ghaemiyeh.com
سرشناسه : سلطانالواعظین، محمد، ۱۲۷۶ - ۱۳۵۰.
Soltanolvaezin,Mohammad
عنوان و نام پدیدآور : شبهای پیشاور/ مولف سلطان الواعظینشیرازی ؛ محقق عبدالرضا درایتی ؛ [به سفارش] مجمع جهانی شیعه شناسی.
مشخصات نشر : قم: دارالتهذیب ، ۱۳۹۵ -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : ج.۱: 978-600-96815-0-1 ؛ ج.۲978-600-96815-1-8 : ؛ ج.۳978-600-96815-2-5 :
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : Shi'ah -- Controversial literature
موضوع : اهل سنت -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : Sunnites -- Apologetic works
موضوع : شیعه امامیه -- دفاعیهها
موضوع : *Imamite Shia'h -- Apologetic works
شناسه افزوده : درایتی، عبدالرضا، ۱۳۵۲ -
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
شناسه افزوده : The World Center for Shite Studies
رده بندی کنگره : BP۲۲۸/س۸ش۲ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۷۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۴۰۳۵۳۱
مقدمه استاد حسین انصاریان 15
مقدمه مدیر مجمع جهانی شیعه شناسی 19
مقدمه محقق 21
سؤالاتی پیرامون خلافت و امامت 25
سؤالاتی پیرامون احکام 42
مختصری از شرح حال مؤلف 57
روش تحقیق 59
مقدمه مؤلف 65
1- اعتراض اهل ادب و جواب به آنان 68
2- اعتراض اهل خبر و جواب به آنها 69
3- اعتراض محافظهکاران و جواب به آنها 70
غرضورزی دکتر هیکل مصری 81
احمد امین مصری و فجر الاسلام 84
جواب کاشف الغطاء به احمد امین در کتاب اصل الشیعه 86
مردوخ کردستانی و ندای اتحاد و ترهات آن 89
منصفانه قضاوت کنید 95
طول عمر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خرق عادت است 102
احمد کسروی و ترّهات او و اشاره به جواب مقالات او 112
نظری به علت چاپ این کتاب 116
مصادر و اسناد این کتاب از اکابر علمای سنّت و جماعت است 118
اشاره به غلط کاری احمد امین و جواب آنها 120
اشاره به غلط گوییهای کسروی و جواب آنها 132
کتب علمای عامّه در فضایل عترت و اهل بیت طهارت 140
اشعار امام شافعی در اعتراف به فضایل عترت و اهل بیت طهارت علیه السّلام 142
اخبار در فضایل عترت و اهل بیت طهارت علیه السّلام 146
اخبار به وجود حضرت مهدی از طرق اهل تسنّن 154
حدیث عجیبی در فضایل علی علیه السّلام و اشاره به حضرت مهدی 167
حملات کسروی به دین مقدّس اسلام و جواب آن 171
آغاز سفر 183
مجلس مناظره 186
«جلسه اول». 189
جلسه اوّل «لیله جمعه 23 رجب 1345» 191
تعیین نسبت خانوادگی 194
سؤال و جواب هارون و موسی بن جعفرعلیه السّلام در باب ذریه رسول الله صلی الله علیه وآله 196
دلایل کافی بر اینکه اولادهای فاطمه اولادهای پیغمبرند 201
پیغمبر نماز ظهرین و مغربین را به جمع و تفریق ادا میفرمود 210
علت مهاجرت اجداد مؤلف به ایران سید امیر محمد عابد 228
حرکت قافله سادات هاشمی از مدینه و جنگ با قتلغ خان 229
سید امیر احمد شاه چراغ 231
جنگ و شهادت سید امیر احمد شاهچراغ 232
پیدا شدن جسد شاه چراغ 233
سید علاء الدین حسین 234
سید امیر محمد عابد و فرزند ایشان سید ابراهیم مجاب 236
فجایع اعمال بنی امیه 237
واقعه شهادت زید بن علی علیه السّلام 237
شهادت جناب یحیی 240
پیدایش قبر علی علیه السّلام 241
اختلاف در مدفن علی علیه السّلام 243
فرزندان ابراهیم مجاب 246
سادات شیرازی در تهران 248
مادّهی تاریخ 252
وفات مرحوم آقای اشرف الواعظین شیرازی طاب ثراه 252
«جلسه دوم». 257
جلسه دوم «لیله شنبه 24 رجب 1345» 259
اشکال نمودن بر مذهب شیعه 260
پاسخ به اشکال تراشیهای مخالفین 263
معنای شیعه و حقیقت تشیع 264
آیات و اخبار در تشریح مقام تشیع 267
مقام سلمان و ابوذر و مقداد و عمار 279
علت توجه و تشیع ایرانیان در زمان خلفاء و دیالمه و غازانخان و شاه خدابنده 282
ظهور تشیع در دورهی مغولها 288
مناظرهی علامه حلی با قاضی القضاه 288
اسلام تفاخرات نژادی را از بین برد 292
تمام فساد و جنگها روی تفاخرات نژادی میباشد 295
عقاید غلات و مذمت آنها و لعن عبدالله بن سباء 297
اشکال در صلوات بر آل محمد و جواب آن 307
در معنای «یس» و اینکه «س» نام مبارک پیغمبرصلی الله علیه وآله میباشد 308
مراد از آل یاسین آل محمدند 309
صلوات بر آل محمدصلی الله علیه وآله سنت و در تشهد نماز واجب است 313
«جلسه سوم». 321
جلسه سوم «لیله یکشنبه 25 رجب 1345» 323
عقاید زیدیه 324
عقاید کیسانیه 326
عقاید قدّاحیه 328
عقاید غلات 329
عقاید شیعه امامیه اثنا عشریه 330
اشکال راجع به خبر معرفت 334
جواب از اشکال 335
اخبار خرافی در صحیحین بخاری و مسلم 337
اخبار رؤیهْ الله تعالی از اهل تسنّن 341
دلایل و اخبار بر عدم رؤیهْ الله تعالی 347
اشاره به خرافات صحیحین 349
سیلی زدن موسی به صورت ملک الموت 352
انصاف موجب بینایی و اسباب سعادت است 358
نسبت شرک دادن به شیعه 363
در بیان اقسام شرک 366
شرک جلی 366
شرک در ذات 367
عقاید نصاریٰ 367
شرک در صفات 368
شرک در افعال 369
شرک در عبادت 370
در باب نذر 373
شرک خفی 376
شرک در اسباب 378
شیعه از هیچ راهی مشرک نیست 378
آوردن آصف تخت بلقیس را نزد سلیمان 380
آل محمد وسایط فیض حقاند 384
حدیث ثقلین 386
دقت نظر خالی از تعصّب، موجب سعادت است 387
بخاری و مسلم از رجال مردود و جعّال نقل خبر نمودهاند 391
خبر مضحک و اهانت به رسول الله در صحیحین بخاری و مسلم 396
در اسناد حدیث ثقلین 399
حدیث سفینه 404
دعای توسّل 414
شهادت شهید اوّل به فتوای ابن جماعه 417
شهادت شهید ثانی به سعایت قاضی صیدا 420
گفتار نیک جهت جلب مردم منصف 422
اشاره به اعمال ننگین تراکمه و خوارزمیان و ازبکان و افاغنه با ایرانیان 423
تجاوزات خان خیوه به ایران و فتاوای علمای اهل تسنن به قتل و غارت شیعیان 424
فتاوای علمای اهل تسنّن به قتل و غارت شیعیان و حملات عبدالله خان ازبک به خراسان 426
رفتار امرای افاغنه با شیعیان افغانستان 427
تقدیر از امیر امان الله خان 428
شهادت شهید ثالث 429
اقدام شیخ و ایجاد شبهه و تهیه وسیله برای حمله و دفاع از آن 430
در آداب زیارت 432
نماز زیارت و دعای بعد از نماز 433
بوسیدن آستانه قباب ائمه شرک نیست 436
به خاک افتادن و سجده نمودن برادران حضرت یوسف 438
بقای روح بعد از فنای جسم 440
اشکال به بقای روح و جواب آن 442
ظهور اهل مادّه و طبیعت و مقابله ذیمقراطیس با سقراط حکیم 442
اقوال علمای الهی اروپا 443
دفاع مخالفین از خلافت معاویه و یزید و کفر آنها و جواب آن 447
دلایل بر کفر و ارتداد یزید 448
جواز علمای اهل تسنّن بر لعن یزید پلید 453
قتل عام اهل مدینه به جرم شکستن بیعت یزید 456
سرباز گمنام 461
آل محمد شهدای راه حق و زنده هستند 463
«جلسه چهارم». 468
جلسه چهارم «لیله دوشنبه 26 رجب 1345» 470
منّت بر ما نهاده کشف حقیقت نمودید 470
بحث در اطراف امامت 471
بحث در مذاهب اربعه اهل تسنّن و کشف حقیقت 472
دلیلی بر تبعیت مذاهب اربعه نیست 474
امر عجیبی است قابل تأمّل عقلای با انصاف 475
رد امامان و علمای اهل تسنّن به ابوحنیفه 479
امامت در عقیده شیعه ریاست عالیه الهیه است 484
مقام امامت بالاتر از نبوّت عامه است 488
در اختلاف مراتب انبیاء 490
خصیصهی نبوّت خاصّه 492
دلایل بر اثبات مقام نبوّت از برای علی به حدیث منزلت 496
اسناد حدیث منزلت از طرق عامّه 497
شرح حال آمدی 504
سند حدیث منزلت از عمر بن الخطّاب 506
حکم خبر واحد در مذهب جماعت 508
اثبات منازل هارونی برای علی علیه السّلام 513
علی در جمیع صفات شریک و مماثل پیغمبر بود 519
به امر پیغمبر تمام درهای خانهها به مسجد بسته شد مگر درِ خانه علی علیه السّلام 524
تقاضای پیغمبر از علی برای وزارت خود 538
«جلسه پنجم». 546
جلسه پنجم «لیله سه شنبه 27 رجب 1345» 548
کلمه منزلت افاده عموم میکند 548
حدیث منزلت در دفعات متعدّده غیر از تبوک وارد شده 552
خلیفه قرار دادن حضرت موسی برادر خود هارون را و فریب دادن سامری بنی اسرائیل را به گوساله پرستیدن 558
مطابقت حالات امیرالمؤمنین علیه السّلام با هارون علیه السّلام 559
حدیث الدار یوم الانذار و تعیین نمودن پیغمبرصلی الله علیه وآله علی علیه السّلام را به خلافت 562
احادیث مصرّحهی به خلافت علی علیه السّلام 570
شیخ باز هم به صدا آمد 583
احدی منکر فضل صحابه نیست، ولی باید انتخاب افضل نمود 584
نقل خبر در فضیلت ابیبکر و جواب آن که مجعول است 585
شرح حال ابوهریره و مذمّت آن 589
علی از حق و قرآن جدا نمیباشد 590
مظلومیت شیعیان در مقابل مخالفین 596
نسبتهای دروغ و تهمتهای علمای سنّی به شیعیان 596
تهمتهای ابن عبد ربه به شیعیان 597
تهمتهای ابن حزم 600
تهمتهای ابن تیمیّه 601
غلط کاریهای شهرستانی 608
اخبار در مذمّت ابوهریره و حالات آن 610
شرکت ابوهریره با بسر بن ارطاهْ در ظلم و کشتار مسلمین 612
مردود بودن ابوهریره و تازیانه زدن عمر به او 616
در جواب حدیث مجعولی که خدا فرموده من از ابیبکر راضیم، آیا او هم از من راضی هست یا نه؟ 623
اخبار در فضیلت ابیبکر و عمر و ردّ آنها 624
رد خبری که ابوبکر و عمر دو سیّد پیران اهل بهشتاند 630
در حدیث حسن و حسین سیّد جوانان اهل بهشت 634
رد جواب خبری که ابیبکر و عایشه محبوب پیغمبر بودند 639
فاطمه بهترین زنان عالم است 640
اقرار شافعی به وجوب حبّ اهل البیت 649
علی علیه السّلام محبوبترین مردان نزد پیغمبرصلی الله علیه وآله 651
حدیث طیر مشوی 656
بیان حقیقت 663
اهل ذکر آل محمّدند 666
نقل آیه در طریقهی خلافت خلفای اربعه و جواب آن 667
استدلال به آیه غار و جواب آن 672
شواهد و امثال 677
ابراز حقیقت 679
بلعم بن باعوراء 680
برصیصای عابد 681
نزول سکینه بر رسول خدا صلی الله علیه وآله 683
هو المعین
ایامی که کلاس ششم ابتدایی را میگذراندم، در محل زندگیم خیابان لرزاده که یکی از خیابانهای فرعی میدان خراسان تا میدان قیام بود، از برکت وجود علمای منطقه و ائمه جماعات و مردم مؤمن به هر مناسبتی: محرم و صفر، فاطمیه، رجبیه، شعبانیه و ماه مبارک رمضان مجالس مختلف مذهبی تشکیل می شد، که سهم مرحوم آیت الله حاج شیخ علی اکبر برهان در این زمینه از همه بیشتر بود، در آن منطقه در مجالس مذهبی اش از سخنرانان و خطبای به نامی چون خطیب مشهور حاج شیخ محمد تقی فلسفی، حاج سید مهدی قوام، حاج سید اسماعیل شفیعی، حاج سید رضا غروی شاهرودی، حاج میرزا علی حصه ای، حاج محقق خراسانی و سلطان الواعظین شیرازی که از جایگاه ویژه ای در علم و عمل و همچنین
میان مردم محل برخوردار بود استفاده می شد، من جذب این سخنرانان و خطباء بخصوص سخنرانی و خطابه های سلطان الواعظین که اکثر بحث و سخنرانی هایش پیرامون ولایت اهل بیت علیهم السّلام به ویژه امیر مؤمنان صاحب ولایت کلیه قطفیه الهی بود شدم و با او پیوندی عاطفی پیدا کردم، تا زمانی که دست رحمت الهی مرا به حوزه علمیه قم رهسپار کرد.
در ایام تحصیل روزهای پنج شنبه و جمعه برای زیارت پدر و مادرم که از بزرگان و وابستگان به اهل بیت علیهم السّلام گریه کنندگان ناب حضرت امام حسین علیه السّلام
بودند به تهران می آمدم و این در زمانی بود که سلطان الواعظین بر اثر بیماری قلبی خانه نشین بود، با سابقه آشنایی ام با سخنرانی هایش و منبرهایش پنجشنبه به اجازه خود او از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر به عیادتش می رفتم و از مباحث شیرین و پر بارش بهره مند می شدم، انس طرفین ما دو نفر به یکدیگر تبدیل به انس و الفتی شد، تا جایی که آن وجودبزرگوار مرا که هنوز در سخنرانی پختگی لازم را نداشتم به جای خود به مجالس یا منبرهای ایام تبلیغش می فرستاد و این کار او در رشد من و باز شدن گویایی ام در سخنرانی های مذهبی اثر فوق العاده گذاشت.
او مردی با صلابت، با کرامت، اصیل و فوق العاده منیع الطبع و اخلاقی بود به پاس داشت و احترام علما پافشاری داشت در تشویق طلاب زبانی شیرین با او بود، افرادی معدود از علما و تجار محل که مرا در انس با او شناخته بودند گاهی پول قابل توجهی در اختیارم می گذاشتند که به آن حضرت تقدیم کنم، تا پایان عمرش یک بار هیچ پولی را نپذیرفت، تکیه و توکلش به خداوند عجیب بود، داستان سفرش به پیشاور و مباحث مستدل ده شبۀ آن شهر را خودش یک بار برایم تعریف کرد، شیرینی بازگو کردن سفرش هنوز در ذائقه ام چون عسل شیرین است، امید داشتم تا پیش از درگذشتش بقیه کتاب های او که بیش از چهل جلد می شد چاپ شود ولی این امید در دلم ماند و لباس تحقق نپوشید تا لحظات مرگش از عیادتش باز نایستادم، شاهد درگذشتش بودم که با ذکر مداوم همراه بود و نهایتاً روح بلندش به ملکوت پرواز کرد و در جوار حضرت معصومه سلام الله علیها در شهر قم آشیانه آل محمدصلی الله علیه وآله آرام گرفت.
همواره با کتاب با ارزشش (شبهای پیشاور) زنده است. مرحوم انصاری ریاست محترم مجمع جهانی شیعه شناسی آرزوی چاپ این کتاب را در مجمع داشت کتاب چاپ شد ولی حجت الاسلام انصاری به دیار باقی شتافته بود و چاپ آن را ندید، مسلما بهره اش نصیب او هم خواهد بود از مجمع جهانی شیعه شناسی و دست اندرکارانش بسیار تقدیر می کنم که این کتاب با ارزش و گرانبها را به جامعه اسلامی عرضه کردند، برای مؤلفش درخواست رحمت خاص و رضوان از حضرت حق دارم.
8/8/1395
حسین انصاریان
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
«من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق»
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین علیهم السّلام
خداوند تبارک و تعالی مومنین را به اطاعت از خود و پیامبر اکرمش صلی الله علیه وآله و اولی الامر سفارش و دستورمی دهد که : یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أطیعُوا اللهَ وَ أطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی اْلأمْرِ مِنْکُمْ ای اهل ایمان ! از خدا اطاعت کنید و از پیامبرو صاحبان امر خودتان اطاعت کنید. (سوره النساء آیه 59) بعد از نزول این آیه شریفه از رسول اکرم صلی الله علیه وآله سؤال شد، مراد از اولیالامر چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند: «هم خلفائی و ائمة المسلمین» حال این که خلفاء و ائمه المسلمین بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله چه کسانی باید باشند مورد اختلاف بین مسلمین شد تا جایی که مبحث امامت و خلافت بعد از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه وآله و بحث اینکه امامت یک امر الهی و انتصابی است یا انتخابی محققان و پژوهشگران را به خود مشغول کرده.
و در طول تاریخ قلم پژوهشگران را و هر صاحب قلمی در حد توان خویش در این زمینه به بررسی مسأله امامت و جانشینی بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله پرداخته و همچنیین مناظره هایی و مباحثاتی در جانشینی و خلافت بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله بین علمای مسلمانان صورت گرفته از جمله این کتاب حاضراست که بین یکی از
علمای شیعه مرحوم سلطان الواعظین شیرازی و علمای اهل سنت کشمیر صورت گرفته که در آن به آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله که در کتب معروف اهل تسنن ذکر شده، استدلال شده است.
به امید اینکه این کتاب مورد تحقیق و توجه عموم مردم قرار گیرد و نشان دهنده راه و دست گیرنده و هدایت کننده باشد.
در پایان ازهمکاران مجمع که در انجام این کار تقبل زحمت فرمودند کمال تشکر می کنیم و خداوند را سپاسگذاریم که معارف دینی را همواره از رهگذر همت مؤلفان حقیقتجو یاری رسانده است.
کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الاسلام اجرا، ادام الله ظله و دامت افاضاته.
والسلام علیکم و علی جمیع اخواننا المؤمنین
آیت پیمان
مدیر مجمع جهانی شیعه شناسی
با وجود مقدمه مفصلی که مؤلف بر کتابش نوشته است، بنا نداشتم مقدمهای بنویسم، لکن نکته مهمی که در سرتاسر این کتاب به آن پرداخته نشده، مرا بر این داشت تا دربارهی آن موضوع نکاتی را به اختصار یادآور شوم.
در میان مذاهب اسلامی تنها مذهب برخاسته از قرآن و سنت راستین رسول اکرم صلی الله علیه وآله، مذهب شیعه است. تشیع در هیچ زمان و در هیچ وضعیتی با ظلم و استبداد سازش ننموده و تسلیم حکومتها و حاکمان جور نشده است. از اینرو همواره مورد تهاجم دشمنان بوده و حکومتهای استبدادی از هرگونه تلاش برای ضربه زدن بر این مذهب کوتاهی نکردند.
شیعه با تمسک به کلام امیرالمؤمنین علیه السّلام که در وصیتش به حسنین علیه السّلام فرمود: «کونا للظالم خصماو للمظلوم عونا»؛(1)«دشمن ظالمان و یاور مظلومان باشید» همواره با همه مظاهر استبداد در ستیز بوده و حمایت از مظلومان را شعار خویش قرار داده است.
در مکتب خلفاء نه تنها اثری از مبارزه با ظلمپیشگان و حکومتهای مستبد به چشم نمیخورد، بلکه تمام تلاش خود را در توجیه استبداد حکومتهای جور به کار برده و با احادیثی که به رسول اکرم صلی الله علیه وآله نسبت دادهاند، به پیروان خود القا
1) نهج البلاغه، ص977، نامهی 47 (من وصیته له للحسن والحسین علیه السّلام لما ضربه ابن ملجم).
میکنند که وظیفه ملت فرمانبرداری از حاکمان جامعه است؛ اگرچه آنان دامنشان به ظلم و ستم آلوده باشد؛ زیرا آنان مسئول کارهای خویش و ملت نیز مسئول کارهای خود است.(1)
با توجه به آنچه بیان شد، همواره حکومتها، با تمام توان و امکانات خود درحال مبارزه با مذهب شیعه بوده و از گسترش فرهنگ ظلمستیز آن جلوگیری کردهاند. یکی از روشهایی که از آن استفاده کردهاند، محکوم و مقصّر جلوه دادن مذهب تشیع است.
شیعه را طوری معرفی کردند که چون با اکثریت مسلمانان تطابق ندارد راه صواب را نمیپیماید؛ در نتیجه همیشه باید پاسخگوی اعتقادات و اعمال خود باشد. این مسئله به طور طبیعی فرصت پرسشگری و انتقاد به اعتقادات و عملکرد عموم اهل تسنن را از شیعیان سلب کرده است. گرچه ما نمیگوییم شیعیان باید همیشه آغازگر و مهاجم باشند؛ اما دفاع همیشگی به نفع این مذهب نخواهد بود.
بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تاکنون همواره شیعیان متهم شناخته شده و علاوه بر تهمتها و دروغهائی که به این مذهب نسبت میدهند، با طرح انبوهی از سؤالات و شبهات و جوّسازی منفی، این مذهب را در نظر سایر مسلمانان، مذهبی باطل و بیگانه با اسلام معرفی کردهاند.
چهار مذهب تسنن با وجود اینکه دلیلی از قرآن و حدیث صحیح، بر پیروی از آنها ندارند و با وجود همه اختلافاتی که با یکدیگر دارند، جزء مذاهب رسمی
1) صحیح مسلم، 3/1474، کتاب الاماره، باب فی طاعهْ الامر وان منعوا الحقوق.
اسلامی شناخته شدهاند؛ اما مذهب شیعه که با تمسک به آیات قرآن و احادیث صحیح نبوی، همان مذهبی است که تمام مسلمانان باید از آن پیروی کنند، مذهب رسمی اسلامی قلمداد نمیشود.
اگر تنها دروغها و تهمتهایی که به شیعه نسبت دادهاند آشکار شود، اثبات حقّانیت این مذهب نیاز به هیچگونه دلیلی ندارد.
اگر تاکنون نیمی از آنچه اهل تسنن به عنوان سؤال و شبهات بر ضد شیعه مطرح کردهاند، بر عملکرد و اعتقادات اهل تسنن مطرح میشد، نتیجه غیر از آن بود که امروز شاهدیم.
اگر در مجامع علمی و جلسات و مناظرات و مباحثی که بین شیعه و سنی صورت میگرفت درمقابل هر شبههای که بر مذهب تشیع وارد میشد یک سؤال و شبهه هم بر مذهب تسنن مطرح میشد، وضع شیعه امروز اینگونه نبود.
برادران اهل تسنن! قبل از آنکه برای اعمال و اعتقادات شیعیان دنبال دلیل قرآنی و روائی بگردید، کمی به اعتقادات و اعمال خود فکر کنید؛ چه میزان از اعتقادات و اعمال شما با آیات قرآن یا احادیث صحیح نبوی تأیید شده است؟ شما که در هر بحثی مدّعی هستید شیعیان باید از قرآن دلیل بیاورند، آیا خود میتوانید بر اعتقادات و اعمالتان از آیات قرآن دلیل بیاورید؟ چرا در مناظرات و مباحثات علمی به جای آنکه به کتب و احادیث مورد قبول طرفین استدلال کنید، به کتب روایی خود تمسک جسته و دلیل بر حقّانیت خود را هر آنچه خود نقل کردهاید، میدانید؟ چه میزان از اعتقادات و اعمال شما با احادیث مورد قبول شیعه و سنی قابل اثبات است؟
برادران اهل تسنن! خوب است بدانید که بسیاری از اعتقادات و اعمال شیعیان
را میتوان از منابع اهل تسنن اثبات کرد. به همین دلیل مقتضی است هر عاقل منصف، وجدان خود را حاکم نموده و ببیند مذهبی که اکثر اعتقادات و اعمالش از مدارک مخالفین قابل اثبات است، آیا به حق نیست؟ از اینرو شایسته است در این مقدمهی کوتاه، به طرح چند سؤال پرداخته شود، تا روشنفکران منصفِ اهل تسنّن با دقت در این سؤالات به دنبال جوابی منطقی بگردند، تا شاید به این وسیله فطرتهای پاک - که زیر خاکستر تعصّب و جهل پنهان گردیده - حقیقت را دریافته از آن پیروی کنند.
از برادران اهل تسنّن تقاضا دارم این سؤالات را با دقت و خالی از هرگونه تعصّب و عناد، بررسی کنند و علمای خود را نیز مورد سؤال قرار دهند تا به امید خداوند، چهرهی زیبای حقیقت از زیر نقاب جهل و تعصب خارج شده و بر همه حقجویان جلوهگری کند.
برادران اهل تسنّن! آیا تعیین خلیفه رسول اکرم صلی الله علیه وآله کار خوبی است یا نه؟ اگر خوب است، چرا میگویید رسول اکرم صلی الله علیه وآله خلیفهی بعد از خود را تعیین نکرد؟ اگر بد است، چرا ابوبکر و عمر خلیفهی بعد از خود را تعیین کردند؟
برادران اهل تسنّن! به این سؤال دقیقاً و به دور از هرگونه تعصّب فکر کنید و به حکم وجدان و فطرت خود عمل کنید:
آیا هیچ مسلمانی حتی تصوّر این را کرده است که بگوید فهم و درک شیخین از رسول اکرم صلی الله علیه وآله بیشتر است؟ حاشا و کلا!! چرا در مسئله تعیین خلیفه، عقل و درک شیخین را از رسول اکرم صلی الله علیه وآله بالاتر میدانید؟
چرا ادعا میکنید - نعوذ بالله - رسول اکرم صلی الله علیه وآله اهمیت تعیین جانشین برای خود را درک نکرد و برای خود خلیفه تعیین ننمود؟ چرا فکر میکنید رسول اکرم صلی الله علیه وآله مردم را رها کرد تا خود خلیفه تعیین کنند؟ مگر شیخین مصلحت اسلامی
را بهتر از رسول اکرم صلی الله علیه وآله میفهمیدند که نخواستند امت اسلامی بعد از آنان بدون رهبر بماند؟ آیا شرایط زمان رسول اکرم صلی الله علیه وآله برای اسلام و مسلمین حساستر بود یا شرایط زمان شیخین؟
شما میگویید رسول اکرم صلی الله علیه وآله کسی را برای پیشوایی مردم معین نکرد و تعیین آن را به عهده مردم گذاشت، در حالیکه این نظریه مخالف با کتاب و سنت است. خداوند متعال در سورهی بقره درباره حضرت ابراهیم علیه السّلام میفرماید:
إِنّی جَاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمَاماً.(1) «ما تو را به عنوان امام و پیشوای مردم معین میکنیم.»
همچنین درباره حضرت داودعلیه السّلام میفرماید:
یَا دَاوُدُ إِنّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقّ.(2) «ای داود! ما تو را خلیفه روی زمین قرار دادیم پس در میان مردم حاکم به حق باش».
حضرت موسی علیه السّلام از خداوند درخواست میکند که جانشین بعد از او را معین نماید:
وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی.(3) خداوند در قرآن کریم در رابطه با بنیاسرائیل میفرماید:
وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا.(4) «از میان ملت بنی اسرائیل افرادی را به عنوان رهبر و پیشوا انتخاب نمودیم.»
با دقت در این آیات و توجه به کلمه «جعل» که به معنای نصب و تعیین است و در تمام این آیات به خداوند نسبت داده شده، روشن میشود که تعیین و انتخاب خلیفه نه تنها به دست مردم نیست بلکه به دست پیامبر صلی الله علیه وآله هم نمیباشد. تعیین حاکم تنها باید توسط خداوند انجام شود.
ابن کثیر در «البدایهْ و النهایهْ»(5)
حدیثی از زهری نقل میکند که رسول
اکرم صلی الله علیه وآله قبایل عرب را به اسلام دعوت میفرمود، برخی از شخصیتهای بزرگ قبایل مانند؛ بنی عامر بن صعصعهْ به حضرت گفتند: اگر ما تو را یاری کنیم و کار تو بالا بگیرد، آیا ریاست و جانشینی تو به ما خواهد رسید؟ حضرت در جواب فرمودند: تعیین رهبری به دست من نیست بلکه به دست خداست و هر کس را بخواهد انتخاب خواهد کرد. وی گفت: ما حاضر نیستیم خود را فدای اهداف تو کنیم و پس از پیروزی تو، منصب ریاست به افراد دیگر برسد.
همچنین مشابه این قضیه با قشیر بن کعب بن ربیعه نیز اتفاق افتاد.
با دقت در این دو جریان و جریانات مشابه، روشن میشود زمانی که رسول اکرم صلی الله علیه وآله بیش از هر زمان نیاز به یاور و مدافع داشت و اگر این قبایل به اسلام گرایش پیدا میکردند، هم برای اسلام و هم برای رسول اکرم صلی الله علیه وآله پشتگرمی و تقویت چشمگیری به حساب میآمد؛ اما پیامبرصلی الله علیه وآله با رد پیشنهاد آنها فرمودند: انتخاب جانشین در دست خداست و من اختیاری در این امر ندارم.
برادران اهل تسنن! آیا میدانید وقتی رسول اکرم صلی الله علیه وآله برای چند روز از مدینه خارج میشدند یکی از اصحاب را به عنوان جانشین خود در مدینه معین میفرمودند.
همچنان که قرطبی نیز به این امر اشاره دارد.(1)
ابن حجر مینویسد: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در جنگهای فراوانی ابن ام مکتوم را به
1) الجامع لاحکام القران، قرطبی 1/268، ذیل آیه 30 سوره بقره.
عنوان جانشین خود در مدینه معین میکرد.(1)
همچنین عظیم آبادی در عون المعبود 8/106، ح 2929، کتاب الخراج والفیء والإمارهْ، باب فی الضریر یولی و متقی هندی در کنز العمال، 8/268، ح 22860، کتاب الصلاهْ، باب 5، فی آداب الامام، به جانشینی ابن ام مکتوم اشاره دارند.
مسعودی نیز مینویسد: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در غزوهْ السویق و غزوه بنی قینقاع أبالبابه را جانشین خود در مدینه قرار داد.(2)
آیا ممکن است پیامبری که هرگاه از مدینه خارج میشد برای خود جانشین تعیین میکرد و هر زمان که جایی توسط مسلمانان فتح میگردید، نمایندهای به آنجا میفرستاد، حال که به سفر همیشگی آخرت میرود، امت اسلامی را بدون رهبر رها کند؟
آیا در موارد یاد شده و موارد مشابه، یک مورد سراغ دارید که پیامبرصلی الله علیه وآله انتخاب جانشین را به عهده مردم گذاشته باشد، یا در یک مورد با مسلمانان در مورد جانشین خود مشورت کرده باشد؟
برادران اهل تسنّن! آیا تا به حال از علمای خود پرسیدهاید که جانشین رسول اکرم صلی الله علیه وآله چگونه باید تعیین شود؟ آیا بیعت و رأی مردم مهم است یا تعیین خلیفه قبلی و یا نظر شورا؟
اگر ملاک و معیار در تعیین خلیفه، بیعت عمومی و رأی اکثریت مردم باشد،
خلافت عمر و عثمان نامشروع است؛ زیرا هیچ کدام با بیعت و رأی مردم، خلیفه نشدند؛ عمر با تعیین ابوبکر و عثمان با نظر شورا به خلافت رسیدند. گرچه خلافت ابوبکر هم با اجماع و بیعت عمومی و رأی اکثریت نبوده است، بلکه عموم بنی هاشم و امیرالمؤمنین و زبیر و عباس و ابوذر و مقداد و سلمان و گروهی از خارج مدینه و عدهای دیگر، با خلافت ابوبکر مخالف بودهاند.
ابن حزم(1)
مینویسد:
«ولعنة الله علی کل اجماع یخرج عنه علی بن أبی طالب علیه السّلام ومن بحضرته من الصحابه».
لعنت خدا بر هر اجماعی که علی بن ابی طالب علیه السّلام و اطرافیان او از صحابه در آن اجماع نباشند.
کسانی هم که با ابوبکر بیعت کردند، یا بر اثر ترس و تهدید و یا طمع و امثال آن بوده است. همچنانکه بخاری(2)
به تهدید مردم برای بیعت گرفتن برای ابوبکر اشاره میکند و این سند بهترین گواه بر بیارزش بودن بیعت مردم با ابوبکر است. بخاری به نقل از عایشه زمانی که جریان سقیفه را نقل میکند، مینویسد:
«لقد خوّف عمر الناس».
عمر مردم را تهدید کرد و ترسانید.
این بحث به طور مفصل در مجلس هفتم از همین کتاب خواهد آمد.
اگر بگویید خلیفه رسول اکرم صلی الله علیه وآله با تعیین خلیفه قبلی مشخص میشود، خلافت ابوبکر و عثمان باطل است؛ زیرا ابوبکر با بیعت وعثمان با نظر شورا خلیفه شدند. اگر معیار در نصب جانشین پیامبر صلی الله علیه وآله را نظر شورا بدانید، خلافت شیخین مشروعیت ندارد؛ زیرا هیچ کدام با نظر شورا خلیفه نشدند.
برادران اهل تسنّن! آیا میشود امر مهمی همچون جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، بدون هیچ شرط و معیاری مشخص و تنها با سلیقههای مختلف دست به دست شود؟
آیا عقل باور میکند که چنین مسئلهی مهمی، گاهی با بیعت، گاهی با تعیین، گاهی با شورا و گاهی با... مشخص شود؟
اگر شما صاحب کارخانهای بزرگ باشید که با سختیهای فراوان از ابتدا آن را تأسیس کردهاید، حال که میخواهید بعد از خود برای این کارخانه، مدیر عامل تعیین کنید آیا هیچ شرطی را مطرح نمیکنید؟ آیا هر کس با هر شرایطی که آمد مدیریت او را میپذیرید؟ قطعاً یک مدیر عاقل چنین عمل نمیکند. حال که برای مدیریت یک کارخانه شرایطی مطرح است، آیا جانشینی رسول اکرم صلی الله علیه وآله از مدیریت یک کارخانه هم کمتر است که بدون معیاری مشخص میان چند نفر در گردش باشد؟
برادران اهل تسنّن! آنچه تاکنون خوب فرا گرفتهاید این است که اگر کسی به اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله توهین کند حکمش چیست، اما آیا تا به حال از علمای خود پرسیدهاید که وقتی حکم توهین کننده به اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله دستکم نفاق است، حکم توهین به شخص رسول اکرم صلی الله علیه وآله چه خواهد بود؟!
برادران اهل تسنّن! آیا تا به حال صحیح بخاری را که بعد از قرآن صحیحترین کتب میدانید به دقت خواندهاید؟ آیا آنجا که بخاری جریان تأسفبار کنار بستر پیامبرصلی الله علیه وآله را نقل میکند خواندهاید؟
بیگمان یا آن جریان را برای شما نخواندهاند، یا اگر خواندهاند، نگذاشتهاند به دقت در اطراف آن بیندیشید.
بخاری در صحیح خود از ابن عباس حدیثی نقل میکند که گفت:
زمانی که بیماری پیامبرصلی الله علیه وآله شدت گرفت، فرمود: دوات و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید.(1)عمر بن الخطاب گفت: درد بر او غلبه کرده (هذیان میگوید). قرآن ما را بس است.
سپس بین اصحاب اختلاف شد بعضی میگفتند بگذارید پیامبر وصیت کند.
عدهای هم کلام عمر را تکرار میکردند و سر و صدا بلند شد. در این هنگام پیامبرصلی الله علیه وآله فرمودند: بیرون روید که نزاع نزد من سزاوار نیست.
با توجه به اینکه این حدیث علاوه بر منابع دیگر در صحیح بخاری هم نقل شده است لذا از جهت صحت و اتقان جای هیچ گونه تردیدی نیست. به عبارت دیگر این حدیث از جهت سند کاملا صحیح و نشانگر وقوع چنین واقعهای میباشد. آنچه باید به آن پرداخته شود دلالت و محتوای حدیث است که با دقت درآن پاسخ بسیاری از سؤالات روشن میشود.
آنچه بهطور آشکار از متن این حدیث استفاده میشود تقابل بعضی از صحابه
1) صحیح بخاری، کتاب العلم، باب کتابهْ العلم.
با رسول اکرم صلی الله علیه وآله است. بهطور طبیعی این سؤال تقویت میشود که برادران اهل تسنن تا چه حد احترام رسول اکرم صلی الله علیه وآله را لازم میدانند؟ آیا بر طبق مبانی اهل تسنن، جایز است با اوامر رسول اکرم صلی الله علیه وآله مخالفت شود و آیا در این مسأله تفاوتی بین صحابه و غیر آن وجود دارد؟ آیا اهل تسنن مطلبی مهمتر از عمل به اوامر پیامبر و حفظ احترام آن حضرت را قائلند که میتوان به دلیل آن، نه تنها با اوامر رسول اکرم صلی الله علیه وآله مخالفت کرد بلکه با کمال جسارت زبان به دشنام آن حضرت گشود؟ و آیا در مذهب اهل تسنن شأن و احترام پیامبرصلی الله علیه وآله بالاتر است یا صحابه؟ و آیا حکم تبعیت از اوامر پیامبر و حفظ احترام آن حضرت، برای همه مسلمانان وضع شده یا صحابهی آن حضرت از این حکم خارجند؟
اینها سؤالاتی است که با دقت در متن این حدیث برای هر مسلمان منصفی مطرح است که در جای خود باید به طور مفصل به آن پرداخته شود.
آنچه ما در این جا در مقام تبیین آن هستیم بررسی اجمالی دلالت و محتوای این حدیث است. در این رابطه نکاتی را یادآور میشویم:
نکته اول: تمام مسلمانان معترفند، هر کلامی که با قرآن مخالف باشد بیارزش و باطل است، گرچه آن کلام را به پیامبر نسبت دهند.
محتوای این جریان از دو جهت قابل بررسی است: اول: مخالفتهایی که اصحاب و مخصوصاً خلیفهی دوم با آیات قرآن کردند. دوم: توهینی که شخص خلیفهی دوم نسبت به مقام پیامبرصلی الله علیه وآله روا داشت.
جهت اول: با دقت در این جریان آشکار میشود که صحابه حداقل با سه آیه از آیات قرآن مخالفت کردند:
اول: آیا مخالفت خلیفه دوم و همراهان او با دستور رسول اکرم صلی الله علیه وآله، مبنی بر حاضر کردن دوات و قلم جهت نوشتن وصیتی که تا ابد مسلمانان را از گمراهی نجات دهد، مخالفت با این آیه شریفه نیست که خداوند در سورهی حشر آیه 7 میفرماید:
مَا آتَاکُمُ الرّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا.(1) «از اوامر پیامبر اطاعت و از نواهی آن حضرت اجتناب کنید».
دوم: آیا سر وصدا و نزاع صحابه کنار بستر پیامبر، تا حدّی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آنها را اخراج فرمود، مخالف با این آیه شریفه نیست که خداوند در سوره حجرات آیه 2 میفرماید:
یَا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النّبِیّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ وَأَنتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ.(2) «ای کسانی که ایمان آوردهاید صدایتان را بلندتر از صدای پیامبر نکنید و همچنانکه بعضی از شما با بعضی دیگر بلند سخن میگویید با او به صدای بلندسخن مگویید مبادا بیآنکه بدانید کردههایتان تباه شود».
سوم: آیا کلام خلیفه دوم که گفت: درد بر پیامبر غلبه کرده، قرآن ما را بس است کنایه از اینکه سخنان پیامبر اعتباری ندارد، مخالف با این آیه قرآن نیست که خداوند در سوره نجم آیه 3 و 4 میفرماید:
وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلّا وَحْیٌ یُوحَی.(3)
«پیامبر از روی هوس سخن نمیگوید بلکه آنچه میگوید وحی است».
جهت دوم: توهینی که خلیفه دوم بر پیامبر روا داشته به چند عبارت نقل شده است: بخاری در صحیحش به این لفظ آورده است:
«قال عمر ان النبی غلبه الوجع وعندنا کتاب الله حسبنا».
مسلم در صحیحش(1)
علاوه بر آنچه بخاری نقل کرده، به این لفظ نیز آورده است:
«ان رسول الله یهجر».
غزالی در «سر العالمین»(2)
اینگونه نقل کرده است:
«دعوا الرجل فانه لیهجر».
از مجموع عبارات نقل شده آنچه میتوان استفاده کرد این است که خلیفه دوم با این جملات بیاعتباری کلام پیامبر را بر اثر بیماری اعلام داشته است و به تعبیری، نسبت هذیان به رسول اکرم صلی الله علیه وآله داده است. شکی نیست که نسبت دادن این کلمات توهینآمیز به افراد عادی، قبیح است؛ چه رسد به مقام شامخ پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله.
برادران اهل تسنّن! خوب فکر کنید، کسی که چنین توهینی به پیامبر صلی الله علیه وآله روا دارد، چه حکمی دارد؟ چرا وقتی به خلفا توهین میشود، برآشفته میشوید و حکم صادر میکنید، ولی هنگامی که رسول اکرم صلی الله علیه وآله مورد توهین قرار میگیرد سکوت میکنید؟ آیا احترام خلفا بیشتر از پیامبر است؟
اگر تاکنون به کتب حدیثی و فقهی خود مراجعه نکردهاید، بدانید که اکثر
محدّثان و فقهای اهل تسنّن توهین کننده به رسول اکرم صلی الله علیه وآله را کافر و واجب القتل میدانند و یا دست کم او را منافق معرفی میکنند.
حال بگویید آیا عمربن الخطاب چنین توهینی به رسول اکرم صلی الله علیه وآله کرده است، یا بخاری دروغ میگوید؟
البته این جریان به اندازهای روشن است که نه تنها در صحیحین، بلکه در منابع فراوان دیگر اهل تسنّن آمده است و در همین کتاب به طور مفصل به آن اشاره شده است.
نکته دوم: در این نکته نیز دو جهت بررسی میشود:
جهت اول: اگر به کلمات خلیفه دوم درکنار بستر پیامبرصلی الله علیه وآله استناد کرده بگویید - نعوذ بالله - کلمات پیامبرصلی الله علیه وآله در حال بیماری حجت نیست، چطور مدعی هستید که همین پیامبرصلی الله علیه وآله با همین حالت بیماری در روزهای آخر عمر خود، ابوبکر را به عنوان امام جماعت به مسجد فرستاد و این را نیز دلیل بر مشروعیت خلافت او میدانید. اگر کلام بیمار حجت نیست، همچنان که خلیفه دوم ادعا کرده، چگونه به این حدیث ساختگی استناد نموده و برای ابوبکر فضیلت میتراشید؟ اگر غلبه درد باعث بیاعتباری کلام پیامبرصلی الله علیه وآله میشود چرا در این جا کلام پیامبرصلی الله علیه وآله را معتبر میدانید؟
جهت دوم: این جریان هم قابل تأمل است که ابوبکر نیز در مرض موتش قلم و کاغذ خواست و عمربن الخطاب هم حضور داشت، اما مانع از وصیت ابوبکر نشد و نگفت درد بر او غلبه کرده، قرآن ما را بس است! بلکه در مقام تبلیغ وصیت ابوبکر برآمد.
برادران اهل تسنّن! به دقت این دو جریان را بررسی کنید و به دور از هرگونه تعصّب و لجاجت بیندیشید که چرا عمربن الخطاب در لحظات پایانی عمر رسول اکرم صلی الله علیه وآله، از وصیت آن حضرت جلوگیری کرد، ولی نسبت به وصیت ابوبکر هیچگونه اعتراضی ننمود؟! بلکه مردم را ملزم میکرد که به آن عمل کنند؟
اگر پیامبرصلی الله علیه وآله هم به آنچه ابوبکر وصیت کرد، سفارش مینمود باز هم عمر مانع وصیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله میشد؟ مگر وصیت آن حضرت چه بود که عمر به خشم آمد و زبان به دشنام رسول اکرم صلی الله علیه وآله گشود؟! در اینجا مناسب است به محتوای هر دو وصیت اشاره کنیم:
ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(1)به نقل از احمدبن ابی طاهر صاحب تاریخ، حدیثی نقل میکند که مضمون وصیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله روشن میگردد.
ابن ابی الحدید سند کامل این حدیث را ذکر نکرده، لکن در انتهای حدیث مینویسد: این حدیث را احمد بن ابی طاهر با سند کامل نقل کرده است.
خلاصهی آنچه که ابن ابی الحدید نقل کرده است این است که:
ابن عباس میگوید: در اول خلافت عمر روزی بر او وارد شدم، بعد از سؤالاتی که از من پرسید این سؤال را مطرح کرد که پسر عمویت علی چه میکند؟ آیا هنوز گمان میکند که پیامبر او را خلیفه مسلمین قرار داده است؟ ابن عباس میگوید: گفتم آری و علاوه بر این، من نسبت به ادعای
1) شرح نهج البلاغهْ، ابن ابی الحدید، 12/20، خطبه 223، نکت من کلام عمر وسیرته.
علی از پدرم عباس پرسیدم او گفت: علی راست میگوید. عمر گفت: پیامبر نسبت به خلافت علی نظر داشت حتی در مرض فوتش خواست به اسم علی تصریح کند ولی من به جهت دلسوزی و حفظ اسلام مانع شدم.
«ولقد أراد أن یصرّح بإسمه فمنعت من ذالک اشفاقا وحیطة علی الاسلام...».
طبری(1)
و ابن اثیر(2)
و ابن کثیر(3)
و ابن خلدون(4)
و دیگران جریان وصیت ابوبکر را نقل کردهاند که ما این جریان را از طبری نقل میکنیم:
طبری به نقل از محمد بن ابراهیم بن حارث مینویسد:
ابوبکر در مرض موتش عثمان را طلبید و به او گفت بنویس به نام خداوند بخشنده مهربان، این عهدنامه و وصیت ابوبکر بن ابی قحافه است به سوی مسلمین، اما بعد؛ سپس ابوبکر بیهوش شد. عثمان نوشت: اما بعد به خلافت برگزیدم برای شما عمر بن الخطاب را و بهتر از او را برای شما نیافتم. سپس ابوبکر به هوش آمد و به عثمان گفت: بخوان آنچه نوشتهای. عثمان آنچه نوشته بود خواند. ابوبکر تکبیر گفت و آن نوشته را تایید کرد سپس به عثمان گفت: ترسیدی که اگر من به هوش نیایم و خلیفه را معین نکنم مردم اختلاف کنند؟ عثمان گفت: بلی. ابوبکر گفت خدا تو را جزای خیر دهد.
سپس در ضمن حدیثی دیگر از اسماعیلبن قیس نقل میکند که گفت:
عمر بن خطاب را دیدم که با گروهی نشسته است و در دستش نوشتهای است و میگوید: ای مردم! بشنوید و اطاعت کنید گفتار خلیفه رسول خدا را؛ او گفته است بهتر از عمر را نیافتهام. اسماعیل میگوید: «شدید» غلام ابوبکر نیز همراه عمر بود و نوشتهای که تصریح به خلافت عمر شده بود را همراه داشت.
با توجه به متن هر دو وصیت، آیا ممانعت عمر از وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برای حب ریاست نبوده است؟ زیرا اگر به قول عمر «کتاب خدا ما را کافی است» و نیازی به سفارش و وصیت پیامبر نداریم، چطور در زمان ابوبکر علاوه بر کتاب خدا به وصیت ابوبکر هم نیازمند شدیم؟
کسی که به این مطلب معتقد باشد، یا - نعوذا بالله - سخنان ابوبکر را معتبرتر از پیامبر میداند - که بعید است مسلمانی چنین اعتقادی داشته باشد - و یا باید بگوید که این کار عمر از روی هوای نفس و به جهت کسب قدرت بوده است و به همین دلیل نگذاشته پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در لحظات آخر عمر، وصیتی بنماید تا مسلمانان بعد از او گمراه نگردند؛ به عبارت دیگر اگر امروز بین مسلمانان تفرقه افتاده و عده زیادی از مسلمانان به گمراهی کشیده شدهاند، به خاطر آن است که خلیفه دوم در روزهای آخر عمر پیامبرصلی الله علیه وآله مانع از وصیت آن حضرت شد. آن هم وصیت مهمی که به تعبیر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله:
«أکتب لکم کتاباً لن تضلوا بعدی».
چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید!
نکته سوم: برادران اهل تسنّن! کسی که به مقام رسول اکرم صلی الله علیه وآله چنین توهینی کند آیا لیاقت جانشینی رسول اکرم صلی الله علیه وآله را دارد؟ مگر شما نمیگویید حکم کسی که به پیامبر توهین کند... . مگر ابوبکر کنار بستر پیامبر نبوده؟ مگر توهین عمر را نشنیده؟ چرا او را به عنوان خلیفه بعد از خود نصب کرد؟ آیا کسی که در واگذاری مقام خطیر رهبری امت اسلامی، سهلانگاری کرده و حتی ضروریترین شرط این منصب را - که احترام و ادب نسبت به رسول الله صلی الله علیه وآله است - مراعات نمیکند و کسی را به عنوان خلیفه معین میکند که احترام پیامبر را نگاه نداشته و بیپروا به آن حضرت اهانت میکند، آیا چنین شخصی خود صلاحیت جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله را دارد؟ و بالاخره آیا توهین کننده به پیامبرصلی الله علیه وآله - با توجه به حکمی که بزرگان اهل تسنّن برای چنین شخصی صادر کردهاند - اجازه دارد برای بعد از خود جانشین تعیین کند؟!
برادران اهل تسنّن! شما حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل میکنید که حضرت فرمود:
«مثل أصحابی کالنجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم».
اصحاب من همانند ستارگاناند، از هر کدام پیروی کنید هدایت میشوید.
آیا تا به حال به شما گفتهاند که عمر بن خطاب به یکی از صحابی اهل بدر (حاطببن ابی بلتعه) ناسزا گفت و او را منافق نامید؟(1)
1) صحیح مسلم، ج 4، ص1941، ح 2494، کتاب فضائل الصحابه، باب من فضائل اهل البدر وقصهْ حاطب بن ابی بلتعهْ.
آیا تاکنون شنیدهاید که امّ المؤمنین عایشه به عثمان توهین میکرده و او را «نعثل» میخوانده! نعثل به معنای کفتار است و به مردی یهودی نیز گفته میشد؟(1)
آیا تا به حال به شما گفتهاند که اصحاب پیامبر حتی گاهی در حضور رسول اکرم صلی الله علیه وآله چه کلمات زشت و رکیکی به یکدیگر نسبت میدادند؟
در همین کتاب به توهینهایی که صحابه به یکدیگر میکردند، به طور مفصل اشاره شده است.
برادران اهل تسنّن! - با توجه به آنچه نقل شد - چرا هنگامی که توهینی نسبت به صحابه میشود مضطرب شده، حکم کفر و قتل صادر میکنید؟
مگر نه این است که خودتان حدیث نقل کردید که پیروی از صحابه رسول اکرم صلی الله علیه وآله باعث هدایت است؟
اگر سبّ صحابه کفر است، آیا جرأت میکنید عمربن الخطاب و امّ المؤمنین عایشه و حتی عثمان را - که کلمات زشتی به عمار بن یاسر، آن صحابی جلیلالقدر میگفته که زبان از تکرار آن شرم دارد و ما در همین کتاب به طور مفصل به آن اشاره کردهایم - به این حکم محکوم کنید؟
برادران اهل تسنّن! اگر هدف و نظر پیامبر در مسأله خلافت، تعیین ابوبکر یا
1) تاریخ طبری، ج 3، ص477، حوادث سال 36، قول عائشهْ والله لأطلبنّ بدم عثمان.
عمر بود، چرا آنان را در بیماری رحلتش (که قبلاً خبر نزدیک شدن رحلتش را داده بود) تحت فرماندهی اسامهْ بن زید به جبهه اعزام فرمود؟(1)
این مطلب نیز روشن است که به حکم عقل، برای فرماندهی لشکر باید تواناترین، مدیرترین و شجاعترین فرد انتخاب شود. دقت کنید که چرا به رغم حضور شیخین در سپاه مسلمانان، رسول اکرم صلی الله علیه وآله آنها را لایق برای فرماندهی لشکر ندانست، بلکه اسامهْ بن زید را که نوجوانی بیش نبود به فرماندهی انتخاب کرد؟
کسانی که پیامبر آنها را لایق فرماندهی سپاه نمیداند، چگونه لیاقت جانشینی پیامبررا که مقامی بسیار بالاتر است، دارند؟
برادران اهل تسنّن! شما میگویید شیخین مصداق این آیه هستند که میفرماید:
وَعَدَ اللهُ الّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنّهُمْ فِی الْأَرْضِ.(2) «خداوند وعده داده افراد با ایمان و دارای عمل صالح را به خلافت در زمین برساند».
خوب میدانید که اگر ابوبکر و عمر به دستور پیامبرصلی الله علیه وآله عمل میکردند و همراه لشکر اسامه از شهر بیرون میرفتند، قطعاً شخص دیگری خلیفه میشد، بنابراین چگونه سرپیچی از فرمان پیامبر زمینه اجرای وعده الهی شد؟
برادران اهل تسنّن! شما که به جای سجده بر زمین و هر آنچه از زمین میروید به شرط آنکه خوراک و پوشاک انسان نباشد، بر فرش و موکت و امثال آن سجده میکنید، آیا از علمایتان پرسیدهاید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله بر چه چیزی سجده میکرده است؟ آیا ابوبکر و عمر بر آنچه شما امروز سجده میکنید سجده میکردند؟ مگر در زمان پیامبر و خلفا، فرشها و موکتهای امروزی بوده است؟
آیا تاکنون در جستوجوی این بودهاید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله بر چه چیزی سجده میکرد؟ با مراجعه به تاریخ آشکار میگردد که پیامبر بر زمین سجده میفرمود و زمین مسجد پیامبر از خاک یا سنگ بوده، یا نهایت حصیر و فرشهایی که از درختان درست میشده است.
مگر این حدیث را نشنیدهاید که انس میگوید:
«کان رسول الله صلی الله علیه وآله یصلی علی الخمره ویسجد علیها».(1)
پیامبر قطعه حصیری داشت به نام خمره و بر آن سجده میکرد.
مگر این حدیث را نشنیدهاید که جابر میگوید:
«کنت اُصلّی مع رسول الله صلی الله علیه وآله الظهر فآخذ قبضة من الحَصی فی کفّی حتی
1) مسند احمد بن حنبل، 6/111، مسند عائشه، معجم الکبیر، طبرانی، 12/292، احادیث نافع بن عمر عن ابن عمر. صحیح بخاری، 1/231، ح 368، کتاب الصلاهْ باب الصلاهْ علی الخمره همین حدیث را اینگونه نقل کرده است: عن میمونه قالت: کان النبی صلی الله علیه وآله یصلّی علی الخُمره.
تَبْرد واَضعها بجبهتی إذا سجدت من شدة الحرّ».(1)
نماز ظهر را با پیامبر به جماعت میخواندم. پس مشتی سنگریزه و شن از زمین بر میداشتم تا خنک شود و سپس بر آن سجده میکردم.
برادران اهل تسنّن! چرا وقتی میبینید شیعیان برای نماز خواندن مهر میگذارند غضبناک میشوید؟ مگر مهر از چه درست شده است؟ جز این است که خاک را گل کردهاند، سپس خشک شده و به این صورت در آمده است؟
مگر شما نمیگویید سجده بر خاک افضل است؟ در زندگیهای امروز مگر میشود هر کس که میخواهد نماز بخواند مشتی خاک برداشته، روی فرش بریزد و بر آن نماز بخواند؟ جای تعجب است شما که خود را موظف میدانید نمازها را در پنج وقت بخوانید و میگویید پنج وقت افضل است، چرا حاضر نیستید بر خاک سجده کنید، در حالی که سجده بر خاک نیز افضل است؟!
چرا به شیعیان تهمت میزنید که چون بر مهر سجده میکنند، پس مهر را همانند بت، پرستیده و مشرکاند. اگر سجده بر هر چیز به منزلهی پرستش آن است، پس شما که به فرش و امثال آن سجده میکنید فرش را میپرستید و مشرکید!
برادران اهل تسنّن! چرا در دین خدا بدعت میگذارید؟ چرا آنچه در دین نیست، ندانسته یا مغرضانه داخل در دین میکنید؟ مگر مجازات بدعتگذار را نمیدانید؟ مگر نه این است که شما ادعای مسلمانی میکنید و پیامبرخود را
1) سنن الکبری، بیهقی، 2/105، کتاب الصلاهْ، باب الکشف عن الجبههْ فی السجود.
محمد بن عبدالله صلی الله علیه وآله میدانید؟ مگر نه این است که خود را پیرو سنّت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میدانید؟ در کجای تاریخ ثبت است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله و حتی شیخین بر روی فرشها و موکتهایی که از مواد پلاستیکی و نفتی و مانند آن بافته شده است، سجده میکردهاند؟ به جای آنکه شیعیان از عمل شما به خشم آیند، شما با آنان برخورد میکنید؟ شیعیان بر مهر که همان خاک است سجده میکنند. پیامبر و صحابه هم بر خاک سجده میکردند. پس شیعه به سنت رسول اکرم صلی الله علیه وآله عمل میکند، اما شما جماعت اهل تسنّن، از سنت چه کسی تبعیت میکنید که بر هرچه یافتید سجده میکنید؟ چرا در آنچه به عموم مردم بیخبر از همه جا تلقین میکنید و معلوم نیست از کجا آوردهاید، فکر نمیکنید؟
آیا گمان میکنید در این دوران هم مانند صدر اسلام، تمام اهل تسنّن بدون تحقیق و تفحّص، استدلالهای شما را میپذیرند؟ مگر نمیدانید در این زمان که عصر ارتباطات است اگر کسی مطلبی را ادعا کند باید برای آن دلیل معقول و منطقی ارائه کند وگرنه حرفش پذیرفتنی نیست و این منحصر به تشیع یا تسنّن و اسلام یا هر دین دیگری نمیباشد. این اصلی است که بین عقلا مرسوم است. پس بدانید یا نباید اظهار نظر کنید و سخنگوی اسلام باشید، یا اگر چنین قصدی دارید باید خود را با این اصل مرسوم و عقلایی تطبیق داده، کلام بیمنطق نفرمایید.
برادران اهل تسنن! آیا تاکنون فکر کردهاید که این نماز «تراویح» در ماه مبارک رمضان را چه کسی ابداع کرد؟ شما که خود را سنی میدانید و ادعا میکنید که از سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تبعیت میکنید آیا میدانید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله چنین نمازی را
به این شکل نمیخوانده است؟ آیا میدانید که اول کسی که این نماز را پایهگذاری کرد عمر بود؛ همچنان که بزرگانی از اهل تسنن از قبیل:
طبری،(1)
ابن کثیر،(4)
سیوطی(5)
و دیگران به این امر اعتراف دارند.
آیا تاکنون این حدیث را در «صحیح» بخاری(6)خواندهاید که عبدالرحمن بن عبد القاری میگوید:
در یکی از شبهای ماه رمضان با عمر بن خطاب به مسجد رفتم و مردم را دیدم که به صورت جداگانه و متفرق نماز میخواندند. عمر گفت اگر نماز را به صورت جماعت بخوانند بهتر است، لذا مردم را جمع کرد و ابی بن کعب را امام آنان قرار داد. سپس شبی دیگر که باعمر به مسجد رفتم مردم را دیدم که نماز را به جماعت میخوانند عمر گفت: خوب بدعتی است این.
مگر نمیدانید پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بدعتگذار را گمراه و اهل دوزخ خوانده است؟ آیا این حدیث را در «صحیح» مسلم(7)
نخواندهاید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:
«کل بدعة ضلالة».
هر بدعتی گمراهی است.
1) تاریخ طبری، 3/277، حوادث سال 23 هجری.
2) الاستیعاب، ابن عبد البر، 3/1145، ترجمه شماره 1878، شرح حال عمر بن الخطاب.
3) النهایهْ، ابن اثیر، 1/107، ذیل لغت بدع.
4) البدایهْ و النهایهْ، ابن کثیر، 7/150، حوادث سال 23 هجری، خبر سلمهْ بن قیس الاشجعی والاکراد.
5) تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص131، تاریخ عمر، فی خلافته.
6) صحیح بخاری، 3/100، ح 265، کتاب صلاهْ التراویح، باب فضل من قام رمضان.
7) صحیح مسلم، 2/592، ح 867، کتاب الجمعهْ، باب تخفیف الصلاهْ والخطبه.
آیا این حدیث را در «سنن» نسائی(1)نخواندهاید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:
«کل بدعة ضلالة وکل ضلالة فی النار».
هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش است.
برادران اهل تسنن! آیا تا به حال این فتوای عجیب و خندهآور را از امام بخاری شنیدهاید؟ آیا میدانید که امام بخاری میگوید: اگر دو نوزاد از یک گاو یا بز شیر بخورند، خواهر و برادر رضاعی شده و با هم محرم میشوند و نمیتوانند با هم ازدواج کنند؟
امام سرخسی بعد از آنکه نظر خود را بیان میکند و میگوید اینگونه شیر خوردن سبب محرومیت نمیشود مینویسد:(2)
«وکان محمد بن اسماعیل البخاری صاحب التاریخ یقول: تثبت الحرمة وهذه المسألة کانت سبب اخراجه من بخارا».
محمد بن اسماعیل بخاری صاحب تاریخ میگوید: به وسیله این شیر خوردن محرمیت حاصل میشود. لذا به خاطر همین فتوی او را از بخاری بیرون کردند.
بانوان اهل تسنن! آیا میدانید در مکتب تسنن، زن ارزش و احترامی ندارد تا آنجا که در این مکتب، زن را در ردیف حیواناتی همچون سگ و الاغ و شتر قرار دادهاند؟
مسلم از ابوهریره این حدیث را نقل میکند:
«قال رسول الله صلی الله علیه وآله یقطع الصلاة، المرأة والحمار والکلب».(1)
عبور زن و الاغ و سگ نماز را باطل میکند.
البته این تعبیرات به قدری سنگین و با کرامت زن تنافی دارد که مورد اعتراض شدید آنان قرار گرفته است. عائشه میگوید:(2)
«جعلتمونا بمنزلة الکلب والحمار...».
ما زنان را در ردیف سگ و الاغ قرار دادهاید.
اینها نمونه مختصری از سؤالاتی است که باید جماعت اهل تسنن به آن پاسخ دهند. کسانی که مایل هستند سؤالات بیشتری را دراعتراض به اهل تسنن بدانند به دو کتاب «دریغ از یک جواب» و «چرا سکوت؟!» مراجعه نمایند. ما در این دو کتاب سعی کردهایم با استناد به کتب معتبر اهل تسنن و ارائه تصویری از اصل کتاب، جماعت اهل تسنن را به پاسخگویی دعوت نماییم.
این دو کتاب علاوه بر آنکه شبهات گوناگونی را بر مکتب تسنن وارد میکنند چون به شیوهای جدید مطالب مستند شده، لذا از قوت و استحکام و اعتبار خاصی برخوردار هستند و کسی نمیتواند ادعا کند که فلان مطلب را در کتاب مورد نظر نیافتم چه اینکه ما اصل کتاب را مقابل چشمان خواننده گذاشتهایم و او را از مراجعه به کتب گوناگون بینیاز نمودهایم.
در ادامه مناسب است دربارهی کتاب شبهای پیشاور به نکاتی اشاره کنیم:
این کتاب، یکی از کتابهایی است که در نوع خود از محبوبیت خاصی برخوردار بوده و تاکنون بیش از چهل نوبت تجدید چاپ شده است.
موفقیت این اثر از عوامل گوناگونی سرچشمه گرفته که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1- اولین و مهمترین عامل در موفقیت این اثر - با وجود اینکه بیش از پنجاه سال از تألیف آن میگذرد و همواره به همان شکل اولیه تجدید چاپ شده است - اخلاص مؤلف در نگارش این اثر است.
2- روش مناظره، روشی است که به دلیل تنوّع و تعدّد و کیفیت بیان مطالب، هر خوانندهای را به خود جذب میکند. و از آنجا که این کتاب به این روش تنظیم گردیده و مهمتر اینکه به زبان فارسی تألیف شده، از جذابیت خاصی برخوردار است.
3- جامعیت منابع از یک سو و کثرت موضوعات بررسی شده از سوی دیگر، این کتاب را در ردیف کتب موفق قرار داده است.
با این همه یکی از مهمترین عواملی که استفاده از این اثر ارزشمند را محدودمیکند، همخوان نبودن منابع مورد استناد با کتب موجود است، به گونهای که خواننده و محقق وقتی در پی منبعی که در این کتاب به آن استناد شده میرود در بسیاری از موارد، مطلب مورد نظر را در منبع یاد شده نمییابد. این هماهنگ نبودن به دو دلیل صورت میگیرد:
1- با توجه به اینکه کتاب حاضر حدود پنجاه سال قبل تألیف گردیده و در این مدت، منابع مورد استناد در آن، بارها به صورتهای گوناگون تجدید چاپ شده
است و منابعی که امروز در دسترس ماست با منابعی که مؤلف به آن دسترسی داشته، از نظر چاپ متفاوت است، در نتیجه منابعی که مؤلف به آنها استناد کرده از نظر جلد و صفحهای که گاه مؤلف به آن اشاره کرده مراجعه میکند و مطلب مورد استناد را نمییابد، گمان میکند که مطلب مورد نظر مستند نیست.
متأسفانه در بسیاری از تحقیقات قدیم و جدید این کاستی دیده میشود و باعث محدودشدن استفاده از اینگونه تحقیقات گردیده است.
2- یکی از کارهایی که بعضی از اهل تسنّن مدتهاست به آن مشغولاند، تبدیل و تحریف در منابع خود است؛ به گونهای که با حذف یا جابهجایی بعضی از مطالب، میخواهند بعضی از حقایق را کتمان کنند و این باعث شده است که برخی از مطالبی که مؤلف از کتب اهل تسنّن نقل کرده، در کتبی که امروز در دسترس است، پیدا نشود.
از اینرو تصمیم گرفتیم با مستند کردن این کتاب و استخراج منابع آن و تطبیق آن با چاپهای کنونی، بر ارزش علمی این اثر بیفزاییم، تا علاوه بر عموم مردم، خواص نیز بتوانند از آن بهرهمند گردند.
در اینجا لازم است به دو نکته مهم اشاره کنیم:
نکته اول: آنچه گاهی دربارهی اصل این کتاب مطرح میشود، این است که چنین مناظرهای که مؤلف ترسیم میکند، وقوع خارجی نداشته و این، ساخته و پرداخته خود مؤلف است؛ در جواب میگوییم:
اولاً: تمام مجلاتی که در آن زمان، این مناظره را به چاپ میرساندند، امروز در آرشیوها موجودند؛ همچنان که نسخهای از صفحهی اول مجله «دُرّ نجف» که
از وقوع چنین مناظرهای حکایت میکند، در چاپهای اولیه این کتاب و همچنین در آخرین چاپ نشان داده شده است. علاوه بر اینکه میتوان با سفر به شهر پیشاور و مراجعه به محله هندیها در نزدیکی مسجد رسالدار، از مکان مناظره دیدن کرد و حتی مکانی که سلطان الواعظین در آنجا مینشسته و مناظره میکرده همچنان موجود است و بعضی از بزرگان اخیراً از آن مکان دیدن کردهاند.
ثانیاً: بر فرض که چنین مناظرهای واقع نشده باشد، باز هم به اعتبار این کتاب آسیبی نمیرسد؛ زیرا اعتبار اینگونه کتب، به منابع و استدلالهای مطرح شده در آن است.
نکته دوم: اعتراض دیگری که بعضی ازمغرضان اهل تسنّن دربارهی این کتاب مطرح میکنند، این است که میگویند برخی از منابع مورد استناد در آن مرتبط با اهل تسنّن نیست، بلکه مؤلفان آنها متهم به تشیع هستند.
در جواب این اعتراض میگوییم:
اولاً، در میان اهل تسنّن رسم شده است که هر یک از بزرگانشان فضیلتی از اهل بیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله یا مطاعنی از خلفا و یا حتی مطلبی را که به نفع تشیع باشد نقل کند، متهم به تشیع و رافضی بودن میشود؛ هر چند در جای دیگر به گفته همان عالم استناد میکنند.
ابن حجر در لسان المیزان در شرح حال ابراهیمبن عبدالعزیز بن الضحاک مینویسد:
«ذکره أبو الشیخ ثم أبو نعیم انه قعد للتحدیث فأخرج الفضائل، فأملی فضائل أبی بکر ثم عمر، ثم قال: نبدأ بعثمان أو بعلی فقالوا: هذا رافضی فترکوا
حدیثه». (1)
ابو الشیخ و ابو نعیم آوردهاند که ابراهیم بن عبدالعزیز قرار شد حدیث بگوید. از فضائل آغاز کرد. ابتدا فضائل ابوبکر و سپس فضائل عمر را نقل کرد. آنگاه گفت: نمیدانم از فضائل عثمان شروع کنم یا فضائل علی. به این دلیل او را رافضی خوانده حدیثش را رها کردند.
سپس ابن حجر در نکوهش این تفکر مینویسد:
«هذا ظلم بیّن. فانّ هذا مذهب جماعة من أهل السنّة أعنی التوقف فی تفضیل احدهما علی الآخر وان کان الأکثر علی تقدیم عثمان، بل کان جماعة من أهل السنّة یقدّمون علیّاً علی عثمان، منهم سفیان الثوری و ابن خزیمة».
این ظلمی آشکار است. این کار شیوه گروهی از اهل تسنّن است؛ یعنی برتری دادن یکی را بر دیگری، ولی بیشتر عثمان را ترجیح میدهند؛ گرچه گروهی از اهل تسنّن هم علی را بر عثمان مقدم میدانند که سفیان ثوری و ابن خزیمهْ از آنانند.
از این رو با مراجعه به شرح حال بزرگانی از اهل تسنّن، همانند: احمدبن شعیب نسائی، حاکم نیشابوری، عبدالرزاق صنعانی، واقدی، عبدالله مدینی، عثمانبن ابی شیبه، ابن اسحاق، محمدبن جریر طبری، ابن ابی الحدید، سلیمانبن ابراهیم قندوزی حنفی، محمدبن یوسف گنجی شافعی، ابراهیمبن محمد حموینی، ابن مغازلی شافعی، موفق بن احمد خوارزمی و دیگران آشکار میشود که چگونه
1) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، 1/113، ترجمه شماره 218، شرح حال ابراهیم بن عبدالعزیز بن ضحاک المدینی.
حاضرند به سبب عنادی که با مذهب تشیع دارند، بعضی از بزرگان خود را به دلیل بیان حقایقی متهم به تشیع نموده، در نهایت کلام آنها را بیاعتبار بدانند.
در اینجا مناسب است دربارهی این موضوع به نکاتی اشاره کنیم:
اول: رجالیون اهل تسنّن برای توثیق یک راوی شرایطی را بیان کردهاند، چنان که نووی مینویسد:(1)
«أجمع الجماهیر من أئمّة الحدیث والفقه انه یشترط فیه أن یکون عدلاً ضابطاً بأن یکون مسلماً بالغاً عاقلاً سلیماً من أسباب الفسق وخوارم المروءة متیقّظاً حافظاً...».
بیشتر پیشگامان در فقه و حدیث اجماع دارند که راوی حدیث باید عادل و دارای حافظه قوی باشد. همچنین مسلمان، بالغ، عاقل و ایمن از موجبات فسق و از بین برنده جوانمردی، بینا و نگاهبان باشد.
و نیز ابن صلاح در مقدمهاش(2)به همین شرایط اشاره کرده است.
با توجه به آنچه نقل شد، معلوم میشود که مذهب و اعتقادات راوی در اعتبار یا بیاعتباری گفتههای او نقشی ندارد، چنانکه ابن حجر عسقلانی مینویسد:(3)
«وأما التشیّع، فقد قدّمنا انه إذا کان ثبت الاخذ والاداء لا یضرّه.»
اما تشیع، قبلاً گفتیم که اگر قدرت ضبط و ارائه داشته باشد، ایرادی ندارد و میتوان از او حدیث نقل کرد.
از این کلام ابن حجر استفاده میشود که عقیده راوی در صحت و بطلان سخن او نقشی ندارد، بلکه مهم وثاقت و عدالت اوست.
دوم: در اصطلاح اهل تسنّن، شیعه به سه گروه اطلاق میشود:
ابن حجر در هدی الساری مینویسد:
«والتشیّع محبّة علیّ وتقدیمه علی الصحابه.»(1)
تشیع یعنی دوست داشتن علی علیه السّلام و مقدّم داشتن او بر اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله.
و در «تهذیب التهذیب» مینویسد:(2)
«فالتشیّع فی عرف المتقدّمین هو اعتقاد تفضیل علیّ علی عثمان».
شیعه بودن در میان گذشتگان، اعتقاد بر فضیلت علی علیه السّلام بر عثمان بوده است.
ابن حجر مینویسد:
«وربّما اعتقد بعضهم انّ علیّاً أفضل الخلق بعد رسول الله صلی الله علیه وآله وإذا کان معتقد ذلک ورعاً دیناً صادقاً مجتهداً فلا ترد روایته بهذا.»(1)
چه بسا برخی از غالیان معتقدند که علی پس از پیامبر، برترین خلق است. اگر کسی که این اعتقاد را دارد، پارسا، دیندار، راستگو و مجتهد باشد، به واسطه این اعتقاد، روایتش مردود شمرده نمیشود.
ذهبی در میزان الاعتدال مینویسد:
«فبدعة صغری کغلوّ التشیّع. وکالتشیّع بلا غلوّ و لا تحرف. فهذا کثیر فی التابعین وتابعیهم مع الدین والورع والصدق. فلو ردّ حدیث هؤلاء لذهب جملة من آثار النبویة وهذه مفسدة بیّنه». (2)
بدعت کوچک همانند غلو شیعیان و یا شیعه بیغلو و تحریف است. این اعتقاد در تابعان و تابعان تابعان با اینکه دیندار و پارسا و راستگو هستند، زیاد است. اگر حدیث این گروه قبول نشودمجموعهای از آثار پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نابود میشود و این فسادی روشن است.
سپس در چند سطر بعد این گروه را معرفی میکند:
«فالشیعی الغالی فی زمان السلف وعرفهم هو من تکلّم فی عثمان والزبیر وطلحة ومعاویة وطائفة ممن حارب علیّاً وتعرّض لسبّهم».(3)
شیعه غالی در عرف گذشتگان، کسی است که نسبت به عثمان و زبیر و طلحه و معاویه و گروهی که با علی جنگیدند سخن گفته، به آنان دشنام
میدهد.
ابن عدی در الکامل در شرح حال ابان بن تغلب مینویسد:
«لأبّان أحادیث ونسخ و أحادیثه عامّتها مستقیمة إذا روی عنه ثقة وهو من أهل الصدق فی الروایات وإن کان مذهبه مذهب الشیعة وهو معروف فی الکوفة وقد روی نحواً أو قریباً من مائة حدیث وقول السعدی مذموم المذهب مجاهر یرید به انّه کان یغلو فی التشیّع لم یرد به ضعفاً فی الروایة وهو فی الروایة صالح لا بأس به.»(1)
ابان، احادیث و نوشتههایی دارد که مجموع احادیثش درست است. او در حدیثگویی صادق است؛ گرچه شیعی مذهب است و حدود صد حدیث روایت کرده است و گفته سعدی که او را مذموم المذهب دانسته، مرادش این است که او در شیعه بودنش غلو میکرده، ولی این گفته ضعفی بر روایت ابان وارد نمیسازد و او در نقل حدیث بیاشکال و درستکار است.
بدینسان روشن میشود که سخن راوی - با هر عقیده و مذهبی - معتبر است و مذهب و عقیده او به اعتبار کلامش آسیبی نمیرساند.
شاهد مطلب، روایات فراوانی است که صحاح اهل تسنّن به ویژه صحیح بخاری و مسلم از راویانی با مذاهب گوناگون نقل نمودهاند.
ابن حجر در «هدی الساری»(2)از حدود شصت نفر نام میبرد که صحیحین از آنها حدیث نقل کردهاند، در حالی که آنها دارای مذهبهایی همانند شیعه،
خوارج، قدریه، ناصبی، اباضی، جهمیه و... هستند.
3- کسانی که امیرالمؤمنین علیه السّلام را بر ابوبکر و عمر مقدم بدارند، رافضی گویند.
ابن حجر در هدی الساری مینویسد:
«فمن قدّمه (علی علیه السّلام) علی أبی بکر و عمر، فهو غال فی تشیّعه ویطلق علیه رافضی».(1)
کسی که علی را بر ابوبکر و عمر مقدّم بدارد غلو کننده در تشیع است و به او رافضی گفته میشود.
از میان این سه گروه، تنها گروهی که اهل تسنّن گفتار آنان را معتبر نمیدانند، همین گروه سوم است وگرنه در نظر بزرگان اهل تسنّن، دو گروه اول معتبر و سخن ایشان قابل استناد است.
و پر واضح است کسانی که گاه سلطانالواعظین به کتب آنها استناد کرده است از گروه سوم نیستند، بلکه جزء کسانی هستند که اندک محبت اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله در دل آنان جای داشته و با دیده انصاف به برخی از وقایع نگریستهاند. بنابراین شکی در سنّی بودن آنها نیست؛ چه اینکه به حداقل اصول مذهب شیعه اعتقاد ندارند.
ثانیاً: در صورتی که برخی از منابع مورد استناد توسط مؤلف را قبول نکنند، ما در پاورقی، بعد از اتمام هر بحث، ضمائم فراوانی را از سایر کتب اهل تسنّن در اثبات مطلب مورد بحث گردآوری کردهایم که چه بسا ضمائم در مجموع این کتاب بیشتر از منابعی باشد که مؤلف به آن استناد کرده است.
1) همان.
در اینجا شایسته است این نکته را یادآور شویم که سلطان الواعظین در سرتاسر این کتاب افزون بر 2000 مرتبه به بیش از 210کتاب از اهل تسنّن استناد کرده است که ما علاوه بر استخراج حدود 90% از منابع مزبور، بیش از این مقدار، از دیگر کتب اهل تسنن به آن افزودهایم.
قبل از پرداختن به روش تحقیق، مختصری از زندگی مؤلف را بیان میکنیم:
مرحوم سید الخطباء و المتکلمین سلطان الفضلاء، والواعظین، حاج سید محمد معروف به سلطان الواعظین شیرازی، عالمی کامل و واعظی عامل، از جمله ستارگان درخشنده و مشعلهای فروزان حوزه علمیه قم است.
وی فرزند مرحوم سید علیاکبر (اشرف الواعظین) معروف به اکبر شاه میباشد، در ماه ذی القعدهْ الحرام سال 1314 قمری در تهران متولد شد. پس از گذراندن دوران طفولیت، مقدمات اولیه را در مدرسه پامنار تهران به اتمام رسانید و در سال 1326 قمری با پدر بزرگوارش عازم عتبات عالیات شد. در مدت دو سال که آنجا توقف داشت، تحصیلات سطوح را نزد مرحوم مرندی و شهرستانی به پایان رساند و همراه پدر به کرمانشاه بازگشت.
وی با استفاده از فن بیان و وعظ به نشر معارف اسلامی مشغول گردید. برای تکمیل علم و کمال و انجام وظایف و افاضه و استفاضه، مسافرتهای بسیاری به کشورهای عراق، سوریه، فلسطین، اردن، مصر و هندوستان نموده و با طوایف بسیاری از یهود و هنود و منحرفان از دین، از قبیل بهائیها و قادیانیها، مناظرات دینی و مذهبی انجام داده که مهمترین آنها دو مناظره مبسوطی است که در سال
1345 قمری در هندوستان صورت گرفته است:
مناظرهای که در دهلی، با دانشمندان و براهمه و بتپرستان هند در حضور گاندی، زعیم و قائد هند، برگزار گردیده و در پایان به اثبات حقانیت دین مقدس اسلام و خاتمیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله انجامیده، چنان که در جراید آن زمان درج شده است.
مجلس مناظره بزرگی که با حضور حدوددویست نفر از رجال و بزرگان شیعه و اهل تسنّن در شهر پیشاور پنجاب هند (پاکستان کنونی) با دو عالم بزرگ اهل تسنّن، حافظ محمد رشید و شیخ عبدالسلام انجام میشده، هر شب متجاوز از هشت ساعت به طول میانجامید.
خبرنگاران چهار روزنامه و مجله بزرگ گفت و گوی طرفین را نوشته، در جراید و مجلات خود منتشر میکردند. در پایان شب دهم، شش نفر از بازرگانان و اصناف و اشراف پیشاور در همان مجلس، مذهب حقه جعفریه را اختیار کردند. همان مناظرات پس از سی سال، نخستین بار در سال 1375 قمری به دلیل نیاز اجتماع و در پاسخ به شبههپراکنیهای عدهای مغرض، با بازنگری و مشاوره با حضرت آیت الله العظمی بروجردی به صورت کتاب بزرگی منتشر گردید و پس از آن نیز سالهاست که منتشر میشود و همواره مشعل فروزان حقجویان بوده است.
مرحوم سلطان الواعظین در ده سال پایانی عمر به علت کسالت قلبی از منبر منع و به کلی خانهنشین شد، به گونهای که حتی قادربر حرکت هم نبود. تا اینکه در ماه شعبان 1391 قمری در تهران دار فانی را وداع گفت؛ آنگاه پیکر ایشان با تجلیل فراوان به قم منتقل گردید و بعد از تشییع شکوهمندی که از طرف آیت
الله مرعشی نجفی انجام شد، در مقبره ابو حسین به خاک سپرده شد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
آنچه از تألیفات ایشان به چاپ رسیده عبارتاند از:
بیگمان اولین تحقیق نسبتاً مفصل همراه با اضافات، تحقیقی است که پیش روی شماست که انشاءالله در صورت نیاز، همین تحقیق به سه زبان یاد شده به طور کامل ترجمه خواهد شد.
صد مقاله سلطانی. این کتاب نیز بارها به چاپ رسیده است.
گروه رستگاران. این کتاب نیز بارها چاپ شده و اخیراً پس از تحقیق به عربی ترجمه و جلد اول آن منتشر گردیده است.
با توجه به آنچه یاد شد، در تحقیق کتاب حاضر نکات زیر قابل ذکر میباشد:
الف) تا آنجا که ما جستوجو کردیم، برخی از کتبی که مؤلف به آنها استناد کرده، یا اصل آن مفقود گشته و یا دسترسی به آن بسیار دشوار است. و همچنان
برای ما مجهول است که آیا استناد مؤلف به این کتب نادره، به دلیل آن بوده که به آنها دسترسی داشته، یا با اعتماد و استناد به کتب دیگر از این کتب کمیاب یاد کرده است. البته در برخی از موارد، کتاب مورد نظر جزو کتب نادره نبود، ولی ما به آنها دسترسی پیدا نکردیم.
ب) در مواردی سلطان الواعظین نام مستعار مؤلفی را ذکر کرده مانند: حاکم، حافظ، نیشابوری و امثال آن و مطلبی را از او نقل کرده است. با جستوجوهای فراوان دریافتیم که این نام مشترک میان چند نفر است و با وجود اینکه آن افراد هر کدام تألیفات متعددی داشتند، در نهایت نتوانستیم در یابیم که مراد ایشان کدام مؤلف و کدام کتاب بوده است.
با در نظر گرفتن این دو مورد و نیز با توجه به تحریفات فراوانی که در کتب اهل تسنّن رخ داده، عدم توفیق در استخراج برخی منابع منطقی مینماید.
و فصل کتاب نیز اشاره شده است.
الف) جایی که سلطان الواعظین متن کامل حدیث یا عبارت مورد استناد را به زبان عربی، به طور صحیح در متن آورده باشد.
ب) جایی که حدیث یا عبارت مورد نظر قبلاً به طور کامل در پاورقی ذکر شده باشد که با ارجاع به مورد پیشین، از تکرار آن خودداری کردهایم.
ج) در مواردی اندک به دلیل آنکه ذکر کامل متن ضروری نمینمود، به ذکر آدرس بسنده کردهایم.
مواردی که مؤلف، متن یا حدیثی را کاملاً فارسی یا برخی از عبارات آن را فارسی نقل کرده و آنچه ما یافتیم با آنچه مؤلف نقل کرده کاملاً هماهنگی داشته باشد، در پاورقی ابتدا متن کامل حدیث یا عبارت مورد نظر را آوردهایم، سپس به آدرس آن اشاره کردهایم، ولی اگر متن استخراج شده با آنچه سلطان الواعظین نقل کرده است متفاوت بوده، ابتدابه آدرس، سپس به متن کامل آن اشاره کردهایم.
با توجه به اینکه مباحث به شکل مناظرهای بیان میشده و تقریباً به همان شکل هم تدوین گردیده، سلطان الواعظین در موارد متعددی احادیث و عبارات را با توضیحات اضافی و شرح و تفصیل بیان کرده است که با مراجعه به کتب مذکور، آن شرح و تفصیل دیده نمیشود، بلکه با در نظر گرفتن مجموع منابع ذکر شده، کلیات مطلب مورد بحث اثبات میشود.
در مواردی مؤلف، بخشهای مختلفی از احادیث گوناگون را در کنار هم و به عنوان یک حدیث نقل کرده است که در چنین مواردی هر قسمت از عبارت را مستند کرده و در پاورقی به منبع دقیق آن اشاره کردهایم. البته در جاهایی هم نتوانستیم دریابیم که عبارت نقل شده بخشی از حدیث است، یا قسمتی از عبارت کتابی است و یا اینکه در آنجا مؤلف کلام خود را به زبان عربی ایراد کرده است.
گاهی مؤلف حدیثی را از چند نفر نقل میکند که با مراجعه به آن کتب معلوم گردید که عبارت نقل شده مربوط به یکی از آن کتب است و بقیه با اختلاف فراوان در لفظ به آن حدیث اشاره کردهاند که تا حد امکان به این موارد هم در پاورقی اشاره کردهایم.
در چاپهای قبل، ترجمه آیات و بعضی از عبارات عربی در پاورقی قرار داشت که ما آنها را در متن و بعد از عبارت عربی داخل پرانتز قرار دادهایم.
توضیحاتی که در پاورقی ذکر شده، اعم از بیان معانی لغات یا توضیح دربارهی بعضی از امکنه و یا هر نکتهای که جنبهی توضیحی دارد، مربوط به مؤلف است.
کتاب «مودهْ القربی»، از میر سید علی همدانی و فصل الخطاب، از خواجه پارسا بخاری در زمان تحقیق در دسترس ما نبود. از این رو از کتاب «ینابیع المودّهْ» قندوزی که این دو کتاب را در خود جای داده است استفاده کردهایم.
در مواردی سلطان الواعظین اینگونه استناد میکند: قندوزی در «ینابیع المودّهْ» از مسند احمد از ترمذی از ثعلبی این حدیث را نقل میکند که در چنین مواردی به استخراج منبع اوّل بسنده کردهایم.
از تمام منابعی که در این کتاب به آنها استناد شده است و تمام آنچه ما به آن افزودهایم، تصویری تهیه شده که در صورت نیاز آن را جداگانه به عنوان اسناد این کتاب به چاپ خواهیم رساند.
از آنجا که روش تألیف کتاب تقریباً به شیوه گفتاری است خواننده در مواردی دچار مشکل میشود. لذا با ویرایش ادبی، سعی در روانتر شدن متن کتاب نمودهایم.
البته در متن کتاب تغییری ایجاد نکردهایم و اگر جایی اضافه شدن کلمهای برای روانتر شدن عبارت لازم مینمود آن را در میان دو قلاب قرار دادهایم.
این نکته نیز گفتنی است که با وجود همه تلاشی که در تکمیل این مجموعه صورت گرفت، همچنان مواردی باقی مانده است که به دلایلی استخراج منبع
نشده است؛ بنابراین ازخوانندگان تقاضا داریم اگر موارد جدیدی را استخراج نمودند ما را یاری نموده تا این کتاب در چاپهای بعد تکمیل گردد.
در پایان سزاوار است از آیتالله سید جعفر سیدان که همواره مشوق اینجانب بودند قدردانی نمایم. همچنین از مرحوم حجت الاسلام والمسلمین علی نقی مقدسیان که خدماتی را ارائه نمودند یادی کرده و از خداوند برای ایشان طلب مغفرت مینمایم.
همچنین شایسته است از احباب گرام حجج الاسلام سید جواد موسوی، سید رضا موسوی، سبط حیدر زیدی، مهدی شادمرادی، علی صارمی، مجید گچکار تهرانی، حسین نگارنده، سید مصطفی حافظی، حسین کرامتی و جلال حسینزاده که هر کدام در مقطعی در تخریجات مرا را یاری نمودند تشکر نمایم.
همچنین از سرکار خانم طاهره موسوی که در حروفچینی و جناب آقای محمّد جواد واعظی که در حروفچینی اصلاحات و اضافات نهایی همکاری نمودند نیز تشکر مینمایم.
از خوانندگان محترم تقاضا دارم هرگونه خطای محقّق را به دیده اغماض نگریسته و با پیشنهادها و نظرات سازنده خود، اینجانب را یاری نمایند.
امید است که این زحمات مورد قبول حجت بن الحسن المهدی قرار گرفته، موجبات خوشحالی صدیقه طاهره علیهاالسّلام را فراهم آورد.
15 شعبان 1427
عبدالرضا درایتی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله الواحد الأحد الفرد الصمد الّذی لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفواً أحد والصلاة والسلام علی رسوله سیّد الأوّلین والآخرین خاتم الأنبیاء والمرسلین الطهر الطاهر والعلم الزّاهر أبی القاسم محمّد بن عبدالله و علی أهل بیته الطیّبین الطاهرین سیّما ابن عمّه ووصیّه ووارث علمه وأمینه علی شرعه وخلیفته المنصوص فی أمّته أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب الفارق بین الحقّ والباطل ولعنة الله علی أعدائهم والمتنکّبین عن طریقتهم من الخوارج والنّواصب.
به فضل و لطف پروردگار متعال، از همان ایامی که وارد اجتماع شدم، پیوسته پیرو سادگی بوده و از حیث گفتار و کردار، خودنمایی نداشتم و از عُجب و خودخواهی برکنار بودم.
با آنکه نشو و نمایم در خانهای بود که همه نوع وسایل تعین و اسباب تنعّم در آن فراهم بود، ولی به حکم طبع و فطرت سادهی خود از تعیّش رویگردان و از تجمّل گریزان و از طلب شهرت و خودآرایی - که به آفات آن کاملاً واقف بودم - نفور و مُعرض [بودم].
در این موقع نیز که به امر و اصرار جمعی از مراجع و اکابرِ علمای اعلام و فقهای فخام و فضلاء و دانشمندان کرام و علاقهمندان به دیانت و اقتضای وقت، چاپ این کتاب، مطمح نظر قرار گرفت، به مقتضای همان اصل طبیعی و سادگی فطری میخواستم کتاب حاضر را با بساطت و بدون دیباچه و مقدمه و خالی از هر پیرایه
به چاپ رسانم، لکن به صلاحدید و اصرار بعضی از دوستان، خاصّه دانشمند عزیز آقای دکتر عبدالحمید گلشن ابراهیمی که از مفاخر اساتید فرهنگ میباشند، مصمّم شدم مختصر مقدّمهای بر این کتاب بنویسم که در این مقدّمه کشف حقایق نموده و توضیح کاملی در بعضی از موضوعات کتاب داده و علت چاپ آن را ذکر نموده و به بعض از ایرادات و شبهات مخالفین مختصراً اشاره شود.
و چون ممکن است با چاپ این کتاب از هر طرف، مورد حملات و آماج تیرهای ملامت قرار گیرم - هم چنان که پیشینیان ما گرفتار این نوع حملات گردیدهاند - لکن چه باک که به خوبی بر قول ادیب دانشمند معروف عتابی شامی(1)واقفم که به حقیقت درست گفته:
«من قرض شعراً أو وضع کتاباً فقد استهدف للخصوم واستشرف للألسن إلاّ عند من نظر فیه بعین العدل وحکم بغیر الهوی وقلیل ماهم».
هر کس شعری بگوید یا کتابی بنویسد هدف تیرهای زننده دشمنان و زبانهای تند آنها قرار گیرد، مگر آن کسانی که به دیده عدل و انصاف بنگرند و بدون هوی و هوس حکم بنمایند و این قبیل اشخاص بسیار کماند.
بدیهی است همان طور که اهل نطق و بیان مورد حملات قرار میگیرند ارباب قلم و نویسندگانی هم که پردهی ظلمت جهل [و] تعصّب را دریده و حقایق را آشکار مینمایند، از حملهی مردمان ناراضی؛ یعنی کسانی که خلاف اغراض و اهوای آنها قلمفرسایی شده است، در امان نخواهند بود، ولی به مقتضای گفته
1) ابو عمرو کلثوم بن عمرو بن ایوب شامی کاتب شاعر بلیغ معروف و از شعرای دولت عبّاسیه و معاصر خلیفه مأمون الرشید عباسی بوده.
شیخ اجل شیراز:
سعدی افتادهای است آزاده
کس نیاید به جنگ افتاده
ما را با مردمان پرخاشگر و ستیزهگر سر جنگ و مناقشه نیست. لیکن اگر حملهای توأم با علم و عقل و منطق و نزاکت باشد با طیب خاطر و با جان و دل میپذیریم - هر چند که عالم منصف در مباحثات و مقابله با حقایق منطقی انصافاً حمله نمیکند - و اگر پای فحش و ناسزا و تهمت و افترا و اعتراضات بیجا در میان باشد و با هو و جنجال مقابله نمایند، داعی(1)
از مجادله بر کنار بوده وبه حکم آیهی کریمهی:
وَعِبَادُ الرّحْمنِ الّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً.(2) بندگان خاص خدای رحمان کسانی هستند که در روی زمین ره به تواضع و فروتنی روند و هرگاه مردم جاهل، به آنها خطاب و عتابی کنند، با سلامت نفس و شیرینزبانی پاسخ گویند، رفتار مینمایم.
چه خوش سُراید ادیب پارسی:
حاشا که جواب تلخ هر کس گویم
یک بد شنوم از کس و واکس گویم
این نیست بد من که بدم گوید کس
این است بد من که بدِ کس گویم
آنچه اکنون میتوانم پیشبینی کنم، گذشته از عیبجوییهای مردمان حسود و عنود،
از سه جهت ممکن است مورد اعتراض و ایراد و آماج تیرهای ملامت قرار گیرم:
نخست اعتراضی است که فضلاء و اهل ادب به ظواهر عبارات و معانی عالیه این کتاب خواهند نمود که چرا این کتاب از مضامین بکر ادبی و معانی بلند فلسفی و علمی و سجع و قافیه برکنار میباشد.
در پاسخ میگویم: اولا قبلاً تذکّر دادم که داعی در تمام عمر هیچگاه قصد خودنمایی نداشته بلکه از روی واقع، آن ذرّه که در حساب ناید من هستم.
ثانیاً عقیدهی داعی این است که گوینده و نویسنده یا باید رسماً در مجالس درس و بحث فضلاء صحبت کند و برای آنها بنویسد، یا برای عموم و طبقهی متوسط. بدیهی است در این قبیل موضوعات، فضلا و اهل علم و فلسفه کتابهای بسیار نوشتهاند که تکرار و تحریر نظیر آنها برای فضلاء و طبقهی خواص، زیره به کرمان بردن است «کحامل التمر إلی هجر و داعی مسودة إلی النّضال»، ولی برای عموم و طبقه متوسط که همیشه اکثریت جامعه را تشکیل میدهند، گفتن و نوشتن مطالب علمی و فلسفی به کلّی غلط و بیفایده و موجب تضییع عمر آنهاست و بایستی مطالب عالیه با بیانی ساده ادا شوند.
ثالثاً انگیزهی داعی در اقدام به این کار، آن نبوده است که قلم به دست گرفته و با ابتکار قوهی فکریه و علمیه کتاب جالبی تحویل جامعه بدهم، بلکه چون باب مناظرات، باز و مطالب عالیهای با زبان ساده ادا شد و در دفاتر و جراید و مجلات ثبت شده بود، مقتضی موجود گردید که از نظر مسلمین، خاصه هموطنان گرامی بگذرد، تا منصفانه قضاوت به حق نموده و فریب فریبندگان را نخورند.
بر این اساس این کتاب، همان محاضرات و گفتوگوهایی است که بین داعی و چند تن از علمای تسنّن رخ داده و ارباب جراید و مجلات هند به وسیله مُخبرین تندنویس حاضر در مجلس مناظره، ضبط و در نامههای یومیه و هفتگی خود (روزنامهها و هفتهنامهها) منعکس کردهاند و داعی در طی این کتاب، همان سخنان و گفتوگوها را که از روی جراید و مجلات استنساخ نموده، بدون جرح و تعدیل به نظر خوانندگان محترم میرسانم. فقط در بعض جملاتی که بین ما رد و بدل گردیده - و لو با حربه منطق و دلیل و برهان جواب داده شده - به مقتضای وقت، برای آنکه بهانه به دست بازیگران و ایادی مرموز داده نشود، از نقل آنها در این مجموعه خودداری و در نقل اسناد و مدارک و عبارات اخبار و مطالب تازهای که لازم بود نیز به اقتضای حال، تجدید نظر بیشتری نموده و مبسوطتر در معرض افکار اهل علم و انصاف قرار دادهام.
امیدوارم که اهل علم و فضل و ادب، با نظر ساده و اصلاح به این کتاب بنگرند و از خُردهگیری و انتقادات ادبی صرفنظر نمایند و چنانچه به سهو و اشتباهی برخورند غمض عین فرموده و در مقام اصلاح باشند؛ چه آنکه سهو و نسیان، عادت ثانوی بشر است و غیر از ذوات مقدّسه انبیای عظام و اوصیای کرام، از این لغزش احدی مبرّا نیست.
اعتراضی است که ممکن است اهل خبر بنمایند که در این کتاب، مطلب تازهای نیست، بلکه همانهایی است که در طی هزار و سیصد سال گفته و نوشته شده است و به کرّات تکرار گردیده و در کتب علماء موجود است.
جواب میگویم: موضوعات دینی، فرضیات علمی و مباحث ریاضی و فلسفی نیست که با تغییر زمان عوض گردد و ابتکاری ایجاد شود. قرآن مجید و اخبار وارده و احادیث منقوله و وقایع تاریخ، عوض شدنی نیست و البته هر خلفی از سلف خود بهره بر میدارد.
داعی هم آنچه دارم و بهره برداشتهام از آیات قرآن مجید و اخبار و احادیث منقوله و وقایع وارده و تحقیقات ارباب علم و دانش بوده که در حافظهی خود ضبط و به موقع ابراز نمودم.
اعتراضی است که ممکن است افراد سادهی محافظهکار ظاهربین طالب اتحاد اسلامی بنمایند که سزاوار نیست به وسیلهی نطق و قلم، تحریک احساسات شود و این قبیل کتب ممکن است تحریک احساسات نماید و بالاخره
موجب تفریق کلمه و دودستگی گردد.
بدیهی است «آیین تقوا» ما نیز دانیم. اگر ابتدا قلم به دست گرفته و خارج از علم و منطق و ادب، جملاتی نوشته و حملاتی نموده و تهمتهایی بزنیم، قطعاً سزاوار نیست؛ ولی شخصاً با نظر محافظهکاران ظاهربین (یعنی آن اشخاصی که معتقدند که با ذکر حقایق نباید موجب ازدیاد رنجش اهل تسنّن گردید، تا جایی که هیچ نوع مباحثات علمی و منطقی نشود و در مقابل تهمتها و اهانتها هم هیچ جواب داده نشود) موافق نیستم و این روش را کاملاً به زیان عالم تشیع میدانم؛ زیرا به شهادت تاریخ دیده شده هر قدر از طرف ما سکوت و پردهپوشی و محافظهکاری گردیده، از طرف بعض از آنها بدون رعایت هیچ اصلی از اصول
علم و دانش و ادب و تمدّن و تدین، پیوسته حملات شدیدی توأم با تهمت و اهانت، قلماً و لساناً و عملاً به ما شده و جامعهی شیعه پیروان اهلبیت طهارت علیه السّلام را مورد تاخت و تاز خود قرار دادهاند.
از راه تجربه ثابت و محقّق آمده که هر چند از در محبّت و دوستی وارد شدهایم و به تمام اعمال خلاف عقل و شرع آنها با دیدهی اغماض نگریستهایم و تمام فحشها و تکفیرها و تهمتهایی را که بعض نویسندگان آنها به مقدّسات ما دادهاند صرفنظر کردهایم، در روش و رفتار آنها ذرّهای تغییر پیدا نشده، بلکه جریتر شدهاند و هر موقع که وقتی به دست آوردند نیشهای خود را زده و ما را مورد حملات شدید قرار داده و به طبقهی عوام، مشرک و کافر معرفی نمودهاند.
بدیهی است با تمام این مقدّمات، چنانچه اشخاصی رعایت نزاکت و جانب دوستی را بنمایند و حاضر به دادن جواب نشوند، قطعاً در حدود وظیفه داری قصور نمودهاند.
نه این است که تصوّر رود داعی مخالف اتّحاد فیمابین مسلمین باشم، بلکه طبق آیات قرآنیه و دساتیر(1)
عالیهی رسول اکرم صلی الله علیه وآله وائمه معصومین علیهم السّلام از عترت طاهره، جدّاً طرفدار این معنی هستم، چون سعادت و سیادت و قومیت و ملیت اسلامیان در اتّحاد عموم طبقات مسلمین است، ولی رعایت این معنی و
1) دستایر، جمع دستور، این کلمه در آن زمان در میان عرف و اهل علم اینگونه استعمال میشده است، همان طوری که در زمان ما نیز در مورد بعضی کلمات اینگونه استفاده میشود. و در این کتاب همان طور که در چند صفحه قبل بیان شد رعایت عرف شده و کلماتی در آن آمده که مستعمل بین مردم بوده و آنها با آن انس دارند. (محقق)
حفظ نزاکت و ملاحظه دوستی و اتّحاد وقتی مستحسن و مثمر ثمر است که از هر دو طرف رعایت شود، نه آنکه ما به عنوان رعایت اتحاد و دوری از نفاق، غمض عین نموده و سکوت اختیار نماییم؛ بر عکس، پیوسته از میان آنها افرادی برخاسته و بر خلاف ما قلمفرسایی نمایند. چنین سکوت و غمض عینها قطعاً به ضرر ما تمام میشود.
به طور قطع، داعی طالب حفظ دوستی و صمیمیت با برادران اهل تسنّن و خواهان تحکیم روابط بین فرق اسلام و آرزومند حسن تفاهم کامل با آنان هستم و صلاح اسلام و اسلامیان را در حصول این وضعیت میدانم، ولی به شرط آنکه برادران اهل تسنّن، علماء، زعماء، قائدین و زمامداران آنها هم خود را پایبند به این اصول و طالب این دوستی و یگانگی و اتحاد بدانند، و الاّ دوستی یک طرفه و رعایت یک طرفی و گذشت و غمض عین یک طرفی قابل دوام نیست.
چه خوش بیمهربانی از دو سر بی
که یک سر مهربانی درد سر بی(1)
این ترتیب و روش یکطرفه و رعایت آن از جانب ما بوده است که در هر دورهای از ادوار، مخصوصاً در این ادوار اخیر، بعض از نویسندگان وقیح و بیهمه چیزی که خود را به نام سنّی معرفی نمودهاند، وادار نموده به نوشتن کتابها و مقالات، جسارتها به مقدّسات مذهبی ما بنمایند و امر را به عوام بیخبر کاملا بر عکس نشان دهند. و عجب آنکه با این همه تخطّی و فحّاشی و اهانتها و تهمتها، باز خود را ذی حق بدانند و اگر فردی یا افرادی از جامعهی
1) شعر از بابا طاهر عریان. (محقق)
شیعه در مقام جواب و دفاع از حقوق حقه خود بر آید، او را مورد حملات قرار داده و هزاران کلمات زشت و تهمتها که عادات دیرینهی آنهاست، به آنان بزنند. چون حربه عاجز، فحش و تهمت و اهانت است؛ اول العی الاختلاط.
و اعجب [و شگفتآورتر] از همه آنکه علمای بزرگ آنها هم جلوگیری از آن قلمها ننموده و آنها را منع از حملات و اهانتها و فحشها و تهمتها نمینمایند، بر عکس گله از ما مینمایند که چرا جواب آنها را میدهید و سکوت اختیار نمیکنید.
مادامی ما سکوت و غمض عین مینماییم که آنها هم رعایت این معنی را بنمایند.
وقتی ما دیدیم امثال احمد امینها، قصیمیها، محمد ثابتها، کُرد علیها، موسی جار الله و غیرهم را که در مقام جسارت به مقدّسات مذهبی شیعه بر آمدند، علمای بزرگ اهل تسنّن از جامع الازهر مصر و سایر مراکز علمی دمشق و بغداد و غیره، رسماً آنها را طرد و از نشر کتب و مقالات آنها - که حکم مواد محترقه را دارد - جلوگیری نمودند، ما هم با کمال صمیمیت، دست اتحاد به سوی آنها کشیده و دستشان را صمیمانه فشار داده و با اظهار علاقه، تشکیل اتحادیه بزرگی خواهیم داد تا سیادت و سعادت از دست رفته را به دست آوریم.
ولی قطعاً ایادی مرموز و نویسندگان بیباکی در بیناند که خود را سنّی میخوانند و نمیگذارند چنین اتحاد و صمیمیتی تشکیل شود و پیوسته با نیش قلمهای شکستهی خود، تخم نفاق و دوئیت را در قلوب مسلمین میکارند.
آیا عقول عُقلاء زیر اینبار میرود و محافظهکارها قبول میکنند که پیوسته ما فحشها و تکفیرها را بشنویم و تهمتها را بپذیریم و در مقام جواب برنیاییم؟
آقایان محترمی که میگویند تحریک احساسات
نباید نمود، آیا نظری به کتابها و مقالات و حملات بعض از نویسندگان سنّینما نمینمایند تا ببینند آن قلم های شکسته است که تحریک احساسات مینماید، نه دفاعهایی که علماء و دانشمندان شیعه مینمایند؟
اگر در ادوار اخیره کتب و مقالاتی از علمای شیعه دیده شود، تمام در مقام جواب و دفاع از حقوق حقّه، ناچار از بیانات و جملات تندی بودهاند؛ جواب قلمهای تندنویس را باید به تندنویسی داد.
قطعاً عقل هیچ ذی عقلی قبول نمینماید تا آن اندازه سکوت و غمض عین به کار رود که زیر بار فحشها و تهمتها بروند.
چنانچه داعی از روزی که مسند نشین تبلیغات گردیدم و وظیفه بزرگ وعظ و خطابه و دفاع از حریم مقدّس اسلام را بر عهده گرفتم، خود را آمادهی هر نوع حملهای از اعادی نمودم؛ چون که به یقین میدانستم جنگ با عادات خرافی و امیال شهوانی بشر بسیار مشکل است.
قطعاً جنگ با عادات، ایجاد دشمنی مینماید، چنانچه هادیان بزرگ و راهنمایان عظیم الشأن آدمیت که خواستند امم کج و معوج را به راه راست بخوانند و از افراط و تفریطهای حیوانی باز دارند، پیوسته مورد حملات سخت و جاهلانه قرار گرفتند و از هیچ نوع مخالفتی نسبت به آنها مضایقه ننمودند.
تاریخ حیات و زندگانی انبیا و اوصیای کرام، روی همین اصل پر است از حملات عجیبی که عقول عقلا را محو و حیران مینماید که مخالفین سرسخت آنها از هیچ نوع عمل زشت و قبیح و تهمتهای ناروا خودداری ننمودند.
ما هم که خوشهچین خرمن انبیا و پیرو طریقهی آنها هستیم قطعاً بایستی انتظار حملات شدید و نسبتهای ناروا را داشته و در مقابل شداید و تهمتها صابر باشیم، تا با موالی خود محشور [شویم] و اجر و مزد کامل نصیب ما گردد.
بحمد الله تعالی تاکنون هم امتحان خود را داده که هر اندازه اعادی داخلی و خارجی،داعی را هدف تهمتها و نسبتهای بیجا قرار دادند - و شاید کمتر کسی مانند داعی مورد حملات و تهمتهای ناروا قرار گرفته باشد - و به وسائل مختلفه تهدیدم نمودند، نه تنها در مقابل حملات گوناگون در مقام دفاع از خود بر نیامدم، بلکه ثابت قدمتر هم گردیدم و استقامت بر عقیدهام بیشتر شد و پیوسته رویه و رفتار و تاریخ حالات موالی و بزرگان دین، نصب العین داعی [بود] و میگفتم: الحکم لله.
من از حکم و فرمان حق نگذرم
اگر بگذرد تیغ خصم از سرم
شکر مینمایم خدای متعال را که تا به حال با این همه تهمتهای ناروا و نسبتهای بیجا حفظم نموده و بر احترام و محبوبیتم افزوده، تا به مردم بیدین ثابت کند که «من کان لله کان الله له». هیچگاه بشری قادر به محو حق و حقیقت نخواهد بود.
گفتند آن یهودان چندان دروغ و بهتان
بر عیسی بن مریم، بر مریم و حواری
من کیستم که بر من نتوان دروغ گفتن
نه قرص آفتابم، نه ماه ده چهاری
آن همه تهمتهای بیجا و نسبتهای ناروا که به انبیای عظام و اوصیای کرام زدند؛ ازقبیل نسبت - نعوذ بالله - زنا به موسی کلیمالله و مریم بنت عمران (والدهی ماجدهی معصومه عیسی علیهاالسّلام) و ساحر و جادوگر و کذّاب و دروغگو خواندن همهی آنها، گذشته از آنکه در ثبات قدم و استقامتشان تزلزلی راه پیدا
ننمود و درس عبرتی برای ما پیروان آنها گردید که از میدان فحش و تهمت و تکفیر فرار ننموده، بلکه بر عقیدهی خود ثابت و در میدان مبارزه قویتر باشیم.
چه آنکه دیدیم اعادی دین نتوانستند به انواع تهمتها، نام نیک آنها را از میان ببرند و آنها را منفور جامعه نمایند؛ مانند معاویه علیه الهاویه که برای محو نمودن نام مبارک علی علیه السّلام چه جدیتها کرد، به هر عمل زشتی تشبّث نمود [و] با تهمتهای ناروا؛ از قبیل نسبت تارک الصلاهًْ و جاهطلبی و ایجاد فتنه در مدینه و دخالت در قتل عثمان و غیره به آن حضرت دادن، عامه مردم را به لعن و سبّ بر آن بزرگوار وادار نمود که مدت هشتاد سال در منبر و محراب،
علنی و برملا و الی الحال در خفا، مورد عمل اتباع خوارج و نواصب است!
آنچه امویها سعی و کوشش برای محو نام مبارک آن حضرت نمودند نتیجه برعکس داد؛ خودشان از میان رفتند و نام ننگشان در تاریخ جهان ماند. نشانهی حق و باطل همین است.
«وللباطل جولان وللحق دولة».
برای باطل جولانی است و برای حق، دولت ثابت و برقرار.
حتی از قبور آنها هم در عالم اثری نیست. کسانی که دمشق و شام را دیدهاند، متحیر میشوند با کثرت علاقهای که الحال هم اهالی شام به معاویه دارند، مع ذلک از قبور بنیامیه عموماً و معاویه و یزید خصوصاً اثری نمیباشد ولی قبور عالیه علی و اولاد امجاد آن بزرگوارعلیه السّلام در هر گوشه و کنار بلاد، کالشمس فی رابعة النهار، ظاهر و هویدا و مزار عارف و عامی و شاه و رعیت میباشد. حتی در خود شام که معاویه آن خلافت با اقتدار را چندروزی به کار برد، از قبرش اثری
نیست، ولی قبرستان بنیهاشم به انوار مقدّسه حضرت هاشم و سکینه و فاطمه و عبدالله جعفر طیار و غیرهم حتی بلال مؤذّن آن خانواده، روشن و درخشنده میباشد. علاوه بر قبر با عظمت و قبه و بارگاهی به نام عقیلهی بنی هاشم، صدیقه صغری، زینب کبری علیهاالسّلام در یک فرسخی شام - که مزار عموم است - ، جنب مسجد اموی، قبر کوچک ظریفی است به نام ستّی رقیه(1)
فرزند دلبند حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السّلام که گویند موقع اسیری در خرابهی شام از دنیا رفته و در همان مکان دفن گردیده [و] هر سنّی و شیعه که از آنجا میگذرد، اظهار ارادتی به صاحب قبر نموده و از روح پرفتوح آن پاره تن رسول الله صلی الله علیه وآله استمداد نموده عبور مینمایند.(2)
امروز هم اتباع همان اقوام، عوض آنکه از خواندن تاریخ متنبّه گردند و از دیدن قبور و نام نیک و بد آنها پند گرفته هوشیار گردند و از اعمال زشت خود دست بردارند، پیوسته باب تهمت را به روی خود و افراد باز میکنند [و] مانند بقایای خوارج و نواصب، آن ایادی مرموز بیگانهپرست پیوسته مشغول عملاند.
گاهی حمله به علی امیرالمؤمنین علیه السّلام و اهلبیت از عترت طاهره علیه السّلام مینمایند؛ مانند مردوخ (مردود) و امثال او از مصریها و دمشقیها و غیره. گاهی حمله به علما و مبلّغین شیعه نموده که چرا تبعاً لرسول الله مروّج طریقه عترت و اهلبیت رسالت میباشند و آنها را به انواع تهمتهای گوناگون، به هر کس هرچه بتوانند. نسبت بدهند به مقتضای حال او؛ از قبیل جمع مال و بیامانتی در حقوق مسلمین
و گاهی بیقیدی در دین و بیعفتی در اخلاق، موهون و متّهم مینمایند، تا عقیده و اعتماد جامعه را سست و به آنها بدبین نمایند تااثر از کلامشان رفته و محبّتشان از دلها خارج گردد، آنگاه به نتیجه خود که حیران و سرگردان نمودن عوام است موفق گردند [و] زمینه را برای غلبه بیگانگان آماده نمایند، غافل از آنکه همانطوری که تهمتهای به انبیاء و اوصیاء بلااثر ماند و محبوبیت آنها روز به روز در جامعه زیادتر شد، امروز هم تهمتهای به علما و وعّاظ و مبلّغین که خوشهچین خرمن آن ذوات مقدّسه هستند، بلااثر [بوده] روز به روز در دلهای مردم بیشتر جا دارند، تا دشمنان بفهمند «من کان لله کان الله له» (کسی که با خدا باشد خدا با اوست.) خدای متعال در آیه 32 سوره 9 (توبه) فرماید:
یُرِیدُونَ أَن یُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَی اللهُ إِلّا أَن یُتِمّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ.(1) دشمنان دین میخواهند که فرو نشانند نور خدای را (که آن چراغ درخشندهی علم و دین و حجّت دالّه بر وحدانیت او) به نفس تیره و گفتار جاهلانه و با دهنهای خود (یعنی به تهمتها و تکذیبها که بر زبانها جاری نمایند) خاموش کنند و نمیخواهد خدای متعال مگر آنکه تمام گرداند دین روشن خود را، گرچه مکروه طبع کافران و دشمنان دین مبین اسلام باشد.
چراغی را که ایزد بر فروزد
گر ابله پف کند ریشش بسوزد
خلاصهی کلام، فحش و تهمت که عادت دیرینهی مردمان بیمایه و عنود
1) توبه: 32.
است اگر شخصی باشد، قابل تحمّل و گذشت و عفو و اغماض است ولی اگر تهمتها نوعی باشد، قابل تحمّل و گذشت نیست. سکوت در اینجا بیمعنی است و جز عجز دلیلی ندارد.
عیناً مثل آن میماند که دو نفر همنبرد در مقابل هم قرار گیرند، آنگاه دست یکی را ببندند و بگویند صلاح نیست جنگ کنی، صبر و تحمل و سکوت [بنما،] تا ایجاد نفاق و دوئیت نگردد، ولی دست طرف [دیگر] را باز بگذارند که هرچه میخواهد بکند. قطعاً در مقابل این قبیل اشخاص اگر سکوت شود، علاوه بر ثبوت عجز، باعث گمراهی بیخبران گردد و البته چنین سکوتی جرم بزرگ است، برای آنکه در حدیث است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«إذا ظهرت البدع فللعالم أن یظهر علمه وإذا کتم فعلیه لعنة الله».(1)
اصول کافی، شیخ کلینی، 1/54، ح2، کتاب فضل العلم، باب البدع والرأی والمقائیس.
متقی هندی از علمای اهل تسنّن در کنز العمال، 1/178، ح 903، باب 2، حدیث را اینگونه نقل کرده است: «إذا ظهرت البدع ولعن آخر هذه الأمة أولها فمن کان عنده علم فلینشره فإن کاتم العلم یومئذ ککاتم ما أنزل الله علی محمّد (ابن عساکر عن معاذ).»
زمان ظهور بدعتها، بر عالم است که علم خود را در دفع بدعتها ظاهر نماید و اگر کتمان و خودداری نماید پس لعنت خدا بر او باد.
البته در امور شخصی، انسان باید با تحمل و با گذشت باشد، ولی در امور عمومی، بر خلاف باید خیلی صریح اللهجه و سخت و سمج باشد.
این درس عمل را از اجداد خود دارم که زیر بار امثال معاویه و یزید نرفتند، قیام
1) «عن محمد بن جمهور العمّی یرفعه قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: إذا ظهرت البدع فی أمّتی فلیظهر العالم علمه، فمن لم یفعل فعلیه لعنة الله».
و مقاومت در مقابل ظلم و بیقانونی نمودند و فرمودند: «الموت خیر من رکوب العار».
بدیهی است هر مظلومی که قادر به دفاع باشد و دفاع از حق خود ننماید، خصوصاً وقتی که مانعی در بین نباشد، قطعاً با سکوت خود، کمکیار ظالم خواهد بود.
در اینجا ممکن است مورد سؤال بعضی قرار گیرم که چه واداشت مطالبی که بین شما و برادران اهل تسنّن در سی سال قبل مورد بحث قرار گرفته، الحال به نشر آن اقدام نمودهاید؟
البته ایرادی است بجا؛ نظر به آنچه قبلاً عرض کردم که داعی طالب شهرت و خودنمایی نبوده و به آفات شهرت و خودنمایی کاملاً واقفم - چنانچه عملا هم همه دیدهاند - تاکنون زیاده از 30 جلد کتاب در فنون مختلفه نوشتهام و ابداً به فکر تظاهرنبودهام، ولی اخیراً جهاتی محرّک داعی در طبع و چاپ این کتاب گردیده:
اولاً در این ادوار اخیره مخصوصاً دورهی فترت بیست ساله که دست و دهان ما را محکم بستند و دیگران را آزاد گذاردند، مجالس تبلیغات دینی مسدود و انواع مجامع ضدّ دین و مذهب مفتوح [بود] و به قول سخنگوی شیراز، سنگ را بستند و سگ را گشودند، از اطراف، قلمهای خیانتکار مفسدان و لسان بازیگران، بنای جولان را گذاردند. چون میدان را خالی دیدند هرچه خواستند گفتند و هرچه توانستند نوشتند؛ آری:
مهر درخشنده چو پنهان شود
شب پره بازیگر میدان شود
مخصوصاً در مصر (که یکی از مراکز علمی و شهرهای دانش اسلامی امروز به حساب آمده) متأسفانه ایادی مرموزی جدّاً به کار پرداختند نفیاً و اثباتاً،
خودنماییها نمودند و به وسیله نشر کتب و مقالات، امر را بر عوام و بیخبران مشتبه نموده و برادران موحّد جعفری را در نظر برادران حنفی و مالکی و شافعی و حنبلی مشرک و کافر و غالی معرفی نمودند.
ولی بعضی از آنها که نمیتوانم خود را راضی نمایم و آنها را جزء ایادی مرموز به حساب آوردم - چون اهل علم و قلم میباشند و داعی به تفاسیر و کتب و مجلات علمی آنها علاقهمند و مأنوس میباشم - روی عادت، خلفاً عن سلف، بسیار مؤدّب و در لفّافه و گاهی از ادب خارج شده علنی و برملا، کتابهایی مشتمل بر تهمتهای ناروا و دروغهای شاخدار، مانند «السنهْ والشیعهْ» نشر داده و نیشهایی به عالم تشیع زده و میزنند.
ولی بر عکس، بعض از آنها چنان لکّههای تاریخی برای خود در تألیفات گذاردند که هرگز پاک نگردد و بعد از گذشت سالها و قرنها، دانشمندان بیطرف، آنها را مردمان مُغرض یا بیاطلاع از وقایع تاریخی بشناسند.
مانند دکتر محمدحسین هیکل، مؤلّف کتاب حیات محمّدصلی الله علیه وآله که غرض رانی یا بیاطلاعی خود رادر نوشتن آن کتاب ظاهر نموده!
چون علی القاعده رسم است کسی که زندگانی فردی از رجال روحانی یا سیاسی را مینویسد باید از حین ولادت تا دم مرگ، تمام وقایع زندگانی او را ضبط نماید و الا اگر نقصانی در آن تاریخ باشد نویسنده را یا بیاطلاع و یا مغرض میخوانند و بزرگترین نقص برای مورّخ آن است که در نوشتن تاریخ اعمال غرض نماید.
در تاریخ زندگانی رسول اکرم صلی الله علیه وآله، یک روز مهمی بوده و آن هیجدهم ذیحجهْ الحرام سال دهم هجری است که پیغمبر از سفر مکه (حجّهْ الوداع) برگشته و در صحرای بزرگی به نام غدیر خم - که منزلگاه نبوده - هفتاد هزار جمعیت حاج یا به عقیده بعض از اکابر علمای عامه، مانند امام ثعلبی در تفسیر و سبط ابن جوزی در تذکره و دیگران، یکصد و بیست هزار جمعیت را در آن صحرا سه روز نگاه داشته، وقت ظهری بعد از نماز منبر رفته، خطبهای خوانده، عهد و پیمانی با مردم بسته و امّت را امر به بیعت با علی بن ابی طالب علیه السّلام نموده و آن سه روز از روزهای مهمّ تاریخی زندگانی رسول الله بوده است.
نمیدانم چرا آقای دکتر هیکل در کتاب تاریخ زندگانی رسول اکرم صلی الله علیه وآله وقایع تاریخی آن روز بزرگ را ذکر ننموده یا به قول بعضی در چاپ اول نقل نموده و در چاپ دوم محو نموده!
اگر بگویند در تاریخ زندگانی رسول الله همچو روزی نبوده، قطعاً خلاف فرمودهاند؛ برای آنکه علمای بزرگ سنّی عموماً و کسانی که مراتب علمی آنها به مراتب از آقای دکتر هیکل بالاتر بوده، در کتب معتبره خود ثبت و ضبط نمودهاند.
برای کشف حقیقت و پی بردن به اسناد حدیث غدیر، (این روز مهمّ تاریخی) از کتب اکابر علمای عامه مراجعه کنید به [مجلس هشتم] همین کتاب، تا بدانید چنین روزی وجود داشته و بسیار مهم هم بوده است. پس چرا ایشان ننوشتهاند. قطعاً نمیتوانم بگویم بیاطلاع از تاریخ بودهاند؛ زیرا کسی که به مقام استادی و وزارت فرهنگ میرسد، این اندازه بیاطلاع از تاریخ نخواهد بود؛ آن هم تاریخ اسلام. پس حتماً غرضورزی گردیده و تحت تأثیر عادت قرار گرفتند و خیال نمودند با ننوشتن ایشان یا امثال ایشان حق از میان میرود و حال آنکه ایشان
خود را ضایع نمودند و الا محال است حق از میان برود.
نیست خفّاشک عدوی آفتاب
او عدوی خویش آمد در حجاب
هزار و سیصد سال متجاوز است که امویها و خوارج و نواصب و اتباع آنها خواستند این چراغ را خاموش کنند، نتوانستند، چگونه آقای هیکل و امثال آنها چنین قدرتی دارند. قطعاً جز فضاحت در دنیا و آخرت نتیجهای نصیب آنها نخواهد گردید.
به قول امام شافعی (محمد بن ادریس) که گوید:
«تعجب است از حالات علی بن ابی طالب علیه السّلام که دشمنان آن حضرت از روی بغض و کینه فضایل او را پنهان میدارند [و] دوستان او از راه تقیه و ترس از اعادی، حقایق را اظهار نمیدارند، مع ذلک تمام کتابها از دوست و دشمن پر است ازفضایل و مناقب آن حضرت.»
پس معلوم میشود حق و حقیقت هیچگاه زیر پرده نمیماند؛ مانند آفتاب که اگر هم چند روزی زیر پردهی ضخیم ابر بماند، عاقبت ظاهر خواهد گشت.
بدیهی است مورّخ و نویسنده، هر کس و دارای هر عقیده که باشد، قلم که به دست گرفت باید بیطرفانه بنویسد و اگر خیلی بیطاقت و عصبانی و ناراضی از پیشآمد تاریخی میباشد، پاورقی بدهد و مخالفت خود را ظاهر کند - چنانچه بعضی نمودند - نه آنکه به کلّی ترک نقل نموده و خود را مغرض معرفی کند.
واقعاً جای بسی تأسّف است که جزئیات زندگانی آن حضرت، حتی امور داخلی خانوادگی را که اخلاقاً نباید بنویسد؛ مانند شوخی و مزاحی که با عایشه در بستر بیماری نموده، نوشته است، ولی یک چنین واقعهی مهمّی که در حضور هزاران نفر صورت وقوع یافته ترک نموده! نعوذ بالله من التّعصب والعناد.
خلاصه، از این قبیل نویسندگان که تحت تأثیر عادت، قلمفرسایی کردهاند بسیار میباشند، ولی بعض از آنها تندتر رفته و قلمهای شکستهی خود را بر خلاف حق و حقیقت روی ورقپارهها آورده و حقایق را مستور [کرده] و با اسلام و اهل بیت پیغمبر به جنگ برخاستهاند.
واقعاً جای بسی تأثّر است افراد دانشمندی که به مقام استادی در جهات علمی و ادبی برسند بدون تفکر و از روی عادت کتابهایی بنویسند و مطالبی در آن درج نمایند که به کلی خالی از حقیقت و صرف افترا [است] و هر بینندهای را به تعجب آورد که چگونه مرد دانشمندی، سند بیاطلاعی یا غرضورزی خود را در دسترس عموم قرار داده؟!
مانند احمد امین، نویسندهی معروف مصری که دو کتاب از تألیفات او به نام فجر الاسلام و ضحی الاسلام به دست ما رسیده، با مقدمهای که دکتر طه حسین بر آن نوشته و در آخر آن مقدمه صریحاً میگوید:
«بدون ترس و خوف میگویم که من و احمد امین با هم متحدیم تا حقایق را مجرّد نموده، در معرض عموم قرار دهیم!»
باید به آقای طه حسین گفت: اشتباه کرده و از تاریخ عبرت نگرفتهاید که از هزار سال قبل تا به حال، برادران شما قویتر از شماها اتحاد نمودند [ولی] نتوانستند نور ولایت را خاموش کنند؛ برای آنکه در قرآن میفرماید:
وَاللهُ مُتِمّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ.(1) مطالبی که در این کتاب نوشته شده، هرگز از قلم یک عالم متدین سنّی و مرد دانشمند مطلع منصفی جاری نمیگردد؛ زیرا از لابلای اوراق این کتاب، عین عقایدی که قرنها خوارج و نواصب نوشتهاند و تهمتهایی که به عالم تشیع زدهاند ظاهر و هویدا میباشد و کاملاً بیاطلاعی از عقاید ملل یا غرضرانی نویسنده بارز و آشکار است.
ولی شنیدهام به واسطهی جوابهایی که داده شده و فشارهایی که به مؤلف وارد آمده، در چاپ جدید بعض مطالب را حذف نمودهاند. چون چاپ ثانوی را ندیدهام نمیتوانم قضاوت در چگونگی آن بنمایم ولی همینقدر میدانم عقلاً و منطقاً بلکه دیناً حذف کردن تهمتها، تنها مفید تام نیست، بلکه باید صریحاً بنویسند آنچه قبلاً نوشتیم خالی از حقیقت بوده است.
ثانیاً بر فرض صحّت، در کتاب عربی حذف کردن، جبران خسارت هایی که از ترجمه فارسی آن اگر به بعض جوانان پارسیزبان بیخبر بیخرد وارد آمده، نمینماید.
به همین دلیل ما ناچار شدیم برای بیداری آن دسته جوانانی که اگر تحت تأثیر کلمات فریبندهی این قبیل نویسندگان بیمغز قرار گرفتهاند، با نشر این کتاب کشف حقایق نماییم.
1) صف: 8.
خوشبختانه وقتی آن کتاب را مطالعه نمودم
که کتاب مقدّس اصل الشیعهْ واصولها تألیف آیتالله مجاهد، فخر الشیعهْ و ناصر الشریعهْ حضرت آقا شیخ محمد حسین آل کاشف الغطاء(1)
دامت برکاته از نجف اشرف در جواب او منتشر شده بود.
الحق کتابی است بسیار عالی و متین و ساده و بر هر فرد شیعه لازم است یک جلد از آن کتاب را در منزل داشته باشد و به اهل بیت خود بیاموزد، تا به حقیقت مذهب خود آشنا شده، فریب بازیگران را نخورند.
خداوند متعال توفیق کامل عنایت فرماید به فاضل دانشمند معاصر، شاهزاده والا تبارعلی رضا میرزا خسروانی که برای استفاده فارسی زبانها به پارسی ترجمه نمودهاند به نام ریشههای شیعه و پایههای آن.
علاوه بر احمد امین، نویسندگان دیگری در مصر و دمشق، چون محمد ثابت در الجولهْ فی ربوع شرق الادنی و عبد الله قصیمی در الصّراع بین الاسلام والوثنیهْ و محمد کُردعلی در اقوالنا و افعالنا و محمد سید گیلانی در شریف رضی و شیخ محمد خضری در محاضرات تاریخ الامم الاسلامیهْ و موسی جارالله در الوشیعهْ فی
1) مرحوم آیت الله کاشف الغطاء از مفاخر و اکابر علمای شیعه و از مراجع تقلید ساکن نجف اشرف بودند. در تابستان گذشته، جهت تغییر آب و هوا به کرند در خاک ایران آمدند، متأسفانه صبح دوشنبه هیجدهم ذی القعدهْ الحرام 1373 بعد از ادای نماز صبح به سکته قلبی، دار فانی را وداع گفته، جامعهی مسلمین بالخصوص شیعیان، از این ضایعه اسفناک متألّم و متأثّر گردیدند. جنازهی آن مرحوم قدس سره با تشییع عمومی ملّی و احترامات دولتین ایران و عراق، به نجف اشرف حمل [و] در مقبرهی مخصوصی در وادی السلام دفن گردید. (مؤلف)
نقد عقایدالشیعهْ و دکتر طه حسین در العثمان و دیگران به نوشتن کتابها و مقالات و مجلات و جرائد، قلوب شیعیان را جریحهدار و به تهمتهای بسیار و اهانتهای بیشمار، بین برادران مسلمان (سنّی و شیعه) کدورتها ایجاد مینمایند.
عجبا! عدّهای از فضلای ایرانی هم، دانسته یا ندانسته، یعنی به ضررهای آن واقف بوده یا نبوده، این قبیل کتب را به پارسی ترجمه نموده و در دسترس جوانان ظاهر مسلمان بیخبر از مبادی اسلام و تشیع قرار داده و آنها را به مبانی عالیه دین و مذهب مشکوک نمودهاند.
این کتاب ما برای مصر و مصریها و احمد امین و امثال آنها آماده نشده؛ چه آنکه آنها دیدهی انصاف را بسته و عینک بدبینی زده و با نظر تعصّب و عناد، حقایق را مینگرند.
خداوند متعال در آیهی 82 سوره 17 (بنی اسرائیل) میفرماید:
وَنُنَزّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظّالِمِینَ إِلّا خَسَاراً.(1) «و ما آنچه از قرآن فرستیم، شفای دل و رحمت الهی برای اهل ایمان است، و لکن ظالمان را به جز زیان چیزی نخواهد افزود».
پس نشر این کتاب برای بیداری جوانان نارس و برادران بی خبر پارسی زبان میباشد که فریب فریبندگان را میخورند؛ چه آنکه دستگاههایی در همین تهران به کار افتاده که گردانندگان آنها به صورت شیعه، ولی در پس پرده، به عقیدهی
1) اسراء: 82.
وهابیها و نواصب و بقایای خوارج و طرفداران امویها میباشند که علاوه بر نشریات فاسده، با نطق و گفتارهای فریبنده به نام طرفداری از اتحاد اسلام، جوانان بیخبر را منحرف و متزلزل مینمایند.
(یکی از آن نشریات، مرتّب برای داعی میآمد. چون هر کجا سراب را آب و مطالب را وارو[نه] نشان میدادند، داعی در جواب بر میآمدم و آنها ناچار میشدند جواب را در نشریه خود منتشر کنند. چون این عمل بر خلاف میل و رویه و عقیده آنها بود. بعدها از آن نشریات برایم داعی نفرستادند، تا از جوابهای داعی مصون بمانند و رویهی خود را که اشتباه کاری بر بیخبران باشد، عملی نمایند).
از این رو لازم است آن جوانان بیخبر، با کمال بیطرفی، با دیدهی انصاف [و] بدون تعصّب و عناد، این کتاب را دقیقانه مطالعه نمایند، تا بدانند آن قبیل اشخاص در خارج و داخل، تنها قاضی رفته، اباطیلی به نام حق انتشار دادند و بفهمند که آنها ایادی مرموزی هستند که برای از هم پاشیدن اساس قومیت و ملیت ما فعالیتهایی مینمایند، بلکه بیدینانی هستند مستقیم یا غیرمستقیم، دستنشانده بیگانگان و مرتبط با دستگاههای جاسوسی آنها که به قول امروزیها، افراد حسّاس ستون پنجم بیگانگاناند که وظیفه آنها در این مملکت، تولید نفاق و اختلاف در بین جوانان شریف و ملّت نجیب ایرانی میباشد.
این قبیل اشخاص در لباسهای مختلف مشغول انجام وظیفهاند. حتی در لباس مقدّس روحانیت (که بحمدالله ملّت به خوبی آنها را میشناسند)؛ مانند گرگی که به جلد میش رفته یا دزدی که عمامه به سر گذارده، برای ربودن گوهر
گرانبهای ایمان مردم خودنمایی میکنند.
چنانچه در نیم قرن اخیر بسیاری با این لباس مقدّس، به نام طرفداری از اتحاد اسلام،تیشه بر ریشه اسلام و تشیع میزدند و مرام نواصب و خوارج را به صورت دلسوزی دین در جامعه نشر داده، گاهی انکار رجعت و معراج رسول الله و شفاعت و عزاداری و زیارت قبور اولیاء الله و اهل بیت عترت و طهارت پیغمبرصلی الله علیه وآله نموده و اهانت به مقامات مقدّسه روحانیت و اهل علم و دانش را حیاً و میتاً، مدار کار خود قرار دادهاند.
مانند شیخ مردوخ (مردود) کردستانی ظاهر سنّی و بیخبر از کتاب و سنّت که به نشر کتابهای چندی ظاهراً به نام طرفداری اسلام - و در معنی به طرفداری خوارج و نواصب و امویها - نیشهای خود را زده و تخم تفرقه و نفاق را بین مسلمانان پاشیده و باطن کثیف و عقیدهی سخیف خود را ظاهر نموده.
در دوره حکومت قبل، از طرف سلطان وقت، از شعاع عملیات او جلوگیری شده، [ولی] بعد از شهریور 1320 که بیگانگان، این مملکت اسلامی شیعه را بدون حق اشغال نمودند، پر و بال بازیگرها باز شد [و] جدّاً نشریات خود را به نفع آنها عملی نمودند؛ از جمله نشریات او کتاب ندای اتحاد است - که بر عکس نهند نام زنگی کافور - که از نشر این کتاب، نه فقط جامعهی شیعیان را عصبانی و متألّم نموده، بلکه اکابر علمای اهل تسنّن را متأثّر و به نشر مقالات در مجلات، او را از خود طرد نمودند؛ زیرا در این کتاب، اهانتها و جسارتهای بالاتر از آنچه بعضی از مصریها نسبت به مقام مقدّس امیرالمؤمنین علی علیه السّلام نمودند، به زیر قلم شکسته
خود در آورده و عقاید خوارج و نواصب و امویها را تجدید نموده. نه همان معرفت به مقام مقدّس آن حضرت به وسیلهی کتاب و سنت و اخبار نداشته، بلکه ثابت است دشمن سرسخت آن حضرت و طرفدار جدّی امویها بوده.
در اول آن کتاب، با کلمات عوام فریبانه مانند آدم دلسوزی بیطرف، دم از اتحاد و یگانگی مسلمین میزند [و] فریقین (شیعه و سنّی) را نصیحت و به رهبری خود، دعوت به
ترک عقیدهی تشیع و تسنّن مینماید. وقتی آدمی دقیقانه کتاب را مطالعه مینماید، میفهمد که هدف و مقصود و دعوتش به نواصب و امویها و پیروی از نیات ناپاک مولای او معاویهْ بن ابی سفیان میباشد، غافل از شعر شاعر عرب که گوید:
ومن یکن الغراب له دلیلاً
یمرّ به علی جیف الکلاب
«هر کس را که کلاغ دلیل و راهنمای او باشد، میبرد او را بر سر سگهای مرده.»
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
دیگری گوید:
إذا کان الغراب دلیل قوم
سیهدیهم سبیل الهالکین
«زمانی که کلاغ دلیل و راهنمای قومی باشد، زود است آنها را هدایت نماید به راه هلاکت و نیستی.»
در کتابش دَم از اتحاد میزند، در حالتی که به نیش قلم شکستهی خود تخم نفاق پاشیده و به دستور اربابان و با عقیدهی ثابت خود، مولانا امیرالمؤمنین را در جمیع مراحل، مقصّر و معاویه علیه الهاویه را تبرئه و بامنتهی درجه جسارت،
کلمات اهانتآمیز به ساحت قدس آن حضرت وارد نموده!
اولین روزی که کتابهای او را خواندم، فهمیدم که صاحب این نام محرّف، هرگز سنّی نمیباشد بلکه قطعاً اموی و از پیروان عقاید خوارج و نواصب میباشد که برای لکهدار نمودن برادران اهل تسنّن به این لباس در آمده. و یا بیدینی است که برای رسیدن به هدف و مقصد خود - که جاه و مقام و شهرت یا چیز دیگر باشد - مرتکب هر عمل زشت و قبیحی میشود؛ چنانچه اهالی کردستان، مخصوصاً علمای محترم آنها به خوبی شاهد حالات او بوده و هستند و از چهل سال قبل که به طرفداری سالار به جنگ این ملّت بیچاره قیام نموده، عملیات او مورد توجه تمام اهالی غرب ایران، به خصوص مردمان محترم سنندج و کردستان میباشد.
عجب است که یک آدم فتنهجو، اینک طرفدار اتحاد اسلام گردیده و زیر پردهی طرفداری اتحاد، عقاید مشئوم خود را ظاهر نموده وبه شیعیان موحّد پاک و موالی با عظمت آنها از عترت طاهره تاخته و در خلال سطور کتاب، مولانا امیرالمؤمنین علیه السّلام را نالایق و سفّاک و شیعیان را مشرک معرفی نموده است.
و الاّ هیچ سنّی به قول خودشان (چهار یاری) حاضر نمیگردد نسبت به ساحت قدس امیرالمؤمنین علیه السّلام - که خداوند آیه تطهیر [را] در شأن او فرستاده، چنانچه در [مجلس هشتم] همین کتاب مشروحاً ذکر شده و در آیهی مباهله، آن بزرگوار را به منزله نفس رسول الله صلی الله علیه وآله معرفی نموده و از جمیع ارجاس و نقایص و خطایا پاک و پاکیزه و مبرّا فرموده - بتازد و خُردهگیری کند (چنانچه [در مجلس هفتم] همین کتاب مشروحاً در این باب بسط کلام داده شده است).
تا آنجا که در صفحه 23 «ندای اتحاد»(1)در تحت تیتر «عمده مزالق و مزلاّت امیر» سیزده سهو و خطا و نقص به آن حضرت نسبت داده که تمام آنها افک و تهمتهایی است که از نشریات و جعلیات مولای او، معاویه علیه الهاویه و اسباب دست خوارج و نواصب و بقایای آنها بوده و میباشد.
گرچه این شیخ مردود، قابل اعتنا نبوده که نام او برده شود و خیلی هم متأثرم که نام محرّف او را اجباراً در این سطور آوردهام. بدیهی است هر کلمه از کتاب او جوابهای واضح و منطقی دارد که این وجیِزهی مختصر، مجال نقل تمام آنها را نمیدهد ولی ناچارم برای بیداری و روشن شدن بعض از جوانان فریب خوردهی خواب رفته، به بعض از جهات آن فقط اشاره نمایم:
در صفحه 3 کتاب گوید: «در زمان حضرت رسول، اسمی از شیعه یا سنّی مذکور نبوده است.»
راجع به سنّی شاید آن طور باشد که نوشته، ولی راجع به شیعه غلط رفته، خوب است خوانندگان محترم برای پی بردن به غلطکاریهای او مراجعه نمایند به [مجلس
دوم] همین کتاب تا روشن شوند که شیخ مردود تا چه اندازه، مانند مولایش معاویه، کذّاب و دروغپرداز بوده است.
ایضاً در همان صفحه میگوید:
«و مؤسس اساس تشیع ابن سباء یهودی بوده.» جواب ترّهات و یاوه گوییهای او در [مجلس دوم و سوم] همین کتاب داده شده است.
1) چاپ دوم، 1324 شمسی، شرکت سهامی چاپ فرهنگ.
و در صفحه 5 گوید:
«در قرن دهم هجری، دوره سلطنت شاه اسماعیل، مذهب تشیع در ایران رسمیت پیدا نمود.» جوابش [در مجلس دوم] داده شده.
و نیز در همان صفحه گوید: «ابوبکر اسن و اورع و الیق به مقام خلافت بوده، به این جهت مهاجر و انصار با نهایت رغبت با او بیعت کردند.»
اولاً: جواب اسن بودن ابی بکر در [مجلس هفتم] و [مجلس دهم] داده شده است.
ثانیاً: جواب اورع و الیق بودن ابی بکر را در [مجلس نهم] مطالعه خواهید فرمود.
و در صفحه 6 گوید: «دلیلی بر خلافت امیرموجود نبوده.» برای روشن شدن دلیل و نص مراجعه شود به [مجلس پنجم]، تا حقیقت واضح گردد.
و در همان صفحه منع نمودن عمر، پیغمبرصلی الله علیه وآله را از وصیت و مانع شدن از آوردن قلم و کاغذ، جهت اجرای امر وصیت را اعتراف نموده، ولی در مقابل، تأویلات بارده مینماید.
برای پی بردن به اصل حقیقت، لازم است مراجعه شود به [مجلس هشتم] همین کتاب. در صفحه 7، حدیث با عظمت غدیر را به عنوان دلیل برخلافت و امامت انکار نموده و مطلب را بسیار ساده و کوچک جلوه میدهد. بسیار لازم است خوانندگان محترم مراجعه کنند به [مجلس هشتم] همین کتاب، تا عظمت مطلب را واضح و آشکار مشاهده نمایند و لعن بر کذّاب و دروغگو بنمایند.
در صفحه 8 گوید:
«چون ابوبکر مونس و یار غار پیغمبرصلی الله علیه وآله بوده و در مرض موت به امر آن حضرت نماز را باامّت خوانده، تمام امّت بالاتفاق با میل و رغبت تمام با او
بیعت کردند.»
اولاً: توقف و مصاحبت چند روزه برای ابیبکر ممکن است افتخاری باشد - چه آنکه هر جاهلی در مصاحبت عالم افتخاری دارد - ، ولی چنین مسافرت و مصاحبت، هرگز دلیل بر ثبوت خلافت نخواهد بود. علاوه بر آنکه جواب آیه غار و استشهاد به آن را در [مجلس پنجم] دادهایم.
نماز خواندن ابیبکر با امت - به فرض ثبوت - دلیل حق تقدم در امر خلافت نخواهد بود.
ثانیاً: نیابت نماز ابیبکر از رسول اکرم صلی الله علیه وآله به طور قطع ثابت نیست [و] بر فرض ثبوت، دلیل بر حقانیت و حق تقدّم بر خلیفه منصوص (ابوالفضائل) نخواهد بود.
چه خوب است برای تقریب اذهان مثلی آوریم. اگر پادشاهی که ولیعهد ثابت دارد، هرگاه در بسیاری از کارها از قبیل افتتاح امکنه یا استقبالها یا شرکت در جشنها و غیره،فردی از بستگان را به عنوان نماینده خود بفرستد، آیا پس از مرگ پادشاه، آن نماینده میتواند با عدّهای طرفدار دعوی نیابت سلطنت نموده و ولیعهد ثابت را از کار بر کنار و خود را سلطان بخواند، به دلیل آنکه روزی به نمایندگی پادشاه در فلان امر یا جشن و یا استقبال شرکت نموده و یا در مسافرت چند روزهای با پادشاه بودهاست؟ قطعاً جواب عند العقلاء منفی میباشد.
مثل دیگری نزدیکتر به مطلب عرض کنم که اگر فقیه و مجتهدی بیمار گردد و فردی از اصحاب خود را به نیابت بفرستد و نماز جماعت را با مردم به جای آورد، آیا پس از وفات آن مجتهد و فقیه، آن نایب نماز جماعت به استمساک
نیابت نماز، میتواند خود را جانشین آن فقیه مجتهد معرفی نموده، بگوید مسلمین مجبورند از من تقلید نمایند و اگر تمرّد نمایند از ربقهی اسلام خارجاند!؟
و اگر جماعتی مخالفت نمایند - و بگویند چون ولیعهد موجود است و این مقامی است که احاطهی علمی بر ظاهر و باطن شرع و شریعت در آن لازم است، علاوه بر واجد بودن جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده، فقط به محض چند رکعتی نماز نیابت خواندن یا چند روز در مسافرت رفیق راه مجتهد بودن، ایجاد فقاهت نمینماید - آتش بر در خانه آنها ببرند، با فحش و بد و اهانت، آنها را بکشند و بیاورند و مجبور نمایند که تسلیم گردند به جانشینی مجتهد و فقیه و اگر قبول ننمایند، مشرک و کافر و رافضی خواهند بود!
آقایان عاقلانه قضاوت نمایید. آیا جانشینی فقیه و مجتهد، علم و دانش و احاطه استدلالی بر احکام و قواعد دین نمیخواهد؟ آیا به محض نیابت نماز جماعت، فقاهت برای یک مسئلهگو، هر اندازه هم آدم خوبی باشد، ثابت میگردد، [به گونهای] که مردم وظیفهدار باشند تقلید از او بنمایند؟!
همچنین است موضوع نماز خواندن ابیبکر با امّت، بر فرض ثبوت، دلیل بر اثبات خلافت و امامت مسلمین نخواهد بود؛ چه آنکه ثبوت خلافت، علاوه بر نصّ جلی، عصمت و اعلمیت و افضلیت من جمیع الجهات میخواهد.
آیا چند شبی در مسافرت با پیغمبر بودن، یا چند رکعتی نماز با امّت خواندن - شما را به خدا قسم انصاف دهید - برابری میکند با آن همه نصوص جلیه و
خفیه و فضایل و کمالات، از قبیل حدیث الدار و احادیث بسیار دیگر؛ مانند: حدیث المنزلهْ و حدیث المدینهْ و حدیث المواخاهْ و حدیث الغدیر و آیات الولایهْ و مباهله [و] بالاخره نزول سیصد آیه - بنابر روایات اکابر علمای عامه که هر یک علیحده در متن کتاب مندرج است - در شأن مولانا امام المتقین، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام.
آیا آن کسی که بالفرض چند رکعتی نماز جماعت با مردم خوانده، اولی به مقام خلافت است، یا آن کسی که رسول اکرم صلی الله علیه وآله او را لایق مقام خلافت دیده و رسماً او را خلیفهی خود قرار داده - نه نیابت به نماز جماعت - وصریحاً با بیان «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی» جمیع منازل هارونی را به استثنای مقام نبوّت برای آن حضرت ثابت نمود که از جمله همان مقام خلافت رسول الله میباشد، چنانچه [در مجلس چهارم] همین کتاب مفصّلاً شرح دادم؛ فاعتبروا یا اولی الابصار.
ثالثاً: جواب از اجماع و تبعیت تمام امّت را [در مجلس هفتم] مطالعه نمایید، تا به معنای اجماع و تبعیت تمام امّت پی برید.
رابعاً: جواب کذب و دروغ شاخدار او را که نوشته، تمام امّت به میل و رغبت بیعت نمودند، [در مجلس هفتم] مطالعه نمایید، تا کذّاب [و] مفتری بازیگر را بشناسید.
در صفحه 9 نوشته است:
«علی و فاطمه علیهاالسّلام در موضوع فدک به حکم ابیبکر قانع و متقاعد شدند.»
برای پی بردن به اصل و حقیقت مطلب، مراجعه نمایید به [مجلس هشتم] همین کتاب، تا روشن و بیدار شوید.
و نیز در همان صفحه اشاره به حدیث خلّت در فضیلت ابیبکر میکند که
پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمود: اگر من غیر از خدا بنا بود خلیلی برای خود بگیرم، ابوبکر را خلیل خود قرار میدادم.
این شیخ مردود، اگر اهل فضل و کمال و تحقیق بود، اول مراجعه مینمود به کتب ارباب جرح و تعدیل از اکابر علمای اهل تسنّن، آنگاه استشهاد به حدیثی مینمود که لااقل در نزد خود آنها مردود نباشد و این حدیث نزد محققین اکابر علمای عامّه از جملهی مجعولات و کذب محض است، چنانچه علامه ذهبی در میزان الاعتدال(1)
سپس این حدیث را از او نقل میکند:
«وله حدیث منکر عن إبن أبی ملیکة عن إبن عباس، مرفوعاً: لو کنت متخذاً خلیلاً لأتخذت أبابکر خلیلاً».
ذیل ترجمه حال عمار بن هارون و قزعهًْ بن سوید گوید: این حدیث، جعل و کذب محض است.
بکریون از این قبیل احادیث در فضیلت ابیبکر بسیار جعل نمودند که در کتب اکابر علمای سنّت ثبت است.
در صفحه 10 گوید: «اگر علی ذی حق در امر خلافت بود، چرا قیام نکرد حق خود را بگیرد.»
جوابش را در [مجلس نهم] مطالعه نمایید.
در صفحه 13 گوید: «علمای بصیر شیعه اقرار به همدردی ما دارند. اگر این شیخ حقّه باز، کذّاب نبود، حق بود برای وضوح مطلب به اسامی آن علماء و محل اقرارشان اشاره مینمود، چنانچه ما در متن کتاب، ضمن گفتارمان در تمام
1) میزان الاعتدال، ذهبی، 5/472، ترجمه شماره 6900، شرح حال قزعهْ بن سوید. ذهبی مینویسد: «قال البخاری: لیس بذاک القوی؛ ... وقال أحمد: مضطرب الحدیث؛ ... وقال النسائی: ضعیف».
ده شب، به اقوال دهها [تن] از اکابر علمای اهل تسنّن با تعیین محل و نشانی و کتاب آنها متعرّض گردیدهایم که به نظر قارئین محترم میرسد.»
از صفحه 18 تا صفحه 20 به طرفداری از معاویه، دلایل مضحکی اقامه میکند که معاویه را تبرئه و علی علیه السّلام را مقصّر نشان دهد، و آن بیانات تماماً دلایل محکمی است که این مردود، اموی و ناصبی و از هواخواهان جدّی معاویه، بلکه تمام بنیامیه - حشره الله معهم - میباشد.
تا آنجا که در آخر صفحه 18 بعد از نقل وقایع صفّین و تعیین حکمین گوید:
«تابعین امیر، دیدند که اظهارات معاویه سراسر مبنی بر تقاضای عدل و داد خواهی است و اظهارات امیر همه از روی لجاج و عناد و خودخواهی میباشد.»
در صفحه 21 انکار مینماید اهانت به علی علیه السّلام را که به زور و جبر، آن حضرت را کشیدند و برای بیعت به مسجد بردند و نیز صدمات به بیبی فاطمه علیهاالسّلام و سقط جنین او را و جوابش در [مجلس هفتم] موجود است [که] بعد از مطالعه، حقیقت آشکار میشود.
در صفحه 22 توسل به ائمه از عترت طاهره را شرک و کفر و بتپرستی میداند. جوابش [در مجلس سوم] داده شده.
در صفحه 23 گوید: «خداوند عالم، رسول خدا را به لعنت مأمور نفرموده.»
مثل اینکه این مرد مرموز، با قرآن مجیدهم بیگانه بوده و این همه آیات لعن را در قرآن ندیده که صریحاً اقوامی را مورد لعن قرار داده، علاوه بر اخباری که در همین کتاب نقل گردیده که گروهی از امّت را ملعون خوانده.
برای روشن شدن مطلب و پی بردن به حال این مرد حیال مکّار به [مجلس
ششم] مراجعه نمایید، تا حقیقت مطلب را به دست آورید.
گویا این مردک آیه 60 سوره 17 (بنی اسرائیل) را ندیده که بنیامیه را با کمال صراحت لعنت کرده شده نامیده که میفرماید:
وَالشّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ ...(1)که مراد از درخت لعنت کرده شده در قرآن، بنیامیه هستند، چنانچه امام فخر رازی(2)هم در تفسیر خود نقل نموده است. و نیز در آیة 57 سوره 33 (احزاب) فرماید:
إِنّ الّذِینَ یُؤْذُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِی الدّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مّهِیناً(3)). «آنان که خدا و رسول را - به عصیان و مخالفت - آزار و اذیت میکنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعن کرده - و از رحمت خود دور فرموده - و برای آنان عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است».
آنگاه در اخبار بسیاری رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرماید:
«کسی که علی و فاطمه را اذیت نماید مرا اذیت نموده و کسی که مرا اذیت کند خدا را اذیت نموده، کسی که آنها را اذیت نماید لعنت خدا بر او باد و خداوند او را به رو در آتش افکند».
علاوه بر صراحت در اخبار به این توضیحی که آن حضرت داده، اذیتکنندگان به علی و فاطمه علیهاالسّلام عملاً یا لساناً یا قلماً - مانندمعاویه و امویها و
اتباع آنها از خوارج و نواصب علیهم لعائن الله [و] چون کسروی و مردوخ مردود و امثال آنها - مشمول این آیه شریفه و ملعون خدا و پیغمبر میباشند.
برای کشف حقیقت و پی بردن به دلایل بیشتری بر لعن ملعون بن ملعون، معاویهْ بن ابی سفیان لازم است مراجعه نمایید به [مجلس نهم] تا روشن و بیدار شوید از خواب غفلت و دشمنان خدا و پیغمبر را بشناسید.
و نیز گوید: «بر فاسق عاصی لعن جایز نیست.» باز هم میگویم این مردک از قرآن مجید به کلی بیگانه میباشد و آیات لعن را درباره آنها ندیده و دقتنظر در حقایق دین نداشته است.
چه کنم که مقدمهنویسی، مجال شرح و بسط مفصّل را به ما نمیدهد و الاّ با نقل آیات و اخبار و تحقیقات بلیغه، روی نویسنده را سیاه مینمودم، ولی برای روشن شدن مطلب اشارهای مینمایم که ما هم میدانیم هر فاسق و هر عاصی کافر نمیشود، ولی ملعون میشود؛ چه آنکه هر عاصی، ظالم و هر ظالم، ملعون میباشد؛ برای آنکه مسلّم است که ظالمین بر سه طبقه میباشند: طبقه اوّل: کفار و مشرکیناند که ظلم به خدا نموده و شریک برای ذات اقدس او جلّ و علا قرار دادند - به موضوع شرک و مشرکین در [مجلس سوم] همین کتاب اشاره شده.
طبقهی دوم: ظالمین به نفساند که معصیتهایی مینمایند، ولی متعدّی به غیر نمیباشند.
طبقهی سیم: معصیت کارانی هستند که به جان و مال و ناموس مردم متعرّضاند ولو ظاهراً کافر نیستند، ولی ملعوناند، چه آنکه صریحاً در آیات
قرآنیه، آنها را ملعون خواندهاند که از جمله در آیه 18 سوره 11 (هود) میفرماید:
أَلاَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الظّالِمِینَ(1). «بدانید و آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمکاران است.»
و در صفحه 26 انکار وجود حضرت مهدی آل محمدعلیه السّلام را نموده و گوید:
«شیعیان گویند در کودکی در چالهی آب سامره پنهان گردیده و بعد هم از همان سرداب بیرون میآید [و] دنیا را پر از عدل و داد میکند؟!»
این شیخ مردود خجالت نکشیده که چنین دروغ واضحی را نوشته و نتوانسته - و هرگز نخواهد توانست - کتابی را نشان دهد که در آنجا چنین خبری نقل شده باشد که حضرت مهدی در چالهی آب پنهان است و از آنجا ظاهر میشود.
و حال آنکه ارباب خبر و تاریخ نوشتهاند که بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام خلیفه معتمد عباسی شنید که کودکی از اندرون بیرون آمد و جعفر (کذّاب را) با خطاب «تأخّر یا عمّ» از مقابل جنازه حضرت عسکری علیه السّلام بر کنار [نمود] و خود بر آن بزرگوار نماز گزارد؛ فوری امر به احضار آن حضرت داد، وقتی رفتند، دیدند سرداب منزل را آب فرا گرفته و در آخر سرداب، حضرت مهدی مشغول نماز است. چون نتوانستند در آب بروند، به خلیفه خبر دادند، امر داد سقف سرداب را بر سر آن حضرت خراب نمایند. وقتی مشغول خراب کردن شدند. دیدند حضرت در سرداب نیست. فلذا معروف شد به سرداب
1) هود: 18.
غیبت؛ یعنی آن سرداب، محلّ غیبت آن حضرت گردید، نه آنکه در سرداب پنهان گردیده و از آنجا ظاهر شود.
بلکه اجماعی شیعه امامیه و اکابر علمای عامّه میباشد که زمان ظهور، آن حضرت از مکه معظّمه جلوهگر میشود و عالم را پر از عدل و داد میکند.
عقیده به وجود حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اختصاص به شیعه ندارد، بلکه در کتب فریقین ثبت است و جمهور شافعیه و دیگران از علمای اهل تسنّن، به نزول حضرت عیسی علیه السّلام در آخر الزمان و در نماز اقتدا نمودن به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را معترفاند.
برای وضوح مطلب و شناسایی کامل به حالات شیخ مردود، به صفحات آخر همین مقدمه و به [مجلس دهم] همین کتاب مراجعه شود.
و نیز در همان صفحه حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را مورد تمسخر قرار داده گوید:
«امام هزار و دویست ساله قادر به حرکت نیست و کاری از او ساخته نخواهد بود!»
این شیخ به قدرت خدا عقیده ندارد و نمیداند که این قبیل امور از نوادر طبیعت و جزء خرق عادت است و خدای قادر توانا، بعض افراد را نادراً از میان بشر به این نوع عمرهای طویل - ردّاً بر ارباب ماده و طبیعت - انتخاب مینماید و قوای آنها را هم قویاً محفوظ میدارد، تا حجّت را بر دشمنان کوردل - چون مردوخ و امثال او - تمام فرماید و نمونهی کامل و شاهد زنده بر این معنی از قرآن مجید، حضرت نوح - شیخ الانبیاء علی نبینا و آله و علیه السلام - میباشد که در آیه 14 سوره 29 (عنکبوت) صریحاً میفرماید:
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّا خَمْسِینَ عَاماً(1). «همانا به تحقیق ما نوح را به رسالت قومش فرستادیم. او نهصد و پنجاه سال میان مردم درنگ کرد - و خلق را دعوت به خداپرستی نمود».
آنچه به صراحت از آیهی شریفه معلوم میآید، مدّت دعوت قبل از طوفان حضرت نوح، نهصد و پنجاه سال بوده و قطعاً چهل سال متجاوز داشت که مبعوث گردید و بعد از طوفان هم به نقل روایات چهار صد سال دیگر هم جهت تمشیت امور در امت زندگانی نمود - و جمعی هزار و نهصد و پنجاه سال عمر او را نوشتند - ، چنانچه اکابر علمای عامه از قبیل طبری(2)
و ثعلبی(3)
و جار الله زمخشری(4)
و امام فخر رازی(5)
تفسیر الکبیر، فخر رازی، 25/42، ذیل آیه 14 سوره عنکبوت.
ذیل این آیه گویند این نوع اعمار، مافوق طبیعت و از عطایای الهی میباشد.
پس پیغمبر هزار و چهارصد ساله - یا هزار و نهصد ساله - چگونه از او کاری ساخته بوده. همان قسمی که پیغمبر هزار و چهار صد ساله - یا هزار و نهصد ساله - همه کاره بوده، از کوری چشم امویها و خوارج و نواصب و تابعین آنها - امثال احمد امینها و مردوخها - امام هزار و دویست ساله هم، همه کار از او بر
1) عنکبوت: 14.
2) تفسیر طبری، ج 20، ص165. (محقق)
3) تفسیر ثعلبی، ج 5، ص165. (محقق)
4) تفسیر کشاف، ج 3، ص200. (محقق)
5) «قال بعض الأطبّاء العمر الانسانی لا یزید علی مائة وعشرین سنة والآیة تدلّ علی خلاف قولهم... لا نزاع بیننا وبینهم، لأنّهم یقولون العمر الطبیعی لا یکون أکثر من مائة وعشرین سنة ونحن نقول: هذا العمر لیس طبیعیاَ بل هو عطاء إلهی...».
میآید؛ چه آنکه خدای قادر توانا قوای قویهی او را نگهداری فرموده، تا روزی بیاید و انتقام از امثال احمد امینها و مردوخها بگیرد.
بس است، بیش از این مجال مزاحمت نمیباشد و الا اگر قلم را رها کنم، خیلی گفتنیهاهست که در این مختصر وجیزه، مقتضی بیان نیست. این مقدار هم ناچار بودم و الا گفتار این شیخ قابل ذکر نیست و اثری در حقیقت اسلام و مذهب حق تشیع ندارد. چه خوش مناسب مقام سروده:
آب دریا کزو گهر زاید
به دهان سگی نیالاید
اگر ابن تیمیه و امثال آن با آن کرّ و فرّشان توانستند با نوشتن هزلیات، نور خدا را فراموش کنند، این شیخ مردود و امثال آن هم میتوانند!
چقدر خوشوقت گردیدم وقتی در جراید و مجلات دینی نامههایی دیدم از علمای بزرگ سنّی، مخصوصاً از اطراف کردستان که از این مرد بیباک، اظهار انزجار و تنفّر نمودند و رسماً اعلام نمودند که مردوخ (مردود) سنّی نیست، بلکه خارجی و بیگانهپرست است.
از جمله دلایل بر بیگانه پرستی این مردک و صحّت گفتار برادران بزرگ ما علمای اهل تسنّن آنکه بعد از جنگ اول (1914 - 1918 میلادی) متفقین افرادی را وادار مینمودند
تا به نام اتحاد و اتفاق، به مقدّسین یکدیگر اهانت نمایند، تا شعله آتش نفاق مشتعل گردد که از جمله، همین مردک از خدا بیخبر بوده.
از این رو در صفحه آخر کتاب گوید: «در این هنگام که متفقین هم به ما دست دوستی و همدستی دادهاند باید موقع را مغتنم شمرده، سلاطین اسلام، فرمان وحدت و یگانگی را در ممالک خود به موقع اجرا گذارند»؛ یعنی به
طرفداری متفقین (کفار)، مسلمانان همگی با هم متحد گردند!
خلاصه این قبیل اشخاص، نمونهی کامل خودخواهی و بیگانهپرستی هستند که میخواهند به نام اتحاد و وحدت کلمه، به مقدّسات دین و مذهب اهانت نموده و جسارتها ورزیده، دلها را لبریز خون گردانند و مسلمانان را مستعمرهی بیگانگان و همدست آنها قرار دهند.
اگر علمای روشنفکر جامع الازهر و سایر مراکز علمی برادران اهل تسنّن هم نسبت به کسانی که به مقام مقدّس امیرالمؤمنین علیه السّلام اهانت نموده و جسارتها ورزیده و آن بزرگوار را دروغگو و خطاکار و دنیاطلب و حریص به ریاست و حبّ جاه و خونریزی معرفی مینمایند و به جامعه با عظمت شیعه و پیروان اهل بیت طهارت و عترت پاک پیغمبر اهانتها نموده و آنها را رافضی و مشرک و کافر و غالی میخوانند و میخواهند بین صد میلیون مسلمانان شیعه با سایر مسلمین جدایی بیندازند و زمینه را برای غلبه بیگانگان در عالم اسلامیت مهیا نمایند، علناً اظهار تنفّر نموده و بیزاری بجویند، مقدمهی اتحاد مسلمین فراهم میگردد و امثال ما را به زحمت جوابها و نشر کتابها و مقالات جوابیه وادار نمیکنند. و الاّ تا این جدایی برقرار است و بازیگران و ایادی مرموز در کارند و مذهب حق تشیع را حزب سیاسی به عوام معرفی مینمایند، حفرهی جدایی روز به روز عمیقتر و وسیعتر میگردد و پیوسته به نشر کتب و مقالات، عمق و وسعت این حفره زیادتر میشود.
نصاری در مسجد پیغمبر آزاد به ادای فریضه بودند، ولی شیعیان مسلمان در ادای فرایض و نوافل در مساجد مسلمین آزاد نیستند.
به سبب همین تحریکات و تزریقات بر غیر حقیقت است که عموم برادران اهل تسنّن به جامعه شیعه، نظر کفر و الحاد مینمایند. زمانی که شیعیان موحّد از راههای دور، جهت ادای فریضهی واجب (حج) شدّ رحال نموده، به قبلهگاه خود میروند، مورد حملات برادران اهل تسنّن قرار میگیرند و در هر کوی و برزن و خیابان و بیابان، حجازیها (سعودیها)، مصریها و بالاخره تمام سنّیها - که این قبیل افراد ملبّس به لباس اهل علم و نویسندگان مبغض مغرض، امر را بر آنها مشتبه نمودهاند - به مسلمانان پاک موحّد شیعه مذهب و پیروان عترت و اهل بیت طهارت با نظر کینه و عداوت مینگرند و آنها را مشرک میخوانند و پیوسته به آنها میگویند: انتم مشرکون!
واقعاً جای بسی تأسف است مسلمین صدر اسلام، زمانی که بلاد کفر را فتح میکردند، به تمام کفّار در عقاید و عمل در دین خود آزادی میدادند و آنها را مجبور به پیروی از طریقه اسلام نمینمودند، بلکه حاضر به اهانت آنها هم نمیشدند.
حتی علماء و مورخین در وقعهی مباهله نوشتهاند وقتی نصارای نجران برای مناظره وارد مسجد پیغمبرصلی الله علیه وآله شدند، موقع نماز و عبادتشان رسید، به گوشهی مسجد رفته، مشغول عبادت خود شدند. عدهای از مسلمانان جامد جاهل آن زمان - مانند جهّال زمان ما - خواستند از عمل آنها جلوگیری و ممانعت نمایند، رسول اکرم صلی الله علیه وآله مانع عمل آنها گردیده فرمود: بگذارید آزادانه عبادت خود را به جای آورند. از این رو در حضور پیغمبرصلی الله علیه وآله و اصحاب آن حضرت در مسجد بزرگ اسلام، نماز نصرانیت و عبادت مسیحیت گزاردند.
رسول اکرم صلی الله علیه وآله با این عمل - موافقت و مهربانی - خواست به اهل عالم،
معنای آزادی را بفهماند که دین مقدّس اسلام دین جبر و اکراه نیست، بلکه دین دلیل و برهان و منطق است، ولی متأسفانه امروز بر خلاف نصّ صریح قرآن مجید که در آیه 94 سوره 4 (نساء) میفرماید:
وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً.(1) «به آن کس که اظهار اسلام کند، نسبت کفر ندهید و به آنها نگویید شما مؤمن نیستید.»
تا مال و جانش را بر خود حلال کنید و بر خلاف سیره خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله - حتی خلفای خودشان - برادران اهل تسنّن به اغوای بعض علمای جامد متعصّب خود با مسلمانان، رفتار کفر و بغضاء مینمایند.
