ghaemiyeh.com
سرشناسه : داودی، سعید، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پدیدآور : مسائل سوال برانگیز در تاریخ اسلام/ فاضل محقق سعید داودی؛ زیر نظر گروه معارف و علوم اسلامی حوزه علمیه قم.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام علیبنابیطالب(ع)، ۱۳۸-
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : ۳۰۰۰ ریال: 978-964-533-039-0 ؛ ۴۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ سوم: 978-964-533-043-7 ؛ ۴۰۰۰ ریال: ج.۳978-964-533-056-7 : ؛ ۵۰۰۰ ریال (ج.۴، چاپ اول) ؛ ۵۰۰۰ریال: ج.۴، چاپ دوم 978-964-533-075-8 : ؛ ۵۰۰۰ ریال: ج.۵ : 978-964-533-079-6 ؛ ۵۰۰۰ ریال: ج.۶: 978-964-533-081-9
یادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد ششم، ۱۳۸۸.
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: The narration of pen & ink.
یادداشت : ج.۲(چاپ سوم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۴ (چاپ دوم: ۱۳۸۹)
یادداشت : ج.۴(چاپ اول: ۱۳۸۷)
یادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ اول: ۱۳۸۸).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.۱.حدیث دوات و قلم.-ج.۲. آتش در خانه وحی.- ج.۳. ازدواج ام کلثوم، مظلومیتی دیگر.- ج.۴ رفتارشناسی خلیفه دوم.-ج.۵. مشروعیت سقیفه.-ج.۶. شورای شش نفرهک یک تحلیل منطقی با استفاده از منابع اهل سنت.
موضوع : شیعه -- تاریخ -- احادیث.
موضوع : اسلام -- تاریخ -- احادیث.
شناسه افزوده : مدرسه امیرالمؤمنین علیهالسلام (قم). گروه معارف و علوم اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۳۹/د۲م۵ ۱۳۸۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۳۳۷۸۰
زیر نظر :
گروه معارف و علوم اسلامی
حوزه علمیه قم
مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام
4- رفتارشناسی خلیفه دوم
بخوانید و داوری کنید
فاضل محقّق: سعید داودی
رفتارشناسی خلیفه دوم 5
الف) شکنجه کنیز مسلمانش 7
ب) مضروب ساختن خواهر مسلمانش 8
ج) حمله به ابوهریره و اعتراض به رسول خدا صلی الله علیه و آله 9
د) یورش به سمت پیامبر صلی الله علیه و آله 10
ه-) نسبت ناروا به پیامبر صلی الله علیه و آله 13
در ماجرای سقیفه 14
تندخویی با مردم در دوران خلافت 18
تازیانه وحشتانگیز 20
کتک زدن فرزند برای تحقیر 20
حمله به زنان نوحهگر 21
زنی از وحشت، لباسش را ... 23
زنی دیگر از وحشت بچهاش را سقط کرد 24
وحشت از اظهار نظر 24
حبس صحابه برای نقل حدیث 27
سلطان الله در زمین 28
از قیافه خشن خوشش میآید 28
انتظار یک ساله! 29
حمله به ابومطر! 30
ازدواج اجباری 31
شکستن سر عثمان بن حنیف 31
ابن عبّاس! از من دور شو 32
تو با خلیفه سخن بگو! 35
سبب شکنجه اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله مباش! 35
او پیوسته تندخوست 37
فریاد اعتراض! 37
کتک زدن همسر 39
ازدواج میکنم مشروط بر اینکه مرا کتک نزند! 39
خشم و گاز گرفتن 40
خلق و خوی پیامبر صلی الله علیه و آله 41
نتیجه: ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟! 43
فهرست منابع 45
بسم الله الرحمن الرحیم
از مسائلی که همواره ذهن جوانان حقیقتجو و پژوهشگران منصف را به خود مشغول داشته، رفتارهای تند خلیفه دوم است. این بحث از دو نظر حائز اهمیت است؛ نخست آنکه قرآن کریم از صفات برجسته رسول خدا صلی الله علیه و آله را مهربانی و ملایمت میداند و تندخویی را از وی نفی میکند. (1)دیگر آنکه مهرورزی و محبت مسلمانان نسبت به
یکدیگر، در قرآن کریم از ویژگیهای پیروان محمد صلی الله علیه و آله ذکر شده است. آنان در برابر کفّار شدید، محکم و نستوهند؛ امّا در میان خود مهربان (2)، ولی آنچه در حالات خلیفه دوم در کتب معروف اهل سنّت
آمده، نشان میدهد او تندخو بود و حتّی گاهی نسبت به شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز چنین رفتاری داشت.
طبیعی است که وجود نمونههای فراوانی از این رفتارها که در
کتابهای تاریخی و حدیثی آمده، این سؤال را به وجود میآورد، که آیا کسی با این روحیه، میتواند خلیفه رسول خدا شود؟! و آیا میتواند اسوه و سرمشق سایر مسلمانان قرار گیرد؟
متأسفانه این روحیه در برخی از مسلمانان اثر گذاشته و گروهی از وهابیون تندرو نیز با تندی و خشونت با سایر مسلمانان و هر کس که همفکر آنان نباشند، برخورد مینمایند و حتی با ترور وانفجار و قتل زن و مرد، چهره نامناسبی را از اسلام به دنیا نشان میدهند.
به نظر میرسد که عالمان و اندیشمندان اهل سنّت باید موارد تندخوییهای خلیفه دوم را مورد نقد قرار دهند و آنها را مربوط به اسلام ندانند و جوانان حقیقتجو را از این تضادّ رفتار خلیفه دوم با رفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله نجات دهند و همگان را با خُلق و خوی نبوی علیه السلام آشنا سازند. در این صورت بخش عمدهای از خشونتها و تندخوییها نسبت به مسلمانان دیگر مذاهب، کم میشود و همه مسلمین در کنار یکدیگر - با اختلاف عقاید و سلایق - میتوانند قدرت عظیمی را در برابر ستمگران و مستکبران جهان تشکیل دهند و به جای صرف نیرو در مبارزه با یکدیگر، به همکاری و محبّت روی آورند و توان خود را در دفاع یکپارچه از اسلام و کشورهای اشغال شده اسلامی مصروف سازند.
در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
رفتارهای تند خلیفه دوم، در چهار بخش مورد بررسی قرار میگیرد :
در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله
در ماجرای سقیفه
در برخورد با مسلمانان در دوران خلافت
در خانواده
در این نوشتار سعی شده است مستند نمونههای مورد بحث، از کتب معروف اهل سنّت باشد، تا احتمال اِعمال تعصّب مذهبی کاملا منتفی گردد.
در تاریخ، رفتارهایی تند از خلیفه دوم در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است؛ چه تندیهایی که با دیگران داشت و چه تندیهایی که در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام میداد. به چند نمونه اشاره میکنیم :
ابن اثیر مورّخ معروف در تاریخ خود هنگامی که از شکنجه شدگان برای اسلام سخن میگوید و آنها را معرّفی میکند، از «لبیبه» کنیزی از بنیمؤمّل نام میبرد، که کنیز عمر بود. درباره او مینویسد: «أسلمتْ قبل إسلام عمر بن الخطّاب، وکان یعذّبها حتّی تُفتن، ثمّ یدعها ویقول: إنّی لم أدعک إلّا سآمة؛ آن کنیز قبل از عمر بن خطّاب اسلام آورده بود؛ عمر او را شکنجه میداد که از دینش برگردد، سپس (وقتی که خسته میشد) او
را رها میکرد و به او میگفت: من تو را رها کردم، چون از زدن تو خسته شدم». (1)
ابن هشام نیز آن را نقل میکند و مینویسد: آن قدر عمر او را میزد که خودش خسته میشد، آنگاه میگفت: «إنّی أعتذر الیک. إنّی لم أترکک إلّا ملالةً؛ من عذرخواهی میکنم (که نمیتوانم بیش از این تو را کتک بزنم) من تو را رها نکردم (و از زدن تو دست نکشیدم) مگر بدلیل خستگی».
آنگاه میافزاید: ابوبکر روزی آن صحنه را دید، آن کنیز را خرید و آزاد کرد. (2)
ابن کثیر نیز در بحث کسانی که توسط ابوبکر خریداری و آزاد شدهاند، به همین ماجرا اشاره میکند. (3)
در کتب سیره و تاریخ هنگامی که از سبب اسلام آوردن عمر سخن به میان میآید، داستانی نقل شده است که در لابهلای آن روحیه تند وی کاملا روشن است.
