ghaemiyeh.com
سرشناسه:ملکاحمدی، علیبمان، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ پیامبر اهل بیت علیهمالسلام: سال اول دوره دبیرستان/ علیبمان ملکاحمدی.
مشخصات نشر:قم: المصطفی (ص)، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری:۱۳۶ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلیالله علیه و آله؛ ۱۱۸.
شابک:۱۱۰۰۰۰ ریال978-964-195-215-2 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ دوم .
موضوع:ائمه اثناعشر
موضوع:Imams (Shiites)
رده بندی کنگره:BP۳۶/۵/م۷۷ت۲ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۱۰۵۹۱
بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ پیامبر اهل بیت علیهمالسلام
سال اول دوره دبیرستان
علیبمان ملکاحمدی
کتاب آموزشی باید دارای متنی پویا و متناسب با دگرگونیهایی باشد که در ساختار دانش و رشتههای علمی پدید میآید.تحوّلات اجتماعی،نیازهای نوظهور فراگیران و مقتضیات جدید دانش،اطلاعات،مهارتها،گرایشها و ارزشهای نوینی را فرا میخواند که پاسخگویی به آنها،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید.گسترش فرهنگهای سلطهگر جهانی و جهانی شدن فرهنگ،در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،مشکلات و نیازهای نوظهوری را پیشرو گذارده است که رویارویی منطقی با آنها،در پرتو آراستن افراد به اندیشههای بارور،ارزشهای متعالی و رفتارهای منطقیای امکانپذیر است.این مهم در قالب موقعیتهای رسمی آموزشگاهی و با ایجاد رشتهها و متون جدید،گسترش دامنه آموزشها و مهارتها و تربیت سازمانیافته صورت میگیرد.
بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی استوار،قاعدهمند و تجربهپذیر است که در آن برنامههای آموزشی،متنهای درسی و استادان،ارکان اصلی به شمار میآیند؛همچنین استواری برنامه آموزشی به هماهنگی آن با نیاز زمان،استعدادِ علمآموزان و امکانات موجود،وابسته است; چنانکه اتقان متنهای درسی به ارائه تازهترین دستآوردهای علم در قالب شیوهها و فنآوریهای آموزشی نوظهور است.
بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها به حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی کمک میرساند.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون متناسب را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این تلاش است.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله ضمن تقدیر و تشکر از فرزانگانی که در به ثمررسیدن این اثر،بذل عنایت کردهاند نشر این اثر را به عموم اهل فرهنگ واندیشه تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله
1.سلام پیامبر صلّی الله علیه و آله 12
چرا«باقرالعلوم»؟13
پرسش 14
2.خلفای عصر امام محمد باقر علیه السّلام 15
تبعید ناموفق!16
پرسش 18
3.شخصیت علمی امام باقر علیه السّلام(1)19
پرسش 22
4.شخصیت علمی امام باقر علیه السّلام(2)23
پرسش 27
5.شاگردان مکتب امام علیه السّلام 28
نجات جابر با راهنمایی امام باقر علیه السّلام 29
پرسش 31
6.شاگردان مکتب امام باقر علیه السّلام 32
محمدبنمسلم 32
دوری برای دوستی 34
پرسش 36
7.امام باقر علیه السّلام و تأیید قیام مختار 37
پیشگویی و تأیید کار برادر 38
کُمَیت شاعر 39
پرسش 40
8.درخشش امام در تبعید 41
پرسش 44
9.سیره امام باقر علیه السّلام 45
پرسش 49
10.نمونههایی از کلام امام باقر علیه السّلام 50
رحلت امام باقر علیه السّلام 52
پرسش 53
11.چرا او را صادق نامیدند؟54
شرایط ویژه زمان امام صادق علیه السّلام 55
تبعید به همراه پدر از مدینه به شام 55
طاغوتهای عصر امامت حضرت صادق علیه السّلام 56
پرسش 57
12.در جستوجوی امام علیه السّلام 58
پرسش 60
13.ستایش امام صادق علیه السّلام از قیام عمویش زید 61
تأیید امام صادق علیه السّلام از قیام شهید فخّ 63
پرسش 64
14.ردّ قیامهای غیر اسلامی 65
پرسش 68
15.پاسخ کوبنده امام به خلیفه عباسی 69
نهی از همکاری 69
احضار از مدینه به عراق 70
نهی از منکر 71
صراحت امام با منصور،حاکم جبّار عباسی 71
پرسش 72
16.دانشگاه جعفری 73
شاگردان دانشگاه جعفری 74
پرسش 76
17.دانشگاه جعفری(2)77
پرسش 81
18.پیدایش مذاهب حنفی و مالکی 82
تلاش بیثمر 83
پرسش 85
19.قیاس در دین باطل است 86
پرسش 89
20.توطئه برای قتل امام علیه السّلام 90
پرسش 93
21.رحلت امام صادق علیه السّلام 94
وصیت سیاسی امام صادق علیه السّلام 95
چرا او را ترساندم؟96
یاد خدا در همه حال 96
پرسش 97
22.مناظره امام علیه السّلام با عبدالملک 98
نمونهای از کلمات امام صادق علیه السّلام 99
پرسش 101
23.ولادتی در ابواء 102
سخن گفتن در گهوراه 103
پاسخ به ابوحنیفه 103
ایمان عاریهای 104
پرسش 105
24.پاسخی دیگر به ابوحنیفه 106
در جستجوی امام 107
پرسش 109
25.دوران امامت 110
نمونهای از قساوت با اهلبیت 110
امام موسی کاظم علیه السّلام در برابر مهدی عباسی 111
تأیید امام موسی کاظم علیه السّلام از شهید فخّ 112
پرسش 113
26.نمونهای از هوسبازیهای هارونالرشید 114
فرمان هولناک 114
تحقیر شدن هارون در مراسم حج 115
پرسش 117
27.پاسخ امام به هارون 118
نمونهای از سیاستهای امام علیه السّلام برای حفظ جان شیعیان 119
پرسش 121
28.راضی به بقای ظالم نباش 122
اعتراف هارون به حقانیت اهلبیت 123
دلیل خشم هارون از امام کاظم علیه السّلام 123
سفر به حجاز،به بهانه حجّ 123
پرسش 125
29.زندانهای امام علیه السّلام 126
پرسش 129
30.روش زندگی امام موسیبن جعفر علیه السّلام 130
سخاوت امام 130
آراستگی برای همسر 131
عزت نفس 131
مشورت با غلامان 132
کمک به کشاورز ورشکسته 132
پرسش 133
31.نمونهای از کلمات امام موسیبن جعفر علیه السّلام 134
فرازهایی از وصیت امام کاظم علیه السّلام به هشامبن حکم 134
پرسش 137
در کاروان کربلا کودک چهارسالهای وجود داشت که همه حوادث کربلا را از نزدیک دیده بود.پدرش علیبنالحسین و مادرش فاطمه،دختر امام حسن،هر دو از بنیهاشم بودند.این کودک در اول رجب سال 57 هجری در مدینه به دنیا آمده بود.
44 سال پیش از ولادتش،پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله از تولد او خبر داده بود و به او سلام فرستاده بود.«ابوهریره»میگوید:یکی از روزها من و«عبداللهبن مسعود»و گروه دیگری از صحابه نزد پیامبر صلّی الله علیه و آله بودیم که حسینبن علی وارد شد.پیامبر صلّی الله علیه و آله او را در آغوش گرفت و بوسید و فرمود:«پروردگارا!من او را دوست میدارم؛تو هم او را و هر کس که او را دوست میدارد،دوست بدار.»سپس فرمود:ای حسین!تو امامی؛تو پسر امامی و تو پدر نه امام از فرزندانت هستی.عبداللهبن مسعود از آن نُه امام پرسید؛پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله لحظاتی چشم بر زمین دوخت و سپس سر بلند کرد و به ابن مسعود فرمود:سؤال بزرگی کردی،اما جوابت را میدهم.پیامبر صلّی الله علیه و آله دستش را روی شانه حسین گذاشت و فرمود:از این فرزندم،پسر مبارکی به دنیا میآید که همنام جدش علی است و او را عابد مینامند و خداوند از نسل علی نیز پسری بهوجود میآورد که همنام من و شبیهترین مردم به من است.او کسی است که علم را میشکافد.(باقرشکافنده)و سخن حق میگوید و امر به ثواب میکند.
روزی دیگر«جابربن عبدالله انصاری»نزد پیامبر صلّی الله علیه و آله بود و پیامبر صلّی الله علیه و آله با حسین بازی میکرد.در آن حال رو به جابر کرد و فرمود:«ای جابر!این پسرم حسین صاحب فرزندی میشود که نام او علی است.هنگام بر پا شدن قیامت،ندا کنندهای از سوی خدا صدا میزند که سرور عبادت کنندگان برخیزد.علیبن الحسین برمیخیزد و او
فرزندی به نام محمد دارد.ای جابر!هرگاه او را دیدی،سلام مرا به او برسان و بدان که زندگی تو در دنیا بعد از دیدار این پسر اندک خواهد بود.»سالها از این جریان گذشت تا آنکه پس از حادثه کربلا،روزی جابر در مدینه نزد امام سجاد علیه السّلام آمد و گروهی دیگر نیز نزد ایشان بودند.جابر نگاه عمیقی به محمد،فرزند امام سجاد علیه السّلام کرد و گفت:پیامبر صلّی الله علیه و آله به من خبر داد که مردی از خاندان او را که نامش محمد،پسر علیبن الحسین و کنیهاش ابوجعفر است دیدار میکنم؛آنگاه به من فرمود:سلام مرا به او برسان.جابر سلام پیامبر صلّی الله علیه و آله را به او رساند و محمد گفت:سلام بر جدّم و بر تو ای جابر!جابر گفت:از شما تقاضا میکنم که در قیامت از من شفاعت کنید.محمد باقر علیه السّلام گفت:ای جابر!از تو شفاعت خواهم کرد.امام سجاد به پسرش،محمد فرمود:پسر جان!خبر جابر،امتیازی است که پیامبر صلّی الله علیه و آله در میان خاندانش به تو داده است.این ماجرا را به برادرانت مگو تا مبادا درباره تو حیله کنند،چنانکه برادران یوسف کردند.
از آن پس،جابر که آخرین بازمانده از صحابه پیامبر صلّی الله علیه و آله بود،هرگاه حضرت محمدبن علی وارد مسجدالرسول میشد،با صدای بلند میگفت:یا باقرالعلم!چون مردم به او اعتراض میکردند و میگفتند چرا هذیان میگویی،میگفت:سوگند به خدا هذیان نمیگویم؛بلکه از پیامبر صلّی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:«تو مردی از خاندان مرا میبینی که همنام من و چهرهاش مانند چهره من است و علم را میشکافد.
وقتی پیامبر صلّی الله علیه و آله جانشینان خویش را معرفی میکرد،پنجمین آنها را که نامش محمد بود،با لقب«باقرالعلوم»یاد کرد و فرمود:خداوند او را در تورات چنین معرفی کرده است.سبب انتساب این لقب به امام پنجم این بود که بسیاری از احکام وحقایق دین،پس از پیامبر خدا در کشاکش سیاست و ظلم حکام بنیامیه فراموش شده بود و امام باقر علیه السّلام نخستین امامی بود که به یک انقلاب فرهنگی دست زد و با تربیت شاگردان برجسته،مدرسه علوم اهل بیت را تأسیس کرد؛مدرسهای که هیئت علمی را آن صدها دانشمند برجسته تشکیل میدادند.این مدرسه علمی آنقدرحقایق اسلام را برای مردم بازگو کرد که مردم گفتند:از هیچ یک از فرزندان حسن و حسین آن همه علم و دانش که از امام محمد باقر آشکار شد،از کسی دیگر آشکار نشد.حقیقت این انقلاب فرهنگی در درسهای آینده بیشتر روشن خواهد شد.
1.امام باقر علیه السّلام در چه تاریخی به دنیا آمدند؟در حادثه کربلا چند ساله بودند؟
2.نام پدر و مادر ایشان چه بود؟پیامبر صلّی الله علیه و آله دربارۀ ولادت امام باقر علیه السّلام چه فرموده بود؟
3.چه کسی حامل سلام پیامبر صلّی الله علیه و آله برای امام باقر علیه السّلام بود و چگونه آن سلام را به او رساند؟
4.پس از ابلاغ سلام پیامبر صلّی الله علیه و آله به امام باقر علیه السّلام،پدرش امام سجاد علیه السّلام چه سفارشی به او کرد؟
5.جابر در پاسخ به اعتراض مردم که فرزند امام سجاد را با لقب«باقر»صدا میکرد،چه میگفت؟
6.چرا به امام پنجم لقب«باقر»داده شد؟
7.مردم دربارۀ انقلاب فرهنگی امام باقر علیه السّلام چه میگفتند؟
به یاد دارید که در زمان پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله،«حکمبنابیالعاص»از کسانی بود که پیامبر صلّی الله علیه و آله را مسخره میکرد و پیامبر صلّی الله علیه و آله او را به همراه فرزندش«مروان»از مدینه تبعید کرد؛اما خلیفه سوم آنان را به مدینه بازگرداند و با احترام با آنان رفتار کرد!مروان بعد از معاویةبن یزید(معاویه دوم)و در زمان امامت حضرت سجاد علیه السّلام در شام به حکومت رسید و سلطنت از خانواده ابوسفیان به خانواده مروان منتقل شد و پس از او فرزندش«عبدالملک»نوه حکم(تبعیدی پیامبر صلّی الله علیه و آله)،به قدرت رسید.
عبدالملک که 20 سال بر جهان اسلام حکومت کرد،شبی در عالم خواب دید که در محراب مسجد،چهار بار ادرار کرد.«سعیدبن مسیب»از دانشمندان آن دوران که در تعبیر خواب اطلاعات وسیعی داشت،خواب او را چنین تعبیر کرد:«به زودی چهار نفر از فرزندان تو بر مسند حکومت مینشینند».این تعبیر درست بود و طولی نکشید که چهار نفر از فرزندان او به این ترتیب بر مسند خلافت نشستند 1.«ولیدبن عبدالملک»که نه سال و هشت ماه حکومت کرد؛2.«سلیمانبن عبدالملک»که چهار سال و دو ماه حکومت کرد؛3.«یزیدبن عبدالملک»که چهار سال و دو ماه حکومت کرد؛4.«هشامبن عبدالملک»که حدود 9 سال از دوران امامت حضرت باقر علیه السّلام در زمان حکومت او گذشت.این برادران مانند پدرشان عبدالملک و جدّشان مروان،در ظلم و ستم به خاندان نبوت چیزی فروگذار نکردند و در مجموع 47 سال بر جهان اسلام حکومت کردند.دوران امامت حضرت باقر(114-95ه)از اواخر حکومت ولیدبن عبدالملک(5 ماه آخر حکومتش)آغاز شد و تا سال 114هجری ادامه داشت.دوران
امامت آن حضرت طولانیترین همزمانی را در میان سایر خلفا با حکومت هشامبن عبدالملک داشت.بعد از حکومت دو نفر از پسران عبدالملک،«عمربن عبدالعزیز»دو سال حکومت کرد و پس از او دو پسر دیگر عبدالملک حکومت کردند.عمربن عبدالعزیز سیاست متفاوتی داشت.او سنت لعن حضرت علیبن ابیطالب در نمازهای جمعه را پس از شصت سال ممنوع کرد.ابوبصیر میگوید:روزی من با امام باقر علیه السّلام در مسجد النبی بودیم که عمربن عبدالعزیز به همراه غلامش وارد مسجد شد.امام باقر علیه السّلام فرمود:«به زودی این شخص زمام امور را به دست میگیرد و عدل و داد را آشکار میسازد و پس از چند سال میمیرد.اهل زمین از مرگ او میگریند؛ولی اهل آسمانها او را لعن میکنند».از امام پرسیدم:ای فرزند رسول خدا صلّی الله علیه و آله!آیا نفرمودی که او عدل و انصاف را رعایت میکند؟پس چرا اهل آسمانها او را لعن میکنند؟!فرمود:«زیرا او در جایگاهی که مخصوص ماست مینشیند،با اینکه چنین حقی ندارد».
«هشامبن عبدالملک»دهمین طاغوت اموی نزدیک به20 سال بر جهان اسلام حکومت کرد.بعضی از مورخان ادعا کردهاند که بر مردم زمانی سختتر از زمان هشام نگذشته است.او صاحب فرزند نشد و در جمع آوری مال حریص بود.گفتهاند که در اصطبل شخصی او چهارهزار اسب بود و در سفرش برای حج،ششصد شتر لباسهای او را حمل میکردند.او حکام خونخواری مانند«حجاجبن یوسف»را به کار گمارد که چیزی جز خونریزی و کشتن پیروان علیبنابیطالب روح آنان را آرام نمیکرد.در چنین شرایطی تربیت شاگردان توسط امام باقر علیه السّلام،اگر چه مبارزه علنی نبود،اما همه این برنامهها رویارویی جدی امام باقر علیه السّلام با دستگاه ستمگر هشامبن عبدالملک بود.هشام تصمیم گرفت امام را با وضعی اهانتآمیز از مدینه به شام تبعید کند؛پس امام باقر علیه السّلام و فرزندش جعفر را به اجبار از مدینه به شام آوردند.هشام در کاخ مخصوص خود به درباریان گفت:وقتی محمدبن علی را نزد من آوردند،من او را سرزنش میکنم.وقتی دیدید سکوت کردم،شما نیز یکی بعد از دیگری او را سرزنش کنید.چون امام علیه السّلام به شام رسیدند،سه روز حضرت را پشت در کاخ نگه داشتند و سپس به ایشان اجازه ورود داده
شد.هنگامی که امام به کاخ هشام وارد شدند،با دست به همگان اشاره کرد و فرمود:السلام علیکم و سپس بدون اینکه اجازه بگیرد،نشست.خشم هشام از امام بیشتر شد.رو به امام کرد و سخنان زشتی گفت و آن حضرت را سرزنش کرد و سپس ساکت شد.حاضران طبق قرار قبلی هر کدام به ترتیب سخنان گستاخانهای بر زبان راندند و سپس ساکت شدند.
پس از آنکه همه خاموش شدند،امام علیه السّلام از جای خود برخاست و فرمود:«ای مردم!به کجا میروید؟!شیطان میخواهد شما را به کجا بیندازد؟خداوند به وسیله ما گذشتگان شما را هدایت کرد و هدایت آیندگان شما نیز به وسیله ما انجام میشود.اگر شما سلطنتی عاریهای و زودرس و زودگذر دارید،ما سلطنتی دیررس،ولی جاودانه داریم که بعد از آن،سلطنتی نباشد.سرانجام خوش و نیک از آن ماست،خداوند میفرماید:سرانجام نیک از آن پرهیزگاران است»
هشام دستور داد تا امام را به زندان افکندند.پس از چند روز،زندانبان به هشام گفت:تبلیغات محمدبنعلی در زندان باعث شده که من نسبت به سقوط حکومت توسط مردم نگران باشم.هشام که چارهای جز بازگرداندن امام باقر علیه السّلام به مدینه نمیدید،دستور داد آن حضرت را سوار بر استر کرده و همراه کاروانی به مدینه بازگردانند و به این ترتیب نتوانست از تبعید امام نتیجهای بگیرد.
هشام دستور داده بود تا همه بازارهای بین راه را به روی امام باقر علیه السّلام و اصحابش ببندند و از رساندن آب و غذا به آنها جلوگیری نمایند.آن حضرت با همراهانش سه روز راه رفتند و هیچ آب و خوراکی نیافتند،تا آنکه به شهر«مدین»یعنی شهر شعیب پیامبر رسیدند؛اما آنجا هم دروازه شهر را بسته دیدند.امام علیه السّلام بالای کوهی رفت که شهر مدین از آنجا دیده میشد و فریاد زد:«ای اهل شهری که مردمش ستمکارند!من باقیمانده رحمت خدا بر روی زمین هستم.من از عذاب خدا در روز قیامت بر شما بیمناکم.»در میان مردم شهر پیرمرد آگاهی بود که به آنان گفت:به خدا سوگند این ندایی که میشنوید،مانند ندای شعیب پیامبر است.اگر بازارها را به روی آنان باز نکنید،به عذاب عظیم گرفتار میشوید.خواهش میکنم این بار مرا تصدیق کنید.من خواهان سعادت شما هستم».مردم با عجله بازار را به روی امام و یارانش باز کردند و با استقبال گرمی از آن حضرت پذیرایی کردند.
1.حکمبن ابی العاص را معرفی کنید؟
2.چگونه و در زمان کدام امام،حکومت اسلامی از خاندان ابوسفیان به خاندان مروان منتقل شد؟
3.عبدالملکبن مروان چه خوابی دید و خواب او را چگونه تعبیر کردند؟
4.دوران امامت حضرت باقر علیه السّلام چند سال بود و بیشترین همزمانی را با کدامیک از خلفا داشتند؟
5.امام باقر علیه السّلام دربارۀ عمربنعبدالعزیز چه فرمودند؟
6.ویژگیهای حجاجبن یوسف چه بود؟
7.چرا هشامبن عبدالملک امام باقر علیه السّلام را از مدینه به شام تبعید کرد؟آیا در این تبعید موفق بود؟
8.چرا هشام مجبور شد امام را از شام به مدینه بازگرداند؟
1.هشامبن عبدالملک به همراه نافع غلام آزاده شده عمربنخطاب وارد مسجدالحرام شدند و مردمی را دیدند که در کنار کعبه پیرامون شخصی حلقه زده بودند و سؤال میکردند.نافع از هشام پرسید:این مرد کیست؟
هشام:او محمدبنعلی(امام باقر علیه السّلام)است.
نافع:من اکنون نزد او میروم و از او پرسشهایی میکنم که هیچ کس جز پیامبر یا وصی او پاسخ آنها را نمیداند.
هشام:برو،شاید او را شرمنده سازی.
نافع جمعیت را شکافت و خود را به امام رساند و گفت:ای محمدبنعلی!من تورات و انجیل و زبور و قرآن را خواندهام و حلال و حرام آنها را میدانم.نزد شما آمدهام تا مسائلی را بپرسم که جز پیامبر یا وصی پیامبر یا فرزند پیامبر پاسخ آنها را نمیداند.امام باقر علیه السّلام فرمود:هر چه میخواهی بپرس.
نافع:بین عیسی و محمد چند سال فاصله بود؟
امام باقر علیه السّلام:مطابق نظر تو پاسخ بدهم یا مطابق نظر خودم؟
نافع:مطابق هر دو نظر.
امام باقر علیه السّلام:به نظر من پانصد سال فاصله بود ولی به نظر تو ششصد سال.
نافع:در قرآن خطاب به پیامبر اسلام آمده است:از رسولانی که پیش از تو فرستادیم بپرس،آیا غیر از خداوند رحمان،معبودانی را برای پرستش قرار دادیم (1)؟
1) (1) .زخرف،آیۀ 45.
پیامبر اسلام از کدام پیامبر پرسید،با اینکه بین او و عیسی پانصد سال فاصله بود؟
امام باقر علیه السّلام این آیه را خواند:پاک و منزه است خدایی که بندهاش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجد الاقصی-که پیرامون آن را با برکت ساختیم-برد تا برخی از آیات و نشانههای خود را به او نشان دهیم (1).یکی از نشانههای ال-هی که خداوند به محمد نشان داد،این بود که وقتی او را در شب معراج به بیتالمقدس برد،پیامبران پیشین را نزد آن حضرت حاضر کرد و در آنجا نماز جماعت برپا شد و همه آنها به محمد اقتدا کردند.بعد از نماز به محمد فرمود:از رسولان ما بپرس آیا غیر از خداوند رحمان معبودانی برای پرستش قرار دادیم؟
پیامبر از آنها پرسید:به چه چیز گواهی میدهید و که را میپرستید؟رسولان و پیامبران پاسخ دادند:«گواهی میدهیم که معبودی جز خدای یکتا نیست و تو رسول خدا هستی و بر این اساس با تو عهد و پیمان میبندیم».
نافع:درست فرمودی ای ابوجعفر!اکنون به من از قیامت خبر بده،آنگاه که آسمانها و زمین دگرگون میشود،در آن هنگام،تا زمانی که مردم از حساب و کتاب فارغ شوند،چه میخورند و چه مینوشند؟
امام باقر علیه السّلام:نان سفیدی هست که از آن میخورند تا از حساب فارغ شوند.
نافع:اما در آن غوغای قیامت،از خوردن و نوشیدن غافل خواهند بود.
امام باقر علیه السّلام:آنان غافلترند یا آنها که در آتشند؟
نافع:آنان که درون آتشند غافلترند.
امام باقر علیه السّلام:خداوند میفرماید:«دوزخیان به بهشتیان میگویند به ما آب وغذا برسانید» (2)بنابراین عذاب و بلا آنها را از خوردن و آشامیدن باز نمیدارد.وقتی دوزخیان غذا خواستند،به آنان زَقّوم داده میشود و چون آب خواستند،به آنان آب سوزان دوزخ میدهند.
نافع:راست گفتی ای پسر رسول خدا.سؤال دیگرم را پاسخ دهید؛به من بگویید خدا از چه زمانی بوده است؟
امام:وای بر تو!به من بگو خدا از چه زمانی نبوده است تا به تو بگویم از چه زمانی بوده است.پاک و منزه است خدایی که همیشه بوده و همیشه خواهد بود؛خدایی که یکتا و بینیاز است و شریک و فرزندی ندارد.
پس از این گفتوگو نافع نزد هشام آمد.هشام از او پرسید:چه کردی؟نافع گفت:به خدا سوگند او از همه مردم عالمتر است و به راستی او پسر رسول خداست.
2.«عبداللهبن معمّر لیثی»نزد امام باقر علیه السّلام آمد و گفت:به من خبر رسیده که تو میگویی ازدواج موقت جایز است.امام باقر علیه السّلام فرمود:خداوند چنین ازدواجی را در قرآنش حلال کرده است (1)و رسول خدا صلّی الله علیه و آله آن را سنت خود قرار داده و اصحاب رسول خدا هم به آن عمل کردهاند.
عبدالله:عمربنخطّاب از آن نهی کرده است.
امام باقر علیه السّلام:تو به قول صاحب و رفیق خودت عمل کن و من بر طبق قول رسول خدا صلّی الله علیه و آله عمل میکنم.
عبدالله:آیا خوش داری که شخصی،یکی از زنان فامیل شما را صیغه کند؟
امام باقر علیه السّلام:صحبت زنان و خوش داشتن یا خوش نداشتن آنان،دلیل جواز یا عدم جواز نمیشود.آن خدایی که در قرآن خود صیغه را حلال کرده و برای بندگانش حلال دانسته،از تو و هر کس که از آن نهی کرده،غیرتمندتر است.از تو میپرسم آیا خوش داری که بعضی از زنان خویشاوند شما همسر یکی از بافندههای مدینه شود؟
عبدالله:خیر،خوش ندارم.
امام باقر علیه السّلام:چرا حلال خدا را حرام میکنی؟
عبدالله:من حلال خدا را حرام نکردهام،ولی بافندههای مدینه همشأن من نیستند.
امام باقر علیه السّلام:خداوند عمل همان بافنده را میپسندد و کارش را دوست میدارد و حوریه بهشت را همسر او میگرداند؛ولی تو به سبب خودخواهی،کسی را که همشأن حوریه بهشت است،نمیپسندی.عبدالله خندید و گفت:چیزی تصور نمیکنم جز اینکه سینههای شما مراکز رویش درختان علوم است که میوههای آن درختان برای شما و برگهایش برای مردم است.
1) (1) .نساء،آیۀ 24.
1.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام بین حضرت عیسی و حضرت محمد صلّی الله علیه و آله چند سال فاصله بود؟
2.یکی از نشانههای الهی که خداوند در شب معراج به پیامبر نشان داد چه بود؟
3.پیامبران در شب معراج پس از نماز با پیامبر اسلام به چه چیز گواهی دادند؟
4.در غوغای قیامت،چگونه مردم به فکر خوردن و آشامیدن هستند؟
5.دلیل عبداللهبن معمّر بر حرمت متعه و دلیل امام باقر علیه السّلام بر حیلت آن چه بود؟
3.«طاووس یمانی»یکی از پارسایان معروف زمان امام سجاد و امام باقر علیه السّلام بود و خود شاگردانی داشت که از علم و زهد او بهره میگرفتند.ابوبصیر میگوید:روزی امام باقر علیه السّلام در مسجدالحرام نشسته بود و پیرامون او گروهی از دوستانش حلقه زده بودند که طاووس یمانی با جمعی از شاگردانش جلو آمد و از امام علیه السّلام اجازه خواست که پرسشهایی از ایشان داشته باشد و امام به او اجازه دادند.اینک به برخی از پرسشهای طاووس یمانی توجه کنید:
طاووس:به من خبر ده که چه زمانی یکسوّم انسانها مردند؟
امام باقر علیه السّلام:ای شیخ!در سؤال اشتباه کردی؛به جای اینکه بگویی یکچهارم،گفتی یکسوّم.
