ghaemiyeh.com
سرشناسه:حکیم، سیدمنذر Hakim, Mundhir
عنوان و نام پدیدآور:ثامنالائمه حضرت امام رضا علیهالسلام/ گروه مولفان [سیدمنذر حکیم، با همکاری سیدشهابالدین حسینی]؛ مترجم سیدحسین اسلامیاردکانی؛ تهیهکننده معاونت فرهنگی، اداره ترجمه [مجمع جهانی اهلبیت (ع)].
مشخصات نشر:قم : مجمع جهانی اهلبیت (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۷۰ ص.
فروست:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۱۰.
شابک:دوره : 964-529-128-3 ؛ 964-529-020-1
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ دوم)
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۵ (فیپا).
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:علی بن موسی (ع)، امام هشتم، ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق. -- سرگذشتنامه
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:حسینی، سیدشهابالدین، ۱۳۵۴ -
شناسه افزوده:اسلامی اردکانی ، حسین، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
شناسه افزوده:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۱۰.
رده بندی کنگره:BP۳۶/پ۹۶ ۱۰.ج ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۱۶۰۹۴
در عصر کنونی،که عصر نبرد فرهنگهاست،هر مکتبی که بتواند با بهرهگیری از شیوههای مؤثر تبلیغ،به نشر ایدههای خود بپردازد،در این عرصه پیشتاز خواهد بود و بر اندیشۀ جهانیان اثر خواهد گذاشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران،نگاه جهانیان یک بار دیگر به اسلام و فرهنگ تشیع و مکتب اهلبیت علیهم السّلام معطوف شد،دشمنان برای شکستن این قدرت فکری و معنوی و دوستان و هواداران برای الهامگیری و پیروی از الگوهای حرکت انقلابی و فرهنگی،به ام القرای این فرهنگ ناب و تاریخساز چشم دوختند.
مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام با درک ضرورت همبستگی و همفکری و همکاری پیروان خاندان عصمت و در راستای ایجاد رابطۀ فعّال با شیعیان جهان و بکارگیری نیروی عظیم و کارآمد و خلاّق شیعیان و اندیشمندان مذهب جعفری گام در این میدان نهاد،تا از طریق برگزاری همایشها و نشر کتب و ترجمۀ آثار و اطلاعرسانی در حوزۀ تفکّر شیعی به گسترش فرهنگ اهلبیت و اسلام ناب محمّدی بپردازد.خدا را سپاس که با هدایتهای ویژه مقام معظم رهبری حضرت آیت اللّه خامنهای(مد ظله)در این میدان حسّاس و فرهنگ ساز،گامهای مهمّی برداشته شده و امید است در آینده،این حرکت نورانی و اصیل،هرچه پویاتر و بالندهتر شود و جهان امروز و بشریت تشنه به معارف
زلال قرآن و عترت،بیشتر از چشمهسار این معنویت مکتبی و مکتب عرفانی و اسلام ولایی بهرهمند و سیراب گردد.
بر این باوریم که عرضۀ درست و کارشناسانه و منطقی و استوار فرهنگ اهلبیت علیهم السّلام،میتواند جلوههای ماندگار میراث خاندان رسالت و پرچمداران بیداری و حرکت و معنویت را در معرض دید جهانیان قرار دهد و دنیای خسته از جهالت مدرن،خودکامگی جهانخواران و فرهنگهای ضدّ اخلاق و انسانیت را در آستانۀ«عصر ظهور»،تشنۀ حکومت جهانی امام عصر علیه السّلام بسازد.
از اینرو،از آثار تحقیقی و تلاش علمی محقّقان و نویسندگان در این مسیر استقبال میکنیم و خود را خدمتگزار مؤلّفان و مترجمانی میدانیم که در نشر این فرهنگ متعالی،تلاش میکنند.
خرسندیم که در نوبتی دیگر،یکی از محصولات پژوهشی مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام،با عنوان مجموعۀ«اعلام الهدایه»که حاصل زحمات محققین ارزشمند این نهاد مقدس میباشد را تقدیم شما عزیزان مینماییم.این جلد از مجموعه مذکور با همت و تلاش و خامۀ پرتوان استاد سید حسین اسلامی به فارسی برگردانده شده است که توفیقات روزافزون مؤلفین محترم و مترجم گرانقدر را از خداوند متعال خواستاریم.
در همینجا،از همۀ دوستان عزیز و همکاران صادق در ادارۀ ترجمه که در فراهم آوردن این اثر،کوشش کردند،صمیمانه تقدیر میشود.باشد که این گام کوچک،در میدان جهاد فرهنگی،مورد رضای صاحب ولایت قرار گیرد.
معاونت فرهنگی
مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس خدایی را که راه هدایت را به آفریدههایش رهنمون گشت و بر راهنمایان برگزیدهاش بهویژه خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و خاندان والاتبارش درود بیکران باد.
خدا،انسان را آفرید و به او خرد و اندیشه بخشید؛با خرد،حقیقت را در مییابد و آن را از باطل بازمیشناسد و با اراده،مصالح خویش را برمیگزیند و اهدافش را تحقق میبخشد.وی،خرد را حجّت بر بندگان خود قرار داد و از سرچشمۀ فیض و هدایتش بر آنان فروبارید.به انسان،نادانستهها را آموخت و او را به راه کمال در خور وی و هدف از آفرینش او،آشنا ساخت.
قرآن،ارکان،لوازم و راههای هدایت الهی را روشن ساخت،از سویی به بیان علل آنها پرداخته و از سوی دیگر،از نتایج و ثمرات آنها پرده برداشته است،آنجا که فرمود:
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ؛ (1)
بگو:هدایت واقعی همان هدایت خداست.
وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (2)
و خداوند،هرکس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.
وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ؛ (3)
و خداوند،سخن حق میگوید و به راه صحیح هدایت میکند.
وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (1)
هرکس به خدا تمسک جوید،در حقیقت به راهی راست هدایت شده است.
قُلِ اللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ؛ (2)
بگو:خداوند به حق رهنمون میشود،آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آن کس که خود هدایت نمیشود،مگر آنکه هدایتش کنند؟شما را چه میشود،چگونه داوری میکنید؟.
وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ؛ (3)
آنان که از علم و دانش بهرهمندند،آگاهی دارند که آنچه از ناحیۀ پروردگارت بر تو نازل گردیده حق است و او به راه خدای عزیز و حمید،هدایت میکند.
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ؛ (4)
چه کسی گمراهتر از فردی است که هدایت الهی را نپذیرفته و از هوای نفس خود پیروی کند:
آری،خداوند بزرگ سرچشمۀ هدایت حقیقی است،و اوست که بشر را به راه راست و حق هدایت میکند.دانش نیز،این حقیقت را تأیید میکند و دانشیان با تمام وجود،بدان گردن مینهند.خداوند در سرشت انسان،میل به کمال و زیبایی را به ودیعت نهاد،آنگاه بر او منّت گذارد و نعمت شناخت راه کمال را به وی ارزانی داشت؛از اینرو،میفرماید:
وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ؛ (1)
من جن و انس را فقط برای عبادت و پرستشم آفریدم.
و چون پرستش حقیقی،بیشناخت،صورت نمیبندد،به همین سبب، تنها راه دستیابی به اوج قلۀ کمال،پرستش همراه بینش است.
خداوند،انسان را به دو نیروی خشم و شهوت مجهز نمود تا توان حرکت به سوی کمال را داشته باشد و او را از تسلط این دو نیرو و خواهشهای نفسانی زاییده شده از آن-که هماره همراه انسانهاست-ایمن نساخت.به همین دلیل،آدمی افزون بر عقل و دیگر ابزارهای شناخت،به چیزی نیاز دارد که سلامت بینش او را ضمانت کند تا حجّت بر او کامل و نعمت هدایت برایش تمام گردد،و همه عوامل انتخاب آگاهانۀ راه درست یا بیراهه برای او فراهم آید.
از اینرو نتیجۀ سنت هدایت الهی این بود که عقل آدمی از سوی وحی الهی و راهنمایی رهنمایان برگزیدۀ خدا در تمام زوایای زندگی پشتیبانی گردد.
پیامبران،از آغاز بردمیدن تاریخ و در گذر زمان،مشعل هدایت ربانی را بر دوش کشیدند تا بندگان خداوند بدون هدایتگر و راهبر نمانند و گفتار وحی -که تأییدگر عقل است-نیز گویای همین مطلب است که«زمین هیچگاه از حجت الهی خالی نخواهد بود.حجت خدا،هماره-قبل و بعد و همراه-با خلق است،بهگونهای که اگر در زمین دو کس بیشتر نماند،یکی از آن دو حتما حجت خداست.»و قرآن نیز بدین مطلب اشاره کرده است:
1) (1)) .ذاریات/56.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ؛ (1)
تو فقط بیم دهندهای،و هر گروهی راهنمایی دارد.
پیامبران و جانشینانشان،مسئولیّت هدایت مردم را برعهده دارند و وظایف و مسئولیّت آنها بدین شرح است:
1.وحی را کامل و دقیق دریافت کنند که چنین امری به آمادگی تمام نیاز دارد.از اینرو،خداوند خود فرستادگان الهی را برمیگزیند،و قرآن از آن آشکارا سخن گفته است:
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ؛ (2)
خدا آگاهتر است رسالت خویش را کجا قرار دهد.
و اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ؛ (3)
خداوند از فرستادگانش هرکه را بخواهد برمیگزیند.
2.رسالت الهی را به بشر برسانند.ابلاغ چنین رسالتی به داشتن صلاحیّت کامل بستگی دارد،و این شایستگی مبتنی بر آگاهی لازم از جزئیات،اهداف رسالت و مصونیّت از اشتباه است:
کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ؛ (4)
مردم در آغاز،یک دسته بودند،خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را مژده و بیم دهند و کتاب آسمانی را که به سوی حق دعوت میکرد،با آنها نازل نمود تا در اختلافاتی که بین مردم وجود داشت،میانشان داوری کنند.
3.امتی وفادار و پایبند به رسالت الهی به وجود آورند و آنان را برای حمایت از رهبر،آماده سازند.قرآن با کاربرد دو واژۀ«تربیت»و«تعلیم»این
مسئولیّت مهم را به شکلی رسا اعلام میدارد:
یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ؛ (1)
آنان را تزکیه میکند و به آنها کتاب(قرآن)و حکمت میآموزد.
تزکیه،یعنی تربیت به سوی کمال درخور آدمی که این تربیت به الگوی شایستهای نیاز دارد که از تمام عناصر کمال بهرهمند باشد:
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ (2)
رسول خدا به یقین برای شما الگو و سرمشق نیکویی بود.
4.رسالت خویش را از انحراف و گمراهی و تحریف پاس دارد.چنین امری به شایستگی علمی و معنوی نیازمند است که از آن به«عصمت»تعبیر میکنند.
5.در اجرای اهداف معنوی رسالت و تحکیم ارزشهای اخلاقی در جان و روان انسانها و ارکان جوامع بشری بکوشد و این عمل تنها در چهارچوب دستورات الهی و با اجرای قوانین دینی میسّر است و جز با بنای نهادی سیاسی براساس ارزشهای الهی تحققپذیر نیست.اجرای این طرحها و قوانین، رهبری فرزانه،بسیار شجاع،فوقالعاده مقاوم،آگاه به روحیّات طبقات مختلف جامعه و جریانهای فکری،سیاسی و اجتماعی و قوانین مربوط به اداره و تربیت و راه و رسم زندگی،میطلبد.موارد یاد شده که میتوان آنها را به صلاحیّتهای علمی تعبیر کرد،افزون بر عصمتی است که آن را صلاحیّت معنوی مینامیم.
پیامبران و جانشینان آنان در راه تحقق اهدافی که خداوند برای آنان ترسیم کرده بود،لحظهای از پا ننشستند و از جان دست شستند و پنجه در پنجۀ دشواریها افکندند و از هیچ کوششی نیاسودند.خداوند تلاش پیگیر آنان را با
رسالت آخرین پیامآور نور،حضرت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم تکمیل ساخت و امانت و مسئولیّت هدایت بشر را برعهدۀ آن انسان برجسته نهاد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم در این راستا گامهای شگفتانگیزی برداشت و در کوتاهترین زمان، به بزرگترین نتایج دست یافت که حاصل تلاشهای بیست و سه ساله آن حضرت را میتوان چنین گزارش داد:
1.عرضۀ رسالتی کامل به بشر که دربردارندۀ عناصر دوام و بقاست.
2.مجهز نمودن آن رسالت به عناصر بازدارنده از کژی و انحراف.
3.تأسیس و تشکیل امتی مسلمان که اسلام را مکتب،پیامبر را رهبر،و آیین الهی را قانون زندگی میدانست.
4.ایجاد دولتی اسلامی که آیین الهی را به مرحلۀ اجرا نهاد و پرچم اسلام را به دوش کشید.
5.ارائه چهرۀ درخشانی از رهبری حکیمانۀ الهی که خود تجسّم کامل آن بود.
تحقق کامل اهداف رسالت،در گرو چند امر بود.
الف)رهبر شایستهای که بتواند رسالت الهی را اجرا کند و آن را از دست هوسبازان،حفظ نموده و استمرار بخشد؛
ب)تربیت صحیحی که متناسب با گذر زمان،برای همگان تداوم یابد و این کار تنها از عهدۀ مربّیانی برخوردار از صلاحیت علمی و معنوی برمیآید؛ رهبرانی که در منش و رفتار،چونان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم برجستهترین،به شمار آیند.
از اینرو،خواست خدا چنین بود که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم برگزیدگانی از اهلبیت خویش را در خور این کار آماده سازد،و به نام مبارک آنان تصریح کند و رشتۀ امور هدایت مستمرّ الهی را به دستور خدا به آنان بسپارد تا دین را از تحریف نادانان و فریبکاران حفظ و نسلهای بعد را براساس ارزشها
بپرورانند و این برنامهریزی الهی در این سخن رسول گرامی اسلام جلوهگر شد که فرمود:
«إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی و إنهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»؛
من دو[چیز]گرانسنگ میان شما مینهم،تا زمانی که به آنها متمسّک و پایبند باشید،هرگز به گمراهی نمیافتید،آن دو،کتاب خدا(قرآن)و عترت منند،و از یکدیگر جدایی ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
در این مسیر،امامان معصوم علیهم السّلام همان برجستگانی بودند که پیامبر به فرمان خدا،آنان را برای رهبری امت،پس از خود منصوب کرد.رفتار آنان بیانگر روش واقعی اسلام است و تحقیق و بررسی زندگانی آنان از چهرۀ فراگیر و چند بعدی حرکت اصیل اسلامی پرده برمیدارد؛حرکتی که راه خود را در ژرفای جان مسلمانان طی میکند.بیتردید توان این حرکت پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم رو به کاهش نهاد.از اینرو،امامان معصوم علیهم السّلام بیآن که از مسیر سنّت هستی که بر روش رهبری و امّت حکمفرماست،خارج شوند،به آگاه ساختن مردم پرداختند و در جهت ایجاد و ارتقای آگاهی مکتبی امت و حرکت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و انقلاب شکوهمندش،قدرت آنها را به تحرک واداشته و شتاب بخشیدند.
زندگی ائمّه نیز در استمرار سیرۀ پیامبر اسلام قرار داشت و مردم به آنان، چونان مشعلهای فروزان هدایت رو میآوردند.بدینسان،پیشوایان دین، مردم را به سوی حق و رضای او هدایت کرده و خود،در راه اجرای دستورات الهی،استوار بودند و در دستیابی به کمال مطلوب انسانی،بر دیگران پیشی گرفتند.زندگی آنها سرشار از جهاد،شکیبایی بر دشواریها و تحمل آزار ستمکاران بود تا آنجا که در این راه،عزّت شهادت را بر خواری زندگی با ستمکاران ترجیح دادند و پس از جهاد و مبارزهای بزرگ و بس با عظمت،به
دیدار خدا نایل گشتند.
به یقین،تاریخنگاران هیچگاه بر دستیابی به تمامی ابعاد زندگی عطرآگین آن بزرگواران قادر نیستند.از اینرو،میکوشیم تا با پژوهش و تحقیقی ژرف از آنچه در تاریخ آمده با خوشهچینی از خرمن سیرۀ آنان،اثری سودمند فرا روی خوانندگان قرار دهیم.
پژوهش ما با شرح زندگانی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم آغاز و با بیان زندگی وجود مبارک خاتم اوصیا حضرت ولی عصر امام زمان-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-پایان میپذیرد،امید اینکه خدای متعال،گیتی را به نور عدالتش روشن گرداند.
این کتاب از این مجموعه به زندگی حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام هشتمین امام از خاندان رسالت و دهمین معصوم از پیشوایان هدایت اختصاص یافته است؛همو که تمام زوایای شریعت و آیین رسالت در جایجای زندگیاش جلوهگر شد و پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و پدران گرامیاش که«خداوند آلودگی را از آنان زدود و پاک و پاکیزهشان گرداند» نمونهای آرمانی و عالی برای تمام بشریت و چراغی پرفروغ فرا روی آنان بود، پس درود خداوند بر آنان باد.
جا دارد از کلیۀ کسانی که در به ثمر رسیدن این طرح مبارک تلاش فراوانی مبذول داشته و آن را به جهان نور تقدیم کردند بهویژه اعضای محترم گروه تألیف بالاخص محقق ارجمند حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای سیّد منذر حکیم حفظه الله تعالی،سپاسگزاری کنیم و سر بر آستان حق بساییم که توفیق به انجام رساندن این دائرة المعارف خجسته را به ما ارزانی داشت؛«فإنّه حسبنا و نعم النصیر».
معاونت فرهنگی
مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام
بخش نخست امام رضا علیه السّلام در یک نگاه
بخش دوم تأثیرپذیری از شخصیت امام رضا علیه السّلام
بخش سوم پرتوی از شخصیت امام رضا علیه السّلام
امام رضا علیه السّلام در یک نگاه
حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام هشتمین امام از خاندان رسالت است که خداوند«هر آلایش و آلودگی را از آنان زدوده و پاک و پاکیزهشان گرداند»؛ خاندانی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آنان را همسنگ و همراه قرآن خواند که هرکس به آن دو چنگ زند گمراه نمیشود؛خاندانی که کشتی نجات بوده،هرکس به این کشتی پیوسته و بر آن سوار شود از غرق شدن ایمن شود و هرکس از آن رو برتابد در ورطۀ گمراهی،غرق شود.این امام بزرگ که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله مژدۀ ولادتش را داده بود،پس از به شهادت رسیدن جدش امام صادق علیه السّلام و در روزگار منصور در گرامیترین خاندانهای قریش،خاندان امامت و شهادت؛ یعنی خاندان هاشمی و علویزاده شد و در دامان پدرش امام کاظم علیه السّلام پرورش یافت و بالید و بزرگ شد.او بیش از سه دهه از عمر با برکت و سرشار از خیر و هدایت خود را با پدرش گذراند.حضرتش با«منصور»،«مهدی»،«هادی» و«رشید»خلیفگان عباسی معاصر بود؛همانهایی که در راه از میان برداشتن امامان و خاموش کردن فروغ این خاندان ارجمند از هیچ اقدامی دریغ نکرده و از هیچ تلاشی فروگذار ننمودند.
امام رضا علیه السّلام بهعنوان درخشانترین چهرۀ سیاسی تاریخ اسلام و روزگار خود،در عرصۀ حیات سیاسی اسلام چهره نمود.او در موضعگیری سیاسی خود بسیار مقاوم و صریح بود،هرگز فریب روشهای پوشالی و دوگانهای که
از سوی هوشمندترین خلیفگان عباسی؛یعنی«مأمون»به کار گرفته شده بود، نخورد،چرا که حضرتش دریافته بود پیشنهاد نخستین مأمون به امام علیه السّلام برای پذیرش خلافت،سپس پیشنهاد پذیرش منصب ولایتعهدی آن هم در روزگاری که قیامهای علویان،تخت سلطنت عباسیان را میلرزاند،فریبی بیش نیست.
انگیزههای آمیخته به اغراض شخصی و سیاسی مأمون در تحمیل ولایت عهدی بر امام علیه السّلام و نیز نیازهای آن روزگار و شرایطی که امام علیه السّلام در آن میزیست بر امام علیه السّلام پوشیده نبود.از همینرو امام رضا علیه السّلام فرصتهای طلایی را که مأمون با تحمیل ولایتعهدی بر امام علیه السّلام میخواست بدان دست یابد بر باد داد،اما خود،این موقعیت به دست آمده را مغتنم شمرده،در راه نشر اسلام و مفاهیم و نشانههای حقیقی آن و نیز تثبیت پایههای برنامۀ اهلبیت علیهم السّلام پرداخت و با تمام خطهای مجعول فکری و مذهبی شایع در آن روزگار هماوردی کرد.
حضرت امام رضا علیه السّلام در مرکز حکومت مأمون از یکسو و اوج گرفتن و تقویت خط دوستی اهلبیت علیهم السّلام از سوی دیگر،مأمون را متوجه خطر بزرگی کرد که او و دستگاه خلافتش را تهدید مینمود.مأمون براساس محاسبات بیپایۀ خود تنها راه رهایی از خطر را در این میدید که به شیوهای پست،امام رضا علیه السّلام را از میان بردارد.او زمانی به عمق این خطر پی برد که امام رضا علیه السّلام پایههای رسالت محمدی و مذهب حق برای شناخت و تبلیغ اسلام را محکم کرده بود و نسلهایی از عالمان روشنضمیر و هشیار که به سیصد تن میرسیدند در دانشگاه خود پرورش داد.آنان در آن شرایط سخت و در حالی که امت اسلامی زیر ستم حکومت عباسی قرار داشت،مشعل فروزان هدایت را بر دوش کشیده،راه را فراروی جویندگان مسیر صحیح و شاهراه هدایت
قرار میدادند.نگاهی گذرا به«مسند»امام رضا علیه السّلام و تأمل در نصوصی که از آن حضرت به دست ما رسیده،چند مطلب را برای ما روشن میکند:
-گسترۀ فعالیت علمی امام رضا علیه السّلام؛
-جایگاهی که دانشگاه امام رضا علیه السّلام بدان دستیافته است؛
-نوآوری امام رضا علیه السّلام در قواعد و روشها به منظور تحقق اهداف دانشگاه اهلبیت علیهم السّلام برای رسیدن به نقطۀ اوجی که جنبش انقلابی اهل بیت علیهم السّلام در عرصۀ دانش و سیاست،آن را دنبال میکرد.
پس درود بر او باد،آن روز که چشم به جهان گشود و آن روز که شهید شد و آن روز که برانگیخته میشود.
تأثیرپذیری از شخصیت امام رضا علیه السّلام
شخصیت حضرت ابو محمد،علی بن موسی الرضا علیه السّلام در هر عصر و نسلی احساسات و عواطف عالمان و نویسندگان را برانگیخته،آنان تحت تأثیر شخصیت او با زیباترین،رساترین و پرمعناترین واژهها و جملهها، شناخت و احساسات توأم با تکریم و ستایش خود را نسبت به حضرتش بیان کردهاند.در اینجا به برخی از این موارد اشاره میکنیم:
حضرت«موسی بن جعفر علیه السّلام»با تجلیل و ستایش از فرزندش«امام رضا علیه السّلام»او را بر دیگر فرزندان گرامی و جلیل القدر خود مقدم داشته،آنان را به خدمت او و مراجعه در امور دینی به حضرتش فراخوانده،میفرماید:
این علی بن موسی،برادر شما عالم آل محمد صلّی اللّه علیه و اله است.احکام دین خود را از او بخواهید و هرچه به شما گفت[با جان و دل بپذیرید و]حفظ کنید،زیرا از پدرم «جعفر بن محمد»علیه السّلام شنیدم که به من میگفت:به یقین عالم آل محمد صلّی اللّه علیه و اله از صلب توست و ای کاش او را میدیدم.او همنام امیر المؤمنین است. (1)
مأمون خلیفۀ عباسی که خود از سرسختترین دشمنان آن حضرت است، اما تحتتأثیر وجود با عظمت امام رضا علیه السّلام بارها و در مناسبتهای زیادی از فضل امام رضا علیه السّلام گفته و در ستایش او زبان به گفتار گشوده است،از جمله:
1.مأمون به«فضل بن سهل»و برادرش دربارۀ امام رضا علیه السّلام میگوید:برتر
1) (1)) .کشف الغمه ج 107/3 و اعیان الشیعه/ج 4،ق 100/2.
از این مرد(امام علی بن موسی علیه السّلام)کسی را در گسترۀ زمین نمیشناسم. (1)
2.زمانی که عباسیان بر مأمون،که امام رضا علیه السّلام را به ولایتعهدی برگزیده بود خشم گرفته،او را به باد انتقاد میگیرند،طی نامهای پس از تجلیل از شخصیت امام رضا علیه السّلام،خطاب به آنان مینویسد:بیعت من با او(امام رضا علیه السّلام) از سر آگاهی و بینش بود و دانستم کسی چون او بر روی زمین یافت نمیشود که اینچنین،فضل و برتریاش آشکارتر،پاکدامنیاش عیانتر،در پرهیزگاری سرآمدتر،در زهد و بیاعتنایی به دنیا برتر،در بلند همتی و آزادگی بیمانند،در مقبولیت نزد خاص و عام پذیرفتهتر و در راه خدا سرسختتر و سختکوشتر باشد.[بدانید که]بیعت با او خشنودی خداوند را به همراه دارد. (2)
«ابو الصلت،عبد السلام هروی»از سرشناسان عصر امام رضا علیه السّلام بود.او دربارۀ امام رضا علیه السّلام گفته است:عالمتر از علی بن موسی الرضا علیه السّلام ندیدم و هر عالمی که او را میدید همانند من[به بینظیر بودن حضرتش]اقرار میکرد.
[روزی]مأمون مجلس آراست و به درخواست او شماری از عالمان دیگر ادیان و فقیهان و متکلمان در آن مجلس شرکت کردند.او(امام رضا علیه السّلام) همگان را مغلوب خود کرد و در نتیجه،همۀ آنان به فضل و برتری[دانش]او و ناتوانی خویش زبان به اقرار گشودند. (3)
زعیم و پیشوای شیعیان،«شیخ محمد بن محمد نعمان عکبری بغدادی» ملقب به«شیخ مفید»میگوید:پس از ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام فرزندش علی بن موسی الرضا علیه السّلام به امامت رسید،زیرا او بر برادران و خاندانش برتر و دانش،بردباری و پرهیزگاریاش آشکار و بر همگان عیان بود و خاص و عام
او را به این صفتها شناخته و بدان اذعان کرده بودند. (1)
«جمال الدین،احمد بن علی نسابه»معروف به«ابن عنبه»امام رضا علیه السّلام را چنین معرفی میکند:کنیۀ امام رضا،ابو الحسن بود.در میان طالبیان عصرش، همانند او نبود.مأمون برای ولایتعهدی او بیعت گرفت.سکههای سیم و زر به نام او زده شد و بر فراز منبرها به نام او خطبه خوانده شد. (2)
در توصیف«جمال الدین،ابو المحاسن،یوسف بن تغری بردی»از امام رضا علیه السّلام آمده است:امام ابو الحسن هاشمی علوی حسینی،امامی عالم و در روزگار خود مهتر بنی هاشم و ارجمندترین آنان بود.مأمون او را بزرگ میشمرد،گرامیاش میداشت،در برابر او فروتنی میکرد و دربارۀ او راه غلوّ و زیادهروی درپیش گرفت و سرانجام او را به ولایتعهدی خویش برگزید. (3)
«ابن ماجه»نیز همانند همگنان خود به توصیف امام رضا علیه السّلام پرداخته میگوید:او(امام رضا علیه السّلام)مهتر بنی هاشم بود و مأمون او را بزرگ میشمرد و گرامیاش میداشت.او را به جانشینی خود برگزید و بهعنوان ولیعهد برای او بیعت گرفت. (4)
«ابن حجر»در توصیف امام رضا علیه السّلام میگوید:[امام]رضا از عالمان و فاضلان بود و افزون بر آن،از نسبی شریف و گرامی برخوردار بود. (5)
«یافعی»امام رضا علیه السّلام را چنین توصیف میکند:امام ارجمند و بزرگ، دودمان مهتران بخشنده و پاکنژاد و یکی از امامان دوازدهگانۀ صاحب افتخارات است که امامیه(شیعیان)به آنها منسوب بوده،مذهب خویش را بر
[رهنمودها و آموزههای]آنان بنا نهادهاند. (1)
چهرۀ دیگری که از امام رضا علیه السّلام تعریف و تمجید کرده،«ذهبی»است.او به دشمنی و کینهتوزی نسبت به اهلبیت علیهم السّلام شهره و نامی است،اما در برابر شکوه و عظمت امام رضا علیه السّلام ناچار تسلیم شده،فضل حضرت را اعتراف کرده میگوید:امام ابو الحسن،فرزند موسی الکاظم،فرزند جعفر صادق،فرزند محمد باقر،فرزند علی زین العابدین،فرزند حسین فرزند علی بن ابی طالب هاشمی علوی...او در روزگار خود،مهتر بنیهاشم،بردبارترین،بلندنظرترین و ارجمندترین آنان بود،مأمون او را بزرگ میشمرد،در برابر او فروتنی میکرد و دربارۀ او راه غلوّ و زیادهروی درپیش گرفت و سرانجام او را به ولایت عهدی خویش برگزید. (2)
و«شبراوی»در توصیف امام رضا علیه السّلام گفته است:او-که خداوند از او خشنود باد-بخشنده و بزرگوار،ارجمند و با هیبت و وقار بود.پدرش موسی الکاظم علیه السّلام او را بسیار دوست میداشت. (3)
«ابو نؤاس»شاعر بلندآوازه در مدح حضرت رضا علیه السّلام شعری نمیسرود تا حریم حرمت او را نگاه داشته،او را بزرگ شمارد،اما هنگامی که امام به ولایت عهدی (4)منصوب شد،او را که همچنان از سرودن شعر دربارۀ امام علیه السّلام خودداری میکرد نکوهش کردند و او در پاسخ آنان چنین سرود:
«به من گفته شد:تو از میان تمام مردم؛در فن گفتار[و سرودن شعر]والا
1) (1)) .مرآة الجنان 11/2.
2) (2)) .تاریخ الاسلام 34/8.
3) (3)) .الإتحاف بحب الأشراف/88.
4) (4)) .ابن طولون،الأئمة الإثنی عشر/98-99:قیل لی:أنت أوحدی الناس طرّا فی فنون من المقال النبیه لک من جوهر الکلام نظام یثمر الدر فی یدی مجتنیه فلماذا ترکت مدح ابن موسی و الخصال التی تجمّعن فیه؟ قلت:لا أهتدی لمدح إمام کان جبریل خادما لأبیه
و یگانهای.
تو از هر گفتار،درجی میآفرینی؛که در دست برگیرندۀ آن،بر مروارید میدهد.
پس،از چه رو ستودن فرزند«موسی»؛و صفاتی را که در او گرد آمده، وانهادهای؟
[به آنان]گفتم:نمیتوانم به میدان مدح امامی گام نهم(من کجا و مدح و ستایش اینان کجا)؛که جبرئیل،خادم پدرش بود».
روزی امام رضا علیه السّلام سوار بر استری تیزتک و چابک،از خانه خارج شد.
ابو نؤاس به او نزدیک شده،گفت:«ای فرزند رسول خدا،شعری در مدح تو سرودهام که دوست دارم آن را بشنوی.
امام علیه السّلام فرمود:بخوان و ابو نؤاس چنین آغاز کرد:
«پاکیزگان و پاکدامنانی هستند؛که هرگاه از ایشان یاد شود،آبشار درود بر ایشان سرازیر میشود.
آن کس که از خاندان علوی نباشد؛چون نسب او را بکاوی در گذشتۀ روزگار،افتخاری از او نمییابی.
این قوم،خاندانی هستند که،علم کتاب(قرآن)و آنچه سوره[های قرآن] آوردهاند نزد ایشان است». (1)
امام رضا علیه السّلام از این اشعار خرسند شد،این بود که به ابو نؤاس فرمود:
اشعاری برای ما به ارمغان آوردهای که کسی پیش از تو چونان آن را نسروده است.
آنگاه امام رضا علیه السّلام به غلام خود فرمود:چه مبلغ از خرجی همراه داری؟
1) (1)) . مطهّرون نقیات ثیابهم تجری الصلاة علیهم کلما ذکروا من لم یکن علویا حین تنسبه فما له فی قدیم الدهر مفتخر اولئک القوم أهل البیت عندهم علم الکتاب و ما جاءت به السور
غلام گفت:سیصد دینار.
امام رضا علیه السّلام فرمود:آنها را به او بده.
زمانی که حضرت به خانه رسید،به غلام خود فرمود:باشد که او دهش ما را کم شمرده باشد.این استر را نیز برای او ببر». (1)
و در نهایت،«دعبل خزاعی»،آن دلداده و شیدای امام رضا علیه السّلام را میبینیم که درباره حضرتش اشعاری سروده که از جملۀ آن است:
«به یقین فرزند موسی کوچ کرد و همۀ ارجمندیها را با خود برد؛و دانش گرانمایه،با زمینهسازی او به حرکت درآمد.
هدایت و دین،همگی دنبالهرو او بودند؛همانگونه که دوست و دستآموز دنبال دوست شفیق و مهربان خود میرود». (2)
پرتوی از شخصیت امام رضا علیه السّلام
تمام فضیلتها و خوبیها با تمام ابعاد و اشکال آن،در وجود مبارک حضرت رضا علیه السّلام گرد آمده بود.خداوند او را همانند پدران گرامیاش،به خصلتهای والا آراست و از شرافت و بزرگی برخوردار نمود و او را چونان پرچم و نشانهای به امت جدش ارزانی داشت تا سرگشتگان و گمشدگان،به وسیلۀ او راه یابند و خردها از فروغ وجود حضرتش روشنی گیرند.او مکارم اخلاق جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را به ارث برده،که در جایجای زندگی آن حضرت محسوس و ملموس بود؛همان ویژگیهایی که پیامبر اسلام را بر دیگر پیامبران برتری بخشید و حضرتش توانست با اخلاق نیکو و والای خود، زندگی انسانها را تحول بخشیده،آنان را از رؤیاها و باورهای نابخردانۀ جاهلی وارهاند.امام رضا علیه السّلام نیز میبایست با اخلاق والای جدش که وجود مبارکش را آکنده بود،جاهلیت نوین را از جامعۀ اسلامی براند.«ابراهیم بن عباس»دربارۀ امام رضا علیه السّلام و اخلاق والای او میگوید:
ندیدم و نشنیدم که کسی از ابو الحسن رضا علیه السّلام برتر باشد.او هرگز به کسی ستم نکرد و گفتار کسی را قطع نکرد،کسی را نومید و بدون برآوردن نیاز بازنگرداند،در حضور همنشینان پای خود را نگستراند،پیشتر از آنان تکیه ننمود،به غلامان خود دشنام نداد و ناسزا نگفت،چون میخندید،صدا به قهقهه بلند نمیکرد و غلامان خود را بر خوان خویش مینشاند[و با آنان همغذا میشد].شب کم میخفت و بیشتر شبها را از آغاز تا پایان[به
عبادت]زنده میداشت.بسیار نیکی میکرد و فراوان صدقه میداد که بیشتر آن،در دل شبهای تاریک بود. (1)
امام رضا علیه السّلام علیرغم اینکه به منصب ولایتعهدی-که از نظر ظاهری بالاترین منصب به شمار میرفت-رسید،اما خود به کارهای شخصی و فردی خویش میپرداخت و هیچیک از غلامان خود را به انجام آنها نمیگمارد و این از مکارم اخلاق آن حضرت بود.
گفتهاند:«روزی نیاز به استحمام پیدا کرد.از آنجا که مایل نبود به کسی فرمان دهد تا حمام را برای او آماده کند،به حمام شهر رفت.صاحب حمام تصور نمیکرد که ولیعهد به حمام عمومی برود[و شاید او را نیز نمیشناخت]،چرا که شاهان و وابستگان به ایشان در کاخ خود استحمام میکردند.امام علیه السّلام وارد حمام شد.یکی از لشکریان در حمام در حال شستوشو بود.با دیدن امام علیه السّلام از او خواست تا آب بر سرش بریزد و امام علیه السّلام بدون تکدر خاطر و با کمال سادگی پذیرفت.در همین حال شخصی وارد حمام شد.او که امام رضا علیه السّلام را میشناخت بر سر آن سرباز فریاد زده،گفت:
هلاک و بیچاره شدی.آیا پسر دختر پیامبر خدا را به کار میگیری؟
سرباز دچار وحشت شده،بر پای امام رضا علیه السّلام افتاده،بر آن بوسه میزد و ملتمسانه میگفت:ای فرزند رسول خدا،چرا آنگاه که تو را به این کار واداشتم،سرباز نزدی؟
امام رضا علیه السّلام لبخندی زده،با مهربانی فرمود:این[کار موجب رسیدن به]پاداش است و من نخواستم از کاری که پاداش الهی برایم دارد سربرتابم. (2)
از دیگر خصلتهای والای امام رضا علیه السّلام این بود که چون بر خوان طعام مینشست،غلامان،نگهبانان و دربانان را نیز بر همان خوان مینشاند.او با این رفتار به ایشان میآموخت که علیرغم تمایز و برتری ظاهری که میان مردم وجود دارد،اما همگی در یک سطح و مرتبه میباشند.«ابراهیم بن عباس» میگوید:«خود از علی بن موسی الرضا علیه السّلام شنیدم که میفرمود (1):چون سوگندی یاد کنم که آزاد کنم،بندهای آزاد میکنم و پس از آن هرچه دارم آزاد میکنم.آنگاه به یکی از غلامان سیاه خود اشاره کرد[و فرمود:]اگر او(منظور امام علیه السّلام شخص خودش بوده است) میپندارد به دلیل خویشاوندی با پیامبر خدا از این برتر است[چنین نیست]مگر اینکه کاری نیکو و عمل صالح[صورت گرفته]باشد که در این صورت برتر از او هستم.
کسی به امام رضا علیه السّلام گفت:«به خدا سوگند،کسی بر روی زمین پدری گرامیتر از پدر تو ندارد.
امام رضا علیه السّلام فرمود:پرهیزگاری به آنان شرافت بخشید و فرمانبرداری از خداوند ایشان را[از لغزش]حفظ کرد.
شخصی دیگر به امام رضا علیه السّلام گفت:به خدا سوگند،تو بهترین مردم هستی...امام علیه السّلام فرمود:ای فلان،سوگند یاد مکن.بهتر از من کسی است که بیشتر از [نواهی]خدا پرهیز کند و نسبت به[اوامر]خداوند فرمانبردارتر باشد.به خدا سوگند،این آیه منسوخ نشده است که حضرت احدیت فرمود (2):«و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید. (3)
زهد در دنیا و رویگردانی از شکوه،فریبایی و آرایههای دنیایی از دیگر ویژگیهای امام رضا علیه السّلام بود.«محمد بن عباد»آنگاه که به بیان زهد و بیتوجهی امام رضا علیه السّلام به دنیا میپردازد،چنین میگوید (1):[امام]رضا در فصل تابستان بر حصیر مینشست و زیرانداز زمستانیاش،پشمینهای خشن و سخت بود و تنپوش او پشمینهای بود و چون به میان جمع میرفت،لباسی آراسته و فاخر بر تن میکرد.
«سفیان ثوری»به دیدار امام علیه السّلام رفت حضرت جامهای از خز بر تن داشت.
سفیان،آن جامه را برای امام علیه السّلام نامناسب خوانده،به او گفت:«اگر تنپوشی پستتر از این به تن میکردی[بهتر بود].
امام علیه السّلام به نرمی،دستان سفیان را گرفته،درون آستین خود کرد.سفیان دریافت که امام علیه السّلام زیر آن لباس فاخر،پشمینه پوشیده است،آنگاه امام علیه السّلام فرمود:ای سفیان این جامۀ خز را برای خلق بر تن کرده،این پشمینه را برای خداوند پوشیدهام. (2)
زمانی که امام علیه السّلام به ولایتعهدی رسید از مظاهر قدرت دوری جسته،آن را همسنگ پشیزی نمیدانست و به هیچ اجتماع رسمی تمایل نشان نمیداد و از آن رویگردان بود و حتی از تجلیل مردم نسبت به پادشاهان و حاکمان، بیزاری میجست و آن را ناپسند میشمرد.
محبوبترین و دلپذیرترین کار از نظر امام رضا علیه السّلام احسان به مردم و نیکی در حق بینوایان و مستمندان بود.مطالب فراوانی از احسان و نیکی امام علیه السّلام در حق زیردستان و نیازمندان نقل شده که آنچه در زیر میخوانیم یک از هزار است:
1.امام رضا علیه السّلام آن زمان که در خراسان بود در یک روز عرفه هرچه داشت به بینوایان داد.«فضل بن سهل»این کار امام علیه السّلام را بر او خرده گرفته،گفت:این کار تو خسارت و زیان است.
امام علیه السّلام فرمود:نه،بلکه این،سود است.مبادا کاری را که به منظور نیل به پاداش الهی انجام دادهای زیان و خسارت بدانی». (1)
امام رضا علیه السّلام با این بیان به او فهماند که انفاق در راه خدا و رسیدگی به امور بینوایان با انگیزه جلب خشنودی حضرت حق،نه تنها زیان نیست،بلکه عین سود است و آنچه را که در راه باطل هزینه میشود،مانند بذل و بخششهای بیحساب شاهان و وزیران در حق خنیاگران و بیهودهپردازان،زیان محض است.
2.مردی بر امام رضا علیه السّلام وارد شده،سلام کرد و گفت:«من یکی از دوستداران تو و پدرت هستم.از حج بازمیگردم و هزینۀ راه تمام کردهام و چیزی ندارم تا خود را به جایی(منزلی)برسانم.حال اگر هزینۀ بازگشت مرا تأمین کنی،بر من لطف کردهای و چون به شهر خود برسم آن مبلغ را از طرف شما صدقه میدهم.
امام علیه السّلام فرمود:خدایت رحمت کند،بنشین.
1) (1)) .همان/390.
آنگاه امام علیه السّلام به گفتوگو با مردم پرداخت.هنگامی که مجلس از حاضران تهی شد و تنها امام علیه السّلام،«سلیمان بن جعفر»و«خیثمه»ماندند، حضرت از آن دو اجازه خواسته به اندرون رفت،سپس بیرون آمد و درب را بست و از بالای درب کیسهای به سمت بیرون آورد و فرمود:مرد خراسانی کجاست؟
آن مرد برخاست،پاسخ داد.امام علیه السّلام به او فرمود:این دویست دینار را بگیر و هزینه راه کن و از سوی من صدقه نده[،بلکه تمام آن از آن توست].
آن مرد که خود را غرقۀ کرم و عنایت و بزرگواری امام علیه السّلام میدید،شادمانه آنجا را ترک کرد.سلیمان به امام علیه السّلام گفت:فدایت گردم،عطیهات بسیار بود و بر او مهربانی کردی،دیگر از چهرو چهرهات را از او پوشانده،خود با او روبرو نشدی؟
امام علیه السّلام در پاسخ فرمود:از آنرو خود را از دید او دور نگاه داشتم تا ذلت درخواست را در چهرۀ او نبینم.آیا این حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نشنیدهای که فرمود:نیکی و احسان پنهانی معادل هفتاد حج است و آنکه گناه و بدی را فاش کند تنها و رانده شده باشد.
[آنگاه فرمود:]شاید گفتۀ[آن]شاعر را شنیدهای که میگوید:
«اگر روزی برای درخواست نیاز خود نزد او بروم؛[به یقین]با آبروی حفظ شده پیش خانوادهام بازمیگردم». (1)
3.هرگاه سینی غذا برای امام رضا علیه السّلام میآوردند،حضرتش بهترین و گواراترین آن را در همان سینی مینهاد و میفرمود تا آن را برای مستمندان ببرند و[در آن هنگام]این آیه را میخواند: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ (2)نخواست از
گردنه بالا رود»،سپس میفرمود:خدای-عز و جل-میدانست که هرکس توان آزاد کردن بندهای ندارد،از اینرو[سیر کردن گرسنه را]وسیلۀ او برای رفتن به بهشت قرار داد». (1)
4.در روایت آمده است:«بینوایی به امام رضا علیه السّلام گفت:به اندازۀ مروت و جوانمردیات به من مالی بده.
امام علیه السّلام فرمود:این مقدار در توانم نیست.
مرد بینوا دریافت که در نحوۀ درخواست،دچار خطا شده،لذا اینبار گفت:به اندازۀ جوانمردی من به من عطا کن.
امام علیه السّلام فرمود:در این صورت باشد.آنگاه به غلام خود فرمود:ای غلام، دویست دینار به او بده». (2)
5.مطلبی که«احمد بن عبید اللّه»از«غفاری»نقل کرده،از دیگر بخششهای والا و کریمانۀ امام رضا علیه السّلام است.او میگوید:«مردی از خاندان «ابو رافع»غلام رسول خدا از من طلبی داشت و برای وصول آن به شدت پافشاری میکرد.همین امر باعث شد تا پس از گزاردن نماز صبح در مسجد النبی صلّی اللّه علیه و اله نزد امام رضا علیه السّلام که در«عریض» (3)بود بروم.چون به خانۀ او نزدیک شدم او را دیدم در حالیکه پیراهن و ردایی بر تن داشت از خانه خارج شد.از اینکه با وی روبرو شوم شرم داشتم،اما او مرا دید و من به حضرتش سلام کرده،گفتم:فدایت گردم،یکی از موالی شما-و نام او را بردم-از من طلبی دارد و به همین جهت مرا رسوا کرده است.
حضرت فرمود:منتظر بمان تا بازگردم.من تا غروب همانجا ماندم و نماز مغرب را گزاردم.وقت گذشته بود و من روزه داشتم(زیرا ماه مبارک
رمضان بود).در صدد رفتن برآمدم که امام علیه السّلام بیرون آمد.مردم او را در میان گرفتند و حضرت به فقیران و نیازمندان وجوهی داد.من همراه امام علیه السّلام شدم تا اینکه به منزل رسیده،وارد شد،سپس بیرون آمد و مرا خواند و فرمود تا درون خانه شوم و من امتثال امر کرده،وارد خانۀ امام علیه السّلام شدم.در آنجا از امیر مدینه با حضرت گفتوگو کردم.چون سخنم به پایان رسید،امام علیه السّلام به من فرمود:
گویی هنوز افطار نکردهای.
گفتم:نه.
امام علیه السّلام دستور داد افطار آوردند و به غلام خود گفت تا با من همغذا شود.
چون از خوردن دست کشیدم،فرمود تا بالش را بلند کرده،هرچه زیر آن است بردارم.چون بالش را بلند کردم دینارهای زرین یافتم،آنها را برداشته،در آستین خود نهادم.امام علیه السّلام به غلامان خود دستور داد مرا تا خانهام همراهی کنند و آنان مرا تا درب خانهام رساندند.با ورود به خانه چراغی خواستم و زیر نور چراغ سکهها را شمردم،جمعا 48 دینار بود و من 28 دینار به آن مرد بدهکار بودم.[چون دینارها را وارسی کردم]بر یکی از آن نوشته شده بود:
طلب آن مرد از تو 28 دینار است و باقیماندۀ این دینارها از آن توست». (1)
امام رضا علیه السّلام مهمان را گرامی داشته،باران احسان و لطف خود را بر او فرو میریخت و خود به پذیرایی از میهمان میپرداخت.این داستان،اوج میهماننوازی امام علیه السّلام را روشن میکند:«میهمانی بر حضرت وارد شد.شب هنگامی،امام علیه السّلام با وی مشغول گفتوگو بود که چراغ دچار نابسامانی شد.
1) (1)) .اصول کافی 486/1/حدیث 4؛الارشاد 255/2(به نقل از:الکافی 486/1/حدیث 4) و بحار الانوار 97/49/حدیث 12(به نقل از:الارشاد 255/2).
میهمان برخاست تا آن را درست کند،اما امام علیه السّلام شتابان به سمت چراغ رفت و آن را درست کرد،سپس رو به میهمان کرد و فرمود:ما قومی هستیم که میهمانمان را به کار نمیگیریم. (1)
از دیگر ویژگیهای ستوده و والای امام رضا علیه السّلام آزاد کردن بردگان در راه خدا بود.بهترین و دوستداشتنیترین کارها برای امام علیه السّلام آزاد کردن بندگان و رهایی بخشیدن ایشان از قید بندگی بود.بنابر قول راویان،حضرتش هزار برده را آزاد کرد. (2)
بردگان نیز همانند دیگران و به همانگونه از نیکی و احسان سرشار حضرت رضا علیه السّلام بهرهمند بودند.«عبد اللّه بن صلت»از مردی بلخی نقل میکند که گفت:«امام رضا علیه السّلام را در سفرش به خراسان همراهی میکردم.روزی خوراک طلبید و غلامان خود را از هر نژاد(سیاه و سفید)بر آن خوان جمع کرد.به حضرت گفتم:فدایت گردم،اگر اینان را جداگانه بر خوان مینشاندی [بهتر بود].
امام علیه السّلام از این گفتار،ناخشنود شده،فرمود:خاموش،خدا[ی ما]یکی است، مادر[ما]یکی است،پدر[ما]یکی است و هرکس در گرو عمل خود بوده و بدان پاداش میگیرد. (3)
البته روشن است که این ویژگی،اختصاص به حضرت رضا علیه السّلام ندارد، بلکه امامان معصوم علیهم السّلام همین روش را در پیش گرفته بودند تا تبعیض نژادی و قومی را از جامعه بزدایند و آن را به این جهت توجه دهند که همۀ انسانها در یک سطح بوده و تنها مراتب تقوا و پرهیزگاری و اعمال صالح است که آنان را مقام والا و شایستگی و برتری میبخشد.
احاطۀ امام رضا علیه السّلام بر گونههای علوم و معارف،از ویژگیهای برجستۀ آن حضرت بود،بهگونهای که مورخان و راویان،یکصدا حضرت را در احکام دین،فلسفه،طب و دیگر دانشهای آن روز،سرآمد روزگار میدانستند.
«عبد السلام هروی»که ملازم و همراه امام رضا علیه السّلام بود دربارۀ فراوانی و گستردگی دانش آن حضرت میگوید:عالمتر از علی بن موسی الرضا علیه السّلام ندیدم و هر عالمی که او را میدید همانند من[به بینظیر بودن حضرتش]اقرار میکرد.[روزی]مأمون مجلسی آراست و به درخواست او شماری از عالمان دیگر ادیان و فقیهان شریعت و متکلمان در آن مجلس شرکت کردند او(امام رضا علیه السّلام)همگان را مغلوب کرد و در نتیجه،همۀ آنان به فضل و برتری[دانش] او و ناتوانی خویش زبان به اقرار گشودند.
[او میگوید:]از او شنیدم که میگفت:در«روضه»(حرم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله) مینشستم و شهر مدینه آکنده از عالمان بود،اما هرگاه یکی از آنان در مسألهای دچار مشکل[و سرگشتگی]میشد،همگان مرا حریف آن دانسته،مسأله را نزد من میفرستادند و من پاسخ آن را میدادم.
دانش سرشار و کامل حضرت رضا علیه السّلام،او را سرآمد روزگار خود کرده بود و در سراسر گسترۀ اسلامی تنها مرجعی بود که فقیهان و عالمان در هر
موضوعی که با مشکل روبرو شده،در حل آن درمیماندند،آهنگ حضرتش میکردند.
«ابراهیم بن عباس»در توصیف حضرت رضا علیه السّلام و دانش ژرف او میگوید:[آنسان که من]دیدم هرگاه از[امام]رضا سؤالی شد[بدون استثنا] پاسخ میداد و کسی را ندیدم که همانند او از آنچه در زمانهای گذشته بوده (رخ داده)تا به امروز آگاه و مطلع باشد.مأمون او را با پرسشهای گوناگون و دربارۀ هرچیزی میآزمود و او(امام)پاسخی کامل و دقیق میداد. (1)
مأمون نیز در توصیف دانش امام علیه السّلام میگوید:بر روی گسترۀ این خاکدان کسی را نمیشناسم که از این مرد(امام رضا علیه السّلام)عالمتر باشد. (2)
از دیگر دانشهای آشکار امام علیه السّلام احاطۀ کامل آن حضرت بر زبانهای آن روز و گفتوگوی او با آن زبانها بود.«ابو اسماعیل سندی»میگوید:«در هند بودم که شنیدم:حجتی[از حجتهای خدا]در میان عرب زندگی میکند.به انگیزۀ دیدار او بدان سامان روانه شدم.در آنجا«علی الرضا علیه السّلام»را به من معرفی کردند و من به حضور او رسیدم.از آنجا که زبان عربی نمیدانستم،به زبان مادری خود،زبان سندی سلام دادم و او به زبان من پاسخ سلام مرا داد.
[من که او را آشنا با زبان خود میدیدم]به زبان سندی با او به گفتوگو پرداختم.آنگاه به او گفتم:شنیدهام در میان عرب حجتی از حجتهای خداوند زندگی میکند،لذا برای دیدن او ترک دیار کردهام.
او فرمود:من همان[حجت خدا]هستم،سپس فرمود:آنچه میخواهی بپرس.
مسائلی داشتم که از او پرسیدم و او به زبان سندی تمام آنها را پاسخ داد». (1)
بیشمار کسانی که با امام رضا علیه السّلام دیدار کردهاند این توانمندی امام علیه السّلام را مورد تأیید قرار داده،بر آن تأکید دارند.«ابو الصلت هروی»میگوید:«امام رضا علیه السّلام در دیدار با اقوام و طوایف دارای گویشهای گوناگون،با زبان خودشان سخن میگفت.در اینباره از امام علیه السّلام پرسیدم،حضرت فرمود:
ای ابا صلت،من حجت خدا بر خلق او هستم و خداوند کسی را بر خلق خود حجت قرار میدهد که زبان[تمام]آنان را بداند[و به آن سخن گوید].آیا نشنیدهای که امیر المؤمنین[علی بن ابی طالب]علیه السّلام فرمود:«به ما«فصل الخطاب»داده شده است»و آیا فصل الخطاب جز این است که امام علیه السّلام تمام زبانها را میداند؟. (2)
«یاسر خادم»نقل میکند:«ابو الحسن علیه السّلام در خانۀ خود غلامانی از نژاد «صقلب»(اسلاو)و رومی داشت.روزی ابو الحسن علیه السّلام نزدیک آنان بود که میشنید آنان به زبان اسلاوی و رومی میگفتند:همه ساله در سرزمین خودمان سه بار«فصد»(رگ زدن،حجامت)میکردیم،ولی اینجا این کار را نمیکنیم.
چون روز دیگری فرارسید،[امام]کسی را فرستاد تا آنان را رگ بزند». (3)
امام رضا علیه السّلام همانند پدران خود از رخدادها و حوادثی که بعدها به وقوع میپیوست خبر میداد و گفتۀ حضرتش موبهمو صورت واقع به خود میگرفت.همین امر،بر اعتقاد و باور شیعه،مبنی بر اینکه خداوند آنچه از
دانش و فضیلت و برتری که به پیامبران خود داده،به امامان اهلبیت علیهم السّلام ارزانی داشته،مهر تأیید میگذاشت.در این بخش مواردی از گفتار غیبی حضرت امام رضا علیه السّلام را نقل میکنیم:
1.«حسن بن بشار»نقل میکند که:«امام رضا علیه السّلام فرمود:به یقین،عبد اللّه (مأمون)محمد(امین)را خواهد کشت.
گفتم:«عبد اللّه»پسر هارون،«محمد»پسر[دیگر]هارون را میکشد؟
امام علیه السّلام فرمود:آری،عبد اللّه که در خراسان است،محمد فرزند«زبیده»(همسر دیگر هارون)را که در بغداد است خواهد کشت...و به این بیت تمثل میجست،«کینهها یکی پس از دیگری بر تو آشکار میشود؛و درد(کینه)نهفته رخ مینمایاند. (1)
پس از این خبر غیبی امام علیه السّلام دیری نپایید که مأمون،برادر خود امین را کشت. (2)
2.از دیگر حوادثی که امام رضا علیه السّلام از آن خبر داد،قیام«محمد نفس زکیه» در مکه و شکست آن بود.این ماجرا را باهم میخوانیم:«هنگامی که محمد فرزند امام صادق علیه السّلام در مکه قیام کرد،مردم را برای بیعت با خود خواند و بیعت مأمون را از آنان برداشت،امام رضا علیه السّلام نزد او رفته،فرمود:ای عمو،گفتار پدرت و برادرت(امام کاظم علیه السّلام)را دروغ مپندار که این امر(قیام)به انجام نمیرسد،آنگاه آن جا را ترک کرد.
دیری نپایید که سپاه مأمون،تحت فرماندهی«جلودی»در پی دستگیری محمد و سرکوب قیام او برآمد.محمد و همراهان او گریختند،سپس محمد امان خواست و جلودی او را امان داد.پس از این،محمد بر فراز منبر شد
و خود را خلع کرد و گفت:این امر(خلافت)از آن مأمون است و من در آن حقی ندارم. (1)
3.از«حسین»فرزند امام کاظم علیه السّلام نقل است که گفت:«عدهای از جوانان بنی هاشم بودیم که در حضور ابو الحسن الرضا علیه السّلام گرد آمدیم.در همین حال «جعفر بن عمر علوی»با ظاهری ژولیده و لباسی ژنده از کنار ما گذشت.با دیدن او به یکدیگر نگاهی کرده،به وضعیت او خندیدیم.امام رضا علیه السّلام[که خندۀ ما را دید]فرمود:به زودی او را با ثروت فراوان و یاران و پیروان بسیار خواهید دید.
[حسین میگوید:]یک ماه از این ماجرا نگذشته بود که جعفر بن عمر علوی والی مدینه شد و روزگارش نیکو گردید». (2)
4.«محول سجستانی»از دیگر راویانی است که پیشگویی امام رضا علیه السّلام را نقل کرده است.او میگوید:«هنگامی که پیک[خلیفه]برای فراخواندن امام علیه السّلام به خراسان وارد مدینه شد،من نیز در مدینه بودم.امام رضا علیه السّلام به مسجد النبی آمد تا با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله وداع کند.او چندین بار با جدش وداع کرد و هربار نزد قبر بازگشته،صدایش به گریه و زاری بلند میشد.به او نزدیک شده،سلام کردم و به او شادباش گفتم.حضرت جواب سلام مرا داد و فرمود:مرا[به حال خود]رها کن،زیرا من از مجاورت جدم دور شده،در غربت از دنیا میروم و در کنار هارون به خاک سپرده خواهم شد.
راوی میگوید:من نیز[راه خراسان در پیش گرفته]دنبال امام رضا علیه السّلام به راه افتادم تا اینکه به خراسان رسید.روزگاری در آنجا بود و[سرانجام جان
داد و]در کنار قبر هارون به خاک سپرده شد». (1)
همانطور که امام علیه السّلام خبر داده بود،از این سفر بازنگشت و همانجا به دست مأمون به شهادت رسید و در کنار هارون دفن گردید.
5.«صفوان بن یحیی»میگوید:«هنگامی که ابو ابراهیم(امام کاظم علیه السّلام)از دنیا رفت و ابو الحسن علیه السّلام[از امامت خود]سخن گفت،بر جان او بیمناک شدیم.به حضرت گفته شد:امری بزرگ آشکار کردی(امامت خود را فاش کردی)و به همین جهت بیم داریم که از سوی این سرکش(هارون الرشید)به تو گزندی برسد.
امام علیه السّلام فرمود:[بگذار تا]سعی خود را بکند و آنچه در توان دارد به کار ببندد که دست تطاول او به من نمیرسد. (2)
این خبر غیبی امام رضا علیه السّلام نیز به حقیقت پیوست و او از گزند هارون در امان ماند.حضرتش این مطلب را با برخی از یاران نیز در میان گذاشته بود.
«محمد بن سنان»میگوید:«در روزگاری که هارون بر سر قدرت بود،به ابو الحسن الرضا علیه السّلام گفتم:خبر خویش را بهعنوان امام و جانشین پدرتان به همگان رسانده،خود را بر سر زبان انداخته،بر جای(مسند)پدرت نشستهای، در حالیکه از شمشیر هارون همچنان خون[اهلبیت و شیعیان آنان]میچکد.
امام علیه السّلام فرمود:این گفتۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به من چنین قدرتی داد،آنگاه که فرمود:اگر «ابو جهل»بتواند یک تار مو از سر من برگیرد،گواه باشید که من پیامبر نیستم.من نیز میگویم:
اگر هارون بتواند یک تار مو از سر من برگیرد،گواه باشید که امام نیستم. (3)
امام رضا علیه السّلام بارها اعلان کرد که از هارون گزندی به او نخواهد رسید و او
کنار هارون دفن خواهد شد(پس از هارون از دنیا خواهد رفت).«حمزة بن جعفر ارجانی»میگوید:«هارون الرشید از یک درب مسجد الحرام و امام رضا علیه السّلام از درب دیگر خارج شد.امام علیه السّلام[با دیدن هارون]فرمود:خانه چه دور است و دیدار چه نزدیک.به یقین«طوس»من و او را یک جا گرد خواهد آورد. (1)
در بسیاری از روایات نقل شده از امام رضا علیه السّلام در این معنا،میبینیم که حضرتش بدون تردید تأکید دارد که در نزدیکی هارون به خاک سپرده خواهد شد.«موسی بن هارون»میگوید:«علی[بن موسی]الرضا را در مسجد مدینه دیدم و هارون الرشید بر فراز منبر خطبه میخواند.او(امام)گفت:خواهید دید که من و او در یک خانه دفن خواهیم شد. (2)
6.از دیگر رویدادها و حوادثی که امام رضا علیه السّلام به مدد عالم غیب از آن خبر داد،مصیبت و بلایی بود که بر سر برمکیان فرود آمد.«مسافر»میگوید:«همراه ابو الحسن،علی[بن موسی]الرضا بودم که«یحیی بن خالد برمکی»با چهرهای خاکگرفته از کنار ما گذشت.امام علیه السّلام فرمود:بیچاره این خاندان که نمیدانند در همین سال چه بر آنان خواهد رفت.
سپس ادامه داد:من و هارون مانند این دو[کنار یکدیگر]خواهیم بود،آنگاه انگشت اشاره و انگشت میانی خود را به یکدیگر چسباند.
«مسافر»میگوید:به خدا سوگند،زمانی پی به گفتۀ امام علیه السّلام دربارۀ هارون بردم که او درگذشت و امام رضا علیه السّلام در کنار هارون به خاک سپرده شد». (3)
7.«محمد بن عیسی»از«ابو حبیب نباجی»نقل میکند که گفت:«در عالم رؤیا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را دیدم که به«نباج»(منزل حاجیان بصره)رسیده،در مسجدی که حاجیان همه ساله در آن وارد میشوند،وارد شد.نزد حضرت
رفتم و به او سلام دادم[و او پاسخ داد].پیش روی من پیامبر صلّی اللّه علیه و اله طبقی از برگ خرما حاوی خرمای«صیحانی»بود.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله مشتی از آن خرماها برداشته،به من داد.آنها را شمردم،هجده دانه بود.از خواب برخاسته،خواب خود را چنین تعبیر کردم که به عدد هر خرما یک سال زنده خواهم بود.بیست روز از این ماجرا گذشته بود و من در مزرعۀ خود بودم که کسی به من خبر داد که امام رضا علیه السّلام از مدینه آمده و در آن مسجد(که در عالم رویا پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را در آن دیدم)فرود آمده است.مردم را میدیدم که شتابان به دیدار او میروند.من نیز به سوی مسجد روانه شدم[و چون وارد مسجد شدم]امام علیه السّلام را همان جایی نشسته دیدم که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در عالم خواب نشسته بود،و طبقی از خرمای صیحانی روبهروی امام علیه السّلام قرار داشت.بر حضرت سلام کردم و او پاسخ سلام مرا داده،مرا پیش خواند و مشتی خرما از طبق برداشت و به من داد.چون خرماها را شمردم هجده دانه و به همان اندازهای بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در عالم رؤیا به من داد،بود.گفتم:ای پسر رسول خدا،بیشتر بده.
امام علیه السّلام فرمود:اگر جدم رسول خدا بیشتر میداد من نیز بیشتر میدادم. (1)
8.«جعفر بن صالح»روایت کرده است:«خدمت امام رضا علیه السّلام شرفیاب شده،گفتم:همسرم باردار است.از خدا بخواه تا فرزندم پسر باشد.
امام علیه السّلام فرمود:همسرت دو فرزند در شکم دارد.
از حضور امام علیه السّلام مرخص شده،با خود اندیشیدم که نام یکی«محمد» و نام دیگری«علی»بگذارم.مجددا به حضور امام علیه السّلام رسیدم،امام علیه السّلام به من فرمود:نام یکی را«علی»و دیگری«امّ عمرو»بگذار.
چون به کوفه بازگشته،وارد خانۀ خود شدم،همسرم وضع حمل کرده بود
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 210/2؛دلائل الامامة/189؛اعلام الوری 52/2(به نقل از:حاکم حسکانی)؛ کشف الغمه 103/3 و جامع کرامات الاولیاء 156/2.
[و همانگونه که امام علیه السّلام به من خبر داد،]یکی پسر بود و دیگری دختر.[طبق سفارش امام علیه السّلام]پسر را«علی»و دختر را«امّ عمرو»نام نهادم». (1)
بریدن از غیر خدا و پیوستن به او و چنگ زدن به ریسمان حضرت احدیت،از برجستهترین ویژگیهای امام رضا علیه السّلام بود که بخش اعظم زندگی معنوی امام علیه السّلام را که آکنده از نور و تقوا بود،دربر میگرفت.«ابراهیم بن عباس»ضمن حدیثی میگوید:امام علیه السّلام کم میخوابید و بسیار شبزندهداری میکرد،بیشتر شبها را از آغاز تا صبح بیدار میماند و بسیار روزه میگرفت و روزۀ سه روز از هر ماه را از دست نمیداد. (2)
«شبراوی»دربارۀ عبادت امام رضا علیه السّلام گفته است:او(امام رضا«ع»)همدم وضو و نماز بود(هماره وضو داشت و مشغول نماز بود).او همۀ شب،وضو میساخت،نماز میگزارد و اندکی میخفت و به همین منوال شب را به صبح میرساند. (3)
حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام در پرهیزگاری و فرمانبرداری از خداوند سرآمد روزگار خود بود.آنچه«رجاء بن ابی ضحاک»نقل کرده، شمهای از عبادتهای آن حضرت است.
«رجاء»از سوی مأمون به مدینه رفت تا امام رضا علیه السّلام را با خود به خراسان ببرد.او در پی اجرای این دستور از مدینه تا«مرو»همراه امام علیه السّلام بود.«رجاء» یک شبانه روز عبادت،معاشرت و استراحت امام رضا علیه السّلام را چنین توصیف
و ترسیم میکند:«کسی را ندیدم که همانند او تقوای خدا پیشه کند،پیوسته اوقات خود را با یاد او پر کند و چون او از خدای-عز و جلّ-بیمناک باشد.
سپیدۀ صبح که سر میزد،حضرتش نماز صبح میگزارد و چون از نماز فارغ میشد تا برآمدن خورشید در مصلای خود مینشست و به تسبیح و تهلیل و تکبیر و حمد خداوند و فرستادن صلوات بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و خاندانش میپرداخت.آنگاه سر به سجده میگذارد و با بلند شدن روز سر از سجده بر میداشت.سپس به میان مردم میرفت و تا نزدیک ظهر آنان را پند و اندرز میداد و پس از آن برخاسته،تجدید وضو میکرد و به مصلای خود میرفت.
چون ظهر فرامیرسید،برمیخاست و شش رکعت نماز میگزارد.در رکعت اول،سورۀ«حمد»و«کافرون»و در رکعت دوم«حمد»و«توحید»میخواند.در چهار رکعت دیگر حمد و توحید میخواند و سلام میداد.در هردو رکعت، یک قنوت پس از قرائت و پیش از رکوع بهجا میآورد.
[پس از شش رکعت نماز]اذان میگفت و دو رکعت نماز میگزارد و پس از آن،اقامۀ نماز ظهر میگفت و نماز ظهر میخواند.پس از سلام نماز،تا آنجا که میتوانست تهلیل،تکبیر و تسبیح میگفت و حمد خدای بهجا میآورد.
سپس سر به سجدۀ شکر گذارده،صد بار«شکرا للّه»میگفت.چون سر از سجده برمیداشت،شش رکعت نماز میگزارد و هردو رکعت به یک سلام به پایان میبرد.در هر رکعت سوره حمد و توحید میخواند و در رکعت دوم پیش از رکوع و پس از قرائت قنوت بهجا میآورد.پس از پایان یافتن شش رکعت، اذان میگفت و دو رکعت نماز میگزارد و در رکعت دوم پس از قرائت قنوت به جا میآورد.پس از پایان نماز،برمیخواست و نماز عصر به جای میآورد.
بعد از نماز عصر در مصلای خود مینشست و تسبیح،تکبیر و تهلیل خدا میگفت و حمد او را به جای میآورد،سپس سر به سجده مینهاد و صد مرتبه
«حمدا للّه»میگفت.
زمانی که خورشید غروب میکرد،امام علیه السّلام تجدید وضو کرده،پس از اذان و اقامه،سه رکعت نماز مغرب میگزارد و در رکعت دوم پس از قرائت و پیش از رکوع قنوت بهجا میآورد و پس از دادن سلام در مصلای خود نشسته،تا آن جا که میتوانست تسبیح،تکبیر،تهلیل و حمد خدا میگفت.سپس سر به سجدۀ شکر مینهاد و پس از سر برداشتن بدون اینکه با کسی سخن بگوید، برخاسته،چهار رکعت نماز به دو سلام میخواند.در نماز اول در هر رکعت، حمد و سورۀ کافرون و در نماز دوم در هر رکعت،حمد و توحید میخواند و پس از قرائت و پیش از رکوع قنوت بهجا میآورد.پس از نماز تا آنجا که در توان داشت تعقیبات میگفت.
هنگامی که شب فرامیرسید،افطار میکرد،سپس چهار رکعت نماز عشاء میگزارد و در رکعت دوم،پس از قرائت و پیش از رکوع قنوت بهجا میآورد و چون سلام نماز میداد در مصلای خود مینشست و تا آنجا که میتوانست حمد،تسبیح،تهلیل و تکبیر خداوند میگفت و پس از آن سجدۀ شکر میکرد و به بستر میرفت.
پس از اینکه یک سوم شب سپری میشد،امام علیه السّلام تسبیح،تهلیل، تکبیرگویان و در حالیکه حمد خداوند میگفت از بستر برمیخاست و پس از مسواک کردن وضو میساخت و آماده نماز شب میشد.او هشت رکعت نماز میگزارد و هردو رکعت را به یک سلام به پایان میرساند.در دو رکعت نخست نماز شب سورۀ حمد و سی مرتبه سورۀ توحید میخواند.
آنگاه چهار رکعت نماز جعفر بن ابی طالب(طیار)میخواند و هردو رکعت به یک سلام به پایان میرساند و در رکعت دوم،پس از قرائت و پیش از رکوع،قنوت بهجا آورده،آن را از نماز شب به حساب میآورد.سپس دو
رکعت باقی ماندۀ نماز جعفر طیار را میگزارد.در رکعت اول سورۀ حمد و سورۀ«ملک»و در رکعت دوم،حمد و سورۀ«دهر،انسان»میخواند و نماز را به پایان میرساند.آنگاه برمیخاست دو رکعت نماز«شفع»میگزارد و در هر رکعت حمد و سورۀ توحید سه مرتبه میخواند و پس از قنوت،نماز را به همان ترتیب به پایان میرساند.سپس یک رکعت نماز«وتر»با حمد و توحید سه مرتبه،سورۀ«فلق»یک مرتبه و سورۀ«ناس»یک مرتبه میخواند،سپس در قنوت میگفت:
«أللّهم صل علی محمّد و آل محمّد،أللّهم اهدنا فیمن هدیت،و عافنا فیمن عافیت،و تولنا فیمن تولیت،و بارک لنا فیما أعطیت،و قنا شرّ ما قضیت،فإنک تقضی و لا یقضی علیک،انه لا یذل من والیت،و لا یعزّ من عادیت،تبارکت و تعالیت...»؛
بار خدایا،بر محمد و خاندانش درود فرست.بار خدایا،ما را در شمار آنان که هدایت کردهای قرار ده.[بار خدایا،]ما را در شمار آنانی که از عافیت خود برخوردارشان کردهای قرار ده.[بار خدایا،]ما را در شمار آنانی که سرپرستیشان را خود در دست گرفتهای قرار ده.[بار خدایا،]ما را از شر آنچه[از بلا حکم کرده،]مقرر داشتهای ایمنی بخش،زیرا تو حکم میکنی و بر تو حکم نشود.[خدایا،]هرکس را که تو دوست بداری خوار نشود و هرکس تواش دشمن باشی عزت نیابد.[بار خدایا،]تو مبارک و بلندمرتبهای.
سپس هفتاد مرتبه میگفت:«استغفر اللّه و أسأله التوبة»؛از[درگاه]خداوند طلب آمرزش و درخواست[پذیرفته شدن]توبه میکنم.
پس از فراغت از نماز تا آنجا که میتوانست تعقیبات میگفت و چون به زمان فجر نزدیک میشد دو رکعت نماز فجر بهجای میآورد که در رکعت اول حمد و سورۀ کافرون و در رکعت دوم،حمد و سورۀ توحید میخواند.با دمیدن
صبح امام علیه السّلام اذان و اقامه میگفت و نماز صبح میگزارد و چون نماز را به پایان میرساند،تا برآمدن خورشید به تعقیبات میپرداخت و آن هنگام سر به سجدۀ شکر مینهاد و با بالا آمدن روز سر از سجده برمیداشت». (1)
به یک سخن اینکه عشق خدا آنچنان در قلب مبارک امام رضا علیه السّلام جای گرفته،او را مجذوب حضرت حق کرده بود که تمام وجودش خدایی و بندگی خداوند بخشی از شخصیت و ویژگی آن بزرگوار شد.
از دیگر جلوههای بارز و برجستۀ زندگی معنوی امام رضا علیه السّلام دعا به درگاه الهی بود و آن حضرت در هر کاری به درگاه خداوند پناه میبرد.او از دعا چنان غرق لذتهای روحی و معنوی میشد که هیچ لذت مادی نمیتوانست با آن حالت خوش روحی برابری کند.دعاهایی که در همین بخش خواهیم خواند از میان دعاهایی است که از امام رضا علیه السّلام نقل شده است:
1.حضرت رضا علیه السّلام به هنگام دعا به درگاه خداوند،عرضه میداشت:
«یا من دلّنی علی نفسه،و ذلّل قلبی بتصدیقه،أسألک الأمن و الإیمان فی الدنیا و الآخرة»؛ (2)
ای که مرا به سوی خود راهنمایی نموده[ای]و قلب مرا رام تصدیق خود کرده[ای]، امان و ایمان دنیا و آخرت را از تو میخواهم.
این دعا در عین اختصار برخوردار از جلوههای توحید میباشد،چرا که حضرتش اعتراف دارد که خداوند با آفرینش شگفتیهای هستی که وجود
خداوند را فریاد زده و بر آن گواهند،بندگان به ذات خویش راهنمایی کرده و خود را به خلق شناسانده است.
2.امام رضا علیه السّلام در دعای خود،از خداوند میخواهد تا موهبت هدایت و در بند بندگی خدا بودن را به او ارزانی دارد و این خواسته در حقیقت بالاترین مقامی است که مقربان و بازگشتگان به سوی خداوند از آن برخوردارند.حضرت عرضه میدارد:
«أللهم أعطنی الهدی و ثبتنی علیه،و احشرنی علیه آمنا،أمن من لا خوف علیه،و لا حزن و لا جزع،إنک أهل التقوی و أهل المغفرة...»؛ (1)
بار خدایا،موهبت هدایت به من عطا کن و بر آن پایدارم بدار و هدایت و امان یافته محشورم کن؛چنان امانی که از ترس،اندوه و بیتابی و ناشکیبایی دور باشد که تو اهل تقوا و اهل مغفرت هستی.
1) (1)) .اعیان الشیعه 4،ق 197/2.
بخش نخست پرورش امام رضا علیه السّلام
بخش دوم مراحل زندگی امام رضا علیه السّلام
بخش سوم امام رضا علیه السّلام در کنار پدر
پرورش امام رضا علیه السّلام
امام رضا علیه السّلام از دودمانی پاک و پاکیزه برآمد که درجات بزرگواری و کمال را درنوردیده،به ستیغ آن دستیافته بودند.افراد این خاندان بر قلۀ ارزشها و عناصری که شخصیت انسانی را میسازد،چون،اندیشۀ پاک،مهرورزی و روش و رفتار والا قرار داشتند.آنان چونان ستارۀ درخشان و تابناک،مسیر انسانیت را روشن کرده،الگویی سرفراز در تاریخ اسلام بودند و در برابر خداوند تسلیم بودند،به پیامبر خدا اقتدا کرده،همسنگ قرآن به شمار میرفتند.
پدر ارجمند امام رضا علیه السّلام حضرت موسی بن جعفر کاظم علیه السّلام،وارث و جامع تمام خصلتهای ستوده و افتخارات بود.«ابن حجر هیثمی»در توصیف پدر ارجمند امام رضا علیه السّلام میگوید:
[امام کاظم علیه السّلام]دانش،معرفت،کمال و فضل پدرش را به ارث برده،از آن رو او را«کاظم»خواندهاند که بسیار بردبار بود و[از دیگران و کارهای بد آنان] چشمپوشی میکرد.مردم عراق،او را«دروازۀ برآمدن حاجتها به سوی خدا»میخوانند.او عابدترین،عالمترین و بخشندهترین مردم روزگار خود بود.