زیرا هر فردی از مسلمانان حنفی، مالکی، حنبلی، شافعی و زیدی، با همه اختلافاتی که در اصول و فروع با هم دارند، در معابد عمومی مسلمانان آزادی عمل دارند و مزاحمتی برای آنها نمیتراشند، مگر شیعیان جعفری که به جرم پیروی از عترت و اهل بیت پیغمبرصلی الله علیه وآله - حسب الامر آن حضرت که در متن کتاب ثابت نمودیم - مکه معظّمه و مدینه منوّره (همان جایی که یهود و نصاری در اظهار عقیده و عمل به دین خود آزاد بودند) با تازیانه و چوب خیزران آنها را میزنند که چرا - به حکم قرآن مجید - سجده بر خاک پاک مینمایند و یا قبر رسول خداصلی الله علیه وآله و محبوب خدا و رسول خداصلی الله علیه وآله و اهل بیت آن حضرت را میبوسند و سلام بر آنها مینمایند!
1) نساء: 94.
در حالتی که خودم در بغداد و معظّم دیدم سنّیهای از دور آمده قبر شیخ عبدالقادر و ابوحنیفه را میبوسیدند و توسّل به آنها میجستند و احدی آنها را منع نمیکرد. در مدینه منوّره در پیش روی قبر مبارک رسول الله صلی الله علیه وآله کاشیهای دیوار را به عنوان محلّ نزول جبرئیل میبوسیدند، احدی از شرطههای حرم ممانعت نمیکند، ولی شیعیان که میخواهند ضریح رسول الله صلی الله علیه وآله را ببوسند، آنها را میزنند وزجرشان مینمایند و مشرکشان میخوانند!
این فشار و سختیها فقط برای شیعیان موحّد پاک و پیروان عترت و اهلبیت طهارت رسول الله صلی الله علیه وآله میباشد و حال آنکه صریحاً در قرآن مجید میفرماید: ؛ لاَ إِکْرَاهَ فِی الدّینِ کار دین به اجبار و اکراه نیست.
تقریباً هزار و سیصد سال است که این آقایان بیفکر، در پی چنین عملیاتی رفته، ولی با تجربیات بسیار، به اشتباه بزرگ خود پی نبرده و متنبّه نگردیدهاند که به ضرب تازیانه و چوب خیزران و فحش و ناسزا و تهمت، بلکه قتل و کشتن، هیچ مؤمن موحّدی، دست از عقیدهی ثابت خود بر نمیدارد.
فلذا رسول اکرم خاتم الأنبیاءصلی الله علیه وآله آن قائد عظیم الشأن الهی دستور فرموده که حتی به کفار هم فشار و سختگیری ننمایید، بلکه با ملاطفت و مهربانی و روح و ریحان با آنها رفتار نمایید، تا در اثر دیدن برهان و منطق، دلهای آنها نرم گردد و به شما نزدیک شوند.
به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را
بدیهی است از این نوع عملیات و سختگیریها، جز تأثّر خاطر نتیجهای حاصل نگردد، بلکه قطعاً از این عملیات، در دلهای شیعیان بیشتر رنجیدگی و
گرفتگی ایجاد و جدایی حاصل گردد.
از قدیم گفتهاند: «محبت، محبت آورد»، ولی وقتی محبت نباشد قطعاً تکدّر بار میآید.
اگر علمای بزرگ جامع الأزهر، جلو بعض نویسندگان مفسد را نگیرند و از عملیات و مقالات آنها بیزاری نجویند - چنانچه علمای سنّی ایرانی از مردوخ (مردود) کردستانی بیزاری جستند -، شیعیان ناچارند به مقتضای مثل معروف «جواب ناخدا با ناخدا توپ است در دریا» برای دفاع از حقوق حقّهی ثابت خود، جواب تهمتها و اکاذیب و لاطائلات آنها را بدهند.
خوشبختانه شنیده میشود چندی است جمعی از فضلاء و دانشمندان پاکدل منصف بیغرض از مذاهب مختلفهی اسلامی (حنفی، مالکی،شافعی، حنبلی، جعفری، زیدی و غیره) تشکیل مجمعی دادهاند به نام «دار التقریب بین المذاهب الاسلامیّهْ» و هدف آنها شناساندن حقایق مذاهب است به یکدیگر و مجلّههای ماهانهای نشر میدهند به نام «رسالهْ الإسلام» که نویسندگان مذاهب مختلفه، معانی مذهب خود را به وسیله مقالات در آن مجله نشر میدهند. امید است این جمعیت موفق گردند تا هدف و مقصد خود را عملی نمایند.
ما کمک و مساعدتی از دار التقریب انتظار نداریم، مگر آنکه حقیقت عقاید ما جعفریها را طبق کتب مؤلّفه علمای شیعه، به برادران سنّی حنفی و مالکی و حنبلی و شافعی برسانند، تا به نظر شرک و کفر و کینه و عداوت به جعفریها ننگرند.
اگر دار التقریب بتواند آزادی نشر کتب را عملی نماید که شیعیان جعفری
تحت قیادت علمای بزرگ، کتب مؤلّفهی عقاید حقّه جعفریه را در بلاد اسلامی اهل تسنّن آزادانه منتشرنمایند - همچنانی که کتب علمای اهل تسنّن در کتابخانههای شیعه آزاد [است] و در دسترس عموم قرار دارد - به مرور، تمام گفتوگوها از میان میرود و حقیقت و اتحاد جای آنها را خواهد گرفت.
بنابر آنچه میشنویم و در «رسالهْ الاسلام» گاهی میخوانیم، بیش از انتظار ما قدمهای بلندی برای تقریب و تألیف قلوب برداشته شده است.
چنانچه فاضل دانشمند، آقای محمد تقی قمی، عضو شیعه جعفری دار التقریب نقل مینمودند، از زمان تأسیس دار التقریب و جدیتهای فوق العادهی اعضای دانشمند بیغرض آن، کتابی به وضع گذشته چاپ نگردیده، ما هم پیوسته دعا میکنیم و از خداوند متعال خواهانیم که این جمعیت را از گزند اشرار و ایادی مرموز محفوظ بدارد.
در همان موقع به جناب آقای قمی عرض کردم باورم نمیآید اشخاصی که خبث طینت دارند یا بازیگر دست بیگانگاناند، بتوانند از اعمال خود دست بردارند، چه آنکه مثلی است معروف که میگوید: توبه گرگ مرگ است. یا: اصل بد نیکو نگردد، چون که بنیادش بد است.
جناب ایشان اطمینان دادند که دکتر احمد امین در دستگاه دار التقریب متقبّل گردیدند که دیگر قلمی به نحو گذشته برخلاف حق و حقیقت به کار نبرند، ما هم با اطمینان و حفظ مقام آقای قمی سکوت اختیار نموده، به انتظار آینده ماندیم، ولی طولی نکشید که پیشبینی ما عملی شد.
متأسفانه باز هم از همان دکتر احمد امین مصری معروف صاحب کتاب فجر
الاسلام که در حضور حضرت آیت الله مجاهد حاج شیخ محمد حسین آل کاشف الغطاء در مدرسهْ العلمیه نجف اشرف با عذر به اینکه چون از مصادر کتب شیعه حاضر نداشتم، این خطا رفته و نادم و مستغفرم و در جلد دوم به نام ضحی الاسلام جبران مینمایم. - چنانچه در مقدمه اصل الشیعه نگارش یافته - جنایت تازهای به ظهور پیوست و کتابی به نام المهدی والمهدویهْ در ردّ وجود حضرت مهدی آل محمّد امام دوازدهم ما شیعیان، عجل الله تعالی فرجه منتشر گردید که در سطر آخر مقدمه آن کتاب، با این عبارت ختم کلام نموده که و من الله نسأل ان یوفّقنا الی احقاق الحقّ وابطال الباطل!
معلوم شد که نظر ما صحیح بوده، این قبیل اشخاص از خود ارادهای ندارند، بلکه فطرتاً یا جهت تبعیت اوامر و دستورات موالی خود، وظیفه دارند که هر چند صباح یک مرتبه با قلم شکسته خود به جنگ مسلمین برخاسته و با سنگ تفرقه و جدایی، قلوب میلیونها نفر از شیعیان موحّد را جریحهدار نموده و خود را نزد اهل علم و دانش رسوا و مفتضح و در حضور صاحب شریعت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله خجل و منفعل سازند که به جنگ عترت آن حضرت رفتهاند.
و حال آنکه متجاوز از هزار سال است در اطراف وجود مقدّس حضرت ولی الله الاعظم، محمد بن الحسن مهدی آل محمّد، عجّل الله تعالی فرجه امثال احمد امینها، بلکه بهتر و بالاتر ازاو، مانند ابن تیمیه و ابن حجر و امثال آنها ایجاد شبهات نموده و جوابهای شافی و کافی از طرف محققین علمای اعلام داده شده و ثبوت وجود آن حضرت را که به نحو تواتر طبق احادیث معتبره از طرق علمای اهل تسنّن، گذشته از روایات شیعه، به ضرورت دین واضح و آشکار
نمودند. این هم خود لطفی از پروردگار است که به سبب مخالفت مردمان حسود عنود و ایجاد شبهات آنها روز به روز حق آشکارتر گردد. به قول ادیب عرب:
وإذ أراد الله نشر فضیلة
طویت اتاح لها لسان حسود(1)
و در مثل ادبای عرب است: «ولو لا النار ما فاح طیب العود».
و نیز آن مجمع و یا هر فرد و جمعیتی که سعی و کوشش آنها کشف حقایق و دور بودن از تعصّب و عناد و ایجاد اتحاد بین مسلمین میباشد، باقی و پایدار و مؤید به تأییدات خود فرماید.
غرض ما هم از نشر این کتاب (شبهای پیشاور) بیدار کردن بعض جوانانی است که ترجمه فجر الاسلام و بعض کتب دیگر، آنها را مشکوک و مردد نموده است.
از جملهی آن ایادی مرموز خطرناک که به نفع بیگانگان در مرکز ایران مأموریت تولید اختلاف داشت، احمد کسروی تبریزی بود که قدم را از همهی اقرانش بالاتر گذارد و دعوی برانگیختگی - نبوّت به خیال خودش - نمود.
بدعتهای بسیار گذارد که یکی از بدع مجنونانه او تأسیس روز عید کتابسوزی بود که دستور داد به اتباع خود که در روز معین، هر کجا هستند، آنچه کتاب علمی، عرفانی و ادبی حتی کتب ادعیه و سور قرآنی به دست آورند،
1) ولو لا اشتعال النار فیما جاورت ما کان یعرف طیب عرف العودالاتقان فی علوم القرآن، سیوطی، ج 2، ص540؛ کشف الخفاء، ج 1، ص360؛ وفیات الاعیان، ج 1، ص86. (محقق)
بسوزانند و غیر از کتابهای خود او چیزی باقی نگذارند. و همه ساله این عمل مجنونانه با تشریفات مخصوصی انجام داده میشد؛ چنانچه در صفحه 23 کتاب دادگاه خود چنین نوشته:
«یک دسته هم سوزانیدن مفاتیح الجنان و جامع الدعوات و مانند اینها را دستاویز گرفته، هوچیگری راه میانداختند و میگفتند: در اینها سورههایی از قرآن میبوده و شما سوزانیدهاید، نادانان نمیدانند که بیشتر بدآموزان و گمراه کنندگان، آیهها و سورههای قرآن را در کتابهای خود آوردهاند؛ و این نشدنی است که ما به پاس آنها از سوزانیدن آنها چشم پوشیم. قرآن هر زمانی که دستاویز بدآموزان و گمراه کنندگان گردید باید از هر راهی که هست، قرآن را از دست آنان گرفت» گرچه با نابود گردانیدن آن باشد.
و در صفحه 24 همان کتاب پس از اعتراف به سوزانیدن کتاب مفاتیح الجنان - که مشتمل بر هفده سورهی قرآنی است - چنین نوشته:
«ما بسیار نیک کردهایم که آنها راسوزانیدهایم، باز هم خواهیم سوزانید.»
این عمل و دستور او بهترین معرّف جنون و نادانی و بیگانهپرستی او بوده است که به این وسیله اساس معارف و افتخار و اسلامیت و قومیت ایرانیان را بر باد فنا میداده است؛ چون که رد نمودن طریقهی هر قوم و ملت به سوزاندن کتب و اساس معارف آنها نیست، بلکه بطلان هر عقیدهای را باید با حربهی برهان و عقل و علم و منطق به کار برد، نه با سوزانیدن کتب و معارف آنها، چنانچه هیچ یک از داعیان حق، اقدام به چنین عمل مجنونانهای ننمودند.
فقط اسکندر مقدونی در حال مستی امر به آتش زدن کتابخانه تاریخی ایران
در تخت جمشید (پرسپولیس) داد. و فرانسویها کتابخانهی معروف رم و عمرو بن عاص به امر خلیفه دوم عمر بن الخطاب کتابخانه اسکندریه را که مشتمل بر تمام کتب یونان و مصر و غالب کتب رومیها بوده و مغولها کتابخانه فوقالعاده مهمی را که در شهر
آوه، جنب ساوه بوده سوزانیدند و به همین جهت، تاریخ دنیا متزلزل و یا نیست و نابود گردید! و این اشخاص با این اعمال، لکهی سیاهی بر تاریخ خود باقی گذاردند.
و دیگر احدی چنین دستور مجنونانهای نداد مگر کسروی تبریزی که به این دستور، جنون خود را ثابت نمود.
مانند علی محمد باب، که هر دو شاگرد و دستور گیرنده از یک دستگاه استعماری معلوم الحال بودهاند، که گفت: «غیر از کتاب بیان، به هیچ کتابی نباید توجه نمود»!
به علاوه این مرد از حیث اخلاق، بسیار تندخو و بداخلاق و فحّاش - چنانچه از لابلای سطور و اوراق مطبوعهی او کاملاً واضح و آشکار است - در مقابلهی با هر قوم و فرقه و در مناظرهی با هر فردی، بسیار وقیحانه و خارج از ادب رفتار مینمود.
گاهی در کتب خود حمله به شیعیان میکرد و شیعهگری مینوشت و هزاران تهمتها و فحشها و دروغها به آنها نسبت میداد!
گاهی قدم را بالاتر میگذارد و به دختر پاک پیغمبر و امامان معصوم و عترت طاهره رسول اکرم صلی الله علیه وآله جسارتها مینمود که خوانندگان کتابها و مقالات او خیال میکردند او سنّی عامی متعصّب و یا از بقایای خوارج بیحیا و نواصب است.
بعد در پیرامون دین مقدّس اسلام وارد شده و منکر خاتمیت گردیده، حمله به تمام شعائر دینی و علمای اسلام از نجف اشرف تا جامع الازهر مصر نموده و تمام مبانی دین مقدّس اسلام را از توحید و نبوّت و امامت تا معاد را با اهانتهای مسخرهآمیز بیان کرده و مطرود دانسته!
خلاصه مأموریت این مرد فاسد تریاکی... تولید انقلاب دینی بوده که جوانان بیخبر از همه جا را - که رجال آینده این مملکتاند - با دروغ پردازیهای خود به اهل دین و مذهب، بدبین و لاابالی کرده و پایه محکم و اساس متین دین مقدّس اسلام را متزلزل سازد.
الحق در ادوار تاریخ، کمتر همچو بازیگری زبردست، برای بیگانگان تهیه شده بود.
انقلاب عجیبی برپا نمود. شیخی و صوفی، شیعه و سنّی، متجدّد و متقدّم، پیر و جوان را به هم ریخته، دروغهایی بافته، تهمتهایی به همه زده و خلاصه زمینهساز قابلی برای ایجاد اختلاف و غلبه و استعمارطلبی بیگانگان بود.
در قرون اخیر، بیگانگان ایادی مرموز بسیاری از یهودیها، بابیها، ازلیها، بهائیها، قادیانیها و غیر آنها در این مملکت برای تولید اختلال در نظام و اختلاف بین افراد ملّت و بین دولت و ملّت تهیه دیدند، ولی باید تصدیق نمود که این مرد مرموز، خطرناکتر از همه آنها بوده و اگر دست انتقام حق، او را از میان نبرده بود(1)،ضررهای جبرانناپذیری به نفع بیگانگان، به این آب و خاک و دولت و ملّت میرسانید.
1) منظور فدائیان اسلام و سید مجتبی نواب صفوی است. (محقق)
الحاصل، سخن کوتاه کنیم و به اصل مطلب بپردازیم و علت نشر این کتاب را به عرضتان برسانیم.
در مدت بیست سال فترت که از یک طرف، بعضی از کتابهای مضرّه مصری و اروپایی ترجمه و در دست جوانان ما گذارده شد و از طرف دیگر، کتابهای فریبنده کسروی، بعض جوانان بیخبر ما را منقلب و به دین مقدّس اسلام، مخصوصاً به مذهب حقّه شیعه بدبین نمود. نتیجهی بزرگی که از این تبلیغات سوء به دست آمد، چنددستگی بزرگی در مسلمانان پیدا شد، بالخصوص تهمتها و دروغهایی که احمد امین مصری و کسروی تبریزی بیش از دیگران به عالم تشیع بستند، بعضی از جوانان خامد شیعه را که از مبادی مذهب شیعه به کلی بیخبر و تقلیداً راهی را میپیمودند، متزلزل نمودند!
داعی از دو جهت ناراحت بودم و نمیتوانستم آرام بگیرم و ناظر این صحنهی بازیگری و اعمال زشت و دروغها و تهمتهای بیجا گردم.
یکی از جهت آنکه قبلاً ذکر شد که در حدیث وارد است:
«إذا ظهرت البدع فللعالم أن یظهر علمه وإذا کتم فعلیه لعنة الله».(1)
زمان ظهور بدعتها بر عالم است که علم خود را در دفع بدعتها ظاهر نماید، و اگر کتمان و خودداری نماید، پس لعنت خدا بر او باد.
1) «عن الصادقین‘: إذا ظهرت البدع فعلی العالم ان یظهر علمه فإن لم یفعل سلب نور الایمان ...» عیون اخبار الرضاعلیه السّلام، شیخ صدوق، ج 2، ص103، باب 10، ج 2، الغیبهْ، شیخ طوسی، ص64. (محقق)
داعی دیدم اگر سکوت نمایم و این حرکات و رفتار را با خونسردی تلقّی نمایم، و به قدر وسع خود دفاع از حریم تشیع ننمایم، مورد لعنت خدای متعال واقع خواهم شد.
جهت ثانی، مقام سیادت بود که غیرت هاشمیت و جوش سیادت، درونم را میگداخت و تحریک به مبارزه مینمود. البته تا آنجا که وظیفه داشتم، در منابر بزرگ و مجالس مهم در حلّ شبهات و تثبیت عقاید و در رفع اباطیل آنها کوشیدم. طبقه جوانان تحصیل کردهی روشنفکر را که به داعی نظر نیک دارند، - کما اینکه داعی هم به آنها نظر خاص دارم، چون رجال آتیه مملکتاند - به خطرات بزرگ متوجّه و آنها را متنبّه ساخته و به حقایق دین و مذهب و بازیگریهای بازیگران توجه داده، ولی خیلی میل داشتم مستقلاً کتابی بر ردّ اباطیل و دروغپردازیهای آنها بنویسم و با حربه منطق و برهان، اساس پوچ آنها را بر هم زنم و پرده بازیگران را پاره و مردم را آگاه و به حقایق، آشنا نمایم.
متأسفانه گرفتار کسالت ممتدّی گردیدم و یک سالی را در بیمارستانها گذرانیدم، به طوری که قوای خود را از دست داده، توانایی چنین امر بزرگی در داعی نمانده بود. دکترهای مهم تهران و بیروت هم دستور استراحت کامل دادند، به قسمی که نه بخوانم و نه بنویسم و نه فکر نمایم و نه تأثّر وتألّم پیدا کنم!
روزی - در پایان فکر بسیار که ناراحتم نموده بود - میان بستر بیماری به این نکته متوجه شدم که آنچه این اشخاص عنود بیانصاف از خدا بیخبر در اطراف مذهب حقهی جعفریه نوشته و تهمتها زده و اخلالات نمودهاند، ممکن است خلاصه جواب آنها در کتاب مناظرات پیشاور ما که از روی جراید و مجلات
هندی استنساخ نموده بودم موجود باشد. لذا در همان بستر بیماری این کتاب را مطالعهی عمیق نمودم. قدری قلبم آرام شد، چون دیدم بیشتر شبهات و اشکالات بسیاری که احمد امین مصری و کسروی تبریزی و مردوخ (مردود) کردستانی و دیگران به شیعیان نمودهاند، در آن جلسات مناظرات مورد بحث ما قرار گرفته و جوابهایی که داده شده، در این کتاب موجود است.
بهتر آن دیدم که به مقتضای «ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه» درخواست اکابر علمای اعلام و مراجع تقلید و دوستان فاضل دانشمند باحرارت را که مدتها امر به چاپ این کتاب مینمودند، عملی نمایم که جوابی ولو مختصر به آنها داده شده باشد.
هزاران شکر خداوندی را که به داعی بهبود عنایت فرمود، تا موفق به نشر این کتاب گردم و هدف اصلی از نشر این کتاب، متوجّه ساختن جوانان منوّر الفکر روشن ضمیر این مملکت است به حقیقت مذهب حقّهی تشیع، تا فریب فریبندگان را نخورند.
یکی از مزایای این کتاب آن است که از ورق اول تا به آخر، به استثنای چند خبری که از علمای شیعه نقل شده و مورد قبول آنها هم بوده، بنابر قرارداد قبلی فیمابین ما و آنها - چنانچه در صفحات اولیه اصل کتاب مشاهده مینمایید - ابداً استشهادی به اخبار شیعه ننمودم و جواب آنها را از زبان علمای خودشان دادهام؛ یعنی تمام دلایلی که در این کتاب موجود است، از کتب معتبره علمای بزرگ اهل تسنّن استخراج شده که مورد قبول خود آنها میباشد.
چون یکی از شاهکارهای بازیگران که برای فریب دادن بیخبران به کار میبرند، آن است که میگویند و مینویسند که «آنچه اخبار در موضوع تشیع و امامان اثنی عشری نقل شده، ساختهی خود شیعیان است»! لذا هر منصف عاقلی که این کتاب را بیطرفانه بخواند، پی به دروغپردازیهای آنان میبرد و میفهمد که تمام این اخبار از کتب معتبره اکابر علمای تسنّن هم به ما رسیده و متفق علیه فریقین (شیعه و سنّی) میباشد.
منتهی آنها بعد از نقل اخبار صحیحه و صریحه، چون تحت تأثیر عادت قرار گرفتهاند، تأویلات بارده مینمایند، ولی ما به اصل اخبار توجّه نموده، بعد از مطابقت با آیات شریفه قرآنی، به قوهی عقل مورد عمل قرار داده، انتخاب احسن مینماییم.
ممکن است علماء و فضلاء بلکه عموم اهل تسنّن در ابتدا از دیدن این کتاب عصبانی شوند، ولی پس از آنکه قدری دقیق شوند و بیطرفانه خالی از عادت و با نظر انصاف مطالعه نمایند، به بیغرضی ما پی خواهند برد؛ زیرا وقتی مصادر کتب را دیدند و در مقام مطابقت بر آمدند، میفهمند که ما در این کتاب زائد بر آنچه علمای آنها نوشتهاند، ننوشتهایم.
میتوان گفت این کتاب، لسان علماء و دانشمندان عامّه و مجموعه منقوله از کتب معتبره آنها میباشد.
نوشتههای آنها را نقل نموده و با تطبیق بین الاخبار کشف حقایق نموده، تا خوانندگان بیغرض با انصاف بدانند که نویسندگان مرموز بیانصاف آنچه مینویسند، از روی غرض و کینهورزی به اهلبیت طهارت و شیعیان آنها
میباشد.
مثلاً احمد امین در فصل اول از باب 6 صفحه 322 فجر الاسلام در اخباری که در کتب معتبره علمای خودشان راجع به علم علی علیه السّلام نقل شده،مانند حدیث «أنا مدینة العلم وعلیّ بابها»؛ «من شهر علمم و علی دروازه آن است.» و ندای «سلونی قبل أن تفقدونی»؛ «سؤال کنید از من قبل از اینکه مرا نیابید.» دادن آن حضرت و کلام «سلونی عن کتاب الله فإنّی أعلم ممّن نزلت وفی أیّ شیء نزلت»؛ «سؤال کنید از من از کتاب خدا، پس به درستی که من داناترم برای چه کس نازل گردیده و در چه چیز نازل شده.» و امثال اینها گفت و گو میکند و آنها را از مجعولات شیعه و واهی میداند.
ولی عجب آنکه در صفحه بعد قول عکرمه غلام بربری مجهول الحال را که میگوید: «بر تفسیر تمام قرآن واقفم»، نقل میکند و رد نمینماید.
این نیست مگر عین تعصّب و بیاطلاعی از علم درایه و حدیث، یا عناد و لجاج و خبث فطرت.
در فصل اول از باب2 صفحه 131 راجع به ابیذر غفاری که دومین مرد پاک از صحابه رسول الله صلی الله علیه وآله بوده - که خود او هم در آخر مقالش تصدیق میکند که ابیذر از پاکترین اصحاب پیغمبر و مرد متقی و پرهیزکار بوده - ، نسبت عقیده اشتراکی(1)میدهد و تهمتهای ناروا به آن مرد پاک میزند و او را اتباع عبدالله
1) یعنی، مارکسیستی. (محقق)
بن سباء یهودی میخواند! و حال آنکه در احادیث معتبرهی منقوله در کتب اکابر علمای اهل تسنّن بسیار رسیده است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «خدا مرا امر نموده چهار نفر را دوست بدارم که یکی از آنها ابیذر غفاری است.»(1)
سنن ابن ماجه، ج 1، ص53، ح 149، فضل سلمان و أبیذر و...؛ سنن الترمذی، ج 5، ص299، ح3802 مناقب علی بن ابی طالب رضی الله عنه، المستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص130، من فضائل علی بن أبی طالب رضی الله عنه. (محقق)
چنانچه اکابر علمای سنّی از قبیل: ابن حجر مکی در «صواعق محرقه»(2)
و احمد بن حنبل در «مسند»(3)و شیخ سلیمان بلخی حنفی در «ینابیع المودهْ»(4)و ابن عبد البر در «استیعاب»(5)و دیگران نقل نمودهاند و در [مجلس ششم] همین کتاب ذکر گردیده است.
تنها جُرمی که ابیذر غفاری و آن مؤمن موحّد پاک را مبغوض احمد امین و طبری و غیره قرار داده که او را متهم به تبعیت ابن سباء لعین و اشتراکی بخوانند، آن است که مطیع امر رسول خداصلی الله علیه وآله بوده و به امر آن حضرت، تابع علی علیه السّلام و از بیعت ابیبکر سرپیچی نموده و در منزل آن حضرت معتکف گردیده و موقع تبعید در شامات، مردم را به خلافت و امامت علی علیه السّلام میخوانده و خلافت دیگران را بر خلاف حق میدانسته و آنچه از رسول اکرم صلی الله علیه وآله درباره علی علیه السّلام
1) «عن النبی صلی الله علیه وآله: قال امرنی الله عزّوجلّ بحب أربعة من أصحابی... وأخبرنی انه یحبّهم علی منهم وأبوذر وسلمان والمقداد الکندی».
2) صفحه 122. (محقق)
3) جلد 5، صفحه 356، حدیث بریدهْ الأسلمی. (محقق)
4) جلد 1، ص375، الباب الثانی و الاربعون، ح 8؛ و جلد 2، ص89، ح 189. (محقق)
5) جلد 2، صفحه 636؛ و جلد 4، صفحه 1482. (محقق)
شنیده بود، به مردم میرسانید.
همین عمل آن مرد بزرگ صحابی، سبب بغض و کینهی فراوان گردید که او را مورد تیرهای تهمت قرار دهند. بدیهی است که از آثار جهل و عناد و تعصّب است که محبوب خدا و پیغمبر را اشتراکی مزدکی و تابع ابن سباء لعین بدانند.
عجبا! نمینویسند ابیذر تابع و شیعهی خالص الولای علی بن ابی طالب علیه السّلام و پیرو طریقهی آن حضرت به امر خدا و رسول او بوده، با کمال وقاحت مینویسند: «تابع عبدالله بن سباء لعین و اشتراکی بوده»!
نوشتهها و تهمتهای این قبیل نویسندگان است که بهانه به دست دشمنان دین داده و راهی برای تبلیغات آنها باز نموده، چنانچه شنیده میشود کمونیستهای عرب (شیوعیها) مخصوصاً مصریها برای جلب قلوب جوانان بیخبر و بیخرد مسلمانان، به همین نوشتهها استناد جسته، میگویند و مینویسند دین اسلام دین کمونیستی است؛ به دلیل آنکه ابیذر غفاری از اصحاب پاک پیغمبر اسلام، مردم را امر به اشتراک مینموده!
اینجاست که باید گفت: «آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد.» خداوند بشکند دست وقلمی را که چنین تهمتهای ناروا و نسبتهای دروغ را روی تعصّب به اصحاب پاک رسول الله صلی الله علیه وآله میدهند، تا بهانهای به دست دشمنان افتاده، وسیله تبلیغات برای عقاید باطله خود قرار دهند.
عجبا! مینویسند: «چون ابیذر در شامات، به اغنیا و متموّلین میگفت: با فقرا مساعدت و مواسات کنید؛ اگر پولها را جمع کنید و نگهداری نمایید روز قیامت با همین سیم و زرها، سر و صورت و پشت و پهلوی شما را داغ میکنند، پس از
این جهت، این عقیده اشتراکی شبیه آیین مزدکی میباشد»!
اولاً ما در آن زمان نبوده و نمیدانیم آن جناب چگونه بیاناتی مینموده. بدیهی است قلم در دست دشمن بوده، هرچه خواسته نوشته [و] حاکم شام، اعدا عدوّ علی بن ابی طالب علیه السّلام قطعاً نمیخواسته عملیات تبعید شده خلیفهی عصر و دوست و طرفدار علی علیه السّلام و موحّد پاک حقیقی را به خوبی جلوه دهد.
ولی [اگر] همین عبارتی را که صاحب فجرالاسلام نوشته، مورد دقت قرار داده، بخواهیم قضاوت کنیم، میبینیم عین ترجمهی قرآن مجید است که در آیه 34 و 35 سورهی 9 (توبه) خدای متعال فرماید:
وَالّذِینَ یَکْنِزُونَ الذّهَبَ وَالْفِضّةَ وَلاَ یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللهِ فَبَشّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ * یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذَا مَا کَنَزْتُمْ لأَنْفُسِکُمْ(1). «آنان که جمع و ذخیره میکنند طلا و نقره را و انفاق نمیکنند در راه خدا، پس بشارت ده آنها را به عذابی دردناک در آن روزی که گرم کرده و گداخته شود در آتش دوزخ؛ پس داغ کرده شود به آن طلا و نقرههای گداخته پیشانیها و پهلوها و پشتهای ایشان - و گویند - این است آنچه جمع و ذخیره نهاده بودید برای خودتان».
آنچه در اخبار و تفاسیر فریقین رسیده، مخصوصاً اکابر علمای عامّه، مانند امام فخررازی در تفسیر «مفاتیح الغیب»(2)
این بحث به طور مفصل در مجلس ششم از همین کتاب بررسی خواهد شد.
و دیگران ذیل این آیه شریفه قضیه را نقلمینمایند، آن است که ابیذر غفاری در شامات مقابل متموّلین همین آیه مذکوره را میخوانده، چون با معاویه اختلاف عقیده پیدا نموده و گفتار ابیذر بر خلاف میل و سیاست حکومت او بود و زیر بار میل او هم نمیرفت. لذا سعایتنامه برای عثمان نوشت و امر را بر خلاف جلوه داد. فلذا امریه عثمان صادر شد ابیذر را - به طریقی که در [مجلس ششم] همین کتاب نوشته شده - به مدینه آوردند و از آنجا به ربذه تبعید نمودند، چنانچه در خبر زید بن وهب که عموم مفسّرین فریقین حتی امام فخر رازی هم نقل نموده، این قضیه واضح و آشکار است که ابیذر بر اهل شام آیه زکات را قرائت نمود، نه دعوت به مسلک اشتراکی - ،منتهی معاویه میگفت این آیه درباره اهل کتاب است. ابیذر میفرمود درباره آنها و ما وارد آمده. معاویه از این گفتار رنجیده و متوحش شد و برای او پاپوشی ساخت که منجر به مرگ او گردید.
هیچ یک از علمای عامه چنین نسبتی را که احمد امین به آن مرد پاک موحّد داده، ندادهاند بلکه برخلاف این عقیده، حقایقی نوشتهاند که ابیذر به واسطهی قرائت آیات قرآن، مردم را امر به اجرای احکام اسلام مینموده که از جمله ادای زکات بود. عوض آنکه از روی علم و انصاف تصدیق کنند که این عقیدهی محمدی است - طبق صراحت قرآن مجید - روی غرض رانی و تعصّب جاهلانه، یک رجل موحّد کامل، مانند ابیذر غفاری را سست عقیده و فریب خوردهی عبدالله بن سباء ملعون قرار میدهند و به جامعه عوام، او را مزدکی و اشتراکی
معرفی مینمایند حال آنکه دیگران از اکابر علمای عامّه نوشتهاند ابیذر فقط همین آیه را بر اهل شام قرائت مینموده است.
وای بر احمد امین از آن روزی که محکمه عدل الهی تشکیل گردد - اگر معتقد به آن روز باشد - و در مقابل خود، پیرمرد نود سالهی مؤمن موحّد از اصحاب خاص و محبوب رسول الله صلی الله علیه وآله را ببیند، نمیدانم از این تهمتی که زده چه جواب خواهد داد.
واقعاً جای تعجّب است که این اشخاص، از طرفی انتقاد از شیعه مینمایند که چرا بر بعضی از اصحاب پیغمبر خُردهگیری مینمایند و انتقاد میکنند و حدیث «أصحابی کالنجوم» را به رخ ما میکشند که نباید به اصحاب پیغمبر توهین و یا انتقادی نمود، ولی خودشان هرچه میخواهند به اصحاب پیغمبر میگویند و مینویسند، حتی نسبت کفر و شرک به آنها میدهند [و] احدی حق جواب به آنها نباید داشته باشد!
اگر تبعیض بد است، همه جا باید بد باشد و اگر انتقاد جایز است، چرا وقتی شیعیان مطابق آنچه علمای تسنّن در کتب خودنوشتهاند، مینویسند یا نقل مینمایند، مشرک میشوند و آنها را رافضی میخوانند! ولی وقتی خودشان نوشتند و از صحابه خاص پیغمبر و محبوب آن حضرت - بنابر روایات منقولهی خودشان - انتقاد میکنند، بلکه توهین نموده و نسبت شرک و بیدینی میدهند، صحیح و بجا میباشد!
درد دلها بسیار است، بگذاریم و بگذریم.
در فصل دوم باب 7، تهمتها و نسبتهای ناروایی به شیعیان میدهد؛ از
جمله عقاید غلات - لعنهم الله را به شیعیان پاک موحّد نسبت میدهد و حال آنکه بین عقاید شیعه جعفری اثنا عشری با غلات فرق بسیار است و این مرد مرموز از روی تعصّب یا غرضرانی یا بیاطلاعی، به شیعیان پاک و پیروان اهل بیت طهارت تهمت میزند.
برای روشن شدن مطلب و پیبردن به غرضرانی او مراجعه شود به [مجلس دوم و سوم] همین کتاب، تا بدانید شیعیان پاک، غالی نیستند، بلکه مسلمان و مؤمن موحّد پاک میباشند.
در اوایل همان فصل نوشته: «شیعیان قائل به خلافت علی علیه السّلام گردیدند و حال آنکه هیچ دلیل و نصّی از آیه و حدیث صراحت بر این امر نداشته.»
جوابش در [مجلس پنجم] و نیز در [مجلس نهم] همین کتاب موجود است، مطالعه نمایید.
و نیز در همان فصل نوشته: «عقیده به وصایت علی از جعلیات شیعه است.»
جوابش در [مجلس هشتم و دهم] همین کتاب داده شده، مراجعه نمایید تا دکتر مفتری را بشناسید.
با آنکه در افضلیت علی علیه السّلام بر صحابه، قول ابن ابی الحدید معتزلی را در همان فصل نقل نموده، مع ذلک روی تعصّب یا غرض و عناد آن را انکار مینماید و ابن ابی الحدید را شیعه معتدل میخواند و حال آنکه این حرف غلط است. اگر میگفت سنّی معتدل و منصف، مناسبتر بود و الا شیعه معتدل معنی ندارد.
قول به افضلیت علی علیه السّلام از جمیع صحابه، اختصاص به ابن ابی الحدید ندارد و به حول و قوه پروردگار متعال، افضلیت آن حضرت را نه بر صحابه، بلکه بر انبیای عظام
[در مجلس هفتم و نهم و دهم] همین کتاب به نحو اتم و اکمل واضح نمودهایم.
و در آخر همان مقال، تهمت دیگری به شیعیان میزند که علی را افضل از خاتم الانبیاء صلی الله علیه وآله میدانند و میگویند خدا حلول در علی کرده و با جسم علی یکسان است (؟)
واقعاً جای بسی تأسف است که چگونه اشخاص راضی میشوند دین و ایمان خود را ملعبهی هوی و هوس قرار دهند.
عقاید غلات (علی اللهی) کجا و شیعیان پاک عقیدهی موحّد کجا.
اگر احمد امین یک کتاب از علمای شیعهی امامیه ارائه داد که در آن کتاب. این عقاید نسبت داده موجود باشد، سایر گفتارهای او همه صحیح است و اگر نیاورد - و هرگز نخواهد آورد - پس در مقابل همان علمای مصری و همکارهای خودش، سر به زیر شود که چنین مطالب بیجایی را ناروا نوشته و امر را وارو[نه] نشان داده و عقاید غلات (علی اللهی) و حلولیها را به شیعیان پاک عقیده نسبت داده است.
اگر بخواهم به تمام جملات بیپر و پای او جواب بدهم، مطلب طولانی شده و مقدمه از اصل کتاب مفصلتر میگردد.
خلاصه، آنچه نسبت به عقاید شیعه داده، تهمت و دروغ محض است. کتب علمای شیعه که اکثراً چاپ و در دسترس عموم قرار گرفتهاند را مطالعه کنید تا مغرض مفتری را بشناسید.
اگر فرقهای به نام شیعه، قائل به حلول و اتحادند، در نزد ما جزء غلات میباشند و ابداً شیعه محسوب نمیگردند. از روی غرض یا بیاطلاعی، این دو
فرقهی کاملاً متمایز را به هم مخلوط نموده و شیعه را در دنیا به بدنامی معرفی مینمایند و حال آنکه علمای بزرگ شیعه کتابها بر ردّ آنها نوشتهاند.
اگر غلات خود را شیعه بخوانند، باید نویسندهی منصف، عقاید آنها را با عقاید شیعیان مطابقت کند و خود قضاوت عادلانه نماید. وقتی دید با عقاید فریقین مطابقت ندارد، تشیع آنها را تکذیب نماید، نه آنکه بر خلاف، تثبیت و تنقید نموده و تمام شیعیان موحّد پاک را غالی و مشرک بخواند.
کبار از علمای شیعه هر یک کتاب مستقلی در عقاید نوشتهاند؛ از قبیل مرحومین صدوق و مجلسی و علامهی حلّی و دیگران؛ علیهم الرحمهْ والرضوان، مطالعه نمایید تا کذّاب مُفتری را بشناسید.
در [مجلس سوم] همین کتاب، مختصراً ما عقاید شیعه را ذکر نمودهایم، مراجعه کنید تا بدانید شیعیان، مشرک و غالی و تابع ابن سباء ملعون یهودی نیستند.
اگر ما هم بیانصاف و مُغرض و یا بیاطلاع بودیم، اختلاف عقاید مذاهب اربعه (حنفی، مالکی، حنبلی [و] شافعی) و فتاوای بیربط امامان آنها را در اصول و فروع مخلوط نموده، تمام سنّیها را جزء مجسّمه(1)و
گمراهان و مشرکین، به شمار میآوردیم؛ مثلا عقاید مجسّمه اشاعره و حنابله و حشویه را که شهرستانی هم در «ملل و نحل» نقل نموده، پای عموم حساب میکردیم و میگفتیم سنّیها همگی قائل به جسمیت و رؤیت خدا و مشرک و کافر هستند.
1) تجسیم گران.
اگر چنین میگفتیم، قطعاً خلاف گفته و حتماً مغرض بودیم؛ زیرا عقاید عموم اهل تسنّن کجا و عقیده به تجسّم و رؤیت که بعضی از آنها قائلاند کجا.
اگر در میان اهل تسنّن جمعی کرامیه، مشارکیه و حوریه مجسمه، قائل به خرافات در عقاید گردیده، ربطی به مذهب عموم اهل تسنّن ندارد.
نویسندهی منصف، همه را مخلوط نمینماید که تمام آنها را به یک چشم ببیند و همه را فاسد و کافر بداند.
آیا انصاف است فتاوای نادرهای که از ائمه اربعه اهل تسنّن (ابوحنیفه، و مالک و شافعی و احمد بن حنبل) رسیده، به دست گرفته و مخلوط به هم نموده و تمام جامعه اهل تسنّن را اهل بدعت و فاسد بخوانیم؛ از قبیل حکم به مباح بودن گوشت سگ و وضو گرفتن با نبیذ و سجده نمودن به نجاست خشک و نکاح نمودن پدر دخترش را به زنا و مواقعه با محارم به وسیلهی پارچه حریری که بر آلت تناسلی بپوشانند و نکاح امارد در سفر و غیر آنها! که اینک در مقام شرح و تفصیل تمامی آن فتاوای وارده و ردّ آنها نیستم؛ من باب نمونه و شاهد اشاره شد.
اگر احمد امین مُغرض و یا بیاطلاع و مغلطهکار نبود، در صفحه 132 و صفحه 134 تهمتها به شیعیان نمیزد و نمیگفت که شاهپرستی زردشتیهای ایرانی داخل مذهب شیعه شده، به همین جهت اطاعت امام را مثل اطاعت خدا واجب میدانند.
جواب این تهمتها را [در مجلس دهم] همین کتاب بخوانید، تا بدانید که وجوب اطاعت امام در طریقهی حقه امامیه از شاهپرستی ایرانیان قدیم - به قول او - گرفته نشده،بلکه از کتاب خدای متعال (قرآن مجید) و احادیثی که علمای
بزرگ خودشان نقل نمودهاند، اخذ گردیده است، گذشته از منقولات متواترهی نزد اکابر علمای شیعه.
در صفحه 318 انکار نصوص میکند و میگوید:
«پیغمبر تعیین خلافت ننموده و نامی از خلافت نبرده و امر را به رأی امّت واگذار نموده».
اولاً جواب این انکار [در مجلس پنجم و هشتم] همین کتاب داده شده است.
ثانیاً خوب بود آقای احمد امین با کمک گرفتن از تمام علمای اهل تسنّن معین مینمودند که در کجا رسول اکرم صلی الله علیه وآله امر خلافت را به رأی امّت واگذار نموده و چنین دستوری داده است.
ما که اسناد نصّ خلافت و دلایل خود را در اصل کتاب ذکر نمودهایم؛ خوب بود آقایان هم یک سند ذکر مینمودند که پیغمبر فرموده باشد امر خلافت را به رأی امّت واگذار نمودم که خودشان جمع گردند و تعیین خلیفه نمایند.
فقط آقایان اهل تسنّن یک جمله دارند که با آب و تابی آن را نقل مینمایند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «لا تجتمع أمّتی علی الضلال»(1)«امت من اجتماع بر گمراهی نمینمایند.» پس به همین دلیل، اجماع امّت در خلافت، اثبات حق مینماید.
جواب از اجماع و این دلیل پوچ آنها را هم [در مجلس هفتم] همین کتاب مطالعه فرمایید، تا حق آشکار گردد.
1) در سنن ابن ماجه چنین روایت شده، «ان امتی لا تجتمع علی الضلالة فاذا رأیتم».
در صفحه 322 گوید: شیعیان از قول علی جعل کردهاند که فرموده: «سلونی قبل أن تفقدونی»؛ (سؤال کنید از من قبل از اینکه مرا نیابید.)
جواب این جمله مفصلاً [در مجلس دهم] همین کتاب موجود است، مطالعه فرمایید تا بدانید احمد امین چگونه غرضورزی نموده یا بیاطلاع بوده و نمیدانسته که شیعیان هرگز جعل ننمودهاند، بلکه علمای عامّه که به مراتب اعلم و اکمل از استاد احمد امین بودند، نقل نمودهاند.
و نیز گوید: «شیعیان امامیه گویند امام منتظری خواهد آمد و این از بدع عقاید آنها میباشد»!
خوانندگان محترم راجع به این موضوع مراجعه کنند به [مجلس دهم] همین کتاب و همچنین در آخر همین مقدمه، اخباری از علمای عامه و عقاید آنها بر اثبات مرام نقل نمودهایم، مطالعه کنید تا مغلطه کار سفسطه باز را بشناسید.
خوب است سخن کوتاه کنیم و بیش از این در اطراف دروغهای شاخدار و تهمتهای عجیب آن مرموز بیانصاف بحث ننماییم.
مردمان منصف پاکدل میدانند که شیعیان طبق دستورات پیشوایان دین خود (رسول اکرم و امامان از عترت طاهرهی آن حضرت، سلام الله علیهم اجمعین) بهترین دین پاک توحیدی رادارند و بین عقاید یهود و نصاری و مجوس و غلات و اسلام به خوبی فرق میگذارند و انتخاب احسن نموده، دین پاک توحیدی اسلام را خالی از خرافات قبول نمودهاند.
مطلب را همین جا ختم میکنیم و مناسب این مقام، شعر ادیب پارسی زبان را که بسیار نیکو سروده ذکر مینماییم که گوید:
ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری(1)
و اما کلمات و گفتارهای کسروی تبریزی به قدری متشتّت و مانند خود او، درهم و برهم است که به گفتار مجانین و بُلها (که گاهی فحش میدهند و گاهی پرت و پلا میگویند) شبیهتر است، تا به کلمات عاقل منطقی که محتاج به جواب باشد.
ولی برای بیداری جوانان روشن ضمیر منصف که باید دزدان خانگی و سفسطه بازهای مغلطه کار را بشناسند، مختصراً اشاره مینماییم.
در گفتار یکم شیعهگری - مانند گذشتگان از خوارج و نواصب - پیدایش شیعه را از عبدالله بن سباء یهودی میداند.
جوابش را در مجلس دوم همین کتاب مطالعه کنید، تا بازیگران و فریب دهندگان قرن علم و دانش را بشناسید.
در صفحه 5 گوید: «از جعلیات شیعه است که علی را به زور برای بیعت به مسجد بردند.»
جوابش در مجلس هفتم همین کتاب داده شده است، تا خوانندگان محترم بدانند که این موضوع از جعلیات شیعه نیست، بلکه بزرگان علمای سنّی هم نوشته و اقرار نمودهاند که آن حضرت را در بدو امر به زور و جبر برای بیعت بردند.
در چندین جای همان کتاب تکرار نموده - چون مکرّرات درهم و برهم در
1) دیوان حافظ.
کتابهای او بسیار است - که از مجعولات شیعه است اخباری از قبیل آنکه دوستی علی علیه السّلام ثوابی است که گناهی به آن ضرر نمیرساند، و گریستن بر
حسین علیه السّلام باعث دخول در بهشت است.
جواب این مغلطه [در مجلس هفتم] داده شده است.
در گفتار دوم، اعتراض نموده که عصمت امامان را از کجا میگویید و به چه دلیل ثابت مینمایید. دلایل بر عصمت ائمه هدی - سلام الله علیهم اجمعین - بسیار است که مختصراً در [مجلس دهم] همین کتاب نقل گردیده.
در صفحه 21 راجع به غدیر خم و نصب علی علیه السّلام به خلافت و امامت اشکالاتی نموده است. جوابش در [مجلس هشتم] همین کتاب مورد مطالعه قرار گیرد، تا رفع اشکال گردد.
در صفحه 23 نوشته است که «علی علیه السّلام هیچگاه از عقب ماندگی خود دلتنگ نبوده، بلکه راضی هم بوده»! دلایل بر بطلان قول او و اثبات اینکه آن حضرت کاملاً دلتنگ و ناراضی بوده، بسیار است. به مختصری از مفصل در [مجلس نهم و دهم] همین کتاب اشاره شده است.
در صفحه 27 با استشهاد به آیه شریفه قرآن مجید میرساند که رسول الله صلی الله علیه وآله بشری بوده مانند دیگران!!
برای حل معمّا و جواب این مغلطه و پی بردن به اینکه خداوند علم غیب خود را به بعض از برگزیدگان خلق افاضه نموده، مراجعه شود به [مجلس دهم] همین کتاب.
در صفحه 31 و 34 گوید: «امامان مانند دیگران مردگان و هیچکارهاند و زیارت قبور ائمّه بتپرستی است»!
جوابش را [در مجلس سوم] همین کتاب مطالعه نمایید.
در صفحه 39 نوشته است: «حسین بن علی به طلب خلافت برخاست و نتوانست کاری از پیش ببرد، [لذا] کشته شد»!
جوابش را [در مجلس هفتم] همین کتاب بخوانید، تا بدانید که مفخر شهدای عالم حسین بن علی‘ قیام به حق نموده، نه برای جلب خلافت و ریاست ظاهریه.
در چندین جای کتابش تکرار میکند که بر خلافت علی نصّی و دلیلی نبوده.
جواب پراکندهگوییهای او در اثبات دلایل و نصوص صریحه در [مجلس پنجم و هشتم] داده شده که علی علیه السّلام خلیفه منصوص بوده است.
اگر بخواهم به تمام پراکندهگوییها و سفسطهبازیهای او جواب بدهم، خود کتابی علیحده میخواهد [و] با مقدمهنویسی مناسبتی ندارد.
علاوه بر همه اینها، دروغها و تهمتهای بسیاری آن افسار گسسته به شیعیان و علمای شیعه زده است، حقّه بازیها نموده و برای جلب نظر عوام و جوانان نارس بیخبر از همه جا، عکسهایی چاپ نموده و مذهب شیعه را روی آن عکسها به حقّه بازی، خرافی نشان داده است.
عجب آنکه سفسطه بازها و فریب خوردگان او میگویند که چون علماء و خطباء و مبلّغین مسلمانان نتوانستند جواب او را بدهند و در مجلس مناظره، قدرت علمی نداشتند حاضر شوند، لذا او را کشتند!
خوب به خاطر دارم در زمان حیاتش که هیاهویی راه انداخته بود، علاوه بر کتابها، مقالاتی در روزنامهی خود موسوم به «پرچم» ومجله «پیمان» نشر میداد و به آن وسیله جوانان بیخبر را به دور خود جمع نموده، دعوی برانگیختگی
مینمود.
به وسیله چند نفر از جوانان فهمیده چندین مرتبه برای او پیغام دادم که محلّی را به میل خود معین کند، خلوت یا جلوت، دو نفری با هم روبرو [شویم] و صحبت کنیم. اگر دلایل مثبتی بر گفتار خود داشتی، من تسلیم میشوم و الا حلّ مشکلات شده، نقار از میان برداشته، بیش از این کمک به اختلاف و تفرقهی جامعه ننموده و زمینهساز برای بیگانگان نشوید.
جواب میداد: من مصاحبه و مناظرهی حضوری نمیکنم - این جوابی بود که به همهی علماء و بزرگان میداده - مکاتبه کنید و بنویسید، تا جواب بدهم!
اشتباه بزرگ همین جاست که مردم خبر نداشتند که از طرف علماء و مبلّغین دین، چه به وسیله جراید علنی و چه به وسیله اشخاص، از قم و تهران و شیراز و مشهد و سایر
شهرها به ایشان ابلاغ میشد که حاضر شود برای مناظره حضوری، جواب میداد: من مناظره حضوری نمینمایم؛ بنویسید تا جواب بدهم و این خود فرار از مباحثات بود، چون اهل فنّ کلام میدانند به قدری که در مکاتبه راه فرار هست، در مناظره و مباحثه و مکالمه حضوری نیست.
مع ذلک عدهای از علماء، حاضر به مکاتبه هم شدند، مخصوصاً در روزنامه کیهان مدت مدیدی بین علمای شیراز و ایشان مکاتبهی سرگشاده میشد و به قدری پراکندهگویی و مکرّرات الفاظ و معانی به کار برد که تمام خوانندگان خسته و به پراکندهگوییهای او خندان بودند.
یکی از کوچکترین مبلّغین خدمتگزاران دین، داعی بودم که بعد از پیغامهای مکرر برای تشکیل مجالس مناظرهی حضوری و شنیدن جواب یأس، عاقبت
ناچار شدم به وسیله آقایان مذکور به بعض سفسطههای او مختصر جوابی بدهم - که همان سبب شد عدهای از جوانان فریب خورده روشن شده، فی المجلس از او برگشتند و پی به حقّهبازیهای او بردند - ؛ مثلاً جوانان فریب خورده را روشن نموده، گفتم یکی از غلطکاریهای شما آن است که مذهب شیعه را به وسیلهی عکسهایی که از دستجات مردمان عوام بادکوبه یا جاهای دیگر چاپ نموده وارونه نشان دادید که هر بینندهی بیخبر گمان کند عقاید مذهبی شیعیان، روی موازین این عکسهاست. و حال آنکه علی القاعده، عقلاً و منطقاً در عقاید هر قوم و ملّتی باید از روی اسناد و کتب علمای آنها بحث نمود. اگر شما یک کتاب از کتب علماء و فقهاء و مراجع تقلید شیعیان نشان دادید که به سیخ زدن و قفل و قمه و قدّاره زدن و حجلهی قاسم ساختن و شبیه و سایر چیزهایی که حقّه بازی و سفسطه کردهای و به وسیلهی عکسهای وارونه نشان دادهای، دستور داده باشند و از ائمهی هدی و پیشوایان دین و مذهب در این موضوعات خبری نقل نموده، من تسلیم میگردم.
و حال آنکه در دستورات شرعیه و رسائل عملیه برای حفظ تن و بدن، موازینی معین گردیده، کتب فقهیه و رسائل عملیهی علماء و فقهای شیعه در دسترس عموم میباشد؛ از قبیل: شرح لمعه و شرایع و رسالههای عملیه؛ مانند: جامع عباسی و مجمع الرسائل و عروهْ الوثقی مرحوم آیت الله یزدی و وسیلهْ النجاهْ مرحوم آیت الله اصفهانی و ترجمههای آنها - قدّس الله اسرارهم - را مطالعه کنید، ببینید در مذهب شیعه برای حفظ تن و بدن، چه احکامی مقرّر آمده و صریحاً میرسانند که اوجب از هر واجبی، حفظ تن و بدن آدمی است و هر
عملی که موجب ضرر تن و بدن گردد، حرام است.
حتی در اعمال واجبه، مانند وضو و غسل و روزه و حج و غیر آنها که ابواب مفصّلی در فقه جعفری دارد، گاهی ساقط میگردد؛ مثلاً در وضو و اغسال واجبه و مستحبه که مقدّمهی طهارت است، اگر مسلمان بداند در عمل کردن آنها ضرر به عضوی از اعضای بدن میرساند،
ولو احتمال درد استخوان و غیره بدهد که باعث خوف شود، با شرایط وارده ساقط میگردد.
یکی از موارد جواز تیمّم، خوف ضرر استعمال آب است به سبب مرض یا درد چشم یا ورم اعضاء یا جراحت و امثال آنها که بترسد از استعمال آب، متضرّر یا متألّم شود.
با اهمیتی که مذهب مقدّس جعفری به طهارت و نظافت میدهد و آن را جزء شرایط ایمان آورده، مع ذلک حفظ تن و بدن را مقدّم بر هر چیزی قرار داده است. فقه جعفری اجازه نمیدهد عمداً بدون جهت شرعی حتی سوزنی به تن و بدن فرو کنند یا ناخن را عمداً قسمی بگیرند که خون ظاهر شود. حتی اجازه نمیدهند در مصائب وارده، مو بکنند یا صورت بخراشند و یا خود را بزنند، به قسمی که بدن را کبود نمایند و اگر هر یک از این اعمال را بنمایند، گناه کرده باید استغفار نموده و کفّاره بدهند. چنان که در باب دیات و کفّارات مراجعه شود، به عظمت دین مقدّس
اسلام و مذهب حقهی جعفری پی برده و لعنت میکنند بر سفسطه بازان و بازیگرانی که میخواهند با نوامیس دینی مردم بازی نموده، امر را بر مردمان بیخبر مشتبه و وارونه نشان دهند! عکس بیندازند که مرد عامی - خرافی بر خلاف دستور شرع و مذهب حقهی جعفری - تمام بدنش را
سیخ و میخ و قمه و قداره و کارد و قفل زده و یا مردانی لباس زنان پوشیده، در حجله و غیره، شبیه در آورده و بگویند اینها دستور مذهب جعفری است!
اعمال مردمان عامی خرافی و جاهل را به حساب مذهب جعفری در آوردن و از دلایل بطلان مذهب قرار دادن که مردمان بیخبر گمان کنند واقعاً امامان و یا علماء و فقهای شیعه از طرف آن مبادی عالیه، امر به چنین اعمال زشتی نمودهاند، جنایت بزرگ است.
بسیاری از اعمال زشت و خرافی در افراد قومی جاری است که مبنای اساسی ندارد [و] نمیتوان آن اعمال را دلیل بر خرابی و فساد اصل مذهب قرار داد. این وارونه نشان دادنها، دلیل بر حُقّه بازی و سفسطههای مغلطه کاری و فساد عقیده گوینده و نویسنده میباشد.
از جمله مطالبی که مکرّر این مرد بازیگر حیال، در کتاب شیعهگری ذکر نموده، جسارتهایی است که به خاندان پیغمبرصلی الله علیه وآله - عموماً و خصوصاً - متعرّض گردیده و صریحاً نوشته، ابداً این خانواده رجحانی بر دیگران ندارند، تا به آنها احترامی گذارده یا مقامی برای آنها قائل شویم! کجا خدا و پیغمبر مقامی برای آنها قائل شدهاند؟!
و در چند جای کتابش نسبت به ساحت قدس امام به حق، ناطق و کاشف اسرار حقایق، جعفر بن محمد الصادق‘ با کمال وقاحت جسارتها نموده که قطعاً در وقت هوشیاری و با قلم خرد و دانش ننوشته؛ چه خوش سراید شاعر پارسی:
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد
اولاً: جواب این لاطائلات، مکرّر در ضمن بیانات مفصله در لیالی مناظرات
پیشاور داده شده و در غالب اوراق این کتاب، دلایل متقنه از آیات قرآن مجید و اخبار صحیحه از طرق عامّه ذکر گردیده، مخصوصاً در [مجلس سوم و هفتم] به دلایل آیات شریفه و اخبار صریحه اشاره شده است.
ثانیاً: گویا این مرد شیاد، قرآن نخوانده و اگر خوانده، چون معتقد نبوده، عمداً امر را بر بیخبران مشتبه نموده، مگر نه این است که خدای متعال در آیات بسیاری، این خاندان جلیل را ستوده و برای آنها امتیازاتی قائل و مصطفای از خلق قرار داده، چنانچه در آیه 33 و 34 سوره 3 (آل عمران) میفرماید:
إِنّ اللهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ * ذُرّیّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ. «به درستی که خدا برگزیده آدم و نوح و خانواده ابراهیم و خانواده عمران را بر جهانیان. فرزندانی هستند برخی از نسل برخی دیگر».
و در آیه 23 سوره 42 (شوری) فرماید:
قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبَی وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً. «بگو (ای پیغمبر) من از شما اجر رسالت جز این نمیخواهم که مودّت و محبّت مرا را در حقّ خویشاوندان منظور دارید. هر که کار نیکو انجام دهد ما بر نیکوییاش بیفزاییم».
ولی بیشتر تأثّر من در این است که اکابر علمای عامّه و اهل تسنّن صریحاً اقرار به ولایت و برتری و مقام عالی اعلای علی و عترت طاهره پیغمبر صلّی الله علیه وعلیهم اجمعین مینمایند؛ ولی این ناخلف به ظاهر شیعی زاده، انکار نماید فضایل آنها را!
تمام علمای سنّی با احترام تمام، نام اهل بیت طهارت را میبرند، ولی این مرد مرموز هتّاک برای جلب نظر دشمنان، دین باطل فاسد خود را ظاهر نموده و با وقاحت نام آنها را برده.
اهل اطلاع میدانند که عموم علمای اهل تسنّن - به استثنای عدهای خوارج و نواصب -در هر دورهای از ادوار، معترف بودهاند به فضایل و مناقب آل محمد سلام الله علیهم اجمعین و حق تقدّم آنها بر تمام امّت و مخصوصاً جمع کثیری از اکابر آنها کتاب مستقلی به نام اهل بیت طهارت افتخارا نوشتهاند و آنچه به نظر داعی رسیده و الحال در کتابخانه خود حاضر دارم «مودهْ القربی»، میر سید علی شافعی همدانی؛ «ینابیع المودهْ»؛ شیخ سلیمان بلخی حنفی؛ «معراج الوصول فی معرفهْ آل الرسول»، حافظ جمال الدین زرندی؛ «مناقب و فضائل اهل البیت»، حافظ ابو نعیم اصفهانی؛ «مناقب اهل البیت»، ابن مغازلی فقیه شافعی؛ «رشفهْ الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی»، تألیف سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی؛ کتاب «الاتحاف بحبّ الاشراف»، تألیف شیخ عبدالله بن محمد بن عامر شبروای؛ «احیاء المیت بفضائل اهل البیت»، تألیف جلال الدین سیوطی؛ «فرائد السمطین فی فضائل المرتضی والزهراء والسبطین»، شیخ الاسلام ابراهیم بن محمد حموینی (حموئی)؛
«ذخایر العقبی»، امام الحرم شافعی؛ «فصول المهمّهْ فی معرفهْ الائمهْ»، نور الدین بن صباغ مالکی؛ «تذکرهْ خواص الأمّهْ فی معرفهْ الأئمهْ»، یوسف سبط ابن جوزی؛ «کفایهْ الطالب»، محمد بن یوسف گنجی شافعی؛ «مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول»، محمد بن طلحه شافعی؛ «مناقب»، اخطب
الخطباء خوارزم؛ «تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد» محقق و مورّخ شهیر، قاضی بهلول بهجت زنگنه زوری میباشد.
علاوه بر اینها در تمامی کتب معتبره و تفاسیر بزرگ علمای عامّه و اهل تسنّن، فضایل و مناقب اهل بیت طهارت متفرقاً بسیار ثبت شده است.
نمی دانم چرا کسروی خجالت نمی کشید در حالی که میدانست مغلطه میکند و گذشته از شیعیان، سنیها بر او میخندند! پس خوب است مریدان فریب خوردهی او بخوانند این کتاب را و عوض برانگیخته شدن سر خجلت به زیر اندازند و متنبّه گردند و بازیگران قرن بیستم را - به قول امروزیها - بشناسند.
اگر با کتابهای عربی سر و کار زیادی نداشت، اقلاً میخواست کتاب ترکی تألیف قاضی محمد بهلول بهجت افندی زنگنه زوری را که از اجلّهی فضلاء و علمای معروف قرن اخیر ترکیه و در علوم عقلیه و نقلیه و فقه و عرفان در اسلامبول و آناتولی مشهور بوده به نام «تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمدصلی الله علیه وآله» را بخواند که به فارسی هم ترجمه گردیده و چاپهای متعدد شده (چاپ اول ترکی و فارسی او هم در کتابخانه داعی موجود است.) و واقعاً بر هر شیعه شاکّی لازم است آن کتاب مقدّس را خریداری کرده و حقایق را از بیان عالم بزرگ سنّی بشنوند و نفرین بر بازیگران مغلطه کار بنمایند و مخصوصاً برادران روشنفکر وجوانان بیخبر اهل تسنن را توصیه به مطالعه آن کتاب مینماییم.
ناچارم علاوه بر آنچه در متن همین کتاب درج گردیده، در اینجا هم اغتنام فرصت نموده، به نقل اقوال بعضی از اکابر علمای اهل تسنّن در فضایل امیرالمؤمنین علی و اهل بیت طهارت علیه السّلام اشاره نمایم، تا خوانندگان محترم بدانند
که کسروی تبریزی با احمد امین مصری و مردوخ (مردود) کردستانی و امثالهم تنها به قاضی رفتهاند که نسبت جعّالی به شیعیان دادهاند!
آنها نمیدانند که شیعیان چون معتقد به مبدأ و معادند و پیرو عترت طاهره صادقیناند، ابداً دروغ نگفته و جعل خبر نمینمایند؛ چه آنکه احتیاجی به جعل خبر ندارند؛ زیرا تمامی علمای جماعت، با ما در نقل فضایل اهل بیت علیه السّلام هم صدا هستند؛ از جمله امامان بزرگ اهل تسنّن که از پیشوایان و ائمه اربعه آنها میباشد، محمد بن ادریس شافعی است که مکرّر، نظماً و نثراً، اقرار و اعتراف به فضایل و مناقب اهل البیت علیه السّلام نموده است.
چنانچه علامه سمهودی سید نورالدین شافعی
که اعلم العلمای مصر و حجاز در اوایل قرن دهم هجری بوده در «جواهر العقدین»(1)
جواهر العقدین، سمهودی، 2/110، قسم 2، باب 4.
از حافظ ابوبکر بیهقی از ربیع بن سلیمان که از اصحاب امام شافعی بوده نقل مینماید و نیز نورالدین مالکی در صفحه 5 «فصول المهمّه»(2)
از کتاب بیهقی که در «مناقب» شافعی نوشته، نقل نموده و خواجه سلیمان بلخی حنفی در اول باب 62 «ینابیع المودّه»(3)
و نیز: حموینی در فرائد السمطین، 1/135، ح 98، سمط اول، باب 22.
و شبلنجی در نور الأبصار، ص232، باب 2. همین شعر را از شافعی نقل کردهاند.
1) «وقد نقل البیهقی عن الریبع بن سلیمان أحد أصحاب الشافعی قال: قیل للشافعی إنّ أناسا لا یصبرون علی سماع منقبة أو فضیلة لأهل البیت، فإذا رأوا واحداً منّا یذکرها یقولون: هذا رافضی، ویأخذون بکلام آخر، فأنشأ الشافعی یقول ...».
2) فصول المهمهْ، ابن صبّاغ مالکی، 1/110، مقدمه مؤلف.
3) ینابیع المودهْ، قندوزی، 2/373، ح 55، باب 58.
از «جواهر العقدین» نور الدین سمهودی، (نویسنده تاریخ المدینه) که در زمان خود اعلم علمای مصر و حجاز بوده، نقلاًاز بیهقی مشروحاً ذکر نموده که گفت:
روزی به امام شافعی گفتند که مردم صبر و طاقت ندارند مناقب و فضایل اهل البیت را بشنوند - مانند کسروی و احمد امین و اقرانشان - و اگر مشاهده کنند که یکی از ما ذکر فضایل اهل البیت را مینماید، «یقولون هذا رافضی»؛ میگویند او رافضی است. فوری شافعی فی المجلس انشاد اشعاری نموده و حقایق را آشکار ساخته، گفت:
إذا فی مجلس ذکروا علیّاً
وسبطیه وفاطمة الزّکیّة
فأجری بعضهم ذکری سواه
فأیقن انّه سلقلقیّة
إذا ذکروا علیّاً أو بنیه
تشاغل بالروایات العلیّة
یقال تجاوزوا یا قوم هذا
فهذا من حدیث الرافضیّة
برئت إلی المهیمن من أناس
یرون الرفض حبّ الفاطمیّة
علی آل الرسول صلاة ربّی
ولعنته لتلک الجاهلیّة
خلاصه معنای این اشعار آنکه گوید:
«زمانی که در مجلسی ذکر علی و فاطمه و حسن و حسین علیه السّلام میشود، بعض دشمنان برای آنکه مردم را از ذکر آل محمد منصرف کنند، ذکر دیگری به میان میآورند. پس یقین کنید آن کس که مانع ذکر این خانواده میشود، سلقلق است (یعنی زنی که از دبرش حیض شود). آنها روایات بلند نقل میکنند که ذکر علی و بچههای او نشود و گفته میشود: بگذرید ای قوم از این ذکر؛ (یعنی ذکر علی و بچههای او)؛ زیرا این حدیث رافضیهاست.
بیزاری میجویم - من که امام شافعی هستم - به سوی خدا از مردمی که میبینند رفض را دوستی فاطمه. بر آل رسول صلوات پروردگار من است و لعنت خداوند بر این نوع جاهلیت که دوستان آل محمد را رافضی بخوانند.»
و سلیمان بلخی حنفی ضمن باب 62 «ینابیع المودّه»(1)
صفحه 355 (چاپ اسلامبول) و سید مؤمن شبلنجی در صفحه 139 «نور الابصار»(2)،چاپ سال 1290، نقلاً از بیهقی و نور الدین ابن صبّاغ مالکی در صفحه 4 «فصول المهمّه»(3)
و نیز حافظ جمال الدین زرندی در «معراج الوصول»(4)
بعد از این اشعار گفتهاند که شافعی گفت:
قالوا ترفّضتَ قلتُ کلاّ
ما الرفض دینی ولا اعتقادی
لکن تولّیت غیر شکٍّ
خیر إمام و خیر هادٍ
إن کان حبّ الوصیّ رفضاً
فإنّنی أرفض العباد
«به من گفتند: رافضی شدی. گفتم: ابداً نیست رفض دین من و نه اعتقاد من، لکن دوست میدارم بدون شک، بهترین امام و بهترین هادی را.
اگر معنای رفض، دوستی وصی پیغمبر و آل طاهرین آن حضرت است، پس به درستی که من رافضیتر از همه مردم هستم».
یاقوت حموی در صفحه 387 جلد ششم «معجم الأدباء»(1)
و ابن حجر مکی در صفحه 79 ضمن فصل دوم از باب 9 «صواعق»(2)
(چاپ مصر، سال 1312) و امام فخر رازی در صفحه 406 جلد هفتم تفسیر کبیرش(3)
ذیل آیه شریفه: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبَی(4)و خطیب خوارزم در صفحه 129 «مقتل الحسین»(5)،فصل 13 و سید مؤمن شبلنجی در صفحه 140 «نور الابصار»(6)،(چاپ سال 1290) ضمن باب 2 و سلیمان بلخی حنفی در صفحه 356 (چاپ اسلامبول) باب 62 «ینابیع المودّه»(7)
از ربیع بن سلیمان که یکی از اصحاب شافعی بوده، نقل نمودهاند که این اشعار را شافعی انشاد نموده و گفت:
یا راکباً قف بالمُحصّب من منّی
واهتف بساکن خیفها والناهض
سحراً إذا فاض الحجیج إلی منی
فیضاً کمُلتَطم الفرات الفائض
إن کان رفضاً حبّ آل محمّد
فلیشهد الثقلان انّی رافض
ما حصل این اشعار آنکه گوید:
«ای سوار رونده به سوی مکه معظمه بایست در ریگزار منی و به ساکنین مسجد خیف، وقت سحر که حجاج به سوی منی میآیند - بدون تقیه علنی و برملا - ندا بده و بگو: اگر رفض، دوستی آل محمد است، پس شهادت بدهند
1) معجم الادباء، یاقوت حموی، 5/208، ترجمه شماره 813، شرح حال محمّد بن ادریس شافعی.
2) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص133، باب 9، فصل 4.
3) تفسیر الکبیر، فخر رازی، 27/166، ذیل آیه 23 سوره شوری.
4) شوری: 23.
5) مقتل الحسین، خوارزمی، 2/146، فصل 13.
6) نور الابصار، شبلنجی، ص232، باب 2.
7) ینابیع المودهْ، قندوزی، 3/99، باب 62.
جن و انس که من (امام شافعی) رافضی هستم.»
و نیز علامه جلیل القدر شیخ عبدالله بن محمد بن عامر شبروای در صفحه 29 کتاب «الاتحاف بحبّ الاشراف» و سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی در صفحه 31 از باب 2 و صفحه 49 از باب 4 «رشفهْ الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی»(1)، (چاپ مطبعه اعلامیه مصر در سال 1303) و حافظ جمال الدین زرندی در «معراج الوصول فی معرفهْ آل الرسول»(2)
و ابن حجر مکی متعصّب در «صواعق محرقه»(3)از ابوالشیخ دیلمی نقل مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«من لم یعرف حقّ عترتی من الأنصار والعرب، فهو لاحدی ثلاث: إمّا منافق وإمّا ولد زانیة وإمّا امرؤ حملت به أمّه فی غیر طهر».
کسی که نشناسد حق عترت مرا از انصار و عرب، پس او یکی از سه چیز خواهد بود: یا منافق است، یا ولد الزنا است، یا ولد حیض است.
از کوری چشم دشمنان و بدخواهان این خاندان جلیل - امثال کسرویها - حبّ و بغض عترت طاهره، مفتاح بهشت و دوزخ و علامت ایمان و کفر است چنانچه اکابر علمای عامّه و اهل تسنّن، با نقل اخبار بسیار از رسول اکرم صلی الله علیه وآله تصدیق این معنی را نمودهاند.
از جمله امام احمد ثعلبی(1)که امام اصحاب حدیث شمرده شده و از اکابر علمای عامّه است، در تفسیر خود ذیل آیه مودّت آورده که محبّت و مودّت اهل بیت طهارت، از جمله اصول دین و ارکان اسلام است و هر کس خلاف این عقیده داشته باشد، کافر و از دین اسلام خارج و ناصبی میباشد و دلیل بر این معنی، خبری است که عبدالله بن حامد اصفهانی به اسناد خود از جریر بن عبدالله بجلی روایت نموده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«من مات علی حبّ آل محمّد مات شهیداً. ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد مات مغفوراً له. ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد مات تائباً. ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد مات مؤمناً مستکمل الایمان. ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد بشّره ملک الموت بالجنّة، ثمّ منکر ونکیر. ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد یزفّ إلی الجنّة کما تزفّ العروس إلی بیت زوجها. ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد فتح له فی قبره بابان إلی الجنّة. ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد جعل الله قبره مزار ملائکة الرحمة. ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد مات علی السنّة والجماعة. ألا ومن مات علی بغض آل محمّد جاء یوم القیامة مکتوباً بین عینیه آیس من رحمة الله. ألا ومن مات علی بغض آل محمّد مات کافراً. ألا ومن مات علی بغض آل محمّد لم یشمّ رائحة الجنّة.»
کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، مرده است شهید و توبهکننده از گناه و آمرزیده شده و مؤمنی که دارای ایمان کامل میباشد و رحمت گردیده و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، بشارت میدهد او را ملک
1) الکشف و البیان، ثعلبی، 8/314، ذیل آیه 23 سوره شوری.
الموت و منکر و نکیر به بهشت و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، میرود به سوی بهشت، همچنان که عروس میرود به سوی خانه شوهرش و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، باز میشود در قبر او دو در به سوی بهشت و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، قرار میدهد خداوند قبر او را زیارتگاه ملائکهی رحمت و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، مرده است بر سنّت و جماعت و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، روز قیامت بین دو چشم او نوشته شده است: ناامید است از رحمت خدا و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، کافر مرده است و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، استشمام نمینماید بوی بهشت را.
و نیز سید ابیبکر بن شهاب الدین علوی در صفحه 45 از باب 4 «رشفهْ الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی»(1)
(چاپ مطبعه اعلامیه مصر در سال 1303)، از تفسیر ثعلبی و امام فخر رازی در صفحه 405 جلد هفتم تفسیر کبیرش(2)ذیل آیه مودّت از صاحب «کشاف» همین خبر را نقل نمودهاند.
و کواشکی نیز در تفسیر خود موسوم به تبصرهْ از ضحاک و عکرمه - که از مشاهیر مفسّریناند - روایت کرده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«لا أسئلکم علی ما أدعوکم إلیه أجراً إلاأن تحفظونی فی قرابتی علیّ وفاطمة والحسن والحسین وأبنائهما.»
من از برای ارشاد شما به سوی حق و حقیقت مزدی نمیخواهم مگر آنکه
حفظ نمایید مقام مرا در اقارب و خویشان من؛ یعنی برای خاطر من احترام نمایید اقارب و خویشان مرا و آنها علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و ذریه آن هر دو میباشند.(1)
و نیز ذیل آیه تطهیر (آیه 33 سوره احزاب) به (ج 8 صفحه 38) این روایت و روایات دیگر استناد شده است و نیز در کتاب شواهد التنزیل ذیل آیه شریفه 23 شوری (ج 2 صفحه 189-215) روایات بسیاری در فضیلت اهل بیت علیه السّلام ذکر شده است. (محقق)
و میر سید علی همدانی شافعی در مودّت دوم از «مودّهْ القربی»(2)از جابر بن عبدالله انصاری نقل مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:«توسّلوا بمحبّتنا إلی الله تعالی واستشفعوا بنا، فانّ بنا تکرمون وبنا تحبّون وبنا ترزقون، فمحبّونا أمثالنا غداً کلّهم فی الجنّة.»
توسّل بجویید به دوستی ما به سوی خدای تعالی و طلب شفاعت نمایید به ما؛ پس به درستی که به ما اکرام میشوید و به وسیله ما دوست داشته میشوید. و به وسیله ما روزی داده میشوید پس دوستان ما امثال ما هستند [و] فردا (یعنی قیامت) تمامشان در بهشتاند.
1) جلال الدین سیوطی در کتاب تفسیر خود درالمنثور (ج 6 صفحه 7) ذیل آیه شریفهی این روایت را بیان کرده و در ادامه آن روایات بسیاری در اهمیت محبت به اهل بیت علیه السّلام ذکر کرده است و نیز این روایت در کتاب معجم الکبیر طبرانی جلد 3 صفحه 47، مسند حسن بن علی علیه السّلام، بقیهی اخبار الحسن بن علی، حدیث 2641 بیان شده، و نیز ثعلبی در کتاب تفسیر خود ج 8، صفحه 310 ذیل آیه شریفه از رسول خداصلی الله علیه وآله چنین سؤال میشود: «من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ قال: (علی و فاطمة و ابناهما)» و در تأیید این معنا روایات دیگری را نیز ذکر میکند.
2) مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودهْ 2 (با استفاده از ینابیع المودهْ، قندوزی، 2/266، ح 754، باب 56).
و نیز از خالد بن معدان(1)روایت نموده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«من أحبّ أن یمشی فی رحمة الله ویصبح فی رحمة الله فلا یدخلنّ قلبه شکّ بأنّ ذرّیّتی أفضل الذرّیّات و وصیّی أفضل الأوصیاء.»
کسی که دوست دارد آنکه مشی کند در رحمت خدا و صبح کند در رحمت خدا، پس داخل نکند در قلبش شکی به اینکه ذریه و اولاد من بهترین ذراری هستند و وصی من بهترین اوصیاء میباشد.
و نیز از جابر روایت(2)
نموده که آن حضرت فرمود:
«ألزموا مودّتنا أهل البیت، فانّ من التقی الله وهو یودّنا دخل الجنّة معنا والّذی نفس محمّد بیده لا ینفع عبداً عمله إلاّ بمعرفة حقّنا.»
ثابت باشید در دوستی ما اهل بیت؛ پس به درستی که اهل تقوا که ما را دوست بدارند، با ما داخل بهشت میشوند. به آن خدایی که جان محمد در قبضه ی قدرت اوست هیچ عملی به بندهای نفع نمیرساند، مگر به شناختن دوستی ما.
و ابن حجر مصری مکی در فصل دوم صواعق(3)از ابو یعلی از سلمهْ بن اکوع نقل نمود که آن حضرت فرمود:
«النجوم أمان لأهل السماء وأهل بیتی أمان لأمّتی من الاختلاف.»
1) مودهْ القربی، سید علی همدانی، مودهْ 2 (با استفاده از ینابیع المودهْ، قندوزی، 2/267، ح 758، باب 56).
2) همان (با استفاده از ینابیع المودهْ قندوزی، 2/272، ح 775، باب 56).
3) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص187، باب 11، فصل 2. ابن حجر حدیث را اینگونه نقل کرده است: «أخرج أبو یعلی عن سلمة بن الأکوع أنّ النبی صلی الله علیه وآله قال: النجوم أمان لأهل السماء و أهل بیتی أمان لأمّتی».
ستارگان اماناند از برای اهل آسمانها و اهل بیت من اماناند برای امت من از اختلاف.
این اخبار نمونهای از هزاران خبر است که درباره آل محمد سلام الله علیهم اجمعین از طرق عامّه و اهل تسنّن رسیده است که در مقدمه نویسی، بیش از این، مجال نقل ندارد.
از جمله اعتراضات کسروی و احمد امین مخصوصاً در کتاب «المهدی والمهدویت» به شیعیان در اعتقاد به وجود امام زمان است که غائب از انظار میباشد و این معنی را در
صفحات مکرّره با آب و تابی تکرار کرده و هیاهویی راه انداختهاند و نوشتهاند این عقیده، از جعلیات و ساختههای شیعیان است که میگویند: امامی هست مهدی نام و از نظرها ناپیدا. و حال آنکه خبر نداشتند و زحمت مطالعه و سیر در کتب را به خود ندادند و در مقام تحقیق بر نیامدند و الا اگر فقط در کتب علمای تسنّن - گذشته از کتب شیعه - غور نموده بودند و عناد و تعصّب بیجا نمینمودند، میفهمیدند اعتقاد به وجود حضرت مهدی محمد بن الحسن حجّهْ العصر والزمان که غیبت نموده و از انظار پنهان گردیده، مخصوص به شیعیان تنها نمیباشد. بلکه در کتب معتبره علمای بزرگ اهل تسنّن نیز ثبت گردیده و اکابر علمای عامّه، از قبیل علامه سمهودی در «جواهر العقدین»(1)
سمهودی پس از نقل احادیث مختلفی دربارهی حضرت مهدی در صفحه 199 مینویسد:
«والأحادیث فی أمر المهدی کثیرة شهیرة وأفردها غیر واحد».
و1) جواهر العقدین، سمهودی، 2/190 به بعد، قسم 2، فصل 8.
طبرانی در «اوسط»(1)
و احمد بن حنبل در «مسند»(2)و ابی داود در «سنن»(3)و ابن ماجه در «سنن»(4)و حموینی در «فرائد»(5)و خواجه کلان بلخی در «ینابیع المودّهْ»(6)و ابن حجر در «صواعق»(7)و امام نسایی در «سنن» و «خصائص العلوی»
1) طبرانی در معجم الاوسط، 7/276 و 277، ح 6536، ذیل احادیث محمد بن رزیق بن جامع، این حدیث را نقل کرده است: «عن علی بن علی الهلالی عن أبیه قال: دخلت علی رسول الله صلی الله علیه وآله فی شکاته التی قبض فیها، فاذا فاطمه عند رأسه قال: فبکت حتی ارتفع صوتها، فرفع رسول الله صلی الله علیه وآله طرفه الیها فقال: حبیبتی فاطمة ما الذی یبکیک؟ قالت: أخشی الضیعة من بعدک. قال: یا حبیبتی أما علمت أنّ الله اطلع علی الأرض اطلاعة اختار منها أباک... ونحن أهل بیت لکم أعطانا الله سبع خصال لم یعط أحداً قبلنا ولا یعطی أحداً بعدنا... ومنّا سبطا هذه الأمّة وهما إبناک الحسن والحسین. وهما سیّدا شباب أهل الجنّة وأبوهما والّذی بعثنی بالحقّ خیر منهما. یا فاطمة والّذی بعثنی بالحقّ إنّ منهما مهدیّ هذه الأمّة إذا صارت الدنیا هرجاً ومرجاً وتظاهرت الفتن وتقطّعت السبل وأغار بعضهم علی بعض، فلا کبیر یرحم الصغیر ولا صغیر یوقّر الکبیر، فیبعث الله عند ذلک منهما من یفتح حصون الضلالة وقلوباً غلفا یهدمها هدماً، یقوم بالدین فی آخر الزمان کما قمت به فی أول الزمان یملأ الدنیا عدلاً کما ملئت جوراً...».
2) مسند احمد بن حنبل 1/84، مسند علی بن ابی طالب، احمد بن حنبل این حدیث را نقل کرده است: «عن علی (رضی الله عنه) قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: المهدیّ منّا أهل البیت، یصلحه الله فی لیلة».
3) سنن أبی داود، 4/106 - 109، ح 4279 - 4290، کتاب المهدی. ابی داود احادیث مختلفی را نقل کرده است.
4) سنن ابن ماجه 2/1366 - 1368، ح 4082 - 4088، کتاب الفتن، باب خروج المهدی. ابن ماجه نیز احادیث مختلفی را نقل کرده است.
5) فرائد السمطین، حموینی، 2/310 - 343، ح 561 - 594، سمط 2، باب 61.
6) ینابیع المودهْ، قندوزی، 3/261 - 270، ح 1 - 35، باب 73.
7) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص167، باب 11، فصل 1، آیه 12. ابن حجر بعد از نقل احادیثی دربارة حضرت مهدی مینویسد: «الأظهر أنّ خروج المهدیّ قبل نزول عیسی وقیل بعده: قال ابو الحسین الآجری قد تواترت الأخبار و استفاضت بکثرة رواتها علی المصطفی صلی الله علیه وآله بخروجه وانه من أهل بیته وانّه یملأ الأرض عدلاً ...». سپس دربارة خصوصیات حضرت، نکاتی را بیان میکند.
و خواجه پارسا در «فصل الخطاب»(1)
و محمد بن طلحه در «مطالب السؤول»(2)و نور الدین جامی در «شواهد النبوهْ» و حافظ بلاذری در «مسلسلات» و محمد بن یوسف گنجی در کتاب «البیان فی اخبار صاحب الزمان»(3)و ابن صباغ مالکی در «فصول المهمّه»(4)و میر سید علی همدانی شافعی در «مودّهْ القربی»(5)و علامه صلاح الدین در «شرح الدائره» و جمال الدین شیرازی در «روضهْ الأحباب» و بیهقی در صحیح خود «شعب الایمان» و شیخ محی الدین عربی در «فتوحات» و «عنقاء المغرب» و ملک العلماء شهاب الدین در «هدایهْ السعداء»
و سبط ابن جوزی در «تذکره»(6)
و شیخ عبدالرحمن بسطامی در «درّهْ المعارف» و شیخ محمد الصبان المصری در «اسعاف الراغبین»(7)و مؤید الدین خطیب خوارزمی در «مناقب» و علامه شعرانی در «یواقیت»(8)و شیخ علی منقی در «مرقاهْ شرح مشکوهْ»(9)و
1) فصل الخطاب، خواجه پارسا بخاری، ترجمه امام مهدی علیه السّلام (با استفاده از ینابیع المودهْ، قندوزی، 3/171، باب 65).
2) مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص311 - 321، باب 12.
3) گنجی شافعی، این کتاب را در بیست و پنج باب تنظیم کرده و مطالب مختلفی را دربارة حضرت مهدی بیان نموده است.
4) فصول المهمهْ، ابن صبّاغ مالکی، 2/1095 - 1136، باب 12.
5) مودهْ القربی، سید علی همدانی، مودهْ 10 (با استفاده از ینابیع المودهْ، قندوزی، 2/314 - 318، ح905 - 912، باب 56).
6) تذکرهْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص325 - 326، باب 12، فصل فی ذکر الحجهْ المهدی.
7) اسعاف الراغبین (بهامش نور الأبصار)، محمّد بن علی الصبان، ص145 - 161، باب 2، الکلام علی المهدی وانه من ولد فاطمهْ.
8) الیواقیت والجواهر، عبدالوهاب شعرانی، 2/127 - 130، مبحث 65.
9) مرقاهْ المفاتیح، علی بن سلطان محمّد القاری، 5/179 - 181، باب شراط الساعهْ، فصل 2.
دیگران از اکابر علمای اهل تسنّن - که این صفحات مختصر، مجال نوشتن نام تمام آنها را نمیدهد - اخبار بسیاری راجع به آن حضرت نقل نمودهاند و حتی بسیاری از آنها تحقیقات عمیقی در این باب کردهاند.(1)
برای نمونه چند خبری به اقتضای مقدمهنویسی از اکابر علمای عامّه جهت بینایی جوانان روشنفکر - زائداً علی ما سبق - در اینجا نقل مینماییم، تا بدانند این عقیده از جعلیات و ساختههای شیعیان نیست، بلکه کسروی تبریزی حیال فریبنده و احمد امین مصری عنود و امثال آنها مغلطه کار بودهاند و امر را بر بیخبران مشتبه مینمودهاند.
علاوه بر آنکه در [مجلس دهم] همین کتاب، اشاراتی به اخبار وارده در موضوع حضرت مهدی علیه السّلام شده و در اینجا هم بیان دیگری مینماییم و بعض اخبار دیگر را ذکر میکنیم تا کشف حقیقت گردد.
1) در اینجا نامه مؤتمر علمای اهل تسنن در جواب سؤال از خوب یهدی توسط آن سودانی آورده شود در پاورقی با ذکر آدرس آن.
2) «عن أبی أیوب الأنصاری قال: إنّ النبیّ صلی الله علیه وآله مرض فأتته فاطمة وبکت، فقال: یا فاطمة انّ لکرامة الله إیّاک زوجک من هو أقدمهم سلماَ وأکثرهم علماَ. انّ الله تعالی إطلع إلی أهل الأرض إطلاعة، فاختارنی منهم فجعلنی نبیّاً مرسلاً، ثم اطلع اطلاعة ثانیة، فاختار منهم بعلک، فأوحی الیّ أن أزوّجه إیّاک واتخذه وصیّاً. یا فاطمة منّا خیر الأنبیاء وهو أبوک ومنّا خیر الأوصیاء وهو بعلک، ومنّا خیر الشهداء وهو حمزه عمّ أبیک، ومنّا من له جناحان یطیر بهما فی الجنّة حیث شاء وهو جعفر ابن عمّ أبیک، ومنّا سبطا هذه الأمّة وسیّدا شباب أهل الجنّة الحسن والحسین، وهما ابناک، والّذی نفسی بیده منّا مهدیّ هذه الأمّة وهو من ولدک».
ینابیع المودّهْ، قندوزی، 3/269، ح 33، باب 73.
علامه سمهودی شافعی در «جواهر العقدین»(1)
«عن أبی أیّوب الأنصاری، قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله لفاطمة رضی الله عنها: نبیّنا خیر الأنبیاء وهو أبوک وشهیدنا خیر الشهداء وهو عمّ أبیک حمزة، ومنّا من له جناحان یطیر بهما فی الجنّة حیث شاء وهو ابن عمّ أبیک جعفر، ومنّا سبطا هذه الأمّة الحسن والحسین وهما ابناک، ومنّا المهدی».
و ابن حجر مکی در «صواعق محرقه»(2)و طبرانی در «اوسط»(3)بخشی از حدیثی را که طبرانی در معجم الأوسط نقل کرده است در صفحات قبل آوردهایم.
از ابو ایوب انصاری و علی بن هلال - به مختصر تفاوتی در الفاظ و عبارات - نقل نمودهاند که در مرض موت رسول اکرم صلی الله علیه وآله فاطمه علیهاالسّلام گریه میکرد.
رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«انّ لکرامة الله إیّاک زوّجک من هو أقدمهم سلماً وأکثرهم علماً.»
از جمله کرامتهای پروردگار به تو آن است که تزویج کرد تو را به کسی که اقدم مردم است اسلاماً و بیشتر آنها از حیث علم و دانش.
آنگاه فرمود: خداوند متعال نظر فرمود بر اهل زمین، پس مرا اختیار نمود پیغمبر مرسل. آنگاه نظر دیگر فرمود، علی را برگزید به وصایت. پس به من وحی نمود که تو را تزویج نمایم به او و قرار دهم او را وصی خودم.
«یا فاطمة منّا خیر الأنبیاء وهو أبوک ومنّا خیر الأوصیاء وهو بعلک ومنّا خیر
الشهداء وهو حمزة عمّ أبیک ومنّا من له جناحان یطیر بهما فی الجنّة حیث شاء وهو جعفر ابن عمّ أبیک ومنّا سبطا هذه الأمّة و سیّدا شباب أهل الجنّة الحسن والحسین وهما ابناک والّذی نفسی بیده منّا مهدیّ هذه الأمّة وهو من ولدک.»
یا فاطمه از ماست بهترین انبیاء و او پدر تو میباشد و از ماست بهترین اوصیاء و او شوهر تو میباشد و از ما است بهترین شهداء و او حمزه عموی پدر تو میباشد و از ما است کسی که برای اوست دو بال که پرواز میکند به آنها در بهشت و او جعفر، پسر عموی پدر تو میباشد و از ما است دو سبط این امت و دو سید جوانان اهل بهشت، حسن و حسین و آنها پسرهای تو هستند. به آن خدایی که جان من در ید قدرت اوست، از ما است مهدی این امت و او از اولاد تو میباشد.
و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 77 «ینابیع المودّهْ»(2)از عبایهْ بن ربعی از جابر بن عبدالله انصاری نقل مینمایند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«أنا سیّد النبیّین وعلیّ سیّد الوصیّین وانّ أوصیائی بعدی اثنا عشر أوّلهم علیّ وآخرهم القائم المهدیّ علیه السّلام.»
من آقای انبیاء و علی آقای اوصیاء میباشد و به درستی که اوصیای من بعد از من دوازده نفرند؛ اول آنها علی و آخر آنها قائم مهدی میباشد.
1) فرائد السمطین، حموینی، 2/313، ح 564، سمط 2، باب 61. حموینی حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن عبدالله بن عباس قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله أنا سید المرسلین وعلی بن أبی طالب سیّد الوصیین وإن أوصیائی بعدی إثنا عشر أوّلهم علی بن أبی طالب وآخرهم القائم».
2) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 3/291، ح 7، باب 77.
«أنت سیّد بن سیّد أخو السیّد وأنت الامام بن الامام وأنت حجّة بن الحجّة أخو الحجّة أبو حجج تسعة تاسعهم قائمهم المهدی علیه السّلام.»
تویی سید پسر سید، [برادر سید] و تویی امام پسر امام و تویی حجت، پسر حجت، و برادر حجت و پدر حجتهای نهگانه که نهمی آنها قائم مهدی میباشد.
فرائد السمطین، حموینی، 2/312، ح 562، سمط 2، باب 61.
از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل میکند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:«إنّ خلفائی وأوصیائی و حجج الله علی الخلق بعدی الاثنا عشر أوّلهم علیّ وآخرهم ولدی المهدیّ، فینزل روح الله عیسی بن مریم فیصلّی خلف المهدیّ وتشرق الأرض بنور ربّها و یبلغ سلطانه المشرق والمغرب.»
به درستی که خلفاء و اوصیای من و حجتهای خدا بر خلق بعد از من دوازده نفرند؛ اول آنها علی و آخر آنها فرزند من مهدی است. پس نازل میگردد عیسی بن مریم روح الله، پس نماز میگزارد عقب مهدی و
1) «عن سعید بن جبیر عن عبدالله بن عباس قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: إنّ خلفائی وأوصیائی و حجج الله علی الخلق بعدی لإثنا عشر، أوّلهم أخی و آخرهم ولدی. قیل: یا رسول الله ومن أخوک؟ قال: علیّ بن أبی طالب. قیل: فمن ولدک؟ قال: المهدیّ الّذی یملؤها قسطاً وعدلاً کما ملئت جوراً وظلماً.
والّذی بعثنی بالحقّ بشیراً لو لم یبق من الدنیا إلاّ یوم واحد لطوّل الله ذلک الیوم حتی یخرج فیه ولدی المهدیّ، فینزل روح الله عسی بن مریم فیصلّی خلفه، وتشرق الأرض بنور ربّها ویبلغ سلطانه المشرق والمغرب».
روشن میکند آن مهدی زمین را به نور خدا و میرساند سلطنت او را به مشرق و مغرب.
که آن حضرت فرمود:
«إنّ علیّاً وصیّی ومن ولده القائم المنتظر المهدیّ الّذی یملأ الأرض قسطاً وعدلاً کما ملئت جوراً وظلماً والّذی بعثنی بالحقّ بشیراً ونذیراً انّ الثابتین علی القول بإمامته فی زمان غیبته لأعزّ من الکبریت الأحمر. فقام إلیه جابر بن عبدالله فقال: یا رسول الله وللقائم من ولدک غیبة؟ قال صلی الله علیه وآله: ای وربیّ وَلِیُمَحّصَ اللهُ الّذِینَ آمَنُوا وَیَمْحَقَ الْکَافِرِینَ(2). ثم قال: یا جابر، إنّ هذا أمر من أمر الله وسرّ من سرّ الله، فإیّاک والشکّ، فانّ الشکّ فی أمر الله عزّوجلّ کفر.»
به درستی که علی وصی من است و از اولاد او قائم منتظر مهدی است که پر میکند زمین را از عدل و داد، همچنان که پر شده باشد [از] جور و ظلم. به آن خدایی
که مرا به حق مبعوث گردانیده بشارت دهنده و بیم دهنده، به درستی که ثابتین بر قول و عقیده به امامت آن حضرت در زمان غیبتش عزیزترند از کبریت احمر.
1) «عن سعید بن جبیر عن إبن عباس قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: إنّ علی بن أبی طالب إمام أمّتی و خلیفتی علیها من بعدی ومن ولده القائم المنتظر الّذی یملأ الله به الأرض عدلاً وقسطاً کما ملئت ظلماً و جوراً. والّذی بعثنی بالحقّ بشیراً انّ الثابتین علی القول [به] فی زمان غیبته لأعزّ من الکبریت الأحمر. فقام إلیه جابر بن عبدالله الانصاری فقال: یا رسول الله وللقائم من ولدک غیبة قال: ای وربّی لیمحّص الله [به] الذین آمنوا ویمحق الکافرین. یا جابر انّ هذا الأمر من أمر الله وسرّ من سرّ الله. علمه مطویّ عن عباده. فإیّاک والشکّ فیه، فانّ الشکّ فی أمر الله کفر».
فرائد السمطین، حموینی، 2/335، ح 589، سمط 2، باب 61.
2) آل عمران: 141.
جابر از جا برخاست و عرض کرد: یا رسول الله، برای قائم از فرزند شما غیبتی است؟ فرمودند: آری، قسم به پروردگار من. آنگاه آیه 141 سوره 3 (آل عمران) را قرائت نمودند؛ یعنی: پاک و پاکیزه گرداند خدا مؤمنان را از گناهان در وقت مغلوبیت ایشان و نیست گرداند و هلاک سازد کافران را اگر مغلوب گردند.
ملخّص معنی آنکه در آن غیبت، اگر دولت بر مؤمنان باشد، به جهت تمیز است و استشهاد و تمحیص و غیر آن از آنچه اصلح باشد مر ایشان را و اگر بر کافران است، به جهت محق و محو آثار ایشان است پس از آن فرمود:
ای جابر، این غیبت امری است از امر خدا و سرّی است از سرّ خدا. پس بپرهیز از شک؛ به درستی که شک در امر خدای عزّوجلّ کفر است.
«ولم یخلف ولداً غیر أبی القاسم محمّد المنتظر المسمّی بالقائم والحجّة والمهدیّ وصاحب الزمان وخاتم الأئمّة الاثنا عشر عند الامامیة وکان مولد المنتظر لیلة النصف من شعبان سنة خمس وخمسین ومائتین، أمّه أمّ ولد یقال لها نرجس، توفّی أبوه وهو ابن خمس سنین، فاختفی إلی الآن.»
1) ینابیع المودهْ، قندوزی، 3/171، باب 65 و 3/304، باب 79.
برای آن حضرت (یعنی امام حسن عسکری علیه السّلامفرزندی نماند مگر ابوالقاسم محمد منتظر، نامیده شده به قائم و حجّت و مهدی و صاحب الزمان و خاتم امامان دوازده گانه نزد امامیه و مولد آن امام منتظر نیمه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج بوده است و مادرش امّ ولد بود که او را نرجس میگفتند و در موقع وفات پدر بزرگوارش پنج ساله بوده و الی الآن مخفی و پنهان میباشد.
«ولم یخلف غیر ولده (ابی القاسم محمّد الحجّة) وعمره عند وفات أبیه خمس سنین، لکن أتاه الله (تبارک وتعالی) فیها الحکمة ویسمّی القائم المنتظر، لأنّه ستر بالمدینة وغاب فلم یعرف أین ذهب.»
باقی نماند برای آن حضرت مگر فرزندش ابی القاسم محمد حجّت و عمر آن حضرت دروقت وفات پدرش پنج سال بوده است، لکن در همان طفولیت، خداوند متعال او را حکمت داده بود و نامیده شد به قائم منتظر؛ برای آنکه آن حضرت غیبت نموده و پنهان شد و شناخته نشد به کجا رفت.
العقدین» و ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» و محمد بن ابراهیم در «فرائد السمطین» و محمد الصبّان المصری در «اسعاف الراغبین» و محمد بن طلحه در «مطالب السؤول» و صلاح الدین صفدی در «شرح الدائره» و ابو نعیم در «حلیهْ الأولیاء» و ابن صبّاغ در «فصول المهمّه» و گنجی شافعی در کتاب «البیان» و خوارزمی در «مناقب» وغیرهم از بسیاری از صحابه و مخصوصاً باب 82 را اختصاص داده به کسانی که حضرت مهدی را در زمان حیات پدر بزرگوارش دیدند به این عنوان:
«فی بیان الامام أبو محمد الحسن العسکری أری ولده القائم المهدیّ لخواصّ موالیه وأعلمهم انّ الامام من بعده ولده رضی الله عنهما.»
در بیان آنکه امام ابو محمد حسن العسکری نشان داد فرزندش قائم مهدی را به خواص دوستانش و به آنها تعلیم نموده که امام بعد از او فرزندش مهدی میباشد.
و در این باب دوازده خبر نقل میکند از جمع بسیاری که حضرت مهدی را در زمان پدرش امام حسن عسکری علیه السّلام زیارت نمودند.
تا پیروان کسروی بخوانند و برانگیختهی حیالشان را بشناسند که نوشته است: وجود مهدی امام غائب را شیعیان ساختهاند و احدی او را ندیده، چگونه بوده و کجا بوده! علاوه بر صدها کتب غیبت که اکابر علماء و موثّقین
و محدّثین شیعه نوشتهاند، از بیانات علمای سنّی بشنوید و بر کسروی و احمد امین و مردوخ و بازیگران و فریبندگان و دینسازان مغلطه کار لعنت نمایید.
و در باب 83 همان کتاب یازده خبر نقل میکند از کسانی که در غیبت کبری
خدمت آن حضرت رسیدهاند به این عنوان:
«فی بیان من رأی صاحب الزمان المهدیّ علیه السّلام بعد غیبته الکبری.»
در بیان کسانی که دیدهاند صاحب الزمان مهدی علیه السّلام را بعد از غیبت کبری - یعنی در مدت هزار سال - .
که از نقل آن اخبار جهت حفظ اختصار صرف نظر شد. هر کس طالب است، به اصل کتاب «ینابیع المودّهْ»، مخصوصاً باب 82 و 83 مراجعه نماید، تا کشف حقیقت شود.
خلاصه اکثر علمای منصف عامّه با نقل اخبار بسیار که ضیق صفحات، مجال نقل همه آنها را نمیدهد، اظهار عقیده و نظر هم نمودهاند که مراد از حضرت مهدی ابی القاسم محمّد، فرزندبرومند حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام میباشد.
در حق آن حضرت گوید:
«هو ابن أبی محمّد العسکری ومولده بسامراء.»
او فرزند ابی محمد امام حسن عسکری علیه السّلام میباشد و محل تولدش سامراء بوده است.
«إنّ المهدی الموعود هو الامام الثانی عشر من الأئمّة أوّلهم سیّدنا علیّ وآخرهم المهدیّ رضی الله عنهم.»
1) «محمد بن الحسن الخالص ... المهدیّ الحجة الخلف الصالح المنتظر ... فأمّا مولده فبسّر من رأی...». مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص311، باب 12.
به درستی که مهدی موعود او امام دوازدهم از ائمهای میباشد که اول آنها علی و آخر آنها حضرت مهدی رضی الله عنهم است.
«المعلوم المحقَّق عند الثقات أنّ ولادة القائم علیه السّلام کانت لیلة الخامس عشر من شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین فی بلدة سامرّاء عند القران الأصغر الّذی کان فی القوس وکان الطالع الدرجة الخامسة والعشرین من السرطان وزایجته المبارکة فی أفق سامرّاء.»
معلوم و محقّق است نزد ثقات اینکه ولادت قائم علیه السّلام در شب پانزدهم شعبان سال دویست و پنجاه و پنج بوده است در سامراء نزد قرآن کوچک آن چنانهای که باشد در قوس و او چهارم قرآن بزرگ آن چنانهای است در قوس و بوده است طالع او در درجه بیست و پنج از سرطان و زایجهی مبارکه او در أفق سامراء بوده است.
در آخر باب 20 نوشته است:
«إنّ المهدیّ ولد الحسن العسکری، فهو حیّ موجود باق منذ غیبته إلی الآن
1) ینابیع المودهْ، قندوزی، 3/306، باب 79.
2) البیان فی أخبار صاحب الزمان، گنجی شافعی، ص148، باب 25، گنجی مینویسد: «فی الدلالة علی کون المهدی علیه السّلام حیّا باقیاً مذ غیبته إلی الآن ولا إمتناع فی بقائه بدلیل بقاء عیسی وإلیاس وخضر، من أولیاء الله تعالی، وبقاء الدجّال وإبلیس الملعونین أعداء الله تعالی وهؤلاء قد ثبت بقاؤهم بالکتاب والسنّة، وقد اتفقوا علیه ثم أنکروا جواز بقاء المهدیّ».
ولا امتناع فی بقائه بدلیل بقاء عیسی والخضر وإلیاس علیه السّلام.»
به درستی که مهدی فرزند حسن عسکری زنده و موجود و باقی است [از زمان] غیبت او الی الآن و امتناعی ندارد بقای او به دلیل بقای عیسی و خضر و الیاس علیه السّلام.
«وهو الخلف الحجّة صاحب الزمان القائم المنتظر والتالی وهو آخر الأئمّة.»
و اوست خلف حجت، صاحب الزمان، قائم منتظر و تالی و اوست آخر امامان و اوست مهدی علیه السّلام.
بعد از نقل چند خبر از طرق علمای خودشان (اهل تسنّن) راجع به ظهور آن حضرت چنین گوید: «فذلک هو المهدیّ علیه السّلام.»
«الباب الثانی عشر فی أبی القاسم محمّد بن الحسن الخالص بن علیّ المتوکّل بن محمّد القانع بن علیّ الرضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن علیّ زین العابدین بن الحسین الزکیّ بن علیّ المرتضی أمیرالمؤمنین بن أبی طالب، المهدیّ الحجّة الخلف الصالح المنتظرعلیهم السّلام.»
و ابتدا مینماید این باب را به اشعاری در مدیحه آن حضرت و اثبات مقامات عالیهی آن وجود مقدّس که برای اثبات مرام ذکر میشود:
فهذا الخلف الحجّة قد أیّده الله
هذا یا منج الحقّ وأتاه سجایاه
وأعلی فی ذری العلیا بالتأیید مرقاه
واتاه خلی فضل عظیم فتحلاه
وقد قال رسول الله قولاً قد رویناه
وذو العلم بما قال إذا أدرک معناه
یری الأخبار فی المهدیّ جائت بمسماه
وقد أبداه بالنسبة والوصف وسماه
ویکفی قوله منی لاشراق محیاه
ومن بضعة الزهراء مرساه ومسراه
ولن یبلغ ما اوتیه أمثال وأشباه
فمن قالوا هو الهدیّ ما مانوا بمافاه
بیش از یک ورق با دلایل عقلیه و براهین نقلیه ثابت مینماید که جمیع اخبار مأثوره از رسول اکرم صلی الله علیه وآله و ادله و علاماتی را که راجع به حضرت مهدی علیه السّلام بیان نموده و در کتب - فریقین حتی صحیح بخاری و مسلم و ترمذی - نقل گردیده، کاملاً مطابقت دارد با محمّد المهدی، خلف صالح حضرت عسکری که در ایام معتمد علی الله، (خلیفهی عباسی) در سامراء متولّد و از ترس اعادی پنهان گردیده.
و نیز قاضی فضل بن روزبهان که از اکابر متعصّبین علمای عامّه میباشد که از شدت تعصّب، انکار اخبار صحیحه صریحه را مینماید، ولی در موضوع حضرت ولی عصر، مهدی آل محمّد موافقت با نظر و عقیده امامیه اثنا عشریه دارد و عجب آنکه در کتاب «ابطال الباطل» که ردّ بر «نهج الحق» علامه حلّی رحمه الله (یعنی ردّ بر شیعیان نوشته) کلماتی در فضایل و مناقب اهل بیت طهارت دارد که از جمله اشعاری در مدح ائمه اطهار انشاء نموده که اشاره به حضرت مهدی و ظهور آن حضرت مینماید، که به مناسبت مقام، ذکر مینماییم که گوید:
سلام علی المصطفی المجتبی
سلام علی السیّد المرتضی
سلام علی سیّدتنا فاطمة
من أختارها الله خیر النساء
سلام من المسک أنفاسه
علی الحسن الألمعیّ الرضا
سلام علی الأورعی الحسین
شهید یری جسمه کربلا
سلام علی السیّد العابدین
علیّ بن الحسین الزکیّ المجتبی
سلام علی الباقر المهتدی
سلام علی الصادق المقتدی
سلام علی الکاظم الممتحن
رضیّ السجایا إمام التقیّ
سلام علی الثامن المؤتمن
علیّ الرضا سیّد الأصفیاء
سلام علی المتّقیّ التقیّ
محمّد الطیّب المرتجی
سلام علی الألمعیّ النقیّ
علیّ المکرّم هادی الوری
سلام علی السیّد العسکریّ
امام یجهز جیش الصفا
سلام علی القائم المنتظر
أبی القاسم الغرّ نور الهدی
سیطلع کالشمس فی غاسق
ینجیه من سیفه المنتفی
تری یملأ الأرض من عدله
کما ملأت جور أهل الهوی
سلام علیه و آبائه
وأنصاره ما تدوم السماء
ماحصل کلام به مقتضای مقام آنکه بعد از سلام به ارواح مقدّسه ائمه اثنا عشر و ستودن مراتب و درجات مرتب آنها، به نام امام دوازدهم که میرسد بعد از سلام بر آن حضرت اقرار مینماید که اوست قائم منتظر که کنیه مبارکش ابوالقاسم است و زود است که مانند خورشید تابان طالع و ظاهر گردد و عالم را پر از عدل و داد کند؛ همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.
برای اثبات مرام و بیداری جوانان روشن ضمیر که بخواهند به سفسطه بازی و مغلطه کاری و دروغسازیهای کسروی و احمد امین و امثال او پی ببرند و بدانند که عقیده به وجود حضرت مهدی منتظر عجّل الله تعالی فرجه و ولادت او در هزار و صد و بیست سال قبل واینکه فرزند برومند حضرت عسکری و یازدهمین فرزند علی، امیرالمؤمنین علیه السّلام و دوازدهمین وصی حضرت ختمی
مرتبت صلی الله علیه وآله بوده و غیبت او از جعلیات شیعه نیست، بلکه سنّی و شیعه معتقد به این معنی هستند، همین مقدار از اخبار، من باب نمونه، کافی است و الا اگر بخواهم تمام روایات منقوله از کتب اکابر علمای عامّه و اظهار عقاید آنها را بر اثبات مرام ذکر نمایم، خود کتابی بسیار بزرگ خواهد شد.
و برای اهل لسان لازم است مراجعه کنند به کتاب «کشف الأستار» تألیف علامهْ المحدّثین، مرحوم حاج میرزا حسین نوری قدس سره القدوسی و کتاب «المهدی» که به قلم سید جلیل و عالم نبیل، حجت الاسلام مرحوم سید صدر الدین صدر رضوان الله علیه، نزیل دار العلم قم میباشد که مبسوطاً از کتب اکابر علمای عامّه استخراج نموده و خدمت بزرگی به عالم تشیع فرمودند.
در اینجا به یادم آمد خبر پر فایدهای که علاوه بر فضایل و مناقب مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب علیه الصلاهْ والسلام، ذکری از حضرت مهدی و ظهور آن حضرت شده است و مقتضی دیدم خلاصهی آن حدیث را یادآور شوم، تا خوانندگان محترم بدانند که اکابر علماء از سنّی و شیعه، چگونه به نقل اخبار، کشف حقایق نمودهاند، تا روی نویسندگان عنود سیاه گردد.
شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 75 «ینابیع المودّهْ»(1)از ابو المؤید موفّق بن
1) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 3/278، ح 2، باب 75، قندوزی ابتدای حدیث را اینگونه نقل کرده است: «أخرج موفّق بن أحمد أخطب خطباء خوارزم: بسنده عن عبدالرحمان بن أبی لیلی عن أبیه قال: دفع النبی صلی الله علیه وآله الرایة یوم خیبر إلی علیّ ففتح الله بیده، ثمّ فی غدیر خمّ أعلم الناس أنّه مولی کلّ مؤمن ومؤمنة وقال أنت منّی وأنا منک ...».
احمد، اخطب خطباء خوارزم به سند خودش ازعبدالرحمان بن ابی لیلی از پدرش نقل مینماید که گفت:
در روز خیبر رسول اکرم صلی الله علیه وآله علَم را به علی بن ابی طالب علیه السّلام داد و خداوند به دست آن حضرت فتح را نصیب مسلمانان نمود و در غدیر خم علی را به مردم شناسانید به این عبارت که:
«إنّه مولی کلّ مؤمن ومؤمنة وقال له أنت منّی وأنا منک وأنت تقاتل علی التأویل کما قاتلت علی التنزیل وأنت منّی بمنزلة هارون من موسی وأنا سلم لمن سالمک وحرب لمن حاربک وأنت العروة الوثقی وأنت تبیّن ما اشتبه علیهم من بعدی وأنت إمام وولیّ کلّ مؤمن ومؤمنة بعدی وأنت الّذی أنزل الله فیه مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَوْمَ الْحَجّ الْأَکْبَرِ(1)وأنت الآخذ بسنّتی وذابّ البدع عن ملّتی وأنا أوّل من انشقّ الأرض عنه وأنت معی فی الجنّة وأوّل من یدخلها أنا وأنت والحسن والحسین وفاطمة وانّ الله أوحی إلیّ أن أخبر فضلک، فقمت به بین الناس وبلّغتهم ما أمرنی الله بتبلیغه وذلک قوله تعالی یَا أَیّهَا الرّسُولُ بَلّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبّکَ(2)إلی آخر الآیة.»
به درستی که علی بن ابی طالب اولی به تصرف بر هر مؤمن و مؤمنه است. آنگاه فرمود به علی: تو از منی و من از تو و تو جنگ میکنی بر تأویل (قرآن) همچنان که من جنگ کردم بر تنزیل (قرآن) و تو از من به منزلهی هارونی از موسی و من در سلم و سلامتم با کسی که با تو از در سلم و سلامت باشد و در جنگم با کسی که با تو در جنگ است و تویی
عروهْ الوثقی و تویی بیان کننده هر چیزی که مشتبه میشود بر آنها بعد از من و تویی امام و ولی هر مؤمن و مؤمنه بعد از من - این کلمه بعدی که در بسیاری از اخبار رسیده، برای اهل بصیرت و انصاف واضح مینماید که کلمه مولی به معنای اولی به تصرف است، نه به معنای محبّ و ناصر که اهل تسنّن گمان نمودهاند و اگر
به معنای محبّ و ناصر بود، جمله بعدی معنی نداشت؛ زیرا دوستی علی و نصرت او در حیات و ممات پیغمبر بایستی عملی باشد، نه [اینکه] فقط بعد از پیغمبر او را دوست بدارند و یاری نمایند. پس کلمه مولی به معنای اولی به تصرّف است که در زمان حیات رسول الله خود، اولی به تصرّف است و بعد از وفات آن حضرت، این مقام مقدس را علی واجد است. - و درباره تو نازل گردیده (آیه 3 سوره 9 توبه) یعنی ندایی است از خدا و رسول به سوی مردم روز حج اکبر - اشاره است به بردن علی علیه السّلام آیات اول سورهی برائت را و قرائت نمودن بر اهل مکه - و تویی عمل کنندهی به سنّت من و برطرف کننده بدعتها از امّت من و من اوّل کسی بودم که بدعتها را برطرف نمودم و تو با منی در بهشت و اوّل کسی که وارد بهشت میشود من و تو و حسن و حسین و فاطمه هستیم و خداوند وحی نمود که فضیلت و مقام تو را خبر دهم. پس برخاستم بین مردم - در روز غدیر - و رسانیدم به آنها آنچه راکه خداوند به من امر نموده بود تبلیغ او را. این است معنی فرمودهی حق تعالی که ای پیغمبر و رسول مکرّم برسان به مردم چیزی را که نازل گردیده به تو از جانب خدا تا آخر آیه شریفه.
آنگاه فرمود:
«یا علی إتّق الضغائن التی هی فی صدور من لا یظهرها الاّ بعد موتی، أولئک
یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون، ثمّ بکی صلی الله علیه وآله وقال: أخبرنی جبرئیل أنّهم یظلمونه بعدی وانّ ذلک الظلم یبقی حتی إذا قام قائمهم وعلت کلمتهم واجتمعت الأمّة علی محبّتهم وکان الشانیء لهم قلیلاً والکاره لهم ذلیلاً وکثر المادح لهم وذلک حین تغیّرت البلاد و ضعف العباد والیأس من الفرج، فعند ذلک یظهر قائم المهدیّ من ولدی بقوم یظهر الله الحقّ بهم ویخمد الباطل بأسیافهم ویتبعهم الناس راغباً إلیهم أو خائفاً، ثمّ قال: معاشر الناس إبشروا بالفرج، فانّ وعد الله حقّ لا یخلف وقضائه لا یرد وهو الحکیم الخبیر وانّ فتح الله قریب.»
یا علی بپرهیز از کینههایی که در سینهها پنهان است و ظاهر نمیکنند آن را مگر بعد از مردن من. آنها کسانی هستند که لعنت میکند آنها را خدا و هر لعنت کننده. پس گریه کرد پیغمبر و فرمود که جبرئیل مرا خبر داده است که آنها ظلم میکنند به علی و اهل بیت من و این ظلم باقی میماند، تا آنکه قیام نماید قائم آل محمد و بلند شود سخن آنها و اجتماع نمایند امّت من بر دوستی آنها و دشمن آنها کم باشند و بیمیل به آنها ذلیل باشند و زیاد شود مدح کنندگان آنها و آن در زمانی خواهد بود که شهرها تغییر پیدا مینماید و مردم ضعیف گردند و از فرج ظهور مأیوس شوند.
پس در آن وقت ظاهر میگردد قائم مهدی از فرزندان من و قیام مینماید و ظاهر میکند خداوند به آل محمّد، حق را و به شمشیرهای آنها باطل را از میان میبرد و مردم، چه با کمال رغبت و میل و چه با خوف و ترس، تبعیت مینمایند آنها را. پس از آن فرمود: ای گروه مردم!
بشارت باد شما را به فرج. پس به درستی که وعده خداوند حق است و رد نمیشود قضای
او و اوست حکیم و دانای آگاه. به درستی که فتح خداوند نزدیک است.
برای خاتمه مطلب، خبری نثار روح احمد امین و کسروی و مردوخ (مردود) و منکرین ظهور حضرت مهدی مینماییم و این خبری است که شیخ الاسلام حموینی در «فرائد السمطین»(1)
از محدّث فقیه شافعی، ابراهیم بن یعقوب کلاباذی بخاری و خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی حنفی در «ینابیع المودّهْ»(2)از جابر بن عبدالله انصاری نقل مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«من أنکر خروج المهدیّ فقد کفر بما أنزل علی محمّدصلی الله علیه وآله.»
کسی که منکر خروج حضرت مهدی باشد، محقّقاً کافر است به آنچه نازل گردیده بر محمدصلی الله علیه وآله.
نه گمان رود که این مرد دیوانهی مرموز فقط حملاتی به عالم تشیع داشته، بلکه در سایر مؤلّفاتش حملات شدیدی به اصل دین مقدّس اسلام و تمام قوانین مقدّسهی آن دارد، تا آنجا که مینویسد: «دین اسلام امروز مردود است» و کسروی طریقهی منحوسهی خود را «پاک دینی» نام نهاده و پیروی از آن را امر حیاتی و لازم میداند.
مثلاً نوشته: «چون جمعی از مسلمانان، عامل به قوانین دین اسلام نیستند یا تابع قوانین اروپایی شدند، معلوم میشود که این دین ارزش خود را از دست داده
باشد، عوض شود و واجب است مردم اسلام را بگذارند، «پاک دینی» مرا بپذیرند؛ چه آنکه من برانگیخته شده و برای سعادت این ملت آمدم»؟!
مغز و کلّهی این مرد مرموز آن قدر خالی و گندیده بود و نمیفهمید - یا میفهمید و عمداً سهو میکرد؛ یعنی مأموریت داشت که مردم را گمراه و ایجاد اختلاف نماید - که اگر مَرضی و بیماران به دستورات دکتر و طبیب حاذق عمل نکنند، دلیل بر آن نیست که دستورات طبیب، فاسد و از کار افتاده و ارزش خود را از دست داده و باید طبیب و دکتر را عوض نمود؛ بلکه باید به وسائل مختلفه مرضی و بیماران را وادار نمایند که دستورات طبیب حاذق را عملی کنند و اگر عمل نمودند و در پی تمام دستورات رفتند و نتیجه نگرفتند، آنگاه باید طبیب را عوض نمایند.
این مرد مرموز حیال، خیال میکرد که اگر مردم قانون مقدّس اسلام را گذاردند و پیرو قانون اروپایی شدند، دلیل بر نقص قانون مقدّس اسلام است و حال آنکه این طور نیست.
اگر مریضی دستورات طبیب حاذق و دکتر بزرگ را عملی نکند و پیرو دستورات زنان همسایه گردد، دلیل بر نقص دستور دکتر و عملی نبودن آن دستورات است؟
قطعاً نه چنین است، بلکه این نقص به اولیای امور بر میگردد نه به اصل دستور؛ زیرا اولیای امور بیمارستان باید مراقبت نمایند به حال بیماران که دستورات دکتر - از دوا و غذا و پرهیز و غیره - هر یک به موقع خود عملی گردد و الاّ بیماران خود متوجّه به دستورات نیستند و از روی جهل و نادانی پیش خود
خیال میکنند هر چند روزی باید رجوع به دکتر جدیدی بکنند، به خیال آنکه شاید مفید واقع شود؛ فلذا همیشه حیران و سرگرداناند و غالباً گرفتار شیادها شده، جان خود را از دست میدهند.
او نوشته است: «قانون اسلام در هزار سال قبل میتوانست اصلاح امور کند و مملکتداری نماید، ولی امروز با قانون اسلام نمیشود مملکتداری نمود»!
برای اثبات نادانی و وارونه نشان دادن و سفسطه بازی و مغلطه کاری این مرد مرموز، پسندیده است نظر کردن به خاک حجاز، که دولت سعودی با اینکه با تمام ممالک خارجه ارتباط دارد و برای استخراج معادن،خارجیها در مملکت او بسیارند، ابداً توجّهی به قوانین اروپایی ندارد و بلکه در سرتاسر مملکت حجاز، قانون قرآن مجید حکم فرماست. به همین جهت در میان آن مردمان بیسواد و برهنه و عریان از جمیع شئون تمدّن امروزی، چنان امنیت قابل توجّهی موجود است که در اروپا حتی در مملکت سوئیس، که معروف به عدالت و صحت عمل میباشند، هم وجود ندارد.
نوشته است: «یکی از دلایلی که میرساند قانون اسلام و دستورات آن، امروزه در دنیا عملی نیست، آن است که در دنیای کنونی دست دزد را نمیبرند و حال آنکه در قانون اسلام، حکم به قطع ید سارق نموده است.»
آن بیچارهی بدبخت، مانند صدها هزار مردم بیفکر و مقلّد، غلط گمان کرده و میکنند که هر عملی که مورد پسند اروپاییها قرار گرفت، تمام روی قواعد علم و عقل است و حال آنکه چنین نیست.
بسیاری از قوانین در اروپا مورد عمل قرار گرفته که جز ضرر از آن چیزی
نمیبینند؛ از جمله اگر همین حکم سارق و دزد را که محل استشهاد این مرد مرموز عجیب است مورد دقت قرار دهیم، میبینیم از زمانی که این حکم را تغییر دادند، امنیت از مملکت ما رخت بربسته، دزدیهای کوچک و بزرگ به قدری فراوان شده که شب و روز، خُفیه و آشکار، مردم امنیت ندارند.
اولاً ایمان که اصل و پایه هر چیزی است از میان مردم برداشته شده که هر بشری با توجّه به مبدأ و معاد و ترس از روز حساب، دست به عمل زشت و خیانت به مال مردم و دزدی نزنند.
ثانیاً دزدها مطمئناند اگر به رشوه و دادن حق و حساب از مجازات در نرفتند، چند ماهی بیشتر در زندان نخواهند ماند؛ آن هم زندانی که برای آنها به منزله مدرسهی کار است؛ چون دزدها را که در حبس مجرّد نمیبرند، بلکه عدهی بسیاری از دزدها در یک سالن زندگانی میکنند و در تمام مدّت حبس بیکار ننشسته، رموز و اسرار دزدی را به یکدیگر آموخته وقتی از زندان خلاص شدند دزد هنرمند و ورزیدهای گردیده، باز به جان ملّت میافتند.
بر فرض در تهران، به واسطه مراقبت پلیس نتوانند بمانند، به سایر بلاد میروند؛ اگر در ایران نتوانستند عملی کنند، به سایر ممالک میروند، تغییر صورت و لباس میدهند و باعث بدبختی ملّتها میشوند؛ چنانچه دزدهای بین المللی بسیارند که تمام ممالک دنیا از دست آنها عاجز و در پی آنها هستند و از گرفتن آنها عاجزند.
ولی اگر به حکم آیه 38 سورهی 5 (مائده)
وَالسّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا جَزَاءً بِمَا کَسَبَا نَکَالاً مِنَ اللهِ(1). «دست مرد و زن را به کیفر اعمالشان - که آن خیانت به مال مردم است - ببرید. این عقوبتی است که خدا بر آنان مقرر داشته.»
قطع ید عملی میشد و دست دزد را میبریدندمانند سابق، امنیت مالی برقرار میشد.
بریدن دست دزد اقلاً دو اثر نیکو در جامعه دارد:
یکی آنکه دزد بیدست در هر کجای دنیا برود چون نشانی دارد، به دست بریدهی او نگاه کرده، او را میشناسند ولو به هر صورت و لباس در آید، از او اجتناب مینمایند و دیگر احتیاجی به پلیس و پاسبان نیست که او را تحت نظر بگیرند، بلکه تمام عملیاتش تحت نظر افراد مردم است و از او کاملاً دوری مینمایند. به همین جهت زندگانی اجتماعی او در همه جا در خطر میافتد.
اثر دیگری که دارد آنکه اگر افراد دیگری خیال چنین عمل زشتی داشته باشند، چون میدانند دست عزیزشان حتماً قطع میشود و بعد از دو مرتبه تکرار عمل، حیاتشان در معرض خطر قرار میگیرد و حکم اعدام درباره آنها جاری میگردد، قطعاً به دنبال چنین عمل شنیع و ننگینی نمیروند؛ بالنتیجه مردم راحت شده و امنیت اجتماعی حاصل میشود، چنان که درمملکت حجاز - که امروز این حکم عملی میشود - دزدی ابداً وجود ندارد، ولی در سراسر ممالک اروپا و آمریکا و غیره که دست دزد را نمیبرند، دزدیهای علمی و غیر علمی بسیار رواج دارد.
پس احکام اسلام عملی است و باید اجرا بنمایند، تا نتیجه بگیرند و عمل
1) مائده: 38.
نکردن به قوانین اسلام، مایهی بدبختی و بیچارگی است.
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست در مسلمانی ماست
اگر مسلمانان مانند بیماران خودسر، تنبل و تن پرور و جاهل شدند، چه ربطی به اصل دین دارد. قرآن مجید مردم را امر به کار نموده، امر به تدبّر و تفکّر و تعقّل نموده، سعی و عمل یکی از دستورات مهمّهی دین مقدّس اسلام است.
قانون مجری میخواهد. در ازمنهی سالفه اجرای قانون میکردند، عملی میشد، امروز هم بکنند، عملی خواهد شد؛ چنانچه حجازیها عمل مینمایند و نتیجه میگیرند. این خود حجّتی است برای تخطئه کنندگان دین که بدانند
قوانین دینی در هر دورهای اجرا شود عملی میباشد.
بدیهی است قانون برای مردم است نه مردم برای قانون؛ پس قانون را باید عملی نمود و از روی هوای نفس نباید وضع قانون نمود، بلکه روی صلاح ظاهر و باطن مردم باید قانون وضع شود و قانونگذاری که بتواند به ظاهر و باطن و صورت و معنای مردم احاطه داشته باشد جز ذات اقدس پروردگار نمیباشد. پس قوانین الهی را که روی صلاح مردم وضع شده اجرا نمایند، تا اثرات صالحهی آن را ببینند. مثلاً یکی از احکام مهمّهی اجتماعیه اسلامیه، حلیت بیع و شراء و حرمت رباست، چنانچه در آیات چندی این معنی را واضح مینماید و صریحاً میفرماید:
أَحَلّ اللهَ الْبَیْعَ وَحَرّمَ الرّبَا(1). «حلال نموده خداوند بیع را و حرام نموده ربا را».
1) بقره: 275.
چون ربا ایجاد تنبلی مینماید و باعث تمرکز سرمایهها در افراد معدود و سبب بیچارگی عامه مردم میباشد، حرام گردیده است.
آیا اگر دنیای جهل و نادانی مادیت، معاملات ربوی را معمول داشتند و بنگاهها و مؤسسههای ربوی ایجاد نمودند، مسلمانان هم کورکورانه باید تقلید نمایند؟ به دلیل آنکه مردم هویپرست سرمایهدار، پیروی از آنها نمودند.
آیا عملیات یک دسته از مردمان مادّی سرمایهدار باید سبب بر طرف شدن حکم مسلّم الهی و حلیت ربا گردد. دولتها و ملّتها عمل بنمایند تا نتیجه حاصل گردد.(1)
این عمل و گفتار پادشاه حجاز سبب شد بدون سود وام دادند. فاعتبروا یا أولی الأبصار؛ پس قوانین اسلام قابل عمل و اجرا میباشد. (مؤلف)
مثلاً یکی از احکام حافظ اجتماع در اسلام، حکم حرمت مشروبات الکلی و منع مسکرات است که مورد قبول عقل و نقل و طب و دانش است، ولی چون اروپا حکم به آزادی مسکرات داده و مسلمانان شهوتران هم پیروی نمودند - به عقیده و میل آقای کسروی - باید اصل این حکم عقلانی از میان برود، تا فساد اخلاق در جامعه زیاد گردد و دولت و ملّت در زحمت جبرانناپذیر افتند - چنانچه افتادهاند - بدیهی است عند العقلاء جواب منفی است.
1) در این موقع که چاپ دوم کتاب را مشغولیم، به مناسبت مطلب فوق لازم دانستم پیشامد جدیدی را یادآور شوم که چند ماه قبل، ملک سعود پادشاه حجاز به مناسبت دعوت رئیس جمهور آمریکا رسماً مسافرتی به آن مملکت نمود. تمام جراید دنیا نوشتند و رادیوها گفتند که رئیس جمهور آمریکا پیشنهاد کرد که دولت آمریکا به شما وام میدهد و در مدت طولانی با سودش مستهلک مینماید. ملک سعود گفت: از قبول این وام معذورم؛ چون معاملات ربوی در دین مقدّس اسلام حرام است.
ولی بر انگیختهای که خود معتاد به این عمل بوده و مغز سرش فاسد و گندیده گردیده، هر اندازه دانا هم باشد نمیتواند پی به مضرّاتش ببرد.
و از همین قبیل است جمیع احکام اسلام که روی قواعد عقلیه برقرار گردیده است. بدیهی است قواعد عقلانی بر خلاف هواهای نفسانی است و البته مردمان حیوان صفت که دم از عقل و خرد میزنند و از آثار آن بیخبرند، نمیتوانند زیر بار قواعد عقلانی و احکام الهی بروند؛ لذا آنها را عملی نمیدانند و حال آنکه یگانه قانونی که روی قواعد عقل و خرد، اسباب سعادت بشر است، قانون مقدّس اسلام است و بس.
قطعاً اگر احکام اسلام مجری داشت و اولیای امور محو ظواهر نمیگردیدند و تحت تأثیر غربیها قرار نمیگرفتند و قوانین اسلام را طابق النعل بالنعل عملی مینمودند، مخصوصاً باب قصاص را در همه جا مورد عمل قرار میدادند، میدیدند چگونه امنیت قضایی و حیات اجتماعی برقرار میشد، چنانچه در آیه 179 سوره 2 (بقره) میفرماید:
وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ(1). «ای صاحبان عقل و خرد، حکم قصاص برای حیات شماست».
چنانچه هشتصد سال تمام، اولیای امور، قوانین مقدّسه اسلامی را مورد عمل قرار دادند، گوی سبقت را از همگان ربوده، سیادت بالاستقلال جهان از آن آنها بود و از زمانی که تمدّن غربیها آنها را تحت نفوذ خود قرار داد و محو زرق و
1) بقره: 179.
برق ظاهر فریبنده گردیدند، سیادت و سعادت را از دست دادند.
آنچه گفتم من به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
در اینجا حرف بسیار است، بگذارم و بگذرم، میترسم چنانچه قلم را رها کنم و وارد مباحث علمی و عملی و اجتماعی اسلام گردم، - مانند مقدمه ابن خلدون - طولانی و کتاب علی حده گردد و از وضع مقدمهنویسی خارج. به همین مقدار هم که طولانی شد، ناچار و بیاختیار بودم و از ارباب ذوق و خرد معذرت میخواهم.
ولی در خاتمه به برادران و خواهران جوان عزیزم توصیه مینمایم خودتان را زود تسلیم اشخاص ننمایید و هر کلامی را باور نکنید و به دنبال هر صدا به خیال صدا نروید. هر کس راجع به دین مقدّس اسلام و مذهب حقّهی تشیع حرفی زد و شبهه و اشکالی نمود، بروید از اهلش که علماء و مبلّغین پاک میباشند، سؤال کنید تا در چاه ضلالت نیفتید. بازیگران و دینسازان شما را فریب ندهند؛ زیرا آنها اشخاصی هستند که میخواهند استقلال شما را متزلزل و در استعمار، بلکه استحمار بیگانگان وارد کنند. لذا سعی میکنند با جملات فریبنده، اباطیلی را به صورت حق جلوه دهند و شما را به دین و مذهب و علماء و مبلّغین و متدینین بدبین نمایند، سنگ تفرقه در شما بیندازند و به نام اصلاح در میان دین و جلوگیری از خرافات، شما را از اصل دین و مذهب دور نمایند و نتیجهی خود را که تفرقه و جدایی و بدبینی به یکدیگر است بگیرند [و] اسباب حکومت و آقایی بیگانگان را فراهم نمایند؛ زیرا یگانه چیزی که ما را از هر قوم و ملّت به دور خود جمع میکندو دست اتحادمان را به هم میدهد، دین و مذهب است. این قبیل اشخاص میخواهند از همین راه به نام دین و مذهب و اصلاح در دین و مذهب و
اصلاح در دین و اتحاد مسلمین، مسلمانان را از هم جدا و سیاست بیگانگان را بر گردن بیچارگان وارد نمایند.
ای بسا ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نباید داد دست(1)
آن قدر بدانید که ارباب اباطیل، پیوسته بر اباطیل خود لباس حق میپوشانند، تا جامعه را فریب داده، در دام بدبختی انداخته و زمینه را برای سیاستمداران باطل آماده ساخته و از سعادت و سیادت ابدی باز دارند. مردمان فهمیده و بیدار باید با حربهی عقل و علم و منطق، پرده اباطیل را پاره نموده و خود را از منجلاب ضلالت و گمراهی نجات بدهند.
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
در خاتمه به مقتضای کلام معجز نظام رسول الله صلی الله علیه وآله که فرمود:
«من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق».
کسی که شکرانه - محبتهای - مخلوق را به جای نیاورد شکرانه حق را به جای نیاورده.
بر داعی مسکین، علم و عمل فرض و واجب بود که از آقایان دوستان و فضلاء و دانشمندان و محبّین خاندان رسالت و اهل بیت طهارت و موالی خود که در تهیهی وسائل مادی این کتاب (ولایت) سعی بلیغ و کمک شایانی نمودند یاد نموده و هر یک را به فراخور حال و لیاقت و استعداد مدح و ثنا نمایم، تا اقلّ شکرانهی عمل را به جای آورده باشم، ولی متأسفانه چون اشخاصی پاک و بیآلایش و مایل به خودنمایی نبودند و مخصوصاً از داعی درخواست نمودند،
1) شعر از ملا احمد نراقی. (محقق)
بلکه جدّاً امر فرمودند که نام آن بزرگواران برده نشود - چه آنکه معامله با مقام ارجمند صاحب ولایت نمودند - فلذا تقاضای عوض، جز از ذات ذو الجلال حق توسط مولانا و مولی الکونین صلوات الله علیه
نداشتند.
ناچار دست نیاز به درگاه خالق بینیاز برداشته و از کرم بلا انتهای کریم علیم مسألت مینمایم که توفیق سعادت جاودانی به آنان عنایت و با عطای خیر و برکت و عوض در دنیا به توفیقات و تأییدات شایسته و کرامت ازلی خود موفّق و مؤید و در آخرت با خاندان رسالت و اهلبیت طهارت محشور و نام نیکشان را الی الابد باقی و پایدار و بر این شیوهی مرضیه مستدام بدارد و این عمل را از آنان قبول و ذخیره و سرمایهی ابدی اخروی قرار دهد.
یرحم الله عبداً قال آمینا
وأنا العبد فانی محمد الموسوی سلطان الواعظین الشیرازی
در ربیع الاول سال 1345 هجری قمری در حالی که مرحله سیام عمر خود را طی مینمودم، پس از تشرف به عتبات عالیات و فراغت از زیارت قبور ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین از طریق هندوستان عازم عتبه بوسی امام هشتم مولانا ابو الحسن الرضا حضرت علی بن موسی علیه وعلی آبائه و اولاده ائمهْ الهدی آلاف التحیه والثناء گردیده، پس از ورود به کراچی(1)
و بمبئی - که دو شهر مهم بندری هندوستان بود - بر خلاف انتظار، خبر ورود داعی را جراید مهمّه نشر دادند.
دوستان قدیمی و احباب صمیمی و ایمانی از اقصی بلاد هند مطلع شده داعی را دعوت بدان صوب نمودند. به حکم اجبار اجابت دعوات نموده، به دهلی و آگره و لاهور پنجاب و سالکوت و کشمیر و حیدرآباد بهار و لپور و کویته و سایر شهرها رفته و در هر کجا که وارد میشدم با تجلیلات بیسابقهی ملّی مورد استقبال واقع میشدم و در غالب این شهرهای مهم از طرف علمای ادیان و مذاهب، باب مناظرات باز میشد.
از جمله مجالس مهم، مناظرهای بود که با علمای هنود و براهمه در شهر دهلی با حضور گاندی، پیشوای ملی هند واقع شد که در جراید مفصلاً درج گردید. به حول و قوهی پروردگار متعال و توجهات خاصهی حضرت خاتم
1) کراچی در این تاریخ، مرکز حکومت اسلامی پاکستان و بمبئی شهر بندری هندوستان میباشد. (مؤلف
الانبیاءصلی الله علیه وآله موفقیت با داعی بود و حقانیت دین مقدس اسلام و مذهب حقهی جعفریه را ثابت نمودم.
آنگاه از طرف انجمن اثنا عشریه شهر «سیالکوت» به ریاست جناب ابو البشیر سید عنایت علیشاه نقوی، مدیر محترم نامهی هفتگی «درّ نجف» دعوت شده، بدان صوب حرکت نمودم.
از حسن اتفاق، دوست قدیمی صمیمی داعی جناب سردار محمد سرور خان رسالدار فرزند مرحوم رسالدار محمد اکرم خان و برادر کلنل محمد افضل خان که از سرداران نامی خاندان قزلباش هندوستان در پنجاب میباشند که در سالهای 1339 و 40 قمری در کربلا و کاظمین و بغداد حکومت داشتند و از مردان شریف با نام و مؤمنین متعصب پاکدامن خاندان قزلباش در شهر سیالکوت، رئیس اداره عبدلیه و مورد احترام عموم اهالی بودند، با جمعیت بسیاری از طبقات مختلفه، استقبال شایان از داعی نمودند و در منزل جناب ایشان وارد گردیدم.
چون خبر ورود داعی به پنجاب به وسیله جراید منتشر شد، با جدیت و اصراری که برای حرکت به سمت ایران داشتم، از اطراف و اکناف پیوسته نامههای دعوت میرسید، مخصوصاً از طرف حجت الاسلام جناب آقای سید علی رضوی لاهوری مفسّر سی جلد تفسیر معروف «لوامع التنزیل»، از شهر لاهور که از مفاخر علمای شیعه در پنجاب ساکن لاهور میباشند، داعی راوادار میکرد که پیوسته در حرکت بوده و به زیارت اخوان مؤمنین نائل میگردیدم.
از جمله از طرف مؤمنین و برادران خاندان محترم قزلباش که از رجال مهم شیعه در پنجاب هندوستان هستند، به پیشاور - که آخرین شهر مهم سر حدّی
پنجاب به افغانستان میباشد - دعوت شدم.
به اصرار جناب محمد سرور خان پذیرفته و در چهاردهم رجب بدان صوب حرکت کردم. پس از ورود و احترامات فوق التصور تقاضای منبر نمودند؛ - چون زبان هندی را کامل نمیدانستم در هیچ یک از بلاد هند منبر نرفتم، ولی چون اهالی پیشاور عموماً زبان فارسی را به خوبی میدانند - اجابت نموده، عصرها در امام بارهی (حسینیه) مرحوم عادل بیک رسالدار، مجلس مهمی تشکیل و با حضور جمعی کثیر از صاحبان ادیان و مذاهب مختلفه ادای وظیفه مینمودم.
چون اکثریت اهالی پیشاور مسلمان و از برادران اهل تسنّن هستند، لذا در مدت سه ساعت که منبر بودم روی سخن با آنها [بود] و در اثبات امامت بیشتر دقت و صرف وقت مینمودم. لذا محترمین علمای آنها که حاضر مجلس تبلیغ میشدند، تقاضای مجلس خصوصی نمودند؛ چند شبی تشریف میآوردند در منزل و ساعاتی به مباحثات میگذشت.
یک روز که از منبر فرود آمدم، خبر دادند که دو نفر از اکابر علمای کابل از ضلع ملتان به نام «حافظ محمد رشید» و «شیخ عبد السلام» وارد [شدند] و تقاضای ملاقات نمودند. وقت دادیم، ده شب پی در پی بعد از نماز مغرب میآمدند و در هر شبی ساعات ممتد که غالباً به شش و هفت ساعت میکشید - و بعضی شبها تا مقارن طلوع فجر مشغول بودیم - وقتمان به مباحثات و مناظرات میگذشت و در پایان شب آخر، شش نفر از رجال و ملاّکین و اصناف محترم اهل تسنن، مذهب حقهی تشیع را اختیار نمودند.
و چون چهار نفر از مخبرین جراید و مجلات مهمّه با حضور قریب دویست
نفر از رجال محترمین فریقین (شیعه و سنی) مناظرات و مقالات طرفین را مینوشتند و روز بعد در جراید و مجلات نشر میدادند، داعی از روی جراید و مجلات و مقالات، گفتارهای شبانه را یادداشت نموده، اینک آن مقالات و مناظرات است که به نظر قارئین محترم میرسد. فلذا این کتاب را موسوم نمودم به شبهای پیشاور.
آنچه به نظر محترم اهل ادب میرسد خُرده به داعی نگیرند، چه آنکه در موقع مناظره احدی توجه به الفاظ و زیبایی گفتار ندارد، بلکه تمام توجه به معانی و حقایق است؛ تغییری در رونوشت جراید نداده، بلکه عین آنچه نوشته شده به نظر محترمتان میرسد.
و آنچه در این مناظرات مورد بحث و گفت و گوست، مستنبط از آیات قرآن مجید و اخبار معتبره و بیانات مهمّهی محققین و اساتید سخن و دانشمندان بزرگ و رؤسای دین و افاضات غیبی بوده است.
من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
دولت منزل، جناب آقای میرزا یعقوب علی خان قزلباش(1)که از رجال مهم
1) قزلباش عبارت از دو کلمه میباشد «قزل» به معنای سرخ، «باش» به معنای سر است؛ یعنی سرخ سر و آنها فوج خاصه صفویه بودند که به همراهی نادرشاه افشار فتح افغانستان نمودند و در موقع حرکت، نادر جمعی از آنها را در آنجا گذارد و فی الحقیقه در آنجا متوطن شدند و نژاد آنها بسیار معروف گردید. در زمان امارت امیر عبدالرحمان خان و امیر حبیب الله خان در اثر ظلمهای بسیار و کشتارهای دستهجمعی که از شیعیان نمودند، خاندان محترم قزلباش فرارا به هندوستان رفتند و در آن سامان از آنها پذیرایی کامل نمودند، تا الی الحال جمعیت کثیری از آنها در تمام بلاد هند مخصوصا در پنجاب موجود میباشند. بسیار مردان قوی و شیعیان با ایمان و غیور و با حرارتی هستند. (مؤلف)
پیشاور و میزبان داعی بودند، چون وسعت کامل داشت، به علاوه برای پذیرایی جمعیت بسیار همه نوع وسایل موجود بود، مخصوص مجلس مناظره قرار داده شد؛ که تمام ده شب مجلس در آنجا برقرار [گردید] و از آن همه جمعیت با کمال صمیمیت پذیرایی شایان نمودند.
موضوعات کلی مورد بحث:
· فرزندان فاطمه اولاد پیامبرند
· جمع بین صلاتین
· علت مهاجرت اجداد مؤلف به ایران
آقای حافظ(1)
محمد رشید و شیخ عبدالسلام و سید عبدالحی و عدهای دیگر از علما و بزرگان آنها از طبقات مختلفه، در ساعات اول شب وارد شدند. زیاده از حد با آنها گرم گرفته و با روی خوش و خندان از واردین محترم پذیرایی نمودیم. گرچه آنها خیلی گرفته و ملول بودند؛ ولی چون داعی نظر خصوصی و تعصّب و عناد جاهلانه نداشتم به وظیفهی اخلاقی خود عمل مینمودم. در حضورجمع کثیری از محترمین فریقین (شیعه و سنّی) مذاکرات شروع شد. طرف صحبت رسماً جناب حافظ محمد رشید بودند [و] گاهی هم دیگران با اجازه وارد صحبت میشدند.
در جراید از داعی به نام «قبله کعبه» که از القاب مهمّهی مرسومهی روحانیت در هندوستان است تعبیر نموده، ولی در این صفحات یادداشت، این کلمه را تغییر داده، از خود به «داعی» و از جناب حافظ محمد رشید به «حافظ» تعبیر میکنیم.
1) از برای معنای حافظ در اصطلاح اهل حدیث اطلاقاتی است؛ از جمله حافظ کسی را گویند که احاطه علمی بر صد هزار حدیث متناً و اسناداً داشته باشد و دیگر حافظ کسی را گویند که حافظ کتاب خدا و سنّت رسول باشد. به همان جهت بسیاری از علمای شیعه و سنی را حافظ میخوانند و به همین اطلاق معروف میباشند. (مؤلف)
حافظ: قبله صاحب! از زمان تشریففرمایی شما به پیشاور و بیانات منبری شما، مجالس بحث و گفت و گو و اختلاف بسیار شده. چون بر ما لازم است که برای رفع اختلاف قیام نماییم، این است که طی طریق نموده، برای رفع شبهات به پیشاور آمده و امروز را در امام باره کاملا مستمع کلمات و بیانات شما بودیم. سحر بیانات شما را بیش از آنچه شنیده بودیم، دیدیم. امشب هم به فیض ملاقات نایل آمدیم. چنانچه میل داشته باشید وارد
صحبت شویم و قدری با شما صحبت اساسی نماییم.
داعی: با کمال میل برای اصغای کلمات و فرمایشاتتان حاضرم، ولی به یک شرط که آقایان لطفاً دیدهی تعصّب و عادت را بسته و با نظر انصاف و علم و منطق مانند دو برادر برای حلّ شبهات صحبت کنیم، مجادلات و تعصّبات قومی را به کنار بگذاریم.
حافظ: فرمایش شما بسیار بجاست. بنده هم یک شرط دارم، امید است که مورد قبول واقع شود؛ که در مکالمات فیمابین از دلایل قرآنیه تجاوز ننماییم.
داعی: این تقاضای شما مورد قبول عقلاء و علماء نمیباشد؛ یعنی علماً و عقلاً مردود است. برای آنکه قرآن مجید کتاب مقدّسی است موجز و مجمل و مختصر(1)، که معانی عالیه آن محتاج به بیان مبین است و ما ناچاریم در اطراف
1) و عمیق و دارای بطون و بسیار است و برای درک حقایق عمیق آن باید برای فهم آن به اهل ذکر و عالم به آن که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و جانشینان واقعی آن حضرت مراجعه کرد. و این طور که بگوییم بعضی چیزها در قرآن بیان نشده و باید توسط پیامبر صلی الله علیه وآله بیان شود صحیح نیست بلکه بیان و عمل و تقریر معصوم برگرفته از قرآن است. (محقق)
کلّیات قرآن مجید به اخبار و احادیث معتبره استشهاد نماییم.
حافظ: صحیح است، فرمایشی است متین، ولی در مواقع لزوم تقاضا دارم به اخبار و احادیث مُجمع علیه استشهاد نماییم و از کلمات و مسموعات عوام اجتناب نماییم و نیز برای آنکه ملعبهی دیگران واقع نشویم از تندی و عصبانیت خودداری نماییم.
داعی: اطاعت میشود. بسیار کلام بجایی فرمودید. از اهل علم و دانش مخصوصاً مثل داعی که افتخار سیادت و انتساب به رسول الله را دارم سزاوار نیست که بر خلاف سیره و سنّت جدّ بزرگوارم رسول الله صلی الله علیه وآله - که واجد تمامی حسن اخلاق و مخاطب به آیهی شریفه وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ(1)«به درستی که تو صاحب خلق عظیم
میباشی.» بوده - و بر خلاف دستور قرآن مجید عمل نماییم که میفرماید:
ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالّتِی هِیَ أَحْسَنُ(2). «ای رسول ما) خلق را به حکمت برهان و موعظهی نیکو به راه خدا دعوت نما و مجادله کن با آنها با بهترین طریق به نحو احسن».
حافظ: ببخشید! چون انتساب خود را به رسول الله صلی الله علیه وآله ضمن گفتارتان بیان نمودید و همین طور هم معلوم و مشهور است، ممکن است تقاضای بنده را بپذیرید [و] برای مزید بینایی ما شجرهی نسب خود را بیان فرمایید که بدانیم نسب شما از چه طریق به پیغمبر منتهی میشود.
داعی: نسب خاندان ما از طریق امام همام حضرت موسی الکاظم علیه السّلام به رسول الله صلی الله علیه وآله منتهی میشودبدین طریق:
«محمد بن علی أکبر (أشرف الواعظین) بن قاسم (بحر العلوم) بن حسن بن اسماعیل المجتهد الواعظ بن ابراهیم بن صالح بن أبی علی محمی بن علی (المعروف بالمردان) بن أبی القاسم محمد تقی بن (مقبول الدین) حسین بن أبی علی حسن بن محمد بن فتح الله بن اسحاق بن هاشم بن أبی محمد بن ابراهیم بن أبی الفتیان بن عبدالله بن الحسن بن احمد (أبی الطیّب) بن أبی علی حسن بن أبی جعفر محمد الحائری (نزیل کرمان) بن ابراهیم الضریر (المعروف بالمجاب) بن امیر محمد العابدین بن امام موسی الکاظم بن امام جعفر الصادق بن امام محمد الباقر بن امام علی زین العابدین بن امام ابی عبدالله الحسین (سید الشهداء) الشهید بالطف بن امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام»(1)
حافظ: این شجرهای که بیان نمودید منتهی میگردد به امیرالمؤمنین علی کرّم الله وجهه؛ در حالتی که شما خود را منتسب به رسول خدا صلی الله علیه وآله خواندید. حقاً با این سلسلهی نسب میبایستی خود را از اقربای رسول الله بخوانید نه اولاد آن حضرت؛ زیرا اولاد کسی است که از ذریه و نسل رسول الله باشد.
داعی: نسب ما به رسول الله صلی الله علیه وآله از طرف حضرت زهراء صدیقهی کبری فاطمه علیهاالسّلام میباشد که والدهی ماجدهی حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السّلام است.
1) در اینجا (یعنی صفحه بعد) دستخط اجازه روایت و شجره نامه که توسط آیت الله مرعشی آمده آورده شود. (چاپ دار الکتب الاسلامیه، ص101)
حافظ: عجب است از شما که اهل علم و اطلاع هستید این قسم تفوّه (1)بنمایید! چون خود میدانید که عقب و نسل آدمی از طرف اولاد ذکور است نه اناث و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله را عقب از ذکور نبوده است. پس شما نوه و از دختر زادگان رسول خدا هستید نه اولاد آن حضرت.
داعی: گمان نداشتم آقایان محترم لجاج در کلام نمایید و الاّ در مقام جواب بر نمیآمدم.
حافظ: بر صاحب اشتباه شده، لجاجی در گفتارم نبوده، بلکه واقعاً نظرم همین است، چنانچه بسیاری از علماء هم با حقیر هم عقیده هستند که عقب و نسل از اولاد ذکور است نه اناث، چنانچه شاعر گفته است:
بنونا بنو أبنائنا وبناتنا
بنوهنّ ابناء الرجال الاّ باعد(2)
«پسران و پسران پسران و دختران من از منند، ولی پسران دختران از مردان دورند (یعنی: از من نیستند.»
اگر شما دلیلی بر خلاف دارید که دخترزادگان رسول اکرم در شمار اولاد آن حضرتاند بیان فرمایید. چنانچه دلیل شما کامل باشد البته قبول خواهیم نمود، بلکه ممنون هم خواهیم شد.
1) یعنی: صحبت و گفتگو کنید.
2) غریب الحدیث ابن قتیبه، ج 1، ص46، قرطبی در کتاب تفسیر خود ذیل آیه 28 سوره زخرف که خدای تعالی درباره حضرت ابراهیم علیه السّلام میفرماید: وَجَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلّهُمْ یَرْجِعُونَ به این مسئله پرداخته که خوب عیسی طبق آیه است 84 و 85 سوره انعام از فرزندان حضرت ابراهیم علیه السّلام است و بعد این شعر را که قول شاعری نامعلوم در جاهلیت بوده را ذکر کرده و آن را رد میکند. (تفسیر قرطبی، ج 16، ص79، ذیل آیه 28 سوره زخرف). (محقق)
داعی: دلایل از قرآن مجید و اخبار معتبر فریقین بسیار قوی است.
حافظ: متمنی است بیان فرمایید تا مستفیض شویم.
داعی: در ضمن گفتار شما یادم آمد مناظرهای که در همین موضوع بین هارون الرشید، خلیفهی عباسی و حضرت امام هُمام ابی ابراهیم موسی بن جعفرعلیه السّلام واقع شد و حضرت جواب کافی به هارون دادند که خودش تصدیق نمود.
حافظ: آن مناظره چگونه بوده است، متمنی است بیان فرمایید.
داعی: ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمی، ملقب به صدوق - که از اکابر علماء و فقهای شیعه در قرن چهارم هجری بود، نقّاد در علم حدیث و بصیر به حال رجال و در میان علمای قم و خراسان مانند او کسی در حفظ و کثرت علم پیدا نشد. صاحب سیصد تصنیف بوده که از جملهی آنها کتاب «من لا یحضره الفقیه» است که از کتب اربعه شیعه میباشد، که بر آنهاست مدار در اعصار، و در سال 381 قمری در ری نزدیک تهران پایتخت حالیه ایران وفات نموده و قبر شریفش الی الآن مزار اهالی تهران و واردین است - در کتاب معتبرش «عیون اخبار الرضا»(1)
من أبو عیسی یا أمیرالمؤمنین؟ فقال: لیس لعیسی أب. فقلت: إنّما ألحقناه بذراری الأنبیاءعلیه السّلام من طریق مریم علیهاالسّلام وکذلک ألحقنا بذراری النبی صلی الله علیه وآله من قبل أمّنا فاطمة علیهاالسّلام. أزیدک یا أمیرالمؤمنین؟ قال: هات. قلت: قول الله عزوجل: فَمَنْ حَاجّکَ فِیهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ ولم یدع أحد أنه أدخل النبی صلی الله علیه وآله تحت الکساء عند المباهلة للنصاری الا علی بن أبی طالب و فاطمة والحسن والحسین، فکان تأویل قوله تعالی أبنائنا الحسن والحسین ونسائنا فاطمة وأنفسنا علی بن أبی طالب علیه السّلام، علی أن العلماء قد أجمعوا علی ان جبرائیل علیه السّلام قال یوم أحد: یا محمد إن هذه لهی المواساة من علیّ، قال: لانه منّی وأنا منه، فقال جبرائیل: وأنا منکما یا رسول الله صلی الله علیه وآله ثم قال: لا سیف الا ذوالفقار ولا فتی الا علی، فکان کما مدح الله تعالی به خلیله علیه السّلام: اذ یقول: فَتی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ إنا معشر بنی عمّک نفتخر بقول جبرائیل: انه منّا، فقال: أحسنت یا موسی إرفع الینا حوائجک...».
عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، 1/78 - 82، ح 9، باب جل من أخبار موسی بن جعفرعلیه السّلام مع هارون الرشید ومع موسی بن المهدی.
و نیز ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب
1) «عن محمد بن محمود باسناده رفعه الی موسی بن جعفرعلیه السّلام، أنه قال: لما دخلت علی الرشید سلّمت علیه فردّ علیّ السلام، ثم قال: ... کیف قلتم: أنا ذریّة النبی صلی الله علیه وآله والنبی صلی الله علیه وآله لم یعقب وانّما العقب للذکر لا للأنثی: وأنتم ولد البنت ولا یکون لها عقب؟! فقلت: أسألک یا أمیرالمؤمنین بحق القرابة والقبر ومن فیه الا ما أعفانی عن هذه المسألة، فقال: لا أو تخبرنی بحجتکم فیه یا ولد علی وأنت یا موسی یعسوبهم وامام زمانهم کذا أنهی الیّ، ولست أعفیک فی کل ما أسألک عنه حتی تأتینی فیه بحجة من کتاب الله تعالی وأنتم تدعون معشر ولد علی انه لا یسقط عنکم منه بشیء ألف ولا واو، الا وتاویله عندکم واحتججتم بقوله عزّوجلّ: مَا فَرّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْءٍ وقد استغنیتم عن رأی العلماء وقیاسهم، فقلت: تأذن لی فی الجواب: قال: هات. قلت: أعوذُ بالله مِنَ الشّیطان الرّجیم، بسم الله الرّحمن الرّحیم، وَمِن ذُرّیّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ وَأَیّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسَی وَهَارُونَ. وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ. وَزَکَرِیّا وَیَحْیَی وَعِیسَی وَإِلْیَاسَ.
الطبرسی در کتاب «احتجاج»(1)شرح مناظره را مفصلاً نوشتهاند، که حضرت امام موسی الکاظم علیه السّلام فرمود:
روزی در مجلس خلیفه هارون الرشید عباسی وارد شدم، از من سؤالاتی نمود و جوابهایی شنید. از جمله سؤالاتش همین سؤال شما بود که گفت:
«کیف قلتم أنا ذرّیّة النبی صلی الله علیه وآله والنبی لم یعقب وإنما العقب للذّکر لا للأنثی وأنتم ولد البنت ولا یکون له عقب.»
1) الاحتجاج، شیخ طبرسی، 2/335 - 340، ح 271، احتجاج ابی ابراهیم موسی بن جعفر‘ فی أشیاء شتّی علی المخالفین. شیخ طبرسی این حدیث را با همین الفاظ نقل کرده است.
چگونه شما میگویید ما ذریه پیغمبریم و حال آنکه پیغمبر عقبی نداشت. و جز آن نیست که عقب از برای پسر است نه از برای دختر و شما اولاد دخترید و نبود برای آن حضرت عقبی. (یعنی از اولاد ذکور).
حضرت در جواب او قرائت فرمودند آیه 84 وابی طالب الطبرسی در کتاب «احتجاج»(1)شرح مناظره را مفصلاً نوشتهاند، که حضرت امام موسی الکاظم علیه السّلام فرمود:
روزی در مجلس خلیفه هارون الرشید عباسی وارد شدم، از من سؤالاتی نمود و جوابهایی شنید. از جمله سؤالاتش همین سؤال شما بود که گفت:
«کیف قلتم أنا ذرّیّة النبی صلی الله علیه وآله والنبی لم یعقب وإنما العقب للذّکر لا للأنثی وأنتم ولد البنت ولا یکون له عقب.»
چگونه شما میگویید ما ذریه پیغمبریم و حال آنکه پیغمبر عقبی نداشت. و جز آن نیست که عقب از برای پسر است نه از برای دختر و شما اولاد دخترید و نبود برای آن حضرت عقبی. (یعنی از اولاد ذکور).
حضرت در جواب او قرائت فرمودند آیه 84 و85 از سوره 6 (انعام) را:
وَمِن ذُرّیّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ وَأَیّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسَی وَهَارُونَ وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ * وَزَکَرِیّا وَیَحْیَی وَعِیسَی وَإِلْیَاسَ کُلّ مِنَ الصّالِحِینَ(2). «هدایت نمودیم از ذریه نوح یا ابراهیم - نظر به اختلاف تفاسیر - داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را که همه از صالحین بودند.»
آنگاه حضرت به محل استشهاد از آیه عنایت نموده و فرمود به هارون:
«من أبو عیسی یا أمیرالمؤمنین؟» یعنی کیست پدر عیسی؟
هارون در جواب گفت:
«لیس لعیسی أب»، یعنی برای عیسی پدری نبوده.
حضرت فرمودند:
«إنّما ألحقه الله بذراری الأنبیاءعلیه السّلام من طریق مریم و لذلک ألحقنا بذراری النبی من قِبَل اُمّنا فاطمة.»
یعنی جز این نیست که خدای تعالی ملحق گردانید او را به ذراری انبیاء از طریق مریم و همچنین ملحق گردانیده است ما را به ذریهی پیغمبرصلی الله علیه وآله از قبل مادرمان فاطمه علیهاالسّلام.
و امام فخر رازی در صفحه 124 جلد چهارم «تفسیر کبیر»(1)
تفسیر الکبیر، فخر رازی، 13/66، ذیل آیه 85 سوره انعام.
و نیز ابن کثیر در تفسیر القرآن العظیم، 2/135، ذیل همین آیه شریفه مینویسد: «وفی ذکر عیسی علیه السّلام فی ذریّة ابراهیم أو نوح - علی القول الآخر - دلالة علی دخول ولد البنات فی ذریة الرجل، لأن عیسی علیه السّلام انما ینسب إلی ابراهیم علیه السّلام بأمه مریم علیهاالسّلام فانه لا أب له».
سپس این حدیث را نقل میکند: «عن أبی الحرب بن أبی الاسود قال: أرسل الحجاج إلی یحیی بن یعمر. فقال: بلغنی أنک تزعم ان الحسن والحسین من ذریة النبی صلی الله علیه وآله تجده فی کتاب الله؟ وقد قرأته من أوله إلی آخره فلم أجده. قال: ألیس تقرأ سورة الأنعام وَمِن ذُرّیّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ حتی بلغ وَیَحْیَی وَعِیسَی قال: بلی. قال ألیس عیسی من ذریة ابراهیم ولیس له أب؟ قال: صدقت... وقال آخرون: ویدخل بنو البنات فیهم ایضا لما ثبت فی صحیح البخاری ان رسول الله صلی الله علیه وآله قال للحسن بن علی: >ان ابنی هذا سید ولعل الله أن یصلح به بین فئتین عظیمتین من المسلمین< فسمّاه ابناً فدلّ علی دخوله فی الابناء».
و بروسوی در روح البیان 3/61 ذیل همین آیه مینویسد: «وفی ذکره دلیل علی أن الذریّة تتناول اولاد البنت، فیکون الحسن والحسین من ذریّة سید المرسلین محمدصلی الله علیه وآله مع انتسابهما الیه بالأم ومن آذاهما فقد آذی ذریته علیه السّلام ...».
ذیل همین آیه شریفه درمسئلهی پنجم گوید:
این آیه دلالت دارد بر اینکه حسن و حسین ذریهی رسول الله میباشند؛ برای آنکه خداوند در این آیه عیسی را از ذریهی ابراهیم قرار داده و پدری برای عیسی نبوده؛ این انتساب از طرف مادر است. همچنین حسنین از طرف مادر ذریهی رسول الله صلی الله علیه وآله میباشند، کما اینکه حضرت باقر العلوم (امام پنجم) در نزد حجاج به همین آیه استدلال نمود.
1) «المسألة الخامسة: الآیة تدلّ علی أن الحسن والحسین من ذریة رسول الله صلی الله علیه وآله، لأن الله تعالی جعل عیسی من ذریّة ابراهیم مع أنه لا ینتسب إلی ابراهیم الا بالأم، فکذلک الحسن والحسین من ذریة رسول الله صلی الله علیه وآله، وان انتسبا إلی رسول الله بالأم وجب کونهما من ذریّته، ویقال: ان أبا جعفر الباقر استدل بهذه الآیة عند الحجاج بن یوسف».
آنگاه فرمود: آیا زیاد بکنم دلیل از برای تو؟
هارون عرض کرد: بیان کن.
حضرت قرائت فرمودند آیه شریفه مباهله را که آیه 61 از سوره 3 (آل عمران) است:
فَمَنْ حَاجّکَ فِیهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ(1). «هر کس با تو در مقام مجادله بر آید دربارهی عیسی، بعد از آنکه به وحی خدا به احوال او آگاهی یافتی؛ بیایید ما و شما با فرزندان و زنان و کسانی که به منزله نفس ما هستند با هم به مباهله برخیزیم (یعنی در حق یکدیگر نفرین کرده و در دعا و التجاء به درگاه خدا اصرار کنیم)، تا دروغگویان و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.»
آنگاه فرمود: احدی ادعا ننموده است که در موقع مباهله به امر پروردگار در مقابل نصاری داخل نموده باشد پیغمبر در زیر کساء مگر علی بن ابی طالب و فاطمه و حسن و
حسین علیه السّلام را. پس چنین مستفاد میشود که مراد از (انفسنا) علی بن ابی طالب است و مراد از (نسائنا) فاطمه زهرا و مراد از (ابنائنا) حسن و حسیناند؛ که خداوند آنها را پسران رسول خود خوانده است.
همین که هارون این دلیل واضح را شنید بیاختیار گفت: احسنت یا ابا الحسن.
1) آل عمران: 61 .
پس از این استدلال حضرت امام موسی الکاظم علیه السّلام برای هارون که حسن و حسین‘ فرزندان رسول خدا هستند، ثابت میشود که جمیع سادات فاطمی الی انقراض العالم، به این افتخار جلیل مفتخرند و تماماً ذراری و اولادهای رسول الله هستند.
چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی - که از اعیان علمای شماست - در «شرح نهج البلاغه»(1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 11/26، خطبه 200 (ومن کلام له علیه السّلام فی بعض ایام صفین و قد رأی الحسن ابنه علیه السّلام یتسرع الی الحرب)
ونیز قرطبی در الجامع لاحکام القرآن، 4/104، ذیل آیه 61 سوره آل عمران، المسألهْ الثالثهْ مینویسد:
قال کثیر من العلماء: ان قوله علیه السّلام فی الحسن والحسین لما باهل نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وقوله فی الحسن: «ان ابنی هذا سید» مخصوص بالحسن والحسین أن یسمیّا ابنی النبی صلی الله علیه وآله دون غیرهما، لقوله علیه السّلام: «کل سبب ونسب ینقطع یوم القیامة الا نسبی و سببی».
وإبن حجر مکی در صواعق المحرقه، ص155، باب 11، فصل 1، آیه 9 مینویسد: «قال فی الکشاف لا دلیل أقوی من هذا علی فضل أصحاب الکساء وهم علیّ وفاطمة والحسنان، لانها لما نزلت دعاهم صلی الله علیه وآله فاحتضن الحسین وأخذ بید الحسن ومشت فاطمة خلفه، وعلی خلفهما فعلم أنهم المراد من الآیة وأن أولاد فاطمة وذریّتهم یسمّون أبناءه وینسبون الیه نسبة صحیحة نافعة فی الدنیا والآخرة».
و فخر رازی در تفسیر الکبیر 8/81، ذیل آیه مباهله، المسألهْ الرابعه مینویسد: «هذه الآیة دالّة علی أن الحسن والحسین علیه السّلام کانا إبنی رسول الله صلی الله علیه وآله، وعد أن یدعوا أبناءه، فدعا الحسن والحسین، فوجب أن یکونا إبنیه».