در زمانی یکچهارم انسانهای روی زمین مُردند که تعداد آنها چهار نفر بود یعنی آدم،حوّا،هابیل و قابیل و چون قابیل،هابیل را کشت یکچهارم آنها نابود شدند.
طاووس:آری،من اشتباه کردم و شما درست فرمودید.اینک بفرمایید از آن دو نفر(هابیل و قابیل)کدامیک پدر انسانهای بعد شدند؟قاتل یا مقتول؟
امام باقر علیه السّلام:هیچکدام؛بلکه پدر انسانهای بعد«شیث»پسر آدم بود.
طاووس:اولین دروغی که روی زمین گفته شد چه بود؟
امام باقر علیه السّلام:آن دروغ،دروغ ابلیس بود که گفت من از آدم بهترم؛زیرا مرا از آتش آفریدهاند و آدم را از گل و به این بهانه،فرمان سجده بر آدم را اطاعت نکرد.
طاووس:آن قومی که گواهی به حق دادند،ولی دروغگو بودند،چه کسانی هستند؟
امام باقر علیه السّلام:آنان منافقینند که به رسول خدا صلّی الله علیه و آله گفتند:گواهی میدهیم که تو رسول خدا هستی،ولی خداوند گواهی میدهد که منافقان دروغگو هستند (1).
طاووس:آن پرندهای که یک بار پرید و بعد از آن دیگر نپرید و خدا آن را در قرآنش یاد کرده چه بود؟
امام باقر علیه السّلام:قسمتی از کوه طور بود که خداوند آن را به پرواز درآورد؛به طوری که در فضا،بالای سر بنیاسرائیل قرار گرفت و بر آنان سایه افکند،تا اینکه تورات را پذیرفتند. (2)
طاووس:آن رسول و پیامآوری که نه از انسانها و نه از جنّیان و نه از فرشتگان بود و خداوند در قرآنش از آن یاد کرده است چه بود؟
امام باقر علیه السّلام:او کلاغ بود که خداوند او را به نزد قابیل فرستاد تا به او بیاموزد چگونه جنازه برادرش را دفن کند.
طاووس:آن موجودی که نه از انسانها و نه از جنّ و نه از فرشتگان بود و قوم خود را بیم داد و خداوند در قرآنش از آن یاد کرده،چه بود؟
امام باقر علیه السّلام:آن موجود،مورچه بود که به قوم خود گفت:وارد خانههای خود شوید تا لشکر سلیمان شما را پایمال نکنند (3).
طاووس:به من خبر ده از آن موجودی که از انسان و جنّ و فرشتگان نبود و به او نسبت دروغ دادند و خداوند در قرآن از آن یاد کرده است.
امام باقر علیه السّلام:آن موجود،گرگ بود که برادران یوسف به او نسبت دروغ دادند و گفتند:گرگ یوسف را خورد (4).
طاووس:آن چیزی که کم و زیاد میشود و آن چیزی که زیاد میشود،ولی کم نمیشود و آن چیزی که کم میشود،ولی زیاد نمیشود چیست؟
امام باقر علیه السّلام:آنکه کم و زیاد میشود،ماه است و آن چیزی که زیاد میشود،ولی کم نمیشود،آب دریاست و آن چیزی که کم میشود؛ولی زیاد نمیشود،عمر است.
توجه:اینکه امام علیه السّلام فرمود چیزی که زیاد میشود،ولی کم نمیشود،آب دریاست،از معجزات علمی است؛زیرا امروزه بشر پس از گذشت قرنها به این حقیقت علمی پی برده است.
4.«عبداللهبن نافع»یکی از رهبران خوارج در زمان امام باقر علیه السّلام بود.خوارج با علی علیه السّلام به سبب پذیرفتن حکمیت دشمن بودند.روزی عبداللهبن نافع در جمعی گفت:اگر بدانم در سراسر عالم کسی هست که مرا قانع کند علیبنابیطالب در کشتن خوارج بر حق بوده،هر جا باشد نزد او میروم و مرید او هم خواهم شد.یکی از حاضران،امام باقر علیه السّلام را معرّفی کرد و عبدالله با جمعی از طرفدارانش بهسوی مدینه حرکت کردند و به مجلس امام باقر علیه السّلام وارد شدند.امام از قبل گروهی از فرزندان مهاجران و انصار را دعوت کرد تا در این جلسه شرکت کنند.امام باقر علیه السّلام به فرزندان مهاجر و انصار فرمود:هر کس فضیلتی از علی علیه السّلام میداند،بازگو کند.آنها از هر سو برخاستند و بخشی از مناقب و فضایل علی علیه السّلام را بیان کردند.
عبدالله:من نیز این مناقب را میدانم،ولی نظر من این است که علی به سبب پذیرش حکمیت،کافر شد.
حاضران ضمن بر شمردن فضایل علی علیه السّلام به ذکر ماجرای جنگ خیبر پرداختند که هر روز پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله برای فتح کامل خیبر،گروهی را با فرماندهی شخصی میفرستاد و بینتیجه بازمیگشتند و سرانجام رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:«فردا پرچم را به دست مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش هم او را دوست میدارند.او رزمنده شجاعی است که پیاپی به دشمن حمله میکند و هرگز پشت به جبهه دشمن نمیکند».
امام باقر علیه السّلام:نظر تو درباره این سخن پیامبر درباره علی چیست؟
عبدالله:حدیث صحیحی است و شکی در آن نیست؛ولی علی بعد از آن(در ماجرای جنگ صفین)کافر شد.
امام باقر علیه السّلام:مادرت به عذایت بنشیند!به من بگو آن هنگام که خدا علی را دوست میداشت،میدانست که علی علیه السّلام خوارج نهروان را میکشد یا نمیدانست؟!اگر بگویی نمیدانست،در این صورت کافر شدهای.
عبدالله:خداوند میدانست.
امام باقر علیه السّلام:آیا خداوند علی را به سبب اطاعتش دوست داشت یا به سبب گناهش؟
عبدالله:به سبب اطاعتش دوست داشت.
امام باقر علیه السّلام:بنابراین برخیز که محکوم شدی.
عبداللهبن نافع در حالی که آیه 187 سوره بقره را میخواند،برخاست و منظورش این بود که حقانیت علی برایم آشکار گردید و سپس گفت:خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را در کجا قرار دهد.
1.امام باقر علیه السّلام در پاسخ این پرسش طاووس یمانی که«چه زمانی یکسوّم انسانها کشته شدند»چه فرمود؟
2.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام پدر انسانهای روی زمین،هابیل است یا قابیل؟
3.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام قومی که گواهی به حق دادند،ولی دروغگو بودند،چه کسانی هستند؟
4.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام آن موجودی که نه از انسانها و نه از اجنّه و نه از فرشتگان بود و قوم خود را بیم داد و در قرآن از او یاد شده،که بود؟
5.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام آن چیزی که کم و زیاد میشود و آن چیزی که زیاد میشود،ولی کم نمیشود و آن چیزی که کم میشود،ولی زیاد نمیشود چیست؟
6.امام باقر علیه السّلام چگونه اثبات کرد که کار علیبن ابیطالب در کشتن خوارج درست بوده است؟
امام باقر علیه السّلام اگر چه بر اثر سلطه حکّام عصر،از نظر سیاسی منزوی بود،اما آگاه بود که فرهنگ تشیع،طی دهها سال در انزوا قرار گرفته و باید با یک انقلاب فرهنگی،آن را به میدان عمل آورد.برای تحقق این هدف،امام علیه السّلام با تشکیل حوزه علمیه شیعه،دست به تربیت شاگردان برجستهای زد تا بتواند از طریق آنان خط فکری اهلبیت و مذهب تشیع را در میان جامعه گسترش دهد.پس از او فرزندش امام صادق علیه السّلام با استمرار کار پدر،توانست این دانشگاه بزرگ دینی را بسیار بیشترگسترش دهد و یک دانشگاه عظیم اسلامی را بهوجود آورد.اینک به شرح حال بعضی از شاگردان آن حضرت توجه کنید.
جابربنیزید جعفی:جابر میگوید:امام باقر علیه السّلام هفتادهزار حدیث به من آموخت که آن همه حدیث را به هیچ کس نیاموخت.روزی به آن حضرت عرض کردم:بار سنگینی از اسرارتان را بر دوش من نهادهاید؛چه بسا سینهام تاب تحمل آن را نداشته باشد و چه بسا حالت جنون به من دست دهد.امام باقر علیه السّلام فرمود:اگر چنین شد،بهسوی صحرا برو و گودالی بکن و سرت را در آن بگذار و بگو محمدبنعلی برایم اینگونه و آنگونه حدیث کرد.
جابر میگوید:هجده سال در خدمت امام باقر علیه السّلام در مدینه بودم و از علوم او بهرهها بردم.هنگام وداع برای بازگشت به کوفه،تقاضا کردم تا برایم مطلبی بفرماید.امام علیه السّلام فرمود:بعد از هجده سال کسب علم و کمال،بس نیست؟!پاسخ گفتم:شما دریایی هستید که آبش تمام نمیشود و به عمق آن نمیتوان رسید.امام علیه السّلام فرمود:
سلام مرا به شیعیان و پیروانم برسان و به آنها بگو که بین ما و خداوند خویشاوندی نیست و کسی به پیشگاه خداوند نزدیک نمیگردد،مگر در پرتو اطاعت.ای جابر!کسی که خدا را اطاعت کند و ما را دوست بدارد،دوست ما خواهد بود و کسی که نافرمانی خدا کند،دوستی ما به حال او سودی نخواهد داشت.
انقلاب فرهنگی امام باقر علیه السّلام،انقلابی آشکار نبود و تربیت بیش از چهارصد نفر عالم همواره پنهانی انجام میشد و اگر حکومت اموی بر توان علمی بعضی از آنان آگاه میشد،نقشه قتل آنها را میکشید.
جابربنیزید جعفی پس از هجده سال،با کولهباری از علوم آل محمد عازم بازگشت به وطنش کوفه بود.از امام علیه السّلام خداحافظی کرد و با یکی از دوستانش به نام«نعمانبن بشیر»،بهسوی کوفه بازمیگشت.
نعمان میگوید:روز جمعه بود و هنوز چند منزل بیشتر از کوفه دور نشده بودیم که ناگهان مرد بلندقامتی از راه رسید و نزد جابر آمد و نامهای به جابر داد.جابر آن را گرفت و بوسید و بر دیدهاش گذاشت و سپس نامه را باز کرد.نامه از سوی امام باقر علیه السّلام بود و هنوز جای مُهرش خشک نشده بود.جابر از آن مرد بلندقامت پرسید:چه وقت نزد امام باقر بودی؟گفت:همین لحظه.جابر به خواندن نامه مشغول شد و هر لحظه چهرهاش دگرگون میگردید تا به آخر نامه رسید.نامه را با خود نگهداشت تا به کوفه رسیدیم.من از مضمون نامه آگاه نشدم،امّا از وقتی جابر نامه را خواند،دیگر او را شادمان ندیدم تا شبی که به کوفه رسیدیم.آن شب را به منزل رفتم و صبح به احترام جابر،بهسوی منزلش حرکت کردم.دیدم از منزل خود بیرون آمده و بهسوی من میآید،امّا چند مهره بر گردن خویش آویخته و چون کودکان بر چوب نی سوار شده و میگوید:«منصوربنجمهور را امیری میبینم که مأموریتی ندارد»(منصوربنجمهور کسی بود که چهارده سال پس از این تاریخ حاکم کوفه شد)و اشعار و جملههای نامربوط دیگری میگفت.
به او نگاه کردم و او هم به من نگاه کرد،امّا چیزی نگفت و من هم به او چیزی نگفتم.حالت دیوانگی او،مرا ناراحت کرد و گریستم.مردم و کودکان دور ما جمع
شدند.او به همراه کودکان حرکت کرد تا به میدان جلوی مسجد کوفه رسید و همراه کودکان جست و خیز میکرد و مردم میگفتند:جابر دیوانه شده.قسم به خدا چند روز بیشتر نگذشت که نامهای از سوی هشامبن عبدالملک به حاکم کوفه رسید و در آن نامه چنین آمده بود:وقتی نامهام به تو رسید،مردی را که نامش جابربن یزید جعفی است پیدا کن و گردنش را بزن و سر او را برای من بفرست.حاکم کوفه که در میان جمعی از کوفیان نشسته بود پرسید:جابربنیزید جعفی کیست؟
حاضران گفتند:جابر مردی دانشمند و محدث بود که پس از انجام حجّ دیوانه شده و اکنون در میدان کوفه بر نی سوار میشود و با کودکان بازی میکند.حاکم خودش به میدان کوفه رفت و از جایی بلند به میدان کوفه نگریست و جابر را دید که بر نی سوار شده و با بچهها بازی میکند؛گفت:خدا را شکر که مرا از کشتن او منصرف نمود.
1.جابربنیزیدجعفی را در چهار خط توصیف کنید.
2.آخرین حدیث امام باقر برای جابربن یزید هنگام خروج از مدینه چه بود؟
3.انقلاب فرهنگی امام باقر علیه السّلام چگونه انجام میشد؟
4.امام باقر علیه السّلام چه دستوری را برای حفظ جان جابربن یزید به او داد؟
5.دستور هشامبن عبدالملک به حاکم کوفه در مورد جابربن یزید چه بود؟
برجستهترین شاگردان امام باقر علیه السّلام چهار نفر بودند که امام صادق علیه السّلام دربارۀ آنان چنین فرمود:«یزیدبنمعاویه و ابوبصیر لیث مرادی و محمدبنمسلم و زرارةبناعین،امین حلال و حرام خدا و حافظان دین هستند.اگر آنان نبودند،آثار نبوت و نشانههای پیامبری از میان میرفت».
و در کلامی دیگر پیرامون آنان فرمود:«خداوند به خاطر آنان عذاب را از اهل زمین برمیدارد.آنان ستارگان شیعه هستند که هرگونه بدعتی را از دین دور میکنند».
محمدبنمسلم میگوید:شبی در پشتبام خوابیده بودم که کسی درب منزل را زد.وقتی از پشتبام نگاه کردم،زنی را دیدم؛به من گفت:عروسی داشتم که درد زایمان او را از پا درآورد و از دنیا رفت و هماکنون فرزندش در شکم او حرکت دارد؛چه کار کنم؟به او گفتم:از امام باقر علیه السّلام مانند همین مسئله را پرسیدند،امام علیه السّلام فرمود:شکم میت شکافته شود و فرزند را خارج کنند.تو هم همین کار را بکن.زن به من گفت:نزد«ابوحنیفه»که به قیاس در دین اعتقاد دارد،رفتم و او گفت:چیزی نمیدانم،امّا به نزد«محمدبنمسلم»برو،او به تو میگوید چهکار کنی؛پس از آن نزد من بیا و بگو که چه گفت!
از محمدبنمسلم هیچ مسئلهای نپرسیدند،مگر آنکه در پاسخ میگفت:ابوجعفر امام باقر چنین و چنان گفت.او مردی ثروتمند بود،اما برای فراگیری احکام دین،چهار سال در مدینه ماند و چنان که خودش میگوید سیهزار حدیث از امام باقر علیه السّلام شنید و
پس از آن در زمان فرزندش جعفر(امام صادق)زیست و شانزده هزار حدیث هم از ایشان ضبط کرد.
محمدبنمسلم میگوید:روزی از کوفه وارد مدینه شدم،در حالی که درد و کسالت مرا گرفته بود.حضرت ابوجعفر شربتی را به همراه غلامی برایم فرستاد که روی آن پارچهای کشیده شده بود.غلام ظرف نوشیدنی را به من داد و گفت آن را بنوش؛زیرا امام به من امر نموده تا ننوشی برنگردم.نوشابه را که بسیار خوشطعم و خنک بود نوشیدم.پس غلام گفت:امام فرموده است وقتی که نوشیدی نزد ما بیا.من در این پیام قدری تأمل کردم و قبل از آن توان ایستادن نداشتم؛اما همینکه آن را نوشیدم احساس نشاط و نیرومندی کردم و با غلام بهسوی منزل امام رفتم.اجازه ورود خواستم و امام از داخل منزل صدای خود را بلند کرد و فرمود:سلامت باشی،داخل بیا.وارد منزل شدم و در حالی که میگریستم،بر امام سلام کردم و دست پسر او را بوسیدم.امام علیه السّلام علت گریه را پرسید.گفتم:به خاطر غربت و دوری راه و توان کم برای اینکه در مدینه بمانم و از شما بهره برم،گریه میکنم.امام علیه السّلام فرمود:اما اینکه نمیتوانی زیاد در مدینه بمانی،خدا دوستان ما را چنین قرار داده که در معرض گرفتاریها هستند و در مورد غربت،باید که حضرت ابی عبدالله علیه السّلام برای شما نمونه و الگو باشد که در سرزمینی دور از ما،در نزدیکی فرات گرفتار شد.اما در مورد دوری راه،بدان که مؤمن دائماً در این دنیا غریب است تا آنکه از این جهان خارج شود و رحمت خدا را دریابد و اینکه میخواهی ما را ببینی و از ما بهره ببری و توان این کار را نداری،خداوند از نیات تو آگاه است و به سبب این نیت،به تو پاداش میدهد.
ابانبن تَغلِب:ابان از یاران و شاگردان امام سجّاد و امام محمد باقر و امام جعفربن صادق بود.امام صادق علیه السّلام فرمودند:«ابان از من سیهزار حدیث نقل کرد؛شما هم آن روایات را از قول من نقل کنید.»امام باقر علیه السّلام به ابان فرمود:«ای ابان!در مجلس مدینه بنشین و در مسائل دنیوی فتوا بده؛زیرا دوست میدارم در میان پیروانم کسی مثل تو دیده شود.»و نیز به او فرمود با اهل مدینه مناظره(بحث و گفتوگوی علمی)کن.
ابان در علوم قرآن و فقه و حدیث و ادبیات عرب سرآمد عصر خود بود و کتبی در پارهای از این علوم تألیف کرد.ابان در نقل حدیث مورد اعتماد شیعه و اهل تسنن بود.
وقتی در سال 141هجری در زمان امامت امام صادق علیه السّلام خبر فوت او را برای ایشان آوردند،امام فرمود:«مرگ ابان قلب مرا بهدرد آورد».
حُمرانبن اعین:حُمران،برادر زُراره است.برادران دیگر او عبدالملک و بُکَیر و عبدالرحمن بودند.این پنج برادر،همه از یاران و شاگردان ممتاز امام باقر و امام صادق علیه السّلام به شمار میآمدند؛گرچه همه برادران به جز زراره در زمان امام صادق علیه السّلام از دنیا رفتند.امام باقر علیه السّلام به حُمران فرمود:«تو از پیروان ما در دنیا و آخرت هستی.»
حُمران هرگاه در مجلس مینشست،تا زمانی که سخن پیرامون روایات آلمحمد بود،مینشست و اگر سخن عوض میشد،سعی میکرد تا اهل مجلس را به همان موضوع روایات آلمحمد بازگرداند،و این کار را تا سهبار تکرار میکرد و پس از آن اگر موفق نمیشد،مجلس را ترک میکرد.
هشامبن سالم میگوید:با جمعی از یاران امام صادق علیه السّلام نشسته بودیم که مردی از اهل شام وارد شد و به امام عرض کرد:شنیدهام که تو بر هر پرسشی دانایی؛از این رو آمدهام تا با تو مناظره کنم.امام رو به حُمران کرد و فرمود:این مرد را دریاب.مرد شامی گفت:من آمدهام با شما مناظره کنم،نه با حُمران.امام فرمود:اگر بر حُمران پیروز شدی،مانند آن است که بر من پیروز شدی.مرد شامی پذیرفت و پرسشهای بسیار مطرح کرد و حمران به او پاسخ مناسب میداد تا آنکه مرد شامی از پرسش خسته شد.پس امام از او پرسید:حمران را چگونه دیدی؟پاسخ داد:او را فردی وارد دیدم و هیچ مسئلهای از او نپرسیدم،مگر آنکه پاسخ داد.
وقتی خبر فوت حمران به امام صادق علیه السّلام رسید،امام علیه السّلام فرمود:قسم به خدا که حمران مؤمن از دنیا رفت.
«محمد طیار»که از دوستان امام باقر علیه السّلام بود،میگوید:روزی برای دیدار امام باقر علیه السّلام به خانه ایشان رفتم.اجازه ورود خواستم،اما به من اجازه ندادند و به دیگران اجازه دادند من غمگین شدم و به خانه بازگشتم و به بسترم رفتم.میخواستم بخوابم،ولی بر اثر پریشانی و اندوه خوابم نمیبرد.با خود میگفتم که چرا امام علیه السّلام به گروههای
منحرف از دین اجازه میدهند،ولی به من اجازه نمیدهند؟!در این فکر و اندوه بودم که صدای در را شنیدم.در را گشودم و دیدم فرستاده امام باقر است.گفت:امام باقر علیه السّلام میفرماید همین حالا نزد ما بیا.لباسم را پوشیدم و با او همراه شدم و به حضور امام رفتم.همین که نگاه امام علیه السّلام بر من افتاد فرمود:«من به هیچ یک از این گروههای گمراه کاری ندارم،بلکه من برای حفظ جان تو از خطر جاسوسان دشمن از تو دوری میگزیدم تا به سبب دوستیت با ما به تو آسیب نرسانند».پس با شنیدن کلام امام خیالم راحت شد.
1.امام صادق علیه السّلام پیرامون برجستهترین شاگردان پدرش امام باقر علیه السّلام چه فرمود؟
2.محمدبنمسلم چه تعداد از احادیث امام باقر و امام صادق علیه السّلام را فرا گرفت؟
3.ابانبنتغلب از شاگردان کدامیک از ائمه بود و چند حدیث از امام صادق نقل کرد؟
4.امام باقر علیه السّلام به ابانبنتغلب چه دستوری داد؟
5.امام صادق علیه السّلام پس از شنیدن خبر فوت ابان چه فرمود؟
6.رفتار حمرانبناعین هنگام حضور در یک مجلس چگونه بود؟
7.چرا امام باقر علیه السّلام محمد طیار را به منزلش راه نداد؟
پس از حادثه کربلا،قیامهای شیعی متعدّدی رخ داد که همه با هدف خونخواهی حضرت امام حسین علیه السّلام و یارانش انجام شد.از جمله این قیامها،قیام بزرگ شیعیان کوفه در سال 66 هجری به رهبری«مختاربنابیعبید ثقفی»بود.او موفق شد بسیاری از سران سپاه عمر سعد را که در ریختن خون امام حسین علیه السّلام و اصحابش شرکت داشتند،دستگیر و مجازات کند.
«ابوالحکم»پسر مختار که در زمان امام باقر علیه السّلام پیرمردی شده بود،روزی در مدینه بر امام باقر علیه السّلام وارد شد و خواست تا دست امام را ببوسد.امام به او احترام کرد و اجازه نداد و سپس پرسید:تو کیستی؟پاسخ داد:من ابوالحکم،پسر مختارم.امام تا او را شناخت،او را بسیار احترام کرد و از جای خود برخاست و ابوالحکم را نزدیک خود نشاند.ابوالحکم به امام عرض کرد:بسیاری از مردم از پدرم مختار عیبجویی میکنند و به نیکی سخن نمیگویند؛اما قسم به خدا رأی صحیح،رأی شماست.نظر شما چیست؟
امام باقر علیه السّلام:مردم چه سخنی دربارۀ پدرت میگویند؟
ابوالحکم:میگویند کذّاب است.اکنون هر چه شما بگویید،همان را قبول میکنم.
امام باقر علیه السّلام:سبحان الله!مهریه مادر مرا،مختار برای پدرم فرستاد.آیا مختار خانههای ما را نساخت؟!آیا او کشندگان ما را نکشت و خون ما را طلب نکرد؟!
سپس سه مرتبه فرمود:«خدا رحمت کند پدرت را؛مختار حق ما را نزد هر کس یافت آن را گرفت و نگذاشت پایمال شود.»و در کلامی دیگر فرمود:«به مختار ناسزا نگویید؛زیرا او کشندگان ما را کشت و به خونخواهی از ما برخاست
و زنان بیوه ما را شوهر داد و در شرایط سخت و تنگدستی به ما کمک کرد».
به این ترتیب امام علیه السّلام به دیگران فهماند که اگر او شرایط قیام مسلحانه علیه طاغوت را ندارد،به این معنا نیست که اگر کسان دیگری از حقوق آنان دفاع کنند،نسبت به آنان بی تفاوت باشد یا با حرکت آنان مخالف باشد.
«زیدبنعلیبن الحسین»(پسر امام سجاد علیه السّلام)یکی از انقلابیون بزرگ تاریخ اسلام است.«ابوحمزه ثمالی»میگوید:هر سال که در ایام حج،از کوفه به مکّه میرفتم،به مدینه میآمدم و علیبنالحسین را دیدار میکردم.در یکی از سالها وقتی بر آن حضرت وارد شدم،کودکی در دامن حضرت نشسته بود که همان لحظه بلند شد.لحظاتی نگذشت که در آستانه درب اتاق به زمین خورد و سرش شکست و خون جاری شد.امام با عجله بهسوی او دوید و کودک را در آغوش گرفت و خون از سرش پاک میکرد و میفرمود:پناهت میدهم از اینکه روزی در کُناسه به دار کشیده شوی!من از امام پرسیدم:کدام کناسه؟!فرمود:کناسه کوفه.پرسیدم:این کار واقع خواهد شد؟فرمود:«بلی قسم به خدایی که محمد را به حق برانگیخت،اگر بعد از من زندگی کردی،خواهی دید که او را میکشند و دفن میکنند؛سپس قبر او را میشکافند و بدنش را روی زمین میکشند و در کناسه به دار میزنند و بعد پایین میآورند و آن را آتش میزنند و خاکسترش را در رود میپاشند.»از امام پرسیدم:نام این پسر چیست؟فرمود:پسرم زید است و سپس چشمانش پر از اشک شد.
زید پس از شهادت برادرش امام باقر علیه السّلام در سال 120 هجری،مخفیانه وارد کوفه شد و مردم را بر ضد حکومت هشامبن عبدالملک شوراند و مردم کوفه با او بیعت کردند.تعداد بیعت کنندگان را تا هشتاد هزار نفر نوشتهاند؛اما وقتی کار به مبارزه کشید،بیش از پانصد نفر با زید باقی نماندند.زید با همین افراد اندک با سپاه دشمن جنگید و پس از نبردی بینظیر،بر اثر اصابت تیر دشمن به شهادت رسید.یارانش بدن او را مخفیانه در زیر جوی آبی دفن کردند؛اما جاسوسان دشمن محل دفن زید را شناسایی و بدن او را از قبر بیرون آوردند؛سرش را از بدن جدا کردند و جسد او را
واژگونه در کناسه کوفه به دار آویختند و پس از چهار سال،به فرمان طاغوت،اسکلت به جا مانده را از بالای دار پایین آوردند و آتش زدند.
امام باقر علیه السّلام هر چند شرایط مبارزه علنی با حاکم جور را نداشت و همواره مخفیانه برای تعلیم و تربیت شاگردان و تشکیل هستههای انقلاب فرهنگی تلاش میکرد،اما کار زید را تأیید فرمود.روزی زید بر برادرش امام باقر علیه السّلام وارد شد؛امام علیه السّلام دست بر شانه برادر گذاشت و به حاضران فرمود:«او سرور بنیهاشم است.هر گاه از شما یاری خواست،او را یاری کنید.»و روزی دیگرکه زید نزد برادرش آمد،امام علیه السّلام فرمود:«این مرد،بزرگ خاندان من و خونخواه آنان است.»و بار دیگر از زبان رسول خدا صلّی الله علیه و آله چنین گفت:«ای حسین!مردی از نسل تو خارج میشود که زید نام دارد.در روز قیامت،او و یارانش با چهره بسیار نورانی و پرشکوه بر گردنهای خلایق گام مینهند و بدون حساب وارد بهشت میشوند».
«کمیت اسدی»از دوستداران اهل بیت پیامبر و از شاعران زبردست زمان امام باقر علیه السّلام بود.او روزی در مدینه به محضر امام باقر رفت و اشعاری پیرامون اهل بیت خواند که در یک بیت از آنها چنین آمده بود:
«...و کشتهای در کربلا که با او حیله کردند و آنگاه که میخواست آنان را هدایت کند،با هیاهو و غوغا مانع سخنانش شدند».
امام باقر علیه السّلام با شنیدن این شعر گریست و فرمود:«ای کمیت!اگر نزد ما مال و ثروتی بود،به تو میدادیم.ای کمیت!تا زمانی که از خاندان ما دفاع میکنی،مورد تأیید جبرئیل هستی.»امام علیه السّلام در حق کمیت که با زبان تیزتر از شمشیرش از حقوق اهل بیت دفاع میکرد فرمود:«خدایا!گناهان گذشته و آینده کمیت را بیامرز».
کمیت همیشه از شرّ ظالمین فراری بود و هنگامی که دستگیر شد،هشت نفر از جلادان طاغوت شمشیرهای خود را بر شکم او فشار دادند و خون از بدنش جاری شد تا به شهادت رسید.او در آخرین لحظات زندگیش سهمرتبه گفت:«خدایا هدفم دفاع از حریم آل محمد است».