هنگامی که او از اسلام آوردن خواهرش فاطمه و دامادش سعید بن زید مطّلع گشت، به منزل آنان آمد. آنها که نوشتههایی از قرآن را قرائت میکردند، با دیدن وی، آن را مخفی میکنند. به آنها میگوید: من شنیدم که شما پیرو دین محمد شدهاید. سپس به سوی دامادش سعید حمله میآورد. خواهرش فاطمه به دفاع بر میخیزد و عمر چنان او را میزند که بدنش را مجروح و خون از آن سرازیر میشود (فقامت فاطمة لتکفّه عنه فضربها فشجّها...) و پس از آن پشیمان میشود و آنگاه با دیدن آیات قرآن، اسلام میآورد. (1)
در روایتی که مسلم در صحیح خود نقل میکند، آمده است: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به ابوهریره فرمود: برو و هر کس را دیدی که گواهی به یگانگی خداوند میدهد و از دل و جان آن را باور دارد، به بهشت بشارت ده.
ابوهریره میگوید: من رفتم و نخستین کسی را که ملاقات کردم، عمر بود. سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را برای او بازگو کردم. ناگهان وی به من حملهور شد و چنان بر سینه من کوبید که با نشیمنگاه به زمین افتادم
1) انساب الاشراف، ج 10، ص 287-288 ؛ ر.ک: البدایة والنهایة، ج 3، ص 80 ؛ تاریخ ابنخلدون، ج 2، ص 414 ؛ سیره ابن هشام، ج 1، ص 344 ؛ کامل ابناثیر، ج 2، ص 85 ؛کنزالعمّال، ج 12، ص 607 .
(فضرب عمر بیده بین ثدیی فخررت لإستی)؛ سپس به من گفت: برگرد.
من گریان به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله برگشتم و او نیز از پی من آمد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چه شده است؟ من ماجرا را گفتم. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمر اعتراض کرد که چرا چنین کردی؟ او (به جای عذرخواهی به رسول خدا) گفت: «فلاتفعل فانّی أخشی أن یتّکل النّاس علیها...؛ چنین دستوری را صادر مکن! زیرا میترسم مردم بر همین مطلب تکیه کنند و عمل را رها نمایند» ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله بر گفته خود اصرار ورزید. (1)
ملاحظه میکنید که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای تشویق مردم به توحید، این بشارت را به آنها داد و البته ایمانی که با باور و یقین باشد، عمل را نیز به همراه خواهد داشت. امّا عمر در برابر سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستادگی میکند، ابوهریره را کتک میزند و به رسول خدا صلی الله علیه و آله به سبب چنین فرمانی اعتراض مینماید.
عبدالله بن اُبی، منافق معروف از دنیا رفت؛ پسرش آمد و از پیامبر صلی الله علیه و آله خواست که بر پدرش نماز بگذارد. با توجه به اینکه عبدالله به ظاهر مسلمان بود و شهادتین بر زبان جاری میساخت و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز هنوز دستور ویژهای در ارتباط با او و همانند وی دریافت نکرده بود، لذا برای نمازش حاضر شد. در روایتی که در کتب صحاح
1) ر.ک: صحیح مسلم، ج 1، ص 44-45 (باب من لقی الله بالایمان و هو غیر شاک).
اهلسنت، گاه به نقل از عبدالله بن عمر و گاه از زبان خود عمر نقل شده، آمده است که عمر به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله یورش برد و از نماز آن حضرت ممانعت کرد.
مطابق نقل بخاری عبدالله بن عمر میگوید: «فلمّا أراد أن یصلّی علیه جذبه عمر؛ هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست بر عبدالله بن ابی نماز بگذارد، عمر پیامبر را کشید». سپس به او گفت: خداوند تو را از نماز بر منافقین نهی کرده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدا مرا مخیّر ساخته و فرمود: «(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ)؛ برای آنها استغفار بکنی و یا استغفار نکنی، حتی اگر هفتاد بار برای آنها استغفار کنی، خداوند آنها را نمیبخشد». (1)
اشاره به اینکه نماز من برای او نفعی ندارد. (2)(و برای مصالحی آن را انجام دادم).
مطابق نقل دیگر آمده است: «فأخذ عمر بن الخطّاب بثوبه فقال : تصلّی علیه وهو منافق؛ عمربن خطّاب پیراهن رسول خدا را گرفت و گفت بر او نماز میگذاری در حالی که وی منافق است». (3)
و در نقل دیگر که خود عمر نقل میکند آمده است: «وثبتُ الیه...؛
من به سوی پیامبر پریدم و گفتم چرا بر او نماز میگذاری؟!» و رسول خدا صلی الله علیه و آله تبسّمی کردوفرمودکناربرو،ولی من همچنان اصرارمیکردم. (1)
او وقتی این ماجرا را نقل کرد، افزود: «فعجبت من جرأتی علی رسول الله صلی الله علیه و آله ؛ من خود از جرأت و جسارتم بر رسول خدا صلی الله علیه و آله تعجّب کردم!». (2)
این ماجرا در دیگر کتب معروف و معتبر اهل سنّت نیز نقل شده است. (3)
روشن است که رسول خدا صلی الله علیه و آله عملی را بدون اذن الهی انجام نمیدهد و هر عمل و سخن و سیرهاش منشأ وحیانی دارد، و مسلمانان نیز حقّ اعتراض به عمل و رفتار آن حضرت را ندارند. قرآن کریم میفرماید: (وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْرآ أَنْ یَکُونَ لَهُمْ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِینآ)؛ هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش فرمانی صادر کنند، اختیاری در کار خود داشته باشند و هر کس خدا و پیامبرش را نافرمانی کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است». (4)
همچنین میفرماید: «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ
صَوْتِ النَّبِیِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ)؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید، و در برابر او بلند سخن مگویید، آنگونه که بعضی از شما در برابر بعضی بلند صدا میکنند. مبادا اعمال شما نابود گردد، در حالی که نمیدانید». (1)
در ماجرای فوق ملاحظه میکنید که خلیفه دوم اعتراض خود را تا آنجا ادامه میدهد که به سمت پیامبر صلی الله علیه و آله یورش برده، پیراهن او را میکشد و در برابر سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله همچنان به اصرار خود ادامه میدهدوخودنیزبعدهاازاین جسارت وجرأتش شگفتزده میشود.
از ماجراهای تلخ صدر اسلام، ماجرایی است که در پنجشنبه آخر عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد. در آن روز که پیامبر در بستر بیماری بود و چند روز بعدش رحلت کرد، به حاضران فرمود: «برای من قلم و دواتی حاضر کنید، تا برای شما نامهای بنویسیم که پس از آن هرگز گمراه نشوید».
در برابر این خواسته رسول خدا صلی الله علیه و آله عمر گفت: إنّ النبی صلی الله علیه و آله غلبه الوجع وعندنا کتاب الله حسبنا؛ بیماری بر پیامبر چیره شد (و نمیداند چه میگوید) و کتاب الهی که ما را کافی است، نزد ماست».
در ماجرای سقیفه
1) حجرات، آیه 2 .
در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع به نزاع کردند؛ عدهای گفتند بگذارید پیامبر نامهاش را بنویسد و بعضی سخن وی را تکرار کردند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آنها فرمان داد که برخیزند و بروند و او را تنها بگذارند.
تصور نکنید این داستان خیالی و یا خبر واحد است بلکه با تعبیرات گوناگون در صحاح و مسانید اهل سنت به طور مکرّر نقل شده است و فقط بخاری در شش جا (گاه با تصریح به اسم عمر و گاه به صورت صیغه جمع) و مسلم نیز در سه جا از کتاب خود آن را آورده است. (1)
شما خواننده عزیز چگونه میتوانید این خبر موثّق و معروف را تحمّل کنید و چه تفسیری میتوان برای آن پیدا کرد، قضاوت را به وجدانهای بیدار واگذار میکنیم. (مشروح این ماجرا و اسناد متعدد آن را در کتاب «حدیث دوات و قلم» از همین مجموعه مطالعه کنید).