و ابوبکر رازی در تفسیر خود، به همین آیه و جمله «ابنائنا» استدلال
1) «فان قلت: أیجوز أن یقال للحسن والحسین وولدهما: أبناء رسول الله وولد رسول الله، وذریة رسول الله، ونسل رسول الله؟ قلت: نعم، لان الله تعالی سمّاهم «أبناءه» فی قوله تعالی: ندع أبنآءنا وأبناءکم، وإنّما عنی الحسن والحسین، ولو أوصی لولد فلان بمال دخل فیه أولاد البنات، وسمّی الله تعالی عیسی ذریّة ابراهیم فی قوله: وَمِن ذُرّیّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إلی أن قال: وَیَحْیَی وَعِیسَی ولم یختلف أهل اللغة فی أنّ ولد البنات من نسل الرجل».
مینمایند؛ که حسن و حسین از طرف مادر پسران رسول خداصلی الله علیه وآله هستند، همچنان که خداوند در قرآن مجید، حضرت عیسی را از ذریهی ابراهیم خوانده از طرف مادرش مریم.
محمّد بن یوسف گنجی شافعی در «کفایهْ الطالب»(1)و ابن حجر مکی در صفحه 74 و 93 «صواعق محرقه»(2)از طبرانی از جابر بن عبدالله انصاری و خطیب خوارزمی در «مناقب»(3)
و متقی هندی در کنز العمال، 11/600، ح 32892، کتاب الفضایل، باب 3، فصل 2 فضایل علی، این حدیث را با همین الفاظ نقل کردهاند.
همچنین خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، 1/316، ترجمه شماره 206، در شرح حال محمد بن احمد بن عبدالرحیم المؤدب حدیث را این طور نقل میکند: «عن أبی عبدالله بن العباس قال: کنت أنا وأبی العباس بن عبدالمطلب جالسین عند رسول الله صلی الله علیه وآله، اذ دخل علی بن أبی طالب، فسلّم فردّ علیه رسول الله صلی الله علیه وآله، وبشّ به وقام الیه واعتنقه وقبّل بین عینیه وأجلسه عن یمینه. فقال العباس: یا رسول الله أتحب هذا؟ فقال النبی صلی الله علیه وآله: «یا عمّ رسول الله والله لله أشد حبّا له منّی، ان الله جعل ذریّة کل نبی فی صلبه، وجعل ذریّتی فی صلب هذا».
از ابن همین آیه و جمله «ابنائنا» استدلال مینمایند؛ که حسن و حسین از طرف مادر پسران رسول خداصلی الله علیه وآله هستند، همچنان که خداوند در قرآن مجید، حضرت عیسی را از ذریهی ابراهیم خوانده از طرف مادرش مریم.
محمّد بن یوسف گنجی شافعی در «کفایهْ الطالب»(4)و ابن حجر مکی در صفحه 74 و 93 «صواعق محرقه»(5)از طبرانی از جابر بن عبدالله انصاری و خطیب خوارزمی در «مناقب»(6)
و متقی هندی در کنز العمال، 11/600، ح 32892، کتاب الفضایل، باب 3، فصل 2 فضایل علی، این حدیث را با همین الفاظ نقل کردهاند.
همچنین خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، 1/316، ترجمه شماره 206، در شرح حال محمد بن احمد بن عبدالرحیم المؤدب حدیث را این طور نقل میکند: «عن أبی عبدالله بن العباس قال: کنت أنا وأبی العباس بن عبدالمطلب جالسین عند رسول الله صلی الله علیه وآله، اذ دخل علی بن أبی طالب، فسلّم فردّ علیه رسول الله صلی الله علیه وآله، وبشّ به وقام الیه واعتنقه وقبّل بین عینیه وأجلسه عن یمینه. فقال العباس: یا رسول الله أتحب هذا؟ فقال النبی صلی الله علیه وآله: «یا عمّ رسول الله والله لله أشد حبّا له منّی، ان الله جعل ذریّة کل نبی فی صلبه، وجعل ذریّتی فی صلب هذا».
از ابن عباس نقل میکنند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«إنّ الله عزّوجلّ جعل ذرّیة کل نبیّ فی صلبه وجعل ذرّیتی فی صلب علی بن أبی طالب.»
یعنی: خدای عزّوجل ذریهی هر پیغمبر را در صلب خودش قرار داد و ذریهی مرا در صلب علی بن ابی طالب قرار داد.
1) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص379، باب 100، فصل فی بیان أن ذریهْ النبی صلی الله علیه وآله من صلب علی علیه السّلام.
2) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص124، ح 27، باب 9، فصل 2.
3) مناقب خوارزمی، ص327، ح 339، فصل 19
4) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص379، باب 100، فصل فی بیان أن ذریهْ النبی صلی الله علیه وآله من صلب علی علیه السّلام.
5) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص124، ح 27، باب 9، فصل 2.
6) مناقب خوارزمی، ص327، ح 339، فصل 19
و نیز خطیب خوارزمی در «مناقب»(1)
گرچه حدیثی که مؤلف از مناقب نقل کرده با این حدیث متفاوت است، لکن این حدیث دو جمله دارد که مطلب مورد نظر را ثابت میکند:
جمله اول، جملهای است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله در هنگام دعا فرمود: «اللهم انما ولدای». و جمله دوم، جملهای است که جبرئیل خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «فان ولدیک» که هر دو جمله امام حسن و امام حسین علیه السّلام را فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله خوانده است.
و می رسید علی همدانی شافعی در «مودّهْ القربی»(2)و امام احمد بن حنبل - که ازفحول علمای شما میباشد - در «مسند»(3)و سلیمان حنفی بلخی در «ینابیع الموّدهْ»(4)
قندوزی بخش اول حدیث را اینگونه نقل میکند: «اخرج الترمذی عن ابن عمر مرفوعاً: انّ الحسن والحسین هما ریحانتای فی الدنیا».
سپس این حدیث را نقل میکند: «أخرج الترمذی والطبرانی عن أسامة بن زید مرفوعاً: هذان ابنای وابنا ابنتی، والله انّی أحبّهما (فأحبّهما) وأحبّ من یحبّهما».
حدیثی که مؤلف نقل کرده متشکل از دو حدیث است که بخش دوم آن را (ابنای هذان امامان قاما أو قعدا) در منابع اهل تسنّن نیافتیم؛ گرچه در منابع شیعی به همین لفظ فراوان است.
ولی بخش اول حدیث (ابنای هذان ریحانتان من الدنیا) به الفاظ مختلف در منابع اهل تسنّن فراوان دیده میشود که به عنوان نمونه به چند منبع اشاره میکنیم:
صحیح بخاری، 8/322، ح 876، کتاب الادب، باب رحمهْ الولد و تقبیله و معانقته؛ الجامع الصحیح، محمد بن عیسی ترمذی، ص989، ح 3779، کتاب المناقب، باب مناقب الحسن والحسین؛ کنزالعمال، متقی هندی، 12/113، ح 34252، کتاب الفضایل، باب 5، فصل 2، مناقب الحسن والحسین؛ أسد الغابه، ابن اثیر، 2/19، شرح حال حسین بن علی بن ابی طالب؛ الاصابه، ابن حجر عسقلانی، 2/68، ترجمه شماره 1729، شرح حال حسین بن علی بن أبی طالب.
در موارد یاد شده، این حدیث گاهی به لفظ «ان ابنی هذین ریحانتای...» و گاهی به لفظ «هما ریحانتای...» و گاهی به لفظ «ان الحسن و الحسین ریحانتای...» نقل شده است که از همه آنها نکتهی مورد نظر استفاده میشود.
نقل مینمایند - با مختصر
1) مناقب خوارزمی، ص287، ح 279، فصل 19. خوارزمی این حدیث را نقل میکند: «عن سلیمان بن مهران الأعمش... قلت: أخبرنی والدی، عن أبیه، عن جدّه قال: کنّا ذات یوم جلوساً عند رسول الله صلی الله علیه وآله، اذ أقبلت فاطمة بنته علیهاالسّلام فدخلت علی رسول الله صلی الله علیه وآله فقالت له: یا أبة، انّ الحسن والحسین خرجا من عندی آنفاً وما أدری أین هما؟ فقد طار عقلی و قلق فؤادی و قلّ صبری، وبکت وشهقت حتّی علا بکاؤها، فلما رآها، رحمها ورق لها فقال: لا تبکی یا فاطمة، فوالّذی نفسی بیده، انّ الّذی خلقهما هو أرأف بهما منک وأرحم بصغرهما منک، قال: فقام النبی صلی الله علیه وآله من ساعته فرفع یدیه الی السماء وقال: اللهم انّهما ولدای، قرّة عینی وثمرة فؤادی، وأنت أرحم بهما (منّی) وأعلم بموضعهما، یا لطیف بلطفک الخفی، أنت عالم الغیب والشهادة، اللهم ان کانا أخذا برّاً أو بحراً فاحفظهما وسلّمهما حیث کانا، وحیثما توجها، قال: فلما دعا رسول الله صلی الله علیه وآله فما استتمّ الدعاء فاذا بجبرئیل علیه السّلام قد هبط من السماء ومعه عظماء الملائکة وهم یؤمّنون علی دعاء النبی صلی الله علیه وآله فقال جبرئیل: یا حبیبی، یا محمد لا تحزن ولا تغتمّ وأبشر، فانّ ولدیک فاضلان فی الدنیا و فاضلان فی الآخرة وأبوهما خیر منهما، وهما نائمان فی حظیرة بنی النجّار، وقد وکّل الله بهما ملکاً یحفظهما...».
2) مودهْ القربی، سید علی بن شهاب همدانی، مودّهْ 12 (با استفاده از ینابیع المودهْ قندوزی 2/326، ح948، باب 56). همدانی این بخش از حدیث را نقل میکند: «وعن أمیرالمؤمنین علی علیه السّلام رفعه: الولد ریحانة و ریحانتای الحسن والحسین».
3) مسند احمد بن حنبل، 5/51، مسند ابوبکرهْ. احمد بن حنبل بخش اول حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن ابوبکرة: ان رسول الله صلی الله علیه وآله کان یصلی فإذا سجد وثب الحسن علی ظهره وعلی عنقه، فیرفع رسول الله صلی الله علیه وآله رفعا رفیقا لئلا یصرع. قال فعل ذلک غیر مرّة، فلما قضی صلاته قالوا یا رسول الله: رأیناک صنعت بالحسن شیئاً ما رأیناک صنعته. قال: انه ریحانتی من الدنیا وإن ابنی هذا سید وعسی الله تبارک وتعالی أن یصلح به بین فئتین من المسلمین».
4) ینابیع المودهْ، قندوزی، 2/480، ح 350 - 352، باب 59، فصل 3.
کم و زیادی در الفاظ - که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«ابنای هذان ریحانتان من الدنیا، إبنای هذان إمامان قاما أو قعدا.»
یعنی این دو فرزند من (حسن و حسین) ریحانهی مناند از دنیا و هر دو فرزندان من اماماناند، خواه قائم به امر امامت باشند و خواه ساکت و قاعد.
و شیخ سلیمان حنفی، باب 57 از «ینابیع المودّهْ» را مخصوص همین موضوع قرار داده و احادیث بسیاری به طرق مختلفه از علمای بزرگ خودتان، از قبیل:
طبرانی و حافظ عبدالعزیز و ابن ابی شیبه و خطیب بغدادی و حاکم و بیهقی و بغوی و طبری به الفاظ و عبارات مختلفه نقل نموده که حسن و حسین فرزندان رسول خدا هستند.
در آخر همین باب(1)
از ابوصالح و حافظ عبدالعزیز بن الاخضر و ابو نعیم و طبری - و ابن حجر مکی در صفحه 112 «صواعق»(2)
ابن حجر حدیث را اینگونه نقل کرده است: «بل صحّ عن عمر أنه خطب أم کلثوم من علی فاعتلّ بصغرها وبأنه أعدّها لابن أخیه جعفر فقال له: ما أردت الباءة ولکن سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول کل سبب و نسب ینقطع یوم القیامة ماخلا سببی و نسبی و کل بنی أنثی عصبتهم لأبیهم ما خلا ولد فاطمة، فانی أنا أبوهم وعصبتهم».
و محمد بن یوسف گنجی شافعی در آخر فصل اول بعد از صد باب «کفایهْ الطالب»(3)و طبری در ترجمه حالات حضرت امام حسن - نقل نمودهاند از خلیفهی ثانی عمر بن الخطاب که گفت:«إنّی سمعت رسول الله یقول کلّ حسب ونسب فمنقطع یوم القیامة ما خلا حسبی ونسبی وکلّ بنی أنثی عصبتهم لأبیهم ما خلا بنی فاطمة، فإنّی أنا أبوهم وأنا عصبتهم.»
شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: هر حسب و نسبی منقطع است روز قیامت مگر حسب و نسب من و هر اولاد دختری عصبهی آنها از جانب پدر است مگر اولادهای فاطمه که من پدر و عصبه آنها هستم.
و نیز شیخ عبدالله بن محمد بن عامر شبراوی شافعی در کتاب «الاتحاف بحبّ
الاشراف»(1)
شبراوی حدیث را به این الفاظ نقل میکند: «وأخرج الطبرانی عن فاطمة الزهراء قالت قال النبی صلی الله علیه وآله: لکل بنی أنثی عصبة ینتمون الیه الاّ ولد فاطمة فأنا ولیّهم وأنا عصبتهم».
سپس این حدیث را نقل میکند: «وأخرج البیهقی والدار قطنی عن ابن عمر عن أبیه عمر ابن الخطاب قال حین نکح أم کلثوم بنت علی بن أبی طالب رضی الله عنه: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول کل صهر أو سبب أو نسب ینقطع یوم القیامة الاصهری وسببی ونسبی».
این حدیث را از بیهقی و دار قطنی، از عبدالله ابن عمر از پدرش در موقع تزویج ام کلثوم نقل نموده.
و جلال الدین سیوطی در کتاب «احیاء المیت بفضائل اهل البیت»(2)
سیوطی احادیثی نقل کرده است که به دو حدیث اشاره میکنیم:
أخرج الحاکم عن جابر، قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: «لکل بنی أم ینتمون الی عصبة الا ولدی فاطمة فأنا ولیّهما وعصبتهما».
سپس این حدیث را نقل میکند: أخرج الطبرانی فی الاوسط، عن جابر: انه سمع عمر بن الخطاب یقول للناس حین تزوج بنت علیّ: ألا تهنئونی سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: «ینقطع یوم القیامة کل سبب ونسب الا سببی ونسبی».
و نیز قسمت دوم این حدیث (کل بنی أنثی ...) را حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 3/179، ح4770، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب الحسن و الحسین؛ طبرانی در معجم الکبیر، 3/44، ح2631 و 2632، مسند حسن بن علی؛ ابن حجر مکی در صواعق المحرقه، ص187، ح20 و 21 باب 11، مقصد 5، فصل 2؛ متقی هندی در کنز العمال، 12/114، ح 34253 و 34254، کتاب الفضائل، باب 5، فصل 2 فضائل الحسن والحسین؛ مناود در فیض القدیر، 5/22 - 23، ح 6293 و 6294، حرف الکاف؛ ومزّی در تهذیب الکمال، 19/483، ترجمه شماره 3857، شرح حال عثمان بن محمد بن ابراهیم بن عثمان بن خواستی العبسی، از طریق فاطمه زهراعلیهاالسّلام و جابر و عمر بن خطاب و ابن عمر نقل کردهاند.
ابن عساکر در تاریخ دمشق، 36/313، ترجمه شماره 4122، شرح حال عبدالعزیز بن عبدالملک بن نصر أبو الاصبغ الاموی الاندلسی حدیث را به این الفاظ آورده است: «عن جابر بن عبدالله قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: إنّ لکلّ بنی أب عصبةً ینتمون إلیها، الاّ ولد فاطمة، فأنا ولیّهم، وأنا عصبتهم، وهم عترتی، خلقوا من طینتی، ویل للمکذّبین بفضلهم، من أحبّهم أحبّه الله، ومن أبغضهم أبغضه الله».
نقلاً ازطبرانی دراوسط از خلیفه عمر نقل مینماید.
و سید ابیبکر بن شهاب الدین علوی در صفحه 39 باب 3 الی صفحه 42 «رشفهْ الصادی من بحر فضائل بنی النّبی الهادی»(1)(چاپ مطبعه اعلامه مصر در سال 1303) نقل و استشهاد نموده که اولادهای فاطمه علیهاالسّلام اولاد رسول اللهاند.
و اما شعر شاعر که شاهد آوردید، در مقابل این همه دلائل محکمه، مردود میشود،چنان که محمد بن یوسف گنجی شافعی، فصل اول بعد از صد باب «کفایهْ الطالب»(2)
فان قیل لا اتصال لذریة النبی صلی الله علیه وآله بعلی علیه السّلام الا من جهة فاطمة‘، وأولاد البنات لا تکون ذریة لقول الشاعر:
بنونا بنو ابنائنا وبناتنا
بنوهن أبناء الرجال الا باعد
قلت: فی التنزیل حجة واضحه تشهد بصحة هذه الدعوی، وهو قوله عزّوجلّ فی سورة الأنعام وَوَهَبْنَا لَهُ أی لابراهیم إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ کُلّاً هَدَیْنَا وَنُوحاً هَدَیْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرّیّتِهِ ای من ذریّة نوح دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إلی أن قال: وَزَکَرِیّا وَیَحْیَی وَعِیسَی وَإِلْیَاسَ فعدّ عیسی علیه السّلام من جملة الذرّیّة الذین نسبهم إلی نوح علیه السّلام وهو ابن بنت لا اتصال له الا من جهة أمّة مریم و فی هذا أکد دلیل أن أولاد فاطمة علیهاالسّلام ذریّة للنبی صلی الله علیه وآله ولا عقب له الا من جهتها، وانتسابهم إلی شرف النبوة، وإن کان من جهة الأم لیس بممتنع کانتساب عیسی إلی نوح إذ لا فرق وصیانة.
و نیز بخاری در کتاب صحیح خود، 5/92، ح 257، کتاب فضائل اصحاب النبی، باب مناقب الحسن والحسین، این حدیث را نقل کرده است: «عن أبابکرة سمعت النبی صلی الله علیه وآله علی المنبر والحسن إلی جنبه ینظر الی الناس مرّة والیه مرّة ویقول ابنی هذا سیّد ولعل الله أن یصلح به بین فئتین من المسلمین».
همچنین در جای دیگر (9/689، ح 1929، کتاب الفتن، باب قول النبی للحسن بن علی ان ابنی هذا لسید...) همین حدیث را به طریق دیگر از ابی بکرهْ نقل کرده است.
و محمد بن عیسی ترمذی در الجامع الصحیح، ص989، ح 3778 و 3781 کتاب المناقب، باب مناقب الحسن والحسین این دو حدیث را نقل کرده است:
«أخبرنی أبی أسامة بن زید قال: طرقت النبی صلی الله علیه وآله ذات لیلة فی بعض الحاجة فخرج النبی صلی الله علیه وآله وهو مشتمل علی شیء لا أدری ما هو، فلما فرغت من حاجتی، قلت: ما هذا الذی أنت مشتمل علیه؟ قال: فکشفه فاذا حسن و حسین علیه السّلام علی ورکیه، فقال هذان ابنای وابنا ابنتی، اللهم انی أحبّهما فأحبّهما وأحبّ من یحبّهما.
عن انس بن مالک یقول: سئل رسول الله صلی الله علیه وآله أیّ أهل بیتک أحبّ الیک؟ قال: الحسن والحسین. وکان یقول لفاطمة أدعی لی ابنی فیشمّهما ویضمّهما الیه».
و نیز احمد بن شعیب نسائی در السنن الکبری، 5/149، ح 8524، کتاب الخصائص، باب قول النبی الحسن والحسین ابنای؛ وابن ابی شیبه در المصنف، 7/512، ح 8، کتاب الفضائل، باب ما جاء فی الحسن والحسین. حدیث اولی را که از ترمذی نقل کردیم، با همان الفاظ نقل کردهاند.
ابن عساکر در تاریخ دمشق، 13/202، ترجمه شماره 1383، شرح حال حسن بن علی بن ابی طالب، این حدیث را نقل کرده است.
«عن ابی بکرة قال: کان الحسن والحسین یثبان علی ظهر رسول الله صلی الله علیه وآله وهو یصلّی فیمسکهما بیده حتی یرفع صلبه ویقومان علی الارض فلما فرغ أجلسهما فی حجرة [ثم] قال: إن ابنی هذین ریحانتی من الدنیا».
متقی هندی در کنز العمال، 12/112، ح 34247، کتاب الفضائل، باب 5، فصل 2، فضائل الحسن والحسین این حدیث را نقل کرده است: «ابنای هذان الحسن والحسین سیدا شباب أهل الجنة وأبوهما خیر منهما». (ابن عساکر - عن علی و عن ابن عمر) آنچه از مجموع این احادیث استفاده میشود این است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله امام حسن و امام حسین علیه السّلام را فرزند خود خوانده است.
در پایان، توجه به این نکته ضروری است که طرح این مسئله، نخستین بار توسط بنی العباس صورت گرفت؛ چه اینکه میخواستند با کنار زدن اهل بیت پیامبرعلیه السّلام به این بهانه که شما فرزندان علی علیه السّلام هستید نه فرزندان پیامبرصلی الله علیه وآله، به حکومت خود مشروعیت داده، از آنجایی که نسب خود را از طریق عباس عموی پیامبر، نزدیکتر به رسول اکرم علیه السّلام میدانستند، خلافت را حق قانونی و شرعی خود قلمداد کنند.
را درجواب همین شعر شاعر، اختصاص به این معنی داده که
دختر زادگان پیغمبر فرزندان آن حضرتاند.
و علاوه این شعر شاعر، کفر است که قبل از اسلام سروده، چنانچه صاحب
«جامع الشواهد» نقل نموده.
از این قبیل دلایل بسیار است که ثابت مینماید فرزندان فاطمهی صدیقه علیهاالسّلام فرزندان رسولاللهاند. پس وقتی سلسلهی نسب ما به حضرت جواب همین شعر شاعر، اختصاص به این معنی داده که دختر زادگان پیغمبر فرزندان آن حضرتاند.
و علاوه این شعر شاعر، کفر است که قبل از اسلام سروده، چنانچه صاحب «جامع الشواهد» نقل نموده.
از این قبیل دلایل بسیار است که ثابت مینماید فرزندان فاطمهی صدیقه علیهاالسّلام فرزندان رسولاللهاند. پس وقتی سلسلهی نسب ما به حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السّلام ثابت گردید - بنابر دلایل معتبرهای که بیان نمودیم(1)
أولئک آبائی فجئنی بمثلهم
إذا جمعتنا یا جریر المجامع(2)
«اینها هستند پدران من؛ پس بیاورید مرا به مثل اینها (ای جریر) آنگاه که محافل و انجمنها ما را گردهم آرد.»
خلاصه احدی از ابنای زمان و مردم دنیا نمیتوانند به بزرگی پدران خود فخر و مباهات کنند مگر شرفاء و سادات که نسبت آنها منتهی میشود به خاتم الانبیاء و علی مرتضی صلوات الله و سلامه علیهما.
حافظ: دلایل شما بسیار مکفی و تمام بود. قطعاً انکار آن را نمینمایند مگر اشخاص لجوج عنود و خیلی هم ممنون شدم که کشف حجب فرموده، ما را مستفیض فرمودید تا رفع این شبههی بزرگ شد.
در این موقع صدای مؤذّن در مسجد برخاست که اعلام نماز عشاء را مینمود. - چون برادران اهل تسنّن به طور وجوب نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را
از هم جدا و در موقع فضیلت آن به جا میآورند بر خلاف شیعه که تبعاً لرسول الله و ائمهی از آل اطهارعلیه السّلام در جمع و تفریق مختارند.
آقایان آماده شدند برای رفتن [به] مسجد و ادای فریضه. بعضی از آقایان گفتند اگر بنای برگشتن و ادامه دادن به مذاکرات است، چون [با] رفتن به مسجد و برگشتن خیلی از وقت مجلس گرفته میشود، خوب است تا این مجلس برقرار است نماز عشاء همین جا ادا شود. فقط آقای سید عبد الحی (امام جماعت مسجد) بروند در مسجد با مردم نماز بگزارندو برگردند.
پیشنهاد مورد قبول آقایان قرار گرفت. فلذا در تمام مدت مناظره که ده شب طول کشید، موقع نماز عشاء در همان مجلس ادای وظیفه مینمودند. در این موقع آقایان به اتاق بزرگ دیگر رفتند [و] بعد از ادای وظیفه به اتاق محل مناظره مراجعت نمودند.
نواب عبدالقیوم خان - که یکی از اشراف و ملاّکین اهل تسنن و مرد کنجکاو و جویندهای بودند - گفتند: قبله صاحب! اجازه فرمایید تا آقایان چای میل مینمایند خارج از موضوع بحث مجلس سؤالی دارم به عرض برسانم.
داعی: بفرمایید حاضرم برای استماع.
نواب: سؤال بنده خیلی مختصر است، چون مدتهاست در دلم بوده که از آقایان با اطلاع شیعیان سؤال نمایم، فرصتی به دستم نیامده، اینک مقتضی موجود گردیده، خواستم عرض نمایم چرا آقایان شیعیان بر خلاف سنت رسول خداصلی الله علیه وآله نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را جمع میخوانند.
داعی: اولاً آقایان (اشاره به علمای مجلس) میدانند که در مسائل فرعیه مابین علماء اختلاف بسیار است، چنانچه ائمهی اربعهی شما هم بسیار اختلاف دارند.
ثانیاً اینکه فرمودید عمل شیعیان بر خلاف سنّت رسول الله صلی الله علیه وآله میباشد، امر را بر شما اشتباه نمودند؛ زیرا که آن حضرت نمازها را گاهی جمع و گاهی به تفریق ادا مینمودند.
نواب: رو به علمای خودشان - آیا چنین است، رسول خداصلی الله علیه وآله به نحو جمع و تفریق ادا مینمودند؟
حافظ: فقط در سفر و مواقع عذر از قبیل باران و غیره این نوع عمل مینمودند، برای آنکه امت در تعب و مشقت نباشند و الا در حضر، پیوسته به نحو تفریق ادا مینمودند. گمان میکنم قبله صاحب اشتباه نمودند [و] سفر را تصور حضر نمودند.
داعی: خیر اشتباه ننمودیم، بلکه یقین دارم، حتی در روایات خودتان وارد است که گاهی در حضر و بدون عذر هم به نحو جمع ادا مینمودند.
حافظ: گمان میکنم روایات شیعه را با روایات ما اشتباه نمودید.
داعی: روات شیعه که اتفاق بر این معنی دارند، گفتوگو در روات شما میباشد. روایات صحیح چندی در صحاح و کتب معتبرهی شما در این باب وارد است.
حافظ: ممکن است اگر در نظر دارید محل آنها را معین فرمایید.
داعی: مسلم بن حجاج در باب الجمع بین الصلوتین فی الحضر در
«صحیح»(1)
و نیز مالک بن انس در الموطأ، 1/144، ح 4، کتاب قصر الصلاهْ فی السفر، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر والسفر؛ ابی داود در السنن، 2/6، ح 1210، کتاب الصلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین؛ واحمد بن شعیب نسایی در السنن الکبری، 1/491، ح 1573، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر من غیر خوف، همین حدیث را با همین الفاظ نقل کردهاند.
خود با نقلسلسلهی روات از ابن عباس نقل نموده که گفت:
«صلّی رسول الله صلی الله علیه وآله الظهر و العصر جمعاً والمغرب والعشاء جمعاً فی غیر خوف ولا سفر.»
رسول خداصلی الله علیه وآله نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را بدون خوف و ترس و سفر جمعاً ادا مینمود.
و نیز(2)
از ابن عباس نقل نموده که گفت:
«صلّیت مع النبی ثمانیاً جمعاً و سبعاً جمعاً.»
با رسول خدا هشت رکعت نماز ظهر و عصر و هفت رکعت نماز مغرب و عشاء را با هم ادا مینمودیم.
و همین حدیث را امام احمد بن حنبل درصفحه 221 جزء اول «مسند»(3)نقل نموده به علاوه(4)
و نیز مسلم در صحیح خود، 1/491، ح 56، کتاب صلاهْ المسافرین و قصرها، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر، این حدیث را اینگونه نقل کرده است:
«عن ابن عباس: أن رسول الله صلی الله علیه وآله صلّی بالمدینة سبعاً، و ثانیاً. الظهر والعصر والمغرب والعشاء».
حدیث دیگر که ابن عباس گفت:1) صحیح مسلم، 1/489، ح 49، کتاب صلاهْ المسافرین و قصرها، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر. مسلم حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن إبن عباس قال: صلّی رسول الله صلی الله علیه وآله الظهر و العصر جمیعاً والمغرب والعشاء جمیعاً فی غیر خوف و لا سفر».
2) صحیح مسلم، 1/491، ح 55، کتاب صلاهْ المسافرین وقصرها، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر.
3) مسند احمد بن حنبل، 1/221، مسند ابن عباس. احمد بن حنبل به جای کلمه «جمعا» کلمه «جمیعا» را آورده است.
4) همان.
«صلّی رسول الله فی المدینة مقیماً غیر مسافر سبعاً وثمانیاً.»
نماز گزارد رسول خدا در مدینه در حال اقامت نه مسافرت هفت رکعت و هشت رکعت (یعنی مغرب و عشاء و ظهر و عصر را با هم).
چند حدیث از این قبیل مسلم نقل مینماید، تا آنجا که مینویسد(1)
قال عبدالله بن شقیق: فحاک فی صدری من ذلک شیء، فأتیت أبا هریرة فسألته، فصدّق مقالته».
صحیح مسلم، 1/491، ح 57، کتاب صلاهْ المسافرین وقصرها، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر.
و نیز احمد بن حنبل در مسند، 1/351، مسند ابن عباس، این حدیث را به این الفاظ نقل کرده است:
«عن عبدالله بن شقیق: قال: قام رجل الی ابن عباس فقال الصلاة، فسکت عنه، ثم قال الصلاة، فسکت عنه، ثم قال الصلاة. فقال: أنت تعلّمنا بالصلاة قد کنّا نجمع بین الصلاتین مع رسول الله صلی الله علیه وآله أو علی عهد رسول الله صلی الله علیه وآله».
و بیهقی در السنن الکبری، 3/168، کتاب الصلاهْ، باب الجمع فی المطر بین الصلاتین، این حدیث را همانند مسلم نقل کرده است.
:عبدالله ابن شقیق گفت: روزی بعد العصر ابن عباس برای ما خطبه میخواند و صحبت مینمود تا آنکه آفتاب غروب کرد، ستارهها ظاهر شد، صدای مردم برخاست: الصلاهْ الصلاهْ.
ابن عباس گفت:
«أتعلّمنی بالسنّة لا أمّ لک، رأیت رسول الله جمع بین الظهر والعصر والمغرب والعشاء.»
1) «عن عبد الله بن شقیق قال: خطبنا ابن عباس یوماً بعد العصر حتی غربت الشمس وبدت النجوم وجعل الناس یقولون: الصلاة الصلاة. قال: فجاءه رجل من بنی تمیم لا یفتر ولا ینثنی. الصلاة الصلاة. فقال ابن عباس: أتُعلّمنی بالسنة لا أمّ لک؟ ثم قال: رأیت رسول الله صلی الله علیه وآله جمع بین الظهر والعصر والمغرب والعشاء.
بی مادر تو مرا سنّت یاد میدهی. خودم دیدم رسول خدا جمع کرد بین نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء.
عبدالله گوید: از این کلام در دل من خدشهای پیدا شد، رفتم از ابو هریره سؤال نمودم، تصدیق نمود و گفت همان قسم است که ابن عباس گفته.
و نیز به طریق دیگر از عبدالله بن شقیق عقیلی نقل مینماید که(1)
«عن عبدالله بن شقیق العقیلی قال: قال رجل لأبن عباس: الصلاة، فسکت ثم قال: الصلاة، فسکت ثم قال: الصلاة، فسکت، ثم قال: لا أمّ لک أتعلّمنا بالصلاة وکنّا نجمع بین الصلاتین علی عهد رسول الله صلی الله علیه وآله».
وقتی منبر عبدالله ابن عباس طول کشید تا هوا تاریک شد، مردی سه مرتبه پی در پی ندا در داد: الصلاهْ.
ابن عباس متغیر شد، گفت:
«لا أمّ لک، أتعلّمنا بالصلاة وکنّا نجمع بین الصلاتین علی عهد رسول الله.»
بی مادر تو ما را نماز یاد میدهی وحال آنکه ما در زمان رسول خدا جمع بین دو نماز مینمودیم (یعنی ظهر را با عصر و مغرب را با عشاء).
و نیز زرقانی که از اکابر علمای شماست در صفحه 263 جزء اول شرح «الموطأ»(2)
شرح زرقانی بر موطأ، 1/418، کتاب الصلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر والسفر.
در حدیثی که زرقانی نقل میکند، عبارت «فعل ذلک من شغل» حدیث را از اطلاق خارج میکند؛ در نتیجه برای اثبات مطلب مناسب نخواهد بود. و با وجود احادیث صریح و صحیحی که در این باب وجود دارد - که به بعضی اشاره کرده و به بعضی نیز اشاره خواهیم کرد - تمسک به اینگونه احادیث ضرورت نخواهد داشت. البته احتمال دارد نسخهای که مؤلف از آن نقل کرده آن ذیل را نداشته است.
مالک در باب جمع بین الصلاتین از نسائی از طریق عمرو بن هرم از1) صحیح مسلم، 1/492، ح 58، کتاب صلاهْ المسافرین و قصرها، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر. مسلم حدیث را اینگونه نقل کرده است:
2) «وللنسائی من طریق عمرو بن هرم عن أبی الشعثاء أن ابن عباس صلّی بالبصرة الأولی والعصر لیس بینهما شیء والمغرب والعشاء لیس بینهما شیء فعل ذلک من شغل وفیه رفعه الی النبی صلی الله علیه وآله».
أبی الشعثاء نقل مینماید که در بصره ابن عباس نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را جمع میخواند بدون آنکه بین آنها فاصله و چیزی بوده باشد و میگفت رسول خدا این قسم نماز ادا مینمود (یعنی ظهر را با عصر و مغرب را با عشاء جمع مینمود).
و نیز مسلم در «صحیح»(1)و مالک در باب جمع بین الصلاتین «الموطأ»(2)
«عن عبدالله بن عباس أنه قال: صلّی رسول الله صلی الله علیه وآله الظهر والعصر جمیعاً فی غیر خوف و لا سفر».
و امام احمد بن حنبل در «مسند»(3)«عن سعید بن جبیر عن ابن عباس قال: جمع النبی صلی الله علیه وآله بین الظهر والعصر بالمدینة فی غیر سفر ولا خوف. قال قلت یا أبا العباس ولم فعل ذلک؟ قال: ذلک أراد أن لا یحرج أحداً من أمته».
و نیز أبی داود در سنن، 2/6 ح 1210، کتاب الصلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین؛ احمد بن شعیب نسایی در السنن الکبری، 1/491، ح 1573، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر من غیر خوف؛ بیهقی در السنن الکبری، 3/166، کتاب الصلاهْ، باب الجمع فی المطر بین الصلاتین؛ ابن حبان در الصحیح، 4/471، کتاب الصلاهْ، 3/166، کتاب الصلاهْ، باب الجمع فی المطر بین الصلاتین؛ ابن حبان در الصحیح، 4/471، کتاب الصلاهْ، باب الجمع بین صلاتین فی السفر؛ ابن خزیمه در الصحیح، 2/85، باب الرخصهًْ فی الجمع فی الحضر للمطر؛ طبرانی در معجم الکبیر، 12/58، مسند سعید بن جبیر؛ صالحی شامی در سبل الهدی والرشاد، 8/236، جماع أبواب سیرته صلی الله علیه وآله فی صلاهْ الفرائض فی السفر، باب 3؛ زیلعی در نصب الرایه، 2/201، کتاب الصلاهْ، باب صلاهْ المسافر، احادیث الجمع بین الصلاتین فی السفر واحمد بن محمد بن سلمه در شرح معانی الآثار، 1/160، کتاب صلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین کیف هو، همین حدیث را به الفاظ گوناگون نقل کردهاند.
با نقل سلسلهی روات از سعید بن جبیر از ابن1) «عن سعید بن جبیر عن ابن عباس قال صلی الله علیه وآله: الظهر والعصر جمیعاً بالمدینة فی غیر خوف ولا سفر. قال أبو الزبیر: فسألت سعیداً: لِمَ فعل ذلک؟ فقال: سألت ابن عباس کما سألتنی. فقال: أراد أن لا یحرج أحداً من أمته. صحیح مسلم، 1/490، ح 50، کتاب صلاة المسافرین وقصرها، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر».
2) الموطأ، مالک بن انس، 1/144، ح 4، کتاب الصلاهْ، قصر الصلاهْ فی السفر، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر والسفر. مالک حدیث را به این لفظ آورده است:
3) مسند احمد بن حنبل، 1/283، مسند ابن عباس. احمد بن حبل حدیث را اینگونه نقل میکند.
عباس روایت نمودهاند که گفت:
«صلّی رسول الله الظهر والعصر جمعاً بالمدینة فی غیر خوف ولا سفر.»
نماز گزارد رسول خداصلی الله علیه وآله ظهر و عصر را با هم در مدینه بدون ترس و سفر.
ابو زبیر گوید: از سعید سؤال نمودم برای چه پیغمبر جمع مینمود نماز را؟
سعید گفت: همین سؤال را من از ابن عباس نمودم، گفت:
«أراد أن لا یحرج أحداً من أمته»؛ یعنی برای آن جمع مینمود که احدی از امتش در سختی و مشقت نباشد.
و نیز در چند خبر نقل مینمایند که ابن عباس گفت(1)
«عن سعید بن جبیر عن ابن عباس قال: جمع رسول الله صلی الله علیه وآله بین الظهر والعصر والمغرب والعشاء بالمدینة فی غیر خوف ولا مطر (وفی حدیث وکیع) قال: قلت لابن عباس: لم فعل ذلک؟ قال: کی لا یحرج أمّته. وفی حدیث أبی معاویه قیل لابن عباس: ما أراد إلی ذلک؟ قال: أراد أن لا یحرج أمّته».
و نیز احمد بن حنبل در مسند، 1/223، مسند ابن عباس؛ ترمذی در الجامع الصحیح، ص61، ح 187، ابواب الصلاهْ، باب ما جاء فی الجمع بین الصلاتین فی الحضر؛ ابی داود در سنن، 2/6، ح 1211، کتاب الصلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین؛ احمد بن شعیب نسایی در السنن الکبری، 1/491، ح1574، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر من غیر خوف و لا مطر؛ و ابن ابی شیبه در المصنف، 2/344، ح5، کتاب صلاهْ التطوع و الامامهْ، باب من قال یجمع المسافر بین الصلاتین، همین حدیث را با اختلاف اندکی در الفاظ نقل کردهاند.
:1) صحیح مسلم، 1/490، ح 54، کتاب صلاهْ المسافرین وقصرها، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر. مسلم حدیث را به این لفظ آورده است:
«جمع رسول الله بین الظهر والعصر والمغرب والعشاء فی غیر خوف ولا مطر.»
جمع نمود رسول خداصلی الله علیه وآله بین نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء بدون این که ترسی باشد و بارانی بیاید.
اخبار در این باب بسیار نقل نمودهاند، ولی واضحترین دلیل بر جواز جمع، همین تعیین ابواب است به نام «جمع بین الصلاتین» و نقل نمودن احادیث جمع را در همین باب تا از ادله جواز جمع باشد مطلقاً؛ و اگر غیر از این بود باب مخصوصی برای جمع در حضر و بابی در سفر باز مینمودند.
پس این روایات منقولهی در صحاح و سایر کتب معتبرهی شما مربوط به جواز در سفر و حضر است.
حافظ: چنین بابی و نقل روایاتی در صحیح بخاری نمیباشد.
داعی: اولاً وقتی سایر ارباب صحاح از قبیل: مسلم و نسایی و احمد بن حنبل و شارحین صحیحین (مسلم و بخاری) و دیگران از اکابر علمای خودتان نقل نمودهاند، کفایت مینماید هدف و مقصد ما را.
ثانیاً آقای بخاری هم همین روایات را - که دیگران نقل نمودهاند - در صحیح خود آورده، منتهی با زرنگی تمام از محل خود که جمع بین الصلاتین است به محل دیگر انتقال داده. چنانچه «باب تأخیر الظهر إلی العصر من کتاب مواقیت الصلاهْ»(1)و «باب ذکر العشاء والعتمه»(2)
«وقال ابن عمر و أبو أیوب و ابن عباس رضی الله عنه: صلّی النبی المغرب والعشاء»
و «باب وقت المغرب»(3)
«عن إبن عباس قال: صلّی النبی صلی الله علیه وآله سبعاً جمیعاً ثمانیاً جمیعاً».
و نیز بخاری در جای دیگر از صحیح خود (1/288، ح 516 کتاب مواقیت الصلاهْ، باب وقت العصر) این حدیث را نقل میکند:
«عن ابی بکر بن عثمان بن سهل بن حنیف قال: سمعت أبا أمامة یقول صلّینا مع عمر بن عبد العزیز الظهر ثم خرجنا حتی دخلنا علی أنس بن مالک فوجدناه یصلّی العصر فقلت: یا عمّ ما هذه الصلاة التی صلّیت؟ قال: العصر وهذه صلاة رسول الله صلی الله علیه وآله التی کنّا نصلّی معه».
گرچه بخاری در صحیح خود، احادیثی که در این باب با الفاظ مختلف، از کتب معتبر اهل تسنّن نقل کردیم، ذکر نکرده است، ولی این چهار روایتی که از صحیح بخاری نقل کردیم به طور صریح، جواز جمع بین صلاتین را اثبات میکند.
البته جای تعجب نیست، زیرا روش بخاری این است که هر حدیثی را که بتوان به نفع مذهب شیعه از آن بهره برداری کرد، نقل نمیکند؛ هر چند بزرگان اهل تسنّن آن حدیث را با اسناد صحیح، در سایر کتب صحاح اهل تسنّن نقل کرده باشند. و از بعضی بزرگان اهل تسنّن حتی در عصر حاضر جای بسی تعجب است که ملاک صحت و سقم حدیث را وجود آن در صحیحین میدانند. به این معنی که اگر حدیثی در صحیحین باشد صحیح است وگرنه صحیح نخواهد بود و به این نکته توجه ندارند که اگر بخواهند بر احادیثی که در صحیحین نیست ایراد وارد کنند و آنها را به همین جهت معتبر ندانند، باید از بسیاری از اعتقادات و اعمال خود دست بر دارند؛ زیرا بسیاری از معتقدات و اعمال اهل تسنن دلیلی از صحیحین ندارد.
را مطالعه کنید
1) صحیح بخاری، 1/286، ح 510، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب تأخیر الظهر الی العصر. این حدیث را نقل میکند: عن ابن عباس: ان النبی صلی الله علیه وآله صلّی بالمدینهْ سبعاً وثمانیاً الظهر والعصر والمغرب والعشاء.
2) همان، 1/294، ح 530، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب ذکر العشاء والعتمهْ. این حدیث را نقل میکند:
3) همان، 1/293، ح 529، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب وقت المغرب. این حدیث را نقل میکند:
و مورد دقت قرار دهید، تمام این احادیث جمع را مشاهده میفرمایید.
پس نقل این احادیث به عنوان اجازه و رخصت در جمع بین الصلاتین عقیدهی جمهور علمای فریقین است در حالتی که اقرار به صحت این احادیث در صحاح خود نمودهاند؛ چنانچه علامه نووی در «شرح صحیح مسلم»(1)
«وذهب جماعة من الأئمة إلی جواز الجمع فی الحضر... وهو قول ابن سیرین و أشهب من أصحاب مالک و حکاه الخطابی عن القفال و الشاشی الکبیر من أصحاب الشافعی عن أبی إسحاق المروزی عن جماعة من أصحاب الحدیث واختاره ابن المنذر ویؤیده ظاهر قول إبن عباس أراد أن لا یحرج أمته، فلم یعلّله بمرض ولاغیره».
نووی پس از آنکه تأویلات و توجیهاتی را که علمای اهل تسنن دربارة احادیث جمع بین صلاتین مطرح کردهاند بیان میکند و بعضی از آنها را باطل میداند، سپس توجیهی را پسندیده، احادیث جمع بین صلاتین را به آن وسیله توجیه و تاویل میکند - که با مراجعه به اطلاق احادیث این باب، بطلان مختار نووی نیز روشن است - در پایان، قول عدهای از اهل تسنن را نقل میکند که میگویند در وطن میشود نماز را به جمع خواند و آنگاه برای این قول، مؤیدی از کلام ابن عباس ذکر میکند. نکته قابل توجه این است که عبارت نووی: (فلم یعلّله بمرض ولا غیره) نه تنها توجیهات احادیث جمع را باطل میکند، بلکه آنچه را که پیشتر خود نووی به عنوان مختار قبول کرده و به آن ملتزم شده است نیز باطل میکند؛ زیرا کلام ابن عباس مطلق است و هیچ توجیهی نمیتواند آن را مقید کند.
و1) صحیح مسلم بشرح نووی، 5/219، کتاب صلاهْ المسافرین و قصرها، باب جواز الجمع بین الصلاتین فی السفر. نووی مینویسد:
عسقلانی(1)
ابن حجر نیز همانند نووی تأویلات و توجیهات دربارة احادیث جمع را به تفصیل بیان کرده و به دقت از همه آنها جواب داده است و در پایان مینویسد: «وما ذکره ابن عباس من التعلیل بنفی الحرج ظاهر فی مطلق الجمع».
و قسطلانی(2)
قسطلانی نیز با نقل بعضی از تأویلات، به پاسخ آنها پرداخته است.
و زکریای انصاری در شروحی که بر «صحیح» بخاری نوشتهاند و زُرقانی در شرح بر «الموطأ» مالک(3)
ودیگران از اکابر علمای خودتان بعد از نقل احادیث - مخصوصاً حدیث ابن عباس - اعتراف به صحت آن - و
1) فتح الباری، عسقلانی، 2/23 - 24، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب تأخیر الظهر الی العصر.
2) ارشاد الساری، قسطلانی، 2/197، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب تأخیر الظهر الی العصر.
3) شرح زرقانی بر موطأ، 1/418، کتاب الصلاهْ، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر والسفر. زرقانی بعد از نقل حدیث ابن عباس مینویسد: «وما ذکره ابن عباس من التعلیل بنفی الحرج ظاهر فی مطلق الجمع».
اینکه این احادیث، دلیل اجازه و رخصت است در حضر برای آنکه امت در حرج و مشقت نباشند - نمودهاند.
نواب: چگونه ممکن است احادیثی از زمان رسول خداصلی الله علیه وآله بر عمل به جمع رسیده باشد، ولی علماء در حکم و عمل بر خلاف آن رفتار نمایند!
داعی: فقط اختصاص به این موضوع ندارد، بعدها خواهید فهمید که نظایر بسیار دارد. در این موضوعِ به خصوص، همه آقایان فقهای اهل تسنّن یا جهت قصور افکار و یا جهت دیگری که من نمیفهمم، آن احادیث معتبره را تاویلات بارده بر خلاف ظاهر آنها نمودهاند؛ از قبیل آنکه گویند:
شاید این احادیث ناظر به موقع عذر باشد؛ مانند ترس و خوف و نزول باران و گل که جماعتی از اکابر متقدمین شما مانند امام مالک(1)
مالک پس از نقل حدیث میگوید: أری ذلک کان فی مطر.
و امام شافعی(2)و عدهای از فقهای مدینه به آن تاویل فتوا دادهاند؛ و حال آنکه این عقیده را ابن عباس با این حدیث صریحاً رد مینماید میگوید: «من غیر خوف ولا مطر»؛ یعنی بدون ترس و نزول باران، نماز را جمع میخواندند.
بعضی دیگر پیش خود بافتهاند که شاید هوا ابر بوده و وقت را نشناختند و همین که نماز ظهر را تمام نمودند، ابر برطرف گردید، دیدند وقت عصر است، نماز عصر را خواندند؛ لذا جمع شد بین الظهر والعصر!
گمان نمیکنم باردتر از این تأویل یافت شود. گویا تأویل کنندگان فکر نکردند که نماز کننده، رسول الله صلی الله علیه وآله است و برای رسول خدابود و نبود ابر، اثری نداشته، چه آنکه علم آن حضرت مربوط به اسباب نبوده، بلکه محیط بر تمام اسباب و آثار بوده است.
و گذشته از آنکه این دسته مردمان قصیر الفکر دلیلی در دست ندارند که چنین امری واقع شده باشد، بطلان این تاویل ثابت میگردد به جمع نماز مغرب و عشاء که در آنجا وجود ابر و برطرف شدن آن اثری ندارد، علاوه بر آنکه خلاف ظواهر احادیث است.
چنانچه عرض کردیم، حدیث ابن عباس (حبر امت) صراحت دارد که خطابهی آن جناب به قدری طول کشید که مستمعین چندین مرتبه فریاد زدند: الصلاهْ؛ یعنی یادآوری نمودند که ستارهها ظاهر و وقت نماز گردیده، مع ذلک عمداً نماز مغرب را به عقب انداخت تا وقت نماز عشاء هر دو را با هم ادا نمود، و ابو هریره هم تصدیق این عمل را نموده که رسول الله صلی الله علیه وآله بدین قسم عمل نموده است.
البته این نوع تاویلات در نزد ما مردود است، بلکه علمای بزرگ خودتان هم رد نموده و تاویلات را بر خلاف ظواهر احادیث دانستهاند، چنان که شیخ الاسلام انصاری از اکابر علمای خودتان در «تحفهْ الباری فی شرح صحیح البخاری»؛ در باب صلاهْ الظهر مع العصر والمغرب مع العشاء در آخر صفحه 292 جزء دوم و همچنین علامه قسطلانی در صفحه 293 جزء دوم «ارشاد الساری فی
شرح صحیح البخاری»(1)و دیگران از شارحین صحیح بخاری و جمّ غفیری از محققین علمای خودتان آورده که این نوع از تاویلات، خلاف ظواهر احادیث است و مقید بودن به آنکه حتماً باید تفریقاً ادا نمود، ترجیح بلامرجّح و تخصیص بلا مخصّص است.
نواب: پس این اختلاف از کجا آمده که دو دسته برادران مسلمان به جان هم افتاده وبا نظر عداوت به یکدیگر مینگرند و قدح در اعمال هم مینمایند؟
داعی: اولاً اینکه فرمودید: دو دسته از مسلمانان با نظر عداوت به هم مینگرند، مجبورم از طرف جماعت شیعیان اهل بیت طهارت و خاندان رسالت دفاع بنمایم که ما جماعت شیعیان به هیچ یک از علماء و عوام برادران اهل تسنن به چشم حقارت و یا عداوت نظر نمینماییم، بلکه آنها را برادران مسلمان خود میدانیم و بسیار متأسفیم که چرا تبلیغات بیگانگان و خوارج و نواصب و امویها و تحریکات شیاطین جن و انس در قلوب برادران اهل تسنن مؤثر افتد، تا آنجا که برادران شیعی خود را که از جهت قبله و کتاب و نبوت و عمل به جمیع احکام و واجبات و مستحبات و ترک کبایر و معاصی با آنها شریکاند، رافضی و مشرک و کافر دانسته و از خود جدا نمایند و با نظر عداوت و دشمنی به آنها بنگرند.
ثانیاً فرمودید: این اختلاف از کجا آمده،از سوز دل عرض مینمایم:
آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد.
1) ارشاد الساری، قسطلانی، 2/197، کتاب مواقیت الصلاهْ، باب تاخیر الظهر الی العصر. قسطلانی مینویسد: «... وحمله بعضهم علی الجمع للمرض، وقوّاه النووی، لان المشقة فیه أشد من المطر وتعقّب بأنه مخالف لظاهر الحدیث وتقییده به ترجیح بلا مرجّح وتخصیص بلا مخصّص».
اینک وقت آن نیست که عرض نمایم این نوع اختلافات از کجا سرچشمه گرفته، شاید ان شاء الله در شبهای بعد به مناسباتی پرده برداشته شود و خود متوجه به اصل حقیقت گردید.
ثالثاً راجع به نماز جمع و تفریق، آقایان فقهای اهل تسنن اخبار معروضه را - که دلالت بر رخصت و جواز دارد مطلقاً، در جمع خواندن نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء برای سهولت و راحتی و جلوگیری از سختی و مشقت و حرج امت - نقل نموده، ولی نمیدانم به چه جهت تاویلات بارده مینمایند و جمع خواندن نمازها را بدون عذر جایز نمیدانند! بلکه بعضی از آنها مانند ابی حنیفه(1)
«ولا یجمع بین صلاتین فی وقت احداهما فی حضر ولا فی سفر...».
و تابعین او مطلقاً منع جمع مینمایند؛ با عذر، وبدون عذر، سفراً ام حضراً.
و اما سایرین از شافعیها(2)و مالکیها(3)
و حنبلیها(4)
در پایان این بحث توجه به این نکته ضروری است که جمع بین صلاتین صورتهای مختلفی دارد:
یک - جمع بین صلاتین در مزدلفه و عرفه؛
دو - جمع بین صلاتین در سفر؛
سه - جمع بین صلاتین در حضر به خاطر عذرهایی مانند باران و گل و امثال آن؛
چهار - جمع بین صلاتین در حضر با اختیار و بدون هیچ عذری.
در جواز جمع بین صلاتین در مزدلفه و عرفه اختلافی نیست. بلکه اختلاف در سایر اقسام است. و ما به طور اختصار دربارۀ قسم چهارم نکاتی را بیان میکنیم:
برای جواز جمع بین صلاتین در وطن، بدون هیچ عذری به دو دلیل تمسک میشود: کتاب خدا و سنّت رسول الله.
اما قرآن: خداوند متعال در سوره اسراء آیه 78 میفرماید:
أَقِمِ الصّلاَةَ لِدُلُوکِ الشّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً. نماز را از زوال خورشید تا نهایت تاریکی شب «نیمه شب» بر پا دار و همچنین قرآن فجر (نماز صبح) را، چرا که قرآن فجر مورد مشاهده «فرشتگان شب و روز» است.
خداوند متعال در این آیه شریفه به اقامه نماز از دلوک خورشید تا غسق شب و همچنین به نماز صبح امر میکند. این آیه اوقات نمازهای پنجگانه را به طور کلی بیان فرموده است.
«دلوک الشمس» به معنای زوال آفتاب از دائره نصف النهار است که وقت ظهر میباشد، چنان که ابن اثیر در النهایه، 2/130، ذیل لغت «دلک» و ابن منظور در لسان العرب 4/392، ذیل همین لغت به آن اشاره دارند.
البته بعضی، احتمالات دیگری در معنای دلوک دادهاند که قابل ملاحظه نیست.
«غسق اللیل» به معنای شدت ظلمت است، همچنان که راغب اصفهانی در مفردات ذیل این لغت به آن اشاره کرده است و از آنجا که تاریکی شب در نیمه آن از هر وقت بیشتر است، در نتیجه غسق اللیل نیمه شب را میرساند.
«قرآن الفجر» قرآن به معنای چیزی است که قرائت میشود و این جمله روی هم رفته اشاره به نماز صبح دارد.
اکنون با روشن شدن معنای دلوک و غسق و قرآن الفجر در مییابیم که خداوند متعال در آیه مورد بحث به پنج نماز امر فرموده و اوقات آن را نیز ذکر کرده است، چون میفرماید: از ابتدای ظهر نماز را اقامه کنید تا نیمه شب و نماز فجر را نیز به پا دارید.
بدینسان از آیه شریفه استفاده میشود که از اول ظهر تا نیمه شب، وقت برای گزاردن نمازهای چهارگانه است.
اگر دلیل قطعی نداشتیم که باید ظهر و عصر را پیش از غروب و نماز مغرب و عشاء را بعد از غروب بخوانیم، میتوانستیم با تمسک به اطلاق آیه شریفه بگوییم: از اول ظهر تا نیمه شب وقت مشترک برای این چهار نماز است، ولی چون دلیل قطعی داریم که نماز ظهر و عصر باید قبل از غروب و نماز مغرب و عشاء باید بعد از غروب خوانده شود به این مقدار، اطلاق آیه را تقیید میکنیم و در موارد باقی مانده میتوانیم به اطلاق آیه شریفه تمسک نموده بگوییم: از ابتدای ظهر تا غروب وقت مشترک برای ظهر و عصر است - البته ترتیب در ظهر و عصر باید حفظ شود - و از مغرب تا نیمه شب - یا ثلث یا فجر بنا به اختلاف - وقت مشترک برای مغرب و عشاء میباشد.
و از اینجاست که فخر رازی از مفسران بزرگ اهل تسنن در تفسیر الکبیر، 21/27، ذیل همین آیه مسأله 4، اعتراف میکند که از این آیه شریفه اوقات مشترکه استفاده میشود.
فخر رازی مینویسد: «فإن فسّرنا الغسق بظهور أول الظلمة کان الغسق عبارة عن أول المغرب وعلی هذا التقدیر یکون المذکور فی الآیة ثلاثة أوقات: وقت الزوال، ووقت أول المغرب ووقت الفجر و هذا یقتضی أن یکون الزوال وقتاً للظهر والعصر، فیکون هذا الوقت مشترکاً بین هاتین الصلاتین. وأن یکون أول المغرب وقتاً للمغرب والعشاء، فیکون هذا الوقت مشترکاً ایضاً بین هاتین الصلاتین. فهذا یقتضی جواز الجمع بین الظهر والعصر وبین المغرب والعشاء مطلقاً».
(اگر غسق را به ظاهر شدن آغاز تاریکی تفسیر کنیم، به اول مغرب غسق گفته میشود؛ بنابراین، آیه در مقام بیان سه وقت است: وقت زوال، اول وقت مغرب و وقت صبح؛ در نتیجه وقت زوال، مشترک است بین نماز ظهر و عصر. و اول مغرب نیز وقت مشترک بین نماز مغرب و عشاء است. این مستلزم جواز جمع بین ظهر و عصر و مغرب و عشاء است مطلقاً).
آنچه تا اینجا فخر رازی به آن اعتراف کرده، سخن حقی است که شکی در آن راه ندارد و مقتضای ادله و قواعد نیز همین است، ولی تعصّب و تبعیت از گذشتگان، او را واداشته که از سخنش عدول کرده، مطلبی را ادعا کند که هر محقق منصفی در باطل بودن آن شک ندارد.
او مینویسد: «الا أنه دلّ الدلیل علی أن الجمع فی الحضر من غیر عذر ولا یجوز، فوجب أن یکون الجمع جائزاً بعذر السفر وعذر المطر وغیره».
(همانا ادله دلالت میکند که جمع بین دو نماز بدون عذر در وطن جایز نیست. پس لازم است جمع بین دو نماز را در صورت مسافرت یا باران یا عذرهای دیگر جایز بدانیم).
یک مسلمان محقق و منصف اگر بخواهد بر مطلبی استدلال کند، یا باید از قرآن کریم دلیلی بیاورد، یا از سنت و روایات صحیح رسول اکرم صلی الله علیه وآله.
اما از قرآن، خود فخر رازی بر حسب تحقیقش اثبات کرد که از آیه شریفه جواز جمع به طور مطلق استفاده میشود.
و اما از سنت رسول اکرم صلی الله علیه وآله، بر هر کسی که اندک تفحّصی در روایات باب داشته باشد پوشیده نیست که اخبار فراوانی در کتب معتبر فریقین وجود دارد که به طرق مختلف و به طور مطلق جواز جمع بین صلاتین را میفهماند، چنان که مؤلف به مقداری از آن احادیث و ما نیز به بخشی دیگر اشاره کردیم. و مجموع روایات، حاکی از این است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله گاهی در مدینه بدون هیچ خوف و عذری، بین دو نماز جمع میکردند تا کسی فکر نکند که جدا خواندن نمازها واجب است.
حتی اجماع اهل تسنن هم بر جایز نبودن جمع محقق نشده است؛ چه اینکه عدهای از اهل تسنن مطلقاً جمع بین صلاتین را روا میشمارند.
ابن رشد در بدایهْ المجتهد، 1/177، کتاب الصلاهْ، صلاهْ السفر، الفصل الثانی فی الجمع، مسأله سوم مینویسد: «واما الجمع فی الحضر لغیر عذر ... واجاز ذلک جماعة من اهل الظاهر وأشهب من اصحاب مالک».
(اما جمع خواندن نماز در وطن بدون هیچ عذری را گروهی از اهل ظاهر و اشهب از اصحاب مالک اجازه دادهاند.)
و نیز نووی، در المجموع، 4/384، کتاب الصلاهْ، فرع فی مذاهبهم فی الجمع فی الحضر بلا خوف ولا سفر ولا مرض مینویسد: «و حکی ابن المنذر عن طائفة جوازه بلا سبب ...» (ابن منذر از گروهی نقل کرده است که جمع بین صلاتین جائز است بدون سبب.)
بدینسان روشن میشود که عدول فخر رازی از سخن خود، نه با قرآن موافق است نه با سنت و نه با اجماع.
البته در بیانصافی و فتوای بیدلیل دادن، فخر رازی تنها نیست، بلکه برخی از محدثان و فقهای اهل تسنن به جای آنکه روایات صحیح و صریح رسول اکرم صلی الله علیه وآله را در این باب، مقیاس حق و باطل قرار دهند، این روایات صحیح را در حد فتوای بزرگان خود پایین آورده، بسیاری از آنها به این روایات عمل نمیکنند. گرچه عدهای نیز به این احادیث عمل کرده و بر طبق آن فتوا دادهاند، چنان که بیان کردیم.
طبیعی است کسانی که غبار تعصّب چهرهی آنها را پوشانده، به حدّی که اگر در مقابل ادله صحیح و صریح قرار بگیرند باز هم به حق اعتراف نمیکنند و از آنجایی که مضمون روایات باب، با فقه رایج اهل تسنن مخالفت دارد، دست به توجیه و تأویل احادیث صریح این باب زدهاند، تا شاید بتوانند عقیده باطل خود را همواره ترویج کنند و پر واضح است آنچه در این مقام اهمیت دارد دلیل و مدرک و برهان است و نظرات بزرگان زمانی پذیرفتنی است که با دلیل و برهان مخالف نباشد؛ در نتیجه، عمل نکردن به روایات در این باب، نمیتواند ملاک بطلان احادیث گردد.
با اختلافاتی که در
1) المبسوط، سرخسی، 1/149، باب مواقیت الصلاهْ. سرخسی مینویسد:
2) المجموع، نووی، 4/370، کتاب الصلاهْ، باب موقف الامام والمأموم السنهْ ... فرع مذاهب العلماء إذا فاتته صلاهْ فی الحضر. نووی مینویسد: «یجوز الجمع بین الظهر والعصر وبین المغرب والعشاء فی السفر...».
3) استذکار، ابن عبد البر، 2/195، کتاب قصد الصلاهْ فی السفر، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر والسفر.
4) المغنی، ابن قدامه، 2/112، کتاب الصلاهْ، باب صلاهْ المسافر و صلاهْ اهل الاعذار، الجمع بین الصلاتین فی السفر، ابن قدامه مینویسد: «ان الجمع بین الصلاتین فی السفر فی وقت احداهما جایز».
جمیع اصول و فروع دارند، در سفر مباح مانند حج و عمره و جنگ و غیرهم اجازه دادهاند.
ولی فقهای شیعه تبعاً للائمهْ الطاهرین من آل محمدعلیه السّلام - که بنا به فرمودهی رسول اکرم صلی الله علیه وآله فارق بین حق و باطل و عدیل القرآناند - حکم به جواز جمع مینمایندمبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود، شربت و شیرینی مفصّلی به مجلس آمد و با مسرّت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».
مبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود، شربت و شیرینی مفصّلی به مجلس آمد و با مسرّت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».
مبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود، شربت و شیرینی مفصّلی به مجلس آمد و با مسرّت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».
و فروع دارند، در سفر مباح مانند حج و عمره و جنگ و غیرهم اجازه دادهاند.
ولی فقهای شیعه تبعاً للائمهْ الطاهرین من آل محمدعلیه السّلام - که بنا به فرمودهی رسول اکرم صلی الله علیه وآله فارق بین حق و باطل و عدیل القرآناند - حکم به جواز جمع مینمایندمطلقاً، خواه در سفر یا در حضر، با عذر و یا بی عذر، به جمع تقدیم و یا جمع تاخیر.
و این جواز با اختیار مصلّی است؛ یعنی نمازگزار اگر بخواهد نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را برای سهولت و راحتی در یک جلسه بخواند و یا ظهر و مغرب را در اول وقت فضیلت بخواند و نماز عصر و عشاء را هم در اول وقت فضیلت آنها ادا نماید، مختار است. و البته از هم جدا و هر یک را در وقت فضیلت خود به جا آوردن افضل از جمع است، چنانچه در کتب استدلالیه و رسائل عملیه فقهای شیعه کاملاً ذکر گردیده، و لکن چون مردم غالباً گرفتار مشاغل و هموم بسیاری هستند و ممکن است به مختصر غفلتی از آنها فوت گردد، لذا برای سهولت و رفع عسر و حرج - که هدف شارع مقدس بوده - شیعیان جمع میخوانند به تقدیم یا به تأخیر.
گمان میکنم برای روشن شدن ذهن آقایان محترم و سایر برادران اهل تسنن که با دیده غیظ و غضب به ما مینگرند همین مقدار جواب کافی باشد. چون مطالب مهمتری اصولاً در پیش است، خوب است برگردیم به اصل مذاکرات اولیه؛ زیرا وقتی مطالب مهمهی اصولی حل گردید بالتبع فروعات حل خواهد شد.
حافظ: خیلی خوشوقتم که در جلسهی اول پی بردم به معلومات قبله صاحب و دانستم طرف صحبت ما کسی است که خیلی جامد نیست و از کتب ما کاملاً با اطلاعاند. همان قسمی که فرمودند، بسیار بجاست که همان صحبت قبل را تعقیب نماییم.
با اجازه قبله صاحب میخواهم بفهمم که جنابعالی با این بیانات شیوا که ثابت نمودید حجازی و هاشمی و دارای چنین نسب پاکی هستید، چگونه شد که به ایران (مرکز مجوس) آمدید. چنانچه علت و تاریخ این مهاجرت را بیان فرمایید خیلی خوشوقت خواهیم شد.
داعی: اولین مهاجر از اجداد ما به ایران حضرت سید امیر محمد عابد، فرزند بلافصل امام هفتم حضرت موسی الکاظم علیه السّلام بوده است که بسیار با فضل و تقوا و از کثرت عبادت معروف به عابد گردیده، در تمام عمر، قائم اللیل و صائم النهار بوده و به ندرت ایامی را افطار مینموده و عشق بسیاری به کتابت کلام الله مجید داشته و از حق الکتابهی کلام الله، بندگان بسیار خریداری و آزاد نمودند.
بقعهی مبارکهاش الی الحال در شیراز، مطاف و مزار عامّهی ناس من الأعالی و الأدانی میباشد. قبّه و بارگاهش بسیار عالی و در اطراف قبر مبارکش برای حفاظت قبر از پامال شدن در موقع هجوم جمعیت بسیار از زائرین آن جناب، شاهزادهی اویس میرزا معتمد الدوله ثانی، فرزند دانشمند عالیقدر مرحوم حاج فرهاد میرزا معتمد الدوله (عمّ اکرم مرحوم ناصر الدین شاه قاجار) ضریح زیبایی از نقره ساخته و حرم مطهرش را - که مسجدی است برای عبادت زائرین و ادای
فرایض و مستحبات و اقامهی نماز جماعت - آیینهکاری نموده و اهالی فارس بالخصوص توجه زیادی به آن بقعهی مبارکه دارند و به وسیله روح پر فتوح صاحب بقعه - که از عترت پاک رسول الله صلی الله علیه وآله و مورد توصیه و سفارش آن حضرت بودهاند - ، درک فیض از مبدأ فیاض مینمایند.
حافظ: علت مهاجرت ایشان از حجاز به شیراز چه بوده.
داعی: به قصد شیراز از حجاز حرکت ننمودند، بلکه در آخر قرن دوم هجری که حضرت امام علی بن موسی الرضا‘ را مأمون الرشید (خلیفهی عباسی) جبراً ولیعهد خود نمود و به طوس (مرکز خلافت) برد، مدتی بین اخوان با آن حضرت جدایی افتاد و شوق زیارت آن حضرت، اخوان بزرگوارش را تحریک نمود؛ به وسیله نامه از حضور مقدس حضرت رضاعلیه السّلام و خلیفه مأمون الرشید استیذان نمودند برای حرکت به سمت طوس. خلیفه (مکار و حیال) حسن استقبال نموده، همگی آنها را احضار نمود.
جناب سید امیر احمد (شاه چراغ) به اتفاق جناب سید امیر محمد عابد (جدّ اعلای ما) و جناب سید علاء الدین حسین، برادران معظم و جمع کثیری از برادرزادگان و بنی اعمام و اقارب و دوستان، به قصد زیارت حضرت رضاعلیه السّلام از حجاز به سمت طوس حرکت نمودند. - طریق مسافرت به طوس در آن زمان غالباً از راه کویت و بصره و اهواز و بوشهر و شیراز بوده - . در بین راه نیز جمع کثیری از شیعیان و علاقهمندان به خاندان رسالت، به سادات معظّم ملحق میشدند و به اتفاق حرکت مینمودند.
مینویسند: به نزدیک شیراز که رسیدند، تقریباً یک قافله پانزده هزار نفری رجالاً و نساء تشکیل شده بود. مأمورین و حکّام شهرها خبر حرکت چنین قافلهی بزرگی را به مأمون دادند. مأمون ترسید که اگر چنین جمعیتی از بنیهاشم و دوستداران و فداییهای آنها به طوس برسند اسباب تزلزل مقام خلافت گردد.
لذا امریهای صادر نمود به تمام حکّام بلاد که در هر کجا قافله بنیهاشم رسیدند مانع از حرکت شوید و آنها را به سمت مدینه برگردانید. به هر کجا این حکم رسید، قافله حرکت کرده بود مگر شیراز که قبل از رسیدن قافلهی حکم به حکومت وقت رسید.
قتلغ خان (حاکم شیراز) که مردی بود بسیار جدی و مقتدر، فوری با چهل هزار لشکر جرّار در «خان زنیان» هشت فرسخی شیراز اردو زدند. همین که قافله بنی هاشم رسیدند، پیغام داد برای امامزادگان معظم که حسب الامر خلیفه، آقایان از همین جا باید برگردید.
حضرت سید امیر احمد فرمودند: اولاً ما قصدی از این مسافرت نداریم جز دیدار برادر بزرگوارمان حضرت رضاعلیه السّلام.
ثانیاً ما بیاجازه نیامدیم، از شخص خلیفه استیذان نمودیم و به دستور خود او حرکت نمودیم.
قتلغ خان گفت: امر است که ما ممانعت از حرکت نماییم. ممکن است به اقتضای وقت امر ثانوی صادر شده و باید اجرا گردد. آقایان ناچارید از همین جا مراجعت نمایید.
جناب سید امیر احمد با اخوان و سایر بنی هاشم و دوستان و همراهان شور
نمودند، هیچ یک حاضر به مراجعت نشدند.
صبح، که قافله خواست حرکت نماید احتیاطاً زنان را عقب قافله قرار دادند؛
همین که کوس رحیل نواخته شد، لشکر قتلغ خان سر راه را بستند. عاقبت کار از حرف به عمل کشید، جنگ شدید خونینی شروع شد. لشکر قتلغ خان در اثر فشار و شجاعت بنیهاشم پراکنده شد و شکست بر آنها وارد آمد. در این بین سران لشکر شکست خورده، تدبیری کردند. - راست یا دروغ - عدهای بالای بلندیها فریاد زدند: آقایان! اگر به پشتگرمی علی بن موسی (ولیعهد خلیفه) جنگ میکنید الآن خبر رسید که ولیعهد وفات کرد. یک مرتبه این خبر مانند برق ارکان وجود شیعیان و مردمان سست عنصر را تکان داده، از اطراف امامزادگان متفرق شدند؛ لذا جناب سید امیر احمد، شبانه با اخوان و اقارب،
از بیراهه به شیراز رهسپار گردیدند. جناب احمد فرمودند: چون دشمن در تعقیب ماست خوب است با لباس مبدّل پراکنده شوید تا گرفتار نشوید.
امامزادگان شبانه به اطراف پراکنده شدند - که گویند غالب امامزادگان در ایران، متفرق شدگان همان نهضت هستند -، ولی جناب امیر احمد و سید امیر محمد عابد و سید علاء الدین حسین به شیراز وارد و هر یک با لباس ناشناس از هم جدا شدند و در گوشهای تنها به عبادت مشغول شدند.
جناب سید امیر احمد (معروف به شاه چراغ) - که بعد از حضرت رضاعلیه السّلام در علم و زهد و ورع و تقوا سر آمد سی و هشت اولاد ذکور و اناث حضرت امام موسی الکاظم علیه السّلام بوده که آن حضرت در زمان حیات، باغستانی به نام «سریه» که
هزار دینار خریداری نموده بودند به آن جناب هبه فرمودند. و این امامزاده واجب التعظیم در مدت عمر، هزار بنده در راه خداآزاد نمودند - وقتی به شیراز وارد شدند، در منزل یکی از دوستان صمیمی اهل بیت طهارت در محلهی «سردزک» (همین مکان که الآن بقعه و بارگاه آن حضرت است) پنهان و شب و روز را به عبادت میگذرانیدند.
از طرف قتلغ خان (والی فارس) مفتّشین بسیاری برای پیدا کردن امامزادگان معظم گماشتند که تا بعد از یک سال جناب سید امیر احمد را یافتند. خبر به حکومت دادند، لشکر بسیاری برای دستگیری آن حضرت فرستادند.
جناب احمد با آن قوم دغا به عنوان دفاع از خود جنگ نموده، یک تنه با یک شهر مخالف چنان دفاعی به کار برده و شجاعتی به خرج داده است که هنوز بعد از هزار و صد سال اسباب عبرت و حیرت ارباب تاریخ میباشد.
عاقبت چون دیدند از عهدهاش بر نمیآیند، از طرفی خانهی همسایه را سوراخ کرده، وارد خانهای شدند که پناهگاه آن حضرت بود و هروقت از جنگ خسته میشد در آنجا تنفس و قدری استراحت نموده به حمله میپرداخت.
در موقع استراحت که تکیه به دیوار داده بود از عقب شمشیری بر فرق نازنینش زدند و از طرف دیگر در همان حال جمعی مشغول خراب کردن خانه بودند. فلذا بدن مبارکش زیر تودههای خاک پنهان شد.
خبر قتلش معروف شد و آن خانهی خرابه منفور اهالی گردیده و زباله دان بزرگی شد، چون شهر شیراز عموماً به استثنای عدهی قلیلی، از مخالفین بودند؛ تا
اول قرن هفتم هجری که سلطنت فارس به وجود ذی جود «اتابک ابوبکر بن سعد مظفر الدین» قرار گرفت که پادشاهی بود بسیار صالح. و در سی و شش سال دورهی سلطنت خود، به زهّاد و عبّاد و علماء و فضلاء، تعظیم بسیار مینمود و در ترویج شریعت مطهره اسلامیه سعی بلیغ داشت.
نظر به فحوای کلام «الناس علی دین مُلوکهم»، وزرا و رجال مملکت فارس همگی مردمانی پاک و متظاهر به شعائر اسلام بودند؛ از جمله وزرا و مقربان دربار اتابک مظفر الدین، «امیر مقرب الدین مسعود بن بدر الدین» بوده که میل بسیاری به عمران و آبادی داشت. فلذا امر کرد آن تلّ زبالهدان را که وسط شهر شیراز را به صورت بدی در آورده بود بردارند و در آن محل خانهی خراب شده، عمارت بزرگی بر پا کنند. عملهجات بسیاری به کار افتادند و خاکها و زبالهها را به خارج شهر میبردند؛ روزی در اثنای کار دیدند جسد تر و تازهی مقتولی بدون تغیر و تبدّل با فرق شکافته، زیبا و وجیه روی زمین، زیر آوار قرار گرفته. خبر به وزارتخانه رسید، حسب الامر وزیر اعظم جمعی به تفتیش قضیه آمدند.
پس از تفتیشات بسیار فقط اثری که در بدن آن مقتول جوان دیدند که معرّف او شد، حلقه انگشتری بود که بر خاتمش نقش بود: العزة لله احمد بن موسی.
با سابقهی تاریخی و شهرت کامل جنگ هاشمی در آن مکان و شهادت احمد بن موسی فهمیدند آن جسد شریف جناب سید امیر احمد بن موسی الکاظم علیه السّلام امامزاده واجب التعظیم شهید است که تقریباً بعد از چهار صد سال به این طریق، صحیح و سالم ظاهر و اسباب هدایت بینندگان و باعث استبصار جمعی از مخالفین گردید.
حسب الامر اتابک و وزیر اعظم در همان محل که جسد ظاهر گردید بقعهی عالی بر پا کردند و قبری حفر نموده، با احترام بسیار در حضور علماء و بزرگان، جسد شریف را به خاک سپردند و بر احترام بقعه افزودند و پیوسته مورد احترام عموم بود، تا در سال 658 قمری که اتابک وفات یافت و در سال 750 که سلطنت شیراز و فارس با شاه اسحاق بن محمود شاه بود؛ مادر شاه (ملکه تاشی خاتون) که بانویی جلیله خیره صالحه بوده بقعهی مبارکهی آن حضرت را تعمیری عالی نموده و گنبد بسیار زیبایی بر آن قبر برافراشت و قصبهی «میمند» را که در هجده فرسخی شیراز است وقف بر آن بقعه مبارکه نمود که الی
الحال باقی و گلاب «میمند» معروف جهان است.
جناب سید علاء الدین حسین فرزند دیگر حضرت امام موسی الکاظم علیه السّلام که با برادر بزرگوارش به شیراز آمدند، در گوشهای پنهان و شب و روز به عبادت مشغول بود. در آن نزدیکی قتلغ خان را باغی وسیع بوده، روزی حضرت در گوشهی آن باغ تفرّج مینموده که آن حضرت را شناختند، همانجا شهیدش نمودند، در حالتی که قرآنی در دست مبارکش بوده زیر خاک پنهان گردید.
سالها گذشت، قتلغ مرد و آن باغ خراب شد. اثری از آن سید بزرگوار ظاهر نبود تا در زمان صفویه در این باغ خرابه، ساختمان مینمودند، ناگاه جسد خون آلود جوان مقتولی، تر و تازه از زیر خاک نمایان شد؛ کأنّه او را تازه کشتهاند، در حالتی که در یک دست قرآن مجید داشت و در دست دیگرش شمشیری صحیح و سالم.
با علامات و قراینی که در دست داشتند،فهمیدند بدن مبارک جناب سید علاء
الدین حسین (فرزند شهید موسی بن جعفر) است، لذا در آن باغ او را دفن نمودند و قتلغ خان(1)
پس این قتلغ خان که بقعهای بر قبر جناب سید علاء الدین ساخت غیر از آن قتلغ است که از جانب مأمون والی فارس [گردید] و با امامزادگان جنگید. (مؤلف)
بر قبر او بقعهای ساخت.بعد از مدتها میرزا علی مدنی از مدینه به زیارت امامزادگان(2)معظم آمد، چون صاحب ثروت بسیار بود بنایی عالی بر قبر آن بزرگوار گذارد، املاک و باغات بسیاری خرید و بر آن بقعهی مبارکه وقف نمود و بعد ازفوت، خودش را هم در همان آستانهی مقدسه دفن نمودند. و در زمان شاه اسماعیل مرحوم، مرمّت زیبایی بر آن قبر شد که الی الحال مزار عموم اهالی فارس و مورد توجه آنها میباشد.
بعضیها گویند: این سید بزرگوار، عقیم و بلانسل بوده است و بعضی گویند: صاحب نسل بوده، ولی بعداً منقرض گردیده و همچنین جناب سید امیر احمد (شاه چراغ) هم اولاد ذکور نداشته فقط دارای دختر عفیفهی صالحه بود، چنانچه در عمدهْ الطالب فی انساب آل أبی طالب ثبت است و برخی گویند: اولاد ذکور داشته است.
1) قتلغ در ترکی به معنای بزرگ است. در ازمنه سالفه به بعض حکّام و بزرگان از جانب سلاطین لقب قلتغ داده میشد، چنانچه بعد از غلبه چنگیزیان در ایران (اوکتای قاآن) لقب قتلغ خانی را به اتابک اعظم مظفر الدین ابوبکر بن سعد زنگی که با آنها مخالفت ننموده بود داده.
2) حقاً سزاوار است شیعیان، خاصه اهالی ایران، همان قسمی که به زیارت فاطمه معصومه علیهاالسّلام به قم میروند، شدّ رحال نموده و به شیراز جنت طراز رفته، رضای خاطر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله را در زیارت فرزندان عالم عابد شریف آن حضرت فراهم نمایند، قطعاً اجر جزیل در زیارت آن بزرگواران حاصل است. (مؤلف)
و اما جناب سید امیر محمد عابد که در گوشهی انزوا اشتغال به عبادت داشت تا به اجل طبیعی از دنیا رفت، فرزندان عالیقدری داشته که اهمّ از همهی آنها از حیث علم و زهد و ورع و تقوا جناب سید ابراهیم «مجاب»
است که از طرف حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام در بیداری مفتخر به جواب سلام گردیده، فلذا معروف شد به «مجاب».
بعد از وفات پدر بزرگوارش به عزم زیارت اجداد طاهرین مخصوصاً حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام که قبر مبارکش تازه کشف شده و در آن اوان شهرت تامی پیدا نموده، عازم عتبات عالیات گردید.
حافظ: مگر قبر امیرالمؤمنین علی کرّم الله وجهه تا آن زمان در چه حال بوده که بعد از صد و پنجاه سال کشف شده؟
داعی: چون شهادت امیرالمؤمنین علیه السّلام در زمان خلافت معاویه (علیه الهاویه) و طغیان بنیامیه اتفاق افتاد و لذا حضرت امیر وصیت فرمود جسد مبارکش را شبانه و محرمانه دفن نمودند و حتی علامت معمولی هم بر روی قبر نگذاردند. فقط عدهی قلیلی از اصحاب خاص و فرزندان آن حضرت در موقع دفن حاضر بودند. و صبح روز 21 رمضان برای آنکه امر بر اعادی مشتبه شود و محل قبر آن حضرت راندانند، دو محمل بستند؛ یکی را به سمت مدینه و دیگری را به طرف مکه معظمه روانه نمودند.
به همین جهت قبر مبارک آن حضرت سالها پنهان بود و جز فرزندان آن حضرت و خواص اصحاب سرّ، کسی از مدفن و قبر آن بزرگوار خبری نداشت.
حافظ: جهت این وصیت و اصرار بر پنهان داشتن چه بوده؟
داعی: شاید از ترس بنیامیهی بیدین بوده، چون مردمان طاغی و یاغی و مبغض، مخصوص آل محمد سلام الله علیهم اجمعین بودند. ممکن بود اسائهی ادبی به قبر مبارک آن حضرت بنمایند و این ظلم سر آمد ظلمها میگردید.
حافظ: این چه فرمایشی است، مگر ممکن است پس از مرگ و دفن جسد، به قبر مسلمانی - ولو دشمنی هم در کار باشد - سوء عملی انجام دهند.
داعی: مگر جناب عالی سیر در تاریخ ننگین بنی امیه و فجایع اعمال خجالت آور آنها ننمودهاید که از روز اولی که این شجرهی ملعونه و طایفه خبیثه زمامدار خلافت و امارت مسلمین شدند، باب ظلم و تعدّی و فساد در میان مسلمانها باز شد.
چه ظلمها که ننمودند و چه خونها که نریختند و چه ناموسها که هتک ننمودند. این قوم رسوای بیهمه چیز، پایبند به هیچ چیز نبودند؛ چنانچه مثالب اعمال آنها را بزرگان از علماء و مورخین خودتان با خجالت تمام ثبت و ضبط نمودهاند.
مخصوصاً علامهی مقریزی (ابو العباس احمد بن علی شافعی) - که از اکابر علمای شماست - در کتاب معروف خود «النزاع والتخاصم فیمابین بنیهاشم و بنیامیه»، فجایع اعمال و افعال آنها را مبسوطاً شرح داده که زنده و مرده
نمیشناختند؛ برای نمونه دو وقعهی مهم تاریخی و نشانی کاملی از اعمال فجیعهی این قوم رسوا (بنی امیه) را به عرضتان میرسانم که آقایان تعجب نکنید و بدانید آنچه داعی میگویم، با سند و اساس است.
و آن وقعهی مهم، شهادت حضرت زید بن علی بن الحسین بن علی علیه السّلام و فرزندش یحیی میباشد که جمعی مورخین فریقین ثبت نمودهاند که چون هشام بن عبدالملک بن مروان در سال 105 قمری به خلافت رسید - و آن مردی بود بسیار قسی القلب و شدید الغضب - بنای ظلم و تعدّی را گذارد و مخصوصاً نسبت به بنیهاشم، خود و اتباعش اذیت و آزار را به حدّ اعلی رسانیدند.
عاقبت جناب زید بن علی آن یگانه راد مرد شریف، عالم، عابد، زاهد، فقیه و متقی به شام نزد خلیفه به تظلّم رفت. در «رصافه» با هشام ملاقات نمود، قبل از اینکه حضرت جهت آمدن خود را بیان نماید، عوض مساعدت و رسیدگی به کارها و پذیرایی از مهمان تازه وارد، آن هم پارهی تن رسول الله صلی الله علیه وآله لدی الورود اهانت سختی به آن حضرت نمود و با دشنامهای بدی که زبان حقیر یارای گفتن ندارد آن
جناب را از دربار خلافت راند.
چنانچه مورخین بزرگ ما و شما از قبیل امام مسعودی در صفحه 181 جلد دوم «مروج الذهب»(1)
و علامهی مقریزی در «النزاع والتخاصم فیمابین بنیهاشم
1) مروج الذهب، مسعودی، 3/207، ذکر ایام هشام بن عبدالملک بن مروان، استشهاد زید بن علی. مسعودی مینویسد: «... فراح زید مثخناً بالجراح وقد أصابه سهم فی جبهته فطلبوا من ینزع النصل، فاتی بحجام من بعض القری فاستکتموه أمره فاستخرج النصل فمات من ساعته فدفنوه ماء، وجعلوا علی قبره التراب والحشیش وأجری الماء علی ذلک وحضر الحجام مواراته، فعرف الموضع، فلما أصبح مضی الی یوسف متنصّحاً فدلّه علی موضع قبره، فاستخرجه یوسف، وبعث برأسه الی هشام، فکتب الیه هشام أن اصلبه عریاناً فصلبه یوسف کذلک... ثم کتب هشام الی یوسف یأمره باحراقه وذروه فی الریاح».
و بنیامیه»(1)
و ابن ابی الحدید معتزلی در «شرح نهج البلاغه»(2)
«... وأبلی بنفسه بلاء حسناً وجهاداً عظیماً حتی أتاه سهم غرب فأصاب جانب جبهته الیسری فثبت فی دماغه فحین نؤع منه مات علیه السّلام».
و دیگران مفصلاً مینویسند که بعداز فحاشی و ضربات شدیده وارده و رانده شدن از نزد خلیفه، ناچار از شام به کوفه رفت و برای برطرف کردن ظلم، نهضتی بر ضدّ امویها تشکیل داد.
یوسف بن عمر ثقفی (حاکم شهر کوفه) با لشکر بسیاری به مبارزه برخاست. آن جناب با شجاعت و شهامت هاشمی، مبارزه مینمود و تمثل به این اشعار میجست:
اذلّ الحیات وعز الممات
وکلا أراه طعاماً وبیلا
فان کان لابد من واحد
فسیری إلی الموت سیراً جمیلا
ناگهان تیری از دشمن بر پیشانی مبارکش نشست، شربت شهادت نوشیده، جان به جان آفرین تسلیم نمود. جناب یحیی فرزند آن بزرگوار به اتفاق شیعیان در آن هیاهو بدن مبارکش را محرمانه بردند، در کنار شهر وسط نهر آب قبری کندند و دفن نمودند. پس از گذاردن لحد، آب را در نهر جاری نمودند که دشمنها نفهمند قبر آن بزرگوار در کجاست.
1) النزاع والتخاصم، تقی الدین مقریزی، ص31، مثالب بنی امیه، مقریزی مینویسد: «... ونبشوا زیداً وصلبوه وألقوا رأسه فی عرصة الدار تطؤه الاقدام وتنقر دماغه الدجاج ...».
2) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 3/287، خطبه 51 (ومن کلام له علیه السّلام لما غلب اصحابه معاویهْ اصحابه علیه السّلام علی شریعهْ الفرات بصفین ومنعوهم من الماء). ابن ابی الحدید مینویسد:
ولی مفسدین شر اندیش به یوسف بن عمر خبر دادند؛ فرستاد قبر را نبش نموده، بدن آن جناب را از قبر بیرون آوردند، سرش را از بدن جدا نموده، برای هشام به شام فرستادند.
آن نانجیب نا اصل ملعون نیز به یوسف (حاکم کوفه) دستور داد بدن جناب زید را عریاناً به دار بیاویزند. همین عمل را آن ملاعین اجرا نمودند و در ماه صفر سال 121 قمری بدن ذریهی رسول اکرم صلی الله علیه وآله را برهنه به دار آویختند. چهار سال تمام بدن آن عالم زاهد - پاره تن رسول الله - بر بالای دار ماند تا سال 126 که ولید بن یزید ابن عبدالملک بن مروان به خلافت رسید، امر نمود استخوانهای آن بزرگوار را از دار فرود آورده آتش زدند، پس از سوختن خاکسترش را به باد دادند!(1)
همین عمل را این ملعون با بدن جناب یحیی بن زید بن علی بن الحسین‘ در جرجان (از بلاد خراسان است و الحال گرگان نامیده میشود)(2)
نمود، چه آنکه آن بزرگوار هم علیه ظلم و جور بنیامیه قیام نمود - که تاریخ آن مفصل است(3)- و در میدان رزم شهید گردید، سرش را از بدن جدا کردند و به شام فرستادند. بدنش
1) ابو الشیخ و ابو نعیم آوردهاند که ابراهیم بن عبدالعزیز قرار شد حدیث بگوید. از فضائل آغاز کرد. ابتدا فضائل ابوبکر و سپس فضائل عمر را نقل کرد. آنگاه گفت: نمیدانم از فضائل عثمان شروع کنم یا فضائل علی. به این دلیل او را رافضی خوانده حدیثش را رها کردند.
2) ابوالفرج اصفهانی و بعض دیگر، قبر یحیی را در جوزجان که معرّب کوزکان است میدانند. (مؤلف)
3) این ظلمی آشکار است. این کار شیوه گروهی از اهل تسنن است؛ یعنی برتری دادن یکی را بر دیگری، ولی بیشتر عثمان را ترجیح میدهند؛ گرچه گروهی از اهل تسنّن هم علی را بر عثمان مقدم میدانند که از آنهایند سفیان ثوری و ابن خزیمه.
را نیز مانند پدر بزرگوارش به دارآویختند، شش سال بر بالای دار ماند! که دوست و دشمن به حال آن بزرگوار میگریستند، تا ولید به درک واصل شد.
ابو مسلم خراسانی که بر ضد بنیامیه به هواخواهی بنیعباس قیام نمود، بدن آن ذریهی رسول الله را از دار ستم نجات داد و در جرجان (گرگان) دفن نمودند که الی الحال قبر مبارکش مزار عمومی و مورد احترام مسلمانان است.
«تمام اهل مجلس از شنیدن این وقایع متأثر شدند و بعضی گریستند و بیاختیار بر آن ملاعین لعن نمودند.»
پس با یک چنین سوابقی از این خاندان خبیث لعین که نمونهای از آنها ذکر گردید، جای تعجبی نبود که اگر وقت به دستشان میآمد، با بدن امام بر حق، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام هم چنین معاملاتی مینمودند.
فلذا حسب الوصیه، جنازه آن حضرت شبانه دفن شد و علامتی هم بر قبر گذارده نشد و آن قبر از نظر عموم مخفی بود، تا زمان هارون الرشید خلیفه عباسی) که روزی به صحرای نجف - که نیزار و مرکز آهوان بود - به شکار رفت. تازیها و فهدها دستهی آهوان را تعقیب نمودند. آنها بالای تلّ نجف(1)
پناه بردند. تازیها و فهدها از از تل بالا نرفتند. چندین مرتبه این عمل تکرار شد؛ یعنی
1) نجف در لغت به معنای پشته و بلندی است که آب به او نرسد و نام بند آبی است پشت کوفه که مانع رسیدن سیل است به خانهها و قبرهای آنها و در نزدیکی آن بند، قبر حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام میباشد، چنانچه فیروزآبادی در قاموس ضمن لغت نجف ذکر نموده. (مؤلف)
تازیها که عقب میرفتند آهوها پایین میآمدند، همین که تعقیب میشدند باز پناه به تل میبردند.
خلیفه فهمید که باید در این مکان سرّی باشد که تازیها بالا نمیروند؛ فرستاد پیرمردی از اهل آنجا را یافتند و نزد خلیفه آوردند، سؤال کرد در این تل چه سرّی است که تازیها به دنبال آهوان بالا نمیروند.
پیر گفت: سرّش را من میدانم، ولی ایمن از گفتن نیستم. خلیفه امانش داد، گفت: خلیفه! با پدرم آمدم در بالای این تل، زیارت و نماز کرد، گفتم: اینجا چه چیز است؟ گفت: با حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام اینجا به زیارت آمدیم و آن حضرت فرمود:
اینجا قبر جدّ ما علی بن ابی طالب علیه السّلام است که به زودی آشکار خواهد شد.
خلیفه امر کرد آن محل را حفر کردند تا به علامت قبری رسیدند. در آنجا لوحی دیدند که بر آن به خط سریانی دو سطر نقش شده بود، ترجمه نمودند این کلمات ظاهر شد:
«بسم الله الرحمن الرحیم هذا ما حفره نوح النبی لعلی وصی محمدصلی الله علیه وآله قبل الطوفان بسبع مأة عام.»(1)
این قبری است که حفر نموده او را نوح پیغمبر برای علی، وصی محمدصلی الله علیه وآله قبل از طوفان به هفتصد سال.
1) الدر النظیم، ص421، مناقب آل ابی طالب علیه السّلام، ج 2، ص173؛ الغارات، ج2، ص846 ؛ رسالهْ الدلائل البرهانیهْ فی تصحیح الحضرهْ الغرویهْ، الباب الثانی، فی ما ورد عن امیرالمؤمنین علیه السّلام فی ذلک. (محقق)
هارون احترام کرد و امر کرد خاکها را به جای خود ریختند، پیاده شد وضو گرفت دو رکعت نماز گزارد و گریهی بسیاری کرد و خود را به خاک قبر مطهر غلتانید.
آنگاه امر کرد شرحی خدمت موسی بن جعفر‘ به مدینه نوشتند و از این قضیه سؤال کردند. حضرت در جواب مرقوم داشتند: بلی، همان جا قبر جدّ بزرگوارم امیرالمؤمنین علیه السّلام است.
هارون امر کرد با سنگ، بنایی بر قبر آن حضرت ساختند که معروف شد به «تحجیر هارونی» این خبر در اطراف شهرت پیدا نمود. مؤمنین از اطراف شدّ رحال نموده، به زیارت آن حضرت میآمدند. فلذا جناب سید ابراهیم مجاب هم همین که فرصتی به دست آورد، ازشیراز عازم زیارت شد. پس از فراغت از زیارت در کربلای معلّی ندای حق را لبیک گفته و از دنیا رفت و در جوار قبر جدّ بزرگوارش حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السّلام دفن شد که الحال قبر شریفش در گوشهی شمال غربی رواق آن حضرت، مزار دوستان است.
حافظ: گمان میکنم به این محکمی که شما فرمودید، قبر مولانا علی کرّم الله وجهه در نجف نباشد؛ زیرا علماء را در آن اختلاف است. بعضی گویند در قصر الاماره کوفه و بعضی گفتهاند در قبله مسجد جامع کوفه. بعضی نوشتهاند که در باب الکنده مسجد کوفه است و بعضی گفتهاند در رحبه کوفه. بعضی دیگر گفتهاند در قبرستان بقیع، پهلوی قبر فاطمه است. در نزدیکی کابل افغانستان ما هم بقعهای هست به نام «مزار علی». معروف است که جسد مولانا علی کرّم الله
وجهه را در صندوقی گذاردند و بر شتری بسته به سمت مدینه حرکت دادند. جمعی به خیال آنکه در صندوق اشیای نفیسه میباشد او را ربوده، وقتی گشوده و جسد مبارک آن حضرت را دیدند به کابل آورده، در آنجا دفن نمودند و به همان جهت عموم مردم آن بقعه را احترام مینمایند.
داعی: تمام این اختلافات از اثر وصیت آن حضرت پیدا گردید که امر به اختفاء نمود که حقیر نخواستم مفصلاً شرح دهم. چنانچه از امام به حق ناطق جعفر بن محمد الصادق‘ مروی است که حضرت امیرالمؤمنین هنگام وفات به فرزندش امام حسن فرمود: پس از اینکه مرا در نجف دفن نمودی، چهار قبر برای من حفر نما در چهار موضع: 1- در مسجد کوفه 2- در رحبه 3- در خانهی جعدهًْ هبیره 4- در غری، تا کسی بر قبر من آگاهی پیدا ننماید.
و البته این اختلاف در میان علمای شماها میباشد که به گفتار اشخاص ترتیب اثر میدهند، ولی جامعهی علمای شیعه اتفاق دارند که قبر مبارک آن حضرت در نجف اشرف میباشد، چه آنکه آنها از اهلبیت طهارت گرفتند. بدیهی است اهل البیت ادری بما فی البیت.
و اما اینکه فرمودید: در نزدیکی کابل، مزار علی میباشد، بسیار خندهآور است و این شهرت کاملاً دروغ میباشد و این قضیه به افسانه نزدیکتر است تا به یک خبر صحیح. و عجب از علمای شما میباشد که در همه جا از عترت طاهره و نقل اقوال آنها دوری نمودند، حتی حاضر نشدند که محل قبر پدر را از فرزندان او سؤال نمایند تا تولید اختلاف نشود؛ زیرا که اهل البیت ادری بما فی البیت. بدیهی است فرزندان به محل قبر و مدفن پدر آگاهتر هستند از دیگران.
اگر هر یک از این شهرتها صحت داشت، محققاً ائمهی اطهار به شیعیان خود
خبر میدادند و حال آنکه بر عکس، نجف اشرف را تقویت نمودند، بلکه خود رفتند و شیعیان را هم تحریص و ترغیب به زیارت آن حضرت در نجف نمودند.
سبط ابن جوزی در صفحه 103 «تذکره»(1)
اختلاف اقوال را ذکر نموده، تا آنجا که گوید:
«والسادس انه علی النجف فی المکان المشهور الّذی یزار فیه الیوم وهو الظاهر وقد استفاض ذلک».
و ششم به طور استفاضه ثابت است که قبر علی بن ابی طالب علیه السّلام در همین مکان نجف اشرف است که امروزه مزار عموم قرار گرفته و ظاهراً خلافی ندارد.
و همچنین سایر علمای شما از قبیل: خطیب خوارزم در «مناقب»(2)
و خطیب بغداد در «تاریخ»(3)خود و محمد بن طلحه شافعی در «مطالب السؤول»(4)و ابن ابی الحدید در«شرح نهج البلاغه»(5)و فیروزآبادی در لغت نجف در قاموس و
1) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص163، باب 7، ذکر صفهْ مقتله وسببه.
2) مناقب، ص392، الفصل السادس والعشرون فی بیان مقتله، ح 411. (محقق)
3) تاریخ بغداد، ج 1، ص145، ترجمهْ امیرالمؤمنین و ابن عم خاتم النبیین. (محقق)
4) مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص224 باب اول، فصل 12. ابن طلحه مینویسد: «... فلما مات علیه السّلام غسله الحسن والحسین ومحمد یصب الماء ثم کفن وحنط وحمل ودفن فی جوف اللیل بالغری».
5) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 1/16، القول فی نسب امیرالمؤمنین علی علیه السّلام. ابن ابی الحدید مینویسد: «... وقد کانت الروایات وردت أنه یقتل فی لیلة بدرعلیه السّلام وقبره بالغریّ وما یدعیه اصحاب الحدیث - من الاختلاف فی قبره، وانه حمل الی المدینة، أو أنه دفن فی رحبة الجامع، أو عند باب قصر الامارة أو ندّ البعیر الّذی حمل علیه فأخذته الاعراب - باطل کله لا حقیقة له، وأولاده أعرف بقبره وأولاد کل الناس أعرف بقبور آبائهم من الأجانب».
دیگران نقل نمودهاند که مدفن آن حضرت نجف اشرف میباشد.
خلاصه به مناسبت الکلام یجر الکلام از اصل مطلب دور افتادیم. پس از وفات حضرت ابراهیم مجاب در کربلای معلّی از آن جناب سه پسر قابل لایق باقی ماند به نام احمد و محمد و علی. هر سه به عنوان تبلیغ دین جد بزرگوارشان به سمت ایران که در آن زمان دار العامه بود حرکت نمودند.
جناب احمد تشریففرمای قصر ابن هبیره شدو در همانجا ماند و اولادش در آنجا معروف و مشغول خدمات شدند.
جنابان محمد و علی عازم کرمان شدند. جناب علی ساکن سیرجان شد (که از توابع کرمان است و تا آن شهر سی فرسنگ فاصله دارد) و اولاد و احفادشان در آن بلاد اشتغال به تبلیغات داشتند.
و جناب محمد، معروف به حایری، تشریففرمای کرمان شدند و از آن جناب سه پسر به نام ابو علی الحسن و محمد حسین الشیتی و احمد ماندند و احفاد شریفی پیدا کردند.
محمد حسین و احمد به کربلا برگشتند و در جوار قبر جد بزرگوارشان، عمر خود را به پایان رسانیدند و قبایل بزرگی از سادات معظّم از نسل ایشان در کربلا و اطراف معروفاند، از قبیل سادات محترم آل شیته و آل فخّار که از نسل جناب محمد حسین الشیتی هستند.
و سادات آل ابو نصر و آل طعمه، خدام بااحترام آستانهی قدس حسینی ارواحنا فداه از نسل جناب احمد میباشند.
جناب ابو علی الحسن به شیراز تشریف فرما شدند، چون اهالی شیراز از متعصبین عامه و اهل تسنن و غالباً ناصبی و از پیروان خوارج بودند و عداوت مخصوصی به اهل بیت طهارت داشتند، آن جناب نتوانستند علنی و برملا به نام سیادت جلوه نمایند. لذا با لباس عربی در گودالی کنار خندق شهر خانههای عربی ساخته و در آنجا سکنی نمودند.(1)
خانوادههای شیعیان که در محله «سردزک» شیراز منزل داشتند با امامزادههای معظم رابطه پیدا نمودند. امامزادهها هم در خُفیه مشغول تبلیغات و خدمات دینیه و نشر حقایق ولایت شدند.
بعد از وفات جناب ابوعلی، احمد ابو الطیب فرزند بزرگ آن جناب، توسعهای در امر تبلیغ داد. کمکم شهرتشان زیاد شد و بسیاری از مخالفین مستبصر شده، به راه حق آمدند. جامعهی شیعیان رو به ازدیاد گذارد، در اثر تبلیغات و اقدامات امامزادگان معظّم تشکیلات مهمه دادند، تا آنجا که منبر تبلیغات به نام سادات عابدی و مجابی در شیراز برقرار شد.
از اعمام و اقوام خود به اطراف میفرستادند و آنی از خدمات دینی و تبلیغات مذهبی آرام نبودند و دایرهی تبلیغات آنها در اطراف بلاد ایران روز به روز توسعه
1) کمکم شهر وسعت پیدا نمود تا زمان سلطنت آقا محمد خان قاجار سر سلسله سلاطین قاجار که خندق و گودالهای اطراف جزء شهر شدند و همان محلی که امامزادگان در خانههای عربی تبلیغات مینمودند، الحال در شیراز معروف است به محله گودعربان و مسجدی در آن محل هست که مرحوم شیخ علیخان زند، برادر کریم خان زند پادشاه ایران، از جهت جد اعلای ما مرحوم حاج سید ابراهیم مجتهد که از علمای معروف آن عصر بودند، بنا نمودند. (مؤلّف)
پیدا مینمود، تا در زمان دیالمه و دوره سلطنت غازان خان (محمود) و الجایتو (سلطان محمد خدابنده) مغول که تشیع اختیار نمودند و در سلطنت صفویه کاملاً آزاد شدند. خدمات بزرگی به عالم تشیع ابراز نمودند و در بسیاری از
بلاد ایران نشر حقایق مذهب شیعهی امامیه به وسیله این خاندان جلیل بوده است.
تا در اواخر سلطنت مرحوم فتحعلی شاه قاجار، جدّ اعلای ما (مرحوم آقا سید حسن واعظ شیرازی طاب ثراه) که برجستهترین فرزندان مرحوم سید الفقهاء و المجتهدین علامهی کبیر حاج سید اسماعیل مجتهد مجابی بودند، در مراجعت از زیارت مشهد مقدس رضوی که به تهران وارد شدند، از طرف شاهنشاه مسلمان علم پرور به ایشان ابراز علاقه و تقاضای توقف در تهران (پایتخت شاهنشاهی) شد.
تقاضای شاهانه حسب الوظیفه دینی، مورد قبول آن جناب واقع گردید و چون در آن زمان در تهران جز در مساجد که علماء احکام و مسائل دینیه بیان مینمودند، مجالس تبلیغی مانند امروز معمول و متداول نبود. فقط در تکایا تعزیه و شبیهخوانی برقرار میشد که مهمتر از همه آن مجالس، تکیهی دولت شاهنشاهی بود. فلذا به امر و دستور جناب آقای سید حسن و تایید شاهنشاه تکایا اوقات شبیه و تعزیه را مبدّل به مجالس تبلیغات نمودند.
به همین جهت مؤسس اساس مجالس تبلیغ و تشکیل منابر تبلیغی در تهران، مرحوم آقا سید حسن واعظ شیرازی شد که کمک و مدد شایانی به مجتهدین و مراجع تقلید گردید.
فلذا مرحوم آقا سید حسن نوشتند به شیراز به والد ماجد خود مرحوم حاج
سید اسماعیل مجتهد از میان فرزندان خود که زیاده از چهل نفر بودند، آقا سید جعفر و آقا سید رضا مجتهد فقیه و حاج سید عباس و آقا سید جواد و آقا سید مهدی و آقا سید مسلم و آقا سید کاظم و آقا سید فتح الله به تهران آمدند.
نظر به تقاضای اهالی قزوین، جنابان آقا سید مهدی و آقا سید مسلم و آقا سید کاظم را جهت تبلیغات بدان صوب روانه نمودند که سادات مجابی الی الحال از نسل آن سه بزرگوار در آنجا معروفاند.
و خود با بقیهی اخوان در تهران، مجالس تبلیغ را تشکیل و پیوسته توسعه دادند. به وسیله محراب و منبر به ترویج شرع انور کوشیدند و بعد از وفات مرحوم آقا سید حسن رضوان الله علیه در سال 1291 قمری ریاست سلسلهی جلیله، حقاً به فرزند ارشد آن بزرگوار مرحوم آقا سید قاسم بحر العلوم (پدر بزرگ داعی) منتقل گردید. چه آنکه لباس زیبای ریاست سلسلهی جلیله در آن زمان میان هزار نفر خاندان بزرگ سادات شیرازی، تنها به اندام آن بزرگوار متناسب و برازنده بود که در زهد و ورع و تقوا مشهور، جامع معقول و منقول، حاوی اصول و فروع، نادرهی زمان و نابغهی دهر در علم و عمل و حسن سیاست معروفیت کامل داشتند.
و از سال 1308 قمری - که مرحوم بحر العلوم به رحمت ایزدی پیوست و در کربلای معلی میان ایوان میرزا موسی وزیر، پشت سر حضرت سیدالشهداء ارواحنا فداه، جنب قبر والد ماجدش مرحوم آقا سید حسن واعظ شیرازی دفن گردید - تا این زمان، ریاست خاندان جلیل با والد ماجد بزرگوارم که حامی شیعه و محیی شریعت، ناصر ملت و دین، مروج احکام سید المرسلین، ثقهْ الاسلام
والمسلمین فرید دهر و وحید عصر، حضرت آقا سید علی اکبر دامت برکاته که از طرف ناصر الدین شاه قاجار به لقب «اشرف الواعظین» ملقب گردیده اختصاص یافته.
و این رادمرد بزرگ که قریب هشتاد سال است، پرچمدار توحید بوده و با کمال شهامت و از خودگذشتگی با قدرت و نفوذ نامتناهی خود در پیشامدهای گوناگون و مخصوصاً حوادث نیم قرن اخیر و دست اندازیهای مختلف روزگار در مقابل اعادی دین و بیگانگان، پیوسته با ثبات قدم و استقامت کامل در ترویج دین مبین مجاهدتها نموده و خدمات شایان تمجید ایشان، در نشر احکام و جلوگیری از منهیات و حفظ ظواهر شریعت مطهره و ابلاغ حقایق و اشاعهی معالم، مورد تصدیق دوست و دشمن بوده، بیانات سحرآمیز و تأثیر کلمات آن بزرگوار اظهر من الشمس و
مورد توجه خاص و عام و علمای اعلام و مراجع تقلید در ازمنهی مختلف بوده است.
مخصوصاً حجج اسلام آیات الله العظام مرحمت و غفران پناه، مراجع تقلید و نوابع روزگار، مرحوم حجت الاسلام حاج میرزا محمد حسن شیرازی بزرگ (مجدّد مذهب سید البشر، علی رأس المأهْ الثالثهْ عشر) و حاج میرزا حبیب الله رشتی و حاج شیخ زین العابدین مازندرانی و حاج میرزا حسین و حاج میرزا خلیل طهرانی و آقا سید محمد کاظم یزدی طباطبایی و حاج شیخ فتح الله شریعت اصفهانی و آقا سید اسماعیل صدر اصفهانی و آقا میرزا محمد تقی شیرازی قدس الله اسرارهم زیاده از حد ابراز لطف و محبت دربارهی آن بزرگوار مرعی داشتند.
بالأخص در این عصر مشعشع که ریاست فرقهی ناجیهی امامیه با فقیه اهلبیت عصمت و طهارت سید الفقهاء والمجتهدین آیت الله فی الارضین نابغهْ الدهر حضرت آقا سید ابوالحسن اصفهانی متع الله المسلمین بطول
بقائه در دار العلم نجف اشرف میباشد، که الحق در علم و فضل و دانشپژوهی و حسن سیاست توانسته است لوای «أنا مدینة العلم وعلی بابها» را در برابر یک دنیا مخالف، بالای کاخ ناسوت بر افرازد. و تا ماورای بحار، احکام اسلام را نشر دهد و سبب ورود جمع کثیری از ارباب ملل و نحل در حوزهی اسلام و مذهب حقه جعفریه گردد.(1)
و نیز استاد الاساتید آیت الله العظمی آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی مد ظلّه العالی که مدیریت با عظمت سازمان مدارس عالیه علوم الهی قم به آن وجود مقدس اختصاص دارد،(2)
زیاده از حد تصور، والدبزرگوارم را مورد توجه و تأیید قرار دادهاند و پیوسته در توقیعات مبارکه با عنوان سیف الاسلام ایشان را مخاطب ساختهاند. برای آنکه مشاهده مینمایند که با نیروی خللناپذیر شمشیر برنده زبان و نیش خامه و بنان، کاخ کفر و الحاد و زندقه و فساد را خراب میکند و از جهاد در راه دین و فداکاری در اعلای کلمتین و نشر احکام و بسط مذهب حقه، خودداری ننموده و با نفوذ و قدرت خداداد، آنی از قلع و قمع ملحدین و
1) در نهم ماه ذی الحجه 1365 قمری در کاظمین در سن 88 سالگی پس از سی سال ریاست و زعامت مسلمین جهان به رحمت ایزدی پیوست و با تشییع جنازه عمومی عجیبی که بعد از مرحوم شیخ مفید اعلی الله مقامه نظیر نداشته، به نجف اشرف حمل و در حجرهی جنب در صحن، مقابل ایوان طلا به آرامگاه ابدی سپرده شد رضوان الله علیه. (مؤلف)
2) در هفدهم ذی القعده 1355 قمری در قم به رحمت ایزدی پیوست و در مدرس بالای سر دفن گردید رحمهْ الله علیه. (مؤلف)
نابود کردن مرامهای مسموم مخالفین اسلام، آسوده ننشسته و علیرغم اعادی داخلی و خارجی که برای محو و جلوگیری از مقاصد حق ایشان کوشا بودند، بر اریکهی عزت الهی برقرار و دائماً دین و ملت اسلام را عموماً و مذهب حقهی جعفری را خصوصاً حامی و خدمتگزار بوده و میباشند.(1)
خلاصه الی الحال، این سلسلهی جلیله در تهران و اطراف به نام سادات شیرازی و عابدی و مجابی در خدمتگزاری به شرع و شریعت برقرار بوده و با مجاهدتهای طاقتفرسا انجام وظیفه نموده و در مقابل کارشکنیها و تهمتهای مخالفین، ثابت بوده و از بوتهی امتحان به خوبی بیرون آمدند.
چرا از خامه بوی عود و مشک عنبرین آمد
یقین در وصف گلزار امام هفتمین آمد
شهی کش چرخ از بهر رکوعش تا ابد شد خم
مهی کز فرش تا عرشش به تسخیر نگین آمد
محمد عابد آن نسل بلافصل شه کاظم
که عصر خود چو جدش شاه زین العابدین آمد
1) در 21 شهر شعبان سال 1351 قمری در سن 83 سالگی در کرمانشاهان به رحمت ایزدی پیوست. بعد از سه روز تعطیل عمومی جنازهی آن مرحوم به اتفاق خود داعی حمل به عتبات عالیات [گردید] و با تشییع عموم طبقات اهالی کربلا از علمای اعلام و تجار و اصناف و دستجات ملی در رواق مطهر پشت سر حضرت سیدالشهداء ارواحنا فداه (جنب قبر جد بزرگوارش سید ابراهیم مجاب، پهلوی درب مقبره سلاطین قاجار) به آرامگاه ابدی قرار گرفت. (مؤلف)
حریم او به شیراز ار پناه دردمندان شد
نگر کحل البصر خاکش به چشم زائرین آمد
هزار افزون گذشته گر ز سال رحلتش، نسلش
پی ترویج دین مأمور ربّ العالمین آمد
از آن تاریخ فرزندان او سادات شیرازی
علمداران اسلامی یکایک در زمین آمد
به هر دور از تشیع یا تسنّن هر یکی از جان
نهان و آشکارا در پی تبلیغ دین آمد
زمان بگذشت تا شد فتحعلی شه خسرو ایران
به شیرازش نظر از مهر چشم دوربین آمد
بدید آنجاست یک اختر ز برج زهرهی زهراء
مجابی واعظ آن درّ درخشان ثمین آمد
بُد او سید حسن فرزند آن علامهی عظمی
که اسماعیل نام آن فقیه المسلمین آمد
شهش تهران طلب بنمود کز درک حضور وی
برد فیضی که از دربار ربّ العالمین آمد
سپس کوشید بر ترویج دین جدّ پاک خود
به تعظیم شعائر گوئیا حصنی حصین آمد
ز آثارش یکی تأسیس منبر شد در این تهران
شبیه و تکیهها تبدیل وعظ واعظین آمد
پس از او قرّهْ العینش که بُد ار شد به فرزندان
چو سید قاسم بحر العلومش جانشین آمد
بُدی او جامع المعقول والمنقول آن بحری
که علمش رشحهای از علم میرمتقین آمد
ز بعدش پرچم منبر مهین سید علی اکبر
گرفت از باب و اشرف ز اولین تا آخرین آمد
رئیس خاندان پاک آن سادات شیرازی
به رزم دشمنان چون ذوالفقار آتشین آمد
به عصر وی اعادی را نه جرئت بر تظاهر شد
جلوگیری زمنهیاتش از حقّ آفرین شد
پی ترویج دین اقدس جدّ مُنیر خود
ز جان کوشا به صبح و شام با عزمی متین آمد
بگفتا عارف یک دل به تاریخ وفات او
بر اشرف نک بیا احسان نجزی المحسنین آمد
این بود مختصری از مفصل حالات و شرح زندگانی این سلسلهی جلیله که سؤال فرمودید چرا به ایران آمدند و برای چه آمدند که به طور خلاصه عرض نمودم.
هدف و مقصد این خاندان جلیل از زمان جناب سید امیر محمد عابد و سید ابراهیم مجاب (فرزندان امام کاظم موسی بن جعفر‘) که تقریباً هزار و صد سال میشود، خدمتگزار به دین و شریعت اسلام بوده و با در نظر گرفتن آیه 39 سوره 33 (احزاب):
الّذِینَ یُبَلّغُونَ رِسَالاَتِ اللهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلّا اللهَ وَکَفَی بِاللهِ حَسِیباً. «آن کسانی که میرسانند پیغامهای خدای را بدون کتمان و از او میترسند و نمیترسند از احدی مگر از خدای تعالی، پس ذات پروردگار کفایت کننده است مقاصد ترسندگان از او را.»
بر مسند تبلیغات برقرار [بوده] و بدون ترس و خوف با ثبات و استقامت
کامل و اتکای به حق، خلفاً عن سلف انجام وظیفه دادهاند.
«مذاکرات که به اینجا رسید، آقا سید عبدالحی به ساعت نظر کرده، فرمودند خیلی از شب گذشته، چنانچه اجازه فرمایید بقیهی صحبتها بماند برای فردا شب ان شاء الله زودتر میآییم که وقت بیشتری برای صحبت داشته باشیم. داعی با تبسم و روی باز موافقت نموده، بعد از صرف چای و تنقل از اقسام تنقلات هندی برخاستند، با صمیمیت و وداد آنان را بدرقه نمودیم».
موضوعات کلی مورد بحث:
· پیدایش شیعه
· علت تشیع ایرانیان
· غلات، شیعه نیستند
· وجوب صلوات بر آل پیامبر
«بعد از مغرب آقایان ورود نمودند. همان اشخاص دیشب به علاوه چند نفری از محترمین که بعداً معلوم شد از تجّار و ملاّکین بودند. پس از تعارفات و صرف چای آقای حافظ افتتاح کلام نمودند».
حافظ: قبله صاحب! راستی بدون تملّق، از مجلس دیشب خاطرات شیرینی با خود بردیم. از خدمت شما که مرخّص شدیم در تمام راه با همراهان صحبت شما در بین بود. واقعاً جاذبهی شما به قدری قوی است که همهی ما را مجذوب صورت و سیرت خود قرار دادید.
کمتر اتفاق میافتد در اشخاص که واجد حسن صورت و سیرت توأماً باشند، اشهد انک ابن رسول الله حقاً. مخصوصاً امروز صبح که به کتابخانه رفتم چند جلدی از کتب انساب وتاریخ مخصوصاً هزار مزار و آثار عجم را در انساب سادات جلیل القدر مطالعه و در اطراف فرمایشات دیشب شما دقت نمودم، واقعاً حظّ کردم و لذت بردم و حقیقتاً غبطه خوردم به این نسب شریف و مدتی در فکر بودم. در پایان افکار خود خیلی متأثر و متألم گردیدم که شخص شریف صحیح النسبی مانند جنابعالی با این حسن صورت و سیرت چرا بایستی تحت تأثیر عادات سخیفهی گذشتگان قرار گرفته و از طریقهی ثابتهی اجداد
بزرگوارتان منحرف شده و رویهی سیاسی ایرانیان مجوس را بپذیرید.
داعی: اولاً از حسن ظن و نظر لطف جنابعالی ممنون و متشکرم و بدون شکسته نفسی واقعاً، آن ذرهای که در حساب ناید من هستم.
ثانیاً چند جمله مخلوط به هم و مبهم فرمودید که دعاگو نفهمیدم هدف و مقصدتان چیست، متمنّی است جملات را تفکیکاً بیان فرمایید تا اصل حقیقت آشکار شود.
عادات سخیفه گذشتگان کدام است. طریقهی
ثابتهی اجداد بزرگوارم که داعی از آن رویگردان شدهام چه چیز است و رویه سیاسی ایرانیان را که پیروی نمودهام چیست؟
حافظ: مرادم از عادات سخیفهی گذشتگان، تأسیسات و عقاید و بدعتهایی است که به دست بیگانگان یهود، داخل در دین حنیف اسلام شده.
داعی: ممکن است لطفاً توضیح بیشتری بدهید که معلوم شود آن بدعتها کدام است که دعاگو پیروی نمودهام.
حافظ: البته خاطر عالی به خوبی مسبوق است به شهادت تاریخ که بعد از گذشتن هر یک از انبیای بزرگ، اعادی در اصل آن دین که کتاب مقدس آنها بود، مانند تورات و انجیل دست پیدا نمودند و به واسطهی تحریفات بسیار، آن دین را ضایع و از درجهی اعتبار ساقط نمودند.
ولی در اسلام به واسطه محکم بودن قرآن حکیم چون آن قدرت را پیدا نکردند، لذاعدهای از یهودیها که همیشه حیال و مکّار بودهاند و تاریخ زندگانی
آنها پیوسته لکهدار به حیله و تزویر بوده است، مانند «عبدالله بن سباء صنعائی» و «کعب الاحبار» و «وهب بن منبه» و دیگران که اسلام آوردند و بنای سمپاشی را گذاردند، عقاید باطلی را با رأی و عقیدهی خود توأم با نام گفتار پیغمبرصلی الله علیه وآله در میان مسلمانان انتشار دادند.
خلیفه سوم «عثمان بن عفان (رضی الله عنه)» آنها را تعقیب نمود. از ترس خلیفه فرار نموده و مصر را مرکزگاه خود قرار دادند. کمکم جمعی از عوام را فریب داده، اتباعی پیدا نمودند و حزبی تشکیل دادند به نام «شیعه» و علی رغم خلیفه عثمان، علی را به امامت و خلافت معرفی نمودند و احادیثی بر له(1)مرام ساختگی خود، جعل کردند به این معنی که پیغمبر علی را خلیفه و امام قرار داده.
در اثر قیام این حزب خونهای بسیار ریخته شد، تا عاقبت منجر به قتل خلیفه عثمان مظلوم و نصب علی بر مسند خلافت گردید. جماعتی هم که از عثمان دلتنگیهایی داشتند اطراف علی را گرفتند.
از آن زمان حزب شیعه سر و صورتی به خود گرفت، ولی در دورهی خلافت بنیامیه و کشتار آل علی و دوستان آن جناب، این حزب ظاهراً در محاق افتاد.
ولی افرادی مانند سلمان فارسی و ابیذر غفاری و عمار یاسر، جدّاً بر له علی کرّم الله وجهه تبلیغات مینمودند - که روح علی قطعاً از آن نوع تبلیغات بیزار بود - تا در زمان خلافت هارون الرشید و مخصوصاً فرزندش مأمون الرشید عباسی که به دست ایرانیان بر برادرش محمد امین غالب آمد و مسند خلافتش
1) یعنی: بر تأیید.
محکم گردید، شروع کردند به تقویت نمودن از علی بن ابی طالب و علی را بناحق بر خلفای راشدین تفضیل دادن!
ایرانیان هم چون با عربها بد بودند، به واسطهی آنکه مملکتشان به دست قدرت اعراب اشغال گردیده و استقلالشان از میان رفته بود، در پی بهانهای بودند که طریقهای پیدا کنند به نام دین تا در مقابل اعراب قیام نمایند. لذا این رویهی ناحق را پسندیده و پیروی نمودند، بلکه در اطراف این حزب (شیعه) هیاهویی بر پا نمودند، تا در دورهی دیالمه تقویت شدند و در سلطنت با اقتدار صفویه رسمیت پیدا نمودند؛ یعنی حزب «شیعه» به نام مذهب رسمی معرفی شدند و ایرانیان مجوس هم الی الحال از روی سیاست، مذهب خود را شیعه مینامند.
پس مذهب شیعه مذهبی است سیاسی و حادث؛ و ابداع او به دست عبدالله بن سباء یهودی بوده، و الاّ سابقاً در اسلام نامی از شیعه نبوده و جد بزرگوار شما نبی اکرم صلی الله علیه وآله قطعاً از این نام بیزار است؛ زیرا بر خلاف میل او قدم به این راه برداشته شده است و فی الحقیقه میتوان گفت شیعه شعبهای از مذهب یهود و عقاید آنها میباشد!
به همین جهت من تعجب میکنم که مانند شما شخص شریف با این نسب پاک چرا باید روی عادت و تقلید اسلاف، بدون دلیل و برهان، طریقهی جد بزرگوارتان دین پاک اسلام را بگذارید و رویهی یهودی بدعت گذاری را پیروی نمایید، در صورتی که شما اولی و أحقّید که جداً پیرو قرآن و سنت جدتان رسول خداصلی الله علیه وآله باشید.
«دیدم اهل مجلس و مؤمنین با شرف هندی مخصوصاً قزلباشهای با غیرت
پر حرارت که از متنفّذین شیعیان هندوستان میباشند، از بیانات جناب حافظ بسیار عصبانی و رنگهای آنها پریده گردید. داعی قدری آنها را نصیحت نموده و با امر به صبر و حوصله و تحمل گفتم در ایران ضرب المثل است که میگویند شاهنامه آخرش خوش است، صبر کن؛ الصبر مفتاح الفرج. آنگاه در جواب جناب حافظ گفتم».
داعی: از شخص عالمی مانند شما بعید بودکه استشهاد نمایید به کلمات ساختگی خرافی موهوم بیاصل که ابداً پایه و اساس متینی ندارد، مگر اشاعهی منافقین خوارج و اعادی متعصب نواصب و اموی ها و تبعیت عوام بدون تحقیق و دلیل و برهان.
اینک اگر اجازه بفرمایید برای روشن شدن مطلب، جواب بیانات بیاساس شما را اختصاراً به اقتضای وقت مجلس بدهم، تا حل معما گردیده و کشف حقیقت گردد.
حافظ: بفرمایید برای استماع فرمایشات شما حاضر و سراپا گوشیم.
داعی: اولاً جناب عالی دو امر کاملاً متباین را با هم مخلوط نمودید. اگر عبدالله بن سباء یهودی منافق ملعون که در اخبار شیعه مذمت بسیاری از او شده و در شمار منافقین و ملاعین معرفی گردیده، چند روزی به نام دوستی علی علیه السّلام که محبوبیت عمومی داشته، متظاهر گردیده، چه مربوط است به نام شیعهی امامیه. اگر گرگی به لباس میش و یا دزدی به لباس روحانیت و اهل علم در منبر ومحراب جلوه کند و زیانهایی از طرف او به اسلام و مسلمین برسد، شما باید
به اصل علم و روحانیت بدبین شوید و تمام اهل علم را دزد و بازیگر بخوانید؟
واقعاً از انصاف دور شدید که مذهب پاک شیعه را به حساب عبدالله بن سباء ملعون در آوردید. خیلی تعجبآور است که مذهب حق شیعه را تخفیف داده، به نام حزب سیاسی نامیدید و از آثار عبدالله بن سباء ملعون و بدع او در زمان عثمان دانستید.
حقاً خیلی خطا رفتید؛ زیرا که شیعه حزب نبوده، بلکه مذهب و طریقهی حق بوده [و] زمان خلافت عثمان حادث نگردیده، بلکه در زمان خود خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله و به دستور و گفتار خود آن حضرت شایع گردیده(1)
اگر شما به کلمات مجعولهی خوارج عامه و نواصب استشهاد میکنید، ولی داعی به آیات قرآن مجید و اخبار معتبرهی خودتان استشهادمینمایم، تا حق از باطل تمیز داده شود. و من باب تذکر عرض میکنم همیشه در گفتار و کردارتان دقیق شوید که بعد از کشف حقیقت اسباب خجلت نشود.
چنانچه اجازه فرمایید و بیانات دعاگو مُکره طبع شما نیست، جواب فرمایشاتتان را بدهم تا معلوم شود مطلب غیر از این است که شما فرمودید.
حافظ: البته بفرمایید، اصل تأسیس این مجلس و حضور ما برای همین است که کشف حقایق و رفع شبهات گردد. قطعاً رنجش و کراهتی از بیانات برهانی نداریم.
داعی: البته آقایان میدانید که شیعه لغهْ به معنای پیرو است. شیعهْ الرجل،
1) .
پیروان و یاری دهندگان مردند و فیروزآبادی که از اکابر علمای شماست در «قاموس اللغه»(1)گوید:
«وقد غلب هذا الاسم علی من یتولی علیاً واهل بیته، حتی صار اسماً لهم خاصاً».
غالب شده است اسم شیعه بر هر کس که دوست بدارد علی علیه السّلام و اهل بیت او را تا آنکه گشته است شیعه مخصوصاً اسم از برای ایشان.
عین همین معنی را ابن اثیر در «نهایهْ اللغه»(2)بیان نموده است.
ولی اشتباهی که شما نمودید، عمداً یا سهواً یا به واسطه عدم احاطه بر تفاسیر و اخبار و واقع شدن تحت تأثیر گفتار اسلاف، بدون دلیل و برهان فرمودید: لفظ شیعه و اطلاق آن بر پیروان علی و اهل بیت رسالت علیه السّلام از زمان عثمان پیدا شده و واضع آن عبدالله بن سباء یهودی بوده، و حال آنکه این طور نیست، بلکه طبق اخبار معتبرهی مندرجه در کتب و تفاسیر خودتان، شیعهی اصطلاحی به معنای پیرو علی بن ابی طالب علیه السّلام از زمان خود خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله بوده. و واضع لفظ شیعه برپیروان علی علیه السّلام بر خلاف فرموده شما، شخص خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله بوده و این کلمه بر زبان خود صاحب وحی جاری شده؛ - همان پیغمبری که خداند در آیه 3 از سوره 53 (النجم) درباره او فرموده:
وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلّا وَحْیٌ یُوحَی. «هرگز به هوای نفس خود سخن نمیگوید. سخن او هیچ غیر وحی خدا
نیست.»
و اتباع و پیروان علی علیه السّلام را شیعه و رستگار و ناجی نامیده است.
حافظ: در کجا همچو چیزی هست که ما تا به حال ندیدهایم.
داعی: شما ندیدهاید یا نخواستهاید ببینید، یا دیدهاید و صلاح مقام خود را در اعتراف به حقیقت نمیدانید و یا ملاحظه اتباع و مریدان خود را مینمایید.
ولی ما دیدهایم و حقپوشی را هم صلاح دین و دنیای خود نمیدانیم، برای آنکه خداوند متعال در دو آیه از قرآن مجید صریحاً کتمان کنندگان حق را ملعون و اهل آتش خوانده
است:
اول در آیه 159 از سوره 2 (بقره) فرموده:
إِنّ الّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَیّنَاتِ وَالْهُدَی مِن بَعْدِ مَا بَیّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتَابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللّاعِنُونَ. «آن کسانی که آیات واضحهای که برای هدایت خلق فرستادیم کتمان نموده و بعد از آنکه برای هدایت مردم در کتاب بیان کردیم، پنهان داشتند خدا و تمام جن و انس و ملائکه آنها را لعن میکنند.»
دوم در آیه 174 همان سوره فرموده:
إِنّ الّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلَ اللهُ مِنَ الْکِتَابِ وَیَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ مَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلّا النّارَ وَلاَ یُکَلّمُهُمُ اللهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلاَ یُزَکّیهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ. «آن کسانی که پنهان داشتند و کتمان نمودند آیاتی را که نازل نمودیم از کتاب آسمانی و آنها را به بهای اندک فروختند، جز آتش جهنم نصیب آنها نباشد و در قیامت، خدا (از خشم) با آنها سخن نگوید و از پلیدی
عصیان پاک نگردند و آنان را عذاب دردناک خواهد بود.»
حافظ: آیات شریفه حق است و البته اگرکسی کتمان حق بنماید مشمول همین آیات میباشد، ولی ما تاکنون حقی را نشناختهایم که کتمان بنماییم و البته بعد از معرفت هر حقی اگر کتمان بنماییم، ما هم در حکم همین آیات خواهیم بود و امیدواریم که هیچوقت در حکم آیات قرار نگیریم.
داعی: اینک به لطف و عنایت خداوند منّان و توجهات خاصهی خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله تا آنجا که مقدور داعی میباشد، حق را که اظهر من الشمس است، از زیر پرده استتار بیرون میآورم و بر برادران عزیزم (اشاره به اهل تسنن حاضر در مجلس) ظاهر میکنم. امیدوارم آیتین شریفتین پیوسته در مقابل روی ما باشد. نکند خدای نکرده عادت و تعصب غالب آید و کتمان حقی بشود.
حافظ: خدا را شاهد میگیرم هر ساعتی که حقی بر من ظاهر شود جدال نمینمایم، چون جنابعالی با حقیر معاشرت ننمودهاید و از اخلاقم آگاهی ندارید، به قدری جدی هستم و سعی میکنم که بر هوای نفس غالب آیم وهرگاه شما دیدید که حقیر در مقابل بیانی ساکت شدم بدانید که در آن موضوع کاملاً روشن شدهام. اگر راهی هم برای مجادله و مغلطه و غلبه در مطالب داشته باشم جدال نمیکنم و اگر در جدال بر آمدم قطعاً مشمول همین دو آیه خواهم بود.
الحال حاضر برای استماع بیانات حق هستم. امید است خداوند ما و شما را راهنمای حق گرداند.
داعی: حافظ ابو نعیم اصفهانی (احمد بن عبدالله) - که از اجلهی علمای عظام
و محدثین فخام و محققین کرام شما میباشد که ابن خلکان در وفیات الاعیان تعریف او را کرده است که از اکابر حفاظ ثقات و اعلم محدثین است و مجلدات عشره کتاب «حلیهْ الاولیاء» او از احسن کتب است. و صلاح الدین خلیل بن ایبک الصفدی در «وافی بالوفیات» دربارهی او گوید: تاج المحدثین حافظ ابو نعیم که امام در علم و زهد و دیانت بوده و در نقل و فهم روایات و قوهی حفظ و درایت مقام عالی اعلا داشته و از مصنفات بسیار زیبای او ده جلد «حلیهْ الاولیاء» میباشد که مستخرج از صحیحین است که علاوه بر احادیث بخاری و مسلم احادیث بسیاری نقل نموده، کانّه به گوش خود شنیده. و محمد بن عبدالله الخطیب در جال «مشکوهْ المصابیح» در تعریف او گوید: هو من مشایخ الحدیث الثقاة المعمول بحدیثهم المرجوع إلی قولهم کبیر القدر وله من العمر ستّ وتسعون سنه. خلاصه یک همچو عالم حافظ محدث نود و شش سالهای - که محل وثوق و مفخر علمای شماست - در کتاب معتبرش «حلیه الاولیاء»(1)
روایت میکند به اسناد خودش از ابن عباس (حبر امت) که چون نازل شد آیه 7 و 8 از سوره 98 (البینه):
إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیّةِ * جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبّهمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ. «آنان که ایمان آوردهاند و نیکوکار شدند به حقیقت بهترین اهل عالماند. پاداش آنها نزد خدا باغهای بهشت عدن است که نهرها زیر درختانش
1) تا آنجا که ما جست و جو کردیم، حدیث یادشده را در حلیهْ الاولیاء نیافتیم، لکن ابو نعیم اصفهانی کتاب دیگری دارد به نام «ما نزل من القرآن فی علی» که این حدیث با همین الفاظ در آن کتاب، صفحه 274، ذیل آیه 7 سوره بینه آمده است.
جاری است و در آن بهشت ابد جاودان متنعماند و خدا از آنها خشنود و آنها هم از خدا راضی و خشنودند.»
رسول اکرم صلی الله علیه وآله خطاب کرد به علی بن ابی طالب و فرمود:
«یا علی هو أنت وشیعتک، تأتی أنت وشیعتک یوم القیامة راضین مرضیّین.»
یا علی مراد از خیر البریه در آیه شریفه تویی و شیعیان تو. روز قیامت تو و شیعیان تو بیایید در حالتی که خداوند از شما راضی [است] و شما هم از خداوند راضی و خشنود باشید.
ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمی در فصل هفدهم «مناقب»(1)
و حاکم ابوالقاسم عبیدالله بن عبدالله الحسکانی - که از فحول اعلام مفسرین بزرگ شماست - در کتاب «شواهد التنزیل فی قواعد التفصیل»(2)
و محمد بن یوسف گنجی شافعی در صفحه 119 «کفایهْ الطالب»(3)
و سبط ابن جوزی در صفحه 31 «تذکرهْ خواص الامهْ فی معرفهْ الأئمه»(4)
آنچه سبط ابن جوزی در تذکره نقل کرده است گرچه در لفظ با آنچه مؤلف به او نسبت داده متفاوت است، لکن آنچه از حدیث استفاده میشود کاملا مطلب مورد بحث را ثابت میکند.
و نیز سیوطی در الدرّ المنثور، 6/643، و آلوسی در روح المعانی، 15/432، ذیل آیه 7 سورهی بینه، به حذف اسناد و با اختلاف اندکی در بعضی از الفاظ همین حدیث را نقل کردهاند.
(به حذف آیه) و منذر بن محمد بن1) «عن یزید بن شراحیل الانصاری - کاتب علی علیه السّلام - قال: سمعت علیاًعلیه السّلام یقول: حدثنی رسول الله صلی الله علیه وآله وانا مسنده إلی صدری فقال: أی علیّ ألم تسمع قول الله تعالی: إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیّةِ * جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبّهمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أنت وشیعتک وموعدی وموعدکم الحوض إذا جثت الامم للحساب تدعون غراً محجّلین». مناقب خوارزمی، ص265، ح 247، فصل 17.
2) شواهد التنزیل، حسکانی، 2/459، ح 1125، ذیل آیه 7 سورهی بینه.
3) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص246، باب 62.
4) تذکرهْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص56، باب 2. ذیل عنوان حدیث فی شیعته علیه السّلام ابن جوزی این حدیث را نقل میکند: «عن ابی سعید الخدری قال: نظر النبی صلی الله علیه وآله الی علی بن ابی طالب فقال: هذا وشیعته هم الفائزون یوم القیامة».
منذر و مخصوصاً حاکم روایت نموده که حاکم ابو عبدالله حافظ - که از اکابر علمای شما میباشد - خبر داد ما را با اسناد مرفوع به یزید بن شراحیل انصاری کاتب حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب کرّم الله وجهه که گفت شنیدم از آن حضرت فرمود: وقت رحلت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله پشت مبارکش به سینهی من بود، فرمودند:
«یا علی الم تسمع قول الله تعالی: إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیّةِ - الخ - هم شیعتک وموعدی وموعدکم الحوض إذا اجتمعت الأمم للحساب تدعون غراً محجلین.»
یا علی، آیا نشنیدهای آیه شریفه را (صاحبان اعمال صالحه و خیر البریه)ایشاناند شیعیان تو و وعدهگاه من و شما کنار حوض کوثر خواهد بود در وقتی که جمع شوند خلایق برای حساب، شما را بخوانند و شما سفید رویان باشید و شما را آن روز غر محجلین ندا کنند؛ یعنی پیشوای سفید رویان.
و نیز جلال الدین سیوطی - که از مفاخر علمای شماست و در قرن نهم هجری، او را مجدد طریقهی سنت و جماعت دانستهاند چنانچه صاحب فتح المقال نوشته - در تفسیر خود «درّ المنثور فی کتاب الله بالمأثور»(1)
و نیز شوکانی در فتح القدیر، 5/477، ذیل همان آیه، این حدیث را با همین الفاظ نقل کرده است.
از ابوالقاسم1) «عن جابر بن عبدالله قال: کنا عند النبی صلی الله علیه وآله فأقبل علیه، فقال النبی صلی الله علیه وآله: والّذی نفسی بیده ان هذا وشیعته لهم الفائزون یوم القیامة ونزلت {إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیّةِ} فکان أصحاب النبی صلی الله علیه وآله إذا أقبل علیّ قالوا: جاء خیر البریّة». الدرّ المنثور، سیوطی، 6/643، ذیل آیه 7 سوره بینه.
علی بن الحسن، معروف به ابن عساکر دمشقی - که از فضلای دهر و محل وثوق رجال علمای شما میباشد، چنانچه ابن خلکان در «وفیات الاعیان» و ذهبی در «تذکرهْ الحفاظ» و خوارزمی در رجال «مسند ابی حنیفه» و در «طبقات شافعیه» و حافظ ابو سعید در «تاریخ» خود او را تعریف و توثیق نمودهاند که ابن عساکر، فخر شافعیه و در زمان خود، امام اهل حدیث بوده، کثیر العلم و غریز الفضل ثقه و با تقوا و در سال 550 هجری در میان علمای سنت و جماعت علم بوده. - از جابر بن عبدالله انصاری که از کبار صحابه خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله بوده، نقل مینماید که گفت: در خدمت رسول اکرم صلی الله علیه وآله بودیم که علی بن ابی طالب علیه السّلام وارد شد، پیغمبر فرمود:
«والّذی نفسی بیده انّ هذا وشیعته لهم الفائزون یوم القیامة، فنزل إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیّةِ.»
قسم به کسی که جان من در قبضه قدرت اوست این مرد (اشاره به علی علیه السّلام) و شیعه او روز قیامت رستگاراناند. آنگاه آیه مذکوره نازل گردید.
و نیز در همان «تفسیر»(1)از ابن عدی از ابن عباس (حبر امت) روایت نموده که چون آیهی مذکور نازل گردید، رسول اکرم صلی الله علیه وآله به امیرالمؤمنین علی علیه السّلام فرمود:
1) «واخرج ابن عدی عن ابن عباس قال: لما نزلت {إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیّةِ} قال رسول الله صلی الله علیه وآله لعلی: هو أنت وشیعتک یوم القیامة راضین مرضیّین». الدرّ المنثور، سیوطی، 6/643، ذیل آیه 7 سورهی بینه.
«تأتی أنت وشیعتک یوم القیامة راضین مرضیّین.»
میآیی تو و شیعیان تو روز قیامت در حالی که از خداوند راضی [باشید] و خداوند از شما راضی باشد.
و در فصل نهم «مناقب» خوارزمی(1)
همچنین ابن عساکر در تاریخ دمشق، 42/371، ترجمه شماره 4933، شرح حال علی بن ابی طالب؛ حموینی در فرائد السمطین، 1/156، ح 118، سمط اول، باب 31؛ و حسکانی در شواهد التنزیل، 2/467 - 473، ح 1139 - 1148، ذیل آیه 7 سوره بینه، این حدیث را با اسناد مختلف و با اختلاف کمی در بعضی از الفاظ نقل کردهاند.
مسنداًاز جابر بن عبدالله نقل نموده که گفت: خدمت رسول خدا بودیم، علی علیه السّلام رو به ما آمد، حضرت فرمود:
«قد اتاکم اخی».
یعنی رو به شما آمد برادر من (علی).
آنگاه ملتفت شد به سمت کعبه و دست علی را گرفت و فرمود:
«والّذی نفسی بیده إنّ هذا وشیعته هم الفائزون یوم القیامة.»
[قسم] به آن خدایی که جان من در دست اوست این علی و شیعیان او رستگاراناند روز قیامت.
سپس فرمود: این علی اول از همه شما ایمان آورد و باوفاترین شماها میباشد به عهد خدا و عادلترین شماهاست در میان رعیت و تقسیم کنندهتر از همه شما
1) «عن جابر قال: کنّا عند النبی صلی الله علیه وآله وأقبل علی بن أبی طالب علیه السّلام فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: قد أتاکم أخی، ثم التفت إلی الکعبة فضربها بیده ثم قال: والّذی نفسی بیده إنّ هذا وشیعته هم الفائزون یوم القیامة، ثم قال: إنّه أولکم ایماناً معی وأوفاکم بعهد الله تعالی وأقومکم بأمر الله وأعدلکم فی الرعیة وأقسمکم بالسویة وأعظمکم عند الله مزیّة. قال: ونزلت فیه {إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیّةِ} قال: فکان أصحاب النبی صلی الله علیه وآله إذا أقبل علی علیه السّلام قالوا: قد جاء خیر البریّة». مناقب خوارزمی، ص111، ح 120، فصل 9.
بالسویه و مرتبهاش از همه شماها در نزد پروردگار بزرگتر است. در همان وقت آیه مذکوره نازل گردید. از آن به بعد هرگاه علی در میان قومی ظاهر میشد اصحاب پیغمبر میگفتند: جاء خیر البریه؛ یعنی آمد بهترین مردم. و نیز ابن حجر در «صواعق»(1)
نکته قابل توجه این است که ابن حجر به دلیل تعصب و عنادی که با مذهب حقه شیعه دارد، پس از نقل این حدیث میگوید: فیه کذّاب. در حالی که با مراجعه به سایر کتب معتبر اهل تسنن در مییابیم که بزرگانی همچون طبرانی، حاکم حسکانی، متقی هندی، ابن اثیر، ابن منظور، ابن صبّاغ مالکی، سمهودی و دیگران این حدیث را نقل کرده و هیچگونه ایرادی نسبت به آن بیان نکردهاند که در جای خود به مدرک دقیق آن اشاره خواهیم کرد. به علاوه، اگر به نظر ابن حجر در طریق این حدیث، شخص کذاب وجود دارد، چرا نام او را بیان نکرده تا از جهت رجالی بررسی شود. پرواضح است که به صرف یک ادعا نمیشود حدیثی را که عدهای از بزرگان اهل تسنن آن را تکذیب نکردهاند، کذب دانست.
و ابن اثیر در جلدسوم «نهایه»(2)
گرچه این حدیث و حدیثی که از صواعق نقل کردیم با آنچه مؤلف ادعا کرده در الفاظ متفاوت است، لکن از نظر معنی و مفهوم، مطلب مورد بحث را کاملاً اثبات میکند.
همین خبر را در نزول آیه شریفه نقل نمودهاند.
و نیز ابن حجر در باب 11 «صواعق»(3)
ابن حجر حدیث را با اختلاف اندکی در الفاظ نقل کرده است.
از حافظ جمال الدین محمد بن یوسف زرندی مدنی - که از فحول فقهاء و علمای شما میباشد - نقل نموده که1) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص161، باب 11، فصل 1، آیه 11، ابن حجر این حدیث را نقل کرده است: «اخرج الحافظ جمال الدین الذرندی عن ابن عباس رضی الله عنهما أن هذه الآیة لما نزلت قال صلی الله علیه وآله لعلی: هو أنت وشیعتک، تأتی أنت وشیعتک یوم القیامة راضین مرضیّین ویأتی عدوک غضابا مقمحین، قال: ومن عدوّی؟ قال: من تبرأ منک ولعنک».
2) النهایه، ابن اثیر، 4/106، ذیل لغت قمح این حدیث را نقل میکند: «فی حدیث علی قال له النبی صلی الله علیه وآله: ستقدم علی الله أنت وشیعتک راضین مرضیّین ویقدم علیه عدوّک غضاباً مقمحین».
3) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص161، باب 11، فصل 1، آیه 11.
چون آیه مذکوره نازل گردید، رسول اکرم صلی الله علیه وآله به علی علیه السّلام فرمود:
«یا علی أنت وشیعتک خیر البریّة تاتی یوم القیامة أنت وشیعتک راضین مرضیّین ویاتی عدوّک غضباناً مقمحین. فقال: من عدوّی؟ قال: من تبرّأ منک ولعنک.»
یا علی تو و شیعیان تو خیر البریه هستید. میآیید روز قیامت تو و شیعیان تو در حالتی که از خدا راضی [هستید] و خدا هم از شما راضی است و میآیند دشمنان تو خشمناک، دستهایشان به گردنشان بسته میباشد. پس امیرالمؤمنین عرض کرد: کیست دشمن من، فرمود: کسی که بیزاری میجوید از تو و لعن مینماید تو را.
و نیز علامه سمهودی در «جواهر العقدین»(1)نقلاً از حافظ جمال الدین زرندی مدنی و نور الدین علی بن محمد بن احمد مالکی مکی مشهور به ابن صبّاغ که از اکابر علماء و فحول فقهای شماست - در صفحه 122 «فهول المهمه»(2)
همچنین حاکم حسکانی در شواهد التنزیل، 2/460، ح 1126، ذیل آیه 7 سوره بینه؛ ابن اثیر در النهایه، 4/106، لغت قمح؛ و ابن منظور در شواهد التنزیل، 2/460، ح 1126، ذیل آیه 7 سوره بینه؛ ابن اثیر در النهایه، 4/106، لغت قمح؛ و ابن منظور در لسان العرب، 11/298، لغت قمح، این حدیث را با اسناد مختلف نقل کردهاند.
و نیز طبرانی در معجم الأوسط، 4/555، ح 3946، احادیث علی بن سعید رازی؛ و متقی هندی در کنز العمال، 13/156، ح 36483، کتاب الفضائل، بعد از باب 10، فضائل علی، حدیث را اینگونه نقل کردهاند: «عن عبد الله بن یحیی ان علیاً أتی یوم البصرة بذهب وفضة فقال: أبیضیّ وأصفری غرّی غیری غرّی اهل الشام غدا إذا ظهروا علیک فشقّ قوله ذلک علی الناس، فذکر ذلک له فأذّن فی الناس فدخلوا علیه فقال: ان خلیلی صلّی الله علیه وسلّم قال: یا علی انک ستقدم علی الناس وشیعتک راضین مرضیّین ویقوم علیک عدوّک غضاباً مقمحین، ثم جمع علیّ یده إلی عنقه یریهم الاقماح».
از ابن عباس نقل مینمایند که چون آیه مذکوره نازل شد، رسول اکرم
به علی علیه السّلام فرمود:
«هو أنت وشیعتک تاتی یوم القیامة أنت وهم راضین مرضیّین ویأتی اعداؤک غضباناً مقمحین.»
یعنی آن خیر البریه تو و شیعیان توهستید، میآیید روز قیامت تو و آنها در حالی که از خداوند راضی هستید و خدا هم از شما راضی است و میآیند دشمنان تو خشمناک، [در حالی که] دستهاشان به گردنشان بسته میباشد.
و نیز میر سید علی همدانی شافعی که از موثقین علمای شماست، در کتاب «مودهْ القربی»(1)
همدانی حدیث را به این لفظ نقل میکند: «عن فاطمة علیهاالسّلام قال: إن أبی صلی الله علیه وآله نظر إلی علیّ وقال: هذا وشیعته فی الجنّة».
و ابن حجر متعصب در «صواعق محرقه»(2)
حدیثی که ما در صواعق یافتیم، دارای ذیلی است که مطلب مورد نظر را اثبات نمیکند گرچه ممکن است آن ذیل، جزء حدیث نباشد، ولی با وجود احادیث صریح و صحیحی که نقل شد، مطلب مورد بحث کاملاً ثابت است و تمسک به اینگونه احادیث ضرورت ندارد.
خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، 12/289، ترجمه شماره 6731، شرح حال عصام بن الحکم العکبری حدیث را به این لفظ آورده است: «... عن علی قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله أنت وشیعتک فی الجنّه».
ابن عساکر در تاریخ دمشق 42/334، ترجمه شماره 4933، شرح حال علی بن ابی طالب، حدیث را به این لفظ آورده است: «أبشر یا علی أنت وأصحابک فی الجنة أبشر یا علی أنت وشیعتک فی الجنة...».
از ام سلمه (امالمؤمنین)، زوجه محترمهی رسول اکرم نقل نمودهاند که آن حضرت فرمود:
«یا علی أنت وأصحابک فی الجنّة، أنت وشیعتک فی الجنّة.»
یا علی تو و اصحاب و شیعیانت در بهشت میباشید.
و موفق بن احمد (اخطب الخطباء خوارزم) در فصل نوزدهم «مناقب»(1)
مسنداً نقل مینماید از رسول اکرم صلی الله علیه وآله که به علی علیه السّلام فرمودند:
«مثلک فی أمتی مثل المسیح عیسی بن مریم.»
یعنی مثل تو در امت من مثل عیسی بن مریم حضرت مسیح است که قوم او سه فرقه شدند؛ فرقهای مؤمنین و آنها حواریون بودند و فرقهای دشمنان او و آنها یهود بودند، فرقهای غلات که دربارهی آن جناب غلو نمودند (یعنی او را خدا و شریک خدا قرار دادند) و امت من هم درباره تو سه فرقه میشوند: «فرقةٌ شیعتک وهم المؤمنون»؛ یعنی فرقهای شیعیان تو هستند و آنها مؤمنیناند؛ و فرقهای دشمنان تو هستند و آنها ناکثین و شکنندگان عهد و بیعت تو میباشند، و فرقهای غلو کنندگان درباره تو میباشند و آنها جاهلین و گمراهاناند.
«فأنت یا علی وشیعتک فی الجنة ومحبو شیعتک فی الجنة وعدوک والغالی فیک فی النار.»
یعنی تو یا علی و شیعیان تو و دوستان شیعیان تو در بهشت خواهید بود
1) «عن علی بن الحسین عن أبیه قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: یا علی مثلک فی أمّتی فی أمّتی مثل المسیح عیسی بن مریم افترق قومه ثلاث فرق؛ فرقة مؤمنون وهم الحواریون وفرقة عادوه وهم الیهود وفرقة غلوا فیه فخرجوا عن الایمان وان امتی ستفترق فیک ثلاث فرق؛ فرقة شیعتک وهم المؤمنون وفرقة أعداؤک وهم الناکثون وفرقة غلوا فیک وهم الجاحدون السابقون. فأنت یا علی وشیعتک فی الجنّة ومحبوا شیعتک فی الجنّة وعدوک والغالی فیک فی النار». مناقب خوارزمی، ص317، ح 318، فصل 19.
و دشمنان و غلوکنندگان درباره تو در آتش جهنماند.
«در این موقع صدای مؤذن اعلان نماز عشاء داد. آقایان برخاستند برای نماز. پس از فراغت از نماز و اشتغال به خوردن چای، جناب آقای سید عبدالحی که برای ادای نماز جماعت به مسجد رفته بودند مراجعت نمودند. فرمودند: چون منزل نزدیک بود، این چند جلد کتاب را با خود آوردم و اینها تفسیر سیوطی و «مودّهْ القربی» و «مسند» امام احمد بن حنبل و «مناقب» خوارزمی است - که تا شب آخر جلسات این کتابها نزد داعی ماند - . کتابها را باز نموده، همان احادیث قرائت شد، به علاوه چند حدیث دیگر مؤید همین مطلب. آقایان رنگ به رنگ میشدند، مخصوصاً متوجه بودم که در پیش اتباع خودشان خجالت میکشیدند.»
آنگاه در «مودّهْ القربی» حدیث فوق را خواندند. به علاوه این دو حدیث هم پیش آمدقرائت نمودند که روایت مینماید از رسول اکرم صلی الله علیه وآله که فرمود:
«یا علی ستقدم علی الله أنت وشیعتک راضین مرضیّین ویقدم علیه عدوّک غضباناً مقمحین.»(1)
یا علی زود است تو و شیعیانت بر خدا وارد میشوید در صورتی که از خدا راضی [هستید] و خدا از شما راضی است و دشمنانت بر خدا خشمناک وارد میشوند در حالتی که دستشان بر گردنشان بسته میباشد.
داعی: این بود مختصری از دلایل محکمه مؤید به کتاب الله مجید و اخبار
1) المعجم الاوسط، طبرانی، ج 4، ص187؛ کنزل العمال، متقی هندی، ج 13، ص156، فضائل علی رضی الله عنه، ح 36483؛ مناقب علی بن ابی طالب علیه السّلام وما نزل من القرآن من علی علیه السّلام، ابن مردویه، ص187، فصل 18، ح 255. (محقق)
معتبره مندرجهی در کتب اکابر علمای خودتان. گذشته از اخباری که در تمامی کتب و تفاسیر علمای شیعه نقل گردیده که اگر بخواهم تا صبح برای شما از حفظ و از روی همین کتابهایی که در برابرشماست اثبات مرام نمایم، به حول و قوهی پروردگار قادرم، ولی گمان میکنم برای نمونه و رفع اشتباه به همین مقدار نقل روایات کافی باشد که آقایان بعدها تفوّه به جملات بیسر و ته معاندین ننمایید و با پیروی از مجعولات خوارج و نواصب و امویها امر را بر عوام بیخبر مشتبه نکنید که واضع لفظ شیعه عبدالله بن سباء یهودی ملعون بوده است.
آقایان محترم! ما شیعیان، یهودی نیستیم، بلکه محمدی هستیم و واضع لفظ شیعه هم بر پیروان علی علیه السّلام، عبدالله بن سباء ملعون نبوده، بلکه شخص رسول اکرم صلی الله علیه وآله بوده و عبدالله را هم مردی منافق و ملعون میدانیم و تبعیت از هیچ فرد و جمعی هم بدون دلیل و برهان نمینماییم.
از زمان عثمان به بعد - بنا به گفته شما - لفظ شیعه را بر پیروان علی اطلاق ننمودند، بلکه در زمان خود پیغمبر صحابهی خاصّ آن حضرت را شیعه میخواندند، چنانچه
حافظ ابو خاتم رازی در کتاب «الزینهْ»(1)که در تفسیر الفاظ متداوله میان ارباب علوم نوشته، مینویسد:
اولین نامی که در اسلام در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله به وجود آمد نام شیعه بوده
1) «یقال: ان الشیعة لقب لقوم کانوا قد ألفوا امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب صلوات الله علیه فی حیاة رسول الله صلی الله علیه وآله وعرفوا به، مثل سلمان الفارسی وأبی ذر الغفاری والمقداد بن الاسود و عمار بن یاسر و غیرهم... کان یقال لهم شیعة علی و اصحاب علی...». الزینهْ، ابی حاتم رازی، ص259، ذکر القاب الفرق فی الاسلام، معنی الشیعه.
است که چهار تن از صحابه دارای این لقب بودند: «1 - ابوذر غفاری 2 - سلمان فارسی 3 - مقداد ابن اسود کندی 4 - عمار بن یاسر.»
آقایان فکر کنید چگونه ممکن است زمان پیغمبر چهار نفر از صحابه خاص، بلکه محبوب خدا و پیغمبر را به لقب شیعه بخوانند و پیغمبر بداند که این کلمه بدعت است و آنها را منع ننماید؟
پس معلوم میشود که آنها از خود پیغمبرشنیده بودند که شیعیان علی علیه السّلام اهل نجاتاند، لذا افتخار به این سمت مینمودند، تا آنجایی که برملا، آنها را شیعه میخواندند.
از این بیان گذشته، شما عمل اصحاب پیغمبر را حجت میدانید و حدیثی از آن حضرت نقل مینمایید که فرمود:
«إن أصحابی کالنّجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم.»
به درستی که اصحاب من مانند ستارگاناند، به هر یک از آنها اقتدا کنید هدایت میشوید.
مگر ابو الفداء در «تاریخ» خود(1)ننوشته
که این چهار نفر از جمله اصحاب
1) «فبایع عمر ابابکر و انثال الناس علیه یبایعونه فی العشر الأوسط من ربیع الأول سنة احدی عشرة خلا جماعة من بنی هاشم والزبیر وعتبة بن أبی لهب و خالد بن سعید بن العاص والمقداد بن عمرو و سلمان الفارسی و ابی ذر و عمار بن یاسر و البراء بن عاؤب و أبی بن کعب و مالوا مع علی بن أبی طالب». المختصر فی اخبار البشر، اسماعیل بن محمود (معروف به تاریخ ابو الفداء)، 1/156، خلافهْ ابی بکر.
پیغمبر بودند که روز سقیفهی بنی ساعده به همراهی علی از بیعت ابیبکر خودداری نمودند؛ پس چرا عمل آنها و سرپیچی از بیعت را حجت نمیدانید؟ با اینکه علمای خودتان نوشتهاند آنها محبوب خدا و پیغمبر بودند و ما هم پیرو آنها میباشیم که آنها پیرو علی علیه السّلام بودند. پس به حکم حدیث منقولهی خودتان ما راه هدایت را به دست آوردهایم.
با اجازه آقایان به مقتضای وقت چند خبر برای شما نقل مینمایم:
حافظ ابو نعیم اصفهانی در صفحه 172 جلد اول «حلیهْ الاولیاء»(1)و ابن حجر مکی در حدیث پنجم از چهل حدیثی که در «صواعق محرقه»(2)
همچنین ابن اثیر در اسد الغابه، 4/410، شرح حال مقداد، همین حدیث را نقل کرده است. و نیز احمد بن حنبل در مسند، 5/356، مسند بریدهْ، حدیث را به این عبارت نقل کرده است: «عن ابن بریدة عن أبیه عن النبی صلی الله علیه وآله قال: أمرنی الله عزّوجلّ بحب اربعة من اصحابی أری شریکا قال وأخبرنی انه یحبهم، علیّ منهم وابوذر وسلمان والمقداد الکندی».
و ابن ماجه در سنن، 1/53، ح 149، مقدمه، باب فی فضائل اصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله، فضل سلمان وابوذر ومقداد، این حدیث را به این لفظ بیان کرده است: «عن ابن بریدة عن أبیه قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: ان الله أمرنی بحب اربعة من أصحابی وأخبرنی انه یحبهم، قال: قلنا من هم یا رسول الله وکلنا نحبّ أن نکون منهم فقال: ألا ان علیاً منهم، ثم سکت ثم قال: أما ان علیاً منهم ثم سکت».
در فضایل علی علیه السّلام آورده، از ترمذی و حاکم از بریدهْ نقل نمودهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:1) حلیهْ الأولیاء، ابو نعیم اصفهانی، 1/172، ترجمه شماره 28، شرح حال مقداد بن أسود. ابو نعیم حدیث را به این لفظ بیان کرده است: «عن عبدالله بن بریدة عن أبیه قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: ان الله تعالی أمرنی بحب أربعة واخبرنی أنه یحبهم، وانک یا علیّ منهم والمقداد وابوذر وسلمان».
2) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص122، باب 9، فصل 2، الحدیث الخامس. ابن حجر حدیث را به این لفظ بیان کرده است: «عن بریدة قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: ان الله أمرنی بحب أربعة واخبرنی أنه یحبهم، قیل یا رسول الله سمّهم لنا قال: علیّ منهم یقول ذلک ثلاثاً وابوذر والمقداد وسلمان».
«ان الله أمرنی بحب أربعة وأخبرنی انه یحبّهم».
یعنی: خداوند مرا امر فرموده به دوستی چهار نفر و مرا خبر داده که آنها را دوست میدارد.
عرض کردند: یا رسول الله آن چهار نفر کیاناند؟ فرمود: علی ابن ابی طالب و ابوذر و مقداد و سلمان.(1)
و ابن حجر((2))
در حدیث 39 از ترمذی و حاکم(3)
و نیز ترمذی در الجامع الصحیح، ص994، ح 3806، کتاب المناقب، باب مناقب سلمان؛ ابن عساکر در تاریخ دمشق، 21/409، ترجمه شماره 2599، شرح حال سلمان فارسی؛ و ابن اثیر در أسد الغابه، 2/331، شرح حال سلمان فارسی، همین حدیث را با اختلاف اندکی در الفاظ نقل کردهاند.
از انس بن مالک نقل نموده که آن حضرت فرمود:«الجنة تشتاق إلی ثلاثة: علی وعماروسلمان».
یعنی: بهشت اشتیاق دارد به سوی سه نفر و آن سه نفر علی و عمار و سلماناند.
آیا اعمال و رفتار اصحاب خاص رسول خدا که محبوب خدا و پیغمبر و اهل بهشتاند سند نیست و حجیت ندارد که مورد قبول مسلمانان باشد و به آنها ترتیب اثر بدهند؟ آیا خجالتآور نیست که اصحاب در نظر شما همان عدهای باشند که موافقت با بازی سقیفه نمودند و بقیه صحابه پاک رسول الله صلی الله علیه وآله که
1) ترمذی این روایت را در ج 5، ص399، ح 3802، باب مناقب علی بن ابی طالب رضی الله عنه نقل کرده است. (محقق)
2) . صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص125، باب 9، فصل 2، الحدیث التاسع والثلاثون.
3) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/148، ح 4666، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب علی علیه السّلام، ذکر اسلام امیرالمؤمنین.
مخالفت با مرام اهل سقیفه نمودند از درجه اعتبار ساقط و بیاثر باشند؟ پس خوب بود حدیثی را که نقل نمودید به طور اطلاق نمیگفتید، بلکه میگفتید انّ بعض اصحابی کالنجوم، تا گرفتار این محذور نشوید و ما را از دایرهی هدایت خارج ننمایید.
و اما اینکه فرمودید: «مذهب شیعه مذهبی است سیاسی و ایرانیان مجوس از روی سیاست برای فرار از سلطه و سلطنت اعراب پذیرفتهاند»، بیلطفی نمودید و بدون توجه و تعمّق تبعاً للاسلاف بیان فرمودید، برای آنکه قبلاً ثابت نمودیم که شیعه مذهبی است اسلامی و طریقهای است که خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله به امر خدا پیش پای امت گذارده و ما حسب الامر آن حضرت پیروی از علی امیرالمؤمنین و آل طاهرینش سلام الله علیهم اجمعین مینماییم و خود را هم - به امید حق، مطابق دستوراتی که به ما دادهاند و عمل مینماییم - ناجی میدانیم.
بلکه آن کسانی که بدون کوچکترین دستور رسول الله صلی الله علیه وآله، اساس سقیفه را تشکیل دادند سیاسی بودند، نه پیروان عترت طاهره به دستور پیغمبرصلی الله علیه وآله، چه آنکه برای پیروی از عترت و اهلبیت رسالت از آن حضرت دستور رسیده و در کتابهای معتبر شما بسیار وارد است، ولی راجع به سقیفه و پیروی از اهل سقیفه به عنوان خلیفه تراشی ابداً دستوری صادر نگردیده است.
و اما در جهت توجه ایرانیان به مقام ولایت امیرالمؤمنین و اهلبیت طاهرینش، آقایان اهل تسنن از روی عناد و تعصب و یا روی عادت خلفاً عن
سلف بدون تعمّق و تحقیق قضاوت نمودهاند، و همچنین نویسندگان دیگر که در اثر معاشرت با اهل تسنن و سیر در کتب آنها به اشتباه رفته و به مثل معروف تنها به قاضی رفتند و خوشحال برگشتند، گمان نمودهاند که ایرانیان از روی سیاست، مذهب حق تشیع را اختیار نمودهاند!
واقعاً نخواستهاند و یا نتوانستهاند بخواهند که تعمق نمایند و از عادت و تعصب بر کنار شوند و علهًْ العلل توجه ایرانیان و علاقهمندی آنها را به امیرالمؤمنین و اهل بیت آن حضرت پیدا نمایند. و اگر مختصری دقت و تأمّل و تعمّق مینمودند، زود به حقیقت میرسیدند و میفهمیدند که هر فردی یا قومی اگر عملی را روی سیاست انجام دهند موقت است و بعد از گرفتن نتیجه و رسیدن به هدف و مقصد خود، از همان راهی که آمدهاندبرمیگردند، نه آنکه هزار سال بر این عقیدهی حقه، ثابت مانده و در این راه جانبازیها نموده، تا پرچم تشیع را با خون خود حفظ و افتخار به کلمه علی ولی الله - بعد از لا اله الا الله محمد رسول الله - بنمایند.
اینک با اجازه آقایان برای روشن شدن تاریخ با مختصر اشارهای به اقتضای وقت، علهْ العلل علاقهمندی ایرانیان را در میان ارباب ملل به آن حضرت و اهل بیت طاهرینش به عرض میرسانم، تا بدانید که آنها روی سیاست، اظهار تشیع ننمودند، بلکه از روی حقیقت و برهان و علاقهمندی قلبی مذهب حق تشیع را اختیار نمودند.
اولاً: هوش و ذکاوت ایرانیان(1)ایجاب میکند که هرگاه جهل و عادت و تعصب مانع آنها نگردد، حق و حقیقت را زود درک نموده و به جان و دل بپذیرند. چنانچه بعد از فتح ایران به دست اعراب مسلمین، با آزادی کاملی که مسلمانان به آنها داده بودند و اجبار و اکراهی هم در قبول دین مقدس اسلام نداشتند، همین که در اثر معاشرت با مسلمانان و کنجکاویهای دقیق، پی به حقیقت اسلام بردند، دین آتشپرستی و مجوسیت چندین هزار ساله را باطل تشخیص داده و با یک دنیا شوق و میل و علاقه قلبی، از عقیدهی به دو مبدأ «اهریمن» و «یزدان» روی گردانده و دین توحیدی اسلام را اختیار نمودند.
