ghaemiyeh.com
سرشناسه:حکیم، سیدمنذر Hakim, Mundhir
عنوان و نام پدیدآور:سبط اکبر، حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام/ گروه مولفان (سیدمنذر حکیم، با همکاری وسام بغدادی)؛ مترجم عباس جلالی؛ تهیهکننده معاونت فرهنگی، اداره ترجمه [مجمع جهانی اهلبیت (ع)].
مشخصات نشر:قم : مجمع جهانی اهلبیت (ع)، ۱۴۳۴ق.= ۲۰۱۳م.= ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری:[۳۰۹] ص.
فروست:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۴.
شابک:دوره : 964-529-128-3 ؛ 978-964-529-014-4
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۹۳.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام.
موضوع:حسنبن علی (ع)، امام دوم، ۳ - ۵۰ق -- سرگذشتنامه
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:بغدادی، وسام
شناسه افزوده:Bagdadi, Wisam
شناسه افزوده:جلالی، عباس، ۱۳۳۴ - ، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
شناسه افزوده:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۴.
رده بندی کنگره:BP۳۶/پ۹۶ ۴.ج ۱۳۸۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۱۶۰۸۹
در عصر کنونی،که عصر نبرد فرهنگهاست،هر مکتبی که بتواند با بهرهگیری از شیوههای مؤثر تبلیغ،به نشر ایدههای خود بپردازد،در این عرصه پیشتاز خواهد بود و بر اندیشۀ جهانیان اثر خواهد گذاشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران،نگاه جهانیان یک بار دیگر به اسلام و فرهنگ تشیع و مکتب اهل بیت علیهم السّلام معطوف شد،دشمنان برای شکستن این قدرت فکری و معنوی و دوستان و هواداران برای الهامگیری و پیروی از الگوهای حرکت انقلابی و فرهنگی،به ام القرای این فرهنگ ناب و تاریخساز چشم دوختند.
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام با درک ضرورت همبستگی و همفکری و همکاری پیروان خاندان عصمت و در راستای ایجاد رابطۀ فعّال با شیعیان جهان و بکارگیری نیروی عظیم و کارآمد و خلاّق شیعیان و اندیشمندان مذهب جعفری گام در این میدان نهاد،تا از طریق برگزاری همایشها و نشر کتب و ترجمۀ آثار و اطلاعرسانی در حوزۀ تفکّر شیعی به گسترش فرهنگ اهل بیت و اسلام ناب محمّدی بپردازد.خدا را سپاس که با هدایتهای ویژه مقام معظم رهبری حضرت آیت اللّه خامنهای(مد ظله)در این میدان حسّاس و فرهنگ ساز،گامهای مهمّی برداشته شده و امید است در آینده،این حرکت نورانی و اصیل،هرچه پویاتر و بالندهتر شود و جهان امروز و بشریت تشنه به معارف
زلال قرآن و عترت،بیشتر از چشمهسار این معنویت مکتبی و مکتب عرفانی و اسلام ولایی بهرهمند و سیراب گردد.
بر این باوریم که عرضۀ درست و کارشناسانه و منطقی و استوار فرهنگ اهل بیت علیهم السّلام،میتواند جلوههای ماندگار میراث خاندان رسالت و پرچمداران بیداری و حرکت،معنویت را در معرض دید جهانیان قرار دهد و دنیای خسته از جهالت مدرن،خودکامگی جهانخواران و فرهنگهای ضدّ اخلاق و انسانیت را در آستانۀ«عصر ظهور»،تشنۀ حکومت جهانی امام عصر علیه السّلام بسازد.
از اینرو،از آثار تحقیقی و تلاش علمی محقّقان و نویسندگان در این مسیر استقبال میکنیم و خود را خدمتگزار مؤلفّان و مترجمانی میدانیم که در نشر این فرهنگ متعالی،تلاش میکنند.
*** خرسندیم که در نوبتی دیگر،یکی از محصولات پژوهشی مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام،با عنوان مجموعۀ«اعلام الهدایه»که حاصل زحمات محققین ارزشمند این نهاد مقدس میباشد را تقدیم شما عزیزان مینماییم این جلد از مجموعه مذکور با همت و تلاش و خامۀ پرتوان استاد عباس جلالی به فارسی برگردانده شده است که توفیقات روزافزون مؤلفین محترم و مترجم گرانقدر را از خداوند متعال خواستاریم.
در همینجا،از همۀ دوستان عزیز و همکاران صادق در ادارۀ ترجمه که در فراهم آوردن این اثر،کوشش کردند،صمیمانه تقدیر میشود.باشد که این گام کوچک،در میدان جهاد فرهنگی،مورد رضای صاحب ولایت قرار گیرد.
معاونت فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس خدایی را که راه هدایت را به آفریدههایش رهنمون گشت و بر راهنمایان برگزیدهاش به ویژه خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و خاندان والاتبارش درود بیکران باد.
خدا،انسان را آفرید و به او خرد و اندیشه بخشید؛با خرد،حقیقت را در مییابد و آن را از باطل باز میشناسد و با اراده،مصالح خویش را برمیگزیند و اهدافش را تحقق میبخشد.وی،خرد را حجّت بر بندگان خود قرار داد و از سرچشمۀ فیض و هدایتش بر آنان فروبارید.به انسان،نادانستهها را آموخت و او را به راه کمال درخور وی و هدف از آفرینش او،آشنا ساخت.
قرآن،ارکان،لوازم و راههای هدایت الهی را روشن ساخت،از سویی به بیان علل آنها پرداخته و از سوی دیگر،از نتایج و ثمرات آنها پرده برداشته است،آنجا که فرمود:
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ؛ 1
بگو:هدایت واقعی همان هدایت خداست.
وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ 2؛
و خداوند،هرکس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.
وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ؛ 3
و خداوند،سخن حق میگوید و به راه صحیح هدایت میکند.
وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (1)
هرکس به خدا تمسک جوید،در حقیقت به راهی راست هدایت شده است.
قُلِ اللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ؛ (2)
بگو:خداوند به حق رهنمون میشود،آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آنکس که خود هدایت نمیشود،مگر آنکه هدایتش کنند؟شما را چه میشود،چگونه داوری میکنید؟.
وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ؛ (3)
آنان که از علم و دانش بهرهمندند،آگاهی دارند که آنچه از ناحیۀ پروردگارت بر تو نازل گردیده حق است و او به راه خدای عزیز و حمید،هدایت میکند.
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ؛ (4)
چه کسی گمراهتر از فردی است که هدایت الهی را نپذیرفته و از هوای نفس خود پیروی کند:
آری،خداوند بزرگ سرچشمۀ هدایت حقیقی است،و اوست که بشر را به راه راست و حق هدایت میکند.دانش نیز،این حقیقت را تأیید میکند و دانشیان با تمام وجود،بدان گردن مینهند.خداوند در سرشت انسان،میل به کمال و زیبایی را به ودیعت نهاد،آنگاه بر او منّت گذارد و نعمت شناخت راه کمال را به وی ارزانی داشت؛از اینرو،میفرماید:
وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ؛ (1)
من جن و انس را فقط برای عبادت و پرستشم آفریدم.
و چون پرستش حقیقی،بیشناخت،صورت نمیبندد،به همین سبب، تنها راه دستیابی به اوج قلۀ کمال،پرستش همراه بینش است.
خداوند،انسان را به دو نیروی خشم و شهوت مجهز نمود تا توان حرکت به سوی کمال را داشته باشد و او را از تسلط این دو نیرو و خواهشهای نفسانی زاییده شده از آن-که هماره همراه انسانهاست-ایمن نساخت.به همین دلیل،آدمی افزون بر عقل و دیگر ابزارهای شناخت،به چیزی نیاز دارد که سلامت بینش او را ضمانت کند تا حجّت بر او کامل و نعمت هدایت برایش تمام گردد،و همه عوامل انتخاب آگاهانۀ راه درست یا بیراهه برای او فراهم آید.
از اینرو نتیجۀ سنت هدایت الهی این بود که عقل آدمی از سوی وحی الهی و راهنمایی رهنمایان برگزیدۀ خدا در تمام زوایای زندگی پشتیبانی گردد.
پیامبران،از آغاز بر دمیدن تاریخ و در گذر زمان،مشعل هدایت ربانی را بر دوش کشیدند تا بندگان خداوند بدون هدایتگر و راهبر نمانند و گفتار وحی -که تأییدگر عقل است-نیز گویای همین مطلب است که«زمین هیچگاه از حجت الهی خالی نخواهد بود.حجت خدا،هماره-قبل و بعد و همراه-با خلق است،به گونهای که اگر در زمین دو کس بیشتر نماند،یکی از آن دو حتما حجت خداست.»و قرآن نیز بدین مطلب اشاره کرده است:
1) (1)) .ذاریات/56.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ؛ (1)
تو فقط بیمدهندهای،و هر گروهی راهنمایی دارد.
پیامبران و جانشینانشان،مسئولیّت هدایت مردم را بر عهده دارند و وظایف و مسئولیّت آنها بدین شرح است:
1.وحی را کامل و دقیق دریافت کنند که چنین امری به آمادگی تمام نیاز دارد.از اینرو،خداوند خود فرستادگان الهی را برمیگزیند،و قرآن از آن آشکارا سخن گفته است:
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ؛ (2)
خدا آگاهتر است رسالت خویش را کجا قرار دهد.
و اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ؛ (3)
خداوند از فرستادگانش هرکه را بخواهد برمیگزیند.
2.رسالت الهی را به بشر برسانند.ابلاغ چنین رسالتی به داشتن صلاحیّت کامل بستگی دارد،و این شایستگی مبتنی بر آگاهی لازم از جزئیات،اهداف رسالت و مصونیّت از اشتباه است:
کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ؛ (4)
مردم در آغاز،یک دسته بودند،خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را مژده و بیم دهند و کتاب آسمانی را که به سوی حق دعوت میکرد،با آنها نازل نمود تا در اختلافاتی که بین مردم وجود داشت،میانشان داوری کنند.
3.امتی وفادار و پایبند به رسالت الهی به وجود آورند و آنان را برای حمایت از رهبر،آماده سازند.قرآن با کاربرد دو واژۀ«تربیت»و«تعلیم»این
مسئولیّت مهم را به شکلی رسا اعلام میدارد:
یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ؛ (1)
آنان را تزکیه میکند و به آنها کتاب(قرآن)و حکمت میآموزد.
تزکیه،یعنی تربیت به سوی کمال درخور آدمی که این تربیت به الگوی شایستهای نیاز دارد که از تمام عناصر کمال بهرهمند باشد:
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ (2)
رسول خدا به یقین برای شما الگو و سرمشق نیکویی بود.
4.رسالت خویش را از انحراف و گمراهی و تحریف پاس دارد.چنین امری به شایستگی علمی و معنوی نیازمند است که از آن به«عصمت»تعبیر میکنند.
5.در اجرای اهداف معنوی رسالت و تحکیم ارزشهای اخلاقی در جان و روان انسانها و ارکان جوامع بشری بکوشد و این عمل تنها در چهارچوب دستورات الهی و با اجرای قوانین دینی میسّر است و جز با بنای نهادی سیاسی براساس ارزشهای الهی تحققپذیر نیست.اجرای این طرحها و قوانین، رهبری فرزانه،بسیار شجاع،فوق العاده مقاوم،آگاه به روحیّات طبقات مختلف جامعه و جریانهای فکری،سیاسی و اجتماعی و قوانین مربوط به اداره و تربیت و راه و رسم زندگی،میطلبد.موارد یادشده که میتوان آنها را به صلاحیّتهای علمی تعبیر کرد،افزون بر عصمتی است که آن را صلاحیّت معنوی مینامیم.
پیامبران و جانشینان آنان در راه تحقق اهدافی که خداوند برای آنان ترسیم کرده بود،لحظهای از پا ننشستند و از جان دست شستند و پنجه در پنجۀ دشواریها افکندند و از هیچ کوشش نیاسودند.خداوند تلاش پیگیر آنان را با
رسالت آخرین پیامآور نور،حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و سلّم تکمیل ساخت و امانت و مسئولیّت هدایت بشر را برعهدۀ آن انسان برجسته نهاد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم در این راستا گامهای شگفتانگیزی برداشت و در کوتاهترین زمان، به بزرگترین نتایج دست یافت که حاصل تلاشهای بیست و سه ساله آن حضرت را میتوان چنین گزارش داد:
1.عرضۀ رسالتی کامل به بشر که در بردارندۀ عناصر دوام و بقاست.
2.مجهز نمودن آن رسالت به عناصر بازدارنده از کژی و انحراف.
3.تأسیس و تشکیل امتی مسلمان که اسلام را مکتب،پیامبر را رهبر،و آیین الهی را قانون زندگی میدانست.
4.ایجاد دولتی اسلامی که آیین الهی را به مرحلۀ اجرا نهاد و پرچم اسلام را به دوش کشید.
5.ارائه چهرۀ درخشانی از رهبری حکیمانۀ الهی که خود تجسّم کامل آن بود.
تحقق کامل اهداف رسالت،در گرو چند امر بود.
الف)رهبر شایستهای که بتواند رسالت الهی را اجرا کند و آن را از دست هوسبازان،حفظ نموده و استمرار بخشد؛
ب)تربیت صحیحی که متناسب با گذر زمان،برای همگان تداوم یابد و این کار تنها از عهدۀ مربّیانی برخوردار از صلاحیت علمی و معنوی برمیآید؛ رهبرانی که در منش و رفتار،چونان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم برجستهترین،به شمار آیند.
از اینرو،خواست خدا چنین بود که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم برگزیدگانی از اهل بیت خویش را درخور این کار آماده سازد،و به نام مبارک آنان تصریح کند و رشتۀ امور هدایت مستمرّ الهی را به دستور خدا به آنان بسپارد تا دین را از تحریف نادانان و فریبکاران حفظ و نسلهای بعد را براساس ارزشها
بپرورانند و این برنامهریزی الهی در این سخن رسول گرامی اسلام جلوهگر شد که فرمود:
«إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی و إنهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»؛
من دو[چیز]گرانسنگ در میان شما برجای میگذارم،تا زمانی که به آنها متمسّک و پایبند باشید،هرگز به گمراهی نمیافتید،آن دو کتاب خدا(قرآن)و عترت منند، و از یکدیگر جدایی ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
در این مسیر،امامان معصوم علیهم السّلام همان برجستگانی بودند که پیامبر به فرمان خدا،آنان را برای رهبری امت،پس از خود منصوب کرد.رفتار آنان بیانگر روش واقعی اسلام است و تحقیق و بررسی زندگانی آنان از چهرۀ فراگیر و چندبعدی حرکت اصیل اسلامی پرده برمیدارد؛حرکتی که راه خود را در ژرفای جان مسلمانان طی میکند.بیتردید توان این حرکت پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم رو به کاهش نهاد.از اینرو،امامان معصوم علیهم السّلام بیآن که از مسیر سنّت هستی که بر روش رهبری و امّت حکمفرماست،خارج شوند،به آگاه ساختن مردم پرداختند و در جهت ایجاد و ارتقای آگاهی مکتبی امت و حرکت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و انقلاب شکوهمندش،قدرت آنها را به تحرک واداشته و شتاب بخشیدند.
زندگی ائمّه نیز در استمرار سیرۀ پیامبر اسلام قرار داشت و مردم به آنان، چونان مشعلهای فروزان هدایت رو میآوردند.بدینسان،پیشوایان دین، مردم را به سوی حق و رضای او هدایت کرده و خود،در راه اجرای دستورات الهی،استوار بودند و در دستیابی به کمال مطلوب انسانی،بر دیگران پیشی گرفتند.زندگی آنها سرشار از جهاد،شکیبایی بر دشواریها و تحمل آزار ستمکاران بود تا آنجا که در این راه،عزّت شهادت را بر خواری زندگی با ستمکاران ترجیح دادند و پس از جهاد و مبارزهای بزرگ و بس با عظمت،به
دیدار خدا نایل گشتند.
به یقین،تاریخنگاران هیچگاه بر دستیابی به تمامی ابعاد زندگی عطرآگین آن بزرگواران قادر نیستند.از اینرو،میکوشیم تا با پژوهش و تحقیقی ژرف از آنچه در تاریخ آمده با خوشهچینی از خرمن سیرۀ آنان،اثری سودمند فرا روی خوانندگان قرار دهیم.
پژوهش ما با شرح زندگانی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم آغاز و با بیان زندگی وجود مبارک خاتم اوصیا حضرت ولی عصر امام زمان-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-پایان میپذیرد،امید اینکه خدای متعال،گیتی را به نور عدالتش روشن گرداند.
کتاب حاضر،به بررسی زندگی دومین پیشوای اهل بیت علیهم السّلام پس از نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و چهارمین اختر سپهر عصمت و اسوۀ نور،امام حسن مجتبی علیه السّلام میپردازد که تمام زندگی ارزشمندش تجسم اسلام بود.وی نواده رسول خدا و سالار جوانان بهشتی و یکی از دو یادگاری است که از دودمان نبی اکرم به یادگار مانده و از شمار خاندانی است که خداوند،پلیدی را از آنها دور و آنان را پاک و پیراسته قرار داده است.این امام همام طی روزگاران، نمادی برجسته و مشعلی پرفروغ به شمار میآید که ایمان و پاکی و روشنایی از وجود مبارکش پرتو افکن بود.
جا دارد از کلیۀ کسانی که در به ثمر رسیدن این طرح مبارک تلاش فراوانی مبذول داشته و آن را به جهان نور تقدیم کردند به ویژه اعضای محترم گروه تألیف،بالاخص محقق حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای سید منذر حکیم حفظه الله تعالی سپاسگزاری کنیم و سر بر آستان حق بساییم که توفیق به انجام رساندن این دائرة المعارف خجسته را به ما ارزانی داشت،«فإنّه حسبنا و نعم النصیر».
معاونت فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بخش نخست امام مجتبی در یک نگاه
بخش دوم نمایی از شخصیت امام مجتبی علیه السّلام
بخش سوم فضائل و جلوههایی از شخصیت امام مجتبی علیه السّلام
امام حسن مجتبی علیه السّلام در یک نگاه
وی امام ابو محمد حسن بن علی بن ابی طالب دومین پیشوای اهل بیت پس از نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله و به اتفاق ناقلان حدیث،سالار جوانان بهشتی و یکی از دو یادگاری است که دودمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از سلالۀ آنهاست.
این امام والاتبار از جمله چهار نور مقدسی است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به اتفاق آنان با مسیحیان نجران به مباهله پرداخت و در زمرۀ پیراستگانی است که خداوند پلیدی را از آنها دور و از نزدیکان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است که خداوند مردم را به دوستی و محبّت آنان فرمان داده و یکی از دو امانت گرانسنگی است که هرکس بدانان چنگ زند،اهل نجات و رهایی و آنکه از فرمان آنها سرپیچی کند،به گمراهی و انحراف کشیده خواهد شد.
آن بزرگوار در دامان جدّ بزرگوارش نبیّ مکرّم اسلام صلّی اللّه علیه و اله نشو و نما کرد و از سرچشمۀ زلال رسالت و اخلاق و گذشت و عفو و بخشش آن حضرت بهرهمند گردید و تا آخرین لحظات عمر شریف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در کنار آن حضرت به سر برد و هدایت و ادب و شکوه و جلالش را به میراث وی نهاد و شایستگی امامت و پیشوایی را که پس از پدر بزرگوارش انتظار آن میرفت،به او بخشید که بارها از این موضوع به صراحت سخن گفته بود،آنجا که فرمود:
«الحسن و الحسین امامان قاما أو قعدا،اللهمّ انّی احبّهما فأحبّ من یحبّهما»؛
حسن و حسین دست به قیام بزنند یا نزنند،امام و پیشوا هستند،خدایا!من آن دو را دوست دارم و به دوستداران آنها علاقهمندم.
افزون بر مجد و عظمت و اصالت،ارج و عظمت نبوت و امامت در وجود مقدس این امام گرد آمده بود؛مسلمانان ویژگیهایی را که در جدّ بزرگوار و پدر ارجمندش مشاهده کرده بودند،در سیمای نورانی امام مجتبی نظارهگر بودند به گونهای که دیدن وی،یادآور آن دو بزرگوار بود،به همین دلیل به وی عشق میورزیدند و ارج و احترامش مینهادند و پس از پدر ارجمندش و در دشواریهای زندگی و مشکلات امور دینی مسلمانان،تنها مرجع آنان بهشمار میآمد به ویژه آن زمان که مسلمانان دستخوش حوادث و رخدادهای تلخ و مرارتباری که نظیر آن را قبلا سراغ نداشتند،گرفتار آمدند.
امام مجتبی علیه السّلام در کلیۀ موضعگیریها و مراحل زندگیاش که در راه خدا با آزار و اذیت و اعمال ناروای دشمنان،دست و پنجه در میافکند،برجستهترین سمبل فضایل بلند اخلاق نبوی بهشمار میآمد و به برترین درجۀ صبر و شکیبایی و بردباری آراسته بود تا آنجا که مروان حکم-سرسختترین دشمن وی-زبان به اعتراف گشود و صبر و بردباری امام مجتبی را به کوه استوار تشبیه کرد.این امام بزرگوار در عفو و گذشت و کرم و بخشش و سخاوت به گونهای زبانزد مردم بود که وی را از سایر اهل بخشش و کرم و سخاوت،متمایز میساخت.
امام حسن علیه السّلام پس از رحلت جانسوز جدّ بزرگوارش نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله تحت تربیت مادر بزرگوارش حضرت صدّیقۀ طاهره فاطمۀ زهرا علیها السّلام و پدر ارجمندش سرور اوصیاء و پیشوای نکوسیرتان امام علی بن ابی طالب علیه السّلام قرار
گرفت که این دو بزرگوار همواره با یغماگران خلافت جد امجدش در نزاع و کشمکش بودند.دیری نپایید که دومین صفحۀ تاریخ زندگی او با وفات جانگداز مادرش زهرای مرضیه علیها السّلام ورق خورد.رنج و گرفتاریها و پیش آمدهای ناگوار،پدر ارجمندش علی بن ابی طالب را از هر سو در احاطه داشتند و امام مجتبی در کودکی همواره نظارهگر این همه رنج و محنت و گرفتاری پدر بود و تلخی و مرارت آنها را فرو میخورد،ولی از جنبۀ درک و آگاهی بر اوضاع جامعۀ آن روز و دگرگونیهای آن،به کارهایی برتر از آنچه در آن سن از او انتظار میرفت،دست مییازید،از همین رهگذر مردم شاهد توجه و عنایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نسبت به امام مجتبی علیه السّلام بودند،آن بزرگوار از ارج و احترام خاصی میان مسلمانان برخوردار بود.
امام مجتبی علیه السّلام در دوران خلافت عمر،به سن جوانی پا نهاد و در کنار پدر ارجمندش به آشنا ساختن مردم با معارف دین و حل مشکلات آنان همت گمارد.
امام حسن علیه السّلام در دوران عثمان نیز در کنار پدر بزرگوارش قرار داشت و در راه پیشبرد اسلام،خالصانه تلاش و فعالیّت میکرد و در جهت پایان دادن به فساد و تباهی که در دوران خلافت عثمان پیکر امت اسلامی را رنجور ساخته بود،با پدر تشریک مساعی داشت.امام علی علیه السّلام نیز مانند-دیگر صحابه-از نحوۀ عملکرد عثمان و کارگزارانش ناخرسند بود،ولی به کشته شدن او رضایت نمیداد،به همین دلیل خود و فرزندانش در این راستا مواضعی اصلاحگرانه و حکیمانه اتخاذ کردند ولی حاشیهنشینان عثمان با دست نکشیدن از شیوۀ خود به متشنّج ساختن اوضاع ادامه داده و غیرمستقیم مردم را به کشتن عثمان تحریک کردند و امام علیه السّلام تا آنجا که دستورات الهی اجازه
میداد در آرام کردن اوضاع تلاش کرد.
امام مجتبی علیه السّلام در تمام عرصههایی که پدر بزرگوارش به ایراد سخن میپرداخت و اقداماتی که انجام میداد در کنار آن حضرت و در تمام جنگهای آن بزرگمرد،در رکاب پدر حضور داشت و آنگاه که معرکه سخت درگرفته و بحرانی میشد از پدر ارجمندش درخواست اجازۀ حضور در میدان کارزار و ادامۀ جنگ مینمود،ولی امیر مؤمنان علیه السّلام از بیم اینکه مبادا با شهادت فرزندانش حسن و حسین علیه السّلام دودمان نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله از میان برود،بر عدم شرکت آن دو در جنگ و نبرد تأکید میورزید.
امام حسن علیه السّلام تا آخرین لحظات حیات پدر،در کنار آن بزرگوار قرار داشت،رنج و محنتی که پدر ارجمندش از مردم عراق میدید او را نیز رنج میداد و با نگرانیهای وی نگران میشد.او با چشم خود میدید که معاویه مبلّغان خود را برای ناسزاگویی به پدر والا مقامش علی علیه السّلام در سراسر کشور پراکنده ساخته و فرماندهان سپاه پدرش را با پول و مقام فریب داده و توانسته بیشتر آنها را از اطراف امام علیه السّلام پراکنده سازد تا آنجا که امام علی علیه السّلام برای جدایی از آنان از خدای خویش آرزوی مرگ یا شهادت میکند[آری؛او] سرانجام به فیض شهادت نائل آمد و امام حسن علیه السّلام میان آن همه فشارها و سختیها و بین مردم کوفهای-که دست از یاری پدرش شسته-و باقیماندۀ قوای خوارج و جنگطلبیهای شامیان،تنها ماند.
با تصریح امیر مؤمنان علیه السّلام به خلافت و جانشینی فرزندش امام مجتبی و تسلیم میراث نبوت به وی،مردم کوفه و مهاجر و انصار پیرامونش گرد آمده و برای احراز مقام خلافت با آن بزرگوار دست بیعت دادند.امام حسن علیه السّلام افزون بر دارا بودن دانش و تقوی و عزم و اراده و لیاقت و شایستگی خلافت،
خداوند وجود مقدس او را از هرگونه عیب و پلیدی مبرّا ساخته بود.مردم کوفه و بصره در بیعت با آن امام همام بر یکدیگر سبقت گرفتند و اهل حجاز و یمن و فارس و مردم دیگر مناطقی که محبت اهل بیت را در دل داشته و با پدر بزرگوارش بیعت کرده بودند دست بیعت به امام دادند.زمانی که خبر بیعت مردم با امام مجتبی علیه السّلام به معاویه و هوادارانش رسید،با تمام حیله و نیرنگی که در اختیار داشتند،درصدد به تباهی کشاندن بیعت و آشفته ساختن اوضاع برآمدند.
امام حسن علیه السّلام پس از پدر بزرگوارش زمام امور را به دست گرفت و در آن فضای آکنده از آشوب و توطئه،به شایستهترین شکل ممکن به ادارۀ امور پرداخت.فرمانروایان خود را بر شهرها گمارد و آنان را به اجرای عدالت و نیکی و مبارزه با ظلم و طغیان و سرکشی سفارش فرمود و راه و روشی را که پدر ارجمندش پیموده و ادامۀ روش جد بزرگوارش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله قلمداد میشد،پیگرفت.
با اینکه امام مجتبی علیه السّلام از نفاق و حقهبازی معاویه و دشمنی و خصومت وی با رسالت جدش پیامبر و تلاشی که در راستای زنده کردن مظاهر جاهلیت انجام داده بود،به خوبی آگاهی داشت ولی بر ضد او اعلان جنگ نکرد،مگر پس از ارسال نامههایی پیاپی که در آن وی را به وحدت و یکپارچگی صفوف مسلمانان فراخواند و بر او اتمام حجت نمود تا عذری برای معاویه باقی نماند.
هرچند امام حسن علیه السّلام با معاویه مکاتبه کرد ولی به خوبی میدانست که معاویه نهتنها درخواست وی را پاسخ نخواهد گفت،بلکه در مورد وی موضعی بیشرمانهتر از موضعگیری گذشته او در مورد پدر بزرگوارش امیر مؤمنان علیه السّلام خواهد داشت.به ویژه که معاویه در توطئههای خود بر ضد پدر
ارجمند امام مجتبی،به پیروزیهای موقتی دست یافته بود.امام حسن علیه السّلام به خوبی آگاهی داشت که اگر معاویه راهی برای حیله و نیرنگ نیابد،قطعا از موضع قدرت وارد خواهد شد.بنابراین،امام مجتبی علیه السّلام میبایست برای جهانیان از تمام حقد و کینهها،دشمنیها و حیله و نیرنگ نهانی خاندان بنی امیّه در مورد پیامبر اکرم و اهل بیت آن بزرگوار علیهم السّلام و اسلام و مسلمانان، پرده بردارد.
معاویه نظر به ارتباط قوی خود با بسیاری از فرماندهان سپاه امام حسن علیه السّلام کاملا مطمئن بود که زمینۀ این کار برای او مهیاست.چنانکه کوشید تا امام علیه السّلام را با اعطای زر و سیم بفریبد و خلافت را پس از او در دست گیرد و افکار عمومی را به انحراف بکشاند.ولی موضع امام علیه السّلام در برابر تهدیدهای معاویه هیچگونه تغییری نیافت و معاویه دریافت که امام حسن علیه السّلام در موضعگیری اصولی خویش سخت پایدار است.از اینرو،برای نبرد با امام به تدارک تجهیزات پرداخت و مطمئن بود که جنگ به سود وی پایان خواهد پذیرفت و امام مجتبی علیه السّلام و نیروهای مخلص و وفادارش کشته شده و یا به اسارت در خواهند آمد،ولی پیروزی و ظفری اینچنین،از توجیهی شرعی که معاویه تلاش میکرد آن را به رخ تودۀ مسلمانان بکشد،برخوردار نبود.به همین دلیل معاویه ترجیح داد خود را درگیر جنگ با امام حسن علیه السّلام ننماید و در این راستا به حیله و نیرنگ و دروغپردازی و خرید مردم و پراکنده ساختن سپاهیان امام علیه السّلام متوسل شد و امام علیه السّلام پس از آنکه اکثریت سپاه و فرماندهانش از یاری وی دست برداشتند،و تنها گروه اندکی از خاندان و یاران وفادار حضرت با او باقی مانده بودند،چارهای جز گزینش راه صلح و آشتی با معاویه ندید.به همین سبب آن بزرگوار در آن فضای پرالتهاب،برای
جلوگیری از آشفتگی بیشتر اوضاع،از خلافت چشم پوشید.بنابراین،گزینش صلح از ناحیۀ امام علیه السّلام در جهت تحقّق منافع و اهداف برجسته و بلند آیین مقدس اسلام،در اوج حکمت و دوراندیشی آگاهانه سیاسی صورت میپذیرفت.
امام حسن علیه السّلام پس از ماجرای صلح با معاویه از ناحیۀ آن دسته از پیروان و هواداران خویش که جام صبرشان از جور و ستم معاویه لبریز شده بود،به شدت مورد نکوهش قرار گرفت با اینکه شرایط بسیار دشواری که امام علیه السّلام را مجبور به پرهیز از جنگ و کنارهگیری از قدرت نمود،بر بیشتر آنان پوشیده نبود و بسیاری از بزرگان و سران مسلمانان با آگاهی از حقد و کینۀ بنی امیه نسبت به اسلام و مبلّغان و دعوتگران وفادار آن و آشنایی با تلاشهایی که امویان در راستای زنده کردن انواع مظاهر جاهلیتی که توسط اسلام منکوب شده بود،داشتند حادثۀ صلح را ضربهای سخت و سهمگین بر پیکر مسلمانان تلقی کردند.
ولی امام علیه السّلام با صلح مشروطی که برقرار کرد به معاویه میدان داد تا از حقیقت طرحهای جاهلی خود پرده بردارد و ماهیت وی را به تودۀ مسلمانان ناآگاه،بشناساند.از همین رهگذر تا آن زمان که این صلح و آشتی کوس رسوایی سیاست حیلهگرانهای را که معاویه در برابر دشمنانش سپر خویش قرار داده بود به صدا درآورد،برای امام علیه السّلام به عنوان یک پیروزی بهشمار میآمد و آنگاه که معاویه خود،در آشکار شدن حقیقت انحراف آمیزش ایفای نقش کرد،در واقع طرح و برنامۀ امام علیه السّلام به موفقیّت دست یافت.زیرا معاویه صریحا اعلان داشت که مبارزه و جنگ او،جنبۀ دینی ندارد،بلکه برای دستیابی به حکومت و سلطهگری به مسلمانان،دست به این کار زده است و
در آینده به هیچیک از مواد پیماننامه وفادار نخواهد ماند.
معاویه با این اعلان و اقدامات بعدی که در راستای سرکوب خط و مشی امام علی علیه السّلام و فرزندان نیک خصال وی و کشتن برجستهترین یاران و علاقهمندان به وی انجام داد،پرده از چهرۀ زشت و تنفرآمیز اموی برگرفت و امام حسن علیه السّلام با اینکه از محور و مرکز حکومت فاصله داشت،مسئولیت حفظ و حراست از خط و مشی پدر را عهدهدار شد.هواداران خویش را تحت نظارت درآورد و با رهنمودهای خود و بسیج این نیروها در برابر خطرات تهدیدآمیز،به تقویت آنها پرداخت و در این راستا نقشی فوق العاده مؤثر و مثبت ایفا نمود و همین کار سبب شد که از ناحیۀ دشمنان،بیشتر زیر نظر بوده و در تنگنا قرار گیرد.
تلاشهای پیاپی و مکرّری که برای سوء قصد و ترور امام علیه السّلام صورت میگرفت حاکی از بیم و هراس معاویه از وجود آن حضرت که به عنوان قدرتی ابرازگر عواطف و احساسات مردم و آگاهی رو به رشد آنان مطرح بود،به شمار میآمد و چهبسا این قدرت میتوانست خطر شورش بر ضد بنی امیه را نیز همراه داشته باشد از اینرو،اگر گفته میشود صلح امام حسن علیه السّلام مقدمۀ حقیقی انقلاب برادر بزرگوارش حضرت ابا عبد الله الحسین علیه السّلام برشمار میآمد.سخنی بسیار بجاست.
امام مجتبی علیه السّلام جهاد و مبارزۀ بزرگ خویش را که در آن شرایط دشوار به مراتب برتر از جهاد و مبارزۀ با شمشیر تلقی میشد،با شهادت مظلومانۀ خود به وسیلۀ زهری که به دست سرسختترین دشمنانش به او خورانده شد، تکمیل ساخت.سلام و درود بر او در آن روز که پا به عرصه وجود نهاد و آن روز که فرشتۀ شهادت را در آغوش کشید و در آن روز که دیگر بار زنده برانگیخته خواهد شد.
نمایی از شخصیت امام حسن مجتبی علیه السّلام
مسلمانان در بیان هیچ موضوعی مانند فضایل اهل بیت علیه السّلام و مقام برجستۀ علمی و معنوی آنان و برخورداری آنها از مجموعه کمالاتی که خدا اراده فرموده بشریت بدانها آراسته گردد،تا این پایه همسو و هماهنگ نبودهاند.
این یکدلی و اتفاق نظر به بخشی از اصول و مبانی،از جمله:بیان صریح قرآن در مورد جایگاه ویژۀ اهل بیت علیهم السّلام برمیگردد.قرآن کریم به صراحت، اهل بیت را از هرگونه پلیدی پیراسته گردانده و آنان را همان نزدیکان نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله تلقّی کرده که دوستی و محبّت آنان پاداش رسالتی است که خدای متعال به بشریت ارزانی داشته و نیک خصالانیاند که خالصانه از خدا فرمان بردند و از عذاب او هراسیدند و به ترس و بیم خدا در دل،آراسته گشتند و خدا نیز بهشت جاودان و رهایی از عذاب خویش را برای آنان ضمانت فرمود.
امام حسن مجتبی علیه السّلام بیتردید از شمار اهل بیتی است که از پلیدی،پاک و پیراستهاند.آن بزرگوار به صریح آیۀ مباهله که در ماجرای مباهلۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با مسیحیان نجران نازل گردید،فرزند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله بهشمار میآید و قرآن کریم یاد این حادثۀ تاریخی را در آیۀ 61 سورۀ مبارکه آل عمران جاودانه ساخت.
فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ؛ (1)
هرگاه پس از علم و دانشی که به تو رسیده کسانی با تو به دشمنی و ستیز برخیزند بدانها بگو:بیایید ما و شما،فرزندان و زنان و نفوس خویش را فراخوانده و سپس یکدیگر را نفرین نموده و لعنت خدا را نثار دروغگویان سازیم.
ارباب حدیث به طرق گوناگون روایت کردهاند که شأن نزول این آیۀ شریف در مورد اهل بیت علیهم السّلام که عبارتند از:رسول اکرم و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام نازل گشته و منظور از کلمۀ«أبناء»در این آیۀ بیتردید امام حسن و امام حسین علیهما السّلام است.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در این رخداد تاریخی تصریح کرده جمعی که همراه به اتفاق آنان مباهله انجام داد برترین انسانهای روی زمین و گرامیترین آنها در پیشگاه خدایند.به همین دلیل پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله همراه با آنان به مباهله پرداخت و کشیش نجران نیز به این واقعیت اذعان نموده و گفت:«من امروز با چهرههایی روبهرو هستم که اگر از خدا درخواست کنند کوهی را از جا برکند، این کار را عملی خواهد ساخت». (2)
این ماجرا نیز همانند آیۀ شریف بر مقام والا و جایگاه بلند و فضیلت و برتری آنان دلالت دارد و در پیشگاه خدا و رسول او محبوبترین آفریدگان به شمار آمده و هیچیک از جهانیان در فضیلت و مقام و منزلت،به پایۀ
آنان نمیرسند.
قرآن کریم در مورد عصمت کسی غیر از پیامبر اکرم جز اهل بیت آن بزرگوار که خداوند اراده فرمود آنان را از هرگونه پلیدی پیراسته گرداند، (1)به صراحت سخن نگفته است.هرچند مسلمانان در خصوص داخل بودن همسران پیامبر در معنا و مفهوم اهل بیت،به اختلاف پرداختهاند ولی در اینکه علی و زهرا و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام در مقصود این آیۀ مبارکه داخلاند، هیچگونه اختلافی ندارند. (2)
از اینجا میتوانیم به راز نهان وجوب دوستی و محبت اهل بیت علیهم السّلام و پایبندی به خط و مشی آنان پی ببریم و به گفتۀ صریح قرآن،دوستی و محبت آنها را بر دیگران ترجیح میدهیم. (3)زیرا عصمت اهل بیت علیهم السّلام به هنگام وجود جریانهای گوناگون و خواستههای مختلف،بهترین دلیل بر این است که نجات و رهایی،در پیروی از این گرانمایگان است.کسانی که خداوند آنان را از پلیدی پیراسته،مردم را به ساحل نجات رهنمون میشوند و پیروانشان،از غرق شدن و هلاکت رهایی خواهند یافت.
ابن عباس از نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله روایت کرده وقتی آیۀ اَلْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ نازل شد برخی مسلمانان،مقصود آیۀ شریف را از نزدیکانی که اطاعتشان بر
1) (1)) .احزاب/آیۀ 33.
2) (2)) .به تفسیر کبیر فخر رازی،تفسیر نیشابوری،صحیح مسلم 33/2،خصائص نسایی 4،مسند احمد 107/4،سنن بیهقی 150/2،مشکل الآثار 334/1،مستدرک حاکم 416/2 و اسد الغابه 521/5 مراجعه شود.
3) (3)) .خدای متعال در سورۀ شورا آیۀ 33 خطاب به پیامبر خود میفرماید قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ؛ بگو جز محبت و دوستی نزدیکانم از شما پاداشی نمیخواهم و در سورۀ سبأ آیۀ 47 فرموده است (مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ؛ هرگونه پاداشی را از شما درخواست کردهام،از آن شما باشد).
مسلمانان واجب بود،از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله جویا شدند،حضرت در پاسخ فرمود:
منظور آیه از نزدیکان،علی و فاطمه و فرزندان آنان[حسن و حسیناند].
قرآن کریم در سورۀ مبارک دهر در بیان عظمت اهل بیت و اخلاصی که اطاعت و عباداتشان مقرون بدان بوده،به تشریح علل و اسباب این برتری و فضیلت پرداخته و میفرماید:
إِنَّمٰا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ لاٰ نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُکُوراً* إِنّٰا نَخٰافُ مِنْ رَبِّنٰا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً* فَوَقٰاهُمُ اللّٰهُ شَرَّ ذٰلِکَ الْیَوْمِ وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً* وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیراً؛ (1)
ما شما را به خاطر خدا اطعام میکنیم و خواستار هیچگونه پاداشی از شما نیستیم* ما از پروردگار خویش در آن روز عبوس و سخت،بیمناکیمخداوند آنان را از شرّ آن روز نگاه میدارد و آنها را در حالی که شاد و مسرورند،پذیرا میشودو در برابر صبر و بردباری،بهشت و لباسهای حریر بهشتی بدانها ارزانی میدارد.
بنا به نقل بیشتر مفسران و محدثان،این سورۀ مبارک پس از بیمار شدن حسن و حسین علیهما السّلام در حق اهل بیت نازل شد که امام علی علیه السّلام نذر کرد به شکرانۀ بهبودی آن دو بزرگوار سه روز روزه بگیرد.از اینرو،اعضای خانواده پس از بهبودی فرزندان،به نحو بایستهای به نذر خود وفا کردند،وفایی برخوردار از برجستهترین انواع ایثار و از خودگذشتگی که در حقشان این آیات نازل شد:
إِنَّ الْأَبْرٰارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کٰانَ مِزٰاجُهٰا کٰافُوراً* عَیْناً یَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ یُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِیراً* یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخٰافُونَ یَوْماً کٰانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً؛
1) (1)) .در ذیل آیۀ مودت به تفسیر کبیر،طبری و در المنثور مراجعه شود.
به یقین،نیکان از جامی خواهند نوشید که با عطر دلپذیری آمیخته استاز چشمهای که بندگان خاص خدا از آن مینوشند و از هرجا بخواهند آن را جاری میسازندآنان به نذر خود وفا میکنند و از آن روز که شرّ و عذابش گسترده است بیمناکند.
خداوند به پاس این ایثار و از خودگذشتگی و وفای به عهد،در آخرت نعمتهای فراوانی به آنان مبذول و تا قیامت پیشوایی و امامت مسلمانان را در دنیا بدانان ارزانی داشته است.
پیامبر عظیم الشأن اسلام صلّی اللّه علیه و اله از نوادگانش حسن و حسین علیهما السّلام به اوصافی یاد کرده که حاکی از مقام و منزلت والای آنان نزد اوست،از جمله اینکه آن دو بزرگوار:
الف-گلهای بوستان نبی اکرم در دنیا و گلهای خوشبوی وی میان این امتند. (1)
ب-امام حسن و امام حسین برترین انسانهای روی زمیناند. (2)
ج-آن دو،سالار جوانان بهشتیاند. (3)
د-آنها دست به قیام بزنند یا نزنند،امام و پیشوا بهشمار میآیند. (4)
ه-آن دو بزرگوار از عترت و اهل بیت پیامبرند که تا قیامت از قرآن جدایی ندارند و امّتی که بدانان چنگ زند،هرگز به گمراهی دچار نگردد. (5)
و-این دو امام همام در شمار اهل بیتیاند که برای کشتی نشستگان خود نجات از غرق شدن را ضمانت میکنند. (1)
ز-آن دو،از جمله افرادیاند که جدّ بزرگوارشان در حق آنان فرمود:
«النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق و أهل بیتی أمان لأهل الأرض من الاختلاف»؛
ستارگان،سبب امنیت زمینیان از هلاکت و اهل بیت من موجب مصونیّت ساکنان زمین،از اختلافند.
ح-از یاران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فراوان نقل شده که از آن حضرت شنیدهاند دربارۀ امام حسن و امام حسین علیهما السّلام فرمود:
«اللّهم انّک تعلم أنّی احبّهما (2)فأحبّهما و أحبّ من یحبّهما»؛ (3)
خدایا!تو به خوبی از علاقۀ من به آن دو آگاهی.بنابراین،تو نیز آنان و دوستدارانشان را مورد محبّت خویش قرار ده.
از سلمان فارسی نقل شده که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنید میفرمود:
«الحسن و الحسین إبنای،من أحبّهما أحبّنی و من أحبّنی أحبّه الله و من أحبّه الله أدخله الجنّة و من أبغضهما ابغضنی و من أبغضنی أبغضه اللّه و من أبغضه اللّه أدخله النار؛ (4)
حسن و حسین فرزندان منند،هرکس آنان را دوست بدارد،دوستدار من است و هرکس مرا دوست بدارد،خدا دوستدار اوست و آنکس که مورد محبّت خدا باشد، او را وارد بهشت میگرداند و کسی که آن دو را به خشم آورد مرا خشمگین ساخته و آنکس که مرا به خشم آورد،خدا بر او خشم میگیرد و هرکس خداوند به او خشمگین گردد،او را وارد دوزخ میکند.
ط-انس میگوید:«از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پرسیدند:کدامیک از اعضای خاندان شما نزدتان محبوبتر است؟فرمود:«حسن و حسین»و همواره به دخترش فاطمه میفرمود:«فرزندانم را نزدم فرا خوان».وقتی فاطمه آنها را نزد پیامبر میآورد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آن دو را میبوسید و در آغوش میکشید. (1)
ی-ابو حازم از ابو هریره روایت کرده که گفت:با چشم خود دیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مانند کسی که دانۀ خرما را میمکد،آب دهان حسن و حسین را میمکید. (2)
الف-جابر از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله روایت کرده که فرمود:
خداوند،من و علی را در عرش به صورت دو نور آفرید و دو هزار سال قبل از آفرینش آدم ذات مقدسش را تسبیح و تقدیس میکردیم،وقتی خداوند آدم را آفرید ما را در صلب وی قرار داد و سپس از صلبی پاک به رحمی پاک انتقال داده تا در صلب ابراهیم جای داد،آنگاه از صلب ابراهیم به صلبی پاک و رحمی پاک منتقل کرد تا در صلب عبد المطلب مقرر داشت، سپس آن نور در صلب عبد المطلب جدا گشت دو سوم آن در صلب عبد الله و یک سوم آن در صلب ابو طالب قرار گرفت،پس از آن،نوری از من و علی در فاطمه گرد آمد و بدینترتیب، حسن و حسین دو نور از نور پروردگار جهانیاناند. (3)
ب-معاویه به مجلسیان خویش گفته بود:به نظر شما آنکه از ناحیۀ پدر و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ و عمو و عمه و دایی و خاله،از همه برتر است کیست؟
گفتند:امیر المؤمنین بهتر میداند.
معاویه دست حسن بن علی علیه السّلام را گرفت و گفت:وی،از همه برتر است چرا که پدرش علی ابن ابی طالب،مادرش فاطمه دخت پیامبر،پدربزرگ و جدش رسول خدا،مادربزرگش خدیجه،عمویش جعفر،عمهاش دختر ابو طالب،داییاش قاسم بن محمد و خالهاش زینب دختر نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله است. (1)
ج-معاویه جای دیگر نیز در برابر عمرو عاص و مروان حکم و زیاد بن ابیه که به نیای خود فخر و مباهات فراوان میکردند،به این واقعیت اعتراف کرد و برای اینکه بینی آنها را به خاک بمالد،امام حسن بن علی را حاضر کرد و امام علیه السّلام بر سخنان ناروای آنها در مورد بنی هاشم خط بطلان کشید.وقتی از مجلس بیرون رفت،معاویه گفت:مگر میسزد بر کسی که جدش رسول خدا، سرور اولین و آخرین و مادرش فاطمه بانوی بانوان جهانیان است،فخر و مباهات کنم؟و سپس به حاضران گفت:به خدا سوگند!اگر مردم شام از این ماجرا آگاه شوند،روزگارمان سیاه است... (2)
د-روزی مقدام بر معاویه وارد شد،معاویه بدو گفت:خبر داری حسن بن علی از دنیا رفته؟
مقدام با شنیدن این جمله،کلمه استرجاع(إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون...)بر زبان آورد.
معاویه پرسید:آیا تو فقدان حسن بن علی را مصیبت میدانی؟
مقدام در پاسخ گفت:چرا مصیبت ندانم در صورتی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او
را در کودکی روی زانوی خود مینشاند و میفرمود:
«هذا منّی و حسین من علیّ رضی الله عنهما»؛ (1)
حسن از من است و حسین از علی
ه-عبد الله بن عمر در پاسخ به پرسش مردم عراق گفت:شگفتا!عراقیان میپرسند اگر شخصی در حال احرام مگسی بکشد چه حکمی دارد؟در صورتی که هماینان فرزند دخت نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله(امام حسین)را به شهادت رساندند با آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده بود:
«هما ریحانتای من الدنیا؛ (2)(یا)ریحانتای من هذه الامة» (3)این دو(حسن و حسین علیهما السّلام)دو گل خشبوی من از[این]دنیایند یا[اینکه فرمود:]دو گل خشبوی من از این امت هستند.
و-ابو هریره همواره میگفت:هرگاه امام حسن علیه السّلام را دیدم اشکم جاری شد،زیرا با چشم خود دیدم رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله دهانش را بر دهان حسن قرار میداد و سه بار میفرمود:
«اللهمّ إنّی احبّه فأحبّه و أحبّ من یحبّه»؛ (4)
خدایا!من او(حسن)را دوست دارم تو نیز او و دوستدارانش را دوست بدار.
ابو هریره میافزاید:از آن زمان که دیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با حسن چنین رفتاری کرد،همواره بدو علاقهمندم. (5)
ز-وقتی مروان حکم سرسختترین دشمنان امام حسین علیه السّلام در تشییع پیکر پاک امام مجتبی علیه السّلام و حمل جنازهاش شرکت جست امام حسین علیه السّلام با شگفتی به او فرمود:«تو که دلش را خون کردی چگونه جنازهاش را حمل میکنی؟»در پاسخ گفت:آن کارها را در حق کسی روا داشتم که صبر و
بردباریاش با کوهها برابری میکرد. (1)
ح-ابو الأسود دئلی دربارۀ امام مجتبی میگوید:وی شخصیتی پیراسته بود و میان عرب از برجستهترین دودمان و بخشندهترین خاندان بهشمار آمده و از سرشتی پاک برخوردار بود. (2)
ط-عمرو بن اسحاق میگوید:حسن بن علی تنها کسی است که هرگاه با من آغاز سخن کند دوست دارم همواره سخن بگوید و ساکت نماند و هیچگاه نشنیدم وی کلمۀ ناسزایی بر زبان آورد. (3)
ی-عبد الله بن زبیر گفته است:به خدا سوگند!زنان،نظیر حسن بن علی علیه السّلام را در شکوه و وقار و مقام و منزلت والا،نزادهاند (4).
ک-وقتی برادرش محمد حنفیّه بر سر قبرش ایستاد تا در سوگش سخن بگوید،اظهار داشت:(برادرم حسن!)همانگونه که در زندگی موجب عزّت و سربلندی ما بودی،با شهادتت پشت ما را شکستی،بهترین روحی بودی که کفن تو آن را دربر گرفت و بهترین کفن،کفنی بود که پیکر عزیزت را در خود جای داد،چرا از چنین عظمتی برخوردار نباشی در صورتی که تو طریق هدایت رهپویان و پیشوای تقواپیشگان و چهارمین درّ گرانمایۀ اصحاب کسایی؟
ای ابو محمد!خداوند تو را در جوار رحمت خویش قرار دهد،دست قدرت الهی به تو غذای تقوا خوراند و از پستان ایمان شیر نوشیدی و در پرتو مکتب اسلام پرورش یافته و در زندگی و پس از مرگ،پاک و پیراسته بودی
هرچند دلهایمان در فراق و جداییات اندوهبار است. (1)
ل-ابا عبد الله الحسین علیه السّلام در کنار مرقد مطهر برادر اظهار داشت:
«رحمک اللّه یا ابا محمّد!ان کنت لتباصر الحق مظانّه و تؤثر اللّه عند التداحض فی مواطن التقیّة بحسن الرویّة و تستشفّ جلیل معاظم الدنیا بعین لها حاقرة و تفیض علیها یدا طاهرة الأطراف،نقیّة الأسرة و تردع بادرة غرب أعدائک بأیسر المؤونة علیک،و لا غرو فأنت ابن سلالة النبوة و رضیع لبان الحکمة،فإلی روح و ریحان و جنّة نعیم،أعظم اللّه لنا و لکم الأجر علیه،و وهب لنا و لکم حسن الأسی عنه»؛ (2)
ای ابو محمد!رحمت و درود خدا بر تو باد.این تو بودی که حقیقت را دیدی و شناختی و در برابر باطلگرایان با رفتاری نکو و مبارزهای پنهانی راه خدا را برگزیدی.دنیا و زیباییها و ناگواریهایش را به دیدۀ تحقیر نگریستی و با دستی پاک و خاندانی پیراسته در دنیا زیستی و از آن گذشتی و بر فریبکاریها و خیانتهای دشمنانت به آسانی دست رد نهادی و پاسخ گفتی و این مایۀ شگفتی نیست،زیرا تو از دودمان رسالتی و از پستان حکمت شیر نوشیده و اکنون به سوی روح و ریحان و بهشت پر از نعمت الهی پرکشیدهای خدای متعال پاداش تو و ما را در این مصیبت جانکاه بزرگ دارد و به ما صبر و بردباری عنایت فرماید.
الف-حافظ ابو نعیم اصفهانی از اندیشمندان قرن پنجم دربارۀ امام مجتبی علیه السّلام میگوید:وی سالار جوانان و اصلاحگر نزدیکان و علاقهمندان،
شبیه و محبوب دل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،سلالۀ هدایت،همپیمان تقواپیشگان، چهارمین اختر اصحاب کساء فرزند بانوی بانوان،حسن بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهما است.
ب-ابن عبد البرّ دربارۀ او گفته است:کدام فرد را میتوان والاتر از کسی دانست که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را سرور و سالار نامیده است.رضوان و رحمت خدا بر او(امام مجتبی)باد که انسانی بردبار،پروا پیشه و اندیشمند بود.ورع و تقوا و فضل و دانشش،او را به رها ساختن خلافت و دنیا واداشت تا به اجر و پاداش الهی دست یابد و خود فرمود:از آن زمان که به سود و زیان خود پی بردم،علاقهمند نبودم رهبری امت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را به گونهای که حتی قطرۀ خونی بر زمین بریزد،به دست گیرم. (1)
و-حافظ ابن کثیر دمشقی دربارهاش گفته:ابو بکر و عمر از او تجلیل به عمل آورده و به عظمت یاد میکردند و به وی ارج و احترام قائل بوده و او را دوست میداشتند و همواره به او میگفتند:فدایت گردیم.و ابن عباس هنگام سوار شدن امام حسن و امام حسین بر مرکب،رکاب آن دو بزرگوار را میگرفت و آن را برای خود نوعی نعمت تلقی میکرد و هرگاه آن دو طواف خانۀ خدا انجام میدادند مردم برای ابلاغ سلام و درود خود به آن بزرگواران پیرامون آنها به نحوی ازدحام میکردند که گویی میخواستند دیوارهای کعبه را درهم بشکنند.
د-حافظ ابن عساکر شافعی در مورد امام مجتبی علیه السّلام گفته است:آن
1) (1)) .استیعاب 385/1،چاپ مصر 1380،اگر سلطنت و حکومت برای بهپاداری احکام الهی در زمین باشد،رها کردن آن را زهد و ورع نمیتوان دانست،اینکه امام حسن(ع)از خلافت و حکومت گذشت،چون مسئولیت شرعی امام در آن شرایط چنین اقتضایی داشت.
بزرگوار نوادۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و گل بوستان وی و یکی از سروران جوانان اهل بهشت است... (1)
ه-حافظ سیوطی میگوید:[امام مجتبی]نوادۀ رسول خدا و گل بوستان وی و به گفتۀ صریح پیامبر آخرین جانشین او و پنجمین اختر اصحاب کساء به شمار میآید... (2)
و-محمد بن اسحاق دربارۀ امام حسن علیه السّلام میگوید:پس از نبی اکرم در مجد و عظمت،کسی به رتبۀ امام حسن مجتبی علیه السّلام نرسید. (3)بیرون خانهاش فرشی برای امام گسترده میشد هرگاه حضرت از خانه خارج میشد و جلوس میفرمود به احترام آن بزرگوار هیچکس از آن مسیر عبور نمیکرد و بدینترتیب راه بسته میشد،امام علیه السّلام به مجرّد اطلاع از این وضعیّت به پا میخاست و وارد منزل میشد و آنگاه عبور و مرور مردم آغاز میشد.در راه مکه او را دیدم پیاده حرکت میکرد و در آن مسیر هرکس امام را مشاهده میکرد به احترامش از مرکب خود پیاده میشد و پای پیاده راه میپیمود حتی سعد بن ابی وقاص را دیدم به احترام او پیاده حرکت میکرد. (4)
ز)محمد بن طلحۀ شافعی دربارۀ آن حضرت گفته است:خداوند به وی هوشی فزاینده و سرشار عنایت کرد تا در مشکلاتی که فرا رویاش قرار داشت،اهدافش را روشن سازد و بدو اندیشهای نافذ بخشید که به اصلاح پایه و ارکان آیین الهی بپردازد و وجود مبارکش را از انواع علوم و معارف آکنده ساخت. (5)
ح-سبط ابن جوزی در مورد امام مجتبی میگوید:وی از برجستهترین انسانهای اهل کرم و بخشش و از اندیشهای درخشان برخوردار بود و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله شدیدا به او عشق میورزید. (1)
ط-ابن اثیر در حق او گفته است:[امام مجتبی]سالار جوانان اهل بهشت و گل خوشبوی بوستان نبی اکرم و شبیه آن بزرگوار بود،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را حسن نامید و او چهارمین درّ گرانمایۀ اصحاب کساء بهشمار میآید. (2)
فضائل و جلوه هایی از شخصیت امام مجتبی علیه السّلام
الف-مفضّل از امام صادق علیه السّلام از پدرش از جد بزرگوارش روایت کرده که فرمود:
حسن بن علی بن ابی طالب پرستشگرترین،زاهدترین و برترین فرد دوران خویش بهشمار میآمد،پیاده و گاهی پای برهنه به حج میرفت،هرگاه از مردن و قبر و قیامت و رستخیز و عبور از پل صراط یاد میکرد،میگریست و زمانی که حضور در پیشگاه خدای متعال را متذکر میشد فریادی برمیآورد و از بیم آن عرصه از هوش میرفت و هرگاه در پیشگاه خدای عز و جل به نماز میایستاد بندبند اعضایش میلرزید و هر زمان از بهشت و دوزخ یاد میکرد از بیم،چون مارگزیده به خود میپیچید،از خداوند درخواست بهشت میکرد و از آتش دوزخ به او پناه میجست و هرگاه قرآن تلاوت میکرد و به جملۀ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا؛ ای ایمانآورندگان) میرسید عرضه میداشت:لبیک اللهم لبیک.همواره در یاد و ذکر خدا دیده میشد.
از همه راستگوتر و خوشبیانتر بود...
ب-هروقت آن بزرگوار وضو میگرفت اعضای بدنش میلرزید و رخسارش به زردی میگرایید.چگونگی عارض شدن چنین حالتی بر او را از آن حضرت جویا شدند در پاسخ فرمود:
بر آنکس در پیشگاه پروردگار عرش بهایستد رواست که رنگ چهرهاش زرد و بندبند اعضایش به لرزه درآید.
ج-امام مجتبی هر زمان به در مسجد میرسید سر مبارکش را بالا میگرفت و به پیشگاه خدا عرضه میداشت:
خدایا!میهمان تو به آستانت آمده.ای خدای نیکی بخش!گنهکاری به درگاهت رو آورده،ای کریم!با زیباییهای فضل و کرمت از گناهان زشتم درگذر. (1)
د-آن حضرت از نماز صبح که فراغت مییافت هرچند به انجام اموری میپرداخت ولی تا طلوع خورشید،سخن نمیگفت.
ه-از امام محمد باقر علیه السّلام روایت شده که فرمود:
امام مجتبی علیه السّلام فرمود:شرم دارم،خدا را دیدار کنم و پیاده به زیارت خانهاش نرفته باشم،از اینرو،وی بیست بار پیاده از مدینه رهسپار مکه شد. (2)
و-از علی بن جذعان منقول است که گفت:حسن بن علی علیه السّلام دوبار،تمام اموال و سهبار نیمی از داراییاش را در راه خدا بخشید بهگونهای که یک لنگۀ نعلین و کفش خود را به بینوا میداد و یک لنگۀ آن را نگاه میداشت. (3)
دعاهای گوناگونی از امام مجتبی علیه السّلام روایت شده که مجموعهای از معارف و آداب نیایش با ذات مقدس باری تعالی و خشوع و کرنش در برابر عظمتش را در خود جای داده که به نمونههایی از آن دعاها اشاره میکنیم:
امام علیه السّلام عرضه میدارد:
«اللهّم انّک الخلف من جمیع خلقک و لیس فی خلقک خلف مثلک،
الهی من أحسن فبرحمتک و من اساء فبخطیئته فلا الذی احسن استغنی عن
ردفک و معونتک و لا الذی أساء استبدل بک و خرج من قدرتک.
الهی بک عرفتک و بک اهتدیت الی أمرک و لو لا انت لم أدر ما انت،فیا من هو هکذا و لا هکذا غیره صلّ علی محمّد و آل محمّد و ارزقنی الاخلاص فی عملی و السعة فی رزقی.
اللهّم اجعل خیر عملی آخره و خیر عملی خواتمه و خیر أیّامی یوم القاک.
الهی اطعتک و لک المنّة علیّ فی احبّ الأشیاء إلیک:إلایمان بک و التصدیق برسولک.و لم اعصک فی ابغض الأشیاء إلیک:الشرک بک و التکذیب برسولک،فاغفرلی ما بینهما یا ارحم الراحمین»؛ (1)
خدایا!از میان آفریدگانت تنها جانشین تویی و چون تو جانشینی میان آنان وجود ندارد.
خدایا!آن کس که عمل نیک انجام داد با رحمت تو بدان توفیق یافت و آنکس که مرتکب گناه شد با خطای خودش بدان دست یازید.بنابراین،نه آنکس که کار نیک انجام داده از پشتیبانی و حمایت تو بینیاز است و نه کسی که از او بدی سر زده دیگری را به جای تو برگزیده و از تحت قدرتت خارج گشته است.
خدایا!به وسیلۀ خودت تو را شناختم و به واسطۀ ذات مقدست به دستوراتت راه یافتم و اگر خود نبودی هیچگاه تو را نمیشناختم.ای کسی که دارای این صفات هستی و دیگران از آن برخوردار نیستند بر محمد و خاندانش درود فرست و اخلاص در عمل و روزی فراوان برایم مقرر فرما.
خدایا!پایان کارم را ختم به خیر گردان و بهترین روزهایم را روز دیدار با خودت قرار ده.
خدایا!از تو فرمان بردم و به عطای محبوبترین اشیاء نزد خود که ایمان به تو و
1) (1)) .مهج الدعوات 144.
تصدیق پیامبرت بود،بر من منّت نهادی و در تنفّرآمیزترین اشیاء که شرک به تو و تکذیب رسول گرامیات بود از فرمانت سرپیچی نکردم.پس ای مهربانترین مهربانان!گناهانی را که در این میان از من سرزده بر من ببخشای.
ابن کثیر آورده:امام مجتبی علیه السّلام هر شب که به خانههای همسرانش میرفت سورۀ مبارک کهف را با خود میبرد و همواره در بستر خویش قبل از خوابیدن،تلاوت مینمود. (1)
امام حسن مجتبی علیه السّلام،به بردباری فوق العادهای معروف بود و بزرگترین دلیل بر آن،صبر و شکیبایی آن بزرگوار بر پیآمدهای صلحش با معاویه بود که همواره با پدر ارجمندش امیر مؤمنان علیه السّلام در کشمکش و طی آن به ناحق بر مسند حکومت تکیه زده بود.امام حسن علیه السّلام پس از ماجرای صلح،از ناحیۀ بهترین یاورانش آماج انواع سرزنشها قرار گرفت و با گذشت و بردباری با آنان روبرو گردید و در راه خدا انواع جور و جفا از آنان دید ولی برای رضای خدا آنها را تحمل نمود.
نقل شده روزی مروان حکم برای مردم در حضور امام مجتبی از علی بن ابی طالب علیه السّلام یاد کرد و به وی ناسزا گفت،این خبر به امام حسین علیه السّلام رسید و نزد مروان آمد و گفت:فرزند زن کبود چشم!تو به علی ناسزا میگویی؟!و سپس خدمت برادرش حسن رسید و عرضه داشت:[برادر!]این انسان خبیث به پدرت دشنام میدهد و تو میشنوی و خاموش نشسته و به او اعتراض
1) (1)) .به البدایة و النهایه 42/8،چاپ دار احیاء التراث العربی 1408 مراجعه شود.
نمیکنی؟!
امام مجتبی علیه السّلام در پاسخ برادر فرمود:به فردی که مسلط بر اوضاع است و هرچه بخواهد میگوید و هرکار بخواهد انجام میدهد،چه بگویم؟ منقول است روزی مروان حکم امام مجتبی علیه السّلام را دشنام داد وقتی سخنش پایان یافت امام حسن علیه السّلام فرمود:
اگر آنچه را گفتی راست است خداوند پاداش راستگوییات را بدهد،و اگر دروغ میگویی خداوند دروغت را کیفر دهد و کیفر الهی به مراتب سختتر از بازخواست من است.روایت شده روزی یکی از غلامان حضرت خیانتی انجام داد که سزاوار کیفر بود و حضرت دستور به تنبیه او داد.
غلام عرضه داشت.مولای من!قرآن میفرماید: (وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ؛ آنان که از گناه مردم در میگذرند).
حضرت فرمود:«از تو گذشتم»
غلام عرض کرد: (وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ؛ خداوند نیکوکاران را دوست دارد.)