داستان سقیفه خود داستانی طولانی و سؤال برانگیز در تاریخ اسلام است که نیاز به تدوین مستقلّی دارد. ولی خشونت خلیفه دوم در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبی روشن است.
1) صحیح بخاری، کتاب العلم، باب 39 (باب کتابة العلم)، ح 4 ؛ کتاب الجهاد والسیّر، باب175، ح 1؛ کتاب الجزیة، باب 6، ح 3؛ کتاب المغازی، باب 84 (باب مرض النبی ووفاته)،ح 4 ؛ باب 84، ح 5 ؛ کتاب المرضی، باب 17 (باب قول المریض قوموا عنّی)، ح 1؛صحیح مسلم؛ کتاب الوصیة، باب 6، ح 6 ؛ باب 6، ح 7 ؛ باب 6، ح 8.
پس از آنکه جمعی از انصار در سقیفه بنیساعده اجتماع کردند و پیرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسید. وی ابوبکر و ابوعبیده جرّاح را با خود همراه کرد و به سقیفه آمد. در آنجا ابوبکر خطبهای خواند، سپس میان حُباب بن مُنذر و عمر گفتگوهای تندی درگرفت و هر یک دیگری را تهدید کرد. در نهایت به خاطر رقابت همیشگی اوس و خزرج، اوسیان برای آنکه خلافت به سعد بن عباده و قبیله خزرج نرسد، با عجله با ابوبکر بیعت کردند.
طبری موّرخ معروف در نقل این ماجرا وقتی به آنجا میرسد که افراد حاضر در سقیفه برای بیعت با ابوبکر هجوم آوردند و در این میان سعد بن عباده را لگد میکردند، مینویسد: کسی فریاد زد: «مراقب سعد باشید، او را لگد نکنید!» عمر گفت: «اُقتلوه قتله الله؛ او را بکشید که خداوند او را بکشد» سپس بالای سر سعد قرار گرفت و گفت: «تصمیم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمایم که استخوان بازویت را خرد کنم!!». (1)
مطابق نقل بخاری عمر طیّ گزارشی که از آن ماجرا میدهد، میگوید: وقتی که سعد بن عباده زیر دست و پا قرار گرفت و عدهای گفتند: «سعد بن عباده را کشتید» من گفتم: «قتل الله سعد بن عباده؛ خداوند سعد بن عباده را بکشد» (2)و بدین صورت جمعی از مردم را
تشویق به اعمالشان کرد.
مطابق نقل دیگر، وی گفت: «قتله الله! إنّه منافق؛ خداوند او (سعد) را بکشد! او منافق است!». (1)
در ادامه ماجرای بیعت و تثبیت خلافت ابوبکر تندخویی وی کاملاً روشن است.
مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبری برخی از انصار گفتند: ما جز با علی علیه السلام بیعت نمیکنیم و عمر بن خطّاب که از اجتماع برخی از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل علی علیه السلام حرکت کرد. در خانه آن حضرت، طلحه و زبیر و مردانی از مهاجران حضور داشتند (که از بیعت با ابوبکر خودداری کرده بودند). وی به آنها گفت : «والله لاحرقنّ علیکم او لتخرُجُنّ إلی البیعة؛ بهخدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش میزنم، مگر آنکه برای بیعت بیرون آیید!». (2)
مطابق نقل بلاذری، عمر با فتیله آتشین به سمت منزل علی علیه السلام حرکت کرد، که فاطمه علیها السلام را کنار درب خانه ملاقات کرد. فاطمه علیها السلام به او فرمود: «یابن الخطّاب! أتراک مُحرقاً علیّ بابی؟ تو میخواهی درب خانه مرا بسوزانی؟» وی با صراحت جواب داد: «نعم و ذلک أقوی فیما جاء به ابوک؛ آری و این کار برای آن هدفی که پدرت برای آن آمده، بسیار لازم است». (3)
مطابق نقل ابن ابی شیبه، وی به فاطمه علیها السلام گفت: «وایم الله ما ذاک بمانعی إن اجتمع هولاء النفر عندک، أن أمرتهم أن یحرق علیهم البیت؛ به خدا سوگند آن مسأله (محبوبیت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد که اگر همچنان این چند نفر (علی علیه السلام، زبیر و...) به نزد تو آیند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بکشند». (1)
به سبب همین تندیها و خشونتهاست که مطابق نقل بخاری، پس از رحلت حضرت فاطمه علیها السلام وقتی که علی علیه السلام سراغ ابوبکر فرستاد، تا با وی گفتگو کند؛ به ابوبکر گفت تنها بیاید و کسی با او همراه نباشد؛ به آن دلیل که وی حضور عمر را خوش نداشت (فأرسل إلی أبی بکر ان ائتنا ولا یأتنا أحد معک، کراهیّةً لمحضر عمر). (2)
در عبارت طبری و ابن کثیر تعبیر روشنتری آمده است که علی علیه السلام به ابوبکر گفت: تنها بیاید چون میخواست عمر همراه او نباشد؛ زیرا از تندخویی عمر آگاه بود (وکره أن یأتیه عمر، لما علم من شدّة عمر). (3)
تندی و خشونت وی در ماجرای سقیفه، داستانی طولانی دارد که جداگانه تدوین خواهد شد. (ضمنآ فراموش نکنید، آنچه در بالا آمد و در سایر مباحث این کتاب آمده، از منابع معروف اهل سنّت گرفته شده است).
ابن ابیالحدید معتزلی در معرفی خلیفه دوم مینویسد: «کان عمر شدید الغلظة، وَعْر الجانب، خشن الملمس، دائم العبوس، کان یعتقد أنّ ذلک هو الفضیلة وأنّ خلافه نقص؛ عمر بسیار تندخو و نامهربان بود. او پیوسته عبوس و ترشرو بود و باورش این بود که این تندخوییها فضیلت است و خلاف آن نقص و عیب است». (1)
تندخویی او آن قدر معروف بود که وقتی از سوی ابوبکر به خلافت منصوب شد، مورد اعتراض مردم قرار گرفت.
ابن ابی شیبه نویسنده معروف کتاب «المصنّف» مینویسد: ابوبکر نزدیک مرگش دستور داد تا عمر را بیاورند که او را پس از خود به خلافت نصب کند. مردم به ابوبکر گفتند: «أتستخلف علینا فظّا غلیظاً، فلو ملکنا کان أفّظ وأغلظ؛ تو میخواهی مردی خشن و تندخو را بر ما خلیفه سازی؛ او اگر بر ما حاکم شود، خشنتر و تندخوتر خواهد شد». (2)و مطابق نقل ابن ابی الحدید، طلحه نیز به ابوبکر اعتراض کرد و
گفت: «ما أنت قائل لربّک غداً وقد ولیّت علینا فظّاً غلیظاً؛ تو فردا به پروردگارت چه خواهی گفت، به سبب آنکه فردی خشن و تندخو را بر ما ولایت دادی؟». (3)
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 6، ص 372 .
2) مصنف ابن ابیشیبه، ج 7، ص 485، ح 46 .
3) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 164. جالب است بدانیم تعبیر «فظّ» و«غلیظ» را عمر درباره پدر خود نیز به کار برده و او را تندخو و خشن معرّفی میکند.مورّخان نقل میکنند: هنگامی که عمر از آخرین سفر حجّ خود برمیگشت وقتی که بهضجنان (کوهی است که تا مدینه 25 میل فاصله دارد) رسید گفت: «زمانی بود که من برایخطّاب در این منطقه شتر میچراندم». آنگاه پدرش را اینگونه معرفی کرد: «وکان فظّآغلیظآ یتعبنی اذا عملت، ویضربنی اذا قصرت؛ او فردی خشن و تندخو بود، وقتی کارمیکردم، آنقدر به کارم وا میداشت که خسته میشدم و هرگاه کوتاهی میکردم مرا کتکمیزد». (الاستیعاب، ج 3، ص 1157 ؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 219 ؛ انساب الاشراف،ج 10، ص 299).
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در خطبه شقشقیّه (خطبه سوّم نهج البلاغه) با اشاره به همین نکته میفرماید: «فصیّرها فی حوزةٍ خَشْناءَ، یَغلُظ کَلمُها ویخشُنُ مَسُّها؛ سرانجام (ابوبکر) آن ]= خلافت[ را در اختیار کسی قرار داد که جوّی از خشونت و سختگیری بود».