مادر بزرگوار امام رضا علیه السّلام«ام ولد»(کنیزی که با زادن فرزندی آزاد،آزاد میشود)به نامهای«نجمه»،«اروی»،«سکن»،«سمان»و«تکتم»که آخرین نام
اوست،خوانده شده است. (1)
زمانی که این بانوی با جلالت،امام رضا علیه السّلام را به دنیا آورد،حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام او را«طاهره»نام نهاد. (2)
امام رضا علیه السّلام به سال 148 ق. (3)در مدینه زاده شد.سال 151 ق.و سال 153 ق. (4)نیز بهعنوان سال ولادت امام رضا علیه السّلام ذکر شده است که روایت نخست مشهورتر است. (5)
چون امام رضا علیه السّلام زاده شد،حضرت کاظم علیه السّلام با این عبارت ولادت او را به مادرش شادباش گفت.او فرمود:ای نجمه،[این]موهبت خدای تو بر تو گوارا (مبارک)باد.نجمه،نوزاد را که در پارچهای سفید پیچیده شده بود به امام کاظم علیه السّلام داد و حضرت در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت.
آنگاه آب فرات خواست و با همان آب کام او را برداشت،سپس به نجمه فرمود:نوزاد را بستان که او حجت خدای در زمین اوست (6)،آنگاه نام جدش امیر المؤمنین علیه السّلام را بر او نهاد.
امام رضا علیه السّلام به چند لقب خوانده شده است که مشهورترین آنها،«رضا»، «صابر»،«زکی»،«وفیّ»،«سراج اللّه»،«قرة عین المؤمنین»،«مکیدة الملحدین»، «صدیق»و«فاضل»است. (7)
«ابو الحسن»مشهورترین کنیههای امام رضا علیه السّلام است و به منظور پرهیز از تداخل و تشابه کنیۀ امام رضا علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام،پدر را«ابو الحسن ماضی» و پسر را«ابو الحسن ثانی»خواندهاند. (8)
شانزده سال از سقوط دولت امویان و پیدایش و تأسیس دولت عباسیان گذشته بود و در شرایطی که دامنۀ پیروی از اهلبیت و اعلام دوستی نسبت به آنان گسترش یافته،مفاهیم مکتب آنان در اندیشه و باور بخش اعظم مسلمانان ریشه دوانده و مهرورزی متقابل میان خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و جامعۀ مسلمانان حاکم بود،امام رضا علیه السّلام چشم به جهان گشود.
این برداشت،در حد پندار نیست،بلکه گفتوگوی امام کاظم علیه السّلام و هارون الرشید به آن تصریح دارد.زمانی که هارون الرشید به امام کاظم علیه السّلام گفت:«تویی که مردم بهطور پنهانی با تو بیعت میکنند؟»امام علیه السّلام پاسخ داد:من امام[و حاکم]بر دلها هستم و تو حاکم بر تنها هستی. (1)
نگاهها به نوزادی دوخته شده بود که باید در دامان دانش،فضایل و والاییها پرورش یابد تا جایگاهی سترگ در حرکت اسلامی داشته باشد و این نوزاد،«علی بن موسی الرضا علیه السّلام»بود.او اندامی کامل و بدون کاستی داشت و بسیار شیر مینوشید.مادرش در این مورد میگفت:«دایهای به یاریام بیاورید.
از او پرسیده شد:آیا شیر[ت]کاستی یافته؟
او گفت:دروغ نمیگویم.به خدا سوگند،شیر کاهش نیافته،اما از آن هنگام که او(امام رضا علیه السّلام)زاده شده،نماز و دعای من کاستی یافته است». (2)
امام رضا علیه السّلام در سایهسار والاییها و افتخارات بالید و همانند پدرش امام کاظم علیه السّلام و نیاکان ارجمندش آینۀ تمامنمای ارزشهای نیکو بود که از دریای
تقوا،اخلاص و سیره و منش نیکو سیراب شده بودند.حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام فرزندش علی علیه السّلام را مورد عنایت خاص و توجه سرشار خود قرار داده بود.از«مفضل بن عمر»نقل شده است که گفت:«بر ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام وارد شدم.او علی را در دامان گرفته بود و او را میبوسید و زبان و لبانش را میمکید و زمانی او را در آغوش میگرفت و بر دوش خود مینشاند و میفرمود:پدر و مادرم فدایت باد،چهقدر خوشبویی،وجودت چه پاکیزه و فضل و برتریات چه آشکار است!
به امام کاظم علیه السّلام گفتم:فدایت گردم،محبتی از این کودک در دل من افتاده که همانند آن را از هیچکس جز تو نداشتهام.
امام علیه السّلام فرمود:«یا مفضل،هو منی بمنزلتی من أبی علیه السّلام ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ» (1)جایگاه او نسبت به من همانند جایگاه من نسبت به پدرم است [سپس تلاوت فرمود:]«فرزندانی که بعضی از آنان از[نسل]بعضی دیگرند،و خداوند شنوای داناست.
گفتم:پس از تو او صاحب این امر(امامت)است؟
فرمود:آری». (2)
امام موسی بن جعفر علیه السّلام پیوسته فرزندش رضا علیه السّلام را مورد محبت خود قرار داده،بزرگ و گرامی میشمرد و او را به لقب و کنیه میخواند.«سلیمان بن حفص مروزی»میگوید:«موسی بن جعفر بن محمد علیهم السّلام...،فرزندش علی علیه السّلام را[با لقب]«رضا»میخواند و میفرمود:فرزندم رضا را نزدم فراخوانید،به فرزندم رضا گفتم و فرزندم رضا به من گفت.
[راوی میافزاید:]هرگاه امام کاظم علیه السّلام او(علی)را مورد خطاب قرار میداد میفرمود:یا أبا الحسن». (1)
حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام پیوسته نام امام رضا علیه السّلام را بر زبان میآورد و سخن خود را با ستایش او آغاز میکرد،فضایل او را برمیشمرد و چنان از نیکی او سخن میگفت که دربارۀ دیگری نگفته بود،گویی میخواست همگان را از نقش رهبری او در آیندۀ نزدیک آگاه کند و بدینسان او را بهعنوان امام پس از خود بشناساند. (2)
مراحل زندگی امام رضا علیه السّلام
زندگی امام رضا علیه السّلام را باید همانند زندگی دیگر امامان معصوم علیه السّلام به دو بخش اصلی تقسیم کرد:
نخست:دوران پیش از برعهده گرفتن وظیفۀ امامت و زمام رهبری الهی؛
دوم:دوران تصدی رهبری الهی تا لحظۀ شهادت.
البته هریک از این دو بخش تابع شرایطی است که بر زندگی همۀ امامان علیه السّلام حاکم بوده و خود به چند بخش تقسیم میشود.
بنابر نقلهای متفاوت،حضرت رضا علیه السّلام 30-36 سال در کنار پدر بزرگوار خود زیست که از سال 148 ق.(سال ولادت امام رضا علیه السّلام)آغاز شد و در سال 183 ق.با شهادت امام کاظم علیه السّلام پایان یافت.در این سه دهه امام رضا علیه السّلام با«منصور»،«مهدی»،«هادی»و«هارون الرشید»،خلفای عباسی معاصر بود.حضرت رضا علیه السّلام پس از شهادت امام کاظم علیه السّلام عهدهدار منصب امامت و رهبری مردم شد.در این مرحله از زندگی،امام رضا علیه السّلام با«هارون الرشید»،«محمد امین»و«عبد اللّه مأمون»معاصر بود و همانگونه که بر همگان روشن است در روزگار مأمون امام رضا علیه السّلام به ولایتعهدی رسید.این بخش از زندگی امام رضا علیه السّلام به دو بخش متمایز از یکدیگر قابل تقسیم است:
1.مرحلۀ تصدی امامت منصوص از طرف خداوند تا ولایتعهدی؛
2.پذیرش اجباری ولایتعهدی تا نیل به شهادت در راه خدا.
بدین ترتیب میتوان زندگی امام رضا علیه السّلام را به سه بخش تقسیم کرد:
نخست:از ولادت تا به شهادت رسیدن امام کاظم علیه السّلام در سال 183 ق.؛
دوم:دوران پس از شهادت پدر ارجمندش امام کاظم علیه السّلام تا آغاز ولایت عهدی او در سال 200 ق.؛
سوم:از آغاز ولایتعهدی تحمیلی تا واپسین دم زندگی و به شهادت رسیدن آن حضرت به دست مأمون عباسی در سال 203 ق.
امام رضا علیه السّلام در کنار پدر
در این مقطع تاریخی؛یعنی روزگاری که امام رضا علیه السّلام در کنار پدر گرامی خود زندگی میکرد پدیدههایی چند،چهره نمود که تأثیر قابل توجهی بر فعالیت و موضعگیری امام رضا علیه السّلام در دوران امامتش داشت.به منظور روشن شدن فضای حاکم بر آن دوره
این دوره شاهد جریانهای منحرفی مانند:«مشبّهه»،«مجسّمه»،«مجبّره»، «مفوّضه»و جریانهای«قیاس»،«استحسان»و«رأی»بود.برخی از فقیهان نیز به خیل طرفداران حاکمان پیوسته،از آنان حمایت میکردند.وجود چنین جریانهایی و محیط و فضای آکنده از اختلافهای فقهی و تنشهای کشندۀ سیاسی،این مقطع زمانی را بهطور جدی مخاطرهآمیز کرده بود.
امام رضا علیه السّلام در دوران حیات پدر ارجمند خود با حاکمانی معاصر بود که اموال مسلمانان را ملک خود دانسته،هرچه و هرگونه که میخواستند در آن تصرف و براساس تمایلات خود و همسران و کنیزکان خویش،دارایی
بیت المال مسلمانان را هزینه کرده،هیچ حکمی از احکام شریعت محمدی یا خردهگیری مردم و دلسوزان،آنان را از این کار بازنمیداشت. (1)
«منصور»خلیفه عباسی،به هنگام مرگ ششصد میلیون درهم و چهارده میلیون دینار از خود برجای گذاشت. (2)
زمانی که«مروان بن ابی حفص»بر مهدی عباسی وارد شده،شعری خواند که در آن،خاندان عباسی را مدح گفته،اهلبیت علیهم السّلام را نکوهش میکرد،از جایزه و صلۀ هفتاد هزار درهمی مهدی برخوردار شد. (3)
و آنگاه که«عبد اللّه بن مالک»کنیزکی آوازهخوان پیشکش مهدی کرد، مهدی به پاس این خدمت چهل هزار[درهم]برای او فرستاد. (4)
هارون الرشید شیفتۀ میگساری با حضور«جعفر برمکی»و خواهر خود «عباسه»دختر مهدی بود.او هرگاه بر خوان شراب مینشست آن دو را فرا میخواند و پس از خوردن شراب،جعفر و عباسه را تنها میگذاشت تا از فرط میگساری،مدهوش شوند. (5)
حضرت رضا علیه السّلام شاهد کیفیت تعامل عباسیان با مسألۀ«خلافت»بود.آنان خود را چنین جا انداخته بودند که جانشینی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از طریق«عباس» عموی آن حضرت به صورت ارث به ایشان رسیده است.حاکمان این خاندان،بدون در نظر گرفتن آرای مسلمانان،این منصب الهی را که هیچ
بهرهای در آن نداشتند به یکدیگر وامیگذاردند و از سپردن آن به صاحبان حقیقی خلافت که به فرمان خداوند و تعیین رسول خدا برگزیده شده بودند، سرباز میزدند.حاکمان عباسی،همه چیز را تحت سلطۀ خود میخواستند و از همینرو منصب«قضاوت»و قاضیان را تسلیم خویش کرده،دین را به عنوان پوششی برای فریب مردم به کار گرفتند و با همین ابزار،میان مردم چنین ترویج کردند که:اینان(عباسیان)حاکمان برگزیده از سوی خداوند هستند و مردم مجاز نیستند این خاندان را مورد انتقاد و حسابرسی قرار دهند.
امام رضا علیه السّلام در روزگاری زندگی میکرد که آکنده از روح دوستی و الفت و مودت نسبت به اهلبیت علیهم السّلام بود و این فضا ثمرۀ تلاش بیامان امامان پیش از حضرت رضا علیه السّلام به شمار میرفت. (1)
آنچنان این روح بر جامعۀ روزگار آن حضرت حاکم بود که هارون الرشید دشمن،لب به اعتراض گشوده،به امام کاظم علیه السّلام گفت:تو کسی هستی که مردم در نهان با تو بیعت میکنند. (2)
علیرغم چنین اعترافی که هارون در مورد جایگاه مردمی امام کاظم علیه السّلام بر زبان میآورد،امام رضا علیه السّلام خود شاهد روشهای مکارانۀ هارون و فراخوان مکرر امام کاظم علیه السّلام توسط هارون و در بند کشیده شدن و سرانجام کشته شدن پدرش به دست او بود.
از دیگر رخدادهای برجسته و چشمگیری که در روزگار امام رضا علیه السّلام در کنار پدر گرامیاش بروز کرد،قیامهای مسلحانه بود.از قیامهایی که در این روزگار به وجود آمد میتوان قیام«حسین بن علی بن الحسن بن الامام حسن علیه السّلام»،معروف به«شهید فخ»نام برد.این قیام مسلحانه،به رهبری«حسین بن علی»و بر ضد والی مدینه سامان گرفت،اما در نهایت به کشته شدن حسین و خاندانش-که خداوند از آنان خشنود باد-انجامید.سرکوب شدن قیام حسین بن علی،دیگر انقلابیون را از ادامۀ این راه بازنداشت و همچنان قیامهای مسلحانه علیه حکومت عباسیان تدارک دیده میشد.در سال 176 ق.
«یحیی بن عبد اللّه بن الحسن»قیام کرد.هارون برای از پای درآوردن قیام او، هزاران جنگجو برای مقابلۀ با«یحیی»گسیل داشت،سپس به او امان داد و در بندش کشید و یحیی در زندان بدرود زندگی گفت. (1)
با اندکی تأمل در تاریخ و مرور آن،روشن میشود که این قیامها عکس العمل طبیعی نسبت به سیاستهای ستمکارانه و جابرانۀ عباسیان بود.
آنچه بیان شد خلاصهای از مهمترین رویدادهایی است که در روزگار امام رضا علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام چهره نمود.در بخشهای بعدی به چگونگی رویارویی امام رضا علیه السّلام با این پدیدهها و نیز اعمال وظایف امامت،توسط آن حضرت میپردازیم،ان شاء اللّه.
1) (1)) .همانجا.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله وظایف امامان معصوم علیه السّلام را برشمرده،به یکی از آنها اشاره کرده،میفرماید:
«فی کل خلف من امتی عدول من أهل بیتی ینفون عن هذا الدین تحریف الضالین،و انتحال المبطلین،و تأویل الجاهلین...»؛ (1)
در[میان]هر نسلی از امت من،عادلانی از خاندان من وجود دارند که از رخنه کردن تحریف گمراهان،ادعای انتساب باطل کاران و تأویل جاهلان به این دین(اسلام) جلوگیری میکنند(اسلام را از گزند بدخواهان مصون میدارند).
حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام نیز از این قاعده مستثنا نبوده و مأمور به ایفای این مسئولیت بود.توجه به این نکته ضروری است که این مسئولیت زمانی لازم الاجراست که امام رضا علیه السّلام خود در حال انجام رسالت امامت باشد، اما در کنار پدر،مسئولیت او تابع مسئولیت امام متصدی امر امامت خواهد بود و هموست که سزاوار به انجام این وظیفه و پرداختن به آن میباشد و امام جانشین،در زمان حیات امام علیه السّلام جز در مواردی و حدودی معین از بیان هر امری خودداری میکند.به همین منظور و برای روشن شدن شرح وظایف امام مأمور و امام جانشین،امام صادق علیه السّلام در پاسخ اینکه ممکن است در یک زمان، بیش از یک امام وجود داشته باشد،میفرماید:نه،مگر اینکه یکی از آن دو خموش است. (2)
از همینرو در روزگار امام کاظم علیه السّلام،امام رضا علیه السّلام خموشی گزیده بود؛
یعنی او متولی منصب امامت نشده بود و به صورت مستقل از امام مأمور؛یعنی امام کاظم علیه السّلام موضعگیری نمیکرد،بلکه در عمل،از امام کاظم که منصب بالفعل امامت را در دست داشت پیروی میکرد.این مطلب نیز باید روشن شود که سکوت امام رضا علیه السّلام یا هر امام جانشین در زمان حضور امام مأمور،بدان معنا نیست که از اقدامهای اصلاحی و دگرگونساز در میان امت بازایستد.امام رضا علیه السّلام در چارچوب وظایف تعیینشده در میان امت فعالیت داشته،به نشر مفاهیم و ارزشهای اسلامی میپرداخت،سؤالهای اعتقادی و فقهی را پاسخ میگفت و در حالیکه تنها بیست و اندی سال از عمر بابرکتش میگذشت،در مسجد رسول خدا مینشست و فتوا میداد. (1)
«ذهبی»دربارۀ امام رضا علیه السّلام میگوید:او(امام رضا علیه السّلام)در حالیکه جوان بود در ایام«مالک»فتوا میداد. (2)
او همچنین در دوران امامت پدر گرامیاش امام کاظم علیه السّلام«امر به معروف» و«نهی از منکر»میکرد و از پدر و اجداد بزرگوار خود روایت حدیث کرده،به نشر احادیث اهلبیت علیهم السّلام و سنت رسول خدا در میان مردم میپرداخت.
راویانی چون«ابو بکر»،«احمد بن حباب حمیری»،«داوود بن سلیمان بن یوسف غازی»،«سلیمان بن جعفر»و دیگران از او روایت کردهاند. (3)
امام موسی بن جعفر علیه السّلام در مناسبتها و دیدارها با بیان مطالبی و ایراد تعبیرهایی،ذهنها را متوجه امامت فرزندش امام رضا علیه السّلام کرده،یاران و اصحاب خود را به او ارجاع میداد.در اینجا به برخی از گفتارها و رهنمودهای امام کاظم علیه السّلام دربارۀ امام رضا علیه السّلام اشاره میکنیم:
این[علی]فرزند من است.کتاب(نامه)او کتاب من،گفتار او گفتار من،قول او قول من و پیک او پیک من است و هرچه او گوید همان است[و حق گفته است]. (1)
امام کاظم علیه السّلام همچنین به فرزندان خویش میفرمود:[فرزندان من،]این(علی) برادر شما،عالم آل محمد صلّی اللّه علیه و اله است.از اینرو احکام دین خود را از او بپرسید[و فرابگیرید] و آنچه به شما بگوید حفظ[و بدان عمل]کنید]. (2)
هرگاه امام کاظم علیه السّلام فرصتی مناسب مییافت،زمینه را برای امام رضا علیه السّلام و امر جانشینی او فراهم میکرد.او به«علی بن یقطین»فرمود:ای علی بن یقطین، این علی،سرور و مهتر فرزندان من است.من کنیۀ خود را به او دادهام. (3)
امامت،منصبی است خدایی با مسئولیتی سنگین که جز با تعیین و گزینش خداوند و معرفی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله تحقق خارجی نمییابد و مسلمانان در تعیین امام،حق دخالت ندارند،زیرا نمیتوانند امام معصوم را بشناسند؛امامی که خداوند«عصمت»را لازمۀ او دانسته،میفرماید:« «لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ؛» (4)پیمان(پیشوایی و جانشینی)من به بیدادگران نمیرسد.
روایاتی که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به ما رسیده است بر امر تعیین امام معصوم به فرمان خدا تأکید دارد.نیز حضرتش در آغاز دعوت به یکتاپرستی میفرمود:
1) (1)) .اصول کافی 312/1؛عیون اخبار الرضا 31/1؛الارشاد 250/2؛طوسی،الغیبه/37؛روضة الواعظین 222/1 و الفصول المهمه/244.
2) (2)) .اعلام الوری 64/2؛کشف الغمه 107/3(به نقل از:اعلام الوری 64/2)و بحار الانوار 100/49(به نقل از:اعلام الوری و کشف الغمه).
3) (3)) .الإرشاد 249/2؛اعلام الوری 43/2(به نقل از:الإرشاد 249/2)؛کشف الغمه 60/3(به نقل از: الارشاد)و بحار الانوار 13/49(به نقل از:عیون اخبار الرضا).
4) (4)) .بقره/124.
امر[رسالت و خلافت]از آن خداست در هرکه خواهد قرار میدهد. (1)
نیز حضرتش بارها و با لفظهای متعدد و عبارتهای گوناگون،امامان معصوم را دوازده تن و همگان را از قریش خوانده است. (2)
روایاتی نیز در دست است که امامان معصوم از بنی هاشماند،از جمله این گفتۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است که«بعدی إثنی عشر خلیفة...کلهم من بنی هاشم»؛ (3)
پس از من دوازده خلیفه(جانشین)میباشند که همگی ایشان از بنی هاشماند.
در روایاتی بیشمار،«بنی هاشم»به علی بن ابی طالب علیه السّلام و فرزندان او تفسیر شده،سپس آنان را در امام حسین علیه السّلام و فرزندان او منحصر میکند. (4)
همچنین روایات متعددی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده که به نامهای امامان دوازدهگانه پرداخته است.برخی از این روایات بهطور عام آنان را برشمرده، برخی دیگر بهطور خاص،مانند این روایت که فرموده است:«الأئمة من بعدی إثنا عشر،أولهم علیّ،و رابعهم علیّ،و ثامنهم علیّ»؛ (5)
امامان پس از من دوازده تن هستند.نخستین آنان علی،چهارمین آنان علی و هشتمین آنان علی است.
باتوجه به روایات یاد شده و دیگر روایات،امامت با وصیت و سفارش ثابت میشود و بنا به عهد و پیمانی است از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله که هر امامی،امام پس از خود را تعیین و ودایع امامت را بدو میسپارد.
امام جعفر صادق علیه السّلام در روایتی فرموده است:
1) (1)) .تاریخ طبری 350/2؛السیرة الحلبیه 3/2 و ابن کثیر،السیرة النبویه 159/2.
2) (2)) .نک:مسند احمد 657/1؛سنن ابی داوود 106/4؛سنن ترمذی 501/4؛سیوطی،تاریخ الخلفاء/ 11 و کنز العمال 32/12.
3) (3)) .ینابیع الموده 308/1؛مودة القربی/445 و إحقاق الحق 30/13.
4) (4)) .نک:کفایة الاثر/29،23 و 35.
5) (5)) .جامع الاخبار/62.
میپندارید امر[امامت و جانشینی]در اختیار ماست که به هرکس بخواهیم واگذاریم؟به خدا سوگند،هرگز چنین نیست.این(امامت)،عهدی است از رسول خدا که به یکایک[از این خاندان]میرسد تا به دست صاحب آن سپرده شود. (1)
امام کاظم علیه السّلام نیز باید امام پس از خویش را به امت معرفی میکرد و بر اساس همین مسئولیت گاهی به اشاره و گاهی بهطور صریح و در قالب نصوصی،امام رضا علیه السّلام را بهعنوان جانشین خود به یاران و اصحاب خاص خویش میشناساند تا آنان در زمان مناسب،مسألۀ امامت حضرت رضا علیه السّلام را در میان مردم نهادینه کنند.امام علیه السّلام با در نظر گرفتن شرایط تعقیب و گریزی که از سوی دستگاه عباسیان اعمال میشد،از معرفی جانشین خود به عامۀ مردم و در جامعه پرهیز میکرد.
بههرحال نصوص و روایات وارده همصدا بر این امر متفقاند که امام کاظم علیه السّلام فرزندش امام رضا علیه السّلام را بهعنوان جانشین و امام پس از خویش معرفی فرموده است.
از«نعیم بن قابوس»نقل شده است که گفت:«ابو الحسن علیه السّلام به من فرمود: (2)
فرزندم علی،بزرگترین پسران من،شنواترین آنان به سخن من و فرمانبردارترین ایشان از من است.با من در کتاب«جفر»و«جامعه»مینگرد و کسی جز پیامبر یا وصی و جانشینی پیامبر در این کتاب نمینگرد(حق ندارد در آن بنگرد)».
امام کاظم علیه السّلام از روزگار خردسالی امام رضا علیه السّلام امر امامت او را بیان
میداشت.در روایت«مفضل بن عمر»آمده است:«به امام کاظم علیه السّلام گفتم:
فدایت شوم،چنان محبتی از این کودک در دلم به وجود آمده که تابهحال از کسی جز شما مانند آن را در دل خود نیافتهام.
امام علیه السّلام فرمود:«یا مفضل،هو منی بمنزلتی من أبی علیه السّلام، ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ» (1)
ای مفضل،جایگاه او نسبت به من همانند جایگاه من نسبت به پدرم است.[سپس این آیه را تلاوت فرمود:]«فرزندانی که بعضی از آنان از[نسل]بعضی دیگرند،و خداوند شنوای داناست».
به امام علیه السّلام گفتم:پس از تو او صاحب این امر(امامت)است؟
امام علیه السّلام فرمود:آری». (2)
امام کاظم علیه السّلام در آغاز امامت خود،یاران و اصحاب خاص خود و افراد مورد اعتماد و رازدار را گاهی به کنایه و زمانی بهطور صریح از امامت فرزندش امام رضا علیه السّلام آگاه کرده،آنان را به پذیرفتن امامت او و تن دادن به گفتههای او فرامیخواند.
از«داوود بن رزین»نقل شده است که گفت:«اموالی برای ابو ابراهیم(امام کاظم علیه السّلام)بردم.امام علیه السّلام بخشی از آن را گرفته،بخش دیگر آن را بازگرداند.به حضرتش گفتم:فدایت شوم،چرا این[مال]را به من بازگرداندی؟
فرمود:آن را نزد خود نگاه دار تا پس از من صاحب این اموال،آن را از تو بخواهد.
زمانی که موسی[بن جعفر]علیه السّلام از دنیا رفت،امام رضا علیه السّلام به وسیلۀ پیکی به داوود فرمود:آن مالی که نزد تو[و بر ذمۀ تو]ست به ما بده.
من آن مال را برای حضرت فرستادم». (1)
میبینیم در این روایت امام کاظم علیه السّلام نام امام پس از خود را به«داوود» نمیگوید،بلکه با عبارت«تا پس از من صاحب این مال،آن را از تو بخواهد» امامت فرزندش حضرت رضا علیه السّلام را تحکیم و بر آن تأکید میکند.
حضرتش بنا به ضرورتها گاهی نیز همزمان با اشاره و تصریح و در قالب یک گفتار،امامت حضرت رضا علیه السّلام را مطرح میکرد،چرا که تفاوت درجۀ فکری و عقلی و نیز دریافت و درک افراد را در نظر میگرفت.
از«عبد اللّه هاشمی»نقل شده است که گفت:«ما و دوستداران ما که تعدادمان به حدود شصت نفر میرسید نزد قبر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله گرد آمده بودیم.
ابو ابراهیم،موسی بن جعفر علیه السّلام در حالیکه دست فرزندش علی را در دست داشت،وارد شده،فرمود:آیا میدانید کیستم؟
گفتیم:سید و بزرگ مایی.
فرمود:نام و نسب مرا بازگویید.
گفتیم:موسی بن جعفر بن محمد.
فرمود:اینکه با من است کیست؟
گفتیم:او علی بن موسی بن جعفر است.
امام علیه السّلام فرمود:
1) (1)) .اصول کافی 313/1؛اختیار معرفة الرجال/313؛الارشاد 251/1 و 251؛اعلام الوری 47/2(به نقل از:الارشاد 251/1 و 252)؛کشف الغمه 61/3 و 62؛طوسی،الغیبه/93/حدیث 18 و بحار الانوار 25/49.
پس گواه باشید که او در دوران حیاتم وکیل من و پس از مرگم وصی من است». (1)
این بیان امام کاظم علیه السّلام در حالیکه نصی بر امامت امام رضا علیه السّلام و جانشینی اوست،در عینحال و با تفسیری ظاهری در حکم وصیت عادی و متعارفی است که پدر به فرزند و در مورد او میکند.امام کاظم علیه السّلام از آن جهت با عبارتی دو پهلو از جانشینی و وکالت فرزند خود سخن میگوید که اوضاع سیاسی حاکم بر جامعه،آکنده از ترور،تعقیب و اختناق است.
امام کاظم علیه السّلام با در نظر گرفتن شرایط و نیازهای جامعه،مسألۀ امامت فرزندش حضرت رضا علیه السّلام را گاهی در برابر عدهای و زمانی در برابر جمع اصحاب و خاندان خود مطرح میفرمود.
از«داوود بن کثیر رقی»نقل شده است که گفت:«به موسی کاظم علیه السّلام گفتم:
فدایت شوم،کهنسال شدهام.دست مرا بگیر و از دوزخ وارهانم.[به من بگو:] پس از تو،امام و سرپرست ما کیست؟
امام علیه السّلام به فرزندش ابو الحسن رضا اشاره کرده،فرمود:پس از من او سرپرست و امام شماست. (2)
«حیدر بن ایوب»میگوید:«در مدینه،در جایی که«قبا»نام داشت و«محمد بن زید بن علی»در آن حضور داشت،حاضر بودیم.محمد بن زید نه در وقت معمول که با تأخیر نزد ما آمد.به او گفتیم:فدایت شویم،تو را چه شده است[که دیر آمدی]؟
محمد گفت:امروز ابو ابراهیم ما را که هفده تن از فرزندان فاطمه(س) و علی علیه السّلام بودیم فراخواند و ما را گواه گرفت که فرزندش علی وکیل او در
زمان حیاتش و وصی او پس از وفاتش است و فرمانش نافذ است و[این حق] برای او[محفوظ]است.
آنگاه محمد بن زید قصد امام کاظم علیه السّلام از این کار را روشن کرده،گفت:
ای حیدر،به خدا سوگند که او امروز فرزندش را بهعنوان امام[پس از خویش] معرفی کرد». (1)
آنگاه که ضرورت ایجاب میکرد امام کاظم علیه السّلام در قالب الفاظی صریح و به دور از ابهام و کنایه و بینیاز به تأویل و تفسیر،مردم را از امامت فرزندش امام رضا علیه السّلام آگاه میکرد.«عبد اللّه بن حارث»که مادرش از نوادگان«جعفر بن ابی طالب»بود میگوید:«ابو ابراهیم علیه السّلام ما را فراخواند و چون گرد آمدیم، فرمود:آیا میدانید شما را برای چه گرد آوردهام؟
گفتیم:نه.
امام علیه السّلام فرمود:گواه باشید که این فرزندم علی،وصی و متصدی کارهای من و جانشین من است و هرکس ناگزیر از دیدار من باشد،باید با کتاب(نامه)او به دیدارم بیاید. (2)
این صراحت بیان امام کاظم علیه السّلام منحصر به اجتماعهای خصوصی و دور از چشم اغیار بود،اما در حضور عامۀ مردم الفاظی دو پهلو به کار میبرد و تأویل و تفسیر کلام خود را برعهدۀ شنوندگان میگذارد.
«حسن بن بشیر»میگوید:«همانگونه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله امیر المؤمنین علی بن ابی طالب را در روز غدیر برپا داشته،به مردم معرفی فرمود، ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام نیز فرزندش علی را برپا داشته،به حاضران
معرفی کرده،فرمود:ای مردم مدینه(یا اینکه فرمود:ای حاضران در مسجد)،این[فرزندم علی]پس از من جانشین و وصی من است. (1)
در روایتی دیگر به نقل از«عبد الرحمن بن حجاج»آمده است:
«ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام در مورد امامت فرزندش علی وصیت کرد و سندی نوشت و شصت تن از بزرگان مدینه را بر آن گواه گرفت». (2)
در سال 178 ق.امام کاظم علیه السّلام«محمد بن سنان»را از وصیت خود در مورد امامت فرزندش علی[بن موسی]الرضا علیه السّلام آگاه کرد. (3)
امام موسی بن جعفر علیه السّلام در روز هفتم ماه ذو الحجۀ سال 179 ق.(یک روز پیش از روز«ترویه»)و به نقلی روز 27 ماه رجب همان سال بازداشت شد. (4)
پنجاه روز از بازداشت امام کاظم علیه السّلام گذشته بود که«علی»و«اسحاق»فرزندان «عبد اللّه»فرزند امام جعفر صادق علیه السّلام بر«عبد الرحمان بن اسلم»که در مکه بود وارد شدند.آنان نامهای از امام کاظم علیه السّلام همراه خود داشتند که به خط امام علیه السّلام نگاشته شده،خواستههایی را دربر داشت که حضرت به انجام آن امر فرموده بود.آن دو به عبد الرحمن گفتند:«[امام علیه السّلام]دستور داده است تا این نیازها از این طریق برآورده شود و اگر چیزی از او[نزد تو]ست،آن را به فرزندش علی بده که او جانشین و سرپرست کارهای اوست». (5)
نیز امام کاظم علیه السّلام آن هنگام که به زندان بصره برده میشد،«عبد اللّه بن مرحوم»را خوانده،نامههایی به او داد و فرمود تا آن نامهها را به فرزندش علی
برساند،سپس فرمود:او وصی و سرپرست کارهای من و بهترین فرزندان من است. (1)
همچنین حضرت کاظم علیه السّلام از داخل زندان نامههایی برای یاران و اصحاب خود فرستاده،در آنها به امامت فرزندش امام رضا علیه السّلام[و پیروی از او]وصیت میکرد.
«حسین بن مختار»میگوید:«زمانی که ابو الحسن علیه السّلام در زندان بود نوشتههایی از او به دستمان رسید که در آنها آمده بود:امامت و جانشینی من، از آن بزرگترین فرزندان من است». (2)
اگر زندانی شدن امام کاظم علیه السّلام را در بصره یک سال بدانیم و این روایت را بپذیریم،حضرتش در سال 180 ق.وارد بغداد شد.در آنجا«علی بن یقطین» بر حضرت وارد شده،علی[بن موسی]الرضا علیه السّلام را دید که در کنار حضرت کاظم علیه السّلام نشسته است.امام کاظم علیه السّلام به او فرمود:ای علی بن یقطین،این علی،سرور و سید فرزندان من است و من کنیۀ خود را به او دادهام.
چون علی بن یقطین این بیان امام کاظم علیه السّلام را با«هشام بن الحکم»در میان گذاشت،هشام به او گفت:[امام کاظم علیه السّلام]با این سخن به تو گفته است که پس از او فرزندش علی امام و جانشین اوست». (3)
بار دیگر امام کاظم علیه السّلام برای تثبیت امر امامت حضرت رضا علیه السّلام بین سالهای 181 ق.تا 183 ق.از درون زندان به علی بن یقطین مینویسد:به یقین فرزندم[علی]سرور و مهتر فرزندان من است و من کنیهام را به او دادهام. (4)
1) (1)) .همان/27.
2) (2)) .الکافی 312/1؛عیون اخبار الرضا 300/1؛الارشاد 250/2،طوسی،اعلام الوری 46/2؛کشف الغمه 61/3 و بحار الانوار 24/49(به نقل از:الارشاد،اعلام الوری و الغیبه).
3) (3)) .الکافی 311/1؛الارشاد 249/2(به نقل از:الکافی 311/1)؛عیون اخبار الرضا 21/1 و طوسی، الغیبه/35.
4) (4)) .الکافی 313/1.این روایت ممکن است تحتتأثیر شرایط حاکم بر آن روزگار بوده و راوی به دلیل تنگناهای موجود روایت را اینچنین مبهم نقل کرده است و منظور امام کاظم علیه السّلام فرزندش امام رضا علیه السّلام بوده که نص کامل روایت چنین است:إن علیا ابنی سید ولدی.
در شرایطی که بر دوران زندگی امام کاظم علیه السّلام حاکم بود،میبایست حضرتش در تصمیمگیری و موضعگیری سیاسی،بهویژه اموری که به امام و جانشین پس از امام کاظم علیه السّلام مرتبط بود،پنهانکاری کند.به همین دلیل امام کاظم علیه السّلام از آشکار کردن امر امامت حضرت رضا علیه السّلام پرهیز میکرد،اما زمانی را برای امام رضا علیه السّلام تعیین کرد تا حضرتش امر امامت خود را اعلان کند.
از«یزید بن سلیط زیدی»نقل شده است که گفت:«گروهی بودیم که در راه مکه با ابو عبد اللّه علیه السّلام برخورد کردیم.به او گفتم:پدر و مادرم فدایت باد.شما امامان پاکیزه[از پلیدی]هستید و کسی را از مرگ گریزی نیست.چیزی (رهنمودی)به من بنمایانید تا به کسان و خاندان خود برسانم.
امام صادق علیه السّلام فرمود:آری[چنین خواهم کرد]،اینان فرزندان من هستند و این(به فرزندش موسی علیه السّلام اشاره کرد)سرور و مهتر آنان است.
بعدها با ابو الحسن موسی علیه السّلام دیدار کردم و به او گفتم:پدر و مادرم فدایت باد.دوست دارم آنگونه که پدرت دربارۀ جانشین خود خبر داد تو نیز چنان کنی.
امام کاظم علیه السّلام فرمود:پدرم در روزگاری نه چون روزگار ما میزیست...من در حالی از خانه بیرون شدم که به صورت ظاهر تمام فرزندانم را در امر جانشینی،شریک علی کردم،اما در نهان او(علی)را به تنهایی به وصایت خویش برگزیدم..ای یزید،آنچه به تو گفتم،امانتی است نزد تو که[مجازی]تنها به کسانی بگویی که عاقل باشند،در عرصۀ ایمان به نیکی از بوتۀ آزمون الهی برآمده و راستگفتار باشند...[ای یزید بدان که او]پس از گذشت چهار سال از مرگ هارون مجاز به بیان این امر(خلافت و امامت)است و چون چهار سال[از مرگ هارون]گذشت،هرچه خواهی از او(علی)بپرس که-إن شاء اللّه-پاسخ خواهد داد. (1)
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 24/1-26.
بخش نخست امام رضا علیه السّلام و محنتهای پدرش امام کاظم علیه السّلام
بخش دوم جلوههای انحراف در عصر امام رضا علیه السّلام
بخش سوم نقش امام رضا علیه السّلام پیش از ولایتعهدی
امام رضا علیه السّلام و محنت های امام کاظم علیه السّلام
هارون الرشید به ارتباط عمیق و ریشهدار میان امام کاظم علیه السّلام و مسلمانان پی برده بود و میدید پایگاه مردمی حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام روزبهروز توسعه مییابد و اگر امام کاظم علیه السّلام زنده بماند به یقین مسلمانان به مقایسه و مقارنه میان روش رفتاری امام کاظم علیه السّلام و هارون الرشید پرداخته،شیوه درست و بدون کژی را از شیوه انحرافی بازخواهند شناخت.لذا به این نتیجه رسید در صورتی که امام کاظم علیه السّلام آزادانه به فعالیت خود ادامه دهد،به یقین، وجودش خطر بزرگی برای دستگاه خلافت خواهد بود.به همین دلیل در صدد برنامهریزی برای زندانی کردن امام کاظم علیه السّلام و کنترل فعالیتها و پیشگیری از تأثیر او بر مسلمانان برآمد.
از دیگرسو رویاروییهای مکرر امام کاظم علیه السّلام با هارون الرشید و خردهگیری او برای کسی چون هارون سخت دشوار بود و امکان نداشت تا در برابر امام علیه السّلام و موضعگیریهای او خاموش بماند.امام کاظم علیه السّلام نیز در چنین موقعیتی قرار داشت و خاموش ماندن در برابر اقدامهای تجاوزگرانۀ هارون علیه امت اسلامی و شریعت و سنت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را ناروا و بیجا میدید.این رویارویی در موضعگیریهای متعددی چهره نمود که بر هارون بسیار سنگین و ناگوار میآمد.بهعنوان مثال،هارون به امام کاظم علیه السّلام گفت:«ای ابو الحسن،
حدود فدک را بازگو تا آن را به تو مسترد کنم.
امام علیه السّلام فرمود:آن را بهطور کامل و با همان حدود بازپس میگیرم.آنگاه حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام چهار حد آن را از«عدن»تا«سمرقند»و«افریقیه»و«سیف البحر»تا نواحی«خزر»و«آسیای صغیر»ذکر کرد».
امام کاظم علیه السّلام با این بیان روشن کرد که فدک در واقع همان خلافت و وصایت غصب شدۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است.از همینجا بود که هارون تصمیم به کشتن امام کاظم علیه السّلام گرفت. (1)
زمانی هارون الرشید وارد حرم پیامبر صلّی اللّه علیه و اله شده،خطاب به آن حضرت گفت:«سلام بر تو ای رسول خدا،ای عموزاده!
و امام کاظم علیه السّلام خطاب به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین سلام داد:«السلام علیک یا أبه»؛سلام بر تو ای پدر.
هارون[که در تنگنای سیاسی و روحی قرار گرفته بود،ناچار زبان به اعتراف گشوده،]گفت:افتخار همین است[و بس].
اما این برخورد امام کاظم علیه السّلام کینهای در دل او پدید آورد تا اینکه در سال 169 ق.هارون امام علیه السّلام را احضار کرده،مدتی طولانی به زندان افکند، (2)سپس او را آزاد کرد.
یک بار امام کاظم علیه السّلام نزد هارون الرشید برده شد.هارون از حضرت پرسید:«این سرا چیست؟(آن را چگونه میبینی؟).
امام علیه السّلام فرمود:این سرای فاسقان است». (3)
از دیگرسو سخنچینان علیه امام کاظم علیه السّلام نزد هارون سعایت کرده،او را بر ضد امام علیه السّلام تحریک میکردند.از جمله این سعایتکنندگان،«یحیی برمکی»بود،او به هارون میگفت:«از مشرق و مغرب برای او(امام کاظم«ع») اموال فرستاده میشود و او چندین خزانه دارد». (1)
تمام این عوامل دست به دست هم داده،هارون را به زندانی کردن حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام واداشت و او در سال 179 ق.امام کاظم علیه السّلام را بازداشت کرده،به مدت یک سال در بصره زندانی کرد.از سال 180 ق.امام کاظم علیه السّلام در زندانهای بغداد به بند کشیده شد تا سرانجام به دست یکی از دژخیمان هارون؛یعنی«سندی بن شاهک»به شهادت رسید.
آنگونه که از روایت«علی بن یقطین»در باب وصیت امام کاظم علیه السّلام در مورد امامت امام رضا علیه السّلام آمده،در سالهای نخستین زندانی شدن امام کاظم علیه السّلام حضرت رضا به دیدار پدر میرفته است. (2)
حضرت کاظم علیه السّلام به امام رضا علیه السّلام دستور داد تا زمانی که او زنده است بر در سرای خویش بخوابد تا اینکه خبر شهادت پدر به او برسد.امام رضا علیه السّلام چهار سال به همین روال گذراند.
شبی از شبها امام رضا علیه السّلام تأخیر کرده،به خانه نرفت.اهل خانه از این تأخیر نگران شدند.چون روز برآمد،امام رضا علیه السّلام وارد خانه شده،نزد«ام احمد»همسر پدرش رفت و فرمود:آنچه را که پدرم به تو سپرده است به من بده.
ام احمد فریاد برآورد:به خدا سوگند سرورم بدرود زندگی گفت.
امام رضا علیه السّلام او را به سکوت دعوت کرده،فرمود:این خبر را آشکار مکن
و چیزی مگو[بگذار برای وقتی که]خبر به والی برسد. (1)
«محمد بن فضل هاشمی»از سوی امام کاظم علیه السّلام مأموریت یافت تا خبر شهادت او را به امام رضا علیه السّلام برساند و امانتهایی به او سپرد تا به امام رضا علیه السّلام بدهد.محمد نیز دستور امام کاظم علیه السّلام را اجرا کرد و خود همانروز به بصره رفت تا خبر شهادت امام کاظم علیه السّلام را به مردم بصره بدهد.سه روز پس از رسیدن محمد به بصره،امام رضا علیه السّلام طبق وعدهای که به محمد داده بود وارد بصره شد و مردم بصره امامت او را پذیرفتند.امام رضا علیه السّلام همانروز به مدینه بازگشت،سپس از آنجا به کوفه رفت و با پیروان پدرش دیدار کرد و به مدینه بازگشت. (2)
چون خبر شهادت امام کاظم علیه السّلام در میان مردم مدینه منتشر شد پیروان و محبان اهلبیت علیهم السّلام بر در سرای ام احمد گرد آمده،با«احمد بن موسی» (3)دیدار کردند.احمد،آنان را به خانۀ برادرش امام رضا علیه السّلام برده،آنان با حضرت بهعنوان امام بیعت کردند. (4)
همانگونه که حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام فرموده بود،امامت امام رضا علیه السّلام مدت چهار سال از اغیار پنهان ماند و در این چهار سال امام رضا علیه السّلام امامت خود را بر مسلمانان،آشکار نکرد.
امام رضا علیه السّلام رنج پدرش و زندانهای متفاوت و مکرر و درازمدت که امام کاظم علیه السّلام را تا لحظۀ شهادت در میان گرفته بود،میدید و با تمام وجود آن را لمس میکرد،اما شرایط مناسب نبود و امام رضا علیه السّلام اعلان رویارویی با
حاکمیت را مصلحت نمیدید.از همینرو درد و رنج را بر خود هموار کرده، دم برنمیآورد،چرا که مسلمانان بهطور عموم و پیروان اهلبیت علیهم السّلام بهویژه، در شرایطی سخت روزگار سپری میکردند.
امام کاظم علیه السّلام در سال 183 ق. (1)به زهر کین هارون و به فرمان او به شهادت رسید.هارون الرشید که از انتشار خبر به شهادت رساندن امام کاظم در میان مردم بیمناک بود،طرحی تدارک دید تا دامان خود را از این جنایت پاک کند و خود را بیخبر از این امر نشان دهد.از همینرو سرداران،دبیران، قاضیان و بنیهاشم را گرد آورده،چهرۀ امام علیه السّلام را باز کرده،به آنان گفت:«آیا نشانهای از قتل در او میبینید؟آنان پاسخ دادند:نه». (2)
از دیگرسو،سندی بن شاهک با اقدامی سالوسانه،پردۀ آخر این نمایش را اجرا کرد.او فقیهان و بزرگان بغداد را به زندان برد تا خود از نزدیک پیکر امام کاظم علیه السّلام را وارسی کرده،ببینند که اثری از جرح و خفگی بر کالبد امام علیه السّلام وجود ندارد.آنگاه از آنان خواست تا گواهی دهند که او(امام کاظم«ع»)به مرگ طبیعی مرده است و آنان گواهی دادند،سپس به دستور سندی،پیکر پاک امام کاظم علیه السّلام را بر پل بغداد گذاشته،ندا در داده شد:«این[پیکر]موسی بن جعفر است.در او بنگرید که[به مرگ طبیعی]مرده است». (3)
احتمال انفجار و شورش مردمی علیه حکومت هارون،او را دستخوش نگرانی و بیم کرده بود.از اینرو برای جلوگیری از چنین رخدادی و نیز
زدودن خشم مردمی و کاستن از واکنشها،در تنگنا قرار دادن امام رضا علیه السّلام و خاندانش را کمرنگتر و محدودتر کرده،از به کار بستن اقدامات سختگیرانه علیه آن حضرت خودداری نمود و پیشنهاد کسانی که از او میخواستند تا امام رضا علیه السّلام را بکشد رد میکرد.
از جمله این پیشنهاددهندگان«عیسی بن جعفر»بود که با پاسخ تند هارون مواجه شد.او به هارون گفت:«سوگندی که دربارۀ خاندان ابو طالب(علویان) یاد کردهای به یاد آور.تو سوگند یاد کردی که اگر کسی پس از موسی[بن جعفر علیه السّلام]مدعی امامت شد در اسارت و بند گردنش را خواهی زد.این علی فرزند موسی مدعی امامت است و آنچه دربارۀ پدرش گفته میشد،درباره او نیز گفته میشود.
هارون خشمگینانه در او نگریست و گفت:چه میگویی؟میخواهی این خاندان را همگی از دم تیغ بگذرانم؟». (1)
و زمانی که«خالد بن یحیی برمکی»هارون را به کشتن امام رضا علیه السّلام تحریک و تشویق میکرد،هارون میگفت:«آنچه با پدر او کردیم ما را بس است.آیا میخواهی همۀ آنان را بکشیم؟». (2)
البته باید دانست و میدانیم که این انعطاف و تغییر موضع هارون نسبت به خاندان رسالت،بهمعنای پشیمانی او از اعمال گذشته و نتیجۀ خداترسیاش نبود،بلکه میخواست با این شیوه،خشم مردم را فرونشاند.از دیگرسو و علیرغم جاسوسان و سخنچینان فراوانی که برای زیر نظر داشتن امام علیه السّلام و گزارش فعالیتهای او گمارد،کوچکترین گزارشی یا دلیلی بر فعالیت امام رضا علیه السّلام بر ضد حکومت هارون ارائه نشده بود.
چهار سال آغازین امامت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام؛یعنی سالهای 183-187 ق.با سکوت و رکود کامل گذشت و فعالیتهایی چون:
اعلان امامت،ایراد خطبه،دیدارهای عمومی یا حضور در مجامع عمومی از سوی امام رضا علیه السّلام دیده و ثبت نشد.البته این وضعیت از نگاه جاسوسان هارون که تمام حرکات و سکنات امام رضا علیه السّلام را زیر نظر داشتند دور نبود و آنان هارون را از این امر که حضرت رضا علیه السّلام از رخدادها فاصله گرفته و دوری میجوید،آگاه میکردند.روایت زیر مؤید این مطلب است:
«روزی ابو الحسن،علی بن موسی الرضا علیه السّلام وارد بازار شده،سگی، گوسفندی و خروسی خرید.جاسوسی که حضرت را زیر نظر داشت،هارون را از این اقدام امام رضا علیه السّلام آگاه کرد.هارون با شنیدن این خبر گفت:از او ایمن شدیم[و دیگر گزندی به ما نمیرساند]». (1)
سکوت و عدم فعالیت علنی امام رضا علیه السّلام هارون را نسبت به گزارشهای جاسوسان بیاعتماد کرده بود.زمانی یکی از نوادگان«زبیر بن عوّام»به هارون گفت:«او(امام رضا علیه السّلام)درب خانۀ خود را گشوده،مردم را به خویش دعوت میکند.
هارون گفت:این شگفتانگیز است.یکی مینویسد:علی بن موسی علیه السّلام سگی،گوسفندی و خروسی خریده و[آن دیگری]آنچه میخواهد مینویسد». (2)
بدین ترتیب،هارون گفتۀ آن مرد زبیری را دربارۀ امام رضا علیه السّلام نادیده گرفته،بدون اینکه امام علیه السّلام را مورد تعرض قرار دهد او را به حال خود واگذاشت.
چهار سال از شهادت امام کاظم علیه السّلام گذشت و سال 187 ق.فرارسید.
هارون الرشید در این سال بر جماعت برمکیان خشم گرفته،آنان را به دست جلاد سپرد.کشته شدن برمکیان نقش بسزایی در دگرگونی و انعطاف اوضاع سیاسی داشت،چرا که اینان ارکان حکومت عباسیان را قوام بخشیده،آن را تحکیم کرده بودند و بیشترین تلاش برای از بین بردن خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله داشتند.با حذف آنان از عرصۀ سیاسی آن روز و خالی شدن دستگاه حاکمیت از آنان،سعایت بر ضد امام رضا علیه السّلام نیز کمرنگ شد و شرایط برای امام رضا علیه السّلام فراهم گردید تا وصیت پدر بزرگوار خود را عملی کرده،امامت خویش را آشکار کند.برخی از یاران آن حضرت او را از این کار برحذر داشته،گفتند:
«تو امری بس بزرگ برملا کردی و ما بیم آن داریم که این طاغوت به تو گزندی برساند.
امام علیه السّلام که مطمئن بود آسیبی از هارون نخواهد دید،فرمود:هرچه میخواهد و هرچه میتواند بکند که نمیتواند گزندی به من برساند. (1)
زمانی که یاران،مجددا اقدام امام رضا علیه السّلام را در آشکار کردن امر امامت خویش،مخاطرهآمیز خواندند،امام علیه السّلام در پاسخ فرمود:اگر هارون خراشی(آسیبی هرچند کوچک)بر من وارد کند،به یقین من دروغپرداز هستم. (2)
مسئولیت امام رضا علیه السّلام در منصب امامت بهمعنای معارضه و رویارویی
سیاسی نبود،بلکه امام رضا علیه السّلام بهعنوان امام و پیشوای مردم و جانشین شرعی پدر ارجمندش مبارزۀ همهجانبهای با اندیشهها و عقاید منحرف و ویرانگری که جامعۀ آن روز را عرصۀ تباهیهای خود کرده بودند و نیز نشر اندیشۀ پاک اسلامی را در دو عرصۀ اعتقادات و احکام شریعت،وجهۀ همت خویش قرار داد.هارون نیز که امام علیه السّلام را دور از عرصۀ سیاست میدید،نسبت به امام رضا علیه السّلام واکنشی نشان نمیداد.
رفتن هارون به ری(در سال 189 ق.)و از آنجا به خراسان(در سال 192 ق.)و در نهایت مرگ او در سال 193 ق.از دیگر عوامل فراهم شدن آزادی نسبی برای امام رضا علیه السّلام بود.
جلوه های انحراف در عصر امام رضا علیه السّلام
در این بخش انحرافهای گوناگونی که در روزگار حکومت عباسیان و دورۀ حکومت هارون و فرزندش محمد(که در سال 198 ق.به وسیلۀ سپاه برادرش مأمون کشته شد)؛یعنی سالهای 183-198 ق.مورد بررسی قرار میگیرد.نقش امام رضا علیه السّلام در چارهجویی برای رهایی جامعه از انحرافهای گوناگون این دوره و برخورد امام رضا علیه السّلام با آن را مبحث دیگری است که به بخش بعد موکول میکنیم.انحرافهایی را که بر این دوره سایه افکنده بود،به اختصار مورد بررسی قرار میدهیم.
جریانهای منحرف فکری در روزگار عباسیان رواج یافته،پیروان و یارانی به دست آورد و بازار«جدال»و«مراء»آنچنان گرم شد که امت اسلامی را نیز به خود مشغول کرد.حاکمان عباسی این جریانها را ترویج کرده،پدیدآورندگان آن را مورد تشویق و حمایت خویش قرار دادند،زیرا امت اسلامی با سرگرم شدن به این جریانها از عرصۀ سیاست،اقتصاد و زندگی عمومی خود فاصله میگرفت و از موضعگیری در برابر سیاستهای جاری،دور میماند.
پیروان دیگر ادیان نیز توانستند در چنین شرایطی با آزادی مطلق اعتقادات و افکار خود را مطرح کنند،مانند:«یهودیان»،«مسیحیان»،«زرتشتیان»، «صابئیان»،«برهمنان»،«ملحدان»،«دهریان»و دیگر گروههای زندیقان.
با ظهور پدیدآورندگان مذاهب اسلامی،شمار مذهبهای اسلامی نیز به همان نسبت فزونی میگرفت.اندیشههای عقلی صرف و فلسفۀ«مثالی» (1)(آرمانی)در جامعه منتشر شد.دامنه جدل دربارۀ«جبر»،«تفویض»،«ارجاء»، «تجسیم»و«تشبیه»گسترش یافت.در این دوره،جنبشهای سیاسی،مانند:
«زیدیه»و«اسماعیلیه»که از جملۀ این جنبشها بوده،جهاد مسلحانه را وجهۀ کار و جنبش خویش قرار داده بودند،به جریانی اعتقادی و دینی مبدل شدند.
ادعاهای باطل و پوشالی،ادعای پیامبری از سوی راه گم کردهای که خود را «ابراهیم خلیل»میخواند،از دیگر پدیدههای منحرف فکری این دوره بود.
مسلّم این است که این جریانها در سایه حاکمان عباسی و با بهرهجویی از آزادیهایی که این حاکمان به جریانها و مسلکهای منحرف داده بودند و نیز حمایتهای بیدریغی که از آنان میکردند توانستند در میان مسلمانان جای پایی برای خود بیابند و در نهایت،جامعۀ اسلامی را دچار سردرگمی کرده،از راه راست اهلبیت علیهم السّلام دور سازند.
از دیگرسو،حاکمان به جعل و اختراع آرا و نظریه پرداخته،یا نظریهای را پذیرفته،در جامعۀ اسلامی میپراکندند تا مسلمانان را به جدال و مناقشه و قیل و قال سرگرم کند.آنان،مخالفان آرایی که خود پذیرفته بودند به زندان و مرگ محکوم میکردند،در حالیکه قبول یا ردّ این نظریهها هیچ تأثیری واقعی بر
1) (1)) .پیروان این مکتب فلسفی،حقیقت اشیاء را انکار کرده،آنها را اوهام و خیالهای باطل و چونان نقشی بر آب دانسته،دانش را نتیجۀ تصورات میخوانند.نک:المنجد،واژه:«مثل»(م).
اعتقادات و باورهای دینی مردم نمیگذاشت.بهعنوان مثال،هارون نظریۀ «قدیم»بودن قرآن را پذیرفت و به سرکوب و کشتن مخالفان این نظریه پرداخت.زمانی که دربارۀ پیکر بیجان مردی که پیش روی هارون افتاده بود و جلادان او را کشته بودند،از هارون پرسیده شد،هارون گفت:«از آنرو او را کشتم که میگفت:قرآن حادث است». (1)
در روزگار مأمون،وضع کاملا معکوس شد و او در مورد قدیم بودن قرآن راهی جز راه پدرش در پیش گرفته،قرآن را«مخلوق»و نه«قدیم»خواند و این بار او بود که قرآن را موضوع آزمون عالمان قرار داد. (2)
هارون از جعل روایات و احادیث پرداخته شده و منسوب به پیامبر خدا، بهویژه روایاتی که خرافی بودن آن کاملا آشکار بود حمایت میکرد و مخالفان ترویج اینگونه روایات را کیفر میداد.داستان زیر بهترین گواه بر این امر است:
«روزی«ابو معاویۀ ضریر»به حضور هارون رسید.در آن مجلس یکی از بزرگان قریش حضور داشت.سخن بدانجا کشیده شد که ابو معاویه،حدیثی از«ابو هریره»نقل کرد که او آن را به رسول خدا نسبت داده بود.این حدیث که آکنده از خرافه است به این شرح میباشد:[روزی]موسی علیه السّلام با حضرت آدم علیه السّلام دیدار کرده،به او گفت:تو همان آدم هستی که ما را از بهشت بیرون کردی؟
آن مرد قرشی[از سخن ابو معاویه در شگفت شده،]گفت:کجا آدم و موسی با یکدیگر دیدار کردند؟
همین ایراد ناچیز،هارون را سخت خشمگین کرده،برآشفت و گفت:نطع (سفرۀ چرمین که بر روی آن گردن میزدند)و شمشیر بیاورید.به خدا او زندیق است که حدیث رسول خدا را مورد طعن قرار داده،[در آن شک میکنند].
ابو معاویه به منظور نجات جان مرد قرشی بنای آرام کردن هارون گذاشته، میگفت:ای امیر المؤمنین،او دستخوش خطا و لغزش شده و نفهمیده است و همچنان هارون را با این گفتار آرام میکرد تا اینکه هارون از کشتن مرد قرشی صرفنظر کرد.» (1)
هارون الرشید حمایت و احترام بیدریغ خود را نثار عالمانی میکرد که تمایلات او را در نظر گرفته،بدان تن میدادند و با آن همراه میشدند،اما عالمان بزرگ و ارجمند و امامان اهلبیت علیهم السّلام را که با هواها و خواستهها و امیال او همراه نبودند،به زندان میافکند یا در محاصره قرار میداد.نکتهای که ذیلا میآید،خود بهترین گواه بر این امر و دلیل حمایت بیپایان هارون از چنین عالمانی است.
«هارون بر دست«ابو معاویه»آب میریخت.در همین حال از ابو معاویه پرسید:میدانی چه کسی آب بر دست تو میریزد؟
ابو معاویه که نابینا بود گفت:نه.
هارون گفت:این منم که آب بر دستانت میریزم.
ابو معاویه گفت:یا امیر المؤمنین،تویی؟
هارون گفت:آری،و این کار من برای گرامیداشت دانش است!». (2)
هارون همچنین اندیشهها و آرایی را که به حکومتش قدسیت و مشروعیت میبخشیدند،زیر چتر حمایت خود میگرفت.یکی از شاعران آخرت به دنیا فروخته،چهار بیت دربارۀ او سرود و در آن ابیات،او را «امین اللّه»خواند.هارون دستور داد تا برای هر بیت،هزار دینار به او بدهند،آن گاه گفت:«اگر[بر اشعارت]میافزودی،به یقین ما نیز[بر دهش خود] میافزودیم».
عطایای سخاوتمندانۀ هارون،شاعران را بر آن داشت تا برای رسیدن به فریباییهای دنیا،بیپروا دربارۀ قدسیت حاکمان عباسی شعر بسرایند.یکی از اینان در مدح هارون چنین سرود:
«دوستی خلیفه چیزی نیست که سربرتافتگان از فرمان خداوند؛و آنان که از دین خارج شده،فتنهها را بارور میکنند،بدان تن دردهند». (1)
و«سلم خاسر» (2)در مدح«امین»و هارون سروده است:
«جن و انس با آن مهدی هدایت[یافته]؛[بر ولایتعهدی]محمد پسر «زبیده دختر جعفر»بیعت کردهاند.
خداوند،خلیفه را به ساختن(ایجاد)خاندان خلافت،برای گرامیان درخشان[چهره]موفق کرد». (3)
زبیده همسر هارون الرشید،به پاس این مدیحهگویی گوهری به شاعر داد
1) (1)) .تاریخ الخلفاء/233:حبّ الخلیفة حبّ لا یدین له عاصی الإله و شار یلقح الفتنا
2) (2)) .«سلم بن عمرو بن حماد»و از شاعران چیرهدست بود.او قرآن خود را فروخت و یا پول آن طنبور خرید و از همینرو«خاسر»(زیانکار)خوانده شد.نک:خیر الدین زرکلی،الاعلام 111/3(م).
3) (3)) . قد بایع الثقلان مهدیّ الهدی لمحمد بن زبیدة إبنة جعفر قد وفق اللّه الخلیفة إذ بنی بیت الخلافة للهجان الأزهر
و شاعر،آن را بیست هزار دینار فروخت».
عباسیان،با در محاصره قرار دادن فقیهان و عالمان پیرو و پویندۀ راه اهلبیت علیهم السّلام و نیز حمایت از پیدایش جریانهای ویرانگر فکری و اعتقادی،بر آن بودند تا مسلمانان را از مسیر و منش اهلبیت علیهم السّلام دور کنند.البته این نظریه، ادعایی بیاساس نیست،بلکه تحت پیگرد قرار ندادن صاحبان این نظریهها و جریانها خود بهترین دلیل بر حمایت دستگاه خلافت از این جریانهاست.
دستگاه عباسیان هرگز بر آن نشد تا جریان«واقفیه»و«غلات»را در آغاز پیدایش آن،محاصره کرده،آنها را از میان بردارد،چرا که این دو جریان،از تشیع سربرآورده بودند و باید با حمایتهای خلیفۀ عباسی،وسیلهای باشند برای بدنام و خدشهدار کردن روش و منش اهلبیت علیهم السّلام و از ریشه برآوردن کیان شیعه و تشیع.
مأمون در ظاهر بهعنوان نشر فرهنگ و در باطن برای ایجاد جریانهایی جدید که بتوانند در برابر مکتب اهلبیت علیهم السّلام بایستند،فرمان داد تا کتابهای فلسفی را از یونانی به عربی ترجمه کنند. (1)پرواضح است که این اقدام به انتشار افکار و آرا و اصطلاحاتی منطقی و فرضیههای ذهنی دور از واقعیت میانجامید که در نهایت خواستۀ خلیفه را تأمین میکرد.
در روزگار عباسیان،فتوای به رأی و تفسیر به رأی فزونی گرفت و«قیاس» باطل که براساس قیاس حکمی فرعی با حکم فرعی دیگری مبتنی بود،رواج یافت.مفتیان نیز خواسته و تمایلات حاکمان را در فتوای خویش لحاظ میکردند.از«ابن مبارک»نقل شده است که میگفت:«چون هارون الرشید به
1) (1)) .مأثر الإنافة فی معالم الخلافه 209/1.
خلافت رسید،شیفتۀ یکی از کنیزکان پدرش مهدی شد.از او تقاضای کامجویی کرد،اما کنیزک نپذیرفته،گفت:شایستۀ تو نیستم(برای تو حلال نیستم)،زیرا پدرت با من همخوابه شده است.
هارون که به شدت دلدادۀ او شده بود،از«ابو یوسف[مفتی]»پرسید:در این زمینه حکمی و فتوایی داری؟
او در پاسخ گفت:ای امیر المؤمنین،آیا هرچیزی را که کنیزکی بگوید شایستۀ تصدیق است؟گفته او را نپذیر که[در گفتهاش درستکار و]امین نیست».
ابن مبارک میگوید:«نمیدانم از کدام یک و از چه چیز در شگفت باشم، از این[خلیفه]که خود را صاحب اختیار جان و مال مسلمانان دانسته،اما خود را ناچار میبیند که حرمت حریم پدر را بشکند یا از آن کنیزک که از امیر المؤمنین دوری میکند و یا از این فقیه مفتی و قاضی روی زمین که[به خلیفه]میگوید:حریم حرمت پدرت را بشکن و کام دل برگیر و گناه آن را بر گردن من انداز؟». (1)
نیز از«عبد اللّه بن یوسف»نقل شده است که گفت:«هارون الرشید به ابو یوسف گفت:کنیزکی خریدهام و میخواهم پیش از استبراء(دیدن خون حیض و اطمینان از عدم بارداری)با او درآمیزم.آیا راهحلی برای این مسأله داری؟
ابو یوسف گفت:آری.او را به یکی از فرزندان خود ببخش،سپس او را به همسری بگیر». (2)
بدین ترتیب،فقیهان شیفتۀ دنیا و آرایههای آن،گام در راهی نهادند که هوسها و تمایلات حاکمان ستمگر و منحرف را تأمین میکردند و با فتوای ناحق و باطل خود،راه هرگونه بیبندوباری را بر خلفا هموار میکردند.از دیگرسو میبینیم که فقیهان پیرو خط و مکتب اهلبیت علیهم السّلام بیباکانه با ستمگران و انحراف آنان در ستیز بوده و به همین دلیل پیوسته تحت تعقیب آنان و عوامل آنان قرار داشتند.
عالمان و فقیهان وابسته به دربار هرگز از ایفای رسالت[!]خود باز نایستاده،به نشر واژگونۀ مفاهیم زهد و تصوف میپرداختند تا مسلمانان را از عرصۀ سیاست و دخالت در آن یا اعتراض به موضعگیری و دخل و تصرف حاکمان دور کنند.
سرانجام تلاش صادقانۀ این فقیهان درباری کارساز شده،مردم فراوانی را به انزوا کشاند و از عرصۀ زندگی دور کرد،بهگونهای که از فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر نیز دست کشیدند.
خلفای عباسی تمام مبانی نظام اقتصادی اسلام را که بهطور صریح دارایی بیت المال را امانتی در دست حاکم میدانست،نه ملک خاص او و او را به قیود شرعی مقید کرده بود،نادیده گرفته،به اموال مسلمانان دستاندازی کرده،آن را هزینۀ هوسهای خود میکردند.آنان به منظور تقویت پایههای حکومت خود،افرادی را با هزینههای کلان زیر چتر حمایت خود قرار میدادند و خود در رفاه کامل بوده و زندگی اشرافی داشتند.خوانندگان،کنیزکان و چاپلوسان،از جمله کسانی بودند که سهم بزرگی در بیت المال داشتند.
یکی از این موارد را از زبان«ابو الفرج اصفهانی»نقل میکنیم:«خراج سنگینی و اموالی هنگفت از موصل برای هارون فرستاده شد.هارون دستور داد تا آنها را به یکی از کنیزکان او بدهند.مردم،این کار هارون را اقدامی بزرگ و غیرطبیعی دانسته،از آن سخن میگفتند.
«ابو العتاهیه»گفت:[شگفتا!]هارون اینچنین ثروتی را به زنی بدهد و من از آن بیبهره باشم؟آنگاه بر هارون وارد شده،سه بیت شعر سرود و هارون بیست هزار درهم به او داد و«فضل بن ربیع»که در آنجا حاضر بود پنج هزار درهم بر آن افزود». (1)
«ابراهیم بن مهدی»از دیگر کسانی بود که از این خوان به یغما گرد آمده، بهرهمند شد.او ترانهای(اشعاری)برای هارون خواند و یک میلیون درهم پاداش گرفت. (2)
هارون همچنین کنیزکی به قیمت هفتاد هزار درهم خرید و گوهری به مبلغ دوازده هزار دینار خریده،به او داد،سپس سوگند یاد کرد که آن کنیزک در آن روز هرچه بخواهد برای او تهیه کرده،بدو خواهد داد. (3)
در برابر این ولخرجیهای خلیفه،بسیاری از مسلمانان در فلاکت، محرومیت و بینوایی روزگار میگذراندند،تا آنجا که دو تن از قرشیان با اشاره به همین امر،به هارون گفتند:«بلاهای خانمانسوز ما را از پای انداخت و مصیبتهای روزگار دارایی ما را از دستمان ستاند». (4)
وضعیت عامۀ مسلمانان در آن عصر اینگونه بود،اما کارگزاران و نزدیکان خلیفه،از دهش و بخششهای او بهرهمند بودند،تا جایی که دارایی
والی هارون در خراسان به هشتاد میلیون رسیده بود. (1)
ثروتی که از هارون برجای ماند فراتر از تصور بود.او یکصد میلیون دینار نقد و معادل یکصد میلیون و پانزده هزار دینار،کالا،جواهر،ستور و...از خود برجای گذاشت. (2)
فرزندان هارون در اشرافیگری و چپاول اموال مسلمانان،راه پدرشان هارون را دنبال کردند.محمد امین عمارتی ساخت و آن را با فرشی زربفت و ابریشمین که آن را از حریر و دیبا پر کرده بودند،مفروش کرد. (3)
او بیاعتنا به فقر و فلاکت مسلمانان،بیت المال ایشان را به بازی گرفته،هر گونه و در هر راهی که میخواست،بیمحابا خرج میکرد.روزی ماهی کوچکی برای او صید کردند.او یک جفت گوشوارۀ طلا که هریک به دانهای مروارید مزین شده بود به گوش آن موجود کوچک کرد. (4)او اموال مسلمانان را خرج خوشگذرانیها و همنشینان خود و خواجگان میکرد. (5)
مأمون نیز از این قافله عقب نمانده،اموال فراوان و بیشماری هزینۀ عروسی خود کرد و دستور داد تا خراج یک سال فارس و اهواز به پدر همسرش داده شود. (6)
اطرافیان والی بغداد(که از سوی او منصوب شده بود)دست تطاول به بیت المال و دارایی مسلمانان دراز کرده بودند و کسی را یارای آن نبود تا آنان را از این تعدیها بازدارد. (7)
آنچه گذشت تنها اندکی از بیعدالتیها،چپاولها و غارتگریهای این خاندان بود.
رفاهزدگی و اشرافیگری،نقش بسزایی در شیوع انحراف اخلاقی در میان حاکمان و تشکیلات وابستۀ به آن و نیز در میان امت داشت.حاکم هماره سرگرم بازی و پیوسته دنبال شهوترانی بود و چیزی جز اینها را نمیشناخت.
هارون نه تنها از این قافله عقب نماند که بر سرگرمیها مواردی را افزود که خلفای پیشین بدان نمیپرداختند.او نخستین خلیفهای بود که به سرگرمیهایی چون:بازی چوگان،گوی باختن و در حال سوارکاری تیر به هدف زدن پرداخت.همچنین هارون نخستین فردی از عباسیان بود که با شطرنج بازی کرد. (1)
هارون به اسبدوانی علاقهمند بود.در یکی از روزهای مسابقه،اسب او بر دیگر اسبان پیشی گرفت.هارون از شاعران خواست تا دربارۀ آن اسب شعری بسرایند.«ابو العتاهیه»دربارۀ اسب هارون شعری سرود و از دهش فراوان هارون بهرهمند شد. (2)
توجه به این مطلب ضروری است که هرچند برخی از این کارها خارج از محدودۀ شرع نبوده و مباح بود،اما برای حاکمی که بر گسترۀ اسلامی حکومت میکرد و این گستره هماره مورد تهدید دشمنان اسلام و در معرض خطر کینهتوزان قرار داشت شایسته نبود.
هارون شدیدا شیفتۀ آواز بود و به همین دلیل خوانندگان را طبقهبندی کرده بود[و به تناسب توانمندیشان،آنان را مورد عنایت قرار میداد]. (3)
همانطور که پیشتر گفته شد،هارون اموال و هدایای زیادی به خوانندگان میداد.او شیفتۀ سه تن از کنیزکان آوازهخوان شده بود و از همینرو دربارۀ آنان شعری سرود که در آن آمده است:
«آن سه دوشیزه،اختیار مرا به دست گرفته؛و تمام قلب مرا به تسخیر خود درآوردهاند.
چه میبینم!تمام خلق فرمانبردار من بوده؛و من فرمانبردار آن سه هستم، اما ایشان نافرمانی من میکنند.
این[وضع]جز فرمانروایی هوا و هوس نبوده؛و آنان از همین راه در قدرت من رخنه و مرا مغلوب[خویش]کردهاند». (1)(2)
در حالیکه هزاران جنگاور در جنگها و در دفاع از حریم و مرز سرزمینهای اسلامی جان میدادند،اما هارون اندک اندوهی به خود راه نمیداد و چون خبر مرگ کنیزکی به نام«هیلانه»شنید غرق اندوه شد،در رثای او چنین سرود:
«در سوگ او باید گریهکنندگان بگریند؛و هم در اندوه او مرثیهها دلها را بسوزانند.
او با رفتنش دردی پایا برای من آفریده؛آن را به ارث برای من بر جای گذارد». (3)(4)
1) (1)) .الأغانی 345/16 و فوات الوفیات 226/4.
2) (2)) . ملک الثلاث الآنسات عنانی و حللن من قلبی بکلّ مکان مالی تطاوعنی البریة کلها و أطیعهن و هنّ فی عصیانی ما ذاک إلاّ أنّ سلطان الهوی و به غلبت غرزن فی عصیانی
3) (3)) .همانجا.
4) (4)) . فلها تبکی البواکی و لها تشجی المراثی خلقت سقما طویلا جعلت ذاک تراثی
میگساری از دیگر سرگرمیهای هارون بود که به شدت بدان آلوده شده بود.به دلیل همین اشتیاق،گاهی خود جامهای می را به دست ندیمان خود میداد. (1)
از سرگرمیهای هارون تشکیل مجالس خنده و تفریح و لطیفهگویی بود و به همین منظور،«ابن ابی مریم مدنی»را برای مجالس شادی خود برگزید.
هارون،دوری او را برنتافته و از همزبانیاش ملول نمیشد.این علاقۀ قلبی و دلبستگی هارون به ابن ابی مریم به جایی رسید که در کاخ خود خانهای برای او در نظر گرفت و او را در شمار افراد خانواده،اطرافیان و غلامان خود درآورد. (2)
هارون از به کار بردن الفاظ رکیک و مستهجن توسط مجلسیان خود رنجه نمیشد[،بلکه آن را نشاطافزا میشمرد].«روزی«عباس بن محمد»ظرفی سفالین پر از مشک و عبیر به هارون پیشکش کرد.هارون آن را به«ابن ابی مریم»داد.عباس ناراحت شده،به ابن ابی مریم گفت:مادرش بدکاره باشد، اگر از آن بر غیر مقعدش بمالد.
هارون از واکنش عباس خندید.ابن ابی مریم دست درون ظرف سفالین کرده،از محتویات ظرف برداشته،بر عورت و همۀ اندام خود مالید،سپس به غلام خود دستور داد تا باقیمانده مشک و عبیر را نزد همسرش برده،[از قول ابن ابی مریم]به او بگوید:از محتویات ظرف به شرمگاه خود بمال تا بیایم و...
هارون از شنیدن این عبارتهای رکیک یکسره میخندید و[به پاس این
شیرینکاری ابن ابی مریم]یک صد هزار درهم به او داد». (1)
زمانی که محمد امین زمام خلافت را در دست گرفت،خواجگانی خرید و در دوستی و ستایش آنان،زیادهروی کرده،آنان را همدم خلوت شبانهروز خود نمود...و برای ایشان مقرری معین نمود.او کسانی را به شهرها فرستاد تا دلقکان و نمایشگران را برای او گرد آورند و آنها را در شمار درباریان و خاصان خود درآورده،ماهانهای برای آنان مقرر کرد.[او با فراهم آوردن چنین مجموعهای]از برادران و خانوادۀ خود دوری جست و ایشان و سرداران سپاه خود را خوار و کوچک گرداند.آنچه از جواهر که در بیت المال بود و آنچه نزد خود داشت میان خواجگان،ندیمان و همصحبتان خود تقسیم کرد و فرمان داد تا جاهایی را برای تفریح و مواقع خلوت و سرگرمی او ساز کنند.به فرمان محمد،پنج کشتی تفریحی به شکلهای:شیر،فیل،عقاب،مار و اسب ساخته و به دجله انداخته شد.او برای ساخت این کشتیها ثروت هنگفتی هزینه کرد. (2)
بنا به فرمان محمد امین در جایگاهی(سکویی)در فضای باز،گرانبهاترین فرشها گسترانده شد،جامها و ظرفهای زرین و سیمین و جواهرات فراوانی در آنجا فراهم آمد.آنگاه امین به سرپرست کنیزکان خود دستور داد تا یک صد کنیز نوازنده و خواننده را در نظر گیرد،سپس ده تن ده تن درحالیکه عود در دست داشته،همخوانی میکنند،نزد وی بروند.... (3)
هنگامی که در خراسان و در حضور«فضل بن سهل»نام امین برده شد،
فضل گفت:«چگونه کشتن امین روا نباشد؟در حالیکه شاعر او در حضورش چنین سروده است:
«هان،مرا می بده،و آن هنگام که جام به دستم میدهی،به من بگو که:این می است[تا لذت نوشیدن آن با لذت شنیدن نام آن درهم آمیزد].