1.قیام بزرگ شیعیان کوفه در چه سالی و به رهبری چه کسی و با چه هدفی انجام شد؟
2.امام باقر علیه السّلام درباره مختار چه فرمود؟
3.پیشگویی امام سجّاد علیه السّلام را دربارۀ فرزندش زید بنویسید.
4.امام باقر علیه السّلام با چه سخنانی زید بن علی بن الحسین را تأیید کرد؟
5.کمیت که بود و امام علیه السّلام در حق او چه فرمود؟
شکوفا شدن مکتب اهلبیت توسط امام باقر علیه السّلام و فرزند ایشان امام صادق علیه السّلام کمتر از مبارزۀ آشکار با دستگاه طاغوتی هشامبنعبدالملک نبود.هشام نمیتوانست وجود امام باقر و فعالیت علمی ایشان را در مدینه تحمل کند؛از اینرو آن حضرت را به همراه فرزندشان جعفربنمحمد با وضعی اهانتآمیز از مدینه به شام،مرکز اصلی حکومت اسلامی تبعید کرد.روزی هشام امام باقر را به همراه فرزندشان به کاخ سلطنتی دعوت کرد و نقشهای کشید تا به ایشان اهانت کند.وقتی امام وارد کاخ شدند،هشام را دیدند که بر تخت سلطنت نشسته و سران نظامی همه در پیش او مسلح به صف ایستاده و هدفی برای تیراندازی در مقابل او نصب شده بود و بزرگان قوم بهسوی هدف تیراندازی میکردند.امام صادق علیه السّلام میفرمایند:زمانی که وارد کاخ شدیم،هشام پدرم را صدا زد و گفت:ای محمد!با بزرگان قوم بهسوی این هدف تیراندازی کن.امام علیه السّلام فرمود:من پیر شدهام و سنّم از تیراندازی گذشته؛اگر ممکن است،مرا معاف بدار.هشام گفت:قسم به آن کس که با دینش ما را عزیز گردانید و قسم به پیامبرش محمد،تو را معاف نمیکنم و سپس به پیرمردی از بنیامیه گفت:تیر و کمانت را به او بده.پدرم تیر و کمان را گرفت و تیر را در کمان قرار داد و سپس بند کمان را کشید و تیر را رها کرد.تیر درست به وسط هدف خورد.امام تیر دوم را در کمان قرار داد و درست روی تیر اولی زد؛بهگونهای که تیر اول را شکست و در پیکان آن فرو رفت.امام تیراندازی را ادامه داد و هر تیر روی تیر قبلی مینشست.هشام که نگران شده بود،پیوسته میگفت:خوب زدی،تا آنکه نه تیر هر کدام تیر قبلی را دو نمیه کرد.هشام
گفت:ای اباجعفر!تو ماهرترین تیرانداز عرب هستی.او که با حادثۀ غیر منتظرهای روبرو شده بود و جلسه را برای توهین به امام تشکیل داده بود،ندانست چه کند و از شدّت حیرت،امام را به جایگاه خویش دعوت و با ما روبوسی کرد و پدرم را در سمت راست خود روی تخت نشاند و مرا نیز در سمت راست ایشان نشاند و سپس به پدرم گفت:احسنت یا محمد!من هرگز تیراندازی ماهر مانند تو ندیدم و گمان نمیکنم در روی زمین کسی باشد که مثل تو تیراندازی کند!آیا پسرت جعفر هم مثل تو تیراندازی میکند؟امام باقر علیه السّلام از فرصت استفاده کرد و فرمود:
«کمال دین و اتمام نعمت را ما از همدیگر به ارث میبریم؛همان چیزی که خداوند به رسولش در آیهای چنین نازل فرمود:امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین جاویدان شما پذیرفتم» (1)و هرگز زمین از چنین افرادی خالی نمیماند و این مهارت،نشانۀ کمال دین واتمام نعمت بر ماست که دیگران به آن دسترسی ندارند.»
هشام با شنیدن این پاسخ خشمگین شد و صورتش سرخ گردید.لحظاتی سر به زیر افکند و سپس سر بلند کرد و گفت:آیا همه ما از فرزندان عبد مناف نیستیم و آیا نسب ما و شما یکی نیست؟پدرم فرمود:«چرا نسبت ما یکی است؛اما خداوند علم خویش را فقط به ما داده؛علمی که به دیگری نداده است.»هشام گفت:آیا خداوند محمد را از شجره عبدمناف بهسوی همه مردم و همه نژادهای سیاه و سفید و سرخ مبعوث نکرد؟!از کجا شما چیزی را به ارث بردید که دیگران به ارث نبردند،حال آنکه پیامبر بهسوی همه مبعوث گردید؟!پس از کجا فقط شما این علم را به ارث بردید و حال آنکه بعد از محمد پیامبری نیست و شما هم پیامبر نیستید؟!پدرم فرمود:
«از آنجا که خداوند به پیامبرش فرمود:در حرکت دادن زبانت برای خواندن وحی عجله نکن (2).کسی که زبانش را برای دیگران حرکت نداد،خداوند به او فرمان داد که تنها ما را به علم خودش مخصوص گرداند و از همین روست که علی علیه السّلام در کوفه اعلام کرد پیامبر مرا هزار باب علم آموخت که با هر کدام،هزار باب علم دیگر بر من
گشود.پس همچنان که خداوند پیامبرش را مخصوص علم خویش قرار داده بود،او هم علیبنابیطالب را مخصوص علوم خویش گردانید و این علوم در ما جانشینان همچنان به ارث رسیده است،نه در خانواههای ما».
هشام گفت:علیبنابیطالب ادّعای علم غیب میکرد؛در حالی که خداوند گفته کسی را بر غیب خویش آگاه نمیکند.از کجا او چنین ادعا میکرد؟!پدرم فرمود:
«خداوند کتابی را بر پیامبرش فرو فرستاد که همه حوادث گذشته و آینده را تا روز قیامت در آن بیان کرده و در آن گفته است:در قرآن هیچچیز را فروگذار نکردیم.و خداوند به پیامبرش فرمان داد که هیچ علمی را از علی پوشیده مدار؛مگر آنکه به او بیاموزی و به همین سبب،پیامبر خدا به علی علیه السّلام فرمان داد تا قرآن را جمعآوری کند و او بدنش را غسل داده و کفن نماید و او دیون پیامبر را پرداخته و وعدههایش را عملی کند و به علی فرمود:همچنان که من بر تنزیل قرآن جنگیدم،تو بر تأویل قرآن میجنگی و تأویل قرآن به طور کامل نزد کسی جز علیبنابیطالب نبود و از اینرو پیامبر فرمود:قاضیترین شما علی است و عمربنخطاب گفت:اگر علی نبود،عمر هلاک میشد.عمر به نفع او شهادت میدهد و دیگران او را انکار میکنند».
هشام لحظهای سر به زیر افکند و سپس به پدرم گفت:درخواست خود را از من بخواه.
امام فرمود:من اهل و عیالم را در مدینه باقی گذاشتهام،در حالی که نگران من هستند.هشام گفت:نگرانی آنان با بازگشت شما برطرف میشود.سپس با پدرم و من روبوسی کرد و از کاخ هشام بیرون آمدیم؛در حالی که مقدمات بازگشت ما به مدینه را فراهم کرده بودند.
1.چرا هشام امام باقر و حضرت جعفربن محمد را از مدینه به شام تبعید کرد؟
2.هشام برای اهانت به امام باقر علیه السّلام با چه نقشهای ایشان را به کاخ سلطنتی دعوت کرد؟
3.امام باقر علیه السّلام در پاسخ هشام که پرسید آیا پسرت جعفر هم مثل تو تیراندازی میکند،چه فرمود؟
4.خلاصه پاسخ امام به اشکال هشام که گفت:علیبنابیطالب ادّعای غیب میکرد چه بود؟
1.یاد خدا و مناجات با او: امام صادق علیه السّلام فرمود:پدرم بسیار ذکر خدا میگفت.گاهی که با او بودم مشغول ذکر بود و وقتی با مردم گفتوگو میکرد،از یاد خدا غافل نبود و همواره زبانش به ذکر«لا اله الاّ الله»گویا بود.آن حضرت سحرگاه،ما را جمع میکرد و به ذکر الهی فرمان میداد تا خورشید طلوع کند و هر کدام از ما را که میتوانست قرآن بخواند،به آن امر میفرمود و به هر کس که نمیتوانست،فرمان گفتن ذکر میداد.
«اَفْلَحْ»غلام آزاد شده امام باقر میگوید:امام باقر علیه السّلام را در کنار کعبه دیدم که زارزار میگرید؛به آن حضرت عرض کردم:پدر و مادرم به فدایت!مردم به تو نگاه میکنند؛بهتر است که آرام گریه کنی.امام در پاسخ فرمود:«وای بر تو ای افلح!چرا بلند گریه نکنم؟!شاید خداوند بزرگ با نگاه رحمتش به من بنگرد و در پرتو رحمتش،در قیامت رستگار شوم.»امام باقر علیه السّلام میفرمود:«در پیشگاه خداوند چیزی محبوبتر از سؤال و تقاضا نیست.دعا بهقدری اثربخش است که قضای الهی را هیچچیز جز دعا برطرف نمیکند».
2.احترام به نیازمندان: هر نیازمندی در مقام درخواست از دیگران،احساس کوچکی و شرمندگی میکند و امام سعی میکرد تا این احساس را جبران کند.«سلمی»کنیز آزاد شده امام باقر علیه السّلام میگوید:هنگامی که برادران و مستمندان به خانه امام باقر علیه السّلام میرفتند،آن حضرت غذاهای خوب و لباسهای گرانبها و زیبا در اختیارشان میگذاشت و کمک مادی هم به آنان میکرد.روزی به آن حضرت عرض کردم:کمتر
عطا کنید!فرمود:«ای سلمی!حسنه دنیا چیزی جز برقراری روابط خوب با برادران و انجام کارهای نیک نیست».
سلمی میگوید:در خانه امام باقر علیه السّلام هیچگاه ندیدیم که به کسی گفته شود:ای سائل!این پول را بگیر؛بلکه طبق دستور حضرت با نیازمندان محترمانه رفتار میشد.امام علیه السّلام میفرمود:«نیازمندان را با نیکترین نامشان صدا بزنید(آنان را تحقیر نکنید).
3.میهمان نوازی: «ابوخالد کابلی»میگوید:به خانه امام باقر علیه السّلام رفتم.ایشان برایم غذا آوردند و خوردم.غذای بسیار لطیف و لذیذی بود که قبلا لذیذتر از آن نخورده بودم.امام پرسید:غذا را چگونه دیدی؟پاسخ گفتم:من غذایی لذیذتر از این نخورده بودم،ولی به یاد این آیه قرآن افتادم که میفرماید:«در روز قیامت از همه نعمتهایی که داشتهاید سؤال خواهید شد» (1).امام باقر علیه السّلام فرمود:«منظور از آیه این است که از نعمت ولایت مورد سؤال قرار میگیرید.(ولایت اهل بیت).
روزی امام باقر علیه السّلام به جمعی از شیعیان فرمود:آیا جامعه شما به حدّی رسیده که اگر یکی از برادران دینی دست در جیب هر کدام از شما کند و آنچه میخواهد بردارد،صاحب آن چیزی نگوید؟پاسخ دادند:نه،چنین نشده.امام فرمود:پس شما هنوز آنچنان که گمان میکنید،برادر یکدیگر نیستید.
4.عیادت بیمار: روزی امام باقر علیه السّلام به عیادت«جابربن عبداللَّه انصاری»یار دیرین پیامبر رفت.بر بالینش نشست و با مهر و محبت خاصی از او احوال پرسی کرد.جابر عرض کرد:در حالی هستم که پیری را دوستتر از جوانی،مرگ را دوستتر از زندگی و بیماری را دوستتر از سلامتی میدارم.(جابر با این سخن میخواست مقام تسلیم و رضای خود را بیان کند).
امام باقر علیه السّلام فرمود:«امّا من آنچه را خدا بخواهد،همان را دوست دارم.بیماری،سلامتی،زندگی یا مرگ را،هر کدام را که او بپسندند همان را میپسندم»خاطر جابر از این سخن آرامش یافت؛دست امام را بوسید و گفت:رسول خدا به من درست فرمود که فرزندم باقرالعلوم را میبینی،سلام مرا به او برسان.
1) (1) .تکاثر،آیۀ 8.
5.زینت برای همسر: «حسن زیات»میگوید:با یکی از دوستانم به حضور امام باقر علیه السّلام رفتم.امام را در خانهای دیدم آراسته،در حالی که روپوشی زیبا پوشیده و خود را معطر کرده بود.چند مسئله از ایشان پرسیدم و سپس برخاستیم که برویم.امام رو به من کرد و فرمود:فردا با دوستت نزد ما بیا.فردای آن روز با دوستم به محضر امام باقر علیه السّلام رفتیم و امام را در خانهای ساده دیدم که روی حصیری نشسته و لباس خشنی پوشیده است.امام به دوستم فرمود:ای برادر بصری!تو دیروز که نزد من آمدی،من در خانه همسرم بودم.آن خانه و آنچه در آن بود،مال او بود.او خود را برای من آراست و لازم شد که من نیز خود را آراسته کنم؛پس چیز دیگری تصور نکن.دوستم گفت:سوگند به خدا چیزی به خاطرم نگذشت،ولی اکنون که شما توضیح دادید،آنچه در دلم بود برطرف شد.
6.مهربانی در سفر: «ابوعبیده»میگوید در سفری با امام همکجاوه شدیم.هنگام سوار شدن،اول من سوار میشدم،سپس حضرت باقر علیه السّلام سوار میشد.وقتی هر دو در جای خود قرار میگرفتیم،آنحضرت به من سلام میکرد و مانند مردی که تازه دوست خود را دیده،مصافحه و احوالپرسی میکرد.در هنگام پیاده شدن،آن حضرت زودتر از من پیاده میشد و وقتی روی زمین قرار میگرفتیم،به من سلام میکرد و مانند کسی که تازه دوستش را دیده احوالپرسی مینمود.
به آن حضرت عرض کردم:ای پسر رسول خدا!شما به گونهای رفتار میکنید که هیچکس از مردم چنین نمیکند.اگر یک بار هم آنگونه رفتار کنید،زیاد است!امام باقر علیه السّلام فرمود:«نمیدانی پاداش مصافحه چقدر است؟مؤمنان وقتی یکدیگر را ملاقات میکنند و یکی به دیگری دست میدهد،همه گناهان آنها میریزد؛چنانکه برگ از درخت میریزد و خداوند به آنان با رحمت مینگرد تا از هم جدا شوند».
7.نهی از منکر: «ابو بصیر»میگوید:در کوفه به یکی از بانوان قرائت قرآن میآموختم.روزی در موردی با او شوخی کردم و پس از مدتی در مدینه به محضر امام باقر علیه السّلام رسیدم.مرا سرزنش کرد و فرمود:«کسی که در جای خلوت گناه میکند،خداوند نظر رحمتش را از او برمیدارد.»آن چه سخنی بود که به آن بانو گفتی؟!من شرمنده و سرافکنده شدم و توبه کردم.امام به من فرمود:مراقب باش که دیگر با زنان نامحرم شوخی نکنی.
«ابوصباح کنانی»از شاگردان برجسته امام میگوید:روزی به در خانه امام باقر علیه السّلام آمدم و در زدم.کنیزی پشت در آمد و در را باز کرد.من دست بر سینه او زدم و گفتم:به مولایت بگو من هستم.در همین لحظه امام باقر علیه السّلام از داخل خانه صدای خود را بلند کرد و فرمود:ای مادر مرده!وارد خانه شو.من وارد شدم و به امام عرض کردم:قصد گناه نداشتم؛بلکه میخواستم ایمانم به شما بیشتر شود.فرمود:«راست میگویی؛اگر میپنداری که دیوارها جلوی دید ما را میگیرند چنانکه جلو دید شما را میگیرند،پس بین ما و شما چه فرق است.بپرهیز که بار دیگر چنین گناهی را مرتکب شوی».
1.دستور امام باقر علیه السّلام به فرزندانش برای ذکر سحر تا طلوع خورشید چه بود؟
2.روش امام در رفتار با نیازمندان چگونه بود؟
3.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام منظور از آیه 8 سوره تکاثر که میگوید در روز قیامت از نعمتها سؤال میشود،چیست؟
4.امام باقر علیه السّلام در پاسخ به سخن جابربن عبداللَّه که در بستر بیماری بود،چه فرمود؟
5.امام باقر علیه السّلام دربارۀ پاداش مصافحه چه میفرماید؟
1.الْکَمالُ کُلُّ الْکَمالِ التَّفَقُّةُ فِی الدّینِ وَالصَّبرِ عَلی الئاءِبَةِ و تَقدیرُ المعیشَةِ
همه کمالات در سه چیز خلاصه میشود:تلاش برای فهم دین،صبر بر سختیها و اندازهگیری زندگی(یعنی همه چیز زندگی با حساب باشد).
2.صُحْبَتُ عشْرینَ سَنَةٍ قرابةٌ
دوستی بیست ساله،به منزله خویشاوندی است.
3.ثَلاثةٌ مِنْ مکارمِ الدُّنیا وَ الاخَرةِ:اَنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمکَ وَ تَصِل مَنْ قطعَکَ وَ تَحْلُمَ اذا جُهِلَ عَلیکَ
سه چیز باعث بزرگی در دنیا و آخرت است:اول گذشت از کسی که در حق تو ظلم کرده،دوم برقراری رابطه با کسی که از تو قطع رابطه کرده و سوم بردباری،آنگاه که قدر تو شناخته نشود.
4.مَنْ کانَ ظاهِرُهُ ارْجَجُ مِنْ باطِنِه خَفَّ میزانهُ
کسی که ظاهرش از باطنش آراستهتر باشد،نامه عملش در قیامت سبک خواهد بود.
5.عالِمٌ ینَتَفعُ بِعِلْمِهِ افْضَلُ مِنْ سَبْعینَ الْفَ عابدٍ
عالمی که از علم او بهرهبرداری شود،برتر از هفتاد هزار عابد است.
6.ایاکَ و الْکَسَلَ و الضَّجْرَ فانّهُما مفتاحُ کلّ شرٍّ مَنْ کَسِلَ لَمْ یؤدِّ حقّا وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ یصْبِرْ علی حقٍّ
از تنبلی و کمحوصلگی بپرهیز که این دو کلید هر شرّ و بدیست.کسی که تنبلی کند،هیچ حقی را بهجا نمیآورد و آدم کمحوصله در راه حق ثابت و استوار نمیماند.
7.صِلةُ الارحامِ تُزکی الاَعْمالَ وتُنْمی الاَمْوالَ و تَدْفَعُ البلْوی و تُیسِّرُ الْحِسابَ و تُنْسِیءُ فِی الاَجَلِ
صله رحم(دیدار اقوام)اعمال را پاکیزه و اموال را زیاد میکند و بلا را دور میگرداند و حساب قیامت را آسان و عمر را طولانی میکند.
8.اِنّ اللَّهَ یتعَهَّدُ عَبْدَهُ المُؤْمِنَ بالبلاءِ کَما یتَعَهّدُ الغائبُ اهلَهُ بِالهَدیةِ و یحْمیهِ عَنِ الدُّنیا کما یحمی الطََبیبُ المَریضَ
خداوند از بندۀ مؤمن با بلا،تفقد و دلجویی میکند،همچنان که مسافر از خانوادهاش با هدیه دلجویی میکند و او را از دنیا محافظت میکند،همچنان که طبیب مریض را محافظت میکند.
9.اِنَّ اللهَ یعطِی الدُّنیا مَنْ یحِبُّ و یبغِضُ وَلا یعْطی دینهُ الاّ مَنْ یحبُّ
خداوند دنیا را به دوستان و دشمنانش میدهد،اما دینش را فقط به کسانی میدهد که دوستشان میدارد.
10.اِنَّ اللهِ عَزّوجَلّ جَعَلَ للشرِّ اقْفالاً وَجَعل مَفاتیح تِلْکَ الاَقْفالَ الشَّرابَ وَالْکِذْبُ شرٌّ منَ الشّرابِ
خداوند بزرگ برای بدی قفلهایی قرار داده که کلیدهای آنها شراب است و دروغگویی بدتر از شراب است.
11.عجبا لِلْمُخْتالِ الْفخّورِ،وانّما خُلقَ مِنْ نُطفَةٍ ثُمَّ یعُودُ جیفةً و هُوَ بَینَ ذلِکَ لایدری ما یصْنَعُ بهِ
شگفتا از متکبری که به خود مینازد،حال آنکه از نطفه آفریده شده و سپس مرداری گندیده میشود و در بین این دو حالت نمیداند که با او چه خواهد شد.
12.التّواضُعُ الرضا بالمجلسِ دُون شَرَفِهِ وَاَنْ تُسَلِّمَ عَلی مَنْ لَقْیتَ وَ انْ تَتْرُک المِراءَ انْ کُنْتَ مُحلَّقاً
تواضع آن است که به پایینتر از محلی که مناسب شأن توست راضی باشی و هر کسی را که دیدار کردی،به او سلام کنی و جدال(گفتوگوی بدون نتیجه)را ترک کنی،اگر چه حق به جانب تو باشد.
13.انَّ اللهَ یبْغِضُ الْفاحِشَ الْمُتَفَحِّشَ
خداوند انسان بداخلاق و بدزبان را دشمن میدارد.
امام صادق علیه السّلام فرمودند:پدرم دچار بیماری سختی شد که بیشتر مردم بر جان ایشان بیمناک شدند و خانواده ایشان گریستند.پدرم فرمود:من در این مرض از دنیا نخواهم رفت؛زیرا دو نفر نزد من آمدند و مرا چنین خبر دادند.امام علیه السّلام از آن مرض در اواخر عمرشان بهبودی یافت و مدّتی در سلامتی کامل بهسر برد،اما دوباره مریض شد.در یکی از همین روزها امام باقر علیه السّلام فرزندش جعفر را طلبید و فرمود:جمعی از مردم مدینه را حاضر کن.چون همه آمدند،در حضور آنان پیرامون مراسم غسل و کفن و دفن خود،سفارشاتی را به من فرمود.وقتی همه بیرون رفتند،گفتم:ای پدر!آنچه را فرمودی من انجام میدادم و نیازی به گواه گرفتن نبود.پدرم فرمود:ای فرزند!برای این گواه گرفتم که بدانند پس از من،تو جانشینم هستی و در امامت،با تو ستیز نکنند.
سرانجام امام باقر علیه السّلام در روز دوشنبه هفتم ذیحجه سال 114 هجری در سن 57 سالگی دار فانی را بدرود گفت و ایشان را در قبرستان بقیع در مدینه منوره،در کنار پدرش حضرت سجّاد علیه السّلام به خاک سپردند.
1.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام چه چیزهایی سبب بزرگی در دنیا و آخرت میشود؟
2.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام چه کسی در آخرت نامه عملش سبک خواهد بود؟
3.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام فوائد صلۀ رحم چیست؟
4.به فرمودۀ امام باقر علیه السّلام تواضع چیست؟
5.چرا امام باقر علیه السّلام در هنگام رحلت برای وصیت کردن،مردم را گواه گرفت؟
6.امام باقر علیه السّلام در چه تاریخی و در چه سنّی از دنیا رحلت فرمود؟
«ابوخالد کابلی»که از یاران امام سجّاد است،روزی از ایشان پرسید:امام پس از شما کیست؟امام علیه السّلام فرمودند:فرزندم محمد که علوم اهل بیت را بهطرز بیسابقهای میشکافد و پس از محمد،فرزندش جعفر است که نام او نزد اهل آسمانها صادق(راستگو)میباشد.از امام پرسیدم:چگونه نام او صادق شد،در حالی که همه شما صادق هستید؟امام سجّاد علیه السّلام فرمود:پدرم از پدرش و او از رسول خدا نقل کرد که آن حضرت فرمود:هنگامی که فرزندم جعفربن محمدبن علیبن الحسینبن علیبن ابیطالب بهدنیا آمد،نام او را صادق بگذارید؛زیرا پنجمین فرزندش که نام او نیز جعفر است به دروغ ادّعای امامت و جانشینی مرا میکند و او در نزد خداوند نامش جعفر کذّاب(بسیار دروغگو)میباشد.سپس امام سجّاد علیه السّلام گریست و فرمود:گویا جعفر کذاب را میبینم که باعث میشود طاغوت زمانش در صدد جستجوی ولی خدا و کسی که در پناه خداوند از نظرها غائب است(حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف)برآید.
حضرت جعفربنمحمد الصادق در روز 17 ربیع الاول سال 83 هجری از بانویی ارجمند بهنام فاطمه(ام فرده)زاده شد.«ام فرده»دختر«قاسمبن محمدبنابی بکر است و محمدبنابی بکر»از یاران مخلص حضرت علیبنابیطالب بود.قاسمبن محمدبنابیبکر از فقهای برجسته شیعه در زمان خود و از دوستان مورد اطمینان امام سجّاد علیه السّلام بود.امام صادق علیه السّلام دربارۀ مادرش فرمود:مادرم بانویی باایمان،باتقوا و نیکوکار بود و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
قبلا دانستید که در زمان امام باقر علیه السّلام شرایطی بهوجود آمد که امام علیه السّلام توانست صدها شاگرد برجسته را بهطور عمیق با اصول مکتب اهل بیت آشنا کند.شرایط ویژه آن زمان اجازه نمیداد که این شاگردان در مجتمعهای علمی و کلاسهای درس عمومی شرکت کنند؛بلکه تربیت شاگردان بر اساس آموزشهای حضوری و فردی و گسترش آن بهصورت زنجیرهای بود.
امّا در زمان امام صادق علیه السّلام تغییرات پیاپی در حکّام اموی و نزاع میان بنیامیه و بنیعبّاس باعث شد که امام صادق علیه السّلام بتواند با تأسیس مراکز علمی،بهطور آشکار بر گسترش اسلام وتشیع بیفزاید و فرهنگ اسلام را از دیدگاه اهل بیت،یعنی جانشینان حقیقی رسول خدا صلّی الله علیه و آله معرّفی نماید.
امام صادق علیه السّلام کسی است که سالها پیش از ولادتش،رسول خدا صلّی الله علیه و آله دربارۀ او چنین فرموده بود:«شک کنندگان در جعفر هلاک میشوند.آنکس که او را ردّ کند،مانند آن است که مرا رد کرده و وعده قطعی من این است که جایگاه جعفر را گرامی میدارم و او را به خاطر پیروان و یاران و دوستانش شادمان میکنم».
دانستید که هشامبنعبدالملک امام باقر علیه السّلام و فرزندشان حضرت صادق علیه السّلام را از مدینه به شام تبعید کرد.یکی از علل اصلی این تبعید جریان زیر است:
در آن سال هشامبنعبدالملک با تشریفات بسیار و در حالی که فقط ششصد شتر لباسهای او را حمل میکردند،برای انجام مراسم حج وارد مکّه شد.در همان سال حضرت صادق علیه السّلام به همراه پدرشان امام باقر علیه السّلام نیز در مراسم حج شرکت کرده بودند.حضرت صادق از فرصت و اجتماع مردم در مراسم حج استفاده و در سخنرانیهای متعدّد،حقایقی را بیپرده بیان میکرد.ایشان در یکی از سخنرانیهای خود چنین فرمود:
«حمد و سپاس خداوندی که محمد را به حق،مبعوث به رسالت کرد و ما را به وسیله او گرامی داشت.ما برگزیدگان خدا و برترین انسانها در میان مخلوقات و بندگانش هستیم.سعادتمند کسی است که از ما پیروی کند و تیرهبخت کسی است که
با ما مخالفت نماید.بعضی از مردم ادّعای دوستی با ما میکنند،در حالی که دوستان دشمنان ما هستند و کسی که دشمنان ما را دوست بدارد و همنشین آنها باشد،کلام خدا را نشینده و به آن عمل نکرده است».
برادر هشام،سخنان سیاسی و قاطع حضرت صادق علیه السّلام را شنید و به برادرش گزارش داد و هشام که از ناحیه دودمان آل محمد همواره احساس خطر میکرد،از شنیدن این سخنان به هراس افتاد و تصمیم گرفت که امام باقر و فرزندشان حضرت صادق را از مدینه به شام تبعید کند.روزی که هشام امام باقر را به کاخش فراخوانده و ایشان را به شرکت در تیراندازی مجبور کرده بود،پس از آنکه مهارت امام را در تیراندازی دید،پرسید آیا فرزندت جعفر هم چنین تیراندازی میداند و امام علیه السّلام در پاسخش فرمود:«ما اکمال دین و اتمام نعمت را از همدیگر به ارث میبریم و هرگز زمین از چنین افرادی خالی نمیماند و این مهارت،نشانۀ اکمال دین و اتمام نعمت بر ماست که دیگران به آن دسترسی ندارند».و با این پاسخ امامت خود و فرزندش را بیان کرد.هشام پس از مناظرهای طولانی،امام علیه السّلام را به همراه فرزندشان حضرت صادق علیه السّلام به مدینه بازگرداند.