شاید به همین علّت بود که خود عمر - مطابق نقل ابن سعد دانشمند معروف اهل سنت در کتاب «الطبقات» - پس از رسیدن به خلافت،
نخستین کلماتی که بر منبر گفت چنین بود: «أللّهم إنّی شدید ]غلیظ[ فلیّنی، وإنّی ضعیف فقوّنی، وإنّی بخیل فسخّنی؛ خدایا من تندخویم، پس مرا نرم و ملایم قرار ده! و من ضعیفم، پس مرا قویّ ساز! و من بخیلم، پس مرا سخیّ گردان». (1)
ولی از شرح حال او در دوران خلافت استفاده میشود که نتوانست تندخویی و خشونت خود را رها کند، تعدادی از آن موارد که در کتابهای معروف برادران اهل سنّت آمده است، نقل میشود :
1) الطبقات الکبری، ج 8، ص 339.
تازیانه زدن وی به افراد و وحشت مردم از آن، به گونهای بود که مطابق نقل «شربینی» و «شروانی» (دو تن از فقهای بزرگ اهل سنت) تازیانه او از شمشیر حجّاج نیز ترسناکتر بود (کانت دِرّة عمر أهیب من سیف الحجّاج). (1)همچنین از عمر با وصف «نخستین کسی که با خود
تازیانه برداشت و با آن افراد را میزد» (2)یاد میکنند.
او با تازیانه خود زن و مرد، کودک و جوان و بزرگ و کوچک را میزد و به سبب تکرار این عمل و ایجاد وحشت، مطابق نقل برخی از کتب تاریخ، گاه کودکان از دیدن وی، وحشتزده فرار میکردند. (3)
روزی پسر بچهای از عمر بن خطاب به نزد او آمد، در حالی که سرش شانه زده بود و پیراهن زیبایی بر تن داشت. عمر او را با تازیانه زد، تا آن که آن پسر گریان شد (فضربه عمر بالدِّرة حتّی أبکاه) حفصه
1) مغنی المحتاج، ج 4، ص 390؛ حواشی الشروانی، ج 10، ص 134.
2) تاریخ طبری، ج 4، ص 209؛ البدایة والنهایة، ج 7، ص 133.
3) الطبقات الکبری، ج 7، ص 89. این در حالی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله با کودکان مهربانبودند. گاه با آنها بازی میکرد (مسند احمد، ج 3، ص 121)؛ به آنان سلام میکرد (سنندارمی، ج 2، ص 276؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1220). به سبب همین مهربانیها، وقتیاز سفری برمی گشت کودکان با اشتیاق به استقبال او میشتافتند (صحیح بخاری، ج 5،ص 136) و گاهی پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را با خود سوار میکرد. نقل شده است که برخی ازکودکان به همین سبب بر دیگری فخر میکرد (مسند احمد، ج 4، ص 5).
(دختر عمر) که شاهد ماجرا بود، گفت: چرا او را میزنی؟ پاسخ داد : دیدم او از این حالت، خوشش آمد، خواستم او را کوچک و تحقیر کنم!! (رأیته قد أعجبته نفسه، فأحببتُ أن أصغرها إلیه). (1)
مطابق نقل کنز العمّال تک تک زنان را که از آن منزل خارج میکردند، عمر هر یک را با تازیانه میزد. (3)
1) مصنّف عبدالرزّاق، ج 10، ص 416، ح 19548.
2) تاریخ طبری، ج 3، ص 423؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 95؛ کامل ابن اثیر، ج 2،ص 419.
3) کنز العمال، ج 15، ص 732، ح 42911. متّقی هندی پس از نقل حدیث از ابن راهویهآن را صحیح شمرده است. در صحیح بخاری اشارهای به این مطلب شده است (صحیحبخاری، ج 3، ص 91) و ابن حجر در شرح خود آن را به سند صحیح از طبقات ابن سعد بهطور مشروح نقل کرده است. (فتح الباری، ج 5، ص 54)
دست، همراه ابن عبّاس به آنجا آمد و به ابن عبّاس گفت: وارد منزل شو و به امّ المؤمنین بگو حجاب بگیرد. آنگاه زنان را از آنجا بیرون کن! ابن عبّاس داخل شد و آنها را بیرون کرد. عمر نیز آنان را با تازیانه میزد (... فجعل یخرجهنّ علیه وهو یضربهنّ بالدِّرة). در این میان که او زنان را میزد، روسری از سر یکی از زنان افتاد (و موهایش پیدا شد) بعضی که آنجا حاضر بودند به عمر گفتند: ای امیرالمؤمنین! روسریش افتاده! پاسخ داد رهایش کنید، او احترامی ندارد (... فقالوا: یا أمیرالمؤمنین! خمارها! فقال: دعوها ولاحرمة لها).
عبدالرّزاق صنعانی پسازنقلاین ماجرا،ازاستادش معمرنقل میکند که «کان معمریعجب من قوله:لاحرمة لها؛ معمر از سخن عمر که میگفت آن زن (که روسری از سرش افتاده) احترامی ندارد، تعجّب میکرد!». (1)
این در حالی است که مطابق نقل مسند احمد، پس از رحلت رقیّه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله زنانی در فراق او گریه میکردند. عمر که آنجا حاضر بود آنان را با شلاقش میزد (فجعل عمر یضربهنّ بسوطه) رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمر فرمود: «دعهنّ یبکین؛ بگذار گریه کنند» و البته زنان را از کارهای خلاف شأن و نادرست نهی کرد. (2)
1) مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 557، ح 6681. همین مضمون در حدیث 6682 نیز آمدهاست.
2) مسند احمد، ج 1، ص 335. همچنین ر.ک: مجمع الزوائد هیثمی، ج 3، ص 17؛الاصابة، ج 8، ص 138؛ الطبقات الکبری، ج 8، ص 30. با آنکه در مورد دیگر نیز رسولخدا صلی الله علیه و آله او را از برخورد با گریه زنان منع کرده بود، ولی باز هم به عملش ادامه داد. درمسند احمد (ج 2، ص 110) به نقل از ابوهریره آمده است: از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله کسی ازدنیا رفت. زنان اجتماع کردند و گریه میکردند. عمر بن خطّاب برخاست و آنها را نهیمیکرد و متفرقشان میساخت (... فقام عمر بن الخطّاب ینهاهنّ ویطردهنّ) پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «یا ابن الخطّاب، فانّ العین دامعة والفؤاد مصاب وإنّ العهد حدیث؛ ای پسرخطّاب (کاری به کارشان نداشته باش زیرا) چشم گریان است و دل مصیبت دیده و غمعزیزشان نیز تازه است».
این ماجرا نشان میدهد که وی از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز این رویه را داشت و اگر چیزی به نظرش نادرست میرسید، بدون اجازه از رسول خدا کار خود را میکرد.
عبدالرّزاق صنعانی در کتابش نقل میکند که عمر در میان صف زنان میگشت که بوی خوشی را از سر زنی احساس کرد. گفت: «لو أعلم أیّتکنّ هی، لفعلت ولفعلت؛ اگر بدانم زنی که بوی خوش استعمال کرده کیست، چنین و چنان خواهم کرد!» آنگاه ادامه داد: باید هر زنی برای شوهرش خود را خوشبو سازد. ولی هنگامی از منزل خارج میشود، لازم است جامه کهنه کنیزش را بپوشد.
راوی این ماجرا میگوید: «بلغنی أنّ المرأة الّتی کانت تطیّبت بالت فی ثیابها من الفَرَق؛ به من خبر رسیده آن زنی که خود را معطّر و خوشبو کرده بود، از ترس در لباسش ... !!». (1)
1) مصنّف عبدالرزّاق، ج 4، ص 373، ح 8117.
فقهای اهل سنت در کتاب الدیات نقل کردهاند که عمر روزی سراغ زن بارداری فرستاد که پیرامون اتّهامی از او بازجویی کند. زن با شنیدن بازخواست عمر گفت: «یاویلها مالها ولعمر؛ ای وای بر این زن (اشاره به خودش) او را با عمر چه کار؟» به هر حال، حرکت کرد تا به نزد وی بیاید، که بین راه از ترس و وحشت بچهاش سقط شد و مرد (فألقت ولداً فصاح الصبیّ صَیْحَتَیْن ثمّ مات).
