ghaemiyeh.com
سرشناسه:حکیم، سیدمنذر Hakim, Mundhir
عنوان و نام پدیدآور:خاتم انبیا حضرت محمد مصطفی صلیالله علیه و آله/ گروه مولفان (سیدمنذر حکیم، با همکاری عدی غریباوی)؛ مترجم عباس جلالی؛ تهیهکننده معاونت فرهنگی، اداره ترجمه [مجمع جهانی اهلبیت (ع)].
مشخصات نشر:قم : مجمع جهانی اهلبیت (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۴۶ص.
فروست:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۱.
شابک:دوره 964-529-128-3 : ؛ 978-964-529-011-3
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ دوم)
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۵ (فیپا).
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- سرگذشتنامه
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:غریباوی، عدی
شناسه افزوده:جلالی، عباس، ۱۳۳۴ - ، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
شناسه افزوده:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۱.
رده بندی کنگره:BP۳۶/پ۹۶ ۱.ج ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۱۶۰۸۶
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
در عصر کنونی،که عصر نبرد فرهنگهاست،هر مکتبی که بتواند با بهرهگیری از شیوههای مؤثر تبلیغ،به نشر ایدههای خود بپردازد،در این عرصه پیشتاز خواهد بود و بر اندیشۀ جهانیان اثر خواهد گذاشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران،نگاه جهانیان یکبار دیگر به اسلام و فرهنگ تشیع و مکتب اهل بیت علیهم السّلام معطوف شد،دشمنان برای شکستن این قدرت فکری و معنوی و دوستان و هواداران برای الهامگیری و پیروی از الگوهای حرکت انقلابی و فرهنگی،به ام القرای این فرهنگ ناب و تاریخساز چشم دوختند.
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام با درک ضرورت همبستگی،همفکری و همکاری پیروان خاندان عصمت و در راستای ایجاد رابطۀ فعّال با شیعیان جهان و بکارگیری نیروی عظیم،کارآمد و خلاّق شیعیان و اندیشمندان مذهب جعفری گام در این میدان نهاد تا از طریق برگزاری همایشها و نشر کتب و ترجمۀ آثار و اطلاعرسانی در حوزۀ تفکّر شیعی به گسترش فرهنگ اهل بیت علیهم السّلام و اسلام ناب محمّدی بپردازد.خدا را سپاس که با هدایتهای ویژه مقام معظم رهبری حضرت آیة اللّه خامنهای(مد ظله)در این میدان حسّاس و فرهنگساز،گامهای مهمّی برداشته شده و امید است در آینده،این حرکت نورانی و اصیل،هرچه پویاتر و بالندهتر شود و جهان امروز و بشریت
تشنه به معارف زلال قرآن و عترت،بیشتر از چشمهسار این معنویت مکتبی و مکتب عرفانی و اسلام ولایی بهرهمند و سیراب گردد.
بر این باوریم که عرضۀ درست و کارشناسانه و منطقی و استوار فرهنگ اهل بیت علیهم السّلام،میتواند جلوههای ماندگار میراث خاندان رسالت و پرچمداران بیداری،حرکت و معنویت را در معرض دید جهانیان قرار دهد و دنیای خسته از جهالت مدرن،خودکامگی جهانخواران و فرهنگهای ضدّ اخلاق و انسانیت را در آستانۀ«عصر ظهور»،تشنۀ حکومت جهانی امام عصر علیه السّلام بسازد.
از اینرو،از آثار تحقیقی و تلاش علمی محقّقان و نویسندگان در این مسیر استقبال میکنیم و خود را خدمتگزار مؤلّفان و مترجمانی میدانیم که در نشر این فرهنگ متعالی،تلاش میکنند.
*** خرسندیم که در نوبتی دیگر،یکی از محصولات پژوهشی مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام،با عنوان مجموعۀ«اعلام الهدایه»که حاصل زحمات محققین ارزشمند این نهاد مقدس میباشد را تقدیم شما عزیزان مینماییم.این جلد از مجموعه مذکور با همت و تلاش و خامۀ پرتوان استاد عباس جلالی به فارسی برگردانده شده است که توفیقات روزافزون مؤلفین محترم و مترجم گرانقدر را از خداوند متعال خواستاریم.
در همینجا،از همۀ دوستان عزیز و همکاران صادق در ادارۀ ترجمه که در فراهم آوردن این اثر،کوشش کردند،صمیمانه تقدیر میشود.باشد که این گام کوچک،در میدان جهاد فرهنگی،مورد رضای صاحب ولایت قرار گیرد.
معاونت فرهنگی
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بسم الله الرحمن الرحیم سپاس خدایی را که راه هدایت را به آفریدههایش رهنمون گشت و بر راهنمایان برگزیدهاش به ویژه خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و سلم و خاندان والاتبارش درود بیکران باد.
خدا،انسان را آفرید و به او خرد و اندیشه بخشید؛با خرد،حقیقت را در مییابد و آن را از باطل بازمیشناسد و با اراده،مصالح خویش را برمیگزیند و اهدافش را تحقق میبخشد.وی،خرد را حجّت بر بندگان خود قرار داد و از سرچشمۀ فیض و هدایتش بر آنان فروبارید.به انسان،نادانستهها را آموخت و او را به راه کمال درخور وی و هدف از آفرینش او،آشنا ساخت.
قرآن،ارکان،لوازم و راههای هدایت الهی را روشن ساخت،از سویی به بیان علل آنها پرداخته و از سوی دیگر،از نتایج و ثمرات آنها پرده برداشته است،آنجا که فرمود:
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ؛ (1)
بگو:هدایت واقعی همان هدایت خداست.
وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (2)
و خداوند،هرکس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.
وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ؛ (3)
و خداوند،سخن حق میگوید و به راه صحیح هدایت میکند.
وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (1)
هرکس به خدا تمسک جوید،در حقیقت به راهی راست هدایت شده است.
قُلِ اللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ؛ (2)
بگو:خداوند به حق رهنمون میشود،آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آنکس که خود هدایت نمیشود،مگر آنکه هدایتش کنند؟شما را چه میشود،چگونه داوری میکنید؟.
وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ؛ (3)
آنان که از علم و دانش بهرهمندند،آگاهی دارند که آنچه از ناحیۀ پروردگارت بر تو نازل گردیده حق است و او به راه خدای عزیز و حمید،هدایت میکند.
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ؛ (4)
چهکسی گمراهتر از فردی است که هدایت الهی را نپذیرفته و از هوای نفس خود پیروی کند:
آری،خداوند بزرگ سرچشمۀ هدایت حقیقی است،و اوست که بشر را به راه راست و حق هدایت میکند.دانش نیز،این حقیقت را تأیید میکند و دانشیان با تمام وجود،بدان گردن مینهند.خداوند در سرشت انسان،میل به کمال و زیبایی را به ودیعت نهاد،آنگاه بر او منّت گذارد و نعمت شناخت راه کمال را به وی ارزانی داشت؛از اینرو،میفرماید:
وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ؛ (1)
من جن و انس را فقط برای عبادت و پرستشم آفریدم.
و چون پرستش حقیقی،بیشناخت،صورت نمیبندد،به همینسبب، تنها راه دستیابی به اوج قلۀ کمال،پرستش همراه بینش است.
خداوند،انسان را به دو نیروی خشم و شهوت مجهز نمود تا توان حرکت به سوی کمال را داشته باشد و او را از تسلط این دو نیرو و خواهشهای نفسانی زاییده شده از آن-که هماره همراه انسانهاست-ایمن نساخت.به همین دلیل،آدمی افزون بر عقل و دیگر ابزارهای شناخت،به چیزی نیاز دارد که سلامت بینش او را ضمانت کند تا حجّت بر او کامل و نعمت هدایت برایش تمام گردد،و همه عوامل انتخاب آگاهانۀ راه درست یا بیراهه برای او فراهم آید.
از اینرو نتیجۀ سنت هدایت الهی این بود که عقل آدمی از سوی وحی الهی و راهنمایی رهنمایان برگزیدۀ خدا در تمام زوایای زندگی پشتیبانی گردد.
پیامبران،از آغاز بردمیدن تاریخ و در گذر زمان،مشعل هدایت ربانی را بر دوش کشیدند تا بندگان خداوند بدون هدایتگر و راهبر نمانند و گفتار وحی -که تأییدگر عقل است-نیز گویای همین مطلب است که«زمین هیچگاه از حجت الهی خالی نخواهد بود.حجت خدا،هماره-قبل و بعد و همراه-با خلق است،بهگونهای که اگر در زمین دو کس بیشتر نماند،یکی از آن دو حتما حجت خداست.»و قرآن نیز بدین مطلب اشاره کرده است:
1) (1)) .ذاریات/56.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ؛ (1)تو فقط بیمدهندهای،و هر گروهی راهنمایی دارد.
پیامبران و جانشینانشان،مسئولیّت هدایت مردم را بر عهده دارند و وظایف و مسئولیّت آنها بدین شرح است:
1.وحی را کامل و دقیق دریافت کنند که چنین امری به آمادگی تمام نیاز دارد.از اینرو،خداوند خود فرستادگان الهی را برمیگزیند،و قرآن از آن آشکارا سخن گفته است:
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ؛ (2)
خدا آگاهتر است رسالت خویش را کجا قرار دهد.
و اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ؛ (3)
خداوند از فرستادگانش هرکه را بخواهد برمیگزیند.
2.رسالت الهی را به بشر برسانند.ابلاغ چنین رسالتی به داشتن صلاحیّت کامل بستگی دارد،و این شایستگی مبتنی بر آگاهی لازم از جزئیات،اهداف رسالت و مصونیّت از اشتباه است:
کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ؛ (4)
مردم در آغاز،یکدسته بودند،خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را مژده و بیم دهند و کتاب آسمانی را که به سوی حق دعوت میکرد،با آنها نازل نمود تا در اختلافاتی که بین مردم وجود داشت،میانشان داوری کنند.
3.امتی وفادار و پایبند به رسالت الهی به وجود آورند و آنان را برای حمایت از رهبر،آماده سازند.قرآن با کاربرد دو واژۀ«تربیت»و«تعلیم»این
مسئولیّت مهم را به شکلی رسا اعلام میدارد:
یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ؛ (1)
آنان را تزکیه میکند و به آنها کتاب(قرآن)و حکمت میآموزد.
تزکیه،یعنی تربیت به سوی کمال درخور آدمی که این تربیت به الگوی شایستهای نیاز دارد که از تمام عناصر کمال بهرهمند باشد:
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ (2)
رسول خدا به یقین برای شما الگو و سرمشق نیکویی بود.
4.رسالت خویش را از انحراف و گمراهی و تحریف پاس دارد.چنین امری به شایستگی علمی و معنوی نیازمند است که از آن به«عصمت»تعبیر میکنند.
5.در اجرای اهداف معنوی رسالت و تحکیم ارزشهای اخلاقی در جان و روان انسانها و ارکان جوامع بشری بکوشد و این عمل تنها در چهارچوب دستورات الهی و با اجرای قوانین دینی میسّر است و جز با بنای نهادی سیاسی بر اساس ارزشهای الهی تحققپذیر نیست.اجرای این طرحها و قوانین، رهبری فرزانه،بسیار شجاع،فوقالعاده مقاوم،آگاه به روحیّات طبقات مختلف جامعه و جریانهای فکری،سیاسی و اجتماعی و قوانین مربوط به اداره و تربیت و راه و رسم زندگی،میطلبد.موارد یادشده که میتوان آنها را به صلاحیّتهای علمی تعبیر کرد،افزون بر عصمتی است که آن را صلاحیّت معنوی مینامیم.
پیامبران و جانشینان آنان در راه تحقق اهدافی که خداوند برای آنان ترسیم کرده بود،لحظهای از پا ننشستند و از جان دست شستند و پنجه در پنجۀ دشواریها افکندند و از هیچ کوشش نیاسودند.خداوند تلاش پیگیر آنان را با
رسالت آخرین پیامآور نور،حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و سلم تکمیل ساخت و امانت و مسئولیّت هدایت بشر را بر عهدۀ آن انسان برجسته نهاد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در این راستا گامهای شگفتانگیزی برداشت و در کوتاهترین زمان، به بزرگترین نتایج دست یافت که حاصل تلاشهای بیست و سه ساله آن حضرت را میتوان چنین گزارش داد:
1.عرضۀ رسالتی کامل به بشر که دربردارندۀ عناصر دوام و بقاست.
2.مجهز نمودن آن رسالت به عناصر بازدارنده از کژی و انحراف.
3.تأسیس و تشکیل امتی مسلمان که اسلام را مکتب،پیامبر را رهبر،و آیین الهی را قانون زندگی میدانست.
4.ایجاد دولتی اسلامی که آیین الهی را به مرحلۀ اجرا نهاد و پرچم اسلام را به دوش کشید.
5.ارائه چهرۀ درخشانی از رهبری حکیمانۀ الهی که خود تجسّم کامل آن بود.
تحقق کامل اهداف رسالت،در گرو چند امر بود.
الف)رهبر شایستهای که بتواند رسالت الهی را اجرا کند و آن را از دست هوسبازان،حفظ نموده و استمرار بخشد؛
ب)تربیت صحیحی که متناسب با گذر زمان،برای همگان تداوم یابد و این کار تنها از عهدۀ مربّیانی برخوردار از صلاحیت علمی و معنوی برمیآید؛ رهبرانی که در منش و رفتار،چونان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برجستهترین،به شمار آیند.
از اینرو،خواست خدا چنین بود که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برگزیدگانی از اهل بیت خویش را درخور این کار آماده سازد،و به نام مبارک آنان تصریح کند و رشتۀ امور هدایت مستمرّ الهی را به دستور خدا به آنان بسپارد تا دین را از تحریف نادانان و فریبکاران حفظ و نسلهای بعد را براساس ارزشها
بپرورانند و این برنامهریزی الهی در این سخن رسول گرامی اسلام جلوهگر شد که فرمود:
«إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی و إنهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»؛
من دو چیز گرانسنگ میان شما برجای میگذارم،تا زمانی که به آنها متمسّک و پایبند باشید،هرگز به گمراهی نمیافتید،آن دو چیز،کتاب خدا(قرآن)و عترت منند،و از یکدیگر جداییناپذیرند تا در کنار حوض کوثر به نزد من درآیند.
در این مسیر،امامان معصوم علیهم السّلام همان برجستگانی بودند که پیامبر به فرمان خدا،آنان را برای رهبری امت،پس از خود منصوب کرد.رفتار آنان بیانگر روش واقعی اسلام است و تحقیق و بررسی زندگانی آنان از چهرۀ فراگیر و چندبعدی حرکت اصیل اسلامی پرده برمیدارد؛حرکتی که راه خود را در ژرفای جان مسلمانان طی میکند.بیتردید توان این حرکت پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم رو به کاهش نهاد.از اینرو،امامان معصوم علیهم السّلام بیآن که از مسیر سنّت هستی که بر روش رهبری و امّت حکمفرماست،خارج شوند،به آگاه ساختن مردم پرداختند و در جهت ایجاد و ارتقای آگاهی مکتبی امت و حرکت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و انقلاب شکوهمندش،قدرت آنها را به تحرک واداشته و شتاب بخشیدند.
زندگی ائمّه نیز در استمرار سیرۀ پیامبر اسلام قرار داشت و مردم به آنان، چونان مشعلهای فروزان هدایت رو میآوردند.بدینسان،پیشوایان دین، مردم را به سوی حق و رضای او هدایت کرده و خود،در راه اجرای دستورات الهی،استوار بودند و در دستیابی به کمال مطلوب انسانی،بر دیگران پیشی گرفتند.زندگی آنها سرشار از جهاد،شکیبایی بر دشواریها و تحمل آزار ستمکاران بود تا آنجا که در این راه،عزّت شهادت را بر خواری زندگی با ستمکاران ترجیح دادند و پس از جهاد و مبارزهای بزرگ و بس باعظمت،به
دیدار خدا نایل گشتند.
به یقین،تاریخنگاران هیچگاه بر دستیابی به تمامی ابعاد زندگی عطرآگین آن بزرگواران قادر نیستند.از اینرو،میکوشیم تا با پژوهش و تحقیقی ژرف از آنچه در تاریخ آمده با خوشهچینی از خرمن سیرۀ آنان،اثری سودمند فراروی خوانندگان قرار دهیم.
پژوهش ما با شرح زندگانی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آغاز و با بیان زندگی وجود مبارک خاتم اوصیا حضرت ولی عصر امام زمان-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-پایان میپذیرد،امید اینکه خدای متعال،گیتی را به نور عدالتش روشن گرداند.
کتاب حاضر،به بررسی زندگانی پیامبر عظیم الشأن اسلام در تمام زوایای فردی و اوضاع سیاسی و اجتماعی دوران بسیار دشوارش میپردازد.آن بزرگوار،اساس برجستهترین ارزشهای اسلامی را در عمق اندیشه و عقیده و در افق اخلاق و سیر و سلوک،استوار ساخت و طیّ روزگاران،مشعلی فروزان از ایمان،پاکی و روشنایی فراراه جهانیان قرار داد.
جا دارد از کلیۀ کسانی که در به ثمر رسیدن این طرح مبارک تلاش فراوانی مبذول داشته و آن را به جهان نور تقدیم کردند به ویژه اعضای محترم گروه تألیف بالاخص محقق ارجمند حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای سیّد منذر حکیم حفظه الله تعالی،سپاسگزاری کنیم و سر بر آستان حق بساییم که توفیق به انجام رساندن این دائرة المعارف خجسته را به ما ارزانی داشت؛«فإنّه حسبنا و نعم النصیر».
معاونت فرهنگی
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
پیشگفتار شیوۀ قرآن در ارائه و پژوهش تاریخ و سیره بخش نخست آخرین پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در یک نگاه بخش دوم نوید پیامبران،در روزگاران بخش سوم جلوههایی از شخصیت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم
شیوۀ قرآن در ارائه و پژوهش تاریخ و سیره
قرآن کریم به بیان سیره و روش پیامبران و راهنمایان بشر توجهی فوق العاده دارد و در عرضۀ سیرۀ آن بزرگواران(صلوات اللّه علیهم اجمعین) شیوهای ویژه را دنبال میکند.
این شیوه در چگونگی ارائۀ روش راهنمایان برگزیدۀ الهی،بر مجموعهای از ارکان و اصول علمی استوار است.
قرآن کریم،بیان خود را از عنصر هدایت که همان عنصر جهتدهندۀ حرکت آدمی به سوی کمال درخور اوست،آغاز میکند و برای مجموعۀ رخدادهای تاریخی که ناهمواریهای زندگی مردمان و جامعهها تلقّی میشود،اهدافی واقعی را برمیگزیند.این اهداف،کلیدهای ورود به دروازههای گستردۀ علوم و معارفی به شمار میآیند که در خدمت حرکت تکاملی انسان،از کارایی برخوردارند.
قرآن،برای دستیابی به آن اهداف برجسته،ابزار گوناگونی را به کار میگیرد و با مخاطب قرار دادن خرد و خردمندان،عرصههایی نو در برابر اندیشۀ انسانی میگشاید؛آنجا که میفرماید:
این داستانها را برایشان بازگو کن،شاید بیندیشند.
در سرگذشت آنان،برای اهل خرد،درس عبرتی وجود داشت.
بنابراین،در روشی که قرآن به بیان تاریخ میپردازد،«اندیشیدن»و «عبرت آموختن»از تاریخ امتها و شیوه عملکرد رهبران،دو هدف اساسی میباشد.
این اهداف،محدود به این دو هدف نیست،بلکه فراتر از آنها،اهداف الهی دیگری را که در این فرمودۀ خدای متعال جلوهگر است،پی میگیرد:
اینها داستان دروغین نبود،بلکه وحی الهی و با آنچه پیش روی او قرار دارد، هماهنگ است و شرح هر چیزی را در بر دارد و هدایت و رحمتی است برای گروهی که ایمان میآورند. (3)
و نیز:
ما از هریک از سرگذشت پیامبران برای تو بازگو کردیم تا به وسیلۀ آن دلت را آرامش بخشیم و در این سرگذشتها برای تو حق،و برای مؤمنان موعظه و تذکّر آمده است (4).
هریک از آیات،برای ارائۀ اخبار مربوط به پیامبران و بیان سرگذشت آنان،چهار هدف در بر دارد.
قرآن کریم،در شیوۀ بیان تاریخی منحصر به فرد خود بر اصول زیر متّکی است:
1) (1)) .اعراف/176.
2) (2)) یوسف/111.
3) (3)) . مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ یوسف/111.
4) (4)) . وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ هود/120.
1.حق؛
2.دانش؛
3.همعصری با رخدادها؛
4.احاطۀ بر آن پیشآمدها؛
لذا قرآن کریم،در بیان و ارائۀ پدیدههای تاریخی و رخدادهای اجتماعی گذشته و یا همعصر خود،جایی برای شک و تردید و دروغ،باقی نمیگذارد و با این فرموده:
إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ؛ (1)
این همان سرگذشت حقیقی(حضرت مسیح)است.
این دو اصل را مورد تأکید قرار میدهد.
و نیز با این فرمودهاش در آغاز سورۀ اعراف:
فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیْهِمْ بِعِلْمٍ وَ مٰا کُنّٰا غٰائِبِینَ؛ (2)
و قطعا(اعمالشان)را با علم خود بر ایشان شرح خواهیم داد و ما هرگز غایب نبودیم به عنصر همعصر بودن با رخدادهایی که به بیان آنها میپردازد،تصریح مینماید.
گذشته از این مطالب،قرآن گاهی متکی به تحقیق و بررسی است و گاهی، متکی به استدلال،در مقام تجزیه و تحلیل و نتیجهگیری،شیوهای علمی دارد و آنگاه که به نحو کلی زندگی پیامبران را ارائه میدهد به خطوطی اصلی-که آنان را در یک صف و یک سنگر و یک خط،یعنی خط کلی اسلام قرار میدهد-
اشاره میکند.همانگونه که خدای متعال فرمود:
إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ؛ (1)
دین،نزد خدا اسلام است
سپس قرآن در ژرفای سیرۀ هریک از پیامبران اولو العزم به غور و بررسی میپردازد تا خواننده بر مهمترین بخشها و زوایای سیرۀ آنان آگاهی کامل یافته و این بخشها و آنچه در گذشته اتفاق افتاده است و رخدادهایی را که ارتباط به خط رسالت الهی داشته و بدان ضمیمه میشود و با ادامۀ زندگی، استمرار مییابد،به یکدیگر مرتبط سازد.
سرشت بحث تاریخی این است که دستخوش تحریف قرار میگیرد و در پردۀ ابهام و پیچیدگی قرار گرفته و ابرهای تیرهای بر آن سایه میافکند و کار به جایی میرسد که نمیتوان بهآسانی به حقیقت دست یافت و واقع را دریافت نمود و دراینجاست که جامعۀ انسانی اجازۀ غفلت از آن و گذر از حقایق موجود در آن را به خود نمیدهد.
آیۀ مبارک 111 سورۀ یوسف به امکان دروغبافی و به بازیگرفتن حقایق تاریخ یا مبالغه در بیان آنها و تحقیق و بررسی بدون علم و آگاهی و پرده پوشی حقی که باید زمانی آشکار شود،اشاره میکند.
از اینجاست که مکتب قرآن باید پژوهشگر حقیقت جو را به سلاحی منطقی مسلّح سازد تا کاملا قادر بر کشف حقیقت باشد.
قرآن کریم،به پیریزی نظریۀ اصول غیرقابلتغییری پرداخته که اندیشۀ انسانی هیچگاه توان پا فراتر نهادن از آنها را ندارد و آنها را«محکمات»و«ام الکتاب»نامیده که برای اندیشۀ آدمی،حقایقی ثابت و روشنند و هیچ زمانی در
1) (1)) .آل عمران/19.
آنها،شک و تردیدی راه نخواهد یافت.
این اصول تغییرناپذیر،همواره برنامههای کلی و احکام اساسی اندیشۀ انسانی را،که گنجایشی فراتر از جهان ماده دارد،تشکیل میدهند؛ولی قرآن روا نمیداند در برابر مبهمات و مسائل اختلافی میان انسانها،ساکت بماند.
قرآن کریم در برخورد با مبهمات یا موارد اختلاف بشر دو دیدگاه و دو شیوه را به خوانندۀ آگاه عرضه میکند و آن دو شیوه را به داوری مینهد تا جهت برخورد با هرگونه خبری که به اندیشۀ آدمی راه یابد معیار و قاعدهای کلی بهشمار آید.
هریک از این گونه برخوردها به ریشههایی درونی برمیگردد که بر آن نوع برخورد،سایه افکنده و در هر سخنی که به انسان عرضه میگردد و از خرد انسانی انتظار میرود در برابر آن،موضعی مناسب و درخور،برگزیند؛خود را نشان میدهد.
خدای متعال،بعد از اشاره به اینکه قرآن،همان فرقانی است که خداوند آن را بر فرستادۀ امین خویش فرو فرستاده،چنین میفرماید:
او کسی است که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن،آیات محکم(صریح و روشن)که اساس این کتاب را تشکیل میدهد،و بخشی از آن متشابه است،آنان که در دل انحراف دارند،به دنبال آیات متشابهند تا فتنه برانگیزند و آن را به تأویل برند در صورتی که تفسیر آنها را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند،میگویند:ما به همۀ آن ایمان آوردیم،همه از سوی پروردگار ماست و جز اهل خرد،متذکر این معنا نمیشوند و حقیقت را درنمییابند*خدایا!بعد از آنکه ما را هدایت کردی، دلهایمان را از راه حق منحرف مگردان و از سوی خود رحمتی بر ما ببخش،که تو بخشندهای. (1)
1) (1)) . هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی
سلامت روح،میان انسان و فتنهانگیزی فاصله ایجاد میکند.از اینرو، انسان حقیقت جو از پیروی آیات متشابه بازمیایستد،بلکه آن را به پروردگار خویش برمیگرداند.
بنابراین،عقل و خرد از هرگونه تفسیر غیرعلمی یا تفسیری عاری از دلایل صحیح و حقایق غیرقابلتغییر جلوگیری میکند،بلکه عقل و خرد وی را به اعتماد بر محکمات و پایبندی به«ام الکتاب»رهنمون میگردد،به گونهای که چارچوب کلی و خطوط ثابتی را که هیچگاه امکان پافراترنهادن از آنها وجود ندارد،تشکیل میدهد.در اینصورت طبیعی است در کنار این آیات تغییرناپذیر و احکامی که فراسوی آنها نمیتوان رفت،به آیات دیگر توجه کنیم.
در اینجا کرانههای روح آدمی به روی آفاق اندیشه گشوده میشود تا مواردی را که به صراحت بیان نشده یا در آغاز،روشن به نظر نمیرسد،بادقّت مورد بررسی قرار دهد.
بدینترتیب،انسان عاقلی که به پروردگار خویش ایمان آورده در تفسیر و تجزیه و تحلیل آیات متشابهی که نظارهگر آن است شتابزده عمل نمیکند و در پی فتنهانگیزی برنمیآید،بلکه در قبال آنها موضعی خردمندانه و حکیمانه برمیگزیند و اگر در آشکار ساختن حقیقت موفق نشود،حداقل به انکار آن برنمیخیزد و آن را مورد اعتراض قرار نمیدهد و آن امر را به منبع اصلی آن و به پروردگار خویش،که خود،آن آیات را فروفرستاده،برمیگرداند
و با درخواست استمرار هدایت و فروآمدن رحمت الهی،آنچه را در پی دستیابی به آن است از ذات مقدسش جویا میشود.
اینگونه عمل،موضعگیری صحیحی تلقی میشود که نموداری از پختگی و تعامل منطقی با آیات به شمار میآید،زیرا انسان عاقل در توجیه و تجزیه و تحلیل،شتابزده عمل نمیکند.
از اینرو،به معنای این فرمودۀ خدای متعال در آغاز سورۀ مبارک هود پی میبریم که فرمود:
الر این کتابی است که آیاتش استحکام یافته،سپس تشریح شده و از نزد خداوند حکیم و آگاه نازل گردیده است. (1)
این تشریح و توضیح،پس از استحکام آیات و تعیین آیات ام الکتاب،که اساس و پایه و خطوطی ثابت به شمار میآیند،عملی خواهد بود؛چنانکه آیۀ 7 سوره آل عمران (2)به وضوح از آن سخن به میان آورده و آیۀ 39 سورۀ رعد نیز بر همین مطلب تأکید دارد؛آنجا که میفرماید:
خداوند هرچه را بخواهد محو،و هرچه را اراده نماید اثبات میکند و ام الکتاب (لوح محفوظ)نزد اوست (3)
بنابراین،آنچه در معرض محو و تغییر قرار نمیگیرد،همان ام الکتاب است و غیر از آن هرچه هست به تبعیّت از دگرگونی اوضاع و حالات و ضرورتها،دستخوش محو و نابودی و تغییر و تبدیل خواهد شد.
این آیات شریف در جهت ترسیم برنامۀ کلی که قرآن کریم در برخورد با
رخدادهای تاریخی برمبنای آن حرکت میکند،کافی به نظر میرسد؛زیرا اختلاف در جزئیات به ما اجازه نمیدهد اصل را انکار نموده و از آن غفلت ورزیم و آنچه را نزدمان ثابت گشته و از وجود آن مطمئن شدهایم، محکوم نماییم.
در پرتو همین موضوع میتوان همۀ موضوعاتی را که در کتب سیرۀ نبوی یا تاریخ اسلام و قبل از اسلام در مورد پیامبران الهی و امتهای آنان وارد شده، به ارزیابی بنشینیم.زیرا اصول ثابت تاریخی همان محکماتند که خاستگاه نورافشانی تلقی شده و هیچگاه نمیتوان از آنها پا فراتر نهاد و در تفسیر یا پذیرش یا ردّ مطالب صحیح یا غلطی که در کتابهای تاریخی آمده،همین امور را باید معیار شناخت قرار دهیم.
بنابراین،عرصۀ تاریخ که عرصۀ آمیختگی حق با باطل است،ابزاری را میطلبد که در آشکار ساختن تمام حقیقت ثابت شده،ما را یاری رسانند.
اصول ثابت تاریخی،که دلایل عقلی و نقلی،روشنی آنها را تأیید میکند خاستگاه هرگونه تفسیر و توجیه یا محاکمه یا محکومیّت به شمار میآیند و قرآن کریم با منطبق ساختن این شیوه بر سیرۀ پیامبران و امتهای آنان به خصوص،تصویری روشن برای ما ترسیم نموده است که همۀ پیامبران در آن مشترکند و نبوّت و گزینش آن بزرگواران برخاسته از ویژگیهای اساسی موجود در شخصیت هریک از پیامبران است که وی را شایستۀ گزینش الهی قرار داده تا آفریدگانش را هدایت کند.این ویژگیها عبارتند از:کمال یافتن عقل و خرد،آگاهی،پرهیزکاری،شکیبایی و بندگی کامل خدا که با بینش و آگاهی انجام پذیرد.
خدای متعال خطاب به پیامبر خویش فرموده است:
قُلْ إِنِّی عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی.. ؛ (1)
بگو:من نشانۀ روشنی از پروردگارم دارم...
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی... ؛ (2)
بگو:این راه من است!من و پیروانم با بصیرت کامل همۀ مردم را به سوی خدا دعوت میکنیم...
این همان منطق قرآنی است که نمایی از پابرجایی و استواری تلقی میشود...ازاینرو،باید گفت چگونه ممکن است خداوند پیامبری را برگزیند که از برانگیختهشدن خود و رسالتی که از ناحیۀ پروردگارش به او واگذار شده بیاطلاع باشد و از نشانههایی که از سوی خدای خویش میبیند،اطمینان حاصل نکند تا بدانجا که دیگران وی را مطمئن سازند؟!با عقل سازگار نیست که وی به پیامبری مبعوث و برای امر نبوّت مهیا شود و خود نداند پیامبر است و از ناحیۀ خدا برای راهنمایی مردم برانگیخته شده است،یا در مأموریت خود دچار شک و تردید شود؛تا چه رسد به اینکه تصور کند حقیقت را از کسی که باید خود،او را هدایت کند،به دست آورد و خداوند به این حقیقت اشاره فرموده است:
آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آنکس که خود هدایت نمیشود مگر آنکه هدایتش کنند،شما را چه میشود چگونه داوری میکنید؟ (3)
نمای روشنی که قرآن کریم از شخصیت پیامبران الهی ترسیم نموده و دلایل عقلی نیز آن را مورد تأیید قرار داده است بنیانش استوار و ثابت است تا
هرگونه تصویری را که از تورات و انجیل منتشر گشته یا در کتب صحاح یا در همۀ کتابهای تاریخی آمده و در آنها به برخی از سرگذشت پیامبران خدا پرداخته شده،به محاکمه بکشد،خواه این پیامبر،ابراهیم یا موسی یا عیسی یا پیامبر اکرم(صلوات اللّه علیهم اجمعین)باشد و خواه نقلکنندۀ چنین تصویری،برخی از همسران پیامبر و یا بعضی صحابه یا بستگان دور و نزدیک رسول خدا باشند.
آخرین پیامبر در یک نگاه
خاتم پیامبران و سرور فرستادگان الهی،حضرت محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب صلّی اللّه علیه و اله و سلم در هفدهم ربیع الاوّل عام الفیل دیده به جهان گشود.وی قبل از تولد،پدر را از دست داده بود.دوران شیرخوارگی حضرت در قبیلۀ سعد سپری گشت.در چهار یا پنج سالگی به مادرش بازگردانده شد.در شش سالگی مادر بزرگوارش دنیا را وداع گفت و جدش وی را تحت سرپرستی و مراقبت ویژۀ خود قرار داد.دو سال در کنار او حضور داشت و جدش هنگام وفات،امر سرپرستی وی را به عموی مهربانش ابو طالب سپرد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تا زمان ازدواج خویش همچنان در کنار عمویش باقی ماند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در دوازده سالگی به اتفاق عمویش به شام سفر کرد و در مسیر راه به بحیرای راهب برخورد.بحیرا وی را شناخت و در جهت مراقبت از وی به ابو طالب هشدار داد و از حوادث ناگواری که از جانب یهود در انتظار پیامبر بود،برای عمویش پرده برداشت.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در بیست سالگی در حلف الفضول(پیمان جوانمردان) شرکت جست و بعدها به آن افتخار میکرد.وی برای تجارت با اموال خدیجه به شام سفر کرد و در بیست و پنج سالگی و عنفوان جوانی،که به راستگوی امانتدار معروف بود،با خدیجه ازدواج کرد و قبایلی که برای نصب
حجر الأسود با یکدیگر در کشاکش بودند،وی را برای حلّ نزاع خود برگزیدند و حضرت با دست زدن به ابتکاری بسیار جالب بهگونهای عمل کرد که همۀ طرفهای درگیر از آن خرسند شدند.
در چهل سالگی به پیامبری مبعوث شد و با بصیرتی کامل مردم را به سوی خدا دعوت کرد و از میان کسانی که قبل از دیگران ایمان آورده بودند،یاران خویش را گرد آورد و پس از سپری شدن سه یا پنج سال از آغاز دعوت وی به سوی حق،خداوند به او فرمان داد تا بستگان خویش را-از عذاب الهی- بترساند.سپس به وی دستور داد رسالت خویش را آشکار کند و مردم را آشکارا به اسلام فراخواند تا کسانی که به اسلام علاقهمندند به جمع مسلمانان و مؤمنان بپیوندند.
از همان زمان،قریش در برابر حرکت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم مانع به وجود آوردند و کوشیدند مردم را از راه خدا بازدارند و از انتشار رسالت وی جلوگیری کنند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نیز ناگزیر در پی گشودن روزنۀ جدیدی برای دعوت خود در خارج از مکّه برآمد و گروهی از مسلمانان را به حبشه اعزام نمود که با استقبال گرم«نجاشی»پادشاه آن سرزمین روبرو شدند.این گروه به رهبری جعفر بن ابو طالب در آن سرزمین اقامت گزیدند و جعفر،تا سال هفتم هجری آن دیار را ترک نکرد.
قریش که در جهت همدست کردن نجاشی با خود و بر ضد مسلمانان توفیقی نیافتند،به طرحی جدید متوسل شدند که در تحمیل محاصرۀ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی نمودار گشت.این محاصره سه سال به طول انجامید و آنگاه که قریش از به تسلیم واداشتن پیامبر و ابو طالب و سایر بنی هاشم برای اهداف خود نومید گشتند،حصر را شکستند؛ولی پیامبر و نزدیکانش پس از
آنکه پیروزمندانه از محاصره بیرون آمدند در سال دهم بعثت با وفات ابو طالب و خدیجه-سلام اللّه علیهما-در بوتۀ آزمون سختی قرار گرفتند.اندوه این دو رویداد تأثیری شگرف بر وجود مقدس پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم داشت،زیرا وی طی یک سال دو پشتیبان قدرتمند خویش را از دست داد.
در اینجا برخی از تاریخنگاران،وقوع رخداد سیر به آسمانها و معراج را در اوج اندوه و فشار روحی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و ترجیحا در این زمان دانستهاند،زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در آن زمان شاهد مانعتراشی قریش بود که با تمام توان در برابر رسالت آن حضرت ایستادگی میکردند.ازاینرو،خدای متعال آفاق آینده را با نمایاندن نشانههای بزرگی از قدرتش،به روی آن حضرت گشود.رویداد«معراج»برای شخص پیامبر اکرم و مؤمنان همگی، برکات بزرگی در بر داشت.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای دستیابی به پایگاهی جدید،به طائف هجرت نمود ولی در این سرزمین که مجاور مکّه و تحت تأثیر فضای آن قرار داشت،به فتح و گشایش نوینی دست نیافت.با انتخاب همسایگی مطعم بن عدی،به سمت مکه بازگشت و برای گسترش رسالت خود در موسم حج به فعالیت جدیدی دست زد و با قبایلی که برای ادای مناسک حج و بازرگانی در بازار عکاظ،آهنگ بیت اللّه الحرام میکردند،تماس برقرار میکرد.پس از دیداری که با مردم مدینه داشت،خداوند درهای پیروزی را به رویش گشود و دعوت وی به پرستش خدای یگانه ادامه یافت و اسلام در مدینه منتشر شد.و پس از آن خداوند او را از نیرنگ قریش،که برای از سر راه برداشتن وی همدست شده بودند،آگاه ساخت.حضرت تصمیم گرفت خود،به مدینه هجرت نماید.ازاینرو،به علی علیه السّلام فرمان داد تا در بسترش بخوابد و خود بااحتیاط
کامل به سمت مدینه هجرت کرد و درحالیکه مردم مدینه برای استقبال وی در آمادگی کامل به سر میبردند وارد آن دیار گردید و در آغاز ماه ربیع الاول به منطقۀ«قبا»رسید و بدینسان،هجرت مبارک آن بزرگوار به دستور آن حضرت مبدأ تاریخ اسلام بهشمار آمد.
پیامبر خاتم دست به تأسیس نخستین دولت اسلامی زد و در سال نخست هجرت،با شکستن بتها و بنای مسجد نبوی به عنوان مرکز فعالیت و دعوت و حکومت خویش و با ایجاد پیمان برادری میان مهاجر و انصار پایه و اساس این دولت را استحکام بخشید تا بدینوسیله پایگاه مردمی استواری ایجاد کند و بنای دولت جدید بر آن قرار گیرد،افزون بر آن،به نگارش بخشنامهای پرداخت که ارتباط برخی قبایل با بعضی دیگر در آن تنظیم یافته بود و نیز پیماننامهای با قبایل یهود امضا نمود که خطوط کلی نخستین نظام اداری و حکومتی اسلام را شامل میشد.
دولت نوپا و همچنین رسالت اسلامی،با رویارویی ددمنشانهای که از ناحیۀ قریش در جهت براندازی رسالت و دولت اسلامی انجام گرفت،مواجه شد و بدینترتیب،جنگی پس از جنگ دیگر بر ضد مسلمانان افروخته گشت و پیامبر اکرم و مسلمانان،ناگزیر به دفاع از خویش شدند.
سالهای دفاع از این دولت جوان با نخستین سریّۀ (1)اعزامی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به فرماندهی عمویش حضرت حمزه در هفتمین ماه پس از هجرت صورت پذیرفت و تا پایان سال نخست هجرت،سه سریّه تدارک دید.
در این سال آیات بسیاری از سورۀ بقره بر آن حضرت نازل گردید تا دستورات
1) (1)) .گروهی از لشکر به تعداد پنج تا سیصد تن.
جاودانهای را برای پیامبر و دولت و امتش ترسیم و نقشههای منافقان را آشکار و رسوا سازد و از توطئههای یهود بر ضد پیامبر خاتم و دولت نوپا و جهانیاش پرده بردارد.
قریش از خارج مدینه و یهود از داخل این شهر،شخص پیامبر و دولت او را،نشانه رفتند.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تحرکات همگی را زیرنظر داشت و بدین سان،در سال دوّم هجرت،هشت غزوه و دو سریّه پیاپی صورت گرفت و غزوۀ بدر بزرگ در ماه رمضان همان سالی که روزه واجب شد رخ داد و آنگاه قبله تغییر یافت.و به استقلال امت مسلمان و دولت اسلامی،بعد جدیدی بخشید.
سال دوم،از سویی سرشار از پیروزیهای نظامی و از سویی دیگر فرو آمدن دستورات سیاسی و اجتماعی بود.در این سال،نخستین شکست خفّت بار نصیب قریش و یهودیان شد،چنانکه در همین سال بنی قینقاع،نخستین قبیلۀ یهود که مدینه را وطن خود برگزیده و در پی پیروزی مسلمانان در بدر بزرگ با رسول خدا پیمانشکنی کردند،از مدینه بیرون رانده شدند.
تحرکات نظامی قریش بر ضد اسلام و مسلمانان از خارج مدینه ادامه یافت و قبایل یهود سه سال پیاپی،چندبار پیمان خویش را با رسول اکرم شکستند و بدینترتیب،به وجود آمدن پنج غزوۀ احد،بنی نضیر،احزاب،بنی قریظه و بنی مصطلق در این سه سال،بار فوق العاده سنگینی را بر دوش پیامبر و قاطبۀ مسلمانان نهاد.
در سال پنجم که مسلمانان از خود رشادتهای بزرگی نشان دادند خداوند،مکر و حیلۀ احزاب مدینه و یهود را،به خودشان برگرداند و با مأیوس شدن قریش از درهم کوبیدن قدرت مسلمانان،خداوند زمینه را برای
فتحی آشکار مهیا ساخت و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم پس از صلح حدیبیه با قبایل اطراف خود همپیمان شد و به گردآوری آنها پرداخت تا در برابر تمام نیروهای شرک و الحاد،از آنها قدرتی یکپارچه به وجود آورد.خدای متعال در سال هشتم،مکّه را برای آن حضرت گشود و پس از آنکه گردنکشان قریش در برابر دولت و سیاست آن حضرت،سر تعظیم فرود آوردند،خدا به وی قدرت بخشید تا پایه و ارکان شرک را از شبه جزیره ریشهکن سازد.
سال نهم،با ورود هیئتهای اعزامی قبایل،که دستهدسته به دین الهی میگرویدند،سالی پررونق بود.
سال دهم هجری،سال حجة الوداع و آخرین سالی بود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در کنار امت خویش قرار داشت و برای پیشرفت دولت جهانی خویش و امتش،که شاهد بر سایر امتها بود،زمینهسازی میکرد.
روح بلند پیامبر عظیم الشأن اسلام در روز 28 ماه صفر سال یازدهم هجری پس از تحکیم ارکان دولت اسلامیاش،که رهبر معصومی را برای آن مشخص کرد،به ملکوت اعلی پیوست؛رهبری که جانشینی وی را برعهده داشت و در راه او گام برمیداشت و چنین ویژگی،تنها در شخص علی بن ابی طالب علیه السّلام وجود داشت.انسان کاملی که از دوران تولّد،تربیت یافتۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بهشمار میآمد و حضرت در طول زندگی به بهترین شکل ممکن از او مراقبت نمود.تمام ارزشهای اسلامی در اندیشه و سیر و سلوک و اخلاق امام علی بن ابی طالب علیه السّلام تبلور داشت و در اطاعت از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و دستورات و نواهی وی،برجستهترین نمونه بهشمار میرفت و شایستۀ نشان ولایت کبری و وصایت نبوی و خلافت اسلامی بود.ویژگیهای امیر مؤمنان،آن حضرت را در کیان رسالت اسلامی و انقلاب الهی و دولت
نبوی نامزد ساخت تا به دستور خدای سبحان پس از رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نخستین جانشین وی گردد.
پیامبر والامقام اسلام با وجود اوضاع سخت و دشوار آن زمان،تبلیغ رسالت را با نصب علی بن ابی طالب علیه السّلام به عنوان راهنما و پیشوای مسلمانان عملی ساخت،روح بلندش به آسمانها پر کشید و بدینسان،آن حضرت برترین نمونه در راه اطاعت از دستورات خدا بود،زیرا فرمان الهی را به بهترین وجه رساند و با رساترین بیان حجت را تمام ساخت.آنچه یادآوری شد نگاهی گذرا به شخصیت و زندگانی پیامبر خاتم حضرت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلم بود.اکنون برای تحقیقی بیشتر دراینباره با ما همراه باشید.
نوید پیامبران،در روزگاران
قرآن کریم به صراحت بیان داشته که دوران تاریخی بشر با پدیدۀ وجود نبوّتها و بعثت پیامبران و فرستادن رسولان،که جوامع خود را به سمت و سوی زندگی برتر و انسانیّتی کاملتر رهنمون میشدند،آغاز گردیده است.به گونهای که میتوانیم از آن نتیجه بگیریم درخشش نبوّت و ظهور پیامبران در جوامع بشری،آغاز دوران تاریخی بشر بهشمار میآید.
خدای متعال فرمود:
مردم،در آغاز یک دسته بودند،خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را مژده و بیم دهند و کتاب آسمانی را که به سوی حق دعوت میکرد با آنان فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه اختلاف داشتند،داوری کند،تنها کسانی که کتاب را دریافت داشته بودند و نشانههای روشن به آنها رسیده بود به جهت ستم رواداری میان خویش،در آن به اختلاف پرداختند،خداوند آنان را که ایمان آورده بودند به فرمان خود به حقیقت مورد اختلاف،رهبری نمود و خدا هرکس را بخواهد به راه راست هدایت میکند. (1)
1) (1)) . کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَیِّنٰاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَی اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ بقره/213.
حکمت و رحمت الهی به فرستادن پیامبران تعلق گرفت،پیامبرانی که برنامههای هدایتگرانه با خود داشته باشند و بشر را از وادی غریزه به وادی عقل و از منطق نزاع و کشمکش که بنیانش غریزه و زور بود،به منطق قانونمندی سوق دهند.جامعۀ بشری به وسیلۀ نبوّتها از ساختار حیات مادی خارج و به وادی پدیدۀ عقلی و معنوی وارد گشت.ارمغان این نبوّتها برای آدمی،طرح پیوندی فراتر از پیوند خونی و زیستی و برخاسته از اعتقاد بود،بههمین دلیل روابط انسانی،دگرگون شد و از روابط مادی به روابط معنوی ارتقا یافت.
اختلافاتی که پس از درخشش نبوّتها میان نوع انسان بروز کرد، اختلافاتی معنوی و دینی و اعتقادی بود؛زیرا علل و اسباب نزاع و کشمکش میان انسانها نهتنها به وسیلۀ دین و آیینی که نبوتها آوردند از میان نرفت؛ بلکه ادامه پیدا کرد و تنوع یافت و در این عرصه،غریزه،مبنای کشاکشها نبود بلکه قانون جای آن را گرفت.بنابراین،قانون برخاسته از دین،برای وحدت و همکاری و تکامل انسانی،بنیانی ثابت و استوار تلقی میشود. (1)
امام علی بن ابی طالب علیه السّلام در نخستین خطبۀ نهج البلاغه پس از بیان تاریخ آفرینش جهان و خلقت آدم علیه السّلام و اقامت دادن وی در زمین،میفرماید:
درخشش نبوّتها و پیاپی بودن آنها در گذر زمان،محور تاریخ انسان و حرکت وی به سوی کمال بهشمار میآید چنانکه قرآن با توضیح شیوۀ خود، در تعامل با تاریخ،به این مطلب تصریح کرده است.
امام علیه السّلام فرمود:
1) (1)) .حرکة التاریخ عند الامام علی علیه السّلام/71-73.
«و اصطفی سبحانه من ولد(آدم)انبیاء،أخذ علی الوحی میثاقهم و علی تبلیغ الرسالة امانتهم لمّا بدّل اکثر خلقه عهد اللّه الیهم،فجهلوا حقه،و اتّخذوا الأنداد معه،و اجتالتهم الشیاطین عن معرفته،و اقتطعتهم عن عبادته...
فبعث فیهم رسله،و واتر الیهم انبیاءه،لیستأدوهم میثاق فطرته،و یذکّروهم منسیّ نعمته،و یحتجّوا علیهم بالتبلیغ،و یثیروا لهم دفائن العقول و یروهم آیات المقدرة،من سقف فوقهم مرفوع،و مهاد تحتهم موضوع،و معایش تحییهم،و آجال تفنیهم،و أوصاب تهرمهم،و أحداث تتابع علیهم و لم یخل اللّه سبحانه خلقه من نبیّ مرسل،او کتاب منزل،او حجّة لازمة؛او محجّة قائمة.
رسل لا تقصّر بهم قلة عددهم،و لا کثرة المکذّبین لهم:من سابق سمّی له من بعده،او غابر عرّفه من قبله.
علی ذلک نسلت القرون،و مضت الدهور،و سلفت الآباء،و خلفت الأبناء.إلی أن بعث اللّه سبحانه محمدا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم لإنجاز عدته،و اتمام نبوّته، مأخوذا علی النبیّین میثاقه،مشهورة سماته،کریما میلاده،و أهل الارض یومئذ ملل متفرّقه و أهواء منتشره،و طوائف متشتتّة،بین مشبّه للّه بخلقه،او ملحد فی اسمه،او مشیر الی غیره.
فهداهم به من الضلالة،و أنقذهم بمکانه من الجهالة.ثم اختار سبحانه لمحمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم لقاءه و رضی له ما عنده،و اکرمه عن دار الدنیا،و رغب به عن مقام البلوی،فقبضه الیه کریما صلّی اللّه علیه و اله و سلم و خلّف فیکم ما خلّفت الأنبیاء فی اممها اذ لم یترکوهم هملا بغیر طریق واضح،و لا علم قائم»؛
خدای سبحان از میان فرزندان آدم پیامبرانی را برگزید و در(ابلاغ)وحی و امانت داری در رساندن پیام الهی به مردم از آنها پیمان گرفت (1)،در زمانی که بیشتر مردم پیمان خدا را دستخوش تغییر و تبدیل ساخته بودند و حق او را نمیشناختند و
1) (1)) .خداوند از پیامبران پیمان گرفت که آنچه را از طریق وحی بدانان رسیده به مردم ابلاغ کنند و یا از آنان عهد و پیمان گرفت تا جز بر مبنای آنچه از طریق وحی دریافت کردهاند برای مردم قانون وضع نکنند.
برایش همتا و شریکانی قرار داده بودند و شیاطین،آنان را از شناخت خدا بازداشته و آنها را از پرستش او جدا نموده بودند.از اینرو،خدا رسولان خود را میان آنان برانگیخت و پیامبرانش را پیاپی به سوی آنان فرستاد؛تا پیمان فطرت الهی را از آنان مطالبه نمایند (1)و نعمتهای فراموششده را برایشان یادآور شوند و با ابلاغ دستورات خدا،حجّت را بر آنها تمام کنند و گنجهای پنهان عقلها (2)را آشکار سازند و نشانههای قدرت الهی را به آنان نشان دهند.آن سقف بلندپایۀ آسمان را که بالای سرشان قرار گرفته،و این گاهوارۀ زمین را که زیر پایشان گسترده شده است و وسایل معیشت و زندگی را که آنها را زنده نگاه میدارد،و اجلهایی را که آنها را نابود میسازد و مشکلات و رنجهایی را که آنان را پیر و فرسوده میسازد و حوادثی را که پیاپی بر آنها وارد میگردد به یادشان آورند و خداوند،هرگز آفریدگانش را بدون پیامبری که فرستاده باشد و کتابی که نازل کرده باشد و یا دلیلی قاطع و راهی روشن رها نکرد؛پیامبرانی که با اندک بودن نفرات و فراوانی دشمنان و تکذیبکنندگان،هرگز در انجام وظایف خود کوتاهی نمیکردند آنکه پیشتر آمده بود از نام پیامبر بعدی آگاه شده بود و آنکه در آینده میآمد توسط پیامبر پیشین معرفی شده بود.
به همین شیوه قرنها سپری شد و روزگاران گذشت،پدران درگذشتند و فرزندان، جانشین آنها گردیدند،تا اینکه خدای سبحان برای وفا به وعدۀ خود و کامل گرداندن نبوّت،حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرستادۀ خویش را برانگیخت و پیمان
1) (1)) .گویی خدای متعال که در وجود انسان تمایلات و توان و قدرت به ودیعه نهاده و برایش شواهد و ادلّۀ هدایت اقامه نمود،از او پیمان گرفت تا آنچه را به او عطا گشته در مسیر اهدافی که برایش آفریده شده،صرف نماید.از اینرو،اگر دچار وسوسهها و تمایلات نمیگشت،به آن عهد و پیمان عمل مینمود و پیمان نمیشکست.بههمین دلیل،خداوند پیامبران را برانگیخت تا از مردم بخواهند به آن عهد و پیمان عمل کنند.
2) (2)) .گنجهای پنهان عقلها:انوار عرفانی که راز و اسرار موجودات را برای انسان آشکار ساخته و او را به مرحلۀ یقین به وجود آفرینندۀ موجودات ارتقاء میبخشد؛ولی گاهی ابری تیره از اوهام و خیالات، بر این انوار سایهافکن میشود.بنابراین،راز برانگیخته شدن پیامبران،آشکار ساختن آن معارف نهان و به ظهور رساندن آن راز و اسرار درونی است.
پذیرش نبوت او را از همۀ پیامبران گرفته بود،نشانههایش(که در کتب آسمانی پیامبران گذشته آمده بود)مشهور،و میلادش گرامی بود،در آن روز(که دیده به جهان گشود)مردم زمین ملتهایی پراکنده و با خواستههای گوناگون و در راههای مختلفی سیر میکردند.عدّهای خدا را به آفریدگانش تشبیه میکردند و گروهی در نام او به انحراف رفته و جمعی غیر او را میپرستیدند،خداوند به وسیلۀ پیامبرش آنها را از گمراهی به هدایت رساند و با موقعیت خود از جهالت رهانید.
سپس خدای سبحان،لقای خویش را برای محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم اختیار کرد و آنچه را نزد خود داشت برای وی پسندید و او را با انتقال از دنیا،گرامی داشت و از گرفتاری و مشکلات رهایی بخشید و در نهایت احترام قبض روح کرد و به سوی خویش فرا خواند،که درود خدا بر او و دودمانش باد.او نیز آنچه را پیامبران پیشین برای امت خود به میراث نهاده بودند،میان شما به جای گذاشت،زیرا پیامبران هرگز امت خود را بیآنکه راهی روشن و دانشی پایدار به آنها بدهند،رها نساختند. (1)
مژدۀ پیامبران گذشته در مورد نبوّت پیامبران بعدی،برای نسلهای معاصر آنان و نسلهای بعدی سودمند بود،زیرا دیدۀ آنها را میگشود و جهت استقبال از پیامبری که به نبوّتش مژده داده شده بود،آنان را در آمادگی کامل قرار میداد و شک و تردیدشان را در مورد وی برطرف میساخت و به آنان اعتماد و اطمینان بیشتری میبخشید.زیرا اگر یأس و نومیدی از اصلاح جامعه،به دل راه یابد،قلب را فراگرفته،انسان را به تفکر و اندیشه در مسیر شرّ و خیانت،
1) (1)) .یعنی پیامبران،امتهای خویش را در اموری که پس از رحلت هر پیامبر سبب هدایت آنها گردد،به خود واننهادند و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم نیز همانند آنان عمل کرد و کتاب خدا را که حاوی تمام امور مورد نیاز دینی امتش بود میان آنها به ودیعه نهاد و اهل بیت معصوم خود را جانشین قرار داد و آنها را همسنگ قرآن مجید مقرر داشت،چنانکه در حدیث ثقلین که به نحو تواتر از آن بزرگوار نقل شده و جمع زیادی از محدثان به نقل آن پرداختهاند،بدان تصریح کرده است.
وامیدارد.بنابراین،مژده به آمدن پیامبران مصلح،یأس و نومیدی را از دلهایی که در انتظار اصلاحند،میزداید و آنها را به سمت و سوی علاقه به زندگی و کوبیدن درهای خیر و نیکی متوجه میسازد.
اینگونه مژدهها،ایمان مؤمنان را در مورد نبوّت پیامبرانشان افزایش میدهد و کافران را در کفر خویش،به شک و تردید میاندازد و بدینترتیب استقامت و پایداری آنان را در برابر حق به ضعف میکشاند و زمینۀ پذیرش دعوت آن پیامبر را برایشان مهیا میسازد.
اگر این مژده به حصول اطمینان بینجامد،نیاز به درخواست معجزهای از آن پیامبر نیست چنانکه نبوّت سرشار از مژده،در دلها نافذتر و به باور و اعتقاد به آن نبوّت نزدیکتر خواهد بود.افزون بر اینکه مردم را از فشارهای ناگهانی در برابر رویدادهای غیرمنتظره دور نموده و دعوت پیامبر را از حالت نامأنوسی در دل مردم خارج میسازد. (1)
همۀ پیامبران بر یک راه و رسم بودهاند.پیامبر گذشته به ظهور پیامبر بعدی مژده میداده و پیامبر بعدی به پیامبر پیشین ایمان داشته است.افزون بر شواهد و موارد کاربردی که در بحث بعدی بدان خواهیم پرداخت،آیۀ 81 سورۀ آل عمران نحوۀ این مژدهها را بیان میکند.
1.به تصریح قرآن کریم،حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام به شیوۀ دعا در مورد رسالت خاتم پیامبران مژده داده است؛آنگاه که در مورد بیت اللّه الحرام در مکّۀ مکرمه و بالا بردن دیوارهای خانۀ کعبه سخن میگوید و برای
1) (1)) .محمد فی القرآن/36-37.
پذیرفته شدن عمل خود و اسماعیل علیهما السّلام و درخواست پدید آمدن امّتی مسلمان از نسلشان،به دعا میپردازد،چنین عرضه میدارد:؛
«پروردگارا!میان آنان پیامبری از خودشان برانگیز،تا آیات تو را بر آنان بخواند و آنها را کتاب و حکمت بیاموزد و پاک و پیراسته گرداند،زیرا تو توانا و حکیمی». (1)
2.قرآن کریم،به وجود مژدۀ نبوّت پیامبر امیّ حضرت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلم،در کتب عهد قدیم و جدید(تورات و انجیل)تصریح نموده و بیان داشته است که این دو کتاب هنگام نزول قرآن کریم و ظهور پیامبر اکرم موجود بودهاند و اگر این مژده در آنها وجود نداشت،پیروانشان به تکذیب آن میپرداختند.خدای متعال فرمود:
آنها که از فرستادۀ خدا پیامبر(امّی)پیروی میکنند؛پیامبری که ویژگیهایش را در تورات و انجیل نزد خود مییابند.آنها را به کارهای نیک دستور میدهد و از منکر بازمیدارد،اشیای پاکیزه را برای آنان حلال میشمرد و ناپاکیها را تحریم میکند و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها قرار داشت از(دوش)آنان برمیدارد. (2)
3.آیۀ ششم سورۀ صف،به صراحت بیانگر این است که عیسی علیه السّلام تورات را صریحا تصدیق و به رسالت پیامبری به نام احمد که بعد از او میآید، مژده داد و نهتنها حواریان،بلکه همۀ بنی اسرائیل را در این خصوص مخاطب قرار داد.
1) (1)) . رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ بقره/129.
2) (2)) . اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ... اعراف/157.
پیامبران پیشین نهتنها ویژگیهای عمومی پیامبر خاتم را برشمرده،بلکه ویژگیهای دیگری مانند:زادگاه،محل هجرت و خصوصیات روزگار بعثت و ویژگیهای جسمی و رفتاری و شریعت آن حضرت را بیان داشتهاند تا از این راه مخاطبان مژدۀ ظهور آن حضرت،به صورتی دقیق ایشان را بشناسند.به همین دلیل قرآن در مورد بنی اسرائیل فرموده است:آنان شخصیت پیامبر گرامی اسلام را که در کتب عهد قدیم و جدید به ظهورش مژده داده شده بود، نظیر فرزندان خود میشناختند. (1)بلکه براساس آنها،به اقدام عملی پرداخته،با به دست آوردن مکان هجرت و دولتش،در همان مکان استقرار یافتند (2)و با پیشدستی در دادن مژدۀ رسالت او به دیگران درصدد پیروزی بر کفار برآمده و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای پیروزی بر اوس و خزرج یاری خواستند (3).این اخبار از طریق پارسایان و دانشمندان آنها به دیگران رسید و با انتشار در مدینه،به مکّه نیز راه یافت. (4)
پس از اعلان رسالت،نمایندگانی از قریش برای تحقیق و بررسی پیرامون صحت ادعای نبوّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم نزد یهودیان مدینه شتافتند و در این زمینه به اطلاعاتی دست یافتند که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم را با آنها آزمودند (5)و از اطلاعات به دست آمده،صحت ادعای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برایشان روشن شد.
1) (1)) .انعام/20 نقل به مضمون.
2) (2)) .سیرة رسول اللّه 38/1-39.
3) (3)) .بقره/89 نقل به مضمون.
4) (4)) .اشعة البیت النبوی 70/1 به نقل از اغانی 75/16،تاریخ یعقوبی 12/2،حیاة نبی الاسلام 23 به نقل از سیرۀ ابن هشام 181/1 و اعلام الوری 26.
5) (5)) .به مطالبی که در شأن نزول سورۀ کهف وارد شده مراجعه شود.
گروهی از اهل کتاب و دیگران براساس همین علامات و نشانههایی که بدان آشنا بودند،بیآنکه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم معجزۀ ویژهای بخواهند (1)،به او ایمان آوردند و این مژدهها را برخی از نسخههای تورات و انجیل، (2)تاکنون همچنان در خود نگاه داشته است.
بدینسان،مژده به ظهور نبوّت خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و سلم قبل از ولادت آن حضرت و در دوران زندگی قبل از بعثت وی، همواره ادامه داشت.و خبر دادن بحیرای راهب و دیگران در آغاز بعثت مبارک آن حضرت،از مژدههای معروف و مشهور تلقی میشد (3).
امیر مؤمنان علیه السّلام آنجا که میفرماید:«...الی أن بعث اللّه سبحانه محمدا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلم لإنجاز عدته و اتمام نبوّته،مأخوذا علی النبیّین میثاقه مشهورة سماته... (4)»به این حقیقت تاریخی گواهی میدهد.
در طبقات ابن سعد از سهل،مولای عتیبه-که مردی مسیحی اهل حریس بود و دوران یتیمی خود را در کنار مادر و عمویش گذراند و به قرائت و مطالعۀ انجیل میپرداخت-نقل شده که میگوید:«...نسخهای از انجیل در اختیار عمویم بود.روزی من آن را برداشته و مطالعه کردم تا به ورقی رسیدم که نوع نوشتهاش برایم ناآشنا بود.زمانی که ورق را با دستم لمس کردم ملاحظه نمودم قسمتهایی از آن به وسیلۀ چسب به یکدیگر چسبانده شده است.وی میافزاید:آنها را از یکدیگر جدا کردم دیدم ویژگیهایی بدین شرح از
پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در آن نوشته شده:قامتش نه بلند است و نه کوتاه،چهرهای نورانی و دو گیسوی بافته دارد،میان شانههایش مهری نقش بسته است،در حال نشستن همواره زانوهایش را به بغل میگیرد،صدقه نمیپذیرد،بر الاغ و شتر سوار میشود و گوسفندان را میدوشد و پیراهنی وصلهخورده به تن میکند و کسی که دست به چنین کارهایی بزند،از تکبّر به دور است و او چنین عمل میکند.وی از دودمان اسماعیل و نامش احمد است.
سهل میگوید:هنگامی که از مطالعۀ ویژگیهای حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم فراغت یافتم،عمویم وارد خانه شد وقتی ورقه را در دست من دید مرا به خاطر از هم گشودن و مطالعۀ آن تنبیه کرد و مورد اعتراض قرار داد،در پاسخ او گفتم:عمو!من در این صفحات به ویژگیهای پیامبر خدا احمد، برخوردم.در پاسخم گفت:این پیامبر هنوز نیامده است.» (1)
1) (1)) .طبقات کبری 363/1.
جلوه هایی از شخصیّت خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و اله و سلم
امتیاز خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و اله و سلم از این جنبه است که نزد آموزگاری از جنس بشر خواندن و نوشتن نیاموخت (1)و در محیط علم و دانش بزرگ نشد،بلکه نشو و نمای او در جامعۀ جاهلی بوده و هیچکس در پی انکار این حقیقت قرآنی برنیامده است. (2)
آن بزرگوار میان مردمی بالندگی یافت که جهل و نادانی آنان و فاصلهشان از علوم و معارف از همه بیشتر بود،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم آن دوران را عصر جاهلیت نامید و امکان ندارد چنین نامگذاری از کسی جز فرد دانشوری،که به دانش و جهل و خرد و نادانی مردم کاملا آگاهی داشته،صادر گردد.
افزون بر این،وی(از نزد خدا)کتابی آورد که مردم را به علم و دانش و فرهنگ و اندیشه و تفکّر فراخوانده و انواع علوم و معارف را در خود جای داده است.او در آغاز،طبق برنامۀ درخور تحسینی،کتاب و حکمت را به مردم آموخت (3)تا اینکه تمدنی منحصر به فرد ایجاد کرد که شرق و غرب را با همۀ علوم و معارفش در نور دید و همچنان نیز نورافشانی میکند و میدرخشد.
آن حضرت خواندن و نوشتن نیاموخت،ولی با نادانی و جاهلیت و بتپرستی مبارزه کرد.دینی راستین و آیینی جهانی برای بشر به ارمغان آورد و در طول تاریخ،انسانها را به هماوردی فراخواند.وی از نظر شخصیّت و دانش و معارف،سخنان جامع و پرمعنا و خرد برتر و فرهنگ و شیوۀ تربیتیاش،معجزه بود.
از اینجاست که خدای متعال میفرماید:
به خدا و فرستادهاش ایمان آورید،آن پیامبر درسنخواندهای که به خدا و کلماتش ایمان دارد و از او پیروی کنید تا هدایت یابید. (1)
و نیز خطاب به رسولش فرمود:
و خداوند کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد و آنچه را نمیدانستی به تو آموخت و فضل و عنایت خدا بر تو هماره بزرگ بوده است. (2)
آری،خداوند آنچه را لازم بود به او وحی نمود و کتاب و حکمت را به او آموخت و وی را مشعلی فروزان و حجت و فرستادهای بیانگر دستورات الهی و پنددهندهای امانتدار،شخصیّتی یادآورکننده،مژدهدهنده و بیمدهنده مقرّر داشت. (3)
خداوند به وی شرح صدر و سینهای گشاده عنایت کرد و او را برای پذیرش وحی و پرداختن به وظیفۀ ارشاد،در جامعهای که تعصّب و خودخواهی بر آن سایهافکن بود،مهیا ساخت،آن وجود مقدّس،
1) (1)) . فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ کَلِمٰاتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ اعراف/158.
