ghaemiyeh.com
سرشناسه:حکیم، سیدمنذر Hakim, Mundhir
عنوان و نام پدیدآور:بابالحوائج حضرت امام موسی کاظم علیهالسلام/ گروه مولفان [سیدمنذر حکیم، با همکاری عبدالرحیم موسوی]؛ مترجم سیدحسین اسلامیاردکانی؛ تهیهکننده معاونت فرهنگی، اداره ترجمه [مجمع جهانی اهلبیت (ع)].
مشخصات نشر:قم : مجمع جهانی اهلبیت (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۵۶ ص.
فروست:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۹.
شابک:دوره : 964-529-128-3 ؛ 964-529-019-8
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ دوم)
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۵ (فیپا).
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:موسیبن جعفر، (ع)، امام هفتم، ۱۲۸ - ۱۸۳ق.-- سرگذشتنامه
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:موسوی، سیدعبدالرحیم، ۱۳۳۸ -
شناسه افزوده:اسلامی اردکانی ، حسین، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
شناسه افزوده:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۹.
رده بندی کنگره:BP۳۶/پ۹۶ ۹.ج ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۱۶۰۹۳
در عصر کنونی،که عصر نبرد فرهنگهاست،هر مکتبی که بتواند با بهرهگیری از شیوههای مؤثر تبلیغ،به نشر ایدههای خود بپردازد،در این عرصه پیشتاز خواهد بود و بر اندیشۀ جهانیان اثر خواهد گذاشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران،نگاه جهانیان یک بار دیگر به اسلام و فرهنگ تشیع و مکتب اهل بیت علیهم السّلام معطوف شد،دشمنان برای شکستن این قدرت فکری و معنوی و دوستان و هواداران برای الهامگیری و پیروی از الگوهای حرکت انقلابی و فرهنگی،به ام القرای این فرهنگ ناب و تاریخساز چشم دوختند.
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام با درک ضرورت همبستگی و همفکری و همکاری پیروان خاندان عصمت و در راستای ایجاد رابطۀ فعّال با شیعیان جهان و بکارگیری نیروی عظیم و کارآمد و خلاّق شیعیان و اندیشمندان مذهب جعفری گام در این میدان نهاد،تا از طریق برگزاری همایشها و نشر کتب و ترجمۀ آثار و اطلاعرسانی در حوزۀ تفکّر شیعی به گسترش فرهنگ اهل بیت و اسلام ناب محمّدی بپردازد.خدا را سپاس که با هدایتهای ویژه مقام معظم رهبری حضرت آیت اللّه خامنهای(مد ظله)در این میدان حسّاس و فرهنگ ساز،گامهای مهمّی برداشته شده و امید است در آینده،این حرکت نورانی و اصیل،هرچه پویاتر و بالندهتر شود و جهان امروز و بشریت تشنه به معارف
زلال قرآن و عترت،بیشتر از چشمهسار این معنویت مکتبی و مکتب عرفانی و اسلام ولایی بهرهمند و سیراب گردد.
بر این باوریم که عرضۀ درست و کارشناسانه و منطقی و استوار فرهنگ اهل بیت علیهم السّلام،میتواند جلوههای ماندگار میراث خاندان رسالت و پرچمداران بیداری و حرکت و معنویت را در معرض دید جهانیان قرار دهد و دنیای خسته از جهالت مدرن،خودکامگی جهانخواران و فرهنگهای ضدّ اخلاق و انسانیت را در آستانۀ«عصر ظهور»،تشنۀ حکومت جهانی امام عصر علیه السّلام بسازد.
از اینرو،از آثار تحقیقی و تلاش علمی محقّقان و نویسندگان در این مسیر استقبال میکنیم و خود را خدمتگزار مؤلّفان و مترجمانی میدانیم که در نشر این فرهنگ متعالی،تلاش میکنند.
خرسندیم که در نوبتی دیگر،یکی از محصولات پژوهشی مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام،با عنوان مجموعۀ«اعلام الهدایه»که حاصل زحمات محققین ارزشمند این نهاد مقدس میباشد را تقدیم شما عزیزان مینماییم.این جلد از مجموعه مذکور با همت و تلاش و خامۀ پرتوان استاد سید حسین اسلامی به فارسی برگردانده شده است که توفیقات روزافزون مؤلفین محترم و مترجم گرانقدر را از خداوند متعال خواستاریم.
در همینجا،از همۀ دوستان عزیز و همکاران صادق در ادارۀ ترجمه که در فراهم آوردن این اثر،کوشش کردند،صمیمانه تقدیر میشود.باشد که این گام کوچک،در میدان جهاد فرهنگی،مورد رضای صاحب ولایت قرار گیرد.
معاونت فرهنگی
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بسم الله الرحمن الرحیم سپاس خدایی را که راه هدایت را به آفریدههایش رهنمون گشت و بر راهنمایان برگزیدهاش به ویژه خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و خاندان والا تبارش درود بیکران باد.
خدا،انسان را آفرید و به او خرد و اندیشه بخشید؛با خرد،حقیقت را در مییابد و آن را از باطل باز میشناسد و با اراده،مصالح خویش را برمیگزیند و اهدافش را تحقق میبخشد.وی،خرد را حجّت بر بندگان خود قرار داد و از سرچشمۀ فیض و هدایتش بر آنان فرو بارید.به انسان،نادانستهها را آموخت و او را به راه کمال درخور وی و هدف از آفرینش او،آشنا ساخت.
قرآن،ارکان،لوازم و راههای هدایت الهی را روشن ساخت،از سویی به بیان علل آنها پرداخته و از سوی دیگر،از نتایج و ثمرات آنها پرده برداشته است،آنجا که فرمود:
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ؛ (1)
بگو:هدایت واقعی همان هدایت خداست.
وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (2)
و خداوند،هرکس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.
وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ؛ (3)
و خداوند،سخن حق میگوید و به راه صحیح هدایت میکند.
وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (1)
هرکس به خدا تمسک جوید،در حقیقت به راهی راست هدایت شده است.
قُلِ اللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ؛ (2)
بگو:خداوند به حق رهنمون میشود،آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آن کس که خود هدایت نمیشود،مگر آنکه هدایتش کنند؟شما را چه میشود،چگونه داوری میکنید؟.
وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ؛ (3)
آنان که از علم و دانش بهرهمندند،آگاهی دارند که آنچه از ناحیۀ پروردگارت بر تو نازل گردیده حق است و او به راه خدای عزیز و حمید،هدایت میکند.
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ؛ (4)
چه کسی گمراهتر از فردی است که هدایت الهی را نپذیرفته و از هوای نفس خود پیروی کند:
آری،خداوند بزرگ سرچشمۀ هدایت حقیقی است،و اوست که بشر را به راه راست و حق هدایت میکند.دانش نیز،این حقیقت را تأیید میکند و دانشیان با تمام وجود،بدان گردن مینهند.خداوند در سرشت انسان،میل به کمال و زیبایی را به ودیعت نهاد،آنگاه بر او منّت گذارد و نعمت شناخت راه کمال را به وی ارزانی داشت؛از اینرو،میفرماید:
وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ؛ (1)
من جن و انس را فقط برای عبادت و پرستشم آفریدم.
و چون پرستش حقیقی،بیشناخت،صورت نمیبندد،به همین سبب، تنها راه دستیابی به اوج قلۀ کمال،پرستش همراه بینش است.
خداوند،انسان را به دو نیروی خشم و شهوت مجهز نمود تا توان حرکت به سوی کمال را داشته باشد و او را از تسلط این دو نیرو و خواهشهای نفسانی زاییده شده از آن-که هماره همراه انسانهاست-ایمن نساخت.به همین دلیل،آدمی افزون بر عقل و دیگر ابزارهای شناخت،به چیزی نیاز دارد که سلامت بینش او را ضمانت کند تا حجّت بر او کامل و نعمت هدایت برایش تمام گردد،و همه عوامل انتخاب آگاهانۀ راه درست یا بیراهه برای او فراهم آید.
از اینرو نتیجۀ سنت هدایت الهی این بود که عقل آدمی از سوی وحی الهی و راهنمایی رهنمایان برگزیدۀ خدا در تمام زوایای زندگی پشتیبانی گردد.
پیامبران،از آغاز بر دمیدن تاریخ و در گذر زمان،مشعل هدایت ربانی را بر دوش کشیدند تا بندگان خداوند بدون هدایتگر و راهبر نمانند و گفتار وحی -که تأییدگر عقل است-نیز گویای همین مطلب است که«زمین هیچگاه از حجت الهی خالی نخواهد بود.حجت خدا،هماره-قبل و بعد و همراه-با خلق است،به گونهای که اگر در زمین دو کس بیشتر نماند،یکی از آن دو حتما حجت خداست.»و قرآن نیز بدین مطلب اشاره کرده است:
1) (1)) .ذاریات/56.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ؛ 1
تو فقط بیمدهندهای،و هر گروهی راهنمایی دارد.
پیامبران و جانشینانشان،مسئولیّت هدایت مردم را برعهده دارند و وظایف و مسئولیّت آنها بدین شرح است:
1.وحی را کامل و دقیق دریافت کنند که چنین امری به آمادگی تمام نیاز دارد.از اینرو،خداوند خود فرستادگان الهی را برمیگزیند،و قرآن از آن آشکارا سخن گفته است:
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ؛ 2
خدا آگاهتر است رسالت خویش را کجا قرار دهد.
و اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ؛ 3
خداوند از فرستادگانش هرکه را بخواهد برمیگزیند.
2.رسالت الهی را به بشر برسانند.ابلاغ چنین رسالتی به داشتن صلاحیّت کامل بستگی دارد،و این شایستگی مبتنی بر آگاهی لازم از جزئیات،اهداف رسالت و مصونیّت از اشتباه است:
کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ؛ 4
مردم در آغاز،یک دسته بودند،خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را مژده و بیم دهند و کتاب آسمانی را که به سوی حق دعوت میکرد،با آنها نازل نمود تا در اختلافاتی که بین مردم وجود داشت،میانشان داوری کنند.
3.امتی وفادار و پایبند به رسالت الهی به وجود آورند و آنان را برای حمایت از رهبر،آماده سازند.قرآن با کاربرد دو واژۀ«تربیت»و«تعلیم»این
مسئولیّت مهم را به شکلی رسا اعلام میدارد:
یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ؛ (1)
آنان را تزکیه میکند و به آنها کتاب(قرآن)و حکمت میآموزد.
تزکیه،یعنی تربیت به سوی کمال درخور آدمی که این تربیت به الگوی شایستهای نیاز دارد که از تمام عناصر کمال بهرهمند باشد:
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ (2)
رسول خدا به یقین برای شما الگو و سرمشق نیکویی بود.
4.رسالت خویش را از انحراف و گمراهی و تحریف پاس دارد.چنین امری به شایستگی علمی و معنوی نیازمند است که از آن به«عصمت»تعبیر میکنند.
5.در اجرای اهداف معنوی رسالت و تحکیم ارزشهای اخلاقی در جان و روان انسانها و ارکان جوامع بشری بکوشد و این عمل تنها در چهارچوب دستورات الهی و با اجرای قوانین دینی میسّر است و جز با بنای نهادی سیاسی براساس ارزشهای الهی تحققپذیر نیست.اجرای این طرحها و قوانین، رهبری فرزانه،بسیار شجاع،فوق العاده مقاوم،آگاه به روحیّات طبقات مختلف جامعه و جریانهای فکری،سیاسی و اجتماعی و قوانین مربوط به اداره و تربیت و راه و رسم زندگی،میطلبد.موارد یادشده که میتوان آنها را به صلاحیّتهای علمی تعبیر کرد،افزون بر عصمتی است که آن را صلاحیّت معنوی مینامیم.
پیامبران و جانشینان آنان در راه تحقق اهدافی که خداوند برای آنان ترسیم کرده بود،لحظهای از پا ننشستند و از جان دست شستند و پنجه در پنجۀ دشواریها افکندند و از هیچ کوششی نیاسودند.خداوند تلاش پیگیر آنان را با
رسالت آخرین پیامآور نور،حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تکمیل ساخت و امانت و مسئولیّت هدایت بشر را برعهدۀ آن انسان برجسته نهاد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این راستا گامهای شگفتانگیزی برداشت و در کوتاهترین زمان، به بزرگترین نتایج دست یافت که حاصل تلاشهای بیست و سهساله آن حضرت را میتوان چنین گزارش داد:
1.عرضۀ رسالتی کامل به بشر که در بردارندۀ عناصر دوام و بقاست.
2.مجهز نمودن آن رسالت به عناصر بازدارنده از کژی و انحراف.
3.تأسیس و تشکیل امتی مسلمان که اسلام را مکتب،پیامبر را رهبر،و آیین الهی را قانون زندگی میدانست.
4.ایجاد دولتی اسلامی که آیین الهی را به مرحلۀ اجرا نهاد و پرچم اسلام را به دوش کشید.
5.ارائه چهرۀ درخشانی از رهبری حکیمانۀ الهی که خود تجسّم کامل آن بود.
تحقق کامل اهداف رسالت،در گرو چند امر بود.
الف)رهبر شایستهای که بتواند رسالت الهی را اجرا کند و آن را از دست هوسبازان،حفظ نموده و استمرار بخشد؛
ب)تربیت صحیحی که متناسب با گذر زمان،برای همگان تداوم یابد و این کار تنها از عهدۀ مربّیانی برخوردار از صلاحیت علمی و معنوی برمیآید؛ رهبرانی که در منش و رفتار،چونان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برجستهترین،به شمار آیند.
از اینرو،خواست خدا چنین بود که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برگزیدگانی از اهل بیت خویش را درخور این کار آماده سازد،و به نام مبارک آنان تصریح کند و رشتۀ امور هدایت مستمرّ الهی را به دستور خدا به آنان بسپارد تا دین را از تحریف نادانان و فریبکاران حفظ و نسلهای بعد را براساس ارزشها
بپرورانند و این برنامهریزی الهی در این سخن رسول گرامی اسلام جلوهگر شد که فرمود:
«إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی و إنهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»؛
من دو[چیز]امانت گرانسنگ میان شما مینهم،تا زمانی که به آنها متمسّک و پای بند باشید،هرگز به گمراهی نمیافتید،آندو،کتاب خدا(قرآن)و عترت منند،و از یکدیگر جداییناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
در این مسیر،امامان معصوم علیهم السّلام همان برجستگانی بودند که پیامبر به فرمان خدا،آنان را برای رهبری امت،پس از خود منصوب کرد.رفتار آنان بیانگر روش واقعی اسلام است و تحقیق و بررسی زندگانی آنان از چهرۀ فراگیر و چندبعدی حرکت اصیل اسلامی پرده برمیدارد؛حرکتی که راه خود را در ژرفای جان مسلمانان طی میکند.بیتردید توان این حرکت پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رو به کاهش نهاد.از اینرو،امامان معصوم علیهم السّلام بیآن که از مسیر سنّت هستی که بر روش رهبری و امّت حکمفرماست،خارج شوند،به آگاه ساختن مردم پرداختند و در جهت ایجاد و ارتقای آگاهی مکتبی امت و حرکت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و انقلاب شکوهمندش،قدرت آنها را به تحرک واداشته و شتاب بخشیدند.
زندگی ائمّه نیز در استمرار سیرۀ پیامبر اسلام قرار داشت و مردم به آنان، چونان مشعلهای فروزان هدایت رو میآوردند.بدینسان،پیشوایان دین، مردم را به سوی حق و رضای او هدایت کرده و خود،در راه اجرای دستورات الهی،استوار بودند و در دستیابی به کمال مطلوب انسانی،بر دیگران پیشی گرفتند.زندگی آنها سرشار از جهاد،شکیبایی بر دشواریها و تحمل آزار ستمکاران بود تا آنجا که در این راه،عزّت شهادت را بر خواری زندگی با ستمکاران ترجیح دادند و پس از جهاد و مبارزهای بزرگ و بس با عظمت،به
دیدار خدا نایل گشتند.
به یقین،تاریخنگاران هیچگاه بر دستیابی به تمامی ابعاد زندگی عطرآگین آن بزرگواران قادر نیستند.از اینرو،میکوشیم تا با پژوهش و تحقیقی ژرف از آنچه در تاریخ آمده با خوشهچینی از خرمن سیرۀ آنان،اثری سودمند فراروی خوانندگان قرار دهیم.
پژوهش ما با شرح زندگانی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم آغاز و با بیان زندگی وجود مبارک خاتم اوصیا حضرت ولی عصر امام زمان-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-پایان میپذیرد،امید اینکه خدای متعال،گیتی را به نور عدالتش روشن گرداند.
کتاب حاضر،به مطالعه زندگی نهمین نشانه و چراغ هدایت،حضرت امام موسی بن جعفر علیه السّلام میپردازد؛همو که تبلور کمال نبوی در عرصه دانش، هدایت،کردار و تربیت است و با کوشش خستگیناپذیر و سترگش در نشر علم،مکتب اهل بیت علیهم السّلام گسترش یافت،نشانههای آن روشن و آشکار شد و بری شیرین و گوارا داد و با تمام موانعی که دشمنان دین بر سر راه مکتب اهل بیت علیهم السّلام قرار دادند،تا به امروز همچنان از خنکای سایه پربرکت و چشمه زلال و جوشان این مکتب بهرهمندیم.
جا دارد از کلیۀ کسانی که در به ثمر رسیدن این طرح مبارک تلاش فراوانی مبذول داشته و آن را به جهان نور تقدیم کردند به ویژه اعضای محترم گروه تألیف بالاخص محقق ارجمند حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای سیّد منذر حکیم حفظه الله تعالی،سپاسگزاری کنیم و سر بر آستان حق بساییم که توفیق به انجام رساندن این دائرة المعارف خجسته را به ما ارزانی داشت؛«فإنّه حسبنا و نعم النصیر».
معاونت فرهنگی
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بخش نخست امام کاظم علیه السّلام در یک نگاه بخش دوم برداشتهایی از شخصیت امام کاظم علیه السّلام بخش سوم جلوهای از شخصیت امام کاظم علیه السّلام
امام کاظم علیه السّلام در یک نگاه
امام موسی بن جعفر علیه السّلام معروف به«کاظم الغیظ»(فروبرنده خشم) هفتمین پیشوای مسلمانان پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،یکی از پرچمها و نشانههای هدایت الهی در جهان اسلام و خورشیدی فروزنده از خورشیدهای معرفت در میان بشریت است که هماره در این خاکدان پرتوفشانی میکند.او از خاندان پاکی است که پیامبر عظیم اسلام آنان را همسنگ قرآن خوانده و راهبران خردورز کشتی هدایت،مأمن و پناهگاه الهی و ارکان مستحکم جهان دانسته است.امام موسی علیه السّلام از درخت بلند و تناور رسالت،ثمرۀ بوستان پر خیر و برکت علوی جایگاه و خزانۀ دانش حضرت ختمی مرتبت،دری از درهای وحی و ایمان و معدنی از معادن علم خداوند است.
حضرتش در سال 128 ق.روزگار پایانی حکومت امویان زاده شد و با روزگار فروپاشی این خاندان که به نام خلافت رسول الله در سرزمین اسلام به تباهی پرداختند و نیز آغاز پیدایش حکومت عباسیان که با شعار«الرضا من آل محمد صلّی اللّه علیه و آله؛حاکم مورد رضایت از آل محمد»بر مرکز حکومت و رهبری جهان اسلام سلطه یافتند،معاصر بود.دو دهه از عمر مبارک خود را در سایۀ پدرش حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام زیست و از سایهسار دانش پدر گرامی و مدرسه و مکتبی ربانی که با پرتو فراگیر خود،جهان اسلام،بلکه تمام بشریت را
دربرگرفته بود بهرهمند شد.
آن حضرت علیه السّلام،دوران حکمرانی سفاح و منصور عباسی را-که در 25 شوال 148 ق پدر بزرگوار آن جناب به شهادت رسانده بود-درک نمود و در حالی که خطر مرگ وجود مبارکش را تهدید میکرد و جامعه دستخوش بحران بود،به جای پدر عهدهدار منصب امامت شد.حضرت صادق علیه السّلام برای حفاظت از جان فرزندش موسی،تدابیری اندیشید تا در بدترین شرایط سیاسی،جنبش رسالت الهی تداوم یابد.بدین ترتیب این درخت تناور و پر شاخ و برگ و سر به آسمان کشیده به ثمر نشست و در سه دهه از عمر مالامال از هدایت،از آزادی نسبی روزگار مهدی عباسی و حدود یک دهه در روزگار هارون برخوردار شد.پایههای حکومت عباسی در سه دهۀ نخستی که امام کاظم علیه السّلام با آنان هم عصر بود،هنوز بهطور کامل قدرت نگرفته بود،اما امام در دهۀ چهارم زندگی خود با فشارها و تنگناهایی روبهرو شد که هیچ یک از امامان علیه السّلام در روزگار امویان و در عهد خلفای پیشین عباسی با آن روبهرو نبودند.
زندانهای طولانی،طرحهای پیاپی برای از میان برداشتن امام و سرانجام کشته شدن به دست کارگزاران حکومتی که به نام خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمانروایی میکرد،تنگناهایی بود که حضرت کاظم علیه السّلام با آن روبهرو شد.نقل شده است:
«آنگاه که هارون الرشید،امام کاظم علیه السّلام را دستگیر کرد،خطاب به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و درحالیکه عذرخواهی میکرد گفت:از آنرو نوادۀ تو را بازداشت میکنم که وجودش در میان امت،باعث تفرقه و پراکندگی است...»بدین ترتیب میبینیم که شمشیر بر گردن مسلمانان و حتی امامان و پیشوایان حقیقی ایشان سایه افکنده بود.انا لله و انا الیه راجعون.
امام کاظم علیه السّلام در اهمیت دادن به رسالت الهی و مصون داشتن آن از تباهی
و تحریف،جدیت در حفظ و بازداشتن امت از فروپاشی و نابودی،نبرد با ستمگران و تأیید و حمایت از آمران به معروف و بازدارندگان از ارتکاب منکر،راه و روش جدش رسول خدا و پدران معصوم خود از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام تا حضرت امام صادق علیه السّلام را در پیش گرفت تا حاکمان را از گستراندن دامنۀ ستم و خودکامگی بازدارد.
مکتب و محفل علمی آن حضرت مالامال از عالمان و جویندگان معرفت و دانش بود که جریانی اسلامی-فرهنگی پدید آورد و در برابر میراث تمام تمدنها و فرهنگهای وارداتی هماورد میطلبید.این مکتب علمی،همچنان عالمان و مجتهدانی برجسته پرورش داده و روش و اسلوب شناخت دانشهای اسلامی(الهیات)و علوم پایه را به جهانیان عرضه داشت.
فعالیتهای پژوهشی و تشکیلاتی آن حضرت نشاندهنده توجه فوق العادۀ ایشان به جماعت صالحان و برنامهریزی برای آینده درخشان و آکنده از طلایهداران هشیار و بیدار امت اسلامی بود؛که میراث عصری طلایی را-که معارف و علوم مکتب پیشرو اهل بیت علیهم السّلام جانی تازه گرفته بود-از گزند حوادث حفظ کرده،به ما ارزانی داشتند و همچنان تا به امروز شکوفا و درخشان است.
امام موسی بن جعفر علیه السّلام به«عابد»،«تقی»،«باب الحوائج الی الله»و به دلیل بردباری بیش از حدّ به«کاظم»شهرت یافت.او هرگز تسلیم فشار و ستم حاکمان عباسی که محدود کردن فعالیت الهی آن حضرت را میخواستند نشد و هماره برای حفظ و صیانت از رسالت الهی و دولت اسلامی از فروپاشی در تلاش بود تا به امت اسلامی هویت بخشیده و مؤمنان را از گزند فشارها و معارضۀ پیاپی و روزافزون حاکمان عباسی مصونیت بخشد.امام کاظم علیه السّلام
همچنان در امر رسالت و عقیدۀ پاک خود ثابتقدم بود و مقاومت ورزید،از ملامت هیچ ملامتگری نهراسید و هرچه داشت در راه خدا و برای اعتلای کلمۀ خدا و آیین جدش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله داد و سرانجام جان خود را در این راه نهاد و در سال 183 یا 184 ق.به زهر جفای هارون الرشید دعوت پروردگارش را پاسخ گفت.پس درود بر او باد آن روز که زاده شد و آن زمان که در راه خدا جهاد کرده و آن روز که از جام شهادت نوشید و آن روز که برانگیخته میشود.
برداشتهایی از شخصیت امام کاظم علیه السّلام
مسلمانان،علیرغم اختلاف مذهب و گرایشها یکصدا برتری،اعلمیت، مقام والا،منزلت رفیع،قدسیت گوهر وجود و نزدیکی جایگاه و خویشاوندی اهل بیت عصمت و طهارت را-که درود بر آنان باد-به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پذیرفتهاند،تا آنجا که در نوشتن و نقل احادیث حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ آنان و نیز بیان سیره،اخلاق و ذکر آموزهها و حکم آنان،گام به میدان رقابت نهادند و بر یکدیگر پیشی گرفتند.زمانی که میبینیم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله اهل بیت را-آنگونه که در حدیث ثقلین آمده-همگن قرآن خوانده و به سان کشتی نوح دانسته که هرکس از آن روی گرداند غرق میشود و چونان«باب حطّه»(دروازه فرو ریخته شدن گناهان)شمرده که هرکس از آن وارد شود ایمن باشد و دیگر روایاتی که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در بیان برتری و عظمت مقام و منزلت آنان آمده،دیگر شگفتزده نخواهیم شد که چرا مسلمانان،از هر مذهب و گرایش،دربارۀ آنان بنویسند و بگویند و در این زمینه بر یکدیگر سبقت گیرند.
در این بخش به برخی از گفتههایی که معاصران آن حضرت و آنان که پس از حضرت کاظم علیه السّلام دربارۀ ایشان داشتهاند میپردازیم:
1.امام صادق علیه السّلام دربارۀ فرزند و امام پس از خویش میفرماید:
او دانش قضا،فهم،بخشندگی،دانش آنچه را که مردم در امر دین دچار سرگردانی و
اختلاف شدهاند،خوی نیکو و نیکرفتاری با همسایگان دارد و دری از درهای [رحمت و برکت]خداوند است». (1)
2.«هارون الرشید»،در پاسخ فرزندش«مأمون»که میپرسد او(امام کاظم علیه السّلام)کیست؟میگوید: (2)او امام و پیشوای مردم،حجت حق بر خلق و خلیفۀ خدا بر بندگان اوست».
دیگر گفتۀ هارون به مأمون دربارۀ حضرت این است:ای فرزندم،این وارث علم پیامبران است.این موسی بن جعفر است.اگر علم درست[پیراسته از هر نادرستی]بخواهی به یقین نزد اوست». (3)
3.«مأمون عباسی»حضرت را چنین توصیف کرده است:عبادت[زیاد] او را فرسوده،گویی که نی پوسیده است و سجود فراوان چهره و بینیاش را زخمی نموده است» (4).
4.«عیسی بن جعفر»در نامهای به هارون الرشید مینویسد:وضعیت موسی بن جعفر و مدت بازداشتش در زندان من به درازا کشیده است.در این مدت او را آزمودم و جاسوسانی بر او گماردم[تا کارهای او را به اطلاع من رسانند]،اما او فقط به عبادت خداوند مشغول بود و دمی از آن غافل نمیشد.
کسانی را گماردم تا ذکر و دعای او را گزارش کنند اما او تو و مرا نفرین نکرده و به بدی یاد نمیکند،بلکه برای خویش طلب آمرزش و رحمت میکند.حال اگر کسی را برای تحویل گرفتن او بفرستی[مشکل مرا حل کردهای]و در غیر این صورت او را آزاد میکنم،زیرا از نگاه داشتن او در رنجم». (5)
5.«ابو علی خلال»(پیشوای حنبلیان)میگوید:هرگاه مشکل و گرفتاری مرا فراگیرد،آهنگ قبر موسی بن جعفر کرده،بدو متوسل میشوم و خدا-آن گونه که دوست دارم-مشکل مرا برطرف میکند». (1)
6.«ابو حاتم»دربارۀ امام کاظم علیه السّلام میگوید:مورد وثوق،راستگو و یکی از امامان مسلمین است». (2)
7.«خطیب بغدادی»حضرت را چنین توصیف میکند:او بخشنده و بزرگوار بود به او خبر میرسید که شخصی او را[با زبان]آزار میدهد.
حضرت کیسهای حاوی هزار دینار برای او میفرستاد.گاهی میشد که کیسههای سیصد و چهارصد و دویست دیناری را در[میان مردم]مدینه توزیع میکرد.هرگاه مانند کیسههای موسی بن جعفر[علیه السّلام]به کسی میرسید او را بینیاز میکرد». (3)
8.توصیف حضرت کاظم علیه السّلام را در بیان«ابن صبّاغ مالکی»چنین میخوانیم:مناقب و کرامات آشکار و فضایل و صفتهای خیرهکنندۀ او گواهی میدهند که او از آسمان شرافت برآمد و از آن فراتر رفت،اوج شایستگیها را درنوردید و به ستیغ آن رسید،سروری در برابر او قد خم کرد و او آن را مرکب خود گرداند و در بهرههای بزرگواری به داوری نشست و برگزیدۀ آن را انتخاب کرد و نیک برگزید». (4)
9.«سبط ابن الجوزی»حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام را چنین توصیف میکند:موسی فرزند جعفر،فرزند محمد(باقر)،فرزند علی بن الحسین، فرزند علی بن ابی طالب،کنیهاش«ابو الحسن»و به کاظم،مأمون(به امانت
شناخته شده)،پاکیزه و سرور ملقب بود و به دلیل عبادت و شبزندهداریاش، بندۀ صالح خدا خوانده میشد». (1)
10.«کمال الدین،محمد بن طلحۀ شافعی»دربارۀ امام کاظم علیه السّلام میگوید:
او امام گرانقدر،عظیم الشأن،بزرگ و کوشا در اجتهاد،به عبادت و بندگی خداوند بلند آوازه،بر امر بندگی مواظب و در کرامتها مشهور است.شب را به نماز و عبادت و سجده به درگاه خدا سپری میکرد و روز را به صدقه دادن و روزهداری به شام میرساند.به سبب بردباری فوق العاده و چشمپوشی از آنان که در حق وی ستم روا داشته و دست تطاول به سوی او دراز میکردند«کاظم» خوانده شده است.او بدکرداری نسبت به خود را با نیکی به بدکردار و ظلم ظالم در حق خود را باگذشت از او جبران میکرد.«عبد صالح»خوانده میشد، زیرا بسیار عبادت میکرد.مردم عراق او را«باب الحوائج الی الله»(دروازۀ برآمدن حاجات در درگاه الهی)میخوانند،چراکه نیازهای خود را با وسیله قرار دادن او به درگاه الهی برآورده میدیدند.کرامتهای او حیرتانگیز است و گویای این است که او نزد خداوند از جایگاهی راستین و فناناپذیر برخوردار است». (2)
11.«احمد بن یوسف دمشقی قرمانی»امام را چنین تعریف کرده است:او امام گرانقدر،یگانۀ عصر و حجت[بر مردم]است.شب را به نماز و بندگی صبح نموده و روز را به روزه شام میکرد.از آنرو«کاظم»خوانده میشود که بیحد و حساب بردبار بوده و با کسی که به حضرتش بدی میکرد،راه گذشت در پیش میگرفت.نزد مردم عراق به«باب الحوائج»معروف است،زیرا هر
نیازمندی که به درگاه او عرض نیاز برده،نومید بازنگشته است...کرامات آشکاری از او دیده میشود و مناقب خیرهکنندهای دارد.از آسمان شرافت برآمد و از آن فراتر رفت و اوج شایستگیها را در نوردید و به ستیغ آن رسید». (1)
12.«محمد بن احمد ذهبی»در توصیف امام موسی بن جعفر علیه السّلام مینویسد:[امام]موسی از بهترین حکیمان و از بندگان پرهیزگار خدا بود.
مرقد او در بغداد(کاظمین امروز)شناخته شده است.در سال 183 ق.در 55 سالگی زندگی را وداع گفت». (2)
13.توصیف امام موسی بن جعفر علیه السّلام را از زبان«ابن الساعی»چنین میخوانیم:او دارای مقامی والا و افتخاری سترگ است.تهجّد او بسیار و در عبادت بسیار کوشنده بود.کرامات او را[همگان]گواه باشند.عبادت و بندگیاش زبانزد است و بر[حدود]طاعات و بندگی مواظبت داشت.شب را به شبزندهداری و گزاردن نماز به صبح و روز را به صدقه دادن و روزهداری به شام میرساند». (3)
14.«عبد المؤمن شبلنجی»،امام کاظم را چنین توصیف میکند:
موسی کاظم رضی اللّه عنه عابدترین اهل زمان خود،دانشمندترین،بخشندهترین و بزرگوارترین آنان بود.جویای احوال فقیران و بینوایان مدینه میشد و شبانه درهم و دینار و دیگر نیازمندیهای زندگی را برای آنان میبرد و آنان منبع این بخششها را نمیشناختند.پس از وفات آن حضرت بود که از خاستگاه این کمکها آگاه شدند.او بسیار این دعا را میخواند:بار خدایا،
راحتی هنگام جان دادن و بخشش هنگام حساب[در روز قیامت]را از تو میخواهم». (1)
15.«عبد الوهاب شعرانی»در توصیف امام کاظم علیه السّلام میگوید:[موسی بن جعفر علیه السّلام]یکی از امامان دوازدهگانه است.او فرزند جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب-که خداوند از همه آنان خشنود باد-است.از آنرو که بسیار عبادت میکرد و بسیار میکوشید و شبزندهدار بود«عبد صالح»خوانده میشد.چون میشنید کسی او را[با زبان یا...]میآزارد مالی برای او میفرستاد». (2)
16.«عبد الله شبراوی شافعی»میگوید:[موسی]از سرآمد بخشندگان بود.
[امام]جعفر[صادق علیه السّلام]او را بسیار دوست میداشت.از او پرسیدند:چقدر او را دوست میداری؟
فرمود:دوست میداشتم فرزندی جز او نمیداشتم تا کسی در محبوب بودن شریک او نباشد».
آنگاه درباره امام مطالبی گفته و برخی از گفتههای آن حضرت را نقل کرده است. (3)
17.«محمد خواجۀ بخاری»دربارۀ حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام آورده است:و از امامان اهل بیت[علیهم السّلام]یکی ابو الحسن،موسی کاظم، فرزند[امام]جعفر صادق-که خداوند از هر دوی آنان خشنود باد-است.
او-که صالح،عابد،بخشنده،بردبار،گرانقدر و سرشار از علم بود و«عبد صالح»خوانده میشد.هر روز پس از برآمدن روز تا ظهر را به
یک سجده برای خدا میگذراند.برای شخصی که او را میآزرد،کیسهای حاوی هزار دینار فرستاد.
مهدی پسر منصور او را از مدینه به بغداد فراخواند و زندانیاش کرد.در عالم خواب علی بن ابی طالب[علیه السّلام]را دید که[با این آیه]او را مورد خطاب قرار داد،گفت:پس[ای منافقان،]آیا امید بستید که چون[از خدا]برگشتید[یا سرپرست مردم شدید]در[روی]زمین فساد کنید و خویشاوندیهای خود را از هم بگسلید؟. (1)
مهدی از خواب برخاست و او را آزاد کرد». (2)
18.«محمد امین سویدی»در توصیف امام آورده است:او امام گرانقدر و [منشأ]خیر بسیار است.شب را به عبادت صبح کرده و روز را به شام میرساند.به دلیل چشمپوشی بسیار او از متجاوزان به حقوق و حریمش، «کاظم»خوانده شد...کرامات آشکار و مناقب[فراوانی]دارد که مجال بیان آنها در این گفتار نیست». (3)
19.«محمود بن وهیب قراغولی بغدادی حنفی»دربارۀ امام کاظم علیه السّلام میگوید:او[امام]موسی فرزند جعفر صادق فرزند محمد باقر،فرزند علی بن الحسین زین العابدین فرزند علی بن ابی طالب-که خدا از آنان خشنود باشد- است.کنیهاش ابو الحسن و به چهار لقب خوانده شده است:کاظم،صابر،صالح و امین که لقب نخست او مشهورتر است.اندام موزون و معتدل و بشرۀ گندمگون،از اوصاف[ظاهری]اوست.او وارث علم و معرفت و کمال و فضل پدرش-که خداوند از آنان خشنود باد-است.به دلیل فرو بردن خشم و
گذشت از کسانی که به او ستم میکردند و بردباریاش،«کاظم»خوانده شده است.نزد مردم عراق به باب الحوائج الی اللّه معروف است.او عابدترین، عالمترین و بخشندهترین مردم روزگار خود بود». (1)
20.«محمد أمین غالب الطویل»در معرفی امام موسی بن جعفر علیه السّلام میگوید:و علویان به مرد بزرگ،امام موسی کاظم علیه السّلام همو که به پرهیزگاری، بسیاری عبادت مشهور بود،اقتدا میکردند و[به دلیل همین دو خصوصیت] مسلمانان او را«عبد صالح»میخواندند.او همچنین به«مرد صالح»ملقب بود؛ نامی که براساس بیان قرآن،همنشین موسی بن عمران علیه السّلام بدان خوانده میشد.
امام کاظم کریم و بخشنده بود». (2)
جلوه ای از شخصیت امام اظم علیه السّلام
امام جعفر صادق علیه السّلام،بر علم سرشار امام موسای کاظم علیه السّلام گواهی داده و فرموده است:اگر از این پسرم دربارۀ آنچه در این مصحف(قرآن)وجود دارد بپرسی به یقین،عالمانه و آگاهانه پاسخت میدهد.
و نیز فرموده است:حکمت،فهم،سخاوت و دانش امور دینی مردم که در آن گرفتار اختلاف[و سردرگمی]شدهاند نزد اوست.
عالمان،دانشهای فراوانی و گوناگونی در عرصه دین و جز آن از آن حضرت نقل کرده و کتابهای فراوانی از دانش آن حضرت نوشتهاند تا آنجا که امام کاظم علیه السّلام در میان محدثان به«عالم»شهره شد و همین برای شناخت مرتبه و فراوانی دانش او بسنده است.شیخ مفید میگوید:مردم روایات بسیاری از ابو الحسن موسی نقل کردهاند.او فقیهترین مردم زمان خود بود». (1)
امام موسی کاظم علیه السّلام در بیت قداست و تقوا پرورش یافت و در کانون بندگی و فرمانبرداری بزرگ شد.حضرتش خدادوستی و ایمان به او را از پدران خود به ارث برد؛دو اصلی که آنان را واداشت تا جان خود را در راه
1) (1)) .الارشاد 225/2.
محبوب و معبود خود قربان کنند و آنچه در توان دارند در راه نشر آیین الهی و سرکوب آیین دوگانهپرستی و گمراهی به کار گیرند.بنابراین اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اساس تقوا و معدن ایمان و عقیده هستند و اگر آنان نبودند هیچ بندهای خدا را بندگی نمیکرد،و هیچ کسی او را به وحدانیت و یکتایی نمیخواند،هیچ فریضه و واجبی به کار بسته نمیشد و هیچ سنتی به پا داشته نمیشد و به یک سخن،هیچ قانون و حکمی در اسلام و بر پیروان آن هموار و قابل تحمل نبود.
امام کاظم علیه السّلام تمام گونههای پرهیزگاری را در خانهای که پرورشیافته بود میدید و از اینرو پرهیزگاری با تمام صورتهای آن،گوهر و شخصیت او را شکل میداد.تاریخنگاران او را عابدترین مردم روزگار خود خواندهاند، (1)تا آنجا که«عبد صالح»و«زین المجتهدین»(زیور کوشندگان در عبادت)لقب گرفت و هرگز کسی،همانند او در بندگی و فرمانبرداری دیده نشده.در اینجا به چند نمونه از فرمانبرداری و بندگی حضرت کاظم علیه السّلام اشاره میکنیم:
زیباترین و پربهاترین ساعتها و لحظهها از نظر امام کاظم علیه السّلام زمانی بود که با خدای خویش خلوت میکرد.آن حضرت با تمام وجود و حضور قلب به درگاه خدا میرفت.دربارۀ عبادت امام آمده است:«چون به درگاه الهی به نماز میایستاد یا مناجات و راز و نیاز میکرد،اشکش جاری میشد و قلبش به تپش درمیآمد و از شوق و خوف،لرزه بر اندامش میافتاد؛بیشتر اوقات خود را به نماز میگذراند.«شب را[تا هنگام فجر صادق]نمازهای مستحبی و نوافل
1) (1)) .جوهرة الکلام/139.
میگزارد و آنها را با نماز صبح پیوند میداد.آنگاه تا برآمدن خورشید به تعقیبات میپرداخت و چون خورشید طلوع میکرد،حضرت سر به سجده میگذارده و پیوسته به دعا و ستایش خداوند مشغول بود تا اینکه ظهر فرا میرسید». (1)
از دیگر جلوههای فرمانبرداری و بندگی امام کاظم علیه السّلام این بود که در ابتدای شب وارد مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میشد سر به سجده مینهاد و در یک سجده با صدای بلند که اخلاص و ترس از خدا از آن مشهود بود میگفت:
«عظم الذنب من عبدک،فلیحسن العفو من عندک؛ (2)
گناه بندهات[چه بسیار]بزرگ است[،اما]عفو و بخشش از حضرتت[چه بسیار و چه]نیکوست».
آن هنگام که طاغوت زمان،هارون الرشید،حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام را در سیاهچالها به بند کشید،امام فرصتی به دست آورد تا به عبادت بپردازد،به گونهای که خردها را مبهوت کرد.حضرت از اینکه چنین فرصتی برای بندگی به دست آورده بود به درگاه الهی عرض سپاس داشته میگفت:
«اللهم إنی کنت اسألک أن تفرغنی لعبادتک،أللهم و قد فعلت فلک الحمد؛ (3)
بار خداوندا،از تو میخواستم فرصتی عنایت کنی تا به بندگی و عبادتت بپردازم.
خداوندا،آنچه خواستم فراهم نمودی،پس ستایش تو را سزاست.
امام کاظم علیه السّلام نمونه عالی بندگی بود و در بندگی و عبادت و توجه به خداوند کسی را یارای رقابت با حضرت نبود.وجود و جان حضرت شیفتۀ
خداوند و دلش آکنده از ایمانی ژرف و راسخ بود.«شیبانی»دربارۀ ابعاد و گسترۀ عبادت حضرت کاظم علیه السّلام میگوید:ابو الحسن،موسی[بن جعفر علیه السّلام] حدود هفت سال همه روزه هنگام برآمدن خورشید سر بر سجده مینهاد و ظهر سر از سجده برمیداشت. (1)
هارون الرشید،دشمن سرسخت امام موسی بن جعفر علیه السّلام،حضرت را نمونۀ اعلا در بندگی و ایمان معرفی میکرد،زیرا خود توجه فوق العادۀ امام را به بندگی خداوند دیده بود.آن هنگام که امام را در زندان«ربیع» (2)به بند کشیده بود،از فراز کاخ خود خانه(زندان)را میکاوید.او در جای مخصوصی از آن خانه جامهای بر زمین میدید که هرگز جابهجا نمیشود و حرکتی ندارد.
1) (1)) .شیبانی ابو عبد الله محمد بن حسن(مولای بنی شیبان)سالها در محفل درس ابو حنیفه حضور یافت و نزد ابو یوسف دانش اندوخت.کتابهای فراوانی نگاشت و دانش ابو حنیفه را گستراند. شافعی میگوید دانش فراوانی از محمد بن حسن اندوختم.او همچنین میگوید«هرکس که دربارۀ مسأله اختلافی مورد سؤال قرار میگرفت ناخشنودی در چهرهاش پدیدار میشد مگر محمد بن حسن». شیبانی به سال 187 ق.در 58 سالگی زندگی را وداع گفت(نک:طبقات الفقهاء/114).
2) (2)) .ربیع بن یونس حاجب منصور بود و پس از ابو ایوب وزیر منصور شد و مورد علاقه و اعتماد کامل او قرار گرفت.روزی منصور به ربیع گفت«خدا تو را رحمت کند ای ربیع اگر مرگ نبود دنیا چه دلپذیر و چه گوارا میبود! ربیع به او گفت دنیای بدون مرگ دلپذیر نیست. منصور پرسید چرا چنین است؟ ربیع پاسخ داد اگر مرگ نبود تو بر این تخت نمینشستی. منصور گفت راست گفتی. هنگامی که مرگ منصور فرارسید به ربیع گفت آخرت را به یک خواب[خوش]فروختیم». گفته میشود که ربیع پدری شناخته شده نداشت.روزی یکی از بنی هاشم بر منصور وارد شد و لا به لای گفتوگو میگفت«پدرم-که خدایش رحمت کند-و مرتب از پدر خود یاد کرده و بسیار برای او طلب رحمت میکرد.ربیع به مرد هاشمی گفت در محضر امیر المؤمنین چقدر برای پدرت طلب رحمت میکنی؟مرد هاشمی گفت تو را از این بابت معذور میدارم زیرا قدر و منزلت پدر را نمیدانی. ربیع از این پیشامد شرمگین شد.ربیع به سال 170 ق.از دنیا رفت(نک:وفیات الاعیان 231/1-233 چاپ بولاق).
از این موضوع در شگفت شده،از ربیع پرسید:«این پیراهن چیست که همه روزه آن را در همینجا میبینم؟
ربیع پاسخ میدهد:ای امیر مؤمنان،آنچه میبینی پیراهن نیست،بلکه موسی بن جعفر است که همه روزه هنگام برآمدن خورشید سر به سجده مینهد و ظهر هنگام سر از سجده برمیدارد.
هارون الرشید مبهوت شده،نتوانست شگفتی خود را پنهان کند و گفت:اما او(امام کاظم«ع»)از زاهدان بنی هاشم است.
چون ربیع اعتراف هارون را در مورد زهد و بیتوجهی امام کاظم علیه السّلام به دنیا شنید،به این انگیزه که هارون امام را آزاد کند گفت:ای امیر مؤمنان،تو را چه شده که با زندانی کردن او،بر او سخت گرفتهای؟
هارون پاسخی داد که نشانه سنگدلی و فقدان عطوفت وی بود.او گفت:
هیهات،جز اینکه دربند باشد چارهای نیست». (1)
حضرت کاظم علیه السّلام روزها روزه داشت و شبها را به عبادت زنده میداشت،به ویژه زمانی که به دستور هارون در زندان به سر میبرد.در این دوره هرگز عبادتهای مستحبی را وانمیگذاشت و به روزه و اعمال مستحبی دیگر مشغول بود و خدای را بر نعمت فرصتی که به دست آورده بود تا بندگی حضرتش کند سپاس میگفت.
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 95/1 حدیث 14 و انوار البهیه/189(به نقل از عیون اخبار الرضا).
هرآنچه محبوب خدا و مطلوب درگاهش بود از نظر امام کاظم علیه السّلام دور نمیماند و حضرتش با اخلاص و رغبت بیحد بدان میپرداخت،از آن جمله سفر حج و مناسک آن بود.آن حضرت در حالیکه اسبان راهوار و اصیل را در مسیر سفر آزاد گذاشته بود،مسافت میان مدینه و مکه را پیاده طی میکرد.تمام افراد خانوادۀ حضرت و نیز برادرش«علی بن جعفر علیه السّلام»چهار بار در سفر مکه با حضرت همراه بودند.علی بن جعفر علیه السّلام دربارۀ مدت زمانی که در راه بودند میگوید:«نخستین سفر 26 روز،دومین آن 25 روز،سفر سوم 24 روز و چهارمین سفر 21 روز به درازا کشید». (1)
قرآن کریم هماره همدم تنهاییها و مونس خلوت امام کاظم علیه السّلام بود.
حضرت قرآن را بادقت و تدبّر و بهتر و خوش نواتر از هرکس دیگر میخواند و چون به خواندن قرآن میپرداخت اندوهگین میشد،آنگونه که هرکس تلاوت حضرت را میشنید میگریست. (2)
«حفص»چگونگی تلاوت قرآن را توسط حضرت کاظم علیه السّلام چنین بیان میکند:«او قرآن را با آهنگی حزین میخواند و چون به تلاوت میپرداخت گویی که با مخاطبی گفتوگو میکند». (3)
حضرت با اینگونه تلاوت قرآن،در آموزهها،آداب،اوامر،نواهی و احکام آن تأمل میکرد.
از دیگر مظاهر و نشانههای فرمانبرداری حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام مهربانی و احسان در حق بردگان بود تا آنجا که حضرت،هزار برده (1)را به انگیزه جلب خشنودی خدا و تقرب به درگاهش آزاد کرد.
امام کاظم علیه السّلام طلایهدار زاهدانی بود که از نعمتهای فانی و آرایههای دنیوی سر برتافته و به درگاه خدا روی آورده و به نعمتهایی که خداوند در سرای باقی برای آنان فراهم آورده بود دلبسته بودند.
«ابراهیم بن عبد الحمید»ابعاد و دامنۀ زهد حضرت کاظم علیه السّلام را چنین بیان میکند:«وارد خانهای شدم که حضرت در آن نماز میگزارد.در آنجا جز یک زنبیل که از برگ خرما بافته شده بود و شمشیری آویخته و یک قرآن چیزی دیگر نبود». (2)
در روایت ابراهیم،زندگی امام کاظم علیه السّلام آنچنان ساده و زاهدانه توصیف شده بود که حداقل نیازها و وسایل زندگی که طبقۀ ضعیف جامعۀ آن روز نیز از آن برخوردار بود،نداشت و این خود دلیل روشنی بر روگردانی آن حضرت از دنیا و لوازم آن است.البته امام در حالی چنین زاهدانه میزیست که اموال
فراوان و حقوق شرعی از سوی شیعیان برای امام فرستاده میشد.از سوی دیگر حضرت کاظم علیه السّلام نخلستان و زمینهای کشاورزی داشت که منبع درآمد سرشاری برای حضرت بود،اما تمام آن را در راه خدا و برای خشنودیاش به بینوایان و محرومان میداد.او سیره و زندگی ابو ذر غفاری،آن صحابی گرانقدر را برای یاران خود باز میگفت؛همو که هیچ انگاشتن خود،دوری از دنیا و زهدش ضرب المثل بود.
امام کاظم علیه السّلام دربارۀ ابو ذر فرمود:خدای رحمت کند ابو ذر را که میگفت:پس از [داشتن]دو قرص نان جوین که چاشت به یکی و شام به دیگری خود را سیر کنم و دو پشمینه که خود را بدان پوشانم دنیا[و آنچه بدان تعلق دارد]نکوهیده باد». (1)
حضرت کاظم علیه السّلام به تمام معنای کلمه تجلیگاه بخشش و در کرم و نیکی ضرب المثل بود.بینوایان و محرومان به او پناه میبردند تا از کابوس فقر و دوزخ بینوایی نجاتشان دهد.مورخان متفقا گفتهاند که او هرآنچه داشت، بدون چشمداشت پاداش یا سپاسگویی در راه خدا به آنان داد.او آنچه به مستمندان میداد،مخفیانه و بهطور ناشناس بود تا مبادا ذلت خواهش را در چهرۀ درخواستکننده ببیند.به همین جهت در تاریکی شب سراغ مستمندان و طبقه محروم میرفت و بدون اینکه آن نیازمند بداند این دهش از کیست و از کجا میآید،مورد عنایت امام علیه السّلام قرار میگرفتند و حضرت از کمک و نیکی خود بهرهمندشان میکرد و کیسههایی حاوی دویست تا چهارصد دینار (2)به
آنان میداد.این کیسهها در زیادی و گرانی ضرب المثل بودند.خاندان حضرت میگفتند:«شگفتانگیز است کسی که از کیسههای[حاوی دینار]موسی برخوردار شود و از کمبود و فقر شکایت کند». (1)
عنایت سرشار امام به جایی رسیده بود که اگر میشنید کسی نسبت به حضرتش جفا و ستم میکند،کیسهای حاوی هزار دینار برای او میفرستاد. (2)
دهشهای پنهانی حضرت آنچنان بود که زندگی فقیران مدینه را تأمین میکرد و آنان در سایۀ عطای حضرت متنعم بودند.
«عیسی بن محمد قرطی»از جمله کسانی است که از عنایات حضرت کاظم علیه السّلام بهره برد و از درماندگی وارهید.او میگوید:«در نزدیکی«جوانیّه»(در حوالی مدینه)در کنار چاهی که«ام عضام»خوانده میشود،مزرعۀ خربزه، خیار و کدو داشتم که با 120 دینار(قیمت دو شتر)آن را سامان داده بودم.
زمانی که بوتهها به مرحله باردهی رسیدند،مزرعه مورد هجوم ملخها قرار گرفت و نابود شد.پس از این حادثه امام موسی بن جعفر علیه السّلام سراغ من آمد و سلام کرد و گفت:«چگونهای؟گفتم:خاکسترنشین شدهام.ملخها مزرعهام را تباه کردهاند.
امام علیه السّلام فرمود:چقدر هزینۀ مزرعه کردهای؟
گفتم:120 دینار،قیمت دو شتر.
حضرت کاظم علیه السّلام رو به«عرفه»کرد و فرمود:150 دینار برای«ابن المغیث» وزن کن.آنگاه رو به من کرد و دینارها را به من داد و فرمود:پس سود تو سی دینار و دو شتر است». (3)
بردباری از بارزترین صفات امام کاظم علیه السّلام بود تا جایی که در بردباری و فروخوردن خشم ضرب المثل شد.او نسبت به کسانی که به ساحتش بدی و تعدی میکردند راه گذشت و چشمپوشی پیش میگرفت،بلکه پا را فراتر نهاده،با آنان از در نیکی در میآمد و احسان سرشار خود را بر آنان ارزانی میداشت تا بدان وسیله،روح شرارت و خودخواهی را از نهانخانۀ جان آنان بزداید.مورخان موارد زیادی از بردباری آن حضرت را نقل کردهاند،از جمله:
«یکی از نوادگان عمر بن خطاب رفتار بد و نکوهیدهای با امام داشت،پیوسته امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام را ناسزا میگفت و دشنام میداد.عدهای از دوستان امام کاظم علیه السّلام بر آن شدند تا او را بکشند،اما حضرت آنان را از این کار بازداشت و بر آن شد تا مشکل را به صورتی دیگر حل کند.از اینرو محل او را جویا شد،به حضرت گفتند:در اطراف مدینه به زراعت مشغول است.
حضرت سوار استر خود شد و بیخبر به سوی او روانه گردید.او را در مزرعه مشغول کار دید و به سمت او رفت.آن مرد خطاب به حضرت فریاد برآورد:کشت ما را پایمال مکن.
حضرت همچنان به راه خود ادامه داد تا اینکه به وی نزدیک شده،بنای مهربانی با او گذاشت و با لطیفترین گفتار با او سخن گفت،سپس به نرمی از او پرسید:چقدر به مزرعۀ تو زیان رسیده است؟
گفت:صد دینار.
امام علیه السّلام فرمود:امید داری از این مزرعه چه مقدار سود عایدت شود؟
گفت:از غیب آگاه نیستم.
امام علیه السّلام فرمود:گفتم چه مقدار امید داری که از مزرعهای به دست آوری؟ گفت:امید دارم که دویست دینار عایدم شود.
امام کاظم علیه السّلام سیصد دینار به او داد و فرمود:این برای توست و کشت تو نیز باقی است.
مرد عمری منفعل شد و از اینکه پیشتر رفتاری ناشایست با امام داشت شرمنده گردید.امام او را به حال خود ترک کرد و به مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بازگشت، اما مرد عمری را در مسجد دید که پیش از حضرت خود را به آنجا رسانده بود.چون مرد عمری امام را دید به احترام حضرتش برخاست و امام را چنین مورد خطاب قرار داد: اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ » (1)فی من یشاء؛خدا بهتر میداند رسالتش را کجا[و در چه کسی]قرار دهد.
دوستان مرد عمری گرد او جمع شده و این دگرگونی او را بر او خرده گرفتند.او با آنان به جدال و مخاصمه پرداخته،مناقب و نیکیهای آن حضرت را برشمرده،برای حضرتش دعا میکرد.امام علیه السّلام رو به یاران خود کرد و فرمود:
کدام[راه و برخورد]بهتر بود؟آن کاری که شما درصدد آن بودید یا این روش که این مقدار او را اصلاح کرد؟». (2)
از دیگر موارد و نشانههای بردباری حضرت این است که روزی از جایی که دشمنان و رشکورزان نشسته بودند میگذشت.«ابن هیاج»که در میان آنان بود،به یکی از یاران خود دستور داد تا لگام استر امام علیه السّلام را گرفته و مدعی مالکیت آن شود،او نیز چنین کرد.امام علیه السّلام که به هدف او پی برده بود از استر
خود به زیر آمد و آن را بدو داد. (1)و بدینترتیب عالیترین و بیبدیلترین نمونههای انسانیت و اوج بردباری را به نمایش گذارد.
امام موسی بن جعفر علیه السّلام همیشه فرزندان خود را سفارش میکرد تا به صفت والای بردباری آراسته شوند و از آنان میخواست تا نسبت به کسی که نسبت به ایشان بدرفتاری کند گذشت داشته باشند.امام کاظم علیه السّلام به آنان چنین سفارش فرمود:فرزندان من،به شما سفارش میکنم که هرکس بدان پایبند باشد از آن سود برد.هرگاه کسی در گوش راست شما سخن ناپسندی گفت،سپس در گوش چپ شما عذر خواسته،گفت:من چیزی[ناپسند]نگفتهام،عذر او را بپذیرید. (2)
از مهمترین امور در عرصه اصلاح و پالایش جامعه از نابسامانیها راهنمایی مردم به راه حق و مسیر صحیح میباشد.امام کاظم علیه السّلام عنایت فراوانی به این مسأله داشت و بر همین اساس نقش مهمی در نجات شمار زیادی از مردم که فریفته دنیا و غوطهور در گرداب آن بودند،ایفا کرد.روشی که امام علیه السّلام برای ارشاد و پند دادن به کار میبست چنان با نرمی و ملاطفت،اما آمیخته با حکمت بود که افرادی را بر آن داشت تا از وادی گمراهی برآمده، مسیر مستقیم در پیش گیرند و به برکت دم مسیحایی امام علیه السّلام در شمار مؤمنان پاک سیرت درآیند.تاریخنگاران موارد فراوانی را از نجات یافتن گمراهان به وسیلۀ امام علیه السّلام برشمردهاند،از جمله این موارد،داستان برخورد حضرت با «بشر حافی»است؛همو که-بنا به نقل راویان-میگساری میکرد و شب و روز
خود را به هرزگی و بیبندوباری میگذراند،اما به برکت هدایت و ارشاد امام به دامان پاکی و بندگی خدا بازگشت. (1)
از دیگر کسانی که به وسیلۀ امام کاظم علیه السّلام راه حق را بازشناخته و بدان رهنمون شدند،«حسن بن عبد الله»بود.او موقعیت ممتازی نزد شاهان داشت، اما زاهدانه میزیست و امر به معروف میکرد و از منکر بازمیداشت و در راه انجام وظیفه و فرمان خداوند از ملامتگران باکی نداشت.روزی به دیدار امام کاظم علیه السّلام رفت.حضرت به او فرمود:«ای ابو علی،هیچ چیزی از آنچه در آن هستی(امر به معروف و نهی از منکر و زهد در دنیا)نزدم محبوبتر نیست و مرا خوشحال نمیکند،اما[یک کاستی داری و آن این است که]معرفت نداری، پس درصدد کسب آن باش.
حسن گفت:معرفت[موردنظر شما]چیست؟.
امام علیه السّلام فرمود:در پی اندوختن دانش و در جستوجوی حدیث باش.
حسن بن عبد الله از حضور امام رفت و از«مالک»و فقیهان مدینه حدیث نوشت و آن را بر امام کاظم عرضه داشت.امام آن را نپسندیده،بدو فرمود تا فقه و احکام را از اهل بیت علیه السّلام کسب کرده،امامت آنان را بپذیرد و بدان تن در دهد و حسن رهنمود امام را به جان پذیرفت و مسیر درست را برگزید». (2)
امام کاظم علیه السّلام پیوسته مردم را به انجام کارهای نیک فرا میخواند و از روز قیامت و قرار گرفتن در محضر عدل الهی بیمشان میداد.روزی مردی را دید که آرزوی مرگ میکرد.حضرت به او فرمود:آیا میان تو و خدا رشتۀ خویشاوندی وجود دارد که به جهت آن،تو را گرامی داشته و[از گزند کیفر و روز قیامت]حمایتت کند؟
آن مرد گفت:نه.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین تو هلاکت و تباهی جاودانه میخواهی. (1)
امام کاظم علیه السّلام نسبت به مسلمانان احسان و نیکی فراوانی میکرد و هرکس با هرحاجت و خواستهای آهنگ امام میکرد با آرامش فکر و دلی تهی از داغ و اندوه نیاز بازمیگشت.حضرت،شاد کردن و برآوردن نیاز مردم را از بالاترین و والاترین کارهای نیک میدانست و از همینرو در برآوردن نیاز درماندگان و دور کردن دست تطاول ستم از ستمدیده هرگز کوتاهی نمیکرد.حضرتش با همین دیدگاه به«علی بن یقطین»اجازه داد تا وارد دستگاه هارون الرشید شود.
آن حضرت خدمت به مردم و برادران دینی را کفاره خدمت در دستگاه سلطان میخواند.جماعتی بلازده و گرفتار مصیبت شده نزد امام علیه السّلام رفتند و حضرت اندوه آنان را زدود و دلهایشان را سرشار از امید و مهربانی کرد.داستان زیر ماجرای یکی از آن بلازدگان است که به حضرت پناه برد و مورد عنایت امام علیه السّلام قرار گرفت:
او (2)از مردم ری بود که بدهی سنگینی به حکومت ری داشت،اما از پرداخت آن ناتوان بود و بیم آن داشت که حاکم ری داراییاش را به جای بدهی از او بستانند.در اندیشه شد که چه باید بکند؟لذا،درصدد یافتن راه حلی برآمد.او به تحقیق درباره حاکم و هویت او برآمد و دریافت که حاکم از شیعیان است.به همین جهت آهنگ سفر مدینه و دیدار امام کاظم علیه السّلام کرد،
خدمت امام رسید و عرض حال نمود.امام نامهای خطاب به حاکم ری نوشت و بدو داد تا به حاکم برساند.حضرت پس از یاد کرد خدا نوشت:خداوند زیر عرش خود سایهای دارد.این سایه مخصوص کسی است که به برادر خود خیری و سودی رساند یا اندوهی از او بزداید یا دل او را شاد کند و این برادر توست.و السلام
آن مرد نامه را گرفت و از نزد امام علیه السّلام خارج شد و پس از گزاردن حج روانه دیار خود شد و شبانه سراغ حاکم رفت و کوبۀ درب را به صدا درآورد.
خادم حاکم نشان او را پرسید،مرد پاسخ داد:پیک موسی[ملقب به]صابر [هستم].
خادم سراسیمه نزد آقای خود رفت و ماجرا را بازگفت.حاکم با پای برهنه به سوی در شتافت و پیک امام علیه السّلام را در آغوش کشید و چندین بار میان چشمان او را بوسیده،از سر اشتیاق پیاپی جویای حال حضرت میشد.آن مرد نامۀ امام علیه السّلام را بدو داد و حاکم به احترام آن نامه برخاست و نامه را گرفته، بوسید و چون نامه را خواند هرچه داشت با وی تقسیم کرد و آنچه که قابل تقسیم نبود بهای آن را به او داد و در این حال میگفت:ای برادر،آیا تو را خشنود کردم؟
مرد پاسخ داد:آری به خدا،و بسیار خشنودم کردی.
آنگاه حاکم،دیوان محاسبات و مطالبات را خواست و بدهی او را قلم گرفت و سندی مبنی بر بدهکار نبودن به وی داد.آن مرد شادمانه خانه حاکم را ترک کرد.برای جبران نیکی حاکم،بر آن شد تا به زیارت خانۀ خدا برود و حاکم را دعا کرده،امام علیه السّلام را از لطف و نیکی حاکم آگاه کند.موسم حج فرا رسید و او بدان سو روانه شد،سپس به مدینه رفت و ماجرا را به امام کاظم علیه السّلام گفت و حضرت بسیار خرسند شد.
آن مرد گفت:آیا کار حاکم شما را خشنود کرد؟
حضرت فرمود:آری به خدا،مرا و امیر المؤمنین را خشنود کرد.
به خدا،جدم پیامبر خدا را خشنود کرد و به یقین خداوند را خشنود کرده است». (1)
این داستان و داستانهایی از این قبیل توجه فوق العادۀ امام به امور مسلمانان و پافشاری ایشان به بر رفع نیازهای مردم را نشان میدهد.
1) (1)) .در نگارش این فصل نوشته استاد باقر شریف القرشی را مبنا قرار دادیم(نک:حیاة الامام موسی بن جعفر علیه السّلام 138/1-162.داستان علی بن طاهر صوری از کتاب«قضاء حقوق المؤمنین»نشریه تراثنا ش 186/34(به نقل از بحار الانوار 174/48 حدیث 24).
بخش نخست پرورش امام کاظم علیه السّلام بخش دوم مراحل زندگی امام کاظم علیه السّلام بخش سوم امام کاظم علیه السّلام در کنار پدر
پرورش امام کاظم علیه السّلام
او هفتمین امام از خاندان رسالت است،امام گرانقدر،عظیم الشأن، کوشای در عبادت،در کرامات و معجزهها بلند آوازه،فرو برنده خشم و درگذرنده از مردم و عبد صالح خداست و مردم عراق،آن حضرت را «باب الحوائج الی الله»میخوانند.
پدر بزرگوارش«ابو عبد الله،جعفر بن محمد(صادق)»،ششمین امام از خاندان رسالت است.او معجزۀ اسلام و مایۀ افتخار انسانیت در تمام عصرها و نسلها است که چشم و گوش گیتی،در فضل و هوشمندی و خردمندی و دانش و کمال،چونان او را ندیده و نشنیده است.
مادر مکرمۀ امام کاظم علیه السّلام از جمله کنیزانی بود که آنان را در بازار مدینه فروختند.در میان آنان این بانوی گرامی مورد عنایت الهی قرار گرفت و از این شرافت و برتری برخوردار شد تا وجود پاک امام و امامت را در دامان خود پرورش دهد.امام صادق علیه السّلام او را به همسری گرفت و این زن منزلتی والا نزد امام صادق علیه السّلام یافت.حضرت او را بیش از دیگر همسران خود دوست میداشت و او برگزیدهترین و گرامیترین و محبوبترین زنان حضرت به
شمار میرفت.
مورخان در نسب این بانوی بزرگ دچار اختلاف شدهاند،برخی او را از مردم اندلس و کنیهاش را«لؤلؤه»و گروهی او را رومی دانسته و کسانی نیز او را از بزرگترین خاندانهای عجم خواندهاند.نام او«حمیده»و در خانهاش مورد احترام و تکریم بود و همه زنان علوی بدو عنایت و محبت داشتند.امام صادق علیه السّلام نیز او را غرق لطف و عنایت خود میکرد،زیرا این بانو را در مرتبهای بلند از خردمندی و کمال و ایمان نیکو میدید و هم از این جهت بود که او را میستود.حضرت دربارۀ او فرمود:
حمیده همانند شمش طلا از پلیدیها پاکیزه است.فرشتگان پیوسته از او حفاظت میکردند تا اینکه چون دهش و عطیهای الهی برای من و حجت پس از من به دستم رسید».
امام صادق علیه السّلام از دانش خود به آن بانوی گرامی چندان آموخت که طلایهدار زنان روزگار خود در دانش و پرهیزگاری و ایمان شد.آنگاه حضرت صادق علیه السّلام او را فرمود تا زنان مسلمان را دانش و احکام شرعی بیاموزد. (1)چنین بانویی شایستۀ چنین منزلت والایی است و همو میتواند و باید در عفت،پاکدامنی،دانش و کمال سرآمد زنان روزگار خود باشد.
روزگاری از ازدواج امام صادق علیه السّلام با حمیده سپری شد.امام صادق علیه السّلام برای حج راهی مکه شد و حمیده را همراه خود برد.پس از اتمام مناسک حج
1) (1)) .بحار الانوار 6/48؛اصول کافی 477/1 و اعیان الشیعه 5/2.
به مدینه بازگشتند.چون به«ابواء» (1)رسیدند حمیده درد زایمان را در خود حس کرد.از آنجا که امام صادق علیه السّلام به او سفارش کرده بود.که پیش از هر اقدامی ایشان را در جریان بگذارد،حمیده کسی را فرستاد تا امام علیه السّلام را از وضع خود باخبر کند.امام که با عدهای از یاران خود مشغول خوردن غذای چاشت بود با شنیدن این مژده به سوی حمیده شتافت.دیری نپایید که آن بانوی گرامی،مهتر و سروری از سروران مسلمانان و امامی از امامان اهل بیت علیهم السّلام را به دنیا آورد.اینسان بود که نیکوکارترین مردم،مهربانترین آنان نسبت به مستمندان،پر تحملترین ایشان در راه خدا و عابدترین و ترسانترین خلق خدا زاده شد.جهان از قدوم چنین مولودی خجسته،فروغ یافت؛مولودی که در عصر خود،پرفایدهترین و پر برکتترینها برای اسلام بود.
امام صادق علیه السّلام فرزندش را در آغوش گرفت و در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه(که از سنتهای مؤکد در اسلام است)خواند.پس از این مراسم،امام صادق علیه السّلام درحالیکه خنده بر لب داشت نزد یاران خود بازگشت.یاران به حضرت گفتند:«خدا تو را شاد کند،فدایت شویم ای سرور ما،حمیده چه کرد؟
حضرت مژدۀ زاده شدن مولود مبارک را به آنان داد و آنان را با منزلت والای فرزندش آشنا کرده،فرمود:خداوند فرزندی به من عطا فرمود و او بهترین کسی است که خداوند آفریده است.
سخن امام صادق علیه السّلام گزاف نبود،چرا که فرزندش امام کاظم علیه السّلام از نظر
1) (1)) .روستایی از نواحی مدینه است و مدفن آمنه دختر وهب مادر پیامبر گرامی اسلام در آنجاست.
علم،تقوا،نیکوکاری و تحمل سختی در راه دین،بهترین و سرآمد آفریدگان خداوند بود.آنگاه امام صادق علیه السّلام به یاران خود فرمود:بدانید،به خدا او صاحب (امام)شماست. (1)
بدین ترتیب امام صادق علیه السّلام آنان را متوجه کرد که این نوزاد خجسته و مبارک یکی از امامان اهل بیت علیهم السّلام است و خداوند فرمانبرداری از او را بر خلق واجب کرده است.
امام موسی بن جعفر در سال 128 ق. (2)و به نقلی 129 ق. (3)در روزگار حکومت عبد الملک بن مروان دیده به جهان گشود.
حضرت امام کاظم علیه السّلام بخشی از دوران خردسالی خود را با آرامش گذراند و هماره زندگی حضرت،سرشار از احترام بود.پدرش امام صادق علیه السّلام دریا دریا محبت و عشق خود را نثار او میکرد و مسلمانان نیز با آن حضرت رفتاری آمیخته به احترام و توجه و عنایت داشتند.امام صادق علیه السّلام او را بر دیگر فرزندان خود مقدم میداشت و آنچنان نسبت به امام کاظم علیه السّلام محبت میورزید که دیگران از آن بهرهای نداشتند.از مظاهر محبت امام صادق علیه السّلام به فرزندش کاظم این بود که قطعه زمینی به او بخشید.حضرت این زمین را به مبلغ 26000
1) (1)) .بحار الانوار 2/48(به نقل از بصائر الدرجات/12 باب 17 حدیث 9).
2) (2)) .مناقب ال ابی طالب 349/4 و تهذیب التهذیب 34/10.
3) (3)) .اعیان الشیعه 5/2.روایتی دیگر ولایت امام کاظم علیه السّلام را در سحرگاه روز سهشنبه ماه صفر سال 127 ق.دانسته است(نک تحفة الازهار)چهارمین روایت ولادت آن بزرگوار را روز یکشنبه هفت روز سپری شده از ماه صفر[همان سال]میداند(نک:بحر الانساب).
دینار خریده بود و«بسریه»(نخلستان)نام داشت. (1)
روزی امام کاظم خردسال سخنی بر زبان آورد که شگفتی امام صادق علیه السّلام را برانگیخت.امام صادق علیه السّلام در واکنش به این سخن فرمود:ستایش خدا را که تو را بازمانده و جانشین پدران و از میان فرزندان مایۀ شادمانی قرار داد و به وجود تو ما را از دوستان و همنشینان بینیاز کرد. (2)
حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام رنگی به شدت گندمگون داشت و چهارشانه و دارای محاسن انبوه بود.«شقیق بلخی»در توصیف سیمای امام کاظم علیه السّلام میگوید:«خوشسیما،به شدت گندمگون و لاغر اندام بود».
امام کاظم علیه السّلام هیبتی چون هیبت پیامبران داشت و چهرۀ مبارک آن حضرت آینۀ سیمای پدرانش؛یعنی امامان معصوم بود و هرکس او را میدید تحت تأثیر هیبت حضرت قرار میگرفت و او را بزرگ و گرامی میداشت.
نقش نگین انگشتری امام کاظم علیه السّلام چنین بود:«الملک للّه وحده؛ (3)فرمانروایی تنها برای خداست».
امام علیه السّلام بدین کنیهها خوانده میشد:ابو الحسن،ابو الحسن الماضی، ابو ابراهیم،ابو علی و ابو اسماعیل.
القاب حضرت نشانۀ گوشههایی از شخصیت و شکوه و عظمت امام کاظم علیه السّلام است که به ترتیب میآید:
الف)امام را«صابر»میخواندند،زیرا در برابر انواع سختیها و آزارهایی که از سوی حاکمان ستمگر و جائر نسبت به حضرتش روا داشته میشد،صبر پیشه میکرد.
ب)دیگر لقب حضرت«الزاهر»(درخشنده)بود،چرا که حضرتش با اخلاق و بخشندگی خیرهکنندهاش که خلق و خوی جدش پیامبر اکرم را تداعی میکرد،درخشیده بود.
ج)از دیگر القاب آن حضرت«عبد صالح»بود.او را از آنرو عبد صالح لقب دادند که بسیار عبادت میکرد و در فرمانبرداری از خداوند کوشا بود تا آن جا که با گذشت زمان در عبادت ضرب المثل شد.راویان حدیث نیز آن حضرت را با این لقب میخواندند،مثلا راوی میگفت:«حدثنی العبد الصالح»؛ عبد صالح مرا حدیث گفت.
د)«سید»نیز از القاب آن حضرت است،زیرا او از مهتران و سروران
مسلمانان و یکی از امامان ایشان است.«ابو الفتح»شاعر بلند آوازه،او را با لقب «سید»چنین ستوده است:«من غلام آن سید ارجمند و گرامی هستم؛و هرجا که باشم درودهایم نثار او باد.
و چون غلام چنین انسان ارجمند و بزرگ باشم؛پس آزادهام و روزگار، غلام و برده من است». (1)
ه)امام کاظم علیه السّلام را«الوفّی»(وفاکنندۀ به عهد)میخواندند،زیرا پایبندترین مردم روزگار خود به عهد و وفای به آن بود.حضرت نسبت به برادران و شیعیان وفادار و نیکوکار بود و فراتر از آن،نسبت به دشمنان و آنان که به حضرت کینه میورزیدند نیز نیکی روا میداشت.
و)دیگر لقب امام«امین»بود.این واژه با تمام مفاهیم آن در شخصیت سترگ آن امام تجسم یافته بود.او در امور دین و احکام شریعت و نیز در امور مسلمانان امین بود و همانند جد گرامیاش حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله که امین مردم بود،مورد اعتماد مردم قرار گرفت.