امام علیه السّلام در برابر خواستۀ غلام فرمود:«تو در راه خدا آزاد هستی و حقوقت را دو برابر قبل خواهم پرداخت.» (1)
مبرّد و ابن عایشه نقل کردهاند:مردی شامی حضرت را سواره دیدار کرد و به ناسزاگویی وی پرداخت.امام حسن علیه السّلام او را پاسخ نداد و سکوت کرد وقتی ناسزاگویی آن مرد پایان یافت امام علیه السّلام جلو آمد و بر او سلام کرد و لبخندی زد و فرمود:
ای پیرمرد!تصور میکنم غریبه هستی و گویی امر بر تو مشتبه شده،اگر بخواهی از تو
1) (1)) .بحار الانوار 352/43.
راضی باشیم،راضی خواهیم شد،اگر چیزی بخواهی میدهیم،اگر راهنمایی خواسته باشی راهنماییات میکنیم،اگر مرکبی خواستی سوارت میگردانیم،اگر گرسنهایی،تو را سیر میگردانیم،اگر عریانی لباست میپوشانیم اگر نیازمندی بینیازت خواهیم گرداند،اگر رانده شدهای پناهت میدهیم،اگر نیازی داری آن را برآورده خواهیم ساخت،اگر بار و بنۀ سفرت را به منزل ما بیاوری و تا هنگام رفتن،مهمان باشی برایت مناسبتر است،زیرا ما از خانۀ وسیع و جاه و مال فراوانی برخورداریم».
مرد با شنیدن سخنان حضرت به گریه افتاد و عرضه داشت:گواهی میدهم که شما جانشین خدا در زمین هستی و خداوند بهتر از هرکس میداند رسالت خویش را در چه خاندانی قرار دهد،تو و پدرت منفورترین آفریدگان خدا نزد من بودید،ولی اکنون محبوبترین آفریدگانش پیش من هستید. (1)
سخاوت واقعی این است که انسان بذل و بخشش را به انگیزۀ خیر و احسان را به انگیزۀ احسان انجام دهد و این صفت در برترین شکل و برجستهترین مفاهیم آن در وجود مبارک ابو محمد امام حسن مجتبی علیه السّلام تبلور داشت به همین دلیل به کریم اهل بیت لقب گرفت.
امام مجتبی علیه السّلام تا آنجا برای مال و دارایی ارزشی قائل بود که گرسنهای را سیر کند یا عریانی را بپوشاند یا به فریاد محرومی برسد و یا با آن،بدهی فرد بدهکاری را بپردازد.حضرت برای پذیرایی از مهمانان خود،دیگهای بزرگی برای پختن غذا تدارک دیده بود و دربارۀ آن بزرگوار گفتهاند:هیچگاه در پاسخ
1) (1)) .العوالم 121 به نقل از مناقب 184/3.
مستمندی«نه»نگفت.
به امام مجتبی علیه السّلام گفته شد:چرا هیچگاه فقیری را مأیوس برنمیگردانی؟ حضرت پاسخ داد:
من خود،دست نیاز بر درگاه خدا دارم و به الطافش امیدوارم،به همین دلیل شرم دارم از اینکه خود فقیر باشم و فقیری را مأیوس برگردانم،خدای بزرگ مرا عادت داده که نعمتهای فراوانش را بر من ارزانی دارد و من نیز او را عادت دادهام نعمتهایش را به مردم ببخشم میترسم اگر از عادتم دست بردارم خداوند نیز عادتش را از من باز دارد و از نعمتهایش محرومم گرداند. 1
روزی بر غلام سیاهی گذارش افتاد که قرص نانی مقابل خود نهاده و لقمهای از آن را خود میخورد و لقمهای را پیش سگی که نزدش بود میافکند، امام علیه السّلام سبب این کار را از او پرسید،غلام عرضه داشت:شرم دارم که خود غذا بخورم و به این حیوان غذا نخورانم.
امام علیه السّلام در این غلام صفت پسندیدهای دید از اینرو،علاقهمند شد وی را بر این کار پسندیدهاش،پاداش دهد لذا به او فرمود:همینجا باش تا نزدت بازگردم.حضرت نزد مولای وی آمد و غلام و باغی را که در آن کار میکرد از مولایش خریداری نمود و بدین وسیله غلام را آزاد و آن باغ را به ملکیّت او درآورد. 2
روایت شده یکی از کنیزکان امام مجتبی دسته گلی به حضرت هدیه کرد، امام علیه السّلام بدو فرمود:تو در راه خدا آزاد هستی.أنس او را به این کار نکوهش کرد،امام علیه السّلام فرمود:
«أدبنا اللّه فقال تعالی: وَ إِذٰا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهٰا (1)و کان احسن منها اعتاقها»؛ (2)
ما تربیت یافتگان مکتب الهی هستیم،خداوند فرمود:هرگاه به شما تحیّت گویند،پاسخ آن را بهتر از آن تحیّت بدهید بنابراین،بهتر از دسته گلی که او هدیه کرد،آزادی اوست.
از جمله فضایل بلند اخلاقی آن بزرگمرد این بود که هرگاه باغ و بستانی از کسی خریداری میکرد و سپس فروشندهاش به فقر و تنگدستی دچار میشد،حضرت باغ را با پولش به وی برمیگرداند.
روزی بینوایی نزدش آمد و از تهیدستیاش شکوه کرد،اتفاقا آن روز حضرت چیزی در اختیار نداشت و این امر بر او دشوار آمد و از برگرداندن او شرم داشت،رو به فقیر کرد و فرمود:تو را به موضوعی راهنمایی میکنم که از آن طریق نیازت برآورده شود،مرد بینوا عرضه داشت:فرزند رسول خدا!چه موضوعی؟
حضرت فرمود:دختر خلیفه از دنیا رفته و پدرش در غم او فوق العاده اندوهگین است و از هیچکس تسلیت مناسبی نشنیده تو نزد خلیفه برو و با این کلمات به او تسلیت بگو وی نیاز تو را برآورده خواهد ساخت،عرضه داشت:آن کلمات را به من بیاموز تا آنها را به خاطر بسپارم.
حضرت فرمود:به او بگو:«الحمد للّه الذی سترها بجلوسک علی قبرها و لم یهتکها بجلوسها علی قبرک»؛خدای را سپاس که دخترت را مستور داشت و تو بر قبرش نشستی و حرمتش را هتک نکرد که او بر مزار تو بنشیند.
مرد فقیر این کلمات را به خاطر سپرد و نزد خلیفه آمد و با همان عبارات به او تسلیت گفت و بدین وسیله حزن و اندوه خلیفه برطرف شد و دستور داد به او جایزه دهند و سپس از او پرسید:این کلمات از خودت بود؟گفت:خیر، از سخنان امام حسن علیه السّلام خلیفه گفت:راست گفتی،آن حضرت خاستگاه سخن شیوا و فصیح است و سپس فرمان داد تا جایزۀ دیگری نیز به او بدهند. (1)
امام حسن مجتبی علیه السّلام قبل از آنکه محرومان و بینوایان،نیاز خود را ابراز کنند و لب به ستایش وی بگشایند نیاز آنها را برطرف میساخت تا خواری و ذلّت پرسش بر آنان نمودار نشود. (2)
تواضع و فروتنی،دلیل کمال و ارج و عظمت نفس آدمی تلقی شده و بر بزرگی و عظمت انسان میافزاید،امام حسن علیه السّلام در اخلاق نکو و پسندیدهاش، از پدر و جدّ بزرگوارش پیروی میکرد و در این راستا تاریخ،موارد زیادی را ثبت نموده که به فضائل بلند اخلاقی آن حضرت اشاره دارد،از جمله:
الف)روزی امام مجتبی علیه السّلام سوار بر مرکب بر جمعی تهیدست گزارش افتاد که روی زمین نشسته و پارههای نانی پیش روی خود نهاده و میخوردند.
وقتی چشمشان به امام مجتبی افتاد عرضه داشتند:فرزند رسول خدا!بفرمایید از غذای ما تناول کنید،حضرت از مرکب فرود آمد و فرمود:«ان اللّه لا یحبّ المستکبرین»؛خداوند متکبران را دوست ندارد و با آنان شروع به خوردن کرد تا همگی سیر شدند و به برکت وجود امام علیه السّلام غذا همچنان باقی بود،سپس امام
حسن علیه السّلام آنان را به میهمانی خود فراخواند و از آنها پذیرایی نمود و لباس نو بر اندامشان پوشاند. (1)
ب)روزی بر جمعی از کودکان که مشغول غذا خوردن بودند،گذشت.
حضرت را برای خوردن غذا همراه خود دعوت کردند.امام علیه السّلام دعوت آنها را اجابت کرد و پس از غذا خوردن،آنان را به منزل خویش دعوت کرد و مورد بذل و بخشش خود قرار داد و فرمود:
دست فراتر،از آنهاست زیرا آنان غیر از آنچه به من خوراندند چیزی در اختیار نداشتند ولی آنچه را ما بدانان دادیم،در اختیار داشتیم. (2)
امام مجتبی علیه السّلام به یاد جهان آخرتی که خدا آن را برای بندگان پروا پیشهاش مهیا کرده بود،از لذایذ دنیوی و رزق و برق آن چشم پوشید.از جمله مواردی که نمودار زهد و پارسایی آن بزرگوار تلقی میشد میتوان بی رغبتی وی به خلافت را نام برد که برای رضای خدا از آن گذشت.زمانی اهمیّت این از خودگذشتگی برای ما روشن میشود که ملاحظه کنیم تا چه پایه معاویه در پی رسیدن به تاج و تخت تلاش میکرد و برای دستیابی به قدرت، از کاربرد تمام شیوههای ضد اخلاقی فرونگذارد،در صورتی که میبینیم امام حسن علیه السّلام تنها برای جلوگیری از خونریزی مسلمانان،از خلافت کناره میگیرد.
از دیگر جلوههای زهد و پارسایی امام مجتبی علیه السّلام ماجرای مدرک بن زیاد است.وی میگوید:روزی در باغ و بستان ابن عباس به سر میبردیم،ابن عباس به اتفاق امام حسن و امام حسین علیهما السّلام بدانجا آمدند و در آن باغ گشت و
گذار کرده سپس بر لب جویباری نشستند.امام حسن علیه السّلام به من فرمود:مدرک! غذایی هم برای خوردن داری؟عرض کردم:آری؛به سرعت رفتم و قرص نانی و مقداری نمک و دو دستۀ پیازچه خدمت حضرت آوردم و امام از آنها تناول کرد و سپس فرمود:مدرک!چه غذای مطبوعی بود؟پس از آنکه امام غذا میل کرد برای آنان بهترین انواع غذا را آوردند،امام حسن علیه السّلام رو به مدرک کرد و بدو فرمان داد غلامان را فراخواند و برایشان غذا بیاورد،مدرک آنان را صدا زد و از آن غذا خوردند و امام حتی لقمهای از آنها نخورد،مدرک به امام عرضه داشت:چرا شما از این غذا تناول نفرمودید؟حضرت پاسخ داد:«إنّ ذاک الطعام احبّ عندی»؛ (1)غذایی را که قبلا برایم آوردی بیشتر دوست داشتم.
1) (1)) .مختصر تاریخ دمشق 21/7،چاپ دار الفکر.
بخش نخست رشد و بالندگی بخش دوم مراحل زندگی بخش سوم زیر سایۀ جدّ و پدر
رشد و بالندگی
بنا به صحیحترین گفتۀ تاریخی،امام مجتبی علیه السّلام در نیمۀ ماه رمضان سال سوم هجری در شهر مدینه پا به عرصۀ وجود نهاد.پدر بزرگوارش علی علیه السّلام در ماه ذیحجۀ سال دوم هجری با فاطمۀ زهرا علیها السّلام ازدواج نمود و امام حسن مجتبی نخستین فرزند زهرا بهشمار میآید. 1
از جابر روایت شده گفت:وقتی امام حسن علیه السّلام از مادرش فاطمه متولد شد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله بدانان دستور داده بود نوزاد را در پارچهای سفید بپیچند،ولی او را در پارچۀ زردی پیچیده بودند فاطمه علیها السّلام به علی عرضه داشت برای نوزادمان نامی برگزین.علی علیه السّلام فرمود:من در نامگذاری فرزندم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پیشی نمیگیرم.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله با ورود به خانۀ زهرا نوزاد را گرفت و بوسه زد و زبان خود را در دهان او قرار داد و امام حسن زبان مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را میمکید.سپس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بدانان فرمود:مگر به شما نگفته
بودم این نوزاد را در پارچۀ زرد نپیچید؟!آنگاه حضرت خود پارچۀ سفیدی خواست و نوزاد را در آن پیچید و پارچۀ زرد را به کناری افکند و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و پس از آن به علی علیه السّلام فرمود:
نوزاد را چه نامیدهای؟عرضه داشت:من در نامگذاری او بر شما پیشی نخواهم گرفت.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:من نیز در نام نهادن فرزندم بر پروردگار خویش پیشی نمیگیرم از اینرو،فرمود:خدای عز و جل اینک به جبرئیل وحی نمود که برای محمد فرزند پسری متولد شده،نزدش فرودآی و سلام مرا به او ابلاغ کن و از ناحیۀ من و خود به وی تهنیت گفته و بدو بگو:نسبت علی به تو،نظیر نسبت هارون به موسی است،بنابراین،نوزاد خود را به نام پسر هارون نامگذاری کن.جبرئیل بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نازل شد و از ناحیۀ خدای عز و جل و خود،به او تهنیت و شادباش گفت و سپس اظهار داشت:خدای عز و جل تو را فرمان میدهد او را به نام پسر هارون نامگذاری نما،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:نام پسر هارون چه بوده؟جبرئیل عرضه داشت:نام وی شبّر بوده است،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:زبان من که عربی است او را چه بنامم؟عرضه داشت:او را حسن نامگذاری کن و بدینترتیب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نوزاد را حسن نامید. (1)
جابر از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله روایت کرده که:آن حضرت امام حسن علیه السّلام را به این دلیل حسن نامید که آسمانها و زمین به احسان الهی سرپا شدهاند. (2)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله روز هفتم ولادت امام مجتبی علیه السّلام با دست مبارک خویش
برای او گوسفندی عقیقه کرد و در دعای عقیقه فرمود:
«بسم الله،عقیقة عن الحسن،اللّهمّ عظمها بعظمه و لحمها بلحمه و دمها بدمه و شعرها بشعره،اللّهم اجعلها وفاء لمحمّد و آله؛
به نام خدا،عقیقهای از حسن،خدایا!استخوانش به استخوان نوزاد،گوشتش به گوشت وی و خونش به خون او و مویش به موی وی نثار باد،خداوندا!این قربانی را موجب نگهداری خاندان پیامبرت قرار ده».
و حضرت یک سهم و به گفتۀ برخی ران گوسفند عقیقه را به قابلۀ حسن داد و از گوشت آن قربانی به همسایگان هدیه کرد و سپس سر نوزاد را تراشید و مویش را وزن نمود و هم وزن آن نقره صدقه داد. (1)
از ام الفضل،همسر عباس-عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله-منقول است که میگوید:
به پیامبر عرضه داشتم:ای رسول خدا!در خواب دیدم عضوی از اعضای بدن مبارکت در دامان من قرار گرفته است،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:خواب نیکی دیدهای.از فاطمه پسری متولد خواهد شد که سرپرستیاش را تو به عهده خواهی گرفت.وقتی امام حسن از مادر متولد شد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را به امّ الفضل سپرد و این بانوی گرامی با شیری که به فرزند خود قثم بن عباس، میداد،امام حسن علیه السّلام را شیر داد. (2)
تنها کنیۀ امام مجتبی علیه السّلام«ابو محمد»ولی القاب آن بزرگوار بسیار بوده است از جمله:تقی،طیّب،زکیّ،سیّد،سبط و ولیّ.حضرت به تمام این لقبها خوانده شده و بر او اطلاق میگردید و مشهورترین لقبهای آن امام همام «تقی»اما برجستهترین و سزاوارترین لقبها به او،لقبی بود که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله وی را بدان توصیف نموده و ویژۀ او قرار داد و بدان موصوفش گرداند.در روایت صحیحی که راویان معتبر و مورد اعتماد از نبی اکرم نقل کردهاند.آن حضرت فرمود:«ابنی هذا،سیّد»از همینرو،سزاوارترین لقبهای امام مجتبی علیه السّلام«سیّد»است.
از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود:نقش انگشتر حسن و حسین «حسبی الله»بوده و از امام صادق علیه السّلام منقول است که فرمود:بر انگشتر امام حسن علیه السّلام«العزّة الله»منقّش بوده است. (1)
جحیفه میگوید:من رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را مشاهده کردم،حسن بن علی به او شباهت داشت.از انس نقل شده گفت:هیچکس بیشتر از حسن بن علی به رسول خدا شباهت نداشت. (2)
در توصیف امام حسن بن علی علیه السّلام گفته شده که رخسار مبارکش سفید و آمیخته به سرخی،در چشمانش سیاهی درخشندهای برق میزد،گونههایش هموار بود،خط باریکی از مو بر روی شکم داشت،محاسنی انبوه،موی سرش تا نرمی گوش و گردنش مانند ابریقی از نقره میدرخشید و عضلاتی ستبر داشت و فاصلۀ شانه و بازوانش زیاد بود،میان بالا،نمکین،کسی به زیباییاش یافت نمیشد.با رنگ سیاه خضاب میکرد،موهایش مجعّد و پیچیده و بدنی در نهایت لطافت داشت. (1)
امام مجتبی علیه السّلام از ناحیۀ پدر و مادر و جدّ بزرگوار و جدّه و عمو و عمّه و دایی و خاله،برجستهترین فرد بهشمار میآمد تمام عناصر تربیتی را در برترین سطح دارا بود.زندگیاش از دوران ولادت به دست مبارک جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله خاتم پیامبران و پدر ارجمندش سرور اوصیاء و مادر گرامیاش فخر زنان جهان،صبغۀ و حیانی و الهی داشت.بنابراین،حسن بن علی علیه السّلام در ظاهر و باطن،فرزند رسول اکرم و یگانه دانشآموختۀ وی و تربیتیافتۀ مکتب وحی الهی که هدایت و رحمتش بر مردم پرتوافکن شد،به شمار میآمد.
1) (1)) .به کشف الغمه 525/1،العوالم 30 مراجعه شود.
مراحل زندگی امام مجتبی علیه السّلام
سبط اکبر امام حسن مجتبی علیه السّلام،پس از شهادت پدر بزرگوارش امیر مؤمنان علیه السّلام در 21 رمضان سال 40 هجری منصب امامت و رهبری مسلمانان را در سی و هفت سالگی عهدهدار شد.در این مرحله از زندگی خود بیش از هفت سال از عمر شریف خود را با جد بزرگوارش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله سپری نمود و در برهۀ سی سالۀ امامت پدر بزرگوارش امیر مؤمنان علیه السّلام در کنار آن بزرگوار قرار داشت و طی این مدت با خلفای سهگانه معاصر بود و در ادارۀ امور دولت امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السّلام به شکلی فعّال تشریک مساعی داشت و پس از پدر ارجمندش مشعل فروزان رهبری الهی را تا 28 یا 27 ماه صفر سال 50 هجری که 48 سال از عمر مبارک وی سپری میشد،در دست داشت. (1)
بنابراین،زندگی این امام همام به دو بخش اساسی تقسیم میشود:
بخش نخست:زندگی وی قبل از امامت،که این بخش نیز خود به سه مرحله قابل تقسیمبندی است.
مرحله نخست:زندگی حضرت در دوران جد بزرگوارش رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله.
1) (1)) .ارشاد 15/1.
مرحلۀ دوم:زندگیاش در دوران خلافت ابو بکر و عمر و عثمان.
مرحله سوم:زندگی وی در دوران دولت پدر ارجمندش امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السّلام.
بخش دوم:زندگی امام حسن علیه السّلام بعد از شهادت پدر که عصر امامت وی نیز بهشمار میآید و این بخش مشخصا به دو مرحله تقسیم میشود:
مرحلۀ نخست:از بیعت مردم با امام،تا دوران صلح.
مرحلۀ دوم:پس از صلح،تا زمان شهادت.
مراحل سهگانۀ نخست را در دومین بخش از قسمت دوم،به بحث و بررسی میپردازیم و تحقیق و بررسی بخش دوم را به بخشی مستقل و جداگانه اختصاص داده و وضعیت عصر و زمان حضرت و مشخّصهها و ویژگیهای آن را کاملا تبیین خواهیم کرد تا از موضعگیریهای صحیح امام علیه السّلام قبل و بعد از صلح،چشماندازی واقعی و منطقی ارائه داده و آنچه را این امام به حق و شجاع و بردبار،تحقق بخشید به وضوح ملاحظه کرده و پی ببریم چگونه آن بزرگوار با اتّخاذ مواضع اسلامی و حرکتهای اصولی خویش توانست در مهمترین مرحلۀ تاریخ اسلام،نقش به سزای خود را ایفا نموده و به اهداف الهی خویش که خداوند در جهت اجرا و عملی ساختن اهداف رسالت بزرگ اسلامی مسئولیّت آنها را به عنوان پیشوای معصوم بر دوش وی نهاده بود، دست یابد.
امام مجتبی علیه السّلام زیر سایۀ جدّ و پدر
امام حسن مجتبی علیه السّلام در دوران حیات نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله دیده به جهان گشود و مدت هفت سال و نیم از عمر شریف خود را در کنف حمایت آن بزرگوار سپری نمود.آن سالهای هرچند اندک برای ساختن نمونۀ کوچکی از شخصیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای امام حسن علیه السّلام کافی به نظر میرسید تا شایستگی نشان بزرگی را که جد بزرگوارش بدو بخشید،بیابد.آنگاه که بدو فرمود:«اشبهت خلقی و خلقی (1)[حسن جان]تو در شمایل و اخلاق شبیه من هستی».
پیامبر عظیم الشأن اسلام صلّی اللّه علیه و اله شخصیتی بود که مسئولیت هدایت و مراقبت از امت اسلامی و مسئولیت تبلیغ رسالت و اجرای آن و حمایت و پشتیبانی آیندۀ آن را به دوش داشت و انجام این کار را با ایجاد تعهداتی لازم در این زمینه،عملی ساخت زیرا او از طریق وحی به نقش رهبری مهمی که در آینده،از این کودک نو رسیده انتظار میرفت،آگاه و بر آمادهسازی وی برای
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 67/1،سیرة الائمة الاثنی عشر حسنی 513/1،صلح امام حسن از فضل الله 15 به نقل از غزالی در احیاء العلوم و در زمینۀ شباهت امام حسن به جد بزرگوارش به تاریخ یعقوبی، 226/2 چاپ صادر،بحار ج 10،اعیان الشیعه ج 4،علامۀ محقق احمدی آن را از کشف الغمه ص 154،نقل کرده است.فصول المهمۀ مالکی،الاصابه 328/1،کفایة الطالب 267،تهذیب تاریخ ابن عساکر 202/4،ینابیع الموده 137،تاریخ الخلفاء 126-127،التنبیه و الاشراف 261.
ایفای این نقش،مأموریت داشت.بدینترتیب که این کودک را بهگونهای بیمانند و متناسب با مسئولیتهای بزرگ وی تربیت کند و آن بزرگوار را در زمینۀ ارشاد و رهبری مسلمانان شایستگی لازم ببخشد.آنجا که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به امام حسن علیه السّلام فرمود:«اشبهت خلقی و خلقی»خود،نشان شایستگی و سزاواری امام علیه السّلام به آن منصب الهی بهشمار میآید که همان وراثت رسالت و خلافت نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله پس از خلافت وصیّ او علی بن ابی طالب علیه السّلام تلقی میشود.
یکی از مسئولیّتهای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله ایجاد فضای مناسب برای امّتی بود که آن را ملزم میساخت در راستای حفظ رهبری الهی خویش،هیچگاه به تلاشهایی که در جهت ربودن حق مشروعش انجام میپذیرفت،تن در ندهد و برای پرهیز از تباهی ارکان و پایههایی که دیدگاههای اعتقادی و سیاسیاش بر آن استوار بوده و اسلام سعی در ژرفا بخشیدن و تحکیم آن در نهاد مسلمانان داشت،تحت تأثیر اعمال حیلهگرانه و نیز دگرگون سازی حقایق، قرار نگیرد.
از اینرو،به هدفی که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله بدان اشاره میکرد و در تأکیدات مکرّر خود بر نقشی که از امام حسن و برادرش علیهما السّلام انتظار داشت،پی میبریم از جمله آنجا که فرمود:
«إنّهما امامان قاما او قعدا»؛ (1)
آن دو[حسن و حسین]دست به قیام بزنند یا نزنند،امام و پیشوایند»
1) (1)) .اهل البیت،از توفیق ابو علم 307،ارشاد مفید 220،کشف الغمه 159/2،علل الشرایع 211/1،مناقب ابن شهرآشوب 367/3 و از آن به خبر مشهور یاد کرده است.
و«انتما الامامان،و لأمکمّا الشفاعة»؛ (1)
شما دو تن[حسن و حسین]امام و پیشوایید و مادرتان از ناحیۀ خدا حق شفاعت دارد.
به حسین علیه السّلام نیز فرمود:
[حسین جان!]تو خود سیّد و سالاری و فرزند سیّدی و برادر سیّد و سالار،تو خود،امام و پیشوا،فرزند امام و برادر امام هستی،تو حجت خدا،فرزند حجّت و برادر حجت خدا میباشی،تو پدر 9 حجّت الهی هستی که نهمین تن،قائم آنهاست. (2)
دربارۀ امام حسن علیه السّلام نیز فرمود:
[امام حسن]سالار جوانان اهل بهشت،حجت الهی بر مردم است،فرمان او فرمان من و سخنش سخن من است.هرکس از او پیروی کند از من و آنکه از فرمانش سرپیچی کند،از من نیست. (3)
قابل ملاحظه است که نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله برای ارتباط دادن امور مربوط به آن دو بزرگوار به خود،تأکید دارد آنجا که میفرماید:
«أنا سلم لمن سالمتم و حرب لمن حاربتم»؛ (4)
با آنکس که با شما از در صلح و آشتی درآید،آشتی و با آنکه با شما سر خصومت
1) (1)) .اثبات الهداه 52/5،الاتحاف بحب الاشراف 129.
2) (2)) .ینابیع المودة 168،اثبات الهداه 129/5.
3) (3)) .فرائه السمطین 35/2،امالی صدوق 101،برای دستیابی به روایاتی که امامت امام حسن(ع)را ثابت میکند به ینابیع المودة ص 441 و 442 و 443 و 487 به نقل از مناقب،و فرائد السمطین 104/2-134-153-259 و در حواشی آن از منابع ذیل غایة المرام 39 و کفایة الاثر که در پایان خرائج و جرایح 289 به چاپ رسیده و عیون اخبار الرضا باب 6،ص 32 و بحار الانوار 303/3 و 283/36 و 248/43 مراجعه شود.
4) (4)) .به سنن ترمذی 699/5،سنن ابن ماجه 52/1،ینابیع الموده 165 و 230 ز 261 ز 370 به نقل از جامع الاصول و دیگر کتب مراجعه شود.
و دشمنی داشته باشد،دشمنم.
انس بن مالک میگوید:روزی امام حسن علیه السّلام،بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله وارد شد، خواستم او را از پیامبر دور کنم،حضرت فرمود:
«و یحک یا انس!دع ابنی و ثمرة فؤادی،فانّ من آذی هذا آذانی و من آذانی فقد آذی اللّه»؛ (1)
وای بر تو انس!فرزند دلبندم را به حال خود رها کن هرکس او را بیازارد مرا آزرده و آنکه مرا بیازارد،خدا را آزرده است.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله همواره دهان امام حسن و گلوی امام حسین علیهما السّلام را غرق بوسه میساخت،گویی حضرت با این کار میخواست اذهان مردم را به ماجرای مهمّی که به شهادت آن دو بزرگوار ارتباط داشت،متوجه گرداند و مراتب مهر و محبّت متقابلی را که با یکدیگر داشتند،ابراز دارد و آنها را مورد تأیید قرار دهد.
امام حسن علیه السّلام محبوبترین مردم نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بهشمار میآمد، بلکه عشق و علاقۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به امام حسن و برادرش حسین علیه السّلام به پایهای بود که حضرت سخنرانی خود را قطع میکرد و از منبر فرود میآمد و آن دو بزرگوار را در آغوش میگرفت.همگان میدانستند که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله در موضعگیریهای خویش،هیچگاه تابع خواستهها و عواطف و احساسات شخصی نیست،بلکه بر این بود که مسلمانان را به عظمت و مقام و جایگاه برجستۀ این دو امام همام،آگاه سازد.
آنچه یادآوری شد بیانگر راز احادیث و روایات فراوانی است که در
1) (1)) .اهل بیت،از توفیق ابو علم 274،سنن ابن ماجه 51/1.
مورد امام حسن و امام حسین علیهما السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نقل شده است،از جمله:
در روایتی که دربارۀ امام حسن علیه السّلام فرمود آمده است:
«اللّهمّ إنّ هذا ابنی و انا احبّه فاحبّه و احبّ من یحبّه»؛ (1)
خدایا!حسن فرزند من است و من به او سخت علاقهمندم،تو نیز او و دوستدارانش را دوست بدار
نیز فرمود:
«احبّ اهل بیتی إلیّ الحسن و الحسین»؛ (2)
محبوبترین اعضای خاندانم نزد من حسن و حسیناند...
برخی از کشیشان مسیحی نجران نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شرفیاب شده و در مورد حضرت عیسی علیه السّلام با آن بزرگوار به بحث و مناظره پرداختند و دلایلی را که حضرت بر آنان اقامه کرد پذیرا نشدند،سرانجام تصمیم گرفتند در پیشگاه خدا مباهله انجام داده و لعنت جاودان و عذاب زود هنگامش را نثار دروغگویان سازند.
قرآن کریم این رخداد بزرگ را در این فرمودۀ خدا در تاریخ رسالت اسلامی ثبت کرده است:
1) (1)) .تهذیب تاریخ ابن عساکر 205/4 و 206 و 207،الغدیر 124/7.
2) (2)) .برای دستیابی به بسیاری از این روایات،به دو منبع قبلی مراجعه شود،سیرتنا و سنّتا:15/11، فضائل الخمسه من الصحاح السته،فرائد السمطین،بیان شرح حال امام حسن و امام حسین از تاریخ ابن عساکر،تحقیق محمودی،فصول المهمۀ مالکی،شرححال امام حسن(ع)از انساب الأشراف، نور الابصار.
إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ* اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْمُمْتَرِینَ* فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ (1)
به راستی مثال[حضرت]عیسی در پیشگاه خداوند نظیر[حضرت]آدم است که او را از خاک آفرید و سپس بدو فرمود:موجود باش،او نیز فورا موجود شداین موارد،حقیقتی است از جانب پروردگارت بنابراین،تردیدی به خود راه مده هرگاه بعد از علم و دانشی که به تو رسیده باز هم کسانی با تو به محاجه و ستیز برخیزند،بدانها بگو:بیایید ما و شما فرزندان و زنان و نفوس خود را دعوت کنیم، آنگاه مباهله انجام دهیم و لعنت خدا را نثار دروغگویان سازیم.
سران مسیحیان«سیّد»«عاقب»و«أهتم»پس از تعیین روز مباهله وقتی به منازل خود بازگشتند به یکدیگر گفتند:اگر این شخص با طرفدارانش با ما به مباهله پرداخت،با او مباهله خواهیم کرد زیرا در این صورت پیامبر نیست.
ولی اگر تنها با اعضای خاندانش به مباهلۀ با ما اقدام کرد حاضر به مباهله با وی نخواهیم شد زیرا اگر او اعضای خاندانش را برای انجام مباهله حاضر کند دلیل بر راستگویی وی خواهد بود.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به اتفاق علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام به مباهله آنان رفت،مسیحیان خواستار آشنایی با بیوگرافی افراد شدند بدانها گفته شد:این مرد،پسر عمو و وصیّ و داماد او علی بن ابی طالب و این زن،دخت گرامیاش فاطمه و این دو نوجوان فرزندانش حسن و حسیناند،مسیحیان با مشاهدۀ این صحنه پراکنده شده و به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله
1) (1)) .آل عمران،آیات 59-61.
عرضه داشتند:ما خواستۀ شما را برآورده میسازیم،و شما نیز در عوض ما را از انجام مباهله معاف دار و رسول اکرم در پرداخت جزیه با آنان مصالحه کرد و به دیار خود بازگشتند (1)
مفسران اتفاقنظر دارند که مقصود از«أبناءنا»در آیۀ شریفه،حسن و حسیناند. (2)
زمخشری میگوید:این ماجرا[مباهله]خود دلیلی در فضیلت اهل کساء تلقی میشود که قویتر از آن دلیلی وجود ندارد. (3)
به مهمترین نکاتی که از ماجرای روز مباهله میتوان نتیجه گرفت ذیلا اشاره میشود:
حضور امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در ماجرای مباهله مسألهای عادی نبود،بلکه به مفاهیم و پیامهای مهمی ارتباط داشت که مهمترین آنها عبارت از این بود که:وقتی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله خود و افرادی که شخصیت آنان را در روند کمال رسالت،رأس هرم تلقی میکرد،آمادۀ جانفشانی بودند؛افزون بر اینکه این افراد،نزدیکان آن بزرگوار نیز بهشمار میآمدند.بنابراین،امکان نداشت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله-نعوذ بالله-در ادعای خویش دروغگو باشد چنانکه
1) (1)) .به تفسیر قمی 101/1،قرشی 88/1-99 مراجعه شود.جمع زیادی از راویان و مفسران ماجرای مباهلۀ با اهل کساء را خلاصه یا به نحو مشروح،نقل کردهاند در این خصوص به حیاة السیاسیة للأمام الحسن ص 18-19 و المیزان فی تفسیر القرآن 368/3 چاپ اعلمی مراجعه شود.
2) (2)) .مجمع البیان 452/2،التبیان 485/2،تفسیر رازی 80/8،حقائق التأویل 114 و در آن آمده است که علماء اتفاقنظر دارند...
3) (3)) .کشاف 370/1،صواعق المحرقه 153 به نقل از کشاف به ارشاد شیخ مفید 99 و تفسیر المیزان 238/1 مراجعه شود.
سران قبایل مسیحی که برای انجام مباهله نزد آن حضرت آمده بودند نیز بدین معنا پی برده و آن را مورد تأیید قرار دادند.همچنین بر جنبۀ از خودگذشتگی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در راه رسالت خویش و اطمینان به رسالتی که مردم را به سوی آن فرا میخواند،دلالت دارد.
امام حسن و برادرش امام حسین علیهما السّلام را در کودکی برجستهترین الگو و نمونۀ عینی اسلام بهشمار آوردن،برخاسته از آگاهی مکتبی بیشائبهای است که با دلیل و برهان به ثبوت رسیده است.این دلایل،قاطعانه تأکید دارد که ائمه اطهار علیهم السّلام در کودکی،از جایگاه برجستهای برخوردار بودهاند که به آنان شایستگی پذیرش امانت الهی و رهبری حکیمانه و آگاهانۀ امت را میبخشید.
چنانکه تاریخ چنین مواردی را دربارۀ هریک از امام جواد علیه السّلام و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به ثبت رسانده است آنجا که ارادۀ الهی تعلق گرفت تا این دو بزرگوار مسئولیتهای رهبری خویش را در دوران نخست زندگی خود،به دوش کشند و تحمّل چنین مسئولیتی برای کسانی که خداوند آنان را مشعلداران دین و آیین خود و نگاهبان بندگان خویش مقرر داشته،کار شگفتی تلقی نمیشود.
قرآن کریم از عیسی بن مریم علیه السّلام سخن به میان آورده و میفرماید:
فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا* قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا؛
گفتند:چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم*عیسی لب به سخن گشود و گفت:من بندۀ خدایم،او به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است.
همچنین خدای سبحان در مورد حضرت یحیی علیه السّلام فرموده است:
یٰا یَحْییٰ خُذِ الْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا؛
ای یحیی!کتاب خدا را با قوّت بگیر و ما فرمان نبوّت را در کودکی به او دادیم.
امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در کودکی نیز در سطح بالایی از پختگی و کمال انسانی قرار داشتند بهگونهای که از تمام شایستگیهایی که آنان را مورد توجه و عنایت الهی قرار میداد،برخوردار و شایستۀ نشانهای افتخار فراوانی بودند که اسلام بر زبان پیامبر بزرگ خدا به آن دو بزرگوار عطا کرده بود تا قادر بر پذیرش مسئولیتهای بزرگ باشند.
از آنجا که حاضران در مراسم مباهله شریک در دعوی به شمار میآمدند بنابراین،علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام نیز در دعوی و فراخوان برای اثبات مباهله شریک تلقی میشدند و این خود،یکی از برجستهترین فضایلی است که خداوند آن را مخصوص اهل بیت پیامبرش قرار دارد. (1)
اندیشمندان مسلمان حضور در ماجرای مباهله را برای امام حسن و امام حسین علیهما السّلام فضیلت دانستهاند از جمله:ابو علان یکی از پیشوایان معتزله میگوید:قضیۀ مباهله،دلیل بر این است که امام حسن و امام حسین علیه السّلام در آن زمان به سن بلوغ رسیده بودند،زیرا انجام مباهله از غیر بالغان جایز نیست. (2)
مؤید این مسأله،شرکت این دو امام همام در بیعت رضوان و گواهی آنان برای مادرشان زهرا علیها السّلام در ماجرای نزاع وی با ابو بکر پیرامون غصب فدک است.و دیگر سخنان و مواضعی که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله در مناسبتهای گوناگون در قبال این دو بزرگوار اتخاذ فرمود نیز دلیل بر این مدعاست.
همۀ این امور در روند برنامهای جریان مییافت که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله مصمم بود بدین وسیله در مردم ایجاد آمادگی روحی نماید و بدانان بفهماند که پیشوایان اهل بیت قادرند در نوجوانی مسئولیتی الهی را پذیرا شوند.
آنگاه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله خاندان خویش را در ماجرای مباهله شرکت داد، فراسوی این حادثه مجموعهای از اهداف تربیتی و سیاسی قرار داشت از جمله:
الف-حضور عنصر زن در رخدادی دینی و سرنوشتساز نظیر مباهله که در وجود مقدس فاطمۀ زهرا علیها السّلام برجستهترین نمونۀ زن مسلمان،تبلور داشت تنها در جهت محو و نابودی مفهوم جاهلی تنفرآمیزی صورت پذیرفت که کوچکترین ارزشی برای زن قائل نمیشد،بلکه او را منبع شقاوت بلا و مصیبت و موجب ننگ و عار و خواستگاه خیانت تلقی میکردند (1)و برای هیچیک از آنان قابل تصور نبود که ببینند زن در چنین مسأله حساس و مهمّی، بلکه مسأله مقدسی از این دست،شرکت جوید تا چه رسد به اینکه شریک دعوی بهشمار آید و در جهت پابرجا ساختن مباهله فراخوانده شود.
ب-حضور امام حسن و امام حسین علیه السّلام در ماجرای مباهله به عنوان فرزندان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله با اینکه آن دو در حقیقت فرزندان صدیقۀ کبری فاطمه زهرا علیها السّلام بهشمار میآمدند،دلیلی مهم محسوب شده و از مفهومی ژرف برخوردار است.چرا که به دلالت آیۀ شریفۀ مباهله،حسن و حسین علیهما السّلام را که-
1) (1)) .الصحیح من سیرة النبی الاعظم 45/1-47.
فرزندن دختر پیامبرند-میتوان فرزندان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله خواند زیرا آن حضرت پس از آنکه به مسیحیان نجران وعده فراخواندن فرزندانش را داد، امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را با خود آورد. (1)افزون بر آنچه اندکی قبل بدان اشاره شد،هدف رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از این کار،ریشهکن ساختن مفهوم جاهلی میان مردم بود که فرزندان واقعی را تنها،فرزندان پسر دانسته و در مورد فرزندان دختر چنین پنداری نداشتند.
با کلیّۀ اقداماتی که نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله در روز مباهله در جهت اصلاح این مفهوم جاهلی انجام داد،ملاحظه میکنید که برخی،همچنان بدان پایبند ماندند که این پایبندی در بعضی نظریههای فقهی پیرامون تفسیر آیۀ شریف یُوصِیکُمُ اللّٰهُ فِی أَوْلاٰدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ؛ خداوند شما را در خصوص فرزندانتان سفارش میکند که پسر دو برابر دختر ارث میبرد.به چشم میخورد،که ارث ویژۀ فرزندان پسر بهشمار آمده و فرزندان دختر از آن محروم گشتهاند. (2)
با اینکه روش جبهۀ مخالف اهل بیت از ناحیۀ حکّام و فرمانروایان قدرتمند،به شدت پشتیبانی میشد تا پابرجا و تثبیت گردد،ولی در برابرشان مانعی استوار وجود داشت که به هنگام وارونه جلوه دادن حقایق و جعل تاریخ،راه را بر آنان میبست و این همان وجود مقدس اهل بیت علیهم السّلام بود که از برترین دلائل و براهین و شواهد قرآنی و حدیث متواتر برخوردار بود و نیز بیانات متعدد نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله در مورد اهل بیت که عدۀ زیادی از صحابۀ آن حضرت با آنها آشنایی داشته و آنها را دیده و شنیده بودند و از صحابه،به
مسلمانان دیگر انتقال یافته بود،شاهد دیگری بر این مدعا بود.
میسزد اندکی از تلاشهایی را که در جهت نفی فرزندی حسنین علیهما السّلام از رسول خدا صورت میگرفت،یادآور شویم:
1.ذکوان غلام معاویه میگوید:روزی معاویه گفت:مبادا بشنوم کسی این دو جوان(امام حسن و امام حسین علیهما السّلام)را فرزندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بنامد، عوض آن بگویید:فرزندان علی علیه السّلام.
ذکوان اظهار میدارد:مدتی بعد معاویه به من فرمان داد نام فرزندانش را از حیث رتبه و جایگاه ثبت نمایم،من نیز پسران و فرزندان پسرانش را یادداشت کرده و از ذکر نام فرزندان دخترانش خودداری نمودم و سپس نوشته را نزد او بردم وقتی در آن نگریست گفت:وای بر تو!از یادداشت کردن نام بیشتر فرزندانم غفلت کردهای!
ذکوان پرسید:کدام فرزندان؟
معاویه گفت:مگر فرزندان فلان دخترم فرزندان من بهشمار نمیآیند؟
در پاسخ او گفتم:خدایا!این چه سخنی است؟!فرزندان دخترانت، فرزندان تو بهشمار میآیند،ولی فرزندان فاطمه فرزندان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله تلقی نمیشوند؟!
گفت:به تو چه مربوط؟خدا مرگت بدهد!هیچکس نباید این سخن را از تو بشنود. (1)
2.امام حسن علیه السّلام در احتجاج با معاویه،فرمود:
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله در ماجرای مباهله از میان همۀ مردم پدرم را به عنوان نفوس و من و
1) (1)) .کشف الغمه اربلی 173/2 چاپ دار الاضواء.
برادرم را به عنوان فرزندان و مادرم فاطمه را به عنوان زنان برای انجام این کار با خود همراه برد.بنابراین،ما خاندان پیامبر و گوشت و خون و روح و روان او به شمار آمده،از اوئیم و او از ماست. (1)
3.رازی پس از یادآوری دلالت این آیۀ شریف وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ ... وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ بر فرزندی حسنین نسبت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در تفسیر آن میگوید:«گفته میشود:امام باقر علیه السّلام در برابر حجّاج بن یوسف در مورد فرزندی حسن و حسین نسبت به رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به این آیۀ شریف استناد جست. (2)
4.عمرو عاص با ارسال نامهای به امیر مؤمنان علیه السّلام به عیبجویی آن بزرگوار پرداخت و گفت:وی(علی)حسن و حسین را فرزندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مینامد.امیر به فرستادۀ معاویه فرمود:«به دشمن و فرزند دشمن رسول خدا بگو:اگر حسن و حسین،فرزندان رسول اکرم(ص)نبودند،آن حضرت بدون فرزند پسر بود چنانکه پدرت عاص مدعی این معنا شد». (3)
امام حسن علیه السّلام در مناسبتهای مختلف و موارد گوناگون این مسأله را آشکارا بیان داشته و تنها به اظهار و اثبات فرزندیاش به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بسنده نکرد،بلکه طی سخنانش بر اینکه حق امامت و خلافت تنها از آن اوست و هیچگاه به معاویه و امثالش نخواهد رسید،تأکید میفرمود.زیرا معاویه نه تنها از اوصاف و ویژگیهای درخور و شایستۀ خلافت برخوردار نبود،بلکه به ویژگیهای ضدّ آن آراسته بود.
امام مجتبی در موارد متعددی به ویژه در این مورد به ایراد سخن پرداخته است:
1.وی بیدرنگ پس از شهادت پدر بزرگوارش طی سخنانی فرمود:
«ایها الناس من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن علی و أنا ابن النبیّ و أنا ابن الوصیّ»؛
مردم!هرکس مرا میشناسد،خود به خوبی میداند و آنکس که نمیشناسد من حسن بن علی و فرزند نبی اکرم و فرزند وصیّ او هستم.
2.روزی معاویه از امام حسن علیه السّلام خواست بر فراز منبر رود و سخن بگوید.امام علیه السّلام بر منبر بالا رفت و به ایراد سخن پرداخت و چنین فرمود:من فرزند،...من فرزند...تا اینکه فرمود:اگر میان زمین و آسمان در جستجوی فرزندی برای پیامبرتان باشید کسی را غیر از من و برادرم حسین نخواهید یافت. (1)
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله در عهدنامهای که برای قبیلۀ ثقیف نوشت،امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را بر آن گواه گرفت و گواهی امیر مؤمنان و آن دو بزرگوار علیهم السّلام را در آن ثبت نمود.
ابو عبید میگوید:جنبۀ فقهی این حدیث این است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گواهی امام حسن و امام حسین را اثبات نمود و نظیر آن از برخی تابعان نیز نقل شده که گفتهاند:گواهی کودکان ثبت میشود و سلسله و دودمان آنان مورد پذیرش بوده و عملی پسندیده است و اکنون در سنّت پیامبر نیز
1) (1)) .مناقب ابن شهرآشوب 12/4 به نقل از عقد الفرید و مدائنی.
چنین عمل میشود. (1)
آیا واقعا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به هیچیک از صحابه دست نیافته بود که وی را بر این عهدنامۀ بس مهم که ارتباط به سرنوشت عدۀ زیادی از مسلمانان به غیر از این دو کودک داشت،گواه بگیرد؟!آیا زمانی که هیئت نمایندگی ثقیف حضور پیامبر شرفیاب شدند و رسول خدا برای آنان عهدنامهای نگاشت، حضرت تنها به سر میبرد که برای گواه گرفتن،به دو کودک زیر پنج سال نیاز حاصل کرد؟
اندک مراجعهای به متون تاریخی،چنین احتمالی را فوق العاده بعید میداند زیرا این متون به صراحت گویای این است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله دستور داد برای هیئت نمایندگی ثقیف در مسجد سراپردهای زدند تا به قرآن گوش فرا دهند و مردم را هنگام نمازگزاردن مشاهده کنند،خالد بن سعید بن عاص در آن جمع حضور داشت و خالد بن ولید نویسندۀ آن عهدنامه نیز حاضر بود ولی با این وصف هیچیک بر آن نوشتار گواهی ندادند. (2)
از این ماجرا پی میبریم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله خواست به ارج و مقام حسنین اشاره کند و به مسلمانان بفهماند این دو بزرگوار در جهت پذیرش مسئولیتهای بسیار مهمی حتی در قراردادها و پیماننامههای مهم سیاسی نظیر این پیماننامه به خصوص که با قبیلۀ ثقیف، سرسختترین دشمنان اسلام و مسلمانان به نگارش درآمد،از شایستگی لازم برخوردارند.
نزد مورخان معروف است که امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در بیعت رضوان حضور یافته و در بیعت با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله شرکت جستند.
شیخ مفید قدّس سرّه میگوید:«از دلایل کمال این دو بزرگوار و حجتی که خداوند اختصاص به آن دو داده این است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله با حسن و حسین بیعت کرد و ظاهرا با کودکی غیر از آنها بیعت نکرده است». (1)
مشخص است که انجام بیعت،برای طرف دیگر الزامات و تعهداتی دربر دارد تا مسئولیتهای مشخصی را در ارتباط با آیندۀ رسالت الهی و جامعۀ اسلامی پذیرا گردد و در برابر خطرات بسیاری که بعضا متوجه آنها میشود، از آنها حمایت و پشتیبانی نماید و معنای عملی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله انجام داد این بود که حضرت در حسنین علیهما السّلام با اینکه کودک بودند،شایستگی و قابلیت پذیرش آن مسئولیتهای مهم و وفای به تعهداتی که خود را ملزم به ادای آنها ساختند،در آن بزرگواران میدید.
از نبی اکرم اسلام صلّی اللّه علیه و اله روایت شده دربارۀ امام حسن و امام حسین که در آن هنگام بیش از پنج سال نداشتند فرمود:
«الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا» (2)
حسن و حسین دست به قیام بزنند یا نزنند،امام و پیشوایند.
با این بیان اهمیت و ژرفای دلالت این حدیث در معنایش مشخص میشود و ملاحظه میکنیم که امام حسن علیه السّلام در پاسخ کسانی که در مورد صلح وی با معاویه معترض بودند،به این گفته استناد میجست.
با رحلت جانسوز پیامبر عظیم الشأن اسلام،عصر رسالت سپری و دوران امامت،به پیشوایی علی ابن ابی طالب علیه السّلام که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله وی را برای پذیرش مسئولیتهای انقلاب الهی مبارک و رهبری الهی مسلمانان،تعیین کرده بود،آغاز شد.این مسئولیتها را خداوند با مزید الطاف خود بدو عطا فرمود تا این انقلاب مبارک را از پنجههای جاهلیت برهاند و در سایۀ هدایت صحیح،به سوی کمال و شکوه و جلال پیش رود و از آن بهرهمند گردد.
امام حسن و امام حسین علیهما السّلام دوران کودکی خویش را در زمان حیات رسول اکرم سپری کردند و ملاحظه کردیم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نه تنها با آنان بسان کودکان رفتار نمیکرد بلکه به عنوان دو شخصیت اسلامی که مسئولیتهای رهبری بزرگی در انتظارشان بود با آنان برخورد داشت چنانکه روایات فراوانی که از نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله رسیده به صراحت در این خصوص سخن گفته است.
دوران بالندگی و جوانی آن دو بزرگوار در سایۀ امامت پدر ارجمندشان و در شرایطی نابسامان نسبت به دولت اسلامی و اهل بیت نبوت،آغاز گردید، زیرا علی علیه السّلام از عرصۀ رهبری سیاسی دور شده بود و کسانی به قدرت دست یافته بودند که در رهبری امت،هیچگونه سهمی برای اهل بیت علیهم السّلام قائل نشده
و از سر حسد و نیز تحقیر جایگاه علی علیه السّلام و موقعیت رهبری الهی او،خلافت را به خود اختصاص دادند.
پس از آن،خانۀ زهرا علیها السّلام مورد هجوم ناگهانی قرار گرفت و علی علیه السّلام برای بیعت با ابو بکر به بند کشیده شد تا دولتی که از هر سو مورد تهدید خطرات بود،روی آرامش ببیند.
در تمام این اوضاع و احوال،امام حسن و امام حسین علیهما السّلام ناظر دگرگونی حوادث و رخدادها بوده و میدیدند پس از مجد و عزّتی که در دوران جدشان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله برخوردار بودند چگونه خود و اهل بیت پاک رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به خواری و ذلت کشیده شدند،در این برهه حضرت زهرا علیها السّلام و فرزندانش مواضع گوناگونی اتخاذ کردند و از همان راه و روش اسلامی که رسول خدا بر ایشان ترسیم فرموده بود و پس از وفات آن حضرت،به رسالت الهی ارتباط داشت،فراتر نرفتند.در اینجا به مواضعی که به امام حسن علیه السّلام به ویژه و یا به وی و برادر بزرگوارش امام حسین علیه السّلام ارتباط دارد،اشارهای گذرا خواهیم داشت.
پس از رحلت رسول مکرّم اسلام صلّی اللّه علیه و اله حوادثی رخ داد و مخالفان،قدرت را به دست گرفتند و با نصب ابو بکر به عنوان خلیفۀ مسلمانان،علی علیه السّلام را از جایگاه طبیعیاش که خدای سبحان وی را شایستۀ آن قرار داده بود،دور ساختند و فاطمۀ زهرا علیها السّلام دخت نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله را از ارث پدر محروم و آن را غصب کردند و آنچه را رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در دوران زندگی به ملکیّت زهرا درآورده بود از آن مخدّره مصادره کردند و بین او و ابو بکر پیرامون این
موضوع بحث و مناقشات فراوانی صورت گرفت تا آنجا که ابو بکر از آن بانو خواست برای اثبات مدعای خود شاهد بیاورد،فاطمه صلّی اللّه علیه و اله امیر مؤمنان و حسنین علیهم السّلام و ام ایمن را شاهد آورد ولی ابو بکر گواهی آنها را پذیرا نشد و از بازگرداندن حق زهرا علیها السّلام امتناع ورزید.
گواه گرفتن زهرای بتول علیها السّلام،حسنین علیهما السّلام را(با آنکه خود،به حکم آیۀ تطهیر معصوم تلقی میشد)،عملی بود که طبق احکام شرع مقدس اسلام و در برابر دیدگاه مسلمانان و با تأیید سرور اوصیاء امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السّلام صورت پذیرفت.همۀ این امور کاملا دلالت بر شایستگی آن دو بزرگوار برای ادای گواهی و شهادت در چنین مناسبتی دارد،در صورتی که آنان در آن روز بیش از هفت سال نداشتند.
سپردن نقش بارزی به امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در چنین قضیۀ بزرگی،اتفاقی و جدای از ضوابطی که مواضع اهل بیت علیهم السّلام را نظام میبخشید نبود،بلکه در امتداد مواضع رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله نسبت به آندو در جهت مهیّاسازی و قرار دادن آن بزرگواران در جایگاه طبیعی و در سطح رهبری امت، تلقی میشد.
روزی حسن بن علی علیه السّلام در کودکی بر ابو بکر وارد شد و وی بر فراز منبر سخن میگفت،حضرت بر او بانگ زد و با اعتراض به او،فرمود:از منبر پدرم پایین بیا.ابو بکر در پاسخ امام گفت:به خدا!راست گفتی،این منبر پدر توست نه منبر پدر من. (1)
1) (1)) .تاریخ الخلفاء سیوطی 80،صواعق المحرقه 175.
امامت بر دو رکن اساسی یکی لیاقت و شایستگی که علم و دانش و عصمت را شامل میشود و دیگری صریح روایات،استوار است.از اینرو، ملاحظه میکنیم که ائمه علیهم السّلام همواره به بیان این روایات و یادآوری و تأکید بر آنها توجه زیادی مبذول میداشتند و امام حسن علیه السّلام در بسیاری از سخنان و موضعگیریهای خود در این زمینه توجه خاصی به بیان این روایات داشت از جمله در مورد ائمه علیهم السّلام فرمود:آنان کسانیاند که خداوند اطاعتشان را بر همگان واجب ساخته و یکی از دو امانت گرانسنگ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بهشمار میآیند. (1)
در مورد علم و دانش نیز اینچنین بود زیرا ائمه علیهم السّلام پیوسته بر اینکه وارث علم رسول خدا هستند و جفر و جامعه و دیگر را در اختیار دارند،تأکید داشتند. (2)
امام علی علیه السّلام در اثبات صفت علم امامت برای امام حسن علیه السّلام از دوران کودکی وی،اهتمام ورزید تا مسلمانان را از پایۀ علمی امام علیه السّلام آگاه سازد.این عمل خود،دلیلی قاطع بر امامت امام مجتبی علیه السّلام بهشمار میآمد و امیر مؤمنان علیه السّلام میکوشید این موضوع را برای کسانی که به حکومت و خلافت چنگ انداخته و آن را به خود اختصاص دادند و صاحبان واقعی آن را از حقشان دور ساختند،ابراز نماید.امام علی علیه السّلام در توجه انظار مردم به امام حسن علیه السّلام به کاربرد شیوهای دست زد که مردم آن را برای یکدیگر نقل نموده و در مجالس و محافلشان از آن یاد کنند،زیرا پاسخ دادن کودکی زیر ده سال به پرسشهای دشوار و پیچیده،قضیهای بود که موجب شگفتی آنان میشد و توجهشان را به وی جلب میکرد.
قاضی نعمان در کتاب«شرح الاخبار»به إسناد خود از عبادة بن صامت نقل کرده که مردی صحرانشین از ابو بکر پرسید:من در حال احرام تخم شتر مرغی یافتم و آن را پختم و میل کردم،کفّارۀ این عمل چیست؟
ابو بکر در پاسخ وی گفت:ای مرد!پرسش بس دشواری پرسیدی و او را به عمر احاله داد و عمر او را نزد عبد الرحمان بن عوف فرستاد وقتی همه از پاسخ آن پرسش در ماندند به آن مرد گفتند:نزد آن مرد پیشانی بلند-یعنی امیر مؤمنان-نیز برو.وقتی آن مرد حضور امام علیه السّلام شرفیاب شد،امام بدو فرمود:پرسشت را از هریک از این دو نوجوان(حسن و حسین)میخواهی،بپرس.
مرد عرب،مسأله را از امام مجتبی علیه السّلام پرسید:امام حسن علیه السّلام فرمود:ای مرد عرب!آیا شتر داری؟
مرد گفت:آری.
حضرت فرمود:به تعدادی که تخم شترمرغ خوردهای،شتر ماده مهیا کن و آنها را با شتران نر درآمیز و شترانی را که از آنها به وجود میآید،در خانۀ گرامی خدا که برای انجام حج به زیارتش رفته بودی،قربانی نما.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:امکان دارد برخی از ناقهها پیش از رسیدن وقت ولادت، سقط کنند.
امام حسن علیه السّلام عرضه داشت:اگر شتران چنیناند در تخممرغ نیز احتمال فاسد شدن وجود دارد»راوی میگوید:در آن اثناء صدایی شنیده شد که گفت:مردم!آنچه را این جوان فهمیده،همان است که سلیمان بن داوود به آن پی برده است. (1)
1) (1)) .مناقب ابن شهرآشوب 10/4.
عمر بن خطاب پس از زخم برداشتن و اینکه مسأله شورا را بهگونۀ معروف،ترتیب داد به نامزدهای عضویت در شورا چنین گفت:برخی از بزرگان انصار را در شورای خود شرکت دهید ولی حق رأی و دخالت در کار ندارند و حسن بن علی و عبد الله بن عباس را نیز در جمع خود داشته باشید زیرا اینان با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله خویشاوندی داشته ولی در شورا حق رأی ندارند و عبد الله(فرزند عمر)به عنوان مشاور در شورا حضور یابد،او نیز حق رأی نخواهد داشت»و بدینسان،افراد یاد شده در شورا حضور یافتند. (1)
امام حسن علیه السّلام حضور در جلسات شورا را پذیرفت و با حضور خود از عمر اعتراف گرفت که حضرتش از جمله کسانی است که حتی در بزرگترین و مهمترین ماجرایی که امت با آن مواجه است حق مشارکت سیاسی دارد تا مردم به این قضیه پیببرند و خود بتواند در آینده در مسائل سرنوشتساز اظهار نظر کند هرچند از او پذیرفته نشود.
امام مجتبی در مراسم تودیع ابو ذر فرمود:
عمو جان!اگرنه این بود که وداعکننده باید خاموش باشد و بدرقهکننده ناگزیر باید بازگردد،سخن[از بیان آنچه در دل میگذرد]ناتوان میماند و افسوس[رفتنت]
1) (1)) .الامامة و السیاسة 28/1.
درازا میکشد و بر تو از این قوم رفت،آنچه را که میبینی.پس با یاد کردن گذرایی دنیا[اندوه] آن را از خود وانه و سختی آن را به امید مابعدش(سرای آرامش و امان)نادیده بگیر و بردباری پیشه کن تا در روز رستخیز به هنگام دیدن پیامبرت،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله او را از خویشتن خشنود بیابی. (1)
این سخنان را امام حسن علیه السّلام زمانی بر زبان آورد که به اتفاق پدر و برادر و عمویش عقیل و پسر عمویش عبد الله بن جعفر و ابن عباس،در بدرقۀ ابو ذر صحابی جلیل القدری که در راه خدا و حق،جهاد و مبارزه کرد و آن همه ستم و بیداد و اهانت و رنج و مصیبت را به جان خرید تا سرانجام تنها و غریب در تبعیدگاهش«ربذه»به دیدار معبود شتافت،شرکت جسته بود.
سخنان امام حاکی از موضعگیری ژرف آن حضرت در قبال اعمال ناروای خط حاکم بهشمار میآید.وی با این سخنان در اجرای اهدافی که ابو ذر آنها را دنبال میکرد،تشریک مساعی داشت.زیرا ناگزیر میبایست فریادی سر داده شود تا امّت مسلمان را از خواب غفلت بیدار کرده و آنان را به حقیقت ماجرا و رخدادها آگاه سازد و بدانان بفهماند که حاکم و فرمانروا برای همیشه معاف و برکنار از مؤاخذه و توبیخ نبوده و فراتر از قانون نخواهد بود.بلکه پشتیبان و مدافع قانون است.بنابراین،اگر حاکمی اسیر نفس خود شد تا هرگونه مخالفتی را انجام داده و یا با استفاده از نقش محوری خود،آن را در خدمت هوای نفس و منافع شخصی خویش قرار دهد،هریک از آحاد مسلمانان میتواند بلکه بر او واجب است آشکارا سخن حق را بر زبان آورد و در رفع ستم و بیداد و انحراف بکوشد.
از سویی،اگر شرایط آن زمان به امیر مؤمنان و حسنین علیهم السّلام و پیروان آنها
1) (1)) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 253/8،الغدیر 301/8،روضۀ کافی 207/8.
اجازه نمیدهد موضعی چون ابو ذر اتخاذ کنند باید حداقل دیدگاه خود را که همان نظریۀ اسلام است در آن قضیه ابراز دارند،زیرا این کار میتواند بر موضعگیری بزرگ وی،بعدی تبلیغی و ژرفایی فکری و سیاسی ببخشد و دستآوردها و نتایجی که از آن حاصل خواهد شد مورد حمایت قرار دهد.
با دقت در سخنانی که امام حسن علیه السّلام در آن بحبوحه به ابو ذر فرمود درمییابیم رفتار مخالفان با ابو ذر موجب تأسف عمیق آن حضرت شد و سپس با تشویق ابو ذر،وی را در موضعگیریاش از او پشتیبانی میکند و رضایت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و فراتر از آن خشنودی خدای سبحان را در آن میداند.چنان که حضرت میکوشد از بار دشواریهای ابو ذر بکاهد و بدو بینش صحیحی ارائه میدهد که میتواند شدت رنج و مصیبت او را کاهش دهد و رویارویی با مصائب و مشکلاتی را که در انتظار وی بود بر او آسان گرداند آنجا که فرمود:
دنیا را با به یاد آوردن زودگذر بودن آن،رها کن و دشواری و سختی آن را به امید ما بعدش نادیده بگیر.
به گفت برخی از تاریخنگاران:در سال سیام هجری،سعید بن عاص به «طبرستان»حمله برد ساکنان آن سامان در دوران خلافت عمر با سوید بن مقرن در برابر مالی که به او پرداختند پیماننامۀ صلحی ایجاد کرده و سپس پیمانشکنی کردند.سعید بن عاص به اتفاق امام حسن و امام حسین و ابن عباس با آنان به نبرد پرداختند و زمانی که مسلمانان در صدد فتح آفریقا برآمدند،عثمان سپاهی از مدینه تدارک دید که جمعی از صحابه از جمله ابن عباس،فرزند عمر،فرزند عمرو عاص،فرزند جعفر،امام حسن و امام حسین
و فرزند زبیر در آن حضور داشتند و همگی در سال 26 هجری به همراه عبد الله بن ابی سرح بدان سامان گسیل شدند. 1
ادعای شرکت حسنین علیهما السّلام در جنگها و فتوحات-به دلایلی که برمیشمریم-مورد بحث و مناقشه قرار گرفته است.
الف-فتوحاتی که در آن دوران انجام میپذیرفت بهطور عموم در جهت منافع والا و ارزشمند اسلام انجام نمیگرفت؛زیرا حکّام و فرمانروایان از آن فتوحات در مسیر رسیدن به اهداف و خواستهها و فرونشاندن آتش غرورشان،بهره میبردند و در حقیقت فتوحات اسلامی با غنایم و گسترش نفوذی که درپی داشت سبب خرسندی و شعف آنان میشد.آیین مقدس اسلام از دیدگاه برخی حکام و فرمانروایان جز شعاری که آن را در خدمت سلطنت و حکومت و سبب تقویت آن میدانستند،معنای دیگری نداشت.