و چون پر کردن جام،بهطور آشکارا ممکن باشد؛آن را پنهانی به من مده». (1)
«ابن اثیر»امین را اینچنین معرفی میکند:«در سیرۀ او چیزیکه شایان ذکر باشد،مانند:بردباری،دادگری،تجربه[حکومتداری]نیافتهایم». (2)
عبد اللّه مأمون در این میدان از پدرش هارون و برادرش امین عقب نمانده، در زمینه خوشگذرانی،تفریح،علاقهمندی به طرب و عملۀ طرب راه آن دو را درپیش گرفت.«اسحاق بن ابراهیم بن میمون»میگوید:«در میان خلق خدا کسی یافت نمیشد که همانند مأمون،شیفته و دلباختۀ زنان باشد». (3)
او همپیالۀ ندیمان خود میشد و آنقدر شراب مینوشیدند که از خود بیخود میشدند». (4)
نیز به چند طریق نقل شده و در روایتهای زیادی آمده است که:«مأمون میگساری میکرد». (5)
«مأمون شبها را با کنیزکان و آوازهخوانان به میگساری به صبح میرساند.
در یکی از همین شبها«محمد بن حامد»در کنار مأمون ایستاده بود و مأمون شراب میخورد.در همینحال«عریب»به خواندن آواز پرداخت.مأمون از اینکه«عریب»بیمقدمه شروع به خواندن کرده بود،بهتزده شد.محمد بن حامد که متوجه بهت مأمون شد،گفت:سرورم،با بوسهای او را وادار به خواندن کردم...
مأمون گفت:...پس من،کنیز خود«عریب»را به همسری محمد بن حامد درآورده،چهارصد درهم از مال خویش کابین او قرار دادم...عریب همچنان تا سپیدهدم برای مأمون آواز خواند و ابن حامد بر در سرا ایستاده بود». (1)
انحراف اخلاقی به دستگاه حاکمیت و وابستگان حکومتی منحصر نبود، بلکه دستگاه قضا را نیز آلود.«یکی از قاضیان که در دورۀ امین و مأمون منصب قضا را در اختیار داشت،به عمل شنیع لواط آلوده شده بود و از این کار روی برنمیتافت تا آنجا که به این صفت شهره شد.زمانی که مسلمانان از او به مأمون شکایت بردند،مأمون در پاسخ گفت:خوب بود که پیش از اینها و قبل از صدور احکام از سوی او،به این امر اقدام میکردند!.
پس از آنکه شکایتها از او فزونی گرفت،امین او را عزل کرده،در شمار ندیمان خود درآورد و دست او را در کارهای فراوانی بازگذاشت». (2)
انحراف اخلاقی میان نزدیکان حاکمان امری شایع بود.در آغاز حکومت مأمون برخی از سپاهیان و شرطۀ بغداد و کرخ،آشکارا به فسق و فجور پرداخته،راهزنی کرده و در انظار همگان،پسران و زنان را میربودند...آنان در قالب گروهی به روستاها رفته...و هرچه میتوانستند از اموال و دارایی مردم به
ستم میگرفتند و کسی را یارای آن نبود که مانع آنان شود،چرا که اینان اطرافیان سلطان(خلیفه)و مایۀ توانمندی و اقتدار او بودند.
با تأملی در تاریخ،میبینیم جاهلیت منسوخ شده توسط پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله، در روزگار حاکمیت مدعیان جانشینی آن حضرت احیا و حمایت شد،تا جایی که حافظان جان و مال مردم،خود غارتگران بوده و قاضیانی که باید از مفاسد اخلاقی جلوگیری کنند،به پاس شکستن حرمت دین و آلوده شدن به پلیدیها و ترویج آن،پاداش میگرفتند و تمام این جنایات در سایۀ حکومت خلیفة اللّه- البته به گمان خودشان-صورت میگرفت.
انحراف سیاسی از دیگر بحرانهایی به شمار میرفت که بر فضای آن دوره سایه افکنده بود.
این بحران را میتوان در چند مقطع زمانی بررسی کرد:
امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام در ده سال آغازین امامت خود(183- 193 ق.)معاصر هارون الرشید بود.سیاست خصمانۀ هارون با سیاست خلفای پیشین و نیز سیاست او در برخورد با امام کاظم علیه السّلام تغییر نکرده بود.هارون الرشید به دلیل به شهادت رساندن امام کاظم علیه السّلام همچنان دستخوش بیم و هراس بود.او میترسید مبادا عکسالعملهای مسلحانه از سوی وابستگان به اهلبیت علیهم السّلام بروز کند،لذا در نخستین روز شهادت امام کاظم علیه السّلام و برای دفع
هرگونه اتهام از خود،سرداران،دبیران،بنیهاشم و قضاوت را فرا خوانده،با بازکردن چهرۀ امام کاظم علیه السّلام به آنان گفت:«آیا اثری از کشتن در پیکر او میبینید؟» (1)
در چنین شرایطی که اوضاع به نفع هارون نبود،او ناچار به خودداری از برخورد مستقیم با امام رضا علیه السّلام بود.از اینرو از شیوههای سابق خود در برخورد با امام رضا علیه السّلام استفاده نکرده،از تن دادن به تحریکات و پیشنهادهای کسانی که او را به کشتن امام رضا علیه السّلام برمیانگیختند سرباز میزد.البته باید به این امر توجه داشت که امام رضا علیه السّلام در عرصۀ سیاست و فعالیتهای سیاسی روشی برگزید که هارون را خلع سلاح کرده،بهانهای به دست او نمیداد و در گزارش جاسوسان،هیچ اشارهای به فعالیت چشمگیر سیاسی از سوی امام رضا علیه السّلام نمیشد.به همین دلیل،حکومت هارون،در مقایسه با دیگر حاکمان عباسی رفتار آرامتر و مسالمتآمیزتری با امام علیه السّلام داشت،اما با این حال حکومت او با ویژگیهای زیر مشخص شده است:
هارون الرشید همانند خاندان بنی امیه و دیگر عباسیان نه براساس وصیت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به حکومت رسید و مسلمانان و«اهل حل و عقد»-که نظریۀ مطرح آن روزگار بود و اینکه اینان میتوانستند کسی را نصب یا عزل کنند- نیز او را انتخاب نکرده بودند،بلکه از طریق ولایتعهدی و تعیین از سوی خلیفۀ پیشین به حکومت رسید.همین احساس او سبب شد تا به هر وسیلهای که میتواند حکومت خود را تثبیت کند.
از همینرو هارون از دو روش ارعاب و تطمیع برای استوار کردن
1) (1)) .تاریخ یعقوبی 414/2.
حکومت خود بهره میجست و هیچ اعتراض مسالمتآمیزی را تحمل نمیکرد و به هیچ نصیحتی یا امر به معروف و نهی از منکری گوش فرا نداده، آن را برنمیتابید.او مشغول خواندن خطبه بود که کسی برخاسته،خطاب به او این آیه را خواند: کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ (1)نزد خدا ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندهید».
هارون[که در پاسخ این اعتراض ناتوان مانده بود،]دستور داد تا او را یکصد تازیانه بزنند. (2)
در سال 188 ق.هارون الرشید،یکی از نزدیکان«احمد بن عیسی علوی» را دستگیر کرده،آنچنان او را[تازیانه]زد تا اینکه جان سپرد.جرم این مرد کهنسال-که بیش از نود سال از عمرش سپری شده بود-این بود که جای پنهان شده«احمد بن عیسی علوی»را به هارون نگفت. (3)
از دیگر موارد برخوردهای هارون با مخالفان خود رفتار او با«یحیی بن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن»بود.هارون او را تحت پیگرد قرار داده،سپس او را امان داد.چون یحیی را نزد هارون بردند،او را به زندان افکند تا اینکه در زندان درگذشت.در روایت دیگری آمده است:زندانبان یحیی،او را چند روزی گرسنگی داد و یحیی در اثر گرسنگی جان سپرد. (4)
نیز در روزگار هارون و آن هنگام که در«طوس»بود«حمید بن قحطبۀ طائی»به فرمان او شصت تن از علویان را کشت و پیکر آنان را در چاه انداخت. (5)
این نکته قابل تأمل است که هارون هرچند علویان را در معرض ارعاب، تهدید و کشتار قرار داده بود،اما تصمیم به کشتن امام رضا علیه السّلام نگرفت،بلکه به تهدید و برنامهریزی برای کشتن امام علیه السّلام البته بدون قصد اجرای آن بسنده کرد.
در یکی از موضعگیریهای خود نسبت به امام رضا علیه السّلام گفت:«امسال به مکه خواهم رفت و علی بن موسی را گرفته،نزد پدرش میفرستم(او را میکشم).
زمانی که این خبر را به امام رضا علیه السّلام رساندند،فرمود:او به من صدمه نخواهد زد. (1)
یک بار که امام رضا علیه السّلام از سوی هارون الرشید احضار شده بود،به همراهان خود فرمود:او(هارون)مرا برای[اجرای اندیشۀ شوم خود]و بلایی سترگ فرا خوانده است[،اما]به خدا سوگند،او نمیتواند کاری که بر من ناگوار باشد در حق من انجام دهد.
چون امام رضا علیه السّلام بر هارون وارد شد،هارون او را گرامی داشته،از حضرتش خواست تا نیاز خانوادهاش را بنویسد[و به خلیفه بدهد]و چون از نزد هارون بیرون شد،هارون گفت:«من[چیزی را]میخواستم و خداوند[چیز دیگری]خواست و آنچه خداوند خواست خیر بود». (2)
امام رضا علیه السّلام همچنان از سوی جاسوسان هارون زیرنظر بوده،آنان گفتار، رفتار و دیدارهای او را به اطلاع هارون میرساندند.از اینرو امام رضا علیه السّلام چنان برخوردی محتاطانه داشت تا مأمون از جانب او تهدیدی و خطری احساس نکند.
هارون الرشید،حکومت و خلافت را به انحصار خود درآورد و آن را به صورت موروثی میان سه فرزند خود قرار داد.او علیرغم اینکه محمد(امین) را شایستۀ خلافت نمیدانست،اما برای دلجویی از«زبیده»مادر امین و خشنودیاش محمد را به ولایتعهدی خویش برگزید.هارون ضمن اعتراف به بیکفایتی محمد،انتخاب او را توجیه کرده،گفت:«محمد را مقدم داشتم...و نیک میدانم که او دنبالرو هوای نفس خود بوده،هرچه در دست داشته باشد،بر باد داده،نظر کنیزکان و زنان را[در امور حکومتی]دخالت میدهد و اگر«ام جعفر»(زبیده)نبود و بنیهاشم بدو متمایل نبودند،عبد اللّه (مأمون)را مقدم میداشتم». (1)
هارون فقط به دلیل علاقۀ«زبیده»به امین او را برگزیده،به پیامدهای این انتخاب نیندیشید و فجایعی که در نتیجه رقابت میان امین و مأمون بر سر مسلمانان نازل میشد،او را دستخوش هیچ نگرانی نمیکرد.در نتیجه این انتخاب نامبارک و رقابت آن دو بر سر حکومت،هزاران تن از مسلمانان در جنگی خونین طعمۀ مرگ شدند و دارایی مسلمانان هزینۀ این جنگ شد.
از دیگر مظاهر استبداد هارون،سپردن مناصب حکومتی و نظامی به خویشاوندان،یاران نزدیک و متملقان بود.او همین سه ویژگی را شرط شایستگی برای پذیرش مسئولیت میدانست و شایستگیهای دینی،اخلاقی و مدیریتی از نظر او چندان ارزشی نداشت.
1) (1)) .تاریخ الخمیس 334/26.
به گواهی تاریخ،حکومت و سرزمین اسلامی هماره از سوی دشمنان خارجی مورد تهدید قرار داشت.در آغاز روزگار امامت امام رضا علیه السّلام«خزران» یورشی سخت بر مسلمانان برده،هزاران تن از آنان را کشتند و بیش از یک صد هزار زن و مرد را به اسارت گرفتند.تاریخنویسان دربارۀ این فاجعه گفتهاند:
«فاجعهای سترگ بر اسلام رفت که هرگز مانند آن شنیده نشده است». (1)
از سوی دیگر،رومیان در انتظار فرصتی بودند تا بر مسلمانان یورش ببرند و به هر بهانهای پیمان صلح را نادیده میگرفتند و پس از جنگی خونین،مجددا پیمان صلحی نوشته میشد.این مسأله شایان توجه است که یورش و لشکرکشی حاکم،به انگیزۀ نشر مبانی اسلام و توسعه دادن به گسترۀ دولت اسلامی نبوده،بلکه به منظور تأمین تمایلات او برای استیلای بر سرزمینهای بیشتری و تحت یوغ درآوردن شمار افزونتری از مردم بود.هدف دیگر حاکم از چنین آتشافروزیها،سرگرم کردن مسلمانان به جنگ و دور نگاه داشتن آنان از سیاست و برخورد با حاکمیت بود.رفتار و منش هارون و آن شبنشینیها و زنبارگیهای او خود بهترین گواه بر این مدعاست،زیرا آنان که برای اسلام و مسلمانان دل میسوزانند،هرگز به کنیزکان و شبنشینیهای آنچنانی و نیز به خوشگذرانیها و تجملگرایی نمیپردازند.
1) (1)) .ذهبی،تاریخ الاسلام،حوادث سالهای 181-191 ق./ص 12.
سیاستهای نادرستی که هارون در آغاز حکومت خود درپیش گرفت، جبهۀ داخلی را دستخوش نابسامانی و آشفتگی کرد.سال 184 ق.شاهد شورش«ابو عمرو،حمزۀ شاری»بود که تا سال 185 ق.ادامه داشت.هارون الرشید پس از آنکه ده هزار تن از یاران و همراهان ابو عمرو را کشت،توانست این شورش را سرکوب کند.در همین سال مردم طبرستان،والی منصوب از سوی هارون را کشتند.
دومین شورش«ابو الخصیب»از دیگر رخدادهای این سال بود.او توانست بر«نسا»،«ابیورد»،«طوس»و«نیشابور»چیره شود.سپس به سوی «مرو»و«سرخس»لشکرکشی کرد و کار او بالا گرفت.این شورش در سال 186 ق.و پس از کشته شدن هزاران تن از دو طرف سرکوب شد. (1)
سال 187 ق.سال گسترش شکاف در جبهۀ داخلی بود،زیرا هارون الرشید«برمکیان»را که ارکان حکومت و پایهگذاران آن بوده (2)و در سرکوب دشمنان و مخالفان عباسیان نقشی چشمگیر داشتند،از دم تیغ گذراند.
در همین سال هارون بن عبد الملک بن صالح بن علی عباسی را به زندان افکند،چرا که پسرش علیه او سعایت کرده،مدعی بود که او در پی دستیابی به خلافت و مدعی آن است. (3)
«ابراهیم بن عثمان بن نهیک»که به خونخواهی برمکیان قیام کرده بود،در همین سال و به دست هارون کشته شد. (4)
سال 189 ق.شاهد رفتن هارون به ری بود،چرا که به او اطلاع داده شد «علی بن عیسی بن ماهان»والی خراسان،علیه او پرچم مخالفت برافراشته است و از دیگرسو ارتباط هارون با مردم خراسان قطع شده بود[و او میبایست به دیدار آنان برود].پس از چهار ماه و در حالیکه والی خراسان همچنان در منصب خود بود،هارون به بغداد بازگشت. (1)
هارون شتابان و بیتأمل متصدیان دستگاههای حساس دولتی را عزل میکرد.بهعنوان مثال،منصب فرماندهی شرطه را به هشت تن سپرد و[به هر بهانهای]یکی را عزل و دیگری را جای او مینشاند. (2)
این سیاست غلط و ناکارآمد هارون به سست و کمرنگ شدن رابطۀ امت و حاکم انجامید و او را منفور همگان کرد.زمانی که هارون الرشید در مکه از کنار«فضیل بن عیاض»گذشت،فضیل گفت:«مردم،این[مرد]را ناخوش داشته،از او گریزانند». (3)
به یک سخن اوضاع سیاسیای که هارون با آن دست و پنجه نرم میکرد، سبب شده بود تا از کشتن امام رضا علیه السّلام چشمپوشی کند،زیرا روزگاری از کشتن پدرش در زندان نمیگذشت.از سوی دیگر در روزگار امام رضا علیه السّلام از قیامهای علویان-که اگر وجود داشت،به یقین امام رضا علیه السّلام مسئول پیامدهای آن شناخته میشد-خبری نبود.امام رضا علیه السّلام در این دوره به اصلاح آرام اوضاع موجود میپرداخت که از آن جمله،تفهیم و بیان مفاهیم مسالمتآمیز سیاسی به دور از اعتراضهای آشکار بود.
امام رضا علیه السّلام پنج سال از دوران امامت خود را(193-198 ق.)با محمد امین معاصر بود.در این دوره محمد امین علیه امام رضا علیه السّلام بهویژه و اهلبیت علیهم السّلام بهطور عموم اقدامی نکرد و در صدد کشتن او و دیگر علویان برنیامد.تاریخنگاران حتی لفظی از او نقل نکردهاند که از آن چنین تصمیمی استشمام شود.البته این تصور دور از ذهن نیست که اوضاع و شرایطی که امین در آن قرار گرفته بود،اجازۀ چنین اقدامی را به او نمیداد.او در آغاز حکومتش با برادرش عبد اللّه مأمون دچار چالش و نزاع شد که در نهایت به تجزیۀ سرزمینهای اسلامی به دو بخش انجامید.هریک از آن دو با تمام تشکیلات اداری-نظامی و یاران و پیروان و اموالی که به آنها میرسید بر یک بخش از گسترۀ اسلامی فرمان میراند.
در سال 194 ق.مردم«حمص»علیه حکومت عباسیان سر به شورش برداشتند.فرمانده سپاه امین پس از کشتن بزرگان حمص و زندانی کردن مردم آن سامان،به آتش کشیدن نواحی و اطراف آن و به یک سخن،به بهای جان بسیاری از مردم و نابودی اقتصاد آن منطقه توانست شورش مردم حمص را سرکوب کند.
در همین سال امین فرمان داد تا خطیبان ولایتعهدی فرزندش«موسی» را بر فراز منبرها اعلام کنند.آنگاه از مأمون خواست تا موسی را در ولایت عهدی بر خود مقدم دارد،اما مأمون نپذیرفت.
در سال 195 ق.امین به منظور جنگ با برادرش مأمون سپاهی به خراسان گسیل داشت که سپاه او با شکست روبرو شد،اما امین تا سال 197 ق.کار
لشکرکشی به خراسان را دنبال کرد،ولی هیچگاه سپاه امین نتوانست بر خراسان چیره شود و هربار شکست خورده بازگشت.سپاه مأمون،لشکر شکست خوردۀ امین را تا بغداد دنبال کرده،مدت یک سال بغداد را در محاصرۀ کامل خود درآورد.
در سال 198 ق.و پس از جنگی خونین که دهها هزار تن از دو طرف را به کام مرگ فرستاد،سپاهیان مأمون بر بغداد چیره شده،امین و یاران او که در کنار او بودند کشته شدند و اینک مأمون حاکم بلامنازع سرزمینهای اسلامی شده بود. (1)
پیدایش چنین اوضاعی فرصت تعقیب و زیرنظر گرفتن امام رضا علیه السّلام و دیگر علویان را از حاکمیت گرفته بود.امام رضا علیه السّلام نیز فرصت به دست آمده را مغتنم شمرده به اموری پرداخت،از جمله:
-اصلاح جامعۀ اسلامی و پالودن آن از نابسامانیها و فسادها در حد توان؛
-اقدام به گسترش پایگاه تشیع در میان مردم؛
-نشر مفاهیم و اندیشههای عاری از کژی.
در این دوره علویان به تجدید ساختار نظامی پرداختند تا برای مراحل و دورههایی که در پیش است و شرایطی که حاکمیت و امت اسلامی در کنار هم آن را تجربه خواهند کرد،خود را آماده کنند.
1) (1)) .الکامل فی التاریخ 222/6-282.
نقش امام رضا علیه السّلام پیش از ولایت عهدی
امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام مورد توجه فقیهان و قبلۀ قلوب جویندگان دانش بود.حضرتش بر این جایگاه خود گواهی داده،فرمود:در«روضه» مینشستم و شهر مدینه آکنده از عالمان بود،اما هرگاه یکی از آنان در مسألهای دچار مشکل و سرگشتگی میشد،همگان مرا حریف آن دانسته،مسأله را نزد من میفرستادند و من پاسخ آن را میدادم. (1)
آن بزرگوار به یاران خود میفرمود تا درک و تعقل مردم را سنجیده،در حد توان و فهمشان آنان را با مسائل اعتقادی آشنا کنند.در یکی از این موارد حضرتش به«محمد بن عبید»فرمود:به«عباسی»بگو:از گفتوگو دربارۀ توحید و مسائلی مانند آن دست بردار و با مردم دربارۀ آنچه میدانند[و آن را درک میکنند]سخن بگو و از چیزیکه نمیدانند[و درک آنان بدان نمیرسد و از شناخت آن ناتوان باشند] خودداری کن. (2)
امام رضا علیه السّلام ماهیت توطئهای را که برای به آشفتگی کشاندن خرد و باور
مسلمانان تدارک دیده شده بود،روشن کرده،قاعدهای کلی از شیوه و عملکردهایی که دشمنان اسلام برای خدشهدار کردن اندیشهها و مفاهیم اسلامی در پیش گرفته بودند،به دست داده،فرمود:
مخالفان و دشمنان ما سه دسته اخبار و روایات در فضایل ما جعل کردهاند:غلوّ دربارۀ ما،کوتاهی و نارسایی در امر(امامت)ما و بدگویی آشکار از دشمنان ما.پس هرگاه مردم مطالبی آمیخته به غلوّ دربارۀ ما بشنوند،شیعیان ما را تکفیر کرده،آنان را معتقد به الوهیت ما خواهند خواند و چون روایات تقصیر و کوتاهی را ببینند،آن کوتاهی را از ما خواهند دانست و زمانی که بدگویی صریح و بیپرده،همراه با ذکر نام دشمنان ما بشنوند،ما را با ذکر نام به بدی یاد خواهند کرد. (1)
امام علیه السّلام در برخورد با چنین آشفتگی و نابسامانی فکری چندین روش را برگزید که ذیلا تبیین میشود:
امام رضا علیه السّلام به منظور گسستن پیوند منحرفان با تمام گونههای انحرافات فکری،گام به میدان مبارزه نهاد.حضرتش تمام جوانب جریانهای انحراف و جریانسازان منحرف را در نظر گرفته،گاهی اصل جریان را و زمانی جریانسازان و افرادی را که تحتتأثیر آن قرار گرفته بودند مورد نقد قرار داده،آنان را به مردم میشناساند و به تنویر افکار مسلمانان میپرداخت.یکی از این تفکرهای منحرف که جای پایی در جامعه آن روز داشت و کسانی را نیز جذب کرده بود،جریان«مشبّهه»بود که خداوند-عزّ و جلّ-را به اشیاء
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 304/1.
تشبیه میکردند.
امام رضا علیه السّلام در ردّ باور و اعتقادات آنان فرمود:
بار خدایا،قدرتت بیهیچ سستی[و کاستی]آشکار شد،اما[آنان]در حق تو جهل و نابخردی ورزیده[بر همین اساس و به اندازۀ درک خود]تو را بزرگ خواندند[و نه آنگونه که شایستۀ آنی و در عینحال]تو را آنسان که توصیف کردهاند بزرگ نداشتند.پس من-ای خدای من-از آنان که تو را در شکل خلقت جستوجو میکنند،بیزارم[،چرا که]چیزی همانند تو نیست. (1)
او همچنین در ردّ«جبریون»و«مفوضه»فرمود:
هرکس مدعی شود که خداوند افعال ما را انجام میدهد و ما را بدان[عمل غیر ارادی]کیفر میکند،قائل به«جبر»است و هرکس بگوید:خدای-عزّ و جلّ-امر آفرینش و تقسیم روزی را به حجتهای خود-که درود بر آنان باد-سپرده است، قائل به«تفویض»است.[و بدانید که]قائل به«جبر»کافر است و قائل به «تفویض»مشرک. (2)
امام رضا علیه السّلام در بسیاری از موارد«غالیان»،«مجسمه»و اصحاب«قیاس» و«تفسیر به رأی»و نیز فرقههای غیر اسلامی،مانند:زندیقان،یهودیان، نصرانیان و...را رد کرده و نظریۀ آنان را باطل و مردود خوانده است.
همچنین حضرتش تمام روایاتی را که منحرفان بدان استناد میکردند، مردود شمرده،و باطل بودن انتساب این دسته از روایات به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله را بر همگان روشن و آشکار کرد و مسلمانان را با روایات صحیح و غیر جعلی آشنا فرمود.در روایتی که ساخته و پرداختۀ دشمنان بوده اسلام و به رسول خدا
نسبت داده شده،آمده است:خدای-تبارک و تعالی-هر شب جمعه به آسمان دنیا میآید.
حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السّلام در رد و باطل شمردن این روایت میفرماید:
خدا لعنت کند کسانی را که کلمات را از جای خود برمیگردانند.به خدا سوگند رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چنین چیزی نگفت،بلکه فرمود:در ثلث آخرین هر شب و در آغاز شب جمعه،خداوند فرشتهای به آسمان دنیا فرو میفرستد و بدو فرمان میدهد تا بانگ برآورد:آیا درخواستکنندهای هست تا بدو عطا کنم؟آیا توبهکنندهای هست تا توبۀ او را بپذیرم؟آیا استغفارکنندهای هست تا از او درگذرم؟...این حدیث را پدرم از پدرانش نقل کرده و آنان از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند. (1)
حضرت رضا علیه السّلام به همین اندازه از مذمت و برملا کردن اندیشۀ باطل گروههای منحرف بسنده نکرده،بلکه از مؤمنان میخواست تا با منحرفانی چون:جبریون،مفوضه و غالیان بهطور کامل قطع رابطه کنند تا بدین ترتیب امت را از تأثیرپذیری از افکار ناسالم آنان دور و از گزند آنان ایمن سازد.او بیانات و رهنمودهای خود را گاهی با استناد به احادیث و آموزههای اجداد خود مستند میکرد و زمانی خود ارائه رهنمود میکرد.
او در روایت دیگری فرموده است:
هرکس مدعی شد که خداوند بندگان خود را به گناه کردن مجبور میکند و آنان را به انجام کاری که در توانشان نباشد وامیدارد،ذبیحۀ او را(حیوانی که او سر میبرد) نخورید،گواهیاش را نپذیرید،او را به امامت نماز خویش برنگزینید و چیزی از زکات به او ندهید. (2)
امام رضا علیه السّلام دربارۀ قطع رابطه و متارکۀ با غالیان و مفوضه فرموده است:
«الغلاة کفّار،و المفوضة مشرکون،من جالسهم أو خالطهم أو واکلهم،أو شاربهم،أو واصلهم،أو زوّجهم،أو تزوّج منهم،أو آمنهم،أو ائتمنهم علی أمانة،أو صدّق حدیثهم،أو أعانهم بشطر کلمة خرج من ولایة اللّه-عزّ و جلّ- و ولایة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و ولایتنا أهل البیت علیهم السّلام؛
غالیان کافرند و مفوضه مشرک.هرکس با آنان همنشینی کند،معاشرت داشته باشد،با ایشان بر یک خوان بنشیند،در حق آنان نیکی کند،به آنان همسر دهد یا از ایشان همسر گزیند،امانشان دهد،امانتی به آنان بسپارد و ایشان را امین بداند، گفتار ایشان را راست بخواند و یا به نیم کلمهای آنان را یاری کند،از حریم دوستی خدا و رسول خدا و ما اهلبیت علیهم السّلام خارج شده است. (1)
در روایتی دیگر،حضرتش از قطع رابطه با تمام گروههای غالیان سخن گفته،فرموده است:
«لعن اللّه الغلاة ألا کانوا یهودا،ألا کانوا مجوسا،ألا کانوا نصاری،ألا کانوا قدریّة،ألا کانوا مرجئة،ألا کانوا حروریه...لا تقاعدوهم و لا تصادقوهم، و ابرؤوا منهم برئ اللّه منهم؛ (2)
خدا غالیان را لعنت کند که همانند یهودیان،نصرانیان،مجوسان،قدریان،مرجئه، حروریه(خوارج)هستند.با آنان مجالست و دوستی نکنید و از ایشان بیزاری جویید که خداوند از آنان بیزار است.
از دیگر گروهها و فرقههایی که امام رضا علیه السّلام در برابر آنان موضعگیری میکرد،فرقۀ«واقفیه»بود.در اینجا به اختصار به موضعگیری امام علیه السّلام علیه
«واقفیه»میپردازیم.
پس از به شهادت رسیدن امام کاظم علیه السّلام امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام به شماری از وکلای امام کاظم علیه السّلام دستور داد تا اموالی که بهعنوان نمایندگی امام کاظم علیه السّلام در اختیار داشتند برای امام رضا علیه السّلام بفرستند،اما آنان طمع ورزیده،به انگیزۀ استفادۀ فردی از این اموال پاسخ دادند:«پدرت-که درود خدا بر او باد- نمرده،همچنان زنده است و به امر امامت میپردازد و هرکس او را مرده بخواند ادعایی باطل کرده[و سخنی ناراست بر زبان رانده]است». (1)
اینها توانستند در راه ترویج اندیشۀ خود مبنی بر اینکه«امام کاظم علیه السّلام نمرده است و همو امام منتظر است»عدهای از مردم را با خود همدل و همصدا کنند.امام رضا علیه السّلام میبایست در نخستین مرحله از برخورد با این اندیشۀ ویرانگر،ثابت میکرد که پدرش حضرت کاظم علیه السّلام به دیدار حق شتافته است و به همین منظور گام به میدان مبارزه با این پدیدۀ شوم فکری نهاد و با روشهای گوناگونی به رویارویی با آنان پرداخت.این در حالی بود که حاکمیت،از افکار مخربی همانند افکار واقفیه حمایت کرده،آنان را در تداوم فعالیتشان تشویق میکرد تا از این رهگذر رشتههای دوستی و همدلی که دوستان و شیعیان اهلبیت علیهم السّلام را به یکدیگر پیوند میداد از هم بگسلاند.
امام رضا علیه السّلام با درک و شناخت کاملی که از دشمن و توطئههای او داشت راه چاره را در آن دید تا به منظور از میان برداشتن واقفیه و اندیشۀ پلید آنان،به طور آشکار با این جریان برخورد کند.از اینرو حضرتش،در برابر یاران و اصحاب خود،واقفیه را لعنت کرده،فرمود:خدای آنان را لعنت کند که دروغی بس
1) (1)) .طوسی،الغیبه/65/حدیث 67 و بحار الانوار 253/48(به نقل از:الغیبه/65).
بزرگ پرداخته و ساختهاند. (1)
آنگاه امام رضا علیه السّلام دوستان و شیعیان و دیگر مسلمانان را از مراوده و معاشرت با واقفیه منع کرد،باشد که آنان از عقاید ناسالم خود دست کشیده، عقبنشینی کنند.[یک بار]امام رضا علیه السّلام به«محمد بن عاصم»فرمود:شنیدهام که با واقفیه مجالست داری؟
محمد گفت:فدایت گردم،آری،اما مخالف آنان هستم.
امام علیه السّلام فرمود:با آنان همنشینی مکن». (2)
امام رضا علیه السّلام در پاسخ شخصی که دربارۀ واقفیه پرسیده بود،فرمود:واقفی از حق دوری جسته و بر گناه پایفشاری میکند و اگر با این حال بمیرد جایگاهش دوزخ است که فرجامی بس بد است. (3)
همچنین حضرتش مسلمانان را از دادن زکات به واقفیه منع فرمود.
«یونس بن یعقوب»میگوید:«به ابو الحسن رضا علیه السّلام گفتم:[اجازه دارم]به کسانی که معتقدند پدرت همچنان زنده است زکات بدهم؟امام علیه السّلام فرمود:به ایشان[زکات]ندهید که آنان کافر،مشرک و زندیق میباشند. (4)
بدین ترتیب امام رضا علیه السّلام توانست از فعالیت و گسترش افکار آنان در میان یاران و دوستان اهلبیت علیهم السّلام جلوگیری کند،اما دنیاپرستان و پیروان امیال نفسانی این اندیشه نادرست و ویرانگر را پذیرفتند تا بتوانند آن را دستاویزی برای رسیدن به مطامع خود سازند.
پس از آنکه امام رضا علیه السّلام با هدف به محاصره درآوردن افکار منحرفان و طرد آن از سوی مردم،آن را باطل و مردود خواند و از مسلمانان خواست تا با پایهگذاران این جریانها و معتقدان به این نظریهها و آنان که از این جریان تأثیر پذیرفته بودند،قطع رابطۀ کنند.از دیگرسو خود به نشر افکار و اندیشههای سالم پرداخت تا از این راه حلقۀ محاصرۀ همهجانبه را بر این اندیشه منحرف تنگ و تنگتر کند.از اینرو امام علیه السّلام تفسیر آن دسته از آیات قرآن را که به اصول و مبانی اعتقادی و شریعت اسلام میپرداخت در برنامۀ تبلیغی-اصلاحی خویش گنجاند.برنامۀ دیگر امام رضا علیه السّلام نشر احادیث و معارفی بود که از پدران گرامی آن حضرت و نیز از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نقل شده بود تا این آیات و روایات،افکار و تصورات مسلمانان را شکل دهد.حضرت با این هدف، هیچ فرصتی را برای تبیین اندیشۀ سالم و پاک و مفاهیم صحیح شریعت از دست نمیداد.یکی از مواردی که امام رضا علیه السّلام بسیار بر آن تکیه داشت و در مباحثات او جایگاه ویژهای داشت،مبحث توحید بود.در اینجا بخشی از بیان امام علیه السّلام را میخوانیم.
امام رضا علیه السّلام حد توحید را چنین بیان فرموده است:
«حسبنا شهادة أن لا اله الاّ اللّه أحدا صمدا لم یتخذ صاحبة و لا ولدا،قیّوما سمیعا بصیرا قویّا قائما باقیا نورا،عالما لا یجهل،قادرا لا یعجز،غنیا لا یحتاج،عدلا لا یجور،خلق کل شی،لیس کمثله شی،لا شبه له،و لا ضد،و لا
ندّ،و لا کفو»؛ (1)
[در اقرار به یگانگی خداوند]همین ما را بس است که گواهی میدهیم:خدایی جز خدای یگانه نیست که صمد است و همسر و فرزندی نگزیده،پاینده،شنوا،بینا، قوی،ماندگار و نور است.دانایی که نادانی در او راه نیابد،توانایی است که ناتوان نشود،بینیازی است که نیازمند نگردد،دادگری است که ستم روا ندارد و خالق همه چیز است و مانند و شبیهی،ضد و شریکی و همتایی ندارد.
سپس امام رضا علیه السّلام کسانی را که دربارۀ توحید خداوند سخن گفتهاند،به سه دسته تقسیم کرده،فرمود:
مردم در توحید،سه راه پیمودهاند:[گروهی آن را]نفی،[کرده،]گروهی با تشبیه خداوند به اشیاء یا اشخاصی،او را اثبات کرده[و گروهی یگانگی خدا را]بدون تشبیه[اثبات کردهاند].بنابراین،نفی خداوند و اثبات او با تشبیه روا نباشد و راه راست در راه سوم؛یعنی اثبات وجود خداوند بدون تشبیه او[به موجودات]است. (2)
از امام رضا علیه السّلام[دربارۀ«جبر»و«اختیار»]پرسیده شد:«آیا خداوند بندگان را به کارهایی که در توانشان نباشد مکلف میکند؟
امام علیه السّلام فرمود:او دادگرتر از آن است[که چنین ستمی بر آنان روا دارد].
سؤال شد:آیا بندگان میتوانند هرچه بخواهند بکنند؟
امام علیه السّلام پاسخ داد:آنان ناتوانتر از آن هستند[که هرچه بخواهند بکنند]». (3)
بدین ترتیب میبینیم که نشر افکار اسلامی،اصلی اساسی و ابزاری کارآمد در اصلاح فکری جامعه است،زیرا اندیشه،نظریه و قانونگذاری باطل از میان
برداشته،قانون،اندیشه و نظریۀ صحیح جایگزین آنها میکند و این همان چیزی است که مصلحان حقیقی در راه ایفای آن،هر سختی را به جان خریدهاند.
پس از آنکه دامنۀ پایگاه مردمی اهلبیت علیهم السّلام گسترش یافت و دیدار امام رضا علیه السّلام در هر زمان سخت مینمود،آن حضرت مردم را برای فراگیری احکام و دستور دین به عالمان ارجاع میداد.از«عبد العزیز بن مهتدی»نقل شده است که گفت:«به[علی بن موسی]الرضا گفتم:هرگاه که بخواهم نمیتوانم به دیدارت بیایم.احکام و دستور دین را از که فرابگیرم؟
امام علیه السّلام فرمود:[احکام دین خود را]از«یونس بن عبد الرحمن»فراگیر». (1)
در سراسر گسترۀ اسلامی فقیهانی بودند که از امام علیه السّلام پیروی میکردند.
امام رضا علیه السّلام یاران خود و دیگر مسلمانان را در مسائل اعتقادی و احکام شرعی مورد ابتلا به ایشان ارجاع میداد که«احمد بن محمد بزنطی»،«محمد بن فضل کوفی»،«عبد اللّه بن جندب بجلی»و«حسین بن سعید اهوازی»از آن جمله بودند.
امام رضا علیه السّلام از کار و فعالیت راویان غفلت نمیورزید و هماره آنان را زیر نظر داشت تا مبادا به دروغ،روایتی را به پدرانش نسبت دهند.او در برخورد با وضاعان هرگز راه مسامحه در پیش نمیگرفت.حضرتش دربارۀ«یونس» مولای«علی بن یقطین»میفرمود:خدایش لعنت کند که بر پدرم دروغ بست(روایتی دروغین را به پدرم نسبت داد). (2)
از آنجا که امام رضا علیه السّلام در رأس قدرت و حاکمیتی قرار نداشت تا بتواند به پشتوانۀ آن به اصلاحات اقتصادی دست بزند،لذا به نشر مفاهیم و آموزههای اسلامی در زمینۀ حیات اقتصادی و نظام اقتصادی اسلامی پرداخت.او تمام احکام اقتصادی اسلام را در رسالهای طولانی گرد آورد.
امام علیه السّلام در این رساله،تخلف از شیوۀ اقتصاد اسلامی را از گناهان کبیره دانسته و مرتکب آن را مستحق کیفر خواند که از آن جمله است:
و دوری جستن از گناهان کبیره است که آن...خوردن مال یتیم به ستم...و خوردن ربا و مال حرام پس از آگاه شدن از حرمت آن،قمار کردن و کمفروشی،چه در ترازو، چه در پیمانه...و حبس حقوق مردم بدون اینکه در پرداخت آن عسر و حرجی باشد...و اسراف میباشد. (1)
امام رضا علیه السّلام به پرداختن زکات که یکی از منابع اقتصادی در شریعت است فرامیخواند و میفرمود:
خداوند به انجام سه چیز امر فرمود که با سه چیز دیگر قرین است:به[گزاردن]نماز و[دادن]زکات امر نمود.پس هرکس نماز گزارد،اما زکات ندهد نمازش پذیرفته نخواهد شد. (2)
آن حضرت پیامدهای منفی بدکاریها و حقکشیها،از جمله ندادن زکات را بیان کرده،میفرمود:
هرگاه والیان دروغ گویند آسمان باران خود را دریغ کند،و اگر سلطان ستم روا دارد دولت،حقیر و خوار شود و اگر از دادن زکات دریغ شود دامها بمیرند. (1)
امام رضا علیه السّلام هماره به رساندن زکات به مستحقان آن تشویق میکرد.چون از آن حضرت دربارۀ دادن زکات به غیر مؤمن پرسیده شد،حضرت فرمود:نه و زکات فطره[نیز روا نباشد]. (2)
و نیز میفرمود:و زکات فطره واجب است...دادن آن جز به اهل ولایت(شیعیان) جایز نیست،زیرا[زکات]واجب است. (3)
آنچه از زبان امام رضا علیه السّلام ذیلا نقل میشود،نشان میدهد که چگونه حاکمان اموال مسلمانان را به غارت برده و بیهیچ محدودیتی و مانعی شرعی آنها را صرف هوسهای خود میکردند.حضرت رضا علیه السّلام به منظور رویارویی با چپاولگریهای حاکمان جور از مردم میخواست تا خمس اموال خود را به امامان بر حق برسانند و از دادن آن به حاکمی که منصب خلافت را غصب کرده و به ناحق بر آن تکیه زده،خودداری کنند.آن حضرت در پاسخ یکی از بازرگانان فارس نوشت:[بدانکه]تصرف در مالی جایز و رواست که از راهی که خداوند روا داشته[به دست آید].خمس،ما را بر ادای بدهی و هزینۀ زندگی خانواده و موالیمان یاری میدهد و[به وسیلۀ آن]بخشش کرده،آبروی خویش را در برابر آن کس که از یورش او بیم داریم،حفظ میکنیم،پس آن را از ما دریغ مکنید.[آگاه باشید که]دادن خمس کلید روزی شما و مایۀ پاک شدن گناهانتان است. (4)
آن حضرت مردم را به همراهی و همیاری اقتصادی فراخوانده،بدان
تشویق و ترغیب میکرد.او در اینباره فرموده است:سخاوتمند از خوان مردم میخورد تا مردم نیز از خوان او بخورند. (1)
[یکبار]امام رضا علیه السّلام به علی بن یقطین فرمود:تأمین نیازهای زندگی کاهلی و خانوادهاش را تضمین کن تا من بهشت را برای تو تضمین کنم. (2)
امام رضا علیه السّلام با اسراف سخت مخالفت میکرد.از«یاسر خادم»نقل است که میگفت:«روزی غلامان مشغول خوردن میوه بودند،اما میوهها را نیم خورده دور میانداختند.امام رضا علیه السّلام که این صحنه را میدید،به آنان فرمود:
سبحان اللّه،اگر شما[از این میوهها]سیر و بینیاز شدهاید،هستند کسانی که بدان نیازمند باشند. (3)
حضرت هرچه را به دست میآورد میان فقیران و مستمندان تقسیم میکرد و در[یک]روز عرفه هرچه داشت به آنان داد. (4)
در چنان شرایطی که بر جامعۀ اسلامی حاکم بود،حضرت رضا علیه السّلام در بخشش و صدقه دادن چونان الگویی بود که امت اسلامی بدو اقتدا میکرد و روش او را چونان میزانی برای سنجش میان دو خطمشی اقتصادی به کار میگرفت؛خط اقتصادی اهلبیت علیهم السّلام و شیوهای که حاکمان در عرصۀ اقتصاد به کار بسته،بیت المال مسلمانان را تیول خود دانسته،هرگونه که خوش داشتند از آن استفاده میکردند.
از دیگر مواردی که امام رضا علیه السّلام با آن سخت مبارزه میکرد،تصوف و برداشتهای غلط و مفاهیم نادرستی بود که از زهد ارائه میشد؛همان چیزی
که پایهگذاران آن،از حمایتهای بیدریغ حاکمان بهرهمند بودند،چرا که با این مکتبهای گمراهکننده مردم را سرگرم کرده،از عرصۀ سیاست و اقتصاد و نیز از مطالباتشان و فراخوان به ایجاد تعادل اقتصادی،دور میکردند.با اندک تأملی در زندگی این مکتبسازان میبینیم که برخلاف ادعاهایی که داشتند و مردم را بدان فرامیخواندند،خود از خوان رنگین حاکمان میخورند و از اموال به یغما رفتۀ مسلمانان که در دست خلیفگان بود برخوردار بودند، آنسان که گویی هرگز مفهوم زهد و تصوف را نشناخته و این واژهها را نشنیدهاند.همین مدعیان با آن رفاه و آسایشی که به برکت«جعل»خود بدان دستیافته بودند،بر امام رضا علیه السّلام خرده میگرفتند و چنین وانمود میکردند که از دنیا دل بریدهاند.از دیگرسو با درنگ در زندگی امام رضا علیه السّلام او را سرآمد زاهدان واقعی مییابیم،چرا که حضرتش در خانۀ خود و دور از چشم اغیار، در تابستان بر حصیر مینشست و در زمستان،فرشی از مو[ی بز]زیرانداز خود کرده،هماره جامههای خشن پشمی بر تن میکرد و چون به میان مردم میرفت لباسهای گرانبها و فاخر میپوشید. (1)
جمعی از صوفیان بر امام رضا علیه السّلام وارد شده،به حضرتش گفتند:«امامت از آن کسانی است که خوراکی خشک و ناگوار بخورند،جامۀ خشن بپوشند،بر الاغ سوار شوند و به دیدار بیماران بروند!
امام رضا علیه السّلام به آنان فرمود:یوسف علیه السّلام پیامبر بود[،اما]لباس دیبای زربفت بر تن میکرد،بر بالشهای فرعون تکیه میزد و فرمان میراند.آنچه از امام خواسته شده است دادگری است و چون سخن گوید راستی در پیش گیرد و آنگاه که قضاوت کند دادگری ورزد
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 178/2.
و زمانی که وعده دهد بدان عمل کند.[و بدانید که]خداوند لباسی و خوراکی را حرام نکرده است. (1)
بدین ترتیب،امام رضا علیه السّلام با نفی و مردود خواندن مفاهیم نادرست زهد، گام در میدان مبارزهای نهاد که طرف دیگر مبارزه،حاکمان و قدرتمندان حامی نشر این باورها بودند و به مخترعان این مفاهیم اجازۀ فعالیت و ترویج این باورهای غلط را میدادند.
اخلاق،از دیگر زمینههای نیازمند اصلاح و ساماندهی بود.از اینرو امام رضا علیه السّلام برای اصلاح و دگرگونی اخلاقی و اجتماعی و ایجاد وضعیتی غیر از وضعیتی که عامۀ مردم با آن خو گرفته بودند،فرصتهای به دست آمده را از دست نمیداد.برای رسیدن به این هدف والا و مصلحانه،شیوههای متعدد تربیتی-اصلاحی در پیش گرفت که ذیلا بیان میشود:
اگرچه حاکمان معاصر امام رضا علیه السّلام در صورت دخالت امام علیه السّلام در امور حکومتی و اعتراض به سیاستهای آنان،حضرتش را در تنگنا قرار میدادند و حلقۀ محاصرۀ او را تنگتر میکردند،اما نمیتوانستند امام علیه السّلام را از بیان ویژگیها و والاییهای اخلاق پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بهویژه اخلاق حکومتی آن حضرت،بازدارند.از همینرو حضرت رضا علیه السّلام پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله را بهعنوان
1) (1)) .کشف الغمه 103/3(به نقل از:آبی،نثر الدرر)و الفصول المهمه/254.
نمونۀ بارز بشری که در مقام حاکم،الگوی حاکمان و در مقام دانش الگوی فقیهان و دیگر مسلمانان و گروهها بود،به همگان میشناساند.او که فرصت را برای دعوت به پیروی از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله مناسب یافته بود،روایاتی دربارۀ اخلاق پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از پدران خود نقل میکرد.
آن حضرت روایتی از امام حسن مجتبی علیه السّلام از امیر المؤمنین علیه السّلام دربارۀ اخلاق پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده،فرمود:
روش رفتاری او(پیامبر«ص»)در آن بخش از وقتش که به امت میپرداخت چنین بود که:اهل فضل را مقدم میداشت و این وقت را براساس برتری ایشان در دینداری به آنان اختصاص میداد.برخی از این افراد یک حاجت و برخی دیگر دو حاجت و گروهی چندین حاجت داشتند.
[پیامبر صلّی اللّه علیه و اله]به کار آنان میپرداخت و با خبرگیری از احوال امت و آنچه که باید، ایشان را به کارهایی میگمارد که سامان یافتن آنان در آن میبود.آنگاه میفرمود:
حاضران،غایبان را[از آنچه در اینجا گذشت]آگاه کنند.[و ای جمع حاضران،]آن کس که نمیتواند نیاز خود را به اطلاع من برساند شما مرا از نیاز او آگاه کنید...
[آنگاه امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:]رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله تنها در موردی زبان به سخن میگشود که به او مربوط بود...بزرگان و کریمان قوم را گرامی داشته،آنان را بر قومشان میگمارد...جویای حال اصحاب خود میشد و از مردم دربارۀ آنچه در میان ایشان میگذشت پرسش میکرد...بهترین ایشان نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله کسی بود که [در دین و دانش]برتر و خیرخواهیاش برای مسلمانان فراگیرتر بود و آنکه همدردیاش نسبت به دیگران بیشتر،منزلتش نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله والاتر بود...خوی نیکوی او همۀ مردم را دربرگرفته،او برای آنان چونان پدری مهربان بود و در عرصۀ حق،آنان از نظر او یکسان بودند.
پیوسته گشادهرو و خوشمشرب بود...به سه چیز از مردم کار نداشت:کسی را نکوهش نکرده،از کسی عیبجویی نمیکرد و در پی یافتن و آشکار کردن لغزش و بدی کسی برنمیآید...بردباری و شکیبایی را باهم در خود جمع کرده بود و چیزی او را خشمگین و سراسیمه نمیکرد.او افزون بر حذر و احتیاط،چهار خصلت داشت:نیکی را برگزیده بود تا دیگران بدان اقتدا کنند،باطل را وارهانید تا مردم از آن بازایستند،تمام تلاش او بیان نظری بود که امت را به سامان برساند و به کاری میپرداخت که خیر دنیا و آخرت امت در آن میبود. (1)
امام رضا علیه السّلام با نقل این روایت و بیان ویژگیهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بهطور غیرمستقیم امت را فرامیخواند تا خود به تفکیک میان دو روش اخلاقی بپردازند؛روش حاکمان و روش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که بنمایۀ روش و شیوۀ اخلاقی اهلبیت علیهم السّلام بود.
بدین ترتیب و پیش از اینکه حاکمان عباسی بتوانند از نشر احادیثی که دربارۀ اخلاق پیامبر صلّی اللّه علیه و اله رسیده بود،جلوگیری کنند،امام رضا علیه السّلام با این روایات و بهطور مسالمتآمیز مردم را با حقیقت و ماهیت خلقوخوی حاکمان عباسی آشنا کرد.
از آنجا که امام علیه السّلام الگویی کامل و شایستۀ پیروی است،امام رضا علیه السّلام بر اساس ارزشها و معیارهای ثابت،وظیفۀ خود را بهعنوان الگو و نمونۀ عالی ایفا کرده،عالیترین نمونۀ اخلاق اسلامی را به مسلمانان ارائه نمود.او در
1) (1)) .عیون اخبار الرّضا 317/1-319.
راستی گفتار،امانتداری،وفای به عهد،فروتنی،احترام به دیگران،توجه و عنایت به امور مسلمانان و برآوردن نیازهای آنان صدرنشین بود.حضرتش به صورت عملی به اصلاح فساد حاکم بر روابط میان مردم میپرداخت.از جمله اقدامهای عملی امام علیه السّلام در این زمینه داستان زیر است:
«روزی امام رضا علیه السّلام خوانی گسترانده،غلامان خود را از سیاه و دیگر نژادها فراخوانده،بر همان خوان در کنار خود نشاند.به امام علیه السّلام گفتند:خوب بود خوانی جداگانه برای اینان میگستراندی!
امام علیه السّلام در پاسخ فرمود:خدای-تبارک و تعالی-یکی[و خدای همگان]است و مادر[مان حوا]یکی است و پدر[مان آدم علیه السّلام]یکی است و هرکس براساس کردارش کیفر میشود،یا پاداش میگیرد. (1)
امام رضا علیه السّلام حتی غلامان خود را تکریم و احترام میکرد و تا زمانی که غلامان مشغول خوردن غذا بودند آنان را به کاری نمیگمارد.حضرتش به خادمان خود فرمود:اگر مشغول خوردن غذا بودید و من نزد شما حاضر شدم برای من برنخیزید تا اینکه خود از خوردن غذا دست بکشید. (2)
«ابراهیم بن عباس»اخلاق و منش والای امام رضا علیه السّلام را ستوده،میگفت:
ندیدم و نشنیدم کسی[در اخلاق نیکو و منش والا]به پای ابو الحسن الرضا علیه السّلام برسد.او هرگز به کسی ستم نکرد،گفتار کسی را قطع نکرد،کسی را نومید و بدون برآوردن نیاز بازنگرداند،در حضور همنشینان پای خود را نگستراند، پیشتر از آنان تکیه ننمود،به غلامان خود دشنام نداد و ناسزا نگفت.چون
میخندید،صدا به قهقهه بلند نمیکرد و غلامان خود را بر خوان خویش مینشاند[و با آنان همغذا میشد].بسیار نیکی میکرد و فراوان صدقه میداد که بیشتر آن بهطور پنهانی[و در دل شب]بود. (1)
امام علیه السّلام در برابر مردم فروتنی میکرد.روزی وارد حمام شد.شخصی به امام علیه السّلام گفت:«ای مرد،مرا شستوشو و مشتومال بده.آن حضرت خواستهاش را اجابت کرده،به شستوشوی او پرداخت.آنان که امام علیه السّلام میشناختند،او را به آن مرد معرفی کردند و او که پی به خطای خود برده بود از امام علیه السّلام پوزش خواست،اما امام علیه السّلام در حالیکه او را آرامش خاطر میداد،کار شستوشوی او را دنبال میکرد». (2)
از دیگر ویژگیهای اخلاقی امام رضا علیه السّلام چشمپوشی و گذشت بود.آن حضرت هرگز بدی را با بدی پاسخ نمیداد و آنچنان مهربان بود که از کسی کینه به دل نمیگرفت.در روزگار هارون شخصی به نام«جلودی»به خانۀ امام رضا علیه السّلام یورش برده،زیورآلات زنان خاندان رسالت را به یغما برد.امام علیه السّلام از رفتار او چشم پوشیده،از هارون خواست تا به او گزندی نرساند. (3)
آنگاه حضرت اخلاق والای خود را در قالب شعری توصیف کرد تا امت، به حضرتش اقتدا کنند.امام علیه السّلام در این شعر فرمود:
«اگر آنکس که از سر نادانی بر من ستم کرده از من دون مرتبهتر باشد؛ برای خویش ناپسند میدانم و نمیپذیرم که با او برخورد جاهلانه کنم.
و چون در خرد همسنگ من باشد؛در برابر او بردباری پیشه میکنم تا برتر
از آن باشم که تقاص کنم.
و اگر من در مرتبه و برتری از او پایینتر باشم؛[با خویشتنداری]به برتری و مقدم بودن او تن در دادهام». (1)
امام رضا علیه السّلام هماره امت را به تمسک به والاییهای اخلاقی فرامیخواند و با بیان و نشر احادیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله این اصل را در میان امت نهادینه میکرد؛احادیثی که منش و رفتار سلیم را برای مسلمانان ترسیم میکرد.در این باب مواردی را نقل میکنیم:
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکس کار نیک خود را پنهان دارد،هفتاد برابر پاداش گیرد و هرکس بدی[دیگران]را برملا سازد رانده شدۀ[از رحمت الهی و نظر مردم]است و هرکس آن را پنهان دارد آمرزیده شود. (2)
و فرمود:خداوند مرا[بهعنوان و]همراه رحمت فرستاد،نه برای آزردن[خلق خدا]. (3)
و نیز پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:وعدهای که مؤمن میدهد همانند نذری است که باید بدان عمل کند،ولی[ترک آن]کفاره ندارد. (4)
حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام جامعه اسلامی را به آمیخته شدن با ارزشها و معیارهای اسلامی،سنتهای الهی و شیوۀ رفتاری پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله
1) (1)) .مناقب آل ابی طالب 402/4:إذا کان من دونی بلیت بجهله أبیت لنفسی أن اقابل بالجهل و إن کان مثلی فی محلی من النهی أخذت بحلمی کی أجلّ عن المثل و إن کنت أدنی منه فی الفضل و الحجی عرفت له حق التقدم و الفضل
2) (2)) .اصول کافی 428/2.
3) (3)) .همان/159.
4) (4)) .کشف الغمه 58/3.این روایت را«جنابذی»از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده است.
و اولیای خداوند فرامیخواند.
او در اینباره فرموده است:
زمانی مؤمن،مؤمن[واقعی]است که از سه خصلت برخوردار باشد:خصلتی از خداوند،خصلتی از پیامبر خدا و خصلتی از ولیّ خدا.پس[با داشتن]خصلت خداوندی کارهای خود را از مردم پنهان دارد و[با داشتن]خصلت پیامبر او،با مردم راه مدارا[و مهربانی]در پیش گیرد و[با داشتن]خصلت ولی خدا در سختیها شکیبایی ورزد[که چنین کسی مؤمن است]. (1)
امام رضا علیه السّلام همچنین حدود فروتنی را بهعنوان یک حرکت رفتاری فراگیر که از فرد آغاز شده،جامعه را فرامیگیرد،ترسیم کرده،فرمود:
فروتنی مراتبی دارد،از جمله:انسان قدر و منزلت خود را بشناسد و با دلی پاک خود را در آن جایگاه قرار دهد،همانگونه با مردم باشد که دوست دارد با وی رفتار کنند،اگر از کسی بدی دید آن بدی را با خوبی بزداید،خشم خود را فروبخورد و از مردم درگذرد که خداوند نیکوکاران را دوست میدارد. (2)
امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام برای رسیدن به اهداف خود در اصلاح جامعه،از مثلها و داستانهای نیکوکاران بهره میجست تا اصل اصلاحات در ذهن و جان مردم نقش بسته،از خاطرهها محو نشود.از جملۀ آن داستانها ماجرای زیر است:
امام علیه السّلام فرمود:«مردی از بنی اسرائیل چهل سال خداوند-تبارک و تعالی- را عبادت کرد،اما عبادتش مقبول درگاه خداوند واقع نشد.با خود اندیشید:هر چه بر تو رود از توست،پس جز تو کسی در این حرمان دخیل نیست.
خداوند-عزّ و جلّ-به او وحی(الهام)فرمود:این خودنکوهی،از عبادت چهل سال برتر است». (1)
از آنجا که شعر تأثیری فوق العاده و سریع بر احساسات و عملکردها میگذارد،امام رضا علیه السّلام از آن بهعنوان وسیلهای برای اصلاح اخلاق جامعه سود میبرد.
در یکی از سرودههای حضرت در زمینه روابط اجتماعی آمده است:
«پوزش و عذر برادرت را در خطایش بپذیر؛و عیب و بدی او را بپوشان.
و چون سفیه و نادان بر تو بهتان زند[خویشتندار باش]؛و نیز در برابر تلخی روزگار صبوری پیشه کن.
و بزرگوارانه از دادن پاسخ[به بدکاری بدکاران]درگذر؛و ستمگر را به حسابرس او(خداوند)واگذار». (2)
حضرت رضا علیه السّلام از این فن برای پیوند دادن مسلمانان با روز قیامت و پرهیز دادن از آرزوهای دراز و فریبا و نیز مجسم کردن آن در اذهان مردم بهره میجست،چرا که این یادآوریها که با زبان شعر صورت میگرفت،تأثیر شگرف در اصلاح اخلاق جامعه داشت.او در شعری چنین سروده است:
«همۀ آرزو داریم که در اجلمان تأخیر افتد؛در حالیکه اجلها خود آفت آرزو هستند.
آرزوهای بیهوده تو را مغرور نکند و نفریبد؛پس میانهروی در پیش گیر
و بهانهها را واگذار.
دنیا همانند سایهای فناپذیر است؛که سواری(کاروانی)در آن اتراق و سپس از آن کوچ کند». (1)
از دیگر موضوعهای مورد تأکید امام رضا علیه السّلام دعوت مسلمانان به ایجاد ارتباط صحیح اجتماعی بود.حضرتش آنان را به برادری،همدلی و همدردی در گرفتاریها پرهیز از رفتار و اخلاق ناشایستی که پیوندها را میگسست و روابط آنان را تیره میکرد،فرامیخواند که از آن جمله:دروغ،غیبت، خبرچینی،تهمت زدن و تجاوز به حقوق،اموال آبرو و جان مردم بود.
به یک سخن امام رضا علیه السّلام تمام تلاش خود را به کار میبست تا افراد جامعه از نظر اخلاقی همان شیوه سالم و پاک اسلامی را که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و اهلبیت آن حضرت پایهگذار آن بودند،در پیش گیرند و بدین وسیله از برهوت گمراهی و انحراف اخلاقی رسته،در جادۀ مستقیم والاییها درآیند.
همانطور که پیشتر گفته شد،امام رضا علیه السّلام در پی پاکسازی جامعۀ اسلامی از کاستیها و کژیها بود و در این راه تمام شیوههای تبلیغی را به کار گرفت.به همین منظور حضرتش نقش تربیتی خود را در دو سطح ایفا نمود:
الف)در سطح جامعه و امت اسلامی.
ب)در سطح برگزیدگان و جماعت صالحان.
1) (1)) .البدایة و النهایه 250/10:کلنا یأمل مدا فی الأجل و المنایا هن آفات الأمل لا تغرنّک أباطیل المنی و الزم القصد ودع عنک العلل إنّما الدنیا کظل زائل حلّ فیه راکب ثم ارتحل
فعالیت امام رضا علیه السّلام در سطح جامعه و امت اسلامی،همگان را از جمله:
حاکمان،زیردستان و پیروان اهلبیت علیهم السّلام که جامعه اسلامی را تشکیل میدادند،فرا میگرفت.آن حضرت در راه ایفای مسئولیت امر به معروف و نهی از منکر افراد جامعه را به دوری از بدی و انحراف و گرایش به اخلاق پسندیده دعوت مینمود.
اما فعالیت در زمینۀ جماعت صالحان بهگونهای دیگر بود.او باید جماعتی را تدارک میدید که مذهب اهلبیت علیهم السّلام را بهعنوان شیوۀ زندگی پذیرفته باشند تا آنان را در قالب جریان و الگویی دارای مسئولیت الهی پرورش دهد که عهدهدار اصلاح اخلاق جامعه و زدودن انحراف حاکم بر جامعه باشند.برای رسیدن به این هدف باید تلاش و فعالیت خود را فشردهتر و عنایت بیشتری نسبت به این افراد ابراز میکرد تا تعداد چشمگیری از مصلحان حقیقی و توانمند در ایفای رسالت خویش به جامعه عرضه کند.
از اینرو میبینیم که حضرت رضا علیه السّلام شبانهروز با افراد و گروههایی از یاران خود دیدار مینمود و با نمایندگان و پیروان خود در دیگر شهرها نامهنگاری میکرد تا با رهنمودهای خویش سلوک آنان را در مسیر درست قرار داده،به تهذیب اخلاقی آنان بپردازد و دمی از فعالیت خود در این زمینه غفلت نمیورزید.از«حسن بن حسین»نقل شده است که میگفت:«احمد بن حماد،مالی گران از من به ستم گرفت.نامهای به ابو الحسن علیه السّلام نوشته،از احمد بن حماد شکایت کردم.امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:او را با[یاد کردن کیفر]خدا بترسان.
آنچه که امام علیه السّلام گفته بود عمل کردم،اما سودی نبخشید.از اینرو نامهای دیگر به حضرت نوشته،یادآوری کردم که فرمان حضرتش را عملی کردم،اما
کارساز نشد.امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:اگر ترساندن از خدا در او کارگر نیفتاد،چگونه [بتوانیم]او را از خویش بترسانیم؟. (1)
امام رضا علیه السّلام به تبلیغ زبانی بسنده نکرده،بلکه در این راه اموال خود را هزینه میکرد تا بتواند افراد بیشتری را به اخلاق اسلامی بیاراید.او بردگانی میخرید و پس از آنکه آنان را از زلال اخلاق اهلبیت علیهم السّلام سیراب میکرد و از نظر اخلاقی کاملا پرورش میداد،آزادشان مینمود.حضرت رضا علیه السّلام در طول زندگی خود هزار برده آزاد کرد که همگی از جام معرفت او نوشیده و از رفتار او تأثیر پذیرفته بودند.روشن است که این تعداد انسان چه تأثیر شگرفی در تحول روند اخلاقی جامعه دارد،چرا که هریک از این افراد،پس از پرورش یافتن در کانون امامت و اخلاق و دریافت آموزههای دینی و اخلاقی خود را ساخته،سپس به جریانی تبدیل شده که همگی روشنضمیر بوده و با اخلاص و روشنبینی در جامعه اسلامی و در میان امّت به اصلاح جامعه میپرداختند.
از میان آزاد شدگان،صدها تن مربی دلسوخته و مصلح برآمده،وجود آنان سبب شد تا مردم با مشاهدۀ حسی و عینی اخلاق اسلامی در شمار پیروان امام رضا علیه السّلام درآیند.لذا در روزگار امام رضا علیه السّلام پیروان او فزونی گرفته،پایگاه مردمی آن حضرت در بیشتر سرزمینهای اسلامی گسترش یافت.
این مبحث را در چند بند بررسی و تحلیل میکنیم:
1) (1)) .رجال کشی/561/حدیث 1059.
لازمۀ شناخت اسلوب و روش راهبری جنبش الهی و انقلابی از سوی امام رضا علیه السّلام ارائۀ تصویری روشن،ولی مختصر از روشهایی است که امامان معصوم علیه السّلام در رهبری جنبش الهی و انقلابی خود به کار میگرفتند.بدین ترتیب خواهیم توانست از لابهلای دادههای تاریخ دربارۀ رهبری دیگر امامان، به شیوۀ راهبری الهی و انقلابی امام رضا علیه السّلام پی ببریم.
بیتردید امام معصوم علیه السّلام مسئولیت دارد تا به ساختار اعتقادی،اخلاقی، اجتماعی و سیاسی انسان و جامعه بپردازد.این ایفای وظیفه،مستلزم ایجاد پایگاهی مردمی است که مبتنی بر شیوۀ اهلبیت علیهم السّلام و نظریه اسلامی آنان دربارۀ هستی،حیات و جامعه باشد.به همین جهت به فعالیت سیاسی صرف یا دستیابی به هر قدرت و حاکمیت بسنده نمیکند،بلکه فعالیت سیاسی جزیی از وظایف کلی امام علیه السّلام بوده و رسیدن به قدرت هدف نبوده،که وسیلهای برای تحقق بخشیدن به اهداف مقدس راهبر معصوم است و همۀ امامان معصوم علیهم السّلام همین هدف را دنبال میکردند.البته تلاش امامان معصوم علیهم السّلام برای رسیدن به این هدف تابع شرایط و فضای حاکم بر جامعه بود.شرایطی که امام علی بن ابی طالب علیه السّلام و امام حسن علیه السّلام و امام حسین در آن به سر میبردند،با شرایطی که امام سجاد علیه السّلام و دیگر امامان علیهم السّلام در آن میزیستند،کاملا متفاوت بود.آن سه بزرگوار توانستند بهطور مستقیم در همۀ عرصههای جنبش الهی و انقلابی خود،ایفای وظیفۀ رهبری کنند،اما شرایط در روزگار امام زین العابدین علیه السّلام و دیگر امامان علیهم السّلام دگرگون شده بود.از همینرو این امامان،به ناچار،روند رویدادها،بهویژه اوضاع نظامی و سیاسی را به صورت غیرمستقیم زیر نظر
گرفته،بر آن اشراف داشتند و به دور از چشم حاکمیت و مخفیانه خط حرکت الهی و انقلابی را رهبری میکردند،و این در حالی بود که حاکمیت نمیتوانست فعالیتهای سازمانی این جریان و نیز ارتباط یا عدم ارتباط آن را با امام و مراتب نظارت امام علیه السّلام بر آن پی ببرد.این موضوع را نباید فراموش کرد که این رهبران به چند دلیل روش خود را در ایفای وظایف خویش محدود و پنهان میکردند:
یکم:در نظر گرفتن مصالح عمومی در سطح امت و جامعۀ اسلامی؛
دوم:مصالح خصوصی اسلام که به جنبش اهلبیت علیهم السّلام بهعنوان متولیان اصلاح اوضاع مرتبط؛
سوم:شرایط و ویژگیهای عمومی و خصوصی،مانند توان جنبش و استحکام و ریشهدار بودن پایگاه مردمی.
امامان معصوم علیهم السّلام با رعایت سه اصل یاد شده و در نهایت پنهانکاری،به طور غیرمستقیم،راهبری تمام فعالیتها از جمله جنبشهای مسلحانه را به عهده داشتند تا در آغاز کار و با شروع ایفای رسالت امامت خود،در معرض کشته شدن قرار نگیرند.
آن بزرگواران،اصلاح امت و پرورش آن را بر هر کاری مقدم میدانستند و باید برای این وظیفه و اصلاح جامعه و ساختار آن،در میان مردم میبودند تا بتواند به هدف خود که مکتب اسلام آن را ترسیم کرده بود برسند.حال اگر امامان علیهم السّلام بهطور مستقیم راهبری انقلاب و قیامهای نظامی را به عهده میگرفتند بیتردید کشته میشدند و امت اسلامی کسی را نداشت تا فقیهانی و عالمانی هدایتگر،زاهدان و عابدانی پیشآهنگ،سیاستمدارانی پاککردار و راستگفتار و رهبران قیامهای انقلابی را پرورش داده،به آنان ارائه دهد.
به یک سخن،امام علیه السّلام در راستای کار الهی خود،دو خط را دنبال میکرد:
نخست:خط فکری بود.این خط،به دانشاندوزی و گسترش آن و ایفای وظیفه امر به معروف و نهی از منکر بهطور مسالمتآمیز میپرداخت؛
دوم:خط رویارویی و مقاومت بود.این خط وظیفه داشت تا با به کارگیری زور به منظور جلوگیری از انحراف حکومتها از شیوه اصیل اسلامی و مبانی حاکمیت آن،علیه حاکمیتهای ستمگر اعلان قیام کند که با تأملی دقیق در روش و منش رفتاری امامان معصوم علیهم السّلام این مطلب برای ما آشکار میشود.
پس از به شهادت رسیدن امام حسین علیه السّلام و به اسارت بردن خاندانش،امام زین العابدین علیه السّلام از همین روش پیروی کرد،چرا که شرایط سیاسی دگرگون شده بود و از دیگرسو پایگاه مردمی اهلبیت علیهم السّلام فزونی یافته و کسانی به یاری امام زین العابدین علیه السّلام برخاسته،در شمار پیروان او درآمدند که از جایگاه و توان متفاوتی برخوردار بودند.
در روزگار امامت امام زین العابدین علیه السّلام«توابین»به رهبری«مختار ثقفی»به خونخواهی امام حسین علیه السّلام و شهیدان کربلا قیام کردند،و در حالیکه این جنبش از حمایت امام سجاد علیه السّلام برخوردار بود،اما حاکمیت اموی،هیچ ردپا و دلیلی مبنی بر ارتباط امام سجاد علیه السّلام با این جنبش بهدست نیاورد.زمانی که «محمد بن حنفیه»عموی امام سجاد علیه السّلام دربارۀ این قیام و حمایت از آن با امام سجاد گفتوگو کرد،حضرت فرمود:
«یا عم،لو أنّ عبدا زنجیا تعصّب لنا أهل البیت،لوجب علی الناس مؤازرته، و قد ولّیتک هذا الأمر،فاصنع ما شئت»؛ (1)ای عمو،اگر بردهای سیاه در راه
1) (1)) .بحار الانوار 363/45-346(به نقل از:جعفر بن نماحلی،«رسالۀ ذوب النّضار فی شرح الثار»که نویسنده،آن را از پدرش«محمد بن نماحلی»نقل کرده است).
حمایت از ما پایورزی کند،بر همگان واجب است از او حمایت و پشتیبانی کنند.
من این کار را به تو میسپارم.هرچه میخواهی انجام ده.
در این ماجرا اصل پنهانکاری کاملا لحاظ شده بود و تنها اندکی از پیروان اهلبیت علیهم السّلام از آن آگاهی یافتند.زمانی که جماعتی به دیدار«محمد بن حنفیه» رفتند،او آنان را به همراهی با مختار و مشارکت در قیام او فراخواند.او همچنین نامهای به«ابراهیم اشتر»فرزند«مالک اشتر»نگاشته،او را به پیوستن به قیام مختار تشویق و ترغیب میکرد. (1)
و هنگامی که«عبد اللّه بن زبیر»محمد بن حنفیه را محاصره و او را به مرگ و سوزاندن تهدید کرده بود،محمد طی نامهای از مختار درخواست یاری کرد و مختار سپاهی گسیل داشته،محمد را از آن تنگنا نجات داد. (2)
از این ماجرا بدون هر ابهامی درمییابیم که امام سجاد علیه السّلام محمد بن حنفیه را بهعنوان رهبر و فرمانده جناح نظامی تعیین کرده،بدو اختیار داده بود تا به طور مستقیم و مستقل و بدون دخالت امام علیه السّلام دستورهای نظامی را صادر کند.
پس از آنکه سلطۀ امویان بر عراق،حجاز و برخی سرزمینهای اسلامی به پایان رسید و مختار بر آنها چیره شد،امام زین العابدین علیه السّلام در حضور برخی از نزدیکان مختار،با این عبارت،مختار را ستوده،فرمود:ستایش خدایی را سزاست که[عنایت کرد تا]شاهد خونخواهی از دشمنانم باشم و[خداوند]مختار را پاداش خیر دهد. (3)
در همان هنگام که امام علیه السّلام بهطور غیرمستقیم قیام مختار را هدایت میکرد،عالمان و فقیهان و راویانی به جامعه اسلامی ارائه کرد که:«عبد اللّه بن
الحسن»،«زهری»«عمرو بن دینار»،«علی بن زید بن جدعان»و«یحیی بن امّ الطویل»از آن جمله بودند. (1)
امام سجاد علیه السّلام همچنان در تدارک رهبری آینده بود.او فرزندش امام «محمد باقر»علیه السّلام را به امامت و راهبری عامه و فرزند دیگرش«زید»را برای قیام مسلحانه علیه حاکمان غاصب آماده کرد.
در روزگار امامت امام باقر علیه السّلام،زید نزد امام باقر علیه السّلام رفته از حضرتش اجازه خواست.امام در پاسخ فرمود:ای زید،این کار را مکن،چرا که میترسم برون کوفه کشته و به دار آویخته شوی.
زید نیز از امام باقر علیه السّلام فرمان برده،از قیام در روزگار آن حضرت خودداری کرد. (2)
زید بن علی علیه السّلام امامت برادرش امام باقر علیه السّلام و امامت برادرزادهاش امام صادق علیه السّلام را پذیرفته،بدان گردن نهاده بود.او در شعر زیر به پیروی خود از دو امام بزرگوار اشاره کرده،سروده است:
«باقر(شکافنده)علم در لحد جای گرفت؛همان که امام جهانیان و پاکیزه زاده بود.
پس از او کسی را جز[امام]جعفر[صادق علیه السّلام]ندارم؛او امام جهانیان و یگانۀ ستوده شده است». (3)
تصریح امام باقر علیه السّلام به یاری کردن زید،بهترین گواه بر این مطلب است که امامان معصوم علیه السّلام غیرمستقیم خط نظامی را راهبری میکردند.
آن حضرت دربارۀ قیام و سرنوشت زید،فرموده است:به یقین برادرم زید بن علی قیام میکند و در راه حق کشته خواهد شد،پس بدا به حال کسی که او را تنها گذارد.بدا به حال کسی که با او بجنگد.بدا به حال کسی که او را بکشد. (1)
در روزگار امام صادق علیه السّلام و پیش از قیام زید،گروهی به دیدار امام علیه السّلام رفته، از آن حضرت دربارۀ بیعت با زید پرسیدند،حضرت فرمود:«با او بیعت کنید». (2)
امام صادق علیه السّلام هماره میفرمود:خدای مرا در[پاداش کشتگان و صاحبان]آن خونها شریک گرداند.به خدا سوگند،عمویم زید و یاران او همانند علی بن ابی طالب و یاران او در همان راه گام نهادند و چون آنها شهید شدند. (3)
انقلابیون با در نظر گرفتن شرایط حاکم بر جامعه،در دعوت خویش هرگز از امام موردنظر خود بهطور صریح نام نمیبردند،بلکه از او با«الرضی من آل محمد صلّی اللّه علیه و اله»(فرد مورد رضایت،از آل محمد«ص»)نام میبردند.امام علیه السّلام هماره یاران خود را از قیام با کسانی که پیوند فکری و ایمانی با حضرت نداشتند برحذر میداشت و میفرمود:
«إذا أتاکم آت منّا فانظروا علی أیّ شیء تخرجون؟و لا تقولوا:خرج زید،فإنّ زیدا کان عالما و کان صدوقا،و لم یدعکم إلی نفسه،و إنّما دعاکم الی الرضیّ من آل محمد صلّی اللّه علیه و اله و لو ظهر لوفی بما دعاکم إلیه...»؛ (4)
اگر کسی از[خاندان]ما نزد شما آمد[و شما را به قیام فراخواند]درنگ کنید و ببینید میخواهید برای چه قیام کنید،مبادا بگویید:زید قیام کرد[و این نیز از همان خاندان است و باید در کنار او قیام کنیم.بدانید که]زید عالم و راستگو بود.او
شما را به[بیعت با]خویش نخواند بلکه به[پذیرش]«رضا از آل محمد صلّی اللّه علیه و اله»فرا خواند و اگر پیروز میشد به یقین به وعدۀ خود وفا میکرد.
شایان توجه است که بدانیم گرایش و خطمشی نظامی از دو جهت سپر و دژ امامان علیه السّلام بود:
نخست:حفاظت از حالت و روحیۀ انقلابی جامعه تا پیوسته آمادۀ قیام و فداکاری باشد؛
دوم:با سرگرم شدن حاکمان به تعقیب و گریز و رویارویی با جنبشهای انقلابی و قیامها،فرصت برای ادامۀ فعالیتهای اصلاحی به دست میآمد و امامان علیه السّلام جز در زمینۀ قیام،در تمام زمینهها به فعالیت میپرداختند که در این صورت امام علیه السّلام از حاکمان گزندی نمیدید و حضور او در میان مردم،ایمنی و سلامت اهلبیت علیهم السّلام و یاران ایشان را تضمین میکرد.حاکمیت نیز که سرگرم رویارویی با قیامها و انقلابیون بود از پرداختن به امام علیه السّلام و ممانعت از فعالیتهای اجتماعی او خودداری میکرد،زیرا اقدام به سرکوب همهجانبه، دامنۀ قیام و اقدامهای نظامی را گسترش میداد.از اینرو کسانی که در ظاهر به دانشاندوزی یا بازرگانی پرداخته،از کارهای نظامی دوری میجستند،از آزادی نسبی داده شده از سوی حکومت،بهره میبردند.