و همچنین وقتی دلایل مثبِتهی حقانیت را در مذهب تشیع، یعنی پیروی از علی علیه السّلام دیدند، روی خرد و دانش تبعیت و پیروی نمودند، و برخلاف فرمودهی شما و بسیاری از نویسندگان بیفکر شما، توجه ایرانیان به مقام ولایت و علاقهمندی آنها به امیرالمؤمنین در زمان خلافت هارون و مأمون نبوده، بلکه از زمان خود رسول الله صلی الله علیه وآله این عقد مودّت در دل ایرانیان ریشه دوانید؛ چه آنکه هر ایرانی وقتی به مدینه میآمد و مسلمان میشد، روی هوش و ذکاوت خاصه ایرانیت، حق و حقیقت را در علی علیه السّلام میدید؛ لذا به حبل متین و ریسمان محکم
1) احمد بن حنبل در کتاب مسند ج 2، ص420 و 422 و 469 مسند ابی عریره از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل کرده است: «لو کان العلم بالثریا لتناوله أناس من ابناء الفارس» و به همین مضمون در صفحه 296 و 297 نقل شده و نیز با تعابیر دیگر نیز به خارج علم، ایمان؟؟ که در کتاب سنن ترمذی نقل شده است ج 5، ص60 ح 33146، تفسیر سوره محمد و نیز در ج 5، ص86 ح 3364 ذیل سوره جمعه و نیز ج 5، ص382 و 383 باب فی فصل عجم ذکر نشده است و نیز در کتب دیگر آنان نیز ذیل سوره جمعه و سوره محمد و فضل عجم، ذکر شده است. (محقق)
ولایت آن حضرت به امر و راهنمایی رسول اکرم صلی الله علیه وآله چنگ میزد.
سر سلسلهی آنها سلمان فارسی بوده که واجد جمیع درجات و مراتب ایمان گردید، تا آنجا که خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله - بنابر آنچه علمای فریقین نوشتهاند - درباره او فرمود:
«سلمان منا اهل البیت».(1)
سلمان از ما اهلبیت است.
از همان اوان معروف شد به سلمان محمدی و این سلمان از شیعیان خالص و علاقهمند به ولایت آن حضرت و از مخالفین جدی سقیفه بود که پیروی از او به حکم حدیث منقوله در کتب شما طریق هدایت است.
از جهت آنکه آیات قرآن مجید و بیانات رسول الله را درباره آن حضرت شنیده بود و به عین الیقین فهمیده بود که اطاعت علی اطاعت خدا و پیغمبر است؛ زیرا که مکرر از رسول اکرم میشنید که میفرمود:
«من اطاع علیاً فقد اطاعنی ومن اطاعنی فقد اطاع الله ومن خالف علیاً فقد خالفنی ومن خالفنی فقد خالف الله».(2)
و نیز متقی هندی در کنز العمال، 11/614، ح 32973، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 2، فضائل علی رضی الله عنه، حدیث را این طور نقل میکنند: «عن ابی ذر قال: قال رسول الله: من أطاعنی فقد أطاع الله عزوجل ومن عصانی فقد عصی الله ومن اطاع علیاً فقد أطاعنی ومن عصی علیا فقد عصانی».
ابن عساکر نیز در تاریخ مدینه دمشق، 42/270، ترجمه شماره 4933 شرح حال علی بن ابی طالب، حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن یعلی بن مرة الثقفی قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: من أطاع علیاً فقد أطاعنی ومن عصی علیاً فقد عصانی ومن عصانی فقد عصی الله ومن أحب علیا فقد أحبنی ومن أحبنی فقد أحب الله ومن أبغض علیاً فقد أبغضنی ومن أبغضنی فقد أبغض الله. لا یحبک الا مؤمن ولا یبغضک الا کافر أو منافق».
1) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/598، کتاب معرفهْ الصحابهْ، ذکر سلمان الفارسی رضی الله عنه؛ المعجم الکبیر، طبرانی، ج 6، ص212، 213، سلمان فارسی، در این کتاب در مناسبت حدیث مؤاخاهْ و نیز در مناسبت جریان جنگ خندق این فضیلت از رسول خداصلی الله علیه وآله برای جناب سلمان نقل شده است. (محقق)
2) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/131، ح 4617، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب علی رضی الله عنه، ذکر اسلام امیرالمؤمنین.
کسی که علی را اطاعت نماید مرا اطاعت نموده و کسی که مرا اطاعت نماید خدا را اطاعت نموده و کسی که علی را مخالفت نماید مرا مخالفت نموده و کسی که مرا مخالفت نماید خدا را مخالفت نموده.
و نیز هر ایرانی که به مدینه رفته و مسلمان گردیده، چه در زمان پیغمبر و چه در ازمنهی بعدیه، در اطاعت و سلک آن حضرت وارد میشد.
به همین جهت خلیفهی ثانی سخت عصبانی گردیده، برای آنها محدودیتهایی قائل شد! که همان محدودیتها و فشارها تولید کینه و عداوت در دل آنها نموده و بسیار متأثر شدند که چرا خلیفه بر خلاف دستورات و سیرهی رسول الله آنها را طرد و از حقوق اسلامی منع نموده!
و علاوه بر اینها آن چیزی که بیش از همه، ایرانیان را به مقام مقدس علی علیه السّلام و عترت طاهرهی آن حضرت متوجه نمود که در اطراف آن حضرت تحقیقات کامله نموده و محبتش در دل آنها قرار گرفت، طرفداری کاملی بود که امیرالمؤمنین علی علیه السّلام از شاهزادگان اسیر ایرانی نمود؛ چه آنکه وقتی اسرای مداین (تیسفون) را به مدینه وارد نمودند، خلیفه ثانی امر کرد تمام زنهای اسیر را به کنیزی به مسلمانان
بدهند. امیرالمؤمنین منع نموده و فرمود: شاهزادگان مستثنی و محترماند. دو دختر یزدجرد شاهنشاه ایران، میان اسرا هستند، نتوان آنها را به کنیزی داد.
خلیفه گفت: پس چه باید کرد.
آن حضرت فرمودند: امر کن برخیزند و هر فردی از مسلمانان را طالب شدند آزادانه به شوهری بپذیرند. فلذا به دستور آن حضرت برخاستند، در میان صحابه نظر کردند. شاه زنان محمد بن ابیبکر را (که تربیت شده و ربیب آن حضرت بود) و شهربانو حضرت امام حسین سبط رسول الله را انتخاب نمودند و به عقد شرعی به خانه آنها رفتند که از شاه زنان، خداوند فرزندی به محمد داد (قاسم فقیه)، پدر امّ فروه، مادر امام ششم صادق آل محمد سلام الله علیها. و از شهربانو، امام چهارم زین العابدین علی علیه السّلام متولد گردیدند.(1)
وقتی این خبر و طرفداری آن حضرت از شاهزادگان ایرانی به ایرانیان رسید، علاقه مخصوصی به آن حضرت پیدا نمودند. همین مطلب و علاقهمندی به آن حضرت سبب شد که در اطراف آن حضرت تحقیقات عمیقانه نمایند. مخصوصاً بعد از فتح ایران به دست مسلمانان و تماسی که با آنها پیدا نمودند، به دلایل حقّه بر ولایت و امامت و خلافت بلافصل آن حضرت پی بردند و قلباً توجه کامل حاصل نموده و همین که مانع برطرف و مقتضی موجود شد، عقاید و علاقهی قلبی خود را علنی و مذهب خود را ظاهر نمودند.
1) ینابیع المودهْ، قندوزی، 3/151، باب 65، قندوزی به نقل از کتاب فصل الخطاب خواجه پارسای بخاری، این جریان را در عصر خلیفه سوم دانسته، به اختصار نقل میکند.
پس این ظهور عقیده و آزادی مذهب، ربطی به زمان خلافت هارون و مأمون و یا دوره سلطلنت صفویه - چنانچه فرمودید - نداشته، بلکه از هفتصد سال قبل از ظهور سلطنت صفویه، مذهب حق تشیع در ایران جلوهگر گردید؛ (یعنی در قرن چهارم هجری) که زمام امور در ایران به دیالمه آل بویه واگذار شد، پرده از روی این حقیقت برداشته و ایرانیان آزادی کامل پیدا نموده، بیپرده اظهار علاقه نمودند و مکنونات قلبیهی خودرا ظاهر ساختند.(1)
تا در سال 694 هجری که سلطنت ایران به غازان خان مغول که (نام اسلامی او محمود بود) رسید، چون توجه خاصی به اهل بیت طهارت علیه السّلام پیدا نموده، مذهب حق تشیع ظاهرتر گردید و بعد از وفات او در سال 707 که سلطنت به الجایتو (محمد شاه خدابنده) برادر غازان خان رسید، بنابر آنچه حافظ و عالم و مورخ شافعی همدانی در تاریخ خود آورده است.
در اثر مباحثات و مناظراتی که در حضور شخص پادشاه در دربار شاهنشاهی بین جمال الملهًْ والدین علامه کبیر حسن بن یوسف بن علی بن مطهر حلی که از نوابغ دهر و مفاخرعلمای شیعه در آن عصر بوده است، با خواجه نظام الدین عبدالملک مراغی قاضی القضاهْ شافعی که افضل و اعلم علمای اهل تسنن در آن
1) مطالب صفحه 63 با عنوان آل بویه و پاورقیهای آن ترجمه و اینجا آورده شود و مطالب تشیع در قرن چهارم که توسط آقای زارع نوشته شده به اینجا برای نشان دادن دولتهای شیعه آورده شود.
زمان بوده، واقع گردید. و در آن محضر، مبحث امامت مورد گفت و گو قرار گرفت و جناب علامه با دلایل ساطعه و براهین قاطعه اثبات امامت و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین علی علیه السّلام و ابطال دعوی دیگران را به وجهی ظاهر نموده که راه تشکیک برای احدی از حاضران نماند، تا جایی که خواجه نظام الدین گفت:
«ادله جناب علامه بسیار ظاهر و قوی است، ولی چون گذشتگان ما راهی را رفتهاند، ما هم باید برای اسکات عوام و جلوگیری از تفرقه کلمه اسلام آن راه را برویم و پردهدری ننماییم.»
در آن میانه، چون شاهنشاه تعصبی نداشت و با گوش عقلانی دلایل طرفین را استماع مینمود، بعد از خاتمه مباحثات، حقیقت تشیع بر او ظاهر و هویدا گردید. لذا مذهب حق امامیه را اختیار و اعلان آزادی مذهب شیعه
را به تمام بلاد ایران صادر نمود. و از همان مجلس به تمام حکام و فرمانداران ولایات اعلام نمود که در تمام مساجد و مجامع، خطبه به نام امیرالمؤمنین و ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین بخوانند و امر داد روی دنانیر مسکوکه، کلمه طیبه «لا اله الا الله محمد رسول الله علی ولی الله» را در سه سطر متوازی نقش کردند.(1)
و جناب علامه حلی را که از حلّه برای حل مسئله محلل احضار نموده بود - و به همین جهت در آن مجلس باب مناظره باز و حقیقت تشیع ظاهر گردید - در نزد خود نگاه داشت و برای او مدرسه سیاره تهیه کرد و طلاب علوم اطراف آن جناب را گرفتند.
1) عکس سکّهها در کتاب دار الکتب الاسلامیه ص166 آمده در پاورقی آورده شود.
در اثر تبلیغات بسیار که بیپرده، علنی و برملا حقایق را بیان مینمودند، بیخبران هم پی به حقیقت طریقهی حقهی امامیه برده،خورشید درخشنده ولایت از زیر ابر تقیه بیرون آمد.
از همان زمان، مذهب حق تشیع خورشیدوار از زیر ابر جهل و نادانی ظاهر و هویدا گردید. و تقریباً بعد از هفتصد سال به تقویت سلاطین با اقتدار صفویه و تبلیغات کامله آن زمان، ابرهای تیره و تار به کلی پراکنده و خورشید ولایت و امامت، جهانتاب شد.
پس اگر روزی ایرانیان، مجوسی و معتقد به دو مبدأ «یزدان» و «اهریمن» بودند، لکن به محض آنکه دلایل و براهین منطقی اسلامیان را شنیدند، به جان و دل پذیرفتند و الی الحال با صمیمیت کامله بر عقیده اسلامی خود ثابتاند.
و اگر افرادی در میان ایرانیان پیدا شوند که مجوسی بوده یا پایبند به جایی نباشند یا در سلسله غلات وارد شده و علی علیه السّلام را از مقام خودش ترقی داده و در مرتبه الوهیت وارد کنند و او را خالق و رازق عبادبدانند، یا معتقد به حلول و اتحاد و وحدت وجود باشند، ربطی به اصل جامع و جمعیت ایرانیان پاکدل ندارد.
در هر قوم و ملتی این نوع مردمان بیعلاقه یا بیفکر و خرد پیدا میشوند، ولی اکثریت ملت نجیب و دانشمند ایرانی، دارای عقیده و ایمان ثابت به وحدانیت حق تعالی جلّت عظمته و نبوت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله و پیروان امیرالمؤمنین و یازده فرزندان آن حضرت حسب الامر رسول الله صلی الله علیه وآله میباشند.
حافظ: عجب است از جنابعالی حجازی مکی و مدنی! برای ایامی چند که در ایران توقف نمودید، آنقدر طرفداری از ایرانیان مینمایید و آنها را پیرو علی
کرّم الله وجهه میدانید، در حالتی که علی خود بنده و مطیع و فرمانبردار پروردگار متعال بوده، ولی شیعیان ایرانی همگی علی را خدا میدانند و از خدا جدا نمیدانند و در اشعار خود علی را نازل منزلهی حق، بلکه عین حق میدانند؛ چنانچه در دیوانها و دفترچههای آنها این نوع کفریات ظاهر است.
مگر نه این قبیل اشعار از عرفای شیعه ایرانی وارد است که از قول علی کرّم الله وجهه میگویند - و قطعاً علی از چنین عقیدهای بیزار است - :
من طلسم غیب و کنز لاستم
چون به کنز لا رسی الاستم
یعنی از لله ولا بالاستم
نقطهام با را به با گویاستم
کژ مغز تار است پندارت کنند
مظهر کل عجایب کیست من
مظهر سرّ غرایب کیست من
صاحب عون نوائب کیست من
در حقیقت ذات واجب کیست من
دیگری گفته:
در مذهب عارفان آگاه (گمراه)
الله علی علی است الله
داعی: عجب از شماست که بدون تحقیق، تمام شیعیان ایرانی را غالی و علیپرست میدانید و به همین کلمات امر را بر برادران سنی بیخبر ما مشتبه میکنید! برادرکشی را باب مینمایید که در افغانستان و هندوستان و ازبکستان و تاجیکستان و غیره به قدری از مسلمانان شیعه را کشتند که خونها جاری نمودند!
مسلمانان ازبکستان و ترکستان در اثرتحریکات علمای خود که میگفتند: شیعیان علی پرست و مشرک و کافر هستند و قتلشان واجب است»، آن همه خونها از مسلمانان ایرانی ریختند که اوراق تاریخ را لکهدار نمودند.
عوام بیچاره اهل تسنن به رهبری امثال شما آقایان علماء با نظر کینه، بلکه کفر
و شرک و ارتداد به مسلمانان ایرانی مینگرند.
در ازمنه سالفه ترکمن ها در راه خراسان سر راه قوافل ایرانی را میگرفتند و به قتل و غارت مشغول شده و میگفتند هر کس هفت نفر رافضی (شیعه) را بکشد بهشت بر او واجب میشود!
قطع بدانید که مسئولیت این اعمال و قتل عامها بر عهدهی امثال شما آقایان است که به گوش آنها میرسانید شیعیان علیپرست و مشرک و کافرند، سنیهای عوام بیخبر خوشباور هم قبول میکنند، فلذا به قصد ثواب پیرامون چنین اعمالی میگردند.
اولاً: جواب جملهی اولتان را عرض کنم تابه اصل مطلب برسیم. اینکه فرمودید: داعی حجازی مکی مدنی چرا طرفداری از برادران ایرانی مینمایم. بدیهی است افتخار داعی به این است که مکی و مدنی و محمدی هستم، ولی تعصب نژادی هم که از آثار جهل و نادانی است، در داعی راه ندارد؛ برای آنکه جد بزرگوارم خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله با آنکه حفظ قومیت و وطنیت هر ملتی را ملحوظ داشته و با جملهی «حبّ الوطن من الایمان» هر قوم و ملتی را به وطندوستی امر فرموده است. یکی از قدمهای بزرگی که برای اتحاد بشر و رفع هر نوع خیالات واهی از افراد آدمیان برداشت، آن بود که تفاخرات نژادی و تعصبات جاهلانه را به کلی از بین برد و با یک ندای بلند و رسا عالمیان را متوجه به فرمودهی خود نمود که:
«لا فخر للعرب علی العجم ولا للعجم علی العرب ولا للابیض علی الاسود
ولا للاسودعلی الابیض الا بالعلم والتقی.»(1)
عرب را فخر و مباهاتی بر عجم و عجم را فخری بر عرب و سفید را بر سیاه و سیاه را بر سفید فخر و مباهاتی نیست مگر به علم و تقوا.
و نیز برای آنکه امر بر مردمان عالم و متقی مشتبه نگردد که از فرمودهی آن حضرت اتخاذ سند کنند و از تواضع و فروتنی بر کنار روند و اظهار کبر و منیت بر دیگران کنند، فرمود:
«انا من العرب ولا فخر وانا سید ولد آدم ولا فخر.»(2)
من از عرب و سید و آقای اولاد آدمم و به آن فخر نمینمایم.
ما حصل معنی آنکه من با اینکه خود، عرب و آقای اولاد آدمم، به این نژاد و مقام بر سایرین فخر و مباهاتی ندارم، فقط فخریهی پیغمبران به این بود که بندهی مطیع پروردگاراند.
در مقام مناجات عرض میکرد: «کفی بی فخراً أن اکون لک عبداً»؛(3)یعنی:
1) شیخ مفید در کتاب «الاختصاص» خود در باب فضل سلمان فارسی رضی الله عنه ص341، از رسول خداصلی الله علیه وآله بعد از اینکه عمر به بالا نشستن سلمان فارسی در میان اعراب اعتراض داشت چنین فرمودند: «... لا فضل للعربی علی العجمی ولا للأحمر علی الاسود الا بالتقوی، سلمان بحر لا ینذف وکنز لا ینفذ، سلمان منا اهل البیت و... در مسند احمد ج 5 ص411 چنین نقل کرده: یا ایها الناس الا انّ ربّکم واحد وان أباکم واحد الا لافضل لعربی علی أعجمی ولا لعجمی علی عربی ولا لأحمر علی الاسود ولا اسود علی احمر الاّ بالتقوی». (محقق)
2) احمد بن حنبل در کتاب مسند، ج 3، ص3، مسند أبی سعید خدری از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند: «أنا سید ولد آدم یوم القیامة ولا فخر وانا أول من تنشق عنه الأرض یوم القیامة ولا فخر، وأنا أول شافع یوم القیامة ولا فخر». (محقق)
3) در کتاب خصال شیخ صدوق (ص 420) در مناجات امیرالمؤمنین نقل کرده که آن حضرت این چنین مناجات میکردند: «الهی کفی لی عزّا أن أکون لک عبدا وکفی بی فخرا ان تکون لی ربّا».
کفایت است مرا فخر و مباهاتی که بندهی چون تو پروردگاری هستم.
خداوند متعال که در آیه 13 سورهی 49 (حجرات) میفرماید:
یَا أَیّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللهِ أَتْقَاکُمْ. «ای مردم، ما همه شما را از مرد و زنی آفریدیم و شعبهها و فرق مختلفه گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید - و بدانید که اصل و نسب و نژاد مایه افتخار نیست - ، بلکه بزرگوارترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما هستند.»
فضل و شرف و کرامت را در تقوا قرار داده.
و نیز در آیه 10 همین سوره فرموده است:
إِنّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ. «جز این نیست که مؤمنان همه برادر یکدیگرند؛ پس همیشه بین برادران ایمانی خود - چون نزاعی شود - صلح دهید.»
آسیایی و افریقایی، اروپایی و امریکایی از نژاد سفید و سیاه و سرخ و زرد، شهرستانی و کوهستانی، همگی در تحت لوای اسلام و کلمهی طیبه لا اله الا الله، محمد رسول الله با هم برادرند و هیچ فخر و مباهاتی به یکدیگر ندارند.
عملاً هم قائد عظیم الشأن اسلام، خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله نشان داد سلمان فارسی را از عجم و صهیب رومی را از روم و بلال سیاه را از حبشه در آغوش محبت پذیرفت، ولی ابولهب شریف النسب، عمّ خود را که از بهترین نژاد عرب بود، از خود دور نمود (خداوند) یک سوره در مذمت او نازل کرد و صریحاً فرمود:
تَبّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبّ. «بریده باد دو دست ابولهب؛ (که در پی آزار رسول خدا بود).»(1)
وقد وضع الشرک الشریف ابی لهب (محقق)
)تمام فتنه و فسادها و جنگ و جدالهای بشر روی همین تفاخرات نژادی و تعصبات جاهلانه است.
آلمانها میگویند: «نژاد آرین و جرمن بالای همه است.» ژاپنیها میگویند: «حق سیادت از آن نژاد زرد است.» اروپاییها میگویند: «سفیدها آقا و بزرگ بر همه هستند.» هنوز در ممالک متمدنه امریکا، سیاهها از حقوق اجتماعی محروماند، حتی حق دخول در کافه و سینما و مهمانخانههای سفیدپوستها را ندارند، حتی سیاه پوست نصرانی حق ورود در کلیسای سفیدپوستان را ندارد.
عجبا در معبد هم حق ندارند با هم مساوی نشینند. فضلا و دانشمندان سیاه پوست در مجامع دانشمندان سفیدپوست اگر رفتند، باید در صف نعال(2)
بنشینند و اظهار دانش در مقابل سفید پوستها نباید بکنند. پیر دانشمند سیاه بایستی در مقابل جوان سفیدپوست تعظیم نموده، تسلیم باشد. دانش آموزهای سفیدپوست، سیاهپوستها را در مدارس خود راه نمیدهند. حتی در اتاقهای راه آهن اگر سیاهپوستی مانده باشد حق ورود به اتاقهای خالی سفید پوستان را ندارد.
خلاصه سیاه پوستان در امریکا - با همه جدیتهایی که برای آزادی آنها به کار میرود - در شمار حیواناتاند و مانند سفیدپوستان حق استفاده از وسایل تمدن [را] ندارند(1)
حال خوانندگان محترم قضاوت کنند و ببینند تفاوت ره از کجاست تا به کجا. (مؤلف)
،ولی دین مقدس اسلام تمام عقاید خرافی و موهوم را در هزار و سیصد سال قبل از میان برداشت و فرمود:«مسلمین همه با هم برادرند، ولو از هرنژاد و قبیله باشند.»
مسلمانان اروپایی و امریکایی، آسیایی و افریقایی باید یکدیگر را در آغوش محبت و وداد بگیرند و پیوسته در هر کجای عالم باشند یار و غمخوار هم باشند. اسلام، مسلمانان حجازی و مکی و مدنی را با مسلمین سایر ممالک ابداً فرق نمیگذارد.
پس اگر داعی نژادم حجازی و قرشی و هاشمی و محمدی است، سزاوار نیست کتمان حق نمایم و روی خیالات واهی، حق را زیر پا بگذارم. قطعاً حجازیان قلاّبی را مردود و شیعیان ایرانی را دوست میدارم.
ما درون را بنگریم و حال را
نی برون را بنگریم و قال را
ثانیاً شما غلات ایرانی را بیتناسب و بیدلیل و برهان، با شیعیان خالص موحد پاک مخلوط نمودید.
1) موسولینی ایتالیایی قائد و پیشوای ایتالیا دستور داد نماینده او از جامعه ملل خارج گردد به عذر آنکه برای من ننگ است که نماینده من در مجمعی بنشیند که نماینده سیاهپوستهای حبشی در آنجا نشسته باشد، ولی پیغمبر عظیم الشان اسلام در چهارده قرن قبل، بلال سیاه حبشی را در آغوش محبت گرفته و میفرمود: ارحنا یا بلال؛ قرآن برای من بخوان و مرا مسرور و فرحناک گردان.
شیعیان امیرالمؤمنین علی علیه السّلام همه، بندگان خالص حق تعالی و مطیع و فرمانبردار خداوند سبحان - جلّ و علا - و محمدصلی الله علیه وآله - بنده و رسول او - میباشند و درباره علی بن ابی طالب علیه السّلام نمیگویند و عقیده ندارند مگر آنچه پیغمبر درباره او فرمود.
ما علی را عبد صالح پروردگار و وصی و خلیفهی منصوص رسول الله صلی الله علیه وآله میدانیم و هر کس غیر از این عقیده داشته باشد، او را مردود و از خود دور میدانیم، مانند غلات از مسلمین از قبیل: سبائیه و خطابیه و غرابیه و علیاویه و مخمّسه و بزیغیه و امثال آنها، مانند نصیریه که در قسمتی از شهرها و قرای ایران و سایر بلاد، مانند موصل و سوریا متفرق هستند به نام اهل حق.
عموم شیعیان از آنها بری هستند و آنها را کافر و مرتد و نجس میدانند و در تمام کتب فقهیه و رسایل عملیهی فقهای امامیه، غلات را در شمار کفار آوردهاند، به علت آنکه آنها دارای عقاید فاسدهی بیشمار میباشند؛ از قبیل آنکه میگویند:
«چون ظهور روحانی در هیکل جسمانی محال نیست چنانچه جبرئیل به صورت دحیهی کلبی برپیغمبر ظاهر میگردید، لذا حکمت حکیمانه حق اقتضا کرد که ذات اقدسش در هیکل بشر آشکار گردد؛ فلذا به صورت و جسم علی ظاهر گردید!»
به همین جهت، مقام علی علیه السّلام را بالاتر از مقام مقدس پیغمبر خاتم میدانند و از زمان خود آن حضرت - به اغوای شیاطین جن و انس - جمعی به این عقیده قائل بودند، و آن حضرت، خود جمعی از اهل هند و سودان را که آمدند و اقرار به
الوهیت آن حضرت نمودند، هر چند آنها را پند داد فایده نبخشید؛ عاقبت امر فرمود آنها را در چاههای دود، به طریقی که در کتب اختبار ثبت است، هلاک ساختند؛ چنانچه شرح این قضیه تفصیلاً در مجلد هفتم «بحار الانوار»(1)تألیف علامهی جلیل القدر مرحوم ملا محمد باقر مجلسی قدّس سرّه القدوسی مسطور است.
حضرت امیرالمؤمنین و ائمه معصومین سلام الله علیهم اجمعین آنها را لعن نموده و از آنها بیزاری جستهاند؛ مانند آنچه در کتب معتبره ما از(2)
مولانا امیرالمؤمنین علیه السّلام نقل شده که فرمود:
«اللهم انی بریء من الغلاة کبرائة عیسی بن مریم من النصاری. اللهم اخذلهم ابداً ولا تنصر منهم احداً.»
پروردگارا! من بیزارم از طایفه غلات، مثل بیزاری جستن عیسی از نصاری. خداوندا! مخذول و منکوب فرما ایشان را و یاری مفرما احدی از ایشان را.
و در خبر دیگر است(3)
که آن حضرت فرمود:
«یهلک فیّ اثنان ولا ذنب لی: محبّ مفرط ومبغض مفرط. انا لنبرأ إلی الله ممن
1) «عن مسمع أبی سیار عن رجل عن أبی جعفرعلیه السّلام قال: ان علیاَعلیه السّلام لما فرغ من قتال اهل البصرة اتاه سبعون رجلاً من الزط فسلموا علیه وکلّموه بلسانهم فردّ علیهم بلسانهم وقال لهم: انی لست کما قلتم، انا عبدالله مخلوق. قال: فأبوا علیه وقالوا له: أنت أنت هو. فقال لهم لئن لم ترجعوا عما قلتم فیّ وتتوبوا إلی الله تعالی لأقتلنّکم. قال: فأبوا أن یرجعوا أو یتوبوا، فامر أن یحفر لهم آبار فحفرت، ثم خرق بعضها إلی بعض، ثم قذفهم فیها، ثم طم رؤوسها، ثم ألهب النار فی بئر منها لیس فیها أحد، فدخل الدخان علیهم فماتوا». بحارالانوار، مجلسی، 25/287، ح 43، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمهْ علیه السّلام.
2) بحار الانوار، مجلسی، 25/284، ح 32، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمه.
3) عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، 2/217، ح 1، باب 46. شیخ صدوق این حدیث را با اختلاف اندکی در الفاظ نقل کرده است.
یغلوا فینا فوق حدنا کبرائة عیسی بن مریم من النصاری.»
هلاک میگردند درباره من دو طایفه و مرا گناهی نیست (یعنی چون به عمل آنها راضی نیستم لذا گنهکار نیستم): یک طایفه آنهایی هستند که در محبت من افراط مینمایند و غلو بسیار میکنند و طایفه دیگر کسانیاند که بغض و عداوت بیجهت به من دارند. به درستی که ما بیزاری میجوییم به سوی خداوند از کسانی که غلو مینمایند در حق ما و ما را از حد خودمان تجاوز میدهند، مانند بیزاری عیسی بن مریم از نصاری.
و نیز فرمود:(1)
«یهلک فیّ اثنان: محبّ غال ومبغض قال.»
هلاک میگردند درباره من دو طایفه؛ یکی دوستی که از راه محبت، غلو مینماید و دیگری دشمنی که مرا از حد خودم فرود آورد.
به همین جهت جامعه شیعه امامیه اثنا عشریه، بیزاری میجویند از هر کس که نظماً و نثراً دربارهی علی امیرالمؤمنین و اهل بیت اطهارش غلو بنماید و در مقام تعریف، آنها را از مقامی که خدا و رسول برای آنها معین نمودهاند بالاتر ببرد و از عبودیت به ربوبیت برساند و کسانی که چنین عقیدهای داشته باشند از ما نیستند، بلکه از غلات و ملاعیناند. شما حساب جامعه شیعه امامیه اثنا عشریه را از آنها جدا بدانید؛ چه آنکه اجماع علمای امامیه بر کفر و نجاست غلات میباشد و اگر مراجعه نمایید به کتب استدلالیه فقهای شیعه، مانند «جواهر الکلام» و «مسالک» و غیره و رسایل عملیه، مانند «عروهْ الوثقی» مرحوم آیت الله یزدی قدس سره و«وسیلهْ
1) بحار الانوار، مجلسی، 25/285، ح 36، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمه.
النجاهْ» آیت الله العظمی اصفهانی مد ظله العالی علی رؤوس الانام در باب طهارت و باب زکات و باب ازدواج و باب ارث، فتاوای فقهای ما را بر کفر و نجاست آنها میبینید و مشاهده میکنید که همگی فتوا دادهاند که جایز نیست مداخله در غسل و دفن آنها و حرام است مزاوجت با آنها - با آنکه به طریق متعه مزاوجت اهل کتاب را جایز میدانند - و حق الارث مسلمان به آنها داده نمیشود و حتی از دادن صدقات و زکات به آنها منع گردیده.
و در کتب کلامیه و عقاید فرقه ناجیه شیعه مبسوطاً و مستدلاً بیان گردیده که این فرقه، فاسد و کافر و تبرّی و بیزاری از آنها بر هر مسلمانی خاصه شیعیان خالص العقیده لازم و واجب است.
و دلایل کامله محکمه از آیات و اخبار بر منع و ردّ غلات وارد است که به بعض از آنها اشاره نمودیم.
در آیه 77 سوره 5 (مائده) صریحاًمیفرماید:
قُل یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقّ وَلاَ تَتّبِعُوا أَهْوَاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلّوا مِن قَبْلُ وَأَضَلّوا کَثِیراً وَضَلّوا عَن سَوَاءِ السّبِیلِ. «بگو (ای احمد) ای اهل کتاب در دین خود به ناحق غلو نکنید؛ غلو ناروا و باطل - مانند غلو نصاری درباره حضرت مسیح و یهود درباره عزیر - و از پی خواهشهای آن قومی که خودگمراه شدند، بسیاری را نیز گمراه کردند و از راه راست دور افتادند نروید.»
مرحوم علامه مجلسی قدس سره در جلد سیم «بحار الانوار» (که دایرهْ المعارف شیعه امامیه میباشد) اخبار بسیاری در مذمت آنها و دور بودن خاندان رسالت از
مدعای آنها نقل نموده؛ از جمله نقل مینماید از امام به حق ناطق، کاشف اسرار حقایق، امام جعفر بن محمد الصادق‘ که فرموده:
«وما نحن الا عبید الّذی خلقنا واصطفانا ... والله ما لنا علی الله من حجة ولا معنا من الله برائة وانّا لمیّتون وموقوفون
ومسئولون.(1)
ابتدای آن تا «وموقوفون و مسئولون» بخشی از حدیثی است که علامه مجلسی در بحار الانوار، 25/289، ح 46، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمه به اضافه این جملات «و مقبورون و منشورون و مبعوثون» نقل کرده است.
من أحبّ الغلاة فقد أبغضنا ومن أبغضهم فقد أحبنا.((2)
الغلاة کفّار والمفوّضة مشرکون.(3)
لعن الله الغلاة.»(4)
خلاصهی معنی آنکه: ما بندگان خدایی هستیم که ما را آفریده و از میان خلق برگزیده. به درستی که ما میمیریم و در نزد پروردگار ایستاده و سؤال کرده میشویم؛ (یعنی ما هم بشری مانند شما هستیم). کسی که دوست بدارد
غلات را دشمن ما میباشد و کسی که آنها را دشمن بدارد دوست ما میباشد. غلات کافر و مفوضه مشرکاند. لعن خدا بر غلات باد.
و نیز از آن حضرت (پیشوای بزرگ شیعیان) نقل کردهاند(5)
که فرمود:
1) این عبارات مضمون چند حدیث باشد.
2) . بحار الانوار، 25/266، ح 8، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمه نقل کرده است، لکن با این تفاوت که به جای «من احب الغلاهْ»، فمن أحبهم آمده است.
3) بحار الانوار، 25/273 ح 19، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمه.
4) بحارالانوار، 25/273، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمه، قسمی از حدیث 18. (محقق)
5) بحار الانوار، علامه مجلسی، 25/286، ح 40، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمه.
«لعن الله عبدالله بن سباء انه ادعی الربوبیة فی امیرالمؤمنین وکان والله امیرالمؤمنین عبداً لله طائعاً. الویل لمن کذب علینا وان قوماً یقولون فینا ما لا نقوله فی أنفسنا نبرء إلی الله منهم نبرء إلی الله منهم.»
لعنت خدا بر عبدالله بن سباء که ادعا نمود ربوبیت و خدایی را در حق امیرالمؤمنین علیه السّلام. به خدا قسم که آن حضرت بنده مطیع خدا بود. وای بر کسانی که دروغ گفتند بر ما. طایفهای میگویند درباره ما چیزی را که نمیگوییم ما آن را در حق خودمان. آنگاه دو مرتبه فرمود: ما بیزاری میجوییم به سوی خدااز ایشان.
و در کتاب «عقاید صدوق»(1)ابو جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسیبن بابویه قمی& که از مفاخر فقهای شیعه امامیه است، خبری از زرارهْ بن اعین که از موثقین روات شیعه و حافظ علم اهل البیت و از اصحاب حضرت باقر العلوم و صادق آل محمد سلام الله علیهم اجمعین بوده است، نقل نموده است که گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام (امام ششم) عرض کردم مردی از اولاد عبدالله بن سباء قائل به تفویض است، فرمودند تفویض چیست؟ عرض کردم میگوید:
1) «روی عن زرارة انه قال: قلت للصادق علیه السّلام: ان رجلاً من ولد عبدالله بن سبا یقول بالتفویض. فقالعلیه السّلام: وما التفویض؟ فقلت: یقول: ان الله عزوجل خلق محمداًصلی الله علیه وآله وعلیاعلیه السّلام ثم فوّض الأمر الیهما فخلقا ورزقا وأحییا وأماتا، فقال علیه السّلام کذب عدوّ الله إذا رجعت الیه فاقرأ علیه الآیة التی فی سورة الرعد {أَمْ جَعَلُوا للّهِِ شُرَکَاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِم قُلِ اللّهُ خَالِقُ کُلّ شَیْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهّارُ}. فانصرفت الی الرجل فاخبرته بما قال الصادق علیه السّلام فکأنّما ألقمته حجراً، أو قال: فکأنّما خرس». الاعتقادات، شیخ صدوق، ص74، باب 74.
«ان الله عزّوجلّ خلق محمداً وعلیاً ثم فوّض الأمر إلیهما، فخلقا ورزقا واحیا وأماتا».
خدای عزّوجلّ آفرید محمد و علی را؛ پس امور عباد را به ایشان سپرد؛ پس ایشاناند خالق و رازق و زنده کننده و میراننده.
حضرت فرمود: «کذب عدو الله»؛ دروغ گفته دشمن خدا. زمانی که برگشتی به سوی او، بخوان این آیه را که از سورهی رعد است:
أَمْ جَعَلُوا للهِِ شُرَکَاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِم قُلِ اللهُ خَالِقُ کُلّ شَیْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهّارُ.(1) «آیا مشرکان برای خدای تعالی شریکانی قرار دادند که آنها هم مانند خدا چیزی خلق کردند و بر ایشان خلق خدا مشتبه گردید و ندانستند که آفریدهی خدا کدام است و آفریده شرکا کدام. بگو (ای محمد) (هرگز چنین نیست) بلکه تنها خدای متعال آفریننده همه چیزهاست واوست یگانه در الوهیت که همه عالم مقهور اراده اوست.»
این آیه شریفه خود صراحت دارد بر توحید خدای تعالی.
زراره گفت وقتی نزد او رفتم و این آیه را که امام فرموده بود بر او خواندم، کأنّه سنگ بر دهانش افکندم، لال شد.
از این قبیل اخبار در کتب معتبره ما از ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین و پیشوایان به حق شیعه در طعن و لعن و سبّ طایفه غلات بسیار وارد شده، خوب است همان قسمی که ما کتابهای علمای شما را میخوانیم، شما هم کتب
1) آیه 16 سوره 13 (رعد).
معتبرهی علمای شیعه را بخوانید، تا تفوّه به کلماتی ننمایید که باعث اغوای عوام بیچاره گردد و شما هم در محکمه عدل الهی گرفتار باشید.
از آقایان محترم انصاف میخواهم، آیا در صورتی که ائمه ما چنین بیاناتی برای راهنمایی شیعیان خود فرمودهاند و شیعیان واقعی (یعنی پیروان علی و آل علی علیه السّلام) ازموالی خود این اخبار را شنیده باشند، مع ذلک آنها را خدا یا در مقام خدا قرار میدهند؟
طایفه غلات به کلی از ما بر کنار هستند و ما از آنها بیزار و برکنار هستیم، ولو صورتاً دعوی تشیع نمایند. خدا و پیغمبر و علی و آل علی علیه السّلام همگی از آنها بیزار و تمامی شیعیان هم از آنها بیزار و برکنار هستند؛ چنانچه مولای ما امیرالمؤمنین علیه السّلام رئیس غلات (عبدالله بن سباء ملعون) را تا سه روز حبس نمود و امر به توبه فرمود، چون قبول نکرد، لاجرم او را به آتش سوزانید.(1)
شما را به خدا خجالت ندارد که علمای شما روی تعصب و عادت و تبعیت از اسلاف بنویسند مؤسس اساس تشیع، این عبدالله ملعون بوده که به امر علی علیه السّلام سوزانیده شده است؟ و حال آنکه علمای شیعه در تمام کتب مربوطه پیروی از ائمه خود نموده و عبدالله را ملعون خواندهاند. پس پیروان عبدالله هم ملعونند؛ چه
1) «عن عبدالله بن سنان عن أبیه عن أبیه جعفرعلیه السّلام ان عبدالله بن سباء کان یدّعی النبوّة ویزعم ان امیرالمؤمنین علیه السّلام هو الله تعالی عن ذلک فبلغ ذلک امیرالمؤمنین علیه السّلام فدعاه وسأله، فأقرّ بذلک وقال: نعم أنت هو وقد کان ألقی فی روعی إنک أنت الله وأنّی نبیّ، فقال له امیرالمؤمنین علیه السّلام: ویلک قد سخر منک الشیطان فارجع عن هذا ثکلتک أمّک وتُب. فأبی، فحبسه واستتابه ثلاثة أیام، فلم یتب، فأحرقه بالنار وقال: ان الشیطان استهواه فکان یأتیه ویلقی فی روعه ذلک». بحارالانوار، علامه مجلسی، 25/286، ح 39، کتاب الامامهْ، باب نفی الغلو فی النبی والأئمهْ.
آنکه از غلاتاند نه شیعیان خالص الولای آل محمد و عترت طاهرهی پیغمبرصلی الله علیه وآله که از غلو درباره آن خاندان جلیل دور و بر کنارند.
اگر مؤسس اساس تشیع عبدالله ملعون بوده و شیعیان پیرو آن بودهاند - چنانچه متعصبین از علمای شما نوشته و دیگران هم کورکورانه تبعیت از آنها نموده و در مجالس نقل مینمایند - لااقل بایستی در یکی از کتب شیعه تمجیدی از او شده باشد.
اگر شما یک کتاب از علمای شیعهی امامیه نشان دادید که تمجیدی از عبدالله ملعون نموده باشند، داعی تسلیم به تمام گفتارهای شما میشوم و اگر نشان ندادید - و هرگز نمیتوانید نشان داد - پس بترسید از روز حساب و محکمه عدل الهی و شیعیان موحد پاک را پیروان عبدالله ملعون نخوانید و امر را بر عوام بیخبر مشتبه ننمایید.
و نیز از جنابعالی برادرانه تقاضا دارم چون اهل علم هستید، پیوسته روی قاعدهی علم و منطق و حقیقت صحبت کنید نه روی گفتار بیمنطق و حقیقت و شهرتهای بیاساس که اعادی در اطراف شیعیان عناداً و لجاجاً نسبت دادهاند.
حافظ: نصایح برادرانه شما مورد قبول و توجه هر عاقلی است، ولی اجازه بفرمایید حقیر هم من باب تذکر جملاتی به عرضتان برسانم.
داعی: بسیار ممنون میشوم، بفرمایید.
حافظ: شما در بیانات پیوسته میفرمایید ما غلو درباره امامان نمینماییم و غلات را مردود و ملعون و اهل آتش میدانید، ولی دراین دو شب مکرر کلماتی از شما شنیده میشود درباره امامان، که روی قواعدی که خودتان بیان مینمایید،
آنها راضی به این قبیل امور نیستند. ممکن است شما هم در موقع گفتار با ملاحظه باشید تا مورد طعن واقع نشوید؟
داعی: داعی خشک و جامد و متعصب و جاهل نمیباشم. خیلی ممنون میشوم که اگر لغزشی در گفتارم ظاهر شود یادآور شوید، چون انسان مرکز سهو و نسیان است. تمنّا میکنم آنچه در این دو شب ملاحظه فرمودید [اگر] بر خلاف رضای ائمه هدی گفته شده که مطابقت با علم و عقل و منطق نمیکند، بیان فرمایید.
حافظ: در این دو شب، مکرر از شما شنیدم در موقعی که نام امامان خود را میبرید، عوض آنکه بفرمایید رضی الله عنهم، سلام الله علیهم [یا] صلوات الله علیهم فرمودهاید و حال آنکه خود میدانید به حکم آیه شریفه سوره احزاب که میفرماید:
إِنّ اللهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلّونَ عَلَی النّبِیّ یَا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا صَلّوا عَلَیْهِ وَسَلّمُواتَسْلِیماً.(1) «خدا و فرشتگانش بر روان پاک پیغمبر درود میفرستند. شما هم ای اهل ایمان بر او درود بفرستید و سلام گویید؛ و تسلیم فرمان او شوید».
سلام و صلوات فقط مخصوص رسول خداصلی الله علیه وآله میباشد و حال آنکه شما در بیانات خود صلوات و سلام را درباره امامان نیز میآورید. بدیهی است این عمل بر خلاف نص صریح قرآن مجید است، از جمله ایراداتی که به شما مینمایند همین موضوع است که میگویند این امر، بدعت [است] و اهل بدعت اهل ضلالتاند.
1) آیه 56 سوره 33 (احزاب).
داعی: جامعه شیعه هرگز عملی بر خلاف نص ننموده و نمینمایند، منتها در قرون ماضیه اعادی آنها از خوارج و نواصب و امویها و اتباع آنها بهانه جوییها نموده و برای آنکه شیعیان را اهل بدعت معرفی نمایند،دلایل ساختگی اقامه نمودند که بزرگان علمای شیعه جواب تمام آنها را داده و ثابت نمودهاند که ما اهل بدعت نیستیم. قلم در دست دشمن که افتاده تنها به قاضی رفته، هرچه میخواهند مینویسند. جواب از همین موضوع هم مفصلاً داده شده، ولی چون وقت گذشته، از جواب مفصل صرفنظر مینمایم. برای اینکه فرمایش شما بلاجواب نماند و امر هم بر آقایان جلساء و برادران عزیزم مشتبه نگردد، مختصراً عرض مینمایم.
اولاً: در این آیه منع از سلام و صلوات بر دیگری ننموده، فقط امر میفرماید که بر مسلمانان لازم است که بر آن حضرت صلوات بفرستند.
ثانیاً: همان خداوند متعال که این آیه را نازل فرموده، در آیه 130 سوره 37 «صافات» میفرماید: سَلاَمٌ عَلَی آل یَاسِینَ.
یکی از خصایص بزرگ خاندان رسالت همین است که در قرآن همه جا سلام مخصوص به انبیای عظام مینماید و میفرماید:
سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ «سوره صافات آیه 79»، سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ «سوره صافات آیه 109»، سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ «سوره صافات آیه 120». ولی در هیچ کجای قرآن سلام بر اولاد انبیاء ننموده، مگر به اولادهای خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله که میفرماید: سَلاَمٌ عَلَی آل یَاسِینَ.
«یس» یکی از نامهای خاتم الانبیاء است.
چون میدانید که در قرآن مجید پنج اسم از دوازده اسم پیغمبر برای مزید بینایی امت ذکر گردیده و آن پنج اسم مقدس، محمد و احمد و عبدالله و نون و یس است و در اول سوره «یس» میفرماید:
یس * وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ * إِنّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ. «ای سید رسولان و ای کاملترین انسان. قسم به قرآن حکمت بیان. به درستی که تو البته از پیغمبران خدایی.»
«یا» حرف نداء و «س» نام مبارک آن حضرت و اشاره به حقیقت و سویت اعتدالیه ظاهریه و باطنیه آن حضرت میباشد.
نواب: علت اینکه میان حروف تهجّی «س» نام مبارک آن حضرت گردیده است چیست؟
داعی: عرض کردم اشارهای است به عالم معنی و حقیقت اعتدال آن حضرت، چه آنکه حایز مقام خاتمیت کسی است که وجودش به حد اعتدال رسیده باشد و آن وقتی است که ظاهر و باطن او یکسان باشد و این مرتبه در وجود اقدس آن حضرت موجود بوده، فلذا با حرف «س» اثبات مقام برای آن حضرت مینماید.
به بیان نزدیکتر به فهم عموم آنکه در میان حروف تهجّی فقط «س» است که ظاهر و باطن آن مساوی است، به این معنی که از برای هر یک از حروف بیست و هشتگانه تهجّی در نزد علمای علم اعداد، زُبَر و بینهای است که در موقع تطبیق زُبر و بینهْ هر حرفی، قطعاً یا زبُرش زیادتر است یا بینهاش.
نواب: قبله صاحب، ببخشید من جسارت مینمایم، چون که برای فهم مطالب بیطاقتم، مستدعی است در این شبها مطالب را به قسمی ساده و واضح بیان نمایید که مورد توجه و قابل قبول فهم همه ما باشد. چون معنی زُبَر و بینه را نفهمیدیم، متمنی است با بیان ساده توضیح دهید تا حل معما گردد.
داعی: اطاعت میشود. زُبَر عبارت از صورت حرف است که روی کاغذ نوشته میشود و بینه، آن زیادتی است که در وقت تلفظ معلوم میآید.
«س» در روی کاغذ یک حرف است، ولی در وقت تلفظ سه حرف میشود: س، ی، ن. در تلفظ ی و ن به او زیاد میشود، چون در میان بیست و هشت حرف تهجی فقط «س» است که در موقع تطبیق حساب زبر و بینهاش مساوی میباشد.
«س» شصت عدد است. بینهاش هم که عبارت از ی و ن باشد شصت است؛ ی (10)، ن (50)، میشود شصت.
به همین جهت خطاب میکند در قرآن مجید به خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله یس، اشاره به ظاهر و باطن پیغمبر، یعنی ای کسی که از حیث ظاهر و باطن واجد اعتدال میباشی.
پس چون «س» نام مبارک آن حضرت میباشد، در این آیه شریفه میفرماید: سَلاَمٌ عَلَی آل یَاسِینَ(1)
یعنی سلام بر آل محمدصلی الله علیه وآله.
1) غیسی از علمای اهل تسنن در کتاب عمدهْ القاری (ج 15 ص223) ذیل آیه شریفه قرائت ابن عامر و نافع و یعقوب را آل یاسین ذکر کرده و نیز آلوسی در کتاب تفسیر خود ذیل آیه شریفه (ج 23 ص142) علاوه بر ابن عامر و نافع و یعقوب قرائت زید بن علی را نیز آل یاسین کرده است و در ادامه اضافه میکند که در مصحف عثمانی نیز منفصل نوشته شده که تایید این قرائت است و همین طور حاکم حسکانی از علمای بزرگ اهل تسنن در کتاب شواهد التنزیل ذیل آیه شریفه (ج 2 ص165 ح 791 تا 797) ضمن بیان احادیث مؤید این قرائت آن را قرائت نافع و ابن عامر و ورش و شیبه بیان کرده و در کتب دیگر اهل تسنن نیز روایات آن از ابن عباس و امیرالمؤمنین علیه السّلام ذکر شد. (المعجم الکبیر، طبرانی، ج 11، ص56؛ و صحیح بخاری، ج 4، ص106، کتاب بداء الخلق) و نیز ابن حجر در کتاب فتح الباری (ج 6، ص265) قرائت اهل مدینه را آل یاسین ذکر کرده است. و علاوه بر منابع اهل تسنن در کتب شیعه قرائت اهل بیت علیه السّلام را آل یاسین ذکر کرده است و جالب این است که امام رضاعلیه السّلام در مجلس مامون که مناظره بین آن حضرت و علمای اهل تسنن آن زمان برگزار شده بود به این آیه در فضیلت اهل بیت استدلال میکنند و از علمای حاضر در مجلس میپرسند که «یس» کیست؟ همه میگویند پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، و حضرت میفرمایند پس آل یاسین، آل پیامبر هستند و خدای متعال در سوره صافات در ردیف پیامبران اولوا العزم بر آنان سلام فرستاده است، و احدی از علمای حاضر به آن حضرت نسبت به قرائت آیه ایراد نمیگیرند که بگویند قرائت شما صحیح نیست و صحیح آن «الیاسین» صحیح است و از این جریان معلوم میشود که تا آن زمان بین مسلمانان قرائت آل یاسین رواج داشته است. (محقق)
حافظ: این بیاناتی است که شما میخواهید با سحر کلام اثبات نمایید و الا در میان علماء چنین معنایی نیامده که سلام بر آل یس باشد.
داعی: تمنّا مینمایم در منفیات به طور جزم کلامی نفرمایید، بلکه به طریق تردید بفرمایید که در موقع جواب افسردگی حاصل نگردد. اگر شما از کتب علمای خود بیخبرید یا باخبرید و صلاح در تصدیق نمیدانید، ولی ما از کتب شما باخبر هستیم و انکار حق هم نمینماییم.
در کتب علمای بزرگ شما، زیاد اشاره به این معنی شده است؛ از جمله ابن
حجر مکی متعصب در ذیل آیه سیم از آیاتی که در «صواعق محرقه»(1)
در فضایل اهل بیت نقل نموده، نوشته است که جماعتی از مفسرین از ابن عباس (مفسر و حبر امت) نقل نمودهاند که «ان المراد بذلک سلام علی آل محمد»؛ یعنی مراد از آل یاسین آل محمدند؛ پس سلام بر آل یس؛ یعنی سلام بر آل محمد و مینویسد(2)
که امام فخر رازی ذکر نموده است:
«ان اهل بیته صلی الله علیه وآله یساوونه فی خمسة اشیاء: فی السلام، قال: السلام علیک ایها النبی وقال: سَلاَمٌ عَلَی آل یَاسِینَ، وفی الصلاة علیه وعلیهم فی التشهد، وفی الطهارة قال تعالی: طه یا طاهر وقال: یطهّرکم تطهیراً،
وفی تحریم الصدقة، وفی المحبة قال تعالی: قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبّونَ اللهَ فَاتّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللهُ وقال: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبَی».
اهل بیت آن حضرت در پنج چیز با آن حضرت برابری میکنند؛ اول: در سلام. فرموده سلام بر پیغمبر بزرگوار و نیز فرموده سلام بر آل یس (یعنی سلام بر آل محمد) و دوم: در صلوات بر آن حضرت و بر ایشان در تشهد نماز. سیم: در طهارت. خدای متعال فرموده است: طه؛ یعنی ای طاهر و درباره انها آیه تطهیر را نازل فرموده. چهارم: در تحریم صدقه که بر پیغمبر و اهل بیت آن حضرت صدقه حرام است. پنجم: در محبت که خدای تعالی فرموده: بگو اگر شما دوست میدارید خدا را، پس متابعت
نمایید مرا تا دوست بدارد خدا شما را و درباره اهل بیت آن حضرت فرموده: محمد بگو (به امت) من اجر و مزدی از شما نمیخواهم مگر دوستی ذوی القربی و اهل بیت من.
و سید ابیبکر بن شهاب الدین علوی در صفحه 24 باب اول «رشفهْ الصادی من بحرفضائل بنی النبی الهادی»(1)
(چاپ مطبعهی اعلامیهی مصر در سال 1303 هجری) از جماعتی از مفسرین از ابن عباس و نقاش از کلبی و در صفحه 34 از باب 2 نیز نقل نموده(2)
که مراد از آل یس در آیه، آل محمدند. و امام فخر رازی در صفحه 163 جلد هفتم تفسیر کبیر(3)
همچنین ابن کثیر در تفسیر القرآن العظیم، 4/21؛ قرطبی در الجامع لاحکام القرآن، 15/119؛ سیوطی در الدرّ المنثور، 5/539؛ و آلوسی در روح المعانی، 12/135، ذیل آیه 130 سوره صافات اعتراف کردهاند که مراد از آل یس، آل محمدند.
ذیل همین آیه شریفه وجوهی در معنای آیه نقل نموده، در وجه دوم گفته است مراد از آل یاسین آل محمدند سلام الله علیهم اجمعین. و نیز ابن حجر در «صواعق»(4)
آورده که جماعتی از مفسرین نقل نمودهاند از ابن عباس که گفت سلام علی آل یاسین، سلام بر آل محمد است.
و اما راجع به صلوات بر اهل بیت طهارت، امری است مسلّم بین الفریقین؛ حتی بخاری و مسلم هم در صحیحین خود تصدیق دارند که پیغمبر فرمود:
1) «نقل جماعة من المفسرین عن إبن عباس انه قال فی قوله تعالی سلام علی آل یس سلام علی أل محمدصلی الله علیه وآله ونقله النقاش عن الکلبی فقال: علی آل یس علی آل محمدصلی الله علیه وآله». رشفهْ الصادی، علوی حضرمی، ص56، باب 1، آیه 5.
2) همان، ص75، باب 2.
3) تفسیر الکبیر، فخر رازی، 26/162، ذیل آیه 130 سورهْ صافات.
4) در صفحات قبل به آن اشاره کردیم.
«بین من و اهل بیت من در صلوات جدایی نیندازید».(1)
مخصوصاً بخاری در جلد سیم از «صحیح»(2)
بخاری حدیث را اینگونه نقل کرده است: «حدثنا الحکم قال سمعت عبدالرحمان بن أبی لیلی قال: لقینی کعب بن عُجره فقال ألا أهدی لک هدیة ان النبی صلی الله علیه وآله خرج علینا فقلنا یا رسول الله قد علمنا کیف نسلّم علیک، فکیف نصلّی علیک، قال: فقولوا اللهم صلّ علی محمد وعلی آل محمد کما صلّیت علی آل ابراهیم انک حمید مجید. اللهم بارک علی محمد وعلی آل محمد کما بارکت علی آل ابراهیم انک حمید مجید».
و نیز بخاری در کتاب صحیح خود در «کتاب بدء الخلق» 45/118 نیز اینطور نقل کرده است: «... قال اخبرنی ابو حمید الساعدی رضی الله عنه انهم قالوا یا رسول الله کیف نصلی علیک؟ فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: قولوا اللهم صل علی محمد و ازواجه وذریته کما صلّیت علی آل ابراهیم وبارک علی محمد وازواجه وذرّیته کما بارکت علی آل ابراهیم انک حمید مجید».
و در ادامه روایت دیگری نقل میکند: «... حدثنی عبدالله بن عیسی سمع عبد الرحمن بن ابی لیلی قال لقینی کعب بن عجرة فقال الا اهدی لک هدیه سمعتها من النبی صلی الله علیه وآله!! فقلت بلی فاهدها لی فقال سالنا رسول الله صلی الله علیه وآله!! فقلنا یا رسول الله کیف الصلاه علیکم اهل البیت فان الله قد علمنا کیف نسلّم قال قولوا اللهم صلی علی محمد و آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم انک حمید مجید اللهم بارک علی محمد و علی آل محمد کما بارکت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید».
و نیز در سوره احزاب باب قوله إِنّ اللهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلّونَ عَلَی النّبِیّ یَا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا صَلّوا عَلَیْهِ وَسَلّمُوا تَسْلِیماً ج 6 ص27 نیز در این ارتباط چهار روایت ذکر میکند: «... عن کعب بن عجره رضی الله عنه قیل یا رسول الله اما السلام علیک فقد عرفناه فکیف الصلاة قال قولوا اللهم صل علی محمد وآل محمد کما صلّیت علی آل ابراهیم انّک حمید مجید اللّهم بارک علی محمّد وآل محمد کما بارکت علی آل ابراهیم انک حمید مجید».
«عن عبدالله بن خباب عن ابی سعید الخدری قال قلنا یا رسول الله هذا التسلیم فکیف نصلی علیک قال قولوا اللهم صل علی محمد عبدک ورسولک کما صلیت علی آل ابراهیم وبارک علی محمد وعلی آل محمد کما بارکت علی ابراهیم قال ابو صالح عن اللیث علی محمد وعلی آل محمد کما بارکت علی آل ابراهیم.
حدثنا ابراهیم بن حمزه حدثنا ابن أبی حازم والدراوردی عن یزید وقال کما صلیت علی ابراهیم وبارک علی محمد وآل محمد کما بارکت علی ابراهیم وآل ابراهیم». (محقق)
ومسلم در جلد اول «صحیح»(3)
مسلم علاوه بر آنچه از بخاری نقل کردیم، این حدیث را نیز نقل کرده است: «عن أبی مسعود الانصاری: قال: أتانا رسول الله صلی الله علیه وآله ونحن فی مجلس سعد بن عبادة، فقال له بشیر ابن سعد: امرنا الله تعالی أن نصلّی علیک یا رسول الله فکیف نصلّی علیک؟ قال: فسکت رسول الله حتی تمنّینا انه لم یسأله ثم قال رسول الله صلی الله علیه وآله قولوا: اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد کما صلیت علی آل ابراهیم وبارک علی محمد وعلی آل محمد کما بارکت علی آل ابراهیم فی العالمین انک حمید مجید. والسلام کما قد علمتم».
1) البته گفته مؤلف به این معنا نیست که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله روایتی را به این معنی فرموده باشند بلکه منظور ایشان همان روایاتی است که در ادامه بیان کردهاند. (محقق)
2) صحیح بخاری، 7/434، ح 1226، کتاب الدعوات، باب الصلاهْ علی النبی.
3) صحیح مسلم، 1/305، ح 65 و 66، کتاب الصلاهْ، باب الصلاهْ علی النبی.
و سلیمان بلخی حنفی در «ینابیع الموده»(1)
قندوزی روایت را اینگونه نقل کرده است: «عن کعب بن عُجرة قال: لما نزلت هذه الآیة قلنا: یا رسول الله قد علمنا کیف نسلّم علیک، فکیف نصلّی علیک فقال: قولوا اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد...».
، حتی ابن حجرمتعصب در «صواعق»(2)
جای تعجب است که ابن حجر در اینجا اثبات میکند که صلوات بر آل پیامبر در کنار صلوات بر خود رسول اکرم لازم است، و لکن خود او در همین عبارات و در جاهای دیگر بعد از نام پیامبر جمله صلی الله علیه وسلّم را میآورد و این نشانه تعصّب فوق العاده است.
و دیگران از علمای بزرگ شما از کعب بن عجزه نقل میکنند که
1) ینابیع المودهْ، قندوزی، 2/433، ح 193، باب 59، فصل فی الآیات الواردهْ فی فضائل اهل البیت، آیه2.
2) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص146، باب 11، فصل 1، آیه 2. ابن حجر حدیث را به همان لفظی که از ینابیع نقل کردیم آورده است و بعد از حدیث مینویسد: «فسؤالهم بعد نزول الآیة واجابتهم باللهم صل علی محمد وعلی آل محمد إلی آخره، دلیل ظاهر علی أن الامر بالصلاة علی اهل بیته وبقیة آله مراد من هذه الآیة والا لم یسألوا عن الصلاة علی اهل بیته وآله عقب نزولها ولم یجابوا بما ذکر، فلما أجیبوا به دلّ علی أن الصلاة علیهم من جملة المأمور به وانه صلی الله علیه وآله أقامهم فی ذلک مقام نفسه، لان القصد من الصلاة علیه مزید تعظیمه ومنه تعظیمهم ومن ثم لما أدخل من مرفی الکساء قال: اللهم انهم منی وأنا منهم، فاجعل صلاتکورحمتک ومغفرتک ورضوانک علیّ وعلیهم، وقضیة استجابة هذا الدعاء ان الله صلی علیهم معه فحینئذٍ طلب من المؤمنین صلاتهم علیهم معه».
چون آیه إِنّ اللهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلّونَ عَلَی النّبِیّ الخ نازل گردید، عرض کردیم:
یا رسول الله طریقه سلام کردن بر تو را دانستیم، «کیف نصلی علیک»؛ چگونه صلوات بر شما بفرستیم؟
حضرت فرمودند، به این طریق صلوات بفرستید: «اللهم صل علی محمد وآل محمد» و در روایات دیگر «کما صلیت علی ابراهیم وآل ابراهیم انک حمید مجید.»
و امام فخر رازی در صفحه 797 جلد ششم «تفسیر کبیر»(1)
نقل مینماید که از رسول اکرم صلی الله علیه وآله سؤال نمودند چگونه صلوات بر شما بفرستیم، فرمودند بگویید:
«اللهمّ صلّ علی محمّد وعلی آل محمّد، کما صلیت علی ابراهیم وعلی آل ابراهیم وبارک علی محمّد وعلی آل محمّد، کما بارکت علی ابراهیم وعلی آل ابراهیم انک حمید مجید.»
و ابن حجر همین روایت را با مختصر اختلافی(2)در الفاظ از حاکم نقل نموده، آنگاه اظهار عقیده و رأی نموده گوید:
«وفیه دلیل ظاهر علی ان الأمر بالصلوات علیه الصلوات علی آله.»
یعنی در حدیث، دلیل ظاهر است بر اینکه امر به صلوات بر پیغمبرصلی الله علیه وآله صلوات بر آل آن حضرت هم هست(3)
سنن ابن ماجه؛ ح 1، ص292 و 293 کتاب اقامهْ الصلاهْ، باب الصلاهْ علی النبی، حدیث 903 تا 906؛ سنن ابی داود، ج 1، ص221 و 222، کتاب الصلاهْ، باب الصلاهْ علی النبی صلی الله علیه وآله!! بعد التشهد، حدیث 976 تا 982؛
سنن الترمذی، ج 5، ص38 سورهْ الاحزاب، حدیث 3273؛ سنن النسائی: ج 3، ص45 باب الامر بالصلاهْ علی النبی صلی الله علیه وآله!! و ص47 تا 49 باب کیف الصلاهْ علی النبی صلی الله علیه وآله!! مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص118، بقیهی حدیث أبی مسعود البدری؛ وج 4 و 241 و 243 و 244، حدیث کعب بن عجزه؛ و ج 5، ص274، حدیث ابی مسعود عقبهْ بن عمرو الانصاری؛ وج 5، ص346، حدیث بریدهْ الاسلمی؛ وج 5، ص424، حدیث ابی حمید الساعدی؛ وج 1، ص162، و ج 5، ص374، احادیث رجال من اصحاب النبی صلی الله علیه وآله!! مسند ابی محمد طلحهْ بن عبیدالله؛ وج 3، ص47، مسند ابی سعید الخدری؛ سنن دارمی، ج 1، ص310، باب الصلاهْ علی النبی صلی الله علیه وآله!! صحیح ابن خزیمهْ، ج 1، ص351، باب صفهْ الصلاهْ علی النبی صلی الله علیه وآله؛ صحیح ابن حیان ج 3، ص193، ذکر الاخبار المفسده لقوله جل وعلا «یا ایها الذین آمنوا صلّوا علیه وسلّموا تسلیما»؛ و ج 5، ص286 و 288 و 289، و ج5، ص295 و 296، ذکر وصف الصلاهْ علی المصطفی صلی الله علیه وآله!! ذکر الامر بالصلاهْ علی المصطفی صلی الله علیه وآله وذکر کیفیتها. (محقق)
و نیز روایت نموده است(4)که فرمود:
1) تفسیر الکبیر، فخر رازی، 25/227 - 228، احزاب آیه 56، المسألهْ الثالثه.
2) آنچه در اینجا ابن حجر نقل میکند حدیثی است از کعب بن عجرهْ که متن آن را از ینابیع نقل کردیم و در ادامه اظهار نظر او را به طور کامل از صواعق آوردیم.
3) البته امر به صلوات به پیامبر و آل آن حضرت در کتب صحاح و دیگر کتب اهل تسنن نیز ذکر شده که به آدرس بعضی از آنان اشاره میکنیم:
4) در صفحه قبل به متن کامل این حدیث اشاره کردیم.
«لا تصلّوا علَیَّ الصلاة البَترا».
یعنی صلوات بترا و بریده بر من نفرستید.
عرض کردند: یا رسول الله صلوات بترا کدام است؟ فرمود: اینکه بگویید: اللهم صل علی محمد، بلکه بگویید: «اللهمّ صلّ علی محمّد و علی آل محمّد.»
و نیز از دیلمی نقل نموده(1)که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «الدعاء محجوب حتی یصلی علی محمّد وآله»؛ یعنی دعا در حجاب میماند (و مستجاب نمیشود) تا
1) صواعق المحرقه، ابن حجر، ص146، باب 11، فصل 1، آیه 2. ابن حجر حدیث را اینگونه نقل کرده است: «ویروی: لا تصلّوا علیّ الصلاة البتراء. فقالوا: وما الصلاة البتراء؟ قال تقولون: اللهم صلّ علی محمّد وتمسکون؛ بل قولوا اللهم صلّ علی محمّد وعلی آل محمّد».
صلوات بر محمد و آل محمد بفرستند.(1)
المعجم الاوسط، طبرانی، ج 1، ص220، و مجمع الزوائد، هیثمی، ج 10، ص160، باب الصلاهْ علی النبی صلی الله علیه وآله!! و بعد از نقل این حدیث گفته که این حدیث را طبرانی در اوسط نقل کرده و رجال آن ثقه هستند. (محقق)
و از شافعی نقل میکنند(2)که گفت:
یا اهل بیت رسول الله حبکم
فرض من الله فی القرآن انزله
کفاکم من عظیم القدر انکم
من لم یصل علیکم لا صلاة له(3)
ای اهل بیت رسول الله، دوستی شما را خدا در قرآن مجید واجب نموده.
در بزرگی مقام و مرتبه شما همین بس است که هر کسی بر شما صلوات نفرستد نماز او قبول نمیشود (مراد واقعی، صلوات در تشهد نماز است که اگر عمداً ترک کنند باعث بطلان و عدم قبولی نماز است).
نظر به فرمودهی رسول اکرم صلی الله علیه وآله که [فرمود:]
«الصلاة عمود الدین، إن قُبلت قُبل ما سواها وان ردّت ردّ ما سواها».(4)
نماز ستون و نگاهبان دین است، اگر نماز قبول شد ماسوای آن از اعمال قبول میشود و اگر نماز رد شد ماسوای آن هم رد میشود.
قبولی تمام اعمال بسته به نماز است و نظر به اخباری که عرض شد، قبولی نماز
1) ینابیع المودّه، ج 1، ص37، ح 14. (محقق)
2) همان.
3) دیوان شافعی، ص115؛ وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج 2، ص96؛ معارج الوصول الی معرفهْ فضل آل الرسول علیه السّلام، زرندی شافعی، ص25. (محقق)
4) به همین مضمون شیخ صدوق در کتاب علل الشرائع، ج 2، ص359، باب 77، از امام صادق علیه السّلام چنین روایت کرده است: «وفی قبول صلاة العبد یوم القیامة قبول سائر اعماله فإذا سلمت له صلاته سلمت جمیع أعماله، وان لم تسلم صلاته وردت علیه ردّ ما سواها من الأعمال الصالحة». (محقق)
هم به صلوات بر محمّد و آل محمّد است؛ چنانچه شافعی خود اقرار نموده است.
و سید ابی بکر بن شهاب الدین علوی از صفحه 29 تا صفحه 35 ضمن باب 2 کتاب «رشفهْ الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی»(1)
همچنین ابی داود در سنن، 1/257، ح 976، کتاب الصلاهْ، باب الصلاهْ علی النبی بعد التشهد؛ احمد بن شعیب نسائی در السنن الکبری، 6/17، ح 9875، کتاب عمل الیوم واللیلهْ، کیف الصلاهْ علی النبی صلی الله علیه وآله؛ احمد بن حنبل در مسند، 4/118، بقیهْ حدیث ابی مسعود و 4/244 حدیث کعب بن عجره؛ ابن حجر عسقلانی در فتح الباری، 11/159، کتاب الدعوات، باب الصلاهْ علی النبی؛ جلال الدین سیوطی در تدریب الراوی، ص324، نوع 27؛ ابن ابی شیبه در المصنف، 2/390، ح 1 - 6 کتاب صلاهْ التطوع والامامهْ، باب الصلاهْ علی النبی کیف هی؛ دیلمی در الفردوس، 3/201، ح 4566، باب القاف، فصل؛ مناوی در فیض القدیر، 4/691، ح 6162، حرف القاف؛ بیهقی در السنن الکبری، 2/146، کتاب الصلاهْ، باب الصلاهْ علی النبی فی التشهد؛ عبدالرزاق در المصنف، 2/212، ح 3105 - 3107؛ باب الصلاهْ علی النبی صلی الله علیه وآله و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 3/160، ح 4710، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب اهل رسول الله، احادیثی نقل کردهاند که همراه صلوات بر رسول اکرم، صلوات بر آل آن حضرت را لازم میداند.
بیاناتی در وجوب صلوات بر محمد و آل محمددارد و دلایلی از نسائی و دار قطنی و ابن حجر و بیهقی از ابوبکر طرطوسی از ابو اسحاق مروزی و از سمهودی و نووی در تنقیح و شیخ سراج الدین قصیمی یمنی آورده که صلوات بر آل محمد بعد از نام مبارک محمدصلی الله علیه وآله در تشهد نماز واجب است که چون وقت گذشته، از بیان مفصل آن صرفنظر نموده و قضاوت را به ضمیر پاک آقایان واگذار مینمایم.پس آقایان تصدیق میفرمایید که سلام و صلوات بر اهل بیت پیغمبرصلی الله علیه وآله بدعت نیست، بلکه سنت و عبادتی است که دستور خود پیغمبر است و انکار این معنی را قطعاً نمیکنند مگر خوارج و نواصب و متعصبین عنود و مبغضین لجوج
1) رشفهْ الصادی، علوی حضرمی، ص67 به بعد، باب 2.
خذلهم الله که امر را بر برادران اهل تسنن مشتبه نموده و مینمایند.
بدیهی است کسانی که در این حکم قرین خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله هستند و در ذکر، مقدم بر غیرند؛ قیاس آنان بر دیگران نمودن و دیگران را بر آنها ترجیح دادن، از سفاهت و جهالت یا تعصب و بیخبری است.
«در این موقع چون شب از نصف گذشته و آثار کسالت در بعضی جلساء ظاهر [شده بود]، مجلس را ختم نمودیم. پس از صرف چای و قرار اینکه فردا شب زودتر تشریف بیاورند، متفرق گردیدند».
موضوعات کلی مورد بحث:
· طبقات شیعه
· عقاید شیعه امامیه
· شیعه مشرک نیست
· خرافات و کفریات در صحیحین
· اقسام شرک
· توسل
· اعتراض به صحیحین
· خرافات صحیحین
· حدیث ثقلین
· حدیث سفینه
· قتل و غارت شیعیان توسط اهل تسنن
· اثبات کفر و لعن یزید
از نماز مغرب فارغ شدیم. آقایان تشریف آوردند. بعد از تعارفات معموله مشغول صرف چای شدند. داعی هم نماز عشاء را خاتمه داده، با خیال آسوده برای اصغای کلمات آقایان حاضر شدم.
حافظ: قبله صاحب! دیشب که به منزل رفتیم، خیلی خود را ملامت کردم که چرا ما دقت بیشتری در باب عقاید ارباب ملل نمیکنیم و فقط به بعض کتب متعصّبین (به قول شما) اکتفا میکنیم که حقیقت از ما پوشیده ماند.
داعی: از آنجایی که خدای تعالی در آیه 149 سوره 6 (انعام) میفرماید: قُلْ فَلِلّهِ الْحُجّةُ الْبَالِغَةُ؛ «بگو ای پیغمبر برای خدا حجت بالغه است»، مجلس دیشب حجّتی از حجج الهی بود که آقایان در ابتدای صحبت، قدری از عادت بیرون آمده و با دیده انصاف و علم و عقل به عرایض داعی توجه نمایید و بدانید که آنچه را میگویم، روی موازین علم و عقل و منطق و حقیقت است و آنچه به سمع مبارک آقایان رسانیده و ذهن شما را مشوب نمودهاند، روی عناد و لجاج مردمان متعصّب خودخواه بوده است.
خدا را شاهد میگیرم که در این مجالس هیچ نظری ندارم که در گفتار خود غالب آیم و آقایان را مغلوب نمایم، بلکه مانند همیشه هدف و مقصدم دفاع از حریم تشیع و ابراز حق و حقیقت است.
حافظ: از جملات بیانات دیشب شما کشف شد که شیعه بر طبقات مختلفه میباشند. آیا کدام طبقه از شیعه را ذی حق و گفتار و عقاید آنها را حق میدانید؟ چنانچه ممکن است طبقات شیعه را برای روشن شدن مطلب بیان فرمایید که ما بدانیم در کدام قسمت وارد بحث شویم.
داعی: شب گذشته عرض نکردم که شیعه برطبقات مختلفه هستند، بلکه شیعه به آن معنی که شرح دادم، یعنی بندگان مطیع خدا و پیغمبر و پیروان خاندان رسالت به امر آن حضرت یک طبقه بیشتر نیستند، ولی طبقات بازیگری به نام تشیع خودنمایی و مردم جاهل بیخبر را به دور خود جمع نمودند و از نام مقدّس شیعه سوء استفاده نموده و عقاید باطل، بلکه کفر و زندقه را به این نام میان مردم انتشار دادند. لذا مردمان بیخبر که تحقیق در حقایق نمینمایند، به نام شیعه در تاریخ از آنها یاد نمودهاند و آنها چهار طبقه اصلی هستند که از آن چهار طبقه اصلی هم فقط دو فرقه باقی ماندهاند و دو فرقهی آنها به کلّی از میان رفتهاند و از هر طبقه آنها طبقات دیگر پیدا شدند و آن چهار فرقه عبارتاند از: زیدیه و کیسانیه و قداحیه و غلات.
فرقه اول زیدیه میباشند و آنها کسانی هستند که خود را اتباع زید بن علی بن الحسین علیه السّلام میدانند و زید را بعد از امام زین العابدین علیه السّلام امام میدانند و الحال در یمن و اطراف آن، زیدیها بسیار میباشند.
عقیده آنها بر آن است که هر علوی فاطمی که عالم و زاهد و شجاع باشد و علاوه خروج به سیف و شمشیر نموده و مردم را دعوت به خود نماید، آن امام
است. و چون جناب زید در زمان خلافت هشام بن عبدالملک اموی به واسطه فشار و ظلم بنیامیه در کوفه خروج کرد و شربت شهادت نوشید - چنانچه پریشب شرح حال آن بزرگوار را به مناسبتی عرض نمودم - او را امام دانسته و پیروی او را بر خود حتم میدانند، و حال آنکه مقام جناب زید بالاتر از آن است که چنین نسبتی را به او بدهند.
جناب زید از سادات بزرگ بنیهاشم بوده در زهد و علم و فضل و فهم و دین و ورع و عبادت و شجاعت و سخاوت، برجسته قوم و پیوسته قائم اللیل و صائم النهار بوده.
رسول اکرم صلی الله علیه وآله خبر شهادت آن جناب را داده،چنانچه از حضرت سیدالشهداء ابا عبدالله الحسین علیه السّلام رسیده که فرمود:
«وضع رسول الله یده علی صلبی قال: یا حسین سیخرج من صلبک رجل یقال له زید، یقتل شهیداً، فإذا کان یوم القیامة یتخطّی هو وأصحابه رقاب الناس ویدخله الجنّة».(1)
رسول اکرم صلی الله علیه وآله دست مبارکش را گذارد بر پشت من و فرمود: یا حسین زود است بیرون میآید از صلب تو مردی که او را زید میگویند، کشته میشود در حال شهادت. چون روز قیامت شود، خود و اصحابش پا میگذارند بر گردنهای مردم و داخل بهشت میشوند.
بدیهی است مراد اصحابی هستند که به نام نهضت در مقابل ظلم بنیامیه با آن
1) بحارالانوار، مجلسی، 46/199، ح 72، تاریخ علی بن الحسین السجادعلیه السّلام، باب احوال اولاده و ازواجه.
حضرت قیام نمودند؛ ولی خود جناب زید ابداً ادعای امامت نداشته و این تهمتی است که به آن حضرت نسبت دادهاند و الاّ آن جناب خود را تابع و مطیع امامت برادر بزرگوارش حضرت امام محمد باقرعلیه السّلام میدانسته، ولی بازیگرانی بعد از آن حضرت قائل به اصلی شدند که:
«لیس الامام من جلس فی بیته وأرخی ستره، بل الامام کل فاطمی عالم صالح ذو رأی یخرج بالسیف».
امام نیست آن کسی که در خانه بنشیند و خود را بپوشاند از مردم، بلکه امام، هر فاطمی عالم صالح صاحب رای است که خروج به شمشیر بنماید.
از اینرو مردم را دعوت به امامت آن حضرت نموده و تشکیلاتی دادند و به اصطلاح دکانی برای پیشرفت مقاصد خود باز نمودند و آنها پنج فرقه گردیدند: مغیریه، جارودیه، ذکیریه، خشبیه و خلقیه.
فرقه دوم کیسانیه بودند و آنها اصحاب کیسان، مولی و آزاد کرده علی بن ابی طالب علیه السّلام به شمار میرفتند.
آنها قائل به امامت محمد بن الحنفیه، فرزند بزرگ حضرت امیرالمؤمنین بعد از حسنین‘ بودند، ولی جناب محمد خود چنین داعیهای نداشته، بلکه او را سید التابعین میگفتند و در علم و زهد و ورع و تقوا و اطاعت امر مولی معروف بوده.
بعضی بازیگرها دستاویز نمودند قضیه مخالفتهای او را با حضرت سجاد امام زین العابدین علیه السّلام و دلیل بر ادعای او قرار دادند، و حال آنکه اصل حقیقت این نبود که ادعای امامت داشته، بلکه مقصود جناب محمد از این مخالفتها
اثبات مقام حضرت سجادعلیه السّلام امام چهارم بوده که به این طریق مریدهای جاهل و معتقدین سادهی خود را متوجه سازند که من واجد این مقام نیستم، کما آنکه در همان مسجد الحرام، بعد از ثبوت حق در مقابل حجر الاسود و اقرار حجر به امامت حضرت سجادعلیه السّلام که در کتب اخبار و تواریخ مفصلاً ثبت گردیده،(1)
قطب راوندی در الخرائج والجرائح، 1/257، ح 3، باب 5، همین حدیث را با الفاظی دیگر از ابی خالد کابلی نقل کرده است.
ابو خالد کابلی که سر سلسله معتقدین بهآن جناب بود، با جمعی از معتقدین به
1) «عن أبی عبیدة وزرارة جمیعاَ، عن أبی جعفرعلیه السّلام قال: لمّا قتل الحسین علیه السّلام أرسل محمد بن الحنفیة إلی علی بن الحسین علیه السّلام فخلا به فقال له: یابن أخی قد علمت أنّ رسول الله صلی الله علیه وآله دفع الوصیّة والإمامة من بعده إلی أمیرالمؤمنین علیه السّلام ثمّ إلی الحسن علیه السّلام ثمّ إلی الحسین علیه السّلام وقد قتل أبوک رضی الله عنه و صلّی علی روحه و لم یوص، و أنا عمّک و صنو أبیک وولادتی من علیّ علیه السّلام فی سنّی وقدیمی أحقّ بها منک فی حداثتک، فلا تنازعنی فی الوصیّة والإمامة ولا تحاجّنی، فقال له علی بن الحسین علیه السّلام: یا عمّ اتق الله ولا تدّع ما لیس لک بحقّ، إنّی أعظک أن تکون من الجاهلین، إنّ أبی یا عمّ صلوات الله علیه أوصی إلیّ قبل أن یتوجّه إلی العراق وعهد إلیّ فی ذلک قبل أن یستشهد بساعة وهذا سلاح رسول الله صلی الله علیه وآله عندی، فلا تتعرّض لهذا، فإنّی أخاف علیک نقص العمر وتشتّت الحال، إنّ الله عزّوجلّ جعل الوصیّة والإمامة فی عقب الحسین علیه السّلام فإذا أردت أن تعلم ذلک فانطلق بنا إلی الحجر الأسود حتّی نتحاکم إلیه ونسأله عن ذلک. قال أبو جعفرعلیه السّلام: وکان الکلام بینهما بمکّة، فانطلقا حتّی أتیا الحجر الأسود. فقال علیّ بن الحسین لمحمد بن الحنفیة: إبدأ أنت فابتهل إلی الله عزّوجلّ و سله أن ینطق لک الحجر ثمّ سل، فابتهل محمد فی الدعاء وسأل الله ثمّ دعا الحجر فلم یجبه، فقال علیّ بن الحسین علیه السّلام یا عمّ لو کنت وصیّاً وإماماً لأجابک، قال له محمد: فادع الله أنت یا ابن أخی وسله، فدعا الله علیّ بن الحسین علیه السّلام بما أراد ثم قال: أسألک بالّذی جعل فیک میثاق الأنبیاء ومیثاق الأوصیاء ومیثاق الناس أجمعین لمّا أخبرتنا من الوصیّ والإمام بعد الحسین بن علیّ علیه السّلام قال: فتحرّک الحجر حتّی کاد أن یزول عن موضعه. ثمّ أنطقه الله عزّوجلّ بلسان عربیّ مبین، فقال: اللّهم إنّ الوصیّة والإمامة بعد الحسین بن علیّ‘ إلی علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب وابن فاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه وآله قال: فانصرف محمد بن علیّ وهو یتولّی علیّ بن الحسین علیه السّلام». اصول کافی، شیخ کلینی، 1/348، ح 5، کتاب الحجهْ، باب ما یفصل به بین دعوی المحق والمبطل فی أمر الامامهْ.
امامت محمّد، تبعیت از جناب محمد نموده و به امامت حضرت سجّاد معترف شدند، ولی یک عده از شیادها، جمعی از عوام بیخرد بیخبر را بر آن عقیده نگاه داشتند، به این بهانه که جناب محمد شکسته نفسی نموده و در مقابل بنیامیه، سیاست اقتضای چنین امری را نمود، و الا امامت جناب محمد مسلّم است و بعد از وفات جناب محمد هم ثابت ماندند و گفتند جناب محمد نمرده، بلکه در شعب جبل رضوی پنهان گردیده، زمانی بیرون آید و جهان راپر از عدل و داد کند و ایشان چهار فرقه بودهاند: مختاریه، کربیه، اسحاقیه [و] حربیه، ولی بر این عقیده امروز کسی باقی نمانده است.
طایفه دوم قدّاحیهاند. اصل مذهب این طایفه ظاهراً تشیع، ولی باطناً کفر محض است. و اصل تشکیلات این مذهب به دست میمون بن سالم یا «دیصان» معروف به قدّاح و عیسی چهار لختان در مصر شروع شد و باب تاویلات را در قرآن مجید و اخبار به میل خود باز نمودند و از برای شریعت ظاهر و باطنی قرار دادند و گفتند باطن شریعت را خداوند به پیغمبر و پیغمبر به علی و او هم به فرزندان و شیعیان خالص تعلیم داد و گویند کسانی که باطن شریعت را دانستند، از قید طاعت و عبادت ظاهریه آزاد و آسوده شدند.
و ایشان مذهب را بر هفت پایه قرار دادند، به هفت پیغمبر معتقدند و به هفت امام معترفاند و امام هفتم را غایب
میشمارند و منتظر ظهور آن هستند و ایشان دو طایفه بودند:
ناصریه؛ اصحاب ناصر خسرو علوی که در اشعار و گفتار و کتابهای خود به
نام شیعه، بسیار مردم را به کفر و الحاد کشانیده و در طبرستان شیوع بسیار داشتند.
صبّاحیه؛ طایفه دوم اصحاب حسن صبّاح که اصلاً اهل مصر بود و به ایران آمده و واقعهی اسفناک و فتنه بزرگ الموت را در قزوین برپا کرد و باعث قتلهای فراوان شد که در تاریخ مفصّلاً ثبت شده است که این مجلس مختصر، مقتضی شرح مفصّل حالات تاریخی آن نمیباشد.
طایفه چهارم غالیهاند که پستترین اقوام و طوایفی هستند که به نام تشیع معروف شدهاند و تمامی آنها کافر و نجس و فاسد و مفسد میباشند. و آنها هفت فرقهی اصلی هستند: سبائیه، منصوریه، غرابیه، بزیغیه، یعقوبیه، اسماعیلیه [و] ازدریه.
شرح حالات و پیدایش آنها را شب گذشته مختصراً به اقتضای مجلس عرض کردم. ما جامعهی شیعهی امامیهی اثنا عشریه، بلکه تمام مسلمین دنیا از آنها و عقاید آنها بریء هستند و آنها را انجس از هر نجس و کافر ملحد بیدین میدانیم. و هر عقیدهای به نام شیعه روی قاعده کفر و الحاد، صراحهْ یا کنایهْ، در السنه و افواه مشهور و در بعض کتب عمداً یا سهواً درج گردیده، بیشتر از این طایفه میباشند که خود را شیعهی علی علیه السّلام میخوانند، ولی جماعت شیعهی امامیهی اثنا عشریه که زاید بر صد میلیون جمعیت در دنیا هستند، از این عقاید فاسده دور، بلکه اصل دین و مذهب پاک و لبّ و لباب شریعت را که به وسیله باب علم رسول الله، علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین علیه السّلام رسیده در نزد آنها یافت میشود.
طایفه پنجم شیعهی امامیه و فرقهی حقّهی عشریهاند که لبّ لباب شریعت را مطابق عقل ونقل دارا هستند و اصل شیعهی واقعی اینها هستند و آن چهار فرقه، شیعهی قلاّبیاند. و خلاصهی عقیدهی این شیعیان حقیقی را برای شما به طور فهرستوار عرض مینمایم، تا بعدها نسبتهای غلط به آنها ندهید؛
جامعهی شیعهی امامیه معتقدند به وجود ذات واجب الوجود، حضرت احدیت جلّ و علا که اوست واحد و احد که شبیه و عدیل و نظیر ندارد، نه جسم است و نه صورت، نه جوهر است و نه عرض و از جمیع صفات امکانیه معرّا و مبرّا میباشد، بلکه خالق جمیع اعراض و جواهر است و شریکی در خلق موجودات و افاضه فیوضات بر موجودات ندارد.
بعضی از عرفا صفات سلبیه پروردگار را به شعر آورده و گفتهاند:
نه مرکّب بود و جسم نه جوهر نه عرض
بیشریک است و معانی تو غنی دان خالق
و چون ذات واجب الوجود هرگز رؤیت نشود و از طرفی هم بایستی خلق را هدایت و راهنمایی نماید، لذا رسل و فرستادگانی از جنس بشر برگزیده کامل عیار برای هدایت
افراد بشر با دلایل و براهین و معجزات و بینات و دستورات کافیه، به اقتضای حال و احتیاجات اهل هر زمان فرستاده، که عدد آنها بسی بسیار و بیشمار است و تمامی آنها در تحت اوامر پنج پیغمبر اولو العزم که نوح شیخ الانبیاء و ابراهیم خلیل الرحمن و موسی کلیم الله و عیسی روح الله - علی نبینا و آله وعلیهم السلام باشند - هادی و راهنمای بشر بودند و پیغمبر آخر، وجود اقدس خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه وآله میباشد که دین و شریعت او تا روز
قیامت باقی و برقرار است.
جماعت شیعه معتقدند که:
«حلال محمّد حلال إلی یوم القیامة وحرامه حرام إلی یوم القیامة وشریعته مستمرّة إلی یوم القیامة».(1)
حلال محمد حلال است تا روز قیامت و حرام آن حضرت هم حرام است تا روز قیامت و شریعت او هم باقی و مستمر است تا روز قیامت.
و خداوند متعال از برای جمیع اعمال از نیک و بد، سزا و جزایی معین فرموده که در بهشت یا دوزخ به آنها داده میشود.
و روزی که برای سزا و جزای اعمال معین گردیده، یوم الجزاء گویند که بعد از تمام شدن عمر دنیا، تمام خلایق را از نیک و بد، من الاولین و الآخرین همه را زنده میکند با همین بدن عنصر جسمانی - نه بدن لطیف و هور غلیایی -، به صحرای محشر میآورد و بعد از محاکمه و رسیدگی، هر یک را به جزای خود میرساند؛ چنانچه در کتب آسمانی عموماً و بالخصوص تورات و انجیل و قرآن مجید خبر داده است. و سند محکم و ثابت و محقّق ما همین قرآن کریم است که با سند متّصل، دست نخورده و تحریف نگردیده از زمان رسول اکرم صلی الله علیه وآله به ما رسیده و ما عامل به دستورات آن هستیم و امیدواریم که عندالله ماجور باشیم.
و به جمیع احکام واجبهی مندرجه در این کتاب اقدس اعظم، از قبیل نماز و
1) شیخ کلینی در کتاب الکافی، ج 1، ص58، ح 19 باب البدع والرای والمقایس، از امام صادق علیه السّلام چنین نقل میکند: «عن زرارة قال: سألت ابا عبدالله علیه السّلام عن الحلال والحرام فقال: حلال محمد حلال أبداَ إلی یوم القیامة وحرامه حرام أبدا إلی یوم القیامة، لا یکون غیره ولا یجیء غیره». (محقق)
روزه و زکات و خمس و حج و جهاد و غیره معتقدیم.
و همچنین به فروعات و واجبات و مستحبات و دستوراتی که به وسیله رسول خدا به ما رسیده، معترف و عازم و جازم به عمل با توفیقات خداوند متعال هستیم. و از جمیع معاصی و گناهان کبیره و صغیره، از قبیل شراب و قمار و زنا و لواط و ربا و قتل نفس و ظلم و غیر آنها از آنچه در قرآن مجید و اخبار وارده منع از آنها گردیده، اجتناب مینماییم.
و ما جماعت شیعه معتقدیم همان قسمی که احکام و دساتیر الهیه، آورندهای دارد که خداوند متعال او را برگزیده و به آدمیان معرفی نموده، بعد از وفات آورنده که رسول خدا میباشد. بایستی نگاهدارندهای باشد که حافظ و حارس و نگاهبان آن دین و شریعت باشد، همان قسمی که پیغمبر و آورندهی دین را خدا برانگیزد و به مردم معرفی نماید، وصی و خلیفه و نگاهدار دین را هم بایستی خداوند انتخاب فرماید و به وسیله پیغمبر به امت معرفی نماید. چنانچه تمام انبیاء به امر خدای متعال اوصیای خود را معرفی نمودند، پیغمبر خاتم هم که اکمل و افضل از همه آنها بوده، برای جلوگیری از فساد و اختلاف، امّت را به حال خودشان نگذارده و اوصیای خود را به امر پروردگار روی سنّت جاریه به آنها معرفی فرموده است.
و عدد آن اوصیای منصوص رسول اکرم صلی الله علیه وآله که از جانب خدای متعال معرفی شدند، دوازده میباشد:
«أولهم سیّد الأوصیاء علیّ بن أبی طالب فبعده ابنه حسن ثمّ أخوه الحسین ثمّ ابنه علیّ زین العابدین ثمّ ابنه محمّد باقر العلوم ثمّ ابنه جعفر الصادق ثمّ ابنه
موسی الکاظم ثمّ ابنه علیّ الرضا ثمّ ابنه محمّد التقیّ ثمّ ابنه علیّ النقیّ
ثمّ ابنه حسن العسکریّ ثم ابنه محمّد المهدیّ وهو الحجّة القائم الّذی غاب عن الأنظار لا عن الأمصار یملأ الله الأرض به قسطاً وعدلاً کما ملئت ظلماً وجوراً.»
اعتقاد شیعه امامیه آن است که این دوازده امام بر حق، از جانب خدا به وسیله پیغمبر به ما معرفی شدند که دوازدهمی آنها، بنابر اخبار متواتر و مستفیض که از علمای شما هم بسیار رسیده، غیبت اختیار نموده، مانند غیبتی که در تمامی ادوار انبیاء و اوصیاء بوده است.
و آن وجود مقدّس را خداوند ذخیره قرار داده برای رفع ظلم و نشر عدل، و مُصلح کل است که تمام اهل عالم، انتظار ظهور چنین مصلحی را دارند.
خلاصه جماعت شیعه معتقدند به جمیع احکام خمس که در قرآن مجید و اخبار صحیحه، به وسیله روات معتبره، از طرق اهل بیت طهارت و عترت پاک رسول اکرم صلی الله علیه وآله و مؤمنین نیک فطرت از صحابه خاص آن حضرت به آنها رسیده، ازاول باب طهارت تا آخرین باب دیات.
شکر میکنم خداوند متعال را که به داعی توفیق عنایت فرمود تا از روی تحقیق و منطق و برهان، نه از راه تقلید آباء و امّهات به این عقاید مقدّسه معتقد باشم و افتخار به این دین و مذهب دارم، و هر کس در این دین و مذهب گفتوگویی دارد، یا در شک و شبهه و اشتباه باشد، داعی برای حلّ شبهات و اثبات حقایق به حول و قوّه پروردگار حاضرم.
«صدای مؤذّن برخاست و موقع نماز شد. پس از فراغت از نماز و صرف چای، جناب حافظ افتتاح کلام نمودند.»
حافظ: قبله صاحب، خیلی ممنون شدم که شرح حالات فرق شیعه را بیان نمودید، ولی در کتب اخبار و ادعیه شما مطالبی وارد است که ظواهر آنها بر خلاف گفتار شما، کفر و الحاد شیعه اثنی عشریه را مخصوصاً میرساند.
داعی: خوب است آن اخبار و ادعیه و موارد اشکال را بیان فرمایید تا حق آشکار گردد.
حافظ: اخبار زیادی دیدهام، ولی آنچه الحال در نظر دارم، در تفسیر صافی که به قلم یکی از علماء و مفسرین بزرگ شما فیض کاشی میباشد، خبری نقل میکند که روزی حضرت حسین، الشهید بالطف، در مقابل اصحاب ایستاد و گفت:
«ایّها الناس انّ الله تعالی جلّ ذکره ما خلق العباد إلاّ لیعرفوه، فإذا عرفوه عبدوه فإذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه.
قال رجل من أصحابه: بأبی أنت وأمّی یابن رسول الله فما معرفة الله؟ قال علیه السّلام: معرفة أهل کلّ زمان إمامهم الّذی تجب علیهم طاعته.»(1)
ای مردم! خداوند جلّ ذکره، خلق نفرموده است بندگان را مگر برای شناختن او. پس زمانی که او را شناختند، عبادتش کردند و همین که عبادت کردند، مستغنی شوند
به عبادت او از عبادت هرچه غیر اوست.
مردی از اصحاب عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد پسر پیغمبر، حقیقت معرفت خدا چیست؟
فرمود: معرفت و شناختن اهل هر زمان است امامی را که اطاعتش بر
1) علل الشرایع، شیخ صدوق، 1/43، ح 1، باب 9.
ایشان لازم است.
داعی: اولاً باید به سلسله سند خبر توجه کرد که آیا این خبر صحیح است یا موثّق و معتبر و حسن است، یا ضعیف قابل توجّه است، یا مردود.
بر فرض صحّت، به خبر واحدی نتوان نصوص صریحه در توحید، از آیات قرآن مجید و اخبار متواتره از طرق آل اطهار و ائمه هدی سلام الله علیهم اجمعین را از ظواهر خود منصرف ساخت.
شما چرا این همه اخبار و احادیث و گفتار ائمه دین را در توحید و مناظراتی را که بزرگان از ائمه اثنی عشر - که در مواقع مقتضی - با مادیین و دهریین نمودهاند و اثبات توحید خالص فرمودهاند، نمیبینید و به آنها توجّه نمینمایید، در حالی که تمام تفاسیر مهمّه شیعه و کتب اخبار، از قبیل توحید مفضّل و توحید صدوق و کتاب توحید از بحار الانوار علامه مجلسی قدّس الله اسرارهم و سایر کتب توحیدیه علمای بزرگ شیعه امامیه مملوّ از اخبار متواتره از اهل بیت طهارت است.
چرا رساله «النکت الاعتقادیه» ابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان، معروف به «مفید» که از مفاخر علمای شیعه در قرن چهارم و متوفّای سال 413 قمری بوده و همچنین «اوائل المقالات فی المذاهب» و «المختارات» تالیف آن بزرگوار را مطالعه نمیکنید و نیز مراجعه نمینمایید به کتاب «احتجاج» شیخنا الاجل، ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، تا بدانید امام بر حق، حضرت رضا علیه الصلاهْ والسلام چگونه در مقابل مخالفین و منکرین توحید، اثبات توحید
خالص فرموده؟
که میگردید خبرهای واحد متشابهی را پیدا میکنید و به آنها اتکاء نموده و شیعیان را مورد حمله قرار میدهید.
چه خوش گوید شاعر عرب:
أتبصر فی العین منّی القذی
وفی عینک الجذع لا تبصر
«آیا میبینی در چشم من ریزه خاشاک را، اما در چشم خود چوب خرما را نمیبینی - کنایه از اینکه عیب کوچک مرا میبینی، ولی عیب بزرگ خود را نمیبینی».
مثل این است که آقایان محترم به کتابهای خودتان دقیق نمیشوید، تا خرافات و موهومات، بلکه کفریات مندرجه در آن کتابها را که یضحک به الثکلی است ببینید و از خجالت سر بلند ننمایید، حتی در صحاح معتبره خودتان به قدری اخبار خندهآور نقل شده که عقل را مبهوت و حیران مینماید.
حافظ: خندهآور گفتار و کلمات شماست که تخطئه مینمایید کتبی را که در عظمت و بزرگی مانند آن نیامده، مخصوصاً صحیحین بخاری و مسلم، که عموم علمای ما اتفاق دارند به قطعیت احادیث مندرجه در آنها و اگر کسی انکار این دو کتاب و اخبار مندرجه در آنها را بنماید و در مقابل تخطئه آنها بر آید، در حقیقت انکار اصل مذهب سنّت و جماعت را نموده؛ زیرا که مدار اعتبار این جامعه بعد از قرآن مجید، به این دو کتاب بزرگ است، چنانچه ابن حجر مکی در اوّل صواعق محرقه - اگر به نظرتان رسیده باشد - نوشته است:
«الفصل فی بیان کیفیّتها» (ای کیفیّة خلافة ابیبکر) روی الشیخان البخاری و
مسلم فی صحیحیهما اللذین هما أصحّ الکتب بعد القرآن باجماع من یعتدّ به.
بدیهی است که اخبار مندرجه در صحیحین قطعی الصدور است از جناب رسول اکرم صلی الله علیه وآله:
«لأنّ الأمّة اجتمعت علی قبولهما وکلّ ما اجتمعت الأمّة علی قبوله مقطوع فما فی الصحیحین فمقطوع به.»
در بیان کیفیت خلافت ابیبکر که روایت نمودند شیخان (بخاری و مسلم) درصحیحین خود، که صحیحترین کتابهاست بعد از قرآن، به اجماع امّت؛ برای آنکه امّت اجتماع بر قبول آنها نمودند و هرچه را که امّت اجتماع بر قبول آنها بنمایند مقطوع است. پس به همین دلیل، احادیث مندرجه در صحیح بخاری و مسلم مقطوع الصدور است.
پس چگونه ممکن است کسی جرئت نماید بگوید در این دو کتاب، کفریات و هزلیات و خرافات و موهومات موجود است.
داعی: اولاً در جملهای از بیاناتتان که فرمودید این دو کتاب مورد قبول تمام امّت است، اعتراضات علمی وارد است و این ادعای شما استناداً به قول ابن حجر، علماً و عملاً و منطقاً مردود یکصد میلیون مسلمان با علم و عمل میباشد. پس اجماع امّت در اینجا مانند همان اجماعی است که برای صدر اسلام در امر خلافت قائل شدید؟!
ثانیاً آنچه داعی میگویم با برهان و دلیل است. آقایان محترم هم اگر دیده رضا را ببندید و با دیده حقیقت بین به آن کتابها نظر کنید، میبینید آنچه ما
میبینیم و مانند ما و تمام عقلاء از مندرجات آنها متحیر و متبسّم خواهید شد، چنانچه بسیاری از اکابر علمای خودتان، مانند دار قطنی(1)
و ابن حزم(2)
ابن حزم بعد از نقل حدیثی از صحیح بخاری 7/201، کتاب الاشربه، باب ما جاء فیمن یستحلّ الخمر مینویسد: «وهذا منقطع لم یتصل ما بین البخاری وصدقة بن خالد ولا یصحّ فی هذا الباب شیء أبداً وکل ما فیه فموضوع».
و نیز در همین جلد، صفحه 158، مساله 1394، کتاب الحجر، محاولهْ عبدالله بن الزبیر الحجر علی عائشهْ مینویسد: «واما الروایة عن ابن الزبیر فطامة الابد، لا ندری کیف استحل مسلم أن یحتج بخطیئة وهلة وزلة کانت من ابن الزبیر والله تعالی یغفر له إذ أراد مثله فی کونه من أصاغر الصحابه أن یحجر علی مثل أمّ المؤمنین التی أثنی الله تعالی علیها أعظم الثناء فی نصّ القرآن وهو لا یکاد یتجزی منها فی الفضل عندالله تعالی».
و شهاب الدین احمد بن محمدقسطلانی در «ارشاد الساری» و علامه ابوالفضل جعفر بن ثعلب شافعی در کتاب «الامتاع فی احکام السماع» و شیخ عبدالقادر بن محمد قرشی حنفی در «جواهر المضیئه فی طبقات الحنفیه» و شیخ الاسلام ابو زکریای نووی در «شرح صحیح»(3)
و نیز در 2/207، کتاب الایمان، باب بدء الوحی در ذیل حدیثی که مضمونش این است: اولین سورهای که بر رسول خداصلی الله علیه وآله نازل شد سورهْ (یا ایها المدثر) بوده است مینویسد: «ضعیف بل باطل والصواب ان اوّل ما انزل علی الاطلاق اقرأ باسم ربک...».
این کلام نووی نشانگر آن است که او تمام احادیث صحیح مسلم را صحیح نمیداند، بلکه در مقام طعن به مسلم بن حجاج است.
و شمس الدین علقمی درّ کوکب منیر «شرح جامع1) دار قطنی کتابی دارد به نام الزامات و تتبع که در آن به نقد و انتقاد به برخی از احادیث صحیحین پرداخته است.
2) المحلّی، ابن حزم، 7/565، مساله 1566، کتاب البیوع، بیع الشطرنج والمزامیر والعیدان والمعازف.
3) صحیح مسلم با شرح نووی، 1/16، مقدمه. شارح مینویسد: «واما قول مسلم رحمه الله فی صحیحه فی باب صفة صلاة رسول الله صلی الله علیه وآله: لیس کلّ شیء صحیح عندی وضعته ههنا؛ یعنی فی کتابه هذا الصحیح وانما وضعت ههنا ما اجمعوا علیه، فمشکل. فقد وضع فیه أحادیث کثیرة مختلفاً فی صحّتها، لکونها من حدیث من ذکرناه ومن لم نذکره ممن اختلفوا فی صحّة حدیثه».
الصغیر» و ابن القیم در «زاد المعاد فی هدی خیر العباد»(1)
قال: فلما جاوزت نادی مناد أمضیت فریضتی وخففت عن عبادی».
سپس ابن قیم در صفحه 383 فصل فی انّ الاسراء کانت مرّهْ واحدهْ مینویسد: «و یا عجبا لهؤلاء الذین زعموا أنّه مراراً، کیف ساغ لهم أن یظنّوا انّه فی کلّ مرّة تفرض علیه الصلاة خمسین ثم یتردّد بین ربّه وبین موسی حتی تصیر خمساً ثم یقول: «أمضیت فریضتی وخففت عن عبادی»، ثم یعیدها فی المرّة الثانیة إلی خمسین ثم یحیطها عشراً عشراً وقد غلط الحفاظ شریکا فی الفاظ من حدیث الاسراء».
با توجه به حدیثی که از بخاری نقل کردیم که ابن قیم هم قسمت اخیر حدیث را به همین الفاظ نقل کرده و در ادامه اشاره کرده است که: هذا لفظ البخاری فی بعض الطرق و با دقت در اظهار نظر و انتقادی که نسبت به این حدیث دارد و با توجه به الفاظی که از این حدیث به عنوان شاهد میآورد، روشن میشود که مراد ابن قیم از جمله «ویا عجبا لهؤلاء الذین...» محمد بن اسماعیل بخاری است؛ چه اینکه او یکی از کسانی است که حدیث معراج را به همین شکل نقل کرده است.
و از آنجا که بخاری و صحیحش نزد اکثر اهل تسنّن مقدّس است و ابن قیم هم نخواسته این تقدّس لکهدار شود، به نام بخاری اشاره نکرده و به جمله «هؤلاء الذین ...» اکتفا نموده است.
وبالاخره جمیع علمای حنفیه و دیگران از اکابر سنّیه، صریحاً در مقام نقد و انتقاد به بعض احادیث
1) زاد المعاد، ابن قیم جوزی، ص380، فصل فی الاسراء والمعراج، حدیثی از صحیح بخاری 5/132، ح 393، کتاب مناقب الانصار، باب المعراج، از مالک بن صعصعهْ در توصیف معراج نقل میکند که بخش پایانی حدیث چنین است: «... ثم فرضت علیّ الصلوات خمسین صلاة کلّ یوم، فرجعت فمررت علی موسی فقال: بما أمرت؟ قال: أمرت بخمسین صلاة کلّ یوم. قال: انّ أمّتک لا تستطیع خمسین صلاة کلّ یوم وانّی والله قد جربت الناس قبلک و عالجت بنی اسرائیل أشدّ المعالجة، فارجع إلی ربّک فاسأله التخفیف لامّتک. فرجعت فوضع عنّی عشراً، فرجعت إلی موسی فقال مثله، فرجعت فوضع عنّی عشراً، فرجعت إلی موسی، فقال مثله، فرجعت فوضع عنّی عشراً، فرجعت إلی موسی فقال مثله، فرجعت فأمرت بعشر صلوات کلّ یوم، فرجعت فقال مثله، فرجعت فأمرت بخمس صلوات کلّ یوم، فرجعت إلی موسی فقال: بما أمرت؟ قلت: أمرت بخمس صلوات کلّ یوم. قال: انّ أمّتک لا تستطیع خمس صلوات کلّ یوم وانّی قد جربت الناس قبلک وعالجت بنی اسرائیل اشدّ المعالجة، فارجع إلی ربّک فاسأله التخفیف لأمّتک. قال. سألت ربّی حتی استحییت، ولکن أرضی وأسلم.
صحیحین برآمده و اعتراف دارند که بسیاری از احادیث ضعیفهی غیر صحیحه در صحیحین موجود است؛ چه آنکه هدف بخاری و مسلم جمع اخبار بوده، نه دقّت در صحّت آنها و بعض از محقّقین علمای خودتان، مانند کمال الدین جعفر بن ثعلب در بیان فضایح و قبایح روایات صحیحین و نشر مثالب بالاخره جمیع علمای حنفیه و دیگران از اکابر سنّیه، صریحاً در مقام نقد و انتقاد به بعض احادیث صحیحین برآمده و اعتراف دارند که بسیاری از احادیث ضعیفهی غیر صحیحه در صحیحین موجود است؛ چه آنکه هدف بخاری و مسلم جمع اخبار بوده، نه دقّت در صحّت آنها و بعض از محقّقین علمای خودتان، مانند کمال الدین جعفر بن ثعلب در بیان فضایح و قبایح روایات صحیحین و نشر مثالب و معایب آنها سعی بلیغ نمودهاند و اقامه دلایل و براهین در این باب، بارز و آشکار میباشد.(1)
اوّل: عبدالرحمان بن محمّد بن ادریس بن المنذر بن داود التمیمی الرازی (متوفی 327)، مؤلف کتاب «بیان خطا البخاری».
دوم: ابوبکر احمد بن علی بن ثابت بن احمد البغدادی (متوفی 463)، کتاب مؤلف «الموضح لاوهام البخاری».
سوم: ابو الولید، سلیمان بن خلف بن سعد بن ایوب بن وارث التمیمی الباجی (متوفی 474)، مؤلف کتاب «التعدیل والتجریح لمن خرج عنه البخاری فی الصحیح».
چهارم: ابو علی الحسین بن محمّد بن احمد الغسانی المعروف بالجیانی (متوفی 498)، مؤلف کتاب «التنبیه علی ما وقع فی کتاب البخاری من الاوهام».
پنجم: ابو محمّد عبدالمؤمن بن خلف بن ابی الحسن الدمیاطی (متوفی 705)، مؤلف کتاب «اوهام الجامع الصحیح للبخاری».
ششم: شهاب الدین ابو سعید احمد بن احمد بن الحسین بن موسی الهکاری المصری (متوفی 763)، مؤلف کتاب «العقد الجلی فی حل اشکال الجامع الصحیح للبخاری».
هفتم: زین الدین ابوالفضل عبدالرحیم بن الحسین بن عبدالرحمان الکردی الرازیانی العراقی (متوفی 806)، مؤلف کتاب «الاحادیث المخرجهْ فی الصحیحین التی تکلم فیها بضعف وانقطاع».
هشتم: احمد بن عبدالرحیم بن الحسین بن ابراهیم القاهری (ابوزعهًْ العراقی) (متوفی 826)، مؤلف کتاب «البیان والتوضیح لمن اخرج له فی الصحیح ومس بضرب من التجریح».
نهم: موفق الدین ابوذر احمد بن ابراهیم بن محمّد بن خلیل الطرابلسی (متوفی 884)، مؤلف کتاب «التوضیح لمبهمات الجامع الصحیح».
دهم: عمر کریم الحنفی البتونی، مؤلف کتاب «الجرح علی البخاری».
1) در اینجا مناسب است به نام چند نفر از علمای اهل تسنّن که در جرح و تعدیل صحیحین و مخصوصاً صحیح بخاری کتاب نوشتهاند اشاره کنیم:
پس تنها ما نیستیم که تحقیق در مطالب مینماییم که مورد حمله شما قرار گیریم، بلکه اکابر علمای خودتان که محقّق در حقایق بوده، این قبیل بیانات را نمودهاند.
حافظ: خوب است از دلایل و براهین خود برای اهل مجلس بیان کنید، تا قضاوت به حق کنند.
داعی: گرچه گفت و گوی ما در این موضوع نبوده و اگر بخواهم وارد این بحث گردم، از رشته سؤال شما باز میمانم، ولی برای اثبات مرام، به چند نمونهای مختصراً اشاره مینمایم.
اگر شما اخبار کفر آمیز حلول و اتحاد و عقیده به جسمانیت و رؤیت پروردگار جلّ و علا را که دیده میشود در دنیا و یا در آخرت، علی اختلاف العقاید - چنانچه عدّهای از حنابله و اشاعره قائلاند - بخواهید مطالعه نمایید، مراجعه کنید به کتب معتبره خودتان، مخصوصاً صفحه 100 از جلد اول «صحیح بخاری»،(1)
باب فضل السجود من کتاب الاذان و نیز صفحه 92 جلد چهارم، باب الصراط من کتاب الرقاق(2)
و در صفحه 86 جلد اول «صحیح مسلم»، (3)باب
اثبات الرؤیهْ المؤمنین ربّهم فی الآخرهْ و امام احمد حنبل در صفحه 275 جلد دوم «مسند»،(1)به خوبی به دست میآورید.
من باب نمونه، دو خبر از همان ابواب را به عرض محترمتان میرسانم که از ابو هریره روایت مینمایند که:
«انّ النار تزفر وتتقیّظ تقیّظاً شدیداً فلا تسکن حتی یضع الربّ قدمه فیها، فتقول قطّ قطّ حسبی حسبی.»(2)
صحیح بخاری، ج 6، ص47 و 48، سوره ق؛ و ج 7، ص224 و 225، کتاب الایمان والنذور؛ وج 8، ص186 و 187، کتاب التوحید؛ صحیح مسلم، ج 8، ص151 و 152؛ سنن ترمذی، ج 4، ص95 و 96 و 97، باب 19 «ما جاء فی خلود اهل الجنهْ واهل النار ح 2682 و 2683؛ وج 5، ص65 و 66، سوره ق، ح 3326؛ مسند احمد، ج 2، مسند ابی هریره، ص276، وص 312 تا 315، و ص368 و 369، وص 507؛ وج 3، مسند انس بن مالک، ص134، وص 141، وص 229 و 230، وص 234، وص 279؛ سنن دارمی، ج 2، ص340 و 341، باب قوله تعالی «هل من مزید». (محقق)
صدای شعله پیوسته رو به ازدیاد میرود و آرام نمیگیرد، تا آنکه خداوند پای خود را در میان آتش نهاده امر میکند تا این زمان کافی است.
و نیز از ابو هریره روایت نمودهاند که جماعتی از مردم از رسول اکرم صلی الله علیه وآله سؤال نمودند:
«یا رسول الله هل نری ربّنا یوم القیامة؟
قال: نعم. هل تضارّون فی رؤیة الشمس بالظهیرة صحوا لیس معها سحاب؟
قالوا: لا یا رسول الله.
وهل تضارّون فی رؤیة القمر لیلة البدر صحوا لیس فیها سحاب؟
قالوا: لا یا رسول الله.
قال: ما تضارّون فی رؤیة الله یوم القیامة إلاّ کما تضارّون فی رؤیة أحدهما. إذا کان یوم القیامة أذّن مؤذّن لیتّبع کلّ أمّة ما کانت تعبد، فلا یبقی أحد کان یعبد غیر الله من الأصنام والأنصاب إلاّ یتساقطون فی النار، حتّی إذا لم یبق إلاّ من کان یعبد الله من برّ وفاجر أتاهم ربّ العالمین فی أدنی صورة من التی رأوه فیها، فیقول: أنا ربّکم.
فیقولون: نعوذ بالله منک، لا نشرک بالله شیئاً.
فیقول: هل بینکم وبینه آیة فتعرفونه بها؟!
فیقولون: نعم.
فیکشف الله عن ساق ثمّ یرفعون رؤوسهم وقد تحوّل فی صورة التی رأوه فیها أوّل مرّة فقال: أنا ربّکم.
فیقولون: أنت ربّنا.»(1)
صحیح بخاری، ج 1، ص195 تا 197، کتاب الاذان، باب فضل السجود؛ وج 5، ص179، کتاب تفسیر القرآن؛ و ج 7، ص205 تا 206، کتاب الرقاق، باب الصراط جسر جهنم؛ صحیح مسلم، ج 1، ص112 تا 117؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص63 تا 65، باب 13 فیما انکرت الجهمیه، ح 177 تا 183؛ مسند احمد، ج 2، مسند ابی هریره، ص275 تا 276، وص 533 و 534؛ وج 3، مسند ابی سعید الخدری، ص16 و 17؛ سنن دارمی، ج 2، ص325 و 326، باب النظر الی الله تعالی؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 10، ص41 تا 42، باب ما جاء فی الحلف بصفات الله تعالی.. ؛ مسند ابی داود الطیالسی، ص314؛ المصنف، عبدالرزاق صنعانی، ج 11، ص407 تا 409، باب من یخرج من النار، ح 20856؛ السنن الکبری، نسائی، سوره الجاثیه، ج 6، ص457 و 458، ح 11488، قوله تعالی «کل امّهْ تدعی الی کتابها»، و سورهْ القیامهْ، ص504، قوله تعالی: «وجوه یومئذ ناضرهْ إلی ربّها ناظرهْ»، ح 11637؛ صحیح ابن حیان، ج 10، ص499 و 500، باب 5 (فضل النفقهْ فی سبیل الله)؛ وج 16 و ص450 تا 452، باب وصف الجنهْ واهلها؛ مسند ابی یعلی، ج 2، ص263، من مسند ابی سعید الخدری، و 286 و 287، ح 33 - (1006)؛ و ج 11، ص241 تا 243، ح 6360؛ و ج 12، ص45 تا 46، ح 6689. (محقق)
1) این روایت با تعابیر مختلف در کتب اهل تسنن ذکر شده که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
آیا ما میبینیم پروردگار خود را در روز قیامت؟
فرمود: آری. آیا در وقت ظهر روزی که آسمان خالی از ابر است از مشاهده خورشید ضرری به شما میرسد؟
عرض کردند: نه.
فرمود: آیا دیدن ماه تمام را در شبهایی که آسمان از ابر خالی است ضرر به شما میرساند؟
عرض کردند: نه.
فرمود: پس از رؤیت پروردگار در قیامت به شما ضرری نخواهد رسید، همچنان که از دیدار یکی از آن دو ضرری به شما نمیرسد.
روز قیامت که شد، از طرف خداوند اعلام میشود هر گروهی معبود خود را تبعیت کند. پس باقی نماند فردی که غیر از خالق یگانه را پرستش کرده از بتها مگر پرتاب میشوند در آتش، به طوری که از اطراف بشر در خارج جهنّم باقی نماند از خوب و بد جز افرادی که خداوند یگانه را پرستش کرده باشند.
در آن حال خالق عالمیان میآید به صورت خاصی که بشر میتواند او را ببیند. پس فرماید: من خالق شما هستم.
مؤمنین عرض کنند: پناه به خدا بریم اگر تو خدا باشی. ما گروهی نیستیم که غیر از خالق یکتا را عبادت کرده باشیم.
خداوند در جواب گوید: آیا بین شما و خداوند نشانهای هست که به آن نشانه خدا را ببینید و بشناسید؟
جواب گویند: آری.
پس خداوند ساق پای خود را باز کند (یعنی پای خود را عریاناً نشان دهد).
آنگاه مؤمنین سر خود را بالا کنند وببینند خداوند را در همان صورتی که دفعه نخست دیده بودند.
پس فرماید: من خدای شما هستم. آنها هم اقرار کنند که تو خدای ما هستی.
شما را به خدا انصاف دهید آیا این نوع کلمات، کفر آور نیست که خدا خود را مجسّم و با صورت عنصری به بشر نشان دهد و پای خود را باز نماید؟ و بزرگترین دلیل بر اثبات گفتار ما آن است که مسلم بن حجاج بابی در اثبات رؤیت خدای متعال جلّ و علا در صحیح خود افتتاح نموده و اخبار مجعولهای از ابو هریره و زید بن اسلم و سوید بن سعید و دیگران نقل نموده که علمای بزرگ خودتان، از قبیل ذهبی در «میزان الاعتدال»(1)
با توجه به آنچه نقل کردیم، روشن است که سوید بن سعید قابل اعتماد نیست، در حالی که مسلم در صحیح خود، یکی از احادیث رؤیهْ الله را از سوید بن سعید نقل میکند.
وسیوطی در کتاب «اللآلی المصنوعهْ فی أحادیث الموضوعهْ» و سبط ابن جوزی در «الموضوعات»، (2)
ابن الجوزی احادیث ضعیفی را نقل میکند که در طریق آن سوید بن سعید است و در شرح حال سوید بن سعید مینویسد: «وأمّا الطریق الثانی ففیه سوید بن سعید وکان یحیی یحمل علیه فوق الحد».
و در جای دیگر مینویسد: «وقال النسائی: سوید لیس بثقه».
و در جای دیگر مینویسد: «قال المصنف: قلت فی الاسناد الاول سوید بن سعید وقد کان یحید بن معین یحمل علیه جداً».
از این عبارات استفاده میشود که ابن جوزی هم با استناد به اقوال بزرگان، روایات سوید بن سعید را معتبر نمیداند، در حالی که مسلم در صحیحش از او حدیث نقل کرده است.
1) مسلم در صحیح خود، 1/167، ح 302، کتاب الایمان، باب معرفهْ طریق الرؤیه، حدیثی را از سوید بن سعید نقل کرده است که ذهبی در میزان الاعتدال، 3/345، ترجمه شماره 3626، شرح حال سوید بن سعید مینویسد: «قال البخاری حدیثه منکر. وقال النسائی ضعیف واما ابن معین فکذّبه وسبّه وروی ابن الجوزی انّ احمد قال: متروک الحدیث».
2) الموضوعات، ابن الجوزی، 1/115، کتاب المبتدأ، باب خفهْ اللحیه و 1/124، کتاب المبتدأ، باب کبر السنّ فی الاسلام و 1/102، کتاب المبتدأ، باب خلق الآدمی و فوائد أجزائه و 2/287، کتاب الأحکام والقضایا، باب ذمّ القول بالرأی.
جعلیت آنها را مستدلاً بیان نمودهاند و اگر دلایلی بر ابطال گفتار آنهانبود مگر آیات بسیاری از قرآن مجید که صریحاً نفی رؤیت نمودهاند، از قبیل آیه 103 سوره 6 (انعام) که میفرماید:
لَاتُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللّطِیفُ الْخَبِیرُ. «هیچ چشمی او را درک ننماید و او همه دیدگان را مشاهده میکند و او لطیف و نامرئی و به همه چیز آگاه است.»
و نیز در آیه 139 سوره هفتم (اعراف) در قصه موسی و بنی اسرائیل نقل میفرماید که وقتی بر حسب فشار بنی اسرائیل جناب موسی علیه السّلام در مقام مناجات عرض کرد:
رَبّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی. «خدایا خود را به من آشکارا بنما تا تو را مشاهده نمایم. خداوند در جواب او فرمود: هرگز، تا ابد مرا نخواهی دید.»
سید عبدالحی (امام جماعت اهل تسنّن) - مگر نه از مولی علی کرّم الله وجهه
نقل است که فرمود: «لم أعبد ربّاً لم أره»؛ یعنی بندگی نمیکنم خداوندی را که نبینم. پس معلوم میشود حق تعالی دیدنی است که علی چنین کلامی فرماید.
داعی: جنابعالی فقط به یک جمله از خبر اشاره فرمودید. با اجازه آقایان، تمام خبر را میخوانم، آنگاه شما جواب خود را خواهید دریافت. این خبر را ثقهْ الاسلام، شیخ با عظمت، محمد بن یعقوب کلینی قدس سره، در باب ابطال الرؤیه از کتاب توحید «اصول کافی»(1)
و شیخ بزرگوار صدوق ابو جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمی قدّس الله تربته در کتاب «توحید»(2)خود در باب ابطال عقیدهْ رؤیهْ الله چنین نقل نمودهاند از امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصادق‘ که فرمود:
«جاء حبر إلی أمیرالمؤمنین علیه السّلام فقال: یا أمیرالمؤمنین هل رأیت ربّک حین عبدته؟ فقال: ما کنت أعبد ربّاً لم أره.
قال: وکیف رأیته؟
قال: لا تدرکه العیون فی مشاهدة الأبصار، ولکن رأته القلوب بحقایق الایمان.»
عالمی [از یهود] خدمت امیرالمؤمنین علیه السّلام عرض کرد: یا امیرالمؤمنین آیا در وقت عبادت خدا را میبینی؟
حضرت فرمود: من خدایی را که نبینم عبادت نمینمایم.
عرض کرد: چگونه او را میبینی؟
فرمود: ذات باری تعالی را با چشم سر، یعنی چشم عنصری نمیبینم، بلکه او را با چشم قلب و نور حقیقت ایمان میبینم.
پس از این جواب مولانا امیرالمؤمنین علیه السّلام معلوم میشود که مراد از رؤیت، با چشم عنصری جسمانی نمیباشد، بلکه به نور ایمان قلبی میباشد و این معنی از خود کلمه «لن» واضح و آشکار میشود؛ چه آنکه میدانید «لن» برای نفی ابد استعمال میشود و در این آیه شریفه تاکید است به آیه لَاتُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ؛ یعنی هرگز در دنیا و آخرت به هیچ صورت، خداونددیده نمیشود.
دلایل عقلیه و براهین نقلیه بر این معنی وارد است که علاوه بر محقّقین علماء و مفسّرین شیعه، اکابر علمای خودتان، از قبیل قاضی بیضاوی و جار الله زمخشری(1)
در تفسیر خود ثابت نمودهاند که رؤیهْ الله تعالی محال عقلی است و هر کس معتقد به رؤیهْ الله گردد، چه در دنیا و چه در آخرت، قطعاً خدا را محاط خود قرار داده و قائل به جسمانیت برای ذات با برکات او گردیده؛ چه آنکه تا جسم عنصری نباشد، با چشم محسوس عنصری دیده نگردد و چنین عقیدهای قطعاً کفر است، چنانچه علمای بزرگ ما و شما در تفاسیر و کتب علمیه خود ذکر نمودهاند که اینک مورد بحث ما نیست و من باب شاهد، جملاتی عرض شد.
و اما راجع به خرافات و موهومات بسیاری که در کتب معتبره شما ثبت است، من باب نمونه، خلاصهای از دو خبر را نقل مینمایم، تا آقایان محترم به بعض
1) الکشّاف، زمخشری، 2/147 - 149، ذیل آیه 143 سوره اعراف.
خبرهای واحد که قابل حل و تاویل است از کتب شیعه ایراد نگیرید.
شما تصور مینمایید صحاح ستّه، مخصوصاً صحیحین بخاری و مسلم، مثل کتاب وحی است. تمنّا مینمایم قدری آقایان با دیده انصاف و خروج از تعصّب به اخبار آنها بنگرید تا آنقدر غلو ننمایید.
بخاری در باب من اغتسل عریانا از کتاب غسل «صحیح»(1)خود و مسلم در جزء دوم «صحیح» خود، در باب فضایل موسی علیه السّلام(2)و امام احمد بن حنبل در صفحه 315 جزء دوم از «مسند»(3)
و دیگران از علمای شما از ابو هریره نقل نمودهاند که در میان بنیاسرائیل رسم بود همگی با هم بدون ساتر عورت در آب میرفتند [و] خود را شست و شو میدادند، در حالتی که به عورتهای هم نظر مینمودند و این عمل در میان آنها عیب نبود. فقط حضرت موسی در میان آنها تنها به آب میرفت که کسی عورت او را نبیند.
بنی اسرائیل میگفتند: علت آنکه موسی تنها به عمل تغسیل میرود و از ما دوری مینماید، آن است که صاحب نقص است و قطعاً فتق دارد [و] نمیخواهد
1) «عن ابی هریرة عن النبیّ صلی الله علیه وآله قال: کانت بنو اسرائیل یغتسلون عراة ینظر بعضهم الی بعض وکان موسی یغتسل وحده. فقالوا: والله ما یمنع موسی أن یغتسل معنا الاّ أنّه أدر. فذهب مرّة یغتسل، فوضع ثوبه علی الحجر، ففرّ الحجر بثوبه، فخرج موسی فی إثره یقول: ثوبی یا حجر، حتی نظرت بنو إسرائیل إلی موسی فقالوا: والله ما بموسی من بأس وأخذ ثوبه، فطفق بالحجر ضرباً. فقال أبوهریرة: والله إنّه لندب بالحجر ستة أو سبعة ضرباً بالحجر». صحیح بخاری، 1/185، ح 270، کتاب الغسل، باب من اغتسل عریاناً.
2) صحیح مسلم، 4/1841، ح 155، کتاب الفضائل، باب من فضائل موسی.
3) مسند احمد بن حنبل، 2/315، مسند ابی هریرهْ.
ما او را ببینیم.
روزی حضرت موسی به کنار آبی رفت که غسل بنماید، لباسها را در آورده، بالای سنگی گذارد و رفت در میان آب.
«ففرَّ الحجر بثوبه فجمح موسی بأثره یقول: ثوبی حجر، ثوبی حجر، حتی نظر بنوا إسرائیل إلی سوأة موسی فقالوا: والله ما بموسی من بأس. فقام الحجر بعد حتی نظر إلیه فأخذ موسی ثوبه، فطفق بالحجر ضرباً. فوالله انّ بالحجر ندباً ستّة أو سبعة!»
یعنی: سنگ با لباس موسی فرار نمود، موسی در عقب او میرفت و میگفت: لباسم ای سنگ، لباسم ای سنگ (یعنی لباسم را کجا میبری). آنقدر سنگ رفت و موسی بدون ساتر عورت در عقبش رفت، تا آنکه بنی اسرائیل به عورت جناب موسی نظر نمودند! و گفتند: به خدا قسم، موسی نقصی ندارد؛ یعنی فتق ندارد. آنگاه سنگ از زمین برخاست و جناب موسی لباسها را گرفت. پس از آن با تازیانه سنگ را زد، به قسمی که شش یا هفت مرتبه سنگ ناله نمود!
شما را به خدا انصاف دهید یک همچو عملی اگر با یکی از شماها آقایان محترم بشود،چقدر رکاکت دارد که به دنبال لباستان برهنه در میان مردم بروید که عورت شما را ببینند؟
بر فرض اگر چنین پیشامدی بشود، آدمی کناری مینشیند تا بروند و لباس او را بیاورند، نه آنکه بدون ساتر عورت در میان مردم برود، تا عورت او را ببینند.
آیا عقل باور میکند چنین عملی از مثل موسی کلیم الله ظاهر شده باشد؟ آیا باور میشود که سنگ جامد حرکت بنماید و لباسهای موسی را ببرد؟
سید عبدالحی: آیا حرکت سنگ بالاتر است، یا اژدها شدن عصا. حرکت سنگ بالاتر است، یا معجزات نُه گانه که خداوند خبر میدهد؟
داعی: به مثل معروف «خوب وردی آموختهاید، لیک سوراخ دعاگم کردهاید» آقای عزیز! ما منکر معجزات انبیاء نیستیم، بلکه به حکم قرآن مجید، مؤمن به معجزات و خرق عادات هستیم، ولی تصدیق بفرمایید که صدور معجزات و خرق عادات در مقام تحدّی میباشدکه خصم را در مقابل صدور آن عمل، عاجز و حق را ظاهر نماید.
آیا در این عمل، چه تحدّی و ظهور حقی بوده جز آنکه فضاحتی به میان آمده و عورت پیغمبر خدا در میان خلق ظاهر گردیده؟
سید عبدالحی: کدام حق بالاتر از آن بوده که حضرت موسی را تبرئه نماید که مردم بدانند فتق ندارد.
داعی: بر فرض که جناب موسی صاحب فتق بوده، چه ضرری به مقام نبوت داشته. آنچه برای پیغمبران نقص است نواقص ذاتی است؛ از قبیل کوری و کری و احول بودن یا شش انگشتی و چهار انگشتی و لب شکری (به اصطلاح) یا فالج و شل مادر زاد بودن و امثال اینها و الا نقایص جسمانی که به واسطه امراض پیدا میشود؛ مانند کوری یعقوب و شعیب پیغمبر در اثر گریه بسیار و جراحات بدن ایوب و شکستگی سر و دندان پیغمبر خاتم در جنگ احد و امثال اینها، ضرری به مقام نبوّت نمیرساند.
فتق هم یکی از امراض جسمانی است که برای آدمی بعدها پیش میآید. چه اهمیتی داشته که بخواهد او را تبرئه نماید به ظهور خرق عادت و معجزهای که منجر به هتک حرمت و کشف عورت پیغمبر خدا شود که بنی اسرائیل عورت او
را ببیند. آیا این خبر از خرافات و موهومات نیست که بگویند جناب موسی بدون ساتر عورت به دنبال لباس برود و به قدری عصبانی شود که سنگ را بزند، به قسمی که شش یا هفت مرتبه، سنگ ناله بزند؟! - یا للعجب، پیغمبر خدا نداند که سنگ، چشم و گوش و حس تأثّری ندارد که او را بزند و ناله جماد را بلند کند! - نعوذ بالله من هذه الخرافات.
برای آنکه جناب آقا سید عبدالحی در مقام دفاع از ابوهریره و یا بخاری و مسلم - که بیفکر، این قبیل مجعولات خرافی را نقل نمودهاند - بر نیاید به یک خبر مضحکتر اشاره مینمایم، تا آقایان محترم قطع نمایند که صحاح آنها آن قسمی نیست که درباره آنها غلو نمودهاند.
بخاری در صفحه 158 جلد اول و صفحه 163 جلد دوم از صحیح(1)
خود، خبر خرافی عجیبی را نقل نموده؛ یکی در باب «مَن أحبّ الدفن فی الأرض المقدّسه من أبواب الجنائز» و دیگر در باب وفاهْ موسی، جلد دوم، با اسناد صحیحه به عقیده او از ابوهریره و نیز مسلم در صفحه 309 جلد دوم صحیح
1) «عن أبی هریرة قال: أرسل ملک الموت إلی موسی‘ فلمّا جاءه صکّه، فرجع إلی ربّه فقال: أرسلتنی إلی عبد لا یرید الموت. فردّ الله علیه عینه وقال: ارجع فقل له یضع یده علی متن ثور، فله بکلّ ما غطّت به یده بکلّ شعرة سنة. قال: ای رب ثم ماذا قال ثم الموت قال فالان فسأل أن یدنیه من الأرض المقدّسة رمیة بحجر قال قال رسول صلی الله علیه وآله فلو کنت ثم لاریتکم قبره إلی جانب الطریق عند الکثیب الأحمر». صحیح بخاری، 2/569، ح 1249، کتاب الجنائز، باب من أحبّ الدفن فی الأرض المقدّسهْ و 4/619، ح 1563، کتاب الأنبیاء، باب وفاهْ موسی.
خود(1)
گفتنی است متن حدیث یاد شده را مؤلف با اختلاف اندکی در الفاظ از مسلم نقل کرده است.
در باب فضائل موسی ایضاً از ابو هریره که گفت:
«جاء ملک الموت إلی موسی‘ فقال له: أجب ربّک، قال ابو هریرة: فلطم موسی عین ملک الموت ففقأها! فرجع الملک إلی الله تعالی فقال: إنّک أرسلتنی إلی عبد لک لا یرید الموت، ففقأ عینی، قال: فرد الله إلیه عینه وقال: إرجع إلی عبدی فقل: الحیاة ترید. فإن کنت ترید الحیاة فضع یدک علی متن ثور فما توارت بیدک من شعرة فانّک تعیش بها سنة.»
ملک الموت خدمت موسی رسید [و] عرض کرد: اجابت کن پروردگارت را. پس جناب موسی چنان سیلی به چشم ملک الموت زد که چشم او کور گردید و به صورتش ریخت. پس برگشت به سوی پروردگار [و] عرض کرد: مرا فرستادی به سوی بنده خودت که اراده مردن ندارد و چشم مرا کور نمود. پس خداوند چشم ملک الموت را برگرداند و فرمود:
برگرد به سوی بنده من، پس بگو اگر زندگانی دنیا را طالب هستی، دست خود را بر پشت گاوی بگذار، پس هرچه مو به دستت آمد، به شماره هر یک [از] آنهایک سال زندگانی خواهی نمود.
و امام احمد حنبل در صفحه 315 جلد دوم «مسند»(2)و محمد بن جریر
1) صحیح مسلم، 4/1843، ح 158، کتاب الفضائل، باب من فضائل موسی.
2) «عن أبی هریرة عن النبی صلی الله علیه وآله وقال یونس رفع الحدیث إلی النبی صلی الله علیه وآله قد کان ملک الموت یأتی الناس عیاناً قال فأتی موسی فلطمه ففقأ عینه، فأتی ربّه عزّوجلّ فقال: یا ربّ عبدک موسی فقأ عینی ولو لا کرامته علیک لعنفت به - وقال یونس لشققت علیه - فقال له إذهب إلی عبدی فقل له فلیضع یده علی جلد أو مسک ثور، فله بکلّ شعرة وارت یده سنة. فأتاه فقال له ما بعد هذا قال الموت قال فالان قال فشمه شمة فقبض روحه. قال یونس فردّ الله عزوجل عینه وکان یأتی الناس خُفیة». مسند احمد بن حنبل، 2/533، مسند ابی هریرهْ.
طبری(1)
در پایان این بحث مناسب است به برخی احادیث خرافی دیگری از صحیحین اشاره نماییم، تا کسانی که صحیح بخاری و مسلم را صحیحترین کتب بعد از قرآن میدانند، در این اعتقاد خود تجدیدنظر کنند.
آیا حضرت موسی قسی القلب است؟
صحیح بخاری، 4/479، ح 1200، کتاب الجهاد و السیر، باب هل للأسیر أن یقتل أو یخدع ... و صحیح مسلم، 4/1759، ح 148، کتاب السلام، باب النهی عن قتل النمل این حدیث را نقل کرده است: «ان أبا هریرة قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: قَرَّصَت نَملة نبیاً من الانبیاء فأمر بقریة النمل فأحرقت فأوحی الله الیه أن قرصتک نملة أحرقت أمة من الأمم تسبح الله.»
(ابو هریرهْ نقل میکند که مورچهای پای یکی از پیامبران را نیش زد. آن پیامبر هم ناراحت گردید و دستور داد که لانه مورچهها را آتش زدند. در این هنگام از طرف خداوند توبیخی بدین صورت صادر گردید که: ای پیامبر من آیا به جهت نیش زدن یک مورچه، امتی را که تسبیح خدا را میگویند آتش میزنی؟!)
بنابر قول قسطلانی در ارشاد الساری، 6/493، ح 3019، کتاب الجهاد والسیر، باب اذا حرّق المشرک المسلم هل یحرّق؟، که از ترمذی نقل کرده است، این پیامبر قسی القلب که هزاران مورچه وذی روح را به جرم نیش زدن یک مورچه، به آتش کشیده است حضرت موسی، پیامبر خدا بوده است. از این حدیث که معلوم نیست ابوهریره از کدام داستان ساز و افسانهگو گرفته است، استفاده میشود که موسی بن عمران علیه السّلام به جرم یک مورچه از صدها مورچه بیگناه انتقام گرفت. آری این جریان که به یکی از بزرگترین پیامبران نسبت داده شده است گذشته از اینکه از نظر پروردگار ممنوع و مبغوض بوده و لذا طبق همین حدیث مورد توبیخ قرار گرفته است، با عواطف بشری به خصوص با مهر و مودت و روح لطیفی که پیامبران دارا هستند، سازگار نیست. و ابو هریره در این داستان و افسانهاش حضرت موسی را آنچنان سنگدل و قسّی القلب معرفی میکند که حتی این پیامبر بزرگ را از سطح افراد عادی هم که اندک عاطفهای داشته باشند پایینتر میآورد، چه اینکه هر انسان معمولی که اندک عاطفهای داشته باشد، دست به چنین عملی نخواهد زد، چه رسد به پیامبری همچون حضرت موسی.
آیا رسول خدا ایستاده بول میکرد؟!
صحیح بخاری، 1/166، ح 218 - 220، کتاب الوضوء، باب البول قائماً و قاعداً و باب البول عند صاحبه والتستر بالحائط، این دو حدیث را نقل کرده است: «عن حذیفة قال: أتی النبی صلی الله علیه وآله سباطة قوم فبال قائما ثمّ دعا بماء فجئته بماء فتوضأ.»
(حذیفه نقل میکند که رسول خدا به مزبلهای رسید و ایستاده بول کرد، سپس آب خواست و وضو گرفت).
«عن ابی وائل: قال: کان ابوموسی الاشعری یشدد فی البول ویقول: ان بنی اسرائیل کان إذا أصاب ثوب احدهم قرضه فقال حذیفة لیته أمسک أتی رسول الله صلی الله علیه وآله سباطة قوم فبال قائما.»
(ابی وائل میگوید که ابوموسی اشعری در نجاست بول سختگیر بود و میگفت قانون تطهیر در میان بنی اسرائیل چنین بوده است که اگر به لباسشان بول میرسید، عوض شست و شو آنجا را با قیچی قطع مینمودند. حذیفه گفت: ای کاش ابوموسی از این سختگیری خودداری مینمود؛ زیرا رسول اکرم در مزبلهای ایستاده بول کرد.)
مسلم نیز در صحیح خود 1/228، ح 73 - 74، کتاب الطهاره، باب المسح علی الخفین، چند حدیث به همین مضمون نقل کرده است.
ما در این مختصر از اظهار نظر دقیق علمی درباره این نسبتی که به رسول اکرم دادهاند صرفنظر میکنیم؛ زیرا قباحت این سخن به قدری روشن است که حتی علمای اهل تسنّن و شارحان صحیحین نیز به آن اعتراف دارند و اهانت بودن این نسبت را به مقام نبوت و قبح این جریان را درک کردهاند، تا آنجا که در مقام توجیه و تأویل آن بر آمده و علتهای اشمئزاز آوری ذکر کردهاند و در واقع به عذرهای بدتر از گناه روی آوردهاند.
آوازه خوانی در خانه پیامبر؟!
طبق مضمون حدیثهایی که در صحیحین نقل شده است گاهی دخترها در خانهی پیامبر و در حضور آن حضرت آوازهخوانی میکردند. ابوبکر که وارد خانه پیامبر میشد از وجود چنین صحنهای ناراحت میگشت و در صدد جلوگیری از آوازهخوانی آنان بر میآمد، ولی رسول اکرم به ابوبکر میفرمود: «روزهای جشن و سرور است، بگذار آنان به کار خویش مشغول باشند.»
اینک به متن یکی از این احادیث اشاره میکنیم:
صحیح بخاری، 5/151، ح 432، کتاب مناقب الانصار، باب مقدم النبی و اصحابه المدینهْ. این حدیث را نقل کرده است: «عن عائشة انّ ابابکر دخل علیها والنبی صلی الله علیه وآله عندها یوم فطر أو أضحی وعندها قینتان تغنّیان بما تقاذفت الانصار یوم بعاث، فقال ابوبکر: مؤمار الشیطان مرتین، فقال النبی صلّی الله علیه وسلّم دعهما یا ابابکر، انّ لکلّ قوم عیداً وانّ عیدنا هذا الیوم.»
(عائشه میگوید عید فطر و یا عید قربان بود، و دو دختر آوازهخوان در خانه من اشعار جنگ بعاث را که - انصار در این اشعار به همدیگر فحاشی نموده و نسبتهای بد داده بودند - میخواندند. در این هنگام که رسول اکرم هم در خانه بود، ابوبکر وارد شد و از این صحنه ناراحت شد و گفت: موسیقی؟ موسیقی؟
رسول خدا فرمود: ابوبکر کاری به آنها نداشته باش! زیرا هر ملتی عیدی دارند و عید ما مسلمانان امروز است.
همین حدیث را به الفاظی دیگر مسلم در صحیح خود، 2/608، ح 16، کتاب صلاهْ العیدین، باب الرخصهْ فی اللعب نقل کرده است.
آیا رسول خدا در مجالس عروسی زنانه شرکت میکرد؟!
از مجموعهی دیگری از حدیثهایی که در صحاح آمده است استفاده میشود که رسول خداصلی الله علیه وآله گاهی در مجالس جشن عروسی زنانه شرکت مینمود و به آواز دخترانی که در این مجالس، شنوندگان را با صدای دلنشین خود متلذذ میکردند گوش فرا میداد. و گاهی نیز در مجالس عروسی مردانه که خدمت و پذیرایی آنان را خود عروس به عهده داشته، شرکت میکرده است و رسول اکرم از پذیرایی گرم و اظهار محبت عروس برخوردار میگردید. اینک به یک حدیث در این زمینه اشاره میکنیم:
صحیح بخاری، 7/37، ح 79، کتاب النکاح، باب ضرب الدف فی النکاح والولیمهْ، این حدیث را نقل کرده است: «عن خالد بن ذکوان قال: قالت الربیع بنت معوّذ بن عفراء: جاء النبی صلی الله علیه وآله فدخل حین بنی علیّ فجلس علی فراشی کمجلسک منی فجعلت جُوَیْریات لنا یضربن بالدف ویندبن مَن قُتل من آبائی یوم بدر إذ قالت احداهن وفینا نبیّ یعلم ما فی غد، فقال: دعی هذه وقولی بالّذی کنت تقولین.»
(خالد بن ذکوان میگوید: ربیع دختر معوذ بن عفرا گفت: روزی که جشن عروسی من بر پا گردید، رسول خدا در آن مجلس شرکت نمود. به همان ترتیبی که تو نشستهای، رسول خدا هم روی فرش مخصوصی که برای من گسترده شده بود در نزدیکی من نشست. دخترهایی در این مجلس مشغول دف زدن و خواندن بودند. و در ضمن اشعاری را که درباره کشته شدن پدران من در جنگ بدر سروده شده بود میخواندند. اتفاقاً یکی از دختران این کلمات را خواند: در میان ماست پیامبری که میداند آنچه را که در آینده واقع خواهد شد. رسول خدا که این جمله را شنید فرمود: این حرفها را کنار بگذار و آنچه را که قبلاً میخواندی بخوان).
رکیک بودن مضمون این حدیث و منافی بودن مفهوم آن، با مقام ارجمند نبوت بسیار واضح و روشن است؛ زیرا قابل تصور نیست که یک مرد مذهبی و یا دانشمند روحانی ولو در سطح خیلی پایین هم که باشد، در میان بانوانی که خود را با لباسها و وسایل دیگر آرایش کرده و با هلهله و شادی در مجلس عروسی شرکت نمودهاند، بنشیند و به ترانه و آواز دختران گوش فرا دهد و گاهی نیز دربارهی ترانه آنها اظهارنظر نماید. آری این وضع از یک فرد عادی قبیح است، چه رسد به مقام ارجمند نبوت.
لذا شارحان بخاری توجیهات و عذرهای بدتر از گناه برای این حدیث بیان نمودهاند که به دلیل اختصار از نقل و بررسی آنها خودداری مینماییم.
این بود نمونهای از خرافات صحیحین که به آنها اشاره کردیم و اگر میخواستیم تمام احادیث خرافی و کذبی که در صحیحین وجود دارد، و هر عاقل منصفی در مردود بودن آنها شک نمیکند، به طور کامل نقل کنیم، این تحقیق از حالت اختصار خارج میگردید، و گمان میکنم برای کسانی که این دو کتاب را اصح الکتب بعد از قرآن میدانند، همین چند نمونه کافی باشد تا بیشتر در اطراف آنچه به آنها به عنوان اعتقاد تعلیم داده شده، فکر کنند و بسنجند آیا کتابی که چنین نسبتهای ناروا به رسول اکرم میدهد، نسبتهایی که اگر به هر کدام از خود شما داده شود بر آشفته میشوید، آیا میتواند تمام منقولاتش صحیح باشد؟!
در پایان مناسب است به اختصار، انگیزه جعل اینگونه احادیث را بررسی کنیم.
بررسی تاریخ نشان میدهد که از دوران خلافت عثمان، دستگاههای حکومت و خلافت اسلامی، به هرج و مرج شدید و فساد اخلاقی حادّی گرفتار شد. درباریان و وابستگان و استانداران خلیفه از هیچ عمل ناشایست و ضد اخلاقی و ضد مذهبی خودداری نمیکردند. عیاشی و میگساری و تشکیل مجالس شبنشینی و غنا و خوانندگی، رواج فوق العادهای داشت. موسیقی و غنا در دو شهر مهم و مرکزی اسلام (مکه و مدینه) بیش از سایر شهرها رونق پیدا کرد و بعدها به نقاط دیگر نیز کشیده شد.
ولی گردانندگان حکومت، چون بر پایه خلافت و حکومت اسلامی بر مردم ریاست میکردند و به عنوان نماینده و وابسته به جانشین و خلیفه پیامبر، زمام امور مردم را به دست میگرفتند. با اینکه در مجالس عیش و خوشگذرانی شرکت میکردند، مسائل و مشکلات مذهبی مردم را نیز حل و فصل مینمودند. با اینکه میگساری میکردند، مقام امام جمعه و جماعت مسلمانان را نیز اشغال میکردند. لذا مجبور بودند که مطالب ناروا و دروغهایی به رسول اکرم نسبت دهند و مقام نبوت را پایین آورند، تا راه را بر اعمال و جنایات خویش هموار سازند و در افکار مسلمانان آنچنان پیامبری را ترسیم نمایند، تا این چنین جانشینانی را بدون ایراد و اشکال بپذیرند.
در جلداوّل از تاریخ خود ضمن ذکر وفات حضرت موسی، همین خبر1) تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، 1/305، ذکر وفاهْ موسی و هارون.
را از ابوهریره نقل نمودهاند به زیادتی آنکه زمان موسی، ملک الموت برای قبض روح بندگان، ظاهر و علنی میآمد، ولی بعد از آن زمان که موسی سیلی بر صورت او زد و چشمش کور شد، برای قبض روح خلایق مخفیانه و پنهانی میآید (برای آنکه میترسد مردم جاهل هر دو چشمش را کور نمایند!)
(جمع کثیری شدیداً خندیدند.)
اینک من از آقایان انصاف میخواهم این خبر از خرافات و موهومات نیست که شما از شنیدنش خنده مینمایید و من تعجّب از نویسندگان و نقل کنندگان چنین خبر[ی] مینمایم که فکر ننموده، مطالب خرافی و موهوم را چگونه به زیر قلم آوردهاند.
آیا عقل هیچ ذی عقلی قبول مینماید که پیغمبر اولوالعزمی مانند موسی کلیم الله - العیاذ بالله - آنقدر بیمعرفت و خشن باشد که عوض اطاعت امر پروردگار، رسول او را چنان محکم سیلی بزند که چشمش را کور بنماید؟
شما را به خدا اگر کسی بگوید که جناب حافظ را شخص بزرگی دعوت [به] مهمانی نموده، عوض قبول دعوت، قاصد و پیام آورنده را حافظ سیلی زده و چشمش را کور نموده، شما خنده نمیکنید؟ حافظ نمیفرماید این مطلب توهین به من است، چه آنکه پس از یک عمر تحصیل علم و تزکیه نفس، آنقدر معرفت
پیدا ننمودم که بفهمم پیام آورنده تقصیری ندارد و علاوه بر آنکه احترام به من نموده و از طرف شخص بزرگی مرا به مهمانی خوانده!
از هیچ آدم پست، جاهل [و] قسی القلبی چنین عملی صادر نمیگردد، تا چه رسد به کلیم الله، پیغمبر اولوالعزم که اولی و احق به معرفهْ است.
چگونه ممکن است پیغام دعوت پروردگار را نادیده گرفته، به علاوه ملک پیام آورنده را- که هیچ گناهی جز آوردن پیام نداشته - سیلی بزند و چشم او را کور بنماید؟!
غرض از ارسال رسل، هدایت بشر و بازداشتن آنهاست از افعال حیوانی که تحت تأثیر نفس حیوانی قرار نگیرند و آثار سَبُعیت از آنها صادر نگردد.
ظلم و تعدّی حتی به حیوانات، از یک بشر جاهل بیمعرفت قبیح است، تا چه رسد از پیغمبر اولوالعزم، آن هم نسبت به مقام ملک مقرّبی که رسول و پیام آورنده پروردگار باشد.
هر شنوندهای میفهمد که چنین خبری جهل و بهتان است و جعل کنندگان چنین خبری قطعاً غرضی نداشتند جز عدم ادراک و اهانت به مقام نبوّت و یا کوچک و خوار نمودن انبیای عظام را در نزد جامعهی بشر.
داعی از امثال ابو هریره تعجبی ندارم؛ چه آنکه او آدمی بوده است که علمای خودتان نوشتهاند برای شکم پر نمودن از سفره چرب و شیرین معاویه خبرها جعل نموده و خلیفه عمربرای جعل خبر، او را تازیانه زد، به قسمی که پشت از خون
آلوده گردید،(1)ولی تعجّب داعی از آن اشخاصی است که واجد مقام عالی علم و دانش بوده، چگونه فکر نکرده، امثال این اخبار خرافی را در کتابهای خود ثبت نموده و دیگران از علمای امثال جناب حافظ هم این نوع کتابها را تالی تلو کلام الله قرار داده و بدون مطالعه و تأمل بگویند: هما أصحّ الکتب بعد القرآن!
پس وقتی در کتب عالیه خودتان چنین اخبار خرافی مندرج است، حق ندارید زبان اعتراض به کتب شیعه و اخباری که در آنها درج است و غالباً قابل توجیه و تأویل میباشند باز نمایید.
معذرت میخواهم، خیلی حاشیه رفتم، الکلام یجرّ الکلام. برگردیم به اصل مطلب و در اطراف خبری که شما نقل نمودید، بحث نماییم و ببینیم که آیا چنین خبری قابل حل است یا خیر؟
بدیهی است که هر عالم صالح منصفی وقتی به این قبیل خبرهای واحد و مبهم بر میخورد - که در کتب ما و شما بسیار است - در مقابل هزارها اخبار صحیح السند و صریح العبارهْ اگر قابل اصلاح است، اصلاح میکند و الا مطرودش میدارد و یا لااقل در مقابل آنها سکوت مینماید، نه آنکه آنها را حربهی تکفیر قرار داده و حمله به برادران دینی خود نماید!
الحال در خود این خبر هم چون تفسیر صافی موجود نیست و از سلسله سندش بیخبریم و نمیدانیم در کجا و چگونه نقل نموده و آیا خود بیانی در اطراف آن نموده یا نه، بایستی دقّت کنیم ببینیم قابل اصلاح است یا خیر.
1) این مسئله در مجلس پنجم به طور مفصل بررسی خواهد شد.
داعی با فکر ضعیفم در اطراف این خبر همچو تصوّر مینمایم که فرمودهی آن حضرت یا محمول است بر قاعدهی معروفهی مابین متکلّمین که علم تام به معلول، علم تام به علت است؛ یعنی همین که امام را من حیث أنّه امام شناخت، البته خدا را شناخته است. و یا محمول بر مبالغه است؛ مانند کسی که بگوید: هر کس وزیر اعظم را بشناسد اوست کسی که پادشاه را شناخته و قرینهی بر این مبالغه، نصّ سوره توحید و سایر آیات قرآنیه و اخبار کثیرهای است که از خود اباعبدالله الحسین و سایر ائمه معصومین سلام الله علیهم اجمعین در اثبات توحید خالص رسیده.
پس میتوان گفت مقصود از این خبر، آن است که شناختن امام از اعظم عباداتی است که غایت خلقت جن و انس بوده. همین است معنای محالّ معرفهْ الله، در زیارت جامعهی مأثوره از ائمه طاهرین علیه السّلام.
و ممکن است قسم دیگری هم معنی کنیم، چنانچه محقّقین در این قبیل امور معنی نمودهاند که فاعل هر فعل و بانی هر بنایی را از استحکام فعل و بنای وی میتوان شناخت. پس هر بنا و اثر وی، خود یک دلیل کاملی است بر یک جهتی از جهات وی.
چون رسول خدا و آل طاهرینش صلوات الله علیه وعلیهم اجمعین جمیع مقامات امکان اشرف را دارا بودند، لذا اثری محکمتر و مخلوقی جامعتر از آنها نبود. پس راهی که به سوی معرفت خدا واضحتر و جامعتر از ایشان باشد، وجود نداشته. پس محلّ معرفت خدا که حقّ معرفت ممکنه باشد از برای بندگان خدا نیست مگر ایشان.
پس کسی که ایشان را شناخته خدا را شناخته، چنانچه خودشان فرمودند:(1)«بنا عرف الله و بنا عبدالله»؛ یعنی: به وسیله ما خداشناخته میشود و به وسیله ما خدا عبادت کرده میشود. یعنی طریق معرفت و عبادت حق تعالی در دست ما است.
خلاصه، راه منحصر به فرد برای شناسایی خدای تعالی، این خاندان جلیل میباشند و اگر بیرهبری این خانواده، بشر بخواهد راه را پیدا کند، در وادی ضلالت، حیران و سرگردان گردد. و بسیار نادر است گم گشتهی وادی ضلالت و حیرت، بدون دلیل به سر منزل سعادت برسد.
به همین جهت است که در حدیث مُجمعٌ علیه فریقین وارد است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«یا أیّها الناس انّی ترکت فیکم ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا؛ کتاب الله عزّوجلّ وعترتی أهل بیتی.»(2)
ای مردم! من میگذارم در میان شما دو چیزی را که اگر از آن دو بگیرید (یعنی مایحتاج خود را) هرگز گمراه نشوید. یکی کتاب خدای عزّوجلّ و دیگری عترت واهلبیت مناند.
حافظ: اختصاص به همین یک خبر ندارد که شما در مقام اصلاح برآیید، بلکه
1) «عن ابن أبی یعفور قال: قال أبو عبدالله علیه السّلام: إنّ الله واحد أحد متوحّد بالوحدانیة، متفرّد بأمره، خلق خلقاً ففوّض إلیهم أمر دینه، فنحن هم، یا ابن أبی یعفور نحن حجّة الله فی عباده وشهداؤه علی خلقه و أمناؤه علی وحیه وخزّانه علی علمه و وجهه الّذی یؤتی منه وعینه فی بریّته ولسانه الناطق وقلبه الواعی و بابه الّذی یدلّ علیه و نحن العاملون بأمره والداعون إلی سبیله، بنا عرف الله و بنا عبدالله. نحن الأدلاّء علی لله ولو لانا ما عبدالله». توحید صدوق، ص152، ح 9، باب تفسیر قول الله عزّوجلّ: کُلّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلّا وَجْهَهُ.
2) آدرس حدیث ثقلین در کتب سنیها.
در تمام ادعیه وارده در کتب شما نمونهای از آثار شرک و کفر دیده میشود؛ از قبیل طلب حاجت نمودن از امامان، بدون توجه به ذات پروردگار عالمیان و این خود، دلیل کامل شرک است که از غیر خدا حاجت بطلبند.
داعی: از جنابعالی بسیار بعید بود که تبعاً للاسلاف، به چنین کلام سخیف و بیجایی تکلّم نمایید. واقعاً خیلی بیانصافی مینمایید، یا توجّه ندارید که چه میفرمایید، یا به معانی شرک توجه ننموده بیان میکنید. متمنّی است اوّل معنای شرک و مشرک را بیان نمایید، تا کشف حقیقت شود.
حافظ: مطلب به قدری واضح است که گمان نمیکنم محتاج به توضیح باشد. بدیهی است با اقرار به خداوند بزرگ، توجّه نمودن به غیر خدای تعالی شرک است و مشرک کسی است که روی به غیر خدا نموده و طلب حاجت از او بنماید.
جامعه شیعه بنابر آنچه مشهود است، ابداً توجّهی به خدا ندارند و تمام تقاضای خود را از امامان خود مینمایند، بدون اینکه نام خدا را ببرند. حتی میبینم فقرای شیعه در معابر و درب خانهها و دکانها که میآیند، میگویند: یا علی، یا امام حسین، یا امام رضای غریب، یا حضرت عباس. یک مرتبه شنیده نشده یا الله بگویند. اینها خود دلیل شرک است که جامعه شیعه ابداً توجّهی به خدا ندارند، بلکه تمام توجّه خود را به غیر خدا مینمایند.
داعی: نمیدانم این نوع گفتار شما را حمل بر چه معنایی بنمایم. آیا دلیل بر لجاج است که عمداً سهو مینمایید، یا دلیل بر عدم توجّه شما به حقایق است. امیدوارم اهل لجاج نباشید.
چون یکی از شرایط عالم عامل، انصاف است. آن کس که حق را بداند، ولی برای اثبات مرام و مقصد خود حقکشی نماید، انصاف ندارد، و کسی که انصاف ندارد، عالم بلاعمل است؛ در حدیث است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:
«العالم بلا عمل کالشجر بلاثمر».
عالم بیعمل مانند درخت بیمیوه است.
چون مکرّر بین جملات خود پیوسته جملات شرک و مشرک را بر زبان جاری مینمایید و اصراری دارید که با دلایل پوچ و بیمغز خودتان شیعیان موحّد را مشرک معرفی نمایید. و ممکن است بیانات شما در عوام بیخبر برادران اهل تسنّن مؤثر واقع شود و شیعیان را مشرک بدانند - چنانچه تا به حال در آنها اثر سوء بخشیده - ولی همین آقایان شیعیان محترم حاضر در مجلس، در اثر بیانات شما کاملاً عصبانی و ناراحت هستند و شما را یک عالم مغرض و مفتری میدانند؛ چه آنکه به عقاید خود توجّه دارند و میدانند که هیچ یک از این کلمات شما در آنها وجود ندارد.
پس در کلمات و بیانات خود سعی فرمایید یک نوع جملاتی ادا نمایید که صدق مطلب برآنها واضح و قلوبشان به شما جذب گردد.
ناچارم برای روشن شدن اذهان ساده آقایان حاضرین و غائبین و برادران اهل تسنّن، چنانچه اجازه فرمایید، به اقتضای وقت مجلس، مختصری در اطراف شرک و مشرک، آنچه را که عقیده محقّقین حکماء و فقهاء و علمای بزرگ اسلام است؛ از قبیل علاّمه حلّی و محقّق طوسی و علاّمه مجلسی رضوان الله علیهم که از نوابغ و مفاخر علمای شیعه هستند و دیگران از حکماء و ارباب تحقیق، مانند
صدر المتألّهین شیرازی و ملانوروز علی طالقانی و حاجی ملاّهادی سبزواری و دو صهر با عظمت صدر، مرحومین فیض کاشانی و فیاض لاهیجانی قدس الله اسرارهم، استخراجاً از آیات قرآنیه و دساتیر عالیه ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین به عرضتان برسانم، تا آقایان جلسای محترم گمان نکنند معنای شرک همان است که آقا مغلطه کاری میفرمایند.
حافظ: (با عصبانیت) بفرمایید.
نواب: قبله صاحب! چون وضع این مجلس برای
فهم بیسوادان است، چنانچه قبلاً هم عرض و تقاضا نمودهام، تمنّا داریم در فرمایشاتتان نهایت درجه رعایت سادگی را بفرمایید. فقط نظرتان به آقایان علماء و جواب مطابق فهم آنها نباشد، رعایت اکثریت اهل مجلس، بالخصوص اهالی هند و پیشاور - که اهل لسان نیستند - لازم است. مستدعی است مطالب پیچیده و مشکل نفرمایید.
داعی: جناب آقای نواب، یادآوریهای شما مورد توجّه است و اختصاص به این مجلس ندارد، بلکه قبلاً هم عرض کردم عادت داعی بر این است در هر مجلسی که عدّهای از عوام و بیخبران حاضر باشند، قطعاً روی سخن را به خواص معطوف نمیدارم؛ چه آنکه غرض از ارسال رسل و انزال کتب، جلب نظر بیخبران است و البته این منظور عملی نمیشود مگر آنکه حقایق - همان قسمی که فرمودید - ساده و به لسان قوم بیان شود، چنانچه در حدیث است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:(1)
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد البرقی، ج1، ص195، ح 17 باب العقل؛ و در کتاب اصول کافی چنین روایت شده است؛ «انا معاشر الأنبیاء أمرنا ان نکلّم الناس علی قدر عقولهم»، ج1، ص23، ح15، کتاب العقل و الجهل؛ و ج 8، ص268، ح 394، شرح نهج البلاغهْ، ج 18، ص186؛ کشف الخفاء، ج1، ص196. (محقق)
1) «عن سعید رفعه: انا معشر الأنبیاء أمرنا أن نکلّم الناس علی قدر عقولهم». لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، 7/432، ترجمه شماره 9281، شرح حال یحیی بن مالک بن أنس الأصبحی.
«نحن معاشر الأنبیاء نکلّم الناس علی قدر عقولهم.»
ما جماعت پیغمبران با مردم به مقدار عقلهای آنها حرف میزنیم.
البته تقاضای شما کاملاً اساسی و پیوسته، مورد توجّه داعی بوده، امید است بر وفق مرامتان بیش از پیش عمل نمایم و هر کجا غفلتی بیاراده از داعی بشود، متمنّی است آقایان محترم یادآور شوید.
داعی: آنچه از خلاصه آیات قرآنیه و اخبارمتکاثره و تحقیقات کامله محقّقین از علماء و مخصوصاً توضیحات مهمهای که مرحومین صدر المتألهین و فاضل طالقانی دادهاند، شرک بر دو قسم است و سایر اقسام شرک در این دو قسم مستتر است؛ اول شرک جلی و آشکار. دوم شرک خفی و پنهان.
شرک جلی و آشکار عبارت است از آنکه آدمی شریکی برای خدای متعال قرار دهد در ذات و یا صفات و یا افعال و یا عبادات.
شرک در ذات آن است که در مرتبه الوهیت و ذات وحدانیت حق تعالی شریک قرار دهد و به لسان قال معترف گردد، چون ثنویه (بتپرستها) و مجوس، که به دو اصل و مبدأ نور و ظلمت (یزدان و اهریمن) قائلاند، و نصاری که قائل به اقانیم ثلاثه گردیدند و ذات خداوندی را به سه قسمت أب و ابن و روح القدس تقسیم نمودند و به عقیده بعض از
آنها عوض روح القدس مریم میباشد.
و از برای هر یک از این سه خاصیتی قائل شدند که آن دو ندارند و تا این سه با هم جمع نگردند، حقیقت ذات خداوندی بارز نگردد.
چنان که در آیه 73 سوره 5 (مائده) انتقاد و ردّ قول آنها و اثبات وحدانیت خود نموده که [فرمود]:
لَقَدْ کَفَرَ الّذِینَ قَالُوا إِنّ اللهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ وَمَا مِنْ إِلهٍ إِلّا إِلهٌ وَاحِدٌ. «البته کافر گردیدند آن کسانی که خدا را یکی از سه خدا دانستند؛ یعنی سه خدا قائل شدند (اب و ابن و روح القدس را خدا گفتند) و حال آنکه جز خدای یگانه خدایی نخواهد بود.»
این آیه شریفه حکایت است از قول نسطوریه و ملکائیه و یعقوبیه از فرق نصاری، که آنها هم این عقیده را از ثنویه و بتپرستهاگرفتند.(1)
خلاصه نصاری مانند ثنویه و مجوس مشرکاند؛ چون قائل به اقانیم ثلاثه هستند.
1) مراجعه شود به کتاب الوثنیهْ فی الدیانهْ النصرانیهْ، تألیف تنیر بیرونی. (مؤلف)
به عبارت واضحتر، آنها میگویند: الوهیت مشترک است میان خدا و مریم و عیسی و به عقیده بعض از آنها، خدا و عیسی و روح و هر یک از آنها الهاند و الله جلّ جلاله یکی از آن سه میباشد! و میگویند از اول خدایان سه بودند: اقنوم الاب، اقنوم الابن [و] روح القدس (به لسان سریانی اقنوم به معنای وجود و هستی است) و بعد از آن، این سه اقنوم یکی شدند که آن مسیح است.
و شبههای نیست که با دلایل عقلیه و براهین نقلیه، بطلان اتحاد ثابت و اتحاد حقیقی به این معنی محال است، حتی در غیر ذات واجب الوجود. فلذا در آخر آیه میفرماید: وَمَا مِنْ إِلهٍ إِلّا إِلهٌ وَاحِدٌ؛ یعنی نیست در وجود، ذاتی واجب که مستحقّ عبادت باشد، مگر خدای یگانه که موصوف است به وحدانیت محضه و متعالی از توهّم شرک و مبدأ جمیع موجودات ممکنه، آن ذات واحد بیهمتا میباشد.
شرک در صفات آن است که صفات خداوند متعال از قبیل علم و حکمت و قدرت و حیات و غیر آنها را قدیم و زائد بر ذات باری تعالی بدانند؛ مانند اشعریون که اصحاب ابی الحسن علی بن اسماعیل اشعری بصری میباشند، چنان که اکابر علمای خودتان، مانند علی بن احمد بن حزم الظاهری در صفحه 207 جزء چهارم فصل(1)و فیلسوف معروف اندلسی ابن رشد محمد بن احمد در صفحه 58 کتاب «الکشف عن مناهج الأدلّهْ فی عقائد الملّهْ» نقل نمودهاند، معتقدند که صفات الله زائد بر ذات باری تعالی و قدیم میباشند.
1) الفصل، ابن جزم، 4/207، شنع المرجئیهْ.
پس هر کس صفات خداوندی را در حقیقت، زائده بر ذات او جلّ و علا بداند؛ یعنی خدارا وصف کند به صفت عالمیت یا قادریت یا حکمت یا حیات و غیر آن و آن صفات را عین ذات حق تعالی نداند، مشرک؛ چه آنکه کفو و قرین و همسر از برای او در قدم ثابت نموده و حال آنکه جز ذات ازلی حق تعالی قدیمی در عالم وجود ندارد و صفات خداوندی عین ذات او میباشد؛ مانند شیرینی و شکر و چربی و روغن که قابل تفکیک نیستند. شیرینی و چربی، شیء علی حدهای نیستند که بر ذات شکر و روغن وارد شده باشند. همان وقتی که خداوند متعال شکر و روغن را خلق کرد، شیرین و چرب آفرید. اگر بنا شود شیرینی و چربی را از شکر و روغن بگیرند دیگر شکر و روغن نمیماند.
تِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلّا الْعَالِمُونَ(1)مثلها برای تقریب اذهان است، تا متوجّه شویم که صفات خداوندی زائد بر ذات باری تعالی نیست. وقتی گفتیم خدا؛ یعنی عالم حی قادر حکیم الخ.
و اما شرک در افعال آن است که خدا را در معنی و حقیقت، متوحّد و متفرّد بالذات نداند، به این معنی که فردی یا افرادی از مخلوقات را مؤثّر یا جزء مؤثّر در افعال و تدابیر الهیه بداند، یا آنکه امور را بعد از خلقت، مفوّض به خلق بداند؛ مانند آنچه یهود قائل بودند که خداوند خلق خلایق نمود و دیگر از تدبیر امور باز مانده و کار را به خلق واگذار نموده و خود به کناری رفته. لذا در آیه 64
1) عنکبوت: 43.
سوره 5 (مائده) در مذمت آنها فرموده:
وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ غُلّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ. «یهود گفتند دست خدا بسته شد - و دیگر تغییری در خلقت نمیدهد و چیزی از عدم به وجود نخواهد آمد - به واسطه این گفتار دروغ، دست آنها بسته شد و به لعن خدا گرفتار گردیدند، بلکه دو دست خدا گشاده است؛ (یعنی قدرت و رحمت او) و هرگونه بخوهد انفاق میکند.»
و مشرکین غلات - که آنها را مفوّضه نیز خوانند - قائلاند که خداوند تفویض امور به امامان نموده، آنها خلق میکنند و روزی میدهند.
بدیهی است که در افعال خداوندی هر کس به هر طریقی کسی را ذی مدخل بداند - به طریق جزء مؤثر یا تفویض امور به انبیاء یا امم یا امامان یا مأمومین - قطعاً مشرک است.
و اما شرک در عبادت آن است که در موقع عبادت، توجّه ظاهر و یا نیت دل را به غیر حق کند؛ مثلاً در نماز توجّه به خلق داشته باشد، یا نذر میکند برای خلق [عبادت] کند و امثال ذلک از عباداتی که احتیاج به نیت دارد.
اگر نیت در وقت عمل برای غیر خدا باشد مشرک است؛ زیرا صریحاً در آیه 110 سوره 18 (کهف) منع از این نوع عمل (شرک) نموده که [فرمود]:
فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبّهِ أَحَداً. «هر کس به لقای (رحمت) پروردگار امیدوار است باید نیکوکار شود؛
یعنی عمل پاک [و] پسندیده بنماید و هرگز در پرستش و عبادت خدا احدی را با او شریک نگرداند.»
در موقع عمل و عبادت باید توجّه به غیر خدا ننماید، صورت پیغمبر یا امام یا مرشد را در نظر نگیرد، به این معنی که ظاهر هر عمل از نماز و روزه و حج و خمس و زکات و نذر و غیر آن از هر نوع عبادتی، واجب یا مستحب، برای خدا باشد، ولی در دل و باطن، توجّه به غیر خدا؛ یعنی برای شهرت و جلب نظر خلایق یا غیر آن باشد؛ چون که ریای در عمل - به لسان اخبار - شرک اصغر خوانده شده است که تباه کننده عمل هر عاملی است، چنانچه در خبر از رسول اکرم صلی الله علیه وآله رسیده که فرمود:(1)
علامه مجلسی در بحار الانوار، 69/303، ح 50، کتاب الایمان والکفر، باب الریا، این حدیث را نقل کرده است: «قال رسول الله صلی الله علیه وآله: انّ أخوف ما أخاف علیکم الشرک الأصغر، قالوا: وما الشرک الأصغر یا رسول الله؟ قال: هو الریاء. یقول الله تعالی یوم القیامة إذا جازی العباد بأعمالهم اذهبوا إلی الذین کنتم تراؤون فی الدنیا، فانظروا هل تجدون عندهم الجزاء».
«اتقوا الشرک الاصغر».
یعنی بپرهیزید از شرک کوچک.
عرض کردند: یا رسول الله شرک کوچک کدام است؟
فرمود: «الریا والسمعه»؛ ریا و سمعه، شرک اصغر است.
1) الدرّ المنثور، سیوطی، 4/462، ذیل آیه 110 سوره کهف. سیوطی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «وأخرج ابن مردویه عن أبی هریرة قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: اتقوا الشرک الأصغر، قالوا: وما الشرک الأصغر؟ قال: الریاء یوم یجازی الله العباد بأعمالهم، یقول: اذهبوا إلی الذین کنتم تراؤون فی الدنیا، انظروا هل تصیبون عندهم الجزاء».
و نیز از آن حضرت مروی است که فرمود:(1)
«انّ أخوف ما أخاف علیکم الشرک الخفیّ. إیّاکم والشرک السر. فانّ الشرک أخفی فی أمّتی من دبیب النمل علی الصفا فی اللیلة الظلماء.»
بدترین چیزی که من میترسم بر شما، شرک پوشیده و پنهان است. پس از شرک سرّ و پنهان دور باشید که شرک پوشیدهتر است در امّت من از نرم رفتن مورچه بر سنگ نرم در شب تاریک.
آنگاه فرمود:(2)
حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 4/365، ح 7938، کتاب الرقاق، این حدیث را نقل کرده است: «عن شداد بن أوس قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: من صلّی وهو یرائی فقد أشرک ومن صام وهو یرائی فقد أشرک ومن تصدّق وهو یرائی فقد أشرک».
هر کس نماز به ریا کندمشرک است. هر کس روزه به ریا گیرد یا صدقه به ریا دهد یا حج به ریا کند یا اعتاق به ریا کند مشرک باشد.
البته این نوع اخیر، چون مربوط به امور قلبیه است، مشمول شرک خفی هم میشود.
حافظ: ما از فرمایش خودتان اتخاذ سند میکنیم که فرمودید: اگر کسی نذر برای خلق کند مشرک است؛ پس شیعیان مشرکاند، برای آنکه همیشه نذر برای
1) حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 2/319، ح 3148، کتاب التفسیر، سورهی آل عمران، این حدیث را نقل کرده است: «عن عائشة قالت: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: الشرک أخفی من دبیب الذر علی الصفا فی اللیلة الظلماء ...».
2) «فی روایة أبی الجارود عن أبی جعفرعلیه السّلام قال: سئل رسول الله صلی الله علیه وآله عن تفسیر قول الله: {فمن کان یرجو لقاء ربه} الآیة فقال: من صلّی مرائاة الناس فهو مشرک ومن زکی مرائاة الناس فهو مشرک ومن صام مرائاة الناس فهو مشرک ومن حجّ مرائاة الناس فهو مشرک ومن عمل عملاً ممّا أمر الله به مرائاة الناس فهو مشرک ولا یقبل الله عمل مراء». بحار الانوار، مجلسی، 69/297، ح 25، کتاب الایمان والکفر، باب الریا.
امام و امامزاده میکنند. چون نذر برای غیر خداست، البته شرک است.
داعی: قاعده عقل و علم و منطق این است که در عقاید هر قوم و ملتی اگر بخواهند قضاوت کنند، از روی اقوال و یا افعال قوم بیسواد و بیخبر قضاوت نمیکنند، بلکه بررسی کامل در قوانین آن قوم و کتب مضبوطه آنها
مینمایند.
آقایان محترم هم که میخواهید بررسی دقیق در عقاید شیعیان بنمایید، به اقوال و افعال عوام بیخبر شیعه نبایستی توجه نمایید که اگر فقرای بیسواد در کوچهها گفتند یا علی، یا امام رضا، شما آن گفتار را دلیل بر شرک آنها و یا تمام شیعه قرار بدهید، یا اگر عامی محض ندانسته، نذر برای امام و یا امامزاده بنماید، شما آن را مدرک غلبه بر خصم قرار دهید؛ زیرا افراد بیسواد و لاابالی در عوام هر قوم پیدا میشوند.
ولی اگر شما مردمان بیغرض و در پی بهانه و عیبجویی نیستید و میخواهید بررسی عاقلانه بنمایید، به کتب فقهیه شیعه که در دسترس عموم است و چاپی و خطی، در همه کتابخانهها موجود است، مراجعه نمایید.
چنانچه کتب فقه استدلالی و رسائل عملی را مطالعه نمایید، خواهید دید که در فقه جعفری علاوه بر اینکه طریقی به سوی شرک وجود ندارد، دستورات خرافی هم ندارد، بلکه لبّ لباب توحید از بطون فقه جعفری بارز و آشکار است.
شرح لمعه و شرایع در تمام کتابخانهها موجود است، مطالعه نمایید در همین باب نذر و نیز در تمام رسایل عملیه، فتاوای جمیع فقهای شیعه است که چون نذر، بابی از ابواب عبادات است، در التزام به عملی برای خدا حتماً در موقع نذر
بایستی دو شرط منظور گردد که اگر یکی از آن دو نباشد نذر منعقد نمیشود؛ اوّل نیت مقارن با عمل. دوم صیغه، به هر لسانی باشد.
همین که مسلمان فهمید که نذرش صورت حقیقت پیدا نمیکند مگر به وجود این دو شرط، سعی میکند اول معنای این دو شرط و چگونگی آنها را بفهمد و بعد نذر نماید.
وقتی در مقام سؤال از فقیهی یا مطالعه رسالهای برآمد، میفهمد که اوّلاً باید نیت در تمام عبادات، مخصوصاً در نذر، لله و فی الله و طلباً لمرضات الله باشد. پس نیت برای غیر خدابه کلّی از بین میرود.
شرط دوم که تتمیم شرط اوّل و تثبیت کننده آن میباشد، آن است که نذر کننده حتماً باید در موقع نذر صیغه بخواند و در صیغه تا نام خدا نباشد، صیغه جاری نمیشود؛ مثلاً [اگر] میخواهد نذر روزه بنماید باید بگوید: «لله علیّ أن أصوم»، یا میخواهد ترک شراب کند باید بگوید: «لله علی أن أترک شرب الخمر». و به همین طریق است تمام نذورات. و چنانچه اجرای صیغه عربی برای فارسی زبان یا هندی زبان یا غیر آنها میسور نباشد، میتوانند به زبان خود اهل هر قوم و ملّت اجرای صیغه بنمایند، به شرط آنکه معنای آن مرادف با صیغه مزبوره باشد.
و اگر در نیت غیر خدا باشد یا دیگری را، از زنده یا مرده، با نام خدا داخل کند - خواه نام پیغمبر یا امام یا امامزاده باشد - قطعاً آن نذر باطل است و اگر عمداً از روی علم این عمل را بنماید مشرک است؛ چه آنکه صریحاً در آیه مذکوره فرماید: وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبّهِ أَحَداً.
البته بر اهل علم لازم است که بیخبران را بفهمانند که نذر باید حتماً به نام
خدا و برای خدا باشد، چنانچه وعّاظ و مبلّغین پیوسته انجام وظیفه مینمایند.
فقهای شیعه عموماً بیان دارند که نذر برای هر زنده یا مرده - ولو پیغمبر و امام باشد - باطل است و اگر عالماً عامداً بنماید، شرک است. نذر را باید برای خدا بنمایند، ولی در مصرفش مختارند به هر جا قرار بدهند.
مثلاً نذر میکند گوسفندی برای خدا ببرد در فلان خانه یا معبد یا بقعه امام و یا امامزاده بکشد، عیب ندارد. نذر میکند پولی یا لباسی برای خدا به فلان سید [و] ذریه رسول الله یا عالم یا یتیم یا فقیری بدهد، عیب ندارد، ولی اگر نذر کند برای پیغمبر یا امام یا امامزاده یا عالم یا یتیم و بینوا حتماً باطل است و اگر از روی علم و تعمّد باشد، قطعاً شرک است.
وظیفه هر رسول و فقیه و عالم و واعظ و مبلّغ نوشتن و گفتن است:
وَمَا عَلَی الرّسُولِ إِلّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ. «بر رسول جز ابلاغ رسالت کامل تکلیفی نخواهد بود. (آیه54 سوره 24 (نور).»
و وظیفه مردم شنیدن و عمل کردن است!
اگر فردی یا افرادی در پی تعلیم و تعلًم وظایف دینی نروند و به وظایف دینی خود مطابق دستورات عمل ننمایند، نقصی به اصل آن عقیده و طریقه و دستور وارد نیست.
گمان میکنم به همین مقدار از جواب، کشف حقیقت شد تا بعدها آقایان محترم، شیعیان را مشرک نخوانید و امر را بر عوام مشتبه نکنید.(1)
و نیز فرموده: إِنّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهّرَکُمْ تَطْهِیراً (احزاب: 33) و همچنین به جهت بزرگداشت آنان امر فرموده است: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فی الْقُرْبَی (شوری: 23) و لذا شیعیان نذورات خود را به خاطر خدای تعالی و تعظیم امر او قرار داده و به جهت ادای اجر رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله ثواب آن را به این مجاهدان پاک و فرزندان پیامبر اهداء مینمایند تا به این وسیله حق نعمت را به جا آورده و اجر رسالت را ادا نموده باشند، و هیچ کدام از آنان حتی لحظهای در ذهنش خطور نمیکند که این کار را بدون در نظر گرفتن خدای تعالی و فقط و فقط برای امام علیه السّلام بجا آورده باشد و اگر در زبان متعارف میگویند این مال را نذر امام کردهام به خاطر این است که این حقیقت برای او مانند روز روشن است و در نیت خود آنچه را که بیان شد در نظر دارند و البته در مقام تثبیت نذر خود نیز صیغه نذر را به زبان جاری میکند که به صراحت بیان میکند که «به خاطر خدا بر عهد من است که فلان کار را انجام دهم». (محقق)
1) همه شیعیان حتی عوامترین آنان به خوبی میدانند که تمام مقام و منزلت و عظمت معصومین علیه السّلام و اولیاء آنان به خاطر بندگی و پاکی و ایمان و تقوی آنان است و شیعیان به جهت تعظیم آن بزرگان که خدای تعالی آنان را چنین ستوده است، فَضّلَ اللهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَی الْقَاعِدِینَ أجْرَاً عَظِیماً (نساء:95).
خوب است بر گردیم به گفتار اولیه و مطلب را تمام کنیم. قسم دوم شرک خفی و پنهان است و آن، شرک در اعمال و ریا در طاعات و عبادات است.
فرق میان این نوع از شرک و شرک در عبادت، که از اقسام شرک جلی شماره نمودیم،این است که در شرک عبادت، برای خدا شریک قرار میدهد و در مقام عبادت او را پرستش میکند؛ مثلاً در نماز اگر غیر خدا را در نظر بگیرند، مثل آنکه به اغوای شیاطین صورت مقام ولایت را در نظر آورند یا مرشدی را منظور بدارند، قطعاً آن عمل باطل و شرک محض است.
در عبادت جز ذات حضرت احدیت، احدی در ذهن و فکر انسانی نباید بیاید و الاّ داخل در شرک جلی میباشد.
و از رسول اکرم صلی الله علیه وآله رسیده که فرمود:
«یقول الله تعالی من عمل عملاً صالحاً أشرک فیه غیری، فهو له کلّه وأنا منه بریء وأنا أغنی الأغنیاء عن الشرک.»(1)
و نیز علامه مجلسی در بحار الانوار، 69/304، ح 51، کتاب الایمان والکفر، باب الریا، و مسلم در صحیح خود، 4/2289، ح 46، کتاب الزهد والرّقائق، باب من أشرک فی عمله غیر الله، این حدیث را به الفاظی مشابه نقل کردهاند.
خدای تعالی میفرماید کسی که عملی نماید و در آن عمل، غیر مرا شریک قرار دهد، پس آن عمل به تمامی از برای اوست و من از آن عمل یا عامل عمل بیزار هستم و من بینیازتر از همه بینیازانم از شرک.
و نیز در خبر است که میفرماید: کسی که نماز کند یا روزه بگیرد یا حج کند و نظرش آن باشد که مردم برای آن عمل او را مدح کنند «فقد أشرک فی عمله». پس به تحقیق شریک قرار داده است از برای خدا در آن عمل.
و نیز از حضرت امام به حق ناطق، کاشف اسرار حقایق، جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام رسیده است که:(2)
حدیث را چنین نقل کرده است: «عن ابی جعفرعلیه السّلام قال: لو أنّ عبداً عمل عملاً یطلب به وجه الله والدار الآخرة وأدخل فیه رضا أحد من الناس کان مشرکاً». بحار الانوار، ج 69، ص302. (محقق)
«اگر بندهای عملی بنماید برای طلب رحمت خدا و جزای آخرت، پس داخل کند در آن عمل، رضای یکی از مردم را، آن عملکننده مشرک میباشد.»
دامنه شرک خفی بسیار وسیع است و در هر عملی به مختصر توجهی که به غیر خدا بنمایند، مشرک میشوند.
یکی از اقسام این شرک، شرک در اسباب است، چنانچه غالب مردم چشم امید و خوف به اسباب و خلق دارند. این هم شرک است؛ اما شرک مغفور.
مراد از شرک به اسباب، آن است که اثر را در اسباب بدانند؛ مثلا خورشید مؤثّر در تربیت اشیاء میباشد. اگر این اثر را از خود خورشید بدانند بدون توجّه [به] مؤثّر [واقعی] شرک است و اگر اثر را از مؤثّر حکیم بدانند و خورشید را وسیله افاضه فیض، ابداً شرک نیست، بلکه خود یک نوع از عبادت است؛ زیرا توجّه به آیات حق، مقدّمه توجّه به
حق است، کما اینکه در آیات بسیاری از قرآن مجید اشاره و امر به آن شده است که نظر به آیات الهی بنمایید، چون این نظرها خود مقدّمه توجّه به خدای متعال است.
و همچنین است توجّه به هر سببی از اسباب؛ از قبیل نظر و توجّه تاجر به تجارت و زارع به زراعت و فلاّح به فلاحت و کاسب به کسب و اداری به اداره و بالأخره شاغل هر شغلی به شغل و عمل خود. اگر توجّه استقلالی بنماید، مشرک است و اگر نظرش نظر سبب و اسباب باشد، به این نیت که «لا مؤثّر فی الوجود الاّ الله»؛ یعنی اثر دهنده[ای] جز خدای متعال نیست، هیچ مانعی ندارد و شرک هم نمیباشد.
با این مختصر مقدّمه که مطلب واضح شد و اصول شرک و معانی و آثار آن را
بیان نمودیم، اینک اجازه بفرمایید از بیانات خود نتیجه بگیریم که آیا شما از کدام یک از طرق شرک جلی و خفی - که بیان نمودیم - شیعیان را مشرک میدانید؟
آیا در کجا و از کدام شیعه عارف یا عامی شنیدهاید که در ذات و صفات و افعال حضرت باری جلّت عظمته، شریکی قائل باشند، یا در عبادت پروردگار، معبود دیگری را در نظر داشته باشند!
یا در کتب اخبار و احادیث شیعه دیدهاید که در باب اصول و فروع و عقاید، دستوری از بزرگان دین و ائمه و پیشوایان شیعه راجع به آثار طرق شرکی که عرض نمودم، رسیده باشد.
اما راجع به شرک خفی و اقسام طرق آن، از قبیل عمل ریایی که برای خوشایند و جلبنظر مردم عملی را بنمایند یا علاقه و امید به اسباب پیدا نمودن، اختصاص به شیعیان تنها ندارد، بلکه شیعه و سنّی همگی در عالم اجسام گرفتارند که به واسطه عدم معرفت و دانش و تزکیه نفس و توجه کامل، گاهی فریب وساوس شیطانی خورده عمل ریایی میکنند، یا سراپا غرق در اسباب میشوند و از اطاعت حق بیرون رفته و در اطاعت شیطان واردمیگردند!
اگرچه در معنی، شرک به حق آورده - بنابر آنچه عرض شد - ولی از نوع شرک مغفور است و البته قابل عفو و اغماض میباشد را به مختصر توجّهی روحیه آنها عوض میشود.
پس از چه راه شما شیعیان را مشرک میدانید و امر را بر عوام مشتبه مینمایید، چنانچه الحال اشاره فرمودید.
حافظ: تمام فرمایشات شما صحیح است، ولی عرض کردم خود شما هم اگر
دقت فرمایید، تصدیق خواهید فرمود که حاجت از امامان خواستن و توسّل به آنها نمودن، خود شرک است؛ چون ما احتیاجی به واسطه بشری نداریم. هر زمان که توجّهی به حق نماییم نتیجه حاصل میگردد.
داعی: خیلی محلّ تعجب است که مثل شما عالم منصف [و] فکور چرا باید تحت تأثیر عادات اسلاف، بدون تحقیق قرار گرفته و چنین بیانی بفرمایید.
گویا جناب عالی خواب بودید و یا توجّهی به عرایض داعی نداشتید که بعد از ذکر این مقدّمات و گفتار - که تشریح مطالب نمودم - باز میفرمایید حاجت از امامان خواستن شرک است.
عزیزم مگر مطلق حاجت خواستن از خلق شرک است. اگر چنین باشد، پس تمام خلایق مشرکاند و ابداً موحّدی یافت نگردد. اگر حاجت طلبیدن از خلق و تقاضای کمک نمودن از آنها شرک باشد، پس انبیاء چرا از خلایق کمک میطلبیدند. خوب است آقایان قدری در آیات قرآن مجید دقت فرمایید، تا کشف حقیقت بر شما بشود.
مقتضی است به آیات 38 تا 40 سوره 27 (نمل) توجه نمایید که میفرماید:
قَالَ یَا أَیّهَا الْمَلَؤُا أَیّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ * قَالَ عِفْرِیتٌ مّنَ الْجِنّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مّقَامِکَ وَإِنّی عَلَیْهِ لَقَوِیّ أَمِینٌ * قَالَ الّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِندَهُ قَالَ هذَا مِن فَضْلِ رَبّی. «جناب سلیمان به حضّار مجلس گفت: کدام یک از شما تخت بلقیس را
پیش از آنکه نزد من آید و تسلیم امر من شود، خواهید آورد. از آن میان، عفریت جن گفت: من چنان در آوردن تخت او قادر و امینم که پیش از آنکه تو از جایگاه [قضاوت] خود بر خیزی آن را به حضور آورم. و آن کس که به بعض از علم کتاب الهی دانا بود (یعنی آصف بن برخیا که دارای اسم اعظم بود) گفت که من پیش از آنکه چشم بر هم زنی، تخت را بدینجا آورم. چون سلیمان سریر را نزد خود مشاهده کرد، گفت: این [توانایی] از فضل خدای من است.»
بدیهی است تخت بلقیس با آن عظمت را از منازل طولانی قبل از چشم برهم زدن نزد سلیمان آوردن، کار مخلوق عاجز نیست و مسلّم است که این امری است بر خلاف عادت و جناب سلیمان با علم به اینکه این عمل، قدرت خدایی میخواهد، از خداوند درخواست آوردن تخت را ننمود، بلکه از مخلوق عاجز تقاضای حاجت و کمک نمود و از حاضرین مجلس خودخواست که آن تخت باعظمت را برای او حاضر نمایند. پس خود این تقاضا نمودن جناب سلیمان از مخلوق عاجز که کدام یک از شما میتوانید با قوه خدا داده به شما این امر را عملی نمایید و تخت بلقیس را قبل از آمدن خودش نزد من حاضر نمایید، میرساند مطلق حاجت خواستن از خلق شرک نمیباشد.(1)
از قول خدای تعالی پرسیدی قال الّذی عنده علم من الکتاب، أو آصف بن برخیا بود و سلمان از دانستن آنچه آصف میدانست ناتوان نبود ولی او که صلوات خدا بر او باد دوست داشت که امّتش اعم از جن و انس بشناساند که آصف حجت بعد از او (بر آنان است) آنچه آصف میدانست از علم سلیمان علیه السّلام بود که به امر الهی در نزد او گذاشته بود، پس او را به آن علم آگاه کرد تا اینکه امت او در امامت آصف اختلاف نکنند همان طور که در زمان زندگی حضرت داودعلیه السّلام این فهم به سلیمان علیه السّلام داده شد تا به این وسیله نبوتش و امامتش شناخته شود و بر خلق حجت تمام شود. (تحف العقول، ص478، ما روی عن الامام أبی الحسن علی بن محمدعلیه السّلام؛ الاختصاص، شیخ مفید، ص93، حدیث ابی الحسن الهادی. شیعیان نیز به وسیله براهین و معجزاتی که خدای تعالی به وسیله ائمه علیه السّلام و امامزادگان والامقام به آنان نشان داده است پی به مقام و عظمت و امامت آنان بردهاند و به آنان توسل کرده و حاجات خود را از آنان به عنوان کسانی که در نزد خدا تقرب دارند میخواهند و در محضر آنان نذورات خود را ادا میکنند و ثواب آن را هدیه به آنان مینمایند. (محقق)
خداوند دنیا را دار
1) اینجا این سؤال مطرح میشود که چرا حضرت سلیمان از آصف بن برخیا خواستند که این کار را انجام دهد و آیا خود ایشان دارای این قدرت نبودند که این کار را به انجام برسانند؟ این سئوالی است که یحیی بن اکثم از امام هادی علیه السّلام پرسیده بود و حضرت هادی علیه السّلام در جواب این سئوال به نکته مهمی اشاره کرده و چنین فرمودند: «سألت عن قول الله جل وعز: «قال الّذی عنده علم من الکتاب» فهو آصف بن برخیا ولم یعجز سلیمان علیه السّلام عن معرفة ما عرف آصف لکن صلوات الله علیه السلام أودعه عند آصف بأمر الله، ففهمه ذلک لئلا یختلف علیه فی إمامته ودلالته کما فهم سلیمان علیه السّلام فی حیاة داودعلیه السّلام لتعرف نبوته وإمامته من بعده لتأکد الحجة علی الخلق...».
اسباب قرار داده، شرک هم امر قلبی است. اگر کسی را که حاجت از او میطلبد خدا و یا شریک خدا نداند، ابداً مانعی ندارد تقاضای حاجت از او بنماید، چنانکه این عمل نزد عموم متداول است که پیوسته به در خانه زید و بکر و عمرو میروند و تقاضای کمک میکنند، بدون آنکه اسم خدا را بر زبان آورند.
پس اگر مریضی درب منزل طبیب و دکتر برودو بگوید آقای دکتر به دادم برس، درد و مرض مرا کشت، آیا این مریض مشرک است؟!
اگر غریقی در میان دریا فریاد بزند مردم به دادم برسید، نجاتم بدهید، بدون اینکه نام خدا را ببرد، مشرک است!
یا اگر ظالمی مظلوم بیگناهی را تعقیب نمود، مظلوم رفت در خانه وزیر
اعظم گفت آقای وزیر به دادم برس، دستم به دامنت، من جز تو امیدی ندارم، مرا از دست این ظالم نجات بده، مشرک است!
اگر دزدی به خانه کسی به قصد جان یا مال یا ناموس او برود و او در بالای بام از همسایگان خود طلب کمک نماید و رسماً بگوید ای مردم به دادم برسید، نجاتم بدهید و ابداً اسم خدا را در آن ساعت به زبان جاری نکند، مشرک است!
قطعاً جواب منفی است و احدی از عقلا این نوع از مردم را مشرک نمیخوانند و اگر مشرک بخوانند، یا ناداناند و یا غرضورزی نمودهاند.
آقایان محترم انصاف دهید [و] مغلطهکاری ننمایید. جامعه شیعه عموماً متفقاند اگر کسی آل محمد را خدایان خود بداند، یا آنها را شریک در ذات و صفات و افعال خدایی بداند، قطعاً مشرک است و ما از آنها بیزاری میجوییم.
اگر شما شنیدهاید شیعیان در گرفتاریها میگویند: «یا علی ادرکنی»، «یا حسین ادرکنی»، معنای آن این نیست که یا علی الله ادرکنی، یا حسین الله ادرکنی، بلکه چون دنیا دار اسباب است که: «أبی الله أن یجری الأمور إلاّ بأسبابها»(1)، آن خاندان جلیل را وسیله و اسباب نجات میدانند و به وسیله آنها توجّه به خدای متعال میجویند.
حافظ: چرا مستقلاً از خدا طلب حاجت نمینمایند که به دنبال وسیله و واسطه میگردند.
1) در کتاب اصول کافی (ج 1، ص183، ح 7) از امام صادق علیه السّلام چنین روایت شده است: «ابی الله أن یجری الاشیاء الا بأسباب، فجعل لکل شیء سببا و جعل لکل سبب شرحاً و جعل لکل شرح علما و جعل لکل علم ناطقاً، عرفه من عرفه، وجهله من جهله، ذاک رسول الله صلی الله علیه وآله ونحن». (محقق)
داعی: توجّه استقلالی ما در طلب حوایج و دفع هموم و غموم نسبت به ذات یگانه پروردگار محفوظ است، ولی قرآن مجید - که سند محکم آسمانی است - ما را هدایت مینماید که با وسیله باید به درگاه باعظمت او رفت؛ چنانچه در آیه 35 سوره 5 (مائده) میفرماید:
یَا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا اتّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ. «ای اهل ایمان از خدا بترسید و [به وسیله اولیای حق] توسّل جویید به خدای متعال [؛ یعنی با وسیله به درگاه با عظمت او بروید، تا به نتیجه کامل برسید].»
ما شیعیان، آل محمد سلام الله علیهم اجمعین را مستقل در حل و عقد امور نمیدانیم، بلکه آنها را عباد صالحین و واسطه فیض از مبدأ فیاض میدانیم و توسّل ما به آن خاندان جلیل بر حسب دستور رسول اکرم صلی الله علیه وآله میباشد.
حافظ: در کجا نبی مکرّم صلی الله علیه وآله دستور توسّل به آنها را داده و از کجا معلوم شده که مراد از وسیله در آیه آل محمدند.
داعی: در بسیاری از اخبار امر فرموده که برای نجات از مهالک، متوسّل به عترت و اهلبیت من شوید.
حافظ: ممکن است از آن اخبار، اگر در نظر دارید، برای ما بیان فرمایید.
داعی: اما اینکه فرمودید از کجا معلوم است که مراد از وسیله، عترت و اهلبیت پیغمبرند، اکابر علمای شما؛ از قبیل حافظ ابو نعیم اصفهانی در نزول القرآن فی علی و حافظ ابوبکر شیرازی در ما نزل من القرآن فی علی و امام احمد
ثعلبی در تفسیر(1)
ثعلبی این حدیث را نقل کرده است: «روی سعید بن طریف، عن الأصمعی، عن علی بن أبی طالب علیه السّلام قال: فی الجنّة لؤلؤتان الی بطنان العرش: احداها بیضاء والأخری صفراء. فی کلّ واحد منهما سبعون ألف غرفة، أبوابها وأکوابها من عرق واحد. فالبیضاء واسمها الوسیلة لمحمّد وأهل بیته والصفراء لابراهیم وأهل بیته».
خودنقل مینمایند که مراد از وسیله در آیه شریفه، عترت و اهلبیت پیغمبرند، چنانچه اخبار بسیاری از رسول خداصلی الله علیه وآله در این باب رسیده.و ابن ابی الحدید معتزلی که از اشراف علمای شما میباشد، در صفحه 79 جلد چهارم «شرح نهج البلاغه»،(2)
این واقعه را جوهری - یکی از علمای قرن دوم اهل تسنن - در کتاب «السقیفه و فدک» ص103 القسم الثانی، فدک، نقل کرده است. (محقق)
خطبه حضرت صدیقه کبری فاطمه زهراعلیهاالسّلام در قضیه غصب فدک در حضور مهاجر و انصار را نقل نموده که در اوّل خطبه، بیبی مظلومه اشاره به معنای این آیه میفرماید به این عبارت:
«وأحمد الله الّذی لعظمته ونوره یبتغی من فی السموات والأرض إلیه الوسیلة ونحن وسیلته فی خلقه.»
حمد میکنم خدای را که از پرتو نور عظمتش بندگی میکنند اهل آسمانها و زمینها و هدف تمام وسائل ذات اقدس اوست و مائیم وسیله
1) الکشف و البیان، ثعلبی، 4/59، ذیل آیه 35 سوره مائده.
2) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 16/211، نامه 45 (نامه حضرت به عثمان بن حنیف)، ذکر ماورد من السیر والأخبار فی أمر فدک. ابن ابی الحدید این حدیث را نقل کرده است: «عن عبدالله بن حسن بن الحسین قالوا جمیعاً: لمّا بلغ فاطمة علیهاالسّلام اجماع أبی بکر علی منعها فدک، لاثت خمارها، وأقبلت فی لمّة من حفدتها ونساء قومها تطأفی ذیولها ما تخرم مشیتها مشیة رسول الله صلی الله علیه وآله حتی دخلت علی أبی بکر... ثم قالت: أبتدأ بحمد من هو أولی بالحمد ... وذکر خطبة طویلة جیدة قالت فی آخرها: فاتقوا الله حق تقاته وأطیعوا فیما أمرکم به، فانّما یخشی الله من عباده العلماء واحمدوا الله الّذی لعظمته ونوره یبتغی من فی السموات والأرض إلیه الوسیلة، ونحن وسیلته فی خلقه ونحن خاصّته...».
در میان خلق.
از جمله دلایل متقنه بر جواز تمسّک و توسّل و پیروی آل محمّد و عترت طاهره از اهل بیت رسالت، حدیث شریف ثقلین است که با اسناد صحیحه عند الفریقین (شیعه و سنّی) به حد تواتر رسیده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«ان تمسّکتم به لن تضلّوا بعدی».
اگر تمسّک به آن جویید هرگز گمراه نشوید بعد از من.
حافظ: گمان میکنم اشتباه فرمودید که این حدیث را صحیح الاسناد و متواتر خواندید؛ برای آنکه این مطلب در نزد اکابر علمای ما غیر معلوم است و دلیل بر این معنی آنکه شیخ بزرگوار ما، قبله و کعبه سنّت و جماعت، محمّد بن اسماعیل بخاری در صحیح معتبر خود - که بعد از قرآن کریم اصحّ کتب نزد ما میباشد - ذکر ننموده.
داعی: اولاً آنکه داعی اشتباه ننمودم، بلکه صحّت اعتبار این حدیث شریف در نزد علمای خودتان مسلّم است، حتی ابن حجر مکّی باکمال تعصّبی که دارد، اعتراف به صحّت این حدیث نموده.
مقتضی است برای روشن شدن فکرتان مراجعه نمایید به صفحه 89 و 90 آخر فصل دوم «صواعق محرقه»(1)
ذیل آیه چهارم از باب 11، پس ازاینکه نقل
1) «ثمّ اعلم أنّ الحدیث التمسّک بذلک طرقاً کثیرة وردت عن نیف وعشرین صحابیاً ومر له طرق مبسوطة فی حادی عشر الشبه وفی بعض تلک الطرق انّه قال ذلک بحجّة الوداع بعرفة وفی أخری انّه قاله بالمدینة فی مرضه وقد امتلأت الهجرة بأصحابه وفی أخری انّه قال ذلک بغدیر خم وفی أخری انّه قال لما قام خطیباً بعد انصرافه من الطائف کما مر ولا تنافی إذ لا مانع من أنه کرّر علیهم ذلک فی تلک المواطن وغیرها اهتماماً بشأن الکتاب العزیز والعترة الطاهرة». صواعق المحرقهْ، ابن حجر مکی، ص150، باب 11، فصل 1، آیه 4.
اخبار از ترمذی و امام احمد بن حنبل و طبرانی و مسلم نموده، گوید:
«اعلم أنّ لحدیث التمسّک بالثقلین طرقاً کثیرة وردت عن نیف وعشرین صحابیاً.»
بدانید برای حدیث تمسّک به ثقلین (عترت طاهره و قرآن مجید) طرق بسیاری میباشد که نقل گردید از زیاده از بیست نفر از اصحاب.
آنگاه گوید: اختلافی در طرق حدیث است. در بعض طرق گویند در حجّهْ الوداع در عرفات و در بعض طرق گویند در مدینه در مرض موت، در وقتی که حجره پر بود از صحابه و در بعض آنهاست در غدیر خم و در بعض آنها بعد از
برگشتن از طایف بوده. پس از آن، خود اظهارنظر نموده گوید: منافاتی در این اختلافات نمیباشد و مانعی ندارد که در تمام این امکنه (که ذکر گردیده) رسول اکرم صلی الله علیه وآله این حدیث را تکرار نموده باشد برای اثبات عظمت شأن قرآن کریم و عترت طاهره.
و اما اینکه فرمودید چون بخاری در صحیح خود نقل ننموده، دلیل بر عدم صحّت این حدیث شریف میباشد! از جهات بسیاری این بیان، مردود و عند العلماء منفور است. چه آنکه این حدیث را اگر بخاری نقل ننموده، ولی عموم
اکابر علمای شما نقل نمودهاند، حتی عدل بخاری، مسلم بن حجاج و تمام ارباب صحاح ستًه مبسوطاً در کتب معتبره خود ذکر نمودهاند.
یا باید آقایان محترم تمام صحاح و کتب معتبره علمای خود را شسته و به دور اندازید و منحصر نمایید عقاید خودتان را به صحیح بخاری و اگر معترفید به عدالت وعلم و دانش سایر علمای خود که هر یک در زمان خود میان اهل تسنّن، نابغه علم و دانش و تقوا بودهاند، مخصوصاً ارباب صحاح ستّه، مقتضی است که اگر خبری را به جهاتی بخاری نقل ننموده و دیگران نقل نمودهاند، قبول نمایید.
حافظ: جهاتی نداشته، فقط بخاری بسیار محتاط بوده و در نقل اخبار، دقّت بسیار مینموده، هر خبری که سنداً یا متناً مخدوش و قابل قبول عقل نبوده، نقل ننموده.
داعی: اشتباه آقایان اهل تسنّن روی قاعده «حبّ الشیء یعمی ویصم»؛ «دوستی هر چیزی آدمی را کور و کر مینماید» همین جاست، چون درباره او غلو دارید. گمان میکنید که آقای بخاری بسیار دقیق بوده و هر خبری را که در صحیح خود آورده، بسیار معتبر و مانند وحی مُنزل است و حال آنکه چنین نیست. در سلسله اسناد بخاری بسیاری اشخاص مردود، منفور، کذّاب [و] جعّال موجود است.
حافظ: این بیان شما مردود و منفور است،برای اینکه اهانت به مقام علم و دانش بخاری نمودهاید (یعنی اهانت به تمام اهل تسنّن و جماعت نمودهاید).
داعی: اگر انتقاد علمی اهانت است، پس تمام بزرگان از علمای شما که دقیقانه به اخبار رسیدگی نموده و بسیاری از اخبار مندرجه در صحاح معتبره
شما، مخصوصاً صحیحین بخاری و مسلم را از جهت وجود اشخاص مردود، کذّاب [و] جعّال در سلسله اسناد آنها رد نمودهاند، همگی اهانت کننده به مقام علم و دانش و مردود بودهاند.
خوب است آقایان قدری دقیق شوید در کتب اخبار و در موقع مطالعه به حالت غلو ننگرید که چون بخاری یا مسلم است، پس آنچه نقل نموده، به تمام معنی صحیح و مقطوع الصدور است.
لازم است جنابعالی و سایر علمای اعلام که به صحاح ستّه، مخصوصاً به صحیحین بخاری و مسلم نظر غلو دارید، قبلاً به کتبی که در جرح و تعدیل اخبار نوشتهاند، مراجعه
نمایید تا قدر و عظمت آقای بخاری و شدت امعاننظر ایشان را در نقل احادیث بدانید.
اگر شما «اللآلی المصنوعهْ فی احادیث الموضوعه» سیوطی(1)
و «میزان الاعتدال»(2)و «تلخیص المستدرک» ذهبی و «تذکرهْ الموضوعات» ابن جوزی(3)
در حالی که سبط ابن الجوزی در کتاب الموضوعات، 2/292، کتاب الأحکام السّلطانیّهْ، باب ذم الشرط، آن حدیث را به این عبارت تضعیف میکند: «و اما حدیث أبی هریرة ... قال رسول الله صلی الله علیه وآله: ان طالت بک مدة أوشک أن تری... قال ابن حبان: هذا الخبر بهذا اللفظ باطل. وافلح (بن سعید) کان یروی عن الثقاة الموضوعات لا یحلّ الاحتجاج به».
و1) اللآلی المصنوعه، سیوطی، 1/206، کتاب العلم. سیوطی بعد از آنکه حدیثی از صحیح بخاری، 7/247، ح 634، کتاب الطب، باب الشرط فی الرقیه بقطیع من الغنم، نقل میکند مینویسد: «عمرو له مناکیر وثابت لا یعرف والحدیث منکر، ای من هذا الطریق بهذه القصة والا فهو بهذا اللفظ فی صحیح البخاری».
2) میزان الاعتدال، ذهبی، 1/269، ترجمه شماره 506، شرح حال احمد بن عیسی المصری التستری. ذهبی این عبارت را نقل میکند: «وقال سعید البردعی: شهدت أبازُرعة ذکر عنده صحیح مسلم فقال: هؤلاء قوم أرادوا التقدّم قبل أوانه، فعملوا شیئاً یتسوقون به».
3) صحیح مسلم، 4/2193، ح 54، کتاب الجنّهْ وصفهْ نعیمها وأهلها، باب النار یدخلها الجبّارون والجنّة یدخلها الضعفاء، مسلم این حدیث را نقل میکند: «... حدّثنا افلح بن سعید... قال سمعت أبا هریرة یقول: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: ان طالت بک مدة، أوشک أن تری قوماً یغدون فی سخط الله ویروحون فی لعنته فی أیدیهم مثل أذناب البقر».
«تاریخ بغداد»(1)
همچنان که خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، 2/31، ترجمه شماره 424، شرح حال محمّد بن اسماعیل بخاری، ذکر قصّهًْ البخاری مع محمّد بن یحیی الذهلی بنیسابور، از ابا حامد اعمش نقل میکند که گفت: «رأیت محمّد بن اسماعیل البخاری فی جنازة أبی جنازة أبی عثمان سعید بن مروان و محمّد بن یحیی یسأله عن الأسامی والکنی وعلل الحدیث ویمر فیه محمد بن اسماعیل مثل السهم، کأنّه یقرأ قل هو الله أحد. فما أتی علی هذا شهر حتی قال محمّد بن یحیی: ألا من یختلف إلی مجلسه لا یختلف إلینا فانّهم کتبوا إلینا من بغداد أنّه تکلّم فی اللفظ ونهیناه فلم ینته، فلا تقربوه ومن یقربه فلا یقربنا. فأقام محمّد بن إسماعیل هاهنا مدّة وخرج إلی بخاری». سپس خطیب بغدادی به سند خودش از ابا حامد شرقی از محمد بن یحیی ذهلی نقل میکند که او گفت: «القرآن کلام الله غیر مخلوق... ومن زعم انّ القرآن مخلوق فقد کفر وخرج عن الایمان وبانت امرأته یستتاب‘ فإن تاب وإلاّ ضربت عنقه وجعل ماله فیئاً بین المسلمین ولم یدفن فی مقابر المسلمین ومن وقف وقال: لا أقول مخلوق أو غیر مخلوق، فقد ضاهی الکفر، ومن زعم انّ لفظی بالقرآن مخلوق، فهذا مبتدع لا یجالس ولا یکلم ومن ذهب بعد مجلسنا هذا إلی محمد بن إسماعیل البخاری فاتهموه، فانّه لا یحضر مجلسه إلاّ من کان علی مثل مذهبه». محمد بن اسماعیل بخاری از کسانی است که نظر به خلق قرآن دارد و تمام آنچه محمد بن یحیی ذهلی گفت بر او نیز تطبیق میکند.
با دقت در آنچه نقل شد، معلوم میگردد که بخاری و مسلم و کتب صحاحشان آن مقدار که نزد بعضی از اهل تسنّن محترم و معتبر و غیرقابل انتقاد است، نزد بعضی از بزرگان آنها اینگونه نیست، بلکه با نگاهی انتقادی به این دو نفر و کتب صحاحشان مینگرند و حتی گاهی گام را فراتر گذاشته، بخاری و مسلم را به اموری متّهم میکنند، هچنان که نظر ابازرعه رازی را نسبت به مسلم و دیدگاه محمد بن یحیی ذهلی را نسبت به بخاری نقل کردیم.
اگر نسبت به بخاری و مسلم هتک حرمتی شده است از ناحیه بزرگان اهل تسنّن بوده و مذهب شیعه جز اعتراض و انتقاد به مرویات کتاب صحیح بخاری و مسلم و جرح و تعدیل احادیث آنها، نسبتی دیگر به آن دو نداده است. در حالی که محمد بن یحیی ذهلی که از بزرگان اهل تسنّن است، به بخاری نسبت بدعتگذار میدهد.
تألیف ابوبکر احمد بن علی خطیب بغداد وتألیف ابوبکر احمد بن علی خطیب بغداد وبالاخره کتب رجالیه
1) محمد بن اسماعیل بخاری صاحب کتاب صحیح، اعتقاد دارد که الفاظ قرآن مخلوق است و این عقیده نزد اکثر اهل تسنّن بدعت و گمراهی به شمار میرود. لذا او را از بخارا و نیشابور بیرون کردند و محدّثین بزرگی مانند ابو حاتم و ابو زرعهْ رازی بر او طعنه زدند و محمّد بن یحیی ذهلی ارتباط با بخاری را ممنوع کرد.
علمای بزرگ خود را بخوانید، به داعی ایراد نمیگیرید و نمیفرمایید که به آقای بخاری اهانت نمودهایم.
مگر داعی چه عرض کردم که جنابعالی عصبانی شدید. عرض داعی جز این بود که گفتم اخبار موضوعه از رجال مردوده کذّابین در صحاح شما، حتی در صحیحین بخاری و مسلم، موجود است.
شما اخبار صحیح بخاری را با مراجعه به کتب رجال دقیقانه اگر مطالعه نمایید، میبینید از بسیاری از رجال جعّال، وضّاع و مردود نقل خبر نموده؛ از قبیل ابو هریره کذّاب و عکرمه خارجی محمّد بن عبد سمرقندی و محمّد بن بیان و ابراهیم بن مهدی ابلّی و بنوس بن احمد واسطی و محمد بن خالد حبلی و احمد بن محمّد یمانی و عبدالله بن واقد حرّانی و ابو داوود سلیمان بن عمرو کذّاب و عمران
بن حطّان و دیگران از روات مردوده نقل خبر نمودهاند(1)
ابو هریره: کتب مختلفی در شرح حال او تألیف شده که مفصّلترین آنها را شیخ ابو ریه و سید شرف الدین تألیف نمودهاند و ما در مقام تکرار آن مطالب نیستیم لکن نکته قابل توجّه این است که چون ابوهریره از راویانی است که در مجامع حدیثی اهل تسنّن و به خصوص صحاح آنها، احادیث فراوانی از او نقل شده، رجالیون اهل تسنّن نتوانستهاند به جرئت و به طور مستقیم او را تضعیف کنند، ولی با مراجعه به زندگی او و برخورد سایر صحابه، حتی خلفاء و عایشه با کیفیت و کثرت نقل حدیث او، و اظهار نظر بزرگان نسبت به احادیث او و حتی اعترافات ضمنی که خود او دارد، بیاعتباری احادیثش معلوم میگردد. در نتیجه چگونه میتوان به احادیث ابوهریره اطمینان کرد؟ هر چند این احادیث را صحیحین نقل کرده باشند!
عمران بن حطان: ابن حجر در تهذیب التهذیب، 8/109، ترجمه شماره 5365، در شرح حال عمران بن حطان مینویسد: «وقال العقیلی: عمران بن حطان لا یتابع وکان یری رأی الخوارج، یحدث عن عایشه ولم یتبین سماعه منها، وقال الدار قطنی: متروک لسوء اعتقاده وخبث مذهبه».
همچنین در صفحه 108 از همان جلد مینویسد: «قلت: ذکر ابو زکریا الموصلی فی تاریخ الموصل عن محمّد بن بشر العبدی الموصلی قال: لم یمت عمران بن حطان حتی رجع عن رأی الخوارج انتهی. هذا أحسن ما یعتذر به عن تخرج البخاری له».
این جمله، تعصًب ابن حجر را میرساند؛ چه اینکه در صدد عذر تراشی برای بخاری است. عمران بن حطان که خود ابن حجر به باطل بودن مذهبش اعتراف دارد، اما چون بخاری از او حدیث نقل کرده، در صدد دفاع از او بر میآید.
مضحکتر آنکه برای توجیه نقل بخاری از عمران بن حطان، به دلیلی تمسّک کرده که در چند سطر بعد آن را باطل میکند.
توجیهی که ابو زکریای موصلی دارد و ابن حجر آن را بهترین عذر میداند، این است که عمران بن حطان در آخر عمر از رأی خودش که گرایش به خوارج بوده دست برداشته است، در حالی که خود ابن حجر در چند سطر بعد مینویسد احادیثی که عمران بن حطان نقل کرده، در زمانی بوده که به رأی خوارج باور داشته است. تفصیل این مطلب را در صفحه 108 از جلد یادشده به این الفاظ بیان میکند: «... واما قول من قال انه خرج ما حمل عنه قبل أن یری ما رأی، ففیه نظر؛ لأنّه أخرج له من روایة یحیی بن أبی کثیر عنه ویحیی انّما سمع منه فی حال هربه من الحجاج وکان الحجاج یطلبه لیقتله من أجل المذهب وقصته فی هربه مشهوره».
با توجه به آنچه گفته شد، عمران بن حطان کسی نیست که احادیث او قابل اعتماد باشد، در حالی که بخاری در صحیح خود، 7/278، ح 727، کتاب اللباس، باب لبس الحریر وافتراشه للرجال ...، و 7/307، ح 838، کتاب اللباس، باب نقض الصور، به این طریق از عمران حدیث نقل میکند: «... عن یحیی بن أبی کثیر عن عمران بن حطان ...».
عکرمهًْ: ابن حجر در تهذیب التهذیب، 7/231، ترجمه شماره 4838، در شرح حال عکرمهْ البربری مینویسد: «کان مالک لا یری عکرمة ثقة ویأمر أن لا یؤخذ عنه».
و در صفحه 233 همان جلد مینویسد: «سمعت ابن أبی ذئب یقول: کان عکرمة غیر ثقه».
و در صفحه 230 نیز مینویسد: «وقال أبو خلف الخزاز عن یحیی البکاء سمعت ابن عمر یقول لنافع اتق الله ویحک یا نافع ولا تکذب علیّ کما کذّب عکرمة علی ابن عباس».
و در همین صفحه مینویسد: «وقال مصعب الزبیری کان عکرمة یری رأی الخوارج وزعم أن مولاه کذلک».
با توجه به آنچه ابن حجر نقل کرد و ذهبی هم در میزان الاعتدال ذیل شرح حال عکرمه به بعضی از آن اشاره دارد، معلوم میشود که عکرمه ثقه نیست، در حالی که بخاری در صحیحش بیش از دویست مورد از او حدیث نقل کرده است که به عنوان نمونه بعضی از موارد آن را به اختصار یاد میکنیم: کتاب العلم، کتاب الصلاهْ، کتاب الأذان، کتاب الجمعه، کتاب العیدین، کتاب الجنائز، کتاب الحج و موارد فراوان دیگر.
شایان ذکر است که در زمینه جرح و تعدیل صحیحین، کتب متعددی تألیف شده است و هر یک با دید خاصی به این دو کتاب نگاه کردهاند، که در گذشته به بعضی از آن کتب اشاره کردیم.
انتقاد به صحیحین به دو صورت امکانپذیر است: گاهی انتقاد بدین سبب است که در این دو کتاب احادیثی نقل شده که از نظر متن باطل است؛ چنان که در گذشته مؤلف به بعضی از آنها و ما نیز به برخی دیگر اشاره کردیم و در آینده هم مؤلف به برخی از آنها اشاره خواهد کرد.
گاهی انتقاد از این روست که بخاری و مسلم در کتب صحیحشان از کسانی حدیث نقل کردهاند که اعتباری به گفته آنها نیست. جالب این است که بخاری در کتاب صحیحش از کسانی حدیث نقل میکند که خود او در کتاب الضعفاء نام آنها را به عنوان راوی ضعیف آورده است؛ به عنوان نمونه به چند مورد اشاره میکنیم:
1- ایوب بر عائذ الطاعی الکوفی
بخاری در صحیح، 5/282، ح 792، کتاب المغازی، باب بعث أبی موسی و معاذ الی الیمن قبل حجّهْ الوداع، از او حدیث نقل کرده است، در حالی که ذهبی در میزان الاعتدال، 1/459، ترجمه شماره 1085، شرح حال أیوب بن صالح بن عائذ الکوفی مینویسد: «وکان من المرجئة قاله البخاری، وأورده فی الضعفاء لارجائه. والعجب من البخاری یغمزه وقد احتج به لکن له عنده حدیث».
2- ثابت بن محمّد الکوفی العابد الشیبانی
بخاری در صحیح خود، 3/324، ح 814، کتاب الهبه، باب هبهْ الواحد للجماعهْ، و 5/23، ح 54، کتاب المناقب، باب ما ینهی عن دعوی الجاهلیه، 9/782 و 801، ح 2188 و 2241، کتاب التوحید، باب قول الله: وهو الذی خلق السموات والأرض بالحق و باب قول الله: وجوه یومئذ ناضرهْ از او حدیث نقل کرده است، در حالی که ذهبی در میزان الاعتدال، 2/87، ترجمه شماره 1374، شرح حال ثابت بن محمد الکوفی مینویسد: مع کون البخاری حدث عنه فی صحیحه ذکره فی الضعفاء.
3- حصین بن عبدالرحمان ابو الهذیل السلمی
بخاری در صحیح خود در موارد مختلفی از او حدیث نقل کرده است؛ از جمله: 2/590، ح 1301، کتاب الجنائز، باب ما جاء فی قبر النبی وأبی بکر و 3/71، ح 175، کتاب الصوم، باب قول الله: وکلوا واشربوا حتی یتبین... و 4/471، ح 1175، کتاب الجهاد والسیر، باب التسبیح اذا هبط و 4/620، ح 1566، کتاب الانبیاء، باب وفاهْ موسی، و 5/170، ح 480، کتاب المغازی، باب فضل من شهد بدراً و 7/251، ح 649، کتاب الطب، باب من لم یرق، و 8/402، و 1133، کتاب الاستئذان، باب من نظر فی کتاب من یحذر علی المسلمین... .
در حالی که ذهبی در میزان الاعتدال، 2/311، ترجمه شماره 2078، شرح حال حصین بن عبدالرحمان أبوالهذیل السلمی مینویسد: «ذکره البخاری فی کتاب الضعفاء وابن عدی والعقیلی».
4- عباد بن راشد البصری
بخاری در صحیح خود، 6/351، ح 956، کتاب التفسیر، سوره بقره باب قوله: واذا طلّقتم النساء از او حدیث نقل کرده است، در حالی که ذهبی در میزان الاعتدال، 4/26، ترجمه شماره 4118، شرح حال عباد بن راشد البصری مینویسد: «أخرج له البخاری مقروناً بغیره، ولکنّه ذکره فی کتاب الضعفاء».
5- کهمس بن المنهال السدوسی البصری
بخاری در صحیح خود، 5/72، ح 205، کتاب فضائل أصحاب النبی، باب مناقب عمر از او حدیث نقل کرده است، در حالی که ذهبی در میزان الاعتدال، 5/504، ترجمه شماره 6988، شرح حال کهمس بن المنهال مینویسد: «وله حدیث منکر أدخله من أجله البخاری فی کتاب الضعفاء».
6- عبدالرحمان بن یزید بن جابر أبو عتبه الأزدی الدارانی الدمشقی
بخاری از این راوی هم احادیث فراوانی در صحیح خود نقل کرده که به عنوان نمونه به چند مورد اشاره میکنیم: کتاب تقصیر الصلاهْ، کتاب الحج، کتاب الصوم، کتاب المزارعهْ، کتاب فضائل أصحاب النبی، کتاب التفسیر، کتاب النکاح وکتاب الأشربه، در حالی که ذهبی در میزان الاعتدال، 4/328، ترجمه شماره 5012، شرح حال عبدالرحمان بن یزید مینویسد: لم أرأحداً ذکره فی الضعفاء غیر أبی عبدالله البخاری، فانّه ذکره فی الکتاب الکبیر فی الضعفاء.
در انتها یادآوری میکنیم که ما در اینجا در صدد بیان تمام راویان ضعیف در صحیحین نیستیم، بلکه به چند راوی (که خود بخاری به ضعف آنها اعتراف دارد در حالی که از همان راویان حدیث نقل است) اشاره کردیم، تا متعصّبین به صحیحین بدانند که حتی خود بخاری و مسلم هم به آنچه متعصّبین به این دو کتاب بیان میکنند، معتقد نیستند. لذا خوب است انسان تابع عقل و منطق و برهان باشد، نه تابع احساسات.
«کسانی که مایل هستند در این رابطه به اطلاعات بیشتری دست پیدا کنند به کتاب الامام بخاری و صحیحه الجامع، نوشته استاد بزرگوارم جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ حسین هرساوی مراجعه نمایند».
البته در جای دیگر اشاره کردهایم که این تئوری (تقدّس صحیحین) را بازیگرانی طراحی کردهاند که میخواستند دو مسئله مهم را نزد عوام اهل تسنّن کمرنگ و حتی مخفی کنند: مسئله اوّل، نقل نشدن فضائل امیرالمؤمنین و اهلبیت علیه السّلام، مسئله دوم: بازگو نشدن مطاعن و قبایح خلفاء، اعم از خلفای ثلاثه و خلفای بنیامیه وبنیعباس و بهترین کتابهایی که به این اهداف کمک میکنند، در درجه اول کتاب صحیح بخاری و سپس صحیح مسلم است.
که وقت مجلس و1) تا آنجا که ما جست و جو کردیم، از میان افرادی که مؤلّف به عنوان رجال ضعیف صحیحین نام برده، تنها از سه نفر در صحیحین حدیث نقل شده است و آن سه نفر ابوهریره، عمران بن حطان و عکرمه میباشند و از سایر افراد به این اسامی که مؤلف نقل کرده، حدیثی نقل نشده است. و ممکن است مؤلف در ضبط نام آنها خلط کرده یا از این افراد با اسامی مشابه حدیث نقل شده است.
حافظه داعی،اقتضای نقل تمام آنها را ندارد. چنانچه به کتب رجالیه مراجعه نمایید، حقیقت امر بر شما آشکار گردد که آقای بخاری، آن قسمی که در نظر شما جلوهگر است نمیباشد؛ یعنی فوق العاده دقیق و محتاط نبوده و در نقل اخبار به ظواهر اشخاص توجّه داشته و به اصطلاح خودمانی، خیلی خوش بین بوده و خوش باور و هر خبری را از هر کس شنیده که ظاهر الصلاح بوده، ضبط نموده.
دلیل بر این معنی کتب رجالیه علمای خودتان است که به بعض از آنها اشاره نمودیم که اخبار موضوعه مردوده را جدا نموده و در سلسله روات بخاری و
مسلم، امعاننظر دقیقانه نموده و پرده بسیاری از آنها را دریده، تا امروز مورد توجّه ما و شما باشد و با توجّه به آن کتب، امشب نفرمایید حدیث ثقلین و تمسّک به عترت طاهره را که بخاری نقل ننموده، از جهت احتیاط کاری او بوده. آیا عقل باور میکند که عالم دقیق محتاط اخبار موضوعه از روات غیر موثّق، کذّاب و وضّاع را نقل نماید، تا مورد تمسخر اهل علم و عقل و دانش قرار گیرد؟ آیا حدیث سیلی زدن کلیم الله بر صورت عزرائیل و کور نمودن او و یا برهنه و بدون ساتر عورت رفتن موسی در میان بنی اسرائیل را که قبلاً عرض نمودم،(1)
از خرافات و موهومات نمیباشد.
آیا احادیث رؤیت پروردگار در روز قیامت با پای مجروح و ظاهر ساختن ساق پای خود،که در «صحیح»(2)
نقل نموده و به بعض از آنها اشاره نمودیم، از کفریات نمیباشد؟
آیا از شدّت احتیاط در علم و عمل بخاری است که در صفحه 120 جلد دوم «صحیح»(3)
1) در همین مجلس بیان شد.
2) «عن أبی سعید قال: سمعت النبی صلّی الله علیه وسلّم یقول یکشف ربنا عن ساقه فیسجد له کلّ مؤمن و مؤمنة ویبقی من کان یسجد فی الدنیا رئاء وسمعة فیذهب لیسجد فیعود ظهره طبقاً واحداً». صحیح بخاری، 6/545، ح1343، کتاب التفسیر، سوره قلم، آیه یوم یکشف عن ساق.
3) «عن عائشة قالت: دخل علیّ رسول الله صلی الله علیه وآله وعندی جاریتان تغنیان بغناء بُعاث، فاضطجع علی الفراش وحوّل وجهه ودخل أبوبکر فانتهرنی وقال مزمارة الشیطان عند النبی صلی الله علیه وآله فأقبل علیه رسول الله صلی الله علیه وآله فقال: دعهما فلما غفل غمزتهما فخرجتا وکان یوم عید یلعب السودان بالدرق والحراب فاما سألت النبی صلی الله علیه وآله واما قال أتشتهین تنظرین؟ فقلت: نعم، فأقامنی وراءه خدّی علی خدّه وهو یقول دونکم یا بنی أرفدة حتی إذا مللت. قال: حسبک، قلت: نعم، قال: فاذهبی». صحیح بخاری، 2/435، ح 896، کتاب العیدین، باب الحراب والدرق یوم العید.
«صحیح»(1)در باب «الرخصة فی اللعب الّذی لا معصیة فیه فی أیّام العید» از ابوهریره نقل مینمایند که روز عیدی جمعی از سیاحان سودانی در مسجد رسول خدا جمع شده بودند و با اسباب لهو و لعب، مردم را سرگرم مینمودند. رسول اکرم صلی الله علیه وآله به عایشه فرمود: میل داری تماشا کنی. عرض کرد: بلی یا رسول الله. حضرت او را پشت خود سوار نمود، به قسمی که سرش را از روی کتف آن حضرت کشیده و صورت به صورت مبارکش گذارد. حضرت برای لذّت بردن عایشه آنها را ترغیب مینمود که خوبتر بازی کنند، تا زمانی که عایشه خسته شد. آنگاه او را بر زمین گذارد؟!
شما را به خدا انصاف دهید که اگر چنین نسبتی به یک نفر از شماها بدهند عصبانی نمیشوید و آن را اهانت به خود نمیدانید.
اگر جناب حافظ بگوید که گوینده [ای] گفته است دیشب پشت منزل آقای حافظ، دستهای بازیگر مشغول سازندگی و بازیگری بودند، دیدم آقای حافظ عالم جلیل القدر، عیالش را بر پشت خود بلند نموده و تماشا میکند، حتی به بازیگرها میگوید خوب بازی کنید، تا عیال من لذّت ببرد، شما را به خدا آقای حافظ از
1) صحیح مسلم، 2/609، ح 19، کتاب صلاهْ العیدین، باب الرخصهْ فی اللعب الّذی لا معصیهْ فیه فی أیّام العید، حدیث را همانند بخاری نقل کرده است.
شنیدن این حرف خجالت نمیکشد و متأثر نمیگردد. و اگر بندهی مخلص شما چنین حرفی را از گویندهای - ولو ظاهر الصلاح باشد - شنیدم، آیا سزاوار است نقل کنم و اگر نقل کردم، عقلا نمیگویند فلانی جاهلی حرفی را زد، شما که عاقل هستید، چرا نقل نمودید.
آنگاه قضاوت کنید به منقولات بخاری که اگر واقعاً دقیق و حلاج اخبار بوده، بر فرض چنین خبری [را] شنید، سزاوار بود در کتاب خود نقل نماید و آقایان هم آن کتاب را اصحّ الکتب بعد القرآن بخوانید.
ولی حدیث ثقلین را که رسول اکرم صلی الله علیه وآله امر میفرماید امّت خود را که بعد از من تمسّک به قرآن مجید و عترت معصومین از اهلبیت من بجویید، (چون نام عترت در میان است) نقل ننماید، و لکن اخبار مجعولهی موهومه که وقت مجلس اجازه نقل تمام آنها را نمیدهد، در ابواب کتب خود نقل نماید.
ولی از یک جهت، داعی تصدیق مینمایم بیان شما را که آقای بخاری در میان علمای سنّت و جماعت بسیار محتاط بوده، به این معنی که به هر خبری برخورده که راهی به اثبات ولایت علی علیه السّلام و حرمت اهلبیت طهارت به عنوان مقام ولایت داشته، احتیاطاً نقل ننموده که مبادا روزی حربه دست دانشمندان گردد و حق و حقیقت را ظاهر نمایند.
چنانچه مجلّدات صحاح را با صحیح بخاری مقابله مینماییم، به این موضوع روشن بر میخوریم که هر خبری و لو متواتر و ضروری و مؤید به قرآن و آیات الهیه بوده، ایشان نقل ننمودند؛ مانند احادیث بسیار در سبب نزول آیات شریفه:
یَا أَیّهَا الرّسُولُ بَلّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبّکَ ....(1) إِنّمَا وَلِیّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالّذِینَ آمَنُوا الّذِینَ یُقِیمُونَ الصّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ.(2)و وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ....(3) و حدیث الولایهْ یوم الغدیر و حدیث الانذار یوم الدار و حدیث المؤاخاهْ و حدیث السفینه و حدیث باب الحطّه و غیر اینها آنچه نسبتی به اثبات مقام ولایت و حرمت اهل بیت طهارت داشته، ایشان احتیاطاً نقل ننمودند، ولی هر حدیثی - ولو از هر جعّال، کذّاب و وضّاع بوده - که در اهانت به مقامات مقدّسه انبیای عظام و بالاخص وجود مقدّس خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله و عترت طاهره آن حضرت راهی داشته، بدون احتیاط نقل نموده که به بعض از آنها اشاره نمودیم.
اینک ناچارم به بعض از کتب معتبره شمااشاره نمایم، تا بدانید که اگر حدیث شریف ثقلین را آقای بخاری نقل ننموده، دیگران از اکابر و موثّقین علمای شما حتی عدل بخاری (در صحّت بیان نزد شما) مسلم بن حجّاج نقل نمودهاند: مسلم بن حجّاج در صفحه 122 جلد هفتم «صحیح»(4)
و ابی داوود در «صحیح»(5)
ابی داود این حدیث را به طور ناقص و در ضمن حدیثی طولانی اینگونه نقل کرده است: «ثنا جعفر بن محمّد عن أبیه قال: دخلنا علی جابر بن عبدالله ... ثمّ قال: إنّ رسول الله صلّی الله علیه وسلّم مکث تسع سنین لم یحج‘ ثم أذن فی الناس فی العاشرة أنّ رسول الله صلّی الله علیه وسلّم حاج ... فخطب الناس فقال صلّی الله علیه وسلّم ... وانّی قد ترکت فیکم مالن تضلّوا بعده ان اعتصمتم به کتاب الله، وانتم مسؤولون عنّی فما أنتم قائلون؟ قالوا: نشهد انّک قد بلّغت وأدّیت ونصحت...».
وترمذی در صفحه 307، جزء دوم «سنن»(1)و نسایی در صفحه 30 «خصایص» وامام(2)
احمد بن حنبل در صفحه 14 و 17 جلد سیم و صفحه 26 و 59 جلد چهارم و صفحه 182 و 189 جلد پنجم «مسند»(3)
و حاکم در صفحه 109 و صفحه 148 جلد سیم «مستدرک»(4)
و حافظ ابو نعیم اصفهانی در صفحه 355 جلد اول «حلیه الأولیاء»(5)
و سبط ابن جوزی در صفحه 182 «تذکره»(6)و ابن اثیر جزری در صفحه 12 جلد دوم و صفحه 147 جلد سوم «أسد الغابه»(7)
وحمیدی در «جمع بین الصحیحین»(8)و رزین در «جمع بین الصحاح الستّه» و
1) الجامع الصحیح، ترمذی، ص991، ح 3794، کتاب المناقب، باب فی مناقب اهلبیت النبی.
2) خصائص امیرالمؤمنین، احمی بن شعیب نسائی، ص93، باب قول النبی صلی الله علیه وآله: من کنت ولیّه فهذا ولیّه.
3) مسند احمد بن حنبل، 3/14 و 17، مسند أبی سعید الخدری، 5/182 و 189، مسند زید بن ثابت، که در دو مورد اخیر، حدیث را به لفظ: انّی تارک فیکم خلیفتین ... نقل کرده است.
4) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/160 - 161، ح 4711، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب اهل رسول الله.
5) حلیهْ الاولیاء، ابو نعیم اصفهانی، 1/355، ترجمه شماره 57، شرح حال حذیفه بن أسید.
6) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص290، باب 12.
7) أسد الغابه، ابن اثیر، 2/12، شرح حال حسن بن علی بن أبی طالب و 3/147، شرح حال عبدالله بن حنطب الحارث، که در مورد اخیر هم حدیث را به این عبارت نقل کرده است: «... قال صلی الله علیه وآله: انّی سائلکم عن اثنتین؛ عن القرآن وعن عترتی».
8) الجمع بین الصحیحین، حمیدی، 1/515، ح 841، مسند زید بن ارقم.
طبرانی در «کبیر»(1)
و ذهبی در «تلخیص مستدرک»(2)و ابن عبد ربّه در «عقد الفرید»(3)و محمد بن طلحه شافعی در «مطالب السؤول»(4)و خطیب خوارزمی در «مناقب»(5)و سلیمان بلخی حنفی در باب 4 «ینابیع المودّه»(6)
و میر سید علی همدانی در مودّهْ دوم از «مودّهْ القربی»(7)
و ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(8)و شبلنجی در صفحه 99 «نور الابصار»(9)و نور الدین بن صبّاغ مالکی در صفحه 25 «فصول المهمه»(10)
و حموینی در «فرائد السمطین»(11)و امام ثعلبی در تفسیر «کشف البیان»(12)و سمعانی و ابن مغازلی شافعی در «مناقب»(13)
و
1) معجم الکبیر، طبرانی، 3/65 - 66، ح 2678 - 2679 و 2681، مسند حسن بن علی.
2) تلخیص المستدرک، ذهبی، 3/109، کتاب معرفهْ الصحابه، باب فضائل امیرالمؤمنین، وصیهْ النبی صلّی الله علیه وسلّم فی کتاب الله وعترهْ رسوله.
3) عقد الفرید، ابن عبد ربّه، 4/126، کتاب الواسطهْ فی الخطب، خطبهْ رسول الله صلی الله علیه وآله فی حجّهْ الوداع.
4) مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص39، مقدّمه مؤلّف، تحت عنوان اللفظهْ الثانیهْ.
5) مناقب خوارزمی، ص200، ح 240، فصل 16، الفصل الثالث. خوارزمی ضمن حدیثی طولانی به این حدیث اشاره کرده است.
6) ینابیع المودّه، قندوزی، 1/97، ح 9، باب 4، فصل 1.
7) مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودّه (با استفاده از ینابیع المودهْ قندوزی، 2/269، ح766، باب 56).
8) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 9/133، خطبه 150 (یؤمی فیها الی الملاحم)، شرح جمله «وهجروا السبب الّذی أمروا بمودّته».
9) نور الأبصار، شبلنجی و بهامشه اسعاف الراغبین، محمد بن علی الصبان، ص119. ما این حدیث را در حاشیه کتاب یافتیم و احتمال دارد که مؤلّف با اعتماد بر حاشیه، حدیث را از متن نقل کرده است.
10) فصول المهمّهْ، ابن صبّاغ مالکی، 1/237، فصل 1، فصل فی مؤاخاهْ رسول الله. ابن صبّاغ حدیث را به این لفظ آورده است: «... أیّها الناس: قد خلفت فیکم ما إن تمسّکتم به لن تضلّوا بعدی: کتاب الله وأهل بیتی ...».
11) فرائد السمطین، حموینی، 2/233 - 234، ح 513، سمط 2، باب 46.
12) الکشف والبیان، ثعلبی، 8/40، ذیل آیهی 33 سورهی احزاب. ثعلبی حدیث را به دو لفظ «ثقلین» و «خلیفتین» نقل کرده است.
13) مناقب ابن مغازلی، ص234 - 236، ح 281 - 284، باب قوله: إنّی تارک فیکم الثقلین. ابن مغازلی این حدیث را به طرق مختلف نقل کرده است.
محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب اول در بیان صحّ-ت خطبه غدیر خم و در صفحه 130 «کفایهْ الطالب»(1)
ضمن باب 62 و محمد بن سعد کاتب در صفحه 8 جلد چهارم «طبقات»(2)
و فخر رازی در صفحه 18 جلد سیم «تفسیر»(3)ضمن آیه اعتصام و ابن کثیر دمشقی در صفحه 113 جلد چهارم «تفسیر»(4)
ضمن آیه مودّت و ابن عبد ربّه در صفحه 158 و 346 جلد دوم «عقد الفرید» و ابن ابی الحدید در صفحه 130 جزء ششم شرح نهج البلاغه و سلیمان حنفی در صفحات 18 و 25 و29 و 30 و 31 و 32 و 34 و 95 و 115 و 126 و 199 و 230 «ینابیع المودّهْ»(5)به عبارات مختلفه و ابن حجر مکّی در صفحات 75 و 87 و 90 و 99 و 136 «صواعق»(6)به عبارات مختلفه و دیگران از اکابر علمای شما -که نقل اقوال تمام آنها مقتضی وقت این مختصر مجلس ما نیست - به مختصر اختلافی در الفاظ و عبارات، این حدیث شریف را که به نقل اقوال خاصّهْ و عامّه به حد تواتر
1) کفایهْ الکبری، گنجی شافعی، ص53، باب 1 وص 259، باب 62 .
2) طبقات الکبری، محمَد بن سعد، 2/150، ذکر عرض رسول الله القرآن علی جبرئیل واعتکافه فی السنهْ التی قبض فیها.
3) تفسیر الکبیر، فخر رازی، 8/163، ذیل آیة 103 سوره آل عمران.
4) تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، 4/102، ذیل آیه 23 سوره شوری.
5) ینابیع المودهْ، قندوزی، 1/95 به بعد، باب 4.
6) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص149 - 151، باب 11، فصل 1، آیه 4. ابن حجر حدیث را با اسناد و الفاظ مختلف نقل کرده است.
رسیده، از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل نمودهاند که فرمود:
«إنّی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله وعترتی أهل بیتی، لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض. من توسّل (تمسّک) بهما فقد نجی ومن تخلّف عنهما فقد هلک. ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا أبداً».
به درستی که میگذارم در میان شما دو چیز بزرگ را که کتاب خدا (قرآن مجید)و عترت اهلبیت مناند و این هر دو هرگز از هم جدا نمیشوند، تا در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند. هر کس توسّل و تمسّک به آن دو بنماید، پس به تحقیق نجات یافته است و هر کس از آن دو دوری نماید پس به تحقیق هلاک شده است. کسی که تمسَک به آن دو نماید هرگز گمراه نخواهد شد.
این دلیل محکم ماست که ناچار به امر رسول الله صلی الله علیه وآله بایستی تمسّک و توسّل بجوییم به قرآن کریم و اهل بیت طهارت سلام الله علیهم اجمعین.
شیخ: این حدیث را صالح بن موسی بن عبدالله بن اسحاق بن طلحهْ بن عبد الله القرشی التیمی الطلحی به سند خود از ابو هریره به این طریق نقل نموده که:
«انّی قد خلفت فیکم ثنتین؛ کتاب الله وسنّتی ...».
داعی: باز با نقل حدیث یک طرفه از یک فرد طالح، متروک ضعیف و مردود ارباب جرح و تعدیل (از قبیل ذهبی(1)
ذهبی مینویسد: «کوفی ضعیف. قال یحیی: لیس شیء ولا یکتب حدیثه. قال البخاری: منکر الحدیث. وقال النسائی: متروک».
و یحیی(2)
یحیی بن معین مینویسد: «سمعت یحیی یقول: صالح الطلحی، لیس حدیثه بشیء».
و امام نسایی(1)
نسائی مینویسد: «صالح بن موسی الطلحی متروک الحدیث».
و بخاری(2)
بخاری مینویسد: «صالح بن موسی: من ولد طلحهًْ بن عبیدالله، منکر الحدیث».
و ابن عدی(3)
ابن عدی مینویسد: «عن یحیی قال: صالح الطلحی حدیثه لیس بشیء.
ثنا الجنیدی، ثنا البخاری قال: صالح بن موسی من ولد طلحة بن عبیدالله منکر الحدیث. قال السعدی: صالح بن موسی ضعیف الحدیث.
وقال النسائی فیما أخبرنی محمّد بن العبّاس عنه، قال: صالح بن موسی الطلحی منکر الحدیث».
و غیرهم) وقت مجلس را گرفتید. آقای من، نقل این همه اخبار معتبره از اکابر علمای خودتان شما را قانع ننموده که به چنین حدیث غیر قابل قبول نزد جهابذه علمای خودتان استناد جستید و حال آنکه اتفاقی فریقین (شیعه و سنّی) است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «کتاب الله وعترتی»، نه سنتی؛ چه آنکه کتاب و سنّت هر دو مبین میخواهند. سنّتی که خود محتاج به مبین است نمیتواند مبین قرآن باشد. پس عترت عدیل القرآن است که هم مبین قرآن و هم ظاهر کننده سنّت رسول الله صلی الله علیه وآله میباشد.
و دیگر از دلایل ما در توسّل به اهل بیت رسالت، حدیث معتبره سفینه است که بسیاری از علمای بزرگ شما تقریباً به حدّ تواتر نقل نمودهاند.
و آنچه در نظر دارم، زیاده از صد نفر از اکابر علمای خودتان در کتب معتبره خود ثبت نمودهاند از قبیل: مسلم(1)
و ابن عبدالبر در «استیعاب» و ابوبکر خطیب بغدادی در «تاریخ بغداد»(4)و محمّد بن طلحه شافعی در «مطالب السؤول» و ابن اثیر در «نهایه»(5)
و سبط ابن جوزی در «تذکره»(6)و ابن صبّاغ مالکی در «فصول المهمّه»(7)و علامه نورالدین سمهودی در «تاریخ المدینه»(8)و سید
1) گرچه این حدیث را در صحیح مسلم نیافتیم، لکن ابن حجر مکی در صواعق المحرقه، 152، باب 11، فصل 1، آیه 7 بعد از نقل کامل این حدیث مینویسد: «وفی روایة مسلم و من تخلف عنها غرق». و این حاکی از آن است که این حدیث را مسلم نقل کرده است؛ گرچه امروز در صحیح مسلم دیده نمیشود و این تحریفی آشکار است.
2) . تا آنجا که ما جست و جو کردیم این حدیث را در مسند نیافتم، لکن احمد بن حنبل در فضائل الصحابه، 2/987 ح 1402، باب فضائل الحسن والحسین حدیث سفینه را نقل کرده است.
3) حلیهْ الاولیاء، أبو نعیم اصفهانی، 4/306، ترجمه شماره 275، شرح حال سعید بن جبیر، آثاره فی التفسیر.
4) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 12/91، ترجمه شماره 6507، شرح حال علی بن محمّد المطرز.
5) النهایه، ابن اثیر 2/298، لغت زخخ.
6) تذکرهْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص291، باب 12.
7) فصول المهمّه، ابن صبّاغ مالکی، 1/141، مقدمه مؤلّف، تنبیه علی ذکر شیء مما جاء فی فضلهم وفضل محبتهم.
8) گرچه این حدیث را در تاریخ المدینهْ نیافتیم، لکن سمهودی در جواهر العقدین، 2/120، قسم2، فصل 5، همین حدیث را به طور کامل نقل کرده است.
مؤمن شبلنجی در «نور الأبصار»(1)
و امام فخر رازی در تفسیر «مفاتیح الغیب»(2)و جلال الدین سیوطی در«درّ المنثور»(3)و امام ثعلبی در «تفسیر کشف البیان» و طبرانی در «اوسط»(4)
و حاکم در صفحه151 جلد سیم «مستدرک»(5)و سلیمان بلخی حنفی در باب4 «ینابیع المودهْ»(6)و میر سید علی همدانی در مودّت دوم از «مودّهْ القربی»(7)
و ابن حجر مکّی در ذیل آیه هشتم از «صواعق»(8)و طبری در تفسیر و تاریخ خود و محمّد بن یوسف گنجی در باب 100 صفحهی 233 «کفایهْ الطالب»(9)
و دیگران ازاعاظم علمای شما نقل نمودهاند که رسول اکرم، خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله فرمود:
«إنّما مثل أهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجی ومن تخلّف عنها هلک».
1) نور الأبصار، شبلنجی، ص229، باب 2.
2) تفسیر الکبیر، فخر رازی، 27/167، ذیل آیه 23 سوره شوری، المسألهْ الثانیه.
3) الدّر المنثور، سیوطی، 3/603، ذیل آیه 43 سوره هود.
4) . معجم الأوسط، طبرانی، 6/406، ح 5866، احادیث محمد بن عبدالعزیز بن محمد بن ربیعهْ الکلابی و 4/284، ح 3502، احادیث حسین بن احمد بن منصور بن سجاده.
5) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/163، ح 4720، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب اهل رسول الله.
6) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 1/94، ح 5، باب 4.
7) مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودّه2 (با استفاده از ینابیع المودّهْ، قندوزی، 2/269، ح 768، باب 56).
8) صواعق المحرقه، ابن حجر مکّی، ص152، باب 11، فصل 1، آیه 7.
9) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص379، باب 100.
«جز این نیست که مَثَل اهل بیت من در میان شما مَثَل کشتی نوح است. کسی که سوار بر او شد نجات یافت و کسی که دوری از او نمود هلاک گردید.»
و نیز امام محمّد بن ادریس شافعی در ابیات خود، به صحّت این حدیث اشاره نموده، چنانچه علامه فاضل عجیلی در ذخیرهْ المآل، آن ابیات را به این طریق نقل نموده:
ولمّا رأیت الناس قد ذهبت بهم
مذاهبهم فی البحر الغیّ والجهل
رکبت علی اسم الله فی سفن النجا
وهم أهل بیت المصطفی خاتم الرسل
وأمسکت حبل الله وهو ولاؤهم
کما قد أمرنا بالتمسّک بالحبل
إذا افترقت فی الدین سبعون فرقة
ونیفاً علی ما جاء فی واضح النقل
ولم یک ناج منهم غیر فرقة
فقل لی بها یا ذا الرجاحة والعقل
أفی الفرقة الهلاک آل محمّد
أم الفرقة اللاتی نجت منهم قل لی
فإن قلت فی الناجین فالقول واحد
وإن قلت فی الهلاک حفت عن العدل
إذا کان مولی القوم منهم فإنّنی
رضیت بهم لا زال فی ظلّهم ظلّ
رضیت علیّاً لی إماماً ونسله
وأنت من الباقین فی أوسع الحل(1)
«چون مردم را غرق دریای جهل و گمراهی دیدم، به نام خداوند متعال در کشتیهای نجات که آنها خاندان رسالت و اهل بیت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله بودند تمسّک جستم و به حبل الله که دوستی آن خاندان جلیل است چسبیدم، همچنان که به ما امر شده که به آن حبل الله تمسّک جوییم، زمانی که دین را به هفتاد و سه فرقه متلاشی نمودند، چنانکه در اخبار واضحاً نقل گردیده؛ فقط یکی از آنها حق
1) رشفهْ الصادی، علوی حضرمی، ص57، باب 1، آیه 6. حضرمی سه بیت اوّل این اشعار را نقل کرده است.
[است] و باقی بر باطلاند. بگو به من ای کسی که اهل خرد و دانشی، آیا خاندان رسالت آل محمد سلام الله علیهم اجمعین در فرقههای باطل میباشند، یا با فرقه حقاند؟ اگر بگویی با فرقه حق هستند، پس کلام ما و شما یکی است و اگر بگویی با فرق باطله و هلاک شدهاند، قطعاً از راه مستقیم منحرف شدهای و در نتیجه بدان که آن خاندان جلیل قطعاً بر حق و با حق و در طریق مستقیماند. من هم راضی شدم به آنها و اختیاراً طریقه ایشان را قبول کردم که خداوند سایه ایشان را بر سر من پاینده و جاوید بدارد. من راضی شدم به امامت علی و اولاد اوعلیه السّلام که بر حقاند و تو باش در آن فرق باطله، تا روزی که کشف حقیقت کنی.»
اگر خوب توجّه بنمایید به این اشعار واضح و آن هم از امام شافعی، پیشوای بزرگ سنّت و جماعت، میبینید چگونه اقرار مینماید که رکوب به این سفینه و تمسّک و توسّل به این خانواده طاهره، اسباب نجات است؛ زیرا فرقهی ناجیه از هفتاد فرقهی امّت مرحومه، فقط متمسّکین و متوسّلین به ذیل عنای آل محمّدند و بس. پس شیعیان حسب الامر خود رسول اکرم صلی الله علیه وآله، توسّل میجویند به این خاندان جلیل به سوی خدای متعال.
مطلب دیگر یادم آمد که اگر بنا به فرموده شما بشر احتیاج به واسطه و وسیله ندارد و اگر با وسیله به سوی خدا بنالد واستغاثه کند کار غلطی نموده و مشرک میباشد، پس خلیفه ثانی عمر بن الخطاب چرا در موقع احتیاج و اضطرار با واسطه به سوی خدا میرفت و استغاثه میکرد، تا نتیجه میگرفت.
حافظ: هرگز خلیفه عمر رضی الله عنه باواسطه عملی انجام نداده و این اوّل مرتبهای است که چنین حرفی را میشنوم. متمنّی است موردش را بیان فرمایید.
داعی: خلیفه مکرّر در مواقع احتیاج، توسّل به اهلبیت رسالت و عترت طاهره آن حضرت میجست و به وسیله آنها به سوی خدا میرفت، تا نتیجه میگرفت. به اقتضای مجلس، به دو مورد از آن موارد برای نمونه اشاره مینمایم:
عمر بن الخطاب گفت: هر آینه فردا طلب آب میکنم به وسیله کسی که حتماً خدا به واسطه او به ما آب خواهد داد.
صبح فردا که شد، خلیفه عمر نزد عبّاس، عمّ اکرم رسول الله صلی الله علیه وآله رفت و گفت:
«اخرج بنا حتی نستسقی الله بک».
1) . «وفی تاریخ دمشق انّ الناس کرّروا الاستسقاء عام الرمادة سنة سبع عشرة من الهجرة فلم یسقوا، فقال عمر: لأستسقین غداً بمن یسقینی الله به. فلمّا أصبح غداً للعبّاس فدقّ علیه الباب. فقال من؟ قال: عمر. قال: ما حاجتک؟ قال: اخرج حتی نستسقی الله بک. قال: أقعد. فأرسل إلی بنی هاشم أن تطهّروا وألبسوا من صالح ثیابکم، فأتوه، فأخرج طیبا فطیبهم ثم خرج وعلیّ أمامه بین یدیه والحسن عن یمینه والحسین عن یساره وبنو هاشم خلف ظهره، فقال: یا عمر لا تخلط بنا غیرنا، ثمّ أتی المصلّی فوقف، فحمد الله وأثنی علیه وقال: اللهم انّک خلقتنا ولم تؤامرنا وعلمت ما نحن عاملون قبل أن تخلقنا فلم یمنعک علمک فینا عن رزقنا. اللهم فکما تفضّلت فی أوّله تفضّل علینا فی آخره. قال جابر: فما برحنا حتی سحت السماء علینا سحا فما وصلنا إلی منازلنا إلاّ خوضا. فقال العباس: أنا المسقی ابن المسقی ابن المسقی ابن المسقی خمس مرّات وأشار إلی أنّ أباه عبدالمطّلب استسقی خمس مرّات فسقی». صواعق المحرقه، ابن حجر مکّی، ص178، باب 11، فصل 1، آیه 14، مقصد 5.
این روایت در کتاب تاریخ مدینه دمشق، 26/361، ذیل ترجمه 3106 العباس بن عبدالمطلب بیان شده و نیز در کتاب السیرهْ الحلبیه 2/226 و کتاب ینابیع المودّهْ، 2/466 حدیث 303، فی خلافهْ الحسن وفضائله ومزایاه وکرامته ذکر شده است. (محقق)
بیرون بیا با ما، تا به وسیله تو طلب آب نماییم از خداوند متعال.
جناب عباس فرمود: عمر قدری بنشین، تا وسیله فراهم نمایم. آنگاه فرستاد بنیهاشم را خبر کردند، لباس پاک پوشیده، بوی خوش استعمال نموده، در آن حال، جناب عبّاس بیرون آمد در حالتی که علی علیه السّلام در جلو او و امام حسن علیه السّلام طرف راست و امام حسین علیه السّلام طرف چپ و بنیهاشم در عقب سرش [بودند]، آنگاه فرمود: یا عمر، احدی را با ما مخلوط منما. پس به همین حال رفتند تا به مصلّی. جناب عبّاس دست به مناجات برداشت و عرض کرد: پروردگارا تو ما را خلق فرمودی و دانا بودی به آنچه ما عمل به آن مینماییم. آنگاه عرض کرد:
«اللّهم کما تفضّلت علینا فی أوّله فتفضّل علینا فی آخره.»
پروردگارا همچنان که تفضّل فرمودی بر ما در اوّل امر، پس تفضّل نما بر ما در آخر آن.
جابر میگوید: هنوز دعایش تمام نشده بود که ابرها حرکت کردند و باران بنای باریدن را گذارد. هنوز ما به منزلهامان نرسیده بودیم مگر از بارانتر شدیم.
و نیز از بخاری نقل مینماید(1)
مدرک قبل، و صحیح بخاری، 2/453، ح 947، کتاب الاستسقاء، باب سؤال الناس الامام الاستسقاء اذا قحطوا.
که در زمان قحطی عمر بن الخطاب به وسیله عبّاس بن عبدالمطّلب طلب آب از درگاه حق تعالی مینمود و عرض میکرد:«اللّهم إنّا نتوسّل إلیک بعمّ نبیّنا فاسقنا فیسقون.»
پروردگارا ما توسّل میجوییم به تو به عموی پیغمبرت که به ما باران
1) «عن أنس أنّ عمر بن الخطاب کان إذا قحطوا استسقی بالعبّاس بن عبدالمطّلب فقال: اللّهم إنّا کنّا نتوسّل إلیک بنبیّنا فتسقینا وانّا نتوسّل إلیک بعمّ نبیّنا فاسقنا قال: فیسقون».
دهی، پس باران به آنها عطا شد.
2 - ابن ابی الحدید معتزلی در صفحه 256 جلد دوم شرح نهج البلاغه(1)
این روایت در صحیح بخاری 4/209 باب مناقب المهاجرین و فضلهم، ذکر العباس بن عبدالمطلب رضی الله عنه نیز آورده شده و نیز در کتاب السنن الکبری بیهقی 3/352، باب الاستسقاء بمن ترجی برکهْ دعائه و نیز در کتاب المعجم الکبیر طبرانی 1/72/ ح 84، ما السند عمر بن خطاب عن رسول الله صلی الله علیه وآله و نیز کتاب الطبقات الکبری، محمد بن سعد، 3/321 و 322، ذکر استخلاف عمر رحمه الله و نیز جلد 4 ص28 الطبقهْ الثانیه نیز ذکر شده است. (محقق)
و همچنین در شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 7/274، خطبه 114 (فی الاستسقاء)، أخبار و أحادیث فی الاستسقاء.
و نیز ابن حجر عسقلانی در بلوغ المرام، ص94، ح 539، کتاب الصلاهْ، باب صلاهْ الاستسقاء؛ و شوکانی در نیل الأوطار، 4/8، ح 1347، کتاب الاستسقاء، باب الاستسقاء بذوی الصلاح؛ محب الدین طبری در ذخائر العقبی، ص198 - 199، قسم دوم، باب اوّل، فصل سوم، ذکر استسقاء بذوی الصلاح؛ محب الدین طبری در ذخائر العقبی، ص198 - 199، قسم دوم، باب اوّل، فصل سوم، ذکر استسقاء الصحابه بالعباس؛ حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 3/377، ح 5438، کتاب معرفهْ الصحابه، ذکر مناقب العباس بن عبدالمطلب؛ ابن عماد حنبلی در شذرات الذهب، 1/29، حوادث سال 18 هجری و ابن عساکر در تاریخ دمشق 26/361، ترجمه شماره 3106، شرح حال عباس بن عبدالمطلب، این جریان را به الفاظ گوناگون نقل کردهاند.
همچنین ابن اثیر در أسد الغابه، 3/111، شرح حال عباس عبدالمطلب این جریان را اینگونه نقل کرده است: « ... استسقی عمر بن الخطاب بالعباس رضی الله عنه عام الرمادة لما اشتد القحط، فسقاهم الله تعالی به وأخصبت الأرض، فقال عمر: هذا والله الوسیلة إلی الله والمکان منه ... ولما سقی الناس طفقوا یتمسحون بالعباس ویقولون هنیئاً لک ساقی الحرمین».
وبرهان الدین حلبی در سیرهْ الحلبیه، 2/48، باب الهجرهْ، همین حدیث را با تفصیلی بیشتر نقل کرده است.
آنچه ابن اثیر و برهان الدین حلبی نقل کردهاند عبارتی دارد که صریح در مطلب است و آن جملهای است که عمر بن خطاب میگوید: «هذا والله هو الوسیلة إلی الله».
1) «و روی عبدالله بن مسعود انّ عمر بن الخطاب خرج یستسقی بالعبّاس فقال: اللّهم إنّا نتقرّب إلیک بعمّ نبیّک وقفیة آبائه وکبر رجاله، فانّک قلت وقولک الحق: {وَأَمّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ} فحفظتهما لصلاح أبیهما، فاحفظ اللّهم نبیّک فی عمّه دلّونا به إلیک مستشفعین ومستغفرین».
(چاپ مصر) نقل مینماید: خلیفه عمر با جناب عبّاس، عمّ اکرم رسول الله صلی الله علیه وآله به استسقاء رفتند. خلیفه عمر در محل استسقاء عرض کرد:
«اللّهمّ إنّا نتقرّب إلیک بعمّ نبیّک وبقیّة آبائه وکبر رجاله، فاحفظ اللّهم نبیّک فی عمّه فقد دلّونا به إلیک مستشفعین ومستغفرین.»
پروردگارا ما توسّل میجوییم به سوی تو به عمّ پیغمبرت و باقیمانده از پدرانش و بزرگان از رجال بنیهاشم. پس حفظ فرما مقام پیغمبرت را در عموی او؛ زیرا که او ما را دلالت نموده به سوی تو که طلب شفاعت و استغفار نماییم از درگاه باعظمت تو.
حکایات آقایان سنّیها و اتباع خلیفه عمر، همان مَثَل معروف کاسه گرمتر از آش است؛ زیرا که خلیفه عمر در وقت دعا و احتیاج و اضطرار، عترت و اهلبیت پیغمبر را شفیع قرار میداد و به وسیله آنها از خداوند طلب حاجت مینمود و مورد اعتراض هم قرار نمیگرفت، ولی وقتی ما شیعیان، آن خاندان طهارت را شفیع قرار میدهیم و به آنها توسّل میجوییم، به ما اعتراض نموده، کافر و مشرک میخوانند؟!
اگر شفیع بردن آل محمد و عترت طاهره به سوی خدای متعال شرک است، پس قطعاً طبق روایات علمای خودتان، خلیفه عمر بن الخطاب اول مشرک بوده.
و اگر آن عمل خلیفه شرک نبوده، بلکه احسن اعمال بوده (چون خلیفه انتخاب نموده)، پس حتماً اعمال شیعیان و توسّل آنها به آل محمّد سلام الله
علیهم اجمعین نیز هرگز شرک نخواهد بود.
پس حتما باید آقایان از این گفتار خودتان برگردید، بلکه استغفار نمایید - که چنین نسبتی را به شیعیان پاک موحّد دادید - ، تا مغضوب غضب حق واقع نشوید؛ زیرا جایی که خلیفه عمر با بودن کبار صحابه هرچه دعا کنند، نتیجه نگیرند مگر به وسیله اهل بیت پیغمبرصلی الله علیه وآله، شما چگونه انتظار دارید که ما بیواسطه و مستقل دعا کنیم و نتیجه بگیریم.
پس آل محمّد سلام الله علیهم اجمعین در تمام ادوار - از زمان پیغمبر الی زماننا هذا - وسایل عباد به سوی خدا بودند و ما هم برای آنها استقلالی در قضای حوایج قائل نیستیم،مگر آنکه آنها را عباد صالحین و امامان برحق و مقرّبین درگاه حق تعالی دانسته، لذا واسطه بین خود و خدا قرار میدهیم. و بزرگترین دلیل بر این معنی کتب ادعیه ما میباشد که در تمام ادعیه مأثوره از ائمهی معصومین - غیر از آنچه عرض کردم - به ما دستور داده نشده و ما هم غیر از این طریق عملی ننموده و نخواهیم نمود.
حافظ: این بیانات شما بر خلاف مسموعات ما است.
داعی: مسموعاتتان را بگذارید، از مشهودات صحبت بفرمایید. آیا هیچ [یک از] کتب معتبره ادعیه علمای بزرگ شیعه را ملاحظه و مطالعه فرمودهاید؟
حافظ: دسترسی نداشتهام.
داعی: مقتضی آن بود که اول این قبیل کتب را مطالعه فرموده، آنگاه ایراد میفرمودید. اینکه دو جلد کتاب دعا و زیارت همراه دارم؛ یکی «زاد المعاد»، تالیف علامه مجلسی قدس سره القدّوسی و دیگر «هدایهْ الزائرین»، تالیف فاضل محدّث
متبحّر معاصر «آقای حاج شیخ عباس قمی دامت برکاته»(1)برای مطالعه حاضر است. (هر دو را خدمت آقایان گذاردم و مورد مطالعه قرار دادند، ادعیه توسّل را خواندند و دیدند در هیچ کجا استقلالی برای خاندان رسالت ذکر نشده، بلکه در همه جا آنها را واسطه خواندهاند. آنگاه آقا سید عبدالحی دعای توسّل را که علامه مجلسی نقلاً از محمد بن بابویه قمی اعلی الله مقامهم از ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین برای نمونه ذکر نموده، و تا به آخر، قرائت نمودند که مطلعش این است:
«اللّهمّ إنّی أسئلک وأتوجّه إلیک بنبیّک نبیّ الرحمة محمّدصلی الله علیه وآله یا أباالقاسم یا رسول الله یا إمام الرحمة یا سیّدنا ومولانا إنّا توجّهنا واستشفعنا وتوسّلنا بک إلی الله وقدّمناک بین یدی حاجاتنا یاوجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله.
یا أبا الحسن یا أمیرالمؤمنین یا علیّ بن أبی طالب یا حجّة الله علی خلقه یا سیّدنا ومولانا إنّا توجّهنا واستشفعنا وتوسّلنا بک إلی الله وقدّمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله.»
به همین معانی که خطاب به امیرالمؤمنین نموده و بعد از آن، به تمام ائمه معصومین وارد است، منتها در خطاب به آنها «یا حجّهْ الله علی خلقه» گفته میشود؛ یعنی ای حجت خدا بر خلق خدا، یکایک ائمه طاهرین را اسم میبرند و توسّل میجویند. تا آخر دعا این قسم عموم ائمه را مخاطب قرار میدهند که ای سید و مولای ما، توجّه و توسّل و طلب شفاعت مینماییم به وسیله شما به سوی
1) در 23 ذیحجه 1359 قمری به رحمت ایزدی پیوست و در طرف راست درب قبله نجف اشرف مدفون گردید رحمه الله علیه. (مؤلف)
خدای تعالی، ای آبرومند در نزد خدای متعال شفاعت بنما من (بیآبرو) را نزد خداوند متعال، تا در آخر دعا عموم خاندان رسالت را مخاطب ساخته و میگویند:
«یا سادتی و موالیّ إنّی توجّهت بکم أئمّتی وعدّتی لیوم فقری وحاجتی إلی الله وتوسّلت بکم إلی الله واستشفعت بکم إلی الله فاشفعوا لی عندالله واستنقذونی من ذنوبی عندالله فإنّکم وسیلتی إلی الله وبحبّکم وبقربکم أرجو نجاة من الله فکونوا عندالله رجائی یا سادتی یا أولیاء الله.»
ایشان که دعاها را میخواندند پیوسته بعضی از رجال محترم و اهل ادب سنی دست بر دست میزدند و مکرّر میگفتند: لا اله الاّ الله سبحان الله چگونه امر را مشتبه میکنند.
(گفتم) از خود آقایان انصاف میخواهم در کجای عبارات این دعاها اثری از آثار شرک میباشد.
مگر در همه جا نام مبارک خدای متعال نیست. در کدام عبارت از دعا، ما آنها را شریک باری تعالی خواندهایم. چرا تخم عدوات و دشمنی در دل مسلمانان پخش میکنید، چرا امر را بر مردمان بیخبر مشتبه مینمایید، تا به برادران دینی و ایمانی خود با نظر کفر بنگرند؟
چه بسیار مردمان عوام بیخبر و متعصب از شماها، که بیچاره شیعیان را میکشند به خیال آنکه کافری را کشته و اهل بهشتاند!
مظلمه این قبیل امور در گردن شما علماء میباشد.
چرا تاکنون شنیده نشده که یک نفر شیعه - ولو در بیابان تنها باشد و عامی صرف و بیابانی - در قتل یک سنّی اقدام نموده باشد؛ چون علماء و مبلّغین شیعه
سمپاشی نمیکنند، تخم عداوت بین شیعه و سنّی نمیپاشند [و] قتل نفس را گناهی بزرگ میدانند.
هرگاه ما بِه الاختلاف شیعه و سنّی را علماً و منطقاً بیان نموده و آنها را به حقیقت مذهب آشنا نمودیم؛ ولی در ضمن گفتار، به آنها فهمانیدیم که سنّیها برادران مسلمان ما هستند، شما جامعه شیعه نباید به آنها با نظر کینه و عداوت بنگرید، بلکه باید برادرانه با هم متحد باشید تا پرچم لا اله الا الله را بلند کنیم.
ولی بر عکس، عملیات علمای متعصّب سنّی ما را متأثّر مینماید که پیروان ابوحنیفه و مالک بن انس و محمّد بن ادریس و احمد بن حنبل را - با اختلافات بسیاری که اصولاً و فروعاً با هم دارند - در همه جا آزاد و برادران مسلمان میخوانند، اما پیروان علی بن ابی طالب و جعفر بن محمد را - که عترت و اهلبیت رسالتاند - غالی و مشرک و کافر معرفی نمایند و سلب آزادی از آنها بکنند که از حیث جان و مال در ممالک سنّت و جماعت در امان نباشند.
چه بسیار از اهل علم و تقوای شیعه که به فتوای علمای سنّی شهید گردیدند، ولی برعکس، چنین عملی از طرف علمای شیعه، بلکه عوام آنها نسبت به علماء که سهل است، بلکه به یک عامی سنّی صادر نگردیده.
علمای شما غالباً عموم شیعیان را لعن مینمایند، ولی در هیچ کتابی از علمای شیعه دیده نشده است که بنویسند اهل تسنّن لعنهم الله.
حافظ: بیلطفی میفرمایید. کدام یک از اهل علم و تقوای شیعه به فتوای علمای ما کشته شدند که تحریک احساسات میفرمایید و کدام یک از علمای ما عموم شیعیان را لعن نمودهاند.
داعی: اگر بخواهیم شرح عملیات علماء و عوام شما را ذکر نمایم، نه یک مجلس، بلکه ماهها وقت لازم است، ولی برای نمونه و اثبات مرام، به بعض اعمال و رفتار آنها - که ثبت در تاریخ است - اشاره مینمایم، تا بدانید تحریک احساسات نمینمایم، بلکه عین حقیقت را میگویم.
اگر شما کتب اکابر علمای متعصّب خودتان را دقیقانه مطالعه نمایید، مراکز لعن را میبینید؛ برای نمونه مطالعه نمایید مجلّدات تفسیر امام فخر رازی(1)
فخر رازی بعد از آنکه مطلبی را از شیعه نقل میکند مینویسد: «... وذلک یوجب القطع بسقوط قول هؤلاء الروافض لعنهم الله».
را که هر کجا فرصت به دستش آمده، مانند آنچه ذیل آیه ولایت و اکمال دین و غیره مکرّر در مکرّر مینویسد: «وأمّا الرفضة لعنهم الله - هؤلاء الرفضة لعنهم الله - أمّا قول الروافض لعنهم الله»، ولی از قلم هیچ یک از علمای شیعه چنین عباراتی نسبت به عموم برادران اهل تسنّن بلکه به خصوص آنها هم صادر نگردیده.
از جمله فجایع اعمال علمای شما نسبت به مفاخر علم و عمل شیعیان، عمل عجیب و فتوای غریبی است که از دو قاضی بزرگ شام «برهان الدن مالکی» و «عباد بن الجماعة الشافعی» نسبت به یکی از فقهای بزرگ شیعه صادر گردیده.
آن فقیه بزرگ که در زهد و ورع و تقوا و علم و فقاهت، سرآمد اهل زمان بوده و در احاطه بر ابواب فقه، چشم روزگار تالی اورا ندیده و نمونهای از
1) تفسیر فخر رازی، 12/29، ذیل آیهی 55 سورهی مائده، الحجّهْ الخامسه.
احاطه فقهی او کتاب «لمعه» میباشد که در مدت هفت روز این کتاب را (بدون اینکه کتب فقهی در نزد او موجود باشد غیر از مختصر نافع) تصنیف نموده، علمای چهار مذهب حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی طوق اطاعت او را بر گردن گرفته و از محضر علمش بهرهبرداری مینمودند، جناب ابو عبدالله محمد بن جمال الدین مکّی عاملی رحمه الله بوده.(1)
از جمله وقایع قابل ذکر که بر داعی اثبات وقایع تاریخی را نموده، پیشامدی است که ذیلاً به نحو اختصار نقل مینماییم:
در 19 جمادی الثانی سال1371 هجری که از زیارت مسجد اقصی (بیت المقدس) مراجعت [میکردم] و عازم دمشق بودم، اول شب جهت ادای فریضه به مسجد جامع عمان در شرق اردن (که بسیار مسجدی زیبا میباشد) وارد [شدم]. جامعه مسلمین اهل تسنّن نماز مغرب را خاتمه داده و بعضی خارج [میشدند] و بعضی هم به ادای نوافل مشغول بودند. داعی هم به گوشه مسجد رفته، به ادای فریضه مغرب و عشا مشغول [شدم]. پس از فراغت فریضه و نوافل متوجّه شدم که بعضی از آنها به داعی سخت غضبناکاند، مخصوصاً عالمی در بالای سکوی مرکز قرائت قرآن با چند نفری اشتغال به قرائت داشتند و شدیداً ناظر به حال داعی بودند. پس از خاتمه تعقیبات، از مسجد خارج [شدم] و به گاراژ رفته، منتظر حرکت اتومبیل بودم. پس از صرف غذا، صدای مؤذّن مسجد که اعلام نماز عشاء را میداد، داعی را متوجّه ساخت که اگر حرکت نمودیم، ممکن است در راه اتومبیل توقّف ننماید و توفیقی برای ادای نوافل شب فراهم نیاید، خوب است الحال که فراغتی هست، برویم مسجد، ادای نوافل نموده، با خیال آسوده حاضر حرکت باشیم. پس از تجدید وضو به مسجد رفتم. از درب بزرگ عمومی وارد نشدم، از درب گوشه غربی آخر شبستان بزرگ (که مربّع مستطیل است) وارد شده و در کنار یکی از ستونهای بزرگ که جای خلوتی بود، به ادای نوافل مشغول شدم.
دیدم آن عالمی که ساعتی قبل به قرائت مشغول و به داعی بدنظر بود، جمعیت را بعد از فراغ از نماز جمع کرده و در وسط آنها ایستاده، در اطراف شرک و مشرک صحبت مینماید، تا بعد از مقدّماتی، رشته سخن را کشانید به جایی که با کمال حدّت و شدّت گفت: شما مسلمانان مسئولید، روز قیامت باید جواب دهید؛ برای آنکه خدا فرموده مشرکین نجس هستند، آنها را به مسجد راه ندهید. ساعتی قبل یک مشرک بتپرست [و] نجس به مسجد آمد و در حضور همه شما سجده به بت نمود، شما او را طرد ننمودید. من مشغول قرائت بودم، شما مرده بودید. چرا نباید ازاله نجاست شرک از مسجد بنمایید و رافضی مشرک [و] بتپرست را دفع نموده یا به قتل برسانید؛ چه آنکه مشرک در مسجد مسلمانان اگر بتپرستی کرد، قتلش واجب است. چنان با حرارت خطابه و تحریک احساسات مردم بیخبر را نمود که اگر من حاضر در آن محل بودم، قطعاً کشته میشدم.
بعد از اتمام خطابه، نصف جمعیت آمدند که از درب آخر شبستان بیرون بروند. داعی در نماز وتر بودم، نشستم که جلب نظر آنها نشود، ولی دفعتاً چشمشان به داعی افتاد. چنان در حال حمله اطرافم را گرفتند و با مشت و تُک پا آزارم میدادند که حساب نداشت. پیوسته خطاب مینمودند: قُم یا مشرک، اخرج یا مشرک.
از حیات به کلّی مأیوس بودم، تا موقع تشهّد که گفتم: «أشهد أن لا إله إلاّ الله وحده لا شریک له وأشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله»، اختلاف میان آنها افتاد، به هم میگفتند چگونه مشرکی است که شهادت به وحدانیت خدا و رسالت خاتم انبیاء میدهد. دستهای میگفتند: ما نمیدانیم، قاضی میگفت رافضی و مشرک است. و البته قاضی غلط نمیگفت. آنها در اختلاف و گفت و گو بودند که داعی سلام نماز داده، جانی گرفته با قوّت قلبی، جهت دفاع آماده [شدم] و با نطق و خطابه مفصّلی که اینکه مجال بیانش نیست (به لسان عربی) آنها را مجاب و مغلوب و دوست خود نموده و آن قاضی بدجنس از خدا بیخبر را مرد مرموز معرفی نموده که میخواهد از جهت تفرقه و جدایی مسلمانان، وسیله قهر و غلبه بیگانگان ستمکار را بر مسلمین آماده و مهیا نماید. خلاصه از داعی عذرخواهی نموده، حتی تقاضای پذیرایی از داعی را جدّا نمودند که به عذر آنکه عازم حرکت هستم، تودیع و حرکت نمودم.
این یک نمونهای بود از صدها عملیات علمای اهل تسنّن که در اشتباهکاری امر را بر عوام بیچاره وارو[نه] نشان دادند که باعث قتل و اهانت مسلمانان مظلوم میباشد. (مؤلف)
1) انباء الغمر بأنباء العمر، ابن حجر عسقلانی، 2/181، وفیات سنهْ 786. ابن حجر مینویسد: «محمّد بن مکی العراقی کان عارفاً بالاصول والعربیة، فقتل علی الرفض ومذهب النصیریه فی جمادی الأولی».
با آنکه در اثر فشار سنّیها، جناب ایشان بسیار تقیه مینموده و علنی اظهار تشیع نمینموده، مع ذلک قاضی بزرگ شام، عباد بن الجماعه، نسبت به آن عالم ربّانی حسادت ورزیده، در نزد والی شام (بیدمر) از آنجناب سعایت نموده و به
تهمت رفض و تشیع چنین عالم فقیهی را گرفتار نمود. بعد از یکسال که در زندان عذابش دادند، در 9 یا 19 جمادی الأولی سال 786 هجری به فتوای آن دو قاضی بزرگ سنّی «ابن الجماعه» و «برهان الدین»، اوّل آن جناب را به شمشیر کشتند، بعد بدنش را به دار زدند. پس از آن به تحریک آنها، به نام اینکه رافضی مشرکی بالای دار است، عوام مردم بدنش را در بالای دار سنگسار نمودند. آنگاه بدنش را از دار فرود آورده، آتش زده و خاکسترش را بر بادمبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود، شربت و شیرینی مفصّلی به مجلس آمد و با مسرّت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».
با آنکه در اثر فشار سنّیها، جناب ایشان بسیار تقیه مینموده و علنی اظهار تشیع نمینموده، مع ذلک قاضی بزرگ شام، عباد بن الجماعه، نسبت به آن عالم ربّانی حسادت ورزیده، در نزد والی شام (بیدمر) از آنجناب سعایت نموده و به تهمت رفض و تشیع چنین عالم فقیهی را گرفتار نمود. بعد از یکسال که در زندان عذابش دادند، در 9 یا 19 جمادی الأولی سال 786 هجری به فتوای آن دو قاضی بزرگ سنّی «ابن الجماعه» و «برهان الدین»، اوّل آن جناب را به شمشیر کشتند، بعد بدنش را به دار زدند. پس از آن به تحریک آنها، به نام اینکه رافضی مشرکی بالای دار است، عوام مردم بدنش را در بالای دار سنگسار نمودند. آنگاه بدنش را از دار فرود آورده، آتش زده و خاکسترش را بر باددادند.
از جمله علماء و مفاخر فقهای شیعه در شامات در قرن دهم هجری، شیخ اجل فقیه بینظیر، زین الدین بن نور الدین علی بن احمد عاملی قدّس الله اسراره بوده است که در علم و فضل و زهد و ورع و تقوا مشار بالبنان دوست و دشمن و در شامات شهرتی بسزا داشت، با آنکه شب و روز خود را با تألیف و تصنیف میگذرانید و پیوسته از خلق کنارهجویی مینمود و زیاده از دویست کتاب به خطّ خود در علوم مختلفه به یادگار گذارد.
با عُزلتی که از مردم داشت، مع ذلک علمای آن سامان از او دلتنگ گردیده و از توجّه مردم به آن بزرگوار، دیگ حسدشان به جوش آمد، مخصوصاً قاضی بزرگ صیدا سعایت نامهای جهت سلطان سلیم (پادشاه آل عثمان) نوشت بدین عنوان که:
«انّه قد وجد ببلاد الشام رجل مُبدع خارج عن المذاهب الاربعة».
به تحقیق ثابت آمده که در بلاد شام، مرد بدعتگذاری پیدا شده که از چهار مذهب خارج و برکنار است.
از طرف دربار سلطان سلیم امر به احضار آن عالم فقیه صادر شد که برای محاکمه به اسلامبول ببرند. در مسجد الحرام آن جناب را گرفتند و چهل روز در مکّه او را زندانی نمودند. آنگاه از راه دریا به سمت اسلامبول (مقرّ سلطنت و خلافت) حرکت دادند. هنوز به محاکمه نرسیده، در ساحل دریا سر مبارکش را بریدند، بدنش را در دریا افکنده و سرش را برای سلطان بردند.(1)
آقایان محترم شما را به خدا انصاف دهیدو قضاوت عادلانه نمایید. آیا در هیچ تاریخی خوانده یا شنیدهاید که از طرف علمای شیعه نسبت به یک عالم سنّی، بلکه عوام آنها چنین سوء قصدها و اعمال شنیع زشتی صادر شده باشد، به جرم آنکه چون از مذهب جعفری برکنار است او را به قتل رسانیده باشند؟ شما را به خدا این هم جرم و جنایت شد که «انّه خارج عن المذاهب الاربعه».
شما را چه دلیل است که اگر کسی از مذاهب اربعه (حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی) سرپیچی نمود، کافر و قتلش واجب است.
آیا مذاهبی را که بعد از قرنها رسمیت پیدا نموده اطاعتش واجب، ولی مذهبی که از زمان رسول اکرم صلی الله علیه وآله مورد توجه بوده، کفرآور و مطیعین آن، مهدورالدم باشند؟!
1) معجم المطبوعات، سرکیس، 2/1157، سرکیس به طور مختصر جریان را اینگونه نقل کرده است: «قبض شیخنا الشهید الثانی بمکّة المشرّفة بأمر السلطان سلیم ملک الروم فی خامس شهر ربیع الأوّل سنة 965 وکان القبض علیه بالمسجد الحرام بعد فراغه من صلاة العصر وأخرجوه إلی بعض دور مکّة وبقی محبوساَ هناک شهراَ وعشرةَ أیّام ثمّ ساروا به علی طریق البحر إلی قسطنطنیة وقتلوه بها فی تلک السنة».
شما را به خدا «ابوحنیفه یا مالک بن انس و یا شافعی و یا امام احمد بن حنبل» در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله بوده و اصول و فروع مذهب خود را از آن حضرت بیواسطه اخذ نمودهاند؟
حافظ: احدی چنین ادعایی ننموده که ائمه اربعه به شرافت درک مصاحبت آن حضرت رسیده باشند.
داعی: آیا امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام درک مصاحبت رسول خدا را نموده و باب علم آن حضرت بوده یا نه؟!
حافظ: بدیهی است که از کبار صحابه و بلکه از جهاتی افضل آنها بوده است.
داعی: پس روی این قاعده، اگر ما بگوییم پیروی از علی بن ابی طالب علیه السّلام - به حکم آنکه پیغمبر فرموده «اطاعت علی اطاعت من است» و باب علم آن حضرت بوده و امّت را امر فرموده که هر کس مایل است از علم من بهره بر دارد باید به در خانه علی برود - واجب است، حق گفتهایم و اگر بگوییم سرپیچی از مذهب جعفری که عین مذهب محمّدی است، نظر به اینکه خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله پیشوایان آنها را عدیل القرآن معرّفی نموده و تخلّف از آنها را موجب هلاکت قرار داده - به مقتضای حدیث شریف ثقلین و حدیث سفینه، که متفق علیه فریقین (شیعه و سنّی) میباشد، چنانچه قبلاً اشارهگردید که عدم پیروی از آنها موجب خذلان است - حق داریم و دلیل داریم که بگوییم سرپیچی از عترت طاهره، تمرّد امر رسول الله و خروج از صراط مستقیم و عدم استمساک به حبل المتین است.
مع ذلک چنین اعمالی از طرف علمای شیعه نسبت به جاهلی از جهّال اهل تسنّن صادر نگردیده، تا چه رسد نسبت به علمای آنها و پیوسته به جامعه شیعه گفتهایم که اهل تسنّن برادران مسلمان ما هستند و باید با هم متحد و متفق باشیم؛ ولی بر خلاف، علمای شما پیوسته شیعیان مؤمن، موحّد، پاک و پیروان اهل بیت رسالت را اهل بدعت و رافضی و غالی و یهودی، بلکه کافر و مشرک میخوانند و به جرم اینکه چرا تقلید به یکی از فقهای اربعه (ابوحنیفه، مالک بن انس، محمد بن ادریس، و احمد بن حنبل) نمینمایند، مشرک و کافر و رافضی باشند (و حال آنکه هیچ دلیلی در دست نیست که مسلمین مجبور باشند حتماپیروی از یکی از آنها بنمایند)، ولی بر عکس، کسانی که پیروی از اهل بیت رسالت و عترت طاهره به امر آن حضرت مینمایند، قطعاً اهل نجات میباشند.
به همین فتاوای بیجا و گفتارهای ناهنجار، بهانه به دست عوام خود داده که هر وقت فرصتی به دست آوردند، تمام عملیاتی که بایستی با کفار بنمایند، بلکه بدتر، با شیعیان مؤمن موحّد مینمودند؛ از قتل و غارت و هتک حرمت نوامیس آنها.
حافظ: از جنابعالی انتظار نداشتیم که روی مطالب کذب و دروغ که ابداً در عالم، وقوع پیدا ننموده، تحریک احساسات فرمایید.
داعی: اشتباه فرمودید تصور نمودید که داعی بدون برهان، آن هم در هم چه مجلس باعظمتی نسبت بیجایی به برادران مسلمانان خود بدهم. گذشته از آنچه من باب نمونه، عملیات قضات و علمای اهل تسنّن را با فقهای
بزرگ شیعه به عرض رسانیدم، اگر به تاریخ حالات تراکمه و خوارزمیان و ازبکیان و افاغنه و
حملات مکرّر آنها به ایران مراجعه کنید، خواهید فهمید حق به جانب داعی است، بلکه از عملیات آنها با جامعه شیعیان خجالت خواهید کشید که هر وقت توانستند و اوضاع ایرانیان را در اثر جنگهای خارجی یا اوضاع داخلی دگرگون دیدند، حملات شدیدی به شمال شرق ایران نموده و گاهی تا خراسان و نیشابور و سبزوار، حتی یک مرتبه در زمان شاه سلطان حسین صفوی تا اصفهان آمده و اطراف آنها را مورد تاخت و تاز قرار داده و از هیچ نوع عمل منافی عفّت و انسانیت و اسلامیت خودداری ننموده و بعد از قتل و غارت و آتش زدن اموال بیچارگان شیعه و هتک حرمت نوامیس آنها جمعیت بسیاری را به اسارت برده و مانند اسرای کفار در بازار جهان به فروش رسانیدند.
چنانچه ارباب تواریخ مینویسند، در شهرهای ترکستان زیاده از صد هزار شیعه به فروش رفته، مانند غلامان کفّار، بلکه بدتر، با آنها به سختی معامله و رفتار مینمودند. این نوع عملیات را فقط به حکم و فتوای علمای خود مورد عمل قرار میدادند.
حافظ: این قبیل جنگها و حملات سیاسی بوده و ربطی به فتاوای ارباب مذاهب نداشته.
داعی: نه چنین است. این قبیل حملات و قتل و غارتها و هتک نوامیس در اثر فتاوای علماء و قضات اهل تسنّن بوده؛ چنانچه در اوایل سلطنت مرحوم ناصرالدین شاه قاجار و صدارت میرزا تقی خان امیر نظام که لشکریان ایران
گرفتار غایله خراسان و فتنه سالار بودند، فرصتی به دست امیر خوارزم محمد امین خان ازبک معروف به خان خیوه (خوارزم) افتاده، با لشکر بسیار حمله به مرو و خراسان نمود و بعد از قتل و غارت و خرابی فراوان، جمع کثیری را به اسارت برد.
بعد از خاتمه امر، سالار دولت به فکر خان خیوه و سرکوبی آن افتاد، به تدبیر مرحوم امیر نظام، صدر اعظم مقتدر و مدبّر ایران اول از در استمالت در آمدند.
مرحوم رضا قلیخان هزار جریبی (لله باشی) متخلّص به هدایت را که از اکابر دانشمندان دربار ایران بود، به رسالت نزد خان خیوه فرستاد که شرح آن بسیار مفصّل است و مقتضی گفتار ما نیست.
شاهد عرضم آن است که وقتی مرحوم هدایت به ملاقات خان خیوه رسید، ضمن بیانات خود گفت: عجب است که اهالی ایران به هر یک از ممالک خارجه از روم و روس و هند و فرنگ روند با عزت بمانند و با عافیت باز آیند، الاّ در حدود بلاد شما که بستگان شما به قتل و نهب و غارت و اسارت اهل اسلام و فروش آنها مانند بردگان کفّار، ساعی بوده و اقسام خواریها به آنها بنمایند، حال آنکه همگی مسلمان و اهل یک قبله و یک کتاب (قرآن مجید) و یک پیغمبر و معتقد به یک خدا هستند؛ چرا چنین رفتار میکنند؟
خان خیوه در جواب گفت: از حیث سیاست، ما تقصیری نداریم، ولی از حیث مذهب، علماء و مفتیان و قضات بخارا و خوارزم فتوا میدهند و میگویند شیعیان چون رافضی و کافر و اهل بدعتاند سزای آنها همین است؛ پس قتل آنها و اخذ اموال و نهب و اسر کفّار، لازم و واجب است.
چنانچه شرح این قضایا مفصّلاً در تاریخ «روضهْ الصفای»(1)ناصری و «سفارت نامه خوارزم»(2)، چاپ تهران، تألیف مرحوم رضا قلیخان هدایت ثبت است.
و نیز در زمانی که عبدالله خان ازبک شهر خراسان را محاصره نموده بود، علمای خراسان شرح مفصّلی به عبدالله خان نوشتند و اعتراضات به عملیات آنها نمودند که چرا در مقام قتل و غارت و هتک حرمت گویندگان «لا اله الا الله، محمد رسول الله» و پیروان قرآن و عترت رسول الله صلی الله علیه وآله بر آمدهاید، در حالتی که اسلام اجازه نداده حتی این نوع عملیات را به کفّار هم وارد آورید.
عبدالله خان، نامه علما و اهالی مشهد را داد به علما و قضات سنّی که همراه او بودند، تا جواب بدهند. آنها جواب مفصّلی دادند و علمای مشهد هم جواب آن جواب را از مشهد دادند و آنها را مجاب نمودند (شرح آن نامهها که در ناسخ التواریخ ثبت است بسیار مفصّل میباشد). شاهد مطلب آن است که علمای سنّی ازبک ضمن نامه نوشتند چون شیعیان رافضی و کافرند، خون و مال و حرمت آنها بر مسلمین مباح است.
و اگر بخواهم فقط شرح عملیات افاغنه اهل تسنّن را در ادوار ماضیه،
مخصوصاً در دوره زمامداری و ریاست امیر دوست محمد خان وکهندل خان و شاه شجاع الملک و عبدالمؤمن خان و امیر عبدالرحمان خان و امیر حبیب الله خان را با جماعت شیعیان در کابل و قندهار و هرات و اطراف آنها و کشتارهایی که از خواص و عوام، حتی اطفال بیگناه آنها نمودند ذکر نمایم، خجالتآور و از حوصله مجلس خارج است. گمان میکنم خود آقایان در طول تاریخ، بهترین ناظر فجایع اعمال آنها بودهاید و آقایان محترم قزلباشهای با شهامت در هندوستان، مخصوصاً در پنجاب، نمونه بارزی از آثار ظلم افاغنهاند که ناچار جلای وطن اختیار نموده و در پنجاب هند متواری شدند و سکونت اختیار نمودند.
ارباب تواریخ تمام این وقایع را ثبت نموده و برای قضاوت به دست نژاد آتیه دادهاند که از جمله آن وقایع دلسوز، واقعه سال 1267 هجری قمری است که در روز جمعه عاشورای آن سال، شیعیان قندهار در امام بارهها (حسینیهها) جمع و سرگرم عزاداری برای عترت طاهره و ذراری پاک پیغمبر و سبط اعظم رسول الله صلی الله علیه وآله بودند. دفعتاً بیخبر سنّیهای متعصّب با انواع اسلحه ریختند در امامباره و جمع کثیری از شیعیان بیدفاع، حتی اطفال آنها را به فجیعترین وضعی به قتل رسانیدند و اموالشان را به تاراج بردند.
سالها گذشت که شیعیان با ذلّت و حقارت زندگی مینمودند و آزادی عمل نداشتند، حتی روزهای عاشورا دو سه نفری در ته سردابها برای ریحانه رسول الله و مقتولین و مظلومین وقعه کربلا عزاداری مینمودند.(1)
1) در این زمینه به همت مجمع جهانی شیعهشناسی کتابی با عنوان «شیعیان افغانستان» تألیف شده است که در آن به تاریخ شیعیان آن و مظلومیتهای آنها پرداخته شده است. (محقق)
من میتوانم در این مجلس از طرف خود و عموم علماء و وعّاظ و مبلّغین، بلکه جامعه شیعیان از اعلی حضرت امیر امان الله خان، پادشاه فعلی افغانستان تشکّر نمایم که از زمان زمامداری و رسیدن به مقام سلطنت افغانستان، نفاق سنّی و شیعه را از میان برداشتند و آزادی کامل به همه دادند که بیچاره شیعیان موحّد مظلوم بعد از سالها کشتار دادن و بیخانمان و فراری بودن، روی آسایش و آزادی به خود دیدند. خداوند او را از گزند زمانه و شرّ تحریکات بیگانگان برای حفظ حوزه مسلمین مصون و محفوظ بدارد.
از قراری که میشنوم، دولت استعماری انگلستان برای دفع این پادشاه مهربان، تحریکات عجیبه مینماید. بر عموم مسلمانان (سنّی و شیعه) لازم است که برای حفظ و نگهداری چنین سلطان جوان بخت، فهمیده و مهربان، وطن دوست و اسلام خواه، در مقابل بیگانگان کوشا باشند و تحریکات آنها را بلااثر گردانند.(1)
آقایان به تاریخ ناظر شوید، ببینید درهمین هندوستان، در اثر جنگهای سنّی و شیعه به تحریک بیگانگان چه خونها ریخته شد و چه علمای با فضل و تقوا و مؤمنین پاک دامن، قربانی هوسبازی جهّال شدند.(2)
1) متأسّفانه تحریکات بیگانگان، عاقبت کار خود را نمود [و] با ایجاد انقلابهای داخلی، اسباب سقوط آن پادشاه فعّال و خدمتگزار به اتحاد مسلمین را فراهم و از سلطنت برکنار نمودند. (مؤلف)
2) درباره مظلومیت بخشی از شیعیان هند کشمیر کتابی با عنوان «شیعیان کشمیر» تألیف شده است که در آن شرح حال شیعیان و بزرگان آن سامان شده و پرده از تاریخ و مظلومیت تشیع در آن کشور برداشته است. (محقق)
یکی از صحنههای ملال انگیز این وقایع شوم قبرستان «اکبر آباده آگره» است که در همین سفر وقتی به آنجا رفتم، خدا میداند چقدر متأثّر شدم از حماقت و جهالتهای مردمان متعصّب، مخصوصاً وقتی مشرّف شدم به زیارت قبر فقیه اهلبیت طهارت، عالم باورع و تقوا، نابغه دهر، پاره تن رسول الله صلی الله علیه وآله قاضی سید نور الله شوشتری قدّس الله تربته - که یکی از قربانیهای تعصّب و عناد ملّت اسلامی بوده - که در سال 1019 هجری در اثر سعایت علمای بزرگ آن زمان، به تهمت رفض و تشیع به امرجهانگیر مغول، پادشاه متعصّب [و] جاهل هندوستان در سن هفتاد سالگی به دست خود علمای سنّی شربت شهادت نوشید.
خود میدانید الی الحال، قبر آن سید بزرگوار و عالم جلیل القدر مزار مسلمین شیعه در آگره میباشد و روی سنگ قبرش (که از مرمر است) دیدم با سنگ سیاه نقش شده است:
ظالمی اطفاء نور الله کرد
قرّهْ العین نبی را سر برید
سال قتلش حضرت ضامن علی
گفت نور الله سید شد شهید (1019)
حافظ: شما بیجهت ما را مورد حمله قرار میدهید. البته از زیاده رویها و افراطکاریهای جهّال و عوام و عملیات آنها هم - که بیان نمودید - حقیر خیلی متأثّر هستم، ولی اعمال شیعیان هم خود کمک یار میشود و آنها را تحریک بر این اعمال مینماید.
داعی: چه اعمالی از شیعیان صادر میشود که موجب قتل [و] نهب و هتک نوامیس باید بشود.
حافظ: روزی هزاران نفر در مقابل قبور اموات ایستاده و از آنها طلب حاجات مینمایند. آیا این رفتار شیعیان، مردهپرستی نیست؟ چرا علماء، آنها را منع نمینمایند که به نام زیارت مردگان، میلیونها نفر در مقابل آن قبور، صورت روی خاک گذارده، سجده نموده، مردهپرستی کنند و بهانه به دست مردمان پاک داده که افراط در اعمال نمایند و عجب اینکه جنابعالی نام این اعمال را توحید گذارده و این قبیل اشخاص را موحّد میخوانید.
«در موقعی که ما مشغول و سرگرم سخن بودیم، آقای شیخ عبدالسلام فقیه حنفی، کتاب هدیهًْ الزائرین را که در مقابلش بود ورق میزد و مطالعه مینمود؛ مثل آنکه میگردید راه ایرادی پیدا کند. کلام جناب حافظ که به اینجا رسید، ایشان سربلند نموده و با یک حمله جدّی، مانند کسی که وسیله مهمی تهیه نموده، رو به داعی فرمودند:»
شیخ: بسم الله ببینید در همین جا (اشاره به کتاب) علماء و پیشوایان شما دستور میدهند که زوّار وقتی در حرم امامها زیارتشان تمام شد، دو رکعت نماز زیارت بخوانند. مگر در نماز، قصد قربت شرط نیست؛ پس نماز زیارت یعنی چه. آیا نماز برای امام خواندن شرک نیست؟ همین اعمال زوّار که رو به قبر امام میایستند و نماز میخوانند، بزرگترین دلیل بر شرک آنها میباشد. شما در اینجا چه جواب دارید. این سند صحیح ثابت و کتاب معتبر خودتان است.
داعی: چون وقت گذشته، آقایان کسل و ناراحت میشوند. چنانچه موافقت فرمایید، جواب بیانات شما و جناب آقای حافظ بماند فرداشب.
«تمام اهل مجلس (سنّی و شیعه) به صدا آمدند که امکان ندارد. ما از اینجا نمیرویم تا جواب جناب شیخ صاحب داده شود و معنای مردهپرستی واضح گردد. ابداً کسالت و
ناراحتی نداریم. با خنده و تبسّم رو به جانب حافظ نموده، گفتم: چون حرارت جناب شیخ بسیار قوی است و حربه بزرگی تهیه فرمودند! اجازه فرمایید اوّل جواب ایشان را بدهم، بعد جواب جنابعالی را عرض نمایم.»
حافظ: بفرمایید، ما هم برای استماع حاضر هستیم.
داعی: جناب شیخ واقعاً بهانهجوییهای بچهگانه مینمایید. آیا شما زیارت رفتهاید و عملیات زوّار را از نزدیک مشاهده نمودهاید؟
شیخ: خیر، حقیر نرفته و ندیدهام.
داعی: پس از کجا میفرمایید زوّار نماز رو به قبر امام علیه السّلام میخوانند که این نماز و زیارت را علامت شرک برای شیعیان مؤمن و موحّد قرار دادهاید.
شیخ: از روی همین کتاب دعای شما که مینویسد نماز زیارت برای امام بخوانید.
داعی: مرحمت نمایید ببینم چگونه نوشته شده است (وقتی کتاب را دادند، دیدم تصادفاًدستور زیارت مولانا امیرالمؤمنین علیه الصلاهْ والسلام است).
داعی: عجب حسن تصادفی که حربه برندهای خودتان علیه خود تهیه فرمودید. از آنجایی که خداوند همیشه یار ما است، در همه جا وسایل و اسباب کمک و یاری ما را فراهم میفرماید.
اوّلاً خوب است از اوّل دستور زیارت که در این کتاب موجود است، از هر قسمت آن، جملاتی به اقتضای وقت مجلس بدون تبعیض قرائت نمایم، تا برسیم به موضوع نماز مورد بحث شما، تا آقایان حاضرین مجلس قضاوت فرمایند و در هر کجای آنها علامت شرک ملاحظه نمودند، یادآور شوند.
و اگر جز علامت توحید در سراسر زیارتنامه ندیدید، خجالت نکشید و بدانید اشتباه کردهاید، با اینکه کتاب در مقابل شماست، ندیده وارسی ننموده، حمله مینمایید. از همینجا آقایان حاضر در مجلس بفهمند که سایر ایرادات آقایان هم مثل همین ایرادتار عنکبوتی، ایجاد شبهه است.
ملاحظه بفرمایید، دستور این است که زائر مولانا امیرالمؤمنین چون به خندق کوفه رسید، بایستد و بگوید:
«الله أکبر الله أکبر أهل الکبریاء والمجد والعظمة، الله أکبر أهل التکبیر والتقدیس والتسبیح والآلاء، الله اکبر مما أخاف وأحذر، الله أکبر عمادی وعلیه أتوکّل، الله أکبر رجایی وإلیه أنیب ...».
چون به در دروازه نجف رسید، بگوید:
«الحمد لله الّذی هدانا لهذا وما کنّا لنهتدی لو لا أن هدانا الله ...».
چون به در صحن مطهّر رسید، پس از حمد باری تعالی بگوید:
«أشهد أن لا إله إلاّ الله وحده لا شریک له و أشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله جاء بالحقّ من عندالله وأشهد أنّ علیّاً عبدالله وأخو رسول الله. الله أکبر الله أکبر الله أکبر لا إله إلا الله والله أکبر والحمد لله علی هدایته وتوفیقه لما دعا إلیه من سبیله ...».
چون بر در حرم و بقعه مبارکه رسید، بگوید:
«أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له...».
بعد از آنکه با اذن و اجازه خدا و پیغمبر و ائمه طاهرین، زائر وارد حرم مطهّر شد، زیارات مختلفه که مشتمل است بر سلام بر پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهما الصلاهًْ والسلام میخواند. بعد از فراغت از زیارت، دستور دارد شش رکعت نماز بخواند؛ دو رکعت هدیه برای امیرالمؤمنین و چهار رکعت هدیه برای آدم ابوالبشر و نوح شیخ الانبیاء، علی نبینا وآله و علیهما السلام که در جوار قبر آن حضرت مدفوناند.
آیا نماز هدیه شرک است؟ آیا دربارهی نماز هدیه برای والدین و ارواح مؤمنین دستور نداریم؛ پس تمام این دساتیر شرک است!
اگر زائر دو رکعت نماز هدیه برای امیرالمؤمنین به جای آورد قربهْ الی الله تعالی، آیا شرک است؟
لازمه انسانیت هر انسانی این است که وقتی به دیدار دوست میرود، هدیهای برای او ببرد، کما آنکه از رسول اکرم صلی الله علیه وآله در جملهای از کتب اخبار فریقین بابی هست در ثواب هدیه دادن به مؤمن و چون زائر در مقابل قبر مولای محبوبش قرار میگیرد و میداند که بهترین چیزی را که در مدّت حیات، آن حضرت دوست میداشته نماز بوده، لذا دستور رسیده که زائر دو رکعت نماز بخواند قربهْ الی الله. آنگاه ثوابش را هدیه کند به روح پر فتوح آن حضرت. آیا این عمل به نظر شما شرک است؟!
جنابعالی دستور نماز را خواندید، میخواستید دعای بعد از نماز را هم
بخوانید، تا به جواب شبهه خود نایل آیید. اگر خوانده بودید، قطعاً ایراد نمیگرفتید.
با اجازه خودتان برای روشن شدن افکار آقایان محترم، اینک دعا را میخوانم، تابعدها اعمال شیعیان را با دیده انصاف بنگرید و بدانید ما موحّد هستیم، نه مشرک و در همه احوال، خدا را فراموش نمینماییم.
اینکه علی علیه السّلام را هم دوست میداریم، برای آن است که بنده صالح خدا و وصی و خلیفه رسول اکرم صلی الله علیه وآله میباشد.
دستور دعا این است که بعد از فراغت از نماز در بالای سر آن حضرت، (بر خلاف آنچه جناب شیخ فرمودند رو به قبر میخوانند)، رو به قبله در حالتی که قبر مبارک در دست چپ واقع است، این دعا را بخواند:
«اللّهمّ إنّی صلّیت هاتین الرکعتین هدیة منّی إلی سیّدی ومولای ولیّک وأخی رسولک أمیرالمؤمنین وسیّد الوصیّین علیّ بن أبی طالب صلوات الله علیه و علی آله. اللّهمّ فصلّ علی محمّد وآل محمّد وتقبّلها منّی وأجزنی علی ذلک جزاء المحسنین. اللّهمّ لک صلّیت ولک رکعت ولک سجدت وحدک لا شریک لک، لأنّه لا تجوز الصلاة والرکوع والسجود إلاّ لک، لأنّک أنت الله لا إله إلاّ أنت.»
ماحصل معنی آنکه:
پروردگارا این دو رکعت نماز را هدیه نمودم به سوی سید و مولای خود، ولی تو و برادر رسول تو امیرالمؤمنین و سید الوصیین علی بن ابی طالب. پروردگارا رحمت خود را بفرست بر محمّد وآل محمّد و قبول نما این دو رکعت نماز را از من و برای این عمل، جزای احسانکنندگان به من مرحمت
فرما. پروردگارا برای تو نماز خواندم و برای تو رکوع و سجود نمودم. تویی خدای واحد که شریک نداری؛ برای آنکه جایز نیست نماز و رکوع و سجود مگر برای تو؛ چه آنکه تویی خدای بزرگ که نیست خدایی غیر از تو.
شما را به خدا آقایان محترم انصاف دهید، چنین زائری که از اوّلین قدمش به خاک نجف تا آخرین ساعتی که از نماز زیارت فارغ میشود، متذکّر به حق باشد و نام خدا بر زبان داشته و او را به عظمت و وحدانیت یاد نماید و علی علیه السّلام را عبد صالح و برادر و وصی رسول الله صلی الله علیه وآله بخواند و به زبان حال و قال،اعتراف به این معنی بنماید، مشرک است؟
پس اگر نماز خواندن و شهادت به وحدانیت خدا دادن شرک است، تمنّا میکنم طریقه توحید را به ما یاد دهید، تا از طریقه خدا و پیغمبر بیرون آمده و داخل در طریقه شما گردیم.
شیخ: عجبا شما نمیبینید در اینجا نوشته عتبه را ببوس، وارد حرم شو. به همین سبب است که ما شنیدهایم زوّار بر در حرمهای امامان خود که میرسند، سجده میکنند. آیا این سجده برای علی نیست؟ آیا این عمل شرک به خدا نیست که سجده بنمایند غیر او را؟
داعی: من اگر جای جنابعالی بودم، بعد از اینکه جواب صحیح منطقی میشنیدم، تا آخر شب، بلکه تا آخر مجالس مناظره دیگر حرف نمیزدم و ساکت میماندم، ولی عجب از شما است که باز هم به حرف آمدید، ولی حرفی که هر شنوندهای را به خنده میآورد (خنده شدید حضار).
ناچارم باز هم مختصر جوابی به شما بدهم که بدانید بوسیدن عتبه و آستانه مقدّسه ائمه معصومین شرک نمیباشد و جنابعالی هم مغلطه فرمودید و بوسیدن را حمل بر سجده نمودید. جایی که در حضور خود ما عبارت را این قسم از روی کتاب بخوانید و تحریف نمایید، نمیدانم وقتی تنها در مقابل عوام بیخبر قرار میگیرید، چه تهمتها به ما میزنید.
دستوری که در این کتب و سایر کتاب ادعیه و مزار رسیده، این است که ملاحظه میفرمایید زائر برای اظهار ادب، عتبه را ببوسد، نه آنکه سجده بنماید.
اوّلاً روی چه قاعده[ای] شما بوسیدن را حمل بر سجده نمودید. ثانیاً شما در کجا دیدهاید از قرآن مجید و اخبار و احادیث که منع از بوسیدن عتبه درگاه پیغمبر یا امامی شده باشد و یا بوسیدن را علامت شرک قرار داده باشند.
پس وقتی جواب منطقی یا مُسکتی در این باب ندارید، وقت مجلس را ضایع نکنید. و اما اینکه فرمودید شنیدهام زوّار سجده میکنند، کاملاً دروغ است؛ دروغ شاخدار.
بسی فرق است دیدن تا شنیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن
مگر خداوند متعال در آیه 6 از سوره 49 (حجرات) نمیفرماید:
إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَی مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ. «هرگاه فاسقی خبری برای شما آورد (تصدیق نکنید)، تا تحقیق کنید. مبادا به سخنچینی فاسقی از نادانی به قومی رنجی رسانید و پشیمان گردید.»
مطابق این دستور قرآن مجید، به کلام فاسق نباید ترتیب اثر داد، تا موجب ندامت و خجالت نگردد، بلکه باید تحقیق کرد و در صدد کشف حقیقت برآمد. زحمت سفر به خود داده، بروید از نزدیک ببینید، آنگاه ایراد و اشکال نمایید.
چنانچه وقتی داعی به قبر ابوحنیفه و شیخ عبدالقادر در بغداد رفتم و طرز اعمال عوام را نسبت به آن قبرها - به مراتب اشد از آنچه شما تهمت به شیعیان زدید - دیدم، هیچگاه در مجلس و محفلی واگو ننمودم.
خدای بزرگ شاهد است روزی که به قبر ابوحنیفه در معظّم رفتم، جماعتی از برادران اهل تسنّن هندی را دیدم عوض عتبه، چندین مرتبه زمین را میبوسیدند و به خاک میافتادند. چون نظر کینه و عداوت نداشتم و دلیلی بر حرمت عمل ندیدم، تا این ساعت مورد نقل قرار ندادم؛ چون دیدم از روی محبّت رفتار مینمایند نه از روی عبودیت.
آقای محترم بدانید که هیچ زائر شیعه - عارف یا عامی - هرگز سجده ننموده و نمیکند مگر برای خدای تعالی و این فرموده شما کاملاً تهمت و افتراء و دروغ محض است.
در حالتی که اگر هم به طرز سجده که عبارت از به خاک افتادن و صورت و پیشانی بر زمین مالیدن باشد - نه به قصد عبودیت - مانعی ندارد؛ چه آنکه تعظیماً و تکریماً در مقابل شخص بزرگی - نه به قصد خدایی یاشریک برای خدا قرار دادن - خم شدن و روی زمین افتادن و صورت روی خاک گذاردن ابداً شرک نمیباشد، بلکه کثرت و شدّت علاقهی به محبوب، موجب تعظیم و صورت روی خاک مالیدن و بوسیدن میشود.
شیخ: چگونه ممکن است روی خاک افتاده و پیشانی بر زمین گذارند و سجده نباشد؟؟
داعی: تصدیق میفرمایید سجده مربوط به نیت است و نیت امر قلبی است و عالم به قلوب و نیات قلبی خدای تعالی میباشد. ظاهراً میبینیم فردی یا افرادی به حال سجده روی زمین افتاده (و البته به چنین حالی که مخصوص به خدای تعالی است، شایسته نیست در مقابل غیر خدا قرار گیرد ولو بدون نیت باشد)، ولی چون از نیت قلب او خبر نداریم، نمیتوانیم حمل به سجده نماییم، مگر در اوقات سجده مخصوص که معلوم است ظاهرش را سجده مینامیم.
پس به طرز سجده به عنوان تعظیم و تکریم (نه نیت سجده) روی خاک افتادن، کفر و شرک نیست، چنانچه برادران یوسف در مقابل یوسف چنین سجدهای را نمودند و دو پیغمبر حاضر (یعقوب و یوسف) منعشان ننمودند به صراحت آیه 100 سوره 12 (یوسف) که خداوند خبر میدهد:
وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَخَرّوا لَهُ سُجّداً وَقَالَ یَا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُؤْیایَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبّی حَقّاً. «پدر و مادرش را بر تخت بنشاند. آنگاه افتادند و او را سجده نمودند. در آن حال یوسف گفت: بابا این است تعبیر خوابی که از پیش دیدم که خدای من آن خواب را واقع و محقّق گردانید (و آن خوابی است که در اوّل همین سوره خبر میدهد که یوسف به پدر عرض کرد: در خواب دیدم آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده میکردند و حضرت یعقوب
تعبیر نمود که به زودی به مقام بزرگی خواهی
رسید و پدر و مادر و یازده برادر تو را تعظیم مینمایند).»
مگر در چند جای قرآن کریم خبر از سجده نمودن ملائکه به آدم ابو البشر نمیدهد.(1)
پس اگر بیان شما صحیح باشد که به طرز سجده (بدون نیت عبودیت) روی خاک افتادن شرک باشد، بایستی برادران یوسف و ملائکه مقرّبین همگی مشرک بوده باشند. فقط ابلیس لعین موحّد بود که ترک سجده نمود؟! و حال آنکه چنین نیست و تمام آنها موحّد و خداپرست بودند.
تمنّا میکنم آقایان محترم، اشکالات عامیانه و مسموعات بیاساس را که امویها و بقایای خوارج و نواصب و متعصّبین نقل نمودهاند، در چنین مجلس باعظمتی که مخصوص گفتار حق و کشف حقیقت است، مورد بحث قرار ندهید، تا موجب ندامت و تضییع وقت گردد و مشت خود را باز نکنید که معلوم شود ایرادات شماها به شیعیان همیشه از این قبیل است.
جواب - لازم است مختصری هم جواب جناب حافظ را بدهم. چون وقت گذشته، اقتضای بحث طولانی ندارد.
1) وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِیسَ أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ (بقره/34). وَلَقَدْ خَلَقْنَاکُمْ ثُمّ صَوّرْنَاکُمْ ثُمّ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکِةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِیسَ لَمْ یَکُن مِنَ السّاجِدِینَ (اعراف/11). وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِیسَ قَالَ ءَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً (اسراء/61). وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبّهِ أَفَتَتّخِذُونَهُ وَذُرّیّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوّ بِئْسَ لِلظّالِمِینَ بَدَلاً (کهف/ 50). وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِیسَ أبَی (طه/ 116). (محقق)
خوب است آقایان محترم که اهل علم هستید، با تعمّق و تفکّر سخن بگویید، نه روی عادات و گفتار اسلاف و هوای نفس و خیال. شما که میفرمایید چرا شیعیان در مقابل قبور اموات حاجت میطلبند، مگر خدای نکرده با اهل مادّه و طبیعت هم عقیده میباشید که به حیات بعد الموت عقیده ندارند و میگویند: «اذا مات فات» که خداوند در آیه 37 سوره 23 (مؤمنون)اقوال آنها را نقل میفرماید که گویند:
إِنْ هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثین. «زندگانی جز این چند روزه حیات دنیا بیش نیست که زنده شده و خواهیم مُرد و هرگز دیگر از خاک برانگیخته نخواهیم شد؟!»
آقایان که به خوبی میدانید یکی از عقاید ثابته الهیین، عقیده به حیات بعد الموت است. آدمی که بمیرد، بر خلاف حیوانات، جسم عنصری از کار میافتد، ولی روح و نفس ناطقهاش باقی و پایدار و بر ابدانی شبیه و مماثل با همین ابدان، منتها لطیفتر در عالم برزخ، زنده متنعّم و یا معذّب خواهد بود.
مخصوصاً شهدا و کشتهشدگان راه خدا که آنها با مزایای بیشتری زنده و متنعّم به نعم الهی و مسرور و شادمان به پاداش خود میباشند، چنانچه صریحاً در آیه 169 و 170 سوره 3 (آل عمران) میفرماید:
وَلاَ تَحْسَبَنّ الّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبّهِمْ یُرْزَقُونَ *فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ. «البته نپندار که شهیدان راه خدا مردگاناند، بلکه زنده به حیات ابدی شدند و در نزد خدا متنعّم و روزی داده میشوند، در حالتی که به فضل و
رحمتی که از خداوند نصیبشان گردیده شادماناند و به آن مؤمنان که هنوز به آنها نپیوستهاند و بعد در پی آنها خواهند شتافت، مژده دهند که از مردن هیچ نترسند و محزون نباشند.»
آیا اخذ روزی و سرور و شادمانی و استفاده از فضل و کرم پروردگار از لوازم اموات است یا احیاء؟ علاوه بر آنکه صریحاً میفرماید: أحْیَاءٌ عِنْدَ رَبّهِمْ یُرْزَقُونَ؛ یعنی آنها زنده هستند و در نزد خدا روزی میخورند.
این اشخاص چگونه زنده هستند و چگونه روزی میخورند؟ پس از همان جایی که دهان روزی خوردن دارند، گوش حرف شنیدن هم دارند و جواب هم میدهند، منتها پرده طبیعت جسمانی روی گوشهای ما را گرفته، صدای آنها
را نمیشنویم.(1)
«جوان متجدّدی از اهل تسنّن به نام داود پوری که در زاویه مجلس، مستمع کلمات بود با اجازه، ایجاد شبههای به نام سؤال نمود به این عبارت:»
داود پوری - قبله صاحب! این بیان شما با کشف علوم محیر العقول امروزی جور نمیآید. البته در ازمنه گذشته که علوم طبیعی ترقّی نداشت، مردمی از روی
1) و همچنین آیات دیگر قرآن بر این حقیقت دلالت دارد مانند قصه مؤمن آل فرعون که بعد از دنیا رفتن میگوید: قِیلَ ادْخُلِ الْجَنّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ * بِمَا غَفَرَ لِی رَبّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ (یس/26 و 27) و نیز عذاب قوم نوح که خدای متعال میفرماید: مِمّا خَطِیئاتِهِمْ اُغْرِقُوا فَاُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ یَجِدُوا لَهُم مِن دُونِ اللهِ أنصَاراً و نیز عذاب آل فرعون بلافاصله بعد از مرگشان: ... وَحَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ * النّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَعَشِیّاً وَیَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أشَدّ الْعَذَابِ (غافر/45 و 46). (محقق)
جهالت به قوّهی مرموزی که نامش را روح میگذاردند معتقد بودند، ولی امروزه که قرن طلایی علم و دانش است وعلوم طبیعی سیر تکاملی خود را نموده، پنبه این نوع عقاید پوسیده زده شده، مخصوصاً در بلاد مهمّه اروپا که مهد ترقّیات علمیه میباشد، دانشمندانی مانند «داروین انگلیسی» و «بخنر آلمانی» و دیگران بطلان این نوع عقاید پوسیده مخصوصاً عقیده به وجود روح و بقای آن را ظاهر نمودند.
داعی: عزیزم این نوع از اقوال تازگی نداشته و اختصاص به قرن طلایی - به قول شما - ندارد، بلکه در حدود دو هزار و چهارصد سال است تقریباً در تحت لوای ارباب ماده و طبیعت جلوهگری نموده.
یعنی زمانی که ذیمقراطیس و اتباع او در مقابل سقراط و افلاطون و ارسطو و امثال آن حکمای الهی در یونان قیام نموده و قائل به مادّه و طبیعت شدند و منکر خدای با علم و اراده و قدرت و شعور گردیدند و گفتند به غیر از «ماتیر» یعنی مادّه و مادّیات - که به یکی از حواسّ خمسه ادراک گردد - چیز دیگر در عالم موجود نیست و جمیع تأثیرات لازمه ناشی از طبع مواد است. به همین جهت مشهور گردیدند به طبیعی و مادّی (که خلاصه و جوهر اصلی آنها امروز به نام کمونیست در عالم جلوهگری مینمایند).
این نوع عقاید فاسده که از لوازم انکار وجود خالق با علم و اراده و قدرت و شعور است، در میان آن فرقهی کوتاه نظر ظاهر گردیده و علماء و فلاسفه الهی در هر دورهای از ادوار، جواب آنها را علماً و منطقاً دادهاند، ولی چون نامی از اروپا و عقاید داروین و بخنر بردید، ناچارم به شما آقایان متجدّدین برادرانه
نصیحت نموده، یادآور شوم که لازمهی علم و عقل و منطق این است که تحت تأثیر هر کلامی قرار نگیرید.
اگر فلسفه داروین را (که فرضیات است نه فلسفه) مطالعه نمودید، لازم است نقد و انتقاداتی را نیز که بر کتاب و گفتار و عقاید آن نوشته شده است بخوانید، آنگاه قضاوت عاقلانه نموده، انتخاب احسن نمایید.
چون سلطه و سلطنت اروپائیها علماً و عملاً بر شماها زیاد شده، لذا وقتی کتابی از داروین و بخنر یا امثال آنها به دستتان میآید در نظر شما با ابّهت و عظمت مینماید و خیال میکنید واقعاً سراسر اروپا دارونیزم گردیده و این کتاب نمونهای از عقاید تمام فلاسفه اروپاست و حال آنکه اینطور نیست (تازه اگر هم باشد ارزش علمی ندارد).
همین قسمی که فلسفه داروین طبیعی را میخوانید، کتب فلاسفه الهی را هم که در دست عموم است بخوانید؛ مانند کتابهای «کامیل فلاماریون» فرانسوی که از علمای ریاضی مشهور اروپا میباشد و سالها در معرفت النفس غور نموده و کتابهای بسیاری در اثبات وحدانیت حق تعالی و عظمت روح و بقای آن بعد از مرگ نوشته؛ مانند «دیو دان لاناتور» یعنی «خدا در طبیعت»، و مجلّدات «مرگ و اسرار آن» که علمای ایرانی و مصری آنها را به فارسی و عربی ترجمه نمودهاند.
در آن کتب مفصّلاً در اطراف مرگ قلمفرسایی نموده و صریحاً گوید مرگ حقیقی به معنای فنا و نیستی وجود ندارد. مرگ عبارت است از نقل و انتقال از عالمی به عالم دیگر. فقط آدمی قالب عوض میکند، از این بدن عنصری بیرون
آمده، به هیکل و صورت لطیفتری میرود؛ چه آنکه روح (مایه حیات) ابداً فنا ندارد، بلکه باقی و پایدار است.
و این معنی با تجربیات قطعی سالیان دراز به دست آمده که روح غیر از این بدن است و خود استقلال معنوی دارد پس از متلاشی شدن تن و بدن باقی مانده و جلوگیری مینماید انتهی.
و امثال این قبیل علماء و فلاسفه الهی، مانند «بروکسون فرانسوی» فیلسوف معاصر و «ویکتور هوگو» شاعر دانشمند معروف فرانسه و «نرمال» محقّق آلمانی و «دکارت» فیلسوف شهیر فرانسوی و غیرهم - که نقل اقوال تمامی آنها بلکه ذکر اسامی آنها مقتضی این مجلس نمیباشد - بسیارند و دانشمندان اروپا به وجود آنها افتخار مینمایند، نه به وجود داروین و بخنر طبیعی مادّی.
اولاً چنانچه شما آقایان جوانان روشنفکر تحت تأثیر غربیها قرار گرفته و ناچارید به گفتار آنها توجه نمایید، اقلاً منحصراً کتابهای داروین انگلیسی و بخنر آلمانی را نخوانید، بلکه به سایر کتب فلاسفه و دانشمندان اروپایی هم مراجعه نمایید.
ثانیاً عقاید هر دو فرقه (الهی و طبیعی) را مورد توجّه و دقّت قرار دهید و نقد و انتقاداتی را که بر آن کتابها نوشته شده بخوانید، آنگاه انتخاب احسن نمایید.
چنانچه از روی انصاف و با دیده علم و عقل و منطق کتب فریقین (الهی و طبیعی) را مطالعه نمایید، بالقطع و الیقین تصدیق خواهید نمود که تن و بدن آدمی، چون مخلوق از عناصر عالم خلق است فانی و متلاشی میگردد، ولی روح که مخلوق عالم امر است زنده و پایدار میباشد و هرگز نمرده و نمیمیرد و مخصوصاً شهدا و کشتهشدگان راه حق و حقیقت توحید که به حکم کتب
آسمانی و تعالیم رحمانی، علاوه بر جنبه روحانی از جهت جسمانی زنده و دارای گوش شنوا و چشم بینا میباشند.
چنانچه در زیارت حضرت سیدالشهداء علیه الصلاهْ والسلام وارد است: «اشهد أنّک تسمع کلامی و تردّ جوابی»(1)یعنی شهادت میدهم که تو کلام مرا میشنوی و جواب مرا میدهی.
آیا خطبه 87 نهج البلاغه را نخواندهاید، آنجایی که عترت طاهره رسول اکرم صلی الله علیه وآله را معرفی مینماید میفرماید: «أیّها الناس خذوها من خاتم النبیّین صلی الله علیه وآله انّه یموت من مات منّا ولیس بمیّت ویبلی من بلی منّا ولیس ببال.»
یعنی ای مردم، این مطلب را از خاتم النبیین بگیرید (یعنی فرموده اوست) که از ما هر که بمیرد (در حقیقت) مرده نیست و ازما هر که به ظاهر بپوسد (در حقیقت) پوسیده نیست.
یعنی پیوسته در عالم انوار و ارواح زنده و پایداریم، چنانچه ابن ابی الحدید(2)
و میثمی(3)
و شیخ محمد عبده(4)،مفتی معروف دیار مصر در شرح این کلمات میگویند که اهل بیت پیغمبر، مانند دیگران در حقیقت مرده نیستند.
پس اگر ما ظاهراً در مقابل قبور ائمه معصومین از عترت رسالت میایستیم،
1) در بحار الانوار ج 97/295، در زیارت امام حسین و آدم و نوح علیه السّلام نزد قبر مولانا امیرالمؤمنین علیه السّلام عبارت چنین نقل شده ... «عالماً انک تسمع کلامی و تردّ کلامی ...». (محقق)
2) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 6/377، خطبه 86 .
3) شرح نهج البلاغه، کمال الدین میثم بن علی بن میثم بحرانی، 2/302، خطبه 84 .
4) شرح نهج البلاغه، شیخ محمد عبده، ص182، خطبه 86 .
مقابل قبور اموات نمیایستیم و با مرده حرف نمیزنیم، بلکه در مقابل احیاء و زندگان ایستادهایم و با زندگان حرف میزنیم. پس ما مردهپرست نیستیم، بلکه خدا پرستیم؛ چون خدا روح و جسم آنها را زنده نگاه میدارد.
آیا شما حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و یا حضرت سیدالشهداء ابا عبدالله الحسین‘ و شهدای بدر و حنین و احد و کربلا را فداییهای دین و جانبازان راه حق نمیدانید که در مقابل ظلم خانمانسوز قریش و بنیامیه و یزید و یزیدیان (که منتها درجه فعالیتشان انکار حقایق دین و محو آثار آن بوده) قیام نمودند و جان خود را در راه دین مقدّس اسلام و کلمه طیبه «لا اله الا الله» فدا نمودند.
همانطوری که قیام صحابه رسول الله و جانبازیهای شهدای بدر و احد و حنین سبب برطرف شدن شرک و کفر و اعلای کلمه «لا اله الا الله» گردید، ما قیام و جانبازی حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السّلام نیز برای تقویت دین مقدس اسلام اثر بجایی بخشید.
اگر قیام آن حضرت نبود، یزید عنید اساس دین را از میان برده و کفریات باطن و عقاید فاسده خود را در جامعه مسلمین لباس عمل میپوشانید.
شیخ: خیلی از شما تعجّب است که خلیفهًْ المسلمین، یزید بن معاویه را کافر و فاسد بخوانید و حال آنکه نمیدانید یزید را خلیفه امیرالمؤمنین و خال المؤمنین، معاویهْ بن ابی سفیان به مقام خلافت نصب نمود و معاویه را خلیفه ثانی، عمر بن الخطّاب و خلیفه ثالث، عثمان مظلوم رضی الله عنهما به مقام امارت مسلمین در شامات منصوب نمودند و مردم به طیب خاطر روی لیاقت و قابلیتی
که داشتند، آنها را به مقام خلافت پذیرفتند. پس نسبت کفر و ارتدادی که شما به خلیفهْ المسلمین میدهید، علاوه بر آنکه اهانتی به تمام مسلمانان نمودید که ایشان را به خلافت پذیرفتند، اهانت بزرگی است به خلفای قبل که مقام امارت و حقیقت خلافت آنها را تصویب نمودند؟!
فقط از ایشان یک زلّه و خطا و ترک اولایی صادر شد که در دوره خلافت ایشان، ریحانه رسول الله را به قتل رسانیدند و این عمل هم قابل عفو و اغماض بود، فلذا توبه نمودند. خداوند غفور هم از او گذشت، چنانچه امام غزالی و دمیری(1)
مشروحاً این مطلب را در کتب خود آورده و پاکی و طهارت خلیفه یزید را ثابت نمودند؟!
داعی: هیچ انتظار نداشتیم که درجه تعصّب جنابعالی تا این اندازه باشد که وکیل مدافع یزید عنید [و] پلید گردید.
و اما اینکه فرمودید چون اسلاف او صحّه بر امارت آنها گذاردند، پس حقّاً مسلمانان باید کورکورانه تسلیم گردیده و اطاعت آنها را بنمایند، این بیان شما علیل و قابل قبول عقلاء مخصوصاً در این دوره علم و حکمت (به اصطلاح) دموکراسی نمیباشد.
و همین است یکی از براهین ما که میگوییم خلیفه بایستی معصوم و از جانب خدا منصوب باشد، تا دچار این اشکالات نشویم.
و دیگر آنکه فرمودید امام غزالی و یا دمیری و دیگران دفاع از اعمال یزید
1) حیاهْ الحیوان، 2/201. (محقق)
نمودهاند، آنها هم مانند شما [بودند] که تعصّبتان بر علم و عقلتان غالب آمده و الاّ هیچ انسان عاقلی نمیآید وکیل مدافع یزید پلید گردد! که از هیچ طریقی راه دفاع ندارد.
و دیگر آنکه فرمودید فقط یک زلّه و خطا از او صادر شده و آن شهادت حضرت سیدالشهداء سلام الله علیه بوده. اوّلاً آنکه شهادت پاره تن رسول الله بدون تقصیر با هفتاد نفر صغیر و کبیر و اسارت نوامیس بزرگ اسلام - دختران رسول خداصلی الله علیه وآله - مانند اسراء روم و فرنگ، زلّه و خطا نبوده، بلکه از گناهان کبیره بوده است.
ثانیاً عملیات زشت و کفریات او اختصاص به شهادت آن حضرت تنها ندارد، بلکه طرق مختلفی برای اثبات کفر و ارتداد او موجود است.
نواب: قبله صاحب! تمنّا مینماییم اگر دلایل واضحی بر کفر و ارتداد یزید هست در دسترس ما بگذارید، خیلی ممنون خواهیم شد.
داعی: دلایل بر کفر و ارتداد یزید بسیار واضح و آشکار است، چنانچه در کلمات خود پیوسته - نظماً و نثراً - کفریات باطنی را ظاهر میساخت؛ مخصوصاً در اشعار خمریهاش دلایل واضحی به دست است که گفته:
شمیسة کرم برجها قعر دنها
فمشرقها الساقی ومغربها فمی
فان حرمت یوماً علی دین أحمد
فخذها علی دین المسیح بن مریم(1)
خلاصه معنی آنکه گوید: شراب انگور از مشرق دست ساقی طالع میگردد و
1) کتاب الاربعین، ص277. (محقق)
در مغرب دهان من غروب مینماید و اگر شراب در دین محمدصلی الله علیه وآله حرام است، بگیر او را بر دین مسیح بن مریم؛ یعنی پیروی از دین مسیح بنما و نیز گوید:
أقول لصحب ضمت الکاس شملهم
وداعی صبابات الهوی مترنّم
خذوا بنصیب من نعیم ولذّة
فکل وإن طال المدی یتصرّم(1)
در این اشعار میرساند که هرچه هست همین دنیاست. غیر از این عالم عالمی نیست. پس باید دست از لذّت و نعیم این عالم بر نداشت.
اینها اشعاری است که در دیوان او ثبت است و ابوالفرج ابن جوزی در کتاب «الردّ علی المتعصّب العنید»(2)
شهادت به او داده و از جمله اشعاری که دلالت بر کفر و زندقه و الحاد او دارد، اشعاری است که سبط ابن جوزی در «تذکره»(3)و جدش ابو الفرج مفصّلاً نقل نمودهاند که در مطلع آن گوید:
علیّة هاتی ناولینی وترنّمی
حدیثک انّی لا أحبّ التناجیا
به معشوقه خود خطاب نموده گوید: نزدیک بیا خانم عزیزم، آگاه ساز مرا علنی از مطالب درونی خود. من دوست ندارم که آهسته سخن برانی (تا آنجا که گوید):
فإن الّذی حدثت عن یوم بعثنا
أحادیث زور تترک القلب ساهیا
یعنی: آن کسی که به داستان قیامت تخویف میکند، گزارشاتی به دروغ است که قلب را از آهنگهای ساز و آواز دور مینماید.
چنانچه ابراهیم بن اسحاق معروف به «دیک الجن» که از اجلّه فقهاء و علماء و فضلاء و ادبای شیعه بوده، در حضور خلیفه هارون الرشید عبّاسی تمام آن
اشعار را قرائت نموده، هارون بیاختیار یزید را لعن کرده و گفت: زندیق کاملاً انکار صانع و حشر و نشر را نموده است.
از جمله اشعاری که دلالت بر کفر و الحاد او میکند، آن است که در موقع ترنّم و عیش میگفت:
یا معشر الندمان قوموا
واسمعوا صوت الأغانی
واشربوا کاس مدام
واترکوا ذکر المعانی
شغلتنی نغمة العیدا
ن عن صوت الأذان
وتعوّضت عن الحور
عجوزاً فی الدنان(1)
ما حصل معنی آنکه به ندماء و هم پیالههای خود گوید: برخیزید و به ساز وآواز گوش دهید و از شراب ناب استفاده کنید و ترک کنید خرافات دینی را؛ زیرا ساز مرا به خود جلب نموده، از صدای اذان. تعویض و مصالحه میکنم بهشت و حور العین را به پیرزنهای خواننده.
و در کتب مقاتل همه جا نقل است و حتی سبط ابن جوزی در صفحه 148 تذکره(2)
آورده که چون اهلبیت رسالت را به شام آوردند، یزید پلید بر منظره قصر خود - که مشرف بر محلّه جیرون(3)بود - قرار گرفته - این دو بیت را نشاد
1) تذکرهْ الخواص، ص261 . (محقق)
2) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص235، باب 9، ذکر حمل الرأس الی یزید. ابن جوزی مینویسد: «قال مجاهد: نافق وقال الزهری: لما جاءت الرؤوس کان یزید فی منظره علی جیرون فأنشد لنفسه: لمّا بدت تلک الحمول وأشرقت...».