ز)از دیگر القاب آن حضرت«کاظم»است.از آن جهت او را کاظم خواندند که در برابر ستم و جور ظالمان،خشم خود را فرو خورده،هرگز نزد کسی لب به شکایت نگشوده،بلکه در برابر این ستمها خدای بزرگ را شکر و ثنا میگفت و سرانجام به دست همین ستمگران و در سیاهچالهای زندان به زهر جفا شهید شد.«ابن اثیر»دربارۀ وجه تسمیه آن حضرت به کاظم میگوید:
1) (1)) .همان/113أنا للسید الشریف غلام حیثما کنت فلیبلغ سلامی و إذا کنت للشریف غلاما فأنا الحر و الزمان غلامی
او به سبب صبر،نرمخویی و بدی را با نیکی پاسخ دادن،به این لقب شناخته شده است». (1)
ح)لقب دیگر حضرت کاظم علیه السّلام«ذو النفس الزکیه»(صاحب نفس پاکیزه) است.از آنجا که گوهر وجود امام به آلودگیهای دنیوی و پلیدیهای مادی آلوده نشده بود و در این میدان نیز مانندی برای حضرت متصور نبود، «ذو النفس الزکیه»خوانده شد.
ط)آخرین لقبی که حضرت بدان خوانده میشود«باب الحوائج»است.
این لقب حضرت بیشترین شهرت و گردش در واگویهها را دارد.عموم مردم و خواص از اهل دانش و ایمان و فرزانگان،معتقدند که هرگرفتار و غمزدهای آهنگ آن حضرت کند،به یقین خداوند گرفتاریاش را برطرف کرده و غمهای او را میزداید و هرکس به بارگاه ملکوتی او پناه برد به یقین حاجتهای او برآورده شده،با دلی آرام و رها از داغ گرفتاریهای روزگار به خانۀ خود باز میگردد.
شیعیان آن حضرت،بلکه تمام مسلمانان با همه گرایشها و اختلاف طبقۀ اجتماعی و علمی،به باب الحوائج بودن امام کاظم علیه السّلام ایمان آورده،آن را مسلّم دانستهاند.«ابو علی خلاّل»،پیشوای حنبلیان و رهبر روحی و معنوی آنان میگوید:در هرگرفتاری سختی که برای برآمدن آن،آهنگ قبر موسی بن جعفر علیه السّلام را کردم، آنگونه که دوست میداشتم خداوند گره از کارم باز کرد. (2)
«امام شافعی»پا را فراتر نهاده،دربارۀ امام و منزلت او میگوید:
قبر موسی[بن جعفر]کاظم نوشداروی آزموده شده است. (1)
آری،همانگونه که امام کاظم در حیات خود پناهگاهی برای مسلمانان بود،پس از شهادت نیز دژی شکستناپذیر بود که پناهندگان را از دست تطاول بلا و گرفتاریهای روزگار امان میبخشید. (2)
1) (1)) .تحفة العالم 20/2.
2) (2)) .اغلب مسلمانان بر این باورند که خداوند بلا را از پناهندگان به مرقد حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام برطرف میکند.ابن شهر آشوب نقل میکند در بغداد زنی دیده شد که سراسیمه میدوید.از او پرسیدند کجا میروی؟ گفت نزد موسی بن جعفر میروم زیرا فرزندم را زندانی کردهاند. مردی حنبلی مذهب از سر تمسخر گفت او(امام کاظم)در زندان مرد. زن گفت[خداوندا]به حرمت آن کشتۀ در زندان قدرت[خود]را به من بنمایان. خیلی زود فرزندش از زندان آزاد شد و فرزند مرد مسخرهکننده به کیفر رسید»نک:المناقب 305/4.
مراحل زندگی امام کاظم علیه السّلام
براساس طبیعت محیط و شرایطی که امام کاظم علیه السّلام در آن زندگی میکرد، بررسی زندگی آن حضرت به سه مرحلۀ متمایز از یکدیگر تقسیم میشود:
مرحله نخست:از ولادت آن حضرت به سال 128 ق.(و به نقلی 129 ق.)تا شهادت امام جعفر صادق علیه السّلام به سال 148 ق.(پیش از برعهده گرفتن وظیفۀ امامت)است که دوره پرورش و زندگی آن حضرت در سایۀ پدر به شمار میرود و حدود بیست سال از عمر مبارک امام کاظم علیه السّلام را شامل میشود.این مرحله از زندگی امام کاظم علیه السّلام از این ویژگی برخوردار بود که علم الهی و توانایی فوق العادۀ امام علیه السّلام در مناظره و گفتوگوهای علمی تبلور یافت،تا آن جا که هنوز پنج سال از زندگی خود را پشت سر نگذاشته بود،«ابو حنیفه»را با ادلّه و برهان محکم و استوار ساکت کرد.
مرحله دوم:این مرحله پس از شهادت امام صادق علیه السّلام و مسئولیت رهبری دینی،علمی،سیاسی و تربیتی از سوی امام کاظم علیه السّلام آغاز شد.در این فضا و شرایط سخت سیاسی،بیم آن میرفت که جان امام در معرض خطر قرار گیرد.
هم از اینرو بود که امام صادق علیه السّلام در زمان حیات خود،امام کاظم علیه السّلام را به عنوان یکی از پنج جانشین خود معرفی کرد و بدین ترتیب برنامه و طرح منصور را برای از میان برداشتن فیزیکی امام کاظم علیه السّلام خنثی کرد.این مرحله تا
زمان مرگ منصور(158 ق.)ادامه داشت.پس از منصور،مهدی و پس از مهدی،هادی(169 ق.)به قدرت رسید.در دورۀ حکومت مهدی و هادی که بیست سال و اندی به درازا کشید،فضای باز و آزادی نسبی-خصوصا در روزگار مهدی-برای اهل بیت علیهم السّلام و پیروان ایشان فراهم شد.
مرحله سوم:این مرحله از زندگی امام کاظم علیه السّلام همزمان بود با حکومت هارون الرشید که در سال 170 ق.به قدرت رسید.هارون در کینهتوزی و دشمنی نسبت به اهل بیت و علویان،پس از برادرش هادی و پدرش مهدی، شهره بود.این مرحله تا سال 183 ق.که آخرین سال زندگی امام کاظم علیه السّلام بود و به دست یکی از جلادان هارون به شهادت رسید،ادامه یافت.امام کاظم علیه السّلام در این مرحله از زندگی خود با تنگناها و سختیهای فراوانی مواجه بود.هنوز هارون الرشید در آغاز راه بود که امام را در سیاهچالها به بند کشید.گاهی حضرت را در بصره و زمانی در بغداد به زندان میسپرد.این سالهای بیرحم با دیگر سالها متفاوت بود،زیرا هارون الرشید هماره درصدد کوچک کردن امام و کاستن از منزلت آن حضرت بود و تلاش بیامانی برای دربند کردن و کشتن امام داشت.
اگر موضعگیری امام علیه السّلام را در قبال منصور و مهدی در نظر بگیریم میبینیم فعالیت خود را علیه حکومت هارون فزونی میبخشید،اما علیرغم اینکه علویان از اقدامهای انقلابی علیه هارون الرشید خودداری میکردند،هارون اهل بیت علیهم السّلام و پیروان آنان و خصوصا امام کاظم علیه السّلام را در تنگنا قرار داد.
حضرت کاظم علیه السّلام در آن شرایط و نیز سختگیری حاکمیت بر علویان،تمام توان خود را برای رسیدن به اهداف الهی و ایفای وظایفی که بر دوش داشت، به کار بست.حضرت،سیاست هارون را به خوبی میشناخت و میدانست که
تصمیم نهایی هارون از میان برداشتن و کشتن اوست و برای او تفاوت نمیکند که این اقدام به چه بهایی تمام شود.امام علیه السّلام این مطلب را نیز دریافته بود که هارون حتی وساطت اطرافیان خود را در مورد حضرتش نمیپذیرد.
این مرحله از زندگی امام علیه السّلام با مقاومت و ثبات حضرت در موضعگیریها و عدم عقبنشینی در برابر خواستههای هارون الرشید به پایان رسید.حضرت کاظم علیه السّلام از تن دادن به ذلت و تسلیم در برابر هارون و مطامع او به ازای آزادی از زندان خودداری کرد.آن بزرگوار وظایف خود را بادقت و ژرفنگری به انجام رساند و به امامت فرزندش امام رضا علیه السّلام وصیت فرمود و برای جماعت صالحان(در صورت پیروی از امام بعدی)استمرار و تداوم حرکت الهی امامت را تضمین کرد.سرانجام با بردباری و تحمل آزارها در راه خدا به زهر کین عباسیان مسموم شد و یک عمر جهاد خود را به زیور شهادت در راه خدا آراست.
امام کاظم علیه السّلام در زندان سندی بن شاهک به روز 25 ماه رجب سال 183 ق.
به شهادت رسید و در گورستان قریش در بغداد به خاک سپرده شد.آرامگاه آن حضرت امروزه قبلۀ دلهای عاشقان و طوافگاه جان آزادگان و آزاداندیشان است و دروازهای است به سوی خدا برای برآمدن نیازها.
امام کاظم علیه السّلام در کنار پدر
دوران و مقطعی را که امام موسی بن جعفر علیه السّلام در کنار پدر بزرگوارش گذراند(128-148 ق.)از چند وجه تمایز برخوردار بود.از آن جمله میتوان به فراز و نشیبهای تاریخی و فعالیتهای روشنگرانۀ امام صادق علیه السّلام اشاره کرد.
آن حضرت توانست با استمداد از قدرتی که خداوند در او به ودیعت سپرده و کارآزمودگیاش که از عنایات الهی به دست آورده بود،تمام مبارزهطلبیهای هماوردجویان را پشت سر گذارده و مسیر اصیل و شاهراهی که جامعۀ بشری را به هدایت الهی رهنمون میشد نمایانده و وظایف امامت را ایفا کند.در همین دوران امام صادق علیه السّلام راه را برای امام پس از خویش(امام کاظم«ع») هموار و زمینه را برای فرزندش امام کاظم علیه السّلام آماده میکرد.
برای آشنا شدن با روزگاری که امام کاظم علیه السّلام در کنار پدر بزرگوارش بود و شناخت ویژگیهای این دوره که در نتیجه،درک و تصوری از دوران امامت حضرت کاظم علیه السّلام به دست میدهد،نقل و بیان رخدادها و پدیدههای بارز و برجسته روزگار معاصرت امام کاظم علیه السّلام با پدر گرامیاش را ضروری میدانیم.
این رخدادها را میتوان به اختصار اینگونه برشمرد:
1.شورش بر ضد حاکمیت و اعتقاد به اهمیت چشمگیر انقلاب،پشیمانی از سکوت و بیتفاوتی در برابر باطل و حاکمان جور و دعوت به نفع علویان مخالف حکومت امویان بود.پدیده نافرمانی و شورش محوریت و قدرت تمرکزیافتۀ حاکمان را از بین میبرد و سرپیچی و نافرمانی از فرمانروایان را در پی داشت و دعوت به«الرضا من آل محمد صلّی اللّه علیه و آله»؛فرد مورد پذیرش و رضایت مردم از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله:سخن محافل و مجالس مردم شده بود.این پدیده و دل مشغولی حاکمان وقت به شورشهایی که پیامد و ثمرۀ نهضت مقدس سید الشهدا علیه السّلام بود،فرصتی برای امام صادق علیه السّلام فراهم آورد تا برنامههای خود را اجرا کند.
2.در این دوره،مقدمات پیدایش دولت عباسیان در عرصۀ سیاست چهره نمود،چرا که عباسیان فضا و شرایط به وجود آمده را غنیمت شمرده و در «ابواء»گرد آمدند و در ظاهر تصمیم گرفتند که«محمد نفس زکیه»خلیفه باشد و شعار«حکومت برای فرد مورد قبول آل محمد صلّی اللّه علیه و آله است»را ترویج و تبلیغ میکردند،اما در نهان،مردم را به بیعت با عباسیان فرا میخواندند.همزمان «ابراهیم امام»غلام خود،ابو مسلم خراسانی را به فرماندهی سپاه خراسان گمارد و او را به قتل عام و دستگیری دشمنان اموی خویش،به صرف اتهام و گمان توطئهگری سفارش کرد.
امام صادق علیه السّلام نسبت به این حرکت و تلاش عباسیان موضعی بیطرف داشت و از همراهی و حمایت آن خودداری کرده و فرجام جنبش عباسیان را بیان میفرمود.از دیگر سو امام صادق علیه السّلام پیشنهادهایی که برای ایجاد حکومتی
علوی به حضرتش میشد نمیپذیرفت،چرا که شرایط و فضایی مناسب برای چنین حکومتی فراهم نمیدید.هنگامی که سران دعوت عباسی،مانند «ابو مسلم خراسانی»و«ابو سلمه»به حضرت صادق علیه السّلام پیشنهاد برپایی حکومت علوی دادند،حضرت نپذیرفت و یک بار نیز فرمود که زمان،برای چنین امری مناسب نیست و آنگاه که یکی از همین پیشنهاددهندگان نامهای با مضمون مشابه برای حضرت فرستاد،امام علیه السّلام نامۀ او را سوزاند.امام صادق علیه السّلام که با ژرفنگری،پیشنهادهای آمیخته با انگیزههای سیاسی و آزمندانۀ آنان را درک کرده بود،با هوشمندی تمام،خود و شیعیان را از این دام هولناک که کیان و مکتب تشیع را تهدید میکرد وا رهاند تا زمینهای گستردهتر برای جهاد و فعالیت در راه خداوند متعال پیش روی آنان قرار دهد.
3.فعالیتهای امام صادق علیه السّلام در ایجاد ساختاری ویژه و مقابلۀ فرهنگی و علمی با رویاروییهایی که کیان تشیع را هدف قرار داده و آن را زیر ضربات کینهتوزانۀ خود میگرفت تمرکز یافته بود.این فعالیتها موارد زیر را در بر میگرفت:
الف)تغییر ساختار فرهنگی و فکری.آن هنگام که حضرت صادق علیه السّلام بیطرفی سیاسی را در پیش گرفت،سیاستی را در پیش گرفت که توانست با توجه به ظرفیت جامعه،نیازهای اجتماعی و اخلاقی مردم را پاسخ دهد و از راه سازماندهی و ساماندهی دانشگاه اهل بیت توانست با جریان منحرف فکری مورد حمایت و ترویج امویان به رویارویی برخیزد.از آنجا که جریان سیاسی موجود نمیتوانست چنین انحرافهایی را از میان بردارد،حضرت صادق علیه السّلام
اقشار و جریانهای پراکنده را جذب کرد.بدین ترتیب مکتب جدید(مکتب جعفری)در سرزمینهای اسلامی رواج یافت و به صورت جریانی فکری که گرایشهای جعفری(شیعی)را ترویج و نمایندۀ خط خاندان رسالت بود، درآمد.امام کاظم علیه السّلام در این زمینه،نقش بارز و برجسته و ویژهای داشت.
ب)امام صادق علیه السّلام همزمان با متحول کردن جریان فکری جامعه،اذهان افراد خاصی را برای پذیرش رهبری امام کاظم علیه السّلام و ایمان کامل به آن آماده مینمود.«مفضّل بن عمر»میگوید:«در محضر امام صادق علیه السّلام بودم که ابو ابراهیم،امام کاظم علیه السّلام وارد شد.امام صادق علیه السّلام فرمود:دربارۀ[امامت]او سفارش مرا بپذیر و این امر(امامت)را با آن دسته از یارانت که مورد وثوق تو هستند در میان بگذار. (1)
ج)اقدام امام صادق علیه السّلام به بستن راه بر دعوتهای مشکوکی است که با مطرح کردن خویش به عنوان جانشین امام،درهم شکستن صف متحد شیعیان را در سر میپروراندند.یکی از این موارد برخورد امام صادق علیه السّلام با جریان «اسماعیلیه»بود.حضرت به شیعیان فهماند که«اسماعیل»،امام پس از او نیست.هنگامی که اسماعیل فرزند امام صادق علیه السّلام درگذشت،حضرت عدهای از شیعیان را گرد آورد تا مرگ اسماعیل را خود ببینند،مبادا که منحرفان از نبود اسماعیل سوء استفاده کرده و مرگ او را به بهانههای گوناگون،وسیلۀ فروپاشی تدریجی کیان و موجودیت تشیع کنند.
4.امام موسی بن جعفر علیه السّلام در رنجهای پدر و احضار مکرر او توسط
1) (1)) .اصول کافی 8/1-3 حدیث 4 و الارشاد 216/2.
منصور و آن هنگام که امام صادق علیه السّلام امامت حضرت کاظم علیه السّلام را به شیعیان نزدیک و رازدار خود اعلام کرد و بین دیگر شیعیان و امامت حضرت کاظم پیوند زد،همدم و همراه پدر بود.
5.بیتردید،امامت،منصب و موهبتی است الهی که به شایستگی نامزد این مقام و توانایی او در به دوش کشیدن این مسئولیت بزرگ و سترگ بستگی دارد و در چنین فردی تبلور مییابد.از اینروست که باید از سوی خداوند برگزیده شود و هم توسط فردفرد امامان معصوم علیهم السّلام تعیین و نام برده شوند.
نصوص زیادی در کتابهای حدیث و اخبار آمده است که طی آنها پیامبر اکرم علیه السّلام دربارۀ جانشین خود با صحابه و خاندان خویش سخن گفته و ایشان را معرفی کرده است.البته روایات و مطالب مستقیمی که هرامام دربارۀ امام پس از خویش بیان فرموده،از نظر نص،اسلوب تعبیر و دلالت،تحت تأثیر شرایط زمانی و مکانی،گاهی صریح و زمانی در قالب کنایه و اشاره بوده است.
با نگرش در روایاتی که از امام صادق علیه السّلام در مورد امامت فرزندش حضرت کاظم و ترتب زمانی آن روایت شده،شیوۀ روشنگری امام صادق علیه السّلام در این زمینه روشن خواهد شد که چگونه امام علیه السّلام دگرگونیهای موجود در جامعۀ روزگار خویش را-که دو دهه(از ولادت امام کاظم علیه السّلام)تا شهادت امام صادق علیه السّلام به طول انجامید-مدنظر قرار داده است.این در حالی بود که حضرت صادق علیه السّلام فرزندانی دیگر داشت که از جملۀ آنها اسماعیل بود.مادر اسماعیل«فاطمه»دخت«حسین اصغر»معروف به«الأثرم»عموی امام صادق علیه السّلام بود.امام صادق علیه السّلام اسماعیل را بسیار دوست میداشت و همین
محبت،برخی از شیعیان را دچار توهم کرده بود که او جانشین پدر خواهد شد.
اسماعیل به سال 142 ق.درگذشت و پس از اسماعیل«عبد الله»معروف به «افطح»،بزرگترین فرزند امام صادق علیه السّلام بود.تعدد فرزندان امام صادق علیه السّلام و عنایت و محبت ایشان نسبت به اسماعیل و نیز بودن فرزندان بزرگتر،نصوص واردشده دربارۀ امامت حضرت کاظم علیه السّلام را در هالهای از ابهام قرار میداد که پارهای از آنها به فرزندان،برخی دیگر به یاران حضرت و قسمتی به وضع سیاسی حاکم بر آن روزگار برمیگشت.لذا برای رفع ابهامها نصوص وارد شده از امام صادق علیه السّلام را که در مورد امامت حضرت کاظم علیه السّلام صادر شده است با رعایت تسلسل زمانی صدور آن نقل میکنیم.
1.از«یعقوب سرّاج»نقل شده است:«حضور امام صادق علیه السّلام شرفیاب شدم،حضرت را در کنار گهوارۀ«ابو الحسن موسی»دیدم که با موسی ملاطفت و مهربانی میکرد و او را بازی میداد.مدتی نه چندان کوتاه نشستم تا امام صادق علیه السّلام موسی را به حال خود واگذاشت.برخاسته،به سوی او رفتم.
حضرت به من فرمود:به آقای خود نزدیک شو.به گهوارۀ موسی نزدیک شدم و بر او سلام کردم.
او با زبانی رسا و گفتاری شیوا پاسخ سلام مرا داد و فرمود:برو و نام دخترت را که دیروز بر او نهادهای تغییر ده که خداوند از این نام بیزار است.
یعقوب سرّاج میگوید:خداوند مرا دختری عطا کرد و من نام او را
«حمیرا»نهادم.
آنگاه امام صادق علیه السّلام به من فرمود:فرمان او را به کار گیر،راه درست را مییابی.
یعقوب میگوید:من نیز نام دخترم را تغییر دادم». (1)
2.از«سلیمان بن خالد»نقل شده است:روزی نزد امام صادق علیه السّلام بودیم، حضرت صادق علیه السّلام،ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام را خواند و به ما فرمود:
علیکم بهذا،فهو و اللّه صاحبکم بعدی؛ (2)بر شما باد[به پیروی از او و اقتدای]به او.به خدا سوگند که پس از من او امام شماست.
3.در روایتی از«فیض بن مختار»آمده است:«در محضر امام صادق علیه السّلام بودم که ابو الحسن موسی علیه السّلام که خردسال بود وارد شد.او را گرفتم و بوسیدم.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود:شما[امت،چونان]کشتی هستید و این(امام کاظم علیه السّلام)ناخدای کشتی است.
سال بعد به حج رفتم.دو هزار دیناری که همراه داشتم،نیمی برای امام صادق علیه السّلام و نیم دیگر را برای امام کاظم علیه السّلام فرستادم.زمانی که بر حضرت وارد شدم،فرمود:او را با من همسنگ کردی؟
عرض کردم:[این کار خودسرانه نبود بلکه]بنا به گفتۀ شما چنین کردم.
حضرت فرمود:به خدا سوگند که من چنین نکردم بلکه خداوند چنین مقرر فرموده است». (3)
4.نیز از«فیض بن مختار»است که میگوید«به امام صادق علیه السّلام عرض
کردم:ما را از آتش دوزخ وارهان[و امام پس از خویش را به ما بنمایان].چه کسی پس از تو امام ماست؟در همین حال ابو ابراهیم موسی علیه السّلام که خردسال بود وارد شد.
حضرت فرمود:این سرور و امام شماست.بدو[و فرمان او]چنگ انداز[و از او جدا مشو]». (1)
5.در روایت«معاذ بن کثیر»میخوانیم:«به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:از خداوند میخواهم تا آنگونه که به پدرت فرزندی چون تو و با چنین منزلتی عطا کرده،تو را نیز چنین موهبتی عنایت کند[و جانشینی برای تو مقرر فرماید].
امام فرمود:خداوند چنین کرده.
گفتم:فدایت گردم،او کیست؟
امام صادق علیه السّلام به«عبد صالح»(امام کاظم علیه السّلام)که در سن خردسالی بود اشاره کرد و فرمود:همین خفته،[جانشین من]است. (2)
6.از«عبد الرحمان بن حجاج»روایت شده است که گفت:«در سالی که ابو الحسن ماضی علیه السّلام را گرفتند،به عبد الرحمن گفتم:این مرد(امام کاظم علیه السّلام)در دست این شخص است(حاکم مدینه یا هارون بوده است)و نمیدانیم چه سرنوشتی دارد.آیا از او(امام صادق«ع»)دربارۀ[امامت]یکی از فرزندانش مطلبی به تو رسیده است؟
عبد الرحمن گفت:گمان نمیکردم کسی در اینباره چیزی از من بپرسد[و
بعد نقل کرد که سالها قبل]وارد خانۀ جعفر بن محمد شدم.او را در اتاقی چنین و چنان[مشخصات اتاق را برشمرد]یافتم که مصلای او بود.حضرت صادق علیه السّلام مشغول دعا بود و موسی بن جعفر در سمت راست پدرش نشسته بود و دعای پدر را«آمین»میگفت.عرض کردم:فدایت گردم،دلدادگی و خدمتگزاری مرا نسبت به خویش میدانید.پس از شما ولیّ و امام مردم کیست؟
امام صادق علیه السّلام فرمود:موسی زره(خلعت امامت)را بر تن کرد و بر اندام او راست آمد.
به حضرت گفتم:از این پس نیاز به بیان و توضیحی ندارم[و امام خویش را شناختم]». (1)
7.در روایت«یعقوب بن جعفر جعفری»آمده است:«اسحاق بن جعفر علیه السّلام برایم نقل کرد:روزی در محضر پدرم بود.«علی بن عمر بن علی»به پدرم گفت:فدایت گردم،پس از تو ما و مردم به که پناه ببریم؟
پدرم گفت:به صاحب دو جامۀ زرد و دو طرّه گیسو،همو که از این درب درآمده و درب را با دو دست خویش میگشاید.
دیری نپایید دو دست دو درب را گشود و آشکار شد.او ابو ابراهیم،موسی بن جعفر علیه السّلام بود». (2)
8.از«صفوان جمّال»روایت شده است:«منصور بن حازم به امام
صادق علیه السّلام گفت:پدر و مادرم فدایت باد،بامدادان و شامگاهان،جانها و نفسها را میگیرند.چون آن هنگام فرا رسد[جانشین شما]کیست؟
امام صادق علیه السّلام فرمود:چون وقت[رفتن]فرا رسد،او امام شماست.آنگاه با دست-آنگونه که به یاد دارم-بر شانۀ راست حضرت کاظم علیه السّلام زد.آن هنگام حضرت کاظم علیه السّلام خماسی(پنجساله یا قامت او پنج وجب)بود و عبد الله فرزند امام صادق علیه السّلام نیز در مجلس حضور داشت». (1)
9.از«مفضل بن عمر»نقل شده است:«امام صادق علیه السّلام از حضرت کاظم علیه السّلام که در سنین کودکی بود نام برد و فرمود:این همان مولودی است که چون او مولودی خجسته[و پر خیر]برای شیعیان ما زاده نشده است.
سپس به من فرمود:در حق اسماعیل(دیگر فرزند امام صادق)جفا نکنید. (2)
10.از«عیسی بن عبد الله محمد بن عمر بن علی بن ابی طالب علیه السّلام»روایت شده است:«از امام صادق علیه السّلام پرسیدم:در صورتی که آن واقعه-خدای آن روز را پیش نیاورد و آن را نبینیم-رخ دهد که را به امامت برگزینیم؟
حضرت به فرزندش موسی اشاره کرد.
گفتم:اگر موسی دچار سرنوشت حتمی خود شد که را به امامت برگزینم؟
امام فرمود:فرزند موسی.
گفتم:اگر او نیز نبود و برادری بزرگ و فرزندی خردسال برجای گذاشت که را برگزینیم؟
امام فرمود:فرزندش را.سپس افزود:به همین منوال تا آخر.
گفتم:اگر او را نشناسم و جای او را ندانم چه کنم؟
امام فرمود:[در این صورت]بگو:اللهم إنی أتولّی من بقی من حججک من ولد الإمام الماضی؛
بار خدایا،من ولایت[حجتی از]حجتهای تو را که از امام پیشین برجای مانده پذیرفته[و دوستی او و پیرویاش را بر خود لازم میدانم].همین-ان شاء الله-تو را بس است». (1)
11.روایتی مفصّل دربارۀ امامت حضرت کاظم علیه السّلام از«فیض بن مختار» نقل شده است که در آن میگوید:«امام صادق علیه السّلام فرمود:او امام توست.نزد او برو و به حقش اقرار کن.
برخاسته،نزد امام کاظم علیه السّلام رفتم،سر و دست او را بوسیدم و برای او به درگاه خداوند دست به دعا برداشتم.آنگاه امام صادق علیه السّلام فرمود:پیش از این در گفتن این امر به تو مجاز نبودیم.
گفتم:فدایت گردم،آیا این را به کسی بگویم؟
حضرت فرمود:آری به همسر و فرزندانت.
فیض بن مختار میگوید:همسر و فرزندانم و دوستانم که«یونس بن ظبیان»از آنان بود همراه من بودند.چون آنان را از این مطلب آگاه کردم همگی سپاس خداوند-عز و جل-گفتند،اما یونس گفت:به خدا سوگند،باید این مطلب را از او(امام صادق علیه السّلام)بشنوم،سپس راه خانۀ امام صادق علیه السّلام را در پیش گرفت و من او را دنبال کردم.چون به درب خانۀ امام رسیدم،او را پیشتر از
1) (1)) .اصول کافی 309/1 حدیث 7 و الارشاد 218/2.
خود بر در سرای حضرت دیدم.در آن هنگام شنیدم که امام صادق علیه السّلام به یونس میگوید:ای یونس،مطلب همانگونه است که فیض برای تو بازگفته است.
یونس گفت:شنیدم و[به جان]اطاعت کردم.
آنگاه امام صادق علیه السّلام به من فرمود:ای فیض،او را با خود ببر. (1)
12.«صفوان جمّال»میگوید:«از امام صادق علیه السّلام دربارۀ امام بعد از او پرسیدم،حضرت فرمود:صاحب منصب امامت به بیهودگی و بازی نمیپردازد.
در این هنگام ابو الحسن موسی(که خردسال بود و بزغالهای از نژاد بزهای مکه به همراه داشت)وارد شد.او به بزغاله میگفت:برای پروردگارت سجده کن!
امام صادق علیه السّلام او را در آغوش گرفت و فرمود:پدر و مادرم فدای او باد که به بیهودگی و بازی نمیپردازد». (2)
13.از«زید نرسی»روایت شده است که امام صادق علیه السّلام فرمود:با خدای خویش به راز و نیاز پرداخته و به درگاه او دست نیاز بردم تا فرزندم اسماعیل جانشین من باشد،اما خداوند مقام امامت را فقط برای فرزندم موسی مقرر داشته و امامت را جز برای او نمیپسندید. (3)
14.از«زید بن اسباط»روایت شده است که گفت:«امام صادق علیه السّلام را در بیماریاش که به رحلت او انجامید دیدار کردم.امام علیه السّلام فرمود:[امام صادق علیه السّلام] با اشاره به فرزندش موسی[فرمود:]ای زید،این کودک را میبینی؟چون دیدی مردم دربارۀ [امامت]او دچار اختلاف شدند،گواهی بده که من تو را آگاه کردم و گفتم:از آنرو برادران یوسف او را در چاه افکندند که نسبت به وی حسد ورزیدند،زیرا گناهی جز بازگفتن خواب
خویش نداشت،آن هنگام که گفت:یازده ستاره و خورشید و ماه را در خواب دیدم که مرا سجده میکنند.این کودک نیز بیتردید مورد حسد قرار خواهد گرفت.آنگاه امام صادق علیه السّلام [فرزندانش]موسی،عبد الله،اسحاق،محمد و عباس را فرا خواند و به آنان فرمود:این (موسی)وصیّ اوصیاء،عالم[و خزانۀ]دانش عالمان و گواه بر مردگان و زندگان است.سپس فرمود:ای یزید«گواهی ایشان به زودی نوشته میشود و از آن پرسیده خواهند شد». (1)
1) (1)) .بحار الانوار 20/48 حدیث 31(به نقل از ابن شهر آشوب مناقب آل ابی طالب).
بخش نخست ویژگیهای عصر امام کاظم علیه السّلام بخش دوم موضعگیری امام کاظم علیه السّلام در عصر منصور عباسی بخش سوم امام کاظم علیه السّلام و حکومت مهدی عباسی
ویژگی های عصر امام کاظم علیه السّلام
منصور عباسی پس از بهشهادت رساندن امام صادق علیه السّلام و سرکوب قیامها و انقلاب علویان در روزگار خود،نه تنها سیاست جبارانۀ خود را نسبت به علویان تغییر نداد،بلکه درحالیکه ترسی از ایشان بر زندگی او سایه افکنده بود،با سینهای آکنده از کینه و دشمنی این خاندان،شیوۀ خود را پی گرفت و عرصه را بر آنان به شدت تنگ کرد.بیگناهان را به سیاهچالها افکنده،زندان را بر سر ایشان ویران میکرد و برخی را زندهزنده در میان ستونها قرار میداد.
جاسوسانی را گمارد تا او را از تمام فعالیتهای علویان باخبر کنند.آنان نیز به منظور جلبنظر خلیفه و خوش خدمتی هرحرکتی را که از علویان میدیدند پس از تحریف و دروغسازی به اطلاع خلیفه میرساندند.
از دیگر سو،منصور جریانهای الحادی،مانند غلات و زندیقان را آزاد گذارده بود تا در میان مردم نفوذ فکری کرده،آنان را به گمراهی کشیده و از مسیر اهل بیت علیهم السّلام منحرف کنند.او همچنین برخی از عالمان سست عنصر را به خود نزدیک کرد تا مهر تأییدی بر حکومت او باشند و به آن مشروعیت دینی بخشند.وضع حاکم بر آن روزگار را و نیز بیم و هراسی که بر آن دوره سایه
افکنده بود در چند نکته میتوان روشن کرد:
نکته نخست:وصیتنامهای را که امام صادق علیه السّلام برای عموم مردم و با توجه به وضعیت موجود تنظیم کرده بود،از پنج نفر به عنوان جانشین خویش نام میبرد که به ترتیب:«ابو جعفر منصور»(خلیفه وقت)،«محمد بن سلیمان»، «عبد الله»،«موسی»و«حمیده»بودند.از سوی دیگر نامۀ منصور به کارگزار خود در مدینه بود که طی آن به کارگزار خود دستور داده بود تا در صورتی که امام صادق علیه السّلام فرد مشخصی را به جانشینی خود معرفی کند،او را بکشد.تأمل در وصیتنامۀ امام صادق علیه السّلام و فرمان منصور مبنی بر کشتن جانشین آن حضرت،روشی را که منصور در برخورد با امام کاظم علیه السّلام در پیش گرفته بود و نیز دامنۀ زیر نظر گرفتن حرکات و سکنات امام کاظم علیه السّلام را که از طریق جاسوسان مورد اعتماد منصور صورت میگرفت روشن میکند.
امام صادق علیه السّلام با علم به اینکه آینده آبستن چه حوادثی است و چه خطرهایی فرزندش امام کاظم علیه السّلام را تهدید میکند،با بیانی خاص،حقیقت امر و مسألۀ امامت و جانشینی به حق خود را به اطلاع شیعیان رساند.البته بیانی که امام صادق علیه السّلام برگزید باعث شد تا عدهای از شیعیان برای مدتی کوتاه یا دراز در شناخت امام خود دچار اشتباه و سرگردانی شوند،اما حفظ جان جانشین امام که از سوی خداوند تعیین و اطاعت از او واجب شده بود،در چنان شرایطی ضروری بوده و ادامۀ راه امامت جز با بهرهگیری از ابزار متناسب با شرایط آن زمان ممکن نبود.روشن است یاران هشیار امام صادق علیه السّلام در مورد وصیت آن حضرت که امامت حضرت کاظم علیه السّلام را مدنظر داشت،دچار اشتباه
و سردرگمی نمیشدند.
«داوود بن کثیر رقّی»میگوید:«مردی خراسانی که«ابو جعفر»کنیه داشت عازم کوفه بود.عدهای از مردم خراسان نزد او آمده،از او خواستند تا اموال (حقوق شرعی و هدایا)و مسائل شرعی ایشان را به کوفه ببرد.ابو جعفر چون به کوفه رسید منزلی گزید،سپس به زیارت مرقد امیر المؤمنین علیه السّلام رفت.او در گوشۀ مسجد مردی را دید که گروهی گرد او جمع شدهاند.زمانی که از زیارت فراغت یافت به آنان نزدیک شد و دریافت که آنان فقیهان شیعی هستند و از شیخ خود«ابو حمزه ثمالی»دانش فرا میگیرند.
ابو جعفر میگوید:در همین حال که نشسته بودم مردی اعرابی(بادیه نشین)پیش آمد و گفت:من از مدینه آمدهام.جعفر بن محمد علیه السّلام به دیار باقی شتافت.ابو حمزه نعرهای دردمندانه برآورد و دست بر زمین کوفت،سپس از مرد اعرابی پرسید:آیا از او وصیتی شنیدهای؟
مرد اعرابی گفت:برای فرزندانش عبد الله و موسی و نیز برای منصور وصیت کرد.
ابو حمزه گفت:ستایش خدای را که گمراهمان نکرد،کوچک و بزرگ را آشکار و روشن کرد و امر بزرگ را پنهان داشت.
آنگاه به سوی مرقد امیر المؤمنین علیه السّلام رفت و نماز گزارد و ما نیز نماز گزاردیم.سپس به سوی او رفتم و گفتم:معنای کوچک و بزرگ را برای من بازگو.
ابو حمزه گفت:بزرگ(عبد الله)نقص دارد و کوچک(موسی)را در کنار
بزرگ قرار داد و امر بزرگ را به وسیلۀ منصور پنهان داشت،چرا که اگر منصور میپرسید:وصی جعفر بن محمد علیه السّلام کیست؟پاسخ میشنید:تو وصی او هستی.
مرد خراسانی میگوید:معنای پاسخ او را نفهمیدم. (1)آنگاه به مدینه رفت تا خود،وصی امام صادق علیه السّلام را بازشناسد».
نکته دوم:پس از شهادت امام صادق علیه السّلام حاکمیت،شیعیان را به شدت زیر نظر داشت و از همینرو آشفتگی و درماندگی جامعۀ تشیع را در برگرفت و محیط،آکنده از احتیاط و تقیه شد.حال و هوای این مقطع زمانی را که از نظر تاریخ تشیع حایز اهمیت است،از زبان«هشام بن سالم»یکی از برجستگان و چهرۀ شناختهشدۀ تشیع میشنویم.او میگوید:«پس از وفات امام جعفر صادق علیه السّلام من و«مؤمن طاق»(ابو جعفر)در مدینه بودیم.مردم یکصدا«عبد الله افطح»را جانشین پدرش امام صادق علیه السّلام میدانستند،زیرا از امام صادق علیه السّلام نقل میکردند که فرموده است:امر[امامت]از آن بزرگ[تر]است اگر نقصی نداشته باشد.
من و«صاحب طاق»بر عبد الله وارد شدیم و مردم را گرد او جمع شده دیدیم.همانگونه که پیش از آن از پدرش مسائلی را میپرسیدیم،از او سؤال کردیم:زکات بر چه مقدار واجب است؟
گفت:در دویست درهم،پنج درهم.
پرسیدیم:زکات صد درهم چه مقدار است؟
1) (1)) .عوالم العلوم الامام الکاظم علیه السّلام/175.
گفت:دو و نیم درهم. (1)
به او گفتیم:به خدا سوگند مرجئه نیز این را نمیگویند.
عبد الله افطح دست به سوی آسمان برد و گفت:به خدا سوگند نمیدانم مرجئه در اینباره چه میگویند!
هشام میگوید:من و«ابو جعفر احول» (2)سرگشته و درمانده از نزد عبد الله خارج شدیم و نمیدانستیم کجا باید برویم و آهنگ چه کسی کنیم.در این گفتوگو بودیم که نزد مرجئه قدریّه،زیدیه،معتزله،یا خوارج برویم، نمیدانستیم. (3)در این وادی سرگردانی بودیم که دیدم مردی کهنسال با اشارۀ دست،مرا فرا میخواند.از آنجا که در مدینه جاسوسانی بودند که منصور دوانیقی گمارده بود تا شیعیان جعفر بن محمد علیه السّلام را شناسایی کرده،برای گردن زدن به حکومتیان بسپارند،آن پیرمرد را از جملۀ جاسوسان پنداشتم.از اینرو به ابو جعفر(مؤمن طاق)گفتم:از من فاصله بگیر،مبادا خود را به کشتن دهی که این پیرمرد مرا میخواهد و با تو کاری ندارد.
ابو جعفر کمی از من فاصله گرفت و من که میپنداشتم راه گریزی ندارم، دنبال پیرمرد روانه شدم.او مرا به درب خانۀ ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام رساند و خود بازگشت.در همین حال خادمی را در درگاه خانه دیدم که به من گفت:وارد شو خدایت رحمت کند.
چون وارد خانه شدم با امام کاظم علیه السّلام روبهرو شدم.او سخن خود را با من
چنین آغاز کرد:نه به سوی مرجئه،نه به سوی قدریه،نه به سوی یزیدیه،نه به سوی معتزله،و نه به سوی خوارج،به سوی من،به سوی من،به سوی من.
به امام علیه السّلام گفتم:فدایت شوم،پدرت از دنیا رفت؟
حضرت فرمود:آری.
گفتم:فدایت گردم،پدرت به مرگ درگذشت؟
فرمود:آری.
گفتم:فدایت شوم،پس از او چه کسی امام ماست؟
فرمود:خداوند اگر بخواهد تو را هدایت کند چنان خواهد شد.
گفتم:فدایت شوم،عبد الله افطح مدعی است که پس از پدرش امام میباشد.
حضرت فرمود:عبد الله میخواهد از فرمان خدا سرپیچی کرده،بندگی او را نکند.
گفتم:فدایت گردم،پس چه کسی پس از او(امام صادق علیه السّلام)امام ما خواهد بود؟
امام علیه السّلام فرمود:اگر خداوند بخواهد تو را هدایت کرده راه را بنمایاند هدایتت خواهد کرد.
گفتم:فدایت شوم تو خود امام هستی؟
فرمود:چنین نمیگویم(ادعای این امر را ندارم).
با خود اندیشیدم که راه درستی برای رسیدن به خواستهام و شناختن امام انتخاب نکردهام و در مطرح کردن پرسش خود به بیراهه رفتهام.این بود که به
حضرت گفتم:فدایت گردم،آیا شما امام دارید؟
حضرت پاسخ داد:نه.
از هیبت و شکوه آن حضرت حالتی به من دست داد که هنگام دیدار با امام صادق علیه السّلام اینچنین تحت تأثیر جلال و عظمت آن حضرت قرار نمیگرفتم و تنها خداوند از آن آگاه است.
باز گفتوگو را با حضرت دنبال کرده،گفتم:فدایت شوم،آنچه را که از پدرت میپرسیدند،از شما بپرسم؟
امام علیه السّلام فرمود:بپرس باخبر میشوی و آن را فاش مکن که اگر چنین کنی فرجام،سر بریدن است.
هشام میگوید:پرسشهایی از امام کاظم علیه السّلام کردم و او را دریایی از دانش یافتم.آنگاه به او گفتم:فدایت گردم،شیعیان تو و شیعیان پدرت سرگشته و راه گم کردهاند.با اینکه مرا به راز نگاه داشتن امر فرمودهای آنان را از خبر [امامت شما]آگاه کنم.و به سوی شما دعوتشان کنم؟
امام کاظم علیه السّلام فرمود:هریک از آنان را راه یافته دیدی،از این امر آگاه کن و از او پیمان رازداری بگیر،چرا که اگر این امر(امامت)را فاش کنند فرجام کار،سر بریدن است و در این هنگام امام کاظم علیه السّلام با دست به گلوی خویش اشاره فرمود. (1)
این روایت که از هشام بن سالم نقل شده است واقعیتهایی را از فضای حاکم بر روزگار امام کاظم علیه السّلام روشن میکند که به شرح زیر میآید:
1.جاسوسان فراوانی جامعۀ شیعی را کاملا زیر نظر داشتند و ترس،ناامنی
1) (1)) .اختیار المعرفة الرجال 565/2 حدیث 502؛الارشاد 221/2-222؛اعلام الوری 16/2-17(به نقل از الارشاد 221/2-222)؛کشف الغمة 12/3-13 و بحار الانوار 50/48.
و فضای وحشتآلود،مسلمانان و برجستگان آنان،به ویژه آن دسته از آنان را که ساکن مدینه بودند فرا گرفته بود.
2.عدم اعلان امامت حضرت کاظم علیه السّلام برای همگان بود،چرا که تنها عدهای انگشتشمار از شیعیان از امامت حضرت موسی علیه السّلام آگاهی یافته بودند، (1)به گونهای که«هشام بن سالم»که از بزرگان شیعه بود،پس از گذشت زمانی و از راههای شرعی و عقلی توانست امام زمان خود را بشناسد.این تجربیات،شیعه را واداشت تا با تقیه و پنهانکاری،خود را از گزند ستمگران و لبۀ تیز شمشیر آنان ایمن سازد.به همین دلیل است که چون راویان میخواستند از امام کاظم علیه السّلام نقل روایت کنند از حضرت صریحا نام نمیبردند،بلکه با تعبیر«عبد صالح گفت»،«سید گفت»،«عالم گفت»و...مطلبی را از امام علیه السّلام نقل میکردند.
3.اختناق،محدودیت و ممنوعیتها،تعقیب مخالفان حکومت،سرکوب اندیشههای پاک،ترویج شایعههایی دروغین از سوی حاکمیت،زمینه را برای رشد افراد پست و ناپاک فراهم آورد.در این دوره،فعالیت اینان فزونی گرفت، آوازهشان فراگیر شد و گروههای متعددی را به وجود آوردند.آنان با حمایتهای بیدریغ خلیفه،خود را به عنوان رهبران فکری،فقهی و حدیثی امت مطرح و در جامعۀ آن روز موقعیتی پیدا کردند.به همین دلیل بود که هشام بن سالم دچار سرگردانی شده،فرقههایی را که در آن روزگار مطرح بودند برشمرده و با ابو جعفر همزبان شده که:نزد مرجئه،قدریه،زیدیه،معتزله یا
1) (1)) .از جملۀ این خواص زراره،داوود بن کثیر رقی،حمران،ابو بصیر و مفضل بن عمر هستند.
خوارج برویم.
4.در ماجرای هشام میبینیم که امام کاظم علیه السّلام راهی جز راه عبد الله افطح مدعی امامت،برگزیده بود.حضرت در برخورد با هشام،ابتدا گفتوگوی او و ابو جعفر را که تنها آن دو از آن آگاه بودند باز گفت و از رفتن نزد فرقههایی که آنان در نظر داشتند بازداشته،سپس فرمود:به سوی من،به سوی من،به سوی من.
نکته سوم:ماجرای«خزانه»است.این ماجرا از جمله حقایق تاریخی است که از سیاست منصور مبنی بر از میان برداشتن و کشتار علویان،پرده برمیدارد.
منصور با این اقدام به فرزند و جانشین خود«مهدی»میفهماند که دستگاه خلافت تنها با این شیوه پایدار میماند.جمع بیشماری از شیعیان معتقد و مؤمن به زندان افکنده شده،پس از شکنجه به کام مرگ فرستاده میشدند و رنجی که امام کاظم علیه السّلام از این رخداد میکشید،از دیگر حقایق آن روزگار است که در این واقعۀ تاریخی آمده است.زمانی به رنج امام کاظم علیه السّلام پی میبریم که میشنویم یکی از این خزانهها،محل جمعآوری سرهای بریدۀ کهنسالان، جوانان و خردسالان از خاندان رسالت بوده است.این ماجرا را در تاریخ طبری چنین میخوانیم:«هنگامی که منصور عازم حج شد«ریطه دختر ابو العباس»و همسر مهدی را فراخواند و به او سفارشهایی کرد،چرا که در این زمان مهدی در«ری»بود.منصور امر حکومت را به ریطه واگذارد و کلید خزانهها را بدو سپرد.آنگاه او را سوگندهای سخت داد و از او پیمان گرفت که تا زمانی که منصور زنده است خزانه را باز نکند و چون مرد،تنها او و همسرش
مهدی درب خزانه را بگشایند و تأکید کرد که شخص سومی با آنان نباشد.
هنگامی که مهدی از ری به بغداد آمد،ریطه کلیدها را به او داد و سفارشهای منصور را در مورد خزانه به مهدی رساند.چون خبر مرگ منصور به مهدی رسید و مهدی بر تخت خلافت نشست درب خزانه را باز کرد و با همسرش وارد آن شد.او عمارتی بزرگ دید که جوانان و پیران و خردسالان فراوانی در آن کشته شده،بر زمین افتادهاند و به گوش هریک از آنان برگهای حاوی مشخصات و نسب ایشان آویخته شده بود.این صحنه[آنچنان تکاندهنده بود که]مهدی را به وحشت انداخت.به دستور مهدی گودالی کنده شد و پیکر کشتگان را در آن دفن و روی آن را هموار کردند». (1)
نکته چهارم:تشکیک در مسأله رهبری امت اسلامی و اینکه چه کسی پس از امام صادق علیه السّلام عهدهدار این مقام خواهد شد،یکی دیگر از مسائلی بود که در آغاز امامت حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام و به انگیزۀ برهم زدن صفوف شیعیان و از میان بردن آنان و نیز برافروختن آتش آشوب و هرجومرج،دامن زده شد.
بنمایۀ این امر ادعای عبد الله افطح،برادر بزرگ امام کاظم علیه السّلام در مورد امامت بود که بالطبع رنجی بر دیگر رنجهای امام کاظم علیه السّلام میافزود،زیرا در این وضعیت،دستگاههای ستمگر وابسته به منصور،لحظات زندگی و هرحرکت امام کاظم علیه السّلام را زیر نظر داشتند و به آن به دیده شک مینگریستند. (2)
1) (1)) .طبری 343/6-344(چاپ مؤسسة الاعلمی للمطبوعات-بیروت).
2) (2)) .هاشم معروف الحسنی سیرة الائمة الاثنی عشر 325/2 حیاة الامام موسی بن جعفر علیه السّلام(چاپ دار التعارف للمطبوعات-بیروت)؛الارشاد 209/2 ذکر اولاد ابی عبد الله علیه السّلام و عددهم و اسمائهم و طرف من اخبارهم(چاپ مؤسسۀ آل البیت لإحیاء التراث-قم).
نکته پنجم:از دیگر سیاستهایی که حاکمان عباسی،به ویژه منصور عباسی در پیش گرفتند،ایجاد جریان دینی وابسته به حاکمیت؛یعنی«واعظان درباری»بود.پس از آنکه امام موسی بن جعفر علیه السّلام از عرصۀ سیاسی و فکری دور نگهداشته شد،پدیدۀ واعظان درباری جایگزینی برای امام علیه السّلام بود که خلیفه با تمام توان و آنچه در دست داشت از آن حمایت میکرد تا از یکسو جای خالی امام علیه السّلام را پر کرده،از سوی دیگر این عالمان حکومت ساخته، سیاستهای منصور را تأیید کنند.منصور با اجرای این سیاست میخواست به امت اسلامی القاء کند که دنبالهرو و سیرۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و در خط اسلام است.در شمار این واعظان و عالمان،«مالک بن انس»بود.او آن بخش از اعتقادات را برمیگزید که با سیاست منصور در تعارض نباشد و بدین ترتیب با خلیفه همآواز شد.همین امر باعث شد تا منصور«الموطأ»(کتاب فقهی مالک)را با زور سرنیزه و شمشیر بر مردم تحمیل کرده،مالک را سرپرست تمام کارگزاران و عملۀ دولت در حجاز گرداند.مردم نیز بر درب سرای او جمع میشدند و والیان و حاکمان از او میترسیدند.هنگامی که«شافعی»خواست بر مالک وارد شود از والی شهر خواست تا وساطت کند،باشد که به آسانی به دیدار مالک نایل آید،ولی شافعی در پاسخ گفت:«با پای برهنه و پیاده از مدینه به مکه رفتن بر من آسانتر است از اینکه به درب سرای مالک بروم.من خواری را زمانی حس و لمس میکنم که بر درب سرای او بایستم».
دیگر واعظان وابسته نیز راهی مشابه آنچه مالک برگزید،پیمودند.آنان با در نظر گرفتن[سلیقه و]تمایل منصور،تمام ستایش خود را نثار منصور و
خاندان او میکردند. (1)
نکته ششم:این مرحله شاهد گسترش و شیوع فرقههای منحرفی چون:
ملحدان،زندیقان،غالیان،جبریان و مرجئه بود که همگی دارای عقایدی منحرف بودند و صاحبان و طرفداران این عقاید از آن دفاع میکردند.البته این اعتقادها زاییدۀ این دوره نبودند،بلکه وضعیت موجود زمینه را برای فعال شدن و رشد این افکار و اعتقادها فراهم کرد،زیرا برخی از خلفا یکی از این اعتقادها و فرقهها را پذیرفته و از آن پیروی میکردند و به برخی دیگر از آنان اجازه رواج یافتن و فعال بودن میدادند.
همانطور که پیشتر گفته شد فرقۀ«غالیان»یکی از این فرقهها بود.غالیان ابتدا به رسالت امامان معتقد بوده و آنان را پیامبر میخواندند،سپس امام صادق علیه السّلام و پدران گرامی ایشان را خدا خواندند.از همینرو امام صادق علیه السّلام از ایشان بیزاری جسته،آنان را مورد لعن شدید خویش قرار داد.حاکمیت، بیشترین استفاده را از وجود آنان برد،به این ترتیب که از سویی ایشان را تقویت کرده،از دیگر سو و به منظور بدنام کردن شیعیان و مکتب تشیع، غالیان را مورد اتهام قرار میداد.بعدها نیز این تهمت را دستاویزی برای سخت گرفتن و در تنگنا و تحت پیگرد قرار دادن شیعیان قرار داد،چرا که اینان زندیق بودند و تحت تعقیب قرار دادن آنان وظیفۀ دولت و حکومت بود!
جریان دیگری که معاصر امام کاظم علیه السّلام بود و خطری بزرگ برای حال و آیندۀ امت اسلامی به شمار میرفت،فرقۀ«مرجئه»بود.این جریان پیشتر در
1) (1)) .الأئمة الأربعه 100/2؛حیاة مالک بن انس،الفصل الخامس،باب 6،مهابة مالک؛سیرة الأئمة الاثنی عشر 326/2؛حیاة الامام موسی بن جعفر الکاظم علیه السّلام.
برابر امام صادق علیه السّلام قد علم کرده بود و امام علیه السّلام همگان،به ویژه جوانان را از آنان و افکارشان برحذر میداشت.اینان معتقد بودند که داوری دربارۀ مرتکب گناه کبیره را باید به قیامت واگذاشت و از اینرو در دنیا و طبق دلایل و شواهد و رفتار افراد،نسبت به آنان که آیا دوزخی هستند یا بهشتی،داوری نمیکردند.
صاحبان این اعتقاد تلاش میکردند حقایق را لوث کرده،شر و خیر را با هم درآمیزند.آنان میان رفتار امام علی علیه السّلام و معاویه و میان موضعگیری امام حسین علیه السّلام و یزید هیچ تفاوتی قائل نبودند،چراکه معتقد بودند داوری نسبت به گناهکاران از وظایف ما در این دنیا نیست،بلکه باید آن را برای روز واپسین و داوری الهی واگذاشت تا حق از باطل بازشناخته شود!
بعدها این فرقه باور و اعتقادی برگزیدند و پذیرفتند که از نظر خطرآفرینی،به ویژه برای جوانان کمتر از باور و اعتقاد قبلیشان نبود.بر اساس این اعتقاد،ایمان موردنظر خداوند،ایمان قلبی بوده،نه رفتار و سلوک خارجی،زیرا سلوک و رفتار خارجی ممکن است فریبکارانه باشد و لذا فاقد ارزش است و آنچه مورد توجه و عنایت خداوند است،ایمان قلبی است.
بنابراین از نظر آنان انسان میتواند-العیاذ بالله-دامان به زنا بیالاید،میگساری کند و مرتکب قتل بشود،زیرا اینها تصرفات خارجی بوده و مهم این است که این فرد اعتقاد و ایمان قلبی به خداوند داشته باشد!
در این مقطع زمانی«جبریها»از پای ننشستند و اعتقاد به«جبر»را که در زمان معاویه پدید آمده بود و عباسیان نیز بدان تمسک جسته بودند،رواج دادند.جبریها میگویند:«ما در افعال خود اختیاری نداریم.پس اگر خداوند اراده کند که نماز بگزاریم نماز میگزاریم و اگر ارادۀ او بر آن باشد که شراب بنوشیم،تن به آن میدهیم و به یک سخن،هر چه کنیم تبلور ارادۀ الهی است و
ما را در آن اختیاری نیست!».
آنچه در این عقاید و فرقهها جلب توجه میکند این است که هریک از این افکار و اعتقادها و پیروان آن در خدمت حاکمیت بودهاند و این،وجه مشترک میان آنهاست.آنان کارهای غیردینی و بیگانه با اسلام را که از حاکمان سر میزد،با این افکار و عقاید باطل توجیه نموده،از دیگر سو عامۀ مسلمانان سست عنصر را که درک و دانش عمیق نداشتند با این اباطیل آرام و قانع میکردند.
همین عوامل و پیامدهای مثبت آن-البته از نظر حاکمان جور-سبب شد تا حاکمان زمینه را برای نشر و گسترش آنها که از تراوشات اندیشه یهودیان و دیگر دشمنان آیین محمدی بود و به جهان اسلام رخنه کرده بود،فراهم کنند.
آنچه نگاشته شد نگاهی گذرا به پدیدهها و رخدادهای سیاسی،فکری،و فرهنگی روزگار منصور و امام کاظم علیه السّلام بود.در قسمت دوم این بحث،روش و اسلوب و موضعگیری سخت امام کاظم علیه السّلام را که در چنان فضای آکنده از شبهات،تهمت و تنگنا به کار میبست بررسی خواهیم کرد.
موضع گیری امام اظم علیه السّلام در عصر منصور عباسی
تاریخ دربارۀ جنبش و فعالیتهای امام کاظم علیه السّلام در برابر شرایط فراهم شدۀ دوران آن حضرت آماری دقیق و گزارشی مفصل ارائه نکرده است.البته برخی از نقلهای تاریخی بدین مطلب اشاره دارند که امام کاظم علیه السّلام در یک دهه حکومت منصور که پس از به شهادت رسیدن امام صادق علیه السّلام بوده، تمهیداتی را به کار بسته است.از میان فعالیتهای نقل شده،آن دسته را که با این دوران و شرایط آن سازگاری دارد برگزیده،سپس روندی را که امام کاظم علیه السّلام در پیش گرفته بود به طور کلی محور قرار داده و از پرداختن به تفصیل جریانها خودداری میکنیم.روند کلی و روشی که امام کاظم علیه السّلام در این دوره برگزیده بود،به انگیزۀ برخورد با برخی از پدیدههای انحرافی و در بردارندۀ اهداف آن حضرت در پیریزی اصول حاکم بر آیندۀ جامعه بود.بر همین مبنا بحث را در قالب چند عنوان بیان میکنیم:
در این بخش به نقش امام کاظم علیه السّلام در آشکار کردن قدرت ماوراییشان میپردازیم؛قدرتی که امام را از مدعیان امامت و رهبران فرقههای گمراه آن روز باز میشناساند.بدین ترتیب امام کاظم علیه السّلام به امت اسلامی توجه داد و امت
توانست با الهام گرفتن از صحنههای شگفتانگیزی که امام کاظم علیه السّلام به ظهور رسانده بود،در مورد این جریانها داوری کرده،حق را از باطل بازشناسد.این امر،عرصۀ تلاش برای از میان بردن سردرگمی فکری حاکم بر عصر امام علیه السّلام را روشن میکند که فعالیتهای امام کاظم علیه السّلام را در این راستا به شرح زیر مرور میکنیم:
نخست:خبر دادن امام کاظم علیه السّلام از امور غیبی به عموم مردم؛امری که رسیدن به آن برای مردم عادی غیرممکن بود.در این زمینه روایات فراوانی وجود دارد که به عنوان نمونه برخی از آنها را نقل قول میکنیم:
1.از«اسحاق بن عمار»آمده است:«از عبد صالح»علیه السّلام شنیدم که خبر مرگ یکی از شیعیان خود را به خود او میدهد.با خود گفتم:او میداند که شیعهاش چه هنگام میمیرد!؟
امام علیه السّلام چنان در من نگریست که گویی خشمگین شده است،سپس فرمود:ای اسحاق،رشید هجری علم«منایا و بلایا»(اجل افراد و حوادث)را داشت و از آن آگاه بود و امام بدان دانش سزاوارتر است،سپس فرمود:ای اسحاق،هر چه میخواهی انجام بده(وصیتهای خود را بنما)که عمر تو بهسر آمده و کمتر از دو سال از زندگی تو باقی است.
از این مجلس و این خبر غیبی که امام کاظم علیه السّلام به اسحاق داد چندی نگذشت که اسحاق درگذشت». (1)
2.از«خالد بن نجیح»نقل است که:«به موسی علیه السّلام گفتم:دوستان و یاران ما
1) (1)) .اصول کافی 484/1 الخرائج و الجرائح 310/1 حدیث 3(اسحاق بن منصور)اثبات الهداة 541/5 حدیث 78(اسماعیل بن منصور به نقل از پدرش)و بحار الانوار 68/48 حدیث 90 و 91(به نقل از اصول کافی و الخرائج).
از کوفه آمده و از بیماری و درد سخت«مفضّل»خبر آوردهاند،پس به درگاه خدا برای او دعا کن.
حضرت فرمود:قد استراح؛[از درد رهایی یافت و]راحت شد.
[چون خبر گرفتیم،دریافتیم که]مفضل سه روز پیش از سخن امام علیه السّلام به دیدار معبود شتافته بود». 1
3.«ابن نافع تفلیسی»میگوید:«در موسم حج پدرم را در حرم رها کردم و به دیدار حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام رفتم.چون به حضرت نزدیک شدم و میخواستم سلام بدهم،حضرت به من نزدیک شد و فرمود:حج تو قبول باشد ای پسر نافع.خدای تو را در[سوگ]پدرت پاداش دهد که هم اکنون خدا او را فرا خواند.برخیز و به امر تجهیز او بپرداز.
من که پدرم را سالم و بدون هیچ مرضی ترک کرده بودم از این گفتۀ امام علیه السّلام در حیرت فرو رفتم.امام علیه السّلام فرمود:ای پسر نافع،[به این گفته]ایمان نداری؟
حضرت را ترک کردم و چون به جایگاه خویش رسیدم،کنیزان را دیدم که بر چهرۀ خود میزنند.گفتم:شما را چه شده است؟
گفتند:پدرت زندگی را وداع گفت.
نزد امام کاظم علیه السّلام باز گشتم تا از او بپرسم که پدرم چیزی را پس از من پنهان داشته[و ناگفتهای داشته]است؟حضرت پاسخ داد:هرگز چیزی پس از تو پنهان نمانده است.سپس فرمود:ای پسر نافع،اگر بخواهی چنین و چنان[که امام علیه السّلام آنها را برشمرد]بپرسی[بدان که]من مجاور و همنشین خدا و کلمۀ ماندگار و
برهان رسای او هستم». (1)
دوم:یکی دیگر از کارهای خارق العادۀ امام کاظم علیه السّلام که او را از دیگران متمایز میکرد،سخن گفتن حضرت به زبانهای گوناگون بود.روشن است که حضرت کاظم علیه السّلام این زبانها را از دیگران فرا نگرفته،بلکه الهام خداوندی بود.در این مجال و به عنوان نمونه شواهدی را با هم میخوانیم:
1.از«ابو بصیر»نقل شده است:«بر ابو الحسن ماضی(امام کاظم علیه السّلام)وارد شدم.زمانی نگذشت که مردی از خراسان وارد شد و به زبان عربی با امام علیه السّلام سخن گفت،اما حضرت به زبان مردم خراسان(فارسی)پاسخ او را داد.مرد خراسانی گفت:خدایت به سلامت دارد،از آنرو با تو به زبان فارسی سخن نگفتم که میپنداشتم به خوبی از عهدۀ آن برنمیآیی.
حضرت فرمود:منزه است خداوند،اگر نتوانم با زبان تو[گفتوگو کنم و]پاسخت را بدهم،چه فضیلتی بر تو دارم؟
سپس فرمود:ای ابو محمد،زبان و گفتار هیچ جنبندهای از قبیل:انسان،پرنده و چهارپا از امام پنهان نمیماند و با همین توانایی است که امام شناخته میشود و اگر این ویژگی و خصلت در او نباشد،امام نیست». (2)
2.از«علی بن ابی حمزه»نقل شده است:«در محضر ابو الحسن موسی علیه السّلام بودم که سی تن بردۀ حبشی که برای حضرت خریداری شده بودند،بر او وارد شدند.یکی از آنان که چهرهای زیبا داشت،به زبان مادری شروع به سخن گفتن کرد.امام کاظم علیه السّلام به زبان حبشی پاسخ برده را داد.او و دیگران از پاسخ
حضرت در شگفت شدند،چرا که گمان نمیکردند حضرت کاظم علیه السّلام زبان آنان را بداند.آنگاه حضرت[با زبان آنان]به او فرمود:مبلغی به تو میدهم و تو به هر یک از آنان سی درهم بده.
بردگان درحالیکه از محضر امام خارج میشدند،با یکدیگر میگفتند:او از ما به زبان ما آشناتر است و این،نعمتی است که خداوند بر ما ارزانی داشته است.
علی بن ابی حمزه میگوید:پس از رفتن بردگان به امام کاظم علیه السّلام گفتم:ای پسر رسول خدا،دیدم که با این حبشیان به زبان حبشی سخن میگفتی!
حضرت فرمود:آری.
گفتم:به آن برده سفارشی فرمودید که دیگران را از آن مستثنا کردید؟
حضرت فرمود:آری.از او خواستم تا سفارش مرا نسبت به آنان به گوش گرفته،با آنان رفتاری نیک داشته باشد و هریک را هرماه سی درهم بدهد،چرا که گفتارش نشانۀ کمال و دانش برتر او نسبت به آنان بود و او شاهزاده است.از اینرو او را به سرپرستی آنان گماردم که او[در عین اینکه شاهزاده است،اما]درستکار است.
آنگاه فرمود:شاید از اینکه به زبان حبشی با آنان سخن گفتم شگفتزده شدی؟
گفتم:آری به خدا
حضرت فرمود:شگفتزده مشو،زیرا آنچه که از[قدرت و دانش]من بر تو پنهان مانده،شگفتانگیز و شگفتانگیزتر است». (1)
3.«بدر»خادم امام رضا علیه السّلام میگوید:«اسحاق بن عمّار بر امام موسی بن
1) (1)) .قرب الاسناد/262 حدیث 1257؛بحار الانوار 190/26 و 70/48 و 100(به نقل از قرب الاسناد /265 حدیث 1263 و الخرائج و الجرائح 312/1)دلائل الامامه/169 و الخرائج و الجرائح 1 /312 حدیث 5.
جعفر علیه السّلام وارد شد در همین حال مردی خراسانی اجازۀ ورود خواست و خدمت حضرت رسید.او به زبانی که به صدای پرندگان میماند و تا آن روز نشنیده بودم با حضرت سخن میگفت.
اسحاق میگوید:امام موسی علیه السّلام به همان زبان تمام سؤالهای او را پاسخ داد و مرد خراسانی از نزد حضرت رفت.
به حضرت گفتم:این زبان را[تا به امروز]نشنیده بودم.
امام علیه السّلام فرمود:این،زبان مردم چین است،ولی همۀ مردم چین با این زبان سخن نمیگویند.سپس فرمود:آیا از اینکه به زبان و گویش او سخن گفتم درشگفت هستی؟
گفتم:همین امر شگفتانگیز است!
حضرت فرمود:تو را از شگفتانگیزتر از این آگاه کنم.امام زبان پرندگان و هر جانداری را میداند و هیچ چیز از امام پنهان نمیماند». (1)
تحت تأثیر عوامل سیاسی،فکری،و فرهنگی پیش گفته شده،ارزشهای اسلامی سخت دچار تزلزل شده،امت اسلامی در معرض سقوط معنوی و وادادگی محسوس و ملموسی قرار گرفته بود که هدفمند از سوی عوامل حکومتی تقویت و ترویج میشد.امام کاظم علیه السّلام برای پیشگیری از این فروپاشی که امت و جامعۀ اسلامی را تهدید میکرد،دو راه و روش در پیش گرفت:یکی برای عامۀ مردم و دیگری برای جماعت صالحان(شیعیان
1) (1)) .دلائل الامامه/171 مدینة المعاجز/438 حدیث 38(به نقل از دلائل الامامه/171)؛الخرائج و الجرائح 313/1 حدیث 6؛کشف الغمه 247/2(به نقل از الخرائج و الجرائح 213/1 حدیث 6)و بحار الانوار 7/48 حدیث 94.
خاص).امام کاظم علیه السّلام در برخورد با فروپاشی اخلاقی-که در بخش اعظم سرزمینهای اسلامی رواج یافته و تحکیم میشد-و چارهاندیشی برای آن، روشهای وعظ و ارشادی متعددی برگزید.
امام کاظم علیه السّلام توانست با شیوۀ ارشادی و تبلیغی و نیز تأثیرگذاری خویش، جمعی از دوستداران حقیقت را در جامعه اسلامی پرورش دهد تا در بازداشتن سرکشی شهوتها و خاموش کردن شعلۀ تمایلات نفسانی الگویی کارآمد باشند.روشن است که این فروپاشی و نابسامانیهای اخلاقی،نتیجۀ فریباییهایی بود که حاکمان،با ثروتاندوزی آزمندانه و هزینه کردن آن در راه هوسهای پست خود،بدان دامن میزدند.البته قدرت سیاسی و نظامی این حاکمان نیز در پدیدۀ شوم فروپاشی اخلاقی نقش قابل توجهی داشت.
از جمله کسانی که از مکتب تربیتی امام کاظم علیه السّلام تأثیر پذیرفت و نام او در جامعۀ اسلامی درخشیدن گرفت،«ابو نصر،بشر بن حارث بن عبد الرحمن» بود.او اصالتا از مردم مرو بود و در بغداد سکونت داشت.بشر روزگاری دراز به عیش و طرب سرگرم بود،اما به دست امام کاظم علیه السّلام توبه کرد و در شمار عارفان زاهد درآمد. (1)مورخان در بیان توبۀ او آوردهاند:«روزی امام کاظم علیه السّلام از محل زندگی بشر در بغداد میگذشت.که از خانه او صدای تار و تنبور و نی و آواز خوانندگان زن به گوش حضرت رسید.در همین حال کنیزکی درب خانه را گشود و خاکروبهای که در دست داشت به خارج از منزل انداخت.امام کاظم علیه السّلام رو به او کرد و فرمود:ای کنیزک،صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟
کنیزک پاسخ داد:آزاد است.
1) (1)) .الکنی و الالقاب 67/2.
امام علیه السّلام فرمود:راست گفتی،اگر بنده میبود یقینا از مولای خود میترسید.
پس از این گفتوگو کنیزک داخل خانه شد و بشر که بر خوان شراب نشسته بود از او علت تأخیرش را جویا شد و او تمام ماجرا را برای بشر نقل کرد.بشر با شنیدن این مطلب[پابرهنه و]سراسیمه از خانه خارج شد و خود را به امام رساند،به دست حضرتش توبه و از امام علیه السّلام عذرخواهی کرد و بر کردۀ خویش گریست. (1)از آن پس بشر به تهذیب نفس پرداخت،با شناخت و ایمان کامل راه خداوند را در پیش گرفت،از بندگان ممتاز حضرت احدیت گردید و سرانجام در زهد و پرهیزگاری سرآمد روزگار خویش شد».
«ابراهیم حربی»بشر را چنین توصیف کرده است:«بغداد،خردمندتر در گفتار و خویشتندارتر از بشر بن حارث به خود ندیده و عرضه نکرده است.
در هررشته موی او خرد نهفته است». (2)
بدین ترتیب،بشر بن حارث،معروف به«بشر حافی»(پابرهنه)به برکت هدایتگری امام کاظم علیه السّلام از وادی غفلت رها شد و با رویگردانی از جلوههای دنیا قناعت پیشه کرد.او دربارۀ قناعت گفته است:«اگر در قناعت فقط عزت بینیازی باشد،همین بسنده است».
و نیز از گفتههای اوست:«جوانمردی در قناعت،برتر از جوانمردی در بخشش و دهش است». (3)
«خطیب بغدادی»آورده است:«روزی بشر بن حارث میگریست و بیتابی میکرد و در همین حال میگفت:خداوندا،اگر مرا در دنیا بلندآوازه کردهای و بیش از منزلتم قدر و منزلت دادهای تا در روز واپسین رسوایم کنی،پس در
کیفر من شتاب کن و به قدر توانم کیفر ما». (1)
نقل شده است که«حجاج بن شاعر»به«سلیمان لؤلؤی»میگفت:«بشر بن حارث را در خواب دیدند.از او پرسیدند:خداوند با تو چه کرد،ای ابو نصر؟
بشر گفت،از گناهان من درگذشت و فرمود:ای بشر،به آن مرتبه که تو را بلند آوازه کردم مرا بندگی نکردی». (2)
با تأملی در گفتار به جای مانده از امام موسی بن جعفر علیه السّلام افزون بر شناخت سیره و سلوک عطرآگین و دور از کژی امام علیه السّلام که حضرتش را قبلۀ دل عارفان،الگوی پرهیزگاران،خورشید روشنیبخش مؤمنان و ماه پرتوفشان مسلمانان کرده بود،عنایت فوق العادۀ امام علیه السّلام را در راه چارهاندیشی برای از بین بردن مفاسد اخلاقی و برکندن بن آن میبینیم.در اینجا گزیدهای از رهنمودهای اخلاقی امام موسی بن جعفر علیه السّلام را نقل میکنیم:
1.ان العاقل،الذی لا یشغل الحلال شکره و لا یغلب الحرام صبره؛
خردمند کسی است که مال حلال او را از سپاس گفتن آن[نعمت]باز ندارد و[جلوهگری و فریبندگی]حرام بر صبر او در برابر حرام چیره نشود.
2.من سلط ثلاثا علی ثلاث فکأنما أعان هواه علی عقله:من أظلم نور فکره بطول أمله،و محا طرائف حکمته بفضول کلامه،و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه فکأنما أعان هواه علی هدم عقله،و من هدم عقله أفسد علیه دینه و دنیاه؛
هر کس سه چیز را بر سه چیز چیره کند،چنان است که هوای نفس خویش را بر خرد خود یاری داده است:هر کس با امید دراز خود نور اندیشۀ خود را تاریک کند،نکتههای حکمتآمیز خود را با پرگویی از بین ببرد و فروغ[چراغ]عبرت خویش را با شهوتها خاموش کند،چنان
است که هوای نفس خویش را بر ویران کردن[بنیان]خرد خویش یاری داده است و هرکس [بنیان]خردش ویران شود،دین و دنیای او تباه شده[و بر باد رفته]است.
3.رحم اللّه من استحیا من اللّه حق الحیاء فحفظ الرّأس و ما حوی و البطن و ما وعی،و ذکر الموت و البلی،و علم أنّ الجنّة محفوفة بالمکاره و النار محفوفة بالشهوات؛
خدا رحمت کند آن کس را که از خدا-آنگونه که باید-شرم کند،سر و آنچه را که فرا گرفته(چشم و گوش،زبان و اندیشه)و شکم و آنچه در آن است(اطعامی که از راه نامشروع به دست میآید و به شکم سرازیر میشود)[از خطرها]حفظ کند،به یاد مرگ و پوسیدگی و نابودی باشد و[به مرحلهای برسد که]بداند بهشت را سختیها فراگرفته(رسیدن به بهشت با تحمل سختیها همراه است)و دوزخ را شهوات در برگرفتهاند(پیروی از شهوات فرجامی جز دوزخ ندارد).
4.من رضی من اللّه بالدنیا فقد رضی بالخسیس؛
هر کس از خدا دنیا بخواهد و بدان خشنود شود،به یقین به چیزی پست خشنود شده[و بدان بسنده کرده]است.
5.من لم یعمل بالخطیئة أروح همّا ممّن عمل الخطیئة،و إن أخلص التّوبة و أناب؛
هرکس مرتکب گناه نشود دل و روانش آرامتر است از آن کس که گناه کرده،هر چند با اخلاص توبه کرده و بازگشته است.
6.إنّ صغار الذنوب و محقراتها من مکائد إبلیس یحقرها لکم و یصغّرها فی أعینکم فتجتمع و تکثر و تحیط بکم؛
به یقین گناهان خرد و ناچیز،از نیرنگها و دامگاههای شیطان است که آنها را در چشم شما ناچیز و خرد جلوه میدهد و این گناهان جمع و زیاد شده،شما را در میان میگیرند.
7.إن اللّه حرم الجنة علی کل فاحش بذی قلیل الحیاء لا یبالی ما قال و لا ما قیل فیه؛
خداوند بهشت را حرام کرده است بر هردشنامدهندۀ بدگفتار کم شرم که چون سخن گوید بیباک باشد و از هرچه دربارۀ او گویند او را باکی نباشد. (1)
در زمینۀ میراث امام کاظم علیه السّلام که در بخشهای بعدی خواهد آمد،میبینیم که حضرت چارهاندیشی و راهنمایی فراگیر و اساسی مبتنی بر قرآن و تاریخ ریشهدار و سره را در قالب وصیتی به هشام ارائه میفرماید.
این بخش را به بررسی موضعگیری امام کاظم علیه السّلام در برابر برخی چالشهای داخلی از جمله چالشهای حاکمیت با مرجعیت علمی امام کاظم علیه السّلام که تأثیر منفی و مستقیم بر مذهب شیعه داشت میپردازیم.