امام صادق علیه السّلام با اشاره به سپر بودن قیامهای مسلحانه فرمود:
«کفّوا ألسنتکم و الزموا بیوتکم،فإنّه لا یصیبکم أمر تخصّون به أبدا،و لا تزال الزیدیة لکم وقاء أبدا»؛ (1)
زبان خویش را[از فاش کردن رازها]بربندید و خانهنشینی گزینید که[در این دو
1) (1)) .اصول کافی 225/2.
صورت]هرگز دین شما دستخوش نابسامانی نخواهد شد و[بدانید که]«زیدیه» پیوسته سپر شما خواهند بود.
بدین ترتیب نظارت امام علیه السّلام بر جنبشهای نظامی و مسلحانه همچنان در نهایت پنهانکاری و در پس پرده کتمان محض قرار داشت و تنها کسانی که در عرصۀ اقدامهای الهی و انقلابی نقش مؤثری داشتند از نظارت امام علیه السّلام مطلع بودند.با اینکه برنامهریزی امام علیه السّلام در امر راهبری نهضتهای مسلحانه و عملیاتی کردن آن،بهگونهای بود که حاکمیت نمیتوانست ارتباطی میان انقلابیون و امام علیه السّلام بیابد،اما پیوسته امام علیه السّلام را به حمایت و تحریک این جنبشها و سران آن متهم میکرد.
«ابو جعفر منصور»میگفت:«کیست که بهانه و دستاویز و عذر مرا نسبت به این جعفر بپذیرد؟او یک گام پیش نهاده و گام دیگر خود را پس کشیده، میگوید:از«محمد بن عبد اللّه بن الحسن»دوری میجویم.اگر پیروز شود امر (خلافت)از آن من است و اگر با شکست مراجعه شود من جان به سلامت به در بردهام». (1)
رهبران جناح نظامی بهطور صریح از امام علیه السّلام نامی به میان نمیآوردند، بلکه نزد یاران خود با کنایه از ایشان یاد میکردند.«حسین بن علی»صاحب قیام فخ و«یحیی بن عبد اللّه بن الحسن»میگفتند:«قیام ما پس از مشورت با اهل بیتمان بود.با موسی بن جعفر[در مورد قیام]مشورت کردیم و او فرمان قیام داد». (2)
حضرت امام کاظم علیه السّلام به«حسین بن علی»صاحب قیام فخ آنگاه که
اندیشه قیام خود را با امام علیه السّلام در میان گذاشت،میفرمود:
«إنک مقتول فأحدّ الضراب...فإنّا للّه و انا إلیه راجعون،و عند اللّه-عزّ و جلّ- احتسبکم من عصبة»؛
[ای حسین]،به یقین کشته خواهی شد،پس جانانه جنگ کن و پایمردی در پیش گیر...همه از خداییم و به سوی او بازمیگردیم.خداوند خاندان شما را در سوگتان پاداش دهد. (1)
«موسی الهادی»خلیفۀ عباسی،قیام حسین،صاحب فخ را به تحریک امام کاظم علیه السّلام دانسته،پیوسته امام علیه السّلام را تهدید به قتل میکرد.او میگفت:«به خدا سوگند حسین تنها به فرمان او قیام کرد و در این راه از دوستی او پیروی نمود، زیرا او(امام کاظم«ع»)در میان خاندانش صاحب منصب امامت است،خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم».
«ابو یوسف قاضی»موسی را قانع کرد که این مطلب صحت ندارد و بدین ترتیب خشم او را فرونشاند. (2)
حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام در فعالیتهای الهی و انقلابی راه پدران بزرگوار خود را درپیش گرفت.او تمام خطهای:سیاسی،انقلابی-نظامی، علمی و اجتماعی را همزمان راهبری میکرد و چنان هوشمندانه این وظیفۀ را ایفا مینمود که فعالیتها و جنبشهای نظامی که از سوی حضرت رهبری میشد به دلیل پنهانکاری فوق العاده،بهطور کامل از دید حاکمیت دور مانده بود.
اصرار مأمون به امام رضا علیه السّلام مبنی بر پذیرش منصب ولایتعهدی،خود
بهترین گواهی است که مأمون از جنبش علویان بسیار بیمناک شده بود و نیز میدانست که با پذیرش منصب ولایتعهدی از سوی امام رضا علیه السّلام،گامی بود برای احاطه بر جنبشهایی که الگو و رهبری خویش را در امام رضا علیه السّلام میدیدند،علویان نیز،توجیه و بهانۀ خود را در مبارزه علیه حکومتی که امام علیه السّلام ولایتعهدی آن را پذیرفته بود از دست میدادند.
فضای نسبتا باز سیاسی و فراهم شدن زمینه برای ایجاد و توسعۀ پایگاه مردمی و مسلح کردن آنان به اندیشۀ سالم سیاسی همسو با دیدگاه اهلبیت علیهم السّلام و نیز بسیج نیروها و توانمندیها برای موضعگیری بایسته در موقعیت مناسب، فرصتی بود که امام رضا علیه السّلام از آن بهره جست.از همینرو میبینیم که در روزگار هارون و امین و به دلیل فراهم نشدن امکانات مادی،علویان دست به انقلاب و قیامی نزدند.
امام رضا علیه السّلام با در نظر گرفتن اصل استتار و پنهانکاری،مفاهیم و اندیشههای سیاسی را به امت ارائه میداد،مبادا که حاکمان بهانهای به دست آورده،حضرتش را از فعالیت بازداشته،زندانی کنند یا او را بکشند.او با نقل روایتی از پدران و نیاکان خود در مورد امامت بهعنوان مفهومی سیاسی که جزئی از عقیدۀ اهلبیت علیهم السّلام است بر ضرورت امامت و وجود امام در هر روزگار تأکید میکرد.امام رضا علیه السّلام در حدیثی که آن را از پدرش شنیده بود و به وسیلۀ امامان معصوم علیهم السّلام به پیامبر میرسید از آن حضرت نقل میکرد که فرمود:
مردمان هرروزگار به امام زمان خود،کتاب خدای خویش و سنت پیامبرشان خوانده میشوند
(بدانها نسبت داده میشوند). (1)
آنگاه امام رضا علیه السّلام ویژگیها و نشانههای امام را برشمرد و مشخص نمود تا هرگاه تدلیس و نیرنگ و باژگونه جلوه دادن حقایق حاکم شود،مردم بتوانند امام برحق را بشناسند.او برای شناخت امام معصوم فرمود:
«للامام علامات:یکون أعلم الناس،و أحکم الناس،و أتقی الناس،و أحلم الناس،و أشجع الناس،و أسخی الناس،و اعبد الناس...»؛ (2)
امام[برحق]علامتها و نشانههایی دارد:او داناترین،در داوری سرامدترین، پرهیزگارترین،بردبارترین،شجاعترین،بخشندهترین و عابدترین مردم است.
از دیگر ویژگیهای امام و امامت که مورد تأکید امام رضا علیه السّلام قرار دارد، انفراد و وحدت امام و امامت است و باید یک امام زمام کارها را در دست بگیرد. (3)امام رضا علیه السّلام یکی از علل آن را هماهنگی در تمام کارها و موضعگیری و پیشگیری از پدید آمدن آشفتگی و نابسامانی در میان دولت و امت اسلامی میداند.بنابراین،تعدد امام در یک زمان،با مبانی اعتقادات سیاسی و حکومتی اسلامی مغایر است و در این صورت؛یعنی وجود امامانی متعدد،ضرورتا یکی از آنان امام برحق و دیگران اگرچه در رأس حاکمیت باشند امامان باطل بوده و تن دادن به فرمان آنان وجوب شرعی نخواهد داشت.
امام رضا علیه السّلام در همین راستا به نشر احادیثی پرداخت که تبیینکنندۀ فضایل و نقش اهلبیت علیهم السّلام در حیات اسلامی بود.او از پدرانش از جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نقل کرد که فرمود:
«مثل أهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح من رکبها نجا،و من تخلف عنها زج
فی النار؛» (1)
مثل خاندانم در میان شما همانند کشتی نوح است که هرکس بر آن سوار شود نجات یافته،هرکس از آن روی برتابد به دوزخ افکنده شود.
نیز از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده است که فرمود:ستارگان وسیلۀ امان آسمانیان هستند و خاندان من مایۀ امان امت من هستند. (2)
و نیز حضرتش از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله روایت کرد که فرمود:ای علی،تو قسمت کنندۀ بهشت و دوزخ هستی(مردم به وسیلۀ دوستی تو به بهشت رفته و با دشمنیات به دوزخ میروند). (3)
سپس امام رضا علیه السّلام برای آشنا کردن نسلها با معیار شناخت حق و پیروان آن و باطل و پیوندگان راه آن،به توجه دادن جامعه و امت اسلامی به سوی اهلبیت علیهم السّلام و جایگاه رهبری آنان پرداخت و به همین منظور فضایل یاران اهلبیت علیهم السّلام،مانند:«عمار»«ابو ذر»،«مقداد»و«سلمان»را برشمرد.او روایتی از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله نقل کرد که آن حضرت به امیر المؤمنین علی بن ابی طالب فرمود:بهشت مشتاق دیدار تو و عمار،سلمان،ابو ذر و مقداد است. (4)
نیز از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل کرد که فرمود:گروه سرکش،عمار را خواهد کشت. (5)
همچنین امام رضا علیه السّلام بر اهمیت ولایت و دوستی اهلبیت علیهم السّلام و بیزاری جستن از دشمنان آنان تأکید کرده،فرمود:کمال دین،دوستی ما[خاندان]و بیزاری جستن از دشمنان ماست. (6)
آن حضرت با بیان روایاتی از پدران و از جدش،امت را به گرامی داشتن
فرزندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برمیانگیخت.او از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده است که فرمود:
«أربعة أنا لهم شفیع یوم القیامة:المکرم لذریتی من بعدی،و القاضی لهم حوائجهم،و الساعی لهم فی امورهم عند اضطرارهم إلیه،و المحب لهم بقلبه و لسانه»؛ (1)
در روز قیامت از چهار کس شفاعت میکنم:آن کس که پس از من فرزندانم را گرامی بدارد،آن کس که نیازهای ایشان را برآورده سازد،آن کس که به هنگام گرفتاریشان، به سامان دادن امور آنان بپردازد و آن کس که با دل و زبان آنان را دوست بدارد».
در زمانی که رویدادهای خرد کننده و تبلیغات پر سر و صدا بر جامعه حاکم بود و حقایق و اعتقادات باژگونه گردید،امام رضا علیه السّلام مفهوم حقیقی تشیع را برای امت بازگفت و نمونههای شاخص و بارز این مفهوم را به آنان شناساند.حضرتش فرمود:
به یقین،حسن علیه السّلام،حسین علیه السّلام،ابو ذر،سلمان،مقداد و محمد بن ابو بکر شیعۀ او هستند؛همانهایی که از کوچکترین فرمان او سر برنتافته و کمترین چیزیکه حضرتش از آن بازمیداشت،مرتکب نشدند. (2)
نیز حضرت رضا علیه السّلام در تعریف شیعه فرمود:
«شیعتنا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة،و یحجّون البیت الحرام، و یصومون شهر رمضان و یوالون أهل البیت و یتبّرؤن من أعدائهم،اولئک أهل الإیمان و التقی و أهل الورع و التقوی»؛ (3)
آنان که نماز میگزارند و زکات میدهند،حج خانۀ خدا را به جای میآورند،ماه
رمضان را به روزه سر میکنند،اهلبیت[پیامبر صلّی اللّه علیه و اله]را دوست داشته،از دشمنان ایشان بیزاری میجویند،شیعیان ما بوده و هم آنان مؤمنان پارسا و پرهیزگار هستند.
واقعۀ عاشورا و شهادت امام حسین علیه السّلام و فرزندان و یاران آن حضرت از دیگر مواردی بود که حضرت رضا علیه السّلام از آن بهره جسته،به احیا و برگزاری آن سفارش و تأکید میکرد.امام رضا علیه السّلام در پی آن بود تا خاطرۀ خونین سید الشهداء را آنگونه احیا کنند که با اهداف عالی امام حسین علیه السّلام که در راه آن جانفشانی کرد سازگار و همسو باشد،تا از این رهگذر دوستی و رابطۀ عاطفی و سیاسی میان مردم و منش و روش جهادی و انقلابی امام حسین تعمیق یافته و روح انقلابی علیه انحرافها را در امت برانگیزد.
امام رضا علیه السّلام در مصیبت امام حسین علیه السّلام و یاران او فرمود:
«إن یوم الحسین أقرح جفوننا و أسبل دموعنا و أذّل عزیزنا...فعلی مثل الحسین فلیبک الباکون فإن البکاء علیه یحط الذنوب العظام»؛ (1)
به یقین،روز مصیبت و اندوه حسین،پلکهای ما را زخمی،اشکهای ما را روان و عزیزان ما را خوار کرد.پس باید گریهکنندگان بر حسین گریه سر دهند،زیرا گریستن بر او،گناهان بزرگ را میزداید و فرو میریزاند.
همچنین امام رضا علیه السّلام آرزوی قرار گرفتن در شمار یاران امام حسین علیه السّلام را در دلها میپروراند و امت را بدان ترغیب میکرد،چرا که این اقدام امام رضا علیه السّلام در حقیقت روح جهادی و انقلابی علیه فساد حاکم را بالا میبرد.او در این زمینه فرمود:اگر بخواهی به ثواب و پاداش کسانی که با امام حسین علیه السّلام بودند و در کنار
1) (1)) .مناقب آل ابی طالب 93/4.
او شهید شدند نایل شوی،هرگاه او(حسین)را به یاد آوردی،بگو:ای کاش با شما میبودم تا به رستگاری سترگ دست مییافتم. (1)
امام رضا علیه السّلام مردم را به زیارت حضرت امام حسین علیه السّلام تشویق میکرد تا آنان از موضعگیری دلیرانۀ حضرت بهرۀ معنوی گرفته،با حضرتش پیمان ببندند که هماره انحراف،ستم و سرکشی را نفی کرده با آن در ستیز باشند.
امام علیه السّلام دربارۀ زیارت امام حسین علیه السّلام فرموده است:«زیارة قبر الحسین- صلوات اللّه علیه-تعدل عمرة مبرورة متقبلة»؛ (2)زیارت قبر امام حسین-که درود خداوند بر او باد-همسنگ عمرهای پذیرفته شده است.
فراخوان برای برگزاری عزاداری سید الشهداء و نیز زیارت قبر آن حضرت،به منزلۀ معارضه و مبارزۀ مسالمتآمیز بود و از دیگرسو وسیلهای بود تا در اسرع وقت یاران و دوستداران اهلبیت علیهم السّلام را بدون اینکه از سوی حاکمیت مورد تعقیب و تهدید قرار گیرند،گرد آورد،چرا که آنان برای زیارت امام حسین علیه السّلام یا برگزاری سوگواری آن حضرت تجمع میکردند و به ظاهر هدفی جز زیارت و سوگواری نداشتند.سرانجام همین گردهماییها به بار نشست و تمام آنهایی که بعدها علیه مأمون شوریدند،از کنار قبر امام حسین علیه السّلام قیام خود را اعلان کردند. (3)
بدین ترتیب امام رضا علیه السّلام توانست بدون هیچ محدودیتی سیاسی یا تعقیب و بازخواست از سوی حاکمیت،دامنۀ پایگاه دوستی اهلبیت علیهم السّلام را گسترش دهد و عناصری چون:وزیران،سرداران سپاه و فقیهان را که به
حاکمیت نزدیک بودند جذب خود کند و به وسیلۀ آنان از رویدادها و تصمیمگیریهای دربار باخبر شود.
همانطور که پیشتر گفته شد،امام رضا علیه السّلام در استتار و پنهانکاری کامل تمام برنامههای جنبش را رهبری میکرد،لذا روزگار هارون و فرزندش محمد (امین)شاهد قیام مسلحانهای نبود،زیرا پس از سرکوب شدن قیامهای گذشته، مانند قیام صاحب فخ و...یاران و دوستان اهلبیت علیهم السّلام سرگرم تجدید ساختار نیروی نظامی و مسلح خود بوده و به ظاهر از درگیری نظامی دور بودند.
بخش نخست امام رضا علیه السّلام و پدیدۀ ولایتعهدی
بخش دوم فعالیتهای امام رضا علیه السّلام پس از ولایتعهدی
بخش سوم دانشگاه،احتجاجها و میراث امام رضا علیه السّلام
امام رضا علیه السّلام و پدیدۀ ولایت عهدی
این بخش در چند مبحث بایستۀ بررسی و مطالعه است که به شرح زیر تبیین میشود:
پس از پنج سال جنگ خونین و خانمانسوزی که هزاران قربانی از میان سرداران و سربازان گرفت،مأمون زمام حکومت را به دست آورد.خلافت عباسیان از هم گسست و به دو گروه تقسیم شدند،گروهی حکومت مأمون را تأیید میکردند و گروهی دیگر سر ناسازگاری با حکومت مأمون برداشتند.
پس از گذشت چهار سال از امامت امام رضا علیه السّلام،اکنون در حکومت مأمون فضای باز سیاسی برای حضرت فراهم آمده بود و او به دلیل ارتباط مستقیم با وزیران و سرداران میتوانست با آزادی کامل سخن بگوید و در دایرهای بزرگتر از قبل؛یعنی دایرۀ دربار فعالیت داشته باشد.
مأمون که حکومت را از پدر و نیاکان خود به ارث برده بود،جز در مواردی نه چندان گسترده از همان شیوهای که پیشینان در پیش گرفته بودند پیروی میکرد.او همانند نیاکان خود حکومت خویش را در هالهای از قداست و مشروعیت قرار داده بود و از همینرو نامههایی که برای او فرستاده میشد،
آکنده از عبارات و جملاتی بود که بار قدسی و معنوی داشت.از جملۀ این نامهها،نامهای بود که«طاهر بن حسین»خطاب به او نوشت.در این نامه چنین آمده بود:«خدای،آن مخلوع را کشت،در دام خیانت و پیمانشکنی خودش گرفتار نمود،امر(خلافت)را برای امیر المؤمنین فراهم ساخت و آنچه را که امیر المؤمنین از پیش در انتظار انجامش بود،محقق کرد.ستایش مختص خداوندی است که حق(خلافت)را به امیر المؤمنین بازگرداند،با خیانتورزان و پیمانشکنان با امیر،دشمنی ورزید،همدلی و الفت را جایگزین تفرقه کرد، پراکندگی امت را برای او به اتحاد و یکصدایی مبدل نمود و نشانههای دین را پس از آنکه به دست فراموشی شده بود به وسیلۀ او(مأمون)زنده کرد». (1)
با تمام این تلاشها و علیرغم اینکه با ترفندهایی حکومت مأمون را قداست و مشروعیت میبخشیدند و پارهای از فقیهان و قاضیان از مأمون پشتیبانی میکردند،اکثر مسلمانان مأمون را غاصب خلافت میدانستند.از دیگرسو و در نتیجۀ ستمهای انباشتشدهای که در روزگار حاکمیت عباسیان به وجود آمده بود و به دلیل رویگردانی این سلسله از روش حکومتی اسلامی، انقلابیون از یک طرف و دوستان امین برادر مأمون از طرفی روح انقلاب و سرپیچی را در وجود مسلمانان پدید آوردند و در نهایت،آتش انقلاب و شورشهایی را شعلهور کردند.
سال اول خلافت مأمون(198 ق.)شاهد مخالفت«نصر بن شیث عقیلی» در«حلب»بود.نصر توانست علاوه بر حلب،بر شهرهای نزدیک آن نیز چیره شود.این مخالفت تا سال 199 ق.ادامه داشت و با شکست نصر پایان یافت. (2)
در همین سال(198 ق.)موصل شاهد آشوبی میان«یمانیان»و«نزاریان» بود که به کشته شدن شش هزار تن از نزاریان انجامید.
در سال 199 ق.آتش جنگ میان«بنی ثعلبه»و«بنی اسامه»شعلهور شد. (1)
این سال سرآغاز انقلاب بزرگی بود که علویان رهبری آن را برعهده داشتند.
ابتدا«ابو السرایا،سری بن منصور شیبانی»در حالیکه«محمد بن ابراهیم بن اسماعیل حسنی»را همراه داشت،در عراق قیام کرد.او در کوفه سکه ضرب کرد و سپاه خود را به بصره،واسط و اطراف آن گسیل داشت.
این قیام جبهههای متعددی را به وجود آورد:
-جبهۀ بصره به فرماندهی عباس بن محمد بن عیسی جعفری
-جبهۀ مکه به فرماندهی حسین بن حسن افطس
-جبهۀ یمن به فرماندهی ابراهیم بن موسی بن جعفر علیه السّلام
-جبهۀ فارس به فرماندهی اسماعیل بن موسی بن جعفر علیه السّلام
-جبهۀ اهواز به فرماندهی زید بن موسی بن جعفر علیه السّلام
-جبهۀ مدائن به فرماندهی محمد بن سلیمان بن داوود بن حسن بن حسن علیه السّلام
این قیام فراگیر بیش از یک سال دوام یافت و در نهایت سرکوب شد. (2)
در سال 200 ق.«محمد بن امام جعفر صادق علیه السّلام»قیام کرد،اما تسلیم گردید و به سوی مأمون گسیل شد. (3)
قیام علویان تأثیر بسزائی در آشفتگی و بینظمی داخلی و تصمیمگیری و موضعگیریهای نظامی و سیاسی داشت.
در سال 201 ق.مردم بغداد دستخوش نابسامانی و پریشانی بزرگی شدند تا آنجا که بغداد در آستانۀ ویرانی کامل قرار گرفت.بسیاری از مردم آن سامان به دلیل غارتگری،گرانی،اسارت و ویرانی خانههای خود را ترک کردند. (1)
سرانجام مأمون،علویانی را که رهبری شورش را برعهده داشتند،مورد عفو قرار داد،اما این بدان معنا نبود که از ترور و ایجاد وحشت دوری جسته بود،بلکه مانند پیشینیان خود برای خاموش کردن صدای معترضان و آنان که در اندیشۀ از میان برداشتن حکومت عباسیان بودند،از ابزار وحشت و ترور استفاده میکرد.مأمون«هرثمة بن اعین»را علیرغم اینکه نسبت به خلیفه اخلاص میورزید از پای درآورد.«حسن بن سهیل»رقیب هرثمه با دسیسۀ خود زمینۀ نابودی هرثمه را فراهم آورده بود. (2)
مأمون به مخالفان اجازه نمیداد تا برخلاف منش و روش او چیزی بگویند.او یکی از شاعران را به«سند»تبعید کرد،زیرا آن شاعر نگونبخت در مذمت و هجو یک قاضی منحرف که با مأمون رابطه داشت شعری سروده بود. (3)
افزون بر آشفتگی و نابسامانی داخلی،چالشها و هماوردیهای خارجی نیز خطر بزرگی برای حکومت عباسیان به شمار میرفت.دولتهای غیر مسلمان و مشرک در پی فرصتی بودند تا حکومت-هرچند به ظاهر-اسلامی و کیان اسلام را از میان بردارند و به همین منظور خود را برای فرصت مناسبی
آماده میکردند.[شاید]یکی از دلایلی که مأمون را بر آن داشت تا رهبران قیامها را مورد عفو عمومی قرار دهد،همین تهدید خارجی بود.
جنگ میان مأمون و امین برای به دست گرفتن قدرت مطلق،پیامدهای ناشی از این جنگ،آشفتگی جبهۀ داخلی و انشعاب در خاندان عباسی از عواملی بود که مأمون را از زیرنظر گرفتن،تحت تعقیب قرار دادن و جلوگیری از فعالیت انقلابی امام رضا علیه السّلام بازمیداشت.امام رضا علیه السّلام که فرصت را مناسب میدید،موضعگیریهایی متناسب با شرایط موجود اتخاذ کرد و از این آزادی حقیقی به نشر اندیشۀ و عقیده سیاسی اهلبیت همت گماشته،پایگاه مردمی خود را در تمام سرزمینهای اسلامی گستراند.
امام رضا علیه السّلام همانند پدران و نیاکان خود،در پنهانکاری و خفای کامل تمام خطوط عملیات از جمله خط رویارویی با حاکمیت را زیر نظر داشت،اما رهبری مستقیم آن را به برادران و عموزادگان خود میسپرد تا بهطور مستقیم وارد میدان رویارویی با حاکمیت نشود.حضرت میدانست به عهده گرفتن رهبری مستقیم جنبشها و خطها پیش از اینکه بتواند زمینه را برای رهبر و امام پس از خویش فراهم کند با کشته شدن در یکی از جنگها یا به دست یکی از نزدیکان حکومت،فرجام کارش رقم خواهد خورد.
یکی دیگر از مزایای رهبری غیرمستقیم در رویارویی با حاکمیت این بود که اشتباهات و اقداماتی که در دوران انقلاب و قیام از سوی انقلابیون رخ میداد به حساب امام علیه السّلام گذاشته نمیشد،بلکه مسئولیت آن،متوجه رهبر مستقیم که بر خط نظامی اشراف داشت میبود.در سال 199 ق.و پیش از قیام
علیه مأمون،یاران«محمد بن سلیمان علوی»در مدینه گرد آمده،از او خواستند تا کسی را نزد امام رضا علیه السّلام فرستاده،او را به قیام دعوت کند.محمد یکی از پیشنهاددهندگان را نزد امام علیه السّلام فرستاد و امام علیه السّلام در پاسخ فرمود:«پس از گذشت بیست روز خواهم آمد».
آنان مدتی درنگ کردند و چون هجده روز سپری شد سپاه عباسی به جنگ با ایشان پرداخته،قیام آنان را در آغاز کار خنثی کردند. (1)
در حالیکه امام رضا علیه السّلام به رهبران خط نظامی اختیار مطلق میداد و آنان به مراجعه مستمر و نظرخواهی از حضرت نیازی نداشتند و ایشان از دور بر رویدادها و موضعگیریها نظارت میکرد.به دلیل شرایط خاص سیاسی، مسلمانان از نحوۀ برخورد امام رضا علیه السّلام تصور میکردند که ایشان با انقلابیون رابطهای ندارد.زمانی که«محمد بن جعفر صادق علیه السّلام»بر آن شد تا در روزی معین قیام کند،امام رضا علیه السّلام خطاب به او فرمود:فردا قیام مکن که اگر قیام کنی شکست خواهی خورد و یارانت کشته میشوند. (2)
ماجرای بالا خود گواهی است بر اینکه حضرت رضا علیه السّلام به دور از چشم نامحرمان،بر تمام رویدادهای انقلابی اشراف و نظارت داشت.
دو سال از به قدرت رسیدن مأمون سپری شده بود؛یعنی در سال 200 ق.
مأمون نامهای به امام رضا علیه السّلام نوشت و از او خواست تا به خراسان برود.امام رضا علیه السّلام در پاسخ به درخواست مأمون،عذر میآورد و بهانهتراشی میکرد،اما مأمون همچنان پافشاری کرده،امام علیه السّلام را به خراسان فرامیخواند.امام علیه السّلام دریافت که مأمون از خواسته خود منصرف نخواهد شد،لذا به درخواست
مأمون تن در داد.مأمون به نگاهبان امام علیه السّلام دستور داد تا او را از راهی جز راه کوفه و قم،نزد او بیاورد.نگاهبان نیز به منظور تأمین خواستۀ مأمون،امام علیه السّلام را از مسیر بصره،اهواز و فارس به«مرو»بردند.
چون امام رضا علیه السّلام به مرو رسید مأمون به امام رضا علیه السّلام پیشنهاد پذیرش خلافت و امارت داد،اما امام نپذیرفت.گفتوگو در این زمینه دو ماه به درازا کشید و هماره امام علیه السّلام از قبول چنین پیشنهادی سرباز میزد.
چون سخن در این زمینه زیاده از حد شد و نتیجهای به همراه نداشت، مأمون با اصرار فراوان از امام رضا علیه السّلام خواست تا منصب ولایتعهدی را بپذیرد و بهطور غیرمستقیم امام علیه السّلام را تهدید کرد که در صورت نپذیرفتن ولایتعهدی او را خواهد کشت.
امام علیه السّلام که چارهای جز پذیرش این خواسته نداشت شروطی معین کرده، فرمود:به شرطی تن به پذیرش ولایتعهدی میدهم که به کاری فرمان ندهم،از چیزی باز ندارم،قضاوت نکنم،چیزی از وضعیت موجود را تغییر ندهم و تو[باید بپذیری که]مرا از تمام آنچه گفتم،معاف داری. (1)
مأمون شروط امام رضا علیه السّلام را پذیرفت و در روز پنج ماه مبارک رمضان سال 201 ق.امام رضا علیه السّلام به ولایتعهدی منصوب شد. (2)
اقدام مأمون به نصب امام رضا علیه السّلام در مقام ولایتعهدی برآمده از دوستی و محبت او نسبت به اهلبیت علیهم السّلام نبود،زیرا فریباییهای قدرت و حکومت،بر
دیگر تمایلات و دوستیها چیرگی دارد و مأمون نیز از این قاعده مستثنا نبوده، ادعاهای او مبتنی بر دروغ و تمایلش نسبت به علویان ریاکارانه و مکّارانه بود (1).این مطلب روشن است که دوستی و ارادت مأمون زمانی قابل تأیید و تصدیق بود که او از قدرت کناره گرفته،آن را به امام رضا علیه السّلام میسپرد و این، امری ناشدنی بود.هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد که مأمون پس از آنکه هزاران فرمانده و سپاهی و برادرش امین و برخی از افراد خانواده خود را به کام مرگ فرستاد تا قدرت و خلافت را به تنهایی در اختیار گیرد،اینک آن را فقط و فقط به دلیل عشق و علاقهاش به اهلبیت نادیده گرفته،به امام رضا علیه السّلام بسپارد.
بنابراین،انگیزۀ مأمون از واگذاری منصب ولایتعهدی خود به امام رضا علیه السّلام از سر مصلحتاندیشی و حفاظت از سلطه و آینده خاندان خود بود؛ روشی که پیشتر حاکمان چون به قدرت میرسیدند در پیش میگرفتند.لذا میبینیم پس از آنکه مأمون از اصرار بر پذیرش ولایتعهدی از سوی امام رضا طرفی نیست،ابتدا به کنایه و سپس بهطور صریح امام علیه السّلام را در صورت تن ندادن به خواستهاش به مرگ تهدید میکرد.البته دیری نپایید که مأمون- علیرغم پذیرش ولایتعهدی از سوی امام رضا علیه السّلام-حضرت را از میان برداشت و خود همچنان زنده بود.همین امر،سالوسگری و ریاکاری مأمون را بر همگان آشکار میکند و دوستی دروغین او نسبت به خاندان رسالت را روشن میسازد.در اینجا بهطور مشخص انگیزۀ مأمون را از واگذاری منصب و ولایتعهدی به امام رضا علیه السّلام بیان میکنیم:
1) (1)) .شذرات الذهب 3/2.
جامعۀ روزگار مأمون به شدت دستخوش آشفتگی و نابسامانی شده بود.
مأمون پس از آنکه جنگ خونینی با برادرش پشت سر گذاشت و قدرت را به دست گرفت،بهطور غیر منتظرهای با قیام و جنبشهای مسلحانه روبرو شد که قیامهای علویان از آن جمله بود.دیگر مخالفان حکومت مأمون در سراسر گسترۀ اسلامی پراکنده بودند.خود مأمون در توصیف اوضاع آن روزگار گفته است:«به خدا سوگند،قبیلۀ«قیس»را به قیمت هزینه کردن تمام دارایی بیت المال سرکوب کردم بهگونهای که حتی یک درهم در بیت المال نماند و اما [مردم]سرزمین«یمن»[پس بدانید که]نه من آنان را هرگز دوست داشتهام و نه آنان مرا دوست داشتهاند.«قضاعه»[نیز تن به حاکمیت من ندادهاند،چرا که] مهمتران ایشان منتظر«سفیانی»[و حکومت او]هستند تا از او پیروی کنند.
«ربیعه»[نیز همانند دیگر همگنان خود است،زیرا]از زمانی که خداوند پیامبر خود را از قبیلۀ«مضر»برانگیخت[و برای هدایت مردم فرستاد]با خدا سر ستیز و ناسازگاری داشتهاند». (1)
از دیگرسو قیامهای مسلحانه،وضعیت نظامی و سیاسی آن دوره را دچار پریشانی و آشفتگی کرده بود.مأمون با مراجعه به دیوانهای حکومتی دریافت که کشتگان حکومتی که در جنگهای«ابو السرایا»جان باخته بودند به دویست هزار تن میرسیدند. (2)
تمام این مسائل سبب شد تا مأمون،امام رضا علیه السّلام را به پذیرش
ولایتعهدی وادار کرده،او را به خویش نزدیک کند و بدین صورت یاران امام علیه السّلام را جذب خود نموده،لشکرکشی و فعالیت نظامیشان را متوقف و آنان را به خود متمایل سازد.در صورتی که مأمون به این اندیشۀ خود جامۀ عمل میپوشاند،فرصتی به دست میآورد تا به سرکوب و نابود کردن دیگر شورشیانی که در مقایسه با علویان انقلابی،چندان قابلتوجه نبودند بپردازد.
مأمون که استقبال پرشور عالمان و فقیهان و محدثان را-که شمار آنان تنها در نیشابور به بیست و چهار هزار تن میرسید (1)-از امام رضا علیه السّلام دیده بود،به این نتیجه رسید که باید حمایت اکثریت قاطع مسلمانان را که پیوندی عاطفی و معنوی با امام علیه السّلام داشتند،بهویژه مردم خراسان که او را در تصرف بغداد یاری کرده بودند،جلب کند.
از سوی دیگر مأمون با نزدیک کردن امام رضا علیه السّلام به خود و حاکمیت، میتوانست خشم مخالفان را فرونشاند،فرصت را از مدعیان حکومت و آنان که در پی به دست آوردن حکومت هستند بگیرد و از طریق جذب برخی از مبارزان و واداشتن آنان به ترک مبارزۀ مسلحانه و نیز بیتوجهی به بخش دیگر از مبارزان،میان مبارزان تفرقه و جدایی بیندازد.
از نظر مسلمانان،حاکم زمانی از مشروعیت برخوردار خواهد شد که از سوی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله که همان رأی و دیدگاه اهلبیت علیهم السّلام است نصی در مورد حکومت او رسیده باشد،به صورت شورایی و موافقت«اهل حل و عقد»
1) (1)) .الفصول المهمه/251 و نور الابصار/170.
انتخاب شده باشد یا با تعیین از سوی حاکم پیشین،مشروط بر پذیرش همگانی امت-که نظر دیگر فقیهان است-باشد.البته این دسته از فقیهان حکومت مأمون را تأیید کردند،اما تأیید آنان،به دلیل تطمیع یا ترس از دستگاه حاکم بود یا از آنرو تسلیم حکومت شده بودند که قدرت حذف آن را نداشتند.
نداشتن امتیازهای یاد شده مأمون را بر آن داشت تا به حکومت خود مشروعیت بخشد.این بود که برای واگذاری قدرت و حکومت به امام رضا علیه السّلام که مورد قبول و محل اتفاق مسلمانان بود اعلام آمادگی کرد.چون امام علیه السّلام از پذیرش خواستۀ مأمون خودداری کرد،مأمون منصب ولایتعهدی را به او پیشنهاد داد و اینبار با فشار و تهدید،امام علیه السّلام را به پذیرش این منصب وا داشت و امام علیه السّلام به ناچار ولایتعهدی را پذیرفت.امام جواد علیه السّلام در مورد مقبولیت فراگیر امام رضا علیه السّلام فرموده است:
«رضی به المخالفون من أعدائه کما رضی به الموافقون من أولیائه،و لم یکن ذلک لأحد من آبائه علیهم السّلام،فلذلک سمّی من بینهم بالرضا»؛ (1)
دشمنان مخالف او،همانند دوستان موافق،به او رضایت داده بودند؛امری که پدران[ارجمند]او از آن برخوردار نبودند و از همینرو تنها او از میان امامان،«رضا» خوانده شد.
از نظر مأمون و بسیاری از مسلمانان،پذیرفتن ولایتعهدی از سوی امام رضا علیه السّلام بهمعنای اعتراف به مشروعیت حکومت مأمون که بر سر کار بود و عدم مبارزه و معارضۀ با او به شمار میرفت.در نتیجه،امت اسلامی که از نظر
1) (1)) .بحار الانوار 4/49(به نقل از:عیون اخبار الرضا 13/1).
فکری و عاطفی از حضرتش پیروی میکرد،با تن دادن امام علیه السّلام به خواستۀ مأمون و پذیرفتن ولایتعهدی،رضایت خود را از حکومت مأمون ابراز میکرد.
چنانکه روشن است،امام معصوم علیه السّلام مأمور است تا امت را به برقراری رابطه فکری-اجتماعی با امام منصوص از سوی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و گام نهادن در مسیر حق که در او و منش اهلبیت علیهم السّلام متبلور است فراخواند.امام رضا علیه السّلام نیز از این قاعده جدا نبود و دمی از ایفای این وظیفه کوتاهی نمیورزید.مأمون تمام اندیشه و تلاش خود را به کار بست تا امام رضا علیه السّلام را از دعوت به خویش بهعنوان امام و گسترش دعوتش بازدارد،اما اگر در مقام ولایتعهدی قرار میگرفت،ابتدا برای حاکم،سپس برای خویش دعوت میکرد.مأمون از این انگیزۀ خود پرده برداشته،گفت:«این مرد(امام رضا«ع»)از نظر ما دور و پنهان بوده،برای خویش[بهعنوان امام]دعوت میکرد.او را به ولایتعهدی خود منصوب کردیم تا برای ما دعوت کند». (1)
حضور امام علیه السّلام در پایتخت خلافت و در کنار خلیفه به منزلۀ دور ماندن او از مردم و پایگاههای مردمیاش بود.در این صورت بر دیدار مسلمانان با نمایندگان امام رضا علیه السّلام که در سراسر گسترۀ اسلامی حضور داشتند،فزونی
1) (1)) .فرائد السمطین 214/2.
میگرفت و به همین نسبت و به دلیل دور بودن امام علیه السّلام از جامعه،از رهنمودهایی که به صورت مستقیم از امام علیه السّلام دریافت میکردند کاسته میشد.
نتیجه اینکه اندک دیدارهایی که همه روزه با امام علیه السّلام صورت میگرفت و نیز تحرکات آن حضرت از سوی دستگاه حکومتی به خوبی و با دقت کامل زیر نظر قرار میگرفت.به همین منظور،مأمون،«هشام بن ابراهیم راشدی»را در ظاهر به خدمت امام علیه السّلام درآورد و منصب حاجبی امام را بدو سپرد و هشام سعی میکرد که به امام علیه السّلام نزدیک شود.او بنا به وظیفهای که برعهده داشت، علیه امام جاسوسی میکرد،بسیاری از دوستداران آن حضرت را از دیدار با ایشان بازمیداشت و هرچه از امام میشنید به اطلاع مأمون میرساند. (1)
از آنجا که حکومت،به تازگی از جنگهای خونین و خردکنندهای که میان مأمون و برادرش امین از یک سو و مأمون و نیروهای معارض از سوی دیگر درآمده بود،گرد آمدن مسلمانان گرد وجود مبارک امام رضا علیه السّلام و گسترش پایگاه مردمی آن حضرت،در حکم قدرت گرفتن امام علیه السّلام و ناتوان شدن مأمون بود که خطری بزرگ برای حکومت مأمون به شمار میرفت.
مأمون خود به این حقیقت اعتراف کرده،گفت:«بیم آن داشتیم اگر او را به همان حال(آزاد و در میان مردم)رها کنیم از سوی او خطری متوجه ما شود و چنان بلایی از او بر ما رود که توان دفع آن را نداشته باشیم و تحمل آن برای ما طاقتفرسا باشد». (2)
شاید بتوان اقدام مأمون را برای بدنام کردن امام رضا علیه السّلام از شومترین و پلیدترین انگیزههای او شمرد.مأمون در گزینش امام رضا علیه السّلام برای ولایتعهدی در پی بدنام کردن تدریجی او بود و این کار را به جاسوسان و دستگاه تبلیغاتی خود سپرد.امام رضا علیه السّلام که به نیت و هدف شوم مأمون پی برده بود،بیپرده هدف مأمون را آشکار کرده،فرمود:[ای مأمون،]با این کار میخواهی مردم بگویند:به یقین علی بن موسی الرضا نسبت به دنیا بیاعتنا نبوده،بلکه دنیا نسبت به او بیاعتناست.آیا نمیبینید چگونه به طمع خلافت،ولایتعهدی را پذیرفته است؟. (1)
مأمون خود در جمع عباسیان پارهای از انگیزههای خود را در انتخاب امام رضا علیه السّلام بهعنوان ولیعهد بیان میکرد،از جمله گفت:«ما دنبال آن هستیم تا اندکاندک از منزلت و ارجمندی او نزد مردم بکاهیم و او را در نظر آنان چنان بنمایانیم که بپندارند شایستگی امامت را ندارد». (2)
قرار گرفتن امام رضا علیه السّلام در مقام ولایتعهدی و منصوب شدن برادران و عموزادگان امام علیه السّلام بهعنوان والی و امیر بر سرزمینهای اسلامی،از جمله منصوب شدن«عباس»و«ابراهیم»دو برادر امام علیه السّلام از سوی مأمون بهعنوان والی کوفه و یمن (3)این باور را در ذهن مخالفان تقویت و نهادینه میکرد که
امام رضا علیه السّلام بخشی از حاکمیت است.
در این صورت،دیگر مخالفان لزوما رودرروی یاران امام علیه السّلام قرار میگرفتند،زیرا در صورت قیام مسلحانه،بهطور مستقیم با والی علوی مواجه بودند و والی علوی نیز براساس مسئولیتی که داشت فرمان سرکوب قیام میداد و مسئولیت آن را متوجه جریان قیامکننده میکرد.همین برخورد و مواجهه،بیتردید به درهم شکسته شدن و فروپاشی جمعیت مخالفان حکومت میانجامید.مأمون که برنامهای دقیق و حسابشدهای تدارک دیده بود و کارآیی آن را قطعی میدانست،منصب ولایتعهدی را به امام رضا علیه السّلام سپرد.او با این کار دنبال هدف دیگری نیز بود،چرا که با تعیین کسانی از علویان و یاران اهلبیت علیهم السّلام مسئولیت برخی از مفاسد اداری و حکومتی را متوجه آنان میکرد.مأمون با این کار در حقیقت همزمان،مسلمانان را به سوی خود متمایل میکرد،جبهۀ مخالفان را درهم میشکست،فساد اداری و حکومتی را به آن دسته از یاران امام علیه السّلام و علویان که منصب ولایت و امارت داشتند نسبت میداد و مهمترین نتیجهای که میگرفت تخریب شخصیت امام رضا علیه السّلام بود.
مأمون به امام رضا علیه السّلام گفت:«ای فرزند رسول خدا،از آنجا که برتری، دانش،زهد،پارسایی و عبادت تو را میدانم و از آن آگاه هستم.از اینرو تو را به خلافت،سزاوارتر از خود میبینم.
امام رضا علیه السّلام فرمود:به بندگی خدای-عزّ و جلّ-افتخار میکنم،با زهدورزی در دنیا امید رهایی از شر آن دارم،با پرهیز از محارم و گناهان به نیل به سود الهی امید بستهام و با
فروتنی در دنیا امید به رفعت و بلندی مرتبت نزد خداوند دارم.
مأمون گفت:بر آن شدهام تا خود را از خلافت خلع کنم و آن را به تو سپارم و خود با تو بیعت کنم.
امام رضا علیه السّلام فرمود:اگر این خلافت از آن توست و خداوند آن را به تو عطا فرموده، نمیتوانی خلعتی را که خداوند بر اندام تو پوشانیده به دیگری بدهی و اگر خلافت از آن تو نیست،نمیتوانی چیزی را که از آن تو نیست به من بدهی.
مأمون گفت:ای فرزند رسول خدا،باید به این کار تن در دهی.امام علیه السّلام فرمود:هرگز به میل خود تن به این کار نمیدهم.
مأمون همچنان بر خواستۀ خود پافشاری میکرد،اما سودی نبخشید و امام علیه السّلام تسلیم خواهش مأمون نشد.از اینرو مأمون به امام رضا علیه السّلام پیشنهاد منصب ولایتعهدی را داده،گفت:اگر تن به پذیرش خلافت نمیدهی و خوش نداری با تو بهعنوان خلیفه بیعت کنم،ولایتعهدی را بپذیر تا خلافت پس از من به تو برسد.
آنگاه میان امام رضا علیه السّلام و مأمون گفتوگوهایی مبادله شد و امام علیه السّلام در ضمن این بحثها از انگیزۀ مأمون در تحمیل خلافت و ولایتعهدی سخنی بر زبان آورد.مأمون خشمگین شده،گفت:تو پیوسته در برخورد با من رفتار[و گفتار]ی داری که بر من ناگوار است[و چنان است که]خود را از اقتدار من ایمن میبینی.به خدا سوگند،یا ولایتعهدی را میپذیری یا تو را به پذیرش آن مجبور میکنم و اگر به آن تن ندهی[بیپروا]سرت را از تنت جدا خواهم کرد!
امام علیه السّلام فرمود:به یقین خداوند-عزّ و جلّ-مرا از گرفتار شدن در مهلکۀ خود ساخته بازداشته است.پس اگر وضع بدین منوال است،هرچه میخواهی بکن و من میپذیرم،اما به
این شرط که:کسی را به کاری و مسئولیتی نگمارم،کسی را از منصبش عزل نکنم،پیمان و سنتی را نشکنم و در امر حکومت دور،اما مشورتدهنده باشم.
مأمون به همین اندازه خشنود شده،امام رضا علیه السّلام را علیرغم میل درونیاش به ولایتعهدی خود برگزید». (1)
در روایتی دیگر آمده است:«مأمون به امام رضا علیه السّلام گفت:عمر بن خطاب شش نفر را به عضویت شورا درآورد که یکی از آنان پدر تو امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام بود.[آنگاه عمر]مقرر داشت که هرکس مخالفت کند، گردنش زده شود،پس ناچار باید به آنچه میخواهم تن بدهی و راهی جز پذیرفتن آن نداری». (2)
امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام در پاسخ کسانی که سبب تن دادن او به این کار را میپرسیدند یا آنان که به حضرتش اعتراض میکردند،فرمود:خداوند از ناخرسندی من[از پذیرش]آن آگاه است.زمانی که بر سر دوراهی پذیرش ولایتعهدی و کشته شدن قرار داده شدم،پذیرفتن ولایتعهدی را بر کشته شدن برگزیدم.وای بر آنان،آیا نمیدانند که یوسف علیه السّلام پیامبر بود و چون به حکم ضرورت و ناچاری خزانهداری عزیز [مصر]را پذیرفت،گفت:«مرا بر خزانههای این سرزمین بگمار که من نگهبان دانا هستم» (3).
من نیز به دلیل ضرورت و به اجبار و در حالیکه در معرض کشته شدن قرار گرفته بودم، این منصب را پذیرفتم و وارد شدن به این دستگاه[برای من]چونان خارج شدن از آن بود(هر دو حال برای من یکسان است).پس شکوه به درگاه خداوند میبرم و از او یاری خواسته میشود. (4)
نیز از امام رضا علیه السلام پرسیده شد:«چه چیزی تو را به پذیرش ولایتعهدی واداشت؟
امام علیه السّلام فرمود:همان چیزیکه جدم امیر المؤمنین علیه السّلام را به شرکت در شورا واداشت». (1)
شایان توجه است که امام رضا علیه السّلام برای حفظ جان خود،تسلیم خواستۀ مأمون در پذیرش ولایتعهدی نشد،بلکه میدانست با کشته شدنش، نابسامانیهایی به وجود میآمد،از جمله:
-جنبش الهی و انقلابی با خسارتی جبرانناپذیر روبرو میشد؛
-آشوب و آشفتگی،تمام پایگاههای مردمی امام رضا علیه السّلام را فرامیگرفت و سرآغازی بود برای کشتار گستردۀ خاندان و یاران آن حضرت؛
-قیامهای مسلحانهای که بدون تأمل و روال منطقی بروز میکرد و قیام امت را به جنبش خونخواهانۀ عاطفی تبدیل میکرد که فاقد هر نظم و نسقی میبود و تنها نتیجهای که به دست میداد فروپاشی توان نظامی بود و هیچ تغییر و تأثیری در رویدادها نداشت.
اینها دلایلی بود که امام رضا علیه السّلام را به تن دادن به خواستۀ مأمون و پذیرش ولایتعهدی واداشت.حال با چنین پیشامدی،امام علیه السّلام میبایست در راه احیای سنتهای فراموش،از میان برداشتن بدعتها،بسیج توانمندیها، خنثی کردن برنامههایی که مأمون برای آینده رقم زده بود و تصحیح اندیشه و مفاهیم نادرست سیاسی،از فرصت به دست آمده،نهایت استفاده را میکرد.
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 141/2.
حضرت رضا علیه السّلام در شرایطی که دست داده بود و برای آن حضرت،آزادی نسبی به همراه داشت،چند زمینه را عرصۀ فعالیت خویش ساخت که ذیلا بررسی میشود:
موقعیت به دست آمده،فرصتی بود تا امام رضا علیه السّلام و خاندان و یارانش به تبیین معالم دین،احیای سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و نشر و ترویج منش و روش اهلبیت در عرصههای سیاسی و اجتماعی بپردازند.امام علیه السّلام در دربار بود و میتوانست با وزیران،سرداران و نزدیکان مأمون دیدار و فعالیت خود را دنبال کند، برادرانش در شهرهای خود رهبران جنبش شده بودند و یارانش نیز هرجا که بودند در میان امت به فعالیت انقلابی خود میپرداختند.امام رضا علیه السّلام با اشاره به همین امر به درگاه خداوند عرضه میداشت:
خداوندا،از اینکه خویش را به ورطۀ هلاکت افکنم بازم داشتی و[خود میدانی] که از سر ناچاری و ناخرسندی تن به پذیرش ولایتعهدی دادم و اگر مخالفت کرده، آن را نمیپذیرفتم،عبد اللّه مأمون مرا میکشت.
بار خدایا،[میدانم و اعتقاد و ایمان دارم که]عهدی جز عهد تو نیست و ولایت و سرپرستیها تنها از جانب توست.پس مرا توفیق ده تا دینت را برپا دارم و سنت پیامبرت محمد صلّی اللّه علیه و اله را زنده کنم که تو سرپرست و یاریکننده و نیکو سرپرست و نیکو یاریکنندهای. (1)
1) (1)) .همان 19/1.
امام رضا علیه السّلام در این شرایط و در برابر وزیران،قاضیان،فقیهان و پیروان دیگر ادیان که به فرمان و درخواست مأمون برای مناظره با امام علیه السّلام گرد آمده بودند،به بیان روش سالم ادارۀ جامعه و حکومت میپرداخت.حضرتش همچنین مأمون را در تصمیمگیری و موضعگیری مناسب و حل مسائل سخت و مشکل راهنمایی میکرد.
پس از ناکام ماندن قیام علویان و شکست نظامی آنان،شرایط پیشآمده سبب شد تا آنان دیگر مورد پیگرد حاکمیت قرار نگیرند.انقلابیون در این فرصت،به بسیج نیرو و توانمندیها پرداختند تا پس از دورهای آرام گرفتن و خستگی جنگ و گریز از تن زدودن خود را برای قیام در زمانی مناسب آماده کنند.مسلّم آن است که اگر امام رضا علیه السّلام به پذیرش ولایتعهدی تن نمیداد چنین دستاوردهایی حاصل نمیشد.
در صورتی که امام رضا علیه السّلام از پذیرش ولایتعهدی سرباز میزد،مأمون از اجبار او به پذیرش این منصب یا کشتن او چشمپوشی میکرد،اما یکی از افراد خاندان امام رضا علیه السّلام را به ولایتعهدی برمیگزید که چند احتمال دربارۀ او میرفت:
-معاملهگر و فرصتطلب بود؛
-مخلص،اما از بینش کمی برخوردار بود؛
-مخلص بود،اما در معرض فرو غلتیدن در فریباییهای قدرت و حکومت قرار داشت.
در هرسه صورت یادشده،وجود چنین شخصی در مقام ولایتعهدی به ایجاد شکاف در صف یاران اهلبیت علیهم السّلام،درگیر کردن ولیعهد علوی به کارهای نادرستی که اهلبیت علیهم السّلام را بدنام میکرد و مسئول بودن در برابر هر اقدامی که از سوی حکومتیان انجام میدادند،میانجامید و بسا که چنین فردی پا را فراتر نهاده،با امام رضا علیه السّلام به مبارزه پرداخته،یاران و پیروان آن حضرت را مورد پیگرد قرار میداد.
امام رضا علیه السّلام با پذیرش این مسئولیت،ابتکار عمل را از دست مأمون گرفته،برنامههای او را که ایجاد تفرقه در صفوف یاران اهلبیت علیهم السّلام در سر میپروراند و میخواست مسئولیت مفاسد و نابسامانی را متوجه فرد منسوب به اهلبیت علیهم السّلام کند،ناموفق گذارد.
غالب مسلمانان به این اندیشه و باور رسیده بودند که دین از سیاست جدا بوده،شایستۀ امامان و فقیهان نیست که سیاسی شده،با آن سروکار داشته باشند یا در منصبی سیاسی قرار گیرند.آنان بیاعتنایی به حکومت و خلافت را معیار ارزشگذاری میدانستند.حاکمان عباسی نیز این برداشت و مفهوم سیاسی را در باور مسلمانان پرورانده،بدان دامن میزدند.امام رضا علیه السّلام با پذیرش ولایتعهدی در صدد برآمد تا این اندیشۀ غلط سیاسی که در ذهن مسلمانان رسوخ کرده بود بزداید و به آنان بفهماند که اگر شرایط و فضای مناسبی فراهم آید،بر امام علیه السّلام واجب است زمام حکومت را در دست گرفته،به ادارۀ امور دینی،سیاسی و اجتماعی بپردازد.
امام رضا علیه السّلام در زمانی که چنین اندیشهای بر جامعه و افکار مسلمانان حاکم
بود منصب ولایتعهدی را پذیرفت.روزی یکی از یاران امام رضا علیه السّلام بر او وارد شده،گفت:«ای فرزند رسول خدا،مردم میگویند:علیرغم اینکه نسبت به دنیا زهد میورزی،ولایتعهدی را پذیرفتهای». (1)
پرواضح است که زدودن چنین باور و اندیشهای با گفتار امکان نداشت، بلکه افزون بر رهنمودهای درازمدت و مکرر،امام علیه السّلام میبایست به صورت عملی بدان دست بزند و مردم را از نادرست بودن این اندیشه آگاه کند و این امر تنها با پذیرش منصب ولایتعهدی ممکن مینمود.
پس از آنکه امام رضا علیه السّلام از سر اجبار تن به پذیرش ولایتعهدی داد، مأمون نزدیکان خود را از جمله:وزیران،امیران،حاجبان،دبیران و«اهل حل و عقد»(ریشسفیدان)را گرد آورد.آنگاه از«فضل بن سهل»خواست تا موضوع ولایتعهدی امام رضا علیه السّلام را به اطلاع آنان برساند و از آنان بخواهد که به جای تنپوش سیاه(که شعار و پوشش رسمی عباسیان بود)لباسهایی سبز بر تن کنند.سپس حقوق یک سال آیندۀ ایشان را داد و آنان را مرخص کرد.
پس از گذشت یک هفته مردم جمع شده،هرکس در جایی که فراخور موقعیت و شأن او بود نشست و مأمون نیز در جای خود قرار گرفت،سپس امام رضا علیه السّلام وارد مجلس شد.او جامههای سبز بر تن و عمامه بر سر داشت و شمشیری حمایل کرده بود.در این هنگام،مأمون از فرزندش«عباس» خواست نخستین کسی باشد که با امام رضا علیه السّلام بهعنوان ولیعهد بیعت میکند.
1) (1)) .علل الشرایع/239.
[عباس دست پیش برد تا با امام علیه السّلام بیعت کند و]امام علیه السّلام دست خود را از بالا بر دست او نهاد.
مأمون به امام علیه السّلام گفت:دستت را بگشا[تا بیعتکننده دست در دست تو گذارد].
امام علیه السّلام فرمود:پیامبر صلّی اللّه علیه و اله اینگونه بیعت میکرد(بیعت میگرفت)و دست خود را بر دست آنان میگذارد.
مأمون گفت:هرگونه میخواهی بیعت بگیر.
آنگاه هدایایی میان حاضران توزیع شد و خطیبان و شاعران، ولایتعهدی را شادباش گفته،فضایل و افتخارات امام رضا علیه السّلام را برشمردند.
سپس مأمون از امام رضا علیه السّلام خواست خطبهای ایراد کند،امام علیه السّلام نیز برخاسته، خدای را سپاس گفت و پیامبر مکرم اسلام را ستود،آنگاه فرمود:
«أیها الناس،إن لنا علیکم حقّا برسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و لکم علینا حق به،فإذا أدّیتم إلینا ذلک،وجب لکم علینا الحکم و السلام»؛
ای مردم،ما به[حرمت و حقوق]رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله بر شما حقی داریم و شما نیز همانسان بر ما حقی دارید.پس اگر حقوق ما را[پاس داشته،آن را]ادا کردید بر ما واجب است که زمام حکومت را در دست بگیریم،و السلام. (1)
آنگاه مأمون بر فراز منبر شد و گفت:«ای مردم،[رعایت]بیعت علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن ابی طالب علیه السّلام بر[گردن]شما [واجب]آمد.به خدا سوگند اگر این نامها را بر کر و لال میخواندم به فرمان خدای-عزّ و جلّ-شفا مییافتند». (2)
امام رضا علیه السّلام میدانست که منصب ولایتعهدی او به سامان نخواهد رسید و چون شادمانی یکی از دوستان خود را در این مورد دید،نجواکنان به او فرمود:دل مشغول آنچه دیدی مباش و آن را خجسته و نیکفرجام مدان که این کار به انجام نخواهد رسید. (1)
و همانگونه که امام علیه السّلام فرمود،خود پیش از مأمون بدرود زندگی گفت.
مأمون خود فرمان ولایتعهدی امام رضا علیه السّلام را نگاشت و دلیل خود را از انتخاب امام علیه السّلام برای این منصب چنین برشمرد:«...علی بن موسی(الرضا)بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن ابی طالب[علیه السّلام]را[به ولایتعهدی] برگزید[م]که او را دارای فضل درخشان و عیان،دانش فراگیر،پارسایی آشکار و زهد خالصانه و سودبخش دید[م].دنیا را رها کرده و از مردم دوری جسته بود.آنچه دربارۀ او[و فضایل و بزرگواری او]گفته شده و مردمان همصدا و متفق،آن را در او مییافتند،آشکار گشته است و از آنجا که از خردسالی، نوجوانی میانسالی و کهنسالی با فضایل او آشنا هستیم،فرمان ولایتعهدی و خلافت پس از خود را به نام او صادر کردیم...[آنگاه در ادامه چنین آورده است:]و امیر المؤمنین،فرزند،خاندان،نزدیکان،سرداران و فرماندهان و خادمان خود را[به بیعت با او]فراخواند و همگان،فرمانبردار،شادمان و شتابان با او بیعت کردند». (2)
امام رضا علیه السّلام نیز پشت فرمان مأمون نوشت:او(مأمون)ولایتعهدی خود را و در صورت بودنم خلافت پس از خویش را به من واگذارد.بیم پراکنده شدن[احکام و معالم] دین و آشفتگی کار مسلمانان و به منظور پرهیز از دادن فرصت به نالایقان و پیشی گرفتن ناشایستگان پرهیاهو،[تن به این منصب دادم و]با خدای خویش عهد و پیمان بستم که اگر کار مسلمانان را به من سپرد و مرا حاکم بر ایشان کرد،...در میان آنان،به فرمان خدا و فرمان پیامبرش رفتار کنم.
جز آنجا که خداوند ریختن خونی را که به حد و کیفر کردار روا داشته،تصرف زنی را[به رضایت او و عقد نکاح شرعی]جایز شمرده،خونی[بیگناه]نریزم،تصرف زنی را[به باطل] مباح نخوانم و مالی[به ناحق]روا ندارم و در حد توان،شایستگان را به کار گمارم...و اگر بدعتی گذاردم،و[حکمی و سنتی را]تغییر دادم مستحق عزل و کیفر باشم.نمیدانم خدای شما با من چه خواهد کرد که حکومت و داوری تنها از آن خداست،همو بیانکنندۀ حق و بهترین داوران است. (1)
امام رضا علیه السّلام با این بیان محکم روش و رفتار سیاسی شایستۀ حاکم اسلامی،نقش او در اجرای احکام شریعت،عواملی که موجب عزل او میشود و نیز دیگر مفاهیم سیاسی را برای امت اسلامی روشن کرد.
فرمان مأمون و نامۀ امام رضا علیه السّلام در روز هفتم ماه مبارک رمضان سال 201 ق.
نگاشته شد.
1) (1)) .همان/258-259 و متن دو نامه را نک:عیون اخبار الرضا،ح 154/2-159.
پس از آنکه فرمان ولایتعهدی امام رضا علیه السّلام صادر شد،مأمون فرمان داد تا همگان پوشش سیاه را که ویژۀ عباسیان بود کنار گذاشته،پوشش سبز را جایگزین آن کرده،با امام رضا علیه السّلام بهعنوان ولیعهد بیعت کنند.آنگاه نامههایی با این مضمون به سراسر شهرهای اسلامی نوشت و خود سکه به نام امام رضا علیه السّلام زد.چون نامۀ مأمون به بغداد رسید برخی به آن تن داده،فرمان مأمون را پذیرفتند و عدهای از آن سر برتافتند. (1)
مأمون سه تن از سرداران خود را که از بیعت با امام رضا علیه السّلام سرپیچی کرده بودند،به زندان افکند. (2)
عباسیان بغداد از پذیرش بیعت با امام علیه السّلام سرباز زده،علیه مأمون شوریدند و با«ابراهیم بن مهدی»که در بغداد بود بیعت کردند. (3)
کوفه نیز صحنۀ تمرد و سرپیچی شد و شورشیان شعار میدادند:
ای ابراهیم،ای یاری شده،مأمون را[شایستگی]اطاعت نیست(دیگر در بند بیعت او نیستیم). (4)
شورشیان نتوانستند نافرمانی خود را ادامه دهند،زیرا تمام مردم سرزمینهای اسلامی از فرمان مأمون اطاعت کرده،با امام رضا علیه السّلام بهعنوان ولیعهد بیعت نمودند.ولایتعهدی امام علیه السّلام با این عبارت بیان میشد،«ولیّ عهد المسلمین علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب-علیهم السّلام-؛ولیعهد مسلمانان،علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی
بن الحسین بن علی بن أبی طالب-که درود بر آنان باد-میباشد.[سپس بیت زیر به عبارت یاد شده افزوده میشد:]
شش پدران او؛برترین کسانی بودند که از ابر بارانزا آب مینوشیدند (بهترین آفریدگان خداوند بودند)». (1)
با گذشت 23 روز از نوشتن فرمان ولایتعهدی و فرا رسیدن عید فطر، مأمون از امام رضا علیه السّلام خواست گزاردن نماز عید را به عهده گیرد و خطبه بخواند تا مردم به آرامش دست یابند،فضل و برتری حضرت را بشناسند و نسبت به دولت آسودهخاطر شوند و قرار و آرام گیرند.امام رضا علیه السّلام در پاسخ فرمود:شرطهایی را که هنگام پذیرش این امر(ولایتعهدی)میان من و تو گذشت میدانی.
مأمون پاسخ داد:منظور من از این کار جای گرفتن ولایتعهدی تو در دل عامۀ مردم،سپاهیان و خادمان است تا دل آنان آرام گیرد و نسبت به برتریات که خداوند به تو ارزانی داشته اقرار کنند.
مأمون همچنان با امام علیه السّلام در حال گفتوگو و اصرار بر پذیرش امامت نماز عید بود.چون امام علیه السّلام اصرار مأمون را دید به او فرمود:اگر مرا از این کار معاف داری مرا خوشتر است،اما اگر غیر از این باشد،همانگونه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و امیر المؤمنین علیه السّلام به نماز عید میرفتند،خواهم رفت.
مأمون گفت:هرگونه که خود میخواهی و دوست داری به نماز برو.
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 145/2؛مقاتل الطالبیین/565 و الارشاد 262/2: ستة أباؤهم ما هم أفضل من یشرب صوب الغمام این شعر از«نابغۀ ذبیانی»است که حاکم مدینه،عبد الجبار،سعید مساحقی بدان تمثل جست.
آنگاه مأمون به سرداران و مردم دستور داد تا بر در سرای امام رضا علیه السّلام، گذرگاهها و بر فراز بامها به انتظار بیرون شدن امام علیه السّلام بنشینند.چون خورشید برآمد،امام علیه السّلام در حالیکه عمامهای سفید بر سر داشت و یک سر آن پیش روی و بر سینۀ خود و سر دیگر آن را از پشت سر آویخته و دامان پیراهن خود را برگرفته بود،با پای برهنه از خانه خارج شد.
غلامان امام علیه السّلام نیز با همین حالت حضرت را همراهی میکردند.امام علیه السّلام سر به سوی آسمان بلند کرد،چهار تکبیر گفته،سپس با صدای بلند گفت:«اللّه اکبر،اللّه اکبر،اللّه اکبر علی ما هدانا،اللّه اکبر علی ما رزقنا...»؛
مردم با دیدن این صحنه ناگهان به گریه و مویه پرداختند،فرماندهان و سرداران از مرکبهای خود به زیر آمدند و پیاده راه پیمودند و مردم مرو همگان گریه و ضجه سر دادند و کسی را یارای خویشتنداری نبود.امام علیه السّلام پس از پیمودن ده گام توقف میکرد.چون این وضعیت را به اطلاع مأمون رسانیدند،فضل بن سهل به او گفت:ای امیر المؤمنین،اگر[امام]رضا با همین حال به مصلا برسد،مردم را شیفته و فریفتۀ خود خواهد کرد.راه درست و رأی مناسب این است که از او بخواهی بازگردد.مأمون از امام علیه السّلام خواست که از گزاردن نماز عید صرفنظر کند و امام علیه السّلام کفش خود را خواسته،آن را به پا کرد و بازگشت». (1)
امام رضا علیه السّلام با این رفتار،سنت رسول خدا را که بر اثر بیتوجهی حاکمان و والیان به بوتۀ فراموشی سپرده شده بود احیا کرد و توانست با روشی دفعی و آنی در دل مردم جای گرفته،آنان و نیز سرداران و فرماندهان مأمون را تحت تأثیر منش و سلوک خویش قرار دهد.
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 150/2-151.
هر موضعگیری که از سوی هر امام معصومی اتخاذ شود،لزوما و بالضروره،منافع و مصالحی برای اسلام،مسلمانان و پیروان اهلبیت علیهم السّلام دارد.امام رضا علیه السّلام نیز از این قاعده مستثنا نبود.او پس از آنکه وادار به پذیرش ولایتعهدی شد،به دستاوردهایی رسید که جز با پذیرش ولایتعهدی تحقق چنین امری امکان نداشت.در این مقوله به پارهای از این دستاوردها اشاره میکنیم:
حکومت امویان و پس از آنان خاندان عباسی با به کار گرفتن ابزار ترغیب و تشویق و ترساندن،سعی در پنهان کردن فضایل اهلبیت علیهم السّلام و کاستن از جایگاه و منزلت آنان داشتند،اما پس از آنکه امام رضا علیه السّلام منصب ولایت عهدی را پذیرفت اوضاع دگرگون شد.اکنون مأمون فضایل اهلبیت علیهم السّلام را بر میشمرد و از مظلومیت اهلبیت علیهم السّلام و ستمی که از سوی حاکمان پیشین بر آنان رفته بود سخن میگفت.
مأمون در پاسخ نامهای که بنی هاشم به او نوشته بودند،به تبیین حقایق پرداخته،مطالبی نوشت،از جمله:«...هیچیک از مهاجران همانند علی بن ابی طالب علیه السّلام در کنار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نایستاد و همو بود که به یاری رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پرداخت و جان خویش را سپر جان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله کرد...او صاحب ولایتی است که در حدیث غدیر از آن سخن رفته و همو مخاطب گفتۀ رسول خداست که فرمود:«أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنه لا نبی بعدی»؛[ای
علی،]نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسی است،جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد بود...
[و بدانید ای بنی هاشم،علی]محبوبترین خلق نزد خدا و رسولش و«صاحب الباب»بود و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله تمام درهایی که به مسجد باز میشد،بست، اما درب خانۀ علی علیه السّلام را باز گذاشت.او در روز خیبر پرچمدار و[در جنگ خندق]هماورد و حریف«عمرو بن عبدود»بود و چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میان مسلمانان پیوند برادری به وجود آورد او(علی)برادر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بود.
آنگاه لب به اعتراف گشوده،با برشمردن دیگر موارد مظلومیت اهلبیت علیهم السّلام،جنایتهایی را که عباسیان در حق آنان روا داشته بودند بیان کرده،گفت:«...همانگونه که گفتهاید،ما و آنان یک دست[و از یک ریشه] هستیم.زمانی که خدا حکومت و خلافت را به ما داد،آنان(اهلبیت علیهم السّلام)را ترسانیده،بر آنان سخت گرفتیم و بیش از آنچه بنی امیه از این خاندان کشتند، کشتیم و نابود کردیم». (1)
زمانی دیگر،مأمون دربارۀ فضایل و اولویت و شایستگی امام علی علیه السّلام به امر خلافت،با فقیهان به احتجاج و جدل پرداخت و فقیهان گفتههای او را تأیید کردند.از جملۀ تأییدکنندگان گفتۀ مأمون،قاضی«یحیی بن اکثم»بود.او در تأیید گفتۀ مأمون گفت:«ای امیر المؤمنین،حقیقت را برای کسانی که خداوند خیر آنان را خواسته،بیان کردی و حقیقتی را ثابت نمودی که کسی را یارای رد آن نیست.
فقیهان نیز از یحیی پیروی کرده،گفتند:ما همگی گفتۀ امیر المؤمنین-که
1) (1)) .بحار الانوار 210/49.
خدایش عزیز بدارد-پذیرفته و بدان معتقدیم». (1)
مأمون در بیشتر مجالس خود دربارۀ فضایل اهلبیت علیهم السّلام سخن میگفت.
این روش مأمون به منزلۀ تشویق امیران و والیان بود تا همانند او از فضیلت اهلبیت علیهم السّلام سخن بگویند و نیز یاران و طرفداران اهلبیت علیهم السّلام را به بیان آزادانۀ فضایل این خاندان پاک وامیداشت و ترغیب میکرد.چنین روشی که خلیفه در پیش گرفته بود و یاران اهلبیت علیهم السّلام و سران حکومت خود را بدان تشویق میکرد،بیتردید پایگاه مردمی فکری،معنوی،روحی و رفتاری اهل بیت علیهم السّلام را گستردهتر میکرد و نیز به دوستداران و پیروان ایشان میافزود.
مأمون برتری و شایستهتر بودن امام رضا علیه السّلام را نسبت به خلافت پذیرفته، بدان اعتراف کرده بود.او این باور و اندیشه خود را با نزدیکان و خاصان خود در میان گذاشته،گفت:«خاندان عباس و خاندان علی را-که خداوند از آنان خشنود باد-کاویدم و در این روزگار کسی را برتر و در امر خلافت سزاوارتر از علی بن موسی الرضا[ع]نیافتم».
مأمون دستگاهها و ابزار تبلیغاتی خود را برای فعالیتهای مثبت به نفع امام رضا علیه السّلام به کار گمارد.از اینرو آوازۀ امام علیه السّلام فراگیر شد و مسلمانان و غیر مسلمانان او را شناختند.والیان،امیران،خطیبان و امامان جمعه در هرروز جمعه و هر مناسبتی به نام او خطبه میخواندند و در تمام سرزمینهای اسلامی به نام او سکه زدند.خطیبان و شاعران که فرصت را برای معرفی شخصیت او
1) (1)) .العقد الفرید 358/5-359.
و پدران و نیاکان او مناسب یافته بودند،خطابهها و اشعار فراوان خود را که از فضایل و مناقب او و اهلبیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله حکایت میکرد نثار آن بزرگوار میکردند.این رویه بدون استثنا سراسر گسترۀ اسلامی را فراگرفته بود.
وضعیت موجود بر تعمیق پیوند با امام علیه السّلام و پذیرفتن اندیشهها و آرای امام علیه السّلام که با روش سلیم شریعت اسلامی همسو بود،دلالت داشت.باتوجه به این امر که رسانههای تبلیغاتی نه در دست امام علیه السّلام که در دست مأمون و دستگاههای وابستۀ به او قرار داشت،حال اگر امام علیه السّلام تن به ولایتعهدی نمیداد،ممکن نبود که مفاهیم،معارف و آموزههای اهلبیت علیهم السّلام اینچنین گسترش یابد.
مأمون در سرودن شعر،گوی سبقت را از دیگران ربوده بود.او پس از ولایتعهدی امام رضا علیه السّلام شعری دربارۀ آن حضرت سرود که در آن آمده است:
«مرا به جهت دوستی و محبت ابو الحسن(امام علی«ع»)ملامت میکنند؛ و از نظر من این کار آنان از شگفتیهای این روزگار است.
[او]جانشین بهترین مردم و نخستین کسی است که؛در نهان و آشکار پیامبر خدا را یاری کرد». (1)
و نیز سروده است:
«توبۀ هیچ توبهکننده پذیرفته نمیشود؛مگر اینکه با محبت و دوستی [علی]فرزند ابو طالب همراه باشد.
همو که برادر رسول خدا و همپیمان هدایت است؛و[پرواضح است که]
1) (1)) . ألام علی حبّ الوصی أبی الحسن و ذلک عندی من عجائب ذی الزمن خلیفة خیر الناس و الأول الذی أعان رسول اللّه فی السر و العلن
برادر،از دوست و همنشین والاتر و بالاتر است». (1)
این شعر و دیگر اشعاری که مأمون دربارۀ اهلبیت علیهم السّلام و فضیلت آنان سرود،بعدها ثمر بخشید و هشت سال پس از شهادت امام رضا علیه السّلام؛یعنی سال 211 ق مأمون فرمان داد تا ندا دردهند:«هرکس از معاویه به نیکی یاد کند،او را از قید اسلام رها میدانم و[آگاه باشید که]پس از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله علی بن ابی طالب[علیه السّلام]برترین خلق خداست». (2)
مأمون،امام رضا علیه السّلام را آزاد گذارده بود تا اعتقادات،اندیشهها و آرای سیاسی خود را بر زبان آورد.او به فضل بن سهل دستور داد تا به منظور فراهم شدن زمینۀ بحث و گفتوگو برای امام علیه السّلام،اصحاب آرا و اندیشهها را گرد آورد.او نیز عالمانی گرد آورد که«جاثلیق»(معرب کاتولیک)رئیس اسقفها، «رأس الجالوت»دانشمند یهودی،رؤسای صابئی(مندایی)ها،بزرگان مجوسی هند،پیروان زرتشت،عالمان روم و متکلمان از آن جمله بودند.امام رضا علیه السّلام براساس کتابهای معتبر آنان با ایشان به محاجّه و بحث پرداخت که پس از استناد به منابع محترم نزد ایشان،دلایلشان را مردود و باطل خواند،در نهایت،همگی تسلیم گفتار او شده،به درست بودن اندیشه و افکار او اعتراف کردند.
جاثلیق،پس از مناظرهای طولانی که با امام علیه السّلام داشت،گفت:«القول قولک،
و لا إله إلاّ اللّه؛آنچه تو میگویی درست است و خدایی جز خدا[ی یگانه]نیست». (1)
«عمران صابی»بزرگ صابئیان که در جدل و مناظره هماوردی نداشت و کسی را یارای آن نبود که برهان او را سست بخواند نیز پس از گفتوگویی دراز که با حضرت داشت،مسلمان شد و گفت:«أشهد أن اللّه تعالی علی ما وصفت و حددت،و أشهد أن محمّدا عبده المبعوث بالهدی و دین الحق»؛
گواهی میدهم که خدای متعال همان است که تو وصف نمودی و گواهی میدهم که محمّد صلّی اللّه علیه و اله بنده خداست و با[ابزار]هدایت ودین حق،[برای خلق]فرستاده شده است»، سپس روی به قبله نمود و سر به سجده گذارد.
متکلمان که شاهد مسلمان شدن عمران صابی بودند،به امام علیه السّلام نزدیک نشده از او چیزی نپرسیدند. (2)
مأمون مجلسی دیگر آراست و امام رضا علیه السّلام را فراخواند تا با«سلیمان مروزی»متکلم خراسانی به مناظره بپردازد.امام علیه السّلام حاضر شد و آن دو در مورد «بداء»،«صفات خدا»و«تفاوت میان ذات خدا و صفات فعل او»به مناظره پرداختند.امام علیه السّلام تمام پرسشهای سلیمان را پاسخ گفت و با برهان و دلایل قاطع،او را محکوم کرد،چنانکه سلیمان نتوانست آرای امام علیه السّلام را رد کند.در این هنگام مأمون گفت:ای سلیمان،این عالمترین[کس در میان]هاشمیان است. (3)
در مجلسی دیگر،مأمون شماری از عالمان ادیان و صاحبان نظریه و مکتب را گرد آورد.هریک از آنان که زبان به سخن گشود،امام رضا علیه السّلام با دلایل و برهان او را قانع کرد.یکی از عالمانی که در این مجلس حضور داشت «علی بن محمد بن جهم»بود.او با تکیه بر آیات متشابه قرآن کریم،شبهههایی
دربارۀ عصمت پیامبران علیه السّلام و نیز دربارۀ عصمت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله مطرح کرد.