عمر از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره حکم آن سؤال کرد؛ برخیها گفتند: چیزی بر تو نیست. در آن حال علی علیه السلام ساکت بود و حرفی نمیزد. عمر رو به آن حضرت کرد و پرسید: نظر تو چیست؟ علی علیه السلام فرمود: اگر آنان نظر و رأیشان این بود که گفتند، همگی اشتباه کردند و اگر مطابق میل تو و برای خوشایند تو چنین سخنی گفتهاند، خیرخواه تو نبودهاند. حکمش آن است که دیه آن کودک سقط شده بر عهده توست، زیرا تو آن زن را ترساندی و او بچهاش را سقط کرد (لأنّک أنت أفزعْتَها فألقتْ). (1)
موارد متعدّد تاریخی گواهی میدهد که برخی از صحابه از ترس
1) المجموع نووی، ج 19، ص 11؛ مغنی ابن قدامه، ج 9، ص 579؛ کشّاف القناع، ج 6،ص 18. در کتب روایی اهل سنت نیز این ماجرا آمده است. ر.ک: مصنّف عبدالرزاق، ج 9،ص 458؛ کنز العمّال، ج 15، ص 84، ح 40201.
خلیفه دوم، از اظهار نظر خودداری میکردند و گاه پس از اظهار آن، وقتی با برخورد تند عمر مواجه میشدند، عقبنشینی میکردند. چند مورد از آن را ذیلا ملاحظه میکنید :
ابن ابی الحدید معتزلی نقل میکند که عبدالله بن عبّاس در زمان خلافت عمر جرأت نمیکرد که قول به بطلان عول (موضوعی است مربوط به بحث ارث) را ابراز نماید و پس از مرگ خلیفه آن را ابراز کرد. به ابن عبّاس گفته شد: «هلّا قلت هذا فی أیّام عمر؟ قال: هبته؛ چرا در زمان عمر این مطلب را نگفتی؟ پاسخ داد: از او میترسیدم (زیرا با نظر او مخالف بود)». (1)
ابوهریره پس از مرگ عمر بن خطّاب همواره میگفت: «إنّی لأحدّث احادیث لو تکلّمت بها فی زمن عمر او عند عمر لشجّ رأسی؛ من احادیثی را بازگو میکنم که اگر آنها را در زمان عمر میگفتم و یا نزد عمر میگفتم، سرم را میشکست!». (2)
ابوسلمه میگوید: از ابوهریره شنیدم که میگفت: «ما کنتُ نستطیع ان نقول: «قال رسول الله» حتّی قُبض عمر؛ تا زمانی که عمر زنده بود من نمیتوانستم بگویم: پیامبر چنین فرمود!!». (3)
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 6، ص 343.
2) البدایة والنهایة، ج 8، ص 107.
3) البدایة والنهایة، ج 8، ص 107. در تعبیر دیگر ابوهریره میگوید: «لو کنت أحدّث فی زمان عمر مثل ماأحدّثکم لضربنی بمخفقته؛ اگر این گونه که امروز برای شما حدیث نقل میکنم، زمان عمرنقل میکردم، او به یقین مرا با تازیانهاش میزد» (تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 7) شبیه همینجمله را ابن عبدالبرّ نیز نقل میکند (جامع بیان العلم وفضله، ج 2، ص 121).
عمر (پس از شنیدن سخن عمّار، گویا همچنان بر نظر خود اصرار داشته باشد) گفت: ای عمّار! از خدا بترس (و این سخن را مگو).
عمّار گفت: اگر بخواهی من این حدیث را نقل نمیکنم (... فقال عمر: إتّق الله یا عمّار! قال: إن شئت لم اُحدّث به). (1)
میدانیم که در این ماجرا حقّ با عمّار است و فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله حجّت را تمام کرده است و قرآن نیز تصریح میکند که در چنین
1) صحیح مسلم، ج 1، ص 193، باب التیمّم.
صورتی باید تیمّم کرد. (1)
این چند ماجرا نشان میدهد که بعضی از صحابه از عمر تقیّه میکردند، یا مسائلی را نمیگفتند و یا در برابر شدّت و تندی وی، عقبنشینی میکردند.
عمر از نقل حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله ممانعت میکرد و در این ارتباط با صحابه شدیداً برخورد مینمود. حتّی جمعی را حبس کرد!
«ذهبی» نقل میکند که عمر سه تن از صحابه بزرگ: «ابن مسعود»، «ابوالدرداء» و «ابومسعود انصاری» را به سبب نقل فراوان حدیثِ رسول خدا صلی الله علیه و آله حبس کرد. (2)
حاکم نیشابوری نیز نقل میکند که خلیفه دوم، ابن مسعود،
1) «(وَإِنْ کُنتُمْ مَّرْضَی أَوْ عَلَی سَفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْکُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْتَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیدآ طَیِّبآ)؛ اگر بیمارید، یا مسافر، و یا یکی از شما از محل پستیآمده (و قضای حاجت کرده) و یا با زنان آمیزش جنسی داشتهاید و در این حال، آب (برایوضو یا غسل) نیافتید، بر زمین پاکی تیمّم کنید (نساء، آیه 43). با خواندن ماجرای فوق،ناخودآگاه این سؤال در ذهن خوانندگان ایجاد میشود که اگر خلیفه دوم همچنان برعقیده خویش اصرار داشته باشد و معتقد باشد که در صورت جنابت و نیافتن آب نبایدنماز خواند؛ آیا در طول آن سالها که وی به سفر میرفت (چه برای زیارت خانه خدا، یاهمراهی لشگر و یا بازدید از شهرهای تحت حکومتش) و گاه برای غسل نیاز به آب پیدامیکرد، اگر آب یافت نمیشد، آیا خلیفه مسلمین نمازش را ترک میکرد؟ خدا عالم است!
2) تذکرة الحفّاظ، ج 1، ص 7.
ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حدیث، از مدینه ممنوعالخروج کرد و این ممنوعیّت تا زمان مرگ عمر ادامه یافت. (1)
مطابق نقل بلاذری و طبری، مالی را نزد عمر آوردند تا آنها را تقسیم کند، مردم اجتماع کردند. سعد بن أبی وقّاص (صحابی معروف) مردم را کنار زد و خود را نزد عمر رساند. وقتی نزد عمر رسید، وی سعد را با تازیانه زد و گفت: تو به گونهای به سوی من آمدی که گویا از «سلطان الله» در زمین نمیترسی؟ (فعلاه عمر بالدِّرّة وقال: إنّک أقبلت لاتَهاب سلطانَ الله فی الأرض). (2)
مطابق نقل ابن عبد ربّه اندلسی شخصی به نام ربیع بن زیاد حارثی میگوید: من در زمان عمر، والی ابوموسی اشعری (استاندار بصره) در منطقه بحرین بودم. عمر نامهای برای ابوموسی نوشت و از او خواست که با والیان و کارگزارانش به مدینه بیاید. وقتی که به مدینه آمدیم، من قبل از آنکه نزد عمر بروم از «یَرْفأ» غلام عمر پرسیدم که عمر از چه خصلتی در کارگزارانش خوشش میآید؟ گفت: از خشونت. آنگاه من
نیز با هیأتی خشن به حضورش رسیدم و او نیز از من خوشش آمد و از ابوموسی خواست تا دوباره مرا به همانجا به عنوان والی بفرستد. (1)
بخاری و مسلم در کتاب خود از ابن عبّاس نقل میکنند که گفت: من برای پرسیدن شأن نزول یک آیه از عمر، یک سال انتظار کشیدم. نمیتوانستم از او بپرسم، به سبب هیبت و ترس از او (فما استطیع أن أسأله هیبةً له) تا آنکه در سفر حجّی با او همراه شدم، هنگام بازگشت در میانه راه زمانی پیش آمد که وی برای قضای حاجت پشت درختان رفت، من منتظر ماندم تا کارش تمام شود؛ آنگاه با او راه افتادم (فرصت را غنیمت شمردم) و به او گفتم: ای امیرالمؤمنین! آن دو زن از همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله که بر ضدّ او دست به دست هم دادند چه کسانی بودند؟ (2)عمر گفت: آن دو حفصه و عایشه بودند.