نخست:علیرغم اینکه«عبد الله افطح»برادر امام کاظم علیه السّلام پس از پدر گرامیشان مدعی امامت بود و خود را امام میخواند (2)و این ادعا خطری بزرگ بود که موجودیت تشیع و آیندۀ آن را تهدید میکرد،اما حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام در برابر برادرش عبد الله موضعی خصمانه نگرفت،توان خود را برای حل این مشکل به کار نسبت،فشار بر حریف را وجهۀ همت خود قرار نداد و جماعت شیعه را به دو دستۀ دوست و دشمن تقسیم نکرد.امام کاظم علیه السّلام به جای پرداختن به جنگ روانی و جنجالهای کلامی،با روشی منطقی و آرام و کارآمد این شکاف پدید آمده و بحرانساز را سامان بخشید.حضرت کاظم علیه السّلام برای این منظور چند شیوه را در پیش گرفت:
الف)امام علیه السّلام کار بازشناختن امام حقیقی و مدعی امامت را به شیعیان و دانشمندان آنان واگذاشت تا با آزمونهای علمی،مرتبه علمی و توانمندیهای مدعی را-در صورتی که داشته باشد-بازشناسند.این آزمون از دو راه ممکن بود:یکی تحقیق مستقیم و بدون واسطه و دیگری مقارنۀ میان مدعی امامت و امام علیه السّلام بود که پیش از این در داستان هشام و مؤمن طاق گفته شد.
ب)امام کاظم علیه السّلام روابط دوستانه و صمیمانه خود را با برادرش عبد الله حفظ کرده،ادعای عبد الله،نتوانست امام علیه السّلام را به قطع رابطه با برادرش وادارد، بلکه امام علیه السّلام او را-چنان که در همین مبحث خواهیم خواند-به خانۀ خویش دعوت کرد.
ج)معجزه،وسیلهای بود که امام علیه السّلام را به عنوان امامی که اطاعت از او واجب است از مدعی امامت؛یعنی عبد الله متمایز میکرد.حضرت برای اثبات امامت خویش در برابر جمع شیعیان و یاران خاص خود از معجزه استفاده میکرد.«مفضل بن عمر»میگوید:«امام جعفر صادق علیه السّلام در وصیتنامهای که از خود برجای گذارد،حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام را امام پس از خویش معرفی کرده بود.عبد اللّه افطح فرزند امام صادق علیه السّلام و برادر امام کاظم علیه السّلام که در آن روزگار و با نبود اسماعیل،بزرگترین فرزند امام صادق علیه السّلام بود،مدعی امامت شد.امام کاظم علیه السّلام دستور داد تا هیزم فراوانی در میان خانه جمع کنند.آن گاه برادر خود عبد الله را به خانه خویش خواند.عبد الله به خانه امام علیه السّلام رفت و در کنار برادر نشست.در آنجا جمعی از بزرگان شیعه حضور داشتند.
امام کاظم علیه السّلام دستور داد تا آتش در هیزمها افروخته شود.حاضران به انگیزۀ امام کاظم علیه السّلام و فرمان آن حضرت به افروختن آتش پی نبرده بودند.
هیزمها که به اخگر تبدیل شد.امام علیه السّلام با لباسهایی که بر تن داشت درون آتش
شده،زمانی با حاضران به گفتوگو پرداخت،سپس از روی آتش برخاست و لباس خویش را تکان داده،به جای خویش بازگشت.در این هنگام به عبد الله فرمود:اگر همچنان مدعی امامت پس از پدرت هستی درون آتش شو و در آن بنشین.
حاضران گفتند:در این هنگام چهرۀ عبد الله رنگ باخت و از خانۀ امام کاظم علیه السّلام بیرون رفت». (1)
شایان توجه است چون ادعای بیاساس عبد الله از یکسو و دلیل و برهان و آرای محکم امام کاظم علیه السّلام برای یاران و پیروان عبد الله روشن و آشکار شد،بیشترین آنان از عبد الله روی گردانده و امامت برادرش موسی علیه السّلام را پذیرفتند. (2)
دوم:موضعگیری امام کاظم علیه السّلام در برابر عناصری بود که مرجعیت دینی و علمی داشتند؛همانهایی که بعدها با حمایتهای حاکم وقت مرجعیت عامه را به دست آوردند و از عنایت حاکم برخوردار شدند تا ابزاری در دست حاکم و برای توجیه خلافت و تصرفات او باشند.از آنجا که امام علیه السّلام صیانت از ساختارهای اصیل را ضروری میدانست و از دیگر سو بیم آن میرفت که بر اثر گرایشها و روشهای پدیدآمده در مکتب خلفا،شریعت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دستخوش تحریف شود،به مقابله با روشها و گرایشهای موجود پرداخت تا عدم مشروعیت صاحبان این گرایشها و روشهایی که اینک در چارچوب حاکمیت جای گرفته و منصبهای فتوا را به خود اختصاص داده بودند،از آنان سلب کند.
«یونس بن عبد الرحمن»میگوید:«به ابو الحسن اول گفتم:خدا را با چه
چیزی به یگانگی بخوانم؟
امام علیه السّلام فرمود:ای یونس،بدعتگزار مباش،زیرا هرکس[در احکام،]به رأی خود عمل کرد تباه شده،هرکس اهل بیت پیامبر خویش را رها کرد گمراه گردیده و هرکس کتاب خدا(قرآن)و گفتار پیامبر خدا را وانهاد کفر ورزیده است. (1)
امام کاظم علیه السّلام در جایی دیگر میفرماید:شما را چه به قیاس[در احکام]؟به یقین هلاکشدگان پیشتر از شما با قیاس هلاک و تباه شدهاند. (2)
امام کاظم علیه السّلام به محکوم کردن این گرایشهای دستساختۀ خلفا بسنده نکرده،بلکه تلاش میکرد تا به تفصیل،موارد خطا و انحراف آنان را بیان کند.
«محمد رافعی»میگوید:«عموزادهای داشتم به نام«حسن بن عبد الله»که زاهدترین و عابدترین مردم روزگار خویش بود.سلطان با وی دیدار میکرد و او با سخنانی تند و گزنده،سلطان را امر به معروف و نهی از منکر میکرد.
سلطان،به دلیل درستی کردار و تقوای حسن،درشتی سخنان او را بر خود هموار میکرد.حسن روزگار را به همین صورت میگذراند.روزی امام کاظم علیه السّلام وارد مسجد شد و حسن را دید او را نزد خود خواند و فرمود:ای ابو علی،آنچه بدان پرداختهای چه بسیار مورد پسند من است و مرا شادمان کرده است،اما بهرهای از«معرفت»نبردهای،پس در پی کسب معرفت باش.
حسن گفت:فدایم شوم،معرفت چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:برو دانش بیاموز و حدیث فراگیر.
حسن گفت:از چه کسی؟
امام علیه السّلام فرمود:از مالک بن أنس و فقیهان مدینه فراگیر،سپس[آنچه از]حدیث را[که
فراگرفتهای]برای من بازگو.
محمد رافعی میگوید:حسن نزد آنان رفته،با آنان گفتوگو کرده نزد حضرت آمده آنچه را فراگرفته بود برای حضرت کاظم علیه السّلام بازخواند و امام علیه السّلام تمام آن را ساقط کرد(بیارزش خواند)». (1)
امام کاظم علیه السّلام با روشهای متعدد تربیتی،مسأله رهبری و ولایت مشروع را که در امام معصوم تبلور مییابد و نیز موضعگیری در برابر رهبری سیاسی منحرف و آشنا کردن شیعیان و یاران خاص با امامت و رهبری حق را اساس کار خود قرار داد.امام علیه السّلام برای عمق بخشیدن به این امر زمینههای گوناگونی انتخاب کرد که ذیلا بیان میشود:
پس از آنکه عباسیان با شعار«دعوت به سوی فرد مورد قبول از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله»به قدرت رسیدند،به منظور به بیراهه کشاندن امت اسلامی،«نظریۀ حکومتی»خود را که ناسره و سره را باهم آمیخته بود اساس خلافت خود قرار دادند.در این شرایط بود که امام کاظم علیه السّلام مبانی فکری و اصول اعتقادی را که امامان پیش از او پایه گذارده بودند و در واقع چونان استحکاماتی بود که اندیشههای مخالف شرع و مجعول را طرد و نفی میکرد در میان مسلمانان
1) (1)) .بصائر الدرجات/254؛اصول کافی 352/1 حدیث 7(راوی را محمد واقفی خوانده)؛الارشاد 223/2 او را رافعی خوانده)؛اعلام الوری 18/2 و 19(به نقل از الارشاد 223/2)؛کشف الغمه 13/3 و 14؛الخرائج و الجرائح 650/2 حدیث 2؛بحار الانوار 52/48 حدیث 48(به نقل از البصائر الارشاد الاعلام و الخرائج).
عمق بخشیده و متمرکز کرد.از اینرو معیاری روشن ارائه داد تا امت اسلامی بتواند براساس آن،مدعیان رهبری و خلافت شرعی را از صاحبان و شایستگان این منصب بازشناسد.
از«ابو بصیر»نقل شده:«بر ابو الحسن ماضی وارد شده،به او گفتم:فدایت شوم،امام به چه چیز شناخته میشود؟
او فرمود:[امام را]به چند خصلت و صفت[میتوان شناخت]:نخستین آنها این است که از پدرش(امام پیش از او)دربارۀ[امامت]او مطلبی و نصی آمده و او را به مردم معرفی و در میان مردم به عنوان پیشوا منصوب کرده باشد تا حجت و برهانی برای مردم باشد،زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،علی علیه السّلام را به راهبری و پیشوایی مردم منصوب کرد.امامان نیز امام پس از خود را منصوب میکنند و به مردم میشناسانند.و چون پرسیده شود پاسخ میدهد و چون سؤالکننده از پرسش بازماند،او سخن میآغازد،مردم را از آینده باخبر کرده و با هرکس به زبان خودش سخن میگوید». (1)
از«ابو خالد زبّالی»نقل شده است:«در روزی بسیار سرد،امام کاظم علیه السّلام به منزل ما آمد.آن سال،بسیار خشک و بیابان تهی از بوته بود و ما هیمهای نداشتیم تا با آن آتش بیفروزیم.امام علیه السّلام فرمود:ای ابو خالد؛هیمهای بیاور تا آتشی روشن کنیم[و با آن گرم شویم].
گفتم:به خدا سوگند در اینجا حتی یک تکه چوب سراغ ندارم.
امام فرمود:اینگونه نیست ای ابو خالد،این شکاف میان دو کوه را میبینی؟بدان جا برو که در آنجا مردی اعرابی میبینی با دو پشتۀ هیزم.آنها را از او بخر و[بر سر
1) (1)) .قرب الاسناد/265 حدیث 1263؛اصول کافی 285/1 حدیث 7؛الارشاد 224/2؛دلائل الامامه /169؛اعلام الوری 22/2(به نقل از الارشاد)و بحار الانوار 47/48 حدیث 33(به نقل از قرب الاسناد الارشاد الاعلام و الخرائج).
قیمت]با او خساست نورز.
ابو خالد میگوید:سوار درازگوش خود شده،بدان سو که امام علیه السّلام فرموده بود رهسپار شدم و مرد اعرابی را دیدم که دو پشته هیزم همراه داشت.آنها را از او خریدم و به خانه نزد امام علیه السّلام بازگشتم.آن روز با آن هیزم آتشی فراهم کردیم و اندک خوراکی که داشتیم برای حضرت حاضر کردم و او از آن خورد.
آنگاه امام علیه السّلام فرمود:ای ابو خالد،پاپوش و کفش کودکان را سامان بده تا در ماه کذایی[و حضرت وقت را معیّن فرمود]به دیدارت بیایم.
ابو خالد میگوید:تاریخی را که امام علیه السّلام معیّن فرمود یادداشت کردم و در روز موعود سوار درازگوش خود شدم و چون به سراشیبی رسیدم و از مرکب خود پیاده شدم،سواری را دیدم که به سمت کاروان ما میآمد.آهنگ او کردم که مرا به نام خواند.
پاسخ دادم:لبیک فدایت شوم.
فرمود:آیا به وعدهای که به تو دادیم وفا کردیم؟
سپس فرمود:ای ابو خالد،با آن دو قبه(اتاق)که در آن وارد شدیم چه کردی؟
گفتم:فدایت شوم،آنها را برای شما آماده کردهام و با او تا محل موردنظر همراه شدم.
آنگاه امام علیه السّلام فرمود:پاپوش و کفش کودکان در چه وضعیتی است؟
گفتم:آنها را تعمیر کردم،سپس پاپوشها را به امام علیه السّلام نشان دادم.
امام علیه السّلام فرمود:ای ابو خالد نیازت را از من بخواه.
گفتم:فدایت گردم،از وضعیتی که در آن بودم تو را آگاه میکنم.پیش از آن که بر من وارد شوی و از من هیزم بخواهی و وقت آمدن مجدد خود را بگویی زیدی مذهب بودم،اما[باوجود این دلایل]دانستم تو امامی هستی که خداوند
اطاعت از او را واجب کرده است.
در اینجا امام علیه السّلام فرمود:ای ابو خالد،هرکس امام خود را نشناخته بمیرد،بر[آیین] جاهلیت مرده است و از اعمال او در اسلام[مانند مسلمانان]از او بازخواست میشود». (1)
امام کاظم علیه السّلام شیعیان و پیروان خود را که به حاکمان و والیان متمایل بودند بازخواست میکرد و جز در موارد خاصّی که به ایشان دستور میداد و بر عملکرد و روش آنان نظارت داشت به آنان اجازه نمیداد وارد دستگاه ستمگران شده و در شمار یاران آنان درآیند.
«زیاد بن ابی سلمه»میگوید:«بر ابو الحسن موسی علیه السّلام وارد شدم.
حضرت فرمود:ای زیاد،تو در دستگاه سلطان کار میکنی؟
گفتم:آری؟
امام علیه السّلام پرسید:چرا؟
گفتم:من جوانمردی هستم(روی گدایی ندارم)و عایلهای سنگین دارم و پشتوانهای ندارم.
امام علیه السّلام فرمود:ای زیاد،اگر از جایی بسیار بلند به زیر فرو افتم و قطعهقطعه شوم بر من گواراتر و دوستداشتنیتر است از اینکه در دستگاه یکی از آنان(سلاطین)کاری و مسئولیتی بپذیرم یا نزد آنان بروم،مگر برای چه؟
گفتم:فدایت گردم،نمیدانم.
امام علیه السّلام فرمود:مگر برای زدودن اندوه مؤمنی یا آزاد کردن او یا پرداخت قرضش.
1) (1)) .مناقب آل ابی طالب 319/4 و بحار الانوار 77/48(به نقل از مناقب آل أبی طالب 319/4).
[سپس فرمود:]ای زیاد،کمترین کاری که خداوند[در قیامت]با کارگزاران سلطان میکند این است که او را در خیمهای از آتش قرار میدهد تا از حسابرسی خلق فارغ گردد.
ای زیاد،اگر زمانی متولی کاری از کارهای سلطان شدی،به برادران[دینی]خود نیکی کن،زیرا هرعملی پاداشی دارد و خداوند از آن آگاه است.
ای زیاد،هرگاه یکی از شما(شیعیان)در دستگاه یکی از آنان عهدهدار کاری شود،آنگاه [مدعی شود که]شما و آنان را یکسان میداند[و به حق رفتار میکند]او را دروغزن بخوانید.
ای زیاد،چون از توانمندی و قدرت و چیرگی خود بر مردم یاد کردی،قدرت و سلطۀ خداوند را بر خود،پایان گرفتن[ستمی که]بر آنان رواداشتی و نیز ماندگاری عواقب آن ستمها بر خویش را یاد کن». (1)
امام کاظم علیه السّلام از امور غیبی مربوط به آینده،مانند مرگ منصور-درحالیکه همچنان در اوج قدرت قرار داشت-خبر میدهد و این امر نشانۀ ملموس و محسوس دیگری بر امامت اوست.از سوی دیگر خبر دادن از آینده،امید به رهایی از بحرانی را که در سرکشی و ستمگری منصور جلوهگر شده بود به وجود میآورد.
ابو جعفر منصور آهنگ مکه کرد.امام موسی بن جعفر علیه السّلام برخی از شیعیان خود را از مرگ منصور پیش از رسیدن به مکه آگاه فرمود و این خبر غیبی امام علیه السّلام عینا تحقق یافت.
1) (1)) .اصول کافی 109/5-110 و بحار الانوار 147/48(به نقل از اصول کافی 109/5-110).
«علی بن ابی حمزه»میگوید:«از ابو الحسن موسی علیه السّلام شنیدم که میگفت:
به خدا سوگند که ابو جعفر(منصور)هرگز خانۀ خدا را نخواهد دید.
من به کوفه رفتم و یاران خود را از این مطلب آگاه کردم.دیری نپایید که منصور سفر خود را آغاز کرد و چون به کوفه رسید،یاران و اصحاب،گفتۀ امام کاظم علیه السّلام را به من گوشزد کردند.به آنان گفتم:به خدا سوگند هرگز خانۀ خدا را نخواهد دید.
چون منصور به«بستان»رسید باز یاران نزد من آمده،گفتند:چیزی به رسیدن منصور به مکه نمانده است.
گفتم:به خدا سوگند،خانۀ خدا را هرگز نخواهد دید.
هنگامی که منصور به«بئر میمون»رسید نزد امام کاظم علیه السّلام رفتم و او را در محراب و در حال سجده دیدم.امام علیه السّلام سجدۀ خود را طولانی کرد و چون سر از سجده برداشت به من فرمود:خارج شو و بنگر مردم چه میگویند.
چون از محضر امام علیه السّلام خارج شدم صدای پیکی را شنیدم که مرگ منصور را اعلام میکرد.نزد امام علیه السّلام بازگشتم و او را از ماجرا باخبر کردم،حضرت فرمود:خدای بزرگتر است[چنین مقدر بود که]نمیبایست هرگز خانۀ خدا را ببیند». (1)
و بدین ترتیب در سال 158 ق.زندگی منصور عباسی به پایان رسید و مهدی عباسی پسر منصور قدرت را به دست گرفت.با به قدرت رسیدن مهدی،دورۀ جدید سیاسی با ویژگیهای خود آغاز شد.در بخش بعدی موضعگیریهای متعهدانۀ امام کاظم علیه السّلام نسبت به این دورۀ سیاسی را مرور میکنیم.
1) (1)) .قرب الاسناد/264 حدیث 1259 و بحار الانوار 45/48(به نقل از قرب الاسناد/264 حدیث 1259).
امام کاظم علیه السّلام و حکومت مهدی عباسی
ویژگیهای حکومت و روزگار مهدی عباسی را به اختصار بررسی میکنیم:
نخست:سیاست حکومتی مهدی عباسی شاهد تحول چشمگیری نبود که بتوان مورد توجه قرار داد،بلکه مهدی از سیاست عباسیان با عنوان اصلی ثابت پیروی کرده،در برخورد با رخدادهایی که در دوران حکومت خود با آن روبه رو میشد از روش پیشینیان خود الهام میگرفت و راه همانان را میپیمود.البته پس از تنگناهایی که منصور برای علویان به وجود آورده بود،این دوره برخی دگرگونیهایی را به نفع علویان به همراه داشت.روشن است که روش جدید دستگاه خلافت عباسیان و ملایمت آنان در برخورد با علویان تنها و تنها به دلیل مصلحتاندیشی و مقتضای حکومت آنان بود.امام کاظم علیه السّلام از فرصت به دست آمده به نفع یاران و گسترش فعالیت خود بهره جست.
دوم:رفتار نرم و به دور از خشونت مهدی عباسی نسبت به علویان در آغاز حکومت او بود.او در این مقطع دستور داد تا تمام زندانیان آزاد شده، داراییهای منقول و غیرمنقول که پدرش به ستم مصادره کرده بود بازگردانده شود.از جمله این داراییها،اموال امام صادق علیه السّلام بود که منصور آن را
مصادره کرده بود و مهدی آنها را به امام کاظم علیه السّلام بازگرداند.
سوم:زمانی که امام کاظم علیه السّلام در حکومت مهدی عباسی فعالیت خود را دنبال کرد و آوازۀ حضرتش فراگیر شد مهدی سیاست تشدّد و سختگیری را علیه امام علیه السّلام به کار گرفت.او حضرت کاظم علیه السّلام را به بغداد خواند او را در همان جا زندانی کرد،سپس او را به مدینه بازگرداند. (1)
این فراخوان امام علیه السّلام،در اواخر خلافت مهدی بود.در همین زمان،مهدی طرحی ریخت تا به وسیلۀ«حمید بن قحطبه»امام را بکشد.او نیمهشبی حمید را فراخواند و به او گفت:«اخلاص و ارادت پدر و برادرت نسبت به ما از روز روشنتر است،اما نسبت به ارادت تو بیخبریم.
حمید گفت:جان و مالم را فدایت میکنم.
مهدی گفت:این کار را تودۀ مردم نیز میکنند.
حمید گفت:جان و مال و همسر و فرزندانم را فدایت میکنم.مهدی پاسخی نداد.
حمید ادامه داد:جان و مال و همسر و فرزندان و دین خود را فدایت میکنم!
مهدی گفت:خدا خیرت دهد!
در اینجا مهدی از حمید بن قحطبه پیمان وفاداری نسبت به گفتهاش گرفت،سپس به او دستور داد تا سحرگاهان بهطور ناگهانی امام کاظم علیه السّلام را بکشد.آنگاه مهدی به بستر رفت و تن به خواب سپرد.در خواب [امیر المؤمنین]علی[علیه السّلام]را دید که به مهدی اشاره میکرد و این آیه را
1) (1)) .قرب الاسناد/140؛بحار الانوار 228/48 حدیث 32؛مالکی این مطلب را در الفصول المهمه/216 و شبلنجی در نور الابصار/165 آورده است.
میخواند: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَکُمْ؛ (1)
پس[ای منافقان]آیا امید بستید که چون[از خدا]برگشتید(یا سرپرست مردم شدید) در[روی]زمین فساد کنید و خویشاوندیهای خود را از هم بگسلید؟».
مهدی آشفته حال و بیمناک از خواب برخاست و حمید را از کشتن امام کاظم علیه السّلام بازداشت و امام علیه السّلام را تکریم کرد و حق خویشاوندی را به جای آورد». (2)
چهارم:حمایت مهدی عباسی از وضّاعان و جعلکنندگان از دیگر ویژگیهای این دوره بود.افراد مورد حمایت مهدی تبلیغات گمراهکنندهای به راه انداخته،حاکمان را با این بیان که«ایشان تبلور ارادۀ الهی در زمین هستند و دستخوش خطا و اشتباه نمیشوند»قداست بخشیده و به آنان مقامی والا در جامعه بخشیدند.از جملۀ اینان میتوان به«غیاث بن ابراهیم»اشاره کرد.او به عشق و علاقۀ مهدی به کبوتران پی برده بود.از اینرو حدیثی از«ابو هریره» برای او نقل کرد که گفته است:«مسابقه،جز در اسبدوانی و تیراندازی و کبوترپرانی روا نباشد.»
البته او برای جلب توجه مهدی«کبوترپرانی»را به روایت ابو هریره که فقط به اسبدوانی و تیراندازی اشاره دارد،افزود.مهدی ده هزار درهم به پاس جعل حدیث غیاث به او داد.زمانی که غیاث از مجلس مهدی خارج شد، مهدی به مجلسیان گفت:گواهی میدهم که او بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دروغ بست و رسول خدا چنین چیزی نگفت،اما او میخواست با جعل حدیث به من
نزدیک شود». (1)
مهدی عباسی مبالغ هنگفتی برای کوچک و خوار کردن علویان هزینه کرد.شاعران و سودطلبان که زمینه را مناسب میدیدند با دروغپردازی به هجو علویان پرداختند.از جملۀ آنان«مروان بن ابی حفصۀ»زندیق بود.او روزی بر مهدی وارد شده خطاب به او و به عنوان هجو علویان چنین سرود:
«ای فرزند کسی که از میان نزدیکان خویشاوند،وارث و جانشین پیامبر شد.
وحی،نزاع میان فرزندان دختری و شما را پایان داد و دیگر جای ستیز و نزاع نمانده است.
زنان را همسنگ مردان ارث نباشد که سورۀ انعام در همین معنا نازل شده [و گواه آن]است.
چگونه و کجا نوادگان دختری از عموها ارث میبرند؟این امر، ناشدنی است». (2)
مهدی برای قدردانی از او هفتاد هزار درهم به او داد تا او و دیگر همفکران او را در راهی که در پیش گرفتهاند حمایت و تشویق کرده باشد.
چون امام کاظم علیه السّلام از سرودۀ مروان باخبر شد به شدت آزرده خاطر گردید.همان شب آوایی شنید که اشعاری در پاسخ اشعار مروان میخواند،به
این ترتیب:
«چگونه ممکن است که مشرکان،استوانههای اسلام باشند؟نه چنین نخواهد بود.
فرزندان دختری از جد خویش ارث میبرند و عمو بیبهره از ارث،وا نهاده میشود.
«طلیق»(«طلقاء آنان که در فتح مکه به دستور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آزاد شدند)را چه به میراث رسالت؟چرا که طلیق از بیم دم شمشیر،پیشانی بر خاک سایید و سجده کرد.
پسر«نثله»(همسر عباس نیای بنی عباس)کینهتوزانه در آن(میراث- خلافت)جولان میداد و خویشاوندان[شایستۀ رهبری]از آن دور نگاه داشته شده بودند.
[درحالیکه]فرزند فاطمه(س)که نامش برده شد،به این میراث (خلافت)دست یافته و شایستۀ آن است،نه عموزادگان». (1)
پنجم:بیبند و باری،هرزگی،گستاخی و لاابالیگری،دستگاه مهدی، خلیفه عباسی را فراگرفته بود.زمانی که مهدی توصیف«ابراهیم موصلی»و مهارت او را در آوازهخوانی شنید،او را به خود نزدیک و از جایگاهی والا برخوردارش کرد. (2)
1) (1)) .طبرسی احتجاج 167/2 و 168أنی یکون و لا یکون و لم یکن للمشرکین دعائم الاسلام لبنی البنات نصیبهم من جدهم و العم متروک بغیر سهام ما للطلیق و للتراث و إنّما سجد الطلیق مخافة الصمصام و بقی«ابن نثلة»واقفا متلددا فیه و یمنعه ذوو الأرحام إنّی ابن فاطمة المنوّه باسمه حاز التراث سوی بنی الأعمام
2) (2)) .الأغانی 5/5.
مهدی به خوشگذرانی و بیبندوباری روزگار میگذراند.مردم که به کارهای او پی برده بودند او را آماج هجو خود قرار میدادند.«بشار بن برد» واگویههای مردم را در قالب هجو درآورده سروده است:
«خلیفهای که با عمۀ خود همخوابه میشود و زنا میکند و دفّ نواخته و چوگان میبازد.
خداوند بهتر از او را به ما عطا کند و موسی(هادی عباسی)را به شرمگاه [مادرش]خیزران فرو کند». (1)
ششم:منصور عباسی که اندوختههای خود را به ستم از امت اسلامی به دست آورده بود و از هزینه کردن آن در راه آبادانی مملکت اسلامی و بهبود بخشیدن به وضعیت معیشتی امت دریغ میورزید،پسرش مهدی در راه هوسها،بیبندوباری و شهوات خود هزینه کرد.این در حالی بود که مهدی بینوایی و فقر حاکم بر مردم را-که در روزگار حکومتش پدید آمده بود-به چشم میدید.
بنا به نقل راویان،جشنی که مهدی برای ازدواج فرزندش هارون با«زبیده» تدارک دیده بود در اوج اسراف قرار داشت.«معتز»دربارۀ لباس عروس مهدی میگوید:«این تدارک و هزینه[عروسی]در دربار خسروان ایرانی،قیصران روم و شاهان عرب مانندی نداشته است». (2)
هفتم:سفاح و منصور به زنان خود اجازه نمیدادند در امور مملکتی دخالت کنند،اما در روزگار مهدی وضع به گونهای دیگر بود.زمانی که مهدی
قدرت را به دست گرفت،سلطۀ زن بر دربار آغاز شد.بدین ترتیب که «خیزران»همسر مهدی از نفوذی چشمگیر و گستردهای برخوردار گردیده،هر که را میخواست به دستگاه حکومتی نزدیک میکرد یا میراند.از این دوره، نفوذ زنان در دربار حاکمان عباسی فزونی گرفت،در روزگار میانی حکومت عباسیان به اوج خود رسید و تا زوال حکومت آنان این حاکمیت همچنان پا بر جا بود. (1)
هشتم:سرگرمی و دلمشغولی مهدی به مجالس انس از یکسو و نیاز وی به درآمدهای زیاد برای ادامۀ خوشگذرانی از سوی دیگر او را بر آن داشت تا کارگزاران خود را به غارت دارایی امت اسلامی ترغیب و تشویق کند.در نتیجه،پدیدۀ رشوهخواری که آبشخور آن دستگاه حکومت مهدی بود در میان وظیفهداران گسترش یافت و کارگزاران او در گرفتن خراج بر مردم سخت گرفتند.خود مهدی نیز راه احجاف نسبت به مردم را در پیش گرفت و دستور داد تا بر کاسبان بازار خراج بسته و از آنان کرایه بگیرند[چیزی که تا به آن روز مرسوم نبود]. (2)
آنچه بدان اشاره شد تنها برخی از پدیدههایی بود که در روزگار حکومت مهدی رخ نمود تا برگهای به تاریخ آمیخته به رنج و درد امت اسلامی-که عباسیان و امویان پیشتر برای آنان رقم زده بودند-اضافه شود.
امام کاظم علیه السّلام وضعیت و فرصت محدود به دست آمده را مغتنم شمرده، فعالیتهای خود را در دو جهت و مسیر دنبال کرد:
الف)مسیر حرکت عمومی در چارچوب امت اسلامی و جذب امت در
قالب ساختار و روشهای سیاسی و تربیتی به منظور اصلاح و هدایت امت بود تا از این طریق بیداری اسلامی و ارزشهای مکتبیاش را به امت بازگرداند.
ب)مسیر ایجاد جماعت صالحان و عمق بخشیدن به جریان و روند تشیع بود که امام کاظم علیه السّلام در این مدت کوتاه با تمام توان این مسیر را دنبال کرد.
زمانی که هارون الرشید بر اریکۀ قدرت تکیه زد،بر حضرت سخت گرفت و امام علیه السّلام را به زندان افکند،سپس به از میان برداشتن آثار تبلیغی و ثمرۀ فعالیتهای امام و سرانجام شخص حضرت پرداخت.
وجه غالب زندگی امام کاظم علیه السّلام در برنامۀ کلیاش عدم تماس و ارتباط گسترده با امت اسلامی بود،زیرا خلفای عباسی و دستگاه جاسوسی آنان،بر حضرت سخت گرفته،هر حرکتی را که از امام کاظم علیه السّلام سر میزد به دیده شک مینگریستند،اما در عین حال امام علیه السّلام زمینههای گوناگونی را عرصۀ فعالیت خویش کرد.در اینجا به مواردی از زمینههای فعالیت امام کاظم علیه السّلام میپردازیم:
امام کاظم علیه السّلام با علم به این امر که برخورد با دستگاه خلافت جان حضرتش را در معرض خطر قرار میدهد،موضع خود را در قبال خلفا و منصب خلافت برای امت روشن و آشکار کرد.این حرکت امام علیه السّلام به منظور جلوگیری از رخنۀ درک غلط به اندیشهها بود تا مبادا سکوت و کنارهگیری امام تأیید وضع موجود و دستاویزی برای موضعگیریهای شکستخورده
دنیاطلبان باشد.امام علیه السّلام برای هدفی که در اندیشه میپروراند، موضعگیریهایی داشت که موارد زیر از آن جمله است:
موضعگیری نخست:همانطور که گفتیم،مهدی عباسی در آغاز خلافت خود،با علویان سیاست نرمش به کار بست تا از این راه آنان را به خود جذب کرده،از این طریق،ستمگری عباسیان را به روزگار گذشته نسبت دهد و اقتدار و مشروعیت و عدالتخواهی دستگاه خلافت و خلیفه را به مردم القا کند.به همین منظور اعلام کرد که حقوق و دارایی علویان را به آنان باز پس میدهد و طی فرمانی زندانیان را آزاد کرد و اموالی را که پدرش از امام صادق علیه السّلام به ستم گرفته بود،به امام کاظم علیه السّلام بازگرداند.
امام کاظم علیه السّلام فرصت طلایی به دست آمده را مغتنم شمرده،از مهدی خواست تا فدک را بازگرداند،چرا که فدک بار سیاسی داشت و نماد چالش تاریخی خط سقیفه و خط اهل بیت بود.امام کاظم علیه السّلام به همین جهت بر مهدی وارد شد و او را سرگرم استرداد اموال به ستم گرفته شده بود.امام علیه السّلام به او فرمود:چرا اموالی که به ستم از ما گرفته شده بازگردانده نمیشود؟
مهدی گفت:آن اموال کدام است؟
امام علیه السّلام فرمود:چون خداوند-تبارک و تعالی-فدک و توابع آن را بدون اینکه سپاهی و لشکری بر آن بتازد و وارد آن شود به دست پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فتح کرد،آیه«و حق خویشاوند را به او بده»نازل فرمود.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که مصداق آن را نمیدانست از جبرئیل یاری خواست و جبرئیل از خداوند راهنمایی طلبید و خداوند به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله وحی فرمود:فدک را به فاطمه علیها السّلام بده.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فاطمه علیها السّلام را فراخواند و به او فرمود:ای فاطمه،خداوند مرا فرمود تا فدک را به تو بدهم.
فاطمه گفت:ای رسول خدا،از خدا و از تو پذیرفتم.
در زمان حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نمایندگان فاطمه علیها السّلام در فدک بودند[و ادارۀ امور آن را دست داشتند].زمانی که ابو بکر به حکومت رسید نمایندگان فاطمه علیها السّلام را از فدک بیرون راند.فاطمه علیها السّلام نزد ابو بکر رفت و از او خواست تا فدک را به او بازگرداند.
ابو بکر به فاطمه علیها السّلام گفت:سیاهی یا سرخی(کسی)را به گواهی بیاور.
فاطمه علیها السّلام،امیر المؤمنین علیه السّلام و«ام ایمن»را همراه آورد و آن دو گواهی داد[ه،گفتۀ فاطمه علیها السّلام را تأیید کرد]ند.ابو بکر نوشتهای مبنی بر عدم تعرض به فاطمه علیها السّلام داد و او نوشته را گرفت و بیرون شد.عمر فاطمه علیها السّلام را دید و از او پرسید:چه همراه داری ای دختر محمد؟
فاطمه علیها السّلام گفت:نامهای است که ابن ابی قحافه[در مورد فدک و بازگردان آن]برای من نوشته است.
عمر به فاطمه علیها السّلام گفت:آن را به من نشان بده و فاطمه علیها السّلام خودداری کرد.
عمر نامه را از دست فاطمه علیها السّلام کشید و آن را خواند،سپس آب دهان بر آن انداخت و آن را پاره کرد.آنگاه به فاطمه علیها السّلام گفت:این(فدک)را پدرت با جنگ و لشکرکشی به دست نیاورده است،پس تو کوهها(ریسمانها)را بر گردن ما نه،[چرا که اگر فدک را داشته باشی قدرت یافته و با ما به چالش میپردازی].
مهدی به امام کاظم علیه السّلام گفت:حدود فدک را تعیین کن.
امام علیه السّلام فرمود:یک حدّ آن«کوه احد»و حدّ دیگر آن«عریش»مصر، سومین حدّ آن در«سیف البحر»و آخرین حدّ فدک«دومة الجندل»است.
مهدی گفت:آنچه بازگفتی چهار حدّ فدک است؟
امام علیه السّلام فرمود:آری ای امیر مؤمنان،تمام این فدک است و رسول الله صلّی اللّه علیه و آله
تمام آن را بدون حمله به آن و یورش بر ساکنان آن به دست آورده است.
مهدی از شنیدن سخنان امام علیه السّلام متغیر شد و آثار خشم بر چهرۀ او نمایان گشت،زیرا امام علیه السّلام در قالب عبارتهای یاد شده اعلام میکرد که تمام سرزمینهای اسلامی از آنان به ستم گرفته شده است.
مهدی عباسی درحالیکه میگفت:این بسیار زیاد است،ببینیم چه شود؟ راه خود را گرفت و رفت». (1)
موضعگیری دوم:در این مرحله،امام کاظم علیه السّلام به همبستگی شیعیان در جامعۀ اسلامی و وحدت آنان اهتمام بسیاری داشت،زیرا شرایط سخت حاکم بر جامعه،فرصتی مناسب برای نفوذ افراد ضعیف النفس و کینهتوز که درصدد تخریب چهره و کیان شیعه برآمده بودند،فراهم آورده بود.برجستهترین این پدیدهها،مسألۀ خویشاوندی و محبوبیت و مقبولیت بود که پایههای حکومت خلفای عباسی بر آن استوار گشته و مهمترین معیار و مقیاس به شمار میرفت.
از همینرو امام کاظم علیه السّلام موضعگیری قاطعی در برابر مسأله خویشاوندی و قرابت از خود نشان داد.امام کاظم علیه السّلام به منظور پالودن کیان شیعه از هرکژی و عناصر مضرّ به تشیع،بدون در نظر گرفتن علقۀ خویشاوندی هرچند که پیوند، نزدیک باشد،با عموی خود،یعنی«محمد بن عبد الله ارقط»قطع رابطه کرد و آن را در ملأ عام اعلان کرده،بدو اجازه نداد تا از خویشاوندی خود به عنوان ابزاری برای رسیدن به خواستهها و موقعیتهایی استفاده کند.
1) (1)) .اصول کافی 534/1 حدیث 2 و بحار الانوار 156/48 زمخشری در ربیع الابرار آورده است آنچه گفته شد از مهدی عباسی نبوده بلکه از هارون الرشید بوده است.او به موسی الکاظم میگفت فدک را بازستان ولی او(امام کاظم«ع»)خودداری کرده میگفت اگر حدود فدک را تعیین کنم آن را پس نمیدهی چون هارون اصرار ورزید[امام]فرمود آن را بهطور کامل و با همان حدود میگیرم.هارون گفت حدود آن به کجا میرسد؟[امام]فرمود...در این هنگام بود که هارون ماجرای فدک را مسکوت گزارد و تصمیم به کشتن موسی[ع]گرفت.نک سبط ابن الجوزی تذکرة الخواص/314.
از«عمر بن یزید»نقل شده است:«روزی در محضر ابو الحسن علیه السّلام بودم.از محمد بن عبد الله ارقط نام برد و فرمود:سوگند یاد کردهام که با او زیر یک سقف جمع نشوم.
با خود اندیشیدم که او به نیکی و پیوند با خویشان فرمان میدهد،ولی خود دربارۀ عمویش چنین میگوید!
امام علیه السّلام نگاهی به من افکند و فرمود:[این قطع رابطه]خود از نیکی و[رعایت] پیوند خویشاوندی است.هرگاه او بر من وارد شود،سپس چیزی بگوید،مردم او را تصدیق کرده،گفتهاش را میپذیرند و چون از آمدن نزد من بازداشته شود،اگر مطلبی را بیان کند مردم گفتهاش را نمیپذیرند». (1)
در روایت«ابراهیم من مفضل بن قیس»عبارت زیر اضافه شده است:چون مردم دریافتند که با او سخن نمیگویم،گفتهاش را نمیپذیرند و او از بردن نام من خودداری میکند که خیر[و صلاح]او در آن است». (2)
موضعگیری سوم:واکنش امام کاظم علیه السّلام در برابر قیام حسین بن علی بن الحسن بن الحسن(مثنی)فرزند امام حسن مجتبی علیه السّلام،صاحب قیام فخ از دیگر موضعگیریهای حضرت بود.علیرغم اینکه شیعیان امام صادق علیه السّلام در جایجای سرزمینهای اسلامی حضور داشتند،اما امام کاظم علیه السّلام در تمام دوران زندگی خود،گزینۀ رویارویی مسلحانه را برنگزید و پرهیز از اقدام مسلحانه در برابر حکومت مهدی را بر زبان آورد.هنگامی که مهدی عباسی امام کاظم علیه السّلام را به زندان افکند و امام علی علیه السّلام را در خواب دید(این داستان پیشتر گفته شد)و ماجرای خواب خود را برای امام علیه السّلام گفت،سپس تصمیم گرفت امام را آزاد کند.او به امام گفت:تضمین میکنی که بر من یا یکی از
فرزندانم قیام نکنی؟
امام علیه السّلام فرمود:به خدا سوگند که چنین کاری نکرده و نمیکنم و آن را در خور شأن و منزلت خود نمیدانم. (1)
امام کاظم علیه السّلام بنا به دلایلی که پیشتر بدان اشاره شد و موضوعیت داشت، همین موضعگیری را در برابر حکومت موسی(هادی)عباسی دنبال کرد،اما با هدف بیدار کردن وجدان امت و برانگیختن ارادۀ مسلمانان در قبال خطر عقبنشینی مطلق در برابر حاکمان منحرف و نادیده انگاشتن شخصیت و کرامت خود،از قیام حسین(صاحب قیام فخ)حمایت و آن را تأیید میکرد.
هنگامی که حسین مصمم بر قیام علیه حاکمان ستمگر شد،امام کاظم علیه السّلام به او فرمود:
إنک مقتول فأحدّ الضراب،فإن القوم فسّاق یظهرون إیمانا و یضمرون نفاقا و شرکا،فإنا لله و إنا إلیه راجعون و عند اللّه أحتسبکم من عصبة؛
تو را کشته میبینم،پس سخت کارزار کن که این قوم فسق پیشهاند،در ظاهر ایمان میورزند،ولی دلشان نهانخانۀ نفاق و شرک است.همه از آن خدا هستیم و به سوی او بازمیگردیم.اجر و پاداش شما را از خداوند میخواهم. (2)
چون امام کاظم علیه السّلام خبر کشته شدن حسین را-که خداوند از او خشنود باد-شنید،بر او گریست و او را چنین مرثیه گفت:
إنا لله و إنا إلیه راجعون،مضی و الله مسلما صالحا،صواما قوّاما،آمرا بالمعروف،ناهیا عن المنکر،ما کان فی أهل بیته مثله؛
همه از آن خدا هستیم و به سوی او بازمیگردیم.به خدا سوگند،او مسلمانی صالح
بود،روز را به روزه سپری میکرد،شب را به عبادت صبح مینمود و آمر به معروف و ناهی از منکر از دنیا رفت.در خاندانش همانند او وجود نداشت. (1)
حاکمان عباسی با ترویج منش و رفتار جاهلی،بنیان اخلاق و ارزشهای اسلامی را متزلزل کرده و نمونههای عالی و آرمانی انسانی را در معرض نابودی قرار دادند.البته برنامه انتقامجویانۀ حاکمان عباسی برای مسخ فرهنگ امت اسلامی چیز جدید و برآمده از سرکشی و هوسبازی آنان نبود،بلکه پشتوانۀ تاریخی داشت و بخشی از برنامهریزی کینهتوزانۀ جاهلی به شمار میرفت که برای دگرگونی نشانهها و آثار فرهنگ و امت اسلامی پرورش یافتۀ مکتب قرآن و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله طراحی شده بود.
امام کاظم علیه السّلام با درک و شناخت دقیق و صحیح،در برخورد با برنامۀ عباسیان،روشی مناسب و هماهنگ با اهداف رسالت برگزید که یادآور ویژگیهای اخلاقی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود و جلوههایی از خصلتها و معیارهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را متبلور میکرد.در اینجا به نمونههایی از فعالیت حضرت کاظم علیه السّلام در عرصۀ اخلاق و تربیت اشاره میکنیم:
نخست:از«حماد بن عثمان»نقل شده است:«موسی بن عیسی از خانۀ خود-که بر«مسعی»اشراف داشت-ابو الحسن کاظم علیه السّلام را دید که سوار بر استر از سوی مروه میآمد.موسی از«ابن هیّاج»(که از قبیله همدان و وابستۀ به موسی بود)خواست تا لگام استر امام کاظم علیه السّلام را گرفته،مدعی مالکیت استر شود.او نیز دستور موسی را اجرا کرد.
ابو الحسن علیه السّلام از استر به زیر آمد و به غلامان خود فرمود:زین را برگیرید و
1) (1)) .بحار الانوار 165/48(به نقل از ابو الفر اصفهانی مقاتل الطالبیین).
استر را او بدهید.
ابن هیّاج گفت:زین نیز از آن من است.
ابو الحسن علیه السّلام فرمود:دروغ گفتی.ما دلیل داریم که این زین از آن محمد بن علی است.استر را نیز به تازگی خریدهام و خود بهتر میدانی که چه گفتهای(چه ادعایی کردهای). (1)
دوم:«عبد الصمد بن علی»را جمعی همراهی میکردند.او ابو الحسن علیه السّلام را دید که بر استر سوار بود و از روبرو میآمد.عبد الصمد به همراهان خود گفت:
«درنگ کنید تا با[به ریشخند گرفتن]موسی بن جعفر،شما را بخندانم.
چون امام علیه السّلام نزدیک شد،عبد الصمد گفت:این چه چارپایی است که با آن نمیتوان به خونخواهی بروی و نه شایستگی کارزار دارد؟
ابو الحسن علیه السّلام به او فرمود:[این مرکب]شکوه اسبان را ندارد[،اما]چون گورخران پست و خوار نیست.[بدان که]بهترین امور میانه و حدّ وسط آنهاست.
عبد الصمد از گفتن باز ماند و پاسخ نداد». (2)
سوم:از«حسن بن محمد»نقل شده است:«مردی از نوادگان عمر بن خطاب در مدینه سکونت داشت.او ابو الحسن علیه السّلام را میآزرد و هرگاه او را میدید وی و علی علیه السّلام را دشنام میداد....
این دشمنی امام علیه السّلام تحت تأثیر رفتاری نیکوی حضرت،به درستی گرایید و دست از رفتار گذشتۀ خود برداشته،حضرت را تکریم میکرد. (3)
یکم:امام کاظم علیه السّلام در مجلس مهدی عباسی حضور داشت.«ابو یوسف»به مهدی گفت:«اجازه میدهی مسائلی از او بپرسم که از آن ناآگاه است[و در پاسخ میماند]؟مهدی به او اجازه داد،سپس به موسی بن جعفر گفت:اجازه میدهی بپرسم؟گفت:آری.
ابو یوسف به موسی بن جعفر علیه السّلام گفت:در مسأله«تظلیل»(زیر سایه قرار گرفتن)محرم چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:درست نیست.
ابو یوسف:اگر خیمه برپا شود و محرم در آن رود؟
امام علیه السّلام فرمود:آری،درست است.
ابو یوسف گفت:تفاوت میان آن دو چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:در مورد حائض چه میگویی؟آیا نمازهای ناخوانده را قضا میکند؟
ابو یوسف گفت:نه.
امام علیه السّلام فرمود:پس روزه[های ناگرفته]را قضا میکند؟
ابو یوسف گفت:آری.
امام علیه السّلام پرسید:چرا؟
ابو یوسف گفت:[چون در شرع]چنین آمده است.
امام علیه السّلام فرمود:[در مورد محرم]نیز چنین آمده است.
مهدی عباسی رو به ابو یوسف کرد و گفت:کاری انجام ندادی؟
ابو یوسف گفت:مرا با سنگی[دلیلی قاطع و پاسخی]دندانشکن
خاموش کرد». (1)
دوم:«احمد بن حنبل»از امام کاظم علیه السّلام و از پدرش امام صادق علیه السّلام روایت کرده،سند آن را به پیامبر رسانده،میگفت:این إسناد(انتساب حدیث آنچنان محکم و استوار است که)اگر بر دیوانهای خوانده شود،عاقل و هشیار خواهد شد. (2)
سوم:مهدی عباسی حج گزارد،سپس به«قبر(قصر)العبادی» (3)رسید.
چون مردم را از تشنگی سراسیمه و بیتاب دید،دستور داد تا چاهی حفر کنند.
کار حفر چاه به پایان خود نزدیک میشد که تندبادی از چاه برخاست و دلوها به درون چاه افتادند،ناچار کار متوقف شد.کارگران که درون چاه مشغول بودند از بیم جان خود بیرون آمدند.«علی بن یقطین»به دو تن به این شرط که کار حفاری را دنبال کنند،مبالغ فراوانی داد.آنان درون چاه رفته،مدتی در چاه ماندند،اما وحشتزده و با رخسار رنگ باخته بیرون آمدند.
علی بن یقطین ماجرا را از آن دو پرسید،آنان گفتند:«درون چاه آثار و وسایل و نیز مردان و زنانی دیدیم که به هریک اشاره میکردیم(دست میزدیم)به غبار تبدیل میشد.
مهدی عباسی دربارۀ این واقعه از هرکس پرسوجو کرد،دلیل آن را نمیدانستند.امام کاظم علیه السّلام در پاسخ فرمود:اینان«اصحاب احقاف»بودند که مورد
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 78/1؛بحار الانوار 108/81؛المناقب 338/4(به نقل از الفقیه.البته بحث«حیض» و تظلیل»در الفقیه نیامده است)و الکنی و الالقاب 188/1(به نقل از مرحوم کلینی)مرحوم مفید نیز این روایت و نیز از«محمد بن حسن شیبانی»نقل کرده و آن را در حضور هارون الرشید دانسته است.نک احتجاج 168/2.
2) (2)) .المناقب 341/4.
3) (3)) .«قبر العبادی»منزلگاهی است که در راه مکه از قادسیه به غدیب قرار دارد.در احتجاج 333/2«قصر العبادی»خوانده شده است.
خشم خداوند قرار گرفتند،لذا زمین خانهها،داراییها و خودشان را در خود گرفت و فرو برد. (1)
چهارم:از هشام بن حکم نقل شده است که:«موسی بن جعفر علیه السّلام به«ابرهۀ نصرانی»فرمود:به چه اندازه با کتاب[آسمانی]خود آشنا هستی؟.
ابرهه گفت:به کتاب خود و تأویل آن آگاه هستم.
در این هنگام امام کاظم علیه السّلام شروع کرد به خواندن انجیل.ابرهه گفت:
مسیح نیز آن را همینگونه میخواند و کسی جز مسیح،انجیل را اینگونه نخوانده است.پنجاه سال است که در جستوجوی او بودهام.آنگاه به دست امام کاظم علیه السّلام مسلمان شد». (2)
پنجم:از«شیخ مفید»نقل شده است:مردم روایات زیادی از ابو الحسن علیه السّلام نقل کردهاند.او دانشمندترین و فقیهترین...و حافظترین حافظان قرآن و در خواندن قرآن خوشنواترین مردم روزگار خود بود. (3)
ششم:به سال 161 ق.مهدی عباسی فرمان توسعۀ مسجد الحرام و مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را صادر کرد،اما همسایگان دو مسجد از فروختن خانههای خود به حکومت خودداری میکردند.فقیهان وقت نیز فتوا دادند که اکراه مالکان به فروش اجباری املاک خود جایز نیست.
مهدی عباسی با راهنمایی علی بن یقطین،مسألۀ مورد مناقشه را از امام موسی بن جعفر علیه السّلام پرسید.امام علیه السّلام در پاسخ نوشتند:اگر کعبه بر مردم وارد شده، پس مردم به بنای آن سزاوارترند و اگر مردم گرد کعبه سکنا گزیدهاند،پس کعبه به پیرامون و اطراف خود از مردم سزاوارتر است.
چون پاسخ امام کاظم علیه السّلام به مهدی عباسی رسید فرمان داد تا خانههای پیرامون دو مسجد را ویران کرده،زمین آن را به فضای دو مسجد اضافه کنند». (1)
هفتم:مهدی عباسی با درخواست دلیلی قرآنی مبنی بر حرمت شراب از امام کاظم علیه السّلام،گفت:«آیا شراب از نظر کتاب خدا حرام است؟چرا که مردم شراب را میشناسند،اما حرمت آن را نمیدانند.
امام علیه السّلام فرمود:آری که کتاب خدا آن را حرام کرده است.
مهدی گفت:در کجای قرآن شراب حرام شده است؟
امام علیه السّلام فرمود:آنجا که خداوند میفرماید:
إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ... (2)و أستشهد علی أن«الإثم»هی الخمرة بعینها بقوله تعالی:
یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ... (3)
فالإثم فی کتاب الله هو الخمر و المیسر،و إثمهما کبیر کما قال الله -عز و جلّ-؛
بگو:«پروردگار من فقط زشتکاریها را-چه آشکارش[باشد]و چه پنهان-و گناه و ستم ناحق را حرام گردانیده است»و اینکه«گناه»همان شراب است به گفتۀ خداوند استشهاد میکنم که فرمود:«دربارۀ شراب و قمار،از تو میپرسند،بگو:در آن، گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است،و[ولی]گناهشان از سودشان بزرگتر است».بنابراین«گناه»در کتاب خداوند همان شراب و قمار است و آنگونه که خداوند فرموده است،گناهشان از سودشان بزرگتر است.
در این هنگام مهدی عباسی رو به علی بن یقطین کرد و گفت:به خدا سوگند که این،فتوای هاشمی است.
علی بن یقطین گفت:به خدا سوگند راست گفتی ای امیر مؤمنان،[سپس چنین ادامه داد]حمد و ستایش خاصّ خداوندی است که این دانش را از میان شما خاندان[پیامبر]بیرون نکرد.
مهدی عباسی از این گفته علی بن یقطین برافروخته شد،به گونهای که نتوانست خویشتنداری کند،لذا به علی گفت:راست گفتی ای رافضی!». (1)
حضرت موسی بن جعفر تمام تلاش خود را مصروف به تربیت جماعت صالحان کرد.هدف امام علیه السّلام از ایجاد چنین جماعتی حفاظت و صیانت از شریعت و ارائۀ الگویی کارآمد و مناسب بود تا عهدهدار ایجاد دگرگونی در امت اسلامی و سپس پرورش فکری و اعتقادی آن شود.به همین جهت فعالیت و تلاشی چشمگیر در این عرصه داشت و الگو و معیارهایی مناسب و شایسته که ریشه در مکتب اهل بیت علیهم السّلام داشته و از آبشخور ناب شریعت سیراب میشد،ارائه داد که ذیلا بدانها اشاره میشود:
1) (1)) .بحار الانوار 149/48.
امام کاظم علیه السّلام تثبیت گرایش و تمایل به خط اهل بیت علیهم السّلام،به ویژه گرایش و انتساب سیاسی به این خاندان را مبنای کار خود قرار داد تا آنجا که به برخی از پیروان خود اجازۀ پیوستن به دستگاه حکومت داد.ورود علی بن یقطین به دستگاه عباسیان و رسیدن به منصب وزارت،یکی از این موارد بود.امام کاظم علیه السّلام در این مرحله سیاسی همراه با تنگناها،در پی تحقق اهدافی بود که بدان میپردازیم:
احاطۀ کامل بر برنامههای سیاسی و اجتماعی که در دربار طراحی میشد، ضروری مینمود،چرا که میبایست با شناخت صحیح از تصمیمگیریها، تدابیری اندیشید تا کیان و موجودیت تشیع و شیعه از نابودی و فروپاشی در امان بماند.رسیدن به این هدف جز با دستیابی به بالاترین جایگاه سیاسی، غیرممکن بود.مطلب زیر وضعیت آن روزگار را برای ما روشن کرده و بهترین گواه بر این گفته است:
پس از قیام حسین-رحمت خدا بر او باد-(صاحب فخ)موسی(هادی)، درصدد کشتن امام کاظم علیه السّلام برآمد،اما«ابو یوسف قاضی»با بیان این مطلب که «امام کاظم علیه السّلام و هیچ یک از فرزندانش معتقد به قیام و انقلاب نیستند»،موسی را متقاعد کرده،او را از تصمیمی که گرفته بود منصرف کرد.
علی بن یقطین شرح جریان را برای امام کاظم علیه السّلام نوشت و بدین ترتیب،
امام علیه السّلام را از حضور فعالانۀ خود آگاه کرد. (1)نقش تأثیرگذاری که علی بن یقطین در دستگاه خلافت هارون الرشید به نفع امام کاظم علیه السّلام و شیعیان و پیروان حضرت ایفا کرد،در بخش بعدی بررسی خواهد شد.
برآوردن نیاز مؤمنان و پیروان خط اهل بیت که زیر پرچم حاکمیت ستمگر زندگی کرده،هماره تحت پیگرد عوامل آن بودند و موجودیتشان مورد تهدید قرار داشت،مهمترین هدف برای ماندگاری کیان این جماعت صالح و درستکار بود.از اینرو هرگاه علی بن یقطین از امام کاظم علیه السّلام میخواست تا اجازه دهد از دستگاه خلافت کنارهگیری کند،امام علیه السّلام هربار او را از این کار بازداشته،به او میفرمود:ای علی،خداوند را دوستانی است که در کنار دوستداران و یاوران ستمگران قرار دارند تا به وسیلۀ آنان[ستم ستمکاران را]از دوستان خود دور کند و تو ای علی از آنان هستی. (2)
در جایی دیگر امام کاظم علیه السّلام به علی بن یقطین فرمود:این کار را مکن،زیرا با تو انس داریم و برادران[دینی]ات به وجود تو عزیز هستند،باشد که خداوند[دل] شکستهای را به وسیلۀ تو سامان دهد[و مرهمی بر آن نهد]یا به وجود تو آتش کینۀ مخالفان را از دوستانش فرو نشاند.ای علی،کفارۀ کار شما(حضور در حاکمیت جور و ستم)نیکی به برادرانتان است...در مورد یک چیز تضمین بده و من[ایمنی از]سه چیز را برای تو تضمین میکنم.تضمین بده هرگاه یکی از دوستان ما را دیدی که برای نیازها و گرفتاریهای خود نزد تو آمد او را گرامی داشته،نیازش را برآوری.[در چنین صورتی]تضمین میکنم که هرگز زیر
سقف زندان قرار نگیری(زندانی نشوی)،تیزی دم شمشیر هرگز تو را گزند نرساند و بینوایی و فقر هرگز به خانهات راه نیابد. (1)
از«علی بن طاهر صوری»نقل شده است که گفت:«یکی از دبیران«یحیی بن خالد»والی ما شد.مقداری به عنوان مخارج سالانه بدهکار بودم و یحیی آن را از من مطالبه میکرد و بیم آن داشتم که با دادن بدهیام به بینوایی دچار شوم (سرمایۀ زندگیام بر باد رود).به من گفتند که یحیی شیعی مذهب است،اما میترسیدم نزد او بروم و در صورتی که شیعه نباشد و به آنچه خوش ندارم گرفتار شوم.از اینرو تنها راه حل خود را نزد خدا دیدم.لذا آهنگ حج کردم و به دیدار«صابر»(موسی بن جعفر«ع»)رفتم و شرح حال خود را با حضرت در میان گذاشتم.امام کاظم علیه السّلام خطاب به والی،نامهای نوشت به این شرح:
بسم الله الرحمن الرحیم.إعلم أنّ للّه تحت عرشه ظلاّ لا یسکنه إلاّ من أسدی إلی أخیه معروفا،أو نفّس عنه کربة،او أدخل علی قلبه سرورا،و هذا أخوک، و السلام؛
به نام خداوند بخشایشگر مهربان.بدان خدای را زیر عرش سایهای است،کسی در آن قرار میگیرد که در حق برادر خود نیکی کند،اندوهی از او بزداید یا دل او را شادمان کند و این برادر توست و السلام. (2)
گرفتن خراج به صورت ظاهر و بازگرداندن آن در نهان،از دیگر مصادیق برآوردن نیاز مؤمنان است.علی بن یقطین در پی رهنمود امام کاظم علیه السّلام این رویّه را در پیش گرفت.او روزی به امام کاظم علیه السّلام گفت:«در مورد تصدی و
پذیرش،منصبی در دستگاه اینان(عباسیان)چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:اگر ناچار باشی،از[ورود به دستگاه دولتی]در اموال شیعه[پرهیز کن و]از خدا بترس.
راوی این مطلب میگوید:«علی به من گفت:آشکارا از شیعیان خراج میگرفت،ولی در خفا آنها را به صاحبانش باز میگرداند». (1)
امام موسی بن جعفر علیه السّلام در عرصۀ کسب اطلاعات و پرسوجو و نیز فراهم آوردن امنیت ارتباط پنهانی خود با علی بن یقطین و دیگر شیعیانی که در مرکز حاکمیت و دستگاه خلافت نفوذ کرده بودند،ابزارهای مطمئنی به کار میگرفت.امام علیه السّلام از گماشتن افراد مورد اعتماد در حاکمیت و به دست گرفتن منصبهای بزرگ دو هدف را دنبال میکرد:تأثیرگذاری در سیاست عمومی حاکمیت و جامۀ عمل پوشاندن به اهداف سیاسی یا فقهی بود که از این راه امام علیه السّلام میتوانست مصالح امت اسلامی را تأمین کند.ابزارهای این روابط و فعالیتهای مرتبط با آن را«اسماعیل بن سلام»چنین معرفی میکند:
«اسماعیل بن سلام»و«ابن حمید»میگویند:«علی بن یقطین ما را فرا خوانده،اموال و نامههایی به ما داد و گفت:دو ماده شتر راهوار بخرید و دور از مسیر همگانی راه پیموده،این اموال و نامهها را به ابو الحسن موسی علیه السّلام برسانید.توجه داشته باشید که کسی از مأموریت شما آگاه نشود.
اسماعیل میگوید:وارد کوفه شدیم،دو شتر و توشۀ سفر تدارک دیدیم و
1) (1)) .اصول کافی 110/5 حدیث 3 بحار الانوار 158/48 حدیث 31.این ماجرا را«امیه»دبیر علی بن یقطین و دیگران نیز نقل کردهاند.ر.ک اختیار معرفة الرجال/435 حدیث 820.
از کوفه بیرون شده،راهی غیر از راه عمومی در پیش گرفتیم.چون به«بطن الرمه»رسیدیم فرود آمده،شتران خود را بسته،به آنها علوفه دادیم و خود به خوردن غذا پرداختیم.در همین حال سواری را دیدیم که همراه غلام خود به سوی ما میآمد.چون به ما نزدیک شد دریافتیم که ابو الحسن علیه السّلام است.
برخاستیم سلام کردیم و اموال و نامهها را به او دادیم.آن حضرت از آستین خود نوشتههایی را بیرون آورد و فرمود:اینها پاسخ نامههای شماست». (1)
فعالیت سیاسی یاران امام علیه السّلام در این مرحله و به دلیل سختیهایی که به همراه داشت بهطور ویژهای به بیداری و دقت در نگرش و تعمیق ایمان نیازمند بود.همین ویژگی،امام علیه السّلام را بر آن داشت تا خود بر اعمال و فعالیتهای آنان نظارت و خواص از شیعیان را به پیمودن این راه ترغیب و تشویق کند،روح دینداری را در ژرفای وجود آنان درآمیزد و به مرحله ویژهای از ایمان برساند،آنگاه آنان را به عرصههای سیاسی گسیل دارد تا با چنین اندوختههایی به بهترین وجه با خصم برخورد کرده،از قدرتی برخوردار شوند و به عزت و بلند همتی و والایی و تداوم راه دست یابند.امام کاظم علیه السّلام برای نیل به این اهداف راه کارهایی را در پیش گرفته به این شرح:
الف)امام کاظم علیه السّلام مؤمنان را به این امر توجه میداد که امر امامت تابع فراوانی یا کمی یاران نیست.از«سماعة بن مهران»آمده است:«عبد صالح(امام کاظم«ع»)به من فرمود:
1) (1)) .اختیار معرفة الرجال/436 حدیث 821؛الخرائج و الجرائح 327/1 و بحار الانوار 34/48 حدیث 5 (به نقل از اختیار و الخرائج 327/1).
ای اسماعیل،[دنیاطلبان و پیروان باطل]در بستر أمن خود آرام گرفتند و مرا ترسان [و بییار]وانهادند.هان،به خدا سوگند در تمام دنیا تنها یک تن بندگی و اطاعت خدا میکرد و اگر جز او کسی دیگری میبود خداوند او را نام میبرد که فرموده است «به راستی ابراهیم،پیشوایی مطیع خدا[و]حقگرای بود و از مشرکان نبود».پس ابراهیم تا آن زمانی که خداوند میخواست شکیبایی در پیش گرفت،آنگاه خداوند «اسماعیل»و«اسحاق»را همنشین و همدل او گرداند و آنان سه تن شدند.هان به خدا سوگند که مؤمنان[حقیقی]کماند و پیروان باطل فراوان.آیا دلیل آن را میدانی؟
گفتم:فدایت شوم نمیدانم.
امام علیه السّلام فرمود:[مؤمنان دو چهره و متظاهر]همنشین مؤمنان[واقعی]قرار داده شدند تا مؤمنان درد دل خود را با آنان واگویند و بدین وسیله به آرامش دست یابند». (1)
ب)امام موسی بن جعفر علیه السّلام تلاش خود را به کار بست تا براساس تقویت رشته برادری و دوستی مبتنی بر ایمان،شیعیان را تربیت کند تا این جماعت صالحان به مقتضای پیوندهای اعتقادی و روحی،به نیرویی منسجم و به هم پیوسته و تزلزلناپذیر مبدل شوند.مطلبی که در زیر میخوانیم گواهی بر این گفتار و یکی از این آموزههاست:
روزی امام کاظم علیه السّلام از یکی از یاران خود به نام«عاصم»پرسید:ای عاصم، در رسیدگی و نیکی[به یکدیگر]چگونهاید؟
عاصم گفت:در بهترین و برترین وضعیتی که کسی در این راه داشته است.
امام فرمود:[به آن مرحله رسیدهاید که]یکی از شما در گرفتاری و تنگدستی به خانۀ
1) (1)) .اصول کافی 343/2 و بحار الانوار/373 حدیث 94 و 162/67(به نقل از اصول کافی 343/2).در تفسیر این خبر تعلیقهای دارد به این شرح از آنرو خداوند این منافقان را به صورت مؤمنان و در میان آنان قرار داده است تا مؤمنان از کمی افراد دستخوش بیم و هراس نشوند.
برادر[دینی]خود برود،او را نیابد،آنگاه دستور دهد تا کیسۀ[درهم و دینار]او را بیاورند، سپس مهر آن را برداشته و به مقدار نیاز،از آن بردارد و کسی بر او خرده نگیرد و او را سرزنش نکند؟
عاصم گفت:نه.
امام علیه السّلام فرمود:آنگونه که من دوست دارم،به هنگام تنگدستی و بینوایی به یکدیگر رسیدگی نمیکنید!». (1)
از دیگر مواردی که امام کاظم علیه السّلام آن را محور کار خود قرار داده بود تربیت جماعت صالحان بر اساس ضرورت پیوند فکری و علمی با مکتب اهل بیت علیهم السّلام بود.او از بیداری و نهضت فکری که امام صادق علیه السّلام آن را تحقق بخشیده بود و فرصتی مناسب برای رسیدن به این هدف به شمار میرفت، استفاده کرده،کار پدر بزرگوار خود را در ایجاد جمعیتی متخصص دنبال کرد.
امام کاظم علیه السّلام توانست 319 تن (2)را که هریک دانش و تجربۀ خود را از حضرتش فراگرفته و به جایگاه والای علمی دست یافته بودند،تربیت کند.
اینان با گرایش فکری که به امام کاظم علیه السّلام و مکتب اهل بیت علیهم السّلام داشتند،از برنامۀ حسابشدهای پیروی میکردند که با تکیه بر آن با چالشهای فرهنگی-فقهی و نیز نوآوری در عرصۀ هردانشی هماوردی کنند.در اینجا به گوشهای از فعالیتهای فکری امام کاظم علیه السّلام در این مسیر اشاره میکنیم.
همانطور که پیشتر اشاره شد امام کاظم علیه السّلام 319 تن را که از نخبگان
فقیهان و راویان به شمار میرفتند تربیت کرد،اما در میان آنان تنها شش تن به راستگویی و امانت شناخته شدند و راویان همگی آنچه را که این شش تن از امامان معصوم علیهم السّلام روایت کردند،تصدیق نموده،میپذیرفتند.البته در میان محدثان،هجده تن از فقیهان و محدثان که از اصحاب امام باقر علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام بودند بلندآوازه شده،به«اصحاب الإجماع»شناخته شدند.از این هجده تن،شش تن از اصحاب امام باقر علیه السّلام،شش تن از اصحاب امام صادق علیه السّلام و شش تن از اصحاب امام کاظم علیه السّلام بودند که نام آنان به این ترتیب است:
-یونس بن عبد الرحمن؛
-صفوان بن یحیی معروف به«بیاع سابری»؛
-محمد بن ابی عمیر؛
-عبد الله بن مغیره؛
-حسن بن محبوب سرّاد؛
-احمد بن ابی نصر بزنطی. (1)
این افراد مردان عرصۀ فقه و فقاهت بودند و عرصههای دیگری همچون:
کلام،قرآن،لغت و...نیز از نخبگانی متخصص برخوردار بودند.
پیشتر با دشمنی و کینهورزی مهدی عباسی با علویان و دوستداران این خاندان آشنا شدیم و نیز خواندیم چون مهدی دریافته بود اگر سیاست
1) (1)) .نک:اختیار معرفة الرجال/556 حدیث 1050.
سختگیرانۀ پدرش منصور را در پیش گیرد،حکومتش دستخوش تزلزل و نابودی خواهد شد،از همینرو تمام بندیان را آزاد کرد.مهدی سیاست خود را در قالب این عبارتها بیان میکرد:«من سیاست کردن به وسیلۀ بخشایش را کارآمدتر از کیفر میدانم و سلامت در سایۀ گذشت را بیشتر از سلامت در کیفر زود هنگام میبینم.چون از حاکمی عطوفت خواسته شد و او دریغ ورزد،چون قدرت یابد درنگذرد،آنگاه که پیروز شود نبخشاید و زمانی که از او درخواست مهربانی شود مهر نورزد،دلها از او میرمند.هر کس مهربانیاش کم شود و اقتدار و سرکشیاش فزونی گیرد،شایسته و بایسته است که منفور باشد و دشمنانش فراوان شوند». (1)
با این حال مهدی عباسی وزیر محبوب خود؛یعنی«یعقوب بن داوود»را به دلیل تمایلی که به علویان و خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله داشت،مورد آزاد و شکنجه قرار داد.او پس از اینکه از گرایش وزیر خود به علویان اطمینان حاصل کرد به او گفت:«ریختن خون تو بر من روا و آسان است و اگر ریختن خونت را میخواستم چنین میکردم»،سپس دستور داد تا او را تا پایان زندگی به زندان افکنند و اموال او را نیز مصادره کرد. (2)
در صورتی که وزیر محبوب مهدی عباسی فقط به دلیل تمایل و علاقهاش
1) (1)) .تاریخ یعقوبی 399/2-400.
2) (2)) .حیاة الامام موسی بن جعفر 447/1-449.تاریخ یعقوبی 401/2 دربارۀ یعقوب میگوید روشی زیبا و سرشتی پاک داشت کارهای خیر را دوست داشته فضل بسیار داشت و راهیافتهای نیکو بود. مهدی عباسی بر او خشم گرفت و به زندانش افکند و تا آخرین روز حیات مهدی همچنان در زندان بود. مروج الذهب 312/3 یعقوب را اینگونه توصیف میکند یعقوب بن داوود سلمی از خاصان او (مهدی)شد و-برخلاف همگان-هر وقت که میخواست به دیدار مهدی میرفت...سپس او را در مورد فرزندان آل ابی طالب متهم کرد.یعقوب تا روزگار هارون الرشید در زندان بود و سرانجام توسط هارون الرشید آزاد شد.دربارۀ او مطالب دیگری نیز گفته شده است.
به علویان چنین مورد خشم مهدی قرار میگیرد،روشن است که خلیفه نمیتوانست در برابر امام کاظم علیه السّلام که نام و دانش او زبانزد همگان شده،آفاق را پر کرده بود آرام بگیرد،چرا که او استقرار و ادامۀ حکومت خود را تنها در بازداشت و زندانی کردن امام کاظم علیه السّلام میدید و سرانجام سرشت ناپاک خود را آشکار کرد و امام علیه السّلام را به زندان افکند.مهدی عباسی با دیدن حضرت علی علیه السّلام در عالم رؤیا(همانطور که قبلا گفته شد)و خطاب دردآلود و غمگنانه حضرت به او و خواندن آیه فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَکُمْ (1).
هراسان بیدار شده،امام را از زندان فراخواند و خواب خود را برای امام بازگفت.آنگاه از امام خواست تا خود و فرزندانش بر او نشورند،سپس سه هزار دینار به امام داد و او را به مدینه بازگرداند. (2)
مهدی عباسی در سال 169 ق.هشت روز مانده از ماه محرم(21 یا 22 ماه) در 48 سالگی مرد.علت مرگ او را دو گونه ذکر کردهاند:نخست اینکه آخرین باری که برای شکار رفته بود وارد ویرانهای شد.درب آن ویرانه به کمر مهدی ضربه وارد کرد و به مرگش انجامید.دومین نقل اینگونه است که یکی از کنیزکانش به مهدی عباسی زهر خوراند،چرا که مهدی یکی از کنیزکان را بسیار دوست میداشت و او را برگزیده بود و همین امر حسادت این کنیزک را برانگیخت و او را به چنین کاری واداشت. (3)
و بدین ترتیب روزگار مهدی به پایان رسید.مهدی عباسی قبلا برای فرزندانش موسی و هارون به عنوان خلیفه از مردم بیعت گرفته بود.
دهۀ سوم ماه محرم سال 169 ق.شاهد به خلافت رسیدن موسی فرزند و جانشین مهدی عباسی بود.موسی 26 سال زیست. (1)و در سال 170 ق.مرد.
هر چند حکومت موسی کوتاه بود،اما آثار شومی نسبت بر شیعیان داشت.
مهمترین رخداد تاریخ اسلامی؛یعنی واقعۀ فخ از حوادث بارز این دوره بود و چنان دردناک بود که امام جواد علیه السّلام دربارۀ این فاجعه فرمود:پس از واقعۀ طف (عاشورا)رخداد[خونینی]سنگینتر از واقعۀ فخ بر ما خاندان نگذشته است. (2)
سیاست هادی آمیخته به شرارت بود و این وجه تمایز،در سلوک و رفتار او جلوه کرد،از همینرو نزدیکان و بیگانگان همگی بر او خشم گرفتند.
مادرش«خیزران»نیز کینهای سخت از او به دل گرفت و بنا به گفتهها همو بود که هادی را کشت. (3)
هادی عباسی،علویان را سخت مورد آزار و شکنجه قرار داد،ترس و هراس را بر زندگی آنان گستراند،مقرریهایی که پدرش مهدی برای علویان معین کرده بود قطع کرد و به گماردگان خود در سراسر گسترۀ حکومتیاش دستور داد تا علویان را هرجا که هستند گرفته و به بغداد،مرکز حکومت هادی بفرستند.
همانطور که گفته شد،قیام فخ مهمترین رخداد دورۀ خلافت هادی عباسی بود.این قیام توسط«حسین بن الحسن بن الحسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام»علیه حاکم عباسی سامان داده شد.چندین عامل موجب به وجود آمدن این قیام شد که در اینجا به دو مورد از آنها اشاره میکنیم:
نخست:ستمگریهای خلفای عباسی،بهویژه استبداد موسی(هادی)بود که نسبت به علویان روا داشته میشد.
دوم:والیانی بودند که از سوی هادی عباسی بر مدینه گمارده شده بودند که از جملۀ آنان«اسحاق بن عیسی بن علی»بود.این والی،فردی از نوادگان عمر بن خطاب،معروف به«عبد العزیز»را به جانشینی خود برگزید.عبد العزیز در آزار و تحقیر علویان کار را به نهایت رساند.او علویان را ملزم کرده بود تا همه روزه نزد او رفته،حضور خود را اعلام کنند.عبد العزیز،علویان را واداشته بود تا برای حضور همه روزه،یکدیگر را ضمانت کنند.شرطۀ تحت امر عبد العزیز،در اقدامی جائرانه،سه تن را به نامهای«حسین بن محمد بن عبد الله بن حسن»،«مسلم بن جندب»و«عمر بن سلام»دستگیر کرده،مدعی شدند که این افراد را بر خوان شراب دیده و گرفتهاند.به دستور عبد العزیز آنان را زدند،سپس بر گردن ایشان ریسمان نهاد و به منظور رسواکردنشان فرمان داد تا آنان را در شهر بگردانند. (1)
در سال 169 ق.حسین آهنگ قیام کرد و امام کاظم علیه السّلام را از قصد خود آگاه
1) (1)) .همان 161/48(به نقل از مقاتل الطالبیین).