امام رضا علیه السّلام با دلیل عقلی و نقلی،عصمت پیامبران علیهم السّلام را اثبات کرده، شبهههایی که در ذهن علی خلجان داشت،زدود.علی بن محمد[که پی به اشتباه خود برده بود]گریست و گفت:«ای فرزند رسول خدا،من به درگاه خدای-عز و جل-توبه میکنم و از امروز از پیامبران خدا-که درود بر آنان باد- آنگونه که آنها را[به من شناساندی و از آنان]یاد کردی،از ایشان سخن میگویم». (1)
در مجلسی،مأمون دربارۀ عصمت پیامبران به گفتوگو پرداخته،آیاتی متشابه در اینباره برشمرد.امام رضا علیه السّلام شبهات او را پاسخ کافی داده،آیاتی را که مأمون خوانده بود برخلاف ظاهر تأویل کرد.مأمون به امام علیه السّلام گفت:«ای فرزند رسول خدا،جوشش و ناآرامی درون سینهام را آرامش بخشیدی و آنچه را که بر من مشتبه شده بود روشن گردانیدی». (2)
مرحوم«صدوق»بر این باور است که:«مأمون از تشکیل جلسههای مناظره و شرکت دادن امام رضا علیه السّلام در آنها در پی این هدف بود که امام علیه السّلام در مناظره با حریفان هرچند یک مورد هم باشد بازماند تا بدین ترتیب از منزلت و جایگاه علمی او کاسته،او را ناتوان معرفی کند». (3)
نشر و گسترش آموزهها و فضایل اهلبیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرصت مناسبی را میطلبید.پس از روزگاری که حاکمان در تلاش بودند تا آن فضایل را از مردم
پنهان کنند،اینک امام رضا علیه السّلام آن فرصت را به دست آورده بود.از اینرو به نشر فضایل و آموزههای اهلبیت علیهم السّلام میان مردم،بهویژه در میان فقیهان، قاضیان،سرداران،وزیران و آنان که به هر شکلی با دربار ارتباط داشتند، پرداخت.امام علیه السّلام،فضایل اهلبیت علیهم السّلام را در قالب روایاتی از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بیان کرد که به مواردی از آن میپردازیم:
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«علی إمام کل مؤمن بعدی» (1)پس از من علی امام و پیشوای هر مؤمن است».
نیز از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل کرد که فرموده است:
«یا علی،أنت حجة اللّه،و أنت باب اللّه،و أنت الطریق إلی اللّه،و أنت النبأ العظیم،و أنت الصراط المستقیم،و أنت المثل الاعلی.یا علی،أنت إمام المسلمین،و أمیر المؤمنین،و خیر الوصیّین،و سید الصدّیقین.یا علی،أنت الفاروق الأعظم،و أنت الصدیق الأکبر...إن حزبک حزبی،و حزبی حزب اللّه، و إن حزب أعدائک حزب الشیطان» (2)
ای علی،تو حجت خدا،دروازۀ خدا و راه به سوی خدایی.[ای علی،]تو«خبر بزرگ»،تو صراط مستقیم و تو نمونۀ والایی.
ای علی،تو امام و پیشوای مسلمانان،امیر مؤمنان،بهترین جانشینان و سرور و مهتر راستگویانی.ای علی،تو سترگترین جداکنندۀ حق از باطل و بزرگترین راستگویان و امانتدارانی...حزب تو حزب من است و حزب من حزب خداست و حزب دشمنان تو حزب شیطان است.
نیز از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله روایت کرده است که فرمود:زمانی فاطمه علیها السّلام را به خانۀ شوی فرستادم که خداوند مرا بدان فرمان داد. (1)
آنگاه امام رضا علیه السّلام دهها حدیث و روایت در اینباره بیان فرمود.
هنگامی که مأمون برای گروهی از عالمان عراق و خراسان مجلس آراست، از آنان دربارۀ آیۀ ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا (2)سپس این کتاب را به آن بندگان خود که[آنان را]برگزیده بودیم،به میراث دادیم»پرسید،عالمان پاسخ دادند:خداوند از این آیه،تمام امت را اراده کرده است.
مأمون به امام رضا علیه السّلام که در مجلس حضور داشت گفت:ای ابو الحسن، نظر تو چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:من سخنی غیر از گفتۀ آنان دارم.من میگویم:مراد خدای-عز و جل- [از بندگان برگزیده]عترت پاک پیامبر است.
آنگاه امام علیه السّلام دوازده آیه از قرآن خواند که همگی بر افضلیت عترت پاک پیامبر صلّی اللّه علیه و اله دلالت داشت.مأمون و عالمان،امام علیه السّلام را ستوده،گفتند:خدا از سوی این امت به شما خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله پاداش نیکو دهد.شرح،تفصیل و بیان اموری را که بر ما مشتبه میشود تنها نزد شما مییابیم». (3)
مأمون از امام رضا علیه السّلام خواست تا به اختصار،اسلام ناب و سره را برای او بنگارد.امام رضا علیه السّلام اصول عقاید،از جمله مبحث امامت را برای مأمون نوشت که در آن آمده است:[آنکه]پس از او(پیامبر)راهنما و حجت بر مؤمنان،متولی و سرپرست امور مسلمانان،سخنگو و آگاه به احکام قرآن[بود]برادر،جانشین،وصی و دوست او علی بن ابی طالب علیه السّلام،امیر مؤمنان،پیشوای پرهیزکاران،راهبر سپیدچهرگان،
برترین جانشینان و وارث علم پیامبر بود؛همو که نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله جایگاهی چون جایگاه هارون نسبت به موسی داشت.پس از او حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت امام و راهنما و جانشین آن[دو]بزرگ هستند.
آنگاه امام رضا علیه السّلام امامان را یکایک نام برده،فرمود:هرکس آنان را نشناخته بمیرد،[به یقین]بر آیین جاهلی مرده است.پرهیزگاری،پاکدامنی،راستگویی،صلاح و درستکاری،استقامت[در راه خدا]،کوشش[در انجام وظیفۀ رسالت]،و بازپس دادن امانت به نیکوکار و بدکردار شیوه و آیین آنان است. (1)
امام رضا علیه السّلام در مقام تبیین مفاهیم امامت و مسئولیتهای امام برآمده، فرمود:
«إن الإمامة أسّ الإسلام النامی و فرعه السّامی،بالإمام تمام الصلاة،و الزکاة، و الصیام،و الحج،و الجهاد و توفیر الفیء،و الصدقات،و امضاء الحدود و الأحکام،و منع الثغور و الأطراف.الإمام یحلل حلال اللّه و یحرّم حرام اللّه،و یقیم حدود اللّه و یذب عن دین اللّه و یدعوا إلی سبیل ربه بالحکمة و الموعظة الحسنة و الحجة البالغة» (2)
[به یقین]امامت،اساس رشد یابنده و شاخۀ بالنده اسلام است.با بودن[و پذیرفتن]امام،نماز،زکات،روزه،حج،جهاد پذیرفته شده،کمال مییابد[و هم با وجود او]خمس و صدقات جمعآوری شده،حدود و احکام خدا اجرا میشود و مرزها[از گزند دشمن]ایمن میگردد.امام،حلال خدا را حلال و حرام حضرتش را حرام کرده،حدود خدا را برپا میدارد،از دین خدا دفاع میکند و با گفتار حکیمانه، پندهای نیکو و حجت و برهان رسا[،مردم را]به راه[روشن و راست]خدا فرا میخواند.
امام رضا علیه السّلام در دیدارهای گوناگون و پاسخهای متعدد خود،صفات امام، ضرورت وحدت امام در هر زمان و حقوق امام بر امت را برمیشمرد تا زمینۀ شناخت امام را-هرچند از فعالیت ممنوع شده باشد-برای امت فراهم کرده، به ایشان آگاهی دهد که هرکس قدرت و حاکمیت را در دست گرفت لزوما امام نیست،بلکه باید از ویژگیهایی-که از ثوابت اسلام است-برخوردار باشد،از جمله:در دانش،داوری،پرهیزگاری،بردباری،دلاوری،بخشش و بندگی خداوند،سرآمد مردم باشد. (1)
بیان احادیث اهلبیت علیهم السّلام در زمینۀ توحید،ردّ تمام شبهههای اعتقادی در مورد صفات خداوند و تشبیه او و نیز باطل و مردد شمردن آرای مشبّهه، مجسّمه،مجبّره،مفوّضه و غلات،از دیگر مواردی بود که حضرت امام رضا علیه السّلام در دورۀ ولایتعهدی خود بدان پرداخت.
حفظ جان اهلبیت علیهم السّلام و پیروان ایشان از دیگر رهآوردهای پذیرش ولایتعهدی از سوی امام رضا علیه السّلام بود،چرا که مأمون برای نزدیک شدن به امام علیه السّلام و دلجویی از حضرتش،تمام رهبران قیامها از جمله،زید برادر امام رضا علیه السّلام،ابراهیم و محمد فرزندان امام صادق علیه السّلام را مورد عفو خود قرار داد و برخی از آنان را بهعنوان والی به کار گمارد.اصلاح آرام و مسالمتآمیز اوضاع،تجدید ساختار پایگاه مردمی پیرو اهلبیت علیهم السّلام،سامان دادن صف آنان و بهرهجویی از امکانات فراهم شده برای دگرگونی تحول بخشیدن به
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 213/1.
جنبش انقلابی،فرصتی را میطلبید که اینک بهطور مطلوبی فراهم شده بود.
در صورتی که امام رضا علیه السّلام به پذیرش ولایتعهدی تن نمیداد،پیش از آنکه جنبشهای انقلابی،نقش خود را در میان امت ایفا کنند،خونهای فراوانی ریخته میشد.لذا امام رضا علیه السّلام با در نظر گرفتن تمام شرایط آن روز و نیز باتوجه به اینکه اهلبیت علیهم السّلام و پیروان ایشان برای حرکت انقلابی مسالمتآمیز-نه رویارویی مسلحانه که بسیار گران تمام میشد و اوضاع داخلی را آشفته میکرد-به فرصتی نیاز داشتند،بهترین گزینه را در پذیرش ولایتعهدی دید.
فعالیت های امام رضا علیه السّلام پس از ولایت عهدی
مأمون به تمام اهدافی که پس از بیعت با امام رضا علیه السّلام بهعنوان ولیعهد و جانشین خود دنبال میکرد دست نیافت و تنها چیزیکه از این اقدام نصیب او شد،متوقف شدن حرکتهای مسلحانه و گسستن پیوند امام رضا علیه السّلام با پایگاههای مردمی او در عراق،حجاز و یمن بود.در مقابل،امام رضا علیه السّلام و منش اهلبیت علیهم السّلام که حضرتش مروج و مبلغ آن بود امتیازهای فراوانی به دست آوردند.امام علیه السّلام از این فرصت بهره برده،نقش اصلاحی و دگرگونساز خود را بهطور گسترده ایفا کرد.در اینجا نمادها و عملکردهای این مرحله را مطرح میکنیم:
همانطور که پیشتر گفته شد،مأمون بر آن بود تا امام رضا علیه السّلام را چونان وسیلهای برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود و متوقف کردن فعالیت جنبشهای امر به معروف و نهی از منکر به کار گیرد.او از امام علیه السّلام خواست تا یکی از نزدیکان و پیروان خود را بهعنوان والی بر مناطقی بگمارد که علیه حکومت او سر به شورش برداشته بود.مأمون با این درخواست،دنبال دست یافتن به یکی از دو هدف بود:با سپردن ولایت آن سامان به یکی از یاران
و پیروان امام علیه السّلام شورش در آن منطقه سرکوب میشد یا اینکه نیروهای معارض و مخالف خود را رودرروی یکدیگر قرار میداد.امام رضا علیه السّلام که از اندیشه پلید مأمون آگاه بود،با آرامش و براساس پیش شرطهای خود،برنامۀ مأمون را با شکست مواجه کرد.
یکی از این پیشنهادها را به روایت خود امام رضا علیه السّلام مرور میکنیم.
حضرت فرمود:«مأمون به من گفت:ای ابو الحسن،کسی را که مورد اعتماد خود میدانی بر شهرهایی که علیه ما شوریدهاند بگمار.
به او گفتم:تو و من بر شروط خود پابرجا باشیم و من با این شرط تن به ولایت عهدی دادم که فرمان نرانم و از کاری نهی نکنم،کسی را عزل نکرده،دیگری را به ولایتی و منصبی نگمارم و لشکری گسیل ندارم تا اینکه خداوند پیش از تو مرا فراخواند.به خدا سوگند،[هرگز]دربارۀ خلافت[و به دست گرفتن آن]با خود نیندیشیدهام.در مدینه بودم و سوار بر چهارپای خویش در گذرگاههای آن رفتوآمد میکردم.مردم مدینه و کسانی که از مردم آن سامان نبودند،برآوردن نیازهای خود را از من میخواستند و من خواستۀ ایشان را بر میآوردم و آنان نسبت به من چونان عمو[و کسان مهربان]بودند.[ای مأمون،بدان که سخن و]نوشتهام در سرزمینها نافذ و مؤثر است و هر نعمتی که تو به من دادهای[بدانکه]از جانب خداوند است.
مأمون گفت:به شرط وفا میکنم». (1)
مأمون دیگر در این موضوع با امام رضا علیه السّلام وارد گفتوگو نشد،بلکه راه حل این مشکل و رهایی از انقلابها و شورشهای مسلحانه را در به سامان آوردن نابسامانیهای عمومی دانست.
1) (1)) .بحار الانوار 144/49.
امام رضا علیه السّلام نیز همانگونه که با مأمون به توافق رسیده،و تن دادن به توافق را شرط اصلی پذیرش ولایتعهدی خوانده بود،هرگز در امر تعیین و نصب قاضی،سردار سپاه،متولی بیت المال دخالت نکرد و از ایراد سخن و مطلبی که به حکومت مأمون مشروعیت میبخشید خودداری ورزید و تنها در اصلاح مفاهیم قضا و مسائلی که با مصالح مسلمانان و اسلام ارتباط داشت دخالت میکرد.
روزهای دوشنبه و پنجشنبه مأمون در دیوان مظالم مینشست و امام رضا علیه السّلام را در سمت راست خود مینشاند.روزی به او خبر دادند که صوفیای از مردم کوفه دزدی کرده است.به دستور مأمون او را حاضر کردند.مأمون که سیمای صالحان را در چهره او دید،گفت:«بدا بر این نشانهها و آثار زیبا که چنین کاری ناپسند از آن سر زده است!
آن مرد گفت:این کار را از سر ناچاری و درماندگی کردم،چرا که از خمس و غنایم[که حقی در آنها دارم]محروم شدهام،تو نیز مرا-که مسکین و ابن السبیل(در راه مانده)و از حافظان قرآن هستم-از حقم محروم کردهای.
مأمون گفت:با این افسانهپردازیهای تو،حدی و حکمی از حدود و احکام خدا را تعطیل نمیکنم.
آن مرد گفت:اجرای حدود الهی را از خود آغاز کن،ابتدا خویش را[از گناهان]پاک کن،سپس به دیگران بپرداز.
مأمون رو به امام رضا علیه السّلام کرد و گفت:در اینباره چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:او میگوید دزدی کرده،پس چنین کرده است.
مأمون خشمگین شد و گفت:به خدا سوگند[انگشتان]تو را قطع میکنم.
مرد صوفی گفت:تو که بردۀ من هستی انگشتانم را قطع میکنی؟آیا مادر تو را از مال بیت المال و فیئ مسلمانان نخریدند؟از اینرو برده همۀ مسلمانان در مشرق و مغرب گیتی هستی و تا زمانی که تو را آزاد نکنند همچنان در بند بردگی آنانی و من یکی از آنان هستم و تو را آزاد نکردهام.دیگر اینکه نجس، نجس دیگری را پاک نمیکند،پاک است که نجس را پاک میکند و هرکس که خود مستحق حد خوردن باشد نشاید بیش از آنکه خود را به دست حدود الهی بسپارد،دیگری را حد بزند...
مأمون رو به امام رضا علیه السّلام کرده،گفت:چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:خدای-عز و جل-به پیامبر خود فرمود:«بگو:برهان رسا از آن خداست»و همین حجت و برهان است که چون به جاهل رسد،به اندازه(در عین)جهل خود آن را درمییابد و چون به دانشمند برسد به اندازۀ دانش خود آن را درمییابد.دنیا و آخرت به برهان و حجت پابرجاست و این مرد نیز حجت ارائه کرد.
مأمون فرمان داد تا مرد صوفی را آزاد کنند». (1)
امام رضا علیه السّلام به انگیزۀ دفاع از حقوق و حمایت از جان و آبروی ستمدیدگان و محرومان و نیز پیاده نمودن احکام قضا براساس روش و آموزههای سلیم اسلامی در چنین ماجراهایی دخالت میکرد.
روزی مردی را به منظور گردن زدن نزد مأمون بردند.امام رضا علیه السّلام نیز حضور داشت.مأمون از امام علیه السّلام پرسید:«دربارۀ او چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 237/2-238؛مناقب آل أبی طالب 398/4-399 و بحار الانوار 288/49.
میگویم:[در صورتی که]بخشش و گذشت نیکو درپیش گیری[یقین داشته باش که] خداوند بر عزت و بزرگیات میافزاید.
مأمون گفتۀ امام علیه السّلام را به گوش گرفت و آن مرد را آزاد کرد. (1)
روزی مردی نصرانی را به جرم زنا با زنی هاشمی نزد مأمون آوردند.
چون مأمون در مرد نصرانی نگریست،آن مرد مسلمان شد،این کار مأمون را نرم کرده،در مورد او از فقیهان پرسید،آنان گفتند:اسلام،کارهای[خلاف] گذشته را از میان میبرد و میزداید.
مأمون همین مورد را از امام رضا علیه السّلام پرسید،حضرت فرمود (2):او را بکش، چرا که با دیدن کیفر سخت،اسلام آورد.خدای-عز و جل-فرموده است:«پس چون سختی [عذاب و کیفر]را دیدند،گفتند:فقط به خدا ایمان آوردیم. (3)
امور اداری کشور از دیگر مواردی بود که امام رضا علیه السّلام در آن دخالت نمیکرد،اما در مواردی که مصلحت اسلام و مسلمانان اقتضا میکرد و به منظور جلوگیری از نفوذ دشمنان در دستگاه اداری و حکومتی دخالت کرده، رهنمودهای ارزشمندی در این باب ارائه میفرمود،از آن جمله،دخالت در گماردن تازه مسلمانان بود که از این کار ممانعت میکرد.بهعنوان مثال،روزی فضل بن سهل بر مأمون وارد شده،گفت:«فلان شخص ترک را بر فلان مرز(یا شهر مرزی)گماردم.
مأمون خاموش ماند،اما امام رضا علیه السّلام فرمود:
خداوند به امام مسلمانان و جانشین خدای جهانیان در زمین و متولی امور دین اجازه نداده است،اسیری از سرزمینی را به ولایت بخشی از مرزی(یا شهر مرزی) که مجاور سرزمین آن اسیر است بگمارد،چرا که جانها به وطن خود میل و اشتیاق دارند،بر همنوع خود مهر میورزند و مصالح و منافع خویش را برمیگزینند،هر چند با آیین آنان سازگار نباشد[که چنین کاری از خرد دور و خطرآفرین است].
مأمون گفت:این گفته را با آب طلا بنویسید». (1)
بدین ترتیب امام رضا علیه السّلام قاعدهای کلی به دست داد تا براساس آن،والیان و امیران مناطق مرزی تعیین شوند.امام علیه السّلام در این آموزه عبارت«امام و پیشوای مسلمانان»به کار برده است که این بهمعنای پذیرش امامت و پیشوایی مأمون از سوی حضرت نبوده،بلکه قاعدۀ کلی برای مطلق امام مسلمانان است که به امام عادل انصراف دارد.
امام رضا علیه السّلام از فرصت حضور خود در دربار مأمون بهره جسته،به نشر آرای صحیح در عرصههای گوناگون اندیشه و اعتقادات پرداخت تا حاکم، وزیران،فرماندهان،امیران،فقیهان،خادمان و پردهداران و نگهبانان را با آرای دانشگاه اهلبیت علیهم السّلام،اندیشهها و اعتقادات پذیرفته شده از سوی آنان و نیز فضایل و والاییهای ایشان آشنا کند.امام علیه السّلام،بنا به شرایط حاکم سخن آغاز میکرد و در شرایط دیگر پرسشها را پاسخ میداد.فضل بن سهل در مجلس مأمون از امام رضا علیه السّلام پرسید:«ای ابو الحسن،آیا خلایق[در کارهای خود]
1) (1)) .الانوار البهیة فی تواریخ الحجج الالهیه/219-220(به نقل از:الدر النظیم فی مناقب الأئمه/683، باب 10،بخش امام رضا«ع»).
مجبورند؟
امام علیه السّلام فرمود:خداوند عادلتر از آن است که بر کاری مجبور کند آنگاه کیفر دهد.
سهل گفت:بنابراین آزادند؟
امام علیه السّلام فرمود:خداوند حکیمتر از آن است که بندۀ خود را رها کرده،او را به خودش واگذارد. (1)
مأمون به امام رضا علیه السّلام گفت:«ای ابو الحسن،دربارۀ جدت علی بن ابی طالب توضیح ده که چگونه و به چه صورتی تقسیمکنندۀ بهشت و دوزخ است؟
امام علیه السّلام فرمود:تو خود از طریق پدرت روایت کردهای و او از پدرانت و آنان از عبد اللّه بن عباس روایت کردهاند که گفت:از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله شنیدم میفرمود:«حبّ علی إیمان و بغضه کفر»؛دوستی علی ایمان و دشمنی او کفر است.
آیا تو چنین مطلبی را روایت کردهای؟
مأمون گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:اگر بهشت و دوزخ براساس دوستی و دشمنی او تقسیم شود،پس او (علی)تقسیمکنندۀ بهشت و دوزخ است.
مأمون گفت:ای ابو الحسن،پس از تو خدا مرا زنده نگذارد.گواهی میدهم که تو وارث علم رسول خدا هستی». (2)
بدین ترتیب امام رضا علیه السّلام با اندیشۀ نافذ و شیوۀ هوشمندانۀ خود مأمون و دیگران را به سؤال از حضرتش وامیداشت تا با کسب شناخت دربارۀ اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به فضایل آنان اعتراف کرده،به حضرتش نزدیک شوند.مأمون
مجلس مناظره تشکیل میداد و مخالفان اهلبیت علیهم السّلام را در آن گرد میآورد و دربارۀ امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام با آنان گفتوگو میکرد و او را بر دیگر صحابه برتر میخواند تا از این رهگذر به امام رضا علیه السّلام نزدیک شود. (1)
طبیعتا مخالفان به دلیل تمایل درونی به علی بن ابی طالب علیه السّلام یا ترس از حاکمیت،با سخنان مأمون مخالفت نمیکردند و این خود تأثیر مستقیم بر حاضران در مجلس داشت،چراکه میدیدند فقیهان در برابر آرای مطرحشده سکوت میکردند و برای آنان تفاوتی نداشت که سکوت فقیهان به جهت نارسایی و ضعف ایشان میبود یا اینکه برخلاف میل درونی خویش، در برابر مأمون تسلیم میشدند.
امام رضا علیه السّلام نیز در این شرایط هیچ فرصتی را برای نشر آرا و اندیشههای اهلبیت علیهم السّلام از دست نمیداد.
هرگاه امام رضا علیه السّلام با مأمون تنها میشد،او را بسیار پند میداد،از خداوند میترساند و کارهای بد مأمون را نکوهش کرده،ناپسند میشمرد.مأمون نیز در ظاهر پندهای امام علیه السّلام را میشنید و میپذیرفت،اما در نهان خود آن را ناخوش داشته،غیرقابل تحمل میشمرد.
امام رضا علیه السّلام یک بار بر مأمون وارد شده،دید غلام مأمون آب بر دست او میریزد و او وضو میسازد.امام علیه السّلام به مأمون فرمود:«لا تشرک بعبادة ربّک أحدا»؛ کسی را در عبادت خدای خویش شریک مکن. (2)
روزی امام علیه السّلام به مأمون فرمود:هرگاه دو گروه به مصاف یکدیگر بروند[به یقین] خداوند گروهی را یاری میکند که گذشت آن بیشتر باشد. (1)
زمانی که پیک،خبر فتوحاتی که در برخی از روستاهای کابل صورت گرفته برای مأمون آورد،مأمون بر امام رضا علیه السّلام وارد شده،نامۀ حاوی خبر فتح را برای امام علیه السّلام خواند.چون از خواندن نامه فراغت یافت،امام علیه السّلام به او فرمود:
«فتح روستایی از سرزمین شرک تو را شادمان کرده است!
مأمون گفت:آیا جای شادمانی ندارد؟
امام علیه السّلام فرمود:
دربارۀ امت محمد صلّی اللّه علیه و اله و آنچه حضرت احدیت در امر خلافت برعهدۀ تو نهاده، خداترسی پیشه کن،چرا که تو امور مسلمانان را تباه و تضییع کردهای و کار ایشان را به دیگری سپردهای و او برخلاف فرمان خداوند با ایشان رفتار میکند.
دار الهجره و جایگاه نزول وحی را رها کرده،در این سرزمین(خراسان)جایگیر شدهای و انصار و مهاجران[را به حال خویش وانهاده تا هرچه خواهند بکنند و آنان]بر مردم ستم روا داشته،در برخورد با مؤمنان پیمان[و رابطۀ خویشاوندی را]لحاظ نمیکنند.ستمدیده،روزگاری خویش را به سختی میافکند،اما در تأمین نیازهای خود ناتوان است و کسی را نمییابد که به او شکوه برد و به تو نیز دسترسی ندارد.پس ای امیر المؤمنین،در امور مسلمانان تقوای الهی پیشه کن و به شهر رسالت و جایگاه مهاجران و انصار بازگرد.
مأمون گفت:سرورم،اکنون چه میفرمایی؟
امام علیه السّلام فرمود:
1) (1)) .تاریخ یعقوبی،ص 453.
نظر من بر آن است که از این سرزمین کوچ کرده،به جایگاه پدران و نیاکان خود بازگردی و خود به امور مسلمانان بپردازی و سرپرستی ایشان را به غیر خود وامگذاری که خداوند دربارۀ زیردستانی که تو را بر آنان گمارده،از تو پرسش و بازخواست خواهد کرد.
مأمون گفت:سرورم،نیکو گفتی و این،نظر درست و هوشمندانه است». (1)
مأمون که این نصیحت امام علیه السّلام را بهترین موضعگیری سیاسی میدید و میبایست به آن تن میداد،آن را به گوش گرفته به بغداد بازگشت.
علیرغم کنار گذاشته شدن امامان معصوم علیه السّلام از خلافت-که حق مسلّم آنان بود-آنان،سعی در حفظ کیان اسلام و صیانت از آن در برابر توطئۀ دشمنان و طمعورزان را وظیفه و یکی از مسئولیتهای خویش میدانستند.آن بزرگواران آنچه در توان داشتند در این راه به کار گرفته،به حل مسائل مشکل که گریبان حاکمان را میگرفت میپرداختند تا از این رهگذر به موجودیت و کیان اسلام دوام بخشیده،آن را در برابر فروپاشی و تجزیه مصون کنند.
از جمله برنامههایی که برای از هم گسستن موجودیت اسلام تدارک دیده شد،توطئۀ فضل بن سهل بود که امام رضا علیه السّلام به آن پی برد.سهل میخواست مأمون را بکشد،از اینرو از فرمان او سرپیچی و او را لعن میکرد.فضل بر آن بود تا پس از کشتن مأمون،خود حکومت را به دست گیرد و از وجود امام علیه السّلام به
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 159/2-160.
عنوان ابزاری برای خاموش کردن صدای اعتراض مسلمانان استفاده کند و امام علیه السّلام بهعنوان حاکم،اما در دربار تحتنظر قرار گیرد و حاکمیت مطلق را خود فضل در اختیار داشته باشد.پیامد دیگری که از کشتن مأمون ناشی میشد شکاف سنگین و جبرانناپذیری بود که کیان اسلام را تهدید کرده،وحدت امت اسلامی و دولت را به پراکندگی مبدل میکرد.امام رضا علیه السّلام که دریافته بود فضل کیان و موجودیت اسلام را هدف قرار داده نه شخص مأمون،لذا مأمون را از فضل برحذر داشته،از او میخواست تا در برخورد با فضل جانب احتیاط را از دست ندهد. (1)
روزی امام رضا علیه السّلام به مأمون فرمود:«تودۀ مردم به جهت رفتاری که با من داشتی از تو ناخشنود هستند و نزدیکان تو به دلیل برخوردی که با فضل کردی از تو ناخرسند میباشند.پس به جاست که مرا از خود دور کنی تا کار تو سامان گیرد». (2)
همچنین امام رضا علیه السّلام مأمون را از آشوب و جنگهایی که پس از کشته شدن برادرش امین گریبانگیر مردم شده بود و نیز رخدادهایی که فضل از مأمون پنهان میداشت،آگاه کرده،به او فرمود:«مردم به جهت جایگاه فضل و برادرش حسن نزد تو و عباسیان به دلیل جایگاه من نزد تو و بیعتی که با من کرده،مرا به جانشینی خود برگزیدهای،بر تو خشمگین هستند». (3)
نصیحتهای امام رضا علیه السّلام به مأمون براساس مصالح عالی اسلام بود،زیرا در صورت فراگیر شدن آشوبهای داخلی و جنگهای خونین بر سر قدرت، کیان اسلام در معرض فروپاشی و نابودی قرار میگرفت.از همینرو امام علیه السّلام
در اینگونه موارد دخالتهای ارشادی میکرد.
زمانی که فضل بن سهل کشته شد،یاران فضل،مأمون را عامل کشته شدن او خوانده،بر در سرای او گرد آمدند و گفتند:«[مأمون]او را ناجوانمردانه کشت و اینک به خونخواهی او آمدهایم.
مأمون به امام رضا علیه السّلام گفت:سرورم،به جاست نزد آنان رفته،ایشان را متفرق کنی.
امام علیه السّلام نزد جماعت خونخواه رفت و دید که آتش فراهم کردهاند تا درب سرای مأمون را بسوزانند.حضرت بر آنان بانگ زده،با دست به آنان اشاره کرد.با اشارۀ او اجتماعکنندگان چنان پراکنده شده،شتابان میگریختند که بر یکدیگر فرومیافتادند و کسی از ایشان برجای نماند». (1)
میبینیم که امام رضا علیه السّلام با دور کردن آن جماعت و بازداشتن آنان از آتش زدن خانۀ مأمون و کشتن او،بهترین گزینه را انتخاب کرد،چرا که کشته شدن مأمون در آن شرایط پیامدهایی جبرانناپذیر برای کیان اسلام به همراه داشت، از جمله:
-یاران فضل بن سهل در خراسان اعلام موجودیت میکردند؛
-حسن بن سهل در منطقۀ تحت حکومت و امارت خود اعلام استقلال میکرد؛
-بنی عباس با«ابراهیم بن مهدی»آوازهخوان و مطرب بلندآوازه بیعت میکردند؛
-سپاهیان مستقر در مرزها دستخوش آشفتگی،نابسامانی و هرجومرج
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 164/2.
میشدند که این بهمعنای تجزیه موجودیت واحد اسلام و تبدیل آن به موجودیتهای متعددی بود.
«اعجاز»امری است که تنها از صالحان برمیآید و روشن است که پیامبران خدا و جانشینان ایشان در رأس این صالحان قرار دارند.خرق عادت یا همان معجزه،زمانی بهعنوان دلیل و نشانه بوده،گاهی برای ارشاد و هدایت به راه راست ارائه میشد.امام رضا علیه السّلام نیز از این قدرت و مدد غیبی برخوردار بود.او پس از رسیدن به ولایتعهدی از این توان برای ارشاد و هدایت مردم استفاده کرد.در آغاز ولایتعهدی امام رضا علیه السّلام مردم گرفتار خشکسالی شدند.یکی از اطرافیان مأمون و دشمنان امام رضا علیه السّلام زبان به نکوهش و طعن گشوده، میگفتند:«ببینید،از زمانی که علی بن موسی الرضا به این سامان آمد و ولیعهد ما شد،خداوند باران خود را از ما دریغ کرد.
مأمون که این مطلب را شنید بر گوینده سخت خشمگین شده،از امام رضا علیه السّلام خواست تا به درگاه خداوند دعا کرده،برای مردم طلب باران کند.
امام علیه السّلام به بیابان رفت و مردم نیز بدان سو رفتند تا نتیجۀ کار را ببینند.امام علیه السّلام بر فراز منبر قرار گرفته،حمد و ثنای الهی به جای آورد و گفت:
بار خدایا،پروردگارا،تو حق[و حرمت]ما خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را بزرگ گردانیدی و از همینرو و آنسان که امر کردهای دست به دامان ما برده،به ما متوسل شدهاند و[بدین وسیله]به فضل و احسان و رحمت و نعمت تو امید بستهاند.پس [خداوندا،]بارانی همهگیر،سودبخش،بدون سستی و کاستی و به دور از زیان بر آنان فروریز و[پروردگارا،]چون این جمع به خانه و جایگاه خود رسیدند،باران رحمتت فروریختن گیرد.
امام محمد جواد علیه السّلام که خود راوی این مطلب است میگوید:سوگند به آن [خدایی]که محمد صلّی اللّه علیه و اله را به حق به پیامبری فرستاد،بادها ابرهایی را در آسمان پدید آوردند و رعد و برق پدید آمد و مردم چنان به تکاپو افتادند که گویی میخواهند خود را از گزند باران دور نگه دارند.
امام رضا علیه السّلام به آنان فرمود:این ابر به فلان شهر گسیل میشود و امام علیه السّلام ده بار ابرهای پدید آمده و مقصود آنها را به حاضران شناساند.چون یازدهمین ابر شکل گرفت،حضرت فرمود:
ای مردم،این ابر را خداوند-عزّ و جلّ-برای شما گسیل داشته است،پس به پاس تفضلی که بر شما نموده،او را سپاس گویید.[ای مردم،]برخیزید و به سوی خانهها و جایگاههای خود روان شوید که این باران به نام شماست و بر سر شما فروخواهد ریخت،اما تا زمانی که به خانههای خویش نرسیده باشید از بارش بازداشته خواهد شد،و آنچنان بارانی که شایستۀ کرم و جلال خداوندی باشد باریدن خواهد گرفت.
مردم پراکند شدند و باران رحمت خداوند چون سیل سرازیر شد.مردم که این کرامت و معجزه را از حضرت دیده بودند،میگفتند:«کرامتهای خدای- عز و جل-بر فرزند رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گوارا باد».
از آنجا که مردم،گفتۀ گرامیان درگاه خدا را شنیده،از آنان تأثیر میپذیرند،امام رضا علیه السّلام به میان جمع آنان رفت تا از این معجزه بهره گرفته،به وعظ و ارشاد آنان بپردازد.او ضمن خطبهای فرمود:
ای مردم،در نعمتهایی که خدا بر شما ارزانی میدارد تقوای او را پیشه کنید و مبادا با گناهان،نعمتهای او را برمانید،بلکه با اطاعت از او و شکر نعمت او،نعمتهای او را پیوستگی بخشید.
[ای مردم،]بدانید که پس از ایمان به خدا و اقرار به حقوق اولیای او که از خاندان
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله هستند.پسندیدهترین گونۀ شکر نزد خداوند،همیاری شما با برادران مؤمنتان میباشد که بدان وسیلۀ آنان را در امر دنیا-که گذرگاه ایشان به سوی بهشت خداوند است-یاری کنید.پس[بدانید]هرکس چنین کند از خاصان خداوند -تبارک و تعالی-خواهد بود. (1)
آنگاه امام رضا علیه السّلام پارهای از احادیث تربیتی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را برای ایشان باز گفت.کرامتهای دیگری از امام رضا علیه السّلام پدید آمد که بر شاهدان آنها تأثیر شگرفی داشت و آنان را به خود آورده،سبب شد تا پی به خطای خود ببرند.در اینجا به مورد دیگری از معجزههای امام رضا علیه السّلام اشاره میکنیم.
روال کار بر این بود که هرگاه امام رضا علیه السّلام وارد دربار میشد،افراد معین، پرده را بالا میزدند تا حضرت بگذرد و هنگام خارج شدن امام علیه السّلام از دربار همین کار را تکرار میکردند.روزی همداستان شدند که هنگام ورود امام علیه السّلام پرده را برای او بالا نزنند،اما با آمدن حضرت،بیاختیار برخاسته،همانند گذشته وظیفۀ خود را انجام دادند و امام علیه السّلام وارد شد.آنان یکدیگر نکوهش کرده،پیمان خود را تجدید کردند.
چون روز دیگر فرارسید و امام علیه السّلام وارد دربار شد،پردهداران،بیاعتنا به امام علیه السّلام از انجام وظیفه خود سرباز زدند.در همین حال تندبادی برخاسته، همزمان با ورود امام علیه السّلام پرده را برداشت و چون امام علیه السّلام آهنگ بازگشت کرد، همان تندباد مجددا پرده را بالا برد.پردهداران تحتتأثیر این کرامت قرار گرفته،با خود میگفتند:«این مرد نزد خداوند منزلتی والا دارد و مورد عنایت اوست.دیدید چگونه هنگام ورود و هنگام خروج او باد از دو جهت به حرمت
1) (1)) .همان 168/2-169.
درآمد و پرده را برای او بالا زد؟به کار خویش بازگردید و در خدمت به او بکوشید». (1)
مردم تحتتأثیر خرق عادتها و معجزههایی که از امام علیه السّلام میدیدند،از نظر روحی و عاطفی گرایش بیشتری به امام علیه السّلام پیدا میکردند تا آنجا که محبوبیت و جایگاه مردمی آن حضرت،گمراهان و راهزنان را نیز دربر گرفت.
بهعنوان مثال،زمانی راهزنان،راه را بر«دعبل خزاعی»بستند تا جبهای را که امام رضا علیه السّلام به او داده بود بهعنوان تبرک از او بگیرند». (2)
در روایت دیگری آمده است:«پس از آنکه راهزنان دارایی کاروان را به یغما بردند دریافتند دعبل در شمار کاروانیان است.از همینرو تمام اموالی را که ربوده بودند به کاروانیان بازگرداندند». (3)
پرواضح است که این برخوردها نشانۀ عمق تأثیر معجزههای امام رضا علیه السّلام در جانهای گمراه است.
شعر،بهترین ابزار رسانه آن روزگار بود که به سرعت زبان به زبان میگشت و همهجا منتشر میشد و آسان در خاطرهها نقش میبست.از اینرو امام رضا علیه السّلام در راه نشر فضایل اهل بیت علیهم السّلام و معرفی نقش پیشوایی و طلایه دارانۀ آنان در میان امت،بیان مظلومیت آنان و ستمی که در طول تاریخ بر آنان رفته بود،بهترین استفادهها را از هنر شعر برده،شاعران را به ایفای نقش کارآمدشان در این زمینه تشویق فرمود.شاعران دوستدار و پیرو اهل بیت علیهم السّلام
نیز که خود را نسبت به بیان حقایق و نشر فضایل این خاندان پاک موظف میدانستند،در ایفای رسالت،نهایت توان خود را به کار بستند.«دعبل خزاعی» یکی از این شاعران بود او بر حضرت رضا علیه السّلام وارد شد و قصیدۀ«تائیۀ»خود را برای حضرت خواند.این قصیده چنین آغاز میشود:
«مدارسی که آیات قرآن در آن خوانده میشد اینک خاموش شده،و محل فرود آمدن وحی اکنون خالی از ساکنان است.
مدرسههایی که از آل رسول بود و در«خیف»منی؛و در خانۀ خدا و جمرات قرار داشت،
سرزمین(خانه)علی،حسین،جعفر؛و حمزه و سجاد-که سجدهگاههای او پینه بسته-از وجودشان تهی شده است.
خانههایی که جبرئیل امین در آنها وارد میشد؛و سلام و رحمتهای الهی را[برای ساکنان آن خانهها]به همراه میآورد.
امامانی دادگر بودند که به منش و کردار آنان اقتدا میشد؛و از آنان بیم لغزش نمیرفت.
اکنون میبینیم که اموال[و خلافت]ایشان میان دیگران تقسیم شده؛ و دست اینان از اموالشان تهی است». (1)
دعبل قصیدۀ خود را با بیان مظلومیت این خاندان و آنچه از سوی حاکمان
1) (1)) .دیوان دعبل خزاعی/124: مدارس آیات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات لآل رسول اللّه بالخیف من منی و بالرکن و التعریف و الجمرات دیار علی و الحسین و جعفر و حمزة و السجاد ذی الثفنات منازل جبریل الأمین یحلّها من اللّه بالتسلیم و الرحمات أئمة عدل یقتدی بفعالهم و یؤمن فیهم زلة العثرات أری فیئهم فی غیرهم متقسما و أیدیهم عن فیئهم صفرات
بر ایشان رفته بود دنبال کرد.او قصیدۀ خود با توصیف قیام و خروج امام زمان(عجل اللّه فرجه)و اینکه ملتها و امتها در انتظار ظهور او هستند و چون از پس پردۀ غیب برآید،زمین را پر از عدلوداد خواهد کرد،به پایان رساند.چون دعبل از خواندن قصیدۀ خود فراغت یافت امام علیه السّلام برخاست و کیسهای حاوی یکصد دینار (1)و به نقلی ششصد دینار (2)برای دعبل فرستاد.دعبل کیسۀ زر را بازگرداند و گفت:«به خدا سوگند،برای اینها به این جا نیامدم،چراکه از مال دنیا بینیازم،بلکه آمدم تا سلام گویم و با دیدن روی خجستهاش دیدگان خویش را متبرک کنم.حال اگر بخواهد به من عنایتی کند، از تنپوش و جامۀ خود به من عطا کند که این برای من خوشایندتر است».
همانطور که پیشتر گفته شد،امام رضا علیه السّلام کاملا زیرنظر بود،اما این وضعیت،امام علیه السّلام را از ایفای نقش علمی در محیطی که در آن میزیست،باز نمیداشت و امام علیه السّلام به بهترین وجه به نشر علوم اهلبیت علیهم السّلام همت میگماشت.وزیران،فقیهان،قاضیان،فرماندهان لشکری،عملۀ دربار و عامه مردم به هنگام دیدار با امام علیه السّلام از چشمه جوشان دانش او بهرهمند میشدند.
افزون بر آنچه امام علیه السّلام بیان میکرد،مأمون و دیگران از حضرتش میخواستند تا با ایشان سخن گفته و پرسش آنان را پاسخ دهد.امام رضا علیه السّلام در پاسخ درخواست مأمون رسالهای دربارۀ اسلام و شرایع دین برای او نوشت و به
منظور اجابت خواستۀ دیگران،علل تشریعها،مانند:نماز،روزه،حج،زکات، خمس،امر به معروف و نهی از منکر،اسباب تحریم گناهان و منکرات را بیان فرمود.همچنین حضرتش رسالهای در طب نوشته،برای مأمون فرستاد و مأمون آن رساله را با آب طلا نگاشت.
از دیگر محافل علمی امام رضا علیه السّلام تشکیل مجالس تفسیر قرآن بود.
حضرتش افزون بر تفسیر قرآن،دعاهای مأثور از پدران و نیاکان خود را به مردم میآموخت،تاریخ ناب و سرۀ پیامبران و امتهای پیشین را برای ایشان بازمیگفت و آنان را به مسیر صحیح رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و شاهراه روشن و کژیناپذیر علی بن ابی طالب علیه السّلام و سیرۀ اهلبیت علیهم السّلام هدایت میکرد. (1)
حضرتش علیرغم اینکه بهطور غیرمحسوس،از سوی حاکمیت زیر نظر بود و در تنگنای سیاسی قرار داشت،توانست از شرایط فراهم آمده،اما آکنده از خطرها،بهره جسته،به منظور صیانت شریعت جدش از تحریف،به نشر علم و مفاهیم الهی بپردازد.امام علیه السّلام در راه انجام رسالتی که شریعت بر عهده او گذارده و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و پدران پاک حضرتش آن را بیان کرده بودند،تمام توانمندیهایی را که در اختیار داشت مستقیم و غیرمستقیم به کار بست.امام رضا علیه السّلام به بیان حقیقت و ماهیت خط انقلابی و الهی که رهبری آن را اهلبیت علیهم السّلام به عهده داشتند پرداخت و نیز ویژگیها و نشانههایی که این خط را از خط خلفا که بر گردن مسلمانان سوار بودند متمایز میکرد،معرفی نمود.
او بر ضرورت استمرار و پایایی خط اهلبیت علیهم السّلام تا روز قیامت تأکید میورزید.از اینرو میبایست از دید رهبری که سعادت امت اسلامی را
1) (1)) .مستدرک الامام الرضا 307/1.
میخواهد،به آیندۀ روشن و دور از هر تیرگی و ابهام بنگرد و عموم مسلمانان را به این جهت توجه دهد.
نقش امام علیه السّلام به مقطع خاص زمانی که او در آن زندگی میکند محدود نبوده،بلکه با برخورداری از دو مرحلۀ مقطعی و شمولی،نقشی به بلندای همۀ زمانها دارد.او موظف است تا برنامه و روش اسلامی را ثبات بخشیده،آن را پا به پای روزگاران جاودانه سازد و آن را از لکهدار شدن و تحریف حفظ کند.
از همینرو امام رضا علیه السّلام با جدیت تمام وظایف زیر را سرلوحۀ کار فکری و علمی خود قرار میدهد:
1.طرح اندیشه و اعتقادات صحیح،تبیین احکام شرعی و نفی افکار و احکام مغایر با آنها؛
2.اصلاح وضعیت موجود براساس برنامه و شیوه اسلامی؛
3.برخوردار کردن امت اسلامی از عناصر بیدار و مخلصی که در نشر اندیشه،اعتقادات،احکام و اصلاح وضعیت حاکم بر جامعه توانا باشند؛
4.براساس نصوص و سفارشهای رسیده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که امامان علیهم السّلام آنها را روایت کردهاند،امام پس از خویش را تعیین کند؛
5.توجه دادن جانها به آیندۀ درخشانی که امام مهدی(عجل اللّه فرجه)در آخر الزمان آن را رهبری میکند و بیان ویژگیهای امام مهدی(عجل اللّه فرجه) از جمله:ولادت،پرورش،غیبت و سیمای متمایز و برجستۀ نقش انقلابی او.
در بخشهای پیشین با فعالیت امام علیه السّلام در زمینههای که در بند یکم،دوم و سوم بدان اشاره شد،آشنا شدیم.امام رضا علیه السّلام در زمینۀ معرفی امام پس از
خود که وجودش تضمینکنندۀ دوام و استمرار خط امامت است،با در نظر گرفتن ضرورتها و شرایط حاکم،با بیان نصوصی فرزندش،محمد جواد علیه السّلام را بهعنوان جانشینی و امام پس از خود معرفی کرد.
پیش از ولادت امام محمد جواد علیه السّلام و در سالهای اندکی که او در کنار پدر زیست،هماره امام رضا علیه السّلام بیاناتی در مورد امامت فرزندش جواد ارائه میفرمود.در اینجا با رعایت ترتب زمانی به مواردی از رهنمودهای امام رضا علیه السّلام دربارۀ امامت حضرت جواد علیه السّلام میپردازیم:
1.از«صفوان بن یحیی»نقل شده که گفت:«به امام رضا علیه السّلام گفتم:پیش از آنکه خداوند«ابو جعفر»(جواد)را به تو عنایت کند[دربارۀ فرزندت] میپرسیدیم و پاسخ میدادی:خداوند مرا پسری عطا خواهد کرد و خداوند چنین کرد و چشم ما را به او روشن گرداند.اگر-خدای ناکرده-روزی،روزگار تو سرآید،که را به امامت برگزینم؟
امام رضا علیه السّلام به ابو جعفر که در کنار پدرش بود،اشاره کرد.گفتم:فدایت گردم،این کودک،تنها سه سال دارد!
امام علیه السّلام فرمود:خردسالی به[امر امامت]او زیانی نمیرساند که عیسی نیز در سه سالگی به پیامبری رسید. (1)
این دیدار و گفتوگو بهطور دقیق در سال 198 ق.؛یعنی سه سال پس از ولادت امام جواد علیه السّلام-که در سال 195 ق.رخ داده بود-صورت گرفت.نکتۀ
1) (1)) .اصول کافی 321/1 و الفصول المهمه/265.
دیگری که در این بیان جلب توجه میکند این است که امام رضا علیه السّلام حتی پیش از به دنیا آمدن فرزندش حضرت جواد علیه السّلام،بهطور صریح از امامت او سخن میگفت.حضرت در هر فرصتی با تصریح یا تلویح،امامت فرزندش را مطرح میکرد و مسلمانان را به جایگاه او توجه میداد.
2.امام رضا علیه السّلام دربارۀ نوزاد خود فرمود:«هذا المولود الذی لم یولد مولود أعظم برکة علی شیعتنا منه»؛ (1)این مولودی[است که]مبارکتر و خجستهتر از او برای شیعیان ما زاده نشده است.
در این عبارت میبینیم که امام رضا علیه السّلام در روزهای آغازین ولادت امام جواد علیه السّلام اینگونه او را توصیف کرده است و جایگاه و شکوه او را به همگان نمایانده است.
3.از«معمر بن خلاد»نقل شده که گفت:«از امام رضا علیه السّلام شنیدم-در حالی که از چیزی نام برده شد-فرمود:چه نیازی به آن دارید؟این ابو جعفر را[بهعنوان امام پس از خود]جانشین خود کردهام.ما خاندانی هستیم که خردسالان ما از بزرگان ما ارث میبردند و[در دانش و رهبری]یکسانند. (2)
4.علیرغم اینکه امام رضا علیه السّلام از مدینه دور بود،اما هماره از طریق مکاتبه با فرزندش امام جواد علیه السّلام ارتباط داشت و در نامههایی که به فرزند خود مینوشت با جملاتی آکنده از احترام او را بزرگ میداشت.امام رضا علیه السّلام همیشه فرزندش را با کنیه یاد کرده،میگفت:«ابو جعفر[خطاب]به من نوشت و من [خطاب]به ابو جعفر نوشتم».نامههایی که از ابو جعفر علیه السّلام جواد علیه السّلام میرسید در اوج شیوایی و زیبایی بود.
«ابو الحسن بن محمد بن ابی عباد»راوی این مطلب در ادامه میگوید:از امام رضا علیه السّلام شنیدم که میفرمود:«أبو جعفر وصیّی و خلیفتی فی أهلی من بعدی»؛ ابو جعفر وصی من و پس از من جانشینم در میان خاندان من است. (1)
امام رضا علیه السّلام با بیان مطالبی و ارائۀ رهنمودهایی بر آن بود تا پیروان اهل بیت علیهم السّلام دریابند که امام رضا علیه السّلام درصدد زمینهسازی برای امام پس از خود بوده و اینکه حضرتش در آستانه کوچ به دیار باقی است.امام رضا علیه السّلام با همین انگیزه،خطاب به فرزندش نوشت:ای ابو جعفر،باخبر شدهام که چون بخواهی از خانه ات خارج شوی،غلامان تو را از دروازۀ کوچک بیرون میبردند.[بدان که]این کار به دلیل بخل آنان است تا مبادا خیر تو به کسی برسد.
به حقی که بر تو دارم سوگندت میدهم که تنها از دروازۀ بزرگ رفتوآمد کنی.پس هر گاه آهنگ بیرون رفتن کردی،زر و سیم با خود داشته باش و هرکس از تو تقاضایی کرد او را محروم مکن.هرگاه عموهای تو درخواست نیکیات کردند،کمتر از پنجاه دینار مده،اما دادن بیش از این با توست و چون عمهها به امید نیکیات از تو چیزی خواستند،کمتر از 25 دینار مده،اما دادن بیش از این با توست.[فرزندم،]میخواهم به پاس این کار،خداوند تو را رفعت و بلندی بخشد.پس انفاق کن و مبادا که بیم آن داشته باشی که خداوند صاحب عرش تو را به بینوایی گرفتار کند. (2)
نصوص و بیانات موجود دربارۀ امامت حضرت جواد علیه السّلام،فراوان و در معنا و مفهوم متحد هستند،اما از نظر ظاهر اختلاف دارند که این اختلاف لفظی چند دلیل دارد،از جمله:
-عدم ثبات شرایط سیاسی و اجتماعی که امام رضا علیه السّلام،فرزندش جواد علیه السّلام
و پیروان و یاران آن حضرت را در برگرفته بود؛
-اختلاف سطح درک،هشیاری و برداشت و رازداری یاران امام علیه السّلام و نیز مراتب ارتباط روحی،معنوی و سیاسی ایشان با امام علیه السّلام در اختلاف بیان امام علیه السّلام تأثیر مستقیم داشت.
5.از«جعفر بن محمد نوفلی»نقل شده است که گفت:«بر امام رضا علیه السّلام وارد شده،پس از سلام نشستم و گفتم:فدایت گردم،کسانی هستند که میگویند پدرت زنده است.
امام علیه السّلام فرمود:دروغ میگویند،خدا لعنتشان کند.
گفتم:مرا چه میفرمایی؟
فرمود:پس از من به فرزندم محمد(جواد)رجوع کن که من به سفری خواهم رفت که بازگشتی ندارد(منظور امام علیه السّلام سفر خراسان بوده است). (1)
6.«بزنطی»میگوید:«ابن نجاشی از من پرسید:چه کسی پس از صاحب (دوست،همنشین و امام)تو امام است؟دوست دارم از او بپرسی تا من نیز از این امر آگاه شوم.
بر امام رضا علیه السّلام وارد شدم و گفتۀ«ابن نجاشی»را به اطلاع حضرت رساندم.امام علیه السّلام فرمود:پس از من،فرزندم امام است. (2)
7.گروهی نزد امام رضا علیه السّلام گرد آمده بودند و چون برخاسته آهنگ رفتن کردند،امام علیه السّلام به ایشان فرمود:با ابو جعفر دیدار کرده،[بهعنوان امام]سلامش دهید و با او تجدید پیمان[امامت]کنید.
آنگاه فرمود:خدای«مفضل»را رحمت کند که به کمتر از این بیان قانع میشد[و پی به حقیقت میبرد]. (3)
«علامه مجلسی»در تفسیر این بخش از گفتۀ امام علیه السّلام که فرمود:«...به کمتر از این قانع میشد»آورده است:«با کمتر از آنچه شما را نسبت به امامت و جانشینی او پس از خود آگاه کردم،آگاهی مییافت.امام رضا علیه السّلام آنان را به این مطلب توجه داد که هدف از این گفتار تبیین امامت فرزندش حضرت جواد علیه السّلام بوده و براساس تقیه از تصریح به امامت او خودداری کرده است». (1)
امام رضا علیه السّلام در حضور نزدیکان،یاران مخلص،نمایندگان مورد اعتماد خویش و نیز تشکیلات انقلابی که برای آینده امت آماده کرده بود،نصوص صریح و اثباتکننده دربارۀ امامت فرزندش جواد علیه السّلام بیان فرمود.حضرتش طلایهدارانی چون:عمویش علی بن جعفر علیه السّلام،صفوان بن یحیی و احمد بن محمد بن ابو نصر را برای پشتیبانی از خطمشی و برنامۀ اهلبیت علیهم السّلام و معرفی امام و جانشین حضرت پرورش داد و آماده کرد.
نصوصی که از امام رضا علیه السّلام و پدر و نیاکان آن حضرت دربارۀ امامت حضرت جواد علیه السّلام وجود داشت و از اتحاد معنایی برخوردار بود،از سوی پیروان امام رضا علیه السّلام و نیز پایگاههای مردمی-جز در مواردی-پذیرفته شد و امامت آن حضرت از حکومت عباسی،سرداران و والیان آن پنهان نماند.
از جمله اصول ثابتی که مسلمانان با هر سلیقه و گرایش مذهبی آن را پذیرفته،انکارناپذیر میدانند،مسألۀ امامت حضرت مهدی(عجل اللّه فرجه) است.مسلمانان او را مصلح و ناجی بزرگ بشریت از گردابهای انحراف
1) (1)) .بحار الانوار 25/50.
دانسته،معتقدند که به وسیلۀ او جهان آکنده از ستم و بیداد،سرشار از عدل و قسط خواهد شد.از آنجا که روزگار امام رضا علیه السّلام با زمان ولادت و عصر غیبت حضرت مهدی(عجل اللّه فرجه)چندان فاصلۀ زمانی نداشت،حضرتش به منظور ایفای رسالت خود در این باب،افکار و دلها را به سوی ماهیت این اصل اسلامی که در موضوع امام مهدی علیه السّلام و مهدویت تبلور مییافت،متوجه میکرد.روایات و پیشگوییهای امام رضا علیه السّلام مبتنی و منطبق با روایات و احادیث رسیده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بود.در اینجا به مواردی از روایات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله که در باب ولادت و غیبت امام مهدی(عجل اللّه فرجه)صادر شده میپردازیم:
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:اگر تنها یک روز از عمر دنیا مانده باشد،خداوند مردی از خاندان مرا میفرستد تا زمین را که از ستم پر شده،از عدل آکنده کند. (1)
نیز فرمود:«المهدی من عترتی من ولد فاطمة»؛ (2)مهدی(عجل اللّه فرجه)از خاندان من و از فرزندان فاطمه علیها السّلام است.
در روایتی دیگر فرموده است:«المهدی من ولد الحسین»؛ (3)مهدی(عجل اللّه فرجه)از فرزندان حسین علیه السّلام است.
از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله روایاتی صریح دربارۀ غیبت امام مهدی(عجل اللّه فرجه) وارد شده،از جمله:
«و الذی بعثنی بالحق بشیرا لیغیبنّ القائم من ولدی بعهد معهود إلیه منّی،حتی یقول أکثر الناس:ما للّه فی آل محمد حاجة،و یشک آخرون فی ولادته،فمن
أدرک زمانه فلیتمسّک بدینه،و لا یجعل للشیطان إلیه سبیلا بشکه...»؛ (1)
سوگند به آن[خدایی]که مرا مژده دهندۀ به حق فرستاد[به یقین]«قائم»از فرزندانم براساس پیمانی که میان من و اوست غیبت میکند[و چنان غیبت او طولانی شود]که بیشتر مردم خواهند گفت:خدا چه نیازی به[وجود]آل محمد دارد؟ و گروهی در ولادت او دچار شک میشوند.هرکس روزگار او را درک کرد دین خود را نیکو پاسداری کند و مبادا با[تن دادن به]شک،شیطان را به خویش راه دهد(او را بر خود مسلط کند).
امام رضا علیه السّلام براساس مسئولیتی که برعهده داشت،این اصل اسلامی را (موضوع غیبت)در میان نزدیکان و افراد مورد اطمینان خویش ترویج میکرد.
بنابر آنچه در«مسند امام رضا علیه السّلام»ثبت شده 36 روایت در باب«غیبت»از امام رضا علیه السّلام نقل شده است که در اینجا به مواردی از آنها اشاره میکنیم:
1.از«ایوب بن نوح»روایت شده است که گفت:«به امام رضا علیه السّلام گفتم:
امید داریم که این امر(خلافت و حکومت فراگیر)از آن تو باشد و خداوند- عزّ وجلّ-بدون جنگ آن را به شما بازگرداند،چرا که با تو بیعت شد و به نام تو سکه زدند.
امام علیه السّلام فرمود:هریک از ما که مورد نامهنگاری قرار گیرد،سرشناس شود و اموال برای او روانه گردد[بیتردید به تیغ]کشته شده یا در بستر[به زهر جفا]جان خواهد داد تا این که خداوند-عزّ و جلّ-برای این امر(حکومت)مردی را خواهد فرستاد که ولادت و پرورش او پنهان است،اما نسب[و نیاکان]او بر همگان آشکار است. (2)
2.از«محمد بن ابی یعقوب بلخی»نقل شده است که گفت:«از ابو الحسن
[علی بن موسی]الرضا علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
[مسلمانان]مورد آزمونی سختتر و بزرگتر قرار خواهند گرفت.آنان به وسیلۀ جنینی که در شکم مادر است و[نیز به وسیلۀ]شیرخوارهای آزموده خواهند شد،تا اینکه گفته میشود:[امام،]غایب گشت و مرد و خواهند گفت:دیگر امامی وجود ندارد. (1)
3.امام رضا علیه السّلام به یکی از ویژگیهای امام مهدی(عجل اللّه فرجه)اشاره کرده،او را سومین فرزند فرزندش خوانده فرمود:شیعیان را میبینیم که هنگام از دست دادن سومین فرزند من،در جستوجوی سرپرستی هستند،اما او را نمییابند.
علی بن الحسین بن فضال»به امام علیه السّلام گفت:ای فرزند رسول خدا،چرا چنین خواهد بود؟
امام علیه السّلام فرمود:زیرا امام و پیشوای آنان از دیدهها پنهان شده،غیبت میکند تا آن هنگام که شمشیر به دست قیام کند بیعت[و حق]کسی بر گردن نداشته باشد. (2)
4.امام رضا علیه السّلام پا را فراتر نهاده،نام او را مشخص نموده،فرمود:
«لا بد من فتنة صمّاء صیلم یسقط فیها کل بطانة و ولیجة،و ذلک عند فقدان الشیعة الثالث من ولدی،یبکی علیه أهل السماء و أهل الارض،و حرّی و حرّان،و کل حزین لهفان.بأبی أنت و امی سمّی جدی و شبیهی و شبیه موسی بن عمران...»؛ (3)
از آزمون و آشوبی سخت که تمام رازها در آن آشکار و نزدیکان در آن بیگانه میشوند،گریزی نیست.این مصیبت زمانی چهره مینمایاند که شیعیان،سومین فرزند مرا از دست بدهند.کروبیان و زمینیان،سوختگان و اندوهزدگان دلسوخته بر
او میگریند.[آنگاه خطاب به مهدی(عجل اللّه فرجه)فرمود:]پدر و مادرم فدایت باد[ای]همنام جدم و شبیه من و موسی بن عمران.
حاکمان عباسیان به مسأله مهدویت و حضرت حجت(عجل اللّه تعالی فرجه)بهعنوان«حقیقتی اسلامی که بیتردید صورت واقع به خود خواهد گرفت»مینگریستند و بیم آن داشتند که حکومتشان به دست او فرو ریزد.از اینرو روایاتی که در مورد او صادر میشد،در نهایت پنهانکاری بود.شاید احضار امامان معصوم علیهم السّلام به مرکز حکومت به این جهت بود تا اگر نتوانند از زاده شدن حضرت مهدی(عجل اللّه فرجه)جلوگیری کنند،ولادت او را زیر نظر داشته،او را در گاهواره از میان بردارند.
از همینرو مأمون امام رضا علیه السّلام را به خراسان فراخواند و پس از آنکه مرکز خلافت خود را به بغداد منتقل کرد،امام جواد علیه السّلام را به بغداد فراخواند.
اقدام مأمون در تزویج دخترش«ام الفضل»به امام جواد علیه السّلام از دو نگاه قابل تأمل و بررسی است،یکی زیرنظر داشتن ولادت احتمالی حضرت مهدی(عجل اللّه فرجه)و ایجاد پیوند خونی و نسبی میان عباسیان و امامان اهل بیت علیهم السّلام بود و دیگری رخنه کردن در زندگی خصوصی امامان بود تا از رخدادهای تازهای که در زندگی اهلبیت علیهم السّلام چهره مینمود،آگاه باشند.این روند پس از مأمون نیز ادامه یافت و حاکمان عباسی،امام جواد علیه السّلام امام هادی علیه السّلام و امام حسن عسکری علیه السّلام را به مرکز حکومت فراخواندند. (1)
بیتردید از میان برداشته شدن این امامان علیهم السّلام به دست حاکمان و عمال
1) (1)) .آنچه نظر تاریخ پژوه را جلب میکند این است که امامان پس از امام رضا علیه السّلام،برخلاف زندگی خانوادگی پدران و نیاکان خود،فرزندان کمی داشتند و این خود گواهی است بر کنترل شدیدی که از سوی حاکمیت بر زندگی آنان اعمال میشد و دلیلی روشنتر بر بیم حاکمان از ایشان بود،چرا که میترسیدند حضرت مهدی(عجل اللّه فرجه)از فرزندان این امامان باشد.
آنها به منظور جلوگیری از به دنیا آمدن امام موعود بود.میبینیم که امام جواد علیه السّلام در 25 سالگی،امام هادی علیه السّلام در 42 سالگی و امام حسن عسکری علیه السّلام در 28 سالگی به زهر کین جان سپردند. (1)
نصی که از امام ابو محمد،حسن عسکری علیه السّلام روایت شده،مؤید این تحلیل است.او فرمود:
به دو جهت بود که بنی امیه و بنی عباس تیغ کین خود را بر ما حاکم کردند:نخست، اینکه میدانستند در خلافت،حقی ندارند لذا،میترسیدند ما خلافت را بخواهیم و آن را به دست گیریم.
دیگر اینکه از اخباری که به تواتر رسیده بود،دریافتند که زوال و نابودی حکومت جباران و ستمگران به دست«قائم»ما خواهد بود و تردید نداشتند که خود در شمار جباران و ستمگران هستند.از اینرو تمام سعی خود را برای کشتن خاندان رسالت و نابود کردن نسل پاک او به کار بستند تا از به دنیا آمدن او جلوگیری کنند یا در صورت تولدش،او را بکشند،اما خداوند نخواست راز[ولادت]او را حتی برای یکی از آنان آشکار کند تا اینکه نور خود را کامل کند،هرچند مشرکان را خوش نیاید.
حضور امامان علیه السّلام در دربار خلیفگان عباسی کار زیرنظر گرفتن فعالیتها و مسائل شخصی آنان را برای حاکمان آسان میکرد.به دلیل همین نظارت بود که امام حسن عسکری علیه السّلام به صورت متعارف و معمول ازدواج نکرد.زمانی که امام مهدی(عجل اللّه فرجه)زاده شد،امام حسن عسکری علیه السّلام با در نظر گرفتن شرایط سخت حاکم بر زندگی او و نیز به دلیل جستوجوی بیامان حکومت
1) (1)) .ر.ک:منتخب الأثر/فصل 2/باب 34(به نقل از:خاتونآبادی،اربعین).
برای دسترسی به امام مهدی(عجل اللّه فرجه)و پی بردن به مسأله امامت و از میان برداشتن او،تولد او را از اغیار و بیگانگان پنهان نمود.تفحص خلیفه برای دست یافتن به امام مهدی(عجل اللّه فرجه)[و اینکه او فرزند امام حسن عسکری علیه السّلام است]،از آنرو بود که شیعیان در انتظار آمدن او بودند و نیز [فرهنگ مهدویت و]روایاتی بود که در میان شیعیان زبان به زبان میگشت. (1)
برخوردهای حاکمیت و نیز هشیاری و پنهانکاریهای بیشمار،سبب شد تا پیش از آنکه امام مهدی(عجل اللّه فرجه)در چنگال حکومت عباسی گرفتار شود،مخفی گردد،اما این پنهانکاریها بدان معنا نبود که امامان و طلایهدار آنان؛یعنی امام رضا علیه السّلام از معرفی او به افراد مورد وثوق دریغ یا غفلت ورزند، بلکه همگی به پیروی از امام رضا علیه السّلام و به دور از چشم حاکمیت،با اشاره و تصریح در نهان و در جمع یاران در خصوص ایمان به مهدی(عجل اللّه فرجه)ولادت و نام او سخن میگفتند.به یک سخن،امام رضا علیه السّلام با معرفی فرزندش جواد علیه السّلام و پس از او امام علی هادی علیه السّلام،سپس امام حسن عسکری علیه السّلام و در نهایت امام مهدی منتظر علیه السّلام بهعنوان جانشینان خود،آیندۀ رسالت الهی و انقلابی را رقم زد تا امت اسلامی در دوستی خود نسبت به این پاکان پایا باشد و پیوند فکری،عاطفی،معنوی و رفتاری خود را با ایشان استمرار بخشد.
در میان مردمان عادی،اما پرهیزگار کسانی را دیدهایم که بر اثر خوابی که
1) (1)) .بحار الانوار 334/50(به نقل از:الارشاد 337/2).
دیدهاند یا الهامی غیرملموس،از زمان سرآمدن روزگار زندگی خود آگاه شده، روز،ماه و سال مرگ خود را بهطور دقیق معین کردهاند.حال اگر مردمان عادی بتوانند به چنین مرحلهای برسند،به یقین امام رضا علیه السّلام یا هر امام معصوم خواهد دانست کی،کجا و چگونه چشم از جهان فروخواهد بست،چرا که در اوج والایی و بلندی روح بود،در سکنات و حرکات خود لحظهای از خدا غافل نشد،هماره با او ارتباط داشت و تمام اعمال خود را برای خدا خالص گرداند.
او افزون بر الهام الهی،از روایاتی که بواسطۀ پدرانش از جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیده بود زمان و مکان شهادت و محل دفن خود را میدانست و در مناسبتهایی بدان اشاره میکرد.
حضرتش گروهی از مردم را از مدفن خود آگاه کرده،با اشاره به اینکه در کنار هارون دفن خواهد شد،انگشت اشاره و میانی خود را به هم چسباند و فرمود:من و هارون مانند این دو هستیم. (1)
و زمانی که هارون در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در مدینه خطبه میخواند،امام رضا علیه السّلام حاضر بود.او فرمود:خواهید دید که من و او(هارون)در یک خانه دفن خواهیم شد. (2)
روزی هارون از دری از درهای مسجد الحرام و امام رضا علیه السّلام از دری دیگر خارج شد و فرمود:خانهها چه دور و دیدارها بس نزدیک است.[زود است که]طوس من و او را یک جا جمع آورد. (3)
1) (1)) .اصول کافی 491/1؛عیون اخبار الرضا 225/2-226؛اعلام الوری 60/2(به نقل از:الارشاد 2/ 258)و الاتحاف بحب الاشراف/157.
2) (2)) .عیون اخبار الرضا 216/2؛کشف الغمه 93/3؛اعلام الوری 59/2 و الاتحاف بحب الاشراف/ 158.
3) (3)) .عیون اخبار الرضا 216/2؛کشف الغمه 105/3(به نقل از:اعلام الوری 59/2)و الإتحاف بحب-
«ابن حجر»گفت:«او(امام رضا«علیه السّلام»)خبر میداد که پیش از مأمون خواهد مرد و کنار هارون به خاک سپرده خواهد شد.سرانجام چنان شد که او میگفت». 1
زمانی که مأمون امام رضا علیه السّلام را به خراسان میخواند،حضرتش خاندان خود را گرد آورد.او در اینباره فرمود:«زمانی که میخواستند مرا از مدینه به سمت خراسان ببرند،خاندان خویش را جمع کرده،به آنها دستور دادم بر من مویه و گریه کنند تا ناله و زاری آنان را بشنوم.سپس دوازده هزار دینار میان آنان تقسیم کرده،گفتم:من دیگر نزد خانوادهام بازنخواهم گشت». 2
چون«دعبل خزاعی»پس از ولایتعهدی امام رضا علیه السّلام قصیده«تائیه» خود را برای حضرت خواند،به این بیت رسید:
«و قبری در بغداد از آن پاکیزه انسانی است؛که خداوند او را در مراتب عالی رحمت خویش قرار دهد». 3
امام علیه السّلام فرمود:در اینجا یک بیت بیفزایم که قصیدهات کمال یابد؟
دعبل گفت:آری ای فرزند رسول خدا.
امام علیه السّلام فرمود:
«و قبری در طوس که سخت مصیبت فزاست؛و در درون،آتش اندوه افروخته[غم بیشمار زاید]». 4
دعبل گفت:ای فرزند رسول خدا،قبری که در طوس قرار دارد از آن
کیست؟
امام علیه السّلام فرمود:آن،قبر من است.دیری نخواهد پایید که طوس محل رفتوآمد شیعیان و زایران من خواهد شد. (1)
پیشتر گفتیم که حضرتش خبر داده بود که ولایتعهدی را به پایان نخواهد رساند و سرانجام همانگونه که امام علیه السّلام خبر میداد پیش از مأمون[و آن گونه که روشن خواهد شد به دست مأمون]مسموم شد و از دنیا رفت.
راویانی که به علت وفات امام رضا علیه السّلام پرداخته و در این زمینه نقل روایت کردهاند،راه اختلاف درپیش گرفتهاند.برخی از این روایات مرگ امام علیه السّلام را طبیعی خوانده و برخی دیگر وفات حضرتش را به وسیلۀ زهر میدانند که نظریۀ دوم،نظر غالب راویان و مورخان است.در اینجا به اختصار،روایاتی را نقل میکنیم که به شهادت امام علیه السّلام با زهر تصریح دارند:
1.«صلاح الدین صفدی»میگوید:«فرجام کار او(امام رضا علیه السّلام)با مأمون این بود که مأمون با انار زهرآلوده او را مسموم کرد...تا بدین ترتیب از بنی عباس دلجویی کرده باشد». (2)
2.«یعقوبی»در اینباره گفته است:«گفته میشود:«علی بن هشام»اناری زهرآلوده به او خوراند». (3)
3.«ابن حبّان»در کتاب خود آورده است:«علی بن موسی الرضا[ع]در طوس و در اثر نوشیدنیای که مأمون به او خوراند در دم جان سپرد». (4)
4.از دیگر راویانی که از کیفیت وفات امام رضا علیه السّلام سخن گفتهاند«شهاب الدین نویری»است.او پس از نقل مطالبی در این زمینه،میگوید:«و گفته شده است:مأمون به وسیلۀ انگور زهرآلوده او را مسموم کرد،اما عدهای این را بعید دانسته،رد کردهاند». (1)
5.از«قلقشندی»نیز در این زمینه نقل روایت شده است.او میگوید:
«گفته میشود او با خوردن اناری زهرآلوده،مسموم شد». (2)
6.مردم طوس،مأمون را عامل مسموم کردن و کشتن امام علیه السّلام میدانستند و خود مأمون معترف بود که مردم درباره او چنین مطلبی بیان میکنند.از همین رو لحظاتی پیش از شهادت امام علیه السّلام نزد او رفت و گفت:«سرورم،نمیدانم کدام مصیبت بر من سنگینتر[و ناگوارتر]است؟از دست دادن تو و تنهایی پس از تو؟یا تهمت مردم که مرا قاتل تو خواهند خواند؟...». (3)
7.یک روز از شهادت امام رضا علیه السّلام سپری شده بود که مردم گرد آمده، میگفتند:«این(مأمون)او را کشته است». (4)
دلایلی در دست است که مأمون امام رضا علیه السّلام را به وسیلۀ زهر به شهادت رساند،از آن جمله برنامهریزی مأمون برای رهایی از امام رضا علیه السّلام بود.مأمون به بنی عباس گفت:«...[میدانم که]نباید در کار او سستی ورزید،اما میبایست اندک اندک و به تدریج از منزلت و مقام او بکاهیم تا در نظر رعیت [!]چنان جلوه کند که شایستگی منصب امامت را ندارد.آنگاه است که برای رهایی از او و از بلایی که از سوی او متوجه ماست به چارهجویی خواهیم
پرداخت». (1)
با کندوکاوی در تاریخ درمییابیم که شهادت امام رضا علیه السّلام پس از تصمیم مأمون به عزیمت به بغداد و انتقال مرکز خلافت به آن سامان رخ داد.این خود بهترین گواه بر دخالت مستقیم مأمون در کشتن امام رضا علیه السّلام بود،چرا که در صورت بودن امام رضا علیه السّلام در منصب ولایتعهدی،عباسیان همچنان در جبهۀ مخالفت با مأمون قرار میگرفتند.او در نامه که به منظور دلجویی از عباسیان بغداد،خطاب به آنان نوشت:«از آنرو بر من خشم گرفتهاید که علی بن موسی الرضا[ع]را به ولایتعهدی خویش برگزیدم.اینک او مرده است،پس به فرمان من تن دهید». (2)
با چنین پیشزمینهای اقدام مأمون به کشتن امام رضا علیه السّلام نه تنها غیرطبیعی نیست که طبیعی نیز مینماید،چرا که او با هدف دستیابی به قدرت مطلق و بدون معارضی،برادرش امین و هزاران مسلمان را که در سپاه او و سپاه امین حضور داشتند به کام مرگ فرستاد تا به سفارش پدرش عمل کند که گفته بود:
«الملک عقیم؛حکومت عقیم است[و خویشاوندی نمیشناسد]».
مأمون در پی آن بود تا با سپردن منصب ولایتعهدی به امام رضا علیه السّلام به خواستههای خود برسد،اما نه تنها به اهداف و خواستههای خود نرسید،بلکه با فتنه و آشوبی جدید که عباسیان برای سرنگونی حکومت مأمون به راه انداختند،روبهرو شد.
«احمد بن علی انصاری»به نقل از«ابو الصلت هروی»انگیزۀ مأمون از سپردن منصب ولایتعهدی به امام رضا علیه السّلام را بیان کرده،میگوید:«...منصب ولایتعهدی را به او سپرد تا مردم بپندارند که او شیفتۀ دنیا و فریباییهای آن است تا بدین ترتیب قدر و منزلت او در نظر مردم کاسته شود.زمانی که مأمون از این ترفند،طرفی نبست،بلکه روزبهروز منزلت امام والاتر و محبوبیتش نزد مردم بیشتر میشد،مأمون[نیرنگی دیگر اندیشید و]متکلمانی قدر از دیگر شهرها فراخواند،به این امید که یکی از آنها بتواند امام رضا علیه السّلام را در گفتوگو و بحث مغلوب کند که در این صورت،جایگاه او نزد عالمان متزلزل شده،نزد عامۀ مردم به ناتوانی معروف میشد[و این نهایت آرزوی مأمون بود].