امام صادق علیه السّلام در سال 114 هجری به امامت رسیدند و در سال 148 هجری شهید شدند.در این مدت(34 سال)با پنج طاغوت اموی و دو طاغوت عباسی به شرح زیر همزمان بودند:
1.هشام بن عبدالملک،دهمین خلیفه اموی(11 سال)؛
2.ولید بن یزید بن عبدالملک(حدود یک سال)؛
3.یزید بن ولید بن عبدالملک(پنج ماه)؛
4.ابراهیم بن ولید بن عبدالملک(70 روز)؛
5.مروان بن محمد،مشهور به مروان حمار،آخرین خلیفه اموی(شش سال)؛
6.عبدالله بن محمد،معروف به سفّاح نخستین خلیفه عباسی(5 سال)؛
7.منصور دوانیقی دومین خلیفه عباسی(11 سال).
1.تاریخ ولادت امام صادق علیه السّلام و نام پدر و مادر ایشان را بنویسید.
2.چرا امام جعفربن محمد را«صادق»لقب دادند؟کلام امام سجّاد در این باره بیان کنید.
3.چند سال از دوران امامت حضرت صادق علیه السّلام در زمان بنیامیه و چند سال آن در زمان حکومت بنیعباس بود؟
4.علت اصلی تبعید امام صادق علیه السّلام از مدینه به شام چه بود؟
5.تفاوت زمان امام باقر علیه السّلام وامام صادق علیه السّلام از جهت آموزشهای علمی در چه بود؟
«کلبی»نسبشناس پس از رحلت امام باقر علیه السّلام به مدینه آمد تا امام پس از حضرت باقر علیه السّلام را شناسایی کند.او به مسجد مدینه رفت و از جماعتی از قریش که گرد هم نشسته بودند پرسید:اکنون عالم(امام)خاندان رسالت کیست؟
آنان پاسخ دادند:عبدالله بن حسن بن علی بن ابیطالب،معروف به«عبدالله محض».کلبی میگوید:فوراً به خانه عبدالله رفتم و در زدم و اجازه ورود خواستم.پس از آنکه وارد خانه شدم،پیرمردی را دیدم که با جدیت مشغول عبادت است.سلام کردم،پرسید کیستی؟گفتم:کلبی نسّابه هستم.گفت:چه درخواست داری؟گفتم:آمدهام از شما مسئله بپرسم،گفت:بپرس.
کلبی:مردی به همسرش گفته:تو را به عدد ستارههای آسمان طلاق دادم؛حکم این مسئله چیست؟
عبدالله محض:سه طلاق بیشتر واقع نمیشود(بر اساس فقه اهل سنّت،اگر کسی به همسرش بگوید تو را سه طلاقه کردم،دیگر نمیتواند با او ازدواج کند و سه طلاق در یک مجلس واقع میشود؛اما بر اساس فقه شیعه در یک مجلس بیش از یک طلاق واقع نمیشود و مجازات بقیه بر طلاق دهنده است.)کلبی نسّابه با خودش گفت:این مسئله را که جوابش را ندانست و سپس چنین ادامه داد:
کلبی:دربارۀ مسح کردن بر روی چکمه چه میفرمایید؟
عبدالله محض:مردم صالح مسح کردهاند؛ولی ما مسح بر چکمه نمیکنیم.
کلبی:خوردن گوشت ماهی بدون پولک چه حکمی دارد؟
عبدالله محض:حلال است؛ولی خاندان ما خوردن آن را ناپسند میداند.
کلبی:نوشیدن نبیذ(شراب خرما)چه حکمی دارد؟
عبدالله محض:حلال است؛ولی ما اهل بیت آن را نمیآشامیم.
کلبی میگوید:از نزد عبدالله برخاستم و از خانه بیرون آمدم و با خود میگفتم جمعیت قریش به دروغ عبدالله را امام پس از امام باقر معرّفی کردهاند.به مسجد رفتم و جماعتی از قریش و سایر مردم را دیدم.بر آنها سلام کردم و پرسیدم:عالمترین فرد خاندان رسالت کیست؟دوباره گفتند عبداللهبنحسن؛من گفتم:به نزد او رفتم،ولی چیزی نزد او نیافتم.
در این میان،مردی سر بلند کرد و گفت نزد جعفربن محمد(امام صادق)برو که او اعلم افراد خاندان رسالت است.همان دم به خانه امام صادق علیه السّلام رفتم و در زدم.جوانی بیرون آمد و به من گفت:ای برادر کلبی وارد شو.من وحشت کردم که اسم مرا از کجا میداند و داخل منزل شدم،در حالی که نگران بودم.مردی را در سجاده دیدم که اسم مرا پرسید.با خود گفتم:سبحان الله غلامش مرا با نام صدا زد و خودش نام مرا میپرسد!دروغ گفتند آنان که از راه حق بازگشتند.سپس امام از آنجا که شغلم و دانشم،نسبشناسی بود،از من نسب خودم را پرسید و من نسبم را بیان کردم و در جایی از آن اشتباهی فاحش کردم که امام آن را اصلاح کرد و فرمود:اکنون سؤالهای خویش را بپرس.سؤالها را به ترتیب پرسیدم و امام با استدلال کامل چنین جواب داد:
در مورد کسی که زنش را به عدد ستارگان آسمان طلاق داده بود،فرمود:براساس کتاب خدا و سنت پیامبر در صورت وجود همه شرایط طلاق،بیش از یک طلاق واقع نمیشود.
در مورد مسح بر کفش،تبسّم کرد و فرمود:در روز قیامت خداوند هر چیز را به جای خودش برمیگرداند و پوست گوسفند به گوسفند برمیگردد؛بنابراین مسح افرادی که وضو گرفتهاند و بر کفش مسح کردهاند،بر پوست گوسفندان است و در آنان وضویی ندارند.با خودم گفتم که دو سؤال را جواب داد.سپس در مورد ماهی بدون فلس فرمود:از آنجا که اینها از ممسوخات است،حرام میباشد و در مورد نبیذ(شراب خرما)فرمود:اگر مقداری خرما و آب در ظرفی بریزند و تا مدتی بماند و بخورند،حلال است.کلبی میگوید:در این هنگام از نزد امام بلند شدم و دست روی دستم زدم و با خود گفتم:اگر امامی در کار باشد،امام بر حق همین است.
1.نسّابه کلبی که برای شناخت امامش به مدینه آمده بود،ابتدا سراغ چه کسی رفت و چگونه او را آزمایش کرد؟
2.چرا پاسخهای عبداللَّهبن حسن،کلبی را قانع نکرد؟
3.امام باقر علیه السّلام پاسخ سؤالهای کلبی را چگونه داد؟
زید،فرزند امام سجاد علیه السّلام امام معصوم نبود که بتواند رهبری مادی و معنوی مردم را برعهده داشته باشد،اما او کسی بود که پیامبر خدا و ائمه پس از او خبر قیام او و شهادتش را داده بودند.«معمّر»که از اصحاب و یاران امام صادق علیه السّلام است میگوید:در محضر امام صادق علیه السّلام نشسته بودم؛ناگاه زید بن علی بن الحسین وارد شد و دو دستش روی چهارچوبه در بود.تا چشم امام صادق علیه السّلام به او افتاد فرمود:عمو جان!تو را به خدا پناه میدهم که در کناسه به دار آویخته باشی.(زیرا در اخبار متعدّد از پیامبر و ائمه به این مضمون آمده بود که مردی از فرزندان پیامبر به نام زید به شهادت میرسد و جسد او را در محله کناسه کوفه به دار میکشند).مادر زید که در آنجا حاضر بود،سخن امام را شنید و با دلسوزی مادرانه گفت:تو این جمله را از روی حسد به فرزندم گفتی.امام صادق علیه السّلام با مهربانی در جواب مادر زید سه مرتبه فرمودند:ای کاش حسد بود!سپس امام سرگذشت قیام و شهادت زید را چنین بیان کرد:پدرم از جدّم چنین نقل کرد که فرمود:«مردی از فرزندانم به نام زید قیام میکند؛در کوفه به شهادت میرسد؛بدنش را دفن میکنند؛سپس قبر او را میشکافند و بدنش را در کناسه به دار میکشند؛سپس پایین میآورند و آتش میزنند و خاکستر بدن او را به دریا میپاشند.
برای روح ملکوتی او دربهای عالم بالا گشوده میشود و فرشتگان آسمان از روح او شاد میگردند».
زید که پس از امام باقر علیه السّلام برترین فرزند امام سجّاد علیه السّلام بود،از شخصیتهای بزرگ علمی زمان خود بود و همواره به خونخواهی جدّش حضرت امام حسین علیه السّلام
میاندیشید.جنایات امویان وکشتار دوستداران اهلبیت توسط بنی امیه،قلب او را میفشرد و تصمیم داشت همانند جدّش حضرت امام حسین علیه السّلام دست به امر به معروف و نهی از منکر عملی علیه بنیامیه بزند.
هشامبنعبدالملک دهمین خلیفه اموی،علت دیگر قیام زید بود؛زیرا هشام به احکام قرآن بیتفاوت بود و هر گناهی که میخواست انجام میداد و همیشه مشغول عیش و نوش بود و جام شراب از او جدا نمیشد و روزی از هفته را مخصوص شراب قرار داده بود!هشام در جمعآوری مال حریص بود و قبلا خواندید که در سفر حج،ششصد شتر لباسهای او را حمل میکردند.زیدبنعلی قبل از قیامش،با برادرزادۀ خود امام صادق علیه السّلام در مدینه مشورت کرد.امام علیه السّلام فرمود:ای عمو!اگر راضی هستی که در محلۀ کناسه کوفه کشته شوی و به دار آویخته گردی،اختیار با توست.پس از آنکه زید از نزد امام خارج شد،حضرت فرمودند:وای بر کسی که صدای یاری طلبیدن زید را بشنود،ولی او را یاری نکند.
زیدبنعلی با مقدماتی که از ماهها پیش تهیه کرده بود و بیعتهایی که از بزرگان در شهرهای مختلف به طور مخفیانه گرفته بود،سپاهی به استعداد چهل هزار نفر تهیه کرد که حدود پانزده هزار نفر از آنها اهل کوفه بودند.زید تاریخ قیامش را روز چهارشنبه اول صفر سال 121 هجری اعلام کرد و خود از ماهها قبل مخفیانه وارد کوفه شد و در روز موعود قیام خود را از خارج کوفه آغاز نمود.سپاه زید در روز اول و دوم نبرد شکستهای سنگینی را به دشمن وارد کردند و کمترین تلفات را داشتند؛اما در پایان دومین روز نبرد،تیری به پیشانی زیدبنعلی اصابت کرد و در روز جمعه،سوم صفر به شهادت رسید.یکی از عوامل مهم شکست زید،بیوفایی بیشتر مردم کوفه بود؛زیرا در شب چهارشنبهای که موعد خروج از شهر برای پیوستن به سپاه زید بود،در کوفه حکومت نظامی اعلام کردند و جارچیان شهر همه مردان را به مسجد اعظم کوفه دعوت کردند و گفتند اگر کسی را در حال خروج از شهر ببینند،خونش هدر است.به این ترتیب مسجد اعظم پر از مردانی شد که بیشتر آنها با زید بیعت کرده بودند.
پس از شهادت زید،یارانش برای دفن جنازه او اختلاف داشتند و سرانجام تصمیم گرفتند که بدن او را در جوی آب دفن کنند و آب بر قبرش جاری سازند تا دشمن جنازهاش را نیابد؛اما یکی از جاسوسان دشمن،محل دفن جنازه را به استاندار کوفه،
«یوسفبن عمر»خبر داد و آنها جنازه را بیرون آوردند و سر از بدنش جدا کردند و برای هشامبنعبدالملک فرستادند و جنازه عریان و بی سر او را در کناسه کوفه بهدار آویختند و تا چهار سال این جنازه بر سر دار بود و مردم کاری برای پایین آوردن و دفن آن نمیکردند تا آنکه پس از چهار سال جنازه را پایین آورده،سوزاندند و خاکستر آن را در آب فرات ریختند.وقتی خبر شهادت زید به امام صادق علیه السّلام رسید فرمود:خداوند رحمت کند عمویم زید را؛او مردم را بهسوی خشنودی آل محمد دعوت میکرد و اگر پیروز میشد،به این دعوت وفا مینمود.امام علیه السّلام مبلغ هزار دینار از اموال خویش را میان خانواده شهدایی که با او به شهادت رسیده بودند تقسیم کرد.
«فخّ»نام سرزمینی است در شش کیلومتری مکّه.در این سرزمین حسینبنعلیبن الحسن(جدّ او با چهار واسطه علیبنابیطالب بود)با یاران اندک خود که جمعی از سادات بنیحسن بودند،با چهارمین طاغوت عباسی یعنی«هادی»جنگید و در 8 ذیحجه سال 169 به شهادت رسید.وی قیامش را در مدینه آغاز کرد و پس از تسلّط بر این شهر،از آنجا که زمان حج نزدیک بود،به همراه سیصد تن از شیعیان و نزدیکانش بهسوی مکّه حرکت کرد و در منطقه فخّ با سپاه عباسی مواجه شد و در نبردی،با جمعی دیگر از سادات حسنی به شهادت رسید.
شهید فخّ هر چند که در عصر امام موسی کاظم علیه السّلام بود،اما امام صادق علیه السّلام در سطحی بسیار عالی او و حرکت او را تأیید نمود.«نصربن قرواش»میگوید:شتران خود را به امام صادق علیه السّلام(برای سفر از مدینه به مکّه)کرایه داده بودم.بهسوی مکّه حرکت کردیم.هنگامی که به سرزمین«بطن مرّه»رسیدیم و از آنجا حرکت کردیم،امام علیه السّلام به من فرمود:هنگامیکه به سرزمین فخّ رسیدیم،به من یادآوری کن.چون به سرزمین فخّ رسیدیم،نزدیک محمل آن حضرت رفتم و ایشان را بیدار کردم.حضرت از محمل پیاده شد و وضو گرفت و در آن مکان نماز گزارد و دعا کرد و سپس سوار شد.پرسیدم:آیا این نماز از اعمال حج بود؟فرمود:خیر،ولی در این سرزمین مردی از اهل بیت من همراه گروهی کشته میشوند که ارواح آنها قبل از اجسادشان بهسوی بهشت پیشی میگیرد.
1.امام صادق علیه السّلام با نقل چه حدیثی از جدّشان قیام زیدبن علیبنالحسین را تأیید فرمود؟
2.چرا یکی از علتهای قیام زیدبنعلی،هشام بن عبدالملک بود؟
3.زید بن علی بن الحسین در چه تاریخی قیام کرد و قیامش چند روز طول کشید و چگونه و در چه تاریخی شهید شد؟
4.یکی از عوامل مهم شکست قیام زیدبن علی چه بود؟چرا؟
5.دستنشاندگان هشام با جنازه زید چه کردند؟
6.امام صادق علیه السّلام پس از شنیدن خبر شهادت زید چه کرد؟
7.قیام فخّ در چه تاریخی و توسط چه کسی صورت گرفت؟
8.امام صادق علیه السّلام چگونه قیام شهدای فخّ را تأیید کرد؟
امام صادق علیه السّلام هرگز حاضر نبود ظلم و طغیان خلفای اموی ادامه یابد؛از این رو قیامهای اسلامی که بر ضد خلفای اموی صورت میگرفت را تأیید میکرد(در درس گذشته با دو نمونه از این تأییدها آشنا شدید)ولی قیامهای غیر اسلامی را شدیداً رد میکرد.بر همین اساس امام صادق علیه السّلام قیام عباسیان بر ضد امویان را هرگز تأیید نکرد؛زیرا قیامهای باطل و جایگزینی بد یا بدتری را به جای بدی روا نمیدانست.«ابومسلم خراسانی»مردم را بر ضد خلفای اموی و به نفع عباسیان تحریک میکرد.او با شعارهای اسلامی و ادعای خونخواهی از خون حسین و دفاع از حریم خاندان رسالت وانمود کرد که اگر پیروز شود،زمام حکومت را به دست امامان اهل بیت خواهد سپرد؛اما امام صادق که میدانست او برای تحکیم حکومت عباسیان تلاش میکند،هرگز او را تأیید نکرد.ابومسلم برای امام صادق چنین نوشت:«من مردم را به دوستی خاندان رسالت دعوت میکنم.اگر مایل باشی،کسی برای خلافت بهتر از شما نیست».امام صادق علیه السّلام در پاسخ نامهاش نوشت:«تو از یاران من نیستی و زمان،زمانۀ من نیست».
بعدها پس از آنکه ابومسلم قیام کرد و حکومت ستمگر عباسیان به جای حکومت امویان مستقر شد،حقیقت کلام امام علیه السّلام آشکار گردید که چرا امام صادق علیه السّلام قیام نکرد؟گاهی چنین سؤال میشود:اگر امام صادق علیه السّلام با ستمگران مخالف بود و قیام کنندگان بر ضد آنها را تأیید میکرد،چرا خود علیه آنان قیام نمیکرد؟برای یافتن پاسخ به دو نمونه تاریخی زیر توجه کنید:
1.«سدیر صیرفی»یکی از شاگردان امام صادق علیه السّلام میگوید:به نزد امام صادق علیه السّلام رفتم و عرض کردم:به خدا خانهنشینی برای شما روا نیست.امام علیه السّلام فرمود:چرا ای سدیر؟گفتم:به خاطر یاران و دوستان بسیاری که دارید.به خدا اگر امیرالمؤمنین علی علیه السّلام آن همه یار و یاور داشت،اجازه نمیداد طایفه تَیم و عدی به مقام او طمع کنند.امام فرمود:ای سدیر!به نظر تو من چقدر یاور دارم؟گفتم:صدهزار.امام فرمود:صدهزار؟!گفتم:دویستهزار،فرمود:دویستهزار؟!گفتم:نصف دنیا.امام صادق علیه السّلام پس از اندکی سکوت فرمود:اگر مایل باشی و برایت سخت نباشد،به ینبُع(مزرعهای در نزدیکی مدینه)برویم.گفتم:آمادهام.امام دستور داد الاغ و استری را زین کردند و امام استر را به من داد و گفت سوار شوم و خودش سوار بر الاغ شد و حرکت کردیم.هنگام نماز به سرزمین شورهزاری رسیدیم.امام در آنجا نماز نخواند و فرمود نماز خواندن در شورهزار مکروه است.از آنجا گذشتیم تا به خاک سرخی رسیدیم و آماده نماز شدیم و در آنجا جوانی مشغول چراندن بزغالههایش بود.حضرت به بزغالهها نگریست و فرمود:ای سدیر!قسم به خدا اگر تعداد شیعیان و پیروان من به اندازه این بزغالهها بود،خانهنشینی بر من روا نبود.نماز خواندیم و پس از نماز من کنار بزغالهها رفتم و آنها را شمردم،دیدم عددشان هفده رأس است.
امام به این طریق به سدیر فهمانید که علت اصلی عدم قیام او،نداشتن تعداد کافی از یاوران جان بر کف است.
2.«سهلبن حسن»از خراسان به مدینه خدمت امام صادق علیه السّلام آمد و به امام صادق علیه السّلام چنین عرض کرد:سزاوار نیست که شما در خانه بنشینید و حال آنکه یکصدهزار شمشیرزن دارید!امام صادق علیه السّلام دستور داد در تنور خانه آتش افروختند،تا آنکه از شدت حرارت بالای تنور سفید شد.سپس به سهلبن حسن فرمود:ای خراسانی!برخیز و برو داخل تنور بنشین!خراسانی گفت:یابن رسول اللَّه!مرا در آتش نسوزان؛مرا رها کن،من نیز حرفم را پس میگیرم.امام علیه السّلام فرمود:تو را رها کردم.در همین وقت«هارون مکی»درحالی که نعلینش را با سرانگشتان خود گرفته بود،وارد شد و گفت:السلام علیک یابن رسول اللَّه.امام صادق علیه السّلام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود:نعلت را بینداز و برو داخل تنور بنشین.هارون نعلش را انداخت و داخل تنور رفت و نشست.
امام علیه السّلام رو کرد به مرد خراسانی و از هر دری راجع به خراسان صحبت کرد و امام به گونهای از خراسان صحبت کرد،درست مثل اینکه در خراسان حضور دارد.لحظاتی نسبتاً طولانی گذشت و مرد خراسانی نگران حال هارون بود که درون تنور آتش رفته بود.در این لحظه امام به او فرمود:ای خراسانی!برخیز و داخل تنور را بنگر.خراسانی میگوید:بر سر تنورآمدم و دیدم که هارون مکی چهار زانو میان تنور نشسته است.هارون مکی از تنور بیرون آمد و به ما سلام کرد؛سپس امام از من پرسید:در خراسان چند نفر مثل این مرد یافت میشود؟!پاسخ دادم:قسم به خدا حتی یک نفر یافت نمیشود.امام علیه السّلام فرمود:«من تا زمانی که اقلاً پنج نفر یاور راستین یافت نشود،قیام نمیکنم.ما به زمان قیام آگاهتریم».
دو نمونه فوق و تأییدهایی که امام از قیام زیدبنعلی و شهید فخّ داشت،بیانگر آن است که ایشان اصل قیام را روا میدانست؛ولی تعداد کافی از یاران راستینی که در خط فکری خاندان رسالت حرکت کنند،نداشت.از اینرو انقلاب فرهنگی را بر انقلاب نظامی و مسلّحانه ترجیح داد.امام علیه السّلام موفق شد که در طول دوران 34 ساله امامت خود حدود چهارهزار شاگرد برجسته تربیت علمی کند و چنانچه این نهضت فرهنگی علمی توسط امام باقر علیه السّلام آغاز نمیشد و بهدست فرزندش امام صادق علیه السّلام ادامه نمییافت،خط فکری پیامبر صلّی الله علیه و آله و مذهب اهل بیت در آتش جور و ستم و تحریف بنیامیه و بنیعباس بهکلّی نابود میگردید.نهضت علمی امام بهقدری گسترده بود که سرانجام و مذهب اهل بیت و اسلام اصیل به نام«مذهب جعفری»شناخته شد.
1.ابومسلم خراسانی با چه شعاری علیه حکومت بنیامیه قیام کرد و چرا امام صادق علیه السّلام قیام او را تأیید نکرد؟
2.ابومسلم خراسانی برای امام صادق علیه السّلام در نامه خود به امام چه نوشت و پاسخ امام صادق علیه السّلام چه بود؟
3.امام صادق علیه السّلام به سدیر صیرفی درباره تعداد یارانش برای قیام علیه طاغوت چه فرمود؟
4.امام صادق علیه السّلام به سهلبنحسن خراسانی پیرامون تعداد یارانش برای قیام چه فرمود؟
5.طول دوران امامت جعفربنمحمد چه مدت بود و چه تعداد عالم دینی تربیت کرد؟
«منصور دوانیقی»دومین خلیفه عباسی در نامهای به امام صادق علیه السّلام نوشت:چرا مانند سایر مردم به مجلس ما نمیآیی؟!امام علیه السّلام پاسخ داد:«زیرا در نزد ما چیزی نیست که برای آن از تو بترسیم و در نزد تو از نظر معنوی چیزی نیست که به خاطر آن به تو امیدوار باشیم.در نزد تو نه نعمتی وجود دارد که بیاییم و برای آن به تو تبریک بگوییم و نه تو خود را در بلا و مصیبت میبینی که بیاییم و برای آن به تو تسلیت بگوییم؛پس برای چه نزد تو بیاییم؟»منصور پس از دریافت این جواب،نامهای دیگر نوشت و در آن چنین آورد:نزد ما بیا و ما را نصیحت کن».امام علیه السّلام در جواب این نامه نوشت:«کسی که دنیاخواه باشد،تو را نصیحت نمیکند(زیرا دنیایش به خطر میافتد)و اگر اهل آخرت باشد،نزد تو نمیآید».منصور با دریافت این پاسخ گفت:سوگند به خدا او(امام صادق علیه السّلام)با این جواب دنیاخواهان را از آخرت خواهان مشخص کرد و او که به سراغ من نمیآید،آخرت خواه است نه دنیا خواه.
در عصر سلطنت منصور دوانیقی،یکی از یاران امام صادق علیه السّلام نزد ایشان آمد و چنین گفت:بعضی از ما شیعیان گاهی در تنگنای سخت اقتصادی قرار میگیرد و به او پیشنهاد میشود که برای اینها(بنیعباس)خانه بسازد یا نهری از آنان را لایروبی کند یا سدّی بسازد؛نظر شما در این باره چیست؟امام صادق علیه السّلام فرمود:«من دوست ندارم برای آنها گِرهی بزنم یا دَرِ مشکی را ببندم؛هر چند در برابر آن ثروت زیادی به دستم
برسد و حتی دوست ندارم قلمی برای آنها بر صفحهای بکشم.همانا کمک کنندگان به ستمگران در روز قیامت در سراپردهای از آتش قرار داده میشوند تا خداوند بین بندگان حکم کند».
امام صادق علیه السّلام در مدینه میزیست؛ولی منصور دوانیقی قبل از ساختن بغداد،پایتخت حکومتش در کوفه بود و فاصله این دو شهر(کوفه و مدینه)چندین هفته راه است.مردی از قریش از قبیله مخزوم نزد منصور رفت و به دروغ گفت:جعفربن محمد،«مُعَلَّیبن خنیس»،غلام آزاد شده خود را نزد شیعیان فرستاده تا از آنها اموال و اسلحه جمعآوری کند.
منصور از این گزارش بسیار خشمگین شد و بیدرنگ برای عمویش داوود که فرماندار مدینه بود،نامه نوشت و از او خواست که فوراً جعفربنمحمد را به کوفه بفرستد.وقتی نامه به دست داوود رسید،نامه را نزد امام صادق فرستاد و پیام داد که فردا بهسوی منصور حرکت کن و سفرت را به تأخیر نینداز.امام صادق به«صفوان»که شتردار بود،دستور داد:برای ما شترهایی حاضر کن تا فردا بهسوی عراق حرکت کنیم.صفوان میگوید:همان لحظه امام به مسجد رسولاللَّه رفت و به نماز ایستاد و پس از نماز دست به دعا برداشت و دعا نمود.فردای آن روز شتران را حاضر کردم و بهسوی عراق حرکت کردیم.پس از ورود به کوفه،به خانه منصور رفتیم و امام پس از اجازه،بر منصور وارد شد.منصور در آغاز از آن حضرت احترام و تجلیل کرد و سپس گفت:به من گزارش رسیده که تو معلّیبنخنیس را برای جمعآوری اموال و سلاح نزد شیعیانت فرستادهای.امام فرمود:نه،چنین کاری نکردهام.منصور گفت:سوگند یاد کن که چنین کاری نکردهای.امام صادق علیه السّلام سوگند یاد کرد.منصور گفت:اکنون مردی که این گزارش را داده با شما روبهرو میکنم.
طولی نکشید که مرد وارد شد و گفت:آری،این جعفربنمحمد است که معلّی را برای جمعآوری اموال نزد شیعیانش میفرستد.امام صادق علیه السّلام از مرد پرسید:آیا بر صحت این گزارش سوگند یاد میکنی؟
مرد مخزومی گفت:آری،و سپس چنین سوگند یاد کرد:سوگند به خداوندی که جز او خدایی نیست و او زنده و پایدار است.امام صادق علیه السّلام فرمود:در ادای سوگند عجله نکن؛آنگونه کن که من میگویم،بگو.منصور پرسید:سوگند او چه ایرادی داشت؟امام علیه السّلام فرمود:خداوند صاحب حیا و کریم است و کسی که او را به صفات کمال و رحمت ستایش کند،در عذاب او تعجیل نمیکند.آنگاه امام به آن مرد مخزومی فرمود:چنین سوگند یاد کن:«از حول و قوت خدا بیزار شوم و به حول و قوت خودم پناهنده شوم،اگر من راستگو و نیکوگفتار نباشم».منصور به مرد مخزومی گفت:نترس و همین سوگند را یاد کن.مرد مخزومی شروع به گفتن آن جملات کرد؛اما هنوز سوگندش تمام نشده بود که حالش دگرگون شد و برزمین افتاد و جان سپرد.
منصور وحشتزده و لرزان شد و به امام گفت:فردا اگر خواستید به حرم جدّتان(مدینه)برگردید و اگر خواستید در اینجا با کمال احترام بمانید.سوگند به خدا بعد از این حادثه هرگز گزارش کسی را دربارۀ شما نخواهم پذیرفت.
امام صادق علیه السّلام را به اجبار به جشن منصور دعوت کرده بودند.سفرۀ غذا پهن شد و حاضران مشغول شدند.یکی از آنان آب خواست،اما به جای آب به او شراب دادند.
امام بیدرنگ از جا برخاست و برای اعتراض،مجلس را ترک کرد و فرمود:«رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:کسی که در کنار سفرهای که در آن شراب نوشیده میشود بنشیند،ملعون است».امام علیه السّلام به حکم وظیفه شرعی مجلس را ترک کرد و منصور و مهمانانش را در خشم فرو برد.