نموده،از امام علیه السّلام خواست تا با او بیعت کند.امام علیه السّلام فرمود:ای عموزاده،آنچه را که عموزادهات[محمد نفس زکیه]از عمویت ابو عبد الله(امام صادق علیه السّلام)خواست،از من نخواه، زیرا همانگونه که ابو عبد الله برخلاف میل خود رفتار کرد،من نیز چنان خواهم کرد.
حسین به امام کاظم علیه السّلام گفت:من به تو پیشنهاد دادم.اگر بخواهی آن را بپذیر و بدان تن در ده و اگر نمیپسندی تو را به قبول آن مجبور نمیکنم که از خداوند یاری خواسته میشود،سپس با امام خداحافظی کرد.
آنگاه حسین یاران خود از جمله:«یحیی»،«سلیمان»،«ادریس بن عبد الله بن الحسن»و«عبد الله بن الحسن افطس»را گرد آورد.چون بانگ اذان صبح برخاست وارد مسجد شدند و بانگ«احد،احد»برآوردند.افطس بر فراز گلدسته رفت و مؤذن را به گفتن جمله«حیّ علی خیر العمل»واداشت و حسین امامت جماعت را به عهده گرفت.پس از نماز خطبهای خواند و مردم با وی بیعت کردند.حسین که از استیلای بر مدینه فارغ شد همراه سیصد جنگجو آهنگ مکه کرد و چون به«فخ»رسید در آنجا اردو زد.سپاه خلیفۀ عباسی او را تعقیب کرده،در«فخ»با وی و یارانش وارد جنگی پرهراس شد که این رویارویی به شهادت حسین و یارانش انجامید.آنگاه سرهای شهیدان فخ را از تن جدا کرده،همراه اسیران که دست و پای آنان را در کندهای آهنین قرار داشت برای هادی سرکش فرستادند.به دستور هادی اسیران را در غل و زنجیر کشتند و پیکرهای آنان را بر در محبس به دار آویختند. (1)
1) (1)) .تاریخ طبری 229/1 و بحار الانوار 161/48-165(به نقل از مقاتل الطالبیین).
شهادت حسین رهبر قیام فخ و یارانش نقطۀ پایانی بر قیام آنان بود.هادی عباسی بازماندگان از علویان را آماج تهدید خود قرار داد و با اشاره به ارتباط قیام حسین با بزرگ این خاندان؛یعنی موسی بن جعفر علیه السّلام،گفت:«به خدا سوگند،حسین جز به فرمان او(امام کاظم علیه السّلام)قیام نکرد و غیر از جلب محبت او،راه دیگری را پیروی ننمود[و نخواست]،زیرا او از میان افراد خاندان رسالت،صاحب وصیت(امامت)است.خدای مرا بکشد اگر او را مهلت زنده بودن بدهم». (1)
علی بن یقطین امام کاظم علیه السّلام را از این تصمیم هادی آگاه کرد.امام افراد خاندان و شیعیان خود را گرد آورد و از نامۀ علی بن یقطین آگاهشان نمود، سپس فرمود:در اینباره چه میگویید؟
گفتند:پیشنهاد ما به تو-که خدایت سلامت بدارد-این است که از دید و دسترس این سرکش دور شده و خویش را پنهان نمایی.
امام لبخندی زدند و به یک بیت از«کعب بن مالک»از بنی سلیمه تمثل جست که:
«قریش مدعی شد که بر خدای(آفریدگار)خود پیروز خواهد گشت،پس [برود و]بر پیروز[مطلق]که همه را از پای درمیآورد.پیروز شود(هرچه در توان دارد انجام دهد که او را در برابر خداوند سودی ندارد)». (2)
سپس حضرت کاظم علیه السّلام روی به قبله گرداند و دعای جوشن صغیر را-که
از حضرتش وارد شده است-خواند،و پس از دعا فرمود:سوگند به حرمت این قبر (قبر پیامبر اکرم)که او(هادی)در همین روز مرد«این[واقعه]به مانند سخن گفتن شما حق است[و بیتردید واقع شده است]. (1)
راوی این خبر میگوید:آنگاه نماز گزاردیم و مردم متفرق شدند.زمانی آنان دوباره گرد آمدند که نامۀ حاوی خبر مرگ هادی و بیعت با هارون الرشید را بخوانند». (2)
فعالیتهای امام کاظم علیه السّلام در راه کامل کردن تربیت جماعت صالحان و رساندن آنان به بالاترین مرحله از اعتقادات ایمانی و هشیاری سیاسی که زمینهساز تحقق طرحهای بزرگ تغییر ساختاری اسلامی بود،در بخش گذشته مطرح شد.
دومین عاملی که این طرح را کامل میکرد،برانگیختن وجدان امت اسلامی و آزاد کردن ارادۀ آن بود که به امت،قدرت و صلابت بخشیده،او را از نادیده انگاشتن کرامت و ذوب شدن در سیاستهای ستمگران بازمیداشت.
این هدف با ادامه یافتن حرکتها و اقدامهای انقلابی علیه حکومتهای ستمکار محقق میشد.براساس همین ضرورتها میتوان موضعگیری امام کاظم علیه السّلام را در موارد زیر خلاصه کرد:
1.موضعگیری امام کاظم علیه السّلام در این مقطع زمانی در برابر حاکمیت
موجود،موضعگیری انقلابی نبود.
2.هنگامی که حسین،رهبر قیام فخ از امام کاظم علیه السّلام خواست تا با وی بیعت کند،امام علیه السّلام با یادآوری قیام«محمد نفس زکیه»و موضعگیری امام صادق علیه السّلام در برابر محمد،متذکر شدند که در صورت اصرار از سوی حسین برای بیعت،همانند پدر خود موضعگیری خواهد کرد. (1)
3.زمانی که حسین بر مدینه چیره شد و امامت نماز صبح را به بر عهده گرفت،جز«حسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن»و موسی بن جعفر علیه السّلام،همۀ هاشمیان نماز را به امامت حسین گزاردند. (2)
4.آنگاه که حسین تصمیم خود را مبنی بر قیام به اطلاع امام کاظم علیه السّلام رساند،حضرت بهطور صریح و با عبارت زیر او را تأیید و حمایت کرده، فرمود:
«إنک مقتول فأحدّ الضراب،فإن القوم فسّاق یظهرون ایمانا و یضمرون نفاقا و شرکا،فإنا للّه و إنا إلیه راجعون و عنده أحتسبکم من عصبة؛
من تو را کشته میبینم،پس سخت کارزار کن که این قوم فسق پیشهاند،در ظاهر ایمان میورزند،ولی دلشان نهانخانۀ نفاق و شرک است.همه از آن خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم.اجر و پاداش شما را از خداوند میخواهم. (3)
5.هنگامی که خبر شهادت حسین(رض)به امام موسی بن جعفر علیه السّلام رسید،حضرت در سوگ او گریست و با این جملات او را مرثیه گفت و ستود:
«انا للّه و إنا إلیه راجعون،مضی و الله مسلما صالحا،صوّاما قوّاما،آمرا بالمعروف،ناهیا عن المنکر،ما کان فی أهل بیته مثله؛
همه از خدا هستیم و به سوی او بازمیگردیم.به خدا سوگند،حسین در حالی از دنیا رفت که مسلمان،درستکار بود.روزها را به روزه سپری میکرد و شبها را به نماز زنده میداشت،امر به معروف میکرد و از منکر بازمیداشت.در میان خاندانش همانند او وجود نداشت. (1)
چالش میان موسی الهادی و هارون الرشید را به روایت یعقوبی چنین میخوانیم:«میان موسی(هادی)و برادرش هارون نزاعی درگرفت،لذا موسی بر آن شد تا هارون را از منصب ولایتعهدی خلع و فرزند خود«جعفر»را به جای او به ولایتعهدی برگزیند.از اینرو سرداران را فراخواند و آنان را از اندیشۀ خود آگاه کرد.بیشتر آنان او را از این کار منع کردند،ولی چند تن از ایشان او را در اجرای این تصمیم تشویق کرده،اظهار داشتند:اگر حکومت به هارون برسد،دیگر سامان نخواهد یافت.از جمله کسانی که موسی را در خلع هارون الرشید تشویق و ترغیب میکرد«ابو هریره،محمد فرّوخ ازدی» سرداری از قبیلۀ«ازد»بود.
موسی[که ابو هریره را چنین یافت]او را در رأس سپاهی گران گسیل داشت تا مردم ناحیۀ جزیره،شام،مصر و مغرب را به خلع هارون فراخواند.او فرمان داشت تا هرکس از این کار سرباز زند از دم شمشیر بگذراند.ابو هریره
1) (1)) .همان 165/48(به نقل از مقاتل الطالبیین).
برای انجام مأموریت خود به«رقّه»رسیده بود که خبر مرگ موسی الهادی را دریافت. (1)
موسی الهادی سرانجام پس از حدود چهارده ماه حکومت جبارانه در نیمۀ ماه ربیع الاول سال 170 ق.از دنیا رفت. (2)
بخش نخست ویژگیهای عصر هارون الرشید و موضعگیریاش در مورد امام کاظم علیه السّلام بخش دوم موضعگیریهای امام کاظم علیه السّلام نسبت به حکومت هارون الرشید بخش سوم بازداشتهای مکرر امام کاظم علیه السّلام تا زمان شهادت امام بخش چهارم میراث علمی امام کاظم علیه السّلام
ویژگی های عصر
هارون الرشید و موضع گیری اش در مورد امام کاظم علیه السّلام
اگر درصدد مقایسه میان مراحل گوناگون زندگی امام کاظم علیه السّلام برآییم، بیتردید میبینیم که سالهای پایانی عمر امام کاظم علیه السّلام سختترین مراحل زندگی حضرت بوده و بیشترین آزار و اذیتها در این دوره بر امام علیه السّلام رفته است.این دوره از زندگی امام علیه السّلام که چهارده سال و چند ماه (1)بود در حکومت هارون الرشید گذشت.هارون،تمام کینههای جاهلی و انباشتههای درون پلید خود را که سراسر کینه و نیرنگ بود نسبت به اهل بیت علیه السّلام روا داشت.
تصمیمگیری و سیاست ستمکارانه و جبارانۀ هارون علیه خاندان رسالت،او را از اسلافش متمایز میکرد.هارون سیاستی پی ریخت که طی آن از پای در آوردن حرکت و فعالیت امام علیه السّلام و جدا کردن او از امت و سپس زندانی کردن حضرت را دنبال میکرد تا زمینۀ کشتن امام علیه السّلام در زندان برای او فراهم شود.از اینرو بود که امام کاظم علیه السّلام برای فعالیتهای خویش روشهای جدید و متفاوتی نسبت به شیوۀ امامان پیش از خود برگزید و بدین ترتیب مرحلۀ جدیدی از زندگی خود را آغاز کرد.
1) (1)) .اعلام الوری 7/2؛بحار الانوار 1/48 حدیث 1(به نقل از اعلام الوری 7/2).
گفتوگو دربارۀ این مرحله از زندگی پر فراز و نشیب امام علیه السّلام را به شرح زیر دنبال میکنیم:
نخست:عصر هارون الرشید و روشهایی که در برخورد با امام به کار بست؛
دوم:موضعگیری امام کاظم علیه السّلام در برابر حکومت و سیاست هارون الرشید و عملکرد امام در ارتباط با امت؛
سوم:بازداشتهای پیاپی امام کاظم علیه السّلام و نقش او در زندان تا زمان شهادتش به سال 183 ق.
این بخش در قالب دو مبحث بررسی میشود:
پدیدههای منحرفی که سرزمینهای اسلامی را مورد یورش خویش قرار داده بود و نیز سیاست ظالمانهای که عباسیان با روش جاهلی خود علیه خاندان رسالت به کار بسته بودند،از مواردی است که پیشتر مطرح شد.بررسی رویدادها و شرایطی که امام کاظم علیه السّلام در عصر حکومت هارون الرشید با آن روبرو بود در حوصله این بحث نمیگنجد و درصدد بیان آنها نیستیم،بلکه به وجوه تمایز و پدیدههای این مرحلۀ تاریخی میپردازیم باشد که چهرۀ واقعی آن دوره را و نیز اوج فاجعهای که امام کاظم علیه السّلام از آن در رنج بود،ترسیم کنیم.
با یک بررسی ساده و محاسبۀ سرانگشتی پی میبریم که اموال و خراجهایی که از اطراف و اکناف برای هارون الرشید آورده میشد،بیش از آن چیزی بود که برای تمام خلفای پیش از او میرسید.این اموال که در حقیقت،از آن مسلمانان بوده و میبایست برای آنان و در راه تأمین مصالح آنان
هزینه میشد،اما خرج خوشگذرانیهای گوناگون خلیفه میگردید.هارون الرشید سخاوتمندانه این اموال را به خنیاگران داده و ثروتی که میبایست برای مسلمانان هزینه میشد،همچون باران،بر آنان فرو میریخت.«ابو العتاهیه» یکی از کسانی بود که از دهشهای هارون بهرهمند شد.او در مدح هارون سروده است:
«پدرم فدای آن کس باد که دوستیاش؛در دلم جای گرفت،و قلبم را ربود.
ای بنی عباس،در میان شما پادشاهی است؛که شاخههای نیکی از او سر برآورده است.
این است و جز این نیست که تمام وجود هارون خیر است؛و آن روز که او زاده شد،همه شر از جهان رخت بر بست». (1)
«ابراهیم موصلی»آوازهخوان معروف این شعر را خواند و هارون به ابو العتاهیه و ابراهیم هریک یکصد هزار درهم و یکصد جامه پاداش داد. (2)
هارون شیفتۀ کنیزکان و کامجویی از آنان بود و در این میدان،حدی نمیشناخت.او با«غادر»کنیز برادرش هادی ماجرایی به این شرح دارد:
«غادر،زیباترین و خوشنواترین کنیز بود و هادی او را بسیار دوست میداشت.او با خود اندیشید که پس از مرگش،برادرش هارون،غادر را به زنی خواهد گرفت.این بود که به هارون گفت:از تو میخواهم تا سوگند یاد کنی که پس از من غادر را به زنی نگیری.
هارون سوگند یاد کرد.آنگاه هادی از هارون پیمان گرفت تا در صورت پیمانشکنی و نادیدن انگاشتن سوگند خود،پیاده به حج رود،همسرانش مطلّقه و غلامانش آزاد باشند و هرچه دارد در راه خدا انفاق کند،سپس غادر را سوگند داد و او سوگند یاد کرد.یک ماه از این ماجرا گذشته بود که هادی مرد و با هارون به عنوان خلیفه بیعت شد.در این هنگام هارون پیکی نزد غادر فرستاد و از او خواستگاری کرد». (1)
اشتیاق فراوان هارون به آواز سبب شد تا آلات موسیقی در کاخش فراهم آورده شود.او از خوانندگان خواست تا یکصد گونۀ آواز را برگزیده،سپس ده و در نهایت سه آواز برگزینند و آنان چنین کردند. (2)
«ابراهیم موصلی»،آوازهخوان بلند آوازه که با هادی پیمان بسته بود پس از او آواز نخواند،دم فرو بسته،وفادار به پیمان ماند،هارون از او خواست تا آواز بخواند،اما او سرباز زد.هارون او را به زندان افکند و زمانی او را از زندان آزاد کرد که ابراهیم پذیرفت آواز بخواند و پیمان شکست و در مجلس هارون آواز خواند. (3)
هارون به این اندازه رویگردانی از اصول شریعت بسنده نکرده،بلکه آلودۀ می و میگساری بود و هرگاه که بر خوان شراب مینشست سوگلیهای خود را فرا میخواند تا لذت و کامیابیاش به کمال برسد. (4)
«حماد بن اسحاق»از پدرش نقل میکند:«شبی هارون الرشید مرا فرا خواند و من بر او وارد شدم.کنیزکی را نزد او دیدم که جامه و شلواری سرخ فام بر تن داشت.چون کنیزک آواز خواند هارون پرسید:این آهنگ از کیست؟
گفتم:از آن من است ای امیر مؤمنان[!].
هارون گفت:آهنگ«ابن سریج»بخوان و من خواندم.
هارون دستخوش طرب شد و جامی از می نوشید و جامی به کنیزک داد و جامی به من نوشاند». (1)
«نرد»و«شطرنج» (2)از بازیهای و مورد علاقۀ شدید هارون بود و در این راه اموال زیادی هزینه کرد.در برابر این گشادهدستیها و علاقه و محبت به بدکاران و مطربان و کنیزکان،میبینیم که هارون در برخورد با علویان، موضعگیری کاملا خصمانه و کینهتوزانهای داشت و آن هنگام که به قدرت رسید و زمام حکومت را به دست گرفت سوگند یاد کرد که علویان را از پای در آورده و بکشد.او آنچه در دل داشت در قالب این عبارت بر زبان آورده،چنین گفت:«به خدا سوگند،که علویان و شیعیان آنان را خواهم کشت». (3)
او در این راه به سوگند خود وفادار ماند و جمعی بزرگ از بزرگان علویان که در دانش و پرهیزگاری برترین و سرآمد مسلمانان بودند،کشت.زمانی که دید مسلمانان بیشماری به زیارت مرقد امام حسین علیه السّلام میروند،به دستور او خانههای اطراف مرقد امام حسین علیه السّلام را ویران کرده،درخت سدری که در کنار قبر مطهر امام قرار داشت از ریشه درآوردند. (4)
او همچنین فرمان داد زمین کربلا را شخم بزنند تا هیچ اثر و نشانهای از قبر امام حسین علیه السّلام برجای نماند.این کار هارون و دیگر جنایتهای او بیپاسخ نماند و حضرت قادر قهار در همان سال او را در خراسان به هلاکت
ابدی رساند. (1)
بیبند و باریهای اخلاقی هارون جامعۀ اسلامی امت را به تسخیر خود درآورد و هرآنچه که هارون بدان دست میزد و مرتکب آن میشد در میان مردم رواج یافت.بغداد آن روز که مرکز خلافت اسلامی بود،صحنهای برای سرگرمیها،مجالس رقص،میفروشی،وادادگی اخلاقی و هرزگی شد، تا جایی که این دوره با این ویژگیها از دیگر عصرها بازشناخته و متمایز شد.
اشعار شاعران آن دوره،تأثیرپذیریشان را از سرگرمیهای دربار،عشق به کنیزکان و لذتجویی از می،منعکس میکند.
«ابو نؤاس»تمام توان خود را به کار بست تا در اشعار خود از:جام،ساقی، میگساران و ندیمان بگوید.او چنان ماهرانه این کار را میکرد که مردم شیفتۀ «خمریات»(اشعاری که در وصف شراب سروده بود)او شدند.
از دیگر ویژگیهای این دوره،پدید آمدن شکاف عمیق طبقاتی بود و فقر و بینوایی فراگیر شد.در حالیکه میلیونها مسلمان از حداقل نیازهای زندگی محروم بوده،از گرسنگی و نداشتن پوشاک رنج میبردند،اما ثروتهای آنان؛ یعنی موجودی بیت المال در بغداد و نزد طبقۀ خاصی از خلفا و خلیفهزادگان و بستگان آنان،وزیران،آوازهخوانان،میگساران،جاسوسان،خبرچینان و آنان که از خوان به ناحق گستردۀ خلافت بهرهمند بودند،انباشت شده بود.پدیدۀ شوم فقر،زمینه را برای پیدایش کفر فراهم آورد و این دوره شاهد ظهور جنبشهای الحادی و فعالیت آنها در میان مردم سادهاندیش بود.
«و الهاوزن»دربارۀ این جنبشها و حمایت عباسیان از آنها میگوید:
1) (1)) .تاریخ کربلاء/198.
«ارتباط تنگاتنگی میان دعوت عباسیان برای رسیدن به قدرت و جنبش زندیقان وجود داشت...عباسیان در آغاز کار،زندیقان را گرد خود جمع کرده، پس از روزگاری آنان را از خود دور کردند». (1)
قابل توجه است که جنبشهای ویرانگری مانند«مزدکیان»در آن روزگار همهجا پراکنده شد،مروجان این جنبش،با بودن خلیفۀ اسلامی!به رها شدن از قیدوبندهای اخلاقی و معیارها و ارزشها و به گونهای از اشتراکیت فرا میخواندند.«شهرستانی»دربارۀ مزدک میگوید:«مزدک زنان و اموال را بر یکدیگر مباح و روا کرد و همانگونه که مردم در اموال،آتش و چراگاه شریک یکدیگر میشدند،آنان را در زنان شریک گرداند». (2)
هارون الرشید بیش از خلفای پیش از خود در مورد امام کاظم علیه السّلام حساسیت داشت و نسبت به او کینه میورزید.همین امر سبب شد تا هارون با انگیزۀ بازداشتن امام از حرکتها و فعالیتهای هدایتگرانهاش او را زیر نظر بگیرد و در محاصره قرار دهد.برای رسیدن به این هدف راههای گوناگون و زیرکانهای در پیش گرفت که احضار مکرر امام علیه السّلام به دربار،بازداشتهای متوالی امام علیه السّلام و تلاش برای ترور یاران و شیعیان آن حضرت و به زندان افکندن برخی از آنان از آن جمله بود.یکی دیگر از راههایی که هارون در راه مبارزه با امام علیه السّلام پیمود،گماردن انبوه جاسوسانی بود تا هرحرکتی که از امام و یاران او سر بزند به اطلاع خلیفه برسانند.هرگاه یکی از این جاسوسان
خبری محرمانه از امام علیه السّلام برای هارون میبرد مورد تکریم و تشویق او قرار میگرفت.هارون چنان خصمانه راه خود را در برخورد با علویان،به ویژه امام کاظم علیه السّلام دنبال میکرد که چاپلوسان را بر آن داشت تا برای خوشایند خلیفه، سرهای علویان را از تن جدا کرده،چونان ارمغانی پربها به او پیشکش کنند.
سیاست دراز مدتی که هارون نسبت به امام علیه السّلام در پیش گرفت،محاصره، در انزوا قرار دادن امام و در نهایت گسستن پیوند او با امت بود.به همین جهت از هنگامی که با هارون به عنوان خلیفه بیعت شد،امام کاظم علیه السّلام یا در زندان بود یا به اتهامهایی سیاسی مورد بازخواست هارون قرار گرفته،زمانی نیز مورد تکریم و بزرگداشت سالوسانه و منافقانۀ هارون واقع میشد.این رفتارها از ویژگیهای سیاست خصمانۀ هارون با امام علیه السّلام بود.
برای شناخت روشها و برخورد آشکار،گوناگون و زیرکانهای که هارون با امام علیه السّلام داشت تا حرکت و رسالت اهل بیت علیهم السّلام و یاران آنان را از بین ببرد نقلهایی را مورد بررسی قرار میدهیم:
نخست:شامل روشهایی چندگانه و متضاد است که هارون در برخورد با امام علیه السّلام داشته،گاهی حضرتش را مورد تکریم قرار میداد و زمانی طرح کشتن او را تدارک میدید و دیگر هنگام اعتراف میکرد«او امامی است که فرمانبرداری از او بر همگان واجب است».نگاهی به ماجراهای زیر، تناقضهای رفتاری هارون را به همگان آشکار میکند:
1.«فضل بن ربیع»میگوید:«من حاجب هارون الرشید بودم.روزی هارون خشمگینانه و درحالیکه شمشیری در دست داشت و آن را میچرخاند و زیرورو میکرد نزد من آمد و گفت:ای فضل،به خویشاوندیام با رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله اگر پسر عمویم را نزدم نیاوری سرت را از پیکرت برمیگیرم.
پرسیدم:چه کسی را بیاورم؟
گفت:این مرد حجازی.
گفتم:کدام یک از حجازیان را؟
هارون گفت:موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب.
فضل میگوید:از یکسو از اینکه او را نزد هارون ببرم از خدا میترسیدم و از سوی دیگر نافرمانی از هارون کیفر سختی برای من در پی داشت،لذا به هارون گفتم:چنین خواهم کرد.
هارون از من دو تازیانه،دو«حصار»(ابزار شکنجه که دست و پا را در آن نهاده میفشرند)و دو جلاد خواست.من آنها را برای او فراهم کردم و روانۀ منزل ابو ابراهیم،موسی بن جعفر علیه السّلام شده،به ویرانهای رفتم و بر در کوخی قرار گرفتم.در آنجا با جوانی سیاه روبرو شده،به او گفتم:از مولایت برای من اجازۀ ورود بگیر-خدایت رحمت کند-
او گفت:او دربان و حاجب ندارد وارد شو.
چون وارد شدم جوان سیهچردهای را دیدم که مقراضی(قیچی)در دست داشت و گوشتی(پوست سخت)که در اثر سجدههای فراوان و طولانی بر پیشانی و اطراف بینیاش روییده بود میبرید.گفتم:سلام و درود بر تو ای فرزند رسول خدا،هارون الرشید تو را خواسته است،او را اجابت کن.
او گفت:رشید را با من چه کار؟آیا آسایش و نعمتهایی که در اختیار دارد او را از [پرداختن به]من مشغول نکرده است؟آنگاه شتابان برخاست و در آن حال میگفت:اگر روایت جدم رسول خدا را نشنیده بودم که فرمود:فرمانبرداری از سلطان به
منظور«تقیه»واجب است،نمیآمدم. (1)
به او گفتم:آمادۀ خشم و کیفر باش-خدایت رحمت کند-ای ابو ابراهیم.
او گفت:آیا آنکه مالک دنیا و آخرت است در کنار من نیست؟[بدان که]امروز هارون نمیتواند گزندی به من برساند-ان شاء اللّه-
فضل میگوید:او را دیدم که سه بار دست خود را چرخاند و به سر خود اشاره کرد.نزد هارون بازگشته،بر او وارد شدم،او را همانند زنان فرزند مرده، سرگردان یافتم.چون مرا دید گفت:ای فضل،و من لبیک گفتم
گفت:پسر عمویم را آوردی؟
گفتم:آری.
گفت:مبادا او را آزرده باشی.
گفتم:نه.
گفت:مبادا که او را از خشم من نسبت به او آگاه کرده باشی.نفسم مرا به آنچه که نمیخواستم واداشت.حال او را به داخل راهنمایی کن و من چنین کردم.
چون هارون[امام کاظم علیه السّلام]را دید به سوی او شتافته،او را در آغوش گرفت و گفت:خوش آمدی ای پسر عم،برادر و وارث دارایی من.
آنگاه او را بر بالشی نشاند و گفت:چه چیزی تو را از دیدار ما باز داشته است؟
1) (1)) .شیخ صدوق با اسناد خود از«انس بن مالک»روایت کرده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود طاعة السلطان واجبة و من ترک طاعة السلطان فقد ترک طاعة اللّه و دخل فی نهیه إن اللّه-عز و جل- یقول وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ؛ (بقره/195)فرمانبرداری از سلطان واجب است و هرکس از فرمان سلطان سرپیچی کند از فرمان خداوند سر برتافته و به نهی او اقدام کرده که همو فرموده است و خویشتن را به دست خویش در هلاکت میفکنید(نک شیخ صدوق امالی ص 277 حدیث 2).
امام گفت:گستردگی سلطنت تو و دنیا دوستیات.
هارون«غالیهدانی»خواست و با دست خود از آن غالیه امام علیه السّلام را عطرآگین کرد،سپس دستور داد خلعتهایی و دو کیسۀ زر برای حضرت بیاورند و چنین کردند.
فضل میگوید:چون امام علیه السّلام از نزد هارون خارج شد من نیز در پی او روان شدم و از او پرسیدم:چه[ذکری]گفتی که بدان وسیله از[گزند]هارون رهایی یافتی؟
گفت:دعای جدم علی بن ابی طالب علیه السّلام را خواندم.هرگاه او این دعا را میخواند و به مصاف سپاه میرفت آن را شکست داده و چون با تکسواری هماوردی میکرد او را مغلوب مینمود.این،دعای دفع بلاست.
گفتم:این دعا چیست(چگونه است)؟
گفت:بگو:
اللّهم بک اساور،و بک احاول(و بک احاور)،و بک أصول،و بک أنتصر،و بک أموت،و بک أحیا،أسلمت نفسی إلیک،و فوّضت أمری إلیک،لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلی العظیم.اللّهم إنک خلقتنی و رزقتنی،و عن العباد بلطف ما خوّلتنی أغنیتنی،و إذا هویت رددتنی،و إذا عثرت قوّمتنی،و إذا مرضت شفیتنی،و إذا دعوت أجبتنی یا سیدی ارض عنی فقد أرضیتنی؛
بار خدایا،با[نام]تو چیره میشوم،و با[نام]تو توانایی مییابیم(و به[نام]تو گفتوگو میکنم)،و با[نام]تو یورش میبرم،و با[نام]تو پیروز میشوم،و با [نام]تو میمیرم،و با[نام]تو زنده میشوم.خود را به تو سپرده و کارم را به حضرتت واگذاردهام و هیچ توانی و قوتی جز از خدای والا و بزرگ نیست.
بار خدایا،تو مرا آفریدی و روزیام دادی و پوشانیدی،با آنچه به من دادی،از
بندگان بینیازم نمودی،چون سقوط کردم،بازگرداندی،اگر لغزیدم برپایم داشتی، آنگاه که بیمار شدم،درمانم کردی و هرگاه تو را خواندم پاسخم دادی.ای سید و آقای من،از من خشنود باش که مرا از خود خشنودی فرمودی». (1)
2.عبد اللّه مأمون پسر هارون الرشید داستانی نقل میکند که نشاندهندۀ مرتبۀ شناخت هارون از امام کاظم علیه السّلام میباشد و به دلیل،همین شناخت است که گاهی با تکریم و بزرگ شمردن امام علیه السّلام به بزرگی او اعتراف کرده و در عین حال،اوج کینۀ او را نسبت به امام کاظم علیه السّلام آشکار میکند.این داستان همچنین روایتگر جایگاه مردمی امام کاظم علیه السّلام است؛همان چیزی که هارون را بر آن داشت تا به منظور گمراه کردن مردم ریاکارانه و مکارانه به صحنهسازی پرداخته،خود را دوستدار اهل بیت علیه السّلام بنمایاند.
داستان از این قرار است:
مأمون میگوید:«سالی با هارون به حج رفتم.چون به مدینه رسیدیم، هارون به حاجیان خود گفت:هیچ کس از مردم مدینه و مکه از فرزندان مهاجران و انصار و بنیهاشم و دیگر قرشیان حق وارد شدن بر من را ندارند، مگر اینکه نسب و نیاکان خود را برشمارند.از اینرو هرکس میخواست بر هارون وارد شود نیاکان خویش را برمیشمرد تا اینکه به خاندانی قرشی، هاشمی و...میرسید،سپس بر هارون وارد میشد و هارون به فراخور حال شخصی و براساس منزلت و خاندانش و هجرت پدرانش دویست تا پنج هزار دینار به او میداد.
روزی نزد هارون بودم که فضل بن ربیع بر هارون وارد شد و گفت:ای
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 76/1 حدیث 5؛بحار الانوار 215/48 حدیث 16(به نقل از عیون اخبار الرضا 76/1 حدیث 5).
امیر مؤمنان،فردی بر دروازه ایستاده،خود را موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السّلام میخواند.
هارون به سوی من،امین،مؤتمن و دیگر سرداران روکرد و گفت:
خویشتنداری کنید.آنگاه به فضل که برای او اذن ورود میخواست،گفت:
اجازۀ ورود بده و جز بر فرش من برجای دیگر گام ننهد.در همین حال سالخورده مردی که عبادت او را فرسوده کرده بود و چونان نی فرسوده مینمود و اثر سجده بر پیشانی و بینی داشت وارد شد.چون هارون را دید از درازگوش خود به زیر آمد،اما هارون بانگ برآورد:نه،به خدا سوگند[اجازه نمیدهم]مگر اینکه بر فرش من فرود آیی.
در این حال حاجبان او را از فرود آمدن بازداشتند.همگی به دیدۀ احترام و عظمت در او مینگریستیم.او همچنان سوار بر مرکب خود و درحالیکه سرداران و حاجبان او را در میان گرفته بودند تا نزدیک فرش پیش آمد و از مرکب خود پیاده شد.
هارون به استقبال او شتافت،دست و صورت و سر او را بوسید،دستش را گرفته،با خود به صدر مجلس برد،در کنار خود نشاند و باب گفتوگو را با او باز کرده،با گشادهرویی جویای احوال وی شد.هنگامی که او برخاست تا برود هارون نیز برخاست و او را بدرقه کرد،سپس نزد من،امین و مؤتمن بازگشت و گفت:ای عبد اللّه،ای محمد،ای ابراهیم،بروید در رکاب عمو و سرورتان قرار گیرید و رکاب برای او نگاه دارید و تنپوش او را مرتب کنید.
مأمون میگوید:چون مجلس از بیگانگان تهی شد به هارون گفتم:ای امیر مؤمنان،این مرد که بود که اینچنین گرامیاش داشتی و بزرگ شمردی،از جای خود برخاسته،به استقبالش رفتی،او را در صدر مجلس نشاندی و خود
پایینتر از او نشستی و در نهایت ما را فرمودی تا هنگام سوارشدنش رکاب برای او بگیریم؟
هارون گفت:او امام و پیشوای مردم،حجت خدا بر مردم و خلیفۀ او در میان بندگان خداوند است.
گفتم:ای امیر مؤمنان،آیا این اوصافی که برشمردی همگی از آن تو نبوده و در تو جمع نشده است؟
هارون گفت:من پیشوای ظاهری هستم که با قدرت و چیرگی به این منصب رسیدهام،اما موسی بن جعفر،امام بر حق است.پسرکم،به خدا سوگند او به مقام خلافت و جانشینی رسول خدا از من و تمام خلق سزاوارتر است.به خدا سوگند اگر تو بر سر خلافت با من ستیز کنی سرت را از پیکرت جدا میکنم،چرا که حکومت و سلطنت عقیم است[و هیچ خویشاوندی را نمیشناسد]». (1)
این داستان نشان میدهد که هارون حق را پذیرفته و صاحب حق را میشناسد،اما دنیادوستی و قدرتطلبی،او را از بیان حقیقت بازداشته و تنها دور از چشم بیگانگان،آن را بر زبان میآورد و در عین حال به فرزندش میفهماند که هرکس با او سر ستیز برافرازد،سر میبازد.
3.مأمون میگوید:«زمانی که هارون مدینه را به قصد مکه ترک میکرد کیسهای حاوی دویست دینار به فضل بن ربیع داد و گفت:این کیسه را برای موسی بن جعفر ببر و به او بگو:امیر مؤمنان گفته است:در تنگنا هستیم و در وقتی دیگر احسان و نیکی ما به تو خواهد رسید.
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 88/1 حدیث 1؛بحار الانوار 129/48 حدیث 4؛مدینة المعاجز/449 حدیث 74؛حلیة الابرار حدیث 169/2؛اثبات الهداة 511/5 حدیث 29؛مستدرک الوسائل 52/2.
من به او گفتم:ای امیر مؤمنان،تو به فرزندان مهاجران و انصار،قرشیان، بنیهاشم و کسانی که حسب و نسب شناختهشدهای ندارند پنج هزار دینار و کمتر از آن میدهی و به موسی بن جعفر دویست دینار،کمترین صله را دادی!
هارون گفت:خاموش باش ای مادر مرده،اگر درخور او به او عطا بکنم، بیم آن دارم که فردا او صد هزار تن از شیعیان و دوستان خود را با شمشیرهای از نیام کشیده در برابر من قرار دهد.اگر او و خاندانش در فقر به سر برند من و شما سلامت خواهیم بود،تا باز بودن دست و دیدگان آنان[که در این صورت آرامش ما برهم میخورد]. (1)
دوم:در این بخش مواردی را برمیگزینیم که به شیوههای برخورد هدفمند و دوگانۀ هارون با امام کاظم علیه السّلام میپردازد؛همان روش و شیوهای که هارون میخواست با به کار بستن آن،امام علیه السّلام را زمانی در تنگنا قرار داده و گاهی او را تحقیر کند و درهم شکند تا به زعم خود شاید بتواند در دیدگان مردم،حضرت را ناتوان،شکستخورده و فاقد شایستگی جلوه دهد،اما امام کاظم علیه السّلام با موضعگیری قاطع خود در برابر هارون که امام علیه السّلام را در تنگنا قرار داده و کوچک کردن او را میخواست،همیشه پیروز میدان بود.در اینجا به مواردی از تعرضهای هارون نسبت به امام علیه السّلام میپردازیم:
1.یکی از ابزارهایی که هارون به کار میگرفت تا از این رهگذر امام علیه السّلام را بترساند و تضعیف کند متهم کردن او به جمعآوری خراج بود و این از نظر دستگاه خلافت،حرکتی سیاسی و ممنوع به شمار میرفت.خود امام کاظم علیه السّلام دربارۀ این اتهام میگوید:«زمانی که مرا بر هارون الرشید وارد کردند،بر او
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 88/1 حدیث 11؛بحار الانوار 129/48 حدیث 4.
سلام کردم و او پاسخ سلام مرا داد و گفت:ای موسی بن جعفر،برای دو خلیفه خراج آورده میشود؟
گفتم:ای امیر مؤمنان،تو را به خداوند پناه میدهم از اینکه[با آزار من]گناه من و گناه خویش بر گردهگیری و گفتار[و سعایت]باطل دشمنان ما را علیه ما بپذیری،زیرا میدانی از زمانی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به دیدار حق شتافت بر ما خاندان،دروغ بستند و تو از آنها آگاهی.اگر- به حرمت خویشاوندیات با پیامبر خدا-اجازه دهی حدیثی برای تو بازگویم که پدرم آن را از پدرانش شنیده و آنان از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل کردهاند.
هارون گفت:اجازه میدهم.
گفتم:پدرم از پدرانش از جدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است که فرمود:هرگاه رحمی (خویشاوندی)به خویشاوند خود زیان برساند دستخوش آشفتگی و نابسامانی میشود».
آنگاه هارون الرشید دربارۀ برتری اهل بیت(علویان)بر بنی عباس از امام کاظم علیه السّلام پرسید و امام علیه السّلام پس از آنکه از هارون امان خواست و هارون امان داد،دلایل برتری علویان بر بنی عباس را گفت،سپس هارون حضرت را مرخص کرد. (1)
گفتوگوی هارون الرشید و امام کاظم علیه السّلام را در این مجلس،از زبان امام کاظم علیه السّلام و به روایت صدوق(ره)میخوانیم:
«هارون الرشید گفت:روزگاری است که پرسشهایی در سینهام خلجان دارد که و تا به حال آنها را با کسی در میان نگذاشتهام.حال اگر پاسخ آنها را بدهی تو را آزاد میگذارم و سعایت کسی را دربارۀ تو نمیپذیرم.شنیدهام که هرگز دروغ نگفتهای،پس در پاسخ به سؤال من راستی ورز.
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 81/1 حدیث 9؛بحار الانوار 125/48(به نقل از عیون اخبار الرضا 81/1 حدیث 9).
گفتم:در صورتی که مرا امان دهی آنچه را بدانم پاسخ میدهم.
هارون گفت:اگر«تقیه»را-که شما بنی فاطمه بدان شناخته شدهاید-وا نهی و به راستی پاسخ مرا بدهی،در امان هستی.
گفتم:امیر مؤمنان هرچه خواهد بپرسد.
هارون گفت:بگو چرا شما(علویان)بر ما برتری یافتهاید؟درحالیکه ما و شما از یک درخت(تبار)و فرزندان عبد المطّلب هستیم،ما فرزندان عباس هستیم و شما فرزندان ابو طالب و هردو عموهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بودند و از نظر خویشاوندی در یک مرتبه قرار داشتند.
گفتم:ما[به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله]نزدیکتریم.
هارون گفت:چگونه؟
گفتم:زیرا عبد اللّه و ابو طالب از یک پدر و مادر بودند و پدرتان عباس از مادر عبد اللّه و ابو طالب نبود.
هارون گفت:پس چرا مدعی هستید که شما وارثان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میباشید؟ درحالیکه عمو«حاجب»بوده و[با بودن او]پسر عمو از ارث محروم است و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در زمانی وفات یافت که ابو طالب در قید حیات نبود،ولی عمویش عباس زنده بود.
گفتم:خوب است امیر مؤمنان مرا از این سؤال معاف دارد و هرسؤال دیگری که بخواهد بپرسد.
هارون گفت:نه.باید پاسخ دهی.
گفتم:فآمنی؛پس امانم بده.
گفت:پیش از آغاز گفتوگو تو را امان دادم.
گفتم:در قول علی بن ابی طالب علیه السّلام آمده است:با بودن فرزند صلبی(حقیقی)پسر باشد
یا دختر جز پدر و مادر و همسر،خویشاوند دیگری ارث نمیبرد و قرآن به میراث عمو در صورت بودن فرزند صلبی اشاره نکرده است.تنها«تیم»،«عدی»و«بنی امیه»بدون اساس و مبنایی حقیقی و عدم ارائه روایتی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،بلکه براساس رأی خود مدعی شدهاند:که عمو،پدر است.
هریک از عالمان که قائل به قول علی علیه السّلام هستند،برخلاف قضاوت اینان(تیم،عدی و بنی امیه)قضاوت میکنند.«نوح بن درّاج»در این مسأله قول علی علیه السّلام را[پذیرفته و به همان]قائل است و بدان نیز حکم کرده است.امیر المؤمنین منصب قضاوت در کوفه و بصره را به او داد.او در این مسأله به قول علی علیه السّلام عمل کرد و بدان حکم داد.خبر حکم او به امیر مؤمنان رسید و او نوح و آنان را که نظر مخالف او داشتند احضار کرد که«سفیان ثوری»، «ابراهیم مدنی»و«فضیل بن عیّاض»از جملۀ آنان بودند.آنان گواهی دادند که حکم نوح در این مسأله همان قول علی علیه السّلام است.
او-آنگونه که برخی از عالمان اهل حجاز به من رساند-به آنان گفت:پس چرا به این امر فتوا نمیدهید درحالیکه نوح بدان حکم کرده است؟
آنان گفتند:نوح شهامت و جسارت ورزید،ولی ما ترسیدیم.
امیر مؤمنان براساس قول و روایت پیشینیان عامه(اهل سنت)از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،قضاوت نوح را امضا کرد،زیرا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:علی در قضاوت سرآمدترین شماست و نیز عمر بن خطاب دربارۀ علی علیه السّلام گفته است:علی در قضاوت سرآمدترین ما میباشد.
[بدان که]«قضاء»اسمی است جامع و فراگیر،چرا که تمام آنچه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یارانش را با آن میستود،همچون،قرائت،فرائض(میراث)و علم،داخل در باب قضاست(کسی که بر قضا احاطه داشته باشد تمام آن دانشها را در خود دارد).
هارون گفت:ای موسی،ادامه بده و بیفزا.
گفتم:راز مجلسها باید همچون امانت،حفظ شود،به ویژه مجلس تو.
گفت:زیانی به تو نمیرسد.
گفتم:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آنان را که مهاجرت نکردند از ارث محروم کرد و خویشاوندی دینی او را منتفی کرد تا اینکه هجرت کنند.
گفت:چه دلیل و حجتی داری؟
گفتم:فرمودۀ خداوند است که:«و کسانی که ایمان آورده،ولی مهاجرت نکردهاند،هیچ گونه خویشاوندی[دینی]با شما ندارند،مگر اینکه[در راه خدا]هجرت کنند» (1)و عمویم عباس از کسانی بود که هجرت نکرد.
هارون گفت:ای موسی،آیا این فتوا را به کسی از دشمنان ما داده،یا فقیهی را از این مسأله آگاه کردهای؟
گفتم:البته نه و کسی جز امیر المؤمنین در این دربارۀ از من نپرسیده است.
آنگاه گفت:پس چرا به عام و خاص اجازه دادهاید که شما خاندان را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نسبت داده و شما را با عبارت«یا بنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله؛ای فرزندان رسول خدا»بخوانند؟درحالیکه شما فرزندان علی هستید و شخص به پدرش نسبت داده میشود و[از دیگر سو]فاطمه ظرفی بوده[که جد شما در آن پرورش یافته]است و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جدّ مادری شماست.
گفتم:ای امیر مؤمنان،اگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله زنده شود و دخترت را از تو خواستگاری کند میپذیری؟
گفت:سبحان اللّه،چرا نپذیریم؟!بلکه بر عرب،عجم و قریش بدان فخر میکنم.
گفتم:اما پیامبر صلّی اللّه علیه و آله[دخترم را]از من خواستگاری نمیکند و من نیز دخترم را
1) (1)) .انفال/72.
به او نمیدهم.
هارون پرسید:چرا؟
گفتم:زیرا او مرا[با واسطه]به دنیا آورده،اما تو را به وجود نیاورده است.
هارون گفت:أحسنت ای موسی،سپس ادامه داد:چگونه خود را فرزند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میخوانید درحالیکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عقب(فرزند)نداشت و فرزند از اولاد ذکور محقق میشود نه از اناث.شما نیز فرزندان دختری هستید که در این صورت فرزندی شما محقق نمیشود.
گفتم:به حرمت خویشاوندی و به حرمت این قبر و آنکه در آن خفته است از تو میخواهم مرا از پاسخ به این سؤال معاف داری.
هارون گفت:ممکن نیست.باید حجت و برهان خود را ارائه دهید ای فرزندان علی.آنگونه که به من خبر دادهاند،تو-ای موسی-رئیس و امام زمان آنان هستی،پس تو را از این سؤال معاف نمیدارم و باید دلیلی و گواهی از کتاب خدا بیاوری،چرا که شما فرزندان علی ادعا میکنید که هیچ چیز آن (قرآن)از شما پنهان نبوده و تأویل«واو»و«الف»[قرآن]نیز نزد شماست.
دلیل و حجتی که بر این گفته دارید آیۀ مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ؛ (1)ما هیچ چیز را در کتاب فروگذار نکردهایم است و از رأی و قیاس عالمان خود را بینیاز میدانید.
گفتم:آیا اجازۀ پاسخ به من میدهی؟
گفت:بگو.
گفتم:أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم.بسم اللّه الرحمن الرحیم ...وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* وَ زَکَرِیّٰا
1) (1)) .انعام/38.
وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ... (1)من أبو عیسی یا أمیر المؤمنین؟
به نام خداوند بخشایشگر مهربان.و از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را[هدایت کردیم]و اینگونه،نیکوکاران را پاداش میدهیم-و زکریا و یحیی و عیسی....
[حال بگو]پدر عیسی که بود،ای امیر مؤمنان؟
هارون گفت:عیسی پدر نداشت.
گفتم:بنابراین عیسی را از طریق مریم علیها السّلام به اولاد پیامبران علیهم السّلام ملحق کرد.به همین صورت ما از طریق مادرمان فاطمه علیها السّلام به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ملحق شده و اولاد او هستیم.باز بگویم ای امیر مؤمنان؟
گفت:بگو.
گفتم:قول اللّه-عزّ و جلّ-: فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ (2).
گفتۀ خدای-عز و جلّ-را[خواندهای]که فرمود:پس هرکه در این[باره]پس از دانشی که تو را[حاصل]آمده،با تو محاجّه کند،بگو:بیایید پسرانمان و پسرانتان،و زنانمان و زنانتان،و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم،سپس مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
در این مورد هیچ کس ادعا نکرده که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هنگام مباهله،جز علی،فاطمه،حسن و حسین را-که درود خداوند بر آنان باد-با خود زیر کساء قرار داده باشد.پس تأویل گفتۀ خداوند به این صورت است که«فرزندان ما»حسن و حسین علیه السّلام،«زنان ما»فاطمه علیها السّلام
و«خویشاوندان نزدیک ما»علی علیه السّلام است.
عالمان بر این مطلب اجماع دارند که جبرئیل در جنگ احد به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفت:ای محمد صلّی اللّه علیه و آله،همین[فداکاری]،احسان علی و برای تو قوت قلبی است.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:زیرا او از من است و من از اویم.
جبرئیل گفت:و من از شما دو تن هستم،آنگاه گفت:شمشیری چون ذو الفقار و جوانمردی چون علی نیست.
این ستایش[که جبرئیل مأمور ابلاغ آن بود]همان ستایشی است که خداوند از خلیل خود کرده،فرمود:جوانی،از آنها[به بدی]یاد میکرد که به او ابراهیم (1)گفته میشود.
ما طایفۀ عموزادگان تو به این گفتۀ جبرئیل که«او از ماست»افتخار میکنیم.
هارون گفت:احسنت ای موسی،نیاز خود را به ما بگو.
گفتم:اولین حاجت من این است که عموزادۀ خود را آزاد گذاری تا به حرم جدش صلّی اللّه علیه و آله و نزد خانوادهاش بازگردد.
هارون گفت:ببینیم-ان شاء اللّه-». (2)
2.روش دیگری که هارون الرشید در برخورد با امام کاظم علیه السّلام در پیش گرفت متهم کردن حضرت به انحرافهای فکری بود تا از این رهگذر شوکت و عظمت امام را درهم شکسته و توجهی باشد برای ستمی که خود بر حضرت روا میداشت.
او به امام کاظم علیه السّلام گفت:یک مسأله باقی مانده که باید آن را روشن کرده، مرا از آن آگاه کنی و امیدوارم که از آن رنجه نشوی.
امام علیه السّلام فرمود:بپرس.
هارون گفت:به من خبر دادهاند که شما میگویید:همۀ مسلمانان برده و کنیز ما هستند و نیز میگویید:هرکس از ما حقی بر گردن داشته،آن را به ما نرساند،مسلمان نیست.
امام علیه السّلام فرمود:آنان که مدعیاند ما چنین میگوییم،دروغ گفتهاند.اگر آنچه میگویند درست باشد چگونه مسلمانان میتوانند غلام و کنیز بخرند و بفروشند؟ما نیز غلامان و کنیزکانی میخریم،در کنار آنان مینشینیم،با آنان غذا میخوریم.غلام را که میخریم او را «پسرم»خوانده و کنیز را«دخترم»خطاب میکنیم.به منظور نیل به قرب الهی با آنان غذا میخوریم.حال اگر مسلمانان غلامان و کنیزان ما بودند خرید و فروش آنان صحیح و جایز نبود». (1)
3.هارون الرشید هماره در تلاش بود تا از منزلت امام کاظم علیه السّلام کاسته،او را در تنگنا قرار دهد.در یکی از مجالس هارون که امام کاظم علیه السّلام نیز در آن حضور یافت،دانشمند و حکیم هندی در آنجا حاضر بود.چنین برمیآید که حضور حکیم هندی از پیش و توسط هارون طراحی شده بود تا او و امام علیه السّلام را در یک مجلس جمع کرده،پس از مباحثات علمی بتواند-به نظر خود-امام علیه السّلام را کوچک کرده،از جایگاه علمی او بکاهد.البته این مطلب را در گفتار خود هارون و عکس العمل او پس از اذعان حکیم هندی به دانش سترگ امام کاظم علیه السّلام در همین داستان میخوانیم.داستان به این شرح است:
«حکیمی فرزانه از مردم هند در مجلس هارون حضور داشت که امام کاظم علیه السّلام وارد مجلس هارون شد.هارون امام را ارج نهاد و گرامیاش داشت.
مرد هندی از این برخورد هارون با امام علیه السّلام نسبت به حضرت رشک ورزیده،
1) (1)) .بحار الانوار 146/48.
گفت:با دانش خود از دیگران بینیاز شدهای[حق است]که خداوند میفرماید: کَلاّٰ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ (1)حقّا که انسان سرکشی میکند.همینکه خود را بینیاز پندارد.[بدینترتیب پیشزمینهای فراهم شد تا هارون بپندارد که به آرزوی خود رسیده است.]
امام به او فرمود:به من بگو:اگر در صورتهای تصادفی حرارت کلی کامل شده، حرکتهای طبیعی در آن پیاپی شدند و قوای عنصری در آن استحکام یافته و استوار شدند [حال چنین موجودی]بهرهای عقلی هستند،یا اشباحی وهمی؟
مرد هندی از این پرسش امام علیه السّلام بهتزده شد،بر سر امام کاظم علیه السّلام بوسهای زد و گفت:با کالبدی ناسوتی به گفتاری لاهوتی سخن گفتی.
هارون[با دیدن این صحنه،گوهر ناپاک خود را بروز داد و]گفت:ما هر چه خواستیم شکوه و عظمت این خاندان را درهم شکسته،از منزلت آنان بکاهیم،اما خداوند جز این را میخواهد و پیوسته بر رفعت و شکوه آنان میافزاید.
آنگاه حضرت کاظم علیه السّلام این آیه را تلاوت فرمود: یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ (2)میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و حال آنکه خدا-گرچه کافران را ناخوش افتد-نور خود را کامل خواهد گردانید. (3)
4.داستان زیر،تلاش حیلهگرانه و سالوسانۀ هارون را برای ترور از پیش طراحیشدۀ امام کاظم علیه السّلام که به خواست خداوند با شکست و ناکامی روبرو شد،روشن میکند.باهم میخوانیم:
«هارون الرشید درصدد قتل امام کاظم علیه السّلام برآمد و از همین رو فضل بن ربیع را خواست و به او گفت:کاری پیش آمده که به دست تو به انجام میرسد.
از تو میخواهم آن را انجام دهی و در عوض،یکصد هزار درهم به تو پاداش میدهم.
فضل بن ربیع به خاک افتاد و گفت:[آنچه میخواهی]فرمان است یا درخواست؟
هارون گفت:درخواست است.سپس گفت:دستور دادم تا یکصد هزار درهم به خانۀ تو ببرند و در عوض از تو میخواهم به خانه موسی بن جعفر علیه السّلام رفته،سر او را برای من بیاوری.
فضل میگوید:به خانهای که موسی بن جعفر علیه السّلام در آن بود رفتم.او در حال نماز بود.نشستم تا نماز خود را تمام کرد،سپس خندان به سوی من آمده، او به من گفت:میدانم به چه مقصودی آمدهای.مهلتم ده تا دو رکعت نماز بگزارم.
فضل میگوید:خواستۀ او را اجابت کردم و او برخاسته وضویی کامل ساخت،دو رکعت نماز در کمال خوبی گزارد،حرزی(دعایی)خواند و ناگهان ناپدید شد.نمیدانستم زمین او را فرو بلعید یا آسمان او را ربود.نزد هارون باز گشتم و ماجرا را برای او گفتم.
هارون شروع به گریستن کرد و گفت:خداوند او را از گزند من ایمن گرداند». (1)
1) (1)) .بحار الانوار 332/94(به نقل از مهج الدعوات/30-31)؛عوالم العلوم(الامام موسی بن جعفر)/ 284.
موضع گیری امام کاظم علیه السّلام نسبت به حکومت هارون الرشید
در بخش پیشین،سیاست و روشهای ظالمانۀ هارون الرشید را در برخورد با امام موسی بن جعفر علیه السّلام بررسی کردیم و اینک به موضعگیری امام علیه السّلام نسبت به سیاست هارون میپردازیم.
سیره و موضعگیری امام کاظم علیه السّلام نسبت به هارون سازشکارانه نبود،بلکه امام علیه السّلام با موضعگیری محکم و استوار خود،هارون را به هماوردی میخواند.
البته گاهی امام علیه السّلام در برخی از برخوردهای خود با هارون،رفتاری نرم داشت که این خود نشانه شناخت امام علیه السّلام از هارون و اندیشههای او بود.امام علیه السّلام با در نظر داشتن مصالح والای جامعۀ اسلامی با هارون رفتاری نرم پیش میگرفت.
در اینجا به صحنههایی میپردازیم که نشاندهندۀ ماهیت موضعگیری امام علیه السّلام در برابر حکومت هارون است.
نخست:از«محمد بن طلحۀ انصاری»نقل شده است که:«از جمله چیزهایی که به هنگام وارد کردن امام کاظم علیه السّلام بر هارون،وی از امام علیه السّلام پرسید گفت این بود:این سرا چیست[و چگونه است]؟
امام علیه السّلام فرمود:«هذه دار الفاسقین،قال اللّه تعالی: سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً 1؛این،سرای فاسقان است که خداوند میفرماید:«به زودی کسانی را که در زمین،به ناحق تکبر میورزند،از آیاتم رویگردان سازم[بهطوری که]اگر هر نشانهای را[از قدرت من]بنگرند،بدان ایمان نیاورند،و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند،و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند».
امام علیه السّلام فرمود:«هذه دار الفاسقین،قال اللّه تعالی: سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً (1)این،سرای فاسقان است که خداوند میفرماید:«به زودی کسانی را که در زمین،به ناحق تکبر میورزند،از آیاتم رویگردان سازم[بهطوری که]اگر هر نشانهای را[از قدرت من]بنگرند،بدان ایمان نیاورند،و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند،و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند».
هارون گفت:پس این سرای کیست؟
امام علیه السّلام فرمود:روزگاری از آن شیعیان ماست و برای غیر آنان،مایۀ آزمون و فریبندگی است.
هارون گفت:پس چه شده است که صاحب آن،آن را[باز پس]نمیگیرد؟
امام علیه السّلام فرمود:آباد از او گرفته شده و جز آباد شده آن را باز پس نمیستاند.
هارون گفت:پس شیعیان تو کجایند؟
امام علیه السّلام این آیه را تلاوت فرمود: لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ (2)کافران اهل کتاب و مشرکان،دست بردار نبودند تا دلیلی آشکار برایشان آید».
هارون گفت:پس ما کافرانیم؟
امام علیه السّلام فرمود:نه،ولی آنگونهاید که خداوند دربارهشان فرموده:«کسانی که[شکر] نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت درآوردند. (3)
هارون از اینکه امام کاظم علیه السّلام در برخورد با او چنین بیباک سخن گفته بود خشمگین شد.پر واضح است که این برخورد امام علیه السّلام با هارون با آن چیزی
ص:
که دربارۀ امام علیه السّلام و ترس و گریختن او از هارون گفته شود مغایر است». (1)
دوم:از امام کاظم علیه السّلام نقل شده است که فرمود:هارون به من گفت:شما میگویید خمس از آن شماست؟
گفتم:آری.
گفت:این مقدار بسیار است.
گفتم:او که آن را به ما داد(مقرر فرمود)میدانست که این مقدار برای ما زیاد نیست». (2)
سوم:هارون الرشید هماره به امام کاظم علیه السّلام میگفت:«حدود فدک را معین کن تا آن را به تو بازگردانم،اما امام علیه السّلام سرباز میزد.
پس از اصرار فراوان هارون،امام علیه السّلام فرمود:آن را بهطور کامل و با تمام محدودهاش میگیرم.
هارون گفت:حدود آن کدام است؟
امام علیه السّلام فرمود:اگر حدود آن را معین کنم آن را باز پس نخواهی داد.
هارون گفت:سوگند به جدت چنین میکنم.
امام علیه السّلام فرمود:حد اول آن«عدن»است.
هارون که رنگ از رخسار باخته بود گفت:نیکوست.
امام علیه السّلام فرمود:حد دوم فدک«سمرقند»است.
هارون از شدت خشم چهره ترش کرد.
امام علیه السّلام فرمود:حد سوم آن«افریقیه»(شمال آفریقا)است.
چهرۀ هارون از شدت ناراحتی کبود شده،گفت:خوب است،بگو.
امام علیه السّلام فرمود:حد چهارم«سیف البحر»از ناحیه«جزایر»تا«ارمینیه»(آسیای صغیر)است.
هارون گفت:بنابراین،دیگر چیزی برای ما نمیماند.بازگردیم به مجلس و گفتوگوی[سابق]خویش.
امام علیه السّلام به هارون فرمود:به تو گفتم که اگر حدود فدک را معین کنم آن را مسترد نخواهی کرد.
از اینجا بود که هارون الرشید تصمیم به کشتن او گرفت». (1)
چهارم:زمانی که هارون الرشید وارد مدینه شد به زیارت قبر پاک پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رفت.مردم نیز او را همراهی میکردند.هارون به قبر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نزدیک شد و گفت:«درود بر تو باد ای رسول خدا،ای عموزاده.
او با این سخن میخواست نسبت به دیگران تفاخر کند.
در این حال ابو الحسن،امام کاظم علیه السّلام به قبر رسول خدا نزدیک شد و گفت:
السّلام علیک یا رسول اللّه،السّلام علیک یا أبه؛درود بر تو ای رسول خدا،درود بر تو ای پدر.
هارون الرشید با دیدن این صحنه رنگ باخت و خشم در چهرهاش نمایان شد». (2)
در بخش پیشین با موضعگیری امام کاظم علیه السّلام در برابر هارون و سیاست مکارانۀ او آشنا شدیم.در این بخش با فعالیتهای امام علیه السّلام،به ویژه آن قسم فعالیتهایی که به جماعت صالحان و ساختار آن در ارتباط است آشنا میشویم.امام کاظم علیه السّلام در چارچوب شیوۀ تربیتی خود گامهای بلندی برداشته بود و میبایست این روند را همچنان دنبال کند تا به اهداف خود دست یابد،از جمله:
استوار کردن و عمق بخشیدن آنچه که پیشتر برای این ساختار پی ریخته بود و نیز هدایت توانمندیها به سوی هدفهای بزرگی که امامان علیهم السّلام در راه آن تلاش میکردند،مانند:
-ریشهدار و نهادینه کردن مکتب و فرهنگ گسترشیافتۀ تشیع،در مجامع امت اسلامی؛
-بهرهمند شدن امت از پشتوانۀ فرهنگی و عملی داده شده از سوی امامان معصوم علیه السّلام در عرصۀ هماوردخواهیها و مبارزهطلبیها؛
-ایستادن در برابر حذف فیزیکی که از سوی خلفا و به هنگام احساس افزایش پیروان امامان علیه السّلام طراحی میشد.
پیشتر نیز خواندیم که هارون الرشید ترس خود را از امام کاظم علیه السّلام ابراز کرده،گفت:«اگر مناسب جایگاه و منزلت امام علیه السّلام به او دهش کند،از قیام او بر ضد خود و نیز آراستن و تجهیز یکصد هزار شمشیر به دست به منظور از میان برداشتن سلطنت هارون ایمن نخواهد بود».
همین امر امام علیه السّلام را بر آن میداشت تا به منظور حفظ مکتب و خط
اهل بیت از گزند مدعیان،فعالیت خود را در چند زمینه دنبال کند.از همین رو تلاش خود را در این عرصهها آغاز کرد.
در این عرصه امام کاظم علیه السّلام گامهایی قاطع در پرورش و تربیت فکری و اعتقادی شیعیان خود برداشت که نمونههایی از آن را میخوانیم:
از آنجا که خط و شیوه و منش اهل بیت علیهم السّلام خط نفی ستم و ستمگران است،میبینیم که امام کاظم علیه السّلام بر دوستان و شیعیان خود سخت گرفته،آنان را از تماس و همکاری با حاکمان ستمگر عباسی منع و ارتباط با آنان را حرام فرمود.امام علیه السّلام میخواست با تحقق این خط،وارستگی و ژرفاندیشی در نفی کلی ستم و گونههای آن را در جان دوستان و شیعیان خود تعمیق بخشد تا با برخورداری از هشیاری و بینش سیاسی،از قرار گرفتن در جریانهای فکری -سیاسی حاکم بر جامعه و تن دادن به برنامهها و طرحهای جذب شدن به حاکمیت مصون بمانند.
برخورد امام علیه السّلام با«صفوان جمّال»از یکسو بیانگر دقت و ژرفنگری در شیوۀ تربیتی امام کاظم علیه السّلام نسبت به شیعیان در این مقطع بوده،از دیگر سو نشاندهنده تلاش امام علیه السّلام برای بالا بردن سطح و حجم رویارویی با دستگاه حاکم و نیز ایجاد امید به فروپاشی ارکان حاکمیت میباشد.از اینرو هارون الرشید تمام حرکات و سکنات اهل بیت علیهم السّلام و شیعیان آنان را زیر نظر داشته، پیوسته برای از میان برداشتن آنان برنامهریزی میکرد.
روزی«صفوان بن مهران اسدی»بر امام کاظم علیه السّلام وارد شد.حضرت با دیدن صفوان به او فرمود:تمام کارهای تو خوب و پسندیده است،جز یک کار.
صفوان گفت:فدایت گردم،آن کار ناپسند چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:کرایه دادن شترانت به این مرد(هارون الرشید)[ناپسند]است.
صفوان گفت:به خدا سوگند،شترها را برای خوشگذرانی،شکار، بیهودگی و...به او کرایه ندادم،بلکه برای این راه(سفر حج)به او کرایه داده، سرپرستی آنها را به غلامان خود سپردهام و خود در امر کاروان دخالتی ندارم.
امام علیه السّلام فرمود:آیا کرایۀ شتران بر ذمۀ آنها باقی است؟
صفوان گفت:آری،فدایت شوم.
امام علیه السّلام فرمود:آیا دوست میداری تا گرفتن کرایۀ شتران،آنان[زنده]بمانند؟
صفوان گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:هر کس ماندگاری آنان را بخواهد،از آنان است و هرکس از آنان باشد [بیتردید]وارد دوزخ میشود.
صفوان از محضر امام علیه السّلام بیرون شد و همان دم شتران خود را فروخت و دست از ساربانی و شترداری کشید.هارون که از تصمیم و کار صفوان آگاه شده بود،کسی را پی صفوان فرستاده،او را فراخواند.چون صفوان نزد هارون حاضر شد،هارون-که بندبند وجودش در اثر خشم نزدیک بود از هم بگسلد- به صفوان گفت:ای صفوان،شنیدهام شترانت را فروختهای؟
صفوان گفت:آری.
هارون پرسید:چرا؟
صفوان گفت:من سالخورده و فرتوت شدهام و غلامان آنگونه که باید به کارها رسیدگی نمیکنند.
هارون گفت:هیهاتهیهات[این سخنها بهانه است].من میدانم که موسی بن جعفر تو را به چنین اقدامی برانگیخته است.
صفوان گفت:مرا چه به موسی بن جعفر؟
هارون گفت:این بهانه و عذر را واگذار.به خدا سوگند،اگر به جهت همنشینی خوب و پسندیدۀ تو نبود،تو را میکشتم». (1)
از دیگر مواردی که امام کاظم علیه السّلام در پرورش فکری و روحی شیعیان خود سخت بر آن تأکید داشت و آن را با اهمیت میشمرد،مسألۀ«تقیه»بود،چرا که این اصل،به عنوان دژی مستحکم از کیان شیعه حفاظت کرده،آن را از گزند ضربات و تهاجم خارجی ایمنی میبخشید.
«معمّر بن خلاّد»میگوید:از ابو الحسن موسی علیه السّلام دربارۀ کار برای والیان پرسیدم،او گفت:ابو جعفر(امام باقر«ع»)گفت:التقیة دینی و دین آبائی،و لا إیمان لمن لا تقیة له؛تقیه آیین من و آیین پدران من است و هرکه[در جایی که باید]تقیّه نکند ایمان ندارد. (2)
«درست بن ابی منصور»میگوید:«در محضر ابو الحسن موسی علیه السّلام بودم.«کمیت بن زید»نیز حضور داشت.امام علیه السّلام به او فرمود:تویی که سرودهای:
« اکنون نزد[بنی]امیه میروم؛و تمام امور(چیزها)باید به سوی سرنوشت خود بروند»؟ (1)
کمیت گفت:آری.من آن را سرودهام.به خدا سوگند،هرگز از ایمان و اعتقادم دست برنداشته،همچنان دوستدار شما و با دشمنان شما دشمن هستم،اما آنچه سرودهام از موضع تقیه بوده است.
امام علیه السّلام فرمود:تقیه حتی در نوشیدن شراب[آنگاه که خطری فرد را تهدید کند]روا و جایز است». (2)
امام کاظم علیه السّلام نقش فعالی در نفوذ در مناصب دولتی از طریق یاران خود ایفا کرد و در نتیجه،یاران امام علیه السّلام موقعیتهای سیاسی ممتاز و برجستهای در دستگاه خلیفۀ عباسی به دست آورند.امام علیه السّلام آنان را میستود و از کار ایشان قدردانی میکرد،مشروط بر اینکه با مؤمنان همکاری کرده،نیازهای ایشان را برطرف کنند و در غیر این صورت غرض از مأموریت ایشان را نقض شده و منتفی میدانست.در اینجا اسامی آن دسته از یاران امام کاظم علیه السّلام را که منصبهای مهمی در دستگاه عباسیان به دست آورده و از عالمان بزرگ و جلیل القدر بودند،برمیشمریم:
پدر او«یقطین»در کوفه پرورش یافت و در آنجا پارچه میفروخت.
او معتقد به امامت امامان معصوم علیهم السّلام بود.به دستگاه ابو العباس سفاح،منصور و مهدی،خلفای عباسی پیوست.زمانی که یقطین بدرود زندگی گفت فرزندش علی به جای پدر نشست و رابطۀ محکمی با عباسیان برقرار کرد و منصبهای مهمی را در دولت عباسیان به دست گرفت.
او در دستگاه عباسیان به یاری و خدمت به مؤمنان پرداخت،شماری از آنان را زن داد و به خانۀ بخت فرستاد و هزینۀ بخش بزرگی از آنان را بر عهده داشت.
«سلیمان»کاتب علی بن یقطین میگوید:«طبق محاسبهای که انجام دادم در هرسال 150 نفر از طرف علی بن یقطین به حج رفته،مناسک حج به جای میآوردند.کمترین مبلغی که به آنان داده میشد،هفت صد درهم و بیشترین آن ده هزار درهم بود.او سه یا چهار تن از فرزندان امام کاظم علیه السّلام را به خانۀ بخت فرستاد و اموال فراوانی را در امور خیر انفاق کرد».عالیترین منصب را در روزگار مهدی عباسی به دست آورد و پس از مهدی،هارون الرشید او را به عنوان وزیر خود برگزید. (1)او ارتباط پنهانی و پیوستهای با امام کاظم علیه السّلام داشت.
1) (1)) .همان/430 حدیث 805؛/433 حدیث 815؛434 حدیث 819-820 و ص 437 حدیث 834 و ابن ندیم الفهرست/328.
حفص:از سوی هارون الرشید،عهدهدار منصب قضا در بخش شرقی بغداد شد،سپس قاضی کوفه شد.او در سال 194 ق درگذشت. (1)
او خزانهدار مهدی،هادی و هارون الرشید،خلفای عباسی بود. (2)
فضل،دبیر و کاتب دستگاه منصور و مهدی عباسی بود. (3)
محمد از صالحان و برجستگان طایفه(شیعه)و از راویان حدیث امام کاظم علیه السّلام بود.او از کارگزاران منصور و یکی از وزیران حکومت عباسیان بود. (4)
حسن،وزیر مهدی،موسی،هادی و هارون الرشید بود.
نامبردگان تنها شماری از اصحاب امام کاظم علیه السّلام و راویان حدیث او بودند.
1) (1)) .رجال نجاشی/134 ش 346؛رجالکشی/390 حدیث 732(او را عامی(سنی)خوانده است) و تنقیح المقال 355/1.
2) (2)) .اختیار معرفة الرجال/411 حدیث 771؛نجاشی/214 ش 558(او را از موالی بنی عباس خوانده است)و جامع الرواة 487/1.
3) (3)) .نجاشی/306 ش 837.
4) (4)) .اختیار معرفة الرجال/564 حدیث 1065 و رجال نجاشی/330 ش 893.
در اینجا و با توجه به اقرار یاران برجسته و عالم امام کاظم علیه السّلام مبنی بر پذیرش منصب در حکومت جور،به گستردگی کارآزمودگی و برنامهریزی حضرت کاظم علیه السّلام در به دست گرفتن و نگاهداشتن منصبهای کلیدی و حساس حاکمیت جور،برای جماعت صالحان پی میبریم.این را بدانیم که یاران امام علیه السّلام از آنرو در این منصبها قرار میگرفتند که به خط اهل بیت علیهم السّلام و امور مربوط به آن از عامۀ مؤمنان آگاهتر بودند.
نیازهای واقعیت موجود برای ساختار جماعت صالحان با گرایش رسیدن به هدف نهایی که اهل بیت علیه السّلام برای ایجاد جماعت صالحان رقم زده بودند، اساس و مبنای وصایا و رهنمودهای امام کاظم علیه السّلام به شیعیان را تشکیل میداد.
از همین روست که میبینیم امام کاظم علیه السّلام کارهای شیعیان خود را زیر نظر میگرفت،خود بر کامل شدن ساختار جماعت صالحان و افراد آن نظارت کرده،آنچه را که بدان دعوت میفرمود،خود آن را اجرا میکرد تا اقدامها و گامهای او در این عرصه،الگو و چراغی فرا راه پیروان مکتب و شاگردان دانشگاه او باشد و بدین وسیله راه را از بیراهه بشناسند و راه هدایت را برگزینند.نقل مواردی از برخورد تربیتی امام علیه السّلام با یارانش تا اندازهای هدف امام علیه السّلام را از ایجاد جماعت صالحان و گماردن آنان به کارهای دولتی آشکار میکند.
هنگامی که علی بن یقطین به دیدار با امام کاظم علیه السّلام میرود،امام علیه السّلام به او
اجازۀ ورود نمیدهد،چرا که پیشتر او یکی از برادران دینی خود را که به دیدارش رفته بود از دیدار با خود منع کرده بود.امام علیه السّلام با تعبیر«برادرت»به علی یادآوری میکند که بودنش در منصب وزارت فقط و فقط برای خدمت به نیازمندان و گرفتاران است و اینکه به او اجازه و حتی به او فرمان میدهد تا در منصب خود باشد و از کنارهگیری بازش داشته به همین دلیل بوده است.
ماجرای«ابراهیم جمّال»(ساربان)و علی بن یقطین و فرمان امام علیه السّلام به علی را مبنی بر دلجویی از ابراهیم میخوانیم:
از«محمد بن علی صوفی»نقل شده است:«ابراهیم جمّال-که خداوند از او خشنود باد-اجازه خواست تا با ابو الحسن،علی بن یقطین وزیر دیدار کند، اما علی به او اجازه نداد.علی بن یقطین در همان سال عازم حج شد و چون به مدینه رسید بر در سرای مولایمان موسی بن جعفر علیه السّلام شد و اجازۀ دیدار خواست،اما امام علیه السّلام به او اجازه نداد.
روز بعد با امام علیه السّلام روبرو شد و به حضرت گفت:ای سرور من،گناه من چیست[که اجازۀ دیدار ندادی]؟
امام علیه السّلام فرمود:از آنرو مانع دیدارت با خود شدم که تو به برادرت ابراهیم جمال اجازۀ ملاقات ندادی.خداوند زمانی اعمال تو را پاس میدارد و میپذیرد که ابراهیم از تو درگذرد.
علی گفت:ای سرور من،اکنون در مدینه هستم و ابراهیم در کوفه است،به او دسترسی ندارم،چه کنم؟
امام علیه السّلام فرمود:چون شب فرا رسد بدون اطلاع یاران و غلامت به تنهایی به بقیع برو.
در آنجا اسبی راهوار میبینی که بر آن زین بسته شده است.سوار آن شو.
علی میگوید:چون شب فرا رسید به بقیع رفتم و سوار بر اسب شدم.
دیری نپایید که اسب در کوفه،در برابر خانۀ ابراهیم جمال ایستاد.کوبۀ در را به صدا درآوردم و گفتم:علی بن یقطین هستم.
ابراهیم از درون خانه بانگ برآورد:علی بن یقطین وزیر بر در خانۀ من چه میکند؟
علی بن یقطین گفت:ای فلان،مسألۀ من بس سخت و سترگ است.آنگاه او را سوگند داد تا بدو اجازۀ ورود دهد و چون وارد شد به ابراهیم گفت:ای ابراهیم،مولا علیه السّلام از پذیرش من خودداری کرده،آن را منوط به گذشت تو از من نمود.
