ghaemiyeh.com
سرشناسه:امینی، عبدالحسین، 1281-1349
عنوان قراردادی:الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب. فرسی. برگزیده.
عنوان و نام پدیدآور:الغدیر همراه/ مؤلف عبدالحسین امینی نجفی؛ گزینش و ترجمه سیدابراهیم سیدعلوی
مشخصات نشر:تهران: مؤسسه فرهنگی نبأ، 1393
مشخصات ظاهری:81 ص. 32000 ریال
شابک:2-035-264-600-978 ج 6.
وضعیت فهرستنویسی:فیپا
یادداشت:کتاب حاضر ترجمه، گزینش و انتخاب کتاب «الغدیر» اثر عبدالحسین امینی است.
مندرجات:واقعه غدیر
موضوع:علی بن ابی طالب علیهالسلام، امام اول، 23 سال قبل از هجرت – 40 ق – اثبات خلافت
موضوع:غدیر خم
شناسه افزوده:سید علوی، سیدابراهیم، 1318 - ، مترجم
ردهبندی کنگره:BP 54/223/الف 8 غ 4042146 1393
ردهبندی دیویی:452/297
شماره کتابشناسی ملی:2573441
الغدیر همراه (جلد 6)
(ولادت امیرمؤمنان علیهالسلام در کعبه و شگفتیها)
علامه عبدالحسین امینی نجفی
گزینش و ترجمه: سیدابراهیم سیدعلوی
ویراستار: عبدالحسین فخاری
حروفچینی و صفحهآرایی: چکاد
لیتوگرافی: ندا گرافیک / چاپ: دالاهو / صحافی: صالحانی
چاپ: اول 1393 / شمارگان: 2000 نسخه / قیمت: 32000 ریال
ناشر: انتشارات نبأ / تهران، خیابان شریعتی، بالاتر از خیابان بهارشیراز،
کوچه مقدم، نبش ادیبی، پلاک 26، طبقه سوم
تلفکس: 77506602 – 77504683
شابک: 2- 035-264-600-978
پیشاهنگ سخن5
ولادت امیرمؤمنان (علیه السلام) در کعبه7
حکایت ولادت7
متن حدیث9
صحت حدیث10
تا زندهای روزگار به تو شگفتیها ارائه میدهد.11
شگفتیهایی از دانش عمر12
اول: حکم تیمّم12
دوم: حکم شک12
سوّم و چهارم: خلیفه کتاب خدا را نمیداند!14
پنجم: همه داناتر از عمر هستند15
ششم: خلیفه معنای «ابّ» را نمیداند16
هفتم: حکم خلیفه بر زن دیوانهای که زنا کرده بود17
هشتم: ناآگاهی خلیفه از تأویل کتاب خدا18
نهم: ناآگاهی خلیفه از کفّاره تخم شترمرغ19
دهم: همه از عمر دین فهمترند21
یازدهم: خلیفه فرمان میدهد پسری را که با مادرش بر سر نسب، نزاع دارد بزنند.21
دوازدهم: ناآگاهی خلیفه از مفاد برخی سخنان23
سیزدهم: خلیفه در قرائت نماز اجتهاد میکند23
چهاردهم: رأی خلیفه در ارث24
بیست و چهارم: خلیفه نمیداند چه بگوید25
بیست و پنجم: تجسس خلیفه26
بیست و ششم: رأی خلیفه در حدّ شرابخواری27
بیست و هفتم27
بیست و هشتم28
بیست و نهم: خلیفه و کلاله29
چهل و یکم30
چهل و چهارم: نظر خلیفه و درخت رضوان31
پنجاه و یکم: اجتهاد در منع گریه بر مرده32
پنجاه و دوم: اجتهاد عمر در مورد قربانی33
شصتم: اجتهاد در زیورآلات کعبه34
شصت و یکم: اجتهاد خلیفه در سه طلاق35
شصت و دوم: اجتهاد خلیفه، درباره نماز خواندن پس از نماز عصر35
شصت و هشت: منع از دو متعه36
شصت و نه: متعة زنان37
دو متعه: متعة حج و متعة زنان39
نگاهی به مسئله دو متعه40
متعه در قرآن43
بخوانید و بخندید یا بگریید46