2) (2)) . وَ أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ مٰا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کٰانَ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکَ عَظِیماً نساء/ 113.
3) (3)) .مائده/15 و 19؛احزاب/46؛نساء/174؛فتح/8؛زخرف/29؛اعراف/68؛غاشیه/21؛اسراء/ 105.
برجستهترین راهنما و پیشوایی بهشمار میآمد که بشر در تبلیغ دعوت و تعلیم و تربیت،سراغ داشت.
تبدیل محیط جاهلی در ظرف چند سال به نگاهبانی مورد اعتماد و مدافعی نیرومند برای کتاب هدایت و مشعلی فروزان در علم و دانش و مقاوم در برابر تحرکات دگرگونکنندۀ حقیقت تحوّلی شگرف تلقی میشد.این ویژگی را باید معجزۀ این کتاب جاودانی و رسول گرامی و پیشوای(امّی) دانست.کسی که-در آن جامعۀ پر از جهل-بیش از همۀ مردم از خرافات و اوهام فاصله داشت و این ویژگی،نور بصیرت الهی بهشمار میآمد که زوایای وجود مبارکش را احاطه کرده بود.
خضوع کامل در برابر خدا،آفریدگار هستی و ایجادکنندۀ وجود و تسلیم کامل در مقابل قدرت عظیم و نفوذ حکم او و بندگی بیچونوچرا و از سر اختیار در برابر معبود یکتا و بینیاز،نخستین قلّهای است که هر انسانی باید آن را پشتسر نهد تا برای گزینش الهی مهیا گردد.قرآن کریم در مورد پیامبر بلند مرتبۀ اسلام،به این حقیقت گواهی میدهد:
قُلْ إِنَّنِی هَدٰانِی رَبِّی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ... وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ؛ (1)
بگو:پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرده...و من نخستین مسلمانم.
این ویژگی،نشان کمالی است که این بندۀ مسلمان،بدان دست یافت و در بندگی خود در برابر خدا،گوی سبقت از دیگران ربود و این بندگی بیمانند،در
1) (1)) .انعام/161-163.
گفتار و کردارش جلوهگر شد تا آنجا که فرمود:
«قرّة عینی فی الصلاة»؛ (1)
نماز روشنایی دیدۀ من است.
او در انتظار فرارسیدن وقت نماز به سر میبرد و برای ایستادن در برابر خدا اشتیاقش فزونی مییافت و به مؤذّن خود بلال میفرمود:
بلال!با اذان خود ما را آرامش ببخش. (2)
آن بزرگوار همواره با اعضای خانوادۀ خود به گفتوگو مینشست،ولی آنگاه که وقت نماز فرامیرسید[چنان از سخن گفتن با آنان خودداری میکرد]که گویی یکدیگر را نمیشناسند. (3)و هرگاه نماز بهپا میداشت از سینهاش خروشی چون صدای غلیان دیگ جوشان به گوش میرسید. (4)از بیم خدا آنقدر میگریست که محل نمازش تر میشد (5).به اندازهای نماز میگزارد که پاهای مبارکش متورّم میشد،به او میگفتند:خداوند که گناهان گذشته و آیندۀ شما را بخشیده،چرا اینگونه عبادت میکنی؟!میفرمود:
آیا نباید بندهای سپاسگزار باشم؟. (6)
آن حضرت،ماه شعبان و رمضان و سه روز از هر ماه را روزهدار بود (7)و با حلول ماه رمضان رنگ چهرۀ مبارکش دگرگون میشد و نمازگزاردنش افزون میگشت و با تضرع و زاری به دعا و نیایش میپرداخت.با فرارسیدن دهۀ آخر
ماه رمضان برای عبادت کاملا آماده میشد و از زنان،دوری میجست و شبزندهداری میکرد و در خلوت به عبادت میپرداخت (1)و در مورد دعا میفرمود:
دعا روح عبادت است. (2)(دعا)سلاح فرد باایمان و ستون دین و نور آسمانها و زمین است. (3)
همواره با خدا در ارتباط بود...و در هر کار کوچک و بزرگ همواره به پیشگاهش تضرع و زاری و دعا میکرد.روزی هفتادبار بیآنکه گناهی انجام داده باشد،توبه مینمود (4)و هرگاه از خواب بیدار میشد سر بر آستان حق میسایید (5)و روزانه سیصد و شصتبار خدا را سپاس میگفت و عرضه میداشت:
«الحمد للّه ربّ العالمین کثیرا علی کلّ حال»؛ (6)
در همۀ حالات،حمد و سپاس فراوان پروردگار جهانیان را سزاست.
و پیوسته به تلاوت قرآن میپرداخت و شیفته و دلباختۀ آن بود.جبرئیل برای کاهش رنج و زحمتی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در انجام عبادات بر خود روا میداشت،این آیهها را بر او نازل کرد:
طه* مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ 7 ؛ طه*ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به زحمت افتی.
خدای سبحان به رسول گرامی خود فرمود:
أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِکٰافٍ عَبْدَهُ؛ (1)
آیا خداوند برای(نجات)بندهاش کافی نیست.
نیز به او فرمود:
و بر خداوند عزیز و رحیم توکل نما،همان کسی که تو را به هنگامی که(برای عبادت)برمیخیزی و نیز حرکت تو را در میان سجدهکنندگان میبیند. (2)
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم همانگونه که خدا فرموده است،به ذات مقدس باری تعالی اعتماد و اطمینان مطلق داشت.
از جابر،نقل شده که گفت:در منطقۀ ذات الرقاع با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم همراه بودیم،به درخت سایهداری رسیدیم ما[به احترام رسول خدا]از سایۀ آن درخت استفاده نکردیم.وقتی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در سایه آرمید،ناگهان مشرکی از راه رسید و شمشیر حضرت را که به درخت آویزان بود برگرفت و بر پیامبر حمله برد و گفت:از من میترسی؟
حضرت فرمود:خیر.
گفت:چه کسی تو را از این شمشیر برّان رهایی میبخشد؟
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:خدا.و شمشیر از دست آن مرد افتاد.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم شمشیر را برداشت و به آن شخص فرمود:چه کسی تو را از دست من رهایی میبخشد؟
مرد گفت:از شما انتظار عفو دارم.
حضرت بدو فرمود:بگو:لا اله الاّ الله و إنّی رسول الله.
مرد گفت:از به زبان آوردن این جمله معذورم دار،ولی پیمان میبندم هیچگاه با شما نجنگم و با کسانی که با تو سر جنگ دارند،همدستی نکنم.از اینرو،پیامبر از او دست برداشت.وقتی آن مرد نزد یاران خود بازگشت، اظهار داشت:من از نزد بهترین انسانها پیش شما آمدهام. (1)
خدای متعال فرمود:
[پیامبران پیشین]کسانی بودند که به تبلیغ رسالتهای الهی میپرداختند و تنها از او میترسیدند و از هیچکس جز او بیم نداشتند. (2)
از علی بن ابی طالب علیه السّلام که دلاور مردان عرب در برابرش سر تسلیم فرود میآوردند،نقل شده فرمود:
هرگاه جنگ شدت مییافت و دو سپاه با یکدیگر روبرو میگردیدند،ما به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پناه میبردیم،در آن گیرودار هیچکس از پیامبر به سپاه دشمن نزدیکتر نبود. (3)
روز احد آنگاه که مردم پراکنده شده و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را تنها گذاشتند، مقداد،ثابتقدمی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را به توصیف کشیده،میگوید:به خدایی که او را به حق به پیامبری برانگیخت من در آن عرصه ندیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم
وجبی عقب نشسته باشد.آن حضرت رو در روی دشمن قرار داشت.گاهی جمعی از یارانش به سوی وی برگشته و گاهی از اطرافش پراکنده میشدند و گاهی میدیدم ایستاده و از کمانش تیر میافکند یا سنگ پرتاب میکند،تا کار به جایی رسید که دو طرف به پرتاب سنگ پرداختند (1).
خدای متعال فرمود:
و هرگز چشمان خود را به نعمتهای مادی که به گروههایی از آنان دادیم،میفکن، اینها شکوفههای زندگی دنیاست،تا آنان را در آن بیازماییم و روزی پروردگارت بهتر و پایدارتر است. (2)
از ابو امامه از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم منقول است که فرمود:
پروردگارم بر من عرضه فرمود که سرزمین مکّه را برایم از طلا قرار دهد عرض کردم:
پروردگارا!نمیخواهم،بلکه علاقهمندم یک روز سیر و روزی دیگر گرسنه باشم...
آنگاه که گرسنه شدم به درگاهت تضرع و زاری کنم و تو را یاد نمایم و آن زمان که سیر گشتم،تو را شکر و سپاس گویم. (3)
روزی پیامبر بر حصیری خوابیده بود پس از بیدار شدن،جای حصیر بر پهلوی مبارکش مانده بود،به او عرض شد:اجازه دهید برایتان زیراندازی تهیه کنیم.حضرت فرمود:
مرا با دنیا چهکار؟!من در دنیا نظیر سواری میمانم که لحظاتی زیر سایه درختی درنگ کرده و سپس حرکت میکند و آن را وامینهد. (1)
ابن عباس میگوید:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شبهای پیاپی گرسنه میخوابید و خانوادهاش برای شام غذایی در اختیار نداشتند و بیشتر نانهایی که استفاده میکردند از جو تهیه شده بود. (2)
عایشه گفته است:هرگز خانوادۀ پیامبر در یک روز،دو وعده غذا نخوردند مگر اینکه یک وعدۀ آن خرما بود. (3)نیز میگوید:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم که دنیا را وداع گفت،زره مبارکش نزد فردی یهودی در قبال سی صاع(90 کیلو)جو،گرو بود.
از انس بن مالک نقل شده که:فاطمه علیها السّلام پارۀ نانی خدمت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آورد،حضرت فرمود:
فاطمه جان!این پارۀ نان چیست؟عرضه داشت:قرص نانی است که خوش نداشتم آن را تناول کنم و آن را برای شما آوردم.حضرت فرمود:این نخستین غذایی است که پس از سه روز وارد دهان پدرت میشود. (4)
قتاده میگوید:پیش انس بودیم و نانوای وی نزدش حضور داشت.انس گفت:پیامبر تا زنده بود نان ترد(مطبوع)و گوشت آبپز تناول نکرد. (5)
ابن عباس میگوید:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در کارهای خیر بخشندهترین مردم به
شمار میآمد و بالاترین بخشش را در ماه مبارک رمضان داشت...جبرئیل هر سال در ماه رمضان به دیدار آن بزرگوار میآمد...و هرگاه جبرئیل با او دیدار میکرد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نسبت به امور خیر،از تندبادها بخشندهتر میشد. (1)
جابر میگوید:پیامبر اسلام هرگز در برابر درخواست مردم،نه نگفت (2).
روایت شده رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نزد بزّازی آمد و از او پیراهنی به چهار درهم خریداری کرد و آن را پوشید و بیرون رفت.در مسیر راه مردی از انصار به او برخورد و عرضه داشت:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم!پیراهنی نیاز دارم،خداوند از لباسهای بهشتی بر تو بپوشاند.حضرت پیراهن خویش را از تن بیرون آورد و بر آن مرد پوشاند و سپس نزد صاحب مغازه بازگشت و پیراهن دیگری به چهار درهم خرید و دو درهم،برایش باقی ماند،در راه به کنیزکی گریان برخورد نمود،علت گریهاش را پرسید،کنیزک در پاسخ گفت:ای رسول خدا! کسان(ارباب من)دو درهم به من سپردند تا با آن مقداری آرد تهیه کنم،ولی آنها را گم کردهام.پیامبر دو درهم(باقی)را به او داد،کنیزک عرضه داشت:
میترسم اگر به خانه برگردم مرا تنبیه کنند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم او را تا خانۀ مولایش همراهی کرد بدانجا که رسید بر اهل خانه سلام کرد،آنان صدای حضرت را شناختند[ولی پاسخ ندادند]بار دوم و سوم بازگشت و سلام کرد،آنگاه سلامش را پاسخ گفتند.حضرت بدانها فرمود:مگر شما نخستین سلام مرا نشنیدید؟عرض کردند:شنیدیم،ولی دوست داشتیم با سلام کردن بیشتر برای ما سلامتی بخواهی.پدر و مادرمان فدایت،بفرمایید چهچیز سبب حضور شما در اینجا شد؟
فرمود:بدینجهت که این کنیزک میترسید او را تنبیه کنید.صاحب کنیزک عرضه داشت:چون شما او را همراهی نمودید بهپاس مقدمتان،او را در راه خدا آزاد کردم و رسول گرامی اسلام،آنان را به خیر و نیکی و بهشت مژده داد و فرمود:
خداوند در این ده درهم برکت ایجاد کرد،بر اندام پیامبرش و مردی از انصار پیراهن پوشاند و به وسیلۀ آنها بردهای را آزاد کرد،خدا را سپاس میگویم،هم اوست که به قدرت خویش این نعمت را بر ما ارزانی داشت. (1)
با فرارسیدن ماه مبارک رمضان،آن حضرت همۀ اسیران را آزاد میکرد و به فقرا یاری میرساند. (2)
از عایشه نقل شده که:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم هیچگاه از کسی که در مورد او اسائه ادب روامیداشت،انتقام نمیگرفت مگر جایی که به احکام الهی بیحرمتی میشد.هیچگاه با دستش کسی را تنبیه نکرد،مگر آنجا که در راه خدا چنین عملی انجام میپذیرفت،و هیچگاه کسی را که از او درخواستی داشت،محروم نساخت مگر اینکه از او درخواست گناهی میشد که وی بیش از همۀ مردم از گناه فاصله داشت. (3)
از عبید بن عمیر روایت شده گفت:هر گنهکاری را که گناهش به مرز اجرای حدّ نرسیده بود نزد حضرت میآوردند،آن بزرگوار وی را میبخشید. (4)
انس میگوید:ده سال افتخار خدمتگذاری رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را داشتم،آن حضرت حتی به من افّ نگفت و در مورد کاری که انجام داده بودم نفرمود چرا
انجام دادهای؟و اموری را که انجام نداده بودم نفرمود چرا انجام ندادهای؟ (1)
عربی بیابانی نزد آن حضرت آمد و ردای مبارکش را بهگونهای کشید که جای حاشیۀ ردا بر گردن آن بزرگوار ماند،آنگاه به حضرت عرض کرد:ای محمد!از اموال الهی که در اختیار داری به من نیز سهمی بده.حضرت متوجه او شد و لبخندی زد.سپس دستور داد اموالی به او بدهند.
وجود مقدس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در دوران زندگی خود به عفو و بخشش و گذشت،معروف بود...وحشی،قاتل عمویش حضرت حمزه را بخشید...
چنانکه از خیانت زن یهودی که گوسفند بریان مسمومی نزد حضرت آورد، گذشت و ابو سفیان را مورد بخشش قرار داد و ورود به خانۀ او را امان از کشته شدن مقرّر داشت،و از قریش که نافرمانی دستور خدا کرده و با تمام توان با حضرتش جنگیده بودند،چشمپوشی کرد...در صورتی که آن بزرگوار در اوج قدرت و عزّت و سربلندی قرار داشت و بدانها فرمود:
خدایا!قوم من افرادی جاهلاند آنان را هدایت فرما...اکنون آزادید و میتوانید بروید. (2)
قرآن کریم از عظمت حلم و بردباری رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم سخن میگوید
وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ؛ (3)
اگر خشن و سنگدل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند،پس آنها را ببخش و برایشان آمرزش بطلب.
و در این فرمودهاش بالاترین درجۀ مهربانی و عطوفتش را توصیف
کرده است:
لَقَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ؛ (1)
به یقین،رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت و گران است و بر هدایت شما پافشاری دارد و با مؤمنان،رؤوف و مهربان است.
از ابو سعید خدری روایت شده که گفت:شرم و حیای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از دوشیزهای که در پوشش قرار داشته باشد بیشتر بود و اگر چیزی را ناخوشایند میداشت،از چهرۀ مبارکش هویدا بود. (2)
از علی علیه السّلام نقل شده که فرمود:هرگاه چیزی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم درخواست میشد و قصد داشت آن را انجام دهد،میفرمود:آری.و اگر نمیخواست انجام دهد،سکوت میکرد و هیچگاه در مورد چیزی، نه نگفت (3).
از یحیی بن ابی کثیر نقل است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
من مانند بنده،غذا میخورم و مانند بنده،مینشینم،زیرا من تنها یک بندهام. (4)
معروف است،آن بزرگوار بر کودکان سلام میکرد. (5)رسول خدا خواست با مردی سخن بگوید،آن شخص از هیبت و شکوه حضرت بر خود لرزید،آن جناب فرمود:
آرام باش،من پادشاه نیستم(که از من میترسی)بلکه فرزند زنی هستم که غذایش گوشت خشکیده بود. (1)
از ابو امامه روایت شده که گفت:نشسته بودیم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با تکیه بر عصا بر ما وارد شد به احترامش بهپا خاستیم،فرمود:
مانند غیرعربها که برخی برای بعضی دیگر[برخاسته]تعظیم میکنند،بهپا نخیزید. (2)
پیامبر اکرم با یاران خود مزاح میکرد اما از نارواگویی پرهیز داشت. (3)در ساختن مسجد (4)و کندن خندق (5)اطراف مدینه با یارانش همکاری میکرد و با اینکه سرآمد خردمندان بود با ایشان بسیار مشورت میکرد. (6)او هماره میفرمود:
«اللّهم احینی مسکینا و توفّنی مسکینا و احشرنی فی زمرة المساکین و إنّ أشقی الأشقیاء من اجتمع علیه فقر الدنیا و عذاب الآخرة»؛ (7)
خدایا!مرا مستمند زنده بدار و مستمند بمیران و در جمع مستمندان محشور گردان،تیرهبختترین شقاوتمندان کسی است که در دنیا دچار فقر و در آخرت گرفتار عذاب الهی شود.
آنچه بیان شد نمایی بسیار خلاصه از جلوههای شخصیّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و گوشهای از رفتار فردی و اجتماعی آن بزرگوار بود.بیان موارد شگفتانگیز و فراوان دیگری از رفتار و جنبههای مدیریتی،سیاسی،نظامی، اقتصادی و خانوادگی پیامبر را که در جهت پیروی و الهام گرفتن از آنها در خور تحقیق و پژوهشاند به بخشهای بعد موکول میکنیم.
بخش نخست ولادت و تربیت بخش دوم رشد و بالندگی بخش سوم از ازدواج تا بعثت
ولادت و تربیت
قبل از بعثت نبوی فساد و جور و ستم در جامعۀ شبهجزیره،ریشه دوانیده بود.جامعۀ یادشده،از یکپارچگی لازم برخوردار نبود و برای جلوگیری از سقوط و تباهی که نشانههایش در جامعۀ جزیرة العرب پدیدار شده بود، ویژگیهای اجتماعی و فرهنگی برخاسته از زندگی صحرانشینی کافی به نظر نمیرسید.پیمانهایی که در آن سامان به وجود آمد پدیدهای اجتماعی جهت رویارویی با آن پراکندگی بود،ولی تعدّد آنها خود،دلیل نابودی قدرت مرکزی در آن جامعه بهشمار میآمد.
ما به جز اقدام برخی افراد که تنها نمایانگر نپذیرفتن فساد و تباهی جامعۀ آن روز بود،هیچ حرکت و اقدام قابل توجهی در مسیر اصلاح و تغییر در جزیره العرب نمیبینیم،ولی همین اقدامات فردی نیز به سطح نظریه یا حرکت دگرگونساز مؤثّری در این جامعه نرسید. (1)
گاهی جدایی و ازهمپاشیدگی جامعۀ قریشی را در پدیدۀ اختلاف آنان پیرامون بنای کعبه نیز،میتوان ملاحظه کرد آن هم در زمانی که قریش از
1) (1)) .سیرۀ نبوی 225/1.
گرامیترین و یکپارچهترین قبایل عرب بهشمار میرفت و از هشدارهای پیاپی یهودیان جزیرة العرب که با پیشدستی مژدۀ ظهور مصلح رهاییبخش بشر را همراه با رسالت آسمانی پیامبر،به مردم آن سامان میدادند و اظهار میداشتند:«پیامبری ظهور میکند و بیتردید بتهای (1)شما را خواهد شکست»میتوان به غوطهور بودن آن جامعه در فساد و تباهی استناد کرد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در خانوادهای یکتاپرست و خداشناس دیده به جهان گشود و در محیطی پرورش یافت که از فضایل بلند اخلاقی و جایگاه پرارج بهرهمند بود.از سخن و دعای جدش عبد المطلب میتوان به ایمان وی پی برد.زمانی که ابرهۀ حبشی برای ویران کردن کعبه به آن سامان حمله کرد، عبد المطلب برای حمایت از کعبه،نهتنها به بتها پناه نبرد،بلکه بر خدای توانا توکل نمود. (2)
میتوان گفت:عبد المطلب از اخباری که بر مقام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تأکید داشت،به رتبه و جایگاه و آیندۀ آن حضرت،کاملا آگاه بود.اوج توجه عبد المطلب به پیامبر زمانی جلوهگر شد که وجود مقدس آن حضرت صلّی اللّه علیه و اله و سلم را در دوران شیرخوارگی،بر درگاه الهی واسطه قرار داد و طلب باران نمود،زیرا عبد المطلب به مقام و جایگاه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در پیشگاه خدای سبحان پی برده بود (3).هشداری که عبد المطلب در کودکی پیامبر در خصوص مراقبت و
توجه به وی،به ام ایمن داده بود گواه دیگری بر این مدعاست.
عمویش ابو طالب نیز،از این ویژگی برخوردار بود؛وی در امر سرپرستی و مراقبت از وجود پربرکت پیامبر و همکاری با وی در جهت تبلیغ و آشکار ساختن رسالت،تا آخرین لحظات عمر مبارکش استمرار بخشید و در این راستا،اذیّت و آزار قریش و قطع رابطۀ آنان و حصر اقتصادی شعب را متحمل گشت و این حقیقت را که در موارد متعددی از ابو طالب علیه السّلام نقل شده و به اهتمام و توجه وی به حفظ و حراست از وجود گرانقدر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم ارتباط داشته،به خوبی لمس میکنیم. (1)
روایاتی که در مورد پدر بزرگوار نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مادر گرامی آن حضرت وارد شده،شرک و بتپرستی آنان را مردود میداند و در این خصوص سخن رسول خدا دلیلی کافی است که فرمود:
«من همواره از صلبهای پاک به رحمهای پاک انتقال یافتم.» (2)
این سخن به پاکی و طهارت پدران و مادران آن بزرگوار از هرگونه پلیدی و شرک اشاره دارد.
هنوز آیین نصرانیت اهداف خویش را در جامعۀ بشری محقق نکرده و تأثیر زیادی نگذاشته بود که دنیا غرق در مظاهر گمراهی و انحراف گردید و مردم در دام گمراهی فتنهها گرفتار و سرگردان شدند و جهل و نادانی،آنان را
خوار و بیمقدار ساخت،آشفتگی اوضاع روم،کمتر از آشفتگی اوضاع رقبای خود در فارس نبود و جزیرة العرب اوضاعی بهتر از آن دو نداشت و همه در لبۀ گودالی از آتش قرار داشتند.
قرآن کریم بهگونهای بسیار رسا و بلیغ گوشهای از زندگی اسفبار بشر را در آن دوران شرح داده،چنانکه مهتر اهل بیت،علی بن ابی طالب علیه السّلام در تعدادی از خطبههای خود از اوضاع دردناکی که با آن همدوران بوده تصویری ملموس ارائه داده است.از جمله در توصیف اوضاع جامعهای که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در آن به رسالت مبعوث گردید،میفرماید:
هنگامی خداوند رسالت را بر عهدۀ او گذارد که مدتها از بعثت پیامبران پیشین سپری شده بود و ملتها در خواب عمیقی فرو رفته بودند،فتنه و فساد،جهان را فرا گرفته بود کارهای خلاف میان مردم گسترش یافته بود و آتش جنگ زبانه میکشید.
روشنایی از دنیا رخت بربسته بود و مکر و فریب ظاهر گشته بود.برگهای درخت زندگی به زردی گراییده بود و از ثمرۀ زندگی خبری نبود.آب حیات انسان به زمین فرو رفته بود و نشانههای هدایت فرسوده شده بود.پرچمهای هلاکت و بدبختی آشکار شده بود،دنیا با قیافهای زشت به اهلش مینگریست و با چهرۀ درهمکشیده با علاقهمندانش روبرو بود.میوۀ آن درخت،فتنه و طعامش مردار بود.در درون، وحشت و اضطراب و در بیرون شمشیر حکومت میکرد. (1)
در اوضاعی چنین دشوار که بشر آن را پشتسر میگذاشت،نور الهی درخشید و بندگان خدا و دیار آنان را روشنایی بخشید و به زندگی ارزشمند و
1) (1)) .«أرسله علی حین فترة من الرسل و طول هجعة من الأمم و اعتزام من الفتن،و انتشار من الأمور و تلظّ من الحروب،و الدنیا کاسفة النور،ظاهرة الغرور،علی حین اصفرار من ورقها،و إیاس من ثمرها، و اغورار من مائها،قد درست منار الهدی،و ظهرت أعلام الردی،فهی متجهّمة لأهلها،عابسة فی وجه طالبها،ثمرها الفتنة،و طعامها الجیفه،و شعارها الخوف،و دثارها السیف»نهج البلاغه خطبۀ(89).
سعادت همیشگی مژده داد و سرزمین حجاز در ماه ربیع الاوّل عام الفیل-سال 570 میلادی-که بیشتر محدثان و تاریخنگاران برآنند؛با ولادت نبیّ اکرم حضرت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلم سرشار از خیر و برکت گردید.
اهل بیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم-که از دیگران آگاهترند-روز میلاد آن بزرگوار را در پگاه روز جمعه،هفدهم ربیع الاوّل،دانستهاند و همین تاریخ،بین شیعه معروف است و دیگران برآنند که آن حضرت روز دوشنبه دوازدهم همین ماه چشم به جهان گشوده است. (1)
برخی منابع تاریخی و روایی از وقوع رخدادهای شگفتانگیزی در روز ولادت آن بزرگوار سخن میگوید؛از جمله:خاموش شدن آتش آتشکدۀ فارس،وقوع زمین لرزهای که در اثر آن دیر و صومعهها ویران گشت و هر معبودی که در کنار خدای عزّ و جل مورد پرستش قرار میگرفت،از جایگاهش برکنده شد و بتهای نصب شده،به رو،بر زمین فروریخت.
وجود چنین اوضاع و طلوع ستارههایی که از قبل دیده شده بود،برای ساحران و جادوگران غیرقابل پیشبینی بهشمار میآمد.
زمانی که وجود مقدس رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم پا به عرصۀ وجود نهاد،این جملات را بر زبان میآورد
«اللّه اکبر،و الحمد للّه کثیرا و سبحان اللّه بکرة و اصیلا» (2)
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم به دو نام«محمد»و«أحمد»معروف بود و قرآن کریم هر دو نام را یادآور شده است.
تاریخنگاران آوردهاند:عبد المطلّب،جد پیامبر،آن حضرت را«محمد»
نامید و در پاسخ کسانی که سبب این نامگذاری را از او جویا شدند،میفرمود:
خواستم وی در آسمان و زمین مورد ستایش قرار گیرد. (1)چنانکه مادرش آمنه،نیز قبل از جدش وی را«احمد»نام نهاده بود.
آنگونه که قرآن کریم خبر داده است،انجیل از زبان حضرت عیسی علیه السّلام به ظهور پیامبر اکرم نوید و علمای اهل کتاب نیز آن را تصدیق کرده بودند و این فرمودۀ خدا بیانگر همین معناست:
شما را به ظهور پیامبری به نام احمد که پس از من خواهد آمد مژده میدهم. (2)
در عرف جزیرة العرب و سایر جاها هیچگونه مانعی وجود نداشت که یک فرد،به دو نام و دو لقب و دو کنیه معروف باشد.
وجود گرانقدر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم،تمام زوایای ذهن عبد المطلّب-که اینک عزیزترین فرزندش،عبد اللّه،را در سن جوانی از دست داده بود-به خود مشغول کرده بود.ازاینرو،جدّ بزرگوارش امر شیرخواری وی را به«ثویبه» کنیزک ابو لهب سپرد تا بتواند با فراهم آوردن موقعیتی مناسب این کودک را به صحرانشینان قبیلۀ سعد بسپرد تا دوران شیرخوارگی را در آن سامان به سر برده و در محیطی پاک و دور از خطر بیماریهایی که کودکان مکّه را تهدید میکرد،در جمع فرزندان بادیهنشینان رشد کند و بزرگ شود،چراکه رسم اشراف مکّه بر این بود،نوزادان شیرخوار خود را برای شیر دادن به زنان شیرده صحرانشین میسپردند و میان آنان زنان قبیلۀ سعد در این کار معروف بودند.این قبیله در اطراف مکّه و نواحی حرم سکونت داشت و زنان
آن هر سال در ایّام ویژهای به مکّه آمده تا کودکان شیرخوار را جهت شیر دادن، تحویل گرفته و از این راه امرار معاش کنند؛به ویژه در سال ولادت نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم که با خشکسالی و قحطی همراه بود،این زنان نیاز بیشتری به کمک اشراف مکّه داشتند.
برخی مورّخان مدعی شدهاند به خاطر یتیمی پیامبر،هیچیک از زنان شیرده حاضر نشد وی را برای شیر دادن بپذیرد و کاروان زنان شیرده که هریک با خود کودک شیرخواری همراه داشت در آستانۀ بازگشت به بادیه بودند.تنها حلیمه سعدیه،دختر ابو ذؤیب،بود که نوزادی برای شیردادن نیافته بود.وی که مانند سایر زنان شیرده،در آغاز،از پذیرش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم سرباز زده بود، وقتی کودکی برای شیر دادن نیافت به شوهرش اظهار داشت:به خدا سوگند! نزد خانوادۀ همان نوزاد یتیم خواهم رفت و او را خواهم گرفت.شوهرش نیز به او اجازه داد و به نزد خانوادۀ آن کودک بازگشت و با دلی سرشار از آرزو و به این امید که شاید با پذیرش آن نوزاد زندگیاش خیر و برکت یابد،او را در آغوش کشید. (1)
مقام و جایگاه خاندان بنی هاشم و شخصیّت جد بزرگوار رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم که به بخشش و احسان و کمک به نیازمندان و محرومان معروف بود،چنین ادعایی را مردود میسازد.افزون بر اینکه به نقل برخی تاریخنگاران،پدر بزرگوار رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم چند ماه پس از ولادت آن حضرت دنیا را وداع گفته بود. (2)
در روایت آمده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در کودکی،جز شیر«حلیمه»شیر هیچ
زنی را نپذیرفت (1).
حلیمه میگوید:روزی عبد المطلب به من برخورد و پرسید:از کدام قبیلهای؟عرض کردم:از قبیلۀ سعد.
فرمود:نامت چیست؟عرض کردم:حلیمه.حضرت لبخندی زد و فرمود:
این نام بر تو مبارک باد،دو خوی پسندیده در این نام وجود دارد،یکی سعادت و خوشبختی و دیگری حلم و بردباری،که خیر دنیا و سربلندی آخرت در آنهاست. (2)
تصوری که حلیمه با گرفتن یتیم عبد المطلّب در رسیدن به خیر و برکت داشت،به نومیدی مبدّل نگشت.روایت شده که سینۀ حلیمه از شیر تهی بود ولی با شیر دادن پیامبر،سینهاش پر از شیر شد.
حلیمه میگوید:هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را برای شیر دادن برگرفتیم، در زندگی و اموال خود سراسر نظارهگر خیر و برکت بودیم و پس از دوران خشکسالی و تلاش توانفرسا،توانگری یافتیم. (3)
نوزاد«عبد المطلب»نزدیک به پنج سال را در دامان حلیمه و شوهرش در مناطق صحرایی قبیلۀ سعد،سپری کرد.حلیمه پس از گذشت دو سال که نوزاد از شیر گرفته شد،به جهت خیر و سعادتی که از برکت وجود مبارک آن حضرت نصیب وی شده بود،با بیمیلی،او را به خانوادهاش بازگرداند، مادرش(آمنه)نیز از بیم ابتلای نوزادش به انواع بیماریها،بر بازگشت فرزندش به منطقهای دور از مکّه،پافشاری میکرد و بدینسان،حلیمه،نوزاد را با شادمانی بازگرداند.
نقل شده وقتی حلیمه ملاحظه کرد جمعی از نصرانیهای حبشه وارد حجاز شدهاند و به دلیل مشاهدۀ نشانههای پیامبر مورد نظر در این نوزاد بر ستاندن وی و بردن او به حبشه پافشاری دارند تا بدینوسیله به افتخار پرورش دادن وی نایل شوند و در پیروی از او،به مجد و عظمت دست یابند، از بیم خیانت دستهای مرموز،بار دوم کودک را به مکّه آورد. (1)
مورّخان به پدیدۀ درخواست باران به واسطۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم که چندین بار در زندگی آن حضرت و دوران شیرخواری و نوجوانی،در زمان جدّ و عمویش رخ داد،اشاره کردهاند.نخستینبار زمانی اتفاق افتاد که مردم مکّه دچار خشکسالی بزرگی شدند و در آن سامان،دو سال باران نیامد.ازاینرو، عبد المطلب به فرزند خود ابو طالب دستور داد تا نوهاش حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم را-که نوزادی در قنداق بود-حاضر نماید.وقتی نوزاد را نزد وی آوردند او را روی دست گرفت و رو به کعبه به سمت آسمان بالا برد و چندبار عرضه داشت:خدایا!به حق این کودک،باران با برکت و مداوم خویش را بر ما فروفرست.دیری نپایید که تودههای ابر،چهرۀ آسمان را پوشاند و چنان باران شدیدی بارید که مردم از شدّت آن بر ویرانی مسجد الحرام بیمناک شدند. (2)
بعدها در دوران نوجوانی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم یکبار دیگر این درخواست باران تکرار شد و اینبار عبد المطلب وی را به دامنۀ کوه ابو قبیس برد و سران
و بزرگان قریش،او را همراهی کرده و به برکت وجود پیامبر،خواهان استجابت دعا بودند و ابو طالب با اشعاری که با این ابیات آغاز میشوند به این رخداد اشاره کرده است:
پدر ما شفیع حرم بود،آن هنگام که به وسیلۀ او؛از بارانی سیلآسا که صبح دمان فروریخت سیراب شدند درحالیکه ما از خشکسالی چونان شورهزار گشته و زمین آبهای خود را فروخورده بود شفیع ما در مکه به دعا برخاست و خداوند ما را سیراب نمود. (1)
تاریخنگاران آوردهاند که:قریش از ابو طالب خواستند تا برایشان از خدا درخواست باران نماید.وی درحالیکه دست پیامبر نوجوان صلّی اللّه علیه و اله و سلم را گرفته بود به سوی مسجد الحرام روانه شد؛نوجوانی که چهرۀ نورانیاش چونان خورشیدی که از پشت ابر هویدا شود،میدرخشید.ابو طالب،برای درخواست باران،خدا را به حق پیامبر سوگند داده،دیری نپایید که ابرها در آسمان ظاهر گشت و باران فراوانی بارید و نهرها جاری شد و همگی شادمان گشتند و زمانی که قریش دشمنی خود را نسبت به وجود مقدس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و رسالت مبارک آن حضرت به اوج رساندند،ابو طالب به این کرامت نیز اشاره کرد و فرمود:
آن چهرۀ نورانی که به احترامش ابرها باران بارید،آنکه بهار یتیمان و پناه بیوهزنان بود،هاشمیان در چنگ هلاکت گرفتار آمده بدو پناه بردند و نزد او از
1) (1)) .سیرۀ حلبی 331/1. ابونا شفیع الناس حین سقوا به من الغیث رجاس العشیر بکور و نحن-سنین المحل-قام شفیعنا بمکّة یدعو و المیاه تغور
نعمتهای فراوان برخوردار شدند. (1)
موارد یاد شده حاکی از این است که عبد المطلب و ابو طالب که هردو سرپرستی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را برعهده داشتند،یکتاپرستانی خالص بوده و به خدای متعال ایمان داشتهاند و اگر این دو بزرگوار از ویژگی دیگری غیر از این دو موقعیت،برخوردار نبودند،در افتخار و سربلندی،آنان را بسنده بود.و این خود،دلیل بر این است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در خانهای که دیانت و خداپرستی و توحید در آن حکمفرما بود،بالید و پرورش یافت.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بعد از پدر بزرگوارش زمانی طولانی از سرپرستی مادر مهربانش،بهرهمند نگردید.آمنه در انتظار جوانی یتیم عبد اللّه به سر میبرد تا در فقدان شوهر مهربانش برای او تسلّی خاطر باشد ولی مرگ،او را چندان مهلت نداد.
روایت شده حلیمۀ سعدیه پیامبر را در پنج سالگی به خانوادهاش بازگرداند و مادرش آمنه تصمیم گرفت برای زیارت قبر شوهر عزیز خود در مدینه،فرزندش را با خود همراه ببرد و محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم ضمن دیدار با داییهای خود از قبیلۀ نجّار،در آن سامان با آنان آشنا گردد.ولی این سفر،اندوه دیگری برای پیامبر در پی داشت زیرا وی پس از زیارت محل وفات و دفن پدر،در مسیر بازگشت در منطقهای به نام«ابواء»مادر مهربان خویش را از دست داد.
1) (1)) .سیرۀ حلبی 190/1؛البدایة و النهایة 52/3؛بحار الانوار 28. و أبیض یستسقی الغمام بوجهه ربیع الیتامی عصمة للأرامل تلوذ به الهلاک من آل هاشم فهم عنده فی نعمة و فواضل
گویی ورود حزن و اندوه پیاپی بر قلب نازنین پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در کودکی، نوعی از مراحل آمادگی الهی بهشمار میآمد تا شخصیّت والای آن حضرت تکامل یابد.بدینترتیب،ام ایمن سفر خویش را به همراهی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به سمت مکّه ادامه داد تا وی را به جدش عبد المطلب که علاقۀ شدیدی به نوادهاش داشت،بسپارد. (1)
محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم در دل عبد المطلب به جایگاهی دست یافته بود که هیچیک از فرزندان و نوادگانش با اینکه از بزرگان بطحاء بهشمار میآمدند،بدان پایه نرسیده بودند.نقل شده روزی عبد المطلب در صحن کعبه بر زیراندازی که برایش گسترده بودند نشسته بود و سران و بزرگان قریش و فرزندانشان اطرافش حضور داشتند،ناگهان چشم آن حضرت به نوادهاش«محمد»افتاد، دستور داد راه باز کنند تا نزدش آید.سپس وی را در کنار خویش و بر فرش ویژۀ خود نشاند.افزون بر فضایل بلند اخلاقی که پیامبر از کودکی برخوردار از آنها بود،این توجه و عنایت از ناحیۀ بزرگ قریش،جایگاه وی را در دل قریشیان استوارتر کرد.
قرآن کریم به دوران یتیمی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم که آن را تحت سرپرستی پروردگار پشتسر نهاد،اشاره فرموده است:
أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآویٰ؛
آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟.
1) (1)) .سیرۀ حلبی 105/1.
دوران یتیمی،معمولا در ساختار و آمادهسازی انسان جهت پختگی و اعتماد به نفس در تحمل رنجها و دشواریهای گریبانگیر و صبر و پایداری در برابر آنها تأثیری بسزا دارد.و بدینگونه خدای متعال خود،آمادهسازی پیامبر برگزیدهاش را برعهده گرفت تا قادر باشد وظایف مهم آینده و مسئولیت بزرگی را که در انتظار دوران پختگی و کمال آن بزرگوار بود،بر دوش بکشد.
نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در این سخن خود،اشاره به این حقیقت،فرموده است:
پروردگارم مرا ادب آموخت،پس ادبم را نیک گردانید. (1)
بیش از هشت بهار از عمر شریف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم سپری نشده بود که به سومین مصیبت مبتلا گردید و جدّ بزرگوارش«عبد المطلّب»را از دست داد.
اندوه رسول خدا در مرگ جدش،کمتر از حزن و اندوه وی در مرگ مادرش نبود تا آنجا که حضرت در مراسم تشییع پیکر جدش به سمت آرامگاه ابدی وی،بسیار گریست و هرگز یاد او را فراموش نکرد.زیرا عبد المطلب تا زنده بود به بهترین شکل ممکن،از وجود مبارک آن حضرت سرپرستی نمود و از مقام پیامبری آن بزرگوار آگاهی داشت.روایت شده هنگامی که فردی خواست از ورود پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در کودکی به نزد جدّش جلوگیری کند، عبد المطلب فرمود:فرزندم را واگذار که سروری و فرمانروایی به سراغش آمده است. (2)
رشد و بالندگی
سرپرستی عبد المطلب از نوادهاش«محمد»صلّی اللّه علیه و اله و سلم تا زمانی که امور مربوط به او را به فرزندش ابو طالب سپرد،همواره ادامه داشت.وی میدانست که ابو طالب به بهترین شکل ممکن از برادرزادۀ خود سرپرستی خواهد کرد؛ هرچند ابو طالب از مال و منال زیادی برخوردار نبود ولی بین برادران خود،از همه شایستهتر و میان قریش جایگاه والایی داشت و مورد احترام بود.گذشته از این،ابو طالب برادر پدری و مادری عبد اللّه بهشمار میآمد و همین،بر تحکیم رشتۀ مهر و محبّت وی در مورد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم میافزود.
ابو طالب با افتخار و سربلندی،پذیرای این مسئولیت شد و در این راستا همسر پاکنهادش فاطمه بنت أسد او را یاری میداد.این دو بزرگوار، محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم را در خوراک و پوشاک بر خود و فرزندانشان مقدّم میداشتند و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم هنگام وفات فاطمه بنت أسد به همین موضوع اشاره کرد و فرمود:
امروز مادرم را از دست دادم.
و آن مخدّره را با پیراهن خویش کفن نمود و در لحدش خوابید.از لحظۀ وفات عبد المطلب وظیفۀ دشوار ابو طالب در جهت حفظ و
مراقبت از وجود مقدس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آغاز گردید.وی با جان و مال و موقعیتی که داشت از همان دوران کودکی حضرت،از وی مراقبت و در دوران زندگیاش با دست و زبان،او را یاری میداد تا پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به سن کمال و به مقام نبوّت رسید و رسالت خویش را آشکار ساخت. (1)
رسم بازرگانان قریش بر این بود که هر سال برای تجارت و بازرگانی،به مرکز بازرگانی آن زمان،یعنی شام،رهسپار،میشدند.ابو طالب نیز تصمیم به انجام این سفر گرفت،ولی به دلیل بیم و ترسی که از دشواری سفر و خطرهای عبور از صحرا بر جان پیامبر داشت،در اندیشۀ همراه بردن آن حضرت نبود، اما از آنجا که شاهد پافشاری برادرزادۀ خود بود و میدید هنگام جدایی از عمو،اشک در چشمان مبارکش حلقه زده،در لحظۀ سفر تصمیم خود را عوض کرد و این نخستین سفر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به همراهی عمویش به شام تلقی میشد.پیامبر در این سفر بر وضعیت سفر از طریق صحرا اطلاع حاصل کرد و با راههای حرکت کاروانها آشنا گردید.
در این سفر بحیرای راهب،با پیامبر دیدار کرد و نشانههای آخرین پیامبری را که حضرت عیسی علیه السّلام به ظهور وی نوید داده بود،در او مشاهده کرد.زیرا وی به تورات و انجیل و دیگر منابعی که بر ظهور وجود مقدس پیامبر خاتم مژده داده بود،آشنایی کامل داشت.بحیرا به عموی وی ابو طالب توصیه کرد آن حضرت را به مکّه بازگرداند و برای مراقبت از وجود مبارک وی از سوءقصد یهودیان، (2)احتیاط لازم را به کار ببرد.بدینترتیب،ابو طالب به اتفاق برادرزادۀ خود رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به مکّه بازگشت.
از پیشوایان اهل بیت علیهم السّلام روایتی که بیانگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در کودکی باشد نقل نشده است.آری،از امام صادق علیه السّلام حدیثی نقل شده که در خصوص امر شبانی و حکمت آن،عموم پیامبران را شامل میشود.در آن روایت آمده است:
خداوند هرگز پیامبری برنینگیخت جز آنکه او را شبان گوسفندان گرداند تا بدین وسیله ادارۀ امور مردم را بدو بیاموزد (1)
چنانکه در مورد حکمت کشاورزی و شبانی،از آن حضرت روایت شده که فرمود:
خدای عزّ و جل از میان کارها کشاورزی و شبانی را برای پیامبران خود دوست میداشت تا نزولات آسمانی را ناپسند ندارند. (2)
نیز روایت شده که:
هیچگاه پیامبر خدا اجیر کسی نشد. (3)
این روایت دلالت دارد که رسول خدا برخلاف ادعای برخی از تاریخنگاران که با استناد به حدیثی از صحیح بخاری (4)گفتهاند پیامبر برای مکّیان شبانی میکرده است،حضرت هیچگاه برای مردم مکه در قبال اجرت، شبانی نکرده است.
1) (1)) .«ما بعث اللّه نبیّا قط حتی یسترعیه الغنم،یعلّمه بذلک رعیه للناس».
2) (2)) .«ان اللّه عزّ و جل أحبّ لأنبیائه من الأعمال:الحرث و الرعی،لئلاّ یکرهوا شیئا من قطر السماء»علل الشرایع ص 23،سفینة البحار مادۀ نبأ.
3) (3)) .«ما کان أجیرا لأحد قط»تاریخ یعقوبی 21/2؛البدایة و النهایة 296/2.
4) (4)) .صحیح بخاری کتاب الاجاره،باب 33،حدیث 499.
برفرض اگر ثابت شود آن بزرگوار در کودکی یا در عنفوان جوانی شبانی نموده،میتوان علّت آن را در روایتی که از امام صادق علیه السّلام بدان اشاره کردیم، یافت و آن آمادهسازی الهی بود که آن بزرگوار را با انجام دادن کاری (مانند شبانی)برای رسیدن به برجستهترین مراتب کمال،شایستگی میبخشید.کمالی که خداوند با این فرمودهاش،وی را بدان توصیف نموده:
به راستی که تو دارای فضایل اخلاقی بس بزرگی هستی (1)
چنین کمالی پیامبر را برای تحمل مسئولیت سنگین رسالت الهی که لازمۀ توجه به مردم و تربیت آنان و شکیبایی بر دشواریهای طریق هدایت و ارشاد آنهاست،آماده میکند.
در جنگ و درگیریهایی که میان اعراب وجود داشت حرمت ماههای حرام نادیده گرفته میشد،بههمیندلیل آنها را جنگهای فجار نامیدند. (2)
برخی تاریخنگاران مدعیاند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در بعضی از این جنگها حضور یافته و برخی از پژوهشگران در این قضیه ایجاد شک و تردید کردهاند.از جمله عوامل این تردید،میتوان به دو عامل اشاره کرد:
نخست:هرچه از عمر شریف رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم سپری میشد، شخصیت آن بزرگوار درخشندگی بیشتری مییافت.آن حضرت نیز مانند سایر بنی هاشم به دلاوری و شجاعت فوقالعادهای معروف بود،ولی این قضیه به این معنا نیست که آن بزرگواران در جنگهای ظالمانه و فسادانگیز
شرکت جستهاند.
روایت شده هیچیک از بنی هاشم در آن نبردها شرکت نکردند و ابو طالب علیه السّلام در این خصوص اظهار داشت:این جنگها،جز ستم و تجاوز و قطع رابطۀ خویشاوندی و حرمتشکنی ماه حرام نتیجۀ دیگری ندارد.ازاین رو،من و هیچیک از خاندانم در آنها حضور نخواهیم یافت (1)و بدین ترتیب،از شرکت هریک از خاندان خویش در این نبردها جلوگیری به عمل آورد.عبد اللّه بن جدعان و حرب بن امیّه-که در آن زمان ریاست قریش و کنانه را برعهده داشتند-از جنگ کنارهگیری کرده و اظهار داشتند:ما در ماجرایی که بنی هاشم در آن حضور نداشته باشند،حاضر نخواهیم شد. (2)
دوم:روایات،پیرامون نقشی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در این جنگ داشته،به اختلاف سخن گفتهاند.برخی بیان داشتهاند:پیامبر در این جنگها تیر در اختیار عموهایش مینهاد تا به تیراندازی دشمنانشان پاسخ دهند و از اموال و کالاهای عموهایش نگهداری میکرد. (3)بعضی آوردهاند:حضرت در آن جنگ به پرتاب چند تیر پرداخت (4)و دستهای دیگر میگویند:وی با اینکه نوجوان بود (5)ابو براء،نیزهانداز[معروف عرب]را به وسیلۀ نیزه از پا درآورد. (6)البته ما دقیقا آگاهی نداریم آیا اعراب در آن زمان به نوجوانان اجازۀ حضور در نبرد و جنگ میدادند یا خیر؟ (7)
قریش بعد از جنگ فجار،در خود احساس ضعف و ازهمپاشیدگی نمود و از آن بیم داشت که مبادا مورد تاختوتاز اعرابی که از قدرت و توان بیشتری برخوردار بودند،قرار گیرد.ازاینرو،زبیر بن عبد المطلب مردم را به گردهمایی در«حلف الفضول»فراخواند و بنی هاشم و بنی زهره و بنی تمیم و بنی أسد،در خانۀ عبد اللّه بن جدعان گرد آمدند و همپیمانان،با فروبردن دستان خویش در آب زمزم برای یاری افراد مظلوم و ستمدیده،کمک به نیازمندان و امر به معروف و نهی از منکر با یکدیگر،پیمان همکاری بستند. (1)
این پیمان برجستهترین پیمانی بود که در دوران جاهلیت بسته شد.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم که در آن روزگار اندکی بیش از بیست بهار از عمر شریفش (2)سپری میشد،در این پیمان شرکت جست و پس از پیامبری خود، آن پیمان را ستود و مورد تأیید قرار داد و فرمود:«در خانۀ عبد اللّه بن جدعان در پیمانی شرکت جستم که اگر عوض آن،شتران سرخمو به من میدادند آنچنان شاد نمیگشتم و اگر در دوران اسلام نیز به چنان پیمانی دعوت میشدم،اجابت میکردم.» (3)
در مورد علت نامگذاری این پیمان به حلف الفضول گفته شده:سه تن که نام آنان از مادۀ«فضل»برگرفته شده بوده در این پیمان حضور داشتهاند.انگیزۀ بسته شدن این پیمان اینگونه نقل شده:مردی از قبیلۀ زبید یا بنی اسد بن خزیمه در ماه ذی القعده کالایی را وارد مکّه نمود و عاص بن وائل سهمی،آن
کالا را از او خریداری کرد و بهای آن را نپرداخت.مرد زبیدی دادخواهی نزد قریش برد،ولی قریشیان از یاری کردن زبیدی بر ضد عاص بن وائل خود داری کردند و او را از خود راندند.مرد زبیدی با مشاهدۀ این وضع نامناسب از کوه ابو قبیس بالا رفت و مردم را به یاری طلبید و زبیر بن عبد المطلب به پاخاست و مردم را به پیمان یادشده فراخواند و بدینسان،پیماننامه عملی شد،آنگاه همگی نزد عاص بن وائل شتافته و کالای مرد زبیدی را از او ستاندند و به صاحبش سپردند. (1)
به جهت موهبت اخلاقی بسیار پسندیده و همت والا و امانتداری و راستگویی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم،شخصیت آن بزرگوار در جامعۀ مکّی خوش درخشید و دلها به سمت او جذب شد.وی سلالۀ خاندانی پاک بهشمار میآمد،اما فقر و تنگدستی حاکم بر خانوادۀ ابو طالب که پیامبر نیز در آن به سر میبرد،سبب شد تا ابو طالب به برادرزادۀ خویش پیشنهاد کند با دارایی خدیجه دختر خویلد به بازرگانی و تجارت بپردازد.در آن دوران 25 بهار از عمر شریف رسول خدا میگذشت.
ابو طالب برای عملی ساختن این کار نزد خدیجه شتافت و قبل از همه وی را در جریان امر قرار داد و خدیجه با شناخت قبلی خود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بلافاصله آن را پذیرا و فوق العاده شادمان گشت و در آن سفر بازرگانی دو برابر
1) (1)) .سیرۀ حلبی 132/1؛البدایة و النهایة 291/2.
کالایی را که برای تجارت به دیگران میسپرد،در اختیار پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم قرار داد. (1)
حضرت به شام سفر کرد و در این سفر«میسره»غلام خدیجه با او همکاری داشت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با ویژگیهای زیبنده و عواطف لطیف خود توانست محبّت میسره و ارج و احترام وی را نسبت به خود به دست آورد و با امانتداری و تدبیر،سود فراوانی نصیب خویش سازد.میسره در این سفر کرامات شگفتآوری از آن حضرت مشاهده کرد.در بازگشت کاروان به مکّه، میسره آنچه را دیده و شنیده بود به اطلاع خدیجه رساند (2)و این امور بر توجه و اهتمام خدیجه به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم افزود و میسره او را به ازدواج با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم تشویق نمود.
به ادعای برخی مورّخان،خدیجه،آن حضرت را تنها برای بازرگانی اجیر ساخته بود،درصورتیکه یعقوبی-در تاریخ خود که از قدیمیترین منابع مورد اعتماد بهشمار میآید-آورده:«آنگونه که مردم میگویند:خدیجه رسول خدا را در قبال چیزی اجیر کرده،صحیح به نظر نمیرسد و هرگز آن بزرگوار اجیر کسی نبوده است (3)».در روایتی امام حسن عسکری از پدر بزرگوارش امام هادی علیه السّلام نقل کرده:
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم جهت انجام مضاربه با اموال خدیجه دختر خویلد،به شام سفر میکرد. (4)
از ازدواج تا بعثت
شخصیّتی نظیر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم که سرآمد همۀ شخصیّتها بهشمار میآمد، قهرا میبایست با زنی ازدواج کند که با او متناسب و با اهداف بزرگ و ارزشهای موردنظر وی هماهنگ باشد و در سختیها و دشواریهایش شکیبایی پیشه کند و در آن روزگار،زنی جز خدیجه شایستۀ همسری رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و این وظیفۀ مهم نبود و ارادۀ خدا نیز بر همین امر قرار گرفته بود.از اینرو،دل پرعاطفۀ خدیجه متوجه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم گردید و به شخص آن بزرگوار تمایل پیدا کرد.
خدیجه علیها السّلام در مجد و عظمت،برجستهترین زن قریش تلقی میشد.
دارایی وی از همۀ آنان بیشتر و در زیبایی سرآمد زنان بود و در عصر جاهلیت «طاهره»و«سرور زنان قریش»نامیده میشد و مردان قبیلهاش برای ازدواج با وی به شدت علاقه نشان میدادند.هریک از بزرگان قریش از خدیجه خواستگاری به عمل آوردند و در این راستا حاضر شدند اموال فراوانی بدو هدیه کنند،امّا خدیجه به دلیل عقل و خرد و توان بالایش در ارزیابی امور،هیچ
یک از آنان را پذیرا نشد (1)ولی به جهت اصالت و اخلاق نکو و فضایل پسندیده و ارزشهای والایی که در پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم سراغ داشت،وی را پذیرا و خواستار حضور در گسترۀ مجد و عظمت وی گردید و خویشتن را بر او عرضه نمود.
بسیاری از اسناد تاریخی مؤید این است که نخستینبار،خدیجه به ازدواج با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم اظهار تمایل کرد و ابو طالب با چند تن از قریش برای خواستگاری خدیجه نزد ولیّ او،که در آن روزگار عمویش عمرو بن اسد (2)بود،رفت.این ماجرا به گفتۀ مشهور،پانزده سال قبل از بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم رخ داده است.
از جمله مطالبی که ابو طالب در این مجلس خواستگاری عنوان کرد،این بود:«ستایش و سپاس پروردگار این خانه را میسزد که ما را از دودمان ابراهیم و اسماعیل قرار داد و در حرم امن خود سکونت داد و بر مردم فرمانروا ساخت و بر ایمان در سرزمینی که به سر میبریم خیر و برکت مهیا نمود.برادرزادۀ من با هریک از مردان قریش مقایسه گردد،از او برتر است و میان مردم همتا و نظیری ندارد.هرچند وی از ثروتی برخوردار نیست،ولی مال و ثروت،رفتنی و سایهای زایلشدنی است.اکنون او به خدیجه و خدیجه به او تمایل دارد و ما با رضایت و دستور او برای خواستگاری خدیجه،نزدت آمدهایم.مهریۀ او هر چه بخواهد به عهدۀ من است،...به خدای کعبه،سوگند!او(محمد)بهرهای وافر،کیشی جهانگیر و اندیشهای کامل دارد.» (3)
خدیجه،مهریه را در اموال خود برعهده گرفت...برخی با تعجب گفتند:
شگفتا!زنان مهریه را به نفع مردان،برعهدۀ میگیرند.ابو طالب از این سخن برآشفت و فرمود:«اگر آن مردان،در رتبه و مقام برادرزادۀ من باشند،از ناحیۀ زنان با گرانترین بها و بالاترین مهریه،درخواست ازدواج با آنان میشود و اگر نظیر شما باشند،جز با بالاترین مهریه،به ازدواج با آنان تن درنخواهند داد.»
از برخی منابع استفاده میشود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم خود،مهریۀ خدیجه را پذیرفت و اگر این کار را توسط ابو طالب نیز انجام داده باشد،چندان مانعی ندارد.از سخنان ابو طالب در مجلس خواستگاری میتوان جایگاه والای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را در دل مردم و مجد و عظمتی را که بنی هاشم از آن بهرهمند بودند،دریافت.
خدیجه علیها السّلام در خانوادهای اصیل و خوشنام و دارای اخلاق نکو و پسندیده،که پیرو دین حنیف ابراهیم علیه السّلام بودند،پا به عرصۀ وجود نهاد.در آن زمان که پادشاه یمن تصمیم گرفت حجر الأسود را از کعبه بازگرفته و با خود به یمن ببرد؛خویلد،پدر خدیجه با وی به نزاع و کشمکش پرداخت و در مسیر دفاع از آرمان و مناسک دینش،از هواداران فراوان پادشاه،ترسی به دل راه نداد.
أسد بن عبد العزّی-جدّ خدیجه-از چهرههای بارز شرکتکنندۀ در حلف الفضول بهشمار میآمد که بر پایه یاری ستمدیدگان برپا گردید و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به اهمیّت این پیمان گواهی داد (1)و ارزشهایی را که این پیمان بر
1) (1)) .سیرۀ نبوی 141/1.
اساس آنها ایجاد شده بود،مورد تأیید قرار داد و ورقه بن نوفل،پسرعموی خدیجه با مسیحیان و یهودیان همزیستی داشت و به مطالعۀ کتب آنها میپرداخت.
تاریخ،به طور مشروح و دقیق چگونگی زندگی حضرت خدیجه را قبل از ازدواجش با نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای ما بیان نکرده است.نقل شده آن بانو قبل از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با دو مرد دیگر به نامهای عتیق بن عائذ مخزومی و ابو هالۀ تمیمی ازدواج نموده (1)و از هریک از آنان فرزندانی داشته است.این در حالی است که برخی منابع دیگر،خدیجه علیها السّلام را هنگام ازدواج با پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دوشیزه دانستهاند.در این صورت خدیجه،زینب و رقیّه،دختران خواهر خود، هاله را پس از درگذشت مادرشان،به فرزندی پذیرفته است. (2)
تاریخنگاران در تعیین عمر شریف حضرت خدیجه علیها السّلام هنگام ازدواج با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم،به اختلاف سخن گفتهاند،برخی عمر وی را 25،بعضی 28 و دستهای 30 و گروهی 35 و عدهای دیگر 40 سال یادآور شدهاند. (3)
کعبه،نزد عرب جایگاه والایی داشت،زیرا این خانه موردتوجه آنان بود و در جاهلیت،برای انجام مراسم حج،آهنگ آن سامان میکردند.پنج سال قبل
1) (1)) .برای آشنایی بر اختلاف روایات به الإصابه 611/3؛سیرۀ حلبی 14/1؛اسد الغابه 71/5 و 121. مراجعه شود.
2) (2)) .مناقب آل ابی طالب 159/1.به اعلام الهدایة،جلد سوم و الصحیح من سیرة نبیّ الأعظم 121/1- 126 مراجعه شود.
3) (3)) .به سیرۀ حلبی 140/1؛البدایة و النهایة 259/2؛بحار الأنوار 12/16؛سیرۀ مغلطای 2؛الصحیح من سیرة النبی الأعظم 126/1.
از بعثت نبوی،سیل،کعبه را ویران ساخت.قریش با تشکیل انجمنی تصمیم گرفت کعبه را از نو بنیان نهد و توسعه دهد و بزرگان قریش و مکّه،این کار را برعهده گرفتند.زمانی که به جایگاه حجر الأسود رسیدند،در مورد شخصی که حجر را در جای خود قرار دهد،به اختلاف پرداختند.هر قبیله در پی کسب این افتخار برای خود بود و بدینترتیب،آمادۀ نبرد با یکدیگر شدند و هم پیمانان به یکدیگر پیوسته و دست از ساختن کعبه برداشتند.سپس با گردآمدن در مسجد باهم به مشورت پرداختند و همه موافقت کردند نخستین فردی که بر جمع آنان وارد شود،میانشان داوری کند و متعهد شدند به داوری او گردن نهند.(اتفاقا)حضرت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلم نخستین شخصی بود که بر آن جمع وارد شد و همه اظهار داشتند:وی شخصی امانتدار است و ما به داوری او راضی هستیم و بدینسان،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای حل کشمکش و نزاع این گروه دست به اقدام زد و حجر الأسود را در پارچهای قرار داد و فرمود:هر قبیلهای گوشهای از آن پارچه را بگیرد.سپس اظهار داشت:اکنون همۀ شما پارچه را بالا بیاورید.آنان نیز دستور وی را عملی ساختند؛زمانی که به جایگاه حجر رسیدند،آن بزرگوار خود،حجر الأسود را برداشت و در جای لازم قرار داد و پس از آن،بنای کعبه را به پایان رساندند. (1)
بنا به نقل برخی از مورّخان در عصر جاهلیت به این دلیل که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم یکجانبه از کسی طرفداری نمیکرد و اهل مجادله نبود،نزد وی شکایت میبردند.این عملکرد در عمق جان آن قبایل تأثیری شگرف داشت و در راستای تثبیت جایگاه اجتماعی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پشتوانهای قوی و عمقی تازه
1) (1)) .تاریخ یعقوبی 19/2؛سیرۀ ابن هشام 204/1؛البدایة و النهایة 300/2؛تاریخ طبری 37/2 (چاپ استقامت).
ایجاد کرده و توجه آنها را به تواناییهای رهبری و شایستگیهایی که در او وجود داشت،جلب نمود که سبب اعتماد آنان به حکمت والا و تدبیر و امانتداری بزرگ وی شد.
ارتباط میان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و علی بن ابی طالب علیه السّلام در محدودۀ خویشاوندی بسنده نمیشد،بلکه از این امتیاز برخوردار بود که ارتباط فکری و عاطفی فوقالعاده عمیقی بود.هرگاه فاطمه بنت اسد از خانه بیرون میرفت و کودک خویش را-که زادگاهش کعبه بود (1)-با خود همراه داشت، محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم جلو میشتافت و علی علیه السّلام را از مادرش میستاند و در آغوش میکشید (2)و این سرآغاز توجه و عنایت به علی و آمادهسازی ویژۀ وی به شمار میآمد.
این کودک در آغوش والدین و پسرعموی خود محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم که پس از ازدواج با خدیجه علیها السّلام نیز همواره به خانۀ عمویش آمدوشد فراوان داشت،نشو ونما کرد.احساسات فزایندۀ ویژه و توجهات فوقالعادۀ پیامبر،وجود این کودک را فراگرفته بود.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در بیداری این کودک با وی کودکانه سخن میگفت و او را در آغوش میگرفت و هنگام خواب گاهوارهجنبان وی بود.این مراقبت طولانی و محبت فراوان قابل توجه،تأثیر خود را بر رفتار و عملکرد و احساسات علی علیه السّلام،باقی گذاشت بهگونهای که بر زبان و سخن وی
جاری گشت و با این گفته به نزدیکی تنگاتنگ خود با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم اشاره فرمود:
شما بهخوبی موقعیت مرا از نظر خویشاوندی و قرابت و مقام و منزلت ویژه نسبت به رسول خدا میدانید،او مرا در دامان خود پرورش داد.در کودکی او مرا در آغوش خود میفشرد و در استراحتگاه ویژۀ خود جای میداد،بدنش را به بدنم میچسباند و بوی پاکیزۀ بدنش را استشمام میکردم،غذا را میجوید و در دهانم مینهاد،هرگز دروغی در گفتارم نیافت و اشتباهی در رفتارم پیدا نکرد،من همانند بچهشتری که مادر خود را دنبال میکند در پی او روان بودم و او هرروز نکتۀ تازهای از اخلاق نیکش برایم آشکار میساخت و مرا فرمان میداد از او پیروی کنم. (1)
با شدت یافتن بحران اقتصادی میان قریش،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیدرنگ به عموهای خود حمزه و عباس پیشنهاد کرد ابو طالب را در این تنگنا یاری کنند.
ازاینرو،عباس،طالب را برگزید و حمزه،جعفر را به خانۀ خود برد و ابو طالب،عقیل را نگاه داشت و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم علی علیه السّلام را به خانه خویش برد و به آنان فرمود:
من علی را انتخاب کردم،آنکه خدا او را برای من از میان شما برگزید. (2)
بدینترتیب،علی علیه السّلام به خانۀ پسرعمو انتقال یافت و زیرنظر او قرار گرفت و شخصیّت آن بزرگوار درخشید و تا آخرین لحظات عمر شریف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از آن حضرت جدا نشد.توجه و عنایت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در مورد علی علیه السّلام به برهۀ بحران اقتصادی محدود نمیشد.ازاینرو،پی میبریم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم هدف دیگری را که همان تربیت علی علیه السّلام در دامان خود بود
دنبال میکرد تا وی را بهگونهای ویژه آماده سازد و بتواند در ساختار آیین پیامبر خاتم،که خداوند بهترین آفریدهها و برگزیدۀ بندگانش را به رهبری آن انتخاب کرده بود،نقش معنوی بزرگی ایفا نماید.
بدینگونه،خداوند زمینه را برای علی علیه السّلام به شکلی فراهم آورد تا از کودکی تحت توجهات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم زندگی کند و از علاقه و مهر و محبت وی بهرهمند شود و از اخلاق نکو و فضایل برجستۀ آن حضرت درسها بیاموزد.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم همانند فرزند خود با او رفتار میکرد...علی علیه السّلام در تمام تغییر و تحولات غیبی که برای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیش آمد،در کنار آن بزرگوار قرار داشت و در طول روز از او جدا نمیشد. (1)
سیره و روشی که تاریخ از امام علی علیه السّلام برای ما نگاه داشته-با ژرفنگری و قدرت-به روشنی،حاکی از این است که امام علیه السّلام تا چه پایه از آمادگی روحی قبل و بعد از بعثت،توسط نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بهرهمند گشته که علاوهبر مرجعیّت سیاسی بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از شایستگی مرجعیّت فکری و علمی نیز برخوردار باشد.