در جهت توجه و اهتمام فرمانروایان و هوادارانشان و کلیۀ کسانی که به آنان منسوب بودند،به گردآوری اموال و دارایی و دستیابی به غنایم به حق یا ناحق،میتوانیم شواهد و ادلۀ فراوانی ارائه دهیم،ولی تنها به این فراز بسنده میکنیم که:وقتی زیاد،حکم بن عمر غفاری را به خراسان گسیل داشت وی و همراهانش در آن سامان به غنایم فراوانی دست یافتند،زیاد طی نامهای به حکم نوشت.اما بعد؛امیر المؤمنین(معاویه)با نوشتن نامه به تو خواسته است که سیم و زر غنیمتی را نزد وی بفرستی و از تقسیم آنها میان مسلمانان خودداری کنی،حکم از انجام این فرمان سر باز زد،و آنها را بین مسلمانان تقسیم کرد معاویه فردی را برای گوشمالی وی اعزام کرد و او را به بند کشید و
زندانی نمود و در غلّ و زنجیر جان سپرد و با آنها مدفون شد و گفت:(در قیامت)انتقام خواهم گرفت. (1)
در دوران خلیفۀ دوم عمر بن خطاب (2)آزار و اذیت مردم با گرفتن جزیه از آنها آغاز شد،بلکه میبینیم جزیه را حتی بر اهل ذمّهای که اسلام را پذیرفته بودند به این بهانه که جزیه به منزلۀ مالیت بر غلام و برده است و اسلام مالیات را از برده برنداشته،الزامی کردند.ولی بنا به نقل تاریخنگاران:عمر بن عبد العزیز با این سیاست به مخالفت برخاست و جزیه را از آنان برداشت. (3)
چنانکه عمر بن خطاب کوشید تا از شخصی که اسلام آورده بود به بهانۀ اینکه جهت پناهجویی به اسلام،به دین گرویده،جزیه دریافت کند.آن شخص به عمر گفت:آیین اسلام پناه و ملجأ مردم است،عمر گفت:راست گفتی:اسلام پناه و ملجأ مردم است. (4)و در موارد زیادی جزیۀ مسیحیان را افزایش داد که معروف و مشهور است. (5)
خالد بن ولید که سپاهیانش را برای حمله به سرزمین عراق تشویق میکرد به آنان گفت:آیا نمیبینید در این سرزمین،مواد خوراکی و نعمت،چونان زمینی پر از خاک،فراوان یافت میشود؟به خدا سوگند!اگر جهاد در راه خدا و دعا در پیشگاه او را بر خود لازم نمیشمردیم و جز گذران زندگی هدف دیگری نداشتیم،جا داشت بر این منطقه یورش برده و قبل از دیگران آن را به تصرف خود درآوریم و کسانی را که همراه با شما در جنگ و مبارزه شرکت نجستند در فقر و گرسنگی قرار دهیم.
در فتح«شاهرتا»برخی از غلامان و بردگان مسلمانان،برای مردم مدینه اماننامه دادند،ولی مسلمانان پذیرا نشدند و سرانجام قضیه را با عمر بن خطاب در میان گذاشتند،وی نوشت:«بردۀ مسلمان از مسلمانان بهشمار آمده و اماننامۀ او نیز مانند اماننامۀ مسلمانان است.راوی میگوید:با این نوشتۀ عمر غنایمی را که در آستانۀ دستیابی به آنها بودیم،از کف دادیم...» (1)
آنچه را خالد بن ولید در عبارت قبل بر زبان آورده،همۀ واقعیّت نیست زیرا اموالی که به طبقۀ مستضعف سربازان میرسید بسیار اندک بود و سدّ جوع آنان را نمیکرد و فوق العاده محدود بوده و به سرعت پایان مییافت در صورتی که این طبقه،توان و نیروی اصلی ماشین جنگ را تشکیل میدادند.
بنابراین،در بیشتر فتوحات یاد شده جنگ و نبرد مشخصا در جهت دستیابی به غنایم و اموال صورت میپذیرفت.
ب-فرمانروایان در مسیر تأمین خواستههای جوانان و فرونشاندن غرورشان،از آن فتوحات بهره میگرفتند،زیرا درصدد بودند آنان را برای رسیدن به منصبهای بالا شایستگی لازم بخشیده و شخصیت آنها را ظاهر سازند.از اینرو،معاویه پسرش یزید را به فرماندهی سپاهی برای حمله به برخی مناطق،مجبور میساخت. (2)
ج-حاکمان،از فتوحات و کشورگشاییها در جهت دور ساختن اعتراض کنندگان به سیاستهای خود و ناراضیان از عملکردشان،استفاده میکردند به عنوان مثال:وقتی موج نارضایتی مردم از عثمان بالا گرفت برخی از کارگزاران و مشاورانش از جمله:معاویه،عمرو عاص و عبد الله بن عامر (3)را فراخواند
تا برای رویارویی با اعتراض مردم در قبال سیاستهای خود و درخواست مردم مبنی بر عزل و برکناری کارگزاران (1)وی و جایگزینی افرادی شایستهتر، با آنان به مشورت بپردازد،عبد الله بن عامر با چنین پیشنهادی به وی،اظهار داشت:«ای امیر المؤمنین!به نظر من شما مردم را به جهاد فرمان بده تا مردم را به خود مشغول سازد و آنها را همچنان در مناطق جنگی نگاهدارد تا تسلیم تو شده و تنها در اندیشۀ خود و اداره کردن اسب خویش و گرفتن شپش سرشان باشند...»
در نقلی دیگر میافزاید:«عثمان کارگزارانش را به سر کارهایشان بازگرداند و دستور داد کارگزاران قبلی را در تنگنا قرار دهند و مردم را در جمع گروههای اعزامی در دیار دشمن نگاهدارند و تصمیم گرفت پرداختی آنان را تحریم کند تا از او فرمان برده و بدو نیازمند گردند.» (2)
د-جهاد ابتدایی باید با اجازۀ پیشوای عادل صورت گیرد (3)و پیشوایان حق در آن زمان،شرکت جستن در چنین جنگهایی را نه تنها به مصلحت نمیدیدند بلکه آنها را سودمند نیز تلقّی نمیکردند.روایت شده:امام صادق علیه السّلام به عبد الملک بن عمرو،فرمود:عبد الملک!چرا به مناطقی که همشهریانت یورش بردهاند لشکرکشی نمیکنی؟
میگوید:عرض کردم:منظورتان کدام مناطق است؟
حضرت فرمود:حده،آبادان،مصیصه و قزوین.
عرضه داشتم:در انتظار دستور شماییم تا از شما پیروی نماییم.
امام علیه السّلام فرمود:آری،به خدا سوگند!اگر در این کار خیر و صلاحی وجود داشت،کسی نمیتوانست بر ما پیشی گیرد. (1)
تعدادی از روایات دلالت دارد که ائمه علیهم السّلام نه تنها پیروان خود را برای شرکت در اینگونه جنگها تشویق نمیکردند بلکه آنها را از این کار باز میداشتند و حتی برای مرزبانی آنان نیز موافقت نمیکردند و هزینه و صرف اموال و دارایی را از آنان در این راه نمیپذیرفتند،هرچند پرداخت این هزینه را با نذر بر خود لازم ساخته بودند. (2)
ولی اگر دشمن ناگهانی به سرزمینهای اسلامی حمله کرد تنها دفاع از اسلام بر مسلمانان واجب است نه دفاع از آن فرمانروایان. (3)بلکه علی علیه السّلام در روایتی میفرماید:
«لا یخرج المسلم فی الجهاد مع من لا یؤمن علی الحکم و لا ینفذ فی الفیء امر اللّه عزّ و جل»؛
هیچگاه مسلمانان همراه با افراد بیایمان بر ضد حکومت به جهاد برنمیخیزند؛زیرا در چنین صورتی فرمان خدای عز و جل در مورد اموال غنیمتی قابل اجرا نیست.
مؤید این معنا این است که روزی عثمان بزرگان صحابه از جمله امام علی علیه السّلام را در مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گرد آورد و پیرامون مسأله جنگ آفریقا با آنان به مشورت پرداخت،نظر اکثریت این بود که چنین جنگی توسط انسانهای مغرض و هوسران و منحرف،انجام نپذیرد. (4)
بنابراین،ائمه علیهم السّلام-بیتردید-در توسعۀ قلمرو اسلام و گسترش آن در
سراسر گیتی علاقۀ فراوان داشتند،ولی شیوه و روش فتح و کشورگشایی حاکمان اشتباه و زیانآور بود و اهداف موردنظر را عملی نمیساخت. (1)
بههرحال،تمام موارد یادشده کافی است که بر صحّت شرکت امام حسن و امام حسین علیه السّلام در جنگهای گرگان و آفریقا،هالهای تیره از شک و تردید ایجاد نماید.افزون بر این،تعدادی از کتب تاریخی از شخصیتهای زیادی که در فتح آفریقا شرکت داشتهاند نام برده،ولی از امام حسن و امام حسین علیهما السّلام نامی به میان نیاوردهاند با اینکه این دو بزرگوار از شخصیتهایی بهشمار میآمدند که در صورت شرکت در چنین عرصهها،سیاست زمان خلفا با آب و تاب از آنان نام میبرد.
ه-مؤید این مطلب این است که امام علی علیه السّلام از ورود فرزندانش حسن و حسین در جنگ صفین و جمل جلوگیری به عمل آورد،وقتی آن حضرت دید -امام حسن به سرعت آمادۀ مبارزه شده،فرمود:
این جوان را به فرمان من نگاهدارید و از جنگیدن او جلوگیری کنید مبادا با شهادتش پشتم را بشکند که دریغم میآید با مرگ این دو جوان یعنی حسن و حسین نسل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله قطع شود. (2)
این سخنان زمانی از آن حضرت صادر میشود که از وجود فرزندان زیادی بهرهمند است.بنابراین؛چگونه آن حضرت به آن دو اجازه میدهد به همراه فرماندهی اموی یا غیر اموی به جنگ بپردازند در صورتی که غیر از آن دو،فرزندی نداشت و یا اگر داشت تعدادشان اندک بود؟!
از کلیۀ مطالب یاد شده اطمینان مییابیم که نسبت شرکت حسنین علیهما السّلام در جنگهای آن زمان،عاری از حقیقت و صحّت است.
به نقل برخی تاریخنگاران،وقتی شورشیان خانۀ عثمان را به محاصره درآوردند،امام امیر مؤمنان علیه السّلام فرزندش حسن و حسین را برای دفاع از او بدانجا اعزام کرد،بلکه این عده از مورخان گفتهاند:امام حسن علیه السّلام بر در خانۀ عثمان در اثر تیراندازی مردم به عثمان،زخمی شد و خون بدنش را فراگرفت پس از آن شورشیان،محاصرۀ خانۀ عثمان را تنگتر کرده و او را به قتل رساندند و امام علی علیه السّلام آشفته و اندوهگین از راه رسید و سیلی محکمی به صورت حسن و با قبضۀ شمشیر به سینۀ حسین علیهما السّلام کوبید و دیگران را مورد پرخاش قرار داد و از اینکه آنها نگاهبانی در خانه را بر عهده داشتهاند و عثمان کشته شده،بدانها اعتراض کرد. (1)
گروهی دیگر از تاریخنگاران با استناد به اینکه عملکرد عثمان با شیوۀ رفتار علی و فرزندانش بسیار فاصله داشته و بعید به نظر میرسد این بزرگواران موضعی مخالف و جدای از مواضع دیگر صحابۀ گرانقدر اتخاذ کرده باشند،رخداد یادشده را بعید شمردهاند.این دسته از مورخان در خصوص دفاع امام حسن علیه السّلام از عثمان به فرض صحت آن،میافزایند:این عمل امام حسن علیه السّلام صرفا برای توجیه موضعگیری خود و پدرش انجام پذیرفته تا در ریختن خون عثمان شرکت نداشته باشند و غرضورزان،وی را
1) (1)) .به صواعق المحرقه 115-116،مروج الذهب 344/2-345،الامامة و السیاسه 44/1 و 42 و 43،انساب الاشراف 69/5 و 70 و 74 و 93 و 95،البدء و التاریخ 206/5،تاریخ مختصر الاول 105 مراجعه شود.
به چیزی متهم نکنند. (1)
سید مرتضی در اینکه امیر مؤمنان علیه السّلام فرزندانش را برای دفاع از عثمان اعزام کرده باشد،شک و تردید نموده و میگوید:«امیر مؤمنان علیه السّلام این دو بزرگوار را بدین جهت اعزام کرد-البته اگر اعزام کرده باشد-تا از هتک حرمت خانوادۀ عثمان و تعمّد در قتل او و از محروم شدن اهل و عیال و زنان وی از رسیدن مواد خوراکی و آشامیدنی،جلوگیری به عمل آورند نه برای اینکه از درخواست مردم مبنی بر برکناری عثمان از قدرت،ایجاد مانع نمایند.» (2)
علامۀ حسنی میگوید:«بعید به نظر میرسد که امیر مؤمنان علیه السّلام گلهای بوستان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله را در آن گیر و دار به دفاع از ستمکاران وادارد،در صورتی که آن بزرگوار جان عزیز خود و زندگیاش را سراسر وقف اجرای حق و عدالت و ستاندن حق ستمدیدگان کرده بود». (3)
در حالی که برخی پژوهشگران بر این باورند که:«خلیفه با رفتار ناپسندی که داشت سزاوار کشتن بود چرا که کشندگان وی و کسانی که از کشتنش خرسند بودند،جمعیت انبوهی از صحابۀ بزرگ را تشکیل میدادند و با عقل سازگار نیست که امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در برابر این بزرگان ایستادگی کرده و آنها را از این کار باز داشته باشند». (4)
الف-سخن این دسته از تاریخنگاران که کشندگان عثمان و کسانی را که از کشته شدن وی خرسند بودهاند،صحابۀ بزرگوار دانستهاند،صحیح است ولی بیتردید میان آنان افرادی چون عایشه و طلحه و زبیر و دیگران وجود داشتهاند که خود،بر عثمان شوریدند آنهم نه در جهت پیروزی حق،بلکه برای دستیابی به سود و بهرۀ دنیوی،چنانکه موضعگیری این افراد در حکومت امام علی و بیعت با آن حضرت در پی کشته شدن عثمان اثبات کنندۀ این معنا است.
ب-اینکه بیان شده امام علی علیه السّلام سیلی به صورت حسن زد و بر سینۀ حسین کوبید،مورد اتفاق همۀ تاریخنگاران نیست زیرا امام علیه السّلام مکرّر تأکید فرموده بود که کشته شدن عثمان نه سبب خرسندی وی شده و نه موجبات نگرانیاش را فراهم ساخته است. (1)از سویی آن بزرگوار حسنین علیهما السّلام را به کوتاهی در اجرای فرمانی که بدانها صادر فرموده بود،متهم نساخت؛زیرا آن دو،از جمله کسانی بودند که خداوند به پاکی و منزه بودن آنان از آلودگیها تصریح و نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله به مجد و عظمت و عشق و علاقۀ زاید الوصفش نسبت به آن بزرگواران تأکید نموده بود.
ج-در مورد دفاع از عثمان باید گفت که:امیر مؤمنان علی علیه السّلام هرچند خلافت عثمان را از پایه و اساس مشروع نمیدانست و از مخالفتها و هتک حرمتهایی که همواره از هیئت حاکمه صادر شده،کاملا آگاهی داشت ولی
1) (1)) .الغدیر 69/9-77 به نقل از منابعی زیاد.
برترین و شایستهترین راهحل قضیه را این شیوۀ انفعالی نمیدانست.از آن حضرت نقل شده در مورد عثمان چنین فرمود:عثمان استبداد و خودکامگی را در حکومت خود از حدّ گذراند و مردم نیز بیش از حدّ بیتابی و فغان کردند.
سخنان امام بدین جهت بود که کاربرد این شیوه به خصوص و کشته شدن عثمان در آن شرایط و بهگونهای که اتفاق افتاد،نه تنها خدمتی به اسلام نمیکرد بلکه ضرر و زیان فوق العاده سهمگینی بر آن وارد میساخت و به طمعورزان و غرضورزانی که در انتظار فرصت بودند میدان میداد از نادانی و جهل مردم بهره برده و شعار خونخواهی عثمان را سر دهند.
اگر علی بن ابی طالب علیه السّلام به کشته شدن عثمان به نحوی که صورت پذیرفت،تمایلی نداشت ولی نمیخواست دفاع و حمایت از عثمان موجب شود که مردم در درک واقعیت دیدگاه امام در مورد عثمان و مخالفت با او، دچار اشتباه شوند.از اینرو،گاهی از مخالفتهای هیئت حاکم به گونهای صریح و گاهی با اشاره یاد میکرد،چنانکه در پاسخ کسانی که در مورد عثمان از او پرسشی داشتند گاهی صریح و گاهی غیر صریح و یا حداقل به نحوی سخن میگفت که به غرضورزان و فرصتطلبان اجازه نمیداد از آن سخنان محملی به دست آورده و به سود خود از آنها بهره جویند.
امام علی علیه السّلام هیچگاه در برابر مخالفتهای ناپسندانه و زشتی که از ناحیۀ عثمان و هوادارانش صورت میگرفت ساکت نمینشست،بلکه همواره حقیقت را هر از گاهی آشکارا بیان میداشت.آن حضرت کوشید در مناسبتهای متعددی عثمان را پند و موعظه دهد به گونهای که عثمان نتوانست
او را تحمل کند و از او خواست از مدینه خارج و به سرزمین ینبع برود. (1)
چنانکه عثمان در برابر امام حسن علیه السّلام به صراحت گفت:تمایل به پند و موعظههای پدرش ندارد و دلیلش این بود که:«هرگاه مردم در مورد عثمان شکایتی نزد امام میبردند،آن حضرت فرزندش حسن را نزد عثمان میفرستاد وقتی این عمل مکرر صورت میگرفت،عثمان به امام حسن میگفت:پدرت میپندارد آنچه را خود میداند،هیچکس از آن آگاهی ندارد!ما خود به آنچه انجام میدهیم آگاهتریم...از این پس نزد ما میا!و علی علیه السّلام پس از آن ماجرا فرزندش را نزد عثمان نفرستاد...» (2)
بدینسان،پر واضح است که یاری حسنین علیهما السّلام نسبت به عثمان به فرمان پدر بزرگوارشان امام علی علیه السّلام و کاملا هماهنگ با خط و مشی آنان که همان خط اسلام ناب و صحیح است،انجام پذیرفته و در شمار جانفشانیهای فراوان و بسیار مهم آنان در راه آیین اسلام تلقی میشود!چنانکه دلیلی روشن بر دوراندیشی و دقت و ژرفنگری امیر مؤمنان علیه السّلام بهشمار میآید.
تنها مطلبی که باید بدان اشاره کنیم این است که ما در صحت موضوعی که روایت،مبنی بر زخمی شدن امام حسن علیه السّلام در اثناء دفاع از عثمان یادآور شده، شک و تردید داریم؛زیرا هرچند امکان دارد امام علی علیه السّلام،حسنین و یا امام حسن را به تنهایی برای دفاع از عثمان بدانجا اعزام نموده باشد و آن دو نزد عثمان آمده و مسئولیتی را که پدرشان بدانها محوّل کرده بود بر او عرضه کرده
باشند.ولی به نظر میرسد عثمان آن دو را برگردانده و پذیرای دفاع آنها از خود نشده باشد،در این خصوص عبارات متعددی داریم 1که به روشنی بیانگر این معنا است که به بیان یک مورد آن اکتفا میکنیم:«آنگاه،علی علیه السّلام فرزندش حسن را خواست و بدو فرمود:پسرم!نزد عثمان برو و بدو بگو:
پدرم میگوید:آیا دوست داری یاریات کنم؟امام حسن نامۀ پدر را نزد عثمان برد و عثمان در پاسخ گفت:خیر،کمک نمیخواهم زیرا من رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را در خواب دیدم...تا اینکه گفت:...امام حسن سکوت کرد و نزد پدر بازگشت و آنچه را عثمان گفته بود به عرض وی رسانید» 2
آری،شاید امام حسن علیه السّلام بیآنکه در جنگ شرکت جوید،بلکه به جهت احترام ویژهای که مردم به او قائل بودند برای نجات عدّهای همکاری کرده باشد.در گفتوگویی که بین او و مروان حکم صورت گرفت،امام علیه السّلام به مروان فرمود:«آیا تو خون کسی را که بر عثمان در خانهاش یورش برد و او را مانند شتر ذبح کرد،به زمین نریختی؟به یاد داری که خود در آن روز صدای گوسفند سرداده بودی و چونان کنیزکی پست و فرومایه فریاد میزدی؟آیا تو با دست خود کسی را از عثمان دور ساختی و یا با پرتاب تیری از او حمایت نمودی؟در آن گیر و دار بندبند اعضایت میلرزید و چشمانت را بسته بودی و آنگونه که بنده و غلام از مولایش کمک میخواهد از من یاری خواستی و من تو را از کشته شدن نجات داده و به سویی بردم ولی اکنون معاویه را به کشتنم تحریک میکنی.»
برخی تاریخنگاران با نسبت دادن تهمتهای ناروا به امام حسن علیه السّلام ادعا کردهاند که آن بزرگوار به تمام معنا عثمانی بوده است و اظهار داشتهاند:«چه بسا در عثمانی بودنش افراطی بوده تا آنجا که روزی در پاسخ پدرش مطلبی را که پدر دوست نداشت،بر زبان آورد.راویان ماجرا را چنین آوردهاند که:روزی علی علیه السّلام از کنار فرزندش حسن که مشغول وضو گرفتن بود عبور میکرد به او گفت:حسنجان!وضوی شاداب بگیر!امام حسن علیه السّلام با این جملات تلخ بدو پاسخ داد و گفت:«دیروز مردی را که وضوی شاداب میگرفت،کشتید» (1)تا اینکه گفت:«خداوند حزن و اندوهت را بر عثمان پایدار سازد»و در عبارتی دیگر از بلاذری منقول است که در پاسخ پدر گفت:«دیروز مردی را که وضوی شاداب میگرفت کشتی».
در ماجرای دیگری مدعی شدهاند که:«حسن بن علی به پدر عرضه داشت:ای امیر المؤمنین!من قادر به گفتوگوی با شما نیستم و سپس به گریه افتاد،علی علیه السّلام بدو فرمود:سخن بگو و مانند زنان ناله مکن،امام حسن به پدر گفت:مردم،عثمان را به محاصره درآوردند،به تو دستور دادم از مردم فاصله بگیری و به مکه بروی تا عربها بر سر عقل آمده و بیدار شوند اما سرپیچی کردی سپس عثمان را کشتند و من به تو فرمان دادم از مردم فاصله بگیر تا این که گفت:و امروز به تو دستور دادم به عراق نرو،زیرا بیم دارم که در آن دیار غریب گمنام کشته شوی...» (2)
روایات دیگری نیز وجود دارد که همین معنا از آنها استفاده میشود (1).
ملاحظه میکنید پژوهشگری که با دقت در این روایات بنگرد،آشفتگی آنها کاملا برایش آشکار است تا چه رسد به اینکه فاقد شرایط پذیرش و حجت بوده و نمیتوان به صحت چنین روایاتی اعتماد و اطمینان حاصل کرد.افزون بر این،برخی پژوهشگران گفتهاند:آنگونه که مشهور است این گفتوگو بین امیر مؤمنان علیه السّلام و حسن بصری که امام در حال وضو از کنارش عبور کرد، صورت گرفته است. (2)به احتمال قوی دست جاعلان حدیث در ساختن و پرداختن اینگونه روایات نقش بسزایی داشته است که در این خصوص به نکاتی اشاره میشود.
نخست:چگونه میتوانیم بین مطالبی که در اینجا گفته شده و بین سخنان چند سطر قبل،جمع نماییم.در آنجا اظهار داشتند:امیر مؤمنان علیه السّلام امام حسن و برادرش علیهما السّلام را برای دفاع از عثمان اعزام نمود و زمانی که از سرنوشت عثمان آگاه یافت،آشفته و اندوهگین از راه رسید و با این پندار که آن دو در انجام مأموریتشان کوتاهی کردهاند به صورت حسن که بدنش را خون فرا گرفته بود سیلی نواخت و بر سینۀ امام حسین قبضۀ شمشیر کوبید...؟!
دوم:پژوهشگری که کلیۀ موضعگیریهای امام حسن علیه السّلام را به ارزیابی بنشیند ملاحظه خواهد کرد که آن بزرگوار همواره و با پافشاری زیاد از پدر بزرگوارش حمایت و پشتیبانی و از حق او دفاع میکرد و در جهت مردود ساختن دلایل و براهین دشمنانش،توجّه خاصی مبذول میداشت و در جنگهای جمل و صفین و در سختترین شرایط جنگ و نبرد بر قلب دشمن
میتاخت و جان عزیز خویش را در راه دفاع از پدر و حقّانیت وی در معرض خطرات بزرگی قرار میداد بهگونهای که امام علیه السّلام به یارانش فرمود:«این جوان (امام حسن)را به فرمان من از رفتن به میدان بازدارید که با شهادتش پشتم را نشکند.»
در مورد دفاع امام مجتبی علیه السّلام از حقانیّت اهل بیت و حق خلافت آنان،قادر به شمارش و بیان تمام مواضع و سخنان آن بزرگوار در این زمینه نیستیم؛تنها به ذکر نمونههایی جهت اقامۀ دلیل بر دفاع وی از مواضع پدر بزرگوارش بسنده میکنیم:
الف-از آن بزرگوار نقل شده که فرمود:
ابو بکر و عمر تمام توجه خود را در امر خلافت مبذول داشتند در صورتی که تمام اختیارات مربوط به آن از آن ما بود.بیآنکه ما را در آن دخالتی دهند،زمام امور را به دست گرفتند و برای ما سهمی چونان سهم جدّه قرار دادند،هان!به خدا سوگند! آن روز که مردم شفاعت ما را درخواست کنند،آن دو شدیدا درگیر نجات خود از غم و اندوهاند. (1)
ب-آن امام همام در یکی از خطبههایش در مورد برشمردن واجبات،از جمله ولایت اهل بیت علیهم السّلام فرمود:
اگر محمد صلّی اللّه علیه و اله و جانشینانش نبودند شما حیران و سرگردان بودید و با هیچیک از احکام الهی آشنا نبودید. (2)
ج-نیز فرمود:
فرمانبرداری از ما مقرون به اطاعت از خدای عز و جل و رسول گرامی او بوده و بر همگان واجب است.خدای متعال فرمود:ای ایمان آورندگان از خدا و رسول و ولی امر خویش فرمان برید و اگر در مسألهای به نزاع پرداختید آن را به خدا و رسول بازگردانید. (1)
سوم:پیراسته و منزّه بودن امام حسن علیه السّلام از ناحیۀ ذات مقدس باریتعالی آنگونه که آیۀ تطهیر و روایات رسیده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در حق آن بزرگوار صریح در این معناست،از سویی اخلاق بسیار نکو و پسندیده و فضایل والای آن حضرت بر کلیۀ امور و سخنان ناروایی که به وی نسبت داده میشود و با سادهترین قواعد ادب والای اسلامی و اخلاق نیک انسانی،سازگاری ندارد، خط بطلان میکشد،به ویژه کسی که در کنار پدری چون علی علیه السّلام تربیت یافته و پیش از همه سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را دربارۀ او بهیاد داشت که فرمود:
«انّه مع الحق و الحق معه یدور معه،حیث دار»؛
علی با حق همراه است و حق با اوست و همهجا بر گرد شمع وجودش در گردش است».
بنابراین،اگر قرار باشد سخنانی که به امام حسن علیه السّلام نسبت داده میشود حتی فرومایگان،تن به آن ندهند،چگونه میتوان چنین کلماتی را به چهارمین گوهر گرانمایۀ اهل کساء،نسبت داد که در آفرینش و اخلاق و رهنمود و سیر و سلوک و گفتار،شبیهترین مردم به رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله بوده است؟!
چهارم:آیا با عقل سازگار است امام حسن علیه السّلام که در کنار جدّ بزرگوارش
1) (1)) .ینابیع الموده 21.
نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله و پدر ارجمندش علی مرتضی علیه السّلام که دریای تمام نشدنی علم و دانش بود زیسته و از کودکی به پرسشهایی که جدّ و بعد از او پدرش بدو احاله میکند به شایستهترین نحو پاسخ میدهد،به گرفتن وضوی شاداب، آشنایی نداشته باشد؟
پنجم:اگر واقعا امام حسن علیه السّلام به تمام معنا عثمانی بود،معنایش این بود که آن حضرت تمام کارها و اعمال مخالف کتاب خدا و سنّت پیامبرش را که از عثمان سر میزد،بپذیرد،در صورتی که چنین سخنی در حق او روا نیست؛چرا که وی در تعریف سیاست میفرماید:
از جمله رعایت حقوق مردم این است تا زمانی که ولی امر خالصانه به مردم توجه دارد در خدمتگزاری او خالصانه عمل کنی و هرگاه از راه راست منحرف گردید بر سرش فریاد برآوری».
پرواضح است که عثمان و کارگزارانش از روشنترین مصادیق این فرمودۀ امام بودند چنانکه مدعیان عثمانی بودن حضرت خود،به این واقعیت تصریح کردهاند.
ششم:روایتی که مدعی است امام حسن علیه السّلام از پدر بزرگوارش خواسته مدینه را ترک گوید،به هیچوجه نظریهای مناسب نیست زیرا افرادی نظیر طلحه و زبیر و دیگر طمعورزان و سودجویان در انتظار چنین فرصتی بودند.گذشته از این،مردم در آن شرایط دشوار،هیچگاه راضی نمیشدند امیر مؤمنان علیه السّلام مدینه را ترک گوید بلکه مدتی در جایجای آن شهر در پی حضرت بودند تا با آن بزرگوار دست بیعت دهند.
تودۀ مسلمانان با اشتیاق فراوان در انتظار بودند در صورتی که اوضاع،به کشته شدن و یا کنارهگیری عثمان بینجامد چهکسی جانشین وی خواهد شد و در این راستا عدّهای طمع رسیدن به قدرت داشتند و از آن میان افرادی چون طلحه و زبیر و عایشه،روند رخدادها را عمق و دایرۀ آنها را توسعه میبخشیدند و شعلۀ افروخته را دامن میزدند و در این خصوص بیش از همه طلحه از خود عشق و علاقه نشان میداد و کارش به جایی رسید که بر نتایج آن حوادث پیشی گرفت و برای خود جایگاهی دست و پا کرد که میپنداشت روزگار،وی را در آن جای خواهد داد.از اینرو،با استیلا یافتن بر بیت المال دقیقا در زمانی که عثمان در خانهاش محاصره و در قید حیات بود،طلحه با مردم نماز میگزارد.
بیتردید چهار تن از اعضای باقیماندۀ شورا شانس بیشتری از دیگران برای این کار داشته و سهم علی علیه السّلام بیش از همه بود و مردم مدینه و خارج آن بدان حضرت تمایل داشتند حتی شورشیان،به کسی غیر او تمایل نشان نمیدادند زیرا به خوبی میدانستند آن بزرگوار اهدافی را که مردم برای دستیابی به آن سر به شورش برداشتهاند بر ایشان عملی خواهد ساخت و در همان زمان آگاهی داشتند که خشم طلحه و زبیر برای حق و رضای خدا نبوده بلکه آن دو با عثمان و حاشیهنشینانش تفاوتی نداشتند و موضعگیری طلحه و زبیر در قبال عثمان طی روزهای قبل از کشته شدن وی،بر این معنا تأکید داشت.
بلاذری در انساب الأشراف آورده است:پس از یأس و نومیدی علی علیه السّلام از سامان دادن امور بین دو گروه درگیر،خانهنشینی اختیار کرد و زمانی که عثمان به قتل رسید و مردم از ماجرای او فراغت یافتند و پی بردند که ناگزیر باید پیرامون امام و پیشوایی گرد آیند،همه با این شعار که رهبر ما علی بن ابی طالب است نزد آن بزرگوار شتافته و به خانهاش وارد شدند و عرضه داشتند:دستتان را بدهید تا با شما بیعت نماییم،حضرت فرمود:این کار حق شما نیست،بلکه منحصر به اهل بدر است و هرکس را که بدریان به رهبری وی رضایت دادند،خلیفه خواهد بود.بدینترتیب،کلیۀ بدریها حضور امام علی علیه السّلام شرفیاب شده و اظهار داشتند:ای ابو الحسن!ما هیچکس را از شما شایستهتر به خلافت نمیدانیم. (1)
طبری در جلد سوم تاریخش میگوید:یاران رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله پس از کشته شدن عثمان نزد علی علیه السّلام شرفیاب شده و بدو عرضه داشتند:اماما!مردم ناگزیر باید از پیشوایی برخوردار باشند و امروز کسی را شایستهتر از شما به پیشوایی سراغ نداریم!
امام علی علیه السّلام فرمود:از انجام این کار خودداری کنید زیرا من اگر وزیر مشاورتان باشم بهتر است تا رهبرتان گردم.عرض کردند:نه به خدا سوگند!تا با شما بیعت نکنیم از شما دست بر نخواهیم داشت و همچنان بر این امر پافشاری نمودند تا حضرت به ناچار بیعت آنها را پذیرا شد ولی انجام بیعت را در مسجد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و به رضایت همۀ مردم موکول نمود. (2)
در روایت سومی آمده است که:امام علیه السّلام با اینکه از ناحیۀ مردم به شدت
مورد درخواست قرار گرفته بود بر عدم پذیرش بیعت پافشاری داشت.مردم برای قانع ساختن امام علیه السّلام به مالک اشتر که در رأس هیئت نمایندگی کوفه قرار داشت متوسل شدند وی به امام عرضه داشت:دست مبارکتان را بدهید تا با شما بیعت نماییم،حضرت پذیرا نشد،مالک بر خواستهاش اصرار ورزید و امام را در صورتی که همچنان بر موضعش باقی بماند به وجود آشوب و فتنه هشدار داد و پیوسته بر آن تأکید نمود تا سرانجام حضرت را قانع نمود و بدین ترتیب،سران و بزرگان با امام علیه السّلام دست بیعت دادند و سپس مردم از هر سو به حضرت روآورده و با او بیعت کردند.آنگاه زبیر بپاخاست و حمد و ثنای خدا را بهجا آورد و گفت:مردم!خداوند به داوری شورا برای شما راضی بود ولی شورا که متلاشی گشت به مشورت پرداخته و به رهبری علی راضی شدیم بنابراین،همه با او بیعت نمایید. (1)
در کتاب«الامامة و السیاسه»از ابو ثور منقول است که گفت:پس از کشته شدن عثمان وقتی بیعت با علی علیه السّلام صورت پذیرفت من در پی آن حضرت راه افتادم و مردم پیرامون او را گرفته و با وی بیعت میکردند.امام علیه السّلام وارد یکی از باغهای بنی مازن شد،فشار جمعیت وی را به سمت درخت نخلی برده و مانع دسترسی من به آن حضرت شد وقتی به جمعیت مینگریستم میدیدم مردم مچ دست امام را گرفتهاند و دستانشان را به دست آن بزرگوار میرساندند پس از انجام بیعت،او را به مسجد پیامبر آوردند و طلحه نخستین کسی بود که در مسجد بر فراز منبر رفت و با دست فلجش با آن بزرگوار بیعت کرد.برخی حاضران این بیعت را به فال بد گرفتند و اظهار داشتند:به خدا سوگند!این
1) (1)) .یعقوبی 75/2.
بیعت دوام نخواهد یافت!و پس از او زبیر و یاران رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و تمام مسلمانان مدینه به امام علیه السّلام دست بیعت دادند. (1)
حضرت،موضعی را که مسلمانان در قبال وی اتخاذ کرده و بر بیعت با آن بزرگوار پافشاری نشان دادند،در خطبۀ معروف خود شقشقیّه چنین به وصف کشیده است:
ناگهان دیدم مردم چونان یال کفتار بر سرم ریختند و از هرسو به من روآوردند.
ازدحام مردم چنان بود که حسن و حسینم در فشار جمعیت کوبیده شدند،و ردای من از دو سو پاره شد و مردم همانند گلۀ گوسفند پیرامونم را گرفتند وقتی زمام حکومت را به دست گرفتم،عدهای بیعتشکنی کردند و گروهی از دین خارج شدند و دستهای راه سرکشی و طغیان پیش گرفتند و گویی این سخن خدای سبحان را نشنیده بودند که فرمود:این سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین در پی برتریجویی و فساد نیستند و سرانجام نیک از آن پرهیزکاران خواهد بود.
امام علیه السّلام در ادامه خطبه به بیان موضع خویش نسبت به خلافت میپردازد و میفرماید:
به هوش باشید!به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید،اگرنه این بود که انبوهی از جمعیت پیرامونم را گرفته و به یاریم قیام کردهاند و از این جهت حجت تمام شده است و از سویی اگر نبود عهد و میثاقی که خداوند از عالمان و دانشمندان هر جامعه گرفته تا در برابر پرخوری ستمکاران و گرسنگی ستمدیدگان ساکت ننشینند،مهار شتر خلافت را بر کوهانش رها میساختم و پایان امر آن را با جام آغازش سیراب مینمودم و آنگاه به خوبی درمییافتید که دنیایتان در چشم من بیارزشتر از آببینی بزغاله است.
1) (1)) .الفتوح 436/2/1،الامم و الملوک 456/3.
سه یا پنج روز پس از کشته شدن عثمان در آن فضای پر از فتنه و اختلاف، که امام علیه السّلام راهی برای فرار از بیعت نداشت،آن بزرگوار تن به بیعت داد و تمامی مهاجر و انصار و کسانی که از شهرهای کوفه و بصره و مصر به مدینه وارد شده بودند به حضرت دست بیعت دادند و تنها اندک افرادی از قریشیان از جمله مروان حکم،سعد وقاص و عبد الله بن عمر از بیعت با امام علیه السّلام سر برتافتند. (1)
برای کسانی که تاریخ خاندان اموی و برخورد آنها را با بنی هاشم و پیروان دیگر ادیان مورد بررسی دقیق قرار دهند،سرپیچی مروان حکم و امویان از بیعت با امام علی و یا ناخرسندی از آن بیعت،برای آنان شگفتآور نخواهد بود.سعد وقاص خود تمنای خلافت داشت و اگر برای دستیابی به آن میدان یافته بود هیچگاه کوتاهی نمیکرد و شاید در اینباره با خود در اندیشه بود زیرا عمر بن خطاب او را یکی از محورهای خلافت قرار داده و بیش از سزاواریاش به او بها داده بود.گمان نمیکنم سعد،قبل از این ماجرا در اندیشۀ خلافت بوده و یا تصور میکرد روزی مسلمانان او را در کنار علی قرار دهند ولی پس از آنکه دید مردم از طلحه و زبیر که برتر از او و در کوفه و بصره بین یاران رسول اکرم از جایگاهی برخوردارند،دست برداشتهاند در پی خلافت بر نیامد و به کنارهگیری بسنده نمود و هماهنگ با امویان که از ناحیۀ مادرش«حمئه»با آنان خویشاوندی و سری در سودای آنان داشت،از بیعت با امام علی علیه السّلام خودداری کرد و در برابر امویان حتی پس از آنکه عثمان وی را از فرمانداری کوفه برکنار و برادرش ولید را بر آنجا گمارد،موضعی مخالف
1) (1)) .به کامل 98/3-99 و یعقوبی 75/2 مراجعه شود.
اتخاذ نکرد و امیر المؤمنین علیه السّلام بر آنچه وی انجام میداد آگاهی داشت چنان که از موضع امویان و نتیجۀ کار طلحه و زبیر و بیشتر قریشیان آگاه بود و موضع آنان را در قبال خود پس از بیعت،اینگونه وصف کرده بود:
خدایا!در مقابلۀ با قریش از تو یاری میجویم زیرا آنان پیوند خویشاوندیام را قطع و جام حقم را واژگون ساختند،آنگاه که نگریستم دیدم برای ستیز با آنان یار و مدافعی جز اهل بیت خود ندارم.
در جای دیگر فرمود:
مرا با قریش چه کار؟به خدا سوگند!آنگاه که کافر بودند با آنان پیکار نمودم و امروز نیز که فریب خوردهاند با آنان مبارزه خواهم کرد،دیروز رویارویشان قرار داشتم و امروز نیز در برابرشان ایستادهام.
بههرحال،وقتی سعد بن ابی وقاص به بیعت فراخوانده شد هماهنگ با امویان از پذیرش آن سرباز زد و امیر مؤمنان علیه السّلام او را به خود وانهاد و به شورشیان اجازه نداد با او درشتی کنند و زمانی که عبد الله بن عمر به بیعت دعوت شد و از آن سر برتافت حضرت از او ضامنی خواست تا با کسی در توطئه بر ضد او همدست نشود وقتی عبد الله از معرفی ضامن خودداری کرد، حضرت دست از او برداشت و به مردم فرمود:او را به خود وانهید،خودم ضامن او هستم و سپس متوجه او شد و فرمود:از پیشم برو،از کودکیات تاکنون از اخلاق زشت و ناپسندت آگاهم.
با پایان پذیرفتن بیعت،امیر المؤمنین علیه السّلام از همان روز نخست تمامی امکانات خود را برای اصلاح تبهکاریهای حاشیهنشینان عثمان در همۀ امور دولت که دستگاههای حکومتی را سراسر به فساد و تباهی کشانده بودند، بسیج کرد.امام علیه السّلام لازم دید ابتدا به حل مهمترین مشکلات ضروری که مردم
را به ستوه آورده و در رأس آنها مشکل مربوط به فرمانداران که آن همه شورش را بر ضد خلیفۀ قبلی به راه انداخته و به زندگیاش خاتمه بخشیدند، بپردازد تا هرگاه از آن فراغت یافت به دیگر مشکلاتی که مردم بر حل آن تأکید داشته و به حالشان سودمندتر است،همت بگمارد و این کار او را از بسط و گسترش سیاستی که در دوران جدید خلافتش آن را دنبال میکرد، باز نمیداشت.
چند روز پس از خلافتش بر فراز منبر رفت تا در جمع انبوه مردم پیرامون خود،برخی شیوههایی که خلفای پیش از او بیش از بیست سال پایهریزی کرده بودند،باطل اعلام کند[همانند شیوۀ بدعتآمیز عمر در تقسیم بیت المال]و مطمئن بود عمر بن خطاب آنگاه که در تقسیم غنایم،شخصیّت افراد و سابقۀ اسلام آوردن آنان را ملاک قرار داد،بیش از آنچه به اجرای مبانی اسلام بیندیشد،در اندیشۀ منافع شخصی خویش بوده است و زمانی که عثمان بن عفان،دست خاندان خویش را باز گذاشت تا او را بازیچۀ دست خود قرار داده و در زمین تباهی و فساد به وجود آورند،در حقیقت نژادپرستی جاهلی و روح کینهتوزی اموی را نسبت به اسلام که هیچکسی را به حساب دیگری امتیازی نمیبخشد،زنده کرد. (1)
با اعلان تمرّد و سرپیچی معاویه از حکومت امام علی و نپذیرفتن بیعت آن حضرت،امام علیه السّلام مهیای رویارویی با وی شد و در همان گیرودار که در تدبیر امور میکوشید بدو خبر رسید برخی از مردم مکه به تحریک طلحه و
1) (1)) .به سیرة الائمة الاثنی عشر از سید هاشم معروف حسنی 390/1-393 مراجعه شود.
زبیر و عایشه و هواداران اموی آنان به بهانۀ خونخواهی عثمان دست به شورش زدهاند.حضرت از اختلاف و پراکندگی صفوف مسلمانان نگران و خطر آنها را بیش از خطر معاویه و تبهکاری آنها را بیش از تبهکاری او تشخیص داد،به همین دلیل با خود اندیشید اگر فورا در خاموش ساختن این آشوب و غائله نکوشد،دامنۀ آن به سرعت گسترش یافته و تمرّد و اختلاف، فزونی خواهد یافت.
از اینرو،آمادۀ حرکت به سوی آنان شد و باقیماندۀ شایستگان مهاجر و انصار به یاریاش کمر همت بستند و به سرعت از شهر خارج شد تا قبل از ورود طلحه و زبیر به یکی از شهرها و به تباهی کشاندن آن سامان،با آنان رویارو گردند.وقتی به ربذه رسیدند خبر ورود نیروهای مخالف به بصره و حوادثی که در آن شهر رخ داده بود،به آنان رسید.امام علیه السّلام چند روز در منطقه ربذه به سامان دادن امور سپاهیان خود پرداخت و با اعزام فرستادگانی نزد مردم کوفه از آنان کمک خواست و آنها را به یاری خویش فراخواند تا همراه با او دست به قیام زده و آتش فتنه و آشوب را خاموش سازند.بدینسان، فرستادگان خود،محمد بن ابی بکر و محمد بن جعفر را همراه با نامهای بدان سامان اعزام نمود.در آن نامه آمده بود:
من شما را به فرمانروایی این شهرها گماردم و اینک برای حوادثی که رخ داده از شما یاری میجویم،یار و یاور آیین الهی باشید و از ما حمایت و پشتیبانی کرده و به سویمان حرکت نمایید،ما تنها در اندیشۀ اصلاح امور هستیم تا مردم در کنار یکدیگر برادرانه زندگی کنند کسانی که بدین کار علاقهمند بوده و آن را برگزینند دوستدار حقاند و هرکس از آن ناخرسند باشد،با حق مخالفت کرده و آن را نادیده گرفته است. (1)
1) (1)) .طبری 393/3 و 394.
فرستادگان،نامۀ امام علی علیه السّلام را به ابو موسی اشعری فرماندار کوفه عرضه کردند،نه تنها هیچگونه عکس العمل مثبتی از او ندیدند بلکه ملاحظه کردند وی مردم را از تصمیمشان منصرف و از لبیک گفتن به ندای خلیفه،باز میدارد و با توجیه کینه و عناد خویش گفت:«به خدا سوگند!بیعت عثمان هنوز در گردن من و امام شماست،اگر ناگزیر از جنگ نبودیم تا وی[امام]از کشتن قاتلان عثمان فراغت نمییافت،با هیچکس نمیجنگیدیم...» (1)
امام علی علیه السّلام هاشم مرقال را با نامهای به عنوان سومین فرستاده نزد اشعری اعزام نمود که در آن نامه آمده بود:
اکنون!من هاشم را به جانب تو فرستادم تا مردم را بسیج کند بنابراین،همه را مهیای نبرد کن،زیرا من تو را والی کوفه قرار دادم که در اقامۀ حق یاورم باشی.
ولی اشعری بر تمرّد و نافرمانی خود پافشاری کرد و هاشم طی نامهای به امام علیه السّلام وی را در جریان شکست و ناکامی خود در مأموریت محوله و اعزامش،قرار داد.
امام علی علیه السّلام با آگاهی از پافشاری ابو موسی بر موضع خود و ناکامی فرستادگانش،فرزند خود امام حسن علیه السّلام را به اتفاق عمار یاسر همراه با نامهای به کوفه اعزام نمود.حضرت در آن نامه ابو موسی را از منصب خود برکنار و قرضة بن کعب را جایگزین وی ساخت.در آن نامه آمده بود:
1) (1)) .طبری 393/3 و 394.
اما بعد،من پنداشتم از سمت فرمانروایی که خداوند در آن برایت سهمی قرار نداده کنار روی و از فرمانم سرپیچی نکنی.اکنون حسن بن علی و عمار یاسر را بدان سامان اعزام نمودم تا مردم را بسیج نمایند و قرضة بن کعب را به فرمانروایی کوفه منصوب کردم اگر این کار را انجام ندهی به حسن فرمان دادهام با تو بجنگد. (1)
با ورود امام حسن علیه السّلام به کوفه،مردم دستهدسته پیرامون آن بزرگوار کرد آمدند و مراتب اطاعت و فرمانبرداری و پیروی خالصانۀ خود را از آن حضرت ابراز داشتند،امام مجتبی علیه السّلام برکناری فرمانروای متمرّد و تعیین قرضة بن کعب را بهجای او آشکارا اعلان داشت،ولی ابو موسی همچنان بر موضع خویش اصرار و پافشاری نشان میداد و رو به عمار کرد و سخن از کشته شدن عثمان به میان آورد تا در این گفتوگو راه فراری برای خود بیابد و بهانهای به دست آورد تا مردم را از یاری امام علیه السّلام بازدارد.از اینرو،به عمار گفت:«ابو یقظان! تو نیز به صف مخالفان پیوستی و بر امیر المؤمنین عثمان شوریدی و همکار جنایتکاران شدی؟»عمار بدو پاسخ داد:«من چنین کاری نکردهام و بیجهت به من ناسزا مگو».
امام حسن علیه السّلام که از هدف اشعری آگاه بود رشتۀ نزاع را قطع کرد و به او فرمود:«ابو موسی!چرا مردم را از اطراف ما پراکنده میسازی؟حضرت برای زدودن روح تبهکاری و کینه و عناد از ابو موسی با نرمی و ملایمت بدو فرمود:ابو موسی! به خدا سوگند!ما جز اصلاح امور مردم هدفی نداریم و هیچکس مانند امیر المؤمنین از باطل وحشت ندارد.
1) (1)) .حیاة الامام الحسن از قرشی 434/1.
ابو موسی عرضه داشت:پدر و مادرم فدایت؛راست میگویی،ولی آن کس که طرف مشورت قرار میگیرد باید امین باشد.
امام علیه السّلام فرمود:آری،همینگونه است.
ابو موسی اظهار داشت:از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدم میفرمود:به زودی آشوبهایی رخ خواهد داد،هرکس در آنها دست به قیام نزند بهتر از قیام کردن است و هرکس قیام نماید بهتر از آن است که دست به حرکت و جنبش بزند و پیاده از سواره برتر است.خدای عز و جل ما را با یکدیگر برادر قرار داده است و اموال و خونمان را بر یکدیگر حرام ساخته و فرموده است: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْکُمْ وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً؛ (1)ای اهل ایمان!اموال یکدیگر را به باطل نخورید مگر در داد و ستد با رضایت خودتان و دست به کشتار یکدیگر نزنید که خداوند نسبت به شما مهربان است و نیز فرمود: مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ؛ (2)هرکس مؤمنی را از روی عمد بکشد پاداش او جهنم است.
عمار در اعتراض به یاوهگوییهای ابو موسی گفت:«تو واقعا این سخن را از رسول خدا شنیدی؟!»ابو موسی گفت:«آری،دستانم را به گروگان سخنم مینهم».
عمار،رو به مردم کرد و گفت:«منظور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از این سخن ابو موسی بوده است،زیرا در خانه نشستن او بهتر از قیامش میباشد». (3)
امام حسن علیه السّلام در جمع مردم به ایراد سخن پرداخت و فرمود:
«[ایّها الناس!قد کان فی مسیر امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب و رؤوس العرب،و قد کان من طلحة و الزبیر بعد بیعتهما و خروجهما بعائشه ما قد بلغکم،و تعلمون انّ وهن النساء و ضعف رأیهنّ الی التلاشی،و من اجل ذلک جعل اللّه الرجال قوّامین علی النساء و أیم اللّه لو لم ینصره منکم احد لرجوت أن یکون فیمن أقبل معه من المهاجرین و الانصار کفایة فانصروا اللّه ینصرکم»]؛ (1)
مردم!شما به خوبی آگاهید که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و چهرههای درخشان و سران عرب به سوی کوفه میآیند و اطلاع دارید که طلحه و زبیر پیمان بیعت شکستند و به همراه عایشه بر پیشوای خود شوریدند.شما از ناتوانی زنان و ضعف اندیشۀ آنها آگاه هستید به همین دلیل خداوند مردان را بر زنان چیرگی بخشیده است،به خدا سوگند!حتی اگر یک تن به یاری امام نشتابد امید آن دارم مهاجران و انصاری که وی را همراهی میکنند برای شکست دشمن کافی باشند، بنابراین،آیین خدا را یاری نمایید تا خداوند یاریتان کند».
ابو موسی،همچنان بر موضع خود پافشاری داشت و موجبات دلسردی مردم را فراهم میکرد و آنها را از قیام و یاری امام علیه السّلام بازمیداشت.امام حسن علیه السّلام با نکوهش اشعری بدو فرمود:مادرت به عزایت بنشیند از فرمانروایی حکومت ما کناره گرفته و از منبرمان فاصله بگیر.
آنگاه طی سخنانی فرمود:
مردم!دعوت پیشوای خود را پاسخ مثبت دهید و به یاری برادران خود بشتابید، البته در این راستا افرادی هستند که به یاری وی کمتر همت بندند.به خدا سوگند!
1) (1)) .همان 438،437،436/1.
اگر زمام امور را خردمندان و فرزانگان برعهده گیرند برای حال و آینده بهتر و سرانجامی نیک خواهد داشت.بنابراین،دعوت ما را بپذیرید و در گرفتاریهایی که برای ما و شما پیش آمده ما را یاری دهید.امیر مؤمنان علیه السّلام میفرماید:اکنون که من به پا خاستهام یا ستمکارم یا ستمدیده،ولی خدا را به یادتان میآورم هرکس بخواهد حق خدا را رعایت کند باید به پا خیزد،اگر مرا مظلوم میپندارد یاریام کند و اگر ظالم و ستمکار مییابد بگیرد و کیفر دهد،به خدا سوگند!طلحه و زبیر نخستین کسانی بودند که دست بیعت به من دادند و اولین افرادی بودند که پیمان شکنی نموده و خیانت ورزیدند[گناهم چه بود]که چنین کردند؟آیا مالی را اندوخته و یا حکمی از احکام خدا را تغییر دادم؟مردم!اکنون به پا خیزید و مردم را به کارهای نیک سفارش کرده و از زشتیها بازدارید. (1)
مردم با جان و دل به ندای امام حسن علیه السّلام پاسخ مثبت دادند،ولی مالک اشتر کار را آن زمان پایان یافته میدید که ابو موسی با خواری و ذلت و قدرتی درهم شکسته،از شهر بیرون رانده شود،ازاینرو،با جمعی از هوادارانش کاخ فرمانروایی را به محاصره درآورده و ابو موسی را از آن بیرون راندند.کار امام علیه السّلام که پابرجا گشت با مردم سخن گفت و آنها را برای جهاد و مبارزه دعوت کرد و فرمود:
مردم!من فردا صبح حرکت میکنم،هریک از شما تمایل دارد مرا همراهی کند سواره و یا از طریق آب(با قایق)حرکت کند.
انبوه جمعیت،خواستۀ امام حسن علیه السّلام را پذیرا شدند.قیس بن سعد که از شادی دیدن این منظره در پوست خود نمیگنجید،اشعاری بدین شرح سرود:
1) (1)) ..
خداوند به کوفیان پاداش خیر عنایت کند که به یاری دین خدا برخاستند و به یاوهگوییهای دلسردکنندگان اعتنایی نکردند و اظهار داشتند علی،برترین شخصیت است که عوض از پیمانشکنان به پیشوایی او خرسندیم.آن دو(طلحه و زبیر)عمدا همسر پیامبر را به عرصۀ نبرد کشاندند و ساربان،او را به آرامی سوار بر جمل بدانجا آورد. (1)
موج جمعیت یکباره از کوفه به حرکت درآمد و هزاران تن با میل و رغبت به یاری امام علیه السّلام شتافتند و به فرماندهی امام حسن علیه السّلام گسیل شدند تا به منطقۀ «ذی قار»رسیده و با امیر المؤمنین علیه السّلام که در آن دیار به سر میبرد،دیدار نمودند و حضرت از موفقیت فرزندش حسن شادمان گشت و از تلاشهای پیگیر وی قدردانی به عمل آورد.
سپاهیان امام علیه السّلام از«ذی قار»به حرکت درآمدند و با طی مسیر،به منطقۀ «زاویه» (2)رسیدند،حضرت طی نامهای به عایشه وی را به جلوگیری از خونریزی و حفظ وحدت و یکپارچگی مسلمانان فراخواند و با ارسال نامهای به طلحه و زبیر،آنان را به آرامش دعوت کرد و از آنان خواست از ایجاد تفرقه (3)میان مردم دست بردارند ولی هیچیک از آنان به ندای حق طلبانۀ امام علیه السّلام پاسخ مثبت نداده و بر ایستادگی و نبرد با آن حضرت،پافشاری نشان دادند.
عبد الله بن زبیر بیش از همه،مردم را به آشوب و بلوا و خونریزی تحریک میکرد و تمام ابزار و وسایلی را که امیر المؤمنین علیه السّلام جهت برقراری صلح و
آرامش به کار گرفت،از میان برد و در جمع انبوه مردم بصره به سخن پرداخت و آنان را به جنگ دعوت کرد که سخنانش عینا از نظرتان میگذرد«مردم! علی بن ابی طالب،عثمان خلیفۀ برحق را کشت،سپس به تدارک سپاه پرداخت و به سویتان لشکرکشی کرد تا بر شما مسلّط شود و شهرتان را از شما بستاند.
اکنون مردانه به خونخواهی خلیفۀ خود بهپا خیزید و از حریم خویش مراقبت نمایید و برای دفاع از زنان و فرزندان و فامیل و خویشاوندان،مبارزه کنید.آیا راضی میشوید کوفیان وارد شهر شما شوند؟بر آنان خشم بگیرید زیرا مورد خشم قرار گرفتهاید.با آنان بجنگید،زیرا به جنگ شما آمدهاند.به هوش باشید! علی میخواهد تنها خود زمام امور را به دست داشته باشد،به خدا سوگند!اگر بر شما پیروز شود،دین و دنیای شما را به تباهی میکشاند». (1)
خبر سخنرانی عبد الله بن زبیر به امیر مؤمنان علیه السّلام رسید حضرت به فرزندش امام حسن علیه السّلام اشاره کرد تا بدو پاسخ دهد،امام مجتبی علیه السّلام به ایراد سخن پرداخت و با حمد و ثنای الهی فرمود:
سخنان ابن زبیر به گوشمان رسید او پدرم را قاتل عثمان دانست شما مهاجران و انصار و دیگر مسلمانان به خوبی آگاهید که زبیر دربارۀ عثمان چه میگفت و با چه نامی از او یاد میکرد و چگونه او را متهم میساخت؟طلحه در آن هنگام که هنوز عثمان در قید حیات بود و بر بیت المالش حمله برد،اکنون چگونه به خود اجازه میدهند پدرم را به قتل او متهم سازند و به ناسزاگویی وی بپردازند؟اگر ما نیز بخواهیم،ناسزایشان بگوییم بر این کار قادریم.
ابن زبیر در سخنانش گفته است:علی علیه السّلام زمام امور مردم را از آنان ربوده(بدانید)
1) (1)) .حیاة الامام الحسن از قرشی 444/1.
پدرش بیش از هرکس دیگر مسئول این حادثه است زیرا برترین حجت و دلیل پدرش این بود که با علی علیه السّلام دست بیعت داد ولی با دل بیعت نکرد او به ظاهر اقرار به بیعت نمود ولی با دیگران دمخور بود،اگر بر این ادعایش دلیل و حجت دارد اقامه کند ولی چه برهان و دلیلی میتواند داشته باشد؟
وی،از ورود کوفیان به بصره شگفتزده میشود!ولی ورود حقپرستان بر باطل گرایان چه جای شگفتی است؟ما با هواداران عثمان سر جنگ نداریم ولی با شخص جملسوار(عایشه)و پیروانش میجنگیم.
پس از پایان جنگ امیر مؤمنان علیه السّلام یک ماه در بصره درنگ فرمود و سپس آنجا را به قصد کوفه ترک گفت و عبد الله بن عباس را به فرمانروایی آن شهر گمارد امیر المؤمنین علیه السّلام قبل از حرکت به سوی صفین و نبرد با قاسطین(معاویه و هوادارانش)چند ماه در کوفه اقامت گزید و طی این مدت به تعیین وظائف و مسئولیتهای فرمانروایان و سر و سامان دادن امور مردم پرداخت و در این فاصله میان او و معاویه و دیگر کسانی که از خلافتش سر برتافته بودند، نامههایی رد و بدل شد.
علامه مجلسی(رضوان الله تعالی علیه)در کتاب«العدد»به نقل روایتی پرداخته که اشاره دارد برخی مردم کوفه امام حسن علیه السّلام را به عجز و ناتوانی از اقامۀ دلیل و حجت و عدم قدرت بر سخنرانی،متهم ساختند و شاید این روایت مربوط به همین برهه باشد.امیر المؤمنین علیه السّلام با شنیدن این اتهامات،
فرزندش امام حسن علیه السّلام را طلبید و از او خواست در جمع مردم کوفه به ایراد سخن بپردازد تا بر این پندارهای غلط خط بطلان بکشد.امام حسن علیه السّلام درخواست پدر را لبیک گفت و در جمع انبوه کوفیان سخنرانی آتشینی ایراد نمود که در آن آمده است:
مردم!از خدای خویش خرد بیاموزید خدای عز و جل حضرت آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید،دودمانی که بعضی از برخی دیگر گرفته شدهاند و خداوند شنوا و آگاه است.ما دودمان آدم و خانوادۀ نوح و برگزیدگان ابراهیم و سلاله اسماعیل و خاندان محمدیم،ما نسبت به شما چونان آسمان برافراشته و زمین گردشکننده و خورشید درخشان و درخت زیتونیم که نه شرقی است و نه غربی،درختی که روغنش برکت یافت و ریشه و اصلش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و شاخهاش علی علیه السّلام بود.به خدا سوگند!ما میوۀ همان درختیم.آنکس که به شاخهای از آن بیاویزد از عذاب الهی نجات یافته و کسانی که از آن سرپیچی کنند، در آتش جهنم در خواهند افتاد.
با پایان پذیرفتن سخنان امام حسن علیه السّلام،امام امیر المؤمنین علیه السّلام بر فراز منبر رفت و فرمود:
«یابن رسول الله!أثبت علی القوم حجتک و اوجبت علیهم طاعتک،فویل لمن خالفک»؛ (1)
ای فرزند رسول خدا!حجت و برهان خویش را بر مردم اقامه نمودی،اطاعت خویش را بر آنان واجب ساختی وای بر آنکس که از تو فرمان نبرد.
1) (1)) .بحار الانوار 358/43.
وقتی کلیه ابزار و وسائلی که امام امیر مؤمنان علیه السّلام جهت برقراری صلح و آشتی به کار برده به ناکامی انجامید و معاویه همچنان به ستیز با حکومت قانونی و براندازی خلافت اسلامی و بازگرداندن آداب و رسوم جاهلیت پافشاری نشان داد و به صفین لشکرکشی کرد و فرات را اشغال نمود،امام علیه السّلام آماده نبرد با او شد و نیروهایی را که از مهاجران و انصار به یاری وی شتافته بودند،فراخواند و بدانان فرمود:
مردم!شما انسانهایی نیکاندیش و بسیار بردبار و شکیبایید و همواره حق بر زبانتان جاری است،آنچه را انجام میدهید،میمون و خجسته است،اکنون تصمیم داریم به سمت دشمن حرکت کنیم،در این زمینه نظر خود را اعلان دارید.
عده زیادی از شخصیتهای بزرگ اسلامی نظیر:عمار یاسر،سهل بن حنیف،مالک اشتر،قیس بن سعد،عدی بن حاتم و هاشم بن عتبه بهپا خاسته و پشتیبانی خود را از تصمیم امام علیه السّلام در حرکت به سمت دشمن و رویارویی با آنان اعلام داشتند. (1)
در این هنگام امام حسن علیه السّلام خطابه مهمی ایراد نمود که در آن فرمود:
«الحمد للّه لا اله غیره وحده لا شریک له،و اثنی علیه بما هو أهله،انّ ممّا عظّم اللّه علیکم من حقه و أسبغ علیکم من نعمه ما لا یحصی ذکره و لا یؤدّی شکره و لا یبلغه صفة و لا قول و نحن انّما غضبنا للّه و لکم،فانّه منّ علینا بما هو أهله أن نشکر فیه آلاءه و بلاءه و غماءه قولا یصعد إلی الله فیه الرضا،و تنتشر فیه
1) (1)) .در کتاب زندگانی امیر المؤمنین 52/2-57 سخنانی که در تأیید و پشتیبانی امام بیان شده،آمده است.
عارفة الصدق،یصدق اللّه فیه قولنا و نستوجب فیه المزید من ربّنا،قولا یزید و لا یبید،فانّه لم یجتمع قوم قطّ علی أمر واحد الا اشتد أمرهم،و استحکمت عقدتهم،فاحتشدوا فی قتال عدوّکم معاویه و جنوده،فانه قد حضر و لا تخاذلوا فانّ الخذلان یقطع نیاط القلب،و انّ الاقدام علی الأسنة نجدة و عصمة لأنّه لم یمتنع قوم قظّ رفع اللّه عنهم العلة و کفاهم جوائح الذلة،و هداهم معالم الملة»؛
سپاس خداوندی را که معبودی جز او نیست و شریکی ندارد و او را چنانکه سزاوار است ستایش میکنم،به راستی حق بزرگی را که خداوند به شما عنایت کرده و نعمتهای فراوانی را که به شما ارزانی داشته،قابل شمارش نیست و سپاس و شکرش ادا نگردد و در توصیف و بیان نگنجد.ما به خاطر خدا و در جهت مصالح شما خشم گرفتیم،زیرا خداوند بر ما منّت نهاده تا شکرگزار وی شویم و در نعمتها و آزمونها و بخششهایش خشنودی و رضای او را به دست آوریم،تا نشانۀ راستین حق در میان ما گسترش یابد و خداوند ما را در آن راستگو شمارد تا سزاوار نعمتی فزونتر از جانب پروردگار خود شویم،گفتاری که نعمت را افزون کند و آن را به تباهی نکشاند،امور هر ملتی که به اتحاد و همبستگی دست یافت استحکام یافته و به قدرت رسیدند و پیوندشان استوار و پابرجا گردید.بنابراین،برای نبرد با دشمن خود معاویه و سپاهیانش بسیج شوید زیرا اینک آماده نبرد با شماست مبادا دست از یاری و پشتیبانی یکدیگر بردارید که این عمل سبب گسستن رشته پیوند دلها میشود و پایمردی در نبرد و پیکار ضامن همیاری و جلوگیری از شکست است، زیرا خداوند مردمی را که از خود پایداری نشان دهند از ضعف و سستی و ناتوانی میرهاند و در محنتها و دشواریهای خواری و ذلت آنها را مورد حمایت قرار میدهد و به نشانههای دیانت رهنمونشان میگرداند.
و الصلح تأخذ منه ما رضیت به و الحرب یکفیک من أنفاسها جرع (1)
از صلح[و آرامش]آنچه را که خوش میداری خواهی ستاند،و از جنگ[تنها]جام [جانستان مرگ]خواهی نوشید.
سخنان فصیح و بلیغ امام علیه السّلام سراسر،دعوت به وحدت و یکپارچگی و همیاری در جهت نبرد و مبارزه با سرکشان و زورگویان بود و مردم به درخواست امام پاسخ مثبت داده و به سرعت خویش را برای یاری حق و دفاع از آیین مقدس اسلام،مهیا ساختند.
هر دو سپاه در صفین گرد آمدند و امام علی علیه السّلام تلاش فراوانی انجام داد تا از بروز جنگ با معاویه پرهیز شود ولی تلاشهای آن بزرگوار بینتیجه ماند و ناگزیر وارد عرصۀ کارزار شد.چندین ماه به طول انجامید و طی آن هزاران تن از مسلمانان و مؤمنان قربانی قدرتطلبی معاویه شدند.