حریفانی از یهود،نصاری،مجوس،صابئی(مندایی)،برهمنها،ملحدان، دهریها و نیز از دیگر فرقههای اسلامی با امام علیه السّلام به جدل و مناظره پرداختند، اما امام رضا علیه السّلام با برهان رسا و قاطع خویش همگان را وادار به تسلیم کرد.
[علیرغم تمهیداتی که مأمون برای کوچک کردن امام رضا علیه السّلام به کار بست،] مردم میگفتند:به خدا سوگند او(امام رضا«ع»)از مأمون به خلافت سزاوارتر است.سخنچینان این گفتۀ مردم را به مأمون میرساندند که[بیتردید چنین واکنشی از سوی مردم]او را نسبت به امام علیه السّلام خشمگین میکرد و بر حسادتش به او میافزود.امام رضا علیه السّلام در دفاع از حق با مأمون از در مسالمت وارد نشده و غالبا پاسخهایی به مأمون میداد که خوشایند مأمون نبود و در نتیجه آتش خشم و کینۀ او را نسبت به حضرت شعلهورتر میکرد،اما مأمون کینۀ خود را آشکار نمیکرد.چون مأمون خود را در اندیشیدن چارهای برای شکستن حرمت و شکوه امام علیه السّلام ناتوان یافت به وسیلۀ زهر،حضرتش را به شهادت
رساند». (1)
همانطور که پیش از این گفته شد،امام رضا علیه السّلام هماره از مأمون میخواست تا او را از پذیرش ولایتعهدی معاف دارد،چرا که میدانست، عدهای از این اقدام مأمون خشمگین خواهند شد[و در نهایت به تدارک توطئهای برای از میان برداشتن حضرتش خواهند پرداخت].«ابراهیم صولی» در اینباره میگوید:«به خدا سوگند،همین امر(ولایتعهدی)کار[امام رضا علیه السّلام]به آنجا کشاند[که به دست مأمون به شهادت رسید]». (2)
چنانکه امام علیه السّلام فرموده بود،برخی از وزیران و فرماندهان مأمون از امام علیه السّلام کینه در دل داشتند و نسبت به او رشک میورزیدند،اما به همین اندازه بسنده نکردند،بلکه علیه حضرتش به سعایت و سخنچینی پرداختند که در نهایت،تلاش شوم آنان کارگر افتاد و مأمون حضرت رضا علیه السّلام را مسموم کرد». (3)
پس از آنکه مأمون انار و به نقلی انگور آلوده به زهر را به حضرت رضا علیه السّلام خوراند،آثار مرگ در چهرۀ امام علیه السّلام پدیدار شد.با رفتن مأمون،وضع جسمی حضرت رو به وخامت نهاد و آخرین سخنی که امام علیه السّلام بر زبان آورد، آیهای از قرآن کریم بود که خواند: قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلیٰ مَضٰاجِعِهِمْ (4)بگو:اگر شما در خانههای خود هم بودید،کسانی که کشته شدن بر آنان نوشته شده،قطعا[با پای خود]به سوی قتلگاه خویش میرفتند»و نیز خواندند:
وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً (5)و فرمان خداوند همواره به اندازۀ مقرر[و متناسب با
توانایی]است».
مأمون[که در اجرای نیت شوم خود موفق شده بود]گریهکنان به دیدار حضرت رضا علیه السّلام رفت و سر و پا برهنه در تشییع پیکر پاک او شرکت کرده، میگفت:«ای برادر،به یقین با مرگ تو خسارتی جبرانناپذیر بر اسلام وارد شد و تقدیر خداوندی بر آنچه من برای تو تدارک دیده بودم(مقام ولایتعهدی) پیش گرفت.آنگاه قبر پدرش هارون را شکافت و پیکر امام رضا علیه السّلام را در آن جا به خاک سپرد». (1)
دعبل بن علی خزاعی در رثای امام رضا علیه السّلام سوگنامهای چنین سرود که از آن جمله است:
«بنی امیه را[که خاندان رسالت را]کشتند معذور میدانم[،چرا که میان ایشان و خاندان رسالت،کینهای برآمده از خونهای ریخته شده حاکم بود]؛اما برای[جنایت]بنی عباس توجیه و بهانهای از آنان پذیرفته نیست.
اگر برای برآمدن نیازی بخواهی در جایی بنشینی؛[و طلب نیاز کنی به جاست که]در طوس و بر قبر آن پاکیزه درنگ کنی.
دو قبر در طوس قرار دارد که یکی آرامگاه بهترین خلق خداست و دیگری قبر بدترین آفریدگان؛و این از عبرتهای روزگار است.
[هرچند پاکیزه انسانی در کنار موجودی ناپاک و پلید به خاک سپرده شده است،اما]آن ناپاک از نزدیک بودنش به آن پاکیزه سودی نمیبرد؛و آن پاکیزۀ پاکسرشت،از نزدیکی با ناپاک زیانی نمیبیند». (2)
بنا به نقل غالب راویان و تاریخنگاران،حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام در روز آخر ماه صفر سال 203 ق به شهادت رسید.
«ابن حبان»در کتاب خود چنین آورده است:«او(علی بن موسی الرضا علیه السّلام)را بارها زیارت کردهام.در روزگاری که در طوس ساکن بودم،هرگاه با مشکلی و گرفتاری روبرو میشدم،به زیارت قبر علی بن موسی الرضا-که درود خدا بر جدش و بر او باد-میرفتم و[همانجا]از خداوند درخواست گشایش در کارم میکردم و دعایم مستجاب و گرفتاریام برطرف میشد.بارها این امر را آزمودم و نتیجه همانگونه بود که گفتم». (1)
کرامات حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام در تمام دورانها و حتی امروزه آشکار،انکارناپذیر و آوازۀ آن فراگیر است که نزد عامۀ مؤمنان از بدیهیات میباشد.برخی از پزشکان که بیمارانی علاجناپذیر داشته،از بهبودی آنان قطع امید کرده بودند،نیز تسلیم عظمت و کرامت امام رضا علیه السّلام شدند،چرا که خود با همۀ وجود،شفا یافتن بیماران خود را در دار الشفای امام علیه السّلام لمس کرده و میدیدند.اکنون در آستان قدسی امام رضا علیه السّلام بخشی به ثبت کرامات مستدل حضرت در حق بیماران نومید و مشرف به مرگ که به یمن وجود حضرتش شفا یافتهاند،اختصاص داده شده است.
1) (1)) .الثقات 457/8.
دانشگاه،احتجاج ها و میراث امام رضا علیه السّلام
امام رضا علیه السّلام در روزگاری میزیست که جامعه و امت اسلامی دروازههای خود را بر روی تراث دیگر امتها و فرهنگها گشوده بود و فرهنگ نورسیده در کنار مسلمانان و همپای آنان در ساختن بنای تمدن و فرهنگ اسلامی سهیم شد.همانگونه که هر فرهنگ میهمان درصدد تأثیرگذاری بر فرهنگ میزبان است،عصر امام رضا علیه السّلام نیز از این اصل مستثنا نبود و روند ورود فرهنگ و تمدن بیگانه چنان شتاب گرفته بود که برای فرهنگ و تمدن اسلامی تهدیدی جدی و خطرآفرین به شمار میرفت و اگر کسانی که مسئول و متولی پاسداری از اصالت فرهنگ و تمدن اسلامی بودند گام به میدان ننهاده،از ذوب شدن فرهنگ اسلامی در فرهنگهای بیگانه جلوگیری نمیکردند،به یقین اثری از تمدن و تراث اسلامی بر جای نمیماند.
حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام که طلایهدار این رویارویی بود از خطری که پیش روی اسلام و فرهنگ پربار آن قرار داشت غفلت نورزید.او به تربیت و پرورش عالمانی پرداخت تا تراث اسلامی را از فروپاشی و ذوب در دیگر پدیدههای فرهنگی بیگانه حفظ و اندیشۀ صحیح و سرۀ اسلامی را در سراسر جهان اسلام ترویج و منتشر کرده،نسلهایی را پرورش دهند تا این رسالت الهی را به دوش کشیده،در جایجای گیتی بگسترانند.
بدین ترتیب،امام رضا علیه السّلام دانشگاهی زنده و بهرهمند از عناصری دانشمند
و دارای فرهنگ انقلابی منحصربهفرد تأسیس کرد که بخشی از تراث زنده و پایای امام رضا علیه السّلام بود و بعدی ویژه از تراث پربار آن حضرت به شمار میرفت.احتجاجات طولانی و با موضوعهای گوناگون امام علیه السّلام با ارباب مذاهب و ادیان،از دیگر وجوه تمایز زندگی علمی و بخش دیگری از تراث پربار امام رضا علیه السّلام بود.
روایات،نامهها و کتابهایی که در عرصههای گوناگون شناخت و علوم اسلامی از امام رضا علیه السّلام روایت و تدوین شده،سومین بخش تراث جاویدان حضرت است که برای امت اسلامی و جامعۀ بشری برجای مانده است.سه بخش پیش گفته شده را در قالب سه مبحث،مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.
آنگونه که در منابع موجود آمده،شمار راویانی که در دانشگاه امام رضا علیه السّلام به کسب دانش پرداخته و از محضر او فارغ التحصیل شدهاند به 313- 367 تن میرسد،به این ترتیب که صاحب«مسند الامام الرضا»این راویان را بر اساس حضورشان در اسناد روایات جمعآوری کرده،در«مسند»313 تن خوانده است.«شیخ طوسی»راویانی که از اصحاب امام رضا علیه السّلام بودهاند 315 تن دانسته،اما«باقر شریف قرشی»شمار این راویان را 367 تن گفته است. (1)
نگاهی گذرا به«مسند امام رضا علیه السّلام»تصویری اجمالی از گرایشهای دانشگاه امام رضا علیه السّلام و ویژگیهای روزگار او در عرصۀ پرورش علمی و اخلاقی سازگار و همسو با شرایطی که امام علیه السّلام در آن میزیست و نیز زمینه سازی برای آیندۀ نزدیک و بلندمدت که امامان معصوم علیه السّلام آن را تدارک دیده
1) (1)) .نک:مسند الامام الرضا و حیاة الامام علی بن موسی الرضا علیه السّلام(مطالعه و بررسی).
بودند،ترسیم میکند.روشن است که این نظریه،زاییدۀ اندیشه نبوده،بلکه با نمود در مجموع نصوص و محتویات آن به اصالت آن پی میبریم؛نصوصی که افقهای روشنی را پیش روی پیروان اهلبیت علیهم السّلام؛یعنی جماعت صالحان که خط فکری-سیاسی اهلبیت علیهم السّلام را پذیرفته و در راه عقیدۀ ناب و اصول مبتنی بر حق،آمادۀ هرگونه جانبازی و فداکاری بودند،گشودهاند.
این دوره شاهد فزونی گرفتن فعالیتهای گستردۀ علمی شیعیان و پیروان اهلبیت علیهم السّلام بود که در تألیف،تدوین،تدریس،روایت حدیث و دیگر عرصههای علمی رایج آن دوره،تبلور مییافت.همچنین شمار شاگردانی که پیرو اهلبیت علیهم السّلام بوده و به مدرسه فقیهان راوی پیوسته بودند چشمگیر و قابل توجه بود.نگاهی به فهرست راویان و با در نظر گرفتن قومیتها،گرایشها و سطح شناخت آنان و نیز از لابهلای پرسشها و موضوعاتی که دربارۀ آن از امام رضا علیه السّلام روایت حدیث میکردند،به تلاش همهجانبۀ آنان در کسب دانش و سیراب شدن از زلال دانش امام علیه السّلام پی میبریم.
در اینجا به معرفی برخی از یاران امام رضا علیه السّلام و آثار آنان میپردازیم:
ترجمهنگاران از«یونس بن عبد الرحمن» (1)کتابهای زیر را
1) (1)) .ابو محمد،یونس بن عبد الرحمن،مولای آل یقطین،ثقه و از اصحاب امام کاظم علیه السّلام و امام رضا علیه السّلام بود.در میان اصحاب ما خوشنام و مقدم بود و منزلت والایی داشت.«ابن ندیم»دربارۀ او میگوید: یونس بن عبد الرحمن از اصحاب موسی بن جعفر علیه السّلام،از موالی آل یقطین و علامۀ زمان خویش بود که کتابهای زیادی براساس مذهب شیعه نگاشت.آنگاه ابن ندیم کتابهای او را برشمرد. یونس از«اصحاب اجماع»بود.در روزگار هشام بن عبد الملکزاده شد.امام صادق علیه السّلام را بین صفا و مروه زیارت کرد،اما روایتی از او نقل نکرد.از امام کاظم علیه السّلام و حضرت رضا علیه السّلام روایت حدیث کرد.حضرت رضا علیه السّلام افراد را برای کسب دانش و گرفتن فتوا به او ارجاع میداد.او از کسانی بود که اموال زیادی را صرف وقف کرد.در سال 208 ق.بدرود زندگی گفت.خدایش رحمت کند.
برشمردهاند:
-کتاب الشرایع؛
-جوامع الآثار؛
-الجامع الکبیر فی الفقه؛
-الصلاة؛
-الوضوء؛
-یوم و لیلة؛
-السهو؛
-الزکاة؛
-اختلاف الحج؛
-العلل الکبیر؛
-علل الحدیث؛
-الفرائض؛
-الفرائض الصغیر؛
-الاحتجاج فی الطلاق؛
-التجارات؛
-المزارعات؛
-الآداب و الدلالة علی الخیر؛
-علل النکاح و تحلیل المتعة؛
-البیوع؛
-الدیات؛
-الحدود.
ترجمهنویسان از«صفوان بن یحیی» (1)آثار زیر را برشمردهاند:
-کتاب الوضوء؛
-الصلاة؛
-الصوم؛
-الحج؛
-الزکاة؛
-النکاح؛
-الطلاق؛
-الفرائض؛
-الوصایا؛
1) (1)) .ابو محمد،صفوان بن یحیی بجلی کوفی،معروف به«بیاع السابری»از اصحاب امام کاظم علیه السّلام و امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام بود و آن بزرگواران،فقاهت و دانش او را تأیید و تقریر کردند.او ثقهای از اصحاب اجماع و وکیل امام رضا علیه السّلام بود.او کتابهای فراوانی نگاشت.در پرهیزگاری و عبادت حق تعالی به مرتبهای دست یافت که همانندی نداشت(بحار الانوار 337/75). شیخ طوسی دربارۀ صفوان گفته است:از نظر محدثان،صفوان مؤثقترین و عابدترین مردم روزگار خود بود.در یک شبانهروز یکصد و پنجاه رکعت نماز میگزارد،در سال سه ماه روزه میگرفت و همه ساله سه بار زکات میداد.دلیل این کار صفوان عهدی بود که با دو دوست خود کرده بود،به این شرح: او،«عبد اللّه بن جندب»و«علی بن نعمان»در خانۀ خدا همپیمان شدند که هرکدام از آنها بمیرد، دیگری تا زمانی که زنده است برای او نماز گزارد،روزه بگیرد،حج به جای آورد و از طرف او زکات بدهد.عبد اللّه و علی زندگی را وداع گفتند و صفوان ماند.از اینرو و براساس پیمانی که با آنان بسته بود،به جای آنان نماز میگزارد،روزه میگرفت،زکات میداد،حج میکرد و هر کار نیکی که میکرد، به نیابت از آنان نیز مانند آن را انجام میداد...او از چهل تن از اصحاب امام صادق علیه السّلام روایت کرد. صفوان کتابهای زیادی نگاشت و در این عرصه همانند«حسین بن سعید»بود.همچنین کتابی شامل مسائل و روایات از امام کاظم علیه السّلام دارد.صفوان در مدینه درگذشت و امام جواد علیه السّلام حنوط و کفن او را فرستاد و به اسماعیل بن موسی فرمود تا بر پیکر او نماز گزارد.خدایش رحمت کند. (طبرسی،الاحتجاج 184/2 و علامه حلی،خلاصة الأقوال/17).
-البیع و الشراء؛
-العتق و التدبیر؛
-البشارات؛
-النوادر.
«حسن بن محبوب»نیز از پرورشیافتگان مدرسۀ اهلبیت علیهم السّلام بود که در عرصۀ تألیف و تدوین فعالیت داشت.کتابهای زیر از اوست:
-کتاب المشیخة؛
-الحدود؛
-الدیات؛
-الفرائض؛
-النکاح؛
-الطلاق؛
-النوادر(حدود یک هزار برگ)؛
-التفسیر؛
-العتق.
کتابهای دیگری نیز نام بردهاند که نگارندگان آنها به ترتیب:«عثمان بن عیسی رؤاسی»،«محمد بن ابی عمیر»،«علی بن یقطین»و«محمد بن عیسی یقطینی»بودهاند.«ابن شهر آشوب»دربارۀ محمد بن عیسی یقطینی میگوید:
«او هجده هزار و به نقلی پانزده هزار پرسشی را که از ابو الحسن[علی بن موسی]الرضا شده بود و نیز پاسخهای آن حضرت را گردآوری کرد». (1)
1) (1)) .ر.ک:عبد الهادی فضلی،تاریخ التشریع الاسلامی/180.
گشوده شدن مرزهای فرهنگی اسلام بر دیگر امتها و فرهنگها-صرف نظر از عوامل و علل آن (1)-چنین اقتضا میکرد که رهبری انقلابی و الهی بنا به مسئولیتی که برعهده داشت میبایست از سقوط و فروپاشی مکتب و امت اسلامی جلوگیری،آنگاه امت و جامعه را با اندوختۀ علمی و فرهنگی خود مجهز کند تا در نهایت،در برابر نفوذ فرهنگی حساب شده یا غیرعمدی، مقاومت و پایداری کنند.
همانگونه که پیش از این بیان شد،موضوع احتجاج و مباحثه از وجوه تمایز روزگار امام رضا علیه السّلام بود و امت اسلامی در محاصرۀ خطرهای فکری و فرهنگ درآمده بود.مأمون بیپروا تمایل افسار گسیختۀ خود را در مورد تشکیل مجالس گفتوگوهای علمی امام علیه السّلام با پیروان دیگر ادیان و مکاتب و گرایشهای فعال در جامعۀ اسلامی آن روز ابراز و آشکار میکرد.تمایل مأمون تحقق یافت و گفتوگو و مباحثۀ آزاد در تمام زمینه برگزار شد.امام
1) (1)) .چند وجه برای این وضعیت متصور است: الف)کوچ افراد تازه مسلمان از دیگر ملتها به سرزمین اسلامی یا به دلیل همزیستی که با مسلمانان داشتند؛ ب)علیرغم فتوحات اسلامی،پیروان دیگر ادیان و فرهنگها سعی در نفوذ فرهنگی در فرهنگ و تمدن اسلامی داشتند؛ ج)خلفا در تشویق فرهیختگان به ترجمۀ تراث دیگران با انگیزۀ توسعۀ علمی و آشنایی با دیگر فرهنگها نقش چشمگیری داشتند؛ د)خلفا بر آن بودند تا طالبان دانش را از سیراب شدن از چشمۀ زلال معارف اهلبیت علیهم السّلام باز داشته،با فرهنگ و دانش دیگران سرگرم کنند،زیرا در صورت گرایش جویندگان معرفت به مدرسۀ اهلبیت علیهم السّلام بیتردید به مرجعیت علمی و در نتیجه،مرجعیت سیاسی آنان-هرچند در دراز مدت-میانجامید که به هیچوجه به کام خلفا شیرین و گوارا نمیآمد.
رضا علیه السّلام بهعنوان تنها شخصیت برجسته و درخشان علمی در جهان اسلام،به میدان بحث و گفتوگو با سران تمام ادیان و فرقهها و مذهبها گام نهاد و همۀ آنان را سرخورده و ناتوان از میدان به در برد.حضرتش با دانش توانمندش برتری علمی خود را بر ایشان به اثبات رسانده،افتخاری بزرگ و انکارناپذیر برای جهان اسلام و امت اسلامی ثبت کرد و بدین ترتیب شخصیت امام علیه السّلام به طور ویژهای در سراسر گیتی درخشیدن گرفت. (1)
چندان روشن نیست که تمام گفتوگوهایی که میان امام رضا علیه السّلام و ارباب ادیان و مذاهب صورت گرفته،در کتابهای تاریخ آمده یا نه؟اما آنچه به دست ما رسیده،نشان میدهد که علیرغم تلاش مأمون در جهت جلوگیری از انتشار گفتوگوهایی که میان امام رضا علیه السّلام و حریفان فکری و دینی او ردوبدل شده،این گفتوگوها که در عرصههای گوناگونی صورت گرفته و از غنای علمی برخوردار است،در پس پرده فراموشی نمانده است.کتابهای:
احتجاج«طبرسی»،بحار الانوار«علامۀ مجلسی»و عیون الاخبار«شیخ صدوق» برخی از احتجاجهای امام رضا علیه السّلام را نقل کردهاند.در اینجا مهمترین دستاوردهای این گفتوگوها را به شرح زیر بیان میکنیم:
1.هماوردی با اربابان ادیان و مذاهب و اثبات برتری علمی مدرسۀ
1) (1)) .برتری امام علیه السّلام و درخشش علمی او را در جهان اسلام میتوان یکی از عواملی دانست که مأمون را بر آن داشت تا با شتابزدگی امام علیه السّلام را از میان بردارد،چرا که مأمون نمیتوانست به چنین مرتبهای دست یابد و از همینرو به موجودی حاشیهای-همچنانکه بود-مبدل میشد.این بود که با بیرحمی تمام،طرح از میان برداشتن این شخصیت سترگ را ریخت؛همو که از نظر مردم،رقیب مأمون به شمار میرفت و بر او برتری داشت.مأمون این برتری را نمیتوانست بر خود هموار کند و از دیگرسو منصب خلافت چیزی نبود که از آن چشمپوشی کند،زیرا که«ملک عقیم»است و خویشاوندی نمیشناسد.از همینرو بود که مأمون داغ ننگ این جنایت را بر پیشانی خود نهاد و دست به خون پاک آن حضرت آلود.
انقلابی اهلبیت علیهم السّلام؛
2.فراهم شدن زمینۀ گسترش فرهنگ اهلبیت علیهم السّلام در مجامع اسلامی؛
3.هدایت به دور از هیاهوی مسلمانان به سمت خط انقلابی اهلبیت علیهم السّلام و فراخوانی آنان برای پیوند فکری و اعتقادی با اهلبیت علیهم السّلام؛
4.پشتیبانی از دولت اسلامی که اندوخته و پشتوانۀ علمی خود را که در اختیار فرهنگ و تمدن اسلامی بود،به بشریت عرضه کرده بود.
نباید از نظر دور داشت که این دستاوردها و پیروزیهای بزرگ،مهمترین عاملی بود که زمینۀ از میان برداشتن امام علیه السّلام را فراهم میکرد.همانطور که پیشتر گفته شد،برتری امام علیه السّلام آثاری منفی بر خلیفه داشت و در نتیجه،وجود او بر روح مأمون که تسلط بر جهان اسلام را در سر میپروراند،سنگینی میکرد.
بههرحال اگر مأمون میپسندید یا نمیپسندید،امام رضا علیه السّلام موضوعهای:توحید،نبوت و پیامبران،امامت و امامان،مذاهب اسلامی، خلافت و صحابه و دیگر مسائل مورد اختلاف میان مسلمانان را عرصۀ گفتوگوها و احتجاجات خود قرار داد و سرفراز از میدان بیرون آمد و همگان به فضل و برتری امام علیه السّلام اقرار کردند.
به منظور پی بردن به توانمندی علمی امام رضا علیه السّلام و فعالیتهای ویژۀ آن حضرت در این زمینه،برخی از احتجاجات او را نقل میکنیم.
«شیخ صدوق»از«فضل بن شاذان»نقل کرده که گفت:«در محضر امام رضا علیه السّلام بودم که دوگانهپرستی به امام علیه السّلام گفت:من میگویم:آفریدگار جهان دو
است،چه دلیلی بر یگانگی او وجود دارد؟
امام علیه السّلام فرمود:اینکه جهان را دارای دو آفریدگار میدانی در حقیقت،پس از اثبات یک آفریدگار،مدعی آفریدگار دوم هستی.بنابراین،یکی بودن آفریدگار محل اتفاق[ما و شما]است و بیش از یک آفریدگار مورد اختلاف است. (1)
«حسن بن محمد نوفلی»میگوید:«چون علی بن موسی الرضا علیه السّلام[به خراسان آمده،]بر مأمون وارد شد،مأمون از فضل بن سهل خواست تا اصحاب نظریهها و دیانات،مانند:«جاثلیق»،«رأس الجالوت»،بزرگان صابئی (مندایی)ها،«هربد بزرگ»پیروان زرتشت،«قسطاس رومی»و متکلمان را گرد آورد تا گفتۀ او(امام«ع»)و آنان را بشنود.
فضل خواستۀ مأمون را اجرا کرد و او را از آمدنشان آگاه نمود مأمون به فضل گفت:آنان را نزد من بیاور.
فضل نیز آنان را نزد مأمون گرد آورد و مأمون ایشان را گرامی داشت و تکریم کرد،آنگاه به آنها گفت:شما را برای کار خیری گرد آوردهام و دوست دارم با این عموزادهام که از مدینه آمده است مناظره کنید.[حال مرخص هستید که بروید]و فردا صبح همگی در اینجا حاضر شوید.
گفتند:ای امیر المؤمنین،سخن تو را به گوش گرفته،فرمانت را اطاعت میکنیم و-ان شاء اللّه-فردا اول وقت حاضر خواهیم شد.
حسن بن محمد نوفلی میگوید:در حال گفتوگو با ابو الحسن رضا
1) (1)) .شیخ صدوق،التوحید/270.
بودیم که«یاسر خادم»(مباشر کارهای امام رضا«ع»)وارد شده و به حضرت گفت:آقای من،امیر المؤمنین سلام رسانده،میگوید:برادرت(مأمون)فدایت باد،جمعی از اربابان ادیان،مکاتب و متکلمان،از قومیتهای گوناگون نزد من گرد آمدهاند.حال اگر مایل باشی با آنان گفتوگو کنی نزد ما بیا و اگر مباحثۀ با ایشان را خوش نداری،خویش را به زحمت میفکن و چنانچه بخواهی با میل و بیهیچ تکلفی نزد تو خواهیم آمد.
امام رضا علیه السّلام فرمود:سلام مرا به او برسان و بگو:دریافتم که چه میخواهی.ان شاء اللّه فردا صبحهنگام نزد تو خواهم آمد.
حسن بن محمد میگوید:چون یاسر از نزد ما بیرون شد،امام علیه السّلام رو به من کرده،فرمود:ای نوفلی،تو از مردم عراق هستی و مهربانی عراقیان از خشونت دور است.[به من بگو:]میدانی عموزادهات(مأمون)چرا مشرکان و صاحبان مکاتب را برای رویارویی ما گرد آورده است؟
گفتم:فدایت گردم،میخواهد تو را بیازماید و به مرتبه و توانمندی تو پی ببرد،اما به خدا سوگند بنای آزمون را بر پایهای سست و نااستوار نهاده است.
امام علیه السّلام فرمود:او از این کار چه منظوری دارد؟
گفتم:برخلاف عالمان که حقایق را انکار نکرده،بدان تن میدهند، بدعتگران،متکلمان،صاحبان مکاتب منحرف و مشرکان،در مباحثه و جدل ابزاری جز انکار و دروغ ندارند.حال اگر بگویی خداوند یگانه است،خواهند گفت:وحدانیت و یگانگی او را ثابت کن و اگر محمد صلّی اللّه علیه و اله را پیامبر خدا بخوانی، میگویند:رسالت او را اثبات نما.به همین منوال،طرف بحث با دلیل و برهان گفتۀ خود را ثابت میکند و آنان با دروغ خواندن گفتههایش و مغالطه، او را به دم فروبستن و ترک جدال وادار میکنند،پس-فدایت گردم-از
آنان برحذر باش.
نوفلی میگوید:امام علیه السّلام لبخندی زده،فرمود:ای نوفلی،بیم آن داری که دلیل و برهان مرا رد و باطل کنند؟
گفتم:به خدا سوگند،از چنین چیزی بیم ندارم،بلکه امیدوارم که خداوند تو را بر آنان پیروز گرداند-ان شاء اللّه-.
امام علیه السّلام فرمود:ای نوفلی،میخواهی بدانی مأمون چه هنگامی پشیمان خواهد شد؟
گفتم:آری.
امام علیه السّلام فرمود:آن هنگام که با پیروان تورات براساس تورات،با پیروان انجیل براساس انجیل،با پیروان زبور براساس زبور احتجاج کردم،با صابئیان به زبان عبرانی،با هربدان به زبان فارسی،با رومیان به زبان رومی و با صاحبان دیگر[آیینها و]مکتبها به زبان خودشان سخن گفتم و پس از آنکه حجت و ادعای هریک از آنان را رد کردم و او از اعتقاد و گفتۀ خود دست کشیده،گفتۀ مرا پذیرفت،مأمون خواهد دانست راهی که در پیش گرفته بیراهه است و او شایستۀ چنین کاری نیست و آنگاه است پشیمان خواهد شد.
چون صبح فرارسید،فضل بن سهل نزد حضرت رضا علیه السّلام آمد و گفت:
فدایت شوم،عموزادهات منتظر آمدن شماست و آنان[که باید بیایند]آمدهاند.
آیا نزد مأمون میروی؟
امام علیه السّلام فرمود:زودتر برو و من-ان شاء اللّه-خواهم آمد.
آنگاه امام علیه السّلام وضو ساخت و مقداری سویق نوشید و به ما نیز داد،سپس همگی به مجلس مأمون رفتیم.مجلس آکنده از مجلسیان بود و«محمد بن جعفر»نیز همراه گروهی از طالبیان،هاشمیان و فرماندهان حضور داشت.با
ورود امام رضا علیه السّلام مأمون و محمد بن جعفر و هاشمیان به احترام حضرت برخاستند.امام علیه السّلام و مأمون نشستند،اما آنان همچنان ایستاده بودند و پس از فرمان مأمون نشستند.مأمون مدتی با حضرت رضا علیه السّلام به گفتوگو پرداخت، سپس رو به«جاثلیق»کرد و گفت:ای جاثلیق،این پسر عمویم،علی بن موسی بن جعفر و از فرزندان فاطمه[علیها السّلام]دخت پیامبرمان و فرزند علی بن ابی طالب علیه السّلام است.دوست دارم با او وارد گفتوگو شده،محاجه کنی،اما انصاف و دادگری را از دست ندهی.
جاثلیق گفت:ای امیر المؤمنین،چگونه با کسی به محاجّه بپردازم که کتابش را که بدان احتجاج میکند قبول نداشته و به پیامبری که او نام میبرد ایمان ندارم؟
امام رضا علیه السّلام به او فرمود:ای نصرانی،اگر براساس انجیل با تو محاجّه کنم میپذیری؟
جاثلیق گفت:آری به خدا،بدان تن میدهم اگرچه برخلاف میل من باشد،چرا که نمیتوانم گفتۀ انجیل را نادیده بگیرم.
امام علیه السّلام فرمود:هرچه میخواهی بپرس و پاسخ مرا بشنو.
جاثلیق گفت:دربارۀ پیامبری عیسی علیه السّلام و کتاب او چه میگویی؟آیا چیزی از[پیامبری]عیسی و کتاب او هست که نپذیری؟
امام علیه السّلام فرمود:من به رسالت عیسی و کتاب او و نیز بشارتهایی که [دربارۀ پیامبر ما]به امت خود داد و حواریون بدان اقرار کردهاند،مقر هستم و آن را میپذیریم،اما هر عیسایی که به نبوت و رسالت محمد صلّی اللّه علیه و اله و کتاب او اقرار نکرده،آن را نپذیرفته و مژده آمدن او را به امت خود نداده باشد مردود میدانم و او را نمیپذیرم.
جاثلیق گفت:آیا نه این است که احکام،باوجود دو گواه عادل صادر و قطعی میشوند؟
امام علیه السّلام فرمود:آری.
جاثلیق گفت:بنابراین برای اثبات نبوت و رسالت محمد دو گواه بیاور که مقبول نصرانیان باشند و دربارۀ[آیین]ما از کسانی گواهی بخواه که از ملت ما و پیرو آیین ما نباشند.
امام علیه السّلام فرمود:ای مرد نصرانی،اینک به انصاف سخن گفتی.حال اگر گواهی کسی که مورد تأیید مسیح عیسی بن مریم باشد میپذیری؟
جاثلیق گفت:این گواه کیست؟نام او را بازگو.
امام علیه السّلام فرمود:دربارۀ«یوحنای دیلمی»[و گواهی او]چه نظری داری؟
جاثلیق گفت:زهی سعادت که از محبوبترین افراد نزد مسیح نام بردی.
امام علیه السّلام فرمود:در انجیل آمده است که یوحنا گفت:«مسیح مرا از[آمدن] دین محمد عربی آگاه کرد و مژده داد که او پس از من(مسیح)خواهد آمد و من این بشارت را به حواریون دادم».تو را سوگند میدهم که چنین چیزی در انجیل آمده است؟
جاثلیق گفت:یوحنا چنین مطلبی را از مسیح نقل کرده و نبوت مردی و نیز خاندان و جانشین او را بشارت داده،اما مشخص نکرده است در چه زمانی خواهد آمد و قومی را که از میان آنان ظهور میکند به ما نشناسانده است تا[با مشخصات دقیق]آنان را بشناسیم.
امام علیه السّلام فرمود:اگر کسی را بیاوریم که با انجیل آشنا باشد[و به نیکی آن را بخواند]و او نام و یاد کرد محمد و خاندان و امت او را از انجیل بخواند، میپذیری؟
جاثلیق گفت:بیتردید میپذیرم.
امام رضا علیه السّلام به«قسطاس رومی»فرمود:تا چه اندازهای سفر سوم انجیل را از حفظ میخوانی؟
او گفت:آن را خوب در حفظ دارم.
آنگاه امام علیه السّلام رو به«رأس الجالوت»کرده،به او فرمود:تو نیز انجیل را میخوانی؟(با آن کاملا آشنا هستی؟).
پاسخ داد:آری به جان خودم.
امام علیه السّلام فرمود:سفر سوم را برگیر(بخوان).اگر در آن از محمد و خاندان و امت او-که درود خداوند بر آنان باد-ذکری و نامی برده شده بود گواهی دهید[و گفتۀ مرا تصدیق کنید]و اگر نامی از آنان[در این سفر]نیامده بود گفتۀ مرا تصدیق نکنید.
آنگاه امام رضا علیه السّلام به خواندن سفر سوم پرداخت و چون به نام پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله رسید،درنگ نموده،فرمود:ای مرد نصرانی،تو را به مسیح و مادرش سوگند میدهم[آنچه دریافتهای بازگو]آیا مرا نسبت به انجیل[و مطالب آن]آگاه میدانی؟
او پاسخ داد:آری.
امام علیه السّلام بخشی را که به حضرت رسول و خاندان و امت او پرداخته بود خواند و فرمود:ای مرد نصرانی،[حال]چه میگویی؟این،گفتۀ عیسی بن مریم است.اگر گفتۀ انجیل را دروغ بخوانی بیتردید عیسی علیه السّلام و موسی علیه السّلام را دروغپرداز خواندهای و اگر این یادکرد را انکار کنی کشتن تو واجب خواهد شد،چرا که به خدا و پیامبر و کتاب خویش کفر ورزیدهای.
جاثلیق گفت:منکر مطلبی نمیشوم که در انجیل آمده است و به آن اقرار
داشته،آن را میپذیرم.
امام علیه السّلام[خطاب به حاضران]فرمود:گواه باشید که او[بشارت انجیل به آمدن حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله و آیین جدید را پذیرفته و]به آن اقرار کرد.
آنگاه به او فرمود:ای جاثلیق،حال هرچه میخواهی بپرس.
جاثلیق گفت:شمار حواریون عیسی بن مریم و علمای(حافظان)انجیل را بازگو.
امام علیه السّلام فرمود:با شخص آگاهی مواجه شدهای[که به خوبی میتواند پاسخ دهد.بدان که]حواریون دوازده تن بودند که برترین و عالمترین آنان «لوقا»بود.عالمان نصاری نیز سه تن بودند:«یوحنای بزرگ»در سرزمین«اج»، «یوحنا»یی در«قرقیسیه»و«یوحنای دیلمی»در«بزجان»قرار داشتند که [آخرین ایشان]به نام و یادکرد محمد صلّی اللّه علیه و اله و خاندان و امت او آگاه بود و همو بود که به امت عیسی و بنی اسرائیل،مژده[آمدن]او را داد.
آنگاه فرمود:ای مرد نصرانی،به خدا سوگند به آن عیسایی که به محمد صلّی اللّه علیه و اله ایمان داشته[و مژدۀ ظهور او را داده]ایمان داریم و جز در مورد سستی و ضعف او و کمی نماز و روزهاش بر او خرده نمیگیریم.
جاثلیق[فرصت را مغتنم شمرد و این گفتۀ امام علیه السّلام را بهانه قرار داد تا امام علیه السّلام را کوچک کند.او]گفت:به خدا سوگند،دانش خویش را تباه کردی و جایگاه و کار خود را سست و لرزان نمودی.تابهحال میپنداشتم تو عالمترین فرد از مسلمانان هستی.
امام علیه السّلام فرمود:چه شده که چنین میگویی؟
جاثلیق گفت:اینکه میگویی:عیسی ضعیف بود و کم روزه میگرفت و کم نماز میگزارد.[بدان که]او هرگز روزی از عمر خود را بدون روزه سپری
نکرد و شبی را در بستر نیارامید،بلکه همۀ عمر خود را به نماز و روزه گذراند.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین برای چه کسی نماز میگزارد و روزه میگرفت؟
در این هنگام جاثلیق دم فرو بست و خاموش شد.
آنگاه امام علیه السّلام به او فرمود:ای مرد نصرانی،سؤالی از تو دارم.
جاثلیق گفت:بپرس.اگر بدانم پاسخ تو را میدهم.
امام علیه السّلام فرمود:[ای جاثلیق،]آیا منکر آن نبودهای که عیسی به فرمان خدای -عزّ و جلّ-مردگان را زنده میکرد؟
جاثلیق گفت:پیشتر از این منکر آن بودهام،چرا که هرکس مرده را زنده کند و کور را بینا گرداند و جذامی را شفا دهد به یقین او خداست و سزاوار پرستیده شدن است.
امام علیه السّلام فرمود:«الیسع»نیز همانند عیسی کارهای خارق العاده کرد.او بر روی آب راه رفت،مردگان را زنده کرد،کور را بینا نمود و جذامی را شفا داد، اما امتش او را به خداوندی برنگزید و کسی او را به جای خدای-عز و جل- نپرستید.«حزقیل»پیامبر نیز معجزههایی چون معجزههای عیسی بن مریم علیه السّلام ارائه داد و سی و پنج هزار تن را که شصت سال از مرگ آنان میگذشت،زنده کرد.
سپس رو به رأس الجالوت کرده،فرمود:ای رأس الجالوت،آیا در تورات به این جوانان که از بنی اسرائیل بودهاند اشاره شده است؟[همانهایی]که در یورش«بختنصر»به بیت المقدس در شمار اسیران بودند و«بختنصر»آنان را از میان اسیران برگزیده،به بابل مرکز حکومت«بختنصر»فرستاد و از دم تیغ گذراند.آنگاه خداوند حزقیل پیامبر را فرستاد و او به فرمان خداوند ایشان را زنده کرد.[بیتردید]چنین مطلبی در تورات وجود دارد و تنها کافران از شما
منکر آن میشوند.
رأس الجالوت گفت:این مطلب را شنیده و با آن آشنا هستیم.
امام علیه السّلام فرمود:راست گفتی.آنگاه افزود:ای مرد یهودی،این سفر تورات را برگیر،سپس آیاتی از تورات را قرائت نمود و آن یهودی از قرائت امام علیه السّلام شگفتزده شده،آن را برتر از قرائت خویش دانست.
در این هنگام امام علیه السّلام رو به مرد نصرانی کرد و فرمود:ای مرد نصرانی،آیا ایشان قبل از عیسی میزیستند یا عیسی از آنان پیشتر بود؟
گفت:نه،آنان پیش از عیسی بودند.
امام علیه السّلام فرمود:قریش نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله گرد آمده،از او خواستند تا مردگانشان را زنده کند.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،علی بن ابی طالب علیه السّلام را همراه آنان گسیل داشت و به او فرمود:«با ایشان به گورستان برو و کسان این جماعت را [یکایک]به نام بخوان و بگو:محمد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میگوید به فرمان خدای- عز و جل-برخیزید».مردگان خوانده شده،از دل خاک برخواسته،خاک از سر و روی خویش میفشاندند.قرشیان به ایشان نزدیک شده،جویای حال آنان شدند و آنان را از رسالت محمد صلّی اللّه علیه و اله آگاه کردند.
زندهشدگان گفتند:دوست میداشتیم روزگار او را درک میکردیم تا به او ایمان بیاوریم».
[با تمام این احوال و با اینکه]او کور،جذامی و دیوانگان را درمان کرد و با چهارپایان،پرندگان،پریان و دیوان سخن گفت،هرگز او را در برابر خدا [قرار ندادیم و به خدایی]نخواندیم و هیچیک از فضایل او را انکار نکردیم.
[اما شما که با دیدن چنین کرامتهایی]عیسی را خدا خواندهاید،میبایست «الیسع»و«حزقیل»را نیز خدا بخوانید،چرا که آن دو نیز همانند عیسی مردگان
را زنده و بیماران درمان کردند.
جماعتی از بنی اسرائیل که طاعون را در خانۀ خود میدیدند از بیم مرگ، سرزمین خود را ترک کردند،اما به فرمان خداوند طعمۀ مرگ شدند.مردم آن سرزمین جمع شدند و گرد آن مردگان حصاری کشیدند.گذشت روزگاران [آنان را از میان برد و]استخوانهایشان فرسوده و پوسیده شد.آنگاه یکی از پیامبران بنی اسرائیل بر باقیماندۀ آنان گذشت و از دیدن آن همه استخوان فرسوده و[و ماجرای]آنان شگفتزده شد.حضرت باریتعالی به او وحی کرده،فرمود:«مایلی آنان را زنده کنم تا بیمشان دهی؟
گفت:پروردگارا،آری.
خطاب آمد:اینچنین آنان را فراخوان:ای استخوانهای فرسوده شده،به فرمان خدای-عزّ و جلّ-[جان گرفته،]برخیزید.
[و چون آن پیامبر به فرمان خداوند آنان را خواند،]آنان همگی برخاسته، خاک از سر و روی خویش میفشاندند».
ماجرای ابراهیم خلیل الرحمن علیه السّلام[نیز قابلتوجه است.]او[به فرمان خداوند،چهار]پرنده گرفته،قطعه قطعه کرد و درهم آمیخت.سپس بخشی از آمیختۀ پرندگان را بر هر کوهی قرار داد،آنگاه پرندگان[به نام و جنس]خواند و پرندگان شتابان[به پرواز درآمده،]نزد حضرت ابراهیم حاضر شدند.
[مورد دیگر ماجرای حضرت موسای کلیم علیه السّلام است.]حضرت موسی بن عمران علیه السّلام و هفتاد تن از یاران برگزیدهاش به کوه رفتند.آنان به موسی علیه السّلام گفتند:«تو خدای سبحان را دیدهای،پس همانسان او را به ما بنمایان.
موسی علیه السّلام گفت:من هرگز او را ندیدهام.
یاران موسی علیه السّلام به او گفتند:صلّی اللّه علیه و سلّم لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّٰی نَرَی اللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصّٰاعِقَةُ (1)تا خدا را آشکارا نبینیم،هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد و صاعقه آنان را گرفت»،و همگی[به کیفر لجاجت خود]در آتش سوختند و تنها موسی علیه السّلام ماند.
موسی به خداوند عرضه داشت:خداوندا،هفتاد تن از میان بنی اسرائیل انتخاب کردم و به اینجا آوردم،حال تنها بازگردم؟اگر ماجرا را برای آنان باز گویم[هرگز]سخن مرا نخواهند پذیرفت.[خداوندا،اگر بنای از میان برداشتن آنان را داشتی]پیش از این،آنان و مرا هلاک میکردی.آیا ما را به جرم لجاجت نادانان و سفیهانمان هلاک میکنی؟[در این هنگام]خدای-عز و جل-آنان را که مرده بودند زنده کرد».
[پس بدان که]تمام آنچه را که گفتم[مبتنی بر حقیقت است.از اینرو] نمیتوانی آن را انکار کنی،چرا که تورات،انجیل،زبور و فرقان به آن تصریح کردهاند.پس اگر بنا باشد هرکس مردگان را زنده کند و کور و جذامی و دیوانه را شفا بخشد بهعنوان خداوند و آفریدگار پذیرفته شود،باید تمام اینان را به خداوندی بپذیری.حال چه میگویی؟
جاثلیق به امام علیه السّلام گفت:آنچه تو میگویی همان[درست و حق]است و«خدایی جز خدای یگانه نیست».
آنگاه امام علیه السّلام رو به رأس الجالوت کرد و فرمود:نزد من بیا تا دربارۀ ده آیهای که بر موسی بن عمران علیه السّلام نازل شده پرسش کنم.در تورات مژدۀ آمدن محمد صلّی اللّه علیه و اله و امت او اینگونه آمده است:«چون آخرین امت که پیروان[پیامبر] شترسوار هستند بیایند در کنیسه(مسجد)هایی جدید مجدانه و با تسبیح
1) (1)) .بقره/55.(با اختلاف لفظ«فأخذتهم»که در روایت آمده،ولی در قرآن«فأخذتکم»میباشد و امام در اینجا درصدد تلاوت آیه نبوده است).
و ذکری جدید(غیر از آنچه در آن روزگار متعارف بوده)خدای را تسبیح و تقدیس میکنند.در آن روزگار[است که باید]بنی اسرائیل به آنان بپردازند[و به سامان دادن ملک آنان مشغول شوند]تا دلهایشان آرام گیرد.آنان شمشیرهایی در دست دارند که با آنها از کافران سراسر گیتی انتقام میگیرند».
آیا این در تورات آمده است؟و آیا این گفته را در آن دیده و خواندهای؟
رأس الجالوت گفت:آری.همانگونه که میگویی ما نیز در تورات دیدهایم.آنگاه امام علیه السّلام به جاثلیق فرمود:ای مرد نصرانی،تا چه اندازه با کتاب «شعیا»ی پیامبر آشنایی داری؟
گفت:حرف حرف آن را[خوانده و]میشناسم.
امام علیه السّلام به رأس الجالوت و جاثلیق فرمود:این گفتار او را میشناسید که گفت:«ای جماعت،صورت(شبح)درازگوش سواری را دیدم که جامههایی از نور بر تن داشت و[صورت دیگری را]دیدم که بر شتر سوار بود و چونان ماه پرتو میافشاند».
آن دو گفتند:[آری]اینها گفتۀ شعیاست.
امام علیه السّلام فرمود:ای مرد نصرانی،در انجیل آمده است که عیسی علیه السّلام گفت:
«من به سوی خدای خود و خدای شما خواهم رفت و«فارقلیطا»(محمد«ص») خواهد آمد.همانگونه که[آمدن او را]گواهی دادم،او نیز به حقانیت من گواهی خواهد داد.او هرچیزی را بیان و تفسیر خواهد کرد،رسواییهای امتها[ی گذشته]را برملا میکند و هموست که ستون[های]کفر را میشکند [و سرنگون خواهد کرد]...»آیا چنین چیزی در انجیل آمده است؟
جاثلیق گفت:هرچه از انجیل گفتهای بیتردید آن را پذیرفته،به آن تن میدهیم.
امام علیه السّلام فرمود:ای جاثلیق،آنچه را که گفتم از انجیل میدانی؟
پاسخ داد:آری.
امام علیه السّلام فرمود:ای جاثلیق،انجیل اول را[که بر عیسی علیه السّلام نازل شده بود] گم کردید.آن را نزد چه کسی یافتید و انجیل حاضر را[که در دست دارید]چه کسی برای شما نوشت؟جاثلیق گفت:[آن]انجیل را فقط یک روز از دست دادیم و«یوحنا»و«متی»آن را شاداب و تازه عرضه کردند.
امام علیه السّلام فرمود:شناخت شما از انجیل و عالمان آن اندک است.
اگر حقیقت همان است که ادعا میکنید،چرا دربارۀ آن گرفتار اختلاف شدهاید؟[پس بدانید که پراکندهگویی و]اختلاف به این انجیل که در دست دارید راه یافته و اگر همان انجیل[عصر مسیح]در دست شما بود اینچنین اختلافنظر نداشتید.حال راز این اختلاف را برای تو بازمیگویم.بدان که پس از گم شدن انجیل نخستین،نصرانیان نزد عالمان خود رفته،گفتند:«عیسی بن مریم علیه السّلام کشته شد و انجیل نیز گم شد و شما عالمان[این امت هستید آیا] اندوختهای از انجیل دارید؟
«لوقا»و«مرقابوس»گفتند:انجیل را در سینههای خود حفظ کردهایم که به تدریج و هرروز یکشنبه«سفر»ی از آن را برای شما میخوانیم تا اینکه تمام انجیل را یکجا جمع آوریم،پس اندوه به خود راه ندهید و کلیساها را خالی نگذارید».
این بود که«لوقا»،«مرقابوس»،«یوحنا»و«متی»-که شاگردان شاگردان عیسی بودند-این انجیل را به جای انجیل گمشده گرد آوردند.[ای جاثلیق] این مطلب را میدانستی؟
جاثلیق پاسخ داد:تاکنون از این امر بیخبر بودم.اینک برتری تو در
شناخت انجیل بر من آشکار شد و مطالبی را شنیدم که آن را میدانستم و به حقانیت آن پی بردم و بر دانشم افزوده شد.
امام علیه السّلام به او فرمود:گواهی این عالمان را میپذیری؟
جاثلیق پاسخ داد:[آری،گواهی آنان]نافذ است.آنان عالمان به انجیل بودهاند و هرچه گفتهاند،حق است.
امام علیه السّلام به مأمون و افراد خاندان خود و دیگر حاضران در مجلس فرمود:
بر او[و اقرارش]گواه باشید.
گفتند:گواه هستیم.
امام علیه السّلام به جاثلیق فرمود:متی گفته است:«مسیح،فرزند داوود بن ابراهیم بن اسحاق بن یعقوب بن یهودا بن خضرون است».
مرقابوس نیز نسب عیسی بن مریم علیه السّلام را اینچنین خوانده است:«او «کلمۀ»خداوند است که حضرت حق آن را در کالبد آدمیزاده قرار داد و[در نتیجه]به صورت انسان درآمد».
لوقا نیز گفته است:«عیسی بن مریم و مادرش دو انسان بودند که«روح القدس»در آن دو داخل شد(دمیده شد)».
[ای مرد نصرانی،حال]تو را به پسر(عیسی)و مادر(مریم)سوگند میدهم این گفته را از متی میدانی؟
از دیگرسو،تو گواهی عیسی را بر خودش چنین بیان میکنی[که گفته است]:«ای جماعت حواریون،[بیخلاف و گزاف که]به حقیقت میگویم:هر کس به آسمان برود به یقین بازگشتی ندارد،جز[آن]سوار شتر[که]خاتم پیامبران[است]که او به آسمان خواهد رفت و به زمین بازمیگردد».نظر تو دربارۀ این گفته چیست؟
جاثلیق گفت:[آری]این گفتۀ عیسی است و آن را انکار نمیکنیم.
امام علیه السّلام فرمود:در مورد گفتۀ لوقا،مرقابوس و متی دربارۀ عیسی و نسبتهایی که به او دادهاند چه میگویی؟
پاسخ داد:به عیسی دروغ بستهاند.
امام علیه السّلام رو به حاضران کرد و فرمود:ای جماعت،مگر نه این است که [جاثلیق]آنان را منزه و پاک خواند و گواهی داد که[آنان]عالمان به انجیلاند و گفتارشان حق است؟
جاثلیق گفت:ای عالم[جماعت]مسلمانان،دوست دارم مرا از[گفت وگوی دربارۀ]آنان معاف داری.
امام علیه السّلام فرمود:باشد،تو را معاف میدارم.[حال]ای مرد نصرانی،هرچه میخواهی بپرس.
جاثلیق گفت:دیگری از تو بپرسد.به مسیح سوگند که نمیپنداشتم در میان عالمان مسلمانان همانند تو وجود داشته باشد.
آنگاه امام علیه السّلام رو به رأس الجالوت کرد و فرمود:تو از من سؤال میکنی یا من از تو بپرسم؟
رأس الجالوت گفت:من از تو میپرسم و تنها حجت و برهانی را از تو میپذیرم که از تورات،انجیل،زبور داوود یا از صحف ابراهیم و موسی باشد.
امام علیه السّلام فرمود:تو[نیز]تنها حجت و برهانی از من بپذیر که موسی بن عمران از تورات،عیسی بن مریم از انجیل و داوود از زبور نقل کرده باشند.
رأس الجالوت گفت:از کجا[و چگونه]نبوت و رسالت محمد[ص]را ثابت میکنی؟
امام علیه السّلام فرمود:موسی بن عمران،عیسی بن مریم و داوود،خلیفه[های]
خداوند-عز و جل-در زمین نبوت او را گواهی دادهاند.
او گفت:گفتۀ موسی بن عمران[دربارۀ رسالت محمد صلّی اللّه علیه و اله]را ثابت کن.
امام علیه السّلام فرمود:موسی در سفارش خود به بنی اسرائیل،به آنان گفت:
«پیامبری از برادران(عموزادگان)شما خواهد آمد.[گفتۀ]او را تصدیق کنید و سخنان او را به گوش گیرید».این[سخن موسی]را شنیدهای؟[حال]تو از خویشاوندی[اسرائیل]با«اسماعیل»و پیوندی که به وسیلۀ ابراهیم علیه السّلام با یکدیگر دارند[بگو]آیا بنی اسرائیل،جز فرزندان اسماعیل،برادرانی دارند؟
رأس الجالوت گفت:[آری،]این گفتۀ موسی است و ما آن را انکار نمیکنیم.
امام علیه السّلام فرمود:آیا از برادران بنی اسرائیل جز محمد صلّی اللّه علیه و اله پیامبری برای شما آمده است؟
پاسخ داد:نه.
امام علیه السّلام فرمود:آیا این مطلب از نظر شما مقبول افتاده است؟
گفت:آری،اما دوست دارم از زبان تورات آن را بازگویی.
امام علیه السّلام فرمود:در تورات آمده است:«نور از کوه«طور سیناء»آمد،از کوه «ساعیر»بر ما درخشیدن گرفت و از کوه«فاران»بر ما آشکار شد».آیا منکر این مطلب هستی؟
رأس الجالوت گفت:این عبارتها را میشناسم،ولی تفسیر آن را نمیدانم.
امام علیه السّلام فرمود:تو را از تفسیر آن آگاه میکنم.اینکه آمده است«نور از کوه طور سیناء آمد»همان وحی خداوند-تبارک و تعالی-است که بر موسی علیه السّلام فرو فرستاد،این بخش از تورات که میگوید«و از کوه ساعیر بر ما درخشیدن
گرفت»وحی خداوند-عز و جل-است که بر عیسی علیه السّلام نازل شد و تفسیر جملۀ «و از کوه فاران بر ما آشکار شد»[فاران]کوهی است از کوههای مکه که یک روز راه با مکه فاصله دارد.
نیز«شعیا»ی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله-چنانکه تو و یارانت تورات را و آنچه به آن اضافه شده حق دانستهاید-گفته است:«دو سوار دیده که زمین برای آنان روشن شد،یکی بر درازگوش سوار بود و دیگری بر شتر».[حال بگو]چه کسی بر درازگوش سوار بود و که بر شتر؟در اینباره چه میگویید؟
رأس الجالوت گفت:آن دو را به من بشناسان که آنان نمیشناسم.
امام علیه السّلام فرمود:آنکه بر درازگوش سوار است،عیسی بن مریم است و آن که بر شتر سوار است محمد صلّی اللّه علیه و اله است.این بیان،از تورات است.آیا منکر آن هستی؟
پاسخ داد:نه.آن را انکار نمیکنم.
امام علیه السّلام فرمود:آیا«حیقوق»پیامبر را میشناسی؟
گفت:آری.او را خوب میشناسم.
امام علیه السّلام فرمود:به گواهی کتاب شما،او گفته است:«خداوند«بیان»را از [ناحیۀ]کوه فاران فروفرستاد و آسمانها از ذکر و تسبیح«احمد»و امت او پر شد.سپاه او همانگونه که در خشکی میتازد و یورش میبرد[بیپروا و شجاعانه]در دریا[اسب]میتازد[و به مصاف دشمن میرود].پس از ویرانی «بیت المقدس»او کتابی جدید(قرآن)میآورد».آیا این گفته را[خواندهای و آن را]میپذیری و به آن ایمان داری؟
رأس الجالوت گفت:[آری.]این گفتۀ حیقوق علیه السّلام است و ما منکر آن نیستیم.
امام علیه السّلام فرمود:داوود در زبور گفته است:«بار خداوندا،آن کس را که پس از گذشت فترتی(روزگارانی)،سنت[تو را]برپا میدارد،مبعوث فرما».تو این مطلب را خواندهای؟[به پرسش من پاسخ بده که]آیا غیر از محمد صلّی اللّه علیه و اله پیامبری را میشناسی که پس از دورانی،سنت[خدا]را برپا داشته[و احیا کرده]باشد؟
رأس الجالوت گفت:این گفتۀ داوود است آن را میشناسیم(خواندهایم)، اما منظور داوود،عیسی بوده و فترت،همان روزگار اوست.
امام علیه السّلام فرمود:ندانستهای(فراموش کردهای)که عیسی با سنت الهی مخالفت نکرد،بلکه تا روزی که خداوند او را بالا برد از سنت تورات پیروی میکرد.در انجیل آمده است:«به یقین فرزند[بانوی]نیکوکار خواهد رفت و«فارقلیطا»پس از او خواهد آمد و هموست که[بار]خطاها را سبک کرده و هر چیز[نادانسته]را برای شما تفسیر میکند.همانگونه که من به[رسالت]او گواهی دادهام او نیز[رسالت]مرا گواهی خواهد داد.من«مثل»ها را برای شما آوردهام و او«تأویل»را برای شما خواهد آورد».آیا این[بشارت]را از او دانسته،به آن ایمان داری؟
رأس الجالوت گفت:آری.منکر آن نیستم.
امام علیه السّلام فرمود:ای رأس الجالوت،دربارۀ پیامبرت موسی بن عمران از تو سؤال کنم؟
گفت:بپرس.
امام علیه السّلام فرمود:حجت و برهان[تو]در اثبات نبوت موسی چیست؟
پاسخ داد:او نشانه(معجزه)هایی آورد که پیامبران پیش از او نیاوردند.
امام علیه السّلام پرسید:مثلا چه چیزی؟
او گفت:دریا را شکافت،عصای خود را به ماری(اژدهایی)خزنده مبدل
کرد،بر سنگ زد و از آن چشمههایی جوشیدن گرفت،دست در گریبان خود فرو برد و سپید و درخشان از گریبان بیرون آورد و نشانههایی به منصۀ ظهور رساند که جز او کسی توان انجام آن را نداشت.
امام علیه السّلام فرمود:راست گفتی.بنابراین اگر کارهایی که از دیگران برنمیآید، دلیل و حجت بر نبوت و رسالت او باشد،پس هرکس که ادعای پیامبری کند و اموری را به ظهور برساند که دیگران از عهدۀ آن برنیایند بر شما لازم و واجب است او را تصدیق کنید.آیا چنین نیست؟
رأس الجالوت گفت:نه،زیرا موسی مقرب خداوند بود و منزلت والایی نزد حضرتش داشت که دیگران از آن بیبهره بودند.ما[نیز]مکلف نیستیم از مدعی نبوت پیروی کرده،نبوت او را بپذیریم تا اینکه حجت والایی همانند آنچه موسی آورد،بیاورد.
امام علیه السّلام فرمود:پیامبرانی که قبل از موسی علیه السّلام فرستاده شدند،همانند موسی دریا را نشکافتند،[با ضربۀ عصای خود]از سنگ دوازده چشمۀ جوشان پدید نیاوردند،دست سپید و درخشنده از گریبان خود برنیاوردند و عصای خویش به ماری خزنده مبدل نکردند.پس چگونه[و چرا]رسالت و نبوت آنان را پذیرفتید؟
رأس الجالوت یهودی گفت:پیش از این گفتم که هرگاه کسانی ادعای پیامبری داشته باشند و نشانه(معجزه)هایی که عامۀ مردم از ارائه آن ناتوان باشند،بیاورند-هرچند نشانههایی جز نشانههای موسی ارائه کنند-باید آنان را تصدیق و تأیید کرد.
امام علیه السّلام فرمود:ای رأس الجالوت،پس چه چیزی تو را از اقرار و اعتراف به رسالت عیسی بن مریم بازمیدارد؟در حالیکه او مردگان را زنده میکرد
و کور و جذامی را شفا میداد و با گل،شکل پرنده میساخت و در آن میدمید و آن پرنده،به فرمان خدا جان میگرفت.
رأس الجالوت گفت:گفته میشود که عیسی چنین میکرد،ولی ما خود شاهد آن نبودهایم.
امام علیه السّلام فرمود:آیا معجزههای موسی را خود دیدهای؟آیا نه این است که خبر این معجزهها به وسیلۀ افراد مورد اعتماد و یاران موسی[به ما]رسیده است؟
گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:به همین صورت اخبار متواتر دربارۀ خرق عادت عیسی بن مریم به شما رسیده است.پس چگونه است که موسی و اعجاز او را تصدیق،اما عیسی و اعجاز او را رد میکنید و نمیپذیرید؟
رأس الجالوت که پاسخی نداشت،دم فروبست و خاموش شد.
آنگاه امام رضا علیه السّلام فرمود:[پیامبر اسلام،حضرت]محمد صلّی اللّه علیه و اله و آنچه آورد و نیز هر پیامبری که خداوند او را مبعوث فرموده،همین حالت را دارد.پیامبر اسلام یتیم،بینوا و چوپانی روزمزد بود که خواندن و نوشتن نیاموخت و در مکتب معلمی حاضر نشد،اما قرآن را آورد که داستان و ماجراهای پیامبران را بیهیچ کم و کاستی و نیز اخبار امتهای پیشین و امتهایی که تا روز قیامت خواهند آمد نقل میکند و همین،معجزه و نشانۀ پیامبری اوست.او از نهان مردم و اینکه در خلوت خانۀ خود چه میکنند خبر میداد و نشانه و معجزههای بیشماری مینمایاند.
رأس الجالوت گفت:درستی ماجرای عیسی و ماجرای محمد برای ما ثابت نشده است و بر همین اصل،نمیتوانیم پیامبری آن دو را تأیید کنیم و به
آن تن دهیم.
امام علیه السّلام فرمود:بنابر آنچه میگویی،گواه رسالت عیسی علیه السّلام و محمد صلّی اللّه علیه و اله به ناحق گواهی داده است؟
رأس الجالوت اینبار نیز پاسخی نداشت و دم فروبست.
سپس امام رضا علیه السّلام رو به«هیربد»بزرگ کرد و فرمود:تو زرتشت را پیامبر میخوانی،پس حجت و دلیل خود را بر پیامبری او بیان کن.
هیربد گفت:او نشانههایی با خود آورد که پیش از او کسی چنان نشانههایی نیاورده است.[البته]ما او را ندیدهایم،اما اخباری که از پیشینیان به ما رسیده،او چیزهایی را برای ما حلال گرداند که دیگری حلال نکرده بود،لذا از او پیروی کردیم.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین،به دلیل اخباری که[دربارۀ او]به شما رسید از او پیروی کردید[آیا چنین است؟].
هیربد گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:امتهای دیگر نیز براساس اخباری که درباره پیامبران، موسی،عیسی و محمد-که درود خدا بر آنان باد-به آنان رسیده بود از ایشان پیروی کردند.پس شما که به وسیلۀ اخبار متواتر مبنی بر اینکه زرتشت کارهایی کرد که دیگری نکرده بود،او را پذیرفتید،برای تن ندادن به رسالت آنان چه بهانه و عذری دارید؟
هیربد از پاسخ بازماند.
امام علیه السّلام فرمود:ای جماعت[حاضر]،اگر کسی از شما با اسلام مخالفت دارد و میخواهد[در اینباره]پرسشی کند،شرم و خجالت را وانهاده،[هرچه بخواهد]بپرسد.
«عمران صابی»که سرآمد و یگانۀ متکلمان بود،نزد حضرت آمد و گفت:
ای عالم[ترین]مردم،اگر تو به پرسیدن فرانمیخواندی هرگز برای پرسیدن، نزد تو نمیآمدم.[بدان که]کوفه،بصره،شام و ناحیه جزیره را درنوردیدم و با متکلمان دیدار و گفتوگو کردم،اما کسی را نیافتم که یگانگی خداوند را برای من ثابت کند.حال اجازۀ سؤال به من میدهی؟
امام علیه السّلام فرمود:اگر در جمع حاضران،«عمران صابی»حضور داشته باشد، [بیتردید]تو همو هستی.
پاسخ داد:آری.من همو هستم.
امام علیه السّلام فرمود:ای عمران،هرچه میخواهی بپرس،اما[با شنیدن حق] انصاف در پیش گیر و[با ردّ آن]راه ژاژخایی و بیهودهگویی و ستم را واگذار.
عمران گفت:ای سرورم،[تنها یک چیز از تو]میخواهم[و آن این است] که چیزی را برای من ثابت کنی تا به آن چنگ اندازم و آن را وانگذارم.
امام علیه السّلام فرمود:آنچه میخواهی بپرس.
انبوه حاضران،درهمفشرده،گرد او جمع شدند.عمران به امام علیه السّلام گفت:
موجود نخستین کیست و چه چیزی آفریده است؟مرا از این امر آگاه کن.
امام علیه السّلام فرمود:[ای عمران،حال که]پرسیدی[پاسخم را بشنو و در آن] فهم کن.اما واحد،پیوسته یگانه بود و چیزی با او نبود نه«حدودی»داشت و نه «اعراض».آنگاه آفریدههایی نو و گوناگون با اعراض و حدود مختلف آفرید.
نه در چیزی آن را برپا داشت و نه در چیزی آن را اندازه کرد و محدود گرداند.
بر[اساس]چیزی آن را تقدیر نکرد و[در ساختن آن]مانندی[از پیش]برای آن قرار نداد.خلق را برگزیده(سره)و پاک نهاد و غیربرگزیده،مخالف یکدیگر و همدل و دارای رنگ و مزۀ گوناگون آفرید.حضرتش خلق را نیافرید تا نیاز
خود را به وسیلۀ آن برطرف کند یا که با این خلق،به برتری و جایگاهی رسد که جز به وسیلۀ آن آفریده به آن دست نمییافت و پیش از آفرینش نیز بدان نرسیده بود و با آفرینش خلق،خود را دستخوش کاستی یا فزونی نمیدید.ای عمران،[به آنچه گفتم]پی بردی؟
عمران گفت:سرورم،به خدا سوگند آری.
امام علیه السّلام فرمود:ای عمران،چنانچه خداوند از سر نیاز،خلق را آفریده بود، [به یقین]جز به اندازۀ رفع نیاز خود نمیآفرید[و از همینرو]میبایست چند برابر آنچه آفریده بود میآفرید،چرا که هرچه یاران،بیشتر باشند سرپرست و بزرگ ایشان قویتر خواهد شد.
ای عمران،[بدانکه]نیاز،او را فرونگیرد و آنچه از خلق آفرید،[نه برای نیاز خود بود بلکه]پارهای از آنان نیاز خود را به وسیلۀ برخی دیگر برآورده سازند،چرا که هیچیک از خلق[به تنهایی]نمیتواند نیاز خود را برآورده سازد.و جماعتی از ایشان را بر دستهای دیگر برتری بخشید،بدون اینکه به آن کس که برتری داده،نیازی داشته باشد و بر کسی که خوار نموده،عیب و خدشهای وارد کرده باشد،پس خلق را به همین جهت آفرید.
عمران گفت:ای سرور من،آیا[آن،موجود نخستین]در نفس خودش برای خودش معلوم بود؟
امام علیه السّلام فرمود:علم به چیزی و آنچه که به واسطۀ آن بر آن استدلال میشود (صورت ذهنی)تنها برای نفی و ردّ خلاف آن است تا اینکه خود آن شیء،به وسیلۀ آنچه از آن نفی شده،موجود باشد و شیء را به اندازه کردن و در حدّی پنداشتن(درآوردن)نفی کند.ای عمران،فهمیدی.
عمران گفت:آری به خدا سوگند سرور من.به من بگو آن هستی واحد
(موجود نخست و یگانه)علم خود را به وسیلۀ چه چیزی به دست آورد،با ضمیر و اندیشه(صورت ذهنی از شیء)یا به وسیله چیزی دیگری؟
امام علیه السّلام فرمود:به نظر تو اگر به وسیلۀ ضمیر دانسته باشد آیا جز اینکه برای آن ضمیر،حد و اندازهای قرار دهی که معرفت بدان منتهی شود،راه دیگری داری؟
عمران گفت:چارهای جز این نیست.
امام علیه السّلام فرمود:آن اندیشه و ضمیر چیست؟
عمران دم فروبست و پاسخی نداد.
امام علیه السّلام فرمود:اشکالی ندارد.اگر از تو بخواهم که آن اندیشه(صورت ذهنی)را با اندیشهای دیگر بشناسانی[میتوانی چنین کنی]؟
سپس فرمود:ای عمران،[با این سخن]ادعای خود را باطل و تباه کردی.
بهتر است بدانی که«واحد»با اندیشه(صورت ذهنی)وصف نمیشود و به او بیشتر از«فعل»،«عمل»و«صنع»گفته نمیشود و نباید او را همچون مخلوقات، گوناگون و جزء جزء دانست که[چنین پنداری از او]توهم است.این مطلب را درک کن و آنچه را که درست میپنداری بر آن بنیان گذار.
عمران گفت:سرور من،حدود آفریدههای او چه مقدار است؟چگونه است؟معنای آن چیست؟و چند گونۀ آفریده شده است؟مرا از اینها آگاه کن.
امام علیه السّلام فرمود:پرسیدی،پس فهم کن[و بدان]که حدود[و ماهیت و اندازۀ]آفریدگان ششگونه است:ملموس(سودنی)،موزون(سنجیدنی)، آنچه به دیده آید و در آن نگریسته شود،آنچه وزن ندارد که همان روح است و از جملۀ آنها[نیز]دیدنیهاست که وزن ندارد،ملموس و محسوس نیست، رنگ و مزه ندارد،تقدیر(اندازه نگاه داشتن)،أعراض،صورتها و عرض
و طول(اندازه)میباشد.
نیز از آن جمله است:عمل،حرکاتی که اشیاء را میسازد و آن را از حالی به حالی دیگر درآورده،آنها را دستخوش فزونی و کاهش میکند.اعمال و حرکات در حرکت هستند،چرا که به اندازهای که بدانها نیاز است وقت و فرصت دارند و چون از شیء فراغت حاصل شود،حرکت میرود و اثر آن میماند[و این]جاری مجرای سخنی است که میرود[،اما]اثرش میماند.
عمران گفت:سرور من،از آن آفریدگاری مرا خبر ده که آیا[پس از آنکه] واحد بود و چیزی با او نبود حال که آفرید،تغییر کرده یا نه؟
امام علیه السّلام فرمود:[خدای]-عزّ و جلّ-با آفریدن خلق تغییر نمیکند،بلکه خلق با تغییری که خداوند در آن بهوجود میآورد،تغییر میکند.
عمران گفت:پس به چیزی(وسیلهای)او را شناختهایم؟
امام علیه السّلام فرمود:با غیر او[او را شناختهایم].
عمران گفت:غیر او چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:با«مشیّت»،«اسم»،«صفت»و مانند آنها او را شناختیم و تمام اینها حادث و آفریده شده،[و به فرمان او]تدبیر میشوند.
عمران گفت:سرورم،پس او چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:او«نور»است،بدین معنا که ساکنان آسمان و زمین را هدایت میکند و بیش از اینکه او را یگانه بخوانم،از من مخواه.
عمران گفت:سرور من،[میگویم:]خداوند پیش از آفرینش ساکت و خموش بود و پس از آفرینش سخن گفت.آیا اینچنین نیست؟
امام علیه السّلام فرمود:خاموشی زمانی مفهوم دارد که پیش از آن سخنی وجود داشته باشد،مثلا گفته نمیشود:چراغ خاموش است و سخن نمیگوید.نیز
گفته نمیشود:چراغ[از آنرو]روشن میشود و نور میافشاند تا آنچه میخواهد با ما بکند[پاسخ ما این است که]نور چراغ،فعل و هستی او نیست، بلکه چیزی جز چراغ نیست و چون به ما روشنی دهد میگویم:چراغ،نور افشاند تا ما به وسیلۀ آن روشنی یافتیم.پس[ای عمران،]با این مطلب در کار خود بینا شده[راه مییابی].
عمران گفت:آقای من،پیشتر بر آن بودم که هستی اول،با آفریدن خلق، از حالیکه در آن بود متغیر شد.
امام علیه السّلام فرمود:ای عمران،اینکه میگویی:«هستی اول بهگونهای و به طریقی متغیر میشود تا آنکه آنچه او را تغییر میدهد به ذات او برسد»سخنی [بیهوده و امری]محال و ناممکن است.ای عمران،آیا آتش،خود را تغییر میدهد؟گرما[ی سوزان]خود را میسوزاند؟یا اینکه دیدهای[یا شنیدهای] فردی بینا،دیدۀ خود را ببیند؟
عمران گفت:چنین چیزی ندیده[و نشنیده]ام.آیا هستی اول در آفریده است یا آفریده در اوست؟
امام علیه السّلام فرمود:ای عمران،او بالاتر و والاتر از این[پندارها]است.نه او در خلق است و نه خلق در اوست و او از چنین چیزی منزه است و قدرت و توانی جز از سوی خداوند[میسر و ممکن]نیست.[حال ای عمران،تو]از آینه بگو و مرا آگاه کن که آیا تو در آینهای یا آینه در توست؟و هرگاه آینه در تو نباشد و تو در آینه نباشی،با چه چیزی به وسیلۀ آن[آینه،]به وجود خود استدلال میکنی؟
عمران گفت:به نور و روشنی که[واسطۀ]میان من و آینه است.
امام علیه السّلام فرمود:آیا از آن نور و روشنایی[موجود]در آینه،بیشتر از آنچه در
چشم خود مینگری،میبینی؟
عمران گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:آن[نور بیشتر]را به ما نشان بده.
عمران پاسخی برای گفتن نداشت.
امام علیه السّلام فرمود:من نور را فقط چیزی میبینم که تو و آینۀ را به وجود خودتان راهنمایی کرده است،بدون اینکه یکی از شما در دیگری باشد.برای این امر مثالهای دیگری نیز وجود دارد که نادان نمیتواند در[بارۀ]آن سخن بگوید و مثلها و نمونههای بالاتر،از آن خداست.
آنگاه امام رضا علیه السّلام رو به مأمون کرده و فرمود:هنگام نماز فرارسیده است.
عمران گفت:سرور من،مانع پرسشهایم مشو که قلبم نرم شده است.
امام علیه السّلام فرمود:نماز میگزاریم و بازمیگردیم.سپس امام و مأمون برخاستند،امام علیه السّلام در درون نماز گزارد و مردم بیرون به امامت«جعفر بن محمد»نماز گزاردند.پس از پایان نماز،امام رضا علیه السّلام به مجلس خویش بازگشت و عمران را فراخواند و فرمود:ای عمران؛بپرس.
عمران گفت:سرورم،خداوند به«حقیقت»به یگانگی خوانده میشود یا به«وصف»؟مرا از این امر آگاه کن.
امام علیه السّلام فرمود:خداوند،آفریدگار یگانه و موجود اول است که پیوسته واحد و یگانه بود و چیزی با او نبوده و تنهایی بوده که دومی ندارد.[حقیقت او] نه معلوم است و نه مجهول و ناشناخته،نه محکم است و نه متشابه و نه مذکور است و نه فراموش شده.چیزی نیست که اسم غیر او بر او درست بیاید و واقع شود.نه از وقتی(آغازی)وجود داشته و نه تا وقتی(پایانی)وجود خواهد
داشت[،بلکه ازلی و ابدی است].قائم به چیزی نبوده و چنین نیز نخواهد بود و بر چیزی تکیه نکرده و در چیزی(جایی)ساکن نبوده و قرار نداشته است.
تمام اینها پیش از آفرینش خلق بوده،چرا که چیزی با او نبوده و تمام اینها [که گفته شد]صفاتی است حادث که محدثی آن را پدید آورده است و بیان و شرحی است که هرکس فهم و درکی داشته باشد،آن را میفهمد.
[ای عمران،]بدان که«ابداع»،«مشیت»و«اراده»سه اسم هستند،دارای یک معنا و اولین چیزیکه[آفریننده]ابداع و اراده و مشیت کرد،حروفی بود که آنها را اصل هرچیز،راهنمای برای هرچیز قابل ادراک و جداکنندۀ هر مشکلی قرار داد.به سبب آن حروف،حق و باطل،فاعل و مفعول و معنا از غیر معنا بازشناخته میشوند و همۀ امور بر آن حروف(در چارچوب آن)جمع شده است.خداوند در ابداع و آفرینش حروف،جز خود آنها هیچ معنایی برای آنها قرار نداد و آنها دارای وجود[و مفهومی مستقل]نیستند و در همین حد به پایان میرسند،زیرا آنها معلول ابداع و پدید آمدۀ آن هستند.
[اما]نور در این جایگاه،نخستین فعل خداوند است که او نور آسمانها و زمین است و حروف مفعول[و ابداعشدهای]است که کلام بر آن استوار است[و با بودن حروف شکل میگیرد]و عبارتها همگی از جانب خداوند هستند که او به آفریده آموخت.این حروف 33 حرف بوده،که 28 حرف آن بر زبان عربی دلالت دارد و از این 28 حرف،22 حرف بر زبان سریانی و عبری دلالت دارد و پنج حرف از 28 حرف در دیگر زبانها به کار رفته،دگرگون شده است که در مجموع 33 حرف است.اما آن پنج حرف اختلافی[باید]پنهان بماند،که بیش از آنچه دربارۀ آنها گفتم،گفتن چیزی روا نباشد.