در آن زمان که ضعف و سستی و ازهمگسستگی رشتههای پیوند جامعۀ جزیرة العرب در همۀ زوایای آن پدیدار گشته بود،نام محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر تارک آن جامعه پرتوافکن شد و شخصیّت آن بزرگوار درخشش و برجستگی فزایندهای یافت.
1) (1)) .نهج البلاغه خطبۀ 192.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 315/4.
مجد و عظمت آن حضرت در کنار اصالت خانوادگی،که متبلور در والا تباری و پاکسرشتی وی بود و نیز امدادهای غیبی و حمایتهای الهی که وی را از معصیتها و کارهای ناروا حفظ و حراست مینمود،در تمام زوایای رفتار و کمالات اخلاقیاش هویدا گشت.
علی بن ابی طالب بیش از همۀ مردم با رسول خدا ارتباط داشت و شناخت وی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیش از دیگران بود.ازاینرو،با صادقانهترین سخن از او یاد میکند و میفرماید:
از همان زمان که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را از شیر بازگرفتند.خداوند یکی از بزرگترین فرشتگان خویش را مأمور ساخت تا شب و روز،وی را به پیمودن راههای مجد و بزرگواری و درستی و اخلاق نکو وادارد. (1)
از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم روایت شده از همان دوران کودکی تا چه اندازه از بتها کینه و نفرت داشته است.ازاینرو،ملاحظه میکنیم در ماجرای سفر خود به شام همراه عمویش ابو طالب،حاضر نمیشود برای بتها ارزش و اهمیّتی قائل گردد. (2)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای خود و شخصیّتش برنامهای ویژه انتخاب کرده بود که برایش زندگی و حیاتی سرشار از معنویّت و ارزشهای والا ایجاد نموده بود.او سربار کسی نبود و از انجام کار،طفره نمیرفت و آنگاه که به سن بلوغ رسیده برای خانوادهاش شبانی میکرد (3)و در آغاز جوانی (4)جهت تجارت و بازرگانی به شام سفر کرد و در زاویهای دیگر از شخصیت بینظیرش،جمال
انسانیّت برای ما قابل لمس است که در کمال لطف و مهربانی بینظیر وی در مورد محرومان و تهیدستان جلوهگر است.برجستهترین نمونۀ آن،رفتار او با زید بن حارثه بود.و چنان زید را جذب کرده بود که بازگشت به سوی پدر خویش را نپذیرفت و زندگی ارزشمند با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را ترجیح داد. (1)
بدینترتیب،پی میبریم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم قبل از بعثت،انسانی خردمند و درخور ستایش و هوشمند بوده و دوران جوانیاش را با برخورداری از برجستهترین فضایل انسانی و اجتماعی در جامعۀ جاهلی جزیرة العرب سپری کرد و با شخصیّت والا و نمونۀ خود در سراسر جامعۀ انسانی آن روز از همه برتر بوده است و قرآن در مورد وی به این حقیقت گواهی میدهد و خطاب به او میفرماید:
وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ (2)
و تو از فضایل اخلاقی برجستهای برخورداری.
بخش نخست بعثت خجسته و آثار خارق العادهاش بخش دوم مراحل حرکت رسالت در مکّه بخش سوم موضع بنی هاشم و ابو طالب علیه السّلام در قبال پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم بخش چهارم سالهای گشایش تا هجرت
بعثت خجسته و آثار خارق العاده اش
دیرینهترین نصوص تاریخی را آیات مبارک قرآن کریم تشکیل میدهند که از صحت و دقت و همزمانی با رخدادهای دوران رسالت اسلامی برخوردارند.لازمۀ شیوۀ علمی بحث ایجاب میکند از نصوص و آیات قرآن کریم در اموری که اختصاص به عصر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم داشته و در برهۀ بعثت، نازل و تا زمان وفات آن بزرگوار ادامه داشتهاند.پا فراتر ننهیم.
نخست پیبردیم که روایات تاریخی موجود در کتب سیره و حدیث، دیرتر از عصر وقوع رخدادها تدوین شده.دیگر اینکه این روایات در معرض راهیابی دسیسهکاریها و دروغبافیها قرار داشتهاند.ازاینرو، طبیعی و منطقی به نظر میرسد که آنها را بر محکمات قرآن و سنّت و عقل عرضه کنیم تا آندسته از روایاتی را که موافق با قرآن و سنّت و عقل است بپذیریم و روایات مخالف آنها را مردود بدانیم.
نباید فراموش کنیم که نبوّت،سفارتی ربّانی و مسئولیتی الهی است و پیامبر از ناحیۀ خدای متعال معین میگردد تا بشر را در طول زندگی با راهنماییهای خود،امداد و پشتیبانی کند و خداوند از میان بندگانش کسی را برمیگزیند که از ویژگیهای بیمانندی برخوردار است که او را بهگونهای شایسته برای انجام مسئولیتهای بزرگی که از او خواسته شده،قادر میسازد.
بنابراین،کسی که از ناحیۀ خدا فرستاده شده،بایست رسالت و اهداف آن را درک نماید و بر ایفای نقشی که از او خواسته شده در قلمرو دریافت و تبلیغ و تبیین و اجرا و دفاع و حراست از آن،توانایی لازم را داشته باشد.
کلیۀ مسئولیّتهایی که در این سطح و در امتداد آن قرار دارد،ویژگیهایی چون دانش و بینش،سلامت نفس،نهاد سالم،صبر و شکیبایی،استقامت، شجاعت،بردباری،تضرّع و زاری،بندگی خدا،ترس از او،اخلاص و عصمت،میطلبد.
پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیامبر نوظهوری نبود،بلکه کاملترین و برجستهترین پیامبر و دارندۀ تمام ویژگیهای برتر آنان بهشمار میآمد.آری،خداوند آگاهتر است رسالت خویش را کجا قرار دهد.
بسیار طبیعی بدیهی است که نامزد مسئولیّتی بزرگ،باید قبل از پذیرفتن آن مسئولیّت برای پذیرش و اجرای آن آمادگی کامل داشته باشد.بنابراین، پیامبر خاتم باید تمام لوازم پذیرش بار این مسئولیّت بزرگ الهی را به دست آورد و قبل از بعثت از همه ویژگیهای لازم جهت عملی ساختن این مسئولیّت ربّانی،برخوردار باشد.و آیات قرآن کریم نیز بر این موضوع مهر تأیید مینهند:
اینگونه،خدای عزیز و حکیم به تو و پیامبرانی که پیش از تو بودند،وحی میکند.
و قبل از تو کسی را نفرستادیم جز مردانی از اهل آبادیها که به آنان وحی میکردیم.
ما پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم،مگر اینکه به او وحی کردیم که معبودی جز من نیست و تنها مرا پرستش کنید.
و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت کردند و انجام دادن کارهای نیک و بهپاداشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و تنها ما را پرستش میکردند.
منبع وحی،خدای عزیز و حکیم است و فرستادگانش مردانیاند که خدای سبحان به آنان وحی میکند و به پیشوایی برمیگزیند تا مردم را به سوی او هدایت نمایند.همانگونه که جزئیات دین نظیر انجامدادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی میکند.پیامبران الهی در عبادت و پرستش خدا،الگوی دیگران و نمودار اسلام حقیقی تلقی میشوند.خدای متعال در مورد خاتم پیامبران میفرماید:
1.و اینگونه قرآنی عربی(فصیح و گویا)را به تو وحی کردیم تا ام القری(مکّه)و مردم پیرامون آن را بیم دهی و آنها را از آنروز که همۀ آفریدگان در آن گرد میآیند و تردیدی در آن راه ندارد،بترسانی. (3)
2.آیینی برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را به تو وحی
میفرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم این بود که دین را بهپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید.آنچه را شما به سوی آن دعوت میکنید،بر مشرکان گران است.خداوند هرکس را بخواهد برمیگزیند و کسی را که به سوی او بازگردد،هدایت میکند...پس به همینجهت تو نیز آنان را به سوی آیین الهی دعوت کن و آنچنانکه مأمور شدهای،استقامت نما و از هوا و هوسهای آنان پیروی مکن و بگو:به هر کتابی که خدا نازل کرده،ایمان آوردهام و مأمورم میان شما عدالت ورزم.خداوند پروردگار ما و شماست،نتیجۀ اعمال ما مربوط به ما و اعمال شما از آن شماست.خصومت شخصی میان ما و شما نیست و خداوند ما و شما را در یکجا گرد میآورد و بازگشت همه به سوی اوست. (1)
3.خداوند کسی است که کتاب را به حق نازل کرد و میزان را فروفرستاد. (2)
4.آیا میگویند او بر خدا دروغ بسته است؟درحالیکه اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر مینهد و باطل را محو میکند و حق را به فرمانش پابرجا میسازد،زیرا او از آنچه درون سینههاست آگاه است. (3)
5.و شایسته هیچ انسانی نیست که خداوند با او سخن گوید مگر از راه وحی یا از پشت حجاب،یا رسولی میفرستد و به فرمان او،آنچه را بخواهد وحی میکند، چراکه او بلندمرتبه و حکیم است*همانگونه بر تو نیز روحی را به فرمان خود
1) (1)) . شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ مٰا وَصَّیْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ کَبُرَ عَلَی الْمُشْرِکِینَ مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ اللّٰهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ *... فَلِذٰلِکَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنْ کِتٰابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ اللّٰهُ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ لاٰ حُجَّةَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ اللّٰهُ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ شوری/13 و 15.
2) (2)) . اَللّٰهُ الَّذِی أَنْزَلَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ وَ الْمِیزٰانَ شوری/17.
3) (3)) . أَمْ یَقُولُونَ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً فَإِنْ یَشَإِ اللّٰهُ یَخْتِمْ عَلیٰ قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللّٰهُ الْبٰاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ شوری/24.
وحی کردیم،تو پیش از این نمیدانستی کتاب و ایمان چیست؟ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیلۀ آن هرکس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم و تو مسلّما به سوی راه راست هدایت میکنی. (1)
کسانی که پیش از بعثت تا زمان وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با آن بزرگوار معاصر بودهاند،تصویری صحیح و روشن،از وجود مقدس پیامبر برای ما ارائه ندادهاند.شاید در این زمینه دیرینهترین و صحیحترین عبارات،سخنان دست پروردۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و پسرعمو و وصیّ او امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السّلام باشد که به امانتداری در نقل مطالب برای بهتصویرکشیدن شخصیّت بینظیر پیامبر مقرون است.مردی که قبل از بعثت از وی جدا نبود و در طول زندگیاش،در کنار او زیست،و اینگونه از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم سخن میگوید:
از همان زمانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را از شیر گرفتند،خداوند یکی از بزرگترین فرشتگانش را مأمور ساخت تا شب و روز وی را به پیمودن راه راست و مجد و بزرگواری و درستی و اخلاق نکو،وادارد.من،همانند بچهشتری که مادر خود را دنبال میکند در پی او روان بودم و او هرروز نکتهای تازه از اخلاق نیکش برایم بیان میداشت و مرا فرمان میداد تا به او اقتدا کنم.وی مدتی از سال مجاور غار حرا میشد،تنها من او را مشاهده میکردم و کسی جز من او را نمیدید. (2)
گفتۀ فوق مطابق این فرمودۀ خدای متعال است که وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ (3)
اخلاق،صفتی درونی است که در جان آدمی ریشه دارد و در مدت چند
1) (1)) . وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ* وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ شوری/52-51.
2) (2)) .نهج البلاغة،خطبه قاصعه/292.
3) (3)) .قلم/4.
روز به وجود نمیآید،و چنین توصیفی بیانگر آراستگی اخلاقی پیامبر پیش از بعثت خجستۀ اوست.
برخی نشانهها و آثار شخصیّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم قبل از بعثت،از فرمودۀ نوادهاش امام صادق علیه السّلام روشن میشود،آنجا که فرمود:
خدای عزّ و جل پیامبرش را نیک تربیت نمود،آنگاه که ادب او را به کمال رساند، فرمود:(و تو از اخلاق عظیم و برجستهای برخورداری)و آنگاه امور مربوط به دین و امت را به او سپرد تا بندگانش را رهبری نماید. (1)
با عنایت به اینکه خوی والا،تمام فضایل پسندیده را در درون دارد،آن فضایلی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای به انجام رساندن آنها مبعوث شد.«بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»؛بنابراین از چنین شخصیّتی چگونه میتوان توقع داشت که مکارم اخلاق را کامل گرداند درحالیکه خود هنوز بدانها آراسته نباشد؟!به همین دلیل،باید گفت:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم قبل از بعثت،دارای تمام صفات پسندیده بوده تا توصیف او به فردی با خوی والا و برجسته توصیفی صحیح و منطقی باشد.
آری،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم قبل از بعثت،نمونۀ بارز شخصیّتی متوازن و متعادل،آگاه،کامل،دارندۀ فضایل اخلاقی و کارهای پسندیده بوده است.
آیات قرآن که به پدیدۀ وحی الهی و چگونگی دریافت آن توسط رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم اشاره میکند،بهگونهای غیرقابلتردید به آرامش و ثبات پیامبر و پذیرش کامل اوامر و نواهی خدا که بر قلب مبارکش نازل شده بود،تصریح دارد.
1) (1)) .«ان اللّه عزّ و جل ادّب نبیّه فأحسن أدبه فلمّا أکمل له الأدب قال: إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ ثم فوّض الیه أمر الدین و الامّة لسیوس عباده»
در این خصوص میتوان به آیات زیر مراجعه نمود.
1.سوگند به ستاره،آنگاه که افول میکندکه هرگز دوست شما منحرف نشده و مقصد را گم نکرده استو هیچگاه از روی هوای نفس سخن نمیگویدآنچه میگوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده،نیستآنکس که قدرت عظیمی دارد او را تعلیم داده استهمان کسی که توانایی فوق العاده دارداو سلطه یافت درحالیکه در افق اعلی قرار داشتسپس نزدیک و نزدیکتر شدتا آنکه فاصله او با پیامبر،به اندازۀ فاصلۀ دو کمان یا کمتر بودخداوند آنچه را وحی کردنی بود به بندهاش وحی نمودقلب پاک او در آنچه دید هرگز دروغ نگفت) (1)
بگو:من دلیل روشنی از پروردگارم دارم
بگو؛من فقط بشری مانند شما هستم(با این تفاوت که)به من وحی میشود.
بگو؛من تنها بوسیلۀ وحی شما را بیم میدهم.
بگو:تنها چیزی که به تو وحی میشود این است که معبود شما خدای یگانه است.
1) (1)) . وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ* وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ* إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ* عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُویٰ* ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَویٰ* وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلیٰ* ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰی* فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ* فَأَوْحیٰ إِلیٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحیٰ* مٰا کَذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ نجم/1-11.
2) (2)) .انعام/57.
3) (3)) .کهف/110.
4) (4)) .انبیاء/45.
5) (5)) .انبیاء/108.
پیش از آنکه وحی قرآن بر تو تمام شود،در تلاوت آن شتاب مکن و بگو:
پروردگارا!دانش مرا افزون فرما.
«و اگر هدایت یابم به وسیلۀ آنچه پروردگارم به من وحی میکند،هدایت مییابم.
بگو:این راه من است!من و پیروانم با بصیرت کامل همۀ مردم را به سوی خدا دعوت میکنم.
اگر به آنچه در این آیات مبارک قرآنی وارد شده پیبردید،میتوانید با مراجعۀ به منابع حدیثی و تاریخی بر محکمات و متشابهات آنها آگاهی یابید.
احمد حنبل از عبد الرزاق و او از معمر و او از زهری،از عروه نقل کرده که عایشه گفت:«نخستین چیزی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از وحی دریافت کرد، رؤیای صحیح بود.وی هر رؤیایی را میدید،مانند سپیدۀ صبح برایش تعبیر میشد و سپس خلوت میگزید و در غار حرا به خلوت مینشست و در آن، خدا را پرستش میکرد.سپس نزد خدیجه برمیگشت و دیگربار از رؤیای راست توشه برمیگرفت،تا اینکه در غار حرا،فرمان خدا را دریافت نمود.»
در این قسمت ازاینروایت مطلب شگفتی،جز عدم حضور عایشه در آغاز وحی وجود ندارد و این عبارت،روشن نمیکند که عایشه از چه کسی
یا کسانی این اطلاعات را به دست آورده است.زیرا او این روایت را مستقیما از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نقل نکرده است ولی مطلبی که در ذیل حدیث آمده،طبعا شگفتآور است.
وی[عایشه]میگوید:«آنگاه،خدیجه،پیامبر را نزد ورقه بن نوفل بن أسد بن عبد العزی بن قصیّ پسرعموی خدیجه که پیری سالخورده و نابینا بود،برد.وی در دوران جاهلیّت به نصرانیّت گراییده و مطالب زیادی را از انجیل به عربی برمیگرداند،خدیجه به او گفت:پسرعمو!به سخنان برادرزادهات گوش فراده.
ورقه گفت:برادرزاده!چه میبینی؟رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم او را از آنچه دیده بود،آگاه ساخت.
ورقه گفت:این همان رسالتی است که بر موسی نازل گردید:کاش من در آن دوران،جوان بودم.ای کاش آن زمان که قومت تو را بیرون میرانند،زنده بودم.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:آیا آنان مرا بیرون خواهند راند؟
ورقه گفت:آری،هر پیامبری مانند تو،رسالتی آورد به دشمنی با او برخاستند و اگر آنروز تو را درک کنم با قدرت،از تو پشتیبانی و حمایت خواهم کرد و دیری نپایید ورقه از دنیا رفت» (1)
شگفتا!ورقهای که هنوز اسلام نیاورده،علاوهبر نبوّت پیامبر اکرم،از آنچه قرار بود برای پیامبر رخ دهد،نیز آگاه بود درحالیکه برای شخص صاحب دعوت و رسالت،هنوز قضیه روشن نبود!گویی این ورقه بود که به پیامبر آرامش میبخشید!درصورتیکه قرآن به روشنی فرموده که
1) (1)) .مسند احمد،حدیث شمارۀ 24681.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از ناحیۀ پروردگارش دلیل روشن داشت.پیامبران کانون هدایت مردمند و دلایل روشنی در اختیار دارند ولی مردم از چنین موهبتی برخوردار نیستند.اما این گزارش عایشه اشاره دارد که ورقه،به رسالت پیامبر پیبرد و در او ایجاد آرامش کرد!
اینگونه سخنان راه را جهت عیبجویی اهل کتاب در مورد رسالت نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بازکرد و گفتند:طبق این روایات،پیامبر شما به فرستاده شدن خود از نزد خدا مطمئن نبوده بلکه ورقۀ مسیحی به او چنین اطمینانی داده است؛و برخی با استناد به همین گفته که در کتب حدیث آمده و تاریخنگاران آن را منتشر ساختهاند!چنان بیپروا سخن گفتهاند که حتی مدعی شدهاند رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم یکی از کشیشان تربیتیافتۀ دست ورقه بوده است.و این پرتگاهی است که در اثر دوری از واقعیّتهای عقل و کتاب و سنّت،به وجود آمده است.
آیا به راستی انسان خردمندی که با منطق قرآن و از آن مسیر با شخصیّت پیامبران آشنایی دارد،چنین چیزی را میپذیرد؟چگونه میتوان تنها با ادعای انتساب این گزارش به عایشه همسر پیامبر،مضمون آن را به عنوان یک حقیقت باور کرد؟!
روایتی دهشتآورتر و با محتوایی تردیدبرانگیزتر،در تاریخ طبری آمده است؛مینویسد:پیامبر خوابیده بود که فرشتهای نزد وی آمد و نخستین آیات سورۀ علق را بدو آموخت.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:«از خواب برخاستم و گویی در دلم فرشتهای حک شده بود.من که هیچیک از آفریدههای خدا برایم تنفرآمیزتر از شاعر یا مجنون نبودند،به اندازهای که توان نگریستن به آن دو را نداشتم.با خود گفتم:من دورافتاده،شاعرم یا مجنون!هرگز نخواهم
گذاشت قریش دربارۀ من چنین سخنی بگویند!اگر چنین کنند،به بلندی کوهی رو خواهم آورد و خود را از آنجا پرتاب میکنم تا کشته شوم و آسوده گردم.
رسول خدا فرمود:بیرون رفتم و تصمیم بر این کار گرفتم.به وسط کوه که رسیدم صدایی از آسمان شنیدم میگوید:«ای محمد!تو فرستادۀ خدا هستی و من جبرئیلم.» (1)
براساس این گفته،ترس و بیم پیامبر به پایهای میرسد که تصمیم به خودکشی میگیرد درحالیکه ارادۀ خداوند تعلق گرفته وی را به پیامبری و هدایت مردم و دعوت آنان به سوی حق برگزیند.بنابراین،آیا مطالبی که در این روایت وجود دارد با آن افق روشن،تناسب و سازگاری دارد؟!
بدینگونه میتوانیم موضوعات تاریخی را بر مبانی قطعی و ثابت عقل و کتاب و سنّت عرضه کنیم تا نتایج واضح و روشنی به دست آوریم و از موضوعاتی که در برابر نقد سازندۀ علمی تاب نمیآورند،دست برداریم.
پس از ملاحظۀ آیات صریح قرآن عزیز،اگر روایاتی را بنگریم که پیرامون نخستین برخورد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با وحی الهی در برخی منابع حدیث و سیره وارد شده و در کنار آن مسایل شگفتآوری که آیات قرآن آنها را نمیپذیرد، مورد توجه قرار دهیم،به راهیابی افسانهها و اسرائیلیات به اینگونه روایات اطمینان حاصل میکنیم.
جا دارد بین این روایت و حدیث دیگری که در بحار الانوار علامۀ مجلسی(رضوان اللّه تعالی علیه)آمده که مربوط به آثار خارق العادۀ وحی الهی و نتایج حاصل از آن است و در مورد شخص رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و شخصیّت و
1) (1)) .تاریخ طبری 201/2؛تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم،چاپ دار سویدان.بیروت.
رفتار آن حضرت بیان شده،مقایسه نماییم.
امام هادی علیه السّلام فرمود:
«زمانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دست از تجارت و بازرگانی شام برداشت و اموالی را که خداوند از سود آن تجارت،نصیب وی گردانده بود،در راه خدا انفاق کرد.بامداد هرروز از کوهی که غار حرا در آن قرار داشت،بالا میرفت و از بلندای آن،آثار رحمت الهی و انواع رحمتها و حکمتهای شگفتآور آن را میدید و به کرانههای آسمان و اطراف زمین و دریاها و صحراها و بیابانها مینگریست و از آن نشانهها پند میآموخت و با یادآوری آن آثار،خدا را آنگونه که شایسته بود، میپرستید.
چهل ساله که شد،خدای عزّ و جل به قلب او نگریست و آن را بهترین، ارزشمندترین،تسلیمترین،خاشعترین و خاضعترین قلبها یافت،به درهای آسمان اجازۀ گشودهشدن داد،درها باز شد و پیامبر به آنها مینگریست.به فرشتگان رخصت فرود داد و حضرت نظارهگر آنها بود،و فرمان داد تا رحمت از ساق عرش بر سر مبارک محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم نازل شود و او را بپوشاند.جبرئیل روح الأمین،طاووس فرشتگان در هالهای از نور فرود آمد و بازوی پیامبر را گرفت و تکان داد و عرضه داشت:ای محمد!بخوان.فرمود:چه بخوانم؟
عرض کرد:ای محمد!بخوان به نام پروردگارت که آفریدانسان را از خون بسته خلق نمودبخوان و پروردگارت کریمترین کریمان استخدایی که به بشر دانش نوشتن به قلم را آموخت و به انسان آنچه را نمیدانست یاد داد. (1)
1) (1)) . اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ* اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ* اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ؛ علق/5-1.
سپس جبرئیل آنچه را از سوی خدای عزّ و جلّ بدو وحی شده بود،به پیامبر وحی نمود و آنگاه به آسمان بالا رفت و محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم از کوه پایین آمد درحالیکه عظمت و شکوه و جلال خدا سراسر وجودش را فراگرفته و از عظمت مقام کبریاییاش تبولرز بر او عارض شده بود...نگرانی وی شدت یافت.بیم آن داشت که مبادا قریش گفتهاش را تکذیب کنند و او را مجنون بخوانند و بگویند شیطان بر او مسلّط شده است.
وی از همان نخست،خردمندترین آفریدگان خدا و کریمترین بندگان او بهشمار میآمد و تنفرآمیزترین چیزها نزد او شیطان و گفتار و کردار دیوانگان بود.ازاینرو، خدای عزّ و جلّ خواست سینهاش را بگشاید و به او قوّت قلب ببخشد؛به همین سبب کوهها و صخرهها و گلولای را به سخن آورد.به هرکدام از آنها که میرسید او را ندا میدادند:
السلام علیک یا محمد،السلام علیک یا ولیّ اللّه،السلام علیک یا رسول اللّه.
بر تو مژده باد که خداوند تو را فضل و برتری و پاکسیرتی و زیبایی بخشید و به صفات نیک آراست و تو را برتر از آفریدگان اوّلین و آخرین قرار داد.از اینکه قریش تو را مجنون و منحرف از آیین[نیاکان]بخوانند،اندوهگین مباش.انسان برتر کسی است که پروردگار جهانیان او را برتری بخشد و فرد شریف و بزرگوار آن است که آفریدگار همۀ موجودات،او را مجد و بزرگواری عطا کند.از اینکه قریش و گردنکشان عرب،تو را تکذیب کنند،نگران مباش؛چراکه پروردگارت تو را به برترین جایگاه شرف و بزرگواری خواهد رساند و به والاترین مراتب بالا خواهد برد و دوستداران تو را به واسطۀ وجود جانشینت علی بن ابی طالب علیه السّلام از نعمتها بهرهمند کرده و شادمان میسازد و دانش تو را به واسطۀ وجود کلید و دروازۀ شهر حکمتت علی بن ابی طالب،میان بندگان خود و مرز و بومشان منتشر میسازد و
چشم تو را به وجود دخترت فاطمه روشن و از او و علی،حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت به وجود میآیند و دین و آیینت را در همهجا گسترش داده و دوستداران تو و برادرت را پاداشی بزرگ عنایت میکند و پرچم حمد را در دست تو قرار خواهد داد و تو آن را در دست برادرت علی مینهی و پیامبران و صدیقان و شهیدان همه زیر آن پرچم قرار میگیرند و آن حضرت همۀ آنان را به بهشت برین رهنمون میگردد. (1)»
با مقایسۀ این روایت و روایت قبلی که طبری آورده میان دو توصیف از آغاز بعثت و شخصیّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فاصلۀ زیاد و تفاوت چشمگیری ملاحظه میکنیم،درحالیکه روایت نخست:وی را مردّد و پریشانخاطر- دارای اضطرابی ناشی از عدم آگاهی به حقیقت ماجرایی که برای او اتفاق افتاده -میداند!؛روایت دوم:از همان آغاز راه او را آگاه و مطمئن به موضوع و خوشبین به آیندۀ رسالتش تلقی میکند که همین تصویر با دلایل روشن کتاب و سنّت و تاریخ،سازگار است.
1) (1)) .بحار الأنوار 207/18-208.
مراحل حرکت رسالت در مکّه
پس از نخستین دیدار با فرشتۀ وحی آیات قرآن به تدریج نازل میگردید.
چنین برمیآید که بعد از نزول آیات نخست سورۀ مزمّل بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم،آن حضرت خویشتن را برای برداشتن گامهای بعدی در مسیر نشر و گسترش رسالت اسلام و ایجاد جامعهای اسلامی آماده میساخت.او میبایست برای رویارویی با دشواریهای فراوان و سختیهای پیشبینیشده،آماده میشد و روند کار خویش را استحکام میبخشید.
دعوت خویشاوندان،نخستین گامی بود که آن را عملی ساخت.البته طبیعی به نظر میرسید که حضرت خدیجه علیها السّلام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را تصدیق کند؛ زیرا روزگاری طولانی با وی معاشرت کرده بود و برجستهترین سجایای اخلاقی و پاکی روح و ارتباط با خدا را در آن بزرگوار سراغ داشت.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در دعوت پسرعمو و دستپروردۀ خود علی بن ابی طالب علیه السّلام که در سینهاش قلبی پاک میتپید و هرگز به پرستش بتها آلوده نگشته بود،زحمتی متحمل نشد.ازاینرو،علی علیه السّلام قبل از دیگران او را
تصدیق کرد و بدینترتیب،نخستین،گرونده به اسلام بهشمار آمد. (1)
گزینش علی علیه السّلام به دست پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با توجه به شایستگیهای آن حضرت در اطاعت و فرمانبرداری و قدرت و بیباکی،آنهم در زمانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم سخت نیازمند یار و یاور بود،کاری بسیار دقیق و موفّقیتآمیز بهشمار میآمد.علی علیه السّلام از همان آغاز رسالت به منزلۀ بازوی نبوّت و چشم بینا و زبان گویای آن در تبلیغ دین بهشمار میآمد.
امیر مؤمنان علیه السّلام نخستین ایمانآورنده به پیامبر بود،زیرا در خلوتگزینیهای پیامبر در غار حرا در کنارش قرار داشت و پس از او خدیجه،به اسلام گروید و این دو بزرگوار مانند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم خدا را یگانه میدانستند و مشرکان و گمراهان قدرتمند را به هماوردی میطلبیدند و نخستین کسانی بودند که با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نماز به جای آوردند (2)سپس زید بن حارثه به آنان پیوست و بدینترتیب،اینان مجموعهای از نیک خصالان و نخستین کانون جامعۀ اسلامی را تشکیل دادند.
تبلیغ رسالت اسلام به دست رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم حداقل سه دوره را پشت سر نهاد تا شرایط تأسیس نخستین دولت خجستۀ اسلامی مهیا گشت.این دورهها عبارت بودند از:
(1)دورۀ آمادهسازی نخستین پایگاه رسالت اسلامی،که برخی آن را دورۀ تبلیغ نهانی یا دعوت ویژه نام نهادهاند.
(2)دورۀ دعوت محدود خویشاوندان و مبارزۀ محدود با بتپرستی.
(3)دورۀ مبارزه فراگیر
پس از آنکه خدای متعال به پیامبر فرمان داد که بهپا خیزد و مردم را بیم دهد (1)آن حضرت حرکت خود را آغاز و مردم را به اسلام دعوت کرد و کوشید مجموعهای باایمان تشکیل دهد که کانون نور و روشنگری برای هدایت جامعه باشد.این وضعیّت با امدادهای غیبی و مصونیّت از خطا و لغزش،نزدیک به سه سال ادامه داشت.
خطرات و دشواریهای فراوانی این حرکت معنوی را احاطه کرده بود،با این همه،امور در کمال دقت انجام میپذیرفت.در این مرحله از دعوت،روش رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم این بود که،شیوۀ گزینش پیروانش را از جهت گرایشهای قبیلهای و موقعیّت جغرافیایی و سن و سال تنوع بخشد تا بدینوسیله فراگیر بودن رسالت خویش را آشکار سازد و گسترش آن را در جامعه تا آنجا که ممکن است،تضمین نماید.ازاینرو،در آغاز بعثت،محرومان و تهیدستان جامعه ندای او را لبیک گفتند؛زیرا رسالت اسلامی به سمت مجد و عظمت و زندگی شرافتمندانه و امنیّت،در حرکت بود چنانکه برخی از بزرگان و اشراف نیکسرشتی که از اندیشهای باز برخوردار بودند و به درستکاری تمایل داشتند،به او گرویدند.
ستمپیشگان قریش،اهمیّت این رسالت را احساس نکردند و پنداشتند
1) (1)) .چنانکه در آغاز سورۀ مدثر آمده است.
این قضیه از پیشگوییها و پندارهای دیرینه و کهنه فراتر نمیرود،به همین دلیل بر مبارزۀ خود جهت براندازی رسالت در کانون نخستیناش،پافشاری چندانی نداشتند.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در این مدت کوتاه توانست از کسانی که به رسالت وی ایمان آورده بودند،عناصری فعّال تربیت کند که ارزشهای رسالت را با خود برگیرند و به مردم برسانند.و بیش از همه به اسلام علاقهمند بوده و به ایمان خویش اطمینان و یقین داشته باشند و از شرک و خصلتهای انحرافی پدرانشان بیزار باشند،آمادگی آنها را به پایهای افزایش داد تا بتوانند پیآمدهای علنی نمودن رسالت را تحمل نمایند.
در این برهه-نقل شده است که-هرگاه وقت نماز فرامیرسید، پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و یارانش جهت برگزاری نماز در درّهها پراکنده میشدند و به تنهایی یا دو نفره نماز را برپا میداشتند.روزی دو تن از مسلمانان در محلی مشغول برگزاری نماز بودند که دو مشرک نابکار از راه رسیدند و آنها را به خاطر کاری که انجام میدادند،به فحش و ناسزا گرفتند و پس از زدوخوردی که میان آنان رخ داد آنجا را ترک کردند. (1)
به نظر میرسد اینگونه برخوردها با مشرکان مکرر اتفاق افتاده است. (2)
بههمیندلیل پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم خانهای برگزید که در آن مخفیانه خدا را پرستش کند و دور از چشم قریش،ارتباط مردمی او منظم باشد و در چنین وضعیتی خانۀ أرقم بن أبی أرقم بهترین پناهگاه مسلمانان بهشمار میآمد. (3)
زمانی که خبر اسلام در تمام نقاط جزیرة العرب انتشار یافت و ایمانآورندگان از جهت روحی،شایستگی رویارویی را پیدا کردند،باید تبلیغ رسالت به مرحلۀ اعلان عمومی انتقال مییافت.ازاینرو،در جامعهای که آداب و رسوم قبیلهای بر آن حاکم بود،نخستین گام پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیمدادن نزدیکان خویش محسوب میشد و این کار قبل از بیمدادن سایر مردم، سزاوارتر به نظر میرسید و فرمان الهی با
وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ؛ (1)نزدیکانت را بیم ده.
نازل شده بود و از همینجا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با فراخواندن نزدیکان خود رسالت الهی و هدف و آیندۀ آن را برایشان تشریح کرد.در برخی افرادی که در آن جمع حضور داشتند امید به خیر و صلاح و ایمان وجود داشت و اگر ابو لهب بهپا خاست و آشکارا به مخالفت و دشمنی پرداخت،ابو طالب علیه السّلام نیز اظهار نمود پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم را یاری و از رسالت او حمایت خواهد کرد.
روایت شده به دنبال نزول آیۀ شریف«إنذار»،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به علی علیه السّلام دستور تدارک میهمانی داد.سپس خاندان خویش را که تعداد مردانشان به چهل تن میرسید،به میهمانی دعوت کرد.همینکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آمادۀ سخنگفتن شد،عمویش عبد العزّی-معروف به ابو لهب-سخن او را قطع کرد و در مورد ادامۀ تبلیغ،هشدار داد و مانع عملیشدن هدف پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در
1) (1)) .شعراء/214.
دعوت خویشان گردید.بدینترتیب،مجلس بههم خورد و فردای آنروز، پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم دوباره به علی علیه السّلام فرمان داد تا تدارکی ببیند و خاندانش را به میهمانی فرابخواند.پس از صرف غذا،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با آنان چنین سخن گفت:
ای فرزندان عبد المطلب،به خدا سوگند!در میان عرب جوانی را سراغ ندارم که ارمغانی بهتر و برتر از ارمغان من برای شما آورده باشد.من برای شما خیر دنیا و سعادت آخرت را آوردهام،خداوند به من فرمان داده تا شما را به سوی او بخوانم، کدامیک از شما به من ایمان میآورد و مرا در این أمر یاری میکند؟هرکه آن را بپذیرد برادر،وصیّ و جانشین من،میان شما خواهد بود.
جز علی علیه السّلام کسی پاسخ مثبت نداد،وی بهپا خاست و عرضه داشت:
ای رسول خدا!من در امر رسالتی که خداوند تو را برای آن برانگیخته،یاورت خواهم بود.
پیامبر به او دستور نشستن داد و دعوتش را یکبار دیگر تکرار کرد،و اینبار نیز جز علی علیه السّلام کسی به او پاسخ مثبت نداد.وی دعوت حضرت را لبیک گفت و یاری و همکاری خود را با او آشکارا اعلام داشت.در اینجا،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم رو به حاضران در جلسه کرد و فرمود:
«ان هذا أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم(أو علیکم)فاسمعوا له و اطیعوا»؛
این شخص برادر و وصیّ و جانشین من در میان شماست،سخنش را بشنوید و از او فرمان ببرید.
آنان بهپا خاستند و با تمسخر و استهزا ابو طالب علیه السّلام را مخاطب قرار دادند و بدو گفتند:به تو دستور داد که از پسرت حرفشنوی کنی و فرمان ببری. (1)
1) (1)) .این حدیث در منابع متعدد و با عباراتی نزدیک به یکدیگر در تاریخ طبری 404/2؛سیرۀ حلبی 460/1؛شرح نهج البلاغه 210/13؛روایت شده و نیز به کتاب حیاة محمد 104 از محمد حسین هیکل،چاپ اول،مراجعه شود.
رعایت جنبههای احتیاطی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در مرحلۀ گذشته انجام داد، سبب شد رویارویی مستقیم بین پیامبر و یا فردی از مسلمانان،با نیروهای مشرک و بتپرست پیش نیاید؛ولی در این دوران،خود و سایر مسلمانان، مورد انتقاد و نکوهش و زخمزبان مردم قرار گرفتند.
دعوت بنی هاشم به آیین جدید،در میان قبایل عرب تأثیری شگرف و آوازهای بلند یافت؛وقتی صداقت و سختکوشی پیامبر در تبلیغ رسالتش برای همگان روشن شد،عدّه زیادی بدان ایمان آوردند.
با سپری شدن سه یا پنج سال،از آغاز دعوت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمان الهی مبنیبر آشکار ساختن رسالت الهی و هشدار عمومی نازل گردید تا رسالت را از ارتباطات شخصی که دور از چشم دشمنان انجام میپذیرفت،خارج سازد.
ازاینرو نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم همۀ مردم را در جهت تندادن به رسالت اسلام و ایمان به خدای یکتا و بیهمتا فراخواند و خدای متعال با این فرموده به پیامبرش وعده داد،در رویارویی با استهزاکنندگان و مخالفان،گامهایش را استوار سازد و خداوند از او حمایت و پشتیبانی میکند.
آنچه را مأموریت داری آشکارا بیان کن و از مشرکان رو برگردانما شر استهزا کنندگان را از تو دفع خواهیم کرد. (1)
بدینسان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با اعتمادی کامل و عزم و ارادهای آهنین،حرکت خویش را آغاز و فرمان الهی را آشکار نمود و تمام قدرتهای پلید و شرک را به هماوردی دعوت کرد و بر کوه صفا ایستاد و قریش را از هرسو
1) (1)) . فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ حجر/94-95.
مخاطب ساخت.مردم همگی به او رو آوردند و حضرت به آنان فرمود:
هرگاه من به شما خبر دهم که دشمنان میخواهند بامدادان یا شبانگاهان ناگهانی بر شما بتازند،آیا سخنم را باور میکنید و راستگویم میشمرید؟.
گفتند:آری!
حضرت فرمود:من شما را از عذاب شدید الهی بیم میدهم.
ابو لهب از آن میان بهپا خاست و در پاسخ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم اظهار داشت:
مرگت باد.آیا برای همین کار،امروز ما را در اینجا گرد آوردی؟
در این هنگام خدای متعال این آیۀ شریف را نازل فرمود:
تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ؛ (1)
بریده باد هردو دست ابو لهب و مرگ بر او باد.
چنین هشداری به قدری کوبنده بود که قریش را سخت وحشتزده کرد، چراکه تهدیدی آشکار برای تمام باورهای آنان بهشمار میرفت و از سرانجام مخالفتشان با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به آنها هشدار میداد و بدینترتیب،ماهیت آیین جدید برای مردم مکّه،بلکه سایر نقاط جزیرة العرب روشن گردید؛زیرا دریافتند که دگرگونی و تغییری واقعی در سرنوشت بشر رخ داده که ارزشها و فرهنگ و معیارها و موقعیّتهای اجتماعی را طبق موازین و دستورات الهی بالا میبرد و شرّ و تباهی را ریشهکن میسازد.بنابراین،نبرد و رویارویی با سران شرک و بیدادگران،نبردی حقیقی تلقی میشد که هیچگاه به دیدگاههای مشترک،نمیانجامید.
1) (1)) .مسد/1.
در این برهه قریب به چهل تن از عرب و غیرعرب،به اسلام گرویدند و به جهت وابستگی ایمانآورندگان به قبایل گوناگون،قریش قادر بر درهم شکستن این نهضت نوپا نشد.لذا در آغاز،به رویارویی مسالمتآمیز متوسل گردید،ولی ابو طالب با برخوردی نیکو دست رد بر سینۀ آنان نهاد و آنها وی را ترک کردند. (1)
1) (1)) .سیرۀ ابن هشام 264/1-265؛تاریخ طبری 406/2.
موضع بنی هاشم نسبت به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم
نهتنها رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از گسترش رسالت اسلامی منصرف نشد بلکه فعالیّت خویش را وسعت بخشید و تحرکات وی و پیروان باایمانش افزایش یافت و جذابیّت دین جدید میان مردم رو به فزونی نهاد.و قریش کوشید تا با ظاهرکردن خشم خود،برای متوقفکردن این موج جدید اسلامخواهی، راهی بیابد و آن را به نابودی بکشاند.ازاینرو،یکبار دیگر با فریبکاری تلاشهای خود را نزد ابو طالب،تکرار کردند تا با این کار،یا پیامبر را جهت دست کشیدن از دعوت و عقبنشستن از تبلیغ دین و آیین خویش قانع سازند و یا وی را بیم داده و تهدید کنند.بههمینسبب،به ابو طالب گفتند:
میان ما از مقام و منزلت و جایگاه والایی برخورداری،پیش از این از تو خواستیم تا برادرزادهات را از انجام کارهایش بازداری،ولی تو او را از این کار بازنداشتی.به خدا سوگند!کسی را که به پدرانمان ناسزا بگوید و ما را بیخرد بشمارد و بر خدایانمان خرده بگیرد؛تحمل نخواهیم کرد.بنابراین،تو باید وی را از این کار بازداری وگرنه با او و تو پیکار خواهیم کرد،تا سرانجام یکی از دو گروه نابود شود.
بزرگ بنی هاشم،از این سخنان به تصمیم قاطع قریش پیبرد و دانست که آنها برای از میان برداشتن برادرزادۀ او و رسالت نوپایش از هیچچیز پروا
ندارند.ازاینرو،سعی کرد اینبار نیز اوضاع را آرام سازد و آتش خشم قریش را فرونشاند تا با مشورت برادرزادهاش برای این موضوع راهحلی بیابد.ولی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای اجرای اوامر الهی بر استمرار تبلیغ رسالت اسلامی خویش در هر شرایط و با هر نتیجهای،پافشاری کرد و فرمود:
عمو جان!به خدا سوگند!اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند تا دست از تبلیغ رسالتم بردارم،هرگز این کار را نخواهم کرد تا خداوند برایم پیروزی ظاهر کند و یا در این راه کشته شوم.
این را گفت و اشک در چشمان مبارکش حلقه زد و بهپا خاست که از آنجا بیرون رود.ابو طالب از دیدن این صحنه متأثر شد و از آنجا که به صداقت برادرزادهاش آگاهی و به وی ایمان داشت به پیامبر گفت:برادرزادۀ عزیز،اینک میان مردم برو و هرچه دوست داری بگو.به خدا سوگند!هرگز تو را در برابر چیزی تسلیم نخواهم کرد.
قریش همچنان به فریبکاری خود ادامه داد و یکبار دیگر نزد ابو طالب رفت و از او خواست تا از حمایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دست بردارد و از وی خواست که در عوض تسلیم پیامبر،زیباترین جوان مکه را برای خود انتخاب کند.به او گفتند:ای ابو طالب!عمارة بن ولید را که نیرومندترین و زیباترین جوان عرب است،بستان و از خرد و توان وی بهره بگیر و او را به فرزندی بپذیر و برادرزادهات را،که صفوف قومت را پراکنده ساخته و عقل آنها را به تمسخر گرفته،به ما بسپار تا او را بکشیم که در اینصورت یک تن عوض یک تن دادهایم.ابو طالب با اظهار تنفر از این سوداگری ستمگرانه،به آنان گفت:به خدا!پیشنهاد بسیار زشتی کردید.
شگفتا!آیا میخواهید فرزندتان را به من بسپارید و او را در دامانم برای شما پرورش دهم،ولی من فرزندم را به شما بسپارم تا وی را به قتل برسانید؟
به خدا!چنین چیزی هرگز امکانپذیر نیست.مطعم بن عدی بن نوفل اظهار داشت:ای ابو طالب!به خدا سوگند!پیشنهاد قومت بسیار منصفانه بود،ولی تو هرگز آن را نخواهی پذیرفت.ابو طالب در پاسخ گفت:به خدا سوگند!آنها از در انصاف وارد نشدند،ولی تو قصد داری مرا(با پذیرش این کار)به ذلّت بکشانی و قریش را بر ضد من بشورانی،اینک هرچه میخواهی انجام ده. (1)
قریش با شنیدن این سخن،اطمینان حاصل کرد که برای راضیکردن ابو طالب جهت دست برداشتن از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم راهی وجود ندارد.ابو طالب وقتی به بداندیشی آنها پیبرد برای تضمین سلامت وجود مقدس برادرزادۀ خود و استمرار گسترش رسالتش،بهسرعت در پی اتخاذ تدابیری پیشگیرانه برآمد.ازاینرو،بنی هاشم و بنی عبد المطلب را برای جلوگیری از سوءقصد به جان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و حفظ و حراست از وجود مبارک وی،فراخواند.همۀ آنان بهجز ابو لهب به دعوت او پاسخ مثبت دادند.ابو طالب با ستودن موضعگیری بنی هاشم،آنها را تشویق نمود و برای ادامۀ حمایت و پشتیبانی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در آنها ایجاد انگیزه کرد. (2)
با گذشت چهار سال از نهضت نبوی،آیات فراوانی از قرآن کریم نازل گردید،که بیانگر عظمت توحید و خداشناسی و دعوت به حق و اعجاز بلاغت قرآن بود و مخالفان پیامبر را بیم داده و تهدید میکرد.این آیات بر سر زبانها افتاد و در دل مؤمنان جای گرفت و نزدیکان و دوستان مجذوب شنیدن و فرا گرفتن آن شدند.
از آنجا که بلاغت،در روح و روان مردم تأثیر بسزایی داشت،قریش با
روشهای متعددی میکوشید تا حرکت پیامبر را به کنترل درآورد و پس از شکست و ناکامی در جهت فریب دادن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با پیشنهاد اعطای پادشاهی و سلطنت و دارایی فراوان و ارج و احترام و قدرت،تصمیم گرفت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را از تماس با مردم و عرضه کردن دعوتش بر آنان،بازدارد،تا کسانی که وارد مکّه میشوند،آیات قرآن را نشنوند و افزون بر آن به ایجاد شک و تردید در صحت دعوت آن حضرت پرداخت و مدعی شد حالتی که بر پیامبر عارض میشود نوعی بیماری است که در معالجه و مداوای آن باید کوشید.ولی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به پیشنهاد آنان پاسخی داد که سرشار از خیر و نیکی و احترام بود و سبب نجات آنان میشد،فرمود:
شما تنها یک کلمه بر زبان آورید تا در پرتو آن عربها زیر سلطۀ شما درآیند و غیر عرب،با دادن جزیه،در سایۀ حکومت شما زندگی کنند...
آنان از سخن وی به هراس افتادند و تصوّر کردند پایان کار است.گفتند:به پدرت سوگند!حاضریم دهبار آن را بر زبان آوریم.حضرت فرمود:بگویید:«لا اله الاّ اللّه...»پاسخ پیامبر،پاسخی غیرمنتظره و دندانشکن بود بهگونهای که آنها را به ذلّت واداشت و با کبر و نخوت درحالیکه این جملات را تکرار میکردند،بهپا خاستند:
آیا او به جای این همه خدایان،یک خدا قرار داد؟بهراستی سخنی شگفتآور است! (1)
اینجا بود که تصمیم گرفتند به اهانت و تمسخر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و پیروان روزافزون وی بپردازند و دعوت مبارکش را که در ژرفای جانها قرار میگرفت،به باد استهزا بگیرند.از جمله کارهایی که بدانها متوسل شدند این بود که ابو لهب و همسرش ام جمیل بر در خانۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم که در نزدیکی
1) (1)) .سیرۀ حلبی 303/1؛تاریخ طبری 409/2.
آنان قرار داشت خار و خاشاک میریختند (1)و ابو جهل همواره متعرّض پیامبر میشد و با ناسزاگویی او را میآزرد.ولی خداوند در کمین ستمپیشگان بود، زیرا به مجرد اینکه حمزه عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم از این ماجرا اطلاع حاصل کرد، در برابر رهبران قریش،اهانت ابو جهل را پاسخ داد و درحالیکه اسلام خویش را آشکار نمود همۀ مخالفان را به مبارزه طلبید و از آنها خواست که اگر راست میگویند با او درگیر شوند،یا یکبار دیگر متعرّض رسول خدا شوند. (2)
قریش بر این باور بود که با زیرکی خود قادر است پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم را از انجام رسالت خویش منصرف سازد،درصورتیکه کاملا میدانست مردم دعوت مبارک آن حضرت را پذیرا شدهاند.بههمیندلیل عتبة بن ربیعه در گردهمایی سران قریش پیشنهاد کرد خود،نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برود و با او گفتگو کند تا وی را از ادامۀ دعوتش بازدارد.بدینترتیب،وی نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم رفت.
حضرت-بهتنهایی-در مسجد نشسته بود.او با ستودن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و بیان مقام و جایگاه وی میان قریش،پیشنهادهای خود را به آن حضرت عرضه کرد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به سخنان وی گوش میداد.
عتبه گفت:ای پسر برادر!اگر هدف تو از این دعوت،رسیدن به مال و دارایی است،ما از دارایی خود برایت اموال هنگفتی جمعآوری میکنیم که بیش از ما به دارایی دست یابی؛و اگر خواهان ارج و احترام هستی،تو را پیشوای خود قرار میدهیم بهگونهای که بدون مشورت تو کاری انجام ندهیم و اگر در پی فرمانروایی هستی،تو را حاکم خویش میسازیم و اگر حالتی که بر
تو عارض میشود،وهم و خیال است و نمیتوانی آن را از خود دور گردانی، برایت درخواست طبیب میکنیم و برای بهبودیات دارایی خود را هزینه خواهیم کرد...
وقتی سخن خود را به پایان رساند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:ابو الولید! سخنت تمام شد؟
عرض کرد:آری!
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:اکنون به سخنان من گوش فراده.سپس این آیات را تلاوت فرمود:
حم* تَنْزِیلٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ* کِتٰابٌ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ* بَشِیراً وَ نَذِیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ* وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِی أَکِنَّةٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ؛ (1)
حماین کتابی است که از سوی خدای رحمان و رحیم نازل شده استکتابی که آیاتش هر مطلبی را در جای خود بازگو کرده و برای جمعیتی که آگاهند فصیح و گویاست*قرآنی که مژدهدهنده و بیمدهنده است،ولی بیشتر آنان رویگردان شدند،ازاینرو چیزی نمیشنوند و گفتند:دلهای ما،نسبت به آنچه ما را بدان دعوت میکنی در پوششهایی قرار گرفته است.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم به تلاوت آیات شریف ادامه میداد و عتبه از شنیدن این آیات نفسش بهشماره افتاده بود و دستهای خویش را به پشت قرار داده بود،به آن تکیه کرده بود،سپس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به آیۀ سجده که رسید،به سجده رفت و بعد از آن فرمود:ابو الولید!آنچه را باید میشنیدی بهخوبی شنیدی.خود دانی و آنچه شنیدی.
عتبه که پاسخ مناسبی برای گفتن نداشت،بهپا خاست و نزد قومش رفت.وقتی در جمع آنان نشست،
1) (1)) .فصّلت/1-5.
گفت:بهخدا سخنانی شنیدم که تاکنون هرگز مانندش را نشنیده بودم.بهخدا سوگند!این سخنان،سحر و جادو و شعر و پیشگویی نیست.ای قریشیان!از من فرمان ببرید و آن را بر عهدۀ من نهید.از این مرد و هدفی که دارد دست بردارید و او را به خود وانهید.
ولی دلهای مرده کجا میتوانستند پاسخ مثبت دهند.آنها در پاسخ وی گفتند:ابو الولید به خدا سوگند!تو را با زبانش جادو کرده.او گفت:نظر من دربارۀ او همان است که گفتم؛شما هرکار میخواهید انجام دهید. (1)
قریش بر آن بود که وحدت و یکپارچگیاش درهم نریزد و جایگاهش را در مبارزۀ با رسالت اسلامی از دست ندهد و همزمان،از نفوذ رسالت به ژرفای جان مردم جلوگیری کند و از آنجا که موسم حج در پیش بود،تصمیم گرفت تدابیری بیاندیشد تا از جایگاه بتپرستی خود حفاظت و نقش رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مقام و جایگاه حضرتش را به ضعف بکشاند.ازاینرو جهت تصمیمگیری در این راستا نزد ولید بن مغیره،که مردی سالخورده بود و شناخت بیشتری از اوضاع داشت،گرد آمدند.آنها در پی این بودند که پیامبر را فردی پیشگو،دیوانه،شاعر،بیمار و دچار وسوسه یا ساحر معرفی کنند.در این زمینه سخنانی میان آنان ردوبدل شد.ولید گفت:بهخدا سوگند!سخنان وی از شیرینی و حلاوت خاصی برخوردار است،ریشههایش پربرکت و شاخسار آن پر از میوه است و شما در این خصوص سخنی برای گفتن ندارید؛زیرا بطلان گفتۀ شما ظاهر خواهد شد.بهترین سخن دربارۀ او این است که وی را ساحر بخوانید و شایع کنید سخنان سحرآمیزی آورده که میان شخص و پدر و
1) (1)) .به سیرۀ نبوی 293/1 مراجعه شود.
برادر و همسرش جدایی میافکند.بدینترتیب این افراد خود را میان مردم جا زدند تا شایعۀ پلید خود را بین آنان منتشر سازند. (1)
نیروهای کفر و شرک از منصرفکردن رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و یاران حقطلب وی از ادامۀ گسترش رسالت اسلامی،عاجز و ناتوان ماندند،چنانکه عقل و خردشان نیز از درک توحید و ایمان درماند؛و تمام تلاشهای آنان برای متوقف ساختن رسالت و یا انحراف آن،بیحاصل گشت.ازاینرو،جز به کارگیری فشار و قساوت و سنگدلی و شکنجه به عنوان ابزاری برای مبارزه با انسانهای باایمان،چارهای ندیدند و بدینترتیب،هر قبیلهای بر مسلمانان جمع خود یورش برده و آنها را دستگیر و به زندان افکندند و با زدن و تحمیل گرسنگی و تشنگی،آنان را مورد شکنجه قرار دادند تا ایشان را از دین و آیین خود و پیام الهی روگردان سازند.
امیّة بن خلف،بلال را در آفتاب سوزان نیمروز روی شنزارهای مکّه میخواباند و با فجیعترین شیوه وی را تحت شکنجه قرار میداد.
عمر بن خطاب کنیزک خود را-به دلیل اسلام آوردن-با ضربوشتم مورد شکنجه قرار میداد و آنگاه که خود خسته میشد،میگفت:مرا معذور دار که بهجهت ملالت و خستگی از تو دست برداشتم و بنی مخزوم،عمار و پدر و مادرش را از شهر بیرون میآوردند و در شنزارهای مکّه شکنجه میکردند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نزد آنان میرفت و میفرمود:
ای خاندان یاسر،شکیبایی پیشه کنید که وعدۀ شما بهشت است.
آزار و شکنجۀ این افراد به پایهای رسید که سمیّه،مادر عمار نخستین
1) (1)) .سیرۀ نبوی 289/1.
بانوی شهید در اسلام به دست آنان به شهادت رسید. (1)
اگر بخواهیم نمایی کلی از شیوههای برخورد قریش با رسالت و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و پیروانش ارائه دهیم،میتوانیم مراحل آن را بهطور فشرده در موارد ذیل ارائه دهیم:
1.رواداشتن استهزا و به تمسخرگرفتن شخصیّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و تضعیف جایگاه و موقعیّت آن بزرگوار در دل مردم،از سادهترین روشهای آنان در این زمینه بهشمار میرفت و این نقش را ولید بن مغیره(پدر خالد)، عتبة بن أبی معیط،حکم ابن عاص بن امیّه و ابو جهل بازی میکردند.
ولی دست حمایت الهی،همۀ تلاشهای آنان را نقش بر آب ساخت.
قرآن کریم فرموده است:
إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ؛ (2)
ما شر استهزاءکنندگان را از تو دفع خواهیم کرد.
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ؛ (3)
جمعی از پیامبران پیش از تو را نیز استهزا کردند اما سرانجام آنچه را مسخره کردند دامانشان را گرفت.
2.آنان برای تضعیف رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم،به شخص آن بزرگوار اهانت روامیداشتند.روایت شده که سرگین و شکمبۀ گوسفند بر سر حضرت افکندند.وقتی عمویش ابو طالب از ماجرا آگاه شد،به خشم آمد و اهانت آنان را پاسخ داد و موضعگیری ابو جهل و پاسخ حمزة بن عبد المطلب شاهدی دیگر بر اینگونه برخوردها است.
3.با پیشنهاد اعطای پادشاهی و پیشوایی و بخشش اموال هنگفت،سعی
در فریبدادن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم داشتند.
4.اتهامات بیهودهای نظیر دروغگویی و سحر و دیوانگی و شعر و کهانت و پیشگویی بر آن حضرت وارد میساختند،که قرآن از همۀ این امور سخن به میان آورده است.
5.در قرآن کریم،ایجاد خدشه نمودند و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را به دروغبستن و افتراگفتن بر خدا متهم ساختند ولی قرآن،آنها را برای آوردن کتاب یا سورهای مثل قرآن به مبارزه طلبید؛درصورتیکه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم عمری را میان آنان زندگی کرده بود و اتهاماتی را که بر او وارد میساختند،هیچگاه از آن بزرگوار سرنزده بود.
6.کسانی را که به رسالت پیامبر ایمان آورده بودند،تحت شکنجه قرار داده و یا کشتند.
7.محاصرۀ اقتصادی و قطع کلیۀ روابط.
8.نقشۀ کشتن پیامبر. (1)
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با حمایت و پشتیبانی وحی الهی که به بهترین شکل ممکن از روند کار آن بزرگوار مراقبت میکرد،در راه عملی ساختن اهداف رسالت،با تمام این ترفندها به مقابله پرداخت.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دو سال پس از علنی ساختن رسالت خود پیبرد که توان حمایت از مسلمانان را در برابر رنج و دشواریهایی که از سرکشان قریش و سران بتپرست متوجه آنان میشود،ندارد.
زمانی که فشار مشرکان و سران آنان بر مسلمانان مستضعف،شدت یافت،
1) (1)) .انفال/30.نقل به مضمون.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم مسلمانان ستمدیده را برای هجرت به حبشه تشویق فرمود تا بدینوسیله برای استراحت و تجدید قوا به آنان فرصتی دهد تا بار دیگر برای استمرار بخشیدن حرکت رسالت اسلامی بدان دیار بازگردند و یا پس از یافتن مرکزی برای واردکردن فشار از خارج جزیرة العرب بر پایگاههای قریش، برای نبرد با آنها جبهۀ جدیدی بگشایند.به امید اینکه خداوند-طی این مدت-کاری را که میبایست انجام شود،تحقق بخشد.زیرا حضرت با بیان این جملات بدانها اطلاع داده بود که«در حبشه فرمانروایی وجود دارد که در حکومتش به کسی ستم روا نمیشود».
مسلمانان به این پیشنهاد پاسخ مثبت دادند و عدهای از آنان پنهانی خود را به ساحل رساندند و از دریا گذشتند.ولی قریش آنها را تحت تعقیب قرار داد، اما بدانها دست نیافت و سایر مؤمنان یکی پس از دیگری به تنهایی،یا به اتفاق خانوادۀ خود راه مهاجرت پیش گرفتند تا جایی که غیر از فرزندان خردسال، بیش از هشتاد مسلمان مهاجر در حبشه گرد آمدند و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم جعفر بن ابی طالب را به ریاست آنها برگزید (1).
با توجه به توصیف پادشاه حبشه در روایت منقول از پیامبر،انتخاب آن دیار به عنوان محل هجرت،گامی موفق از رهبریهای حکیمانۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بهشمار میآمد.بدینترتیب،مهاجران با کشتی رهسپار آن سامان گشتند و این سفر،افزون بر هجرت،ارتباط مناسب مذهبی تلقی میشد که اسلام،خواهان وجود آن بین اسلام و مسیحیت بود.
ماجرای هجرت به حبشه،قریش را مضطرب ساخت و از سرانجام آن بیمناک و از اینکه حاملان رسالت اسلامی در حبشه محل امنی یافتهاند، احساس ناخرسندی میکرد.ازاینرو قریش،عمرو عاص و عمارة بن ولید را
1) (1)) .سیرۀ نبوی 321/1؛تاریخ یعقوبی 29/2؛بحار الأنوار 412/18.
با هدایایی نزد نجاشی فرستاد،تا بدینوسیله رضایت نجاشی را جلب سازد که به مسلمانان پناه ندهد و آنان را نزد قریش بازگرداند.این دو تن توانستند نزد کشیشان دربار پادشاه راه یابند و آنها را به ضرورت همکاری با قریش و بازگرداندن مسلمانان راضی کنند؛ولی پادشاه از این عمل سرباز زد و اظهار داشت:به مسلمانان اتهام اختراع دین جدیدی زده شده لذا تا سخن آنان را در این مورد نشنود،چنین اجازهای نخواهد داد.
لطف الهی در این دیدار جلوهگر شد؛جعفر بن ابی طالب از جمع آنها به پا خاست و با سخنان دلانگیزی ماهیت دین جدید را روشن ساخت و سخنانش به دل نجاشی راه یافت و بر خرسندی وی افزود و از آنها حمایت و پشتیبانی کرد.سخنان جعفر بن ابو طالب چونان صاعقه بر سر نمایندگان قریش،که هدایای آنها برای اجرای نقشۀ شیطانی خود به حالشان سودی نبخشیده بود،فرود آمد و در برابر نجاشی،به خواری و ذلت افتادند،درحالی که ستارۀ پیروزی مسلمانان خوش درخشید و دلایل آنها قوّت گرفت که این خود،دلیل بر تأثیر بهسزای تربیتی بود که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در جهت بالابردن اندیشه و اعتقاد و رفتار انسانی،بر آنان ارزانی داشته بود.بار دوم که نمایندگان قریش در مورد آیات قرآن پیرامون عیسی علیه السّلام،سعی در ایجاد فتنه و آشوب داشتند مسلمانان به خود بیمی راه ندادند،نجاشی که پاسخ خود را در قالب آیات الهی از زبان جعفر بن ابو طالب شنیده بود،به مسلمانان گفت:اکنون میتوانید بروید و در امان هستید. (1)
زمانی که نمایندگان قریش مأیوسانه نزد سران خود برگشتند،قریش اطمینان یافت که تلاشهایش در راستای بازگرداندن مسلمانان،با شکست مواجه شده و بدانجهت که ابو طالب و بنی هاشم از یاری پیامبر اکرم و
1) (1)) .سیرۀ نبوی:335/1؛تاریخ یعقوبی:29/2.
همکاری همهجانبه با وی دست برنداشتند،سران قریش تصمیم گرفتند مسلمانان موجود در مکّه را از حیث خوراک و آشامیدنی در تنگنا قرار داده و کلیۀ داد و ستدهای اجتماعی را با آنان ممنوع اعلام کنند.
وقتی ابو طالب به درخواست قریش پاسخ مثبت نداد و بر حمایت از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با هر قیمتی پافشاری کرد،قریش عهدنامۀ ستمگرانۀ خود را مبنیبر قطع رابطۀ کامل در زمینۀ خرید و فروش و معاشرت و ارتباط زناشویی با بنی هاشم صادر کرد. (1)
این پیماننامه به امضای چهل تن از سران قریش رسید.ابو طالب همراه برادرزادۀ خود و بنی هاشم و فرزندان عبد المطلب که سرنوشتی یکسان داشتند روانۀ شعب شدند،وی دراینباره عرضه داشت:ما تا آخرین نفر جان میدهیم تا گزندی به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نرسد.در اینجا ابو لهب نزد قریش شتافت و آنان را برای مبارزه با فرزندان عبد المطلب به یاری طلبید و بدین سان،ایمانآورندگان به همراه آنان که ایمان نیاورده بودند،وارد شعب گردیدند. (2)
طی این سالها مواد خوراکی بهگونهای پنهانی،توسط افرادی از قریش که با انگیزههای تعصّبآمیز،یا جوانمردی و یا از سر دلسوزی،قصد کمک به بنی هاشم را داشتند،به مسلمانان میرسید.
پس از گذشت سه سال از این قطع رابطه،که مسلمانان و پیامبر طی آن دشوارترین صحنههای رنجآور گرسنگی و تنهایی و جنگ روانی را متحمل
شدند،خداوند موریانه را بر پیماننامۀ آویختهشدۀ قریش در داخل کعبه گمارد و این حشره،همه پیماننامه به جز کلمۀ(باسمک اللهم)را خورد.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم عمویش ابو طالب را از جریان آگاه ساخت و او به اتفاق پیامبر به مسجد الحرام آمد و سران قریش با دیدن آنان به تصور اینکه تسلیم و عقبنشینی،آنها را به دست برداشتن از موضعشان در قبال رسالت واداشته، از آنان استقبال کردند.ابو طالب رو به آنان کرد و گفت:برادرزادهام به من خبر داده که خداوند موریانه را بر پیماننامۀ شما گمارده و به جز نام خدا،بقیه آن را خورده است.اگر او در سخنش راستگو باشد،باید از اندیشۀ ناروای خود در مورد او دست بردارید و اگر دروغ گفته باشد،من او را تسلیم شما خواهم کرد...در پاسخ گفتند،به انصاف سخن گفتی وقتی پیماننامه را گشودند، ماجرا همانگونه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم خبر داده بود،رخ نمود لذا از فرط شرمندگی سرافکنده شدند. (1)
نیز روایت شده برخی از مردان و جوانان قریش با اظهار ناخرسندی از ماجرای قطع رابطه و رنج و دشواریهایی که بنی هاشم در شعب متحمل میشدند،با خود پیمان بستند عهدنامۀ قریش را پاره کنند و به محاصره پایان دهند و با افراد سرسخت آنان،رویارو شوند،ازاینرو،همینکه پیماننامه را گشودند،اثری از نوشتار آنکه توسط موریانه خورده شده بود،نیافتند. (2)
بههرحال،خداوند یکبار دیگر قریش را به خواری و ذلّت کشاند ولی با این همه،از دشمنی با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دست برنداشتند.
سال دهم بعثت،مسلمانان از محاصره بیرون آمدند آنان که به انسانهایی آبدیده و باتجربه تبدیل شده بودند و برای خیزش به سمتوسوی هدف از قدرت بیشتری برخوردار گشتند؛هدفی که با خود پیمان بسته بودند با وجود تمام مشکلات،دست از آن برندارند.یکی از آثار این محاصره این بود که یاد و نام اسلام و مسلمانان،معروف و در سراسر نقاط جزیرة العرب انتشار یافت.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در این برهه وظایف دشواری پیش رو داشت،از جمله:
وجود فضایی باز بیرون از محدودۀ مکّه و سعی در ایجاد مکانهای امن متعددی که رسالت اسلامی از آنجا حرکت خود را فعالتر آغاز نماید.ولی این رسالت در روند حرکت خود در مکّه،با وفات ابو طالب نخستین پشتیبان اجتماعی و مدافع نیرومند پیامبر و رسالت،با بزرگترین اندوه و مصیبت رو برو گردید.