امام حسن علیه السّلام در جنگ صفین نقش بسیار برجستهای ایفا نمود.تاریخ نگاران آوردهاند:هنگامی که امام علی بن ابی طالب علیه السّلام صفوف لشکریانش را آراست و فرماندهی جناح راست سپاه را به امام حسن و امام حسین علیهما السّلام و عبد الله بن جعفر و مسلم بن عقیل سپرد. (2)معاویه خواست امام حسن علیه السّلام را بیازماید،از اینرو،عبید الله بن عمر را نزد او فرستاد تا با وعده خلافت به او وی را بفریبد،شاید از یاری پدرش دست بردارد،عبید الله به سوی حضرت رفت و عرضه داشت:کاری به شما دارم.
حضرت فرمود:چه کاری؟
عبید الله گفت:«پدرت قریشیان را از اول تا آخر از دم تیغ گذراند و مردم
از او کینهها به دل دارند،آیا حاضری زمام امور را خود بهدست گیری تا تو را به زمامداری برگزینیم؟!». (1)
امام حسن علیه السّلام در کمال قاطعیت فرمود:به خدا سوگند!چنین کاری هیچگاه انجام پذیرفتنی نیست»سپس افزود:
«لکأنیّ أنظر إلیک مقتولا فی یومک أو غدک،أما ان الشیطان قد زین لک و خدعک حتی أخرجک مخلقا بالخلوق و تری نساء اهل الشام موقفک و سیصرعک اللّه و یبطحک لوجهک قتیلا؛ (2)»
گویی امروز یا فردا تو را در میدان جنگ کشته میبینم،شیطان فریبت داده و چنان تو را زینت بخشیده که خود را آراسته و معطر ساختهای تا زنان شام با دیدنت فریفتۀ تو شوند ولی به زودی خداوند تو را به خاک هلاکت خواهد افکند.
عبید الله با ناکامی در مأموریتش مأیوس و درمانده نزد معاویه بازگشت و او را در جریان سخنان امام حسن علیه السّلام قرار داد و معاویه گفت:«او پسر پدرش است.» (3)
همان روز عبید الله به طرفداری از معاویه به میدان جنگ رفت،پس از اندکی توسط مردی از قبیله همدان به قتل رسید.وقتی امام حسن علیه السّلام از میدان کارزار عبور نمود،مردی را دید بر جنازهای تکیه زده و نیزهاش را در چشم او فرو برده و افسار اسبش را به پای او بسته است.امام علیه السّلام به اطرافیانش فرمود:
ببینید این مرد کیست؟همراهان به حضرت اطلاع دادند که وی مردی از قبیله همدان و شخص مقتول،عبید الله بن عمر است. (4)
پرواضح است که این رخداد از جمله کرامات امام حسن علیه السّلام تلقی
میشود زیرا حضرت قبل از وقوع ماجرا از سرنوشت عبید الله خبر داده و وی را از سرانجام ذلتبارش،آگاه ساخته بود و این ماجرا به این سرعت تحقق یافت.
رویارویی در جنگ صفین حالتی یکنواخت نداشت،گاهی به صورت درگیری و جنگ و گریز میان دو سپاه انجام میپذیرفت و گاهی دو لشکر کاملا با یکدیگر در میآویختند.در نخستین رویارویی که جنبۀ درگیری کامل داشت امام علی علیه السّلام فرزندش حسن را مهیای حمله به صفوف سپاهیان شام دید،به اطرافیانش فرمود:
این جوان را به فرمان من از جنگ بازدارید مبادا با شهادتش پشتم را بکشند،زیرا دریغم میآید با مرگ این دو جوان(یعنی حسن و حسین)دودمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله قطع شود.
پس از گذشت چند ماه از رویارویی سپاه امام علی علیه السّلام و لشکریان معاویه و خسارتهای فراوانی که متوجه دو طرف شد،سپاهیان حق،به فرماندهی امیر المؤمنین علیه السّلام در آستانۀ پیروزی و پایان دادن به خونریزی شدیدی که معاویه آن را در پیکر امت اسلام به وجود آورد،قرار گرفتند.ولی عمرو عاص لشکریان معاویه را از شکست حتمی نجات داد و آن زمانی بود که سپاه معاویه قرآنها را بر نیزه کرده و خواستار حکمیت قرآن بین طرفین شدند و آنگاه که جمعی از جنگجویان،امام علی علیه السّلام را تحت فشار زیاد قرار دادند حضرت به ناچار پذیرای حکمیت شد،اینان افرادی بودند که در اثر جهل و نادانی تحت
تأثیر نیرنگ و فریب عمرو عاص قرار گرفتند چنانکه منافقان و فرصتطلبان با حمایت و پشتیبانی از افراد نادان،خواستار وارد کردن فشار بیشتر آنان بر امام مظلوم علیه السّلام شدند.
با فریب خوردن ابو موسی اشعری-نماینده عراقیان-با حیله عمرو عاص -نمایندۀ شامیان-در ماجرای حکمیت،آن دسته از افرادی که حکمیت را بر امام تحمیل کرده بودند به اشتباه بزرگی که در آن گرفتار آمدند،پیبردند.از اینرو،متوجه امام شده و از او خواستند کلیه تعهداتی را که در اثر فشار آنان امضاء نموده،لغو کند و جنگ با معاویه را از سر بگیرد.فراتر از آن،اظهار داشتند که حضرت با پذیرفتن حکمیّت،مرتکب اشتباه شده است به همین دلیل،شعار«لا حکم الا اللّه»را که سبب آشفتگی دیگر و فاجعۀ جدیدی بین لشکریان امام علی علیه السّلام شد،سر دادند.
از اینجا بود که امام علیه السّلام جلوگیری از وقوع حادثه را ضروری دانست.
بدینترتیب،فردی را که از هر جهت مورد اطمینان و احترام مردم بود فرا خواند تا در مورد آنان سخن بگوید و سخنانش به گونهای باشد که با دلیل و برهان بر حکم ابو موسی اشعری خط بطلان بکشد و مشروعیت اصل حکمیت را برای آنان روشن سازد،امام علیه السّلام فرزندش امام حسن را برای این کار برگزید و بدو فرمود:فرزندم!بهپا خیز و درباره این دو تن،عبد الله بن قیس(ابو موسی اشعری)و عمرو عاص سخن بگو.
امام مجتبی علیه السّلام بهپا خاست و بر چوبهای منبر بالا رفت و فرمود:
مردم!به راستی که شما درباره این دو مرد فراوان سخن گفتید،این دو انتخاب شده بودند که فقط طبق کتاب خدا حکمکننده نه از روی هوای نفس،ولی برعکس به هوای نفس حکم کردند نه به کتاب خدا و کسی که چنین باشد نمیتوان او را حکم
نامید،بلکه وی محکوم است و عبد الله بن قیس(ابو موسی)آنگاه که خلافت را برای عبد الله بن عمر مقرر داشت،مرتکب سه اشتباه شد:با پدرش عمر مخالفت کرد،زیرا عمر به این کار راضی نشد و حتی پسر خود را از اعضای شورا نیز قرار نداد.
دوم:با خود عبد الله در این مورد مشورت نکرد.
سوم:مهاجران و انصاری که حکومت را سرپا نموده و به وسیله آن بر مردم حکومت میرانند،در این باره نظری ارائه ندادند ولی اصل حکمیت دارای مشروعیت است چرا که نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله سعد بن معاذ را در ماجرای بنی قریظه حکم قرار داد و او نیز طبق رضای خدا حکم کرد،تردیدی نیست اگر مخالفت کرده بود، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بدان حکمیت رضایت نمیداد. (1)
امام حسن علیه السّلام در سخنرانی بسیار مناسب خود مهمترین نقاط حساسی که محور نزاع و مشاجره و منع فتنه و آشوب را تشکیل میداد ارائه نمود و روشن ساخت کسی که برای حکمیت انتخاب میشود اگر بر مبنای حق حکم کند از گفتارش پیروی میشود و نظریهاش،به خصومت و دشمنی پایان میدهد و تسلیم خواستهها و تمایلات فاسد نمیشود و ابو موسی در حکمیتش تسلیم حق نبود بلکه با پیروی از هوای نفس خویش عبد الله بن عمر را کاندید خلافت نمود در صورتی که پدرش عمر وی را شایسته خلافت ندانسته بود.
افزون بر اینکه شرط اساسی انتخاب،اتفاقنظر مهاجر و انصار در آن گزینش بود که چنین چیزی نیز حاصل نشد چنانکه امام علیه السّلام در سخنان خویش با استناد به حکمیت سعد بن معاذ در بنی قریظه به دستور رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به مشروعیت حکمیت،که خوارج در مقام انکار آن برآمده بودند اشاره فرمود.
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 530/1-532.
امام امیر المؤمنین علیه السّلام در بازگشت از صفین در منطقهای به نام«حاضرین» وصیت مهمی خطاب به فرزندش امام حسن علیه السّلام عنوان فرمود که درسهای ارزندهای دربر دارد.
1.من الوالد الفان،المقرّ للزمان المدبر العمر،المستسلم للدنیا،الساکن مساکن الموتی و الظاعن عنها غدا الی المولود المؤمل ما لا یدرک السالک سبیل من قد هلک، غرض الأسقام،و رهینة الأیام و رمیة المصائب...
2.اما بعد؛فان فیما تبیّنت من إدبار الدنیا عنی،و جموح الدهر علیّ،و اقبال الآخرة الی،ما یزعنی عن ذکر من سوای،و الاهتمام بما ورائی غیر انی حیث تقرد بی دون هموم الناس هم نفسی فصدفنی رأیی و صرفنی عن هوای و صرّح لی محض أمری فأفضی بی الی جد لا یکون فیه لعب و صدق لا یشوبه کذب و وجدتک بعضی بل وجدتک کلی حتی کأنّ شیئا لو اصابک أصابنی،و کانّ الموت لو أتاک أتانی فعنانی من أمرک ما یعنینی من أمر نفسی،فکتبت الیک کتابی مستظهرا به ان أنا بقیت لک او فنیت.
3.فانی اوصیک بتقوی الله-ای بنی-و لزوم أمره و عمارة قلبک بذکره و الاعتصام بحبله و ای سبب أوثق من سبب بینک و بین الله ان أنت أخذت به؟
1.وصیتی است از پدری فانی،او که پذیرای دشواریهای روزگار است و عمر خویش را پشتسر نهاده و تسلیم زمانه گشته است.نکوهشگر دنیا و ساکن دیار مردگان،که فردا از آن سفر خواهد کرد،به فرزندی که در آرزوی چیزی به سر میبرد و بدان دست نخواهد یافت و طی کنندۀ راهی است که رهروانش به هلاکت رسیدند،هدف تیرهای بیماری،و گروگان گذر زمان است.سپری که آماج تیرهای مصیبت و اندوه است.
2.اما بعد؛من از پشت کردن دنیا به خود و سرکشی روزگار بر خویش و روی آوردن آخرت به خود،دریافتم که باید دیگران را رها سازم و به خود بپردازم و تمام همّت خویش را در کار آخرت به کار گیرم هرچند در اندیشۀ مردم هستم،در خود نیز بیندیشم و غم خود نیز بخورم،این اندیشه مرا بازگرداند و از پیروی خواستههای نفس بازداشت و حقیقت کارم را برایم روشن ساخت و در نتیجه مرا به تلاشی جدّی برانگیخت که بازیچه نبود،با حقیقتی آشنا ساخت که در آن دروغی راه نداشت،من تو را پارۀ تن خود،بلکه تمام وجود خودم یافتم، چنانکه اگر آسیبی به تو رسد گویی به من رسیده و اگر مرگ به سراغت آید گویی به سراغ من آمده.از اینرو،کار تو را چون کار خویشتن پنداشتم و بدین منظور این سفارش را نوشتم تا برایت تکیهگاهی باشد،زنده باشم یا نباشم.
3.پسرم!تو را به پروای از خدا و ملازمت دستورات او و آباد کردن دل خود،به یاد وی و چنگ زدن به ریسمانش سفارش میکنم،کدام رشته اگر بدان چنگ زنی از رشتهای که میان تو و خداست،استوارتر است؟
4.أحی قلبک بالموعظة،و أمته بالزهادة،و قوّه بالیقین،و نوّره بالحکمة و ذلّله بذکر الموت و قرّره بالفناء و بصّره فجائع الدنیا و حذّره صولة الدهر و فحش تقلب اللیالی و الأیام و أعرض علیه أخبار الماضین و ذکّره بما اصاب من کان قبلک من الأولین و سر فی دیارهم و اثارهم فانظر فیما فعلوا و عما انتقلوا،و این حلّوا و نزلوا،فانک تجدهم قد انتقلوا عن الأحبة،و حلّوا دیار الغربة و کأنک عن قلیل قد صرت کأحدهم، فأصلح مثواک،و لا تبع أخرتک بدنیاک ودع القول فیما لا تعرف و الخطاب فیما لم تکلّف.
5.و خض الغمرات للحق حیث کان،و تفقه فی الدین،و عوّد نفسک التصبّر علی المکروه و نعم الخلق التصبّر فی الحق،و ألجی نفسک فی أمورک کلّها الی الهک،فانّک تلجئها الی کهف حریز و مانع عزیز.
6.فتفهّم یا بنیّ وصیّتی،و اعلم أن مالک الموت هو مالک الحیاة،و أن الخالق هو الممیت،و أن المفنی هو المعید،و أنّ المبتلی هو المعافی،و أنّ الدنیا لم تکن لتستقرّ إلاّ علی ما جعلها اللّه علیه من النعماء و الابتلاء و الجزاء فی المعاد،او ما شاء ممّا لا تعلم...
فاعتصم بالذی خلقک و رزقک و سوّاک،و لیکن له تعبّدک،و الیه رغبتک،و منه شفقتک.
4.دلت را با موعظه زنده نما و با بیرغبتی به دنیا آن را بمیران و سرکوب کن،با یقین، آن را قوی ساز و با حکمت،روشن کن و با یاد مرگ،آن را فروتن و خوار گردان،آن را در اقرار به فنای هر چیزی وادار و در فجایع دنیوی،بیناییاش ببخش.و از هجوم دشواریهای زمانه و زشتی دگرگونی شبها و روزها،برحذرش دار و سرگذشت گذشتگان را به او ارائه بده و آن چه را بر سر دنیای تو آمده به آن یادآور شو.در شهرها و خانهها و آثارشان عبور نما و نیک بنگر که چه کردند و از کجا رفتند و در کجا فرود آمدند و منزل گزیدند!اگر چنین کنی درخواهی یافت که آنان از میان دوستان رفتند و به سرای غربت درآمدند و گویی دیری نپاید که تو نیز به یکی از آنان تبدیل خواهی شد.بنابراین،جایگاه همیشگیات را نیکو ساز و آخرتت را به دنیای خویش سودا مکن.از آنچه نمیدانی سخن مگو و از آنچه بر عهدهات نیست دم مزن.
5.در گرداب دشواریها و مشکلات حق وارد شو و دین را عمیقانه دریاب.خویشتن را در امور ناخوشایند به صبر و بردباری عادت بده،که صبر در راه حق،از اخلاق نکو و پسندیده تلقّی میشود،خود را در همۀ کارها در پناه خدای خویش قرار ده که اگر چنین کنی به پناهگاهی استوار و در پناه نگاهبانی قدرتمند،درآمدهای.
6.پسرم!سفارش و وصیّتم را به خوبی درک کن و بدان که مرگ از آن کسی است که حیات از آن اوست و آفریننده،همان کسی است که میمیراند و فناکننده همان است که باز میگرداند و گرفتارکننده همان کسی است که عافیت میبخشد.دنیا جز بر آن حال که خدا آن را مقرر داشته با نعمتها و بلاها و پاداش روز جزا و دیگر اموری که او خواسته و ما نمیدانیم، استقرار نمییابد...پس به خدایی که تو را آفریده و روزی داده و اندامی نیکو بخشیده پناه آور، بندگیات باید برای او و توجّه به سمت و سوی وی و بیمات از او باشد.
7.و اعلم یا بنیّ أنّ احدا لم ینبئ عن اللّه سبحانه کما أنبأ عنه الرسول صلّی اللّه علیه و اله فارض به رائدا،و إلی النجاة قائدا،فإنّی لم آلک نصیحة فإنّک لن تبلغ فی النظر لنفسک-و إن اجتهدت-مبلغ نظری لک.
8.و اعلم یا بنیّ أنه لو کان لربّک شریک لأتتک رسله،و لرأیت آثار ملکه و سلطانه،و لعرفت افعاله و صفاته،و لکنّه اله واحد کما وصف نفسه،لا یضاده فی ملکه أحد،و لا یزول ابدا و لم یزل.اوّل قبل الأشیاء بلا اولیّة،و آخر بعد الأشیاء بلا نهایة،عظم عن أن تثبت ربوبیّته بإحاطة قلب او بصر.
9.فإذا عرفت ذلک فافعل کما ینبغی لمثلک أن یفعله فی صغر خطره و قلّة مقدرته و کثرة عجزه،و عظیم حاجته الی ربّه،فی طلب طاعته،و الخشیة من عقوبته،و الشفقة من عقوبته،و الشفقة من سخطه،فإنّه لم یأمرک إلاّ بحسن و لم ینهک إلاّ عن قبیح.
10....یا بنیّ اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک،فأحبب لغیرک ما تحبّ لنفسک،و اکره له ما تکره لها،و لا تظلم کما لا تحبّ أن تظلم،و أحسن کما تحبّ أن یحسن إلیک،و استقبح من نفسک ما تستقبحه من غیرک،و ارض من الناس بما ترضاه لهم من نفسک و لا تقل ما لا تعلم و إنّ قلّ ما تعلم،و لا تقل ما لا تحبّ أن یقال لک.
7.پسرم!بدان هیچکس از خدا آنگونه که پیامبر ما خبر داده،اطلاع نداده است.بنابراین، به او خشنود شو تا پیشوا و رهنمونگر تو به سوی نجات و رهایی باشد که من از نصیحت به تو کوتاهی نکردم و تو در اندیشهات برای خود-هرچند بکوشی-به مقداری که من در حق تو میاندیشم،نخواهی رسید.
8.پسرم!بدان اگر پروردگارت شریکی داشت،فرستادگان آن شریک به سویت میآمدند و آثار ملک و پادشاهی او را مشاهده میکردی و کارها و صفاتش را میشناختی امّا او خدایی یگانه و بیهمتاست،همانگونه که خویشتن را وصف نموده است.کسی در قلمرو حکومتش بر ضدّ او وجود ندارد،همواره هست و همیشه بوده است.خدایی که اوّل است پیش از هر چیز،بیآنکه او را اولیّتی باشد و آخر است پس از هرچیز،بیآنکه از نهایتی برخوردار باشد.بزرگتر از آن است که ربوبیّتش را دلی یا دیدهای فراگیرد.
9.اکنون که بر این حقیقت آگاه شدی چنان عمل نما که فردی نظیر تو که از منزلتی کوچک و نیرویی اندک برخورداری و ناتوانیات بسیار و نیازت به پروردگارت زیاد است.در اطاعت او و ترس از عذاب و هراس از خشم او،عمل میکند زیرا خداوند تو را تنها به نیکی فرمان داد و تنها از زشتیها،نهی کرده است.
10.پسرم!خود را میزان میان دیگران قرار ده،آنچه را برای خود میپسندی برای دیگران نیز بپسند و آنچه را برای خود میپسندی برای دیگران نیز مپسند همانگونه که دوست نداری به تو ستم روا شود تو نیز به دیگران ستم روا مدار و همانگونه که میخواهی به تو نیکی شود تو نیز به دیگران نیکی کن،کاری را که از دیگران زشت میشماری از خود نیز زشت شمار.از مردم برای خود به همان خشنود باش که از خود در حق آنان خشنود هستی.آن چه را نمیدانی مگو،هرچند دانستههایت اندک باشد و آنچه را نمیپسندی دربارهات بگویند تو نیز در حق دیگران مگو.
11.و اعلم أنّ الاعجاب ضد الصواب،و آفة الألباب،فاسع فی کدحک و لا تکن خازنا لغیرک و اذا أنت هدیت لقصدک فکن اخشع ما تکون لربّک.
12.و اعلم أنّ الذی بیده خزائن السماوات و الأرض قد أذن لک فی الدعا،و تکفّل لک بالاجابة،و أمرک ان تسأله لیعطیک،و تسترحمه لیرحمک،و لم یجعل بینک و بینه من یحجبک عنه.
13.ثم جعل فی یدیک مفاتیح خزائنه بما أذن لک فیه من مسألته،فمتی استفتحت بالدعاء أبواب نعمته،و استمطرت شآبیب رحمته،فلا یقنّطک إبطاء اجابته، فإنّ العطیّة علی قدر النیّة،و ربّما اخرّت عنک الإجابة لیکون ذلک أعظم لأجر السائل، و أجزل لعطاء الآمل،و ربّما سألت الشیء فلا تؤتاه،و اوتیت خیرا منه عاجلا او آجلا او صرف عنک لما هو خیر لک،فلربّ أمر قد طلبته فیه هلاک دینک لو اوتیته فلتکن مسألتک فیما یبقی لک جماله،و ینفی عنک و باله،فالمال لا یبقی لک و لا تبقی له.
14...یا بنیّ!أکثر من ذکر الموت،و ذکر ما تهجم علیه،و تقضی بعد الموت إلیه حتی یأتیک و قد أخذت منه حذرک،و شددت له أزرک،و لا یأتیک بغتة فیبهرک، و ایّاک أن تغترّ بما تری من إخلاد اهل الدنیا الیها،و تکالبهم علیها،فقد نبأک اللّه عنها، و نعت هی لک عن نفسها،و تکشّفت لک عن مساویها،فإنّما أهلها کلاب عاویة،و سباع ضاریة،یهرّ بعضها علی بعض،و یأکل عزیزها ذلیلها،و یقهر کبیرها صغیرها.
11.بدان که خودپسندی،خلاف راه صواب و آفت عقل و خرد آدمی است.سخت کوشا باش،امّا خزانهدار دیگران مباش.هرگاه راه خویش را یافتی در برابر پروردگارت بیش از هر زمان،فروتنی نما.
12.بدان!خدایی که گنجینههای آسمانها و زمین به دست اوست به تو اجازۀ دعا داده و اجابت آن را بر عهده گرفته است و تو را فرمان داده که از او بخواهی تا به تو ببخشد و از او رحمت درخواست کنی تا مشمول رحمتت گرداند.میان خود و تو حاجب و دربانی قرار نداده است.
13....خداوند کلیدهای گنجینههایش را در دستان تو نهاده است چرا که به تو اجازه داده تا از او بخواهی.بنابراین،هرگاه بخواهی میتوانی درهای نعمتش را با دعا بگشایی و ریزش باران رحمتش را درخواست کنی،پس تأخیر در اجابت دعا تو را نومید نکند،زیرا عطا و بخشش خداوند به اندازۀ نیّت است چهبسا در اجابت دعایت تأخیر اندازد،تا پاداش دعاکننده بیشتر و عطای آرزومند افزونتر گردد.چهبسا چیزی را خواستهای و به تو ندهند ولی بهتر از آن را در دنیا یا آخرت به تو خواهند داد و یا مصلحت تو در آن بوده که آن را از تو دریغ دارند چهبسا چیزی از خداوند بخواهی که اگر عطایت کند موجب تباهی دینت میشود.بنابراین، همواره از خداوند چیزی را بخواه که زیباییاش برایت بماند وزر و وبال آن از تو دور باشد که نه ثروت برای تو میماند و نه تو برای ثروت ماندنی هستی.
14.پسرم!مرگ و موقعیتی را که ناگهان در آن قرار میگیری و پس از مرگ بدان میرسی، فراوان یاد کن تا چون مرگ به سراغت آمد برای آن مهیا باشی و بار خویش را بسته باشی نه آن که مرگ ناگهان به سراغت آید و تو را مغلوب سازد مبادا دلبستگی دنیاپرستان و کشاکش آنها بر سر دنیا تو را بفریبد که خداوند تو را از حال دنیا آگاه کرده است و دنیا نیز تو را از نابودی و مرگ خویش باخبر ساخته،زشتیهایش را برایت آشکار نموده است.دنیاپرستان به سگانی عوعوکننده و درندگان خون آشامی میمانند که برخی بر بعضی دیگر از روی خشم،زوزه میکشند و آنکه نیرومند است ناتوان را میخورد و آن بزرگ است بر کوچکترش غلبه میکند.
15....و اعلم یقینا أنّک لن تبلغ أملک،و لن تعدو أجلک،و أنّک فی سبیل من کان قبلک،فخّفض فی الطلب،و أجمل فی المکتسب،فإنّه ربّ طلب قد جرّ إلی حرب فلیس کل طالب بمرزوق،و لا کل مجمل بمحروم،و اکرم نفسک عن کل دنیّة و إن ساقتک إلی الرغائب،فإنّک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا.
16.و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک اللّه حرّا،و ما خیر خیر لا ینال إلاّ بشرّ،و یسر لا ینال إلاّ بعسر.و ایاک أن توجف بک مطایا الطمع،فتوردک مناهل الهلکة، و إن استطعت ألاّ یکون بینک و بین اللّه ذو نعمة فافعل،فأنّک مدرک قسمک، و آخذ سهمک،و إنّ الیسیر من اللّه سبحانه اعظم و أکرم من الکثیر من خلقه و إن کان کلّ منه.
17.و لا یکن أهلک أشقی الخلق بک،و لا ترغبنّ فیمن زهد عنک،و لا یکوننّ أخوک أقوی علی قطیعتک منک علی صلته،و لا تکوننّ علی الإساءة اقوی منک علی الإحسان،و لا یکبرنّ علیک ظلم من ظلمک،فانّه یسعی فی مضرّته و نفعک،و لیس جزاء من سرّک أن تسوءه.
15.با جزم و یقین بدان که هرگز به آرزویت نخواهی رسید و از اجلت فراتر نروی و در همان راه پیشنیان گام برمیداری.بنابراین،در دنیاطلبی آرام باش و با نیکویی به کسب و کار بپرداز،زیرا چهبسا تلاشی که به نابودی سرمایهای انجامد.اینگونه نیست که هر کوشندهای را روزی دهند و هر مداراکنندهای را محروم سازند.نفس خویش را گرامی دار و از هر پستی و فرومایگی دور نگاهدار،هرچند تو را به نعمتهای فراوان رساند.زیرا در برابر آنچه از بزرگواری خویش از دست میدهی عوضی دریافت نخواهی کرد.
16.بندۀ دیگری مباش که خداوند تو را آزاد آفرید.خیری که جز با شرّ به دست نیاید و آسایشی که جز با سختی فراهم نگردد،چه خیری دربر دارد؟!
از سوار شدن بر مرکب حرص و آزمندی که تو را به آبشخورهای هلاکت ببرند،بپرهیز.
اگر توانستی صاحب نعمتی را میان خود و خدایت قرار ندهی،این کار را به انجام برسان زیرا سرانجام به آنچه نصیب توست خواهی رسید و سهمت را خواهی گرفت و اندک نعمتی که از جانب خدای سبحان باشد بزرگتر و گرامیتر از نعمتهای فراوانی است که از غیر خدا برسد، گرچه همۀ نعمتها از آن خداست.
17.مبادا خانوادهات به سبب تو بدبختترین مردم بهشمار آیند.به کسی که از تو دوری میکنند رغبت نشان بده،مبادا برادرت در گسستن از تو و پیوستن به او،تواناتر از تو و در بدی کردن،توانش بیش از تو،در نیکی کردن باشد.از ستم کسی که بر تو ستم روا داشت نگران مباش،زیرا او به زیان خویش و به سود تو میکوشد.پاداش کسی که تو را شادمان کرد آن نیست که اندوهگینش سازی.
18.و اعلم یا بنیّ!أنّ الرزق رزقان:رزق تطلبه و رزق یطلبک،فانّ أنت لم تأته أتاک،ما أقبح الخضوع عند الحاجة،و الجفاء،عند البغی!إنّما لک من دنیاک ما اصلحت به مثواک و إن کنت جازعا علی ما تفلّت من یدیک،فاجزع علی کلّ ما لم یصل إلیک، استدل علی ما لم یکن بما قد کان،فان الأمور أشباه،و لا تکوننّ ممّن لا تنفعه العظة إلاّ إذا بالغت فی إیلامه،فإنّ العاقل یتّعظ بالآداب و البهائم لا تتّعظ إلاّ بالضرب.
19.استودع الله دینک و دنیاک،و أسأله خیر القضاء لک فی العاجلة و الآجلة و الدنیا و الآخرة و السلام»؛
18.پسرم بدان!رزق و روزی دو گونه است:یکی آن است که تو در پی آن هستی و یکی آنکه تو را میجوید که اگر به سویش نروی نیز به نزد تو خواهد آمد.چه زشت است فروتنی به هنگام نیاز و ستم به وقت توانگری.سود و بهرۀ تو از دنیا همان است که با آن آخرتت را اصلاح میکنی،اگر برای آنچه از کف دادهای ناله میکنی.پس،برای آنچه به دست نیاوردهای نیز ناله و فریاد برآور.بر آنچه نبوده به آنچه بوده استدلال کن،زیرا امور دنیا شبیه به یکدیگرند،از آن دسته از مردم مباش که پند و اندرز،سودشان نرساند مگر آنگاه که او را شدیدا به رنج آوری که خردمند،با تربیت پند میگیرد و چارپایان جز با ضرب تازیانه پند نمیگیرند.
19.دین و دنیایت را به خدا بسپار و از او بهترین تقدیر را در امروز و فردا و دنیا و آخرت برایت درخواست میکنم،و السلام.
نفاق و سرپیچی برخی افراد نادان که به ظاهر دم از دینداری میزدند، سرانجام به جایی رسید که مجموعههای بزرگی از لشکریان امیر المؤمنین علیه السّلام از فرمان آن بزرگوار سر بر تافتند،بلکه این مارقان پا فراتر نهاده و حکم به تکفیر آن حضرت علیه السّلام نمودند.
پس از جنایاتی که مارقین در عراق مرتکب شدند«نهروان»را مرکز فعالیّتهای متمرّدانه و سرپیچی خود قرار دادند و امام علیه السّلام ناگزیر شد به سوی آنان به حرکت درآید.حضرت پس از باز کردن باب مذاکره و گفتوگو و اتمام حجّت بر آنان،به کسانی که بر انحراف و کینهتوزی و کفر خویش پافشاری داشتند،اعلان جنگ داد و بدینترتیب،به جز افرادی انگشتشمار بقیّه را از دم تیغ گذراند.عبد الرحمان بن ملجم مرادی که دلی سرشار از بغض و کینۀای کورکورانه نسبت به امام مظلوم شیعیان علی علیه السّلام داشت از جمله افراد اندکی بود که از صحنۀ جنگ نهروان گریخته بودند.وی نهانی نقشۀ قتل امیر مؤمنان علیه السّلام را طراحی کرده و در پایان و پس از هماهنگی با عدهای از خوارج و منافقان کوفه،توانست در شب نوزدهم ماه رمضان المبارک سال (40)هجری در محراب عبادت و در خانۀ خدا-مسجد کوفه-امام را ترور نماید و ندای جاودان علی در آفاق طنین افکند که:«فزت و ربّ الکعبه»؛به خدای کعبه،رستگار شدم.
امام علی علیه السّلام قبل از دمیدن پگاه فجر خواست به قصد مناجات و راز و نیاز با خدای خویش در مسجد کوفه از خانه بیرون رود،مرغابیهای موجود در حیاط منزل که به امام حسن علیه السّلام هدیه شده بودند در برابر حضرت فریاد برآوردند و آن بزرگوار از فریاد آنان وقوع رخداد بزرگ و مصیبت جانکاهی را پیشبینی کرد و فرمود:قدرتی برتر از قدرت خدا نیست،فریادهایی که نالههایی را در پی دارد.
امام امیر مؤمنان علیه السّلام به سمت در خانه که از چوب درخت خرما ساخته شده بود آمد و خواست آن را بگشاید،بر او دشوار آمد،در را از پاشنه برکند و ردایش از دوش مبارک وی افتاد،و در حالی که این اشعار را زمزمه میکرد آن را محکم بست:
کمرت را برای مرگ محکم بربند که مرگ قطعا به سراغت خواهد آمد و آنگاه که به سراغت آمد از آن بیم به خود راه مده. (1)
امام حسن علیه السّلام سراسیمه از خروج پدر در آن سحرگاه،بدو عرضه داشت:
پدرجان!چرا این وقت شب از خانه بیرون میروی؟
امیر المؤمنین علیه السّلام پاسخ داد؛امشب خوابی دیدم که مرا به این کار واداشت.
امام مجتبی علیه السّلام عرض کرد:خیر است،چه خوابی دیدید آن را برایم بازگو فرما.
امام علی علیه السّلام در پاسخ فرزندش فرمود:خواب دیدم جبرئیل از آسمان بر کوه
1) (1)) . اشدد حیازیمک للموت فإنّ الموت لا قیکا و لا تجزع من الموت اذا حلّ بوادیکا
ابو قبیس فرود آمد و دو سنگ برداشت و بر روی بام کعبه برد و آنها را برهم زد،سنگها چونان خاکستر نرم و از هم پاشیده شد به گونهای که ذرّات آن همۀ خانههای مکه و مدینه را فراگرفت.
امام حسن علیه السّلام پرسید:پدر!تعبیر این خواب چیست؟
امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:اگر تعبیرش ظاهر شود پدرت کشته میشود و عزا و ماتم کشته شدن او همۀ مردم مکه و مدینه را در سوک مینشاند.
امام حسن علیه السّلام بیقرار و سراسیمه از جا جست و با صدایی آرام و پراندوه از پدر پرسید:
پدر!این فاجعه کی رخ میدهد؟
امام علی علیه السّلام فرمود:«خدای متعال در قرآن میفرماید: وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ مٰا ذٰا تَکْسِبُ غَداً وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (1)
هیچکس نمیداند فردا چه بهدست میآورد و کسی نمیداند در چه سرزمینی از دنیا میرود ولی حبیب من پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:این حادثه در دهۀ آخر ماه رمضان اتفاق خواهد افتاد و قاتل من ابن ملجم است.
امام حسن علیه السّلام عرضه داشت:اکنون که قاتل خود را میشناسی وی را بکش.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:قبل از جنایت،قصاص جایز نیست و هنوز او کاری انجام نداده است».امام علی علیه السّلام فرزندش را سوگند داده تا به بستر خود بازگردد و امام حسن نیز چارهای جز اطاعت فرمان پدر نداشت. (2)
امیر مؤمنان علیه السّلام به مسجد کوفه رسید و آن فاجعۀ بزرگ بهدست شقاوتمندترین انسانها اتفاق افتاد.مردم کوفه با شنیدن خبر این مصیبت جانکاه،به مسجد شتافتند و فرزندان امام علیه السّلام به سرعت به سمت مسجد حرکت کردند و امام حسن علیه السّلام قبل از همه به مسجد رسیده و پدر را در محراب عبادت در خون خود غلتان دید که چهره و محاسن مبارکش از خونش خضاب گشته بود و گروهی پیرامونش حلقه زده و وی را برای ادای نماز مهیا میکردند وقتی چشم امیر المؤمنین به فرزندش حسن افتاد به او دستور داد با مردم نماز بگزارد.امام خود با اینکه خون از بدن مبارکش جاری بود نمازش را نشسته بهجا آورد.
امام حسن علیه السّلام پس از ادای نماز سر پدر را به دامن گرفت و از او پرسید:
پدر!کدام جنایتپیشه با تو چنین کرد؟امیر المؤمنین علیه السّلام در پاسخ فرمود:
عبد الرحمن بن ملجم.
امام مجتبی علیه السّلام پرسید:از کدام سو گریخت؟
امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:نیازی به تعقیب او نیست به زودی از این در به شما وارد خواهد شد و بر باب«کنده»اشاره فرمود.دیری نپایید که ابن ملجم تبهکار را سر برهنه و دست بسته از همان در به حضور آوردند،در برابر امام حسن علیه السّلام ایستاد،امام به آن جنایتکار فرمود:ملعون!تو امیر مؤمنان و پیشوای مسلمانان را کشتی؟این پاداش خیرخواهی وی در حق تو بود که پناهت داد و به خود نزدیک ساخت؟
امیر مؤمنان علیه السّلام چشمان مبارکش را گشود و با صدایی آرام به قاتلش
فرمود:ابن ملجم!فاجعهای سخت آفریدی و حادثۀ بزرگی به وجود آوردی،آیا من در حق تو آن همه مهربانی نکردم و در عطا و بخشش تو را بر دیگران مقدم نداشتم؟!آیا این پاداش خدمات من بود؟!
سپس امام علیه السّلام به فرزندش حسن سفارش فرمود به او نیکی و احسان نماید و فرمود:پسرم!با اسیرت مدارا کن و بر او ترحّم نما و مهربان باش.
امام حسن علیه السّلام عرضه داشت:پدر!این ملعون تو را کشت و ما را در سوگت عزادار ساخت،میفرمایی با او مهربانی کنیم؟.
امیر مؤمنان علیه السّلام،در پاسخ فرزند فرمود:پسرم!ما خاندان عفو و بخششیم،از هر چه میخوری به اسیرت بخوران و از آنچه مینوشی به او بنوشان،اگر من از دنیا رفتم به قصاص خونم وی را بکش ولی مبادا او را مثله کنی که شنیدم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میفرمود:حتی سگ گزنده را مثله نکنید.اگر زنده ماندم میدانم با او چه کنم و خود،از هرکس به عفو و بخشش او سزاوارترم،زیرا ما خاندانی هستیم که گناهکار را میبخشاییم و در حق او بزرگواری میورزیم. 1
امام حسن علیه السّلام با دلی پر از غم و اندوه نگاهی به پدر کرد و عرضه داشت:
پدر!پس از تو به چهکسی دل خوش کنیم؟مصیبت جانسوز شما درست همانند مصیبت از کف دادن جدمان پیامبر است.
امیر مؤمنان علیه السّلام امام حسن را دربر گرفت و تسکین داد و فرمود:پسرم!دلت را با صبر و شکیبایی به خدا بسپار و پاداش خود و برادرانت را در مصیبتم بزرگ گرداند.
امام حسن علیه السّلام گروهی از پزشکان را برای مداوای پدر بزرگوارش
گردآورد از جمله اثیر بن عمرو سکونی (1)که در علوم پزشکی سرآمد تیم معالج بهشمار میآمد.وی شش تازۀ گوسفندی خواست و تار نازکی را از آن جدا کرد و داخل شکاف زخم سر امام نمود و سپس در آن دمید و زمانی آن را بیرون آورد،ذرّههای مغز سر حضرت در آن مشاهده شد زیرا ضربت دشمن به مغز مبارکش رسیده بود.اثیر بن عمرو،با پریشانی رو به امام علیه السّلام کرد و با کلماتی حاکی از یأس و نومیدی عرضه داشت:ای امیر مؤمنان!وصیّت فرما که زخم شما مداوا ندارد. (2)
امام حسن علیه السّلام که قطرات اشک بر گونههایش میلغزید و قلبش در آتشی از اندوه میسوخت،رو به پدر کرد و با صدایی آرام عرضه داشت:پدر!پشتم را شکستی چگونه میتوانم تو را با این حالت ببینم؟
امام چشمان مبارکش را گشود و حسن را سراپا غم و اندوه یافت،به آرامی و نرمی بدو پاسخ داد:پسرم!از امروز به بعد بر پدرت غم مخور و گریه و زاری مکن، امروز با جدّت پیامبر اکرم و جدّهات خدیجه و مادرت زهرا دیدار خواهم کرد و فرشتگان لحظه به لحظه در انتظار ورود پدرت هستند.بنابراین،بر من اندوهگین مباش و گریه مکن.
زهر شمشیر ابن ملجم تبهکار در خون مبارک حضرت اثر کرد و رنگ چهرۀ نازنینش به زردی گرایید و در آن حالت از نفسی آرام و دلی شادمان برخوردار بود و لحظهای از یاد و نام خدا غافل نماند.به کرانههای آسمان مینگریست و به پیشگاه خدای عز و جل تضرع و زاری میکرد و عرضه میداشت:خدایا!همراهی پیامبران و اوصیای آنان و برترین درجات بهشتی را از تو
مسألت دارم.
امیر المؤمنین علیه السّلام پس از این سخنان از هوش رفت و قلب امام حسن از شدت اندوه گداخت و تا آنجا که مژگانش یاری داد سیلاب اشک فرو بارید و قطراتی از آن بر چهرۀ مبارک پدر چکید،امام دیدگانش را گشود وقتی امام حسن را به آن حالت دید او را تسکین داد و فرمود:پسرم!چرا میگریی؟از امروز به بعد بر پدرت غم و اندوهی نیست،پسرم!گریه مکن،تو نیز با زهر شهید میشوی و برادرت حسین با شمشیر به شهادت خواهد رسید.
آنگاه امام علیه السّلام فرزندانش را به فضایل اخلاقی سفارش فرمود و نمونههای برجستهای از فضایل انسانی بدانها ارائه و درسهای ارزندهای از زندگی بدانان آموخت.آن بزرگوار اندرزهای ارزشمند خویش را نخست متوجه فرزندانش حسن و حسین و سپس سایر فرزندان و تمام مسلمانان نموده و فرمود:
«اوصیکما بتقوی الله و ان لا تبغیا الدنیا و ان بغتکما.
و لا تأسفا علی شیء منها زوی عنکما،
و قولا للحق و اعملا للأجر.
و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا.
أوصیکما و جمیع ولدی و أهلی و من بلغه کتابی بتقوی الله و نظم أمرکم و صلاح ذات بینکم،فانی سمعت جدکم صلّی اللّه علیه و اله یقول:صلاح ذات البین أفضل من عامة الصلاة و الصیام.
اللّه اللّه فی الایتام،فلا تغبوا افواههم و لا یضیعوا بحضرتکم.
و اللّه اللّه فی جیرانکم فانّهم وصیة نبیّکم،ما زال یوصی بهم حتی ظننّا أنّه سیورّثهم.
و اللّه اللّه فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم.
و اللّه اللّه فی الصلاة فانّها عمود دینکم.
و اللّه اللّه فی بیت ربّکم،لا تخلوه ما بقیتم فانه ان ترک لم تناظروا.
و اللّه اللّه فی الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم فی سبیل الله.
و علیکم بالتواصل و التباذل،و ایاکم و التدابر و التقاطع.
لا تترکوا الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر فیتول علیکم شرارکم ثم تدعون فلا یستجاب لکم»؛
فرزندانم!شما را به پرهیزکاری و ترس از نافرمانی خدا سفارش میکنم.در پی دنیا مباشید هرچند دنیا در پی شما باشد.
اگر سرمایه دنیا را از دست دادید،اندوهگین نشوید.
سخن حق بگویید و در برابر دریافت پاداش آخرت کار کنید.
دشمن ستمکاران و یار ستمدیدگان باشید.
شما و فرزندانم و هرکس این وصیتنامه به او میرسد را به تقوای الهی و رعایت نظم در کارها و اصلاح بین جامعه سفارش میکنم زیرا از جدتان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدم میفرمود:ثواب اصلاح بین مردم،از یک سال نماز و روزه برتر است.
شما را به خدا،شما را به خدا،به یتیمان توجه کنید،دهانشان را از غذا خالی نگذارید و نزد خود خوارشان نگردانید.
شما را به خدا،شما را به خدا!به همسایگان توجه داشته باشید که پیامبرتان درباره آنان سفارش میکرد و میفرمود:«درباره رعایت حق همسایه آنقدر به من سفارش شد که گمان بردم همسایه از انسان ارث نیز میبرد.
شما را به خدا،شما را به خدا!در مورد قرآن بکوشید و نگذارید دیگران قبل از شما به دستوراتش عمل کنند.
شما را به خدا،شما را به خدا!به نماز اهمیت بدهید که ستون دین شماست.
شما را به خدا،شما را به خدا!در رفتن به سوی خانه خدای خود اهتمام داشته باشید،مبادا دور آن را خالی بگذارید زیرا اگر چنین شود مهلت زندگی نخواهید یافت.
شما را به خدا،شما را به خدا!در جهاد و مبارزه،با سرمایهها و جانها و زبان هایتان در راه خدا،کوتاهی نکنید.
بر شما باد به یکدیگر بپیوندید و یکپارچه شوید و ببخشید و ببخشایید و مبادا با یکدیگر قطع رابطه کرده و پشت به هم نمایید.
امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید،اگر چنین کنید بدخوترین مردم بر شما حاکمیت خواهند یافت و دعاهایتان مستجاب نخواهد شد.
آنگاه خاندان و دودمانش را مخاطب قرار داد و فرمود:
«یا بنی عبد المطلب!لا الفینکم تخوضون دماء المسلمین خوضا تقولون قتل امیر المؤمنین قتل امیر المؤمنین ألا لا تقتلن بی الا قاتلی،انظروا اذا أنا متّ من ضربة هذه فاضربوه ضربة بضربة و لا یمثّل بالرجل فانی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یقول:ایاکم و المثلة و لو بالکلب العقور»؛ (1)
ای فرزندان عبد المطلب!مبادا به این بهانه که امیر المؤمنین کشته شد امیر المؤمنین کشته شد در خون مسلمان فروافتید مبادا به قصاص خون من،غیر از قاتلم کسی را بکشید.بردباری و شکیبایی کنید،اگر بر اثر ضربت او از دنیا رفتم وی را با یک
1) (1)) .شرح نهج البلاغه محمد عبده 85/3.
ضربت در برابر یک ضربت بکشید،و مثلهاش نکنید که از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدم میفرمود:حتی مثله سگ گزنده نیز جایز نیست»آنگاه فرزندش امام حسن علیه السّلام را در مورد نشر معارف دین و برپاداری شعائر آن سفارش ویژه کرد.
و فرمود:
«أوصیک ای بنی!بتقوی الله و اقام الصلاة لوقتها،و ایتاء الزکاة عند محلّها،و حسن الوضوء،فانّه لا صلاة الا بطهور و اوصیک بغفر الذنب و کظم الغیظ وصلة الرحم،و الحلم عن الجاهل و التفقّه فی الدین،و التثبّت فی الأمر و التعاهد للقرآن و حسن الجوار و الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و اجتناب الفواحش»؛ (1)
پسرم!تو را به تقوا و پرهیزکاری سفارش میکنم نماز را سر وقت آن بهجا آور و زکات را هنگامش بپرداز.وضویی نیک و شاداب بگیر که نماز بدون طهارت صحیح نیست.تو را سفارش میکنم از گناهان و لغزشهای مردم درگذری،خشم خود را فروبنشان و با خویشاوندانت رابطه برقرار ساز.بر کارهای افراد جاهل و نادان شکیبایی کن و در دین،ژرف بیندیش،در کارها پایداری نما،با قرآن همپیمان باش به همسایه نیکی کن،مردم را به کارهای نیک وادار و از کارهای ناپسند نهی کن و از کارهای زشت بپرهیز.
در بیستم ماه رمضان،انبوه جمعیت پیرامون خانه امام امیر مؤمنان علیه السّلام گرد آمده و برای عیادت از آن بزرگوار خواهان اجازه ورود بودند،حضرت به همه آنان اجازه ورود داد وقتی همه نشستند رو به آنان کرد و فرمود:
«سلونی قبل ان تفقدونی خففوا سؤالکم لمصیبة امامکم»؛
قبل از آنکه مرا نیابید هرچه میخواهید بپرسید ولی برای رعایت حال پیشوای خود پرسشهایتان را کوتاه و سبک بپرسید.
1) (1)) .تاریخ ابن اثیر 170/3.
و مردم با توجه به درد شدید و شدت جراحت حضرت از پرسش، خودداری کردند. (1)
زمانی که امیر المؤمنین علیه السّلام دریافت به زودی دنیا را وداع گفته و در جوار پروردگار قرار خواهد گرفت،خلافت و امامت را به فرزندش حسن سپرده و وی را پس از خود پیشوا قرار داد تا مسلمانان در کلیه امور خویش به وی رجوع کنند و شیعیان در این خصوص یکپارچه و متحد باشند.بنا به نقل کلینی(ره)امیر مؤمنان علیه السّلام به فرزندش حسن وصیّت نمود و حسین علیه السّلام و محمد حنفیه و تمام فرزندان و سران شیعه و خاندان خویش را بر وصیت خود گواه گرفت آنگاه کتاب و سلاح را به حسن سپرد و به او فرمود:
پسرم!رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به من فرمان داده تا تو را وصی خود قرار دهم و کتب و سلاحم را به تو بسپارم همانگونه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مرا وصی خود قرار داد و کتب و سلاح خویش را به من سپرد و به من دستور داد به تو فرمان دهم هرگاه نشانههای مرگ را در خود دیدی این امانتها را به برادرت حسین بسپار.
نیز روایت شده که آن حضرت فرمود:پسرم!ولیّ خون،تویی اگر خواستی میتوانی قاتل را ببخشی و اگر خواستی او را قصاص نمایی،تنها با یک ضربت به جای یک ضربت او را بکش. (2)
امام علیه السّلام سفارشات خود را که به پایان رساند:درد و رنج جراحتی که مرگ را در پی داشت فزونی یافت حضرت آیات قرآن کریم را تلاوت میکرد و
فراوان دعا و استغفار مینمود.وقتی که لحظۀ شهادت مقدّر شده فرا رسید آخرین جملاتی که بر زبان آورد این آیه شریف بود لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْیَعْمَلِ الْعٰامِلُونَ؛ عملکنندگان باید اینگونه عمل نمایند پس از تلاوت این آیه،مرغ روح پاک و مطهر امیر مؤمنان علیه السّلام به بهشت جاودان پرکشید و در جوار معبود آرمید و آن لطف الهی به جایگاه اصلیاش بازگشت.وجود مقدس امیر مؤمنان نوری بود که خداوند آن را آفرید تا وسیلۀ آن سیاهی و تیرهگیهای ظلمتها را درنوردد.
با شهادت حضرت پایه و اساس عدالت به لرزه درآمد و معارف و احکام دین به افول گرایید و یار و یاور ضعیفان و پناه غریبان و پدر یتیمان از جهان رخت بربست.
امام حسن مجتبی علیه السّلام به تجهیز پیکر پاک و مطهر پدر بزرگوار خویش پرداخت و آن را غسل داده با حنوط معطر ساخت و در کفن نهاد،با گذشتن پاسی از شب به اتفاق عدهای از خاندان و یاران با وفایش،آن بدن مقدس را به جایگاه ابدیاش انتقال داده و در نجف اشرف به خاک سپرد که امروز کعبه آمال زائران و شیفتگان و قرارگاه مؤمنان و پروا پیشگان و مکتب دانشپژوهان است امام حسن علیه السّلام پس از خاکسپاری نازنین پیکر امیر مؤمنان علیه السّلام پریشان خاطر و با دلی پر از غم و اندوه به خانه بازگشت. (1)
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 568/1-569.
بخش نخست عصر امام مجتبی علیه السّلام بخش دوم مواضع و دستاوردهای امام علیه السّلام 1.از بیعت تا صلح 2.علل و نتایج صلح 3.بعد از صلح تا شهادت 4.شهادت،مرقد پاک بخش سوم میراث علمی امام مجتبی علیه السّلام
عصر امام حسن مجتبی علیه السّلام
حرکت خوارج با شوریدن بر امیر المؤمنین علیه السّلام و نافرمانی آن بزرگوار هیچگونه امتیازی بر دیگر نافرمانان آن حضرت نظیر طلحه و زبیر و معاویه و دیگران نداشت.این گروه مانند معاویه و طلحه و زبیر از هدفی ویژه برخوردار نبودند.مطالبی که تاریخنگاران به خوارج نسبت داده و گفتهاند:با اینکه خوارج در آغاز،طرفداران امام علیه السّلام بوده و پیرامون حکمیت با امام به نزاع برخاستند-و امام علیه السّلام خود را به نتیجه حکمیت ملزم ندانست،اگر صحیح باشد-دلیل بر این است که این افراد در کمال سادگی و بیاندیشهای قرار داشتند و قربانی توطئهگران بر ضد امیر المؤمنین علیه السّلام شده و قصد فتنهانگیزی در سپاه حضرت داشتند تا امام علیه السّلام را از نبرد با معاویه باز دارند و خود بر او بتازند.کشته شدن خوارج،آثار نامطلوبی در روان جمع زیادی از یاران حضرت به جای نهاد زیرا قربانیان این جنگ وابسته به عشایر کوفه و بصره بودند و اگر کشته شدن خوارج در روان بستگان آنان تأثیر داشت جای شگفتی نبود زیرا هر خویشاوندی با از کف دادن نزدیکان خود چنین احساسی را خواهد داشت.
وقتی امیر المؤمنین به کار خوارج پایان داد،ضعف و سستی،عدم همکاری و اختلاف میان یارانش راه یافت،از آنان خواست تا برای جنگ با
معاویه با وی همراه شوند و مکرر در جمع آنان سخن گفت،ولی نتیجهای جز عدم همراهی و اختلاف نصیب وی نشد.آنان در پاسخ امام میگفتند:از بس جنگیدیم،ترکشهای ما از تیر خالی.دستهایمان خسته،سرنیزههایمان کند و شمشیرهایمان شکست،به ما فرصت بده تا خود را مجددا مهیا کنیم و با قدرت بیشتر بر دشمن بتازیم،حضرت مدتی همین شیوه را ادامه داد و هراز گاهی آنان را برای حضور در اردوگاه نخیله فرامیخواند،ولی جز افرادی اندک که حضورشان تأثیر چندانی نداشت،کسی به ندای حضرت پاسخ مثبت نداد. (1)
از سویی،اشعث بن قیس و شبث ربعی و امثال آنان قصدی جز تخریب و ایجاد روح عدم همکاری در دلها،نداشتند و در اذهان لشکریان وانمود کرده بودند که علی نیز میبایست مانند عثمان،با نهروانیان برخورد نماید و از آنان درگذرد،زیرا آنها افرادی اندک بوده و از ناحیه آنان خطری متوجه علی نمیشد.این سخن را اشعث در جهت ایجاد شکاف در صفوف لشکریان امام علیه السّلام،بر زبان آورد تا دل خویشان و بستگان کشتههای خوارج را پر از کینه و دشمنی علی سازد.
سخنان اشعث بین مردم منتشر شد و بر ضعف و سستی و اختلاف و پراکندگی آنان افزود و به معاویه فرصت داد تا با بزرگان و سران آنان بیش از پیش تماس برقرار کند نامههایی که معاویه به آنان میفرستاد و حاوی وعدهها و امید و آرزوها بود و در کنار آن وعدهها،هدایا و پیشکشهایی فوری،که اندکش را بر وعدههای زیاد ترجیح میدادند،نزدشان میفرستاد و با این کار
1) (1)) .به اعیان الشیعه 524/1 چاپ دار التعارف سیرة المؤمنین(مبحث خوارج)به نقل از ابن اثیر مراجعه شود.
توانست آنان را خریداری کرده و بر امام و پیشوایشان به گونهای بیگانه سازد، که با زبان،دم از اطاعت او میزدند و در دل از او نافرمانی کرده و دست از یاریاش برمیداشتند.
عراقیان توطئهگر توانستند،معاویه را به آرزو و آمالش برسانند و روند حرکت امام علیه السّلام را به شکست وادارند و بر سر راه آن بزرگوار دشواریها و مشکلاتی ایجاد کنند که حضرت با سرگرم شدن به آنها بار دوم از رویارویی با شامیان باز بماند.هنوز جنگ نهروان به پایان نرسیده بود که بقایای شکست خوردگان از بیشتر نواحی عراق پدیدار شدند.نبرد نهروان میان خانوارها و قبایل،مشکلاتی بهبار آورد که به آسانی فراموش شدنی نبود،بهویژه دست خیانت پیشگان توطئهگری که در سر سودای معاویه داشتند،با پشتیبانی مالی و ساز و برگ جنگی،آنان را مورد حمایت قرار میدادند و گاهی یک تن،صد یا دویست جنگجو را با خود همراه میساخت،بدینسان،امیر المؤمنین علیه السّلام ناگزیر شد،یکی از یاران خویش را با گروهی جنگجو برای سرکوب متمردان اعزام نماید،این گروه پس از کشتار و آواره ساختن آنان به کوفه باز میگشتند و هنوز استقرار نیافته بودند که گروهی دیگر از متمردان سر به آشوب بر میداشتند.
پس از جنگ نهروان ماجرا به همین منوال سپری میشد،تا اینکه خریت بن راشد،دست به شورش زد،و قبل از فتنهانگیزی،نزد امام آمد و بدو گفت:
به خدا سوگند!نه از تو فرمان میبرم و نه پشت سرت نماز میگذارم زیرا تو به حکمیت راضی شدی و از راه حق بازماندی.
امام علیه السّلام بدو فرمود:در این صورت از خدای خود نافرمانی کرده و عهد و پیمان خویش را شکستهای و تنها به خود زیان میرسانی و او را به مناظره فرا
خواند،خریت گفت:فردا نزدت باز خواهم گشت،حضرت پذیرفت و بدو سفارش فرمود به کسی آزار نرساند و به خون و اموال و نوامیس مردم تعدی روا ندارد و سپس از نزد امام بیرون رفت و دیگر بازنگشت.قبیلهاش بنی ناجیه از او فرمان میبردند وی به اتفاق گروهی از هوادارانش در تاریکی شب در مسیر خود به دو مرد یهودی و مسلمان برخوردند و مسلمان را کشتند و یهودی شبانه نزد امیر المؤمنین به عراق بازگشت و وی را در جریان کار آنان قرار داد و فرمانروا طی نامهای ماجرا را به اطلاع امیر مؤمنان علیه السّلام رساند.
حضرت جمعی از یارانش را بدان سامان گسیل داشت و به آنان دستور داد،خریت و هوادارانش را به اطاعت درآورند و در صورت نپذیرفتن،با آنان بستیزند،بدینترتیب،میان آنان و خریت و طرفداران وی مناظرهای صورت گرفت که نتیجهای دربر نداشت یاران امیر مؤمنان علیه السّلام از آنان خواستند قاتلان فرد مسلمان را تحویل دهند،ولی آنها خوداری کرده و بر جنگ پافشاری کردند و میان دو طرف درگیریهای خونینی رخ داد،امیر المؤمنین علیه السّلام نیروهای دیگری به سوی آنان اعزام نمود و طی نامهای به عبد الله بن عباس فرمانروای بصره،به وی دستور تعقیب آنها را صادر فرمود،خریت،گاهی ادعای خونخواهی عثمان را میکرد و گاهی حکمیّت علی علیه السّلام را مورد اعتراض قرار میداد.
سرانجام خریت و جمعی از هوادارانش کشته شدند و پانصد تن از آنان به اسارت در آمدند و سپاهیان در مسیری که اسیران را به کوفه میآوردند،آنان را بر مصقله بن هبیرۀ شییانی فرمانروای امام علی علیه السّلام بر یکی از استانها عبور دادند،اسیران از او کمک خواستند،آنگونه که برخی روایات مدعی است وی دلش به حال آنان سوخت و آنها را از فرماندۀ لشکر خریداری کرد که بهای
آنان را طی اقساطی پرداخت نماید.بدینترتیب،آنان را آزاد ساخت ولی در پرداخت بهای آنان کوتاهی نمود و زمانی که عبد الله بن عباس از او درخواست پرداخت آن مبالغ را نمود در پاسخ گفت:اگر من بیش از این مبلغ را نیز از عثمان خواسته بودم،از من دریغ نمیکرد سپس نزد معاویه گریخت و معاویه از او چونان فاتحان کشورگشا استقبال به عمل آورد و آنچه را میخواست در اختیارش قرار داد.
مصقله دوست داشت برادرش نعیم بن هبیره را به سمت معاویه جذب کند.از اینرو،توسط مردی از مسیحیان تغلب،که برای معاویه جاسوسی میکرد نامهای به نعیم نوشت،ولی هنوز به کوفه نرسیده بود رازش فاش گردید و توسط یاران امیر المؤمنین علیه السّلام دستگیر شده و دستش را قطع کردند.
نافرمانان از اطاعت امیر مؤمنان و کسانی که در توطئه و اغتشاش آفرینی در کلیه قلمرو دولت با آنان همدستی داشتند،به بسیاری از این حادثه آفرینیها متوسل شدند تا از قدرت امام در داخل بکاهند و حضرت را از پرداختن به معاویه و اعمال ناپسند وی،به خود مشغول دارند.
بعید نیست که مصقله در نهان با متمردان در ارتباط بوده است و پافشاری وی بر آزادی آنها از بند اسارت در برابر مبلغی که از پرداخت آن عاجز و ناتوان بود،چنانکه در نخستین نگرش به این قبیل حوادث،به نظر میرسد، نمیتواند انگیزۀ انسانی داشته باشد.بلکه انگیزهاش احساس مسؤلیّت وی از گروهی بود که خود و آنان یک هدف را دنبال میکردند و هرگاه نیاز به یاری داشت از آنان کمک میخواست.مصقله با چنین استقبالی از معاویه روبرو شد، زیرا او خود در فساد و تباهی و اغتشاش و ایجاد هرج و مرج شرکت داشت و تخریبگرانی را که سبب آن همه رنج و محنت برای علی شدند و بر سر
راهش دشواریها آفریدند،مورد حمایت خویش قرار داد.اینان با راه یافتن به درباره فرزند هند در پی گشایش و راه نجاتی برای خود برآمدند.
وقتی به امیر المؤمنین علیه السّلام خبر رسید که مصقله به شام گریخته است،تنها فرمود:خداوند او را بکشد چرا دست به این کار زد؟چون آزادگان عمل کرد و نظیر بردگان فراری شد و سپس حضرت دستور به تخریب خانهاش داد. (1)
فضای داخلی عراق به معاویه فرصت داد،با حمله به روستاها و شهرهای همجوار با شام دست به کشتار و غارت و چپاول بزند و مرزبانان را بیآنکه کسی از او جلوگیری کند و یا عامل بازدارندۀ دینی مانع وی شود،مورد آزار و اذیت قرار دهد و امیر المؤمنین علیه السّلام عراقیان را به یاری برادران خویش و تعقیب تجاوزکاران فرامیخواند ولی از آنان پاسخ دلخواه نمیشنید.
لشکریان معاویه به فرماندهی بسر بن ارطاة به حجاز و یمن یورش بردند.
معاویه به او سفارش کرد از کاربرد هرگونه عملی که موجب هرج و مرج و بینظمی و ایجاد ترس و بیم در آن سامان میشود،کوتاهی نورزد بسر بن ارطاة با اجرای دستورات معاویه در مسیر خود به مدینه خونریزی را به سرحد خود رساند و به هتک حرمت مردم پرداخته و به نوامیش مردم اهانت روا داشت و اموال آنان را به یغما برد و هنگامی که به مدینه رسید،با مردم آن دیار از هرگونه اهانت و درشتی فرو نگذارد.جمع بیشماری از مردم آن شهر را از دم تیغ گذراند و سایر مردم را به بیعت با معاویه مجبور ساخت.با انتشار خبر جنایات بسر بن ارطاة در یمن،ترس و بیم این شهر را فرا گرفت و عبد الله بن عباس فرمانروای امیر المؤمنین علیه السّلام بر یمن،از آن شهر گریخت وقتی بسر وارد
1) (1)) .اعیان الشیعه 525/1-526 مراجعه شود.
یمن شد تا توانست دست به کشتار و غارت و ویرانی زد و دو کودک از عبید الله بن عباس را در آغوش مادرشان سر برید که مادر،از دیدن این صحنه به جنون دچار شد و همواره بر آن دو نوحهسرایی و گریه میکرد تا از غم و اندوه آنان جان سپرد. (1)
معاویه برای حمله به مصر و جامۀ عمل پوشاندن به آرزوی گرانمایۀ عمرو عاص سپاه دیگری تدارک دیده و فرماندهی آن را به عمرو سپرد.وقتی خبر این لشکرکشی به امیر المؤمنین علیه السّلام رسید،مردم کوفه را به یاری برادران مصری خود فراخواند،ولی به خواستۀ امام پاسخ مثبت ندادند و پس از اصرار فراوان امام علیه السّلام جمعی دعوتش را پذیرا شدند و دیری نپایید که به حضرت خبر رسید عمرو عاص با تسلط یافتن بر مصر فرمانروای آن،محمد بن ابو بکر را به شهادت رسانده و پس از مثله کردن بدن او،پیکرش را در آتش سوخته است، امام علیه السّلام با مأموریت دادن مالک بن حرث اشتر وی را به فرمانروایی مصر گمارد تا آن شهر را از دست اشغالگران،آزاد کند.
بنا به نقل تاریخنگاران:مالک،انسانی مصمّم،نیرومند و از یاران وفادار امیر مؤمنان علیه السّلام به شمار میرفت و بنا به گفتۀ امام علیه السّلام و دیگران در حق مالک، نقش وی نسبت به امیر مؤمنان،نظیر نقش امیر المؤمنین نسبت به رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله بود.
وقتی به معاویه خبر رسید که امام علی علیه السّلام مالک اشتر را به فرمانروایی مصر منصوب کرده است،مضطرب و پریشان گشت و ترس و بیم وی بر هواداران و نیروهای مرزدارش،فزونی یافت و پس از اندیشهای طولانی،
1) (1)) .تاریخ یعقوبی 195/2-199.
توانست برای بیرون رفتن از بحرانی که وی را احاطه کرده بود،راهی بیابد.
از اینرو،با فریب یکی از هواداران خویش با مال و ثروت که در مسیر مالک اشتر میزیست،از وی خواستار ترور مالک شد.وقتی مالک به آن منطقه رسید و در آنجا فرود آمد،شخص یاد شده وی را با خوراندن عسل زهرآلودی که برای اجرای طرح و نقشۀ معاویه تدارک دیده بود مسموم ساخت و در اثر آن مالک به شهادت رسید. (1)
معاویه با این شگرد در جهت رهایی از دشمنان خویش پیروز گشت،او پسر خالۀ خود،محمد بن ابی حذیفه و عبد الرحمان بن خالد بن ولید و سعد ابی وقاص و امام مجتبی علیه السّلام را به همین شیوه از سر راه برداشت و گاهی به این عمل افتخار میکرد و میگفت:خداوند لشکریانی از عسل دارد که به وسیلۀ آن برای اولیائش،انتقام میگیرد.