ابراهیم گفت:خدای از تو درگذرد.
علی بن یقطین،ابراهیم را سوگند داد تا گونهاش را لگد کند،اما ابراهیم نپذیرفت و چون علی اصرار ورزید،ابراهیم به خواستۀ او تن درداد و همچنان گونۀ علی را لگد میکرد و علی میگفت:بار خدایا،گواه باش.
علی پس از آنکه ابراهیم را از خویش خشنود کرد،سوار بر اسب شد و مرکب،همان شب او را به مدینه رساند و بر در سرای حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام بر زمین نهاد.در این زمان امام کاظم علیه السّلام به او اجازۀ ورود داد و او را بوسید». (1)
امام کاظم علیه السّلام در بدترین و سختترین شرایط،بر برآوردن نیاز مؤمنان اصرار داشت و بدان اهتمام میورزید.او شیعیان را به پایبندی به این اصل
1) (1)) .بحار الانوار 85/48 حدیث 105(به نقل از عیون المعجزات/90).
اخلاقی ترغیب و تشویق میکرد و برخی از خاصّان خود را فرمان داد تا به منظور برآوردن نیازهای مؤمنان در دستگاه حکومت بمانند.
داستان زیر،بر نهایت اهتمام و ابعاد توجه و تلاش امام علیه السّلام برای تحقق این اصل و نقش بستن آن در اندیشه و رفتار جماعت صالحان گواه میباشد.
از«محمد بن سالم»نقل شده است که گفت:«چون سرورم موسی بن جعفر علیه السّلام را به دستور هارون به بغداد بردند،«هشام بن ابراهیم عباسی»نزد حضرت رفت و گفت:ای سرور من،براتی به دست من رسیده که براساس آن به«فضل بن یونس»بدهکار میشوم.از او بخواه تا بر من آسان گیرد.
امام کاظم علیه السّلام به درب خانۀ فضل رفت.حاجب،فضل را از آمدن موسی بن جعفر علیه السّلام باخبر کرد.فضل گفت:اگر راست گفته باشی در راه خدا آزاد هستی و چنین و چنان از اموال به تو میدهم.
آنگاه فضل،شتابان و با پای برهنه به سوی درب خانه شتافته،بر پاهای حضرت افتاده،آنها را میبوسید،سپس از امام علیه السّلام خواست تا وارد خانه شود.
امام علیه السّلام وارد شده،به او فرمود:حاجت و نیاز هشام بن ابراهیم را برآورده کن.
فضل نیز فرمان امام علیه السّلام را به گوش گرفته،مشکل ابراهیم را حل کرد». (1)
امام کاظم علیه السّلام یاران و شیعیان خود را زیر نظر داشته،غفلت آنان را به ایشان گوشزد میکرد و در مواردی که برخی از آنان را در معرض خطر سعایت
1) (1)) .اختیار معرفة الرجال/500 حدیث 957. فضل بن یونس از شیعیان بود.زمانی که حکومت آنان را احضار کرد وی پنهان شد و در مخفیگاه خود کتابی براساس مذهب«راوندیه»عباسی در اثبات امامت«عباس»نوشت و برای سلطان (خلیفه)فرستاد.سلطان نیز او را امان داد و در دستگاه خود به کار گمارد(نک:بحار الانوار 109/48).
کنندگان میدید،پنهانی آنان را در جریان قرار میداد و راهکارهایی پیش روی آنان مینهاد.از جمله این افراد که غالبا مورد رشک دشمنان بوده،همیشه از آنان نزد حاکم سعایت میشد،علی بن یقطین بود.از علی بن یقطین روایت شده است که طی نامهای به موسی بن جعفر علیه السّلام،نوشت:«در مورد مسح پا در وضو اختلاف نظر وجود دارد.اگر در اینباره رهنمودی برایم دارید که بدان عمل کنم،چنین کنید.
امام کاظم علیه السّلام در پاسخ نوشت:آنچه[در مورد این سؤال]به تو دستور میدهم این است که هنگام وضو سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کن،سه بار صورتت را بشوی و سه بار انگشتان خود را درون موی صورتت فرو ببر،سه بار دستانت را بشوی،بیرون و درون گوشت را مسح کن و هردو پای خود را سه بار بشوی و جز آنچه به تو گفتم مکن.
علی بن یقطین نیز دستور امام علیه السّلام را به کار بست.
در همان زمان هارون الرشید گفت:دوست دارم علی بن یقطین را از آنچه دربارهاش میگویند و او را«رافضی»میخوانند دور و منزه بدانم.از آنجا که رافضیها در وضو رعایت اختصار میکنند[او را با وضو میآزماییم].از این رو او را به کاری در خانۀ خود واداشت.چون وقت نماز فرا رسید،هارون الرشید برای علی آب فرستاد تا وضو بسازد و خود در پس دیواری پنهان شد، به گونهای که علی را میدید،اما علی او را نمیدید.علی همانگونه که امام علیه السّلام به او دستور داده بود وضو ساخت.
در این هنگام،هارون از پس دیوار بیرون شد و به علی گفت:هرکسی تو را رافضی بداند دروغ گفته است.
پس از این ماجرا نامهای از امام موسی بن جعفر علیه السّلام به علی بن یقطین رسید که متن آن چنین بود:از حالا آنگونه که خداوند فرموده،وضو بساز.صورتت را
یک بار[به عنوان]واجب و بار دوم[به عنوان]مستحب بشوی،دستانت را از آرنج به همین ترتیب بشوی،سپس جلو سر و پشت پای خود را با رطوبت باقیمانده از وضو،مسح کن، چرا که آنچه از آن بر تو بیم میرفت برطرف شد». (1)
نیز از«ابن سنان»نقل شده است:«زمانی هارون الرشید جامههایی برای علی بن یقطین فرستاد.در میان آنها جامهای شاهانه از خز سیاه وجود داشت که به زر آراسته شده بود.علی بن یقطین بهترین و پر بهاترین جامهها را به همراه جامۀ خز و نیز اموالی که خمس مالش به شمار میرفت برای ابو الحسن، موسی بن جعفر علیه السّلام فرستاد.
امام کاظم علیه السّلام اموال و جامهها را پذیرفت،ولی جامۀ خز را به وسیلۀ پیک، برای علی بن یقطین باز پس فرستاده،طی نامهای به او نوشت:از این جامه[به خوبی]نگاهداری کن و آن را از دست مده،زیرا روزی بدان نیاز خواهی داشت.
علی بن یقطین از اینکه امام علیه السّلام جامه را پس فرستاده بود،دچار شک و نگرانی شد و علت این کار امام علیه السّلام را نمیدانست،اما به دستور امام علیه السّلام جامه را نزد خود نگاهداشت.
پس از چندی علی بن یقطین بر یکی از غلامان نزدیک خود خشم گرفته، او را از جایگاه ویژهایاش کنار گذاشت.غلام که از تمایل و گرایش علی بن یقطین به ابو الحسن علیه السّلام و از اموال و جامههای پربها و دیگر چیزهایی که برای امام علیه السّلام میفرستاد آگاه بود،نزد هارون الرشید از علی سعایت کرده،به او گفت:
او معتقد به امامت موسی بن جعفر است و همه ساله خمس مال خود را برای او میفرستد.همچنین جامۀ شاهانهای که امیر المؤمنین در فلان وقت به او
1) (1)) .الارشاد 227/2-229؛اعلام الوری 21/2 و 22(به نقل از الارشاد 227/2-229)؛کشف الغمه 3 /15-17؛الخرائج و الجرائح 335/1 26 و بحار الانوار 136/48 حدیث 11(به نقل از الخرائج و الجرائح 335/1 26).
مرحمت کرده،برای موسی بن جعفر فرستاده است.
هارون الرشید،از این گزارش برآشفته،به شدت خشمگین شد و گفت:
این مسأله را پیگیری میکنم و اگر وضعیت آنگونه که میگوید باشد،جان او را میگیرم.
همان دم علی بن یقطین را احضار کرد و چون علی حاضر شد،هارون به او گفت:با جامۀ خزی که به تو دادم چه کردی؟
علی بن یقطین گفت:آن را در جامهدانی دربسته نهاده،معطرش نموده،از آن حفاظت میکنم.هر بامداد و شامگاه جامهدان را باز میکنم و به انگیزۀ تبرک نگاهی بر جامه میافکنم و آن را میبوسم.
هارون گفت:هم اکنون آن جامه را حاضر کن.
علی گفت:اطاعت یا امیر المؤمنین.
آنگاه به یکی از غلامان خود گفت:به خانهام برو،از خزانهام کلید فلان اتاق را برداشته،درب آن را باز کن،صندوق کذایی را بگشا و جامهدان را همان گونه که سر به مهر است بیاور.
دیری نپایید که غلام،جامهدان سر به مهر را آورده،پیش روی هارون گذارد و هارون فرمان داد تا مهر جامهدان را بشکنند.چون جامهدان باز شد، هارون جامۀ خز را همانگونه که به علی داده بود،تا شده و آغشته در عطر یافت.این بود که آرام گرفت و به علی گفت:جامه را به جای خودش بازگردان که هرگز سخن سعایتکنندگان را دربارۀ تو نمیپذیرم.
آنگاه جایزهای گرانبها به علی داد و دستور داد تا خبرچین را هزار تازیانه بزنند،اما مجازات خبرچین به حدود نیمه رسیده بود که جان سپرد». (1)
1) (1)) .الارشاد 225/2-227؛اعلام الوری 19/2-20(به نقل از الارشاد 225/2-227)؛کشف الغمه-
عصر امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام دورۀ گشایش و آزادی نسبی برای دانشگاه اهل بیت علیهم السّلام بود.این دانشگاه توانست از آزادی به وجود آمده در راه نشر علوم و معارف اهل بیت علیهم السّلام بهره ببرد و در نتیجه،استادان و عالمانی را به جامعه ارائه داد که مسئولان،امانتداران و حافظان میراث این دانشگاه در میان امت اسلامی بودند.در همین دانشگاه بود که پایههای محکم مکتب اهل بیت علیهم السّلام که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و پس از او علی بن ابی طالب علیه السّلام پی افکنده بود، از نظر شیوه،محتوا و روش تکامل یافت.
عصر امام کاظم علیه السّلام به درازای سه دهه و اندی،ادامۀ روند علمی و فرهنگی ای بود که امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام آن را تحقق بخشیده بودند.در عصر امام کاظم علیه السّلام شمار چشمگیری از فقیهان راوی پرورش یافته،موهبت و ارمغانی کمنظیر و بزرگ بودند که امام کاظم علیه السّلام در عرصۀ نظری-عملی به امت اسلامی عرضه کرده بود.آنچه در بخشهای بعدی بدان خواهیم پرداخت،بیانگر تبلور بسیاری از قواعد اصولی و فقهی در عرصۀ اجتهاد فقهی در دانشگاه سترگ اهل بیت علیهم السّلام میباشد.وانگهی گسترش تشیع و فزونی گرفتن دوستی و پیوند با اهل بیت علیهم السّلام و خط آنان با تمام ابعاد و ویژگیهای آنکه از خط عباسیان متمایز میباشد،پس از تلاشهای امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام،مرهون امام کاظم علیه السّلام و تلاشهای اوست.
توسعۀ پایگاه تشیع فعالیت بیشتر رهبری را در نظارت و اشراف بر شئون
و امور پیروان و نیز صیانت و حفاظت جماعت صالحان از لغزشها،انحرافات و موانع موجود بر سر راه آنان میطلبید.از دیگر سو و با توجه به موضوعهای اصلی و فرعی شریعت که ناشی از وسعت یافتن دایرۀ پیوندهای فکری و علمی و دگرگونی روزگار بود،سؤالها نیز فزونی میگرفت و از جهت دیگر، آمادگی دانشگاه اهل بیت علیهم السّلام برای پاسخ گفتن به مسائل نو،مستلزم ارائۀ فعالیت بیشتر و دامنهدارتری از رهبری تبلور یافته در امام کاظم علیه السّلام بود.این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که امام کاظم علیه السّلام پس از شهادت پدر بزرگوارش در شرایطی سخت قرار داشت و در چنین شرایطی میبایست وظیفۀ رهبری امّت را به خوبی انجام دهد.مسألۀ دیگر این بود که تمام مسلمانان از امامت حضرت کاظم علیه السّلام آگاهی نیافته و بدان راهنمایی نشده بودند و این،فعالیت امام علیه السّلام را سختتر و سنگینتر میکرد.به همین دلیل امام علیه السّلام میبایست شماری از یاران نزدیک و مورد اعتماد خود را به عنوان نمایندۀ خود به کار گمارد تا آنان در این مسئولیت و مقام به ادارۀ امور جماعت صالحان و جمعآوری حقوق شرعی،مانند خمس،زکات و...بپردازند؛حقوقی که مکتب اهل بیت علیهم السّلام موارد و شیوۀ مصرف آن را تعیین کرده و استمرار وجود و دگرگونی مثبت و استحکام پایهها و اساس جماعت صالحان را تضمین و آن را در رویارویی با چالشهای مستمر توانمند میکند.
این فرایند و روند همان چیزی بود که خلفا به اندازۀ درک و دریافت خود از خط اهل بیت علیهم السّلام و میزان غور در عمقش،از آن میترسیدند.هارون الرشید از این قاعده مستثنا نبود،به گونهای که این فعالیتهای دامنهدار و خط ریشهدار پرورش اندیشه،کینۀ او را علیه امام کاظم علیه السّلام برانگیخت،چرا که هارون امام علیه السّلام را خطری جدی و دشمن حقیقی برای سلطنت خود میدید.او بیپروا امام علیه السّلام
را به زندان میافکند تا او را از پایگاههای خود؛یعنی نمایندگان و دوستانش دور کند،اما یاران حضرت حتی در زمانی که او در زندان بود،ارتباطی پیوسته و محکم با وی داشتند.
این برنامهریزی از سوی امام علیه السّلام تحولی روشن در تعامل با رویدادها به شمار رفته،بهترین نوع ابزار برای بهرهوری از شرایط سخت و تنگناهای موجود،به منظور کمال بخشیدن به این حرکت الهی به سوی اهداف ترسیم شده بود.
فعالیتها و دادههای امام کاظم علیه السّلام در عرصۀ دانش و اندیشه در زمینههای زیر تجلی مییافت:
1.روایت
2.تدریس
3.مناظره
4.تألیف
البته دامنۀ روایت،تدریس،مناظره و تألیف در یک یا چند عرصۀ دانش منحصر نمانده،بلکه به دیگر زمینههای علمی نیز کشیده شد.تنوع میراث علمی که از امام علیه السّلام به ما رسیده،خود گواهی بر این گفته است و زمانی که «مسند»امام کاظم علیه السّلام را که نزدیک به هزار برگ و در سه مجلد فراهم آمده است،مطالعه کنیم،فعالیت علمی امام علیه السّلام بهطور ملموس برای ما روشن میشود،مسند امام کاظم علیه السّلام در بردارندۀ گونههای دانش و شناخت:اعتقادی، تاریخی،تربیتی،اخلاقی،احکام شرعی و دعا و زیارت است.توثیق«رجال» (راویان)،مسائل مرتبط با روزگار امام کاظم علیه السّلام،احتجاجهای آن حضرت با حاکمان و مخالفان و امور مربوط به دانشگاه حضرت که شکوه،قدرت و مرتبۀ
علمی آن در فارغ التحصیلان آن و اصحاب هشیار و زیرک آن حضرت متبلور بود،از دیگر مطالب آمده در مسند امام کاظم علیه السّلام است.
یاران امام علیه السّلام،از جمله:«هشام بن الحکم»،«صفوان بن یحیی»معروف به بیاع السابری(فروشندۀ جامه)و«حسن بن محمد بن سماعۀ کندی»تألیفاتی بسیار داشته و هریک از این سه تن سی اثر از خود برجای گذاشتند،«علی بن حسن طاهری»چهارده اثر،«حسن بن محبوب سراد»شش اثر،«عبد اللّه بن جبله»هفت اثر و«علی بن یقطین»سه اثر تألیفی به رشتۀ تحریر درآوردند.در اینجا به برخی از فعالیتهای یاران امام کاظم علیه السّلام در عرصۀ دانش میپردازیم: (1)
«حرمت قول به غیر علم»،«حجیت ظواهر»و«حجیت خبر واحد» موضوع«تعارض میان روایات و احادیث»،بازداشتن مردم از«قیاس»در احکام،«اصالت برائت»،«وجوب موافقت قطعی در اطراف علم اجمالی»، «استصحاب»و«عدم جواز رجوع به اصل،قبل از تفحص و جستوجوی دلیل»نصوصی است که در میراث علمی امام کاظم علیه السّلام به چشم میخورد.
همین گستردگی مباحث،نشان میدهد که امام کاظم علیه السّلام بر آن بود تا پایههای قواعد و شیوۀ استنباط و تفقه در دین را استوار و محکم کند.
نگرشی کوتاه در متونی که مجموعهای از قواعد فقهی و دیگر احکام فقهی مأثور از امام کاظم علیه السّلام را دربر میگیرد،این مطلب را برای ما روشن میکند که
1) (1)) .ر.ک شیخ طوسی،فهرست/156،155،146،10396 و 258.
امام علیه السّلام هماره در تلاش بود تا دانشگاه فقهی و اجتهادی را تکامل بخشد و عالمانی براساس مبانی این دانشگاه که همان خط اهل بیت علیهم السّلام است پرورش داده،به جامعه تقدیم کند تا از این رهگذر،پایایی و جاودانگی رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را تضمین نموده و خط مستقیم اهل بیت علیهم السّلام را-علیرغم تمام چالشها و کارشکنیها-در تمام عرصههای زندگی حضوری فعال بخشد. (1)
مناظرۀ علمی از جمله فعالیتهای فکری بود که در تبلور و شکوفایی اندیشۀ امت اسلامی تأثیر بسزایی داشت و در عصر امام کاظم علیه السّلام شهرتی فراگیر یافت.امام جعفر صادق علیه السّلام و پس از آن حضرت،امام کاظم علیه السّلام از این پدیده بهره جسته،عالمانی متخصص در این فن پرورش دادند.
دستپروردگان دو امام،در دفاع از مذهب اهل بیت علیهم السّلام و معرفی آن به جامعه همپیمان شدند.علیرغم محدودیتهایی که از سوی حاکمیت برای آنان به وجود میآمد و نیز وجود حصار فکری که مخالفان خط اهل بیت علیهم السّلام آن را تقویت میکردند،آنان توانستند در راه ترویج مذهب اهل بیت علیهم السّلام به موفقیتهای چشمگیری نایل شوند.این عالمان پرورشیافتۀ دانشگاه امام صادق علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام همچنین توفیق یافتند تا شبهات و اتهاماتی که مکتب تشیع و اندیشۀ شیعی را هدف گرفته بود و به صورت روزافزون تنور آن داغتر و آتش آن شعلهورتر میشد،سست و بیاعتبار کرده،رودرروی جریانهای منحرف فکری و جنبشهای الحادی بایستند.
1) (1)) .ر.ک لمحات علی القواعد الفقهیة فی الأحادیث الکاظمیة(ضمن مجموعه آثار منتشر شده در سومین کنگرۀ جهانی امام رضا علیه السّلام)و مسند الإمام الکاظم علیه السّلام.
هشام بن حکم از جمله یاران امام صادق علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام به شمار میرفت که در عرصۀ مناظره سرآمد و برجستهترین آنان بود.هشام،پس از وفات امام صادق علیه السّلام به امام کاظم علیه السّلام پیوست.وی شخصیت کمنظیر و از عالمان بزرگ امت اسلامی و طلایهدار مدافعان از خط اهل بیت علیهم السّلام بود.هشام روزگار دراز،به ویژه در عصر هارون الرشید در دفاع از حق سخن گفت و تلاش کرد؛عصری که اختناق،به تمام معنای خود بر جامعه حاکم بود و هر کس از فضایل اهل بیت علیهم السّلام سخن میگفت،هدف انتقام و شکنجه حاکمیت قرار میگرفت.
هشام در علم کلام تخصص یافت و از بزرگان متکلمان روزگار خود شد. (1)به دلیل همین توانایی«یحیی بن خالد برمکی»مجلس خود را با وجود او رونق بخشیده،سرپرستی مجالس کلامی خود را به او میسپرد. (2)
هشام به منظور اثبات حقانیت مبدأ و اصول اعتقادی خود و بطلان تفکر عالمان دیگر ادیان و مذهبها دلیرانه پا به میدان مناظرۀ با آنان مینهاد و هماره پیروزمند این میدان بود.او بارها با«عمرو بن عبید»رهبر روحانی و دینی معتزله به مناظرۀ پرداخت.از آنجا که هشام در اثبات گفتۀ خود استدلالی محکم و حجت و برهانی قاطع ارائه میداد،هارون الرشید شیفتۀ آن گفتوگوها بود و از پس پرده به مناظرۀ هشام با دیگر عالمان گوش میداد.
هشام و یحیی بن خالد برمکی در حضور هارون بودند.یحیی برای در تنگنا قرار دادن هشام به او گفت:«به من بگو آن هنگام که علی و عباس بر سر میراث نزد ابو بکر رفته،طرح دعوا کردند،کدام یک از آن دو بر حق بود و کدام
بر باطل؟
هشام از این پرسش دچار حیرت و سرگشتگی شد و با خود اندیشید اگر ادعای علی علیه السّلام را باطل بخواند کافر خواهد شد و اگر دعوی عباس را نادرست و ناحق دانسته،آن را بر زبان آورد بیتردید هارون گردنش را خواهد زد.از این رو گفت:هیچ یک از آنان به خطا چیزی نگفته،بلکه هردو به حق بودهاند و قرآن کریم نیز در قصۀ حضرت داوود علیه السّلام مانند این مطلب را بیان کرده، میفرماید: وَ هَلْ أَتٰاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرٰابَ ... خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ... (1)
و آیا خبر دادخواهان-چون از نمازخانۀ[او]بالا رفتند-به تو رسید؟دو مدعی [هستیم]که یکی از ما بر دیگری تجاوز کرده است».
در این حال کدام یک از آن دو فرشته نادرست گفته و کدام یک درست گفته است؟حال اگر بگویی هردو به خطا رفتهاند پاسخ تو نیز همان گونه است.
یحیی گفت:نمیگویم که دو فرشته گرفتار خطا شدهاند،بلکه به اعتقاد من آن دو درست گفته و در حقیقت دچار اختلاف در حکم نشده بودند،بلکه تظاهر به مخاصمه کردند تا داوود علیه السّلام را بر خطایش واقف کرده،او را از حکم و داوری آگاه کنند.
هشام گفت:علی و عباس نیز در حکم دستخوش اختلاف نشده و دربارۀ حقیقت به مخاصمه نپرداختند و خود در مسألۀ مورد مخاصمه دچار شک و تردید نشده بودند،بلکه با این مخاصمۀ ظاهری میخواستند ابو بکر را
1) (1)) .سوره ص/21.
متوجه خطایش کرده،گناهش را به او گوشزد نموده و ستمی را که در مورد میراث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روا داشته بود به او بنمایانند.
یحیی از این پاسخ دندانشکن خاموش شد و دچار بهت گردید و هارون الرشید پاسخ زیبا و تحسینبرانگیز هشام را ستود و خود هشام نیز بدین وسیله از توطئۀ یحیی رست». (1)
هشام مناظرههایی مشابه آنچه گفته شد با«نظّام» (2)(ابراهیم بن یسار) عالم معتزلی و«ضرار ضبی» (3)داشته است.مناظرات هشام در بخش زندگی یاران امام کاظم علیه السّلام در بحار الانوار بهطور مفصل آمده است.
بازداشت های مکرر امام کاظم علیه السّلام تا زمان شهادت امام
بر آن نیستیم که در این بخش به علل و عوامل زندانی شدن امام کاظم علیه السّلام توسط هارون الرشید بپردازیم.همان گونه که پیشتر با رفتار و تأثیرگذاری امام علیه السّلام بر امت اسلامی آشنا شدیم،همین امر انگیزۀ مناسبی بود تا هارون را که فاقد مشروعیت برای خلافت و حکومت بود،به دربند کشیدن و در نهایت، ترور امام علیه السّلام وا دارد.از این مطلب که بگذریم،خود هارون در آغاز رسیدن به قدرت و خلافت با خود عهد کرد که کیان و وجود علویان را از بن بر کند.با توجه به این اندیشۀ هارون،برخورد او با بزرگ و مهتر و رهبر علویان؛یعنی امام موسی بن جعفر علیه السّلام چندان دور از انتظار نبود.البته باید میان دلایل واقعی و عواملی که هارون آنها را دستاویز خود قرار داده بود تا رفتار خصمانهاش را با امام علیه السّلام توجیه کند تفاوت قائل شویم.
پس از گذشت یک دهه از حکومت هارون الرشید،دیگر وجود امام کاظم علیه السّلام برای هارون الرشید غیرقابل تحمل شده بود،زیرا هارون به قدرت تأثیرگذاری آن حضرت بر امت اسلامی از یکسو و گسترش دامنۀ تشیع از سوی دیگر پی برده بود.او داوطلبان سپاه امام کاظم علیه السّلام را یکصد هزار تن-آن گونه که در پاسخ پرسش پسرش گفته بود-برآورد میکرد.شهرت فراگیر امام
کاظم علیه السّلام و افتخارات و فضایل آن حضرت که بر سر زبانها و موضوع گفت و گوها بود از دیگر عواملی به شمار میرفت که کینه و دشمنی هارون را نسبت به امام کاظم علیه السّلام شدیدتر میکرد.ماجرای برخورد هارون با امام کاظم علیه السّلام را هنگام زیارت قبر مطهر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله پیشتر خواندیم.این امر از دیگر عواملی بود که هارون را خشمگین کرد.او همیشه درصدد یافتن بهانهای بود تا امام علیه السّلام را از مردم جدا کند،اما در پی توجیهی عوامپسند بود.از همین رو و به منظور فریب مردم،خطاب به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفت:«پدرم و مادرم فدایت باد،از تصمیمی که گرفتهام از تو عذر میخواهم.بر آن شدهام تا موسی بن جعفر را با خود برده، به زندانش افکنم،چرا که میترسم او میان امت تو آتش جنگ برافروزد و بدین وسیله خون امت را بریزد». (1)
سعایتکنندگان و خبرچینان نیز نقشی منفی علیه امام علیه السّلام ایفا میکردند.
یحیی بن خالد برمکی از همین ابزار برای دستگیری امام علیه السّلام بهره جست.او «محمد(یا علی) (2)بن اسماعیل»را به منظور خبرچینی علیه امام علیه السّلام فریفت و به جاسوسی علیه امام علیه السّلام نزد هارون واداشت.
ببینیم برخورد امام کاظم علیه السّلام با برادرزادهاش که دست به چنان کاری زده، تن به فریبهای یحیی داده بود و پس از دیدار با هارون الرشید،بنا به میل و خواستۀ هارون،از امام علیه السّلام بدگویی کرده بود،چه رفتاری بزرگوارانه و کریمانه داشت.
از«علی بن جعفر بن محمد صادق علیه السّلام»نقل شده است:«محمد بن
اسماعیل نزد من آمد و خواست تا از ابو الحسن موسی علیه السّلام بخواهم به او اجازه دهد به عراق برود،از او خشنود باشد و او را سفارشی کند.
علی بن جعفر علیه السّلام میگوید:کناری ایستادم تا امام علیه السّلام به وضوخانه رفت.
این فرصتی بود که میتوانستم با امام علیه السّلام دیدار و گفتوگو کنم.چون از وضوخانه بیرون آمد،به او گفتم:برادرزادهات محمد بن اسماعیل اجازه خواسته تا به عراق برود و نیز میخواهد به او سفارشهایی بکنی.امام علیه السّلام اجازه داد.
چون به مجلس خود بازگشت،محمد بن اسماعیل برخاست و گفت:ای عمو،دوست دارم سفارشی به من بکنید.
امام علیه السّلام فرمود:تو را سفارش میکنم که از[دست داشتن در ریختن]خون من بپرهیزی و تقوای الهی پیشه کنی.
محمد گفت:خدا لعنت کند آنکه سعی کند خون تو را بریزد،سپس گفت:
ای عمو،مرا وصیتی بکن.
امام علیه السّلام باز فرمود:تو را سفارش میکنم که از[دست داشتن در ریختن]خون من بپرهیزی و تقوای الهی پیشه کنی.
علی بن جعفر بن محمد علیه السّلام میگوید:آنگاه امام علیه السّلام کیسهای حاوی 150 دینار به محمد داد.حضرت کیسهای دیگر به او داد که 150 دینار در آن بود.
سومین کیسه شامل 150 دینار به محمد داد و در نهایت دستور داد کیسهای که حاوی 1500 درهم بود به محمد بن اسماعیل دادند.
دهش امام علیه السّلام را زیاد شمرده،آن را به امام علیه السّلام گفتم،حضرت فرمود:چون پیوند خود را با او حفظ کنم و او رشتۀ خویشاوندی را بگسلد،[با این کار و]حفظ پیوند خویشاوندی،حجت و دلیل من استوارتر و قویتر است.
علی بن جعفر میگوید:محمد بن اسماعیل روانۀ عراق شد و با همان لباس سفر و با خستگی راه بر درب سرای هارون حاضر شده،به حاجب هارون گفت:به امیر المؤمنین بگو:محمد بن اسماعیل بن جعفر بن محمد بر درب سرا ایستاده است.
حاجب گفت:ابتدا در جایی اتراق کن،لباس سفر را از تن فرو افکن و جامهای مناسب بر تن کن،سپس بازگرد تا تو را بدون تشریفات نزد امیر المؤمنین ببرم.او اکنون خفته است.
محمد گفت:به امیر المؤمنین بگو که آمدم،ولی اجازۀ ورود ندادی.
حاجب داخل شد و پیام محمد را به هارون الرشید رساند.هارون به او اجازۀ ورود داد.
محمد چون با هارون روبرو شد گفت:ای امیر المؤمنین،دو خلیفه در یک خاکدان[حکومت میکنند]،موسی بن جعفر در مدینه[خلافت میکند و] برای او خراج میبرند و تو در عراق[خلافت میکنی و]برایت خراج میآورند.
هارون گفت:به خداوند[سوگندت میدهم که]چنین است؟
محمد گفت:به خدا سوگند چنین است.
به پاس این خدمت محمد،هارون الرشید دستور داد تا یکصد هزار درهم به منزل محمد برده،به او دادند.همان شب محمد گرفتار بیماری«خناق» (دیفتری)شد و مرد.روز بعد یکصد هزار درهمی که هارون به او داده بود به هارون بازگردانده شد». (1)
1) (1)) .اختیار معرفة الرجال/263 حدیث 478؛ر.ک اصول کافی 85/1 حدیث 8(این داستان عینا از کافی-
این داستان،نمونهای از بیشمار دسیسههایی است که یحیی بن خالد برمکی به دستور و تحریک هارون الرشید طراحی کرد تا اهداف دستگاه ستمکار عباسیان را جامۀ عمل بپوشاند.
پس از این زمینهسازیها بود که شتابزده،بهطور پنهانی و دور از چشم امت اسلامی،امام کاظم علیه السّلام را بازداشت و زندانی کرد تا مبادا مسلمانان طرفدار امام علیه السّلام از محل زندانی بودن حضرت،آگاه شوند.
پس از آنکه هارون الرشید به زیارت قبر منور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله رفت و در آنجا با امام کاظم علیه السّلام برخورد کرد،دستور داد تا امام علیه السّلام را دستگیر کنند.
مأموران هارون،امام علیه السّلام را که بالای سر جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در حال نماز بود،بدون اینکه اجازه دهند نماز خود را به پایان ببرد،دستگیر کرده،غل و زنجیر بر دست و پای امام علیه السّلام گذاردند.امام کاظم علیه السّلام در آن حال،دردمندانه خطاب به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله درد دل خود را چنین باز گفت:به محضر تو رسول خدا شکایت میکنم. (1)
این اقدام خلیفه مورد نکوهش مردم قرار گرفته،امت را در این مصیبت، اندوهزده کرده بود.دستاندرکاران حکومتی از برآشفتن مردم هراسان شده، ترسیدند که مبادا دستگیری امام علیه السّلام انگیزهای شود تا مردم علیه حکومت و ارکان آن قیام کنند.این بود که دو شتر آماده کرده،یکی را به سمت بصره
1) (1)) .عیون الاخبار 85/1 حدیث 10.
و دیگری را به سوی کوفه روانه کردند.بدین ترتیب میخواستند مردم سردرگم شده و ندانند امام علیه السّلام در کدام یک از کجاوههاست و به کدام سو برده میشود.
«حسان سروی»، (1)از مدینه تا بصره همراه امام علیه السّلام بود و از ایشان نگاهبانی میکرد.در میانۀ راه«عبد اللّه بن مرحوم ازدی»،به حضور امام علیه السّلام شرفیاب شد.امام کاظم علیه السّلام نامهای به عبد اللّه داد و از او خواست تا آن را به جانشین خود،امام رضا علیه السّلام برساند و حضرت رضا علیه السّلام را به عنوان امام پس از خویش به عبد اللّه معرفی فرمود.سرانجام، (2)کاروان حضرت،پس از پیمودن بیابانها به بصره رسید.
حسان،امام علیه السّلام را به«عیسی بن ابی جعفر»سپرد و عیسی امام علیه السّلام را در یکی از اتاقهای محبس زندانی کرد و دربهای زندان را به روی او بست.
عیسی درهای زندان را فقط به دو منظور بر روی امام علیه السّلام میگشود،برای قضای حاجت و تجدید وضو و موقع رساندن غذا به امام علیه السّلام.
حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام از فرصت و فراغت به دست آمده بهترین استفاده را میبرد.او روزها را روزه میداشت و شبها را به نماز و عبادت و راز و نیاز با حضرت احدیت میگذراند و پیشانی بر خاک بندگی میسایید.
حضرت دمی از زندانی بودن خویش دلتنگی نمیکرد،بلکه فرصت فراهم شده را برترین نعمتهای الهی میدانست و در دعای خود به درگاه الهی
عرضه میداشت:«أللّهم إنک تعلم أنی کنت أسألک أن تفرغنی لعبادتک،أللّهم و قد فعلت،فلک الحمد (1)بار خدایا،تو میدانی که از حضرتت فراغتی میخواستم تا تو را عبادت کنم.بار خدایا،خواستهام را اجابت فرمودی،پس سپاس تو راست(تو را بر این نعمت سپاس میگویم)».
چون مردم از زندانی شدم امام علیه السّلام در بصره و از محل زندان باخبر شدند، همگان از عالم و عامی به سوی زندان حرکت کردند تا به هرطریقی که شده هر چند مخفیانه با آن حضرت دیدار کنند.از میان آن جمع«یاسین زیّات ضریر بصری»توانست خود را به امام علیه السّلام برساند و از او حدیث روایت کند. (2)
هارون الرشید،عیسی بن ابی جعفر،زندانبان امام کاظم علیه السّلام را برای انجام مأموریت شوم و هولناک؛یعنی به شهادت رساندن امام کاظم علیه السّلام برگزید و تصمیم خود را به او رساند.چون دستور هارون به عیسی رسید،عیسی اجرای دستور را بس سخت و خود را در اجرای آن ناتوان دید.او نزدیکان و افراد مورد اعتماد خود را گرد آورده،با آنان در مورد مأموریت خود مشورت کرد.آنان عیسی را از دستزدن به چنین جنایتی باز داشتند.عیسی نیز نظر آنان را پذیرفت و طی نامهای،از هارون خواست تا او را این مأموریت معاف دارد.
هارون درخواست عیسی را پذیرفت،اما از آنجا که عیسی تن به خواستۀ هارون نداده بود،هارون ترسید مبادا امام کاظم علیه السّلام را از زندان آزاد کند،این بود که به عیسی فرمان داد تا حضرت را به بغداد بفرستد.عیسی از اینکه از ارتکاب چنین جنایتی معاف شده بود شادمان گشته،دستور هارون را در مورد فرستادن امام علیه السّلام به بغداد عملی کرد.چون امام کاظم علیه السّلام به بغداد رسید هارون دستور داد تا نزد«فضل»بازداشت شود و فضل امام علیه السّلام را در خانۀ خود زندانی کرد.هارون که از امام علیه السّلام بیمناک بود و نیز به جاسوسانی که برای زیر نظر داشتن امام علیه السّلام به زندان فرستاده بود اعتماد نداشت،خود از فراز کاخ،زندان را زیر نظر میگرفت تا از رفتوآمدهای احتمالی که فضل آن را از هارون پنهان میکرد،آگاه شود.
در یکی از روزهایی که هارون از فراز قصر خود،خانۀ فضل را میکاوید، در جایی از خانه جامهای دید که جای آن تغییر نکرده است.از فضل پرسید:
«این پیراهن که همه روز در این مکان میبینم چیست؟
فضل گفت:ای امیر المؤمنین،آن،جامه نیست،بلکه موسی بن جعفر است.همه روز از هنگام برآمدن خورشید سر به سجده نهاده،ظهر هنگام سر از سجده برمیدارد.
هارون الرشید بهتزده،گفت:این مرد از عابدان و زاهدان بنی هاشم است.
فضل که اقرار هارون را در مورد زهد و عبادت امام کاظم علیه السّلام دید گفت:
امیر المؤمنین،پس،از چه رو بر او تنگ گرفته،به زندانش افکندهای؟
هارون گفت:دریغا،چارهای جز این نیست». (1)
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 95/1 و بحار الانوار 220/48(به نقل از عیون اخبار الرضا 95/1).
دوران زندان امام کاظم علیه السّلام به درازا کشید.آزارهای روحی و بدنی،امام علیه السّلام را آزردهخاطر کرده بود.حضرت در دل شبی تاریک برخاست و تجدید وضو کرد و چهار رکعت نماز گزارد و گفت:
ای سید و آقای من،از زندان هارون نجاتم ده و از دست او رهاییام بخش.ای برآورندۀ درخت از میان شن و گل،ای برآورندۀ آتش از دل آهن و سنگ،ای برآورندۀ شیر از میان سرگین و خون،و ای آزادکنندۀ جنین از میان[تنگنای]رحم و مشیمه(جفت جنین)و ای رها کنندۀ جان از میان احشا و امعا،مرا از دست هارون رها ساز.
خداوند دعای بندۀ صالح خود را مستجاب کرد و او را در دل شب از زندان هارون سرکش نجات داد. (1)
مسلم آن است که امام کاظم علیه السّلام مدتی طولانی از عمر خود را در زندانهای هارون سپری کرد،اما تاریخ،دوران زندان امام علیه السّلام را به دقت ثبت نکرده است.
این احتمال وجود دارد که برخی از تاریخنگاران،در این امر دخالت داشته، حسب الامر اربابان خود از ثبت دقیق مدت زمانی که امام علیه السّلام در زندان بوده سرباز زده باشند.
امام کاظم علیه السّلام پس از آزاد شدن از زندان در بغداد ماندگار شد.او روزهای پنجشنبۀ هرهفته به دیدار هارون الرشید میرفت.
1) (1)) .عیون اخبار الرضا 94/1 حدیث 13 و ر.ک المناقب 330/4.
حضور امام کاظم علیه السّلام در بغداد سبب شد تا نام و فضایل و افتخارات او زبانزد همگان شود.همین امر عرصه را بر هارون تنگ کرده،موجب ترس هارون از حضور امام علیه السّلام در میان مردم شد.این بود که مجددا امام علیه السّلام را بازداشت کرد و در خانۀ فضل زندانی کرد.امام علیه السّلام در زندان فضل شب و روز خود را به عبادت و راز و نیاز با خدا سپری میکرد.فضل که امام علیه السّلام را این چنین مشغول عبادت میدید او را بزرگ داشته،بر او تنگ نمیگرفت و همه روز خوراکهای خوب و گوارا برای حضرت میفرستاد.امام کاظم علیه السّلام بهترین دوران زندان خود را در محبس فضل گذراند،چرا که برخلاف دیگر زندانها، در زندان فضل از آسایش و آزادی عمل برخوردار بود.
این بار نیز هارون،زندانبان را مأمور از پای درآوردن امام کاظم علیه السّلام در زندان کرد،اما فضل خدا ترس که به امامت امام کاظم علیه السّلام نیز معتقد بود،از این کار سر برتافت.سرپیچی فضل از فرمان هارون و تن ندادن به ننگ کشتن امام علیه السّلام سبب شد تا مورد شکنجه و خشم هارون قرار گیرد و دیگر برمکیان نیز به شیعه بودن متهم شوند. (1)
هارون الرشید دستور داد امام علیه السّلام را از زندان فضل به زندان«سندی بن شاهک»منتقل کنند و از سندی خواست تا بر امام علیه السّلام سخت گیرد.این بد سگال
1) (1)) .ر.ک مقاتل الطالبیین/503-504.
به هارون پاسخ مثبت داده،با سنگدلی تمام،بر امام علیه السّلام ستم روا داشت.او به دستور هارون غل و زنجیری گران بر پای حضرت زد و جز برای تجدید وضو درها را بر آن حضرت علیه السّلام نمیگشود؛در سخت گرفتن بر امام علیه السّلام از هیچ کاری دریغ نمیکرد و در تمام این احوال،امام کاظم علیه السّلام همچنان بردباری و شکیبایی میورزید.سندی،غلام خود را که«بشار»نام داشت و نسبت به علویان بسیار کینهتوز بود،بر امام علیه السّلام گمارد تا در خوشخدمتی به هارون کوتاهی نکرده باشد،اما دیری نپایید که غلام سندی با دیدن کرامات و معجزههای امام علیه السّلام، دگرگون شده،به راه حق بازگشت و در حق امام علیه السّلام خدماتی کرد. (1)
امام کاظم علیه السّلام در زندان نیز فعالیتهای خود را ادامه میداد،با این تفاوت که شیوۀ آن با فعالیت خارج زندان متمایز بود.در اینجا چند مورد از فعالیتهای امام علیه السّلام را به اختصار نقل میکنیم:
همانطور که پیشتر گفته شد امام علیه السّلام اوقات خود را در زندان به عبادت سپری میکرد،روزها را به روزه و شبها را به راز و نیاز و نماز میگذراند و دمی از یاد خداوند غافل نمیشد.این حالت امام علیه السّلام،زندانبانان،خادمان، کنیزکان آوازهخوان و حتی نزدیکترین افراد به دشمن خود را تحت تأثیر قرار داده،آنان را گاهی موفق به توبه میکرد.خواهر سندی بن شاهک،زندانبان
1) (1)) .اختیار معرفة الرجال/438 حدیث 827.
سفاک امام علیه السّلام یکی از این راه یافتگان است.او زمانی که بندگی و عبادت و فروتنی امام علیه السّلام را در برابر خداوند دید تحت تأثیر قرار گرفت و در شمار زنان نیکوکار و صالح درآمد.او نسبت به امام علیه السّلام مهربانی میورزید،در خدمت به او میکوشید و هرگاه به حضرت مینگریست،اشک از چشمانش روان میشد و میگفت:«زیان دیدهاند گروهی که متعرض این مرد شوند!».
در دورانی که حضرت موسی بن جعفر در زندان سندی بود،گروهی از عالمان و راویان حدیث توانستند دور از چشم جاسوسان و پنهانی با امام علیه السّلام دیدار کرده،از چشمۀ زلال و گوارای دانش امام علیه السّلام جرعهای بنوشند.از جمله عالمانی که به دیدار امام علیه السّلام نایل آمد«موسی بن ابراهیم مروزی»معلم فرزند سندی بود.او توانست از سندی اجازۀ ملاقات با امام علیه السّلام را بگیرد.
ابراهیم آنچه را که از امام علیه السّلام شنیده بود نگاشته،به صورت کتابی درآورد. (1)
آن بخش از سرزمینهای اسلامی که ساکنان آن به امامت امامان اهل بیت علیهم السّلام معتقد بودند،نامههای خود را به وسیلۀ پیکی ویژه به حضور امام علیه السّلام که در زندان سندی دربند بود میفرستادند و امام علیه السّلام پاسخ آنان را میداد.یکی از کسانی که به عنوان پیک شیعیان در زندان با امام علیه السّلام دیدار کرد «علی بن سوید»بود.او نامههای شیعیان را به امام علیه السّلام رسانده،امام علیه السّلام پاسخ نامهها را دادند. (2)
تعیین نماینده از جمله فعالیتهای امام کاظم علیه السّلام در زندان بود.حضرتش جمعی از یاران و پرورشیافتگان دانشگاه خود را در پارهای از مناطق اسلامی به عنوان وکیل خود منصوب نموده،شیعیان را در احکام به آنان ارجاع دادند.
همچنین نمایندگان خود را به دریافت وجوه شرعی،مانند،خمس، زکات،صدقات و...و هزینه کردن آنها در راه تأمین معاش فقرا و بینوایان شیعه و در دیگر مصارف خیر مأمور نمودند.از جمله نمایندگان امام علیه السّلام در این زمینه«فضل بن عمر»بود.او از سوی امام علیه السّلام وکیل بود تا حقوق شرعی را دریافت و هزینۀ مستحقان کند. (1)
از همین زمان بود که پدیدۀ وکالت در برنامۀ اهل بیت علیه السّلام چهره نمود تا از این رهگذر امور جماعت صالحان اداره شود.البته مسألۀ وکالت با گذشت زمان و آنسان که در زندگی امام جواد علیه السّلام امام هادی علیه السّلام،امام حسن عسکری علیه السّلام و امام زمان(عج)خواهیم دید دستخوش تحول و دگرگونی شد.
تعیین و معرفی جانشینی از اصلیترین مسائلی بود که نمیبایست از آن غفلت شود،چرا که مردم بدون شناخت وصی و جانشین امام علیه السّلام نمیتوانستند راه را از چاه باز شناسند و در نهایت در دام دینسازان دنیاطلب گرفتار میشدند.امام کاظم علیه السّلام با توجه به این اصل،از درون زندان با تعیین فرزندش
1) (1)) .همان/493.
امام رضا علیه السّلام به عنوان جانشین خود و راهبر و مرجع شیعیان و امت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله، ادای تکلیف کرد.
«حسین بن مختار»میگوید:«زمانی که امام موسی علیه السّلام در زندان بود، نوشتههایی از او به دست ما رسید که در آنها آمده بود:جانشینی من از آن بزرگترین فرزندان من است. (1)
امام کاظم علیه السّلام از درون زندان سفارشها و وصیتهای خود را به فرزندش امام رضا علیه السّلام نمود و رسیدگی به صدقات که از درآمد شخصی آن حضرت بود و نیز پرداختن به مسائل و امور شخصی و عمومی خود را بر عهدۀ فرزندش گذارد.امام کاظم علیه السّلام پیش از نوشتن و بیان وصیتهای خود،گروهی از مؤمنان را بر وصیت خود گواه گرفت.
امام علیه السّلام روزگاری دراز در زندان هارون الرشید دربند بود.برخی از شیعیان خاص حضرت از ایشان خواستند که اجازه دهد با یکی از نزدیکان هارون مذاکره کنند تا با وساطت او،حضرت از زندان آزاد شود.امام علیه السّلام پیشنهاد آنان را نپذیرفته،سرفرازانه فرمود:پدرم از پدرانش برایم نقل کرده است که:
خداوند-جل و علا-به داوود علیه السّلام وحی کرده،فرمود:ای داوود،هرگاه بندهای از بندگانم جز من،به یکی از خلق من چنگ زند[و امید گشایش بدو ببندد و غیر مرا کارساز بداند]به یقین
1) (1)) .عیون الاخبار الرضا 30/1 و مسند الامام الکاظم 147/2 حدیث 36.
اسباب آسمان را از او برگرفته و زمین را زیر پای او سست کرده،[او را در زمین فرو میبرم]». (1)
هارون الرشید،فشارهای گوناگونی را علیه امام کاظم علیه السّلام که در زندان به بند کشیده بود.اعمال میکرد،اما امام علیه السّلام که در اوج سختی و در نهایت تنگنا قرار داشت،با صلابت در برابر هارون ایستاد و شکوه و عظمت او را درهم فرو ریخت.هارون که تمام تلاش خود را برای به تسلیم واداشتن امام علیه السّلام بر بادرفته میدید،تنها راه حلّی که با تمایلات و گرایشهای خود همسو میدید مسموم کردن و کشتن امام علیه السّلام بود و سرانجام کارنامۀ سیاه خود را با این جنایت،ننگینتر و سیاهتر کرد.در اینجا به مواردی از فشارهایی که هارون در زندان نسبت به امام علیه السّلام روا میداشت میپردازیم:
هارون الرشید کنیزکی در اوج زیبایی و پاکیزگی و آراستگی همراه یکی از خواص خود نزد حضرت کاظم علیه السّلام فرستاد تا در خدمت به امام علیه السّلام بکوشد،به این امید که حضرت را بدین وسیله فریفته،مجذوب خود کند.چون پیک هارون،کنیزک را نزد امام علیه السّلام برد،حضرت به او فرمود:به هارون بگو:بلکه شما به ارمغان خود شادمانی میکنید.من نیازی به این و مانند این ندارم.
پیک با کنیزک نزد هارون بازگشت و پیام امام علیه السّلام را به او رساند.هارون که
1) (1)) .تاریخ یعقوبی 361/2(تحقیق عبد الأمیر مهنا مؤسسة الأعلمی للمطبوعات)وفاة موسی بن جعفر.
از شدت خشم برافروخته شده بود،به پیک گفت:نزد او بازگشته،به او بگو:به میل و رضایتت تو را زندانی نکردیم و نیز به خواستۀ تو در خدمت تو نمیکوشیم.سپس کنیزک را نزد او بگذار و روانه شو.پیک هارون،کنیزک را نزد امام علیه السّلام برد و پیام هارون را به اطلاع امام علیه السّلام رساند و خود بازگشت.
[هارون که تا اینجا به خواستۀ خود رسیده بود]یکی از غلامان خود را به زندان فرستاد تا از وضع کنیزک آگاه شود.چون غلام وارد زندان شد،کنیزک را دید که به درگاه خدای خویش سر به سجده نهاده،میگوید:قدوس،قدوس.
غلام،شتابان نزد هارون بازگشته،او را از حال کنیزک باخبر کرد.هارون گفت:به خدا سوگند،موسی بن جعفر او را افسون کرده است،او را نزد من بیاورید.
کنیزک را درحالیکه میلرزید و چشم به آسمان دوخته بود و ذکر و تسبیح خدا میگفت،نزد هارون آوردند.هارون از او پرسید:تو را چه شده است؟چرا اینگونه شدهای؟
کنیزک گفت:حالی شگفت دارم.در کنار او بودم،شب و روز نماز گزارد.
چون از نماز خود فراغت یافت،به او گفتم:آیا کاری داری تا برایت انجام دهم؟
امام گفت:چه کاری با تو دارم؟
گفتم:بدینجا فرستاده شدهام تا کارهایت را سامان دهم.
او با دست به سویی اشاره کرد و گفت:پس اینان چه کاره هستند؟
بدان سو که او اشاره کرده بود نگریستم،بوستانی شاداب و پرشکوفه که پایان آن به چشم نمیآمد،در برابر دیدگانم پدیدار شد.فرشهایی از پارچههای زربفت و زیبا در آن گسترانده شده بود و کنیزکان و غلامان زیباروی
بر آنها نشسته بودند.
در زیبایی چهره و آراستگی تنپوش،همانند آنان را ندیدهام.آنان لباسهایی از ابریشم سبز بر تن،تاج بر سر داشته و خود را با درجهای گوهر و یاقوت آراسته بودند.در دست آنان ابریقی و دستمالی و خوانهای رنگارنگ طعام بود.چون این صحنه را دیدم به سجده افتادم و در حال سجده بودم که این خادم مرا از سجده بلند نمود و من خود را به حال اول دیدم.
هارون که وجودش از کینه و خشم لبریز شده بود گفت:ای پلید،شاید به سجده رفتهای و آنچه را که گفتی در خواب دیدهای؟
کنیزک گفت:ای سرورم،به خدا چنین نیست.این صحنه را پیش از سجدهام دیدم و سجدۀ من نیز برای همین صحنه بود.
هارون به خادم خود دستور داد تا کنیزک را دور از دیدگان مردم و نزد خود نگاه دارد و ماجرا را از مردم پنهان کند.خادم کنیزک را با خود برده، نزد خویش نگاه داشت.کنیزک نیز به عبادت و نماز میپرداخت و هرگاه از [زیادی]عبادتش از او سؤال میکردند،میگفت:عبد صالح(امام)را این گونه یافتم». (1)
وجود امام کاظم علیه السّلام عرصه را بر هارون تنگ کرده بود،چرا که هارون از اینکه میدید مناقب و افتخارات امام علیه السّلام بر سر زبانهاست و مردم مجالس خود را با یاد و نام او روشنی میبخشند.سبب شد تا تحمل خود را از
1) (1)) .مناقب آل ابی طالب 322/4(به نقل از العامری کتاب الأنوار).
دست داده،تصمیم به کشتن امام علیه السّلام بگیرد.
به همین منظور درخواست رطب(خرمای تازه)کرد و یک دانه از آنها را برداشت و با دست خود درون آن زهر گذارد،سپس به خادم خود گفت:«این را برای موسی بن جعفر ببر و به او بگو:امیر المؤمنین خود از این رطب خورده است و به حقی که بر تو دارد سوگندت میدهد تمام آنها را بخوری که او این رطبها را با دست خود برای تو انتخاب کرده است.آنگاه به خادم خود سفارش کرد:مراقب باش تمام رطبها را بخورد و چیزی از آن را به دیگری نخوراند.خادم ظرف رطب را نزد امام علیه السّلام برد و پیام هارون را به حضرت رساند.امام علیه السّلام شروع به خوردن رطب کرد.
هارون ماده سگی داشت که بسیار دوستش میداشت و زنجیر و قلادهای از طلا بر گردنش کرده بود.سگ در همین اثنا خود را[از دست پرستار خود] کشید،شتابان نزد امام کاظم علیه السّلام رفته،همانجا ایستاد.امام علیه السّلام با خلال(سیخی از آهن یا چوب که برای خوردن رطب و میوههایی مشابه آن مورد استفاده قرار میگرفت)همان رطب آلوده به زهر را برداشت و نزد سگ انداخت.سگ رطب را خورد در اندک زمانی بر زمین افتاد و از پای درآمد و حضرت باقی ماندۀ رطبها را خورد.بدین ترتیب توطئۀ هارون الرشید برای از میان برداشتن امام علیه السّلام با شکست روبرو شد و خداوند امام کاظم علیه السّلام را از گزند هارون نجات داد و خطر را از آن حضرت دور گرداند». (1)
1) (1)) .عیون الاخبار 101/1-102 و بحار الانوار 223/48 حدیث 26(به نقل از عیون اخبار الرضا حدیث 101/1-102).
در زمانی که امام کاظم علیه السّلام در زندان بود،روزی هارون الرشید وزیر خود، یحیی بن خالد (1)را خواست و به او گفت:«ای ابو علی،میبینی که در چه [مشکلات]عجیب گرفتار آمدهایم.آیا در کار این مرد چارهای میاندیشی و ما را از غصۀ این گرفتاری رها میکنی؟
یحیی راه درست را به او نشان داد و گفت:ای امیر المؤمنین،رهایی از این مشکل را در آن میبینم که بر او منت نهاده،حقوق و پیوند خویشاوندی را در حق او مراعات کنی.به خدا سوگند که با این کار(زندانی کردن او)دل دوستان ما را از ما چرکین کردهای.
هارون پند او را پذیرفت و گفت:نزد او برو و آهن از دست و پای او برگیر، سلام مرا به او برسان و بگو:پسر عمویت میگوید:پیش از این سوگند یاد کردهام که تا به بدی نسبت به من اقرار نکنی و نسبت به گذشتهات از من درخواست بخشش ننمایی،دست از تو برندارم.[این را بدان]که اقرار تو ننگی متوجه تو نکرده و درخواستت از من،قدر و منزلت تو را نمیکاهد و این یحیی بن خالد است که مورد وثوق،وزیر من و صاحب اختیار میباشد.به اندازهای که به سوگندم عمل کرده باشم از او درخواست کن[و اظهار تقصیر نما].
یحیی به حضور امام علیه السّلام رسید و پیغام هارون را به ایشان رساند.امام کاظم علیه السّلام که میدانست هارون الرشید درصدد است تا با گرفتن اقرار مبنی بر
1) (1)) .ابو الفضل برمکی مربی و معلم هارون الرشید بود که در سال 120 ق.زاده شد و در سال 190 ق. بدرود زندگی گفت.
بدی در حق هارون،حضرت را به وسیله اقرارش،در میان مردم بدنام کرده و توجیهی برای زندانی کردن حضرت باشد،لذا به یحیی فرمود:نخست[بدان] که نعمت و آسایش تو و خاندانت به دست هارون بر باد خواهد شد.آنگاه حضرت،یحیی را از هارون برحذر داشته،پاسخ هارون را چنین دادند:ای ابو علی،به او بگو:موسی بن جعفر میگوید:روز جمعه پیک من خبری را که[دوست میداری و]میخواهی(یعنی مرگ امام)به تو میرساند و چون فردا(روز قیامت)در محضر خداوند تو را به زانو درآورده[از خداوند دادخواهی کردم]خواهی دانست که چه کسی بر رفیق خود ستم و تجاوز کرده است!». (1)
حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام از داخل زندان طی نامهای که به هارون الرشید نوشت،تلاشهای شکستخوردۀ هارون در فریفتن و شکنجه خود را ناکارآمد خوانده،متذکر شد که اقدامهای جبارانۀ او چیزی را تغییر نمیدهد.
«محمّد بن اسماعیل»میگوید:«موسی بن جعفر علیه السّلام نامهای از زندان برای هارون الرشید فرستاد به این شرح:هر یک روز آمیخته به سختی که بر من میگذرد، یک روز آکنده از آسایش و فراخی از تو سپری میشود تا اینکه همگان در روزی بیپایان [برای داوری و رسیدن به پاداش یا کیفر]گرد خواهیم آمد و آنجاست که باطلکاران زیان میکنند». (2)
تحمل حوادث ناگوار،شکنجه،در غل و زنجیر قرار داشتن،ممنوعیت تماس با مردم و بدرفتاریهای طاقتسوز،از اموری به شمار میرفت که از سوی هارون بر امام علیه السّلام روا داشته میشد و حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام با آنها دست به گریبان بود،اما هارون به همین مقدار بسنده نکرده،طرحی بیسابقه برای تبرئۀ خود از ننگ و بدنامی کشتن امام علیه السّلام ریخت.غالب تاریخنگاران و ترجمهنویسانی که دربارۀ امام علیه السّلام قلم زدهاند،نوشتهاند:«هارون به سندی بن شاهک جانی پیشنهاد کشتن امام علیه السّلام را داد و او پذیرفته،به سنگینترین و دردناکترین جنایت تاریخ اسلام دست زده،نوادۀ پیامبر بزرگ اسلام را کشت.
سندی مقداری رطب فراهم کرد و به زهری کشنده آغشت،سپس آن را برای امام علیه السّلام برد.آن حضرت ده دانه از آن رطب را تناول کرد.سندی به امام علیه السّلام گفت:بیشتر بخور.
امام علیه السّلام خیره در او نگریسته،فرمود:بس است.به آنچه نیاز داشتی(امید بسته بودی)رسیدی.
امام علیه السّلام پس از خوردن رطب آلوده به زهر،دچار دردهای جانکاه ناشی از مسمومیت شد و زهر،تمام وجود امام علیه السّلام را فرا گرفت.مأموران سنگدل خلیفه امام علیه السّلام را در میان گرفتند و سندی بن شاهک پلید با بیانی زشت و خشونتبار با امام علیه السّلام برخورد کرد.او از رسیدن هرنوع کمک و دارویی به امام علیه السّلام ممانعت
کرد تا فرجامی که هارون برای حضرت در نظر گرفته بود سر رسیده، محقق شود.
در همان زمان بود که سندی بن شاهک،برخی از افراد سرشناس و نامی را آنگونه که یکی از بزرگان عامه میگوید-شمار آنان به هشتاد تن میرسید-به زندان خواند.
او میگوید:سندی بن شاهک ما را فرا خواند و چون در آنجا جمع شدیم،گفت:در این مرد بنگرید،آیا صدمهای بر او وارد شده است؟مردم ادعا میکنند که با او رفتاری ناخوشایند شده و این مطلب را بسیار بر زبان میآورند.
میبینید که از نظر خانه و لوازم آن در آسایش است.امیر المؤمنین(هارون)نظر سوئی دربارۀ او ندارد،بلکه در انتظارات اوست که نزد وی رود و با او مناظره کند.[آن گونه که میبینید]او از هرنظر در آسایش است[چنانچه تردید دارید] از او بپرسید.
راوی میگوید:تمام اندیشۀ ما دیدن امام علیه السّلام بود.زمانی که به او نزدیک شده،او را از نزدیک دیدیم،با تمام وجود دریافتیم که در عبادت و زهد سرآمد عابدان و زاهدان است[و نتوانستیم در عبادت و زهد کسی را هم سنگ او سازیم].او به ما گفت:آنچه دربارۀ آسایش،امکانات و مانند آن گفته،درست است،اما ای حاضران،بدانید که به وسیلۀ نه دانه خرمای زهرآلود مسموم شدهام و فردا[در اثر زهر] چهرهام زرد خواهد شد و پس فردا خواهم مرد.
سندی بن شاهک که این دیدار را تدارک دیده بود تا خود را در کشته شدن امام کاظم علیه السّلام بیگناه معرفی کند،با شنیدن این سخن همانند شاخۀ نخلی که دستخوش توفان شده باشد بر خود لرزید،چرا که طرح سالوسانۀ خود را بر باد رفته میدید». (1)
1) (1)) .روضة الواعظین 260/1.
زهری که به حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام خورانده شد به تدریج همۀ وجود امام علیه السّلام را فراگرفت و حضرتش دانست که زمان دیدار با دوست فرا رسیده است.از اینرو سندی را فراخواند.سندی حاضر شد و امام علیه السّلام از او خواست تا غلامش را که در خانۀ«عباس بن محمّد»در محل«مشرعة القصب» ساکن است فراخواند تا به امر غسل و تجهیز حضرت بپردازد.
سندی از امام علیه السّلام اجازه خواست تا خود به امر تکفین و تجهیز بپردازد،اما حضرت با ردّ درخواست او فرمود:ما اهل بیت،کابین همسران،هزینۀ«حج صروره» (نخستین حج)و کفن خود را از مال پاک[و مباح]خویش تهیه میکنیم و کفنم نیز آماده است. (1)
سندی غلام را حاضر کرد.حال امام علیه السّلام رو به وخامت نهاده،حضرتش در حال احتضار بود و مرگ را با همۀ وجود حس میکرد.امام علیه السّلام در این لحظات «مسیب بن زهره»را خواست و به او فرمود:همانگونه که به تو گفتهام در حال کوچ به سوی خداوند هستم،پس آنگاه که جرعۀ آبی خواسته،آن را نوشیدم و چون دیدی بدنم متورم شد،رنگ چهرهام زرد،سپس سرخ و بعد سبز شد و به رنگهای دیگری درآمد،آن سرکش را از وفات من آگاه کن.
مسیب میگوید:همچنان منتظر رسیدن زمان درخواست آب از سوی امام علیه السّلام بودم که انتظار سرآمد و امام علیه السّلام جرعهای آب خواست و آن را نوشید، سپس مرا خواست و فرمود:ای مسیب،این پلید،سندی بن شاهک خواهد گفت که خود
1) (1)) .مقاتل الطالبیین/333؛طوسی الغیبه/26-31(به نقل از مقاتل الطالبیین/333)و بحار الانوار 234/48 38(به نقل از الغیبه/26-31).
عهدهدار غسل و دفن من است.هیهات،هیهات که چنین باشد،هرگز[چنین نخواهد بود].
چون به قبرستان معروف به«مقابر قریش»برده شدم،مرا در آنجا در لحد بگذارید و بلندی قبرم[فقط]چهار انگشت گشاده باشد.از خاک قبرم برای تبرک برنگیرید،زیرا تمام خاکها بر ما[و همگان]حرام است جز تربت(خاک)قبر جدم حسین بن علی که خداوند-عزّ و جلّ- شفای شیعیان و دوستداران ما را در آن قرار داده است.
مسیب میگوید:شخصی را در کنار امام علیه السّلام دیدم که شبیهترین مردم به آن حضرت بود.من که مولایم رضا علیه السّلام را در خردسالی دیده بود،بر آن شدم تا از او بپرسم،اما ناگاه امام کاظم علیه السّلام بر من فریاد زد و فرمود:آیا تو را باز نداشتم؟ آن شخصی که در کنار امام علیه السّلام نشسته بود از دیدگانم پنهان شد و چون به امام علیه السّلام نزدیک شدم او را کالبدی آرام و بیجان یافتم.بنا به وصیت امام علیه السّلام خبر وفات او را به هارون الرشید رساندم».
بدین ترتیب امام کاظم علیه السّلام پس از عمری راهبری روحی،دینی،علمی، اجتماعی،هدایت مردم،مبارزه با تاریکیهای جهل و انحراف و تحمل دشواریهای زندگی و ستم دشمنان و کینهتوزان،به دیدار معبود شتافت.با رفتن او جهان تیره و تار و سرای نیکان به یمن قدومش پر فروغ و درخشان شد.
در آن روز اسلام و مسلمانان درخشانترین چهره و شخصیت را از دست دادند؛ شخصیتی که از کیان اسلام و کلمۀ توحید دفاع و حقوق مسلمانان را از غاصبان مطالبه کرد و هرتجاوز هرمتجاوز به حقوق و حریم آنان را محکوم و نکوهش نمود.
پس خطاب به حضرتش میگوییم:درود بر تو ای فرزند رسول خدا،آن روز که زاده شدی و آن روز که به شهادت رسیدی و آن روز که برانگیخته خواهی شد.
بنا به نقل مشهور،شهادت امام کاظم علیه السّلام در روز جمعه،25 ماه رجب سال 183 ق. (1)بوده است.روایت دیگر،شهادت امام علیه السّلام را در سال 186 ق. (2)
میداند.
امام کاظم علیه السّلام در 55 سالگی (3)و به نقلی در 54 سالگی (4)چشم از جهان فرو بست.
پس از به شهادت رسیدن امام کاظم علیه السّلام هارون الرشید به منظور سلب مسئولیت قتل امام علیه السّلام و تبرئۀ خود و دستگاه خلافت از دخالت در به شهادت رسیدن امام علیه السّلام،مرگ حضرت را طبیعی جلوه داد و آن را میان مردم پراکند.او برای نیل به این هدف و قبولاندن این نیرنگ به مردم دو راه در پیش گرفت.
سندی بن شاهک نخستین گام را در این راه برداشت تا زمینه را برای اعلام بیگناهی و عدم دخالت اربابش هارون در قتل امام علیه السّلام فراهم کند و در نتیجه دامان خود را از این جنایت پاک سازد.«عمر بن واقد»دربارۀ چگونگی شانه خالی کردن سندی از زیر بار این مسئولیت و تلاش بیامان او در این راه میگوید:«در یکی از شبها سندی در پی من فرستاد.در آن هنگام من در بغداد بودم.احضار من در آن وقت از شب مرا بیمناک کرد و پنداشتم که سندی
قصد سوئی دربارۀ من دارد.از اینرو آنچه را که باید وصیت کنم،به خانوادهام وصیت کرده،«إنا لله و إنا إلیه راجعون»را بر زبان آوردم،سپس نزد سندی رفتم.
چون سندی مرا دید،گفت:ای ابو حفص،انگار تو را ترسانیدهام؟
گفتم:آری.
گفت:جز خیر چیزی نیست[نترس].
گفتم:خوب است پیکی به منزل من بفرستی تا آنان را از حال من باخبر سازد.
سندی پذیرفت،سپس گفت:ای ابو حفص،میدانی برای چه تو را احضار کردم؟
گفتم:نه.
پرسید:آیا موسی بن جعفر را میشناسی؟
گفتم:آری به خدا،او را میشناسم و روزگاری است که میان من و او رابطۀ دوستی برقرار است.
گفت:چه کسانی در بغداد هستند که گفتارشان مورد قبول همگان است؟
کسانی را نام بردم و آنان را همانند من فرا خواند،سپس گفت:کسانی را میشناسید که موسی بن جعفر را بشناسند؟
حاضران کسانی را نام بردند و سندی آنان را احضار کرد.شمار کسانی که آن شب به دستور سندی احضار شده بودند به بیش از پنجاه تن رسید و همگی موسی بن جعفر علیه السّلام را میشناختند و با او سابقۀ همنشینی داشتند.
عمر بن واقد میگوید:سندی به اندرون رفت و ما مشغول نماز شدیم.
کاتب او طوماری آورد و نام،محل سکونت و کار ما را در آن نوشت،سپس سندی نزد کاتب بازگشت.
عمر ادامه میدهد:سندی بیرون آمده،مرا خواند.من و عدّهای از دوستانم برخاسته،داخل شدیم.سندی رو به من کرد و گفت:ای ابو حفص،پارچه را از روی موسی بن جعفر برگیر و چون پارچه را برگرفتم او را مرده یافتم.از دیدن او گریستم و کلمۀ استرجاع بر زبان آوردم.
سپس به حاضران گفت:او را بنگرید.یکایک حاضران نزدیک شده،او را نگریستند.
آنگاه گفت:همگی گواهی میدهید که این[مرده]موسی بن جعفر بن محمد است؟گفتیم:آری،گواهی میدهیم که او موسی بن جعفر بن محمد است.
سندی به یکی از غلامان گفت:عورت(شرمگاه)او را با پارچهای بپوشان و بدن او را در معرض دید قرار ده و غلام چنان کرد.
آنگاه سندی گفت:آیا چیزی و اثری غیرطبیعی در او میبینید؟
گفتیم:نه.چیزی غیرطبیعی در او نمیبینیم،جز اینکه او مرده است.
در این هنگام گواهی حاضران را ثبت کرد و آنان راه خانۀ خویش در پیش گرفتند». (1)
در این بخش از برنامۀ عوامفریبانه و منحرف کردن افکار مردم،هارون الرشید خود به میدان آمده بود تا در برابر جمع بزرگان شیعه،چنین وانمود کند که امام علیه السّلام به مرگ طبیعی مرده و او هیچگونه دخالتی در وفات امام علیه السّلام نداشته،
1) (1)) .کمال الدین/37 یا عیون اخبار الرضا 97/1 حدیث 3 و بحار الانوار 225/48 حدیث 37(به قتل از کمال الدین/37 عیون اخبار الرضا 57/1 حدیث 3.
خود را بیگناه بخواند.
«محمد بن صدفۀ عنبری»میگوید:چون ابو ابراهیم،موسی بن جعفر علیه السّلام درگذشت،هارون الرشید بزرگان خاندان ابو طالب و بنی عباس،حاکمان و دیگر مردمان را فراخواند،سپس پیکر ابو ابراهیم،موسی بن جعفر علیه السّلام را حاضر کرد و به حاضران گفت:این موسی بن جعفر است که به مرگ طبیعی در گذشته و اگرچه میان من و او چالشهایی بود،اما در مورد کشتن او[به خدا پناه میبرم و]به درگاه خداوند استغفار میکنم[که چنین کاری از من سر زده باشد].در او بنگرید[آیا اثری از شکنجه و کشتن مییابید؟].
در این هنگام هفتاد تن از شیعیان امام علیه السّلام وارد شده،پیکر حضرت را وارسی کرده،اثری از زخم و خفگی در آن ندیدند.در پای امام علیه السّلام رنگ حنا دیده میشد». (1)
بنا به قراین و شواهد موجود،طبق برنامۀ از پیش تعیین شده که هارون آن را ساخته و پرداخته بود،نباید مسئولیت به شهادت رساندن امام کاظم علیه السّلام پیشوای تمام مسلمانان متوجه هارون شود.از دیگر سو میبایست به هر صورتی که ممکن بود امام علیه السّلام را فردی عادی و فاقد جایگاهی ارجمند جلوه داد که در نتیجه،دیگر جایی برای گزافهگویی و بزرگ شمردن فقدان او و تشکیک در مرگش باقی نماند.سندی بن شاهک به منظور تحقق بخشیدن به هدف پلید اربابش دست به ابتکار زده،دستور داد پیکر بیجان امام کاظم علیه السّلام را
1) (1)) .کمال الدین/39؛عیون اخبار الرضا 105/1/حدیث 8 و بحار الانوار 228/48 حدیث/31(به نقل از کمال الدین/39 و عیون اخبار الرضا 105/1/حدیث 8).
بر روی پل«رصافه»قرار دهند و درحالیکه شرطههای هارون سرکش گرد پیکر امام علیه السّلام جمع شده،چهرۀ حضرت را باز کرده بودند،مردم از آنجا میگذشتند و به جنازۀ امام علیه السّلام مینگریستند.هدف از این کار،شکستن حرمت امام علیه السّلام و کوچک و خوار کردن آن حضرت بود.سندی پا را فراتر نهاده،به مأموران خود دستور داد تا در کنار پیکر پاک امام علیه السّلام ندا در دهند:«هذا امام الرافضة فاعرفوه»؛این امام و پیشوای رافضه(شیعه)است،بشناسیدش.و این گفتاری اندوهافزا بود که جان مؤمنان را از شدت غم میگداخت.
آنان همچنین به فرمان سندی درصدد بدنام کردن شیعیان برآمده، میگفتند:این،موسی بن جعفر است،همو که رافضیها(شیعیان)میگویند:او نمیمیرد، پس او را بنگرید که مرده است.
این مطلب به منظور بدنام و متهم کردن شیعه بیان میشد،درحالیکه روح شیعه از این گفتهها و ادعاها بیزار بوده،آن را نمیپذیرفت،بلکه«واقفیه»مدعی بودند که موسی بن جعفر نمرده و مانند حضرت مسیح علیه السّلام به آسمان برده شده است.این حقیقت بر هارون و جلادان او پوشیده نبود،اما باید از این فرصت بهرهای دو سویه،برده میشد:یکی بیگناه جلوه دادن هارون الرشید و دیگری کوچک کردن امام کاظم علیه السّلام و بدنام کردن شیعیان بود تا از این رهگذر،هر فشار و ستمی را که بر آنان روا میداشتند،توجیه کنند.این دین به دنیافروختگان پا را فراتر نهاده،گفتاری بس شنیع و آلوده،به جملۀ«هذا إمام الرافضة»افزوده،بانگ میدادند:آگاه باشید،هرکس بخواهد پلید و پلیدزاده[العیاذ بالله]،موسی بن جعفر را ببیند بیاید. (1)
1) (1)) .کمال الدین/38؛عیون الاخبار 99/1/حدیث 5؛بحار الانوار 227/48/حدیث 29(به نقل از کمال الدین/38 و عیون اخبار الرضا 99/1/حدیث 5)و الفصول المهمه/54.
هارون با این روش فرصتطلبانۀ آشکار و نیز دستاندازی به حریم حرمت امام علیه السّلام،میخواست افزون بر تحقیر شیعیان،عناصر فعال و دامنۀ فعالیت و تعصب دینی آنان را شناخته،از این شیوۀ فریبکارانه برای دربند کشیدن و در نهایت به کام مرگ فرستادن شیعیان استفاده کرده،از خطر آنان رهایی یابد.«شیخ باقر شریف القرشی»میگوید:«گمان قوی این است که شیعیان پی به این انگیزۀ هارون برده بودند و از همین رو به هیچ اقدامی علیه هارون[و دستگاه او]دست نزدند». (1)
کارهایی که هارون الرشید بدان دست زده بود،لکۀ ننگی پاکنشدنی بر دامان عباسیان گذارد و کارنامهای سیاه،بر دیگر سیاهکاریهای این خاندان میافزود،چرا که هارون به کشتن امام کاظم علیه السّلام بسنده نکرده،بلکه اعمال زشتی در حق آن حضرت روا داشت که نشان میدهد هارون هیچ بهرهای از بزرگواری،هوشمندی،خوبی و انسانیت نبرده است.