چند روز بعد،حضرت خدیجه علیها السّلام دومین پشتیبان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بدرود حیات گفت.به جهت تأثیر فوق العادۀ این دو رخداد در روند حرکت رسالت اسلامی،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آن سال را«سال اندوه»نامید و به صراحت فرمود:
تا ابو طالب زنده بود،قریش همواره از من بیمناک بودند. (1)
از جمله موارد گستاخی قریش در آن بحبوحه در مورد پیامبر این بود که یکی از آنها در مسیر رفتن آن حضرت به خانهاش،خاک بر سر و صورت
1) (1)) .کشف الغمه 61/1؛مستدرک حاکم 622/2.
مبارک وی پاشید.دخترش فاطمه درحالیکه از این ماجرا گریان بود، برخاست تا خاک را از سروروی پدر برگیرد که حضرت بدو فرمود:
دخترکم،گریه نکن،خداوند حافظ پدر توست. (1)
در این برهه،رخداد سیر به آسمانها و معراج،رسول اکرم را در مسیر طولانی مقاومت،پابرجا ساخت که در پی سالها تلاش و پایداری،برایش ارج و احترام بهشمار میآمد و به جهت روبرو شدن با رنج و دشواریهای مرارت باری که از قدرتهای شرک و گمراهی دیده بود،تاج افتخارش تلقی میشد.
خداوند او را به دل آسمانها بالا برد تا زوایایی از عظمت فرمانروایی مبهوت کنندهاش را در فراخنای هستی،بدو بنمایاند و وی را بر رازهای جهان آفرینش و سرنوشت انسان نیک و بد آگاه سازد.
این رویداد در عین حال به منزلۀ ارزیابی توان یاران او بهشمار میآمد که تا چه پایه در جهت ابلاغ رسالت و تربیت انسان شایسته،در کنار پیامبر و رهبرشان مبارزه میکردند و برای انسانهای ضعیف النفس و سست عنصر، آزمونی دشوار محسوب میشد.
قریش،قادر بر درک مفاهیم بلند مسألۀ سیر در آسمانها نبود و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم نیز در این خصوص با آنها سخنی نگفت تا خود،از جنبههای مادّی معراج و امکان عملیشدن و دلایل آن،پرسان شدند و برخی از آنها اظهار میداشتند:به خدا سوگند!کاروانها،مسیر بین مکّه و شام را یک ماه رفت و
1) (1)) .سیرۀ نبوی 416/1؛تاریخ طبری 426/2.
یک ماه برگشت طی میکنند،چگونه محمد میتواند این مسافت را یک شبه برود و برگردد؟!
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم[در پاسخ]،مسجد الأقصی را بهگونهای دقیق برایشان توصیف کرد و به آنها یادآور شد:که در مسیر حرکت خویش بر کاروانی عبور کرده که در جستجوی شتر گمشدۀ خود بودند و در باروبنۀ کاروانها ظرف آبی با دهانۀ باز وجود داشت که حضرت آن را به همان حالت نخست،بست.
در مورد کاروان دیگری از او پرسیدند:فرمود:در منطقۀ تنعیم بر آن گذشتم،و بار و کالای کاروان و چگونگی آنها را برایشان بیان کرد و فرمود:
این کاروان پس از طلوع خورشید وارد مکّه خواهد شد و پیشاپیش آن شتری با این اوصاف وجود دارد و کاروان همانگونه که پیامبر خبر داده بود، وارد شد. (1)
1) (1)) .سیرۀ نبوی 396/1.
سال های گشایش تا هجرت
(1) رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیبرد که آزار و اذیّت قریش فزونی خواهد یافت و نقشه و تلاشهای آنان در جهت نابودی رسالت الهی هرگز متوقف نمیشود و درواقع با وفات ابو طالب پوشش امنیّتی آن از بین رفته بود و این رسالت ناگزیر میبایست با جبههای وسیعتر روبرو شود.در آن هنگام که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به تربیت انسانهای متعهد پرداخت،در زمینۀ ایجاد پایگاهی تلاش کرد؛مرکزی که آثار و نشانههای نظم و امنیّت در آن هویدا باشد و فرد بتواند ارتباط خود را با پروردگار و مردم عملی سازد و پس از آن به ایجاد جامعۀ متمدن اسلامی انسانی طبق دستورات الهی بپردازد،و برای این کار طائف را، که زیستگاه قبیلۀ ثقیف بزرگترین قبیلۀ عرب پس از قریش بود،برگزید.
آنگاه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم بهتنهایی یا به اتفاق زید بن حارثه،یا به همراه زید و علی، (2)نزد چند تن از سران قبیلۀ ثقیف رفت،در کنارشان نشست و آنان را به خداشناسی دعوت کرد و مأموریتی را که برای انجام دادن آن بدان سامان آمده بود،بر آنها عرضه کرد و از آنان در اجرای دعوتش یاری خواست و تقاضا
کرد از آزار و اذیّت قومش،در مورد او،جلوگیری به عمل آورند،ولی آنان به خواستۀ حضرت اعتنایی نکردند و بدو پاسخهایی مسخرهآمیز دادند.
یکی از آنها گفت:اگر خدا تو را به پیامبری فرستاده باشد،من پردۀ کعبه را پاره میکنم.دیگری گفت:به خدا سوگند!هرگز با تو سخن نخواهم گفت.
اگر آنگونه که میگویی از ناحیۀ خدا فرستاده شدهای،بزرگتر از آن هستی که من به تو پاسخ دهم و اگر به خدا دروغ میبندی،سزاوار نیست با تو سخن بگویم.فردی دیگر اظهار داشت:آیا خدا ناتوان بود کسی غیر از تو را به پیامبری بفرستد؟! (1)
بعد از این پاسخ دلسردکننده و تند،از آنجا که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دوست نداشت این خبر به قریش برسد که بر او گستاخ گردند،از آنان خواست ماجرایی را که میان وی و آنها رخ داده،پوشیده نگاه دارند.سپس از نزدشان بهپا خاست و رفت.اما سران ثقیف نهتنها به درخواست وی پاسخ مثبت ندادند،بلکه نابخردان و بردگان خود را وادار به آزردن پیامبر نمودند.آنها حضرت را ناسزا گفته و بر سرش فریاد میزدند و بهگونهای او را سنگباران کردند،که در مسیر رفتن روی سنگها گام مینهاد،تا اینکه مردم گرد او جمع شده و او را به باغ عتبه و شیبه پسران ربیعه که خود نیز در آنجا حضور داشتند،پناه دادند.
بدینترتیب،اراذل و اوباش طائف پراکنده شدند و در اثر ضربات سنگ از پاهای مبارک حضرت خون جاری بود.وی به سایۀ درخت انگوری پناه برد و پروردگار خویش را چنین خواند:
1) (1)) .سیرۀ نبوی 420/1؛بحار الأنوار 6/19 و 7 و 22؛اعلام الوری 133/1.
خدایا!ضعف نیرو و ناتوانی خود و خواریام نزد مردم را به درگاهت عرضه میکنم.
ای مهربانترین مهربانان،تو خدای ضعیفانی،تو پروردگار من هستی،مرا به چه کسی وامیگذاری؟به بیگانهای که با من ترشرویی کند یا به دشمنی که او را صاحب اختیار من گرداندی؟اگر تو بر من خشم نگیری از کسی پروایی ندارم،ولی عافیت تو[از هرچیز]برایم گستردهتر است.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در این سفر،جز اندک مهربانی از فردی مسیحی که نشانههای نبوّت را در آن بزرگوار مشاهده کرده بود.از کسی مهر و محبّتی ندید. (1)
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم پس از آنکه از خبر قبیلۀ ثقیف نومید گشت و کسی به او پاسخ مثبت نداد،با حزن و اندوه از طائف راهی مکّه شد.در دل شب در نخله (محلی بین مکّه و طائف)فرود آمد.هنگام نماز،گروهی از جنّیان نزد حضرت آمدند و به قرآن گوش فرادادند.وقتی از نماز فراغت یافت،جنّیان به خدا ایمان آوردند و آنچه را شنیده بودند،اجابت کرده و رهسپار دیار قوم خود شدند و آنها را از عذاب خدا بیم دادند و خداوند ماجرای آنها را برای پیامبر خود بازگو میکند
هنگامی که گروهی از جنیان را به سوی تو متوجه ساختیم که قرآن را بشنوند. (2)
تا آنجا که فرمود:
و شما را از عذابی دردناک پناه دهد. (3)
حرکت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم جهادی دینی و کامل و منطق و رفتار و خلق و خوی او حاکی از فطرت پاک و فضایل بلند اخلاقی بود.حق را در دلها جایگزین میساخت تا آنها را زنده گرداند و به فضیلت فرامیخواند تا جامعه بشری از آن بهرهمند گردد.بههمیندلیل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با اینکه قریش در حق او ستم و جفا رواداشتند و مردم طائف از او روگردان شدند و خشونت ورزیدند،مأیوس نگشت و همچنان میان مردم دست به تلاش میزد و همگان را به دین خدا دعوت میکرد،به ویژه در فرصتهای مهم تبلیغی در موسم عمره و حج بر در خیمههای قبایل عرب میایستاد و میفرمود:
ای قبیلۀ بنی فلان!من فرستادۀ خدا به سوی شما هستم،خداوند فرمان میدهد که او را پرستش نمایید و به او ذرهای شرک نورزید،به من ایمان آورید و مرا تصدیق نمایید و از من حفاظت کنید تا دستوراتی که خداوند مرا به جهت ابلاغ آنها برانگیخته،برایتان بیان کنم. (1)
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم تلاشهای خود را با آمدوشد میان تعدادی از قبایل تکرار کرد و در این راستا از برخورد خشونتآمیز و یا پاسخ خوش آنان پروایی نداشت.برخی از آنان گرایش به اسلام را طرحی سیاسی برای رسیدن به قدرت میپنداشتند و بر سر آن سعی در سوداگری داشتند؛ولی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیآنکه زیربار چنین سوداگری رود و کوتاه بیاید و یا اجازۀ فرصتطلبی به کسی بدهد،دست ردّ بر سینۀ آنها نهاد،ازاینرو،فرمود:
1) (1)) .سیرۀ نبوی 423/1،تاریخ طبری 429/2،انساب الاشراف 237/1.
این کار در اختیار خداست،هرکجا بخواهد آن را قرار میدهد. (1)
شاید در همین اثنا بود که«ابو لهب»پشتسر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم راه افتاده بود و مردم را از پیروی آن حضرت بازمیداشت و میگفت:ای قبیلۀ بنی فلان!این شخص،شما فرامیخواند تا بندگی لات و عزّی را از گردن خویش بردارید و به بدعت و گمراهی که وی آورده بگروید،بنابراین از او اطاعت نکنید و به سخنش گوش فراندهید. (2)
از سوی دیگر ام جمیل(همسر ابو لهب)میان زنان بهپا میخاست و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و رسالت مبارک او را به تمسخر میگرفت تا زنان را از پیروی آن حضرت بازدارد.
برای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم میسّر نشد این قبایل را به پذیرش رسالت اسلامی راضی کند،زیرا قریش میان قبایل دیگر از موقعیّتی دینی برخوردار بود و پردهداری بیت اللّه الحرام و نیز ادارۀ مرکز بازرگانی و اقتصادی مهمی را در جزیرة العرب عهدهدار بود.افزون بر آن،با دیگر قبایلی که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم دعوتش را بدانها عرضه کرده بود،شبکههای ارتباطی و همپیمانی داشت،ازاینرو شکستن آن قیدوبندها و بیاثر ساختن سیطره و قدرت قریش،کاری دشوار به نظر میرسید.لذا شک و تردید مردم در خصوص پذیرش رسالت اسلامی به خوبی روشن بود،ولی با این همه،قریش از فعالیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم و قدرت و توان رسالت آن حضرت بیمناک بود،به همین سبب،به شیوههای برنامهریزی شدهای متوسل گردید که کاربرد چنین شیوهها از ناحیۀ اندیشههای بتپرستانه،امکان پذیرش داشت.لذا برای انتشار شایعهای بین مردم با
یکدیگر به توافق رسیدند که بگویند:سخنان وی(پیامبر)سحرآمیز است و بین زن و شوهر و بین فرد با برادرش جدایی میاندازد،ولی آنگاه که عظمت رسول خدا و رسالتش بر کسانی که با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم دیدار داشتند،آشکار گردید، قریش اینبار نیز در تلاشهای خود ناکام ماند (1).
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در تلاش برای گسترش رسالت اسلامی از دعوت هیچ یک از افرادی که برای انجام کاری به مکّه میآمدند و امید خیر و صلاح آنها را داشت و یا تأثیر و نفوذ سخنش را در آنها احساس میکرد،کوتاهی و سستی ننمود.
شهر مدینه شاهد درگیری و کشمکش سیاسی و نظامی بین نیرومندترین قطبهای آن،أوس و خزرج بود.آتشافروزان این نبرد،عناصری یهودی بودند که با کینهتوزی و دسیسه و در فضایی فاقد قانون الهی دست به این عمل میزدند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم با برخی از شخصیّتهای مدینه که جهت افزایش توان و قدرت خویش در جستجوی همپیمانی به مکّه آمده بودند،دیدار کرد.قبل از اینکه این افراد آن دیار را ترک گویند رسالت و صدق نبوت در روح و جانشان نفوذ کرد.در یکی از آن دیدارها پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با گروهی از بنی عفراء -تیرهای از خزرج-گفتوگو کرد و ضمن ارائۀ اسلام به آنها،برخی آیات قرآن را برایشان تلاوت کرد.در چشمان این جمع روح سازگاری و در دلهای
1) (1)) .سیرۀ نبوی 270/1؛
آنان اشتیاق به شنیدن آیات بیشتری ملاحظه کرد...آنها نیز از سخنان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم اطمینان یافتند که وی همان پیامبر موردنظر یهود است،که هرگاه میان یهودیان و مشرکان مدینه نزاعی در میگرفت به ظهور او تهدید میکردند و اظهار میداشتند:پیامبری مبعوث خواهد شد که زمان ظهورش فرا رسیده است،ما از او پیروی خواهیم کرد و شما را مانند قوم عاد و إرم به هلاکت خواهیم رساند. (1)
این افراد که تعدادشان به شش تن میرسید(بعد از دیدار با رسول خدا) بیدرنگ اسلام آوردند و به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم عرضه داشتند:ما بستگان خود را رها کرده و به این دیار آمدهایم.هیچ قومی همانند ما در میانشان دشمنی وجود ندارد؛شاید خداوند به برکت وجود شما ما را با یکدیگر متحد سازد.ما به زودی نزد قوم خود خواهیم رفت و آنان را به رسالت و آیینی که برای پذیرش آن به شما پاسخ مثبت دادیم،فراخواهیم خواند.
سپس رهسپار مدینه شدند و در مورد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم و رسالتش و امید به آینده در جهت ایجاد زندگی همراه با امنیّت و سعادت با شهروندان خود به گفتوگو پرداختند،بهگونهای که موضوع رسالت اسلامی میان آنان گسترش یافت و هیچ خانهای در مدینه بدون یاد و نام رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم یافت نمیشد. (2)
روزها به سرعت سپری شد.در ایام حج سال یازدهم بعثت دوازده تن از نمایندگان أوس و خزرج که شش تن از آنان قبلا ایمان آورده و با رسول
خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دیدار کرده بودند بهطور نهانی در عقبه (1)حضور یافتند.این افراد اینبار بیعت خود را با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر این اساس اعلان داشتند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند،دزدی نکنند،عمل خلاف عفت انجام ندهند، فرزندان خود را نکشند،به یکدیگر تهمت و افترا نزنند و در انجام کارهای نیک از دستور پیامبر سرپیچی نکنند. (2)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به همین اندازه بسنده کرده،بیعت آنان را پذیرفت، مصعب بن عمیر جوان را به مدینه اعزام فرمود تا امور مربوط به تبلیغ و آموزش مسایل اعتقادی مردم آن دیار را برعهده گیرد و بدینسان پیمان عقبۀ نخست پایان یافت.
مصعب،میان کوچههای مدینه و در جلسات مردم آن سامان به تبلیغ آیین رسالت میپرداخت.وی با تلاوت آیات قرآن دل و اندیشۀ آنان را نرم میساخت و عدۀ زیادی از مردم را به رسالت اسلامی مؤمن ساخت.
مردم مدینه پس از اسلامآوردن،شور و اشتیاق فراوانی جهت دیدار با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم و بهرهمندشدن از چشمه زلال الطافش نشان دادند و از آن جناب، درخواست نمودند تا به مدینه هجرت نماید.
با نزدیک شدن موسم حج سال دوازدهم بعثت،کاروانهای حاجیان به همراه نمایندگان مسلمانان که تعدادشان به هفتاد و سه مرد و دو زن میرسید، از مدینه خارج شدند.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با آنان قرار گذاشت که شبانگاه اواسط
ایام تشریق در محل عقبه دیداری مخفیانه با آنان داشته باشد.قبل از سپری شدن یکسوم شب،مسلمانان دور از چشم مردم از پناهگاههای خود بیرون آمده و در انتظار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم گردهم آمدند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به اتفاق چند تن از اعضای خاندانش در عقبه حضور یافت و جلسه تشکیل شد و مسلمانان به گفتوگو پرداختند سپس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به ایراد سخن پرداخت و آیاتی از قرآن کریم را تلاوت کرد و به درگاه خداوند دعا کرد و مردم را به گرایش به اسلام تشویق فرمود.
اینبار بیعت بهگونهای صریح و روشن و کامل،براساس تمام شئون اسلام و احکام آن و صلح و جنگ باهم انجام پذیرفت و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
به این شرط با شما بیعت میکنم که همانگونه که از زنان و فرزندانتان دفاع میکنید، از من نیز دفاع کنید.
سپس بهپا خاستند و با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیعت کردند.
مسلمانان مدینه(پس از این بیعت)اندکی احساس بیم و هراس کردند.
ابو الهیثم بن تیهان به پیامبر عرضه داشت:میان ما و یهودیان عهد و پیمانهایی وجود دارد و اکنون که با شما بیعت کردهایم باید آنها را نادیده بگیریم.اگر ما این کار را انجام دادیم سپس خداوند به شما نصرت و پیروزی عنایت کرد آیا امکان دارد به زادگاهت بازگردی و ما را تنها بگذاری؟رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم لبخندی زد و فرمود:
من با هرکسی که شما با او سرجنگ داشته باشید میجنگم و با هرکسی از در آشتی درآیید،آشتی میکنم. (1)
1) (1)) .«الدّم الدّم و الهدم الهدم احارب من حاربتم و اسالم من سالمتم»سیرۀ نبوی 438/1؛تاریخ طبری 441/2؛مناقب آل ابی طالب 181/1.
سپس فرمود:«دوازده نماینده از میان خود برگزینید تا به امور مربوط به مردم رسیدگی کنند»آنان نیز 9 تن از خزرج و سه تن از أوس،انتخاب کردند، حضرت به آنان فرمود:
شما همانگونه که حواریون در قبال عیسی بن مریم مسئولیت قوم خود را برعهده داشتند نسبت به امور مربوط به قوم خود مسئول هستید و من نیز در برابر قوم خود مسئولم. (1)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با رهنمودهای حکیمانه و به کارگیری کلیه امکانات و با دوراندیشی و آگاهی سیاسی فوق العاده،رسالت خویش را به پیش برد و در همۀ این موارد،از حمایت وحی الهی نیز برخوردار بود.اکنون باید کسانی که با آن حضرت بیعت کرده بودند بیآنکه با مشرکین درگیر شوند به دیار خود باز میگشتند،زیرا خداوند اجازۀ جنگ به آنها نداده بود.
قریش از گردهمایی اهل مدینه با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم،احساس خطر نمود از این رو بهسرعت بهخود آمد تا از تماس آنها با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم جلوگیری کند، ولی هنگام ورود،با حضرت حمزه و علی علیه السّلام،که نگهبانی و حراست اجتماع عقبه را برعهده داشتند،روبرو شده و با شکست و ناکامی بازگشتند. (2)
قریش با آگاهی از ماجرا از خواب غفلت بیدار شد،و با به کارگیری خشونت و آزار و شکنجه و ستم و بیداد،سعی کرد قبل از قدرتگرفتن اسلام، مسلمانان را به نابودی بکشاند.مردم از این اوضاع نزد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم
شکایت بردند و از او اجازه خروج از مکّه را خواستند.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای صدور فرمان هجرت چند روز از آنان مهلت خواست و سپس فرمود:
به من خبر داده شد که سرزمین هجرت شما مدینه است،اکنون کسانی که قصد هجرت دارند میتوانند به آن دیار مهاجرت نمایند. (1)
در روایت دیگری آمده است:
خداوند سرزمینی برایتان مقرر ساخته که در آن از آسایش و امنیت برخوردار بوده و از وجود برادرانی که در کنار آنان زندگی کنید،بهرهمند باشید. (2)
برخی از مسلمانان،هجرت خود را نهانی به مدینه آغاز کردند تا نگرانی و اندیشۀ پلید قریش را برنینگیزند.رفتهرفته کوچهها و خیابانها و خانهها و محل تجمع مردم مکّه با عدم حضور یاران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم خلوتتر میشد و خود حضرت برای آغاز هجرت منتظر وحی الهی و در اندیشه هجرت مسلمانان بود که در کمال سلامت و دقت انجام پذیرد.قریش با پیبردن به نقشه و هدف رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تلاش کرد تا از خروج مسلمانان از مکّه جلوگیری به عمل آورده و مسلمانان را تحت پیگرد قرار دهد و با شیوههای فریبکارانه و آزار و شکنجه،آنان را به مکّه بازگرداند.دشمن پافشاری داشت که همواره امنیّت و آرامش در مکّه حاکم باشد و همین قضیه سبب شد که به جهت بیم از وقوع جنگ بین خود و مهاجران،از فرجام کشتار آنان،به هراس افتد،ازاینرو،به شکنجه و زندانی کردن مسلمانان اکتفا نمود.
آری،قریشیان برای خروج رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به سمت مدینه،حساب زیادی بازکرده بودند،زیرا بهخوبی میدانستند که مسلمانان در آن سامان
قدرت بزرگی را تشکیل میدهند و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم،که به استقامت و پایداری و دوراندیشی و تدبیر و قدرت و شجاعت معروف است،اگر در چنین موقعیتی به آنها بپیوندد،بلا و مصیبت بزرگی بر مشرکان بهطور عموم و بر قریش به ویژه وارد خواهد شد.
سران قریش برای یافتن راه چارهای برای مقابله با خطری که آنها را احاطه کرده بود،به سرعت در دار الندوه گردهمایی تشکیل دادند و در آنجا آراء گوناگونی ردوبدل شد.از جمله راهحلهای پیشنهادی این بود که پیامبر را با غل و زنجیر به زندان افکنند یا او را به صحرا و بیابانی دور از مکّه تبعید کنند.ولی نظریهای که پیشنهاد کشتن پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم و تقسیم مسئولیّت خون وی را بین قبایل-جهت ناتوان ساختن بنی هاشم از خونخواهی آن حضرت- مطرح کرد با موافقت و پذیرش همۀ آنان روبرو شد (1)زیرا میپنداشتند با کشتن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم،رسالت اسلامی را در خاستگاه آن نابود خواهند ساخت.
پروردگار دستور حرکت و هجرت به مدینه را به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم داد.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با اشتیاق غیرقابل بیانی در انتظار چنین فرمانی به سر میبرد تا قدم به سرزمینی بنهد که بتواند در آن،دولتی براساس تقوا و تعالیم الهی ایجاد نماید و جامعۀ شایستۀ انسانی تشکیل دهد.
پس از آنکه مشرکان نقشۀ خود را طراحی کردند،امین وحی«جبرئیل»بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نازل شد و وی را از توطئههایی که مشرکان بر ضد او چیده بودند،آگاه ساخت و این آیه را برایش تلاوت کرد:
1) (1)) .سیرۀ نبوی 480/1؛طبقات کبری 227/1؛تفسیر عیاشی 54/2.
وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَیْرُ الْمٰاکِرِینَ؛ (1)
هنگامی که کافران نقشه میکشیدند تو را به زندان بیفکنند یا به قتل برسانند و یا از مکّه خارج سازند،آنها چاره میاندیشیدند و خداوند نیز تدبیر میکرد و خدا بهترین چارهجویان است.
با اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم یقین کامل داشت امدادهای غیبی او را تأیید و گامهایش را استوار میگرداند،در حرکت خویش شتابزده عمل نکرد و بی اندیشه قدمی برنداشت،بلکه با دوراندیشی و تدبیر و کاملا پنهانی به ادارۀ امور پرداخت.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای نقطۀ آغازین حرکت به سوی تأسیس جامعۀ اسلامی یکپارچه،میان مهاجران پیمان برادری بست تا بسان یک پیکر،در جهت مصلحت اسلام و اعتلای کلمۀ حق با یکدیگر همکاری داشته باشند، زیرا مسلمانان با مشکلات و دشواریهای فراوانی روبرو میشدند که پشت سر نهادن چنین دشواریهایی بستگی به بالاترین مراتب همکاری و کمک یکدیگر داشت.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای برداشتن نخستین گام در مسیر هجرت مبارک خود،میان مهاجران براساس پیوند ایمانی و الهی مبتنی بر حق و همدردی،پیمان برادری ایجاد کرد؛پیمانی که به دور از هرگونه تمایلات نفسانی در روابط
1) (1)) .مناقب 182/1-183؛انفال 3.
متقابل اثر بگذارد و به انسجام و یکپارچگی بینجامد.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بین ابو بکر و عمر،حمزه و زید بن حارثه،زبیر و ابن مسعود،عبیدة بن حارث و بلال و میان علی علیه السّلام و خود،پیمان برادری برقرار کرد...به علی علیه السّلام فرمود:
«أما ترضی أن أکون أخاک»؛آیا به برادری من با خود خرسندی؟
عرض کرد:آری،خرسندم.اینجا بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به وی فرمود:
«فأنت أخی فی الدنیا و الآخرة»؛ (1)
تو در دنیا و آخرت برادر من هستی.
1) (1)) .سیرۀ حلبی 20/2؛مستدرک حاکم 14/3
بخش نخست بنیان نخستین دولت اسلامی بخش دوم دفاع از موجودیت دولت نوپا بخش سوم قدرتنمایی شرک و پاسخ دندانشکن الهی
بنیان نخستین دولت اسلامی
رسالت در مسیر حرکت تکاملی خود و نبوّت در روند دستیابی به اهداف الهی موردنظرش،ناگزیر باید از حمایت و پشتیبانی افرادی نیکسرشت،و عناصری کاملا آرمانخواه برخوردار باشد که جان خود را وقف چنین آرمانی کرده باشند و در کنار شایستگیهایی که سبب مصونیت آنان از انحراف و کژی میگردد،همواره مهیای جانفشانی باشند.
علی بن ابی طالب علیه السّلام همان عنصر بینظیری بود که چنین ویژگیهایی داشت،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به او فرمود:
ای علی!قریش دست به نیرنگ زده و تصمیم به کشتن من گرفتهاند،از ناحیۀ پروردگار به من وحی شده که دیار قوم خود را ترک گویم،اکنون در بسترم بخواب و برد حضرمی مرا روانداز خود کن،تا بدینوسیله،دشمن از رفتن من اطلاع حاصل نکند،نظرت دراینبارۀ چیست؟
علی علیه السّلام عرضه داشت:
ای پیامبر خدا!آیا با خوابیدن من جان تو سالم میماند؟
فرمود:آری.علی علیه السّلام شادمان شد و از خبری که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دربارۀ
سلامتی خویش به وی داده بود سجدۀ شکر به جا آورد و عرضه داشت:
جانم فدایت!کاری را که بدان مأموریت یافتهای،انجام ده. (1)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نیمی از شب گذشته،با اعتماد بر لطف و عنایت الهی با عبور از حلقۀ محاصرۀ نیروهای شرک،که خانهاش را احاطه کرده بودند، علی علیه السّلام را ترک گفت و از خانۀ خود خارج گردید.
زمانی که دشمنان خدا بامدادان با شمشیرهای آخته که بوی خون از آنها به مشام میرسید و کینه از چهرهشان میجوشید،به فرماندهی خالد بن ولید به خانۀ پیامبر هجوم آوردند،ناگاه علی با شجاعتی فوق العاده از بسترش برخاست و مهاجمان وحشتزده عقب نشستند و بهخوبی دیدند که خداوند چگونه تلاش آنان را نقش بر آب ساخت و پیامبرش را نجات داد.در اینجا دشمنان چه ناکام و نومید شده بودند.
قریش سرکش،برای بازگرداندن اعتبار از دست رفتۀ خود جهت دستیابی به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به هر حیلهای متوسل شد.بههمیندلیل،با اعزام جاسوسان خویش،دشت و دمن را زیرپا نهاد و برای آنکس که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را زنده یا کشته بیاآورد،یکصد شتر جایزه تعیین کرد.راهنمای ماهری پیشاپیش جستجوگران در حرکت بود و جای پای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را تا غار ثور،که حضرت به اتفاق ابو بکر در آن پنهان شده بودند،دنبال و سپس جای پا را گم کرد و اظهار داشت:محمد و همراهش از این محل دور نشدهاند، یا به آسمان بالا و یا به زمین فرورفتهاند.
1) (1)) .برای آگاهی بر منابع رخدادهای تاریخی و موضعگیری دینمدارانۀ علی علیه السّلام از دیدگاه اهل سنت، به احقاق الحق 23/3-45؛با حواشی مرعشی نجفی نیز،به مسند احمد 33/1.چاپ اول،مصر؛ تفسیر طبری 140/1 چاپ میمنیۀ مصر،و مستدرک حاکم 4/3،چاپ حیدرآباد دکن مراجعه شود.
ابو بکر درون غار صدای قریشیان را میشنید که صدا میزدند:محمد! بیرون بیا و پاهای آنها را نزدیک در غار مشاهده میکرد.ازاینرو،سخت وحشتزده شده بود.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به او میفرمود:
لاٰ تَحْزَنْ إِنَّ اللّٰهَ مَعَنٰا؛
خدا با ماست بیمناک مباش
قریشیان با مشاهدۀ تار تنیدهشدۀ عنکبوت بر در غار و آشیانۀ کبوتر که در آن تخم گذاشته بود،به وجود پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در غار پی نبردند.
با فرارسیدن شب،علی علیه السّلام و هند بن أبی هاله پس از پیبردن به محل حضور پیامبر،با آن حضرت دیدار کردند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در مورد عمل به تعهدات و ادای اماناتش به علی علیه السّلام سفارشهای لازم را ارائه فرمود؛زیرا پیامبر خدا امانتدار عرب بهشمار میآمد و به امام علی علیه السّلام دستور داد تا برای خود و فواطم (1)حیوان راهواری خریداری کند و به او بپیوندد و به آن حضرت اطمینان داد و فرمود:
دشمنان از هماکنون هیچگونه تعرّضی در مورد تو انجام نخواهند داد تا نزد من آیی، بنابراین اماناتی که از مردم نزد من است،در برابر دیدگان مردم به صاحبانشان برگردان،تو را به مراقبت از دخترم فاطمه سفارش میکنم و هردوی شما را به خدا سپرده و در پناه او قرار میدهم. (2)
نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم پس از گذشت سه روز که مطمئن شد کسی در جستجوی او نیست،بهسرعت رهسپار مدینه گردید و با یاری خواستن از خدا و امیدوار به یاری او،تحمل هرگونه دشواری را بر خود هموار ساخت.
زمانی که به منطقه«قبا»رسید رفیق و همسفر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم،آن حضرت را در قبا رها کرد و بهتنهایی وارد مدینه شد.ولی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم چند روز در آنجا درنگ نمود و در انتظار رسیدن پسرعمویش علی بن ابی طالب علیه السّلام و فواطم به سر برد تا همگی وارد مدینه گردند؛شهری که برای ورود پیامبر غرق در شادی و سرور بود.
علی بن ابی طالب علیه السّلام خسته و کوفته از دشواریهای مسیر و خطرهای آن، از راه رسید،چراکه قریش پس از آگاهییافتن از خروج فواطم توسط علی علیه السّلام آنها را تحت تعقیب قرار دادند.با ورود امیر مؤمنان،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم او را در آغوش کشید و به خاطر رنجهایی که متحمل شده بود،اشک از چشمانش جاری شد. (1)
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم چند روز در قبا اقامت گزید و در آغاز کار،بتها را شکست (2)و آنگاه مسجدی را بنا نهاد و روز جمعه از آنجا خارج شد و با فرارسیدن وقت نماز،در صحرای(رانوناء)نماز را اقامه فرمود که نخستین نماز جمعه در اسلام بود.مسلمانان با لباسهای نو بر تن و سلاح حمایل کرده به استقبال نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آمده و مرکب او را احاطه کردند و هرکس خواستار حضور وی نزد خود بود.آنان به چهرۀ مردی که به او ایمان آورده و به او عشق میورزیدند،خیره شده بودند. (3)
حضرت از مقابل خانۀ هریک از مسلمانان که میگذشت،مهار ناقهاش را میگرفتند و از او درخواست میکردند در منزلشان فرود آید؛آن بزرگوار نیز با گشادهرویی و خوشحالی به آنان پاسخ میداد و بیآنکه کسی را دلگیر سازد،
میفرمود:«مسیر ناقه را بازکنید،زیرا مأموریت دارد».سرانجام ناقه در قطعه زمینی مربوط به دو کودک یتیم از بنی نجّار مقابل خانۀ ابو ایّوب انصاری،زانو به زمین زد.همسر ابو ایّوب بهسرعت بار سفر حضرت را به خانۀ خود برد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم تا زمانی که بنای مسجد نبوی و خانۀ خود را به پایان رساند، در خانۀ آنها سکونت گزید. (1)
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم نام یثرب را به(طیبه) (2)تغییر داد و هجرت آن بزرگوار به این شهر،مبدأ تاریخ اسلام بهشمار آمد. (3)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم مسلمانان را از دایرۀ تربیت فردی فراتر برد.با رسیدن آن حضرت به مدینه در جهت تشکیل دولتی که قوانین الهی و آیین با گذشت اسلام بر آن حاکم باشد،به برنامهریزی پرداخت تا از این راه به ایجاد تمدنی اسلامی همت گمارد و پس از آن،بشریّت را شامل گردد.
وجود نظام قبیلهای حاکم بر ارتباطات جامعۀ جزیرة العرب یکی از مهمترین موانع تأسیس دولت اسلامی تلقی میشد،چنانکه برای بهبود ضعف مسلمانان نیز ناگزیر میبایست چارهای اساسی اندیشید و در این راستا بنای مسجد نقطۀ آغازی محسوب میشد تا محلی برای مسئولیتهای متعدد و مرکز و پایگاهی برای قدرت مرکزی جهت ادارۀ امور دولت بهشمار آید.بدین سان،زمین زیربنای آن مشخص شد و مسلمانان با تلاش و شور و اشتیاق به طور جدّی دست به کار بنای مسجد و تهیه مصالح و لوازم آن گردیدند.رسول
اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به عنوان الگو و سمبل و کانون نیرو،مسلمانان را به کار وامیداشت و خود در آوردن سنگ و خشت،شرکت مینمود.یکبار درحالیکه سنگی برداشته،آن را به شکم خود چسبانده بود با اسید بن حضیر روبرو شد.وی عرض کرد:اجازه دهید من این سنگ را بیاورم،حضرت از دادن آن خودداری کرد و فرمود:برو سنگی دیگر ببر.
بنای خانۀ رسول گرامی صلّی اللّه علیه و اله و سلم و خانوادهاش که ساختمان پرهزینهای نبود، نیز به پایان رسید.خانههای آن بزرگواران نیز مانند زندگی آنها بسیار ساده بود.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم مستمندانی را که جایی برای سکونت نداشتند نیز فراموش نکرد و در کنار مسجد برای آنان مکانی تدارک دید. (1)
بدینترتیب،این مسجد در زندگی عبادی و امور حیاتی مسلمانان در ساختن فرد و جامعه به پایگاهی فعّال،تبدیل شد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای ایجاد دولتی جدید و کشیدن خط بطلان بر برخی از آداب و رسوم نظام قبیلهای،بیآنکه به آن قبیله برخوردی داشته باشد، گامهای دیگری برداشت.حضرت مهر و محبت متقابل و گرمی ایمان مسلمانان را غنیمت شمرد و اساس رابطۀ بین افراد را ارتباط در عقیده و دین قرار داد و از پیوندهای خونی و تعصّبهای قبیلهای،فراتر رفت و فرمود:
در راه دین خدا،هردو تن با یکدیگر برادر شوید.
و آنگاه دست علی بن ابی طالب علیه السّلام را گرفت و فرمود:
«هذا أخی»؛ (2)
این فرد،برادر من است
هریک از انصار دست برادر مهاجر خود را گرفته و در امور زندگی با وی شرکت جست و بدینترتیب،مدینه صفحهای خونین از تاریخ خود را در هم پیچید،چراکه این شهر هرروز شاهد نزاع و درگیری تلخی میان أوس و خزرج بود که یهودیان با کینهتوزی و دسیسههای خود آتشبیار آن معرکه بودند.دوران جدیدی از حیات مترقی انسانی به روی جهان گشوده شد.زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با این برادری،بذر ماندگاری امت و تحرک ایمانی آن را نشاند.
1.تأمین زندگی مهاجران و بازگرداندن وضعیّت اقتصادی آنها به حالت نخست برای ادامۀ زندگی طبیعی آنان.
2.از بینبردن فاصلههای طبقاتی در تلاش برای ریشهکن کردن فقر و تنگدستی.
3.تلاش در جهت استقلال اقتصادی به دور از هرگونه جمع ثروت غیر مشروع و قطع دست رباخواران یهود.
4.اجرای طرحهای اقتصادی،کشاورزی با فعّال کردن چرخ حرکت تجاری و بازرگانی از خلال بسیج تواناییهای مشترک مهاجران و انصار و استفاده از اندیشه و فکر آنها و انسجام و یکپارچه ساختن تلاشهای آنان و بهرهوری از تمام منابع موجود در مدینه.
1.ریشهکن ساختن بیماریهای مزمن اجتماعی حاکم بر جامعه و آثار به جای مانده از هیاهوی قبیلهای و رواج روح دوستی و محبت و الفت میان مسلمانان،برای بستن راههایی که توطئهگران از آنها بر ضد اسلام بهره نگیرند و افزایش تلاشها و نیروهای انسانی جهت خدمت به اسلام در مراحل بعدی.
2.کشیدن خط بطلان بر نظام قبیلهای و جایگزین ساختن نظام و ارزشهای اسلام به جای آن در برخوردهای متقابل روزمرّه.
3.ایجاد آمادگی معنوی و پرورش روح جانفشانی و گذشت در مسلمانان برای گشودن تمام نقاط کلیدی جهان،جهت گسترش اسلام،چراکه چنین حرکتی،نرمی فوق العاده و ارزشهای والایی را در مبلّغ مسلمان میطلبد.
1.تشکیل ساختاری منسجم از مسلمانان که حتی در شرایط وجود فعالیت گروههای مخالف گوناگون و تداوم دسیسهکاریهای آنان،بتوانند بسان یک فرد،به دستورات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و رسالت وی پاسخ مثبت دهند.
2.تبادل تجربههای سامانیافته و ابزار و وسایل پایداری و مقاومت و تجربۀ ایمانی و ایجاد راههای فعالیّت در جامعۀ مهاجران و انصار؛زیرا انصار از تجربۀ مهاجران برخوردار نبودند و رنج و دشواریهای آنان را متحمل نشده بودند.
3.تربیت افراد،به عنوان مرحلهای از مراحل ایجاد دولت و ساختار اداری آن.
4.ایجاد احساس قدرت در میان مسلمانان جهت دفاع از خود طبق موازین اسلام،به دور از تعصّبات قبیلهای و نژادی.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای اینکه مسلمانان را از حالت نزاع و کشمکش و مقاومت،به مرحلۀ سازندگی و اجرای آیین اسلام سوق دهد،ناگزیر بود فضایی از امنیّت و آرامش-هرچند نسبی-فراهم آورد،چراکه وجود نزاع و درگیری میان انبوه مردم،انتشار رسالت الهی را به تأخیر میانداخت.
نیروهای رقیب مسلمانان در مدینه،حضوری جدی داشتند و یهودیان با قدرت اقتصادی و کینهتوزی سیاسی معروف،افزون بر امکانات و جمعیت قابل توجه خود،نیروی بزرگی را تشکیل میدادند و مشرکان نیز،قدرت دیگری بهشمار میآمدند.هرچند با آمدن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و حضور مهاجران، نقش آنان کمرنگ شده بود،ولی بهطور کامل از بین نرفته بود.ازاینرو، پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم با چهرهای گشاده و برخوردی مناسب با آنان روبهرو گردید.با این همه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم باید حضور منافقان را نیز تحت کنترل میداشت.
قریش و دیگر قبایل مشرک خارج از مدینه،برای نظام اسلامی نوپا، تهدیدی جدّی بهشمار میآمدند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم باید برای رویارویی و دفع خطر آنان خود را آماده میکرد.
اینجا بود که عظمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و توان سیاسیاش در رفتار با قدرتهای متعدد جلوهگر شد و نسبت به دیگران از خود حسن نیّت خالصانه
نشان داد و همه را به صلح و صفا و امنیت فراخواند و برای ایجاد دولتی که محور آن را نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تشکیل دهد و همۀ مردم بتوانند از حقوق انسانی خود در آن بهطور مساوی برخوردار باشند،میان مسلمانان و یهود پیمان صلح و همیاری برقرار نمود.
میتوان گفت:این پیماننامه در راستای ایجاد دولتی اسلامی و متمدن در جامعۀ مدینه،به عنوان نخستین طرح قانون اساسی تلقی میشد که به سمت جامعهای عربی و پس از آن جامعهای انسانی جهانی جهت پذیرش نظام نو اسلامی در حرکت بود.
مهمترین مواد آن پیماننامه،بدین قرار است:
1.موجودیت جامعۀ مسلمانان اعلام شود و فرد مسلمان مقتدرانه پیوند خود را با این جامعه آشکار کند.
2.ابقای نظام قبیلهای با افزودن بر نقش و اختیارات آن در جهت کاستن از مسؤلیّتهای دولت که با شرکتدادن آنها در برخی فعالیّتهای اجتماعی و نیز یاریجستن از آنان در حل پارهای از مشکلات جلوه مینمود.
3.تأکید بر آزادی عقیده،به این شکل که به یهودیان اجازه داده شود بر آیین خود باقی بمانند و امور مربوط به خود را انجام دهند و شهروندان دولت جدید اسلامی بهشمار آیند.
4.تحکیم پایههای امنیّت در شهر مدینه،بهگونهای که این شهر پایگاهی امن شناخته شود و قتل و کشتار در آن روانباشد.
5.برقراری حاکمیّت دولت و نظام اسلامی و برگشت دادن هرگونه تصمیم برای حل خصومت به رهبری اسلامی،که در وجود مقدس رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تبلور داشت.
6.گسترش دایرۀ جامعۀ سیاسی به جایی که مسلمانان و یهودیان در یک نظام سیاسی با یکدیگر همزیستی داشته باشند و از آن دفاع نمایند.
7.تشویق بر گسترش روح همکاری میان افراد جامعۀ مسلمان برای گذر از بحرانهایی که پیش روی آنان قرار میگیرد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به ایجاد جامعۀ اسلامی توجه خاصی مبذول داشت و از همین رهگذر برای تمرکز کلیۀ نیروها و تواناییها و سوق آنها به مدینه، هجرت را بر همۀ مسلمانان،جز در مواردی که عذری موجه در میان باشد، واجب ساخت.
در این دوران جدید،شهر مدینه از امنیّت و آرامش مناسبی بهرهمند بود،از سویی این قضیه برای سایر قوایی که در آغاز دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم را پذیرا نشدند،نگرانکننده بود.زیرا این قدرتها نظارهگر طرفی بودند که تا دیروز اعتقادات آنها را مورد تهدید قرار میداد ولی امروز به نظامی تبدیل شده بود که انسان را به سمت فضایل انسانی ارتقاء میبخشید و چنان قدرت رو به رشدی بهشمار میآمد که هیچچیز آن را از گسترش رسالت خود،باز نمیداشت و در این راستا تعداد انبوهی از مردم،به اسلام گرویده و بخشی از آنان برای فاصله گرفتن از این نظام و یا ایجاد پیمان همبستگی با آن،به برنامه ریزی میپرداختند.
از سویی دیگر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم حرکت نفاقانگیزان و تلاشهای کینهتوزانۀ یهود را،که با ایجاد شکاف و تفرقهافکنی میان صفوف مسلمانان، سعی در متلاشی کردن نظام نوپای اسلامی داشتند،کاملا زیرنظر داشت.
دیری نپایید که آیین اسلام به همۀ خانههای مدینه راه یافت (1)و نظامی اجتماعی و فراگیر،تحت حاکمیّت اسلام و رهبری رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم هماهنگ گردید.
در این برهه،احکام زکات و روزه و اقامۀ حدود و نیز اذان و اقامۀ نماز تشریع شد.پیشتر هرگاه وقت نماز فرامیرسید،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شخصی را برای اعلان نماز مهیّا کرده بود.وحی الهی که نازل گردید و جملههای اذان را به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آموخت،حضرت بلال را خواست و چگونگی اذان را به او یاد داد. (2)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در دوران حضور خود در مکّه به سمت بیت المقدس نماز میگزارد.پس از هجرت نیز تا هفده ماه قبلۀ خود را تغییر نداد؛سپس خداوند به او فرمان داد تا به سمت کعبه نماز بگزارد.
یهودیان در دشمنی خود با دین اسلام و تمسخر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و رسالت آن حضرت،تمام تلاش خود را به کار بردند بهگونهای که بر مسلمانان از اینجهت که از قبلۀ یهودیان پیروی میکنند،فخر میفروختند و این وضعیّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را اندوهگین میساخت و در انتظار نزول وحی الهی در مورد تغییر قبله به سر میبرد.آن بزرگوار شبی از خانه خارج شد و نگاهی طولانی به کرانههای آسمان انداخت.روز بعد با فرارسیدن وقت نماز ظهر،در مسجد بنی سالم دو رکعت از نماز ظهر را خوانده بود که جبرئیل با گرفتن
بازوی حضرت روی او را به سمت کعبه برگرداند و این آیۀ شریفه را بر او نازل کرد:
قَدْ نَریٰ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمٰاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ؛ (1)
نگاههای انتظارآمیز تو را به سوی آسمان(برای تعیین قبله نهایی)مشاهده میکنیم، اکنون تو را به سوی قبلهای که از آن خرسند باشی بازمیگردانیم،پس روی خود را به سوی مسجد الحرام برگردان.
رخداد تغییر قبله به منزلۀ آزمونی برای مسلمانان تلقی میشد که تا چه پایه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم اطاعت میکنند و تسلیم دستورات آن حضرتند، همچنین نوعی هماوردطلبی در برابر عناد و تمسخر یهودیان و پاسخی برای مکر و حیلۀ آنان بهشمار میآمد،چنانکه نقطۀ آغاز ساختار جدید شخصیّت انسان مسلمان،محسوب میگشت. (2)
تنها چیزی که بر مردم حاکمیّت داشت،در زور و قدرت خلاصه میشد.
در چنین شرایطی و پس از آرامش نسبی مدینه،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان دست به فعالیّت زدند تا بدینوسیله در برابر قدرتهای صاحب نفوذ جزیرة العرب بلکه خارج از آن-نظیر روم و فارس-بر گسترش رسالت اسلامی و ایجاد تمدنی براساس تعالیم و دستورات الهی تاکید و پافشاری نمایند چراکه مسلمانان از ابزارهایی برخوردار بودند که دیگران از آن بهرهای نداشتند؛آنان
اندیشمندانی معتقد و حقطلبان و عدالتخواهانی بودند که پایهگذار صلح و امنیت و درعینحال مردان شمشیر و نبرد بودند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم میدانست که قریش و کسانی که با حضرت سر ستیز دارند،هرچند پس از مدتی کوتاه،در جهت نابودی مسلمانان دست به تلاش خواهند زد،ازاینرو،در بیعت عقبۀ دوم برای جنگ و نبرد از انصار درخواست یاری نمود زیرا قریش افزون بر ادامۀ ستم و تجاوز خود،پیامبر و مسلمانان را به قصد نابودی تحت تعقیب قرار دادند و در مکّه املاک آنان را مصادره و خانههایشان را غارت کردند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان-به ویژه مهاجران-مایل بودند که قریشیان دلخواهانه به اسلام بگروند یا حداقل از پیمودن بیراههای که در آن بودند بپرهیزند.
از اینجا بود که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم دست به اعزام«سریّه»زد،سریّه به مجموعههای کوچکی از جنگجویان گفته میشد که برای اعلان موجودیت خود و تسلیمناپذیری،وارد عمل میشدند و اگر به تدارکات ناچیز و تعداد اندک آنها توجه کنیم،از شصت تن فراتر نمیرفتند و اغلب از مهاجران بودند و هیچیک از قبایل انصار که برای جنگ و همکاری با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیعت کرده بودند،در جمع آنان بچشم نمیخورد.ازاینرو میتوان دریافت که این مجموعه،داوطلب جنگ نبوده،بلکه وسیلهای بود که با واردکردن ضربههای اقتصادی بر قریش،آنان را تحت فشار قرار دهد (1)تا با گوش شنوا و قلبی گشاده ندای حق را لبیک گفته و یا با مسلمانان ترک مخاصمه کرده و متعرّض
1) (1)) .زیرا منبع مالی قریش را تجارت و بازرگانی تشکیل میداد و راه آمدوشد کاروانها،در مسیر بین مکّه و شام و یمن،انجام میپذیرفت.
آنان نشوند و بدینسان،اسلام در نواحی دیگر منتشر گردد و در همین زمان میبایست یهود و منافقان را از قدرت اسلام و شکوه و جلال مسلمانان آگاه ساخت.
بدینترتیب،هفت ماه پس از هجرت مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نخستین سریّه به تعداد سی تن به فرماندهی حمزه عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم وارد عمل شد و پس از آن سریّۀ دیگری به فرماندهی عبیدة بن حارث و سوّمین سریّه به فرماندهی سعد بن ابی وقاص اعزام شدند.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در ماه صفر سال دوم هجرت در رأس گروهی از یارانش برای ضربهزدن به کاروانهای قریش،از مدینه خارج شد،ولی در مسیر حرکت آنان به سمت«ابواء»و«بواط»هیچگونه درگیری بین دو طرف به وجود نیامد و زمانی که حضرت رهسپار«ذو العشیره»گشت با قبیلۀ مدلج و هم پیمانان آنان از قبیلۀ ضمره،رفتاری پرمهر و ملایم داشت.
آنگاه که کرزین جابر فهری برای غارت احشام مردم به اطراف مدینه حمله برد،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای بازیافتن فرصت از دست رفته،در تعقیب تجاوزگر از مدینه خارج شد و زید بن حارثه را بر مدینه گمارد. (1)
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم تحرّک نظامی خود را به جای تعصّب و انتقام،با مفهوم جهاد و ازخودگذشتگی در راه دین،آغاز کرد و تمام مقررات مربوط به صلح و قراردادها و حرمت ماههای حرام را رعایت نمود.
1) (1)) .سیرۀ نبوی 598/1؛مغازی 11/1-12.
دفاع از موجودیت دولت نوپا
با صدور فرمان جنگ از سوی خداوند،رسالت اسلامی در نبرد با قدرتهای شرک و گمراهی وارد مرحلۀ جدیدی شد.مهاجران برای بازگرداندن حقوق از دست رفتۀ قبلی خود،تمایلی جدّی در دلشان راه یافت زیرا قریش تنها به جرم اینکه مسلمانان به خدای یگانه ایمان آورده بودند، حقوق آنها را به یغما برده بودند.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم حرکت کاروان قریش را،که در مسیر رفتن به شام در غزوۀ ذات العشیره از چنگ او گریخته بود،زیرنظر داشت و با ساز و برگی اندک و افرادی انگشتشمار به امید برخورد با قافلهای که کالاهای بازرگانی هنگفتی برای اغلب مردم مکّه با خود داشت،از شهر بیرون رفت.حرکت پیامبر آشکارا انجام پذیرفت و خبر آن به مکّه و ابو سفیان،امیر کاروان رسید و او به سمت دیگری تغییر مسیر داده بود تا مسلمانان به او برنخورند...
قریشیان در پی دستیابی به اموال خود با ترس و دلهره درحالیکه آتش کینه و حسد نسبت به مسلمانان در وجودشان زبانه میکشید،از شهر خارج شدند،با اینکه عدهای از سران آنها با تدبیر و دوراندیشی،خروج از مکّه و رویارویی با مسلمانان را به ویژه پس از آنکه خبر نجات کاروان بازرگانی را
شنیدند،به مصلحت ندانسته بودند.
قریش با سپاهی نزدیک به هزار تن و با ساز و برگی فراوان،با تکبر و خودبینی و مغرور از جایگاه خود میان اعراب،به اتفاق جمع دیگری که به یاری آنان شتافته بودند از مکّه خارج و بر رویارویی با مسلمانان پافشاری نشان داده و یا قصد داشتند خود را دارای پشتیبان جلوه دهند تا بار دیگر مورد تعرّض مسلمانان قرار نگیرند و آنگونه که(ابو بکر)در هنگام نخستین رویارویی با قریش عنوان کرد:قریش از آن زمان که به عزّت دست یافت،به خواری و ذلت نیفتاد. (1)
سپاه قریش در نزدیکی(چاههای بدر)فرود آمد و صفوف خود را برای نبرد آراست،ولی مسلمانان با تعداد 313 تن قبل از آنان بدان منطقه رسیده بودند و خدای متعال مقدمات و علل و اسباب پیروزی را برای رسول گرامیاش صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان مهیّا ساخته بود؛رسیدن به محل نبرد را برایشان آسان نموده و آنان را امنیّت و آرامش بخشیده بود و وعدۀ ظفر بر دشمنانشان و پیروزی آیین حق را داده بود. (2)
با اینکه مسلمانان انتظار خروج قریش از مکّه و رویارویی با خود را نداشتند،ولی پس از آنکه کاروان از دست آنها گریخت و کار به جنگ انجامید،نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم خواست از تصمیم مهاجران و انصار آگاه شود و آنان را بیازماید لذا بهپا خاست و فرمود:مردم!دراینباره اظهارنظر کنید.
یکی از مهاجران(عمر)بهپا خاست و بهگونهای سخن گفت که حاکی از ترس و بیم رویارویی با دشمن بود.سپس مقداد بن عمرو از جا برخاست و
عرضه داشت:ای رسول خدا!هرگونه شما تصمیم بگیری برای انجام فرمان الهی با تو هستیم.به خدا سوگند!ما آنگونه که بنی اسرائیل با پیامبرشان سخن گفتند،با شما سخن نخواهیم گفت،آنها در برابر موسی اظهار داشتند:«تو و خدایت بروید و نبرد کنید و ما اینجا مینشینیم...»
ولی ای رسول خدا!اکنون شما و خدایت بروید و ما در کنار شما مبارزه خواهیم کرد.سوگند به آنکه تو را به حق برانگیخت!اگر ما را به«برک الغماد» (1)ببری،با تو خواهیم آمد.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:نیک سخن گفتی و سپس سخن خود را تکرار کرد و فرمود:«دراینباره اظهار نظر کنید.»
هدف رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از تکرار سخن خود پیبردن به دیدگاه انصار بود، زیرا آنان قبل از هجرت جهت دفاع و حراست از او با جان و مال خود،در عقبه با وی پیمان بسته بودند.
ازاینرو سعد بن معاذ بهپا خاست و عرضه داشت:من به نمایندگی انصار عرضه میدارم:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم!گویی منظور شما ماییم؟حضرت فرمود:آری.سعد عرض کرد:ما به حضرتت ایمان آوردیم و شما را تصدیق نمودیم و گواهی دادیم آنچه را[از نزد خدا]آوردهای،حق است و بر اطاعت و فرمانبرداری از شما عهد و پیمان بستیم،اکنون هرگونه تصمیم بگیری، اطاعت خواهیم کرد.سوگند به آنکس که شما را به حق برانگیخته است،اگر وارد این دریا(دریای سرخ)شوی تا آخرین نفر همراه با شما وارد آن خواهیم شد و اگر فردا با دشمن روبهرو گردیم ترسی به خود راه نخواهیم داد به هنگام
1) (1)) .برک الغماد،منطقهای است در آن سوی مکّه از سمت دریا.
نبرد اهل پایداری و استقامتیم و صادقانه میجنگیم،شاید خداوند بخشی از جانفشانی ما را برای شما نمودار سازد تا دیدگانتان به واسطۀ آن روشن گردد.
اینجا بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
با توفیق الهی حرکت کنید،زیرا خداوند به من وعده فرموده با یکی از دو گروه روبرو خواهید شد،به خدا سوگند!گویی قتلگاه قریش را مینگرم.
پس از مهیا شدن تدارکات مورد نیاز و انتخاب منطقۀ مناسب و تدارکات آب،لوازم ضروری جهت رویارویی با دشمن آماده شد.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در هر منطقهای که حضور مییافت دست به دعا برمیداشت و از خداوند درخواست پیروزی مینمود.رهبر بزرگ مسلمانان،همواره نیروی جوشانی بود که در دل رزمندگان صبر و شکیبایی و آرامش برمیانگیخت و در آنها شور و هیجان میآفرید و از کمکهای غیبی آگاه میساخت. (1)
مسلمانان،با حلقهزدن پیرامون وجود مقدس پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم، شگفتانگیزترین جلوۀ آمادگی برای جانفشانی در راه عقیده و آرمان را به نمایش گذاشتند و در این اندیشه بودند که اگر دایرۀ جنگ به شکل غیردلخواه آنان بگردد،طرح جایگزینی ارائه دهند.بدینسان،جایگاهی به عنوان مقرّ فرماندهی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تدارک دیدند تا حضرت از آنجا بر میدان کارزار نظارت داشته باشد،سپس گروه اطلاعات عملیات برای پیبردن به وضعیّت قریش،راهی منطقه شد و اطلاعات مهمی را در اختیار پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم نهاد.و حضرت تعداد دشمنان را بین 950 تا هزار تن جنگجو تخمین زد (2).
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم صفوف مسلمانان را برای جنگ آراست و پرچم بزرگ را
به دست علی بن ابی طالب علیه السّلام سپرد و از آنجا که از نبرد با قریش ناخرسند بود با اعزام پیکی نزد آنان از قریش خواست به مکه بازگردند.میان صفوف مشرکان اختلاف ایجاد شد؛برخی خواهان صلح و بعضی بر جنگ پافشاری داشتند (1).
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمان داد مسلمانان آغازگر جنگ نباشند و خود بهپا خاست و به پیشگاه خدا دعا کرد و عرضه داشت:
خدایا!اگر این گروه امروز کشته شوند،از این پس روی زمین کسی تو را پرستش نخواهد کرد.
همانگونه که در تمام جنگهای قدیم رسم بوده،عتبة بن ربیعه و برادرش شیبه و پسرش ولید از سپاه دشمن به میدان آمده،هماوردانی نظیر خود طلبیدند تا با آنان پیکار نمایند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به عبیدة بن حارث و حمزة بن عبد المطلب و علی بن ابی طالب فرمود:
ای بنی هاشم!بهپا خیزید به حقی که خود دارید و پیامبرتان برای آن برانگیخته شده،مبارزه نمایید،زیرا قریش باطل خود را یدک کشیده تا نور خدا را خاموش سازد. (2)
جنگاوران قریش در میدان کارزار کشته شدند و دو سپاه به یکدیگر درآویختند و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در دل مسلمانان شور و هیجان ایجاد میکرد،آنگاه مشتی از شن برگرفت و به سوی قریش پرتاب کرد و فرمود:«روی شما دگرگون باد».همۀ سپاه دشمن به مالیدن چشم خود مشغول گردیدند و بدینسان قریش با شکست روبرو شد.
پس از آنکه اجساد کشتههای مشرکان را به چاه انداختند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر سر چاه بدر ایستاد و کشتهها را با اسم نام برد و فرمود:
آیا آنچه را خدایتان به شما وعده داده بود،مطابق با واقع یافتید؟من آنچه را خدایم به من وعده داده بود،مطابق با واقع یافتم.
مسلمانان عرضه داشتند:«ای رسول خدا!شما مردگان را مخاطب میسازی؟ فرمود:
آنان نیز همانند شما میشنوند ولی قادر به پاسخ گفتن نیستند. (1)
جنگ بدر نتایج بزرگی را در پی داشت.مشرکان با خواری و ذلتی فراگیر و با برجای نهادن هفتاد کشته و هفتاد اسیر و غنیمتهای فراوان،به سمت مکّه گریختند...و میان صفوف مسلمانان پیروزمند،بر سر چگونگی تقسیم غنایم نشانههای اختلاف پدیدار شد.نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم دستور جمعآوری غنایم را صادر فرمود تا در آینده،دربارۀ چگونگی تقسیم آنها تصمیم بگیرد.فرمان الهی در سورۀ انفال در مورد تقسیم غنایم و تشریع احکام خمس نازل گردید و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم غنایم را به طور مساوی میان رزمندگان تقسیم کرد. (2)
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در مورد اسیران جنگی اعلان داشت:هر اسیری که به ده تن از کودکان مسلمان خواندن و نوشتن بیاموزد فدیۀ آزادی او بهشمار خواهد آمد.
حضرت با این کار عفو و گذشت اسلامی را ارائه داد و بدینوسیله فراگرفتن علم و دانش را تشویق کرد و تربیت انسان متمدن را به منصّۀ ظهور گذاشت و
فدیۀ سایر اسیران را چهار هزار درهم مقرّر کرد و این تصمیم شامل ابو العاص، شوهر زینب دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نیز شد،بین او و دیگران(مشرکان) هیچگونه امتیازی قایل نشد.
زمانی که زینب گردنبند خود را به عنوان فدیۀ آزادی شوهر،نزد پیامبر فرستاد،آن حضرت با دیدن گردنبند،همسرش خدیجه را به یاد آورد و گریست و سپس متوجه مسلمانان شد و فرمود:
اگر صلاح بدانید که اسیر او را آزاد و گردنبندش را به او بازگردانید،این کار را انجام دهید.
چقدر ساده بود درخواستی که پیامبر رحمت از مسلمانان نمود.ابو العاص بهسرعت به مکّه رفت تا زینب را همانگونه که به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم وعده داده بود به مدینه بازگرداند.نوید پیروزی و فتح بزرگ به مدینه رسید و دلهای یهود و منافقان از ترس و بیم به لرزه افتاد و درهمینحال تلاش کردند شایعههای دروغین بپراکنند،مسلمانان درحالیکه از شادی و سرور در پوست خود نمیگنجیدند،برای استقبال از پیامبر و رهبر پیروزمند خویش از شهر خارج شدند.
مصیبتی جانکاه بر مردم مکّه وارد شد و حزن و اندوه بر فضای آن سایه افکند و مشرکان از شدت این ضربه،مات و مبهوت شده بودند و خانههای مکّه و اطراف آن را حزن و اندوه فراگرفت.
آیات قرآن کریم به صراحت بیانگر این جنگ سرنوشتساز بوده و رخدادهای آن را تشریع کرده است،در این جنگ،امدادهای الهی بر مسلمانانی که خالصانه،در راه خدا و گسترش رسالتش،جانفشانی کردند،
پدیدار گشت. (1)
در حقیقت علی بن ابی طالب علیه السّلام در این نبرد بزرگ با کشتن ولید بن عتبه و یاری رساندن به عمویش حمزه و عبیدة بن حارث در به هلاکت رساندن شیبه و عتبه،دلاوری و دفاع جانانهای انجام داد.به گفتۀ شیخ مفید در روز بدر علاوه بر کسانی که علی علیه السّلام در کشتن آنها سهیم بود،تعداد سی و شش تن از مشرکان به دست شخص امیر مؤمنان کشته شدند. (2)ابن اسحاق میگوید:
بیشتر کشتههای مشرکان در روز بدر توسط علی علیه السّلام به هلاکت رسیده بودند. (3)
این شکست،قریش را به تغییر مسیر کاروان بازرگانی خود از شام به سمت عراق واداشت.نظام قدرتمندی که برای مسلمانان به وجود آمد،آثار خود را بر ساختار جامعۀ جزیرة العرب به جای نهاد؛این آثار به تدریج پدیدار شد و قریش رفتهرفته موقعیت و احترام خویش را بین قبایل از دست داد،در حالی که پیوند علاقه و محبت مسلمانان میان خود و رهبرشان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم روزبهروز محکمتر میشد.
زهرا علیها السّلام در دل پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم از جایگاه والایی برخوردار بود،زیرا پیامبر در وجود زهرا آرامش و تسلای دل و نمای پاک و به یادگار مانده از خدیجه و چشماندازی از فرزندان نیکسرشتش را میدید.حضرت زهرا علیها السّلام در تمام رنج و گرفتاریهای رسالت شریک پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بود و برای کاستن درد و رنج پدر،بسیار کوشید تا آنجا که حضرت او را«ام ابیها»نامید.
آنگاه که زهرای مرضیه علیها السّلام در خانۀ نبوت به کمال رسید و از سرچشمۀ زلال نبوت و آب خوشگوار رسالت سیراب گشت،بزرگان صاحب فضیلت قریش که قبل از دیگران به اسلام گرویده بودند و از ارج و احترام و مال و دارایی فراوانی برخوردار بودند،نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم آمده از زهرای اطهر علیها السّلام خواستگاری کردند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با حکمت خود بدانان پاسخ مناسبی میداد و میفرمود:«من در این قضیه در انتظار قضا و قدر الهی هستم.»و یا میفرمود:
منتظر فرمان الهیام.» (1)
زمانی که علی بن ابی طالب علیه السّلام به خواستگاری فاطمۀ زهرا علیها السّلام آمد، پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم شادمان گشت و به او فرمود:
ای علی!به تو مژده میدهم خدای عزّ و جلّ قبل از اینکه من در زمین زهرا را به ازدواج تو درآورم،او را در آسمان به ازدواج تو درآورده است،لحظاتی قبل از آمدنت جبرئیل بر من نازل شد و گفت:ای محمد!خدای عزّ و جلّ نظری به زمین افکند و تو را از میان آفریدگانش گزینش کرد و به رسالت خود برانگیخت،در نظری که بار دوم به زمین نمود،از آن برای تو برادر و وزیر و رفیق و همدم و دامادی برگزید و دخترت فاطمه را به ازدواج او درآورد،فرشتگان آسمان بدین مناسبت جشن بهپا کردهاند.ای محمد!خدای عزّ و جلّ به من فرمان داده که به تو دستور دهم فاطمه را در زمین به ازدواج علی درآوری و آن دو را در دنیا و آخرت به وجود دو پسر پاکسرشت و نجیب و پیراسته،نکوکار و والامقام مژده دهی. (2)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در حضور جمعی از مهاجر و انصار صیغۀ عقد ازدواج را با مهریهای اندک اجرا کرد تا آن را سرمشقی برای پیروی امت قرار دهد و
زمانی که اثاثیۀ منزل زهرا علیها السّلام را نزد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم نهادند و بیشتر ظروف موجود در آن،سفالین بود،اشک در چشمان مبارکش حلقه زد و فرمود:«خدایا! این زندگی را بر خاندانی که بیشتر ظروف آنها سفالین است،مبارک گردان.» (1)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در سرتاسر امور ازدواج دختش زهرا علیها السّلام حتی امور جزئی آن،توجه و عنایتی فوق العاده مبذول داشت.بخشی از توجه آن بزرگوار به این موضوع،در دعایی که وی شب زفاف در حق آن دو بزرگوار انجام داد،جلوهگر است؛آنجا که فرمود:
خدایا!پیوند آن دو را با یکدیگر محکم گردان و دلهای آنها را نسبت به یکدیگر مهربان ساز و آن دو و نسل آنان را از وارثان بهشت برین مقدّر دار و به آنان فرزندانی پاک و پیراسته و مبارک عطا فرما و در نسل این دو برکت ایجاد کن و آنان را به مقام پیشوایی برسان تا به فرمان تو مردم را به اطاعتت رهنمون گردند و به آنچه رضای توست فرمان دهند.