در داخل عراق و سرزمینهای تحت قلمرو حکومت امیر المؤمنین علیه السّلام حادثهها یکی پس از دیگری به وجود میآمد،حضرت از سرکوب هر جمع متمرّدی که فراغت مییافت،دچار آشوب و فتنۀ دیگری میشد و هر بخشی را سامان میداد،در بخش دیگری بلوا بهپا میشد و کار به جایی رسیده بود که معاویه به تحقیر شخصیت امام میپرداخت. (2)
از سویی،یاران امام علیه السّلام با اینکه پیرامون خویش و در مرزهای کشور خود و خارج آنها شاهد اشغال برخی از شهرهای بزرگ و قتل و آدمکشی و چپاول اموال مردم بودند،ولی در اختلاف با امام علیه السّلام پافشاری داشته و با تفرقهافکنی و پراکندگی در پی راحتطلبی و تنآسایی بودند.هرگاه امام علیه السّلام آنان را برای
نبرد بسیج میکرد حضور نمییافتند و هر زمان آنان را فرا میخواند،پاسخ مثبت نمیداند و به بهانههای واهی نظیر گرمای تابستان و سرمای زمستان تعلل میورزیدند و خشم و غضب آنها در جهت رضای حق یا دین،یا آوارگان و مستضعفان نبود،به گونهای که امام علیه السّلام برای خلاصی از شر آنها،آرزوی مرگ و کشته شدن مینمود و گاهی در فراق افراد با وفایی که از کف داده بود، میگریست و میفرمود:شقیترین افراد این امت کی بهپا میخیزد تا محاسنم را از خون سرم خضاب کند.
و آرزو میکرد،معاویه با او از در معامله و داد و ستد درآمده،درهم بدهد و دینار بستاند،ده تن از یاران عراقیاش را بستاند و یک تن شامی عوض دهد و سرانجام امیر المؤمنین علیه السّلام خویش را مهیا ساخت تا با همفکران،خاندان، قبیله و یارانش،به جنگ معاویه رود،و در کنار آنان به مبارزه بپردازد تا در راه حق و عدالت به دیدار خدای خویش نایل گردد و با آنان بیشائبه سخن گوید و پیامدهای ناشی از ضعف و سستی و عدم همیاریشان را به آنها گوشزد نماید. (1)
به نظر میرسد،تصمیم قاطعانهای که امام اتخاذ کرد،در مردم مؤثر واقع شد و اطمینان یافتند که آن بزرگوار خود و خاندان و یاران خاصش به نبرد معاویه خواهد رفت،اگر چنین شود تا ابد لکۀ ننگی بر تارک آنان خواهد نشست و اگر وی را با این حال رها کرده و دست از یاریاش بشویند،مورد مذمّت نسلهای بعدی قرار خواهند گرفت.از اینرو،سران آنها به امام پاسخ مناسب داده و هریک از آنان با گرد آوردن قبیلۀ خویش،از هرسو یکدیگر را
1) (1)) .نهج البلاغه خطبۀ 177؛چاپ محمد عبده.
برای مبارزه و جهاد در راه خدا فراخوانده و تا پای جان با او پیمان بستند به نحوی که مسأله جنگ سخن روز مردم شد و امام علیه السّلام فرستادگانی را نزد فرمانروایان خویش به مناطق مختلف اعزام و از آنان خواست به همراه لشکریان و جنگجویان خود،با شرکت در نبرد،وی را در جنگ با معاویه همراهی کنند.
مردم به اردوگاههای خود در نخیله شتافته و در انتظار پایان یافتن ماه رمضان سال 40 هجری به سر بردند و امیر المؤمنین زیاد بن حفصه را با جمعی از یارانش به عنوان پیشقراولان سپاه اعزام و خود و سپاهیانش منتظر پایان یافتن ماه مبارک رمضان ماندند تا اینکه دست تقدیر بر او و عراقیان پنجه در افکند و شقاوتمندترین انسانهای اوّلین و آخرین در پگاه نوزدهم آن ماه که حضرت در خانۀ خدا به پیشگاه الهی در نیایش و نماز بود،با ضربتی از شمشیر زهرآلود فرق مبارک وی را شکافت و در محراب عبادت در خون خویش غلطان شد و فرمود:«فزت و ربّ الکعبة»؛به خدای کعبه،علی رستگار شد. (1)
1) (1)) .به سیرة الائمة الإثنی عشر 446/1-451 مراجعه شود.
مواضع و دستاوردهای امام علیه السّلام
به گفتۀ بیشتر تاریخنگاران:امام حسن علیه السّلام فردای آن شبی که پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد،در جمع مردم به ایراد سخن پرداخت و فرمود:
مردم!در چنین شبی قرآن نازل گردید و عیسی بن مریم به آسمان برده شد و یوشع بن نون به قتل رسید و پدرم نیز در این شب به شهادت رسید.به خدا سوگند!هیچ یک از اوصیای قبل و بعد از پدرم برای ورود به بهشت،بر او پیشی نمیگیرند.
هرگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را با گروهی از جنگاوران به نبرد میفرستاد،جبرئیل در سمت راست و میکائیل در سمت چپ او میجنگیدند،وی زر و سیمی از خود به جای ننهاد،جز هفتصد درهم از اضافۀ صدقاتی که آن را جهت خرید خدمتگزاری برای خانوادهاش ذخیره کرده بود. (1)
شیخ مفید قدّس سرّه در«ارشاد»این سخنرانی را چنین آورده است:
«ابو مخنف لوط بن یحیی،از اشعث بن سوار،از ابو اسحاق سبیعی و دیگران روایت کرده که گفتند:فردای آن شب که امیر المؤمنین علیه السّلام به شهادت رسید،امام حسن علیه السّلام به ایراد سخن پرداخت و پس از حمد و ثنای الهی و
1) (1)) .امالی 192
صلوات و درود به رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
در چنین شبی مردی دنیا را وداع گفت که اولین و آخرین در عمل،از او پیشی نگرفته و به پایۀ او نمیرسند،وی در رکاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مبارزه میکرد و با جان خویش از او محافظت مینمود.هرگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پرچم مبارزه را به او میسپرد، جبرئیل از سمت راست و میکائیل از سمت چپ وی را حمایت میکردند،تا خداوند به دست با کفایت او فتح و پیروزی نصیب نمیکرد،از میدان نبرد باز نمیگشت.پدر بزرگوارم علی علیه السّلام در شبی که عیسی بن مریم به آسمان برده شد و یوشع بن نون وصیّ حضرت موسی دنیا را وداع گفت،به شهادت رسید.و از خود زر و سیمی به جای ننهاد جز هفتصد درهم از اضافۀ صدقات که آن را جهت خرید خدمتگذاری برای خانوادهاش ذخیره کرده بود.
سپس اشک در چشمانش حلقه زد و گریست و مردم با او به گریه افتادند، سپس فرمود:
منم،فرزند پیامبر،مژدهدهنده و بیمدهنده و فرزند کسی که به اذن پروردگار،مردم را به سوی او فرا میخواند و فرزند مشعل فروزان الهیام.
من از خاندانی هستم که خداوند پلیدی را از آنها دور و آنان را منزه و پیراسته قرار داده است از خاندانی که خداوند دوستی و محبتشان را در کتاب خویش بر همگان واجب ساخته و فرموده است:(ای پیامبر!بدانان بگو:من جز ابراز علاقه و محبت به نزدیکانم از شما پاداشی نمیخواهم و هرکس کار نیکی انجام دهد بر نیکیاش میافزاییم) (1)-سپس فرمود-منظور از کار نیک،دوستی و محبت ما اهل بیت است. (2)
با پایان یافتن سخنان امام حسن علیه السّلام،عبید الله بن عباس از میان برخاست و مسلمانان را به انجام بیعت مهیا ساخت و گفت:«مردم!این شخص فرزند پیامبر شما و جانشین امامتان میباشد.بنابراین،بهپا خیزید و با او دست بیعت دهید»مردم به این درخواست مبارک پاسخ مثبت داده و با صدای بلند مراتب اطاعت خویش و خرسندی و رضایت و فرمانبرداری خود را اعلان داشته و گفتند:«او محبوب دل ماست و حق او بر ما واجب و به خلافت و جانشینی از همه شایستهتر است» (1)و بدینسان،در روز جمعه بیست و یکم رمضان سال 40 هجری،با امام مجتبی علیه السّلام بیعت صورت گرفت. (2)آنگاه امام علیه السّلام از منبر فرود آمد و کارگزاران خویش را سازماندهی کرد و سران لشکر را تعیین و به کارهای خویش سر و سامان بخشید و عبد اللّه بن عباس را به بصره اعزام نمود. (3)
حسن بن علی علیه السّلام در نخستین ابتکار خویش،مستمری جنگجویان را افزایش داد،این عمل را پدر بزرگوارش در روز جنگ جمل نیز انجام داده بود و امام حسن علیه السّلام با به خلافت رسیدن خویش آن را عملی ساخت و پس از امام حسن علیه السّلام دیگر خلفا نیز،شیوۀ وی را ادامه دادند.
روزی که مردم دست بیعت به امام دادند و بیعت پایان پذیرفت،حضرت دستور احضار عبد الرحمان بن ملجم را داد،وقتی او را مقابل امام مجتبی آوردند،از حضرت پرسید:پدرت دربارۀ من چه دستوری داده است؟امام حسن علیه السّلام فرمود:پدرم به من دستور داد تا غیر از قاتلش کسی را نکشم،شکمت را سیر کنم و به تو احسان نمایم (1).سپس وی را گردن زد ولی او را مثله نکرد.
پیش از این،یادآور شدیم که امام حسن علیه السّلام-مستمری جنگجویان را که نیروهایش خواهان آن بودند،افزایش داد-این موضوع تاریخی حاکی از تصمیم جدی امام بر جنگ و تأکید بر رویارویی با معاویه است،چنانکه این معنا از پرداختن امام به اصلاح امور لشکریان و سروسامان دادن وضعیت آنها،به خوبی روشن است. (2)
امام حسن علیه السّلام در برابر معاویه موضعی بسیار قاطع اتّخاذ فرمود،زیرا معاویه به مجرد اطلاع یافتن از شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام و بیعت مردم با امام حسن علیه السّلام،دو جاسوس یکی از قبیلۀ حمیر به کوفه و دیگری را از بنی قین به بصره اعزام کرد تا اطلاعات و اخبار را در اختیار او قرار دهند و امور را بر امام آشفته سازند امام حسن علیه السّلام از جریان آگاه شد،دستور داد مرد حمیری را از قبیلۀ لحّام در کوفه بیرون برانند،بلافاصله اخراج شد سپس فرمان داد او را
گردن زدند،و طی نامهای به بصره دستور اخراج جاسوس بنی قین را از قبیلۀ بنی سلیم صادر فرمود،وی نیز اخراج و گردن زده شد. (1)
آنگاه امام علیه السّلام نامهای بدین مضمون به معاویه نوشت:
اما بعد،معاویه!تو با جاسوسانی که بر من گماردهای،گویی سر ستیز داری و من در این قضیه تردیدی ندارم،در انتظار چنین نبردی باش،به خواست خدا عملی خواهد شد.اطلاع یافتم که چونان بیخردان،زبان به ناسزا گشودهای،مثال تو نظیر سخن شاعر است که گفت:آنکس که از میان ما رفته،نظیر همان کسی است که برای رسیدن به صبح،شب را به روز میآورد،به آنان که خواستار رفتاری برخلاف شیوۀ کسی هستند که از میان ما رخت بربسته بگو:مهیای فرد دیگری مانند گذشته باش. (2)
در حقیقت این رخداد،زنگ خطر و تهدیدی برای معاویه به جنگ تلقی میشد و خواب و خیال تسلط صلحآمیز وی را بر کوفه نقش بر آب ساخت.
امام حسن علیه السّلام در پاسخ نامۀ دیگری از معاویه که در آن به صلح و آشتی اشاره کرده و از امام خواسته بود به او دست بیعت دهد،تا مقام ولایت عهدی را بدو بسپارد،به موضع قوی امام و بیاعتنایی وی به چنین پست و مقامهایی که معاویه میکوشید تا امام علیه السّلام را مجذوب خود سازد،پی میبریم.حضرت در آن نامه میفرماید:
اما بعد،معاویه!نامهات به دستم رسید و از بیم غرور و سرکشیات از پاسخ دادن به نامهات خودداری کردم.بنابراین،از حق پیروی کن که پی خواهی برد من اهل حقّم، و السلام. (3)
به گفتۀ ابو الفرج و دیگران بیش از پنج نامه میان امام علیه السّلام و معاویه رد و بدل شد و سبب آن این بود که معاویه با برخورداری از گرایشهای خاصی،به ندای حق و حقجویان پاسخ مثبت نداده و بدان اعتقاد نداشت.بلکه این گرایشها، پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام فزونی یافت،زیرا طمع رسیدن به خلافت که از دیدگاه اسلام،وی فاقد سادهترین ویژگیها و شرایط آن بود،در وی قوت گرفت.
با این همه،امام حسن علیه السّلام همان شیوۀ پدر را ادامه داد.چنانکه تکلیف ایجاب میکرد بر دشمن اتمام حجت نماید.از اینرو،نامههای متعددی در این چارچوب به معاویه فرستاد با اینکه از گرایشهای ناپسند وی آگاهی داشت.در اینجا جامعترین نامۀ حضرت را یادآور میشویم:
از حسن بن علی امیر المؤمنین به معاویه پسر ابو سفیان،سلام بر تو،خدایی را میستایم که خدایی جز او نیست،اما بعد،خدای جلّ جلاله محمد را به عنوان رحمت جهانیان و منت مؤمنان و همۀ مردم برانگیخت(تا هر انسان زنده را بیم دهد،و حق را بر کافران استوار سازد).
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نیز رسالتهای الهی را به مردم رساند و به اجرای دستورات وی پرداخت و بیآنکه در تبلیغ رسالت کوتاهی و سستی ورزیده باشد،او را در جوار رحمت خویش قرار داد.خداوند به واسطۀ وجود مقدس وی،حق را آشکار و شرک را به نابودی میکشاند.قریش را به وی اختصاصی ویژه عطا کرد و بدو فرمود:(این قرآن یادی برای تو و قوم توست)ولی آنگاه که خورشید وجودش به غروب گرایید،اعراب در مورد جانشینی او به اختلاف افتادند.قریشیان اظهار داشتند:ما از قبیله و دودمان و دوستان او هستیم و شما از شایستگی اختلاف بر سر جانشینی و حق رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برخوردار نیستید.اعراب سخن قریش را پذیرا شده و پی بردند
که حجت و دلیل آنها بر کسانی که بر سر خلافت با آنان به مخالفت برخیزند، قویتر است از اینرو،به دعوتشان پاسخ مثبت داده و زمام امور را به آنان سپردند.
پس از آن ما نیز،به همان دلیل که قریش بر اعراب اتمام حجت کرد،استناد جستیم ولی آنان همانند اعراب نسبت به ما،انصاف را رعایت نکردند.قریش به دلیل خویشاوندی با پیامبر،امر خلافت را از اعراب گرفتند،ولی آنگاه که ما اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و دوستداران او،با قریش به احتجاج پرداختیم و از آنان خواستیم با ما از در انصاف درآیند،ما را از حقمان دور ساختند و همگی بر جور و ستم و دشمنی و به تنگنا کشاندن ما با یکدیگر همدست شدند.ولی میعاد ما،پیشگاه الهی است که دوست و یاور ماست.
جای بسی شگفتی است که گروهی هرچند دارای فضیلت و سابقه در اسلام،بر ما بتازند و حق ما و خلافت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله را از ما بستانند،ولی ما از بیم اینکه مبادا منافقان و احزاب فرصتی یافته و بر پیکر اسلام رخنهای ایجاد کنند و به این بهانه دست به تبهکاری بزنند،از اختلاف و ستیز با آنان دست برداشتیم.
ای معاویه!برای همه شگفتآور است که تو در پی چنگ انداختن به مقامی هستی که هرگز شایستۀ آن نیستی،نه در دین فضیلتی شناخته شده داری و نه از خود اثر سودمندی به جای نهادهای.تو از همان دار و دستۀ احزاب و فرزند سرسختترین دشمن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و قرآن به شمار میآیی.خداوند تو را حسابرسی خواهد کرد.به زودی خواهی مرد و پی خواهی برد که سرانجام نیک از آن کیست.به خدا سوگند!به زودی خدای خویش را دیدار میکنی و خداوند کیفر کردارت را خواهد داد و خدا نسبت به بندگانش ستمکار نیست.
درود و رحمت خدا بر علی علیه السّلام در آن روز که روح پاکش به جنان پر کشید و روزی که خداوند با پذیرش اسلام بر او منت نهاد،و آن روز که دیگربار زنده میشود.
وقتی آن بزرگوار به شهادت رسید،مسلمانان پس از او مرا به خلافت برگزیدند،از خدا مسألت دارم در این دنیای گذران چیزی به من نبخشد که روز رستاخیز،در پیش گاه حق،از رحمت و کرامتش بکاهد.(ای معاویه)!این نامه را بدان جهت برایت مینویسم که بین من و خدا،عذری دربارۀ تو باقی نماند و بر تو اتمام حجت شود اگر پذیرای حق شوی بهرهای فراوان خواهی برد.به مصلحت مسلمانان کوشیدهای.
بنابراین،دست از ستمکاری همیشگیات بردار و مانند سایر مسلمانان با من دست بیعت بده،تو خود میدانی که من در پیشگاه خدا و نزد هر مسلمان خداجویی،از همه به خلافت سزاوارترم.از خدا پروا کن و از سرکشی دست بردار و خون مسلمانان را حفظ کن.به خدا سوگند!همین اندازه[که بار خود را سنگین کردهای] برای حضور در پیشگاه خداوند تو را بس است،دیگر با دستان آغشته به خون آنان به دیدار خدا رفتن خیری بیش از پاداش خونریزیات نصیب تو نخواهد کرد (کار خود را نزد خداوند چنان دشوار کردهای که راه گریزی از کیفر حضرتش نداری).
به اطاعت درآی و تسلیم شو و با حقجویان و آنانکه از تو به خلافت شایستهترند، ستیزه مکن تا خداوند آتش جنگ را فرو نشاد و مسلمانان را یکدل و یکپارچه و میانشان صلح و اشتی برقرار سازد.اگر در سرکشیات همچنان پافشاری داشته باشی،به همراه مسلمانان آهنگ تو خواهم کرد و به محاکمهات خواهم کشاند،تا خدایی که برترین داورهاست،میان ما داوری نماید. (1)
در پاسخ معاویه به نامۀ امام چنین آمده است:
«...توبه خوبی آگاهی که قلمرو حکومت من از تو بیشتر و تجربهام در کار این مردم افزونتر است؛در سن،از تو بزرگترم و تو در آنچه از من درخواست کردی سزاوارتری که به من پاسخ مثبت دهی.بنابراین،به اطاعت من گردن بنه پس از من خلافت از آن توست.از بیت المال عراق هر مبلغ که بخواهی در
1) (1)) .مقاتل الطالبیین 56-55.
اختیار توست آن را به هرکجا خواهی ببر.مالیات هریک از شهرهای عراق را انتخاب کنی،پشتوانۀ هزینه زندگی تو خواهد بود که نمایندهات آن را ستانده و هر سال نزد تو خواهد آورد.کسی حق اهانت به تو ندارد،و بدون مشورت تو کاری انجام نخواهد پذیرفت و در هر کاری که با انجام آن در پی اطاعت خدا باشی،نافرمانی تو نخواهد شد... (1)
در این نامه به روشنی به تصویر کشده شده که مقام خلافت مقدس الهی از دیدگاه معاویه کالای قابل خریداری است که بهای آن را از بیت المال میپردازد نه از اموال مخصوص معاویه و در آن تأکید شده که از فرمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله تخطی کرده و پا فراتر نهاده است.زیرا خداوند به پیامبر خود دستور داد پیشوایان اهل بیت علیهم السّلام را جانشین خویش گردانده و پس از خود به پیشوایی مردم منصوب نماید.
معاویه به بسیج لشکریان خود پرداخت و طی نامههایی به کارگزارانش از آنان خواست در جنگ با عراق وی را همراهی کنند.وی در یکی از نامههایش به کارگزاران خود یادآور شد که بزرگان و سران کوفه با نامهنگاری به وی، برای خود و عشایر نواحی خویش از او درخواست اماننامه کردهاند.اگر این مطلب صحیح باشد،میتوان آن را نخستین حرکت ناجوانمردانهای که در آن کوفیان دست از یاری امام حسن علیه السّلام برداشتند،دانست.
در بخشی از نامهای که معاویه آن را به یک مضمون برای همۀ کارگزاران و
1) (1)) .شرح نهج البلاغه از ابن ابی الحدید 13/4.
فرمانروایانش فرستاد آمده است:«اما بعد،سپاس خدایی را که دشمنان شما و قاتلان خلیفۀ شما را نابود ساخت.خداوند با لطف خود مردی از بندگانش را به سراغ علی بن ابیطالب فرستاد و او را ترور کرده و از پا درآورد و هوادارانش دچار تفرقه و پراکندگی شده و به اختلاف افتادند.نامههای اشراف و بزرگان و سران کوفه که به دست ما رسید،برای خود و عشایرشان درخواست اماننامه کرده بودند.اکنون به مجرد رسیدن این نامه به دست شما،تمام تلاش خود را به کار گیرید و با کلیۀ سربازان و تجهیزات خود به سوی من بشتابید.سپاس خدای را که انتقام خود را گرفتید و به آرزوی خود نایل آمدید و خداوند، سرکشان و دشمنان را نابود ساخت...» (1)
با رسیدن این نامه،کارگزاران و فرمانداران معاویه،به تحریک مردم پرداخته و آنان را برای حضور و آمادگی در جنگ با گل رخشنده و نوادۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله تشویق و ترغیب کردند و در اندک مدتی سپاهی گران به معاویه پیوست،که از کلیه تجهیزات برخوردار بود.
معاویه با آن نیروی سهمگین فریبخورده و آزمندی که برایش فراهم آمد،پیشروی خود را به سوی عراق آغاز کرد و خود شخصا فرماندهی لشکریان را بر عهده گرفت و ضحاک بن قیس فهری را در پایتخت جانشین خود قرار داد.تعداد شصت هزار سرباز و به گفتهای بیش از این مقدار،معاویه را همراهی میکردند.(آنچه مهم به نظر میرسد این است که)این سپاه با هر تعدادی،تسلیم گفتۀ معاویه و مطیع دستورات وی و مجری خواستههایش بودند.معاویه با این لشکر انبوه بیابان و صحرا در نوردید،وقتی به منطقۀ پل
1) (1)) .مقاتل الطالبیین 38-39.
منبج (1)رسید.در آنجا درنگ کرد و به سامان دادن امور سپاهیانش پرداخت... (2)
از سویی امام حسن علیه السّلام با آگاهی از حرکت معاویه به سمت عراق،مردم کوفه را به جهاد و حضور در کارزار با معاویه برانگیخت و با اعزام حجر بن عدی وی را مأموریت داد تا به کارگزاران و مردم دستور دهد خود را آماده حرکت سازند و منادی«الصلاة جامعة»اعلان نمود و مردم بیدرنگ اجتماع کردند و امام حسن علیه السّلام به منادی فرمود:هرگاه دیدی مردم به اندازۀ دلخواهت گرد آمدند،مرا خبر کن.
(پس از گردهمایی مردم)سعید بن قیس همدانی حضور امام شرفیاب شد و عرضه داشت.میتوانید تشریف فرما شوید،حضرت با حضور در آن جمع، بر فراز منبر رفت و حمد و ثنای خدا را به جای آورد و فرمود: (3)
اما بعد،خدای سبحان جهاد را بر آفریدگانش واجب ساخت و ان را اکراه نامید، سپس به مؤمنان مبارز فرمود:(بردباری پیشه کنید که خداوند با بردباران است) مردم!تا بر اموری که از آن اکراه دارید،صبر و شکیبایی نکنید،به آنچه دوست دارید دست نخواهید یافت.شنیدهام معاویه خبر یافته ما تصمیم حمله به او داریم به همین دلیل خود را مهیای نبرد کرده است.بنابراین،شما نیز رهسپار اردوگاههای خود در نخیله شوید،خداوند ما را مشمول رحمت خویش قرار دهد... (4)
مردم در پاسخ امام علیه السّلام سکوت کردند.
آری،آنگاه که امام مجتبی علیه السّلام از مردم خواست با حضور در اردوگاهشان، نخیله،به ندای وی پاسخ دهند،آنان با سکوت خود در قبال رهبر و پیشوای خویش،چنین موضع عدم همکاری اتخاذ کردند و با نگریستن به اینسو و آنسو دلهایشان را بیم فرا گرفت.عدی بن حاتم طایی با مشاهدۀ این وضعیت بهپا خاست و اظهار داشت:«من،پسر حاتم هستم،سبحان الله!چه رفتار زشت و ناپسندی!از پیشوای خود و فرزند دخت پیامبرتان فرمان نمیبرید؟سخنپردازان شهر که زبانهایی چونان شمشیر برنده دارند و هرگاه روز عمل شود چون روبهان دست به حیله میزنند،کجایند؟آیا از عذاب الهی و ننگ و عار این رفتار پروا ندارید؟»
سپس رو به امام علیه السّلام کرد و عرضه داشت:«خداوند به واسطه وجود مقدست مردم را به رشد و هدایت رهنمود گردد و از گزندها مصون دارد و توفیق دهد تا رفت و برگشتت ستوده باشد،سخنان گهربارت را شنیدیم و دستوراتت را دریافتیم و به آنچه فرمودی و نظر داری گردن نهادیم،اما ما! اکنون خود،به اردوگاهم میشتابم.هرکس علاقه دارد به من بپیوندد در پیام حرکت کند»سپس رهسپار گردید و از مسجد خارج و بر مرکب خود که در آن نزدیکی بود سوار شد،و به سمت نخیله به حرکت درآمد و به غلامش دستور داد هرگونه که خود صلاح میداند،بدو پیوندد.عدی بن حاتم نخستین کسی بود که در اردوگاه لشکریان حضور یافت. (1)
1) (1)) .اعیان الشیعه 19/4-20.
آنگاه قیس بن سعد بن عباده انصاری و معقل بن قیس ریاحی،زیاد بن صعصعۀ تیمی بهپا خاسته و مردم را به شدت مورد نکوهش و ملامت قرار داده و آنان را به حضور در جنگ،ترغیب نمودند و مانند عدی بن حاتم،به ندای رهبر پاسخ مثبت و فرمانش را پذیرا شد.
امام حسن علیه السّلام بدانان فرمود:
شما در گفتارتان راستگویید خداوند شما را مشمول رحمت خویش قرار دهد.من همواره شما را به صداقت در نیت و وفاداری و اطاعت و محبت واقعی نسبت به ما میشناسم.خداوند به شما پاداش عنایت کند.
سپس از منبر فرود آمد و مردم از مسجد بیرون رفته و آمادۀ حرکت شدند.
امام علیه السّلام نیز با جانشین قرار دادن مغیرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب بر کوفه،رهسپار اردوگاهش شد،و به مغیره دستور داد مردم را برای حضور در اردوگاه تشویق و به سوی وی اعزام نماید،او نیز با ترغیب مردم آنان را مهیای حرکت نموده و لشکری انبوه گرد آمد و امام علیه السّلام با سپاهی گران و تجهیزاتی مناسب،به حرکت در آمده تا به نخیله رسید.
بدینسان،حرکت سپاه آغاز گردید،ولی این بار انگیزۀ حرکت آنان اختیاری و از سر کوتاهی و بیمیلی ناشی از طبیعت موضع عدم همکاریشان نبود اگر حضور برگزیدگان نیکاندیش و مجموعه اهل ایمان نبود،موقعیت دگرگون و عوامل و اسباب ضعف به سرعت به پیروزی میرسید ولی موضع پر صلابت برخاسته از ایمان این افراد که گوش به فرمان رهبر داشتند و پیروی از او را لازم و وی را به خلافت سزاوارتر میدانستند،از قدرتمندترین عواملی بود که همبستگی و اطاعت را حفظ و در آنها نشاط و شور و هیجان ایجاد کرد.
سپاهیان امام علیه السّلام از ترکیبی شگفتآور تشکیل یافته بود و در آن جریانهای فکری گوناگون و عناصر مخالف یکدیگر وجود داشت که در یک چشمانداز،آن را به چند گروه میتوان تقسیمبندی کرد:
اینان کسانی بودند که از اطاعت امام خارج شده و با وی به ستیزه برخاستند و پرچم مخالفت برافراشته و با او به خصومت و دشمنی پرداختند و وجود مقدس امام حسن علیه السّلام را راه حلّی میانه میپنداشتند.از این رو،برای جنگ با معاویه به امام پیوستند،رخ دادن اندک شبههای این افراد را آشفته میساخت و شتابزده در آن داوری میکردند و ملاحظه خواهیم کرد که بعدها چگونه بر سر امام حسن علیه السّلام ریختند.
1.کسانی که در حکومت کوفه به مطامعی که در خواب و خیال و آرزوی آنها بودند،نرسیدند،طرفداری از حکومت شام را نهان میداشتند و در پی فرصتی بودند تا با یورش به حکومت کوفه،زمام امور را به معاویه بسپارند.
2.کسانی که به خاطر کینهتوزیهای دیرینۀ خود و یا خواستههای شخصی نسبت به حکومت کوفه،دشمنی میورزیدند.بعد از این به خیانت این افراد و نامهنگاری آنها با معاویه پی خواهیم برد که چگونه میکوشیدند خود را به دربار وی نزدیک و در حکومتش به نوایی برسند.
ج-متزلزلان:اینان از روشی مشخص و یا خط و مشی ویژه و مستقلی برخوردار نبودند.بلکه هدفشان عافیتطلبی و از هر جناحی که به پیروزی دست مییافت انتظاراتی داشتند.این گروه از نزدیک در انتظار بودند که امور
به کام چهکسی خواهد انجامید تا به همان سو گرایش یابند.
د-گروهی که برخی تعصّبات قبیلهای یا اقلیمی آنان را بر میآشفت.
ه-فرومایگانی که در مواضع خود برپایه و اساسی ثابت،پایبند نبودند.
و-مؤمنان وفاداری که اقلیتی نیکاندیش را تشکیل میدادند و ندایشان در جمع دیگر صداهای مخالف و درگیر با یکدیگر نهان میگشت و به جایی نمیرسید.
بنابراین،سپاه امام علیه السّلام از سلسله مجموعههایی ترکیب یافته بود که یک هدف را دنبال نمیکردند،به همین دلیل در معرض پراکندگی و فروپاشی قرار داشت و اندک حرکتی در جهت تفرقه و جدایی،میتوانست هرگونه طرح و نقشهای را بر باد دهد هرچند رهبر طراح آن در برترین پایه حکمت و تدبیر قرار داشت و امام علیه السّلام اهمیت وجود چنین حالتی را در ترکیب سپاه خود که عوامل تفرقه و جدایی را با خود داشت،به خوبی احساس کرده بود.
سید بن طاووس-رضوان الله تعالی علیه-در کتاب«الملاحم و الفتن»به سخنی که از امام مجتبی علیه السّلام نقل شده اشاره کرده که این گفته حاکی از عدم اطمینان کامل امام علیه السّلام به سپاهیان خود میباشد و از گویاترین سخنانی است که حضرت در این راستا آن را فاش ساخت،آنگاه که طی سخنانی سپاهیانش را در مدائن مخاطب قرار داد و فرمود:
آنگاه که رهسپار جنگ صفین شده بودید،دینتان در برابر دنیاتان قرار داشت ولی امروز دنیاتان در مقابل دینتان قرار دارد،شما دو نوع کشته دادید،کشتههای صفین که بر آنها میگریید و کشتههای نهروان که درصدد انتقام خون آنها از ما برآمدهاید، سایر مردم که دست از یاری ما برداشتند و گریهکنندگان نیز دست به شورش زدند. (1)
1) (1)) .صلح امام حسن 70.
معاویه با آشنایی کاملی که به نقاط ضعف سپاهیان امام حسن علیه السّلام داشت و با استفاده از این موقعیت و به اقتضای شرایط موجود،به طرح نقشهای پرداخت،که میتوانست به نزاع بین امام و معاویه پایان دهد.به این ترتیب که امام را به صلح فرا بخواند و به ظاهر شروط دلخواه آن حضرت را بپذیرد که اگر امام علیه السّلام پذیرای آن شود،دامهایی که بر سر راه فرماندهان و سران سپاه حضرت تنیده است،برای جلوگیری از برخورد دو سپاه کافی به نظر میرسیده و امام را در برابر عمل انجام شده،به رضایت وامیدارد.
امام حسن علیه السّلام با سپاه خویش به نخیله رسید.با درنگی در آن منطقه به سازماندهی لشکریانش پرداخت،آنگاه از آنجا به حرکت درآمده تا به«دیر عبد الرحمان»رسید در آنجا سه روز اقامت گزید تا سربازانی که عقب مانده بودند به او بپیوندند.حضرت برای کسب اطلاع از دشمن و زمینگیر کردن آن به اعزام طلایهداران سپاه خویش پرداخت.این افراد را که تعدادشان به دوازده هزار تن میرسید از میان با وفاترین یاران و برجستهترین عناصر سپاهش برگزید و فرماندهی کل لشکر را به پسر عمویش عبید اللّه بن عباس سپرد و قبل از حرکت،وی با سخنانی ارزشمند او را چنین سفارش فرمود:
پسر عمو جان!دوازده هزار تن از جنگاوران عرب و قاریان مصر را به همراهت اعزام نمودم،آنان را گسیل دار و به نرمی و ملایمت با آنان سخن بگو و با چهرۀ گشاده با آنان روبرو شو.در مورد آنان متواضع و فروتن باش.آنها را به خود نزدیک گردان،زیرا آنان باقیماندۀ یاران مورد اعتماد پدرم امیر المؤمنیناند.سپاهیان را از رود فرات عبور ده تا زمانی که با معاویه روبرو گردی هرگاه با او رویارو شدی،وی را همچنان نگاهدار تا من نزد تو آیم،زیرا به زودی
در پیات حرکت خواهم کرد.گزارش کار روزانهات را در اختیارم قرار ده و با این دو تن-قیس بن سعد بن عباده و پسرش سعید-به مشورت بنشین.با معاویه که روبرو شدی با او نجنگی تا او جنگ را آغاز کرده و با تو بستیزد که در این صورت با او به مبارزه بپرداز.اگر شهادت نصیب تو شد قیس بن سعد فرماندهی سپاه را بر عهده میگیرد و در صورت شهادت وی پسرش سعید پذیرای این مسئولیت خواهد شد.
عبید اللّه بن عباس به منطقه«مسکن» (1)رسید و در آنجا اردو زد و با دشمن روبرو شد.در اینجا بود که نشانههای فتنه و آشوب به خوبی پدیدار و دسیسهکاری معاویه به اردوگاه امام راه یافت.زیرا با وجود منافقان و راحت طلبانی که خود را در سپاه حضرت جا زده بودند زمینه را کاملا مناسب دید و این شایعۀ دروغ که:«امام حسن علیه السّلام در مورد صلح و آشتی با معاویه نامه نگاری میکند،بنابراین شما مردم چرا خود را به کشتن میدهید؟»همهجا منتشر شد.
وضعیّت در برابر فرماندۀ لشکر آشفته گردید و در مورد صدق و کذب این شایعه میان لشکریان همهمه افتاد.برخی آن را درست و برخی دروغ میدانستند و عدّهای میکوشیدند به هر طریق ممکن آن را اثبات نمایند و عبید اللّه فرماندۀ لشکر تلاشی در جهت اطمینان یافتن از دروغ بودن شایعه و دور از واقعیت بودن آن انجام نداد.زیرا امام مجتبی علیه السّلام در آن زمان به اعزام فرستادگان خود به اطراف و اکناف و تدارک نیرو مشغول بود تا به طلایه
1) (1)) .منطقهای در نزدیکی«آوانا»در ساحل رودخانۀ دجیل که در سال 72 هجری نبرد بین عبد الملک مروان و مصعب بن زبیر در آنجا رخ داد.
دارانش بپیوندند و برای جنگ با معاویه با وی مکاتبه داشت و با سخنرانیهای آتشین خود مردم را به نبرد تشویق میکرد ولی در خصوص صلح و آشتی نه مکاتبهای انجام داد و نه هرگز در آن زمان چنین پنداری داشت.
فرماندۀ لشکر دچار حیرت و سرگردانی شد و در خود فرو رفت و در سرنوشت خویش به اندیشه افتاد و از خودداری کوفیان مبنی بر حضور در میدان کارزار و درنگ و کوتاهی آنان از پاسخ دادن به ندای جهاد و مبارزه آگاهی داشت.از اینرو پنداشت در موقعیّتی چندان حساس قرار ندارد و آن دسته از طلایهداران سپاه کوفه که با انبوه لشکریان شام رویارو شدهاند،در برابر این سپاه گران توان مقاومت ندارند و قادر نیستند در جنگی نابرابر با آنان درگیر شوند.عبید اللّه بن عباس در حیرت و سرگردانی و خواب و خیال به سر میبرد که نامههای معاویه به دستش رسید.این نامهها حاوی عوامل نیرنگ و فریبی بود که دقیقا بر حس خود بزرگبینی و ریاستطلبی ابن عباس انگشت مینهاد و معاویه به خوبی از نقاط ضعف عبید اللّه بن عباس آگاهی داشت.
در نامۀ معاویه آمده بود:(ابن عباس)!«(امام)حسن در مورد صلح،با من مکاتبه نموده و زمام حکومت را به من سپرده اگر به اطاعت من درآمدی که چه بهتر،در غیر این صورت تو را به اطاعتم درخواهم آورد»و برای انجام این کار یک میلیون درهم برای ابن عباس اختصاص داد (1).
شیوۀ معاویه در جنگ با دشمنانش استفاده از نقاط ضعف آنان بود و برای ایجاد خلل در تصمیم و ارادۀ آنها و به ضعف کشاندن قدرتشان به هر وسیلهای متوسل میشد.
1) (1)) .شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید 42/16.
بدینسان،عبید اللّه بن عباس با بازگشت به خویش،ندای خیانتپیشگان را لبیک گفت و دست تمنا به سوی قاتل فرزندان خویش دراز کرد و لعنت تاریخ را برای خویش به یادگار نهاد.او،خود خواسته بود تا بدین پایه در ورطۀ سقوط افتد و شب هنگام،شکست خورده و با خواری و ذلتی که هیچ آزادمرد شرافتمندی بدان تن در نمیدهد،زیر چتر حمایت معاویه قرار گرفت.
با پدیدار شدن فروغ صبحگاهی،اردوگاه امام علیه السّلام فرمانده خویش را از دست داده بود.منافقان و سازشکاران از این رخداد،از شادی در پوست خود نمیگنجیدند و چشمان یاران مخلص و باوفای حضرت اشکباران بود،و امام حسن علیه السّلام همچنان بر موضع قوی خود باقی و نبرد با معاویه را ضروری میدانست.
چیزی نمانده بود که سپاهیان در«مسکن»بر امام علیه السّلام بشورند،ولی قیس بن سعد عباده فرماندۀ با ایمان و مقاومی که امام علیه السّلام او را در صورت عدم حضور عبید اللّه بن عباس در ردۀ فرماندهی،جانشین وی قرار داده بود، سخت کوشید تا باقیمانده روحیۀ لشکریان را که در اثر فرار فرمانده،از دست رفته بود حفظ و بین مجموعهها و آحاد سپاه ایجاد همبستگی نماید.از اینرو، بهپا خاست و اظهار داشت:
مردم!نهراسید،کاری که این فرد انجام داد بر شما گران نیاید.وی،پدر و برادرش حتی یک روز خیری به همراه نداشتند.پدرش عموی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در جنگ بدر به جنگ پیامبر آمد.ابو الیسر کعب بن عمرو انصاری وی را اسیر و نزد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله آورد.پیامبر اسلام فدیۀ او را گرفت و میان مسلمانان تقسیم کرد و برادرش را بر مصر فرمانروایی داد،اموال وی و اموال مسلمانان را به سرقت برد و با آنها کنیزک خریداری کرد و آنها را برای خود حلال
پنداشت و این شخص(عبید اللّه)را بر یمن گمارد و وی نیز از بیم بسر بن ارطاة گریخت و فرزندانش را رها کرد و کشته شدند و اکنون دست به این کار زد (1).
بدینگونه،قیس با پایداری در موضع خود و با ایمان به هدفش بیپروا سخن گفت و با کلماتی تمسخرآمیز و زننده که حاکی از گذشتۀ نامطلوب عبید اللّه و روحیه پست او بود نیای وی را به باد انتقاد گرفت که باعث سقوط وی در این ورطۀ هولناک شد.
سخنان قیس در دل شنوندگان نشست و همه یک صدا و با هیجان و پرشور فریاد زدند«خدایا!سپاس که او را از بین ما بیرون بردی (2)».
قیس توانست در آن موقعیت بس دردناکی که در آستانه سقوط قرار داشت حالتی از عزم و اراده در مردم به وجود آورد و بدینسان،نظم و آرامش بر لشکریان سایه افکند و مردم به حضور فرماندۀ جدید خود در کنار خویش اطمینان یافتند.
خبر تسلیم شدن عبید اللّه به دشمن،به مدائن رسید.هالهای از رنج و اندوه دلها را فرا گرفت و امام علیه السّلام احساس نمود از ناحیۀ نزدیکترین یاران و افراد وفادارش مورد طعنه و نکوهش قرار دارد و از دیگر سو،خبر نامهنگاری برخی از سران و فرماندهان لشکر به معاویه و درخواست اماننامه از او برای خود و عشایر ناحیۀ خویش و مکاتبۀ معاویه با بعضی از آنها در مورد امان نامه و وعدۀ مال و منال نیز،به امام علیه السّلام رسید (3).
نقل شده:«معاویه نزد هریک از عمرو بن حریث،اشعث بن قیس،حجار بن أبجر و شبث بن ربعی،جاسوسانی فرستاد و بدانان وعده داد:هریک از شما(امام)حسن را کشتید یکصد هزار درهم و یکی از لشکرهای شام و دختری از دخترانم را پیشکش خواهید داشت».
این خبر به امام علیه السّلام رسید،حضرت زره به تن کرد و آن را زیر لباس مخفی ساخت و همواره با رعایت احتیاط جز با پوشیدن زره،در نماز حضور نمییافت.روزی یکی از مخالفان به سوی او تیری پرتاب کرد که با وجود زره، به بدن مبارکش اصابت نکرد. (1)
بدینترتیب،خیانتها یکی پس از دیگری در لشکریان امام پدیدار شد.
از آن جمله:«(امام)حسن علیه السّلام چهار هزار جنگجو را به فرماندهی مردی کندی به سوی معاویه فرستاد وقتی در منطقه«انبار»فرود آمد،معاویه با فرستادن پانصد هزار درهم برای وی فرمانروایی برخی مناطق و جزیره را به او وعده داد.فرمانده به همراه دویست تن از افراد ویژۀ خویش،به معاویه پیوست و پس از او مردی را از قبیلۀ مراد بدان سامان اعزام نمود وی که سوگند بزرگ یاد کرده بود دست به چنین کاری نزند،مانند فرماندۀ نخست عمل کرد و(امام) حسن علیه السّلام قبلا به لشکریان خبر داده بود که این فرمانده نیز نظیر اوّلی عمل خواهد کرد (2)».
امام حسن علیه السّلام در برابر این همه رنج و گرفتاریهای پیدرپی،همچنان با حفظ آرامش خود،مراقب اوضاع بود که سرانجام،کار به کجا خواهید کشید.
آنچه از متون تاریخی بر میآید.ابن عباس به تنهایی نگریخته بلکه عدّۀ
زیادی از سران و فرماندهان لشکر نیز او را همراهی کردهاند و فضای سرشار از بدبختی و یأس و نومیدی از امکان پیروزی امام بر دشمنش نیز میتواند مزید بر علت باشد.
بدینسان،اخبار فرار فرماندهان و سران ویژۀ سپاه،پیاپی به امام علیه السّلام میرسید.گریختن این عده از فرماندهان،فرار تعداد زیادی از سربازان را نیز به دنبال داشت به گونهای که سبب نافرمانی و هرج و مرج گستردهای در لشکریان حضرت شد.
به گفتۀ یعقوبی:پس از فرار عبید اللّه و افراد ویژهاش،شمارۀ فراریان سپاه به سوی معاویه رو به افزایش نهاده و به هشت هزار تن رسید.وی میگوید:
معاویه،با اعزام فرستادهای نزد عبید اللّه بن عباس،یک میلیون درهم به او وعده داد.بدینترتیب،هشت هزار تن از طرفداران ابن عباس به معاویه پیوستند و قیس بن سعد همچنان برای جنگ با معاویه مصمم ماند (1)».
اگر تعداد لشکریان حاضر در«مسکن»را دوازده هزار تن بدانیم،فراریانی که از این سپاه به معاویه پیوستند،دو سوم آن جمعیّت را تشکیل میدادند و این تعداد درصد زیادی به شمار میآمد.در صورتی که تعداد لشکریانی که معاویه آنان را برای نبرد با امام حسن علیه السّلام فرماندهی میکرد به شصت هزار تن بالغ میگشت و هزاران نیروی فراری لشکر امام حسن علیه السّلام نیز به این تعداد افزوده میشد.
در حقیقت،این عمل ضربهای سهمگین و بلایی فوق العاده دردآور بود که هر قدرتی در برابر آن درهم میشکست و فاجعۀ وحشتزایی به بار آورد
1) (1)) .صلح امام حسن 80.
که بخش بزرگی از مسؤلیت آن را عبید اللّه بن عباس در برابر خدا و تاریخ بر عهده داشت.
آنچه را از این فرار دسته جمعی میتوان فهمید این است که در مجالس و محافل جمعی از سران و شخصیتهای سپاه امام علیه السّلام در جهت اعمال خیانتکارانه،توطئه صورت میگرفت.
در غیر این صورت با کدام معیار منطقی میتوان فرار هشت هزار تن جنگجو را از لشکری که در اندک مدتی مهیای نبرد شده بود تفسیر و توجیه نمود.آیا این عمل از اندیشهای قبلی و نقشهای خائنانه و حساب شده ناشی نبوده است؟
امام حسن علیه السّلام برای خارج شدن از بن بستی که در اثر آن روحیۀ لشکریانش در«مسکن»درهم شکست و در مدائن توان و قدرت آنها متزلزل گردید،به ویژه زمانی که نابرابری تعداد سپاه خود و لشکریان دشمن را مدنظر قرار میداد،در پی یافتن راهی برآمده و به چارهجویی پرداخت.
بنا به نقل منابع تاریخی (1)،لشکریان امام علیه السّلام تنها بیست هزار نفر را تشکیل میدادند و پس از خیانت عبید اللّه و ملاحظۀ پیوستن هزاران تن از آنها به معاویه در«مسکن»سپاهیان امام علیه السّلام یک پنجم سپاه دشمن بودند.معیارها و محاسبات نظامی وضعیتی اینچنین،شکستی بزرگ تلقی میشود.افزون بر اینکه بنا به گفتۀ برخی منابع،عدهای از سربازان حضرت در مدائن گریختند این عده در صورت پیروزی سپاهیان امام حسن علیه السّلام و طمع دستیابی به غنیمتها به حضور در این سپاه رغبت نشان داده و لشکریان را همراهی
1) (1)) .همان 81.
میکردند ولی با احساس برتری نظامی و تجهیزات و نفرات طرف مقابل،فرار را بر قرار ترجیح دادند.
شایعههایی دروغ که معاویه برای درهم شکستن باقیماندۀ روحیۀ لشکریان امام در مسکن و مدائن بدانها دامن زد،از اموری بود که بر آشفتگی اوضاع افزود.در اینجا به برخی از شایعات و نیز تأثیر آنها بر روحیۀ عمومی سربازان امام حسن علیه السّلام در مدائن و مسکن اشاره میکنیم:
معاویه با تمام تبهکاری و مکر و حیله کوشید تا در سپاه کوفه رخنه ایجاد کند و توان و قدرت آنها را به ضعف بکشاند.دروغهایی که به کار میبرد، حاکی از آشنایی دقیق وی در ساخته و پرداختن آنها بود.جاسوسانی را به اردوگاه مدائن میفرستاد تا شایع کنند:«...قیس بن سعد،فرماندۀ سپاه مسکن پس از فرار ابن عباس،با معاویه از در صلح و آشتی درآمده و به او پیوسته است... (1)»
دیگری را به اردوگاه قیس در مسکن اعزام میکرد تا به آنان بگوید(امام) حسن با معاویه مصالحه کرده و بدو پاسخ مثبت داده است... (2)»
آنگاه در مدائن شایعهای انتشار یافت که:«...بهوش باشید!قیس بن سعد کشته شد،همگی پراکنده شوید،سربازان به سراپردۀ امام حسن علیه السّلام حمله ور شده و اموال او را به غارت برده حتی زیرانداز او را از زیر پایش کشیدند و خشم و نفرت حضرت از آنان افزایش یافت و از آنها بیمناک شد.از اینرو، به دژ سفید مدائن،وارد گردید (3)»
بدینسان،موج شایعاتی که با پلیدی و مکر و حیلۀ معاویه به وجود
میآمد،بر هر دو جناح سپاه مدائن و مسکن سایه افکند و باقیماندۀ همبستگی خویش را از دست دادند،و سبب شد در مجموعههای زیادی از فرومایگان آشوبطلبی که در پی آشفتگی اوضاع بوده و بین اطاعت و نافرمانی از ثبات برخوردار نبودند،تزلزل ایجاد نماید.
از شایعاتی که در سپاه مدائن به وجود آمد،انتظار میرفت چه تأثیری از خود به جای نهد؟با اینکه سربازان به خوبی از خیانت فرماندۀ«مسکن»که قیس را در پایۀ او نمیپنداشتند با اطلاع بودند.بنابراین،چرا سربازان شایعۀ خیانت فرماندۀ دوم(قیس)و یا خبر کشته شدنش را باور نکنند؟از سویی تأثیرپذیری لشکریان«مسکن»از این شایعات کمتر از سپاه مدائن نبود،زیرا آنها نیز قبلا به خیانت فرماندۀ خود دچار شده بودند.
در کشاکش این رخدادها هیئتی به نمایندگی مردم شام مرکب از مغیرة بن شعبه و عبد اللّه بن کریز و عبد الرّحمان بن حکم که حامل نامههای مردم عراق بودند،حضور امام مجتبی علیه السّلام رسیدند تا آن بزرگورا در جریان نامههای عراقیان و مقاصد شوم برخی از یارانش،که برای شعلهور ساختن آتش فتنه و آشوب در فرصتی مناسب،داوطلبانه در صفوف لشکریان امام علیه السّلام راه یافتهاند قرار دهند.این هیئت،نامههای مردم عراق را مقابل امام علیه السّلام پراکندند.حضرت که خود بر مقاصد شوم و روحیۀ آشوبطلبی یارانش آگاهی داشت،چیزی بر یقیناش افزوده نشد.در این نامهها دست خط و امضای افراد،به روشنی و به صراحت در برابر دیدگان امام علیه السّلام قرار داشت.
بدینترتیب،از ناحیۀ معاویه صلح و آشتی با شروطی که امام خود،آن را مناسب میدانست بر او عرضه گردید،ولی حضرت نمیخواست بدانان پاسخی دهد که خواستههای معاویه را برآورده سازد و در دادن پاسخ بسیار
دقیق عمل کرد به گونهای که از سخنان حضرت به پذیرش صلح و یا مطلبی اشاره به صلح،پی نبردند،بلکه حضرت به پند و اندرز آنها پرداخت و به پرستش خدای عزّ و جل و آنچه به صلاح آنان و مسلمانان بود،فرا خوانده و به اموری که در قبال آن در پیشگاه خدا و در حق رسول او مورد پرسش قرار میگرفتند،یادآورشان ساخت.
وقتی مغیره و رفقایش نخستین نقش سناریویی را که حیلۀ معاویه در واداشتن امام به صلح،به کار گرفته بود،شکست خورده یافتند و امام راستگو علیه السّلام را در برابر توطئههای قوی همچنان ثابت قدم و استوار یافتند به اجرای دومین بخش از سلسله تلاشهایی که از ناحیۀ معاویه تدارک دیده شده بود،پرداختند،هرچند در درازمدت نتیجه دهد یا حداقل اثری نامطلوب به جای بنهد که بر بغرج بودن موقعیت امام بیفزاید،گرچه به واسطۀ آن نتوان امام را به صلح و آشتی واداشت.
این هیئت،اقامتگاه امام علیه السّلام را به قصد اردوگاه لشکر که در انتظار نتایج گفتوگوها بودند،ترک گفتند.یکی از اعضای هیئت با صدای بلند به گونهای که مردم بشوند اعلان داشت:«خدای متعال،خون مسلمانان را به برکت وجود فرزند رسول خدا،حفظ نمود و آشوب را فرونشاند و حضرت به صلح و آشتی پاسخ مثبت داد... (1)»
بدینسان،این افراد به بهترین وجه ممکن نقش خود را بازی کرده و فضایی پرالتهاب از فاجعه و مصیبت آفریدند که در پی آن،اوضاع به تیرگی انجامید و تودههای آشوب و بلوا،دستخوش انفجار و اتحاد و همبستگی
1) (1)) .تاریخ یعقوبی 191/2.
لشکریان،تزلزل یافت و نشانههای رنج و مصیبت در افق پدیدار گشت.این چه غائله و مصیبتی بود که مغیره و رفقایش،آتش آن را شعلهور ساختند؟
رنج و مصیبت امام حسن ع در مورد لشکریانش،در همین جا پایان نیافت،بلکه منحرفان و خوارج،نقشۀ قتل او را کشیدند و حضرتش سه بار مورد هجوم تروریستها قرار گرفت.
1.در حال نماز،شخصی به سوی او تیراندازی کرد که در بدن مبارکش هیچگونه اثر نکرد (1).
2.جراح بن سنان،نیزۀ خود را در ران مبارک آن حضرت فرو برد.به گفتۀ شیخ مفید(ره):امام حسن علیه السّلام برای پی بردن به مراتب اطاعت یارانش و بصیرت کامل به امور خود آنان را آزمود و دستور داد منادی اعلان دارد، الصلوة جامعة (2).وقتی مردم گرد آمدند حضرت در جمع آنان به ایراد سخن پرداخت و فرمود:
اما بعد،به خدا سوگند!امید آن دارم که به لطف و منّت الهی،نسبت به بندگانش در پند و اندرز به شما از هرکس دیگری صادقتر باشم.هیچگاه کینۀ مسلمانی را به دل نگرفتم و اندیشۀ شوم و بلا و بدبختی برای مردم،در سر نپروراندم.به هوش باشید! اتّحاد و همبستگی هرچند خویشایندتان نباشد،از پراکندگی و تفرقه برایتان ارزشمندتر است.آگاه باشید!من به مصالح شما از خودتان آگاهترم.بنابراین،با فرمانم مخالفت نورزید و خداوند من و شما را مورد رحمت و غفران خویش قرار دهد و به آنچه محبت و رضایش در آن است رهنمون گردد.
مردم به یکدیگر نگاه کرده و میگفتند:به نظر شما منظورش چیست؟و برخی با هیجان اظهار داشتند:به خدا سوگند!او تصمیم دارد با معاویه از در صلح و آشتی درآید و خلافت را به او بسپارد،به خدا سوگند!این مرد کافر شده است!
پس از این سخنان،به سراپردۀ امام علیه السّلام یورش بردند و اموالش را چپاول و سجادهاش را از زیر پایش کشیدند.سپس عبد الرّحمان بن عبید اللّه بن جعال ازدی عبای امام را از دوش مبارکش کشید و حضرت با حمایل شمشیر بدون عبا در جای خود نشسته بود.سپس مرکب خویش را خواست و بر آن سوار شد،عدۀ زیادی از یاران وفادار و پیروانش وی را در میان گرفته و از سوء قصد دشمن نسبت به او جلوگیری به عمل آوردند.
حضرت فرمود:قبایل ربیعه و همدان را به یاریام فرا خوانید،یارانش با فرا خوانده شدن،پیرامون امام حلقه زده و مردم را از اطراف حضرت پراکنده ساختند،امام علیه السّلام از آن مکان رهسپار و دیگر مجموعههایی از مردم نیز وی را همراهی کردند،وقتی از ساباط عبور میکرد،مردی از قبیلۀ أسد،به نام«جراح بن سنان»سرنیزهای بر دست،با گرفتن لگام استر حضرت،فریاد زد:اللّه اکبر! ای حسن!آیا تو نیز مانند پدرت مشرک شدهای؟سپس سر نیزه را در ران حضرت فرو برد و آن را شکافت و به استخوان رسید،امام حسن علیه السّلام به گردن او درآویخت و هردو به زمین افتادند،مردی از هواداران امام علیه السّلام به نام«عبد اللّه بن خطل طائی»بر جست و نیزه را از دست وی گرفت و شکمش را با آن پاره کرد.«ظبیان بن عماره»یکی دیگر از یاران حضرت بینی آن مرد را برید و در اثر آن جان داد،فرد سومی که با وی همکاری میکرد دستگیر و به قتل رسید و بدن
مجروح امام مجتبی علیه السّلام را بر تختی به مدائن انتقال دادند...» (1)
3.این بار به هنگام نماز،وی را با خنجر مجروح ساختند. (2)
به گفتۀ شیخ مفید(ره):«وقتی امام حسن علیه السّلام در امور مردم اندیشید،با بصیرت کامل پی برد که مردم از یاریاش دست شسته و با مقاصد شومی که در دل دارند،به ناسزاگویی و تکفیر او پرداخته و خونش را حلال و اموالش را به یغما بردند و تنها از شر و فتنۀ پیروان خاص خود و هواداران پدر بزرگوارش در امان بود و این جمعیت توان مقاومت در برابر سربازان شام را نداشت.از اینرو،معاویه طی نامهای وی را به آتش بس و برقراری صلح فرا خواند و نامههای یارانش را که در آنها متعهد شده بود،خون امام را بریزند و او را به معاویه تسلیم کنند،برایش فرستاد و یادآور شد در صورتی که امام به این درخواست پاسخ مثبت دهد،اجرای شروط زیادی را بر خود لازم بشمرد،و بندهایی را در آن پیماننامه مطرح کرد،که در صورت وفای به آنها،منافع عموم ملحوظ میشد،ولی امام علیه السّلام بدانها مطمئن نشد و پیبرد که معاویه بدین وسیله تصمیم فریب و ترور وی را دارد،ولی به جهت پایان دادن به جنگ و اجرای آتشبس،ناگزیر به پذیرش آن شد.زیرا همانگونه که در توصیف یارانش یادآور شدیم،آنان حق وی را نشناختند و بر او شوریده و سر مخالفت برداشتند و بسیاری از آنها خون وی را حلال شمرده و درصدد تسلیم او به دشمن برآمدند و پسر عمویش از یاری وی دست برداشت و به دشمن او پیوست و اکثریت مردم دنیا را به آخرت ترجیح دادند» (3)
مرحلهای که امام حسن مجتبی علیه السّلام در آن با معاویة بن ابو سفیان از در صلح و آشتی درآمد،یکی از دشوارترین،بغرنجترین،حساسترین و دردآورترین مراحل زندگی آن حضرت به شمار میآمد،بلکه سراسر زندگی خاندان نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنین بود.صلح امام حسن علیه السّلام با توجه به موضع قهرمانانۀ این امام معصوم و دگرگونیها و اعتراضات و توجهات گوناگونی که طی قرون گذشته، حتی عصر حاضر،در این زمینه صورت پذیرفته،از مهمترین رخدادهای تاریخ اسلام تلقی میشود.پژوهشگران مسلمان در تشریح و تجزیۀ و تحلیل این صلح،کتابهای متعددی به نگارش درآوردهاند و دوست و دشمن در این زمینه داوری کردهاند.
پژوهشگرانی فرزانه و معاصر،نظیر مرحوم شیخ محمد حسین کاشف الغطاء و شیخ راضی آل یاسین،شیخ باقر شریف قرشی،در بیان زندگی امام مجتبی علیه السّلام و صلحی که حضرت در جهت حفظ و حراست از دین اسلام بدان تن در داد،دست به تألیف کتب بسیار ارزندهای زدهاند.
اکنون سخن را با بیان نکاتی تاریخی در مورد این صلح آغاز،سپس به نقل سخنان گهربار امام مجتبی علیه السّلام در علل و اسباب نهفتۀ فراسوی پذیرش صلح وی همت میگماریم و آنگاه به تجزیه و تحلیل آن خواهیم پرداخت.
به گفتۀ مورّخان؛امام حسن مجتبی علیه السّلام که شاهد خیانتها و نفاق لشکریان و اطرافیان خود بود،افزون بر آنکه امیدی بر پایداری و استقامت آنان در
رویارویی با دشمن نداشت و با اینکه از آز و طمع و خواستههای آنان پرده برداشته شد،ولی امام علیه السّلام جهت اتمام حجّت بر آنان،در جمعشان به ایراد سخن پرداخت و فرمود:
وای بر شما!به خدا سوگند!معاویه به وعدههایی که در برابر کشتن من به شما داده عمل نخواهد کرد.تصوّر من این است که حتی اگر دست در دست معاویه نهم و تسلیمش شوم،اجازه نخواهد داد من به آیین جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله عمل کنم.البته من به تنهایی قادرم خدای عز و جل را پرستش کنم ولی گویی میبینم فرزندانتان بر در خانههای فرزندان آنها چون گدایان ایستاده و تقاضای آب و نان دارند در صورتی که این نعمتها را خداوند به آنان ارزانی داشته است و بنی امیه حتی از دادن آب و نان نیز به آنان خودداری میکنند.با انجام این اعمال ناپسند از رحمت خدا دور باشند و مرگشان باد،ستمکاران پی خواهند برد که به کجا باز خواهند گشت». 1
امام علیه السّلام دیگر بار،پیش از پذیرش پیشنهاد صلح معاویه برای آگاهی از نظرات و مقاصد یارانش،با آنان اتمام حجت نمود و پس از حمد و ثنای خدای متعال فرمود:
به خدا سوگند!خواری و ذلت و تعداد اندک سپاه،ما را از نبرد شامیان باز نداشت، بلکه با توان و بردباری با آنان میجنگیدیم ولی این توان و بردباری با پدید آمدن دشمنیها فرتوت گشت و به ناشکیبایی تبدیل شد،آنگاه که شما همراه با ما به جنگ صفین میرفتید دینتان در نزد شما مقدم بر دنیایتان بود ولی اکنون دنیای شما مقدم بر دینتان میباشد.در آن زمان هریک پشتیبان یکدیگر بودیم ولی امروز بر
ضد ما قیام کردهاید.شما اینک میان دو کشته قرار دارید،کشتهای در صفین که بر آن گریه و زاری میکنید و کشتهای در نهروان که به خونخواهی آنها برخاستهاید.آنان که بر کشتههای صفین میگریند،دست از یاری شستند و کسانی که به خونخواهی برخاستهاند،دست به شورش و آشوبطلبی زدهاند.
پس از آن،پیشنهاد صلح معاویه را،بر آنان عرضه کرد و فرمود:
معاویه ما را به پیشنهادی فراخوانده که در آن نه سربلندی و افتخاری است و نه انصاف،یاران!اگر واقعا زندگی را ترجیح میدهید،پیشنهادش را بپذیریم و بر آن صبر و بردباری کنیم و اگر پذیرای شهادتید،جانمان را در راه خدا نثار کنیم،و معاویه را به محاکمۀ الهی بکشانیم. (1)
راوی میافزاید:«مردم یکصدا اعلان داشتند:ما میخواهیم بمانیم و زندگی کنیم (2).
در برابر امام حسن علیه السّلام راهی جز پذیرش صلح باقی نماند و خلافت را در مقطعی از زمان به معاویه وانهاد.با دقّت در بندها و مواد پیماننامۀ صلح، روشن میشود که آن بزرگوار هیچگونه امتیازی برای معاویه قائل نشد و او را به عنوان خلیفه و فرماندار مسلمانان به رسمیّت نشناخت،بلکه رهبری امّت را حق قانونی خویش دانست و بر ادعاهای معاویه در این زمینه،خط بطلان کشید.
منابع تاریخی،پیرامون پیماننامۀ صلح به صراحت مطلبی یادآور نشدهاند تا در خصوص پایان یافتن یکی از مراحل بسیار مهمّ تاریخ اسلام،به ویژه در دورههای نخست،سندی تاریخی تلقّی شود و علّتی در خور ملاحظه و معقول نیز برای این کوتاهی و سهلانگاری نمیبینیم.
منابع گوناگون به بیان برخی از متون تاریخی در این زمینه پرداخته و از بیان بعضی خودداری کرده است که از مجموع این مطالب میتوان کیفیّت شروطی را که امام علیه السّلام در صلح با معاویه پیشنهاد کرد،ترسیم نمود.برخی پژوهشگران با تنظیم این مواد،آنها را در قالب موادی پنجگانه یادآور شدهاند،ما نیز به همان نحو به بیان آنها خواهیم پرداخت و با تکیه بر آن،از بیان نام منابعی که حاشیهای به نقل آنها پرداخته خودداری میورزیم (1)،مواد یاد شده به این شرح است:
1.واگذاری خلافت به معاویه مشروط به اینکه بر مبنای قرآن و سنّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و شیوۀ خلفای شایسته عمل نماید.
2.پس از معاویه،خلافت به امام حسن علیه السّلام برسد و اگر حادثهای برای آن حضرت رخ داد برادر بزرگوارش حسین علیه السّلام پذیرای این مسئولیت گردد و معاویه حق سپردن خلافت را به دیگری ندارد.
3.معاویه،دست از ناسزاگویی امیر المؤمنین علیه السّلام در قنوت نماز بردارد و از علی علیه السّلام جز به نیکی یاد نکند.
1) (1)) .به کتاب صلح امام حسن علیه السّلام از آل یاسین 259 مراجعه شود مؤلف در نقل این موضوع به کتب اصلی و منابع تاریخی چون طبری و ابن اثیر و ابن قتیبه و مقاتل و دیگر کتب،تکیه کرده است.