«سلیمان بن ابی جعفر منصور»از این روحیۀ هارون آگاه بود.از همینرو زمانی که از بیرون آوردن پیکر امام علیه السّلام از زندان و قرار دادن آن بر روی پل و سر دادن آن جملههای دردآور آگاه گردید،بر آن شد تا آن رفتار زشت را به بهترین صورت جبران کند.ماجرای اقدام سلیمان از این قرار است:
«قصر سلیمان بر دجله مشرف بود.زمانی که هیاهوی مردم را شنید و بغداد را دستخوش آشوب و آشفتگی دید،دلیل آن را از فرزندان پرسید، گفتند:سندی بن شاهک وفات موسی بن جعفر را اعلام میکند.آنگاه آن
1) (1)) .حیاة الإمام موسی بن جعفر 523/2.
جملۀ نفرتانگیز را به اطلاع سلیمان رساندند.
سلیمان بر فرزندان خود بانگ زده،گفت:همراه غلامان خود بروید و جنازۀ[امام]را از آنان بگیرید و اگر ممانعت کردند،آنان را زده،جامۀ سیاهی (لباس سپاه و شرطه)که بر تن دارند بر بدنشان پاره کنید.
فرزندان سلیمان و غلامان او روانه شدند و پیکر امام علیه السّلام را از شرطهها گرفتند و آنان هیچ واکنشی نشان نداند،چرا که سلیمان عموی خلیفه و مهمترین شخصیت خاندان بنی عباس به شمار میرفت و همگی از او فرمانبرداری داشتند.غلامان،پیکر امام کاظم علیه السّلام را نزد سلیمان بردند.در همان هنگام دستور دارد تا در گذرگاههای بغداد ندا در دهند:آگاه باشید،هرکس بخواهد بر جنازۀ پاکیزه و پاکیزهزاده،موسی بن جعفر حضور یابد،حاضر شود». (1)
مردم از هرصنف و طبقهای در تشییع پیکر امام کاظم علیه السّلام حضور یافتند.
شیعیان نیز با شرکت در تشییع پیکر پاک امام علیه السّلام به سوگواری پرداخته،غرق اندوه و ماتم شدند.
شیخ باقر شریف قرشی بر این اعتقاد است که:سلیمان از ترس بروز قیام مردمی یا شورش سپاهیان دست به چنین اقدامی زد،چرا که شیعیان در آن زمان در اقلیت و دور از مقامهای دولتی نبودند،بلکه در میان دولت مردان، سرداران سپاه،متصدیان طراز اول امور دولتی کم نبودند کسانی که از مذهب تشیع پیروی میکردند.از همینرو سلیمان آن موضعگیری را از خود نشان داد و بدان وسیله توانست حکومت هارون الرشید را از گزند آشوبها و انقلاب وا رهاند. (2)
سلیمان امر تجهیز امام کاظم علیه السّلام را به عهده گرفت،امام علیه السّلام را غسل داد و کفنی که تمام قرآن کریم بر آن نوشته شده بود و دو هزار و پانصد دینار برای سلیمان تمام شده بود،بر پیکر امام علیه السّلام پوشاند. (1)
مسیب بن زهره میگوید:«به خدا سوگند،مردم را میدیدم که میپنداشتند امام علیه السّلام را غسل میدهند،اما دست آنان به او نمیرسید و میپنداشتند که او را حنوط و کفن میکنند،اما میدیدم که کاری نمیکردند.آن شخصی که هنگام وفات امام کاظم علیه السّلام در کنار حضرت بود(یعنی حضرت رضا«ع»)امام را غسل میداد و حنوط و کفن میکرد،اما چنین وانمود میکرد که با جمع غسلدهنده و کفنکننده همکاری میکند و آن جمع او را نمیشناختند.هنگامی که از کار خود فراغت یافت رو به من کرده،فرمود:ای مسیب،در هرچه دچار شک و تردید میشوی،از شک و تردید دربارۀ من بپرهیز،چرا که من امام و مولای تو و پس از پدرم حجت خداوند بر تو هستم.ای مسیب،مثل من،مثل یوسف و مثل آنان،مثل برادران یوسف است، آنگاه که بر او وارد شدند،ولی او را نشناختند. (2)
پس از پایان یافتن غسل و حنوط و کفن،امام کاظم علیه السّلام را به سوی آرامگاهش بردند.
پس از آنکه پیکر امام علیه السّلام غسل داده شد،مردم بغداد از همه قشر و طبقه، نیکوکردار و بدکار برای تشییع پیکر پاک امام کاظم علیه السّلام روان شدند تا از فیض بر دوش گرفتن جنازۀ آن بزرگوار بهرهمند گردند.دستههای سوگوار در گذرگاههای بغداد به حرکت درآمده،درحالیکه در رثای آن امام عزیز گلواژههای غم و مصیبت سر میدادند،راه«باب التین»را در پیش گرفتند.
سلیمان بن ابی جعفر درحالیکه لباسهای فاخر از تن کنده بود،با پا و سر برهنه،لباس عزا بر تن و گریبان چاکشده پیشاپیش جمعیت عزادار در حرکت بود.سرانجام به گورستان قریش رسیدند و سلیمان پیکر پاک امام کاظم علیه السّلام را در قبر گذارد.پس از پایان یافتن کار خاکسپاری،مردم عزادار پیش رفته،این مصیبت بزرگ را به سلیمان تسلیت میگفتند. (1)
1) (1)) .کمال الدین/38؛عیون اخبار الرضا 99/1 حدیث 5 و بحار الانوار 228/48 حدیث 29(به نقل از کمال الدین/38 و عیون الاخبار حدیث 99/1 حدیث 5).
میراث علمی امام کاظم علیه السّلام
پس از شهادت امام جعفر صادق علیه السّلام دانشگاه او به امام موسی بن جعفر علیه السّلام رسید.علیرغم شرایط سخت و دگرگونی اوضاع،این دانشگاه و دانشاندوزان آن در طول سه دهه و نیم از توجه و عنایت و کار و فعالیت مستمر علمی امام علیه السّلام در پرورش یاران هوشیار و شیعیان امام علیه السّلام که طالبان معرفت و دانش بودند،بهرهمند شدند.از امام کاظم علیه السّلام مجموعههایی روایی مانند:«مسائل علی بن جعفر»،«الأشعثیات»و...ثبت و نقل شده است.
آنان که میراث اهل بیت علیه السّلام را مورد توجه قرار داده،با دیدۀ اهمیت و ارج نهادن،بدان مینگریستند،به گردآوری تراث نقل شده از اهل بیت علیهم السّلام از تمام مصادر پرداخته،آن را تنظیم و فصلبندی کرده«مسند»نام گزاردند که این تلاش در خور ستایش است،چرا که با این اقدام،فرصتی مناسب برای پژوهشگران فراهم آورده است تا در میراث و سیرۀ اهل بیت علیهم السّلام غور کرده،به تحقیق و مطالعۀ عمیق آن بپردازند.
آخرین گردآوری نصوص مربوط به حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام در سه جلد و بیش از یک هزار صفحه است که به سبک موسوعههایی روایی،اما با تفاوتهایی،فصلبندی شده است.در مقدمۀ این اثر نصوصی دربارۀ پرورش، زندگی و سیرۀ امام کاظم علیه السّلام نقل شده،میراث حدیثی امام علیه السّلام به بخشهای:
عقاید،اخلاق،احکام،سیره،تاریخ و رجال تقسیم شده است.
با نگاهی گذرا به مسند امام کاظم علیه السّلام و در نظر گرفتن شرایط سخت سیاسی و اجتماعیای که امام کاظم علیه السّلام و یاران و شیعیان او در دورهای حدود سی و پنج سال با آن دست به گریبان بودند،به سترگی نقش فکری و نیز دادههای علمی امام کاظم علیه السّلام که امت اسلامی به صورت عام و جماعت صالحان و طالبان دانش پیرو خط اهل بیت علیهم السّلام بهطور خاص از آن برخوردار بودند،پی میبریم.
مسند امام کاظم علیه السّلام به ترجمه 638 تن از راویان امام کاظم علیه السّلام پرداخته است.
باید به این امر توجه داشت که چنین رقمی برای یک دورۀ 35 ساله و شرایط آن دوره رقم بسیار بزرگی است.فهرست این مسند دربردارندۀ تعداد نصوص هرباب از ابواب دانش است که برخی به واسطۀ امام کاظم علیه السّلام از پدران و جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل شده که این خود گواهی بر نهایت توجه و اهتمام آن حضرت به سیرۀ جدش میباشد و پارهای دیگر از نصوص به هیچ کس اسناد نشده است که باید آن را از تراث خاص امام کاظم علیه السّلام دانست.
«الرسالة الکبیرة»که از حضرت کاظم علیه السّلام در مورد«عقل»نقل شده است از مورد دوم؛یعنی تراث خاص امام علیه السّلام میباشد که ممکن است تنها رسالۀ جامعی باشد که از دیدگاه کتاب و سنت به«عقل»و ارزیابی آن میپردازد که این خود میراثی فراگیر و اثری جاودان بوده و شیوه شناخت قرآنی و حدیثی اهل بیت علیهم السّلام را دربردارد.در بخشهای آینده،نص کامل این سفر گران سنگ را مرور خواهیم کرد.
جزء اول این مسند شامل بابهای زیر است:
-علم و عقل(10 باب)؛
-توحید(14 باب)؛
-تاریخ پیامبران و امامان(14 باب)؛
-نبوت و امامت(22 باب)؛
-شناخت اصحاب و یاران(41 باب)؛
-شناخت راویان امام کاظم علیه السّلام(638 باب)؛
-ایمان و کفر(42 باب)؛
-اخلاق و معاشرت(152 باب).
جزء دوم مسند،شامل موارد زیر میباشد:
-کتاب القرآن(51 باب)؛
-کتاب الدعاء(51 باب)؛
-احتجاجها(8 باب).
این جزء بخش اعظم موضوعهای فقهی را دربردارد،مانند:
-کتاب الطهارة(73 باب)؛
-کتاب الصلاة(41 باب)؛
-کتاب الصوم(25 باب)؛
-کتاب الزکاة(28 باب)؛
-کتاب المعیشة(59 باب)؛
-کتاب السفر(8 باب)؛
-کتاب الحج(68 باب)؛
-کتاب الزیارة(7 باب)؛
-کتاب الجهاد(5 باب)؛
-کتاب النکاح(40 باب)؛
-کتاب الطلاق(30 باب).
موضوعهای جزء سوم مسند به شرح زیر است:
-کتاب الأولاد(12 باب)؛
-کتاب التجمیل و الزینه(43 باب)؛
-کتاب الرواتب(12 باب)؛
-کتاب الأطعمة(68 باب)؛
-کتاب الأشربة(13 باب)؛
-کتاب العتق(12 باب)؛
-کتاب الأیمان و النذور(9 باب)؛
-کتاب الحدود(18 باب)؛
-کتاب الدیات(16 باب)؛
-کتاب الوصیة(15 باب)؛
-کتاب الإرث(11 باب)؛
-کتاب الجنائز(29 باب)؛
-کتاب الحشر و المعاد و الآداب و السنن.
تنوع علومی که از حضرت کاظم علیه السّلام در بالا نام برده شد،خود دلیلی بر «دائرة المعارف»بودن این میراث است.از دیگر سو تکامل روند علمی که اهل بیت علیهم السّلام پایهگذار آن بوده و در راه استحکام بخشیدن اساس و برافراشتن نشانههای آن کوشیدهاند و برای به ثمر نشاندن آن و تأکید بر به ظهور رساندن نقش دگرگونساز آن در جامعۀ اسلامی بهطور عام و در جماعت صالحان به طور خاص در تکاپو بودند،به ما مینمایاند.
در اینجا گزیدههایی از این میراث سترگ را در موضوعهای زیر تقدیم مینماییم:
1.امام موسی بن جعفر علیه السّلام میفرماید:
«وجدت علم الناس فی أربع،أولها:أن تعرف ربّک،و الثانیة:أن تعرف ما صنع بک،و الثالثة:أن تعرف ما أراد منک،و الرابعة،أن تعرف ما یخرجک من دینک؛ (1)
دانش[سود بخش به]مردم را در چهار چیز یافتم:
نخست:اینکه خدای خود را بشناسی؛
دوم:اینکه بدانی خدا با تو چه کرده است؛
سوم:اینکه بدانی خدا از تو چه خواسته است؛
چهارم:اینکه بدانی چه چیزی تو را از دینت خارج میکند».
2.همو فرمود:
«أولی العلم بک ما لا یصلح لک العمل إلاّ به،و أوجب العمل علیک ما أنت مسؤول عن العمل به،و ألزم العلم لک ما دلّک علی صلاح قلبک و أظهر لک فساده،و أحمد العلم ما زاد فی علمک العاجل.فلا تشغلنّ بعلم،ما لا یضرّک جهله،و لا تغفلنّ عن علم ما یزید فی جهلک ترکه»؛ (2)
سزاوارترین دانش برای تو،دانشی است که جز با آن عمل تو درست نیاید، واجبترین عمل برای تو عملی است که دربارۀ آن بازخواست خواهی شد، بایستهترین دانش برای تو آن دانشی است که قلب(اندیشه)تو را به صلاح آورد
و تباهی و فساد آن را به تو بنمایاند و ستوده فرجامترین دانش آن دانشی است که بر علم امروز تو بیفزاید.پس به دانشی که نادانستن آن تو را زیان نرساند نپرداز و از دانشی که وانهادن آن،بر جهل تو میافزاید غافل مشو.
3.و نیز فرمود:
فقیهی که با آموختن[احکام]مورد نیاز یکی از یتیمان ما را که از دیدن ما محروم شدهاند[از گرداب نادانی]رهایی بخشد،از عبادت هزار عابد،بر إبلیس دشوارتر و ناگوارتر است. (1)
1.از«سماعه»نقل شده است که:«به ابو الحسن موسی علیه السّلام گفتم:آیا هر چیزی در کتاب خدا و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمده است؟یا شما چنین میگویید؟
او فرمود:[آری]که همه چیز در کتاب خدا و سنت پیامبر اوست. (2)
2.نیز روایت کرده است که:«از عبد صالح پرسیدم:کسانی از اصحاب ما با پدر و جدت دیدار کرده،از آن دو حدیث شنیدهاند.حال ممکن است از اصحاب ما کسی با مسألهای روبرو شود که در مورد آن فتوایی نداشته،اما مورد مشابه آن را داشته باشد.آنان میتوانند براساس«قیاس»فتوا دهند؟
امام علیه السّلام فرمود:نه زیرا کسانی پیش از شما هلاک شدند،که به قیاس عمل کردند.به امام علیه السّلام گفتم:چرا قیاس پذیرفته نمیشود؟
امام فرمود:زیرا چیزی نیست مگر اینکه در کتاب(قرآن)و سنت آمده است[و قیاس
در آن دو جایی ندارد]. (1)
3.از«موسی بن بکر»نقل شده است که ابو الحسن علیه السّلام فرمود (2):هرکس بدون علم[به احکام]فتوا دهد،فرشتگان زمین و فرشتگان آسمان او را لعن میکنند».
4.«عثمان بن عیسی»میگوید:«از ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ قیاس پرسیدم، فرمود:شما را چه به قیاس؟خداوند دربارۀ اینکه چگونه چیزی را حلال یا حرام کند مورد بازخواست قرار نمیگیرد. (3)
5.از«یونس بن عبد الرحمن»نقل شده است که گفت:«به ابو الحسن علیه السّلام اول گفتم:چگونه و با چه چیزی خداوند را به یکتایی یاد کنم و او را یگانه بدانم؟
امام علیه السّلام فرمود:ای یونس،بدعتگذار مباش که هرکس پیروی از نظر خود کرد هلاک شد،هرکس خاندان پیامبر خود را وانهاد،گمراه گردید و هرکس کتاب خدا و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را ترک گفت،کفر ورزید[پس راهی جز راه این سه دسته را برگزین تا خدا را به یکتایی شناخته باشی].
6.از بهترین و بینظیرترین احادیث امام موسی بن جعفر علیه السّلام در مورد عقل به عنوان منشأ اساسی شناخت،سفارش گرانبهای او به«هشام بن الحکم»است.
این سفارش امام علیه السّلام که«رسالة العقل عند الإمام»(رسالۀ خرد از نظر امام) نامیده شده بدین شرح است:
1.«إنّ اللّه-تبارک و تعالی-بشّر أهل العقل و الفهم فی کتابه فقال: فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ؛ (1)
2.یا هشام بن الحکم،إن اللّه-عزّ و جلّ-أکمل للناس الحجج بالعقول،و أفضی إلیهم بالبیان،و دلّهم علی ربوبیته بالأدلاّء،فقال: وَ إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ -الی قوله- لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ؛ (2)
3.یا هشام،قد جعل اللّه-عزّ و جلّ-ذلک دلیلا علی معرفته بأنّ لهم مدبّرا فقال:
وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ؛ (3)و قال: حم* وَ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ* إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (4)و قال: وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ؛ (5)
4.یا هشام،ثمّ وعظ أهل العقل و رغّبهم فی الآخرة فقال: وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (6)و قال: وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ زِینَتُهٰا وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (7)
1.امام کاظم علیه السّلام فرمود:خداوند-تبارک و تعالی-در کتاب خود صاحبان خرد و فهم را مژده داده،فرمود:«پس بشارت ده به آن بندگان من که:به سخن گوش فرا میدهند و بهترین آن را پیروی میکنند،ایناناند که خدایشان راه نموده و ایناناند همان خردمندان».
2.ای هشام بن الحکم،خداوند-عزّ و جلّ-به وسیلۀ خرد[ی که به انسانها داد]حجت را بر آنان تمام کرد،با بیان،[حجت را]به آنان رساند و به وسیلۀ راهنمایان آنان را به ربوبیت خود هدایت کرده،سپس فرمود:«و معبود شما،معبود یگانهای است که جز او هیچ معبودی نیست،[و اوست]بخشایشگر مهربان.راستی که در آفرینش آسمانها و زمین،و در پی یکدیگر آمدن شب و روز...واقعا نشانههایی است برای گروهی که میاندیشند».
3.ای هشام،خداوند-عزّ و جلّ-عقل را به مردم داد تا راهنمایی برای شناخت حضرتش باشد و آنان دریابند که مدبری برای[کارهای]آنان وجود دارد،چرا که خود فرموده است:«و شب و روز و خورشید و ماه را برای شما رام گردانید،و ستارگان به فرمان او مسخر شدهاند.مسلّما در این[امور]برای مردمی که تعقل میکنند نشانههاست»و نیز فرموده:«حاء میم.سوگند به کتاب روشنگر.ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم،باشد که بیندیشید»و همو میفرماید:«و از نشانههای او[اینکه]برق را برای شما بیمآور و امیدبخش مینمایاند،و از آسمان به تدریج آبی فرو میفرستد که به وسیلۀ آن،زمین را پس از مرگش زنده میگرداند.در این[امر نیز]برای مردمی که تعقل میکنند،قطعا نشانههایی است».
4.ای هشام،سپس[خداوند]خردمندان را پند داده،به گرایش و میل به آخرت خوانده، میفرماید:«و زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست،و قطعا سرای بازپسین برای کسانی که پرهیزگاری میکنند بهتر است،آیا نمیاندیشید؟»و فرموده است:«و هرآنچه به شما داده شده است،کالای زندگی دنیا و زیور آن است،و آنچه پیش خداست بهتر و پایدارتر است،مگر نمیاندیشید؟».
5.یا هشام،ثمّ خوّف الذین لا یعقلون عذابه فقال عزّ و جلّ: ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ* وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ* وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (1)
6.یا هشام،ثمّ بیّن أن العقل مع العلم فقال: وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ (2)
7.یا هشام،ثمّ ذمّ الذین لا یعقلون فقال: وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ (3).
و قال: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ (4).و قال: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (5)
8.ثم ذمّ الکثرة فقال:
وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ (6)،و قال: وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (7)و و أکثرهم لا یشعرون (8)
5.ای هشام،سپس آنان را که کیفر حضرتش را نشناخته[و نسبت به آن]تعقل نمیکنند ترسانده،میفرماید:«سپس دیگران را هلاک کردیم.و در حقیقت،شما بر آنان صبحگاهان و شامگاهان میگذرید،آیا به فکر فرو نمیروید».
6.ای هشام،آنگاه روشن کرد که خرد،همراه علم است،چنانکه میفرماید:«و این مثلها را برای مردم میزنیم و جز دانشوران،آنها را در نیابند».
7.ای هشام:آنگاه خداوند آنان را که خرد نمیورزند نکوهش کرده،میفرماید:«و چون به آنان گفته شود:از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید،میگویند:[نه،]بلکه از چیزی که پدران خود را بر آن یافتهایم،پیروی میکنیم.آیا هرچند پدرانشان چیزی را درک نمیکرده و به راه صواب نمیرفتهاند[باز هم در خور پیروی هستند]؟»و نیز فرموده است:«قطعا بدترین جنبندگان نزد خدا،کران و لالانیاند که نمیاندیشند»و در جای دیگر میفرماید:«و اگر از آنها بپرسی،چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟مسلّما خواهند گفت:خدا.بگو:ستایش از آن خداست،ولی بیشترشان نمیدانند».
8.سپس کثرت را نکوهش کرده،میفرماید:«و اگر از بیشتر کسانی که در زمین میباشند پیروی کنی،تو را از راه خدا گمراه میکنند»و نیز فرموده است:«ولی بیشتر آنان نمیدانند»و«بیشتر آنان نمیتوانند حدس بزنند».
9.یا هشام،ثمّ مدح القلة فقال: وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ (1)،و قال: وَ قَلِیلٌ مٰا هُمْ (2)،و قال: وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ (3)
10.یا هشام،ثمّ ذکر أولی الالباب بأحسن الذکر و حلاّهم بأحسن الحلیة،فقال:
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ (4)
11.یا هشام،إنّ اللّه یقول: إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ (5)یعنی العقل، و قال: وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَةَ (6)قال:الفهم و العقل؛
12.یا هشام،إنّ لقمان،قال لابنه:تواضع للحق تکن أعقل الناس.یا بنیّ إنّ الدنیا بحرّ عمیق قد غرق فیه عالم کثیر فلتکن سفینتک فیها تقوی اللّه و حشوها الإیمان و شراعها التوکل و قیمتها العقل،و دلیلها العلم و سکّانها الصبر؛
13.یا هشام،لکل شیء دلیل و دلیل العاقل التفکر و دلیل التفکر الصمت.و لکل شیء مطیّة و مطیّة العاقل التواضع و کفی بک جهلا أن ترکب ما نهیت عنه؛
9.ای هشام،سپس حضرت حق،قلّت(کمی)را ستوده،فرموده است:«و از بندگان من اندکی سپاسگزارند»و«اینها بس اندک هستند»و میفرماید:«و با او جز[عدۀ]اندک ایمان نیاورده بودند».
10.ای هشام:سپس خداوند با بهترین یادکردها از خردمندان یاد کرده و با بهترین زیورها آنان را آراسته،آنگاه که میفرماید:«[خدا]به هرکس که بخواهد حکمت میبخشد و به هر کس حکمت داده شود،به یقین،خیری فراوان داده شده است و جز خردمندان،کسی پند نمیگیرد».
11.ای هشام،خداوند میفرماید:«قطعا در این[عقوبتها]برای هرصاحبدلی عبرتی است».در این آیه،دل به معنی«عقل»است.و نیز فرموده است:«و به راستی،لقمان را حکمت دادیم»که حکمت به معنی«فهم»و«عقل»است.
12.ای هشام،لقمان به فرزندش گفت:در برابر حق فروتنی کن تا خردمندترین مردم باشی.ای پسرکم،دنیا[چونان]دریای ژرف است که مردم بسیاری در آن غرق شدهاند.پس تقوای الهی را کشتی خود در این دریا کن،درونمایۀ آن را ایمان ساز،بادبانش از توکل برگیر و عقل را بهای آن،دانش را راهنمای آن و بردباری را سکان آن گردان.
13.ای هشام هرچیزی را دلیل و راهنمایی است و راهنمای خردمند،تفکر است و راهنمای تفکر،خموشی است و هرچیزی را ستوری است و ستور خردمند،فروتنی است.
در نابخردیات تو را همین بس که بر آنچه از آن بازداشته شدهای سوار شوی.
14.یا هشام،لو کان فی یدک جوزة و قال الناس:(فی یدک)لؤلؤة ما کان ینفعک و أنت تعلم أنّها جوزة.و لو کان فی یدک لؤلوة و قال الناس:انّها جوزة ما ضرّک و أنت تعلم أنها لؤلوة؛
15.یا هشام،ما بعث اللّه أنبیائه و رسله الی عباده إلاّ لیعقلوا عن اللّه،فأحسنهم استجابة أحسنهم معرفة اللّه.و أعلمهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا.و أعقلهم أرفعهم درجة فی الدنیا و الآخرة؛
16.یا هشام،ما من عبد إلاّ و ملک آخذ بناصیته،فلا یتواضع إلاّ رفعه اللّه و لا یتعاظم إلاّ وضعه اللّه؛
17.یا هشام،إنّ للّه علی الناس حجتین،حجة ظاهرة و حجة باطنة،فأمّا الظاهرة فالرسل و الأنبیاء و الأئمة و أمّا الباطنة فالعقول؛
18.یا هشام،إنّ العاقل،الذی لا یشغل الحلال شکره و لا یغلب الحرام صبره؛
19.یا هشام،من سلّط ثلاثا علی ثلاث فکأنّما أعانّ هواه علی هدم عقله:من أظلم نور فکره بطول أمله،و محا طرائف حکمته بفضول کلامه،و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه،فکأنما أعان هواه علی هدم عقله.و من هدم عقله أفسد علیه دینه و دنیاه؛
14.ای هشام،اگر در دست خود گردویی داشته و مردم بگویند:گوهر است تو را سودی نبخشد،چرا که میدانی آنچه در دست داری گردو است و اگر در دستت گوهری داشته باشی و مردم بگویند،آنچه در دست داری گردو است تو را چه زیان که میدانی گوهری در دست داری.
15.ای هشام،خداوند پیامبران را نفرستاد،مگر برای اینکه در بند بندگی خدا باشند.
پس آنان که بهتر پاسخ پیامبران را دادند،شناخت بهتری از خداوند دارند و آنان که به فرمان خداوند آشناترند خردمندترین هستند و خردمندترین آنان،در دنیا و آخرت منزلتی رفیعتر دارند.
16.هیچ بندهای نیست،مگر اینکه فرشتهای پیشانی او را در دست دارد.هرگاه فروتنی کند،خداوند او را بزرگی و رفعت بخشد و چون تکبر ورزد و بزرگی فروشد،خداوند او را خوار و کوچک گرداند.
17.ای هشام،خدای را بر مردم دو حجت و برهان است،یکی حجت آشکار،دیگری حجت پنهان.حجت آشکار خداوند همان فرستادگان،پیامبران و امامان هستند و حجت پنهان،خردهاست.
18.ای هشام،خردمند کسی است که[روزی و نعمت]حلال او را از شکرگزاری باز ندارد و حرام،صبوری او را[درهم نشکسته و بر آن]چیره نشود.
19.ای هشام،هرکس سه چیز را بر سه چیز چیره کند چنان است که هوای نفس خود را بر از پای درآوردن خرد خود یاری داده است.هرکس فروغ اندیشۀ خود را به آرزوی دراز تاریک کند،با پرگویی خود،نکتههای حکیمانۀ خود را از بین ببرد و با پیروی از شهوات نفس، فروغ عبرتپذیری خود را خاموش کند،چنان است که در نابودی عقل خود به یاری هوای نفس خویش برخاسته باشد و هرکس خرد خود را نابود و ویران کند دنیا و آخرت خود را تباه کرده است.
20.یا هشام،کیف یزکو عند اللّه عملک و أنت قد شغلت عقلک عن أمر ربک و أطعت هواک علی غلبة عقلک؛
21.یا هشام،الصبر علی الوحدة علامة قوة العقل،فمن عقل عن اللّه تبارک و تعالی اعتزل أهل الدنیا و الراغبین فیها.و رغب فیما عند ربه-و کان اللّه-آنسه فی الوحشة و صاحبه فی الوحدة.و غناه فی العیلة و معزه فی غیر عشیرة؛
22.یا هشام،نصب الخلق لطاعة اللّه.و لا نجاة إلاّ بالطاعة.و الطاعة بالعلم و العلم بالتعلیم.و التعلم بالعقل یعتقد و لا علم إلاّ من عالم ربانی و معرفة العالم بالعقل؛
23.یا هشام،قلیل العمل من العاقل مقبول مضاعف،و کثیر العمل من أهل الهوی و الجهل مردود؛
24.یا هشام،إنّ العاقل رضی بالدّون من الدنیا مع الحکمة.و لم یرض بالدّون من الحکمة مع الدنیا،فلذلک ربحت تجارتهم؛
25.یا هشام،إن کان یغنیک ما یکفیک فأدنی ما فی الدنیا یکفیک.و إن کان لا یغنیک ما یکفیک فلیس شیء من الدنیا یغنیک؛
20.ای هشام،چگونه ممکن است که عمل تو پاک شده و فزونی گیرد،درحالیکه عقل خود را در غیر خدای خویش به کار بستی و هوای نفس خویش را در[مصاف و]چیرگی بر عقل خود فرمان بردی؟
21.ای هشام،صبوری بر تنهایی[و تحمل آن]نشانۀ قوت عقل است.پس هرکس در بند بندگی خدا باشد،از اهل دنیا و طالبان آن دوری گزیند و به آنچه نزد خداوند است روی آورد.در آن صورت است که خدا انیس بیکسی و دلتنگی او،یار تنهایی او،مایۀ بینیازی روزگار تنگدستی او بوده و بدون کسان و عشیره او را عزیز میگرداند.
22.ای هشام،خلق به طاعت خداوند گمارده شده است و جز با بندگی خداوند نیل به نجات و رهایی[از کیفر]ممکن نباشد،طاعت و بندگی به علم بستگی دارد،علم به فراگیری آن و فراگیری دانش با خرد پیوند خورده است و هیچ علمی[شایستۀ فراگیری]نیست،مگر علم عالم ربانی،[چرا که]شناخت عالم،با خرد فراهم آمده است.
23.ای هشام،عمل اندک عاقل به دو برابر پذیرفته است و عمل بسیار پیروان هوای نفس و جاهلان،ناپذیرفته و مردود است.
24.ای هشام،خردمند به اندکی از دنیا،ولی با حکمت خشنود و به اندک از حکمت با [داشتن تمام]دنیا ناخشنود است و از همین روست که تجارت آنان سودآور است.
25.ای هشام،اگر آنچه تو را بسنده باشد،بینیازت کند،پس کمترین چیز در دنیا تو را بسنده است و اگر آنچه تو را بسنده باشد،بینیازت نکند،دیگر چیزی از دنیا بینیازت نمیکند [و پیوسته در اندوه نداشتن و نیاز به سر خواهی برد].
26.یا هشام،إنّ العقلاء ترکوا فضول الدنیا فکیف الذنوب.و ترک الدنیا من الفضل و ترک الذنوب من الفرض؛
27.یا هشام،إنّ العقلاء زهدوا فی الدنیا و رغبوا فی الآخرة لانّهم علموا أنّ الدنیا طالبة و مطلوبة و الآخرة طالبة و مطلوبة،فمن طلب الآخرة طلبته الدنیا حتّی یستوفی منها رزقه.و من طلب الدنیا طلبته الآخرة فیأتیه الموت فیفسد علیه دنیاه و آخرته؛
28.یا هشام،من أراد الغنی بلا مال و راحة القلب من الحسد و السلامة فی الدین فلیتضرّع الی اللّه فی مسألته بأن یکمل عقله،فمن عقل قنع بما یکفیه و من قنع بما یکفیه استغنی و من لم یقنع بما یکفیه لم یدرک الغنی أبدا؛
29.یا هشام،إنّ اللّه-جلّ و عزّ-حکی عن قوم صالحین،أنّهم قالوا: رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ (1)حین علموا أنّ القلوب تزیغ و تعود إلی عماها و رداها،انّه لم یخف اللّه من لم یعقل عن اللّه و من لم یعقل عن اللّه لم یعقد قلبه علی معرفة ثابتة یبصرها و یجد حقیقتها فی قلبه.و لا یکون أحد کذلک إلاّ من کان قوله لفعله مصدّقا،و سرّه لعلانیة موافقا،لانّ اللّه لم یدلّ علی الباطن الخفی من العقل إلاّ بظاهر منه و ناطق عنه؛
1) (1)) .آل عمران/8.
26.ای هشام،خردمندان،مازاد نیاز خود را از دنیا وانهادهاند،چه رسد به[دامان آلودن به]گناه[،چرا که]ترک دنیا فضیلت و ترک گناه از واجبات است.
27.ای هشام،خردمندان،نسبت به دنیا زهد ورزیده،به آخرت متمایل میشوند،چرا که دریافتهاند،که دنیا هم خواهان است و هم خواسته شده و آخرت خواهان است و خواسته شده.پس هرکس خواهان آخرت باشد،دنیا خواهان او بوده تا اینکه سهم خود را از روزی دنیا برگیرد و هرکس در طلب دنیا باشد،آخرت،او را خواسته و مرگ،ناگهان به سراغ او آمده، دنیا و آخرت او را تباه میکند.
28.ای هشام،هرکس غنای جدای از مال و آرامش دل(تهی شدن آن)از حسد و سلامت در دین خواهد،به درگاه خداوند زاری کرده،بخواهد تا حضرتش عقل او را کمال بخشد،چرا که هرکس خرد ورزد،به آنچه او را بسنده باشد قناعت کند و هرکس به آنچه او را بسنده باشد قناعت کند،بینیاز شود و هرکس به آنچه او را کفایت کند قانع نباشد،هرگز به بینیازی دست نخواهد یافت.
29.ای هشام،خدای-عزّ و جلّ-از قومی صالح و درستکردار حکایت میکند که:
«[میگویند:]پروردگارا،پس از آنکه ما را هدایت کردی،دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان،و از جانب خود،رحمتی بر ما ارزانی دار که تو خود بخشایشگری».
[این را هنگامی گفتند که]دریافتند،دلها دچار انحراف شده،به کوری و سقوط[تمایل داشته و به آن]باز میگردد.هرکس دربند بندگی خدا نباشد از خداوند بیم نخواهد داشت و هرکس که خدا ترس نباشد،دل دربند معرفت و دانشی استوار که آن دانش را ببیند و حقیقت آن را در دل خود بیابد،نخواهد داشت و هیچ کس چنین نبوده[و به این مقام نایل نخواهد شد]مگر اینکه گفتارش مؤید کردارش و نهانش همانند و همسو با عیانش باشد،زیرا خداوند فقط با نشانی ظاهری از عقل و بیانکنندهای از طرف آن،به وجود نهانی آن دلالت و هدایت میکند.
30.یا هشام،کان أمیر المؤمنین علیه السّلام،یقول:ما من شیء عبد اللّه به أفضل من العقل و ما تمّ عقل امرء حتی یکون فیه خصال شتّی،الکفر و الشر منه مأمونان،و الرشد و الخیر منه مأمولان،و فضل ماله مبذول،و فضل قوله مکفوف.نصیبه من الدنیا القوت، و لا یشبع من العلم دهره.الذلّ أحب إلیه مع اللّه من العزّ مع غیره،و التواضع أحبّ إلیه من الشرف.یستکثر قلیل المعروف من غیره و یستقل کثیر المعروف من نفسه،و یری الناس کلهم خیرا منه و أنّه شرّهم فی نفسه و هو تمام الأمر؛
31.یا هشام،من صدق لسانه زکی عمله،و من حسنت نیته زید فی رزقه،و من حسن برّه بإخوانه و أهله مدّ فی عمره؛
32.یا هشام،لا تمنحوا الجهّال الحکمة فتظلموها،و لا تمنعوها أهلها فتظلموهم؛
33.یا هشام،کما ترکوا لکم الحکمة فاترکوا لهم الدنیا؛
34.یا هشام،لا دین لمن لا مروّة له،و لا مروّة لمن لا عقل له،و أنّ أعظم الناس قدرا الذی لا یری الدنیا لنفسه خطرا،أما إنّ أبدانکم لیس لها ثمن إلاّ الجنة،فلا تبیعوها بغیرها؛
30.ای هشام،امیر المؤمنین[علی بن ابی طالب]علیه السّلام میگفت:«به وسیلۀ هیچ چیزی چون عقل،خداوند عبادت نشده است و عقل کسی کمال نمییابد تا اینکه چندین خصلت در او جمع شود:کفر و شر در او راه نیابد،از او امید راهیافتگی و خیر برود،زیادی مالش[در راه خدا]بذل شود،از گفتار زیاد[و بیجا]بپرهیزد،بهرهاش از دنیا قوتی[که بدان زنده ماند] باشد،همۀ عمر از دانش سیری نپذیرد،خواری و کوچکی در کنار خدا را بر عزت و بزرگی در کنار غیر خدا نزد او محبوبتر باشد،فروتنی را بر بزرگی[ترجیح داده،]پسندیدهتر داشته باشد، احسان کم دیگران را زیاد و نیکی بسیار خود را کم شمارد و مردم را همگی بهتر از خویش دانسته،خود را نزد خویش بدتر از همگان بداند که این تمام امر است[و چنین کسی با چنین اوصافی به مراتب کمال عقل دست یافته است]».
31.ای هشام،هرکس زبانش راست گفتار شد،عملش پاکیزه گردد و هرکس نیت خود را نیکو گرداند،روزیاش فزونی گیرد و هرکس در حق برادران و خاندان خود نیکیاش بهتر و بیشتر باشد،عمرش دراز گردد.
32.ای هشام،حکمت را به نادان ندهید(نیاموزید)که در حق حکمت،ستم روا داشتهاید و آن را از شایستگان و اهل حکمت دریغ مکنید که بر آنان ستم روا میدارید.
33.ای هشام،همانگونه که[دنیاپرستان]حکمت را برای شما وانهادهاند،شما نیز دنیا را برای آنان واگذارید.
34.ای هشام،آنکه جوانمردی و مروت نداشته باشد دین ندارد و آنکه عقل نداشته باشد مروت ندارد.گرامیترین و ارجمندترین مردم کسی است که دنیا را همسنگ و معادل خود نداند.بدن شما بهایی و عوضی جز بهشت ندارد،پس به چیزی جز بهشت مفروشیدش. (1)
1) (1)) .صاحب کتاب«الوافی»از استادش-که خداوند هردوی آنان را رحمت کند-مطلبی در همین باب نقل کرده میگوید«زیرا که بدنها روزبهروز در حال کاستی است تا این جان از آن بریده راه آخرت در پیش گیرد.حال اگر این جان سعادتمند باشد در مسیر هدایت و استقامت در راه بندگی قرار گرفته نهایت تلاش او در این خاکدان انقطاع به سوی خدا و رسیدن به نعیم بهشت است.در این حال چنان است که بدن خود را در برابر بهایی چون بهشت به خداوند فروخته و خداوند-عزّ و جلّ-او را برای همین امر آفریده است اما اگر جان تیرهبخت و شقاوت پیشه باشد تمام سعی او در زندگی بر آن است تا قرین شیطان باشد و[در نتیجه]گرفتار کیفر دردناک آتش دوزخ میگردد چرا که گام در-
35.یا هشام،انّ امیر المؤمنین علیه السّلام کان یقول:لا یجلس فی صدر المجلس إلاّ رجل فیه ثلاث خصال:یجیب اذا سئل و ینطق اذا عجز القوم عن الکلام،و یشیر بالرأی الذی فیه صلاح أهله،فمن لم یکن فیه شیء منهنّ فجلس فهو أحمق؛
و قال الحسن بن علی علیه السّلام:اذا طلبتم الحوائج فاطلبوها من أهلها؛
قیل یابن رسول اللّه:و من اهلها؟قال:الذین قصّ اللّه فی کتابه و ذکرهم،فقال: إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ (1)قال:هم أولوا العقول؛
و قال:علی بن الحسین علیه السّلام:مجالسة الصالحین داعیة الی الصلاح و أدب العلماء زیادة فی العقل،و طاعة ولاة العدل تمام العز،و استثمار المال تمام المروة،و إرشاد المستشیر قضاء لحق النعمة،و کف الاذی من کمال العقل و فیه راحة البدن عاجلا و آجلا؛
36.یا هشام،انّ العاقل لا یحدّث من یخاف تکذیبه،و لا یسأل من یخاف منعه، و لا یعد ما لا یقدر علیه،و لا یرجو ما یعنّف برجائه،و لا یتقدم علی ما یخاف العجز عنه؛
و کان امیر المؤمنین یوصی اصحابه و یقول:أوصیکم بالخشیة من اللّه فی السر و العلانیة،و العدل فی الرضا و الغضب،و الاکتساب فی الفقر و الغنی،و أن تصلوا من قطعکم،و تعفوا عمّن ظلمکم،و تعطفوا علی من حرمکم و لیکن نظرکم عبرا،و صمتکم فکرا،و قولکم ذکرا،و طبیعتکم السخاء،فإنه لا یدخل الجنة بخیل و لا یدخل النار سخی؛
1) (1)) .زمر/9.
35.ای هشام،امیر المؤمنین،علی بن ابی طالب علیه السّلام میفرمود:«کسی در صدر مجلس بنشیند که سه خصلت داشته باشد:چون از او بپرسند پاسخ دهد و زمانی که جماعت حاضر از گفتن بازمانند،او سخن بگوید و چون از وی مشورت بخواهد آنچه صلاح آنان باشد به ایشان بگوید.پس هرکس از این خصلتها بیبهره باشد و در صدر مجلس بنشیند احمق است».
هرگاه در پی نیاز خود بودید،آن را از اهلش بخواهید.
گفته شد:ای فرزند رسول خدا،چه کسی اهل آن است؟
همانان که خداوند در کتاب خود از آنان یاد کرده،فرموده است:«تنها خردمندان هستند که پند میپذیرند»،سپس فرمود:آنان[که شایسته است از ایشان درخواست شود]خردمندان هستند».
همنشینی با صالحان فرا خوانندۀ به سوی صلاح و رستگاری است،ادب[آموزی از] عالمان،مایۀ زیادی خرد است،فرمانبرداری از حاکمان دادگر کمال عزت است،فزونی بخشیدن به مال[از طریق تجارت و معاملۀ مشروع]همۀ جوانمردی است،راهنمایی کسی که نظر و مشورت خواهد،به جای آوردن حق نعمت است و دست برگرفتن آزار دیگران کمال عقل و موجب آسایش تنها در دنیا و آخرت است».
36.ای هشام،خردمند با کسی که بیم میرود گوینده را دروغپرداز بخواند،سخن نمیگوید،از آنکه ترس محروم کردن دارد،خواهش نمیکند،چیزی را که توان انجامش ندارد وعده نمیدهد،به آنچه که به سبب آن مورد ملامت قرار میگیرد[و مستحق آن نیست]امید نمیبندد و به کاری که ترس ناتوانی در انجام آن دارد تن در نمیدهد.
امیر المؤمنین،علی بن ابی طالب علیه السّلام به اصحاب خود سفارش کرده، میفرمود:شما را سفارش میکنم که در نهان و آشکار از خدا بترسید،به هنگام خشم،عدل و رضایتمندی در پیش گیرید،در فقر و غنا به کسب معاش بپردازید،با آن کس که[پیوند خویشی را]با شما گسسته بپیوندید،از کسی که بر شما ستم کرده درگذرید و بر آن کس که شما را[از نعمتهایی که در اختیار داشته]محروم کرده،عطوفت و مهربانی ورزید.نگاهتان عبرتپذیر باشد و خموشیتان[به]اندیشه[سپری شود]،گفتارتان ذکر و سرشتتان بخشندگی باشد،زیرا بخیل به بهشت نرود و سخی و بخشنده در دوزخ جای نگیرد».
37.یا هشام،رحم اللّه من استحیا من اللّه حق الحیاء،فحفظ الرأس و ما حوی و البطن و ما وعی،و ذکر الموت و البلی،و علم أنّ الجنة محفوفة بالمکاره و النار محفوفة بالشهوات؛
38.یا هشام،من کف نفسه عن أعراض الناس أقاله اللّه عثرته یوم القیامة،و من کف غضبه عن الناس کفّ اللّه عنه غضبه یوم القیامة؛
39.یا هشام،انّ العاقل لا یکذب و ان کان فیه هواه؛
40.یا هشام،وجد فی ذؤابة سیف رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:انّ أعتی الناس علی اللّه من ضرب غیر ضاربه و قتل غیر قاتله،و من تولّی غیر موالیه فهو کافر بما أنزل اللّه علی نبیّه محمد صلّی اللّه علیه و آله،و من أحدث حدثا،أو آوی محدثا لم یقبل اللّه منه یوم القیامة صرفا و لا عدلا؛
41.یا هشام،أفضل ما یتقرب به العبد الی اللّه بعد المعرفة به الصلاة،و برّ الوالدین،و ترک الحسد و العجب و الفخر؛
37.ای هشام،خدای رحمت کند آن کس را که بهطور شایستهای از خداوند شرم کند و سر و آنچه در آن است(چشم و گوش و دهان و اندیشه از گفتار و دیدن و اندیشۀ ناروا)حفظ کند و شکم و آنچه در آن قرار میگیرد(خوردنیها و آشامیدنیها)[از حرام]بازدارد و به یاد مرگ و پوسیدگی تنها باشد و بداند که بهشت در دل سختیها (1)و دوزخ در میان شهوات نفسانی قرار گرفته است.
38.ای هشام،هرکس از آبروی مردم درگذرد[و آن را محترم شمارد]،خداوند در روز قیامت از لغزشهای او میگذرد و هرکس خشم خود را از مردم بازگیرد،خداوند در روز قیامت خشم خود را از او باز گیرد.
39.ای هشام،خردمند دروغ نمیگوید هرچند میل و خواستهاش در آن باشد.
40.ای هشام،روی بند شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نوشته شده بود:سرکشترین مردم بر خداوند کسی است که بیگناهی را به جای ضارب خود بزند و غیر قاتل خود را(آن کس که در صدد کشتن او برنیامده)بکشد.هرکس دوستی غیر اولیای خود گزیند،به آنچه که خداوند بر پیامبرش نازل فرموده،کفر ورزیده است و هرکس بدعتی(که در عرف و سنت نبوده)پدید آورد یا بدعتگری را پناه دهد،خداوند در قیامت از او بدل و جایگزینی نخواهد پذیرفت[و او نتواند عذاب خدا را از خود دور سازد].
41.ای هشام،پس از شناخت خداوند،برترین چیزی که انسان را به خداوند نزدیک میکند نماز،نیکی به پدر و مادر و ترک حسد،خودپسندی و فخرفروشی است.
1) (1)) .این بیان میان فریقین مشهور است به تواتر از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت آن حضرت روایت شده است.
42.یا هشام،أصلح أیّامک الذی هو أمامک،فانظر أی یوم هو و أعدّ له الجواب، فانک موقوف و مسؤول.و خذ موعظتک من الدهر و أهله،فانّ الدهر طویلة قصیرة فاعمل کأنک تری ثواب عملک لتکون أطمع فی ذلک.و اعقل عن اللّه و انظر فی تصرف الدّهر و أحواله،فانّ ما هوآت من الدنیا،کما ولّی منها،فاعتبر بها؛
و قال علی بن الحسین علیه السّلام:انّ جمیع ما طلعت علیه الشمس فی مشارق الارض و مغاربها بحرها و برّها و سهلها و جبلها عند ولی من أولیاء اللّه و أهل المعرفة بحق اللّه کفیء الظلال-ثم قال علیه السّلام:أولا حرّ یدع(هذه)اللمّاظة لاهلها-یعنی الدنیا-فلیس لانفسکم ثمن إلاّ الجنّة فلا تبیعوها بغیرها،فإنّه من رضی من اللّه بالدنیا فقد رضی بالخسیس؛
43.یا هشام،انّ کل الناس یبصر النجوم و لکن لا یهتدی بها إلاّ من یعرف مجاریها و منازلها و کذلک أنتم تدرسون الحکمة و لکن لا یهتدی بها منکم إلاّ من عمل بها؛
44.یا هشام،انّ المسیح علیه السّلام قال للحواریین:یا عبید السوء یهولکم طول النّخلة و تذکرون شوکها و مؤونة مراقیها و تنسون طیب ثمرها و مرافقها.کذلک تذکرون مؤونة عمل الآخرة فیطول علیکم أمده،و تنسون ما تفضون إلیه من نعیمها و نورها و ثمرها.یا عبید السوء نقّو القمح و طیّبوه و أدقّوا طحنه تجدوا طعمه و یهنئکم أکله، کذلک فأخلصوا الایمان و أکملوه تجدوا حلاوته و ینفعکم غبّه؛
45.بحقّ أقول لکم:لو وجدتم سراجا یتوقد بالقطران فی لیلة مظلمة لاستضأتم به و لم یمنعکم منه ریح نتنه.کذلک ینبغی لکم أن تأخذوا الحکمة ممن وجدتموها معه و لا یمنعکم منه سوء رغبته فیها؛
42.ای هشام،روزهایی را که در پیش داری سامان بده و بنگر چه روزی در پیش داری، پس پاسخی برای آن فراهم کن،چرا که[در آن روز]بازداشت شده و پرسیده خواهی شد.از روزگار و مردم آن پند بگیر که روزگار طولانی و[در عین حال]کوتاه است.پس عمل نیک انجام ده چنانکه گویی پاداش آن را میبینی تا تو را به عمل بیشتر وادارد و به بندگی خدا مشغول باش و در دگرگونی احوال روزگار بنگر،چه اینکه آنچه از دنیا[ی تو]مانده همانند آن چیزی است که گذشته است،پس[ای هشام،]از دنیا و احوال آن عبرت بگیر.
تمام آنچه که خورشید بر آن تابیده،از مشرق تا مغرب این خاکدان،دریا و خشکی و دشت کوه آن،از نظر اولیای خدا و عارفان به حق حضرتش،چونان سایهای[گذرا]ست.
سپس فرمود:آیا آزادهای یافت میشود که این ناچیز غذای در دهان مانده(دنیا)را برای اهل آن واگذارد؟بهای جان و تن شما بهشت است،پس آن را جز به بهای بهشت مفروشید،چرا که هر کس به[رسیدن به]دنیا دل خوش دارد به یقین به اندک و چیزی پست و بیارزش خشنود شده است».
43.ای هشام،همۀ مردم ستارگان را میبینند،اما تنها کسانی به وسیلۀ آن راه مییابند و هدایت میشوند که مجاری و منازل آن را میشناسند.شما نیز چنین هستید.حکمت را میآموزید،اما تنها کسی به وسیلۀ آن هدایت میشود و راه مییابد که بدان عمل کند.
44.ای هشام،حضرت مسیح علیه السّلام به حواریون خود گفت:ای بردگان و پیروان بدیها، بلندای نخل،شما را به هراس میاندازد[چرا که]خارهای آن و سختی بالا رفتن از نخل را به یاد میآورید،اما گوارایی میوه و منافع آن را فراموش میکنید.همینگونه است چون مؤونۀ عمل برای آخرت را به یاد میآورید و پاداش آن را دور میبینید،آنچه از نعمتها و شکوفهها و میوهها که بدان خواهید رسید فراموش میکنید.ای بردگان بدیها،[چون]گندم را به خوبی غربال کنید و نیکوی آن را از بد جدا سازید و به خوبی آسیاب کرده،آرد نمایید،طعم آن را حس کرده،به کامتان گوارا خواهد شد و همینطور است بندگی خداوند،پس چنانچه آن را خالص کنید و به کمال برسانید،شیرینی آن را چشیده و از فرجام آن،بهرهمند خواهید شد.
45.به حق[و دور از گزافه]به شما میگویم:اگر چراغی را در شبی تاریک یافتید که با «قطران»میسوزد،از فروغش بهره خواهید برد و بوی بد آن،شما را از بهره گرفتن از روشنایی آن بازنمیدارد.همینطور اگر حکمت را نزد هرکس یافتید باید آن را فراگیرید و بیمیلی و سوء رفتار او شما را از آموختن حکمت باز ندارد.
46.یا عبید الدنیا،بحق أقول لکم:لا تدرکون شرف الآخرة إلاّ بترک ما تحبون،فلا تنظروا بالتوبة غدا،فانّ دون غد یوما و لیلة و قضاء اللّه فیهما یغدوا و یروح؛
47.بحقّ أقول لکم:انّ من لیس علیه دین من الناس أروح و أقل همّا ممّن علیه الدین و إن أحسن القضاء،و کذلک من لم یعمل الخطیئة أروح هما ممن عمل الخطیئة و إن أخلص التوبة و أناب،و إنّ صغار الذنوب و محقراتها من مکائد ابلیس،یحقّرها لکم و یصغّرها فی أعینکم فتجتمع و تکثر فتحیط بکم؛
48.بحقّ أقول لکم:انّ الناس فی الحکمة رجلان:فرجلّ أتقنها بقوله و صدّقها بفعله،و رجل أتقنها بقوله و ضیّعها بسوء فعله،فشتان بینهما،فطوبی للعلماء بالفعل و ویل للعلماء بالقول؛
49.یا عبید السوء،اتّخذوا مساجد ربّکم سجونا لاجسادکم و جباهکم،و اجعلوا قلوبکم بیوتا للتقوی و لا تجعلوا قلوبکم مأوی للشهوات؛
50.انّ أجزعکم عن البلاء لأشدّکم حبّا للدنیا،و انّ أصبرکم علی البلاء لأزهدکم فی الدنیا؛
51.یا عبید السوء،لا تکونوا شبیها بالحداء الخاطفة،و لا بالثعالب الخادعة،و لا بالذئاب الغادرة،و لا بالاسد العاتیة کما تفعل بالفرائس کذلک تفعلون بالناس،فریقا تخطفون و فریقا تخدعون و فریقا تغدرون بهم؛
46.ای بردگان دنیا،به حق[و دور از گزافه]به شما میگویم:به شرافت و بزرگی روز واپسین دست نمییابید،مگر به وسیلۀ وانهادن آنچه دوست میدارید.توبه را به فردا وامگذارید که پیش از رسیدن فردا،روزی و شبی در پیش دارید که فرمان خدا(مرگ)در شبها و روزها در حال آمد و شد است.
47.به حق[و به دور از گزافه]به شما میگویم:آنکه وامی از مردم بر عهده ندارد و وامدار کسی نیست،آسودهخاطرتر از کسی است که وامدار مردم است،هرچند که در ادای دین کوشا باشد و به نیکی وام گزارد.همچنین است کسی که گناه نکرده،از گناهکار توبه کرده، هرچند در توبه اخلاص ورزد و به خدای خویش بازگردد،آسودهخاطرتر است.[بدانید که] گناهان خرد و ناچیز از نیرنگهای ابلیس است.او آنها را در دیدگانتان خرد و کوچک مینمایاند[تا بدانها دست زنید تا آنجا که]بسیار شده،شما را دربر بگیرند.
48.به حق[و به دور از گزاقه]به شما میگویم:دارندگان حکمت،دو گونهاند:یکی آن را تماما فراگرفته و با عمل خود،آموختههای خود را باور و تصدیق کرده(گفتار و کردار او یکی است)و دیگری آن را به خوبی فراگرفته و با رفتار بد خود تباهش کرده است.پس آن کجا و این کجا؟خوشا به حال عالمانی که به دانستۀ خود عمل کردهاند و وای بر عالمانی که از علم خود بهرهای جز گفته نداشتهاند.
49.ای بردگان بدیها،مسجدها را زندان تن و پیشانی خود کنید و دلهای خود را خانۀ پرهیزگاری قرار دهید و آن را جایگاه و پناهگاه شهوتها مگردانید.
50.[بدانید]آنکه از شما به هنگام رسیدن بلا بیتابتر است،دنیا دوستتر است،و آن کس که در برابر بلا و مصیبتها صبورتر است،نسبت به دنیا بیرغبتتر و زاهدتر است.
51.ای بردگان بدیها،چونان«حداء»(پرندهای شبیه کلاغ)رباینده و روباهان فریبکار و گرگان خیانت پیشه و غدار نباشید و[مبادا]آنگونه که آنان با شکار و طعمه رفتار میکنند، عدهای رباینده و گروهی فریبکار و دستهای غدار و خیانت پیشه باشید.
52.بحق أقول لکم،لا یغنی عن الجسد أن یکون ظاهره صحیحا و باطنه فاسدا.
کذلک لا تغنی أجسادکم التی قد أعجبتکم و قد فسدت قلوبکم،و ما یغنی عنکم أن تنقّوا جلودکم و قلوبکم دنسة.لا تکونوا کالمنخل یخرج منه الدقیق الطیب و یمسک النخالة.
کذلک أنتم تخرجون الحکمة من أفواهکم و یبقی الغلّ فی صدورکم؛
53.یا عبید الدنیا،انّما مثلکم مثل السراج یضیء للناس و یحرق نفسه؛
54.یا بنی اسرائیل،زاحمو العلماء فی مجالسهم و لو جثوّا علی الرکب،فانّ اللّه یحیی القلوب المیتة بنور الحکمة کما یحیی الارض المیتة بوابل المطر؛
55.یا هشام،مکتوب فی الإنجیل:طوبی للمتراحمین،أولئک المرحمون یوم القیامة،طوبی للمصلحین بین الناس،أولئک هم المقربون یوم القیامة،طوبی للمطهّرة قلوبهم،أولئک هم المتقون یوم القیامة،طوبی للمتواضعین فی الدنیا،أولئک یرتقون منابر الملک یوم القیامة؛
56.یا هشام،قلّة المنطق حکم عظیم،فعلیکم بالصمت،فانّه دعة حسنة و قلّة وزر و خفّة من الذنوب.فحصنوا باب الحلم،فانّ بابه الصبر،و انّ اللّه-عزّ و جلّ-یبغض الضحّاک من غیر عجب و المشّاء إلی غیر أرب و یجب علی الوالی أن یکون کالراعی لا یغفل عن رعیته و لا یتکبر علیهم.فاستحیوا من اللّه فی سرائرکم،کما تستحیون من الناس فی علانیتکم.و اعلموا انّ الکلمة من الحکمة ضالّة المؤمن،فعلیکم بالعلم قبل أن یرفع،و رفعه غیبة عالمکم بین أظهرکم؛
52.به حق[و به دور از گزاف]به شما میگویم:آندامی آراسته و درست و سالم،اما دارای باطنی فاسد و آلوده سودی نبخشد.همینگونه است که اگر دلهای شما به فساد گراییده،تباه شد،اندام زیبا و چشمگیر شما،سودتان نبخشد.آراستن ظاهر درحالیکه قلبهای شما به پلیدی آلوده باشد سودی به شما نمیرساند.[به هوش باشید که]مانند غربال نباشید که آرد گوارا از آن خارج شده و نخاله در آن میماند[که اگر چونان غربال باشید] حکمت از دهان شما خارج میشود،اما انحراف در سینهتان باقی است.
53.ای دنیاپرستان،شما همانند چراغی هستید که به مردم فروغ میدهد،اما خود را میسوزاند.
54.ای بنی اسرائیل،محافل و مجالس علما را با حضور خود پر کنید هرچند[به دلیل تنگی جا]بر دو زانو بنشینید،چرا که خداوند دلهای مردم را به نور حکمت زنده میکند،آن سان که زمین مرده و خشک را با باران سیلآسان حیات میبخشد».
55.ای هشام،در انجیل آمده است:خوشا به حال آنان که مهربانی میورزند که اینان در قیامت مورد رحمت قرار میگیرند.خوشا به حال آنان که به اصلاح میان مردم میپردازند و اینان در روز قیامت از مقربانند.خوشا به حال آنان که قلب و درون خود را پاکیزه کردهاند که در قیامت در شمار پرهیزگارانند،خوشا به حال آنان که در دنیا فروتنی پیشه کردند که[به پاداش فروتنی]روز قیامت بر منبر(کرسی)های پادشاهی مینشینند».
56.ای هشام،کمگویی حکمتی است بس سترگ،پس خموشی در پیش گیرید که در آن آرامش پسندیده و کاستی و سبکباری از گناه است.صبر را که دروازۀ بردباری است،محکم سازید[و بدانید]که خداوند کسی را که بیدلیلی شگفتانگیز بخندد و آن کس که بیانگیزه، زمین در نوردد،مبغوض میدارد.بر والی و حاکم واجب است تا همانند چوپان،دمی از رعیت خویش غافل نباشد.همچنان که در انظار مردم از کردار بد شرم دارید،در خلوت و در نهان از خدای خود شرم کنید و بدانید کلمۀ حکمتآمیز،گمشدۀ مؤمن است،پس پیش از آنکه علم از میان شما برچیده شود،آن را فراگیرید و[بدانید که]برچیده شدن علم از میان شما،همان فقدان و عدم حضور عالمان در جمع شماست.
57.یا هشام،تعلم من العلم ما جهلت،و علّم الجاهل ممّا علّمت.عظّم العالم لعلمه ودع منازعته،و صغّر الجاهل لجهله و لا تطرده و لکن قرّبه و علّمه؛
58.یا هشام،انّ کل نعمة عجزت عن شکرها بمنزلة سیئة تؤاخذ بها.و قال أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه:انّ للّه عبادا کسرت قلوبهم خشیته فأسکتتهم عن المنطق و انّهم لفصحاء عقلاء،یستبقون الی اللّه بالاعمال الزکیّة،لا یستکثرون له الکثیر و لا یرضون لهم من أنفسهم بالقلیل،یرون فی أنفسهم أنهم أشرار و أنّهم لأکیاس و أبرار؛
59.یا هشام،الحیاء من الإیمان،و الإیمان فی الجنّة و البذاء من الجفاء و الجفاء فی النار؛
60.یا هشام،المتکلّمون ثلاثة:فرابح و سالم و شاجب،فأما الرابح فالذاکر للّه و أما السالم فالساکت،و أمّا الشاجب فالذی یخوض فی الباطل،انّ اللّه حرّم الجنة علی کلّ فاحش بذیء قلیل الحیاء لا یبالی ما قال و لا ما قیل فیه.و کان أبو ذرّ-رضی اللّه عنه -یقول:یا مبتغی العلم انّ هذا اللسان مفتاح خیر و مفتاح شر،فاختم علی فیک کما تختم علی ذهبک و ورقک؛
61.یا هشام،بئس العبد یکون ذا وجهین و ذا لسانین،یطری أخاه إذا شاهده و یأکله إذا غاب عنه،إن أعطی حسده و إن ابتلی خذله.انّ اسرع الخیر ثوابا البرّ، و أسرع الشر عقوبة البغی.و انّ شر عباد اللّه من تکره مجالسته لفحشه.و هل یکبّ الناس علی مناخرهم فی النار إلاّ حصائد السنتهم؟و من حسن اسلام المرء ترک ما لا یعینه؛
57.ای هشام،آنچه از دانش که نمیدانی فراگیر و آنچه را که آموختهای،به جاهلان بیاموز.عالم را برای علمش بزرگ شمار و منازعه و جدال با وی را ترک کن و جاهل را کوچک شمار،اما طردش مکن،بلکه او را به خود نزدیک کرده،بدو علم بیاموز.
58.ای هشام،هر نعمتی که در شکرگزاری آن سستی ورزیدی به منزلۀ گناهی است و بابت آن بازخواست خواهی شد.امیر المؤمنین-که درود خداوند بر او باد-فرمود:
«خدای را بندگانی است،شیوا سخن و خردمند،اما بیم از حضرتش دلهای آنان را شکسته و از گفتار بازشان داشته است.آنان با اعمال پاکیزه به سوی خداوند[بر دیگران] سبقت میگیرند.عمل زیاد خود را در درگاه خدا زیاد ندانسته و به عمل کم خود،از خویش خشنود نیستند.آنان خود را از اشرار میدانند،درحالیکه از زیرکان و از ابرار هستند».
59.ای هشام،حیا[جزئی]از ایمان است و جایگاه ایمان[و اهل آن]در بهشت است و فحاشی و بددهنی[جزئی]از جفا و ستمگری است و جایگاه ستمگری[و ستمگران]در دوزخ است.
60.ای هشام،گویندگان سه دستهاند:سود کرده،جان به سلامت به در برده و تباهشدۀ به هلاکت رسیده.پس آن کس که به ذکر خدا مشغول شود،سود کرده است و آن کس که خموشی گزیند،جان به سلامت به در برده است و آن کس که به گفتار باطل،زبان فرساید،تباه شده و به هلاکت رسیده است.[ای هشام،بدان که]خداوند بهشت را بر هردشنامدهندۀ بد زبان کم حیا که بیباک،هرچه خواهد بگوید و هرچه دربارۀ او بگویند باکی نداشته باشد،حرام کرده است.«ابو ذر»-که خدا از او خشنود باد-میگفت:«ای جویای علم،این زبان،کلید خیر و کلید شر است.پس همانگونه که بر زر و پول خود قفل میزنی[تا دستخوش ناامنی نشود]بر دهان خویش نیز قفل بزن[تا به وسیلۀ زبان به ورطۀ هلاکت گرفتار نشوی]».
61.ای هشام،بدترین مردم کسی است که دو رو و دو زبان داشته باشد.چون برادر [دینی]خود را ببیند او را بستاید و چون از او دور شود او را بخورد(غیبت کند).هرگاه به او [نعمتی]داده شود بر او رشک برد و به هنگام گرفتاری و درماندگی رهایش کند.[بدان که]از میان کارهای خیر،نیکی پاداشی زودرس و از میان شرها ستم و ستمگری کیفری شتابان دارد.
بدترین خلق خدا کسی است که به دلیل ناسزاگویی و دشنام دادن،همنشینیاش را ناخوش و ناپسند داشته باشی.آنان که بد زبان هستند با صورت در آتش افکنده میشوند.آن کس که اسلامی نیکو داشته باشد،آنچه بدو مربوط نباشد واگذارد.
62.یا هشام،لا یکون الرجل مؤمنا حتی یکون خائفا راجیا،و لا یکون خائفا راجیا حتی یکون عاملا لما یخاف و یرجو؛
63.یا هشام،قال اللّه-جلّ و عزّ-:و عزّتی و جلالی و عظمتی و قدرتی و بهائی و علوّی فی مکانی لا یؤثر عبد هوای علی هواه إلاّ جعلت الغنی فی نفسه،و همّه فی آخرته،و کففت علیه(فی)ضیعته،و ضمّنت السماوات و الأرض رزقه،و کنت له من وراء تجارة کلّ تاجر؛
64.یا هشام،الغضب مفتاح الشر و أکمل المؤمنین ایمانا أحسنهم خلقا،و ان خالطت الناس فان استطعت ان لا تخالط أحدا منهم إلاّ من کانت یدک علیه العلیا فافعل؛
65.یا هشام علیک بالرفق،فانّ الرفق یمن و الخرق شؤم،انّ الرفق و البرّ و حسن الخلق یعمر الدّیار و یزید فی الرزق؛
66.یا هشام،قول اللّه: هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ (1)جرت فی المؤمن و الکافر و البرّ و الفاجر.من صنع الیه معروف فعلیه أن یکافئ به،و لیست المکافأة أن تصنع کما صنع حتی تری فضلک،فان صنعت کما صنع فله الفضل بالابتداء؛
67.یا هشام،انّ مثل الدنیا مثل الحیّة مسّها لیّن و فی جوفها السمّ القاتل،یحذرها الرّجال ذوو العقول و یهوی الیها الصّبیان بأیدیهم؛
1) (1)) .رحمن/60.
62.ای هشام،انسان،زمانی مؤمن است که بیمناک و امیدوار باشد(بیمناک از کیفر خداوند باشد و امیدوار به رحمت او)و آنگاه بیمناک و امیدوار خواهد بود،که برای آنچه میترسد و آنچه بدان چه امیدوار است عمل کند.
63.ای هشام،خداوند-عزّ و جلّ-فرموده است:به عزت و جلال و عظمت و قدرت و شکوه و بلندی جایگاهم سوگند،هر بندهای که خواستۀ مرا بر خواسته خویش مقدم بدارد [به یقین]بینیازی را در وجودش قرار دهم،سعی او را در امر آخرتش گمارم،او را در سرزمین خودش به کفایت روزی دهم،آسمانها و زمین را ضامن روزی او گردانم و خود،او را از هر تجارت تجارتکنندگان بسنده باشم».
64.ای هشام،خشم کلید شر است و آن مؤمنی ایمانش کاملتر است که خلقی بهتر داشته باشد.اگر[بخواهی]با مردم معاشرت کنی،تا آنجا که میتوانی با کسی معاشرت کن که از دهش و عطای تو بهرهمند باشد.
65.ای هشام،نرمخویی پیشه کن که نرمخویی خجستگی و تندخویی شوم است و نیکی و خوشخلقی خانهها و شهرها را آباد میکند و روزی را فزونی میبخشد.
66.ای هشام،خداوند فرموده است:«آیا پاداش احسان جز احسان است؟».[این قاعده و سنت الهی]دربارۀ مؤمن و کافر،نیکوکار و بدکار به یکسان صادق و جاری است.هرکس که مورد احسان و نیکی قرار گرفت باید آن نیکی را با نیکی پاسخ دهد.پاداش نیکی به این نیست که همانند او نیکی کنی و بدین وسیله خود را برتر ببینی،چرا که در این صورت برتری از آن اوست که نیکی در حق تو آغاز کرده است.
67.ای هشام،مثل دنیا همانند مار است که بدنش نرم و لطیف است،اما در درون خود زهری کشنده دارد.خردمندان از آن[دوری جسته،]برحذر میباشند و کودکان[خطر ناآزموده]با شیفتگی فراوان به سوی آن دست دراز میکنند.
68.یا هشام،اصبر علی طاعة اللّه و اصبر عن معاصی اللّه،فإنّما الدنیا ساعة،فما مضی منها فلیس تجد له سرورا و لا حزنا،و ما لم یأت منها فلیس تعرفه،فاصبر علی تلک الساعة التی أنت فیها فکأنک قد اغتبطت؛
69.یا هشام،مثل الدنیا مثل ماء البحر کلّما شرب منه العطشان ازداد عطشا حتی یقتله؛
70.یا هشام،ایّاک و الکبر،فانّه لا یدخل الجنة من کان فی قلبه مثقال حبة من کبر.الکبر رداء اللّه،فمن نازعه رداءه أکبّه اللّه فی النار علی وجهه؛
71.یا هشام،لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم،فإن عمل حسنا استزاد منه،و ان عمل سیئا استغفر اللّه منه و تاب الیه؛
72.یا هشام،تمثلت الدنیا للمسیح علیه السّلام فی صورة امرأة زرقاء فقال لها:کم تزوجت؟فقالت:کثیرا،قال:فکلّ طلّقک؟قالت:لا بل کلا قتلت.قال المسیح علیه السّلام:فویح لازواجک الباقین،کیف لا یعتبرون بالماضین؛
73.یا هشام،انّ ضوء الجسد فی عینه،فإن کان البصر مضیئا استضاء الجسد کله.
و إنّ ضوء الروح العقل،فإذا کان العبد عاقلا کان عالما بربّه و اذا کان عالما بربّه أبصر دینه،و ان کان جاهلا بربه لم یقم له دین.و کما لا یقوم الجسد إلاّ بالنفس الحیّة، فکذلک لا یقوم الدین إلاّ بالنیّة الصادقة،و لا تثبت النیّة الصادقة إلاّ بالعقل؛
68.ای هشام،بر طاعت الهی صبور(مقاوم)باش و در برابر نافرمانی و سر تافتن از دستور حضرتش صبر پیشه کن(خویشتندار باش).[بدانکه]دنیا همانند بخشی از یک روز است.زمانی که گذشته،چیزی از خوشی و اندوهش را نمییابی و آنچه از دنیا که هنوز نیامده [در صورت آمدنش]نمیدانی چگونه خواهد بود.پس این دم را که در آن هستی[غنیمت شمرده،]صبوری کن و چنان باش که گویی در شادمانی و آسایش هستی.
69.ای هشام،مثل دنیا مانند آب دریاست.تشنه کام هرچه از آن بنوشد تشنهتر میشود تا سرانجام[از زیادهنوشی]کشته شود.
70.ای هشام،از تکبر بپرهیز،چرا که هرکس ذرهای از تکبر در دل داشته باشد وارد بهشت نمیشود.تکبر(بزرگی)ردای خداوند است،پس هرکس با خدا در بزرگیاش منازعه کند،حضرتش او را با صورت در دوزخ افکند.
71.ای هشام،هرکس همه روز خود را بازخواست نکند از ما نیست.[و چون خود را بازخواست کرد]اگر دید عمل نیکی انجام داده بر آن بیفزاید و چون دست به گناهی آلوده باشد از آن گناه به درگاه خداوند استغفار کند.
72.ای هشام دنیا در شکلزنی چشم آبی بر حضرت مسیح علیه السّلام ظاهر شد.مسیح علیه السّلام به او گفت:چند همسر گزیدی؟
دنیا گفت:بسیار.مسیح علیه السّلام گفت:همگی تو را طلاق دادند؟
دنیا گفت:نه،بلکه همۀ آنان را کشتم.
مسیح علیه السّلام گفت:وای بر همسران آیندۀ تو که چگونه از[سرنوشت]پیشینیان عبرت نمیگیرند؟».
73.ای هشام،روشنایی و نور بدن در دیدگان است،پس اگر دیده بینا بود همۀ بدن روشن شود.و فروغ جان در خرد است،پس اگر بنده،عاقل باشد،به خدای خویش عالم است (او را میشناسد)و چون به خدای خود عالم شود،در دینش بصیرت مییابد و هرگاه بنده به خدای خود جاهل شود(او را نشناسد)دینی[محکم و پایا]ندارد.پس همانطور که بدن، بیجان،راست نیاید،دین نیز جز با نیتی راستین راست نیاید و نیت راستین جز با خرد ممکن نباشد.
74.یا هشام،انّ الزّرع ینبت فی السهل و لا ینبت فی الصفا.فکذلک الحکمة تعمر فی قلب المتواضع و لا تعمر فی قلب المتکبّر الجبّار،لأنّ اللّه جعل التواضع آلة العقل و جعل التکبّر من آلة الجهل.ألم تعلم أنّ من شمخ إلی السقف برأسه شجّه،و من خفض رأسه استظلّ تحته و أکنّه؟و کذلک من لم یتواضع للّه خفضه اللّه و من تواضع للّه رفعه؛
75.یا هشام،ما أقبح الفقر بعد الغنی،و أقبح الخطیئة بعد النسک،و أقبح من ذلک العابد للّه ثمّ یترک عبادته؛
76.یا هشام،لا خیر فی العیش الا لرجلین:لمستمع واع،و عالم ناطق؛
77.یا هشام،ما قسّم بین العباد أفضل من العقل،نوم العاقل أفضل من سهر الجاهل، و ما بعث اللّه نبیّا إلاّ عاقلا حتی یکون عقله أفضل من جمیع جهد المجتهدین و ما أدّی العبد فریضة من فرائض اللّه حتی عقل عنه؛
78.یا هشام،قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:اذا رأیتم المؤمن صموتا فادنوا منه،فإنه یلقی الحکمة.و المؤمن قلیل الکلام کثیر العمل،و المنافق کثیر الکلام قلیل العمل»؛
79.یا هشام،أوحی اللّه تعالی إلی داود علیه السّلام قل لعبادی:لا یجعلوا بینی و بینهم عالما مفتونا بالدنیا فیصدهم عن ذکری و عن طریق محبتی و مناجاتی،أولئک قطاع الطریق من عبادی،انّ أدنی ما أنا صانع بهم أن أنزع حلاوة محبّتی و مناجاتی من قلوبهم؛
74.ای هشام،[بدان که]گیاه در زمین نرم و هموار میروید و در سنگ محکم سر بر نمیآورد.از همینروست که حکمت در دلهای متواضع پدید آمده و سامان میگیرد،نه در دلهای متکبر و سرکش،زیرا خداوند،فروتنی را ابزار خرد و تکبر را ابزار نادانی قرار داده است.آیا نمیدانی که هرکس[بیباکانه]به سمت سقف،سر فراز میکند،لاجرم شکستن سر در پی خواهد داشت و هرکس سر فرو افکند از سایۀ سقف بهره جسته،در آن پناه میگیرد؟به همین صورت است که هرکس برای خدا فروتنی نکند خدایش فرو افکند و هرکس برای خدا تواضع ورزد،خدایش رفعت و بلندی دهد.