نیز فرمود:
«یا رب انک لم تبعث نبیّا الاّ و قد جعلت له عترة،اللهم فاجعل عترتی الهادیة من علی و فاطمة»؛
خدایا!برای هر پیامبری که برانگیختی عترتی قرار دادی،خدایا!عترت رهنمونگر مرا از نسل علی و فاطمه قرار ده.
و سپس فرمود:
«طهّرکما اللّه و طهّر نسلکما،أنا سلم لمن سالمکما و حرب لمن حاربکما»؛ (2)
خداوند شما و نسل شما را پاک و پیراسته گرداند،من با هرکس در مورد شما با
صلح و صفا باشد،اهل صلح و صفا هستم و با کسی که با شما دشمنی ورزد، دشمنی میکنم.
یهودیان خطر رشد روزافزون قدرت اسلام و مسلمانان را در مدینه حس کرده بودند،چراکه این نظام نوپا،قدرتمندانه و باصلابت هرچه تمامتر به یک قدرت حاکم تبدیل شده بود.
پیش از جنگ بدر،پیماننامۀ صلح به دریچۀ اطمینانی میماند که دو طرف را کنترل میکرد و مانع بروز جنگ میشد،ولی پیروزی پایدار مسلمانان، روح عداوت و دشمنی یهود را به سرحد انفجار رساند و احساسات شرارتآمیز آنها را برافروخت و دیگر فرقههای اهل نفاق نیز آنها را در این راستا یاری کرده و به عیبجویی و توطئه پرداختند و با سرودن اشعار،مردم را بر ضد مسلمانان تحریک میکردند؛زیرا مسلمانان علاوهبر دین و آیین جدیدشان به حکومتی نوپا دست یافته بودند.
اطلاعات و اخبار مربوط به آنها،از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پوشیده نبود و در دل و جان مسلمانان چنان جرأت دفاع و علاقهمندی به اسلام به جنبش درآمده بود که یکی از جاننثاران اسلام به نام سالم بن عمیر هنگامی که شنید مشرکی به نام ابو عفک از تیرۀ بنی عوف پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم را ناسزا میگوید نتوانست خودداری کند و او را به هلاکت رساند (1)و همین ماجرا در مورد زن مشرک کینهتوزی به نام عصماء دختر مروان نیز تکرار شد. (2)همچنین مسلمانان
توانستند با ترور کعب بن اشرف که با گوشه و کنایه و تمسخر،حیثیت و آبروی مسلمانان را مورد تعرض قرار داده بود،او را از سر راه بردارند (1).
تلاشهای تحریکآمیز یهودیان و انتشار یاوهگوییها و تبلیغات دروغین آنان برای بدنام کردن مسلمانان همچنان ادامه یافت و با این کار پیماننامۀ همزیستی مسالمتآمیز خود را نقض کردند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تصمیم گرفت آنان را به آرامش فراخواند،لذا نزد یهودیان بنی قینقاع رهسپار شد و با حکمت و اندرز نیکو آنان را به خداشناسی دعوت کرد و در مورد فرجام سیاستها و اعمال ناپسندشان به آنان هشدار داد و آنها را در محل بازارشان گرد آورد و به آنها فرمود:
ای یهودیان!از خشم الهی که بر قریش فرود آمد برحذر باشید و اسلام آورید شما به خوبی دانستهاید که من فرستادۀ خدا هستم و آن را در کتاب آسمانی خود و پیمانی که خدا از شما گرفته بود،ملاحظه کرده بودید.
این سخنان،بر خودبینی و تکبر آنان افزود و اظهار داشتند:ای محمد!از رویارویی با چنان افرادی[قریش]مغرور نباش،زیرا تو بر انسانهای بی تجربه و کارناآزمودهای پیروز گشتهای.به خدا سوگند!ما مرد جنگیم و اگر با ما مبارزه نمایی پی خواهی برد که تاکنون با افرادی چون ما،درگیر نشدهای (2).
در جریان توهین به یک زن مسلمان که منجر به کشته شدن یک یهودی و یک مسلمان شد،فرومایگی یهود هویدا شد.بهدنبال آن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با گسیل سپاه مسلمانان،یهود بنی قینقاع را مدت پانزده روز پیاپی در خانههای خود به محاصره درآورد بهگونهای که نه کسی از آنان قادر بر بیرون آمدن بود و
نه کسی میتوانست به داخل راه یابد و جز تسلیم شدن و تن دادن به فرمان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم مبنی بر بیرون رفتن از مدینه و رهاکردن دارایی و سلاحهای خود چارهای نداشتند و بدینترتیب،شهر مدینه از مهمترین عناصر شرارتآمیز پاکسازی شد و آرامش سیاسی بر آن حکمفرما گردید،پس از اقتدار مسلمانان و تغییر نظام اداری آنان و پی بردن به توان رهبری حکیمانه و دولت اسلامی بود که حضور غیرمسلمانان در صحنۀ مبارزۀ آشکار،روبه کاهش نهاد.
ابو سفیان با گردآوری جمعی از جنگجویان قریش،خود فرماندهی آنها را به دست گرفت و به سمت مدینه حرکت داد.مقاصد خیانتکارانۀ این جمع،آنان را به یورش بر مسلمانان و بازیافتن اعتبار ازدسترفتۀ قریش در جنگ بدر واداشت و پس از آنکه در نزدیکی مدینه به آشوب و فتنه دست زدند،از بیم شمشیرهای مسلمانان فرار را بر قرار ترجیح دادند.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان با انگیزۀ علاقهمندی به دین و آیین خود به سرعت مشرکان را تحت تعقیب قرار دادند تا بر دفاع از حاکمیّت دولت نوپا و حفظ و حراست آن از دست بدخواهان،تأکید نمایند...
مشرکان برای فرار از معرکه،همۀ توان خود را به کار گرفتند و انبانهای آرد و خرمای همراه خود را برزمین افکندند و مسلمانانی که در تعقیب آنها بودند،بدان انبانها دست یافتند بههمیندلیل این غزوه«غزوة السویق»نامیده شد و این دومین خواری و ذلتی بود که نصیب قریشیان گشت.وقتی این خبر به دیگر قبایل رسید بر همگان روشن گردید که اسلام به عنوان قدرتی منظم و سازمان یافته به واقعیتی ملموس تبدیل شده است.
در این مرحله،تمام کوشش نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم افزایش دامنۀ امنیّت و آرامش در جامعۀ مسلمانان و جلوگیری از هرگونه حملۀ احتمالی بود؛زیرا برخی از قبایلی که از پذیرفتن اسلام سر بازمیزدند و در باطن با آن دشمنی می ورزیدند،نمیتوانستند با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان رفتار مناسبی داشته باشند،به همین دلیل با تدارک نیرو،به مدینه حمله میبردند و هرگاه میشنیدند پیامبر برای نبرد با آنان از مدینه خارج شده،پا به فرار میگذاشتند.
گروه دیگری به فرماندهی زید بن حارثه،جهت بستن راه جدید بازرگانی قریش از سوی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم اعزام شد و در مأموریتی که بدان سپرده شده بود،موفق گردید.
(1) روزهای پس از جنگ بدر بر قریش و مشرکان سخت و دشوار گذشت.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در مدینه،کار تربیت انسانها و سامان دادن دولت را همچنان ادامه میداد،زیرا آیات الهی پیدرپی نازل میگشت و دستورات زندگی و سلوک و رفتار انسان را تشریع میکرد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به شرح و توضیح این تعالیم میپرداخت و احکام را اجرا میکرد و مردم را به اطاعت و فرمانبرداری خدا رهنمون میگشت.
مشرکان مکه و همپیمانان آنها،به عللی چند،دست به کار آتشافروزی جنگ جدیدی بر ضد اسلام شدند تا شاید بتوانند کابوس شکست بدر را از یاد ببرند و آتش حقد و کینهای را که در دل ابو سفیان رئیس خاندان اموی و
1) (1)) .غزوۀ احد در ماه شوال سال سوم هجرت رخ داد.
زاری زنان و طمعورزیهای بازرگانی که تمام راههای امن بازرگانی خود را از دست داده بودند،عوامل دیگر در این راستا بهشمار میآمدند.
هدف از جنگ این بود که مسلمانان را به ضعف بکشانند و راههای بازرگانی شام را امنیّت ببخشند و به رشد روزافزون نیروهای نظامی مسلمانان پایان دهند تا مکّه را از خطر اشغال و نابودی شرک،دور نگاه دارند.از دیگر اموری که در تدارک این جنگ دخالت داشت،تحریکات یهودیان و منافقان مدینه برای تهاجم به این شهر و نابود ساختن اسلام بود.
عباس بن عبد المطلب طی نامهای بهسرعت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را از متحد شدن قریش برای جنگ و تدارک سازوبرگ و نیروی آنها باخبر ساخت، زیرا قریش قبایل دیگر را به کمک فراخوانده بودند و برای دامنزدن به آتش جنگ و تصمیم بر قتل و کشتار،ترفندهای متعددی نظیر به همراه آوردن زنان، اتخاذ کرده بود.این نامه بصورت سرّی به پیامبر رسید و پیامبر این خبر را از مسلمانان نهان داشت تا موضوع روشن و توان و امکانات لازم را مهیا سازد.
سپاه بزرگ شرک به مدینه نزدیک شد.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم نخست،«انس»و «مونس»پسران فضاله و سپس حباب بن منذر را برای کسب اطلاع از وضعیّت دشمن،نهانی به منطقه اعزام نموده بود.اخبار و اطلاعات بدست آمده توسط حباب با نامۀ عباس و اطلاعات پسران فضاله همخوانی داشت.بدینترتیب، تعدادی از مسلمانان که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم آنان را در جریان این خبر قرار داده بود از بیم غافلگیری دشمن،در کمال احتیاط و مراقبت،همچنان این خبر را نهان داشتند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پس از آنکه اعلان فرمود قریش به قصد جنگ به این دیار آمده،با یاران خویش به مشورت نشست.آنان در مورد سنگر گرفتن در مدینه و رویارویی با دشمن در بیرون شهر،دیدگاههای گوناگونی ارائه دادند.
البته برای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برنامهریزی و تصمیمگیری قبلی و مستقل دشوار نبود،امّا آن حضرت با این کار میخواست مسؤلیّت و تأثیرگذاری مسلمانان در تصمیمگیریها را به آنان گوشزد کند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم پس از برگزاری نماز جمعه بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مردم را موعظه کرد و به اطاعت الهی یادآور ساخت و به تلاش و کوشش و صبر و شکیبایی فرمان داد،پس از فرود آمدن از منبر داخل خانۀ خود شد و زره پوشید.این کار احساسات مسلمانان را برانگیخت و آنها را به شدّت تکان داد و پنداشتند با نظردادن خود،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را به بیرون رفتن از مدینه وادار کردهاند؛ازاینرو،عرضه داشتند:«ای رسول خدا!ما هیچگاه با نظر شما مخالفت نخواهیم کرد،هرگونه مصلحت میدانی عمل نما» پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
هرگاه پیامبری زره بر تن کرد،سزاوار نیست بیآنکه نبرد کند،آن را از تن بیرون آورد. (1)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به اتفاق هزار رزمندۀ مسلمان از شهر خارج شد و برای نبرد با مشرکان،از یهودیان درخواست کمک ننمود و فرمود:
از مشرکان بر ضد مشرکان یاری نخواهید. (2)
ولی منافقان قادر بر نهان ساختن حقد و کینۀ خود نبودند.عبد اللّه بن ابیّ به اتفاق سیصد تن از همراهان خود،از سپاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم کناره گرفت و تنها هفتصد تن با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم باقی ماندند درصورتیکه سپاهیان دشمن را تعدادی بیش از سه هزار نفر (3)تشکیل میداد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در دامنۀ کوه احد طرح و نقشهای محکم و استوار پیاده کرد تا پیروزی پایداری را برای مسلمانان تضمین نماید،سپس بهپا خاست و خطبه خواند و فرمود:
«ایّها الناس أوصیکم بما أوصانی اللّه فی کتابه من العمل بطاعته و التناهی عن محارمه،ثمّ إنکم الیوم بمنزل أجر و ذخر لمن ذکر الذی علیه،ثم وطّن نفسه له علی الصبر و الیقین و الجد و النشاط فإنّ جهاد العدو شدید کریه،قلیل من یصبر علیه،إلاّ من عزم اللّه رشده،فإن اللّه مع من أطاعه و إن الشیطان مع من عصاه، فافتحوا أعمالکم بالصبر علی الجهاد و التمسوا بذلک ما وعدکم اللّه،و علیکم بالذی أمرکم به،فإنّی حریص علی رشدکم فإن الاختلاف و التنازع و التثبیط من أمر العجز و الضعف مما لا یحبّ اللّه و لا یعطی علیه النصر و لا الظفر»؛ (1)
مردم!شما را به آنچه خداوند در کتاب خود مرا بدان سفارش فرموده،توصیه میکنم؛فرمان خدا را اطاعت کنید و از محارم وی بپرهیزید.آن دسته از شما که امروز مسئولیت خویش را یادآور شود و سپس خویش را برای صبر و شکیبایی و یقین و تلاش و فعالیت در راه او مهیا ساخته از اجر و پاداش برخوردار است.نبرد با دشمن،دشوار و نفرتانگیز است،آنان که در جنگ اهل صبر و شکیبایی هستند، اندکی را تشکیل میدهند مگر کسانی که مشمول عنایت الهی شوند،زیرا خداوند یار اطاعتکنندگان خود و شیطان یاور نافرمانان خداست.کارهای خود را با شکیبایی و استقامت در جهاد آغاز کنید و بدینوسیله آنچه را خدا به شما وعده داده،درخواست نمایید،هرچه را خداوند فرمان داده انجام دهید که من به هدایت شما سخت علاقهمندم.اختلاف و نزاع و دودلی،کار انسانهای عاجز و ناتوان است که خدا آن را دوست ندارد و بدان پیروزی و ظفر عنایت نمیکند.
1) (1)) .مغازی 221/1.
مشرکان برای جنگی که بهسرعت دامن زده شد،صفآرایی کردند ولی دیری نپایید که سپاه شرک پا به فرار گذاشت و چیزی نمانده بود که زنانشان به اسارت مسلمانان درآیند.پیروزی مسلمانان در میدان کارزار بهخوبی روشن بود.امّا شیطان برخی از تیراندازانی را که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر فراز کوه تعیین کرده بود،به وسوسه انداخت؛درصورتیکه پیامبر بدانان سفارش فرموده بود نتیجۀ جنگ هرچه باشد،تا زمانی که فرمان جدیدی از آن حضرت دریافت نکردهاند،آن محل را ترک نکنند،ولی از فرمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم نافرمانی کرده و در پی بهدستآوردن غنایم،سنگرهای خود را ترک کردند.سپاه مشرکان یکبار دیگر به فرماندهی خالد بن ولید از گذرگاهی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از ترک آن نهی فرموده بود،بر مسلمانان یورش بردند.
مسلمانان از این رخداد سراسیمه گشته و جمعیّت آنها پراکنده شد و نیروهای فراری و شکستخوردۀ قریش دیگربار به جنگ بازگشتند و تعداد انبوهی از مسلمانان به شهادت رسیدند و مشرکان خبر کشته شدن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را منتشر ساختند و اگر پایمردی علی بن ابی طالب و حمزة بن عبد المطلب و سهل بن حنیف و اندک افرادی که در میدان کارزار ثابتقدم ماندند،نبود مجموعههایی از سپاه دشمن به وجود مقدس پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم دست مییافتند،زیرا بقیۀ سپاه مسلمانان که برخی از بزرگان صحابه نیز در جمع آنان وجود داشتند،از صحنه گریختند (1)تا آنجا که یکی از آنان در اندیشۀ بیزاری جستن از اسلام برآمد و اظهار داشت:کاش پیکی نزد عبد اللّه ابن ابی میفرستادیم تا از ابو سفیان برایمان أماننامهای بستاند (2).
در این نبرد حمزة بن عبد المطلب عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم به شهادت رسید و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم جراحت برداشت و دندانهای پیشین فک زیرین آن حضرت شکست و لب وی شکافته شد و خون از چهرۀ نازنینش جاری گشت.او در حالی که خون را از صورت مبارک خود پاک میکرد،فرمود:
مردمی که صورت پیامبر خود را از خون خضاب کردند،چگونه روی رستگاری میبینند،درصورتیکه پیامبر،آنها را به پرستش خدا دعوت میکند. (1)
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در این نبرد بهاندازهای جنگید که کمانش قطعهقطعه شد و زمانی که ابیّ بن خلف به قصد کشتن پیامبر به آن حضرت حمله برد،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با واردکردن ضربتی بر او،وی را به هلاکت رساند و علی بن ابی طالب علیه السّلام،از خود دلاوری و شجاعت بینظیری نشان داد.وی هرکس را که به سمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیش میآمد،از دم تیغ میگذراند.در این هنگام جبرئیل بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نازل شد و عرضه داشت:
ای رسول خدا!این معنای جانبازی است.
پیامبر فرمود:
«إنّه منّی،و أنا منه»؛
او(علی)از من است و من از او.
جبرئیل گفت:و من از شمایم،سپس پیامبر صدایی شنید که میگفت:
«لا سیف إلاّ ذو الفقار و لا فتی إلاّ علی»؛ (2)
جوانمردی مانند علی و شمشیری چون ذو الفقار وجود ندارد.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و بقیۀ مسلمانانی که با آن حضرت بودند به سمت کوه عقب نشستند و صحنۀ پیکار آرامش یافت و ابو سفیان با گفتن جملۀ«اعل
هبل»؛سرافراز باد هبل.مسلمانان را به استهزا و تمسخر گرفت با اینکه در میدان کارزار شکست متوجه مسلمانان شده بود ولی به منظور اعلان پایداری در عقیده و استواری در ایمان به دستور پیامبر مسلمانان به ابو سفیان پاسخ دادند:
«اللّه أعلی و أجلّ»؛خدا بزرگتر و تواناتر است.
بار دوم پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمان داد به شعار ابو سفیان کافر که فریاد زد:«نحن لنا العزّی و لا عزّی لکم»؛ما بت عزّی داریم و شما چنین بتی ندارید.پاسخ دهند و بگویند:
«الله مولانا و لا مولی لکم»؛ (1)خدا مولای ماست و شما مولایی ندارید.
مشرکان به مکّه بازگشتند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان به دفن شهدا پرداختند و مشاهدۀ منظرۀ دردناکی که قریش با مثلهکردن بدن شهدا به وجود آورده بودند برایشان سخت ناگوار بود.وقتی چشم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به بدن مبارک حضرت حمزة بن عبد المطلب افتاد که وسط بیابان افتاده بود و جگر او خارج شده و بدن پاکش به طرز وحشیانهای مثله گردیده بود،سخت اندوهگین شد و فرمود:هرگز تاکنون چنین منظرۀ خشمآوری ندیده بودم.
قربانیان فراوان و خسارتهای زیاد میدان کارزار،عقیدهمندان و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیشوای مسلمانان را از ادامۀ دفاع از موجودیت اسلام و نظام نوپا، بازنداشت.روز بعد که به مدینه بازگشتند رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم مسلمانان را برای جستجو و تعقیب دشمن فراخواند و فرمود:«تنها،افرادی که در این جنگ (احد)حضور داشتهاند،حق شرکت در این کار را دارند»و مسلمانان با وجود جراحات فراوانی که بر بدن داشتند رهسپار منطقۀ حمراء الأسد شدند و بدین ترتیب،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای بیمناک ساختن دشمن،از شیوۀ جدیدی استفاده
1) (1)) .سیرۀ نبوی 94/2.
کرد و این کار سبب شد ترس و وحشت وجودشان را فراگیرد و باسرعت به سمت مکّه حرکت کنند. (1)رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان به مدینه بازگشتند و تا حد زیادی روحیۀ از دسترفتۀ خود را بازیافتند.
در جامعهای که قدرت و زور شمشیر بر آن حاکم بود طبیعی به نظر میرسید که مشرکان پس از شکست مسلمانان در احد،به آنان چشم طمع دوخته باشند؛ولی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیدار بود و به کلیۀ تغییر و تحولات توجه و بر سلامت رسالت و قدرت آن پافشاری داشت و در ایجاد دولت و حراست از آن کوشا بود.وی اخبار و اطلاعات را به دست میآورد و از تصمیمات دشمن آگاه میشد و بهسرعت و پیش از آنکه مشرکان به اهداف خود برسند بدانان پاسخ میداد.سریّهای به فرماندهی ابو سلمه برای سرکوب یورش بنی أسد به مدینه،از شهر خارج شد و در مأموریتی که به وی محوّل شده بود،موفقیت حاصل کرد (2)و مسلمانان نیز توانستند مکر و حیلۀ شرک را که برای هجوم به مدینه آماده میشد،دفع نمایند.
جمعی از دو قبیلۀ«عضل»و«قاره»به حضور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم شرفیاب و از آن حضرت خواستار اعزام مبلّغ شدند تا مسایل دینی را به آنها بیاموزد و پیامبر رحمت نیز که در راستای گسترش رسالت اسلامی تلاش میکرد،به خواستۀ آنان پاسخ مثبت داد.گروهی از مشرکان توانستند با مسلمانان از در حیله و نیرنگ درآیند.این دستهای خیانتکار در منطقۀ«ماء الرجیع»به
مبلغان اسلام حمله برده و آنها را به قتل رساندند.قبل از آنکه خبر کشته شدن آنها به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم برسد،ابو براء عامری به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیشنهاد کرد تا مبلغانی را برای تبلیغ دین اسلام به سرزمین«نجد»اعزام دارد.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:«من از مردم نجد بر جان آنان بیم دارم».ابو براء گفت:بیم نداشته باش آنان در پناه من هستند.در عرف جزیرة العرب پناه دادن به افراد،از ارزش و اهمیّتی چون خویشاوندی نسبی برخوردار بود؛ازاینرو،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم از گفتۀ وی اطمینان حاصل کرد و گروهی از مبلغان را جهت تبلیغ اعزام نمود.امّا دست خیانت،آنها را در کام خود فروبرد و عامر بن طفیل و قبایل بنی سلیم در منطقۀ«بئر معونه»بر آنها یورش بردند و آنان را به شهادت رساندند و غیر از عمرو بن امیه که وی را آزاد کردند،کسی از آن جمع زنده نماند.عمرو،ماجرا را به عرض رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم رساند و در مسیر خود دو تن را به گمان اینکه از عامریان هستند،به قتل رساند،اما پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم از این اتفاق اندوهگین شد و به او فرمود:بسیار کار ناپسندی انجام دادی،دو تن را که در پناه من بودند،به قتل رساندی قطعا دیۀ آنها را میپردازم. (1)
گرفتاریهایی پیاپی بر مسلمانان سبب شد تا منافقان و یهودیان مدینه بپندارند قدرت و شوکت مسلمانان درهم شکسته شده است.رسول گرامی صلّی اللّه علیه و اله و سلم با حکمت سیاسی خود خواست چگونگی برخورد صحیح با یهود(بنی نضیر)را مشخص نماید و از مقاصد آنها آگاه شود.ازاینرو،در
1) (1)) .سیرۀ نبوی 193/3-195.این غزوه در ماه ربیع الاول سال چهارم هجری اتفاق افتاد.
پرداخت دیۀ دو نفری که کشته شده بودند،از آنان همکاری خواست.یهودیان که قصد شومی در دل داشتند در نزدیکی خانههای خود به استقبال حضرت رفتند و به وی و همراهانش خوشامد گفتند و از حضرت خواستند تا زمان عملیشدن درخواست وی،در آنجا بماند.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم نیز نشست و به دیوار یکی از خانههای آنها تکیه زد.
آنان-با استفاده از فرصت-بهسرعت دست به کار شدند تا با پرتاب سنگی از بالا بر سر حضرت او را به قتل برسانند.فرشتۀ وحی بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نازل شد و وی را از ماجرا آگاه ساخت.ناگهان حضرت از میان آنان ناپدید شد و صحابه را در جمع آنان باقی گذاشت.بنی نضیر با حالتی از اضطراب از مشاهدۀ این قضیه مات و مبهوت و از کار ناپسندی که در پی انجام آن بودند به شدت نگران شدند.صحابه بهسرعت خود را به مسجد رساندند و راز بازگشت حضرت را از او جویا شدند.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
یهودیان قصد کشتنم را داشتند که خداوند مرا از توطئۀ آنان آگاه ساخت و از جا برخاستم. (1)
ازاینرو،خداوند به این دلیل که آنان پیماننامۀ صلح با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم را نقض و قصد جان آن حضرت را کرده بودند،خونشان را مباح شمرد.آنان چارهای جز ترک مدینه نداشتند.عبد اللّه بن ابی رئیس منافقان و دیگران،بنی نضیر را برای عدم اطاعت از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و ایستادگی در برابر او ترغیب کردند.عبد الله به آنان وعده داد که خود و هوادارانش آنها را در رویارویی با پیامبر یاری میرسانند و هرگز آنها را تنها نخواهند گذارند.
1) (1)) .طبقات کبری 57/2؛امتاع الأسماع 187/1.
بدینسان،بنی نضیر با نافرمانی از دستور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در دژهای خود سنگر گرفتند.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم زمانی که از تصمیمات منافقان آگاهی یافت،ابن ام مکتوم را بر مدینه گمارد و برای محاصرۀ بنی نضیر از شهر خارج شد.حضرت در برخورد با آنان از شیوهای استفاده کرد که بهگونهای ذلّتبار و تنها با حق حمل یک بار شتر از اموال خود،آنان را به تسلیم و خروج از مدینه مجبور ساخت. (1)
مسلمانان اموال و دارایی و اسلحۀ فراوانی را به غنیمت گرفتند ولی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با گردآوردن مسلمانان به آنها پیشنهاد کرد که غنایم موجود به مهاجران اختصاص یابد،تا بتوانند استقلال اقتصادی خودشان را بازیابند.
بدینترتیب،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تنها به سهل بن حنیف و أبو دجانه دو تن از فقرای انصار،مقداری از این غنایم بخشید (2).
سکون و آرامش بر فضای مدینه حاکم گشت و منافقان از آشکار شدن نقشههای خود سخت به هراس افتادند و مطمئن شدند که مرحلۀ بعدی،نوبت درهم شکستن آنها خواهد بود.در همین شرایط به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم خبر رسید که قبیلۀ غطفان در پی تدارک نیرو برای حمله به مدینه است.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان بهسرعت برای رویارویی با آنها از شهر خارج شدند،ولی ناگاه با دشمنی که مهیای رویارویی با آنها شده بود روبهرو گشتند.هریک از دو سپاه از مشاهدۀ حریف به هراس افتاد و هیچگونه درگیری میان آنان به وجود نیامد،
در این غزوه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با مسلمانان نماز خوف بهجا آورد،زیرا نمیتوانستند لحظهای از دشمن غفلت ورزند و مسلمانان بدون درگیری،به مدینه بازگشتند و این غزوه،«ذات الرقاع»نامیده شد.
مسلمانان روزهای دشوار را بهسرعت پشتسر نهادند و بر مهارت و تجربۀ جنگی خود افزودند و احکام دین بر آنها نازل گشت و ارتباطاتشان سازمان یافت و امور زندگی آنان در تمام زمینهها سروسامان گرفت و ایمان در دلشان محکم و استوار گردید و نمونههای برجستهای از پایداری و جانفشانی و ازخودگذشتگی و اخلاص در راه اسلام و امت اسلامی به ظهور رسید؛ چیزی نمانده بود که آثار شکست احد از بین برود و محو شود.زمان تهدیدی که ابو سفیان،سرکردۀ کفر آن را در احد بر زبان آورده بود،فرارسید.او در آن روز گفته بود:وعدۀ ما و شما در بدر،منظور وی از این سخن این بود که انتقام کشتههای روز بدر را بازستاند.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به اتفاق 1500 تن از یاران رزمندۀ خود رهسپار آن منطقه گردید و مدت هشت روز در آنجا اردو زد.نه تنها تلاشهای مشرکان در راستای تهدید مسلمانان و انصراف آنها از حضور در کارزار،موفقیّتآمیز نبود،بلکه وقتی از تصمیم پیامبر و مسلمانان آگاه شدند؛ابو سفیان مجبور شد در موعد معیّن،خود را به آن منطقه برساند ولی به بهانۀ قحطی و خشکسالی و تأثیر آن در آمادگی نظامی،عقب نشست و بازگشت و بدینترتیب،لکۀ ننگ شکست و ترس بر تارک قریش نقش بست و روحیۀ مسلمانان بالا رفت و نیرو و قدرت خویش را بازیافتند.
پس از مدتی کوتاه خبر رسید که اهالی دومة الجندل،دست به راهزنی زده
آمادۀ حمله به مدینه شدهاند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با هزار تن از مسلمانان برای رویارویی با آنان از شهر خارج شد؛ولی آنان به مجرد شنیدن خبر حرکت پیامبر به آن سامان،با بهجاینهادن اموال غارت شده،فرار را بر قرار ترجیح دادند و مسلمانان بدون جنگ و درگیری به آن غنایم دست یافتند. (1)
اطلاعات جدید بهدستآمده حاکی از این بود که حارث بن أبی ضرار- رئیس قبیلۀ مصطلق-خود را مهیای یورش به مدینه میکند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم طبق عادتش قبل از هر حرکتی،از درستی خبر اطمینان حاصل کرد و مسلمانان را برای نبرد با آنان فراخواند و سپاه اسلام به سوی آنها به حرکت درآمد و در منطقۀ آبگیری که«مریسیع»نامیده میشد،با آنان روبرو شد و جنگ درگرفت و مشرکان با بهجاینهادن ده کشته پا به فرار گذاشتند و مسلمانان غنایم زیادی به دست آوردند و تعداد زیادی از خانوادههای بنی مصطلق از جمله جویریه دختر حارث،به اسارت درآمد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم وی را آزاد و سپس با او ازدواج کرد و مسلمانان بهپاس احترام رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و جویریه،تمام اسیرانی را که از این قبیله در اختیار داشتند آزاد کردند. (2)
در این غزوه چیزی نمانده بود که به سبب برخی تعصّبات قبیلهای،فتنه و آشوبی میان مهاجران و انصار چهره بنماید.وقتی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از ماجرا اطلاع یافت،فرمود:این یک فتنه و آشوب است،آن را رها کنید. (3)
عبد اللّه بن ابیّ سرکردۀ منافقان بهسرعت در پی فتنهجویی و دامن زدن به اختلاف برآمد و جمعی از مردم مدینه که مهاجران را پناه داده و یاری کرده و گرد او بودند را نکوهید؛آنگاه گفت:به خدا سوگند!اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان،ذلیلان را بیرون خواهند راند.چیزی نمانده بود که تلاشهای ابن ابی کارگر افتد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم دستور داد مسلمانان فورا به مدینه بازگردند،اما پیشنهاد عمر مبنیبر کشتن ابن ابیّ را پذیرا نشد و فرمود:
ای عمر!چگونه این کار را بکنم اگر مردم بگویند محمد یارانش را میکشد،نتیجه چه خواهد بود؟! (1)
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیدرنگ مسیر خود را ادامه داد و پس از یک شبانهروز به سپاهیانش اجازۀ استراحت داد.همگی از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفتند و فرصتی برای سخن گفتن و اختلاف عمیقتر،دست نداد.
در دروازۀ مدینه عبد اللّه پسر عبد اللّه ابن ابیّ از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم اجازه خواست تا پدرش را با دست خویش به قتل برساند بیآنکه مسلمانی دخالت کند تا مبادا در اثر دخالت دیگران احساساتی شود و در مقام انتقام خون پدر برآید؛ولی پیامبر رحمت به او فرمود:تا زمانی که پدرت همراه با ماست با او خوشرفتاری و نیکی میکنیم.
سپس عبد اللّه(پسر)بر در دروازه ایستاد تا از ورود پدرش به مدینه جلوگیری کند مگر اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به او اجازۀ ورود دهد (2)و در این هنگام سورۀ منافقین نازل شد تا از رفتار و مقاصد این انسانهای دوچهره پرده بردارد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با مهربانی زاید الوصف و قلب سرشار از محبتش به انسانیّت،روزی بهپا خاست و به قریش فرمود:حضّار!گواه باشید که این زید پسر من است. (1)
بدینترتیب،زید(ابن حارثه)از قید و بند بردگی آزاد و به افتخار پسری برجستهترین آفریده خدا نائل گردید،زیرا وی از نخستین روزهای بعثت مبارک حضرت ختمی مرتبت،به آن بزرگوار صادقانه ایمان آورده بود.روزها سپری شد و زید در پرتو توجهات نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به سن کمال رسید.آن حضرت با قاطعیت یک انقلابی بزرگ و مصلحی والامقام،زینب دختر جحش(دختر عمۀ خود)را به همسری زید برگزید.زینب با کوتاه نیامدن از جایگاه و منزلت اجتماعی و خاندان اصیل خود،از ازدواج با مردی که سابقۀ بردگی داشت،سرباز زد،ولی ایمان راستین وی،او را واداشت تا به فرمان خدای متعال پاسخ مثبت دهد که فرمود:
وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ؛ (2)
و هیچ مرد و زن مؤمنی درصورتیکه خدا و رسول او دربارۀ آنها تصمیمی گرفتند،اختیاری از خود ندارند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با این کار در جهت کشیدن خط بطلان بر آداب و رسوم جاهلی و پیاده کردن ارزشهای رسالت جاودانی خویش،الگویی بسیار برجسته ارائه داد؛ولی تفاوت فرهنگ و سرشت افراد،مانع موفقیت این عمل
به عنوان یک تجربۀ پیشرو در جامعهای شد که همواره از رسومات جاهلی رنج میبرد.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای اصلاح این جریان وارد عمل شد و تلاش کرد کار به بنبست نرسد و به زید فرمود:«همسرت را نگاه دار و از خدا بیم داشته باش.»ولی تکرار شکایت زید از زینب سبب شد که مسأله،به طلاق و جدایی بینجامد.
آنگاه فرمان الهی نازل گردید تا بر آداب و رسوم عرب که«پسر خواندهها»را پسر واقعی میدانستند،خط بطلان بکشد آنجا که فرمود:
و فرزندخواندههای شما را فرزندان حقیقی شما قرار نداده است این سخن را شما بر زبان میآورید،اما خداوند حق را میگوید و به راه راست هدایت میکند. (1)
و بدینسان،حق دوستی و برادری در دین را برایشان محفوظ نگاه داشت.با نازل شدن این آیات شریف بر پیامبر که او را بر کشیدن خط بطلان بر این رسم جاهلی تشویق کرد تا از مردم نهراسد بلکه با شجاعت تمام به اجرای احکام الهی بپردازد (2)،در حقیقت خدای سبحان اراده فرمود این رسم باطل را از ریشهوبن برکند.ازاینرو،به پیامبرش فرمان داد پس از آنکه زینب با طلاق از زید جدا شد و عدّهاش پایان پذیرفت،وی را به ازدواج خویش درآورد.
قدرت نمایی شر و پاسخ دندان شن الهی
در آستانۀ پایان پذیرفتن پنجمین سال هجرت،هدف از تمام رخدادها و تحرکات نظامی که مسلمانان درگیر آن شده بودند دفاع از موجودیت دولت نوپا و ایجاد امنیّت بیشتر در محیط مدینه تلقی میشد.این حوادث موجب تنوع و تعدد جمعیّتها و گروههای مخالف دین و دولت اسلامی شد.یهودیان کوشیدند با بهرهبرداری از تنوع این دسته و گروهها،آنها را گردآورند و با در اختیار نهادن مال و برانگیختن احساسات کینهتوزانۀ آنان،اسلام را از جزیرة العرب ریشهکن سازند.به همین منظور وقتی مشرکان پایه و درجه برتری اسلام بر شرک را از یهودیان جویا شدند،یهودیان،مشرکان را به اشتباه و گمراهی انداخته و در پاسخ اظهار داشتند:بتپرستی بهتر از دین اسلام است. (1)و به این ترتیب،توانستند قبایل مشرک را گردهم آورده و به بسیج آنان بپردازند و به سمت مدینه پایتخت دولت اسلامی گسیل دارند.این خبر به سرعت به گوش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم رهبر فرزانۀ همیشه بیداری که به وسیلۀ عوامل اطلاعاتی مورد اعتماد خود،به تمام تحرکات سیاسی دشمن آگاهی
1) (1)) .چنانکه در آیۀ 51 سورۀ نساء آمده است.
داشت،رسید.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم جهت چارهجویی برای این کار،با یارانش به مشورت نشست و درنهایت به این نتیجه رسیدند که با حفر خندقی،گذرگاهای مناطق باز و بدون مانع مدینه را سنگربندی و تقویت کنند.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم به اتفاق مسلمانان از شهر خارج شد تا در حفر آن خندق با مسلمانان شرکت جوید و کار حفر را بین خود تقسیم کردند و حضرت با این گفتۀ خود آنان را تشویق به کار میکرد:«زندگی واقعی،زندگی آخرت است،پروردگارا!مهاجر و انصار را ببخشا.» (1)
البته با وجود تلاش و کوشش و شور و شوقی که مسلمانان مخلص از خود ابراز داشتند،نمیتوان نقش منافقان و آنانی که از زیر بار مسئولیّت شانه خالی کردند،نادیده گرفت. (2)
نیروهای مشرکان با تعدادی بیش از ده هزار جنگجو،مدینه را به محاصره درآوردند؛ولی خندق،مانع ورود آنها به شهر گردید.این نیروها با مشاهدۀ این شیوۀ دفاعی که برایشان ناآشنا بود،ترس و وحشت وجودشان را فرا گرفت.رسول گرامی صلّی اللّه علیه و اله و سلم به اتفاق سه هزار رزمنده از شهر خارج و در دامنۀ کوه سلع اردو زد و جهت برابری با موارد پیشبینی نشده وظائف و مسئولیتهای افراد را مشخّص نمود.
این احزاب،نزدیک به یک ماه همچنان مدینه را در محاصره داشته،اما از ورود به آن عاجز و ناتوان بودند.عملکرد مسلمانان در این راستا بسیار درخور تحسین بود.علی بن ابی طالب علیه السّلام یگانه دلاورمرد این عرصه،بهشمار
میآمد.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم زمانی که علی علیه السّلام برای نبرد با یکی از پهلوانان نامی عرب به نام عمرو بن عبدود به میدان رفت و مسلمانان از حضور در میدان نبرد در برابر او خودداری کردند،دربارۀ او فرمود:
«برز الأیمان کله الی الشرک کله»؛ (1)
تمام ایمان در برابر تمام کفر قرار گرفته است.
و بدینترتیب موضعگیری علی علیه السّلام را در برابر عمرو ستود.با اینکه یهودیان بنی قریظه با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیماننامه امضا کرده بودند تا در جنگی بر ضد مسلمانان شرکت نکنند؛ولی مشرکان کوشیدند از آنان کمک بخواهند.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم مطمئن شد که یهودیان تصمیم شرکت در جنگ و گشودن جبههای داخلی بر ضد مسلمانان دارند،ازاینرو،سعد بن معاذ و سعد بن عباده را برای کسب خبر نزد آنان فرستاد و آن دو در بازگشت این خبر را مورد تأیید قرار دادند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم تکبیرگویان فرمود:اللّه اکبر،ای مسلمانان!شما را به فتح و پیروزی مژده باد. (2)
مسلمانان در اثنای محاصره،فشارهای متعددی متحمّل شدند،مثل:
1.کمبود مواد غذایی،بهگونهای که مسلمانان در آستانۀ قحطی و گرسنگی قرار گرفتند. (3)
2.شرایط دشوار جوّی و هوای سرد شبهای دراز زمستانی.
3.جنگ روانی دشواری که عناصر منافق،آتش آن را میان صفوف مسلمانان برافروخته بودند و آنها را از جنگ دلسرد و از فرجام ادامۀ پایداری، بیمناک میساختند.
4.آمادهباش مستمر در دوران محاصره،از بیم هجوم غافلگیرانۀ دشمن.
این مسأله مسلمانان را با توجه به تعداد اندکشان در مقایسه با انبوه نیروهای احزاب،رنج میداد.
5.خیانت بنی قریظه،که به راستی خطری جدّی بود و نیروهای مسلمان را از داخل تهدید میکرد و بر اضطراب و نگرانی آنها در مورد خانوادههایشان در مدینه میافزود.
نیروهای احزاب دارای مقاصد و اهداف گوناگونی بودند.از یکسو یهودیان در بازگرداندن نفوذ و قدرت خود در مدینه میکوشیدند،درحالیکه انگیزۀ قریش،دشمنی با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و رسالت وی بود و غطفان و فزاره و دیگر احزاب،چشم طمع به محصولات خیبر که یهودیان به آنها وعده داده بودند،داشتند و از سویی،شرایط دشوار محاصره،در درون نیروهای احزاب ایجاد ضعف و خستگی کرد.این حالت در کنار سنگربندی و قدرتی که مسلمانان از خود نشان داده بودند و عملی که«نعیم بن مسعود»انجام داد و میان همپیمانان احزاب و یهود اختلاف ایجاد کرد،به وجود آمد.زیرا وی پس از اسلام آوردن خدمت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم شرفیاب شد و عرضه داشت:هر فرمانی خواستی به من بده.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:تو میان ما یک تن بیش نیستی،بنابراین تا میتوانی میان لشکر دشمن اختلاف بینداز،زیرا در جنگ،حیله به کار میرود.
خدای سبحان،تندبادی سرد بر احزاب فرستاد که در آنها رعب و وحشت ایجاد نمود و خیمههای آنان را از جا برکند و دیگهای غذایشان را وارونه ساخت.ابو سفیان بر قریش فریاد زد و فرمان حرکت داد و آن مقدار که برایشان مقدور بود کالا با خود برگرفتند و پا به فرار گذاشتند و قبایل دیگر نیز در پی آنها راه افتادند بهگونهای که صبح آنروز حتی یک نفر از آنها در آن سرزمین باقی نمانده بود.
وَ کَفَی اللّٰهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتٰالَ؛ (1)و خداوند مؤمنان را از جنگ بینیاز ساخت.
یهودیان بنی قریظه دشمنی و کینهای را که از روز جنگ خندق در دل داشتند آشکار ساختند و اگر خدای متعال احزاب را به خواری و ذلت نکشانده بود،یهودیان بنی قریظه از پشت به مسلمانها خنجر میزدند.
بنابراین،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم باید برای مقابله با موضع خیانتکارانۀ آنان چارهای میاندیشید.ازاینرو،فرمان داد مسلمانان به حرکت درآیند و یهودیان را در دژهای خود به محاصره درآورند و برای نشان دادن اهمیّت این حرکت نظامی جدید،فرصت استراحت به مسلمانان نداد.جارچی در جمع مردم اعلان داشت:هرکه گوش به فرمان رسول خداست،باید نماز عصر را در محل استقرار بنی قریظه بجاآورد. (2)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پرچم خود را به علی علیه السّلام سپرد و مسلمانان با اینکه در اثر محاصرۀ احزاب از گرسنگی و بیخوابی و خستگی رنج میبردند،در پی آن
حضرت به حرکت درآمدند.
وقتی یهودیان خود را در محاصرۀ سپاهیان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم دیدند آشفتگی و ترس و وحشت آنان را فراگرفت و اطمینان یافتند تا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با آنان پیکار نکند از آنها دست برنخواهد داشت.
بههمیندلیل،یهودیان ابو لبابة بن عبد المنذر همپیمان أوسی خود را برای مشورت طلبیدند؛ولی زمانی که یهودیان از کوچک و بزرگ با گریه و زاری نزد ابو لبابه آمده وی آنها را از سرنوشتی که در انتظارشان بود آگاه ساخت. (1)
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به جهت موضعگیری خیانتکارانۀ قبلی بنی قریظه،پیشنهاد آنان را مبنیبر بیرون رفتن از مدینه بدون گوشمالی نپذیرفت تا تسلیم حکم خدا و رسول او گردند.قبیلۀ أوس-بنابه درخواست یهودیان-کوشید نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای آنان وساطت کند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم خطاب به یهودیان فرمود:
آیا راضی هستید میان خودم و همپیمانانتان مردی از شما را داور قرار دهم؟
عرض کردند:آری.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
«پس به آنها بگویید هرکس را میخواهند از قبیلۀ أوس انتخاب کنند.»یهودیان از بخت بد خود سعد بن معاذ (2)را به عنوان داور برگزیدند و این بدبختی ازآنرو بود که سعد در روز گردهمایی احزاب نزدشان آمده و از آنها خواسته بود موضعی بیطرفانه اتخاذ کنند،ولی آنان پیشنهاد وی را نپذیرفته بودند.سعد را با بدن زخمی نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم آوردند،حضرت به وی خوشامد گفت و به
اطرافیان خود فرمود:
بهپا خیزید و به رئیس خود ادای احترام کنید.
آنان نیز فرمان رسول خدا را عملی ساختند و سپس معاذ،حکم به کشتن مردان یهود و اسارت زنان و کودکان و تقسیم اموال آنان بین مسلمانان داد.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به او فرمود:«طبق حکم خدا از بالای هفت آسمان داوری کردی.» (1)
آنگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پس از جدا کردن خمس،اموال و دارایی بنی قریظه بازماندۀ آن و نیز زنان و فرزندان آنها را میان مسلمانان تقسیم کرد.
برای هر سوارهنظام سه سهم و به نیروی پیاده یک سهم پرداخت و سپس خمس اموال را به زید بن حارثه سپرد و دستور داد با آن پول برای مأموریتهای بعدی اسب و سلاح و دیگر تجهیزات جنگی خریداری کند. (2)
بخش نخست زمانۀ پیروزی بخش دوم حضور اسلام خارج از جزیرة العرب بخش سوم پاکسازی جزیرة العرب از بتپرستی بخش چهارم واپسین لحظات عمر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم بخش پنجم خطوط برجسته اسلام به عنوان آخرین آیین الهی بخش ششم میراث علمی خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و اله و سلم
زمانۀ پیروزی
سال ششم هجری که سال جهاد پیگیر و دفاع جانانۀ مسلمانان بود به پایان خود نزدیک میشد.مسلمانان به گسترش رسالت اسلامی و پرورش انسان و جامعه اسلامی و ایجاد تمدن اسلامی همت گماردند.ساکنان جزیرة العرب با پیبردن به عظمت این دین،از بینبردن و نابودی آن را امری غیرممکن دانستند.نبرد با قریش-که بزرگترین قدرت سیاسی و نظامی آن زمان بود-و جنگ با یهودیان و سایر نیروهای شرک،نتوانست از گسترش اسلام و درخشش تعالیم آن و رسیدن به اهدافش جلوگیری کند.
بیت الحرام،نه ملک کسی بود و نه در انحصار مذهب و طرفداران مسلک مشخّصی قرار داشت.در این مکان مقدس بتهای متعددی وجود داشت که معتقدان به آنها،برای اجرای مراسم حج آهنگ آن دیار میکردند؛ولی طغیان و گستاخی قریش،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان را از زیارت خانۀ خدا،محروم ساخت.
در این برهه،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دریافت که قریش با موضع خود در قبال اسلام سخت در تنگنا قرار گرفتهاند.ازاینرو،تصمیم گرفت همراه مسلمانان در سفری عبادی برای انجام عمره رهسپار مکّه شود تا در ضمن آن،ادامۀ
رسالت اسلامی خود را اعلان و تا حدّ امکان تعالیم اعتقادی و دستورات اسلام و مراتب احترام و تجلیل خود را به بیت اللّه الحرام روشن نماید.این حرکت حضرت،مرحلۀ گشایش فضای دینی و نوین و دوران انتقال از مرحلۀ دفاع به مرحلۀ گسترش و تهاجم،بهشمار میآمد.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و یارانش پس از پیمودن راهی بسیار سخت و ناهموار، در پهندشتی به نام«حدیبیه»فرود آمدند.ناقۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم زانو به زمین زد،آن حضرت فرمود:
این ناقه چنین عادتی نداشت،ولی همان خدایی که فیلها را از رفتن به سوی مکّه باز داشت،این شتر را نیز از حرکت بازداشته است. (1)
حضرت به مسلمانان فرمان داد در آن مکان فرود آیند و فرمود:
اگر امروز قریش به من پیشنهادی بدهند که در آن،تحکیم روابط خویشاوندی وجود داشته باشد،درخواست آنان را خواهم پذیرفت. (2)
ولی قریش همچنان در کمین مسلمانها نشسته و سواران آنها بر سر راه مسلمانان وجود داشتند.سپس«بدیل بن ورقا»را در رأس هیئتی از خزاعه نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرستادند تا هدف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را از این سفر جویا شود و او را از ورود به مکّه بازدارند.آن هیئت پس از بازگشت،سعی کرد قریش را متقاعد سازد که هدف پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم تنها انجام دادن عمره است ولی قریش با برخوردی متکبّرانه،هیئت دیگری را به سرپرستی حلیس-رئیس احابیش- نزد آن حضرت اعزام نمود.وقتی چشم پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم به او افتاد،فرمود:این شخص،از مردمی خداشناس است.
حلیس با دیدن شترانی که مسلمانان برای قربانی کردن همراه داشتند
بیآنکه با پیامبر دیدار کند،نزد قریش بازگشت،تا در این خصوص که پیامبر و مسلمانان برای انجام دادن عمره به این دیار آمدهاند،آنان را قانع سازد.ولی اینبار نیز قریش قانع نشد و مسعود بن عروۀ ثقفی را خدمت پیامبر اعزام نمود.عروه هنگامی دید مسلمانان برای تبرک جستن به قطرات پراکندۀ آب وضوی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر یکدیگر سبقت میگیرند،از مشاهدۀ این منظره شگفتزده شد و نزد قریش بازگشت و اظهار داشت:ای قریشیان!من به دربار پادشاهی چون کسری و قیصر و نجاشی باریافتهام،ولی به خدا!هیچ پادشاهی را چون«محمد»در میان ملت خود مشاهده نکردهام،زیرا من در این برخورد مردی را نظارهگر بودم که پیروانش حاضر نیستند با هیچ بهایی دست از او بردارند!بنابراین،دیدگاه من دربارۀ وی همان است و شما خود دانید. (1)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم طی سفر عبادی مسلمانان که جز سلاح همراه مسافر، سلاح دیگری با خود برنگرفته بودند،به جنبۀ احترامی که برای ماههای حرام قائل بود،اشاره فرمود و از قبایل مجاور غیرمسلمان دعوت کرد تا در این سفر،مسلمانان را همراهی کنند.حضرت با این عمل بر آن بود تا به همگان اعلان کند که ارتباط میان اسلام و سایر قدرتها بر پایۀ جنگ استوار نیست.
آن بزرگوار حداقل 1400 مسلمان به این سفر گسیل داشت و تعداد هفتاد شتر قربانی پیشاپیش خود به حرکت درآورد.
خبر حرکت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان برای بهجاآوردن عمره به قریش رسید و آنان سخت در تنگنا قرار گرفتند و تنها دو راه در برابرشان وجود داشت:یا به مسلمانان اجازۀ انجام عمره دهند که با این عمل،مسلمانان
1) (1)) .مغازی 598/2.
به آرزوی دیرینۀ خود،زیارت بیت اللّه الحرام،نایل شوند و مهاجران توفیق مییافتند با خانوادهها و بستگان خویش ارتباط برقرار کنند و چهبسا آنها را به اسلام دعوت میکردند و یا از ورود مسلمانان به مکّه جلوگیری به عمل آورند که در این صورت،جایگاه و منزلت قریش متزلزل میشد و به سبب رفتار ناپسند آنان با کسانی که از سر صلح و آرامش تنها خواستار انجام مناسک عمره و ارج نهادن به کعبه بودند،مورد نکوهش دیگر قبایل قرار میگرفتند.
قریش،گستاخانه و از سر دشمنی،دستهای از سوارهنظام خود را که دویست تن تخمین زده میشد به فرماندهی خالد بن ولید،به نبرد با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان اعزام داشت.از آنجا که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با لباس احرام و بدون قصد جنگ،آهنگ آن سامان کرده بود،فرمود:
وای بر قریش،جنگ،آنها را به نابودی کشاند،چه میشد اگر مانع ارتباط من با سایر قبایل بتپرست نمیشدند چراکه اگر آنها بر من پیروز میشدند،قریش به هدف خود دست مییافتند و اگر من بر آنان پیروز میگشتم،یا اسلام میآوردند و یا با قدرت و توان خود با من به نبرد برمیخاستند،قریش چه تصور میکند؟به خدا سوگند!در راه تبلیغ رسالت الهی مبارزه خواهم کرد تا خدا آن را به پیروزی برساند و یا جان خود را بر سر این هدف بگذارم.
سپس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به سپاهیان خود دستور داد،از مسیر سوارهنظام قریش عقب بنشینند تا درگیر جنگی نشوند که قریش میخواهد آن را دستاویزی برای درستی موضعگیریهایش و مایهای برای فخر و مباهات قرارش دهد.آن حضرت جهت مذاکره با قریش پیرامون این موضوع،«خراش بن امیه خزاعی»را نزد آنان فرستاد،ولی قریش با پیکردن شتر او،آهنگ کشتن وی را کردند.و بدینترتیب،قریش هیچگونه پایبندی به رعایت آداب
و رسوم نشان نداد و دیری نپایید به پنجاه مرد جنگی مأموریت داد تا به تحریک مسلمانان بپردازند،شاید از آنها حرکتی مخالف صلح سربزند ولی نقشۀ آنها با شکست مواجه شد و مسلمانان موفق به دستگیری این گروه شدند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای تأکید بر هدف صلحآمیز خویش،آنان را بخشید. (1)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تصمیم گرفت پیک دیگری نزد قریش بفرستد،ولی از آن جایی که علی علیه السّلام با کشتن پهلوانان قریش در نبردهای دفاع از اسلام،آنان را عزادار ساخته بود،نتوانست وی را به عنوان نمایندۀ خود اعزام نماید.ازاین رو،به عمر بن خطاب نمایندگی داد ولی عمر با اینکه متهم به کشتن فردی از قریش نبود،بر جان خویش ترسید و به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیشنهاد کرد عثمان بن عفان اموی تبار را که با ابو سفیان خویشاوندی داشت،بدانجا اعزام نماید. (2)
بازگشت عثمان از نزد قریش به طول انجامید و خبر کشته شدن وی منتشر شد و این خود،برای شکست کلیۀ تلاشهای مسالمتآمیز جهت ورود به مکّه یک هشدار تلقی میشد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم جز آماده شدن برای جنگ چارهای ندید و بیعت رضوان در همین منطقه صورت گرفت.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم زیر درختی جلوس فرمود و یارانش بر استقامت و پایداری تا پای جان،با آن بزرگوار بیعت کردند.با بازگشت عثمان،ستیز و خشم مسلمانان به آرامش تبدیل شد و اینبار قریش،سهیل بن عمرو را برای مذاکره با نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم نزد آن حضرت فرستادند.
به علت سختگیری«سهیل»در شروط قرارداد صلح،گفتوگوها در آستانۀ شکست قرار گرفت و در پایان،بر موادی چند از پیماننامه توافق حاصل شد که عبارت بودند از:
1.دو طرف متعهد شدند تا 10 سال با یکدیگر به ستیز و جنگ برنخیزند و مردم در این مدت در امنیّت و آرامش بهسر برند و متعرّض یکدیگر نشوند.
2.اگر فردی از قریش بدون اجازۀ بزرگتر خود نزد پیامبر آمد،وی را به قریش بازگرداند،ولی اگر کسی از طرفداران حضرت به قریش پیوست،او را نزد پیامبر بازنگردانند.
3.هرکس به دلخواه خود میتواند با پیامبر و یا قریش پیمان بسته بدو بگرود.
4.رسول خدا در آن سال یارانش را به مدینه بازگرداند و حق ورود به مکه نداشته باشند،بلکه سال آینده بدانجا وارد شوند و مدت سه روز در مکّه اقامت نمایند و جز سلاحی که مسافر با خود دارد اسلحهای با خود حمل نکنند و شمشیرها در نیام باشد. (1)
5.کسی به دستبرداشتن از آیین خود مجبور نشود و مسلمانان بتوانند در مکّه آشکارا و آزادانه به پرستش خدا بپردازند و اسلام در مکّه حاکم باشد و هیچیک از مسلمانان مورد آزار و اذیّت و نکوهش قرار نگیرند. (2)
6.دست به سرقت نزنند و به یکدیگر خیانت نورزند،بلکه دو طرف اموال یکدیگر را محترم بشمارند. (3)
7.قریش حق ندارد کسی را با نیروی انسانی و اسلحه،بر ضد پیامبر و یارانش یاری دهد (1).
برخی مسلمانان از مواد پیماننامه ناخرسند بودند و با این پندار که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در برابر قریش عقبنشینی کرده است،به آن حضرت اعتراض نمودند ولی برایشان قابل درک نبود کاری که آن بزرگوار انجام میدهد،از ناحیۀ خداست و آیندۀ رسالت اسلامی و مصالح بسیار والای آن را،با دیدی آگاهانه مینگرد.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در پاسخ اعتراضکنندگان فرمود:
«أنا عبد اللّه و رسوله لن أخالف أمره و لن یضیّعنی»؛
من بنده و فرستادۀ خدایم و هرگز با فرمان او مخالفت نخواهم کرد و او نیز هیچگاه دست حمایت خود را از من برنمیدارد.
و مواردی را که برخی از مسلمانان از آن ناخرسند بودند برایشان تشریح نمود، ولی ماجرای تسلیم کردن ابو جندل به قریش (2)،در شرایطی که وضعیّت روانی برخی از مسلمانان به وخامت گراییده بود،هیّجان جدیدی ایجاد کرد.
اما واقعیّت این بود که برخلاف تصور بعضی از ظاهر مواد پیماننامه،این صلح برای مسلمانان فتح و ظفری آشکار و بزرگ تلقی شد؛زیرا دیری نپایید که مواد پیماننامه به سود مسلمانان تمام شد.
در راه بازگشت به مدینه آیاتی از قرآن کریم (3)نازل گردید که بر بعد حقیقی پیمان صلح با سران بتپرست تأکید داشت و مسلمانان را نسبت به ورود به مکّه در آیندهای نزدیک مژده دهد.
1.قریش،نظام اسلامی را به عنوان قدرتی نظامی و سیاسی سازمانیافته و دولتی واقعی و جدید به رسمیّت شناخت.
2.بیم و هراس به دل مشرکان راه یافت و نقش آنان اندک و ضعف و ناتوانی آنها در برابر مسلمانان آشکار شد.
3.این صلح و آشتی فرصتی برای انتشار اسلام به دست داد و قبایل زیادی به اسلام گرویدند.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از آغاز حرکت خود که برخاسته از رسالت اسلامیاش بود،انتظار داشت قریش به او فرصتی دهد تا دیدگاه خویش را آزادانه بیان و اسلام را در فضایی آکنده از آرامش و امنیّت برای مردم تشریح کند.
4.مسلمانان با احساس امنیّت از ناحیۀ قریش برای رویارویی با یهودیان و سایر مخالفان،تمام تلاش و کوشش خود را به کار گرفتند.
5.مذاکرات صلح سبب شد با پیبردن همپیمانان قریش به دیدگاه مسلمانان،به آنان تمایل نشان دهند.
6.این پیماننامه،به نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرصت داد تا با پادشاهان و سران کشورهای خارج از جزیرة العرب مکاتبه کند و آنان را به اسلام فراخواند و به عنوان گامی در جهت انتقال اسلام به خارج از منطقۀ جزیرة العرب،برای جنگ موته آماده شود.
7.این صلح،زمینه را در مراحل بعدی برای فتح مکّه-که مهمترین مرکز و دژ بتپرستی در آن روزگار بهشمار میآمد-مهیا ساخت.
تلاشهایی که قریش در گذشته برای نابودی اسلام انجام داده بودند، سبب شد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان سالها به جنگهای دفاعی و تحکیم مواضع و پابرجاساختن ارکان دولت و جامعۀ اسلامی مشغول گردند و حضرت نتواند طی این سالها با آزادی کامل،رسالت آسمانی جهانی را که آخرین آیین الهی بهشمار میرفت،به مردم ابلاغ نماید.
ولی با امضای پیماننامۀ حدیبیه،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از ناحیۀ قریش احساس امنیّت کرد و این کار فرصت مناسبی به دست داد تا رسول معظم اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرستادگان خویش را نزد سران قدرتهای بزرگ اطراف جزیرة العرب و سران قبایل جزیره و خارج از آن اعزام و پس از بیان تعالیم و دستورات الهی،آنان را به اسلام دعوت نماید.
از آن بزرگوار روایت شده که به یاران خود فرمود:
مردم!خداوند مرا پیامبر رحمت برای همۀ مردم قرار داده است،آنگونه که حواریان دربارۀ عیسی به اختلاف افتادند،شما دربارۀ من گرفتار اختلاف نشوید.
برخی از یاران عرض کردند:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم حواریّون چگونه اختلاف ورزیدند؟فرمود:
حضرت عیسی آنان را به همان چیزی که من شما را مأموریت میدهم،مأموریت داد،کسانی را که به جایی نزدیک اعزام کرد فرمان آن حضرت را پذیرا شدند ولی آنان که راه دوری در پیش داشتند اظهار ناخرسندی کرده و از رفتن به آن مأموریت خودداری کردند. (1)
1) (1)) .سیرۀ نبوی 606/2؛طبقات کبری 264/1.
و بدینسان،مبلّغان رسالت و هدایت رهسپار نقاط مختلف جهان شدند، تا فرمان رسول اکرم را به مردم آن سامان ابلاغ نمایند (1).
(2) پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با تلاشهایی صادقانه و تدبیری والا و شجاعتی فوق العاده و با حمایت الهی،مسلمانان را بر نردبان آگاهی دینی و استقامت و نکوکاری بالا برد و روح صبر و شکیبایی و ارتباط با یکدیگر را در وجود آنان کاشت...و با اعزام فرستادگان و نوشتن نامه به سران قدرتهای مجاور، رسالت آسمانیاش را به جهان انسانی خارج جزیرة العرب منتقل ساخت.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در انتظار عکس العملهای گوناگون دشمن بود.برخی از این واکنشها به صورت حملۀ نظامی به مدینه انجام میپذیرفت که با کمک بازماندۀ عناصر منافقان و یهودیانی که تاریخشان سرشار از پیمانشکنی و خیانتکاری بود،صورت میگرفت.
خیبر،برای یهودیان دژی محکم و مرکزی بزرگ بهشمار میآمد.به همین دلیل پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تصمیم گرفت باقیماندۀ نیروی آنان را نابود سازد.لذا چند روز پس از بازگشت از حدیبیه بیدرنگ به تدارک سپاهی بالغ بر 1600 رزمنده پرداخت و با تأکید،از آنان خواست به طمع دستیابی به غنیمت در جنگ شرکت نکنند و فرمود:«جز کسانی که علاقهمند به جهادند کسی با ما از شهر خارج نشود.» (3)
1) (1)) .دانشمندان اسلام نزدیک به(185)نوشتار و نامه را برشمردهاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم آنها را به سران کشورها فرستاد و آنان را به اسلام دعوت کرد،به مکاتیب الرسول،نوشتۀ علی بن حسین علی احمدی مراجعه شود.
2) (2)) .غزوۀ خیبر در ماه جمادی الثانی سال هفتم هجرت رخ داد.به طبقات کبری 77/2 مراجعه شود.
3) (3)) .طبقات کبری 106/2.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای پرهیز از گسترش دامنۀ جنگ،شیوهای به کار برد تا همپیمانان یهود به اشتباه افتند و با این ترفند آنها را از همکاری با یهود خیبر، بازداشت.
بدینترتیب،سپاه مسلمانان که پیشاپیش آنان علی بن ابی طالب علیه السّلام با پرچم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در حرکت بود دژهای یهودیان را غافلگیرانه به محاصره خود درآوردند.یهودیان با نقشۀ حسابشدهای در دژهای خود پناه گرفتند و سپس درگیریهای متعددی میان آنها به وجود آمد و مسلمانان طی آنها توانستند چند موضع مهم یهود را به اشغال خود درآورند.جنگ شدت گرفت و مدت محاصره طولانی شد و مسلمانان بهگونهای از شدت گرسنگی به رنج افتادند که ناگزیر به استفاده از غذاهای ناگوار شدند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پرچم خویش را به برخی از صحابه سپرد تا فتح و پیروزی به ارمغان آورند ولی جز فرار و شکست چیزی نصیب آنها نشد و زمانی که عرصه بر مسلمانان تنگ شد،پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
«لأعطین الرایة غدا رجلا یحبّ اللّه و رسوله و یحبّه اللّه و رسوله کرّار غیر فرار لا یرجع حتی یفتح اللّه علی یدیه؛» (1)
فردا پرچم را به دست فردی خواهم سپرد که خدا و رسول او را دوست دارد و خدا و رسول نیز دوستدار اویند،او بر دشمن یورش میبرد و هرگز پشت به دشمن نمیکند تا خداوند فتح و پیروزی را به دست توانای او قرار دهد.
روز بعد علی علیه السّلام را خواست و پرچم را به او سپرد و فتح و پیروزی به دست باکفایت او به ارمغان آمد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان شادمان گشتند.
1) (1)) .سیرۀ نبوی 337/2؛صحیح مسلم 176/15-177؛فضایل الصحابه 603/2؛مسند احمد 3/ 384؛المواهب اللدنیّه 284/1؛استیعاب 203/3؛کنز العمال 123/13.
پس از تسلیم شدن یهودیان،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر سر دریافت نیمی از محصولات مزارع آنها که به ملکیّت مسلمانان درآمده بود،با آنان قرارداد صلح امضا کرد و آنگونه که با یهودیان بنی نضیر و بنی فینقاع و بنی قریظه رفتار کرد،با اینان عمل نکرد؛زیرا حضور بازماندۀ نیروهای یهود،تأثیر چندانی در مدینه نداشت.
گروهی برای فرونشاندن شعلههای حقد و کینۀ دیرینه و احساسات ستیزهجویانۀ خود،در نهان تصمیم به قتل رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم گرفتند.برای اجرای این هدف،زینب دختر حارث-همسر سلام بن مشکم یهودی- گوسفند بریان مسمومی را نزد پیامبر نهاد و از آنجا که میدانست رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به شانه و سردست گوسفند علاقه دارد در همان قسمت،زهر بیشتری به کار برد.
هنگامی که گوسفند را مقابل پیامبر نهاد حضرت سردست گوسفند را برداشت و از آن یک لقمه برگرفت و جوید هنوز آن را فرونبرده بود که بیرون انداخت،ولی بشر بن براء بن معرور پس از فروبردن لقمه دیگری،جان سپرد.