هفتاد و هشت: اجتهاد خلیفه در مورد شراب و آیههای آن47
هشتادم: خلیفه و توسعه دو مسجد49
هشتاد و یکم50
هشتاد و دوم: نظر خلیفه دربارة خوردن گوشت50
هشتاد و سوم: خلیفه و مرد یهودی50
هشتاد و پنجم: اجتهاد خلیفه در مصادره داراییهای کارگزاران51
هشتاد و ششم: نظر خلیفه در خریدن شتر51
هشتاد و هفتم: نظر خلیفه در بیتالمقدس52
هشتاد و هشتم: نظر خلیفه درباره مجوس53
هشتاد و نهم: روزة ماه رجب54
نودم: اجتهاد خلیفه در سؤال از مشکلات قرآن55
نود و دوم: نهی خلیفه از حدیث56
نود و سوم: باز هم نهی از کتابت سنن58
نود و چهارم: نظر خلیفه دربارة کتابها59
نود و پنجم: خلیفه و قرائتها63
نود و ششم: اجتهاد خلیفه در نامها و کنیهها64
نود و هفتم: خلیفه پسرش را بعد از اجرای حد، دوباره حد میزند66
نود و هشتم: خلیفه نمیداند روز عید چه بخواند؟67
نود و نهم: خلیفه و معانی الفاظ68
صدمین: روزه همه سال68
ترجمه آیه69
نتیجه بحث70
کرامتی دربارة این حدیث76
ماجرا چه بود؟77
پاک و منزهی تو. برای ما دانشی نیست جز آنچه تو به ما آموختی که تو بسیار دانای حکیم هستی. ما آنان را کتابی آوردیم با طول و تفصیل براساس علم و آگاهی و مایه هدایت و مهربانی.
به کسانی که کتاب دادیم میدانند که آن، حقیقتی است است نازل شده از پروردگار تو و آن کتاب دادهشدگان و مومنان شک و تردید به خود راه نمیدهند.
و کسانی که کتاب داده شدند دچار اختلاف نشدند مگر پس از آنکه علم و آگاهی برایشان آمده بود و آن اختلاف به سبب تجاوز و ستمگری میانشان شد. و هر گاه تو بعد از آنکه علم و دانش پیدا کردی به دنبال هواهای نفسانی آنها باشی تو نیز از ستمگران خواهی بود.
آنان در آن ادعاهایشان جز به دنبال ظن و گمان نیستند و ظن و پندار چیزی از حق و حقیقت بینیاز نمیسازد و این
میزان اندازه دانش آنهاست و پروردگار تو داناتر است که چه کسانی به شاهراه هدایتاند.پس حمد و ثنا برای خداست که ما را به این راه هدایت فرمود و اگر هدایت او نبود ما به این شاهراه، ره پیدا نمیکردیم.
و سلام بر بندگان برگزیدة خدا کسانیکه درودهایی از پروردگارشان در پوشش رحمت همواره به ایشان نثار میشود و آنان هدایت یافتگان حقیقیاند.
الأمینی
سیّد یحیی اوالی از غدیریه سرایان، در قصیده خود به تولّد امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در کعبه اشاره و مینویسد: علی (علیه السلام) کسی است که ولادتش در حرم خدای رحمان واقع شد و خدا او را در هر سختی و دشمنی مورد حمایت قرار داد.
هنگام میلاد امیرمؤمنان (علیه السلام) دیوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین، وارد جوف کعبه شد. آنگاه شکاف به هم پیوست درحالیکه او هم چنان در داخل بیت بود، تا انسانی پا به عرصة گیتی بگذارد که کعبه، مسجد و شرف خود را از او بازیابد. او از میوههای بهشتی تناول کرد و از صدف کعبه مرواریدی بیرون آمد که جهانی با نور چهرة درخشانش، روشن گردید.