روزی منصور دوانیقی در محضر امام صادق نشسته بود؛مگسی آمد و منصور را گزید.منصور آن را رد کرد،اما همان مگس بار دیگر آمد و دوباره منصور را نیش زد.منصور باز آن را رد کرد و برای سومین بار همان مگس آمد او را نیش زد.منصور که عصبانی شده بود،به امام صادق علیه السّلام گفت:خداوند برای چه مگس را آفریده است؟!امام بیدرنگ فرمود:«برای اینکه افراد جبّار و ستمگر را خوار کند!».
1.امام صادق علیه السّلام در پاسخ به منصور دوانیقی که به امام نوشته بود چرا مانند سایر مردم به مجلس ما نمیآیی،چه پاسخ داد؟
2.امام صادق علیه السّلام پیرامون یاری کنندگان به ستمگران چه فرمود؟
3.مرد مخزومی چه گزارشی را علیه امام صادق علیه السّلام به منصور دوانیقی داده بود؟
4.امام صادق علیه السّلام مرد مخزومی را چگونه قسم داد و نتیجه آن چه شد؟
5.نمونهای از صراحت امام صادق علیه السّلام با منصور،حاکم ستمگر عباسی را بنویسید؟
دوران امامت امام صادق علیه السّلام 34 سال بود که 11 سال از این مدت در زمان منصور دوانیقی،دومین خلیفه عباسی گذشت.
مفضلبنعمر که یکی از شاگردان برجسته امام صادق علیه السّلام است میگوید:منصور دوانیقی بارها تصمیم به کشتن امام صادق علیه السّلام گرفت؛ولی هر بار هیبت ملکوتی امام و امدادهای غیبی،تصمیم او را خنثی کرد.منصور از راه دیگر وارد شد و مردم را از اطراف آن حضرت پراکنده ساخت و با کنترل شدید از تماس مردم و شیعیان با امام صادق علیه السّلام جلوگیری نمود و آن حضرت را ممنوع الملاقات ساخت.کار به جایی رسید که اگر یکی از شیعیان به مسئلهای دچار میشد،دسترسی به امام نداشت.در همین شرایط سخت بود که خداوند به دل منصور انداخت تا از امام صادق علیه السّلام هدیهای بینظیر درخواست کند.او چنین خواست و امام عصای کوچکی را که طول آن یک ذراع(از سر انگشتان تا آرنج)بود و از یادگارهای پیامبر به شمار میرفت،به عنوان هدیه برای منصور فرستاد.منصور بسیار خوشحال شد و دستور داد آن را چهار قسمت کنند و هر کدام را در محلی نصب کردند.آنگاه به امام صادق علیه السّلام گفت:پاداش تو نزد من جز این نیست که تو را آزاد بگذارم و تو علم خود را برای شیعیانت آشکار سازی و کاری به تو و شیعیانت نداشته باشم.بدون قدرتنمایی در شهری که من سکونت ندارم بنشین و فتوا بده».
بعد از این دستور،امام صادق علیه السّلام در مدینه به تربیت شاگردانش پرداخت و طولی نکشید که از شهرهای مختلف مانند بصره،کوفه،واسط و حجاز به مدینه آمدند و کمکم تعداد شاگردان او از طوایف و مذاهب مختلف به چهارهزار نفر رسید.
تعدادی از شاگردان برجسته امام صادق،همان شاگردان امام باقر علیه السّلام بودند که در درس ششم با نام برخی از آنان آشنا شدید:یزیدبنمعاویه،ابوبصیر لیث مرادی،محمدبنمسلم،زرارةبناعین،حمرانبناعین،ابانبنتغلب،هشامبنسالم و جابربنیزید جعفی و محمد طیار.اینک با تعدادی دیگری از شاگردان امام صادق علیه السّلام آشنا میشویم.
1.هشامبنحکم:او از بزرگترین اصحاب امام صادق علیه السّلام بود.هشام از دوران جوانی به جمع اصحاب امام صادق علیه السّلام پیوست و در مراتب علمی،پیشرفت بسیاری کرد.روزی امام صادق علیه السّلام در مجلسی حاضر بود و بزرگان شیعه نیز در خدمت ایشان بودند.در همین حال هشام که هنوز جوانی نورس بود،بر امام وارد شد.امام بیش از همه به او احترام کرد و چون این کار بر بزرگان سنگین آمد،امام علیه السّلام فرمود:او یاور ما با دست و قلب و زبانش میباشد.هشامبنحکم که علامّه عصر خود بود،کتابهای بسیاری تألیف کرد که 29 عنوان از آنها از کتب مشهور است.
روزی دیگر هشامبنحکم بر امام علیه السّلام وارد شد و گروهی از بزرگان شیعه نیز نزد امام بودند.امام صادق علیه السّلام به او فرمود:ای هشام!بگو با«عمروبن عبید»چه کردی؟(عمروبن عبید از علمای بزرگ بصره بود)هشام گفت:ای پسر رسول خدا!شرم دارم که نزد شما سخن بگویم.امام فرمود:وقتی شما را به کاری امر میکنیم،انجام دهید.هشام گفت:
از نشستهای علمی عمروبنعبید در مسجد بصره به من خبر رسید؛پس بهسوی بصره حرکت کردم و وارد مسجد بصره شدم.حلقه درسی بزرگی را دیدم که بر گرد عمروبن عبید جمع شده بودند و مردم نیز از او سؤال میکردند.پیش رفتم و بر سر زانوانم ایستادم و گفتم:ای عالم!من مردی غریبم؛آیا اجازه میدهی مسئلهای بپرسم؟گفت:بپرس.پرسیدم:آیا چشم داری؟پاسخ داد:پسرم این چه سؤالی است که میکنی؟!میبینی که چشم دارم.گفتم:سؤالهای من چنین است گفت:بپرس اگر چه سؤالهایت از روی حماقت است.پرسیدم:آیا چشم داری؟گفت:آری.پرسیدم:با آن چه میکنی؟گفت:با آن رنگها و اشخاص را میبینم.پرسیدم آیا بینی داری؟گفت:آری.پرسیدم با آن چه میکنی؟گفت با آن بوها را میبویم.پرسیدم:آیا دهان داری؟
گفت:آری.پرسیدم با آن چه میکنی؟گفت:با آن طعمها را میچشم.گفتم:آیا گوش داری؟گفت:آری.پرسیدم:با آن چه میکنی؟گفت:با آن صداها را میشنوم.پرسیدم:آیا قلب(عقل)داری؟گفت:آری.پرسیدم:با آن چه میکنی؟گفت:آنچه را بر اعضا و جوارهم وارد میشود،با آن تشخیص میدهم.گفتم:آیا با وجود این اعضای سالم،از قلب بینیاز نیستی؟پاسخ داد:خیر.گفتم:چگونه به قلب نیاز داری،در حالی که اعضای بدن تو صحیح و سالم است؟!
عمروبن عبید گفت:پسرم!اگر حواسّ انسان در بویی که بوییده یا در چیزی که دیده یا چشیده،تردید کند،کار آن را به قلب(عقل)واگذارد تا شک را از میان ببرد.
من به او گفتم:پس با این حساب،خداوند قلب را برای از بین بردن شک در اعضا و جوارح آفریده است؟
پاسخ داد:آری.من گفتم:ای ابا مروان!(کنیه عمروبن عبید)خداوند تبارک و تعالی برای اعضا بدن تو امامی قرار داده تا شک اعضای بدنت را از بین ببرد و به چیزی یقین کنند؛حال چگونه همه مردم را در حیرت و سرگردانی و شک و اختلاف قرار داده و برای آنها امامی قرار نداده است تا آنان را از شک و سرگردانی نجات دهد؟!عمروبن عبید ساکت شد و جوابی نداد.سپس به من نگریست و گفت:تو هشامبن حکم هستی؟
پاسخ دادم:خیر.پرسید:از دوستان او هستی؟گفتم خیر.پرسید:اهل کجایی؟گفتم:اهل کوفه.گفت:پس تو همان هشام هستی.سپس از جای خود بلند شد و مرا در بغل گرفت و در جای خود نشاند و تا من نشسته بودم،صحبت نکرد.امام صادق علیه السّلام از نقل این جریان خنده بر لبانشان نشست و از هشام پرسیدند:چه کسی این روش مناظره را به تو آموخت؟
گفت:اصل آن را از شما گرفتم و خودم چیزهایی به آن اضافه کردم.امام علیه السّلام فرمود:قسم به خدا این روش در کتب ابراهیم و موسی علیه السّلام آمده است.
1.مفضلبنعمر درباره تصمیم منصور دوانیقی بر قتل امام صادق علیه السّلام چه میگوید؟
2.چه امری باعث شد که منصور،امام را در نشر علوم آزاد بگذارد؟
3.چرا امام صادق علیه السّلام هشامبنحکم را بیش از اصحاب دیگر احترام میکرد؟
4.هشامبنحکم پیرامون چه موضوعی با عمروبن عبید مناظره کرد؟
5.خلاصهای از مناظره هشامبن حکم و عمروبن عبید را بنویسید.
2.جابربنحیان: او را پدر علم شیمی نیز میخوانند و تا قرون اخیر کتابهای او در دانشگاههای دنیا تدریس میشد.
جابر یکی از شاگردان امام صادق علیه السّلام بود که کتابی در هزار صفحه شامل 500 رساله در علوم مختلف نوشت.او گذشته از تخصّص در علم شیمی،در علوم غریبه مانند تسخیر جنّ،تخیلات و شعبده نیز تخصّص داشت.
3.مؤمن الطاق(محمدبنعلیبن النُعْمان): مؤمن الطاق در مناظره در مباحث امامت و جانشینی پیامبر خدا بسیار خبره بود.
مردی به نام«ضحّاک»که از خوارج کوفه بود،در این شهر قیام کرد و خود را حاکم مسلمین نامید و مردم را بهسوی خویش دعوت میکرد.روزی مؤمن الطاق به مقرّ فرماندهی او آمد.محافظین ضحّاک جلوی او را گرفتند.مؤمن الطاق گفت من از شما هستم.او را نزد ضحاک آوردند.مؤمن الطاق به ضحّاک گفت:من مردی هستم که بر دین خود بصیرت و آگاهی دارم و شنیدهام که تو فردی عادلی؛از اینرو میخواهم به جمع شما خوارج بپیوندم،ضحاک به دوستانش گفت:اگر این مرد به جمع شما بپیوندد شما را فایده میرساند.مؤمن الطاق رو به ضحّاک کرد و پرسید:چرا شما از علیبن ابیطالب بیزاری جستید و قتل او را و جنگیدن با او را جایز شمردید؟ضحّاک پاسخ داد:زیرا او در دین خدا تن به حکمیت داد.مؤمن الطاق پرسید:هر کس در دین خدا قائل به حکمیت شود،کشتن و جنگیدن با او را جایز میدانید؟ضحاک پاسخ داد:آری.مؤمن الطاق گفت:شما پیرامون دین خودتان(مذهب خوارج)با من مناظره کنید
تا اگر دلیل شما غالب آمد،من به جمع شما بپیوندم و باید کسی باشد که بین ما داوری کند تا کدام حق میگوییم.ضحّاک به مردی از دوستانش اشاره کرد و گفت:او حَکَم بین ما باشد،زیرا او عالم به دین است.مؤمن الطاق گفت:پس این مرد را حَکَم در دینی قرار دادی که آمدهام دربارۀ آن با تو مناظره کنم؟!ضحّاک گفت:بلی،مؤمن الطاق به اطرافیان ضحاک نگریست و گفت:دوست شما در دین خدا حَکَم تعیین کرد؛حال خود میدانید و او.اطرافیان ضحاک ازاین استدلال کوبندۀ او بسیار خشمگین شدند.و او را تهدید به قتل کردند.
4.معلّیبنخنیس: معلّی از اصحاب مورد توجه امام صادق علیه السّلام بود.«داودبن علی»استاندار مدینه،از طرف منصور،خلیفه عباسی از معلّی خواست که شیعیان امام صادق علیه السّلام را به او معرّفی کند،اما معلّی اظهار بیاطلاعی کرد.داوود او را تهدید به قتل نمود.معلی گفت:به خدا قسم اگر شیعیان امام صادق در زیر پای من هم باشند،پای خود را از زمین برنمیدارم تا مرا بکشید.داود،معلّی را دستگیر و زندانی کرد.در آن زمان امام صادق علیه السّلام در مکّه بود.وقتی داود خواست معلّی را به قتل برساند،معلّی گفت:چون من طلبکاران بسیار و مال فراوان دارم،میخواهم با مردم سخن بگویم.
معلّی را به بازار مدینه آوردند و او در اجتماع مردم خود را معرّفی کرد و سپس گفت:ای مردم!شاهد باشید هر چه پول و خانه و غلام از من بر جای میماند،متعلق به جعفربنمحمد(صادق)است.نگهبانان به سرعت او را گرفتند و به قتل رساندند.«اسماعیلبنجابر»که با امام صادق علیه السّلام در مکّه بود میگوید:امام علیه السّلام خبر قتل معلّی را به من داد و فرمود:قسم به خدا معلی وارد بهشت شد.امام علیه السّلام پس از بازگشت به مدینه،نزد داود رفت و با خشم به او فرمود:ای داود!غلام آزاد شده من و وکیل مرا کشتی و به این هم اکتفا نکردی و جسد او را بر دار زدی؟!سوگند به خدا تو را نفرین میکنم تا خداوند تو را بکشد.
داود گفت:آیا مرا از نفرین خود میترسانی؟!اگر نفرینت به استجابت میرسد،نفرین کن!
امام صادق علیه السّلام با خشم از نزد داود خارج شد و آخر شب غسل کرد و به مسجد آمد و داود را نفرین کرد و هنوز سر از سجده بر نداشته بود که صدای فریاد از خانه داود بلند شد و شنید که مردم میگفتند:داود مرد.
5.مفضلبنعمر: مفضل از یاران والامقام امام صادق علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام بود.و جایگاه والایی نزد ائمه داشت.مفضل در میان مردم کوفه وکیل امام بود و از جانب امام صادق علیه السّلام وظیفه داشت با اموالی که از آن حضرت در اختیار داشت میان مردم را اصلاح کند.به این داستان توجه کنید:
«سعیدبنبیان همدانی»میگوید:من با برادر زنم بر سر میراثی اختلاف داشتیم و با هم مشاجره میکردیم.مفضل که بر ما میگذشت،از ما خواست که به منزلش برویم.با هم به منزل او رفتیم و او چهارصد درهم به ما داد؛بهگونهای که رفع مشاجره شده و از یکدیگر راضی شدیم.سپس مفضل گفت:این پول مال من نبود؛اما امام صادق علیه السّلام به من فرمان داده اگر دو نفر از دوستانمان اختلاف و نزاعی با یکدیگر داشتند،از مال آن حضرت اختلافشان را حل کنم.
مفضلبنعمر نقل میکند:در روضه(میان قبر و منبر رسول خدا صلّی الله علیه و آله)نشسته بودم و درباره شرافت و برتری جایگاه پیامبر میاندیشیدم که ناگاه«ابنابیالعوجاء»وارد شد و در جایی نشست که سخنش را میشنیدم(ابنابیالعوجا کسی بود که خدا را قبول نداشت)آنگاه یکی از یارانش نزد او آمد و شروع به صحبت کردند.آنان پس از ذکر عظمت و بزرگی حضرت محمد،او را فیلسوفی خواندند که معجزاتی داشته و سپس ابنابیالعوجا بحث را عوض کرد و به دوستش گفت:سخن از محمد را بگذار،زیرا من درباره او سرگشتهام.سپس در موضوع به ابتدای خلقت صحبت کرد و گفت:عالم با اتفاق به وجود آمده و خالق و مدبّری ندارد؛بلکه همه چیز خودبهخود بهوجود آمده و دنیا همیشه چنین بوده و چنین خواهد بود.مفضل از شنیدن این سخنان کفرآمیز در مسجد پیامبر برآشفت و به آنها گفت:ای دشمنان خدا!چه میگویید؟!
ابنابیالعوجا که مفضل را نمیشناخت گفت:تو کیستی؟اگر متکلمی،بیا و روی اصول و مبانی بحث کن؛اگر سخن درستی بگویی،میپذیریم و اگر اهل کلام هم نیستی،با تو سخنی نداریم و اگر از اصحاب امام صادق هستی،او هرگز برآشفته و غضبناک نمیشود؛بلکه چنان به سخنان ما گوش میدهد که میپنداریم سخن ما را پذیرفته،اما بعد از اتمام سخن،چنان حرفهای ما را باطل میکند که قدرت انکار نداریم و راه فراری نمییابیم.اگر تو از اصحاب جعفربن محمدی،مثل او با ما رفتار کن.
مفضل نزد امام آمد و ماجرا را گفت.امام علیه السّلام به او فرمود:بامدادان نزد من بیا تا حکمت خدای بزرگ در آفرینش جهان،درندگان،چهارپایان،پرندگان،حشرات و...را چنان برایت بیان کنم که شایستگان از آن عبرت گیرند و مؤمنان با آن آرام گردند و خداشناسان سرگشته شوند.
پس از آن،مفضل چهار روز پیاپی نزد امام رفت و امام علیه السّلام کتاب توحید را که به نام توحید مفضل معروف است،برای او املا کرد و مفضل آن را نوشت.
1.چهار تن از شاگردان برجسته امام صادق علیه السّلام را نام ببرید؟
2.جابربنحیان چه تخصّصی داشت و چه کتابی نوشت؟
3.مؤمن الطاق چگونه با ضحّاک مناظره و او را محکوم کرد؟
4.امام صادق علیه السّلام پس از شهادت معلّیبن حنیس توسط استاندار مدینه،چه عکسالعملی نشان داد؟
5.مفضلبنعمر از سوی امام صادق علیه السّلام چه مأموریتی برای اصلاح روابط بین افراد داشت؟
6.موضوع کتاب توحید مفضل چیست و علت نگارش آن چه بود؟
یکی از دسیسههای منصور دوانیقی برای ایجاد تفرقه در دانشگاه جعفری و از رونق انداختن مجلس درس امام صادق علیه السّلام این بود که مردم را به پیروی از دو نفر از شاگردان امام صادق علیه السّلام به عنوان مفتی تشویق کرد.این دو نفر،یکی«نعمانبنثابت»یا همان«ابو حنیفه»(متوفای150ق)و دیگری«مالکبنانس»(متوفای 179ق)است.این دو نفر هر چند از شاگردان یک مکتب بودند،اما دو مذهب جداگانه به نام حنفی و مالکی پایهگذاری کردند.
ابوحنیفه دو سال شاگرد مکتب امام صادق علیه السّلام بود و پایههای علمی خود را نزد امام صادق علیه السّلام محکم کرد؛به طوری که در توصیف این دو سال تحصیل در نزد امام علیه السّلام میگوید:«اگر آن دو سال نبود،نعمان هلاک میشد».
روش ابوحنیفه در فتوا قیاس کردن مسائل دینی با هم بود و این روش چنانکه بعداً خواهد آمد،موجب انحراف در احکام دین خواهد شد.
منصور دوانیقی مالکبنانس را به حضور طلبید و او را احترام شایانی کرد و رسما اعلام کرد کسی جز مالکبنانس و«ابی ذئب»حق فتوا دادن ندارند.سپس مالک را وادار کرد تا کتابی را پیرامون احادیث بنویسید.مالک ابتدا از این کار خودداری میکرد،ولی منصور اصرار کرد که باید بنویسی و کسی امروز داناتر از تو نیست!پس مالک کتاب«الموطّأ»را که یکی از کتب حدیثی و مشهور اهل سنت است،نگاشت.منصور به ترویج این کتاب و فتاوای مالک پرداخت تا به این وسیله مردم را از گرایش به مذهب اهل بیت بازدارد.
مالکبن انس خود میدانست که مانند امام صادق علیه السّلام نیست.خود او در این باره گفت:«نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به ذهن کسی گذشته که مردی از نظر علم و عبادت و تقوا برتر از امام صادق باشد».
منصور دوانیقی سرانجام موفق شد ابوحنیفه و مالک را با وجود اعتراف آنان به عظمت و برتری امام صادق،در برابر امام قرار دهد و مردم را به تبعیت از آنان وا دارد.
1.ابوحنیفه میگوید:وقتی منصور دوانیقی امام صادق را از مدینه به عراق آورد،به من چنین پیام داد:ای ابوحنیفه!مردم شیفته و گرویده جعفربن محمد شدهاند؛مسائل سختی را آماده کن تا از او بپرسی.
من چهل مسئله آماده کردم.سپس منصور که در شهر حیره(محل سکونت ییلاقی او در کنار کوفه)زندگی میکرد،مرا به حضور طلبید.نزد او رفتم و دیدم امام صادق علیه السّلام در سمت راست او نشسته است.وقتی چشمم به چهره امام صادق افتاد،نچنان تحت تأثیر شکوه او قرار گرفتم که با دیدن منصور چنین حالتی به من دست نداد.
منصور رو به امام علیه السّلام کرد و گفت:ای ابا عبدالله!این شخص،ابوحنیفه است.امام علیه السّلام فرمود:آری،میشناسم.سپس منصور رو به من کرد و گفت:مسائل خود را برای ابا عبدالله بیان کن.من چهل مسئلهای را که آماده کرده بودم،یکی پس از دیگری پرسیدم و آن حضرت به همه آنها پاسخ داد و در جواب هر کدام فرمود:«نظر شما در این مسئله چنین است و اهل مدینه چنان میگویند و نظر ما چنین است».
در بعضی از مسائل با هم موافق بودیم و در بعضی مخالف یکدیگر.در پایان به امام عرض کردم:«داناترین مردم کسی است که به اختلاف نظرات و اختلاف آرای آنان آگاهتر باشد».
به این ترتیب تلاش منصور نه تنها به نتیجه نرسید،بلکه ابوحنیفه مجبور شد به جایگاه رفیع علمی امام اعتراف کند.
2.روزی ابوحنیفه امام صادق علیه السّلام را دید که بر عصایی تکیه داده بود؛گفت:ای پسر پیامبر!سن و سالت به حدی نرسیده که عصا به دست گیری!امام صادق علیه السّلام
فرمود:بلی،اما این عصا،عصای پیامبر صلّی الله علیه و آله است؛خواستم به آن تبّرک جویم.ابوحنیفه جلو آمد تا آن عصا را ببوسد،اما امام صادق علیه السّلام از بوسیدن او جلوگیری کرد و دستش را پیش آورد و به او فرمود:«سوگند به خدا،تو میدانی که پوست و موی دستم،پوست و موی رسول خدا صلّی الله علیه و آله است؛آن را نمیبوسی و عصایش را میبوسی؟
به این ترتیب امام علیه السّلام به او فهماند که مهم پیروی از امام بر حق است؛وگرنه بوسیدن چوبی بدون اعتقاد به اصول،بیفایده خواهد بود.
3.روزی ابوحنیفه به مجلس امام صادق علیه السّلام وارد شد و امام پیرامون بطلان قیاس و بطلان رأی و نظر دادن در احکام دین خدا با او صحبت کرد و از آنجا که در پاسخ همه سؤالهای امام در مانده بود،چنین گفت:
«پس از این،دیگر بر اساس قیاس و رأی و نظر خودم در دین خدا حکمی نخواهم کرد».
امام صاق علیه السّلام فرمود:«هرگز ریاستطلبی،تو را رها نمیکند؛چنانکه پیشینیانت را رها نساخت».
سخن امام علیه السّلام درست بود و ابوحنیفه دست از مکتب اختراعی خود برنداشت،تا آنکه دو سال پس از رحلت امام صادق و در زمان امام کاظم علیه السّلام از دنیا رفت.
1.یکی از نقشههای مهم منصور دوانیقی برای تفرقه افکندن در مکتب امام صادق علیه السّلام چه بود؟
2.ابوحنیفه چه مدت نزد امام صادق علیه السّلام تحصیل کرد و دربارۀ آن مدت چه گفت؟
3.مالکبنانس دربارۀ امام صادق علیه السّلام چه گفت و به تشویق منصور چه کتابی نوشت؟
4.امام صادق علیه السّلام چگونه به چهل سؤال ابوحنیفه پاسخ گفت و در پایان چگونه ابوحنیفه به جایگاه علمی امام اعتراف کرد؟
5.در مجلسی که ابوحنیفه از پاسخ به سؤالهای امام درماند،چه تصمیمی گرفت و امام علیه السّلام چه پیشبینی کرد؟
روزی«ابن ابی لیلی»قاضی معروف کوفه،همراه ابوحنیفه به محضر امام صادق علیه السّلام آمدند و او ابوحنیفه را چنین به امام معرّفی کرد:
این مرد از اهالی کوفه است و صاحب رأی و فتوای میباشد.اهل بصیرت بوده و در کوفه نفوذ دارد.امام فرمودند:«گویا همان کسی است که با رأی خود،احکام را با یکدیگر قیاس میکند».
سپس امام علیه السّلام رو به ابو حنیفه کرد و چنین فرمود:
«تو را چنان نمییابم که بتوانی با قیاس نتیجه خوبی بگیری.آیا میدانی چرا داخل چشمها شور است و داخل گوشها تلخ است و آب بینی سرد است و آب دهان گواراست؟»
ابو حنیفه گفت:نمیدانم.امام صادق علیه السّلام فرمود:آیا آن سخنی را که آغازش کفر و پایانش ایمان است،میشناسی؟ابوحنیفه گفت:نه،نمیشناسم.در این هنگام ابن ابی لیلی به امام علیه السّلام عرض کرد:فدایت گردم!ما را در مورد آنچه فرمودید،ناآگاه نگذارید.
امام صادق علیه السّلام فرمود:پدرم از پدرانش و آنها از رسول خدا صلّی الله علیه و آله نقل کردند که فرمود:خداوند دو غدّۀ چربی در چشم قرار داده،و آن را شور نمود؛زیرا اگر آن شوری نبود،آن دو فاسد میشدند،و اگر چیزی مانند تیغ و خاشاک به آن میرسید،آن را پاره و نابود میکرد.خداوند تلخی را درون گوشها قرار داد تا نگهبان مغر باشد؛زیرا هر حشرهای وارد گوش گردد،همان تلخی باعث خروج آن حشره میشود،وگرنه آن حشره وارد مغز میشد و آن را تباه میساخت:خداوند سردی و انجماد را در(آب)
بینی قرار داد؛زیرا اگر چنین نبود،آب بینی همواره ریزش میکرد،و خداوند آب دهان را گوارا نمود تا انسان لذّت خوردنیها و نوشیدنیها را دریابد.اما سخنی که آغازش کفر و پایانش ایمان است،ذکر«لا اله الا الله»است(که از نفی معبود شروع شده و به اثبات معبود ختم میگردد).
آنگاه امام صادق علیه السّلام به ابوحنیفه فرمود:«ای نعمان!از قیاس کردن بپرهیز زیرا پدرم از پدرانش و آنها از رسول خدا صلّی الله علیه و آله نقل کردند که فرمود:کسی که چیزی از دین را بر اساس رأی خود قیاس و تشبیه کند،خداوند او را با ابلیس مقرون نموده است؛زیرا نخستین کسی که قیاس کرد،ابلیس بود که(طبق فرموده قرآن)دلیل سجده نکردنش بر آدم علیه السّلام را بر اساس قیاس قرار داد و گفت:«خدایا تو مرا از آتش آفریدی و آدم را از خاک،و آتش برتر از خاک است!» (1).
بنابراین از رأی و قیاس دوری کنید؛همانا روا نیست دین خدا بر پایۀ قیاس نهاده شود.
سپس امام صادق علیه السّلام با ذکر چند مثال زیر،بطلان قیاس در دین خدا را برای ابوحنیفه شرح داد:
امام:ای ابو حنیفه!به نظر تو گناه کشتن به ناحق کسی بزرگتر است یا گناه زنا؟
ابوحنیفه:گناه کشتن،بزرگتر است.
امام علیه السّلام:(اگر عمل کردن به قیاس،صحیح باشد)پس چرا خداوند،دو شاهد را برای اثبات کشتن کافی میداند،ولی برای اثبات زنا،چهار گواه لازم است؟!
مسئله دیگری از تو میپرسم:ادرار پلیدتر است یا منی؟
ابوحنیفه:ادرار پلیدتر است.
امام علیه السّلام:اگر مطابق عقیده تو،قیاس را اساس فتوا قرار دهیم،باید برای ادرار،غسل کرد،نه برای خارج شدن منی؛ولی حکم خداوند آن است که برای خارج شدن منی،باید غسل کرد و برای ادرار وضو گرفت.
مسئله دیگری از تو میپرسم:نماز برتر است یا روزه؟
ابوحنیفه:نماز برتر است.
1) (1) .اعراف،آیۀ 12.
امام علیه السّلام:اگر قیاس درست باشد،باید زن در ایامی که نماز نمیخواند،بعد از پاک شدن،نمازش را قضا کند،ولی روزهاش را قضا نکند؛در صورتی که حکم خدا برعکس است؛یعنی نماز قضا ندارد،ولی روزه قضا دارد.
سؤال دیگر:آیا زن ضعیفتر است یا مرد؟
ابوحنیفه:زن ضعیفتر است.