این زن پس از آنکه مدعی شد قصد آزمودن صدق نبوّت پیامبر را داشته به عمل خود اعتراف کرد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از او گذشت و همدستان او را تحت تعقیب قرار نداد. (1)
1) (1)) .سیرۀ نبوی 337/2؛مغازی 677/2.
آشیانههای خیانت در برابر قدرت حق و عدالت یکی پس از دیگری فروریخت،به مجرد اینکه نصرت الهی در خیبر به وقوع پیوست،خداوند در دل مردم فدک رعب و وحشت ایجاد کرد.ازاینرو،با اعزام افرادی نزد رسول خدا از او خواستند تا در برابر پرداخت نیمی از محصولات کشاورزی فدک با آنان قرارداد صلح امضا کند و با فرمانبرداری و صلح و آرامش زیر پرچم حکومت اسلامی زندگی کنند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با این پیشنهاد موافقت فرمود.
بدینترتیب،فدک به حکم قرآن به ملکیّت ویژۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم درآمد، زیرا مردم آن سامان بدون لشکرکشی و تهدید و جنگ،تسلیم شدند و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم فدک را به دخترش فاطمۀ زهرا علیها السّلام بخشید (1).
بدینسان،سرزمین جزیرة العرب از بقیۀ عناصر خیانتپیشه پاکسازی شد و از شرّ فتنههای یهودیان که اینک خلع سلاح شده و تحت حمایت قانون و دولت اسلامی قرار گرفته بودند،رهایی یافت.
روز فتح خیبر،جعفر بن ابو طالب از سفر حبشه بازگشت.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به استقبال وی رفت و میان دو چشم او را بوسه زد و فرمود:«از فتح خیبر شادمان باشم یا از آمدن جعفر؟.» (2)
دوران صلح و آرامش سپری شد و پیامبر و مسلمانان همواره در پی تحکیم ارکان حکومت اسلامی میکوشیدند.پس از فتح خیبر تحرکات نظامی مهمی جز اعزام گروههای تبلیغی و یا مجموعه نیروهایی که برای گوشمالی برخی عناصر آشوبطلب،از شهر بیرون میرفتند،رخ نداد.
با گذشت یک سال از صلح حدیبیه،دو طرف پایبند به اجرای مواد قرارداد بودند.و اینک زمان آن فرارسیده بود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان با پایان یافتن مدت قرارداد خود به زیارت بیت اللّه الحرام مشرّف شوند.ازاینرو، جارچی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم اعلام کرد که مسلمانان برای انجام عمرۀ قضا آماده شوند.دو هزار تن از مسلمانان در این سفر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را همراهی میکردند و جز شمشیرهای نیام کرده،با خود هیچگونه سلاحی برنگرفتند.
احتیاط و هوشمندی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به اندازهای بود که به جهت احتمال درگیری،گروهی مسلح را در(مرّ الظهران)گمارد تا به هنگام ضرورت،نیروی آمادهای جهت دفاع در اختیار داشته باشد.
زمانی که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم به ذو الحلیفه رسید،خود و یارانش محرم شدند و شصت شتر برای قربانی با خود داشتند و تعداد سوارانشان قریب به صد تن میرسید که آنها را به فرماندهی محمد بن مسلمه قبل از دیگران اعزام نمود و سران قریش و هواداران آنها با این ادعا که خواهان چهرۀ پیامبر اکرم و یاران او نیستند،به قلّههای کوه و بلندیهای مجاور مشرف به مکّه بالا رفتند،ولی شکوه و جلال نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و عظمت منظرۀ حضور مسلمانان که لبیکگویان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را در میان گرفته بودند چشمانشان را خیره ساخت و مبهوت
و حیرتزده پیامبر و مسلمانان را که به مناسک خویش میپرداختند،نظارهگر بودند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم سوار بر شتر خود،که مهارش را عبد اللّه بن رواحه به دست داشت،اطراف کعبه طواف کرد و فرمان داد،مسلمانان با صدای بلند این شعار را سردهند«لا اله الا الله وحده،صدق وعده و نصر عبده و أعزّ جنده و هزم الاحزاب وحده.»
صدای آنان در مکّه و درّههای اطراف آن طنین انداخت و دلهای مشرکان از بیم و وحشت،به لرزه افتاد و از مشاهدۀ جلوههای نصرت الهی در مورد پیامبری که هفت سال پیش،از دیار آنان آواره گردید،خشم و کینه،وجودشان را فراگرفت.
بدینگونه،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان اعمال عمره را انجام دادند و قریش به توان و قدرت اسلام و مسلمانان یقین حاصل کردند و اطمینان یافتند کسانی که به اطلاع آنان رسانده بودند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و همراهانش با هجرت به مدینه،در تنگنای سختی قرار دارند،دروغ گفتهاند.
بلال بر بام کعبه بالا رفت و در حالتی روحانی و روحافزا که سران کافر قریش را به خشم آورد،برای گذراندن نماز ظهر ندای توحیدی اذان سرداد...
آنروز در حقیقت مکّه در اختیار مسلمانان قرار داشت.
مهاجران به اتفاق برادران انصار خود در شهر پراکنده شدند تا خانه و کاشانهای را که برای رضای خدا ترک گفته بودند،از نزدیک ببینند و پس از جدایی طولانی از خانوادهها و بستگان خویش،با آنان دیدار کنند.
مسلمانان سه روز در مکّه بهسر بردند و سپس طبق مواد قراردادی که میان آنان و قریش برقرار شده بود آن شهر را ترک گفتند.قریش از بیم اینکه مبادا
پیامبر با توقف طولانی خود در مکه جامعۀ آنان را دستخوش شکاف نموده و دین اسلام در دل مردم نفوذ کند،درخواست پیامبر را مبنیبر برگزاری مراسم ازدواجش با میمونه،پذیرا نشدند و از آنجا که مسلمانان قبل از ظهر،مکّه را ترک گفتند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به ابو رافع مأموریت داد تا همسرش میمونه را شبانگاه بدو ملحق سازد (1).
1) (1)) .سیرۀ نبوی 372/2.
حضور اسلام خارج از جزیرة العرب
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تصمیم گرفت امنیت را در شمال جزیرة العرب گسترش دهد و مردم آن سامان را به اسلام فراخواند و به سوی شام حرکت کند.به همین دلیل حارث بن عمیر أزدی را نزد حارث بن ابو شمر غسّانی فرستاد که شرحبیل بن عمرو غسّانی با وی درگیر شد و او را کشت.
در همین برهه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم گروهی از مسلمانان را برای تبلیغ اسلام اعزام کرد،ولی اهالی منطقۀ«ذات اطلاح»(ناحیهای از شام)با حمله به این گروه آنان را به قتل رساندند.با رسیدن خبر کشتهشدن آنها به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم، حضرت از این رخداد فوق العاده متأثّر شد و مسلمانان را جهت حرکت به آن سامان فراخواند و سپاهی مرکب از سه هزار رزمنده مهیا نمود و زید بن حارثه، جعفر بن ابو طالب و عبد اللّه بن رواحه را به فرماندهی این سپاه گمارد که در نبودن هریک،دیگری جای وی را بگیرد و در جمع آنان به ایراد سخن پرداخت و فرمود:
با نام خدا نبرد کنید...آنان را به اسلام دعوت نمایید...اگر این کار را انجام دادند،از آنها بپذیرید و از کشتن آنها صرفنظر کنید...و اگر پذیرای اسلام نشدند دشمنان خدا و دشمنان خود را،که در شام بهسر میبرند،از دم تیغ بگذرانید،در آن سامان به
جمعی راهب برمیخورید که در صومعهها از مردم کناره گرفتهاند،متعرض آنان نشوید.کسانی نیز هستند که به شیطان سرسپردهاند،سر از تن آنان برگیرید.زنان و کودکان شیرخوار و پیران سالخورده را به قتل نرسانید،هیچ نخل و درختی را نبرید و خانهای را ویران نسازید. (1)
سپس رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تا ثنیة الوداع آنان را بدرقه کرد.هنگامی که سپاه مسلمانان به منطقۀ«مشارق»رسید ناگهان با انبوه سپاه روم و سازوبرگ آنان، که بالغ بر دویست هزار تن بودند،روبهرو شدند.ازاینرو،مسلمانان به سمت موته تغییر مسیر دادند و به نبرد با دشمن مصمّم گشتند؛ولی به علل و اسباب متعددی،آثار شکست در سپاه مسلمانان پدیدار شد و هرسه فرمانده به شهادت رسیدند.
از جمله عوامل شکست آنان ناآشنایی با منطقه و دوری از مرکز پشتیبانی بود و از سویی،نبرد آنان جنبۀ تهاجمی داشت؛ولی جنگ رومیان با آن تعداد انبوه،صرفا دفاعی بود،افزون بر اینکه در مهارت جنگی نیز با یکدیگر تفاوت داشتند.سپاهیان روم از قدرتی سازمان یافته برخوردار بودند و در جنگهای سخت شرکت کرده بودند ولی شمار سپاه نوپای مسلمانان کم و مهارت آنها اندک بود. (2)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از کشته شدن جعفر بن ابو طالب سخت متأثر گشت و به شدّت بر او گریست و در خانۀ جعفر حضور یافت و به افراد خانوادۀ او تسلیت گفت و فرزندانش را مورد تفقّد و دلجویی قرار داد و با آنان احساس
همدردی نمود چنانکه غم از دستدادن زید بن حارثه نیز آن بزرگوار را بسیار اندوهگین ساخت. (1)
(2) پس از جنگ موته نیروهای دشمن در منطقه از خود واکنشهای گوناگونی نشان دادند.رومیان از عقبنشینی مسلمانان و عدم توان آنها برای ورود به شام شادمان گشتند.
شادی و سرور،قریش را فراگرفت و آنها را نسبت به مسلمانان گستاخ نمود و کوشید با ایجاد ناامنی،صلح حدیبیه را نقض کنند.ازاینرو،قبیلۀ بکر را بر ضدّ بنی خزاعه تحریک کرد.قابل ذکر است که در پی انعقاد پیمان صلح حدیبیه،قبیلۀ بکر با قریش و قبیلۀ خزاعه با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم همپیمان شده بودند.بدینترتیب،قریش آنها را مسلح ساخت و قبیلۀ بکر،ناجوانمردانه بر قبیلۀ خزاعه،که در شهر خود و در آرامش بهسر میبردند و برخی در حالت عبادت بودند،حمله آوردند و تعدادی از آنها را کشتند.آنان برای یاری خواهی،نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شکایت بردند و عمرو بن سالم،درحالیکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در مسجد نشسته بود در برابر آن حضرت ایستاد و اشعاری سرود و در آنها پیمانشکنی قریش را به عرض رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم رساند.
پیامبر اکرم از این حادثه سخت متأثر شد و فرمود:«ای عمرو!تو را یاری خواهیم کرد.»
قریش با پیبردن به برخورد ناشایست خود از ناحیۀ مسلمانان به بیم و هراس افتاد و تصمیم گرفت با اعزام ابو سفیان به مدینه قرارداد صلح را تجدید
کند و تمدید مدّت آن را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم خواستار شود.ولی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به درخواست ابو سفیان اعتنایی نکرد و از او پرسید:ابو سفیان اتفاقی افتاده؟
ابو سفیان عرضه داشت:هرگز!
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در پاسخ وی فرمود:پس ما نسبت به قرارداد صلح و مدت آن پایبندیم.امّا ابو سفیان آرامش خاطر نیافت و قانع نشد،بلکه او میخواست با حصول اطمینان،اماننامهای از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دریافت کند.از اینرو،کوشید کسانی را که سخن آنها نزد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم خریدار داشت،به میانجیگری برانگیزد،ولی همگی درخواست او را ردّ کردند و به او بیاعتنایی نشان دادند.ابو سفیان چارهای جز این نیافت که با ناکامی به مکّه بازگردد.
با این تغییر شرایط،نیروهای شرک در تنگنای سختی قرار گرفته بودند؛به همین دلیل،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با سپاهی روزافزون که در ایمانشان پابرجاتر میشدند آهنگ فتح مکّه نمود و قریش در اندیشۀ درخواست أماننامه و حفظ جان و مال خود بود.بدینترتیب،برای نقض قرارداد،فرصت مناسبی به وجود آمده بود.آزادی مکّه آخرین مرحلۀ حاکمیت اسلام بر تمام جزیرة العرب بهشمار میآمد.
آن حضرت اعلان بسیج عمومی داد و مسلمانان از هر گروه و دستهای به ندای وی پاسخ مثبت دادند و سپاهی نزدیک به ده هزار تن تدارک دیده شد.
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم کوشید تا تصمیم و هدف خود را جز از یاران خاص خویش، پوشیده نگاه دارد و به پیشگاه خداوند دعا کرد و عرضه داشت:
خدایا!خبر حرکت ما را از چشم جاسوسان و خبرچینان قریش پوشیده دار تا در دیارشان بر آنها شبیخون زنیم. (1)
1) (1)) .سیرۀ نبوی 397/3؛مغازی 796/2.
به نظر میرسد نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با استفاده از اصل غافلگیری،علاقه داشت بیآنکه قطرۀ خونی ریخته شود بهسرعت پیروزی همهجانبهای به دست آید، ولی این خبر به فردی رسید که تحت تأثیر عواطف و احساس خویش قرار گرفته بود و او ماجرا را طی نامهای به قریش نوشت و توسط زنی نزد آنان فرستاد.وحی الهی نازل شد و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را در جریان امر قرار داد،پیامبر به علی علیه السّلام و زبیر فرمان داد خود را بهسرعت به آن زن رسانده و نامه را از او بستانند.علی بن ابی طالب علیه السّلام با ایمان بسیاری که نسبت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم داشت،نامه را از آن زن گرفت (1).
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم با دریافت نامه،مسلمانان را در مسجد گرد آورد تا از سویی عزم و ارادۀ آنان را تقویت کند و از خیانتکاری برحذر دارد و از سوی دیگر اهمیّت فرونشاندن عواطف و احساسات را در راه رضای خدا،برایشان تشریح نماید.مسلمانان،حاطب بن ابی بلتعه فرستندۀ نامه را که سوگند به خدا خورده بود قصد خیانت نداشته،به اینسو و آنسو میکشاندند و عمر بن خطاب خشمگینانه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم اجازه خواست تا وی را بکشد،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
ای عمر!تو از کجا میدانی؟شاید خداوند بر اهل بدر توجهی نموده و بدانان فرموده باشد هرچه میخواهید انجام دهید من شما را بخشیدهام. (2)
سپاه اسلام در دهم ماه رمضان سال هشتم هجری به سمت مکّه مکرّمه حرکت نمود.هنگامی که به منطقۀ«کدید»رسیدند،حضرت آب خواست و در برابر دیدگان مسلمانان افطار نمود و به آنها نیز فرمان افطار داد؛ولی برخی از آنان با نافرمانی از دستور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و رهبر خویش،افطار نکردند.نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از نافرمانی این افراد به خشم آمد و فرمود:«اولئک العصاة»؛آنان افرادی نافرماناند.آنگاه دستور داد افطار نمایند (1).
زمانی که پیامبر به مرّ الظهران رسید به مسلمانان فرمان داد در صحرا پراکنده شوند و هریک آتشی برافروزند و با این کار،شب تاریک را روشن ساخت و مسلمانان بسان لشکری انبوه که تمام قدرت قریش در برابرش به نابودی کشیده میشد،جلوهگر شد.این منظره عباس بن عبد المطلب،آخرین مهاجری را که در منطقۀ جحفه به کاروان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیوست نگران و پریشانخاطر ساخت و در جستجوی وسیلهای برای آگاهی قریش از ماجرا برآمد تا پیش از ورود سپاه اسلام،تسلیم شوند.
ابن عباس در مسیر راه ناگهان صدای ابو سفیان را شنید که با شگفتی از حضور این نیروی سترگ در آستانۀ شهر مکّه با«بدیل بن ورقاء»گفتوگو میکرد.وقتی ابن عباس،ابو سفیان را در جریان قرار داد که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم سپاه خود را برای فتح مکّه گسیل داشته،از بیم و هراس بدن ابو سفیان به لرزه افتاد و
1) (1)) .وسائل الشیعه 124/7؛سیرۀ حلبی 290/3؛مغازی 802/2 و صحیح مسلم 141/3-142، کتاب روزه باب جایز بودن روزه و افطار در ماه رمضان برای مسافر در غیر معصیت،چاپ دار الفکر، بیروت.
چارهای جز این ندید که به اتفاق ابن عباس حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شرفیاب شود و از آن حضرت امان بخواهد.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم،که سرچشمۀ عفو و بخشش و برخوردار از فضایل بلند اخلاقی بود،کجا میتوانست امانخواهی عمویش را که به ابو سفیان پناه داده بود،پذیرا نشود ازاینرو،فرمود:«ما او را امان دادیم،میتوانی بروی و فردا صبح او را نزدم آوری.»
وقتی ابو سفیان نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شرف حضور یافت،حضرت به او فرمود:«وای بر تو ابو سفیان!آیا وقت آن فرانرسیده که بدانی معبودی جز خدا وجود ندارد؟» ابو سفیان عرضه داشت:پدر و مادرم فدایت،راستی که چقدر بردبار و بزرگواری و پیوند خویشی را پاس میداری!به خدا سوگند!من با خود میپنداشتم اگر معبودی غیر از خدا وجود داشت،تاکنون به داد من رسیده بود.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:«ابو سفیان!وای بر تو!آیا وقت آن نرسیده که بدانی من فرستادۀ خدایم؟»
ابو سفیان سخن قبلی خود را تکرار کرد و اظهار داشت:به خدا سوگند! هنوز در دلم اندکی شک و تردید دراینباره وجود دارد (1).
عباس،برای اینکه ابو سفیان را برای اسلام آوردن تحت فشار قرار دهد، موقعیت را مناسب دانست لذا به او گفت:وای بر تو!قبل از اینکه کشته شوی، اسلام بیاور و گواهی بده که معبودی جز خدا نیست و محمد فرستادۀ اوست و ابو سفیان از بیم کشته شدن،شهادت به وحدانیت و رسالت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را بر زبان جاری ساخت و بدینسان در شمار مسلمانان درآمد.
1) (1)) .سیرۀ نبوی 40/3؛مجمع البیان 554/1.
پس از تسلیم شدن ابو سفیان،بقیۀ سران شرک نیز تسلیم شدند ولی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای وارد ساختن فشار کامل بر قریش و تسلیم شدن بدون خونریزی آنان،به عباس فرمود:«ای عباس!وی را در تنگۀ این درّه روی دماغۀ کوه نگه دار تا لشکریان خدا بر او عبور کنند و وی آنها را ببیند.»
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در جهت گسترش امنیّت و آرامش و اعتماد مردم به شفقت و دلسوزی رهبر اسلام و برای فرونشاندن غرور ابو سفیان،که از خود سرسختی نشان ندهد،فرمود:
«هرکس به خانۀ ابو سفیان پناهنده شود و در خانۀ خود بماند و وارد مسجد الحرام شود،و سلاح را بر زمین بگذارد،در أمان است.»
سپاهیان اسلام از تنگه عبور کردند و عباس گردانهای در حال عبور را به ابو سفیان معرّفی میکرد.وجود ابو سفیان را ترس و وحشت فراگرفته بود لذا رو به عباس کرد و گفت:ای ابو الفضل!(کنیۀ عباس)سلطنت برادرزادهات خیلی بالا گرفته.
عباس در پاسخ وی گفت:ابو سفیان!این نبوّت است[نه سلطنت] ابو سفیان با تردید گفت:آری؛همینگونه است و سپس به سمت مکّه راه افتاد تا مردم آن سامان را از رویارویی با سپاه اسلام برحذر دارد و امانی را که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به آنها داده بود اعلان نماید (1).
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم جهت تعیین مسیر ورود نیروها به مکّه، دستورات حکیمانۀ خویش را صادر فرمود و تأکید کرد سپاهیان با مردم درگیر نشوند مگر جایی که به آنان تعرّضی صورت گیرد،ولی ریختن خون عدّهای از
1) (1)) .مغازی 816/2؛سیرۀ نبوی 47/3.
مشرکان را در هر حالی،حتی اگر به پرده کعبه چنگ زده باشند،روا اعلام کرد زیرا این افراد جنایات بزرگی در حق اسلام و پیامبر مرتکب شده و سخت دشمنی ورزیده بود.
با نمایان شدن خانههای مکّه،اشک در چشمان مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم حلقه زد.نیروهای پیروزمند اسلام از چهار سمت مکّه وارد شهر شدند.ورود آنان جلوهای از سربلندی و پیروزی بر سرتاسر شهر پوشانده بود.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بهپاس لطف و عنایت و نعمتی که خدا بدو ارزانی داشته بود و به شکرانۀ اینکه پس از تحمل رنج و دشواری در مسیر اعتلا و بلند آوازه کردن کلمۀ حق،سرزمین ام القری زیر فرمان رسالت و دولت آن بزرگوار درآمده بود،درحالیکه در برابر عظمت خدا سر تعظیم فرود آورده بود وارد مکّه شد.
به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم پیشنهادهای فراوانی شد که در منازل مردم مکّه،حضور یابد ولی آن حضرت نزول اجلال در خانۀ کسی را پذیرا نشد.پس از استراحتی کوتاه غسل انجام داد و بر مرکب خویش سوار شد و تکبیر گفت و مسلمانان نیز با وی ندای تکبیر سردادند.صدای تکبیر آنان در کوه و درّهها-که برخی سران شرک از بیم اسلام و پیروزی آن-بدانجا گریخته بودند،طنین افکند.
حضرت در حال طواف به هریک از بتهای موجود اطراف کعبه که اشاره میکرد و میفرمود: قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً و بتها به رو،بر زمین سقوط میکردند.
آنگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به علی علیه السّلام فرمان داد تا بنشیند و حضرت برای شکستن بتهای کعبه بر دوش او بالا رود ولی علی علیه السّلام قادر نبود سنگینی بار نبوت وجود مقدس پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم را بر دوش خویش کشد.ازاینرو،علی علیه السّلام بر دوش پسرعمویش پیامبر بالا رفت و به شکستن بتها پرداخت.سپس نبی مکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم کلیدهای کعبه را خواست و در آن را گشود و وارد کعبه شد و
تصاویری را که در آن وجود داشت محو نمود و آنگاه بر در کعبه ایستاد و انبوه جمعیت را با ایراد خطبۀ فتح بزرگ مخاطب ساخت و فرمود:
معبودی جز خدای یکتا نیست و شریکی ندارد،وعدۀ خویش را تحقق بخشید، بندۀ خود را یاری کرد و احزاب را به تنهایی نابود ساخت،بدانید!هر امتیاز یا خون یا مال مورد ادعا،زیر این دو گام من است،مگر پردهداری خانۀ کعبه و آب دادن حاجیان.ای قریشیان!خداوند نخوت و تکبّر زمان جاهلیت و فخر و مباهات به پدران را از میان برد،همۀ مردم از آدمند و آدم از خاک آفریده شده است... (1)
و سپس این آیۀ شریف را تلاوت فرمود:
یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ؛ (2)
مردم!ما شما را از دو جنس نر و ماده آفریدیم و دستهدسته قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید گرامیترین شما نزد خدا،پرهیزکارترین شماست،بهراستی که خدا دانا و آگاه است.
و آنگاه فرمود:ای قریشیان!به عقیدۀ شما من چگونه با شما رفتار خواهم کرد در پاسخ عرضه داشتند:تو،برادری بزرگوار و برادرزادهای نیکخصال هستی حضرت فرمود:
«اذهبوا فأنتم الطلقاء»؛ (3)
شما آزادید میتوانید بروید.
سپس بلال برای اعلان اذان نماز ظهر بر بام کعبه بالا رفت و مسلمانان نخستین نماز را پس از این فتح به امامت نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در مسجد الحرام به جای آوردند.
بهت و حیرتی آمیخته با ترس و وحشت،مشرکان را فراگرفت.هنگامی که انصار،رفتار رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را با مردم مکّه ملاحظه کردند،از این بیمناک شدند که مبادا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به اتفاق آنان به مدینه بازنگردد و در این زمینه پرسشهایی در ذهنشان خطور کرد.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم که در حال مناجات با خدا بود از سخنانی که میان انصار ردوبدل میشد آگاه شد،ازاینرو متوجه آنان شد و فرمود:
«پناه به خدا میبرم که چنان باشد من در کنار شما زندگی میکنم و در کنارتان میمیرم.»
حضرت با این سخن اعلان داشت که مدینه،پایتخت اسلام باقی خواهد ماند.
پس از آن،مردم جهت بیعت با پیامبر نزد حضرت شتافتند و مردان با او بیعت نمودند و عدهای از مسلمانان برای شفاعت کسانی که خونشان مباح دانسته شده بود،نزد حضرت واسطه شدند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم آنان را بخشید.
سپس زنان برای بیعت،نزد حضرت حضور یافتند و دست خود را به عنوان بیعت در ظرف آبی که پیامبر دست مبارکش را در آن نهاده بود، گذاشتند،[به گفتۀ قرآن]با این شرط که شریکی برای خدا قرار ندهند و دزدی نکنند و عمل منافی عفت مرتکب نشوند و فرزندان خود را به قتل نرسانند و به یکدیگر تهمت و افترا نبندند و در کارهای خداپسندانه با تو مخالفت نورزند. (1)
وقتی پیامبر شنید فردی از قبیلۀ خزاعه-همپیمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم-به یکی از مشرکان حمله کرده و او را به قتل رسانده است با اظهار خشم از این حادثه بهپا خاست و فرمود:مردم!خداوند از آن روز که آسمانها و زمین را آفرید مکّه را در سرزمینی مورد احترام قرار داد و تا روز قیامت نیز چنین خواهد بود،هر فردی که به خدا و
1) (1)) .بحار الأنوار 113/21؛و سورۀ ممتحنه،آیۀ 12.
روز جزا ایمان داشته باشد،حق ندارد در این سرزمین خونی به زمین بریزد و یا درختی را از زمین برکند...ای خزاعیان!اگر کسی به شما گفت چرا رسول خدا در این سرزمین به جنگ و نبرد پرداخته است،در پاسخ او بگویید:خداوند نبرد در این سرزمین را تنها برای فرستادهاش رواداشت و برای شما جایز ندانست. (1)
قریش از رفتار محبتآمیز رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و عطوفت و مهربانی و عفو و بخشش و ارج و احترامی که آن حضرت در مورد مکه و ساکنان آن داشت به عظمت یاد کردند و دلهای آنان به حضرت متمایل گشت و با آرامش و اطمینان،به اسلام روآوردند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای از بینبردن سایر بتها و مکانهای بتپرستی، سریههایی به اطراف و اکناف مکّه فرستاد در این زمان بود که خالد بن ولید (2)با کشتن عدّهای از قبیلۀ بنی جذیمه که اسلام آورده بودند،به بهانۀ خونخواهی عموی خود اشتباه بزرگی مرتکب شد.زمانی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از این ماجرا آگاه شد به علی علیه السّلام فرمان داد اموالی را بگیرد و بدان سامان برود و دیۀ کشته شدگان را بپردازد؛سپس رو به قبله ایستاد و دستهای مبارک خود را بالا برد و عرضه داشت:
«اللّهم إنی ابرأ الیک ممّا صنع خالد بن الولید»؛
خدایا!از عملی که خالد بن ولید انجام داد به درگاهت بیزاری میجویم»و با این کار دل بنی جذیمه آرامش یافت (3).
(1) نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم پانزده روز در مکّه بهسر برد و پس از گذشت برههای طولانی از شرک و بتپرستی،دورانی نوین از توحید و یکتاپرستی را در این شهر آغاز نمود.مسلمانان غرق در شادی و سرور بودند و امنیّت و آرامش بر ام القری حاکمیّت یافت.به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم خبر رسید که قبیلۀ هوازن و ثقیف مهیای نبرد با اسلام شدهاند با این پندار که خواهند توانست کاری را که دیگر نیروهای شرک و نفاق قادر بر انجام آن نشدهاند،عملی سازند و اسلام را به نابودی بکشانند.رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تصمیم گرفت برای رویارویی با آنان از شهر خارج شود ولی با شیوهای که حضرت در هر فتح و پیروزی داشت،قبل از خروج خود به تحکیم پایه و ارکان ادارۀ شهر مکّه پرداخت.«معاذ بن جبل»را برای آموزش قرآن و احکام اسلام و«عتاب بن اسید»را برای نمازگزاردن و ادارۀ امور مردم،بر شهر مکّه گمارد.
آن حضرت با دوازده هزار رزمنده که مسلمانان تا آن روز نظیر آن را سراغ نداشتند از مکّه خارج گردید و همین فزونی نیرو،سبب غرور و غفلت مسلمانان گردید تا آنجا که ابو بکر گفت:اگر،امروز با قبیلۀ شیبان نیز رویارو شویم،از حیث نفرات،شکست نخواهیم خورد (2).
قبیلههای«هوازن»و«ثقیف»با یکدیگر همپیمان شده و با تمام تجهیزات به اتفاق زنان و کودکان خویش از طائف بیرون آمده و برای زمینگیر کردن مسلمانان موضع گرفتند.با رسیدن پیشقراولان سپاه مسلمانان به آن منطقه، دشمن موفق شد آنان را مجبور به فرار سازد بهگونهای که سایر نیروهای
مسلمانان نیز از بیم پا به فرار گذاشتند و تنها نه تن از بنی هاشم که دهمین نفر را (ایمن)پسر ام ایمن تشکیل میداد در کنار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم ثابتقدم ماندند و منافقان غرق در شادی و سرور شدند و ابو سفیان مسلمانان را به باد تمسخر و شماتت گرفت و گفت:مسلمانان تا کنار دریا عقب خواهند نشست و دیگری گفت:آگاه باشید!که امروز سحر و جادو باطل شد.و فرد دیگری تصمیم گرفت در آن اوضاع آشفته،وجود مقدس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را به قتل برساند (1).
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به عمویش عباس دستور داد بر صخرهای بالا رود و نیروهای شکستخوردۀ مهاجر و انصار را که از صحنه گریخته بودند فرابخواند.ابن عباس با صدای بلند اعلان داشت:ای اصحاب سورۀ بقره،ای کسانی که زیر درخت رضوان با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیعت کردید،پیامبر خدا میفرماید:به سوی من آیید،به کجا میگریزید؟پیامبر اینجا حضور دارد!
پس از غفلت و شکست،گویی آگاهی و احساسی بین مسلمانان راه یافت و دوباره بازگشتند تا در دفاع از اسلام و پیامبر،به عهد و پیمان خویش وفا نمایند...رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با مشاهدۀ شور و هیجان آنان،فرمود:
اکنون جنگ به شدت درگرفته من پیامبرم و هیچگاه دروغ نمیگویم،من فرزند عبد المطلبم.
و خداوند آرامش خود را بر دلهای مسلمانان نازل فرمود و با پیروزی و ظفر، آنان را مورد حمایت قرار داد.بدینسان،سپاهیان کفر شکست خوردند و با به جای نهادن شش هزار اسیر و غنیمتهای فوق العاده زیاد پا به فرار گذاشتند. (2)پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم دستور داد از غنایم نگهداری و از اسیران مراقبت شود
و سپس دشمن مهاجم را تا منطقۀ اوطاس و نخله و طائف تعقیب کردند.
وقتی ام سلیم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم درخواست کرد آن دسته از کسانی را که از صحنۀ جنگ گریخته و حضرت را تنها گذاشتهاند به قتل برساند،آن بزرگوار به جهت خوی والا و بخشش فراوان و رحمت گستردهای که داشت،در پاسخ او فرمود:«ام سلیم خداوند مسلمانان را یاری کرد،عافیت الهی گستردهتر است.»
در جای دیگر که رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم اطلاع یافت برخی مسلمانان به جهت خشمی که از فرزندان مشرکان به دل داشتهاند آنان را به قتل رساندهاند، به خشم آمد و فرمود:
چه شده افرادی در جنگ،کارشان به جایی رسیده که کودکان را به قتل میرسانند، آگاه باشید ما فرزندان را نمیکشیم.
اسید بن حضیر عرضه داشت:مگر آنان فرزندان مشرکان نیستند؟حضرت فرمود:
«أو لیس خیارکم اولاد المشرکین،کل نسمة تولد علی الفطرة حتی یعرب عنها لسانها و أبواها یهوّدانها او ینصّرانها؛ (1)
آیا نخبگان امروزۀ شما مشرکزاده نیستند،هر انسانی بر سرشت پاک متولد میشود تا زبانش از واقعش خبر دهد این پدران و مادرانند که،فرزندان خود را یهودی یا نصرانی تربیت میکنند.
سپاه اسلام دشمن را تا طائف تعقیب کرد و بیش از بیست روز در محاصره قرار داد.دو طرف دیوارها و باغها را پناه قرار داده و به یکدیگر تیراندازی میکردند،سپس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به عللی چند،از حمله به طائف منصرف شد.
وقتی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم به جعّرانه(محل گردآوری اسیران و غنایم)رسید، جمعی از قبیلۀ هوازن بهپا خاستند و از حضرت تقاضای عفو و بخشش
1) (1)) .امتاع الاسماع 409/1.
نمودند و عرضه داشتند:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در جمع این اسیران عمهها و خالههای شما وجود دارند که در کودکی از شما پرستاری میکردند-با این یادآوری که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم دوران شیرخوارگی خود را میان قبیلۀ سعد تیرهای از هوازن سپری نمود-اگر ما با حارث بن ابی شمر و یا نعمان بن منذر نان و نمک خورده بودیم و برای آن دو،ماجرایی نظیر ماجرای شما پیش میآمد،از آنها انتظار لطف و محبت داشتیم درصورتیکه شما از همه برترید.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم آنان را بین انتخاب اسیران و اموالشان مخیّر ساخت و آنها اسیران را انتخاب کردند.سپس فرمود:«سهم من و فرزندان عبد المطلب از آن شماست»و مسلمانان نیز از رهبر خود پیروی کردند و سهمیۀ خود را بدانان بخشیدند (1).
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با توجه به شناخت کاملی که از سرشت انسانها داشت و تلاشی که برای هدایت مردم و فرونشاندن آتش جنگ داشت،عفو و بخشش را به عنوان تدبیری صحیح و راهکاری استوار برگزید و حتی بر«مالک بن عوف»آتشافروز این جنگ،منّت نهاد و فرمود:«به مالک اطلاع دهید اگر اسلام آورد و نزد من آید،خانواده و اموالش را به او بازگردانده و صد شتر به او میبخشم.»و مالک بهسرعت اسلام آورد (2).
مسلمانان،با زیر فشار قرار دادن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و با اصرار زیاد خواستار تقسیم غنایم شدند بهگونهای که او را به کنار درختی کشاندند و ردای مبارکش را برگرفتند.حضرت فرمود:ردایم را پس بدهید به خدا سوگند!اگر به تعداد
درختان تهامه شتر[گاو و گوسفند و...]در اختیار داشته باشید،آن[غنیمت]را میان شما تقسیم میکنم،و آنگاه پی خواهید برد که من بخیل و ترسو و دروغگو نیستم.
سپس بهپا خاست و مقداری از پشم کوهان شتری برگرفت و آن را میان دو انگشت خود قرار داد و بالا برد و فرمود:
«ایها الناس و اللّه ما لی فی فیئکم و لا هذه الوبرة الاّ الخمس،و الخمس مردود علیکم»؛
مردم!به خدا سوگند!من از غنایم شما حتی از این پشم شتر جز خمس حقی ندارم و خمس را نیز به شما بازخواهم گرداند.
و آنگاه دستور داد تمام غنایم،در یکجا جمع گردد تا بهگونهای عادلانه تقسیم گردد.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تقسیم غنایم را با دادن سهمیه«مؤلفة قلوبهم»(کسانی که محبتشان جلب شود)چون ابو سفیان،پسرش معاویه، حکیم بن حزام،حارث بن حارث،سهیل بن عمرو،حویطب بن عبد العزّی و صفوان بن امیّه و دیگران که تا گذشتهای نهچندان دور از سران کفر و شرک به شمار آمده و با وی سرجنگ و ستیز داشتند،آغاز نمود و پس از آن حق خود از خمس را نیز میان آنان قسمت کرد.این عملکرد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم حقد و کینۀ برخی از مسلمانانی را که از مصالح اسلام و اهداف نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بیاطلاع بودند،برانگیخت تا آنجا که یکی از آنان با اعتراض به رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم اظهار داشت:شما عادلانه عمل نکردی.حضرت فرمود:
وای بر تو!اگر من عدالت به خرج ندهم پس چه کسی به عدالت رفتار میکند.
عمر بن خطاب خواست شخص اعتراضکننده را به قتل برساند، ولی پیامبر اجازۀ این کار را به او نداد و فرمود:«او را به خود واگذار،زیرا او در آینده از
پیروانی برخوردار خواهد شد و چندان در دین تعمّق میکنند که مانند رهاشدن تیر از چلۀ کمان،از دین و آیین خویش بیرون خواهند رفت.» (1)
سعد بن عباده به مصلحت دید رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را در جریان مطالبی که میان انصار ردوبدل میشد قرار دهد،زیرا آنان با خود میگفتند:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با دیدن قوم خود،انصار را به فراموشی سپرده است.بههمیندلیل سعد،انصار را گرد آورد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در جمع آنان حضور یافت و پس از حمد و ثنای پروردگار با آنها چنین سخن گفت:
ای جماعت انصار!این چه سخنی بوده که از شما برایم نقل شده و چرا نگرانید؟!آیا شما در گمراهی بهسر نمیبردید که خداوند بهوسیلۀ من شما را هدایت بخشید، فقیر بودید،بینیازتان ساخت و با یکدیگر دشمن بودید،شما را باهم مهربان ساخت؟عرض کردند:آری!خدا و رسولش برترند،سپس فرمود:آیا به من پاسخ نمیدهید؟
عرض کردند:ای رسول خدا!چه پاسخی بدهیم؟فرمود:
بهخدا سوگند!اگر شما اینگونه سخن بگویید سخنی صحیح بر زبان آوردهاید؛ شما حق دارید به من بگویید:زمانی که همه تو را تکذیب کردند،ما شما را تصدیق نمودیم،تو را یاری نکردند،یاریات کردیم،تو را بیرون راندند،ما پناهت دادیم، تهیدست بودی،تو را کمک کردیم...
ای جماعت انصار!شما تنها در مورد مقداری از مال دنیوی که من به برخی افراد دادم تا به اسلام گرایش یابند و شما را به اسلام خود واگذارم،نگران شدید؟آیا راضی نیستید آنان با خود گوسفند و شتر ببرند ولی شما پیامبر را با خود به
1) (1)) .السیرة النبویة:496/2،و راجع المغازی:948/3.
سرزمینتان بازگردانید؟به خدایی که جانم در دست اوست!اگر هجرت در کار نبود من نیز فردی از انصار بهشمار میآمدم و اگر همۀ مردم به راهی بروند و انصار در راهی دیگر گام بردارند،من مسیر انصار را انتخاب خواهم کرد. (1)
این کلمات،احساس و عواطف انصار را برانگیخت و دریافتند که در تصوّر خود نسبت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دچار اشتباه شدهاند ازاینرو،همه گریه کنان عرضه داشتند:ای رسول خدا!ما به همان سهم خویش راضی هستیم.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در ماه ذی قعده به اتفاق همراهان خود از جعرانه رهسپار مکّه گردید و پس از انجام عمره از احرام خارج شد و با گماردن عتاب بن اسید و معاذ بن جبل بر مکّه،به اتفاق مهاجران و انصار،متوجه مدینه شد (2).
(3) دولت اسلامی به نظامی تبدیل شد که همۀ قدرتها از آن حساب میبردند و مسلمانان باید به حراست از مرز و بوم و سرزمین این نظام میپرداختند تا رسالت اسلامی به سراسر گیتی راه یابد.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم مسلمانان را از سراسر نقاط سرزمین دولت اسلامی جهت آمادگی برای جنگ با روم فراخواند،زیرا اخبار و اطلاعات رسیده تأکید داشت که رومیان خود را برای حمله به جزیرة العرب و ساقط کردن دولت و از بینبردن دین اسلام،مهیا ساختهاند.اتفاقا آن سال با خشکسالی و کمبود محصولات و تابستانی گرم،مصادف شد که خود،بر دشواری خروج از شهر و رویارویی با دشمن نیرومند و کارآزموده،که از سازوبرگ و نیروی فراوانی
برخوردار بود،میافزود.افراد سستعنصر و بیروحیه،از رفتن به جنگ خودداری کردند و یکبار دیگر نفاق چهرۀ خود را آشکار ساخت تا در تصمیم و ارادۀ مردم خلل ایجاد کند و دست از یاری دین خدا بردارند.برخی در اثر وابستگی شدید به دنیا،دستهای دیگر به بهانۀ شدت گرما،از پیوستن به سپاه،خودداری کردند و گروهی به جهت عدم توانایی و قدرت و اندک بودن امکانات موجود رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای همراه بردن آنان،از رفتن بازماندند،با اینکه مؤمنان راستین،اموال و دارایی خود را برای جهاد در راه خدا هزینه کرده بودند.
به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم خبر رسید منافقان در خانۀ یکی از یهودیان گرد آمده و مردم را از تصمیم خود منصرف میکنند و آنان را از جنگ میترسانند.حضرت به شدت با آنان برخورد کرد و به عدهای مأموریت داد تا خانهای را که منافقان در آن دست به توطئه میزدند بر سرشان خراب کنند تا برای دیگران درس عبرت شود.
خداوند با فروفرستادن آیاتی،از نقشههای منافقان پرده برداشت و خودداریکنندگان از جنگ را نکوهش کرد و افراد ضعیف را معذور دانست.
تعداد سپاهیان اسلام-حداقل-به سی هزار رزمنده بالغ گردید.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با کاردانی و حسن تدبیر و یقین بالایی که از علی بن ابی طالب علیه السّلام سراغ داشت وی را جانشین خود در مدینه قرار داد،زیرا از اعمال تخریبگرانۀ منافقان در مدینه،بیمناک بود.ازاینرو،به علی علیه السّلام فرمود:
«یا علی إن المدینة لا تصلح الاّ بی او بک»؛ (1)
ای علی!ادارۀ امور مدینه تنها به دست من یا تو سامان مییابد.
منافقان و بیماردلان در مورد حضور علی بن ابی طالب علیه السّلام در مدینه،دست به شایعهپراکنی زدند و گفتند:چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از علی افسردهخاطر و به او بیاعتنا شده،وی را با خود نبرده است.اینان به امید این که فضای مدینه برایشان بازبماند،دست به این تحریکات زدند.به همین سبب،علی علیه السّلام در نزدیکی مدینه خود را به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم رساند و عرضه داشت:«ای پیامبر خدا!منافقان مدعیاند که حضور مرا ناگوار دانسته نخواستهای مرا با خود همراه ببری و بدینترتیب به من بیاعتنایی کردهای.»
حضرت فرمود:
«کذبوا!و لکننی خلّفتک لما ترکت ورائی فاخلفنی فی اهلی و أهلک،أفلا ترضی یا علی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ أنّه لا نبیّ بعدی؟»؛
آنان دروغ گفتهاند،من تو را برای رسیدگی به کارهایی که به جای نهادم،جانشین خود ساختم،اکنون به مدینه بازگرد و در خانوادۀ من و خانوادۀ خود،جانشینم باش مگر خشنود نیستی که نسبت تو به من نسبت هارون به موسی باشد،با این تفاوت که پس از من پیامبری نخواهد آمد؟
1) (1)) .ارشاد مفید 115/1؛انساب الأشراف 94/1-95؛کنز العمال ج 11 باب فضائل علی 7. امتاع الاسماع 499/1؛صحیح بخاری 1359/3 حدیث 3503؛صحیح مسلم 23/5 حدیث 2404؛سنن ابن ماجه 42/1 حدیث 115.
سپاه مسلمانان در مسیری ناهموار و طولانی به حرکت درآمد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم برخلاف جنگهای گذشته،هدف از این حرکت را برای آنان روشن ساخت.در مسیر راه یکی از کسانی که از مدینه وی را همراهی میکرد،از راه بازماند.حضرت به یاران خود فرمود:او را به حال خود وانهید،اگر در او خیری باشد خدا وی را به شما ملحق خواهد کرد و اگر نباشد،خداوند شما را از وجود او راحت کرده است.»
زمانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به ویرانههای قوم صالح رسید،سپاه خود را به سرعت عبور داد و با پند و موعظه یاران خود را مخاطب ساخت و فرمود:به خانههای ویران ستمپیشگان وارد نشوید،مگر اینکه از بیم دچارشدن سرنوشتی مانند سرنوشت آنان،گریان شوید.
حضرت،آنان را از برداشتن آب از آن منطقه نهی فرمود و از اهمیّت شرایط جوّی آن سامان بدانان هشدار داد. (1)این سپاه به جهت مشکلات و دشواریهایی که درخصوص آب و غذا و هزینه و مرکب با آن روبهرو بود، «جیش العسرة»نامیده شد.
مسلمانان به سپاه روم که دچار ازهمپاشیدگی شده بودند،دست نیافتند، ازاینرو،فرستادۀ خدا و رهبر مسلمانان،برای گزینش یکی از دو کار:تعقیب دشمن یا بازگشت به مدینه،با یارانش به مشورت پرداخت،آنها در پاسخ عرضه داشتند:اگر برای تعقیب دشمن،مأموریت داری،ما حاضریم.حضرت فرمود:«اگر مأمور به انجام این کار بودم با شما مشورت نمیکردم». (2)بدینترتیب، رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تصمیم گرفت به مدینه بازگردد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم با فرمانروایان مناطق شمالی جزیرة العرب ارتباط برقرار
ساخت و با آنان پیمان عدم تعرّض بست و از بیم اینکه مبادا فرمانروای «دومة الجندل»در هجومی دیگر دست همکاری به رومیان دهد،خالد بن ولید را به سوی آنان گسیل داشت.و مسلمانان در این درگیری موفق شدند فرمانروای آنان را دستگیر کنند و غنیمتهای فراوانی با خود همراه بیاورند (1).
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و مسلمانان پس از اقامتی بیش از ده روز در تبوک،به مدینه بازگشتند.در این فاصله شیطان،جمعی از کسانی را که به خدا و رسول او ایمان نیاورده بودند به وسوسه انداخت و تصمیم به ترور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم گرفتند.نقشه آنان اینگونه بود که هنگامی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از نزدیک آنها عبور میکند شتر او را رم دهند تا حضرت در درّۀ موجود در مسیر راه سقوط کند.
سپاه اسلام به گردنۀ(بین مدینه و شام)که رسید رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
هریک از شما بخواهد میتواند مسیر خود را از وسط درّه که وسیعتر است انتخاب کند.و خود،راه گردنه را برگزید،مهار شتر حضرت در دست عمار یاسر بود و از پشتسر حذیفۀ یمانی شتر را میراند.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در روشنایی مهتاب،سواران نقابداری را مشاهده کرد که در حرکتی مشکوک از پشتسر،خود را به وی رساندند.حضرت به خشم آمد و بر آنها بانگ زد و به حذیفه فرمان داد شتران آنها را دور کند؛رعب و وحشت بر سواران چیره شد و دریافتند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از تصمیم و توطئۀ آنها آگاه شده است ازاینرو،بهسرعت گردنه را ترک کردند تا به میان مردم رفته و هویّت آنها مشخص نشود.
1) (1)) .طبقات کبری 166/2؛بحار الأنوار 246/21.
حذیفه که آنان را از شترهایشان شناخته بود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم درخواست کرد شخصی را جهت کشتن آنان اعزام دارد ولی پیامبر رحمت آنان را مورد عفو و بخشش قرار داد و به خدا واگذار نمود (1).
1.مسلمانان به عنوان قدرتی بزرگ و سازمانیافته که از اعتقادی راستین برخوردار بودند،ظاهر شدند.کشورهای مجاور و دیگر ادیان از آنها حساب بردند و این خود،برای قدرتهای خارج و داخل سرزمینهای اسلامی،زنگ خطر و هشداری جدّی تلقّی میشد تا مسلمانان و اسلام را مورد تعرض قرار ندهند.
2.مسلمانان از طریق امضای قرارداد،با فرمانروایان مناطق مرزی (شمال)،امنیّت این منطقه را تضمین نمودند.
3.مسلمانان از قدرت و توان خویش برای بسیج سپاهی گران از نیروی انسانی و تجهیزات،بهره بردند و در زمینۀ سازمان دادن و آمادهسازی،مهارت آنان افزایش یافت و سفر به تبوک به منزلۀ کسب خبر عملیاتی شمار میآمد که مسلمانان توانستند در مراحل بعدی از آن بهره بگیرند.
4.غزوۀ تبوک،آزمونی برای روحیۀ مسلمانان و شناخت منافقان و جداسازی آنها از مسلمانان بهشمار میآمد.
1) (1)) .مغازی 1042/3؛مجمع البیان 46/3؛بحار الأنوار 247/21.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با آوردن دین یکتاپرستی و آیینی باگذشت،کوشید طبق دستورات الهی انسانهایی شایسته و جامعهای سالم تربیت کند.آن بزرگوار برای زدودن پلیدی شرک و وسوسههای شیطانی و بیماریهای روحی از انسان،دشواریها و مصیبتها و نبردها را به جان خرید.
احساسات کینهتوزانه و حسد،در جمعی از منافقان تحریک شد و به ادعای ایجاد معبدی برای عبادت سالخوردگان و بیماران در شبهای بارانی، در مقابل مسجد«قبا»دست به بنای مسجدی زدند و نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شتافتند و از او خواستند در آن مسجد نماز بگزارد تا به عمل آنها مشروعیّت بخشد.از آنجا که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم آمادۀ حرکت به تبوک بود،پاسخ به درخواست آنها را به تأخیر انداخت و در بازگشت از این سفر وحی الهی نازل شد و او را از نمازگزاردن در آن مسجد نهی فرمود،زیرا این جایگاه،خود عاملی برای پراکنده ساختن مسلمانان و آسیب رساندن به آنان بهشمار میآمد و میان مسجدی که براساس تقوا و مسجدی که بر پایۀ آسیبرسانی به مسلمانان بنا شده بود،تفاوتی بسیار بود،بههمیندلیل،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمان به تخریب و سوزاندن آن داد (1).
1) (1)) .سیرۀ نبوی 530/20؛بحار الأنوار 253/20.
حاکمیّت اسلام بر جزیرة العرب،به روشنی پدیدار شد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم قبل از اتمام حجت و بیمدادن مردم،هیچگاه به اعمال قدرت و جنگ متوسل نمیشد بلکه جنگ مسلمانان در بیشتر درگیریها،جنبۀ دفاعی داشت، وانگهی برخی از قدرتهای شرک،جز با زور و قدرت و تهدید و بیمدادن، گوش حق شنوا نداشتند و به راه راست رهنمون نمیشدند.
زمانی که مسلمانان به مرکز دولت خود-مدینۀ منوره-بازگشتند،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم دستههایی از سپاهیان خود را جهت پاکسازی سرزمین اسلامی از پایگاههای بتپرستی،به گوشه و کنار اعزام داشت.
بهسبب پیروزیهای پیاپی و قدرتی که مسلمانان به دست آورده بودند و همۀ قبایل و سران جزیرة العرب با گوش شنوا ندای اسلام و اهداف روشن آن را شنیدند،ازاینرو،برای اظهار اسلام خود نمایندگان خود را به صورت هیئتی به حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم،در مدینه فرستادند پیامبر اسلام از این نمایندگان استقبال کرد و در حق آنان نیکی رواداشت و افرادی را به دیار آنان فرستاد تا دستورات اسلام را به آنان بیاموزند.لذا آن سال«عام الوفود»(سال ورود هیئتها)نامیده شد.
شرایطی که نصرت الهی بر آن حاکم بود،هر انسان عاقلی را وامیداشت تا در کار خود بیندیشد و در راستای درک مفاهیم اسلام،عقل خویش را داور
قرار دهد.روزی بود که قبیلۀ ثقیف پس از تعقیب،به طائف پناه بردند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با تدبیر استوار خود،فتح آن شهر را به تأخیر انداخت،اینک امروز همان قبیله سرسخت و کینهتوز که«عروۀ بن مسعود ثقفی»یکی از سران خود را به جرم مسلمانی و فراخواندن آنان به آیین جدید،به قتل رسانده بودند،هیئت نمایندگیاش را به مدینه اعزام کرده است.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم ضمن استقبال از هیئت نمایندگی ثقیف دستور داد در ناحیهای از مسجد برای آنان خیمهای برپا کنند و خالد بن سعید را برای انجام مراتب تشریفات مأموریت داد.این هیئت در گفتوگوهای خود با رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم،برای پذیرش اسلام شرط کردند که:
حضرت،مدتی دست از بتهای قبیلۀ آنان بردارد؛ولی پیامبر جز یکتاپرستی خالصانۀ خدا،شرطی را پذیرا نشد،آنان رفتهرفته از خواستههای خود صرفنظر کرده تا سرانجام پذیرفتن اسلام را به این مشروط کردند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم آنان را از شکستن بتهایشان به دست خود و نیز از نماز خواندن،معاف دارد.حضرت فرمود:«لا خیر فی دین لا صلاة فیه»؛در دینی که نماز وجود نداشته باشد،هیچگونه خیری نیست.
بدینترتیب،پذیرای اسلام شدند.این هیئت برای آموختن احکام دین،مدتی نزد پیامبر ماند و سپس آن حضرت به ابو سفیان بن حرب و مغیرة بن شعبه مأموریت داد برای انهدام بتهای طائف راهی آن سامان شوند (1).
1) (1)) .سیرۀ نبوی 537/2؛سیرۀ حلبی 216/3.
در اوج شادی و سرور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم که با پیروزی اسلام و گسترش آن، مردم دستهدسته به دین خدا وارد میشدند؛ابراهیم فرزند رسول خدا که دو بهار از عمرش سپری شده بود بیمار گشت و مادرش(ماریه)به پرستاری او پرداخت ولی به حالش سودی نبخشید.به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم خبر دادند فرزندش در حال احتضار است.زمانی که حضرت به خانه رسید ابراهیم در آغوش مادر در حال جان دادن بود،وی او را از مادرش گرفت و فرمود:
«یا ابراهیم انا لن نغنی عنک من اللّه شیئا إنا بک لمحزونون تبکی العین و یحزن القلب و لا نقول ما یسخط الرّب و لو لا أنه وعد صادق و موعود جامع فان الآخر منا یتبع الاول لوجدنا علیک یا ابراهیم وجدا شدیدا ما وجدناه»؛ (1)
ابراهیم!برای نجات تو کاری از ما ساخته نیست،در سوگت اندوهگین هستیم، چشمها گریان و دل اندوهبار است،ولی هرگز سخنی برخلاف رضای حق بر زبان جاری نخواهیم ساخت،اگر وعدۀ راستین و انجامشدنی الهی نبود که ما نیز در پی تو خواهیم آمد،در فراق تو بیش از اینکه اندوهگین هستیم،بیتابی میکردیم.
نشانههای حزن و اندوه بر چهرۀ مبارک نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم ظاهر گشت،به حضرت عرض شد:مگر شما ما را از این عمل نهی نمیکردی؟حضرت فرمود:«من از حزن و اندوه نهی نکردم،بلکه از خراشیدن صورت و چاک زدن گریبان و داد و فریاد و نالۀ شیطان نهی نمودم.» (2)
و روایت شده که فرمود:
«انما هذه رحمة،و من لا یرحم لا یرحم»؛ (1)
این،خود نوعی رحمت است و هرکس رحم نکند،به او رحم نمیکنند.
برخی از مسلمانان با توجه به جایگاه باعظمت نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در پیشگاه خدا و معجزاتی که برای جهانیان پدیدار ساخت تا به او ایمان آورند،پنداشتند گرفتن خورشید در روز وفات ابراهیم از نشانههای خدا،در مرگ اوست ولی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از بیم اینکه مبادا اینگونه خرافات توسط افرادی نادان به سنّت و باور،تبدیل شود بهسرعت بر این پندار غلط،خط بطلان کشید و فرمود:«مردم! خورشید و ماه دو نشانۀ قدرت الهی هستند و هیچگاه برای مرگ و یا تولّد کسی نمیگیرند.» (2)
پاسازی جزیرة العرب از بت پرستی
پس از گسترش دین و آیین باگذشت الهی در گوشهوکنار جزیرة العرب بسیاری از مردم بدان گرویدند و جز اندک افرادی در این سرزمین،کسی بر آیین شرک و بتپرستی باقی نماند.در اینجا لازم بود در موسم انجام مناسک بزرگترین گردهمایی عبادی سیاسی،اعلانی صریح و قاطع صورت گیرد تا تمام مظاهر شرک و بتپرستی درهم ریزد.
وقت مناسبی دست داده بود که دولت اسلامی آرمان و اهداف خود را در همهجا آشکار سازد و مرحلۀ پیشین که مبتنی بر مدارا و جذب دلها بود پایان برسد.
بنا بود آیات ابتدای سورۀ برائت که به صراحت بیانگر برائت از همۀ مشرکان بود به همراه اعلامیۀ برائت،توسط ابو بکر در دهم ذی حجه در منطقه «منی»خوانده شود.مواد برائت به شرح ذیل است:
1.هیچ کافری وارد بهشت نخواهد شد.
2.کسی نباید با بدن عریان کعبه را طواف کند،چه اینکه پیش از آن آداب و رسوم جاهلیت چنین اجازهای را به آن میداد.
3.از امسال به بعد هیچ مشرکی حق ادای حج نخواهد داشت.
4.هرکس با پیامبر قرار و پیمانی بسته تا پایان مدتش،از اعتبار برخوردار است.مشرکان تنها چهار ماه مهلت دارند به اسلام بگروند و پس از گذشت این مدت هر مشرکی در سرزمین اسلامی دیده شود،به قتل خواهد رسید.
وحی الهی بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم نازل شد و این اصل مهم را به آن حضرت ابلاغ نمود که:
«أنه لا یؤدی عنک الاّ انت او رجل منک»؛ (1)
موضوع برائت از مشرکان را باید خود ابلاغ کنی،و یا کسی از خودت،ابلاغ نماید.
اینجا بود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم،امیر مؤمنان علیه السّلام را برای این مأموریت اعزام فرمود.علی بن ابی طالب علیه السّلام نیز میان انبوه جمعیّت حاجیان به پا خاست و با قدرت و بیپروایی که با قاطعیّت و روشنی پیام،متناسب بود به قرائت آن پرداخت و مردم با توجه و دقّت به آن گوش فرادادند.تأثیر این پیام بر مشرکان بهگونهای بود که همگی اسلام آورده و حضور پیامبر شرفیاب شدند.
سران و اندیشمندان مسیحیان نجران در یک گردهمایی نامۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را که حضرت در آن،آنان را به پذیرش اسلام دعوت کرده بود،مورد بررسی قرار دادند،ولی به نتیجهای نهایی دست نیافتند.آنها نوشتههائی در اختیار داشتند که بر ظهور پیامبری پس از حضرت عیسی علیه السّلام تأکید داشت و اموری که از محمد سرزده بود به پیامبری او اشاره داشت.ازاینرو،تصمیم
1) (1)) .کافی 326/1؛ارشاد 37؛واقدی 1077/3؛خصایص نسایی 20؛صحیح ترمذی 183/3؛مسند احمد 283/3؛فضائل الخمسه من الصحاح السته 343/2.
گرفتند برای دیدار و گفتوگو با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم هیئتی را نزد وی اعزام دارند.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم با آن هیئت بلندپایه دیدار کرد ولی از آنجا که ظواهر آنان رنگ بتپرستی داشت و لباسهای دیبا و ابریشم بر تن داشتند و زیورآلات و صلیب به گردن آویخته بودند،برای حضرت ناخوشایند آمد.فردای آنروز با تغییر ظواهر خود،بار دیگر حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم رسیدند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم این بار به آنان خوشآمد گفت و ارج و احترام نهاد و به آنان فرصت داد تا مراسم دینی خویش را برپا دارند. (1)
سپس اسلام را بر آنها عرضه کرد و آیاتی از قرآن برایشان تلاوت فرمود؛ ولی آنها از پذیرش اسلام سر باز زدند و بحث و مناقشات فراوانی میان آنان صورت گرفت.سرانجام به این نتیجه رسیدند که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به فرمان خدای عزّ و جلّ با آنان به مباهله بپردازد و روز بعد را برای انجام مباهله تعیین کردند.
فردای آنروز رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم درحالیکه حسین را در آغوش و دست حسن را در دست داشت و پشتسر او دخترش فاطمه و پسرعمویش علی بن ابی طالب علیه السّلام در حرکت بودند،برای امتثال فرمان خدای متعال در محل تعیین شده حضور یافت.و قرآن حکیم به روشنی این ماجرا را یادآور شده و فرموده است:
فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَی الْکٰاذِبِینَ؛ (2)
هرگاه بعد از علم و دانشی که به تو رسیده بازهم کسانی با تو به ستیز برخیزند،به آنها بگو:بیایید ما و شما فرزندان و زنان و نفوس خویش را فرابخوانیم و آنگاه مباهله انجام دهیم و لعنت خدا را نثار دروغگویان سازیم.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم غیر از افراد یاد شده هیچیک از مسلمانان را با خود همراه نبرد تا بدینوسیله پیامبری و رسالت راستین خود را برای همه ثابت کند.در اینجا کشیش نجران به همراهان خود گفت:ای همکیشان!من اکنون نظارهگر چهرههایی هستم که اگر از خدا درخواست کنند کوهی را ازجا برکند، آن را عملی خواهد ساخت.بنابراین،اگر شما با آنان مباهله کنید به هلاکت رسیده و یک نفر مسیحی بر روی زمین باقی نخواهد ماند.
وقتی مسیحیان از مباهلۀ با پیامبر و اهل بیت او(صلوات اللّه علیهم اجمعین)سر باز زدند،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به آنان فرمود:
اگر از مباهله منصرف شدهاید،اسلام بیاورید و از امتیازاتی که مسلمانان برخوردارند،بهرهمند شوید و حقوقی را که مسلمانان باید رعایت کنند شما نیز رعایت کنید.
ولی پذیرا نشدند.حضرت فرمود:بنابراین،با شما خواهم جنگید.آنان در پاسخ گفتند:ما در برابر عرب از توان جنگی برخوردار نیستیم ولی با شما قرارداد صلح امضا میکنیم که اگر به ما حمله نکنید و ما را از دین و آیین خود برنگردانید،سالیانه دو هزار لباس،نیمی را در ماه صفر و نیمی در رجب و تعداد سی زره معمولی آهنین،به شما تحویل دهیم.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با پذیرش این پیشنهاد با آنان قرارداد صلح بست و فرمود:
به خدایی که جانم در دست اوست!هلاکت نجرانیان نزدیک شده بود و اگر مباهله انجام داده بودند به صورت بوزینه و خوک درمیآمدند و سرزمینشان بر آنها آتشی برمیافروخت که مردم نجران و حتی پرندگان بر درخت را طعمۀ خویش میساخت و سال،به پایان نرسیده بود که همۀ نصارا به هلاکت میرسیدند. (1)
و بدینسان و بیآنکه اسلام آورند به دیار خود بازگشتند نقل شده دیری نپایید دو تن از سران نصارا به نامهای عاقب و سیّد پس از حرکت،نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بازگشتند و اسلام آوردند (2).
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برجستهترین الگوی بشریت بهشمار میآمد،آیات الهی را به مردم میرساند و آنها را تفسیر میکرد و با بیانی روشن،به تشریح احکام آن میپرداخت.انبوه مسلمانان،مشتاق بودند در گفتار و کردار،از آن حضرت پیروی کنند.با فرارسیدن ماه ذی قعدۀ سال دهم هجری،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم جهت آشنا ساختن مردم با احکام الهی در حج،تصمیم بر انجام مراسم حج گرفت.گفتنی است که پیامبر قبلا حج انجام نداده بود،لذا هزاران مسلمان از شهرهای بزرگ و صحرانشینان و قبایل مختلف،دستهدسته به مدینه رو آوردند و خود را برای همراهی با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در سفر حج،آماده ساختند به گونهای که تعداد آنها به مرز صد هزار نفر رسید.
دوستی و محبت راستین و برادری اسلامی و پاسخگویی به ندای رهبرشان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم،مسلمانان را در یک مکان گرد آورد با اینکه در
گذشتههای نهچندان دور باهم دشمن بودند و بر یکدیگر فخر و مباهات میکردند و در نادانی و کفر بهسر میبردند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم همۀ همسران خود و دخت گرامیاش فاطمۀ زهرا علیها السّلام را با خود همراه برد و همسر او علی بن ابی طالب علیه السّلام را به مأموریتی اعزام نمود و ابو دجانۀ انصاری را بر مدینه گمارد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در ذو الحلیفه با دو قطعه پارچۀ سفید احرام بست و هنگام احرام چنین گفت:
«لبیک اللهم لبیک،لبیک لا شریک لک لبیک،إن الحمد و النعمة لک و الملک،لا شریک لک لبیک.»
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم چهارم ذی حجه به شهر مکه نزدیک شد و تلبیه(لبیک گفتن)را قطع کرد.سپس درحالیکه حمد و ثنای خدا را فراوان به جا میآورد وارد مسجد الحرام شد و حجر را استلام کرد و هفت دور طواف نمود و در مقام ابراهیم دو رکعت نماز خواند و آنگاه سعی بین صفا و مروه انجام داد و سپس رو به حاجیان کرد و فرمود:«کسانی که قربانی با خود نیاوردهاند میتوانند از احرام خارج شوند و حجشان را به عمره تبدیل کنند و آنان که قربانی آوردهاند بر احرام خود باقی بمانند.»
بعضی از مسلمانان با این پندار که آنان نیز باید مانند رهبرشان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم همچنان محرم باشند،با فرمان آن بزرگوار مخالفت کردند.پیامبر از این کار به خشم آمد و فرمود:«اگر قربانی به همراه نیاورده بودم،خود نیز همانگونه که به شما دستور دادم عمل میکردم. (1)»
1) (1)) .بحار الأنوار 319/21.
علی بن ابی طالب علیه السّلام از سفر یمن به مکه بازگشت تا به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بپیوند و 34 قربانی با خود آورده بود.در نزدیکی مکه یکی از افراد خود را بر سپاهیانش گمارد و شتابان وارد مکه شد.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از دیدن علی و موفقیّت چشمگیری که در یمن نصیب وی شده بود،شادمان گشت و بدو فرمود:«رهسپار مسجد الحرام شو و کعبه را طواف نما و مانند یارانت از احرام خارج شو.»
حضرت علی علیه السّلام عرضه داشت:«من مانند شما تهلیل(لا اله الا الله)بر زبان آوردم.
من هنگامی که احرام بستم عرضه داشتم:خدایا!همانگونه که پیامبر و فرستادهات حضرت محمد تهلیل گفت،تهلیل میگویم.»
سپس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به او دستور داد نزد سپاهیان خود بازگردد و آنها را به سمت مکه همراهی کند.وقتی این افراد خدمت پیامبر رسیدند و از آنجا که علی علیه السّلام آنان را بر کار اشتباهی که در غیاب وی انجام داده بودند،مورد نکوهش قرار داده بود؛از وی به پیامبر شکایت کردند.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در پاسخ آنان فرمود:
«ایها الناس لا تشکوا علیّا فو اللّه إنه لأخشن فی ذات اللّه من أن یشتکی»؛ (1)
مردم!از علی شکوه نکنید وی در راه خدا سختگیرتر از آن است که کسی از او شکایت کند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم روز نهم ذی حجه به اتفاق انبوه مسلمانان،رهسپار عرفات گردید و تا غروب روز نهم در عرفات درنگ کرد و با فرارسیدن تاریکی شب سوار بر ناقه رهسپار مزدلفه گردید.پاسی از شب را در آنجا سپری نمود و از طلوع فجر تا طلوع خورشید همچنان در مشعر الحرام توقّف نمود و روز دهم
1) (1)) .سیرۀ نبوی 603/2؛بحار الأنوار 385/21.