3) یاقوت حموی در معجم البلدان گوید: جیرون سقفی مستطیل است بر ستونها بنا کرده شده، نزدیک دروازه دمشق و برگرد آن شهری است که یکی از جبابره در زمان قدیم، قلعهای در آنجا ساخته و بعدها صابئین آنجا عمارت کردند و در داخل آن، معبدی برای مشتری ساختند و آنجا تفرجگاه عمومی بوده است. (مؤلف)
کرد [و] کفر خود را ثابت نمود:
لمّا بدت تلک الحمول وأشرقت
تلک الشموس علی ربا جیرون
نعب الغراب فقلت نح او لا تنح
فلقد قضیت من النبیّ دیونی
خلاصه معنی آنکه چون محملهای اسرای آل محمدصلی الله علیه وآله ظاهر شد، کلاغی صدا کرد (که در عرب، آن صدا را به فال بد میگرفتند). گفتم: ای کلاغ! بخوانی یا نخوانی من وام خود را از پیغمبر گرفتم. کنایه از اینکه اعمام و اقاربم را در بدر و اُحد و حنین کشتند، من هم تلافی نموده، فرزندانش را کشتم.
و از جمله ادلّه بر کفر یزید آن است که وقتی مجلس جشن برای شهادت پسر پیغمبر بر پا نمود، به اشعار کفرآمیز عبدالله بن الزبعری تمثّل جست که حتی سبط ابن جوزی(1)
و ابوریحان بیرونی و دیگران نوشتهاند آرزوی وجود و حیات کسانی را نمود از اجداد خودش که همه مشرک و کافر محض بودند و به امر خدا و پیغمبر در جنگ بدر کبری کشته شدند. ظاهراً شعر دوم و پنجم از خود یزید است که
در حضور عموم حاضرین از مسلمانان و یهود و نصاری گفت:
لیت أشیاخی ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأسل
لأهلّوا واستحلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزید لا تشل
قد قتلنا القرم من ساداتهم
و عدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء ولا وحی نزل
لست من خندف(2)إن لم أنتقم
من بنی أحمد ما کان فعل
قد أخذنا من علیّ ثارنا
وقتلنا الفارس اللیث البطل(1)
«ای کاش پیران و گذشتگان قبیله من که در بدر کشته شدند، میدیدند زاری کردن قبیله خزرج را از زدن نیزه. (در جنگ اُحد) از شادی فریاد میزدند و میگفتند: ای یزید! دستت شل مباد که مهتران و بزرگان آنها را کشتیم و این عمل را به جای بدر کردیم که سر به سر شد. بنیهاشم با سلطنت بازی کردند. نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شد. من از دودمان خندف نیستم اگر انتقام از فرزندان پیغمبر نگیرم. ما خون خود را از علی گرفتیم به کشتن فرزند بزرگ او.»
و بعض از علمای خودتان، مانند ابوالفرج(2)و شیخ عبدالله بن محمد بن عامر شبراوی شافعی در صفحه 18 کتاب «الاتحاف بحبّ الاشراف»(3)
شبراوی جریان را اینگونه نقل کرده است: «... حتی جیء برأس الحسین فوضع بین یدی یزید فأمر الغلام فرفع الثوب الّذی کان علیه فحین رآه غطی وجهه بکمه کأنه شم رائحة وقال: الحمد لله الّذی کفانا المؤن بغیر مؤنه کلما أوقدوا نارا للحرب اطفأها الله قالت دباحاضنة یزید دنوت من رأس الامام الحسین حین شم یزید منه رائحة لم تعجبه فإذا تفوح منه رائحة من روح الجنة کالمسک الاذفر بل أطیب والّذی ذهب بنفسه وهو قادر علی أن یغفر لی لقد رأیت یزید وهو یقرع ثنایاه بقضیب فی یده ویقول:
یا غراب البین ما شئت فقل
انما تندب امرا قد حصل
ان اشیاخی ببدر ...».
و خطیب خوارزمی در جلد دوم «مقتل الحسین»(4)
خوارزمی نیز این جریان اینگونه نقل کرده است: «عن مجاهد ان یزید حین اُتی برأس الحسین بن علی و رؤوس أهل بیته، قال ابن محفز: یا امیرالمؤمنین! جئناک برؤوس هؤلاء الکفرة اللئام. فقال یزید: ما ولدت ام محفز أکفر وألأم وأذم، ثم کشف عن ثنایا رأس الحسین بقضیبه ونکته به وانشد ... لیت اشیاخی...».
و دیگران مینویسند: «یزید ملعون در1) تذکرهْ الخواص، ص235. (محقق)
2) الرّد علی المتعصّب العنید، ابی الفرج ابن الجوزی، ص47 - 48، احادیث آخر فی ضرب یزید بالقضیب و الخیزران ... . ابن الجوزی جریان را اینگونه نقل میکند: «عن مجاهد قال: جیء برأس الحسین بن علی فوضع بین یدی یزید بن معاویه فتمثل بهذین البیتین: لیت اشیاخی ببدر شهدوا...».
3) الاتحاف بحبّ الاشراف، عبدالله بن محمد بن عامر شبراوی، ص56، باب 2.
4) مقتل الحسین، خوارزمی، 2/65، ح 29، فصل 11 مقتل الامام الحسین.
موقع چوب زدن بر لب و دندانهای آن حضرت این اشعار را میخواند.»
اکثر علمای شما آن زندیق ملعون را کافر دانستهاند، حتی امام احمد بن حنبل (امام الحنابله) و بسیاری از اکابر علمای شما تجویز لعن بر او نمودهاند و مخصوصاً عبدالرحمان ابوالفرج ابن جوزی کتاب مستقلی در این باب نوشته موسوم به «کتاب الرّد علی المتعصّب العنید المانع عن لعن یزید لعنه الله» و ابو العلاء معرّی در این باب گفته است:
أری الأیّام تفعل کلّ نکیر فما
أنا فی العجایب مستزید
ألیس قریشکم قتلت حسیناً
وکان علی خلافتکم یزید
ما حصل معنی آنکه: روزگار، پیوسته بر ضدّ توحید و اهل توحید، نقشههای ابلیسی میکشد و اینگونه رلهای بازیگر دنیا سبب استعجاب من است؛ چرا که ذاتی دنیا مکر و حیلهبازی است. دلیل بر مدّعا، کشته شدن حسین علیه السّلام به دست قریش و زمام اختیار امور و خلافت به دست یزید (علیه اللعنه) دادن است.
فقط عدّهای از متعصّبین علمای شما، از قبیل غزالی طرفداری از یزید نموده و عذرهای غیر موجّه مضحک برای تبرئه آن ملعون تراشیدهاند، در حالتی که عموم علمای خودتان عملیات کفرآمیز و رفتار ظالمانه او را مشروحاً ذکر نمودهاند، که
ظاهراً به عنوان خلافت بر مسند ریاست مسلمین برقرار بود، ولی عملاً جدّیت مینمود بساط دین و توحید را بر چیند و منکرات را به عنوان معروف عمل میکرد.
چنانچه دمیری در «حیاهْ الحیوان»(1)و مسعودی در «مروج الذهب»(2)نوشتهاند، میمونهای زیادی داشت که لباسهای حریر و زیبا بر آنها پوشانیده، طوقهای طلا به گردن آنها نموده، سوار بر اسبها مینمود. و همچنین سگهای بسیاری طوق به گردن داشت که با دست خود آنها را شست و شو میداد و با جام طلا به آنها آب میداد و سپس نیم خورده آنها را خودش میخورد و در اثر اعتیاد به مشروبات الکلی پیوسته مست و مخمور بود.
و مسعودی در جلد دوم «مروج الذهب»(3)گوید سیرت یزید سیرت فرعونی بود، بلکه فرعون در رعیتداری اعدل از یزید بود و سلطنت او ننگ بزرگی در
1) حیاهْ الحیوان، دمیری، 2/201، القرد. دمیری مینویسد: «ولقد درب قرد لیزید علی رکوب الحمار وسابق به مع الخیل».
2) مروج الذهب، مسعودی، 3/67 - 68، ذکر لمع من أخبار یزید، فسوق یزید و عمّاله مسعودی مینویسد: «وکان له قرد یکنّی بأبی قیس یحضره مجلس منادمته ویطرح له متِکأ وکان قرداً خبیثاً وکان یحمله علی أتان وحشیة قد ریضت وذللت لذلک بسرج ولجام ویسابق بها الخیل یوم الحلبه، فجاء فی بعض الأیّام سابقاً فتناول القصبة ودخل الحجرة قبل الخیل وعلی أبی قیس قباء من الحریر الأحمر والأصفر مشمر وعلی رأسه قلنسوة من الحریر ذات ألوان بشقائق وعلی الاتان سرج من الحریر الأحمر منقوش ملمع بأنواع من الألوان».
3) همان، 3/68، ذکر لمع من أخبار یزید، فسوق یزید وعماله مسعودی مینویسد: «ولما شمل الناس جور یزید وعمّاله وعمّهم ظلمه وما ظهر من فسقه من قتله ابن بنت رسول الله صلی الله علیه وآله وأنصاره وما أظهر من شرب الخمور وسیره سیرة فرعون بل کان فرعون أعدل منه فی رعیّته وأنصف منه لخاصّته وعامّته».
اسلام شد؛ زیرا مثالب بسیاری برای او میباشد از شرب خمر و کشتن پسر پیغمبر و لعن نمودن وصی پیغمبر (علی بن ابیطالب) و آتشزدن و خراب نمودن خانه خدا (مسجد الحرام) و خونریزیهای بسیار (مخصوصاً قتل عام اهل مدینه) و فسق و فجور بیشمار و غیر آنها که به حساب نیاید میرساند عدم غفران و آمرزش او را.
نواب: قبله صاحب! موضوع قتل عام مدینه به امر یزید چه بود. متمنّی است بیان فرمایید.
داعی: عموم مورّخین مخصوصاً سبط ابن جوزی
در صفحه 63 «تذکره»(1)
سبط بن جوزی مینویسد: «أن جماعة من أهل المدینة وفدوا علی یزید سنة اثنتین بعد ما قتل الحسین فرأوه یشرب الخمر ویلعب بالطنابیر والکلاب فلما عادوا إلی المدینة أظهروا سبّه وخلعوه وطردوا عامله عثمان بن محمد بن أبی سفیان و قالوا قدمنا من عند رجل لادین له یسکر ویدع الصلاة وبایعوا عبدالله بن حنظلة الغسیل؛ وکان حنظلة یقول یا قوم والله ما خرجنا علی یزید حتی خفنا أن نومی بالحجارة من السماء رجل ینکح الأمّهات والبنات والأخوات ویشرب الخمر ویدع الصلاة ویقتل أولاد النبیّین...».
مینویسد جماعتی از اهل مدینه در سنه شصت و دو رفتند به شام. وقتی از فجایع اعمال و کفریات یزید باخبر شدند، برگشتند به مدینه و بیعت او را شکستند و علناً او را لعن مینمودند و عامل او عثمان بن محمد بن ابی سفیان را بیرون نمودند. عبدالله بن حنظله (غسیل الملائکه) گفت: ای مردم! ما از شام بیرون نیامده و خروج بر یزید ننمودیم مگر آنکه دیدیم«هو رجل لا دین له ینکح الأمّهات والبنات والأخوات ویشرب الخمر ویدع الصلاة ویقتل أولاد النبیّین».
1) تذکرهْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص259، باب 9، فصل فی یزید بن معاویه.
او مرد بیدینی است که نزدیکی میکند با مادرها و دخترها و خواهرها، شراب میخورد و نماز نمیخواند و اولاد پیغمبران را میکشد.
چون این خبر به یزید رسید، مسلم بن عقبه را با لشکر کثیری از اهل شام برای سرکوبی اهل مدینه فرستاد و آنها سه شبانه روز اهل مدینه را قتل عام نمودند. ابن جوزی((1))
و مسعودی و دیگران مینویسند آنقدر کشتند که خون در کوچهها جاری گشت
«وخاض الناس فی الدماء حتی وصلت الدماء قبر رسول الله صلی الله علیه وآله وامتلأت الروضة والمسجد.»
به قدری خون در کوچههای مدینه جاری بود که مردم در خون فرو رفته بودند، تا اینکه خون به قبر رسول خدا رسید و مسجد و قبر آن حضرت پر از خون گردید.
هفتصد نفر از رجال محترم و وجوه اشراف قریش و انصار و مهاجرین را کشتند و ده هزار نفر از عامّه مسلمین به قتل رسیدند و راجع به هتک حرمت و نوامیس مسلمین، دعاگو خجالت میکشم به عرضتان برسانم. همین قدر اکتفا
1) . «وذکر المداینی فی کتاب >الحرة< عن الزهری قال: کان القتلی یوم الحرة سبع مائة من وجوه الناس من قریش والأنصار والمهاجرین ووجوه الموالی. وامّا من لم یعرف من عبد أو حرّ أو امرأة فعشرة آلاف وخاض الناس فی الدماء حتی وصلت الدماء إلی قبر رسول الله وامتلأت الروضة والمسجد. قال مجاهد: التجأ الناس إلی حجرة رسول الله ومنبره والسیف یعمل فیهم». تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص259، باب 9، فصل فی یزید بن معاویه.
مینمایم به یکی از عبارتهای صفحه 163 «تذکره» سبط ابن جوزی(1)
که از ابوالحسن مداینی نقل مینماید که: «ولدت الف امرأة بعد الحرة من غیر زوج».
بعد از واقعه «حره»؛ یعنی قتل عام مدینه، هزار زن بدون شوهر وضع حمل نمودند(کنایه از آنکه لشکر فاتح به هتک نوامیس، آنها را حامله نمودند).)
بیش از این نمیخواهم وقت مجلس را بگیرم و آقایان محترم را متأثر نمایم. همین مقدار برای روشن شدن افکار کفایت میکند.
شیخ: تمام آنچه ذکر فرمودید، دلالت بر فسق یزید مینماید و عمل هر شخص فاسق و معصیتکار قابل عفو و اغماض است و قطعاً یزید توبه نموده، خدا هم غفار الذنوب است و او را آمرزیده. پس شما به چه علت پیوسته او را لعن کرده و ملعون میخوانید.
داعی: بعض از وکلای دعاوی برای آنکه حقوقی نصیبشان گردد، ناچار تا آخرین فرصت دفاع از موکل خود مینمایند ولو آنکه حق بر آنها آشکار گردد، ولی نمیدانم جنابعالی روی چه منافعی، آنقدر پافشاری در دفاع از آن لعین پلید مینمایید و میفرمایید یزید توبه کرده است و حال آنکه گفتار کفرآمیز و شهادت اولیاء الله وقتل عام اهل مدینه و غیره، درایت است و گفتار شما که یزید توبه نموده، روایت است و آن ثابت نگردیده و مقابله به درایت نمینماید.
آیا انکار مبدأ و معاد و وحی و رسالت و ارتداد از دین، به نظر شما لعنآور
1) همان، سبط ابن جوزی مینویسد: «وذکر أیضاً المدائنی عن أبی قرة قال: قال هشام بن حسان ولدت ألف امرأة بعد الحرّة من غیر زوج وغیر المدائنی یقول عشرة آلاف امرأة».
نخواهد بود؟ آیا ظالمین را خداوند صریحاً در قرآن کریم لعن نفرموده؟ آیا شما یزید را ظالم نمیدانید؟ اگر به نظر مبارک جنابعالی، وکیل مدافع جدّی یزید بن معاویه (خنده شدید حضار) این دلایل مکفی نمیباشد، با اجازه خودتان دو خبر از منقولات علمای بزرگ خودتان نقل مینمایم و عرضم را خاتمه میدهم.
بخاری(1)
و مسلم(2)
در صحیحین خود و علامه سمهودی در «تاریخ المدینه»(3)
و سبط ابن جوزی در «تذکره خواص الامّه»(5)و امام احمد حنبل در «مسند»(6)و دیگران از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل نمودهاند که فرمود:
«من أخاف أهل المدینة ظلماً أخافه الله وعلیه لعنة الله والملائکة والناس
1) صحیح بخاری، 3/53 -54، ح 129، کتاب فضائل المدینهْ باب حرم المدینهْ. بخاری این حدیث را نقل کرده است: «عن علی رضی الله عنه قال: ما عندنا شیء إلاّ کتاب الله وهذه الصحیفة عن النبی صلّی الله علیه وسلّم المدینة حرم مابین عائر إلی کذا من أحدث فیها حدثاً أو آوی محدثاً فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین، لا یقبل منه صرف ولا عدل وقال: ذمّة المسلمین واحدة فمن أخفر مسلماً فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین، لا یقبل منه صرف ولا عدل ومن تولّی قوماً بغیر إذن موالیه فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین، لا یقبل منه صرف ولا عدل ومن تولّی قوماً بغیر إذن موالیه فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین، لا یقبل منه صرف و لا عدل».
2) صحیح مسلم، 2/995 - 998، ح 467، کتاب الحج، باب فضل المدینهْ. مسلم حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن أبی هریرة عن النبی صلی الله علیه وآله قال: المدینة حرم، فمن أحدث فیها حدثاً أو آوی محدثاً فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین، لا یقبل منه یوم القیامة عدل ولا صرف».
3) وفاء الوفاء، سمهودی، 1/46، باب 2، فصل 2، وعید من أحدث بها حدثاً.
4) الرد علی المتعصّب العنید، ابن الجوزی، ص60، احادیث آخر فی ضرب یزید بالقضیب والخیزران...
5) . تذکرهْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص258، باب 9، فصل فی یزید بن معاویه.
6) مسند احمد بن حنبل، 4/55، مسند سائب بن خلاّد أبی سهله.
أجمعین لا یقبل الله منه یوم القیامة صرفاً وعدلاً.»
کسی که بترساند اهل مدینه را از روی ظلم، بترساند خدای تعالی او را (یعنی در روز قیامت) و بر او باد لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم، و روز قیامت از چنین کسی خدا قبول نمینماید هیچ عملی را.
و نیز فرمود:
«لعن الله من أخاف مدینتی (أی أهل مدینتی).»
لعنت خدا بر کسی که بترساند شهرستان مرا (یعنی اهل مدینه را).
آیا این همه قتل عام و هتک نوامیس و نهب اموال در مدینه، موجب ترس و خوف آنها نبوده و اگر بوده، تصدیق نمایید به لسان خدا و پیغمبر و ملائکه و تمام مردم، آن نانجیب پلید ملعون بوده و خواهد بود تا روز قیامت.
اکثر علمای خودتان یزید پلید را لعن نموده و کتابها بر جواز لعن او نوشتهاند؛ از جمله علامه جلیل القدر عبدالله بن محمد بن عامر شبراوی شافعی در کتاب «الاتحاف بحبّ الاشراف»(1)
راجع به لعن یزید در صفحه 20 نقل مینماید که وقتی نزد ملا سعد تفتازانی نام یزید برده شد، گفت:
«فلعنة الله علیه وعلی أنصاره وعلی أعوانه.»
لعنت خدا بر او و بر انصار و اعوان و یاری کنندگان او باد.
1) الاتحاف، عبدالله بن محمد بن عامر شبراوی، ص62، باب 3 (فی حکم لعن یزید). شبراوی مینویسد: «قال السعد التفتازانی بعد ذکره نحو ذلک والحق أن رضا یزید بقتل الحسین واهانته أهل بیت رسول الله مما تواتر معناه وان کانت تفاصیله أحادا، فنحن لا نتوقّف فی شأنه بل فی ایمانه. فلعنة الله علیه وعلی أنصاره وعلی أعوانه».
و از «جواهر العقدین»(1)علامه سمهودی نقل مینمایی که گفت:
«اتفق العلماء علی جواز لعن من قتل الحسین رضی الله عنه أو أمر بقتله أو أجازه أو رضی به من غیر تعیین.»
عموم علماء اتفاق نمودند بر جواز لعن کسی که حسین رضی الله عنه را کشت یا امر و اجازه به کشتن آن بزرگوار نمود یا راضی به کشتن او گردید.
و از ابن جوزی(2)
و ابو یعلی(3)
و صالح بن احمد بن حنبل(4)
این روایت در کتاب تاریخ مدینه دمشق 46/36 ترجمه عمرو بن سعید بن العاص نیز ذکر شده است. (محقق)
نقل مینماید که با ذکر دلایل، از آیات قرآن و غیره اثبات لعن یزید مینمایند که وقت مجلس بیش از این، اجازه گفتار نمیدهد.پس اگر مجلس طولانی شده و ساعاتی از نصف شب میگذرد، بسیار لازم بود حلّ این معمّاگردد که آقایان از این مقدّمات پی ببرید به حق بزرگی که ابا عبدالله الحسین علیه السّلام بر اسلام و اسلامیان دارد که ریشه چنین ظلم و ظالمی را به نیروی مظلومیت خود کَند و به خون خود و اهل بیت عزیزش، شجره طیبه «لا اله الا الله» را که به واسطه ظلم بنیامیه، مخصوصاً یزید پلید نزدیک بود خشک شود، آبیاری نمود و حیات نوینی به اسلام و توحید داد.
1) جواهر العقدین، سمهودی، 3/397، قسم دوم، فصل 14. سمهودی مینویسد: «ویجوز اتفاقاً اللعن علی من قتل الحسین رضی الله عنه أو أمر بقتله أو أجازه أو رضی به».
2) تذکرهْ الخواص، ص258. (محقق)
3) مسند ابویعلی، 2/60 . (محقق)
4) مسند احمد 2/522 مسند ابی هریره: «سمع ابا هریره یقول سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: لیرعفن علی منبری جبار من جبابرة بنی امیة یسیل رعافه».
جای بسی تأسف است و عوض آنکه خدمت آن بزرگوار را تقدیر نمایید، به زیارت رفتن زائرینش اعتراض نموده، خُردهگیری مینمایید و نامش را مردهپرستی میگذارید و متأسف هستید که چرا میلیونها نفر همه ساله به زیارت قبر آن بزرگوار میروند و مجالس عزا برای آن حضرت تشکیل میدهند و بر غریبی آن مظلوم گریه مینمایند.
در جراید و مطبوعات و مجلاّت میخوانیم و مسافرین نقل مینمایند که در مراکز ممالک متمدّنه دنیا، از قبیل پاریس و لندن وبرلین و واشنگتن آمریکا و غیره، مرکز محترمی هست به نام قبر «سرباز گمنام».
میگویند در میدان جنگ، این سرباز که در راه دفاع از وطن، مقابل ظلم ظالمان جانبازی نموده، چون در بدن و لباس و کشته او نشان واضحی نبوده که معلوم شود از چه فامیل و خانواده و اهل کدام شهر و ناحیه است، نظر به اینکه با خون خود، با ظلم مبارزه کرده و لو گمنام و بینام و نشان است محترم میباشد. هر کس به آن شهرها وارد میشود از سلاطین و رؤسای جمهور و وزرا و رجال و بزرگان از هر طبقه، احتراماً به زیارت قبر آن سرباز گمنام میروند و تاج گلی بر قبر او میگذارند. به نام تقدیر از یک سرباز گمنام، آنقدر احترام میکنند که حیثیات ملّی خود را در مقابل ملل عالم حفظ نموده باشند.
ولی آقایان با انصاف! شرمآور نیست که ما مسلمین، هفتاد و دو سرباز با نام و نشان داشته باشیم که همگی عالم و عابد و باتقواو بعض از آنها قاری و حافظ قرآن، در راه دین و توحید و دفاع از حریم اسلام و عدل و عدالت در مقابل ظلم
ظالمان جان دادند و غالب آنها ودایع خدا و پیغمبر و عترت پاک رسول الله صلی الله علیه وآله بودند. عوض تقدیر و تشویق مردم به زیارت آنها و امر به احترام قبورشان، [آنها را] مورد انتقاد قرار دهند و فرقه دیگر علاوه بر نقد و انتقاد، به تحریک علمای متعصّب خود، قبور آنها را خراب نمایند و از صندوق بالای قبرشان قهوه بسازند؟!
چنانچه در سال 1216 قمری در روز عید غدیر که اهالی کربلا عموماً - به استثنای قلیلی - به نجف اشرف برای زیارت مشرّف گردیده بودند، وهابیهای نجدی وقت را غنیمت شمرده، حمله به کربلا نموده، به قتل و غارت شیعیان ضعیف بی دفاع مشغول شدند و به نام دین، قبور مقدسه فدائیان دین توحید (یعنی حضرت ابا عبدالله الحسین و یاران آن حضرت) را خراب و با خاک یکسان نمودند؟! قریب پنج هزارنفر از اهالی کربلا و علماء و ضعفای ناتوان حتی زنان و اطفال بیگناه شیعیان را به قتل رسانیدند؟! خزانه حضرت سیدالشهداء را غارت و جواهرات و قنادیل طلا و اشیای قیمتی و فروش گرانبهای عتیق را بردند. صندوق قیمتی بالای قبر مقدّس را سوزانیده و از آن قهوه ساختند، جمع کثیری را اسیر نموده با خود بردند. «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون» (اف بر این مسلمانی).
واقعاً تأسّفآور است که در تمام ممالک متمدّنه دنیا، قبور علماء و سلاطین و دانشمندان حتی سرباز گمنام خود را محترم بشمارند، ولی مسلمانان که اولی واحقاند به حفظ قبور مفاخر خود، مانند وحشیهای آدمخوار، قبور آنها را خراب و نابود نمایند. حتی قبور شهدای احد مانند حمزه سیدالشهداء و آباء و اجداد پیغمبر، چون عبدالمطّلب و عبدالله و اعمام و اقوام آن حضرت و فرزندان رسول خدا، مانند سبط اکبر امام ممتحن حضرت حسن و سید الساجدین زین
العابدین، امام علی بن الحسین و باقر العلوم محمد بن علی، امام پنجم و صادق آل محمد جعفر بن محمّد، امام ششم سلام الله علیهم اجمعین و دیگران از بنی هاشم و علمای اعلام و مفاخر اسلام را در مکه و مدینه با خاک یکسان نموده، مع ذلک خود را مسلمان بخوانند؟! ولی قبور صنادید و سلاطین خود را با تشکیلاتی مجلّل برقرار نمایند!
و حال آنکه علمای ما و شما چه بسیار اخبار در تشویق زیارت مؤمنین اهل قبور نقل نمودهاند، تا به این وسیله قبور مؤمنین از دستبرد حوادث محفوظ بماند و خود رسول الله صلی الله علیه وآله به زیارت قبور مؤمنین میرفت و برای آنها طلب مغفرت مینمود.
نه آنکه ایادی مرموزی به نام دین، به دست خود، قبور مفاخر خود را خراب و با خاک یکسان نمایند و اثری از آنها در عالم باقی نگذارند. سخن را کوتاه کنم، درد دل بسیار است.
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دیگر
آیا شما آن خاندان جلیلی که جان در راه دین و توحید دادند، شهید میدانید یا نه؟ اگر بگویید شهید نیستند، دلیل شما چیست و اگر شهیدند و کشتگان راه خدا و فداکاران دین حق هستند، چگونه آنها را مرده میدانید و حال آنکه صریحاً در قرآن مجید فرماید: أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبّهِمْ یُرْزَقُونَ.
پس به حکم آیات قرآنیه و اخبار وارده، آن ذوات مقدسه زندگانند و مرده نیستند. پس ما مرده پرست نیستیم و سلام بر مرده نمیکنیم، بلکه با زندگان حرف میزنیم.
علاوه، هیچ شیعهای از عارف و عامی، آنها را مستقل در قضای حوایج نمیدانند، بلکه آنان را عباد صالح و واسطه آبرومند به سوی خدای متعال میدانند.
فقط حوایج خود را به آنها عرض مینمایند که آن امامان برحق و آبرومندان صالح، از خدا بخواهند به ما مردمان نالایق، عطف توجه فرمایند و اگر به زبان قال میگویند: «یا
علی ادرکنی یا حسین ادرکنی»، عیناً مانند آن آدمی است که حاجتی به سلطان مقتدری دارد، به در خانه وزیر اعظم میرود و میگوید: جناب وزیر به دادم برس. هرگز این گوینده، وزیر را سلطان و پادشاه و مستقل در قضای حاجت خود نمیداند، بلکه مقصودش این است که چون شما نزد پادشاه آبرو دارید، وساطت کنید کار من انجام داده شود.
شیعیان هم آل محمد سلام الله علیهم اجمعین را خدا و شریک در افعال خدایی نمیدانند، بلکه آنها را عبادالله الصالحین میدانند که در اثر عبادت و تقوا و ریاضات شرعیه به علاوه فطرت پاک، منظور نظر حق تعالی گردیدند. لذا مناصب امامت و ولایت و درجات عالی اعلا در دو عالم را به آنها دادند که به امر و اجازه پروردگار، تصرف در موجودات مینمودند.
چون امناء و نمایندگان حضرت ذو الجلالاند، حوایج صاحبان حاجت را به عرض حق میرسانند. اگر صلاح در قضای حاجت آن سائل میباشد، اجابت میفرماید و الا عوض را در آخرت به آنها میدهند؛ چنانچه عملاً هم میبینیم و نتایج هم میگیریم.
این جملات، مختصری از مفصّل بود که در جواب شما ناچار عرض شد، که فرمودید چرا با مرده حرف میزنید. و در عین حال یک نکته ناگفته نماند که
شیعیان مقام ائمه معصومین را بالاتر از آن میدانند که فقط اثبات حیاتی، مانند حیات سایر شهدای اسلام برای آنها بنمایند.
حافظ: این جمله بیان شما معمّایی بود که محتاج به حل است. مگر فرق امامان شما با سایر ائمه چیست. فقط مقام سیادت و انتساب به رسول اکرم صلی الله علیه وآله آنها را متمایز از دیگران قرار داده.
داعی: ابداً معمّایی در کار نیست، فقط تصوّر این مطلب برای شما که یک عمر از معرفت مقام امامت دورید، بسیار مشکل است. اوّل باید از عادت و تعصّب خارج شوید و با نظر علم و عقل و منطق و انصاف مطالعهی مقام امامت بنمایید، آنگاه توجّه خواهید نمود که فرق بین و آشکاری بین مقام امامت در اعتقاد شیعه و امامت در عقاید شما میباشد.
اگر بخواهم اثبات این مرام بنمایم باید انتظار صبح کشید. این موضوع مهم موکول است به یک مجلس مبسوطتری که وقت صحبت باشد ان شاء الله «مجلس را ختم نمودیم، چون مقارن اذان صبح بود و رشته سخن طولانی شده بود، گفتند موضوع امامت بماند برای فردا شب. با خنده و مزاح، آقایان را بدرقه نمودیم، به سلامت تشریف بردند.»
موضوعات کلی مورد بحث:
· طبقات شیعه
· دلیلی بر تبعیت از مذهب اربعه نیست
· مذاهب تسنن و طعن به یکدیگر
· امامت از اصول دین است
· جایگاه نبوت و امامت
· اثبات مقام نبوت برای علی علیه السّلام
· حدیث منزلت
· حجیت خبر واحد نزد اهل تسنّن
· شراکت علی علیه السّلام در جمیع صفات با پیامبر
· اسناد حدیث سد الابواب
· علی علیه السّلام وزیر پیامبر
«اوّل مغرب، سه نفر از آقایان محترمین جماعت وارد شدند. گفتند قبل از رسمیت مجلس برای اطلاع شما عرض کنیم، امروز تا غروب در همه جا از مسجد و خانه و اداره و بازار صحبت شما بود. روزنامهها در هر کج دست یک نفر بود، جمعیت بسیاری اطراف آنها جمع و در اطراف بیانات شما بحث مینمودند. ماها علاقه مُفرطی به شما پیدا نمودیم، در دل همه جا کردهاید و بر ما خیلی حق دارید؛ زیرا حلّ شبهاتی را مینمایید که از اوّل عمر، پیشوایان ما بر خلاف آن به ما نشان دادند و راستی خیلی معذرت میخواهیم از اینکه ما، جماعت شیعیان را مشرک میدانستیم، چه کنیم به ما از طفولیت اینطور معرفی نمودهاند. امید است خداوند غفور توبه ما را قبول فرماید.
این چند روزه که گفتارهای شبانه در جراید و روزنامهها نشر پیدا نموده، خریداران روزنامهها چندین برابر و بسیاری از مردم روشن شدهاند. و مخصوصاً ماها که حاضر در مجلس هستیم و از لطافت گفتار شما بهرهمند میشویم، بیشتر علاقهمند شدیم. مخصوصاً شب گذشته که بسیار خوب پردهها را بالا زدید و حقایق زیر پرده را آشکار نمودید. امید است پردههای بیشتری بالا برود و کشف حقایق زیادتری بشود.
و مطلب دیگری که میخواهیم به شما یادآوری نماییم، آن است که بیش از
پیش، آنچه مؤثّر در ما و جامعه ما گردیده، چنانچه قبلاً هم عرض کردیم، بساطت در کلام و سادگی در گفتار شماست که به قدری شما مطلب را روشن و عوام فهم بیان میکنید و به زبان خود ما صحبت مینمایید که تمام بیسوادان ما را جذب نمودهاید. و البته این قسمت را کاملاً منظور نظر قرار دهید که جامعه مردم از صد نفر، پنج نفر با علم و اطلاع نیستند.
کورکورانه آنچه از طفولیت شنیدهاند و در دل و قلب آنها قرار گرفته، با همان سادگی بایستی به آنها فهماند؛ چنانچه شما همین عمل را نمودهاید و امید است نتیجه کامل حاصل آید.»
«در همین بین آقایان وارد شدند، با گرمی و ملاطفت خوش امد گفتیم. پس از صرف چای و تعارفات معموله شروع به صحبت شد.»
نواب: قبله صاحب! شب گذشته قرار شد امشب در اطراف امامت صحبت شود. خیلی ما شایق فهم این موضوع مهم هستیم؛ چون این موضوع ریشه مطالب است. تمنّا میکنیم فقط همین موضوع را مورد بحث قرار دهید که بدانیم بین ما و شما چه اختلافی در موضوع امامت هست.
داعی: از طرف حقیر مانعی نیست. چنانچه آقایان مایل باشند، دعاگو حاضرم.
حافظ: (با رنگ پریده و صورت گرفته) از طرف ما هم مانعی نیست، هر نوع صلاح میدانید بفرمایید.
داعی: خاطر آقایان به خوبی مسبوق است که از برای امام معانی چندی است
از حیث لغت و اصطلاح؛ اما در لغت،(1)
امام به معنای پیشواست که «الامام هو المتقدّم بالناس»؛ یعنی امام پیشوای مردم است. امام جماعت؛ یعنی پیشوای مردم در نماز جماعت. امام الناس؛ یعنی پیشوای مردم است در امور سیاسی و یا روحانی و یا غیر آن. امام جمعه؛ یعنی کسی که پیشوای نماز جمعه میباشد.
به همین جهت است که جماعت اهل تسنّن؛ یعنی صاحبان مذاهب اربعه، پیشوایان خود را امام میگویند، به نام امام ابوحنیفه، امام مالک، امام شافعی و امام احمد؛ یعنی فقهاء و مجتهدینی که در امر دین، پیشوای آنها هستند که با ابتکار و فکر خود، اجتهاداً یاقیاساً، احکام را از حلال و حرام برای آنها معین نمودهاند.
(به همین جهت کتب فقهیه چهار امام شما را که مطالعه میکنیم، از حیث اصول و فروع، اختلافات بسیاری در آنها مشاهده مینماییم.)
از این قبیل ائمه و پیشوایان در تمام مذاهب و ادیان هستند. حتی در مذهب شیعه هم علماء و فقهاء، همان مقامی را دارند که شما برای ائمه خودتان قائلید و لهذا در غیبت حضرت ولی عصر، امام دوازدهم ، در هر دوره و زمان، روی موازین علمی با ادلّه اربعه، کتاب و سنّت و عقل و اجماع فتوا میدهند. منتهی ما آنها را امام نمیخوانیم؛ چه آنکه امامت اختصاص دارد به اوصیاء اثنی عشر از عترت طاهره، با یک فرق که بزرگان شما بعداً باب اجتهاد را مسدود نموده؛ یعنی از قرن پنجم که به امر پادشاه وقت، آرای مستحدثه علماء و فقهاء را جمع نموده
1) لسان العرب، ابن منظور، 1/215، لغت أمم.
و منحصر به چهار نمودند و مذاهب اربعه حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی را رسمیت دادند ومردم را مجبور نمودند که به یکی از آن چهار مذهب عمل نمایند که تاکنون رایج است.
و معلوم نیست که در مقام تقلید، ترجیح فردی بر افراد دیگر به چه دلیل و برهان است. امام حنفیها چه خصیصهای دارد که مالکیها ندارد و امام شافعیها چه دارد که امام حنبلیها ندارد. و اگر ملّت اسلامی مجبور باشند که از فتاوای آن چهار تجاوز ننمایند، جمودت بسیار سختی جامعهی مسلمین را فرا گرفته و ابداً ترقّی و تعالی در آنها راه پیدا نمیکند.
و حال آنکه یکی از خصائص دین مقدّس اسلام این است که با قافله تمدّن در هر دوره و زمانی پیش میرود و این مطلب، لازم دارد فقهاء و مجتهدینی را که در هر دوره و زمان، با حفظ موازین شرعیه، با کاروان تمدّن پیش بروند و حفظ مرکزیت مذهبی را بنمایند؛ چون بسیاری از امور است که به واسطه حدوثش، تقلید میت در او راه ندارد و حتماً باید مراجعه به فقیه و مجتهد حی نمودو از ابتکار فکر او استفاده و فتوای او را مورد عمل قرار داد.
با اینکه بعدها در میان شما مجتهدین و فقهای عالی مقامی پیدا شدند که به مراتب از آن چهار امام اعلم و افقه بودند، نمیدانم این ترجیح بلا مرجِّح و حصر نمودن مقام اجتهاد را به آن نفر و ضایع نمودن حقّ علمی دیگران از چه راه بوده است، ولی در جامعه شیعه تمام فقهاء و مجتهدین در هر دوره و زمان، تا ظهور ولی عصرعجل الله تعالی فرجه الشریف حقّ حیات دارند. ما تقلید میت را ابتداءً و در مسائل حادثه ابداً جایز نمیدانیم.
عجبا شما جامعه شیعیان را مبدع و مردهپرست میخوانید که به دستورات ائمه اثنی عشر از اهل بیت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله به امر آن حضرت (که با نصوص عالیهای که در کتب خودتان هم مشروحاً مندرج است) عمل مینمایند، ولی معلوم نیست شماها به چه دلیل مسلمانان را اجبار میدهید در اصول،به مذهب اشعری یا اعتزال و در فروع، حتماً به یکی از مذاهب اربعه عمل نمایند.
و اگر به آنچه شما بیدلیل میگویید عمل ننمایند؛ یعنی پیرو مذهب اشعری و یا اعتزال و یا یکی از مذاهب اربعه نگردیدند، رافضی و مشرک و مهدور الدم هستند.
و اگر به شما ایراد نمایند که چون دستوری از پیغمبر برای پیروان ابوالحسن اشعری و یا ابوحنیفه و مالک بن انس و محمد بن ادریس شافعی و احمد بن حنبل نرسیده که آنها هم از علماء و فقهای اسلامی بودهاند، حصر کردن تقلید را به آنها بدعت است؛ چه جواب خواهید گفت؟
حافظ: ائمه اربعه چون دارای مقام فقاهت و علم و اجتهاد توام با زهد و ورع و تقوا و امانت و عدالت بودند، پیروی از آنها بر ما لازم آمد.
داعی: اوّلاً آنچه فرمودید، دلایلی نیست که موجب حصر گردد، [به گونهای] که تا روز قیامت مسلمانان مجبور باشند پیروی ازطریقه آنها بنمایند؛ چون که این صفات را شما برای تمام علماء و فقهای خودتان قائل هستید و انحصار به آنها چهار نفر دادن توهین به علمای بعد است؛ زیرا اجبار به پیروی از فردی یا افرادی وقتی خواهد بود که دستور و نصّی از خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله رسیده باشد و حال
آنکه چنین دستور و نص از آن حضرت درباره ائمه اربعه شما نرسیده. پس چگونه شما حصر نمودید مذاهب را به چهار و اینکه حتمی بودن پیروی از یکی از آن چهار امام را حق بدانید.
خیلی مُضحک و خندهآور است که چند شب قبل شما، مذهب شیعه را سیاسی به حساب آوردید و گفتید چون در دوره رسول الله نبوده و در خلافت عثمان به وجود آمده، پیروی از آن جایز نیست. و حال آنکه با دلایل عقلیه و نقلیه، پریشب ثابت نمودیم که ریشهی مذهب تشیع در زمان رسول الله صلی الله علیه وآله و به دستور مبارک خود آن حضرت به کار رفته و رئیس شیعیان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام از طفولیت در دامن نبوّت رسول اکرم صلی الله علیه وآله تربیت شده و معالم دین را از آن حضرت آموخته. مطابق اخباری که در کتب معتبره خودتان رسیده، پیغمبر آن حضرت را باب علم خود(1)خوانده و صریحاً فرموده اطاعت علی، اطاعت من است(2)
و نیز محبّ الدین طبری در ذخائر العقبی، ص66، قسم اول، باب فضائل علی، ذکر انّه من آذاه فقد آذی النبی، و متقی هندی در کنز العمّال، 11/614، ح 32973، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 2، فضائل علی، همین حدیث را نقل کردهاند.
و مخالفت او، مخالفت من است و در حضور هفتاد هزار جمعیت، او را به امارت و خلافت منصوب نموده و عموم مسلمین حتی عمر و
1) منابع این حدیث، به تفصیل، در مجلس دهم خواهد آمد.
2) عن ابیذر رضی الله عنه قال: «قال رسول الله صلی الله علیه وآله: من اطاعنی فقد اطاع الله ومن عصانی فقد عصی الله ومن اطاع علیّاً فقد اطاعنی ومن عصی علیّاً فقد عصانی». المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/131، ح 4617، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب علیّ.
ابیبکر را امر فرمود با او بیعت نمودند.(1)
ابن مردویه این حدیث را نقل کرده است: «حدّثنی سالم المنتوف - مولی علی - قال: کنت مع علی علیه السّلام فی أرض یحرثها حتی جاء أبوبکر و عمر، فقالا: سلام علیک یا أمیرالمؤمنین ورحمة الله وبرکاته. فقیل: کنتم تقولون فی حیاة رسول الله صلی الله علیه وآله. فقال عمر: هو أمرنا بذلک».
ولی مذاهب اربعه شما - حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی - روی چه پایهای قرار گرفتهاند. کدام یک از آن چهار امام شما رسول خدا را ملاقات نمودند، یا دستور و نصّی از آن حضرت درباره آنها رسیده که مسلمانان مجبور باشند کورکورانه تبعیت از آنها بنمایند، چه آنکه شما هم بیدلیل، تبعیت از اسلاف خود نموده و پیروی مینمایید چهار امامی را که هیچ دلیلی بر امامت مطلقه آنها ندارید، مگر آنچه را که فرمودید فقیه، عالم، مجتهد، زاهد و باتقوا بودند که اهل هر زمان، در حیات آنها به فتاوای آن علما میبایستی عمل نموده باشند، نه آنکه مسلمین جهان تا روز قیامت اجبار داشته باشند که پیروی از آنها بنمایند.
علاوه بر اینها اگر این صفات به اضعاف مضاعف، توأم با نصوص وارده از رسول اکرم صلی الله علیه وآله در عترت طاهره آن حضرت جمع شد، تبعیت و پیروی از آنها اولی است، یا تبعیت و پیروی از کسانی که ابداً از رسول خداصلی الله علیه وآله درباره آنها دستور و نصّی نرسیده؟
آیا مذاهبی که در زمان پیغمبر اثری از آنها نبوده و هیچ یک از ائمه اربعه در زمان آن حضرت نبودند و دستوری از آن حضرت درباره آنها نرسیده و بعد از قرنی در دنیا پدید آمدند، مذهب من در آوری و سیاسی میباشند؟ یا مذهبی که
1) مناقب ابن مردویه، ص56، ح 15؛ فصل 3.
ریشهگذار آن رسول خدا و پیشوای آن تربیت شدهی دست آن حضرت بوده و همچنین سایر امامان یازدهگانه که درباره تمام آنها و به نام فردفرد آنها دستور رسیده و آنها را عدیل قرآن قرار داده؟ و صریحاً در حدیث ثقلین فرموده:
«من تمسّک بهما فقد نجی ومن تخلّف عنهما فقد هلک» و در حدیث سفینه فرموده: «ومن تخلّف عنهم فقد هلک.»
و ابن حجر در صفحه 135 «صواعق»،(1)باب وصیهْ النبیّ از آن حضرت نقل مینماید که فرمود:
«قرآن و عترت من در میان شما ودیعه من هستند که اگر به هر دو آنها معاً و توأماً تمسّک جستید. هرگز گمراه نخواهید شد.»
آنگاه ابن حجر گوید: مؤید این قول، حدیث دیگری است که آن حضرت درباره قرآن و عترت فرموده است:
«فلاتقدّموهمافتهلکوا ولاتقصّروا عنهما فتهلکوا ولاتعلّموهم فإنّهم أعلم منکم.»(2)
1) «وفی روایة صحیحة کأنّی قد دعیت فأجبت إنّی قد ترکت فیکم الثقلین أحدهما آکد من الآخر: کتاب الله عزّوجلّ وعترتی. أی بالمثناة - فانظروا کیف تخلفونی فیهما، فإنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض ... فلا تتقدّموهما فتهلکوا ولا تقصّروا عنهما فتهلکوا ولا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم ... وفی قوله صلی الله علیه وآله: «لا تتقدّموهما فتهلکوا ولا تقصّروا عنهما فتهلکوا ولا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم»، دلیل علی أن ّ من تأهل منهم للمراتب العلیة والوظائف الدینیة، کان مقدّماً علی غیره ویدلّ له التصریح بذلک فی کلّ قریش کما مرّ فی الأحادیث الواردة فیهم. وإذا ثبت هذا الجملة قریش، فأهل البیت النبویّ الّذین هم غرة فضلهم ومحتد فخرهم والسبب فی تمییزهم علی غیرهم بذلک أحری وأحقّ وأولی...». صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص228 - 229، خاتمه، باب وصیهْ النبیّ صلی الله علیه وآله بهم.
2) این فراز از روایت در کتب دیگر اهل تسنّن آورده شده است: المعجم الکبیر، طبرانی، ج 3/66، بقیهًْ اخبار الحسن بن علی؛ و نیز در همین کتاب ج 5/167/خ 497 ترجمه ابوالطفیل عامر بن واثله عن زید بن ارقم؛ کنز العمال، متقی هندی، ج 1/186/ح 946، وص 188 ح 957، الباب الثانی فی الاعتصام بالکتاب والسنه.
بر قرآن و عترت من تقدّم نجویید و تقصیر از خدمت آنها ننمایید که هلاک خواهید شد و به عترت من تعلیم ندهید؛ زیرا که آنها اعلم از شما میباشند.
آنگاه ابن حجر اظهارنظر نموده که این حدیث شریف دلالت دارد بر اینکه عترت و اهلبیت آن حضرت، در مراتب علمیه و وظایف دینیه، حقّ تقدّم بر دیگران دارند. عجبا با اذعان او به اینکه عترت از اهلبیت بایستی مقدّم بر دیگران باشند، بدون هیچ دلیل و برهان، در اصول ابوالحسن اشعری و در فروع فقهای اربعه را مقدّم بر آن خاندان جلیل میدارند؟ این نیست مگر از روی تعصّب و عناد و لجاج و چنانچه فرمودهی شما صحت دارد وامامان فقهای شما از جهت علم و ورع و تقوا و عدالت مطاع بودهاند، پس چرا بعض از آنها بعض دیگر را تفسیق و تکفیر نمودهاند.
حافظ: خیلی بیلطفی مینمایید که هرچه به زبانتان میآید میگویید، تا به این حد که تهمت میزنید به فقهاء و امامان ما که آنها در مقام رد و تضعیف و یا تفسیق و تکفیر یکدیگر بر آمدهاند. این بیان شما قطعاً کذب محض است. اگر ردّی و یا نقدی درباره آنها گفته شده، از طرف علمای شیعه بوده و الاّ از طرف علمای ما جز تعظیم و تجلیل که شایسته مقام آنها بوده، قلمی روی کاغذ نرفته.
داعی: معلوم میشود جناب عالی توجّهی به مندرجات کتب معتبره علمای خود ندارید، یا عمداً سهو مینمایید؛ یعنی میدانید، ولی غلط اندازی میکنید و الاّ اکابر از علمای خودتان کتابها بر ردّ آنها نوشتهاند، حتی خود ائمه اربعه
یکدیگر را تفسیق و تکفیر نمودهاند.
حافظ: بفرمایید آن علماء کیانند و مندرجات کتب آنها چیست؟ اگر در نظر دارید،بیان نمایید.
داعی: اصحاب ابی حنیفه و ابن حزم (علی بن احمد اندلسی، متوفّای سال 456 ق) و غیرهما پیوسته در مقام طعن به امام مالک و محمد بن ادریس شافعی هستند و همچنین اصحاب شافعی، مانند امام الحرمین و امام غزالی و غیر آنها طعن میزنند به ابوحنیفه و مالک. به علاوه از جناب عالی سؤال مینمایم؛ بفرمایید امام شافعی و ابو حامد محمد بن محمد غزالی و جار الله زمخشری چگونه اشخاصی هستند.
حافظ: از فحول فقهاء و علماء و ثقه و امام جماعتاند.
داعی: امام شافعی گوید:
«ما ولد فی الاسلام أشأم من أبی حنیفة».
«متولّد نگردیده در اسلام مشئومتر از ابوحنیفه».(1)
و در صفحه 416 همین جلد، ح 9، این عبارت را نقل میکند: «حدّثنا حبیب، کاتب مالک بن أنس عن مالک بن أنس. قال: کانت فتنة أبی حنیفه أضرّ علی هذه الأمّة من فتنة إبلیس فی الوجهین جمیعاً، فی الارجاء، وما وضع من نقض السنن».
و نیز بخاری در تاریخ الاوسط، 2/77، ح 1196، در گذشتگان بین سالهای 140 و 150 هجری، شرح حال نعمان بن ثابت (أبو حنیفه) این عبارت را نقل میکند: «حدّثنا الفزاری، قال: کنت عند سفیان، فنعی أبوحنیفة فقال: الحمد لله کان ینقض الإسلام عروة عروة، ما ولد فی الإسلام أشأم منه».
1) «حدًثنا الفزاری قال: سمعت الأوزاعی و سفیان یقولان: ما ولد فی الاسلام مولود أشأم علیهم - وقال الشافعی شرّ علیهم - من أبی حنیفه». تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 13/419، ح 22، ترجمه شماره 7297، شرح حال نعمان بن ثابت (أبوحنیفه). و نیز در همین جلد، صفحه 415، ح 8، این عبارت را نقل میکند: «حدّثنا إسحاق بن إبراهیم الحنینی قال: قال مالک: ما ولد فی الاسلام مولود أضرّ علی أهل الاسلام من أبی حنیفه».
و نیز گفته:
«نظرت فی کتب أصحاب أبی حنیفة فإذا فیها مائة وثلاثون ورقة خلاف الکتاب والسنّة.»
نظر کردم در کتب اصحاب ابی حنیفه، پس در آنهاست صد و سی ورقه خلاف کتاب خداو سنت رسول خداصلی الله علیه وآله.(1)
و ابو حامد غزالی در کتاب «منخول فی علم الاصول»(2)
و در ص616، این عبارت را آورده است: «... ثم أردف جمیع قواعد الشریعة بأصل هدم به شرع محمّدصلی الله علیه وآله قطعاً».
گوید:
«فأمّا أبو حنیفة فقد قلَّب الشریعة ظهر البطن وشوَّش مسلکها وغیّر نظامها وأردف جمیع قواعد الشرع بأصل هدم به شرع محمّد المصطفی ومن فعل شیئاً من هذا مستحلاًّ کفرو من فعله غیر مستحلٍّ فسق».
پس به تحقیق ابوحنیفه شریعت را واژگون گردانید و مشوّش نموده راه او را و تغییر داد نظام او را و هر یک از
قوانین شرع را با اصلی مقرون ساخت
1) «أخبرنا محمّد بن عبدالله بن عبدالحکم. قال: قال لی محمّد بن إدریس الشافعی: نظرت فی کتب لأصحاب أبی حنیفة، فإذا فیها مائة و ثلاثون ورقة، فعددت منها ثمانین ورقة خلاف الکتاب والسنّة. قال أبو محمّد: لأنّ الأصل کان خطأ، فصارت الفروع ماضیة علی الخطأ». تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 13/437، ح 90، ترجمه شماره 7297، شرح حال نعمان بن ثابت (أبو حنیفه).
2) «وأمّا أبو حنیفة - رضی الله عنه - فقد قلّب الشریعة ظهراً لبطن، وشوّش مسلکها وغیّر نظامها». المنخول، غزالی، ص613، کتاب الفتوی، باب 2، فصل 8، مسلک 3.
که با آن اصل، شرع پیغمبر را ویران نمود. هر کس این عمل را عمداً بنماید وآن را حلال بداند، کافر است و هر کس بدون تعمّد بنماید فاسق است. (پس قطعاً ابوحنیفه به گفتار این عالم بزرگ یا کافر است یا فاسق.
و آنگاه در این باب، کلام بسیاری در طعن و رد و تفسیق او نوشته که داعی از بیانش خودداری مینمایم.
و جار الله زمخشری صاحب تفسیر کشّاف - که از ثقات علمای شماست - در «ربیع الابرار»(1)
نوشته است:
«قال یوسف بن أسباط ردّ أبوحنیفة علی رسول الله أربع مائة حدیث أو أکثر.»
یوسف بن اسباط گفته است: رد نموده ابوحنیفه بر رسول خداصلی الله علیه وآله چهارصد حدیث یا بیشتر.
و نیز گوید یوسف که ابوحنیفه میگفت:
«لو أدرکنی رسول الله لاخذ بکثیر من قولی.»
اگر پیغمبر مرا درک مینمود، بیشتر از اقوال و گفتههای مرا میگرفت، (یعنی پیروی از گفتار من مینمود!).
از این قبیل مطاعن، از علمای شما بسیار است در باب ابوحنیفه و سائر ائمه اربعه، که از مراجعه به کتاب منخول غزالی و کتاب نکت الشریفه شافعی و ربیع الأبرار زمخشری و منتظم ابن جوزی و دیگران معلوم میآید، تا آنجا که امام
1) ربیع الأبرار، زمخشری، 4/93، باب العلم والحکم والأدب والکتاب والقلم.
غزالی در «منخول» گوید:(1)
«إنّ أبا حنیفة النعمان بن ثابت الکوفی یلحن فی الکلام ولا یعرف اللغة والنحو ولا یعرف الأحادیث.»
در گفتار ابوحنیفه نعمان بن ثابت کوفی غلطهای بسیاری بوده و معرفت به علم لغت و نحو و احادیث نداشته.
و نیز مینویسد: چون عارف به علم حدیث (که بعد از قرآن، پایه و اساس دین است) نبوده، لذا فقط به قیاس عمل مینموده و حال آنکه «أوّل من قاس ابلیس»؛ یعنی اوّل کسی که عمل به قیاس نمود ابلیس بود. (پس هر کس به قیاس عمل نماید با ابلیس محشور خواهد شد).
و ابن جوزی در منتظم گوید:(2)
همچنین عقیلی در الضعفاء الکبیر، 4/284 - 285، ترجمه شماره 1876، شرح حال نعمان بن ثابت (ابوحنیفه) چند حدیث در تضعیف و تنقیص ابوحنیفه نقل کرده است که به متن بعضی از آنها اشاره میکنیم: «حدّثنا سلیمان بن داود العقیلی، قال: سمعت احمد بن الحسن الترمذی، قال: سمعت احمد بن حنبل، یقول: أبو حنیفة یکذب».
«حدّثنا عبدالله بن محمّد المروزی، قال: سمعت الحسین بن الحسن المروزی، یقول: سألت أحمد بن حنبل، فقلت: ما تقول فی أبی حنیفة؟ فقال: رأیه مذموم وحدیثه لا یذکر».
«حدّثنا محمّد بن عثمان، قال: سمعت یحیی بن معین و سئل عن أبی حنیفة، قال: کان یضعف فی الحدیث».
ذهبی نیز در میزان الاعتدال، 7/38، ترجمه شماره 9099، شرح حال ابوحنیفه مینویسد: «ضعّفه النسائی من جهة حفظه وابن عدی و آخرون».
ابن حبان نیز در المجروحین، ص3/61-73، شرح حال نعمان بن ثابت مینویسد: «لا یجوز ان یحتج به عند أئمتنا قاطبة لا أعلم بینهم فیه خلافا علی أنّ ائمة المسلمین وأهل الورع فی الدین فی جمیع الأمصار و سائر الأقطار جرحوه وأطلقوا علیه القدح...».
سپس احادیثی در مذمت ابوحنیفه نقل میکند که به بعضی از آنها اشاره میکنیم: «قال معاذ بن معاذ العنبری سمعت سفیان الثوری یقول: استتیب أبوحنیفة من الکفر مرّتین.
ابن منصور یقول سمعت مبشر بن عبدالله بن رزم النیسابوری: کتب الینا ابراهیم بن طهمان من العراق: ان امحوا ما کتبتهم عنّی من آثار أبی حنیفه.
قال ابن المبارک: کان أبوحنیفة فی الحدیث یتیماً».
«اتفق الکلّ علی الطعن فیه»؛ یعنی همگی علماء1) غزالی در المنخول، ص581، کتاب الفتوی، باب 1، فصل 4 مینویسد: «وأمّا أبوحنیفه: فلم یکن مجتهداً لأنّه کان لا یعرف اللغة وعلیه یدلّ قوله: ولو رماه بأبو قبیس وکان لا یعرف الأحادیث ولهذا ضری بقبول الأحادیث الضعیفة وردّ الصحیح منها».
2) «قال مؤلّف الکتاب وبعد هذا فاتفق الکلّ علی الطعن فیه، ثم انقسموا علی ثلاثة أقسام: فقوم طعنوا فیه لما یرجع إلی العقائد والکلام فی الأصول. وقوم طعنوا فی روایته وقلّة حفظه وضبطه وقوم طعنوا فیه لقوله بالرأی فیما یخالف الأحادیث الصحاح». المنتظم، ابن الجوزی، 8/131، وقایع سال 150 هجری، شرح حال نعمان بن ثابت (أبو حنیفه).
متفقاند در طعن بر ابوحنیفه. منتهی طعن کنندگان بر سه قسم تقسیم شدهاند: دستهای او را مورد طعن قرار دادهاند؛ زیرا که در اصول عقاید متزلزل بوده و گروهی دیگر گفتند قوّه حافظه و ضبط در روایات نداشته و قومی دیگر او را طعن میزنند به اینکه صاحب رأی و قیاس بوده و رأی او پیوسته مخالفت با احادیث صحاح داشته.
پس از این قبیل گفتار و مطاعن از علمای خودتان درباره امامانتان بسیار است که اینک وقت گفتارش نیست؛ چه آنکه داعی در مقام انتقاد نبودم، ولی شما رشتهی سخن را به اینجا آوردید که فرمودید مطاعن منقوله از طرف علمای شیعه است و هر چه بر زبان داعی میآید، میگویم. خواستم بگویم شما انتقاد بیجا میکنید و فراراً دفاع بلا منطق مینمایید و الاّ مطلب این قسم نیست. آنچه بر زبان داعی جاری میشود، مطابق علم و عقل و منطق و خالی از تعصّب میباشد
و علمای شیعه دربارهی ائمهی اربعهی شما غیر از آنچه علمای خودتان نوشتهاند، نسبت ندادهاند و توهین هم نمینمایند.
ولی بر خلاف علمای شما، در میان علمای شیعهی امامیه نسبت به مقامات مقدّسهی ائمه اثنی عشر ما هیچ نوع ایرادی وجود ندارد؛ چون ما ائمهی طاهرین سلام الله علیهم اجمعین را شاگردان یک مدرسه میدانیم که افاضات فیض الهی بر آنها یکسان بوده است و آنها عموماً، من أوّلهم الی آخرهم، مطابق دساتیر الهیه که به وسیله خاتم النبیین صلی الله علیه وآله به آنها ابلاغ شد، عمل مینمودند.
[آنها] به رأی و قیاس و ابتکار فکر خود نظری نداشتند؛ هرچه داشتند از پیغمبر داشتند. فلذا اختلافی بین دوازده امام نبوده (مانند اختلافات ائمهی اربعه شما در جمیع عقاید و احکام)؛ چه آنکه آنها امام بودند، ولی نه امام لغوی که به معنای پیشوا باشد.
بلکه در اصطلاح علم کلام، که محقّقین علماء بیان نمودهاند، آن امامت به معنای ریاست عالیهی الهیه و اصلی از اصول دین میباشد و ما هم بر آن عقیدهایم که:
«الامامة هی الرسالة العامّة الالهیة خلافة عن رسول الله فی امور الدین والدنیا بحیث یجب اتباعه علی کافّة الأمّة.»
امامت، ریاست عمومی الهی است بر همه خلایق، به طریق خلافت، از جانب رسول الله صلی الله علیه وآله در امر دین و دنیا که واجب است متابعت او بر کافهی مردم.
شیخ: خوب بود به طور قطع و جزم نمیفرمودید که امامت اصطلاحی از اصول دین میباشد؛ چه آنکه اکابر علمای مسلمین گویند امامت از اصول دین نیست، بلکه از فروعات مسلّمه میباشد که علمای شما بدون دلیل، جزء اصول دین آوردند.
داعی: این بیان اختصاص به شیعیان تنها ندارد، بلکه اکابر علمای شما هم بر این عقیده هستند؛ از آن جمله قاضی بیضاوی مفسّر معروف خودتان در کتاب «منهاج الاصول»(1)ضمن بحث اخبار، با کمال صراحت گوید:
«إنّ الامامة من أعظم مسائل أصول الدین التی مخالفتها توجب الکفر والبدعة.»
به درستی که امامت از بزرگترین اصول دین است که مخالفت آن، موجب کفر و بدعت میباشد.
و ملا علی قوشچی(2)
در «شرح تجرید»، مبحث امامت گوید:
«وهی ریاسة عامة فی أمور الدین والدنیا خلافة عن النبی صلی الله علیه وآله.»
امامت، ریاست عمومی است در امور دین و دنیا، به طریق خلافت، از پیغمبرصلی الله علیه وآله.
و متعصّبترین علمای شما، مانند قاضی روزبهان(3)نقل این معنی را نموده
1) منهاج الاصول، بیضاوی، کتاب الثانی (فی السنهْ)، باب اوّل (فی افعاله)، فصل دوم (فیما علم کذبه) (با استفاده از الابهاج فی شرح المنهاج، علی بن عبدالکافی السبکی، 2/295). بیضاوی مینویسد: «الثانی مالوصح لتوفیر الدواعی علی نقله کما نعلم انه لا بلدة بین مکة والمدینة أکبر منهما إذ لو کان لنقل وأدعت الشیعة أن النص دل علی إمامة علی ولم تتواتر کما تتواتر الاقامة والتسمیة ومعجزات الرسول صلی الله علیه وآله قلنا: الأولان من الفروع ولا کفر ولا بدعة فی مخالفتهما بخلاف الامامة وأمّا تلک المعجزات فلقلّة المشاهدین».
2) شرح تجرید، قوشچی، ص365، مقصد 5.
3) احقاق الحق، تستری، 2/304، فی مباحث الامامهْ واشتراط العصمهْ فیها. (کلمات این روزبهان در این کتاب نقل و بررسی شده است).
است که امامت، ریاست بر امّت و نیابت و خلافت رسول الله صلی الله علیه وآله است به این عبارت که:
«الامامة عند الأشاعرة هی خلافة الرسول فی إقامة الدین وحفظ حوزة الملّة بحیث یجب اتباعه علی کافّة الأمّة.»
امامت نزد اشاعره، خلافت رسول الله است در بر پا نمودن دین و حفظ حوزه ملّت اسلام، به نحوی که واجب است متابعت او بر جمیع امّت.
اگر امامت از فروع دین بود، رسول اکرم صلی الله علیه وآله نمیفرمود:
«کسی که امام را نشناسد و بمیرد، به طریق اهل جاهلیت مرده»؛ چنانچه اکابر علمای شما، مانند حمیدی در «جمع بین الصحیحین»(1)
حمیدی حدیث را به این لفظ آورده است: «عن عبدالله بن عمر قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: ... ومن مات ولیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیه».
و ملاسعد تفتازانی در «شرح عقاید نسفی»(2)این حدیث، به گونههای مختلف نقل شده است، که به بعضی از آنها اشاره میکنیم: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیه».
این حدیث در منابع شیعی فراوان است و از منابع اهل تسنّن، قندوزی، در ینابیع المودهْ، 3/372، ح 3، باب 91، از امام صادق علیه السّلام آن را نقل کرده است: «من مات بغیر امام مات میتة جاهلیه».
این حدیث را طبرانی در معجم الأوسط، 6/384، ح 5816، احادیث محمد بن عبدالله الحضرمی؛ أبی یعلی در مسند، 13/366، ح 7375، مسند معاویه بن أبی سفیان؛ عمر بن أبی عاصم در کتاب السنه، ص713، ح 1091، باب فی ذکر السمع والطاعه، حدیث من مات ولیس علیه امام ... نقل کردهاند: «من مات ولیس علیه امام مات میتة جاهلیه».
این حدیث را ابن حبان در صحیح خود، 10/434، کتاب السیر، باب طاعهْ الأئمه، تخوف المصطفی صلی الله علیه وآله علی أمّته من الأئمّه المضلّین نقل کرده است.
شایان ذکر است که گرچه این حدیث با الفاظ مختلفی نقل شده، ولی با دقت در همه آنها در مییابیم که معنی و مفهوم همه آنها یکی است و میتوان با تمسک به آنها نیز اثبات کرد که امامت، از اصول دین است.
و دیگران نقل نمودهاند که فرمود:
«من مات ولم یعرف إمام زمانه فقد مات میتة جاهلیة.»
کسی که بمیرد و امام زمان خود رانشناخته باشد، پس به تحقیق مرده است به مردن اهل جاهلیت.
بدیهی است عدم معرفت به فرعی از فروع دین، موجب تزلزل دین و مردن به اصل جاهلیت نخواهد بود، به گونهای که بیضاوی صریحاً گوید:
«مخالفتش موجب کفر و بدعت گردد.»
پس ثابت است که امامت، داخل در اصول دین و تتمیم مقام نبوّت میباشد.
فلذا فرق در معنای امامت بسیار است. شما که علمای خود را امام میخوانید: امام اعظم، امام مالک، امام شافعی، امام حنبل، امام فخر، امام ثعلبی، امام غزالی، وغیره، به معنای لغوی است.
ما هم امام جمعه داریم، امام جماعت داریم. دامنه این نوع از امامان وسیع است و ممکن است در یک زمان صدها امام باشد، ولی امام به آن معنی که عرض کردم، ریاست عامّهی مسلمین بر عهده اوست، در هر زمانی فقط یک نفر است و آن امام است که حتماًبایستی واجد جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده و اعلم و افضل و اشجع و ازهد و اورع و اتقای از همه ناس و صاحب
مقام عصمت باشد.
و هیچگاه زمین از وجود چنین امامی خالی نخواهد بود تا روز قیامت و بدیهی است چنین امامی، که واجد جمیع صفات عالیه انسانیت باشد، مقامش بالاترین مقامات روحانیت است و حتماً چنین امامی باید منصوب از جانب خدای تعالی و منصوص من جانبِ الرسول باشد، که اعلی و ارفع از جمیع خلایق، حتی انبیای عظام میباشد.
حافظ: از طرفی شما مذمّت میکنید غلات را و از طرفی خودتان درباره امام غلو مینمایید و مقام آنها را بالاتر از مقام نبوّت میدانید و حال آنکه علاوه از دلایل عقلیه، قرآن مجید مقام انبیاء را بالاترین مقامات معرفی فرموده. مابین مقام واجب و ممکن، همان مقام انبیاء میباشد. این ادعای شما چون بدون دلیل است، محض تحکّم و غیر قابل
قبول میباشد.
داعی: هنوز جناب عالی استفسار از دلیل ننموده، میفرمایید ادعای بیدلیل است و حال آنکه بالاترین دلیل، کتاب محکم آسمانی قرآن مجید است که در سوره بقره، شرح حال ابراهیم خلیل الرحمن، علیه وعلی نبینا وآله السلام را نقل میفرماید که پس از امتحان ثلاثه (جان و مال و فرزند) که در تفاسیر مشروحاً ثبت است، خداوند متعال اراده فرمود رفعت مقامی به آن بزرگوار عنایت فرماید. چون بعد از مقام نبوّت و رسالت و اولوالعزمی و خلّت - که واجد بود - مقامی ظاهراً نبود که آن حضرت را ترفیع مقام بدهد الاّ مقام امامت - که مافوق جمیع مقامات روحانی بود - لذا در آیه 124 سوره 2 (بقره) به رسول اکرم صلی الله علیه وآله خبر میدهد:
وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمّهُنّ قَالَ إِنّی جَاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرّیَتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ. «به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری امتحان فرمود و او همه را به جای آورد. خدا به او فرمود: من تو را امام و پیشوا قرار دادم برای مردم. ابراهیم عرض کرد: این امامت را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد، فرمود: عهد من که امامت است، به مردم ستمکار نخواهد رسید.»
از این آیهی شریفه برای اثبات مقام امامت، اثرات و فوایدی حاصل است که از جمله اثبات مقام باعظمت امامت است که رتبهْ و درجهْ بالاتر از مقام نبوّت است؛ زیرا بعد از مقام نبوّت و رسالت، ابراهیم را مخلًّع به خلعت امامت گردانید. پس به همین دلیل، مقام امامت بالاتر از مقام نبوّت میباشد.
حافظ: پس بنا بر قول شما، که علی کرّم الله وجهه را امام میدانید، بایستی مقام او بالاتر از مقام پیغمبر خاتم باشد و این همان عقیدهی غلات است که خودتان بیان نمودید.
داعی: این قسم نیست که شما تعبیر مینمایید؛ زیرا شما خود میدانید که بین نبوّت خاصه و نبوت عامّه فرق بسیار است. مقام امامت بالاتر از نبوّت عامّه و پستتر از نبوّت خاصّه میباشد که نبوّت خاصّه، همان مقام شامخ ارجمند خاتمیت است.
نواب: ببخشید قبله صاحب، اگر گاهی خود را داخل صحبت میکنم؛ چون فراموشکارم و نیز عجولم، زود جسارت مینمایم، بفرمایید مگر انبیاء همگی فرستادگان حق تعالی نیستند، در رتبه و مقام هم لابد همگی یکساناند؛ چنانچه
در قرآن مجید میفرماید:
لاَ نُفَرّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ(1). «میان هیچ یک از پیغمبران فرق نگذاریم.»
پس چگونه شما فرق گذاردید و نبوّت را به دو قسمت تقسیم نمودید و عامّه و خاصّه خواندید.
داعی: بلی، این آیه در محل خود صحیح است؛ یعنی در مقام دعوت و هدف بعثت - که دعوت به مبدأ و معاد و تربیت جامعه است - تمام انبیاء،من آدم الی الخاتم یکساناند، ولی در فضل و کمال و طریقهی بعثت و محل بعثت و درجه و رتبه متفاوتاند.
آیا آن پیغمبری که بر هزار نفر مبعوث گردیده، با آن پیغمبری که بر سی هزار نفر یا بیشتر مبعوث شده و با آن پیغمبری که بر کافّهی ناس مبعوث است یکساناند؟
مثلی عرض کنم: آیا معلّم کلاس اوّل با معلّم کلاس ششم یکی است؟ یا معلّم کلاسهای عالی با پرفسور و استاد اونیورسیتی (یعنی دانشگاه به اصطلاح امروز) یکساناند؟ بدیهی است از جهت آنکه از یک مبدأ و وزارتخانه مأمورند و در تحت یک پرگرام و برنامهاند و هدف و مقصدشان، عالم کردن و تربیت جامعه است یکساناند، ولی در معلومات و مقام و رتبه هرگز یکسان نیستند.
هر کدام به قدر معلومات و فضل و کمالی که دارند به علاوه محل خدمت
1) بقره/ 285.
مأموریتشان، بالاتر و متفاوت میباشند.
انبیای عظام هم از جهت دعوت یکساناند، ولی از جهت رتبه و مقام و معلومات متفاوتاند، چنانچه در آیه 253 همین سوره میفرماید:
تِلْکَ الرّسُلُ فَضّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ مِنْهُم مَن کَلّمَ اللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ. «افزونی و فضیلت دادیم بعض انبیاء را بر بعض دیگر به خصایص و فضایلی - که دیگران به مرتبه آنها نرسیدهاند؛ اگرچه در نبوّت مساوی بودند و به بعض جهات فضیلت اشاره فرموده - که بعض از آن انبیاء کسی است که خدا سخن گفت با او (مانند آدم ابوالبشر که به او خطاب فرموده و در آیه 35 سوره 2 (بقره) خبر میدهد: یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ الْجَنّةَ و در آیه 12 سوره 20 (طه) است که به حضرت موسی فرمود: أَنَا رَبّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ و در آیه 10 سوره 53 (النجم) وحی نمودن به پیغمبر خاتم صلی الله علیه وآله را درشب معراج خبر داده که: فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی. پس انبیاء در مراتب و درجات با هم مساوی نیستند و ترفیع داد بعضی از آنها را درجات.»
جار الله زمخشری، عالم فاضل و مفسّر خودتان در تفسیر «کشّاف»(1)
وابن کثیر در تفسیر القرآن العظیم، 3/43، ذیل أیه 55 سوره اسراء مینویسد: «ولا خلاف أنّ الرسل أفضل من بقیّة الأنبیاء وأنّ أولی العزم منهم أفضل ... ولا خلاف أنّ محمّداًصلی الله علیه وآله أفضلهم...» وتفسیر جلالین (جلال الدین محلی و جلال الدین سیوطی)، ص42، ذیل همین آیه مینویسد: «وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ أی محمّداًصلی الله علیه وآله دَرَجَاتٍ علی غیره بعموم الدعوة وختم النبوّة وتفضیل النبوّة وتفضیل أمّته علی سائر الأمم والمعجزات المتکاثرة والخصائص العدیدة».
گوید:
1) «... وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ والظاهر أنّه أراد محمّداًصلی الله علیه وآله لأنّه هو المفضل علیهم، حیث أوتی مالم یؤته أحد، من الآیات المتکاثرة المرتقیة إلی ألف آیة أو أکثر. ولو لو یؤت إلاّ القرآن وحده لکفی به فضلاً منیفاً علی سائر ما أوتی الأنبیاء لأنّه المعجزة الباقیة علی وجه الدهر دون سائر المعجزات». الکشّاف، جار الله زمخشری، 1/293، ذیل أیه 253 سوره بقره.
مراد به این بعض، پیغمبر ما است که فضیلت دارد بر انبیاء، به فضائل بسیار و خصایص بیشمار که اهمّ از همهی آنها، مقام خاتمیت است.
نواب: خیلی خوشوقت و ممنون شدیم که حلّ این معمّا را فرمودید. اینک یک سؤال دیگر دارم. با اینکه خارج از موضوع است، با اجازه آقایان تمنّا داریم خصیصهی نبوّت خاصّه را ولو مختصر شده، با بیان ساده نزدیک به فهم همه ما بفرمایید؛ چون سالها میل و آرزوی بنده این بود که این سؤال را از آقایان علماء بنمایم، ولی کثرت مشغله، ایجاد فراموشی مینمود. اینک فرصت به دست آمده را غنیمت میشمارم.
داعی: خصایص نبوّت خاصّه بسیار و دلایل در این باب بیشمار است که چگونه میشود یک فرد کاملی از میان انبیاء واجد نبوّت خاصًه گردد که همان مقام خاتمیت باشد.
ولی این مجالس از برای اثبات نبوّت خاصّه، آن هم برای مسلمانان پاک طینت برقرار نشده و اگر بخواهیم وارد بحث نبوّت خاصّه شویم، از موضوع امامت باز میمانیم و وقت مجلس به کلّی گرفته میشود، ولی برای آنکه ردّ تقاضای شما را ننموده باشم، به مقتضای «ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه» مختصر اشارهای مینمایم.
اگر قدری توجّه به اصل خلقت انسانیت فرمایید، راه وصول به این مقام به
خوبی باز میشود؛ چه آنکه خدای متعال کمال بشریت را در کمال نفس قرار داده و کمال نفسانی برای انسان حاصل نمیگردد، مگر به تزکیه نفس و تزکیهی نفس ممکن نگردد، مگر آنکه به راهنمایی قوّهی عاقله با دو قوّهی علم و عمل پرواز کند، تا به اوج مقام انسانیت نایل آید؛ چنانچه در کلام منسوب به مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السّلام است که فرمود:
«خلق الانسان ذانفس ناطقة إن زکّیها بالعلم والعمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها و إذا اعتدل مزاجها وفارقت الأضداد فقد شارک بها السبع الشداد وصار موجوداً بما هو إنسان دون أن یکون موجوداً بما هو حیوان».(1)
و بخش دوم آن را «وصار موجود ...» مرحوم نمازی در مستدرک سفینهْ البحار، 8/308، لغت فلسف، الروایهْ العلویه علیه السّلام با این عبارت شروع کرده است: «عن أمیرالمؤمنین علیه السّلام فی جواب الیهودی المعترض علیه بأنّه لا یعلم الفلسفة، قال: ألیست الفلسفة من اعتدلت طباعه، ومن اعتدلت طباعه صفی مزاجه ومن صفی مزاجه قوی أثر النفس فیه، ومن قوی أثر النفس فیه سما إلی ما یرتقیه، ومن سما إلی ما یرتقیه فقد تخلّق بالأخلاق النفسانیة، ومن تخلّق بالأخلاق النفسانیة فقد صار موجوداً بما هو إنسان دون أن یکون موجوداً بما هو حیوان».
«انسان خلق گردیده، - علاوه بر تن و بدن جسمانی - دارای نفس ناطقهای میباشد (که آن حقیقت انسانیت است)، اگر به علم و عمل تزکیه شود، شبیه خواهد شد به موجودات عوالم علویه که مبدأ اصلی
1) تا آنجا که ما جست و جو کردیم، عبارت یاد شده در بردارنده دو حدیث است، بخش اوّل آن تا «فقد شارک بها السبع الشداد» حدیثی است که علامه مجلسی در بحار الانوار، 40/165، ح 54، تاریخ أمیرالمؤمنین، باب فی علمه و أنّ النبی صلی الله علیه وآله علّمه ألف باب؛ و قندوزی در ینابیع المودّهْ، 1/211، ح 12، باب 14، با این عبارت آغاز کرده است: «وسئل عن العالم العلوی، فقال: صور عاریة عن المواد، عالیة عن القوّة والاستعداد، تجلی الله لها فأشرقت، وطالعها فتلألأت وألقی فی هویتها مثاله فأظهر عنها أفعاله وخلق الإنسان ذا نفس ناطقة...».
خلقت او میباشد و زمانی که به مقام اعتدال رسید و از مواد طبیعیه فارغ شد با موجودات عالم علوی شریک، آنگاه از عالم حیوانیت خارج و به مقام حقیقت انسانیت نائل خواهد شد.»
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی.
غیر از این هیکل جسمانی، آدمی صاحب نفس ناطقه است و همان نفس است که باعث برتری موجودات میشود، ولی به یک شرط و آن، این است که نفس خود را پاک کند و تزکیه نماید به دو قوّهی علم و عمل (که این دو عامل مؤثر در انسان، به منزله دو بال است در طیور و مرغان پرنده که به آن دو قوّه پرواز میکنند. هر اندازه بالهای آنها قویتر، اوج گرفتن و پرواز آنها در جوّ هوا بیشتر است.
آدمی هم هر قدر علم و عملش قویتر باشد به کمال نفسانی بیشتر نائل میشود. چه خوش سراید شیخ اجل، استاد سخن سرای شیراز ما - افتخار فارس - سعدی شیرین کلام:
طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
پس خروج از عالم حیوانیت و وصل به مقام
اعلای انسانیت، بستگی کامل به کمال نفس دارد و هر بشری که در مقام استکمال نفس، قوای علمیه و عملیه را در خود جمع نمود و به خواص ثلاثهی آنها رسید، به ادنی مرتبه مقام نبوّت رسیده.
و هرگاه چنین آدمی مورد توجّه خاصّ ذات حق تعالی قرار گرفت، مخلّع به خلعت نبوّت میگردد.
البته نبوت هم - چنانچه در ابواب نبوّت کاملاً و مفصّلاً ذکر گردیده - مراتب متفاوته دارد، تا زمانی که نبی میرسد به مرتبهای که مشتمل بر اقوی مراتب
خصایص قوای ثلاثهی مذکوره باشد که اقوای از آن در حیز امکان متصوَّر نباشد و آن مرتبه بالاترین مراتب امکانیه باشد که حکما آن را عقل اوّل گویند، که معلول اوّل و صادر اوّل است. و بالاتر از آن مرتبه در مراتب وجود امکانی نباشد که همان وجود خاتم الانبیائی است که مقام و منزلتش مادون مقام واجب و مافوق تمام مراتب امکانیه است؛ چون حضرتش به این
مرتبه نائل شد، نبوّت به وجود مبارکش ختم گردید.
و امامت مقامی است یک درجه پایین تر از مقام خاتمیت و مافوق تمام مراتب نبوّت و امیرالمؤمنین علی علیه السّلام چون واجد مقام نبوّت بوده و اتحاد نفسانی هم با خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله داشته، لذا مخلَّع به خلعت امامت و افضل بر انبیای سلف گردید.
«صدای مؤذّن برخاست و آقایان محترم جهت ادای فریضه رفتند. پس از مراجعت و صرف چای و تنقل، آقای حافظ ابتدای به سخن نمودند.»
حافظ: شما در بیانات خود پیوسته مطلب را مشکل و پیچیدهتر میکنید. هنوز حلّ مشکلی نشده، اشکال دیگر به میان میآورید.
داعی: امر مشکل و پیچیدهای نداشتیم. خوب است آنچه به نظر شما مشکل میآید، بفرمایید تا جواب عرض نمایم.
حافظ: در این بیان آخرتان چند جملهی خیلی مشکل فرمودید که حلّ آنها غیر ممکن است.
اول آنکه علی بن ابی طالب کرّم الله وجهه واجد مقام نبوّت بوده. ثانیاً اتحاد نفسانی با پیغمبر داشته. ثالثاً افضلیت بر انبیای عظام. این جملات ادعایی شما را
فقط تحکّماً باید قبول کرد، یا دلیلی بر اثبات مدّعا دارید؟ اگر بیدلیل است که قابل قبول نیست و چنانچه دلیلی هست، بیان فرمایید.
داعی: اینکه فرمودید بیانات داعی از مشکلات پیچیده و حلّ آنها غیر ممکن است، البته در نظر شما و امثال شما که نمیخواهید تعمّق در حقایق بنمایید، همینطور است که فرمودید، ولی در نظر محقّقین از علمای منصف، حقیقت هویدا و آشکار است.
اینک به هر یک از اشکالات شما جواب عرض میکنم، تا راه عذر مسدود گردد و نفرمایید مشکل و پیچیده و حلّ آن غیر ممکن است.
اوّلاً دلیل بر اینکه علی علیه السّلام واجد مقام نبوّت بوده، حدیث شریف منزلهْ است که با صحت تمام، متواتراً از طرق ما و شما به مختصر کم و زیاد در الفاظ ثابت گردیده که خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله در دفعات متعدده و محافل مختلفه، گاهی به امیرالمؤمنین علی علیه السّلام فرمود:
«أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی.»
آیا راضی نیستی که از من به منزله هارون از موسی باشی الاّ آنکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود.
و گاهی به امت فرمود:
«علیّ منّی بمنزلة هارون من...»
حافظ: صحت این خبر معلوم نیست. بر فرض صحت، خبر واحد است و به خبر واحد اعتباری نیست.
داعی: اما اینکه تشکیک در صحت خبر فرمودید، گویا به واسطه قلّت مطالعه و سیر در کتب اخبار است و یا عمداً سهو فرموده، نخواستید تسلیم عقل و منطق شوید و الا صحت این خبر از مسلّمات ست و انکار صحت این خبر شریف و آن را خبر واحد گفتن - همان قسمی که
عرض کردم - یا به واسطه عدم اطلاع از کتب اخبار است، یا از راه عناد و لجاج میباشد، ولی امیدوارم در مجلس ما لجاجت و عنادی نباشد.
ناچارم برای روشن شدن مطلب و زیادتی بصیرت حاضرین و غائبین مجلس ما به بعض اسناد این حدیث شریف از کتب معتبره خودتان - به مقداری که حافظهی داعی کمک مینماید - اشاره نمایم، تا بدانید خبر واحد نیست، بلکه فحول از علمای خودتان، مانند سیوطی و حاکم نیشابوری و دیگران با تعدّد طرق و تکثیر سند و تواتر آن، اثبات مرام نمودهاند.
در باب غزوه تبوک و درصفحه 185 از کتاب «بدء الخلق»((2)صحیح خود در مناقب علی علیه السّلام؛ 2. مسلم بن حجّاج در صفحه 236 و 237 جلد دوم «صحیح»(3)خود، چاپ مصر سال 1290 و در کتاب «فضل الصحابه»، باب فضائل علی علیه السّلام. 3. امام احمد بن حنبل در صفحه 98 و 118 و 119 جلد اول «مسند»(4)
در وجه تسمیهی
1) صحیح بخاری، 6/309، ح 857، کتاب المغازی، باب غزوه تبوک.
2) . همان، 5/81، ح 225، کتاب فضائل أصحاب النبی، باب مناقب علی.
3) صحیح مسلم، 4/1870 -1871، ح 30 -32، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علی رضی الله عنه.
4) مسند احمد بن حنبل، 1/170، 173، 175، 177، 79، 182، 184 و 185، مسند ابی سعید الخدری و مسند جابر بن عبدالله، و 6/369 و 438، مسند اسماء بنت عمیس.
حسنین و در صفحه 31 حاشیهی جزء پنجم همان کتاب؛((1)
هیجده حدیث نقل نموده؛ 5. محمد بن سوره ترمذی در
«جامع»(3)خود؛ 6. حافظ ابن حجر عسقلانی در صفحه 507 جلد دوم «اصابه»؛(4)
باب 9؛ 8. حاکم ابو عبدالله محمد بن عبدالله نیشابوری در صفحه 109 جلد سیم «مستدرک»؛(6)
1) . حاشیه مسند احمد بن حنبل (منتخب کنز العمّال)، 5/31، باب فضائل علی.
2) خصائص امیرالمؤمنین، احمد بن شعیب نسائی، ص 76 - 85، باب منزلهْ علی بن أبی طالب رضی الله عنه من النبی صلی الله علیه وآله.
3) الجامع الصحیح، محمد بن عیسی ترمذی، ص981 -982، ح 3739 -3740، کتاب المناقب، باب مناقب علی بن أبی طالب رضی الله عنه.
4) الاصابه، ابن حجر عسقلانی، 4/464، ترجمه شماره 5704، شرح حال علی بن أبی طالب رضی الله عنه.
5) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص120 -121، باب 9، فصل 1 و 2.
6) . المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/117، ح 4575، کتاب معرفهْ الصحابهْ، باب مناقب علی رضی الله عنه.
7) تاریخ الخلفاء، جلال الدین سیوطی، ص168، شرح حال علی بن أبی طالب 2، فصل فی أحادیث الواردهْ فی فضله.
8) عقد الفرید، ابن عبد ربه، 5/58، فضائل علی بن أبی طالب رضی الله عنه.
9) استیعاب، ابن عبد البر، 3/1097، ترجمه شماره 1855، شرح حال علی بن أبی طالب رضی الله عنه.
الکبری»؛(1)
خود؛ 15. سید مؤمن شبلنجی در صفحه 68 «نور الابصار»؛(3)
کمال الدین ابو سالم محمد بن طلحه شافعی در صفحه 17 «مطالب السؤول»؛(4)
میر سید علی بن شهاب الدین همدانی در آخر مودّت هفتم از «مودهْ القربی»؛(5)
نور الدین علی بن محمد مالکی مکی، معروف به ابن صبّاغ در صفحه 23 و 125 «فصول المهمّه»؛(6)
علی بن برهان الدین شافعی در صفحه 26 جلد دوم «سیرهْ الحلبیه»؛(7)20. علی بن الحسین مسعودی در صحفه 49 جلد دوم «مروج الذهب»؛(8)
شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 9 و 17 «ینابیع المودّه»(9)
و مخصوصاً در باب 6، هیجده خبر از بخاری و مسلم و احمد و ترمذی و ابن ماجه و ابن مغازلی و خوارزمی و حموینی نقل نموده
1) طبقات الکبری، ابن سعد، 3/16 -17، طبقات البدریین من المهاجرین، ذکر طبقهْ الاولی علیّ بن أبی طالب رضی الله عنه.
2) تاریخ طبری، 2/368، حوادث سال نهم هجری.
3) نور الابصار، شبلنجی، ص157، باب 1، فصل فی مناقب سیدنا علی بن أبی طالب.
4) مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص82، باب 1، فصل 5.
5) مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودّهْ هفتم، (با استفاده از ینابیع المودّهْ، قندوزی، 2/302، ح 865 - 866، باب 56).
6) فصول المهمّهْ، ابن صبّاغ مالکی، 1/220، 227، 228 و 274، فصل 1، فصل فی مؤاخاهْ رسول الله له.
7) السیرهْ الحلبیه، برهان الدین حلبی، 3/132، باب غزوه تبوک.
8) مروج الذهب، مسعودی، 3/14، ذکر خلافهْ معاویهْ بن ابی سفیان، بین سعد و معاویه.
9) ینابیع المودًهْ، قندوزی، 1/156 -162، ح 22 -34، باب 6 و 1/179، ح 6، باب 9، و 1/259 -260، ح 8 و 10، باب 17، و و 2/86، ح 161، باب 56.
است؛ 22. مولی علی متقی در صفحه 152 و 153 جلد ششم «کنز العمّال»؛(1)) 23. احمد بن علی خطیب در«تاریخ بغداد»؛(2)24. ابن مغازلی شافعی در «مناقب»؛(3)25. موفق بن احمد خوارزمی در «مناقب»؛(4)26. ابن اثیر جزری علی بن محمددر «اسد الغابه»؛(5)27.
ابن کثیر دمشقی در «تاریخ» خود؛(6)28. علاء الدوله احمد بن محمد در «عروهْ الوثقی»؛ 29. ابن اثیر مبارک بن محمد شیبانی در «جامع الاصول فی أحادیث الرسول»؛(7)30. ابن حجر عسقلانی در «تهذیب التهذیب»؛(8)
1) کنز العمال، متقی هندی، 11/606 -607، ح 32931 -32937، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 2، فضائل علی رضی الله عنه.
2) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 1/325، ترجمه شماره 227، شرح حال محمد بن احمد الفزاری؛ 3/289، ترجمه شماره 1376، شرح حال محمد بن مزید ابن أبی الازهر؛ 3/406، ترجمه شماره 1534، شرح حال محمد بن یوسف البلخی؛ 4/71، شرح حال احمد بن صالح ابو عبدالله البزاز؛ 4/383، ترجمه شماره 2261، شرح حال احمد بن محمد ابن بنت حاتم؛ 7/453، ترجمه شماره 4023، شرح حال حسن بن یزید الحنظلی الجصاص؛ 8/53، ترجمه شماره 4115، شرح حال حسین بن شداد القطان؛ 8/268، ترجمه شماره 4365، شرح حال حریز بن عثمان ابوعثمان الرحبی؛ 9/365، ترجمه شماره 4932، شرح حال طریف بن عبیدالله الموصلی؛ 10/43، ترجمه شماره 5171، شرح حال عبدالله بن الفضل الورّاق؛ 11/432، ترجمه شماره 6323، شرح حال علی بن سراج المصری؛ 12/323، ترجمه شماره 6767، شرح حال غیاث بن ابراهیم النخعی.
3) مناقب ابن مغازلی، ص27 -37، ح 40 -56، باب قوله: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی».
4) مناقب خوارزمی، ص39، ح 7، فصل 1 و ص108 -109، ح 115 -116، فصل 9 و ص133، ح 148، فصل 14.
5) اسد الغابهْ، ابن اثیر، 4/26، شرح حال علی بن أبی طالب علیه السّلام.
6) البدایهْ و النهایهْ، ابن کثیر، 5/11 وقایع سال 9 هجری، ذکر غزوه تبوک و 7/374 -378، وقایع سال 40 هجری، حدیث المؤاخاهْ.
7) جامع الاصول، ابن اثیر، 9/468، ح 6477، باب 4، فصل 2، فرع 2، فضائل علی علیه السّلام.
8) تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، 7/286، ترجمه شماره 4925، شرح حال علی بن أبی طالب علیه السّلام.
«یا علیّ أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی.»
یا علی تو از من به منزلهی هارونی از موسی، الا آنکه بعد از من پیغمبری نخواهد.
آیا با اینکه این همه از اعیان علمای شما - که قلیلی از کثیر آنها را ذکر نمودم - این حدیث شریف را با اسناد مرتّبه از کثیری از اصحاب پیغمبر نقل نمودهاند،
1) محاضرات الأدباء، راغب اصفهانی، 4/463، حد 20، ومما جاء فی فضائل أعیان الصحابه، فضائل علی بن أبی طالب رضی الله عنه.
اثبات یقین و تواتر برای شما نمینماید؟
آیا تصدیق مینمایید که اشتباه فرموده، خبر واحد نیست، بلکه از متواترات اخبار است؛ چنانچه محقّقین از علمای خودتان دعوی تواتر نمودهاند؛ مانند جلال الدین سیوطی در سیوطی در «رسالهْ الازهار المتناثرهْ فی الأحادیث المتواترهْ» این حدیث شریف را داخل در تواترات ضبط نموده و در «ازالهْ الخفاء»(1)
و «قرّهْ العینین»(2)هم تصدیق تواتر نموده؟
چون شما روی عادت، تشکیک در صحت سند این حدیث شریف مینمایید، خوب است مراجعه و مطالعه نمایید به باب 7 «کفایهْ الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب علیه السّلام»،(3)تألیف محمد بن یوسف گنجی شافعی که از فحول اعلام شماست که بعد از ذکر شش حدیث مسنداً توأم با مفاخر دیگر برای آن حضرت در صفحه 149 اظهار نظر نموده و حقایق را بیان مینماید که اگر شما قول ما را قبول ندارید، بیان این عالم شافعی (خالی از تعصّب) حجّت را بر شما تمام میکند که مینویسد:
«هذا حدیث متفق علی صحته رواة الأئمّة الأعلام الحفّاظ کأبی عبدالله البخاری فی صحیحه و مسلم بن حجِّاج فی صحیحه و أبی داود فی سننه وأبی عیسی الترمذی فی جامعه و أبی عبدالرحمان النسائی فی سننه وابن ماجة
القزوینی فی سننه واتفق الجمیع علی صحته حتی صار ذلک اجماعاً منهم. قال الحاکم النیسابوری هذا حدیث دخل فی حد التواتر.»
این حدیثی است که اتفاق نمودهاند بر صحت آن روات ائمه از علمای اعلام و حفّاظ؛ مانند ابی عبدالله بخاری در صحیح خود و مسلم بن حجّاج در صحیح خود و ابی داود در سنن و ابو عیسی ترمذی در جامع و ابو عبدالرحمان نسائی در سنن و ابن ماجه قزوینی در سنن اتفاق نمودهاند عموماً بر صحت این حدیث و این امر مورد اجماع آنها میباشد. و حاکم نیشابوری گفته است این حدیثی است که داخل شده در حدّ تواتر.
گمان میکنم ابهامی در کار و احتیاجی به ذکر دلایل بیشتری بر صحت و تواتر این حدیث شریف نباشد.
حافظ: حقیر آدم بیایمان و لجوجی نیستم که در مقابل دلایل و براهین شما - که در غایت اعتبار است - ایستادگی کنم، ولی قدری تأمّل کنید در گفتار عالم فقیه ابوالحسن آمدی که از متکلّمین و متبحّرین علماء
میباشد که این حدیث را با دلایلی رد نموده است.
داعی: خیلی تعجّب مینمایم از مثل شما عالم دقیق و منصف که با نقل اقوال این همه از اکابر علمای خودتان - که همگی ثقه و مورد اطمینان عموم شما میباشند - توجّه مینمایید به قول آمُدی، که مردی شریر و بیعقیده و تارک الصلاهْ بوده.
شیخ: بشر در اظهار عقیده آزاد است و اگر کسی اظهار عقیدهای نمود نباید او را متّهم به بدی نمود و از مثل شما شخص شریفی که مجسّمهی اخلاق هستید، خیلی قبیح بود که عوض جواب منطقی، با لسان سوء، عالم فقیهی را متّهم سازید.
داعی: اشتباه فرمودید. دعاگو لسان سوء نسبت به احدی ندارم و در زمان آمُدی هم نبودهام، ولی عقاید سوء او را علمای بزرگ خودتان نقل نمودهاند.
شیخ: علمای ما در کجا او را به بدی و سوء عقیده یاد نمودهاند.
داعی: ابن حجر عسقلانی در «لسان المیزان»(1)
نوشته است:
«السیف الآمدی المتکلّم علیّ بن أبی علیّ صاحب التصانیف قد نفی من دمشق لسوء اعتقاده وصح عنه انّه کان یترک الصلاة.»
سیف آمدی متکلّم علی بن ابی علی که صاحب تصانیف بوده، او را از دمشق تبعید کردند به واسطه سوء اعتقاد او و صحیح است آنکه تارک الصلاهْ بوده.
و نیز ذهبی که از علمای بزرگ شما میباشد در «میزان الاعتدال»(2)
شایان ذکر است جمله اخیری را که مؤلف به ذهبی نسبت داده است در میزان الاعتدال نیافتیم، ولکن ابن حجر در لسان المیزان، 3/469، ذیل شرح حال سیف، این عبارت را نقل کرده است.
«... وقد بالغ التاج السبکی فی الحط علی الذهبی فی ذکره السیف الآمدی... فی هذا الکتاب».
«... ثم اعتذر عنه بأنّه یعتقد أنَ هذا من النصیحة لکونه عنده من المبتدعة».
از این عبارت استفاده میشود که تاج سبکی میگوید: سیف آمدی نزد ذهبی از مبتدعه است.
این قضیه را نقلنموده، به علاوه در اظهار نظر میگوید مسلّم است که آمُدی از مبتدعه بوده.
اگر شما با نظر دقیق بنگرید، خواهید فهمید که اگر آمُدی اهل بدعت و شریر و بیایمان نبود، هرگز خبث طینت خود را ظاهر نمیساخت که بر خلاف تمام
صحابه رسول الله صلی الله علیه وآله حتی خلیفهی خود، عمر بن الخطّاب (که یکی از روات حدیث است) و تمام ثقات علمای اعلام خودتان، قیام نماید.
اعجب از همه آنکه شما آقایان محترم، شیعیان را مورد طعن قرار میدهید که چرا احادیث صحیحین را مورد عنایت قرار نمیدهند (و حال آنکه اینطور نیست. اگر احادیثی صحیح الاسناد باشد، ولو در صحاح شما، مورد قبول ما میباشد).
ولی حدیث مسلّمی را که بخاری و مسلم وسایر ارباب صحاح در صحاح خود نقل نمودهاند، آمُدی رسماً رد مینماید و مورد توجه شما قرار میگیرد.
اگر در نزد شما هیچ عیبی بر آمُدی نبود مگر همین که بر خلاف صحیحین شما اظهار عقیده نموده، بلکه فی الحقیقهْ تکذیب عمر و بخاری و مسلم را نموده است، کافی بود بر طعن او. و اگر شما بخواهید در اطراف این حدیث شریف بیشتر دقت کنید و دلایل تام و تمام اسناد کاملهی از روات بزرگان علمای خود را بنگرید و بهتر روشن شوید و نفرین بر امثال آمُدیها بنمایید، مراجعه کنید به مجلدات باعظمت «عبقات الانوار» تألیف عالم عادل، زاهد، محقّق و نقّاد اخبار و احادیث، علامهی متبحّر مرحوم میر سید حامد حسین دهلوی اعلی الله مقامه الشریف و مخصوصاً جلد حدیث منزلت را مطالعه نمایید، تا کشف حقیقت بر شما بشود که این عالم بزرگ شیعی، اسناد و مدارک این حدیث را از طرق شما چگونه جمع و حلاّجی نموده.
حافظ: فرمودید یکی از روات این حدیث خلیفه عمر بن الخطّاب رضی الله عنه بوده. ممکن است اگر نظر دارید، سند آن را بیان فرمایید.
داعی: ابوبکر محمد بن جعفر المطیری و ابو اللیث نصر بن محمد السمرقندی الحنفی در کتاب مجالس و محمد بن عبدالرحمان ذهبی در «ریاض النضره»(1)و مولی علی متقی در «کنز العمّال»(2)
متقی هندی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن ابن عباس قال: قال عمر بن الخطّاب: کفّوا عن ذکر علی بن أبی طالب، فإنّی سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: فی علیّ ثلاث خصال لأن یکون لی واحدة منهن أحبّ الیّ مما طلعت علیه الشمس، کنت أنا وأبوبکر وأبو عبیدة ابن الجراح ونفر من أصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله والنبیّ صلی الله علیه وآله متّکی علی علیّ بن أبی طالب حتّی ضرب بیده علی منکبه ثم قال: أنت یا علیّ أوّل المؤمنین إیماناً وأوّلهم إسلاماً. ثم قال: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی و کذب علیّ من زعم أنّه یحبنی ویبغضک».
و ابن صبّاغ مالکی در صفحه 125 «فصول المهمّه»(3)ابن صبّاغ حدیث را به این لفظ آورده است: «ومن کتاب الخصائص عن عبّاس بن عبدالمطّلب رضی الله عنه قال: سمعت عمر بن الخطّاب وهو یقول: کفّوا عن ذکر علیّ بن أبی طالب إلاّ بخیر فانی سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: فی علی ثلاث خصال وددت لو أن لی واحدة منهنّ کل واحدة منهن أحب الیّ مما طلعت علیه الشمس وذاک أنی کنت أنا وأبوبکر وأبو عبیدة ابن الجراح ونفر من أصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله إذ ضرب النبیّ صلی الله علیه وآله علی کتف علیّ بن أبی طالب وقال: یا علی أنت أول المسلمین إسلاما وأنت أول المؤمنین إیمانا، وأنت منّی بمنزلة هارون من موسی کذب من زعم انه یحبنی وهو مبغضک یا علی من أحبک فقد أحبنی ومن أحبنی أحبه الله ومن أحبه الله أدخله الجنة، ومن أبغضک فقد أبغضنی ومن أبغضنی فقد أبغض الله تعالی وأدخله النار».
نقلاً از «خصایص» و امام الحرم در «ذخایر العقبی»(4)و شیخ سلیمان
1) ریاض النضره، ذهبی، 3/118، باب 4، فصل 4، ذکر اختصاصه بأنه من النبی بمنزلهْ هارون من موسی. ذهبی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن عمرو قد سمع رجلاً یسبّ علیّاً فقال: انی لأظنّک من المنافقین. سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول لعلی: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لا نبی بعدی».
2) کنز العمّال، متقی هندی، 13/122 - 123، ح 36392، کتاب الفضائل، بعد از باب 10، فضائل علیّ رضی الله عنه.
3) فصول المهمّهْ، ابن صبّاغ مالکی، 1/588، فصل 1، فصل فی ذکر مناقبهْ الحسنه.
4) ذخائر العقبی، محبّ الدین طبری، ص58، قسم 1، باب فی ذکر أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام، ذکر أنّه أوّل من أسلم. طبری حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن عمر قال: کنت أنا وأبو عبیدة وأبوبکر وجماعة إذ ضرب رسول الله صلی الله علیه وآله منکب علی بن أبی طالب فقال: یا علی أنت أول المؤمنین إیمانا وأنت أول المسلمین إسلاما وأنت منّی بمنزلة هارون من موسی».
بلخی حنفی در «ینابیع المودّهْ»(1)و ابن ابی الحدید در صفحه 258 جلد سوم شرح نهج(2)
ابن ابی الحدید به نقل از ابوجعفر اسکافی این حدیث را از عمر بن خطاب، به الفاظی شبیه آنچه از کنز العمال نقل کردیم آورده است، لکن جمله «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی علیه السّلام» را با نقطهچین آورده است.
از «نقض العثمانیه» شیخ ابوجعفر اسکافی با مختصر اختلافی در الفاظ از ابن عباس (حبر امّت) نقل نمودهاند که گفت روزی عمر بن الخطّاب گفت: واگذارید نام علی را؛ (یعنی آنقدر از علی غیبت نکنید)؛ زیرا من شنیدم از پیغمبر صلی الله علیه وآله که فرمود: در علی سه خصلت است «که اگر یکی از آنها برای من که عمر هستم بود دوستتر میداشتم از هرچه آفتاب بر او میتابد». آنگاه گفت:«کنت أنا وأبوبکر وأبو عبیدة بن الجرّاح ونفر من أصحاب رسول الله وهو متکئ علی علیّ بن أبی طالب حتّی ضرب بیده منکبیه ثمّ قال: أنت یا علیّ أوّل المؤمنین إیماناً وأوّلهم إسلاماً ثمّ قال: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی وکذب علیّ من زعم أنّه یحبّنی و یبغضک.»
من وابوعبیده جرّاح و عدهای از اصحاب حاضر بودیم، رسول اکرم صلی الله علیه وآله تکیه داده بود بر علی بن ابی طالب، تا آنکه زد بر شانههای علی و فرمود: تو یا علی اوّل مؤمنین هستی از حیث ایمان و اوّل مسلمین هستی از
حیث اسلام. آنگاه فرمود: یا علی تو از من به منزله هارونی از موسی و دروغ گفته است بر من کسی که گمان میکند مرا دوست میدارد در حالتی که تو را دشمن میدارد.
آیا ردّ قول خلیفه عمر در مذهب شما جایز است؟ اگر جایز نیست، پس چرا اظهار عقیده و توجّه به قول سخیف آمُدی معلوم الحال مینمایید.
و اما یک جمله دیگر از بیان شما بلا جواب ماند که فرمودید این حدیث، خبر واحد است و خبر واحد را اعتباری نیست.
اگر ما این نوع سخن بگوییم، با موازین رجالی که در دست داریم، صحیح است، ولی از شما تعجّب است تفوّه به چنین کلامی؛ زیرا در مذهب شما حجیت خبر واحد ثابت است؛ زیرا که محقّقین از علمای شما منکر خبر واحد را کافر یا فاسق میدانند؛ چنانچه ملک العلماء شهاب الدین دولت آبادی در «هدایهْ السعداء» گفته است در «مضمرات فی کتاب الشهادات»:
«ومن أنکر الخبر الواحد والقیاس وقال إنّه لیس بحجّة، فانّه یصیر کافراً ولو قال هذا الخبر الواحد غیر صحیح وهذا القیاس غیر ثابت، لا یصیر کافراً ولکن یصیر فاسقاً.»
کسی که انکار کند خبر واحد و قیاس را در حالتی که بگوید خبر واحد حجت نیست، پس کافر گردیده است، ولی اگر بگویداین خبر واحد صحیح نیست یا این قیاس ثابت نیست، کافر نمیشود، ولی فاسق میباشد.
حافظ: خیلی مسرور شدم از حسن بیان شما و زیادتی اطلاع شما از کتابهای ما،
برخلاف آنچه شنیدهام آقایان علمای شیعه کتابهای ما را با دستگیره و مقّاش و پارچه بر میدارند که دستشان به جلد کتاب نخورد، تا چه رسد به آنکه مطالعه نمایند.
داعی: قطعاً دلیلی بر اثبات این مدّعا ندارید؛ چه آنکه ایادی مرموزی از بیگانگان و بیگانهپرستان و شیاطین داخلی پیوسته میخواهند آب را گل نموده و از نفاق مسلمانان به نفع خود بهرهبرداری نمایند. لذا این قبیل مطالب دروغ را میسازند و انتشار میدهند که افراد مسلمین را به یکدیگر بدبین کنند و نتیجهی خود را ببرند.
وظیفهی ما و شما پیوسته توجّه دادن مردم است به دستورات عالیهی قرآن مجید که از جمله در این باب میفرماید در آیه 6 سوره49 (حجرات):
إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَی مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ. «هرگاه فاسقی خبری برای شما آورد (تصدیق مکنید) تا تحقیق کنید، مبادا به سخن چین فاسقی از نادانی به قومی رنجی رسانید و سخت پشیمان گردید.»
نه آنکه خود از آن دساتیر غافل باشیم. اگر این دستور بزرگ نصب العین آقایان محترم بود، کلمات اعادی در شما اثر نمینمود که امروز پشیمانی آورد.
ما کتابهای کفّار و مشرکین و مرتدّین را با انبر و مقّاش بر نمیداریم، چگونه ممکن است کتابهای برادران مسلمان را با نظر حقارت بنگریم. بر خلاف فرموده شما، کتابهای معتبرهی علمای شما را دقیقانه مطالعه میکنیم و احادیث صحیح الاسناد آنها را هم قبول میکنیم. اختلافات علمی و منطقی، ربطی به عقیده و
مذهب ندارد. آیا شما اطلاع ندارید که نوع محصلین شیعه قسمت زیادتر ازعلوم صرف و نحو و معانی و بیان و منطق و لغت و تفسیر و کلام را از کتب و تألیفات علمای شما استفاده مینمایند؛ پس چگونه آن کتب را با انبر و مقّاش بر میدارند؟
منتها بعض از روات در احادیث منقولهی شما هستند که مقدوحند و اعتباری به اقوال آنها نیست؛ از قبیل انس و ابوهریره و سمره و غیر آنها، که قبلاً عرض نمودم (چنانچه بعض از علمای خودتان هم از قبیل ابوحنیفه آنها را مردود میدانند). ما هم احادیث منسوبه به این قبیل روات را مردود و غیرقابل قبول میدانیم. و الاّ کتب معتبرهی علمی محقّقین علمای شما مورد توجه ما میباشد و بالخصوص داعی که در سیرهی پیغمبر و ائمهی معصومین صلوات الله علیهم اجمعین آنچه زیاد مطالعه و اخذ سند نمودهام، از کتب معتبرهی علمای سنّت و جماعت است.
در کتابخانهی شخصی داعی در حدود دویست جلد از تفاسیر و کتب اخبار علمی و تواریخ معتبره علمای بزرگ شما - خطّی و چاپی -موجود و مورد استفاده داعی میباشد. منتها عملاً ما حکم صرّاف بینا را داریم که میتوانیم خوب و بد آنها را تمیز داده، فریب شبهات و اشکالات امثال فخر رازیها و مغلطهکاری امثال ابن حجرها و روزبهانها و آمُدیها و ابن تیمیهها را نخوریم و تحت تأثیر غلطکاریهای آنها قرار نگیریم. و قبول فرمایید که مراتب معرفت و یقین داعی به مقامات مقدّسه ائمهی معصومین و اهل بیت رسالت و ودایع رسول الله صلی الله علیه وآله بیشتر به وسیله مطالعهی کتب معتبرهی علمای شما تکمیل گردیده.
حافظ: از مطلب دور افتادیم، بفرمایید وجه دلالت این حدیث منزلهْ بر مقصود چیست و دلالت آن از چه راه است که علی کرّم الله وجهه واجد مقام نبوّت بوده است.
داعی: از این حدیث شریف که به نحو تواتر به ما رسیده، سه خصیصه برای امیرالمؤمنین علیه السّلام ثابت میشود:
یکی مقام نبوّت که در معنی و حقیقت برای حضرت بوده. یکی هم مقام خلافت و وزارت ظاهری آن حضرت بعد از رسول اکرم صلی الله علیه وآله و دیگر افضلیت آن حضرت بر تمام امّت، از صحابه و غیرهم.
چه آنکه رسول اکرم صلی الله علیه وآله علی را به منزلهی هارون معرفی نموده و حضرت هارون واجد مقام نبوّت و خلافت حضرت موسی و افضل بر تمام بنیاسرائیل بوده است.
نواب: قبله صاحب! ببخشید، مگر حضرت هارون برادر حضرت موسی نبی بوده است.
داعی: بلی، وجد مقام نبوّت بودهاند.
نواب: عجب، من تا به حال نشنیده بودم، آیا در قرآن هم آیهای که شاهد این مرام باشد هست؟
داعی: بلی، در آیات چندی خداوند متعال نبوّت آن جناب را تصریح فرموده است.
نواب: ممکن است آن آیات را جهت درک فیوضات برای ما قرائت فرمایید، تا مورد استفاده ما قرار گیرد.
داعی: در آیه، 163 سوره 4 (نساء) فرماید:
إِنّا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ کَمَا أَوْحَیْنَا إِلَی نُوحٍ وَالنّبِیّینَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَیْنَا إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَعِیسی وَأَیّوبَ وَیُونُسَ وَهَارُونَ
وَسُلَیْمانَ وَآتَیْنَا دَاوُود زَبُوراً. «به درستی که ما وحی کردیم به سوی تو، همچنان که وحی کردیم به سوی نوح و انبیای بعد از او و وحی کردیم به سوی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان و دادیم داود را زبور.»
و در آیه 51 سوره 19 (مریم) نیز میفرماید:
وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَی إِنّهُ کَانَ مُخْلَصاً وَکَانَ رَسُولاً نّبِیّاً * وَنَادَیْنَاهُ مِن جَانِبِ الطّورِ الْأَیْمَنِ وَقَرّبْنَاهُ نَجِیّاً * وَوَهَبْنَا لَهُ مِن رّحْمَتِنَا أَخَاهُ هَارُونَ نَبِیّاً. «یاد کن در کتاب موسی را، به درستی که بود خالص شده و رسولی پیغمبر. و ندا کردیم او را از جانب طور ایمن و نزدیک گردانیدیم او را راز گوینده. و بخشیدیم مر او را از رحمت خود برادری چون هارون که صاحب مقام نبوّت بود.»
حافظ: پس روی این قاعده و استدلال شما،محمّد و علی هر دو، پیغمبر و مبعوث بر خلق بودند.
داعی: این قسم که شما تقریر نمودید، داعی نگفتم. البته شما خود میدانید که عدد و شمارهی انبیاء بسیار مورد اختلاف است. تا یک صد و بیست هزار و بیشتر هم نوشتهاند، ولی تمام آنها به اقتضای زمان هر دسته و فرقهای، تابع پیغمبر صاحب کتاب احکام بودهاند که پنج نفر از آنها اولوالعزم بودهاند؛ حضرت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی علیه السّلام و حضرت خاتم الانبیاء محمّد مصطفی صلی الله علیه وآله که مقامش از همه بالاتر بوده است که همان خاتمیت میباشد.
جناب هارون از جمله پیغمبرانی بود که استقلال در امر نبوّت نداشت، بلکه تابع شریعت برادرش حضرت موسی بود. حضرت علی علیه السّلام هم واجد مقام نبوّت بوده، ولی استقلالی در امر نبوّت نداشته، بلکه تابع شریعت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله بوده.
غرض و مقصود رسول اکرم در این حدیث شریف آن است که به امّت بفهماند همان قسمی که هارون واجد مقام نبوّت بود، ولی تابع پیغمبر اولوالعزمی مانند حضرت موسی بود، حضرت علی علیه السّلام هم واجد مقام نبوّت و با رتبه و مقام امامت در اطاعت شریعت باقیهی خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله بود که این خود خصیصهی عالیهای برای آن حضرت است.
ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(1)ذیل نقل این حدیث گوید که پیغمبر به این حدیث و بیان شریف اثبات کرد برای علی بن ابی طالب علیه السّلام جمیع مراتب و منازل هارونی را از موسی و اگر حضرت محمّدصلی الله علیه وآله خاتم الانبیاء نبود، هر آینه شریک در امر پیغمبری او هم بود، ولی به جمله «انّه لا نبی بعدی»
میرساند که اگر بنا بود پیغمبری بعد از من بیاید، علی واجد آن مقام بود. لذا نبوّت را استثنا نموده و آنچه ماعدای نبوّت است از مراتب هارونی در آن حضرت ثابت است.
چنانچه محمد بن طلحه شافعی در اوّل صفحه 19 «مطالب السؤول»(2)
پس
از کشف اسراری در بیان منزلت هارونی و توضیحاتی که میدهد اظهار نظر کرده و گوید:
«فتلخیص منزلة هارون من موسی أنّه کان أخاه ووزیره وعضده وشریکه فی النبوّة وخلیفته علی قومه عند سفره وقد جعل رسول الله علیّاً منه بهذه المنزلة وإثباتها (أثبتها) له إلاّ النبوّة فانّه استثناها فی آخر الحدیث بقوله صلّی الله علیه انّه (غیر انّه) لا نبیّ بعدی، فبقی ماعدا النبوّة المستثناة ثابتاً لعلی علیه السّلام من کونه أخاه ووزیره وعضده وخلیفته علی أهله عند سفره إلی تبوک وهذه من
المعارج الشراف والمدارج الازلاف، فقد دلّ الحدیث بمنطوقه ومفهومه علی ثبوت هذه المزیة العلیة لعلیّ علیه السّلام وهو حدیث متفق علی صحته.»
خلاصه از بیانات آنکه منزلت هارون از موسی آن بود که برادر و وزیر و بازو و شریک در نبوّت و خلیفه موسی بر قومش بود. پس پیغمبر خاتم هم علی را در حدیث شریف، صاحب مقام و منزلت هارونی قرار داده به استثنای نبوّت. پس باقی میماند برای او آنچه ماعدای نبوّت است از برادری و وزارت و خلافت او بر قومش و این خصیصه از معارج شرافت و مدارج علیا است برای علی علیه السّلام. پس این حدیث از حیث منطوق و مفهوم دلالت دارد بر ثبوت این مزیت بزرگ برای آن حضرت، و این حدیثی است که عموم اتفاق بر صحت آن دارند.
و همین کلام را بان صبّاغ مالکی در صفحه 29 «فصول المهمّه»(1)
و دیگران از
1) فصول المهمّهْ، ابن صبّاغ مالکی، 1/279، فصل 1، فصل فی مؤاخاهْ رسول الله. ابن صباغ عبارت یاد شده را اینگونه نقل کرده است: «فتلّخص: أنّ منزلة هارون من موسی صلوات الله علیهما أنّه کان أخاه ووزیره وعضده فی النبوّة، وخلیفته علی قومه عند سفره، وقد جعل رسول الله صلی الله علیه وآله علیّاً منه بهذه المنزلة، الاّ النبوّة، فانّه صلی الله علیه وآله استثناها بقوله: »غیر أنّه لا نبیّ بعدی«. فعلیّ أخوه ووزیره وعضده وخلیفته علی أهله عند سفره إلی تبوک».
اکابر علمای شما - که ذکر نام و عقیده هر یک از آنها در این وقت کوتاه شب مقتضی نیست - آورده و تصدیق این معنی را نمودهاند.
حافظ: گمان میکنم این استثنا عدم نبوّت است نه اصل نبوّت.
داعی: خیلی بیلطفی نموده، روی تبعیت از اسلاف خود ایراد وارد آوردید و مطلب به این آشکاری را انکار نمودید و حال آنکه توجّه ننمودید به بیان شافعی که الحال عرض کردم میگوید:
«فبقی ما عدا النبوّة المستثناة ثابتاً لعلیّ».
و این بیان خود نصّ است در آنکه مستثنی در حدیث شریف، نبوّت است، نه عدم نبوّت ودیگر ضمیر منصوب و استثناها در قول او که گوید: >فانّه استثناها فی آخر الحدیث بقوله: انّه لا نبیّ بعدی< راجع به نبوّت است.
و مثل این نوع از عبارت در کتب علمای شما بسیار است که همه آنها دلالت بر استثنای نبوّت میکند، نه عدم نبوّت و نظر آن کسانی که قائل به عدم نبوّت شدهاند، جز عناد و لجاج و تعصّب چیز دیگری نبوده است. نستجیر بالله من التعصّب فی الدین.
حافظ: گمان میکنم این ادعای شما که اگر پیغمبر ما خاتم الانبیاء نبود و بنا بود پیغمبری بیاید، علی واجد این مقام بود، مخصوص به خودتان باشد و الاّ احدی چنین بیانی ننموده.
داعی: این ادعا فقط از مخصوصات دعاگو و علمای شیعه نیست، بلکه اکابر علمای خودتان هم اقرار به این معنی دارند.
حافظ: کدام یک از علمای ما چنین ادعایی نمودهاند. اگر در نظر دارید بیان فرمایید.
داعی: یکی از علمای بزرگ و محلّ وثوق علمای رجال شما ملا علی بن سلطان محمد هروی قاری است که وقتی خبر فوت او به مصر رسید، علمای مصر در حضور زیاده از چهار هزار نفر برای او نماز غیبت خواندند، صاحب تصانیف و تألیفات بسیاری است در «مرقاهْ» شرح بر «مشکوهْ» در شرح حدیث منزلهْ گفته:
«فیه إیماء إلی انّه لو کان بعده نبیّاً لکان علیّاً.»
یعنی در این حدیث اشاره است به اینکه اگر بنا بود بعد از خاتم الانبیاء پیغمبری باشد، آن علی علیه السّلام بود.
و از جمله علمای بزرگ شما که اقرار به این معنی نموده، علامهی شهیر جلال الدین سیوطی در آخر کتاب «بغیهْ الوعّاظ فی طبقات الحفّاظ»(1)با ذکر سلسله روات تا به جابر بن عبدالله انصاری که رسول اکرم صلی الله علیه وآله به امیرالمؤمنین فرمود:
«أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی ولو کان لکنته.»
خلاصه معنی آنکه اگر بنا بود پیغمبری بعد از من باشد، تو آن بودی یا علی.
1) بغیهْ الوعّاهْ، جلال الدین سیوطی، 2/414 - 415، ح 47، باب فی أحادیث منتقاهْ من الطبقات الکبری.
و نیز میر سید علی همدانی، فقیه شافعی در حدیث دوم از مودّهْ ششم «مودّهْ القربی»(1)
از انس بن مالک روایت نموده که پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمود:
«إنّ الله اصطفانی علی الأنبیاء فاختارنی واختار لی وصیّاً وخیّرت ابن عمّی وصیّی یشدّ عضدی کما یشدّ عضد موسی بأخیه هارون وهو خلیفتی ووزیری ولو کان بعدی نبیّاً لکان علیّ نبیّاً ولکن لا نبوّة بعدی.»
به درستی که خداوند برگزید مرا بر انبیاء و اختیار نمود مرا (به برگزیدگی). پس اختیار نمود برای من وصیی و برگزید پسر عمّم (علی) را وصی من و محکم نمود بازوی مرا، همچنان که محکم نمود بازوی موسی را به برادرش هارون و اوست (یعنی علی) خلیفه و وزیر من. اگر بنا بود بعد از من پیغمبری [باشد] هر آینه علی پیغمبر بود، و لکن بعد از من پیغمبری نخواهد بود.
پس با این مختصر دلایل ثابت شد که قول به نبوّت از برای علی فقط از ما نیست، بلکه از خود رسول خداست، بنابر آنچه علمای خودتان هم تصدیق نمودهاند که بنا به فرموده آن حضرت، علی علیه السّلام واجد مقام نبوّت بوده و هیچ امر پیچیده و مشکلی هم نبوده که شما را به تعجّب آورده. و چون از منازل و مراتب هارونی نبوّت مستثنی شده به استثنای متصل، قطعاً ماعدای آن به شهادت علمای خودتان - که ذکر نمودیم - برای علی علیه السّلام باقی و ثابت میماند که از همهی آن منازل بالاتر، منزلهی خلافت و افضلیت است، چنان که در خلافت هارون، قرآن
1) مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودّهْ 6 (با استفاده از ینابیع المودّهْ قندوزی، 2/288، ح 823، باب 56).
مجید صراحت دارد و در آیهی 142 سوره 7 (اعراف) میفرماید:
وَقَالَ مُوسَی لْأَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَأَصْلِحْ وَلاَتَتّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ. «موسی به برادرش هارون گفت: خلیفه و جانشین من باش در قوم من و راه صلاح پیشگیر و پیرو اهل فساد مباش.»
حافظ: با اینکه در آیات گذشته بیان نمودید که حضرت هارون با برادرش حضرت موسی شریک در امر نبوّت بوده، پس چگونه او را خلیفه قرار دادند و حال آنکه مسلّم است شریک انسان مقامش بالاتر از آن است که خلیفه و جانشین او شود و اگر شریک را خلیفه قرار دهند او را از مقام و مرتبه خودش تنزّل دادهاند؛ چه آنکه مقام نبوّت بالاتر از مقام خلافت است.
داعی: یک عدّه از آقایان محترم بدون فکر و تأمّل به این اشتباه رفتهاند و حال آنکه اگر قدری فکر میفرمودید، محتاج به جواب داعی نبوده، خود میدانستید که نبوّت حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام بالأصاله و نبوّت حضرت هارون علیه السّلام تبعاً بوده،کأنّه خلیفهی آن حضرت بوده، با توجه به اینکه حضرت هارون با برادر بزرگوارش حضرت موسی علیه السّلام شریک در امر تبلیغ بوده؛ چنانچه از تقاضای خود حضرت موسی معلوم میشود که از آیه 25 تا 32 سوره 20 (طه) نقل قول حضرت موسی را مینماید که:
قَالَ رَبّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَ یَسّرْ لِی أَمْرِی * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هَارُونَ أَخِی * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی. «پروردگار گشاده گردان برای من سینه مرا و آسان گردان برای من کار مرا که تبلیغ رسالت است و بگشا گره را از زبان من، تا بفهمند کلمات مرا
و قرار بده برای من وزیری از کسان من که آن هارون برادر من باشد و محکم گردان به وی پشت مرا و شریک ساز او را با من در امر من (که تبلیغ رسالت است).»
زیرا که علی علیه السّلام فقط یگانه رادمردی بوده است که به استثنای مقام نبوّت خاصّه، در تمام مراحل کامله و صفات مخصوصه شریک با رسول اکرم صلی الله علیه وآله بوده.
حافظ: پیوسته تعجّب ما زیادتر میشود که میبینیم درباره علی کرّم الله وجهه چنان غلو مینمایید که عقول عقلاء محو و حیران میگردد که از جملهی آنها همین جملاتی بود که الحال بیان نمودید که علی کرم الله وجهه جمیع صفات و خصایص پیغمبر خداصلی الله علیه وآله را دارا بوده.
داعی: اولاً این نوع از گفتار غلو نیست، بلکه عین واقع و حقیقت است؛ چه آنکه خلیفهی پیغمبر روی قاعدهی عقلانی باید در جمیع صفات، مثل و مانند پیغمبر باشد.
ثانیاً در این ادعا ما تنها مدّعی این معنی نیستیم، بلکه بزرگان از علمای خودتان در کتابهای معتبرهی خود اقرار به این معنی دارند.
چنانچه امام ثعلبی در «تفسیر» و عالم فاضل سید احمد شهاب الدین که از فحول علمای شما میباشد، در کتاب «توضیح الدلائل علی ترجیح الفضائل»(1)
1) توضیح الدلائل علی تصحیح الفضائل، شهاب الدین احمد بن جلال الدین الایجی، ص410 (نسخه خطی).
مشروحاً به این معنی اشاره نموده و به این عبارت گوید:
«ولا یخفی انّ مولانا أمیرالمؤمنین قد شابه النبیّ فی کثیر بل أکثر الخصال الرضیة والفعال الزکیة وعاداته وعباداته وأحواله العلیة وقد صح ذلک له بالأخبار الصحیحة والآثار الصریحة ولا یحتاج إلی إقامة الدلیل والبرهان ولا یفتقر إلی إیضاح حجّة وبیان وقد عدّ بعض العلماء بعض الخصال لأمیرالمؤمنین علی الّتی هو فیها نظیر سیّدنا النبیّ الأمّیّ.»
پوشیده و پنهان نمیباشد آنکه مولای ما امیرالمؤمنین علیه السّلام شباهت دارد به رسول اکرم صلی الله علیه وآله در بیشتر از خصال رضیه و افعال زکیه از عادات و عبادات و احوال علیهی آن حضرت و به صحت پیوسته این معنی به اخبار صحیحه و آثار صریحه که احتیاجی به دلیل و برهان خارجی ندارد و محتاج به توضیح حجت و بیان نمیباشد. بعض ازعلماء بعض از آن خصال حمیده را به شماره آوردهاند که در آن خصال حمیده علی علیه السّلام نظیر پیغمبر خاتم صلی الله علیه وآله است.
از جمله آنکه در اصل نسب نظیر یکدیگرند:
و نظیره فی الطهارة، بدلیل قوله تعالی: إِنّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهّرَکُمْ تَطْهِیراً.
یعنی علی نظیر پیغمبر است در طهارت، به دلیل آیهی تطهیر (که دربارهی پنج تن آل عبا محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیه السّلام نازل گردیده).
«ونظیره فی آیة ولیّ الأمّة بدلیل قوله: إِنّمَا وَلِیّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالّذِینَ آمَنُوا الّذِینَ یُقِیمُونَ الصّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ».
و نظیر آن حضرت است در آیهی مزبوره از حیث ولایت بر امّت، به دلیل
[فرموده او]: إِنّمَا وَلِیّکُمُ اللهُ الخ (که به اتفاق فریقین دربارهی علی علیه السّلام نازل گردیده؛ چنانچه در همین کتاب به شرح مفصّل آمده).
«ونظیره فی الأداء والتبلیغ‘ بدلیل الوحی الوارد علیه یوم إعطاء سورة برائة لغیره، فنزل جبرئیل قال لا یؤدّیها إلاّ أنت أو من هو منک، فاستعادها منه، فأدّاها علیّ رضی الله تعالی عنه فی الموسم.»
یعنی نظیر آن حضرت است در ادای رسالت و تبلیغ دین، به دلیل موضوع سورهی برائت و نزول بر خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله (که آن حضرت آیات سوره برائت را داد به ابیبکر ببرد [و] در موسم حج بر اهل مکه قرائت نماید (چنانچه در همین کتاب ثبت گردید) که جبرئیل نازل گردید و عرض کرد: ادای رسالت نمیتواند بنماید مگر خودت یا کسی که از تو باشد. پس آن حضرت آیات سورهی برائت را از ابیبکر گرفت به امر خدای تعالی و به علی علیه السّلام داد که در موسم حج ادا نمود).
«ونظیره فی کونه مولی الأمّة بدلیل قوله صلی الله علیه وآله: من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه.»
و نظیر آن حضرت است در مولای امّت بودن، به دلیل فرمودهی رسول اکرم صلی الله علیه وآله (در غدیر خم، چنانچه در
این کتاب مشروحاً ذکر گردیده) که هر کس را من اولی به تصرف در امر او هستم، پس این علی اولی به تصرف در امر او میباشد.
«ونظیره فی مماثلة نفسیهما وان نفسه قامت مقام نفسه وان الله تعالی اجری نفس علیّ مجری نفس النبیّ صلی الله علیه وآله فقال: فَمَنْ حَاجّکَ فِیهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ.»
و نظیر آن حضرت است در اتحاد نفسانی که نفس علی علیه السّلام قائم مقام نفس رسول الله صلی الله علیه وآله میباشد، چنانچه خداوند در آیه مباهله (به اتفاق فریقین، چنانچه در این کتاب مشروحاً ذکر گردیده)، علی را به منزلهی نفس آن حضرت قرار داده.
«ونظیره فی فتح بابه فی المسجد کفتح باب رسول الله وجواز دخول المسجد جنباً کحال رسول الله صلی الله علیه وآله علی السواء.»(1)
و نظیر آن حضرت است در فتح باب او در مسجد، مثل فتح باب رسول الله صلی الله علیه وآله (که به امرپیغمبر تمام درهای خانه که به مسجد باز بود بسته شد، الاّ در خانهی پیغمبر و علی) و جواز ورود در مسجد در حال جنابت؛ مانند رسول خداصلی الله علیه وآله.
(همهمهای در برادران اهل تسنن پیدا شد. سؤال نمودیم که چه شده آقایان به حرف آمدید).
نواب: اتفاقاً همین جمعه گذشته که به مسجد جهت ادای نماز رفتیم، جناب حافظ در خطبه با نقل احادیثی، این فتح باب مسجد را اختصاص به خلیفه ابوبکر رضی الله عنه دادند. حال که شما فرمودید اختصاص به علی کرم الله وجهه دارد، اسباب تحیر حاضرین گردیده و این گفت و گوها مربوط به این قضیه است. متمنّی است حلّ معمّا فرمایید.
داعی: (رو به جناب حافظ) آیا چنین بیانی فرمودید؟
حافظ: بلی، چون در احادیث صحیحهی ما وارد است از صحابی ثقه و عدل! ابو هریرهْ رضی الله عنه که رسول مکرّم صلی الله علیه وآله امر فرمود که تمام درهایی که به مسجد باز بود بستند، مگر در خانهی ابیبکر رضی الله عنه را که فرمود: ابیبکر از من و من از ابیبکر میباشم.
1) همان، ص411.
داعی: لابد به نظر آقایان محترم رسیده است که امویها سعی بلیغ نمودند که در مقابل هر فضیلتی که از خصایص مولانا امیرالمؤمنین علیه السّلام به شمار آمده، حدیثی به وسیلهی ایادی مرموز و کاسه لیسهای سفره معاویه، مانند ابوهریره و مغیره و عمرو بن عاص و غیره وضع نمایند و همین عمل را هم نمودند و بکریون هم روی حبّ و علاقه مفرط که به خلیفه ابیبکر داشتند، آن احادیث را تقویت نمودند؛ چنانچه ابن ابی الحدید در جلد اول و مخصوصاً در صفحه 17 جلد سوم «شرح نهج البلاغه»(1)
و نیز سبط ابن جوزی در تذکرهْ الخواص، ص46، باب 2، حدیث فی سد الابواب، ابن جوزی مینویسد: «أمّا قولهم إنّ النبیّ صلی الله علیه وآله أمر بسدّ أبواب المسجد إلا باب أبی بکر فنقول قد أخرج أحمد وترمذی أنّ الواقعه کانت لعلیّ».
این وقایع را مشروحاً نقل نموده و گوید: از جمله احادیث موضوعه، حدیث «سد ابواب است به جز باب ابیبکر».
بدیهی است که این حدیث موضوع، در مقابل احادیث صحیحهی متکاثرهای است که علاوه بر کتب معتبره شیعیان که به نحو تواتر و اجماع ثابت آمده، در کتب صحاح معتبرهی اکابر علمای خودتان، با قید به اینکه از احادیث صحیحه است نقل نمودهاند که تمام درهای خانههای مردم را به مسجد رسول اکرم صلی الله علیه وآله به امر خداوند بست، مگر در خانه علی علیه السّلام را.
نواب: چون این واقعه مورد اختلاف قرار گرفته، جناب حافظ میفرماید از خصایص ابیبکر رضی الله عنه است، عالیجناب میفرمایید از خصایص مولانا
1) «وضعت [البکریه] صاحبها أحادیث ... ونحو سدّ الأبواب فانّه کان لعلیّ علیه السّلام فقلبته البکریة إلی أبی بکر...». شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 11/49، خطبه 203، (ومن کلام له علیه السّلام وقد سأله سائل عن أحادیث البدع ...)، فصل فیما وضع الشیعه والبکریه من الأحادیث.
علی کرّم الله وجهه میباشد، چنانچه ممکن است، به بعض اسناد از کتب معتبرهی ما اشاره فرمایید، تا شنوندگان به اسناد جناب حافظ مطابقت نموده، انتخاب احسن نمایند.
داعی: امام احمد حنبل در صفحه 175 جلد اوّل و صفحه 26 جلد دوم و صفحه 369 جلد چهارم «مسند»((1)
و نیز در 2/26، مسند ابن عمر به این لفظ آمده است: «عن ابن عمر قال: ... ولقد أوتی ابن أبی طالب ثلاث خصال لان تکون لی واحدة منهن أحب إلیّ من حمر النعم ... وسدّ الأبواب إلاّ بابه فی المسجد».
و در 4/369، مسند زید بن أرقم به این لفظ آمده است: «عن زید بن أرقم قال: کان لنفر من أصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله أبواب شارعة فی المسجد قال: فقال یوماً سدّوا هذه الأبواب إلاّ باب علیّ. قال: فتکلّم فی ذلک الناس قال: فقام رسول الله صلی الله علیه وآله فَحَمِدَ الله تعالی وأثنی علیه ثم قال: أمّا بعد، فإنّی أمرت بسدّ هذه الأبواب إلاّ باب علیّ وقال فیه قائلکم وانّی والله ما سددت شیئاً ولا فتحته ولکنّی أمرت بشیء فأتبعته».
)و امام ابو عبدالرحمان نسائی در «سنن»(2)
و در صفحه 118 همین جلد، ح 8423، آنچه را که احمد بن حنبل از زید بن ارقم نقل کرده آورده است.
و صفحه 13 و 14 «خصائص العلوی» و حاکم نیشابوری در صفحه 117 و 125 جلد سیم «مستدرک»(3)
و سبط ابن جوزی در صفحه 24 و 25 «تذکره»(4)
ابن جوزی علاوه بر حدیث زید بن أرقم، حدیث زیر را هم نقل کرده است: «عن عمر بن میمون عن ابن عباس قال: أمر رسول الله صلی الله علیه وآله بسدّ الأبواب الاّ باب علی علیه السّلام».
، با1) . «عن عبدالله بن الرقیم الکنانی قال: خرجنا إلی المدینة زمن الجمل فلقینا سعد بن مالک بها فقال: امر رسول الله صلی الله علیه وآله بسدّ الأبواب الشارعة فی المسجد وترک باب علیّ رضی الله عنه». مسند احمد بن حنبل، 1/175، مسند سعد بن مالک.
2) «حدّثنا عمر بن میمون قال: إنّی لجالس إلی ابن عباس إذ أتاه تسعة رهط، فقالوا: إمّا أن تقوم معنا، وإمّا أن تخلونا یا هؤلاء - وهو یومئذ صحیح قبل أن یعمی - قال: أنا أقوم معکم. فتحدثوا فلا أدری ما قالوا. فجاء وهو ینفض ثوبه وهو یقول: أف وتف یقعون فی رجل له عشر وقعوا فی رجل قال رسول الله صلی الله علیه وآله... و سدّ أبواب المسجد غیر باب علیّ وکان یدخل المسجد وهو جنب...». سنن الکبری، احمد بن شعیب نسائی، 5/112 - 113، ح 8409، کتاب الخصائص، باب ذکر قول النبی صلی الله علیه وآله فی علیّ انّ الله لا یخزیه أبداً.
3) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/135، ح 4631، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب علی، ذکر اسلام امیرالمؤمنین. حاکم همان حدیثی که از مسند احمد از زید بن ارقم نقل کردیم، نقل کرده است.
4) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص46، باب 2، حدیث فی سدّ الابواب.
بیانات مشروحی اثبات این حدیث از طریق ترمذی و احمد مینمایند و ابن اثیر جزری در صفحه 12 «أسنی المطالب»(1)
و ابن حجر مکّی در صفحه 76 «صواعق»(2)
ابن حجر قسمت پایانی حدیث زید بن ارقم را نقل کرده است.
و ابن حجر عسقلانی در صفحه 12 جلد 7 «فتح الباری»(3)و طبرانی در«اوسط»(4)و خطیب بغداد در صفحه 205 جلد 7 «تاریخ»(5)
خطیب بغدادی این حدیث را نقل کرده است: «عن جابر بن عبدالله یقول: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: سدّوا الأبواب کلّها الاّ باب علی وأومأ بیده الی باب علی».
خود و ابن کثیر1) أسنی المطالب، شمس الدین محمد جزری شافعی، ص65 - 66 . جزری حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن أبی هریرة قال: قال عمر بن الخطّاب: لقد أعطی علیّ بن أبی طالب ثلاث خصال لان یکون فی خصلة منهنّ أحبّ إلیّ من أن أعطی حمر النعم. قیل: وما هن؟ قال: ... وسکناه بالمسجد مع رسول الله صلّی الله علیه وسلّم یحلّ له فیه ما یحلّ له ...».
2) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص124، باب 9، فصل 2، حدیث الرابع والعشرون.
3) فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، 7/14، کتاب فضائل الصحابه، باب قول النبی سدّوا الأبواب الاّ باب أبی بکر. عسقلانی حدیث را این طور نقل میکند: «عن سعد بن أبی وقّاص قال: أمرنا رسول الله صلی الله علیه وآله بسدّ الأبواب الشارعة فی المسجد وترک باب علیّ. أخرجه أحمد والنسائی وأسناده قوی».
4) معجم الاوسط، طبرانی، 4/553، ح 3942، احادیث علی بن سعید الرازی. طبرانی این حدیث را نقل میکند: «عن مصعب بن سعد عن أبیه قال: أمر رسول الله صلی الله علیه وآله بسدّ الأبواب إلاّ باب علیّ، قالوا: یا رسول الله سددت الأبواب کلّها إلاّ باب علیّ؟ قال: ما أنا سددت أبوابکم ولکنّ الله سدّها».
5) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 7/205، ترجمه شماره 3669، شرح حال جعفر بن محمّد العلوی الحسنی.
در صفحه 342 جلد هفتم «تاریخ»(1)
حدیث المؤاخاهْ.
ابن کثیر حدیث زید بن ارقم را نقل کرده است.
خود و متقی هندی در صفحه 408 جلد ششم «کنز العمّال»(2)متقی هندی بخش پایانی حدیث زید بن ارقم را نقل کرده است.
و هیثمی در صفحه 115 جلد نهم «مجمع الزوائد»(3)
هیثمی بعد از نقل حدیث زید بن أرقم مینویسد: «رواه أحمد وفیه میمون ابو عبدالله، وثّقه ابن حبان وضعّفه جماعة وبقیة رجاله رجال الصحیح».
و محبّ الدین طبری در صفحه 192 جلد دوم «ریاض»(4)ابن ابی الحدید بخشی از حدیث زید بن ارقم را نقل کرده است.
[و] ابن ابی الحدید در صفحه 451 جلد دوم شرح نهج(5)ابو نعیم حدیث را این طور نقل کرده است: «عن ابن عباس قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: سدّوا أبواب المسجد کلّها الاّ باب علی».
و حافظ ابو نعیم در «فضائل الصحابه» و صفحه 153 جلد 4 «حلیهْ الاولیاء»(6)
سیوطی علاوه بر حدیث عمر بن الخطّاب، این حدیث را هم نقل کرده است: «أخرج البزّاز عن سعد قال: قال النبیّ علیه الصلاة والسلام لعلیّ: لا یحلّ لأحد أن یجنب فی هذا المسجد غیری وغیرک».
و جلال الدین سیوطی در صفحه 116
1) البدایهْ والنهایه، ابن کثیر، 7/379، وقایع سال 40 هجری، شیء من فضائل امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب.
2) کنز العمّال، متقی هندی، 11/618، ح 33004 - 33005، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 2، فضائل علی.
3) مجمع الزوائد، هیثمی، 9/114 - 115، کتاب المناقب، مناقب علی، باب فتح باب الذی فی المسجد.
4) ریاض النضرهْ، محبّ الدین طبری، 4/158، باب 4، فصل 6، ذکر الأحادیث والأخبار الواردهْ فی فضائل علی، حدیث العشرون.
5) حلیهْ الأولیاء، ابو نعیم اصفهانی، 4/153، ترجمه شماره 258، شرح حال عمرو بن میمون الأودی.
6) تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص172، تاریخ علی بن أبی طالب.
«تاریخ الخلفاء»(1)
سیوطی بخش مورد نظر را از حدیث زید بن ارقم نقل کرده است.
و «جمع الجوامع»(2)گرچه سیوطی این حدیث را از احادیث ضعاف شمرده است، لکن ابن حجر عسقلانی در فتح الباری، 7/14 - 15. کتاب فضائل الصحابه، باب قول النبی سدّوا الأبواب الاّ باب أبی بکر، بیانی دارد که با دقت در آن، نادرستی سخن سیوطی آشکار میشود. ابن حجر مینویسد:
(تنبیه). جاء فی سدّ الأبواب التی حول المسجد أحادیث یخالف ظاهرها حدیث الباب [أی حدیث سدّ الأبواب إلاّ باب أبی بکر] منها: حدیث سعد بن أبی وقّاص قال: (أمرنا رسول الله صلی الله علیه وآله بسدّ الأبواب الشارعة فی المسجد وترک باب علیّ) أخرجه أحمد والنسائی وأسناده قوی، وفی روایة للطبرانی فی الاوسط رجالها ثقات من الزیادة >فقالوا یا رسول الله سددت أبوابنا، فقال: ما أنا سددتها ولکنّ الله سدّها« وعن زید بن أرقم قال: »کان لنفر من الصحابة أبواب شارعة فی المسجد، فقال رسول الله صلی الله علیه وآله سدّوا هذه الأبواب إلاّ باب علیّ، فتکلّم ناس فی ذلک فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: إنّی والله ما سددت شیئاً ولا فتحته ولکن أمرت بشیء فأتبعته«.
أخرجه أحمد والنسائی والحاکم ورجاله ثقات، وعن ابن عباس قال: »أمر رسول الله صلی الله علیه وآله بأبواب المسجد فسدت إلاّ باب علیّ« وفی روایة »وأمر بسدّ الأبواب غیر باب علیّ، فکان یدخل المسجد وهو جنب، لیس له طریق غیره« أخرجهما أحمد والنسائی ورجالهما ثقات. وعن جابر بن سمرة قال: »أمرنا رسول الله صلی الله علیه وآله بسدّ الأبواب کلّها غیر باب علیّ فربّما مرّ فیه وهو جنب». أخرجه الطبرانی. وعن ابن عمر قال: «کنّا نقول فی زمن رسول الله صلی الله علیه وآله: رسول الله صلی الله علیه وآله خیر الناس، ثمّ أبابکر، ثمّ عمر، ولقد أعطی علیّ بن أبی طالب ثلاث خصال لان یکون لی واحدة منهنّ أحبّ إلیّ من حمر النعم: زوّجه رسول الله صلی الله علیه وآله ابنته وولدت له، وسدّ الأبواب إلاّ بابه فی المسجد، وأعطاه الرایة یوم خیبر«. أخرجه أحمد وأسناده حسن. وأخرج النسائی من طریق العلاء بن عرار بمهملات قال: »فقلت لابن عمر: أخبرنی عن علیّ وعثمان - فذکر الحدیث وفیه - وأمّا علیّ، فلا تسأل عنه أحداً وانظر إلی منزلته من رسول الله صلی الله علیه وآله قد سدّ أبوابنا فی المسجد وأقر بابه<. و رجاله رجال الصحیح إلاّ العلاء وقد وثّقه یحیی بن معین وغیره وهذه الأحادیث یقوی بعضها بعضاً وکلّ طریق منها صالح للاحتجاج، فضلاً عن مجموعها. وقد أورد ابن الجوزی هذا الحدیث فی الموضوعات، أخرجه من حدیث سعد بن أبی وقّاص وزید بن أرقم وابن عمر مقتصراً علی بعض طرقه عنهم وأعلّه ببعض من تکلّم فیه من رواته، ولیس ذلک بقادح لما ذکرت من کثرة الطرق... علاوه بر این، قسطلانی در ارشاد الساری، 8/147، کتاب فضائل الصحابه، باب قول النبیّ سدّوا الأبواب إلاّ باب أبی بکر، نیز اسناد این حدیث را صحیح دانسته است.
اوّلاً با توجه به کلمات ابن حجر روشن میشود که تضعیف افرادی مانند سیوطی و دیگران ضرری به صحت حدیث یاد شده نمیرساند؛ چه اینکه این حدیث به الفاظ مختلف از طرق گوناگون نقل شده است. همچنانکه خود ابن حجر به بعضی از آن طرق اشاره کرد، گرچه ابن حجر در پایان خواسته است میان این دو روایت «سدّوا الأبواب الاّ باب علی - سدّ الأبواب الاّ باب أبی بکر» تعارض ایجاد کرده، سپس با توجیهاتی میان آن دو روایت جمع کند، لکن هر محقق منصفی که به توجیهات ابن حجر بنگرد، در مییابد که توجیهات او مصداق این ضرب المثل معروف است:
الغریق یتمسّک بکلّ حشیش، (شخصی که در حال غرق شدن است به هر خار و خاشاکی دست میاندازد تا خود را از غرق شدن نجات دهد.)
ثانیاً جدای از سند حدیث «سدّوا الأبواب الاّ باب أبی بکر» دقّت در دلالت آن، نادرستیاش را اثبات میکند.
افرادی که خواستهاند در مقابل حدیث صحیح «انّ النبی أمر بسدّ الأبواب الاّ باب علی»، این حدیث را در فضیلت ابابکر جعل کنند، به این نکته مهم توجّه نکردهاند که با اندک تأمّل در ظاهر حدیث، ساختگی بودن آن روشن میشود.
در اثبات نادرستی این حدیث، توجّه به چند نکته ضروری است:
اول - دستور رسول اکرم به بسته شدن تمام درهای منتهی به مسجد بجز در خانه امیرالمؤمنین علیه السّلام، از روی محبت و خویشاوندی نسبت به امیرالمؤمنین نبوده است؛ چنان که در حدیث زید بن ارقم نقل کردیم که رسول اکرم فرمود: «وانّی والله ما سددت شیئاً ولا فتحته ولکن أمرت بشیء فأتبعته.»
بلکه این کار پیامبر اکرم بر پایهی بیان حکمی شرعی بوده است.
دوم - بر اساس حکم شرعی بر هیچ کس جایز نیست در حال جنابت وارد مسجد شود، مگر کسانی که به نصّ آیه تطهیر پاک و منزّهاند. و از همین جاست که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «یا علیّ لا یحلّ لأحد ان یجنب فی هذا المسجد غیری وغیرک.»
این حدیث را به زودی از ترمذی نقل خواهیم کرد.
سوم - در بین فریقین، نازل نشدن آیه تطهیر در شأن ابابکر مورد اجماع است؛ در نتیجه وارد شدن او در حال جنابت به مسجد حرام است.
با دقّت در این سه نکته آشکار میگردد که از نظر عقلی محال است که این جمله «سدّوا الأبواب الاّ باب أبی بکر» از رسول اکرم صادر شده باشد؛ چه اینکه از جهت شرعی چون ابابکر طاهر نیست، حرام است با حال جنابت وارد مسجد شود؛ و باز بودن در خانه او به طرف مسجد ملازم با انجام این حرام است، و از آنجا که رسول اکرم به نص آیه تطهیر معصوم است، محال است که حرامی مرتکب شود یا به آن فرمان دهد.
در نتیجه وقتی که این حدیث از جهت متن خدشهدار شد - گرچه از جهت سند هم نادرستی آن روشن است - حدیث «سدّوا الأبواب الاّ باب علی» صحیح و بدون معارض باقی خواهد ماند.
و«خصائص الکبری» و صفحه 181 جلد اول «لئالی المصنوعهْ»(3)
خوارزمی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن أبی ذرّ قال: لمّا کان أوّل یوم من البیعة لعثمان ... فاجتمع المهاجرون والأنصار فی المسجد ... إذ جاء أبو الحسن ... قال: فلما بصروا بأبی الحسن علی بن أبی طالب علیه السّلام، سر القوم طراً فانشأ علیّ وهو یقول: ... ثمّ قال: هل تعلمون أنّ أحداً کان یدخل المسجد غیری جنباً؟ قالوا: اللهم لا. قال: فانشدکم الله هل تعلمون أنّ أبواب المسجد سدّها وترک بابی؟ قالوا: اللهم نعم».
و خطیب خوارزمی درمبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود، شربت و شیرینی مفصّلی به مجلس آمد و با مسرّت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».«خصائص الکبری» و صفحه 181 جلد
اول «لئالی المصنوعهْ»(1)
خوارزمی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن أبی ذرّ قال: لمّا کان أوّل یوم من البیعة لعثمان ... فاجتمع المهاجرون والأنصار فی المسجد ... إذ جاء أبو الحسن ... قال: فلما بصروا بأبی الحسن علی بن أبی طالب علیه السّلام، سر القوم طراً فانشأ علیّ وهو یقول: ... ثمّ قال: هل تعلمون أنّ أحداً کان یدخل المسجد غیری جنباً؟ قالوا: اللهم لا. قال: فانشدکم الله هل تعلمون أنّ أبواب المسجد سدّها وترک بابی؟ قالوا: اللهم نعم».
و خطیب خوارزمی در«مناقب»(2)حموینی این حدیث را نقل کرده است: «عن ابن عبّاس: انّ رسول الله صلی الله علیه وآله أمر بالأبواب کلّها أن تسدّ إلاّ باب علیّ».
و حموینی در «فرائد»(3)ابن مغازلی حدیثی را که از زید بن ارقم نقل کردیم، با همان الفاظ، به نقل از براء بن عازب میآورد. افزون بر آن، این حدیث را هم نقل میکند: «عن سعد بن أبی وقّاص قال: کانت لعلیّ علیه السّلام مناقب لم یکن لأحد: کان یبیت فی المسجد، وأعطاه الرایة یوم خیبر. وسدّ الأبواب إلاّ باب علیّ».
و ابن مغازلی در «مناقب»(4)مناوی قسمت مورد نظر را نقل میکند.
و مناوی مصری در «کنوز الدقایق» و (کنوز الحقایق)(5)قندوزی این حدیث را به الفاظ و طرق مختلف نقل کرده است.
سلیمان بلخی حنفی در صفحه 87 «ینابیع المودّهْ»(6)
قسطلانی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «وقد وقع فی حدیث سعد بن أبی وقّاص عند أحمد والنسائی بأسناد قوی أمر رسول الله صلی الله علیه وآله بسدّ الأبواب الشارعة فی المسجد وترک باب علیّ».
، باب 17 را1) . مناقب خوارزمی، ص299 - 302، ح 296، فصل 19.
2) فرائد السمطین، حموینی، 1/207، ح 162، سمط 1، باب 41.
3) مناقب ابن مغازلی، ص256 - 258، ح 304 - 307، حدیث سدّوا الأبواب إلاّ بابه وطرقه.
4) کنوز الحقایق، مناوی، 1/323، ح 4054، حرف السین.
5) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 1/257 - 260، ح 1 - 10، باب 17.
6) . ارشاد الساری، قسطلانی، 8/147، کتاب فضائل الصحابه، باب قول النبی سدّوا الأبواب الاّ باب أبیبکر.
اختصاص به همین معنی داده و شهاب الدین قسطلانی در صفحه 81 جلد ششم «ارشاد الساری»(1)
حلبی بعد از آنکه بعضی از احادیث گذشته را نقل کرده، مینویسد: «فالباب فی قصة ابی بکر رضی الله عنه لیس المراد به حقیقة بل الخوخة وفی قصة علی کرّم الله وجهه المراد به حقیقة (أقول) و ممّا یدلّ علی تقدّم قصّة علیّ کرّم الله وجهه ما روی عنه قال أرسل رسول الله صلی الله علیه وآله إلی أبی بکر أن سدّ بابک قال سمعاً وطاعة فسدّ بابه...».
با توجّه به این عبارت و مطالبی که قبلاً بیان شد، ماهیت حدیث «سدّوا الأبواب الاّ باب أبی بکر» روشنتر میشود؛ چه اینکه خود اهل تسنّن در اصل قضیه اختلاف دارند. یکی میگوید: تمام درها بسته شد مگر در خانه ابیبکر. دیگری مانند ابن حجر عسقلانی در فتح الباری در وجه جمع ین این دو حدیث معارض میگوید: مراد از در خانه ابی بکر پنجره است، که عبارت ابن حجر مفصلاً بیان شد. برهان الدین حلبی هم در اینجا به همین مطلب معتقد است و تصریح میکند که در خانه ابابکر هم به دستور رسول اکرم بسته شد.
در پایان اشاره به این نکته ضروری است که اگر واقعاً این حدیث از رسول اکرم صادر شده باشد، به چه دلیل عدهای از بزرگان اهل تسنّن، بر خلاف ظاهر حدیث توجیهاتی بیان میکنند؛ چه اینکه ظاهر حدیث «باب ابی بکر» است، حال چرا از ظاهر دست برداشته و «باب ابی بکر» را به «خوخهِ ابی بکر» تفسیر کردهاند؟!
و این نیست جز آنکه با جعل این حدیث با مشکلاتی روبرو شدهاند و خواستهاند با این توجیهات از آن مشکلات بکاهند و از طرفی نیز کوشیدهاند این فضیلت جعلی را همواره برای ابیبکر حفظ نمایند.
ثانیاً چطور میتوان به حدیثی اطمینان کرد که جدای از بحث سندی، در متن و دلالت آن هم بین اهل تسنّن اختلاف است؟
در حالی که با دقت در حدیث «أمر النبی بسدّ الأبواب الاّ باب علی» روشن میشود که این حدیث هم از جهت سند و هم از جهت دلالت، جزء احادیث صحیح میباشد.
ثالثاً با توجه به اینکه از این دو حدیث یکی باید صحیح باشد - چه اینکه مفهوم هر دو حدیث، حصر است - و هر دو حدیث در مجامع حدیثی اهل تسنّن به عنوان حدیث صحیح نقل شده است، لذا حدیثی ترجیح دارد که از جهت دلالت قویتر باشد، و با توجه به اختلافاتی که خود اهل تسنّن در دلالت حدیث «سدّوا الأبواب الاّ باب أبی بکر» داشتند که به اختصار به آنها اشاره کردیم، آشکار میشود که حدیث «سدّوا الأبواب الاّ باب علی» که علاوه بر صحت سند، هیچ اختلافی در دلالت آن وجود ندارد، ترجیح دارد.
شایان ذکر است تمام مطالب بیان شده در صورت اثبات تعارض میان این دو خبر است، در حالی که پرواضح است میان خبر مجعول و صحیح هیچگونه تعارضی نیست تا نیازی به بیان اینگونه مطالب باشد و آنچه یاد شد، به این جهت بود که حدیث مزبور بر طبق مبانی خود اهل تسنّن هم نمیتواند از رسول اکرم صلی الله علیه وآله صادر شده باشد.
و حلبی در صفحه 374 جلد سوم «سیرهی الحلبیه» و محمد بن
1) السیرهْ الحلبیه، برهان الدین حلبی، 3/346، حجّهْ الوداع، باب یذکر فیه مدّهْ مرضه صلی الله علیه وآله وما وقع فیه ووفاته.
طلحه شافعی در صفحه 17 «مطالب السؤول»(1)
ابن طلحه حدیث ابن عباس را نقل کرده است.
و بالاخره عموم اکابر علمای شما از کبر صحابه، از قبیل خلیفه عمر بن الخطّاب و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و زید بن ارقم و براء بن عازب و ابو سعید خدری و ابو حازم اشجعی و سعد بن ابی وقّاص و جابر بن عبدالله انصاری و غیرهم، به عبارات مختلفه، از رسول اکرم صلی الله علیه وآله آوردهاند که امر فرمود تمام 374 جلد سوم «سیرهی الحلبیه» و محمد بن طلحه شافعی در صفحه 17 «مطالب السؤول»(2)
ابن طلحه حدیث ابن عباس را نقل کرده است.
و بالاخره عموم اکابر علمای شما از کبر صحابه، از قبیل خلیفه عمر بن الخطّاب و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و زید بن ارقم و براء بن عازب و ابو سعید خدری و ابو حازم اشجعی و سعد بن ابی وقّاص و جابر بن عبدالله انصاری و غیرهم، به عبارات مختلفه، از رسول اکرم صلی الله علیه وآله آوردهاند که امر فرمود تمام درهای مسجد را بستند مگر در خانه علی علیه السّلام را و مخصوصا بعض از اکابر علمای شما برای مزید بینایی فریب خوردگان امویها و بکریون و غیره توضیحات کاملی دادهاند؛ مانند محمد بن یوسف گنجی شافعی که باب 50 «کفایهْ الطالب»(3)
را اختصاص به همین موضوع
1) مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص84، باب 1، فصل 5.
2) مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص84، باب 1، فصل 5.
3) «عن ابن عباس انّ النبی صلی الله علیه وآله أمر بسدّ الأبواب إلاّ باب علیّ بن أبی طالب. قلت: هذا حدیث حسن عال، وانّما أمر النبیّ صلی الله علیه وآله بسدّ الأبواب، وذلک لأنّ أبواب مساکنهم کانت شارعة إلی المسجد، فنهی الله تعالی عن دخول المساجد مع وجود الحیض والجنابة، فعمّ النبیّ صلی الله علیه وآله بالنهی عن الدخول فی المسجد والمکث فیه للجنب والحائض. وخصّ علیّاً بالاباحة فی هذا الموضع وما ذاک دلیل علی إباحته المکروه له، وانّما خصّ بذلک لعلم المصطفی صلی الله علیه وآله بأنّه یتحرّی من النجاسة هو وزوجته فاطمة وأولاده صلوات الله علیهم، وقد نطق القرآن بتطهیرهم فی قوله عزّوجلّ: إِنّمَا یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهّرَکُمْ تَطْهِیراً». کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص202، باب 50.
داده و بعد از نقل احادیث مسند، بیانی دارد به این عنوان که «هذا حدیث عال». آنگاه گوید: چون عدهای از درهای منازل اصحاب به مسجد باز میشد و رسول اکرم صلی الله علیه وآله نهی نمود ورود و توقف در مساجد را در حال حیض و جنابت، لذاامر فرمود تمام درهای منازل را به مسجد مسدود نمودند، الاّ در خانه علی علیه السّلام را باز گذارند به این عبارت که:
«سدّوا الأبواب کلّها إلاّ باب علی بن أبی طالب وأومأ بیده إلی باب علیّ علیه السّلام.»
تمام درها را ببندید مگر در خانه علی را باز بگذارید و به دست مبارک اشاره نمود به در خانه علی علیه السّلام.
پس از آن گوید: این اباحه و ورود و توقّف در مسجد در حال جنابت، خصیصهای بود برای علی علیه السّلام، و لکن این عمل دلیل بر آن نمیباشد که هر جنب و حائضی میتواند در مساجد ورود و توقف نماید.
«إنّما خصّ بذلک لعلم المصطفی بانّه یتحرّی من النجاسة هو وزوجته فاطمة واولاده صلوات الله علیهم وقد نطق القرآن بتطهیرهم فی قوله عزّوجلّ إِنّمَا یُرِیدُ اللهُ...».
ما حصل معنی آنکه اختصاص دادن پیغمبر علی را به این معنی و این
خصیصهی عظمی، برای آن بود که آن حضرت علم قطعی داشت که علی و فاطمه و اولادهای آنها متحرّی و دور از نجاستاند؛ چنانچه آیه تطهیر تصریح به این معنی دارد که آن خاندان جلیل، منزّه از جمیع ارجاس و نجاساتاند.
با توضیح کاملی که این عالم شافعی داده، جناب حافظ مقایسه کنند با خبری که نقل نمودند و اگر دلیلی بر طهارت ابیبکر دارند گذشته از این همه اسناد معتبرهی ما، آن خبر را نقل نمایند. و حال آنکه بخاری و مسلم هم در صحیحین(1)
و نیز بیهقی در السنن الکبری، 7/66، کتاب النکاح، باب دخول المسجد جنباً؛ ابو یعلی در مسند، 2/311، ح 1042، مسند ابی سعید الخدری، و متقی هندی در کنز العمّال، 11/599، ح 32885 از ابی سعید و در صفحه 626 از همین جلد، ح 33051 با اختلاف اندک در الفاظ، از امّ سلمه، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 2، فضائل علی علیه السّلام همین حدیث را نقل کردهاند.
خود اشاره به این معنی نمودهاند در باب آنکه جنب حقّ ورود وتوقّف در مسجد ندارد؛ زیرا که رسول اکرم فرمود:
«لا ینبغی لأحد أن یجنب فی المسجد إلاّ أنا وعلیّ.»
سزاوار نیست برای احدی که جنب شود در مسجد مگر من و علی.
این نوع از اخبار با اسناد معتبره ثابت میکند سدّ جمیع ابواب مگر باب علی علیه السّلام را؛ زیرا اگر غیر از باب پیغمبر و علی باب دیگر باز میبود، بایستی جایز باشد که غیر از آن دو بزرگوار (محمّد و علی‘) هم در حال جنابت ورود در مسجد نمایند و حال آنکه آن حضرت صریحاً میفرماید: «لا ینبغی لأحد أن یجنب
1) گرچه این حدیث را در صحیحین نیافتیم، اما ترمذی در الجامع الصحیح، ص981، ح 3736، کتاب المناقب، باب مناقب علی، حدیث را به این لفظ آورده است: «عن أبی سعید قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله لعلیّ: یا علیّ لا یحلّ لأحد یجنب فی هذا المسجد غیری وغیرک».
فی المسجد الاّ أنا و علی.»
پس این اخبار، برهان قاطع است (که بخاری و مسلم هم نقل نمودهاند) بر ردّ اخباری که امویها و بکریون و دیگران نقل نمودهاند که فتح باب برای دیگران بوده است. و بالقطع والیقین مسلّم است که فتح باب در مسجد، از خصایص علی علیه السّلام بوده است.
اجازه بدهید برای خاتمهی عرایضم در این باب، حدیثی از خلیفهی ثانی، عمر بن الخطّاب به عرضتان برسانم که حاکم در صفحه 125 جلد سیم «مستدرک»(1)
حاکم حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن أبی هریرة قال: قال عمر بن الخطّاب: لقد أعطی علی بن أبی طالب ثلاث خصال لان تکون لی خصلة منها أحبّ إلیّ من أن أعطی حمر النعم. قیل: وما هنّ یا امیرالمؤمنین؟ قال: تزوّجه فاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه وآله وسکناه المسجد مع رسول الله صلی الله علیه وآله یحلّ له فیه ما یحلّ له، والرایة یوم خیبر».
و سلیمان بلخی حنفی ضمن باب 56 صفحه 210 «ینابیع المودهْ»(2)
قندوزی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «قال عمر بن الخطّاب لقد أعطی علیّ ثلاث خصال فسئل وما هی؟ قال تزویج النبیّ صلی الله علیه وآله ابنته [له] وسکناه المسجد لا یحلّ لأحد فیه ما یحلّ لعلیّ ...».
نقلاً از «ذخایر العقبی»(3)طبری حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن ابن عمر قال: لقد أوتی ابن أبی طالب ثلاث خصال ... زوّجه رسول الله صلی الله علیه وآله ابنته وولدت له وسدّ الأبواب إلاّ بابه فی المسجد وأعطاه الرایة یوم حنین».
امام الحرم از مسندامام احمد بن حنبل(4)
و خطیب خوارزمی در
1) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/135، ح 4632، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب علی، ذکر اسلام امیرالمؤمنین.
2) . ینابیع المودهْ، قندوزی، 2/406، ح 76، باب 59، فصل 3.
3) ذخائر العقبی، محبّ الدین طبری، ص77، قسم 1، باب فضائل علی، ذکر انّ النبی أمر بسدّ الأبواب الشارعة فی المسجد إلاّ باب علیّ.
4) مسند احمد بن حنبل، 2/26، مسند ابن عمر. احمد بن حنبل حدیث را همانگونه که از ذخائر نقل کردیم، آورده است جز اینکه جمله «یوم حنین» در آخر حدیث را «یوم خیبر» نقل کرده است و با توجّه به اینکه ذخائر العقبی حدیث را از مسند احمد نقل کرده، ضبط صحیح همان یوم خیبر خواهد بود.
صفحه 261 «مناقب»(1)
خوارزمی حدیث را همانند مستدرک حاکم نقل کرده است.
و ابن حجر در صفحه 76 «صواعق»(2)ابن حجر حدیث را همانند قندوزی نقل کرده است.
و سیوطی در «تاریخ الخلفاء»(3)سیوطی حدیث را همانند مستدرک حاکم نقل کرده است.
و ابن اثیر جزری در «أسنی المطالب»(4)و نیز ابن ابی شیبه در المصنّف، 7/500، ح 36، کتاب الفضائل، فضائل علی بن أبی طالب؛
ابن اثیر در اسد الغابه، 3/214، شرح حال عبدالله بن عثمان (ابوبکر)؛
سمهودی در وفاء الوفاء، 2/475، السنهْ العاشرهْ من الهجرهْ، باب 3، فصل 11؛
متقی هندی در کنز العمّال، 13/110، ح 36359، کتاب الفضائل بعد از باب 10، باب فضائل الصحابهْ، فضائل علیّ؛ هیثمی در مجمع الزوائد، 9/120، کتاب المناقب، مناقب علی، باب جامع فی مناقبه.
هیثمی بعد از نقل حدیث مینویسد: «رواه أحمد و أبو یعلی و رجالهما رجال الصحیح».
و ابن کثیر در البدایهْ و النهایهْ، 7/377، حوادث سال 40 هجری، شیء من فضائل أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب.
این حدیث را بعضی از ابن عمر و بعضی از عمر بن الخطّاب با تفاوت اندک و جابهجایی مختصر در الفاظ نقل کردهاند.
ودیگران نقل نمودهاند - به مختصر کم و زیاد در الفاظ - که خلیفه گفت:«لقد أوتی (علی) ابن أبی طالب ثلاث خصال لان تکون لی واحدة منهنّ أحبّ إلیّ من حمر النعم: زوّجه النبیّ صلی الله علیه وآله بنته وسدّ الأبواب إلاّ بابه، وسکناه المسجد مع رسول الله یحلّ له فیه ما یحلّ له، وأعطاه الرایة یوم خیبر.»