امام علیه السّلام:پس چرا خداوند در قانون ارث،برای مرد دو سهم و برای زن یک سهم قرار داده؟آیا با قیاس میتوان پاسخ این مسأله را داد؟
ابوحنیفه:نه.
امام علیه السّلام:به دستور خداوند اگر کسی ده درهم دزدی کرد،دستش قطع میشود؛ولی اگر کسی دست کسی را به ناحق قطع کند،دیۀ آن که پانصد درهم است،پرداخت میکند و دست او قطع نمیشود؛آیا چنین حکمی با قیاس هماهنگ است؟
ابوحنیفه:خیر.
امام علیه السّلام:به من خبر رسیده که تو آیه لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ 1 ؛(حتما در روز قیامت از نعمتها سؤال میشود)را چنین تفسیر میکنی که منظور از این نعمتها،غذای گوارا و آب خنک در روز گرم تابستان است.
ابوحنیفه:آری.
امام علیه السّلام:هرگاه شخصی تو را مهمان خود کند و غذای لذیذ و آب خنک به تو بدهد،سپس بر تو منّت بگذارد،دربارۀ چنین میزبانی چگونه داوری میکنی؟
ابوحنیفه:خواهم گفت که او شخصی بخیل است.
امام علیه السّلام:آیا خداوند بخیل است که در قیامت از آب و نان بازخواست کند؟
ابوحنیفه:پس منظور از نعمتها در آیه چیست؟
امام علیه السّلام:منظور از نعمتها،دوستی ما خاندان است که خداوند در قیامت،از آن بازخواست میکند.
1.امام صادق علیه السّلام پیرامون حکمت شوری داخل چشمها و تلخی گوشها چه فرمود؟
2.جملهای که آغازش کفر و آخرش ایمان است چیست؟
3.پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله پیرامون قیاس در دین چه فرمود؟
4.چرا نمیتوان حکم شرعی کشتن به ناحق را از راه قیاس با گناه زنا به دست آورد؟
5.چرا حکم ارث زن را نمیتوان با قیاس با حکم ارث مرد به دست آورد؟
6.چرا نمیتوان حکم شرعی کسی که دست دیگری را قطع کرده،از حکم شرعی کسی که ده درهم سرقت کرده به دست آورد؟
7.منظور از نعمتها در آیه 8 سوره تکویر چیست؟
امام صادق علیه السّلام در مدینه زندگی میکرد.هنگامیکه حکومت به عباسیان منتقل شد،«عبداللَّه سفاح»اولین خلیفه عباسی امام را از مدینه به عراق آورد؛ولی پس از دیدن کرامات زیاد،آن حضرت را به مدینه بازگرداند.پس از او منصور پنج بار امام را با اهانت و جسارت به کوفه طلبید و هر بار تصمیم به قتل حضرت داشت؛ولی بر اثر بروز معجزات،از قتل آن حضرت منصرف میشد و پس از مدتی،امام به مدینه بازمیگشت.اینک به دو نمونه از این احضارها توجه کنید:
روزی منصور دوانیقی یکی از غلامان خود را نزد خود احضار کرد و به او گفت:به محض اینکه جعفربن محمد بر من وارد شد،گردنش را بزن.
طبق قرار امام صادق علیه السّلام بر منصور وارد شد و در حالی که به چهرۀ منصور مینگریست،زیر لب دعایی میخواند؛سپس با صدایی آشکار گفت:
«ای آن کسی که امور همه خلقش را کفایت میکند و کسی او را کفایت نمیکند!مرا از شرّ منصور دوانیقی،کفایت کن».
منصور به جایگاه غلام نگریست،اما او را ندید و غلام نیز منصور را نمیدید.در این حال منصور از امام علیه السّلام معذرت خواست و گفت:من شما را در این گرما،به زحمت و رنج انداختم.به خانۀ خود بازگردید.و امام صادق علیه السّلام رفت.آنگاه منصور،غلامش را دید و به او گفت:چرا دستورم را اجرا نکردی؟غلام در جواب گفت:به خدا سوگند،من جعفربن محمد را ندیدم،و چیزی بین من و او قرار گرفت.منصور به
غلامش گفت:این داستان را به هیچکس نگو.سوگند به خدا اگر برای کسی نقل کنی،تو را خواهم کشت.
2.باری دیگر که منصور دوانیقی امام صادق علیه السّلام را احضار کرد،وقتی فرمان منصور به امام رسید،آن حضرت برخاست و سوار بر شتر شد و دست به آسمان برداشت و چنین دعا کرد:
«خدایا تو(اموال)آن دو کودک(یتیم)را به سبب نیکی پدر و مادرشان حفظ کردی(اشاره به ماجرای موسی و خضر،در مورد خراب نکردن دیوار)،مرا نیز به سبب نیکی پدرانم محمد و علی و حسن و حسین و علیبنالحسین و محمدبنعلی حفظ کن.خدایا من با تمسّک به تو،گردن زدن او(منصور)را از خود دور میسازم،و از شرّ او به تو پناه میبرم».آنگاه به شتربان(که افسار شتر در دستش بود):فرمان حرکت داد.
وقتی که«ربیع»(وزیر منصور)امام صادق علیه السّلام را دید،نزد ایشان آمد و گفت:ای ابا عبداللَّه!دل منصور نسبت به شما بسیار سخت و بیرحم شده است و شنیدم که میگفت:
سوگند به خدا هیچ درخت خرمایی برای آنها(آل محمد علیهم السّلام)باقی نگذارم،مگر اینکه نابود سازم،و هیچ مالی را برای آنها باقی نگذارم،مگر اینکه غارت کنم،و هیچ کودکی را از آنها باقی نگذارم،مگر اینکه اسیر نمایم.
ربیع میگوید:دیدم امام صادق علیه السّلام زیر لب چیزی گفت و لبهایش تکان خورد.وقتی آن حضرت بر منصور دوانیقی،وارد شد،سلام کرد و نشست.
منصور جواب سلام امام را داد و گفت:سوگند به خدا تصمیم داشتم که حتی یک درخت خرما برایت باقی نگذارم و همه را ریشهکن کنم و همه اموالت را بگیرم.
امام صادق علیه السّلام فرمود:«ای امیر!خداوند،ایوب پیامبر علیه السّلام را گرفتار بلاها کرد و او صبر نمود،و به داوود علیه السّلام نعمتهای فراوان داد و او شکر نمود،و یوسف را بر برادرانش چیره کرد،ولی یوسف از آنها گذشت(و انتقام نگرفت).تو هم از همین نسلی(زیرا جدّ منصور،عبّاس عموی پیامبر صلّی الله علیه و آله بود)و این نسل،کاری جز مانند کار آنها انجام ندهد».
منصور گفت:راست گفتی؛من شما را بخشیدم.
امام صادق علیه السّلام فرمود:«ای امیر!این را بدان که هیچکس دستش به خون ما رنگین نشد،مگر اینکه خدا سلطنت او را واژگون نمود».
منصور از این سخن(هشدار دهنده)امام علیه السّلام خشمگین شد و برآشفت.
امام صادق علیه السّلام فرمود:«ای امیر آرام باش؛همانا این سلطنت در میان خاندان ابوسفیان بود،تا اینکه یزید روی کار آمد و حسین علیه السّلام را کشت و خداوند سلطنت یزید را برانداخت،و آل مروان به جای او روی کار آمدند.هشام(دهمین خلیفه اموی از آل مروان)زید،پسر امام سجّاد علیه السّلام را کشت و خداوند سلطنت او را برانداخت و«مروانبن محمد»(چهاردهمین خلیفۀ اموی)روی کار آمد.وقتی که مروان،ابراهیم را کشت،خداوند سلطنت او را نیز گرفت و به شما(بنیعباس)واگذار کرد».(بنابراین مراقب باشید که اگر ظلم کنید،خدا ریشۀ شما را میکند.)
منصور دوانیقی از بیان امام علیه السّلام متأثر شد و به امام علیه السّلام گفت:راست گفتی؛اکنون مهمترین حاجت خود را بگو تا برآورم.امام صادق علیه السّلام فرمود:اجازه بده تا بروم.منصور گفت:اذن بر عهده خودتان است؛هروقت خواستی برو.
امام صادق علیه السّلام از نزد منصور خارج شد و ربیع(وزیر دربار)امام علیه السّلام را بدرقه کرد،و به امام علیه السّلام عرض کرد:منصور دستور داده تا هزار درهم به شما بدهم.امام صادق علیه السّلام فرمود:نیازی به آن ندارم.ربیع گفت:اگر نگیری،منصور خشمگین میشود؛بگیر و در راه خدا صدقه بده.
1.آیا حکومت عباسیان امام صادق را در مدینه آزاد گذاشت؟
2.امام صادق علیه السّلام پیش از رفتن به دربار منصور،در راز و نیاز با خدا چه گفت؟
3.امام صادق علیه السّلام در پاسخ تهدید منصور چه فرمود؟
4.امام صادق علیه السّلام درباره سزای کسی که دستش به خون ائمه رنگین شود،چه فرمود؟
5.منصور دوانیقی پس از منصرف شدن از کشتن امام،چگونه از ایشان دلجویی کرد؟
امام صادق علیه السّلام در بستر بیماری بود و لحظات پایانی عمر شریفش را میگذارند.«سالمه»کنیز امام صادق علیه السّلام میگوید:امام لحظاتی از هوش رفت و وقتی به هوش آمد،فرمود:به«حسن افطس»(پسرعموی آن حضرت)مبلغ هفتاد دینار بدهید.پرسیدم:آیا به حسن افطس که با خنجر به شما حمله کرد و میخواست شما را بکشد،پول بدهیم؟!امام علیه السّلام فرمود:آیا نمیخواهی از کسانی باشم که خداوند در تمجید آنان فرموده:«کسانی که پیوندهایی را که خدا به آن فرمان داده،برقرار میکنند و از بدی روز حساب بیم دارند؟».
«ابو بصیر»از یاران امام صادق علیه السّلام نقل میکند که پس از رحلت امام علیه السّلام برای تسلیت نزد همسرشان«امّحمیده»(مادر امام کاظم علیه السّلام)رفتم.او گریست و من هم گریستم سپس گفت:ای ابا محمد!(کنیه ابوبصیر)اگر امام صادق را هنگام مرگ میدیدی،چیز عجیبی مشاهده میکردی؛چشمانش را باز کرد و فرمود:هر کس را که با من نسبت خویشی دارد جمع کنید.ما همه را جمع کردیم و سعی کردیم تا حتی یک نفر هم از این دعوت جا نماند.وقتی همه جمع شدند،به آنان نگریست و تنها یک جمله فرمود:«شفاعت ما به آنان که نماز را سبک بشمارند نمیرسد.»
یکی از شاگردان امام به عیادت ایشان آمد او امام را چنان لاغر و بیرمق دید که بیاختیار گریست.امام علیه السّلام فرمود:چرا گریه میکنی؟پاسخ داد:شما را در این حال میبینم،گریه نکنم؟!امام علیه السّلام فرمود:«گریه نکن؛همه نیکیها به مؤمن عرضه میشود.اگر اعضای بدن او قطعه قطعه شود،برای او خیر است و اگر از مشرق تا مغرب عالم را مالک گردد،
برای او خیر است».امام صادق علیه السّلام در 25 شوال سال 148 هجری در 65 سالگی در مدینه رحلت فرمودند و جنازه ایشان را در قبرستان بقیع،کنار قبر پدر و جدّشان به خاک سپردند.
امام صادق علیه السّلام در شرایطی میزیست که حتی نمیتوانست وصی و امام پس از خود را معرّفی کند.از این رو با سیاست مدبّرانه خود،به گونهای وصیت کرد تا جان وصی حقیقی خود(امام موسی کاظم علیه السّلام)را از خطر منصور دوانیقی حفظ کند.
«ابوایوب نحوی»میگوید:منصور در نیمههای شبی مرا طلبید.نزدش رفتم و دیدم روی کرسی(صندلی)نشسته و شمعی در برابرش است و نامهای در دست دارد.وقتی بر او سلام کردم،نامه را به طرف من انداخت و گریه کرد؛گفت:این نامه«محمدبن سلیمان»(والی مدینه)است که در آن خبر داده:جعفربن محمد علیه السّلام وفات کرده و آنگاه سه بار گفت: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ،در کجا مانند جعفر یافت میشود؟سپس گفت برای محمدبنسلیمان بنویس:اگر او(امام صادق علیه السّلام)به شخص معینی وصیت کرده،او را احضار کن و گردنش را بزن.نامه را نوشتم و بهسوی مدینه فرستاده شد.وقتی پاسخ نامه آمد،در آن نوشته شده بود:جعفربنمحمد علیه السّلام به پنج نفر وصیت کرده است:
1.منصور دوانیقی؛2.محمدبن سلیمان(والی مدینه)؛3.عبدالله(یکی از پسرانش)؛4.حمیده(مادر امام کاظم علیه السّلام)؛5.موسی علیه السّلام.
در حقیقت،وصی امام صادق علیه السّلام همان موسیبنجعفر علیه السّلام بود،ولی آن حضرت با این سیاست،میخواست جان وصی خود را حفظ کند.
شیعیان و پیروان امام از این وصیتنامه،جانشین واقعی امام را شناختند؛زیرا دو نفر اول جزو ظالمین بودند،در حالی که جانشین امام باید معصوم باشد و فرد سوم یعنی عبداللَّه،اگر چه پسر بزرگ امام بود،اما نقصی در پایش داشت و نمیتوانست جانشین باشد؛زیرا امام باید از جهت بدنی نیز کاملا سالم باشد،و حمیده مادر امام هم اگر چه بانویی بزرگوار و مادر امام موسی کاظم بود،اما زن نمیتواند امام باشد و به این ترتیب برای شیعیان معلوم شد که جانشین امام صادق علیه السّلام کسی جز فرزندش موسی نیست.
منصور پس از دریافت جواب نامه گفت:این پنج نفر را نمیتوانم بکشم!
«سفیان ثوری»که یکی از صوفیان معروف عصر امام صادق علیه السّلام بود.روزی به حضور امام علیه السّلام آمد و آن حضرت را بسیار غمگین دید.علت را پرسید.امام فرمود:من اهل خانه را از رفتن به پشت بام نهی کرده بودم.امروز وقتی به خانه آمدم،دیدم یکی از کنیزان که فرزند کوچکم را نگهداری میکرد،از پلههای نردبان بالا رفته،قصد رفتن به پشت بام را دارد؛اما مرا که دید،لرزه بر اندامش افتاد و کودک از آغوشش رها شد و به زمین خورد و از دنیا رفت.ناراحتی من برای مرگ کودک نیست؛بلکه از این ناراحتم که چرا موجب ترس و وحشت او شدم.
پس امام علیه السّلام کنیز را دلداری داد و او را در راه خدا آزاد کرد.
1.روزی بر سر سفرهای نشسته بودند؛کاسهای آبگوشت آوردند و نزد امام علیه السّلام گذاشتند.امام علیه السّلام لقمه نانی در آن زد و آن را داغ دید؛پس دست از غذا کشید تا کمی سرد شود.سپس فرمود:پناه میبریم به خدا از آتش دوزخ؛پناه میبریم به خدا از آتش دوزخ.این سخن را آن قدر تکرار کرد تا آبگوشت سرد شد و سپس فرمود:ما قدرت تحمل داغی آبگوشت را نداریم؛چگونه میتوانیم آتش دوزخ را تحمل کنیم؟!
2.روزی هنگام راه رفتن،بند کفش امام علیه السّلام پاره شد و کفش از پای ایشان درآمد.با پای برهنه راه میرفت و با خدای خود چنین راز و نیاز میکرد:پروردگارا!مرا به اندازۀ یک چشم بههمزدن نه کمتر و نه بیشتر به خود وامگذار.امام علیه السّلام این عبارت را در حالتی تکرار میکرد که قطرات اشک از چشمانش جاری بود.
1.حدیث سالمه در مورد سفارش امام به پسرعمویشان را نقل کنید؟
2.حدیث ابوبصیر از حمیده،همسر امام صادق علیه السّلام را در آخرین لحظات زندگی بنویسید.
3.تاریخ و سنّ رحلت امام صادق و محل دفن ایشان را بنویسد؟
4.امام صادق علیه السّلام در وصیت سیاسی خود چه کسانی را وصی خود قرار داد؟چرا؟
5.شیعیان چگونه از روی وصیت سیاسی امام،جانشین حقیقی ایشان را شناختند؟
6.نمونهای از یاد همیشگی خدا در زندگی امام صادق علیه السّلام را ذکر کنید.
«هشامبنحکم»میگوید:در سرزمین مصر دانشمندی به نام«عبدالملک»زندگی میکرد و پسری به نام«عبداللَّه»داشت.او خدا را قبول نداشت و اعتقادش این بود که جهان خلقت خودبهخود آفریده شده است.او که از امام صادق و آراء عقاید ایشان با خبر شده بود،به مدینه آمد تا امام را ملاقات کند.اما امام به مکّه رفته بودند.عبدالملک به مکّه آمد و در صفوف طواف کنندگان امام صادق علیه السّلام را ملاقات کرد.امام نام وکنیه او را پرسید.سپس فرمود:این ملکی(پادشاهی)که تو بندۀ او هستی کیست؟از حاکمان زمین است یا از حاکمان آسمان و بگو بدانم پسر تو که نامش عبدالله است بندۀ خدای آسمان است یا خدای زمین؟
عبدالملک در جواب دادن سرگردان شده بود.امام علیه السّلام به او فرمود:بعد از طواف نزد من بیا تا با هم گفتوگو کنیم.پس از طواف،عبدالملک نزد امام آمد و در برابر ایشان نشست.
امام علیه السّلام از او پرسید:آیا قبول داری که این زمین زیر و رو و ظاهر و باطنی دارد؟عبدالملک گفت:آری.امام پرسید:زیر زمین رفتهای؟عبدالملک گفت:خیر.امام فرمود:چه میدانی در زیر زمین چه خبر است؟عبدالملک گفت:در زمین نمیدانم؛اما گمان میکنم در زیر زمین چیزی وجود ندارد.امام فرمود:گمان و شک نوعی درماندگی است.آیا به آسمان بالا رفتهای؟عبدالملک گفت:خیر.امام فرمود:آیا میدانی در آسمان چه خبر است و چه چیزهایی وجود دارد؟عبدالملک گفت:خیر.سپس امام فرمود:عجبا تو که به شرق و غرب نرفتهای و به داخل زمین و به آسمان نرفتهای،با این همه
ناآگاهی،باز منکر موجودات در آسمان و زمین هستی!آیا شخص عاقل چیزی را که از آن آگاهی ندارد،انکار میکند؟!
امام علیه السّلام تا اینجا برای او اثبات کرد که اگر انسان به نبودن چیزی یقین ندارد،نمیتواند آن را انکار کند.سپس فرمود:ای برادر مصری!ما هرگز در وجود خدا شک نداریم.مگر تو خورشید و ماه و شب و روز را نمیبینی که در صحنه افق آشکار میشوند و هر کدام در مسیر خود حرکت کرده و سپس بازمیگردند؟اگر آنها مجبور به این حرکت نیستند،پس چرا روز،شب و شب،روز نمیگردد؟!ای برادر مصری!به خدا سوگند آنان در مسیر حرکت خود مجبورند و کسی آنها را مجبور کرده که از آنها فرمان رواتر و استوارتر است.
عبدالملک گفت:راست گفتی.سپس امام فرمود:ای برادر مصری!آنچه شما به آن اعتقاد دارید و گمان میکنید که روزگار گرداننده موجودات است و مردم را میبرد،پس چرا آنها را بازنمیگرداند؟!ای برادر مصری!همه موجودات مجبورند.چرا آسمان در بالا و زمین در پایین است؟چرا آسمان به زمین نمیافتد؟و چرا از زمین به آسمان نمیچسبد؟چرا ساکنان آن بههم برخورد نمیکنند؟
عبدالملک که در برابر استدلال قوی امام درمانده بود،سرانجام گفت:خدا آنان را نگهمیدارد و به این ترتیب عبدالملک بهوجود خداوند آفریدگار جهان ایمان آورد.
«حُمرانبن اعین»که در این مناظره حضور داشت،به امام صادق علیه السّلام عرض کرد:اگر خدا نشناسان به دست شما ایمان آوردند،کفار هم به دست پدر شما ایمان آوردند.
عبدالملک از امام خواست تا او را از شاگردان خودش قرار دهد.امام به هشامبنحکم فرمود:عبدالملک را نزد خود ببر و احکام اسلام را به او بیاموز.هشام،او را نزد خود برد و عقاید و احکام اسلام را به او آموخت؛بهگونهای که امام صادق ایمان آن مؤمن را پسندید.
1.انَّ الذَنبَ یحْرِمُ العَبْدَ الرِّزقَ
گناه،انسان را از روزی محروم میکند.
2.لسْتُ احِبُّ انْ ارَی الشّابَّ منکم الاّ غادِیاً فی حالین امّا عالماً او متعلّماً
دوست ندارم که شما جوانان را جز در یکی از دو حال بنگرم:1.عالم و دانشمند؛2.دانشجو.
3.ثَلاثةٌ تُورثُ المُحبة:الدینُ و التّواضُعُ وَالبَذلُ
سه چیز موجب جلب محبت و دوستی دیگران میشود:1.دینداری؛2.تواضع؛3.بذل و بخشش.
4.من بدأ بالکلام قبل السلام فلا تجیبوهُ
کسی که قبل از سلام کردن آغاز سخن کرد،جوابش ندهید.
5.منعُ الجود سُوءُ الظّنّ بالمعبودِ
بخشش نکردن نشانۀ بدگمانی به خداوند است.
6.لایتمُّ المعروف الاّ بثلاثة:بتعجیله و تصغیره و ستْرِهِ
کمال احسان و نیکوکاری به سه چیز است:1.انجام سریع آن؛2.کوچک شمردن آن؛3.پوشیده نگه داشتن آن.
7.من صحّةِ یقین المرءِ المُسلمِ انْ لا یرضی النّاسَ بِسَخَطِ اللهِ
از نشانههای درستی ایمان انسان مسلمان این است که با راضی کردن مردم،خدا را به خشم نیاورد.
8.الدّینُ غمُّ باللیلِ وَ ذُلٌّ بالنّهارِ
بدهکاری(دِین)،اندوه شب و خواری روز است.
9.حُسنُ الخُلقِ مِنِ الدّینِ و هوَ یزیدُ فی الرّزقِ
اخلاق نیکو از دینداری است و باعث زیادی روزی میشود.
10.اَحبُّ اخْوانی الَی مَنْ اهْدا الَی عُیوبی
محبوبترین دوستانم کسی است که عیوبم را به من بگوید.
1.چرا امام صادق علیه السّلام از دانشمند مصری پرسید:آیا به زیر زمین یا آسمان رفتهای؟
2.چرا امام صادق علیه السّلام به دانشمند مصری گفت که خورشید و ماه در حرکات خودمجبورند؟
3.امام صادق علیه السّلام همواره دوست میداشت که جوانان را در چه حالی ببیند؟
4.به فرمودۀ امام صادق علیه السّلام کمال احسان و نیکی به دیگران در چیست؟
5.به فرمودۀ امام صادق محبوبترین دوست انسان کیست؟
6.اثر سوء گناه را با حدیثی از امام صادق علیه السّلام بیان کنید.
در روز هفتم صفر سال 128هجری کاروان حجّ امام صادق علیه السّلام از مکّه بهسوی مدینه بازمیگشت و در سرزمین«ابواء»بار انداخته بود.این منطقه،همان جایی است که وقتی پیامبر گرامی اسلام در سنین کودکی با مادرش از مدینه بهسوی مکّه بازمیگشت،آمنه از دنیا رفت و در همین جا بهخاک سپرده شد.
48 سال از عمر شریف امام صادق علیه السّلام گذشته بود و آخرین خلیفه اموی یعنی«مروان حمار»بر مسلمین حکومت میکرد.یکی از افراد خانوده امام که در این کاروان شرکت داشت،همسر ایشان بهنام«حمیده»بود.او قبلا کنیزی از اهالی اندُلُس بود و امام باقر علیه السّلام او را خریده و به فرزندش جعفر بخشیده بود.امام باقر علیه السّلام پس از خریدن وی از نامش پرسید و کنیز گفت نامم حمیده است.امام باقر علیه السّلام برایش چنین دعا کرد:«امیدوارم که در دنیا و آخرت ستوده باشی.»امام صادق در مورد همسرش حمیده چنین فرمود:«حمیده مانند شمش طلا،خالص از ناپاکیهاست و فرشتگان همواره او را نگهداری کردند تا به من رسید».اینک حمیده توفیق یافته تا در خدمت امام و همسرش به سفر حج رفته و اکنون در مراجعت از مکّه به روستای ابواء رسیدهاند.«ابوبصیر»میگوید:وقتی به سرزمین ابواء رسیدیم،خبر رسید که حمیده را درد زایمان گرفته است.امام صادق علیه السّلام بیدرنگ برخاست و نزد حمیده رفت و پس از مدتی بازگشت.اصحاب از حمیده پرسیدند؟
امام علیه السّلام فرمود:خداوند حمیده را سالم و سلامت داشت و به من پسری عنایت فرمود که در میان مخلوقاتش ازهمه بهتر است.حمیده دربارۀ آن نوزاد،مطلبی به من گفت،به گمانش من نمیدانم و حال آنکه از او آگاهترم.
ابوبصیر پرسید:قربانت شوم آن مطلب چه بود؟
امام علیه السّلام فرمود:«حمیده گفت وقتی آن نوزاد به دنیا آمد،دستهایش را روی زمین گذاشت و سر به آسمان بلند کرد.من به حمیده گفتم:این کار نشانۀ رسول خدا و نشانه وصی و جانشین بعد از اوست».
به این ترتیب امام صادق علیه السّلام از امامت فرزندش موسی و جانشین پس از خود که 20 سال بعد از این تاریخ به امامت مسلمین رسید،خبر داد.امام صادق علیه السّلام پس از آنکه به مدینه رسیدند،سه روز پیاپی به مناسبت ولادت مبارک موسی،مردم مدینه را اطعام کردند.کسی از ایشان پرسید چقدر این فرزندنت را دوست میداری؟!امام علیه السّلام فرمود:«دوست میداشتم که فرزندی غیر از او نمیداشتم تا همه دوستی من برای او بود».
«یعقوب سرّاج»میگوید:به حضور امام صادق علیه السّلام رفتم،دیدم در کنار گهوارۀ پسرش موسی ایستاده و مدتی طولانی با او راز گفت.پس از آنکه فارغ شد،نزدیکش رفتم،به من فرمود:نزد مولایت برو و بر او سلام کن.نزدیک رفتم و بر طفل در گهواره سلام کردم و او جواب مرا با کلامی شیوا داد و سپس به من فرمود:«برو آن نامی را که دیروز بر دخترت گذاشتهای تغییر بده؛زیرا این نام را خداوند دشمن میدارد».این سخن را موسی در حالی به من گفت که روز گذشته من صاحب دختری شده و نام او را«حمیرا»گذاشته بودم.امام صادق علیه السّلام به من فرمود:«برو و به دستور موسی عمل کن تا هدایت شوی».من رفتم و نام دخترم را عوض کردم.
عصر امامت حضرت صادق علیه السّلام بود و موسی دوران نوجوانی خود را میگذراند.روزی«ابوحنیفه»(رئیس مذهب حنفی)خدمت امام صادق علیه السّلام آمد و چنین گفت:پسرت موسی را دیدم که نماز میخواند و مردم در پیش روی او رفت و آمد میکردند،ولی موسی از رفت و آمد آنان جلوگیری نمیکرد.امام صادق،فرزندش موسی را به حضور طلبید و به او فرمود:ابوحنیفه میگوید:تو نماز میخواندی و مردم جلوی روی تو رفت و آمد میکردند و تو از آنان جلوگیری نمیکردی؟
موسی به پدر چنین پاسخ داد:آری ای پدر!آن کسی که من برای او نماز میخواندم،به من نزدیکتر از سایر مردم بود؛چنانکه خداوند میفرماید:«ما به انسان از رگ قلبش نزدیکتریم» (1).
«عیسی شَلْقان»میگوید:روزی در جایی نشسته بودم و موسیبنجفعر در حالی که برهای همراهش بود،از کنار من گذشت.به او گفتم:ای پسر!میبینی پدر شما(امام صادق علیه السّلام،چه میکند؟یکبار به ما دستور میدهد که«ابوالخطاب»(محمدبن مقلاس)را دوست بداریم بار دیگر دستور میدهد که او را لعن کنیم و از او بیزاری بجوییم.موسیبن جعفر علیه السّلام که کودکی خردسال بود،فرمود:همانا خداوند بعضی از انسانها را برای ایمان آفرید که ایمانشان دائمی است و بعضی را برای کفر دائمی آفریده و به بعضی ایمان عاریهای داد که آنان را«مُعارین»گویند و خداوند هرگاه بخواهد،ایمان را از آنها میگیرد.ابوالخطاب از این گونه است که به او ایمان عاریهای داده شده.بنابراین در آن زمان که ایمان داشت،امام صادق علیه السّلام فرمود او را دوست بدارید،اما اکنون که مذهب باطلی اختراع کرده،فرمود که او را لعنت کنید.