به سمت«منی»حرکت کرد و اعمال آن از جمله:رمی جمرات و قربانی و سر تراشیدن را انجام داد سپس برای ادای بقیّۀ اعمال حج،راهی مکه شد.
این حج بدانجهت که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در آن با مسلمانان خداحافظی کرد و به نزدیکبودن وفات خود اشاره نمود«حجة الوداع»،و بدینسبب که فرمان الهی را در زمینۀ جانشینی پس از خود به مردم ابلاغ کرد«حجة البلاغ» نامیده شد و برخی آن را بدینجهت که نخستین حج پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم تلقی میشد و حضرت در آن به بیان احکام ثابت اسلام در خصوص مناسک حج پرداخته بود،«حجة الاسلام»نامیدند.
روایت شده رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در حجة الوداع خطبهای بلند ایراد کرد و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
«ایها الناس اسمعوا منّی ابیّن لکم فإنی لا ادری لعلّی لا القاکم بعد عامی هذا فی موقفی هذا.ایها الناس إن دمائکم و اموالکم علیکم حرام إلی أن تلقوا ربکم کحرمة یومکم هذا فی شهرکم هذا فی بلدکم هذا.ألا هل بلّغت؟اللهم اشهد.
فمن کانت عنده امانة فلیؤدها إلی الذی ائتمنه علیها و إنّ ربا الجاهلیة موضوع، و إنّ اوّل ربا ابدأ به ربا عمّی العباس بن عبد المطلب.و إنّ دماء الجاهلیة موضوعة،و إن اوّل دم ابدأ به دم عامر بن ربیعة بن الحارث بن عبد المطلب و إن مآثر الجاهلیة موضوعة غیر السدانة و السقایة،و العمد قود،و شبه العمد ما قتل بالعصا و الحجر ففیه مأة بعیر فمن زاد فهو من اهل الجاهلیة.
ایها الناس إن الشیطان قد یئس ان یعبد فی ارضکم هذه و لکنه رضی أن یطاع فیما سوی ذلک مما تحتقرون من اعمالکم.
ایها الناس انما النسیء زیادة فی الکفر یضّل به الذین کفروا یحلّونه عاما و یحرّمونه عاما لیواطئوا عدّة ما حرّم اللّه.و إن الزمان استدار کهیئته یوم خلق اللّه السماوات و الأرض و إن عدّة الشهور عند اللّه اثنا عشر شهرا فی کتاب اللّه یوم خلق اللّه السماوات و الأرض منها اربعة حرم،ثلاثة متوالیات و واحد فرد:
ذو القعدة و ذو الحجة و المحرّم و رجب الذی بین جمادی و شعبان.ألا هل بلّغت؟اللهم اشهد.
ایها الناس إن لنساءکم علیکم حقا و إن لکم علیهن حقا.لکم علیهن أن لا یوطئنّ فرشکم غیرکم و لا یدخلن أحدا تکرهونه بیوتکم إلاّ بإذنکم و لا یأتین بفاحشة فإن فعلن فان اللّه قد أذن لکم أن تعضلوهن و تهجروهن فی المضاجع و تضربوهن ضربا غیر مبرح،فإن انتهین و أطعنکم فعلیکم رزقهنّ و کسوتهنّ بالمعروف،و إنّما النساء عندکم عوار لا یملکن لأنفسهن شیئا،اخذتموهنّ بأمانة اللّه و استحللتم فروجهنّ بکلمة اللّه فاتقوا اللّه فی النساء و استوصوا بهنّ خیرا.
ایها الناس انما المؤمنون إخوة فلا یحلّ لامریء مال أخیه إلاّ عن طیب نفس.
ألا هل بلّغت؟اللهم اشهد.
فلا ترجعوا بعدی کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض؛فإنی قد ترکت فیکم ما إن أخذتم به لن تضلوا کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی ألا هل بلّغت؟اللهم اشهد.
ایها الناس إن ربکمّ واحد،و ان أباکم واحد،کلکم لآدم،و آدم من تراب، أکرمکم عند اللّه أتقاکم،لیس لعربیّ علی عجمیّ فضل إلا بالتّقوی،ألا هل بلّغت؟ قالوا:نعم.قال صلّی اللّه علیه و اله و سلم فلیبلّغ الشاهد منکم الغائب (1).ایها الناس ان اللّه قد قسم
1) (1)) .بحار الأنوار 405/21.
لکل وارث نصیبه من المیراث و لا یجوز لوارث وصیة فی اکثر من الثلث، و الولد للفراش و للعاهر الحجر،من ادّعی الی غیر ابیه او تولّی غیر موالیه فعلیه لعنة اللّه و الملائکة و الناس اجمعین،لا یقبل اللّه منه صرفا و لا عدلا...و السلام علیکم و رحمة اللّه»؛ (1)
مردم!سخنم را بشنوید تا مطالبی را برایتان بیان دارم،چه اینکه نمیدانم شاید سال بعد شما را در چنین مکانی نبینم.مردم!جان و مال شما تا آنگاه که به دیدار خدا میروید،مانند این روز و این ماه و این سرزمینتان بر یکدیگر حرام است،آیا ابلاغ کردم:خدایا!گواه باش.
هرکس امانتی نزد اوست آن را به صاحبش بازگرداند،ربای دوران جاهلیت ساقط است و نخستین ربایی که آن را ساقط میکنم،ربای عمویم عباس پسر عبد المطلب است.خونهایی که در جاهلیّت ریخته شده نادیده گرفته میشود،و نخستین خونی را که نادیده میگیرم خون عامر پسر ربیعه پسر حارث پسر عبد المطلب است.
امتیازات جاهلیّت بهجز پردهداری کعبه و آب دادن حاجیان،از درجۀ اعتبار ساقط است.قتل عمد باید قصاص شود،و هرچه به وسیلۀ عصا و سنگ کشته شود،شبه عمد است و باید صد شتر دیه داده شود،آنکس که بر این مقدار بیفزاید،اندیشهای جاهلی دارد.
مردم!شیطان از اینکه در سرزمین شما مورد پرستش قرار گیرد،مأیوس گشته ولی جز پرستش راضی است در اعمالی که آنها را کوچک میشمارید،از او فرمان ببرید.
مردم!تأخیر ماه حرام،افزایش در کفر است،آنان که کافرند بدان گمراه میگردند،یک
1) (1)) .عقد الفرید 57/4؛طبقات کبری 184/2؛خصال ص 487 ت بحار الأنوار 405/21؛این خطبه در منابع سیره و تاریخ با اختلاف در زیادی و کاستی،وارد شده است.
سال،آن را حلال و سالی دیگر حرام میکنند تا با این کار تعداد ماههایی که خداوند حرام کرده یکسان گردانند.زمان به همانگونه که خدا آن را در روز آفرینش آسمانها و زمین،ایجاد کرد،در گردش است،شمارۀ ماهها نزد خدا آنروز که به آفرینش آسمانها و زمین پرداخت،دوازده ماه است،از جمله:چهار ماه حرام که سه ماه ذی قعده و ذی حجه و محرم پیاپی و یکی ماه رجب که منفرد است و میان جمادی و شعبان قرار دارد،آیا ابلاغ کردم؟خدایا!گواه باش.
مردم!زنانتان بر شما حقی دارند و شما نیز متقابلا بر آنان حقی دارید،حق شما بر آنان این است که غیر شما کسی را به بسترتان راه ندهند و کسی را که از او کراهت دارید بیاجازۀ شما به خانههایتان نیاورند و کار زشت انجام ندهند و اگر مرتکب کار خلافی شدند،خدا به شما اجازه داده آنها را تأدیب نمایید و بسترشان را ترک کنید،و آنها را به اعتدال تنبیه کنید،اگر دست برداشتند هزینۀ زندگی و لباس آنها، به شکلی شایسته بر عهدۀ شماست،زنان نزد شما اسیرند و از خود اختیاری ندارند، آنها را به امانت خدا گرفتهاید و به سخن الهی بر خود حلال ساختهاید،دربارۀ زنان از خدا بیم داشته باشید و با آنها به نیکی رفتار کنید.
مردم!مؤمنان با یکدیگر برادرند،برای هیچکس مال برادرش جز،به رضایت وی حلال نیست.مردم!آیا ابلاغ کردم؟خدایا!گواه باش.
پس از من به کفر بازمگردید که در اثر آن یکدیگر را گردن بزنید،زیرا من میان شما چیزی به ودیعه نهادم که اگر بدان متمسک شوید،هرگز به گمراهی دچار نمیشوید؛ کتاب خدا و عترت و اهل بیتم،آیا ابلاغ نمودم؟خدایا!گواه باش.
مردم!پروردگار شما یکی و پدرتان نیز یکی است،همه فرزند آدمید و آدم از خاک آفریده شده است،گرامیترین فرد شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست،عرب بر غیرعرب جز به پرهیزکاری برتری ندارد،آیا ابلاغ کردم؟خدایا!گواه باش.
عرض کردند:آری؛
فرمود:بنابراین،حاضران سخنانم را به غایبان برسانند.
مردم!خداوند برای هر وارثی سهم وی را از میراث تقسیم کرده است و وصیّت، بیش از ثلث،برای وارث نافذ نیست،فرزند متعلق به بستر شوهر است و زناکار باید سنگسار شود،هرکس به غیر پدرش خوانده شود و یا به غیر از موالی خویش، بستگی جوید لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر او باد،خداوند از او عوض و همتایی نمیپذیرد...سلام و رحمت خدا بر شما باد.
مسلمانان با حلقه زدن پیرامون شمع وجود رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم،حج اکبر را به انجام رساندند و احکام خود را از آن بزرگوار آموختند.سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم تصمیم گرفت به مدینه بازگردد.زمانی که کاروانهای بزرگ حاجیان به منطقۀ «رابغ»نزدیک«غدیر خم»رسید،پیش از آنکه حاجیان پراکنده شده و از این منطقه رهسپار سرزمینهای خود شوند،وحی الهی آیۀ تبلیغ را همراه با هشدار نازل کرد:
یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ؛ (1)
ای فرستادۀ ما،آنچه را از ناحیۀ پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان اگر این را عملی نسازی،رسالت خویش را ابلاغ نکردهای و خداوند تو را از آسیب دشمنان مصون خواهد داشت.
1) (1)) .مائده/67.
این خطاب الهی فرمان فوق العاده مهمّی با خود داشت.انجام کدام تبلیغ مهمی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم درخواست شده که حضرت تا آن زمان به انجامش همت نگمارده بود؟درصورتیکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم نزدیک به 23 سال آیات و احکام الهی را به مردم رسانده و آنان را به آیین حق دعوت کرده بود!و در این راستا رنج و گرفتاری و دشواریهای فراوانی را به جان خریده بود،بنابراین چگونه به او گفته میشود:رسالتش را ابلاغ نکرده؟
اینجا بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمان به توقف کاروانها داد تا آنان که جلوتر رفتهاند بازگردند و عقبماندگان به جمعیّت بپیوندند.آفتاب سوزان آنروز بهگونهای بود که از شدت گرما هر نفر،بخشی از ردای خود را بالای سر و قسمتی را زیرپا مینهاد تا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمان الهی را به آنان ابلاغ کرده و تبلیغ آخرین رسالت را به انجام برساند.حکمت الهی بود که این تبلیغ در این مکان و در چنین شرایطی صورت پذیرد تا در وجدان امّت ماندگار شود و جهت حفظ و حراست از رسالت و امت اسلامی،با گذشت زمان در خاطرهها زنده باقی بماند.
با گردآوری جهاز شتران منبری از آنها تهیه گردید و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پس از آنکه با انبوه مسلمانان نماز گزارد،بر فراز آن قرار گرفت و حمد و سپاس خدا را بهجا آورد و با صدای بلند بهگونهای که تمام حاضران میشنیدند فرمود:
«ایها الناس یوشک أن ادعی فأجیب و إنی مسؤول و أنتم مسؤولون فما انتم قائلون؟قالوا:نشهد أنک بلغت و نصحت و جاهدت فجزاک اللّه خیرا.قال صلّی اللّه علیه و اله و سلم ألستم تشهدون أن لا اله إلاّ اللّه و أن محمدا عبده و رسوله و أن جنّته حق و أن الساعة آتیة لا ریب فیها و أن اللّه یبعث من فی القبور؟قالوا:بلی نشهد بذلک
قال صلّی اللّه علیه و اله و سلم اللهم اشهد.ثم قال صلّی اللّه علیه و اله و سلم:فإنی فرطکم علی الحوض و انتم واردون علیّ الحوض و إنّ عرضه ما بین صنعاء و بصری فیه أقداح عدد النجوم من فضّة فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین.
فنادی مناد و ما الثقلان یا رسول اللّه؟قال صلّی اللّه علیه و اله و سلم الثقل الأکبر کتاب اللّه طرف بید اللّه عزّ و جلّ و طرف بأیدیکم فتمسّکوا به لا تضلّوا.و الآخر الأصغر عترتی.
و إن اللطیف الخبیر نبأنی أنّهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض فسألت ذلک لهما ربّی فلا تقدّموهما فتهلکوا و لا تقصّروا عنهما فتهلکوا»؛
مردم!بهزودی دعوت حق را لبیک میگویم؛من و شما مورد پرسش قرار میگیریم،نظرتان چیست؟
عرض کردند:گواهی میدهیم که شما رسالت خود را ابلاغ و در حق ما خیرخواهی نمودی و در راه خدا مبارزه کردی،خداوند به شما پاداش خیر عنایت کند.فرمود:
آیا گواهی میدهید که معبودی جز خدا نیست و محمد،بنده و فرستادۀ اوست و بهشت حق است و قیامت بیتردید خواهد آمد و خداوند مردگان را از قبرهایشان برمیانگیزاند؟
عرض کردند:آری!بدان گواهی میدهیم.عرضه داشت:خدایا!گواه باش و آنگاه فرمود:من قبل از شما بر حوض وارد میشوم و شما در کنار حوض نزد من خواهید آمد عرض آن حوض به اندازۀ فاصلۀ میان صنعاء و بصری است،در آنجا به تعداد ستارگان آسمان ظرفهایی از نقره وجود دارد،بنگرید پس از من چگونه با ثقلین رفتار میکنید.
فردی صدا زد:ای رسول خدا!منظور از ثقلین چیست؟فرمود:ثقل اکبر کتاب خداست که یک سمت آن به دست قدرت خدای عزّ و جلّ و سمت دیگرش در دست شماست،پس بدان چنگ زنید تا گمراه نشوید.و ثقل اصغر،عترت منند،
خدای لطیف و آگاه مرا مطّلع ساخته که آن دو از یکدیگر جداییناپذیرند تا در کنار حوض بر من وارد شوند،من این را برای آن دو از خدا خواستم.شما از آنان پیش نیفتید که نابود خواهید شد و از آنان بازنمانید که به هلاکت خواهید رسید.
سپس دست علی بن ابی طالب علیه السّلام را گرفت و بالا برد بهگونهای که سفیدی زیر بغل هردو پدیدار شد و همۀ مردم امام را شناختند آنگاه فرمود:
«ایها الناس!من أولی الناس بالمؤمنین من انفسهم؟»؛
مردم!چهکسی از خود مؤمنین به آنان سزاوارتر است.عرض کردند:خدا و رسولش آگاهترند.حضرت فرمود:
«ان اللّه مولای و أنا مولی المؤمنین و أنا أولی بهم من انفسهم فمن کنت مولاه فعلی مولاه؛»
خدا مولا و سرپرست من،و من مولا و سرپرست مؤمنینم و از خودشان به آنها سزاوارترم
و سهبار فرمود:
«من کنت مولاه فعلیّ مولاه»؛
هرکه من سرپرست اویم،علی سرپرست اوست.
سپس فرمود:
«اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و احبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه حیث دار،ألا فلیبلّغ الشاهد الغائب»؛
خدایا!دوستدارانش را دوست و دشمنانش را دشمن بدار،آنکس را که به او محبّت میورزد مورد محبت خود و هرکس خشم و کینهاش را بدل دارد،مورد خشم خود قرار ده،کسانی را که یاریاش میکنند یاری فرما و آنان که تنهایش
میگذارند در تنهایی رهایشان ساز و حق را بر محور وجودش به گردش درآور،آگاه باشید!سخنانم را حاضران به غایبان برسانند.
هنوز پراکنده نشده بودند که فرشتۀ وحی الهی این آیۀ شریف را نازل فرمود:
اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً؛ (1)
امروز دین شما را برایتان کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دین و آیین شما پذیرفتم.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:
«اللّه اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمة و رضی الرّب برسالتی و الولایة لعلیّ بعدی»؛
اللّه اکبر!بر کامل شدن دین و تمام گشتن نعمت و خشنودی پروردگار از رسالتم و ولایت علی پس از خودم.
آنگاه دستور داد خیمهای برای علی علیه السّلام برپا گردد و مسلمانان دستهدسته به حضور او بار یابند و به عنوان امیر مؤمنان به او ادای احترام نمایند.همه،فرمان رسول خدا را عملی ساختند.پیامبر نیز به همسران خود و همسران مؤمنان دیگر که با آن بزرگوار بودند دستور داد همین کار را انجام دهند.
ابو بکر و عمر پیشاپیش مردم هریک با این جمله:«بر تو تهنیت باد ای فرزند ابو طالب،که مولا و سرور من و هر زن و مرد مؤمن گشتی»به آن حضرت مبارکباد و شادباش گفتند. (2)
انبوه جمعیّت حاجیان از منطقۀ غدیر خم رهسپار عراق و یمن گشتند و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم راهی مدینه شد.حاجیان همه حامل سفارش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دربارۀ جانشینی و رهبری دستپروردهاش علی بن ابی طالب علیه السّلام بودند تا حرکت رسالت اسلامی به همان شیوۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم ادامه یابد و پس از رحلت نخستین رهبر،موانع را پشتسر بنهد.به همین منظور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم در آن روز تاریخی جاودان،علی را به مردم معرفی کرد،بلکه از آن زمان که در ماجرای«یوم الدار»او را وزیر،مشاور و برادر و پشتیبان و بازوی یاریگر خویش برشمرد،جانشین خود ساخت و پس از رحلت پیامبر اکرم باید مردم از چنین جانشینی پیروی کنند و او را رهبر و پیشوای خود بهشمار آورند.
پس از گسترش حاکمیّت دین و قدرت گرفتن کانون امنیّت و آرامش در مدینه،برگشتن گروهی از دین و یا افرادی که از پذیرش دستورات نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم سر برتافتند و یا عدهای که در نواحی دور از مدینه،عنصر دین و سیاست را ابزار دستیابی به آرزو و آمال و تمایلات بیمار خود میپنداشتند، مسألۀ چندان مهمّی تلقّی نمیشد.
از همین رهگذر،مسیلمه به دروغ ادعای پیامبری کرد و در نامهای به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم یادآور شد که وی نیز به پیامبری برانگیخته شده و برای حاکمیّت یافتن بر زمین،از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم درخواست مشارکت نمود.وقتی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم از مضمون نامه اطلاع حاصل نمود رو به نامهرسانان کرد و
فرمود:«اگر بدینجهت نبود که پیک و نامهرسان نباید کشته شود،شما دو تن را گردن میزدم زیرا شما قبلا اسلام آورده و رسالت مرا پذیرفته بودید بنابراین چرا از این احمق پیروی کردید و دست از دین و آیین خود برداشتید؟.»
سپس در پاسخ مسیلمۀ کذّاب نامهای بدین مضمون مرقوم فرمود
«بسم اللّه الرحمن الرحیم.من محمد رسول اللّه الی مسیلمة الکذّاب،السلام علی من اتّبع الهدی،اما بعد فان الأرض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة للمتقین»؛ (1)
به نام خداوند بخشندۀ مهربان.نامهای است از محمد فرستادۀ خدا به مسیلمۀ کذّاب،درود بر پویندگان راه هدایت،زمین از آن خداست به هریک از بندگانش بخواهد آن را به میراث میدهد و سرانجام نیک از آن پرهیزکاران خواهد بود.
مسلمانان در سرکوب حرکتهای ارتدادی که برخی حقهبازان مانند أسود عنسی و مسیلمه و طلحه،سلسله جنبانان آنان بودند،به موفقیّت دست یافتند.
(2) پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به حراست از مرزهای شمالی دولت اسلامی که دولت سازمانیافتۀ روم با سپاهی نیرومند در آن سامان قرار داشت توجه زیادی مبذول مینمود و از آنجا که نشانههای سقوط دولت فارس هویدا بود نمیتوانست تأثیر نگرانکنندهای بر دولت اسلامی داشته باشد.از سویی دولت فارس مانند مسیحیان روم،برخوردار از آرمانهای معنوی نبود که به
دفاع از آن برخیزد.بههمیندلیل تنها دولت روم میتوانست برای نظام نوپای اسلامی خطر بهشمار آید،بهویژه که برخی از عناصر نفاق و آشوبطلبی که از قلمرو دولت اسلامی رانده شده بودند،رو به شام آورده و افراد دیگری نیز به آنان پیوسته بودند و حضور نصارای نجران نیز برای وادار کردن روم به همکاری آنان،عاملی سیاسی تلقی میشد.
با این همه،امور یاد شده عوامل تازه و جدیدی نبودند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم توجه نشان دهد و دست به تدارک سپاهی گران بزند که جز علی علیه السّلام و برخی یاران مخلص او،سایر بزرگان صحابه در آن حضور داشته باشند.
در حقیقت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم با این کار خواست در فضای سیاسی،از عواملی که باعث تأخیر انتقال قدرت به علی بن ابی طالب میشد جلوگیری کند تا امام بتواند به وظایف و مسئولیّتهای جانشینی پس از پیامبر به خوبی عمل نماید.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با وجود تأکید مداوم بر رهبری امام علی علیه السّلام به ویژه پس از بیعت غدیر و بیان شایستگی آن حضرت جهت بهپایان رساندن راهش،از سوی برخی افراد احساس نگرانی نمود.ازاینرو،هدفش این بود که مدینه عاری از اوضاع آشفتۀ سیاسی باشد تا امام علی علیه السّلام پس از او بتواند بدون درگیری و مشاجره،زمام امور دولت را به دست گیرد.بههمیندلیل،حضرت خود پرچم رزم را بست و به اسامة بن زید سپرد و با اشارهای رسا،به شایستگی و لیاقت این فرماندۀ جوان تصریح کرد و بزرگان مهاجر و انصار را تحت فرماندهی او قرار داد و بدو فرمود:
«سر الی موضع قتل ابیک،فأوطئهم الخیل فقد ولّیتک هذا الجیش فاغز صباحا علی اهل ابنی»؛به محل شهادت پدرت رهسپار شو و بر دشمن بتاز.تو را به
فرماندهی این سپاه منصوب نمودم،سحرگاهان بر اهالی«ابنا»یورش ببر.
ولی وجود روح گستاخی و طمع دستیابی به پست و قدرت و فقدان انضباط لازم،برخی از افراد را وادار به مخالفت کامل با فرمان نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم ساخت و بعید به نظر نمیرسید این افراد از اهدافی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم دنبال میکرد اطلاع داشتند،به همین سبب کوشیدند حرکت سپاه اسامه را که در منطقۀ «جرف»اردو زده بود،به تأخیر اندازند.این خبر به گوش مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم رسید،حضرت به خشم آمد-و درحالیکه حولهای بر دوش کشیده و به جهت سردرد ناشی از تب،دستمالی به سر بسته بود-رهسپار مسجد گشت و بر فراز منبر قرار گرفت و پس از حمد و ستایش خداوند چنین فرمود:
مردم!شنیدهام برخی از شما در مورد نصب اسامه به فرماندهی سپاه از طرف من، انتقاد داشتهاید.اگر امروز در مورد انتصاب وی به فرماندهی اعتراض میکنید،پیش از آن نیز همین سخن را در مورد پدرش بر زبان راندید.به خدا سوگند!پدرش شایستۀ آن منصب بود و پسرش نیز از چنین شایستگی برخوردار است.من بیش از همه به او علاقهمندم،همۀ خوبیها در این پدر و پسر جمع است.در حق او به نیکی سفارش کنید،زیرا او از نیکمردان شماست. (1)
با اینکه تب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شدت یافت ولی سختی بیماری،وی را از توجه فراوان به حرکت سپاه بازنداشت.به همین سبب،به هریک از یارانش که به عیادت وی میآمدند میفرمود:«سپاه اسامه را حرکت دهید. (2)»و بر اعزام این سپاه پافشاری داشت و میفرمود:
«جهّزوا جیش اسامه لعن اللّه من تخلّف عنه»؛ (1)
سپاه اسامه را برای حرکت مهیّا سازید،خداوند کسانی را که از حضور در این سپاه خودداری کنند مورد لعن خویش قرار دهد.
برخی مسلمانان خبر وخامت وضعیّت جسمی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را به اردوگاه سپاه در منطقۀ«جرف»رساندند.بههمیندلیل،اسامه برای وداع با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم به مدینه بازگشت و به حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شرفیاب شد و حضرت او را جهت پیگیری هدفی که برایش ترسیم نموده بود،تشویق کرد و به او فرمود:
«با اعتماد بر خیرخواهی خداوند،صبحگاهان حرکت نما.»
اسامه بهسرعت خود را به سپاه خویش رساند و آنها را برای حرکت و توجه به انجام وظایفی که بدانها محوّل شده بود،تشویق کرد.جمعی که از حضور در سپاه امتناع ورزیده و سودای خلافت در سر داشتند،با اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر سرعت بخشیدن حرکت سپاه و عدم شک و تردید در وظیفهای که آن را به سپاه اسامه محوّل نموده بود،تأکید داشت،توانستند به این بهانه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم در حال احتضار است،در حرکت سپاه اسامه، مانعتراشی کنند.
1) (1)) .ملل و نحل 23/1.
واپسین لحظات
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم با وجود شدّت تب و درد ناشی از بیماری به کمک علی علیه السّلام و فضل بن عباس از منزل خارج شد تا با مردم نماز بگزارد و با این کار،راه را بر سودجویانی ببندد که با برنامهریزی جهت به یغمابردن خلافت و ریاستی که از پیش،چشم طمع بدان داشتند،لحظهشماری میکردند،و برای رسیدن به این هدف به سادگی،از دستورات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم مبنیبر حرکت سپاه اسامه سر برتافتند.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم-پس از نماز-رو به مردم کرد و فرمود:
«یا ایها الناس سعرّت النار و اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم و إنی و اللّه ما تمسکون علیّ بشییء إنی لم أحلّ إلاّ ما أحل اللّه،و لم احرّم الاّ ما حرّم اللّه»؛ (1)
مردم!آتش فتنه برافروخته شده و فتنهها مانند پارههای شب تاریک رو آورده است شما هیچگونه دستاویزی بر ضد من ندارید،چراکه من فقط حلال خدا را حلال و حرام او را حرام ساختم.
حضرت با این سخنان دیگربار به آنان هشدار داد که نافرمانیاش نکنند، چراکه در آن افق مقاصد شومی رخ مینمود که در صورت قرار گرفتن زمام
1) (1)) .سیرۀ نبوی 954/2؛طبقات کبری 215/2.
امور،به دست نااهلان امت،حوادث ناگواری را برای امّت در پی داشت.
با شدت یافتن بیماری رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم یاران حضرت در خانهاش گرد آمدند و کسانی که از حضور در سپاه اسامه خودداری کردند نیز به آنان پیوستند و نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم این افراد را به جهت عدم حضور در آن سپاه مورد نکوهش قرار داد و آنها با بهانههایی پوچ و واهی به عذرتراشی پرداختند.پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم سعی کرد بهگونهای دیگر،امّت را از لغزش و سقوط مصونیّت بخشد ازاین رو،به آنان فرمود:
«ایتونی بدواة و صحیفة أکتب لکم کتابا لا تضلّون بعده»؛
دوات و کاغذی برایم بیاورید برایتان وصیّتی بنگارم تا پس از آن به گمراهی دچار نشوید.
عمر بن خطاب بیدرنگ گفت:بیماری رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شدت یافته[که چنین سخن میگوید]شما که قرآن را در اختیار دارید،همان کتاب خدا برای ما کافی است (1).و بدینترتیب،بین حاضران نزاع و اختلاف درگرفت.زنان از پشت پرده صدا زدند:خواستۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را برآورده سازید؛عمر در پاسخ آنان گفت:ساکت باشید شما همان زنان همراه یوسفید هروقت پیامبر بیمار شود اشکباران میشوید و آنگاه که بهبودی یابد بر او مسلّط میگردید.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم اظهار داشت:آنها بهتر از شمایند (2)و سپس فرمود:از پیشم بروید،در حضور من نزاع و کشمکش روا نیست.
ملاحظه کنید تا چه پایه امت نیازمند این سفارش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بود،که ابن عباس هرگاه از این ماجرا یاد میکرد میگفت:اندوهبارترین مصیبت،آن
بود که از نگارش وصیّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم جلوگیری کردند (1).
پیامبر مهربان از بیم اینکه مبادا حاضران به اسائۀ ادب خویش ادامه داده و به انکار موضوع مهمتر از آن برآیند،در مورد نوشتن آن وصیّت و سفارش پافشاری نشان نداد،زیرا حضرت از مقاصد آن افراد بهخوبی آگاه بود و زمانی که برای بار دوم برای نوشتن وصیّت،بدان حضرت مراجعه کردند،فرمود:آیا پس از آن سخنانی که گفتید(چنین درخواستی از من دارید) (2)؟!و سپس آنان را به سه چیز سفارش کرد،ولی کتب تاریخی تنها دو سفارش،یکی بیرون راندن مشرکان از جزیرة العرب و دیگری اعطای جایزه به هیئتها را،همانگونه که خود بدانها جایزه میداد،یادآور شدهاند.
آقای محسن امین عاملی با نقدی بر این مطلب میگوید:اگر کسی در این موضوع دقت نماید تردیدی به خود راه نمیدهد که محدثان نه از سر فراموشی بلکه بهطور عمد از بیان سومین سفارش آن حضرت که درخواست دوات و استخوان شانه جهت نگارش وصیّتی برای آنان بود،سکوت کردهاند.و در حقیقت،سیاست،آنها را به سکوت و فراموشی،مجبور ساخت. (3)
حضرت زهرا علیها السّلام با دنیایی از حزن و اندوه وارد خانه شد و به چهرۀ پدر که در آستانۀ لقای پروردگار خویش قرار داشت خیره شده بود.او با دلی شکسته و چشمی اشکبار در کنار پدر نشست و این شعر را زمزمه کرد.
آن چهرۀ درخشان و نورانی که به احترامش،از ابر درخواست باران میشود،شخصیّتی که حامی یتیمان و پناه بیوهزنان است. (1)
در این لحظات،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم چشمان مبارک خود را گشود و با صدایی ضعیف فرمود:دخترم!سخن عمویت ابو طالب را تکرار کردی،اکنون به جای آن بگو:
وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلیٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّٰهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللّٰهُ الشّٰاکِرِینَ؛ (2)
محمد،فقط فرستادۀ خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز وجود داشتند،آیا اگر او از دنیا برود و یا کشته شود،شما واپسگرا خواهید شد،هرکس به آیین پیشینیان خود بازگردد هرگز به خدا آسیبی نمیرساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.
گویی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم با این کار میخواست دخترش فاطمه علیها السّلام را برای تحمل حوادث دردناک آینده،مهیا سازد،بههمیندلیل،سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نسبت به سخن ابو طالب رضوان اللّه علیه تناسب بیشتری داشت.
سپس حضرت به دخت دلبندش زهرا اشاره کرد به وی نزدیک شود تا با او سخن بگوید،زهرا اندکی خم شد و حضرت در گوش او رازی گفت و فاطمه گریان شد.بار دوم نیز در گوش وی سخنی گفت:اینبار خندید،این پدیده حس کنجکاوی برخی از حاضران را برانگیخت و راز آن را از او جویا
شدند،زهرا فرمود:من راز رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را فاش نخواهم ساخت.
ولی پس از وفات پدر بزرگوارش،راز این ماجرا را از او پرسیدند،در پاسخ فرمود:
«أخبرنی رسول الله صلّی اللّه علیه و اله و سلم أنه قد حضر اجله و انه یقبض فی وجعه هذا، فبکیت ثم أخبرنی أنی اوّل اهله لحوقا به فضحکت»؛ (1)
رسول خدا به من خبر داد که وفاتش نزدیک است و در اثر این بیماری دنیا را وداع خواهد گفت،من گریستم ولی پس از آنکه آگاهم ساخت من نخستین کسی از خانوادهاش هستم که به وی میپیوندم،خندان شدم.
علی علیه السّلام تا آخرین لحظات زندگی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم سایهوار در کنار آن بزرگوار قرار داشت.پیامبر سفارشات خود را به او میگفت و علم و دانش به او میآموخت و رازهایش را به او میسپرد.پیامبر در واپسین لحظات فرمود:
برادرم را فرابخوانید.
از آنجا که پیامبر مأموریتی به علی علیه السّلام سپرده بود،در غیاب وی برخی از مسلمانان[به جای او]خدمت حضرت رسیدند،ولی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به آنان اعتنایی نکرد تا آنکه علی خود وارد شد،حضرت به او فرمود:نزدیکم بیا، علی علیه السّلام به او نزدیک شد،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به سینۀ مبارک او تکیه زد و همچنان در آنحال با وی سخن میگفت تا اینکه نشانههای احتضار در وجود مقدس او پدیدار گشت (2).روح مطهّر پیامبر والامقام اسلام علیه السّلام در آغوش
علی بن ابی طالب علیه السّلام به ملکوت اعلی پیوست،چنانکه شخص امام علی علیه السّلام در یکی از خطبههای (1)معروف خود آن را یادآور شده است.
در آخرین لحظات عمر شریف پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم جز علی بن ابی طالب علیه السّلام و بنی هاشم و همسران رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم کسی اطراف وی حضور نداشت،با بلند شدن صدای شیون و زاری از خانۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم،مردم از وفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم آگاه شدند.دلها بهخاطر از دست دادن برجستهترین آفریدۀ خدا بیقرار و ناشکیبا بود،خبر وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم مانند آتشی که در گیاهان خشک بیفتد،همهجا منتشر شد و با اینکه حضرتش برای چنین روزی زمینهسازی کرده و پیدرپی از وفات خویش خبر داده بود و امت را به اطاعت از ولیّ و جانشین پس از خویش علی بن ابی طالب علیه السّلام سفارش فرموده بود،ولی مردم همچنان در اضطراب و سراسیمگی بودند.
وفات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم مصیبتی فوق العاده بزرگ بود که وجدان و نهاد مسلمانان را به لرزه وامیداشت،مدینه و ساکنانش به خروش آمدند و در برابر جملهای که عمر بن خطاب بر زبان آورد،بر شگفتی و حیرت کسانی که اطراف خانۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم گرد آمده بودند،افزوده شد.وی درحالیکه مردم را با شمشیر تهدید میکرد گفت:برخی از منافقان ادعا میکنند رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم از دنیا رفته است بهخدا سوگند!او از دنیا نرفته بلکه مانند موسی بن عمران به پیشگاه پروردگار خویش رفته است (2).
قابل ملاحظه است(در مقایسهای که عمر انجام داد)هیچگونه شباهتی بین غیبت حضرت موسی علیه السّلام و وفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم وجود نداشت ولی عملکرد بعدی عمر،از پافشاری وی بر این مقایسه،پرده برمیدارد.
آری!عمر همچنان در تبوتاب بود تا ابو بکر از منطقۀ«سنح»آمد و وارد خانۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شد و پارچه از چهرۀ مبارک پیامبر برگرفت و به سرعت از خانه بیرون رفت و گفت:مردم!آنان که محمد را میپرستند بدانند که وی از دنیا رفته و آنان که خدا را مورد پرستش قرار میدهند آگاه باشند که خداوند زنده است و هرگز نمیمیرد و این آیۀ شریف را تلاوت کرد: وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اینجا بود که جوشوخروش عمر فرونشست و مدعی شد که به وجود چنین آیهای در قرآن کریم توجه نداشته است (1).
ابو بکر و عمر به مجرد اینکه خبر یافتند در سقیفه گردهمایی اضطراری در مورد جانشینی پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم تشکیل شده،با فراموش کردن جانشینی علی بن ابی طالب علیه السّلام و بیعتی که خود،با او کرده بودند و بیآنکه از این اهانت،که جنازه مقدس رسول خدا را رها ساختهاند،پرواکنند؛با جمعی از همدستان خود بهسرعت به سقیفه بنی ساعده شتافتند.
ولی علی بن ابی طالب علیه السّلام و خاندانش به امور دفن پیکر مطهر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم مشغول بودند،علی علیه السّلام جسم شریف پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم را از زیر لباس غسل داد و عباس بن عبد المطلب و پسرش فضل او را در این کار همراهی میکردند.امیر مؤمنان علیه السّلام در حال غسل دادن فرمود:«پدر و مادرم فدایت،در زندگی
1) (1)) .طبقات کبری 2/بخش دوم 53-56.
و پس از مرگ چهاندازه پاکیزه و خوشبویی.»
آنگاه بدن مطهر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را روی تختی قرار دادند و علی علیه السّلام فرمود:رسول خدا در زندگی و پس از مرگ،پیشوا و رهبر ماست اکنون مسلمانان دستهدسته وارد شوند و بدون امام جماعت بر پیکر مطهرش نماز بگزارند و خارج شوند.
بدینترتیب،امام علی و بنی هاشم و پس از آنان انصار،نخستین افرادی بودند که بر بدن پاک پیامبر نماز گزاردند (1).
علی علیه السّلام مقابل پیکر مقدس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم قرار گرفت و عرضه داشت:
«سلام علیک ایها النبی و رحمة اللّه و برکاته اللّهم إنا نشهد أنه قد بلّغ ما انزل الیه و نصح لامّته و جاهد فی سبیل اللّه حتی اعز اللّه دینه و تمّت کلمته،اللّهم فاجعلنا ممن یتّبع ما انزل اللّه الیه و ثبّتنا بعده،و اجمع بیننا و بینه»؛
درود و رحمت و برکات خدا بر تو ای رسول خدا،خدایا!ما گواهی میدهیم پیامبرت دستوراتی را که بر او نازل شده بود به مردم ابلاغ کرد و امّت خویش را پند و موعظه نمود و برای آنان خیرخواهی نمود و در راه خدا تلاش و کوشش کرد تا اینکه خداوند دین خود را قدرت بخشید و دستوراتش عملی گشت،خدایا!ما را از کسانی قرار ده که پیرو دستورات او هستند و پس از او ما را ثابتقدم بدار و با او محشور گردان.
و مردم آمین گفتند.در این جریان،نخست مردان و سپس زنان و بعد کودکان بر پیکر مقدس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم نماز گزاردند.
بدن مطهر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم در همان خانهای که روحش به آسمانها پرکشید به خاک سپرده شد و زمانی که علی علیه السّلام خواست بدن مبارک آن حضرت را داخل
1) (1)) .ارشاد 187/1 و اعیان الشیعه 295/1.
قبر بنهد،صدای انصار از پشت دیوار بلند شد که:ای علی!خدا را به یاد شما میآوریم که امروز حق ما نسبت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم ضایع نگردد،به یک تن از ما اجازۀ ورود ده تا از ثواب خاکسپاری پیکر مقدس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بهرهای نصیبمان شود.حضرت به أوس بن خولی که از رزمندگان بدر و از بزرگان بنی عوف بهشمار میرفت،اجازۀ ورود داد.علی علیه السّلام داخل قبر رفت و چهرۀ مقدس رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم را باز کرد و صورت مبارکش را بر خاک نهاد و سپس بر جسم شریف او خاک ریخت.
صحابهای که به سقیفه رفته بودند هیچیک در مراسم دفن پیکر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شرکت نداشتند.
«سلام علیک یا رسول اللّه یوم ولدت و یوم مت و یوم تبعث حیا.»درودت باد ای پیامبر خدا آنروز که زاده شدی و آنروز که از این جهان رفتی و روزی که برانگیخته شوی.
خطوط برجستۀ اسلام به عنوان آخرین آیین الهی
(1) خدای متعال،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم را به عنوان آخرین پیامبر و نسخکنندۀ تمام آیینهای قبل از خود در برههای برای همه بشر-سیاه و سفید،عرب و عجم- برانگیخت که مدتها از انقطاع رسالت و بعثت پیامبران پیشین میگذشت و آن بزرگوار یکتنه در برابر تمام جهان قد برافراشت و همه را به سوی ایمان به معبودی یکتا،آفریدگار و روزیدهندهای فراخواند که مالک هرچیز است و سود و زیان در دست اوست؛خدایی که نه شریکی در حکومت دارد و نه از سر ناتوانی و ناچاری،حامی و سرپرستی،نه همسری برای خود برگزیده و نه فرزندی،زاده نشده و همتایی ندارد.
خداوند او را برانگیخت تا مردم را به پرستش ذات بیشریکش فراخواند و بر پرستش بتهایی که سود و زیان و عقل و خرد و گوش شنوا نداشتند و قادر بر دفع ضرر و جور و ستمی از خود و دیگران نبودند،خط بطلان بکشد و سجایای اخلاقی را کامل و مردم را بر آراستگی به صفات پسندیده تشویق کند و به هر کار نیکی فرمان دهد و از هر عمل زشتی بازدارد.
1) (1)) .این بحث را میتوان در سیرۀ پیامبر از کتاب اعیان الشیعه،اثر سید محسن امین عاملی،ملاحظه نمود.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به همین بسنده نمود که مردم«لا اله الاّ اللّه محمد رسول اللّه»بگویند و نماز بهپا دارند و زکات بپردازند و روزه بگیرند و حج خانۀ خدا به جای آورند و پایبند احکام اسلام باشند.بر زبان جاری ساختن همین دو کلمۀ«لا اله الاّ اللّه،محمد رسول اللّه»حقوق متقابل بین مسلمانان را برای گویندۀ این جملات،ضمانت میکرد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر پایه تساوی حقوق میان تمام آفریدگان و عدم برتری فردی بر دیگری جز به تقوا و برقراری برادری و برابری میان مؤمنان-از جهت حرمت یکسان خونشان و ارزشمند بودن پیمانشان-و عفو عمومی نسبت به گروندگان،برانگیخته شد.
آن حضرت آیینی درخشان و قانونی عادلانه،که آن را از خدا دریافت کرده بود،بنا نهاد.قانونی که تمام احکام عبادات و دادوستدها و امور مورد نیاز دنیا و دین مسلمانان را در بر داشت،قانونی عبادی،اجتماعی،سیاسی، اخلاقی که از بیان هیچ مسألهای که امکان وقوع آن در زندگی آیندۀ بشر مطرح و بشر بدان نیازمند باشد،فرونگذارده است.از دیدگاه مسلمانان حکم هر حادثه و رخدادی از ریشههای قانونی آیین اسلام قابل تشخیص است که باید بدان رجوع کرد.
عبادات،در دین مقدس اسلام تنها جنبۀ عبادی ندارند بلکه از فواید جسمی و اجتماعی و سیاسی نیز برخوردارند[مثلا]طهارت،پاکیزگی و نظافت را به ارمغان میآورد و در نماز،جنبههای معنوی و جسمی انسان
تقویت میشود و در نماز جماعت و حج فواید اجتماعی و سیاسی آشکاری وجود دارد،روزهداری فواید بهداشتی غیرقابلانکاری است و به یک سخن، پیبردن به راز و رمز ظاهری احکام اسلام امری ناممکن و دشوار است تا چه رسد به فواید نهانی آنها که به مراتب دشوارتر است.
از آنجا که دین اسلام دستوراتی پسندیده و احکامی سازگار با عقل و خرد دارد و سهل و ساده است و برطرفکنندۀ تنگناها و به ابراز شهادتین اکتفا میکند و تعالیم و دستوراتش عالی و قاطع و جدّی است،مردم دستهدسته به این آیین گرویدند و مسلمانان بر بزرگترین ممالک زمین،سروری یافتند و نورانیّت این دین،شرق و غرب گیتی را درنوردید و تمام سرزمینهای آن زیر پرچم اسلام درآمد و همۀ ملّتها از هر نژاد و زبان در برابر آن سرتسلیم فرود آوردند.
دیری نپایید همان مردی که روزی از مکه نهانی بیرون رفت و یارانش مورد آزار و شکنجه و جور و ستم قرار میگرفتند و در راه دین و آیین خویش، دچار رنج و گرفتاری بودند،گاهی پنهانی رهسپار حبشه میشدند و گاهی به صورت ناشناس رهسپار مدینه،اکنون با همین یاران،برای ادای عمرۀ قضا آشکارا وارد مکه شده و دشمنان قادر بر بازگرداندن و جلوگیری از او نبودند و پس از اندک مدتی پیروزمندانه وارد مکه گردید و بیآنکه خونی به اندازۀ شاخ حجامت و حتی قطرهای خون به زمین بریزد،بر مردم آن سامان سیطره یافت و آنان با میل و رغبت و یا بیمیلی،پذیرای اسلام شدند و سران عرب به حضور وی شرفیاب گشته و به اطاعت او درآمدند و پیش از این فتح،قدرت پیامبر به پایهای رسیده بود که فرستادگان و سفیران خویش را نزد پادشاهان جهان چون کسری و قیصر و مقامات پایینتر از آنان اعزام و آنها را به پذیرش اسلام
فراخواند و با وجود مسافت زیاد،به سرزمین قیصر یورش برد و همانگونه که پروردگارش در سورۀ نصر و فتح و دیگر سورهها وعدۀ به آن را بیان فرموده، دین خود را بر همۀ آیینها غالب ساخت که کتب تاریخی گویای آن است.
آنگونه که بدخواهان ترسیم میکنند دین اسلام با زور شمشیر برپا نشد بلکه آنگونه که خدای متعال فرمان داده بود گسترش یافت:
اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ؛ (1)
با حکمت و اندرز نیکو،به راه پروردگارت دعوت نما و با آنان به روشی که نیکوتر است استدلال و مناقشه نما.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم تا زمانی که مردم مکه و سایر اعراب با او به مبارزه برنخاسته و آهنگ کشتن وی نکردند و او را بیرون نراندند،با آنان نجنگید؛ ادیانی را که دارای کتب آسمانی بودند به حال خود وانهاد و پیروان آنان را به پذیرش اسلام مجبور نساخت.
آنگاه که خدای متعال فرستادۀ خویش را به پیامبری برگزید،قرآنی به زبان عربی و بیانگر،که باطلی در آن راه ندارد،بر او نازل کرد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به وسیلۀ آن سرآمد فصیحان و بلیغان عرب را به هماوردی طلبید و به عجز و ناتوانی واداشت؛این کتاب عزیز که از پیشگاه خدای حکیم دانایی نازل شده،دربرگیرنده احکام دین و سرگذشت پیشینیان و تهذیب اخلاق
1) (1)) .نحل/125.
است و به عدالت فرمان داده،از جور و ستم بازداشته و به بیان هرچیز پرداخته و همین ویژگی آن را از سایر کتب حتی کتب آسمانی متمایز ساخته است.این کتاب عزیز همواره تلاوت میشود و همچنان تازه و شاداب است و با بیان خود،عقل و خرد را مبهوت میسازد و هر اندازه تلاوت شود و زمان بر آن بگذرد،ملالآور نیست.
قرآن کریم با ایجاد انقلابی علمی و فرهنگی در تاریکیهای دوران جاهلیّت،اعجاز خود را به نمایش گذارد.پایه و ارکان نهضت خود را بر شیوۀ علمی صحیحی استوار ساخت و مردم را به کسب علم و دانش،تشویق کرد و آن را نخستین عامل ترقی انسان به سوی کمال درخور او،قرار داد و به تفکّر و اندیشیدن و تجربه و تحقیق و بررسی پدیدههای طبیعت و ژرفنگری در آن در جهت کشف رموز و فرمولهای آن ترغیب کرد و کسب هرگونه علم و دانشی را،که زندگی اجتماعی انسان بدان وابسته باشد،واجب شمرد و به علوم نظری کلام،فلسفه،تاریخ،فقه و اخلاق توجه خاصّی مبذول داشت و مردم را از تقلید در اعتقادات و پیروی از ظن و گمان بازداشت و پایههای تمسّک به دلیل و برهان را تحکیم بخشید.
قرآن،مردم را به تلاش و کوشش و پیشیگرفتن در کارهای نیک تشویق کرد و از بیکاری و تنبلی نهی فرمود و به وحدت و دوری از پراکندگی فراخواند و بر تعصّبات نژادی و قبیلهای جاهلی خط بطلان کشید.
آیین اسلام،عدالت را در آفرینش و هستی،قانونگذاری، مسئولیّتپذیری،مجازات و پاداش به عنوان یک اصل پذیرفته است.اسلام، نخستین آیینی است که ندای حق مساوات در برابر قانون و دین الهی را بین انسانها سرداده و تقسیم مردم به دستههای گوناگون و نژادپرستی را محکوم
کرده است و ملاک برتری در پیشگاه خدا را امری معنوی،یعنی همان تقوا و پیشیگرفتن در کارهای نیک،مقرّر داشته بیآنکه این برتری را سبب امتیاز طبقاتی میان افراد جامعۀ بشری قرار دهد.
دین مقدس اسلام زمینههای لازم استقرار امنیّت و عدالت را تحکیم بخشیده و کیفر را بهگونهای که با آزادی عطا شده به انسان سازگار باشد، آخرین راه چاره برای مداوای اینگونه بیماریهای اجتماعی مقرّر داشته است و در حفظ امنیّت و حراست از جان و مال و آبرو و نوامیس مردم و تعیین کیفرهای شدید برای عاملان سلب امنیّت،نهایت توجه و دقّت را مبذول داشته است.و به راستی که امر قضاوت در آیین اسلام،با همه ضمانتهای لازمش بر ایجاد عدالت و امنیّت و احقاق حقوق مشروع،استوار است.
دین اسلام به حفظ صحت و سلامت جسم و روح انسان فوق العاده توجه کرده و تمام قوانین خود را با این اصل مهم زندگی انسان هماهنگ و منطبق ساخته است.
واجبات و محرمات در آیین اسلام بر پایههای فطری واقعی و اموری که زمینهساز اهداف بلند این آیین است استوار گردیده،چراکه دین اسلام برای خارج ساختن این انسان از تاریکیهای جاهلیّت و هدایتش به نور حق و کمال آمده است.
آیین اسلام،هرچیزی را که جامعۀ انسانی به عنوان پایۀ اتکای کمال بشر بدان نیازمند باشد،بر انسان لازم شمرده و راههای دستیابی به آن را برایش مهیا ساخته است و هرچیزی را که مانع دست یافتن انسان به سعادت حقیقی
موردنظر وی باشد،تحریم کرده و همۀ گذرگاهای سقوط به پرتگاه شقاوت و بدبختی را بسته است.
روزیهای پاکیزه و لذایذ و پیرایههای زندگی دنیوی را تا آنجا که به اصول و ارزشهای دین و آیین و درجات کمال بشر لطمهای وارد نسازد،بر وی حلال شمرده و آنگاه که به تعیین اهداف بلند پرداخته راههای دستیابی به آن امور را نیز معین کرده است.آنچه را مایۀ زیان بود تحریم کرده و آنچه را سزاوار بوده انسان انجام دهد،واجب ساخته است.
افزون بر همه،آیین اسلام سجایای اخلاقی را اهدافی اساسی دانسته که میسزد انسان هوشیار و عاقل در زندگی دنیوی بدانها دست یابد تا بدینوسیله به سعادت دنیوی نایل و در آخرت به حیاتی ابدی و جاودانی برسد.
دین اسلام به زن توجه خاصی مبذول داشته و او را پایه و رکن خانواده و در زندگی زناشویی اساس سعادت برشمرده است و حقوق و وظایفی برای او تعیین کرده که ضامن عزّت و سربلندی و احترام اوست و سعادتمندی وی و فرزندان و جامعۀ انسانیاش را در پی دارد.
خلاصه اینکه،اسلام از وضع هر قانونی که جامعۀ بشری در مسیر تکامل و ترقی بدان نیاز دارد،غفلت نورزیده است.
میراث علمی خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و اله و سلم
خدای متعال فرمود:
هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ؛ (1)
او کسی است که میان جمعیت درسنخواندهای که در گمراهی آشکاری به سر می بردند پیامبری از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها میخواند و آنان را تزکیه میکند و به آنان کتاب و حکمت میآموزد.
از بررسی تاریخ اسلام،در مورد بعثت الهی خاتم پیامبران حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله و سلم نتایج سترگی جلوهگر است:
1.آوردن رسالتی الهی و جهانشمول که آن را به تمام بشریت ابلاغ نمود.
2.تربیت امتی مسلمان که مشعلدار رسالت و حامل نسیم خوشبوی نبوّت به سایر امتهاست.
3.بهپا نمودن دولتی اسلامی با موجودیتی سیاسی و مستقل و نظامی الهی و منحصر به فرد.
1) (1)) .جمعه/2.
4.رهبری معصومی که جانشین پیامبر شد و بهترین جانشین برای او بود.
با نگاهی گذرا بر آثار و روایاتی که از آن حضرت شنیده شده و یا به نگارش و تدوین درآمده است،میتوان میراث آن بزرگوار را کلیۀ دستوراتی دانست که به صورت خواندن و نوشتن به انسانها و امت اسلامی عطا نموده است،در این صورت قادریم آنچه را پیامبر اکرم به آنان ارائه داده به دو محور اصلی دستهبندی کنیم.
1.قرآن
2.سنّت
این دو موهبت از اینجهت مشترکند که هردو از الطاف الهیاند و پیامبر عظیم الشأن اسلام آندو را به انسان،عرضه کرده،زیرا هردو وحی الهی بر قلب پیامبری هستند که هیچگاه از سر هوا و هوس سخن نگفته است.
نخستین امتیاز قرآن،شکل و محتوا(متن و مضمون)آن بهشمار میآید که باهم،از ناحیۀ خدای متعال است.بنابراین،ترکیب آن نیز مانند مضمونش الهی و معجزه است زیرا گردآوری و تدوین آن-چنانکه از مسلّمات تاریخ است-در دوران خود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بوده که متن آن به طور کامل و بدون تحریف به دست ما رسیده است.
اسناد تاریخی که بر تدوین متن قرآن در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم دلالت دارد،اندک نیست و ما در اینجا تنها به دو متن قرآنی و غیرقرآنی اکتفا میکنیم:
نخست:فرمودۀ خدای متعال:
وَ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهٰا فَهِیَ تُمْلیٰ عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً؛ (1)
و گفتند:این همان افسانههای پیشینیان است که وی آنها را بازنویسی کرده و هر صبح و شام بر او املا میشود.
دوم:روایت وارد از امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السّلام که فرمود:
...هر آیهای از قرآن که بر رسول خدا نازل گردید آن را برایم خواند و بر من املا نمود و با دستخط خویش آن را نگاشتم و تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عام آن را به من آموخت و از خداوند درخواست نمود که توان درک و حفظ آن را به من عنایت کند،بههمیندلیل از آن زمان که پیامبر اکرم در حقم دعا فرمود،نه آیهای را از کتاب خدا فراموش کردم و نه علوم دیگری را که حضرت بر من املا فرمود از یاد بردم. (2)
همۀ مسلمانان اتفاق نظر دارند که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم قرآن را به طور کامل ابلاغ فرمود و قرآنی که امروزه در دسترس مسلمانان است بیکم و کاست همان قرآنی است که در دوران پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم رایج بوده است.
سنّت شریف و احادیث نبوی ترکیب و ساختاری بشری و مضمونی الهی دارد و فصاحت کامل،از امتیازات آن بهشمار میآید و عظمت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم و کمال و عصمت آن بزرگوار و تأییدات الهی از وی،در آن نمودار و جلوهگر است.
از همینرو،قرآن کریم نخستین منبع قانونگذاری و سرچشمۀ اصلی معارفی است که بشر در طول زندگی بدان نیازمند است.خدای متعال فرمود:
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ؛ (1)
بگو:هدایت الهی،تنها هدایت است و اگر از هوا و هوسهای آنان پیروی کنی بعد از آنکه آگاه شدهای،هیچ سرپرست و یاوری از ناحیۀ خدا نخواهی داشت.
قرآن کریم،سنّت شریف را دومین منبع قانونگذاری الهی میداند.راز این که سنّت نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بعد از قرآن منبع قانونگذاری بهشمار میآید این است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم مفسّر قرآن کریم و بهترین سرمشق و الگوی شایستۀ پیروی بهشمار میآید که مردم باید به دستورات آن بزرگوار عمل و از نواهی او دوری جویند. (2)
ولی متأسفانه-سنّت نبوی-پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم بهویژه در دوران خلفای نخستین،وضعیت نامطلوبی به خود گرفت،چراکه ابو بکر و عمر از تدوین احادیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم جلوگیری به عمل آورده و روایاتی را که برخی صحابه گرد آورده بودند به بهانۀ حفظ قرآن کریم در آتش سوزاندند زیرا به ادعای این دو-بهویژه عمر-گردآوری احادیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و توجه به آنها موجب میشد که روایات با قرآن مشتبه و خلط شوند و به تدریج دستخوش تباهی گردند.
ولی اهل بیت و پیروان آنها و بسیاری از مسلمانان با الهام از قرآن کریم در مورد سنّت،احترام و قداستی درخور شأن آن قائل شدهاند و از همینجا با وجود ممنوعیت رسمی تدوین حدیث،آنها را با حفظ و نقل و گردآوری و پیاده کردن،رواج دادند.انگیزۀ این ممنوعیت-ظاهرا-غیر از اسباب و علل یاد شده است زیرا دانشمندان و خلفا،بعدها با ممنوعیت تدوین،به مخالفت پرداخته و مردم را به گردآوری و تدوین احادیث،تشویق و ترغیب نمودند.
علی بن ابی طالب علیه السّلام پرورشیافتۀ مکتب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم و جانشین او نخستین فردی بود که به گردآوری سنّت شریف پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم همت گمارد و بدان توجهی فوق العاده مبذول داشت و خود فرمود:
روزی یکبار و شبانگاه نیز یکبار بر رسول خدا وارد میشدم آن حضرت با من به خلوت مینشست و با او به گفتگو میپرداختم،یاران رسول خدا بهخوبی میدانستند که آن حضرت با من رفتاری غیر از دیگران دارد...هرگاه از آن بزرگوار پرسشی داشتم به من پاسخ میداد و هرگاه پرسشهایم پایان میپذیرفت با من آغاز سخن میکرد.هر آیهای از قرآن بر رسول خدا نازل گردید آن را برایم تلاوت و بر من املا نمود و با دستخط خویش آن را نگاشتم و تأویل و تفسیر آن را به من یاد داد...از آموختن هرگونه حلال و أمر و نهی در اطاعت و معصیت،که خداوند به پیامبران پیش از او فرستاده بود،به من دریغ نکرد و من بیآنکه یک حرف از آنها را فراموش کنم،همه را حفظ نمودم... (1)
موضوعاتی را که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم بر علی علیه السّلام املاء فرمود و حضرت به گردآوری آنها پرداخت در مجموعهای به نام«کتاب علی»یا «جامعه»یا«صحیفه»تجسّم یافته است.
ابو العباس نجاشی(متوفای 450 ه)به نقل از محمد بن جعفر(نحوی تمیمی استاد خود در اجازۀ روایت)با اسناد به عذافر صیرفی،اظهار داشت:من با حکم بن عتیبه خدمت ابو جعفر علیه السّلام شرفیاب بودم وی از امام پرسشهایی داشت و امام علیه السّلام نیز نسبت به او ارج و احترام قایل بود،در موضوعی با یکدیگر دچار اختلاف نظر شدند،ابو جعفر علیه السّلام فرمود:فرزندم!بهپا خیز و کتاب علی علیه السّلام را بیاور،او کتابی بزرگ و تاشده آورد و گشود و در آن
1) (1)) .بصائر الدرجات 198 و کافی 62/1-63.
نگریست تا مسألۀ موردنظر را یافت.ابو جعفر علیه السّلام فرمود:این خط علی علیه السّلام و املای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم است و رو به حکم نمود و فرمود:
ای ابو محمد به خدا سوگند!اگر تو و سلمه و ابو مقدام شرق و غرب گیتی را زیرپا بنهید،علومی را به این پایه از استواری و اعتماد نزد کسانی که جبرئیل برای آنها وحی آورده،نخواهید یافت. (1)
ابراهیم بن هاشم با ذکر سندش به حضرت باقر علیه السّلام از آن جناب نقل میکند که:
«فی کتاب علیّ کل شیء یحتاج الیه حتی أرش الخدش»؛ (2)
در کتاب علی هرچیز موردنیاز جامعه حتی بیان مقدار دیۀ خراشیدگی وجود دارد.
صحیفۀ علی یا جامعه،نوشتار گردآوری شدۀ دیگری از علی علیه السّلام است که بر قطعه پوستی به طول هفتاد ذراع به نگارش درآمده.از ابو بصیر روایت شده امام صادق علیه السّلام در سخنانی به او فرمود:
«و انّ عندنا الجامعة صحیفة طولها سبعون ذراعا بذراع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلم و املائه من فلق فیه و خط علیّ علیه السّلام بیمینه فیها کل حلال و حرام و کل شیء یحتاج الیه الناس حتی الأرش فی الخدش» (3)
ما کتاب جامعه را در اختیار داریم،صحیفهای که طول آن هفتاد ذراع از ذراع رسول خدا و املای آن بزرگوار از دهان مبارکش و دستخط علی است.کلّیۀ مسائل حلال و حرام و هرچه مردم بدان نیاز دارند حتی بیان مقدار دیۀ خراشیدگی در آن وجود دارد.
آنچه یادآوری شد بیان دیدگاه اهل بیت در مورد سنّت شریف است.ولی موضع رسمی حکومت در خلافت شیخین(ابو بکر و عمر)در این خصوص آثار منفی بزرگی برجای نهاد بهگونهای که ممنوعیّت[تدوین حدیث]حداقل یک قرن ادامه یافت و به تباه شدن بسیاری از احادیث انجامید و راه را برای
ورود اسرائیلیات به منابع فرهنگی مسلمانان گشود و از سویی نتیجۀ آن باز شدن دروازۀ رأی و استحسان بود تا آنجا که رأی به عنوان یکی از منابع قانونگذاری مطرح شد بلکه برخی،آن را بر روایات شریف نبوی مقدم داشتند،تا جایی که بسیاری از روایات نتوانستند در برابر نقد علمی،پایدار بمانند و این موضوع به نوبت خود به بیارزش شدن روایات صحیح نبوی نزد اهل سنّت و عدم پاسخگویی آنها به نیازمندیهای امت در دورههای بعدی، انجامید.
ولی اهل بیت علیهم السّلام با قاطعیّت تمام در برابر این موج بنیانکن ایستادند و با رهنمودهای خود و طبق اقتضای امامت و خلافت قانونی خود،توانستند با جهت دادنهای خود از تباهی سنّت شریف در بین مؤمنان مراقبت نمایند، زیرا مهمترین وظیفۀ پیشوا و خلیفۀ واقعی حفظ و نگاهداری دین و روایات مربوط به آن از تباهی و نابودی است.
ازاینرو،پژوهشگران سنّت نبوی در تحقیق و بررسی خود باید به منابع سنّت،که در اختیار اهل بیت علیهم السّلام و پیروان آنهاست،مراجعه کنند،زیرا اهل خانه به آنچه در خانه است آگاهتر از دیگرانند.
سنّت شریف از دیدگاه اهل بیت،تمام مباحث مربوط به اعتقادات،فقه، اخلاق،تربیت و نیازمندیهای بشر در همۀ عرصههای زندگی را پوشش میدهد.
امام صادق علیه السّلام نوادۀ رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم با تصریح به این حقیقت فرموده است:
«ما من شیء الاّ و فیه کتاب او سنّة»؛ (1)
دربارۀ هرچیز مورد نیاز مردم،آیه یا روایتی آمده است.
1) (1)) .کافی 48/1.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به عقل و خرد توجهی فوق العاده داشت و با شناساندن جایگاه عقل،وظیفه و نقش آن را در زندگی در تمام سطوح تکلیف و مسئولیّت و کار و پاداش و نیز عوامل رشد و تکامل،تشریح کرد و فرمود:
1.«ان العقل عقال من الجهل،و النفس مثل اخبث الدواب،فان لم یعقل حارت،فالعقل عقال من الجهل و انّ اللّه خلق العقل فقال له:أقبل فأقبل و قال له:أدبر فأدبر،فقال له اللّه تبارک و تعالی:و عزّتی و جلالی ما خلقت خلقا اعظم منک و لا اطوع منک،بک ابدی و اعید،لک الثواب و علیک العقاب.
فتشعّب من العقل الحلم،و من الحلم العلم،و من العلم الرشد،و من الرشد العفاف،و من العفاف الصّیانة،و من الصّیانة الحیاء،و من الحیاء الرزانة،و من الرزانة المداومة علی الخیر و کراهیة الشّر و من کراهیة الشر طاعة الناصح.
فهذه عشرة اصناف من انواع الخیر و لکل واحد من هذه العشرة الاصناف عشرة انواع...»؛ (1)
1.خرد،قیدوبندی از گرویدن به جهل و نادانی است و نفس به مرکبی سرکش میماند که اگر به قید و بند کشیده نشود سر به طغیان میکشد،بنابراین،عقل و خرد،قید و بند از جهل و نادانی است،خداوند عقل را که آفرید بدو فرمان داد:بیا،
1) (1)) .این حدیث را به طور کامل در تحف العقول باب مواعظ النبی و حکمه مییابید.روایت شده که شمعون بن لاوی مسیحی خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم رسید و با او بحث و مناقشاتی طولانی داشت و سپس اسلام آورد.وی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پرسید عقل چیست؟و چگونه است؟و بخشهایی که از آن جدا میشود یا نمیشود و اقسام آن را برایم توصیف نما.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود عقل قید و بند جهل است...تا آخر
آمد.فرمود:برو،رفت.خدای تبارک و تعالی فرمود:به عزّت و جلالم سوگند! آفریدهای باعظمتتر و مطیعتر از تو نیافریدهام با تو آغاز میکنم و به وسیلۀ تو از سر میگیرم تو را در فرمانبرداری پاداش داده و به جهت نافرمانی به کیفر میرسانم.