ابن عبّاس میافزاید: به عمر گفتم: به خدا سوگند! مدت یک سال است که میخواستم درباره این آیه از تو بپرسم ولی از ترس تو نمیتوانستم. (والله إن کنت لأرید أن أسألک عن هذا منذ سنة فما أستطیع هیبةً لک). (3)
مردی به نام خیثمة بن مشجعه که کنیه او «ابومطر» بود، نزد خلیفه دوم آمد. خلیفه با تازیانه به او حمله کرد و ابومطر از نزد او گریخت (فحمل علیه بالدِّرة فهرب من بین یدیه). به او گفته شد: چرا فرار کردی؟ پاسخ داد: «وکیف لا أهرب من بین یَدَیْ من یضربنی ولا أضربه؛ چگونه من از نزدیکی کسی که مرا میزند، ولی من نمیتوانم او را بزنم فرار نکنم!». (1)
بلاذری که این ماجرا را نقل میکند، علّت حمله عمر را به «ابومطر» نیاورده است!
«بلاذری» در «أنساب الاشراف» و «ابن سعد» در «طبقات» و برخی از دیگر مورّخان به نقل از «عمرو بن میمون» درباره کیفیّت برپایی نماز جماعت توسط خلیفه دوم آوردهاند: «وکان عمر لا یُکبّر حتّی یستقبل الصّف المتقدّم بوجهه، فإن رأی رجلاً متقدّماً من الصّف أو متأخّراً، ضربه بالدِّرّة؛ برنامه عمر این بود که پیش از گفتن تکبیرة الاحرام به صف اوّل نگاه میکرد؛ اگر میدید کسی از صف جلو آمده و یا عقب رفته است، او را با شلّاق میزد (تا در صف قرار بگیرد)». (2)
«عاتکه» بنت زید، همسر عبدالله بن ابی بکر بود. «عبدالله» به او مال فراوانی بخشید که پس از وی ازدواج نکند؛ او نیز پذیرفت. پس از مرگ عبدالله مردانی به خواستگاری آن زن آمدند، ولی وی بر سر پیمانش بود و به آنها جواب منفی داد. خلیفه دوم به ولیّ آن زن گفت: او را برای من خواستگاری کن. عاتکه، خلیفه را نیز جواب ردّ داد. این بار عمر به ولیّ آن زن فرمان داد که او را به ازدواج من درآور (فقال عمر: زوّجنیها!) او نیز به دستور عمر عمل کرد....
عمر بر آن زن وارد شد (و چون زن میلی به او نداشت، از اجابت دعوتش امتناع میکرد، لذا) با آن زن درگیر شد، تا بر او غلبه کرد و با او همبستر شد. (فأتاها عمر فدخل علیها فعارکها حتّی غلبها علی نفسها فنکحها).
خلیفه دوم پس از پایان کار، گفت: «اُفّ، اُفّ، اُفّ؛ اُف، اُف، اُف». (با این کلمات) از آن زن ابراز انزجار کرد و سپس از آنجا خارج شد و به نزد او نیامد؛ تا آنکه خدمتکار آن زن، برای عمر پیام فرستاد که بیا، من او را برای تو آماده میکنم! (1)
«ذهبی» در کتابش نقل میکند که روزی عمر بن خطّاب و «عثمان بن
1) ر.ک: الطبقات الکبری، ج 8، ص 308؛ کنز العمّال، ج 13، ص 633، ح 37604.
حنیف» در مسجد با یکدیگر گفتگو و جدال میکردند؛ مردم نیز اطراف آن دو حضور داشتند. ناگهان عمر خشمگین شد و مشتی از سنگ ریزههای مسجد را گرفت و به صورت عثمان زد. سنگریزهها پیشانی عثمان را شکافت (... فقبض من حصباء المسجد قبضة ضرب بها وجه عثمان، فشجّ الحصی بجبهته آثاراً من شجاج).
عمر وقتی دید خونِ پیشانی عثمان بر محاسنش سرازیر شد، گفت : خونت را پاک کن (فلمّا رأی عمر کثرة تسرّب الدّم علی لحیته قال: امسح عنک الدّم).
عثمان گفت: مترس! به خدا سوگند! من از رعیّت تو - که مرا به سوی آنان فرستادی - هتک حرمتی بیش از هتک حرمت تو نسبت به خودم دیدم! (1)
«طبری» و «ابن اثیر» در تاریخ خود از ابن عبّاس نقل میکنند که روزی عمر از من پرسید: آیا میدانی چرا بعد از محمّد صلی الله علیه و آله قوم شما خلافت را از شما (بنیهاشم) دریغ داشتند؟ من دوست نداشتم جوابش را بدهم، لذا گفتم: اگر از سبب آن آگاه نباشم، امیرالمؤمنین!
1) تاریخ الاسلام، ج 4، ص 80 - 81. عثمان بن حنیف از طرف عمر، برای اندازهگیریزمینهای حاصلخیز عراق و تعیین جزیه و خراج به آن منطقه فرستاده شده بود. (ر.ک :الاستیعاب، ج 3، ص 1033، شرح حال عثمان بن حنیف).
(یعنی عمر) مرا به آن آگاه خواهد ساخت. گفت: چون مردم نمیخواستند نبوّت و خلافت در یک خاندان جمع شود و آنگاه شما بر مردم فخر کنید! از این رو، قریش برای خود خلیفهای برگزید و موفّق نیز بود.
گفتم: اگر اجازه بدهی من سخن بگویم و بر من خشمگین نشوی، من سبب آن را خواهم گفت (إن تأذن لی فی الکلام وتمط عنّی الغضب تکلّمتُ).
عمر به من اجازه داد و من نیز گفتم: اینکه گفتی قریش خلیفهای برگزید و موفّق نیز بود، اگر قریش آن کس را که خدا اختیار کرده بود (یعنی علی علیه السلام) را بر میگزید (1)، آن زمان موفّق بود. امّا اینکه گفتی
قریش کراهت داشت که خلافت و نبوّت در ما جمع شود، بدان که خداوند در قرآن گروهی را که از پیروی دستورات الهی کراهت داشتند، نکوهش کرده، میفرماید: «(ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ)؛ آنها از آنچه که خداوند نازل کرده کراهت داشتند و از این رو، خدا اعمالشان را حبط و نابود کرد». (2)
خلیفه دوم (در برابر سخنان ابن عبّاس عصبانی شد و سخنانی گفت، از جمله) گفت: «أبت والله قلوبکم یا بنیهاشم إلّا حسداً ما
یحول، وضغناً وغشّاً ما یزول؛ به خدا سوگند! در دلهای شما بنیهاشم حسادتی است که از بین نمیرود و کینه و غِشّی وجود دارد که هرگز زایل نمیشود!».
گفتم: آرام باش ای امیرالمؤمنین! قلبهای گروهی که خداوند از آنها رجس و پلیدی را برده و به طور کامل آنها را پاک گردانیده، به حسادت و غش وصف نکن! زیرا قلب پیامبر صلی الله علیه و آله نیز از قلب بنیهاشم است (مهلاً یا أمیرالمؤمنین! لاتَصِف قلوب قوم أذهب الله عنهم الرّجس وطهّرهم تطهیراً (1)بالحسد والغشّ).
عمر خشمگین شد و در برابر پاسخ منطقی ابن عبّاس گفت: «إلیک عنّی یا ابن عبّاس؛ ای ابن عبّاس از من دور شو!».
برخاستم که از آنجا بروم عمر مرا نگه داشت و گفت: بمان. و آنگاه سخنانی برای دلجویی گفت. (2)
ملاحظه میکنید، با آنکه خلیفه خود آغازگر سخن بود و ابن عبّاس برای سخن گفتن اجازه گرفت و از او پیمان گرفت که عصبانی نشود؛ باز هم خلیفه در برابر سخنان منطقی ابن عبّاس تاب نمیآورد، برمیآشوبد و به اتّهامزنی روی میآورد.
