت:به ابو عبد الله جعفر بن محمّد الصّادق علیه السّلام عرض کردم:
چرا علی بن ابی طالب علیه السّلام قسیم الجنّة و النّار شده است؟فرمود:چون دوستی آن حضرت«ایمان»و دشمنی او«کفر»است و از آنجا که بهشت فقط برای اهل ایمان و دوزخ برای مردمان کافر،خلق شده است،پس آن حضرت قسیم الجنّة و النّار است و
هیچ کس جز دوستداران او وارد بهشت نمیشود و کسی جز دشمنان وی وارد دوزخ نمیگردد.مفضّل عرض کرد:یا بن رسول الله آیا پیامبران و اوصیای ایشان علی علیه السّلام را دوست میداشتند و دشمنان ایشان علی علیه السّلام را دشمن میداشتند؟فرمود:آری.پرسیدم:
این دوستی و دشمنی چگونه بوده است؟فرمود:آیا نمیدانی که پیامبر صلی اللّه علیه و آله در جنگ خیبر فرمود:«فردا پرچم را به مردی خواهم داد که او خدا و رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند،او برنمیگردد تا خداوند به دست او فتح نماید» عرض کردم:چرا میدانم.فرمود:آیا نمیدانی وقتی که برای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله مرغ بریان شده آمد،گفت:خدایا محبوبترین خلقت را برسان تا این مرغ را با من بخورد و مقصودش علی علیه السّلام بود؟عرض کردم:چرا میدانم.فرمود:آیا ممکن است پیامبران و رسولان خدا و اوصیای ایشان مردی را که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند،دوست نداشته باشند؟عرض کردم:خیر.فرمود:آیا ممکن است مؤمنی از امّتهای ایشان دوست خدا و رسول خدا و پیامبران خدا را دوست نداشته باشد؟گفتم:خیر.فرمود:بنا بر این ثابت شد که همۀ پیامبران و رسولان خدا و تمام مؤمنان،دوستدار علی بن ابی طالب علیه السّلام و همۀ مخالفان ایشان،دشمن آنان و دشمن دوستدارانشان بودند.گفتم:آری.فرمود:پس جز دوستدار علی علیه السّلام از اوّلین و آخرین، کسی وارد بهشت نمیشود،در این صورت او قسیم الجنّة و النّار است.مفضّل بن عمر میگوید:عرض کردم:یا بن رسول الله غم مرا برطرف کردید،خداوند غم شما را بر طرف کند،از آنچه خداوند به شما آموخته است مرا بیشتر بهرهمند فرمایید.فرمود:
مفضّل بپرس!عرض کردم:یا بن رسول الله،سؤال من این است که آیا علی بن ابی طالب علیه السّلام دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد دوزخ میکند،یا رضوان و مالک این کار را میکنند؟فرمود:مفضّل!آیا نمیدانی که خدای تعالی رسولش را به منزلۀ روح انبیاء و در حالی مبعوث کرد که ایشان دو هزار سال پیش از آفرینش سایر مخلوقات،به صورت ارواح موجود بودند؟عرض کردم:آری.فرمود:آیا نمیدانی که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله انبیاء را به توحید و اطاعت و پیروی از امر خدا دعوت کرد و بر آن اساس به آنان وعدۀ بهشت داد و به کسانی که با پیامبران مخالفت و اصول پذیرفته ایشان را انکار کنند،وعدۀ دوزخ داد؟گفتم:آری،فرمود:آیا پیامبر صلی اللّه علیه و آله نسبت به وعدههای بهشت و دوزخی که از طرف خدا داده است،ضامن نیست؟عرض کردم:چرا.فرمود:آیا علی بن ابی طالب علیه السّلام
جانشین او و امام امّتش نمیباشد؟گفتم:چرا.فرمود:آیا رضوان و مالک از جملۀ فرشتگان و طالبان آمرزش شیعیانی نیستند که به خاطر دوستی آن حضرت رستگارند؟ گفتم:چرا فرمود:پس در این صورت علی بن ابی طالب علیه السّلام از طرف رسول خدا صلی اللّه علیه و آله قسیم الجنّة و النّار است،و رضوان و مالک به دستور آن حضرت که نشأت گرفته از امر خداست مأمور شدهاند،ای مفضل!این مطالب را نگهدار که از جمله اسرار نهفتۀ علم است و جز به اهلش بازگو نکن».
یکی از دانشمندان شیعه-خدایشان بیامرزد-میگوید:این حدیث شریف گوهری گرانقدر و درّی ارزشمند است که مولایمان امام صادق علیه السّلام به ما ارزانی داشته و از آن فوائد بسیاری حاصل شود که بر خردمندان پوشیده نیست:از جمله آن که مقصود از دوستی امیر المؤمنین علیه السّلام حالتی است که باعث معرفت به مقام او باشد زیرا محبّت آن حضرت همسان با ایمان است و منظور محبّت شخص وی که در دنیا مدتی موجود و بهوسیله حواس جزئی محسوس بوده است نمیباشد بلکه منظور دوست داشتن حقیقت الهی و مقام عقلی کلّی اوست که پیش از آفرینش خلق موجود بوده است.و دیگر این که پیامبر ما صلی اللّه علیه و آله در مقام عقلی کلیاش بر سایر انبیاء و اوصیایشان مبعوث شد.و آنان را بشارت داده و انذار فرموده است در حالی که ایشان در آن روز به اطاعت و فرمانبرداری او و دوری از نافرمانی وی مکلّف بودند به خاطر تصدیق این کلام خدا: هذا نَذِیرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولی (1)و او از جانب خدا ضامن پاداشی است که به پذیرندگان دعوتش و اهل طاعت وعده فرمود و همچنین ضامن کیفری است که اهل تکذیب را بدان بیم داده است،و دیگر این که بر این اساس امیر المؤمنین علیه السّلام در میان امّتش از اوّلین و آخرین،-چه انبیاء و چه امّتها-جانشین اوست،و حکمش بر دربانان بهشت و خازنان دوزخ جاری است و آنان به موجب امر و نهی آن حضرت صادر میشوند،و فرشتگان به طلب آمرزش برای شیعیانش الزام دارند،همان طور که به توحید،نبوّت و ولایت ملزماند.خدای تعالی میفرماید: اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِیمِ . (2)
1) (83) نجم/56:این(پیامبر)بیمدهندهای از بیم دهندگان پیشین است.
2) (84) مؤمن/7:فرشتگانی که حاملان عرشند و آنها که گرد آن(طواف میکنند)تسبیح و حمد خدا میگویند و به او ایمان دارند و برای مؤمنان استغفار میکنند(میگویند:)پروردگارا رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته،خداوندا آنها را که توبه کردهاند و از راه تو میروند ببخش و از عذاب دوزخ نگهدار.
این بود پایان سخن در کتاب اخلاق امامت و آداب شیعه و با پایان گرفتن این بخش، بخش مربوط به عادات از کتاب محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء نیز پایان یافت و ان شاء الله به دنبال آن،بخش مربوط به مهلکات و بخش شگفتی های قلب و دل خواهد آمد،و الحمد لله اوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا.
بیست و هشت ماه ذی قعدة الحرام سال 1415 ه.ق.
مطابق با 1374/2/9 ه.ش.محمد رضا عطائی.