هر آینه به تحقیق عطا شد به علی بن ابی طالب سه خصلت که اگر یکی از آنها برای من بود بهتر بود برای من از حیوانات سرخ مو: 1- تزویج نمود پیغمبر به او دختر خود را. 2- و تمام درهای مسجد را بست مگر در خانه او را و آرام گرفت با پیغمبر در مسجد [و] حلال بود در مسجد برای او چیزی که حلال بود بر پیغمبر. 3- و عطا نمود به او پرچم اسلام را در روز خیبر.
گمان میکنم حلّ معما برای آقای نواب و برادران عزیزم شد و راه عذری باقی نماند. جناب حافظ هم کاملاً روشن شدند.
خوب است برگردیم به گفتار اولیه و بقیهی بیانات سید شهاب الدین(1)
که در آخر تحقیقات خود گوید:
«ومن تتبّع أحواله فی الفضائل المخصوصة وتفحّص أحواله فی الشمائل المنصوصة یعلم أنّه کرّم الله تعالی وجهه بلغ الغایة فی اقتفاء آثار سیّدنا المصطفی واتی النهایة فی اقتباس أنواره حیث لم یجد فیه غیره مقتضی - انتهی.»
اگر کسی تتبّع و تفحّص در احوال آن حضرت بنماید، میبیند که در بسیاری از فضایل مخصوصه و شمایل منصوصه شباهت تام با رسول الله صلی الله علیه وآله دارد که غیر از او احدی افتخار [برخورداری از] این خصایص را ندارد.
این نمونهای از بیانات و اعتراف علمای خودتان بود راجع به مقامات عالیه و فضایل مخصوصهی مولانا و مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علی علیه السّلام، تا آقایان بدانند که داعی هیچگاه غلو ننموده و ادعای بیمغز نمینمایم، بلکه جامعهی شیعیان - من السلف الی الخلف - بیدلیل و برهان بیانی نمینمایند. تمام دلایل و براهین ما
1) توضیح الدلائل علی تصحیح الفضائل، شهاب الدین احمد ایجی شافعی، ص411 و 412 (خطی).
همان است که مبدأ و اساسش نزد شماها و در کتب معتبرهی خودتان میباشد.
ولی متأسفم که وقتی نزد عوام و مردم بیخبر مینشینید، روی عادت تبعاً للاسلاف، برای حفظ مقامتان تنها قاضی رفته، رطب ویابسها به هم بافته، تهمتها میزنید و امر را بر آنها مشتبه مینمایید.
پس از این مقدماتی که ذکر شد، ثابت گردید که علی علیه السّلام در جمیع جهات نظیر و شریک رسول الله صلی الله علیه وآله بوده، کما آنکه هارون نسبت به حضرت موسی علیه السّلام بوده. فلذا چون موسی هارون را در میان تمام بنیاسرائیل اولی و الیق به این مقام و افضل از همه دید، از پروردگار متعال درخواست نمود که او را شریک امر من قرار بده که وزیر من باشد.
همین قسم هم خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله چون در میان تمام امّت، از علی قابل و لایقتر احدی را برای این مقام ندید که افضل از همه امّت باشد، لذا از خداوند متعال درخواست نمود همان قسمی که هارون را وزیر و شریک موسی قرار دادی، علی را وزیر و شریک من قرار بده.
نواب: قبله صاحب! آیا در این باب اخباری هم رسیده؟
داعی: بلی، علاوه بر اجماع شیعیان، درکتب معتبرهی خودتان هم اخبار بسیاری در این موضوع وارد است.
نواب: چنان که ممکن است، از آن اخبار برای ما قرائت فرمایید، خیلی ممنون خواهیم شد.
داعی: دعاگو حاضرم چنانچه آقایان میل داشته باشد (اشاره به علمای آنها).
حافظ: مانعی ندارد؛ چون نقل حدیث و همچنین استماع آن، عبادت است.
داعی: ابن مغازلی فقیه شافعی در «مناقب»(1)
ابن مغازلی این حدیث را نقل کرده است: «عن ابن عباس قال: اخذ رسول الله صلی الله علیه وآله بیدی واخذ بید علی فصلّی أربع رکعات ثم رفع یده إلی السماء فقال »اللهم سألک موسی بن عمران وانّ محمداً سألک أن تشرح لی صدری و تیسّرلی امری وتحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی واجعل لی وزیراً من أهلی علیّا أشدد به أزری وأشرکه فی امری« قال ابن عباس: فسمعت منادیاً ینادی: یا أحمد قد أوتیت ما سألک فقال النبی: یا ابا الحسن ارفع یدک الی السماء وادع ربک وسله یعطیک. فرفع علیّ یده الی السماء وهو یقول:»اللهم اجعل لی عندک عهداً واجعل لی عندک ودّاً» فانزل الله علی نبیّه: إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرّحْمنُ وُدّاً فتلاها النبی صلی الله علیه وآله علی أصحابه فعجبوا من ذلک عجبا شدیداً فقال النبی صلی الله علیه وآله ممّ تعجبون؟! ان القرآن أربعة أرباع فربع فینا اهل البیت خاصّة [وربع فی اعدائنا] وربع حلال و حرام و ربع فرائض واحکام والله انزل فی علیّ کرائم القرآن».
و جلال الدین سیوطی در تفسیر «درّالمنثور»(2)سیوطی این حدیث را نقل کرده است: «عن أبی جعفر محمّد بن علی قال: لمّا نزلت وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أهْلِی * هَارُونَ أخِی * اشْدُدْ بِهِ أزْرِی کان رسول الله صلی الله علیه وآله علی جبل، ثمّ دعا ربّه وقال: (اللهم أشدد أزری بأخی علی) فأجابه إلی ذلک».
و امام اصحاب حدیث، احمد ثعلبی در تفسیر «کشف البیان»(3)قال ابوذر: فو الله ما استتمّ رسول الله الکلمة حتی أنزل علیه جبرئیل من عندالله فقال: یا محمّد اقرأ، فقال: وما أقرأ؟ قال: اقرأ {إِنّمَا وَلِیّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ} الی {رَاکِعُونَ}. الکشف والبیان، ثعلبی، 4/80 - 81، ذیل آیه 55 سوره مائده.
شایان ذکر است جایگاه واقعی این حدیث ذیل همین آیه است که بیان شد، لکن در نسخه چاپی از تفسیر ثعلبی، این حدیث از جایگاه خود خارج و ذیل آیه 57 آورده شده است، در حالی که هیچ ارتباطی با آن آیه ندارد و این، دلیلی روشن بر تحریف است که ظاهراً از سوی محقق یا ناشر صورت گرفته است.
و سبط ابن1) مناقب ابن مغازلی، ص328، ح 375، ذیل آیه 96 سورهی مریم.
2) الدرّ المنثور، جلال الدین سیوطی، 4/528، ذیل آیه 29 سوره طه.
3) عن الأعمش عن عبادة بن الربعی، قال: بینا عبدالله بن عبّاس جالس علی شفیر زمزم إذ أقبل رجل متعمّم بالعمامة فجعل ابن عباس لا یقول، قال رسول الله: إلاّ قال الرجل، قال رسول الله؟ فقال ابن عبّاس: سألتک بالله من أنت؟ قال: فکشف العمامة عن وجهه، وقال: یا أیها الناس من عرفنی فقد عرفنی فقد عرفنی ومن لم یعرفنی فأنا جُندب بن جنادة البدری، أبوذرّ الغفاریّ، سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله بهاتین وإلاّ صمّتا ورأیته بهاتین وإلاّ فعمیتا یقول: علیّ قائد البررة، وقاتل الکفرة، منصور من نصره، مخذول من خذله. أما انّی صلّیت مع رسول الله یوماً من الأیّام صلاة الظهر فدخل سائل فی المسجد فلم یعطه أحد، فرفع السائل یده إلی السماء وقال: اللهم اشهد انّی سألت فی مسجد رسول الله فلم یعطنی أحد شیئاً وکان علیّ راکعاً فأومی إلیه بخنصره الیمنی وکان یتختّم فیها فأقبل السائل حتّی أخذ الخاتم من خنصره وذلک بعین النبی صلی الله علیه وآله. فلمّا فرغ النبی من الصلاة فرفع رأسه إلی السماء وقال وقال: »اللهم إنّ أخی موسی سألک، فقال: {رَبّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسّرْ لِی أمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هَارُونَ أَخِی * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی} الآیة، فأنزلت علیه قرآناً ناطقاً {سَنَشُدّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً} اللهم وأنا محمّد نبیّک وصفیّک، اللهم فاشرح لی صدری ویسّرلی أمری واجعل لی وزیراً من أهلی علیّاً أشدد به ظهری«.
جوزی در«تذکرهْ خواصّ الامّه»(1)
سبط ابن الجوزی حدیث را از ثعلبی و به همان الفاظ نقل کرده است.
و نیز زرندی حنفی در نظم در السمطین، ص87، سمط 1، قسم 2؛ حاکم حسکانی در شواهد التنزیل، 1/230 - 231، ح 235، ذیل آیه 55 سوره مائده و فخر رازی در تفسیر الکبیر 12/26 ذیل آن آیه همین حدیث را از جمله «اما انی صلّیت مع رسول الله یوما ...» به بعد با اختلاف اندکی در الفاظ نقل کردهاند.
ضمن نزول آیه ولایت و نیز در صفحه 14 نقل مینمایند از ابیذرّ غفّاری و اسماء بنت عمیس (زوجه ابیبکر) که گفتند: روزی نماز ظهر را در مسجد به جای آوردیم و رسول اکرم صلی الله علیه وآله حاضر بوده، سائلی برخاست سؤال نمود. احدی به او چیزی نداد. علی علیه السّلام که در رکوع نماز بود، با دست اشاره به انگشت خود نمود، سائل انگشتر را از انگشت او بیرون آورد. پیغمبرصلی الله علیه وآله دید آن قضیه را، پس سر مبارک به سمت آسمان بلند نمود و عرض کرد:«اللهم إنّ أخی موسی سألک فقال ربّ اشرح لی صدری ویسّر لی أمری - الآیة إلی قوله - وأشرکه فی أمری، فانزل علیه قرآناً ناطقاً سنشدّ عضدک
1) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص24، باب 2.
بأخیک ونجعل لکما سلطاناً فلا یصلون إلیکما.»
یعنی: پروردگارا برادرم موسی از تو سؤال نمود و گفت: خدایا گشاده گردان برای من سینهی مرا و آسان کن برای من امر و کار مرا (در تبلیغ رسالت)، تا آنجا که گفت: شریک ساز برادرم هارون را در کار من، پس نازل فرمود بر آن حضرت آیهای را که به موسی فرموده بود ما تقاضای تو را پذیرفتیم و به همدستی و وزارت برادرت هارون بازویت را بسیار قوی میگردانیم و به شما در عالم قدرت و حکومت میدهیم که هرگز به شما دست نیابند.
آنگاه عرض کرد:
«اللهم وأنا محمّد صفیّک ونبیّک، فاشرح لی صدری ویسّر لی أمری واجعل لی وزیراً من أهلی علیّاً اشدد به أزری.»
یعنی پروردگارا من محمّد برگزیده و پیغمبر تو هستم، پس گشاده گردان برای من سینهی مرا و آسان کن برای من امر و کارمرا (در تبلیغ رسالت)، تا آنجا که گفت: شریک ساز برادرم هارون را در کار من، پس نازل فرمود بر آن حضرت آیهای را که به موسی فرموده بود ما تقاضای تو را پذیرفتیم و به همدستی و وزارت برادرت هارون بازویت را بسیار قوی میگردانیم و به شما در عالم قدرت و حکومت میدهیم که هرگز به شما دست نیابند.
آنگاه عرض کرد:
«اللهم وأنا محمّد صفیّک ونبیّک، فاشرح لی صدری ویسّر لی أمری واجعل لی وزیراً من أهلی علیّاً اشدد به أزری.»
یعنی: پروردگارا من محمّد برگزیده و پیغمبر تو هستم، پس گشاده گردان سینه مرا و آسان کن برای من امر مرا و قرار بده برای من وزیری از اهل من، که
آن علی علیه السّلام باشد و قوی گردان به وجود او پشت مرا.
ابیذر گوید: به خدا قسم هنوز دعای پیغمبر تمام نشده بود، جبرئیل نازل شد و آیه إِنّمَا وَلِیّکُمُ الله وَرَسُولُهُ... را بر آن حضرت قرائت نمود. انتهی.
معلوم شد دعای پیغمبرصلی الله علیه وآله مستجاب و علی علیه السّلام (مانند هارون برای موسی) به وزارت رسول اکرم صلی الله علیه وآله برقرار گردید.
و محمد بن طلحه شافعی در صفحه 19 «مطالب السؤول»(1)
با شرح مفصّلی اشاره به این معنی مینماید.
و حافظ ابو نعیم اصفهانی در کتاب «منقبهْ المطهّرین» و شیخ علی جفری در «کنز البراهین» و امام احمد بن حنبل در «مسند» و سید شهاب الدین در «توضیح الدلایل»(2)
و جلال الدین سیوطی در «درّ المنثور» و دیگران از اکابر علمای شما - که
1) «قوله: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی. اعلم بصّرک الله بخفایا الأسرار و غوامض الحکم أن رسول الله صلی الله علیه وآله لمّا وصف علیّاًعلیه السّلام بکونه منه بمنزلة هارون من موسی علیه السّلام، فلابدّ فی کشف سرّه من بیان المنزلة التی کانت لهارون من موسی... فظهر انّ منزلة هارون من موسی کونه وزیراً له والوزیر مشتق من أحد معان ثلاثة ... والمعنی الثالث من الأزر وهو الظهر ومنه قوله تعالی عن موسی {أُشدُد بِهِ أَزری}، فیحصل بالوزیر قوّة الأمر واشتداد الظهر کما یقوی البدن ویشتد به، فکان من منزلة هارون من موسی أنّه یشدّ أزره ویعاضده ... وأمّا من کونه شریکه فی أمره، فکان شریکه فی النبوّة علی ما نطق به القرآن الکریم ... فتلخیص منزلة هارون من موسی أنّه کان أخاه ووزیره وعضده وشریکه فی النبوّة وخلیفته علی قومه عند سفره. وقد جعل رسول الله صلی الله علیه وآله علیّاًعلیه السّلام منه بهذه المنزلة وأثبتها له إلاّ النبوّة ... فبقی ما عدا النبوّة المستثناة ثابتاً لعلی علیه السّلام من کونه أخاه ووزیره وعضده وخلیفته علی أهلی عند سفره إلی تبوک وهذه من المعارج الشراف ومدارج الازلاف. فقد دلّ الحدیث بمنطوقه ومفهومه علی ثبوت هذه المزیة العلیة لعلیّ علیه السّلام وهو حدیث متفق علی صحته». مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص89، باب 1، فصل 5، ایقاظ وتنبیه.
2) توضیح الدلایل، شهاب الدین احمد ایجی شافعی، ص311 و 312 (خطی).
به واسطه ضیق وقت از ذکر نام آنها خودداری میشود - در مصنَّفات و مؤلَّفات خود این حدیث را نقل نمودهاند. بعضی از اسماء بنت عمیس (زوجه ابی بکر) و بعضی از دیگران صحابه، تا میرسد به ابن عباس (حبر امّت) رضوان الله علیه که گفت:
«اخذ رسول الله صلی الله علیه وآله بیدی وبید علیّ بن أبی طالب فصلّی أربع رکعات.»
یعنی رسول خداصلی الله علیه وآله دست من و علی را گرفت، پس چهار رکعت نماز گزارد. آنگاه دست به سوی آسمان بلند نموده، عرض کرد:
«اللهمّ سألک موسی بن عمران وأنا محمّد أسألک أن تشرح لی صدری وتیسّر لی أمری وتحلّ عقدة من لسانی یفقهوا قولی واجعل لی وزیراً من أهلی علیّاً اشدد به أزری وأشرکه فی أمری.»
پروردگارا موسی بن عمران از تو سؤال نمود (برادرش هارون را برای وزارت و شرکت در امر نبوّت و ابلاغ رسالت). من هم که محمد هستم، درخواست مینمایم که گشاده گردانی سینه مرا و آسان نمایی امر مرا و بازنمایی گره را از زبان من، تا بفهمند حرف مرا و قرار بده برای من وزیری از اهل من و آن علی بن ابی طالب است. محکم کن به او پشت مرا و شریک قرار بده او را در کار من (که رسالت و ابلاغ حقایق باشد).
ابن عباس گفت: صدای منادی را شنیدم که گفت:
«یا أحمد قد أوتیت ما سألت یا أحمد.»
به تو عطا کردیم آنچه سؤال نمودی.
آنگاه رسول اکرم صلی الله علیه وآله دست علی را گرفت و فرمود: دستها را به سوی آسمان بردار و از خدای خودت درخواست بنما که چیزی به تو عطا فرماید، پس علی
دستها را بلند نمود و عرض کرد:
«اللهم اجعل لی عندک عهداً واجعلنی عندک وداً.»
پروردگارا قرار بده برای من نزد خودت عهدی و پدید آور برای من در نزد خودت محبّت و مودّت را.
پس جبرئیل نازل گردید و این آیه شریفه (آخر سورهی مریم) را آورد:
إِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرّحْمنُ وُدّاً. «آنان که ایمان آوردند و نیکوکار شدند، خدای رحمان آنها را محبوب میگرداند؛ (یعنی محبّت و مودّت آنان را در دلهای مسلمین افکند).»
اصحاب از این قضیه تعجّب نمودند، رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«ممّا تعجبون انّ القرآن أربعة أرباع، فربع فینا أهل البیت خاصّاً وربع حلال وربع حرام و ربع فرائض و أحکام و الله أنزل فی علی علیه السّلام کرائم القرآن.»
از چه چیز تعجب میکنید. قرآن چهار قسمت است: یک ربع قرآن مخصوص ما اهلبیت است و یک ربع قرآن حلال و یک ربع حرام و یک ربع فرائض و احکام است. به خدا قسم نازل گردیده درباره علی کرائم قرآن مجید، انتهی.
شیخ: بر فرض صحت، حدیث اختصاص به علی کرّم الله وجهه ندارد، بلکه همین حدیث دربارهی دو خلیفه عظیم الشأن، ابوبکر و عمر رضی الله عنهما صادر گردیده؛ چنانچه قزعهی بن سوید از ابن ابی ملیکه از ابن عباس نقل نموده که رسول الله فرمود: ابوبکر و عمر منّی بمنزلهًْ هارون من موسی؟؟
داعی: اگر آقایان قدری فکر مینمودید و به رجال روات مراجعه مینمودید، خود را به زحمت نمیانداختید که گاهی به قول آمُدی و گاهی به قول قزعهی
کذّاب جعّال استشهاد نمایید و حال آنکه اکابر علمای خودتان او را مردود و احادیث منقوله او را غیر قابل قبول آوردهاند؛ مخصوصاً علامهی ذهبی در «میزان الاعتدال»(1)
ذهبی مینویسد: «قال البخاری لیس بذلک القوی. قال أحمد مضطرب الحدیث. قال النسائی ضعیف. وقال أبو حاتم لا یحتجّ به». (بخاری میگوید: قوی نیست. احمد میگوید: حدیثش مضطرب است. نسائی میگوید: ضعیف است.)
سپس در همین جلد، صفحه 207، ترجمه شماره 6015، شرح حال عمار بن هارون مینویسد: «حدّثنا عمّار بن هارون المستملی، حدّثنا قزعة بن سوید عن ابن أبی ملیکة عن ابن عباس... وزاد فیه: أبوبکر وعمر منّی بمنزلة هارون من موسی. قلت: هذا کذب».
در ترجمهی حالات قزعهْ بن سوید و عمار بن هارون، منکر این حدیث گردیده و گوید: «هذا کذب». پس وقتی قزعه مردود علمای خودتان گردید، حدیثی هم که از او نقل گردید مردود میباشد.
بر فرض تسلیم آقایان مطابقت کنید روایت قزعه را با سلسله روایاتی که ما نقل نمودیم از اکابر علمای خودتان، گذشته از جمیع علمای شیعه که به نحو تواتر مسلّم نقل نمودهاند، آنگاه منصفانه قضاوت کنید که کدام یک از این دو حدیث قابل قبول است.
«سخن که به اینجا رسید، به ساعتها نظر کرده، گفتند: ما خیلی سرگرم صحبت شدیم و از خود غافل. مدّتی است شب از نصف گذشته، خوب است بقیه حرفها در همین موضوع بماند برای فردا شب، برخاستند شب به خیر گفته، به سلامت تشریف بردند.»
1) میزان الاعتدال، ذهبی، 5/472، ترجمه شماره 6900، شرح حال قزعهًْ بن سوید.
موضوعات کلی مورد بحث:
· حدیث منزلت
· حدیث یوم الدار
· تصریح به خلافت علی علیه السّلام
· علی با حق و با قرآن است
· تهمتهایی بر شیعه
· مطاعن ابو هریره
· جعل حدیث در فضیلت ابوبکر و عمر
· جعل حدیث در فضیلت ابوبکر و عائشه
· آیه مودّت
· حدیث طیر
· آیهای در فضیلت خلفاء نازل نشد
· آیه غار فضیلت نیست
·
«اوّل شب، آقایان با جماعت بیشتر تشریف آوردند. بعد از تعارفات مرسومه و صرف چای، جناب حافظ افتتاح کلام نمودند».
حافظ: امروز مدّتی در اطراف بیانات دیشب شما فکر مینمودم. بالأخره به این نتیجه رسیدم که شما ماشاءالله بسیار طلیق اللسان هستید. علاوه بر آنکه سحر بیان دارید، میخواهید با حسن بیان و شاخ و برگهای زیاد، برسانید که مراد پیغمبر بزرگوار از بیان مبارک در این حدیث به منزلهی، اثبات خلافت بلافصل علی کرّم الله وجهه بوده است. و حال آنکه این حدیث جنبهی خصوصی داشته و در سفر غزوه تبوک گفته شده و دلیلی بر عمومیت آن نمیباشد.
داعی: اگر این اشکال را یکی از آقایان اهل مجلس مینمودند، تعجّبی نداشت، ولی ازمثل شما خیلی تعجّب است. با اینکه اهل لسان و عالم به ادبیات عرب و مبانی اصولی هستید، چرا چنین بیانی مینمایید و حال آنکه خود میدانید، استثناء و مستثنی منه در کلمات متعارفهی اهل لسان در هر مورد، دلالت بر عموم دارد و در این حدیث شریف بالخصوص، کلمهی منزلهی مضاف به سوی علم، بالقطع و الیقین افاده عموم میکند به دلیل صحّت استثناء از آنکه «الاّ أنّه لا نبی بعدی» باشد که استثنای متصل است. علاوه بر این میدانید که اصولیین تصریح کردهاند بر اینکه اسم جنس مضاف، افادهی عموم میکند، خصوصاً زمانی
که محلّی به الف و لام باشد. پس لفظ منزلهی - که در کلام آن حضرت، مضاف به سوی علم است - مفید عموم میباشد.
گرچه بعضی از علماء بر خلاف این عقیده رفتهاند، ولی علمای بزرگ و کمّلین از اکابر اصولیین بر عقیدهی ما هستند که مفرد مضاف به معرفه - بنابر اصح - برای عموم است و در این حکم فرق نیست بین آنکه معرفه علم
باشد یا ضمیر و وجود استثناء شرط دلالت بر عموم نیست، بلکه صحّت استثناء کافی در عموم است.
پس بنابراین «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی» دلالت بر عموم میکند و جمله «لا نبی بعدی» حمل بر معنی است که «الاّ النبوّة» باشد و قاعدهی حمل بر معنی از قواعد معروفه و معمول بها است و در کلمات فصحاء و بلغاء، نظماً و نثراً، شایع است.
حافظ: گمان میکنم اگر جناب عالی قدری دقیق شوید، متوجّه خواهید شد که «أنه لا نبی بعدی» جمله خبریه است و او را از منازل هارون مستثنی نمیتوان کرد. گذشته از اینها خروج از صراحت و حمل بر معنی و حذف کلمه نبوت چرا؟
داعی: بیلطفی نمودید که از در جدال وارد شدید و از شخص شریف شما انتظار جدال نمیرود. اگر قدری تفکّر در جملات اوّلیه بنمایید، جواب جملهی خبریه عرض شد.
و اما اینکه فرمودید چرا حمل بر معنی نموده و به لفظ ظاهر ادای حقیقت ننمودند، خودتان بهتر میدانید و عمداً سهو میکنید؛ چه آنکه در نظر علمای علم بیان شایع است که جهت ایجاز در کلام و حسن بیان، حذف کلمه مینمایند و در آیات و کلمات بلغاء و فصحاء شواهد بسیاری موجود است که شما خود
داناتر به آنها هستید.
علاوه، ما وقتی احتیاج به تحقیق داریم که در اخبار کلمه نبوّت نیامده باشد و حال آنکه مکرّر آن حضرت با کلمه نبوّت، اثبات این مقام را از برای علی علیه السّلام نمودند و گاهی جهت ایجاز در کلام و حسن بیان، با حذف کلمه نبوّت، اظهار مرام نمودند.
در بعضی اوقات با جمله «أنّه لا نبی بعدی» و حذف کلمه نبوّت و گاهی با بیان ظاهر کلمه «الاّ النبوّة» اثبات حقیقت نمودند. چنان چه علمای بزرگ خودتان هر دو را ضبط نمودند؛ برای نمونه چند خبری را ذکر مینمایم تا حجّت تمام شود.
محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 70«کفایهْ الطالب»(1)
و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب شش «ینابیع المودّهْ».(2)
گرچه در متن کتاب، این حدیث به لفظ لا نبی بعدی نقل شده، محقّق این کتاب در پاورقی آورده است: وفی المصدر: الاّ النبوّهْ.
و ابن کثیر در «تاریخ» خود(3)
از عایشه بنت سعد از پدرش از رسول خدا و سبط ابن جوزی در صفحه 12 «تذکره»(4)از مسند امام احمد و مسلم و غیر آن از ابی برده و امام احمد حنبل در «مناقب»(5)
و ابو عبدالرحمان احمد بن شعیب نسائی
1) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص284، باب 70.
2) ینابیع المودهْ، قندوزی، 1/160، ح 32، باب 6.
3) البدایهْ و النهایه، ابن کثیر، 7/377، حوادث سال 40 هجری، حدیث المؤاخاهْ.
4) تذکرهْ الخواص، سبط ابن جوزی، ص28، باب 2، حدیث فی اخبار رسول الله لعلی علیه السّلام.
5) فضائل الصحابه، أحمد بن حنبل، 2/592، ح 1006، باب فضائل علی. ومسند، 1/170، مسند سعد بن أبی وقّاص.
(که از ارباب صحاح ستّه است) در «خصائص العلوی»(1)چهار حدیث به اسناد خود از سعد بن ابی وقّاص و عایشه ازپدرش و خطیب خوارزمی در «مناقب»(2)
از جابر بن عبدالله انصاری نقل نمودهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله به علی علیه السّلام فرمود:
«أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ النبوّة».
آیا راضی نیستی اینکه باشی نزد من به منزلت هارون از موسی مگر نبوّت و پیغمبری را.
و میر سید علی همدانی در مودّهْ ششم از «مودّهْ القربی»(3)حدیثی از انس بن مالک نقل میکند (که شب گذشته، تمام حدیث را عرض کردم). در آخر آن حدیث میفرماید:
«ولو کان بعدی نبیّ لکان علیٌّ نبیّاً ولکن لا نبوّة بعدی.»
گمان میکنم برای نمونه کافی باشد که آقایان مغلطه نفرمایند و بدانند که مستثنی نبوّت است، نه عدم نبوّت.
و به این حدیث معتبر ثابت است همان قسمی که موسی کلیم الله علیه السّلام در غیبت چهل روزه، امر امّت را به خودشان وانگذارد و هارون را که افضل از همه بنی اسرائیل بود، خلیفه و وصی خود قرار داد تا امر نبوّت در فقدان او مختل نگردد،
1) خصائص أمیرالمؤمنین، أحمد بن شعیب نسائی، ص83، منزلهْ علی بن أبی طالب من النبی.
2) مناقب خوارزمی، ص109، ح 116، فصل 9.
3) «عن أنس رفعه: انّ الله اصطفانی علی الأنبیاء فاختارنی واختار لی وصیّاً واخترت ابن عمّی وصیّی یشدّ [به] عضدی کما یشدّ عضد موسی بأخیه هارون وهو خلیفتی ووزیری، ولو کان بعدی نبیّاً لکان علیّ نبیّاً ولکن لا نبوّة بعدی». مودّهْ القربی، سیّد علی همدانی، مودّهْ 6 (با استفاده از ینابیع المودّهْ قندوزی، 2/288، ح 823، باب 56).
پیغمبر خاتم هم که شریعتش اکمل و دستوراتش اتم و قوانینش تا روز قیامت باقی و پایدار است، به طریق اولی باید مردم جاهل را به خودشان وانگذارد و مردم نادان را حیران ننماید و شریعت را به دست جهّال ندهد، تا هر کس به میل خود در او تصرفات نماید؛ یکی به رأی و قیاس عمل نماید، دیگری تفریق شریعت و طریقت کند و فرصت به دست راهزنان افتاده، یک ملّت حنیف و سادهای را به هفتاد و سه قسمت تقسیم نمایند.
فلذا در این حدیث شریف میفرماید: علی ازمن به منزلهی هارون است از موسی؛ یعنی جمیع منازل هارونی را برای آن حضرت ثابت نموده که از جمله، افضلیت آن حضرت بر تمام صحابه و امّت و تعیین مقام وزارت و خلافت است؛ یعنی همان قسمی که هارون را موسی در غیبت خود خلیفه قرار داد، علی علیه السّلام هم در غیبت من، خلیفهی من است.
حافظ: آنچه در عظمت این حدیث فرمودید، بالاتر از آن است که تصوّر شود، ولی گمان میکنم اگر قدری تفکّر فرمایید، تصدیق نمایید [که] عمومیتی در این حدیث نیست؛ چون فقط اختصاص به غزوه تبوک دارد که برای مدّت معینی رسول خدا صلّی الله علیه وسلّم سیدنا علی کرّم الله وجهه را خلیفه خود قرار داد.
داعی: این فرمایش شما وقتی صحیح بود که این حدیث فقط در غزوهی تبوک آمده بود، در صورتی که جملات این حدیث، در دفعات متعدّده و مراکز مختلفه از لسان دُرَر بار پیغمبر باعظمت شنیده شده، که از جمله در مؤاخات اوّل که در مکه معظمه بین مهاجر و انصار، ایجاد برادری نمود و مرتبهی دوم در
مدینهی منوّره که علی علیه السّلام را به برادری برگزید فرمود:
«أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی.»
حافظ: بیان عجیبی است که تاکنون آنچه دیده و شنیدهام، حدیث منزلت در غزوهی تبوک بوده که پیغمبر علی را جا گذارد و آن حضرت دلتنگ شد. پیغمبر برای رفع دلتنگی آن جناب، این کلمات را فرمود. گمان میکنم شما در بیانات اشتباه فرمودید.
داعی: خیر اشتباه ننمودم، بلکه یقین دارم علاوه بر اتفاق علمای شیعه، در بسیاری از کتب معتبرهی علمای خودتان نقل گردیده؛ از جمله مسعودی (مقبول القول فریقین) در صفحه 49 جلد دوم «مروج الذهب»(1)
مسعودی مینویسد: قال المسعودی: والأشیاء التی استحقّ بها أصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله الفضل هی: ... وکّل ذلک لعلیّ علیه السّلام منه النصیب الأوفر والحظّ الأکبر إلی ما ینفرد به من قول رسول الله صلی الله علیه وآله حین آخی بین أصحابه «أنت أخی» وهو صلی الله علیه وآله لا ضدّ له ولاندّ وقوله صلوات الله علیه: »أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی«.
و حلبی درصفحه 26 و 120 جلد دوم «سیرهْ الحلبیه»(2)
و امام ابو عبدالرحمان نسائی در صفحه 19 «خصائص العلوی»(3)
و سبط ابن جوزی در صفحه 13 و 14 «تذکره»(4)
سبط ابن الجوزی این حدیث را نقل میکند: «عن مجدوح بن زید الباهلی قال: آخی رسول الله بین المهاجرین والأنصار، فبکی علیّ فقال رسول الله: ما یبکیک؟ فقال: لم تؤاخ بینی وبین أحد. فقال: إنّما أدخرتک لنفسی، ثمّ قال لعلیّ: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی».
و سلیمان1) مروج الذهب، مسعودی، 2/425، ذکر خلافهْ أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب کرّم الله وجهه، فضائله.
2) سیرهْ الحلبیه، برهان الدین حلبی، 3/132، غزوهْ تبوک.
3) خصائص أمیرالمؤمنین، احمد بن شعیب نسائی، ص76 - 87، منزلهْ علیّ بن أبی طالب کرّم الله وجهه من النبیّ صلی الله علیه وآله.
4) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص29، باب 2.
بلخی حنفی در باب 9 و 17 «ینابیع المودّهْ»(1)
قندوزی حدیث را اینگونه نقل میکند: «أحمد فی مسنده بسنده عن زید بن أبی أوفی قال: لمّا آخی رسول الله صلی الله علیه وآله بین أصحابه فقال علیّ: یا رسول الله آخیت بین أصحابک ولم تؤاخ بینی وبین أحد. فقال: والّذی بعثنی بالحقّ نبیّاً ما أخرتک إلاّ لنفسی فأنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی وأنت أخی ووارثی».
از مسندامام احمد حنبل و عبدالله بن احمد در «زوائد مسند» و خوارزمی در «مناقب»(2)خوارزمی این حدیث را نقل میکند: «عن یزید بن أبی أوفی قال: دخلت علی رسول الله مسجده فقال: أین فلان أین فلان؟ ... ثم قال: ... وانی أصطفی منکم من أحبّ أن یصطفی ومؤاخ بینکم کما آخی الله بین الملائکة ... فقال له علیّ: لقد ذهب روحی وانقطع ظهری حین رأیتک فعلت بأصحابک ما فعلت غیری. فإن کان هذا من سخط علیّ فلک العتبی والکرامة، فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: والّذی بعثنی بالحقّ ما أخرتک إلاّ لنفسی و أنت منّی بمنزلة هارون من موسی غیر أنّه لا نبیّ بعدی وأنت أخی ووارثی...».
حدیث منزلهْ غیر از تبوک، حداقل در ده مورد دیگر ذکر شده است:
اوّل: در مؤاخاهْ
طبرانی در معجم الکبیر، 5/221 - ح 5146، احادیث زید بن أبی أوفی الأسلمی؛ متقی هندی در کنز العمّال، 9/170، ح 25555، کتاب الصحبه، باب فی فضلها؛ سیوطی در الدّر المنثور، 4/669، ذیل آیه 75 سوره حج؛ ابن حبان در الثقات، 1/141 - 142، السنهْ الاولی من الهجرهْ، ذکر قدوم النبی المدینهْ؛ و ابن عساکر در تاریخ دمشق، 21/415، ترجمه شماره 2599، شرح حال سلمان بن الاسلام ابو عبدالله الفارسی؛ حدیث منزلهْ را در مؤاخاهْ و به همان لفظی که از مناقب خوارزمی نقل کردیم، با مختصر جابجایی در الفاظ از ابن أبی أوفی نقل کردهاند.
شایان ذکر است که حدیث مؤاخاهْ از کسانی مانند: مجدوح بن زید الذهلی و عبدالله بن عباس و أنس بن مالک و عمر بن الخطّاب و یعلی بن مرّهْ نیز نقل شده است.
دوم: در هنگام ولادت امام حسن و امام حسین علیه السّلام
«عن علیّ بن الحسین علیه السّلام قال: حدّثتنی أسماء بنت عمیس قالت: قبّلت جدّتک فاطمة بالحسن والحسین. فلمّا ولد الحسن جاءنی النبیّ صلی الله علیه وآله فقال: یا اسماء هاتی ابنی ... ثم قال لعلیّ: أیّ شیء سمّیت ابنی؟ قال: ما کنت لأسبقک باسمه یا رسول الله کنت أحبّ أن أسمّیه - حربا - فقال النبیّ صلی الله علیه وآله: ولا أنا أیضاً أسبق باسمه ربّی عزّوجلّ فهبط جبرئیل صلی الله علیه وآله فقال: السلام علیک یا محمّد. العلیّ الأعلی یقرئک السلام ویقول: علیّ منک بمنزلة هارون من موسی ولا نبیّ بعدک. سم ابنک هذا باسم - ابن هارون - ..». این حدیث را خوارزمی در مقتل الحسین، 1/136، ح 2، فصل 6.
و محب الدین طبری در ذخائر العقبی، ص120، قسم 1، ذکر آن تسمیتهما الحسن والحسین کانتا بأمر الله.
و قندوزی در ینابیع المودّهْ، 2/200، ح 579، باب 56، فضائل الحسنین نقل کردهاند.
سوم: روز فتح خیبر
«عن علی بن أبی طالب علیه السّلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله یوم فتحت خیبر: لو لا أن تقول فیک طوائف من أمّتی ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم، لقلت فیک الیوم مقالاً لا تمرّ علی ملاء من المسلمین، إلاّ أخذوا من تراب رجلیک وفضل طهورک، یستشفون به، ولکن حسبک أن تکون منّی وأنا منک، ترثنی و أرثک وأنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی ...». این حدیث را خوارزمی در مناقب، ص129، ح143، فصل 13؛ گنجی شافعی در کفایهْ الطالب، ص264، اواخر باب 62 و قندوزی در ینابیع المودّهْ، 1/200، ح 2، باب 13، با همین الفاظ نقل کردهاند.
چهارم: حدیث منزلهْ در هنگام نهی رسول اکرم از خوابیدن در مسجد «عن جابر بن عبدالله الأنصاری قال: جائنا رسول الله صلی الله علیه وآله ونحن مضطجعون فی المسجد وفی یده عسیب رطب فضربنا وقال: أترقدون فی المسجد، أنّه لا یرقد فیه أحد، فأجفلنا وأجفل معنا علیّ بن أبی طالب، فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: تعال یا علیّ أنّه یحلّ لک فی المسجد ما یحلّ لی. یا علیّ ألا ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ النبوّة ...». تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، 42/139، ترجمه شماره 4933، شرح حال علیّ بن أبی طالب.
پنجم: حدیث منزلهْ در ذیل حدیث سدّ الأبواب
«عن حذیفة بن أسید الغفاری قال: لمّا قدم اصحاب النبیّ صلی الله علیه وآله المدینة لم یکن لهم بیوت یبیتون فیها، فکانوا یبیتون فی المسجد، فقال لهم النبیّ صلی الله علیه وآله: لا تبیتوا فی المسجد فتحتلموا. ثمّ انّ القوم بنوا بیوتاً حول المسجد وجعلوا أبوابها إلی المسجد وانّ النبیّ صلی الله علیه وآله بعث إلیهم معاذ بن جبل فنادی ابابکر فقال: إنّ رسول الله یأمرک ان تخرج من المسجد فقال: سمعاً وطاعة فسدّ بابه وخرج من المسجد، ثم ارسل إلی عمر، فقال: ان رسول الله صلی الله علیه وآله یأمرک ان تسدّ بابک الّذی فی المسجد وتخرج منه، فقال: سمعاً وطاعة لله ولرسوله ... وعلیّ علی ذلک یتردّد لا یدری أهو فیمن یُقیم أو فیمن یخرج وکان النبیّ صلی الله علیه وآله قد بنا له بیتاً فی المسجد بین أبیاته. فقال له النبیّ صلی الله علیه وآله اسکن طاهراً مطهّراً. فبلغ حمزة قول النبیّ صلی الله علیه وآله لعلیّ فقال: یا محمّد تخرجنا وتمسک غلمان بنی عبدالمطّلب؟ فقال له نبیّ الله: لا، لو کان الأمر لی، ما جعلت من دونکم من أحد، والله ما أعطاه ایّاه إلاّ الله وانک لعلی خیر من الله ورسوله أبشر فبشّره النبیّ صلی الله علیه وآله ... فبلغ ذلک النبیّ صلی الله علیه وآله فقام خطیباً فقال: إنّ رجالاً یجدون فی أنفسهم فی أنّی أسکنت علیّاً فی المسجد. والله ما أخرجتهم ولا أسکنته. إنّ الله عزّوجلّ أوحی إلی موسی وأخیه أن تَبَوّءَا لِقَوْمِکُمَا بِمِصْرَ بُیُوتاً وَاجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً وَأقِیمُوا الصّلاَةَ وأمر موسی أن لا یسکن مسجده ولا ینکح فیه ولا یدخله إلاّ هارون وذرّیّته وانّ علیّاً منّی بمنزلة هارون من موسی ...».
مناقب ابن مغازلی، ص254 - 255، ح 303، حدیث سدّ الأبواب.
ششم: حدیث منزلهْ در حالی که رسول اکرم بر علی تکیه فرموده بود
«عن ابن عباس قال: قال عمر بن الخطّاب کفّوا عن ذکر علی بن أبی طالب، فانّی سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول فی علیّ ثلاث خصال لأن یکون لی واحدة منهنّ أحبّ إلیّ ممّا طلعت علیه الشمس، کنت أنا وأبوبکر وأبو عبیدة ابن الجرّاح ونفر من أصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله والنبی صلی الله علیه وآله متّکیء علی علیّ بن أبی طالب حتّی ضرب بیده علی منکبه، ثمّ قال: أنت یا علیّ أوّل المؤمنین إیماناً وأوّلهم إسلاماً، ثمّ قال: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی و کذب علیّ من زعم أنّه یحبّنی ویبغضک».
کنز العمّال، متقی هندی، 13/122، ح 36392، کتاب الفضائل، بعد از باب 10 فضائل علی؛ ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص58، قسم 1، باب فی ذکر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام، ذکر أنّه علیه السّلام أوّل من أسلم، این حدیث را نقل کردهاند.
هفتم: حدیث منزلهْ در خانه أمّ سلمه
«عن النبی صلی الله علیه وآله أنّه قال لأمّ سلمة: یا أمّ سلمة انّ علیّاً لحمه من لحمی و دمه من دمی و هو منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی».
تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، 42/169، ترجمه شماره 4933، شرح حال علی بن أبی طالب؛ و فرائد السمطین، حموینی، 1/150، ح 113، سمط 1، باب 29؛ و کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص168، باب 37؛ و معجم الکبیر، طبرانی، 12/15، ح 12341، احادیث حبیب بن أبی ثابت، عن سعید بن جبیر و کنز العمال، متقی هندی، 11/607، ح 32936، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 2، فضائل علی. و مناقب خوارزمی، ص142، ح 163، فصل 14، این حدیث را نقل کردهاند.
هشتم: حدیث منزلت در قضیه دختر حمزه
خصائص امیرالمؤمنین، احمد بن شعیب نسائی، ص88، ذکر النبی علی منی و انا منه، الاختلاف علی ابی اسحاق فی هذا الحدیث.
نهم: حدیث منزلت در غدیر خم
«... ولما رجع النبی صلی الله علیه وآله من مکّة، شرّفها الله تعالی عام حجّة الوداع، ووصل إلی هذا المکان وآخی علیّ بن أبی طالب رضی الله عنه قال: علیّ منّی کهارون من موسی، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه...». وفیات الاعیان، ابن خلّکان 5/230 - 231، ترجمه شماره 728، شرح حال المستنصر العبیدی.
دهم: حدیث منزلت در کلام رسول الله با عقیل
«عن عقیل بن أبی طالب عن رسول الله صلی الله علیه وآله أنّه قال: ... یا عقیل والله انّی لأحبّک لخصلتین، لقرابتک ولحبّ أبی طالب ایّاک - وکان أحبّهم إلی أبی طالب - وأمّا أنت یا جعفر، فانّک خلقک یشبه خلقی وأنت یا علیّ فأنت منّی بمنزلة هارون من موسی غیر أنّه لا نبیّ بعدی».
ابن عساکر در تاریخ دمشق، 41/18، ترجمه شماره 4735. شرح حال عقیل بن أبی طالب؛ و کنز العمّال، متقی هندی، 11/740، ح 33616، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 3، فضائل عقیل بن أبی طالب این حدیث را نقل کردهاند.
این حدیث رانقلنمودهاند. حتی در مواردی غیر از مؤاخاهْ که اینک وقت مجلس اجازه نقل تمام آن موارد را نمیدهد.
پس آقایان! تصدیق فرمایید که این حدیث شریف جنبهی خصوصی نداشته، بلکه عمومیت آن ثابت است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله به این وسیله، هر کجا مقتضی دیده، خلافت علی را بعد از خود به این عبارت که «علیّ منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی» تثبیت نموده که یکی از آن موارد غزوهی تبوک بوده.
حافظ: چگونه ممکن است اصحاب رسول خدا این مبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود، شربت و شیرینی مفصّلی به مجلس آمد و با مسرّت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».
مبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود، شربت و شیرینی مفصّلی به مجلس آمد و با مسرّت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».
مبعث و بزرگترین اعیاد اسلامی بود، شربت و شیرینی مفصّلی به مجلس آمد و با مسرّت و شادی مجلس خاتمه پیدا نمود».
نقل نمودهاند. حتی در مواردی غیر از مؤاخاهًْ که اینک وقت مجلس اجازه نقل تمام آن موارد را نمیدهد.
پس آقایان! تصدیق فرمایید که این حدیث شریف جنبهی خصوصی نداشته، بلکه عمومیت آن ثابت است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله به این وسیله، هر کجا مقتضی دیده، خلافت علی را بعد از خود به این عبارت که «علیّ منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی» تثبیت نموده که یکی از آن موارد غزوهی تبوک بوده.
حافظ: چگونه ممکن است اصحاب رسول خدا این حدیث را با جنبهی عمومی تلقی نموده و علی را به عنوان خلافت شناخته، مع ذلک، بعد از آن حضرت مخالفت نموده و دیگری را به عنوان خلافت پذیرفته و با او بیعت نمودند.
داعی: برای جواب شما مطالب و شواهد بسیار حاضر دارم، ولی بهترین برهان که مناسب مقام است، همانا قضیهی جناب هارون است که حضرت موسی کلیم الله
به صراحت آیات قرآن مجید، جناب هارون را خلیفه و جانشین خود قرار داد. بنی اسرائیل را جمع نمود (که طبق بعض از اخبار هفتاد هزار نفر بودند) و به آنها تأکید نمود اطاعت امر هارون را که خلیفه و جانشین او میباشد. آنگاه به کوه طور به مهمانی پروردگار رفت. هوز یک ماه تمام نشده بود که فتنه سامری بر پا شد. انقلاب و اختلاف کلمه در بنی اسرائیل ظاهر گردید. سامری گوسالهی طلا را جلوه داده، بنی اسرائیل فوج فوج،هارون خلیفه ثابت الخلافهْ حضرت موسی را گذارده، اطراف سامری حقّه باز را گرفته، طولی نکشید هفتاد هزار نفر از همان بنی اسرائیل پاک نژاد که از حضرت موسی شنیده بودند که فرمود: هارون در غیاب من خلیفهی من است، اطاعت امر او را نموده، مخالفتش ننمایید - به اغوای سامری، گوسالهپرست شدند. هر چند جناب هارون نالید و آن را منع از آن عمل شنیع نمود، گوش نداده، بلکه در صدد قتلش بر آمدند؛ چنانچه آیه 149 سوره 7 (اعراف) صراحت دارد که جناب هارون به برادرش حضرت موسی در موقع برگشتن درد دل نمود که إِنّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُوا یَقْتُلُونَنِی؛ یعنی آنها مرا خوار و زبون داشتند. (وقتی با قوم خصومت و ممانعت کردم) نزدیک بود مرا به قتل رسانند.
شما را به خدا آقایان قدری از تعصّب خارج شوید و انصاف دهید که آیا این عمل بنیاسرائیل و تمرّد از اوامر حضرت موسی و تنها گذاردن خلیفهی منصوص او جناب هارون و به اغوای سامری بازیگر گوسالهپرست شدن،دلیل بر بطلان خلافت هارون و حقّانیت سامری و گوسالهی ساختهی او میباشد؟!
آیا اعمال جهّال و هویپرستان بنیاسرائیل را باید دلیل آن قرار داد که اگر خلافت هارون حق بود و مردم از حضرت موسی نصّی درباره او شنیده بودند،
هرگز او را تنها نمیگذاردند و به دنبال سامری و گوسالهی او نمیرفتند؟
قطعاً خودتان میدانید که مطلب بر خلاف این است. جناب هارون به حکم قرآن مجید، خلیفهی منصوص حضرت موسی بود. بنیاسرائیل نصّ صریح را از لسان خود آن حضرت دربارهی او شنیده بودند. منتها بعد از غیبت حضرت موسی، فرصت دست سامری بازیگر افتاد، گوسالهی طلا را ساخته، عالماً عامداً بنیاسرائیل را اغوا نمود. آنها هم با علم به اینکه جناب هارون خلیفه و جانشین حضرت موسی میباشد، روی نفهمی یا مقاصد دیگر، در پی سامری رفته و جناب هارون را تنها و متروک گذاردند؟!
همچنین بعد از وفات رسول الله صلی الله علیه وآله همان مردمی که مکرّر از آن حضرت صراحهْ و کنایهْ شنیده بودند علی علیه السّلام خلیفهی من میباشد، همان قسمی که جناب هارون خلیفهی موسی بود، علی را رها نموده روی هوای نفس و حبّ جاه و بعضی روی عداوت با بنیهاشم و جمعی از جهت حقد و کینه و حسد و بغضی که نسبت به شخص علی علیه السّلام داشتند، تشکیلات مخصوصی دادند؛ چنانچه امام غزالی در اوّل مقاله چهارم «سرّ العالمین»(1)
غزالی مینویسد: «... لکن أسفرت الحجة وجهها وأجمع الجماهیر علی متن الحدیث من خطبته فی یوم غدیر خمّ بإتفاق الجمیع وهو یقول صلی الله علیه وآله: »من کنت مولاه فعلیّ مولاه«. فقال عمر: بخٍ بخٍ لک یا أبا الحسن، لقد أصبحت مولای ومولی کلّ مؤمن ومؤمنة. فهذا تسلیم ورضی وتحکیم. ثمّ بعد هذا غلب الهوی لحبّ الریاسة وحمل عمود الخلافة وعقود البنود وخفقان الهوی فی قعقعة الرایات واشتباک ازدحام الخیول وفتح الأمصار سقاهم کأس الهوی، فعادوا إلی الخلاف الأوّل، فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قلیلاً فبئس ما یشترون».
اشاره به این معنی نموده وصریحاً
1) سرّ العالمین، غزالی، ص21، باب فی المقالهْ الرابعهْ.
مینویسد: حق را پشت سر انداخته، برگشتند به جهالت اولیه.
به همین جهت، شباهت تام بین هارون و امیرالمؤمنین بود که محقّقین از علماء و مورّخین خودتان؛ مانند ابو محمّد عبدالله بن مسلم بن قتیبه باهلی دینوری، قاضی معروف دینور در صفحه 14 جلد اوّل «الإمامهْ والسیاسهْ»(1)قضیهی سقیفه را مفصّلاً مینویسد، تا آنجا که گوید: وقتی که آتش بردند در خانه علی و با تهدید و فشار آن حضرت را به مسجد آوردند و گفتند: بیعت کن
و الاّ گردنت را میزنیم، خود را به قبر پیغمبر رسانید و گفت همان کلماتی که خداوند در قرآن از قول هارون به موسی نقل نموده که إِنّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُوا یَقْتُلُونَنِی.
کانّه یک جهت آنکه پیغمبرصلی الله علیه وآله علی را در این حدیث شبیه به هارون مینماید، آن است که برساند به امّت که همان معاملهای که بنیاسرائیل در غیاب موسی با جناب هارون نمودند، بعد از وفات من با علی مینمایند.
لذا علی علیه السّلام هم برای اثبات این معنی، وقتی فشار امّت و سیاست بازی بازیگران را دید که تا پای قتل او ایستادهاند، خطاب به قبر مبارک، پیغمبر همان
1) «ثمّ قال عمر، فمشی معه جماعة حتی أتوا باب فاطمة فدّقوا الباب: فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلی صوتها: یا أبت، یا رسول الله! ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحافه. فلمّا سمع القوم صوتها وبکائها، انصرفوا باکین، وکادت قلوبهم تنصدع وأکبادهم تنفطر، وبقی عمر ومعه قوم، فأخرجوا علیّاً فمضوا به إلی أبیبکر، فقالوا له: بایع. فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذاً والله الذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقک... فلحق علیّ بقبر رسول الله صلی الله علیه وآله یصیح ویبکی وینادی: یابن أُمّ إنَّ القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی...». الامامهْ والسیاسیهْ، ابن قتیبه، 1/20، کیف کانت بیعهْ علیّ بن أبی طالب.
آیهای را قرائت نمود که خداوند از درد دل هارون به موسی خبر داده.
(اهل مجلس سرها به زیر انداخته، با حالت بهت، دقایقی با سکوت گذشت.)
نواب: قبله صاحب! اگر خلافت علی بن ابی طالب کرّم الله وجهه ثابت بوده، چرا پیغمبر با این الفاظ و اشارات و کنایات میفرموده وصریحاً به نام خلافت، آن جناب را معرّفی ننموده که بفرماید: علی خلیفهی من است، تا راه عذری نماند.
داعی: عرض کردم که رسول اکرم صلی الله علیه وآله به هر دو جهت بیان حقیقت نموده؛ چنان که احادیث صریحهی به خلافت، در کتب معتبرهی خودتان هم بسیار ثبت است، و لکن این نوع از کنایات، لطافتش از صراحت بیشتر است و اهل ادب میدانند که «الکنایة أبلغ من التصریح»، آن هم این قسم از کنایه که یک عالم معنی در او مستتر است.
نواب: ممکن است از احادیث مصرّحهای که میفرمایید در کتب علمای ما میباشد راجع به امر خلافت، اگر حاضر دارید، ما را مستفیض فرمایید، تا کشف حقیقت شود؛ زیرا مکرّر به ما گفتهاند ابداً حدیثی که صراحت بر خلافت آن جناب داشته باشد، وجود ندارد.
داعی: احادیث مصرّحه به نام خلافت مولانا امیرالمؤمنین در کتب معتبره شما بسیار است، ولی به اقتضای وقت مجلس، به بعض ازآنها که در حافظه خود حاضر دارم، اشاره مینمایم.
اهمّ از همهی احادیث، حدیث الدار است، از جهت آنکه اوّلین روزی که خاتم الانبیاء صلی الله علیه وآله نبوّت خود را ظاهر ساخت، به خلافت علی علیه السّلام هم صراحت فرمود؛
چنانچه امام احمد بن حنبل (رئیس الحنابله) در صفحه 111 و 159 و 333 از جزء اوّل «مسند»(1)
احمد بن حنبل، حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن علیّ رضی الله عنه قال: لمّا نزلت هذه الآیة وَأنذِرْ عَشِیرَتَکَ الأقْرَبِینَ قال: جمع النبیّ صلّی الله علیه وسلّم من أهل بیته، فاجتمع ثلاثون فأکلوا وشربوا قال: فقال لهم: من یضمن عنّی دینی و مواعیدی و یکون معی فی الجنّة و یکون خلیفتی فی أهلی فقال رجل لم یسمه شریک یا رسول الله أنت کنت بحراً من یقوم بهذا قال: ثم قال الآخر. قال: فعرض ذلک علی أهل بیته فقال علیّ رضی الله عنه أنا».
این روایت در کتاب تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص363 ذیل آیه 214 سوره شعرا (وانذر عشرتک الأقربین) و نیز کتاب تاریخ مدینه دمشق، ج 4، ص32 باب ما عرف من جوده و سنحائه ذکر شده است. البته دیگر مفسرین اهل تسنن نیز ذیل آیه شریفه احادیث این اتفاق را نقل کردهاند. (محقق)
و در صفحه 159 از همین جلد (مسند احمد ج 1) حدیث را اینگونه نقل کرده است:
«عن علیّ رضی الله عنه قال: جمع رسول الله صلی الله علیه وآله أو دعا رسول الله صلی الله علیه وآله بنی عبدالمطّلب فیهم رهط کلّهم یأکل الجذعة و یشرب الفرق. قال: فصنع لهم مدّاً من طعام فأکلوا حتّی شبعوا قال بقی الطعام کما هو کأنّه لم یمس، ثمّ دعا بغمر فشربوا حتی رووا وبقی الشراب کأنّه لم یمس أو لم یشرب. فقال: یا بنی عبدالمطّلب إنّی بعثت لکم خاصّة وإلی الناس بعامّة وقد رأیتم من هذه الآیة ما رأیتم فأیّکم یبایعنی علی أن یکون أخی وصاحبی. قال: فلم یقم إلیه أحد. قال: فقمت إلیه وکنت أصغرالقوم. قال: فقال: اجلس. قال ثلاث مرات کلّ ذلک أقوم إلیه فیقول لی اجلس، حتّی کان فی الثالثة ضرب بیده علی یدی».
این روایت توسط نسائی که یکی از نویسندگان صحاح است در کتاب السنن الکبری، ج 5، کتاب الخصائص، ذکر خصائص أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب رضی الله عنه، ذکر الاخوهْ، ص126، ح8451 و نیز این روایت را با کمی اختلاف در عبارت نسائی در کتاب خصائص امیرالمؤمنین علیه السّلام، منزلت علی کرم الله وجهه من النبی صلی الله علیه وآله، ص86 نقل کرده است، و نیز در کتاب تاریخ مدینهْ دمشق ج 42 از صفحه 46 تا 50 و همچنین در کتاب مناقب علی بن ابی طالب علیه السّلام وما نزل من القرآن من علی علیه السّلام ذیل آیه 214 سوره شعرا، ص287 تا 291 ح 455 تا 458 ذکر شده است. (محقق)
و امام ثعلبی در «تفسیر»(2)ثعلبی این حدیث را نقل کرده است: «عن البراء قال: لمّا نزلت وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الأقْرَبِینَ جمع رسول الله صلی الله علیه وآله بنی عبدالمطّلب وهم یومئذ أربعون رجلاً الرجل منهم یأکل المسنّة ویشرب العس، فأمر علیّاً برجل شاة فأدمها ثمّ قال: ادنوا باسم الله فدنا القوم عشرة عشرة فأکلوا حتّی صدروا، ثمّ دعا بقعب من لبن فجرع منه جرعة ثمّ قال لهم: اشربوا باسم الله، فشرب القوم حتّی رووا فبدرهم أبولهب فقال: هذا ما یسحرکم به الرجل، فسکت النبیّ صلی الله علیه وآله یومئذ فلم یتکلّم. ثمّ دعاهم من الغد علی مثل ذلک من الطعام والشراب ثمّ أنذرهم رسول الله فقال صلی الله علیه وآله: یا بنی عبدالمطّلب إنّی أنا النذیر إلیکم من الله سبحانه والبشیر لما یجیء به أحد منکم جئتکم بالدنیا والآخرة، فأسلموا وأطیعونی تهتدوا ومن یؤاخینی ویؤازرنی ویکون ولیِی ووصیّی بعدی وخلیفتی فی أهلی ویقضی دینی؟ فسکت القوم وأعاد ذلک ثلاثاً کلّ ذلک یسکت القوم ویقول علیّ: أنا. فقال: >أنت<. فقام القوم وهم یقولون لأبی طالب: أطع ابنک، فقد اُمّر علیک».
آیه انذار و صدر الأئمه موفّق بن احمد
خوارزمی در «مناقب»(1)
خوارزمی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «یوم أمره سبحانه بإنذار الأقربین من عشیرته، فدعی الأقربین إلی داره فخاطبهم بقوله: والله الّذی لا إله إلاّ هو انّی رسول الله إلیکم خاصّة وإلی الناس عامّة ... فأیّکم یؤازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی ووصیّی وخلیفتی فیکم، فأحجم القوم عنها جمیعاً وقلت وانّی لأحدثهم سناً وأرمصهم عیناً ... أنا یا نبیّ الله ... فأخذ برقبتی، ثمّ قال: إنّ هذا أخی ووصیّی وخلیفتی فیکم».
و محمد بن جریر طبریدر «تفسیر»(2)
طبری این حدیث را نقل کرده است: «عن علیّ بن أبی طالب: لمّا نزلت هذه الآیة علی رسول الله صلی الله علیه وآله وَأنذِرْ عَشِیرَتَکَ الأَقْرَبِینَ دعانی رسول الله صلی الله علیه وآله فقال لی: »یا علیّ إنّ الله أمرنی أن أنذر عشیرتی الأقربین« قال: »فضقت بذلک ذرعاً، وعرفت انّی متی ما أنادهم بهذا الأمر أر منهم ما أکره، فصمت حتّی جاء جبرائیل فقال: یا محمّد! انک الاّ تفعل ما تؤمر به یعذّبک ربّک. فاصنع لنا صاعاً من طعام واجعل علیه رجل شاة واملاء لنا عُسّاً من لبن، ثم اجمع لی بنی عبدالمطّلب حتّی أکلّمهم وأبلغهم ما أمرت به، ففعلت ما أمرنی به ثمّ دعوتهم له وهم یومئذ أربعون رجلاً یزیدون رجلاً أو ینقصونه فیهم أعمامه: أبو طالب وحمزة والعبّاس وأبولهب. فلما اجتمعوا إلیه دعانی بالطعام الّذی صنعت لهم فجئت به. فلمّا وضعته تناول رسول الله صلی الله علیه وآله حِذْیة من اللحم فشقّها بأسنانه، ثم ألقاها فی نواحی الصحفه، قال: خذوا باسم الله فأکل القوم حتّی مالهم بشیء حاجة وما أری إلاّ مواضع أیدیهم وأیم الله الّذی نفس علیّ بیده إن کان الرجل الواحد لیأکل ما قدمت لجمیعهم، ثمّ قال: اسق الناس فجئتهم بذلک العُسّ. فشربوا حتّی رووا منه جمیعاً وأیم الله إن کان الرجل الواحد منهم لیشرب مثله. فلمّا أراد رسول الله صلی الله علیه وآله أن یکلّمهم بَدَره أبولهب إلی الکلام، فقال لهَّدَ ما سحرکم به صاحبکم فتفرّق القوم ولم یکلّمهم رسول الله صلی الله علیه وآله فقال: الغد یا علیّ، انّ هذا الرجل قد سبقنی إلی ما قد سمعت من القول، فتفرّق القوم قبل أن أکلّمهم فاعدّ لنا من الطعام مثل الّذی صنعت ثمّ أجمعهم لی، قال: ففعلت ثمّ جمعتهم ثمّ دعانی بالطعام فقرّبته لهم ففعل کما فعل بالأمس فأکلوا حتّی مالهم بشیء حاجة. قال: اسقهم فجئتهم بذلک العسّ فشربوا حتّی رووا منه جمیعاً، ثمّ تکلّم رسول الله صلی الله علیه وآله فقال: یا بنی عبد المطّلب انّی والله ما أعلم شابّاً فی العرب جاء قومه بأفضل ممّا جئتکم به، انّی قد جئتکم بخیر الدنیا والآخرة وقد أمرنی الله أن أدعوکم إلیه فأیّکم یؤازرنی علی هذا الأمر، علی أن یکون أخی وکذا وکذا. قال: فأحجم القوم عنها جمیعاً وقلت وإنّی لأحدثهم سنّاً وأرمصهم عیناً وأعظمهم بطناً وأخمشهم ساقاً: أنا یا نبیّ الله أکون وزیرک فأخذ برقبتی ثمّ قال: إنّ هذا أخی وکذا وکذا فاسمعوا له وأطیعوا، قال: فقام القوم یضحکون ویقولون لأبی طالب: قد أمرک أن تسمع لابنک وتطیع».»
خود ذیل آیه و درصفحه 217جزء دوم «تاریخ الامم والملوک»(1)
«... فأیّکم یؤازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی ووصیّی وخلیفتی فیکم ... ثمّ قال: إنّ هذا أخی ووصیّی وخلیفتی فیکم».
و این نمونهای روشن از تحریفی است که طبری در تفسیر خود انجام داده است.
تاریخ طبری، 2/63، ذکر الخبر عما کان من امر نبی الله.
به طرق مختلفه و ابن ابی الحدید معتزلی در صفحه 263 و 281 جلد سیم «شرح نهج البلاغه»(2)نقلاً از نقض العثمانیهْ ابو جعفر اسکافی و ابن اثیر در صفحه 22 جزء دوم «کامل»(3)
ابن اثیر نیز حدیث را به همان الفاظی که از تاریخ طبری نقل کردیم آورده است.
مرسلاً و حافظ ابو نعیم در «حلیهْ الأولیاء» و حمیدی در «جمع بین الصحیحین» و بیهقی در «سنن» و «دلائل»((4)
بیهقی ابتدای حدیث را به همان لفظی که از تاریخ طبری نقل کردیم آورده است، لکن قسمت اخیر حدیث که فضیلتی برای امیرالمؤمنین بوده، حذف شده است.
و ابو الفداء در صفحه 116جزء اوّل تاریخ خود(5)ابو الفداء حدیث را به همان لفظی که از تاریخ طبری نقل کردیم آورده است.
و حلبی در
1) طبری همین حدیثی را که در تفسیرش با تحریف نقل کرده و به جای جملات رسول اکرم، کلمه کذا و کذا را آورده است، در تاریخش حدیث را به طور کامل نقل میکند.
2) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 13/211، خطبه 238 (خطبه قاصعه)، ذکر حال رسول الله فی نشوئه. ابن ابی الحدید حدیث را به همان لفظی که طبری در تاریخش نقل نموده، آورده است.
3) الکامل، ابن اثیر، 2/63، ذکر أمر نبیه باظهار دعوته.
4) . دلائل النبوهْ، بیهقی، 2/179، باب مبتدأ الفرض علی رسول الله ثمّ علی الناس وما وجد فی جمعه قریشاً واطعامه إیّاهم من البرکهْ فی طعامه.
5) المختصر فی أخبار البشر (معروف به تاریخ أبو الفداء)، عماد الدین اسماعیل ابی الفداء، 1/116، فصل 5، ذکر أوّل من أسلم من الناس.
صفحه 381 جزء اوّل «سیرهْ الحلبیّه»(1)
حلبی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «وروی انّه لمّا نزل قوله تعالی وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الأَقْرَبِینَ جمع بنی عبدالمطّلب فی دارأبی طالب وهم أربعون وفی الإمتاع خمسة وأربعون رجلاً وامرأتان فصنع لهم علیّ طعاماً أی رجل شاة مع مدمن البر وصاعاً من لبن، فقدمت لهم الجفنة وقال کلوا بسم الله فأکلوا حتّی شبعوا وشربوا حتّی نهلوا وفی روایة حتی رووا وفی روایة قال ادنوا عشرة عشرة فدنا القوم عشرة عشرة ثمّ تناول القعب الّذی فیه اللبن فجرع منه ثمّ ناولهم وکان الرجل منهم یأکل الجذعة وفی روایة یشرب العس من الشراب فی مقعد واحد، فقهرهم ذلک فلمّا أراد رسول الله صلّی الله علیه وسلّم یتکلّم بدره أبولهب بالکلام فقال لقد سحرکم صاحبکم سحراً عظیماً وفی روایة محمّد وفی روایة ما رأینا کالسحر الیوم فتفرّقوا ولم یتکلّم رسول الله صلّی الله علیه وسلّم فلمّا کان الغد قال: یا علیّ عد لنا بمثل ما صنعت بالأمس من الطعام والشراب. قال علیّ: ففعلت ثمّ جمعتهم له صلّی الله علیه وسلّم فأکلوا حتّی شبعوا وشربوا حتّی نهلوا ثمّ قال لهم: یا بنی عبدالمطّلب إنّ الله قد بعثنی إلی الخلق کافّة وبعثنی إلیکم خاصّة فقال {وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ} وأنا أدعوکم إلی کلمتین خفیفتین علی اللسان ثقیلتین فی المیزان: شهادة أن لا إله إلاّ الله وإنّی رسول الله فمن یجیبنی إلی هذا الأمر ویؤازرنی أی یعاوننی علی القیام به. قال علیّ: أنا یا رسول الله وأنا أحدثهم سنّاً وسکت القوم. زاد بعضهم فی الروایة: یکن أخی ووزیری ووارثی و خلیفتی من بعدی. فلم یجبه أحد منهم فقام علیّ وقال: انا یا رسول الله قال: اجلس ثم أعاد القول علی القوم ثانیاً فصمتوا فقام علیّ وقال أنا یا رسول الله فقال اجلس ثمّ أعاد القول علی القوم ثالثاً فلم یجبه أحد منهم فقام علیّ فقال: أنا یا رسول الله فقال: اجلس، فأنت أخی ووزیری ووصیّی ووارثی وخلیفتی من بعدی».
و امام ابوعبدالرحمان نسائی در صفحه 6 حدیث 65 «خصائص العلوی»(2)
نسائی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن ربیعة بن ماجد: أنّ رجلاً قال لعلیّ بن أبی طالب رضی الله عنه یا أمیرالمؤمنین لم ورثت دون أعمامک؟ قال: جمع رسول الله صلی الله علیه وآله أو قال دعا رسول الله صلی الله علیه وآله بنی عبد المطّلب فصنع لهم مدّاً من الطعام فأکلوا حتّی شبعوا وبقی الطعام کما هو، کأنّه لم یمس، ثمّ دعا بغمر فشربوا حتّی رووا وبقی الشراب کأنّه لم یمس أولم یشرب. فقال یا بنی عبدالمطّلب انّی بعثت إلیکم خاصّة وإلی الناس عامّة، وقد رأیتم من هذه الآیة ما قد رأیتم وأیّکم یبایعنی علی أن یکون أخی وصاحبی ووارثی. فلم یقم إلیه أحد، فقمت إلیه وکنت أصغر القوم، فقال: إجلس، ثمّ قال: ثلاث مرّات کل ذلک أقوم إلیه فیقول: إجلس. حتّی کان فی الثالثة ضرب بیده علی یدی، ثمّ قال: فبذلک ورثت ابن عمّی دون عمی».
و حاکم أبو عبدالله در صفحه 132 جزءسیم«مستدرک»(1)
این روایت را احمد بن حنبل در کتاب مسند احمد، مسند عبدالله بن عباس، ج 1، ص331 و نسائی در کتاب خصائص امیرالمؤمنین، ص63 و خوارزمی در کتاب مناقب، ص126، الفصل الثانی عشر، ذکر کردهاند. (محقق)
و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 31 «ینابیع المودّهْ»(2)
قندوزی این حدیث را با اختصار و به همان الفاظی که از مسند احمد آوردیم نقل کرده است.
از مسند امام احمد و تفسیر ثعلبی و محمد بن یوسف گنجی شافعی در باب 51 «کفایهْ الطالب»(3)گنجی شافعی این حدیث را به طرق مختلف و با الفاظی که نقل کردیم آورده است.
و دیگران از اکابر علمای شما، به مختصر کم و زیادی در الفاظ و عبارات نقل نمودهاند: زمانی که نازل شد آیه 214 سوره 26 (شعراء) وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ رسول اکرم صلی الله علیه وآله چهل نفر از اشراف و رجال بزرگ و1) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/143، ح 4652، کتاب معرفهْ الصحابه، مناقب علیّ بن أبی طالب. حاکم حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن عمرو بن میمون قال إنّی لجالس عند ابن عبّاس إذ أتاه تسعة رهط ... فابتدؤوا فتحدّثوا فلا ندری ما قالوا. قال: فجاء ینفض ثوبه ویقول أف وتف وقعوا فی رجل له بضع عشرة فضائل لیست لأحد غیره ... وقال النبیّ صلی الله علیه وآله لبنی عمّه: أیّکم یوالینی فی الدنیا والآخرة. قال وعلیّ جالس معهم، فقال رسول الله صلی الله علیه وآله و أقبل علی رجل منهم فقال: أیّکم یوالینی فی الدنیا والآخرة فأبوا. فقال لعلیّ أنت ولیّی فی الدنیا والآخرة ...».
2) ینابیع المودهْ، قندوزی، 1/312، ح 2، باب 31.
3) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص205، باب 51.
خویشاوندان خود را از قریش دعوت نمود در منزل عمّ اکرمش، جناب ابوطالب و برای آنها یک ران گوسفند و قدری نان و صاعی از شیر غذا حاضر نمود. حضرات خندیدند و گفتند: محمّد غذای یک نفر را هم حاضر نکرده، (چون در میان آنها کسانی بودند که یک شتر بچه را تنها میخوردند). حضرت فرمودند: «کلوا بسم الله»؛ بخورید به نام خداوند متعال. پس از آنکه خوردند و سیر شدند، به یکدیگر میگفتند: «هذا ما سحرکم به الرجل»؛ محمّد به این غذا شما را سحر نمود.
آنگاه حضرت برخاست و در میان آنها پس از مقدماتی از سخن - که نمیخواهم به نقل تمام کلمات آن حضرت طول کلام بدهم، شاهد مقصود این است که - فرمود:
«یا بنی عبدالمطّلب انّ الله بعثنی بالخلق کافّة وإلیکم خاصّة وأنا أدعوکم إلی کلمتین خفیفتین علی اللسان وثقیلتین علی المیزان، تملکون بهما العرب والعجم وتنقاد لکم بهما الأمم وتدخلون بهما الجنّة وتنجون بهما من النار: شهادة أن لا إله إلاّ الله و انّی رسول الله فمن یجبنی إلی هذا الأمر ویؤازرنی إلی القیام به، یکن أخی و وزیری و وارثی و خلیفتی من بعدی.»
یعنی ای فرزندان عبدالمطّلب خدای تعالی مرا مبعوث فرمود بر عموم مردمان و به خصوص بر شما و من شما را دعوت میکنم به دو کلمهای که بر زبان سبک و آسان است و در ترازوی اعمال سنگین و گران و شما به گفتن این دو کلمه بر عرب و عجم مالک شوید و ایشان شما را منقاد گردند و جمیع امم درتحت انقیاد شما در آیند و به این دو کلمه به بهشت روید و از دوزخ نجات یابید و آن دو کلمه، گواهی دادن به وحدانیت خدا و رسالت من است. پس هر کس مرا
اجابت کند در این کار (یعنی اول کس باشد که مرا اجابت نماید) و معاونت من نماید، او برادر من و وزیر و وارث و خلیفهی من خواهد بود بعد از من. و این جملهی آخر را سه مرتبه تکرار نموده و در هر سه مرتبه احدی جواب نداد، الاّ علی علیه السّلام که جواب داد: «أنا أنصرک ووزیرک یا نبیّ الله»؛ یعنی: من شما را کمک و یاوری مینمایم ای پیغمبر خدا.
پس حضرت او را نوید خلافت داد و آب دهان مبارک در دهان او افکند(1)و فرمود: «إنّ هذا أخی ووصیّی وخلیفتی فیکم»؛ یعنی این علی وصی و خلیفه من است در میان شما. و در بعضی از آن کتابهاست خطاب به خود علی نموده فرمود: «أنت وصیّی وخلیفتی من بعدی»؛ یعنی تو یا علی وصی و خلیفهی منی بعد از من.
علاوه بر علمای اسلام از شیعه و سنّی، مورّخین بیگانه از سایر ملل که تاریخ اسلام را نوشتهاند، با نداشتن تعصّب مذهبی (چه آنکه نه سنّی بودند و نه شیعه)، این مجلس مهمانی را نقل نمودهاند که از جمله آنها مورّخ و فیلسوف غرب «توماس کارلیل انگلیسی» بوده که در قرن هیجدهم میلادی در اروپا شهرت جهانی داشته، وی در کتاب مشهور خود که مصریها ترجمه به عربی نمودهاند به نام «الابطال و عبادهْ المبطولهْ»(2)، شرح مجلس مهمانی قریش را در منزل جناب ابی طالب داده، تا آنجا که مینویسد: بعد از خطابهی پیغمبر، علی از جا برخاست و ابراز ایمان نمود و آن مقام بزرگ خلافت نصیب او گردید.
و مسیوپول لهوژور فرانسوی، معلّم دار الفنون پاریس در رسالهی مختصری که در حالات حضرت خاتم النبیین صلی الله علیه وآله نوشته و در سال 1884 میلادی در پاریس چاپ شده و نیز جرجیس صال انگلیسی و هاشم نصرانی شامی در «مقالهًْ فی الاسلام»(1)
از صفحه 83 تا 86 از نسخه مطبوعه سال 1891 با تعصّب و مخالفتی که با اسلام و مسلمین داشتند و مخصوصاً مستر جان دیون پورت، که مؤلف عالیقدر و با انصاف
بوده، در صفحه 20 کتاب ذی قیمت خود «محمّد و قرآن» با فکری روشن و قلبی پاک اقرار نمودند بر اینکه پیغمبر در اوّل نشر رسالت، علی را برادر و وزیر و وصی و خلیفه خود قرار داد. علاوه بر این خبر شریف، در بسیاری از امکنه و ازمنه اشاره به این معنی نموده؛ از جمله:
1- امام احمد حنبل در «مسند»(2)
این روایت مسند احمد را نیز حاکم نیشابوری در المستدرک ج 3، ص133 و 134، در النهی عن شکایهًْ علی رضی الله عنه و نیز نسائی در کتاب خصائص امیرالمؤمنین علیه السّلام، ص64 و طبرانی در المعجم الکبیر، ج 12، ص78، ترجمه عمرو بن میمون عن ابن عباس این را نقل کردهاند. (محقق)
و میر سیدعلی همدانی شافعی در آخر مودّت1) . مقالهْ فی الإسلام، جرجیس سال، (ترجمه هاشم نصرانی شامی، ص79، فصل 2.) جرجیس سال مینویسد: «... فدعا لذلک علیّاً بن أبی طالب وأمره أن یصنع صاعاً من طعام وأن یجمع له بنی عبد المطّلب حتّی یکلّمهم ویبلّغهم ما أمر به، فدعاهم نحو أربعین رجلاً فلمّا همّ محمّد أن یکلّمهم نهض عمّه أبولهب فخاطبهم بما حملهم علی التفرّق قبل استماع کلامه، فاضطرّ أن یدعوهم ثانیة فی الغد، فلمّا اجتمعوا خاطبهم فقال: ما أعلم إنساناً فی العرب جاء قومه بأفضل ممّا جئتکم به. قد جئتکم بخیر الدنیا والآخرة وقد أمرنی ربّی أن أدعوکم إلیه. فأیّکم یؤازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی ووصیّی وخلیفتی فیکم. فأحجم القوم جمیعاً حتّی قام علیّ فقال: أنا أکون وزیرک علیهم، فأخذ محمّد برقبته وقال: إنّ هذا أخی ووصیّی وخلیفتی فیکم، فاسمعوا له وأطیعوا...».
2) «عن عمرو بن میمون قال: إنّی لجالس إلی ابن عبّاس اذ أتاه تسعة رهط ... قال: فابتدؤوا فتحدّثوا فلا ندری ما قالوا قال: فجاء ینفض ثوبه ویقول أف وتف وقعوا فی رجل له عشر وقعوا فی رجل قال له النبیّ صلّی الله علیه وسلّم ... فقال له أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّک لست بنبیّ. انّه لا ینبغی أن أذهب إلاّ وأنت خلیفتی...». مسند احمد بن حنبل1/330 - 331، مسند ابن عبّاس.
چهارم از «مودّهْ القربی»(1)نقل میکنند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله به علی علیه السّلام فرمود:
«یا علیّ أنت تبرء ذمّتی وأنت خلیفتی علی أمّتی.»
یا علی تو بری مینمایی ذمهی مرا و تو خلیفهی منی بر امّت من.
2- امام احمد در مسند به طرق متعدده و الفاظ متفاوته(2)
و ابن مغازلی فقیه شافعی در «مناقب»(3)
همین حدیث را حاکم حسکانی در شواهد التنزیل 2/275 - 276، ح 910، ذیل آیه اوّل سوره والنجم؛ ابن عساکر در تاریخ دمشق، 42/392، ترجمه شماره 4933، شرح حال علی بن ابی طالب و گنجی شافعی در کفایهْ الطالب، ص260، باب 62 نقل کردهاند.
و ثعالبی در تفسیر خود نقل مینمایند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود به علی علیه السّلام:«تو برادر و وصی و خلیفه و اداکننده دین منی.»
3- ابوالقاسم حسین بن محمد (راغب اصفهانی) در صفحه 213 جلد دوم
1) . مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودّهْ چهارم، (با استفاده از ینابیع المودّهْ قندوزی، 2/280، ح 806، باب 56).
2) مسند احمد، 1/111، مسند علی بن ابی طالب رضی الله تعالی عنه، و 1/331، مسند عبدالله بن العباس.
3) گرچه حدیث فوق را در مناقب ابن مغازلی نیافتیم لکن ابن مغازلی در مناقب ص266، ح 313، باب قوله علیه السّلام انظروا الی هذا الکوکب ... حدیثی نقل میکند که صراحت به خلافت امیرالمؤمنین دارد: «عن أنس قال: انقضّ کوکب علی عهد رسول الله صلی الله علیه وآله فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: أنظروا الی هذا الکوکب فمن انقضّ فی داره فهو الخلیفة من بعدی فنظروا فاذا هو قد انقضّ فی منزل علی فأنزل الله تعالی: وَالنّجْمِ إِذَا هَوَی * مَا ضَلّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی * وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلّا وَحْیٌ یُوحَی».
«محاضرات الادباء و محاورات الشعراء والبلغاء»(1)
و نیز حاکم حسکانی در شواهد التنزیل 1/487 - 490، ح 510 - 517، ذیل آیه 29 - 33، سوره طه چند حدیث را با الفاظ مختلف بیان نموده که در بعضی تصریح به لفظ خلیفتی شده و در بعضی به لفظ وزیری اشاره شده است.
و ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق، 42/57، ترجمه شماره 4933، شرح حال علی بن أبی طالب همین حدیث را نقل کردهاند. لکن ابن عساکر به جای کلمه «خلیفتی» جمله «و خیر من أخلف بعدی» را آورده است.
)(چاپ مطبعهْ عامره شرفیه سید حسین افندی، 1326 قمری) از انس بن مالک نقل نموده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«انّ خلیلی ووزیری وخلیفتی و خیر من أترک بعدی یقضی دینی وینجز موعدی علیّ بن أبی طالب.»
«به درستی که دوست من و وزیر و خلیفه من و بهترین کسی که بعد از خود به جا میگذارم که دین مرا ادا و وعدهی مرا وفا مینماید، علی بن ابی طالب میباشد.»
4- میر سید علی همدانی شافعی در اوایل مودّت(2)ششم از «مودّهْ القربی» از خلیفهْ ثانی عمر بن الخطّاب نقل مینماید که چون پیغمبر عقد اخوّت بین اصحاب بست فرمود:
«هذا علیّ أخی فی الدنیا والآخرة وخلیفتی فی أهلی ووصیّی فی أمّتی ووارث علمی، قاضی دینی، ماله منّی، مالی منه، نفعه نفعی وضرّه ضری، من أحبّه فقد أحبّنی ومن أبغضه فقد أبغضنی.»
این علی برادر من است در دنیا و آخرت و خلیفهی من است در اهل من و وصی من است در امّت من و وارث علم و اداکنندهی دَین من. مال او از من است و مال من از اوست. نفع او نفع من است و ضرر او ضرر من است. کسی که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.
5- در همین مودّت ششم(1)
از انس بن مالک حدیثی نقل میکند که قبلاً عرض کردم. در آخر آن حدیث ذکر مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله صریحاً فرمود: «و هو خلیفتی و وزیری»؛ یعنی: علی خلیفه و وزیر من است.
6- محمد بن یوسف گنجی شافعی در «کفایهْ
الطالب»(2)
گنجی این حدیث را نقل کرده است: «عن ابن عبّاس قال: ستکون فتنة فمن أدرکها منکم فعلیه بخصلة من کتاب الله تعالی وعلیّ بن أبی طالب علیه السّلام فانّی سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله وهو یقول: هذا أوّل من آمن بی وأوّل من یصافحنی وهو فاروق هذه الأمّة، یفرق بین الحقّ والباطل وهو یعسوب المؤمنین والمال یعسوب الظلمة وهو الصدّیق الأکبر وهو بابی الذی أوتی منه وهو خلیفتی من بعدی». همین حدیث را ابن عساکر در تاریخ دمشق، 42/42، ترجمه شماره 4933، شرح حال امیر المؤمنین نقل کرده است.
از ابیذر غفاری روایت کرده که پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمود:
«ترد علیّ الحوض رایة علیّ امیرالمؤمنین وإمام الغرّ المحجّلین والخلیفة من بعدی.»
وارد شود بر من در کنار حوض (کوثر) پرچم علی امیرالمؤمنین و پیشوای
1) «عن أنس رفعه: انّ الله اصطفانی علی الأنبیاء فاختارنی واختار لی وصیاً واخترت ابن عمّی وصیی یشدّ به عضدی کما یشدّ عضد موسی بأخیه هارون وهو خلیفتی ووزیری ولو کان بعدی نبیاً لکان علی نبیاً ولکن لا نبوّة بعدی». مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودّهْ ششم (با استفاده از ینابیع المودّهْ قندوزی، 2/288، ح 823، باب 56).
2) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص187، باب 44.
روی و دست و پاسفیدان و خلیفهی من بعد از من.
7- بیهقی و خطیب خوارزمی(1)
خوارزمی حدیثی را که از مسند احمد نقل کردیم، با اختلاف اندکی یاد کرده است.
و ابن مغازلی شافعی در «مناقب» خودشان نقل نمودهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود به علی علیه السّلام.«انّه لا ینبغی أن أذهب إلاّ وأنت خلیفتی وأنت أولی بالمؤمنین من بعدی.»
سزاوار نیست که من از میان مردم بروم مگر آنکه تو (یا علی) خلیفه و اولی به مؤمنین باشی بعد از من.
8- امام ابو عبدالرحمان نسائی - که یکی از ائمّه صحاح ستّه است - ضمن حدیث 23 «خصائص العلوی»(2)
و نیز حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 3/143، ح 4652، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب علی؛ گنجی شافعی در کفایهْ الطالب، ص243، باب 62، طبرانی در معجم الکبیر، 12/78، ح12593، احادیث شعبی عن ابن عبّاس؛ ابن عساکر در تاریخ مدینهْ دمشق، 42/100، ترجمه شماره 4933، شرح حال علی بن أبی طالب و ابن کثیر در البدایهْ والنهایهْ، 7/374، وقایع سال 40 هجری، شیء من فضائل أمیرالمؤمنین، حدیث المؤاخاهْ. بعد از نقل حدیث منزلت با اشاره به جمله «ألا وأنت خلیفتی» تصریح به خلافت امیرالمؤمنین کردهاند.
که مفصًلاً از ابن عبّاس مناقب علی علیه السّلام را نقل نموده، بعد از ذکرمنازل هارونی آورده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله به علی علیه السّلام فرمود:«أنت خلیفتی؛ یعنی فی کلّ مؤمن مِن بعدی».
تو خلیفهی منی؛ یعنی در هر مؤمن بعد از من.
«بدیهی است به وسیله این جمله و حرف تراخی پس از اعطای کلّ منازل و
مراتب هارونی به علی علیه السّلام نصّ جلی فرموده بر امارت علی؛ یعنی تو ای علی، خلیفهی منی در امّت من و در هر مؤمن بعد از من».
و لفظ «من» در بیان پیغمبر در این حدیث شریف و سایر احادیث وارده، یا من بیانیه است؛ یعنی بعد از مرگ من، یا من ابتدائیه است؛ یعنی تو خلیفهی من در امّت من میباشی از ابتدای مرگ من.
علی التقدیرین، به این جملات، خلافت بلافصل علی علیه السّلام ثابت و محقّق آمده که آن حضرت خلیفهْ الله و خلیفهْ الرسول - به نصّ جلی و خفی - بعد از رسول اکرم صلی الله علیه وآله بر تمام امّت بوده است.
9- حدیث خلقت است که به طرق مختلفه نقل گردیده که از جمله امام احمد بن حنبل در «مسند»(1)
ابن حنبل این حدیث را از سلمان نقل کرده، ولی ذیل آن را حذف کرده است.
و میر سید علی همدانی شافعی در «مودّهْ القربی»(2)شایان ذکر است مؤلف مودّهْ القربی جمله «و فی علی الخلافهْ» را «وفی علی الوصیهْ» نقل کرده است.
و ابن مغازلی شافعی در «مناقب»(3)و دیلمی در «فردوس»(4)به مختصر تفاوتی در1) فضائل الصحابه، احمد بن حنبل، 2/662، ح 1130.
2) مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودّهْ هشتم، (با استفاده از ینابیع المودّهْ قندوزی، 2/307، ح875، باب 56).
3) مناقب ابن مغازلی، 88، ح 130، باب قوله کنت أنا وعلی نوراً بین یدی الله. ابن مغازلی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن سلمان قال: سمعت حبیبی محمّدصلی الله علیه وآله یقول: کنت أنا وعلیّ نوراً بین یدی الله عزّوجلّ یسبّح الله ذلک النور ویقدّسه قبل أن یخلق الله آدم بألف عام، فلمّا خلق الله آدم رکب ذلک النور فی صلبه فلم یزل فی شیء واحد حتّی افترقنا فی صلب عبدالمطّلب: ففیّ النبوّة وفی علیّ الخلافة»
4) الفردوس، دیلمی، 2/191، ح 2952، باب الخاء. شایان ذکر است که دیلمی جمله «بأربعهْ عشر ألف عام» را «بأربعهْ آلاف عام» نقل کرده است.
الفاظ، با سلسله روایات و اسنادصحیحه نقل مینمایند که پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمود:
«خلقت أنا وعلیّ من نور واحد قبل أن یخلق الله تعالی آدم بأربعة عشر ألف عام فلمّا خلق الله تعالی آدم رکب ذلک النور فی صلبه فلم یزل فی شیء واحد حتّی افترقا فی صلب عبدالمطّلب ففیّ النبوّة وفی علیّ الخلافة.»
من و علی از یک نور آفریده شدیم قبل از ایجاد آدم به چهارده هزار سال. پس از خلقت آدم، آن نور را در صلب آدم قرار داد. پس بلا زوال با هم یکی بودیم، تا اینکه در صلب عبدالمطّلب از هم جدا شدیم. پس در من نبوت و در علی خلافت مقرّر گردید.
10- حافظ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری(1)
یکی از آنها زین الدین علی بن یونس عاملی بیاضی است که در مقدمه کتاب الصراط المستقیم خود، فهرستی از منابعش را ذکر نموده و از جمله، نام کتاب الولایهْ طبری را آورده است. بر همین قیاس نقلهایی از این کتاب را در کتابش آورده که به ظن قوی، آنها را از ابن شهر آشوب، ابن طاووس و یا منابع دیگر گرفته است. در میان این نقلها یک نقل مفصّل از زید بن ارقم به نقل از کتاب الولایهًْ طبری دارد که ظاهراً مؤلف هم آن را از بیاضی نقل کرده ا ست.
بیاضی وقتی کسانی که طرق حدیث غدیر را جمع کردهاند میشمارد مینویسد: «ومنهم الشیخ ابو جعفر محمّد بن جریر الطبری فقد أورده من نیّف وسبعین طریقاً وأفرد له کتاباً سمّاه کتاب الولایة. منها: بإسناده إلی زید بن أرقم: لمّا نزل النبی صلی الله علیه وآله بغدیر خم فی حرّ شدید أمر بالدوحات فقمّمت ونادی: الصلاة جماعة. فاجتمعنا، فخطب خطبة بالغة، ثم قال: إنّ الله تعالی أنزل الیّ بَلّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبّکَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ وقد أمرنی جبرائیل عن ربّی أن أقوم فی هذا المشهد واعلم کلّ أبیض وأسود أن علیّ بن أبی طالب أخی ووصیّی وخلیفتی والامام بعدی. فسألت جبرائیل أن یستعفینی من ربّی لعلمی بقلّة المتقین وکثرة المؤذین لی واللائمین. لکثرة ملازمتی لعلیّ وشدّة إقبالی علیه، حتّی سمّونی أذناً. فقال تعالی فیهم: الّذِینَ یُؤْذُونَ النّبِیّ وَیَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ ولو شئت أن أسمّیهم وأدل علیهم لفعلت، ولکنّی بسترهم قد تکرّمت فلم یرض الله إلاّ بتبلیغی فیه. فاعلموا معاشر الناس ذلک فإنّ الله قد نصبه لکم إماماً وفرض طاعته علی کلّ أحد، ماض حکمه، جائز قوله، ملعون من خالفه، مرحوم من صدّقه، اسمعوا واطیعوا، فانّ الله مولاکم وعلیّ إمامکم، ثمّ الامامة فی ولدی من صلبه إلی یوم القیامة...». الصراط المستقیم، زین العابدین علی بن یونس عاملی بیاضی، 1/301 - 302، باب 7، فیما جاء فی النص علیه من رسول الله.
متوفی سال 310 هجری، در
1) پس از طبری تا قرن دهم، نصوص متقنی در اختیار است که از کتاب الولایهْ نقل حدیث کردهاند.
کتاب الولایهْ نقل مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله در اوایل خطبهی غدیر خم فرمود:
«وقد أمرنی جبرئیل عن ربّی أن أقوم فی هذا المشهد وأعلم کلّ أبیض وأسود انّ علیّ بن أبی طالب أخی ووصیّی وخلیفتی والامام بعدی.»
آنگاه فرمود:
«معاشر الناس ذلک فان الله قد نصبه لکم ولیّاً وإماماً وفرض طاعته علی کلّ احد، ماض حکمه، جائز قوله، ملعون من خالفه، مرحوم من صدّقه.»
جبرئیل از جانب پروردگار مرا امر نموده که در این مکان قیام نمایم و آگاه کنم تمام سفید و سیاهان را که علی بن ابی طالب علیه السّلام برادر من و وصی من و خلیفه من و امام بعد از من است. ای جماعت مردم، خداوند نصب نموده علی را بر شما ولی (یعنی اولی به تصرف) ومتوفی سال 310 هجری، در کتاب الولایهْ نقل مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله در اوایل خطبهی غدیر خم فرمود:
«وقد أمرنی جبرئیل عن ربّی أن أقوم فی هذا المشهد وأعلم کلّ أبیض وأسود انّ علیّ بن أبی طالب أخی ووصیّی وخلیفتی والامام بعدی.»
آنگاه فرمود:
«معاشر الناس ذلک فان الله قد نصبه لکم ولیّاً وإماماً وفرض طاعته علی کلّ احد، ماض حکمه، جائز قوله، ملعون من خالفه، مرحوم من صدّقه.»
جبرئیل از جانب پروردگار مرا امر نموده که در این مکان قیام نمایم و آگاه کنم تمام سفید و سیاهان را که علی بن ابی طالب علیه السّلام برادر من و وصی من و خلیفه من و امام بعد از من است. ای جماعت مردم، خداوند نصب نموده علی را بر شما ولی (یعنی اولی به تصرف) وامام و واجب نموده طاعت او را بر هر فردی، مُمضی است حکم او و جایز است (از جانب خدای تعالی) قول او. ملعون است کسی که مخالفت نماید او را و مرحوم است کسی که او را تصدیق نماید.
11- شیخ سلیمان بلخی حنفی در «ینابیع المودّهْ»(1)
علمای دیگر اهل تسنن نیز در کتب خود فرازهایی از این روایت را نقل کردهاند: مناقب علی بن ابی طالب علیه السّلام و ما نزل من القرآن من علی علیه السّلام، ابن مردویه، ص65 تا 66، الفصل الثالث، ح 34 تا ح39؛ فضائل امیرالمؤمنین علیه السّلام، ابن عقده، ص17، الفصل الثانی، 3 - سید المسلمین و امام المتقین. (محقق)
از «مناقب» احمد از ابن1) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 1/397، ح 17، باب 44.
عبّاس (حبر امّت) روایتی نقل میکند که علاوه بر نام خلافت، مشتمل بسیاری از صفات مخصوصهی آن حضرت است که هر یک علی حده قرینهای است بر اثبات مقام خلافت آن حضرت. لذا با اجازهی آقایان تمام خبر را عرض میکنم، تا حجت تمام گردد و آقایان محترم بدانند که بعد از مقام رسالت خاتم الأنبیاءصلی الله علیه وآله مقام ومرتبهی علی علیه السّلام بالاترین مقامات است. خلاصهی کلام، ابن عبّاس گوید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«یا علی أنت صاحب حوضی و صاحب لوائی و حبیب قلبی ووصیّی ووارث علمی وخلفتی وأنت مستودع مواریث الأنبیاء من قبلی وأنت أمین الله فی أرضه و حجة الله علی بریّته وأنت رکن الایمان و عمود الاسلام وأنت مصباح الدجی و منار الهدی والعلم المرفوع لأهل الدنیا یا علیّ من اتبعک نجی و من تخلّف عنک هلک وأنت الطریق الواضح والصراط المستقیم وأنت قاعد الغرّ المحجلین ویعسوب المؤمنین وأنت مولی من أنا مولاه وأنا مولی کلّ مؤمن و مؤمنة. لا یحبّک إلاّ طاهر الولادة ولا یبغضک إلاّ خبیث الولادة وما عرجنی ربّی إلی السماء وکلّمنی ربّی إلاّ قال یا محمّدصلی الله علیه وآله اقرء علیّاً منّی السّلام وعرّفه انّه إمام أولیائی ونور أهل طاعتی وهنیئاً لک هذه الکرامة یا علیّ.»
یا علی تو صاحب حوض منی و صاحب لواء و پرچم منی و حبیب دل و وصی و وارث علم من و خلیفه منی و مستودع مواریث انبیاء و امین خدا و حجت پروردگاری بر تمام خلق. تویی رکن ایمان و نگهبان اسلام و چراغ ظلمت و نور هدایت و عَلَم بلند شده از برای اهل دنیا. هر کس
پیروی کند تو را نجات یابد و هر کس تخلّف نماید هلاک شود. تویی راه واضح و صراط مستقیم و تویی پیشوای سفیدرویان و سلطان مؤمنان و مولی و آقای کسی که من آقا و مولای او هستم و منم آقای هر مؤمن و مؤمنه. دوست نمیدارد تو را مگر حلالزاده و دشمن نمیدارد تو را مگر حرامزاده. خداوند مرا به آسمان نبرد و با من تکلّم نکرد، مگر آنکه فرمود: یا محمّد! علی را از من سلام برسان [و] به او اعلام کن که او امام دوستان من و نور مطیعان من است. آنگاه حضرت فرمودند به علی علیه السّلام: گوارا باد بر تو این کرامت یا علی.
12- ابو المؤید موفّق الدین اخطب خطباء خوارزم، در صفحه 240 کتاب فضائل امیرالمؤمنین علیه السّلام(1)
حموینی در فرائد السمطین 2/312 و 335، ح 562 و 589، سمط 2، باب 62، دو حدیث نقل کرده است که به خلافت امیرالمؤمنین تصریح شده است در اینجا به متن این دو حدیث اشاره میکنیم: «عن عبدالله بن عباس، قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله ان خلفائی و أوصیائی و حجج الله علی الخلق بعدی لإثنا عشر أولهم أخی وآخرهم ولدی قیل: یا رسول الله ومن أخوک؟ قال: علی بن أبی طالب. قیل: فمن ولدک؟ قال: المهدی الّذی یملؤها قسطا وعدلا کما ملئت جورا وظلماً. والّذی بعثنی بالحق بشیراً لو لم یبق من الدنیا الا یوم واحد لطوّل الله ذلک الیوم حتی یخرج فیه ولدی المهدی فینزل روح الله عیسی بن مریم فیصلّی خلفه وتشرق الأرض بنور ربها ویبلغ سلطانه المشرق والمغرب».
«عن ابن عباس قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله ان علی بن أبی طالب امام أمتی وخلیفتی علیها من بعدی ومن ولده القائم المنتظر الّذی یملأ الله به الأرض عدلاً وقسطاً کما ملئت ظلماً وجوراً ...».
(چاپ سال 1313 قمری) ضمن فصل نوزدهم، به اسناد خود از رسول الله خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: در معراج وقتی رسیدم به سدرهْ المنتهی، خطاب رسید: ای محمّد! خلق را آزمودی؛ کدام کس را فرمانبردارتر دیدی نسبت به خود. عرض کردم: علی را «قال: صدقت یا محمّد».1) مناقب خوارزمی، ص303، ح 299، فصل 19.
راست گفتی.
آنگاه فرمود:
«فهل اتخذت لنفسک خلیفة یؤدّی عنک ویعلم عبادی من کتابی مالا یعلمون.
قال قلت: یا ربّ اختر لی، فانّ خیرتک خیرتی. قال: أخترت لک علیّاًعلیه السّلام، فاتخذه لنفسک خلیفة ووصیّاً ونحلته علمی وحلمی وهو أمیرالمؤمنین حقّاً لم ینالها أحد قبله ولیست لأحد بعده.»
آیا انتخاب خلیفه برای خود نمودهای، تا مقاصد تو را به مردم برساند و تعلیم بدهد بندگان مرا از کتاب من آنچه نمیدانند.
عرض کردم: پروردگارا هر کس را تو اختیار نمایی، من آن را اختیار مینمایم. خطاب آمد: من اختیار نمودم برای تو علی را خلیفه و وصی و او را مفتخر به علم و حلم خود نمودم و اوست امیر مؤمنان به حق، که نه در گذشته و نه در آینده، احدی به مقام او نخواهد آمد.
از این قبیل اخبار در کتب معتبرهی شمابسیار است، ولی آنچه در حافظه داشتم، به عرضتان رسانیدم، تا جناب حافظ بدانند که ما شاخ و برگ نمیدهیم، بلکه عین واقع و حقیقت را میگوییم. فلذا بعضی از اکابر علمای منصف خودتان، تصدیق این معنی را نمودهاند؛ مانند نظّام بصری، چنانچه صلاح الدین صفدی در «وافی بالوفیات»(1)
گرچه صفدی، ابراهیم بن یسار را به خاطر نقل این جریان، متمایل به شیعه دانسته، لکن این امر به ابراهیم بن سیار اختصاص ندارد، بلکه بزرگانی از اهل تسنّن، به اتهام اینکه مطاعن خلفا یا مناقب اهل بیت را بیان کردهاند، به علاقهمندی به شیعه متهم شدهاند؛ از قبیل: احمد بن شعیب نسائی، حاکم نیشابوری، ابن مغازلی، گنجی شافعی، موفّق بن احمد خوارزمی، قندوزی، سید علی همدانی، ابن ابی الحدید و دیگران.
جالب توجه است گاهی به کلامی از کلمات بزرگان خود استناد کرده طبق آن عمل میکنند، لکن زمانی که آن عالم منقبتی از اهل بیت، یا مطاعنی از خلفا را نقل میکند، او را به رافضی بودن یا تمایل به رافضی داشتن متّهم نموده، کلام او را مردود میدانند.
ضمن حرف الف، ذیل حالات ابراهیم بن سیار بن1) وافی بالوفیات، صفدی، 6/15، ترجمه شماره 91، شرح حال ابراهیم بن سیار بن هانی.
هانی بصری معروف به نظّام معتزلی گفته است:
«نصّ النبیّ صلی الله علیه وآله علی انّ الامام علیٌّ - و عیّنه - وعرفت الصحابة ذلک، ولکن کتمه عمر لأجل أبیبکر رضی الله عنهما.»
«نص نموده است رسول اکرم صلی الله علیه وآله بر امامت علی علیه السّلام و تعیین نمود آن حضرت را به امامت و میشناختند صحابه این معنی، را و لکن عمر بن الخطّاب کتمان نمود امامت و خلافت علی را به خاطر ابیبکر».
متأسفانه ما درک زمان خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله را ننمودهایم، ولی امروز که میخواهیم راه حق را پیدا کنیم، ناچاریم با توجّه به آیات قرآنیه و اخبار صحیحهی صریحهی متفق علیه فریقین قضاوت کنیم.(1)
«... ولقد أراد فی مرضه ان یصرح باسمه فمنعت من ذلک اشفاقاً و حیطة علی الاسلام لادرب هذه البنیة لا تجتمع علیه قریش ابداً ولو ولیها لا نتقضت علیه العرب من اقطارها، فعلم رسول الله صلی الله علیه وآله انی علمت ما فی نفسه، فامسک وأبی الله الاّ امضاء ما حتم» و در ادامه چنین میگوید: این خبر را احمد بن ابی طاهر صاحب کتاب تاریخ بغداد در کتاب خود با ذکر سند بیان کرده است.
در اینجا این سئوال مطرح است عمر که خود را دلسوز بر اسلام نشان میدهد و به خاطر این جهت در مقابل خواست رسول خداصلی الله علیه وآله میایستد و مانع وصیت آن حضرت میشود چرا زمانی که ابوبکر در حال مرض میخواست برای او به خلافت وصیت کند، نگفت آنچه را که به رسول خدا گفت که «غلبه الوجع» و بلکه مردم را به اطاعت ابوبکر دعوت کرد و گفت اسمعوا و أطیعوا قول خلیفهی رسول الله!! (تاریخ طبری، 2/618، السنهْ الثالثهْ عشر، ذکر اسماء قضاته وکتابه ...) و چه زیبا سروده شاعر عرب:
اوصی النبی فقال قائلهم
قی ظل یهجر سید البشر
وأری أبابکر أصاب ولم
یهجر وقد اوصی إلی عمر!!
(محقق).
1) ابن ابی الحدید در کتاب شرح نهج البلاغه خود (12/21 نکته من کلام عمرو سیرته واخلاقه) روایتی را که در آن ابن عباس با عمر مناظره کرده است را بیان کرده است و در آن عمر بن خطاب اعتراف میکند که میدانسته پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به چه چیز میخواسته وصیت کند و او به همین جهت از وصیت آن حضرت جلوگیری کرده است:
و قطعاً هر کس محبوب خداوند بوده و با دلایل آیات قرآن مجید و اخبار متکاثرهی متواترهای که رسول اکرم صلی الله علیه وآله در زمان خود، تقدّم علمی و فضلی به او داده و او را افضل و برتر از همهی امّت معرفی فرموده، ما هم حقّاً پیروی و اطاعت از او نماییم.
صراحت در لفظ خلافت و ولایت و وصایت دراخبار مندرجه در کتب معتبرهی خودتان بسیار آمده؛ علاوه از آنها چون علی علیه السّلام مجموعه خصایص و فضایل است که در شبهای گذشته اشاراتی نمودیم که با پیغمبر خاتم در تمام خصایص به استثنای نبوّت خاصّه شرکت داشته و افضل از تمام امّت بوده و طبق آیات قرآنیه و اخبار متکاثرهی متواتره، احدی از آحاد بشر، به عُشری از اعشار، بلکه هزار یک از فضایل و کمالات آن بزرگوار نمیرسد.
چنانچه خطیب خوارزمی در «مناقب»(1)
خوارزمی حدیث را به این لفظ آورده است: «لو أنّ الغیاض أقلام ...».
از جمهور نقلاً از ابن عبّاس و محمّد1) مناقب خوارزمی، ص32، مقدمه مؤلف.
بن یوسف گنجی شافعی در «کفایهْ الطالب»(1)
گنجی شافعی حدیث را همانند خوارزمی نقل کرده است.
و سبط ابن جوزی در «تذکره»(2)
ابن جوزی حدیث را به این لفظ آورده است.
«لو أنّ الشجر أقلام والبحور مداد والانس والجنّ کتّاب وحسّاب ما أحصوا فضائل أمیرالمؤمنین علیّ علیه السّلام».
و ابن صبّاغ مالکی در «فصول المهمّه» و سلیمان بلخی حنفی در «ینابیع المودّه»(3)قندوزی حدیث را به این لفظ آورده است: «لو أنّ الأشجار أقلام ...».
و میر سید علی همدانی در مودّت پنجم از «مودّهْ القربی»(4)از خلیفهی ثانی عمر بن الخطّاب نقل نموده که همگی از رسول اکرم صلی الله علیه وآله به مختصر پس و پیشی در الفاظ که فرمود:
«لو أنّ الریاض أقلام والبحر مداد والجنّ حسّاب والانس کتّاب ما أحصوا فضائل علیّ بن أبی طالب.»
اگر درختان قلم گردند و دریا مرکّب و جنّیان حساب کننده و آدمیان نویسنده، نمیتوانند شماره کنند فضایل علی بن ابی طالب را.
چه خوش گوید شاعر پارسی:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست
که تر کنی سرانگشت و صفحه بشماری
فلذا آن حضرت اولی و احق به مقام خلافت و جانشینی رسول الله صلی الله علیه وآله بوده است.
1) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص251، باب 62.
2) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص23، باب 2.
3) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 1/364، ح 5، باب 40.
4) مودهْ القربی، میر سید علی همدانی، مودّهْ 5 (با استفاده از ینابیع المودهْ قندوزی، 2/285. ح 813، باب 56). همدانی حدیث را به این لفظ آورده است: «عن عمر بن الخطّاب رضی الله عنه رفعه: لو أنّ البحر مداد والریاض أقلام والانس کتّاب والجنّ حسّاب ما أحصوا فضائلک یا أبا الحسن - قال لعلیّ - ».
شیخ عبدالسلام: (رو به حافظ محمد رشید نموده گفت:) اجازه بدهید مختصری هم حقیر عرایضی بنمایم، شما هم قدری تنفّس و استراحت بنمایید. (آنگاه رو به داعی نموده گفتند:) صاحب! هرگز ما منکر فضایل مولانا علی کرّم الله وجهه نیستیم، و لکن انحصار دادن به آن جناب غیر معقول است؛ چون که خلفای راشدین رضی الله عنهم صحابهی خاصّ پیغمبر، هر یک صاحب فضایل و همگی با هم برابر بودند. شما تمام یک طرفه صحبت مینمایید، ممکن است امر بر آقایان حاضرین و غائبین مشتبه شود و گمان نمایند امر چنان است که شما میفرمایید. چنانچه اجازه میدهید، قدری از آن احادیث که در فضایل آنهاست ذکر نماییم، تا حق زیر پرده نماند.
داعی: ما نظر خاص به اشخاص نداریم، فقط تابع عقل و علم و منطقیم. ما یک طرفه صحبت نمینماییم. آیات قرآنیه و اخبار صحیحهی صریحهی متفق علیه فریقین یک طرفه به ما نشان میدهند و اما در موضوع صحابه هم خدا شاهد است حبّ و بغض جاهلانه در کار نیست. تعصّب یک طرفه هرگز به کار نبرده و نخواهم برد و از آقایان حاضرین محترم نیز تقاضا میکنم هر کجا تعصّبی از داعی دیدند، یا کلامی که توأم با عقل و برهان و منطق نبود شنیدند، ابراز لطف نموده یادآور شوند، ممنون خواهم شد.
و البته خیلی بجاست که احادیث مجمع علیه و مقبول الطرفین را بیان نمایید،
به جان و دل میپذیرم؛ زیرا داعی منکر فضل صحابه پاک نیستم. قطعاً هر یک در محل خود فضیلتی داشتهاند، ولی باید افضل امّت را که مورد قبول فریقین (شیعه و سنّی) هستند به دست آورد، چون صحبت ما در فاضل نیست؛ چه آنکه فضلاء بسیارند، بلکه باید فهمید چه کس افضل امّت بوده بعد از رسول اکرم صلی الله علیه وآله، تا به حکم عقل و نقل، او را مقدّم بدانیم و پیروی از او بنماییم.
شیخ: پس مقصود شما طفره میباشد؛ چون که در کتابهای شما حتّی یک حدیث هم در فضایل خلفا وجود ندارد، چگونه به اخبار متفق علیه استشهاد نماییم.
داعی: اوّلاً این ایراد به خود شما بر میگردد که چرا شب اوّل، بیمطالعه صحبت نمودید. اگر نظرتان باشد این پیشنهادی بود که شب اوّل جناب حافظ سلّمه الله نمودند که طی مذاکرات، استشهاد ما به آیات قرآن مجید و اخبار مجمع علیه فریقین باشد، دعاگو هم از جهت مطالعات بسیاری که در کتب معتبرهی شماها داشتم قبول نمودم و به شهادت خودتان و تمام اهل مجلس، از شب اوّل تاکنون، از میزان قرارداد خارج نشدم و آنچه استشهاد نمودم به آیات قرآن مجید و اخبار صحیحهی صریحهی مندرجه در کتب معتبرهی موثًقین از علمای خودتان بوده و تا هر زمانی هم که این مجلس منعقد باشد و به فیض ملاقات آقایان نائل باشم، ان شاء الله از این قرارداد تجاوز نمینمایم.
ثانیاً شما وقتی این قرارداد را نمودید، فکر ننمودید که خود زمانی دچار این محظور خواهید شد، ولی دعاگو قرارداد را بهانه سختگیری نمیکنم، حاضرم اخبار صحیحهی صریحهی یک طرفهی شما را که مجعول نباشد و با دلایل عقل و نقل موافقت نماید، استماع نموده، آنگاه ما و شما منصفانه قضاوت عادلانه نماییم چنانچه مقابله با کثرت فضایل علی علیه السّلام بنماید، مورد قبول قرار دهیم.
شیخ: راجع به نصوص خلافت نقل احادیث نمودید، ولی غافل بودید که از این قبیل احادیث در باب خلیفه ابوبکر رضی الله عنه بسیار رسیده.
داعی: با توجه به اینکه اکابر علمای خودتان، چون ذهبی(1)و سیوطی و ابن أبی الحدید(2)
ابن ابی الحدید مینویسد: «وضعت [البکریة] لصاحبها أحادیث ... ونحو سدّ الأبواب، فانّه کان لعلیّ علیه السّلام فقلّبته البکریة إلی أبیبکر».
و غیره نقل نمودهاند که امویها و بکریون احادیث بسیاری در فضایل ابیبکر وضع نمودهاند، من باب نمونه از آن بسیاری که فرمودید، حدیثی نقل نمایید، تا مورد قضاوت قضات منصف و غیر متعصّب قرار گیرد.
شیخ: حدیث معتبری از عمر بن ابراهیم بن خالد از عیسی بن علی بن عبدالله بن عبّاس از پدرش از جدّش عبّاس نقل نمودهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله به آن بزرگمرد فرمود:
«یا عمّ انّ الله جعل أبابکر خلیفتی علی دین الله، فاسمعوا له وأطیعوا تفلحوا.»
ای عمو به درستی که خدای تعالی قرار داد ابیبکر را خلیفه من بر دین خدا. پس بشنوید از او و اطاعت نمایید او راتا رستگار شوید.
داعی: گذشته از آنکه این حدیث یک طرفه است و قرار ما نبود که به احادیث یک طرفه استشهاد نماییم، مع ذلک همین حدیث یک طرفه هم اگر
مردود نبود، در اطراف آن بحث مینمودیم.
شیخ: چگونه مردود است. شما همهی مطالب را میخواهید به حرف درست کنید.
داعی: اشتباه فرمودید. ما اهل حرف نیستیم، بلکه اهل عملیم. این حدیث را ما رد ننمودهایم، بلکه اکابر علمای خودتان رد نمودهاند؛ چه آنکه روات این حدیث در نظر آنها کذّاب و جعّال میباشند. به همین جهت آن را باطل و از درجهی اعتبار ساقط میدانند؛ چنانچه ذهبی در «میزان الاعتدال»(1)
ذهبی مینویسد: «قال الدار القطنی: کذّاب، خبیث، وقال الخطیب: غیر ثقة».
سپس این حدیث را نقل میکند: «حدّثنا عیسی بن علیّ بن عبدالله بن عبّاس، عن أبیه عن جدّه، أنً رسول الله صلی الله علیه وآله قال للعبّاس: «یا عمّ، انّ الله جعل أبابکر خلیفتی علی دین الله فاسمعوا له وأطیعوا تفلحوا».
هذا الحدیث لیس بصحیح ویبطله أنّ العبّاس قال لعلیّ: ألا تدخل بنا الی رسول الله صلی الله علیه وآله فنسأله».
ضمن ترجمه حال ابراهیم بن خالد و خطیب بغداد ضمن ترجمه حال عمر بن ابراهیم در «تاریخ»(2)
خطیب بغدادی مینویسد: «وکان غیر ثقة، یروی المناکیر عن الاثبات».
خود مینویسد: «انّه کذّاب». پس قطعاً حدیث شخص کذّاب و دروغگو باطل و مردود و غیرقابل قبول میباشد.
شیخ: در اخبار صحیحه از صحابی ثقه ابو هریره رضی الله عنه رسیده است که جبرئیل بر پیغمبرصلی الله علیه وآله نازل شد و عرض کرد: خداوند سلامت میرساند و میفرماید: من از ابیبکر راضی هستم. از او سؤال بنما آیا او هم از من راضی
هست یا نه؟
داعی: البته لازم است مقدمه این جمله را بدانیم که در نقل اخبار باید خیلی دقیق شویم، تا مورد ایراد عقلا واقع نشویم و ضمناً من باب تذکّر، شما را یادآور میشوم به نقل حدیثی که اکابر علمای شما، مانند ابن حجر در «اصابه»(1)
ابن حجر حدیث را چنین آورده است: «من کذب علیّ متعمّداً فلیتبوَّأ مقعده من النار».
و ابن عبدالبر در «استیعاب»(2)
ابن عبد البر حدیث را به این عبارت نقل میکند: «عن أبی موسی الغافقی قال: آخر ما عهد إلینا رسول الله صلی الله علیه وآله أنّه قال: سترجعون بعدی إلی قوم یُحبون الحدیث عنّی، فعلیکم بکتاب الله ومن حفظ شیئاً فلیحدّث به، ومن قال علیّ ما لم أقل فلیتبوّأ مقعده من النار».
از خود ابو هریره نقل نمودهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:«کثرت علیّ الکذابة ومن کذب علیّ متعمّداً فقد تبوّء مقعده من النار وکلّما حدّثتم بحدیث منّی فاعرضوه علی کتاب الله.»
زیاد گردیدند بر من دروغگویان. کسی که بر من عمداً دروغ ببندد نشیمنگاه او آتش جهنم میباشد. هر وقت از من حدیثی به شما گفتند، پس او را عرضه کنید به قرآن مجید؛ (یعنی اگر مطابقت با قرآن نمود، بپذیرید و الاّ رد نمایید.
و نیز حدیث متفق علیه فریقین است - چنانچه امام فخر رازی هم در آخر صفحه 371 جلد سیم تفسیر کبیرش از آن حضرت نقل نمود - که فرموده:
«إذ روی لکم عنّی حدیث فاعرضوه علی کتاب الله تعالی، فإن وافقه فاقبلوه وإلاّ فردّوه.»
هرگاه برای شما حدیثی از من روایت نمایند، عرضه نمایید او را به کتاب خدا (قرآن مجید). پس اگر موافقت با کتاب دارد، قبول نمایید و الا او را رد نمایید.
چنانچه در کتب اکابر علمای شما وارد است، از جمله جعل کنندگان حدیث از قول رسول الله صلی الله علیه وآله همین ابو هریره مردود بوده که شما این خبر را از او نقل نمودید و بیجهت او را ثقه خواندید.
شیخ: از مثل شما عالم و مبلّغ جلیل فرزندرسول خدا انتظار نمیرود که نسبت به اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله طعن و رد نمایید.
داعی: اوّلاً با کلمه صحابی بودن میخواهید داعی را مرعوب نمایید و حال آنکه اشتباه میفرمایید که فقط صحابی بودن را اسباب شرف و فضل میدانید. قطعاً مصاحبت رسول اکرم صلی الله علیه وآله مؤثّر و موجب شرف و فضل است، به شرط آنکه مصاحب، مطیع و فرمانبردار آن حضرت باشد، ولی اگر بر خلاف اوامر و دساتیر آن حضرت عمل نماید و تابع هوی و هوس گردد، حتماً مردود و گاهی ملعون و مستحق نار و عذاب الیم خواهد بود.
مگر منافقینی که آیات قرآن مجید شهادت به فساد احوال و خبر از دخول نار آنها میدهد، از مصاحبین رسول الله صلی الله علیه وآله نبودند که ملعون و اهل آتش گردیدند. پس تعجّب نکنید که ابوهریره هم یکی از همان مردودین و ملاعین مستحقّ نار میباشد.
شیخ: اوّلاً مردود بودن او معلوم نیست. بر فرض که در نزد بعضی مردود باشد، دلیل براهل آتش بودن او چیست. مگر هر مردودی ملعون و اهل آتش میباشد. ملعون کسی است که به نصّ صریح قرآن کریم یا گفتار پیغمبر ملعون باشد.
داعی: دلایل بر مردودیت ابوهریره بسیار و اظهر من الشمس است، چنان که اکابر علمای خودتان هم تصدیق نمودهاند؛ از جمله دلایل بر مردودیت او آن که از موافقین ملعون ابن ملعون علی لسان رسول الله، معاویهْ بن ابی سفیان و در سلک منافقین و مردمان دورو بوده؛ زیرا در صفّین بعضی از روزها نماز را اقتدا به امیر مؤمنان علی علیه السّلام مینموده، ولی حاشیهنشین سفرهی چرب و نرم معاویه بوده، چنانچه زمخشری در «ربیع الأبرار»(1)
زمخشری حدیث را چنین مینویسد: «وکان [ابوهریرة] تعجبه المضیرة جدّاً فأکلها مع معاویة. فاذا حضرت الصلاة، صلّی خلف علیّ رضی الله عنه فإذا قیل له قال: مضیرة معاویة أدسم وأطیب، والصلاة خلف علیّ أفضل. فکان یقال له شیخ المضیرة».
و ابن ابی الحدید در «شرح نهج» و دیگران نقل نمودهاند که وقتی از این دو حالت از او سؤال مینمودند میگفت:«مضیرة(2)معاویة ادسم والصلاة خلف علیّ أفضل.»
ابو هریره گفت: مضیره و طعام معاویه چربتر و نماز در عقب علی افضل است.
تا آنکه معروف گردید به شیخ المضیرهْ.
و حال آنکه علمای خودتان (علاوه بر اجماع علمای شیعه) از قبیل شیخ الاسلام حموینی در باب 37 «فرائد»(3)
حموینی این حدیث را از سه طریق با سه عبارت متفاوت نقل کرده است:
یک - «عن علیّ علیه السّلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: رحم الله علیّاً اللهم أدر الحقّ معه حیث دار».
دو - «عن عبدالله بن عبّاس قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: الحقّ مع علیّ بن أبی طالب حیث دار».
سه - «عن شهر بن حوشب قال: کنت عند أمّ سلمة رضی الله عنها إذ استأذن رجل فقالت له: من أنت؟ قال: أنا أبو ثابت مولی علیّ بن أبی طالب علیه السّلام. فقالت أمِ سلمة: مرحباً بک یا أبا ثابت، ادخل فدخل فرحّبت به، ثمّ قالت: یا أبا ثابت أین طار قلبک حین طارت القلوب مطائرها؟ فقال: مع علی علیه السّلام. قالت: وفّقت والّذی نفسی بیده لقد سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: علیّ مع الحقّ والقرآن والحقّ والقرآن مع علیّ، ولن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض».
و خوارزمی در «مناقب»(4)وطبرانی در
1) ربیع الأبرار، زمخشری، 3/370 - 371، باب الطعام وألوانه وذکر الأطعام والضیافه.
2) «مضیرهْ» طعامی است که با شیر عمل میآورند و غذایی بود مخصوص معاویه.
3) فرائد السمطین، حموینی، 1/176 - 177، ح 138 - 140، سمط 1، باب 36.
4) مناقب خوارزمی، ص104، ح 107، فصل 8، خوارزمی حدیث را همانند اولین حدیثی که از فرائد السمطین نقل کردیم آورده است.
«اوسط»(1)
طبرانی حدیث را همانند اوّلین حدیثی که از فرائد السمطین نقل کردهایم آورده است.
و گنجی شافعی در «کفایهْ الطالب»(2)
گنجی حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن علیّ بن أبی طالب علیه السّلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله یوم فتحت خیبر ... وانّ الحقّ معک، والحقّ علی لسانک وفی قلبک وبین عینیک...».
و ابن قتیبهْ در صفحه 68 جلد اوّل «الامامهْ والسیاسهْ»(3)ابن قتیبه حدیث را در ضمن بیان جنگ صفین چنین نقل میکند: «... وأتی محمّد بن أبی بکر، فدخل علی أخته عائشة رضی الله عنها قال لها: أما سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: علیّ مع الحقّ والحقّ مع علیّ؟...».
و اماماحمد حنبل در مسند و سلیمان بلخی در «ینابیع المودّهْ»(4)
قندوزی حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن جابر بن عبدالله قال: لقد سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول فی علیّ خصالاً لو کانت واحدة منها فی رجل اکتفی بها فضلاً وشرفاً ... قوله صلی الله علیه وآله: علیّ مع الحقّ والحقّ معه لا یفترقان».
و ابویعلی در «مسند»(5)ابویعلی حدیث را همانند اوّلین حدیثی که از فرائد السمطین نقل کردیم، آورده است.
و متقی هندی در صفحه 157 جلد ششم «کنزالعمّال»(1)
متقی هندی حدیث را همانند اوّلین حدیثی که از فرائد السمطین نقل کردیم نقل میکند.
و سعید بن منصور در «سنن» و خطیب بغداد در صفحه 321 جلد 14 «تاریخ»(2)خطیب حدیث را چنین میآورد: «عن أبی ثابت مولی أبیذر، قال: دخلت علی أمّ سلمة فرأیتها تبکی وتذکر علیّاً وقالت: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: علیّ مع الحقّ والحقّ مع علیّ، ولن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض یوم القیامة».
خود وحافظ ابن مردویه در «مناقب»(3)
ابن مردویه این حدیث را به الفاظ گوناگون نقل کرده است که به عنوان نمونه به دو حدیث اشاره میکنیم:
یک - «عن ابیذر، أنه سئل عن اختلاف الناس، فقال: علیک بکتاب الله والشیخ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام. فانّی سمعت النبیّ صلی الله علیه وآله یقول: علیّ مع الحقّ والحقّ مع علیّ وعلی لسانه، والحقّ یدور حیثما دار علیّ».
دو - «عن أبی موسی الاشعری، قال: أشهد أنّ الحقّ مع علیّ، ولکن مالت الدنیا بأهلها ولقد سمعت النبیّ صلی الله علیه وآله یقول: >یا علیّ، أنت مع الحقّ والحقّ بعدی معک، لا یحبّک إلاّ مؤمن ولا یبغضک إلاّ منافق< وإنّا لنحبّه ولکن الدنیا تغرّ بأهلها».
و سمعانی در «فضائل الصحابه» و امام فخر رازی در صفحه 111 جلد اوّل «تفسیر»(4)
فخر رازی مینویسد: «ومن اقتدی فی دینه بعلیّ بن أبی طالب فقد اهتدی والدلیل علیه قوله علیه السّلام: اللهم أدر الحقّ مع علیّ حیث دار».
و ابوالقاسم حسین بن محمّد (راغب اصفهانی) در صفحه 113 جلد دوم «محاضرات الادباء»(5)راغب حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن البراء انّ النبیّ صلی الله علیه وآله قال لعلیّ: أنت منّی وأنا منک وقال علیه الصلاة والسلام: الحقّ مع علیّ وعلیّ مع الحقّ لن یزولا حتّی یردا علیّ الحوض».
و دیگران از همین ابی هریره و غیره نقل نمودهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
1) کنز العمّال، متقی هندی، 11/642، ح 33124، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 3 فی ذکر الصحابهْ.
2) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 14/321، ترجمهی شماره 7643، شرح حال یوسف بن محمد المؤدب.
3) مناقب ابن مردویه، ص113 - 117، ح 132 - 142، فصل 8 .
4) تفسیر الکبیر، فخر رازی، 1/205، ذیل سوره فاتحه، باب 4، مسئله 9، حجت 5.
5) محاضرات الأدباء، راغب اصفهانی، 3/464، حد 20، وممّا جاء فی فضائل أعیان الصحابهْ، باب فضائل علیّ.
«علیّ مع الحقّ والحقّ مع علیّ، یدور معه کیف دار.»
علی با حق و حق با علی میگردد.
آنگاه علی علیه السّلام را بگذارد و اطراف معاویه بگردد، مردود نیست!؟
کسی که افعال شنیعه و ظلم و ستم معاویه را ببیند و ساکت بماند، به علاوه برای جلب منافع دنیا و پر کردن شکم و رسیدن به مقام، حاشیه نشین مجلس آن ملعون و کمک یار او باشد، مردود نیست؟!
ابوهریرهای که خود نقل میکند - بنابر آنچه اکابر علمای خودتان، مانند حاکم نیشابوری در صفحه 124 جلد سوم «مستدرک»(1)
شایان ذکر است که حاکم این حدیث را به ترتیب یاد شده نقل نکرده است، بلکه هر قسمت آن را در ضمن حدیثی آورده است.
اما بخش اول حدیث (علی مع القرآن والقرآن مع علی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض) را در انتهای حدیثی در همین جلد، صفحه 134، حدیث 4628 نقل کرده است و نیز بخش دوم حدیث (علی منی و أنا من علی) را در صفحه 130، حدیث 4614 در ضمن حدیثی از قول پیامبرصلی الله علیه وآله به این لفظ آورده است: (أنت منّی وأنا منک) و قسمت اخیر حدیث را (من سبّه فقد سبّنی ومن سبّنی فقد سبّ الله) در صفحه 1313، حدیث 4616 در انتهای حدیثی به این لفظ آورده است: من سبّ علیاً فقد سبّنی ومن سبّنی فقد سبّ الله.
و امام احمد حنبل در «مسند»(2)شایان ذکر است احمد بن حنبل بخش دوم حدیث (علی منّی وأنا من علی) را در جلد 4، صفحه 165 از قول پیامبرصلی الله علیه وآله به این لفظ آورده است: «علی منّی وأنا منه.»
و قسمت اخیر حدیث (من سبّه فقد سبّنی) را در جلد 6، صفحه 323 به این لفظ ذکر میکند: «من سبّ علیاً فقد سبّنی.»
و طبرانی در«اوسط»(3)طبرانی بخش اوّل حدیث را (علی مع القرآن ...) از أمّ سلمه نقل میکند.
و ابن مغازلی فقیه شافعی در «مناقب»(4)و متقی1) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/130 - 135، ح 4614 - 4629، کتاب معرفهْ الصحابهْ، باب مناقب أمیرالمؤمنین.
2) مسند احمد بن حنبل، 6/323. مسند امّ سلمهْ و 4/165، حدیث حبشی بن جناده السلولی.
3) معجم الأوسط، طبرانی، 5/455، ح 4877، احادیث عباد بن سعید.
4) مناقب ابن مغازلی، ص221 - 229، ح 267 - 276، باب قوله صلی الله علیه وآله علیّ منّی وأنا منه. ابن مغازلی بخش دوم حدیث را به الفاظ گوناگون نقل کرده است.
هندی در صفحه 153 جلد ششم «کنزالعمّال»(1)
شایان ذکر است بخش اوّل حدیث را در صفحه 603، ح 32912، و بخش دوم حدیث را در صفحه 603، ح 32913 با این اضافه «... ولا یؤدّی عنّی الاّ أنا أو علیّ» و بخش سوم حدیث را در صفحه 602، ح 32903 به این لفظ از أمّ سلمهْ نقل میکند: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی ومن سبّنی فقد سبّ الله».
و شیخ الاسلام حموینی در «فرائد»(2)و ابن حجر مکّی در صفحه 74 و 75«صواعق»(3)ابن حجر بخش اوّل حدیث را در صفحه 124 و بخش دوم حدیث را در صفحه 122 و بخش سوم حدیث را در صفحه 123 به این لفظ از أمّ سلمه نقل میکند: «من سبّ علیاً فقد سبّنی».
و سلیمان بلخی حنفی در «ینابیع المودّهْ»(4)و جلال الدین سیوطی در صفحه 116 «تاریخ الخلفاء»(5)سیوطی علاوه بر نقل بخش اوّل و دوم حدیث، بخش اخیر حدیث را از امّ سلمه اینگونه نقل کرده است: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی».
و امام ابو عبدالرحمان نسائی در «خصائص العلوی»(6)
نسائی دو بخش اخیر حدیث را نقل کرده است.
و دیگران
1) کنز العمّال، متقی هندی، 11/602 و 603، ح 32912 - 32913، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 2، فضائل علی علیه السّلام.
2) فرائد السمطین، حموینی، 1/177، ح 140، سمط 1، باب 36، حموینی بخش اوّل حدیث را نقل میکند و در صفحه 302 از همین جلد، حدیث 241، باب 56، بخش اخیر حدیث را چنین نقل میکند: «عن ابن عبّاس سمعت النبیّ صلی الله علیه وآله یقول: من سبّ علیّاً فقد سبّنی ومن سبّنی فقد سبّ الله عزّوجلّ ومن سبّ الله أکبّه الله علی منخریه فی النار».
3) صواعق المحرقه، ابن حجر مکّی، ص122 - 125، حدیث الخامس والثامن عشر والحادی والعشرون، باب 9، فصل 2.
4) ینابیع المودهْ قندوزی، 1/269، ح 1، باب 20، بخش اوّل حدیث و در صفحه 165 - 173 از همین جلد، ح 7 و 10 - 14، باب 7، بخش دوم حدیث را به الفاظ گوناگون و در جلد 2/156، ح 437 - 438، باب 56، قسمت اخیر حدیث را نقل کرده است.
5) تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص169 و 173، تاریخ علی بن ابی طالب.
6) خصائص أمیرالمؤمنین، أحمد بن شعیب نسائی، ص87 وص 99.
آوردهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«علیّ مع القرآن والقرآن مع علیّ، لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض. علیّ منّی وأنا من علیّ، من سبّه فقد سبّنی ومن سبّنی فقد سبّ الله.»
علی با قرآن و قرآن با علی میباشد و هرگز از هم جدا نمیشوند، تا در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند. علی از من و من از علی هستم. کسی که علی را سب و شتم نماید، مرا شتم نموده و کسی که مرا سب و شتم نماید، خدا را سب و شتم نموده.
مع ذلک خود ناظر باشد که معاویه علیه الهاویه، علنی و بر ملا حتّی بالای منبر و خطبهی نماز جمعه، علی و حسن و حسین علیه السّلام را لعن نماید و نیز امر دهد در تمام منابر و مجالس آن حضرت را لعن نمایند، آنگاه با چنین ملاعینی مباشر و به عمل آنها مسرور باشد، مردود نیست!؟
علاوه بر معاشرت با آنها، با جعل احادیث کمک یار آنها باشد و مردم را تهییج و وادار به لعن آن حضرت نماید؟!؟
شیخ: آیا معقول است که ما این تهمتها را قبول نماییم که صحابی پاکدل، مردم را با جعل احادیث وادار به لعن و سبّ علی کرّم الله وجهه بنماید؟ آیا این نوع از تهمتها از ساختههای شیعیان نمیباشد؟
داعی: قطعاً معقول نیست که صحابی پاکدل چنین عملی را بنماید و اگر فردی از صحابه چنین عملی را نمود، دلیلی قطعی بر عدم پاکی دل او میباشد و حتماً منافق و مردود و ملعون خواهد بود، چه آنکه سب کنندهی خدا و پیغمبر قطعاً مردود و ملعون و اهل آتش است، به نصّ اخبار بسیاری که علاوه بر اجماع علمای شیعه، اکابر علمای خودتان نقل نمودهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: هر کس علی را سب نماید، مرا و خدای مرا سب نموده است.
و اما اینکه فرمودید: این نوع از تهمتها از جعلیات شیعیان است، اشتباه فرمودید وتصور نمودید روی سخن با بعض از علمای خودتان دارید که برای رسیدن به هدف و مقصود خود دروغها میسازند و تهمتها به شیعیان پاکدل میزنند و عوام بیخبر را گمراه میسازند و باکی از قیامت و محاکمهی عندالله ندارند.
شیخ: البته وقتی جناب عالی به اصحاب رسول الله صلی الله علیه وآله تهمت جعل اخبار بدهید، ما چگونه انتظار ببریم که نسبت به مفاخر اسلامیان جهابذهی از علمای سنّت و جماعت نسبت بد ندهید. شما شیعیان منتها درجه از هنر نماییتان، نسبت بد و تهمت و دشنام دادن به بزرگان است.
داعی: خیلی بیلطفی نمودید که چنین نسبتهایی به ما دادید. کتب تواریخ چهارده قرن اسلام (از سنّی و شیعه) شهادت برخلاف گفتار شما میدهد.
از صدر اوّل اسلام و قدرت ظهور امویها تاکنون، پیوسته فحش دادن و لعن و سب نمودن و تهمت زدن به اعاظم، از ائمّهی معصومین از عترت طاهره و شیعیان مظلوم آنها، مخصوص بازیگران سیاسی مسلمانان (به نام سنّی؛ یعنی پیرو
سنّت و جماعت امویها) بوده که تاکنون برجستهترین افراد از علمای شما در کتب معتبرهی خود برای اغوای عوام بیخبر و ایجاد تفرقه و جدایی میان مسلمانان، صدها تهمتها و دروغهای شاخدار به شیعیان مظلوم نسبت داده و آنها را رافضی و کافر و مشرک و غالی نامیده و به سب و لعن - مانند رهبران اوّلیهی خود - آنها را در نظر برادران پاکدل سنّی بیخبر منفور مینمایند.
شیخ: کدام عالم سنّی در کتاب خود، نسبت به شیعیان تهمتزده و دروغ بسته. اگر شما نتوانید این امر را ثابت نمایید، قطعاً محکوم به سقوط میباشید؛ زیرا علمای ما آنچه گفته و نوشتهاند، عین حقیقت است. شیعیان اعمال و عقاید فاسده را کنار بگذارند، تا راحت باشند و انتقاد از آنها ننمایند.
داعی: دعاگو را مجبور نمودید به بعض از آنچه در حافظه حاضر دارم، نمونهای از هزاران اکاذیب و جعلیات و تهمتهایی که اکابر علمای شما به شیعیان [نسبت] دادهاند، در این مجلس محترم، برای روشن شدن افکار مردم بیخبر بیان و قضاوت را به روح پاک مسلمانان روشن ضمیر واگذار نمایم.
یکی از مفاخر علمای ادبی شما شهاب الدین ابو عمر احمد بن محمّد بن عبد ربه قرطبی اندلسی مالکی، متوفّای سال 328 قمری در قرطبه بوده که در صفحه 269 از جلد اوّل «عقد الفرید»(1)
ابن عبد ربه مینویسد: «... ثمّ قال: أحذّرک الأهواء المضلّة، شرّها الرافضة، فانّها یهود هذه الأمّة، یبغضون الاسلام کما یبغض الیهود النصرانیه...».
سپس در صفحه 223 از همین جلد مینویسد: «والیهود لا تری الطلاق الثلاث شیئاً وکذا الرافضة والیهود لا تری علی النساء عدّة وکذلک الرافضة والیهود تستحلّ دم کلّ مسلم، وکذلک الرافضة والیهود حرّفوا التوراة وکذلک الرافضة حرّفت القرآن والیهود تبغض جبریل وتقول: هو عدوّنا من الملائکة، وکذلک الرافضة تقول غلط جبریل فی الوحی إلی محمّد بترک علیّ بن أبی طالب...».
شیعیان موحّد پاکدل را که لبّ لباب اسلام و
1) عقد الفرید، ابن عبد ربه، 2/222، القول فی اصحاب الاهواء، الرافضهْ.
ایمان را دارا هستند، یهود این امّت معرفی نموده و نوشته همان قسمی که یهودیها نصاری را دشمن میدارند، شیعیان هم اسلام را دشمن میدارند. آنگاه با این عنوان، تهمتهای بسیار به شیعیان زده است؟!
از جمله گوید: شیعیان مانند یهود به سه طلاق عقیده ندارند؟ و نیز قائل به عدّهی بعد از طلاق نیستند؟
الحال آقایان محترم شیعیان حاضر در مجلس، بلکه خود شما و تمام سنّیهایی که معاشر با شیعیان هستند، به این تهمتهای آقای ابن عبد ربه نمیخندید؛ چه آنکه تمام کتب فقهیه و رسائل عملیهی ما مشحون از دستورات سه طلاق وطریقهی عدّه نگاهداشتن بعد از طلاق است. به علاوه عملیات شیعیان در طلاق و عدّه نگاهداشتن بعد از طلاق، بزرگترین برهان بر کذب این ادیب دور از ادب میباشد.
و نیز گوید: شیعیان مانند یهود، جبرئیل را دشمن میدارند؛ به علت آنکه چرا وحی را عوضی برای پیغمبر آورده، در حالتی که بایستی بر علی وحی آورده باشد؟! (شیعیان مجلس همگی خندیدند). ملاحظه بفرمایید که آقایان شیعیان از شنیدن این حرف خندیدند، تا چه رسد به آنکه معتقد به چنین عقیدهی سخیفی باشند.
اگر این مرد از گوشهی آفریقا قدمی پیش میگذارد، یا زحمت تهیه و مطالعه کتب شیعیان را به خود میداد، خجالت میکشید و چنین تهمتی را نمیزد. شاید هم عمداً زده، تا امر را بر بیخبران مشتبه نماید و مسلمانان را از هم جدا کند؟
ما شیعیان، حضرت محمّد مصطفی خاتم الأنبیاءصلی الله علیه وآله را پیغمبر ثابت بر حق میدانیم که ابداً اشتباهی در نزول وحی به آن حضرت به کار نرفته و مقام جبرئیل امین را بالاتر از آن میدانیم که آن مرد بیحقیقت نسبت داده و به آن علی بن ابی طالب معتقدیم که جبرئیل (امین وحی الهی) او را از جانب خدای متعال به وصایت و خلافت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله معرفی نموده است.(1)
آنها پرسیدند: امین که بوده و خیانت او چه بوده؟
شیخ گفت: شیعهها میگویند پیغمبرصلی الله علیه وآله و علی و جعفر در کوه حرا خوابیده بودند. جبرئیل امین مأمور شد از جانب خدا وحی نبوّت را به علی بدهد، ولی خیانت کرد و عوضی به خاتم الأنبیاءصلی الله علیه وآله داده!
این است که تمام شیعیان با جبرئیل دشمناند و بعد از هر نماز سه مرتبه میگویند: جبرئیل خیانت کرد؛ یعنی وحی را عوض علی به خاتم الأنبیاء داد.
حقیر بیطاقت شدم، گفتم: جناب شیخ! دروغ و تهمت از گناهان کبیره است یا صغیره.
گفت: کبیره است.
گفتم: پس جناب عالی با این محاسن سفید، چرا دو گناه بزرگ نمودید و این نسبت غلط را به شیعیان دادی؟
گفت: مطلب همین است.
از آن آقایان موصلی سؤال کردم فارسی میدانید، دو سه نفر از آنها گفتند: بلی. من ده دوازده نفر از پیر و جوان زائرین را که از موضوع خبر نداشتند، یکی یکی صدا کردم و پرسیدم: شما بعد از سلام نماز که دستها را بر میدارید تا مقابل گوش چه میگویید؟
گفتند: برای قبولی نماز سه مرتبه میگوییم: الله اکبر.
گفتم: جناب شیخ! خجالت کشیدید یا نه؟
گفت: شما یادشان دادید.
گفتم: از خدا بترسید. من که پهلوی شما نشستهام و از جا برنخاستم و حرفی نزدم. رو کردم به آقایان موصلی گفتم: خواهش میکنم برخیزید بروید به اتاقهای دیگر و از زائرین شیعه که در اتاقهای راه آهن هستند، سؤال کنید. چند نفر جوان فهمیده که زبان هم میدانستند، رفتند و بعد برگشتند بر افروخته حمله کردند به جناب شیخ که شما چه منظور از این دروغ داشتید. ما از همه زوّارهای دهاتی و شهری سؤال کردیم، عموماً گفتند: الله اکبر میگوییم. حتّی ما سؤال از کلمهی خان الأمین کردیم، گفتند: ما هم چه کلمهای را نمیشناسیم.
شیخ گفت: من هم در کتابها خواندهام که شیعهها این طور میگویند.
جوانها چون تحصیل کرده بودند، بنا کردند شیخ را تقبیح نمودن که انسان عالم تا چیزی را تحقیق ننماید، نباید بگوید. این عملیات، نمونهای از تهمتهایی است که بعض از علمای سنّی به شیعیان میزنند، تا جامعه برادران اهل تسنّن را به ما بدبین نمایند؟!
در کتب علمای شیعه ذکر شده که گفتن سه تکبیر به کلمه بلند کرده است موازی گوشها از اولین تعقیبات نماز بوده و مستحب است. (فلاح السائل، سید بن طاووس، ص135، النهایهْ، شیخ طوسی، ص84، باب التعقیب؛ المهذب، قاضی ابن براج، 1/95 بعض المستحبات فی الصلاهْ). (محقق)
1) در یکی از سالها که از کاظمین به وسیله راه آهن با جمعی از زوّار شیعه عازم سامراء بودیم، در اتاق ما جمعی از اهل موصل بودند. به اتفاق دو نفر از قضات و علمای اهل تسنّن پیوسته بر ما خرده میگرفتند و مسخره میکردند و تهمتها میزدند، غافل از اینکه حقیر با لسان عربی آشنایی دارم. ما همه را به سکوت گذرانیدیم تا آنکه یکی از آن قضات گفت: این رافضیها عادات و اخلاق فاسد بسیار دارند. تماماً اهل بدعت و مشرک هستند؛ مثلاً یکی از بدعتهای عجیب آنها این است که سلام نماز را که میدهند، دستها را بلند مینمایند و سه مرتبه میگویند: «خان الأمین؛ یعنی امین خیانت کرد».
و نیز گوید: شیعیان مانند یهوداناند، به سنّت پیغمبر عمل نمیکنند وقتی به هم میرسند، عوض سلام میگویند:
«السام علیکم؛ یعنی مرگ بر شما باد؟»
(شیعیان شدیداً خندیدند). طرز عمل و معاشرت شیعیان با یکدیگر و با شما برادران اهل تسنّن، بزرگتر این دلیل بر کذب گفتار او میباشد.
و عجیبتر گوید: شیعیان مانند یهود، خون تمام مسلمانان را حلال میدانند و همچنین خوردن مال مسلمانان را حلال میدانند؟
و نیز گوید: شیعیان مانند یهوداناند، به سنّت پیغمبر عمل نمیکنند وقتی به هم میرسند، عوض سلام میگویند:
«السام علیکم؛ یعنی مرگ بر شما باد؟»
(شیعیان شدیداً خندیدند). طرز عمل و معاشرت شیعیان با یکدیگر و با شما برادران اهل تسنّن، بزرگتر این دلیل بر کذب گفتار او میباشد.
و عجیبتر گوید: شیعیان مانند یهود، خون تمام مسلمانان را حلال میدانند و همچنین خوردن مال مسلمانان را حلال میدانند؟
و حال آنکه شما خود شاهد اعمال شیعیان هستید و میبینید که ما جان و مال کفّار را حلال نمیدانیم، تا چه رسد که تصرّف در جان و مال برادران مسلمان خود بنماییم و در مذهب شیعه، حق الناس بزرگترین گناه به شمار آمده و قتل نفس از گناهان کبیره میباشد.
اینها بعضی از اقوال یکی از علمای بزرگ شما میباشد که وقت مجلس بیش از این اجازه نمیدهد به هزلیات گفتار او بپردازم.
یکی از اکابر علمای شما ابو محمّد علی بن احمد بن سعید بن حزم اندلسی، متوفّای سال 456 قمری در بادیه لبله میباشد که در کتاب خود الفصل فی الملل والنحل جسارتهای بسیار توأم با دروغها و تهمتهای عجیب به شیعیان زده است. مخصوصاً جلد اوّل آن کتاب را مطالعه کنید، ببینید چه هزلیاتی گفته؛ از جمله صریحاً گوید: شیعیان مسلمان نیستند، بلکه کفّار و دروغگویانی هستند که سرچشمه از یهود و نصاری گرفتهاند؟!
و در صفحه 182 جلد چهارم گوید: شیعیان نکاح نُه زن را جایز میدانند؟!(1)
ابن حزم مینویسد: «ومن الامامیه من یجیز نکاح تسع نسوه».
بزرگترین دلیل بر کذب گفتار و تهمت عجیب این مرد کذّاب، کتب فقهیهی
1) الفصل، ابن حزم، 4/182، ذکر العظائم المخرجهْ إلی الکفر.
استدلالیه و رسائل عملیهی قرون متمادیه شیعیان است که در همه جا دستور است بیش از چهار زن به نکاح دائم حرام است که گذشته از فقهاء و دانشمندان اهل عرفان، تمام شیعیان جاهل بیابانی هم میدانند که چنین دستوری ابداً وجود خارجی نداشته.
و اگر شما جزوات آن کتاب را ببینید، از نقل اقوال دروغ و تهمتها و فحشها و نسبتهای بدی که به شیعیان میدهد، واقعاً خجالت میکشید؛ برای نمونه به همین مقدار کفایت است.
از همهی علمای شما احمد بن عبدالحلیم حنبلی معروف به ابن تیمیه، متوفای سال 727 قمری است که نسبت به شیعیان، بلکه مولانا امیرالمؤمنین و عترت طاهره رسول الله صلی الله علیه وآله بغض و کینهی عجیبی داشته و اگر کسی مجلّدات کتاب منهاج السنّهْ این مرد را بخواند، مبهوت میشود از شدّت عداوت او، که روی همین اصل، گذشته از آنکه تمام نصوص صریحه و فضایل عالیه مولانا امیرالمؤمنین و اهل بیت طاهرین را رد و تکذیب مینماید، دروغها و تهمتهای عجیبی به شیعیان مظلوم نسبت داده که عقل هر شنونده مات و حیران میگردد که اگر بخواهم به هر یک از آنها جواب بدهم، رشتهی سخن به مجالس کثیره خواهد کشید، ولی برای نمونه - که جناب شیخ بدانند تهمت و دروغ از خصایص بعض علمای آنها میباشد، نه علمای شیعه - به بعضی از آنها اشاره مینمایم و عجیب آنکه با آن همه دروغهایی که خود نسبت به شیعیان میدهد،
برای اغوای عوام بیخبر در صفحه 15 جلد اوّل مینویسد احدی(1)
ابن تیمیه مینویسد: «أن العلماء کلهم متفقون علی ان الکذب فی الرافضة أظهر منه فی سائر أهل القبلة... حتی أن أصحاب الصحیح کالبخاری لم یرو عن أحد من قدماء الشیعة».
از طوایف اهل قبله مانند شیعیان دروغ نگفتهاند. فلذا اصحاب صحاح، روایات آنها را نقل ننمودهاند؟!و در صفحه 23 جلد 10 گوید:(2)
ابن تیمیه مینویسد: «أصول الدین عند الامامیة أربعة التوحید والعدل والنبوة والامامة».
شیعیان اصول دین را چهار میدانند: توحید، عدل، نبوّت و امامت، و حال آنکه کتب کلامیه امامیه در دسترس عموم است و همه جا نوشتهاند - چنانچه ما هم در شبهای قبل اشاره نمودیم - (مراجعه شود به مجلس سوّم) که شیعیان معتقدند که اصول دین سه میباشد: توحید، نبوّت، معاد. عدل را جزء توحید و امامت را جزء نبوّت میدانند.و در صفحه 131 جلد اول گوید:(3)
ابن تیمیه مینویسد: «فتجیهم یعطلون المساجد التی أمر الله أن ترفع ویذکر فیها اسمه فلا یصلون فیها جمعة ولا جماعة ولیس لها عندهم کبیر حرمة وإن صلّوا فیها صلّوا فیها وحدانا».
شیعیان به مساجد اعتنایی ندارند. مساجد آنها خالی از جمعیت میباشد. نه جمعه و نه جماعت، در مساجد بر پا نمیکنند و اگر گاهی نماز بگزارند، فرادا میخوانند؟! (خنده شدید شیعیان).آقای شیخ خود شما و تمام برادران حاضر و غائب اهل تسنّن، مساجد شیعیان را پر از جمعیت ندیدهاید؟ و جماعتهای منعقده در مساجد را مشاهده
ننمودهاید در عراق و ایران ما - که عاصمه تشیع میباشد - گذشته از آنکه در هر شهری، مساجد عالیهای پر از جمعیت، آماده و مهیای عبادت میباشد.
در هر قریه و دهکدهای که وارد شوید،میبینید مسجدی دارند که گذشته از ماه مبارک رمضان، تمام ایام و لیالی، نمازها را به جماعت در آنجا برگزار مینمایند (برای نمونه، سه قطعه عکس از نماز جماعت سه نفر از مراجع بزرگ تقلید، مرحوم حجت الاسلام آیت الله حاج میرزا محمّد حسن شیرازی در سامراء - و مرحوم آیت الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی در نجف اشرف - و مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری قدس الله اسرارهم را در قم با جامعهی شیعیان به نظر شما میرساند). (شکل 17 و 18 و 19). این عکسها در صفحات 337 تا 340 کتاب دار الکتب الاسلامیه آمده است.
شما آقایان اهل علم کتب فقه استدلالی علماء را ببینید و همچنین برادران عزیز (اهل تسنّن و جماعت) رسائل عملیهی فقهاء را مطالعه کنید، ببینید چقدر ثواب برای نماز جماعت و رفتن به مساجد نقل نمودهاند، تا آنجا که ثواب نماز در مساجد را نسبت به منازل، به اضعاف مضاعف ذکر نمودهاند. فلذاشیعیان تا آنجا که قدرت دارند، اصرار دارند که نمازها را در مساجد و به جماعت ادا نمایند. آنگاه پی ببرید که این مرد هتّاک و کذّاب چه نسبت دروغی به شیعیان میدهد!؟
و نیز در همان صفحه گوید:(1)شیعیان مانند مسلمانان به حج بیت الله
1) همان. ابن تیمیه مینویسد: «ویعظمون المشاهد المبینة علی القبور فیعکفون علیها مشابهة للمشرکین ویحجّون الیها کما یحجّ الحاجّ إلی بیت العتیق ومنهم من یجعل الحج الیها أعظم من الحج الی الکعبة بل یسبّون من لا یستغنی بالحج الیها عن الحج الّذی فرض الله علی عباده».
نمیروند، بلکه حجّ آنها زیارت قبور میباشد. ثواب حجّ قبور را از حجّ خانهی خدا بالاتر میدانند، بلکه سب و لعن مینمایند کسانی را که به حجّ قبور نمیروند؟! (خنده شیعیان).
و حال آنکه اگر کتب و رسائل عبادات شیعیان را باز کنید، میبینید که فصل مخصوصی راجع به این عبادت قرار دادهاند به نام «کتاب الحج - باب الحج». گذشته از
آنکه هر فقیهی کتاب مناسک حج دارد که در آنها دستورات عالیه برای شیعیان در تشرّف به حج دادهاند، تا آنجا که اخباری از ائمّهی معصومین نقل نمودهاند که مسلمان (شیعه یا سنّی) اگر مستغنی شد و حجّ بیت الله را ترک نمود، از ربقهی اسلام خارج است و هنگام مرگ
«یقال له مت أی میتة؛ إن شئت یهودیا وإن شئت نصرانیاً وإن شئت مجوسیّاً.»
به آن تارک حج (از غیب عالم) گفته میشود: به چه طریق میل داری بمیری؛ به دین یهود یا نصرانیت و یا مجوسیت.(1)
آیا عقل باور میکند با چنین دستوراتی، شیعیان ترک حجّ بیت الله نمایند؟ شما از یک شیعه عامی دهاتی که تشرّف به عتبات عالیات و زیارت قبور ائمّه اطهار مینماید، سؤال کنید که عمل حج را کجا باید به جای آورد، جز مکّه
1) از امام صادق علیه السّلام روایت شده است: «من مات ولم یحج حجة الاسلام ولم یمنعه من ذلک حاجة تجحف به او مرض لا یطیق الحج معه، أو سلطان یمنعه فلیمت ان شاء یهودیاً أو نصرانیاً»، (المقنعهْ، شیخ مفید، ص386، کتاب المناسک باب 2؛ الکافی، لشیخ کلینی، 4/268/1 و 5، کتاب الحج، باب من سوف الحج و هو مستطیع و در بابهای یاد شده روایات بسیاری در اهمیت حج ذکر شده است).
معظّمه به شما جواب نخواهد داد.
آنگاه این مرد از خدا بیخبر به یکی از مفاخر علمای شیعه، شیخ اجل اعظم، محمّد بن محمّد بن نعمان مفید نسبت دروغ میدهد که کتابی دارد به نام «مناسک الحج المشاهد» و حال آنکه کتاب شیخ به نام منسک الزیارات در دست عموم است که در آن کتاب، دستورات زیارت و تشرّف به اعتاب مقدّسه ائمّه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین را مانند سایر مزارات داده است.
و اگر شما کتب مزار را مطالعه نمایید، خواهید دید که در اوّل آنها نوشته است از عبادات مندوبه (نه واجبه)، زیارت قبور عالیه پیغمبر اکرم و ائمّه طاهرین از عترت آن حضرت علیه السّلام میباشد. و بزرگترین دلیل بر کذب گفتار این مرد از خدا بیخبر، عمل شیعیان است که در هر سالی هزاران نفر افتخار تشرّف به بیت الله نصیب آنها میگردد و بعد از مراجعت افتخار مینمایند که آنها را حاجی بنامند.
آنگاه به دروغ پردازیهای این مرد کذّاب پی ببرید!!
و در صفحه 11 جلد اول گوید:(1)
ابن تیمیه مینویسد: «ومنهم من یسمّی کلابه بإسم أبی بکر و عمر و یلعنهما ومنهم من إذا سمّی کلبه فقیل له «بکیر» یضارب من یفعل ذلک ویقول: تسمی کلبی باسم أصحاب النار».
شیعیان سگهای خود را به نام ابیبکر و عمر مینامند و پیوسته آنها را لعن میکنند؛ یعنی ابابکر و عمر را لعن نمودهاند؟!(خنده شیعیان با تعجّب).
واقعاً انسان تعجّب میکند از عناد و تعصّب و نداشتن دین این مرد، که تا این اندازه نسبت کذب و دروغ و تهمت به شیعیان مظلوم بدهد!
1) همان، 1/50، مقدّمه مؤلّف، بعض حماقات الشیعهْ.
و حال آنکه در تمام کتب احکام و اخبارشیعه، بر خلاف عقیدهی ایشان، سگ را نجس العین معرفی نمودهاند و در همه جا آوردهاند که اگر در خانهی مسلمانی سگ باشد، رحمت خدا به اهل آن خانه نازل نمیگردد.
مسلمانان شیعه ممنوع از نگهداری سگ هستند مگر در چند جا (برای شکار، و پاسبانی خانه و گلهبانی) با شرایط مخصوصی که ثبت نمودهاند.(1)
روی عن النبی صلی الله علیه وآله انه قال: (ان الله تعالی حرم الکلب و حرم ثمنه و حرم الخمر وحرم ثمنها) (الخلاف، شیخ طوسی، 3/466)، و نیز از امام صادق علیه السّلام روایت شده است: البحث ثمن المیته وثمن الکب... (الکافی 5/127/2، باب البحث) عن ابی عبدالله علیه السّلام... انّ الله لم یخلق خلقاً شراً من الکلب وان الناصب اهون علی الله من الکلب (کافی، 3/14/1 باب ماء الحمام). (محقق)
یک علّت مخالفت حضرت سیدالشهداء، سبط شهید پیغمبر اکرم ابا عبدالله الحسین علیه السّلام با یزید، برای آن بود که یزید سگ بازی مینمود و در خانه، بدون جهات مذکوره، سگ نگهداری مینمود.و اگر مسلمانی از شیعه و سنّی را ببینید که در خانه سگ نگهداری مینماید (بدون جهات مذکوره که مستثنا شده) ما آنها را متّهم در دین نموده و عقیده به آنها نداریم.
آنگاه چگونه ممکن است شیعه با این تأکیدات بلیغه (که سگ در هر خانه آزاد باشد، آن خانه نجس است)، در خانه سگ نگهداری نماید. به علاوه نام صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله را بر آنها بگذارد؟! یا آنها را سب و لعن نمایند؟
اُف بر این نوع مسلمان. پناه به خدا میبریم از تعصّب و عناد و لجاج.
1) علاوه بر آیات قرآن کریم که در تحریم سگ و نجس بودن آن وارد شده است در روایات اهل بیت علیه السّلام نیز بر تحریم آن تأکید شده است و حتی ثمن آن نیز باطل است.
اگر شما یک شیعه ولو عامی جاهل نشان دادید که چنین عملی کرده باشد، ما تسلیم به تمام گفتههای این مرد میشویم و اگر نتوانستید (و هرگز نخواهید توانست)، پس لعن کنید بر مردمان عنود، لجوج و متعصّب که به لباس اهل علم، باعث اغوای مردم بیخبر شده و ایجاد اختلاف و عداوت در میان مسلمانان مینمایند.
و نیز در جلد دوم مینویسد:(1)
ابن تیمیه مینویسد: «ومن حماقتهم ایضا انهم یجعلون للمنتظر عدة مشاهد ینتظرونه فیها کالسرداب الّذی بسامرّا الّذی یزعمون انه غاب فیه ومشاهد أخرز یقیمون هناک دابة - اما بغلة واما فرسا - لیرکبها إذا خرج ویقیمون هناک اما فی طرفی النهار واما فی أوقات أخر من ینادی علیه بالخروج: یا مولانا اخرج ویشهرون السلاح ولا احد هناک یقاتلهم وفیهم من یقوم فی أوقات الصلاة دائماً لا یصلی خشیة أن یخرج وهو فی الصلاة فیشغل بها عن خروجه وخدمته».
شیعیان چون منتظر امام منتظر میباشند، لذا در بسیاری از جاها مانند سرداب در سامراء، روزها مرکبی از اسب یا قاطر یا غیر آن حاضر میکنند و فریاد میزنند به امام خود که مرکب حاضر است و همه مسلّح آماده خدمت هستیم؛ خروج نما و در اواخر ماه مبارک رمضان رو به مشرق ایستاده، آن حضرت را صدا میزنند تا خروج نماید و میان آنها اشخاصی ترک نماز میکنند که مبادا آن حضرت ظاهر شود و او در نماز باشد و از خدمتگزاری آن حضرت محروم گردد؟!(خنده شدید حضار از سنّی و شیعه).
عجب از گفتارهای ناهنجار و تهمتهای بیحساب و خندهآور آن مردی که در گوشهی بیابانهای دور افتاده، چنین هزلیاتی گفته نداریم، بلکه تعجّب از علمای امروز مصری و دمشقی و غیره داریم که در تمام بلاد با شیعیان محشورند
1) همان، 1/44، مقدّمه مؤلّف، بعض حماقات الشیعه.
و مخصوصاً در سامراء که تمام اهالی آن از برادران اهل تسنّن میباشند و حتی خدّام سرداب مقدّس هم همگی سنّی هستند، از آنها تحقیق نکرده و از علمای بزرگ نشنیده، تبعیت از هزلیات امثال ابن تیمیهها نموده و این قبیل خرافات و ترّهات را در کتابهای خود درج مینمایند! (مانند عبدالله قصیمی مصری در الصراع بین الاسلام والوثنیه و محمد ثابت مصری در الجولهًْ فی ربوع شرق الأدنی و موسی جار الله ترکستانی در الوشیعهًْ فی نقد عقاید الشیعه و احمد امین مصری در فجر الاسلام وضحی الاسلام - وغیرهم).
اینها بودند نمونهای از تهمتها و دروغهای شاخدار و اهانتهایی که اکابر علمای اهل تسنّن به جامعه شیعیان نسبت دادهاند و اگر میخواستم به فهرست اقوال تمامی آنها، از قبیل ابن حجر مکّی و جاحظ و قاضی روزبهان و امثالهم بپردازم، بایستی شبهای بسیار وقت شما را بگیرم و عمر شماها را ضایع نمایم به استماع گفتار و هزلیات این قبیل از علماء که میخواستند راهنمای دیگران گردند.
چه بسا از کتب آنها که بسیار معروفیت جهانی پیدا نموده، در صورتی که تحقیقاً قدر و قیمتی از جهت علم و اطلاع مؤلّف آن ندارد؛ مانند ملل و نحل محمّد بن عبدالکریم شهرستانی، متوفای سال 548 قمری که در نزد ارباب تحقیق به قدر پشیزی قدر و قیمت ندارد.
صفحات آن کتاب را که آدمی باز مینماید، میبیند چه نسبتهای ناروا و تهمتهای بیجا که به شیعیان داده. گذشته از نسبت علی پرستی و عقیده به
تناسخ و تشبیه(1)
و خرافاتی که عقل و شرع از آنها دور و روح شیعیان از آنها برکنار است، به آنها داده است و معلوم است که قوهی تشخیص و تعمّق در حقایق نداشته است.
به علاوه واضح است علم و اطلاع کافی هم بر وقایع تاریخ نداشته. گوشهی دنیا نشسته، هر کس هرچه گفته، بدون تحقیق کافی، روی خیال نگاشته، نامش را کتاب ملل و نحل گذارده. وقتی انسان عاقل به گفتههای کذب و دروغ در قسمتی از کتاب برخورد مینماید، بقیهی کتاب در نظر او از اعتبار افتاده میشود که از کجا در سایر قسمتهای کتاب هم، همین قسم روی خیال، قلم اندازی ننموده باشد.
برای نمونه به یک واقعهی سادهی تاریخی اشاره مینمایم که خوانندگان محترم از همین امر جزئی پی به مطالب کلی کتاب برده و مؤلّف را بشناسند.
ضمن وقایع و حالات اثنی عشریه مینویسد:(2)بعد از حضرت امام محمّد تقی «حضرت امام علی بن محمد النقی و مشهد مکرمش در قم است» (و حال آنکه هر عارف و عامی حتی دشمنان و اطفال هم میدانند که قبر مبارک حضرت هادی، امام علی النقی سلام الله علیه در سامراء، پهلوی قبر فرزند والا تبارش امام حسن عسکری علیه السّلام میباشد، دارای حرم و گنبد طلای بسیار عالی است که مرحوم ناصرالدین شاه قاجار، افتخار مذهَّب نمودن آن را داشته است).
بس است بیش از این طول کلام ندهم. برای نمونه از هزار یک را اشاره نمودم، تا جناب شیخ نفرمایند شیعیان دروغ میگویند و تهمت میزنند، بلکه
اکابر علمای خودشان این کاره هستند.
و برای اینکه بدانند داعی تنها به آقای ابوهریره جسارت ننمودم و تهمت نزدم، بلکه اکابر علمای اهل تسنّن هم وقایع حالات او را ضبط نمودهاند، به نحو اختصار به بعض از آن اشاره مینمایم.
ابن ابی الحدید معتزلی در صفحه 358 جلد اوّل و نیز در جلد چهارم شرح «نهج البلاغه»(1)
ابن أبی الحدید مینویسد: «وذکر شیخنا أبو جعفر الإسکافی رحمه الله تعالی ... أَنّ معاویة وضع قوماً من الصحابة وقوماً من التابعین علی روایة أخبار قبیحة فی علیّ علیه السّلام، تقتضی الطعن فیه والبرائة منه وجعل لهم علی ذلک جعلاً یرغب فی مثله؛ فاختلقوا ما أرضاه، منهم أبوهریرة و عمرو بن العاص و المغیرة بن شعبة. ومن التابعین عروة بن الزبیر».
از شیخ و استاد خود، امام ابو جعفر اسکافی نقل مینماید که معاویهی بن ابی سفیان جمعی از صحابه و تابعین را مأمور نمود که اخبار قبیحه در طعن و بیزاری جستن از علی علیه السّلام جعل نمایند و میان مردم انتشار دهند. فلذا آنها پیوسته مشغول این امر بودند و انتشار قبایح میدادند؛ از جملهی آن اشخاص (که جعل احادیث قبیحه در طعن و مذمّت علی علیه السّلام مینمودند)، ابو هریره و عمرو بن عاص و مغیرهْ بن شعبه بودند.
وی سپس قضایا را شرح مفصّل میدهد تا در صفحه 359 از اعمش روایت نموده(2)
ابن أبی الحدید مینویسد: «قال أبو جعفر: وروی الأعمش، قال: لمّا قدم أبو هریرة العراق مع معاویة عام الجماعة، جاء إلی مسجد الکوفة، فلما رأی کثرة من استقبله من الناس جثا علی رکبتیه ثم ضرب صلعته مراراً وقال: یا أهل العراق، أتزعمون أنّی أکذب علی الله وعلی رسوله وأحرق نفسی بالنار والله لقد سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول: >إنّ لکلّ نبیّ حرماً، وانّ حرمی بالمدینة، ما بین عیر إلی ثور، فمن أحدث فیها حدثاً فیها حدثاً فعلیه لعنة الله والملائکة والناس اجمعین< وأشهد بالله أنّ علیّاً أحدث فیها. فلمّا بلغ معاویة قوله، أجازه وأکرمه وولاّه إمارة المدینة».
که وقتی ابو هریره با معاویه وارد مسجد کوفه شد و کثرت استقبال
کنندگان را دید، بر دو پای خود برخاست، در حالتی که دو دستی بر سر میزد (برای جلب توجّه مردم). آنگاه گفت: ای مردم عراق! آیا گمان میبرید من دروغ بر خدا و پیغمبر بگویم و آتش جهنّم را بر خودم بخرم؟ بشنوید از من آنچه را که من از پیغمبرصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود:
«انّ لکلّ نبیّ حرماً والمدینة حرمی، فمن أحدث فیها حدثاً فعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین. قال: وأشهد بالله أنّ علیّاً أحدث فیها حدثاً.»