75.ای هشام،چه زشت[و سخت است]بینوائی پس از توانمندی و تن دادن به گناه پس از[عمری]زهد و بندگی.زشتتر از آن،[کار]عابدی است که[پس از روزگاری بندگی خداوند]بندگی خدا را ترک کند.
76.ای هشام،زندگی برای دو کس نیکو و پر از خیر است:شنوندهای بیدار و گویندهای عالم[و آگاه].
77.ای هشام،هیچ چیزی بهتر و برتر از عقل،میان مردم قسمت نشده است.خفتن خردمند از شب زندهداری جاهل برتر است و هرپیامبری که مبعوث شد[از نظر عقل]سرآمد عاقلان بود تا عقلش برتر از تمام کوشش کوشندگان[در عبادت]باشد.[بدان که]هیچ بندهای واجبی از واجبات خداوند را نتواند به جای آورد،مگر اینکه در بند بندگی خدا باشد.
78.ای هشام،رسول خدا فرمود:«هرگاه مؤمن را خاموش یافتید بدو نزدیک شوید،چرا که او حکمت را فرامیگیرد[و میآموزد].مؤمن کم سخن گوید و بسیار عمل کند و منافق بسیار گوید و کم عمل کند».
79.ای هشام،خداوند به حضرت داوود علیه السّلام وحی کرده،فرمود:به بندگانم بگو:میان خود و من عالمی شیفتۀ دنیا شده[واسطه]قرار ندهند،چرا که آنان را از یاد من،راه من، محبت و دوستی من و مناجات من بازمیدارد.این عالمان،راهزنانی هستند که راه بندگان مرا به سوی من قطع میکنند.کمترین کاری که با آنان میکنم این است که شیرینی محبت و دوستی و مناجات با خودم را از دل آنان برمیگیرم».
80.یا هشام،من تعظّم فی نفسه لعنته ملائکة السماء و ملائکة الارض،و من تکبّر علی إخوانه و استطال علیهم فقد ضاد اللّه،و من ادعی ما لیس له فهو[أ]عنی لغیر رشده؛
81.یا هشام،أوحی اللّه تعالی الی داود علیه السّلام:یا داود حذّر،و أنذر أصحابک عن حبّ الشهوات،فإنّ المعلقة قلوبهم بشهوات الدنیا قلوبهم محجوبة عنّی؛
82.یا هشام،ایّاک و الکبر علی أولیائی و الاستطالة بعلمک فیمقتک اللّه،فلا تنفعک بعد مقته دنیاک و لا آخرتک.و کن فی الدنیا کساکن دار لیست له،انّما ینتظر الرحیل؛
83.یا هشام،مجالسة أهل الدین شرف الدنیا و الآخرة،و مشاورة العاقل الناصح یمن و برکة و رشد و توفیق من اللّه،فإذا أشار علیک العاقل الناصح فإیّاک و الخلاف فإنّ فی ذلک العطب؛
84.یا هشام،ایّاک و مخالطة الناس و الأنس بهم إلاّ أن تجد منهم عاقلا و مأمونا فآنس به و اهرب من سایرهم کهربک من السباع الضاریة.و ینبغی للعاقل اذا عمل عملا أن یستحیی من اللّه،و اذا تفردّ له بالنعم أن یشارک فی عمله أحدا غیره.و اذا مرّ بک أمران لا تدری أیهما خیر و أصوب،فانظر أیهما أقرب الی هواک فخالفه،فانّ کثیر الصواب فی مخالفة هواک.و ایّاک أن تغلب الحکمة و تضعها فی أهل الجهالة؛
قال هشام:فقلت له:فإن وجدت رجلا طالبا له،غیر أن عقله لا یتسع لضبط ما القی الیه؟قال علیه السّلام:فتلطف له بالنصیحة،فإن ضاق قلبه[ف]لا تعرضنّ نفسک للفتنة و احذر ردّ المتکبرین،فإن العلم یذّل علی أن یملی علی من لا یفیق.
80.ای هشام،هرکس خویش را بزرگ شمارد،فرشتگان آسمان و فرشتگان زمین او را لعنت کنند،هرکس بر برادران[دینی]خود بزرگی و تکبر ورزد و برتری جوید،به یقین راه دشمنی با خداوند را در پیش گرفته است و هرکس ادعای چیزی کند که در خور و توانش نباشد،بیراهه را برگزیده[و دیگران را به زحمت انداخته]است.
81.ای هشام،خداوند به داوود علیه السّلام وحی کرده،فرمود:ای داوود،یارانت را از دوستی دنیا برحذر دار و آنان را[نسبت به این خطر]هشدار ده،زیرا آنان که دل در گرو شهوتها و خواستههای دنیایی نهادهاند،قلب خود را در پس پردهای،از من پوشاندهاند(من جایی در قلب آنان ندارم).
82.ای هشام،از تکبر بر اولیای من و برتریجویی به وسیلۀ دانشت بپرهیز،زیرا خداوند از تو بیزار میشود که از آن پس دنیا و آخرتت تو را سودی نبخشد.در دنیا چونان کسی باش که در خانه دیگران زندگی میکند و هرلحظه منتظر کوچ از آن خانه است.
83.ای هشام،همنشینی با اهل دین،مایۀ شرافت دنیا و آخرت است.مشورت با خردمندان خیرخواه،خجستگی،برکت،راهیافتگی و توفیقی از خداوند است.پس هرگاه خردمند خیرخواه در مشورت،تو را به چیزی و راهی راهنمایی کرد،مبادا با مشورت او مخالفت کنی که مایۀ هلاکت است.
84.ای هشام،از معاشرت و انس گرفتن با مردم بپرهیز،مگر این در میان آنان خردمندی مورد اطمینان بیابی،پس با او انس بگیر و از غیر اینان،چنان بگریز که گویی از جانوران درنده میگریزی.سزاوار است که عاقل چون کاری[ناشایست]انجام دهد از خداوند شرم کند و هر گاه حضرت احدیت نعمتی به او داد،او نیز دیگران را از آن نعمت برخوردار کرده،بهرهای دهد.
[ای هشام]هرگاه با دو چیز روبرو شدی و ندانستی کدام یک از آنها درستتر و بهتر است، پس بنگر کدام یک از آن دو به هوای نفست و تمایل درونیات نزدیکتر و سازگارتر است،با همان مخالفت کن،چرا که کمال درستی و درستکاری در مخالفت تو با هوای نفست میباشد، و بپرهیز از اینکه حکمت را مغلوب کرده،در اختیار نادانان بگذاری.
هشام میگوید:به امام علیه السّلام گفتم:اگر کسی را یافتم که طالب حکمت باشد،اما عقل[و اندیشۀ]او ظرفیت و قابلیت دریافت آنچه به او میآموزم ندارد[در این حال چه کنم؟].
امام کاظم علیه السّلام فرمود:پس با او به نصیحت پرداخته،از در مهربانی در او اگر دلتنگی کرد، خود را در معرض فتنه قرار مده و از بیان دانشی و گفتن سخنی که متکبران آن را نمیپذیرند بپرهیز[و بدان که]اگر علم بر غیر اهلش که[هرگز]هشیاری نیابند،خوانده شود[در حقیقت] علم خوار میشود.
85.قلت:فإن لم أجد من یعقل السؤال عنها قال علیه السّلام:فاغتنم جهله عن السؤال حتی تسلم من فتنة القول و عظیم فتنة الردّ.و اعلم انّ اللّه لم یرفع المتواضعین بقدر تواضعهم و لکن رفعهم بقدر عظمته و مجده،و لم یؤمنّ الخائفین بقدر خوفهم و لکن آمنهم بقدر کرمه و جوده،و لم یفرّح المحزونین بقدر حزنهم و لکن بقدر رأفته و رحمته،فما ظنک بالرؤوف الرحیم الذی یتودّد الی من یؤذیه بأولیائه فکیف بمن یؤذی فیه،و ما ظنک بالتواب الرحیم الذی یتوب علی من یعادیه،فکیف بمن یترضاه و یختار عداوة الخلق فیه؛
86.یا هشام،من أحبّ الدنیا ذهب خوف الآخرة من قلبه،و ما أوتی عبد علما فازداد للدنیا حبّا إلاّ ازداد من اللّه بعدا و ازداد اللّه علیه غضبا؛
87.یا هشام،انّ العاقل اللّبیب من ترک ما لا طاقة له به،و أکثر الصواب فی خلاف الهوی.و من طال أمله ساء عمله؛
88.یا هشام،لو رأیت مسیر الأجل لألهاک عن الأمل؛
89.یا هشام،ایّاک و الطمع،و علیک بالیأس مما فی أیدی الناس،و أمت الطمع من المخلوقین،فانّ الطمع مفتاح للذل و اختلاس العقل و أختلاق المروات،و تدنیس العرض،و الذهاب بالعلم،و علیک بالاعتصام بربّک و التوکل علیه.و جاهد نفسک لتردّها عن هواها،فإنّه واجب علیک کجهاد عدوّک؛
85.به امام علیه السّلام گفتم:اگر کسی را نیافتم که عقل او بدان جا رسد که جویای حکمت و علم باشد[چه کنم]؟فرمود:نادانی و غفلت او را در پرسیدن،غنیمت شمار تا از فتنۀ گفتار و فتنۀ بزرگ ناپذیرفته شدن گفتار به سلامت درآیی.
و بدان که خداوند،متواضعان را بر مبنا و مقدار تواضع ایشان،رفعت نمیدهد،بلکه به قدر عظمت و بزرگواری خود بلندی مرتبه میدهد،آنان را که از او میترسند،به قدر ترسشان از خداوند،ایمنی نبخشیده،بلکه به اندازۀ کرم و بخشندگی خود آنان را امان میدهد و آنان را که در اندوه[نرسیدن به لقای حضرتش]به سر میبرند،نه به قدر اندوه آنان،بلکه بر مبنا و اندازۀ رأفت و مهربانی خود شادمان میکند.دربارۀ خدای رئوف و مهربان چه میپنداری؟ او که در حق آزاردهندگان به دوستانش که در حقیقت حضرتش را میآزارند مهربان است،با آنان که او را[با سرپیچی از فرمانش]میآزارند چهگونه خواهد بود؟و چه میپنداری دربارۀ توبهپذیر مهربانی که توبۀ دشمنان خود را میپذیرد،چه رسد به آنان که در جلب رضایت او میکوشند و در راه حضرتش دشمنی مردم را به جان میپذیرند.
86.ای هشام،هرکس دنیا دوست شد،ترس از آخرت از خانۀ دلش رخت برمیبندد.
و هربندهای که دانش فراگرفت و دنیا دوستیاش فزونی یافت،دوریاش از خداوند فزونی گیرد و خشم خداوند بر او زیادت یابد.
87.ای هشام،خردمند دانا کسی است که اگر در انجام کاری ناتوان باشد،آن را رها میکند.[بدان که]بیشترین درستکاریها مخالفت با هوای نفس است و هرکس آرزو دراز گرداند،عمل و رفتارش بد گردد.
88.ای هشام،اگر شتاب حرکت اجل را ببینی،[به یقین]تو را از پرداختن به آرزو باز خواهد داشت.
89.ای هشام،بپرهیز از طمع و بر تو باد که از آنچه در دست مردم است دل بر کنی و طمع داشتن به خلق را[در خود]بمیران،چرا که طمع،کلید خواری،مایۀ از کف دادن خرد، تباه کردن صفات جوانمردی،لکهدار شدن آبرو و از بین رفتن[حرمت]علم است.و بر تو باد چنگ زدن به[رحمت و عنایت]خداوند خویش و توکل بر او.با نفس خویش جهاد کن تا آن را از خواستههایش منصرف کنی،زیرا جهاد با نفس،همانند جهاد تو با دشمن، واجب است.
90.فقلت له:فأیّ الاعداء اوجبهم مجاهدة؟قال علیه السّلام:أقربهم إلیک و أعداهم لک و أضرّهم بک و أعظمهم لک عداوة و أخفاهم لک شخصا مع دنوه منک،و من یحرّض أعداءک علیک و هو ابلیس الموکّل بوسواس القلوب.فله فلتشتد عداوتک و لا یکونن أصبر علی مجاهدته لهلکتک منک علی صبرک لمجاهدته،فإنّه أضعف منک رکنا فی قوّته و أقلّ منک ضررا فی کثرة شرّه.إذا أنت اعتصمت باللّه فقد هدیت إلی صراط مستقیم؛
91.یا هشام،من أکرمه اللّه بثلاث فقد لطف به:عقل یکفیه مؤونة هواه و علم یکفیه مؤونة جهله و غنی یکفیه مخافة الفقر؛
92.یا هشام،إحذر هذه الدنیا و احذر أهلها،فإنّ الناس فیها علی أربعة أصناف:
رجل متردّ معانق لهواه.و متعلم متقرّی کلما ازداد علما ازداد کبرا،یستعلی بقراءته و علمه علی من هو دونه،و عابد جاهل یستصغر من هو دونه فی عبادته یحبّ أن یعظّم و یوقّر،و ذی بصیرة عالم عارف بطریق الحق یحب القیام به،فهو عاجز أو مغلوب و لا یقدر علی القیام بما یعرف[ه]فهو محزون مغموم بذلک،فهو أمثل أهل زمانه و أوجههم عقلا؛
90.هشام میگوید:از امام علیه السّلام پرسیدم:جهاد با کدام یک از دشمنان واجبتر است؟ فرمود:آنکه به تو نزدیکتر،با تو دشمنتر،نسبت به تو زیانبارتر،در دشمنی بزرگتر و در عین نزدیک بودن،پنهانتر باشد و آنکه دشمنان تو را بر تو میشوراند و او ابلیس است.او به وسوسۀ دلها موکل است،پس تمام دشمنیات را برای[فرو ریختن بر سر او و یاران]او مهیا کن.و مبادا او در راه هلاکت تو پایور و مقاوم باشد،ولی تو در مبارزۀ با او سستی ورزی که او با همۀ قدرتش[چون استقامت کنی]از تو سست بنیانتر است و با تمام شری که دارد زیانش از تو کمتر.[پس بدان]اگر به ریسمان الهی چنگ اندازی به راه راست هدایت یافتهای.
91.ای هشام،سه چیز است که خدا به هرکس بدهد او را مورد لطف خود قرار داده است:عقلی که بدان از گزند هوای نفس خود ایمن شود،دانشی که او را از نادانیاش وارهاند و بینیازی و غنایی که او را از بیم فقر کفایت کند.
92.ای هشام،از این دنیا و مردمان آن برحذر باش،چرا که آنان چهار دستهاند،یکی سرنگونشدهای در آغوش هوای نفس خود در غلتیده،دیگری کسی است که نیکو میخواند و دانش میآموزد و هرچه دانش افزاید،تکبرش زیاد گردد و با خواندنش و عملش بر زیردستان بزرگی فروشد،سومین کس عابد جاهل است که دونمرتبگان در عبادت را کوچک میشمرد و دوست میدارد که بزرگ شمرده شود[و همگان در خدمت به او آماده باشند] و آخرین کس،صاحب بصیرتی و عالمی که راه حق را میشناسد و میخواهد حق را برپا دارد و دانش خود را به کار گیرد،اما به دلیل ناتوانی یا چیرگی[زورمداران]از پرداختن به دانستههای خود و عملی کردن آن ناتوان است و از همینرو هماره اندوهگین است.این شخص برترین اهل زمان خود و خردمندترین آنان است.
93.یا هشام،اعرف العقل و جنده،و الجهل و جنده تکن من المهتدین.قال هشام:
فقلت:جعلت فداک لا نعرف إلا ما عرفتنا.
94.یا هشام،انّ اللّه خلق العقل و هو أوّل خلق خلقه اللّه من الروحانیّین و عن یمین العرش من نوره،فقال له:أدبر،فأدبر ثم قال له:أقبل فأقبل.فقال اللّه-جلّ و عزّ-:
خلقتک خلقا(عظیما)و کرّمتک علی جمیع خلقی.
ثم خلق الجهل من البحر الاجاج الظلمانی،فقال له:أدبر،فأدبر ثم قال له:أقبل،فلم یقبل،فقال له:استکبرت فلعنه،ثم جعل للعقل خمسة و سبعین جندا،فلمّا رأی الجهل ما کرّم اللّه به العقل و ما أعطاه أضمر له العداوة.
فقال الجهل:یا ربّ هذا خلق مثلی،خلقته و کرّمته و قوّیته و أنا ضده و لا قوّة لی به أعطنی من الجند مثل ما أعطیته،فقال-تبارک و تعالی-:نعم،فان عصیتنی بعد ذلک أخرجتک و جندک من جواری و من رحمتی،فقال:قد رضیت.فأعطاه اللّه خمسة و سبعین جندا فکان مما أعطی العقل من الخمسة و السبعین جندا:الخیر و هو وزیر العقل و جعل ضدّه الشر و هو وزیر الجهل؛
93.ای هشام،عقل و جهل و سپاه آن دو را بشناس تا از هدایتیافتگان باشی.
هشام میگوید:به امام علیه السّلام گفتم:فدایت گردم،جز آنچه به ما بشناسانی،دیگر چیزی نمیدانیم.
94.ای هشام،خداوند عقل را از سمت راست عرش و از نور حضرتش آفرید و این نخستین آفریدۀ خدا بود که از سنخ روحانیان آفریده شد.خدا به او فرمود:دور شو(برو)،عقل دور شد(رفت)،سپس فرمود:بازگرد(بیا)و عقل بازگشت(آمد).آنگاه خداوند به عقل فرمود:تو را با شکوه و بزرگ آفریدم و تو را بر تمام آفریدگانم برتری و بزرگی دادم.
سپس حضرت احدیت،جهل را از دریایی شور و تاریک آفریده،به او فرمود:دور شو (برو)،جهل دور شد(رفت)و باز فرمود:بازگرد(بیا)،جهل نافرمانی کرد.خداوند به جهل فرمود:تکبر ورزیدی!آنگاه او را لعن کرد.سپس 75 صفت را به عنوان لشکر،در اختیار عقل گذاشت،جهل که میدید خداوند،عقل را گرامی داشته،چه موهبتی به او عطا فرموده،نسبت به عقل کینه و حسد ورزیده،گفت:بار خدایا،او را نیز آفریدهای است چون من که گرامیاش داشته،قوتش بخشیدهای،درحالیکه من ضد او هستم و توان هماوردی با او را ندارم،مرا همانند آنچه به او دادهای لشکری عطا کن.
خداوند-تبارک و تعالی-فرمود:باشد،اما اگر پس از آن،مرا نافرمانی کنی تو و لشکرت را از همسایگی و از[گستردۀ]رحمتم میرانم.جهل پذیرفت و خداوند 75 صفت را به عنوان لشکر به جهل داد که در نتیجه،«خیر»وزیر عقل و«شر»وزیر جهل شد.
آنگاه ایمان در برابر کفر،تصدیق[حقیقت]در برابر انکار[آن]،اخلاص در برابر نفاق، امید[به رحمت خدا]در برابر نومیدی،داد و عدل در برابر جور و ستم،خشنودی در برابر
ناخشنودی،شکرگزاری در برابر ناسپاسی،ناامیدی از داشتههای مردم در برابر طمع به داشتۀ آنان،توکل در برابر حرص،رأفت و مهربانی در برابر تندخویی و خشونت،دانش در برابر نادانی،عفت در برابر پردهدری و بیبندوباری،زهد در برابر میل به دنیا،نرمخویی در برابر سنگدلی،خداترسی در برابر گستاخی،فروتنی در برابر تکبر،متانت و آرام بودن در برابر شتاب،بردباری در برابر سفاهت،خوشی در برابر هذیانگویی،تن به حق دادن در برابر سرپیچی کردن از آن و باور داشتن و پذیرفتن در برابر شک و تردید.
صبوری در برابر بیتابی،گذشت در برابر انتقام،بینیازی در برابر فقر،یادآوری در برابر بیتوجهی،حفظ در برابر فراموشی،وفاداری و مهرورزی در برابر گسستن[پیوند]،قناعت در برابر آز،همدلی و همراهی در برابر دریغ و منع،دوستی در برابر کینه و دشمنی،وفاداری در برابر خیانت،فرمانبرداری[خدا]در برابر نافرمانی،خضوع در برابر برتریجویی،سلامت [نفس]در برابر بلا،دوست داشتن در برابر دشمنی ورزیدن،راستگویی در برابر دروغپردازی، حق در برابر باطل،امانت نگاه داشتن در برابر خیانت ورزیدن،اخلاص در کارها در برابر آلودن کارها به اغراض نفسانی و شهامت در برابر کودنی.
رازداری در برابر پردهدری(راز برملا کردن)،یکرویی(صداقت)در برابر دورویی (نفاق)،پنهان کاری در برابر فاش نمودن[رازها]،نمازگزاردن در برابر تباه کردن و بیاعتنایی به آن،روزه داشتن در برابر[پر]خوردن،جهاد در برابر سرباز زدن از آن،حج در برابر نادیده انگاشتن پیمان با خدا،سخن پنهان کردن در برابر سخنچینی،نیکی به پدر و مادر در برابر ناسپاسی در حق ایشان،حقیقت در برابر ریا،خوبی در برابر زشتی،خویشتن را پوشاندن در برابر جلوهگری،تقیه در برابر بیباکی[و فاش گفتن رازها]،تن به انصاف دادن در برابر تعصب، خوشبرخوردی در برابر پرخاش و ستمگری،پاکیزگی در برابر آلودگی،شرم در برابر
بیشرمی،میانهروی در برابر زیادهروی،آسایش[از اندوه دنیا]در برابر خستگی[دنیا خواهی]،آسانگیری[بر دیگران]در برابر سختگیری و برکت در برابر بیبرکتی.
پایایی و دقت در کارها در برابر سهلانگاری،[پیروی از]حکمت در برابر هوا[پرستی]، وقار در برابر سبکسری،نیکبختی در برابر بدبختی،توبه در برابر اصرار[بر گناه]،استغفار در برابر مغرور شدن(خویشتن را بیگناه پنداشتن)،محافظت در برابر سستی،دعا و خواستن[از خداوند]در برابر رویگردانی[از او]،چالاکی در برابر تنبلی،شادمانی در برابر اندوه،الفت[و با جمع پاکان مأنوس بودن]در برابر عزلت و گوشهنشینی و بخشندگی در برابر بخل قرار گرفته [تا آخرین روز عمر دنیا هرگز از در دوستی با یکدیگر در نیایند و در یک شخص جمع نشوند].
95.یا هشام،لا تجمع هذه الخصال إلاّ لنبیّ أو وصیّ أو مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان.و أما سایر ذلک من المؤمنین فإنّ أحدهم لا یخلو من أن یکون فیه بعض هذه الجنود من أجناد العقل حتی یستکمل العقل و یتخلص من جنود الجهل،فعند ذلک یکون فی الدرجة العلیا مع الأنبیاء و الأوصیاء علیه السّلام وفّقنا اللّه و إیّاکم لطاعته؛
95.ای هشام،تمام این خصلتها[ی مثبت و مقبول]جز در پیامبری،جانشین پیامبری یا مؤمنی که خداوند قلب او را با محک ایمان آزموده باشد،جمع نمیشود،اما سایر مؤمنان از برخی از این خصلتها برخوردار هستند تا اینکه[به تدریج عقل و لشکریان آن در آنان کامل شده،او]از لشکریان جهل رهایی یابند.در این صورت آن مؤمن در مرتبۀ والای پیامبران و جانشینان پیامبران قرار خواهد گرفت.خداوند ما و شما را به بندگیاش موفق دارد. (1)
1) (1)) .بحار الانوار 296/75-319.
1.از«محمّد بن ابی عمیر»نقل شده است که گفت:«بر مولایم موسی بن جعفر علیه السّلام وارد شدم و به او گفتم:ای فرزند رسول خدا[علم]توحید را به من بیاموز.
امام علیه السّلام فرمود:
یا أبا أحمد،لا تتجاوز فی التوحید ما ذکره الله-تعالی ذکره-فی کتابه فتهلک.
و اعلم أنّ اللّه تعالی واحد،أحد،صمد،لم یلد فیورث،و لم یولد فیشارک،و لم یتخذ صاحبة و لا ولدا و لا شریکا،و انّه الحی الذی لا یموت،و القادر الذی لا یعجز،و القاهر الذی لا یغلب،و الحلیم الذی لا یعجل،و الدائم الذی لا یبید، و الباقی الذی لا یفنی،و الثابت الذی لا یزول،و الغنی الذی لا یفتقر،و العزیز الذی لا یذل،و العالم الذی لا یجهل،و العدل الذی لا یجور،و الجواد الذی لا یبخل،و انه لا تقدره العقول و لا تقع علیه الأوهام،و لا تحیط به الاقطار،و لا یحویه مکان،و لا تدرکه الأبصار و هو یدرک الأبصار و هو اللطیف الخبیر، و لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر.
مٰا یَکُونُ مِنْ نَجْویٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَةٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ وَ لاٰ أَدْنیٰ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْثَرَ إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مٰا کٰانُوا» (1)و هو الأوّل الذی لا شیء قبله، و الأخر الذی لا شیء بعده،و هو القدیم و ما سواه مخلوق محدث،تعالی عن صفات المخلوقین علوّا کبیرا؛ (2)
ای ابو احمد،از آنچه که خداوند در کتاب خود دربارۀ توحید فرموده،تجاوز مکن که
هلاک میشوی.
[حال که میخواهی دانش توحید را فراگیری]پس بدان که خداوند متعال یکی، یگانه و بینیاز است.نه زاده است تا ارث گذارد و نه زاده شده تا شریک داشته باشد.
همسر و فرزند و شریکی نگزیده است.همو زندهای است که هرگز نمیرد،توانایی است که ناتوان نشود،پیروزی است که مغلوب نگردد،بردباری است که شتاب نکند،جاودانهای است که نابود نشود،ماندگاری است که فنا نپذیرد،ثابت و پایایی است که زوال نگیرد،بینیازی است که فقیر نگردد،عزیزی است که خوار نشود، عالمی است که نادانی بدو راه نیابد،دادگری است که ستم روا ندارد،بخشندهای است که بخل نورزد،خردها به[کنه معرفت]او نرسند و تصورات او را در نیابند، چیزی او را احاطه نکرده،جایی او را در خود ندارد،دیدگان،او را نمییابند و اوست که دیدگان را درمییابد و او لطیف آگاه است و چیزی همانند او نیست و اوست که شنوا و بیناست.
[آنگاه امام کاظم علیه السّلام این آیه را تلاوت فرمود:]«هیچ گفت و گوی محرمانهای میان سه تن نیست،مگر اینکه او چهارمین آنهاست،و نه میان پنج تن مگر اینکه او ششمین آنهاست،و نه کمتر از این[عدد]و نه بیشتر،مگر اینکه هرکجا باشند او با آنهاست»[سپس فرمود:]و او اوّلی است که چیزی پیش از او نبوده و آخری است که چیزی پس از او نخواهد بود.او قدیم[و ازلی]است و هرچه غیر او مخلوق و حادث است.حضرتش از توصیف و صفات خلق بالاتر و بسی والاتر است.
2.از«زکریا بن عمران»از ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام نقل شده است که فرمود:
لا یکون شیء فی السماوات و لا فی الأرض إلاّ بسبع:بقضاء و قدر و ارادة
و مشیئة و کتاب و أجل و إذن،فمن زعم غیر هذا فقد کذب علی اللّه أو ردّ علی اللّه-عزّ و جلّ-؛ (1)
وجود هرآنچه که در آسمانها و در زمین است به هفت چیز بستگی دارد:قضا،قدر، اراده،مشیت،کتاب،اجل و اذن(فرمان)،پس هرکس جز این را بگوید به یقین بر خدا دروغ بسته و بر حضرتش برگشته است.
3.از«محمد بن حکیم»نقل است که گفت:«ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام نامهای به پدرم نوشت که در آن آمده بود:
أنّ اللّه أعلا و أجل و أعظم من أن یبلغ کنه صفته،فصفوه بما وصف به نفسه، و کفّوا عما سوی ذلک؛ (2)
خداوند برتر و بزرگتر از آن است که بشود به کنه صفات او پی برد،پس او را آنگونه توصیف کنید که حضرتش توصیف فرمود و از غیر آن دست بدارید.
4.نیز امام کاظم علیه السّلام فرموده است:
«إنّ اللّه تعالی لا یشبهه شیء،أی فحش أو خنی أعظم من قول من یصف خالق الأشیاء بجسم أو صورة أو بخلقة أو بتحدید و أعضاء،تعالی اللّه عن ذلک علوّا کبیرا؛ (3)
خدای-تبارک و تعالی-به هیچ چیز تشبیهپذیر نبوده و هیچ چیز به او شباهت ندارد.کدامین ناسزا و دشنام و هرزهدرایی،بزرگتر از اینکه آفریدگار اشیا را به جسم، صورت اندام تشبیه کرد یا او را به جایی محدود نمود؟حضرتش از چنین توصیفی بالاتر و بسی والاتر است».
1.«ابن طاووس»در کتاب الطرف خود به نقل از کتاب الوصیۀ شیخ عیسی بن مستفاد ضریه»از موسی بن جعفر علیه السّلام از پدرش امام جعفر صادق علیه السّلام آورده است که فرمود:
چون رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نزدیک شد،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله انصار را خواست و فرمود:ای جماعت انصار،وقت جدایی فرا رسیده است و من خوانده شدهام و باید پاسخ بدهم.
شما نیکو مجاوری بودید و حق مجاورت را به جای آوردید،یاری کردید و نیکو یاورانی بودید،با اموال خود همدلی کردید،جماعت مسلمانان را فزونی دادید و خون خود را برای خدا فدا کردید و[بدانید که]بابت این کارها خداوند به شما پاداشی کامل خواهد داد.حال یک مورد[که دو اصل است]مانده که تمامیت یافتن کارها بدان بستگی دارد و این،اصل و تمام کار است و من میان آن دو به اندازۀ تار مویی جدایی و تفاوت نمیبینم.هر کس یکی از آن را پذیرفته و دیگری را وانهد،منکر نخستین اصل آن بوده و خداوند[در برابر این انکار او،او را کیفر خواهد کرد و]بدل جایگزینی از او نخواهد پذیرفت.
انصار گفتند:ای رسول خدا،آن دو را چگونه بشناسیم؟مبادا-ای رسول خدا-آنها را از ما دریغ کنی که در این صورت گمراه شده،از آیین اسلام باز خواهیم ماند[و در وادی ارتداد گم خواهید شد]،چرا که نعمت اسلام موهبتی است که از خداوند و رسول او به ما رسیده و او به وسیلۀ تو ما را از تباهی و هلاکت وا رهانیده است، تو ابلاغ رسالت و خیرخواهی کردی و نسبت به ما مهربان بودی و بر ما دل سوزاندی.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
آن دو،کتاب خدا و اهل بیت من هستند.پس کتاب،همان قرآن میباشد که شامل حجت،نور و برهان است.کلام خدا هماره تازه و شاداب و گواه و داوری دادگر است.ما را به حلال و حرام و احکام خدا راهنمایی میکند.در روز واپسین در محضر داوری خدا با کسانی[که احکام آن را نادیده گیرند]به احتجاج میپردازد و[در پی این احتجاج و مخاصمه]و خداوند گامهای آنان را بر پل صراط میلغزاند [پس در رعایت حقوق و حدود کتاب خدا(قرآن)کوتاهی نکنید].
همچنین[حرمت]مرا[با خوشرفتاری خود]در اهل بیتم مراعات کنید که آن لطیف آگاه مرا خبر داد که:آن دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من(پیامبر)وارد شوند.
[بدانید]که اسلام چونان سقف است که زیر آن ستون قرار دارد و قوام و ثبات سقف به ستون وابسته است.اگر یکی از شما آن سقف را با تمام حدودش،اما بدون ستون به کار گیرد[و بدان عمل کند]،زود است که سقف بر او فرو ریزد و او را به دوزخ افکند.
ای مردم،ستون[قابل اعتماد]،ستون اسلام است،چرا که خداوند متعال فرموده است:«سخنان پاکیزه به سوی او بالا میرود،و کار شایسته به آن رفعت میبخشد» (1).پس کار شایسته(عمل صالح)فرمانبرداری از امام و ولی امر و چنگزدن به ریسمان اوست.ای مردم،[آنچه را گفتم]فهمیدید؟خدا را،خدا را، در اهل بیتم[مبادا که آنان را واگذارید و راهی جز راه آنان برگزینید]که اینان، چلچراغ پر فروغ تاریکیها،کان دانش،چشمههای حکمت و جایگاه[آمد و شد]
1) (1)) .فاطر/10.
فرشتگان هستند.وصی،امانتدار و وارث من،از میان آنان است و جایگاه او نسبت به من چونان جایگاه هارون نسبت به موسی است.هان ای جماعت انصار،آیا [آنچه را که باید]ابلاغ کردم؟
هان ای حاضران گوش فرا دهید[و بدانید که]دروازۀ خانۀ فاطمه(س)دروازۀ خانۀ من و خانهاش خانۀ من است.پس هرکس حریم آن را بشکند،حریم خداوند را شکسته و حجاب حضرت-باری تعالی-را دریده است.
عیسی میگوید:ابو الحسن کاظم علیه السّلام بسیار گریست و گفتارش قطع شد،سپس فرمود:هتک و اللّه حجاب اللّه،هتک و اللّه حجاب اللّه،هتک و اللّه حجاب اللّه...؛به خدا سوگند حجاب خدا دریده شد.به خدا سوگند حجاب خدا دریده شد.به خدا سوگند حجاب خدا دریده شد».
آنگاه امام کاظم علیه السّلام فرمود:پدرم از جدم محمد بن علی(امام باقر«ع»)نقل کرد که فرمود:
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله مهاجران را گرد آورد و فرمود:ای مردم،من فرا خوانده شدهام و دعوت دعوتکننده را[به زودی]پاسخ میدهم،[چرا که]مشتاق دیدار با خدای خویش و رسیدن به برادرانم(پیامبران)هستم.شما را آگاه میکنم که وصیت خود را به جانشین خود کرده،شما را همانند چهارپایان وانگذاشته و چیزی از امور شما را نادیده نگذاردم.
عمر بن خطاب برخاست و گفت:ای رسول خدا،به آنچه(آنگونه که) پیامبران پیش از تو وصیت کردهاند،وصیت نمودی؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:آری.
عمر گفت:به فرمان خدا وصیت کردی یا به فرمان(میل)خودت؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به عمر فرمود:
ای عمر،بنشین.به فرمان خدا وصیت کردم و او فرمان داد که از او فرمانبرداری شود و[اگر]به امر(خواستۀ)خودم وصیت کرده و وصی برگزیدهام،پس[پیروی از] امر من فرمانبرداری از خداست و هرکس مرا نافرمانی کند خدا را نافرمانی کرده است و هرکس نافرمانی جانشین میکند،نافرمانی مرا کرده است و هرکس فرمان وصی مرا به گوش گیرد از من فرمان برده است و هرکس گوش به فرمان من بسپارد، از خدا فرمان برده است.
سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله خشمگینانه رو به حاضران کرد و فرمود:
ای مردم،وصیت مرا بشنوید.هر کس به من ایمان آورده،نبوت مرا تصدیق کرده و مرا پیامبر خدا میداند[بشنود و آگاه باشد که]او را به ولایت[و امامت]علی بن ابی طالب علیه السّلام و فرمانبرداری و تصدیق او سفارش میکنم،زیرا ولایت او،ولایت من است و ولایت من،ولایت پروردگار من است.من رسالت خود را ابلاغ کردم، پس حاضران،غایبان را آگاه کنند که علی بن ابی طالب،پرچم و نشانۀ هدایت است.
هر کس از پرچم و نشانه دور شود گمراه گردد،هر کس از آن پیشی گیرد به دوزخ در افتد،هر کس از این نشانه عقب مانده،به راست رود هلاک شود و چون رو به سوی چپ نهد،گمراه گردد و«و توفیق من جز به[یاری]خدا نیست» (1)آیا شنیدید؟
حاضران گفتند:آری».
2.از امام کاظم علیه السّلام روایت شد،که فرمود:
هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وصیت خود را به علی علیه السّلام نمود،به او فرمود:برای این [مسؤولیت]پاسخی فراهم کن تا چون در محضر خداوند عرش قرار گرفتی در نمانی،چرا که در آن روز دربارۀ حلال و حرام،محکم و متشابه کتاب خدا آنگونه که نازل شد،دربارۀ آنچه تو را بدان سفارش کردم و نیز در مورد احکامی چون امر به معروف و نهی از منکر و پرهیز از آن با تو محاجّه و از تو بازخواست میکنم.
1) (1)) .هود/88.
همچنین از اجرای حدود خدا با شرایط آن،همۀ احکام و امور،برپا داشتن نماز، رساندن زکات به مستحقان آن،حج خانۀ خدا و جهاد در راه خدا از تو پرسش میکنم.ای علی،[ببین در آن روز]چه سخنی برای گفتن خواهی داشت؟
علی علیه السّلام گفت:
پدر و مادرم فدایت باد،به حرمت و منزلتی که نزد خداوند داری و نعمتی که او بر تو دارد،امید دارم که خدایم مرا[در این راه]یاری کرده،استوارم گرداند تا آن هنگام که در محضر خداوند تو را ببینم،تقصیر،سستی و افراطی[در نامۀ عمل خود] نداشته باشم و خشم را بر چهرهات-که چهره من و چهرۀ پدرانم و مادرانم فدای آن باد-نبینم،بلکه مرا-که پدر و مادرم فدایت باد-[آنگونه]بیابی که پیوسته و تا واپسین دم زندگی از وصیت و روش و طریقت تو پیروی کرده باشم و سپس فرزندانم چنین باشند،نه در انجام وظیفه کوتاهی کرده باشیم،نه راه افراط پیموده باشیم.
امیر المؤمنین علیه السّلام میگوید:
سپس خود را بر صورت و سینۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله افکندم میگفتم:وای من و دختر و فرزندانت-که پدرم و مادرم فدایت باد-پس از تو تنها میمانیم.بزرگترین غم و اندوه من از این است که پس از تو خانهام از خبرهای آسمان(وحی)تهی شده و جبرئیل و میکائیل را از دست میدهم و ردپایی و صدایی از آنان نخواهم دید و شنید.
در این هنگام رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مدتی طولانی از هوش رفت سپس به هوش آمد.
ابو الحسن کاظم علیه السّلام میگوید:به پدرم گفتم:پس از به هوش آمدن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چه شد؟پدرم فرمود:
زنان گریهکنان بر حضرت وارد شدند.بانگ شیون برخاست و مهاجران و انصار که بر درب خانه بودند ضجه و ناله زدند.در همین حال صدایی برخاست که میگفت:
علی کجاست؟
علی علیه السّلام بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله وارد شد.او میگوید:خود را بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله انداختم و او فرمود:فهم کن[دریاب]که خداوند تو را فهم و استواری دهد،هدایتت کند، توفیقت دهد،یاریات نماید،لغزشهای تو را بیامرزد و نامت را بلند آوازه کند!
برادرم بدان که این جماعت به چیزی جز من دلمشغول خواهند شد.مثل تو در میان این امت،مثل کعبه است که خداوند آن را نشانهای برای مردم قرار داد که از دور [و نزدیک]به سوی آن میآید،ولی او به سوی آنان نمیرود.به یقین تو پرچم و نشانۀ هدایت و فروغ دین که همان نور خداست،میباشی.سوگند به آنکه مرا به حق به پیامبری برانگیخت،پس از آنکه بیمدادنهای خداوند را به آنان ابلاغ کردم، یکایک آنان را از حقوقی که خداوند برای تو بر آنان واجب کرده و به اطاعت از تو ملزم نموده،آگاه کردم.آنان پاسخ مثبت داده و امر[امامت و وصایت]را به تو واگذاردند،اما من از گفتار نادرست آنان آگاه هستم[و میدانم پذیرش آنان قلبی نبوده بلکه ظاهری است].
پس هرگاه جان سپردم و تو از انجام وصیتهای من فراغت یافتی و مرا در قبرم پنهان کردی،در خانهات بنشین و قرآن را براساس ترتیب نزول و احکام و فرائض آن را آنگونه که آمده(به دور از تأویل)جمعآوری کن.آنگاه بدون اینکه ملامت ملامتگری تو را نگران و سست کند به آنچه که فرمانت دادم بپرداز.و بر تو باد به صبر در برابر[ستمها و]آنچه بر تو روا میدارند تا اینکه[روز تو فرا رسد و]بر من وارد شوی». (1)
3.«عیسی ضریر»میگوید:«...آنگاه به موسی[الکاظم علیه السّلام]گفتم:این
1) (1)) .شریف رضی خصائص الائمه/72 و 73؛ابن طاووس الطرف/25-27(به نقل از خصائص الائمه/- 72 و 73)و بحار الانوار 482/22-484. این خبر مانند خبر پیشین از«رسالة الوصیۀ»عیسی بن مستفاد ابو موسی ضریر بجلی بغدادی«ضعیف» خوانده شده نقل گردیده است.نک نجاشی/297 ش 809.
مطلب که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به ابو بکر و پس از او عمر دستور دادند تا به مسجد رفته[به جای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله]امامت جماعت را به عهده گیرند؛بسیار بر سر زبانهاست و مردم آن را بازگو میکنند.
موسی مدتی دراز سر فرو افکنده،سپس فرمود:
آنگونه که میگویند نیست،اما تو ای عیسی،دربارۀ[این]امور بسیار کاوش میکنی و جز به یافتن آنها رضایت نمیدهی!
گفتم:پدر و مادرم فدایت باد،از آنرو میپرسم که در دینم از آن سود برده،بر دانشم افزوده شود،مبادا که[با نادانستن حقیقت]گمراه شوم و خود از گمراهی خویش بیخبر باشم.[از دیگر سو]چه کسی را همانند شما میتوانم بیابم تا پرسشهای مرا پاسخ دهد؟
آنگاه گفت:
چون بیماری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شدت یافت،علی علیه السّلام را فراخواند و سر بر دامن او نهاده و از هوش رفت.چون وقت نماز فرا رسید و بانگ اذان داده شد،عایشه بیرون شده،به عمر گفت:ای عمر،به سوی مسجد روانه و امامت مردم را بر عهده گیر.
عمر گفت:پدرت به این کار سزاوارتر است.
عایشه گفت:راست میگویی،اما او مردی نرمخو و آرام است و میترسم مردم بر او یورش ببرند،پس تو به این امر بپرداز.
عمر به او گفت:
حال که محمد صلّی اللّه علیه و آله بیهوش است و به زودی به هوش نمیآید،علی نیز دلمشغول اوست و نمیتواند او را تنها بگذارد،پدرت به مسجد برود و من هر یورش و جنبشی را از او دور میکنم،چرا که بیم آن دارم اگر محمد صلّی اللّه علیه و آله به هوش بیاید،علی را برای[برگزاری]نماز جماعت به مسجد بفرستد،زیرا
مناجات شب گذشتۀ او(پیامبر)را میشنیدم که در پایان آن میگفت:نماز.
نماز.
سپس گفت:ابو بکر بیرون شد تا امامت نماز مردم را بر عهده بگیرد.مردم از حضور ابو بکر برای امامت نماز متعجب شد[ه حضور او را غیر عادی خواند]ند.
سپس بر این گمان شدند که او به فرمان رسول خدا به مسجد آمده است.
هنوز ابو بکر تکبیر نماز نگفته بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به هوش آمد و فرمود:[عمویم] عباس را فرا بخوانید.چون عباس به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسید،خود و علی علیه السّلام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به مسجد بردند و او نشسته،امامت نماز را بر عهده گرفت،سپس حضرت بر منبر قرار داده شد و این آخرین باری بود که او بر منبر نشست.همۀ مردم مدینه از مهاجران و انصار و زنان بزرگ شهر از خانهها برآمده در مسجد حضور یافتند.آنان گریان و شیونکنان بوده،کلمۀ استرجاع(انّا للّه و انّا الیه راجعون)بر زبان داشتند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله زمانی سخن میگفت و گاهی خاموش میشد.
حضرت در میان خطبهاش فرمود:ای جماعت مهاجران و انصار و آنان از جن و انس در این روز و در این هنگام در اینجا حضور دارند،حاضران[این گفتۀ مرا]به غایبان برسانند که:بدانید کتاب خدا را در میان شما بر جای گذاشتم؛کتابی که در بردارندۀ نور،هدایت و بیان است و خداوند از بیان هیچ چیزی در آن غافل نبوده است و این حجت خدایی من بر شماست.[و نیز] نشانۀ بزرگتر دین را در میان شما وانهادم و او وصی من علی بن ابی طالب است که نشانۀ دین،نور و هدایت میباشد.بدانید که او ریسمان خداوند[در میان مردم]است،پس همگی به او چنگ اندازند و از گردش پراکنده نشوید [که خداوند فرموده است:]«و به یاد آرید این نعمت بزرگ خدا را که شما باهم
دشمن بودید،خدا در دلهای شما الفت و مهربانی انداخت و به لطف خداوند همه برادر[دینی]یکدیگر شدید. (1)
ای مردم،این،علی بن ابی طالب است که گنجینۀ خداوند[و اندوختهای] برای امروز و فردای شما میباشد.هرکس او را امروز و فردا(تا واپسین دم زندگی)دوست داشته،از او پیروی کند،به پیمانی که با خداوند بسته وفا کرده و وظیفۀ خود را به انجام رسانده است و هرکس امروز و فردا با او دشمنی ورزد،روز قیامت و درحالیکه حجتی و برهانی برای خداوند ندارد،کور و کر پا به عرصۀ محشر خواهد گذارد.
ای مردم،مبادا فردا در حالی شما را ببینم که دنیا را[چونان عروس]به حجله ببرید،اما اهل بیت خود را پریشان حال،بیسامان،اندوهزده،ستمدیده و خونشان روان شده،ببینم![ای مردم،]از پیروی از گمراهی[و گمراهان و تشکیل]شورا برای[برپایی و حاکم کردن]نادانی بپرهیزید.
[ای مردم بدانید که]این امر(امامت و جانشینی)صاحبان و نشانههایی دارد که خداوند در قرآن از آنان نام برده است و من آنچه را که بدان فرستاده شدهام به شما شناساندم و رساندم،«اما شما را بسیار مردم[بدبخت]نادانی میبینم. (2)
مبادا پس از من کفر ورزیده،مرتد شوید و بدون شناخت و علم،کتاب خدا را تأویل و براساس هوای نفس،بدعتگزاری کنید،چرا که هربدعت و گفتاری که مخالف قرآن باشد،مردود و باطل است.
[هان ای مردم بدانید که]قرآن،پیشوای هدایت است که راهبری دارد که با حکمت و برهان و موعظۀ نیکو،به سوی آن راهبری میکند.جانشین و ولی امر پس از من،امر قرآن را در دست دارد.او[جانشین،]وارث دانش،حکمت
و نهان و آشکار من است؛همان چیزهایی که پیامبران قبل از من[برای جانشینان خود]به ارث گذاشتند.من هم ارثبر و هم اثرگذار هستم،پس مبادا که نفستان شما را فریب داده،بر شما دروغزنی کند.
ای مردم؛خدا را.خدا را،دربارۀ اهل بیتم[ناظر بدانید]که آنان ارکان دین، چلچراغ نورافشان تاریکیها،کان دانشاند و علی علیه السّلام برادر من،وارث دانش من،وزیر من،امین من و ادامهدهندۀ امر[رسالت]من[است و هموست که]بر اساس سنت من به پیمان من وفا کند.
[ای مردم بدانید که علی]نخستین گروندۀ به من و آخرین دیدارکنندۀ آنان با من به هنگام مرگ است و اولین کسی است که در قیامت با من دیدار میکند،پس حاضران[پیام مرا]به غایبان برسانند که هرکه به ناحق و بدون شایستگی و درحالیکه بهتر از او در میان امت باشد،امامت و راهبری امت را به دست گیرد به یقین کفر ورزیده است.
ای مردم،هرکس بر گردن من حقی دارد این منم[آمادۀ مقابله شدن]و هر کس وعدهای(طلبی)دارد نزد علی بن ابی طالب برود که او ضامن تمام آن است[و آنها را ادا میکند]تا اینکه کسی را بر من حقی نباشد». (1)
1.«داوود رقّی»از«عبد صالح»نقل کرده است که فرمود:«إنّ الحجة لا تقوم للّه علی خلقه إلاّ بإمام حیّ یعرف؛ (2)جز با وجود امامی زنده که شناخته شود،حجت خداوند بر مردم تمام نمیشود».
2.«علی بن راشد»میگوید:«ابو الحسن علیه السّلام گفت:إن الأرض لا تخلوا من حجّة،و أنا و اللّه ذلک الحجة؛ (1)زمین از حجت خالی نمیماند و من-به خدا سوگند- همان حجت هستم».
3.«علی بن جعفر»میگوید:«ابو الحسن علیه السّلام به من گفت:نحن فی العلم و الشجاعة سواء،و فی العطایا علی قدر ما نؤمر؛ (2)ما[خاندان]در دانش و دلاوری یکسان هستیم و در دهش و بخشش آن اندازه میدهیم که فرمان مییابیم».
4.«هارون بن خارجه»میگوید:«ابو الحسن علیه السّلام به من گفت:
نحن المثانی التی اریها رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و نحن وجه اللّه نتقلب بین أظهرکم، فمن عرفنا،عرفنا و من لم یعرفنا فأمامه الیقین؛ (3)
ما[همان]قرآنی هستیم که به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نمایانده شد و ما وجه اللّه(صورت خدا)هستیم که در میان شما زندگی میکنیم.پس هرکسی ما را بشناسد،شناخته است و هرکس ما را نشناسد«یقین»(مرگ یا قیامت)در پیش دارد که[آنجا خواهد شناخت،اما او را سودی نبخشد].
5.ابو الحسن،موسی کاظم علیه السّلام در تفسیر آیه: «أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ...؛ (4)بلکه به مردم،برای آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده رشک میبرند»فرمود:نحن المحسودون؛ (5)ماییم که مورد رشک و حسد قرار گرفتهایم».
6.«محمد بن فضیل»از ابو الحسن علیه السّلام نقل میکند که:«در تفسیر آیۀ وَ أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً؛ (6)و مساجد،ویژۀ خداست،پس هیچ کس را با خدا مخوانید»فرمود:هم الأوصیاء؛[مساجد]همانا اوصیا[ی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله]هستند». (7)
7.از«سیف بن عمیره»نقل شده است که:«شنیدم که عبد صالح، ابو الحسن علیه السّلام خبر مرگ یکی از شیعیان را به او میداد.با خود گفتم که او میداند شیعهاش چه زمانی میمیرد[!].امام علیه السّلام گویی که خشمگین بود،فرمود:
ای ابو اسحاق،رشید هجری علم«منایا و بلایا»(مرگها و بلاها)را میدانست و امام،به این دانش سزاوارتر است». (1)
8.«معاویه»از«اسحاق»نقل میکند که گفت:«نزد ابو الحسن علیه السّلام بودم که مردی بر حضرت وارد شد.ابو الحسن علیه السّلام به او فرمود:ای فلان،تو یک ماه دیگر میمیری.
با خود اندیشیدم گویی اجل و مرگ شیعیان را میداند.
امام علیه السّلام فرمود:ای اسحاق،چه چیزی را عجیب و غریب میدانید؟درحالیکه رشید هجری[از نظر منزلت]مستضعف بود،اما«علم منایا و بلایا»را داشت،پس امام به این علم سزاوارتر است.سپس فرمود:ای اسحاق،دو سال دیگر خواهی مرد و خاندان و فرزندان و خانوادهات پراکنده شده،دستخوش بینوایی شدیدی خواهند شد». (2)
9.از علی بن جعفر علیه السّلام از برادرش[امام]موسی علیه السّلام نقل شده که:«در تفسیر آیۀ «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ 3؛ «و[چه بسیار]چاههای متروک و کوشکهایی(کاخ)افراشته»فرمود:البئر المعطلة الإمام الصامت و القصر المشید الإمام الناطق؛چاه متروک،امام خاموش[و کنج عزلت گزیده]و کاخهای افراشته،امام گویاست». (3)
10.«یعقوب بن جعفر»برای ما نقل کرده،گفت:«در مکه،همراه
ابو الحسن علیه السّلام بودم.کسی به او گفت:تو کتاب خدا را به گونهای تفسیر میکنی که تا به حال نشنیدهایم.
ابو الحسن علیه السّلام فرمود:
علینا نزل قبل الناس،و لنا فسر قبل أن یفسّر فی الناس،فنحن نعرف حلاله و حرامه و ناسخه و منسوخه و سفریه و حضریه و فی أی لیلة نزلت کم من آیة و فیمن نزلت و فیما نزلت،فنحن حکماء اللّه فی أرضه و شهداؤه علی خلقه و هو قول اللّه-تبارک و تعالی-: سَتُکْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ. (1)
فالشهادة لنا و المسألة للمشهود علیه فهذا علم ما قد أنهیته إلیک ما لزمنی فإن قبلت فاشکر و إن ترکت فإنّ اللّه علی کل شیء شهید؛ (2)
[بدان که قرآن]پیش از مردم بر ما نازل شده و پیش از آنکه برای مردم تفسیر شود، برای ما تفسیر شده است.ما حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و[احکام]سفر و حضر آن را میشناسیم.
[همچنین]میدانیم در چه شبی چند آیه و دربارۀ چه کسی و چه چیزی نازل شده است.ما داوران خداوند در زمین و گواه بر خلقش هستیم که حضرت احدیت[در اینباره]فرموده است: «سَتُکْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ»؛ گواهی ایشان به زودی نوشته میشود و[از آن]پرسیده خواهند شد.
پس ما گواه هستیم و آنان که بر ضدشان گواهی داده میشود،پرسیده میشوند.این، دانستهای است که به تو رسانده و آنچه باید[در افزایش آگاهی تو]انجام دادم.حال اگر گفتۀ مرا بپذیری سپاسگزار[نعمت شناخت و تسلیم بودن]باش و اگر نپذیری به یقین،خداوند بر همه چیز گواه است».
11.«محمد بن فضیل»از ابو الحسن علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:ولایة علی علیه السّلام مکتوبة فی جمیع الأنبیاء،و لن یبعث اللّه رسولا إلاّ بنبوّة محمد صلّی اللّه علیه و آله و وصیة علی علیه السّلام؛ (1)
ولایت علی علیه السّلام در کتاب[های آسمانی]همۀ پیامبران نوشته شده است و تمام پیامبران برای[ابلاغ]نبوت محمد صلّی اللّه علیه و آله و ولایت علی علیه السّلام فرستاده شدهاند.
12.«علی بن سوید سابی»میگوید:«ابو الحسن علیه السّلام اول در نامهای خطاب به من نوشت:
ان أوّل ما أنعی إلیک نفسی فی لیالی هذه غیر جازع و لا نادم و لا شاک فیما هو کائن مما قضی اللّه و حتم،فاستمسک بعروة الدین آل محمد-صلوت اللّه علیه و علیهم-و العروة الوثقی الوصی بعد الوصی و المسالمة و الرضا بما قالوا؛ (2)
نخست،خبر مرگ خویش را که در همین شبها خواهد بود به تو میدهم[و بدان] که نه بیتابی میکنم،نه پشیمانم و نه در آنچه که قضای الهی خواسته و حتمی و شدنی است،شکی[در دل]دارم.پس به دستاویز دین؛یعنی آل محمد-که درود خداوند بر او و خاندانش باد-و دستاویز محکم و استوار؛یعنی جانشین پس از جانشین چنگ بزن و به آنچه که آنان(جانشینان)گویند تن در ده و تسلیم آن باش.
13.«سعید بن[ابی]سعید بلخی میگوید:«از ابو الحسن علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
خدای-عزّ و جلّ-در پی هرنمازی که این خلق میخوانند،لعن و نفرینی دارد.
گفتم فدایت:گردم،چرا؟
امام علیه السّلام فرمود:چون حق ما را انکار و[گفتار]ما را تکذیب میکنند». (3)
14.از صفوان بن یحیی نقل شده است که:«ابو الحسن اول علیه السّلام فرمود:
از زمانی که حضرت آدم علیه السّلام از دنیا رفت،خدای-عزّ و جلّ-هرگز زمین را بدون امام و راهبری که انسانها به وسیلۀ او به سوی خداوند[و فرمان]او هدایت شوند،وا ننهاد و همین امام،حجت بر بندگان است.هرکس او را واگذارد گمراه شده و هرکس همراه امام باشد[و فرمان او را به گوش گیرد]نجات مییابد و این،حقی است که خدای-عزّ و جلّ-به خود لازم دانسته است. (1)
15.«عبد اللّه بن قدامۀ ترمذی»برای ما نقل کرد که:«ابو الحسن علیه السّلام میفرمود:
من شک فی أربعة فقد کفر بجمیع ما أنزل اللّه-تبارک و تعالی،أحدها:معرفة الإمام فی کل زمان و أوان،بشخصه و نعته؛ (2)
هرکس در چهار چیز شک و تردید کند به یقین،به تمام آنچه خداوند-تبارک و تعالی-نازل فرموده،کفر ورزیده است.نخست:[شک و تردید در]شناخت امام به نام و شخص او،در هرزمان است.
16.از«عمر بن یزید»نقل شده است که گفت:از ابو الحسن علیه السّلام اول شنیدم که میفرمود:من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیة،إمام حیّ یعرفه،هرکس بدون [گزینش و پذیرش]امامی زنده که او را بشناسد،بمیرد،به مرگ جاهلی مرده است.
گفتم:عبارت«امامی زنده»را از پدرت نشنیدم.
امام علیه السّلام فرمود:به خدا سوگند که[پدرم]آن را از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله نقل کرد و نیز رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فرمود:هرکس در حالی بمیرد که امامی نداشته باشد که از او بشنود و اطاعت کند،به مرگ جاهلی مرده است. (3)
17.«محمد بن حکیم»میگوید:«از ابو الحسن علیه السّلام پرسیدم:ممکن است که دربارۀ حکمی از حلال و حرام و موارد مورد نیاز مردم از امام پرسیده شود،اما او پاسخ آن را نداند؟
امام علیه السّلام فرمود:نه،ولی اگر بخواهد پاسخ میدهد و اگر نخواهد ندهد.این به اختیار اوست. (1)
18.از«صفوان بن یحیی»نقل شده است که گفت:«از ابو الحسن علیه السّلام پرسیدم:ممکن است از امام دربارۀ حکمی از احکام حلال و حرام و سایر احکام مورد نیاز مردم پرسیده شود،اما از پاسخ آن را نداند؟
امام علیه السّلام فرمود:نه،اما ممکن است که پاسخ ندهد. (2)
19.«علی سائی»از ابو الحسن اول،موسی علیه السّلام نقل میکند که فرمود:
مبلغ علمنا علی ثلاثة وجوه:ماض و غابر و حادث فأمّا الماضی فمفسر،و أما الغابر فمزبور و أما الحادث فقذف فی القلوب،و نقر فی الاسماع و هو أفضل علمنا و لا نبیّ بعد نبینا؛ (3)
تمام دانش ما سه وجه دارد:گذشته و موجود و حادث(که بعدها پدید میآید).گذشتۀ از آن تفسیر شده،دانش موجود،نوشته شده و علم حادث در دلها افکنده و بر گوشها نواخته میشود و این،برترین دانش ماست و پس از پیامبر ما پیامبری نیست.
20.«محمد بن علی بن خالد جوّاز»میگوید:«بر ابو الحسن علیه السّلام که در حیاط خانهاش در«رملیه»بود وارد شدم.چون در او نگریستم در دل گفتم:پدر و مادرم فدایت باد،ای سید و سرورم،ای مظلوم،ای که حقت غصب شده و ای تحت فشار قرار گرفته،سپس به او نزدیک شده،میان دو چشم او را بوسیدم
و نزد او نشستم.
ابو الحسن رو به من کرد و فرمود:ای پسر خالد،ما به این امر(مظلوم بودن و...) آگاهتر هستیم.پس آن را با خود نجوا مکن.
گفتم:فدایت گردم،به خدا سوگند از چنین تصوری غرضی نداشتم.
امام علیه السّلام فرمود:نحن أعلم بهذا الأمر من غیرنا و لو أردنا اذن إلینا،و إن لهولاء القوم مدة و غایة لابدّ من الإنتهاء إلیها؛
ما به این امر از دیگران آگاهتریم و اگر بخواهیم از آن ما خواهد شد،اما این جماعت را مدت و فرجامی است که ناچار باید به پایان خود برسد.
گفتم:دیگر هرگز چنین چیزی(اندیشهای)در دل نمیگذرانم.
امام علیه السّلام فرمود:هرگز بدان باز نگرد». (1)
21.«محمد بن حکیم»از ابو الحسن علیه السّلام نقل میکند که فرمود:انما هلک من کان قبلکم بالقیاس إنّ اللّه-تبارک و تعالی-لم یقبض نبیّه حتی أکمل له جمیع دینه فی حلاله و حرامه،فجاءکم مما تحتاجون إلیه فی حیاته و تستغیثون به و بأهل بیته بعد موته،و انها مصحف عند أهل بیته حتی أن فیه لارش خدش الکفّ،ثم قال:إن أبا حنیفة -لعنه اللّه-ممن یقول:قال علی،و أنا قلت؛ (2)
آنان که پیش از شما به هلاکت رسیدند،«قیاس»[در احکام را]در پیش گرفته بودند.
خدای-تبارک و تعالی-زمانی پیامبر خود را از میان مردم برگرفت که تمام احکام دینش را از حلال و حرام کامل کرد.او تمام آنچه را که در زندگی خود بدان نیاز دارید،برای شما آورد و پس از مرگش از اهل بیت او مدد میجویید.[بدانید که]این احکام در«مصحفی»نزد اهل بیت او قرار دارد که حتی«ارش»(تاوان)خراشیدن دست در آن آمده است.سپس فرمود:
«ابو حنیفه»از کسانی است که میگویند:علی چنان گفت و ما چنین میگوییم.
22.از«عبد اللّه بن جندب»نقل است که:ابو الحسن علیه السّلام در نامهای به من مینوشت:إنا لنعرف الرجل إذا رأیناه بحقیقة الإیمان و بحقیقة النفاق؛ (1)چون در کسی بنگریم حقیقت ایمان و حقیقت نفاق او را میشناسیم(درمییابیم).
23.«حسین بن علی بن یقطین»از پدرش نقل میکند که گفت:از ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ جزئی از حالتهای عالم[و چگونگی دانش او]پرسیدم، او فرمود:نکت فی القلب،و نقر فی الأسماع و قد یکونان معا؛ (2)حک شدن در قلب و نواخته شدن بر گوشها و گاهی نیز هردو باهم فراهم میشوند.
1.از«حسن بن نعیم صحاف»نقل شده است که گفت:«من و هشام بن الحکم و علی بن یقطین در بغداد بودیم.علی بن یقطین گفت:در حضور عبد صالح بودم که فرزندش علی بر او وارد شد.امام علیه السّلام به من فرمود:ای علی بن یقطین،این علی سرور فرزندان من است.من کنیۀ خود را به او دادم.
هشام بن الحکم با دست بر پیشانی خود کوفت و گفت:وای بر تو.چگونه چنین میگویی؟علی بن یقطین گفت:به خدا سوگند،این را همینگونه از او شنیدم.
هشام گفت:امام علیه السّلام با این عبارت،جانشین خود را در امر امامت به تو شناسانده است». (3)
2.«نعیم بن القابوسی»از ابو الحسن علیه السّلام نقل کرده که فرمود:علی،بزرگترین
و نیکوکارترین و محبوبترین فرزندانم نزد من است و او همراه من در«جفر»مینگرد(این علم را میداند)[و بدان که]جز پیامبر یا جانشین پیامبر در جفر نمینگرد. (1)
3.«داوود رقی»میگوید:«به ابو ابراهیم علیه السّلام گفتم:فدایت گردم،کهنسال شدم[و بیم لغزش در شناخت امام خود دارم]،پس دست مرا بگیر و از دوزخ رهاییام بخش.او به فرزندش ابو الحسن علیه السّلام اشاره کرده،فرمود:او پس از من امام شماست». (2)
4.از«محمد بن اسحاق بن عمار»نقل شده که:«به ابو الحسن علیه السّلام اول گفتم:
[به جاست که]مرا با کسی آشنا کنی تا[احکام]دینم را از او فراگیرم؟
امام علیه السّلام فرمود:
[از]این فرزندم علی[احکام دینت را بگیر].پدرم مرا با خود کنار قبر رسول خدا برد و فرمود:ای پسرکم،خدای-عزّ و جلّ-فرموده است:«من در زمین خلیفهای از بشر خواهم گماشت» (3)و چون خدای-عزّ و جلّ-چیزی بگوید،بدان وفا کند. (4)
5.از«داوود رقی»نقل است که گفت:به ابو الحسن موسی علیه السّلام گفتم:
کهنسال و پیری شدهام.از پدرت دربارۀ جانشین او پرسیدم،تو را معرفی کرد، حال مرا با جانشین خود آشنا کن.
امام علیه السّلام فرمود:این ابو الحسن رضا[جانشین من است]. (5)
6.از«زیاد بن مروان قندی»(که واقفی مذهب بود)نقل شده است که گفت:«بر ابو ابراهیم وارد شدم.فرزندش ابو الحسن علیه السّلام نزد او بود.ابو ابراهیم به من فرمود:
ای زیاد،این،فرزندم فلان است.کتابش(نامهاش)کتاب من،گفتارش،گفتار من و پیک او پیک من است و هرچه بگوید[حجت است و]گفتۀ او[نافذ]است. (1)
7.از«محمد بن فضیل»نقل است که:«مخزومی(که مادرش از نوادگان جعفر بن ابی طالب است)گفت:ابو الحسن موسی علیه السّلام ما را فراخواند و ما در حضور او گرد آمدیم.آنگاه فرمود:آیا میدانید چرا شما را خواندم؟
گفتیم:نه.
فرمود:گواهی دهید که این فرزندم وصی من،متولی امور من و جانشین من است.هر کس وامی بر من دارد از این فرزندم بگیرد و هرکس از من وعدهای(حقی)دارد وفای به آن را از او بخواهد و هرکس که ناچار به دیدار من میباشد باید با نامۀ او به دیدارم بیاید». (2)
8.از«حسین بن مختار»نقل شده است که گفت:«آن هنگام که ابو الحسن علیه السّلام در بصره بود،نامه برای ما فرستاد که در آن آمده بود:جانشین من فرزند بزرگتر من است.به فلان چنان دهد،فلان چنان دهد و به فلان چیزی ندهد تا خود بیایم یا حکم خدا(مرگ)فرا رسد،که او هرچه خواهد همان کند. (3)
9.از«داوود بن زربی»نقل شده است که گفت:«مالی را برای ابو ابراهیم علیه السّلام بردم.او قسمتی از آن را گرفته،قسمتی را بازگرداند.به او گفتم:
فدایت گردم،چرا این قسمت از مال را نزد من نهادی؟
او فرمود:صاحب این امر(منصب امامت)آن را از تو خواهد طلبید.
چون خبر وفات او(ابو الحسن موسی«ع»)رسید،ابو الحسن(رضا)فرزند او کسی را از نزد من فرستاده،آن مال را خواست و آن را به او دادم». (4)
10.از«سلیمان بن حفص مروزی»نقل شده است که گفت:«بر ابو الحسن،
موسی بن جعفر علیه السّلام وارد شدم تا از او دربارۀ امام بعدی و جانشین حضرتش، سئوال کنم.چون نگاه حضرت بر من افتاد سخن آغاز کرده،فرمود:
ای سلیمان[بدان که]علی(رضا)فرزند و پس از من جانشین من و حجت خدا بر مردم است و این،برترین فرزندان من است.اگر پس از من بودی نزد شیعیان و پیروان من که در جستوجوی خلیفۀ پس من هستند،بر این امر گواه باش. (1)
1.«علی بن موسی»از پدرش موسی بن جعفر بن محمد علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«لا یکون القائم إلاّ إمام ابن إمام و وصی ابن وصی؛ (2)«قائم»کسی جز امام،فرزند امام و وصی،فرزند وصی نخواهد بود.
2.«محمد بن علی بن جعفر»از برادرش موسی بن جعفر علیه السّلام نقل کرده که فرمود:چون پنجمین فرزند هفتمین[جانشین]از میان شما گم(غایب)شد،خدا را،خدا را که دینتان را نگاه دارید.مبادا کسی شما را از آن(دین)دور کند.
ای پسرکم،صاحب این امر(آخرین امام)ناچار است که تن به این غیبت دهد تا آنجا که معتقدان و قائلان به امامت او از گفته و اعتقاد خود بر میگردند.[بدانکه]این آزمونی است از سوی خداوند-عزّ و جلّ-که بندگان خود را با آن میآزماید.[ای پسرکم،آگاه باش که]اگر پدران و نیاکان شما دینی بهتر از این دین مییافتند،هر آینه از آن پیروی میکردند.
گفتم:آقای من،پنجمین فرزند از هفتم کیست؟
امام علیه السّلام فرمود:ای پسرکم،عقل(اندیشۀ)شما بدان نرسد و خیال شما نتواند آن را حمل کند(بپذیرد)،اما اگر زنده بمانید او را خواهید دید. (3)
3.«علی بن ابی حمزه»از ابو عبد اللّه(صادق)و ابو الحسن علیه السّلام نقل کرده که فرمودهاند:لو قام القائم لحکم بثلاث لم یحکم بها أحد قبله:یقتل الشیخ الزانی، و یقتل مانع الزکاة و یورّث الأخ أخاه فی الأظلة؛ (1)
چون قائم[ما]قیام کند سه حکمی که سابقه نداشته صادر و اجرا میکند:زناکار کهنسال را میکشد،منعکنندۀ زکات را میکشد و برادر را از برادرش که در«عالم ذر»با وی پیوند برادری بسته[ولی پیوند خونی و پدر و مادری ندارد]میراث برمیگرداند.
4.از«عباس عامری قصبانی»نقل شده است که گفت:از«ابو الحسن، موسی بن جعفر علیه السّلام شنیدم که میفرمود:صاحب این امر(مهدی)کسی است که مردم میگویند:هنوز زاده نشده است. (2)
5.(علی بن جعفر علیه السّلام)از برادرش موسی بن جعفر علیه السّلام نقل کرده،میگوید:
از او پرسیدم:آیۀ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مٰاؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِمٰاءٍ مَعِینٍ؛ (3)
ای رسول ما،باز بگو:[ای کافران،به دیدۀ تأمل بنگرید]که اگر آب که مایۀ زندگانی شماست صبحگاهی همه به زمین فرو رود،کیست که باز آب گوارا را برای شما پدید آورد؟» چه تأویلی دارد؟امام علیه السّلام فرمود:[تأویل آیه این است:]اگر امام خود را گم کنید(از دست بدهید)و او را نبینید چه خواهید کرد؟ (4)
6.«داوود رقی»میگوید:«از ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام دربارۀ صاحب این امر(حضرت قائم)پرسیدم،فرمود:آن گریختۀ تنها و غریب و دور از خاندان است که انتقام خون پدر(جدش حسین علیه السّلام)را نگرفته است. (5)
7.از«یونس بن عبد الرحمن»نقل شده است که گفت:«بر موسی بن
جعفر علیه السّلام وارد شدم و به او گفتم:ای فرزند رسول خدا،تویی که براساس حق قیام کردهای؟
امام علیه السّلام فرمود:أنا القائم بالحق و لکن القائم الذی یطهّر الارض من أعداء اللّه- عزّ و جلّ-و یملأها عدلا کما ملئت جورا و ظلما هو الخامس من ولدی،له غیبة یطول أمدها خوفا علی نفسه،یرتد فیها أقوام و یثبت فیها آخرون.ثم قال علیه السّلام:طوبی لشیعتنا، المتمسکین بحبلنا فی غیبة قائمنا،الثابتین علی مولاتنا و البراءة من أعدائنا،أولئک منّا و نحن منهم،قد رضوا بنا أئمة،و رضینا بهم شیعة،فطوبی لهم،ثم طوبی لهم،و هم و اللّه معنا فی درجاتنا یوم القیامة؛
من قائم(برپادارندۀ)به حق هستم،اما قائم(ما)کسی است که زمین را از وجود دشمنان خدا پاک کرده،همچنان که پر از ستم و بیداد شده،آن را آکنده از عدل میکند.او پنجمین فرزند من است.غیبتی طولانی دارد،چرا که بر جان خویش بیمناک است.در دورۀ غیبت،گروهی مرتد شده،جمعی استوار میمانند.
آنگاه فرمود:خوشا به احوال شیعیان ما،همانهایی که در نبود قائم ما،چنگ در ریسمان ما انداخته،بر ولایت و دوستی ما و دشمنی با دشمنان ما استوار بمانند.آنان از ما هستند و ما از آنان هستیم.ما را به امامت پذیرفته،بدان خشنودند و ما ایشان را به عنوان شیعه خود پذیرفته،از آنان راضی هستیم.پس خوشا به احوال آنان،خوشا به احوال آنان،به خدا سوگند که ایشان در روز قیامت در درجه و مقام ما قرار دارند». (1)
8.از«ابو احمد،محمد بن زیاد ازدی»نقل شده است که گفت:«از سرورم موسی بن جعفر علیه السّلام دربارۀ[تأویل]آیه «وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً؛ (2)و نعمتهای ظاهر و باطن خود را برای شما فراوان فرموده است»پرسیدم،امام علیه السّلام فرمود:
النعمة الظاهرة الإمام الظاهر،الباطنة الإمام الغائب؛نعمت ظاهر،امام ظاهر است و نعمت باطن امام غایب است.
پرسیدم:از میان امامان کسی هست که از دیدگان پنهان شود؟
امام علیه السّلام فرمود:نعم یغیب عن أبصار الناس شخصه،و لا یغیب عن قلوب المؤمنین ذکره،و هو الثانی عشر منّا،یسهّل اللّه له کلّ عسیر،و یذلل له کلّ صعب، و یظهر له کنوز الارض،و یقرّب له کلّ بعید،و یبیر به کل جبّار عنید و یهلک علی یده کل شیطان مرید،ذلک ابن سیدة الإماء الذی تخفی علی الناس ولادته،و لا یحلّ لهم تسمیته حتی یظهره اللّه-عزّ و جلّ-فیملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما؛
آری،شخص از دیدگان پنهان میشود،اما یادش از دل مؤمنان دور نمیماند.او دوازدهمین[امام]از[خاندان]ماست.خداوند هرسختی را برای او آسان و هر سرکشی را برای او رام،گنجینههای زمین را برای او آشکار،هر دوری را برای او نزدیک میکند و هر ستمگر جبار و هر شیطان نافرمان را به دست او هلاک میکند.او فرزند بانوی کنیزکان است که دوران جنینیاش از مردم پنهان میماند.بردن نام او بر آنان(مردم عصر غیبت)روا نباشد تا این که خداوند-عزّ و جلّ-به او فرمان ظهور دهد.پس آن هنگام است که زمین را پس از آنکه پر از ستم و بیداد شده است،آکنده از دادگری خواهد کرد». (1)
«أسباط بن سالم»میگوید:«ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام فرمود:إذا کان یوم القیامة نادی مناد:أین حواری محمد بن عبد اللّه رسول اللّه الذین لم ینقضوا العهد و مضوا علیه؟فیقوم سلمان،و المقداد و أبو ذر؛چون قیامت برپا شود،منادی ندا سر
1) (1)) .همان/368.
میدهد:کجایند حواریون رسول خدا،محمد بن عبد اللّه؟همانان که پیمان نشکستند و بر آن استوار ماندند؟«سلمان»،«مقداد»و«ابو ذر»به پا میخیزند.
سپس ندا داده میشود:أین حواری علی بن أبی طالب علیه السّلام وصی محمد بن عبد اللّه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله،فیقوم عمرو بن الحمق الخزاعی،و محمد بن أبی بکر،و میثم بن یحیی التمار مولی بنی أسد،و أویس القرنی؛
کجایند حواریون علی بن ابی طالب،وصی و جانشین رسول خدا محمد بن عبد اللّه؟ «عمرو بن حمق خزاعی»،«محمد بن ابی بکر»،«میثم(تمار)بن یحیی»همپیمان بنی اسد و«اویس قرنی»برمیخیزند.