4.موجودی پنج میلیون درهمی بیت المال کوفه باید استثناء شود و واگذاری خلافت شامل آن نمیگردد.معاویه باید متعهّد شود سالانه دو میلیون درهم برای امام حسن علیه السّلام بفرستد و در هدایا و بخشش،خاندان بنی هاشم را بر خاندان عبد شمس برتری داده و از خراج دار ابجر(دارابگرد)میان فرزندان هریک از مسلمانانی که در جنگ جمل و صفّین در رکاب امیر مؤمنان علیه السّلام به شهادت رسیدهاند،یک میلیون درهم تقسیم نماید.
5.مردم در هرکجا و از هر نژادی اعمّ از سرزمین شام و عراق و حجاز و یمن،در آرامش و امنیّت کامل بسر برند و معاویه از لغزشهای آنان بگذرد و هیچ مسلمانی را به جرم گذشتهاش،تحت پیگرد قرار ندهد و از عراقیان کینهای به دل نداشته باشد.یاران امیر المؤمنین علیه السّلام در هرجا به سر برند،از امنیت برخوردار باشند.هیچکس به پیروان آن حضرت نباید ناسزا گوید و یاران و طرفداران امام علی علیه السّلام بر جان و اموال و زنان و فرزندان خویش ایمن باشند،هیچگونه تعقیبی در مورد آنان صورت نگیرد و کسی حق تعرّض به آنها نداشته باشد و هرکس به حق خود برسد و مسئولیت عواقب هرگونه تعرّضی به یاران امیر المؤمنین علیه السّلام به عهدۀ معاویه باشد.
نسبت به امام حسن و برادرش حسین علیهما السّلام و هیچ یک از خاندان نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله توطئهای در نهان و آشکار صورت نپذیرد و هیچ یک از طرفداران حضرت را در سراسر گیتی از معاویه بیمناک نسازند.
برخی پژوهشگران مادۀ چهارم این پیماننامه را به این عنوان که با مقام و منزلت امام مجتبی علیه السّلام سازگار نیست ساخته و پرداختۀ امویان یا عباسیان دانستهاند که با این کار خواستهاند چهرۀ مقدس اهل بیت علیهم السّلام به ویژه امام
حسن مجتبی علیه السّلام را مخدوش سازند. (1)و اللّه أعلم.
مطالب یاد شده مواد پنجگانهای بود که تاریخ آنها را به عنوان پایه و اساس قرارداد صلح میان امام حسن علیه السّلام و معاویه به دست داده است و یا حداقل مبنای شروطی را که امام علیه السّلام بر معاویه املاء نمود،تشکیل میدهد.
1.شیخ صدوق رضی اللّه عنه در«علل الشرایع»به سند خود از ابو سعید عقیص روایت کرده که از امام حسن علیه السّلام جویا شد با اینکه حضرت از بر حق بودن خود و گمراهی و ستمگری معاویه آگاهی داشت،چه چیز سبب صلح آن بزرگوار با معاویه شد؟
امام علیه السّلام به او پاسخ داد:ابو سعید!آیا من حجّت خدا بر بندگانش و پیشوای آنان پس از پدرم به شمار نمیآیم؟
ابو سعید میگوید:عرض کردم:آری،همینگونه است.
امام علیه السّلام فرمود:
آیا من همان فردی نیستم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ من و برادرم فرمود:حسن و حسین دست به قیام بزنند یا نزنند،امام و پیشوایند؟
عرض کردم:آری چنین است.
حضرت فرمود:
«فأنا إذن امام لو قمت،و أنا امام إذا قعدت،یا أبا سعید!علّة مصالحتی لمعاویة علة مصالحة رسول اللّه لبنی ضمرة و بنی أشجع و لأهل مکة حین انصرف من
1) (1)) .زندگانی امام حسن علیه السّلام 223.
الحدیبیة،اولئک کفّار بالتنزیل و معاویة و أصحابه کفّار بالتأویل،یا أبا سعید!اذا کنت اماما من قبل اللّه تعالی ذکره لم یجب أن یسفّه رأیی فیما أتیته من مهادنة أو محاربة،و إن کان وجه الحکمة فیما أتیته ملتبسا،ألا تری الخضر علیه السّلام لمّا خرق السفینة و قتل الغلام و أقام الجدار سخط موسی علیه السّلام فعله؟ لاشتباه وجه الحکمة علیه حتی أخبره فرضی.هکذا أنا،سخطتم علیّ بجهلکم بوجه الحکمة فیه،و لو لا ما أتیت لما ترک من شیعتنا علی وجه الأرض احد إلاّ قتل»، (1)
بنابراین،من اگر دست به قیام بزنم یا نزنم از مقام امامت و پیشوایی برخوردارم.ابو سعید!سبب مصالحۀ من با معاویه دقیقا همان علت مصالحۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله با قبایل ضمره و اشجع و مردم مکه در بازگشت از حدیبیه است،با این تفاوت که مردم مکه به قرآن کفر میورزیدند ولی معاویه و هوادارانش به تأویل و تفسیر قرآن کافرند.ابو سعید!اگر من از سوی خدای متعال،امام و پیشوا باشم،نباید تشخیص من در صلح یا جنگ بیاهمیّت و ناچیز تلقّی شود،هرچند راز و حکمت کاری که انجام دادهام بر مردم پوشیده باشد.ملاحظه نمیکنی حضرت خضر علیه السّلام زمانی که کشتی را سوراخ کرد و آن نوجوان را به قتل رساند و دیوار را مرمّت نمود،مورد خشم موسی قرار گرفت؟سببش این بود که راز و حکمت ماجرا بر موسی پوشیده بود ولی زمانی که خضر علیه السّلام وی را در جریان قرار داد،موسی از آن کارها خرسند شد.من نیز چنینم،شما چون از راز و رمز کاری که من انجام دادهام بیخبرید بر من خشم گرفتهاید.اگر این کار را انجام نداده بودم شیعهای روی زمین باقی نمیماند و همه قتل عام میشدند.
1) (1)) .علل الشرایع 200.
طبرسی در«احتجاج» (1)شبیه این سبب را از امام مجتبی علیه السّلام روایت کرده است.
2.زید بن وهب جهنی آورده است:پس از مجروح شدن امام مجتبی علیه السّلام در مدائن،از آن حضرت پرسیدم در این شرایط،چه موضعی اتخاذ خواهد کرد.
امام علیه السّلام پاسخ داد:
به خدا سوگند!معاویه را بهتر از افرادی میدانم که مدعی پیروی از منند ولی در صدد کشتنم برآمدند،زندگیام را چپاول کردند و اموالم را ستاندند.به خدا سوگند! اگر با معاویه درگیر شوم،همین افراد گردنم را گرفته و مرا تسلیم وی خواهند کرد.به خدا سوگند!اگر با عزّت و شرف تن به صلح با معاویه بدهم بهتر از آن است که مرا به اسارت گرفته و به قتل برساند و یا بر من منّت بنهد که این کار تا پایان دنیا لکۀ ننگ و عاری بر تارک بنی هاشم بماند و معاویه و دودمانش همواره بر زنده و مردۀ ما منّت داشته باشند. (2)
3.سلیم بن قیس هلالی میگوید:وقتی معاویه به کوفه آمد،امام حسن علیه السّلام در حضور وی بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند چنین فرمود:
مردم!معاویه مدعی شده که من او را شایسته خلافت دانسته ولی در خودم چنین شایستگی نمیبینم.معاویه دروغ گفته،من در کتاب الهی(قرآن)و بر زبان نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله از خود مردم به آنان سزاوارترم.به خدا سوگند!اگر مردم به من دست بیعت بدهند و اطاعتم کرده و از من حمایت و پشتیبانی کنند.آسمان،باران خویش و زمین برکات خود را بر آنان ارزانی خواهد داشت و تو،ای معاویه!طمع خلافت در
سر نمیپروراندی.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:هرگاه امّتی زمام امور خود را به مردی بسپارند که برتر از او را میان خود سراغ داشته باشند،امورشان همواره رو به تباهی خواهد رفت،تا به سرنوشت گوسالهپرستان دچار شوند. (1)
4.علامۀ قندوزی در«ینابیع المودة»در مورد صلح امام حسن علیه السّلام آورده که حضرت در جمع مردم خطبهای ایراد کرد که در آن آمده است:
«ایّها الناس لقد علمتم أن اللّه-جلّ ذکره و عزّ اسمه-هداکم بجدّی و أنقذکم من الضلالة،و خلّصکم من الجهالة،و أعزّکم به بعد الذلّة،و کثّرکم به بعد القلّة،و أن معاویة نازعنی حقّا هو لی دونه،فنظرت لصلاح الأمة و قطع الفتنة، و قد کنتم بایعتمونی علی أن تسالموا من سالمنی و تحاربوا من حاربنی،فرأیت أن اسالم معاویة و أضع الحرب بینی و بینه،و قد صالحته و رأیت أن حقن الدماء خیر من سفکها،و لم أرد بذلک إلاّ صلاحکم و بقاءکم (2)وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکُمْ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ» (3)
مردم!شما به خوبی آگاهید که خدای عز و جل شما را به وسیلۀ جدّ بزرگوارم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هدایت نمود و از گمراهی نجات داد و از جهل و نادانی رهایی بخشید و پس از خواری و ذلّت،عزّت عطا کرد و تعداد اندکتان را فزونی داد.معاویه با من در مورد حقی در نزاع و کشمکش است که حق من است نه حق معاویه.من به مصلحت مسلمانان و از بین رفتن فتنه و آشوب اندیشیدم.شما با این شرط با من دست بیعت دادید که با هرکه از در صلح با من درآید،صلح کنید و با هرکس سر جنگ با من داشت،نبرد نمایید.ازاینرو،تشخیص دادم با معاویه مصالحه کنم و جنگ بین خود و او را پایان بخشم.به همین دلیل با او از در صلح درآمدم و دیدم
جلوگیری از ریختن خون مسلمانان بهتر از خونریزی است و در این کار فقط به مصلحت و بقای شما اندیشیدم نمیدانم شاید این کار آزمایشی برای شما و مایۀ بهرهگیری تا مدتی معیّن است.
5.در روایتی از سید مرتضی-رحمة اللّه علیه-آمده است که حجر بن عدی پس از موافقت امام علیه السّلام با صلح،با اعتراض به آن حضرت گفت:شما، مؤمنان را روسیاه کردی»امام حسن علیه السّلام در پاسخ حجر فرمود:
اینگونه نیست که هرکسی آنچه را تو دوست داری،دوست داشته باشد و یا دیدگاهش نظیر تو باشد،من این کار را تنها به جهت در امان ماندن شما انجام دادم.
سید مرتضی سپس اشاره کرده که پیروان امام علیه السّلام با اعتراض به صلحی که آن بزرگوار انجام داد مراتب تأسف خود را از تصمیم آن حضرت ابراز نمودند از جمله سلیمان بن صرد خزاعی به امام گفت:«از بیعت شما با معاویه همواره در شگفتیم،در صورتی که شما چهل هزار جنگجو از مردم کوفه با خود داری که همه مستمری دریافت میکنند و بر در خانههایشان آماده ایستادهاند.همین تعداد را نیز فرزندان و پیروانشان تشکیل میدهند.طرفداران شما از مردم بصره و حجاز نیز به این عده افزوده میشوند.گذشته از این،شما در این پیمان نامه،نه تعهّدی برای خود گرفتی و نه سهمی از عطایا و بخششها.اکنون که به انجام این کار همت گماردهای بنابراین لازم بود شخصیتهای مشرق و مغرب را بر معاویه گواه بگیری و با نوشتاری از او تعهد بگیری که پس از وی خلافت از آن تو باشد،در این صورت کار بر ما آسانتر بود،ولی معاویه شروطی را بین تو و خود برقرار کرد که بدانها وفا ننمود و پس از امضای قرار داد،بیدرنگ در حضور همگان اعلام کرد:
«من شروطی را پذیرفتهام و وعدههایی دادهام که آتش جنگ فرو نشیند و
فتنه و آشوبها بخوابد و آنگاه که خداوند ما را یکپارچگی و الفت بخشید همۀ این شروط را زیرپا مینهم».
به خدا سوگند!معاویه در این سخنان منظوری غیر از شما و قرار داد صلح میان خود و شما نداشت و بدینترتیب،پیمانشکنی نمود.اگر دوست داری کارها را از سر بگیری،خود را نهانی مهیای جنگ نما.آنگاه که به کوفه میآیی به من اجازه بده فرمانروای معاویه را از آن سامان بیرون برانم و آشکارا وی را برکنار سازم و خود نیز،او را عزل نما،خداوند خیانت پیشگان را دوست ندارد».سایر افراد نیز مانند سلیمان سخن گفتند.
امام علیه السّلام به او پاسخ داد:
«انتم شیعتنا و أهل مودّتنا،فلو کنت بالحزم فی أمر الدنیا أعمل،و لسلطانها أرکض و انصب،ما کان معاویه بأبأس منّی بأسا،و لا أشد شکیمة و لا أمضی عزیمة و لکنّی أری غیر ما رأیتم،و ما أردت بما فعلت إلاّ حقن الدماء فارضوا بقضاء اللّه و سلّموا لأمره و الزموا بیوتکم و أمسکوا»؛ (1)
شما پیروان و دوستداران ما هستید.من اگر به دنیا میپرداختم کوشاتر و لایقتر از دیگران بودم.معاویه هیچگاه استوارتر و جدّیتر و سختکوشتر از من نبوده است،ولی دیدگاه من غیر از نظریۀ شماست من با کاری که انجام دادم تنها خواستم از خونریزی جلوگیری به عمل آورم.بنابراین،شما نیز به قضای الهی تن در دهید و زمام خود را به او بسپارید و در خانههایتان بنشینید و سکوت اختیار کنید.
1) (1)) .بحار الأنوار 21/44-28.
معاویه طی نامههایی که به امام حسن علیه السّلام نوشت و حضرت را در آنها با هرگونه شرطی،به صلح فراخواند،کوشید تا وانمود کند خود،فردی اصلاحطلب است و مردم را به صلح و آرامش دعوت میکند.
پژوهشگران بر این باورند که سخنرانی صلحجویانۀ معاویه در راستای درهم کوبیدن و به ضعف کشاندن قدرت امام علیه السّلام فوق العاده مؤثر بوده به گونهای که با بحرانی ساختن اوضاع،وضعیتی ایجاد کرد که حضرت راهی جز تن دادن به صلح و سازش نداشت.
شیخ محمد حسین آل کاشف الغطاء در این زمینه میگوید:«امام حسن علیه السّلام به این نتیجه رسید که اگر صلح را نپذیرد و بر جنگ و ستیز پافشاری نشان دهد،اوضاع از دو حالت خارج نخواهد بود:
یا وی در این عرضه غالب و معاویه شکست میخورد،هرچند شرائط و اوضاع آن زمان چنین موضوعی را شبه محال میساخت ولی به فرض وقوع آن آیا جز دادخواهی مردم از بنی امیّه نتیجۀ دیگری در برداشت که در این صورت امویان در بدترین مظاهر مظلومنمایی جلوهگر میشدند بنابراین،اگر فرضا امام حسن علیه السّلام را پیروز میدان بدانیم،در چنین موقعیتی آن بزرگوار چه موضعی را باید اتّخاذ میکرد؟
ولی اگر امام علیه السّلام با شکست مواجه میشد،نخستین سخنی که همه بر زبان میآوردند این بود که:امام حسن علیه السّلام خویشتن را با دست خود به ورطۀ هلاکت انداخت،چرا که معاویه وی را به صلحی فراخوانده بود که در صورت پذیرش
آن از ریختن خون مسلمانان جلوگیری میشد امّا حضرت پذیرای آن نشد و به ستیز پرداخت و چنین فردی میبایست در انتظار حوادثی دردناک باشد و در این صورت معاویه و ابو سفیان در خیانت به اسلام و بازگرداندن مردم،به جاهلیّت نخستین و پرستش لات و عزّی،به اهداف خود دست یافته بودند و معاویه یک تن از اهل بیت را زنده نمیگذاشت،بلکه دیدگاه امام حسن علیه السّلام در پذیرش صلح به مراتب از دیگران دقیقتر بود زیرا حضرت قبل از اینکه غالب باشد یا مغلوب و یا آنکه مردم را درگیر جنگی سازد و به خونریزی که ناخوشایندشان بوده وادارد،با پذیرش صلح خواست کوس رسوایی معاویه را به صدا درآورده و خبث طینت وی را آشکار سازد».
معاویۀ به ظاهر مسلمان که در واقع و حقیقت،دشمن سرسخت اسلام به شمار میآمد از بیم گرایش مردم به امام حسن علیه السّلام نظیر گرایش آنها به پدر بزرگوارش،با پوششی ظاهری از اسلام،مردم را میفریفت.به همین دلیل امام مجتبی علیه السّلام عرصه را برای او بازگذاشت تا آنچه را در باطن نهان دارد آشکار سازد.
به مجرّد تصویب پیماننامۀ صلح،معاویه در جمع انبوه مسلمانان بر منبر قرار گرفت و گفت:«من در جهت اینکه شما روزه بگیرید و نماز به پا دارید، با شما نجنگیدم...»!!
ملاحظه کنید!امام حسن علیه السّلام در صلح خود با معاویه چگونه رفتار کرد؟و به چه نحو،کلیۀ تلاشهای وی را نقش بر آب و خیالبافیهایش را درهم کوبید تا حق،آشکار و باطل،به نابودی کشیده شد و باطلگرایان زیان دیدند.
بدینترتیب،صلح در چنان شرایطی بر امام حسن علیه السّلام واجب بود چنانکه شورش بر«یزید»در شرایط خاص خود بر برادر بزرگوارش امام حسین علیه السّلام
تعیّن داشت.
اگر صلح امام حسن علیه السّلام-که معاویه را به فضاحت کشاند-و شهادت امام حسین علیه السّلام که یزید را به ورطۀ سقوط سوق داده و به سرعت به دولت ننگین ابو سفیانی پایان داد،نبود تلاشهای جدّ بزرگوارشان در یک چشم به هم زدن،بر باد میرفت و آیین اسلام،به دین خاندان ابو سفیان،دین خیانت و فسق و فجور،دین قلع و قمع شایستگان و بر سر کار آوردن ستمکاران فاسق، تبدیل میشد.
اگر گفته شود:چرا امام مجتبی علیه السّلام مانند برادر بزرگوارش حسین علیه السّلام راه شهادت را برنگزید زیرا امام حسین علیه السّلام نیز به خوبی آگاهی داشت که هیچگاه بر یزید پیروزی نظامی نخواهد یافت؟
پاسخ این است که:
افزون بر زیرکی معاویه و حماقت و نادانی پسرش یزید،معاویه تظاهر به اسلام میکرد و یزید آشکارا به فسق و فجور میپرداخت.
2.خیانت کوفیان در مورد امام حسین علیه السّلام در راه رسیدن به پیروزی درخشان تاریخیاش برای وی گامی موفقیتآمیز تلقی میشد و خیانت همین مردم در مورد برادر ارجمندش امام حسن مجتبی علیه السّلام در(مسکن و مدائن)بر سر راه اجرای عملیات جهاد و مبارزه،مانع بسیار دشواری به شمار میآمد.
ماجرای بیعت شکنی مردم کوفه با امام حسین علیه السّلام پیش از آمادگی آن حضرت برای جنگ،صورت پذیرفت.به همین دلیل،آن روز که سپاهیان اندکش برای نبرد با دشمن صفآرایی کردند به عنوان لشکریان امام و پیشوایی که اهداف والایی را دنبال میکند،از هرگونه شائبۀ زیانباری پیراسته بودند. (1)
1) (1)) .صلح امام حسن از شیخ راضی آل یاسین 371-372.
معاویه مدت بیست سال در دوران خلیفۀ دوم و سوم با تحکیم پایه و
ارکان حکومت خود توانست بر دستگاههای حکومتی تسلط و نفوذ بیابد
و این راستا با مردم از در تملّق و چاپلوسی درآمد و آنان را به طمع واداشت و فریفت.
ازاینرو،خواص شام همه از او پشتیبانی میکردند و در سایۀ اسلام، پرآوازه شد و در سایر کشورها نیز به عنوان فردی از قریش و خاندان پیامبر و از یاران آن حضرت،معروف شد بهگونهای که در مناطق یاد شده از نخستین مسلمانان برجستهای چون ابو ذر،عمار و مقداد و امثال آنان،مشهورتر گشت.
بدینگونه،یک بار دیگر«بنی امیّه»جان گرفت و آشکارا با نام بنی هاشم بر هاشمیان چیره شده و در نهان به نیرنگ و فریب آنان پرداختند و بیپروا و گستاخ همراه با حرکت زمان با زیرکی خود در پی فریب مردم برآمدند و خواص را با پیشکش فراوان از اموال مسلمانان و گماردن بر مراکزی که خداوند آنها را برای خیانت پیشگانی نظیر آنان قرار نداده بود، خریداری کردند.
حاکمیت«بنی امیه»با بهرهگیری از مظاهر فتح و پیروزی و کسب رضایت و خشنودی خلیفگان با زیرکی معاویه پابرجا مانده و چونان شیاطین به احکام اسلام نفوذ کرد و به گونهای نهانی دست به خیانت و تباهی زد تا یک بار دیگر زندگی و جامعه را به جاهلیتی برگرداند که نزاع و کشمکش و کفر و بیدینی را به شیوۀ جاهلی و براساس طرح و نقشهای که بنی امیه برای دستیابی به منافع خویش و جنگ اندازی بر آن در جهت حفظ امتیازاتشان در پی آن بودند،
گسترش دهد. (1)
تودۀ مردم از این ماجرا آگاهی نداشتند زیرا قانون متداول و رایج در اسلام یعنی اسلام گذشته را میبخشاید-بر کارهای نفرتانگیز«بنی امیه»سرپوش نهاده بود به ویژه پس از آنکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله بنی امیه را مورد عفو قرار داد و به تألیف قلوبشان پرداخت،خلفاء،اینان را به خود نزدیک ساختند و در شهرها به فرمانروایی بر مردم برگزیدند و اختیاراتی بدانها بخشیدند که به دیگر فرمانروایان خویش نداده بودند.بدینترتیب،مدت بیست سال بیآن که از کارهای زشت خود دست برداشته و یا کسی آنان را از این قبیل کارها باز دارد،سلطۀ خود را بر شام گسترش بخشیدند.
خلیفۀ دوم در مورد برخی فرمانروایان خود مراقبت زیادی معمول میداشت و بعضی را دقیقا مورد حساب قرار نمیداد و در این راستا هیچگاه مانعی بر سر راه خود نمیدید.وقتی با خبر شد خالد بن ولید فرمانروای وی بر «قنسرین»ده هزار درهم به اشعث بخشیده دستور دستگیری وی را صادر کرد «و«بلال حبشی»دستان خالد را با عمامهاش محکم بست و در مسجد جامع حمص در برابر دیدگان سران حکومت و دیگر شخصیتهای بزرگ مردمی، سر برهنه روی یک پا نگاه داشت تا خلیفه از او بپرسد ده هزار درهمی را که به اشعث پرداخته از اموال شخصی او بوده یا از اموال مسلمانان؟که اگر از اموال شخصی وی بوده،اسراف است و خداوند اسرافکاران را دوست ندارد و اگر از اموال مسلمانان بوده در حق آنان خیانت ورزیده است و خداوند
1) (1)) .برای آشنایی به خصومت و دشمنی معاویه و رنج و سختهایی که آفرید و حدود الهی را تعطیل و دستورات دین را به تحریف کشاند و مردم و دین آنها را خریداری کرد و فساد و فسق و فجور و گستاخی و ساخته و پرداخته کردن احادیث و روایات و دیگر کارهای زشت و ناپسندی که وی انجام داد،به کتاب حیاة الامام الحسن 145/2-210 مراجعه شود.
خیانتپیشگان را دشمن دارد.سپس او را بر کنار کرد و تا زنده بود به فرمانروایی نگمارد.
رفتار عمر با کارگزارانش نظیر کاری بود که در مورد خالد و ابو هریره انجام داد و اهل تحقیق با این موارد آشنایی دارند.ولی معاویه با اینکه شیوهای متناقض با خلیفه داشت از ارادتمندان او به شمار میآید و خلیفه را از انجام هیچکاری باز نمیداشت و هیچگونه حسابرسی در مورد وی انجام نمیداد و چهبسا به او گفته بود:«نه فرمانت میدهم و نه تو را از انجام کاری باز میدارم»خلیفه،انجام کارها را به رأی و نظریۀ خود معاویه وا نهاده بود.بنابر این،مراقبت شدید و حسابرسی دقیق خلیفۀ دوم تنها به برخی از کارگزارانش اختصاص داشت و همه را یکسان شامل نمیشد،زیرا معاویه-فرمانروای خلیفه بر شام-با برخورداری از آزادی عمل کامل طبق دلخواه و تمایلات خود هرگونه میخواست عمل میکرد.
همین آزادی عمل،معاویه را به طغیان و سرکشی واداشت و او را بر اجرای طرحهای«اموی»خود مصمّم ساخت و امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در مورد زیرکی و مکر و نیرنگ معاویه در برابر خطری بزرگ قرار داشتند زیرا معاویه با این کار اسلام را به نام اسلام مورد تهدید قرار میداد بر نور حق به نام حق میتاخت.ازاینرو،آن دو بزرگوار در جهت دفع این خطر،در برابر دو راه قرار داشتند که راه سومی بر ایشان وجود نداشت:پایداری و مقاومت و یا سازش،لذا هر دو به این نتیجه رسیده بودند که پایداری و مقاومت در دوران امام حسن علیه السّلام بیتردید صفوف مدافعان از دین و مسلمانان،که مردم را به سوی خدای عز و جل و راه راست او رهنمون میگردند در کام خود فرو خواهد برد.
به همین دلیل،امام حسن علیه السّلام به مصلحت دید که معاویه را در سرکشی و طغیانش وانهد و او را به وسیلۀ حکومتی که در آرزویش بود،بیازماید ولی در قرار داد صلح از او تعهد گرفت که در رفتار خود و هوادارانش به هیچوجه از قرآن و سنّت پا فراتر ننهند و هیچ یک از شیعیان را در مورد خطایی که با همگرایی امویان مرتکب شود مورد پیگرد قرار ندهند و مانند دیگر مسلمانان از ارج و عظمت و حقوق خویش بهرهمند باشند و...دیگر شروطی که امام حسن علیه السّلام به خوبی میدانست معاویه به هیچ یک از آنها عمل نمیکند و در صدد نقض آنها بر خواهد آمد.
امام علیه السّلام با این کار خواست نقاب از چهرۀ فریبکار و نیرنگ باز«بنی امیه» برگرفته و از مظاهر انحرافی معاویه پرده بردارد تا بدین وسیله او و دیگر سران «اموی»همانند دوران جاهلیتشان که لحظهای اسلام در دلشان راه نیافته بود، ظاهر گردند زیرا اینان شورشیانی بودند که الطاف و موهبتهای اسلام،اندکی از کینهتوزی بدر و احد و احزاب را از یادشان نبرده بود.
به هر حال،این شیوه،انقلابی توفنده در قالب صلح و آشتی بهشمار میآمد که راهی جز آن وجود نداشت و شرایط زمان امام حسن علیه السّلام چنین چیزی ایجاب میکرد زیرا حق با باطل در آمیخته بود و زمینۀ تسلّط و سرکشی و طغیان در آن به صورت مسلحانه و خطر آفرین فراهم آمد که امام مجتبی علیه السّلام نه آغازگر آن طرح بود،نه پایان دهندهاش بهشمار میآمد بلکه این حق را با ارث به دست آورد و سپس به میراث نهاد،امام حسن علیه السّلام نیز مانند سایر پیشوایان این خاندان علیهم السّلام از قیام و یا سکوت خود از رسالت الهی رهنمون میگرفت و با این طرح در آزمون قرار گرفت و با صبر و بردباری و در راه رضای خدا تسلیم آن گشت و پیروزمندان و پیراسته از آن امتحان
خارج گردید.
با این صلح برای امام حسن علیه السّلام زمینهای فراهم شد تا در مسیر معاویه از وجود خود کمینی قرار دهد و از ناحیهای که وی گمان نمیبرد بر او بشورد و وی را از پا درآورد و توانست پیروزی امویان را با مواد انفجارآمیز خود بنی امیه درهم بشکند و ظفر و پیروزی آنان را جور و جفا و آثارشان را بر باد دهد.
دیری نپایید که نخستین بمب کارگذاری شده در مواد قرار داد صلح با سرمستی معاویه از فتح و پیروزیاش،به انفجار انجامید،آنگاه که لشکریان عراق را به سپاه خود در نخیله ضمیمه ساخت و در جمع آنان،چنین اظهار داشت:ای مردم عراق!به خدا سوگند!من بدین جهت که شما به نماز رو آورید و روزه بگیرید و زکات بپردازید با شما نجنگیدم،بلکه به انگیزۀ دست یافتن به حاکمیت بر شما مبارزه کردم و خداوند این نعمت را با وجود ناخرسندی شما به من عنایت کرد،به هوش باشید!هماکنون هرگونه امتیازی را به حسن بن علی دادهام زیرپا مینهم» (1)
از آن پس،سیاست معاویه همراه با هر عمل خلاف و مخالف قرآن و سنّت،نظیر کشتار بیگناهان و هتک نوامیس مردم و چپاول اموال و به بند کشیدن آزاد مردان،جریان یافت.معاویه اعمال ننگین خویش را با تحمیل فرزند هرزه و گستاخ خویش بر مسلمانان پایان داد تا دین و دنیای مسلمانان را به تباهی بکشاند که حادثۀ جانسوز کربلا و ماجرای روز حرّه و به سنگ بستن خانۀ کعبه در مکه با عراده و منجنیق را میتوان از جمله کارهای بیشرمانه وی تلقی کرد.
1) (1)) .صلح امام حسن 285،شرح نهج البلاغه 16/4،تاریخ یعقوبی 192/2.
به هر ترتیب،آنچه مهم به نظر میرسد این است که رخداد حوادث،از طرح و برنامۀ امام حسن علیه السّلام پرده برداشت و آن را آشکار ساخت،مهمترین عملی که امام علیه السّلام انجام داد بر گرفتن نقاب از چهرۀ این ددصفتان بود تا از اجرای نقشۀ شوم و مکر و حیلهای که برای نابودی رسالت جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله کشیده بودند،جلوگیری نماید و حضرت در این راستا به خواستۀ خویش دست یافت و پردهها کنار رفت و چهرۀ بنی امیه برای همگان افشا گردید.و الحمد للّه رب العالمین.
بدینسان،زمینۀ قیام برادر بزرگوارش حسین علیه السّلام فراهم آمد تا قرآن را بدان تفسیر نماید و حضرت را در آن قیام،درس آموز اهل خرد قرار دهد.
امام حسن و امام حسین علیهما السّلام هریک دو روی یک رسالت را نشان میدادند و هرکدام،در آن رسالت از جایگاه خود برخوردار و در زمان خویش در یکی از مراحل آن قرار داشتند و در اقدام به انجام مسئولیتهای این رسالت و جانفشانی در راه آن مساوی بودند.هیچگاه امام حسن علیه السّلام از بذل جان عزیز خویش دریغ نکرد و امام حسین علیه السّلام در ایثار و از خودگذشتگی در راه خدا،از برادرش سخاوتمندتر نبود،بلکه با حفظ جان خویش،آن را برای ورود به عرصۀ جهاد و مبارزهای ساکت و آرام،مهیّا ساخت و آنگاه که زمان مناسب فرا رسید،شهادت در کربلا قبل از آنکه حسینی باشد شهادتی حسنی تلقّی میشد و ماجرای روز ساباط برای کاوشگران اهل خرد،در زمینۀ جانفشانی و ایثار،دارای معانی ژرفتر از روز عاشورا بود زیرا دلاوری امام مجتبی علیه السّلام در ایفای نقش انسانی شکیبا و بردبار در تحمّل ناملایمات و دشواریها و در قالب شخصیت فروتنی که به قیامی دست نزد بود،تبلور داشت و شهادت،در صحنۀ عاشورا نخست حسنی و در مرحلۀ دوم حسینی به
شمار میآمد،زیرا نتایج آن قیام توسط امام حسن علیه السّلام به پختگی و کمال مطلوب خود رسید و مقدماتش توسط آن بزرگوار فراهم آمد.
مردم پس از حادثۀ ساباط و کربلا با دقت در رخدادها،بنی امیه را در آن پایه از عصبیتی جاهلی و پلیدی یافتند که نه تنها تمام عصبیّتهای خشن و فرومایه و ستم پیشه بدانها نمیرسند،بلکه خطر آنها برای اسلام و مسلمانان به مراتب کمتر از خطر بنی امیه بهشمار میآمد. (1)
بیان گذاری علل و اسباب صلح
1.یاران امام علیه السّلام در اثر دسیسههای معاویه،به ضعف و سستی کشیده شدند و دست از یاری حضرت برداشته و از فرمان آن بزرگوار سرپیچی نمودند.در چنین وضعیّتی نه تنها پایداری و مقاومت سودی نمیبخشید بلکه در برابر حمله و نیرنگ معاویه،نابودی و شکست خط مکتب اهل بیت حتمی بود و امام علیه السّلام میبایست با حفاظت از این خط،آن را در جامعهای که حیله و نیرنگ معاویه به آن سایه افکنده بود به رشد و کمال سوق دهد.
2.شکست سپاهیان امام علیه السّلام شهادت آن بزرگوار و خاندان و یاران با وفای وی را به دنبال داشت و یا به اسارت درآمده و در زندانهای معاویه باقی میماندند و یا با آنکه در موضع ضعف قرار داشتند،آنان را آزاد و در قبال آزادی،بر آنها منّت مینهادند که همۀ این نتایج ناپسند بهشمار میآمد.
اگر بر شهادت،اثری شرعی زود یا دیر مترتب نباشد نمیتوان برای آن
1) (1)) .به مقدمۀ صلح امام حسن از شیخ راضی آل یاسین مراجعه شود.
توجیهی یافت به ویژه اگر به از میان بردن خط امام علیه السّلام و نابودی کامل آن بینجامد.
3.حفظ و نگاهداری مجموعۀ معتقد به حقانیّت اهل بیت از خطر قلع و قمع گستردۀ بنی امیّه و احراز باقی بودن امویان بر حقد و کینۀ بنی هاشم و هواداران آنان چنانکه رخدادهای خونبار تاریخ اسلام آن را به اثبات رسانده است.
4.جلوگیری از خونریزی مسلمانان در آنجا که نبرد با گروه سرکشان، سودی نمیبخشید.
5.پرده برداشتن از واقعیّت طرح و نقشۀ جاهلی بنی امیّه و مصون ساختن مسلمانان بر ضدّ آنان،زیرا خلافت،زمینۀ تسلط نوجوانان بنی امیّه را در به دستگیری زمام امور مسلمانان و به بازی گرفتن سرنوشت نظام اسلامی و مصادرۀ انقلاب مبارک نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله مهیا ساخته بود.
6.ضرورت فراهم آوردن شرایط مناسبی که بتوان از موضع قدرت با کفر و نفاق نهان،به ستیز برخاست.
علل واقعی موجود در فراسوی موضع خداپسندانهای که امام معصوم علیه السّلام اتخاذ کرده بود بر بسیاری از مردم معاصر با آن رخداد و بر بعضی از نسلهای بعدی سطحینگر و یا فریبخوردگانی که تحت تأثیر موضوعات غیرواقعی قرار گرفته بودند،پوشیده ماند بود،ولی این حوادث پس از صلح و سیاستهای خصومتآمیزی که معاویه و سایر حکّام اموی دنبال میکردند و زیانهای جبرانناپذیری که بر پیکر اسلام و مسلمانان وارد ساخت،از برخی راز و رمزهای موضع امام مجتبی علیه السّلام پرده برداشت.
پس از امضای قرارداد صلح بین امام حسن علیه السّلام و معاویه جهت گرد آمدن در یک مکان،با یکدیگر به توافق رسیدند تا این دیدار اجرای عملی صلح به شمار آید و هریک در مقابل جمعی از مردم با سپردن تعهدات خود به طرف مقابل و لزوم پایبندی و عمل به آن آشنا گردند.برای این کار کوفه را برگزیده و آهنگ آن دیار نمودند و سیلی از مردم که بیشتر حاضران را سربازان طرفین تشکیل میدادند،با ترک اردوگاههای خود برای حضور در روز تاریخی نحسی که بر تارک کوفه ثبت شد،با میل یا بیمیلی،گردهم آمدند.
مردم به سمت مسجد جامع شهر فراخوانده شدند،تا به سخنان دو تن از خطیبان امضاءکنندۀ قرارداد صلح،گوش فرا دهند.بدیهی بود که معاویه بر امام حسن علیه السّلام پیشی گیرد و بر منبر بالا رود و چنین نیز کرد و بر فراز منبر نشست (1)و در جمع مردم خطابهای طولانی بیان کرد که منابع تاریخی تنها به ذکر فقرات مهمی از آن پرداختهاند،از جمله:«اما بعد،مردم!پیروان هر پیامبری که پس از او به اختلاف افتادند،سرانجام،باطلگرایان بر اهل حقشان چیره گشت»راوی میگوید:معاویه پس از این سخن پی برد که به زیان خویش سخن گفته از این رو،بیدرنگ گفت:«مگر این امت که اهل حق آن بر باطل گرایانش پیروز شدند»و نیز افزود:
1) (1)) .جابر بن سمره میگوید:هیچگاه ندیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله غیر ایستاده سخنی بگوید،هرکس به تو گفت پیامبر نشسته سخن میگفته،به آن حضرت دروغ بسته است»این روایت را جزایری در آیات الأحکام:75 نقل کرده است،ظاهرا معاویه نخستین کسی است که نشسته خطبه خواند».
«مردم کوفه!آیا میپندارید با شما بر سر نماز و زکات و حج میجنگم،من که به خوبی میدانم شما اهل نماز و زکات و حج هستید؟ولی برای دستیابی به حاکمیت و تسلط بر شما به جنگتان آمدم و اکنون با اینکه شما ناخرسندید خداوند این موهبت را به من عطا کرده است!به هوش باشید!هر خونی که در این آشوب و بلوا ریخته شود به هدر رفته است و هرگونه شرطی را به(امام حسن علیه السّلام)متعهد شدهام زیرا پا مینهم..» (1)
ابو الفرج اصفهانی به اسناد خود از حبیب بن ابی ثابت روایت کرده که گفت:معاویه در این خطابه،از علی علیه السّلام به ناسزا یاد کرد و سپس به امام حسن اسائه ادب نمود. (2)
آنگاه امام حسن علیه السّلام به پاخاست و در این موقعیت حساس،خطابهای غرّا و طولانی ایراد کرد که یکی از پسندیدهترین اسناد و مدارک وضعیت موجود میان مردم و اهل بیت،پس از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به شمار میآید.امام علیه السّلام در این خطابه به پند و اندرز مسلمانان پرداخت و در ابتدای سخنانش آنها را به دوستی و محبت و کسب رضای خدا و وحدت و یکپارچگی دعوت کرد و در اواسط خطابه به موقعیت خاندان خویش بلکه موقعیت پیامبران خدا را بر ایشان یادآور شد.و در پایان سخنانش بیآنکه صریحا معاویه را ناسزا گوید با شیوۀ بلاغتش،بدترین دشنامها و ناسزاها را نثار وی ساخت.از آن جمله فرمود: (3)
«ایّها الذاکر علیّا!انا الحسن و أبی علی،و أنت معاویة و ابوک صخر،و امی فاطمة و أمک هند،وجدی رسول اللّه وجدک عتبة بن ربیعة،و جدّتی خدیجة وجدتک فتیلة،فلعن اللّه أخملنا ذکرا و الأمنا حسبا و شرنا قدیما و حدیثا، و أقدمنا کفرا و نفاقا»؛
ای کسی که پدرم علی را دشنام میدهی!من حسنم و پدرم علی است،تو معاویه و پدرت صخر است،مادر من فاطمه و مادر تو هند است،جد من رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و جد تو عتبه بن ربیعه است.جدّۀ من خدیجه و جدّۀ تو فتیله است،لعنت خدا بر آن کس که شهرتش از ما کمتر،دودمانش از ما پستتر،تبهکاریاش در گذشته و حال افزونتر و کفر و نفاقش ریشهدارتر است.
قیس به دوستی و محبت اهل بیت علیهم السّلام معروف بود و امیر مؤمنان علیه السّلام در آغاز خلافت خویش وی را به فرمانروایی مصر گمارد.قیس با شنیدن خبر امضای قرارداد بین امام حسن علیه السّلام و معاویه،موجی از غم و اندوه دلش را فراگرفت و گردابی از نگرانی و پریشانی او را احاطه کرد،ولی سرانجام به کوفه بازگشت.
معاویه پس از آنکه عبید اللّه بن عباس را فریفت،طی نامهای به قیس،او را وعدۀ پست و مقام داد و تهدید نمود.قیس در پاسخ او نوشت:«نه به خدا سوگند!دیدار من و تو تنها با شمشیر و نیزه میسّر است..» (1).معاویه از این
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 267/2.
پاسخ قاطع برآشفت و در نامهای دیگر وی را به باد ناسزا گرفته و به مرگ تهدید کرد.در آن نامه آمده بود:«اما بعد،تو یهودزادهای که خود را به زحمت میاندازی و در آنچه که به تو سودی ندارد،خود را به بدبختی میکشانی و به هلاکت میافکنی،اگر دوستانت در این جنگ به پیروزی دست یابند،تو را به کناری مینهند و فریبت میدهند و و اگر دشمنانت پیروز گردند تو را گوشمالی داده و به قتل خواهند رساند،پدرت نیز با کمانی بدون زه تیراندازی میکرد و تیرش هدفی نداشت.در میان مردم تفرقه انداخت و جداییهایی پدید آورد، تا اینکه قوم و قبیلهاش وی را خوار ساختند و سرانجام در ناحیۀ حوران در غربت و تنهایی جان سپرد،و السلام. (1)
قیس بدو پاسخ داد:«اما بعد،تو خودت بتی و فرزند بتی،با اکراه و ناخرسندی اسلام را پذیرفتی و میان مسلمانان تفرقه و جدایی انداختی و به دلخواهت از دین بیرون رفتی و خداوند دینت را پذیرا نشد و از اسلام بهرهای به تو نبخشید.نفاقافکنی تو چیز تازهای نیست،تو تا توانستی با خدا و پیامبر جنگیدی و در زمرۀ دارودستۀ مشرکان درآمدی و با خدا و پیامبر و مؤمنان همواره به مبارزه برخواستی از پدرم به بدی یاد کردی،به جان خودم سوگند! او نیز از کمان زه دارش به سوی دشمنان دین تیر پرتاب میکرد و کسانی به مبارزهاش برخاستند که جایگاهش را نمیشناختند و به پایهاش نمیرسیدند.
تو من را یهودی زاده خواندی،ولی خودت خوب میدانی و همۀ مردم میدانند که من و پدرم دشمن دینی بودیم که تو آن را درک کردی و از یاران دینی بودیم که تو از آن بیرون رفتی-یعنی شرک-و به آن
1) (1)) .همان/ج 2 267-268.
گراییدی،و السلام. (1)
وقتی معاویه شنید قیس به کوفه بازگشته او را برای بیعت با خود به حضور طلبید،ولی قیس پذیرا نشد زیرا او با خدای خویش پیمان بسته بود که دیدار او با معاویه جز با شمشیر و نیزه میسّر نخواهد بود،به همین دلیل معاویه دستور داد شمشیر و نیزهای بیاورند تا میان خود و قیس بنهد و قیس سوگند خود را بیآنکه کفاره دهد بشکند،که قیس در آن اجتماع حضور یافت و با معاویه بیعت کرد. (2)
وی از یاران بزرگ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و امیر مؤمنان علیه السّلام و از نیک مردان برجسته زمان خود بهشمار میآمد و به گفتۀ ابن اثیر جزری در«أسد الغابة»و نیز دیگران،حجر بن عدی در تقرب به پیشگاه خدا به پایهای رسید که دعایش مستجاب میشد و سرانجام در منطقۀ«مرج عذراء»یکی از روستاهای شام به دستور معاویه توسط جلادانش به شهادت رسید و شهادتش موجی از اعتراضات مردم را نسبت به سیاستهای غلط معاویه به دنبال داشت،به گونهای که عایشه و دیگران نیز این جنایت را محکوم کردند. (3)
با وجود عشق و محبتی که«حجر»نسبت به امام حسن علیه السّلام و پدر بزرگوارش میورزید،ولی زمانی که قرارداد صلح انجام پذیرفت،تأثّرات و نگرانیها وی را به تاریکی یأس و نومیدی کشاند.به همین سبب،در برابر
معاویه،امام علیه السّلام را مخاطب قرار داد و گفت:«به خدا سوگند!آرزو میکردم در آن روز از دنیا بروی و ما نیز با تو بمیریم و چنین روزی را شاهد نباشیم،زیرا ما شکست خورده و حسرتزده به شهر خود باز میگردیم و دشمنان ما با شادمانی و پیروزی باز میگردند».
به گفتۀ مداینی،سخنان«حجر»دل امام علیه السّلام را پر از رنج و اندوه ساخت و بهپا خاست و پس از خلوت شدن مسجد علت و سبب صلح خود را برای «حجر»تشریح کرد و فرمود:
ای حجر!سخنت را در مجلس معاویه شنیدم،هر انسانی آنچه را تو دوست داری دوست ندارد و دیدگاهش چون دیدگاه تو نیست آنچه را من انجام دادم تنها برای حفظ جان شما بود و خدای متعال هر روز در شأن و کاری است. (1)
عدی از دلاور مردان مسلمان و ارادتمندان به اهل بیت علیهم السّلام بهشمار میآمد.نقل شده وی در پی ماجرای صلح که حزن و اندوه قلبش را میفشرد به امام علیه السّلام عرضه داشت:
«ای فرزند رسول خدا!کاش قبل از آنکه شاهد آن ماجرا باشم،مرده بودم.تو ما را از عدل و داد خارج و به جور و ستم وارد ساختی.از حقی که بر آن بودیم دست کشیدیم و در باطلی که از آن میگریختیم وارد گشتیم.تن به پستی و ذلّت دادیم و خواری و ذلتی را که در شأن ما نبود پذیرا شدیم»امام علیه السّلام به او پاسخ داد:
1) (1)) .شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید 15/16.
ای عدی!من از آنجا که دیدم بیشتر مردم تمایل به صلح دارند و از جنگ گریزانند، نخواستم آنان را به کاری که از آن ناخرسندند وادارم.از اینرو،به مصلحت دیدم این جنگها در وقت مناسبی انجام پذیرید،زیرا خداوند هر روز در شأن و کاری است». (1)
این دو بزرگوار به دوستی و محبت و ارادت به اهل بیت علیهم السّلام معروف بودند و از انجام صلح رنجیده شده و با حزن و اندوه خدمت امام علیه السّلام رسیدند و عرضه داشتند:«شگفتی ما از کاری که شما انجام دادی پایان ندارد!با اینکه چهل هزار جنگجو تنها از کوفه،غیر از مردم بصره و حجاز در رکاب تو حاضر بودند،با معاویه از در صلح و آشتی درآمدی»امام علیه السّلام به مسیّب فرمود:«ما تری؛ نظرت چیست؟»
مسیّب عرض کرد:نظر من این است که شما به حالت قبل از جنگ بازگردی،زیرا معاویه پیمانشکنی کرده است.
امام علیه السّلام در پاسخ وی فرمود:
بر حیله و نیرنگ خیری مترتّب نیست،اگر خواسته بودم این کار را انجام میدادم (2)...
در روایت دیگری آمده است که امام علیه السّلام در پاسخ وی فرمود:مسیّب!اگر من با کاری که انجام دادم در پی دنیا بودم،هرگز معاویه در جنگ و نبرد،از من پایدارتر و شکیباتر نبود،ولی من صلاح شما را در نظر گرفتم،تا به جان یکدیگر نیفتید. (3)
امام حسن علیه السّلام پس از چند روز اقامت در کوفه تصمیم گرفت عراق را به قصد مدینۀ جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ترک گوید و یارانش را از تصمیم و قصد خود آگاه ساخت.وقتی این خبر همهجا پیچید،مسیّب بن نجبه فزاری و ظبیان بن عماره تمیمی برای خداحافظی حضور آن بزرگوار شرفیاب شدند.
امام رو به آنان کرد و فرمود:
سپاس خدایی را که فرمانش چیره است،اگر همۀ مردم بخواهند قضای او را دگرگون سازند،بر این کار قادر نخواهند بود...به خدا سوگند!با تمام توان میکوشند تا دوستی ما را به خود جلب کنند.
مسیّب و ظبیان از امام علیه السّلام درخواست کردند در کوفه بماند،حضرت درخواست آنان را پذیرا نشده و فرمود:راهی برای این کار وجود ندارد. (1)
آنگاه که امام علیه السّلام به اتفاق خانوادهاش رهسپار مدینۀ جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بود،کلیۀ اقشار مردم،گروهی گریهکنان و دستهای با تأسف،در مراسم تودیع و خداحافظی آن بزرگوار حضور یافتند. (2)
کاروان امام علیه السّلام به حرکت درآمد ولی هنوز از کوفه فاصله نگرفته بود که فرستادۀ معاویه به آن حضرت رسید تا او را به کوفه بازگرداند و با گروهی از خوارج که بر او شوریده بودند بجنگند،امام علیه السّلام از بازگشت امتناع ورزید و به معاویه نوشت:اگر ترجیح میدادم با مسلمانی بستیزم،از تو شروع میکردم اینکه میبینی دست از تو برداشتهام به جهت مصلحت مسلمانان و جلوگیری از ریختن خون آنان است». (3)
کاروان امام علیه السّلام به مدینه رسید،وقتی مردم از تشریف فرمایی امام علیه السّلام آگاه شدند،همه به استقبال آن حضرت شتافتند و بدینوسیله خیر و برکت به آنان رو آورد،دیارشان را سعادت و رحمت فرار گرفت و خیر و برکاتی که از هنگام شهادت جانسوز امیر مؤمنان علیه السّلام از آنان قطع شده بود،یک بار دیگر به آنان بازگشت.
امام حسن علیه السّلام همراه با برادران و خانوادۀ خویش وارد مدینه شد و ده سال در آن سامان اقامت گزید و جایجای آن دیار را از الطاف و مراحم و مهر و محبت و بردباری سرشار ساخت که به برخی از آن امور نگاهی گذرا خواهیم داشت:
مرجعیّت علمی و دینی امام مجتبی علیه السّلام در تربیت جمع زیادی از دانشوران تجسّم یافت و با انحرافات دینی که دین و آیین الهی را دستخوش تغییر و دگرگونی ساخته بود،به مخالفت برخاست و از توطئۀ دگرگون ساختن سنت شریف نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله که معاویه از طریق فعال نمودن گردونۀ جعل روایات و جلوگیری از تدوین احادیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای آن طرح و برنامه ریخته بود، جلوگیری به عمل آورد.
امام حسن علیه السّلام در مدینه دست به ایجاد مکتب بزرگ خویش زد و در نشر فرهنگ معارف اسلام در جامعۀ اسلامی،فوق العاده به تلاش پرداخت.
بسیاری از دانشمندان بزرگ و محدثان و راویان برجسته،به این مکتب گرایش
یافتند و امام علیه السّلام آنان را برای انجام رسالت اصلاحگرانۀ جاوید خود که عقل و خرد جامعه را تبلور میبخشید و از غفلت و بیروحی بیدار میساخت، بهترین یار و یاور به شمار آورد که مورّخان نام برخی از شاگردان و راویان حدیث آن بزرگوار را یادآورد شدهاند از جمله:
فرزندش حسن مثنی،مسیّب بن نجبة،سوید بن غفلة،علا بن عبد الرحمن،شعبی،مبیرة بن برکم،اصبغ بن نباتة،جابر بن خلد،ابو الجوزا، عیسی بن مأمون بن زرارة،نفالة بن مأموم،ابو یحیی عمیر بن سعید نخعی، ابو مریم قیس ثقفی،طحرب عجلی،اسحاق بن یسار پدر محمد بن اسحاق، عبد الرحمان بن عوف،سفین بن لیل و عمرو بن قیس را که همه کوفی بودند میتوان نام برد. (1)شهر مدینه،به فروغ وجود این اختران علم و دانش و راویان میدرخشید و در علم و دانش و ادب و فرهنگ و معارف،بارورترین شهرهای اسلام بهشمار میآمد.
امام حسن علیه السّلام همانگونه که مسئولیّت نشر علم و دانش را در مدینه به عهده داشت،مردم را به فضایل اخلاقی و انجام کارهای نیک و آراسته شدن به سنت نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرا میخواند.این امام همام مشعل فروزان اخلاق پسندیدهای که جدّ بزرگوارش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای اصلاح و تهذیب جامعه به ارمغان آورده بود،پرفروغ نگاه داشت.فضایل بلند اخلاقی امام مجتبی به گونهای بود که حتی نسبت به دشمنان و مخالفان خویش نیز،نیکی و احسان روا میداشت.وقتی اطلاع یافت ولید بن عقبه مبتلا به بیماری شده با اینکه ولید به کینهتوزی و بغض اهل بیت معروف بود،امام علیه السّلام به عیادت وی رفت.
1) (1)) .تاریخ ابن عساکر ج 12،نسخۀ کپی در کتابخانۀ امام امیر المؤمنین.
وقتی امام در جای خود قرار گرفت ولید در مقابل او بهپا خاست و گفت:«من از اموری که بین خود و تمام مردم وجود داشته به پیشگاه خدا توبه میکنم جز آنچه بین من و پدرت بوده که از آن توبه نخواهم کرد.» (1)
امام علیه السّلام از وی رو گرداند و با وی مقابلهبهمثل نکرد،بلکه هدایایی نیز برایش فرستاد. (2)
مرجعیت اجتماعی امام مجتبی علیه السّلام در مهربانی و احسان و نیکی به مستمندان و پناه دادن به پناهجویان،برای رهایی از چنگال ظلم و ستم و آزار و اذیت امویان،تجلّی یافت.
امام حسن علیه السّلام نسبت به فقرا و تهیدستان فوق العاده نیکی و احسان مینمود آنچه را داشت به آنان میبخشید و با نیکی و احسان خویش دلشان را سرشار از سرور و شادی میکرد،در مورد کرم و بخشش امام حسن علیه السّلام آمده است که:
نیازمندی بدو مراجعه کرد حضرت به او فرمود:نیاز خود را در نامهای بنویس و به ما بده.آن شخص چنین کرد و حضرت دستور داد دو برابر آنچه را خواسته بود به او بدهند،یکی از حاضران عرضه داشت:
ای پسر پیامبر!این نامه برای این فرد چه برکاتی به دنبال داشت؟حضرت
به او پاسخ داد:
برکت این نامه برای ما بیشتر است،چرا که او ما را شایستۀ انجام کار نیک دانست.
آیا نمیدانی کار نیک باید پیش از درخواست شخص انجام پذیرد.زیرا اگر پس از اعلان نیاز،بدو احسان نمایی،در حقیقت به بهای آبرویش تمام شده و شاید این فرد نیازمند شب را میان امیدواری و نومیدی با اضطراب بهسر برده و نداند چگونه نیازش برآورده میشود،با دل شکستگی به خواستهاش میرسد یا با شادی و سرور و کامیابی؟.آنگاه که نزد تو میآید،اندامش میلرزد،دلش ترسان است، اگر نیازش را در قبال آبرویش برآورده ساختی،این آبروریزی از احسانی که دریافت کرده است،برایش گرانتر تمام میشود.
امام مجتبی علیه السّلام حامی مستمندان و محرومان،پناه زنان بیسرپرست و یتیمان بود.پیش از این نمونهای از آثار کرم و بخشش و احسان آن بزرگوار که در بخشش و سخاوت ضرب المثل شده،از نظرتان گذشت.
امام حسن علیه السّلام در مدینه مرکز رسالت جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،برای پناه جویان به آن حضرت،دژی استوار و پناهگاهی شکستناپذیر تلقی میشد.
اوقات شریف خود را به برآوردن نیاز مردم و برداشتن ستم و ظلم و بیداد از آنان مصروف میداشت.
سعید بن ابی سرح که از ناحیۀ زیاد،مورد ستم و بیداد قرار گرفته بود،به حضرت پناه آورد،امام او را پناه داد.به گفتۀ راویان:سعید به دوستی و محبت اهل بیت علیهم السّلام معروف بود،به همین دلیل زیاد او را تحت پیگرد قرار داد و جهت پناه جستن به امام حسن علیه السّلام به مدینه گریخت،زیاد با اطلاع یافتن از
ماجرا،به سراغ برادر و فرزندان و همسر سعید رفت و آنها را زندانی و خانهیشان را ویران و اموالش را مصادره کرد،وقتی امام حسن علیه السّلام از قضیه آگاه شد،این کار فوق العاده بر او گران آمد و طی نامهای به زیاد به او دستور داد، سعید را امان دهد و زن و فرزندانش را آزاد و خانهاش را بنا کند و اموالش را به وی بازگرداند. (1)
امام حسن علیه السّلام از موضع قدرت با معاویه از در صلح درآمد چنانکه در متن قرارداد صلح به صراحت آمده که خلافت پس از معاویه به امام حسن علیه السّلام میرسد و نباید دربارۀ امام حادثۀ ناگواری به بار آورد و مکر و حیلهای به کار ببرد.
بنابراین،طبیعی بود که امام علیه السّلام محور مخالفت و قدرتی بهشمار آید که حکومت بنی امیه و معاویه را در کامشان تلخ و زندگی آنها را تیره و تار سازد.
به همین دلیل در دعاها و دیدارهای امام علیه السّلام با حکّام و اطرافیان آنها و در نامهها و خطابههای آن حضرت تلاش سیاسی روشنی میبینیم که در امور ذیل متبلور است.
الف-حضرت بر اوضاع و رخدادها مراقبت و آنها را پی میگرفت و رفتار حکّام و کارگزاران آنان را زیر نظر داشت،آنها را امر به معروف و نهی از منکر مینمود،چنانکه در نامهاش به زیاد از او خواست،دست از تعقیب سعید بن ابی سرح بردارد و هنگام طواف،حبیب بن مسلمه را در مورد
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 289/2-290.
فرمانبرداریاش از معاویه مورد نکوهش قرار داد. (1)
ب-امام مجتبی علیه السّلام از فعالیتهای سیاسی منظّمی برخوردار بود که در استقبال از هیئتهای نمایندگی مخالفان و توجیه و راهنمایی آنان و دعوت آنها به صبر و بردباری و تصمیمگیری و انتظار صدور فرمان امام در وقت مناسب،تجسم مییافت.چنانکه همواره بر نقش رهبری اهل بیت و شایستگی خلافت و پیشوایی آنان نیز تأکید داشت.
دکتر طه حسین بر این باور است که امام حسن علیه السّلام در مدت اقامت خویش در مدینه دست به تشکیل حزب سیاسی زده و شخصا ریاست آن را بر عهده داشته و به تناسب شرایط آن زمان،آن را جهت داده است.
ج-با اینکه نظام حاکم،سعی در جلب رضایت امام و یا سرپوش نهادن بر فعالیتهای وی و یا محکوم ساختن آنها داشت،حضرت هیچگاه به ارکان آن نظام تمایل نشان نداد.
این بخش از موضعگیری امام علیه السّلام زمانی تبلور یافت که حضرت به خویشاوندی سببی امویان تن در نداد و طرح و نقشههای آنها را فاش ساخت و واقعیت انحرافی آنان،و بیلیاقتی معاویه را به خلافت،آشکارا بیان داشت و این حقیقت به روشنی در مناظرات حضرت با معاویه و اطرافیانش در مدینه و دمشق بهطور یکسان جلوهگر شد که در بیان مواضع آن بزرگوار،به اشارهای بسنده میکنیم.
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 293.
معاویه خواست با برقراری خویشاوندی سببی با بنی هاشم،به عزت و سربلندی دست یابد.از اینرو،به مروان حکم فرمانروایش بر مدینه نوشت که زینب دختر عبد اللّه بن جعفر را با هر مهریهای که پدرش تعیین نماید و پرداختن بدهی وی به هر اندازهای که باشد و ایجاد صلح و آشتی میان بنی هاشم و بنی امیه،برای یزید خواستگاری کند.مروان شخصی را در پی عبد اللّه فرستاد،وقتی عبد اللّه نزد مروان آمد،وی در مورد خواستگاری دخترش با او به گفتوگو پرداخت.عبد اللّه در پاسخ وی گفت:امور مربوط به زنان ما در دست حسن بن علی علیه السّلام است،از او خواستگاری نما.مروان نزد امام شرفیاب و دختر عبد اللّه بن جعفر را از او خواستگاری کرد.حضرت فرمود:برای این کار هرکس را دوست داری جمع کن.مروان بیرون شتافت و بنی هاشم و بنی امیه را به یک اندازه گرد آورد و در جمع آنان سخن گفت و موضوعی را که معاویه مطرح کرده بود برای حضرت تبیین کرد.
امام علیه السّلام بعد از حمد و ثنای الهی بدو چنین پاسخ داد:
آنچه را در مورد تعیین مهریۀ دختر عبد اللّه توسط پدرش عنوان کردی،(این را بدان)که ما از سنت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله در مورد مهریۀ خانواده و دخترانش (1)رو گردان نیستیم.در مورد پرداخت بدهی پدرش،سخن گفتی بگو ببینم از کی تاکنون زنان ما بدهی پدرانشان را پرداختهاند و نسبت به صلح و آشتی میان دو گروه،(باید بدانی که)ما به خاطر خدا و در راه رضای او با شما دشمنی داریم و برای دنیا هیچگاه با شما از در صلح و آشتی در نخواهیم آمد...
امام علیه السّلام در پایان سخنانش فرمود:
1) (1)) .سنت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله در مورد مهریۀ همسران و دخترانش چهارصد درهم بوده است.
نظر ما بر این قرار گرفت که زینب را به ازدواج پسر عمویش قاسم فرزند محمد بن جعفر درآوریم و من او را به عقد وی درآورده و مزرعهای را که در مدینه دارم و معاویه حاضر شد در قبال آن ده هزار دینار بپردازد،مهریۀ وی قرار دادم.
مروان طی نامهای به معاویه وی را از جریان بااطلاع ساخت،وقتی نامه به معاویه رسید گفت:«ما از آنان خواستگاری کردیم،دست رد بر سینۀ ما نهادند ولی آنها اگر از ما خواستگاری کرده بودند،آنها را پذیرا میشدیم. 1
به نقل خوارزمی،معاویه در مدینه با مشاهدۀ ارج و احترام و پذیرایی مردم از امام حسن علیه السّلام نگران شده و این موضوع برایش ناخوشایند آمد.از این رو،ابو الأسود دوئلی و ضحّاک بن قیس فهری را خواست و با آنان در مورد چگونگی عیبجویی از امام حسن علیه السّلام به مشورت پرداخت،تا بدین وسیله به مقام و جایگاه حضرت اهانت روا داشته و در برابر دیدگان انبوه مردم از ارزش و اهمیت منزلت آن بزرگوار بکاهد،که ابو الأسود وی را از انجام این کار بر حذر داشت و بدو گفت:«البته تصمیم امیر المؤمنین برتر است،ولی من چنین کاری را به صلاح شما نمیدانم،زیرا امیر المؤمنین دربارۀ او هرچه بگوید مردم آن را به حساب حسادت شما میگذارند و برای او احترام و عظمتی بیشتر قائل میشوند.
ای امیر المؤمنین!(امام)حسن جوانی راستگو و حاضر جواب است و پاسخ گفتارت را به استواری میدهد و استخوان پایت را درهم میکوبد و
نارواییهایت را آشکار میسازد،در این صورت سخنان تو به سود او تمام میشود و برایت زیان فراوانی همراه خواهد داشت،مگر اینکه در ادب او عیبی بیابی و یا در نژادش انحرافی پیدا کنی،اما او از چنین نقصهایی مبرّاست و به درستاندیشی و صراحت و رسایی سخن،میان عرب مشهور است، دارای تباری بزرگ و والاست و از عنصری پاک برخوردارست.بنابراین،بهتر است امیر المومنین دست به چنین کاری نزند».
ابو الأسود به درستی سخن گفت و معاویه را پند و اندرز داد،زیرا کدام عیب و نقص در امام وجود داشت که معاویه بخواهد وی را با آن مورد عیبجویی قرار دهد؟امام علیه السّلام به گفتۀ قرآن حکیم از هرگونه پلیدی و عیب منزه بود.ولی ضحاک بن قیس نظریهای برعکس ابو الأسود به معاویه ارائه داد و او را در ناسزاگویی به امام و فخرفروشی بر او،تحریک کرد و به او گفت:
«ای امیر المؤمنین!با امام حسن همانگونه که تصمیم گرفتهای عمل کن و حملهات را از او باز مدار،زیرا اگر او را آماج تیرهای گفتهات قرار دهی و به استواری بدو پاسخگویی،چونان شتر پیر و فرتوت خوار گشته و تسلیم تو خواهد شد».
معاویه نظر ضحاک را پسندید،با فرا رسیدن روز جمعه بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای خدا و صلوات بر پیامبرش،امیر المؤمنین پیشوای مسلمانان علی بن ابی طالب علیه السّلام را به ناسزا یاد کرد و به عیبجویی او پرداخت و سپس گفت:
«مردم!گروهی از قریش کودکانه میاندیشند،نابخرد و نادانند،زندگانی تیره و تاری دارند و تنگنای روزگار آزارشان میدهد،شیطان بر سرهایشان نشسته و زبانهایشان را به کار گرفته است.
شیطان در سینههایشان لانه کرده و تخم گذارده است و گلوگاهشان را گرفته،آنها را به خطاکاری واداشته است و کارهای زشت را در برابرشان زینت داده و در مسیر هدایت،کورشان ساخته است و به تجاوز و گناه و دشمنی و دروغ و بهتان راهنمایی کرده است.آنها با شیطان شریک و رفیقاند (و کسی که با شیطان همراه باشد،رفیق پلیدی برای خود برگزیده است) شیطان برای تربیت آنها بس است و خداوند بهترین یار و کمککار است».