آنگاه حضرتش پس از شماره و استوار کردن آن،آن را فعلی از خود قرار
داد،مانند اینکه فرمود: «کُنْ فَیَکُونُ (1)[چون به کاری اراده فرماید،فقط میگوید:[موجود]باش،پس[فورا موجود]میشود».[بنابراین]«کن»از سوی خداوند«صنع»(آفرینش)و هرچه با این فرمان پدید میآید«مصنوع»است.
پس آفریدۀ نخست خداوند،ابداع بود که وزن،جنبش،شنوایی،رنگ و حسّی نداشت.
آفریدۀ دوم،حروف بود که وزن و رنگ نداشت،مسموع(قابل شنیده شدن)و وصف شدنی بود،اما بدان نگریسته نمیشد.
آفریدۀ سوم،همۀ محسوسها،ملموسها،چشیدنیها را که بدان نگریسته میشد دربر میگرفت و[بدان ای عمران،که]خداوند بر حروف پیشی دارد و حروف جز بر خود بر چیزی دیگری دلالت نمیکند.
مأمون گفت:حروف چگونه بر غیر خود دلالت نمیکند؟
امام علیه السّلام فرمود:زیرا خداوند-تبارک و تعالی-هرگز از آنها چیزی را برای غیرمعنا[یی]جمع نمیکند.پس هرگاه چهار،پنج،شش یا بیشتر یا کمتر جمع کرد[بدان که]بیمعنا جمع نکرده،بلکه آن را برای معنایی حادث که پیش از آن نبوده جمع کرده است.
عمران گفت:چگونه میتوانیم آن را بشناسیم؟
امام علیه السّلام فرمود:وجه شناخت آن بدینگونه است که هرگاه معنایی غیر از حروف را از آنها اراده نکنی،حرفحرف برشمرده،میگویید:ا،ب،ت،ث، ج،ح،خ،تا آخر و تنها معنایی که از آن مییابی معنای خود آنهاست،اما اگر برای آنچه خواستهای،حروف را جمع کنی و آنها را اسم و صفتی برای معنای
1) (1)) .بقره/117.
آنچه خواستهای قرار دهی،آن حروف بر معانی آن چیز دلالت خواهند داشت و توجهدهنده به سوی موصوف آن حروف خواهند بود.[ای عمران،]آیا فهمیدی؟
عمران پاسخ داد:آری.
امام رضا علیه السّلام فرمود:[ای عمران،]آگاه باش که هیچ صفتی برای غیر موصوف و هیچ اسمی برای غیرمعنا و هیچ حدی برای نامحدود وجود ندارد و همۀ صفات و اسماء بر کمال و وجود دلالت میکنند و بر احاطه دلالت نمیکنند،چنانکه حدود،بر ابعاد،مانند:مربع،مثلث و مسدس(شش ضلعی) دلالت دارند.[وانگهی]خداوند با صفات و اسماء شناخته میشود،نه با طول و عرض،کمی یا زیادی،رنگ و وزن و مانند آن و[بدان که]چیزی از اینها در خداوند-عزّ و جلّ-حلول نمیکند.خداوند از این اوصاف دور و منزه است و[زمانی]خلق به معرفت او پی خواهند برد که خویش را بشناسند[آنگاه است که میتوانند مبدأ آفرینش را بشناسند،چرا که]ضرورت این شناخت را ذکر کردیم.
صفات خداوند،راهنمای به[شناخت]خدای-عزّ و جلّ-است و با نامهایش درک و با آفریدههایش بر وجود او استدلال میشود،تا اینکه جویندۀ[او به چنان یقینی برسد که]به دیدن با چشم،شنیدن با گوش،لمس با دست و احاطۀ قلبی نیاز نداشته باشد.
پس اگر صفات خداوند بر او دلالت نکند،اسمایش بدو نخوانند و«معلمه»(صورت ذهنی)از آفریده(که با آن بر او استدلال میکند)او را به وسیلۀ معنیاش درک نکند،عبادتی که آفریدگان انجام میدهند برای اسماء و صفات خواهد بود،نه معنا.پس اگر غیر از این میبود،هر آینه معبودی که به
یگانگی پرستیده میشد غیر خدا بود،زیرا صفات و اسماء خداوند،غیر اوست.آیا فهمیدی؟
عمران گفت:آری سرور من.مطالب بیشتری بگویید.
امام علیه السّلام فرمود:[ای عمران،]از[پیروی و تکرار]گفتۀ نادانان گمراه بپرهیز؛ همانهایی که گمان میکنند خداوند در آخرت برای حسابرسی پاداش و کیفر [دادن]وجود دارد،ولی در دنیا برای اطاعت[شدن و دل به]امید[او بستن حاضر]نیست.اگر[آنگونه که آن گمراهان میپندارند]در خداوند-جل و علا -نقص و شکستی بود هرگز در آخرت نیز موجود نمیشد،اما مردم از جایی که نمیدانند[و با قرار گرفتن در بیراههای که آن را شاهراه میدانند]از راه حق [بیرون شده،به کوره راه تاریکیهای نادانی گام نهاده،]گمراه شده،حق را نمیبینند و نمیشنوند.
خداوند-عزّ و جلّ-در اینباره فرموده است: وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمیٰ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً (1)و هرکه در این[دنیا]کور[دل]باشد،در آخرت[هم] کور[دل]و گمراهتر خواهد بود.[طبق آیۀ قرآن]چنین شخصی حقایق موجود را[به دلیل کوردلی]نمیبیند.
خردمندان دانستهاند که استدلال بر آنچه در آنجا(روز واپسین)وجود دارد،تنها با استدلال به آنچه در اینجا(دنیا)وجود دارد ممکن است و هر کس علم آن را(خداشناسی یا معاد)از پیش خود[و بنا به درک خود]گرفته و وجود و ادراک او را از خویش خواسته باشد،نه از جایگاه آن[که امامان هستند،بیتردید]این علم،بر دوری او[از خداوند و شناخت او]میافزاید،
1) (1)) .إسراء/72.
زیرا خداوند این علم را به خاصانی سپرده که تعقل میکند،میدانند و میفهمند.
عمران گفت:سرورم من،«ابداع»آفریده شده است یا نه؟مرا از این امر آگاه کن.
امام علیه السّلام فرمود:[ای عمران،]ابداع،آفریدهای ساکن است که با سکون درک نمیشد و خدایش آفرید[که در این صورت]حادث و آفریدهای از آفریدگان خداوند شده است.[این را بیتردید بدان که]در آنهنگام تنها خداوند بود و آفریدهاش،که سومی در میان ایشان و غیر ایشان نبود.پس آنچه خدای- عز و جل-آفرید جز این نیست که آفریدۀ اوست.گاهی آفریده ساکن،متحرک، مختلف(ناموافق)،مؤتلف(موافق)،معلوم و متشابه است و هرچه دارای حدّ و اندازه باشد آفریدۀ خداوند است». (1)
«و بدان که هر آنچه حواس تو را توانا کند،معنایی است که به وسیلۀ آن، حواس درک میشود و هر حسی بر آن چیزی دلالت میکند که خداوند در ادراک آن شیء قرار داده است و قلب،همۀ اینها را درک میکند.
[ای عمران،]بدان یگانهای که بدون تقدیر و تحدید برپاست،خلقی را آفرید که در حد و اندازه محدود است و آنچه آفرید[در واقع]دو آفریده است:
«تقدیر»و«مقدّر»و هیچیک از این دو رنگی،طعمی و وزنی نداشت.
حضرتش چنین مقرر فرمود که هریک از آنها به[وسیلۀ]دیگری و هردو به [وجود]خودشان درک میشوند.خداوند هیچ چیزی را تنها و قائم به خود و بدون اتکای به دیگری نیافرید تا اینکه بر حسب ارادهاش،آن آفریده،بر
1) (1)) .مسند الامام الرضا 88/2-90.
وجود خداوند دلالت کند.پس خداوند-تبارک و تعالی-یگانۀ واحدی است که دومی ندارد[تا]او را برپا دارد،یاری کند و نگاه دارد،[در حالیکه]آفریدهها -به اذن و مشیت خداوند-یکدیگر را نگاه میدارند.
[این همان چیزی است که]مردم دربارۀ آن دچار اختلاف شده و در وادی گمراهی و سرگردانی،گرفتار شدند و از تاریکی،درخواست رهایی از تاریکی میکنند،چرا که خداوند را به اوصافی میخواندند و توصیف میکردند که خود بدان موصوف بودند.از همینرو از حق بیشتر و بیشتر فاصله میگرفتند.
اما اگر خدای-عز و جل-با اوصافش و آفریدگان را با اوصافشان توصیف میکردند،توصیفی بهجا میکردند و سخن از سر فهم و یقین میگفتند و گرفتار اختلاف[و پراکندهگویی]نمیشدند،ولی چیزی را[در این باب]میجستند که [به وسیلۀ آن]دستخوش سرگردانی و سردرگمی شدند و وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (1)و خداوند هرکه را بخواهد به راه راست هدایت میکند».
عمران گفت:سرور من،گواهی میدهم او همانگونه است که توصیف کردی،اما مسألهای مانده است که میخواهم بپرسم.
امام علیه السّلام فرمود:هرچه میخواهی بپرس.
عمران گفت:دربارۀ خداوند حکیم میپرسم.او در چه چیز است؟چیزی بر او احاطه دارد؟از چیزی به چیز دیگری متحول میشود؟یا اینکه به چیزی نیاز پیدا میکند؟
امام علیه السّلام فرمود:ای عمران،پاسخ تو را میدهم،پس به درستی پاسخ را درک کن،زیرا این،از مشکلترین سؤالهایی است که برای مردم پیش میآید که
1) (1)) .بقره/213.
[جماعت]عقل از دستدادگان و آنان که بهرهای از دانش ندارند،آن را درک نمیکنند و[تنها]خردمندان منصف،توانایی درک و فهم آن را دارند.
اما اول آن،پس اگر خدا آنچه را که آفریده،به جهت نیاز خود آفریده باشد [در این صورت]به جاست که گفته شود:خداوند به جهت نیازی که به آفریده دارد به آن چیز متحول و منتقل میشود،ولی خدای-عز و جل-به جهت نیاز چیزی نیافریده و پیوسته ثابت است[،ولی]نه در چیزی و نه بر چیزی دیگر، اما خلق به یکدیگر نیازمند هستند.برخی از آنان برخی دیگر را نگاه میدارند، پارهای از ایشان در پارهای دیگر درون و بیرون میشوند و[در تمام این احوال] خداوند-عز و جل-به قدرت خویش تمام این آفریدگان را نگاه میدارد،[اما خود]در چیزی داخل یا خارج نمیشود،نگهداری خلق،او را خسته نمیکند و از نگاه داشتن آن درنمیماند و جز خدای-عزّ و جلّ-پیامبران و رازداران او، نگاهبان امر او خزانهداران علم او که شریعت او را به پا میدارند،کسی از آفریدگان نمیداند که این کار(امر ادارۀ خلق)چگونه است.
[و بدان که]امر(فرمان)خداوند مانند چشم بر هم زدنی یا نزدیکتر است و هرگاه چیزی را بخواهد به او میگوید:باش،به مشیت و ارادۀ او موجود میشود.هیچیک از آفریدگانش نسبت به آفریدهای دیگر به او نزدیکتر یا دورتر نیستند.ای عمران،[آنچه را که گفتم]فهمیدی؟
عمران گفت:آری ای سرور من،فهمیدم و گواهی میدهم خداوند همان گونهای که توصیف کردی و به یگانگیاش یاد نمودی و اینکه محمد،بنده و فرستادۀ اوست تا[مردم را]به دین حق هدایت کند.آنگاه عمران رو به قبله کرد و سر به سجده گذارد و اسلام آورد».
حسن بن محمد نوفلی میگویم:«چون متکلمان گفتۀ[عمران صابی را
شنیده،تسلیم شدن]او را دیدند،به امام رضا علیه السّلام نزدیک نشدند و چیزی از او نپرسیدند،چرا که عمران در جدل و مناظره آنچنان چیره بود که کسی نتوانسته بود او را وادار به تسلیم کند[،اما اینک در برابر امام علیه السّلام تسلیم شده بود].شب فرارسید و مأمون و امام رضا علیه السّلام برخاسته داخل سرا شدند و مردم آنجا را ترک کردند.من با جمعی از یاران خود بودم که پیک«محمد بن جعفر»مرا به حضور او خواند و من روانۀ جایگاه او شدم.محمد بن جعفر به من گفت:
«دیدی دوستت[چه شگفتی آفرید و]چگونه با عمران هماوردی کرد؟به خدا سوگند،نمیپنداشتم که علی بن موسی هرگز در این زمینه(کلام)توانمندی داشته باشد و ندیده بودم که در مدینه با متکلمان گفتوگو کند یا ایشان نزد او برای گفتوگو،گرد آیند.
گفتم:حاجیان نزد او میرفتند و از احکام حلال و حرام[محل ابتلای]خود از او میپرسیدند و او پاسخ میداد و هرکس برای نیاز خود نزد او میرفت با وی همزبان میشد و تن به گفتۀ او میداد.
محمد بن جعفر گفت:ای ابو محمد،بیم آن دارم که این مرد[مأمون]بر او رشک برده،او را مسموم کند یا صدمهای بر او وارد کند.از او بخواه تا از این چیزها(مناظرهها)خودداری کند.
گفتم:او این پیشنهاد را از من نخواهد پذیرفت.وانگهی او(مأمون) میخواست امام علیه السّلام را بیازماید و ببیند که از دانش پدرانش بهرهای دارد؟
محمد بن جعفر گفت:به او بگو:عمویت به چند دلیل از این موضوع ناخرسند است و دوست میدارد دست از این مباحثهها بداری».
به سرای امام رضا علیه السّلام رفتم و آنچه میان من و محمد بن جعفر گذشته بود با او در میان گذاشتم.امام علیه السّلام لبخندی زد و فرمود:خدای عمویم را به سلامت
دارد.او را خوب میشناسم و میدانم چرا از این[مجلس]ها ناخرسند است.
[آنگاه خطاب به غلام خود فرمود:]ای غلام،نزد عمران صابی برو و او را نزد من بیاور.
گفتم:فدایت گردم من جای او را میدانم.او نزد یکی از برادران شیعی ماست.
امام علیه السّلام فرمود:باکی نیست.چهارپایی برای او ببرید.
نزد عمران رفته،او را به حضور حضرت رضا علیه السّلام آوردم و امام از او استقبال شایانی نمود و تنپوشی خواست و آن را بهعنوان خلعت به عمران داد،سپس ده هزار درهم خواست و آن را به او صله داد.
گفتم:فدایت شوم،همان کاری را کردی که جدت امیر المؤمنین علیه السّلام کرد.
امام علیه السّلام فرمود:ما اینگونه دوست داریم.آنگاه حضرت شام خواست و مرا در سمت راست خود و عمران را در سمت چپ خویش نشاند.چون از خوردن شام دست کشیدیم،امام علیه السّلام به عمران فرمود:اکنون با همراه برو و فردا نزد ما بیا تا از خوراک مدینه تو را بخورانیم.
از آن پس هرگاه متکلمان دیگر مکاتب نزد عمران جمع شده،باب گفت و گو را با وی باز میکردند،او[با دانشی که از امام رضا علیه السّلام کسب کرده بود] حجت و برهان ایشان را باطل و مردود میکرد و کار او چنان بالا گرفت که متکلمان از او دوری میجستند.عمران مورد اکرام مأمون،فضل و امام رضا علیه السّلام قرار گرفت،مأمون ده هزار درهم به او صله داد و فضل اموال فراوانی به او داد.
امام رضا علیه السّلام نیز گردآوری صدقات بلخ را به او سپرد و او به خواستههایش رسید». (1)
1) (1)) .توحید/417-441؛عیون اخبار الرضا 154/1.
«علی بن ابراهیم بن هاشم»از«قاسم بن محمد برمکی»و او از«ابو الصلت هروی»نقل کرده است که گفت:«مأمون،اصحاب مکاتب و آراء از پیروان فرقههای اسلامی،آیین مسیحیت،یهودیت،مجوس،صابئه و...را برای مباحثه و گفتوگو با امام رضا علیه السّلام گرد آورد.هریک از آنان که به میدان مباحثه با امام علیه السّلام گام مینهاد،با برهان و دلیل رسا و قاطع امام علیه السّلام چنان از گفتن باز میماند و دم فرومیبست که گویی سنگی در دهان او گذاردهاند.
یکی از کسانی که با حضرت به مباحثه پرداخت،«علی بن جهم»بود.او به امام علیه السّلام گفت:تو به عصمت پیامبران اعتقاد داری؟
امام علیه السّلام فرمود:آری.
علی گفت:خداوند-عزّ و جلّ-فرموده است: «وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ؛ (1)و[اینگونه]آدم به پروردگار خود عصیان ورزید و بیراهه رفت»، «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ؛ (2)و ذو النون را[یاد کن]آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که ما هرگز بر او قدرتی نداریم»و در داستان یوسف فرمود: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا؛ (3)و در حقیقت[آن زن]آهنگ وی کرد و[یوسف نیز]»و دربارۀ داوود فرمود: «وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ؛ (4)و داوود دانست که ما او را آزمایش کردهایم» و دربارۀ فرستادۀ خود،حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله فرموده است: «وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ؛ (5)و آنچه را که خدا آشکارکنندۀ آن
بود،در دل خود نهان میکردی و از مردم میترسیدی با آنکه خدا سزاوارتر بود که از او بترسی».در اینباره چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:وای بر تو!تقوای الهی در پیش گیر،نسبت ناروا بر پیامبران خدا روا مدار و کتاب خدای-عزّ و جلّ-را تأویل مکن،چرا که خداوند-جل و علا-فرموده است: «وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ؛ (1)و تأویل آن(قرآن)را جز خدا و ریشهداران در دانش کسی نمیداند».
[اینک پاسخ تو را میدهم.]اما اینکه خواندی«و[اینگونه]آدم به پروردگار خود عصیان ورزید و بیراهه رفت»[به تقدیر و ارادۀ خداوند بود، زیرا]خدای-عز و جل-آدم را بهعنوان حجت و جانشین خود در زمین آفرید و نه برای ماندگاری در بهشت.وانگهی نافرمانی آدم در بهشت بود نه در زمین تا بدین وسیله اراده و تقدیر حضرت احدیت[که آفرینش انسان بود]به انجام برسد.زمانی که آدم بهعنوان خلیفۀ خداوند بر زمین،به زمین فروفرستاده شد، براساس آیه «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ؛ (2)به یقین خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان برتری داده است»،از گناه دور ماند.
اما فرمودۀ حضرت احدیت که«و ذو النون را[یاد کن]آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که ما هرگز بر او قدرتی نداریم»بدین معناست که او پنداشت خداوند-عز و جل-روزی را بر او تنگ نخواهد گرفت که خود در آیۀ دیگر فرموده است، «وَ أَمّٰا إِذٰا مَا ابْتَلاٰهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ؛ (3)و اما چون وی را میآزماید و روزیاش را بر او تنگ میگرداند».[آنگونه که تو میگویی]اگر میپنداشت که خداوند بر او
قدرت ندارد،بیتردید کفر میورزید.
در مورد آیه«و در حقیقت[آن زن]آهنگ او کرد و[یوسف نیز]،[که در ماجرای یوسف و زن عزیز مصر آمده،خوب است آگاه شوی که]آن زن آهنگ گناه کرد و یوسف-در صورت اصرار زن بر ارتکاب گناه-آهنگ کشتن او را نمود که خداوند یوسف را از دست به خون آغشتن و دامان به گناه آلودن ایمن گرداند که خود فرموده است: «کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ؛ (1)چنین [کردیم]تا بدی(کشتن)و زشتکاری(زنا)را از او بازگردانیم».
[حال که سخن از داوود به میان آمد برای من بگو که]جماعت شما دربارۀ او چه میگویند؟
علی گفتۀ آنان را دربارۀ داوود چنین بیان کرد:«داوود در محراب عبادت خود مشغول نماز بود که ابلیس در شکل زیباترین پرندگان خود را برای داوود مجسم کرد.داوود نماز خود را ناتمام،رها کرده،برخاست تا آن پرنده را بگیرد.پرنده به حیاط خانه رفت و داوود در پی او روان شد.پرنده بر فراز بام رفت،داوود نیز او را دنبال کرد و پرنده در خانۀ«اوریا بن حنان»افتاد.داوود با نگاه،پرنده را دنبال میکرد که چشمش به زن«اوریا»که در حال شستوشوی خویش بود افتاد و دل به او باخت.
او که پیش از این اوریا را به جنگ فرستاده بود به فرمانده سپاه نوشت تا او را پیشاپیش سپاه به جنگ بفرستد.به فرمان داوود اوریا به خط مقدم فرستاده شد،اما او در مصاف با مشرکان پیروز شد.این پیشامد بر داوود سخت آمد و داوود نامۀ دیگری به فرماندۀ سپاه نوشت و از او خواست تا اوریا را پیشاپیش
1) (1)) .یوسف/24.
«تابوت»بفرستد و اینبار اوریا-که خدایش رحمت کند-کشته شد و داوود بیوۀ او را به همسری گرفت».
امام علیه السّلام[پس از شنیدن این سخنان]با دست بر پیشانی خود زد و خواند: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ. پیامبری از پیامبران خداوند را نسبت به نماز چنان بیاعتنا خواندهاید که برای گرفتن پرندهای نماز میشکند،سپس او را به زشتکاری و کشتن[بیگناه برای رسیدن کام دل]متهم میکنید!
ابن جهم گفت:ای پسر رسول خدا،پس خطا و لغزش او چه بود.
امام علیه السّلام فرمود:وای بر تو[ای پسر جهم،]داوود میپنداشت که خداوند- عز و جل-در دانش،کسی را همانند او نیافریده است.از اینرو خدای-جل و علا-دو فرشته فرستاد و آنان از نمازخانۀ او بالا رفتند[حضرت حق این ماجرا را در قرآن چنین بیان کرده،فرموده است]: «خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اهْدِنٰا إِلیٰ سَوٰاءِ الصِّرٰاطِ* إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَکْفِلْنِیهٰا وَ عَزَّنِی فِی الْخِطٰابِ؛ (1)[ما]دو مدعی [هستیم]که یکی از ما بر دیگری تجاوز کرده،پس میان ما به حق داوری کن و از حق دور مشو و ما را به راه راست راهبر باش.این[شخص]برادر من است.او را نود و نه میش و مرا یک میش است و[او]میگوید:آن را به من بسپار و در سخنوری بر من غالب آمده است».
داوود بدون اینکه از مدعی بینه و گواه بخواهد،به نفع او داوری کرد و گفت:او از اینکه میش تو را خواسته،در حق تو ستم روا داشته است.[این در حالی است که]گفتۀ مدعی بدون داشتن گواه و بینه مقبول نیست.بنابراین، خطا و لغزش داوود در این زمینه[و عدم توجه به قاعدۀ قضاوت]بود،نه آنچه
1) (1)) .سوره ص/22 و 23.
شما میگویید[و آن را باور دارید].[به یقین]شنیدهای[و خواندهای]که خداوند-عز و جل-خطاب به پیامبرش داوود فرمود: «یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ؛ (1)ای داوود،ما تو را در زمین خلیفه[و جانشین] گردانیدیم،پس میان مردم به حق داوری کن».
گفت:ای فرزند رسول خدا،پس ماجرای داوود با اوریا چیست؟امام علیه السّلام فرمود:در روزگار داوود[رسم و عادت چنین بود که]اگر زنی شوهر خود را به مرگ طبیعی یا در میدان جنگ از دست میداد دیگر تن به ازدواج نمیداد.
داوود علیه السّلام نخستین کسی بود که خداوند-عز و جل-به او اجازه داد تا با زنی که شوهرش در جنگ کشته شده بود،ازدواج کند.او نیز پس از سرآمدن عدۀ بیوۀ اوریا،با او ازدواج کرد که همین امر،بر مردم گران آمد.
اما موضوع آیۀ:«و آنچه را که خدا آشکارکنندۀ آن بود،در دل خود نهان میکردی و از مردم میترسیدی با آنکه خدا سزاوارتر بود که از او بترسی»که مخاطب آن پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بود،بدین شرح است،[پس تأویل و تفسیر آن را بدان].
خدای-عز و جل-همسران پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را که در این جهان و آن جهان[در حکم] مادران مؤمنان هستند برای حضرتش نام برد که یکی از آنان«زینب»دختر «حجش»بود.آنهنگام که خداوند پیامبر صلّی اللّه علیه و اله خود را از نام همسرانش آگاه فرمود،زینب در کابین زناشویی«زید بن حارثه»بود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از بیم اینکه منافقان بگویند«او(پیامبر)زنی را که در خانۀ شوهر است یکی از زنان خود و مادر مؤمنان میخواند»از ابراز نام او خودداری و آن را پنهان میکرد.این بود که خداوند خطاب به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
1) (1)) .سوره ص/26.
«و خداوند سزاوارتر بود که از او بترسی».
[ای علی،خوب است این را بدانی که]خداوند جز در مورد آدم و حوا، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و زینب و علی علیه السّلام و فاطمه علیها السّلام در هیچ موردی خود متولی امر ازدواج کسی نشد.
علی بن جهم گریست و گفت:ای پسر رسول خدا،من به درگاه خداوند- جل و علا-توبه میکنم و از امروز آنگونه از پیامبران سخن خواهم گفت که تو از آنان یاد کردی[و هرگز دنبالهرو راه و اندیشۀ بداندیشان نخواهم بود]». (1)
«علی بن ابراهیم بن هاشم»از پدرش و او از«صفوان بن یحیی»(فروشندۀ سابری)نقل میکند که گفت:«ابو قرّه،دوست و همنشین جاثلیق از من خواست تا او را به دیدار امام رضا علیه السّلام ببرم.از امام برای او اجازه خواستم و امام علیه السّلام فرمود:او را نزد من بیاور.
چون«ابو قره»وارد شد فرشی را که امام علیه السّلام بر آن نشسته بود بوسید و گفت:در آیین ما[رسم بر این است]که باید با بزرگان روزگار خویش چنین رفتاری داشته باشیم،سپس گفت:خدایت به سلامت دارد،فرقهای مدعی امری است و گروهی دیگر که عدالت در پیش گرفته[آن گروه را تأیید و صحت]ادعایش را تأیید کرده،بر آن گواهی میدهد.شما در اینباره چه میگویید؟
امام علیه السّلام فرمود:[در این صورت]ادعای گروه نخست،مقبول است.
1) (1)) .صدوق،الامالی/55.
او گفت:گروهی دیگر ادعایی کرده،اما گواهی از فرقۀ مقابل ندارند.این صورت حال چگونه است؟
امام علیه السّلام فرمود:ادعای آن گروه باطل و بیاساس است.
او گفت:ما مدعی هستیم عیسی«روح»و«کلمۀ»خداست که خداوند او را پدید آورد و مسلمانان در این مورد با ما همعقیده هستند،اما مسلمانان ادعا میکنند که محمد[ص]پیامبر و فرستادۀ خداوند است،ولی ما در این اعتقاد با ایشان همفکر نیستیم.پس[مبنای]آنچه که در آن با مسلمانان همفکر و هم صدا هستیم از آنچه محل خلاف ماست درستتر میباشد.
امام علیه السّلام پرسید:نامت چیست؟
گفت:یوحنا.
امام علیه السّلام فرمود:ای یوحنا،ما آن عیسی بن مریم و روح و کلمۀ خدا را میپذیریم که به محمد صلّی اللّه علیه و اله ایمان آورده،آمدن او را بشارت داده باشد و خود را بنده خدا بخواند و به آن اقرار کند.حال اگر آن عیسایی که تو او را روح و کلمۀ خدا میخوانی،به محمد صلّی اللّه علیه و اله ایمان نیاورده،مژدۀ آمدن او را نداده و نیز به ربوبیت خدا و بندگی خود اقرار نکرده باشد،ما از او بیزاری میجوییم.
بنابراین چگونه و کجا ما همفکر و همصدا شدهایم؟
ابو قره برخاست و به صفوان بن یحیی گفت:برخیز تا برویم که این مجلس[و گفتوگو]ما را سودی نبخشید». (1)
[ابو قره،از آنرو این سخن را گفت که در احتجاج خود ناکام مانده بود.]
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 230/2.
وقتی امام رضا علیه السّلام به مجلس مأمون رفت.در این مجلس جمعی از عالمان عراق و خراسان حضور داشتند.مأمون به آنان گفت:«مرا از معنای آیۀ «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا (1)سپس این کتاب را به آن بندگان خود که [آنان را]برگزیده بودیم،به میراث دادیم»آگاه کنید.
عالمان حاضر گفتند:خداوند همۀ امت را اراده کرده است.
مأمون رو به امام علیه السّلام کرد و گفت:ای ابو الحسن،تو چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:[در باب این آیه و معنای آن]همانند آنان سخن نمیگویم، بلکه میگویم:مراد خدای-تبارک و تعالی-[از برگزیدگان،]عترت پاک پیامبر صلّی اللّه علیه و اله هستند.مأمون پرسید:چگونه[و بر چه مبنایی]عترت را جدایی از امت اراده فرموده است؟
امام علیه السّلام فرمود:اگر مراد خداوند از«بندگان برگزیده»تمام امت بود بیتردید همگی در بهشت جای داشتند،اما حضرتش[در ادامۀ آیه پیشین] فرموده است: «فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (2)پس برخی از آنان بر خود ستمکارند و برخی از ایشان میانهرو،و برخی از آنان در کارهای نیک به فرمان خدا پیشگام هستند».
آنگاه و در آیه بعدی ایشان را در بهشت[و در شمار بهشتیان]قرار داده، میفرماید: «جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا (3)[در]بهشتهای همیشگی[که]به آنها در خواهند آمد».بنابراین ارث یاد شده در قرآن،تنها به«عترت»میرسد و نه دیگران.
سپس امام رضا علیه السّلام فرمود:عترت،همانهایی هستند که خداوند در توصیف آنان فرموده است: «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)جز این نیست که خداوند میخواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر]بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.
همچنین پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در توصیف این«بندگان برگزیدۀ میراثبر» فرموده است:
«إنی مخلّف فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی(أهل بیتی)لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض.انظروا کیف تخلفونی فیهما.یا أیها الناس،لا تعلّموهم فإنهم أعلم منکم»؛
[ای مردم،]من دو[چیز]سنگین در میان شما برجای میگذارم،کتاب خداوند و عترتم(اهل بیتم).این دو هرگز از یکدیگر جدا نشده تا باهم در کنار حوض[کوثر] بر من وارد شوند.پس درنگ کرده،بیندیشید چگونه در نبود من با آنان رفتار خواهید کرد.ای مردم،[درصدد آن نباشید که]آنان را تعلیم دهید[و به ایشان راه بنمایانید]که ایشان از شما عالمتر و آگاهتر هستند.
عالمان گفتند:ای ابو الحسن،ما را از این امر آگاه کن که«عترت»همان«آل» (خاندان)پیامبرند یا غیر از ایشان هستند(همۀ بستگان را شامل میشود)؟
امام علیه السّلام فرمود:[آری]همان آل[پیامبر]هستند.
عالمان گفتند:از رسول خدا روایت شده است که فرمود:امت من آل من هستند.
اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نیز خبری مستفیض و انکارناپذیر نقل کردهاند که:
1) (1)) .احزاب/33.
آل محمد[همان]امت اوست.
امام علیه السّلام فرمود:آیا صدقه بر آل محمد حرام است یا نه؟
گفتند:آری.
امام علیه السّلام فرمود:آیا همین صدقه بر امت پیامبر حرام است؟
پاسخ دادند:نه.
امام علیه السّلام فرمود:همین،تفاوت میان«آل»و«امت»است.وای بر شما!به کدامین سو برده میشوید؟آیا از قرآن روی برگرفتهاید یا اینکه گروهی تجاوز کارید؟آیا نمیدانید که ظاهر روایت[نیز]تنها برگزیدگان هدایتیافته را در بر میگیرد؟
گفتند:ای ابو الحسن،این را از کجا میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:از آنجا که خداوند فرموده است: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (1)
و در حقیقت،نوح و ابراهیم را فرستادیم و در میان فرزندان آن دو،نبوت و کتاب را قرار دادیم،از آنها[برخی]راهیاب[شد]ند،و[لی]بسیاری از آنان بدکار بودند».بنابراین، پیامبری و کتاب[که ارث پیامبران است]به وارثان هدایتیافته میرسد و نه ارثبران فاسق و گمراه.
نوح به خداوند عرضه داشت: «رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ (2)پروردگارا،پسرم از کسان من است و قطعا وعدۀ تو راست است».از آنرو نوح از خداوند چنین درخواستی کرد که حضرت حق وعده داده بود او و خاندانش را از طوفان نجات داده،ایمنی بخشند.خداوند در پاسخ او فرمود: «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ
أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ (1)او در حقیقت از کسان تو نیست،او[دارای]کرداری ناشایست است.پس چیزیکه بدان علم نداری از من مخواه.من به تو اندرز میدهم که از نادانان نباشی».این را میدانی[و خواندهای]؟
مأمون گفت:آیا خداوند،عترت را بر دیگران برتری بخشیده است؟
امام علیه السّلام فرمود:خداوند عزیز و جبار طبق[آیات]قرآن،عترت را بر دیگران برتری بخشیده است.
مأمون گفت:در کجای قرآن[چنین چیزی]آمده است؟
امام علیه السّلام فرمود:آنجا که حضرت حق فرموده است: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ* ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ (2)به یقین، خداوند،آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان برتری داده است.
فرزندانی[که]بعضی از آنان از[نسل]بعضی دیگرند.و حضرتش در جایی دیگر فرموده است: «أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً (3)بلکه به مردم،برای آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده رشک میورزند،در حقیقت،ما به خاندان ابراهیم،کتاب و حکمت دادیم و به آنان ملکی بزرگ بخشیدیم.
آنگاه حضرت احدیت در پی این آیه،مؤمنان را مخاطب قرار داده فرموده است: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (4)ای کسانی که ایمان آوردهاید،خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را [نیز]اطاعت کنید».[پس آگاه باشید]اینان کسانی هستند که کتاب و حکمت را به
ارث برده[و از این جهت]و براساس آیۀ قبلی مورد حسادت واقع شدند.
«ملک»بزرگی که آیۀ قبلی از آن نام برده نیز همان فرمانبرداری از این برگزیدگان پاک میباشد.
عالمان پرسیدند:آیا خداوند«برگزیدگی»را در کتاب خود تفسیر کرده است؟
امام علیه السّلام فرمود:[خداوند،]برگزیدگی را تنها به صورت صریح و ظاهری در دوازده جای قرآن تفسیر نموده است:
نخست:آنجا که میفرماید: «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (1)و خویشان نزدیکت را هشدار ده»(یعنی،قبیلۀ مخلص خویش را هشدار ده).«أبیّ بن کعب»این آیه را چنین خوانده و در قرآن جمعآوری شده توسط«عبد اللّه بن مسعود»نیز چنین ثبت شده بود،اما«عثمان بن عفان»که از او خواسته بود قرآن را گردآوری کند،این تفسیر را از آن حذف کرد.این فرمان خدا که در آن،خاندان [پیامبر]را مورد توجه قرار داد،منزلتی بلند،فضلی سترگ و شرافتی بس والا برای ایشان به شمار میرود.
دوم:اینکه خداوند میفرماید: «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (2)خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان[پیامبر]بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند».این فضیلت آنچنان روشن و آشکار است که هیچ معاندی آن را انکار نمیکند.
سوم:زمانی بود که خداوند پاکان خلقش را از دیگران متمایز کرد[و باز شناسانده]،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را مخاطب آیۀ«ابتهال»قرار داد و فرمود: «فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ
أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ (1)[ای محمد،]بگو:بیایید پسرانمان و پسرانتان،و زنانمان و زنانتان،و ما خویش و شما خویش را فراخوانیم،سپس مباهله(نیایش)کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم».[در پی این فرمان]پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،علی،حسن،حسین و فاطمه -علیهم السلام-را برای مباهله[به وعدهگاه]برد و بدین ترتیب،آنان را هم سنگ جان خویش گرداند.آیا میدانید معنای«انفسنا و انفسکم»چیست؟
عالمان حاضر در مجلس گفتند:منظور پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از«خویش»شخص خودش بوده است.
امام علیه السّلام فرمود:دچار خطا شدهاید،مراد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از«خویش»،علی علیه السّلام بود و گفتۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گواه این مطلب است،آنجا که فرمود:بنو ولیعه دست بردارند که در غیر این صورت مردی را به مصاف آنان میفرستم که همانند جان من است.
و منظور از این مرد علی علیه السّلام بود.در اینجا پیامبر صلّی اللّه علیه و اله علی را همسان جان خود خوانده است و این خصوصیتی است که کسی بدان دست نمییابد و فضیلتی است که حتی دو کس در آن دچار اختلاف نمیشوند و شرافتی است که کسی نتوانسته در آن[بر علی علیه السّلام]سبقت گیرد.
چهارم:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله-جز خاندان و عترتش-همگان را از مسجد نبوی بیرون کرد.مردم در اینباره سخن گفتند[و نسبت به این کار پیامبر صلّی اللّه علیه و اله اعتراض کردند]و«ابن عباس»نیز به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گفت:«علی را وانهادی و ما را بیرون راندی.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در پاسخ فرمود:من این کار را[خودسرانه]نکردم،بلکه خداوند
1) (1)) .آل عمران/61.
او را وانهاد و شما را بیرون راند».
این اقدام پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،تفسیر فرمودۀ او به علی علیه السّلام است که فرموده است:«یا علی،أنت منی بمنزلة هارون من موسی»؛ای علی،جایگاه تو نسبت به من همانند جایگاه هارون نسبت به موسی است.
عالمان گفتند:این مطلب چه جایگاهی در قرآن دارد؟
ابو الحسن رضا علیه السّلام فرمود:[تفسیر]آن را از قرآن برای شما میخوانم.
گفتند:چنین کن.
امام علیه السّلام فرمود:خداوند میفرماید: «وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ وَ أَخِیهِ أَنْ تَبَوَّءٰا لِقَوْمِکُمٰا بِمِصْرَ بُیُوتاً وَ اجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً (1)به موسی و برادرش وحی کردیم که برای قوم خود در مصر خانههایی مهیا کن و خانههای خود را عبادتگاه سازید».این آیه به جایگاه هارون نسبت به موسی اشاره دارد و نیز[براساس حدیث منزلت] جایگاه علی علیه السّلام را نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بیان میکند.در کنار این[بیان،]پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:[ورود به]این مسجد برای جنب و حائض-جز برای محمد و آل محمد-روا نباشد.
عالمان گفتند:این شرح و این بیان تنها نزد شما گروه خاندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله یافت میشود.
امام علیه السّلام فرمود:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:«أنا مدینة العلم و علی بابها،فمن أراد المدینة فلیأتها من بابها»؛
من شهر دانشم و علی دروازۀ آن است.پس هرکس آهنگ این شهر کند باید از دروازۀ آن درآید».[حال بگویید که]چه کسی این[فضیلت]ما را انکار میکند.آنچه از
1) (1)) .یونس/87.
برتری،شرافت،پیشگامی،برگزیدگی و پاکی و پاکیزگی را برشمردیم[آنچنان روشن و آشکار است که]تنها معاندان منکر آن هستند،پس خدای-عز و جل- را بر این میستاییم.
پنجم:خداوند فرموده است: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ (1)و حق خویشاوند را ادا کن».چون این آیه بر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله فروفرستاده شد،فرمود:فاطمه(س)را نزد من بخوانید.
چون فاطمه علیها السّلام نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله حاضر شد،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای فاطمه.
گفت:لبیک ای رسول خدا.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:فدک بدون تاختوتاز و جنگ،بلکه با مصالحه به دست آمده و تنها از آن من است و هیچ مسلمانی در آن سهمی ندارد و به فرمان خداوند آن را به تو میدهم.آن را بپذیر و از آن تو و فرزندانت باشد».
بدین ترتیب خداوند عزیز و جبار،با آیه«قربی»این خاندان را از میان سایر افراد امت برگزید.
ششم:فرمودۀ خداوند-عز و جل-است که: «قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ (2)بگو:بر این رسالت مزدی از شما،جز دوست داشتن خویشاوندان[ام]نمیخواهم».خداوند از میان پیامبران،پیامبر اسلام را و از میان خاندانها،خاندان او را از این خصوصیت برخوردار کرد.حضرت احدیت به هنگام یاد کردن پیامبران،از نوح چنین یاد میکند: «وَ یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً
تَجْهَلُونَ (1)ای قوم من،در برابر تبلیغ رسالت خویش مالی از شما نمیطلبم.مزد من تنها با خداست.آنهایی را که ایمان آوردهاند از خود نمیرانم،آنان با پروردگار خویش دیدار خواهند کرد،ولی میبینم که شما مردمی نادان هستید».
زمانی که خداوند از هود یاد میکند،میفرماید: «یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (2)
ای قوم من،در برابر رسالتم از شما مزدی نمیطلبم مزد من تنها با آن کسی است که مرا آفریده است،چرا از روی خرد نمیاندیشید؟.اما حضرت حق[در مورد پیامبر ختمی، به گونه دیگری مقرر داشته،]به او میفرماید:«بگو:بر این رسالت مزدی از شما،جز دوست داشتن خویشاوندان[ام]نمیخواهم»و زمانی دوست داشتن خویشاوندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را بر مردم واجب فرمود که میدانست این خاندان هرگز از آیین[پاک اسلام]روی برنتافته،گام در بیراهۀ ضلالت و گمراهی نمیگذارند.
وانگهی[ممکن است]کسی،کسی را دوست بدارد،اما در میان خاندان او کسی باشد که نسبت به او کینه و دشمنی ورزد و همین،دل او را[که مورد محبت قرار گرفته]چرکین کند.از آنجا که خداوند دوست نداشت دل پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از مؤمنان چرکین باشد،دوستی خاندان[پاک]او را بر مؤمنان واجب گرداند.از اینرو هرکس این فرمان خدا را[به گوش جان]گرفت و نسبت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و خاندان پاک او دوستی و مهر ورزید،[بیتردید]رسول خدا او را دشمن نخواهد داشت و هرکس این فرمان را نادیده انگاشته،نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و خاندان[پاک]او دشمنی ورزد،بر رسول خدا[فرض]است که او را
دشمن بدارد،چرا که او فرمانی واجب از واجبات الهی را ترک کرده است.
[حال از شما میپرسم که]کدامین فضیلت و شرافت بر این جایگاه[که خداوند اهلبیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را از آن بهرهمند فرموده]مقدم و برتر است؟
چون خداوند آیۀ«قربی»را بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فروفرستاد،حضرتش میان یاران خود برخاسته،حمد و ثنای الهی گفت و فرمود:«ای مردم،خداوند،شما را به [تن دادن به]فریضهای امر فرموده است.آیا این فریضه را[با تمام اجزای آن] انجام میدهید؟
کسی پاسخ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را نداد.
روز دیگر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در جمع یاران حاضر شد و گفته روز قبل را تکرار فرمود که اینبار نیز پاسخی نشنید.سومین روز[و برای سومین بار]به میان آنان رفت و فرمود:ای مردم،آن فرمان واجب الهی[دادن]طلا و نقره،خوردنی و آشامیدنی نیست.
حاضران گفتند:بنابراین[آن را]بر ما عرضه کن و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آیۀ قربی را برای آنان تلاوت فرمود.حاضران گفتند:اگر[فرمان خدا]این است[باکی نیست آن را]میپذیریم».[اما ای مردم،بدانید که]بیشتر آنان این فرمان و فریضۀ الهی را وانهاده،به پیمان و عهد خود وفا نکردند.
آنگاه امام رضا علیه السّلام فرمود:پدرم حدیثی نقل کرد که او از جدم و او از پدرانش و آنان از حضرت حسین بن علی علیه السّلام آن را روایت کردند که فرمود:
«مهاجران و انصار نزد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله گرد آمدند و به حضرتش گفتند:ای رسول خدا،هیئتهایی که به دیدار تو میآیند و نیز مخارج زندگیات بر دوش تو سنگینی میکند.اموال و خون(جان)ما در اختیار توست هرگونه که بخواهی در آن فرمان بران که تو را[در این کار]نیکوکار و[شایستۀ]پاداش
میبینیم.هرچه از آن را که بخواهی ببخش و هرچه را که بخواهی برای خود برگیر که بر تو ملامتی و گلایهای نباشد.خداوند-عز و جل-روح الامین (جبرئیل)را بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فروفرستاد و به حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله فرمان داد تا آیه قربی را برای آنان تلاوت کند[و حضرتش آیه را چنین تفسیر کرد:]پس از من نزدیکان مرا میازارید،سپس آن جمع از نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بیرون رفتند.
برخی از آنان میگفتند:از آنرو رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از پذیرش پیشنهاد ما رو برتافت تا[با این آیه و گفتار،]ما را در نبودنش به توجه و رویکرد به خاندانش ترغیب کند و آنچه به ما گفت همان دم ساخت و پرداخت و به خداوند نسبت داد.
پس از این بیان،خداوند این آیه را نازل فرمود: «أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَلاٰ تَمْلِکُونَ لِی مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمٰا تُفِیضُونَ فِیهِ کَفیٰ بِهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (1)
یا میگویند:این[کتاب]را بربافته است.بگو:اگر آن را بربافته باشم،در برابر خدا اختیار چیزی برای من ندارید،او آگاهتر است به آنچه[با طعنه]در آن فرومیروید.گواه بودن او میان من و شما بس است و اوست آمرزندۀ مهربان.
[ای حاضران،بدانید]گفتۀ آنان دربارۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بس ناهنجار و سنگین بود.در این هنگام،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آنان را خواست و به ایشان فرمود:آیا چیزی رخ داده(گفتوگویی صورت گرفته)؟
گفتند:به خدا سوگند،آری ای رسول خدا.برخی از ما سخنی بس سنگین بر زبان راندند،ولی ما آن را ناپسند شمرده[،از آن دلگیر شد]یم.
رسول خدا آیه را برای آنان تلاوت فرمود و همگان سخت گریستند.این
1) (1)) .احقاف/8.
زمان بود که خداوند این آیه را فروفرستادند: «وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئٰاتِ وَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ (1)و اوست کسی که توبه را از بندگان خود میپذیرد و از گناهان درمیگذرد و آنچه میکنید میداند».
هفتم:خداوند فرموده است: «إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (2)
خدا و فرشتگان بر پیامبر درود میفرستند.ای کسانی که ایمان آوردهاید،بر او درود فرستید و به فرمانش به خوبی گردن نهید.
معاندان و دشمنان میدانند هنگامی که این آیه نازل شد،گفته شد:«ای رسول خدا،سلام دادن[بر تو]را دانستیم،درود گفتن بر تو چگونه است؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:اینکه بگویید:اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد کما صلیت علی إبراهیم و آل إبراهیم إنک حمید مجید؛
بار خداوندا،بر محمد و خاندان او درود فرست همانگونه که بر ابراهیم و خاندان او درود فرستادی که به یقین تو سزاوار ستایشی.
ای جماعت حاضر،آیا در این گفته،اختلافنظر دارید؟
[همگان]گفتند:نه.
مأمون گفت:این چیزی است که هیچ اختلافی در مورد آن نیست و همگان بر آن اجماع کردهاند.اینک اگر بیانی روشنتر از این از قرآن داری [برای ما بازگو].
امام علیه السّلام فرمود:مرا از این گفتۀ خداوند آگاه کنید که فرمود: یس* وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ* إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ* عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (3)
یاسین.سوگند به قرآن حکمتآموز.که قطعا تو از[جملۀ]پیامبرانی.بر راهی راست [قرار داری].حال مراد خداوند از«یاسین»کیست؟
عالمان گفتند:یاسین،محمد[ص]است و هیچ تردیدی در آن نیست.
امام علیه السّلام فرمود:خداوند[منان،]با این خطاب،چنان فضیلت و منزلتی به محمد و خاندان او داد که هیچ خردورزی نمیتواند به کنه وصف آن برسد، چرا که خداوند تنها به پیامبران-که درود خداوند بر آنان باد-سلام داده، فرموده است، «سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی الْعٰالَمِینَ (1)درود بر نوح در میان جهانیان»، «سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ (2)درود بر ابراهیم»و «سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (3)درود بر موسی و هارون.
[حضرت حق در هیچیک از این آیهها]نگفته است:سلام بر خاندان نوح، سلام بر خاندان ابراهیم،سلام بر خاندان موسی و هارون،اما[در مورد پیامبر اسلام]فرموده است: سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ (4)درود بر خاندان یاسین»که مراد خداوند همان آل محمد صلّی اللّه علیه و اله است.
مأمون گفت:دریافتم که شرح و تفسیر این آیات در معدن نبوت[که شما وارث آن هستید]قرار دارد.
هشتم:خداوند-عز و جل-فرموده است: «وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ (5)
و بدانید که هرچیزی را به غنیمت گرفتید،یک پنجم آن برای خدا و پیامبر و برای خویشاوندان[او]است».[در این آیه]خداوند سهم خویشاوندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را در
کنار سهم خود و سهم پیامبرش-که درود بر او باد-قرار داده است و همین، وجه تمایز و مرز میان«آل»و«امت»است.حضرت باریتعالی اینان را در یک جایگاه و امت را در جایگاهی دیگر قرار داده،آنچه را برای خود خواسته، برای آنان پسندیده و آنان را به این وسیله برگزیده است.
حضرت حق،این بخش را با[بیان سهم]خود آغاز کرده،پیامبر را در مرتبۀ دوم و خاندان او را در مرتبۀ بعدی سهم گرفتن از«فیء»،«غنیمت»و...که حضرتش برای خود خواسته،قرار داده است.او-که گفتهاش حق است-با آیه «وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ
بر پیوستگی[و تغییرناپذیری]حقوق دائم آنان تا روز قیامت تأکید دارد،آنجا که فرموده است: «لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ (1)
از پیش روی آن(قرآن)و از پشت سرش باطل به سوی آن نمیآید،وحی(نامه)ای است از سوی حکیمی ستوده[صفات].
اما آنجا که[در بخش دوم آیۀ پیشین]میفرماید: وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ؛ و یتیمان و بینوایان»[پس بدانید که]چون یتیم از آن حالت درآمده،[بزرگ شده،یا همسری گزیند]دیگر سهمی از غنیمتها نخواهد داشت و چون بینوا، توانمند شود،از غنیمت بیبهره خواهد شد و حق«مساکین»بر او حرام میشود،اما سهم«خویشاوندان»برای نیازمند و بینیاز آنان،همچنان تا قیامت پابرجاست.[اگر بپرسند چرا توانمندان ایشان از آن بهره میبرند؟پاسخ آن چنین است که]کسی از خدا و پیامبرش بینیازتر نیست،اما حضرتش به ترتیب،بخشی از آن[غنایم و فیء]را به خود و بخشی به پیامبرش اختصاص
1) (1)) .فصلت/42.
داد و آنان را[در این زمینه]مترادف خود و پیامبر خویش گرداند.
[در مورد اطاعت و فرمانبرداری نیز وضع به همین صورت است.] خداوند متعال مؤمنان را مخاطب قرار داده،از آنان خواسته است تا پس از اطاعت از او از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و پس از او از خاندانش پیروی کنند،آنجا که میفرماید: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید،خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را[نیز] اطاعت کنید».
و نیز فرموده است: «إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا؛ «ولیّ»شما،تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند.
بدین ترتیب،خداوند-همانگونه که سهم پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و خاندان او را[برای همیشه]قرین سهم خود گرداند،ولایت و[پذیرش]سرپرستی آنان و نیز اطاعت از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را با اطاعت از خود قرین فرمود.منزه و بلندمرتبه خداوندی است[همو که]نعمتش بر این خاندان بس بزرگ و سترگ است.
آنگاه که خداوند از«صدقه»سخن به میان میآورد،خود،پیامبرش و خاندان پیامبر را از آن دور داشته،میفرماید: «إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ الْعٰامِلِینَ عَلَیْهٰا وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقٰابِ وَ الْغٰارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ فَرِیضَةً مِنَ اللّٰهِ (2)
صدقات،تنها به تهیدستان و بینوایان و متصدیان[گردآوری و توزیع]آن،و کسانی که دلشان به دست آورده میشود و در[راه آزادی]بردگان و وامداران و در راه خدا و به در راه مانده
اختصاص دارد.[این]بهعنوان فریضه از جانب خداست».
آیا در این آیه[که دربارۀ صدقه است]به موردی برمیخورید که خداوند برای خود،برای پیامبرش یا برای خویشاوندان نزدیک آن حضرت سهمی مقرر فرموده باشد؟[خداوند در این مورد چنین نکرده است،]چرا که خود، پیامبر خود و خاندان او را از صدقه دور و منزه کرده،بلکه آن را بر[پیامبر و] خاندان او حرام گردانیده است،زیرا«صدقه»چرک[معنوی]مردم است و این خاندان از هر پلیدی و چرک[معنوی]پاکیزه گردانیده شدهاند و خداوند ایشان را[از میان خلق]برگزید و چیزی را که برای خود میپسندید برای آنان پسندیده،آنچه را برای خود ناپسند میدید برای ایشان نمیپسندید.
نهم:اینکه ما«اهل الذکر»هستیم؛همانهایی که خداوند دربارهشان میفرماید: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (1)
پس اگر نمیدانید،از پژوهندگان کتابهای آسمانی جویا شوید.
عالمان گفتند:مراد این آیه از«اهل الذکر»،یهود و نصاری هستند.
حضرت ابو الحسن رضا علیه السّلام فرمود:آیا چنین چیزی درست[و ممکن] است؟بنابراین ما را به دین خویش میخوانند و میگویند:دین ایشان از اسلام برتر است!
مأمون گفت:در اینباره توضیح و شرحی داری که مخالف ادعای آنان باشد؟
امام علیه السّلام فرمود:آری«ذکر»،رسول خداست و ما«اهل»آنیم و این در قرآن کریم صراحت دارد آنجا که در سوره طلاق آمده است: «فَاتَّقُوا اللّٰهَ یٰا أُولِی
1) (1)) .نحل/43 و انبیاء/7.
اَلْأَلْبٰابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً* رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیٰاتِ اللّٰهِ مُبَیِّنٰاتٍ (1)
[پس از مخالفت فرمان خدا]بپرهیزید ای خردمندانی که ایمان آوردهاید،زیرا خداوند چیزیکه مایۀ«تذکر»است بر شما نازل کرده،رسولی به سوی شما فرستاده که آیات روشن خدا را بر شما تلاوت میکند.[ای مأمون،]این[توضیح و تفسیر]مورد نهم بود.
دهم:خداوند-عز و جل-در آیۀ«تحریم»فرموده است: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهٰاتُکُمْ وَ بَنٰاتُکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ (2)
حرام شده است بر شما،مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان».آیا دختر،دختر دختر و هر[اناث]که از من به وجود آید ممکن است که به کابین رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله-در صورت زنده بودنش-درآیند؟نظر خود را بیان کنید.
آنان گفتند:نه.
امام علیه السّلام فرمود:آیا ممکن است دختر هریک از شما به کابین پیامبر صلّی اللّه علیه و اله درآید؟
گفتند:آری.
امام علیه السّلام فرمود:با همین بیان و گفتار[ثابت شد که]ما خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بوده و شما[بهعنوان امت،]خاندان او نیستید،زیرا اگر از خاندان او بودید، همانگونه که دختران ما بر او حرام است،دختران شما نیز بر او حرام میبود و هرگاه کسی در شمار«آل»نباشد،از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نیز نیست و همین،تفاوت میان«آل»و«امت»است.
یازدهم:خداوند در سورۀ«مؤمن»(غافر)از زبان مردی نقل بیان کرده، میفرماید:
«وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمٰانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّٰهُ وَ قَدْ جٰاءَکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ مِنْ رَبِّکُمْ (1)
و مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان میداشت گفت:آیا میخواهید مردی را بکشید به جهت اینکه میگوید:پروردگار من«اللّه»است در حالیکه دلایل روشنی از سوی پروردگارتان برای شما آورده است؟.
این مرد مؤمن،پسردایی فرعون بود.از اینرو خداوند او را به پیوند خویشاوندیاش به فرعون نسبت داد و او را از خاندان فرعون خواند،اما او را به دین و آیین فرعون نسبت نداد.به همین صورت ما نیز در خویشاوندی با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و اینکه از او زاده شدهایم اختصاص یافتیم و آیین پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را در میان مردم گسترانیدیم که این،فرق[دیگری]میان«آل»و«امت»است.
دوازدهم:خداوند فرموده است: «وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهٰا (2)و خانوادۀ خود را به نماز فرمان ده و بر انجام آن شکیبا باش».
حضرت حق ما را از این ویژگی بهرهمند فرمود،چرا که افزون بر فرمان همگانی به نماز گزاردن،ما را نیز[بهطور جداگانه]به گزاردن آن امر فرمود[که این نیز از دیگر ویژگی ماست].پس از نزول این آیه،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله تا نه ماه و همه روزه در پنج وقت به درب سرای علی علیه السّلام و فاطمه علیها السّلام میرفت و میفرمود:
«الصلاة یرحمکم اللّه؛نماز[را به پا دارید]خدایتان بر شما رحمت آرد».[هرگز نشنیدهاید که]خداوند یکی از دودمان پیامبران را از چنین منزلت و کرامتی که ما را
برخوردار کرده،بهرهمند نموده باشد و حضرتش از میان دودمان تمام پیامبران، ما را از این ویژگی بهرهمند فرمود و این،فرق[دیگری]میان«آل» و«امت»است.
و درود خداوند بر دودمان او(پیامبر)باد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است و درود خداوند بر محمد صلّی اللّه علیه و اله فرستادۀ او باد». (1)
از«ابو الصلت هروی»نقل شده است که:«روزی مأمون به امام رضا علیه السّلام گفت:[میخواهم]مرا آگاه کنی که چگونه جدت امیر المؤمنین تقسیمکنندۀ بهشت و دوزخ است،زیرا[این مسأله]اندیشۀ مرا مشغول کرده است.
امام علیه السّلام به او فرمود:ای امیر المؤمنین،مگر تو خود[این مطلب را]از پدرت و از پدرانت از«عبد اللّه بن عباس،روایت نکردهای؟آنجا که گفته:از رسول خدا شنیده است که فرمود:«حب علی إیمان و بغضه کفر»؛دوستی علی ایمان و دشمنی با وی کفر است.
مأمون گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین اگر تقسیم بهشت و دوزخ[و تعیین بهشتی و دوزخی]براساس دوستی و دشمنی با او باشد،پس او تقسیمکنندۀ بهشت و دوزخ است.
مأمون گفت:ای ابو الحسن،پس از تو زنده نباشم.گواهی میدهم که تو
1) (1)) .تحف العقول/313.
وارث[گنجینۀ]دانش رسول خدا هستی».
ابو الصلت میگوید:چون امام رضا علیه السّلام به خانۀ خویش بازگشت،نزد او رفته،عرض کردم:ای فرزند رسول خدا،چه نیکو پاسخی به امیر المؤمنین (مأمون)دادی!
امام علیه السّلام فرمود:ای ابو الصلت،من از زبان خود او با وی سخن گفتم.از پدرم شنیدم که از پدرانش از علی بن ابی طالب علیه السّلام و او از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل میکرد که فرمود:«یا علیّ،أنت قسیم الجنة و النار یوم القیامة،تقول للنار هذا لی و هذا لک»؛
ای علی،تو در روز قیامت بهشت و دوزخ را تقسیم میکنی.به دوزخ میگویی:این [دشمن]از آن توست و این[دوست]از آن من است. (1)
از«حسن بن جهم»نقل شده است که گفت:«روزی وارد مجلس مأمون شدم.علی بن موسی الرضا علیه السّلام و فقیهان و متکلمانی از فرقههای گوناگون اسلامی در آنجا حضور داشتند.یکی از آنان امام رضا علیه السّلام را مخاطب قرار داد و گفت:ای پسر رسول خدا،چگونه[و بر چه اساسی]ادعای مدعی امامت، درست و مبتنی بر واقعیت است؟
امام علیه السّلام فرمود:براساس نص و با ارائۀ دلیل.
پرسید:دلیل بر امامت امام چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:با[آزمودن]دانش مدعی و مستجاب الدعوه بودن او.
گفت:چگونه از آینده خبر میدهید؟
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 86/2.
امام علیه السّلام فرمود:براساس عهد و پیمانی(دانشی)که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ما رسیده است.
گفت:چگونه از نهان و راز مردم و آنچه در دل آنان میگذرد خبر میدهید؟
امام علیه السّلام فرمود:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:«إتقوا فراسة المؤمن،فإنّه ینظر بنور اللّه»؛
از فراست و تیزبینی مؤمن برحذر باشید که او به مدد فروغ خداوند مینگرد[و چهره و درون انسان را میکاود]»آیا این گفتۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را شنیدهای؟
پاسخ داد:آری.
امام علیه السّلام فرمود:هر مؤمنی به اندازۀ ایمان،بینش و دانش خود از این تیزبینی برخوردار بوده و به مدد نور الهی در افراد مینگرد[و از نهان و اندیشۀ ناگفتۀ آنان باخبر میشود].خدای-عز و جل-تمام آنچه را که به مؤمنان داده، در ما امامان یکجا جمع کرده است و همو در کتاب محکم و سستیناپذیر خود فرموده است: إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (1)در این سرگذشت عبرتانگیز، نشانههایی است برای هوشیاران».
بنابراین،نخستین این هوشیاران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است و پس از او[علی بن ابی طالب]امیر المؤمنین علیه السّلام است،سپس حسن علیه السّلام و حسین علیه السّلام و امامان از فرزندان حسین علیه السّلام هستند[که]تا روز قیامت[از این موهبت الهی برخوردار میباشند].
حسن بن جهم میگوید:مأمون رو به حضرت رضا علیه السّلام کرد و گفت:ای
1) (1)) .حجر/75.
ابو الحسن،از مواهبی که خداوند تنها به شما خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله داده ما را بیشتر آگاه کن.
امام علیه السّلام فرمود:خدای-عز و جل-به وسیلۀ روحی مقدس و پاکیزه که[از جنس]فرشته نباشد،ما را یاری داده است.این روح در میان گذشتگان تنها با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بود و[همچنان]با امامان از خاندان ماست که[گامهای]ایشان را استوار کرده،در راه راست میگمارد و ایشان را موفق میدارد.این روح، ستون نوری است که میان ما و خدای-عز و جل-امتداد یافته است.
مأمون به امام رضا علیه السّلام گفت:ای ابو الحسن،شنیدم که جماعتی دربارۀ شما [خاندان]راه غلو درپیش گرفته و از حد اعتدال گذشتهاند.
امام علیه السّلام فرمود:پدرم موسی بن جعفر از پدرش و او از جعفر بن محمد از پدرش محمد بن علی از پدرش علی بن الحسین از پدرش حسین بن علی از پدرش علی بن ابی طالب-که درود خداوند بر آنان باد-برایم حدیثی نقل کرد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«لا ترفعونی فوق حقی،فإنّ اللّه-تبارک و تعالی-اتّخذنی عبدا قبل أن یتّخذنی نبیا»؛
مرا فراتر از آنچه که باید و سزاوار آن هستم ندانید،زیرا خداوند-تبارک و تعالی-پیش از آنکه مرا به رسالت برگزیند به بندگیام برگزیده است.
خداوند-تبارک و تعالی-میفرماید: «مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّٰهُ الْکِتٰابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّٰاسِ کُونُوا عِبٰاداً لِی مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ لٰکِنْ کُونُوا رَبّٰانِیِّینَ بِمٰا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتٰابَ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ وَ لاٰ یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلاٰئِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْبٰاباً أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (1)
1) (1)) .آل عمران/79.
برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند،کتاب آسمانی و حکم و نبوت به او دهد، سپس او به مردم بگوید:غیر از خدا،مرا پرستش کنید،بلکه سزاوار مقام او،این است که بگوید:مردمی الهی باشید،آنگونه که کتاب خدا را میآموختید و درس میخواندید و غیر از خدا را پرستش نکنید.و نه اینکه به شما دستور دهد که فرشتگان و پیامبران را،پروردگار خود انتخاب کنید.آیا شما را،پس از آنکه مسلمان شدید،به کفر دعوت میکند؟».
علی علیه السّلام فرمود:«یهلک فیّ إثنان و لا ذنب لی،محب مفرط و مبغض مفرّط،و أنا أبرء إلی اللّه-تبارک و تعالی-ممن یغلو فینا و یرفعنا فوق حدنا کبراءة عیسی بن مریم علیه السّلام من النصاری،قال اللّه تعالی: وَ إِذْ قٰالَ اللّٰهُ یٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلٰهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ قٰالَ سُبْحٰانَکَ مٰا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مٰا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مٰا فِی نَفْسِی وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُیُوبِ* مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً مٰا دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (1)
دو کس به وسیلۀ من هلاک میشود،بدون اینکه من در هلاکت او دخیل و مقصر باشم:
آن کس که مرا دوست میدارد و در این راه زیادهروی میکند و آن کس که دشمنی با مرا از حد بگذراند.کسی که دربارۀ ما راه غلو و افراط در پیش گیرد و ما را بیش از آنچه هستیم بخواند[به بیراهه رفته]به درگاه خداوند از آنان بیزاری میجویم،همچنانکه عیسی بن مریم علیه السّلام از نصاری بیزاری جسته است.همانهایی که خداوند دربارهشان میفرماید:«و آنگاه که خداوند به عیسی بن مریم میگوید:آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را بهعنوان دو معبود،غیر از خدا انتخاب کنید؟او میگوید:منزهی تو،من حق ندارم آنچه را که شایستۀ من نیست،بگویم.
اگر چنین سخنی گفته باشم،تو میدانی.تو از آنچه در روح و جان من است آگاهی،و من از
1) (1)) .مائده/116-117.
آنچه در ذات پاک توست،آگاه نیستم به یقین تو از تمام اسرار و پنهانیها باخبری.من،جز آنچه مرا به آن فرمان دادی،چیزی به آنها نگفتم.به آنها گفتم:خداوندی را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شماست و تا زمانی که در میان آنها بودم،مراقب و گواه ایشان بودم، ولی هنگامی که مرا از میان آنها برگرفتی،تو خود مراقب آنها بودی،و تو بر هرچیز گواهی.
نیز حضرت احدیت فرموده است: «لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلّٰهِ وَ لاَ الْمَلاٰئِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ (1)
هرگز مسیح از این إبا نداشت که بندۀ خدا باشد،و نه فرشتگان مقرب او از این[امر]إبا داشتند.
و نیز میفرماید: «مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کٰانٰا یَأْکُلاٰنِ الطَّعٰامَ (2)
مسیح فرزند مریم،فقط فرستادۀ خدا بود،پیش از وی نیز،فرستادگان دیگری بودند.
مادرش،زن بسیار راستگویی بوده هردو غذا میخوردند».
معنای آن این است که آن دو[همانند دیگر انسانها]از خود فضولات دفع میکردند.بنابراین هرکس پیامبران را خدا بخواند و امامان را خدا یا پیامبر بنامد یا غیر امام را امام بخواند[به یقین بیراهه رفته و کفر ورزیده است و]ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم.
مأمون گفت:ای ابو الحسن دربارۀ«رجعت»چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:[بیتردید]«رجعت»حقیقت دارد و در میان امتهای پیشین وجود داشته و قرآن از آن سخن گفته است.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله[نیز در این باب]فرموده است:«هر آنچه در میان امتهای پیشین وجود داشته،بیهیچ
کاستی در این امت نیز خواهد بود».سپس امام علیه السّلام فرمود:چون مهدی(عجل اللّه فرجه)[که]از فرزندان من[است]خروج کند،عیسی بن مریم فرود آمده، پشت سر او نماز خواهد گزارد.
آنگاه حضرتش از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله این روایت را نقل کرد:«إن الاسلام بدأ غریبا و سیعود غریبا،فطوبی للغرباء.
قیل:یا رسول اللّه ثم یکون ماذا؟
قال:ثم یرجع الحق إلی أهله؛اسلام،غریبانه آغاز شد و غریب خواهد شد،پس خوشا به حال غریبان.
گفته شد:ای رسول خدا،پس از آن چه خواهد شد؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:حق به صاحبان آن بازمیگردد».
مأمون از امام علیه السّلام پرسید:ای ابو الحسن،دربارۀ قائلان به«تناسخ»چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:هرکس قائل به تناسخ باشد[و آن را بپذیرد]به یقین به خداوند بزرگ کفر ورزیده،بهشت و دوزخ را تکذیب کرده است.
مأمون پرسید:دربارۀ«مسخشدگان»چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:آنان گروهی بودند که خداوند بر ایشان خشم گرفته، مسخشان کرد.[مسخشدگان]سه روز زنده ماندند و بدون اینکه زایش و تولید مثل داشته باشند مردند.[از اینروست که]خوردن و استفادههای دیگر از بوزینهها،خوکها و دیگر حیواناتی که مسخشدگان به صورت آنها درآمدند، حرام است.
مأمون گفت:ای ابو الحسن،پس از تو زنده نباشم.به خدا سوگند،دانش دوست و سره،تنها نزد اهلبیت علیهم السّلام است و دانش پدرانت به تو رسیده است.
خداوند از جانب اسلام و مسلمانان تو را پاداش نیکو دهد».
حسن بن جهم میگوید:چون امام رضا علیه السّلام مجلس مأمون را ترک کرد و به سوی منزل خود روانه شد،به خانۀ حضرت رفتم و گفتم:ای پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،خدا را سپاس که تو را از نظر و رأی نیکوی امیر المؤمنین(مأمون) برخوردار کرد و او را واداشت تا-آنگونه که دیدم-گرامیات دارد و گفتهات را بپذیرد.
امام علیه السّلام فرمود:ای پسر جهم،فریفتۀ این گرامی داشتنها و گوش به سخن دادن و پذیرفتنها مشو که او مرا به ستم و به زهر خواهد کشت.این[خبر،]از پدرانم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به من رسیده،پس تا زمانی که زنده هستم این[راز]را پنهان دار.
حسن بن جهم میگوید:تا آن هنگام که[ابو الحسن الرضا«ع»]در طوس و به زهر کشته شده،در خانۀ«حمید بن قحطبۀ طائی»و در کنار هارون دفن شد،این راز را همچنان در سینه پنهان میکردم[و آن زمان بود که این مطلب را بازگفتم]». (1)
علیرغم اینکه مأمون وانمود میکرد که بزرگی و شکوه امام رضا علیه السّلام را میخواهد،اما هماره بر آن بود تا اشتباهی از امام علیه السّلام رخ دهد و طرف بحث بر امام علیه السّلام چیره شود.زمانی که فقیهان و متکلمان در مجلس مأمون جمع شده بودند و امام علیه السّلام نیز حضور داشت،مأمون آنان را واداشت تا دربارۀ امامت با
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 20/2.
امام علیه السّلام مناظره کنند.
امام علیه السّلام به آنان فرمود:«یکی از میان خود برگزینید که چون به دلایل من تن دهد و قانع شود،شما نیز از او پیروی کنید.
آنان پذیرفتند و«یحیی بن ضحاک سمرقندی»را که در خراسان همتایی نداشت،برای مناظره با امام علیه السّلام برگزیدند.امام علیه السّلام به او فرمود:ای یحیی،هر چه میخواهی بپرس.
یحیی گفت:دربارۀ امامت گفتوگو کنیم.چگونه امامت را از آن کسی میدانی که به امامت برگزیده نشده،اما آن را که محل اتفاق بود و به امامت رسید امام نمیدانی؟
امام علیه السّلام فرمود:ای یحیی،اگر کسی گفتۀ دروغگویی را نسبت به خود تصدیق کند یا سخن راستگویی را نسبت به خود دروغ بخواند[در این صورت]راه درست پیموده و به حق رفتار کرده یا اینکه باطلکار بوده و راه خطا در پیش گرفته است؟
یحیی خموش شد.
مأمون به یحیی گفت:پاسخ او را بده.
یحیی گفت:[بهجاست که]امیر المؤمنین مرا از این کار معاف دارد.
مأمون به امام رضا علیه السّلام گفت:ای ابو الحسن،انگیزۀ خود را از طرح این سؤال برای ما بازگو.
امام علیه السّلام فرمود:یحیی ناگزیر است روشن کند که آیا امامان او به دروغ علیه خود سخن گفتهاند یا راست گفتهاند؟اگر بگوید:آنان دروغ گفتهاند،بنابراین فرد دروغگو امین نخواهد بود و اگر بگوید:راست گفتهاند[پس بدانید که] نخستین آنان(ابو بکر)گفت:«[در حالی]به سرپرستی شما منصوب شدم که از
شما بهتر نبودم».دومین آنان(عمر)گفت:«بیعت با او رخدادی غیرمنتظره و اقدامی نامعقول بود.از این پس هرکس چنین خطایی مرتکب شود او را بکشید».
به خدا سوگند او(عمر)کیفر مرتکبان چنین خطایی را تنها کشته شدن میدانست.بنابراین،[انتخاب و]بیعت با کسی که بهترین مردم نبوده و از مزایای«بهترین»بودن،چون:دانش،جهاد و دیگر فضایل برخوردار نباشد-که او نیز چنین بود-چنان خطای فاحش و ویرانگری است که هرکس مرتکب همانند آن شود کیفرش کشته شدن است.حال،تعیین جانشین از سوی چنین کسی[که به این صورت انتخاب شده]چگونه پذیرفته میشود؟
از دیگرسو او بر فراز منبر میگفت:«شیطانی بر من چیره میشود،پس هر گاه که[دیدید]مرا از راه راست خارج میکند،شما مرا به راه آورید و چون خطایی کردم،راهنماییام کنید».
چه راست گفته باشند،چه دروغ،در هرحال آنان امام نیستند.[اینک از یحیی میپرسم که]چه پاسخی دارد؟
مأمون از این گفتار امام رضا علیه السّلام شگفتزده شد و گفت:ای ابو الحسن بر گسترۀ زمین کسی چون تو اینچنین نیکو از عهدۀ این کار(مناظره)بر نمیآید». (1)
«حسن بن محمد نوفلی»میگوید:«سلیمان مروزی،متکلم خراسان،بر
1) (1)) .همان 231/2.
مأمون وارد شد و مأمون او را گرامی داشته،صلهاش داد.آنگاه به او گفت:عمو زادهام علی بن موسی از حجاز آمده است.او[علم]کلام و متکلمان را دوست میدارد.خوب است روز«ترویه»نزد ما آمده با او به مناظره بپردازی.
سلیمان گفت:ای امیر المؤمنین،[خوش ندارم]در مجلسی که بنی هاشم نیز حضور دارند از او چیزی بپرسم،چرا که[میترسم]در گفتوگو و مناظره با من درمانده،از به پایان رساندن گفتوگو بازماند و[بدین ترتیب]از منزلت و جایگاهش کاسته میشود و این،برای من ناگوار و ناپسند است.
مأمون گفت:از آنجا که توانمندی[علمی]تو را میدانستم،احضارت کردم و اگر در این رویارویی حتی در یک مورد حجت و دلیل او را رد کنی و باطل نمایی نیاز مرا برآوردهای.
سلیمان گفت:ای امیر المؤمنین،هرچه میگویی.مرا و او را رودررو قرار ده و خود نظاره کن.
مأمون پیکی نزد امام علیه السّلام فرستاد که حامل این پیام بود:مردی از اهالی مرو که در علم کلام یگانۀ خراسان میباشد بر ما وارد شده است.[بهجاست] زحمت آمدن به اینجا را بر خود هموار کنی.
امام علیه السّلام برخاست تا تجدید وضو کند.آنگاه به ما که«عمران صابی»نیز همراهمان بود،فرمود:پیشتر از من بروید،ما نیز به سوی سرای مأمون رفته بر دروازۀ او قرار گرفتیم.«یاسر»و«خالد»دستان مرا گرفته،به درون بردند.به مأمون سلام دادم و او گفت:برادرم ابو الحسن-که خدا سلامتش دارد- کجاست؟
گفتم:او که در حال جامه پوشیدن بود،به ما فرمان داد تا پیشتر از او به این جا بیاییم و سپس به او گفتم:ای امیر المؤمنین،مولای تو عمران همراه من آمده
و بر درب سرا ایستاده است.
مأمون گفت:عمران کیست؟
گفتم:عمران صابی،همو که به دست تو مسلمان شد.
مأمون گفت:وارد شود.
عمران وارد شد و مورد استقبال مأمون قرار گرفت.مأمون به او گفت:ای عمران،نمردی تا اینکه در شمار بنی هاشم قرار گرفتی.
عمران گفت:از اینکه خداوند به وسیلۀ امیر المؤمنین(مأمون)مرا چنین شرافتی داد او را سپاس و ستایش میگویم.
مأمون گفت:ای عمران،این[مرد]سلیمان مروزی،متکلم خراسان است.
عمران گفت:ای امیر المؤمنین،او مدعی است که یگانۀ خراسان و صاحب نظر است،اما«بداء»را انکار میکند.
مأمون گفت:پس چرا با او مناظره نمیکنی؟
عمران گفت:او اگر بخواهد من حاضرم.
[در همینحال]امام رضا علیه السّلام وارد مجلس شد و فرمود:در چه حالی بودید؟
عمران گفت:ای پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله این[مرد]سلیمان مروزی است.
سپس به سلیمان گفت:آیا گفتۀ ابو الحسن را دربارۀ«بداء»میپذیری[و به آن رضایت میدهی]؟
سلیمان گفت:در صورتی به گفتۀ ابو الحسن دربارۀ«بداء»تن میدهم که برهانی ارائه کند تا بدان وسیله با همگنان صاحبنظر احتجاج کنم.