مسلمانان تا آنجا از تندخویی خلیفه دوم به ستوه آمده بودند که مطابق نقل طبری و بلاذری، روزی جمعی از مسلمانان به عبدالرّحمن بن عوف گفتند: «کلّم عمر فانّه قد أخشانا حتّی ما نستطیع أن ندیم إلیه أبصارنا؛ به عمر بگو (و پیام ما را به او برسان) او آن قدر ما را ترسانده که نمیتوانیم به سوی او چشم بدوزیم». (1)
جالب است بدانیم که ابوبکر به هنگام وفاتش از عبدالرّحمن بن عوف درباره عمر سؤال کرد. عبدالرّحمن آن روز نیز گفت: «فیه غلظة؛ در او تندخویی است» ولی ابوبکر پاسخ داد: «لأنّه یرانی رقیقاً، ولو أفضی إلیه لترک کثیراً ممّا هو علیه؛ اینکه او با شدّت عمل میکند، برای آن است که مرا نرمخو و ملایم میبیند؛ ولی اگر خلافت به او برسد، بسیاری از این تندخوییها را رها میکند». (2)
امّا ماجرای فوق و نمونههای گذشته نشان داد که پیشبینی ابوبکر درست نبود و خلیفه همچنان بر اخلاقش باقی ماند!
این قسمت را با سخنی از ابن اُبیّ بن کعب - به نقل از صحیح مسلم - به پایان میبریم.
ماجرایی میان خلیفه دوم و ابوموسی اشعری رخ داد که اُبیّ بن کعب نیز آنجا حاضر بود؛ وقتی که اُبیّ بن کعب سختگیری عمر را دید، به او گفت: «یا ابن الخطّاب فلا تکوننّ عذاباً علی أصحاب رسول الله؛ ای پسر خطّاب سبب عذاب و شکنجه اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله مباش!». (1)
خشونت با خانواده
روشن است که از نظر اسلام و سیره نبوی صلی الله علیه و آله مهربانی و محبّت به خانواده از خصلتهای برجسته و پسندیده یک مسلمان است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خیرُکم خیرُکم لأهله وأنا خیرکم لأهلی؛ بهترین شما، بهترین نسبت به خانوادهاش است و من برای خانوادهام بهترینم». (2)
همچنین فرمود: «خیارکم خیارکم لنسائهم؛ بهترین شما کسی است که نسبت به همسرانشان بهترین باشد». (3)
درباره آن حضرت از عائشه نقل شده است: «ما ضرب رسول الله صلی الله علیه و آله خادماً، ولا امرأة؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگز خادم و زنی را کتک نزد». (4)
با این حال، نکاتی در زندگی خلیفه دوم در برخورد با همسرانش نقل شده است که بسیار شگفتانگیز است.
مطابق نقل بلاذری، طبری، ابن اثیر و ابن کثیر هنگامی که یزید بن ابوسفیان از دنیا رفت، عمر از همسرش امّ ابان - دختر عتبه - خواستگاری کرد؛ وی نپذیرفت و علّت آن را چنین گفت: «لأنّه یدخل عابساً، ویخرج عابساً، یغلق أبوابه، ویقلّ خیره؛ او ]عمر[ عبوس و ترشرو وارد منزل میشود و عبوس و اخمو خارج میگردد؛ درِ خانه را میبندد (و اجازه بیرون رفتن به همسرش نمیدهد) و خیرش اندک است». (1)
طبری و ابن اثیر نقل میکنند که عمر در زمان خلافتش از امّ کلثوم دختر ابوبکر خواستگاری کرد، در حالی که آن دختر کم سنّ و سال بود. عایشه تقاضای خلیفه را با خواهرش امّ کلثوم در میان گذاشت. امّ کلثوم گفت: من نیازی به او ندارم! عایشه گفت: نسبت به خلیفه بیمیلی؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العیش، شدید علی النّساء؛ آری! زیرا او در زندگی سختگیر است و نسبت به زنان با تندی و خشونت رفتار میکند».
1) انساب الاشراف، ج 9، ص 368؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 400؛ کامل ابن اثیر، ج 3،ص 55؛ البدایة والنهایة، ج 7، ص 140.
عایشه از عمروعاص خواست که به طریقی عمر را منصرف سازد. عمروعاص به نزد عمر آمد و پس از گفتگوهایی به عمر گفت: «امّ کلثوم با ناز و نعمت و مهربانی تحت حمایت امّالمؤمنین عایشه رشد و نمو کرده، ولی در تو تندخویی است و ما نیز از تو میترسیم و نمیتوانیم تو را از هیچ یک از خلق و خویت برگردانیم، پس اگر آن دختر در مطلبی با تو مخالفت کند و تو بر او هجوم آوری، چه خواهد کرد؟ (... وفیک غلظة ونحن نهابک وما نقدر أن نردّک عن خلق من أخلاقک، فکیف بها إن خالفتک فی شیء فسطوت بها) و بدین صورت او را منصرف کرد. (1)
مطابق نقل ابن عبدالبر، امّ کلثوم دختر ابوبکر به خواهرش عایشه گفت: تو میخواهی من به ازدواج کسی درآیم که تندخویی و سختگیری او را در زندگی میدانی؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلی قبر رسول الله ولأصیحنّ به؛ به خدا سوگند اگر مرا به این کار وادار کنی، کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله میروم و آنجا (به عنوان اعتراض) فریاد خواهم کشید». (2)
تندخویی و خشونت خلیفه در خانواده به گونهای زبانزد خاصّ و عام بود که حتی دختر کم سنّ و سالی همانند امکلثوم دختر ابوبکر نیز از آن مطّلع است و با آنکه عمر، هم خلیفه مسلمین است و هم با پدرش ابوبکر بسیار دوست و همراه بود، ولی امّ کلثوم او را نمیپذیرد.
در چند کتاب معتبر و مورد اعتماد اهل سنت (و تمام مطالب این کتاب از علمای اهل سنت است) از اشعث بن قیس نقل شده است که من شبی مهمان خلیفه دوم بودم که نیمههای شب عمر برخاست، به سوی همسرش رفت و شروع به کتک زدن او کرد؛ من برخاستم و رفتم و مانع شدم (ضفتُ عمر لیلةً، فلمّا کان فی جوف اللّیل قام إلی امرأته یضربها، فحجزت بینهما). وقتی که عمر به بسترش برگشت، به من گفت : «یا أشعث! احفظ عنّی شیئاً سمعته عن رسول الله: لا یُسأل الرّجل فیم یَضرب امرأَتَه؛ ای اشعث، جملهای از رسول خدا شنیدم، که آن را به خاطر بسپار (آن جمله این است): از مرد پرسیده نمیشود که در چه رابطهای زنش را کتک زده است». (1)
و به این ترتیب او را از سؤال درباره علّت این کار منصرف کرد!
عاتکه بنت زید، دختر عموی عمر بن خطّاب بود. وی زنی بسیار زیبا بود و شوهر نخست او عبدالله بن ابی بکر بود.
پس از فوت عبدالله، عمر با وی در سال دوازدهم هجری ازدواج کرد و برای این ازدواج ولیمهای نیز داد.
1) سنن ابن ماجه، ج 1، ص 639، ح 1986؛ سنن الکبری، ج 7، ص 357. شبیه همینعبارت در مسند احمد، ج 1، ص 20 و سنن ابی داود، ج 1، ص 476 نیز آمده است.