ولادت علی (علیه السلام) در کعبه، حقیقتی است که شیعه و سنّی در آن اتّفاق نظر دارند و احادیث آن، فراوان و در کتابها آمده است.(1)
1) مستدرک، حاکم 3/383.
حتی از مخالفان شیعه، هم چون شاه ولیالله دهلوی و محمود آلوسی به آن ماجرا اعتراف دارند:
ولادت علی (علیه السلام) در کعبه، امری مشهور است و در کتب فریقین نیز، از آن یاد شده است.
علی (علیه السلام) به شکرانه مولود کعبه بتها را از پشت کعبه پایین آورد. سیّد رضا هندی این معنی را در قصیدهای آورده است.
پس علّامه امینی (رضی الله عنه) اسم شانزده کتاب اهل سنّت را ذکر کرده که این حکایت را نقل کردهاند.
علّامه امینی (رضی الله عنه) پنجاه تن از علمای شیعه را نام میبرد که میرزا محمّد علی اردوباری، ادیب نجف، پنجاهمین آنان است. چنانکه قاضی ابوالبختری هم در آن موضوع، کتابی ویژه تألیف کرده و عدهای هم حکایت آن ولادت را به نظم کشیدهاند که علّامه امینی (رضی الله عنه) تعداد آنها را بالغ بر چهل نفر میداند، از جمله شاعر مسیحی، پولس سلامه که میگوید:
(کعبه اللهِ فیِ الشَّدائِد تَرجِی فَهِیَ جِسرُ العَبید لِلمَعبود ...)
کعبه خدا که به آن در سختیها بسته میشود و آن پل بندگان بهسوی معبود است. مسجدالحرام از شادی تبسمی کرد و سنگ ها سرود سر دادند. در آن روز دو فجر رخ داد. یکی فجر صبح و دیگری فجر آن ولادت.
روزگار می گذرد، اما او چنان صبح روشن باقی میماند و هر روز، فجری تازه در وجودش میدمد(1).
حدیث اَنَا مدینة العِلم ...
شمسالدین مالکی، از غدیریهسرایان، در قصیده خویش از فضیلتهای فراوان علی (علیه السلام) سخن گفته و در وصف او میسراید:
شمشیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داماد و پسر عموی پیامبر، ابوالحسنین، همسر زهرای بتول و از جمله: باب مدینه علم رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) .
علّامه امینی (رضی الله عنه) در الغدیر یکصد و چهل و سه مورد نام میبرد که حدیث «اَنَا مَدیِنَه العِلم ...» را آوردهاند.(2)همچنین بیش از پنجاه حدیث، در ردّ سخن ابنحزم، در دانش و اعلمیّت علی (علیه السلام) در میان صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، مطرح کرده است.
این حدیث با متن های متفاوت و لی هماهنگ، گزارش شده است. در حدیث ابن عباس چنین آمده است:
(انا مدینۀ العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیات بابه)
پیامبر فرمود: من شهر دانش هستم و علی باب آن و هر کس خواهان علم باشد باید از باب آن وارد شود.
آن گاه علامه امینی یازده حدیث دیگر به همان مضمون مطرح کرده است و از آن جمله است: علی برادر من و از من است، من از او هستم و او در دانش من، وصی و جانشین من است.(1)
علّامه امینی شهادت بیست و یک دانشمند حدیثشناس را در صحت سند حدیث، آورده است. از جمله:
ابوجعفر محمدبن جریر طبری در تهذیبالاثار و حاکم در مستدرک و فیروزآبادی در نقد صحیح و ... .
1) الغدیر، 3/101-95.