عیسی میگوید:به حضور امام صادق علیه السّلام رفتم و آنچه را که به فرزندش موسی گفته بودم و جواب او را برای ایشان گفتم.امام صادق علیه السّلام فرمود:«این کلام از جوشش نبوّت است».
1) (1) .ق،آیۀ 16.
1.تاریخ و محل ولادت و نام مادر حضرت امام موسیبنجفعر را بنویسید.
2.امام صادق در مورد همسرشان حمیده چه فرمودند؟
3.حمیده پیرامون ولادت فرزندش موسی به امام علیه السّلام چه گفت و امام چه پاسخی فرمودند؟
4.امام صادق علیه السّلام دربارۀ دوست داشتن موسی چه فرمود؟
5.حضرت موسیبنجعفر وقتی در گهواره بودند،به یعقوب سراج چه دستوری دادند؟
6.پاسخ حضرت موسیبنجعفر به اشکال ابوحنیفه دربارۀ نماز خواندنشان چه بود؟
7.ایمان عاریهای را از کلام حضرت موسیبنجعفر بیان کنید.
ابوحنیفه به منزل امام صادق علیه السّلام وارد شد و فرزندش موسی را در راهرو خانه دید.او برای امتحان موسی گفت:ای پسر!اگر غریبی خواسته باشد قضای حاجت کند،کجا برود؟موسی جواب داد:ای شیخ!بیادبی کردی!چرا سلام نکردی؟!ابوحنیفه شرمنده شد و از خانه بیرون رفت و سپس بازگشت و سلام کرد و در حالی که بزرگی این کودک در قلبش جلوهگر شده بود،سؤال خود را تکرار کرد.حضرت کاظم علیه السّلام پاسخ داد:«از کناره نهرها که محل بردن آب است و سایه دیوارها که جای ورود افراد است و محل افتادن میوهها از درختان و پشت دیوار خانهها و معابر عمومی و کنار آبهای جاری و راکد دوری کند و رو به قبله و پشت به قبله هم نباشد.غیر از این هر جا که میخواهد میتواند.»این پاسخ کامل،امام را در چشم و قلب ابوحنیفه بزرگ جلوه داد.ابوحنیفه که خود اعتقاد داشت اگر انسان گناهی انجام دهد،به خواست خداوند است و نباید خداوند او را مجازات کند،سؤالی را در این زمینه مطرح کرد:ای پسر رسول خدا!انسان که گناه میکند گناهش از آن کیست؟موسیبن جعفر به او نگاه کرد و فرمود:بنشین تا جواب تو را بدهم.سپس فرمود:آنکس که گناه میکند،از سه حال خارج نیست:
1.خدا گناه میکند؛
2.خود او گناه میکند؛
3.هر دو گناه میکنند.
اگر بگوییم خدا گناه میکند،خداوند عادلتر از آن است که خود گناه کند و بندهاش را مجازات کند و اگر بگوییم گناه را هر دو انجام میدهند پس خداوند در گناه
کردن با بندهاش شریک است و چون خداوند از شریک خود قویتر است،بنابراین او به مجازات گناه سزاوارتر است و اگر گناه انسان گنهکار،تنها به حساب خودش باشد،در این صورت امر و نهی خداوند متوجه اوست و اگر گناه نکرد،سزاوار پاداش بهشت است وگرنه سزاوار مجازات دوزخ خواهد بود.
ابوحنیفه در برابر پاسخ متین و استوار این کودک آیه 34 سوره آل عمران را خواند که خداوند میفرماید:
«آنان فرزندانی بودند که کمالات را از یکدیگر به ارث میبردند و خداوند شنوا و داناست».
در درس بیست و یکم خواندید که«منصور دوانیقی»دوّمین خلیفه عباسی پس از شهادت امام صادق علیه السّلام در جستجوی امام و جانشین پس از ایشان بود تا او را از بین ببرد،اما وقتی از وصیتنامه سیاسی امام باخبر شد و دریافت که امام پنج نفر را به جانشینی خود منصوب کرده که یکی از آنها خودش میباشد گفت:راهی برای کشتن آنان نیست،امّا همچنان جاسوسان منصور در مدینه،جانشین واقعی امام صادق علیه السّلام را جستجو میکردند.«هشامبنسالم»میگوید:بعد از شهادت امام صادق من و«مؤمن الطاق»و سایر شیعیان در جستجوی امام بودیم و میگفتیم که«عبداللَّه»فرزند بزرگ امام صادق جانشین ایشان و امام پس از اوست؛زیرا قبلا از خود امام صادق علیه السّلام شنیده بودیم که فرزند بزرگ هر امام،در صورتی که نقصی در بدن نداشته باشد،امام پس از اوست.بنابراین من و مؤمن الطاق نزد عبداللَّهبنجعفر رفتیم و همچنان که مسائلی را از پدرش میپرسیدیم،از او چند مسئله در مورد زکات پرسیدیم.عبداللَّه اظهار بیاطلاعی کرد و ما فهمیدیم که او امام نیست.
از نزد او بیرون آمدیم و در کوچههای مدینه سرگردان بودیم و نمیدانستیم چه کسی را امام خویش قرار دهیم و با خود میگفتیم:آیا بهسوی مُرجئه یا قَدَریه یا زیدیه یا معتزله یا بهسوی خوارج برویم؟(فرقههای منحرف دینی در آن زمان)در همین حال،پیرمردی را دیدم که با دستش اشاره میکرد و مرا بهسوی خود میخواند.ترسیدم که یکی از جاسوسان منصور دوانیقی باشد؛زیرا منصور جاسوسانی را در مدینه گمارده بود
تا هر کس را که شیعیان بر امامت او اتفاق کردند،گردن بزنند.من به مؤمن الطاق گفتم:تو از من دور شو و جان خود را نجات بده.به طرف پیرمرد رفتم و گمان میکردم که کارم تمام است و راه خلاصی از او ندارم.با او میرفتم تا آنکه مرا به در خانه موسیبن جعفر علیه السّلام رساند و سپس مرا رها کرد و رفت.
در همان لحظه خادمی که بیرون در ایستاده بود به من گفت:داخل بیا،خدا رحمت کند تو را.داخل شدم و حضرت موسیبن جعفر را دیدم.ایشان بدون مقدمه فرمودند:نه بهسوی مُرجئه و نه قدریه و نه زیدیه و نه معتزله و نه بهسوی خوارج؛بلکه بهسوی ما،بهسوی ما،بهسوی ما.پرسیدم:پدرتان از دنیا رفت؟پاسخ داد،آری.پرسیدم:بعد از ایشان چه کسی امام ماست؟پاسخ فرمود:اگر خدا بخواهد که تو را هدایت کند،هدایت میکند.
گفتم:قربانت شوم،عبداللَّه گمان میکند که امام پس از پدرش میباشد.فرمود:عبداللَّه میخواهد که خدا پرستش نشود.
پرسیدم:قربانت شوم پس از ایشان امام ما کیست؟فرمود:اگر خداوند بخواهد،تو را هدایت میکند.پرسیدم آیا شما امام هستید؟فرمود:من این را نمیگویم.با خود گفتم:حتماً به سبب شرایط موجود باید بهگونهای دیگر سؤال کنم؛پس از ایشان پرسیدم:قربانت شوم!آیا شما امامی دارید؟پاسخ داد:خیر.از این پاسخ فهمیدم که خود ایشان امام پس از پدرش میباشد.در همان لحظه،بزرگی و عظمت امام بر دلم سایه افکند و پرسیدم:آیا از این به بعد هر چه از پدرتان میپرسیدیم،از شما بپرسیم؟امام علیه السّلام فرمود:بپرس،پاسخ آن را میگیری،اما امامت مرا آشکار نکن که اگر چنین کردی،نتیجه آن کشتن است.از امام سؤالهایی کردم و امام را دریای علم یافتم.به امام عرض کردم:شیعیان و پیروان شما سرگردانند؛من چگونه آنان را بهسوی شما دعوت کنم و حال آنکه فرمودید امامت شما را مخفی کنم؟فرمود:به آنان که اعتماد داری بگو،اما از آنان هم قول بر کتمان بگیر؛وگر نه موجب کشتار میشوند و با دستش به گلویش اشاره کرد.
هشامبن سالم میگوید:از نزد امام خارج شدم و مؤمن الطاق و سایر یاران امام را از این داستان آگاه کردم و دیگر کسی سراغ عبدالله نرفت.
1.امام کاظم علیه السّلام در پاسخ سؤال ابوحنیفه دربارۀ محل قضای حاجت چه فرمود؟
2.عقیده ابوحنیفه دربارۀ گناه انسان چه بود؟
3.امام موسیبن جعفر دربارۀ گناه انسان چه فرمود؟
4.چرا هشامبن سالم که در جستوجوی امام بود،ابتدا نزد عبداللَّهبن جعفر رفت؟
5.هشامبن سالم پس از شناختن امام واقعی خود،چه کرد؟
6.برخی فرقههای منحرف دینی در زمان امام صادق علیه السّلام را نام ببرید.
حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام در سن 20 سالگی،پس از شهادت پدرشان در سال 148 هجری به امامت و جانشینی پیامبر صلّی الله علیه و آله رسیدند و مدت امامت ایشان 35 سال بود.پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله در حدیث ابوهریره که جانشینان پس از خود،از نسل حسین را معرّفی کرد،در مورد امام موسی کاظم چنین فرمود:«ای اباهریره!خداوند از صلب جعفر فرزندی را خارج میکند که پاک و پاکیزه و گندمگون و متوسطالقامه است و همنام موسیبن عمران است».
امام موسی کاظم علیه السّلام مدت ده سال از دوران امامتش را در عصر حکومت منصور دوانیقی،در شدیدترین خفقان و محدودیت بهسر برد.دست منصور به خون امام و امازادگان آغشته بود.دشمنی و کینه منصور با اهلبیت پیامبر و فرزندان آنها تا آنجا بود که پس از اطلاع از شهادت امام صادق علیه السّلام به«محمدبن سلیمان»،فرماندارش در مدینه نامه نوشت که اگر جعفربنمحمد شخص معینی را جانشین خود قرار داده،او را احضار کن و گردنش را بزن.
مهمترین کار امام موسی کاظم علیه السّلام در این دوران سخت،استمرار شیوۀ پدر،یعنی ادارۀ دانشگاه جعفری و استحکام و گسترش آن بود؛به طوریکه با شهادت امام صادق علیه السّلام نه تنها این دانشگاه تعطیل نشد،بلکه با رهبری امام کاظم علیه السّلام رونق خود را حفظ کرد.
منصور دوانیقی در سال 158 هجری قمری مُرد و به جای او فرزندش«مهدی عباسی»
نشست.منصور در اواخر عمرش کلیدهای یکی از خزانههایش را به عروسش به نام«ریطه»که همسر مهدی عباسی بود سپرد و به او وصیت کرد تا زنده هستم،آن خزانه را باز نکن و بعد از من،با حضور جانشین من(مهدی عباسی)آن را باز کن.
وقتی منصور درگذشت،ریطه گمان میکرد در آن خزانه جواهرات بینظیری وجود دارد،پس همراه شوهرش بهسوی آن خزانه رفت و در آن را باز کردند،اما با کمال تعجّب پیکر بیش از یکصد نفر از سادات علوی را دیدند که نام و نشان هر کدام در کنار جنازهشان نوشته شده بود.
بنابراین در مییابیم که علت وصیتنامه سیاسی امام صادق علیه السّلام چه بود؟و چرا امام کاظم علیه السّلام خود را آشکارا به عنوان جانشین پدر معرّفی نمیکرد.
امام موسی کاظم علیه السّلام از آغاز عمر تا پایان حکومت منصور در مدینه میزیست،اما وقتی مهدی عباسی به حکومت رسید،چندین بار امام را به اجبار از مدینه به بغداد(پایتخت حکومت)آورد و ایشان را زندانی کرد.در یکی از شبها که امام در زندان بود،مهدی عباسی در نیمههای شب«حمیدبن قَحطَبَه»جلاد مخصوص خود را به حضور طلبید و به او گفت:اخلاص پدر و برادرت نسبت به ما(بنی عباس)از روز،آشکارتر است؛ولی اخلاص تو بستگی به میزان اجرای فرمان من دارد.
حمیدبن قحطبه:جان و مالم فدای شما.
مهدی عباسی:اینگونه فدا شدن مربوط به سایر مردم است.
حمیدبن قحطبه:جان،مال،زن و فرزندم فدای شما.
مهدی سکوت کرد و جواب او را نداد.حمیدبن قحطبه این بار گفت:جان،مال،زن،فرزند و دینم فدای شما.
مهدی عباسی:آفرین،اکنون آمادگی تو را دریافتم؛به تو امر میکنم که سحرگاه،موسیبن جعفر را غافلگیر کرده و او را بکشی.
حمید قول داد که این فرمان را اجرا کند.همان شب مهدی عباسی در عالم خواب حضرت علی علیه السّلام را دید که به او اشاره میکند و آیه 22 سوره محمد را میخواند و
میفرماید:آیا چنین انتظار میرود که اگر حاکم بر مردم شدید،در زمین فساد کرده و قطع رحم نمایید؟مهدی وحشتزده از خواب بیدار شد؛زیرا که مهدی عباسی با فرمانی که به حمید داده بود هم مرتکب فساد در زمین شده بود و هم میخواست قطع رحم کند؛زیرا بنیعباس از فرزندان عباس عموی پیامبر بودند و ائمه را گاهی بهنام پسرعمو صدا میکردند.
مهدی فورا کسی را به سراغ حمیدبن قحطبه فرستاد و از او خواست که فرمانی را که داده است اجرا نکند و سپس امام را با احترام بسیار آزاد کرد.
پس از مرگ مهدی عباسی،پسرش«هادی عباسی»به عنوان چهارمین خلیفه عباسی روی کار آمد؛اما بیش از یک سال حکومت نکرد.در این زمان قیام قهرمانانه«حسینبن علی»شهید فخّ بر ضد حکومت طاغوتی عباسیان رخ داد.امام کاظم علیه السّلام گرچه به عللی نمیتوانست به طور مستقیم در این مبارزه شرکت کند؛امّا قیام حسینبن علی(شهید فخّ)را وقتی برای خداحافظی نزد ایشان آمد چنین تأیید فرمود:«پسرعمو تو کشته میشوی؛بنابراین با آنان نیکو بجنگ.این مردم در ظاهر دم از اسلام میزنند،اما در باطن مشرکند من مصیبت شما گروه خویشانم را به حساب خدا میگذارم».
حسینبن علی در 8 ذیحجه سال 169 هجری در محلی به نام«فخّ»در شش کیلومتری مکّه با همراهانش به شهادت رسید.پس از شهادت،سرهای آنان را به مدینه آوردند.امام کاظم علیه السّلام فرمود:«حسین در گذشت اما به خدا سوگند او مسلمانی شایسته،روزهدار و شب زندهدار بود و امر به معروف و نهی از منکر میکرد و در میان دودمانش بینظیر بود».
1.حضرت موسیبن جعفر در چه سالی و در چند سالگی به امامت رسیدند و امامت ایشان چند سال طول کشید؟
2.پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله پیرامون ولادت امام موسیبنجعفر به ابوهریره چه فرمودند؟
3.نمونهای از رفتار منصور دوانیقی با سادات علوی را بنویسید.
4.پس از منصور دوانیقی چه کسی به حکومت رسید و چرا از تصمیم خود مبنی بر قتل موسیبن جعفر علیه السّلام منصرف شد؟
5.امام کاظم در تأیید قیام شهید فخّ چه فرمود؟
6.حسینبن علی(شهید فخّ)در زمان کدام خلیفه عباسی و در چه تاریخی و در کجا به شهادت رسید؟
پس از مرگ هادی عباسی،برادرش«هارون الرشید»به حکومت رسید.مدّت پانزده سال از امامت حضرت موسیبن جعفر علیه السّلام با پنجمین طاغوت عباسی همزمان بود.هارون در هوسبازی و حیف و میل بیتالمال سرآمد تاریخ بود.او برای میهمانی ازدواج با همسرش«زبیده»،55 میلیون درهم خرج کرد.روزی در حالی که خنده بر لب داشت،از کاخ همسرش زبیده بیرون آمد و چون از علت خندهاش پرسیدند،پاسخ داد:در کاخ زبیده خوابیده بودم؛از صدای ریختن سکههای طلا از خواب بیدارم شدم،گفتند سیصدهزار سکه است که از مصر آوردهاند.زبیده گفت این سکهها را به من ببخش؛من هم همه را به او بخشیدم!زبیده گفت چه پول اندکی بود که همسرم به من داد،من هرگز از او خیر ندیدم.
وی کنیزکی را به یکصدهزار دینار خرید و کنیزک دیگری را به 36 هزار دینار خریداری کرد اما کنیز دومی را فقط یک شب پیش خود نگهداشت.
«حمیدبن قحطبه»که با نام او در درس قبل آشنا شدید،یکی از بزرگان لشکر هارون بود.او میگوید:شبی در شهر توس،هارون مرا طلبید.نزد او رفتم و دیدم شمعی در کنارش روشن است و شمشیر تیزی پیش روی اوست و یکی از دربانان جلوی روی او ایستاده،وقتی جلوی او قرار گرفتم پرسید:تا چه اندازه برای اطاعت امیر مؤمنان آماده هستی؟گفتم به اندازه جان و مال خودم.
هارون سرش را پایین انداخت و به من اجازه بازگشت داد.به خانه که رسیدم،طولی نکشید که بار دیگر مأمور هارون آمد و مرا احضار کرد.برخاستم و نزد هارون رفتم؛در حالی که ترس آن را داشتم که فرمان قتل مرا بدهد.وقتی مرا دید،سؤال قبلی خود را تکرار کرد؛گفتم:به اندازه جان،مال،زن و فرزندانم.هارون خندید و به من اجازه بازگشت داد.طولی نکشید که بار سوم مأمورش آمد و مرا نزد هارون برد و همان سؤال اول را تکرار کرد.من پاسخ دادم:به اندازه جانم،مالم،زن،فرزند و دینم.هارون خندید و شمشیرش را به من داد و گفت:با این خادم برو و هر چه او گفت انجام بده.همراه خادم از کاخ بیرون آمدم.به خانهای رسیدیم.درب آن را گشود و وارد خانه شدیم.مرا کنار اطاقی آورد و درب آن را باز کرد.بیست نفر پیر و جوان را در آن دیدم که همگی از فرزندان علی و فاطمه علیها السّلام بودند.خادم به من گفت:خلیفه دستور داده که این بیست نفر را بکشی.من همه را کشتم و جنازهها و سرهای آنها را در میان چاهی که قبلا در میان همان اطاق کنده بودند ریختم.سپس خادم درب اطاق دیگری را گشود.در آنجا نیز بیست نفر از سادات علوی بودند.به فرمان خادم آنها را هم گردن زدم و همه را در میان چاهی در همان اطاق ریختم.سپس درب اطاق سوم را گشود.در آنجا هم بیست نفر پیر و جوان از سادات علوی بودند.آنان را نیز به فرمان خادم کشتم تا نوبت به نفر آخر،که پیرمردی بود رسید.پیرمرد گفت:فردای قیامت جواب جدّمان رسول خدا را چه میدهی؟من لرزه بر اندامم نشست.اما خادم خشمآلود به من نگریست و مرا تهدید کرد و من ناگزیر آن پیرمرد را هم کشتم.و خادم پیکرها و سرها را در میان چاه ریخت.
هارون پس از رسیدن به قدرت،تصمیم گرفت شوکت و عظمت خود را به مخالفان نشان دهد.پس با یکصدهزار نفر از سپاهش رهسپار حج شد.خلیفه با شکوه خاصی وارد مکّه شد و اطرافیان مراقب بودند که هیچکس بر خلیفه پیشی نگیرد و اهانتی به او نشود.مناسک حج آغاز شد،اما علیرغم مراقبت زیاد،خلیفه هر کاری از مناسک حج را میخواست انجام دهد،جوانی ناشناس جلوتر از او انجام میداد.او پیشاپیش خلیفه
طواف کرد و استلام حجر نمود و در مقام حضرت ابراهیم نماز خواند،بدون آنکه به شکوه ظاهری خلیفه توجهی داشته باشد.هارون از کار این جوان بسیار ناراحت شد و نمیدانست او کیست.او را زیر نظر گرفت و وقتی اعمالش تمام شد،مأموری را برای جلب جوان فرستاد.مأمور به جوان گفت:خلیفه شما را خواسته تا فورا به حضور او بیایید.جوان گفت:من کاری با خلیفه ندارم.اگر او کاری دارد،نزد من بیاید.چون به خلیفه گزارش دادند،هارون از جای برخاست و خودش نزد آن جوان آمد و کنار او نشست و به جوان گفت بنشین!جوان گفت:اینجا خانه خداست و جای امر و نهی نیست.اگر خواستم مینشینم و اگر نخواستم نمینشینم.هارون پرسید چرا در موقع انجام مناسک رعایت ادب نکردی و از من پیشی گرفتی و احترام رئیس مؤمنان را رعایت نکردی؟
جوان گفت:مگر قرآن نخواندهای که میگوید:در این خانه،روستایی و شهری با هم برابرند.فخرفروشی در اینجا قدغن است و من به دستور قرآن عمل کردهام.
هارون:ای جوان جسور!پرسشی از تو میکنم؛اگر پاسخ آن را ندهی مزد جسارتهای تو را میدهم.
جوان:آیا مانند شاگرد که از استادش میپرسد،میپرسی؟یا از روی عناد و نقشه؟
هارون:مانند شاگردی که از استادش میپرسد.
جوان:پس تو میخواهی از استاد سؤال بپرسی،با ادب بنشین.
هارون پاهایش را جمع کرد و از او پرسید دین چیست؟
جوان:دین عبارت است از 34،17،5،1،،و یک در برابر یک و در تمام عمر یک.
هارون:من دربارۀ دین از تو پرسیدم،تو از حساب و ریاضیات سخن میگویی؟!
جوان:آیا نمیدانی همه دین حساب است؟
هارون:این اعدادی را که ردیف کردی توضیح بده،وگرنه دستور میدهم بین صفا و مروه تو را بکشند.
1.پس از مرگ هادی عباسی،چه کسی به حکومت رسید و چند سال از امامت حضرت موسیبن جعفر در زمان او واقع شد؟
2.چند نمونه از هوسبازیها و حیف و میل بیتالمال توسط هارون الرشید را بنویسید.
3.جنایت هولناک کشتار سادات علوی را توسط هارون به اختصار توضیح دهید.
4.هارون الرشید برای اینکه شوکت و عظمت خود را به مخالفان نشان دهد،چه تصمیمی گرفت؟
در درس قبل خواندید که هارون از جوان پرسید:دین چیست و امام پاسخی رمزگونه به او داد.اینک به ادامه این پرسش و پاسخ توجه کنید:
جوان:منظورم از یک،دین مبارک اسلام است؛منظورم از پنج،نمازهای پنجگانه است؛منظورم از هفده،هفده رکعت نمازهای یومیه است؛منظورم از سیوچهار،سیوچهار سجده است که در نمازهای پنجگانه میباشد؛منظورم از یک دوازدهم،روزه ماه مبارک رمضان است که از دوازده ماه،یک ماه را باید روزه گرفت؛منظورم از یک چهلم،زکات طلا و نقره است؛منظورم از یک در برابر یک،قانون قصاص است و منظورم از تمام عمر یکبار،حج است که بیش از یک بار در تمام عمر واجب نیست.
هارون از جواب جوان متحیر بود و نمیدانست با او چه کند.یکی از دربانان به او گفت:خواهش میکنم از این جوان درگذر و او را ببخش.جوان از گفتار دربان خندید.هارون علت خنده را از جوان پرسید.
جوان گفت:نمیدانم کدامیک از شما احمقترید!زیرا اگر اجلم فرا رسیده باشد،شفاعت این درباری سودی ندارد و اگر اجلم فرا نرسیده باشد،تصمیم خلیفه بینتیجه است.
هارون مجذوب جوان شد و دستور داد کیسههایی از درهم و دینار به او دادند.
جوان:این کیسهها را به سبب جوابی که به سؤال تو دادم میدهی یا برای گفتارم؟
هارون:برای شیرینی کلام تو دادم.
جوان:اینک نوبت من است که از تو سؤال کنم.اگر جواب دادی،این کیسهها مال تو باشد،وگرنه دستور بده دو برابر این کیسهها را بدهند تا بین فقرای مکّه تقسیم کنم.
هارون:بپرس.
جوان:آیا سوسک کوچک،با پستانش شیر به بچه خود میدهد یا با دهانش؟
هارون:نمیدانم،آیا چنین پرسشی را از خلیفه میپرسند؟!
جوان:مگر نشنیدهای که پیامبر فرموده است:«کسی که پیشوای مردم است،باید عقل و فکرش سرآمد همه مردم باشد»و تو که پیشوا هستی،باید پاسخ همه پرسشها را بدانی.
هارون هر چه فکر کرد،جوابی نیافت و سرانجام گفت:نمیدانم خودت پاسخش را بده و دو برابر درهم و دینارها را بگیر.
جوان:وقتی خداوند بزرگ زمین را آفرید،جنبندههایی را آفرید که نه خون دارند و نه فضولات.خداوند آنها را از خاک آفرید و روزی آنها را در خاک قرار داد؛پس هنگامی که بچه از مادرش به دنیا میآید،مادرش به او غذا نمیدهد؛بلکه از همان خاک روزی میخورد.(یعنی بچه سوسک نه از پستان و نه از دهان مادرش شیر نمیخورد؛بلکه از خاک تغذیه میکند.)
هارون گفت:قسم به خدا از کسی چنین پرسشی تاکنون نشده.سپس دو برابر آنچه را قبلاً داده بود،به آن جوان بخشید.او نیز کیسهها را برداشت و از مسجدالحرام خارج شد.
هارون دستور داد او را تعقیب کنند و بفهمند که بود.بعداً خبر آوردند که او موسیبن جعفر بوده است،هارون گفت:قسم به خدا سزاوار است که این برگ از آن درخت(رسالت)باشد.
«علیبن یقطین»از شاگردان امام موسی کاظم علیه السّلام بود و امام به او اجازه داده بود که در دستگاه حکومتی هارون کار کند و او یکی از وزرای هارون الرشید شده بود.
روزی هارون الرشید لباسهایی را برای قدردانی و گرامیداشت علیبن یقطین برای او فرستاد که از جمله آنها لباس گرانبهای خزی بود که در آن طلا بافته شده بود.علیبن یقطین مطابق معمول که خمس اموالش را نزد امام میفرستاد،آن لباسها را به همراه خمس اموالش توسط غلامش خدمت امام علیه السّلام فرستاد.
امام آنها را پذیرفت و سپس آن لباس گرانبهای زر بافت را که در نوع خود بینظیر بود،بهوسیله فرد دیگری به او بازگرداند و در نامهای برای او چنین نوشت:«این لباس مخصوص را نزد خود نگهدار و از دست مده.روزی میآید که بهوجود آن بسیار نیازمند خواهی شد».
علیبن یقطین از این جریان نگران شد؛اما به دستور امام لباس را در جایی مطمئن نگهداشت.مدتی از این جریان گذشت.بین علیبن یقطین و خادمش مشکلی پیش آمد و آن خادم از خانه او بیرون آمد تا اینکه در فرصتی مناسب خود را به هارون رساند و از علیبن یقطین چنین گفت:علیبن یقطین به امامت موسیبن جعفر اعتقاد دارد و خمس مالش را هر سال برای او میفرستد و از آن جمله فلان لباس گرانبهای زربافت را که به او داده بودید،فلان وقت برای امام فرستاده است.
هارون خشمگین شد و دستور داد علیبن یقطین را آوردند.هارون با تندی از او پرسید:آن لباس خز سیاه را چه کردی؟
علیبن یقطین:در کیف مخصوصی گذاشتهام و خوشبو کردهام و صبح و شام به آن تبرک میجویم.
هارون:هماکنون آن را بیاور.
علیبن یقطین در همان وقت یکی از غلامان را فرستاد و به او گفت:به فلان خانه برو و فلان صندوق را باز کن و بقچۀ مخصوص را به اینجا بیاور.غلام رفت و همان بقچه را یافت و نزد هارون آورد.هارون تا لباس فاخر را دید،خشمش فرو نشست و به علیبن یقطین گفت:آن را به جای خود برگردان و دیگر هرگز بدگویی افراد را دربارۀ تو قبول نمیکنم.هارون دستور داد تا به آن غلام سخنچین هزار ضربه شلاق بزنند.