بردباری از عقل،علم و دانش از بردباری،آگاهی از علم و دانش،پاکدامنی از آگاهی، خویشتنداری از عفّت،شرم و حیا از خویشتنداری،وقار و آرامش از شرم و حیاء، استمرار بر انجام کار نیک و دوری از کار ناپسند از وقار و اطاعت انسان مخلص و دلسوز از دوری نمودن از کار ناپسند،سرچشمه میگیرد.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم به علم و دانش عنایت فراوان داشت و نقش علم و ارزش و اهمیّت آن را در زندگی در مقایسه با انواع دیگر کمالات،تبیین کرد و فرمود:
2.«طلب العلم فریضة علی کل مسلم،فاطلبوا العلم من مظانه و اقتبسوه من اهله،فانّ تعلیمه للّه حسنة،و طلبه عبادة،و المذاکرة به تسبیح،و العمل به جهاد،و تعلیمه من لا یعلمه صدقة،و بذله لأهله قربة الی اللّه تعالی؛لأنه معالم الحلال و الحرام،و منار سبل الجنّة،و المؤنس فی الوحشه،و الصاحب فی الغربة و الوحدة،و المحدّث فی الخلوة،و الدلیل علی السرّاء و الضرّاء و السلاح علی الأعداء،و الزین عند الاخلاّء،یرفع اللّه به اقواما فیجعلهم فی الخیر قادة،تقبس آثارهم،و یهتدی بفعالهم،و ینتهی الی رأیهم،و ترغب الملائکة فی خلّتهم، بأجنحتها تمسحهم،و فی صلاتها تبارک علیهم،یستغفر لهم کل رطب و یابس، حتی حیتان البحر و هوامّه،و سباع البرّ و انعامه،
إن العلم حیاة القلوب من الجهل،و ضیاء الأبصار من الظلمه،و قوّة الأبدان من الضعف،یبلغ بالعبد منازل الأخیار،و مجالس الأبرار،و الدرجات العلی فی الدنیا و الآخرة،الذکر فیه یعدل بالصیام،و مدارسته بالقیام،به یطاع الرّب،و به
توصل الأرحام،و به یعرف الحلال و الحرام،العلم إمام العمل و العمل تابعه، یلهمه السعداء،و یحرمه الأشقیاء،فطوبی لمن لم یحرمه اللّه منه حظّه.
و صفة العاقل أن یحلم عمّن علیه،و یتجاوز عمّن ظلمه،و یتواضع لمن هو دونه،و یسابق من فوقه فی طلب البّر.و اذا اراد أن یتکلم تدبّر،فان کان خیرا تکلّم فغنم،و إن کان شرّا سکت فسلم،و اذا عرضت له فتنة استعصم باللّه، و امسک یده و لسانه،و اذا رأی فضیلة انتهز بها،لا یفارقه الحیاء،و لا یبدو منه الحرص،فتلک عشر خصال یعرف بها العاقل.
و صفة الجاهل أن یظلم من خالطه،و یتعدّی علی من هو دونه،و یتطاول علی من هو فوقه،کلامه بغیر تدبّر إن تکلّم اثم،و إن سکت سها،و إن عرضت له فتنة سارع الیها فأردته،و إن رأی فضیلة أعرض عنها و ابطأ عنها،لا یخاف ذنوبه القدیمة،و لا یرتدع فیما بقی من عمره من الذنوب،یتوانی عن البرّ و یبطیء عنه، غیر مکترث لما فاته من ذلک او ضیّعه،فتلک عشر خصال من صفة الجاهل الذی حرم العقل»؛ (1)
2.کسب علم و دانش بر هر مسلمانی واجب است،علم را از جایگاه و سرچشمۀ آن درخواست نمایید و از اهلش برگیرید.آموختن علم،ثواب،و کسب آن عبادت، مباحثهاش ذکر و عمل بدان جهاد و آموختن آن به کسی که از آن آگاهی ندارد،صدقه و هدیه کردن آن به اهلش،موجب نزدیکی و تقرّب به خدای متعال است.زیرا دانش،وسیلۀ شناخت حلال و حرام و مشعل نورانی راه بهشت و همدم آدمی در ترس و وحشت و یار غربت و تنهایی است.همزبان خلوتها و راهنمای سود و زیان و سلاح بر ضدّ دشمن و پیرایه و زیور نزد دوستان بهشمار میآید،خداوند با
1) (1)) .بحار الأنوار 171/1 چاپ مؤسسة الوفاء،به تحف العقول 28 چاپ مؤسسة النشر الاسلامی مراجعه شود.
علم و دانش،گروهی را سربلندی و عظمت بخشید و آنها را پیشگامان کارهای نیک قرار داد که از آثارشان برگیرند و از آنان پیروی شود و سخنشان فصل الخطاب باشد.فرشتگان شیفتۀ دوستی آنانند و با بالهای خود آنها را لمس میکنند و در نمازهایشان بر آنها درود میفرستند.هر موجودی حتی ماهیان و جانوران دریا و درندگان و حیوانات خشکی،برای آنان آمرزش میخواهند.
علم و دانش زندهکنندۀ دلها از جهل و نادانی و روشناییبخش دیدگان از تاریکی و قدرتبخش بدنها از ضعف و سستی است.علم و دانش،فرد را به رتبه و جایگاه نیکان و درجات بلند دنیا و آخرت بالا میبرد،سخن گفتن دربارۀ دانش به منزلۀ روزه و مطالعۀ آن بهسان شبزندهداری است.
با دانش،پروردگار اطاعت و صلۀ ارحام عملی و حلال و حرام شناخته میشود.
دانش،پیشوای عمل و عمل پیرو دانش است.خداوند آن را به سعادتمندان عطا میکند و شقاوتمندان را از آن محروم میسازد،خوشبهحال کسی که خدا او را از علم و دانش بیبهره نگرداند.
ویژگی انسان خردمند این است،در برابر کسی که به نادانی با او رفتار کند،بردباری نشان دهد و از هرکس بر او ستم روادارد،میگذرد و نسبت به فرودستان،فروتنی و بر فرادستان خود در کارهای خیر،پیشی میگیرد،هرگاه خواست سخن بگوید، میاندیشد که اگر امر پسندیدهای است سخن گوید و بهره ببرد و اگر ناپسند است، سکوت کند تا سالم بماند.هرگاه فتنهای برایش پیش آید به خدا پناه ببرد و دست و زبان خویش را نگاه دارد و اگر فضیلتی مشاهده کرد آن را غنیمت شمرد،شرم و حیا هیچگاه از او جدا نشود،آز و طمع از او پدیدار نمیگردد،آنچه یاد شد،صفات ده گانۀ شناخت خردمند است.
ویژگی انسان جاهل این است با هرکس معاشرت کند به او ستم روادارد و نسبت به
فرودست خود جور و تعدّی کند و نزد فرادستان گردنکشی نماید،بدون اندیشه سخن بر زبان آورد،اگر سخنی گوید گناه ورزد و اگر سکوت کند غافل گردد و اگر فتنهای برایش رخ دهد به سویش بشتابد و خود را به کام مرگ فرستد،اگر فضیلتی دید از آن روگردان شده و در پی کسب آن برنیاید.از گناهان گذشتهاش پروایی ندارد.در بقیۀ عمرش از انجام دادن گناه بازنمیایستد،در انجام دادن کار نیک تنبلی کرده و آن را به تأخیر میاندازد و بر فرصتهای از دست داده اندوه به خود راه نمیدهد و اهمیّت و ارزشی قائل نیست،آنچه بیان شد،ده ویژگی از صفات انسان جاهل و نادانی است که از عقل و خرد محروم و بیبهره است.
خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و اله و سلم راه سعادت حقیقی را برای همۀ مردم ترسیم فرموده و در صورت پایبند بودن آنان به دستوراتی که برای آنها روشن ساخته،راه رسیدن به آن را برایشان تضمین نموده است.در بیان نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم راه سعادت در تمسّک و پایبندی به دو رکن اصلی ثقلین که هیچیک از دیگری بینیاز نیست،خلاصه میشود.آنجا که فرمود:
3.«ایها الناس!انی فرطکم،و انتم واردون علیّ الحوض ألا و إنی سائلکم عن الثقلین،فانظروا:کیف تخلّفونی فیهما؟فان اللطیف الخبیر نبأنی:أنّهما لن یفترقا حتی یلقیانی،و سألت ربّی ذلک فأعطانیه،الا و إنّی قد ترکتهما فیکم:
کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی،لا تسبقوهم فتفرّقوا و لا تقصروا عنهم فتهلکوا و لا تعلّموهم فانّهم أعلم منکم.
أیّها الناس!لا الفینّکم بعدی کفارا،یضرب بعضکم رقاب بعض،فتلقونی فی کتیبة کمجرّ السیل الجرّار.
ألا و إنّ علی بن ابی طالب أخی و وصیّی،یقاتل بعدی علی تأویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله»؛ (1)
3.مردم!من قبل از شما از دنیا خواهم رفت و شما در کنار حوض بر من وارد خواهید شد،آگاه باشید من دربارۀ ثقلین از شما جویا خواهم شد.پس بنگرید چگونه پس از من با آنان رفتار میکنید؟خدای لطیف و آگاه به من خبر داد که این دو از یکدیگر جداییناپذیرند تا به دیدار من بشتابند،این ویژگیها را برای آنها از خدا خواستم و او آن را به من عنایت فرمود.آگاه باشید!من آن دو امانت را میان شما به ودیعه نهادم:کتاب خدا و عترت و اهل بیتم.در کارها از آنان پیشی نگیرید که پراکنده خواهید شد و از آنان عقب نمانید که به هلاکت میرسید و به آنها چیزی نیاموزید،زیرا از شما آگاهترند.
مردم!نبینم که پس از من به کفر بگرایید و یکدیگر را به قتل برسانید و دستهجمعی مانند سیلی خروشان با من دیدار کنید.
آگاه باشید!علی بن ابی طالب برادر و جانشین من است،همانگونه که من در راه نزول قرآن مبارزه کردم او در زمینۀ تأویل آن نبرد خواهد کرد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به روشنی از عظمت قرآن یاد کرد و به تبیین نقش آن در زندگی و ارزش و اهمیّت پایبندی کامل به آن پرداخت،آنجا که بشر را مخاطب ساخت و فرمود:
1) (1)) .اعیان الشیعه 226/2؛تاریخ یعقوبی 101/2-202.
4.«ایها الناس!إنکم فی دار هدنة،و انتم علی ظهر سفر،و السیر بکم سریع، فقد رأیتم اللیل و النهار،و الشمس و القمر،یبلیان کل جدید،و یقرّبان کل بعید، و یأتیان بکل وعد و وعید،فاعدّوا الجهاز لبعد المجاز،إنها دار بلاء و ابتلاء، و انقطاع و فناء،فاذا التبست علیکم الأمور کقطع اللیل المظلم،فعلیکم بالقرآن، فانه شافع مشفّع،و ماحل مصدّق،من جعله امامه قاده الی الجنّة،و من جعله خلفه ساقه الی النار،و من جعله الدلیل یدلّه علی السبیل.و هو کتاب فیه تفصیل،و بیان و تحصیل.هو الفصل لیس بالهزل،و له ظهر و بطن،فظاهره حکم اللّه،و باطنه علم اللّه تعالی،فظاهره أنیق،و باطنه عمیق،له تخوم،و علی تخومه تخوم،لا تحصی عجائبه،و لا تبلی غرائبه،مصابیح الهدی،و منار الحکمة، و دلیل علی المعرفة لمن عرف الصفة،فلیجل جال بصره،و لیبلغ الصفة نظره، ینج من عطب،و یتخلّص من نشب؛فان التفکر حیاة قلب البصر،کما یمشی المستنیر فی الظلمات بالنور،فعلیکم بحسن التخلّص،و قلّة التربّص» (1)
4.مردم!شما در خانۀ آرامش و آسایش به سر میبرید و شتابان در حال سفرید، شب و روز و خورشید و ماه را ملاحظه کردهاید که هرجدیدی را محو و نابود و هر دوری را نزدیک میگردانند و هر بیم و امیدی را با خود میآورند.بنابراین،برای دوری سفر،توشه برگیرید،دنیا جایگاه بلا و گرفتاری و جدایی است،هرگاه گرفتاریها و مشکلات مانند پارههای شب تاریک به شما روآورد،به قرآن متوسل شوید،زیرا قرآن شفاعتکننده و شفاعتپذیرفتهشده و صادق و مصدّق است هر کس قرآن را پیش روی خویش قرار دهد،او را به بهشت رهنمون میشود و آنکس که آن را پشت سر افکند به دوزخش براند و هرکس آن را راهنمای خویش گرداند،به
1) (1)) .تفسیر النجاشی 2/1-3؛کنز العمال 288/2 حدیث 4027.
راه راست هدایتش کند.در قرآن شرح و توضیح همهچیز آمده است،قرآن فصل الخطاب بوده و شوخی و مزاح نیست،دارای ظاهر و باطن است،ظاهرش همه حکم خدا و باطنش علم الهی است،ظاهرش زیبا و باطنش عمیق و ژرف است،از حقایق و اصولی برخوردار است که هریک از آنها نیز خود،حقایقی دارد،عجایبش قابل شمارش نیست و شگفتیهایش فرسوده نگردد مشعل هدایت و نور و روشنایی حکمت است و برای کسی که در پی شناختن صفات[الهی]برآید راهنمای معرفت و شناخت است.
بنابراین،مرد باید دیدهاش را روشن گرداند و به صفات(خدا)،بینا گردد تا از هلاکت رهایی یابد،اندیشه،قلب بینا را زندگی و حیات میبخشد،همچنانکه فردی در تاریکی و ظلمت به واسطۀ روشنایی ره میپوید ازاینرو،بر شما باد به حسن نیّت و درنگ اندک،در دنیا.
پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و اله و سلم امانت بزرگ خود-یعنی اهل بیت رسالت،علی علیه السّلام و فرزندانش-را بهگونههای مختلف از جمله در آخرین خطبهاش چنین معرفی فرمود:
5.«یا معشر المهاجرین و الانصار!و من حضرنی فی یومی هذا،و فی ساعتی هذه،من الجنّ و الإنس فلیبلّغ شاهدکم الغائب:ألا قد خلّفت فیکم کتاب اللّه.
فیه النور،و الهدی،و البیان،ما فرّط اللّه فیه من شیء،حجة اللّه لی علیکم.
و خلّفت فیکم العلم الأکبر،علم الدین،و نور الهدی،وصیّی:علی بن ابی طالب، ألا و هو حبل اللّه،فاعتصموا به جمیعا،و لا تفرّقوا عنه، وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً 1
و خلّفت فیکم العلم الأکبر،علم الدین،و نور الهدی،وصیّی:علی بن ابی طالب، ألا و هو حبل اللّه،فاعتصموا به جمیعا،و لا تفرّقوا عنه، وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً (1)
ایّها الناس!هذا علیّ بن أبی طالب،کنز اللّه،الیوم و ما بعد الیوم،من احبّه و تولاه الیوم و ما بعد الیوم فقد أوفی بما عاهد علیه،و أدّی ما وجب علیه،و من عاداه الیوم و ما بعد الیوم،جاء یوم القیامة أعمی و أصمّ،لا حجة له عند اللّه.
ایّها الناس!لا تأتونی غدا بالدنیا،تزفّونها زفّا،و یأتی أهل بیتی شعثاء غبراء، مقهورین مظلومین،تسیل دماؤهم أمامکم،و بیعات الضلالة و الشوری للجهالة فی رقابکم.
ألا و إن هذا الأمر له اصحاب و آیات،قد سمّاهم اللّه فی کتابه،و عرّفتکم و بلّغتکم ما ارسلت به الیکم،و لکنّی اراکم قوما تجهلون.لا ترجعنّ بعدی کفّارا مرتدیّن،متأوّلین للکتاب علی غیر معرفة،و تبتدعون السنّة بالهوی؛لأنّ کل سنّة و حدیث و کلام خالف القرآن فهو ردّ و باطل.
القرآن امام هدی،و له قائد یهدی الیه،و یدعو الیه بالحکمة و الموعظة الحسنة.
و هو ولیّ الأمر بعدی،و وارث علمی و حکمتی،و سرّی و علانیتی،و ما ورّثه النبیّون من قبلی،و أنا وارث و مورّث،فلا یکذبنّکم أنفسکم.
ایّها الناس!اللّه اللّه فی اهل بیتی؛فانّهم أرکان الدین،و مصابیح الظلم،و معدن العلم؛علیّ أخی،و وارثی و وزیری،و أمینی،و القائم بأمری،و الموفی بعهدی علی سنّتی،اوّل الناس بی ایمانا،و آخرهم عهدا عند الموت،و أوسطهم لی لقاءا یوم القیامة،فلیبلّغ شاهدکم غائبکم ألا و من أمّ قوما امامة عمیاء،و فی الأمة من هو أعلم،فقد کفر.
ایّها الناس!و من کانت له قبلی تبعة فیما أنا،و من کانت له عدة،فلیات فیها علیّ
ص:
1) (1)) .آل عمران/103.
بن ابی طالب،فانّه ضامن لذلک کلّه،حتی لا یبقی لأحد علیّ تباعة»؛ (1)
ای گروه مهاجر و انصار!و ای جن و إنسی که امروز و در این ساعت اینجا حضور دارید،حاضران به غایبان برسانند:آگاه باشید!کتاب خدا را که دارای نور و هدایت و شرح و توضیح همهچیز است و نیز شخصیت بزرگ پیشوای دین و نور هدایت و جانشین خویش علی بن ابی طالب را پس از خود میان شما برجای نهادم.آگاه باشید! او ریسمان الهی است،همگی بدو متمسک شده و از اطرافش پراکنده نشوید «نعمت خدا را بر خویشتن به یاد آورید آنگاه که با یکدیگر دشمنی داشتید، خداوند دلهایتان را باهم مهربان گرداند،و با برخورداری از نعمت الهی با یکدیگر برادر شدید.»
مردم!علی بن ابی طالب گنج و ذخیرۀ الهی بهشمار میآید،کسی که او را از امروز به بعد دوست بدارد،به پیمانی که با او بسته و به وظیفۀ خویش عمل نموده است و آنکس که از امروز به بعد با او دشمنی ورزد،روز قیامت کور و کر محشور خواهد شد و حجّت و دلیلی در پیشگاه خدا ندارد.
مردم!فردا،دنیا را با تشریفات برایم به ارمغان نیاورید و نکند که اهل بیتم افسرده و غبارآلود،اندوهگین و ستمکشیده وارد شوند،و خونهای آنان پیش روی شما جاری باشد و بیعتهای گمراهی و شورای جهالت را بر گردن داشته باشید.
آگاه باشید!این امر،صاحبان و نشانههایی دارد که خداوند آنها را در کتاب خویش یادآور شده است،و من دستوراتی را که برای رساندن آنها برانگیخته شدم برای شما تشریح و ابلاغ نمودم،ولی شما را جمعی نادان میپندارم.پس از من به کفر و ارتداد بازنگردید کتاب خدا را بدون آگاهی تأویل نکنید و طبق هوای نفس خویش
1) (1)) .بحار الأنوار 484/22-487،آخرین خطبۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم.
سنتی ننهید،زیرا هر سنّت و حدیث و سخنی که مخالف قرآن باشد مردود و باطل است.
قرآن،پیشوای هدایت است و از رهبری برخوردار است که مردم را به سوی آن رهنمون میشود و با حکمت و سخن نیک به سمت آن فرامیخواند،آن شخص، ولیّ أمر پس از من و وارث علم و دانش و حکمت و نهان و آشکار من و وارث پیامبران پیش از من است.و من،هم وارثم و هم میراثگذار،بنابراین،فریب نفس خویش نخورید.
مردم!خدا را!خدا را!که حرمت اهل بیتم را پاس بدارید،زیرا آنان ارکان دین و چراغهای تاریکی و ظلمت و خاستگاه علم و دانشند.علیّ،برادر و وارث و وزیر و امین و در انجام رسالتم،جانشین من است،به کارهای من میپردازد و در اجرای سنّتم به سفارش من عمل میکند.وی نخستین کسی بود که به من ایمان آورد و آخرین فردی است که هنگام مرگ بدو سفارش میکنم و روز قیامت میان مردم با من دیدار میکند،بنابراین،حاضران به غائبان برسانند.
آگاه باشید!هرکس کورکورانه امامت گروهی را برعهده گیرد درصورتیکه میان امت،فردی داناتر از او وجود داشته باشد،چنین فردی به کفر گراییده است.
مردم!من به هرکس دینی دارم و هرکس با من عهد و پیمانی داشته،در آن به علی بن ابی طالب رجوع کند،زیرا او مسئولیّت همۀ این امور را برعهده دارد،تا این که هیچگونه دینی به کسی نداشته باشم.
آفریدگار غیرقابل وصف
6.«إنّ الخالق لا یوصف إلاّ بما وصف به نفسه،و کیف یوصف الخالق الذی تعجز الحواس أن تدرکه و الأوهام أن تناله،و الخطرات أن تحدّه،و الأبصار عن الإحاطة به؟جلّ عمّا یصفه الواصفون ناء فی قربه،و قریب فی نأیه،کیّف الکیفیّة فلا یقال له کیف؟و أیّن الأین،فلا یقال له أین؟هو منقطع الکیفوفیّة و الأینونیّة،فهو الأحد الصمد کما وصف نفسه،و الواصفون لا یبلغون نعته،لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد»؛ (1)
6.آفریدگار جهان،جز با آنچه خویشتن را بدان توصیف فرموده،قابل وصف نیست،آفریدگاری که حواس[پنجگانه]از درک او عاجز است و وهم و خیال بدو نرسد و در تصور و گمان نگنجد و دیدگان از احاطۀ بر او ناتوانند،چگونه قابل توصیف است؟او برتر از وصف وصفکنندگان است،در نزدیکیاش دور،و در دوریاش نزدیک است.چگونگی را او به وجود آورده،بنابراین،بدو گفته نمیشود چگونه؟کجا را او پدید آورده،ازاینرو بدو گفته نمیشود کجا؟چگونگی و کجایی آنجا که به او میرسد پایان میپذیرد و معنا ندارد،او خدای یکتا و بینیاز است، همانگونه که خویشتن را وصف نموده است،وصفکنندگان به صفات او دست نیابند،او نزاده و زاده نشده است و همتایی ندارد. (2)
1) (1)) .بحار الأنوار 94/2.
2) (2)) .ابو المفضل شیبانی،از احمد بن مطوق بن سوار،از مغیرة بن محمد بن مهلب،از عبد الغفّار بن کثیر، از ابراهیم بن حمید،از ابو هاشم،از مجاهد،از ابن عباس نقل کرده که گفت فردی یهودی به نام نعثل خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم رسید و عرض کرد ای محمد!اگر به پرسشهایی که همواره در دلم خطور میکند پاسخ دهی،به دست تو مسلمان خواهم شد.حضرت فرمود ای ابو عمار!بپرس عرض کرد ای محمد!پروردگارت را برایم توصیف نما.حضرت فرمود...
7.«اذا قال العبد:«لا اله الاّ اللّه»فینبغی أن یکون معه تصدیق و تعظیم،و حلاوة و حرمة،فاذا قال:«لا اله الاّ اللّه»و لم یکن معه تعظیم،فهو مبتدع،و إن لم یکن معه حلاوة فهو مراء.و اذا لم یکن معه حرمة فهو فاسق»؛ (1)
7.هرگاه بندهای جملۀ«لا اله الاّ اللّه»را بر زبان آورد شایسته است آن را با دلش نیز تصدیق کند و ارج نهد و شیرینی آن را احساس کند و برای آن احترام قائل شود.لذا آنگاه که بگوید:«لا اله الاّ اللّه»و آن را ارج ننهد،بدعتگذار و اگر شیرینی آن را احساس ننماید،ریاکار و اگر بدان احترام نگذارد،فاسق است.
8.«إنّ رجلین کانا فی بنی اسرائیل،أحدهما مجتهد فی العبادة و الآخر مذنب، فجعل یقول المجتهد:أقصر عمّا انت فیه،فیقول:خلّنی و ربّی،حتی وجده یوما علی ذنب استعظمه،فقال:أقصر،قال:خلّنی و ربّی،ابعثت علیّ رقیبا؟فقال:
و اللّه لا یغفر اللّه لک و لا یدخلک الجنة،فبعث اللّه الیهما ملکا فقبض ارواحهما فاجتمعا عنده،فقال للمذنب:ادخل الجنّة برحمتی،و قال للآخر:أتسطیع أن تحظر علی عبدی رحمتی؟فقال:لا،یا ربّ،قال:اذهبوا به الی النار»؛ (2)
8.میان بنی اسرائیل،دو مرد،یکی در عبادت کوشا و دیگری گنهکار وجود داشت.
روزی فرد عابد به گنهکار گفت:دست از کارهایت بردار،او در پاسخ عابد گفت:مرا با پروردگار خویش واگذار.تا اینکه روزی عابد او را در حال گناه مشاهده کرد و این کار برایش بسی بزرگ جلوه کرد،لذا بدو گفت:دست از گناه بردار،وی در پاسخ اظهار داشت:مرا با پروردگارم واگذار،آیا تو بر مراقبت از من گمارده شدهای؟عابد
گفت:به خدا سوگند!خداوند تو را نمیبخشاید و وارد بهشت نمیسازد خدا فرشتهای نزد آنان فرستاد و روحشان را قبض کرد و هردو در پیشگاه الهی گرد آمدند،به فرد گنهکار فرمود:به واسطۀ رحمتم وارد بهشت شو و به دیگری(عابد) فرمود:آیا میتوانی از رحمت من در مورد بندهام جلوگیری کنی؟عرضه داشت:
پروردگارا!خیر؛فرمود:او را به سمت آتش دوزخ ببرید.
9.«ان اللّه لا یطاع جبرا و لا یعصی مغلوبا،و لم یهمل العباد من المملکة،و لکنّه القادر علی ما اقدرهم علیه،و المالک لما ملّکهم ایّاه،فان العباد إن ائتمروا بطاعة اللّه لم یکن منها مانع و لا عنها صاد،و إن عملوا بمعصیته فشاء أن یحول بینهم و بینها فعل،و لیس من شاء أن یحول بینک و بین شیء و لم یفعله،فأتاه الذی فعله کان هو الذی أدخله فیه»؛ (1)
9.خداوند،نه به زور و اجبار فرمانبرداری شود و نه مغلوب نافرمانی گردد.
سرپرستی بندگان را واننهاده است،ولی او بر آنچه بندگان را توانایی بخشیده، قادر است و مالک هرچیزی است که به آنها عطا کرده است،بهراستی اگر بندگان همواره در اطاعت الهی باشند،مانع و بازدارندهای بر سر راهشان نیست و اگر نافرمانی خدا کنند و خداوند بخواهد میان آنان و نافرمانی جدایی بیندازد میتواند.
چنین نیست که هرکسی بخواهد میان تو و چیزی،مانع شود ولی آن کار را انجام ندهد و آنکس که آن کار را انجام داد همان کسی باشد که وی را وارد آن عمل ساخت.
1) (1)) .بحار الأنوار 140/77.
10.«فضّلت علی الأنبیاء بسّت:اعطیت جوامع الکلم،و نصرت بالرعب من مسیرة شهر،و احلّت لی الغنائم.و جعلت لی الأرض مسجدا و طهورا.و ارسلت الی الخلق کافة،و ختم بیالنبیّون»؛ (1)
10.من با شش ویژگی بر دیگر پیامبران برتری دارم:جوامع کلم(قرآن کریم)به من عطا شد،به وسیلۀ ترس و بیمی که به فاصلۀ یک ماه پیشاپیشم در حرکت بود، یاری گشتم،غنیمتها برایم حلال شد،زمین برای من پاکیزه و سجدهگاه قرار گرفت به سوی همۀ مردم فرستاده شدم و ختم پیامبران به وسیلۀ من اعلان شد.
11.«إنّ اللّه اصطفی من ولد ابراهیم اسماعیل،و اصطفی من ولد اسماعیل بنی کنانه،و اصطفی من بنی کنانه قریشا،و اصطفی من قریش بنی هاشم،و اصطفانی من بنی هاشم،قال اللّه تبارک و تعالی: لَقَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ؛ (2)
11.خداوند،اسماعیل را از فرزندان ابراهیم،و بنی کنانه را از فرزندان اسماعیل و قریش را از بنی کنانه و بنی هاشم را از قریش و مرا از بنی هاشم برگزید.خدای متعال فرمود:«یقینا،رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت و دشوار آید،وی بر هدایت شما اصرار میورزد و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است.
12.«إن مثل ما بعثنی به ربّی من الهدی و العلم،کمثل غیث أصاب أرضا منها طائفة طیّبة،فقبلت الماء فأنبتت العشب و الکلأ الکبیر،و کانت منها أجادب امسکت الماء فنفع اللّه بها الناس،فشربوا منها و سقوا و زرعوا،و أصاب طائفة منها اخری،إنما هی قیعات،لا تمسک و لا تنبت کلأ،فذلک مثل من فقه فی دین اللّه،و تفقّه فیما بعثنی اللّه به،فعلم و علّم،و مثل من لم یرفع بذلک رأسا و لم یقبل هدی اللّه الذی ارسلت به»؛ (1)
12.مثال هدایتی که خدا مرا بدان مبعوث کرده بهسان بارانی است که بر زمینی ببارد و بخشی از آن را آب فراگیرد و سبزه و علف فراوان برویاند و قسمتی از آن بی حاصل باشد و آب را نگاهدارد و مردم از آن بهرهمند شوند،بنوشند و کشاورزی کنند و به دیگران نیز بنوشانند و بر بخش دیگر آنکه سست است ببارد ولی آب را نگاه ندارد و علف و سبزه نرویاند،این مثال کسی است که در دین خدا دانش اندوخت و آنچه خدا مرا بدان برانگیخته برایش سودمند قرار گرفت،خود،دانش آموخت و به دیگران یاد داد،امّا هدایتی را که خداوند مرا بدان فرستاده،نپذیرفت.
13.«یا عمّار!إنه سیکون بعدی هنات،حتی یختلف السیف فیما بینهم،و حتی یقتل بعضهم بعضا و حتی یبرأ بعضهم من بعض،فاذا رأیت ذلک فعلیک بهذ الاصلع عن یمینی،علی بن ابی طالب،فإن سلک الناس کلّهم وادیا،و سلک علیّ وادیا،فاسلک واد علیّ،و خلّ عن الناس.
یا عمّار!إنّ علیا لا یردک عن هدی،و لا یدلّک علی ردی.
1) (1)) .بحار الأنوار 184/1.
یا عمّار!طاعة علیّ طاعتی،و طاعتی طاعة اللّه (1).
من ظلم علیا مقعدی هذا بعد وفاتی،فکأنّما جحد نبوّتی،و نبوّة الانبیاء قبلی» (2)
13.ای عمّار!پس از من میان امتم فتنههایی بهپا خواهد شد،میانشان جنگ در میگیرد و برخی بعضی را از دم تیغ میگذرانند و بعضی از برخی دیگر اعلان بیزاری میکنند،هرگاه چنین وضعیتی را مشاهده کردی بر تو باد به این مرد اصلع(موی فرق فروریخته)سمت راست من،علی بن ابی طالب،که اگر همۀ مردم به راهی رفتند و علی بر راهی دیگر،آن راه را که علی برمیگزیند،طی کن و مردم را به خود واگذار.
ای عمّار!علی تو را از مسیر هدایت دور نمیسازد و به کار ناپسند رهنمون نمیشود.
ای عمّار!اطاعت علی،اطاعت از من و اطاعت من،اطاعت از خداست.
آنکس در این جایگاه من پس از وفاتم بر علی جور و ستم روادارد،گویی پیامبری من و نبوّت پیامبران پیش از من را انکار کرده است.
14.«لو لا أنّنی اشفق أن تقول فیک طوائف ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم،لقلت فیک الیوم مقالا،لا تمرّ بملأ منهم الاّ أخذوا التراب من تحت قدمیک»؛ (3)
1) (1)) .مجمع البیان 534/3.ابو ایوب انصاری روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به عمار یاسر فرمود...
2) (2)) .مجمع البیان 534/3 به نقل از کتاب شواهد التنزیل حاکم حسکانی،از ابو حمد مهدی بن نزار حسنی،از محمد بن قاسم بن احمد،از ابو سعید محمد بن فضیل بن محمد،از محمد بن صالح عرزمی،از عبد الرحمان بن ابی حاتم،از ابو سعید اشج،از ابو خلف الأحمر،از ابراهیم بن طهمان،از سعید بن ابی عروبة،از قتاده،از سعید بن مسیّب،از ابن عباس روایت کرده که گفت وقتی آیۀ شریفۀ «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً» نازل شد،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود...
3) (3)) .ارشاد 165/1،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم این سخن را پس از فتح و پیروزی غزوۀ ذات السلاسل به دست توانای علی علیه السّلام،دربارۀ او فرمود.
14.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:اگر بیم آن نداشتم که عدّهای دربارۀ تو سخنی مانند سخن مسیحیان در حق عیسی بن مریم بگویند،امروز مطلبی دربارهات میگفتم که به هر گروهی از آنان بگذری،خاک پایت را[به منظور تبرک]برگیرند.
15.«الائمة بعدی من عترتی بعدد نقباء بنی اسرائیل،و حواریی عیسی،من أحبّهم فهو مؤمن،و من أبغضهم فهو منافق،هم حجج اللّه فی خلقه و أعلامه فی بریّته» (1)
15.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمود:پیشوایان پس از من،به تعداد نقبای بین اسرائیل و حواریان عیسی هستند،دوستداران آنها مؤمن و مخالفانشان منافقند،آنان حجتهای خدا و پیشوایان او میان آفریدگانش بهشمار میآیند.
16.«یا علی!انت الامام و الخلیفة بعدی،و انت أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضیت فابنک الحسن أولی بالمؤمنین من أنفسهم،فاذا مضی الحسن فالحسین أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضی الحسین فابنه علی بن الحسین أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضی علی فابنه محمد أولی بالمؤمنین من انفسهم، فاذا مضی محمد فابنه جعفر أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضی جعفر فابنه
1) (1)) .کفایة الاثر:166.ابو المفضّل شیبانی،از حمد بن عامر بن سلیمان طایی،از محمد بن عمران کوفی، از عبد الرحمان بن ابو نجران،از صفوان بن یحیی،از اسحاق بن عمّار،از جعفر بن محمد،از پدرش محمد بن علی،از پدرش علی بن حسین،از پدرش حسین بن علی،و او از برادرش حسن بن علی علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا فرمود:...
موسی أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضی موسی فابنه علیّ أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضی علیّ فابنه محمد أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضی محمد فابنه علیّ أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضی علی فابنه الحسن أولی بالمؤمنین من انفسهم،فاذا مضی الحسن فالقائم المهدی أولی بالمؤمنین من انفسهم،یفتح اللّه به مشارق الارض و مغاربها،فهم ائمة الحق،و ألسنة الصدق، منصور من نصرهم،مخذول من خذلهم»؛ (1)
16.ای علی!تو پیشوا و جانشین پس از من هستی و از مؤمنان به خودشان سزاوارتری.پس از تو فرزندت حسن نیز چنین است و پس از حسن،حسین و پس از حسین فرزندش علی بن حسین و پس از او فرزندش محمد و پس از محمد فرزندش جعفر و پس از جعفر فرزندش موسی و پس از موسی فرزندش علی و پس از علی فرزندش محمد و پس از محمد فرزندش علی و پس از علی فرزندش حسن و پس از حسن فرزندش قائم مهدی از خود مؤمنان به آنان سزاوارتر است.خداوند به وسیلۀ او شرق و غرب گیتی را میگشاید.آنان پیشوایان راستین و زبان گویای حقند،آنکس که آنان را یاری کند،از سوی خدا یاری شده و آنکس که آنها را تنها بگذارد،تنها وانهاده میشود.
1) (1)) .کفایة الاثر 195-196؛از حسین بن علی،از هارون بن موسی،از محمد بن اسماعیل فزاری،از عبد اللّه بن صالح کاتب اللیث،از رشد بن سعد،از حسین بن یوسف انصاری،از سهل بن سعد انصاری روایت شده که گفت دربارۀ ائمه علیهم السّلام از فاطمه دخت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم پرسیدم،وی فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم به علی میفرمود....دو روایت دیگر از جابر انصاری نقل کرده بدانها مراجعه شود.
احمد بن حنبل،از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم روایت کرده که فرمود:
17.«لا تقوم الساعة حتی تمتلیء الأرض ظلما و عدوانا ثم یخرج من عترتی من یملأها قسطا و عدلا...» (1)
17.رستخیز بهپا نشود تا زمین را جور و ستم فراگیرد و آنگاه،مردی از عترتم ظهور میکند و گیتی را پر از عدل و داد میسازد.
از عبد الرحمان بن ابو لیلی،از پدرش نقل شده گفت:رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم روز خیبر پرچم را به علی سپرد و خداوند به دست توانای او،پیروزی عنایت کرد و در غدیر خم در برابر انبوه جمعیّت اعلان داشت که علی،مولا و سرور هر مرد و زن مؤمن است و حدیث را با ذکر بخشی از فضایل علی و فاطمه و حسن و حسین[علیهم السلام]ادامه داد تا اینکه فرمود:
18.«أخبرنی جبرئیل أنهم یظلمون بعدی و أن ذلک الظلم یبقی حتی اذا قام قائمهم و علت کلمتهم و اجتمعت الامّة علی محبّتهم و کان الشانیء لهم قلیلا و الکاره لهم ذلیلا و کثر المادح لهم و ذلک حین تغیّر البلاد و ضعف العباد و الیأس من الفرج،فعند ذلک یظهر القائم المهدی من ولدی بقوم یظهر اللّه الحق بهم و یخمد الباطل بأسیافهم-الی ان قال:«معاشر الناس أبشروا بالفرج فان وعد اللّه حق لا یخلف،و قضاءه لا یردّ و هو الحکیم الخبیر و إن فتح اللّه قریب» (2)
18.جبرئیل به من خبر داد که اینان[اهل بیت]پس از من مورد جور و ستم قرار
میگیرند و این ظلم و ستم تا زمانی که قائم آنان ظهور نماید،باقی خواهد ماند و سپس قدرت و شوکت مییابند،امّت،به آنها محبت میورزند،مخالفانشان اندک و بدخواهان آنان خوار و ذلیل و ستایشگران آنها فزونی مییابند و آن زمانی است که کشورها دستخوش تغییر و تبدیل و مردم به ضعف کشیده شده و از ظهور،نومید و مأیوس میشوند،در این هنگام قائم مهدی از فرزندانم با مردمی که خداوند به واسطۀ آنها حق را آشکار و با شمشیرهای آنان باطل را سرکوب میکند،ظهور مینماید-تا اینکه فرمود:مردم!شما را به ظهور وی مژده میدهم،زیرا وعدۀ الهی تخلّفناپذیر و قضای او ردشدنی نیست،او حکیم و داناست و فتح و پیروزی خداوند نزدیک است.
از ام سلمه روایت شده گفت:از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم شنیدم میفرمود:
19.«المهدی من عترتی من ولد فاطمة» (1)
19.مهدی از عترتم و از فرزندان فاطمه است.
از حذیفۀ یمانی منقول است که گفت:رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم برای ما سخن نمود و آنچه را تا روز قیامت رخ میداد بیان داشت و سپس فرمود:
20.«لو لم یبق من الدنیا الاّ یوم واحد لطوّل اللّه عزّ و جلّ ذلک الیوم حتی یبعث اللّه رجلا من ولدی اسمه اسمی»؛
20.اگر از عمر دنیا تنها یک روز باقی مانده باشد خدای عزّ و جلّ آنروز را به اندازهای طولانی میگرداند تا مردی از فرزندانم را،که همنام من است،برانگیزاند.
سلمان فارسی بهپا خاست و عرضه داشت:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم!او از کدام فرزند شما به وجود خواهد آمد؟پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم درحالیکه دست
1) (1)) .ینابیع المودة 430؛صحیح ابو داود 87/4.
مبارک خود را بر شانۀ حسین (1)میزد فرمود:؛(مهدی)از این فرزندم (حسین)به وجود خواهد آمد.
1.اسلام هماره برتری مییابد و چیزی بر آن برتری نخواهد یافت.
2.اسلام،گذشته را میبخشاید.
3.مردم تا زمانی که[حکم]موضوعی را نمیدانند،آزاد گذارده شدهاند.
4.از امت من[کیفر]اشتباه و فراموشی و آنچه بدان مجبور شدهاند، برداشته شده است.
5.قلم[حکم]از سه گروه برداشته شده،کودک،دیوانه،انسان خفته.
1.کسی که بدون شناخت امام زمان خویش از دنیا رود،به مرگ جاهلی مرده است.
2.کسی که بدون آگاهی،دربارۀ قرآن سخنی بگوید،جایگاه خود را در آتش فراهم کرده است.
3.اگر از کسی پرسشی علمی صورت گیرد و او آن را کتمان کند،خداوند لگامی آتشین بر دهانش میزند.
4.اگر کسی به چیزی که بدان آگاهی ندارد فتوا دهد،فرشتگان آسمان و
زمین او را نفرین میکنند.
5.هر فتوادهندهای ضامن است.
6.هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی راهش به دوزخ است.
7.خداوند خیر هرکس را بخواهد او را در دینش بینش و دانش میدهد.
8.واجبات را بیاموزید و آنها را به مردم یاد دهید،زیرا آموختن آنها نیمی از دانش است.
9.هرگاه از من حدیثی به شما رسید،آن را بر کتاب خدا عرضه کنید،آن چه را موافق با قرآن بود بپذیرید و آنچه را مخالف آن بود،به دیوار بکوبید.
10.هرگاه بدعت پدید آمد،دانشمند باید دانش خود را آشکار سازد و اگر کسی چنین نکند لعنت خدا بر او باد.
1.در اسلام رهبانیّت نیست.
2.در راه معصیت خدا،نباید از کسی اطاعت کرد.
3.آنکس که تقیّه نکند،دین ندارد.
4.اگر ادای مستحبات به واجبات زیان رساند،ارزشی ندارند.
5.قرعه،راهگشای هر مشکلی است.
6.[پاداش]عمل انسان،به نیّت او بستگی دارد.
7.نیّت فرد،جدّیتر و عمیقتر از کردار اوست.
8.برترین اعمال،سختترین آنها است.
9.هرکس کیش و روش گروهی را بپذیرد،حکم آنان در مورد او جاری میشود.
10.هرکس سنّت نیک به جای نهد،پاداش آن و پاداش کسی که بدان عمل میکند تا روز قیامت از آن اوست و آنکه سنّت ناپسندی ایجاد میکند گناه آن و گناه کسی که بدان عمل میکند تا روز قیامت بر عهدۀ او خواهد بود.
1.اگر حاکم اجتهاد کند و به اشتباه رود،یک پاداش و اگر مطابق با واقع باشد،از دو پاداش برخوردار است.
2.اقرار عقلا علیه خویشتن جایز است.
3.مدّعی باید بیّنه و گواه اقامه کند و منکر سوگند بخورد.
4.سوگند خوردن،تنها با لفظ«اللّه»صحیح است.
5.با وجود شبهه،از اجرای حدود دست بردارید.
6.کسی که در راه دفاع از اموالش کشته شود،شهید است.
7.دستی که امانتی گرفت باید آن را به صاحبش بازگرداند.
8.آسیبی را که حیوانات بر کسی وارد میکنند،کسی ضامن نیست.
9.هیچ مردی به کردار فرزند و هیچ فرزندی به کردار پدرش،بازخواست نمیشود.
10.مردم بر اموال خویش مسلّطند.
1.نماز،ستون دین است.
2.مناسک خویش را از من بیاموزید.
3.همانگونه که من نماز میگزارم،نماز بگزارید.
4.زکات اموال خویش را بپردازید تا نمازتان پذیرفته شود.
5.زکات فطره بر هر مرد و زن واجب است.
6.زمین برای من سجدگاه و خاکش پاککننده قرار داده شد.
7.در مساجدتان از دادوستد و مشاجره بپرهیزید.
8.سیاحت امّت من،روزه است.
9.هر کار نیکی،صدقه بهشمار میآید.
10.برترین جهاد،سخن حقی است که در برابر پادشاهی ستمکار بیان شود.
1.ازدواج سنّت من است،هرکس از سنّتم روگردان شود از من نیست.
2.ازدواج کنید،تکثیر نسل کنید که من در قیامت به فزونی شما بر امّتهای دیگر مباهات میکنم.
3.ازدواج نمایید و از طلاق بپرهیزید،زیرا عرش خدا از وقوع طلاق به لرزه میآید.
4.برای نطفههای خویش جایگاهی مناسب(بهترین و پاکترین زنان)را انتخاب کنید و با افراد همشأن خود ازدواج کنید و به آنها زن بدهید.
5.فرزند،از آن بستر(شوهر)است و زناکار سنگسار میشود.
6.جهاد زن،شوهرداری شایسته است.
7.حضور در[نماز]جمعه و جماعت و اذان و اقامه و عیادت بیمار و هرولۀ بین صفا و مروه و جهاد و استلام حجر و منصب قضاوت و سرتراشیدن (در منا)برای زنان نیست.
8.[زن و شوهر]لعانکننده برای همیشه بر یکدیگر حرامند.
9.تهمت ناروا به زن باعفّت،کردار صد ساله را تباه میکند.
10.رضاع(که ایجاد محرمیت میکند)آن است که به واسطۀ آن گوشت بدن،روییده و استخوان محکم شود.
11.به فرزندانتان شنا و تیراندازی بیاموزید.
12-کسی که در خانه کودک دارد،با او رفتاری کودکانه داشته باشد.
1.عبادت،هفت بخش و برترین آنها طلب حلال است.
2.نخست،آموختن احکام،سپس انجام دادن دادوستد.
3.آنکس که سربار دیگران باشد،ملعون است.
4.[نیکی را]از نانخور خود آغاز نما.
5.مزد اجیر و کارگر را قبل از خشک شدن عرقش به او بپردازید.
6.بر هر سوختهدلی،پاداشی مترتب است.
7.بر مسلمانان شروط و وفای به عهد واجب است.
8.هرجا که مسلمان مال خود را بیابد،بدان سزاوارتر از دیگران است.
9.ملاک وقفها نیّت صاحبان آنهاست.
10.مال فرد مسلمان جز با رضایت وی،بر دیگران حلال نیست.
11.[تصرف در ماترک بدین صورت است که]نخست کفن،سپس بدهکاری،آنگاه وصیّت و پس از آن میراث.
12.مصالحه میان مسلمانان رواست،مگر جایی که حرامی را حلال و یا حلالی را حرام نماید.
13.طفره رفتن مسلمان از پرداخت بدهی خود،در صورت توان،ستم در حق مسلمان است.
14.دو طرف دادوستد تا زمانی که مجلس خود را ترک نکردهاند،حق خیار دارند.
15.بدترین کسبها،سودی است که از ربا به دست میآید.
16-پوست و عصب(پی)مردار،مورد استفاده قرار نمیگیرد[و جواز شرعی ندارد].
1.جنگ با مؤمن کفر و خوردن گوشتش،(غیبت)معصیت است.
2.احترام مؤمن در حال حیات و پس از مرگ،یکسان است.
3.احترام به میّت،شتاب در کفن و دفن اوست.
4.مؤمنان با یکدیگر برادرند،خون آنان یکسان است و عهد و پیمان فرودستترین آنان مورد احترام است و بر ضد مخالفان یکپارچهاند.
5.کسی که بردهای را آزاد کند،ولیّ اوست.
6.دوستی،نوعی بستگی،نظیر پیوند نسبی است.
7.ناسزاگویی به مؤمن،فسق است.
8.هر مستکنندهای حرام است.
9.آنچه مقدار زیادش مستکننده است،نوشیدن جرعهای از آن نیز حرام است.
10.سخنچینی و غیبت و دروغ،سبب عذاب قبر است.
11.انسان فاسق،غیبت ندارد.
12.پوشیدن طلا برای مردان امّتم حرام و برای زنانشان حلال است.
1.من برای کامل نمودن فضایل اخلاقی برانگیخته شدم
2.من شهر علم و دانشم و علی،دروازۀ آن شهر است.
3.محبوبترین اعمال نزد خدا بادوامترین آنهاست،هرچند اندک باشد.
4.هریک از شما خواست عملی انجام دهد،آن را صحیح و کامل انجام دهد.
5.ایمان دو نیمه دارد؛نیمی در صبر و نیمی در شکر و سپاس است.
6.در انجام دادن امور خود،کار پنهانی کنید(محرم اسرار خود باشید).
7.امانتداری،رزق و روزی را در پی دارد و خیانت،فقر را به ارمغان میآورد.
8.دستها سهگونهاند:خواهشگر،بخششگر و نگاهدار،بهترین دستها دست بخششگر است.
9.هرگاه بر مردم،رهبری فاسق حاکمیّت یافت و سرپرستی آنان را بی مقدارترین آنها عهدهدار گشت و فاسقان گرامی داشته شدند،باید در انتظار بلا نشست.
10.سریعترین شرّی که دامنگیر انسان میشود،کیفر سرکشی و طغیان است.
11.آگاه باشید!بدکارترین افراد امّت من کسانیاند که به خاطر مصونیّت از شرّشان مورد احترام قرار گیرند،آگاه باشید!کسی را که مردم به خاطر ایمنی از بدکاریاش احترام نهند،از من نیست.
12.با نیکی میتوان آزادمرد را به بردگی گرفت.
13.مژدهدهنده باشید و ایجاد تنفّر نکنید.
14.چهار چیز را قبل از چهار چیز غنیمت شمار:جوانیات را قبل از پیری،سلامتی خود را قبل از بیماری،بینیازیات را قبل از تهیدستی و زندگیات را قبل از مرگ غنیمت شمار.
15.سه چیز از فضایل اخلاقی دنیا و آخرت بهشمار میآید:از آنکس که به تو ستم رواداشته،درگذری و با آنکس که با تو قطع رابطه کرده،ارتباط برقرار سازی و در برابر کسی که در حق تو سبکسری و نادانی کرده، بردبار باشی.
16.سه چیز از حجابها عبور میکند و به پیشگاه خدا ختم میشود، صدای سایش قلم دانشمندان[بر روی کاغذ]و صدای گامهای رزمندگان و صدای چرخهای ریسندگی زنان باعفّت.
17.سه چیز دلها را سخت میکند:شنیدن لهو،در پی شکار رفتن و به دربار پادشاه درآمدن.
18.دلها بر دوستی کسانی که بدانها نیکی روادارند و بر دشمنی با کسانی که بدانها بدی کنند سرشته شدهاند.
19.قبل از اینکه مورد حسابرسی قرار گیرد،خویش را حسابرسی نمایید.
20.دوستی و علاقهمندی به دنیا،منشأ هرگونه گناه است.
21.حکمت،گمشدۀ مؤمن است،اساس حکمتها بیم از خداست.
22.بهشت را گرفتاریها و جهنم را شهوات در بر گرفتهاند.
23.اخلاق خود را نکو گردانید و با همسایگانتان مهربانی کنید و زنان را گرامی بدارید،بیحساب وارد بهشت خواهید شد.بیماریهای خود را با صدقه مداوا کنید.
24.پس از ایمان به خدا،بالاترین مرتبۀ عقل و خرد مدارای با مردم است درصورتیکه حقی را ترک نکند.
25.برترین مردم در دنیا،سخاوتمندان و در آخرت پرهیزکارانند.
سعادتمند کسی است که از کردار ناشایست دیگران،پند و عبرت گیرد.
26.بدترین مردم کسی است که آخرتش را به دنیای خود بفروشد و بدتر از او کسی است که آخرتش را با دنیای دیگران سودا کند.
27.خوشبهحال کسی که عیب خودش،او را از پرداختن به عیبهای دیگران بازدارد.
28.با جماعت همراه باشید،زیرا گرگ،گوسفند جداافتادۀ از گلّه را شکار میکند.
29.میانهروی پیشه کنید،مردمی که میانهرو هستند،روی فقر و تنگدستی را نخواهند دید.
30.در شگفتم کسی که به خاطر ترس از بیماری،از خوردن غذا پرهیز میکند،چگونه از بیم آتش،از ارتکاب گناه خودداری نمیکند.
31-عزّت مؤمن،به بینیازی وی از دیگران است.
32.از آنکس که به عیادت تو نمیآید عیادت نما و به آنکس که به تو هدیه نمیدهد،هدیه بده.
33.بینیاز واقعی،کسی است که نفس بینیاز داشته باشد.
34.[در وادی علم]یا دانشمند و یا دانشپژوه و یا شنونده و یا دوستدار علم باش،پنجمین قسم مباش که به هلاکت خواهی رسید.
35.هیچ دارایی سودمندتر از خرد نیست.
36.هیچ فقری بدتر از نادانی نیست.
37.هیچ خردی چون تدبیر نیست.
38.آنکس که مسلمانی را فریب دهد یا زیان رساند و یا با او از در حیله درآید،از ما نیست.
39.اصلاح مال،از جوانمردی است.
40.کسی که قومی را دوست داشته باشد،در عمل آنان شریک است.
41.کسی که قومی را دوست داشته باشد،با آنان محشور خواهد شد.
42.کسی که به علم خود عمل کند،آنچه را نمیداند خداوند به او عطا میکند.
43.کسی که ستمگری را بر ستمش یاری رساند،خداوند آن ستمگر را بر خودش مسلّط گرداند.
44.کسی که بین خود و خدا را اصلاح کند،خداوند بین او و مردم را اصلاح میکند.
45.کسی که ترحّم نکند،مورد ترحّم قرار نمیگیرد.
46.کسی که فریب دهد،فریب میخورد.
47.آنکس که دو روزش برابر باشد،مغبون است.
48.شخص میانهرو،به فقر و تهیدستی دچار نمیشود.
49.مؤمن کسی است که مردم از دست و زبانش در آسایش باشند.
50.مسلمان کسی است که مردم از آزار و اذیتش در أمان باشند.
51.باید رازدار مجالس بود.
52.مسلمان،آیینۀ برادر مسلمان خویش است.
53.مسلمان برادر مسلمان است به او ستم روانمیدارد و رسوایش نمیکند.
54.آنکس که طرف مشورت قرار گیرد،امین شمرده شده است[پس نباید خیانت کند].
55.کسی که قدر خود را بداند،به هلاکت نرسد.
56.آنکس که فقیرنمایی کند،فقیر خواهد شد.
57.آنکس که بدون علم و آگاهی دست به کاری زند،فساد کارش بیش از صلاح آن است.
58.کسی که کار ناروایی را در بوق و کرنا کند،مانند کسی است که آن را مرتکب شده است.
59.هرکس از مؤمنی عیبجویی کند،در زندگی به همان عیب دچار خواهد شد.
60.کسی که فردا را از عمر خویش بشمارد،در همراهی مرگ،خطا کرده است.
61.کسی که حاکمی را با کاری که خشم خدا را برمیانگیزد،راضی گرداند،از دین خدا خارج شده است.
62.مدارای با مردم نیمی از ایمان و مهربانی با آنان نیمی از زندگی [و خوشی]است.
63.آسان بگیرید و اهل سختگیری نباشید.
64.مؤمن به هر صفتی موصوف میشود ولی نه دروغ میگوید و نه خیانت میورزد.
«اللّهمّ ادخل علی اهل القبور السّرور اللّهمّ اغن کلّ فقیر،اللّهمّ اشبع کلّ جائع، اللّهمّ اکس کلّ عریان،اللّهمّ اقض دین کلّ مدین،اللّهمّ فرّج عن کلّ مکروب،اللّهمّ ردّ کلّ غریب،اللّهمّ فکّ کلّ اسیر،اللّهمّ اصلح کلّ فاسد من امور المسلمین،اللّهمّ اشف کلّ مریض،اللّهمّ سدّ فقرنا بغناک،اللّهمّ غیّر سوء حالنا بحسن حالک،اللّهمّ اقض عنّا الدّین و اغننا من الفقر،انّک علی کلّ شیء قدیر»؛
خدایا!بر اهل قبور نشاط و سرور عطا کن،همۀ فقراء را بینیاز گردان،هر گرسنهای را سیر نما،هر برهنهای را بپوشان،دین هر مدیونی را ادا فرما،هر گرفتاری را گشایش عطا کن،هر غریبی را به وطن بازگردان،هر اسیری را آزاد نما،همۀ نابسامانی امور مسلمانان را اصلاح فرما،همۀ بیماران را شفا عنایت کن،با بینیازی خود از تنگدستی ما جلوگیری نما،حال بد ما را به حال خوش خودت تغییر ده،دین ما را ادا فرما،فقر و تنگدستی ما را به بینیازی مبدّل کن،زیرا تو به هر کاری توانایی.
«اللّهم أنت ثقتی فی کل کرب،و أنت رجائی فی کل شدة،و أنت لی فی کل امر نزل بی ثقة و عدّة،کم من کرب یضعف عنه الفؤاد،و تقّل فیه الحیله،و یخذل فیه القریب، و یشمت به العدوّ،و تعیینی فیه الأمور،أنزلته بک و شکوته الیک راغبا فیک عمن سواک، ففرّجته و کشفته عنّی و کفیتنیه،فانت ولیّ کل نعمة،و صاحب کل حاجة،و منتهی کل رغبة،فلک الحمد کثیرا و لک المنّ فاضلا»؛
خدایا!در هر گرفتاری،پشتوانه و تکیهگاهم تویی،در هر دشواری،امید من هستی،در هر حادثهای که برایم پیش آید،حامی و پشتیبانم تویی،چهبسیار گرفتاری و اندوهها که دلها
در اثر آن به ضعف میگراید و راه چاره در آنها محدود میگردد نزدیکان در آن،از انسان دست برمیدارند و دشمنان،شماتت روامیدارند و در آن امور درمانده میگردم گرفتاریم را به نزدت آوردم و از آن به تو شکوه نمودم و از غیر تو روگردان گشتم،برایم گشایش حاصل نمودی و گرفتاریم را برطرف ساختی و آن را کفایت نمودی،تو ولیّ هر نعمت و صاحب هر نیاز و نهایت شوق و اشتیاق هستی،تو را حمد و سپاس فراوان و منّت بسیار.
«یا صریخ المکروبین،و یا مجیب دعوة المضطرّین،اکشف عنی همّی و غمّی و کربی، فانّک تعلم حالی و حال اصحابی،فاکفنی حول عدوّی فانّه لا یکشف ذلک غیرک»؛
ای فریادرس گرفتاران،و ای اجابتکنندۀ خواهش بیچارگان،غم و اندوه و گرفتاریم را برطرف ساز زیرا تو از حال من و یارانم آگاهی،توان و قدرت دشمنم را تو کفایت کن،زیرا غیر از تو کسی قادر بر این کار نیست.
ابن طاووس در مهج الدعوات این دعا را به این نحو یادآور شده است:
«یا سامع کلّ صوت،یا محیی النفوس بعد الموت،یا من لا یعجّل لانه لا یخاف الفوت،یا دائم الثبات یا مخرج النبات،یا محیی العظام الرمیم الدارسات.بسم اللّه، اعتصمت باللّه و توکّلت علی الحی الذی لا یموت،و رمیت کل من یؤذینی بلا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم»؛
ای شنوندۀ هر صدا و آواز،ای زندهکنندۀ انسانها پس از مرگ،ای آنکه در حسابرسی شتاب نمیکنی،چون از گذشت زمان واهمه نداری،ای آنکه همواره ثابتی،ای آنکه گیاه را میرویانی،ای آنکه استخوانهای پوسیده را زنده میگردانی،به نام خدا،به خدا پناه میبرم و
بر آنکس که همواره زنده است و نمیمیرد،توکّل میکنم و هرچه موجب آزار و اذیّتم میشود آماج تیر به لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم،قرار میدهم.
«اللّهم اغننی بحلالک عن حرامک و بفضلک عمّن سواک»؛
خدایا به وسیلۀ روزی حلالت،مرا از حرام خویش و با لطف و عنایتت از دیگران بی نیاز گردان.
هرگاه در برابر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلم سفره گسترده میشد میفرمود:
«سبحانک اللّهم ما أحسن ما تبتلینا،سبحانک اللّهم ما أکثر ما تعطینا،سبحانک اللّهم ما اکثر ما تعافینا،اللّهم أوسع علینا و علی فقراء المؤمنین و المسلمین»؛ (1)
خدایا!تو منزّهی،چه نیکو ما را میآزمایی،خدایا!تو منزّهی،چهبسیار به ما عطا میفرمایی،خدایا!تو منزّهی،چهبسیار به ما عافیت دادی،خدایا!ما و فقرای مؤمنین و مسلمانان را وسعت و گشایش مرحمت فرما.
و آخر دعوانا أن الحمد للّه رب العالمین
1) (1)) .اعیان الشیعه:306/1.
مقدمه مجمع 7
مقدمه 9
قسمت اوّل
پیشگفتار:شیوۀ قرآن در ارائه و پژوهش تاریخ و سیره 19
بخش نخست:آخرین پیامبر در یک نگاه 29
بخش دوم:نوید پیامبران،در روزگاران 37
نوید رسالت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم 42
اهل کتاب در انتظار آخرین پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 44
بخش سوم:جلوههایی از شخصیّت خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و اله و سلم 47
1.دانای نیاموخته 47
2.نخستین پرستشگر 49
3.اعتماد به خدا 52
4.شجاعت فوق العاده 53
5.پارسایی بینظیر 54
6.بخشش و بردباری 55
7.آزرم و فروتنی 59
قسمت دوم
بخش نخست:ولادت و تربیت 63
1.نشانههای فروپاشی جامعۀ بتپرست 63
2.ایمان پدران پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 64
3.ولادت پرشکوه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم 65
4.شیرخوارگی 68
5.بارانخواهی به برکت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 71
6.با مادر 73
7.با جدّش عبد المطلب 74
بخش دوم:رشد و بالندگی 77
1.سرپرستی ابو طالب علیه السّلام 77
2.نخستین سفر به شام 78
3.شبانی 79
4.جنگ فجار 80
5.پیمان جوانمردان(حلف الفضول)82
6.بازرگانی با اموال خدیجه 83
بخش سوم:از ازدواج تا بعثت 85
1.ازدواج خجسته 85
خدیجه قبل از ازدواج با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 87
2.نصب دوبارۀ حجر الأسود 88
3.ولادت و تربیت علی علیه السّلام 90
4.نمایی از شخصیّت پیامبر،پیش از بعثت 92
قسمت سوّم
بخش نخست:بعثت خجسته و آثار خارق العادهاش 97
بخش دوم:مراحل حرکت رسالت در مکّه 111
1.ساختار نخستین کانون ایمان 111
2.دوران مکّه 112
3.آمادهسازی نخستین پایگاه 113
4.نخستین رویارویی و بیم دادن خویشان 115
5.رویارویی فراگیر 117
بخش سوم:موضع بنی هاشم نسبت به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم 121
دفاع ابو طالب از پیامبر و رسالت 121
موضعگیری قریش در برابر رسالت و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 123
تنندادن کفر به ندای عقل 125
اتّهام جادوگری 127
شکنجه،وسیلۀ سرکوب مؤمنان 128
هجرت به حبشه و ایجاد پایگاهی امن 130
محاصرۀ ستمگرانه و موضع بنی هاشم 133
سال اندوه 135
معراج 136
بخش چهارم:سالهای گشایش،تا هجرت 139
طائف و عدم پذیرش رسالت اسلامی 139
زمینۀ نشر رسالت و دشواریهای موجود 142
پیمان عقبۀ نخست 144
پیمان عقبۀ دوم 146
آمادگی هجرت به مدینه 148
پیمان برادری پیش از هجرت 151
قسمت چهارم
بخش نخست:بنیان نخستین دولت اسلامی 155
1.هجرت به مدینه 155
2.بنای مسجد 159
3.پیمان برادری میان مهاجر و انصار 160
ابعاد و نتایج پیمان برادری 161
بعد اقتصادی 161
بعد اجتماعی 162
بعد سیاسی 162
4.پیماننامۀ مدینه 163
5.نقش نفاق در آغاز استقرار پیامبر در مدینه 165
6.تغییر قبله 166
7.آغاز درگیری نظامی 167
بخش دوم:دفاع از موجودیت دولت نوپا 171
1.غزوۀ بدر بزرگ 171
نتیجۀ نبرد 176
2.توجه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم به ازدواج زهرا علیها السّلام 178
3.رویارویی با یهود و بیرون راندن بنی قینقاع 181
4.پیروزیهای مسلمانان و واکنش قریش 183
5.غزوۀ أحد 184
6.خیانت به مسلمانان 191
7.غزوۀ بنی نضیر 192
8.درگیری نظامی بعد از احد 194
وعدهگاه در بدر 195
9.غزوۀ بنی مصطلق و نقش نفاق 196
10.خط بطلان بر آداب و رسوم جاهلیت 198
بخش سوم:قدرتنمایی شرک و پاسخ دندانشکن الهی 201
همپیمانی قوای کفر در غزوۀ خندق 201
فشار بر مسلمانان 203
شکست دشمن 204
غزوۀ بنی قریظه و پاکسازی یهود مدینه 205
قسمت پنجم
بخش نخست:زمانۀ پیروزی 211
1.صلح حدیبیه 211
مواد پیماننامه 216
نتایج صلح حدیبیه 218
2.تحرکات رسالت در خارج مدینه 219
3.غزوۀ خیبر 220
4.نقشۀ ترور پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 222
5.تسلیم شدن اهالی فدک 223
6.عمرۀ قضا 224
بخش دوم:حضور اسلام خارج از جزیرة العرب 227
1-جنگ موته 227
2.فتح مکّه 229
حرکت سپاه اسلام به سمت مکّه 232
تسلیم شدن ابو سفیان 233
ورود به مکّه 234
3.غزوۀ حنین و محاصرۀ طائف 239
تقسیم غنایم 242
اعتراض انصار 244
4.غزوۀ تبوک 245
بیان جایگاه علی علیه السّلام نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 247
سپاه«عسرت»(سختی)248
نقشۀ ترور پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 249
نتایج غزوۀ تبوک 250
5.مسجد ضرار 251
6.سال ورود هیئتها 252
اسلام آوردن قبیلۀ ثقیف 252
7.در سوگ ابراهیم 254
بخش سوم:پاکسازی جزیرة العرب از بتپرستی 257
1.بیزاری از مشرکان 257
2.مباهلۀ نصارای نجران 258
3.حجة الوداع 261
سخنان پیامبر در حجة الوداع 264
4.تعیین جانشین 268
5.پیامبران دروغین 273
6.بسیج عمومی در نبرد با روم 274
بخش چهارم:واپسین لحظات 279
1-جلوگیری از نوشتن وصیّت 279
2.دیدار زهرا علیها السّلام با پدر 281
3.آخرین لحظات عمر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 283
4.وفات و مراسم دفن 284
بخش پنجم:خطوط برجستۀ اسلام به عنوان آخرین آیین الهی 289
چرا پیامبر برانگیخته شد؟289
آیین سهل و ساده 290
تعالیم والای اسلام 290
قرآن کریم 292
واجبات و محرمات در اسلام 294
بخش ششم:میراث علمی خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و اله و سلم 297
گلچینی از میراث خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و اله و سلم 304
خرد و دانش 304
منابع قانونگذاری 308
نقش بارز قرآن 309
اهل بیت علیهم السّلام ارکان دینند 311
اصول اعتقادات 315
شرط توحید 316
رحمت الهی 316
نه جبر و نه اختیار 317
خاتمیّت 318
برگزیدۀ خدا 318
مثال باران 319
جانشین پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 319
فضیلت علی علیه السّلام 320
پیشوایان پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم 321
پیشوایان راستین 321
پیامبر و مژدۀ ظهور مهدی علیه السّلام 323
مبانی قانونگذاری اسلامی در روایات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله و سلم 325
الف-ویژگیهای اسلام 325
ب-دانش،و مسئولیّت دانشمندان 325
ج-رفتار اسلامی 326
د-قضاوت و داوری 327
ه-عبادات 327
و-نظام خانواده 328
ز-نظام اقتصاد اسلامی 329
ح-همزیستی اجتماعی 330
ط-سخنان کوتاه و پرمعنا 331
نمونهای از دعاهای حضرت صلّی اللّه علیه و اله و سلم 336
الف-دعای حضرت در ماه رمضان 336
ب-دعای پیامبر در روز بدر 336
ج-دعای حضرت در روز احزاب 337
د-دعای مصونیّت از دشمن 337
ه-دعای ادای دین 338
و-دعای سفره 338
₸