انسان درباره کسی که خود را فقیه میداند چه میتواند بگوید که آن همه حدیثهای صحیح و حسن در علم و دانش علیبن ابیطالب در پیش اوست، با این وجود دیگری را داناتر از علی (علیه السلام) میداند!
من چه بگویم در حقّ کسی که کتابی مینویسد به نام «الوشیعة» و باکی ندارد که سرانجام آن همه دروغ، تهمت و یاوهگویی چه خواهد بود.
او مینویسد: عمر، داناترین و فقیهترین اصحاب محمد در عصر خود و به قرآن و سنّت، آشناترین بهطور مطلق بوده است. علّامه امینی (رضی الله عنه) یکصد مورد از موارد اشتباههای خلیفه را با استناد به منابع و مدارک متقن آورده و میزان معلومات فقهی و قرآنی او را معرفی کرده است.
مردی نزد عمر آمد و گفت من جنب شدم و آب برای غسل نیافتم. عمر به او گفت: نماز نخوان، عمّار یاسر در آن مجلس حضور داشت، گفت: یادتان میآید ما جنب شده بودیم تو نماز نخواندی و اما من خود را به خاک مالیدم و نماز خواندم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کافی بود تیمم میکردید، آنگاه کیفیت تیمم را یاد داد.
عمر گفت: ای عمّار از خدا بترس. عمّار گفت: اگر خواستی این موضوع را به احدی نمیگویم. علّامه این ماجرا را به صورت های مختلف نقل کرده است.
شقیق میگوید نزد عبدالله و ابوموسی بودم. ابوموسی پرسید به نظر تو اگر آدمی جنب شد و آب نیافت چه کند؟ عبدالله گفت نماز نخواند تا آبی پیدا کند و ابوموسی گفت: پس سخن عمّار چه میشود؟ که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او تیمّم یاد داد و عبدالله گفت: دیدی که عمر به سخن عمّار قانع نشد. ابوموسی گفت: عمّار را رها کن به همة آیة (تیمّم) چه میگویی؟(1)
عمر روزی از غلامی پرسید: آیا شنیدهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یا یکی از اصحاب او گفته باشد اگر کسی در نمازش شک کند چه باید بکند؟
1) صحیح مسلم، باب تیمّم، 1/110 و 265؛ سنن ابن داود، 1/53؛ ابن ماجه 1/200؛ سنن نسایی، 1/59-61؛ سنن بیهقی 1/219و209؛ صحیح بخاری، 1/
در این میان عبدالرحمنبن عوف سر رسید و پرسید درباره چه صحبت میکردید؟
عمر مسئله را گفت: عبدالرحمن گفت: شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هرگاه یکی از شما در رکعت یک و سه شک کند، بنا را به رکعت یک بگذارد؛ اگر در دو و سه شک کند بنا را به رکعت دو بگذارد؛ و در صورت شک میان سه و چهار بنا را به رکعت سه بگذارد تا آنکه اشتباه در زیادت باشد. سپس قبل از سلام دو سجده به جا آورد و سلام گوید.
این امر بهصورت دیگری بدون تفاوت زیاد نقل شده است. علّامه امینی مینویسد: آیا تعجب نمیکنید که خلیفه حکم شک در رکعات نماز را که مسئلهای مورد ابتلا است و شب و روز یک نوبت با آن سروکار دارد، نمیداند و از غلامی میپرسد و او هم نمیداند تا عبدالرحمنبن عوف جواب میدهد
آدمی مبهوت میماند و نمیداند چه بگوید و کسی را که اعلم اصحاب دانستهاند میزان آگاهی او از احکام، این اندازه پایین است و زهی بیچاره امّتی که داناترینشان این است. روزی ما ز خوان قدر این نواله بود!
(کَبرَت کَلَمِةُ تَخرُجُ مِن اَفواهِهِم إن یَقُولونِ اِلّا کذباً)(1)
چه سخن بزرگی از دهانهایشان بیرون میآید و جز دروغ نگویند.
1) کهف، 5.