1.مقصود امام کاظم علیه السّلام در تعریف دین با اعداد«34،17،5،1،،و یک در برابر یک و در همه عمر یک»چه بود؟
2.چرا امام کاظم علیه السّلام از شفاعت دربان هارون خندید؟
3.امام کاظم علیه السّلام چه پرسشی از هارون کرد و پاسخ آن چه بود؟
4.بنا به فرمودۀ امام کاظم علیه السّلام پیشوای مردم باید دارای چه امتیازی باشد؟
5.علیبن یقطین که بود و چه شغلی در دربار هارون داشت؟
6.سیاست امام برای حفظ جان علیبن یقطین را بهطور مختصر بنویسید؟
«صفوانبن مهران»که از شاگردان ممتاز امام کاظم علیه السّلام بود شتران خود را کرایه میداد و از اینطریق امرار معاش میکرد.روزی وقتی به نزد حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام آمد،امام به صفوان فرمود:همه کارهایت نیک است جز یک کار.
صفوان گفت:آن یک کار چیست؟امام علیه السّلام فرمود:شتران خود را به هارون کرایه میدهی.
صفوان گفت:سوگند به خدا،شترانم را برای کار ناشایست و شکار و امور بیهوده کرایه نمیدهم؛بلکه برای سفر حج کرایه دادهام و خودم با آنها نمیروم؛بلکه آنها را به غلامان سپردهام.
امام علیه السّلام فرمود:آیا پرداخت کرایه بر عهده دستگاه هارون نیست؟گفتم:آری.فرمود:آیا دوست نمیداری آنها زنده بمانند تا کرایه تو پرداخت گردد؟گفتم:آری.فرمود:کسی که زنده ماندن ظالم را دوست بدارد،جزو آنهاست و کسی که جزو آنها باشد،وارد دوزخ خواهد شد.
صفوان میگوید:از خدمت امام رفتم و همه شترانم را فروختم تا دیگر به این گناه مبتلا نباشم.وقتی هارون از فروش شترانم باخبر شد،مرا احضار کرد و علت را پرسید گفتم:پیر شدهام و غلامانم پایبند کار نیستند.
هارون گفت:میدانم به اشاره چه کسی این کار را انجام دادهای.سوگند به خدا اگر سابقه رفاقت من با تو نبود،حتما تو را میکشتم.
«مأمون»،فرزند هارون،علت تشیع خود را چنین بیان میکند:روزی پدرم هارون امام کاظم را احضار کرد و بسیار به او احترام گذاشت و سپس به ما دستور داد تا او را بدرقه کنیم.بعداً از پدرم پرسیدم:چرا آنهمه موسیبن جعفر را احترام نمودی؟او محرمانه به من گفت:ما با زور و اجبار رهبر مردم هستیم؛ولی موسیبن جعفر بهراستی امام بر حق است.سوگند به خدا او سزاوارتر از من و همه مردم به جانشینی رسول خداست.سوگند به خدا که اگر تو که پسرم هستی،در مورد سلطنت با من ستیز کنی،گردنت را میزنم؛زیرا حکومت و سلطنت عقیم است و فرزند ندارد.
حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام در هر فرصتی حکومت طاغوت را نفی و محکوم میکرد و درباره غصب فدک و بازگرداندن آن،تمام سرزمینهایی را که در قلمرو حکومت اسلامی بود،محدوده فدک تعیین میکرد و از سوی دیگر از همه نقاط کشور بزرگ اسلامی،شیعیان برای او وجوهاتی میفرستادند.
حجم وجوهاتی که برای امام فرستاده میشد،به قدری زیاد بود که پس از شهادت آن حضرت مبلغ 70 هزار دینار در نزد«زیادبن مروان»،30 هزار دینار نزد«علیبن حمزه»،30 هزار دینار و 5 کنیز نزد«عثمانبن عیسی»-که همگی از نمایندگان امام بودند-باقی مانده بود.حضرت جعفربن محمد تنها در مدینه پانصد خانواده را تحت پوشش داشت و معاش آنان از طریق امام موسی علیه السّلام تأمین میشد.
هارون در سال 179هجری به بهانه عمره رمضان به حجاز سفر کرد.اصل هدف او در این سفر دستگیری امام موسیبن جعفر علیه السّلام بود.پس از انجام عمره،برای عملی کردن هدف خود وارد مدینه شد و کنار قبر پیامبر گرامی اسلام آمد و باتزویر و عوامفریبی عجیبی گفت:«ای رسول خدا!از تصمیمی که برای دستگیری موسیبن جعفر و زندانی کردن او دارم،از پیشگاهت معذرت
میخواهم؛زیرا او با روش خود میخواهد در میان امت تو اختلاف اندازد و خون مسلمانان را بریزد»!
هارون این کلمات را در جمع مردمی که در مسجد النبی بودند،بیان کرد و سپس دستور داد امام کاظم علیه السّلام را در حالی که مشغول نماز بودند،دستگیر کرده و از مسجد بیرون ببرند.امام علیه السّلام در حالی که اشک در چشمانش جاری بود،خطاب به رسول خدا صلّی الله علیه و آله گفت:ای رسول خدا!از ستمهایی که بر من وارد میشود،به تو شکایت میکنم.پس از دستگیری امام،مردم مدینه از هر سو گریه و شیون مینمودند،اما مأمورین حکومت بدون توجه به احساسات مردم،امام را بهسوی زندان بردند.
امام کاظم علیه السّلام را در مدینه نزد هارون آوردند.آن حضرت سلام کرد،ولی هارون جواب سلام ایشان را نداد؛بلکه به آن حضرت ناسزا گفت و بیاعتنایی کرد و ایشان را در بازداشت نگه داشت تا هنگام شب فرا رسید.او دستور داد تا دو محمل آماده کردند و آن حضرت را در یکی از محملها به گونهای قرار داد که کسی متوجه نشود.هارون قبلا دستور داده بود که گروه با شترانشان بهسوی دو مقصد کوفه و بصره حرکت کنند.او امام علیه السّلام را در محملی که بهسوی بصره میرفت قرار داد تا به«عیسیبن جعفر منصور»(نوهی منصور دوانیقی)فرماندار بصره تحویل دهند.به این ترتیب مردم مدینه نفهمیدند که آیا امام به بصره رفته است یا به کوفه.
امام علیه السّلام که در این زمان بیش از پنجاه سال از عمر شریفش میگذشت،از این به بعد تا پایان عمر در زندانهای مختلف به سر برد.کمترین زمانی که برای طول مدت زندانهای امام ذکر کردهاند،مدت چهار سال میباشد که در درس آینده اشاره کوتاهی به هر یک از آنها خواهیم کرد.
1.چرا حضرت امام موسیبنجعفر صفوانبنمهران را از کرایه دادن شتر به هارون منع کرد؟
2.هارون الرشید حقانیت امام کاظم علیه السّلام را چگونه برای فرزندش مأمون بیان کرد؟
3.حجم وجوهاتی که از اطراف کشور بزرگ اسلامی برای امام کاظم علیه السّلام میفرستادند چه میزان بود؟
4.غرض هارون از عمرۀ رمضان سال 179هجری چه بود و چگونه هدف خود را عملی کرد؟
5.هارون چگونه امام را از مدینه خارج کرد؟
6.هارون امام کاظم علیه السّلام را در چند سالگی دستگیر کرد و طول مدت زندانهای امام چقدر بود؟
1.پس از آنکه امام موسیبن جعفر علیه السّلام را در مدینه دستگیر کردند،ایشان را مخفیانه بهسوی بصره فرستادند.امام علیه السّلام مدت یک سال در زندان«عیسیبن جعفر»(نوه منصور دوانیقی)بود.پس از یک سال عیسی برای هارون چنین نوشت:
موسیبن جعفر را از من تحویل بگیر و به دست هر کسی میخواهی بسپار،وگرنه او را آزاد میکنم.کوشش بسیار کردم تا مطلبی علیه او بیابم،اما چیزی به دست نیاوردم.به راز و نیاز او با خدا،مخفیانه گوش فرا دادم تا ببینم چیزی علیه من یا تو نفرین میکند،اما چیزی نشنیدم.او در زندان گاهی با خدا چنین مناجات میکند:«خدایا!تو میدانی که جای خلوتی برای عبادت از تو میخواستم؛اینک چنین جای خلوتی را به من دادی؛تو را شکر و سپاس میگویم».
هارون پس از دریافت نامه عیسی مأموری را به بصره فرستاد و امام کاظم علیه السّلام را از عیسی تحویل گرفت و به بغداد آورد.
2.زندانبان امام در بغداد یکی از درباریان سرسپرده به نام«فضلبن ربیع»بود.امام مدت یک سال را در زندان او بهسر برد.فضلبن ربیع برنامه روزمره امام را در زندان برای یکی از دوستانش چنین تعریف میکند:
من شب و روز او را تحت نظر دارم.او نماز صبح را اول وقت میخواند؛سپس تا طلوع خورشید مشغول تعقیب نماز است؛آنگاه به سجده میرود و همچنان تا ظهر در سجده است.او به غلامی سفارش کرده که لحظه ظهر را به او خبر دهد.وقتی از فرا رسیدن ظهر باخبر میشود،سر از سجده برمیدارد و بدون اینکه وضو بگیرد،مشغول
نماز ظهر میشود.من از اینکه بدون وضوی مجدد نماز ظهر را میخواند،میفهمم که در سجده بهخواب نرفته است.او همچنان به عبادت مشغول است تا از نماز عصر فارغ شود.پس از نماز عصر به سجده میرود و همواره تا غروب خورشید در سجده است.پس از غروب نماز مغرب را میخواند،بیآنکه تجدید وضو کند و همچنان مشغول عبادت است تا نماز عشاء را میخواند و بعد از نماز عشاء غذای اندکی میخورد و تجدید وضو میکند و به عبادت مشغول میشود تا اول اذان صبح فرا رسد.از حدود یک سال پیش که او را به من سپردهاند،برنامهاش همین است.
پس از یک سال هارون در نامهای از فضلبن ربیع خواست تا آن حضرت را بکشد.او از چنین جنایتی خودداری کرد و هارون در نامه دیگری از او خواست که امام را به«فضلبن یحیی برمکی»پسر وزیرش«یحیی برمکی»تحویل دهد.
3.بر اساس فرمان هارون،فضلبن یحیی امام را از فضلبن ربیع تحویل گرفت و به خانهاش برد و در اطاقی از منزلش از ایشان نگهداری و حفاظت میکرد.فضلبن یحیی میگوید:آن حضرت روزها را روزه بود و همواره به عبادت و مناجات با خدا مشغول بود.فضلبن یحیی تحت تأثیر عظمت معنوی امام قرار گرفت و آن حضرت را احترام میکرد.خبر احترام او به هارون رسید و خشمگین شد.هارون برای فضلبن یحیی نامهای نوشت و او را از احترام به امام بازداشت و از او خواست که امام را به قتل برساند؛اما فضلبن یحیی مرتکب چنین جنایتی نشد.هارون خشمگین شد و به رئیس پلیس خود«عباسبن محمد»در نامهای دستور داد که فضلبن یحیی را بخواهد و او را یکصد تازیانه بزند و امام را از او تحویل گرفته و به«سندیبن شاهک»خشنترین عنصر از عناصر دستگاه طاغوتی هارون تحویل دهد.
انجام این کار دشوار بود؛زیرا پدر فضل،یحیی برمکی خود از وزرای هارون بود و شلاق زدن پسر وزیر کار راحتی نبود؛اما به هرحال این کار صورت گرفت و امام علیه السّلام به زندان سندی ابن شاهک منتقل شد.
4.شرایط زندان سندیبن شاهک با شرایط سایر زندانها کاملا متفاوت بود؛زیرا زندان امام در زیرزمینی بسیار تاریک بود داخل زندان هم زنجیر به پای امام میبستند و سندیبن شاهک خشنترین رفتارها را با امام داشت.
هارون علیرغم شرایط سخت زندان نمیتوانست وجود امام را تحمل کند؛پس مقداری خرما طلبید و آنها را با سوزن و نخ زهرآلود کرد و به غلام خود داد تا نزد امام ببرد و بگوید:امیر از این خرماها خورد و مقداری را برای شما فرستاده و قسم داده است که از آنها بخورید؛زیرا دستچین شدۀ خود امیر است.
خادم به زندان رفت و خرماها را به امام خوراند.سم در بدن امام اثر کرد و امام بستری شد.سندیبن شاهک برای ظاهرسازی چند نفر قاضی و عادل را به زندان آورد تا ببینند که هیچ آسیبی به امام نرسیده،ولی حضرت به آنها فرمود:گواهی دهید که مدت سه روز است مسموم شدهام و به زودی از دنیا میروم،و چنین شد و در آخر روز سوم به شهادت رسید.
پس از شهادت،جنازه امام را به بازار بغداد آوردند و چنین اعلان کردند:«این جنازه موسیبن جعفر است امام رافضیان که به مرگ طبیعی از دنیا رفته است».مردم جمع شدند،و صحنهگردانان به علما و فقها،دستور دادند تا گواهی بنویسند که امام به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.گواهی نوشته شد و همه امضاء کردند،جز«احمدبن حنبل»(رئیس مذهب حنبلی،یکی از فرق چهارگانه اهل سنّت)که هر چه او را سرزنش کردند و زجر دادند،حاضر به امضا نشد و چنین چیزی را تأیید نکرد.
مأمورین دولت عباسی میخواستند جنازه را با خواری و بیاحترامی به خاک بسپارند.«سلیمانبن ابی جعفر»عموی هارون که قصرش در کنار شط فرات بود،از این ماجرا آگاه شد و خود به همراه غلامان و فرزندانشان در تشییع جنازه شرکت کردند و جنازه امام را تا قبرستان قریش(در شهر کاظمین نزدیک بغداد)تشییع کردند و سلیمان با کفنی که 2500 دینار خرج آن کرده بود و همه آیات قرآن را در آن نوشته بود،جنازه را کفن کرد و با احترام به خاک سپردند و سپس ماجرا را به هارون گزارش کرد.هارون در نامهای برای سلیمان چنین نوشت:«ای عمو!صله رحم کردی؛خداوند بهترین پاداش را به تو بدهد.سوگند به خدا سندیبن شاهک ملعون،این کارها را به فرمان ما انجام نداده است».
و به این ترتیب امام موسی کاظم علیه السّلام در 25 رجب سال 183 هجری پس از 35 سال امامت در سن 55 سالگی به شهادت رسید و در شهر کاظمین در نزدیکی بغداد به خاک سپرده شد.
1.اولین زندان امام موسیبنجعفر علیه السّلام در بصره چه مدت بود و چرا از این زندان آزاد شد؟
2.دومین زندان امام موسیبنجعفر در کجا بود؟زندانبان که بود و چه مدت طول کشید؟
3.در پایان دومین دورۀ زندان،هارون از فضلبن ربیع چه درخواستی کرد و سرانجام چه شد؟
4.چرا امام کاظم علیه السّلام از زندان فضلبن یحی به زندان سندیبن شاهک منتقل شد؟ویژگی او چه بود؟
5.چرا فضلبن یحیی مجازات شد و مجازات او سخت بود؟مجازات توسط چه کسی انجام شد؟
6.هارون چگونه امام کاظم علیه السّلام را مسموم کرد و امام علیه السّلام به آنان که برای تأیید سلامتی او به زندان آمده بودند چه فرمود؟
7.گواهی مرگ طبیعی امام را چه کسی تأیید نکرد؟
8.امام در چه تاریخی به شهادت رسید؟جنازه امام توسط چه کسانی و در کجا به خاک سپرده شد؟
اگر ثروتی به دست امام میرسید،آن را در مبالغ زیاد میان نیازمندان تقسیم میکرد.کیسههای پول امام کمتر از 300 دینار نبود؛به طوریکه کیسههای آن حضرت ضربالمثل سخاوت او بود.بستگانش میگفتند:شگفتا از کسی که کیسه امام کاظم به او برسد و از کمی آن شکایت کند.
شخصی به نام«محمدبن عبداللَّه بکری»میگوید:سخت مقروض بودم و سنگینی قرض مرا درمانده کرده بود؛با خود گفتم اگر به محضر امام کاظم علیه السّلام بروم.شادمان خواهم شد.نزد او رفتم و مشکلم را به ایشان گفتم.امام علیه السّلام به خانه رفت و زود بیرون آمد و به غلامش فرمود:از اینجا برو.امام کیسهای را که در آن سیصد دینار بود به من داد و خود برخاست و رفت.
روزی فقیری نزد آن حضرت آمد و اظهار تنگدستی کرد و گفت اگر صددرهم داشتم،با آن کاسبی میکردم و از تنگدستی نجات مییافتم.امام کاظم علیه السّلام با چهرهای گشاده و خندان به او فرمود:من از تو یک سؤال میکنم؛اگر پاسخ دادی،ده برابر آن را به تو خواهم داد.فقیر گفت:بپرس.امام فرمود:اگر بنا باشد تو در دنیا آرزویی بکنی،آرزویت چیست؟
فقیر گفت:آرزو میکنم به ادای حقوق برادران دینی موفق باشم و برای حفظ جان آنها از خطر دشمن تقیه کنم.
امام کاظم:چرا دوستی خاندان ما را آرزو نمیکنی؟
فقیر:این خصلت را که دارم و خدا را برای آن سپاس میگویم؛آن را که ندارم آرزو میکنم.
امام کاظم:پاسخ نیکی دادی،آفرین.آنگاه دوهزار درهم(بیست برابر خواستهاش)به او داد و فرمود این پول را در تجارت«مازو»به کارگیر؛زیرا این کالا خشک است.فقیر همین کار را کرد و زندگیش سامان یافت.
«حسنبن جهم»میگوید:امام کاظم علیه السّلام را دیدم که محاسن خویش را رنگ کرده و بسیار آراسته بود.پرسیدم:فدایت شوم؛چرا محاسنت را رنگ کردهای؟در پاسخ فرمود:«آراستگی مرد موجب عفت زن میشود.همانا بعضی از زنها به این سبب که شوهرانشان به نظافت و آراستگی بیاعتنا هستند،از مرز عفت خارج میگردند»سپس فرمود:«آیا دوست داری همسرت را آنگونه بنگری که او دوست ندارد تو را آنگونه بنگرد؟»پاسخ دادم:خیر،فرمود:زن نیز دوست ندارد تو را ژولیده بنگرد و سپس افزود:«از اخلاق انبیا،پاکیزگی و بویخوش و زدودن موهای اضافی بدن است».
امام کاظم علیه السّلام عزت نفس بالایی داشت و هرگز تن به خواری نداد و مرگ باعزت را بر زندگی ذلّتبار ترجیح داد.به این نمونه توجه کنید:
امام روزهای آخر عمر شریفشان را در زندان سندیبن شاهک میگذراند.روزی یحییبن خالد برمکی وزیر هارون نزد او آمد و به او گفت:پسرعمویت هارون میگوید:من قبلا سوگند یاد کردهام که تو را آزاد نسازم تا آنکه اقرار کنی با من رفتار بدی کردهای و از من درخواست عفو و گذشت نمایی اقرار تو موجب ننگ برای تو نیست.امام کاظم علیه السّلام به یحیی چنین فرمود:«ای اباعلی!مرگ من فرا رسیده و بیش از یکهفته بیشتر در این دنیا نخواهم ماند:از جانب من به هارون بگو روز جمعه فرستادۀ من نزد تو میآید و آنچه را در مورد وفات من دیده،به تو خبر میدهد و تو بهزودی
در فردای قیامت در پیشگاه عدل الهی زانو بر زمین میزنی و در آنجا معلوم میشود که ظالم و ستمگر کیست».همانگونه که امام فرموده بود،روز جمعه هفتم صفر روحش به ملکوت اعلی پیوست.
«حسنبن جهم»میگوید:در مجلس امام رضا علیه السّلام بودیم و سخن از امام موسی کاظم به میان آمد.امام رضا علیه السّلام فرمودند:با وجود اینکه عقلهای مردم با عقل پدرم قابل مقایسه نبود،اما گاهی با غلامان سیاه خود در امور مختلف مشورت میکرد.شخصی به پدرم گفت:آیا با غلامان سیاه مشورت میکنی؟!در پاسخ فرمود:«چه بسا خداوند بر زبان همان غلام سیاه راهی را بگشاید».
«عیسیبن محمد»از کشاورزان باسابقهای بود که 90 سال از عمرش میگذشت.او میگوید:
سالی در اطراف مدینه زراعت کرده بودم،اما هنگام برداشت،محصولم مورد هجوم ملخها قرار گرفت و همه آن نابود شد؛به طوریکه من 120 دینار با قیمت دو شتر خسارت دیدم و در غم و اندوه بهسر میبردم.امام کاظم علیه السّلام نزد من آمد و سلام کرد و احوالم را پرسید.
گفتم:مانند کسی هستم که محصولش را درو کرده و ملخها آمدهاند و همه آنها را خوردهاند.امام علیه السّلام پرسید:چقدر خسارت دیدهای؟گفتم:120 دینار با قیمت دو شتر.امام در همان لحظه به خدمتگزارش بنام«عرفه»فرمود:150 دینار که سی دینارش سود است،به همراه دو شتر به عیسیبن محمد تحویل بده.
عیسی به امام علیه السّلام گفت:خدا برکت بدهد؛از شما تقاضا میکنم وارد زمینم شوید و برایم دعا کنید».
امام علیه السّلام وارد زمین عیسی شدند و فرمودند:«خداوندا به زراعت عیسی برکت بده».سپس حدیثی را از پیامبر گرامی اسلام چنین نقل کردند:«به باقیمانده بلاها چنگ بزنید».
عیسیبن محمد میگوید:با آن دو شتر در آن زمین بلازده کار کردم و محصول زیادی به دست آوردم و آن را به دههزار درهم فروختم.
1.نمونهای از سخاوت امام کاظم علیه السّلام را بنویسید.
2.امام کاظم علیه السّلام پیرامون آراستگی برای همسر چه فرمود؟
3.امام کاظم علیه السّلام در مورد پیشنهادی که به او شده بود تا از هارون درخواست عفو کند چه فرمود؟
4.امام کاظم علیه السّلام دربارۀ مشورت باغلامان چه فرمود؟
5.امام کاظم علیه السّلام چگونه به عیسیبن محمد،کمک کرد؟در پایان به او چه فرمود؟
1.عَونُکَ للضَّعیفِ مِنْ افْضَلِ الصَّدَقَةِ؛
بهترین صدقهها کمک به ناتوان است.
2.مَنْ کَفَّ غَضَبَةُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللَّهُ عَنْهُ عَذابَ یومِ القیامَةِ؛
آن کس که خشم خود را از مردم باز دارد،خداوند عذاب روز قیامت را از او باز میدارد.
3.مَنْ بَذّرَ وَ اسْرَفَ زالَتْ عَنْهُ النِعْمَتُ؛
کسیکه بریزوبپاش و اسراف کند،نعمتها از او رخت برمیبندد.
4.اَلْمُؤمِنُ مِثْلُ کَفَّتی المیزانِ،کُلّما زید فی ایمانِهِ زیدَ فی بلائهِ؛
مؤمن مانند دو کفهی ترازوست؛هر چه بر ایمانش افزوده شود،بر بلا و مصیبتش افزوده میشود.
5.لِکُلِّ شیءٍ زکاةٌ و زکاةُ الجسَدِ صیامُ النوافِلِ؛
برای هر چیزی زکاتی است و زکاة بدن،روزههای مستحب است.
ای هشام!برای هر چیز نشانهایست و نشانه عقل،تفکر و نشانه تفکر،سکوت است.
ای هشام!عمل اندک از فرد عاقل،دو برابر قبول میشود و عمل زیاد از اهل هوس و نادانی رد میشود.
ای هشام!آنکس که بینیازی بدون ثروت و راحتی دل از حسد و سلامت دین میخواهد،باید بهدرگاه خدا راز و نیاز کند تا عقل او را کامل گرداند؛زیرا کسی که عاقل
شد،به آنچه او را بسنده کند قناعت میکند و کسی که به آنچه بسندهاش بود قناعت کرد،بینیاز میشود هر کسی که باندازه بسندهاش قناعت نمیکند،هرگز بینیاز نمیشود.
ای هشام!امیرالمؤمنین علیه السّلام میفرمود:در بالای مجلس نمینشیند،مگر کسی که سه خصلت داشته باشد:هرگاه از او بپرسی،جواب دهد و آنگاه که دیگران عاجز از سخن گردند،او سخن گوید و به رأی و نظری که صلاح افرادش در آن است اشاره کند،پس اگر کسی هیچیک از این ویژگیها را نداشته باشد و در بالای مجلس بنشیند،احمق است.
ای هشام!برترین چیزی که بنده بعد از معرفت و شناخت خداوند،بهواسطه آن به خدا نزدیک میشود سه چیز است:نماز،نیکی به پدر و مادر و ترک حسد و خودبزرگبینی و افتخار بر دیگران.
ای هشام!در انجیل چنین آمده است:خوشا به حال کسانی که به یکدیگر رحم میکنند.آنان در روز قیامت مورد رحمت قرار میگیرند.خوشا به حال کسانی که بین مردم اصلاح میکنند.آنان در روز قیامت جزو مقربین هستند.
ای هشام!آنچه نمیدانی فراگیر و آنچه را که فرا گرفتی به کسی که نمیداند بیاموز.دانشمند را به خاطر عملش بزرگ بشمار و از درگیری با او بپرهیز و نادان را بهسبب نادانیش کوچک شمار؛اما او را از خود نران،بلکه به او نزدیک شود و او را بیاموز.
ای هشام!بدترین بندگان خدا کسی است که دارای دو روی و دو زبان باشد:آنگاه که برادرش حضور دارد او را بستاید و در غیابش او را بخورد.اگر چیزی به او داده شود،به او حسد ورزد و اگر گرفتار شود،او را خوار کند.
ای هشام!خدای بزرگ فرموده:قسم به بزرگی و قدرتم،هیچ بندهای خواسته مرا برخواسته خویش مقدم ندارد،مگر آنکه بینیازیش را در جانش و همّتش را در آخرتش قرار دهم و زندگی او را تأمین کنم و آسمانها و زمین را مأمور روزی او گردانم.
ای هشام!غضب کلید هر بدیست و از مؤمنین کسی ایمانش کاملتر است که اخلاقش نیکوتر باشد.
ای هشام!بر طاعت خدا صبر کن و در پرهیز از گناهش صبور باش؛زیرا دنیا همان لحظهایست که در آن بهسر میبری.پس آنچه را که گذشته،نه شادی آن را و نه اندوهش را مییابی و آنچه هنوز نیامده،از آن بیخبری.پس بر این ساعتی که
در آن هستی صبر کن و به وظیفۀ خود عمل کن که در این صورت در بهترین حالخواهی بود.
ای هشام!دنیا مانند آب دریاست(که شور است)هر چه انسان تشنه آن را بیشتر بیاشامد،تشنهتر میشود تا او را بکشد.
ای هشام!از ما نیست کسی که هر روز،خود را به حساب نکشد؛اگر کار نیکی کرده،آن را بیفزاید و اگر گناهی مرتکب شده،توبه کند.
ای هشام!زراعت در صحرا میروید نه در کوه و همینطور است حکمت که در قلب فروتن میروید،نه در قلب انسان متکبر.
ای هشام!پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:آنگاه که مؤمن را بسیار ساکت یافتید،به او نزدیک شوید؛زیرا کلامش حکمت است.مؤمن سخنش اندک و عملش زیاد است؛اما منافق سخنش زیاد و عملش اندک است.
ای هشام!خدای بزرگ به داود نبی وحی فرستاد که به بندگانم بگو:بین من و خودشان عالمی که فریفته دنیا شده قرار ندهند؛زیرا آنان را از یاد من و راه دوستی من راز و نیاز با من بازمیدارد.آنان دزدان بندگان من هستند و کمترین کاری که با آنان میکنم این است که شیرینی دوستی با من و مناجات با من را از دلهای آنان میبرم.
ای هشام!همنشینی با اهل دین،بزرگی دنیا و آخرت است و مشورت با عاقل خیرخواه،موجب برکت و رشد.پس آنگاه که عاقل خیرخواه،تو را نصیحتی کند،از مخالفت با او بپرهیز که موجب هلاکت است.
ای هشام!از آمیزش با مردم و مأنوس شدن با آنان بپرهیز؛مگر آنکه از آنان عاقلی را بیابی که از او در امان باشی.در این صورت با او انس بگیر و از باقی مردم فرار کن؛مانند فرار کردنت از حیوانات درنده.
ای هشام!از طمع بپرهیز و بر تو باد ناامیدی از آنچه در دست مردم است.
ای هشام!کسی که دنیا را دوست بدارد؛ترس آخرت از قلبش میرود و کسی دوستیش به دنیا اضافه نمیشود،مگر آنکه از خدا دور میشود و غضبش بر او افزون میگردد.
(با توجه به کلمات امام کاظم علیه السّلام به سؤالهای زیر پاسخ دهید)
1.برترین صدقه چیست؟
2.نعمتها چگونه از انسان رخت برمیبندد؟
3.زکات بدن انسان چیست؟
4.سکوت نشانه چیست؟
5.چه کسی شایستۀ نشستن در بالای مجلس است؟
6.بعد از شناخت خداوند،انسان به چه وسیله به او نزدیکتر میشود؟
7.بدترین بندگان خدا کیست؟
8.چرا بندگان خدا نباید بین خود و خدایشان عالم فریفته دنیا را قرار دهند؟