امام حسن علیه السّلام با شنیدن این سخنان بسان سیلی خروشان جهید و به افتراها و یاوهگوییهای معاویه پاسخ داد و فرمود:
«ایّها الناس!من عرفنی فقد عرفنی،و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن علی بن أبی طالب،أنا ابن نبیّ اللّه،أنا ابن من جعلت له الأرض مسجدا و طهورا،أنا ابن السراج المنیر،أنا ابن البشیر النذیر،أنا ابن خاتم النبیّین و سیّد المرسلین، و امام المتّقین،و رسول ربّ العالمین،أنا ابن من بعث الی الجن و الانس،أنا ابن من بعث رحمة للعالمین»؛
مردم!آنکس که مرا میشناسد،به خوبی میداند من کیستم و آنکه نشناخته خود را به او معرفی میکنم.من حسن بن علی بن ابی طالب،فرزند پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله هستم،فرزند کسی که زمین برایش سجدهگاه و پاکیزه قرار داده شد.من فرزند مشعل فروزان الهیام،من فرزند پیامبر مژدهدهنده و بیمرسانم،من فرزند خاتم پیامبران، سرور مسلمانان و پیشوای پرواپیشگان و فرستادۀ پروردگار جهانیانم،من فرزند پیامبری هستم که به سوی جنّیان و انسانها برانگیخته شد،من فرزند کسیام که رحمت،برای جهانیان است.
سخنان امام مجتبی بر معاویه دشوار آمد و درصدد قطع سخن امام علیه السّلام برآمد و گفت:«حسن!دربارۀ خرما نیز سخن بگو».
امام علیه السّلام در حین ایراد سخن فرمود:
معاویه!به کوری چشمت،باد،خرما را بارور میسازد،به وسیلۀ حرارت خورشید میپزد و آن را شب تازه و خوشبو میکند.
آنگاه سخنانش را در معرفی خود پی گرفت و فرمود:
«أنا ابن مستجاب الدعوة،أنا ابن الشفیع المطاع،أنا ابن أوّل من ینفض رأسه من التراب و یقرع باب الجنة و أنا ابن من قاتلت الملائکة معه و لم تقاتل مع نبیّ قبله،أنا ابن من نصر علی الأحزاب،أنا ابن من ذلّت له قریش رغما»؛
من فرزند کسیام که دعایش به درگاه خدا پذیرفته است،من فرزند کسیام که شفاعتش پذیرفته شده است،من فرزند نخستین کسی هستم که در قیامت سراز قبر برون میآورد و در بهشت را میکوبد.من فرزند کسی هستم که فرشتگان در رکابش جنگیدند و همراه هیچ پیامبری پیش از او نجنگیده بودند.من فرزند کسیام که بر تمام گروههای مخالف و دشمن پیروز گشت.من فرزند کسی هستم که قریش، ناگزیر به آئینش تن در داد.
معاویه از سخنان امام علیه السّلام به خشم آمد و برجست و فریاد زد:«تو خود را برای دستیابی به خلافت میستایی».
امام علیه السّلام با بیان ویژگی کسی که شایستگی خلافت دارد بدو پاسخ داد:
خلافت،شایستۀ کسی است که به کتاب خدا و روش پیامبر رفتار کند،نه آنکس که به مخالفت با کتاب خدا برخیزد و سنّت پیامبر را به تعطیلی بکشاند،زیرا چنین فردی به کسی میماند که به زور ملکی را به چنگ آورد و از آن بهره بگیرد و سپس از دستش برود و سنگینی جرمش به دوش وی باقی بماند.
(در اینجا)غرور معاویه درهم شکست و با توسل به فریبکاری گفت:«حتی یک تن میان قریش نیست که از نعمتها و بخشندگی ما بهرهمند نباشد».
امام علیه السّلام به او پاسخ داد و فرمود:
آری،کسی که پس از خواری به وسیلۀ او عزّت یافتی و ناچیز بودنت را به فراوانی رساندی.
معاویه پرسید:حسن!منظورت از افرادی که میگویی کیانند؟
حضرت فرمود:کسانی که نمیخواهی آنها را بشناسی.
آنگاه امام در معرفی خود به جامعه،سخنانش را ادامه داد و فرمود:
«أنا ابن من ساد قریشا شابا و کهلا،أنا ابن من ساد الوری کرما و نبلا،أنا ابن من ساد أهل الدنیا بالجود الصادق،و الفرع الباسق،و الفضل السابق،أنا ابن من رضاه رضی اللّه و سخطه سخطه،فهل لک أن تسامیه یا معاویة؟»؛
من فرزند کسیام که بر پیر و جوان قریش پیشوا بود و در کرامت بر همۀ مردم برتری داشت،آنکس که در راستی و بخشندگی سرآمد مردم جهان بود،شاخهای بارور به شمار میآمد و در برتریها بر دیگران پیشی داشت.من پسر آن کسی هستم که خشنودیاش،خشنودی خدا و خشمش،خشم خداست.ای معاویه!آیا تو خود را برتر از او میدانی؟
معاویه گفت:سخنت درست است،خیر،من به این پایه نمیرسم.
امام حسن علیه السّلام فرمود:
حق روشن است و باطل تاریک،آنکس که به حق گرایید پشیمان نگشت و باطلگرا به زیان افتاد و حقیقت را درستاندیشان میشناسند.
معاویه طبق عادت حیلهگریاش گفت:روز خوش نبیند آنکس که به تو ناسزا گوید. (1)
1) (1)) .به حیاة الامام الحسن 297/2 به نقل از خوارزمی مراجعه شود.
تاریخنگاران در بیان اینکه امام حسن علیه السّلام در دمشق بر معاویه وارد شده، همداستانند،ولی اختلافشان در این است که آیا حضور امام علیه السّلام در آن سامان، یک بار اتفاق افتاده یا بیشتر.البته بر بحث و بررسی این مسأله سودی مترتب نیست آنچه مهم به نظر میرسد بررسی راز و رمز سفر آن حضرت به آن دیار است.از چشمانداز ما،هدف امام علیه السّلام از این سفر جز نشر مکتب اهل بیت علیهم السّلام و پرده برداشتن از واقعیت امر امویان در برابر جامعهای که معاویه آن را به گمراهی کشانده و از راه صحیح بیرون برده بود،چیز دیگری نمیتوانست باشد.دلیل بر این معنا از موضعگیریهای امام علیه السّلام و مناظراتی که با معاویه داشته،پیداست زیرا حضرت بدینوسیله وی را رسوا ساخت.
ولی دستهای که بر این باورند سفر امام علیه السّلام برای گرفتن هدایای معاویه انجام شده از دیدگاه ما،به یکی از روایات جعلی استناد جستهاند که به هیچ وجه نمیتوان به آن استناد کرد،زیرا امام علیه السّلام به عزت نفس و جوانمردی و عظمت معروف بود و از سویی،آن بزرگوار با دارا بودن زمینهای حاصلخیزی در مدینه که درآمد کلانی برای حضرت داشت،افزون بر آن، حقوقی که از ناحیۀ مسلمانان شایسته و نکوکار به آن حضرت میرسید،وی را از هدایای معاویه بینیاز میساخت.
به فرض اگر اموالی از طرف معاویه به آن حضرت میرسید،امام علیه السّلام آن را برای خود و خانوادهاش هزینه نمیکرد.در روایت آمده که آن حضرت از آن اموال حتی به مقدار ارزش علفی که چهارپایان به دهان میگیرند،بر
نمیداشت. (1)
امام موسی بن جعفر علیه السّلام میفرماید:امام حسن و امام حسین علیهما السّلام هیچگاه جایزههای اهدایی معاویه پسر ابو سفیان را نمیپذیرفتند. (2)
معاویه که در مدت اقامت امام حسن علیه السّلام در دمشق،شاهد روآوردن مردم به آن حضرت و پذیرایی از آن بزرگوار بود،دست به تشکیل مجالس مملوّ از عناصر مخالف و دشمنان اهل بیت علیهم السّلام نظیر:عمرو عاص،مغیرة بن شعبة، مروان حکم،ولید بن عقبة،زیاد بن ابیه و عبد اللّه بن زبیر،زد و آنان را به ناسزاگویی و اهانت به گل خوشبوی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله تحریک کرد تا او را از چشم مردم بیندازد و دردی را که از فرزند فاتح و قهرمان درهم شکنندۀ بتهای قریش به دل داشت،بدینوسیله تسکین دهد.این اراذل و اوباش فرومایه،با سخنان تلخ و ناروا به ساحت مقدس امام مجتبی علیه السّلام اهانت روا میداشتند.ولی امام علیه السّلام با منطقی کوبنده و بیانی رسا به آنان پاسخ دندانشکن داده و آنها را به سکوت وا میداشت.امام علیه السّلام در همۀ مناظراتش پیروز میگشت و دشمنان عاجز و ناتوانش،با خواری و شکست مواجه میشدند.
روزی معاویه رو به امام کرد و گفت:«حسن من از تو بهترم!»امام حسن علیه السّلام فرمود:پسر هند،تو به چه دلیل از من بهتری؟معاویه گفت:چون مردم اطراف من گرد آمدهاند و اطراف تو کسی نیست.
امام علیه السّلام به او فرمود:
هیهات!ای پسر هند جگرخوار،از راه بسیار ناپسندی برای خود امتیاز تراشیدی.
کسانی که اطراف تو گرد آمدهاند یا با علاقه به سویت آمدهاند یا با بیمیلی.آنانکه مطیع تواند،نافرمان خدا هستند و کسانی که مجبورند،به دستور کتاب خدا معذورند.من هرگز نمیگویم من از تو بهترم،زیرا در تو اصلا خیری نیست که من از تو فراتر باشم،زیرا خداوند همانگونه که مرا از پلیدیها پیراسته ساخته،تو را نیز از فضیلتها محروم ساخته است. (1)
در محفلی دیگر میان امام و معاویه مناظرهای صورت گرفت و شاید از هیجان انگیزترین گردهمائیهای امام علیه السّلام بهشمار آید که تاریخ به بیان آن پرداخته است.در این مجلس چهار تن از ارکان نظام معاویه و ترویجگران جاهلیت وی نظیر:عمرو عاص،ولید بن عقبه بن ابی معیط،عتبة بن ابی سفیان،مغیرة بن شعبه،گرد آمده و از معاویه خواستند امام حسن علیه السّلام را احضار کند تا وی را ناسزا گفته و او را مورد اهانت قرار دهند،زیرا گرد آمدن مردم پیرامون امام علیه السّلام و بهرهگیری علم و دانش و احکام دین از آن حضرت، برای آنان ناخوشایند بود.
گفته میشود:معاویه حاضر نشد کسی را در پی امام علیه السّلام بفرستد و به دوستانش گفت:«دست به این کار نزنید،به خدا سوگند!هرگاه نزد من آمد،از مقام و جایگاه او،و از رسواییام به دست وی بیمناک شدهام،و افزود:(امام) حسن،از همۀ بنی هاشم زبانآورتر است»ولی سرانجام او را واداشتند تا در
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 306/2 به نقل از روضة الواعظین نیشابوری.
پی امام بفرستد.
معاویه گفت:اگر در پی او بفرستم،دربارۀ او و شما به انصاف رفتار خواهم کرد.
عمرو عاص گفت:آیا بیم داری باطل او بر حق ما چیره شود؟
معاویه گفت:من در پی او فرستادم تا به او بگویم همۀ سخنانش را ابراز بدارد،ولی بدانید آنان اهل بیت رسول خدایند و کسی نمیتواند از آنان عیب جویی کند و ننگ و عار به آنان نمیچسبد.
ولی او را با سخن خودش مورد هجوم قرار دهید و به وی بگویید:پدرت عثمان را کشت و از خلافت خلفای پیش از خود،خرسند نبود.
آنگاه معاویه کسی را نزد امام علیه السّلام فرستاد و او را نزد خود فراخواند،وقتی امام علیه السّلام حضور یافت معاویه وی را ارج و احترام نهاد و بدو عرضه داشت:من نمیخواستم تو را به این مجلس فراخوانم ولی این جمع حاضر مرا بدین کار واداشتند و اکنون من میان تو و آنها به انصاف رفتار خواهم کرد.ما تو را به این مجلس فراخواندیم تا ثابت نماییم که عثمان مظلومانه کشته شده و قاتل او پدر توست،بدانان پاسخ بده.از اینکه در این محل تنها هستی نگران مباش، میتوانی همۀ سخنانت را ابراز نمایی.
در آغاز عمرو عاص شروع به سخن کرد و امیر مؤمنان علیه السّلام را شدیدا به باد دشنام و ناسزا گرفت و سپس به ناسزاگویی امام حسن علیه السّلام پرداخت و تا میتوانست به وی اهانت روا داشت،از جمله گفت:
«حسن!تو میپنداری خلافت به تو میرسد،تو که از عقل و اندیشه برخوردار نیستی،ما تو را به اینجا فرا خواندیم تا تو و پدرت را به باد فحش و ناسزا بگیریم...»
سپس ولید بن عقبة به زشتی سخن گفت و از ریشه و تبار خود پرده برداشت و بنی هاشم را به ناسزا گرفت.
آنگاه عبتة بن ابی سفیان به سخن درآمد و حقد و کینهتوزی و فرومایگی اش را آشکار ساخت و گفت:«حسن!پدرت در قریش،بدترین مردم بود، خونشان را به زمین ریخت،رشتۀ خویشاوندی آنها را برید،شمشیر و زبانش بلند بود،زندگان را میکشت و از مردگان نیز دست بر نمیداشت.امّا در مورد خلافتی که به آن دل بستهای،نه حق انتقاد از آن را داری و نه در میراث بردن از آن بر دیگران برتری داری».
پس از او مغیره بن شعبه سخن گفت و علی علیه السّلام را دشنام داد و گفت:«به خدا سوگند!من علی را نه در برابر خیانتی عیبجویی میکنم و نه در داوری از کسی طرفداری کرده است،ولی او عثمان را کشته است»آنگاه سکوت کردند و امام علیه السّلام لب به سخن گشود و فرمود:
معاویه!اینان مرا دشنام ندادند،بلکه این تویی که مرا به باد ناسزا گرفتی،زیرا به فحش خو گرفتهای و بداندیش بودهای و همچنان بر اخلاق ناپسندت باقی هستی.
ظلم و ستمی که بر ما روا میداری به جهت دشمنی است که با رسول خدا و خاندانش داری.معاویه!اکنون پا سخت را بشنو و اطرافیانت نیز بشنوند.البته بدانید،من کمتر از آنچه در حق شما باید بگویم،سخن خواهم گفت.
امام حسن علیه السّلام آنگاه به مقایسۀ جایگاه پدر بزرگوارش و موقعیت معاویه و پدر او پرداخت و فرمود:
ای گروه!شما را به خدا سوگند میدهم!آیا پدرم(که امروز او را به ناسزا گرفتهاید) نخستین کسی نبود که ایمان آورد؟و تو ای معاویه!و پدرت از کسانی بودید که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به خاطر تألیف قلوب رهایتان ساخت،در دل،کفر خود را نهان
میداشتید و به اسلام تظاهر میکردید و مجذوب مال و منال بودید.
آیا پدرم نبود که در جنگ بدر پرچم رسول خدا را بر دوش داشت و پرچم کفر در آن روز به دست معاویه و پدرش بود و آنگاه که پدرم در جنگ احد و احزاب با شما پنجه درافکند،پرچم پیامبر خدا را با خود داشت و پرچم شرک و کفر در دست تو و پدرت بود.خداوند در همۀ این نبردها پدرم را بر خصم زبون پیروز ساخت و حجتش را آشکار نمود و دین و آئینش را یاری داد و سخن او را به تصدیق آورد،و در همۀ این عرصهها از علی راضی و خرسند،و از تو و پدرت خشمگین بود.»
امام مجتبی علیه السّلام فضایل برجستۀ پدرش را برشمرد و به بیان احادیثی که از زبان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دربارۀ او وارد شده بود پرداخت و از عرصههای کارزاری که پدر ارجمندش دین را در آنها یاری و دشمنان را به خاک ذلّت نشاند،یاد کرد و سپس فرمود:
معاویه!بهیاد داری روزی که پدرت در جنگ احزاب بر شتر سرخمویی سوار بود و مردم را بر ضد پیامبر تحریک میکرد و تو آن شتر را میراندی و برادرت عتبه که در اینجا حاضر است مهار آن را میکشید و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با مشاهدۀ شما فرمود:
«خدایا!شخص سواره و سوقدهنده و مهارگیرنده را مورد لعنت خود قرار ده!»
معاویه!به یاد داری زمانی که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله تصمیم گرفت نامهای به بنی خزیمه بفرستد،در پی تو فرستاد و تو نیامدی و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نفرینت نمود تا قیامت گرسنه بمانی و عرضه داشت:«خدایا!هیچگاه شکم او را سیر نگردان.
امام حسن علیه السّلام پس از آن به بیان برخی رفتار ابو سفیان با پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و موارد هفتگانهای که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله ابو سفیان را لعنت کرده بود،پرداخت و پس از پایان سخنانش در مورد معاویه،رو به عمرو عاص کرد و بدو فرمود:
اما تو ای پسر نابغه (1)،نسب تو بین پنج تن مشترک است و همۀ آنها ادعای پدری تو را داشتهاند و سرانجام عاص،پستترین و فرومایهترین فردشان به پدری تو برگزیده شد و همین پدر تو بود که گفت:من دشمن محمد بی دودمانم و خداوند این آیه را دربارهاش نازل کرد: إِنَّ شٰانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ فرزند عاص!تو در همۀ معرکهها با جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله جنگیدی و او را در مکه به تمسخر و استهزاء گرفتی و مورد اذیت و آزار قرار دادی و در حقش حیله و نیرنگ نمودی و از همۀ مردم بیشتر به تکذیبش پرداختی و با او دشمنی ورزیدی.
سپس به قصد دیدار با نجاشی به حبشه رفتی،تا جعفر بن ابی طالب و یارانش را از او باز ستانده و به مشرکان مکه تحویل دهی،ولی در این سفر که تیرت به سنگ خورد و خداوند تو را مأیوسانه بازگرداند و دروغت را آشکار کرد و حدّی را که قرار بود بر تو جاری شود به گردن رفیقت عمارة بن ولید انداختی و از او نزد نجاشی بدگویی کردی ولی خداوند تو و رفیقت را رسوا کرد.تو از همان دوران جاهلیت و نیز ظهور اسلام با بنی هاشم دشمنی میورزی.
تو در عیبجویی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هفتاد بیت شعر اهانتآمیز گفتی و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:خدایا!من شعر نمیدانم و پیشۀ شاعری،شایستۀ من نیست.
خدایا!در برابر هر حرفی از اشعارش،هزار بار او را لعنت کن.
ولی آنچه دربارۀ عثمان گفتی(بدان)!این تو بودی که در همهجا آتش فتنه را بر ضد او برافروختی،آنگاه به فلسطین گریختی و چون خبر مرگش به تو رسید گفتی من ابو عبد اللّه هستم و هر جراحتی را با سرانگشتم میشکافم و سپس خود را به دامان معاویه افکندی و دین خود را به دنیای او فروختی،ما نه تو را دربارۀ
1) (1)) .زن بدکارۀ معروف عرب.
دشمنیات نکوهش و نه در مورد دوستیات مؤاخذه میکنیم.به خدا سوگند!تو نه عثمان را در زنده بودنش یاری کردی و نه از مرگش خشمگین شدی...
آنگاه رو به ولید کرد و فرمود:
به خدا سوگند!تو را به دشمنی با علی سرزنش نمیکنم،زیرا او پدرت را در برابر دیدگان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به هلاکت رساند و تو را به جرم شرابخوریات که در حالت مستی با مردم نمازگزاردی،هشتاد تازیانه زد.تو کسی هستی که خداوند در قرآن فاسقت نامید.و علی را مؤمن بهشمار آورد.آنگاه بر علی فخر فروختی...
سپس امام متوجه عتبة پسر ابو سفیان شد و بدو فرمود:
و تو ای عتبه!به خدا سوگند!نه خردی داری که به تو پاسخ گویم و نه فهمی داری که با تو گفتوگو نمایم،نه خیری در توست که به آن امیدی باشد و نه شری داری که از آن باید پرهیز کرد.عقل تو و عقل کنیزت به یک اندازه است.اگر علی را در برابر همگان دشنام دهی زیانی به او نمیرسد و اینکه مرا تهدید به قتل کردی اگر از چنین قدرتی برخورداری،چرا آن مرد لحیانی را که در بستر همسرت خوابیده بود، نکشتی؟..چگونه تو را به دشمنی و کینهتوزی با علی،نکوهش کنم؟که داییات ولید را در جنگ بدر به هلاکت رساند و در کشتن جدّت عتبه با حمزه همکاری کرد و تو را از برادرت حنظله جدا ساخت و آنها را یکجا از پای درآورد.
آنگاه رو به مغیره بن شعبه کرد و با وی چنین سخن گفت:
ولی تو ای مغیره!شایستگی حضور و سخن گفتن در اینجا و نظیر آن را نداری..به خدا سوگند!..ناسزاگوییات برای ما ارزشی ندارد،زیرا حد زناکاری هنوز بر تو باقی است و عمر بر تو اجرای حدّ نکرد و خداوند او را بازخواست خواهد نمود.
این تو بودی که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پرسیدی آیا مرد به زنی که میخواهد با او ازدواج کند میتواند نگاه کند؟حضرت فرمود:اگر قصد زنا نداشته باشد،مانعی ندارد.بیان
این شرط از ناحیۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به این دلیل بود که به خوبی میدانست تو زناکاری.
در اینکه با افتخار رسیدن به حکومت بر ما فخر میفروشی(توجه داشته باش)که خدای متعال فرمود:هرگاه بخواهیم مردم سرزمینی را نابود سازیم،تبهکاران را بر آن میگماریم و آنها با فسق و فجور خود شایستۀ عذاب میشوند و آنگاه سرنگونشان میسازیم.
پس از آن امام علیه السّلام برخاست و عبایش را برگرفت تا از آنجا بیرون رود، عمرو عاص دامان حضرت را گرفت و به معاویه گفت:ای امیر المؤمنین!تو شاهد بودی که حسن چه نسبتی به من داد،از تو میخواهم بر او حد قذف جاری کنی.معاویه بدو گفت:رهایش کن،خدا جزای خیرت ندهد..و عمرو دست از امام علیه السّلام برداشت.
معاویه رو به اطرافیانش کرد و گفت:به شما نگفتم توان بحث و مناقشه با او را ندارید و شما را از دشنام به او باز داشتم ولی سخنم را نپذیرفتید،به خدا سوگند!خانهام را بر من تیره و تار نمودید،از پیشم بروید،خداوند به سبب بداندیشی شما و پذیرا نشدن نظر خیراندیشانۀ من،رسوایتان ساخت.
گفتوگوی بینظیر امام مجتبی علیه السّلام که با وجود سعیمان بر اختصار،به شکلی طولانی آن را یادآور شدیم به پایان رسید.ما به بیان نکات اساسی که لازم میدانستیم آنها را در اختیار خوانندگان محترم قرار دهیم،پرداختیم تا با چهرۀ واقعی دارودستۀ سلطهگری که با نادیده گرفتن کلیۀ ارزشهای اخلاقی راه شیطان را در پیش گرفتند،شناخته شود.
امام علیه السّلام با این گفتوگو،با تزریق توان و قدرت جدیدی در نیروهای مخالف حکومت،تأثیر،بسزایی در آنها ایجاد نمود و از واقعیت مرار تباری
که با تسلط حاکمانی از این قبیل،حکومت اسلامی را فرا گرفته بود،برای مسلمانان پرده برداشت،حکّامی که از ریشه،دارای انحراف بوده و تحت تأثیر رسومات جاهلی خویش قرار داشتند و اسلام از دیدگاه آنان وسیلۀ تسلط بر مردم و جبران کمبودهای شخصیتی تلقی میشد که بر ایشان مقدر شده بود زیرا بار سنگین ناخوشایند آن بیمانند تلقی میشد.
امام حسن علیه السّلام با این کار ثابت کرد که همواره بر موضع استوار خویش که مبارزهاش با جاهلیّت اموی را از آنجا آغاز کرده بود،باقی است.هرچند شرایط دشوار و رنجآورش او را واداشت،شمشیر در نیام کند و مرحلۀ جنگ را پشتسر بنهد،زیرا امکان نداشت فریاد حقطلبانهای که گوش باطلگرایان را کر ساخته بود،میان انبوهی از یاوهگوییهای انحرافآمیز دشمنان به وادی نابودی سپرد.
بدینترتیب،امام علیه السّلام در مسیر پیشبرد آئین الهی-که ادامۀ حرکت جدش پیامبر عظیم الشأن بود-گام برداشت و حفظ و حراست از اصول و مبانی اصیلی که رسالت الهی در خصوص آن آمده بود،بر عهدۀ آن حضرت قرار داشت تا نام و یاد خدا در سراسر گیتی طنینافکن شود.
همانگونه که گذشت در نخستین بند قرارداد صلح آمده بود که امام علیه السّلام خلافت را به معاویه واگذارد مشروط به اینکه طبق کتاب الهی و سنّت نبی اکرم و شیوه خلفای شایسته عمل نماید.
امام علیه السّلام با اینکه از ناحیۀ یاران وفادارش به شدت تحت فشار قرار
داشت،بر سر پیمان خود باقی ماند در صورتی که اگر میخواست در تغییر و تبدیل شروط خود آزاد بود،زیرا واگذاری خلافت مشروط تلقی میشد و معاویه به هیچیک از شروطی که متعهد شده بود،وفا نکرد.
معاویه افزون بر اینکه به بند نخست قرارداد عمل نکرد در مورد بند دوم آنکه قرار بود خلافت پس از امام حسن در اختیار امام حسین قرار گیرد و معاویه حق جانشینی کسی را پس از خود نداشته باشد،همۀ مورخان اتفاقنظر دارند که معاویه نه تنها به این شرط وفا نکرد بلکه با جانشین نمودن پسرش یزید بعد از خود،در مقام نقض آن قرارداد برآمد. (1)
وفای به بند سوم پیماننامۀ صلح-که برداشته شدن ناسزاگویی به امام علی علیه السّلام بهطور کلی،به ویژه در حضور امام حسن علیه السّلام در آن قید شده بود-بر معاویه دشوار آمد.زیرا ناسزای به علی از نظر معاویه،رکنی اساسی بهشمار میرفت که با تکیه بر آن بتواند مردم را از بنی هاشم دور کند و در سفارشات و بخشنامههای خود به کار گزارانش بر این اصل تأکید کرده بود. (2)
در مورد اجرای بند چهارم قرارداد،گفته شده که:مردم بصره از انتقال خراج ابجر(دارابگرد)نزد امام حسن علیه السّلام جلوگیری به عمل آورده و اظهار داشتند:
این غنیمت تعلق به ما دارد (3)و این کار به دستور معاویه انجام پذیرفت. (4)
در بند پنجم قرارداد صلح،با قید امنیّت همگانی،به ویژه امنیّت پیروان علی علیه السّلام آمده بود که معاویه حق ندارد نسبت به وجود مقدس حسنین و
خانوادههای آن دو بزرگوار،آشکار یا نهان،دست به توطئه بزند و غائلهای به وجود آورد.
تاریخنگاران دربارۀ موضوع این بند قرارداد،سخنان فراوانی دارند که برخی به شرح حوادث ناگواری که شیعیان در زمان معاویه از حکام اموی دیدند،پرداخته و بعضی به امور شخصی و به آزار و شکنجۀ شخصیتهای ممتاز،و یاران امیر مؤمنان ارتباط دارد و برخی بیانگر خیانتهای معاویه به ویژه در قبال امام حسن و امام حسین میباشد. (1)
تاریخنگاران همه بر این معنا تأکید دارند که بندهای پنجگانه قرارداد صلح از ناحیۀ معاویه،هیچگاه به گونهای که متناسب با عهد و پیمانها و سوگندهایی که وی یاد کرده بود،رعایت نشد،ولی مسلمانان را بهطور عام و پیروان اهل بیت را به گونهای خاص،با بدعتها و اعمال زشت و ننگینی مورد تعرّض قرار داد،نخستین سر جدا شده در اسلام از شیعیان بود که به دستور معاویه در شهرها گردانده شد.نخستین فردی که در اسلام زنده به گور شد،از شیعیان بود که به فرمان معاویه صورت گرفت.
نخستین زنی که در اسلام زندانی شد از شیعیان بود و به دستور معاویه به زندان افکنده شد،نخستین مجموعۀ شهدا در اسلام که نخست به بند کشیده شده و سپس کشته شدند،از شیعیان بودند و به دستور معاویه به شهادت رسیدند.معاویه کلیۀ بندهای قرارداد را نادیده گرفت و سوگندهای شدید خود را شکست و عهد و پیمانهای محکمی که در عدم شکستن آنها با خدا عهد کرده بود،نقض نمود.کجای این خلافت را میتوان دینی نامید؟!
1) (1)) .به صلح امام حسن 317 فصل وفای به شروط و حیاة الامام الحسن 356/2-423 مراجعه شود.
آخرین بند قرارداد که از همه دقیقتر و دارای حساسیّت بیشتری بود،باقی ماند و اگر معاویه نسبت به این بند قرارداد تخطّی میکرد صریحا به مبارزه با قرآن برخاسته و مستقیما با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اعلان جنگ میکرد.از اینرو،بر این قضیه هشت سال صبر و تحمل کرد و پس از لبریز شدن جام صبرش، ماهیت امویاش که حقیقتا او را فرزند ابو سفیان قلمداد میکرد،وی را تحریک کرد و دست به جنایتی زد که مردم را در مورد جنایات قبل از آن به فراموشی واداشت.این عمل ننگین نخستین خواری و ذلت وارد بر عرب به شمار آمده،و طبیعتا دورترین بند قرارداد از خیانتی تلقی میشد خیانتی که شرایط و اوضاع و احوال حاکم بر آن،این بند را شایستهتر به رعایت میساخت.این عمل پس از خلع سلاح و ملتزم ساختن دشمن جهت وفای به عهد،شرارتبارترین جنایتی بود که در تاریخ سراسر جرم معاویه،انجام پذیرفت.
معاویه کوشیده بود خلافت را سلطنتی فسادانگیز قرار داده و میان فرزندانش به میراث نهد.وی تمام تلاش خود را به کار گرفت و اموال هنگفتی را در این راستا هزینه کرد ولی احساس کرد به خواستهاش نخواهد رسید،زیرا حسن بن علی علیه السّلام در قید حیات بوده و مسلمانان در انتظار حکومت دادگر و الطاف گسترده اویند از اینرو،تصمیم به ترور امام مجتبی علیه السّلام گرفت،به همان ترتیبی که قبلا مالک اشتر،سعد بن ابی وقاص و دیگران را از سر راه برداشته بود.
معاویه در زمان حضور امام علیه السّلام در دمشق،چندین بار زهر کشندهای نزد
حضرت فرستاد ولی به خواستهاش نرسید تا اینکه طی نامهای به پادشاه روم با اصرار و پافشاری از او زهر کشندهای درخواست کرد.پادشاه روم از فرستادن چنین زهری خودداری کرد ولی زمانی که معاویه به او فهماند،قصد دارد فردی را که در سرزمین تهامه برای درهمشکستن ارکان شرک و کفر و جاهلیت،دست به شورش زده و پادشاه اهل کتاب را تهدید کرده،به قتل برساند،توانست به آن زهر کشنده دست یابد.بدینسان،جنایتی که پدر به آن دست یازید،سبب شد که روح الگوپذیری را در جاهطلبی پسر برانگیزد تا هر دو در اجرای بزرگترین جنایت تاریخ اسلام،یعنی به شهادت رساندن دو سالار جوانان اهل بهشت،تشریک مساعی و در قطع«تنها واسطۀ»نسل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،با یکدیگر همکاری داشته باشند.جنایت به این معنا مستقیما به نابودی کشاندن حیات و زندگی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با امتداد تاریخیاش بهشمار میآمد.
آری؛هر دو قاتل-با این همه فجایع-به مقام خلافت مسلمانان دست یافتند!!!
وای به اسلام،اگر خلفای آن از این قماش باشند!!!
زیرکی ادعایی معاویه شیوهای را در قتل و کشتار برای او پسندیده جلوه داد که پسرش یزید بدان دست نیافت.او«جوانی مغرور»و آن یکی«فردی زیرک و کارآزموده»بود!!!اگر ابو سفیان تا دوران این دو فرزندش زنده مانده بود،اطمینان مییافت که آنها نقشی را که وی در آرزوی آن برای بنی امیه بود به خوبی اجرا کردهاند.
معاویه از مروان حکم خواست تا جعده دختر اشعث بن قیس کندی- یکی از همسران امام را در«ماء رومه» (1)به خوراندن زهر آغشته با عسل به امام مجتبی علیه السّلام وادارد که اگر امام در اثر این زهر از دنیا رفت،جعده را به ازدواج یزید درآورد و یکصد هزار درهم بدو پیشکش دهد.
جعده از آن جهت که دختر اشعث بن قیس-منافق معروفی که بین دو بار اسلام آوردن خود،به ارتداد کشیده شد،از نظر روحی نزدیکترین فردی بود که پذیرای چنین معاملۀ شومی شد.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
اشعث بن قیس در ریختن خون امیر المؤمنین شرکت داشت و دخترش جعده به امام حسن علیه السّلام زهر خورانید و پسرش محمد در ریختن خون حسین علیه السّلام شرکت جست. (2)
بدینترتیب،معاویه به خواستهاش رسید و امام حسن علیه السّلام روز پنجشنبه 28 صفر سال 49 یا 50 هجری در مدینه به شهادت رسید.
معاویه با انجام این عمل ننگین،سرنوشت امتی را تغییر داد و مسلمانان را در گردابی از بلا و مصیبت غرق ساخت و خود و فرزندانش را در انتقامجویی و جنگ ستیزها و کودتاها غوطهور ساخت و بدینسان،قرارداد صلح را تا آخرین سطرش زیرپا نهاد.
امام حسن علیه السّلام در آستانۀ شهادت فرمود:عسلی که معاویه به من خورانید،کارگر
افتاد و او به آرزویش رسید.به خدا سوگند!نه به وعدههایش عمل کرد،و نه در گفتارش صادق بود. (1)
پیک مروان به معاویه رسید و اجرای طرح مسمومیّت امام را به وی اطلاع داد.معاویه از شنیدن خبر شهادت امام حسن علیه السّلام نتوانست از ابراز شادی خودداری کند وی در کاخ سبزش به سر میبرد با شنیدن این خبر تکبیر گفت و کاخنشینان نیز همراه با وی تکبیر سردادند و مردمی که در مسجد حضور داشتند،نیز با شنیدن صدای تکبیر کاخنشینان تکبیر گفتند،در همین اثناء فاخته دختر قرظه بن عمرو بن نوفل بن عبد مناف(همسر معاویه)از پنجرۀ اتاقش به درون کاخ نگریست و به معاویه گفت:امیر المؤمنین!خدا تو را شاد گرداند چه شده که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجی،معاویه گفت:خبر کشته شدن حسن بن علی را شنیدهام.فاخته با شنیدن این سخن،کلمۀ استرجاع إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ را بر زبان آورد و سپس به گریه افتاد و گفت:سالار مسلمانان و فرزند دخت گرامی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به شهادت رسید. (2)
در مورد سوءقصد معاویه به وجود مقدس امام حسن علیه السّلام به وسیلۀ زهر به عنوان یکی از روشنترین رخدادهای تاریخی،مطالب فراوانی وجود دارد. (3)
صحابی جلیل القدر جنادة بن ابو امیه برای عیادت امام حسن علیه السّلام نزد حضرت شرف حضور یافت و متوجه امام شد و عرضه داشت:فرزند رسول خدا!به من پندی بده:
امام حسن علیه السّلام با اینکه از درد و ناراحتی مسمومیت به شدت رنج میبرد، سخنانی گهربار و گرانبها و ارزشمندتر از گوهر به جناده هدیه کرد و در حقیقت از راز و رمز امامت خویش پرده برداشت و فرمود:
«یا جنادة!استعد لسفرک،و حصّل زادک قبل حلول أجلک،و اعلم أنّک تطلب الدنیا و الموت یطلبک.
و لا تحمل همّ یومک الذی لم یأت علی یومک الذی أنت فیه.
و اعلم انّک لا تکسب من المال شیئا فوق قوتک الاّ کنت فیه خازنا لغیرک، و اعلم انّ الدنیا فی حلالها حساب و فی حرامها عقاب،و فی الشبهات عتاب.
فأنزل الدنیا بمنزلة المیتة،خذ منها ما یکفیک،فإن کان حلالا کنت قد زهدت فیه،و ان کان حراما لم یکن فیه وزر فأخذت منه کما أخذت من المیتة،و إن کان العقاب فالعقاب یسیر.
و اعمل لدنیاک کأنّک تعیش أبدا،و اعمل لآخرتک کأنّک تموت غدا.
و إذا أردت عزّا بلا عشیرة و هیبة بلا سلطان فاخرج من ذلّ معصیة اللّه الی عزّ طاعة اللّه عزّ و جلّ،و إذا نازعتک إلی صحبة الرجال حاجة فاصحب من اذا صحبته زانک،و إذا أخذت منه صانک،و إذا أردت منه معونة أعانک و إن قلت صدّق قولک،و ان صلت شدّ صولتک و ان مددت یدک بفضل مدّها،و إن بدت
منک ثلمة سدّها،و إن رأی منک حسنة عدّها،و إن سألت أعطاک،و إن سکت عنه ابتدأک،و ان نزلت بک إحدی الملمّات و اساک من لا تأتیک منه البوائق و لا تختلف علیک منه الطرائق،و لا یخذلک عند الحقائق،و ان تنازعتما منقسما آثرک» (1)
جناده!آماده سفر آخرت باش و قبل از مرگ توشۀ این راه را مهیّا کن و بدان که تو در پی دنیا هستی و مرگ در جستجوی توست.
دغدغۀ فردایی را که هنوز نیامده بر روزی که در آن به سر میبری به خود راه مده.
و بدان هرچه بیشتر از بهرۀ خود گردآوری،برای دیگران فراهم میآوری.
و بدان که در حلال دنیا حساب و در حرامش کیفر است.و در گردآوریهای شبهه ناک آن بازخواست وجود خواهد داشت.
دارایی دنیا را به لاشۀ گندیدۀ مرداری بدان و به اندازۀ نیازت از آن بهره بگیر،که اگر حلال باشد به میزان ضرورت از آن برداشتهای و قناعت کردهای و اگر حرام باشد سنگینی گناهت کمتر خواهد بود.
برای گذراندن دنیایت چنان بکوش که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت چنان دقیق باش که گویی فردا خواهی مرد.
اگر میخواهی بدون کمک بستگانت به عزت برسی و بدون قدرت حکومت یابی، از خواری و ذلت نافرمانی خدا به عزت فرمانبرداریاش رو آور.
اگر قصد انتخاب همنشینی داری،با کسی دوستی نما که دمسازی وی برایت افتخار باشد و همواره از تو نگاهبانی کند و اگر از او کمک خواستی یاریات دهد،سخنت را تصدیق کند و بر شکوه و جلالت بیفزاید و آنچه را بخواهی به تو عطا کند و اگر
1) (1)) .اعیان الشیعة 85/4.
خاموش بمانی با تو آغاز سخن کند و در گرفتاریها یار و یاورت باشد و رنجی از او به تو نرسد و از راههای گوناگون بر تو نتازد و تو را به خواری و ذلت نکشاند و در بهرهمندیها بر خود مقدم بدارد.
(پس از این سخنان)بیماری حضرت شدت یافت و درد بر او غلبه کرد و نالۀ امام بلند شد،یکی از عیادتکنندگان رو به حضرت کرد و عرضه داشت:
ای فرزند رسول خدا!مگر جد بزرگوار شما رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و پدر ارجمندتان علی علیه السّلام و مادر گرامی شما فاطمه علیها السّلام نیست و خود سالار جوانان اهل بهشت نیستی؟بنابراین ناله و فغانتان برای چیست؟
حضرت با صدایی آرام به او پاسخ داد:
برای دو چیز گریه میکنم؛وحشت از لحظۀ ورود بر خدای خود و دیگری جدایی از عزیزان. (1)
با افزایش درد ناشی از مسمومیت و وخیم شدن حال امام علیه السّلام آن حضرت برادرش حسین را خواست و بدو وصیت کرد و ودایع امامت را بدو سپرد، متن وصیت امام مجتبی علیه السّلام بدین شرح است:
«هذا ما أوصی به الحسن بن علیّ إلی أخیه الحسین،أوصی انّه یشهد أن لا اله الاّ اللّه،وحده لا شریک له،و أنّه یعبده حق عبادته،لا شریک له فی الملک، و لا ولّی له من الذلّ و انّه خلق کل شیء فقدّره تقدیرا و انّه أولی من عبده و أحقّ من حمد،من أطاعه رشد،و من عصاه غوی،و من تاب الیه اهتدی.
1) (1)) .امالی صدوق/133.
فانّی أوصیک یا حسین بمن خلفت من اهلی و ولدی أهل بیتک،ان تصفح عن مسیئهم،و تقبل من محسنهم،و تکون لهم خلفا و والدا.
و ان تدفننی مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فإنّی أحقّ به و ببیته،فان أبوا علیک فأنشدک اللّه و بالقرابة التی قرّب اللّه منک و الرحم الماسّة من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله ان لا یهراق من أمری محجمة من دم حتی تلقی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فتخصمهم و تخبره بما کان من أمر الناس الینا؛» (1)
این وصیت حسن بن علی به برادرش حسین است،که میگوید:گواهی میدهد معبودی جز خدای یگانه و بیهمتا نیست و او را آنگونه که باید پرستیده و همتایی ندارد و به خاطر ضعف و ذلت از حامی و سرپرستی برخوردار نیست.او همهچیز را به تواناییاش آفریده و برای همهچیز اندازه قرار داده است.خداوند از هرکس به عبادت سزاوارتر و به پرستش شایستهتر است.هرکس از او فرمان برد، هدایت یافت و آنکس که نافرمانیاش کرد به گمراهی دچار گردید و هرکس توبه به پیشگاهش ببرد،به سعادت راه یافته است.
حسین!من تو را به مراقبت از بازماندگان سفارش میکنم و خاندان و فرزندان خود و شما را،به تو میسپارم،اگر از آنها خطایی سرزد،آنها را ببخش و نیکیهایشان را بپذیر و برای آنان بازمانده و پدری مهربان باش.
مرا در کنار جدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به خاک بسپار،که از هرکس دیگر به رسول خدا نزدیکتر و برای دفن در خانهاش به وی سزاوارترم،اگر دشمنان از این کار جلوگیری کردند،تو را به خدا و به مقامی که در نزد او داری و به خویشاوندی نزدیکت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله سوگند میدهم اجازه ندهی قطره خونی در این راه ریخته شود،تا
1) (1)) .اعیان الشیعة 79/4.
خود به دیدار پیامبر بروی و از آنان شکایت کنی و او را از آنچه مردم با ما انجام دادند،آگاه سازی.
امام حسن علیه السّلام به قنبر(غلام خود)فرمان داد برادرش محمد حنفیه را به حضورش فراخواند،قنبر به سرعت خود را به وی رساند.محمد با مشاهدۀ قنبر وحشتزده شد و اظهار داشت:خیر باشد.
قنبر به آرامی به او گفت:«ابو محمد!(امام حسن)را دریاب.»
محمد سراسیمه و وحشتزده دواندوان حرکت کرد به گونهای که از شدت نگرانی بند کفشش را نبسته بود،هنگامی که بر برادرش وارد شد،رنگ از چهرۀ مبارکش پریده و رخسارش به زردی گراییده بود و اعضای بدنش به لرزه افتاد.امام حسن نگاهی به محمد انداخت و فرمود:
محمد!بنشین!تو نباید اکنون غایب باشی،زیرا سخنی باید بشنوی که مردگان از آن زنده شوند و زندگان جان دهند،علم و دانش را در نهاد خویش قرار دهید و برای شبهای تار و ظلمانی مشعلهایی روشنی بخش باشید،زیرا روشنایی پرتو برخی از روزها،درخشندهتر از برخی دیگر است.آیا نمیدانی که خدای بزرگ فرزندان ابراهیم را پیشوای مردم قرار داد و برخی را بر بعضی دیگر برتری بخشید و بر داود زبور نازل کرد؟تو به خوبی آگاهی که خداوند حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله را از میان فرزندان ابراهیم مخصوص رسالت خویش ساخت.ای محمد بن علی!بیم دارم که مبتلا به حسد شوی،ولی حسد،صفت کافران است،خدای متعال فرمود:
کافران پس از آنکه حقیقت برایشان روشن شد،حسادت میورزند خداوند
شیطان را بر تو مسلط نسازد.ای محمد بن علی!آیا دوست داری آنچه را دربارهات از پدر شنیدهام برایت بازگو کنم؟
محمد عرضه داشت:آری.
امام مجتبی علیه السّلام فرمود:
شنیدم پدر بزرگوارت در جنگ بصره میفرمود:هرکس میخواهد در دنیا و آخرت با من سر دوستی داشته باشد،محمد را دوست بدارد،ای محمد!اگر بخواهم میتوانم دربارۀ تو آنگاه که در پشت پدر بودی،خبر دهم.
ای محمد!آیا میدانی که حسین بن علی پس از مرگ من آنگاه که روح از پیکرم جدا میشود،امام پس از من است؟حسین این مقام را که به ارادۀ پروردگار و به حکم وراثت پیامبر مقدر شده،از میراث پدر و مادرش احراز میکند خدا میداند که شما بهترین بندگان او هستید به همین جهت محمد صلّی اللّه علیه و اله را از شما برگزید و محمد صلّی اللّه علیه و اله نیز علی را انتخاب کرد و علی مرا به امامت برگزید و اکنون من حسین را برای امامت برمیگزینم.
محمد بهپا خاست و مراتب اطاعت و فرمانبرداری خود را نسبت به برادر ابراز نمود. (1)
حال امام علیه السّلام به وخامت گرایید و دردش شدت یافت و در آستانۀ احتضار قرار گرفت و پی برد که دقایقی بیش،از زندگی گرانمایهاش باقی نمانده است، رو به اعضای خانوادهاش کرد و فرمود:مرا به حیات خانه ببرید تا ملکوت آسمانها را بنگرم.
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 487/2-489.
او را به حیات خانه بردند چون اندکی آرامش یافت،سر به آسمان برداشت و با تضرّع و زاری با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و عرضه داشت:
خدایا!جان خود را به پیشگاهت عرضه میدارم،جانی که چیزی گرانمایهتر از آن در اختیار ندارم،خدایا!به هنگام مرگ همدمم باش و در تنهایی قبر،تنهایم مگذار.
سپس فریبکاریها و پیمانشکنیها و سوءقصدهایی را که معاویه دربارهاش داشت در نظر آورد و فرمود:
عسل زهر آلودی که معاویه به من خوراند،کارگر افتاد.به خدا سوگند،به پیمانش وفا نکرد و سخنی به راستی و حقیقت نگفت. (1)
امام علیه السّلام به تلاوت آیات قرآن حکیم پرداخت و با معبود خویش در نیایش و راز و نیاز بود تا روح پاکش به بهشت جاودان پر کشید.روان مقدسی به رفیق اعلی پیوست که نظیر او در گذشته و آینده،در بردباری و بخشندگی و دانش و دوستی و مهربانی بر افق حیات ندرخشید.
بدینترتیب،بردبارترین مسلمانان و پیشوای جوانان بهشتی و گل خوشبوی پیامبر و نور دیدۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از دنیا رفت،جهان از فقدانش در تاریکی فرو رفت و آخرت به فروغ مقدمش روشنی یافت. (2)
1) (1)) .تذکرة الخواص 23،تاریخ ابن عساکر 226/4،حلیة الأولیاء 3812،صفوة الصفوة 320/1.
2) (2)) .تاریخنگاران در سال وفات امام حسن علیه السّلام اختلاف دارند،به گفتۀ ابن اثیر و ابن حجر در تهذیب التهذیب شهادت آن بزرگوار در سال 49 ه رخ داده و خطیب بغدادی در تاریخ خود و ابن قتیبه در الامامة و السیاسة،آن را در سال 51 هجری دانستهاند.در ماه شهادت حضرت نیز اختلاف وجود دارد،برخی آن را 25 ربیع الأول و جمعی 28 صفر و عدهای شهادت حضرت را روز دهم محرم سال 45 ه میدانند چنانکه در«المسامرات»ص 26 آمده است گفتهای دیگر شهادت امام حسن علیه السّلام را هفتم ماه صفر بیان کرده است.
شیون و زاری و فریاد آه و فغان از خانههای بنی هاشم و مردم مدینه بلند شد.ابو هریره گریان و سراسیمه،شتابان خود را به مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رساند و با صدای بلند فریاد میزد،«ای مردم!محبوب دل پیامبر خدا از دنیا رفت،همه گریان شوید» (1).
سخنان وی دلها را آزرده کرد و غم و اندوه به جانها راه یافت.ساکنان مدینه،گروهی خاموش و دستهای نالهکنان،سراسیمه و سردرگم وعدهای با شیون و افغان و با دلهایی پر از غم و اندوه برای از دستدادن پیشوای بزرگشان که در سختیها و دشواریها و مصیبتها،ملجأ و پناهشان بود، شتابان خود را به خانۀ امام علیه السّلام رساندند.
سید الشهداء علیه السّلام با همکاری عبد اللّه بن عباس،عبد الرحمان بن جعفر، علی بن عبد اللّه بن عباس،و برادرانش محمد حنفیه و ابو الفضل العباس علیه السّلام به تجهیز پیکر نازنین برادر پرداخت و بدن مبارک او را غسل داد و کفن نمود و حنوط کرد و تا مژگانش یاری میداد،بر غم عزیز از دست دادهاش اشک فروبارید،آنگاه که از تجهیز جسم مبارک و مقدس برادر فراغت یافت، دستور داد پیکر مقدس امام حسن علیه السّلام را برای نماز گزاردن به مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله انتقال دهند (2).
مراسم تشییع بدن عزیز و مطهر امام حسن علیه السّلام به اندازهای با شکوه برگزار
گردید که نظیر آن را کسی در مرکز اسلام و مدینۀ رسول خدا سراغ نداشت.
بنی هاشم افرادی را به مناطق عوالی و روستاهای اطراف مدینه اعزام کردند تا مردم را از شهادت امام مجتبی علیه السّلام آگاه سازند،همۀ مردم پس از آگاهی به مدینه رو آوردند تا از فیض حضور در مراسم تشییع پیکر پاک و با عظمت امام علیه السّلام بهرهمند گردند. (1)
ثعلبة بن مالک در وصف انبوه جمعیت تشییعکننده میگوید:
«روز شهادت امام حسن علیه السّلام خود شاهد بودم که پیکر مطهرش در بقیع به خاک سپرده شد و اگر سوزنی به زمین افکنده میشد به زمین نمیافتاد.» (2)
ازدحام انبوه جمعیت تشییعکننده به اندازهای بود که بقیع گنجایش آن را نداشت.
مروان حکم و همدستان بنی امیۀ وی تردیدی نداشتند که بنی هاشم پیکر پاک امام مجتبی علیه السّلام را در جوار قبر مطهر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به خاک خواهند سپرد.
از اینرو،گردهم آمده و مسلح شدند.وقتی امام حسین علیه السّلام جنازۀ مقدس برادر را به سمت مرقد مقدس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به حرکت درآورد تا با جد بزرگوارش تجدید عهدی بنماید،افراد مسلح در برابر آنان صف کشیدند و عایشه نیز سوار بر استری به آنان پیوست و همواره میگفت:چرا میخواهید کسی را که من دوست ندارم،وارد خانهام کنید؟و مروان اظهار داشت:چهبسا جنگی که بهتر از صلح و آرامش باشد،چرا باید عثمان در دورترین نقطۀ شهر ولی حسن
در جوار پیامبر دفن شود؟!چنین چیزی امکان ندارد و اگر کسی دست به این کار بزند،من دست به شمشیر خواهم برد.
چیزی نمانده بود که میان بنی هاشم و بنی امیه درگیری ایجاد شود که ابن عباس با پیشدستی خود را به مروان رساند و گفت:مروان!از همان راهی که آمدهای بازگرد،ما قصد نداریم پیشوا و سالارمان را در جوار مرقد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دفن کنیم،بلکه میخواهیم برای تجدید پیمان،جنازهاش را بر قبر مطهر طواف داده و سپس طبق وصیت آن حضرت به بقیع بازگردانده و در جوار جدهاش فاطمه بنت اسد به خاک بسپاریم و اگر امام مجتبی علیه السّلام وصیت کرده بود در جوار مرقد مطهر پیامبر مدفون گردد،امروز به خوبی میدانستی که ناتوانتر از آن هستی که ما را از این کار بازداری،ولی آن بزرگوار نسبت به خدا و رسول و حرمت مرقد مطهرش از همه آگاهتر بوده که نسبت به آنان بی حرمتی صورت نگیرد،چنانکه دیگران دست به بیحرمتی زده و بدون اجازه وارد خانهاش شدند(کنایه از دفن خلیفۀ اول و دوم در خانۀ پیامبر).
ابن عباس سپس رو به عایشه کرد و بدو گفت:وه،چه شرمآور!یک روز بر استر و روزی بر شتر سوار میشوی و تصمیم داری نور خدا را خاموش سازی و با اولیاء خدا درآویزی،به خانهات برگرد،از آنچه بیمناک بودی، راحت و آسوده شدی و به آرزویت رسیدی،خداوند اهل بیت را به پیروزی خواهد رساند،هرچند به طول انجامد و امام حسین علیه السّلام فرمود:
به خدا سوگند!اگر عهد و پیمان حسن در جلوگیری از خونریزی نبود و اگر وصیت نکرده بود قطرۀ خونی در این رابطه ریخته نشود،میدانستید که شما را از دم تیغ میگذراندیم،شما عهد و پیمانی را که میان ما و شما بود،نادیده گرفتید و بر
شروطی که متعهد به عمل به آنها شده بودید،خط بطلان کشیدید.
بدینترتیب،جنازۀ مطهر امام حسن علیه السّلام را به بقیع انتقال داده و در جوار جدهاش فاطمه علیها السّلام بنت اسد بن بنی هاشم بن عبد مناف،به خاک سپردند. (1)
امام حسین علیه السّلام کنار قبر برادر ایستاد و در سوگ آن عزیز زهرا چنین گفت:
«رحمک اللّه یا أبا محمد،ان کنت لتباصر الحقّ مظانّه و تؤثر اللّه عند التداحض فی مواطن التقیة بحسن الرویة،و تستشف جلیل معاظم الدنیا بعین لها حاقرة،و تفیض علیها یدا طاهرة الأطراف،نقیة الأسرة،و تردع بادرة غرب أعدائک بأیسر المؤونة علیک،و لا غرو فأنت ابن سلالة النبوّة و رضیع لبان الحکمة،فالی روح و ریحان،و جنّة و نعیم،أعظم الله لنا و لکم الأجر علیه، و وهب لنا و لکم حسن الأسی عنه»؛ (2)
رحمت و درود خدا بر تو ای ابو محمد!این تو بودی که حقیقت را دیدی و شناختی و در برابر باطلگرایان با روشی نکو و مبارزهای پنهانی،راه خدا را برگزیدی.دنیا و زیباییها و ناگوارییهایش را به دیدۀ تحقیر نگریستی و با دستی پاک و خاندانی پیراسته،در دنیا زیستی و از آن گذشتی و فریبکاری و خیانت دشمنانت را به آسانی رد کردی و پاسخ گفتی و این مایۀ شگفتی نیست؛زیرا تو از دودمان رسالتی و از پستان حکمت شیر نوشیدهای و اکنون به سوی روح و ریحان و بهشت پر از نعمت پرکشیدی خدای متعال پاداش تو و ما را در این سوک و مصیبت،بزرگ دارد و به ما صبر و بردباری عنایت فرماید.
میراث علمی امام مجتبی علیه السّلام
امام مجتبی علیه السّلام نیز مانند پدر ارجمند و جد بزرگوارش رهبری الهی به شمار میآمد که مسئولیتهای رهبری وی را میتوان در جملهای کوتاه و پر معنا و دارای ابعاد گوناگون«ارشاد و هدایت به فرمان خدای متعال»که برخاسته از این فرمودۀ اوست،عنوان کرد.
(وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ)؛ (1)
و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت میکردند و انجام کارهای نیک و برپاداشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و تنها ما را عبادت میکردند.
هدایتی که به فرمان خدای سبحان انجام میپذیرد در تبیین دین الهی و عرضه کردن جزئیات احکام کلی و یا مطلق آنکه در قرآن و بیان رسول معظم اسلام بدان تصریح شده و نیز در تفسیر قرآن کریم و تشریح اهداف رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله،جلوهگر است.
هدایت در اجرا و عملی ساختن احکام خدای متعال میان مسلمانان و
1) (1)) .انبیاء(21):73.
حفظ و حراست دین و احکام الهی از هرگونه تحریف و تغییر و تبدیلی که گمراهان انحرافگر،درصدد به وجود آوردن آن هستند،متجلّی است.
انقلابی که اسلام بزرگ به وجود آورد پیش از آنکه انقلابی اجتماعی یا اقتصادی باشد،انقلابی فرهنگی تلقّی میشد.بنابراین،اگر ملاحظه میکنید اهل بیت علیهم السّلام خود را وقف تربیت و تهذیب مسلمانان براساس معارف و ارزشهای رسالت الهی قرار میدهند،جای شگفتی نیست.این بزرگواران با عنایت به بیان صریح قرآن در تشریح اهداف رسالت و پیامبری که امام علیه السّلام خود را ادامه دهندۀ راه او و حامی و سرپرست«رسالت»«امت»و«دولتی»میداند که نتایج تلاشها و زحمات آن پیامبر گرامی است،نخستین وظیفه و مسئولیت خویش را تربیت و تهذیب مسلمانان میدانند،خدای متعال با بیان اهداف رسالت و مسئولیت نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله میفرماید:
یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ (1)
اگر امام مجتبی علیه السّلام به علل و اسبابی دینی و مکتبی چشم از خلافت پوشید، امّا صحنه را تهی نگذاشت و به جاهلیت گرایان اجازۀ به یغما بردن میراث رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله را نداد،بلکه ملاحظه خواهید کرد که آن بزرگوار به تربیت پایگاهی همت گمارد که زیر بنای دولت بهشمار آمده و احکام دین بر مبنای آن به اجرا و عمل در میآمد.
امام حسن مجتبی علیه السّلام طی سخنان گهربار خود برای مسلمانان در قالب خطابه،سفارش،مناظره،نامه و یا روایاتی که در بخشهای گوناگون معارف بهدست ما رسیده،میراث فکری و علمی پرباری را به یادگار نهاده است.
1) (1)) .جمعه،آیه 2.
ا ین سخنان حاکی از توجّهات همه جانبۀ امام علیه السّلام و گستردگی دامنۀ علم و دانش و احاطه و آگاهی آن بزرگوار به نیازهای مسلمانان در دوران پرآشوب و فتنهای است که حضرت در آن میزیست و مسلمانان با آن دست به گریبان بودند و اندک افرادی که مورد توجه و حمایت الهی قرار داشتند،کسی از حقیقت این مرحله و نیازمندیهای آن آگاهی نداشت.
اکنون ضمن ارائۀ نمایی از توجهات علمی امام مجتبی علیه السّلام،گلچینی از مفاهیم و ارزشهای والایی را که بر زبان آن بزرگوار جاری شده و با سخنان بلیغ خویش بدان اشاره فرموده است و یا در تهذیب و تربیت شاگردان و یارانش تبلور یافته،برمیگیریم.
الف)امام علیه السّلام در تشویق به کسب علم و دانش و چگونگی آن و شیوۀ بالنده ساختنش فرمود:
1.«تعلّموا العلم فإنکم صغار فی القوم و کبارهم غدا و من لم یحفظ منکم فلیکتب» (1)
در پی کسب دانش برآیید که شما امروز در جمع مردم،کودک هستید ولی فردا از بزرگان آنان بهشمار خواهید آمد.هریک از شما قادر نیستید مطلبی را حفظ کنید،آن را یادداشت نمایید.
2.«حسن السؤال نصف العلم» (2)
پرسش مناسب،نیمی از دانش است.
3.«علّم الناس و تعلّم علم غیرک فتکون قد أتقنت علمک و علمت ما لم تعلم» (1)
به مردم دانش بیاموز و از دانش دیگران بهره بگیر،با این کار پایههای دانش خود را تحکیم نموده و آنچه را نیز نمیدانی فراگرفتهای.
4.«قطع العلم عذر المتعلّمین» (2)،
دانش،عذر دانشپژوهان را از میان برداشته است.
5.«الیقین معاذ للسلامة» (3)یقین،پناه سلامت است.
6.«أوصیکم بتقوی اللّه و ادامة التفکّر،فانّ التفکّر أبو کل خیر و أمّه»؛ (4)
شما را به پیروی از خدا و اندیشۀ مستمر سفارش میکنم،زیرا اندیشه،ریشۀ هر کار نیک و پسندیده بهشمار میآید.
ب)عقل و خرد پایه و اساس علم و دانش است،از همین رهگذر امام علیه السّلام با بیان لوازم و آثار علمی آن و درجۀ اهمیّت و نقش خرد در کمال آدمی،آن را به تصویر کشیده و چنین میفرماید:
1.«العقل حفظ القلب کلّ ما استرعیته» (5)عقل و خرد نگاهبان رازهای دل است.
2.«لا أدب لمن لا عقل له،و لا مودّة لمن لا همّة له،و لا حیاء لمن لا دین له،و رأس العقل معاشرة الناس بالجمیل،و بالعقل تدرک سعادة الدارین،و من حرم العقل حرمهما جمیعا»؛
آنکس که از عقل و خرد برخوردار نیست فاقد ادب و فرهنگ است و کسی که همّت و اراده ندارد از ارزش دوستی و محبّت برخوردار نیست،کسی که شرم و حیا ندارد،دین ندارد.
برترین درجۀ خردمندی رفتار نیک با مردم است،به وسیلۀ عقل و خرد،خوشبختی دنیا و آخرت بهدست میآید،آنکس که از خرد محروم باشد،از خوشبختی دنیا و آخرت نیز
محروم خواهد بود.
3.«لا یغش العقل من استنصحه»؛هرکس از عقل و خرد پند گیرد،فریب نمیخورد.
الف)امام مجتبی علیه السّلام در بیان حقیقت قرآن و رسالت و اهداف و فضیلت آن و نحوۀ سیراب شدن از سرچشمۀ زلال بیکرانش میفرماید:
1.«ان هذا القرآن فیه مصابیح النور و شفاء الصدور،فلیجل جال بضوئه و لیلجم الصفة قلبه،فانّ التفکیر حیاة قلب البصیر،کما یمشی المستنیر فی الظلمات بالنور»؛ (1)
در این قرآن چراغهای هدایت میدرخشد و دلها به راهنماییاش بهبود مییابد.بنابر این،باید دل را به فروغ تابناکش روشن و به دستوراتش استوار کرد.دلها به وسیلۀ اندیشۀ صحیح،روشن میماند و راه مییابد همچنانکه رهروان،در پرتو نور از تاریکیها میگذرند.
2.«ما بقی من هذه الدنیا بقّیة غیر هذا القرآن فاتخذوه اماما،و إنّ أحق الناس بالقرآن من عمل به و إن لم یحفظه،و أبعدهم عنه من لم یعمل به و إن کان یقرؤه»؛ (2)
از این دنیا اثری غیر از قرآن باقی نمانده،آن را پیشوای خود گردانید.سزاوارترین مردم به قرآن کسی است که بدان عمل کند هرچند حافظ آن نباشد و آنکه از همه دورتر از قرآن است کسی است که به قرآن عمل نکند هرچند آن را قرائت نماید.
3.«..و اعلموا علما یقینا أنّکم لن تعرفوا التقی حتی تعرفوا صفة الهدی،و لن تمسّکوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نبذه،و لن تتلوا الکتاب حقّ تلاوته حتّی تعرفوا الذی حرّفه،فإذا عرفتم ذلک،عرفتم البدع و التکلّف و رأیتم الفریة علی اللّه و رأیتم کیف یهوی من یهوی،و لا یجهلنّکم الذین لا یعلمون،و التمسوا ذلک عند أهله
فانّهم خاصّة نور یستضاء بهم و أئمة یقتدی بهم،بهم عیش العلم و موت الجهل»؛ (1)
به یقین بدانید که شما تا وصف هدایت را نفهمید،تقوا را نخواهید شناخت و تا قرآنی را که کنار نهادهاید نشناسید،هرگز به پیمان قرآن تمسک نخواهید جست و تا کسانی که قرآن را تحریف کردند برایتان شناخته شده نباشند،آن را آنگونه که باید تلاوت نخواهید کرد،هرگاه به همۀ امور یاد شده آگاه شدید،بدعت و زورگویی را شناختهاید و به دروغ بستن بر خدا و تحریف،پی بردهاید و میدانید آنکس که به ورطۀ سقوط افتاده چگونه سقوط کرده است، افراد نادان،شما را به جهل و نادانی نکشانند،آن را نزد اهلش جستجو کنید آنها کسانی هستند که مخصوصان به نور افشانیاند،و از آنان کسب نور میشود،پیشوایانیاند که باید از آنها پیروی کرد.به واسطۀ وجود آنها دانش جاودان و جهل به نابودی کشیده میشود.
4.«...کتاب اللّه فیه تفصیل کلّ شیء،لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه، و المعوّل علیه فی کل شیء،لا یخطئنا تأویله،بل نتیقّن حقائقه،فأطیعونا فإطاعتنا مفروضة إذا کانت بطاعة اللّه و الرسول و أولی الأمر مقرونة...»؛
در کتاب الهی(قرآن)شرح و تفصیل هرچیزی آمده است و در آن هیچگونه باطلی راه ندارد،هرچیزی استناد به قرآن دارد ما در تأویلش دچار اشتباه نمیشویم و به حقایق آن یقین داریم.بنابراین،از ما اطاعت کنید زیرا اطاعت ما چون به اطاعت خدا و رسول و اولی الأمر مقرون است،بر همگان واجب است.