مأمون به امام علیه السّلام گفت:ای ابو الحسن دربارۀ آنچه که آنان را به گفتوگو و نزاع واداشته چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،خدای-عز و جل-میفرماید: «أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً (1)
آیا انسان به خاطر نمیآورد که ما پیش از این او را آفریدیم در حالیکه چیزی نبود؟، وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ (2)
او کسی است که آفرینش را آغاز میکند،سپس آن را بازمیگرداند»،
بَدِیعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ (3)هستیبخش آسمانها و زمین اوست»،
یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ (4)
او هرچه بخواهد در آفرینش میافزاید»،
وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِینٍ (5)و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد»،
«وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ إِمّٰا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ (6)
و گروهی دیگر،به فرمان خدا واگذار شدهاند و کارشان با خداست،یا آنها را مجازات میکند،یا توبۀ آنان را میپذیرد
و «وَ مٰا یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاٰ یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ (7)
و هیچکس عمر طولانی نمیکند،یا از عمرش کاسته نمیشود،مگر اینکه در کتاب [علم خداوند]ثبت است.
حال ای سلیمان بگو که[باوجود این آیات،]چگونه[و چه چیزی از] «بداء»را انکار میکنی؟
سلیمان گفت:آیا از پدرانت دربارۀ بداء روایتی داری؟
امام علیه السّلام فرمود:آری.از ابو عبد اللّه[امام صادق]علیه السّلام روایت کردهام که فرمود:
«إنّ للّه-عزّ و جلّ-علمین،علما مخزونا مکنونا لا یعلمه إلاّ هو،من ذلک یکون البداء،
و علما علّمه ملائکته و رسله،فالعلماء من أهل بیت نبیه یعلمونه»؛
خدای-عز و جل-دو«علم»دارد،علمی مخزون و نهفته که جز او کسی از آن آگاه نیست و«بداء»از همان[سنخ]است و علمی که به فرشتگان و پیامبران آموخته است که عالمان از خاندان پیامبرش(رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله)آن علم را دارند.
سلیمان گفت:دوست دارم شاهدی از قرآن دربارۀ«بداء»بیاوری.
امام فرمود:آنجا که خدای-عز و جل-به پیامبر خود میفرماید: «فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمٰا أَنْتَ بِمَلُومٍ (1)[حال که چنین است]از آنها روی بگردان که هرگز در خور ملامت نخواهی بود».[خداوند با این خطاب،]اراده کرده بود که آن جماعت را هلاک کند،اما برای او«بداء»حاصل شد و فرمود: «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ (2)و پیوسته تذکر ده،زیرا تذکر مؤمنان را سود میبخشد».
سلیمان گفت:فدایت گردم،بیشتر بگو.
امام علیه السّلام فرمود:پدرم از پدرانش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برایم نقل کرد که او فرمود:«خدای-عز و جل-به یکی از پیامبران خود وحی کرده،فرمود:به فلان پادشاه خبر بده که در زمانی معین[که چندان دور نخواهد بود]جان او را میستانم.
پیامبر خدا نزد پادشاه رفت و مأموریت خود را به انجام رساند.پادشاه بر تخت سلطنت خود به درگاه الهی چندان دعا کرد که از تخت به زیر افتاد.آن گاه عرضه داشت:خداوندا،چندان مهلتم ده تا اینکه کودکم جوان شود و کارم را به سامان آورم.
خدای-عز و جل-به پیامبر خود وحی کرده،فرمود:نزد آن پادشاه برو و به
او بگو که من(خداوند)اجل او را نادیده گرفتم و پانزده سال بر عمر او افزودم.
آن پیامبر گفت:خداوندا،تو میدانی که هرگز دروغ نگفتهام[چگونه چنین مطلبی که با پیام پیشین در تعارض است به او بگویم؟].
خدای-جل و علا-بدو وحی فرمود که:تو تنها یک بندهای و مأمور هستی،پس پیام را به او برسان[و بدان]که خداوند در کارهایش مورد بازخواست قرار نمیگیرد».
آنگاه امام علیه السّلام به سلیمان فرمود:گمان میکنم دربارۀ بداء با یهود همانند[و هماندیشه]شدهای.
سلیمان گفت:از این امر به خدا پناه میبرم.یهود چه گفتند؟
امام علیه السّلام فرمود:یهود گفتند: «یَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ (1)دست خدا بسته است» و منظور آنان این است که خداوند تمام کارها را به انجام رسانده،دیگر چیزی پدید نمیآورد.
خداوند-جل و علا-[در پاسخ آنان]فرمود: «غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا (2)دستهای آنان بسته باد و از رحمت الهی دور شوند».
[در محضر پدرم بودم که]گروهی از پدرم موسی بن جعفر علیه السّلام دربارۀ بداء پرسیدند،او فرمود:«بداء»و«ارجاء»(اینکه خداوند کار رسیدگی به گروهی را خود در اختیار گرفته که مجازات کند یا ببخشد)[چه جای انکار دارد که]مردم آن را انکار کنند؟
سلیمان گفت:آیۀ «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ؛ ما آن را در شب قدر نازل کردیم» دربارۀ چه چیزی نازل شده است،مرا از[مفهوم]آن آگاه کن.
امام علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،شب قدر شبی است که خدای-عز و جل-آنچه را که[باید]در یک سال[میان دو شب قدر]رخ دهد،رقم میزند،مانند:حیات و مرگ،خیر و شر و ارزاق و تمام مقدرات این شب حتمی و شدنی است.
سلیمان گفت:فدایت گردم،اینک فهمیدم.باز هم بگو.
امام علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،اموری هست که نزد خداوند«موقوف»[و امضا ناشده]است،پس[اجرای]هرچه از آن امور را بخواهد پیش میاندازد و هرچه را بخواهد به تأخیر میافکند.ای سلیمان،علی علیه السّلام میفرمود:«علم دو گونه است،یکی علمی است که خداوند آن را به فرشتگان و پیامبران آموخته است که شدنی است.پس حضرت حق،خود،فرشتگان و پیامبران خود را[با محقق نشدن این امور]تکذیب نمیکند.
علم دیگر،علمی است مخزون و نهان که هیچیک از آفریدگان از آن آگاه نخواهند شد.هرچه را بخواهد پیش میاندازد،هرچه را بخواهد به تأخیر میافکند و هرچه را بخواهد محو و هرچه را بخواهد اثبات میکند».
سلیمان به مأمون گفت:ای امیر المؤمنین،از این پس منکر بداء نخواهم شد و آن را تکذیب نخواهم کرد،ان شاء اللّه.
مأمون به سلیمان گفت:ای سلیمان،آنچه میخواهی از ابو الحسن بپرس، اما از نیکو گوش سپردن و رعایت انصاف غافل مباش.
سلیمان رو به امام علیه السّلام کرد و گفت:ای سرورم،بپرسم؟
امام علیه السّلام فرمود:هرچه میخواهی بپرس.
سلیمان گفت:کسانی«اراده»را اسم و صفتی مانند:حی(زنده)،سمیع (شنوا)،بصیر(بینا)و قدیر(توانا)میدانند.دربارۀ آنان چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:میگویید:اشیاء از آنرو پدید آمده،[در شکل و ماهیت]
گوناگون هستند که او(خدا)خواسته و اراده فرموده،اما نمیگویید که اشیاء پدیدآمده[و در شکل و ماهیت]گوناگون هستند،چون خداوند شنوا و بیناست،همین دلیل بر آن است که«اراده»،وصفی همانند:شنوا،بینا و توانا نیست.
سلیمان گفت:او(خدا)از ازل و همیشه«مرید»(ارادهکننده)بوده است.
امام علیه السّلام پرسید:ای سلیمان،آیا ارادۀ او غیر از اوست؟
سلیمان گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:چیزی را با او اثبات کردهای که ازلی و قدیم نیست.
سلیمان گفت:چه چیزی را اثبات کردم؟
امام علیه السّلام پرسید:آیا ارادۀ خداوند«حادث»است؟
سلیمان گفت:نه،حادث نیست.
مأمون بر او بانگ زد و گفت:ای سلیمان،با همچون او با سرسختی مجادله و مغالطه کرده،فخرفروشی میکنی؟آیا اهل نظر را که گرداگرد تو حضور دارند نمیبینی؟با او به انصاف رفتار کن.سپس به امام رضا علیه السّلام گفت:ای ابو الحسن،با او که متکلم خراسان است گفتوگو کن و او پرسش خود را تکرار کرد.
امام علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،اراده،حادث است.هرچیزی که ازلی نباشد [لزوما]حادث است و هرچیزی که حادث نباشد ازلی است.
سلیمان گفت:ارادۀ او از اوست،همچنانکه شنوایی،بینایی و علم او از اوست.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین،ارادۀ او ذات اوست؟
سلیمان گفت:نه[چنین نیست].
امام علیه السّلام فرمود:پس ارادهکننده،مانند شنوا و بینا نیست.
سلیمان گفت:همانگونه که او میشنود،میبیند و علم دارد و میداند، خود او نیز اراده کرده است.
امام علیه السّلام فرمود:[پس]خواستن و ارادۀ او چه معنایی دارد؟او خواست شیء باشد یا اینکه حی،سمیع،بصیر یا قدیر باشد؟
سلیمان گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:پس با ارادهاش چنین شده است؟سپس فرمود:بنابراین، اگر زنده،شنوا و بینا بودن حضرت احدیت به اراده او نبوده،گفتۀ تو بیمعنا خواهد بود.
سلیمان گفت:آری آن[صفتها]با ارادۀ او حاصل شدند.
مأمون،اطرافیان و حضرت رضا علیه السّلام[از گفتۀ سلیمان]خندیدند.آنگاه مأمون به حاضران گفت:با متکلم خراسان مهربان باشید[و به سلیمان گفت:] ای سلیمان،از نظر شما خداوند از حالی به حال دیگری درآمده است و این، توصیفی است که شایستۀ خدای-عز و جل-نیست و سلیمان از گفتن بازماند.
آنگاه امام رضا علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،پرسشی از تو دارم.
سلیمان گفت:فدایت گردم،بپرس.
امام علیه السّلام فرمود:تو و یارانت با مردم براساس دانش و درک و شناخت ایشان سخن میگویید یا براساس نادانستههای آنان؟
پاسخ داد:براساس درک و دانش آنان با ایشان سخن میگوییم.
امام علیه السّلام فرمود:مردم اینگونه دریافتهاند که«مرید»چیزی غیر از«اراده» است و قبل از اراده میباشد و فاعل قبل از مفعول بوده است و همین [شناخت،]گفتۀ شما را مبنی بر اینکه«اراده و مرید یک چیز هستند»
باطل میکند.
سلیمان گفت:فدایت گردم،ارادۀ او(خدا)آن چیزی نیست که مردم شناخته و میدانند.
امام علیه السّلام فرمود:میبینم بدون شناخت،مدعی علم به آن(اراده)شده، گفتهاید:اراده،چونان شنوایی و بینایی است.بنابراین،اراده از نظر شما چیزی غیر از آنی است که شناخته و درک شده است؟
سلیمان پاسخی نداد.
آنگاه امام علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،آیا خدای-عز و جل-میداند چه چیزی در بهشت و دوزخ است؟
پاسخ داد:آری.
امام علیه السّلام فرمود:آیا آنچه را که خدا میداند از علم است؟
سلیمان گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین،چیزی از علمش نمیماند مگر اینکه[محقق] بشود.[حال از تو میپرسم:]آیا خداوند بر[کیفر و پاداش یا شمار]آنان که در دوزخ و بهشت هستند میافزاید یا آن را از آنان برمیگیرد؟
سلیمان گفت:نه،بلکه میافزاید.
امام علیه السّلام فرمود:از گفتۀ تو چنین دریافتهام که چیزی را بر آنان افزوده که علم حضرتش به افزایش آن نمیرسید.
سلیمان گفت:فدایت شوم،افزایش،غایت و نهایتی ندارد.
امام علیه السّلام فرمود:در این صورت به نظر شما در صورتی که او نهایت و غایت آن را نداند،علم او نیز به آنچه در بهشت و دوزخ است احاطه ندارد و اگر علم او به آنچه در آنها است احاطه نداشته باشد،از آن چیزیکه در آنها قرار
میگیرد[نیز]آگاه نیست.خداوند[از چنین نسبتهایی]منزه و بس بالاتر و والاتر است.
سلیمان گفت:از آنرو گفتم آنچه را که در آنها قرار میگیرد نمیداند که پایانی و غایت برای آن دو(بهشت و دوزخ)نیست و حضرتش آن دو را جاودانه و همیشگی خوانده و ما نمیپسندیم که برای آن دو پایانی قائل شویم.
امام علیه السّلام فرمود:علم خداوند به آن[پاداشها و کیفرها]موجب انقطاع آن دهشها و کیفرها نمیشود،زیرا خود[ضرورت استمرار]آن را میداند و از همینرو[براساس علم خود]بر آنان میافزاید و از ایشان بازنمیدارد.خدای -عز و جل-[دربارۀ دوزخیان]فرموده است: «کُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهٰا لِیَذُوقُوا الْعَذٰابَ (1)هرچه پوستشان بریان گردد،پوستهای دیگر بر جایش مینهیم تا عذاب را بچشند»و دربارۀ[پاداش]اهل بهشت فرموده است:
«عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ (2)[که این]بخششی است که بریدنی نیست»و نیز فرموده است: «وَ فٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ* لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ (3)و میوههای فراوان.نه بریده و نه ممنوع است».
بنابراین،خدای-عز و جل-با علم[به فزونی گرفتن شمار ساکنان بهشت و دوزخ]افزودن[پاداش و کیفر]را قطع نمیکند.آیا آنچه را که بهشتیان میخورند و مینوشند،خداوند جایگزین آنها نمیکند؟
سلیمان گفت:آری.جایگزین میکند.
امام علیه السّلام فرمود:[با این حال]آیا خداوند در حالیکه[آشامیدنیها و خوردنیها]جایگزین میکند[درست است که بگوییم:]از آنان بازداشته،
[افزودن را]قطع میکند؟
سلیمان گفت:نه.
امام علیه السّلام فرمود:به همین صورت اگر هر آنچه را که در بهشت است جایگزین کند،پس آن را نبریده است؟
سلیمان گفت:[چنین نیست،]بلکه از آنان قطع کرده،بر آنان نمیافزاید؟
امام فرمود:بنابراین هرچه در آن باشد نابود میشود و این-ای سلیمان- باطل کردن جاودانگی و برخلاف کتاب(قرآن)است،زیرا خداوند-عز و جل- میفرماید: «لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ فِیهٰا وَ لَدَیْنٰا مَزِیدٌ (1)هرچه بخواهند در آنجا دارند و پیش ما فزونتر[هم]هست و نیز فرموده است: «عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ (2)[که این] بخششی است که بریدنی نیست و «وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ (3)و نه از آنجا(بهشت) بیرون رانده میشوند و «خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً (4)جاودانه در آنند»و نیز میفرماید «وَ فٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ* لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ (5)و میوههای فراوان.نه بریده و نه ممنوع است.
اینبار نیز سلیمان از پاسخ گفتن بازماند.
آنگاه امام رضا علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،«اراده»چیست؟فعل است یا غیر فعل؟
گفت:آری،فعل است.
امام علیه السّلام فرمود:پس فعل حادث است،زیرا هر فعلی حادث است.
سلیمان گفت:اراده،فعل نیست.
امام علیه السّلام فرمود:پس با خدا«قدیم»دیگری وجود دارد؟
سلیمان پاسخ داد:اراده همان«انشاء»است.
امام علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،[اینکه اراده را همان انشاء میخوانید،]همان چیزی است که به«ضرار» (1)و یاران او نسبت دادهاید؛همانهایی که میگویند:
«هرچه را که خداوند-عز و جل-آفریده،مانند:آسمان،زمین،دریا،خشکی، سگ و خوک،بوزینه و انسان یا هر خزنده و چرنده،[همانا]ارادۀ خدای- عز و جل-است و ارادۀ او زنده میشود،میمیرد،جابهجا میشود،میخورد و میآشامد،آمیزش و زایش میکند،ستم روا میدارد،مرتکب کارهای زشت میشود،کفر و شرک میورزد».
[وانگهی با اینکه اعتقاد خود را به این مطلب آشکار کردی]با این گفتۀ [ضرار و یاران او]دشمنی ورزیده،از آن بیزاری میجویی،اما هردو یک سخن گفتهاید.
سلیمان گفت:اراده،همانند شنوایی،بینایی و علم است.
امام فرمود:باز به این سخن بازگشتی؟برایم روشن کن که آیا شنوایی، بینایی و علم«مصنوع»است یا نه؟
سلیمان گفت:نه.
امام علیه السّلام فرمود:پس چگونه آن را نفی کرده،گاهی میگویید:اراده نکرده است و زمانی میگویید:اراده کرده است،اما[این اراده]مفعول او نبوده است؟
سلیمان گفت:این[تناقض]همانند گفتۀ ماست که:زمانی میداند و زمانی نمیداند!
1) (1)) .ضرار،از مشایخ معتزله در علم کلام و«اباضی»بوده است.
امام علیه السّلام فرمود:این دو یکسان نبوده،زیرا نفی«معلوم»،نفی«علم»نیست و نفی مراد،نفی بودن و کینونت«اراده»است،چرا که اگر ارادۀ چیزی نشود[بی تردید،]اراده وجود ندارد.[وانگهی]بسا که علم ثابت باشد هرچند که«معلوم» به منزله بینایی نباشد،[به این معنا که]انسان بینا باشد،اما«مبصر»(آنچه باید دیده شود)موجود نباشد و علم ثابت باشد هرچند که«معلوم»وجود نداشته نباشد.
سلیمان گفت:اراده«مصنوع»(آفریده شده)است.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین،اراده،همانند شنوایی و بینایی نیست که این دو مصنوع نبوده،ولی اراده مصنوع است.
سلیمان گفت:اراده،یکی از صفات خداست و زوال نمیپذیرد.
امام علیه السّلام فرمود:پس انسان نیز باید زوالناپذیر باشد،زیرا صفت او زوالناپذیر است؟
سلیمان گفت:نه[چنین نیست،]زیرا انسان فاعل(موجد)صفت خود نیست.
امام علیه السّلام به او فرمود:ای مرد خراسانی،بسیار خطا میورزی.آیا[اینگونه نیست که]به«اراده»و«قول»(فرمان)او اشیاء صورت واقع پیدا میکنند؟
سلیمان گفت:نه.
امام علیه السّلام فرمود:اگر[پدید آمدن اشیاء]به اراده،مشیت و امر و با مباشرت او نباشد،پس چگونه پدید میآید؟خداوند برتر از این[پندارها و نسبت]هاست.
سلیمان پاسخی برای گفتن نداشت.
آنگاه امام رضا علیه السّلام به سلیمان فرمود:[ای سلیمان،]خداوند-عز و جل-
میفرماید: «وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِیهٰا فَفَسَقُوا فِیهٰا (1)و چون بخواهیم شهری را هلاک کنیم،خوشگذرانان آن را وامیداریم تا در آن به انحراف[و فساد] بپردازند.حال بازگو که مراد خداوند از این آیه،ایجاد اراده است؟
سلیمان گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:اگر خداوند اراده را پدید میآورد،پس گفته تو مبنی بر اینکه اراده،ذات او یا بخشی از اوست باطل است،چرا که او خود را ایجاد نکرده و از حالتی به حالتی دیگر تغییر نمیکند که از منزه و والاتر از این گفتههاست.
سلیمان گفت:مراد خداوند از آیۀ گفته شده،این نیست که ارادهای پدید میآورد.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین،چه چیزی را میخواسته با این آیه بیان کند؟
سلیمان گفت:مراد او از آیه،«فعل»(انجام)چیزی بوده است.
امام علیه السّلام[بر او نهیب زده،توبیخکنان]به او فرمود:وای بر تو،چرا این مسأله را اینقدر تکرار میکنی؟پیشتر به تو گفتم که«اراده»حادث است،زیرا فعل هرچیز،حادث است.
سلیمان گفت:پس اراده معنایی ندارد؟
امام رضا علیه السّلام فرمود:[بنابراین،و به گفته شما،حضرت حق-جل و علا-] ذات خود را برای شما توصیف نمود تا اینکه خود را«مرید»،اما بدون معنا توصیف کند.پس اگر«اراده»معنایی مبنی بر«قدیم»یا«حادث»بودن نداشته باشد،این گفته شما که«خداوند،از قدیم«مرید»بوده»باطل است.
1) (1)) .اسراء/16.
سلیمان گفت:منظور من این است که«اراده»،فعلی است«قدیم»که از خدا صادر میشود.
امام علیه السّلام فرمود:آیا ندانستهای که آنچه قدیم و لایزال باشد[ممکن نیست] در یک آن و حالت،مفعول،حادث و قدیم باشد؟
سلیمان پاسخ نداد.
امام علیه السّلام به سلیمان فرمود:باکی نیست،پرسش خود را به پایان برسان.
سلیمان گفت:گفتم که«اراده»یکی از صفات اوست.
امام علیه السّلام فرمود:این را بسیار تکرار کردهای.[حال بگو که این]صفت او حادث است یا ازلی و قدیم؟
گفت:حادث است.
امام علیه السّلام فرمود:اللّه اکبر،پس ارادۀ او حادث است و اگر یکی از صفات او بود باید ازلی و قدیم میبود.
سلیمان سخنی بر زبان نیاورد.
سپس امام علیه السّلام فرمود:هرچیزی که ازلی باشد،مفعول نمیشود.
سلیمان گفت:اشیاء[معلول]ارادۀ او نبوده و[خداوند]ارادۀ[پدید آوردن] چیزی نکرده است.
امام علیه السّلام فرمود:گرفتار وسواس(مالیخولیا)شدهای.ای سلیمان،[به زعم تو،خداوند موجودی را]آفرید و کاری انجام داد که ارادۀ آفریدن آن موجود و انجام آن کار را نداشته است.چنین توصیفی شایستۀ کسی است که نمیداند چه میکند و خداوند منزه از این[توصیف]است.
سلیمان گفت:ای سرور من،گفتم که اراده،همانند:شنوایی،بینایی و علم است.
مأمون رو به سلیمان کرد و گفت:وای بر تو،تا چه اندازه مغالطه و سرگردانی[میان این تکرارها]؟این بحث را واگذار و مطلبی دیگر در پیش گیر که توان پاسخ گفتن به این موضوع را نداری.
امام علیه السّلام به مأمون فرمود:ای امیر المؤمنین،او را به حال خویش واگذار و بحث را قطع مکن که آن را دستاویز قرار خواهد داد.[سپس رو به سلیمان کرد و فرمود:]ای سلیمان،سخن خود را دنبال کن.
سلیمان گفت:گفتم که اراده،همانند:شنوایی،بینایی و علم است.
امام علیه السّلام فرمود:باکی نیست.بگو تا بدانم که اینها یک معنا دارند یا دارای معانی مختلفی هستند؟
سلیمان گفت:یک معنا دارند.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین،معنای ارادهها یکی است؟
سلیمان گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:پس اگر معنای تمام آن یکی باشد[لزوما و بالضروره]ارادۀ ایستادن،نشستن،حیات و مرگ یکی خواهد بود و هیچیک از این ارادهها بر دیگر مقدم و با دیگر ارادهها[ی نام برده شد]در تضاد نبوده،شیء واحدی هستند.
سلیمان گفت:معنای آنها متفاوت است.
امام علیه السّلام فرمود:به من بگو که«مرید»همان اراده است یا چیزی دیگری است؟
سلیمان گفت:همان اراده است.
امام علیه السّلام فرمود:اگر«مرید»از نظر شما همان اراده باشد[بیتردید]با مرید[ی که ما میشناسیم]متفاوت است.
سلیمان گفت:ای سرورم جز به ارادۀ مرید[کاری صورت نمیپذیرید].
امام علیه السّلام فرمود:پس اراده حادث است[و اگر جز این را بپذیریم]لاجرم با «مرید»که قدیم است،قدیم دیگر وجود دارد.[ای سلیمان،]نیک فهم کن و بر پرسشت بیفزا.
سلیمان گفت:پس«اراده»،نامی از نامهای اوست.
امام علیه السّلام فرمود:آیا خود،خویش را به این نام خوانده است؟
سلیمان گفت:او خود را به این نام نخوانده است.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین،تو را نیامده است که حضرتش را به نامی بخوانی که ذات خویش را بدان نخوانده است.
سلیمان گفت:او خود را[«مرید»خوانده،]بدان صفت توصیف کرده است.
امام علیه السّلام فرمود:اینکه حضرتش خود را مرید خوانده،بدان معنا نیست که او«اراده»است یا این اراده،نامی از نامهای او باشد.
سلیمان گفت:به این دلیل که ارادۀ او علم اوست.
امام علیه السّلام فرمود:ای نادان،اگر علم به چیزی پیدا کند،آن را اراده کرده است؟
سلیمان گفت:البته چنین است.
امام علیه السّلام فرمود:و اگر ارادۀ چیزی نکند علم به آن پیدا نمیکند؟
پاسخ داد:همینگونه است!
امام علیه السّلام فرمود:این را از کجا میگویی؟و چه دلیلی وجود دارد مبنی بر این که ارادۀ او علم اوست؟در حالیکه به چیزی علم دارد که هرگز ارادۀ آن را
نخواهد کرد،آنجا که میفرماید: «وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ (1)و اگر بخواهیم قطعا آنچه را که به تو وحی کردهایم میبریم».پس او میداند چگونه آن [وحی]را ببرد،اما هرگز چنین نمیکند.
سلیمان گفت:زیرا که خداوند از امر[اراده]فارغ شد و چیزی به او نمیافزاید.
امام علیه السّلام فرمود:این،گفته یهود است.خداوند فرموده است: «اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ (2)بخوانید مرا تا شما را اجابت کنم».پس این گفتۀ خدا چه میشود؟
سلیمان گفت:این گفتۀ خداوند بدان معناست که بر انجام آن تواناست.
امام علیه السّلام فرمود:آیا خداوند وعده میدهد،اما به آن وفا نمیکند؟او میفرماید: «یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مٰا یَشٰاءُ (3)در آفرینش،هرچه بخواهد میافزاید» و «یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ (4)خدا آنچه را بخواهد محو یا اثبات میکند،و اصل کتاب نزد اوست».[بنا به گفتۀ شما که]او از کار فراغت یافته، پس چگونه چنین فرموده است؟
اینبار نیز سلیمان پاسخ نداشت.
امام علیه السّلام فرمود:ای سلیمان،آیا میداند که انسانی به وجود خواهد آمد،اما او اراده میکند که نیافریند،یا اینکه انسانی امروز میمیرد،ولی او اراده کند که در این روز نمیرد؟
سلیمان گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:یعنی اینکه میداند آنچه را اراده کرده بشود،میشود؟یا
اینکه میداند آنچه را که ارادهاش بر به وجود نیامدن و نشدن آن تعلق گرفته، خواهد شد؟
سلیمان گفت:میداند که هردو[حالت]شدنی است.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین،میداند که انسانی در یک زمان زنده و مرده، ایستاده و نشسته و بینا و کور است که البته این،امری محال است.
سلیمان گفت:فدایت شوم،او میداند که تنها یکی از دو حالت[یاد شده] رخ میدهد؟
امام علیه السّلام فرمود:چنین باشد.[حال بگو که]کدام یک از دو حالت خواهد بود؟چیزیکه اراده کرده بود باشد،یا چیزی را که ارادۀ شدنش نکرده بود؟
سلیمان گفت:همان چیزیکه ارادۀ شدنش کرده بود.
امام رضا علیه السّلام مأمون و اصحاب دیگر مکاتب[از سخن سلیمان]خندیدند.
امام علیه السّلام به سلیمان فرمود:[ای سلیمان،]خطا کردی[،اما]گفتۀ خود را که گفتهای«او میداند که امروز انسانی میمیرد،اما او نمیخواهد آن انسان بمیرد، و او خلقی را میآفریند که نمیخواهد بیافریند»رها کردی.
سلیمان گفت:میگویم:«اراده»نه اوست و نه غیر(جدای از)اوست.
امام علیه السّلام فرمود:ای نادان،اگر بگویی که اراده،او نیست آن را غیر از او خوانده و اگر بگویی که اراده غیر از او نیست آن را[ذات]او شمردهای.
سلیمان گفت:او(خدا)میداند چگونه چیزی را میسازد(میآفریند)؟
امام علیه السّلام فرمود:آری.
سلیمان گفت:همین،اثباتکنندۀ شیء است.
امام علیه السّلام فرمود:سخنی محال بر زبان راندی،چرا که کسی[حرفۀ]بنایی را خوب میداند،اگرچه بنایی نکند،دوزندگی را میداند،هرچند چیزی ندوزد
یا اینکه[دانش]ساختن چیزی را نیکو فراگرفته و میداند،اما هرگز آن را نسازد.
سپس فرمود:ای سلیمان،آیا او میداند یکی است و چیزی با او نیست؟
پاسخ داد:آری.
امام علیه السّلام فرمود:آیا این[که میداند یکی است و چیزی با او نیست]اثبات کنندۀ چیزی است؟
سلیمان[با انکار گفتۀ خویش]گفت:او(خدا)نمیداند که یکی است و چیزی با او نیست.
امام علیه السّلام فرمود:آیا تو این را میدانی؟سپس فرمود:ای سلیمان،بنابراین [ادعا،]تو از او داناتری.
سلیمان گفت:[صورت]این مسأله،محال است.
امام علیه السّلام فرمود:از نظر تو محال است که او(خداوند)یکی است و چیزی با او نیست؟و او زنده،شنوا،بینا،دانا،آگاه و تواناست و خود از آن آگاهی ندارد؟ [اگر چنین بگویی،بیتردید]باطل خواندن و تکذیب گفتۀ اوست و او والاتر از این نسبتها است.
سپس امام رضا علیه السّلام فرمود:وانگهی،چگونه ارادۀ پدید آوردن چیزی میکند که نمیداند چیست؟و چگونه باید پدید بیاورد؟پس اگر صانع و آفرینندهای پیش از آفرینش،نداند چگونه آن را پدید آورد،بیتردید سرگردان است و خداوند از این صفتها منزه و والاتر است.
سلیمان گفت:اراده[همان]قدرت است.
امام علیه السّلام فرمود:خدای-عزّ و جلّ-همیشه هرچه را بخواهد بر[انجام]آن تواناست و ناچار باید میان اراده و قدرت را تفکیک کرد،چرا که حضرت حق-
جل و علا-فرموده است: «وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ (1)و اگر بخواهیم قطعا آنچه را به تو وحی کردهایم میبریم».پس اگر«اراده»همان قدرت باشد، پس او قدرت دارد و به دلیل داشتن قدرت،وحی فرو فرستاده را[از میان] میبرد.
سلیمان خاموش شد و مأمون به او گفت:ای سلیمان،این(منظور امام علیه السّلام بود)عالمترین فرد از خاندان هاشم است،آنگاه حاضران مجلس را ترک کردند». (2)
مردی در خراسان سوگند یاد کرد که:معاویه از اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نیست[و اگر معاویه از یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باشد]همسرش را طلاق بدهد.
فقیهان فتوای به طلاق دادند.از امام رضا علیه السّلام در اینباره پرسیده شد، حضرتش فرمود:آن مرد نباید[به جهت این سوگند]همسرش را طلاق بدهد.
فقیهان نامهای به امام رضا علیه السّلام نوشتند،با این عبارت:ای پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به چه دلیلی میگویی:همسر او طلاق داده نمیشود؟
امام علیه السّلام در پاسخ آنان نوشت:این را از روایت شما،از«ابو سعید خدری» از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل میکنم که در روز فتح[مکه]به«مسلمه»فرمود:«أنتم خیر و أصحابی خیر و لا هجرة بعد الفتح؛شما نیکو و پسندیده هستید و اصحاب من نیز چنین هستند و[بدانید که]پس از فتح،هجرت نشاید».
بدین ترتیب،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هجرت را باطل کرد و آنان را[که هجرت کردند]
در شمار اصحاب خود قرار نداد.
فقیهان پس از دریافت پاسخ امام رضا علیه السّلام فتوای او را پذیرفتند». (1)
حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام اندوختۀ سترگ علمی برای جامعه بشری بهطور عام و پیروان اهلبیت علیهم السّلام و مسلمانان بهطور خاص بر جای گذاشت.این میراث گرانبها شامل علومی بود،چون:فلسفه،کلام،علم طب، فقه،تفسیر،تاریخ،ادب،پرورش،سیاست و جامعهشناسی.مأمون نیز ناخواسته،زمینه نشر این اندوختۀ علمی را فراهم کرد.دانستن این امر ضروری است که مأمون هرگز درصدد تقویت پایگاه علمی امام رضا علیه السّلام نبود، بلکه بر آن بود تا با تشکیل مجالس بحث و مناظره و فراخوان عالمان دیگر دیانتها و فرقهها،امام رضا علیه السّلام را در میدان مبارزۀ با آنان حتی اگر یک بار هم که باشد درمانده ببیند که در این صورت میتوانست به اهداف شوم خود که همانا کاستن از منزلت و جایگاه علمی امام علیه السّلام در میان مردم بود برسد.
از آنجا که بیان امامان معصوم با بیان حضرت حق همسو میباشد و کلام حضرت حق«کلمۀ علیا»است و در ضمیر جویندگان حقیقت مینشیند،به دست مأمون فرصتی طلایی فراهم شد تا امام علیه السّلام دانش خود را در تمام عرصهها بروز دهد،در جامعه چهره کند و با تمام کسانی که میپنداشتند میتوانند با دانش خود امام علیه السّلام را از میدان هماوردی علمی به در ببرند، هماوردی کند و پیروز میدان باشد.
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 87/2.
پیش از این خواندیم که عالمان فرقهها و مذاهب اسلامی،برای چالش علمی با امام رضا علیه السّلام و مطرح کردن مسائلی پیچیده،دعوت مأمون را پذیرفتند تا خواستههای او را برآورده کنند و آنچه از نظر آنان پیچیدگی داشت از حضرت پرسیدند.بنا به نقل مورخان،بیش از بیست هزار مسأله در عرصههای گوناگون دانش مطرح شد و امام علیه السّلام به تمام آنها پاسخ قاطع داد و بدین ترتیب در برابر جبروت مأمون و عباسیان بهطور خاص و کسانی که فضل و برتری اهلبیت علیهم السّلام را نمیشناختند و دربارۀ آنان پندارهای نادرستی داشتند بهطور عام مردانه و عالمانه قد برافراشت و هرگز از حضور در هیچیک از مناظرهها سرباز نزد.
جدای از این مناظرهها و احتجاجها مجموعه نصهایی که مورد توجه ترجمهنگاران بوده،از امام رضا علیه السّلام نقل شده است که به«رضویات»شناخته میشود،مانند:«طب الامام الرضا علیه السّلام»،«مسند الامام الرضا علیه السّلام» (1)،«صحیفة الامام الرضا علیه السّلام»(یا صحیفۀ اهلبیت)و رسالۀ«جوامع الشریعه»و کتابی با موضوع فقه که به«فقه الرضا علیه السّلام» (2)معروف است به آن حضرت نسبت داده شده،از آن جمله است.
از امام رضا علیه السّلام حدیث«سلسلة الذهب»روایت شده که آن حضرت،آن را از پدران پاک خود روایت کرده و آنان،از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل کردهاند و او از جبرئیل و جبرئیل از خدای صاحب عزّت نقل کرده است که فرمود:«لا اله الاّ اللّه حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی أمن من عذابی»؛
[کلمه]لا إله إلاّ اللّه دژ[مستحکم]من است.هرکس آن را بر زبان آورد،وارد دژ من شده است و هرکس وارد دژ من شود،از کیفر من ایمن باشد.
«احمد بن حنبل»دربارۀ سند این حدیث گفته است:«و هذا إسناد لو قریء علی المجنون لأفاق»؛ (1)این سلسله سند[آنچنان درست و بابرکت است که]اگر بر دیوانه خوانده شود به یقین شفا خواهد یافت.
وانگهی«مسند الامام الرضا علیه السّلام»بیش از دو هزار متن در خود دارد که شامل مباحث:اعتقادات،فقه،اخلاق،تفسیر،تاریخ و احتجاجات است که این بخش از کتاب،مهمترین و اصلیترین موضوعی است که«مسند»را تشکیل میدهد.مباحث دانش و شناخت که جایگاهی اصیل در نصوص امام علیه السّلام دارد آنچنان گسترده و پردامنه است که در این ابواب نمیگنجد.البته نصوصی که به اصول اعتقادات،شریعت و موضوع امامت میپردازد،گسترده و مفصل است و از توجه خاص امام علیه السّلام برخوردار بوده است.امام رضا علیه السّلام با این نصوص،بهویژه موضوع امامت، (2)با مردود خواندن و ابطال منطقی مذاهب و فرقههایی که به نحوی از مذهب اهلبیت علیهم السّلام جدا شده بودند،تمام راههای نفوذ و رخنۀ آنان را بست.
با تأملی در احتجاجات امام رضا علیه السّلام صراحت و اعتراض را در آن میبینیم که«تقیه»و بیان گزینشی حقایق تاریخی در آنها جایی ندارد،بلکه امام رضا علیه السّلام با این آگاهی که کشته شدن در راه عقیده پایان کار او را رقم میزند،با
1) (1)) .بحار الانوار 107/48(به نقل از:مناقب آل أبی طالب 433/3)و اعیان الشیعه 100/1.
2) (2)) .نصوصی که دربارۀ امامت از امام رضا علیه السّلام صادر شده،به پانصد مورد میرسد.البته احتجاجاتی که دربارۀ امامت صورت گرفته،و در دو کتاب:«الإصطفاء و النبوة»و«الأدعیة و تفسیر القرآن»آمده و به موضوع امامت ارتباط دارد حجم بزرگی را به خود اختصاص میدهد و در مجموع و بهطور تقریبی، یک چهارم تراث آن حضرت را تشکیل میدهد.
تمام توان به میدان مباحث اعتقادی مذهب،گام مینهاد.امام رضا علیه السّلام از آنرو وارد این میدان گستردهدامن شد تا حقیقت مذهب اهلبیت علیهم السّلام و فلسفۀ وجودی آن را اثبات کند و به همگان بفهماند که مذهب اهلبیت علیهم السّلام،امتداد خط پیامبر خداست و تنها خطی است که آینۀ رسالت الهی در زمین است.در اینجا گزیدهای از تراث امام رضا علیه السّلام را باهم میخوانیم تا به عظمت و گوناگونی تراث آن بزرگ پی ببریم:
1.العقل حباء من اللّه و الأدب کلفة،فمن تکلف الأدب قدر علیه،و من تکلف العقل لم یزدد إلاّ جهلا»؛ (1)
عقل موهبتی است از سوی خداوند و دانشاندوزی[آمیخته به]سختی است.هرکس سختی دانشاندوزی را بر خود هموار کند،به آن میرسد و هرکس خویش را خردمند وانمود کند تنها بر نادانیاش افزوده میشود.
2.لیس العبادة کثرة الصلاة و الصوم،و إنّما العبادة التفکر فی أمر اللّه-عزّ و جلّ-؛ (2)
عبادت به زیادی نماز و روزه نیست،بلکه عبادت اندیشه و تفکر در امر[آفرینش] خداوند است.
3.ما استودع اللّه عبدا عقلا إلاّ استنقذه به یوما؛ (3)
هرگاه خداوند به بندهای عقل دهد،بیگمان روزی به وسیلۀ همان عقل او را نجات میدهد.
1.از«حسین بن خالد»نقل شده است که:«به علی بن موسی الرضا علیه السّلام گفتم:ای پسر رسول خدا،دربارۀ قرآن به من بگو.آیا قرآن خالق است یا مخلوق؟
امام علیه السّلام فرمود:لیس بخالق و لا مخلوق،و لکنه کلام اللّه-عزّ و جلّ-؛
قرآن نه خالق است و نه مخلوق،بلکه سخن خدای-عز و جل-است. (1)
2.از«ریان بن صلت»آمده است که:«به[امام]رضا علیه السّلام گفتم:دربارۀ قرآن چه میگویی؟
فرمود:کلام اللّه لا تتجاوزوه،و لا تطلبوا الهدی فی غیره فتضلوا؛
[قرآن]کلام خداست،از حدود آن نگذرید[و فرمان آن را نادیده نگیرید]و جز از آن هدایت نخواهید که گمراه میشوید». (2)
3.از«ابو حیون»مولای امام رضا علیه السّلام از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«من ردّ متشابه القرآن إلی محکمه هدی إلی صراط مستقیم؛
هرکسی[آیات]«متشابه»قرآن را[با محک]«محکم»آن بسنجد،به راه راست راه یافته است.
سپس فرمود:إنّ فی أخبارنا متشابها کمتشابه القرآن،و محکما کمحکم القرآن، فردّوا متشابهها إلی محکمها،و لا تتّبعوا متشابهها دون محکمها فتضلوا؛
[بدانید که]در اخبار(روایات)ما[نیز]همانند قرآن،«متشابه»وجود دارد و«محکم»، پس متشابه آن را با محکم آن بسنجید.مبادا متشابه آن را گرفته،محکم آن واگذارید که[در این صورت]از راه راست به بیراهه خواهید رفت». (3)
4.روزی امام رضا علیه السّلام از قرآن یاد کرده،حجتها و برهان آن را بزرگ شمرد و نظم و انسجام آن را معجزهای سترگ خواند و فرمود:«هو حبل اللّه المتین،و عروته الوثقی و طریقته المثلی،المؤدّی إلی الجنة،و المنجی من النار،لا یخلق علی الأزمنة و لا یغثّ علی الألسنة،لأنه لم یجعل لزمان دون زمان،بل جعل دلیل البرهان و الحجة علی کل إنسان «لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ (1)
آن[قرآن،]ریسمان سترگ الهی،دستاویز استوار او و راه آرمانی و کامل او است که به بهشت میانجامد و از دوزخ وامیرهاند.با گذشت روزگار کهنه نشده و بر زبانها سنگین و ملالتبار نمیشود،زیرا برای روزگاری خاص و دورانی محدود فرستاده نشده،بلکه راهنما و حجت و برهان هر انسانی قرار داده شده است که«از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمیآید،وحی(نامه)ای است از سوی حکیمی ستوده[صفات]. (2)
1.مردی از امام رضا علیه السّلام دلیلی بر حدوث جهان خواست،امام علیه السّلام فرمود:
«إنک لم تکن ثم کنت و قد علمت أنک لم تکوّن نفسک و لا کوّنک من هو مثلک؛ (3)
تو وجود نداشتی،سپس به وجود آمدی و دانستی که تو خود را به وجود نیاوردی و کسی چون تو نیز تو را به وجود نیاورده است[،پس همین دلیل محکم بر حدوث جهان است].
2.مردی از مردم«ماوراء النهر»(از سرزمین بلخ)به حضور امام رضا علیه السّلام رسید و گفت:«سؤالی دارم اگر آنگونه که میخواهم پاسخ بدهی امامت تو را
میپذیرم.
امام علیه السّلام فرمود:در هر مورد که میخواهی بپرس.
مرد بلخی گفت:خدای تو کی(از چه زمانی)بود؟چگونه بوده و[در امر آفرینش و دیگر کارهایش]بر چه چیزی متکی بوده است؟مرا از این امور آگاه کن.
امام علیه السّلام فرمود:إن اللّه-تبارک و تعالی-أیّن الأین بلا أین،و کیّف الکیف بلا کیف، و کان اعتماده علی قدرته؛
خداوند-تبارک و تعالی-بدون اینکه«این»(مکان)داشته باشد آن را مکان گرداند و بدون اینکه خود«کیف»(چگونگی)داشته باشد،چگونگی را آفرید و[در آفرینش و دیگر امور]بر قدرت خویش تکیه دارد.
مرد بلخی برخاست و سر مبارک امام علیه السّلام را بوسید و گفت:گواهی میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست،محمد فرستادۀ اوست و علی،وصی رسول خدا و پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله علی متولی کارهای او[در ابلاغ رسالت و ادامه دهندۀ خط او]است و شما[خاندان]،امامان راستگفتار هستید و تو جانشین ایشان هستی». (1)
3.از«حسین بن بشار»نقل شده است که گفت:«از ابو الحسن،علی بن موسی الرضا علیه السّلام پرسیدم:آیا خداوند میداند چیزی که نبوده،در صورت شدنش چگونه خواهد بود؟یا اینکه تا آن چیز نشود(صورت خارجی به خود نگیرد)نمیداند؟
امام علیه السّلام فرمود:إن اللّه تعالی هو العالم بالأشیاء قبل کون الأشیاء؛
1) (1)) .التوحید/136.
خداوند متعال پیش از پدید آمدن اشیاء،به آنها آگاه است. (1)
4.از«یونس بن عبد الرحمن»نقل است که:«به ابو الحسن[علی بن موسی]الرضا علیه السّلام گفتم:چنین برای من روایت شده است که خداوند[همه] علم است که جهل در او نیست،[همه]حیات است که مرگ[و نیستی]در او نیست و[همه]نور است که تاریکی در او نیست.
امام علیه السّلام فرمود:کذلک هو؛او همانگونه[که توصیف شده]میباشد. (2)
1.«ابن السکیت»از ابو الحسن رضا علیه السّلام پرسید:«چرا خدای-عز و جل- موسی بن عمران را با[معجزۀ]عصا و ید بیضاء و ابزار[ی که با]سحر[ساحران هماوردی میکرد]،عیسی را با[معجزۀ]طب[و درمان بیماران درمانناپذیر] و محمد صلّی اللّه علیه و آله را با[معجزۀ]بیان و خطابه فرستاد؟
امام علیه السّلام فرمود:آن هنگام که خداوند،موسی را به پیامبری برانگیخت، سحر و جادو بر آن روزگار غالب و همهگیر بود.از اینرو موسی از سوی خداوند ابزارهایی[و معجزههایی نشان داد]که ساحران،از انجام آن درماندند و بدین ترتیب،سحر آنان را باطل و حجت و برهان[رسالت]خود را اثبات کرد.زمانی که خداوند-تبارک و تعالی-عیسی علیه السّلام را به پیامبری مبعوث کرد، بیمارهای مزمن[و درمانناپذیر]همهگیر شده بود و مردم،نیازمند درمان بودند.
این بود که عیسی علیه السّلام از نزد خداوند-عزّ و جلّ-چیزی را برای آنان آورد که بدان دست نمییافتند،از جمله اینکه به فرمان خداوند،مردگان را برای آنان
زنده و کوران و جذامیان ایشان را درمان کرد و با این ابزارها حجت و برهان [رسالت]خود را اثبات نمود.
[روزگار حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله بهگونهای دیگر بود.]آنهنگام که خداوند، محمد صلّی اللّه علیه و آله را به پیامبری برانگیخت،سخنوری و کلام[ابن السکیت میگوید:
و گمان میکنم گفت:]و شعر بر جامعه حاکم بود.لذا او از کتاب خدای- عز و جل-مواعظ و احکامی[که از نظر شیوایی و استحکام،مانندی نداشت،] برای مردم آن روزگار آورد و به وسیلۀ آنها گفته و ادعای ایشان را باطل و حجت و برهان[رسالت]خود را اثبات نمود.
ابن السکیت خطاب به امام علیه السّلام گفت:تاللّه ما رأیت مثلک الیوم قط،فما الحجة علی الخلق الیوم؛به خدا سوگند امروزه همانند تو را هرگز ندیدهام.اکنون حجت بر خلق چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:العقل یعرف به الصادق علی اللّه فیصدّقه،و الکاذب علی اللّه فیکذّبه؛
[امروزه]عقل[حجت است که]به وسیلۀ آن میتوان آن کس را که[نسبت]راست به خدا میدهد شناخت و او را تصدیق کرد و آن کس را که بر خدا دروغ میبندد،شناخت و او را تکذیب نمود.
ابن السکیت گفت:به خدا سوگند پاسخ[درست]همین است». (1)
2.از امام رضا علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«از آنرو پیامبران اولو العزم به این صفت خوانده شدند که هریک دارای کتاب و شریعتی بودند[،اما]تمام پیامبران پس از نوح علیه السّلام تا زمان ابراهیم خلیل علیه السّلام،بر شریعت،روش و کتاب
1) (1)) .علل الشرایع 115/1؛عیون اخبار الرضا 79/2.
نوح بودند[و شریعتی مستقل نداشتند].پیامبرانی که در زمان ابراهیم و پس از او بودند،از شریعت و کتاب او پیروی میکردند،تا اینکه روزگار موسی علیه السّلام فرارسید.
پیامبرانی که معاصر موسی علیه السّلام بودند و آنان که پس از او آمدند شریعت، روش و کتاب موسی را پذیرفته،بدان عمل میکردند،تا اینکه عیسی علیه السّلام به پیامبری مبعوث شد.همچنین پیامبران معاصر عیسی علیه السّلام و آنانکه پس از وی آمدند،شریعت و کتاب او را مبنای عمل خود قرار دادند،تا اینکه پیامبر ما به رسالت مبعوث شد[که در این روزگار پیامبری با او معاصر نبود و پس از او نیز پیامبری مبعوث نشد].
این پنج پیامبر،اولو العزم و برترین پیامبران و فرستادگان بودند و شریعت محمد صلّی اللّه علیه و آله تا روز قیامت پابرجاست و منسوخ نخواهد شد و تا آن زمان پیامبری نخواهد آمد.پس هرکسی که پس از او دعوی پیامبری کند،یا پس از قرآن کتابی آورد[و آن را آسمانی بخواند]خونش برای شنونده هدر است(هرکس چنین ادعایی را بشنود باید مدعی را بکشد).
در این مبحث با چند مورد از تعریف امامت،امام و جایگاه او از زبان امام رضا علیه السّلام آشنا میشویم:
1.از«عبد العزیز بن مسلم»نقل شده است که گفت:«با امام رضا علیه السّلام در مرو بودیم.در آغاز ورودمان به این شهر در روز جمعهای در مسجد جامع گرد آمدیم.حاضران موضوع امامت را مورد بحث قرار داده بودند و از بسیاری
اختلافنظر مردم در این باب سخن به میان آوردند.نزد امام رضا علیه السّلام رفتم و او را از موضوع امامت که مردم به آن پرداخته بودند،آگاه کردم.
امام علیه السّلام لبخند زد و فرمود:
ای عبد العزیز،این جماعت ندانسته و[با این پندار که درست میاندیشند]فریب خورده،بیراهه رفتهاند.
خدای-عز و جل-زمانی پیامبر خود را نزد خویش فراخواند[و جان او را ستاند]که دین[و احکام آن]را برای او کامل کرد و قرآن را که تبیینکنندۀ هرچیزی است بر او فروفرستاد؛[قرآنی که]خداوند حلال و حرام،حدود و احکام و هرچه را که مردم به آن نیاز دارند در آن بیان کرده فرمود:«ما هیچ چیزی را در کتاب فروگذار نکردهایم (1).
نیز حضرت حق در حجة الوداع که روزهای واپسین زندگی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود این آیه را فروفرستاد:«امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما[بهعنوان]آیینی برگزیدم».و[بدان که]امر امامت [مایۀ]کمال دین است. (2)
پس از آنکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله شاخصه و احکام دین را برای امت خود بیان کرد،راه آنان را برایشان روشن نمود،امت را در راه راست قرار داد،علی علیه السّلام را به راهبری و به عنوان امام آنان معرفی و معین فرمود و تمام آنچه را که امت بدان نیاز داشت برای آنان تبیین نمود،دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار دوست شتافت.
پس هرکس بپندارد که خدای-عز و جل-دین خود را کمال نبخشیده،کتاب خدا را رد[و انکار]کرده است و هرکس چنین کند[بیتردید]به خداوند کفر ورزیده است.
[ای عبد العزیز،]آیا اینان(امت)مقام و جایگاه امامت را در میان خود میدانند تا با دانش و شناخت خود،بتوانند امام را انتخاب کنند؟
[بدان که]امامت،منزلتی والاتر،مرتبهای برتر،جایگاهی بالاتر،[دژی] نفوذناپذیرتر و[دریایی]ژرف است[آنچنان]که مردم با خرد خود نمیتوانند به [کنه معرفت]آن برسند،با آرای خود آن را درک کنند یا اینکه به انتخاب خود،امام را برگزیند.[وانگهی]امامت،مقامی است که خداوند پس از پیامبری و دوستی،به ابراهیم خلیل علیه السّلام داد و آن را در مرتبۀ سوم قرار داد و او را بدان فضیلت،شرافت بخشید و نام او را با این منصب،بلندآوازه نمود،آنجا که فرمود:«من تو را پیشوای مردم قرار دادم. (1)
ابراهیم علیه السّلام از دست یافتن به چنین مقامی شادمان شده،عرضه داشت:«و از دودمانم[چطور]؟»و خدای-تبارک و تعالی-فرمود:«پیمان من به بیدادگران نمیرسد.
[بدین ترتیب]این آیه،تا روز واپسین،امامت هر ستمگری را باطل و مردود کرد و امامت[تنها]در برگزیدگان به ودیعت نهاده شد.
آنگاه[حضرت احدیت،ابراهیم را بزرگی داده،]امامت را در میان برگزیدگان و پاکان از فرزندان او قرار داده،فرمود:«و اسحاق و یعقوب را[بهعنوان نعمتی]افزون به او بخشودیم و همه را از شایستگان قرار دادیم.و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت کردند،و به ایشان انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان پرستندۀ ما بودند. (2)
امامت همچنان در نسل ابراهیم علیه السّلام بود و به یکدیگر به ارث میدادند تا اینکه
خداوند،آن را میراث پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله گردانده،فرمود:«در حقیقت،نزدیکترین مردم به ابراهیم،همان کسانی هستند که او را پیروی کردند،و[نیز]این پیامبر و کسانی که[به آیین او]ایمان آوردهاند،و خدا سرور و سرپرست مؤمنان است.
از اینرو امامت ویژۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شد و او به فرمان حضرت حقتعالی،[بار سنگین]امامت را بر دوش علی علیه السّلام نهاد که[پس از او]در نسل برگزیدۀ او که خداوند،علم و ایمان بدانها داده،قرار گرفته است،چنانکه در کتاب خود فرموده است:«و کسانی که دانش و ایمان یافتهاند،میگویند:قطعا شما[به موجب آنچه] در کتاب خدا[ست]تا روز رستاخیز ماندهاید».پس مقام امامت تا روز قیامت ویژۀ فرزندان علی علیه السّلام است،چرا که پس از محمد صلّی اللّه علیه و آله پیامبری نخواهد بود.[بنابراین،] این جاهلان و نادانان از کجا و چگونه برای خود امام برگزینند.
[بدان که]امامت جایگاه پیامبران و میراث جانشینان آنان است.امامت،خلافت خداوند و خلافت پیامبر او،منصب امیر المؤمنین و میراث حسن و حسین علیهما السّلام است.
به یقین،امامت زمام دین و موجب به سامان رسیدن و نظام مسلمانان و صلاح دنیا و عزت مؤمنان است.امامت بن و اساس بالنده و شاخۀ متعالی اسلام است.نماز، زکات،روزه،حج و جهاد باوجود امام کمال مییابد[و مقبول حضرت معبود میشود]،غنیمتها و صدقهها فزونی میگیرد،حدود و احکام اجرا میشود و مرزها حفظ شده،ایمن میگردد.
امام حلال خدا را حلال و حرام او را حرام میکند،حدود خدا را برپا میدارد،از دین خدا دفاع میکند،با گفتار حکیمانه،پنددهی نیکو و حجت رسا،به راه خداوند فرا میخواند.
امام همانند خورشید برآمده و شکوهبخش جهان است،در حالیکه خود در افق [دوردست]قرار دارد و کسی را یارای دست یافتن به آن و نگریستن در آن نباشد.
امام،ماه تابنده،چراغ فروغبخش،فروغ درخشان،ستارۀ راهنما در تاریکی شب و گذرگاهها،بیابانها و گردابهای دریاهاست.امام آب نوشین و گوارا به گاه تشنگی،راهنمای به راه هدایت و رهاییبخش از هلاکت است.امام شعلۀ نوربخش بر فراز پشتهها،گرمیبخش سرمازدگان و راهنمای گرفتار شدگان در وادی هلاکت است.پس هرکه از او جدا شود[و دوری جوید]بیتردید هلاک خواهد شد.امام، ابر پرباران،بارانی سیلآسا[و فراوان]،خورشیدی فروزان،آسمانی سایهساز، زمینی گسترده،چشمهای جوشنده و برکه و بوستان است.
امام،همدمی مهربان،پدری مشفق،برادری دوست،[چونان]مادری نسبت به فرزند خردسال خود دلسوز و به گاه گرفتاریهای طاقتسوز،پناه مردم است.امام، امین خدا در میان خلق،حجت حضرتش بر بندگان،جانشین او در زمین خدا،فرا خوانندۀ به سوی او و مدافع از[حدود]حریم(دین)اوست.
امام،از گناهان پاک شده و از عیوب[و کژی]وارسته است.او به دانش اختصاص یافته و به نشان بردباری آراسته شده است.دین به وجود او نظام یافته و عزت مسلمانان،خشم منافقان و نابودی کافران را[هم]سبب است». (1)
2.«حسین بن خالد»از ابو الحسن،علی بن موسی الرضا علیه السّلام و او از پدرش و آنان از پدرانش نقل کردهاند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
هرکس دوست داشته باشد،بر کشتی نجات سوار شده،به دستاویزی استوار و ناگسستنی چنگ اندازد و به ریسمان محکم خداوند درآویزد،باید پس از من علی
1) (1)) .تمام این حدیث را نک:من لا یحضره الفقیه 300/4؛الخصال/527 و عیون اخبار الرضا 212/1.
را[بهعنوان]دوست[و امام]خود برگزیند و با دشمن او دشمنی کند و از امامان هدایتگر،از فرزندان او پیروی کند،چرا که پس از من آنان جانشینان و وصی من، حجتهای خدا بر خلق و سروران امت من بوده،هادیان پرهیزگاران به سوی بهشت هستند.حزب(جماعت)آنان حزب من و حزب من حزب خداست و حزب دشمنان آنان،حزب شیطان است. (1)
3.نیز حسین بن خالد با همان اسناد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«یا علی،أنت أخی و وزیری و صاحب لوائی فی الدنیا و الآخرة،و أنت صاحب حوضی،من أحبّک أحبّنی و من أبغضک أبغضنی؛ (2)
یا علی،تو در دو جهان برادر،وزیر،پرچمدار و صاحب حوض منی.هرکس تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هرکس با تو دشمنی ورزد با من دشمنی کرده است.
از ابو الحسن علیه السّلام،علی بن موسی الرضا علیه السّلام روایت شده است که دربارۀ«روز غدیر»فرمود:«این روز،روز شادباشگویی است که باید [در آن]به یکدیگر تبریک و تهنیت گویید.پس هرگاه مؤمنی برادر مؤمن خود را ببیند،بگوید:«الحمد للّه الذی جعلنا من المتمسکین بولایة أمیر المؤمنین و الأئمة علیهم السّلام؛
ستایش خدای را که ما را در شمار کسانی قرار داد که به ولایت امیر المؤمنین و امامان
[معصوم]چنگ انداخته،بدان پایبند هستند.
این روز،روز لبخند زدن در چهرۀ مؤمنان است.پس هرکس در روز غدیر در چهرۀ برادر [دینی]خود لبخند بزند،خدای-عز و جل-در روز قیامت با مهربانی در او مینگرد،هزار حاجت او را برآورده میکند،هزار کاخ از مروارید سفید برای او در بهشت میسازد و چهرۀ او را شاداب میگرداند.روز غدیر،روز زینت و آراستن است.هرکس خود را در این روز و برای این روز بیاراید،خداوند گناهان کوچک و بزرگ او را میآمرزد،فرشتگانی را[فرو]میفرستد تا برای او کارهای نیک ثبت کنند و تا روز غدیر آینده،بر درجات او میافزایند.
اگر[در چنین روزی]بمیرد،شهید خواهد بود و اگر زنده بماند در شمار نیکبختان قرار خواهد داشت.هرکس[در این روز]بینوایی را اطعام کند،چنان است که تمام پیامبران و صدیقان(راستگویان)را اطعام کرده باشد.هرکس در این روز به دیدار مؤمنی برود،خداوند هفتاد نور به قبر او میفرستد،قبر او را وسعت میبخشد و هرروز هفتاد هزار فرشته قبر او را زیارت کرده،او را مژدۀ بهشت میدهند.
در روز غدیر خداوند«ولایت»را بر ساکنان هفت آسمان عرضه نمود.ساکنان آسمان هفتم در پذیرش آن پیشی گرفتند و حضرتش عرش را به آن آراست.سپس ساکنان آسمان چهارم برای پذیرش آن شتافتند،خداوند آن را با«بیت المعمور»بیاراست.پس از آن،ساکنان آسمان دنیا برای پذیرش آن شتافتند و خداوند،آن را با ستارگان آراست.
آنگاه خداوند،ولایت را بر زمین عرضه فرمود.مکه،در پذیرش آن،[بر سایر نقاط] پیشی گرفت و خداوند آن را به زیور وجود کعبه آراست،پس از آن،مدینه آن را پذیرفت و حضرت حق،آن را به[وجود]برگزیده[اش]محمد صلّی اللّه علیه و آله آراست.پس از مدینه،کوفه آن را پذیرفت و خداوند آن را به[وجود]امیر المؤمنین بیاراست.
سپس ولایت را بر کوهها عرضه فرمود و سه کوه بر دیگر کوهها پیشی گرفته،ولایت را
پذیرفتند که:[کوه]عقیق،کوه فیروزه و کوه یاقوت بودند.[به برکت پذیرش ولایت]،این سه کوه[معدن این]گوهرها و این گوهرها برترین گوهرها شدند». (1)
میراث فقهی امام رضا علیه السّلام در قالب«مسند»و با موضوعهای زیر به دست ما رسیده است:
-عبادات،مانند:طهارت،نماز،روزه،زکات،حج و زیارت،437 نص؛
-نکاح و طلاق،162 نص؛
-امور معیشت(اقتصاد و رفتار اجتماعی)،عید،خوردنیها و نوشیدنیها، 255 نص؛
-آراستگی و زیبایی،82 نص؛
-جهاد،12 نص؛
-حدود،دیات،قضا و شهادت،39 نص؛
-سوگند،نذرها،وصیت،[احکام]مردگان و میراث،62 نص.
مجموع نصوص فقهی که بدانها اشاره شد،به 1049 مورد میرسد که شامل بیش از نیمی از 2033 نصی است که از آن حضرت به ما رسیده است.
1) (1)) .سید ابن طاووس،اقبال الاعمال 262/2 و مسند الامام الرضا 19/2.
با تأمل در میراث امام رضا علیه السّلام،درمییابیم که آن بزرگوار چه خستگیناپذیر و با تلاش فراوان در قوام بخشیدن به پایهها و مبانی دانشگاه فقهی اهلبیت علیهم السّلام کوشید و در این راه دمی از پای ننشست. (1)
جملههای کوتاه که در ادبیات روایی«کلمات قصار»خوانده میشود،به دلیل اختصار،آسان در ذهن جای میگیرد.از همینرو و به یقین میتوان آن را عاملی مؤثر در هدایت افکار و افراد دانست.پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم السّلام از این ابزار در ساختن فرهنگ مادی،معنوی و اجتماعی جامعه بهترین بهرهها را بردند.در این بخش برخی از کلمات قصار امام رضا علیه السّلام را نقل میکنیم،باشد که این مختصر،اما گزیده،روشنیبخش راه جرعهنوشان زلال معرفت اهلبیت علیهم السّلام باشد.
1.لا یکون المؤمن مؤمنا حتی تکون فیه ثلاث خصال:سنّة من ربّه و سنّة من نبیّه صلّی اللّه علیه و آله و سنّة من ولیّه علیه السّلام.فأمّا السنّة من ربه فکتمان السرّ،أمّا السنّة من نبیّه صلّی اللّه علیه و آله فمداراة الناس،و أمّا السنّة من ولیّه علیه السّلام فالصبر فی البأساء و الضراء؛
زمانی مؤمن[به کمال ایمان دستیافته،]مؤمن خوانده میشود که سه خصلت داشته باشد:خصلتی از خداوند،خصلتی از پیامبر خدا و خصلتی از ولیّ خدا.
[پس با داشتن]خصلت خداوندی کارهای خود را از مردم پنهان دارد و[با داشتن] خصلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با مردم مدارا کند[و با داشتن]خصلت ولی خدا در سختیها و گرفتاریها شکیبایی ورزد[که چنین کسی مؤمن است].
1) (1)) .ر.ک:مسند الامام الرضا 155/2.
2.صاحب النعمة یجب أن یوسّع علی عیاله؛
آنکه از نعمت فراوان برخوردار است باید افراد عائله خود را از آن بهرهمند کرده،بر ایشان وسعت دهد.
3.من أخلاق الأنبیاء التنظف؛
خویش را پاکیزه کردن[و آراستن]از اخلاق و شیوۀ پیامبران است.
4.لم یخنک الأمین،و لکن ائتمنت الخائن؛
هرگز،امین به تو خیانت نمیکند،ولی[اگر چنین شد بدان که به خطا]خائن را امین پنداشتهای.
5.إذا أراد اللّه أمرا سلب العباد عقولهم،فأنفذ أمره و تمت إرادته،فإذا أنفذ أمره ردّ إلی کل ذی عقل عقله،فیقول:کیف ذا و من أین ذا؟؛
چون خداوند ارادۀ کاری کند،خرد بندگان را از آنان برباید و آنگاه ارادۀ خود را عملی کند،سپس خرد ایشان را به آنان بازمیگرداند.[در این حال]آنان میگویند:این،چگونه رخ داد و از کجا آمد؟
6.الصمت باب من أبواب الحکمة،إنّ الصمت یکسب المحبة،إنّه دلیل علی کل خیر؛ خموشی یکی از دروازههای حکمت است.خموشی،محبت را جلب میکند و راهنمایی است به سوی هر خیر و خوبی.
7.التودّد إلی الناس نصف العقل؛
با مردم محبت و مهربانی ورزیدن،نیمی از خرد است.
8.إنّ اللّه یبغض القیل و القال و إضاعة المال و کثرة السؤال؛
خداوند قیلوقال(گفتوگو و هیاهوی بیهوده)،تباه کردن مال و پرسش[بیهودۀ]
فراوان را دشمن میدارد.
9.از امام رضا علیه السّلام دربارۀ بندگان نیک پرسیدند،حضرت فرمود:الذین إذا أحسنوا استبشروا،و إذا أساؤا استغفروا،و إذا اعطوا شکروا،و إذا ابتلوا صبروا،و إذا غضبوا عفوا؛
[بندگان نیک کسانی هستند که]چون کاری نیک کنند شادمان شوند،چون بد کنند استغفار نمایند،چون بدانها[چیزی]داده شود سپاس گویند،چون[در دام سختیها گرفتار شوند و]مورد آزمون قرار گیرند،صبوری ورزند و هرگاه که خشم گیرند،بخشش و عفو در پیش گیرند.
10.آنگاه که از امام علیه السّلام دربارۀ توکل و حدّ آن پرسیدند،فرمود:أن لا تخاف أحدا إلاّ اللّه؛
[حد توکل آن است که]جز از خداوند از کسی ترس نداشته باشی.
11.من السنّة إطعام الطعام عند التزویج؛
خوان گستردن و اطعام کردن به هنگام ازدواج از سنت است.
12.الایمان أربعة أرکان:التوکل علی اللّه،و الرضا بقضاء اللّه،و التسلیم لأمر اللّه و التفویض إلی اللّه،قال العبد الصالح: وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّٰهِ ... فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِ مٰا مَکَرُوا (1)
ایمان[بر]چهار رکن[استوار]است:توکل بر خدا،تن دادن و راضی بودن به قضای خدا، تسلیم شدن به امر خدا و واگذاردن کارها به خدا.[خداوند از زبان]«عبد صالح»(مؤمن آل فرعون)نقل میکند که گفت:«و کارم را به خدا میسپارم.پس خدا او را از عواقب بد آنچه نیرنگ میکردند،حمایت فرمود».
1) (1)) .غافر/44-45.
13.صل رحمک و لو بشربة من الماء.و أفضل ما توصل به الرحم کفّ الأذی عنها، و قال اللّه: لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذیٰ (1)
با خویشاوندان خود بپیوند[و در حق آنان نیکی کن]،اگرچه به[دادن]جرعهای آب باشد.بهترین چیزیکه با آن به خویشاوندان نیکی میشود،بازداشتن آزار از آنان است.
خداوند فرموده است:«صدقۀ خود را با منت و آزار،باطل مکنید»(چون در حق ایشان نیکی کردید با منت،آن را تباه نکنید).
14.إنّ من علامات الفقه:الحلم و العلم،و الصمت باب من أبواب الحکمة إنّ الصمت یکسب المحبة،إنّه دلیل علی کل خیر؛
بردباری و علم نشانۀ دانش است[و بدان که]خموشی یکی از دروازههای حکمت است.
خموشی،محبت را جلب میکند و راهنمایی است به سوی هر خیر و خوبی.
15.إن الذی یطلب من فضل یکفّ به عیاله أعظم أجرا من المجاهد فی سبیل اللّه؛
آن کس که درصدد به دست آوردن مال[حلال]بیشتری است تا زندگی عائله خود را تأمین کند پاداشی سترگتر از پاداش مجاهد در راه خدا دارد.
16.از امام رضا علیه السّلام پرسیدند:چگونه صبح کردهای؟
امام علیه السّلام فرمود:أصبحت بأجل منقوص،و عمل محفوظ،و الموت فی رقابنا، و النار من روائنا،و لا ندری ما یفعل بنا؛
در حالی صبح کردهام که از عمر[م]کاسته،کردار[م]ثبت گردیده،[ریسمان]مرگ بر گردنمان افکنده شده است،آتش[دوزخ]را پشت سر داریم و نمیدانیم با ما چه خواهند کرد.
در اینجا گشتوگذار گذرای خویش را در بوستان تراث غنی امام رضا علیه السّلام به پایان میرسانیم؛تراثی که چشمۀ جوشان علوم و معارف
1) (1)) .بقره/264.
الهی است و جویندۀ آن،پویندۀ راه آن و فراگیرنده آن را به سرمنزل نیکبختان میرساند.
و پایان نیایش ما این است که:ستایش ویژۀ پروردگار جهانیان است.
مقدمه مجمع 7
مقدمه 9
قسمت اوّل
بخش نخست:امام رضا علیه السّلام در یک نگاه 19
بخش دوم:تأثیرپذیری از شخصیت امام رضا علیه السّلام 23
بخش سوم:پرتوی از شخصیت امام رضا علیه السّلام 29
زهد امام رضا علیه السّلام 32
بخشندگی امام رضا علیه السّلام 33
گرامیداشت میهمان 36
امام رضا علیه السّلام و آزاد کردن بردگان 37
امام رضا علیه السّلام و نیکی به بردگان 37
دانش امام رضا علیه السّلام 38
امام رضا علیه السّلام و دانستن تمام زبانها 39
امام رضا علیه السّلام و إخبار از غیب 40
عبادت و پرهیزگاری امام رضا علیه السّلام 46
امام رضا علیه السّلام در سنگر دعا 50
قسمت دوم
بخش نخست:پرورش امام رضا علیه السّلام 55
بخش دوم:مراحل زندگی امام رضا علیه السّلام 61
بخش سوم:امام رضا علیه السّلام در کنار پدر 63
1.انحراف فکری و دینی 63
2.فساد اخلاقی و مالی 63
3.فساد سیاسی 64
4.مهرورزی مسلمانان نسبت به اهلبیت علیهم السّلام 65
5.قیامهای مسلحانه 66
امام کاظم علیه السّلام زمینهساز امامت حضرت رضا علیه السّلام 67
وصیت امام کاظم علیه السّلام دربارۀ امام پس از خویش 69
مرحلۀ آغازین معرفی جانشین(150-178 ق)72
وصیت امام کاظم علیه السّلام در دوران بازداشت 76
اعلان امامت حضرت رضا علیه السّلام در فرصت مناسب 78
قسمت سوم
بخش نخست:امام رضا علیه السّلام و محنتهای امام کاظم علیه السّلام 81
فضای باز نسبی در روزگار هارون 85
در مقام امامت 87
بخش دوم:جلوههای انحراف در عصر امام رضا علیه السّلام 91
انحراف فکری 91
دستاندازی خلیفه به بیت المال 98
انحراف اخلاقی 101
انحراف سیاسی 107
1.اوضاع سیاسی در روزگار هارون 107
نخست:ارعاب 108
دوم:خودکامگی 111
سوم:تهدیدهای خارجی 112
چهارم:آشفتگی در جبهۀ داخلی 113
2.اوضاع سیاسی در روزگار محمد(امین)115
بخش سوم:نقش امام رضا علیه السّلام پیش از ولایتعهدی 117
امام رضا علیه السّلام و اصلاحات فکری و دینی 117
نخست:پاسخ به انحرافهای فکری 118
دوم:نشر افکار سالم 124
سوم:ارجاع امت به عالمان 126
اصلاحات اقتصادی 127
اصلاحات اخلاقی 131
نخست:دمیدن روح پیروی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله 131
دوم:امام رضا علیه السّلام الگویی کامل 133
سوم:دعوت به مکارم اخلاق 136
چهارم:ایجاد جماعت صالحان 139
اصلاحات سیاسی 141
1.امام رضا علیه السّلام و راهبری جنبش الهی 142
نقش سیاسی امام رضا علیه السّلام در روزگار هارون و امین 151
قسمت چهارم
بخش نخست:امام رضا علیه السّلام و پدیدۀ ولایتعهدی 161
رخدادهای سیاسی قبل از ولایتعهدی 161
امام رضا علیه السّلام و موضعگیری سیاسی 165
انگیزه مأمون از تحمیل ولایتعهدی بر امام رضا علیه السّلام 167
نخست:تنشزدایی از جامعه 169
دوم:مشروعیت بخشیدن به حکومت 170
سوم:بازداشتن امام رضا علیه السّلام از دعوت به خویش 172
چهارم:جدا کردن امام رضا علیه السّلام از مردم 172
پنجم:مصونیت حکومت از خطر وجود امام علیه السّلام 173
ششم:بدنام کردن امام علیه السّلام 174
هفتم:درهم شکستن جبهۀ مخالفان 174
دلایل تن دادن امام رضا علیه السّلام به ولایتعهدی 175
استفادۀ امام رضا علیه السّلام از فرصتها 179
نخست:اقامۀ دین و احیای سنت 179
دوم:بسیج توانمندیها 180
سوم:ناموفق گذاردن برنامههای مأمون 180
چهارم:تصحیح اندیشۀ نادرست سیاسی 181
چگونگی بیعت 182
بخشهائی از فرمان ولایتعهدی 184
پشتنوشت فرمان ولایتعهدی 185
دستور مأمون پس از بیعت با امام رضا علیه السّلام 186
رخدادهای پس از بیعت با امام علیه السّلام 187
پذیرش ولایتعهدی و دستاوردهای آن 189
نخست:اعتراف مأمون به حقانیت اهلبیت علیهم السّلام 189
دوم:به کارگیری ابزار تبلیغاتی به نفع امام رضا علیه السّلام 191
سوم:مناظرۀ آزادانۀ امام رضا علیه السّلام با پیروان دیگر ادیان 193
چهارم:نشر آموزهها و فضایل اهلبیت علیهم السّلام 195
پنجم:حفظ جان اهلبیت علیهم السّلام 199
بخش دوم:فعالیتهای امام رضا علیه السّلام در دوران ولایتعهدی 201
ناکامی مأمون در رسیدن به اهداف خود 201
اصلاحات قضایی 203
اصلاحات اداری 205
نشر آرای صحیح در دربار 206
نصایح امام رضا علیه السّلام به مأمون 208
حفاظت از کیان اسلام 210
معجزه وسیلۀ اصلاح 213
تشویق شاعران انقلابی 216
فعالیتهای علمی امام رضا علیه السّلام 218
امام رضا علیه السّلام و آینده 220
امامت محمد جواد علیه السّلام در بیان امام رضا علیه السّلام 221
زمینهسازی برای حکومت جهانی امام مهدی(عج)225
فرجام غمانگیز امام رضا علیه السّلام 231
شهادت امام رضا علیه السّلام 234
انگیزۀ مأمون از کشتن امام رضا علیه السّلام 236
کرامت امام رضا علیه السّلام 240
بخش سوم:دانشگاه،احتجاجها و میراث امام رضا علیه السّلام 241
مبحث یکم:دانشگاه امام رضا علیه السّلام 242
1.یونس بن عبد الرحمن 243
2.صفوان بن یحیی 245
3.حسن بن محبوب 246
مبحث دوم:احتجاجات امام رضا علیه السّلام 247
1.گفتوگو با دوگانهپرستان 249
2.گفتوگو با ارباب ادیان 250
3.گفتوگوی امام رضا علیه السّلام با علی بن جهم 286
4.گفتوگو با دوست جاثلیق 291
5.گفتوگو با ارباب مذاهب اسلامی 293
6.گفتوگوی امام رضا علیه السّلام با مأمون 311
7.گفتوگوی امام رضا علیه السّلام با متکلمان فرقههای اسلامی 312
8.گفتوگوی امام رضا علیه السّلام با یحیی بن ضحاک سمرقندی 318
9.گفتوگوی امام رضا علیه السّلام با سلیمان مروزی 320
10.گفتوگوی امام رضا علیه السّلام با فقیهان مذاهب اسلامی 341
مبحث سوم:میراث امام رضا علیه السّلام 342
در آستان عقل،علم و شناخت 345
در آستان قرآن کریم 346
در آستان توحید 347
در آستان رسالت 349
در آستان امامت 351
در آستان غدیر 356
در آستان فقه امام رضا علیه السّلام 358
در آستان موعظهها و کلمات قصار امام رضا علیه السّلام 359
فهرست 365
₸