باز منادی ندا میدهد:أین حواری الحسن بن علی علیه السّلام ابن فاطمة بنت محمد بن عبد الّه رسول اللّه؟فیقوم سفیان بن أبی لیلی الهمدانی،و حذیفة بن اسید الغفاری؛
کجایند حواریون حسن بن علی فرزند فاطمه دخت پیامبر خدا،محمد بن عبد اللّه؟ «سفیان بن ابی لیلۀ همدانی»و«حذیفة بن اسید غفاری»برمیخیزند.
دیگر بار ندا داده میشود:أین حواری الحسین بن علی علیه السّلام؟فیقوم کل من استشهد معه و لم یتخلف عنه؛
کجایند حواریون حسین بن علی علیه السّلام؟در این هنگام تمام کسانی که در کنار حضرتش به شهادت رسیدهاند برمیخیزند و کسی از او باز نمیماند.
بار دیگر منادی ندا سر میدهد:أین حواری علی بن الحسین علیه السّلام؟فیقوم جبیر بن مطعم،و یحیی ابن ام الطویل،و أبو خالد الکابلی،و سعید بن المسیب؛
کجایند حواریون علی بن الحسین علیه السّلام؟که«جبیر بن مطعم»،«یحیی بن ام الطویل»،«ابو خالد کابلی»و«سعید بن مسیب»برمیخیزند.
باز منادی ندا سر میدهد:أین حواری محمد ابن علی و حواری جعفر بن محمد؟ فیقوم عبد اللّه بن شریک العامری،وزرارة بن أعین،و برید بن معاویة العجلی،و محمد
بن مسلم،و ابو بصیر لیث بن البختری المرادی،و عبد اللّه بن أبی یعفور،و عامر بن عبد اللّه بن جذاعة،و حجر بن زائدة،و حمران بن أعین؛
کجایند حواریون محمد بن علی علیه السّلام و حواریون جعفر بن محمد علیه السّلام؟این بار«عبد اللّه بن شریک عامری»،«زرارة بن اعین»،«برید بن معاویۀ عجلی»،«محمد بن مسلم»،«ابو بصیر، لیث بن البختری سرادی»،«عبد اللّه بن ابی یعفور»،«عامر بن عبد اللّه بن جذاعه»،«حجر بن زائده»و«حمران بن اعین»بیمیخیزند.
این بار منادی ندا سر داده میشود:أین سائر الشیعة مع سائر الأئمة علیه السّلام یوم القیامة فهؤلاء المتحورة أول السابقین و أول المقربین و أول المتحورین من التابعین؛
کجایند شیعیان دیگر امامان؟که این خود ساختگان و تحولیافتگان،از نخستین سبقت گرفتگان و مقربان و دگرگونشدگان از تابعین میباشند». (1)
1.«حماد بن عمرو نصیبی»میگوید:«کسی از عالم[امام کاظم علیه السّلام]پرسید:
به من بگو که کدامین اعمال نزد خداوند برتر است؟
او فرمود:ما لا یقبل عمل إلاّ به؛آن عملی که اعمال دیگر تنها به وسیلۀ آن پذیرفته میشود.گفت:آن عمل چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:الإیمان باللّه،الذی هو أعلی الأعمال درجة،و أسناها حظأ، و أشرفها منزلة؛
ایمان به خداست که بلند مرتبهترین اعمال،باشکوهترین بهرهها و دارای والاترین و گرامیترین منزلتهاست.
1) (1)) .رجالکشی/15.
گفتم:مرا آگاه کن که ایمان گفتاری و رفتاری است[که چنین جایگاهی دارد]یا ایمان بدون عمل؟
امام علیه السّلام فرمود:الإیمان عمل کله،و القول بعض ذلک العمل بفرض من اللّه بیّنه فی کتابه،واضح نوره،ثابتة حجته،یشهد به الکتاب و یدعوا إلیه؛
ایمان همهاش عمل است و گفتار بخشی از عمل به شمار میرود که خداوند چنین خواسته و در قرآن،آن را آشکار و روشن و با حجت و برهان ثابت کرده است و کتاب خدا گواه آن است و بدان(عمل)دعوت میکند.
گفتم:آن را توصیف کن تا بفهمم.
امام علیه السّلام فرمود:إنّ الإیمان حالات و درجات و طبقات و منازل،فمنه التام المنتهی تمامه،و منه الناقص المنتهی نقصائه،و منه الزائد الراجع زیادته؛
ایمان،حالتها،مراتب،طبقات و منازلی دارد.[گونهای]از آن در نهایت کمال،برخی ناقص در نهایت نقصان و کاستی و برخی زیاد و در حال فزونی گرفتن است.
گفتم:آیا ایمانفزونی،کمال و کاستی میپذیرد؟
امام علیه السّلام فرمود:آری.
پرسیدم:چگونه چنین میشود؟
امام علیه السّلام فرمود:إن اللّه-تبارک و تعالی-فرض الإیمان علی جوارح بنی آدم و قسّمه علیها و فرقّه علیها،فلیس من جوارحهم جارحة إلاّ و هی موکلة من الإیمان بغیر ما وکلت اختها.فمنها قلبه الذی به یعقل و یفقه و یفهم و هو أمیر بدنه الذی لا تورد الجوارح و لا تصدر الاّ عن رأیه و أمره،و منها یداه اللتان یبطش بهما و رجلاه اللتان یمشی بهما و فرجه الذی الباه من قبله و لسانه الذی ینطق به الکتاب و یشهد به علیها،و عیناه اللتان یبصر بهما،و أذناه اللتان یسمع بهما.و فرض علی القلب غیر ما فرض علی اللسان و فرض علی اللسان غیر ما فرض علی العینین و فرض علی العینین غیر
ما فرض علی السمع و فرض علی السمع غیر ما فرض علی الیدین و فرض علی الیدین غیر ما فرض علی الرجلین و فرض علی الرجلین غیر ما فرض علی الفرج و فرض علی الفرج غیر ما فرض علی الوجه،
خدای-تبارک و تعالی-[پذیرش]ایمان را بر تمام جوارح و اعضای بدن آدمیزاده واجب گرداند و آن را بر اعضای بدن تقسیم کرده،هریک را بهرهای از ایمان داد و هریک از اعضای انسان به گونهای از ایمان مأمور شده که دیگر عضو،بدان مأمور نشده است.
[مثلا]از آن جمله قلب انسان است که میاندیشد،فرا میگیرد و میفهمد و فرمانروایی بر تمام اعضا و جوارح را در اختیار دارد و هیچ عضوی بدون فرمان او کاری انجام نمیدهد.
دیگری دست انسان است که بدان قدرتنمایی کرده،حریف را از پای درمیآورد و دو پای اوست که با آن دو عضو راه میرود.عضو دیگر فرج(دستگاه آمیزش)اوست که میل جنسی از آن،برمیخیزد،دیگر عضو،زبان اوست که کتاب به وسیلۀ آن گویا میشود و این عضو علیه اندامها گواهی دهد و چشمان که با آن میبیند و گوشها که با آن میشنود.
[بنابراین و به حسب تفاوت کارآیی اعضا،مسؤولیتهای آن نیز متفاوت مثلا]بر قلب چیزی واجب شده که بر زبان واجب نشده،بر زبان چیزی واجب گشته که بر چشم واجب نگردیده،بر چشم چیزی واجب شده که بر گوش واجب نشده است.بر گوش چیزی تکلیف شده که دست بدان مکلف نشده و بر دست امری واجب گردیده که برپا واجب نشده و وظیفه پا غیر از وظیفۀ فرج و وظیفۀ فرج غیر از وظیفه چهره است.
فأمّا ما فرض علی القلب من الإیمان فالاقرار و المعرفة و التصدیق و التسلیم و العقد و الرضا بأن لا آله إلاّ اللّه وحده لا شریک له،أحدا،صمدا،لم یتخذ صاحبة و لا ولدا و أن محمدا صلّی اللّه علیه و آله عبده و رسوله.
[در اینجا امام کاظم علیه السّلام به شرح وظایف اعضای انسان پرداخته فرمود:]اما ایمانی که بر
قلب واجب شده این است که اعتراف و شناخت داشته باشد و تصدیق کند و تسلیم شود و عزم جزم کند و بپذیرد که:خدایی جز خدای یگانه و بیشریک نیست.یکتا و بینیاز است و همسری و فرزندی برنگزیده و محمد صلّی اللّه علیه و آله بنده و رسول اوست». (1)
2.امام موسی بن جعفر علیه السّلام از پدرانش از پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:«ما من شیء أحب إلی اللّه تعالی من الإیمان به،و العمل الصالح، و ترک ما أمر به أن یترکه؛ (2)
محبوبترین چیز نزد خداوند از ایمان به حضرتش و عمل صالح و ترک آنچه که حضرتش به ترک آن امر فرموده،میباشد».
3.«فضیل»میگوید:«به ابو الحسن علیه السّلام گفتم:کدام یک از واجباتی که خداوند بر بندگان مقرر فرموده،برای تقرب به حضرتش برتر است؟
امام علیه السّلام فرمود:أفضل ما یتقرب به العباد إلی اللّه طاعة اللّه و طاعة رسوله،و حب اللّه و حب رسوله صلّی اللّه علیه و آله و أولی الأمر،و کان أبو جعفر علیه السّلام یقول:حبنا إیمان و بغضنا کفر؛ (3)
برترین چیزی که بندگان،به وسیلۀ آن به خداوند نزدیک میشوند،فرمانبرداری از خداوند و از پیامبر او و دوست داشتن خداوند و پیامبر او و«اولو الأمر»است.
ابو جعفر[باقر]علیه السّلام میگفت:دوستی ما ایمان و دشمنی با ما کفر است».
4.«ابراهیم بن ابی بکر»میگوید:«شنیدم که ابو الحسن موسی علیه السّلام میفرمود:إنّ علیا باب من أبواب الهدی،فمن دخل من باب علی کان مؤمنا و من خرج منه کان کافرا،و من لم یدخل فیه و لم یخرج منه کان فی الطبقة الذین للّه فیهم المشیئة؛ (4)
به درستی که علی علیه السّلام دری از درهای هدایت است.پس هرکه از این دروازه درون شود مؤمن است،هرکس از این دروازه بیرون رود کافر است و هرکس از آن داخل یا بیرون نشود در طبقۀ(شمار)کسانی است که خداوند را در[آفرینش]آنان مشیت[و حکمت]است».
5.از«بکر بن موسی واسطی»آمده است که گفت:«از ابو الحسن، موسی علیه السّلام دربارۀ شرک و کفر و اینکه کدام پیشتر بوده،پرسیدم.امام علیه السّلام فرمود:ما عهدی بک تخاصم الناس؛به یاد ندارم که با مردم مخاصمه(جدال)کنی!
گفتم:هشام بن الحکم مرا دستور داد تا از شما در اینباره سؤال کنم.
امام علیه السّلام فرمود:الکفر أقدم و هو الجحود،قال لإبلیس أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ (1)
کفر پیشینهدارتر است،چرا که انکار است[و خداوند]دربارۀ ابلیس فرموده:مگر ابلیس که ابا و تکبر ورزید و از گروه کافران گردید». (2)
6.از«حسین بن الحکم»نقل شده است که گفت:«نامهای به عبد صالح علیه السّلام نوشته یادآوری کردم که دچار«شک»شدهام،چرا که حضرت ابراهیم علیه السّلام نیز عرضه داشته بود: رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتیٰ؛ (3)
پروردگارا،به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهی کرد»و من دوست دارم چیزی به من بنمایانی[تا از این شک رها شوم].
امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:إن إبراهیم کان مؤمنا و أحب أن یزداد إیمانا،و أنت شاک و الشاک لا خیر فیه؛به یقین،ابراهیم علیه السّلام مؤمن بود و دوست میداشت[با دیدن دلیل و برهانی الهی]ایمانش فزونی گیرد،در حالیکه تو دستخوش شک هستی و در انسان گرفتار شک،خیری نیست.
و نیز نوشت:إنّما الشک ما لم یأت الیقین فإذا جاء الیقین لم یجز الشک...إن اللّه- عزّ و جلّ-یقول: وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَکْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِینَ (1)قال:
نزلت فی الشاک؛
زمانی شک جایی دارد که یقین حاصل نشده باشد و چون یقین آمد دیگر شک روا نباشد.خدای-عزّ و جلّ-فرموده است:«اکثر مردمان را در عهد استوار ندیدیم،بلکه بیشتر را عهدشکن و بزهکار یافتیم».امام علیه السّلام فرمود:این آیه در مورد شکاک نازل شده است». (2)
7.«محمد بن سنان»از«ابو خدیجه»نقل کرده که گفت:«بر ابو الحسن علیه السّلام وارد شدم،به من فرمود:إنّ اللّه-تبارک و تعالی-أیّد المؤمن بروح منه تحضره فی کل وقت یحسن فیه و یتقی،و تغیب عنه فی کل وقت یذنب فیه و یعتدی.فهی معه تهتز سرورا عند احسانه و تسیخ فی الثری عند اساءته.فتعاهدوا عباد اللّه نعمه بإصلاحکم أنفسکم تزدادوا یقینا و تربحوا نفیسا ثمینا،رحم اللّه امرئ همّ بخیر فعمله أو همّ بشر فارتدع عنه،ثمّ قال:نحن نؤیّد الروح بالطاعة للّه و العمل له؛
خدای-تبارک و تعالی-مؤمن را به روحی از جانب خود یاری کرده است.هرگاه مؤمن احسان کند و پرهیزگاری در پیش گیرد،آن روح نزدش حضور یابد و چون دست به گناهی بیالاید و از حد درگذرد،آن روح از وی دور شود.آن روح همراه مؤمن است،پس هرگاه احسانی کند،روح از خوشحالی به اهتزار(رقص)درآید و چون کاری بد از او سر زند،روح در خاک فرو رود.پس ای بندگان خدا،نعمتهای حضرتش را با اصلاح خود پاس دارید تا یقین شما فزونی گیرد و سودی پر بها به دست آورید.
خدای رحمت کند بندهای را که چون آهنگ کار نیک کند،آن را به انجام رساند و چون عزم کار بد کند از آن باز ایستد.
آنگاه فرمود:ما با فرمانبرداری از خدا و کار برای[رضای]حضرتش آن روح را تأیید و یاری میکنیم». (1)
1.از ابو الحسن علیه السّلام نقل است که فرمود:حق علی اللّه أن لا یعصی فی دار إلاّ أضحاها للشمس حتی تطهرها؛ (2)
حق است بر خدا(به یقین)هر خانهای که در آن نافرمانی حضرتش شود آن را در معرض خورشید قرار دهد(ویران کند)تا از[آلودگی گناه]پاک شود.
2.از«ابن عرفه»از امام کاظم علیه السّلام نقل شده که فرمود:«إنّ للّه-عزّ و جلّ-فی کل یوم و لیلة منادیا ینادی:مهلا مهلا عباد اللّه عن معاصی اللّه،فلو لا بهائم رتّع،وصبیة رضّع،و شیوخ رکّع،لصبّ علیکم العذاب صبا،ترضّون به رضّا؛ (3)
خدای-عزّ و جلّ-در هرروز و شب ندادهندهای دارد که ندا در میدهد:آرام،آرام،ای بندگان خدا از[تن دادن به]گناهان[خودداری کنید]که اگر نبودند چهارپایان چرنده، شیرخوارگان و کهنسالان در حال رکوع(عبادت)هر آینه عذابی بر شما فرو میریخت که در هم میشکستید.
3.از«ابن محبوب»نقل شده است که گفت:«یکی از یاران و اصحاب ما نامهای به ابو الحسن علیه السّلام نوشته،به من داد[تا به او برسانم]که در آن از گناهان کبیره و شمار آن پرسیده بود،امام علیه السّلام پاسخ داد:
من اجتنب ما وعد اللّه علیه النار کفّر عنه سیئاته اذا کان مؤمنا.و السبع الموجبات:
قتل النفس الحرام،و عقوق الوالدین،و أکل الربا،و التعرب بعد الهجرة،و قذف
المحصنات،و أکل مال الیتیم،و الفرار من الزحف؛ (1)
هرکس که مؤمن باشد و از آنچه خداوند بر انجام آن وعدۀ دوزخ داده دوری کند،خداوند گناهان او را بپوشاند و نادیده گیرد.آن گناهان که مرتکب آن مستوجب دوزخ میشود هفت مورد است:کشتن بیگناه،عقوق والدین،رباخواری،تعرّب پس از هجرت(ترک سرزمین اسلامی و رفتن به سرزمین کفر)،تهمت ناپاکی به زنان پاکدامن زدن،خوردن مال یتیم و فرار از جهاد.
4.«محمد بن حکیم»میگوید:«از ابو الحسن علیه السّلام پرسیدم:گناهان کبیره انسان را از[حفاظ و دایرۀ]ایمان بیرون میکند؟
امام علیه السّلام فرمود:نعم و مادون الکبائر،قال:قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:لا یزنی الزانی و هو مؤمن و لا یسرق السارق و هو مؤمن؛ (2)
آری و غیر از گناهان کبیره[نیز چنین میکند].آنگاه فرمود:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:آن کس که زنا میکند[در آن حالت]مؤمن نیست و آن کس که دزدی میکند[در آن حالت] مؤمن نیست.
5.از«سماعه»نقل شده است که گفت:«از ابو الحسن علیه السّلام شنیدم که میفرمود:لا تستکثروا کثیر الخیر و لا تستقلوا قلیل الذنوب،فإن قلیل الذنوب یجتمع حتی یکون کثیرا،و خافو اللّه فی السر حتی تعطوا من أنفسکم النصف؛ (3)
نیکی زیاد را فراوان مشمارید و گناه اندک را کم مپندارید،چرا که گناهان اندک(خرد) جمع میشوند تا اینکه زیاد میگردند.آنچنان در نهان از خدا بترسید که[چون داوری کنید و نعمتهای خدا و گناه خویش را با یکدیگر بسنجید خود را گناهکار دیده،]به انصاف داوری کنید.
6.«علی بن جعفر علیه السّلام»از ابو الحسن علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:حرّمت
الجنة علی ثلاثة:النّمام،و مدمن الخمر،و الدیوث و هو الفاجر؛ (1)
بهشت بر سه کس حرام شده است:سخنچین،دائم الخمر و دلال محبت(آنکه میان زن و مرد نامحرم برای کامجویی به حرام جمع کند).
1.«عثمان بن عیسی»از ابو الحسن علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«إن کان فی یدک هذه شیء فإن استطعت أن لا تعلم هذه فافعل؛
اگر در این دستت چیزی داری و بتوانی آن را از دست دیگرت پنهان کنی،پس چنان کن.
عثمان بن عیسی میگوید:عدهای که در آنجا بودند از پراکندن و آشکار کردن سخنها و رازها گفتوگو به میان آوردند،امام علیه السّلام فرمود:إحفظ لسانک تعزّ،و لا تمکّن الناس من قیادک فتذل رقبتک؛
افسار زبان خویش محکم گیر تا عزیز شوی و[با آشکار کردن راز خود]گریبان خود را به دست مردم مده که خوار میشوی». (2)
همو میگوید:«نزد ابو الحسن علیه السّلام بودم کسی به او گفت:مرا سفارشی کن.
امام علیه السّلام فرمود:إحفظ لسانک تعزّ،و لا تمکّن الناس من قیادک فتذل رقبتک؛
افسار زبان خویش محکم گیر تا عزیز شوی و[با آشکار کردن راز خود]گریبان خود را به مردم مده که خوار میشوی». (3)
2.«موسی بن اسماعیل بن موسی به جعفر علیه السّلام»از پدرش از پدرانش از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:رحم اللّه عبدا قال خیرا فغنم،أو سکت عن سوء فسلم؛ (4)
خدا رحمت کند کسی را که سخنی نیکو گفت و سود کرد یا از گفتن بد خموش شد
و جان به سلامت برد.
3.نیز«موسی بن اسماعیل»از پدرش از پدرانش نقل میکند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«الرجل الصالح یجی بخبر صالح،و الرجل السوء یجی بخبر سوء؛ (1)
مرد صالح،خبر نیکو(گفتههای پسندیده)آورد و مرد بد،خبر بد(سخن فتنهانگیز)دهد».
4.«ابان»از«یحیی الأزرق»نقل کرده است که:«ابو الحسن علیه السّلام به من فرمود:
من ذکر رجلا فی خلفه بما هو فیه ممّا عرفه الناس لم یغتبه،و من ذکره من خلفه بما هو فیه ممّا لا یعرفه الناس اغتابه،و من ذکره بما لیس فیه فقد بهته؛ (2)
هرکس در نبود کسی چیزی از او بگوید که در او هست و مردم آن را میدانند،او را غیبت نکرده است و اگر چیزی از او بگوید که در او هست،اما مردم آن را نمیدانند،او را غیبت کرده است،اما اگر چیزی از او بگوید که در او نیست به یقین بر او تهمت زده است».
5.«عبد المؤمن انصاری»میگوید:«بر موسی بن جعفر علیه السّلام وارد شدم و«محمد بن عبد اللّه جعفری»را نزد حضرت دیدم.به او لبخند زدم.امام علیه السّلام فرمود:أتحبه؛آیا او را دوست میداری؟
گفتم:آری و او را تنها به جهت شما دوست میدارم.
امام علیه السّلام فرمود:هو أخوک و المؤمن أخو المؤمن لأمه و لأبیه،و ان لم یلده أبوه.
ملعون من اتهم أخاه،ملعون من غش أخاه،ملعون من لم ینصح أخاه،ملعون من اغتاب أخاه؛
او برادر توست و مؤمن برادر پدری و مادری مؤمن است هرچند آن دو او را نزاده باشند.
کسی که به برادر خود بدگمان باشد و او را متهم کند ملعون است.کسی که برادر خود را فریب دهد و با او نیرنگ کند ملعون است.کسی که خیرخواه برادر خود نباشد ملعون است.کسی که
برادر خود را غیبت کند ملعون است.[آنگاه فرمود:]امام صادق علیه السّلام فرموده است:
إیاک و الغیبة فإنها إدام کلاب النار؛از غیبت بپرهیز که غیبت،خوراک سگان دوزخ است». (1)
6.«عبد اللّه بن عبد الرحمن»از ابو الحسن علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:«إرکبوا و ارموا و إن ترموا أحب إلیّ من أن ترکبوا؛
اسبسواری کنید و تیر بیندازید[و بدانید]اگر تیراندازی کنید برای من خوشایندتر است از اینکه سوارکاری کنید.
سپس فرمود:کل أمر للمؤمن باطل إلاّ فی ثلاث:فی تأدیبه الفرس،و رمیه القوس، و ملاعبته إمرأته،فإنهن حق.إن اللّه لیدخل بالسهم الواحد الثلاثة الجنة:عامل الخشب، المقوی به فی سبیل اللّه،و الرامی به فی سبیل اللّه؛
هر کاری[جز مسائل اصلی زندگی]که از مؤمن سر زند بیهوده است،مگر سه کار:تربیت اسب،تیراندازی و شوخی و بازی با همسر،چرا که اینها حقی است[که بر مؤمن بایسته است].خداوند با یک تیر[ی که در راه خدا از چلۀ کمان رها شود]سه کس را وارد بهشت میکند:آنکه چوب تیر را فراهم آورده،آنکه در راه خدا تیر را در اختیار جنگجو[ی در راه خدا]گذارده و آنکه در راه خدا تیر را رها کند». (2)
1.از«محمد بن عمر بن عرفه»میگوید:«از ابو الحسن علیه السّلام شنیدم که میفرمود:لتأمرنّ بالمعروف و لتنهنّ عن المنکر أو لیستعملنّ علیکم شرارکم فیدعوا خیارکم فلا یستجاب لهم؛ (3)
امر به معروف کنید و از منکر باز دارید یا[که در غیر این صورت]اشرار شما بر شما
گمارده(حاکم)خواهند شد،آنگاه خوبان شما دعا میکنند و دعایشان مستجاب نمیگردد».
2.موسی بن جعفر علیه السّلام از پدرانش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«لا یأمر بالمعروف و لا ینهی عن المنکر إلاّ من کان فیه ثلاث خصال:رفیق بما یأمر به، رفیق فیما ینهی عنه،عدل فیما یأمر به،عدل فیما ینهی عنه،عالم بما یأمر به،عالم بما ینهی عنه؛ (1)
کسی[باید]امر به معروف و نهی از منکر کند که سه خصلت داشته باشد:در امر به معروف و نهی از منکر کردن،نرمخو و مهربان باشد،در امر به معروف و نهی از منکر درستکار و خوشنام باشد و به امر به معروف و نهی از منکر[و شرایط و حدود آن]عالم و آگاه باشد».
3.نیز موسی بن جعفر علیه السّلام از پدرش از پدرانش از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:«من یشفع شفاعة حسنة أو أمر بمعروف أو نهی عن منکر أو دلّ علی خیر أو أشار به فهو شریک،و من أمر بسوء أو دلّ علیه أو أشار به فهو شریک؛ (2)
هرکس شفاعتی(میانجگیری)نیکو کرده یا امر به معروف و نهی از منکر کند یا به کار خیری راهنمایی نموده و به[انجام]آن وادارد،در[پاداش]آن شریک است و هرکس به بدی فرمان دهد یا به آن راهنمایی کند و به[انجام]آن وادارد،در[کیفر]آن شریک است».
1.موسی بن جعفر علیه السّلام از پدرش از پدرانش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده که فرمود:«إنّ فوق کل برّ برّا حتی یقتل الرجل شهیدا فی سبیل اللّه،و فوق کل عقوق عقوقا حتی یقتل الرجل أحد والدیه؛ (3)
بالاتر از هرنیکی،نیکی است تا اینکه انسان در راه خدا شهید شود و بالاتر از هربدی
و سرکشی،بدی و سرکشی است تا اینکه انسان پدر یا مادر خود را بکشد».
2.نیز حضرتش از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است که فرمود:«خیول الغزاة فی الدنیا هی خیولهم فی الجنة؛ (1)
اسب جنگجویان[در راه خدا]در این دنیا،همانا مرکب آنان در بهشت خواهد بود».
3.و نیز از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است که فرمود:«حملة القرآن عرفاء أهل الجنة،و المجاهدون فی اللّه تعالی قوّاد أهل الجنة،و الرسل سادات اهل الجنة، (2)
حاملان(حافظان)قرآن،تاجداران اهل بهشت،مجاهدان در راه خدا سرداران اهل بهشت و پیامبران،مهتران و سروران اهل بهشت هستند».
4.نیز حضرتش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده که فرمود:«دعا موسی و أمّن هارون و أمّنت الملائکة،فقال اللّه سبحانه:استقیما فقد اجیبت دعوتکما،و من غزا فی سبیلی استجبت له إلی یوم القیامة؛ (3)
موسی دعا کرد و هارون آمین گفت و فرشتگان نیز آمین گفتند.خداوند سبحان[خطاب به آن دو]فرمود:هر دو به راه مستقیم[توحید و خداپرستی]باشید که دعای شما را مستجاب کردم و هرکس در راه من بجنگد دعای او را مستجاب کنم[و این سنت]تا روز قیامت[باشد].
5.همچنین از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده که فرمود:«کل نعیم مسؤول عنه یوم القیامة إلاّ ما کان فی سبیل اللّه تعالی؛ (4)
از هرنعمتی[که به انسان داده شده]روز قیامت بازخواست میشود،مگر آنچه را که در راه خدا[هزینه شده]باشد».
6.نیز امام کاظم علیه السّلام از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است که فرمود:«إنّ أبخل
الناس من بخل بالسلام،و أجود الناس من جاد بنفسه و ما له فی سبیل اللّه؛ (1)
به یقین بخیلترین مردم کسی است که در[گفتن]«سلام»بخل ورزد و بخشندهترین مردم کسی است که جان و مال خود را در راه خدا بخشد».
7.و نیز از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده است که فرمود:«أوصی امتی بخمس:بالسمع و الطاعة و الهجرة و الجهاده و الجماعة،و من دعا بدعاء الجاهلیة فله حثوة من حثی جهنم؛ (2)
امت خود را به[رعایت]پنج چیز سفارش میکنم:شنیدن[حق]،فرمان بردن[از آن]، هجرت[به منظور پیوستن به جمع مسلمانان و فزونی بخشیدن به شمار آنان]،جهاد و[همراهی با]جماعت[مؤمنان و پرهیز از تفرقه].هرکس شعار جاهلیت سر دهد سوراخی از سوراخهای جهنم برای(جای)او باد».
1.از امام کاظم علیه السّلام روایت شده است که فرمود:«یؤخذ الخمس من الغنائم فیجعل لمن جعله اللّه-عزّ و جلّ-و یقسّم أربعة أخماس بین من قاتل علیه و ولی ذلک، قال:و للإمام صفو المال أن یأخذ الجاریة الفارهة و الدابّة الفارهة و الثوب و المتاع ممّا یحب و یشتهی فذلک له قبل قسمة المال و قبل اخراج الخمس؛
خمس(یک پنجم)غنیمتها را برگرفته،برای کسانی که خداوند-عزّ و جلّ-مقرر فرموده هزینه میشود و بقیه غنیمتها(چهار پنجم)میان جنگجویان و متولی تدارک جنگ تقسیم میشود.سپس فرمود:برگزیدۀ غنایم از آن امام است به این ترتیب که پیش از تقسیم غنایم و خارج کردن خمس،کنیز زیبا،چارپای راهوار،جامه و کالاهایی را که دوست میدارد
برای خود برمیدارد.
سپس امام کاظم علیه السّلام فرمود:و لیس لمن قاتل شیء من الأرضین و لا ما غلبوا علیه الاّ ما احتوی علیه العسکر،و لیس للأعراب من الغنیمة شیء و إن قاتلوا مع الإمام لأن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله صالح الأعراب أن یدعهم فی دیارهم و لا یهاجروا علی أنه إن دهم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله من عدوّه دهم أن یستفزّهم فیقاتل بهم و لیس لهم فی الغنیمة نصیب و سنّة جاریة فیهم و فی غیرهم.و الأرض التی أخذت عنوة بخیل أو رکاب فهی موقوفة متروکة فی یدی من یعمرها و یحییها و یقوم علیها علی ما یصالحهم الوالی علی قدر طاقتهم من الحق النصف و الثلث و الثلثین،علی قدر ما یکون لهم صالحا و لا یضرهم؛
جنگجویان حقی از زمین و آنچه در منطقۀ تحت تصرف آنان است ندارند،مگر آنچه را که لشکریان بر آن دست یافتهاند.اعراب نیز از غنایم بهرهای ندارند،اگرچه در کنار امام علیه السّلام جنگ کرده باشند،زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله با اعراب بر این امر مصالحه کرد که آنان در سرزمین خود بمانند و هجرت نکنند،مشروط بر اینکه اگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از سوی دشمن مورد حملۀ ناگهانی دشمن قرار گرفت،اعراب را به جنگ با آن گسیل دارد و با همراهی آنان به جنگ با دشمن بپردازد،اما سهمی از غنیمت نداشته باشند و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ آنان و غیر آنان جاری است.
اما زمینی که به زور و چیرگی و تاختن اسب گرفته شده باشد براساس مصالحۀ والی و توان آبادکنندۀ آن،در قبایل نصف،یک سوم یا دو سوم عایدات،به گونهای که به عاملان بر آن زمین زیان نرسد و مصلحت آنان در نظر گرفته شود،در اختیار ایشان میماند». (1)
1) (1)) .اصول کافی 44/5.
1.«حسن بن علی بن ابی حمزه»از پدرش نقل کرده است که گفت:
«ابو الحسن علیه السّلام را دیدم که بر زمین خود کار میکرد و هردو پایش از عرق خیس شده بود.به او گفتم:فدایت گردم مردان(کارگران)کجایند؟[تا به این کار بپردازند].
امام فرمود:یا علی،قد عمل بالید من هو خیر منّی فی أرضه و من أبی؛
کسی بر زمین خویش کار کرد که از من و پدرم بهتر و برتر بود.
گفتم:او چه کسی بود؟
امام علیه السّلام فرمود:رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و امیر المؤمنین و آبائی علیهم السّلام،کلهم کانوا قد عملوا بأیدیهم،و هو من عمل النبیین و المرسلین و الأوصیاء و الصالحین؛
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،امیر المؤمنین و پدرانم.آنان همگی با دست خویش کار میکردند و این، کار پیامبران،فرستادگان،جانشینان آنان و صالحان است. (1)
2.از«موسی بن بکر»نقل شده است که گفت:«ابو الحسن علیه السّلام به من فرمود:
من طلب هذا الرزق من حلّه لیعود به علی عیاله و نفسه کان کالمجاهد فی سبیل اللّه- عزّ و جلّ-فإن غلب علیه ذلک،فلیستدن علی اللّه-عزّ و جلّ-و علی رسوله ما یقوت به عیاله.فإن مات و لم یقضه کان علی الإمام قضاؤه،فإن لم یقضه کان علیه وزره إنّ اللّه تعالی یقول: «إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ الْعٰامِلِینَ عَلَیْهٰا وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقٰابِ»؛ 2
هرکس از راه حلال در پی این روزی باشد تا آن را برای خود و عیال خود هزینه کند، همانند مجاهد در راه خداست و اگر نتوانست چیزی به دست آورد به حساب خداوند
1) (1)) .همان/75 و الفقیه 162/3.
و پیامبرش به اندازۀ قوت عائله خود وام بگیرد.هرگاه پیش از ادای دین از دنیا برود،پرداختن آن بر عهدۀ امام است و اگر امام آن را ادا نکند گناهش بر او نوشته میشود.خدای متعال میفرماید:«صدقات،تنها به تهیدستان و بینوایان و متصدیان[گردآوری و تقسیم]آن، و کسانی که دلشان به دست آورده میشود،و در[راه آزادی]بردگان و وامداران اختصاص دارد»و چنین فردی بینوا و بدهکار[و مشمول آیۀ یاد شده]است.
3.امام کاظم علیه السّلام از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:«طوبی لمن أسلم و کان عیشه کفافا و قوله سدادا؛ (1)
خوشا به حال آنکه مسلمان شده،زندگیاش او را بسنده و گفتارش حق و درست باشد.
4.نیز از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:«اللّهم ارزق محمدا و آل محمّد و من أحب محمدا و آل محمّد العفاف و الکفاف،و ارزق من أبغض محمّدا و آل محمّد کثرة المال و الولد؛ (2)
بار خدایا،به محمد صلّی اللّه علیه و آله و خاندانش و آنان که محمد صلّی اللّه علیه و آله و خاندانش را دوست دارند عفاف(پاکدامنی)و کفاف(بسندگی)معاش روزی کن و به دشمنان محمد و خاندانش مال و فرزند فراوان بده.
5.موسی بن جعفر علیه السّلام از پدرانش از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است که فرمود:
«أربع من سعادة المرء:الخلطاء الصالحون،و الولد البارّ،و المرأة المؤاتیة،و أن تکون معیشته فی بلده؛ (3)
چهار چیز از سعادت انسان است:[داشتن]همنشینان صالح،فرزند نیکوکار،زن موافق و همدل و اینکه درآمد و معاش او در شهرش باشد.
6.و نیز امام کاظم علیه السّلام فرمود:«من ولده الفقر أبطره الغنا؛ (4)
هرکس زادۀ بینوایی و فقر باشد،بینیازی و غنا گستاخش کند».
7.مردی به ابو الحسن،موسی بن جعفر علیه السّلام گفت:«مرا وعدهای ده.
امام علیه السّلام فرمود:کیف أعدک؟و أنا لما لا أرجوا أرجی لما أرجوا؛ (1)
چگونه تو را وعده دهم؟که خود به آنچه آمید آن نمیرود(مرگ)نزدیکتر و امیدوارترم از چیزی(زندگی طولانی و دیدن فرداها و روزهای دیگر)که بدان امید بستهام.
8.از«یحیی الحذاء»نقل شده است که:«به ابو الحسن علیه السّلام گفتم:گاهی که در حضور پدرم چیزی را میخرم،در او حالتی میبینم که مرا اندوهناک میکند.
امام فرمود:تنکّبه و لا تشتر بحضرته فإذا کان لک علی رجل حقّ فقل له:فلیکتب و کتب فلان بن فلان بخطّه و أشهد اللّه علی نفسه و کفی باللّه شهیدا فإنه یقضی فی حیاته أو بعد وفاته؛
از این کار دوری کن و چون بر کسی حقی(وامی)داشتی از او بخواه چنین بنویسد:
و فلان فرزند فلان با خط خود چنین نگاشت و خدا را-که گواهی است بسنده-بر خود گواه گرفت که وام خود را در حیات یا پس از مرگ خود[به وسیلۀ وارثان]ادا کند. (2)
1.از امام کاظم علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«علیکم بالدعاء؛فإن الدعاء و الطلب الی اللّه-عزّ و جلّ-یردّ البلاء و قد قدر و قضی فلم یبق إلاّ إمضاؤه،فإنه إذا دعا اللّه و سأله صرف البلاء صرفا؛ (3)
بر شما باد به دعا کردن و از خدا خواستن که دعا به درگاه خداوند و درخواست از حضرتش،بلای رقمخورده و مقدری که جز امضا(اجرا)ی آن نمانده باز میگرداند[و بدانید]
اگر کسی خدا را بخواند و دست دعا به سوی او دراز کند حضرتش بلا را شتابان از او بگرداند».
2.امام کاظم علیه السّلام فرمود:«لکل داء دواء؛هر دردی دارویی دارد.
دربارۀ این گفتۀ امام علیه السّلام پرسیده شد،امام علیه السّلام فرمود:لکل داء دواء،فإذا الهم المریض الدعاء فقد أذن اللّه فی شفائه؛
هر دردی دارویی دارد و هرگاه به دل بیمار الهام شد که دعا کند،به یقین خداوند اجازۀ درمان او را داده(شفای او را اراده نموده)است.
و نیز فرمود:أفضل الدعاء الصلاة علی محمد و آل محمّد-صلی اللّه علیهم-ثم الدعاء للإخوان ثم الدعاء لنفسک فیما أحببت،و أقرب ما یکون العبد من اللّه إذا سجد؛
برترین دعاها صلوات فرستادن بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و آل اوست،سپس دعا برای برادران [دینی]،سپس دعا برای خودت به آنچه که دوست میداری.[و بدان که]چون بنده سر به سجده نهد به خداوند نزدیکتر[و کم فاصلهتر]است[و آن هنگام،بهترین وقت برای دعاست].
و فرمود:الدعاء أفضل من قراءة القرآن؛لانّ اللّه-عزّ و جلّ-یقول: قُلْ مٰا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاٰ دُعٰاؤُکُمْ (1)و إنّ اللّه-عزّ و جلّ-لیؤخر إجابة المؤمن شوقا الی دعائه و یقول:صوت أحب أن اسمعه،و یعجّل إجابة المنافق و یقول:صوت أکره سماعه؛
دعا کردن از خواندن قرآن برتر است،زیرا خداوند فرموده است:«ای رسول ما،[به امت] بگو:اگر دعای شما[و ناله و زاری و توبۀ شما]نبود خدا به شما توجه و اعتنایی نمیکرد».
خداوند-عزّ و جلّ-اجابت دعای مؤمن را به تأخیر انداخته میگوید:این،صدایی است که دوست دارم بشنوم،اما درخواست منافق را زود پاسخ داده،میفرماید:این،صدایی است که شنیدن آن را ناخوش و ناپسند میدارم. (2)
3.«عمر بن یزید»از ابو ابراهیم علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«إنّ الدعاء یردّ ما قدر و ما لم یقدّر؛
دعا آنچه را که مقدر شده و آنچه مقدر نشده باز میگرداند.
گفتم:فدایت گردم،آنچه را که مقدر شده دانستیم،آنچه مقدر نشده چیست[و چگونه بازگردانده میشود]؟برای ما بازگو.
امام علیه السّلام فرمود:حتی لا یقدر؛
[دعا مانع رقمخوردن آن شده،]تا اینکه رقم نمیخورد. (1)
4.امام کاظم علیه السّلام فرمود:«أدنی ما یثاب به زائر أبی عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله بشطّ الفرات إذا عرف حقّه و حرمته و ولایته أن یغفر له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر؛
کمترین پاداشی که به زائر امام حسین علیه السّلام در کنار شط فرات(از نزدیک)درحالیکه حق، حرمت و ولایت او را بشناسد داده میشود،این است که گناه گذشته و آیندۀ او را بیامرزد.
5.از«حسن بن الجهم»نقل شده است که گفت:«به ابو الحسن علیه السّلام گفتم دربارۀ زیارت قبر حسین علیه السّلام چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:ما تقول أنت فیه؛تو دربارۀ زیارت او چه میگویی؟
گفتم:برخی از ما آن را معادل«حج»دانسته و برخی معادل«عمره»خوانده است.
امام علیه السّلام فرمود:هی حجة مبرورة[مقبولة]،[زیارت امام حسین علیه السّلام]حجی قبول شده است. (2)
6.«احمد بن جعفر بلدی»از«محمد بن یزید بکری»از«منصور بن نصر مدائنی»از«عبد الرحمن بن مسلم»نقل میکند که گفت:«بر امام کاظم علیه السّلام وارد شده،گفتم:کدام زیارت برتر است؟زیارت حسین بن علی علیه السّلام،امیر المؤمنین یا فلان و فلان؟(یکیک امامان را نام بردم).
فرمود:یا عبد الرحمن،من زار أولنا فقد زار آخرنا،و من زار آخرنا فقد زار أولنا، و من تولّی أولنا فقد تولّی آخرنا،و من تولّی آخرنا فقد تولّی أولنا و من قضی حاجة لأحد و من أولیائنا فکأنّما قضاها لأجمعنا.
یا عبد الرحمن،أحببنا و أحبب من یحبّنا و أحبّ فینا و احبب لنا و تولنا و تولّ من یتولانا و ابغض من یبغضنا.ألا و إنّ الرادّ علینا کالراد علی رسول اللّه جدّنا و من ردّ علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فقد ردّ علی اللّه.ألاّ یا عبد الرحمن و من أبغضنا فقد ابغض محمدا و من أبغض محمدا فقد أبغض اللّه و من أبغض اللّه-عزّ و جلّ-و کان حقا علی اللّه ان یصلیه النار و ماله من نصیر؛ (1)
ای عبد الرحمن،هرکس نخستین ما را زیارت کند،چنان است که آخرین ما را زیارت کرده و هرکس آخرین ما را زیارت کند،چنان است که نخستین ما را زیارت کرده است.هرکس نخستین ما را دوست بدارد،چنان است که آخرین ما را دوست داشته و هرکس آخرین ما را دوست بدارد،چنان است که نخستین ما را دوست داشته است.هرکس نیاز یکی از دوستان ما را برآورده کند،گویی آن را برای همۀ ما برآورده است.
ای عبد الرحمن،ما را دوست بدار و هرکس ما را دوست میدارد،دوست بدار و در راه ما دوست بدار و برای ما دوست بدار.با دوستان ما دوست باش و با دشمنان ما دشمن.هرکس بر ما برگردد(دشمنی ورزد)بر جدمان رسول خدا برگشته و هرکس بر او برگردد،بر خدا برگشته است.ای عبد الرحمن،هرکس با ما کینه ورزد با رسول خدا کینه ورزیده و هرکس با محمد صلّی اللّه علیه و آله کینهساز کند،به یقین با خدا کینه ساز کرده است و هرکس با خدای-عزّ و جلّ-کینه در پیش گیرد و دشمنی کند،بر خدا حق است که او را به دوزخ افکند و یاوری نباشد تا او را یاری کرده،[از گزند کیفر خداوند]رهاییاش بخشد.
1) (1)) .کامل الزیارات/335.
7.از«عمرو بن عثمان رازی»نقل شده که گفت:«از ابو الحسن علیه السّلام شنیدم که گفت:من لم یقدره أن یزورنا فلیزر صالحی موالینا یکتب له ثواب زیارتنا و من لم یقدر علی صلتنا فلیصل صالحی موالینا یکتب له ثواب صلتنا؛ (1)
هرکس نتواند به زیارت ما بیاید،به زیارت دوستان صالح ما برود که پاداش زیارت ما برای او نوشته میشود و هرکس نتواند به ما نیکی کند،در حق دوستان صالح ما نیکی کند که پاداش نیکی به ما برای او نوشته میشود.
8.از«اسحاق بن عمار»نقل شده است که گفت:«به ابو الحسن گفتم:مؤمن [مرده]میداند چه کسی قبر او را زیارت کرده است؟
امام علیه السّلام فرمود:نعم و لا یزال مستأنسا به ما زال عنده،فإذا قام و انصرف من قبره دخله من انصرافه عن قبره وحشة؛ (2)
آری.تا زمانی که زائر بر سر قبر مؤمن است او همچنان با زائر خود مأنوس است و چون برخاسته،از آنجا میرود،مرده دستخوش تنهایی و بیم میشود.
9.از«علی بن عثمان رازی»نقل شده که گفت:«از ابو الحسن علیه السّلام اول شنیدم که فرمود:من لم یقدر علی زیارتنا فلیزر صالح إخوانه یکتب له ثواب زیارتنا، و من لم یقدر أن یصلنا فلیصل صالح إخوانه یکتب له ثواب صلتنا؛ (3)
هرکس نتواند به زیارت و دیدار ما بیاید،به دیدار برادران صالح خود برود که[در این صورت]پاداش زیارت ما برای او نوشته میشود و هرکس نتواند در حق ما نیکی کند به برادران صالح خود نیکی کند که پاداش نیکی به ما برای او نوشته میشود.
از امام کاظم علیه السّلام روایت شده است که فرمود:«صلاة النوافل قربان الی اللّه لکل مؤمن؛نماز نافله[مایۀ]تقرب هرمؤمن به سوی خداست.
و فرمود:الحج جهاد کل ضعیف؛حج،جهاد هرناتوان است.
و فرمود:لکل شیء زکاة و زکاة الجسد صیام النوافل؛هر چیزی را زکات است و زکات بدن،روزۀ مستحبی است.
و فرمود:أفضل العبادة بعد المعرفة انتظار الفرج؛
برترین عبادات پس از معرفت(خداشناسی یا کسب دانش)انتظار فرج است.
و فرمود:من دعا قبل الثناء علی اللّه و الصلاة علی النبی صلّی اللّه علیه و آله کان کمن رمی بسهم بلا وتر؛
هرکس پیش از ثنای خداوند و درود فرستادن بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دعا کند،گویی بدون کمان، تیر انداخته[کاری بیهوده کرده]است.
و فرمود:من أیقن بالخلف جاد بالعطیة،و ما عال امریء اقتصد؛
هرکس به جایگزین شدن[مالی که میبخشد]یقین داشته باشد بسیار ببخشد و آنکه میانهروی کند درمانده(نیازمند)نشود.
نیز فرمود:التدبیر نصف العیش؛
تدبیر در معاش نیمی از زندگی است.
و فرمود:التودّد إلی الناس نصف العقل؛
مهرورزی و محبت با مردم نیمی از عقل است.
و فرمود:کثرة الهمّ یورث الهرم،و العجلة هی الخرق؛
اندوه زیاد پیری[زودرس]در پی دارد و شتابزدگی عین ابلهی است.
و نیز فرمود:قلة العیال أحد الیسارین؛کمی عائله(نانخور)یکی از دو گشایش است.
و نیز فرمود:من أحزن والدیه فقد عقّهما؛
هرکس پدر و مادر خود را اندوهگین کند(بیازارد)به یقین عاق شده است.
و نیز فرمود:من ضرب بیده علی فخذه،أو ضرب بیده الواحدة علی الاخری عند المصیبة فقد حبط أجره،و المصیبة لا تکون مصیبة یستوجب صاحبها أجرها إلاّ بالصبر و الاسترجاع عند الصدمة؛هرکس به هنگام رسیدن بلا دست بر ران بکوبد یا دستان را[از سر بیصبری]بر یکدیگر بکوبد به یقین،پاداش او از بین رفته است.هر مصیبتزدهای هنگامی به پاداش مصیبت خود نایل میشود که صبر پیشه کند و به گاه صدمه دیدن«إنا للّه و إنّا إلیه راجعون»بر زبان آورد.
و نیز فرمود:الصنیعة لا تکون صنیعة إلاّ عند ذی دین أو حسب؛نیکی زمانی نیکی شمرده میشود که در حق شخص دیندار یا دارای حسبی پاک صورت گیرد(غیر این دو شخص نیکی را پاس نمیدارند).
و فرمود:اللّه ینزل المعونة علی قدر المؤونة،و ینزل الصبر علی قدر المصیبة؛ خداوند معونت(یاری،روزی)را به اندازۀ هزینه و صبر را به اندازۀ مصیبت فرو میفرستد.
و حضرتش فرمود:من اقتصد و قنع بقیت علیه النعمة،و من بدر و أسرف زالت عنه النعمة؛هرکس میانهروی کند و قناعت ورزد نعمتش پایدار شود و هرکس زیادهروی پیشه کند،نعمتش فنا پذیرد.
و فرمود:أداء الأمانة و الصدق یجلبان الرزق،و الخیانة و الکذب یجلبان الفقر و النفاق؛امانتداری و راستی در گفتار،روزی را فرا میخوانند و خیانت و دروغ در گفتار،فقر و نفاق را[به سوی خائن و دروغپرداز]میکشانند.
و فرمود:إذا أراد اللّه بالذرة شرا أنبت لها جناحین فطارت فأکلها الطیر،
چون خدا برای حشرۀ خرد بد بخواهد دو بالش دهد که به پرواز درآید،آنگاه طعمۀ پرند [گان]شود.
و فرمود:الصنیعة لا تتم صنیعة عند المؤمن لصاحبها إلاّ بثلاثة أشیاء:تصغیرها و سترها و تعجیلها،فمن صغّر الصنیعة عند المؤمن فقد عظّم أخاه،و من عظّم الصنیعة عنده فقد صغّر أخاه،و من کتم ما أولاه من صنیعة فقد کرم فعاله؛
نیکی[در حق دیگران]در نظر مؤمن زمانی نیکی شمرده میشود که سه شرط داشته باشد:کوچک شمردن،زود انجام دادن و پنهان داشتن آن.پس هرکس نیکی در حق مؤمن را کوچک شمرد،برادر مؤمن خود را بزرگ داشته،هرکس نیکی در حق برادر مؤمن خود را بزرگ بداند،برادرش را کوچک و خوار کرده و هرکس نیکی خود را دربارۀ برادر مؤمن خود پنهان دارد کار خود را ارج نهاده است.
و فرمود:من عجّل ما وعد فقد هنئ العطیة؛هرکس در وعدۀ خود شتاب کند عطیه و دهش او[بر دهنده و گیرنده]گوارا شود. (1)
ابو الحسن ماضی علیه السّلام فرمود:«قل الحقّ و ان کان فیه هلاکک فان فیه نجاتک ودع الباطل و ان کان فیه نجاتک فانّ فیه هلاکک؛ (2)
حق بگو هرچند[میپنداری]هلاکت تو در آن است که[در حقیقت]نجات تو در آن است و باطل را واگذار اگرچه[میپنداری]رهایی تو در آن است که[در حقیقت]هلاکت تو در آن است.
نیز فرمود:«ینبغی لمن عقل عن اللّه أن لا یستبطئه فی رزقه و لا یتهمه فی قضائه؛ سزاوار است کسی که در بند بندگی خداست او را در روزی[دادن]کند و سست نداند و در حکمش متهم[به ستم]نسازد.
شخصی میگوید:«از امام کاظم علیه السّلام دربارۀ«یقین»پرسیدم،فرمود:یتوکل علی اللّه،و یسلّم للّه،و یرضی بقضاء اللّه و یفوّض الی اللّه؛
بر خدا توکل کند،تسلیم خدا باشد،به قضای خدا[تن دهد و بدان]راضی باشد و کارهای خود را به خدا سپارد.
«عبد اللّه بن یحیی» (1)میگوید:«به امام کاظم علیه السّلام دربارۀ این دعا نوشتم:
الحمد للّه منتهی علمه؛حمد خدا را[چونان]نهایت علمش[و نظر او را جویا شدم].
امام علیه السّلام پاسخ داد:لا تقولنّ منتهی علمه،فإنه لیس لعلمه نهایة،و لکن قل:منتهی رضاه؛
مگو:نهایت علمش،چرا که علم خدا را نهایتی نیست،بلکه بگو:نهایت خشنودیاش. (2)
شخصی از امام کاظم علیه السّلام دربارۀ بخشنده پرسید،امام علیه السّلام فرمود:«إن لکلامک وجهین،فإن کنت تسأل عن المخلوقین،فإن الجواد الذی یؤدّی ما افترض اللّه علیه، و البخیل من بخل بما افترضی اللّه،و إن کنت تعنی الخالق فهو الجواد إن أعطی،و هو الجواد إن منع،لأنه إن أعطاک،أعطاک ما لیس لک و إن منعک،منعک ما لیس لک: (3)
گفتار تو دو وجه دارد.اگر دربارۀ آفریدگان میپرسی[بدان]بخشنده کسی است که آنچه خداوند بر او واجب کرده انجام دهد و بخیل کسی است که در آنچه خدا بر او واجب فرموده، بخل ورزد و اگر خالق را میگویی[بدان که]اگر بدهد بخشنده است،چرا که چیزی به تو داده که از آن تو نبوده و اگر از تو دریغ کند،چیزی را دریغ کرده که از آن تو نیست.
و نیز به یکی از شیعیان خود فرمود:أی فلان،اتق اللّه و قل الحق و ان کان فیه هلاکک فإنّ فیه نجاتک،أی فلان،اتّق اللّه و دع الباطل و إن کان فیه نجاتک،فإنّ فیه هلاکک؛
[از خدا بترس و]تقوای خدا در پیش گیر و حق را بگو اگرچه[میپنداری]هلاکت تو در آن است که[در حقیقت]نجات تو در آن است.ای فلان تقوای خدا در پیش گیر و باطل را واگذار اگرچه[میپنداری]نجات تو در آن است که[در واقع]هلاکت تو در آن است.
1) (1)) .صدوق آن را در توحید باب العلم با اسنادش از کاهلی از موسی بن جعفر علیه السّلام نقل کرده است. عبد اللّه بن یحیی کاهلی اسدی برادر اسحاق بن یحیی از چهرههای برجسته یاران امام صادق علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام بود و کتابی نیز دارد.
2) (2)) .بحار الانوار 319/75.
3) (3)) .بحار الانوار 319/75.
وکیل حضرت به او گفت:به خدا سوگند که به تو خیانت نکردم.
امام علیه السّلام فرمود:خیانتک و تضییعک علیّ مالی سواء،و الخیانة شرّها علیک؛
خیانت تو در مالم و از بین بردن آن،بر من یکسان است و شر خیانت دامان تو را میگیرد.
و نیز فرمود:إیاک أن تمنع فی طاعة اللّه،فتنفق مثله فی معصیة اللّه؛
مبادا که از نفاق در راه بندگی خدا دریغ کنی که همانند آن را در نافرمانی خدا هزینه خواهی کرد.
و فرمود:المؤمن مثل کفّتی المیزان کلّما زید فی إیمانه زید فی بلائه؛
مؤمن همانند دو کفۀ ترازوست که هرچه ایمانش فزونی گیرد،بلا و آزمونش فزونی پذیرد.
هنگامی که امام کاظم علیه السّلام بر قبری حاضر شد،فرمود:إن شیئا هذا آخره لحقیق أن یزهد فی أوله،و إن شیئا هذ أوله لحقیق أن یخاف آخره؛
شایسته است چیزی که فرجامش این باشد در آغازش زهد ورزیده شود و شایسته است چیزی که آغازش این باشد از فرجامش ترسیده شود.
و فرمود:من تکلّم فی اللّه هلک،و من طلب الرئاسة هلک،و من دخله العجب هلک؛
هرکس در[ذات]خدا گفتوگو(جدل)کند هلاک شود،هرکس[به ناحق]ریاست بخواهد هلاک شود و هرکس دستخوش خودپسندی گردد هلاک شود.
و نیز فرمود:إشتدّت مؤونة الدنیا و الدین.فأمّا مؤونة الدنیا فإنک لا تمدّ یداک إلی شیء منها إلاّ وجدت فاجرا قد سبقک إلیه،و أمّا مؤونة الآخرة فإنک لا تجد أعوانا یعینوک علیه؛
تدارک مؤونۀ(هزینه و نیاز)دنیا و دین بس سخت و دشوار است.پس چون در پی یافتن نیازهای دنیایی باشی،به هرجا که دست دراز کنی فاجری را میبینی که در رسیدن به آن بر تو پیشی گرفته است و چون در تدارک توشۀ آخری باشی،یاری[که بار تو را بر دوش کشیده،]
یاریات کند نخواهی یافت.
و نیز فرمود:أربعة من الوسواس:أکل الطین،وفتّ الطین،و تقلیم الأظفار بالأسنان، و أکل اللحیة.و ثلاث یجلین البصر:النظر إلی الخضرة،و النظر إلی الماء الجاری،و النظر إلی الوجه الحسن؛
چهار چیز از وسواس(مالیخولیا)است:خوردن گل،خرد کردن گل،گرفتن ناخن با دندان و جویدن موی ریش.سه چیز نیز موجب جلای چشمان است:نگریستن در سبزه،نگریستن در آب روان و نگریستن در چهرۀ زیبا[اگر نگاه به نامحرم و آمیخته به حرام نباشد].
و نیز فرمود:لیس حسن الجوار کفّ الأذی،و لکن حسن الجوار الصبر علی الأذی؛
نیک همسایهداری در پرهیز از آزار آنان نیست،بلکه در بردباری در برابر آزار آنان است.
و فرمود:لا تذهب الحشمة بینک و بین أخیک،و أبق منها،فإنّ ذهابها ذهاب الحیاء؛
خویشتنداری و شرمی که میان تو و برادر[دینیا]ت وجود دارد،از میان مبر و چیزی از آن را نگاه دار،چرا که با از بین رفتن آن،حیا نیز از بین میرود.
و نیز به یکی از فرزندان خود فرمود:یا بنیّ،إیّاک أن یراک اللّه فی معصیة نهاک عنها.و إیّاک أن یفقدک اللّه عند طاعة أمرک بها.و علیک بالجد.و لا تخرجنّ نفسک من التقصیر فی عبادة اللّه و طاعته،فإن اللّه لا یعبد حق عبادته.و إیّاک و المزاح،فإنّه یذهب بنور إیمانک و یستخفّ مروّتک.و إیّاک و الضّجر و الکسل،فإنّهما یمنعان حظّک من الدنیا و الآخرة؛
ای پسرکم،مبادا خداوند تو را مشغول گناهی ببیند که تو را از آن بازداشته است و مبادا در عبادتی که تو را بدان فرمان داد نبیند.هماره در کارها کوشا باش و خود را در عبادت و فرمانبرداری خداوند مقصر بدان،چرا که خداوند آنگونه که شایسته است عبادت نمیشود.
و از شوخی بپرهیز،زیرا نور ایمان تو را از بین میبرد و جوانمردیات را خدشهدار میکند و از تنبلی و بیحوصلگی دوری کن،زیرا این دو خصلت[ناپسند]تو را از بهرۀ دنیا و آخرت
محروم میکنند.
و نیز فرمود:إذا کان الجور أغلب من الحق لم یحلّ لأحد أن یظن بأحد خیرا حتی یعرف ذلک منه؛
چون جور و ستم بر حق غلبه یابد و بیشتر باشد کسی مجاز نیست که به کسی گمان خوب داشته باشد،مگر اینکه خوبی را در او ببیند.
و همو فرمود:لیس القبلة علی الفم إلا للزوجة و الولد الصغیر؛بوسیدن لبان،جز از همسر و کودک نشاید.
و نیز فرمود:اجتهدوا فی أن یکون زمانکم أربع ساعات:ساعة لمناجاة اللّه، و ساعة لأمر المعاش،و ساعة لمعاشرة الاخوان و الثقات الذین یعرّفونکم عیوبکم و یخلصون لکم فی الباطن،و ساعة تخلون فیه للذاتکم فی غیر محرّم و بهذه الساعة تقدرون علی الثلاث ساعات.لا تحدّثوا أنفسکم بفقر و لا بطول عمر،فإنّه من حدّث نفسه بالفقر بخل،و من حدّثها بطول العمر یحرص.اجعلوا لأنفسکم حظّا من الدنیا باعطائها ما تشتهی من الحلال و ما لا یثلم المروّة و ما لا سرف فیه.و استعینوا بذلک علی أمور الدین،فإنّه روی:لیس منّا ترک دنیاه لدینه أو ترک دینه لدنیاه؛بکوشید که وقت خود را چهار قسمت کنید:قسمتی برای راز و نیاز و مناجات با خدا،قسمتی برای تأمین نیازهای زندگی،قسمتی دیگر برای معاشرت با برادران[دینی]و افراد مورد اعتماد که عیب شما را به شما مینمایانند و در باطن،نسبت به شما خالص هستند و قسمت چهارم برای پرداختن به لذتهای حلال.[بدانید که]به وسیلۀ این قسمت از اوقات خود و بهرهگیری از آن میتوانید از سه قسمت دیگر اوقات استفاده ببرید.
هرگز با نفس خود از فقر و بیچیزی گفتوگو نکنید و[آن را]به عمر دراز امید مدهید،زیرا کسی که با خود از بینوایی سخن گفت،بخل ورزید و چون از عمری دراز گفتوگو کرد حریص شد.
آن اندازه از بهرۀ حلال دنیایی به نفس خویش بدهید که به جوانمردیاش
صدمه نزند و آمیخته به اسراف نباشد و بدان وسیله،نفس خود را بر کار دین یاری دهید که روایت شده است:کسی که دنیا را برای[رسیدن به]دین و دین را برای[رسیدن به]دنیا رها کند از ما نیست.
همچنین امام کاظم علیه السّلام فرمود:تفقّهوا فی دین اللّه فإنّ الفقه مفتاح البصیرة، و تمام العبادة،و السبب الی المنازل الرفیعة و الرتب الجلیلة فی الدین و الدنیا.و فضل الفقیه علی العابد کفضل الشمس علی الکواکب.و من لم یتفقّه فی دینه لم یرض اللّه له عملا؛[احکام]دین را فراگیرد که فراگیری دانش کلید بینش،[مایۀ]کمال عبادت و وسیلهای برای رسیدن به جایگاههای والا و مراتب ارجمند در دین و دنیا میباشد.[و بدانید که]برتری دانشمند بر عابد،همانند برتری خورشید بر ستارگان است و هرکس دانش دین نیاموزد، عملش مورد خشنودی خداوند قرار نمیگیرد.
همچنین به علی بن یقطین فرمود:کفارة عمل السلطان الإحسان إلی الإخوان؛ نیکی به برادران[دینی]،کفارۀ[گناه]تن دادن به کار حکومتی است.
نیز فرمود:کلما أحدث الناس من الذنوب ما لم یکونوا یعملون أحدث اللّه لهم من البلاء ما لم یکونوا یعدون؛
هرگاه مردمان گناهانی پدید آورند که پیشتر نبوده و بدان نمیپرداختند،خداوند بلاهایی پدید آورد و بر آنها بگمارد که از اندیشه نگذرانده و به شمار نمیآوردند.
و نیز فرموده است:اذا کان الإمام عادلا کان له الأجر و علیک الشکر،و إذا کان جائرا کان علیه الوزر و علیک الصبر؛اگر امام(حاکم)دادگر باشد،برای او پاداش و بر تو شکرگزاری است و اگر ستمگر باشد،بر او وزر و بال کردارش و بر تو صبوری پیشه کردن و بردباری است. (1)
حضرت کاظم علیه السّلام دو نفر را دید که به یکدیگر دشنام میدهند.امام علیه السّلام فرمود:«البادی أظلم و وزره و وزر صاحبه علیه ما لم یتعد المظلوم؛آغازکنندۀ به دشنام،
1) (1)) .تحف العقول/408-411.
ستمگرتر است و گناه او و گناه حریفش بر گردن اوست[البته]تا زمانی که مظلوم(حریف)،از حدود پاسخ گفتن تجاوز نکند.
همینطور فرمود:ینادی مناد یوم القیامة:ألا من کان له علی اللّه اجر فلیقم،فلا یقوم إلا من عفا و اصلح فأجره علی اللّه؛
چون قیامت برپا شود،منادی ندا در دهد:هرکس بر(نزد)خدا پاداش دارد برخیزد.هیچ کس برنمیخیزد جز آنکه[از حق خود]درگذشته و اصلاح[میان دو تن]کرده باشد که پاداش او بر(نزد)خداست.
و نیز فرموده است:السخی الحسن الخلق فی کنف اللّه،لا یتخلّی اللّه عنه حتی یدخله الجنة.و ما بعث اللّه نبیا إلاّ سخیا.و ما زال أبی یوصینی بالسخاء و حسن الخلق حتی مضی؛
بخشندۀ خوش خوی در حمایت خداوند است و خداوند او را رها نمیکند تا او را وارد بهشت کند.خداوند هیچ پیامبری را نفرستاد،مگر اینکه بخشنده بود.پدرم تا پایان عمر خود، همواره مرا به بخشندگی و حسن خلق سفارش میکرد.
هنگامی که امام کاظم علیه السّلام در بستر احتضار افتاده بود،سندی بن شاهک، زندانبان امام کاظم علیه السّلام از حضرت خواست تا اجازه دهد،هزینه کفن او را به عهده بگیرد،امام علیه السّلام فرمود:«إنا اهل بیت،حج صرورتنا،و مهور نسائنا،و أکفاننا من طهور أموالنا؛
ما خاندانی هستیم که حج صروره(نخستین)ما،کابین زنان ما و کفنهای ما از خالص اموال خودمان میباشد.
امام کاظم علیه السّلام به«فضل بن یونس»فرمود:«أبلغ خیرا و قل خیرا و لا تکن امّعة؛[پیام]خیر برسان و خیر(نیکو)بگو و«امّعه»مباش.
گفتم:«امّعه»چیست؟
امام علیه السّلام فرمود:لا تقل:أنا مع الناس و أنا کواحد من الناس.ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال:
یا أیّها الناس،إنما هما نجدان (1)،نجد خیر و نجد شر فلا یکن نجد الشرّ أحبّ إلیکم من نجد الخیر؛
[«امّعه»کسی است که بگوید:من با مردم و یکی از آنان هستم،پس تو چنین مباش] و مگو من با مردم و یکی از آنان هستم.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:ای مردم،آن،دو راه روشن و برجسته است،راه خیر و راه شر،پس مبادا که راه شر[و رهروان آن راه]نزد تو محبوبتر از راه خیر[و پویندگان آن]باشد».
روایت شده است که امام کاظم علیه السّلام به مردی بد سیما از اهل«سواد» گذشت،بر او سلام کرد و از مرکب خویش فرود آمده،زمانی دراز با وی به گفتوگو پرداخت،سپس به او پیشنهاد نمود که اگر کاری داشته باشد،آماده است آن را انجام دهد.
به امام کاظم علیه السّلام گفته شد:ای فرزند رسول خدا،نزد او فرود میآیی و نیازهای خود را از او میخواهی درحالی او به تو نیازمندتر است؟
امام کاظم علیه السّلام فرمود:عبید من عبد اللّه،و أخ فی کتاب اللّه،و جار فی بلاد اللّه، یجمعنا و إیّاه خیر الآباء آدم علیه السّلام،و أفضل الأدیان الإسلام،و لعل الدهر یردّ من حاجاتنا إلیه،فیرانا-بعد الزهو علیه-متواضعین بن یدیه؛
او بندهای از بندگان خدا و برادری است[که]در کتاب خدا[بدان اشاره شده است:
و مؤمنان برادر یکدیگرند]و همسایهای است[که]در سرزمین خدا[در کنار هم زندگی میکنیم].بهترین پدران[؛یعنی]آدم علیه السّلام و بهترین دینها[؛یعنی]اسلام ما را پیوند میدهند.
چه بسا روزگار ما را بدو نیازمند کند و آنگاه است که پس از فخرفروشی و تکبر گذشته[ما]، ما را فروتن ببیند.
آنگاه در قالب دو بیت فرمود:
1) (1)) .شاید مراد از گفته رسول خدا«إنما همانجدان»آیۀ «وَ هَدَیْنٰاهُ النَّجْدَیْنِ؛ و راه خیر و شر و حق و باطل و بهشت و دوزخ را به او نمودیم»باشد.
از آنرو با کسانی که استحقاق پیوند ما را ندارند میپیوندیم؛مبادا که بیدوست و رفیق بمانیم». (1)
در همینجا گشت و گذار خود را در بوستان جانفزای میراث امام کاظم علیه السّلام به پایان برده،از خداوند منان میخواهیم تا در پیروی از راه و رهنمودهای اهل بیت علیهم السّلام-که تبلور چشمه زلال هدایت ربانی در سراب عطشناک هواخواهی و توهمزدگی است-توفیقمان دهد.
آخرین نیایش ما این است که:ستایش،ویژۀ پروردگار جهانیان است.
1) (1)) .تحف العقول/412-413 نواصل من لا یستحق وصالنا مخافة أن نبقی بغیر صدیق
مقدمه مجمع 7
مقدمه 9
قسمت اوّل
بخش نخست:امام کاظم علیه السّلام در یک نگاه 19
بخش دوّم:برداشتهایی از شخصیت امام کاظم علیه السّلام 23
بخش سوم:جلوهای از شخصیت امام کاظم علیه السّلام 31
دانش سرشار امام علیه السّلام 31
عبادت و تقوای حضرت 31
نماز آن حضرت 32
روزهداری حضرت 35
حج امام 36
تلاوت قرآن 36
آزاد کردن بردگان 37
زهد امام 37
بخشندگی امام 38
بردباری حضرت 40
هدایتگری امام علیه السّلام 42
نیکی به مردم 44
قسمت دوم
بخش نخست:پرورش امام کاظم علیه السّلام 49
مولود خجسته 50
کانون محبت و احترام 52
سیمای امام 53
نقش انگشتری حضرت 53
کنیۀ حضرت 54
القاب امام 54
بخش دوّم:مراحل زندگی امام کاظم علیه السّلام 59
تاریخ شهادت 61
بخش سوم:امام کاظم علیه السّلام در کنار پدر 63
روایات امام صادق علیه السّلام دربارۀ امامت حضرت کاظم علیه السّلام 68
قسمت سوم
بخش نخست:ویژگیهای عصر امام کاظم علیه السّلام 79
بخش دوّم:موضعگیری امام کاظم علیه السّلام در عصر منصور عباسی 93
امام کاظم علیه السّلام و تقویت پایگاه امامت 93
امام کاظم علیه السّلام و پیشگیری از فروپاشی اخلاقی 98
امام کاظم علیه السّلام و چالشهای داخلی 103
امام کاظم علیه السّلام و ایجاد رهبری سیاسی مشروع 107
1.عرصۀ اندیشه 107
2.عرصه کار 110
امام کاظم علیه السّلام و پیشبینی مرگ منصور 111
بخش سوم:امام کاظم علیه السّلام و حکومت مهدی عباسی 113
ویژگیهای روزگار مهدی عباسی 113
فعالیتهای عمومی امام کاظم علیه السّلام 120
1.فعالیت در عرصۀ سیاست 120
2.عرصۀ اخلاق و تربیت 126
3.عرصه دانش 128
امام کاظم علیه السّلام و تربیت جماعت صالحان 132
تثبیت گرایش به خط اهل بیت علیهم السّلام 133
1.گرایش سیاسی 133
هدف اول:احاطه بر اوضاع سیاسی 133
هدف دوم:برآوردن نیاز مؤمنان 134
هدف سوم:تأثیرگذاری امام علیه السّلام بر سیاست عمومی 136
2.پرورش اندیشۀ سیاسی 137
3.ایجاد ساختار علمی و پیوند فکری 139
امام کاظم علیه السّلام در زندان 140
امام کاظم علیه السّلام در حکومت موسی الهادی عباسی 143
قیام فخ 144
پیامدهای قیام فخ 146
تحلیلی از قیام فخ و موضعگیری امام کاظم علیه السّلام 147
تلاش موسی الهادی برای عزل هارون الرشید از ولایتعهدی 149
قسمت چهارم
بخش نخست:ویژگیهای عصر هارون الرشید و موضعگیریاش در مورد امام کاظم علیه السّلام 153
مبحث یکم:ویژگیهای روزگار هارون الرشید 154
مبحث دوم:موضعگیری هارون نسبت به امام کاظم علیه السّلام 159
بخش دوّم:موضعگیری امام کاظم علیه السّلام نسبت به حکومت هارون الرشید 179
امام کاظم علیه السّلام و سیاست هارون الرشید 179
امام کاظم علیه السّلام و جماعت صالحان 183
عرصۀ سیاسی 184
نخست:محکم کردن پیوند سیاسی با خط اهل بیت علیهم السّلام 184
دوم:تأکید بر پایبندی به اصل«تقیه»186
سوم:نفوذ در دستگاه حکومتی 187
1.علی بن یقطین 188
2.حفص بن غیاث کوفی 189
3.عبد الله بن سنان بن ظریف 189
4.فضل بن سلیمان کاتب بغدادی 189
5.محمد بن اسماعیل بن بزیع 189
6.حسن بن راشد(مولای بنی عباس)189
عرصۀ تربیتی 190
نخست:موضعگیری امام علیه السّلام در برابر علی بن یقطین 190
دوم:امام کاظم علیه السّلام و برآوردن نیازهای مؤمنان 192
سوم:حمایت امام کاظم علیه السّلام از مأموریت علی بن یقطین 193
عرصۀ علمی و فکری 197
شیوۀ استنباط و تفقه در دین 200
مناظره در عصر امام کاظم علیه السّلام 201
بخش سوم:بازداشتهای مکرر امام کاظم علیه السّلام تا زمان شهادت او 205
برنامهریزی برای زندانی کردن امام کاظم علیه السّلام 205
دستگیری امام کاظم علیه السّلام 209
امام کاظم علیه السّلام در زندان بصره 210
عیسی و مأموریت کشتن امام کاظم علیه السّلام 211
انتقال امام کاظم علیه السّلام به بغداد 212
نیایش امام کاظم علیه السّلام و رهایی از زندان 213
دومین بازداشت 214
امام کاظم علیه السّلام در زندان سندی بن شاهک 214
فعالیت امام کاظم علیه السّلام در زندان 215
1.عبادت 215
2.پاسخ به استفتاء 216
3.تعیین نمایندگان 217
4.تعیین جانشین 217
5.وصیت امام علیه السّلام 218
6.صلابت و مقاومت امام کاظم علیه السّلام در برابر فشارهای هارون 218
امام کاظم علیه السّلام و درهم شکستن شکوه هارون 219
1.فرستادن کنیزکی برای امام علیه السّلام 219
2.تلاش برای مسموم کردن امام علیه السّلام 221
3.درخواست آزادی برای امام علیه السّلام 223
4.نامۀ امام کاظم علیه السّلام به هارون 224
توطئۀ کشتن امام کاظم علیه السّلام 225
دیدار دوست 227
تحقیق دربارۀ کشته شدن امام 229
راه نخست 229
راه دوم 231
پیکر امام علیه السّلام بر روی پل 232
اقدام سلیمان 234
تجهیز امام علیه السّلام 236
تشییع و خاکسپاری پیکر امام علیه السّلام 237
بخش چهارم:میراث علمی امام کاظم علیه السّلام 239
اصول علم و مراتب شناخت 243
مصادر و روش شناخت 244
توحید و اساس تدبیر و برنامۀ خداوندی 290
نکاتی از سیره و تاریخ حیات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله 293
امامت و امامان از نگاه امام کاظم علیه السّلام 302
جانشینی امام کاظم علیه السّلام 310
امام مهدی(عج)در بیان امام کاظم علیه السّلام 313
صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم السّلام از نگاه امام کاظم علیه السّلام 316
ایمان،کفر و شرک از نگاه امام کاظم علیه السّلام 318
گناهان از نگاه امام کاظم علیه السّلام 324
نگاه داشتن زبان در بیان امام کاظم علیه السّلام 326
امر به معروف و نهی از منکر در نگاه امام کاظم علیه السّلام 328
شهید و مجاهد در راه خدا از نگاه امام کاظم علیه السّلام 329
غنیمتها از نظر امام کاظم علیه السّلام 331
کار و امور معیشتی از نگاه امام کاظم علیه السّلام 333
دعا و زیارت از نگاه امام کاظم علیه السّلام 335
از مواعظ و حکم امام کاظم علیه السّلام 340
فهرست 351
₸