مورّخان نوشتهاند: هنگامی که عمر از او خواستگاری کرد، به سبب آنچه که از عمر میدانست با او شرط کرد که مانع وی از رفتن به مسجد نشود و او را کتک نزند. عمر نیز با ناخوشایندی این شرایط را پذیرفت (فلمّا خطبها عمر، شرطتْ علیه أنّه لایمنعها عن المسجد ولایضربها، فأجابها علی کره منه). (1)
در عبارت ابن حجر عسقلانی به این صورت آمده است: «شرطتْ علیه ألّا یضربها، ولایمنعها من الحقّ، ولا من الصّلاة فی المسجد النبویّ؛ با عمر شرط کرد که او را کتک نزند، از انجام حق باز ندارد و مانع نماز خواندن وی در مسجد نبوی نشود». (2)
شاید به علّت همین تندخوییها بود که مطابق نقل ابن اثیر، عمر بن خطّاب از خانوادههای قریش در مدینه خواستگاری کرد، ولی آنها نپذیرفتند؛ امّا مغیرة بن شعبه خواستگاری کرد، آنها قبول کردند (إنّ عمر بن الخطّاب خطب إلی قوم من قریش بالمدینة فردّوه، وخطب إلیهم المغیرة بن شعبة فزوّجوه). (3)
ابن ابی الحدید معتزلی نقل میکند که شخصی نزد عمر آمد از عبیدالله - فرزند عمر - شکایت کرد و در شکایتش عبیدالله را با کنیه
«ابوعیسی» نام برد (1)عمر فرزندش را فراخواند؛ نخست به او اعتراض کرد، آنگاه دست وی را گاز گرفت؛ سپس او را کتک زد و به او گفت : عیسی که پدر نداشت (تا تو کُنیه ابوعیسی را بر خود بگذاری) (... وأخذ یده فعضّها، ثمّ ضربه وقال: ویلک! وهل لعیسی أب؟). (2)
ابن ابی الحدید پس از نقل این ماجرا میگوید: زبیر گفته است : هرگاه عمر نسبت به یکی از اعضای خانوادهاش عصبانی میشد، خشم او فرو نمینشست، مگر آنکه دست او را شدیداً گاز بگیرد! (3)
در پایان این کتاب گوشههایی از خُلق و خوی نبوی صلی الله علیه و آله که اسوه کامل انسانیت و سرمشق همه مسلمانان است، بیان میشود، تا خوانندگان گرامی - به ویژه جوانان عزیز - خود را به آن اخلاق کریمه آراسته سازند و در زندگی اجتماعی و خانوادگی خود، از آن بهرهمند شوند. (این احادیث نیز از کتب اهل سنّت است)
1) ابن اثیر در اسدالغابه (ج 3، ص 423) در شرح حال عبیدالله بن عمر از او با کنیه«ابوعیسی» نام میبرد که نشان میدهد وی به این کنیه معروف بوده است.
2) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 343. روشن است که کنیه ابوعیسیگذاشتن، علامت اعتقاد داشتن پدر برای حضرت عیسی علیه السلام نیست؛ چنانکه کنیه نویسنده معروف کتاب «سنن ترمذی» ابوعیسی ترمذی است.
3) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 343.
النّاس خُلقآ،لم یکن فاحشاً ولا متفحّشاً، ولا سخّاباً بالأسواق، ولا یجزیء بالسّیئة مثلها، ولکن یعفو ویصفح؛ او خوش اخلاقترین مردم بود، بدگووناسزاگونبودوهرگزدرکوچه وبازارفریادنمیکشید.آن حضرت بدی رابابدی پاسخ نمیداد،بلکه عفومیکردوچشمپوشی مینمود». (1)
شخصی دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله را این گونه توصیف میکند: «کان رسول اللهرحیماًرقیقاًحلیماً؛رسولخدا صلی الله علیه و آله مهربان،دلسوزوبردباربود». (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به مراعات حال زنان سفارش میکرد و از مسلمانان میخواست که با آنها با مدارا برخورد نمایند. (3)
انس بن مالک میگوید: «ما رأیت أرحم بالعیال من رسول الله؛ من کسی را مهربانتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به خانواده ندیدم». (4)
همچنین درباره اخلاق آن حضرت این تعبیرات زیبا نیز نقل شده است: «کان دائم البشر، سهل الخلق، لین الجانب لیس بفظٍّ ولا غلیظٍ ولا ضخّاب ولا فحّاش ولا عیّاب؛ او پیوسته خوشرو، دارای خلق و خوی راحت و نرمخو بود. آن حضرت خشن، تندخو، پرهیاهو، ناسزاگو و عیبگیر نبود». (5)
عایشه درباره طرز رفتار آن حضرت با همسرانش میگوید : «...کان أکرم النّاس وألین الناس، ضحّاکاً بسّاماً؛ او (در خلوتش با زنان) کریمترین و نرمخوترین مردم بود، بسیار خندهرو و متبسّم بود». (1)
انس بن مالک میگوید: «خدمتُ رسولَ الله صلی الله علیه و آله عشر سنین، لا والله ما سبّنی بسبّة قطّ، ولا قال لی: أفّ قطّ، ولا قال لشیء فعلتُه لِمَ فعلتَه؟ ولا لشیء لم أفعله لِمَ لا فعلتَه؛ من ده سال به رسول خدا صلی الله علیه و آله خدمت کردم، به خدا سوگند! هرگز به من ناسزا نگفت و هرگز کلمه أفّ (کمترین کلمه نشانه انزجار) به من نگفت و هرگاه کاری انجام میدادم، نمیگفت چرا آن را انجام دادی؟ و برای کاری که انجام ندادم، نمیفرمود که چرا انجامش ندادی؟». (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره کتک زدن به همسر فرمود: «أما یستحیی أحدکم أن یضرب امرأتَه کما یضرب العبد، یضربها أوّل النّهار ثم یضاجعها آخره؛ آیا آن کس از شما که همسرش را - مثل یک برده - کتک میزند حیا نمیکند؟! او را اوّل روز کتک میزند و در آخر روز (شبانگاه) وی را در آغوش میگیرد!». (3)
پایان
قرآن کریم
نهجالبلاغه (با تحقیق دکتر صبحی صالح)
الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالجیل، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.
اسدالغابة فی معرفة الصحابة، عزّالدین بن الاثیر الجزری، دارالفکر، بیروت، 1409ق.
الاصابة فی معرفة الصحابة، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1415ق.
أنساب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابر بلاذری، تحقیق سهیل زکار، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1417ق.
البدایة والنهایة، ابن کثیر دمشقی، دارالفکر، بیروت، 1407ق.
تاریخ الاسلام، شمس الدین محمد ذهبی، تحقیق عمر
عبدالسلام، دارالکتاب العربی، بیروت، چاپ دوم، 1413ق.
تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، تحقیق خلیل شحاده، دارالفکر، بیروت، چاپ دوم، 1408ق.
تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالتراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق.
تذکرة الحفّاظ شمس الدین محمّد ذهبی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
جامع بیان العلم و فضله، ابن عبدالبر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1398 ق.
حواشی الشروانی، الشروانی والعبادی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
سنن ابن ماجه، محمد بن یزید قزوینی، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، دارالفکر، بیروت.
سنن ترمذی، ابوعیسی ترمذی، تحقیق عبدالرحمن محمد عثمان، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1424ق.
سنن دارمی، عبدالله بن بهرام دارمی، مطبعة الحدیثة، دمشق.
السیرة النبویة (معروف به سیره ابن هشام)، ابن هشام حمیری، تحقیق مصطفی السقا و همکاران، دارالمعرفة، بیروت.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة.
صحیح ابن حبّان، محمد بن حبّان، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسّسة الرّسالة، چاپ دوم، 1414ق.
صحیح بخاری، ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخاری، دارالجیل، بیروت.
صحیح مسلم، مسلم بن حجّاج نیشابوری، دارالفکر، بیروت.
الطبقات الکبری، محمد بن سعد، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1410ق.
العقد الفرید، ابن عبد ربّه اندلسی، دارالکتاب العربی، بیروت، 1403ق.
فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، دارالمعرفة، بیروت.
الکامل فی التاریخ، عزّالدین علی بن ابی الکرم (معروف به ابن اثیر)، دار صادر، بیروت، 1385ق.
کشاف القناع، منصور بن یونس بهوتی، تحقیق ابوعبدالله محمد حسن اسماعیل الشافعی، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1418ق.
کنزالعمّال، متقی هندی، مؤسّسة الرسالة، بیروت، 1409ق.
مجمع الزوائد، نورالدین ابوبکر هیثمی، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1408ق.
المجموع فی شرح المهذب، محیی الدین بن شرف نووی،
دارالفکر، بیروت.
المستدرک علی الصحیحین، ابوعبدالله حاکم نیشابوری، دارالمعرفة، بیروت، چاپ اوّل، 1406ق.
مسند احمد، احمد بن حنبل، دارصادر، بیروت.
المصنّف، ابن ابیشیبه کوفی، تحقیق سعید اللحّام، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1409ق.
المصنّف، عبدالرزّاق صنعانی، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمی، منشورات المجلس العلمی.
المعجم الکبیر، سلیمان بن احمد طبرانی، تحقیق حمدی عبدالمجید السلفی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1404ق.
المغنی، عبدالله بن قدامه، دارالکتاب العربی، بیروت.
مغنی المحتاج، محمد بن احمد شربینی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1377ق.
المنتظم فی تاریخ الامم والملوک، عبدالرحمن بن علی بن محمد بن الجوزی، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.