برای هر پیغمبری حرمی است و حرم من مدینه است. هر کس احداث حادثهای در مدینه بنماید بر او باد لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم. آنگاه ابوهریره گفت: خدا را گواه میگیرم که علی در مدینه احداث حادثه نمود! (یعنی مردم را تحریک نمود که به فرمودهی پیغمبر باید علی را لعن نمود.
وقتی این خبر به معاویه رسید (که ابوهریره همچو خدمتی به او نموده، آن هم در کوفه، مرکز خلافت علی علیه السّلام، فرستاد او را آوردند، اکرامش نمود، جایزهاش داد و او را والی مدینه گردانید. انتهی
آیا این اعمال، دلیل بر مردودیت او نمیباشد و سزاوار است چنین آدمی را که برای خوشایند معاویه با یکی از خلفای راشدین، بلکه اکمل و افضل و اشرف
آنها آن قسم رفتار نموده؛ چون که روزی از صحابه رسول الله صلی الله علیه وآله بوده، نیک و ممدوح بدانید؟!
شیخ: چه دلیلی بر ملعونیت او در دست شیعیان است که او را مردود و ملعون بخوانند.
داعی: دلایل بسیاری در دست میباشد. یکی از دلایل آنکه سب کنندهی پیغمبر، به اتفاق فریقین، حتماً ملعون و مردود و اهل آتش میباشد.
و بنابر اخباری که قبلاً عرض نمودم، اکابر علمای خودتان نقل نمودهاند که رسول الله صلی الله علیه وآله فرمود: هر کس علی را سب نماید، مرا سب نموده و کسی که مرا سب نماید، خدا را سب نموده؛ چون ابوهریره از جمله کسانی بوده که علاوه بر سب و لعن نمودن مولانا و مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام به واسطه جعل و وضع حدیث - چنانچه عرض شد - مردم را وادار به سبّ آن حضرت مینمود!
از جمله دلایل آنکه اکابر مورّخین خودتان، چون «طبری»(1)
طبری مینویسد: «فمما کان فیها من ذلک توجیه معاویة بسر بن أبی أرطاة فی ثلاثة آلاف من المقاتلة الی الحجاز ... وقتل بسر فی مسیره ذلک جماعة کثیرة من شیعة علیّ بالیمن ... ثم سار حتی أتی المدینة وأبو هریره یصلی بهم ... ثم خرج منصرفا الی الکوفه وعاد أبو هریرة فصلی بهم».
و ابن اثیر(2)
و ابن ابی الحدید(3)
ابن ابی الحدید مینویسد: «بعثه [بسر بن ارطاة] معاویه إلی الیمن فی جیش کثیف وأمره أن یقتل کل من کان فی طاعة علیّ علیه السّلام فقتل خلقا کثیراً...».
و علامهی سمهودی(4)
و ابن خلدون(5)
ابن خلدون نیز به جنایات بسر بن ارطاهْ اشاره میکند.
و ابن خلّکان و دیگران
1) تاریخ طبری، ابن جریر طبری، 4/106 - 107، وقایع سال 40 هجری.
2) الکامل، ابن اثیر، 3/384، وقایع سال 40 هجری، ذکر سریهْ بسر بن أبی أرطاهْ. ابن اثیر این جریان را مشابه آنچه از طبری نقل کردیم آورده است.
3) شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، 1/340، خطبه 25 (ومن خطبة له علیه السّلام وقد تواترت علیه الأخبار باستیلاء أصحاب معاویة علی البلاد)، بسر بن أبی أرطاة ونسبه.
4) وفاء الوفاء، سمهودی، 1/46، باب 2، فصل 2، بسر بن أرطاهْ یغزو المدینهْ. سمهودی نیز کشتار بسر بن ارطاهْ را به طور گذرا نقل کرده است.
5) تاریخ ابن خلدون، 3/4 و 5، بعث معاویهْ العمّال إلی الأمصار.
نوشتهاند: موقعی که معاویهْ بن ابی سفیان بسر بن ابی ارطاهْ سفاک، خونخوار، قسی القلب و شقی النفس را برای سرکوبی اهل یمن و شیعیان مولانا امیرالمؤمنین علیه السّلام با چهار هزار مرد جنگی شامی از طریقه مدینه روانه نمود، در مدینه و مکّه و طائف و تباله (که شهری است در تهامه) و نجران و قبیلهی ارحب (که از قبایل همدان بود) و صنعا و حضرموت و اطراف آنها، منتها درجهی اهانت و سفّاکی و قتل عام و ظلم و تعدّی را اعمال نمودند، به پیر و جوان بنیهاشم و شیعیان امیرالمؤمنین اکتفا ننمودند، حتی دو طفل صغیر عبیدالله بن عباس - ابن عمّ اکرم رسول الله صلی الله علیه وآله را که از طرف امیرالمؤمنین علیه السّلام والی یمن بود، سر برید، تا آنجا که شماره کشته شدگان به امر آن ملعون را در آن سفر، زیاده از سی هزار نفر آوردهاند؟!
از آنها تعجّبی نیست؛ چه آنکه از امویها و اتباع آنها بیش از اینها دیده شده، ولی عجب از آقای ابوهریره مطلوب شماست که در این مسافرت، به معیت و معاونت بُسر سفّاک خونخوار حاضر و ناظر عملیات فجیع او بود.
مخصوصاً در ظلم و ستمی که به اهل مدینه منوّره وارد آوردند و آن مردم بیگناه بلادفاع، مانند جابر بن عبدالله انصاری و ابو ایوب انصاری و دیگران، همگی ترسان و لرزان، بعضی فراری و برخی در خانهها پنهان گشتند و خانههای آنها را مانند خانه ابو ایوب انصاری - که از صحابه خاصّ رسول الله بود - آتش زد. ابوهریره میدید و حرفی نمیزد، بلکه معاون و کمک یار او بود.
مخصوصاً بعد از حرکت آن لشکر نکبت اثر، به سمت مکّه معظّمه، ابوهریره به همان عنوان نیابت در آنجا ماند و بعد هم از طرف معاویه به جبران این خدمتگزاری و مساعدت با بسر بن ارطاهْ، والی مدینه گردید.
شما را به خدا انصاف دهید آیا این مرد دنیاپرست که در مدّت سه سال(1)
ابن سعد مینویسد: «قالوا لمّا أسلم الطفیل بن عمرو الدوسی دعا قومه فأسلموا وقدم معه منهم المدینة سبعون أو ثمانون أهل بیت وفیهم ابوهریرة وعبدالله بن اُزَیهر الدوسی و رسول الله صلی الله علیه وآله بخیبر...» و اصابه ابن حجر 7/359، ترجمه شماره 10680، شرح حال أبوهریرهْ.
ابن حجر مینویسد: «و انما قدم قبل وفاة رسول الله صلی الله علیه وآله بیسیر؛ فقال ابو هریرة: قدمت و رسول الله صلی الله علیه وآله بخیبر...» و سایر کتب معتبره اکابر علمای اهل تسنّن وارد است که ابوهریره در فتح خیبر مسلمان شد و به روایت بخاری در باب علامات النبوّهْ فی الاسلام، [صحیح البخاری، 5/42، ح 119، کتاب المناقب، باب علامات النبوّهْ فی الاسلام. بخاری این حدیث را نقل میکند: عن قیس قال أتینا ابا هریرة رضی الله عنه فقال صحبت رسول الله صلی الله علیه وآله ثلاث سنین ...] بیش از سه سال موفّق به ملاقات رسول اکرم صلی الله علیه وآله نبوده و به روایت ابن حجر در اصابه [7/362، ترجمه شماره 10680، شرح حال ابو هریرهً. ابن حجر به نقل از ابو سلیمان بن زبیر مینویسد: عاش أبوهریرهْ ثمانیاً و سبعین سنه ...] و حاکم در مستدرک [3/581، ح 6154، کتاب معرفهْ الصحابهْ، ذکر أبی هریرهْ الدوسی. حاکم این حدیث را نقل کرده است: عن ضمرة بن ربیعة قال: مات أبو هریرة سنة ثمان وخمسین ویقال مات سنة تسع وخمسین وهو ابن ثمان وسبعین سنة] و ابن عبدالبر در استیعاب [4/1772، ترجمه شماره 3208، شرح حال ابو هریره. ابن عبد البر مینویسد: قال الواقدی: توفی سنة تسع و خمسین وهو ابن ثمان وسبعین ... وقال غیره مات بالعقیق ...] و دیگران در سن هفتاد و هشت سالگی و در سال 57 قمری در وادی عقیق مُرد، جنازهاش را به مدینه حمل نموده و در بقیع دفن نمودند.)
که
1) (در طبقات ابن سعد [1/265، ذکر وفادات العرب علی رسول الله صلی الله علیه وآله، وفد دَوس.
مشرّف به زیارت و مصاحبت رسول اکرم صلی الله علیه وآله بوده و زیاده از پنج هزار حدیث از آن حضرت نقل نموده؟ آیا احادیث معروف را که تمام علمای فریقین، از قبیل علامه سمهودی در تاریخ المدینه و احمد حنبل در مسند و سبط ابن جوزی در صفحه 163 «تذکره»(1)
و دیگران با سلسله اسناد از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل نمودهاند، نشنیده بود که مکرر میفرمود:
«من أخاف أهل المدینه ظلماً أخاف الله وعلیه لعنة الله والملائکة والناس أجمعین، لا یقبل الله منه یوم القیامة صرفاً ولاعدلاً. لعن الله من أخاف مدینتی. لا یرید أهل المدینة أحد بسوء إلاّ أذابه الله فی النار ذوب الرصاص.»
هر کس اهل مدینه را بترساند از روی ظلم، خداوند او را بترساند و بر او باد لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم و قبول نمینماید خداوند از او روز قیامت هیچ چیزی را. لعنت خدا بر کسی که بترساند اهل مدینه مرا. احدی اراده بدی به اهل مدینه نمینماید مگر آنکه خداوند او را مانند سرب در آتش آب خواهد نمود.
پس در این صورت چگونه شرکت نمود در لشکری که آن همه ظلم و تعدّی و ایجاد خوف و ترس در اهل مدینه نمودند. به علاوه مخالفت با خلیفهی حق و وصی رسول الله صلی الله علیه وآله و عترت طاهره آن حضرت، به جعل احادیث و وادار نمودن مردم را به سب کسی که پیغمبر سب او را سبّ بر خود قرار داده. شما را به خدا
1) منابع مربوط به این حدیث در مجلس سوم گذشت.
انصاف دهید چنین کسی که از قول رسول الله صلی الله علیه وآله به وضع و جعل احادیث مشغول بوده، مردود خدا و رسول نمیباشد.؟
شیخ: بیلطفی میفرمایید که موثّقترین اصحاب پیغمبرصلی الله علیه وآله را بیدین و وضّاع و جعّال میخوانید.
داعی: داعی تنها نسبت به ابو هریره بیلطفی ننمودم، بلکه اوّل کسی که این نوع بیلطفی را نسبت به او عنایت نموده، خلیفهی ثانی عمر بن الخطّاب بود که ارباب تاریخ، مانند ابن اثیر در حوادث سال 23 و ابن ابی الحدید در صفحه 104 جلد سوم «شرح نهج البلاغه»(1)
ابن ابی الحدید مینویسد: «ولمّا قدم أبو هریرة من البحرین قال له عمر: یا عدوّ الله وعدوّ کتابه، اَسَرقتَ مالَ الله تعالی؟ قال أبو هریرة: لستُ بعدّو الله ولا عدوّ کتابه، ولکنّی عدوّ من عاداهما، ولم أسرق مالَ الله. فضربَه بجریدة علی رأسه، ثم ثناه بالدّرة وأغرمَه عشرة آلاف درهم، ثم أحضره، فقال: یا أبا هریرة من أین لک عشرة آلاف درهم؟ قال: خَیلی تناسَلَت وعطائی تلاحق وسهامی تتابعت. قال عمر: کلاّ والله ...».
چاپ مصر و دیگران نقل نمودهاندکه چون خلیفه عمر در سال 21 ابو هریره را والی بحرین نمود، به او خبر دادند مال بسیاری جمع نموده و اسبهای زیادی خریده و لذا در سال 23 او را معزول نموده. همین که خدمت خلیفه رسید، خلیفه گفت:
«یا عدوّ الله وعدوّ کتابه أسرقت مال الله».
یعنی ای دشمن خدا و دشمن کتاب خدا آیا دزدی نمودی مال خدا را؟
گفت: هرگز دزدی نکردم، بلکه عطایایی مردم به من دادند.
1) شرح نهج البلاغهْ، ابن ابی الحدید، 16/165، خطبهْ 40 (ومن کتاب له علیه السّلام إلی بعض عمّاله).
و نیز ابن سعد در صفحه 90 جلد چهارم «طبقات»(1)
ابن سعد این جریان را نقل میکند: «عن أبی هریرة قال: کنت عاملاً بالبحرین فقدمت علی عمر بن الخطّاب فقال: عدوّ لله وللاسلام - أو قال: عدوّاً لله ولکتابه - سرقت مال الله، قلت: لا، ولکنّی عدوّ من عاداهما، خیل لی تناتجت و سهام لی اجتمعت، فأخذ منّی اثنی عشر ألفاً، قال ثم أرسل الیّ بعد أن لا تعمل؟ قلت: لا. قال: لم؟ ألیس قد عمل یوسف؟ قلت: یوسف نبیّ ابن نبیّ، فأخشی من عملکم ثلاثاً أو اثنتین. قال: أفلا تقول خمساً؟ قلت: لا، أخاف أن یشتموا عرضی ویأخذوا مالی ویضربوا ظهری وأخاف أن أقول بغیر حلم وأقضی بغیر علم».
و ابن حجر عسقلانی در «اصابه»(2)ابن حجر مینویسد: «انّ عمر استعمل أبا هریرة علی البحرین، فقدم بعشرة ألاف، فقال له عمر: استأثرت بهذه الأموال، فمن أین لک؟ قال: خیل نتجت وأعطیة تتابعت، وخراج رقیق لی، فنظر فوجدها کما قال، ثمّ دعاه لیستعمله فأبی، فقال: لقد طلب العمل من کان خیراً منک؟ قال: ومن؟ قال: یوسف، قال: انّ یوسف نبیّ الله، ابن نبیّ الله وأنا ابو هریرة بن أممیة وأخشی ثلاثاً أن أقول بغیر علم، أو أقضی بغیر حکم ویضرب ظهری ویُشتم عِرضی، وینزع مالی».
و ابن عبدربه در جلد اوّل «عقد الفرید»(3)
ابن عبد ربه مینویسد: «ثمّ دعا أبا هریرة فقال له: هل علمت من حین أنّی استعملتک علی البحرین وأنت بلانعلین، ثمّ بلغنی انک ابتعت أفراساً بألف دینار و ست مائة دینار؟ قال: کانت لنا افراس تناتجت وعطایا تلاحقت، قال: قد حسبتُ لک رزقک ومؤونتک وهذا فضل، فأدّه. قال: لیسلک ذلک. قال: بلی والله وأوجع ظهرک ثمّ قام إلیه بالدّرة، فضربه حتّی أدماه، ثمّ قال: ایت بها. قال: احتسبتها عندالله. قال ذلک لو أخذتها من حلال وأدّیتها طائعاً أجئت من أقصی حجر بالبحرین بحبی الناس لک لا لله ولا للمسلمین؟ ما رجعت بک أُمَیمة إلاّ لرعیة الحمر وأممیة أم أبی هریرة».
مینویسد: خلیفه گفت: ای دشمن خدا! وقتی تو را والی بحرین نمودم، کفش و نعلینی به پا نداشتی. اینک شنیدهام اسبهایی به هزار و ششصد دینار خریداری نمودی، از کجا آوردی؟
گفت: عطایای مردم است که نتایج آن بسیار گردیده.
خلیفه متغیر گردید، از جا برخاست و آنقدر تازیانه بر پشت او زد تا خون آلود شد. آنگاه امر کرد ده هزار دینار که در بحرین ذخیره نموده بود، از او گرفته و تحویل بیت المال دادند.
نه تنها در زمان خلافت او را زد، بلکه مسلم در صفحه 34 جلد اوّل «صحیح»(1)
مسلم این حدیث را نقل میکند: «حدّثنی أبو هریرة - قال ... فدخلت علی رسول الله صلی الله علیه وآله فقال: >أبو هریرة؟< فقلت: نعم یا رسول الله ... فقال: >یا أبا هریرة< (وأعطانی نعلیه. قال: >اذهب بنعلی هاتین، فمن لقیت من وراء هذا الحائط یشهد أن لا إله إلاّ الله، مستیقناً بها قلبه، فبشّره بالجنّة<. فکان اوّل من لقیت عمر. فقال: ما هاتان النعلان یا أبا هریرة؟ فقلت: هاتان نعلا رسول الله صلی الله علیه وآله، بعثنی بهما من لقیت یشهد أن لا إله إلاّ الله مستیقناً بها قلبه بشّرته بالجنّة. فضرب عمر بیده بین ثَدیَیّ فخررتُ لا ستی، فقال: إرجع یا أبا هریرة، فرجعت إلی رسول الله صلی الله علیه وآله فأجهشت بُکاءً. ورکبنی عمر. فإذا هو علی أثری. فقال لی رسول الله صلی الله علیه وآله مالک یا أبا هریرة. قلت: لقیتُ عمر فاخبرتُه بالّذی بعثتنی به، فضرب بین ثدیی ضربةً خررت لاستی...».
مینویسدکه در زمان رسول خدا، عمر بن الخطّاب ابوهریره را آن قدر زد تا به پشت بر زمین خورد. ابن ابی الحدید در اوایل صفحه 360 جلد اوّل «شرح نهج البلاغه»(2)
گوید:
«قال أبو جعفر (الاسکافی): و أبوهریرة مدخول عند شیوخنا، غیر مرضیّ الروایة، ضربه عمر بالدرة وقال قد اکثرت من الروایة أحری بک أن تکون کاذباً علی رسول الله صلی الله علیه وآله.»
ابو جعفر اسکافی (شیخ معتزله) گفته است: ابو هریره در نزد شیوخ ما
مدخول است (یعنی از حیث عقل) و روایت او مورد رضا و قبول ما نمیباشد و عمر او را تازیانه زد و گفت: زیاده روی در روایت نمودهای و تو سزاوارتری از آنکه دروغ نسبت بدهی به رسول خداصلی الله علیه وآله.
ابن عساکر در «تاریخ کبیر»(1)
ابن عساکر مینویسد: «عن السائب بن یزید قال سمعت عمر بن الخطّاب یقول لأبی هریرة: لتترکنّ الحدیث عن رسول الله صلی الله علیه وآله أو لألحقنّک بأرض دوس وانقطع من کتاب أبی بکر کلمة معناها دوس و قال لکعب لتترکنّ الحدیث أو لالحقنّک بأرض القردة».
و متقی در صفحه 239 «کنز العمّال»(2)متقی هندی حدیث را همانند ابن عساکر نقل کرده است.
نقل مینمایند: خلیفه عمر او را با تازیانه زد و زجرش نمود و منع از نقل حدیث از رسول الله نمود و گفت: چون روایت زیاد نقل مینمایی ازپیغمبر و تو سزاوارتری از اینکه دروغ بگویی از طرف آن حضرت؛ (یعنی مثل تو ناجنسی از قول آن حضرت دروغ میگوید). لذا باید ترک کنی نقل حدیث را از قول آن حضرت و الاّ تو را میفرستم به زمین دوس (که قبیلهای است در یمن که ابوهریره از آنجا بوده) و یا به زمین بوزینگان، یعنی کوهستانی که بوزینگان در آنجا زیاد هستند.و نیز ابن ابی الحدید در صفحه 360 جلد اوّل «شرح نهج البلاغه»(3)
و نیز در جلد 20، صفحه 24، کلمات قصار 413. ابن ابی الحدید مینویسد: «وقد صرّح [امیرالمؤمنین] غیر مرّة بتکذیب أبی هریرة، وقال: لا أحد أکذب من هذا الدوسی علی رسول الله».
چاپ
1) تاریخ دمشق، ابن عساکر، 50/172، ترجمه شماره 5817، شرح حال کعب بن ماتع بن هیسوع.
2) کنز العمّال، متقی هندی، 10/291، ح 29472، کتاب العلم، باب فی آداب العلم والعلماء، فصل فی روایهْ الحدیث.
3) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 4/68، خطبه 56 (ومن کلام له علیه السّلام مع اصحابه یخبر عما سیکون من شأن رجل یأمر بسبّه والبرائهْ منه)، فصل فی ذکر الأحادیث الموضوعهْ فی ذمّ علیّ.
مصر، از استاد خود، امام ابو جعفر اسکافی نقل نموده که حضرت مولی الموحّدین امیرالمؤمنین سلام الله علیه فرمود:
«ألا انّ أکذب الناس - أو قال أکذب الأحیاء - علی رسول الله صلی الله علیه وآله أبوهریرة الدوسی.»
بدانید که دروغگوترین مردم - یا فرمود دروغگوترین زندگان - به رسول خداصلی الله علیه وآله ابوهریره دوسی میباشد. (دوس قبیلهای است در یمن)
ابن قتیبه در تأویل «مختلف الحدیث»(1)
ابن قتیبه مینویسد: «وکانت عائشة رضی الله عنها أشدّهم إنکاراً علیه، لتطاول الأیّام بها وبه».
و حاکم در جلد سیم «مستدرک»(2)و ذهبی در تلخیص «المستدرک»(3)ذهبی بعد از نقل آنچه از مستدرک حاکم نقل کردیم، مینویسد: «صحیح».
و مسلم در جلد دوم«صحیح»(4)
مسلم مینویسد: «انّ عائشة قالت: ألا یعجبک أبو هریرة جاء فجلس إلی جنب حجرتی یحدّث عن النبی صلی الله علیه وآله، یسمعنی ذلک وکنت أسبّح. فقام قبل أن أقضی سبحتی ولو أدرکته لرددت علیه: إنّ رسول الله صلی الله علیه وآله لم یکن یسرد الحدیث کسردکم».
در فضایل ابوهریره همگی نقل مینمایند که مکرّر عایشه او را رد نموده و میگفت: ابو هریره کذّاب است و از قول رسول خدا بسیار جعل حدیث مینماید.1) تأویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه، ص89، الرد علی أصحاب الکلام وأصحاب الرأی، الرد علی ما قیل فی ابی هریرهْ.
2) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/582، ح 6160، کتاب معرفهْ الصحابهْ، ذکر أبی هریرهْ الدوسی. حاکم این حدیث را نقل میکند: «عن عائشة أنّها دعت أبا هریرة فقالت له: یا أبا هریرة ما هذه الأحادیث التی تبلغنا أنّک تحدّث بها عن النبی صلی الله علیه وآله، هل سمعت إلاّ ما سمعنا وهل رأیت الاّ ما رأینا؟ قال: یا أمّاه انّه کان یشغلک عن رسول الله صلی الله علیه وآله المرآة والمکحلة والتصنّع لرسول الله صلی الله علیه وآله وانّی والله ما کان یشغلنی عنه شیء».
3) تلخیص المستدرک، ذهبی، 3/509، کتاب معرفهْ الصحابهْ. ذکر أبی هریرهْ الدوسی.
4) صحیح مسلم، 4/1940، ح 160، کتاب فضائل الصحابهْ، باب فضائل أبی هریرهْ.
بالأخره ابو هریره را ما تنها مردود نخواندهایم. بلکه در نزد خلیفه عمر و مولانا امیرالمؤمنین و امّ المؤمنین عایشه و صحابه و تابعین مردود بوده است.
چنانچه شیوخ معتزله و علمای آنها و حنفیها عموماً احادیث ابوهریره را مردود میدانند و هر حکمی که سندش منتهی به ابوهریره میشود، باطل میدانند؛ چنانچه
نووی در شرح صحیح مسلم، مخصوصاً جلد چهارم، مبسوطاً متعرّض است.
و ابو حنیفه(1)
ابن ابی الحدید مینویسد: «قال: قلت لأبی حنیفة: الخبر یجیء عن رسول الله صلی الله علیه وآله یخالف قیاسنا ما تصنع به؟... قال: والصحابة کلّهم عدول ماعدا رجالاً، ثم عدّ منهم أباهریرة وأنس بن مالک».
،پیشوای جماعت شما میگفت: صحابه رسول الله عموماً ثقه و عادل بودند. من از هر کدام و به هر سند باشد، حدیث میگیرم، مگر حدیثی که سندش منتهی گردد به ابو هریره و انس بن مالک و سمرهْ بن جندب که از آنها نمیپذیرم.پس آقایان به ما اعتراض ننمایید که چرا ابو هریره صحابی را انتقاد مینمایید. ما آن ابو هریرهای را انتقاد مینماییم که خلیفهی ثانی عمر او را تازیانه زده و سارق بیت المال و کذّابش خوانده.
ما آن ابو هریرهای را انتقاد مینماییم که امّ المؤمنین عایشه ابوحنیفه و کبار ازصحابه و تابعین و اکابر از شیوخ و علمای معتزله و حنفیها او را انتقاد نموده و مردود خواندهاند.
خلاصه ما آن ابو هریرهای را انتقاد مینماییم که مولانا و مولد الموحّدین امیرالمؤمنین و ائمهی طاهرین از عترت رسول الله سلام الله علیهم اجمعین - که
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 4/68، خطبه 56 (ومن کلام علیه السّلام لأصحابه)، فصل فی ذکر الأحادیث الموضوعهْ فی ذمّ علیّ.
عدیل القرآناند - او را کذّاب و مردود خواندهاند.
ما آن ابوهریرهای را انتقاد مینماییم که شکمپرست بوده و با علم به افضلیت امیرالمؤمنین، از آن حضرت صرفنظر نموده، حاشیهنشین سفرهی چرب و نرم معاویهی ملعون گردیده که با تقویت جعل احادیث او، امام المتقین و خلیفهْ المسلمین را (که خود شما قبول دارید یکی از خلفای راشدین است) سب و لعن نمایند.
بس است. بیش از این وقت مجلس را نگیرم. خیلی هم معذرت میخواهم که قدری وقت شما را گرفتم. چون فرمودید ما بیلطفی مینماییم، خواستم ثابت کنم که ما تنها نیستیم، بلکه خلفاء و صحابه و اکابر علمای خودتان مقر ومعترف به مردودیت او میباشند.
پس وقتی چنین افراد جعّال و وضّاعی برای رسیدن به جاه و مقام و معمور شدن دنیای آنها از قول رسول خدا جعل حدیث کرده و با احادیث صحیحه مخلوط نمودند، به هر حدیثی نتوان اعتماد نمود. به همین جهت آن حضرت فرمود:
«کلمّا حدّثتم بحدیث منّی فاعرضوه علی کتاب الله.»
«چون در موضوع مهمی سرگرم بحث بودیم، از موقع نماز آقایان قدری گذشت. صحبت که به اینجا رسید، برخاستند برای نماز. بعد از ادای نماز عشاء و صرف چای، مجلس رسمیت پیدا نمود.»
داعی: نظر به بیانات قبل، اینک ما و شما ناچاریم به هر حدیثی از احادیث منقوله از رسول اکرم صلی الله علیه وآله برخوردیم، اول رجوع به قرآن مجید نماییم. اگر مطابقت با اصلی در قرآن نمود، بپذیریم و الاّ رد نماییم.
این حدیثی را هم که شما نقل نمودید (ولو یک طرفه میباشد)، ناچار باید مطابقت با قرآن مجید نماییم؛ چنانچه مانعی از قبول نباشد، قطعاً میپذیریم. فلذا جمعی در جواب گفتهاند: خدای متعال در آیه 16 سورهی 50 (ق) میفرماید:
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ. «ما انسان را خلق کردهایم و از وساوس و اندیشههای نفس او کاملاً آگاهیم و از رگ گردن به او نزدیکتریم.»
آقایان میدانید حبل الورید، مَثَلی معروف است که مستعمل در فرط قُرب(1)
است و اضافه آن، بیانی است و ممکن است که اضافه لا میباشد.
و حقیقت معنای این آیه شریفه راجع است به اینکه علم خداوند متعال بر وجهی محیط است به احوال انسان که هیچ چیزی از خفایای صدور و سرائر قلوب بر ذات اقدس او جلّ و علا مخفی و پوشیده نمیباشد.
و در آیه 62 سوره 10 (یونس) میفرماید:
وَمَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلّا کُنّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ وَمَا یَعْزُبُ عَن رَبّکَ مِن مِثْقَالِ ذَرّةٍ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السّماءِ وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذلِکَ وَلاَ أَکْبَرَ إِلّا فِی کِتَابٍ مُبِینٍ. «(ای رسول ما) در هیچ حال نباشی و هیچ آیه از قرآن تلاوت نکنی و به
1) نزدیکی زیاد. (محقق)
هیچ عملی تو و امّت وارد نشوید، جز آنکه همان لحظه شما را مشاهده میکنیم و هیچ ذرّهای در همه زمین و آسمان از خدای تو پنهان نیست و کوچکتر از ذرّه و بزرگتر از آن، هرچه هست، همه در کتاب مبین و لوح علم الهی مسطور است.»
به حکم این آیات شریفه و تأیید دلایل عقلیه، هیچ فعل و قولی از خدا پوشیده نمیباشد و پروردگار عالمیان به علم حضوری، عالم به جمیع افعال و اعمال و اقوال عباداست. اینک ملاحظه فرمایید این حدیثی را که بیان نمودید، با این دو آیه و سایر آیات شریفه چگونه تطبیق نماییم و به چه نحو ممکن است رضا و عدم رضای ابیبکر بر خدا مخفی باشد که محتاج به سؤال از خود او باشد.
علاوه بر آنکه رضای حق تعالی مربوط به رضای خلق است. قطعاً تا بنده به مقام رضا نرسد، محبوب خدا نخواهد شد. پس چگونه خداوند اظهار رضایت از ابیبکر میکند و حال آنکه هنوز نمیداند ابیبکر به مقام رضا رسیده و از خدا راضی هست یا نه؟!
شیخ: دیگر تردیدی نیست که رسول خدا فرمود:
«إنّ الله یتجلّی للناس عامّة ویتجلّی لأبی بکر خاصّة.»
به درستی که خداوند تجلی فرماید از برای همه مردم عمومی و برای ابیبکر خصوصی.
و نیز فرموده است:
«ما صبّ الله فی صدری شیئاً إلاّ صبّه فی صدر أبیبکر.»
نریخت خداوند در سینه من چیزی را مگر آنکه ریخت در سینه ابیبکر.
و نیز فرمود:
«أنا وأبی بکر کفرسی رهان.»
من و ابی بکر هر دو با هم مساوی هستیم؛ مانند دو اسب که در مسابقه با هم برابر باشند.
و نیز فرمود:
«إنّ فی السماء الدنیا ثمانین ألف ملک یستغفرون لمن أحبّ أبابکر وعمر وفی السماء الثانیة ثمانین ألف ملک یلعنون من أبغض أبابکر وعمر.»
در آسمان دنیا هشتاد هزار ملک استغفار مینمایند برای کسی که دوست بدارد ابیبکر و عمر را و در آسمان دوم هشتاد هزار ملک لعن مینمایند دشمنان ابیبکر و عمر را.
و نیز فرمود:
«أبوبکر و عمر خیر الأوّلین والأخرین.»
ابوبکر و عمر، بهترین اوّلین و آخریناند.
و عظمت مقام ابیبکر و عمر رضی الله عنهما از این خبر بهتر معلوم میگردد که فرمود:
«خلقنی الله من نوره وخلق أبابکر من نوری و خلق عمر من نور أبیبکر و خلق أمّتی من نور عمر و عمر سراج أهل الجنّة.»
خلق نموده خدای تعالی مرا از نور خودش و خلق نموده ابیبکر را از نور من و خلق نموده عمر را از نور ابیبکر و خلق نموده است امّت مرا از نور عمر و عمر، چراغ اهل بهشت است.
از این قبیل اخبار در کتب معتبرهی ما بسیار رسیده که من باب نمونه، به
بعض از آنها اشاره نمودم، تا حقیقت مقام خلفا بر شما واضح و روشن گردد.
داعی: اوّلاً مضامین ظواهر این اخبار خود دلالت کامله بر فساد و کفر آنها دارد که میرساند از لسان مبارک رسول اکرم، چنین مضامین صادر نگردیده؛ زیرا حدیث اوّل، دلیل بر تجسّم است و قطعاً عقیده بر جسمیت حضرت باری تعالی کفر محض است و حدیث دوم میرساند که ابیبکر شریک رسول الله بوده در آنچه بر آن حضرت نازل میشده و حدیث سوم میرساند که خاتم الانبیاء هیچگونه تفوّقی بر ابیبکر نداشته؛ چه هر دو با هم مساوی بودند و دو خبر دیگر، مخالف است با اخبار کثیرهای که مُجمع علیه فریقین است که بهترین اهل عالم، محمّد و آل محمّد سلام الله علیهم اجمعیناند.
و خبر آخری مخالف با قرآن مجید است؛ چه آنکه در آیه 13 سوره 76 (دهر) میفرماید: لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً. بهشت جای آفتاب و ماه نمیباشد. حجر و شجر و مدر و در و دیوار بهشت، تماماً روشن و نورانی میباشد. اهل دنیا هستند که احتیاج به چراغ دارند و الا اهل بهشت، احتیاج به چراغ ندارند.
علاوه بر این ظواهر، اکابر علمای درایت و رجال خودتان، از قبیل عالم جلیل مقدّسی در«تذکرهْ الموضوعات»(1)
مقدّسی مینویسد: «إنّ الله لیتجلّی للمؤمنین عامّة ولأبی بکر خاصّة: فیه علی بن عبدة بن قتیبة، کان یسرق الحدیث».
و فیروزآبادی شافعی در کتاب «سفر السعادات»(2)1) تذکرهْ الموضوعات، مقدسی، ص17، باب الألف.
2) سفر السعادهْ، فیروزآبادی، ص141، خاتمهْ الکتاب. فیروزآبادی مینویسد: «من الموضوعات انّ الله یتجلّی للناس عامّة، لأبی بکر خاصّة، وحدیث ما صبّ الله فی صدری شیئاً إلاّ وصبّه فی صدر أبی بکر وحدیث کان صلی الله علیه وآله إذا اشتاق إلی الجنّة قبل شیبة أبی بکر و حدیث أنا وأبوبکر کفرسی رهان وحدیث انّ الله لمّا اختار الأرواح اختار روح أبی بکر و أمثال هذا من المفتریات المعلوم بطلانها ببدیهة العقل».
و حسن بن کثیر ذهبی در «میزان الاعتدال»(1)
ذهبی مینویسد: «عن أبی هریرة مرفوعاً >انّ فی السماء ثمانین ألف ملک یستغفرون لمن أحبّ أبابکر وعمر و ثمانین ألفا یلعنون مَن أبغضهما« ویرویه شیخ مجهول ... وقد رواه أبو حفص الکتانی عن العدوی ... عن أبی هریرة مرفوعاً »انّ فی السماء ثمانین ألف ...« قلت: هذا شیخ قلیل الحیاء، ما تفّکر فیما یفتریه. قال أبو أحمد الحاکم: فیه نظر ... وقال الدار قطنی: ذاک متروک وقال حمزة السهمی: سمعت أبا محمّد الحسن بن علی البصری یقول: أبو سعید العدوی کذّاب علی رسول الله صلی الله علیه وآله یقول علیه مالم یقل».
و نیز در جلد 5، صفحه 148، ترجمه شماره 5814، شرح حال علی بن الحسن المکتب مینویسد: «عن جابر، قال رسول الله صلی الله علیه وآله: إنّ الله تعالی لیتجلّی للناس عامّة ویتجلّی لأبی بکر خاصّة. فهذا أقطع بأنّه من وَضع هذا الشویخ علی القطان ... قال الدار قطنی: کان یضع الحدیث».
و ابوبکر احمدبن علی خطیب بغدادی در «تاریخ»(2)
خطیب این حدیث را نقل میکند: «عن جابر بن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه وآله: انّ الله یتجلّی للناس عامّة ولأبی بکر خاصّة وهکذا رواه محمّد بن المسیّب عن ابن عبدة وهو باطل».
و نیز در جلد 7، 7/383، ترجمه شماره 3910، شرح حال حسن بن علی أبو سعید العدوی خطیب بغدادی پس از نقل حدیث «إنّ فی السماء الدنیا ثمانین ألف ...» مینویسد: «وضعه العدوی عن کامل بن طلحة».
خود و ابوالفرج ابن جوزی در کتاب «الموضوعات»(3)بعد از نقل این حدیث «إنّ الله یتجلّی للخلائق یوم القیامة عامّة ویتجلّی لک یا أبابکر خاصّة» با الفاظ گوناگون، از انس به سه طریق، از جابر به چهار طریق، از ابی هریرهْ به یک طریق و از عایشه نیز به یک طریق این حدیث را نقل کرده است. سپس در مقام جرح و تعدیل بر آمده و تمام طرق این حدیث را باطل کرده است که متن کلام ابن جوزی به این شرح است: «أمّا حدیث أنس ففی الطریق الأوّل: محمّد بن عبد. قال أبوبکر الخطیب. هذا حدیث لا أصل له عند ذوی المعرفة بالنقل فیما نعلمه. وقد وضعه محمّد بن عبد اسناداً ومتناً. قال الدار قطنی: محمّد بن عبد یکذب ویضع. وفی الطریق الثانی: بنوس و هو مجهول لا یعرف. والطریق الثالث: فیه مجاهیل وأحدهم قد سرقه من محمّد بن عبد.
وأمّا حدیث جابر. فالطریق الأوّل تفرّد به محمّد بن خالد وقد کذّبوه. والطریق الثانی فیه علی بن عبدة. قال الدار قطنی: کان یضع الحدیث. وأمّا الطریق الثالث فأنبأنا القزاز قال أنبأنا أبوبکر الخطیب قال: الحمل فیه علی أبی حامد بن حسنویه، فانّه لم یکن ثقة. قال ویروی أن أبا حامد وقع إلیه حدیث علی بن عبدة فرکبه علی هذا الإسناد مع أنّا لا نعلم أنّ الحسن بن علی بن عفان سمع من یحیی بن أبی کثیر شیئاً والله اعلم. وأمّا الطریق الرابع: فقال أبو الفتح بن أبی الفوارس: فی أبی القاسم نظر.
وأمّا حدیث أبی هریرة فهو حدیث أنس الأوّل ونری أنّ أحمد بن محمّد بن عمر الیمانی سرقه وغیّر أسناده. قال أبو حاتم الرازی وابن صاعد: کان الیمانی کذّاباً. وقال الدار قطنی: متروک الحدیث وقال ابن حبّان: حدّث بأحادیث مناکیر وبنسخ عجایب.
وأمّا حدیث عائشة ففیه عبدالله بن واقد. قال أحمد ویحیی: لیس بشیء. وقال النسائی: متروک الحدیث. وقال ابن حبّان: غفل من الاتقان وحدث علی التوهم، فوقعت المناکیر فی اخباره».
و
جلال الدین سیوطی در «اللآلی المصنوعه فی
الأحادیث الموضوعه»(1)
سیوطی این حدیث را به الفاظ گوناگون و طرق مختلف نقل کرده و تمامی طرق را باطل میکند. و ما در اینجا تنها طرق حدیث و کلمات سیوطی را نقل میکنیم و از آوردن الفاظ گوناگون حدیث خودداری مینماییم.
(الخطیب) أنبأنا محمّد بن أحمد بن رزق حدّثنا محمّد بن یوسف الهمدانی حدّثنا محمّد بن عبد بن عامر حدّثنا عبد بن حمید حدّثنا عبد الرزاق أنبأنا معمّر عن قتادة عن أنس قال ...
قال الخطیب: لا أصل له، وضعه محمّد بن عبد إسناداً ومتناً. رأیت له متابعاً أخرجه أبو العباس الولید بن أحمد الزوزنی فی کتاب شجرة العقل. قال حدّثنا أبو الحسن الأسواری حدّثنا محمّد بن بیان حدّثنا الحسن بن کثیر حدّثنی أحمد بن حنبل الشیبانی حدّثنا عبد الرزاق به: الحسن بن کثیر مجهول و محمّد بن بیان إن کان الثقفی فهو متهم بوضع الحدیث والله اعلم.
(أخبرنا) عبد الأوّل بن عیسی أنبأنا عبدالله بن محمّد الأنصاری أنبأنا إسماعیل بن ابراهیم بن محمّد و عبدالرحمان بن حمدان البصری قالا حدّثنا بنوس بن أحمد بن بنوس حدّثنا أبو خلیفة الجمحی حدّثنا أحمد بن المقدام العجلی حدّثنا یزید بن هارون عن حمید عن أنس قال ...: بنوس مجهول لا یعرف.
(أنبأنا) علیّ بن عبیدالله أنبأنا علیّ بن الحسین حدّثنا محمّد بن عبدالله بن خلف حدّثنا عمر بن محمّد بن عیسی الجوهری أنبأنا إبراهیم بن مهدی حدّثنا السکن بن سعید القاضی ومحمّد بن سعید بن مهران قالا حدّثنا عمرو بن عون حدّثنا یزید بن هارون عن قتادة عن أنس به: فیه مجاهیل وأحدهم سوقة بن محمّد بن عید.
(أبو نعیم) حدّثنا أبو علیّ محمّد بن أحمد بن الحسن ومحمّد بن عمر بن سلم قالا حدّثنا یوسف بن الحکیم حدّثنا محمّد بن خالد الختلی حدّثنا کثیر بن هشام حدّثنا جعفر بن برقان عن محمّد بن سوقه عن محمّد بن محمّد المنکدر عن جابر قال ...: تفرّد به محمد بن خالد وهو کذّاب ...
(الخطیب) أنبأنا الأزهری أنبأنا الدار قطنی حدّثنا الحسین بن إسماعیل حدّثنا أبو الحسن علی بن عبدة حدّثنا یحیی بن سعید القطّان عن أبی ذئب عن محمّد بن المنکدر عن جابر ... علی بن عبدة یضع. (قلت) أخرجه ابن عدی وقال هذا باطل. وقال فی المیزان هذا أقطع بأنّه من وضع ابن عبدة علی القطّان ...
(الخطیب) أنبأنا أبو القاسم عبد الرحمان بن محمّد بن عبدالله السراج أنبأنا أبو حامد أحمد بن علی بن حسنویة المقری حدّثنا الحسین بن علیّ بن عفّان العامری حدّثنا یحیی بن أبی بکیر حدّثنا ابن أبی ذئب به: قال الخطیب: الحمل فیه علی ابن حسنویه فانّه غیر ثقة ونری أنّه وقع له حدیث علی بن عبدة فرکبه علی هذا الاسناد مع أنا لا نعلم أنّ ابن عفّان سمع من یحیی بن أبی بکیر شیئاً.
وقال أنبأنا محمّد بن عمر بن بکیر أنبأنا أبو القاسم عمر بن محمّد بن عبدالله الترمذی حدّثنا عبّاس الشکلی و أبو سعید أحمد بن محمّد بن عبید الله الخلال قالا حدّثنا الحسن بن عرفة أنبأنا أبو معاویة عن الأعمش عن الزبیر عن جابر ...: فی أبی قاسم نظر
(ابن حبّان) أنبأنا محمّد بن أحمد الفرج حدّثنا محمّد بن محمّد بن عمر بن یونس الیمامی حدّثنا أبی عن ابن أبی الزناد عن أبیه عن الأعرج عن ابی هریرة ...: أحمد الیمامی کذّاب و نراه سرقه و غیّر أسناده أخبرنا علیّ بن عبید الله بن نصر أنبأنا علی بن أحمد بن البسری أنبأنا أبو عبدالله بن بطة حدّثنا أبو محمّد الحسن بن علی بن زید حدّثنا عبدالله بن محمّد الحرانی حدّثنا أبو قتادة عبدالله بن واقد حدّثنا ابن جریج عن هشام بن عروة عن أبیه عن عائشه ...: عبدالله بن واقد متروک.
همچنین عجلونی در کشف الخفاء، 2/419، خاتمهْ یختم به الکتاب، مینویسد: «أشهر المشهورات من الموضوعات کحدیث ان الله یتجلی للناس عامة ولأبی بکر خاصة وحدیث ما صب الله فی صدری شیئاً الا وصببته فی صدر أبی بکر وحدیث کان صلی الله علیه وآله إذا أشتاق إلی الجنة قبل شیبة ابی بکر وحدیث أنا وابی بکر کفر سی رهان وحدیث ان الله لما اختار الارواح اختار روح ابی بکر و امثال هذا من المفتریات المعلوم بطلانها ببدیهة العقل».
حکم بر
1) اللآلی المصنوعهْ، سیوطی، 1/286 - 288، کتاب المناقب، باب مناقب الخلفاء الأربعهْ.
موضوعیت ومجعولیت این احادیث نمودهاند و صریحاً درباره هر یک از آنها گویند که از جهت سلسله روات و اسناد، این احادیث از موضوعات و مفتریات است؛ چه آنکه علاوه بر افراد نااهل و جعّال و کذّابی که در سلسله روات موجود است، بطلان آنها با قواعد عقلیه و آیات قرآنیه ظاهر و آشکار است.
مجعولیت این احادیث نمودهاند و صریحاً درباره هر یک از آنها گویند که از جهت سلسله روات و اسناد، این احادیث از موضوعات و مفتریات است؛ چه آنکه علاوه بر افراد نااهل و جعّال و کذّابی که در سلسله روات موجود است، بطلان آنها با قواعد عقلیه و آیات قرآنیه ظاهر و آشکار است.
شیخ: دیگر در این حدیث خلافی نیست که رسول خدا فرمود:
«أبو بکر و عمر سیّدا کهول أهل الجنّة.»
ابی بکر و عمر، دو سید پیران اهل بهشتاند.
داعی: در این حدیث هم اگر قدری فکر و تأمّل کنیم، گذشته از آنکه اکابر علمای درایت و رجال خودتان آن را از موضوعات میدانند، ظاهر عبارت آن میرساند که این عبارت از رسول خدا نمیباشد؛ چه آنکه از مسلّمات است که بهشت مرکز شیوخ و پیران نمیباشد و در آنجا مانند دنیا سیر تکاملی وجود ندارد که آدمی از جوانی به سنّ پیری برسد. تا به کمال سیادت نائل آید.
و در روایات ما و شما اخبار بسیاری مصدَّق این معنی است که از جمله قضیه(1)
تفسیر الدر المنثور، 6/158، تفسیر سوره واقعه؛ تفسیر ثعلبی، 9/210، ذیل سوره واقعه؛ الشمائل المحمدیّه، ترمذی، ص131، باب ما جاء فی صفه مزاح رسول الله صلی الله علیه وآله؛ تفسیر ابن کثیر، 4/312، ذیل سوره واقعه؛ المعجم الأوسط، طبرانی، 5/357. (محقق)
اشجعیه استکه زن پیری بود، آمد خدمت رسول اکرم صلی الله علیه وآله. حضرت در ضمن صحبت فرمود: «إنّ الجنّة لا تدخلها العجایز»؛ یعنی عجایز و پیران داخل بهشت نمیشوند.
آن زن متأثر شد، ناله کنان عرض کرد: یا رسول الله! پس من وارد بهشت نمیشوم. این را گفت و از خدمت حضرت بیرون رفت.
حضرت فرمودند: «أخبروها انّها لیست یومئذ بعجوز»؛ یعنی خبر دهید او را که در آن روز پیر نخواهد بود، بلکه همهی پیران را خلعت جوانی بپوشند و داخل بهشت
1) زاد المسیر، ابن جوزی، 5/251، ذیل آیه 63 سورهی انبیاء. ابن جوزی مینویسد: «وقد قال رسول الله صلی الله علیه وآله لعجوز «إنّ الجنّة لا یدخلها العجائز» أراد قوله تعالی: إنّا أنشأناهنّ إنشاءً».
نمایند. آنگاه آیه 35 تا 36 سوره 56 (واقعه) را قرائت فرمود که خداوند فرماید:
إِنّا أَنشَأْنَاهُنّ إِنشَاءً * فَجَعَلْنَاهُنّ أَبْکَاراً * عُرُباً أَتْرَاباً * لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ. انشاء بر صیغه ماضی به جهت تحقّق وقوع است؛ یعنی «بیافریدهایم زنان بهشتی را (در کمال حسن و زیبایی) و همیشه آنان را باکره و دوشیزه گردانیدهایم. دوستان و عاشقان شوهران خود با غنج و ناز و شیرین سخن جوان همسالان هم. مخصوص اصحاب یمین.»
و در حدیث از طرق(1)
ابن حنبل حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن أبی هریرة عن النبیّ صلی الله علیه وآله قال: یدخل أهل الجنّة الجنّة جرداً مرداً بیضاً جعاداً مکحّلین أبناء ثلاث و ثلاثین علی خلق آدم ستّون ذراعاً فی عرض سبع أذرع».
و نیز ابن کثیر در البدایهْ و النهایهْ، 2/112، قصّه عیسی بن مریم، ذکر رفع عیسی إلی السماء.
ابن کثیر مینویسد: «وقال الحسن البصری کان عمر عیسی علیه السّلام یوم رفع أربعاً و ثلاثین سنة وفی الحدیث: إنّ أهل الجنّة یدخلونها جرداً مرداً مکحّلین أبناء ثلاث و ثلاثین».
ابن سعد در طبقات الکبری، 1/28، ذکر من ولد رسول الله صلی الله علیه وآله من الأنبیاء، این حدیث را همانند احمد بن حنبل نقل میکند.
و نیز ترمذی در سنن ترمذی، 4/89 / 2669 باب ما جاء فی سن اهل الجنهْ، المعجم الصغیر، طبرانی 2/17، باب المیم من الله محمد نیز در 20/140 باب من اسمه یحیی؛ المعجم الکبیر، طبرانی، 20/64، شهر بن حوشب کمن عبدالرحمن بن غنم عن معاذ این روایت را نقل کرده و هیثمی در مجمع الزوائد 10/8 و 3 باب کیف یدخل اهل الجنهْ به نقل از طبرانی در الاوسط آن را نقل کرده و بیان کرده که: اسناده جید و نیز از ابی هریره آن را از طبرانی در صغیر و اوسط روایت کرده و بیان کرده اسناده حسن. (محقق)
ما و شما وارد است که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«یدخل أهل الجنّة الجنّة جرداً مرداً بیضاً جعّاداً مکحّلین ابناء ثلاث وثلاثین.»
اهل بهشت که در بهشت آیند، همه جرد و مرد و بی مو و سفید اندام مجعّد موی چشمهای سرمه کشیده و در سنّ سی و سه سالگی باشند.
1) مسند احمد بن حنبل، 2/295، مسند أبی هریرهْ.
شیخ: این بیانات شما به جای خود صحیح است، و لکن این حدیث، مخصّصی است برای اهل بهشت.
داعی: معنای این فرمایش جناب عالی را نفهمیدم. این حدیث مخصّص چه چیز است؟ یعنی خداوند جمعی را پیر وارد بهشت مینماید، تا ابی بکر و عمر را سید آنها قرار دهد! و حال آنکه اگر بنا شود ابی بکر و عمر داخل بهشت
گردند، خداوند آنها را هم جوان خواهد نمود، نه آنکه دیگران را پیر نماید، تا سیادت آنها ثابت شود.
علاوه عرض کردم اکابر علمای خودتان این حدیث را از موضوعات به شمار آوردند و رسول اکرم برای راهنمایی ما اصلی معین فرموده، تا خیال ما راحت گردد؛ چنانچه قبلاً عرض کردم، هر حدیثی که مطابقت با قرآن مجید ننماید، مردود است. فلذا علمای رجال ما و اهل درایت هم بسیاری از اخبار را که به نام رسول و ائمّهی طاهرین صلوات الله علیهم اجمعین از طریق خودمان رسیده. به دستور خودشان که فرمودند:
«إذا روی(1)
متقی هندی حدیث را اینگونه نقل میکند: «ستکون عنّی رواة یروون الحدیث، فاعرضوه علی القرآن فإن وافق القرآن فخذوها وإلاّ فدعوها».
وجصّاص در أحکام القرآن، 2/253، باب الشهود، الشاهد و الیمین، حدیث را اینگونه نقل میکند: «روی عن النبیّ صلی الله علیه وآله: ما أتاکم عنّی فاعرضوه علی کتاب الله. فما وافق کتاب الله فهو منّی وما خالفه فلیس منّی».
لکم عنّی حدیث فاعرضوه علی کتاب الله. فإن وافقه فاقبلوه وإلاّ فردّوه».زمانی که حدیثی از من برای شما روایت نمایند، آن را به قرآن مجید عرضه نمایید، اگر موافق با قرآن بود، قبول نمایید و الاّ او را رد نمایید.
1) کنز العمّال، متقی هندی، 1/196، ح 994، باب الثانی فی الاعتصام بالکتاب والسنهْ.
رد مینمایند و مورد قبول قرار نمیدهند.(1)
«عن ابی عبدالله علیه السّلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: ان علی کل حق حقیققة وعلی کل صواب نورا، فما وافق کتاب الله فخذوه وما خالف کتاب الله فدعوه».
«سمعت ابا عبدالله علیه السّلام یقول: کل شیء مردود إلی الکتاب والسنة، وکل حدیث لا یوافق کتاب الله فهو زخرف».
«عن ابی عبدالله علیه السّلام قال: ما لم یوافق من الحدیث القرآن فهو زخرف».
«عن أبی عبدالله علیه السّلام قال: خطب النبی صلی الله علیه وآله بمنی فقال: ایها الناس ما جاءکم عنی یوافق کتاب الله فأنا قلته وما جاءکم یخالف کتاب الله فلم اقله». (محقق)
و قبلاً عرض کردم که بسیاری از اکابر علمای ارباب جرح و تعدیل خودتان هم کتب مبسوطه تألیف و تصنیف نمودهاند در ردّ احادیث موضوعه؛ مانند شیخ مجد الدین محمّد بن یعقوب فیروزآبادی (صاحب قاموس در صفحه 142 کتاب «سفر السعادهْ» و جلال سیوطی در کتاب «اللآلی»(2)
سیوطی بعد از نقل حدیث فوق مینویسد: «قال الخطیب موضوع: من عمل القصاص وضعه عمر بن واصل أو وضع علیه».
و ابن جوزی در «موضوعات»((3)
ابن جوزی تضعیف این حدیث را همانند سیوطی نقل میکند.
و مقدّسی در «تذکره الموضوعات» و شیخ محمّد بن درویش، مشهور به حوت بیروتی، در صفحه 123 کتاب اسنی المطالب آوردهاند که در سند حدیث «أبوبکر و عمر سیّدا کهول أهل الجنّة» یحیی بن عنبسه میباشد و ذهبی گوید: یحیی از جمله ضعفاست و ابن جان دجّال گفته: یحیی وضع حدیث مینموده.پس علاوه بر دلایلی که ما ذکر نمودیم، به بیان نقّادین علمای خودتان هم - که ارباب جرح و تعدیلاند - این حدیث از موضوعات است.
واقعاً احتمال قوی میرود که از مجعولات بکریون یا بنیامیه باشد؛ چه آنکه برای رد و تضعیف بنیهاشم و عترت طاهره و اهل بیت رسول الله، در مقابل هر حدیثی از احادیث ثابتهی عند الفریقین در مدح و عظمت خاندان رسالت، حدیثی جعل مینمودند و مردمانی مانند ابوهریره و امثال آنها هم برای قرب دستگاه فاسد بنیامیه پیوسته در این کار جدیت مینمودند؛ زیرا از کینه و عداوتی که با آل محمّد داشتند، در مقابل حدیث شریف ثابتی که علاوه بر اجماع علمای شیعه، اکابر علمای شما نیز نقل نمودهاند، این حدیث را جعل نمودند.
نواب: آن حدیث مسلّم کدام است که در مقابلش جعل حدیث نمودند.
داعی: آن حدیث شریف، ثابت و مسلّم آن است
که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنّة وأبوهما خیر منهما.»
و بسیاری از علمای شما این حدیث را نقل نمودهاند، از قبیل خطیب خوارزمی در «مناقب»(1)
و میر سید علی همدانی در مودّت هشتم از «مودّهْ القربی»(2)) و امام ابو عبدالرحمان نسائی سه حدیث در «خصائص العلوی»(3)
و ابن
صبّاغ مالکی در صفحه 159 «فصول المهمّه»(1)
و سلیمان بلخی حنفی در باب 54 «ینابیع المودّهْ»(2)از ترمذی و
ابن ماجه و امام احمد بن حنبل و سبط ابن جوزی در صفحه 133 «تذکره»(3)
و امام احمد بن حنبل در «مسند»(4)
ابن حنبل حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن حذیفة قال: سألتنی أمّی منذ متی عهدک بالنبیّ صلی الله علیه وآله قال: فقلت لها منذ کذا کذا. قال: فنالت منّی وسبّتنی. قال: فقلت لها: دعینی، فانّی آتی النبیّ صلی الله علیه وآله فاصلّی معه المغرب ثم لا أدعه حتّی یستغفر لی ولک. قال: فأتیت النبیّ صلی الله علیه وآله فصلّیت معه المغرب فصلّی النبیّ صلی الله علیه وآله العشاء، ثمّ انتفل فتبعته، فعرض له عارض فناجاه، ثمّ ذهب فأتبعته فسمع صوتی، فقال: من هذا؟ فقلت: حذیفة. قال: مالک؟ فحدّثته بالأمر فقال: غفر الله لک ولأمک، ثمّ قال: أما رأیت العارض الّذی عرض لی قبیل؟ قال قلت: بلی. قال: فهو ملک من الملائکة لم یهبط الأرض قبل هذه اللیلة فاستأذن ربّه أن یسلم عَلَیّ ویبشّرنی انّ الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنّة وانّ فاطمة سیّدة نساء أهل الجنّة».
و ترمذی در «سنن»(5)و محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 97 «کفایهْ الطالب»(6)بعد از نقل این حدیث گوید: امام اهل حدیث، ابوالقاسم طبرانی در «معجم الکبیر»(7)
در شرح حال امام حسن علیه السّلام جمع نموده است جمیع طرق این حدیث شریف را از بسیاری از صحابه پیغمبر، از قبیل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و خلیفه ثانی عمر بن الخطّاب و حذیفهْ یمانی و ابو سعید خدری و جابر بن عبدالله انصاری و ابو هریره و اسامهْ بن زید و عبدالله بن عمر، آنگاه محمّد بن یوسف اظهار نظر
1) فصول المهمّهْ، ابن صبّاغ مالکی، 2/700، فی ذکر الحسن بن علیّ بن أبی طالب، فصل فیما ورد فی حقّه من رسول الله.
2) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 2/38، ح 20، باب 54.
3) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص211، باب 9.
4) مسند احمد بن حنبل، 5/391، مسند حذیفهْ بن الیمان.
5) الجامع الصحیح، محمد بن عیسی ترمذی، ص988، ح 3777، کتاب المناقب، باب مناقب الحسن والحسین.
6) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص422، باب 8 بعد از صد باب.
7) معجم الکبیر، طبرانی، 3/30، ح 2617، مسند حسن بن علی.
نموده گوید: این حدیثی است حسن که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنّة وأبوهما خیر منهما (و در بعض از اخبار) أفضل منهما.»
حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشتاند و پدر آنها بهتر و افضل از آنها میباشد.
و انضمام اسناد این حدیث به یکدیگر، دلیل بر صحّت این حدیث میباشد. انتهی
و نیز حافظ ابو نعیم اصفهانی در «حلیه»(1)
ابو نعیم حدیث را همانگونه که از مسند احمد نقل کردیم آورده است.
و ابن عساکر در صفحه 206 جلد چهارم «تاریخ کبیر»(2)و حاکم در «مستدرک»(3)و ابن حجر مکّی در صفحه 82 «صواعق»(4)
و نیز ابن ماجه در سنن، 1/44، ح 118، مقدمهْ، فضل علی بن أبی طالب.
و خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، 1/140، ترجمه شماره 2، شرح حال حسن بن علی.
و حموینی در فرائد السمطین، 2/129، ح 428، سمط دوم، باب 29، همین حدیث را نقل کردهاند.
و بالأخره اتفاقی اکابر علمای شما میباشد که این حدیث، از لسان دُررباررسول خداصلی الله علیه وآله جاری شده است.
شیخ: دیگر منکر این خبر واحدی نمیشود که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«ما ینبغی لقوم فیهم أبوبکر أن یتقدّم علیه غیره.»
این خبر، خود دلیل حقّ تقدم ابیبکر است بر عموم امّت؛ برای آنکه
1) حلیهْ الاولیاء، ابو نعیم اصفهانی، 4/190، ترجمه شماره 274، شرح حال زر ابن حبیش.
2) تاریخ دمشق، ابن عساکر، 5/374، ترجمه شماره 158، شرح حال احمد بن محمد بن الصلت بن المغلّس.
3) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/182، ح 4779، کتاب معرفهْ الصحابهْ، باب مناقب الحسن والحسین.
4) صواعق المحرقه، ابن حجر مکّی، ص187، الحدیث الخامس عشر، باب 11، فصل 2.
میفرماید: سزاوار نیست برای قومی که ابی بکر در میان آنها باشد و دیگری را بر او مقدم دارند.
داعی: متأسّفم که آقایان محترم چرا بدون فکر به هر خبری توجه مینمایید. اگر این خبر فرمودهی رسول اکرم صلی الله علیه وآله بوده، چرا خود عمل به آن نمینمود که با بود ابیبکر، علی علیه السّلام را مقدّم میداشت. در قضیهی مباهله(1)
مگر ابیبکر حاضر نبود که علی را مقدّم بر او داشت. در غزوه تبوک(2)
با بود ابیبکر کاردان پیرمرد، چرا علی علیه السّلام را خلیفه خود
قرار داد؟ در سفر مکّه(3)
چرا ابیبکر را معزول و علی را منصوب برای ابلاغ رسالت و قرائت سوره برائت نمود؟ در مکه با بودن ابیبکر، چرا علی را با خود برای بتشکنی(4)
حاکم این حدیث را نقل میکند: «عن علیّ بن أبی طالب رضی الله عنه قال: انطلق بی رسول الله صلی الله علیه وآله حتی أتی بی الکعبة فقال لی: اجلس فجلست إلی جنب الکعبة، فصعد رسول الله صلی الله علیه وآله بمنکبی، ثمّ قال لی: »انهض« فنهضت فلمّا رأی ضعفی تحته قال لی اجلس فنزلت وجلست ثمّ قال لی: یا علیّ اصعد علی منکبی. فصعدت علی منکبیه ثمّ نهض بی رسول الله صلی الله علیه وآله فلمّا نهض بی خیل إلیّ لو شئت نلت أفق السماء فصعدت فوق الکعبة وتنحی رسول الله صلی الله علیه وآله فقال لی: الق صنمهم الأکبر، صنم قریش وکان من نحاس موتداً بأوتاد من حدید إلی الأرض، فقال لی رسول الله صلی الله علیه وآله عالجه ورسول الله صلی الله علیه وآله یقول لی: إیه إیه جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقًا [الأسراء: 81] فلم أزل أعالجه حتّی استمکنت منه، فقال: اقذفه فقذفت فتکسر وتردیت من فوق الکعبة فانطلقت أنا والنبیّ صلی الله علیه وآله نسعی وخشینا أن یرانا أحد من قریش وغیرهم. قال علیّ: فما صعد به حتّی الساعة».
و نیز متقی هندی در کنز العمّال، 13/171، ح 36516، کتاب الفضایل بعد از باب فضائل علی علیه السّلام، احمد بن حنبل، در مسند، 1/84، مسند علی بن أبی طالب علیه السّلام؛ خطیب بغدادی، در تاریخ بغداد، 13/302، ترجمه شماره 7282، شرح حال نعیم بن حکیم المدائنی، همین حدیث را با اختلاف الفاظ نقل کردهاند.
برد، حتی به روی شانهی خود
سوار کرد و امر به شکستن بت هُبل نمود؟ با حضور ابیبکر، چرا علی علیه السّلام را برای حکومت و دعوت مردم یمن(1)
خطیب این حدیث را نقل میکند: «عن علیّ قال: بعثنی النبیّ صلی الله علیه وآله إلی الیمن فقال لی وهو یوصینی یا علیّ ما خاب من استخار و لا ندم من استشار، یا علیّ علیک بالدُّلجة، فإنّ الأرض تطوی باللیل ما لا تطوی بالنهار یا علی أغد بسم الله فانّ الله بارک لأمتی فی بکورها».
و نیز احمد بن حنبل، در مسند 1/111، مسند علی بن ابی طالب این حدیث را نقل کرده است: «عن سمّاک عن حنش عن علی رضی الله عنه قال: بعثنی رسول الله صلی الله علیه وآله إلی الیمن قال فقلت یا رسول الله تبعثنی إلی قوم أسن منی و أنا حدیث لا أبصر القضاء، قال فوضع یده علی صدری وقال: اللّهم ثبّت لسانه واهد قلبه. یا علیّ إذا جلس الیک الخصمان فلا تقض بینهما حتی تسمع من الآخر».
و بیهقی، در سنن الکبری 8/111، کتاب الدیات، باب ما ورد فی البئر جبار، والمعدن جبار این حدیث را نقل کرده است: «عن علیّ بن أبی طالب رضی الله عنه قال: لمّا بعثنی رسول الله صلی الله علیه وآله إلی الیمن حفر قوم زبیة للأسد فازدهم الناس علی الزبیة ووقع فیها الأسد فوقع فیها رجل وتعلق برجل وتعلّق الآخر بآخر حتّی صاروا أربعة فجرحهم الأسد فیها فهلکوا وحمل القوم السلاح فکاد أن یکون بینهم قتال...».
و ابن ماجه در سنن 2/774، ح 2310، کتاب الاحکام، باب ذکر القضاهْ، این حدیث را نقل کرده است: «عن علیّ قال: بعثنی رسول الله صلی الله علیه وآله إلی الیمن، فقلت: یا رسول الله تبعثنی وأنا شابّ أقضی بینهم ولا أدری ما القضاء؟ قال: فضرب بیده فی صدری، ثمّ قال: >اللّهم اهد قلبه وثبّت لسانه«. قال: فما شککتُ بعد فی قضاء بین اثنین».
فرستاد و علاوه بر همه، با بودن ابیبکر، علی را چرا وصی خود قرار داد؟
شیخ: حدیث بسیار ثابتی از رسول خداصلی الله علیه وآله رسیده که أبداً مورد انکار نیست که عمرو بن عاص گفت:
روزی به پیغمبر عرض کردم: یا نبی الله! أحبّ زنان عالم به سوی شما کیست؟
1) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 3/54، ترجمه شماره 997، شرح حال محمّد بن علی الرضا.
فرمودند: عایشه.
عرض کردم: احبّ مردان به سوی شما کیست؟
فرمودند: پدر عایشه ابیبکر. پس به همین جهت که محبوب پیغمبرند، حقّ تقدّم دارند بر تمام امّت و این خود یک دلیل قاطع است برخلافت ابیبکر رضی الله عنه.
داعی: این حدیث علاوه بر آنکه از موضوعات و مجعولات(1)
نسائی این حدیث را نقل میکند: «عن أبی عثمان قال: حدّثنی عمرو بن العاص قال: استعملنی رسول الله صلی الله علیه وآله علی جیش ذات السلاسل فأتیته فقلت: یا رسول الله أیّ الناس أحبّ إلیک؟ قال: عائشة. قلت: من الرجال؟ قال: أبوها. قلت: ثمّ من؟ قال: فعدّ رجالاً».
سپس در انتهای حدیث مینویسد: «قال أبو عبدالرحمان: بعض حروف أبی عثمان لم تصح».
بکریون است، با احادیث ثابتهی مسلّمهی عند الفریقین معارَض است. فلذا مردودیت آن ثابت میباشد.در این حدیث از دو جهت باید امعاننظر نمود: اول از جهت امّ المؤمنین عایشه و دوم از جهت خلیفه ابیبکر.
امّا در محبوبیت عایشه، به طریقی که احبّ زنان باشد، نزد رسول خدا اشکال است؛ چون که عرض کردم معارض است این قول با احادیث صحیحهی ثابتهای که در کتب معتبرهی فریقین (شیعه و سنّی) ثبت گردیده.
شیخ: با کدام اخبار معارض است، ممکن است بیان نمایید، تا مطابقت نموده، قضاوت عادلانه نماییم.
1) سنن الکبری، نسائی، 5/39، ح 8117، کتاب المناقب، باب 2، فضل أبی بکر و عمر.
داعی: احادیث بسیاری از طرق علماء و روات شما، بر خلاف گفتهی شما، دربارهی حضرت صدیقهی کبری امّ الائمهْ النجباء فاطمهْ الزهراء سلام الله علیها وارد است.
از جمله حافظ ابوبکر بیهقی در تاریخ و حافظ این عبدالبر در «استیعاب»(1)
این روایت با تعابیر مختلف در دیگر کتب اصلی اهل تسنّن ذکر شده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
سنن ترمذی، 5/362/3965، باب ما جاء فی فضل فاطمه رضی الله عنها؛ المستدرک، حاکم نیشابوری، 3/154 و 157، باب ذکر مناقب فاطمه رضی الله عنها؛ السنن الکبری، نسائی، 5/140 و 139 ح8496 و 8497 و 8498؛ خصائص امیرالمؤمنین علیه السّلام، ص110؛ المعجم الکبیر، طبرانی، 22/403 باب «ومن مناقب فاطمه؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، 42/260 تا 265». (محقق)
و میرسید علی همدانی در «مودّهْ القربی»(2)
همدانی حدیث را با اختلاف اندک در الفاظ همانند استیعاب نقل کرده است.
و نیز احمد بن شعیب نسائی در السنن الکبری، 5/146، ح 8515، کتاب الخصائص، باب 41، ذکر الأخبار المأثورهْ بانّ فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله سیّدهْ نساء هذه الأمّهْ، این حدیث را نقل کرده است: «عن أبی هریرة قال: أبطأ رسول الله صلی الله علیه وآله، عنّا رسول الله صلی الله علیه وآله، عنّا یوماً صدر النهار، فلمّا کان العشی قال له قائلنا: یا رسول الله! قدشقّ علینا لم نرک الیوم. قال: إنّ ملکاً من السماء لم یکن رآنی، فاستأذن الله فی زیارتی فأخبرنی - أو بشّرنی - أنّ فاطمة ابنتی سیّدة نساء اُمّتی وإن حسناً وحسیناً سیدا شباب أهل الجنّة».
و طبرانی در معجم الکبیر، 22/403، ح 1006، من مناقب فاطمهْ، حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن أبی هریرة أنّ رسول الله صلی الله علیه وآله قال: إنّ ملکاً من السماء لم یکن زارنی، فاستأذن الله فی زیارتی، فبشّرنی أو أخبرنی أنّ فاطمة سیّدة نساء أمّتی».
و متقی هندی در کنز العمّال، 11/605، ح 32925، کتاب الفضائل، باب 3، فصل 2، فضائل علیّ، از ابی هریره از رسول اکرم صلی الله علیه وآله این حدیث را نقل کرده است: «أما ترضین انّی زوّجتک أوّل المسلمین إسلاماً وأعلمهم علماً، فانّک سیّدة نساء أمّتی کما سادت مریم قومها اما ترضین یا فاطمة انّ الله اطّلع علی أهل الأرض فاختار منهم رجلین فجعل أحدهما أباک والآخر بعلک».
و بخاری در تاریخ الکبیر، 1/232، ح 728، احادیث محمّد بن مروان الذهلی، حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن أبی هریرة أنّ النبیّ صلی الله علیه وآله قال: انّ فاطمة سیّدة نساء أمّتی».
و ذهبی در سیر اعلام النبلاء، 2/127، ترجمه شماره 18، شرح حال فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله.
و مزی در تهذیب الکمال، 26/391، ترجمه شماره 5596، شرح حال محمد بن مروان الذهلی، حدیث را همانند طبرانی نقل کردهانی به اضافه این جملات: «وانّ الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنّة».
ودیگران از علمای شما نقل نمودهاند
1) استیعاب، ابن عبدالبر، 4/1897، ترجمه شماره 4057، شرح حال فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله. ابن عبدالبر حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن جمیع بن عمیر، قال: دخلت علی عائشة، فسألت أیّ الناس کان أحبّ إلی رسول الله صلی الله علیه وآله قالت: فاطمة: قلت فمن الرجال؟ قالت: زوجها، ان کان ما علمته صوّاماً قوّاماً».
2) مودّهْ القربی، سید علی همدانی، مودّة 11 (با استفاده از ینابیع المودهْ، قندوزی، 2/320، ح 925 باب 56، فصل فی فضائل فاطمهْ).
که رسول اکرم صلی الله علیه وآله مکرّر میفرمود:
«فاطمة خیر نساء امّتی».
یعنی: فاطمه بهترین زنان امّت من است.
امام احمد بن حنبل در «مسند»(1)
ابن حنبل حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن ابن عبّاس قال خطّ رسول الله صلی الله علیه وآله فی الأرض أربعة خطوط قال: تدرون ما هذا؟ فقالوا: الله ورسوله أعلم».
«فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: أفضل نساء أهل الجنّة خدیجة بنت خویلد و فاطمة بنت محمّد و آسیة بنت مزاحم امرأة فرعون ومریم ابنة عمران رضی الله عنهنّ أجمعین».
و حافظابوبکر شیرازی در «نزول القرآن فی علی» نقل مینمایند از محمّد بن حنفیه از امیرالمؤمنین علیه السّلام؛ و ابن عبد البر در «استیعاب»(2)ضمن نقل حالات فاطمه علیهاالسّلام و خدیجه امّ المؤمنین از عبد الوارث
1) مسند احمد بن حنبل، 1/293، مسند عبدالله بن عبّاس.
2) استیعاب، ابن عبدالبر، 4/1896، ترجمه شماره 4057، شرح حال فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله. ابن عبد البر حدیث را به این لفظ آورده است: «عن أبی هریرة قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله: خیر نساء العالمین أربع: مریم بنت عمران و آسیة بنت مزاحم و خدیجة بنت خویلد و فاطمه بنت محمّدصلی الله علیه وآله».
بن سفیان و ابو هریره - و ضمن حالات خدیجه امّ المؤمنین از ابو داود، نقلاً از ابو هریره و انس بن مالک - و شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 55 «ینابیع المودّه»(1)
قندوزی این حدیث را همانند استیعاب نقل کرده است.
و میر سید علی همدانی در مودّت سیزدهم از «مودّهْ القربی»(2)
از انس بن مالک و نیز بسیاری از ثقات محدًثین به طرق خود از انس بن مالک روایت نمودهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«خیر نساء العالمین أربع: مریم بنت عمران و آسیة بنت مزاحم و خدیجة بنت خویلد و فاطمة بنت محمّدعلیه السّلام.»
خطیب در «تاریخ بغداد»(3)
خطیب همان حدیثی را که از استیعاب نقل کردیم آورده است.
نقل مینماید که رسول خدا این چهار زن را بهترین زنان عالم به حساب آورده، آنگاه فاطمه علیهاالسّلام را در دنیا و آخرت بر آنها تفضیل داده.
محمّد بن اسماعیل بخاری در صحیح و امام احمد بن حنبل(4)
در «مسند» از
1) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 2/58، ح 37، باب 55.
2) مودّهْ القربی، سیّد علی همدانی، مودّهْ 13 (با استفاده از ینابیع المودّهْ قندوزی، 2/331، ح 967، باب 56)؛ طبرانی در معجم الکبیر، 22/402، فصل ومن مناقب فاطمهْ؛ ابن حبّان در صحیح خود، 15/402، مناقب فاطمهْ و ابن حجر عسقلانی، در الاصابهْ، 8/264، ترجمه شماره 11587، شرح حال فاطمهْ الزهراء همین حدیث را به همان الفاظی که از استیعاب آوردیم، نقل کردهاند.
3) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 7/185، ترجمه شماره 3636، شرح حال جعفر بن محمّد ابو یحیی الزعفرانی.
4) گرچه این حدیث را به الفاظ یاد شده در منابع فوق و دیگر منابع نیافتیم، لکن ابن شهر آشوب در مناقب آل ابی طالب، 3/323 باب مناقب فاطمه، همین حدیث را با همین الفاظ از عایشه نقل کرده است.
عایشه بنت ابیبکر نقل مینمایند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله به فاطمه فرمود:
«یا فاطمة ابشری فانّ الله اصطفیک وطهّرک علی نساء العالمین و علی نساء الاسلام وهو خیر دین.»
ای فاطمه! مژده و بشارت باد تو را که خداوند برگزیده تو را و پاکیزه گردانیده است بر زنان عالمیان عموماً و بر زنان اسلام خصوصاً و اسلام از همه دینی بهتر است.
و نیز بخاری در صفحه 64 جزء چهارم «صحیح»(1)
بخاری حدیث را اینگونه نقل کرده است: «حدّثتنی عائشة اُمّ المؤمنین قالت إنّا کنّا أزواج النبیّ صلی الله علیه وآله عنده جمیعاً لم تغادر منّا واحدة، فأقبلت فاطمة علیهاالسّلام تمشی لا والله ما تخفی مشیتها من مشیة رسول الله صلی الله علیه وآله فلما رآها رحّب. قال مرحباًبابنتی ثمّ أجلسها عن یمینه أو عن شماله، ثمّ سارّها. فبکت بکاءاً شدیداً فلمّا رأی حزنها سارّها الثانیة، إذا هی تضحک. فقلت لها: أنا من بین نسائه خصّک رسول الله صلی الله علیه وآله بالسرّ من بیننا ثم أنت تبکین. فلمّا قام رسول الله صلی الله علیه وآله سألتها عمّا سارّک. قالت: ما کنت لأفشی علی رسول الله صلی الله علیه وآله سرّه. فلمّا توفّی قلت لها عزمت علیک بما لی علیک من الحق لمّا أخبرتنی. قالت: أمّا الآن فنعم فاخبرتنی. قالت: أمّا حین سارّنی فی الأمر الأوّل فانّه أخبرنی انّ جبرئیل کان یعارضه بالقرآن کلّ سنة مرّة وانّه قد عارضنی به العام مرّتین ولا أری الأجل إلاّ قد اقترب، فاتقی الله واصبری. فانّی نعم السلف انا لک. قال: فبکیت بکائی الّذی رأیت. فلمّا رأی جزعی سارّنی الثانیة قال: یا فاطمة ألا ترضین أن تکونی سیّدة نساء المؤمنین أو سیّدة نساء هذه الأمّة».
و نیز بخاری در (4/209) کتاب بداء الخلق، باب مناقب المهاجرین و فضلهم بابی را به عنوان باب مناقب قرابهْ رسول الله صلی الله علیه وآله ومنقبهْ فاطمهْ علیهاالسّلام بنت النبی صلی الله علیه وآله وقال النبی صلی الله علیه وآله فاطمه سیدهْ نساء اهل الجنهْ، ذکر کرده است و در ادامه روایت فوق را با کمی تفاوت در عبارات ذکر کرده است امّا در انتهای روایت به جای عبارت ذکر شده چنین ذکر شده «فأخبرنی انی اول أهل بیته اتبعه فضحکت».
و همچنین، در همین باب صفحه 219 در آغاز باب مناقب فاطمه رضی الله عنه نیز چنین بیان کرده و قال النبی صلی الله علیه وآله فاطمه سیده نساء اهل الجنهْ. (محقق)
و مسلم(2)این روایت با تعابیر مختلف در کتب دیگر صحاح و صاحبان آن نیز نقل شد: سنن ابن ماجهْ، 1/518، ح1621، کتاب الجنائز، باب ما جاء فی ذکر مرض رسول الله صلی الله علیه وآله، حدیث؛ سنن ترمذی، 5/326، ح3870، ابواب المناقب، باب مناقب ابی محمد الحسین بن علی بن أبی طالب والحسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهما، باب 110؛ فضائل الصحابه، نسائی، ص58، حذیفهْ بن الیمان و ص76 و 77، مناقب فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه وآله رضی الله عنها. (محقق)
در باب فضائل
فاطمه درجزء دوم «صحیح» و حمیدی در «جمع بین الصحیحین»(1)و عبدی در «جمع بین الصحاح الستّه» و ابن عبدالبر در «استیعاب»(2)
ضمن حالات حضرت فاطمه علیهاالسّلام و امام احمد در صفحه 282 جزء ششم «مسند»(3)
طبقات الکبری، محمّد بن سعد، 2/191، ذکر ما قال رسول الله صلی الله علیه وآله لفاطمهْ ابنته فی مرضه
و نیز 8/22، ذکر بنات رسول الله صلی الله علیه وآله، فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله.
و محمّد بن سعد کاتب درجزء دوم «صحیح» و حمیدی در «جمع بین الصحیحین»(4)و عبدی در «جمع بین الصحاح الستّه» و ابن عبدالبر در «استیعاب»(5)
ضمن حالات حضرت فاطمه علیهاالسّلام و امام احمد در صفحه 282 جزء ششم «مسند»(6)
طبقات الکبری، محمّد بن سعد، 2/191، ذکر ما قال رسول الله صلی الله علیه وآله لفاطمهْ ابنته فی مرضه
و نیز 8/22، ذکر بنات رسول الله صلی الله علیه وآله، فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله.
)و محمّد بن سعد کاتب درجلد دوم «طبقات»، ضمن فرمودههای رسول الله صلی الله علیه وآله در مرض و بستر و بیماری و در جلد هشتم در نقل حالات بی بی فاطمه علیهاالسّلام ضمن حدیث طولانی (که وقت مجلس، اجازه نقل آن را نمیدهد)، مسنداً از عایشه امّ المؤمنین نقل نمودهاند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود:
«یا فاطمة ألا ترضین أن تکونی سیّدة نساء العالمین.»
یعنی آیا تو راضی نیستی که سیدهی زنان عالمین باشی؟
1) الجمع بین الصحیحین، حمیدی، 4/145، ح 3357، مسند عائشهْ.
2) استیعاب، ابن عبد البر، 4/1894، ترجمه شماره 4057، شرح حال فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه وآله.
3) مسند احمد بن حنبل، 6/282، أحادیث فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله.
4) الجمع بین الصحیحین، حمیدی، 4/145، ح 3357، مسند عائشهْ.
5) استیعاب، ابن عبد البر، 4/1894، ترجمه شماره 4057، شرح حال فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه وآله.
6) مسند احمد بن حنبل، 6/282، أحادیث فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله.
و ابن حجر عسقلانی این عبارت را ضمن حالات بی بی در «اصابه»(1)
و نیز ابو نعیم اصفهانی در حلیهْ الاولیاء، 2/40، ترجمه شماره 133، شرح حال فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله، همین حدیث را نقل کردهاند.
شایان ذکر است که مسلم بن حجّاج و ابن عبدالبر و احمد بن حنبل و ابن حجر و ابو نعیم این حدیث را با الفاظ گوناگون و به همان محتوای حدیثی که از بخاری آوردیم نقل کردهاند، ولی همگی جمله مورد استشهاد را (یا فاطمة ألا ترضین أن تکون سیدة نساء العالمین) یکسان نقل کردهاند.
نقل نموده است؛ یعنی تو بهترین زنان عالمین هستی.
و نیز بخاری و مسلم در «صحیحین» خود و امام ثعلبی در «تفسیر»(2)
ثعلبی این حدیث را نقل میکند: «عن ابن عبّاس، قال: لمّا نزلت قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبَی قالوا: یا رسول الله صلی الله علیه وآله من قرابتک هؤلاء الّذین وجبت علینا مودّتهم؟ قال: علیّ وفاطمة وابناءهما».
و امام احمد حنبل در «مسند» و طبرانی در «معجم الکبیر»(3)
و سلیمان بلخی حنفی در باب 32 «ینابیع المودّهْ» (4)از تفسیر ابن ابی حاتم و «مناقب» و حاکم و وسیط و واحدی و «حلیهی الاولیاء» حافظ ابو نعیم اصفهانی و «فرائد» حموینی، (5)و ابن حجر مکّی در ذیل آیه چهاردهم «صواعق»(6)از احمد و محمّد بن طلحه شافعی در صفحه 8 «مطالب السؤول»(7)و طبری در «تفسیر»(8)
طبری این حدیث را نقل میکند: «عن أبی الدیلم قال: لمّا جیء بعلیّ بن الحسین رضی الله عنهما أسیراً فأقیم علی درج دمشق، قام رجل من أهل الشام، فقال: الحمد لله الّذی قتلکم واستأصلکم وقطع قربی الفتنة. فقال له علیّ بن الحسین رضی الله عنه: أقرأت القرآن؟ قال: نعم. قال: أقرأت آل حم؟ قال: قرأت القرآن ولم أقرا آل حم. قال: ما قرأت قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبَی. قال: وانّکم لأنتم هم؟ قال: نعم».
همچنین ابن کثیر در تفسیر القرآن العظیم، 4/101، ذیل آیه 23 سوره شوری همین حدیث را نقل کردهاند.
و واحدی در «اسباب
1) . الاصابهْ، ابن حجر عسقلانی، 8/266، ترجمه شماره 11587، شرح حال فاطمهْ الزهراء.
2) الکشف والبیان، ثعلبی، 8/310، ذیل آیه 23 سورهی شوری.
3) معجم الکبیر، طبرانی، 3/39، ح 2641، مسند حسن بن علی بن أبی طالب علیه السّلام.
4) ینابیع المودهْ، قندوزی، 1/315، ح 1 - 6، باب 32.
5) فرائد السمطین، حموینی، 2/13، ح 359، سمط 2، باب 2.
6) صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص170، باب 11، فصل 1، آیه 14.
7) مطالب السؤول، محمّد بن طلحه شافعی، ص40 و 52، مقدمه.
8) جامع البیان، محمّد بن جریر طبری، 13/33، ح 23698، ذیل آیه 23 سورهی شوری.
النزول»(1)و ابن مغازلی شافعی در «مناقب»(2)و محبّ الدین طبری در ریاض و مؤمن شبلنجی در «نورالابصار»(3)
و زمخشری در «تفسیر»(4)و سیوطی در «درّ المنثور»(5)و ابن عساکر در «تاریخ»(6)
ابن عساکر این حدیث را نقل کرده است: «عن أبی امامة الباهلی قال قال رسول الله صلی الله علیه وآله: إنّ الله خلق الأنبیاء من أشجار شتّی وخلقنی وعلیّاً من شجرة واحدة. فأنا أصلها وعلیّ فرعها والحسن والحسین ثمارها وأشیاعها أوراقها. فمن تعلّق بغصن من أغصانها نجا ومن زاغ هوی ولو أنّ عبداً عبدالله عزّوجلّ بین الصفا والمروة ألف عام ثمّ ألف عام ثمّ ألف عام ولم یدرک محبّتنا لأکبه الله علی منخریه فی النار، ثمّ تلا: قُل لاَ أسْألُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فی الْقُرْبَی».
و علامهی سمهودی در «تاریخ المدینه» و فاضل نیشابوری در «تفسیر»(7)و قاضی بیضاوی در «تفسیر»(8)و امام فخر در
1) تا آنجا که ما جستجو کردیم، حدیث مزبور را در اسباب النزول واحدی نیافتیم، لکن واحدی نیشابوری کتابی دارد به نام الوسیط فی تفسیر القرآن المجید که در 4/52، ذیل آیه 23 سورهی شوری، آنچه از ثعلبی نقل کردیم آورده است.
2) مناقب ابن مغازلی، ص309، ح 352، باب قوله تعالی: قُل لاَ أسْألُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فی الْقُرْبَی.
3) نور الابصار، شبلنجی، ص227، باب 2.
4) تفسیر کشاف، زمخشری، 4/213، ذیل آیه 23 سورهی شوری.
5) الدرّ المنثور، سیوطی، 5/701، ذیل آیه 23 سورهی شوری.
6) تاریخ دمشق، ابن عساکر، 41/335، ترجمه شماره 4851، شرح حال علی بن الحسن بن القاسم.
7) غرائب القرآن، نظام الدین حسن بن محمد نیشابوری، ذیل آیه 23 سوره شوری (به هامش تفسیر طبری طبع دار المعرفهْ 25/27).
8) تفسیر بیضاوی، 4/91، ح 23، ذیل آیه 23 سورهی شوری.
«تفسیر کبیر»(1)
فخر رازی بعد از نقل حدیث مینویسد: «فثبت انّ هؤلاء الأربعة أقارب النبیّ صلی الله علیه وآله وإذا ثبت هذا وجب أن یکونوا مخصوصین بمزید التعظیم ویدلّ علیه وجوه: (الأوّل) قوله تعالی: إِلّا الْمَوَدّةَ فی الْقُرْبَی ووجه الاستدلال به ما سبق. (الثانی) لاشک أنّ النبیّ صلی الله علیه وآله کان یحبّ فاطمة علیهاالسّلام قال صلی الله علیه وآله: »فاطمة بضعة منّی یؤذینی ما یؤذیها» و ثبت بالنقل المتواتر عن رسول الله صلی الله علیه وآله انّه کان یحبّ علیّاً والحسن والحسین وإذا ثبت ذلک وجب علی کلّ الأمّة مثله لقوله: وَاتّبِعُوهُ لَعَلّکُمْ تَهْتَدُونَ و لقوله تعالی: فَلْیَحْذَرِ الّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أمْرِهِ و لقوله: قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبّونَ اللهَ فَاتّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللهُ و لقوله سبحانه: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. (الثالث) انّ الدعاء للآل منصب عظیم ولذلک جعل هذا الدعاء خاتمة التشهد فی الصلاة هو قوله: اللهم صلّ علی محمّد وعلی آل محمّد وارحم محمّداً وآل محمّد. وهذا التعظیم لم یوجد فی حقّ غیر الآل. فکلّ ذلک یدلّ علی أنّ حبّ آل محمّد واجب».
با دقت در کلمات فخر رازی روشن میشود که او مصداق این آیه شریفه است که خداوند در آیه 146 سوره بقره میفرماید: الّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أبْنَاءَهُمْ وَإِنّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ.
افرادی که همانند فخر رازی حقانیت اهل بیت پیامبر را درک کردهاند، لزوم مراجعه تمام امّت را به آنها دریافته به باطل بودن راههای دیگر غیر از طریق آنها اعتراف دارند، لکن برخی کتمان حق نمودهاند، در حالی که خود آگاهند.
و سید ابیبکر شهاب الدین علوی در صفحه 22 تا 23 باب اوّل «رشفهْ الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی»(2)از «تفسیر بغوی» و ثعلبی و سیرهی ملا و «مناقب» احمد و کبیر و «اوسط» طبرانی و سدی و شیخ عبدالله بن محمّد بن عامر شبراوی شافعی در صفحه 5 کتاب «الاتحاف»(3)
از حاکم و طبرانی و احمد و جلال الدین سیوطی در «احیاء المیت»(4)
و نیز ابن مردویه در مناقب علی بن ابی طالب، ص316، ح 522، ذیل آیه 23 سورهی شوری. همین حدیث را نقل کردهاند.
در پایان این بحث، اشاره به این نکته ضروری است که این حدیث غالباً به همان الفاظی که از ثعلبی نقل کردیم نقل شده است، بجز در برخی از منابع که به متن کامل حدیث اشاره کردهایم.
حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 3/189، ح 4802، کتاب معرفهْ الصحابه، باب مناقب حسن بن علی، این حدیث را نقل کرده است: «عن علیّ بن الحسین قال: خطب الحسن بن علی الناس... ثمّ قال: ... وأنا من أهل البیت الّذی افترض الله مودّتهم علی کلّ مسلم، فقال تبارک وتعالی لنبیّه: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبَی وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البیت».
و نیز ابن صبّاغ، مالکی در فصول المهمّه،1/155، مقدمه؛ گنجی شافعی در کفایهْ الطالب، ص91، باب11.
و حاکم حسکانی در شواهد التنزیل، 2/189، ح 822 و 824 و 825، ذیل آیه 23 سورهی شوری همین حدیث را نقل کردهاند.
از تفاسیر ابن منذر و
ابن ابی حاتم و ابن مردویه و معجم الکبیر طبرانی و ابن ابی حاتم و حاکم بالأخره عموم اکابر علمای شما (به استثنای عدّهی قلیلی از متعصّبین و پیروان امویها و دشمنان اهل بیت) از ابن عباس (حبر امّت) و دیگران نقل نمودهاند که وقتی آیه 22 سوره 42 (شوری) نازل شد:
قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبَی وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً. «بگو (به امّت) من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشاوندان من منظور دارید و هر که کار نیکو انجام دهد ما بر نیکوییاش بیفزاییم.»
جمعی از اصحاب عرض کردند:
«یا رسول الله من قرابتک الّذین فرض الله علینا مودّتهم؟ قال صلی الله علیه وآله: علیّ
وفاطمة والحسن والحسین.»
یعنی نزدیکان شما کیانند که خدا واجب گردانیده است مودّت و دوستی آنها را بر ما (یعنی در این آیه شریفه)؟
فرمود: آنها علی و فاطمه و حسن و حسیناند - و در بعضی از اخبار دارد «وابناهما»؛ یعنی پسران آنها.
از این قبیل اخبار در کتب معتبرهی شما بسیار رسیده که وقت، مجال نقل همه آنها را نمیدهد و در نزد علمای شما این معنی به حدّ شیاع رسیده.
تا آنجا که ابن حجر متعصّب هم در صفحه 88«صواعق»(1)و حافظ جمال الدین زرندی در «معراج الوصول»(2)و شیخ عبدالله شبراوی در صفحه 29 کتاب «الاتحاف»(3)و محمّد بن علی صبان مصری در صفحه 119 «اسعاف الراغبین»(4)
و نیز زرندی حنفی در نظم درر السمطین، ص18، مقدمه مؤلف.
و قندوزی در ینابیع المودهْ، 2/434، ح 197، باب 59، به همین اشعار اشاره کردهاند.
و دیگران از امام محمّد بن ادریس شافعی که از ائمهی اربعه شما و رئیس و پیشوای شافعیها میباشد، نقل نمودهاند که میگفت:یا أهل البیت رسول الله حبّکم
فرض من الله فی القرآن أنزله
کفاکم من عظیم القدر انّکم
من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
«ای اهل بیت رسول خدا محبّت و دوستی شما واجب گردیده از جانب خدا - که در قرآن نازل شده (اشاره به آیه فوق میباشد).
کفایت میکند در عظمت قدر شما (آل محمّد) آنکه هر کس بر شما صلوات نفرستد، نماز او قبول نخواهد شد.»
اینک از آقایان محترم با انصاف سؤال میکنم آیا خبر یک طرفهای را که شما نقل نمودید، با این همه اخبار صحیحهی صریحه متفق علیه فریقین (شیعه و سنّی) که از حدّ احصاء خارج است، مقابله میکند؟
آیا عقل قبول میکند که رسول اکرم صلی الله علیه وآله کسی را که خداوند در قرآن مجید مودّت و محبّت او را بر مردم فریضه قرار داده، بگذارد و دیگران را بر او ترجیح دهد؟
آیا تصور هوی و هوس در آن حضرت میرود که بگوییم روی هوای دل، عایشه را - که هیچ دلیلی بر افضلیت او نیست (جز آنکه همسر رسول خدا و امّ المؤمنین بوده؛ مانند سایر زنان پیغمبر) - از فاطمهای که در قرآن مجید، خدای متعال مودّت و محبّت او را فریضه و واجب قرار داده و آیهی تطهیر در شإن او نازل کرده و افتخار ورود در مباهله را به
حکم قرآن به او داده، بیشتر دوست دارد؟
شما خود میدانید که انبیاء و اولیاء در پی هوای نفس نمیرفتند و جز خدا کسی را نمیدیدند، مخصوصاً رسول خدا خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله که حقیقت حبّ فی الله و بغض فی الله بوده است و قطعاً دوست نمیداشته، مگر کسی را که خدا دوست داشته و دشمن نمیداشته. مگر کسی را که خدا دشمن داشته.
چگونه فاطمهای که خدا محبّت و مودّت او را فریضه قرار داده، میگذارد و دیگری را بر او ترجیح میدهد. پس قطعاً اگر فاطمه علیهاالسّلام را دوست داشته، برای آن بوده که محبوبیت الهی داشته.
آیا عقل باور میکند که آن حضرت ترجیح دهد در محبّت، فردی از افراد زنان خود را بر کسی که خود میفرمود خدا او را برگزیده و محبّتش را بر مردم فریضه قرار داده؟
یا باید این همه اخبار صحیحهی صریحهی را - که مورد قبول اکابر علماء فریقین میباشد و با آیات قرآن مجید تأیید گردیده - ردبنمایید یا این خبری را که بیان نمودید از موضوعات مسلّمه ندانید، تا تناقض از بین برداشته شود.
و اما دربارهی خلیفه ابیبکر که فرمودید آن حضرت فرموده: احبّ مردان در نزد من ابیبکر میباشد، مغایرت دارد با اخبار بسیار معتبری که از طریق روات ثقات و علمای بزرگ خودتان نقل گردیده که محبوبترین مردان امّت نزد پیغمبرصلی الله علیه وآله علی علیه السّلام بوده است.
چنانچه شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 55 «ینابیع المودّه»(1)
و نیز محمد بن عیسی ترمذی در الجامع الصحیح، ص1006، ح 3877، کتاب المناقب، باب فضل فاطمهْ بنت محمّد؛ حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 3/168، ح 4735، کتاب معرفهْ الصحابه، مناقب فاطمهْ بنت رسول الله صلی الله علیه وآله؛ احمد بن شعیب نسائی در السنن الکبری، 5/140، ح8497، کتاب الخصائص، ذکر منزلهْ علیّ بن أبی طالب وقربه من النبیّ؛ طبرانی در معجم الأوسط، 8/130، ح7258، احادیث محمد بن راشد؛ ابن عساکر در تاریخ دمشق، 42/260 - 264، ترجمه شماره 4933، شرح حال علیّ بن أبی طالب و زرندی در نظم درر السمطین، ص100، ذکر محبّهْ الله ورسوله لعلیّ ومحبّهْ لهما وابن اثیر در اسد الغابه، 5/522، شرح حال فاطمهْ زهراءعلیهاالسّلام ومزی در تهذیب الکمال، 5/126، همین حدیث را نقل کردهاند.
از ترمذی(2)
البته اصل روایت در پاورقی صفحه بعد ذکر شده است.
نقل میکنداز بریده که گفت:
«کان احبّ النساء إلی رسول الله صلی الله علیه وآله فاطمة ومن الرجال علیّ علیه السّلام.»(1)
محبوبترین زنان نزد پیغمبر فاطمه و از مردان علی علیه السّلام بود.
و نیز محمّد بن یوسف گنجی شافعی در باب 91
«کفایهْ الطالب»(2)
و نیز ابن عساکر در تاریخ دمشق، 42/260، ترجمه شماره 4933، شرح حال علی بن أبی طالب. همین حدیث را نقل کرده است.
مسنداً از امّ المؤمنین عایشه نقل نموده که گفت:
«ما خلق الله خلقاً کان احبّ إلی رسول الله صلی الله علیه وآله من علیّ بن أبی طالب علیه السّلام.»
خلق نفرموده خداوند خلقی را که محبوبتر باشد به سوی رسول الله صلی الله علیه وآله از علی بن ابی طالب علیه السّلام.
آنگاه گوید: این حدیثی است که روایت نموده او را ابن جریر در «مناقب» خود و ابن عساکر دمشقی(3)
در ترجمه حالات علی علیه السّلام.
و نیز محی الدین و امام الحرم احمد بن عبدالله شافعی در «ذخایر العقبی»(4)
از
1) حاکم نیشابوری در کتاب «المستدرک» 3/155 باب ذکر من مناقب فاطمه رضی الله عنها روایتی از عمر بن خطاب ذکر میکند که به این معنا اقرار کرده و قسم میخورد که محبوبترین نفر در نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله حضرت فاطمه زهراعلیهاالسّلام است: «... عن عمر رضی الله عنه انه دخل علی فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه وآله فقال یا فاطمه والله ما رأیت احداً أحب إلی رسول الله صلی الله علیه وآله منک والله ما کان احد من الناس بعد أبیک صلی الله علیه وآله أحب إلیّ متک!! هذا حدیث صحیح الاسناد علی شرط الشیخین». (محقق)
2) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص324، باب 91.
3) تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج 42، ص260 تا 265 روایات زیادی را در این موضوع بیان کرده است. (محقق)
4) دخائر العقبی، محبّ الدین طبری، ص35، باب فی ذکر سیّدة نساء العالمین فاطمة، ذکر أنّها کانت احبّ الناس إلی رسول الله صلی الله علیه وآله.
ترمذی(1)
نقل مینماید که از عایشه سؤال نمودند که کدام یک از مردم نزد رسول خداصلی الله علیه وآله محبوبتر بودند، گفت: فاطمه.
گفتند از مردها چه کس محبوبتر بود نزد آن حضرت. گفت:
«زوجها علیّ بن أبی طالب.»؛ یعنی همسرش علی ابن ابی طالب.
و نیز از مخلص ذهبی و حافظ ابوالقاسم دمشقی از عایشه نقل مینماید که گفت:
«ما رأیت رجلاً أحبّ إلی النبیّ صلی الله علیه وآله من علیّ ولا أحبّ إلیه من فاطمة.»(2)
«...عن جمیع بن عمیر قال دخلت مع أمی علی عائشة فسمعتها من وراء الحجاب وهی تسألها عن علی فقالت تسألنی عن رجل والله ما اعلم رجلاً کان احب إلی رسول الله صلی الله علیه وآله من علی ولا فی الأرض أمرأة کانت احب إلی رسول الله صلی الله علیه وآله من إمرائة« هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه».
در ادامه باب از جمیع بن عمیر روایت دیگری را که راویان دیگری داشته و از جهت عبارات کمی با این روایت تفاوت دارد را چنین بیان میکند: «... دخلت مع عمتی علی عائشة رضی الله عنها فسئلتُ ایّ الناس کان احبّ إلی رسول الله صلی الله علیه وآله قالت فاطمه قیل فمن الرجال قالت زوجها إن کان ما علمته صواماً قواماً». هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه نسائی در کتاب «السنن الکبری» 5/139، ح8496 و 8497 و 8498 در باب 35 ذکر منزلت علی بن ابی طالب و قربه من النبی صلی الله علیه وآله نقل کرده است.
البته این سه روایت را نیز نسائی در کتاب دیگر خود خصائص امیرالمؤمنین علیه السّلام، باب منزلت علی کرم الله وجهه من النبی صلی الله علیه وآله (ص 110) ذکر کرده است.
و همینطور این روایت را ابی یعلی موصلی در کتاب «مسند ابی یعلی (8/270/4857) و طبرانی در کتاب المعجم الکبیر (22/403 تا 404) باب مناقب فاطمه علیهاالسّلام این احادیث را با کمی اختلاف ذکر کرده است». (محقق)
1) سنن ترمذی، 5/362، ح 3965، باب ما جاء فی فضل فاطمه رضی الله عنها «ای الناس کان أحب إلی رسول الله صلی الله علیه وآله؟ قالت: فاطمه، فقیل: من الرجال، قالت: زوجها، إن کان ما علمت صواماً قواماً». (محقق)
2) حاکم نیشابوری در کتاب «المستدرک» (3/154، ذکر مناقب فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه وآله روایتی را از عایشه بیان کرده است که به همین معنا دلالت میکند.
ندیدم مردی را محبوبتر باشد به سوی رسول خدا از علی و نه محبوبتر باشد به سوی آن حضرت از فاطمه.
و نیز از حافظ خجندی از معاذهْ الغفاریه نقل مینماید که گفت: مشرّف شدم خدمت رسول اکرم صلی الله علیه وآله در منزل عایشه و علی علیه السّلام در خارج منزل بودند. به عایشه فرمود:
«إنّ هذا أحبّ الرجال إلیّ وأکرمهم علیّ.
فأعر فی حقّه واکرمی مثواه.»
این علی محبوبترین مردان است به سوی من و گرامیترین آنها بر من. پس بشناس حقّ او را و گرامی بدار منزلت او را.
و نیز شیخ عبدالله بن محمّد بن عامر شبراوی شافعی - که از اجلّه علمای شما میباشد - در صفحه 9 کتاب «الاتحاف بحبّ الاشراف»(1)
شبراوی حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن جمیع بن عمیر دخلت مع عمّتی علی عائشة فذکرت علیّاً فقالت: ما رأیت رجلاً کان أحبّ إلی رسول الله صلی الله علیه وآله منه ولا امرأة أحبّ إلی رسول الله من امرأته».
و سلیمان بلخی در «ینابیع»(2)قندوزی حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن جمیع بن عمیر قال دخلت مع عمّتی علی عائشه أمّ المؤمنین فسألت أیّ الناس کان أحبّ إلی رسول الله صلی الله علیه وآله قال: فاطمة. فقیل: من الرجال؟ قالت: زوجها».
و محمّد بن طلحه شافعی در صفحه 6 «مطالب السؤول»(3)
ابن طلحه حدیث را همانند قندوزی نقل کرده است.
از ترمذی از جمیع بن عمیر نقل میکنند که گفت:
با عمّهام نزد امّ المؤمنین عایشه رفتیم. من از او سؤال نمودم از محبوبترین اشخاص نزد رسول خدا عایشه گفت: از زنها فاطمه و از مردان شوهرش علی بن ابی طالب.
همین خبر را میر سید علی همدانی شافعی در مودّت یازدهم «مودّهْ القربی»(1)نقل نموده با این تفاوت که جمیع گفت: از عمهام سؤال کردم و جواب شنیدم.
و نیز خطیب خوارزمی در آخر فصل ششم «مناقب»(2)از جمیع بن عمیر از عایشه این خبر را نقل نموده است.
و نیز ابن حجر مکّی در آخر فصل دوم از «صواعق»، (3)
بعد از نقل چهل حدیث در فضل علی علیه السّلام، از ترمذی از عایشه نقل نموده که گفت:
«کانت فاطمة أحبّ النساء إلی رسول الله صلی الله علیه وآله وزوجها أحبّ الرجال إلیه.»
محبوبترین زنان نزد پیغمبر فاطمه و از مردان، شوهرش علی علیه السّلام بود.
و نیز محمّد بن طلحه شافعی در صفحه 7 مطالب السؤول، (4)بعد از نقل اخباری در این موضوع که مفصّل است، اظهار عقیده و نظر میکند به این عبارت:
«فثبت بهذه الأحادیث الصحیحة والأخبار الصریحة کون فاطمة کانت أحبّ إلی رسول الله من غیرها وانّها سیّدة نساء أهل الجنّة وانّها سیّدة نساء هذه الأمّة وسیّدة نساء أهل المدینة.»
به این احادیث صحیحه و اخبار صریحه ثابت گردیده که فاطمه محبوبترین همه بود به سوی رسول خداصلی الله علیه وآله از غیر او؛ زیرا که او سیدهی زنان اهل بهشت و سیدهی زنان این امّت و سیدهی زنان اهل مدینه بوده است.
پس این مطلب با دلایل عقل و نقل ثابت است که علی و فاطمه علیهاالسّلام محبوبترین خلق بودند نزد رسول الله صلی الله علیه وآله و از همه این اخبار مهمتر بر اثبات محبوبیت علی و تقدّم بر دیگران در نزد پیغمبر، خبر معروف طیر مشوی است که به آن حدیث کاملاً ثابت میشود علی محبوبترین تمام امّت بود نزد آن حضرت و البته خودتان بهتر میدانید که حدیث طیر به قدری معروف است نزد فریقین (شیعه و سنّی) که احتیاج به نقل سند ندارد، ولی برای مزید بینایی آقایان محترمین اهل مجلس - که امر بر آنها مشتبه نشود و گمان ننمایند شیعیان این قبیل احادیث را جعل مینمایند - به بعض از آن اسناد که در خاطر دارم، اشاره مینمایم.
احمد بن حنبل در مسند(1)
و ابن ابی الحدید در شرح «نهج البلاغه»(2)
ابن ابی الحدید تنها به عنوان حدیث اشاره میکند: «قیل لشیخنا أبی عبدالله البصری أتجد فی النصوص ما یدلّ علی تفضیل علیّ علیه السّلام بمعنی کثرة الثواب لا بمعنی کثرة مناقبه، فانّ ذلک أمر مفروغ منه، فذکر حدیث الطائر المشوی...».
و در 18/24، نامه 65 (ومن کتاب له علیه السّلام إلی معاویة جواباً عن کتابه) به بخش اوّل حدیث فهرست وار اشاره میکند: «ألیس یعلم معاویة وغیره من الصحابة أنّه لو قال له فی ألف مقام ... وقوله »اللّهم ائتنی بأحبّ خلقک إلیک».»
و ابن صبّاغ مالکی در صفحه 21 «فصول المهمّه»(3)و سلیمان بلخی حنفی باب 8
1) گرچه این حدیث را در مسند احمد بن حنبل نیافتیم، لکن همین حدیث در فضائل الصحابه، احمد بن حنبل، 2/560 - 562، ح 945 موجود است.
2) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 3/264، خطبهْ 51 (ومن کلام له علیه السّلام لمّا غلب أصحاب معاویة أصحابه علیه السّلام علی شریعة الفرات)
3) فصول المهمّه، ابن صباغ مالکی، 1/210، فصل 1، فصل فی محبّهْ الله ورسول الله.
«ینابیع المودّه»(1)را اختصاص به حدیث طیر و نقل روایات آن داده و از احمد بن حنبل و ترمذی و موفّق بن احمد و ابن مغازلی و سنن ابی داود از سفینه مولی النبی و انس بن مالک و ابن عبّاس روایت نموده، تا آنجا که گوید: حدیث طیر را بیست و چهار نفر از انس نقل نمودهاند و مخصوصاً مالکی در «فصول المهمّه»(2)
به این عبارت نوشته:
«وذلک انّه صحّ النقل فی کتب الأحادیث الصحیحة والأخبار الصریحة عن أنس بن مالک.»
خلاصه معنی آنکه به صحت پیوسته نقل حدیث طیر در کتب احادیث صحیحه [و] اخبار صریحه از انس بن مالک. و سبط ابن جوزی در صفحه 23 «تذکره»(3)از فضایل احمد و سنن ترمذی و مسعودی در صفحه 49 جلد دوم «مروج الذهب»(4)
به آخر حدیث - که دعای پیغمبر و اجابت آن باشد - اشاره نموده است و امام ابو عبدالرحمان نسائی در حدیث نهم «خصائص العلوی»(5)
و حافظ بن عقده و محمّد بن جریر طبری، هر یک کتابی مخصوص در تواتر و اسانید این حدیث از سی و پنج نفر از صحابه از انس نوشتهاند و حافظ ابو نعیم کتاب ضخیمی در این باب نوشته است.
خلاصه اکابر علمای شما همه تصدیق نموده و در کتب معتبره خود ثبت
1) ینابیع المودّهْ، قندوزی، 1/175، ح 1 - 4، باب 8.
2) فصول المهمّهْ، ابن صباغ مالکی، 1/207، فصل 1، فصل فی محبّهْ الله ورسوله صلی الله علیه وآله له علیه السّلام.
3) تذکرهْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص44، باب 2، حدیث الطائر.
4) مروج الذهب، مسعودی، 2/425، ذکر خلافهْ أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب، فضائله.
5) خصائص أمیرالمؤمنین، احمی بن شعیب نسائی، ص51، منزلهْ علیّ بن أبی طالب من الله.
نمودهاند این حدیث شریف را، چنانچه علامه محقّق، زاهد عادل، بارع ثقه، سید میر حامد حسین دهلوی - که شما آقایان، نظر به قرب جوار به مکان ایشان بهتر میدانید مقام علم و عمل و تقوای ایشان را که در هندوستان اظهر من الشمس بوده است - یکی از مجلّدات بزرگ کتاب عبقات الأنوار خود را با آن قطر و عظمت، اختصاص به حدیث طیر مشوی داده است و تمام اسناد معتبرهی کتب عالیهی علمای بزرگ شما را در آنجا جمع نموده که الحال نظر ندارم که به چند سند این حدیث را نقل نموده، آن قدر میدانم که وقت قرائت اسناد آن حدیث مبهوت شدم از زحمات و خدمات مهم آن سید جلیل القدر که یک حدیث کوچکی را چگونه متواتراً فقط از طریق شماها ثابت نموده است که خلاصه و نتیجهی تمامی آن اخبار، این است که کافّهی مسلمین از شیعه و سنی در هر دوره و زمان، اقرار و اعتراف و تصدیق به صحّت این حدیث نمودهاند که روزی زنی مرغ بریانی جهت رسول اکرم خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله به هدیه آورد. آن حضرت قبل از تناول مرغ بریان، دست نیاز به دربار حضرت بینیاز بلند نموده عرض کرد:
«اللّهم ائتنی بأحبّ خلقک إلیّ وإلیک حتّی یأکل معی من هذا الطیر، فجاء علیّ فأکل معه.»
پروردگارا بفرست نزد من محبوبترین خلق خودت را نزد تو و نزد من، تا بخورد با من از این مرغ بریان. در آن حال علی علیه السّلام آمد و خورد با آن حضرت از آن مرغ بریان.
و در بعضی از کتب شما مانند «فصول المهمّه»(1)
ابن صبّاغ این حدیث را از ابن عبّاس به اختلاف الفاظ - همانگونه که از مستدرک حاکم نقل خواهیم کرد، آورده است.
مالکی و تاریخ حافظ(2)نیشابوری و «کفایهْ الطالب»(3)
گنجی شافعی نیز این حدیث را با اندکی اختلاف در الفاظ با آنچه نقل کردیم، آورده است.
گنجی شافعی و مسند احمد و غیر آن که نقل از انس بن مالک مینمایند، به این طریق ذکر نمودهاند که انس گفت: پیغمبرصلی الله علیه وآله مشغول این دعا بود. سه مرتبه علی در خانه آمد. من عذر آوردم و او را پنهان نمودم. مرتبه سوم با پا به در زد، رسول خدا فرمود: واردش کن. همین که علی وارد شد، حضرت فرمود:
«ما حبسک عنّی یرحمک الله؟»
چه چیز تو را بازداشت از من، خدا تو را رحمت کند.
عرض کرد: سه مرتبه بر در خانه آمدم و این مرتبه سوم است که خدمت رسیدم.
حضرت فرمود: انس، چه چیز تو را به این عمل واداشت که علی را مانع از ورود شدی.
1) فصول المهمّهْ، ابن صبّاغ مالکی، 1/210، فصل 1، فصل فی محبّهْ الله ورسوله صلی الله علیه وآله له علیه السّلام.
2) «عن أنس بن مالک قال: کنت أخدم رسول الله صلی الله علیه وآله فقدم لرسول الله فرخ مشوی فقال: «اللّهم ائتنی بأحبّ خلقک إلیک یأکل معی من هذا الطیر قال». فقلت: اللّهم اجعله رجلاً من الأنصار، فجاء علیّ علیه السّلام فقلت: إنّ رسول الله صلی الله علیه وآله علی حاجة، ثمّ جاء فقلت إنّ رسول الله صلی الله علیه وآله علی حاجة، ثمّ جاء فقال رسول الله صلی الله علیه وآله افتح. فدخل، فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: ما حبسک علیّ. فقال: إنّ هذه آخر ثلاث کرّات یردّنی أنس یزعم انّک علی حاجة، فقال: ما حملک علی ما صنعت؟ فقلت: یا رسول الله سمعت دعاءک، فأحبت أن یکون رجلاً من قومی، فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: إنّ الرجل قد یحبّ قومه». المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، 3/142، ح 4650، کتاب معرفهْ الصحابهْ، باب مناقب علیّ.
3) کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص150، باب 33 فی حدیث الطائر.
عرض کرد: حقیقت امر این است که دعای شما را شنیدم و دوست داشتم یک نفر از قوم من صاحب این مقام شود.
حال از آقایان محترم سؤال میکنم که آیا خدای متعال دعا و درخواست رسولش خاتم الانبیاء را اجابت فرموده یا رد نموده؟
شیخ: بدیهی است چون خداوند در قرآن کریم وعدهی اجابت دعوات نموده و نیز میداند که پیغمبر با عظمت، هرگز درخواست بیجا نمیکند، قطعاً خواهش و تقاضای آن حضرت را پیوسته قبول و اجابت مینموده.
داعی: پس در این صورت، حضرت احدیت جلّ و علا، محبوبترین خلقش را اختیار و انتخاب نموده و نزد پیغمبرش ارسال داشته و آن محبوب بزرگوار از میان همهی امّت - که منتخب از همهی خلق و محبوبترین همهی امّت نزد خدا و پیغمبر بوده - علی بن ابی طالب علیه السّلام بوده است.
چنانچه علمای بزرگ خودتان تصدیق این معنی را نمودهاند؛ مانند محمّد بن طلحهی شافعی که از فقهاء و اکابر علمای شما بوده است، در اوایل فصل پنجم از باب اول «مطالب السؤول»،(1)
صفحه 15، به مناسبت حدیث رایت وحدیث طیر،
1) «اعلم أیّدک الله بروح منه، أنّ إخبار النبیّ صلی الله علیه وآله صدق وأقواله حقّ. فإذا أخبر عن شیء فهو محقَّق لا یرتاب فی صحّته ذوو الإیمان ولا أحد من المهتدین وکان صلی الله علیه وآله قد اطلع بنور النبوّة علی أنّ علیّاًعلیه السّلام ممّن یحبّه الله تعالی و أراد أن یتحقّق الناس ثبوت هذه المنقبة السنیّة والصفة العلیّة الّتی هی أعلا درجات المتقین لعلیّ علیه السّلام وکان بین الصحابة رضوان الله علیهم یومئذ من هم حدیثوا عهد بالإسلام ومن هم سمّاعون لأهل الکتاب ومن فیهم شیء من نفاق. فأحبّ رسول الله صلی الله علیه وآله أن یثبت ذلک لعلیّ علیه السّلام فی نفوس الجمیع فلا یتوقّف فیه أحد، فقرن صلی الله علیه وآله فی خبره بثبوت هذه الصفة وهی المحبّة الموصوفة من الجانبین لعلیّ التی هی صفة معیّنة معنویة لا تدرک بالعیان بصفة محسوسة تدرک بالأبصار أثبتها له، وهی فتح خیبر علی یدیه، فجمع فی قوله صلی الله علیه وآله فی وصف علیّ بین المحبّة والفتح بحیث یظهر لکلّ ناظر صورة الفتح ویدرک بحاسّته فلا یبقی عنده توقّف فی ثبوت الصفة الأخری المقترنة بهذه الصفة المحسوسة فیترسّخ فی نفوس الجمیع ثبوت هذه الصفة الشریفة العظیمة لعلیّ علیه السّلام، وهکذا فی حدیث الطیر، جعل إتیانه وأکله معه وهو أمر محسوس مرئیّ مثبت عند کلّ من علم أنّ علیّاًعلیه السّلام متصف بهذه الصفة العظیمة، وزیادة الأحبیّه علی أصل المحبّة وفی ذلک دلالة واضحة علی علوّ مکانه علیّ علیه السّلام وارتفاع درجته وسموّ منزلته واتصافه بکون الله (عزّوعلا) یحبّه وانّه علیه السّلام أحبّ خلقه إلیه وکانت حقیقة هذه المحبّة قد ظهرت علیه آثارها وانتشرت لدیه أنوارها، فانّه کان قد أزلفه الله (تعالی) من مقر التقدیس. فانّه نقل الترمذی فی صحیحه انّ رسول الله دعا علیّاً یوم الطائف فانتجاه فقال الناس: لقد طال نجواه مع ابن عمّه، فقال رسول الله صلی الله علیه وآله: ما انتجیته ولکن الله انتجاه...». مطالب السؤول، محمّد بن طلحه شافعی، ص77، باب 1، فصل 5.
قریب به یک صفحه با بیانات شیرین و تحقیقات نمکین، اثبات مقام با عظمت علی علیه السّلام را در میان تمام امّت به محبوبیت نزد خدا و پیغمبر نموده و ضمنا گوید:
«وأراد النبیّ أن یتحقّق الناس ثبوت هذه المنقبة السنیّة والصفة العلیّة الّتی هی أعلا درجات المتقین لعلیّ علیه السّلام الخ.»
اراده نمود پیغمبر که محقَّق نماید به مردم، ثبوت این منقبت سنیه و صفت علیهای را (که محبوبیت نزد خدا و رسول است) که بالاترین درجات پرهیزکاران است برای علی علیه السّلام.
و نیز محمّد بن یوسف گنجی شافعی، حافظ و محدّث شام، در سال 658، در باب 33 «کفایهْ الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب علیه السّلام»(1)
«وقد وعد الله تعالی من دعاه بالإجابة، حیث قال عزّوجلّ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ، فأمر بالدعاء ووعد بالإجابة وهو عزّوجلّ لا یخلف المیعاد وما کان الله عزوجل لیخلف وعده رسله ولا یردّ دعاء رسوله لأحبّ الخلق إلیه ومن أقرب الوسائل إلی الله تعالی محبّته ومحبّة من یحبّ لحبّه ... وحدیث أنس الّذی صدرته فی أوّل الباب أخرجه الحاکم أبو عبدالله الحافظ النیسابوری عن ستّة و ثمانین رجلاً کلّهم رووه عن أنس وهذا ترتیبهم علی حروف المعجم». کفایهْ الطالب، گنجی شافعی، ص151، باب 33، فی حدیث الطائر.
و نیز ابن عساکر در تاریخ دمشق، 37/406، ترجمهی شماره 4428، شرح حال عبیدالله بن اسحاق بن سهل، ابوالقاسم السنجاری. 15/200، ترجمه شماره 1753، شرح حال حمزهْ بن حراش 42/247، ترجمه شماره 4933، شرح حال علی بن أبی طالب و 45/84، ترجمه شماره 5225، شرح حال عمر بن صالح بن عثمان و 51/60، ترجمه شماره 5913، شرح حال محمّد بن احمد بن الطیب؛ دمیری در حیاهْ الحیوان، 338/2، ذیل الحام؛ أبو نعیم اصفهانی در ذکر أخبار اصفهان، 1/232، باب الباء، شرح حال بشر بن الحسین الاصبهانی، و در 1/205، باب من اسمه اسماعیل و در حلیهْ الأولیاء، 6/339، ترجمه شماره 386، شرح حال مالک بن أنس؛ مناوی در کنوز الحقائق، 1/94، ح 1086، حرف الهمزه؛ متقی هندی در کنز العمّال، 13/166، ح 36505 و 36507، کتاب الفضائل، بعد از باب 10، باب فضائل علیّ بن أبی طالب؛ حموینی در فرائد السمطین، 1/210 - 215، ح 165 - 167، سمط اول، باب 42؛ ابن اثیر در اسد الغابهْ، 4/30، شرح حال علیّ بن أبی طالب؛ خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، 3/171، ترجمه شماره 1215، شرح حال محمد بن القاسم ابو العیناء؛ ابن اثیر در جامع الاصول، 9/471، ح 6482، کتاب الفضائل، باب فضائل علیّ؛ بخاری در تاریخ الکبیر، 2/3، ح 1488، احادیث أحمد بن یزید بن إبراهیم أبوالحسن الحرانی؛ طبرانی در معجم الأوسط، 2/443، ح 1765، احادیث أحمد بن الجعد الوشاء و 6/414، ح 5882، احادیث محمد بن خلید العبدی و 7/288، ح 6557، احادیث محمّد بن أبی غسان الفرائضی و 8/225، ح 7462، احادیث محمد بن شعیب و 10/702 - 172، ح 9368، احادیث هارون بن محمّد بن المنخل الحارثی الواسطی؛ منصور علی ناصف در التاج الجامع للأصول، 3/336، کتاب الفضائل، باب مناقب علیّ بن أبی طالب؛ بلاذری در انساب الأشراف، 2/378، شرح حال علیّ بن أبی طالب؛ حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین، 3/140، ح 4650 - 4651، کتاب معرفهْ الصحابهْ، باب مناقب علیّ بن أبی طالب؛ ابن مغازلی در مناقب أمیرالمؤمنین، ص175 - 156، ح 212 - 189، حدیث الطائر وطرقُه؛ موفّق بن احمد خوارزمی در مناقب، ص107 - 108، ح 113 - 114، فصل 9، فی بیان أنّه صلی الله علیه وآله أفضل الأصحاب؛ عبدالله خطیب تبریزی در مشکاهْ المصابیح، ص564، کتاب الفتن، باب مناقب علیّ بن أبی طالب، فصل 2؛ علامه شعرانی در الیواقیت و الجواهر، 2/20، مبحث 32؛ محبّ الدین طبری در ریاض النضرهْ، 3/115 - 114، ذکر اختصاصه بأحبیهْ الله تعالی له این حدیث را به طرق و الفاظ مختلف نقل کردهاند.
بعداز نقل حدیث طیر1) «قلت: رواه المحاملی فی الجزء التاسع من أمالیه، کما أخرجناه سواء، وفیه دلالة واضحة علی أنّ علیّاًعلیه السّلام أحبّ الخلق إلی الله وأدلّ الدلالة علی ذلک إجابة دعاء النبیّ صلی الله علیه وآله فیما دعا به».
از چهار طریق با اسناد معتبرهی خود از انس و سفینه گوید: محاملی در جزء نهم
امالی خود این حدیث را آورده، آنگاه گوید: در این حدیث دلالت واضحه است بر اینکه علی علیه السّلام احبّ خلق است به سوی خدای از نقل حدیث طیر از چهار طریق با اسناد معتبرهی خود از انس و سفینه گوید: محاملی در جزء نهم امالی خود این حدیث را آورده، آنگاه گوید: در این حدیث دلالت واضحه است بر اینکه علی علیه السّلام احبّ خلق است به سوی خدای تعالی و ادلّ دلایل بر این معنی آنکه خدا وعده داده دعای رسول خود را مستجاب فرماید. چون رسول اکرم صلی الله علیه وآله دعا نمود، خدا هم فوری اجابت فرمود و احبّ خلق را به سوی آن حضرت فرستاد و آن علی علیه السّلام بود.
آنگاه گوید: حدیث طیر مشوی منقول از انس را حاکم ابو عبدالله حافظ نیشابوری از هشتاد و شش نفر نقل نموده که تمام آنها از انس روایت نمودهاند و اسامی تمام آن هشتاد و شش نفر را ثبت نموده. (طالبین مراجعه به «کفایهْ الطالب» باب 32 نمایند)
اینک آقایان محترم انصاف دهید آیا این حدیثی که شما نقل نمودید، میتواند با احادیث معارض و مخصوصاً حدیث رایت و این حدیث با عظمت طیر مشوی مقابله نماید؟ قطعاً جواب منفی است. پس به یک حدیث یک طرفهی شما در مقابل احادیثی که جمیع اکابر علمای شما (به استثنای معدودی متعصّب عنود) نقل و تصدیق به صحّت آن نمودهاند، هرگز نمیتوان اتخاذ سند نمود، بلکه در نزد ارباب تحقیق جرح و تعدیل مردود و بیاعتبار میباشد.
شیخ: گمان میکنم شما تصمیم گرفتهاید که آنچه ما بگوییم، قبول ننمایید و با اصرار زیادی رد نمایید.
داعی: خیلی تعجّب میکنم از مثل شما شخص عالمی که در حضور این همه شاهد حاضر در مجلس چنین نسبتی به داعی بدهید. کدام وقت آقایان دلیلی که مطابقت با علم و عقل و منطق نماید، اقامه نمودید که داعی لجاج نموده و قبول
ننمودم، تا مورد سرزنش شما قرار گیرم. از حول و قوهی پروردگار بیرون روم اگر در وجود من ذرّهای لجاج و عناد و تعصّب جاهلانه باشد، یا با آقایان برادران اهل تسنّن - عموماً و خصوصاً - نظر عداوتی داشته باشم.
خدا را شاهد و گواه میگیرم که در مناظرات با یهود و نصاری و هنود و براهمه و بهاییهای بیقابلیت در ایران و قادیانیها در هندوستان و یا با ارباب مادّه و طبیعت و
سایر منحرفین لجاجی در کار نبوده، در همه جا و همه وقت، خدا را در نظر گرفته و پیوسته هدف من حق و ابراز حقیقت روی قواعد علم و عقل و منطق و انصاف بوده است.
با مردمان کافر و مرتد و نجس لجاجت ننمودهام، تا چه رسد به شما که برادران مسلمان ما هستید و همه اهل یک ملّت و شریعت و یک قبله و یک کتاب و تابع احکام یک پیغمبر میباشیم. منتها یک اشتباهاتی از اوّل در مغز و دماغ شماها وارد شده و روی عادت، طبیعت ثانوی شده، باید با مروحهی منطق و انصاف برطرف شود.
بحمد الله شما عالم هستید، فقط اگر مختصری از عادت و پیروی اسلاف و تعصّب دور شوید و در دایرهی انصاف وارد گردید، به نتیجهی کامل میرسیم.
شیخ: ما طریقهی مناظرات شما را با هنود و براهمه در شهر لاهور در روزنامهها و مجلات هفتگی خواندیم و خیلی هم مسرور شدیم و هنوز به ملاقات شما نائل نشده، در خودعلاقهی قلبی به شما احساس نمودیم. امید است خداوند به ما و شما توفیق دهد تا حق و حقیقت آشکار شود.
ما معتقدیم چنانچه در اخبار خدشهای باشد، به فرمودهی خودتان باید مراجعه
به قرآن کریم نمود: اگر در فضیلت خلیفه ابیبکر رضی الله عنه و طریقهی خلافت خلفای راشدین - رضی الله عنهم - احادیث را مخدوش بدانید، آیا در دلایل مستفاد از آیات قرآن کریم هم شما خدشه وارد خواهید نمود؟
داعی: خدا نیاورد آن روزی را که داعی خدشه در دلایل قرآنی و یا احادیث صحیحه بنمایم. فقط چیزی که هست، با هر فرقه و قومی حتّی منحرفین و مرتدین از دین هم وقتی رو به رو شدیم، آنان بر حقانیت خود، استدلال به آیات قرآن مجید مینمودند، چه آنکه آیات قرآن مجید ذو معانی میباشد. لذا خاتم الانبیاء برای جلوگیری از زیادهرویهای اشخاص و غلطاندازیهای آنها قرآن را تنها ودیعه میان امّت نگذارد، بلکه به اتفاق علمای فریقین (شیعه و سنّی) چنانچه شبهای قبل عرض کردم فرمود:
«إنّی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله وعترتی. ما إن تمسّکتم بهما فقد نجوتم - و در بعض از روایات فرمود - لن تضلّوا أبداً.»
به درستی که من میگذارم در میان شما دو چیز بزرگ را؛ کتاب خدا و عترت من. اگر تمسّک جستید به این هر دو (کتاب و عترت) نجات یافته و هرگز گمراه نخواهید شد.
به همین جهت، معنی و حقیقت و شأن نزول قرآن را باید از خود رسول الله صلی الله علیه وآله که مبین حقیقی قرآن است و بعد از آن حضرت، از عدل قرآن - که عترت و اهل بیت آن حضرتاند - سؤال نمود. لذا در آیهی 7 سوره 21 (انبیاء) فرموده است:
فَسْأَلُوا أَهْلَ الذّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ. (ای رسول ما به امّت بگو) که شما خود اگر نمیدانید، بروید از اهل ذکر و دانشمندان امّت (یعنی آل محمّد که اعلم از همه بودند) سؤال کنید.
مراد از اهل ذکر، علی و ائمّه از اولاد آن حضرت علیهم السلاماند که عدیل القرآناند؛ چنانچه شیخ سلیمان بلخی حنفی در صفحه 119 «ینابیع المودّه»(1)
باب 39، چاپ اسلامبول از «تفسیر کشف البیان» امام ثعلبی، نقلاً از جابر بن عبدالله انصاری آورده که گفت:
«قال علیّ بن أبی طالب نحن أهل الذکر.»
یعنی علی علیه السّلام فرمود: ما (خاندان رسالت) اهل ذکر هستیم.
چون «ذکر» یکی از نامهای قرآن است و آن خاندان جلیل اهل قرآناند، به همین جهت است که علمای ما و شما در کتب(2)
«وفی روایة قال: ما نزلت آیة إلاّ وقد علمت فیما نزلت وأین نزلت وعلی من نزلت. انّ ربّی عزّوجلّ وهب لی قلباً عقولاً ولساناً ناطقاً ...». و نیز طبری در جامع البیان، 8/145، ح 16317، ذیل آیه 43 سورهی نحل؛ حسکانی در شواهد التنزیل، 1/436، ح 464، ذیل همان آیه؛ قرطبی در الجامع لأحکام القرآن 11/272، ذیل آیه 7 سورهی انبیاء؛ ابن کثیر در تفسیر القرآن العظیم، 2/493، ذیل آیهی 43 سورهی نحل، این حدیث را از حضرت امیرالمؤمنین و امام باقرعلیه السّلام نقل کردهاند.
ابن ابی شیبه در المصنّف، 6/227، ح 8، کتاب الادب، باب 171، من کان یستحبّ ان یسأل ویقول: سلونی، این حدیث را نقل میکند: «عن أبی الطفیل قال: قال علیّ: سلونی عن کتاب الله فانّه لیس من آیة إلاّ وقد عرفت بلیل نزلت أم بنهار، فی سهل أم فی جبل».
معتبرهی خودنقل نمودهاند که
1) «أخرج الثعلبی: عن جابر بن عبدالله قال: قال علیّ بن أبی طالب: نحن أهل الذکر». ینابیع المودّهْ، قندوزی، 1/357، ح 12، باب 39.
2) زرندی حنفی در نظم درر السمطین، ص126، سمط اول، قسم دوم حدیث را اینگونه نقل کرده است: «عن أبی الطفیل قال: شهدت علیّاًعلیه السّلام وهو یخطب ویقول: سلونی سلونی، فو الله لا تسألونی عن شیء یکون إلی یوم القیامة إلاّ حدّثتکم. به فانّ تحت الجوانح منّی لعلماً جمّاً، سلونی عن کتاب الله عزّوجلّ، ما منه آیة الا وأنا أعلم بلیل أو نهار أم سهل نزلت أم بجبل».
علی علیه السّلام میفرمود:
«سلونی قبل أن تفقدونی، سلونی عن کتاب الله. فانّه لیس من آیة إلاّ وقد عرفت بلیل نزلت أم نهار أم فی سهل أم فی جبل. والله ما نزلت آیة إلاّ وقد علمت فیما نزلت وأین نزلت وعلی من أنزلت وانّ ربّی وهب لی لساناً طلقاً وقلباً عقولاً.»
پس استدلال به هر آیهای از آیات قرآن باید مطابقت با مفهوم حقیقی و بیان مفسّرین واقعی بنماید و الاّ هر کس از پیش خود و روی ذوق و فکر و عقیده خود بخواهد آیات قرآن را معنی بنماید، اثری جز اختلاف کلمه و تشتّت آراء نخواهد داشت.
اینک با توجه به این مقدّمه خواهش میکنم آیهی منظور خود را بیان فرمایید. چنانچه مطابقت با واقع نماید، به جان و دل پذیرفته و بر سر خود جای دهم.
شیخ: در آیه 29 سوره 48 (فتح) صریحاً میفرماید:
مُحَمّدٌ رّسُولُ اللهِ وَالّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکّعاً سُجّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَرِضْوَاناً سِیَماهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِنْ أَثَرِ السّجُودِ. محمّدصلی الله علیه وآله فرستادهی خداست و یاران و همراهانش بر کافران بسیار سختدل و با یکدیگر بسیار مشفق و مهرباناند. آنان را بسیار در حال رکوع و سجود بنگری که فضل و رحمت خدا و خشنودی او را میطلبند. بر رخسارشان از اثر سجده نشانهای نورانیت پدیدار است.
این آیه شریفه از جهتی فضل و شرف ابیبکر رضی الله عنه را ثابت میکند و از جهت دیگر طریقهی خلافت خلفای راشدین رضی الله عنهم را معین مینماید.
به خلاف آنچه جامعهی شیعه ادعا مینمایند که علی کرّم الله وجهه خلیفهی اوّل میباشد این آیه صراحتاً علی را خلیفهی چهارم معرّفی مینماید.
داعی: از ظاهر آیهی شریفه چیزی که دلیل بر طریقهی خلافت خلفای راشدین و فضل ابیبکر باشد، دیده نمیگردد. البته لازم است توضیح دهید که این صراحت در کجای آیه است که مکشوف نمیباشد.
شیخ: دلالت آیه بر فضیلت و شرافت خلیفه ابیبکر رضی الله عنه آن است که در اوّل آیه با کلمه وَالَّذینَ مَعَه اشاره به مقام آن مرد شریف شده که در لیلهْالغار با پیغمبرصلی الله علیه وآله بوده است.
و اما طریقهی خلافت خلفای راشدین در این آیه با کمال صراحت واضح است؛ زیرا مراد از وَالَّذینَ مَعَه ابیبکر رضی الله عنه است که در غار ثور [در] لیلهْ الهجرهْ با پیغمبر بوده است و مراد از أشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار عمر بن الخطاب رضی الله عنه است که بسیار شدید العمل بر کفار بوده و رُحَماء بَیْنَهُم عثمان بن عفان رضی الله عنه است که بسیار رقیق القلب و رحم دل بوده و سیماهُم فی وُجُوهِهِم مِن أثر السُّجُود علی بن ابی طالب کرّم الله وجهه میباشد.
امیدوارم با نظر پاک شما موافقت نماید و تصدیق نمایید حق با ما است که علی را خلیفهی چهارم میدانیم، نه خلیفهی اوّل که خداوند هم در قرآن او را در مرتبه چهارم نام برده.
داعی: متحیرم چگونه جواب عرض نمایم که تصور غرضرانی نشود، ولی اگر با نظر انصاف بدون تعصّب بنگرید، تصدیق خواهید فرمود که غرضی در کار نیست، بلکه غرض، کشف حقیقت است.
گذشته از آنکه ارباب تفاسیر در شأن نزول آیه شریفه چنین بیانی ننمودهاند،
حتّی درتفاسیر بزرگ علمای خودتان - و اگر چنین آیهای در قرآن راجع به امر خلافت بود، روز اوّل بعد از وفات رسول اکرم صلی الله علیه وآله در مقابل اعتراضات علی علیه السّلام و بنیهاشم و کبار از صحابه - که سرپیچی از بیعت نمودند - تمسّک به شاخ و برگهای بیمغز نمینمودند.
بلکه با نقل آیه، جواب ساکت کننده به همه میدادند. پس معلوم است آیه را به این معنی که شما نمودید، دست و پاهایی است که بعدها تفسیر بما لا یرضی صاحبه نمودند؛ زیرا هیچ یک از اکابر مفسّرین خودتان، از قبیل طبری و امام ثعلبی و فاضل نیشابوری و جلال الدین سیوطی و قاضی بیضاوی و جار الله زمخشری و امام فخر رازی و غیرهم چنین معنایی ننمودند؛ پس شما از کجا میگویید و از چه وقت این معنی و به دست چه اشخاصی جلوه نموده نمیدانم. علاوه در خود آیهی شریفه موانع علمی و ادبی و عملی در کار است که ثابت میکند هر کس قائل به این قول شده، دست و پای بیجایی زده و متوجّه نشده است به آنچه علمای بزرگ خودتان در اوّل تفاسیرشان(1)
قرطبی حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن ابن عبّاس عن النبیّ صلی الله علیه وآله قال: اتقوا الحدیث علیّ إلاّ ما علمتم. فمن کذب علیّ متعمداً فلیتبوّأ مقعده من النار ومن قال فی القرآن برأیه فلیتبوّأ مقعده من النار».
و نیز محمّد بن جریر طبری در تفسیر جامع البیان، 1/54، ح 63، ذکر بعض اخبار التی رویت بالنهی عن القول فی تأویل القرآن بالرأی، حدیث را اینگونه نقل میکند: «عن ابن عبّاس انّ النبیّ صلی الله علیه وآله قال: من قال فی القرآن برأیه فلیتبوّأ مقعده من النار».
نقل از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نمودهاند که فرمود:«من فسّر القرآن برأیه فمقعده فی النار.»
هرکس تفسیر کند قرآن را برای خودش، پس نشمینگاه او در آتش است.
1) الجامع لاحکام القرآن، قرطبی، 1/32، باب ما جاء من الوعید فی تفسیر القرآن بالرأی.
اگر بگویید تفسیر نیست، بلکه تأویل است، میگوییم شما که باب تأویل را مطلقاً مسدود میدانید. علاوه بر آنکه این آیهی شریفه علماً و ادباً و اصطلاحاً بر خلاف مقصود شما نتیجه میدهد.
شیخ: انتظار نداشتم که جناب عالی درمقابل آیهی با این صراحت هم استقامت کنید. البته اگر ایرادی به این آیه برخلاف حقیقت دارید بیان نمایید، تا کشف حقیقت شود.
نواب: قبله صاحب! خواهش میکنیم همان قسمی که تاکنون تقاضاهای ما را پذیرفتهاید و مطالب را به قسمی ساده بیان نمودید که تمام جلسای مجلس و غائبین بهرهمند شدند، اینجا هم خیلی بیشتر رعایت سادگی را در کلام بفرمایید که موجب امتنان همگی ما است؛ چون همین آیه است که پیوسته برای ما قرائت شده و همه ما را مجذوب و محکوم به حکم قرآن نمودهاند.
داعی: اوّلاً عظمت آیه و نقل قول بازیگران چنان آقایان را مجذوب نموده که از توجّه به باطن و ضمایر آیه غافل شدهاید و اگر خودتان مختصر توجّهی به ترکیبات نحوی و معانی ادبی آن مینمودید، بر خودتان معلوم میشد که با هدف و مراد شما ابداً مطابقت نمیدهد.
شیخ: متمنّی است خودتان ضمائر و ترکیبات را بیان نمایید، ببینید چگونه مطابقت نمیدهد.
داعی: امّا از جهت ترکیبی آیه شریفه خودتان بهتر میدانید که ترکیب این آیه - علی الاقوی - از دو حال خارج نیست؛ یا محمّد مبتداست و رسول الله عطف بیان و والذین معه عطف بر محمّد و اشداء، خبر آن و آنچه بعد از آن است، خبر
بعد از خبر. و یا والذین معه مبتداست و اشدّاء خبر آن و آنچه بعد از آن است، خبر بعد از خبر.
روی این قواعد، اگر بخواهیم آیه را مطابق عقیده و گفتهی شما معنی بنماییم، دو قسم معنی ظاهر میشود: اگر محمّد مبتدا باشد والّذین معه معطوف بر مبتدا و آنچه بعد از آن است خبر بعد از خبر. آنگاه معنای آیه چنین میشود که محمدصلی الله علیه وآله ابیبکر و عمر و عثمان و علی است.
و اگر والذین معه مبتدا باشد و اشداء خبر آن و آنچه بعد از آن است، خبر بعد از خبر آنگاه معنای آیه چنین میشود که ابیبکرو عمر و عثمان و علی است. بدیهی است هر طلبهی مبتدی میداند که این نحوهی از کلام، غیر معقول و خارج از نظم ادب است.
علاوه بر این، اگر مقصود از این آیهی شریفه خلفای اربعه بودند، بایستی در فاصله کلمات «واو» عاطفه گذارده میشد، تا مطابقت با مقصود شما نماید و حال آنکه بر خلاف این معنی میباشد.
جمیع مفسّرین(1)
ابن کثیر مینویسد: «وَالّذِینَ مَعَهُ أشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ کما قال: یَأتِی اللهُ بِقَومٍ یحبّهُم ویُحبّونَهُ أذلة عَلَی المؤمنین أعزّةً علی الکافرین وهذه صفة المؤمنین...».
و نیز قرطبی در الجامع لاحکام القرآن، 16/292، ذیل آیه 29 سورهی فتح، مینویسد: «وقیل المراد ب-«الذین معه».»
و واحدی نیشابوری در الوسیط، 4/146، ذیل همان آیه، مینویسد: «وَالّذین معه قال یعنی اهل الحدیبیة وقال مقاتل والّذین آمنوا من المؤمنین ...».
و فخر رازی در تفسیر الکبیر، 28/107، ذیل همان آیه مینویسد: «(والّذین معه) عطف علی محمّد وقوله (أشدّاء) خبره، کأنّه تعالی قال (والّذین معه) جمیعهم (اشدّاء علی الکفار رحماء بینهم)، لأنّ وصف الشدة والرحمة وجد فی جمیعهم، أمّا فی المؤمنین فکما فی قوله تعالی: أذلة علی المؤمنین أعزة علی الکافرین و أما فی حقّ النبیّ صلی الله علیه وآله فکما فی قوله (واغلظ علیهم) وقال فی حقه (بالمؤمنین رؤوفٌ رحیم)».
خودتان این آیه شریفه رابه حساب تمام مؤمنین آوردهاند؛
1) تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر دمشقی، 4/180، ذیل آیه 29 سورهی فتح.
یعنی میگویند اینها صفات تمام مؤمنین است.
و ظاهر آیه خود دلیل است که این معانی تماماً صفات یک نفر است که از اوّل با پیغمبر بودهاند نه چهار نفر - و اگر بگوییم آن یک نفر، علی امیرالمؤمنین علیه السّلام بوده است، با مطابقت عقل و نقل اولی به قبول است تا دیگران.
شیخ: عجب است که شما میفرمایید جدل نمیکنم و حال آنکه الحال در مجادله هستید. مگر نه این است که خداوند در آیه 40 سوره 9 (توبه) صریحاً میفرماید:
فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنّ اللهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا. «البته خداوند او را (که رسول الله باشد) یاری خواهد کرد، چنان که هنگامی که کفّار آن حضرت را از مکّه خارج کردند، خدا یاریاش کرد. آنگاه یکی از آن دو تن که در غار بودند (یعنی رسول الله صلی الله علیه وآله) به رفیق و همسفر خود (ابوبکر که پریشان و مضطرب بود) فرمود: مترس که خدا با ما است. آن زمان خدا وقار و آرامش خاطر بر او (یعنی رسول الله) فرستاد و او را به سپاه و لشکرهای غیبی خود که شما آن را ندیدهاید، مدد فرمود.»
این آیه علاوه بر آنکه مؤید آیه قبل است و ثابت میکند معنای وَالَّذِینَ مَعَهُ
را که ابیبکر در غار لیلهْ الهجرهْ با رسول خدا بوده، خود این مصاحبت و با پیغمبر بودن، دلیل بزرگی است بر فضیلت و شرافت ابیبکر بر تمام امّت؛ برای آنکه پیغمبرصلی الله علیه وآله چون میدانست به علم باطن که ابیبکر خلیفهی اوست و وجود خلیفه بعد از او لازم است، باید او را هم مانند خود نگهداری بنماید. لذا او را با خود برد، تا به دست دشمن گرفتار نشود واین عمل را با احدی از مسلمین نکرد. پس به همین جهت، حقّ تقدّم خلافت برای او ثابت است.
داعی: هرگاه آقایان ساعتی لباس تسنّن را از خود دور کنید و از تعصّب و عادت بیرون آیید و مانند یک فرد بیگانه و خالی از نظر تعصّب در اطراف این آیه شریفه بنگرید، خواهید تصدیق نمود که آن نتیجهای که مقصود شماست، از این آیه به دست نمیآید.
شیخ: خوب است اگر دلایل منطقی بر خلاف مقصود هست، بیان فرمایید.
داعی: تمنّا میکنم از این مرحله صرف نظر نمایید؛ زیرا کلام، کلام میآورد. آنگاه ممکن است بعضی از مردمان بیانصاف، با نظر عناد بنگرند و تولید نقار شود و تصوّر رود که ما میخواهیم اهانت به مقام خلفا نماییم و حال آنکه مقام هر فردی محفوظ است. احتیاج به تفسیر و تأویل بیجا ندارند.
شیخ: خواهش میکنم طفره نروید و مطمئن باشید دلایل منطقی تولید نقار نمیکند، بلکه کشف حجب میشود.
داعی: چون نام طفره بردید، ناچارم مختصری جواب عرض نمایم، تا بدانید طفرهای در کار نبوده، بلکه رعایت ادب در گفتار را نمودم. امید است به مقالات داعی خُرده نگیرید و با نظر انصاف بنگرید؛ چه آنکه جواب از این گفتار را
محقّقین علماء به طرق مختلفه دادهاند. اوّلاً جملهای فرمودید خیلی تعجّبآور و بیفکر بود که چون رسول اکرم صلی الله علیه وآله میدانست ابیبکر خلیفه بعد از او خواهد بود و حفظ وجود خلیفه بر آن حضرت لازم بود، لذا او را با خود برد.
جواب این بیان شما بسیار ساده است؛ چه آنکه اگر خلیفه پیغمبر منحصر به ابیبکر بود، ممکن بود چنین احتمالی داد، ولی شما خود معتقدید به خلافت خلفای راشدین و آنها چهار نفر بودند. اگر این برهان شما صحیح و حفظ وجود خلیفه در مقابل خطرات لازم بود، میبایستی پیغمبرصلی الله علیه وآله هر چهار خلیفه را - که حاضر در مکّه بودند - با خود ببرد، نه آنکه یکی را ببرد و سه نفر دیگر را بگذارد،بلکه یکی از آنها را در معرض خطر شمشیرها قرار دهد و در بستر خود بخواباند که محقّقاً آن شب، بستر پیغمبرصلی الله علیه وآله مخطور بوده و در معرض حملهی دشمنان بود.
ثانیاً بنابر آنچه طبری در جزء سیم تاریخ(1)
طبری مینویسد: «وقد زعم بعضهم انّ أبابکر أتی علیّاً فسأله عن نبیّ الله صلی الله علیه وآله فأخبره انّه لحق بالغار من ثور وقال ان کان لک فیه حاجة فالحقه. فخرج أبوبکر مسرعاً فلحق نبیّ الله صلی الله علیه وآله فی الطریق، فسمع رسول الله صلی الله علیه وآله جرس أبیبکر فی ظلمة اللیل فحسبه من المشرکین. فأسرع رسول الله صلی الله علیه وآله المشی فانقطع قبال نعله ففلق إبهامه حجر فکثر دمها و أسرع السعی، فخاف أبوبکر أن یشقّ علی رسول الله صلی الله علیه وآله فرفع صوته و تکلّم فعرفه رسول الله صلی الله علیه وآله فقام، حتّی أتاه، فانطلقا ورجل رسول الله صلی الله علیه وآله تستن دماً حتّی انتهی إلی الغار...».
خود نوشته، ابوبکر از حرکت آن حضرت خبر نداشته، بلکه وقتی نزد علی علیه السّلام رفت و از حال آن حضرت جویا شد، علی علیه السّلام فرمود: به غار رفتند. اگر کاری داری نزد آن حضرت بشتاب.1) تاریخ طبری، 2/100، ذکر الخبر عمّا کان من أمر نبیّ الله صلی الله علیه وآله.
ابیبکر شتابان رفت، در وسط راه به آن حضرت رسید و ناچار به اتفاق آن حضرت رفتند. پس معلوم میشود که حضرت او را با خود نبرد، بلکه او بیاجازه رفت و از وسط راه با آن حضرت رفت.
بلکه بنابر اخبار دیگر، بردن ابیبکر تصادفی و از خوف فتنه و خبر دادن به دشمنان بوده، چنان که علمای منصف خودتان اقرار به این معنی دارند که از جمله شیخ ابوالقاسم بن صبّاغ - که از مشاهیر علمای خودتان است(1)- در کتاب «النور والبرهان» در حالات رسول اکرم صلی الله علیه وآله از محمد بن اسحاق از حسّان بن ثابت انصاری روایت نموده که قبل از هجرت آن حضرت جهت عمره به مکّه رفتم، دیدم کفّار قریش سب و قذف مینمایند اصحاب آن حضرت را. در همان اوان،
«امر رسول الله صلی الله علیه وآله علیّاً فنام فی فراشه وخشی من ابن أبی قحافة أن یدلّهم علیه، فأخذه معه ومضی إلی الغار.»
امر کرد رسول خدا علی علیه السّلام را که در فراش آن حضرت بخوابد و خوف داشت از اینکه ابیبکر کفار را دلالت و راهنمایی کند به رسول خدا. پس او را مصاحبت خود قرار داده و به جانب غار روانه شدند.
ثالثاً خیلی بجا بود محل استشهاد و جهت فضیلت را در آیه بیان مینمودید که مسافرت و همراه بودن با رسول خداصلی الله علیه وآله چه دلیلی بر اثبات خلافت دارد.
شیخ: محل استشهاد معلوم است. اوّلاً مصاحبت با رسول الله و اینکه خداوند او را مصاحب رسول الله میخواند.
1) از علماء مالکی میباشند. (محقق)
ثانیاً آنکه از قول آن حضرت که خبر میدهد انّ الله معنا.
ثالثاً نزول سکینه از جانب خدا در این آیه بر ابیبکر بزرگتر دلیل شرافت است و مجموع این دلایل، اثبات افضلیت و حق تقدّم خلافت را برای او مینمایند.
داعی: البته احدی انکار مراتب ابیبکر را نمینماید که او پیرمرد مسلمان و از کباراصحاب و پدر زن رسول خداصلی الله علیه وآله بوده، ولی این دلایل شما برای اثبات فضیلت خاص و حقّ تقدّم در خلافت مکفی نمیباشد.
اگر بخواهید در مقابل بیگانهی بیغرضی با بیاناتی که در اطراف این آیه شریفه نمودید، اثبات فضیلتی خاص برای او بنمایید، قطعاً مورد اعتراض قرار خواهید گرفت؛ زیرا در جواب شما خواهند گفت: تنها مصاحبت با نیکان، دلیل فضیلت و برتری نمیباشد، چه بسا بدان که مصاحبت با نیکان و چه بسیار کفّار که مصاحب با مسلمین بوده و هستند؛ چنانچه این معنی در مسافرتها کاملاً و بیشتر مشهود است.
مگر آقایان فراموش نمودهاید آیه 39 سوره 12 (یوسف) را که نقل قول حضرت یوسف را مینماید که:
یَا صَاحِبَیِ السّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مّتَفَرّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهّارُ. «ای دو رفیق زندان من (از شما میپرسم) آیا خدایان متفرّق بیحقیقت (مانند بتان و فراعنه و غیره) بهتر و در نظام خلقت مؤثرترند، یا خدای یکتای قاهر؟»
مفسّرین در ذیل این آیه شریفه نوشتهاند: روزی که یوسف را به زندان بردند، طبّاخ و ساقی پادشاه را هم - که هر دو کافر و قائل به ارباب انواع بودند - با او به زندان بردند. پنج سال این سه نفر (مؤمن و کافر) با هم مصاحب بودند و یوسف در موقع تبلیغ آنها را مصاحب میخواند؛ چنانچه در این آیه خبر میدهد. حال آیا این مصاحبت پیغمبر برای آن دو نفر کافر، دلیل بر شرافت و فضیلت بوده، یا در مدّت مصاحبت تغییری در عقیدهی آنها پیدا شده است؟ بنابر آنچه صاحبان تفاسیر و تواریخ نوشتهاند، بعد از پنج سال مصاحبت، عاقبت با همان حال از هم جدا شدند.
و نیز مراجعه فرمایید به آیه 37 سوره 18 (کهف) که میفرماید:
قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمّ مِن نُطْفَةٍ ثُمّ سَوّاکَ رَجُلاً. «رفیق (با ایمان فقیر) در مقام گفت و گو و اندرز به برادر خود گفت: به خدایی که نخست از خاک و بعد از نطفه تو را آفرید و آنگاه مردی کامل و آراسته خلقت ساخت، کافر شدی.»
عموم مفسّرین نوشتهاند دو برادر بودند؛ یکی مؤمن به نام یهودا و دیگری کافر به نام براطوس (چنان که امام فخر رازی هم که از اکابر علمای شماست، در تفسیر(1)
کبیرش نقل مینماید). این دو با هم محاوراتی داشتند که اینک وقت،
1) تفسیر الکبیر، فخر رازی، 21/126، ذیل آیه 37 سورهی کهف، بحث 1. و نیز ابن کثیر در تفسیر القرآن العظیم، 3/74، و شوکانی در فتح القدیر، 3/286، ذیل همان آیه به همین مطلب اشاره میکنند.
اجازهی نقل مشروحهی مفصّله را نمیدهد. غرض آنکه خداوند آن دو کافر و مؤمن را مصاحب هم خوانده. آیا از مصاحبت برادر مؤمن، کافر را فایده و نصیبی رسیده است؟ قطعاً جواب منفی است.
پس مصاحبت فقط، دلیل بر فضیلت و شرافت وبرتری نمیباشد. دلایل و امثال بر این معنی بسیار است که وقت بیش از این اجازه بیان نمیدهد.
و امّا اینکه فرمودید چون رسول اکرم صلی الله علیه وآله به ابیبکر فرمود: انّ الله معنا، پس قطعاً به مناسبت آنکه خدا با او بوده، این خود دلیل شرافت و مثبت خلافت است، خوب است در این عقاید و گفتار خود تجدید نظر فرمایید، تا مورد اعتراض قرار نگیرید که بگویند مگر خدای تعالی فقط با مؤمنین و اولیاء الله میباشد و با غیر مؤمن نمیباشد.
آیا تصوّر مینمایید جایی باشد که خدا نباشد و کسی در عالم هست که خدا با او نباشد؟ اگر مؤمن و کافری در مجلسی باشند، عقل باور میکند که خدا با آن مؤمن باشد، ولی با کافر نباشد. مگر نه در آیهی 7 سورهی 58 (مجادله) میفرماید:
أَلَمْ تَرَ أَنّ اللهَ یَعْلَمُ مَا فِی السّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ مَا یَکُونُ مِن نَجْوَی ثَلاَثَةٍ إِلّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلاَ خَمْسَةٍ إِلّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلاَ أَدْنَی مِن ذلِکَ وَلاَ أَکْثَرَ إِلّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مَا کَانُوا. «به طریق استفهام تقریری فرماید: - آیا ندیدی و ندانستی که آنچه در آسمانها و زمین است خدا بر آن آگاه است. اگر چنانچه سه نفر با هم رای گویند، خدا چهارم آنهاست و نه پنج کس، جز آنکه او ششم آنها و نه کمتر از آن و نه بیشتر، جز آنکه هر کجا باشند، خدا با آنهاست؛ (چه آنکه خدا را احاطهی کامل وجودی بر همه جزئیات عالم است)».
پس به حکم این آیه و سایر آیات و دلایل عقلیه و نقلیه، خدای تعالی با همه کس هست؛ با دوست و دشمن، مسلمان و کافر، مؤمن و منافق. پس اگر دو نفر با هم باشند و یکی از آنها بگوید خدا با ما است، دلیل بر فضیلت شخص خاصّی نخواهد بود.
همان طوری که دو نفر خوب اگر با هم باشند خدا با آنهاست، دو نفر بد و یا دو نفر خوب و بد هم اگر با هم باشند قطعاً خدا با هر دو آنهاست. اگر سعید باشند یا شقی، خوب باشند یا بد.
شیخ: مراد از خدا با ما است؛ یعنی چون ما محبوب خدا هستیم، برای آنکه رو به خدا و برای خدا و حفظ دین خدا حرکت کردیم، لطف خدا شامل حال ما است.
داعی: باز هم اگر این معنی در نظر گرفته شود، مورد اعتراض است، به گونهای که گویند: چنین خطابی دلیل بر سعادت ابدی نخواهد بود؛ زیرا خداوند متعال به اعمال اشخاص مینگرد. چه بسا اشخاص که در زمانی اعمال نیک داشتند و مشمول لطف و رحمت خداوندی بودند. بعداً اعمال بدی از آنها سرزد و در وقت امتحان، نتیجه معکوس داد و مبغوض پروردگار شدند و از لطف و مرحمت حق محروم و رانده و مردود و ملعون گردیدند؛ چنانچه ابلیس سالها در عبادت پروردگار خلوص نیت داشت. از اینرو مشمول الطاف و مراحم بود، ولی به محض آنکه متمرّد شد و از اوامر حق سرپیچی نمود و تابع هوای نفس شد، مردود حق و از رحمت بیحساب عمیم او برکنار و به خطاب:
فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنّکَ رَجِیمٌ * وَإِنّ عَلَیْکَ اللّعْنَةَ إِلَی یَوْمِ الدّینِ.
آیه 34 و 35 سوره 15 (حجر) عتاب حق به او شد که:
«از صف ساجدان و ملائکه و بهشت خارج شو که تو راندهی درگاه ما شدی و لعنت ما تا روز جزا بر تو محقّق و حتمی گردید.» و ملعون ابدی گردید.
ببخشید، میدانید در مثال مناقشه نیست، بلکه برای تقریب اذهان است.
و اگر به عالم بشریت بنگریم، نظایر بسیار دارد از اشخاصی که مقرَّب عندالله شدند، ولی عند الامتحان مردود و مغضوب پروردگار قرار گرفتند؛ برای نمونه به دو نفر اشاره مینماییم که قرآن مجید هم برای بیداری مردمان و تنبیه غافلان امّت به آنها اشاره فرموده.
که از جملهی آنها بلعم بن باعوراء میباشد که در زمان حضرت موسی علیه السّلام آنقدر مقرَّب عندالله شد که خداوند اسم اعظم به او عطا فرمود، به گونهای که در اثر یک دعا، حضرت موسی را در وادی تیه سرگردان نمود، ولی موقع امتحان، حبّ جاه و ریاستطلبی او را وادار به مخالفت خدا و متابعت شیطان نمود جایگاه او جحیم و جهنّم گردید، چنان که تمام مفسّرین و مورّخین شرح حال او را مفصّلاً نگاشتهاند. حتّی امام فخر رازی هم در صفحه 463 جلد چهارم تفسیر(1)خود از ابن عبّاس و ابن مسعود و مجاهد، قصّهی او را نقل نموده. خداوند در آیه 174 سورهی 7 (اعراف) به رسول اکرم صلی الله علیه وآله خبر میدهد که:
وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ.
1) تفسیر الکبیر، فخر رازی، 15/53 و 54، سوره اعراف آیه 175.
(ای پیغمبر) بخوان بر این مردم حکایت آن کس را (که بلعم بن باعوراء باشد) که ما آیات خود را به او عطا کردیم. از آن آیات به عصیان سرپیچید، چنانچه شیطان او را تعقیب کرد و از گمراهان عالم گردید.
دیگری برصیصای عابد بود که در اوّل امر، به قدری در عبادت جدّیت نمود که مستجاب الدعوه گردید، ولی عند الامتحان عاقبت به شر شد و فریب شیطان را خورده، با دختری زنا نمود، تمام زحمات خود را به باد داده، به چوبه دار آویخته گردید کافر از دنیا رفت. فلذا در آیه 16 سوره 59 (حشر) به قصهی او اشاره میفرماید:
کَمَثَلِ الشّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اکْفُرْ فَلَمّا کَفَرَ قَالَ إِنّی بَرِیءٌ مِنکَ إِنّی أَخَافُ اللهَ رَبّ الْعَالَمِینَ * فَکَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنّهُمَا فِی النّارِ خَالِدَیْنِ فِیهَا وَذلِکَ جَزَاؤُا الظّالِمِینَ. «این (منافقان) در مثل مانند شیطاناند که انسان را گفت (یعنی به برصیصای عابد): به خدا کافر شو. پس از آنکه کافر شد، آنگاه بدو گفت: من از تو بیزارم؛ زیرا که من از عقاب پروردگار [جهانیان] میترسم. پس عاقبت شیطان و «برصیصای عابد» که به امر او کافر شد، این است که هر دو در آتش دوزخ مخلَّدندو آن دوزخ، جزای ستمکاران است.»
پس اگر عمل نیکی از آدمی در زمانی صادر شد، دلیل بر عاقبت به خیری او نمیباشد. فلذا در دستور است که در دعا بگویید:
«اللهم اجعل عواقب أمورنا خیراً».
پروردگارا عواقب امور ما را نیک قرار بده.
علاوه بر اینها خود میدانید که در نزد علمای معانی و بیان محقَّق است که تأکید در کلام ذکر نمیشود، مگر آنکه مخاطب در شک و تردید باشد و یا توهّم خلاف آن را کرده باشد و از تصریح آیهی شریفه - که کلام خود را با جمله اسمیه و انّ مشدّده آورده - فساد عقیدهی طرف، ظاهر میگردد که متزلزل و متوهّم و در شک و تردید بوده.
شیخ: انصاف دهید. از مثل شمایی سزاوار نبود مَثَل ابلیس و بلعم باعوراء و برصیصا را در این مورد بیاورید.
داعی: ببخشید، مگر نشنیدید الآن عرض کردم که در مَثَل مناقشه نیست. در مباحثات علمی ومناظرات مذهبی، امثال را برای تقریب اذهان و تثبیت مقاصد میآورند. خدا شاهد است در ذکر شواهد و امثال هیچگاه قصد اهانتی نداشتهام، بلکه برای ثبوت نظر و عقیده خود، شواهد و امثالی که در نظر میآید، به زبان جاری میگردد.
شیخ: دلیل در این آیه بر اثبات فضیلت، قرینهای در خود آیهی کریمه است که میفرماید: فَأَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ. چون [ارجاع] ضمیر سکینه بر ابیبکر رضی الله عنه خود دلیل واضح است بر شرافت و فضیلت او بر دیگران و دفع توهّم از امثال شما.
داعی: اشتباه میفرمایید. ضمیر(1)
ابن کثیر مینویسد: «ولهذا قال تعالی: فَاَنزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَیهِ، أی تأییده ونصره علیه، أی علی الرسول صلی الله علیه وآله فی أشهر القولین».
و نیز محمد بن جریر طبری در جامع البیان، 6/177، ح 13001 ذیل همان آیه مینویسد: «یقول تعالی ذکره: فانزل الله طمأنینته و سکونه علی رسوله».
و بروسوی در روح البیان، 3/435، ذیل همان آیه مینویسد: «(فانزل الله سکینته) امنته الّتی تسکن عندها القلوب وقال الکاشفی علیه، أی النبیّ صلی الله علیه وآله».
سکینه راجع است به رسول اکرم صلی الله علیه وآله و نزول
1) تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر،2/310، ذیل آیه 40 سورهی توبه.
سکینه بر آن حضرت بوده، نه بر ابیبکر، به قرینه جملهی بعدیه که فرموده: وَأَیّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا و محقّقاً مؤید به جنود حق، رسول اکرم صلی الله علیه وآله بوده نه ابیبکر.
شیخ: مسلَّم است که رسول خداصلی الله علیه وآله مؤید به جنود حق بوده، ولی ابیبکر رضی الله عنه هم در مصاحبت آن حضرت بینصیب نبوده.
داعی: اگر هر دو مصاحب مشمول الطاف و مراحم الهیه بودند، بایستی علی القاعده ضمائر تثنیه در تمام جملات آیهی شریفه آمده باشد و حال آنکه تمام ضمائر را قبلاً و بعداً مفرد آورده، تا اثبات مقام شخص خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله گردد و معلوم آید که آنچه نزول رحمت و مرحمت از جانب پروردگار میشود، به شخص آن حضرت میباشد و اگر به طفیل آن حضرت بر دیگران هم نازل آید، اسم برده میشود. فلذا در نزول سکینه و رحمت هم در این آیه و سایر آیات، فقط پیغمبر را مورد عنایت قرار داده.
شیخ: رسول خدا مستغنی از نزول سکینه بوده و احتیاجی بدان نداشته و سکینه هرگز از او مفارقت نمینموده. پس نزول سکینه مخصوص ابیبکر رضی الله عنه بوده.
داعی: چرا بیلطفی میکنید و وقت مجلس را به تکرار مطالب میگیرید. به چه دلیل میگویید که خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله مستغنی از نزول سکینه بوده و حال آنکه احدی از آحاد خلایق، از پیغمبر و امّت امام و مأموم، از الطاف و رحمات حق تعالی مستغنی نمیباشند. مگر فراموش نمودهاید آیه 26 سورهی 9 (توبه) را که در قصّه حنین میفرماید:
أَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنِینَ. «آنگاه خدای قادر مطلق سکینه و وقار خود را (یعنی شکوه و سطوت و جلال ربّانی) بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود.»
و نیز در آیه 26 سوره 48 (فتح) مثل همین آیه شریفه را آورده.
همین طوری که در این آیه، بعد از رسول اکرم صلی الله علیه وآله اشاره به مؤمنین نموده، در آیه غار هم اگر ابیبکر جزء مؤمنینی بود که باید مشمول سکینه و آرامش قرار گیرد، بایستی یا ضمیر تثنیه آورده و یا علی حده به نام او اشاره نموده باشد.
این قضیه به قدری واضح است که علمای منصف خودتان هم اقرار دارند که ضمیر سکینه مربوط به ابیبکر نبوده.
خوب است آقایان کتاب نقض العثمانیه، تألیف شیخ ابوجعفر محمّد بن عبدالله اسکافی را که از اکابر علماء و شیوخ معتزله میباشد، مطالعه نمایید ببینید آن مرد عالم منصف در جواب لاطائلات ابو عثمان جاحظ چگونه حق را آشکار نموده؛ چنانچه ابن ابی الحدید هم در صفحه 253 تا صفحه 281 جلد سوم «شرح نهج البلاغه»(1)
ابن ابی الحدید مینویسد: «وأمّا السکینة فکیف یقول: إنّها لیست راجعة إلی النبیّ صلی الله علیه وآله وبعدها قوله: وَأَیّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا. أتری المؤیَّد بالجنود کان أبابکر أم رسول الله صلی الله علیه وآله».
بعض از آن جوابها را نقل نموده است.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 13/265، خطبه 238 (خطبه قاصعه)، القول فی اسلام أبی بکر و علی و خصائص کل منهما.