زنی را نزد عمر آوردند که شش ماهه بچه زاییده بود. عمر خواست حکم سنگسار صادر کند. موضوع به گوش علی (علیه السلام) رسید، فرمود: برای این زن رجم و حدی نیست. عمر اطلاع یافت و کسی فرستاد تا نظر حضرت را جویا شد. علی (علیه السلام) فرمود:
(وَ الوالِداتُ یُرضِعنَ اولاَدَهُنَّ حَولَینِ کامِلینِ)
مادرها باید فرزندان را دو سال کامل شیر دهند.
و فرمودند: «وَ حَملهُ و فِصالُهُ ثَلاثُون شَهراً»(1)
شش ماه حمل و بارداری و دو سال شیر دهی، سی ماه میشود.
پس عمر زن را آزاد کرد.
در عبارت حدیث نیشابوری و حافظ گنجی نیز تصدیق عمر در مورد علی آمده است که:
(لَولا عَلیٌ لَهَلَکَ عُمر)
اگر علی نبود هر آینه عمر هلاک شده بود.
و در نقل سبطبن جوزی نیز آمده است: عمر هنگام رها کردن آن زن گفت:
(اَلّلهُمَّ لاَ تبقِنی لِمُعضَلَةِ لَیسَ لَها اِبنُ اَبیطالبِ)
1) احقاف، 14.
خدایا مرا در مشکلی که فرزند ابیطالب در آن حضور ندارد باقی مدار.
نظیر این قصّه را در زمان عثمان هم نقل کردهاند. اما در آنجا تا عثمان از حکم آگاهی یابد و جلو گیرد آن زن بیچاره سنگسار شده بود.(1)
روزی عمربن خطّاب بر منبر رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست و گفت: ای مردم شما مهریه زنان را زیاد کردهاید. رسول خدا و اصحاب او مهریه را چهارصد درهم تعیین میکردند اگر زیادی مهریه نزد خدا نشان تقوا و کرامت بود شما بر آنها پیش نمیگرفتید. پس زیاده بر چهارصد درهم مهریه قرار ندهید و از منبر پایین آمد.
زنی از قریش اعتراض کرد و گفت: ای امیر، مردم را از مهریه های بیشتر از چهار صد درهم باز داشتهای ؟ عمر گفت: آری. آن زن گفت: آیا نشنیدهای خدا در قرآن چه آیهای نازل فرموده است؟ عمر پرسید کدام آیه؟ آن زن گفت: آیا نشنیدهای که خدا فرمود:
(و آتیتم احداهنَّ قنطاراً...)(2)
عمر گفت: خدایا مرا ببخش همة مردم از عمر داناترند و برگشت بر منبر و نشست و گفت: ای مردم من شما را از مهریه افزون بر چهارصد درهم منع کردم، اکنون میگویم: هرکه بخواهد از مال خود هرچه بخواهد بدهد.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) این ماجرا را به 9 صورت از منابع مختلف آورده است. در متن روایات تفاوتهایی وجود دارد، لیکن اصل قضیه همان است.
عمر به روی منبر قرائت کرد:
(فانبتنا فیها حباً و عنباً و قضباً و زیتوناً و نخلاً حدائق غلباً و فاکهة و ابّاً)(2)
پس، در زمین دانه و انگور و سبزه و زیتونی رویاندیم و باغها و بستانهای انبوهی و میوه و گیاه و چراگاهی.
سپس گفت: همه آنها را فهمیدیم؛ اما مفهوم «ابّ» را نفهمیدیم. آنگاه عصایش را از دست اندخت و گفت: به خدا سوگند این همان بهزحمت و رنج، افتادن است. تو را چه شده چه عیبی دارد که معنای «ابّ» را نمیدانی؛ سپس خطاب به مردم میگوید بهدنبال چیزی باشید که کتاب هدایت برای شما
بیان کرده و به آن عمل کنید. آنچه را نشناختید، به پروردگار آن، واگذارید.