ب)تاریخنگاران نمونههایی از تفسیر قرآن امام مجتبی علیه السّلام را یادآور شدهاند که فرازهایی از آن از نظرتان میگذرد:
«مردی وارد مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شد تا تفسیر آیۀ شریف وَ شٰاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ را از کسی بپرسد،آنجا سه تن را مشاهده کرد که پیرامون هریک
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 360/1به نقل از تحف العقول.
گروهی از مردم حلقه زدهاند و دربارۀ شنیدههایش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با آنان سخن میگوید.معنای شاهد و مشهود را از یک تن آنها پرسید،پاسخ داد:
شاهد،یعنی روز جمعه و مشهود،یعنی روز عرفه.
همین معنا را از دیگری پرسید،به وی پاسخ داد:شاهد،یعنی روز جمعه و مشهود یعنی روز عید قربان.
از نفر سوم پرسید:وی در پاسخ گفت:شاهد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و مشهود روز قیامت است به دلیل این فرمودۀ خدا یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً و در مورد قیامت فرمود: ذٰلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ.
مرد پرسید:این سه تن کیانند؟
به او گفته شد:نفر اوّل:عبد اللّه بن عباس،دوم:عبد اللّه بن عمر و سوم:
حسن بن علی بن ابی طالب است (1).
کسانی که به دقت خطابهها و پند و اندرزهای امام مجتبی علیه السّلام را مورد بررسی قرار دهد،استدلال و استناد دقیق امام علیه السّلام به آیات قرآن حکیم،به خوبی برای وی ملموس و حاکی از احاطه و آگاهی آن بزرگوار به مراد و منظور و راز و رمز این آیات است که نمونههایی از آنها را در بیان بخشهای بعدی سخنان حضرت ملاحظه خواهید کرد.
امام حسن مجتبی علیه السّلام به گسترش احادیث و سیره و فضایل اخلاقی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله عنایت ویژهای داشت،اکنون گزیدهای از احادیثی را که آن امام والامقام از جد بزرگوارش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله روایت کرده،یادآور میشویم:
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 362/1به نقل از فصول المهمۀ ابن صبّاغ مالکی 16.
1.از جمله اموری که سبب بخشش گناهان میشود،وارد کردن سرور شادمانی در دل برادر مسلمان توست.
2.مسلمان!سه چیز را برایم تضمین کن،بهشت را برایت ضمانت خواهم کرد:اگر به دستوراتی که در قرآن بر تو واجب شده عمل نمایی،پرستشکاری انسان بهشمار رفتهای و اگر به آنچه خداوند به تو روزی داده،قناعت کنی،بینیازترین فرد هستی و اگر از محرّمات الهی دوری کنی،پرواپیشهترین شخص تلقی خواهی شد...
3.آنکس که پس از ادای نماز صبح تا طلوع آفتاب بر سجاده خود بنشیند،خداوند بدنش را از آتش دوزخ نگاه میدارد.
4.هرکجا حضور دارید بر من درود بفرستید که درودتان به من میرسد.
5.زنی به اتفاق دو کودکش خدمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله رسید و از حضرت درخواست کمک کرد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله 3 دانۀ خرما به او داد،آن زن هریک از دانههای خرما را به یکی از فرزندانش داد.کودکان پس از خوردن خرما به دست مادر نگاه کردند،مادرشان دانۀ باقیماندۀ خرما را نیز دو نیمه ساخت و نصف آن را به هریک داد،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:با ترحمی که این زن نسبت به فرزندان خویش انجام داد خداوند وی را مورد رحمت خویش قرار داد.
6.این دعا از آن حضرت نقل شده:«اللهمّ أقلنی عثرتی،و آمن روعتی، و اکفنی من بغی علیّ،و انصرنی علی من ظلمنی و أرنی ثأری منه...»؛
خدایا!از لغزشهایم درگذر و ترس و وحشتم را به امنیت تبدیل گردان.آنان را که با من به ستیز برخاستند به کیفر برسان و بر کسانی که به من ستم روا داشتند پیروزم گردان و انتقام مرا از آنان بگیر...
امام مجتبی علیه السّلام در نشر و گسترش سیره و رفتار و فضایل اخلاقی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله توجه فراوان مبذول میداشت و گاهی این فضایل را به نقل از داییاش هند بن ابی هالۀ تمیمی پسرخواندۀ رسول خدا و برادر ناتنی حضرت
زهرا علیها السّلام که صفات پسندیده و فضایل اخلاقی پیامبر را دقیقا به وصف میکشید،بیان میداشت.از جمله مواردی که هند،شخصیت نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله را به توصیف آورده از نظرتان میگذرد:
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله همواره اندوهناک به نظر میرسید و پیوسته در اندیشه بود.هیچ گونه راحتی نداشت،جز در موارد لازم سخن نمیگفت،سکوتی طولانی داشت، هرگاه لب به سخن میگشود به آرامی سخن میگفت.سخنانش کوتاه و پرمعنا بود به گونهای که مقصود را بیان کرده و سخن زائد در آن وجود نداشت.از اخلاقی نکو و پسندیده برخوردار بود و خشونت و درشتی نداشت.از نعمتهای الهی هرچند اندک به عظمت یاد میکرد و آنها را ناچیز نمیشمرد،هیچکس را سرزنش یا نکوهش نمینمود.دنیا و امور مربوط به آن،وی را خشمگین نمیساخت.در یاری حق از هیچچیز پروا نداشت هرگاه با دستش اشاره میکرد با تمام کف دست اشاره مینمود و هرزمان شگفتزده میشد،دستها را پشت و رو میکرد و هرگاه سخن میگفت آنها را به هم متصل میکرد و انگشت ابهام دست چپ را به کف دست راست میزد و هنگامی که خشم میگرفت رو برمیگرداند و زمانی که شادمان میگشت،چشمانش را برهم مینهاد.بیشتر خندهاش حالت تبسّم و لبخند داشت و دندانهایش نظیر دانههای تگرگ نمایان میشد.
امام حسن علیه السّلام به این سیره و شیوۀ مبارک فوق العاده توجه و اهتمام داشت.روزی از پدر ارجمندش علی مرتضی علیه السّلام دستپرورده و شاگرد و داماد و برادر رسول خدا که در تحمل بار سنگین مسئولیتهای رسالت الهی، همدوش پیامبر اکرم و قبل از بعثت تا زمان رحلت،یار و همدمش بود، خواست سیره و رفتار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را برایش توصیف کند،امیر مؤمنان علیه السّلام در پاسخ به پرسش فرزندش امام حسن علیه السّلام الگوی کاملی از راه و روش نبی
اکرم صلّی اللّه علیه و اله را برای مسلمانانی که خواهان پیروی از آن بزرگوارند،ارائه داد و فرمود:
پیامبر گرامی اسلام هرگاه به منزل خود میآمد،اوقات خویش را به سه بخش تقسیم میکرد،بخشی برای راز و نیاز با پروردگار جلّ جلاله،قسمتی برای امور خانواده و بخشی را به خود اختصاص میداد.قسمتی را که مربوط به شخص وی بود برای ادارۀ امور مردم به کار میبرد و به خواص یاران دستوراتی برای رسیدگی به کارهای عمومی دیگران میداد و این اوقات را صرف کارهای دیگر نمینمود.شیوۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله این بود در آنجا که به امور امت میپرداخت،اهل فضل و دانش را برتری میداد و اوقات را به تناسب آگاهی بیشتر آنها در امور دینی،تقسیم میکرد.
برخی یک نیاز،بعضی دو خواسته و عدّهای نیازها و خواستههای متعددی داشتند و به رسیدگی امور آنان مشغول میشد و آنها را به اصلاح کمبودهای امورشان سرگرم مینمود و آنچه را به مصلحت آنان بود برایشان بیان میکرد و میفرمود:
حاضران به غایبان برسانند.نیاز کسانی را که به من دسترسی ندارند به من اطلاع دهید زیرا هرکس نیاز افراد ناتوان را نزد صاحب قدرتی که دسترسی به او ندارد ببرد،خداوند در روز قیامت او را ثابت قدم نگاه میدارد.در حضور آن بزرگوار غیر از اینگونه سخنان چیزی ابراز نمیشد.و از کسی غیر او پذیرفته نمیشد،کسانی که برای کسب علم و فضیلت حضور وی تشرّف مییافتند جز با چشیدن حلاوت و شیرینی بیان آن حضرت،از آنجا بیرون نمیرفتند و خود،دیگران را رهنمون میگشتند.
امام حسن علیه السّلام فرمود:از پدر بزرگوارم پرسیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در سخن گفتن چگونه بود؟.
پدرم فرمود:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله زبان خود را از سخن بیهوده و غیر ضروری باز میداشت،با مردم الفت و مهربانی داشت و آنها را از خود دور نمیساخت به بزرگ هر فامیلی احترام قائل میشد و او را بر فامیلش حاکم میگرداند،همواره مردم را برحذر میداشت و بیآنکه نسبت به آنها ترشرویی و بدخلقی انجام دهد،مراقب خویشتن بود،از یاران خود دیدار میکرد و از وضعیّت مردم و آنچه بر آنها میگذشت،پرسش میکرد،کار پسندیده را تحسین و تقویت میکرد و کار ناپسند را نکوهش کرده و بی اعتبار میدانست.در کارها معتدل و میانه رو بود،از احوال مردم غافل نمیشد مبادا که آنها غفلت کنند و یا به سوی باطل کشیده شوند.در ابراز حق کوتاهی نمیکرد و از آن تجاوز نیز نمینمود،خیرخواهترین مردم را به کارها میگمارد، بزرگترین آنها از دیدگاه رسول خدا کسانی بودند که بیش از دیگران موعظه پذیرفته و برجستهترین آنان افرادی بهشمار میآمدند که در مورد دیگران خیرخواهی و حمایت بیشتری مبذول میداشتند...
امام مجتبی علیه السّلام فرمود:از پدرم پرسیدم پیامبر اکرم در نشستن چگونه بود؟ فرمود:
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در هر مجلسی با یاد و نام خدا نشست و برخاست داشت و در مجالس،برای خویش جای ویژهای در نظر نمیگرفت و دیگران را نیز از چنین کاری نهی میفرمود،هرگاه وارد مجلس جمعی میشد در آخر مجلس که جای خالی بود مینشست و به دیگران نیز دستور میداد چنین رفتار کنند،به تمام اهل مجلس احترام و توجه مینمود به گونهای که هریک از حاضران با خود میپنداشتند گرامیترین فرد نزد آن حضرت هستند،هرکس از او خواستهای داشت با حاجت روا شده از نزدش خارج میگشت و یا به بیان خوش و شیرین آن حضرت راضی میشد.اخلاق نکویش به اندازهای ملایم بود که همگان او را چونان پدری مهربان
میدانستند،از نظر حق همه در نزدش مساوی بودند.
مجلس او مجلس حلم و بردباری و حیا و صداقت و امانت بود،در حضور وی صداها بلند نمیشد و از کسی هتک حرمتی به عمل نمیآمد و اگر از کسی خطا و لغزشی سر میزد،در جای دیگری بازگو نمیشد و اهل مجلس در مقام عدالت با یکدیگر به عدالت و انصاف و احسان رفتار کرده و به تقوا و پرهیزکاری سفارش میکردند،نسبت به یکدیگر تواضع و فروتنی داشتند و پیران سالخورده را احترام و با کوچکترها مهربانی مینمودند،نیازمندان را بر خود مقدم شمرده و غریبان را نگهداری میکردند.
امام مجتبی علیه السّلام عرضه داشت:(از پدر ارجمندم پرسیدم)رفتار پیامبر با مجلسیانش چگونه بود؟
وی فرمود:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گشادهرو و از اخلاقی خوش برخوردار و از درشتخویی و داد و فریاد برکنار بود.دیگران را زیاد مدح و ستایش نمیکرد و اگر چیزی مطابق میل آن بزرگوار نبود،از آن تغافل مینمود بهگونهای که مردم از او مأیوس و نومید میشدند.از سه چیز دوری میکرد:مجادله،پرگویی و سخنان بیفایده و دربارۀ مردم از سه چیز پرهیز میکرد:هیچگاه کسی را مورد مذمّت و سرزنش قرار نمیداد، از لغزش و خطای کسی جستجو نمیکرد و عیب کسی را ابراز و آشکار نمینمود، جز در جایی که امید ثواب میرفت سخن نمیگفت و هرگاه لب به سخن میگشود، حاضران سر به زیر افکنده و به سخنش گوش فرا میدادند آنچنان ساکت بودند گویی پرنده بر سرشان نشسته بود و هرگاه حضرت ساکت میشد،دیگران آغاز سخن میکردند،در حضورش بر سر هر موضوعی بحث و جدل نمیکردند،اگر فردی از اهل مجلس سخن میگفت همه سکوت میکردند تا سخن او به پایان
میرسید و هرکس سخنی داشت به نوبت سخن میگفت،اگر مطلبی سبب خندۀ اهل مجلس میشد او نیز میخندید و اگر از چیزی شگفتزده میشدند،او نیز شگفتزده شده و تعجّب میکرد و بر گفتار اشخاص غریب تازهواردی که بیادبانه با آن حضرت سخن میگفتند،صبر و بردباری نشان میداد تا جایی که یارانش آنان را جذب میکردند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هرگز ثنا و ستایش کسی را در حق خود پذیرا نبود مگر اینکه ثنای او به عنوان تشکر از آن حضرت تلقی میشد و سخن کسی را قطع نمیکرد مگر این که از حدّ معمول تجاوز مینمود که در این صورت یا با نهی کردن و یا برخاستن از مجلس،سخنش را قطع میکرد.
امام مجتبی علیه السّلام فرمود:به پدر بزرگوارم عرض کردم:سکوت حضرت چگونه بود؟
سکوت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله در چهار وجه متبلور بود:بر حلم و بردباری،بر حذر،بر تقدیر،بر تفکّر و اندیشه.سکوت در تقدیر به گونهای بود که همۀ مردم را به یک چشم مینگریست و به گفتار همه به یک نحو گوش میداد و سکوتش در تفکّر چنان بود که دربارۀ چیزهایی باقی ماندنی و امور فناناپذیر،میاندیشید.و سکوت حضرت در حذر به چهارگونه صورت میپذیرفت:
کار نیک را انجام دهد تا دیگران از او پیروی کنند.امور زشت و ناپسند را ترک کند تا مردم نیز از انجام آن خودداری نمایند.در اموری که مصلحت مسلمانان در آن بود تلاش کند.به کارهایی اقدام نماید که خیر دنیا و آخرت مردم را در پی داشته باشد. (1)
1) (1)) .به الموفقیّات 354-359،أنساب الاشراف 390/1،المختصر فی الشمائل المحمدیة ترمذی 29 مراجعه شود.
امام علی علیه السّلام به فرزندش امام مجتبی علیه السّلام دستور داد در مسجد کوفه برای مردم سخن بگوید،امام حسن علیه السّلام بر فراز منبر رفت و فرمود:
«الحمد للّه الواحد بغیر تشبیه،و الدائم بغیر تکوین،القائم بغیر کلفة،الخالق بغیر منصبة،و الموصوف بغیر غایة،المعروف بغیر محدود،العزیز،لم یزل قدیما فی القدم،ردعت القلوب لهیبته،و ذهلت العقول لعزّته،و خضعت الرقاب لقدرته،فلیس یخطر علی قلب بشر مبلغ جبروته،و لا یبلغ الناس کنه جلاله،و لا یفصح الواصفون منهم لکنه عظمته،و لا تبلغه العلماء بألبابها و لا أهل التفکّر بتدابیر امورها،أعلم خلقه به الّذی بالحدّ لا یصفه،یدرک الأبصار و هو اللطیف الخبیر...؛ (1)
ستایش خدای یکتایی را که شبیهی ندارد،خدای ابدی بدون خلقت و آفریده شدن،آن که بدون تکلّف و رنجی موجود است،آفریدگاری که آفریدههایش را بیهیچ رنجی آفریده و موصوف بینهایت،آنکه حدّ و مرزی برای نیکیهایش نمیتوان تصور کرد،توانا و ابدی،آنکه دلها از بیم و هراسش لرزان است و خردها در برابر عزّتش و اله و حیراناند،همه در برابر قدرتش خاضع گشته،حدّ و اندازۀ قدرت و توانش بر قلب هیچ بشری خطور نمیکند،هیچ انسانی به حقیقت جلالش نمیرسد،توصیفگران،ژرفای عظمتش را نمیتوانند به وصف کشند و دانشمندان با عقل و خرد خود بدو نرسند و اندیشمندان با تدبیر کارهایشان،بدو
1) (1)) .بحار الأنوار 10351/43.
راه نیابند.آگاهترین آفریدهاش کسی است که خدا را به حد و مرزی توصیف نکند، او همه چشمها را میبیند و مهربان و آگاه است».
مردی حضور امام مجتبی علیه السّلام شرفیاب شد و عرضه داشت:ای فرزند رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله،خداوند را به گونهای برایم وصف نما که گویی او را میبینم، امام حسن علیه السّلام لحظاتی سر مبارک خود را به زیر افکند و سپس آن را بالا گرفت و بدو پاسخ داد:
«الحمد للّه الذی لم یکن له اوّل معلوم و لا آخر متناه،و لا قبل مدرک و لا بعد محدود و لا أمر بحتّی،و لا شخص فیتجزّأ،و لا اختلاف صفة فیتناهی،فلا تدرک العقول و اوهامها،و لا الفکر و خطراتها،و لا الألباب و أذهانها،صفته فیقول:متی،و لا بدئ ممّا،و لا ظاهر علی ما،و لا باطن فیما،و لا تارک فهلاّ، خلق الخلق فکان بدیئا بدیعا،ابتدأ ما ابتدع،و ابتدع ما ابتدأ،و فعل ما أراد، و أراد ما استزاد،ذلک اللّه رب العالمین»؛ (1)
ستایش خدایی را میسزد که آغاز و پایانی ندارد و برای آن نمیتوان قبل و بعدی تصور نمود و حدودی را معیّن کرد،تشخّصی ندارد تا تجزیهپذیر باشد،از اختلاف صفاتی برخوردار نیست که حدود هریک دیگری را محدود و متناهی کند.بنابر این،خردها و تخیّلات آنها و اندیشهها و تراوشهای فکری و نیز عقلهای نورانی و تصورات آنها از درک صفات خداوندی عاجزند.نمیتوان گفت در چه زمانی و از چهچیز آغاز گردید و بر چهچیزی ظهور و بروز پیدا کرد و در چهچیزی نمایان گردید،(باطن چیزی قرار نگرفته است)او هرگز وانهاده نشده تا از وجودش پرسش شود،وی آفریدهها و پدیدههای تازه و اشیاء نو پیدا و موجوداتی را که نبودهاند،به
1) (1)) .حیاة الامام الحسن:335/1-340 به نقل از توحید صدوق.
وجود آورد،آنچه را خود اراده کرده بود،انجام داد و آنچه را خواست فزونی بخشید،اوست خداوندی که آفریدگار من و آفریدگار جهانیان است.
گروهی از مردم بصره طی نامهای از امام مجتبی علیه السّلام درخواست کردند نظر مبارک خویش را در مورد جبر اعلان نماید،امام علیه السّلام در پاسخ آنها چنین مرقوم فرمود:
کسی که به خدا و قضا و قدرش ایمان نیاورد،کافر است و آنکس که گناه خود را بر عهدۀ خدا بداند،فاجر است.هیچکس خدا را از سر جبر اطاعت نمیکند و کسی به قهر و غلبه،خدا را نافرمانی نمینماید،زیرا خداوند مالک همه چیزهایی است که به مردم داده و به نیروهایی که بدانها بخشیده تواناست.بنابراین،اگر از او فرمان بردند،مانع آنها نیست و اگر از فرمانش سربپیچند،آنها را مجبور نمیسازد،چرا که اگر خداوند مردم را به اطاعت خود مجبور نماید،از پاداش برخوردار نیستند و اگر به گناه مجبورشان کند نباید آنها را عذاب نماید و اگر آنان را به حال خود وانهد قدرتش به ناتوانی میگراید،بلکه دربارۀ بندگان خود مشیّتی نهان دارد.از اینرو، اگر از او اطاعت کردند،بر آنها منّت دارد و اگر نافرمانیاش نمودند،حجّت خدا بر آنها تمام است. (1)
شخصی از امام مجتبی علیه السّلام پرسید معنای جواد چیست؟حضرت پاسخ داد:
1) (1)) .رسائل جمهرة العرب 25/2.
اگر منظورت آفریدگار جهان است،خدا جواد و بخشنده است چه به بندگانش عطا فرماید چه از آنها دریغ کند،زیرا اگر به بندهای چیزی عطا کند آنچیز از آن بنده نبوده و اگر منع فرماید چیزی را که از آن بنده نیست،از او دریغ کرده است. (1)
1.امام حسن مجتبی علیه السّلام در تشریح حقیقت ثقلین و موقعیت هریک نسبت به دیگری فرمود:
«..و اعلموا علما یقینا أنّکم لن تعرفوا التقی حتی تعرفوا صفة الهدی،و لن تمسکوا بمیثاق الکتاب حتی تعرفوا الذی نبذه،و لن تتلوا الکتاب حق تلاوته حتی تعرفوا الذی حرّفه،فاذا عرفتم ذلک،عرفتم البدع و التکلّف،و رأیتم الفریة علی اللّه،و رأیتم کیف یهوی من یهوی،و لا یجهلنّکم الذین لا یعلمون و التمسوا ذلک عند اهله فإنّهم خاصّة نور یستضاء بهم و أئمّة یقتدی بهم عیش العلم و موت الجهل،و هم الذین أخبرکم حلمهم عن علمهم،و حکم منطقهم عن صمتهم،و ظاهرهم عن باطنهم،لا یخالفون الحق و لا یختلفون فیه،و قد خلت لهم من اللّه لسابقة،و مضی فیهم من اللّه حکم:(إنّ فی ذلک لذکری للذاکرین) (2)
به یقین بدانید که شما تا وصف هدایت را نفهمید،تقوا را نخواهید شناخت و تا قرآنی را که کنار نهادهاید نشناسید،هرگز به پیمان قرآن تمسک نخواهید جست و تا کسانی که قرآن را تحریف کردهاند برایتان شناخته شده نباشند،آنگونه
که باید،آن را تلاوت نخواهید کرد،هرگاه به همۀ موارد یاد شده آگاه گشتید،بدعت و زورگویی را شناختهاید و به دروغ بستن بر خدا و تحریف قرآن پی بردهاید و میدانید آنکس که به ورطۀ سقوط افتاده چگونه سقوط کرده است،افراد نادان، شما را به جهل و نادانی نکشانند.آن را نزد اهلش جستجو کنید،آنان کسانی هستند که مخصوصان به نورافشانیاند و از آنان کسب نور میشود،پیشوایانیاند که باید از آنها پیروی کرد،جاودان ماندن علم و دانش و نابودی جهل به واسطۀ وجود آنهاست،حلمشان شما را به پایۀ علم و دانش آنان آگاه میسازد و خموشی آنها دلیل گفتارشان است و ظاهرشان از باطنشان سخن میگوید،با حق مخالف نیستند و در آن اختلاف ندارند و از خداوند دربارۀ آنها روشی مقرر شده است و حکم الهی دربارۀ آنان امضاء گردیده است.(به راستی این مطلب برای یادآوران،یادآوری خواهد بود).
2.علم و موفقیت را از پروردگار خود بیاموزید خدای عز و جل آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید،برخی،از دودمان یکدیگرند.بنابراین،ما دودمان آدم،خاندان نوح و برگزیدگان ابراهیم و سلالۀ پاک اسماعیل و خاندان محمدیم و میان شما بسان آسمان برافراشته و زمین گسترده و خورشید تابان و نورافشان میمانیم.نظیر درخت زیتون نه شرقی و نه غربی که روغنش برکت یافت.پیامبر،اصل آن درخت و علی علیه السّلام شاخۀ آن و به خدا سوگند!ما میوۀ آن درختیم،هرکس به شاخهای از آن چنگ زند،رهایی یافته و آنکس که نافرمانی کند،به آتش دوزخ سقوط کرده است. (1)
3.امام مجتبی علیه السّلام با ایراد خطابهای پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
به راستی خدای سبحان هر پیامبری را مبعوث نمود برایش خلیفه و جانشین و یاوران و خاندانی برگزید،سوگند به آنکس که محمد را به پیامبری برگزید!هرکس در حق ما اهل بیت کوتاهی کند خداوند به همان مقدار،اعمالش را ناقص خواهد گذاشت و هرچند دولتی بر ضد ما حاکمیّت یابد ولی فرجاماش از آن ما خواهد بود
1) (1)) .جلاء العیون 328/1.
و دیری نپاید که خبر آن را قطعا دریافت کنید. (1)
4.و نیز فرمود:
«نحن حزب اللّه المفلحون،و عترة رسول اللّه الأقربون،و أهل بیته الطاهرون الطیّبون و أحد الثقلین الذین خلّفهما رسول اللّه و الثانی کتاب اللّه...فأطیعونا فإطاعتنا مفروضة،اذ کانت بطاعة اللّه و الرسول و أولی الأمر مقرونة..» (2)
ما حزب رستگار خدا،عترت و نزدیکان نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و اهل بیت پاک و پیراستۀ او و یکی از دو امانت گران سنگی هستیم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آنها را به ودیعه نهاد و همتای قرآنیم..بنابراین،از ما فرمان ببرید؛زیرا اطاعت ما چون به اطاعت از خدا و رسول و اولی الأمر،مقرون میباشد،بر همگان واجب است.
5.امام حسن علیه السّلام طی خطابهای به بیان فلسفۀ تشریع احکام و ارتباط آن به ولایت اهل بیت علیهم السّلام پرداخت و فرمود:
اگر پیامبر اکرم حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله و جانشینان وی نبودند،شما حیران و سرگردان بوده به هیچیک از واجبات الهی آگاهی نداشتید،آیا میتوانید به خانهای غیر از در آن وارد شوید؟
امام علیه السّلام پس از استدلال بر کمال دین و تمام نعمت الهی و اشاره به حقوق اولیاء خدا و نقش ادای این حقوق در سلامت و رشد زندگی و بیان اینکه بخیل واقعی کسی است که نسبت به دوستی و محبّت پیامبر بخل بورزد..
فرمود:
از جد بزرگوارم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدم میفرمود:من از نور الهی آفریده شدم و اهل بیتم از نور من خلق شدند و دوستانشان از نور آنان به عرصۀ آفرینش آمدند و سایر مردم از نور آنان آفریده شدند. (3)
1.امام مجتبی علیه السّلام پس از صلح با معاویه که مردم حضور وی رسیده و زبان به ملامت و نکوهش آن بزرگوار میگشودند،فرمود:
آیا نمیدانید که هریک از ما اهل بیت زیر سلطه و حاکمیّت ستمپیشگان دورانش زندگی میکند،جز(حضرت)قائم علیه السّلام که عیسی روح اللّه پشتسرش نماز میگزارد.خداوند ولادت آن بزرگوار را نهان ساخت و وجود مقدسش را در پردۀ غیب قرار داد تا به هنگام ظهور،بیعتی را از کسی برگردن نداشته باشد وی نهمین فرزند برادرم حسین و فرزند برجستهترین کنیزان است.خدای متعال عمر او را در دوران غیبتش طولانی میگرداند و سپس به قدرت خود وی را در چهرۀ مردی کمتر از چهل سال ظاهر میسازد. (1)
2.امام حسن علیه السّلام با نقل روایتی از پدر بزرگوارش امیر مؤمنان علیه السّلام از حکمرانی معاویه و بدعتگذاری آنان و ستیز با دشمنانشان خبر داده تا آنجا که فرمود:
تا اینکه خداوند در آخر الزمان و دوران سخت و دشواری،و در حال بیخبری از مردم،شخصی را بر میانگیزد و او را با فرشتگانش مورد حمایت قرار میدهد، یارانش را حافظ است و با معجزات خود وی را پیروز میگرداند و بر ساکنان زمین سیطره میبخشد.ناگزیر همه سر به فرمان او مینهند زمین را پر از عدل و داد و نور و برهان مینماید سراسر گیتی به اطاعت او در میآیند،هر کافری بدو ایمان میآورد و هر انسان تبهکاری درستکار میشود و در سایۀ حکومتش،درندگان نسبت به یکدیگر آزاری نمیرسانند.زمین گیاهانش را میرویاند و آسمان
1) (1)) .جهت آشنایی به منابع این حدیث به معجم احادیث الامام المهدی 165/3 مراجعه شود.
برکاتش را فرو میریزد گنجهای زمین برایش آشکار میگردند،بر شرق و غرب جهان چهل سال حکمرانی خواهد کرد،سعادتمند کسی است که دورانش را درک کرده و به سخنانش گوش فرادهد. (1)
جابر میگوید:از امام مجتبی علیه السّلام شنیدم میفرمود:
«مکارم الأخلاق عشرة:صدق اللسان،و صدق البأس،و اعطاء السائل،و حسن الخلق،و المکافأة بالصنائع،و صلة الرحم،و التذمّم علی الجار،و معرفة الحق للصاحب،و قری الضیف،و رأسهن الحیاء»؛ (2)
فضایل اخلاقی ده گونه است:راستگویی،درستکاری،بخشندگی،نیکخویی، پاداش نیک در ازای کار شایسته،پیوند و ارتباط با خویشاندان،حمایت از همسایگان،حقشناسی،مهماننوازی و سرآمد همۀ این امور،شرم و حیاست.
امام حسن مجتبی علیه السّلام در پاسخ به پرسشهای پدر بزرگوارش علی مرتضی علیه السّلام به بیان مجموعهای از فضائل اخلاقی پرداخته که گزیدهای از آن را یادآور میشویم:
1.سداد چیست؟دفع زشتی با نیکویی.
2.شرافت چیست؟خدمت به همسایگان و برداشتن سختی از آنان (3).
3.جوانمرد کیست؟آنکه دارای عفت و پاکدامنی است،از اموالش به نحو شایسته استفاده کند(به امور دینی خود رسیدن،استفادۀ مناسب از اموال،بلند سلام کردن و دوستی و محبّت با مردم). (4)
4.سخاوت چیست؟بخشندگی در ناداری و دارایی.
5.برادری چیست؟همراهی در سختی و خوشی.
6.غنیمت چیست؟توجه به تقوا و پارسایی در دنیا.
7.شکیبایی چیست؟فروبردن خشم و زمام نفس را در دست داشتن.
8.بینیازی چیست؟خشنود بودن به آنچه خدا میخواهد هرچند اندک،زیرا بینیازی،غنای نفس است.
9.نیرومندی چیست؟سختکوشی و مبارزه با نیرومندان.
10.سکوت چیست؟پوشاندن عیب دیگران و زیبا جلوه دادن آنها،انسان ساکت همواره آسوده و همدمش در آرامش است (1).
11.بزرگواری در چیست؟در ناداری و بینوایی غرامت،عطا کنی و[به هنگام قدرت]از جرم درگذری.
12.عقل و خرد چیست؟نگاهداری رازهای دل،یا نگاهداری نهانهای آن. (2)
13.ستایش چیست؟ترک زشتیها و انجام کار نیک.
14.استواری چیست؟آرامش همیشگی و نرمخویی با بزرگان و برکناری از بدگمانی مردم.
15.کرم چیست؟بخشش قبل از خواهش،داوطلب بودن در انجام کارهای نیک و اطعام در قحطی. (3)
16.همراهی چیست؟حمایت از همسایه و همکاری در پیشامدها و شکیبایی در سختیها. (4)
امام مجتبی علیه السّلام در کمال روانی و بدون زحمت به مجموعۀ دیگری از پرسشهای پدر ارجمندش در مورد رذائل اخلاقی پاسخ داد که گزیدهای از آن را ملاحظه خواهید کرد:
1.پستی و فرومایگی چیست؟اندک بخشیدن و گفتار ناهنجار.
2.ناکسی چیست؟آنکه شکر نعمت نکنی.
3.بخل چیست؟آنچه در کف داری شرف بدانی و آنچه انفاق کنی تلف شماری.
4.ترس چیست؟دلیری بر دوست و گریز از دشمن.
5.فقر چیست؟آزمندی بر هرچیز.
6.دلیری چیست؟هماوردی با نیرومندان.
7.دشواری در چیست؟در سخنی که به تو مربوط نمیشود.
8.کجخویی چیست؟در افتادن با رهبر و در برابرش بلند سخن گفتن.
9.نادانی چیست؟پیروی از پستفطرتان و همنشینی با گمراهان.
10.غفلت چیست؟به مسجد نرفتن و پیروی از تبهکاران.
11.بیبهرهگی چیست؟از کف دادن بهرهای که به تو میدهند. (1)
12.بدترین مردم کیست؟آنکس که دیگران در خوشیهایش شریک نیستند. (2)
امام علیه السّلام با بیان اصل و ریشۀ کارهای خلاف اخلاق و اعمال ناپسند، میفرماید:
هلاکت مردم در سه چیز است:تکبّر،حرص،حسد.
تکبّر:موجب تباهی دین است و شیطان به دلیل تکبّرش مورد لعن قرار گرفت.
حرص:دشمن جان آدمی است و موجب رانده شدن حضرت آدم از بهشت شد.
حسد:آدمی را به زشتیها میکشاند و در اثر حسد،هابیل توسط قابیل کشته شد. (3)
1.امام حسن مجتبی علیه السّلام در تعریف تقوا و تشویق مردم به آن فرمود:
خداوند شما را بیهوده نیافریده و به بازیچه نگرفته است،لحظات مرگ شما را در کتاب مشیّت خود نگاشت و روزی شما را تقسیم کرد تا هرکس مقام و منزلت خویش را بشناسد.آنچه را خداوند تقدیر کرده،به فرد خواهد رسید و هرچه را از آن بازداشته بدان دست نخواهد یافت.توشۀ دنیای شما را مهیا ساخته و برای عبادت و پرستش خویش به شما فرصت داده است،به سپاس خود تشویق و ترغیب و ذکر و یاد خود را بر شما واجب گردانده و به تقوا و پارسایی سفارش فرموده است تقوا را آخرین وسیلۀ خشنودی خویش ساخته و آن را دروازۀ بازگشت و توبه و سرآمد حکمت و ارزش هر عمل،قرار داد.پرواپیشگان به وسیلۀ تقوا به سعادت دست مییابند.خداوند در قرآن فرموده است:سعادت و رهایی از آن پرهیزکاران است و فرموده:پرهیزکاران،به نعمت تقوای خویش رهایی مییابند و هرگز بدی به آنها نرسیده و اندوهگین نمیشوند بنابراین،ای بندگان خدا!از نافرمانی خداوند بپرهیزید و بدانید هرکس تقوا پیشه کند،خدا او را از فتنهها رهانیده و در کارهایش مورد حمایت خویش قرار میدهد،وسیلۀ رشد و کمالش را فراهم میآورد و حجّت او را پیروز و چهرهاش را درخشان میگرداند و خواستهاش را برآورده میسازد و با پیامبران و راستگویان و شهدا و شایستگانی که بدانها نعمت ارزانی داشته و همراهانی نیکو خصالاند،محشور میگرداند. (1)
2.ثروتمندی خدمت امام حسن علیه السّلام شرفیاب شد و عرضه داشت:ای فرزند
1) (1)) .تحف العقول 55.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله!من از مرگ،بیم دارم حضرت به او فرمود:
بیم تو از مرگ بدین جهت است که داراییات را پشت سر نهاده و از آن بهره نگرفتی، اگر آن را پیش فرستاده بودی از پیوستن به آن شادمان بودی. (1)
3.حضرت در زمینۀ کسب روزی فرمود:
«لا تجاهد الطلب جهاد الغالب،و لا تشکل علی القدر اشکال المستسلم،فإنّ ابتغاء الفضل من السنّة،و الإجمال فی الطلب من العفّة،و لیست العفّة بدافعة رزقا،و لا الحرص بجالب فضلا،فإنّ الرزق مقسوم،و استعمال الحرص استعمال المآثم»؛ (2)
در کسب روزی با چیرهدستی مکوش و به اتکای تقدیر تسلیم مشو و از کار باز نایست که جستجوی روزی،سنّت خداست و کمخواهی از پاکدامنی است، پاکدامنی هرگز روزی انسان را نابود نمیکند و هرگز حرص و طمع بر مقدار روزی تقسیم شده نمیافزاید و آزمندی،موجب گناهکاری است.
4.در مورد تشویق مردم در پایبندی رفتن به مساجد،فرمود:
کسی که همواره به مسجد برود،به یکی از این هشت امتیاز نائل شود:از آیات محکم پروردگار بهره گیرد،دوستی بیابد که به او سود رساند،دانش تازه فراگیرد،از جانب خدا رحمتی نصیبش گردد،سخنی هدایتآموز بشنود،کلامی که او را از هلاکت برهاند،بیاموزد و از بیم خدا و شرم از مردم مرتکب گناه نشود. (3)
5.امام مجتبی علیه السّلام با تعیین دقیق و جامع حد و مرز سیاست میفرماید:
سیاست این است که حقوق خدا و زندگان و مردگان،در آن رعایت شود.حق خدا آن است:فرائضی که خواسته انجام شود و از گناهانی که نهی کرده دوری شود.
حق مردم در این است که:وظائف خود را نسبت به برادران دینی خود انجام دهی و از خدمت به مردم بازنمانی و همچنان که زمامدار با توبه درستی رفتار میکند تو نیز به درستی و خالصانه برایش عمل کن و هرگاه از راه راست منحرف شد،در برابر او ایستادگی کن و بر سرش فریاد برآور.
حق مردگان این است که:از خوبیهای آنان سخن بگویی و از کارهای بدشان چشم بپوشی،زیرا آنها نیز پروردگاری دارند که به حسابشان رسیدگی خواهد فرمود. (1)
1.آنکس که در پی عبادت است برای آن پاک و پیراسته گردد.
2.مصیبتها،کلید پاداشاند.
3.نعمت،از جهتی گنج و از سویی دیگر بدبختی است.اگر آن را سپاس گفتی گنج است و اگر کفران نعمت کردی بلای جان خواهد بود.
4.بدخویی،بدتر از مصیبت است.
5.آنکس که سفر دور آخرت را به یاد آورد،خود را آماده میکند.
6.پذیرش ننگ و عار،از آتش آسانتر است.
7.بهترین دارایی آن است که آبروی انسان را حفظ کند.
8.فرصت،زود میگذرد و دیر باز میگردد.
9.انسان تا وعده نداده،آزاد است و اگر وعده داد در گرو آن است تا بدان وفا کند.
10.مرگ،دنیا را رسوا کرد،آنچه را در دنیا در پیاش بودی و به آن دست نیافتی به منزلۀ کاری قرار ده که در ذهنت نگذشته است.
11.نیازمندی بهتر است از اینکه دست نیاز نزد ناکسان ببری.
1) (1)) .حیاة الامام الحسن 351/1.
1.عاصم بن ضمره میگوید:عصر یکی از روزها که روزهدار بودیم با حسن بن علی علیه السّلام در ساحل فرات قدم میزدیم و آب فرات روی شنهای ریز جاری و روان بود،آب زلال موج میزد و ما نیز تشنه بودیم،حسن بن علی علیه السّلام فرمود:
اگر لنگی میداشتم آب تنی میکردم.
به او عرض کردم:من لنگم را به شما تقدیم میکنم.
حضرت فرمود:خودت چه میپوشی؟
عرضه داشتم:عریان آبتنی میکنم.
امام علیه السّلام فرمود:این همان چیزی است که خوشایند من نیست،زیرا من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدم میفرمود:در آب نیز مانند بناکنندگان خانهها،سازندگانی از فرشته وجود دارد از آنها شرم کنید و بدانها ارج بنهید و احترام قائل شوید و هرگاه خواستید وارد آب شوید، بدون لنگ وارد نشوید. (1)
2.نیز فرمود:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ما فرمان داده تا در عید فطر و قربان زیباترین لباس را بپوشیم و با بهترین عطر،خود را خوشبو سازیم و فربهترین گوسفند را قربانی کنیم به گونهای که گاو قربانی،هفت ساله و گوسفند ده ساله باشد و بلند تکبیر بگوییم و با وقار و سکینه باشیم. (2)
3.امام مجتبی علیه السّلام فرمود:
«علّمنی رسول اللّه قنوت الوتر:ربّ اهدنی فیمن هدیت،و عافنی فیمن عافیت،
و تولّنی فیمن تولّیت،و بارک لی فیما أعطیت،و قنی شرّ ما قضیت،إنّک تقضی و لا یقضی علیک،إنّه لا یذل من والیت(تبارکت)ربّنا و تعالیت؛ (1)
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به من آموخت که در قنوت نماز وتر این دعا را بخوانم:پروردگارا! مرا به راه کسانی هدایت کن که خود،آنان را هدایت فرمودی و آنگونه که به آنها عافیت دادی مرا نیز عافیت عنایت فرما و مرا دوست بدار به همان نحو که آنها را دوست داشتی و در آنچه به من ارزانی داشتی،برکت عنایت کن و مرا از شر و آسیب هر آنچه برایم مقدّر کردهای نگاهدار،به راستی تو حاکم بر همۀ اشیاء هستی و هیچچیز بر تو غالب نخواهد بود،پروردگارا!کسی که تو او را دوست بداری،خوار و ذلیل نمیشود و تو منزه و بلند مرتبهای».
4.امام حسن علیه السّلام فرمود:«اذا اضرّت النوافل بالفریضة فاترکوها»؛ (2)اگر نمازهای مستحبی به نمازهای واجب لطمه میزنند،آنها را ترک کن.
5.نیز فرمود:«لا طلاق إلاّ من بعد نکاح»؛ (3)طلاق،تنها پس از ازدواج انجام پذیرفتنی است.
از امام حسن بن علی علیهما السّلام دعاهای گوناگون و حالات مختلفی از تضرّع و زاری به پیشگاه خدا نقل شده که دلالت بر ارتباط قوی آن حضرت به ذات مقدس باری تعالی دارد که نمونهای از آنها یادآوری میشود:
1.امام مجتبی علیه السّلام با حالتی از خضوع و خشوع در پیشگاه خداوند در قنوت نمازش این دعا را میخواند:
«یا من بسلطانه ینتصر المظلوم،و بعونه یعتصم المکلوم،سبقت مشیئتک، و تمّت کلمتک،و أنت علی کلّ شیء قدیر،و بما تمضیه خبیر.
یا حاضر کل غیب و عالم کلّ سرّ و ملجأ کلّ مضطرّ،ضلّت فیک الفهوم، و تقطّعت دونک العلوم.
أنت اللّه الحیّ القیّوم،الدائم الدیّوم،قد تری ما أنت به علیم،و فیه حکیم، و عنه حلیم.
و أنت القادر علی کشفه،و العون علی کفّه غیر ضائق.
و إلیک مرجع کلّ أمر،کما عن مشیئتک مصدره،و قد ابنت عن عقود کلّ قوم، و أخفیت سرائر آخرین،و أمضیت ما قضیت،و أخّرت ما لا فوت علیک فیه، و حملت العقول ما تحمّلت فی غیبک،لیهلک من هلک عن بیّنة و یحیی من حیّ عن بیّنة.
و إنّک أنت الله السمیع العلیم،الأحد البصیر،و أنت المستعان،و علیک التوکّل.
و أنت ولیّ من تولّیت،لک الأمر کلّه،تشهد الأنفعال،و تعلم الاختلال،و تری تخاذل أهل الخبال،و جنوحهم الی ما جنحوا الیه من عاجل فان،و حطام عقباه حمیم آن،و قعود من قعد،و ارتداد من ارتد...و خلوی من النصار و انفرادی عن الظهار،و بک أعتصم،و بحبلک استمسک،و علیک أتوکّل.
اللهمّ فقد تعلم أنّی ما ذخرت جهدی،و لا منعت وجدی،حتی انفلّ حدّی، و بقیت وحدی،فاتبعت طریق من تقدّمنی فی کفّ العادیة و تسکین الطاغیة عن دماء أهل المشایعة،و حرست ما حرسه اولیائی من أمر آخرتی و دنیای، فکنت ککظمهم أکظم،و بنظامهم انتظم،و لطریقتهم أتسنّم،و بمیسهم أتّسم حتی یأتی نصرک،و أنت ناصر الحق و عونه،و إنّ بعد المدی عن المرتاد،و نأی الوقت عن افناء الأضداد.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد،و امزجهم مع النصاب فی سرمد العذاب، و أعم عن الرشد أبصارهم،و سکعهم فی غمرات لذاتهم حتی تأخذهم البغتة و هم غافلون،و سحرة و هم نائمون،بالحق الذی تظهره،و الید(التی)تبطش بها،و العلم الذی تبدیه،إنّک کریم علیم...»؛ (1)
ای خدایی که به سلطنتش ستمدیده به پیروزی میرسد و شخص دردمند به کمک و یاری او چنگ میزند،اراده و مشیت تو بر همهچیز سبقت دارد و فرمانت تمام گشته است و تو بر انجام هر کاری توانا و به آنچه انجام دهی آگاهی.
ای حاضر هر غیب و دانای هر پوشیده و پناهگاه هر درمانده.فهم و درکها در شناخت تو حیران است و علمها در برابرت ناقص و نارساست.
تو آن خدای زندهای که آغازی ندارد و همیشگی و ازلی هستی،تو خود آنچه را میدانی به خوبی میدانی و بدان دانا و نسبت به آن،بردباری.
و بیآنکه در تنگنا قرار گیری از توان و قدرت کشف آن و در جهت جلوگیری از آن، برخورداری.
بازگشت هرچیز به سوی توست،چنانچه آغازش از مشیّت تو سرچشمه گرفته است و تویی که از اهداف قلبی هر گروه و جمعیتی پرده برداشته و راز و رمز دل گروهی دیگر را پنهان داشتهای و هرچه را فرمان دادهای اجرا نمودهای و هرچه را از میان رفتنی نبوده به تأخیر انداختهای و آنچه را در غیب خویش داشتهای بر خردها بار نمودهای تا نابود شدنیها از روی دلیل نابود گردند و هرکه زنده شود،با دلیل زنده گردد.
به راستی که تو شنوا و دانا و یکتا و بینایی.تویی آن خدایی که همه از تو کمک
1) (1)) .مهج الدعوات 47.
جویند و بر تو توکّل نمایند.
تو سرپرست هرکسی هستی که او را سرپرستی کنی،همۀ کارها از توست،هر انفعالی را تو گواهی و به هر اختلافی آگاهی و یاری ندادن نادانان و تمایل آنان را به دنیای زودگذر فانی و نعمتهای اندکی که پی آمدش آب جوشان پر حرارت است، خود شاهدی.تو خود ملاحظه میکنی که یاران دست از یاریم برداشته و عدّهای از دین بیرون رفتند و بییار و یاور ماندم و در تنهائیم از پشتیبان و یاور؛به تو پناه میجویم و به ریسمان حمایتت چنگ میزنم و بر تو توکل میکنم.
خدایا!تو خود به خوبی آگاهی که من از تلاش و کوشش خود دریغ نورزیده و از آن خودداری نکردم تا اینکه بییار و تنها ماندم.از اینرو،در جلوگیری از دشمن و درهم شکستن طغیان این طاغی،از ریختن خون شیعیان،از نیای خود پیروی کردم، در امور دنیا و آخرتم همانگونه که اولیای من حراست کردند،مراقبت نمودم و همانند فروخوردن خشمشان،خشم خود را فرو بردم و به نظام آنها کارهایم را سروسامان بخشیدم و به راه آنان رفتم،از رهنمودهای آنها استفاده کردم تا آنگاه که یاری تو فرارسد که تویی یاور حق و کمک کار آن،هرچند زمان طول کشد و نابود کردن دشمنان به تأخیر افتد.
خدایا!بر محمد و دودمانش درود فرست و دشمنانم را با ناصبان در عذاب همیشگی قرین و ممزوج گردان چشمانشان را از رشد و هدایت کور نما و در دریاهای متراکم لذّتها و خوشیها سرگردانشان کن تا وقتی که ناگهان جانشان را بستانی و خودشان در بیخبر و فریبخورده و در خواب باشند،به حقی که آن را پیروز گردانی و دست قدرتی که بدان برگیری و دانشی که آشکارش سازی که تو بزرگوار و دانایی.
در آخرین فقرات این دعا،آثار رنج و گرفتاری که امام علیه السّلام از حکّام بنی
امیّه دیده به خوبی ملموس است که او از خدا مسئلت نمود بنی امیّه را در ازای حرمتشکنی از او و از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله به کیفر عمل خویش برساند.
2.امام حسن علیه السّلام با دعایی که ذیلا یادآور میشویم،ستمپیشگان و تجاوزکاران را نفرین میکرد و از خدا میخواست با به هلاکت رساندن آنها، خود بر آنان مسلط شود و عرضه میداشت:
«اللّهم یا من جعل بین البحرین حاجزا و برزخا،و حجرا محجورا.
یا ذا القوّة و السلطان،یا علیّ المکان،کیف أخاف و أنت أملی،و کیف أضام و علیک متّکلی.
فغطّنی من أعدائک بسترک،و أظهرنی علی أعدائی بأمرک،و أیّدنی بنصرک إلیک ألجأ و نحوک الملتجأ.
فاجعل لی من أمری فرجا و مخرجا،یا کافی أهل الحرم من أصحاب الفیل، و المرسل علیهم طیرا أبابیل،ترمیهم بحجارة من سجّیل،إرم من عادانی بالتنکیل.
اللهمّ إنّی أسألک الشفاء من کل داء،و النصر علی الأعداء،و التوفیق لما تحبّ و ترضی.
یا اله السماء و الأرض و ما بینهما و ما تحت الثری،بک استشفی،و بک استعفی،و علیک أتوکّل فیسکفیکهم اللّه و هو السمیع العلیم»؛ (1)
ای خدایی که میان دو دریا حائل و برزخ و مانع غیر قابل نفوذ قرار داری.
ای خدای صاحب قدرت و سلطنت،ای آنکه جایگاهت بس والا و با عظمت است.چگونه بیم داشته باشم که امیدم تویی؟چگونه مورد ستم قرار گیرم که تکیه
1) (1)) .مهج الدعوات 297.
گاهم تو هستی؟
پس مرا به وسیلۀ پوشش خود از دشمانت نهان دار و به فرمانت بر دشمنان پیروزم گردان و به یاری خود مرا کمک نما،که به تو پناه میجویم و پناهگاه تنها تویی.
در کارم گشایش مقرر فرما،ای آنکه اهل حرم(کعبه)را از حملۀ اصحاب فیل رهاندی و پرندگان ابابیل را با سنگهایی از سجّیل بر سرشان فرو فرستادی.با کیفر خویش،دشمنانم را هلاک نما.
خدایا!شفای هر دردی را از تو درخواست میکنم و پیروزی بر دشمنان و توفیق انجام آنچه را تو دوست داری و از آن خشنود میشوی،از تو مسئلت دارم.
آنچه در آسمان و زمین و میان آنها و زیر زمین است،معبودش تویی،به نام و یاد تو و کمک تو شفا میجویم و به یاریات عافیت میخواهم و بر تو توکّل میکنم،به راستی خداوند،آنان را کفایت خواهد نمود و او شنوا و داناست.
حسن بصری-یکی از برجستهترین شخصیّتهای معاصر امام-طی نامهای به آن حضرت به معرفی جنبههای ادبی و فرهنگی آن بزرگوار پرداخته و میگوید:«اما بعد؛به راستی شما بنی هاشم کشتیهای نجات امت در دریاهای متلاطم و مشعلهای فروزان پرآوازهاید یا به کشتی نوح میمانید که ایمان آورندگان در آن نشستند و مسلمانان در آن نجات یافتند،ای فرزند رسول خدا!اکنون این نامه را بدین جهت حضورتان تقدیم میدارم که در معنا و مفهوم قدر اختلاف داریم و در موضوع استطاعت سرگردانیم،از شما خواستاریم دیدگاه خویش و پدران بزرگوارتان را برای ما بیان فرمایید،زیرا دانش شما از علم الهی گرفته شده و شما حجّت مردمید و خداوند حجّت بر
شماست ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ؛ و از دودمانی هستید که از یکدیگرید و خدا شنوا داناست (1)
آن روز که معاویه به پیشنهاد عمرو عاص کوشید برای آشکار ساختن عدم توانایی امام مجتبی علیه السّلام به سخن گفتن،خطابۀ حضرت را قطع کند تا مردم شیفتۀ بلاغت آن بزرگوار نشوند،توانایی در هنر و بلاغت امام بر همگان متجلّی گشت. (2)
چنانکه یادآور شدیم امام حسن علیه السّلام در ساختار خطابههای نظامی دوران پدر ارجمندش و بعد از آن،سهم بسزایی داشت و در سخنان آن حضرت دقّت ساختار عبارات و پیوستگی عناصر آهنگ و بیان را به وضوح ملاحظه کردیم.
نامهها و مکاتبات امام مجتبی علیه السّلام با عباراتی کوتاه و پرمعنا از امتیاز خاصی برخوردار بود که نمونهای از آن را در دو نامۀ حضرت،یکی به معاویه و دیگری به زیاد بن ابیه،که هریک بیش از دو سطر نبودند میتوان یافت.امام در پاسخ نخستین فرد-معاویه-که دو تن جاسوس بر حضرت گماشته بود، مرقوم فرمود:
اما بعد؛(معاویه!)تو دست به اعزام جاسوس زدهای،گویی دوست داری خود را درگیر نبرد سازی،من در این موضوع تردیدی ندارم،به خواست خدا در انتظار آن باش،خبر یافتهام که چون نابخردان به شماتت پرداختهای. (3)
امام علیه السّلام طی نامۀ دیگری به زیاد بن ابیه،که یکی از افراد باایمان را مورد
آزار و اذیّت و پیگرد قرار داده بود،از او درخواست نمود دست از او بردارد.
زیاد در پاسخ نامۀ امام حسن علیه السّلام نامهای به این مضمون به آن حضرت نوشت:
«از زیاد بن ابی سفیان به حسن بن فاطمه،اما بعد؛نامهات بدستم رسید،در آن نامه قبل از من خود را ستوده بودی،در صورتی که من حاکم و فرمانروا هستم و تو دست نیاز به سمت من آوردهای» (1)
پرواضح است که مضمون این نامۀ زیاد،حاکی از احساس بیمارگونۀ عقدۀ حقارت و کمبود شخصیت وی بوده است،او خود را به ابو سفیان و امام حسن علیه السّلام را به فاطمۀ زهرا علیها السّلام نسبت میدهد.ولی امام مجتبی علیه السّلام در دو سطر به گونهای به وی پاسخ میدهد که به کلی شخصیت او را متلاشی میکند، حضرت بدو مرقوم فرمود:
«من الحسن بن فاطمة الی زیاد بن سمیّة،اما بعد،فإنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله قال:الولد للفراش و للعاهر الحجر»؛ (2)
از حسن پسر فاطمه به زیاد پسر سمیّه،اما بعد؛رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:فرزند،از آن صاحب پسر(شوهر)است و زناکار باید سنگسار شود.
1.امام حسن مجتبی علیه السّلام پیرامون یادآوری مرگ،فرمود:
قل للمقیم بغیر دار إقامة حان الرحیل فودّع الأحبّة
إنّ الذین لقیتهم و صحبتهم صاروا جمیعا فی القبور تربة
یعنی:به آنان که در این سرای ناپایدار اقامت گزیدهاند بگو:زمان کوچ
فرارسیده،دوستان را وداع نما،اجساد همۀ کسانی را که دیدی و همراهشان بودی،اکنون در دل قبرها به خاک تبدیل شدهاند.
2.در مورد بیرغبتی به دنیا فرمود:
لکسرة من خسیس الخبز تشبعنی و شربة من قراح الماء تکفینی
و طمرة من رقیق الثوب تسترنی حیا و إن متّ تکفینی لتکفینی
یعنی:پارۀ نانخشک و خشنی مرا سیر میکند و جرعهای از آب گوارا سیرابم میسازد،تا زندهام لباسی ساده و بیپیرایه،بدنم را میپوشاند و آنگاه که از دنیا رفتم همان لباس برای کفنم کافی است.
3.در مورد سخاوت فرمود:
إنّ السخاء علی العباد فریضة للّه یقرأ فی کتاب محکم
وعد العباد الأسخیاء جنانه و أعدّ للبخلاء نار جهنّم
من کان لا تندی یداه بنائل للراغبین فلیس ذاک بمسلم (1)
یعنی:بخشندگی بر بندگان فریضهای الهی است و در قرآن حکیم از آن یاد شده است،خداوند بندگان بخشنده و سخاوتمندش را وعدۀ بهشت داده و آتش جهنّم را برای بخیلان مهیا کرده است.آنکس که دست بخشندگی به سوی نیازمندان دراز نکند،او را مسلمان نمیتوان خواند.
4.آنگاه که به وی خبر رسید،عمرو عاص در مجلس معاویه وی را ناسزا گفته است،فرمود:
أتأمر یا معاوی عبد سهم بشتمی و الملأ منّا شهود؟
إذا أخذت مجالسها قریش فقد علمت قریش ما ترید
1) (1)) .بحار الأنوار 95/10.
أ أنت تظلّ تشتمنی سفاها لضغن ما یزول و ما یبید؟
فهل لک من أب کأبی تسامی به من قد تسامی أو تکید؟
و لا جدّ کجدّی یابن حرب رسول اللّه إن ذکر الجدود
و لا امّ کامّی فی قریش إذا ما حصّل الحسب التلید
فما مثلی تهکّم یابن حرب و لا مثلی ینهنهه الوعید
فمهلا لا تهیّج بنا امورا یشیب لهولها الطفل الولید (1)
یعنی:ای معاویه!آیا عبد سهم را فرمان میدهی که مرا در حضور مردم ناسزا بگوید؟هنگامی که قریش مجالس فراهم میآوردند و تو میدانی که آنها چه منظوری دارند؟تو از روی نادانی به من ناسزا میگویی،با کینهای که همیشه از ما بدل داری.آیا تو مانند من پدری داری که به او افتخار کنی،یا نیرنگ میبازی؟ای پسر حرب!اگر اجداد معرفی شوند تو جدّی مانند جدّ من نداری که فرستادۀ خداست و مانند مادر من،مادری در قریش نیست که فرزندان شرافتمندی از او متولد شود،ای پسر حرب!نه کسی نظیر من را میتوانی سرزنش کنی و نه کسی چون من از تهدید بیم دارد.خاموش باش و دست به کاری مزن که از بیم آن کودکان پیر شوند.
5.در بینیازی از مردم فرمود:
اغن عن المخلوق بالخالق تغن عن الکاذب و الصادق
و استرزق الرحمن من فضله فلیس غیر اللّه بالرازق
من ظنّ أنّ الناس یغنونه فلیس بالرحمن بالواثق
من ظنّ أن الرزق من کسبه زلّت به النعلان من حالق (2)
یعنی:با وجود آفریدگار توانا،از آفریدهها بینیاز شو،تا از هر دروغگو و راستگویی بینیاز باشی.تنها از فضل و عنایت خدای مهربان درخواست روزی کن که غیر از خدا کسی روزی رسان نیست.آنکس که گمان برد مردم او را بینیاز خواهند ساخت،به خدا بیاعتماد است.کسی که تصوّر کند رزق و روزی را تنها از راه کسب و کار به دست میآورد،از اوج بلندی لغزیده است.
مقدمه مجمع 7
مقدمه 9
قسمت اوّل
بخش نخست:امام حسن مجتبی علیه السّلام در یک نگاه 19
بخش دوم:نمایی از شخصیت امام حسن مجتبی علیه السّلام 27
1.بیان جایگاه امام مجتبی علیه السّلام در قرآن 27
2.جایگاه امام حسن علیه السّلام نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 31
3.جایگاه وی از نگاه معاصران 33
4.جایگاه امام مجتبی علیه السّلام از نگاه اندیشمندان و تاریخنگاران 37
بخش سوم:فضائل و جلوههایی از شخصیت امام مجتبی علیه السّلام 41
عبادت 41
بردباری و گذشت 44
جود و بخشش 46
فروتنی و پارسایی 49
قسمت دوم
بخش نخست:رشد و بالندگی 55
ولادت 55
چگونگی ولادت 55
آداب و رسوم ولادت 56
شیرخوارگی 57
کنیه و لقب 58
نقش انگشتر 58
شمایل 58
بخش دوم:مراحل زندگی امام مجتبی علیه السّلام 61
بخش سوم:امام مجتبی علیه السّلام زیر سایۀ جدّ و پدر 63
در دوران رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله 63
پیامهای روز مباهله 67
نخست:نمونههای زنده 69
دوم:در خدمت رسالت 70
سوم:اتّخاذ سیاستهایی اجتنابناپذیر 72
گواهی حسنین علیهما السّلام بر عهدنامۀ ثقیف 76
حضور حسنین علیهما السّلام در بیعت رضوان 78
پیشوایی حسن و حسین علیهما السّلام 78
در دوران خلفا 79
در دوران ابو بکر و عمر 79
1.حسنین علیهما السّلام و فدک 80
2.اعتراض به ابو بکر 81
3.امام و پرسش مرد صحرانشین 82
4.امام حسن علیه السّلام در شورا 84
در دوران عثمان 84
1.امام حسن علیه السّلام در وداع ابو ذر 84
2.شرکت امام حسن علیه السّلام در فتوحات 86
3.امام حسن علیه السّلام و محاصرۀ عثمان 93
نکتهها 95
4.آیا امام حسن علیه السّلام زخمی شد؟97
5.آیا امام حسن علیه السّلام طرفدار عثمان بود؟99
نقش امام حسن علیه السّلام در حکومت پدر 104
1.بیعت با امیر مؤمنان علیه السّلام 104
2.یاریخواهی امام علی علیه السّلام از کوفیان 110
3.اعزام امام مجتبی علیه السّلام 112
4.رویارویی دو سپاه و سخنان امام مجتبی علیه السّلام 117
5.حضور امام علی علیه السّلام پس از جنگ جمل 119
6.سخنرانی امام حسن علیه السّلام 119
7.امام مهیای نبرد با معاویه 121
8.نبرد صفین 123
9.جلوگیری از نبرد امام حسن علیه السّلام 125
10.امام حسن علیه السّلام و حکمیت 125
11.وصیت امیر المؤمنین علیه السّلام به فرزندش حسن علیه السّلام 128
12.جنگ نهروان و نقشۀ کشتن امیر المؤمنین علیه السّلام 140
13.شب شهادت 141
14.در کنار پیکر مجروح پدر 143
15.آخرین وصیتهای امیر مؤمنان علیه السّلام 146
16.تصریح امیر مؤمنان به خلافت امام حسن علیه السّلام 150
17.در جوار معبود 150
18.تجهیز و مراسم دفن 151
قسمت سوم
بخش نخست:عصر امام حسن مجتبی علیه السّلام 155
بخش دوم:مواضع و دستآوردهای امام علیه السّلام 165
مبحث نخست از بیعت تا صلح 165
1.سخنان امام مجتبی علیه السّلام در روز شهادت پدر 165
2.بیعت با امام حسن علیه السّلام 167
3.قصاص قاتل امیر المؤمنین علیه السّلام 168
4.مبارزات امام حسن علیه السّلام 168
5.حرکت معاویه به عراق و موضع امام علیه السّلام 173
6.نکوهش موضع عدم همکاری 176
7.وجود جریانهای فکری مخالف در سپاه امام علیه السّلام 178
8.طلایهداران سپاه امام حسن علیه السّلام 180
9.خیانت فرماندۀ لشکر 181
10.خیانتهای پیاپی در لشکر امام علیه السّلام 184
11.سوءقصد به جان امام حسن علیه السّلام 191
12.موضعگیری امام حسن علیه السّلام 193
مبحث دوم:علل و نتایج صلح 194
اتمام حجّت 194
پذیرش صلح 196
مواد پیماننامه 197
علل و اسباب صلح به روایت تاریخ 199
دو تحلیل در علل صلح 205
نخستین تحلیل 205
تحلیل دوم 208
خلاصۀ بحث 214
بیانگذاری علل و اسباب صلح 214
مبحث سوم(پس از صلح تا شهادت)216
گردهمایی کوفه 216
مخالفان صلح 218
الف-قیس بن سعد بن عباده 218
ب-حجر بن عدی 220
ج.عدی بن حاتم 221
د-مسیّب بن نجبة و سلیمان بن صرد 222
به سوی مدینه 223
مرجعیت علمی و دینی 224
مکتب امام و فعالیت علمی 224
مرجعیت اجتماعی 226
الف-مهربانی با مستمندان 226
ب-پناهجویی به امام 227
مرجعیت سیاسی 228
ردّ خویشاوندی سببی امویان 230
موضع امام در قبال معاویه و طرفدارانش 231
الف-با معاویه در مدینه 231
ب-در دمشق 236
نخستین مناظره 237
مناظرۀ دوم 238
مبحث چهارم(سرنوشت مواد پیماننامه و شهادت امام حسن علیه السّلام)245
پیمانشکنی معاویه 245
توطئۀ معاویه بر ضد امام علیه السّلام 248
کیفیت شهادت امام حسن علیه السّلام 250
آخرین سفارشات 252
الف-سفارش به جنادة 252
ب-وصیت به امام حسین علیه السّلام 254
ج-وصیت امام علیه السّلام به محمد حنفیه 256
به سوی دوست 257
تجهیز و تشییع 259
مراسم دفن و فتنهانگیزی عایشه 260
بخش سوم:میراث علمی امام مجتبی علیه السّلام 263
1.میراث امام علیه السّلام در چشماندازی کلی 263
2.دانش و خرد 265
3.قرآن کریم 267
4.حدیث و سیره 269
5.اعتقادات 276
6.ولایت اهل بیت علیهم السّلام 279
7.مژدۀ ظهور مهدی منتظر علیه السّلام 282
8.اخلاق و تربیت 283
9.پندهایی حکیمانه 286
سخنان پربار و گرانبها 288
10.فقه و احکام دین 289
11.دعاهای امام مجتبی علیه السّلام 290
12.شخصیت ادبی امام مجتبی علیه السّلام 295
شعر و ادب 297
فهرست 301
₸