این حدیث هم با تعبیرهای متفاوت گزارش شده و محدثان و صاحبان سنن آن را آوردهاند، همین مطلب از ابوبکر نیز گزارش شده است. ابنحجر در توجیه مسئله میگوید، شاید آن کلمه عربی نبوده که بر دو خلیفه پوشیده مانده است.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: چگونه پیشوایان لغت و ادب عربی این کلمه را در معجمهای خود آوردهاند، بدون اشاره به اینکه آن واژه دخیل است. به فرض اگر کلمه عربی هم نباشد، کلمه های دیگر آیه آن را توضیح میدهد. اما هدف ابن حجر آنست که از دو خلیفه هرچند با زورگویی، دفاع کرده باشد و درصحیح بخاری چه بسیار از احادیث است که دست تحریف در آن ها بازی کرده است.
زن دیوانهای که زنا کرده بود، نزد عمر آوردند. او بعد از مشورت حکم سنگسار داد. علی بر او گذر کرد و پرسید گناه
1) فتحالباری ابن حجر 13/230، ارشادالساری 10/298؛ تفسیر رازی 8/389؛ کنزالعمال 1/227؛ درّ منثور سیوطی 6/317؛ تفسیر خازن 4/374؛ ابن تیمیه، مقدمه تفسیر، ص30؛ تفسیر ابنکثیر 4/473؛ نهایة ابن اثیر 1/10؛ الموافقات شاطبی، ص21-25؛ ریاض نضره، محب طبری 2/49؛ کشاف مخشری 3/253؛ مستدرک 2/514؛ تفسیر ابن جریر 30/38 و ... .
این زن چیست؟ گفتند: زن دیوانة فلان قبیله است. زنا کرده و عمر دستور رجم او را داده است. فرمود:(1)
او را برگردانید. سپس نزد عمر آمد و فرمود: ای امیر آیا نشنیدهای رسول خدا فرمود: قلم تکلیف از سه تن برداشته شده: 1- بچه تا به سن بلوغ برسد؛ 2- شخص خواب تا بیدار شود؛ 3- دیوانه و عقل باخته تا بهبود یابد. این همان دیوانه و دلشدة فلان قبیله است شاید در آن حال، چنان کرده باشد. علی (علیه السلام) او را آزاد کرد و عمر تکبیر گفت.
این روایت به پنج صورت و با اندکی تفاوتی نقل شده؛ در حدیثی، برای ابوبکر هم، چنان امری پیش آمده است. ناگفته نماند بخاری این حدیث را در صحیح خود آورده، اما او در هر حدیثی که موجب خدشهدار شدن کرامت و شخصیت خلیفه میشود؛ صدر و ذیل را تحریف میکند.
ابوسعید خدری میگوید: با عمربن خطّاب حج گذاردیم وقتی وارد طواف شد، برابر حجر الأسود قرار گرفت و گفت: من میدانم که تو سنگی بیش نیستی و زیان و سودی نداری و اگر
1) مستدرک، حاکم 2/59 و 4/389، او حدیث را صحیح دانسته است؛ سنن کبری، بیهقی 8/264؛ محب طبری، ریاض نضره 2/196؛ ذخائرالعقبی، ص81؛ ارشادالساری، قسطلانی 10/9؛ فیضالغدیر 4/357؛ مصباحالظلام و سیاطی 2/56 و تذکره ابن جوزی، ص 57؛ فتحالباری، ابن حجر 12/101 و ... .
ندیده بودم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را میبوسید، هرگز نمیبوسیدمت. آنگاه بر حجر بوسه زد. علیبن ابیطالب گفت: ای امیر او زیان و سود دارد. خدا فرمود:
(وَ إذ أخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهورِهِم ذُرِّیَّتَهُم وَ أشهَدَهُم عَلَی أنفُسِهِم)(1)
هنگامی که پروردگار تو از صلبهای بنیآدم نسلشان را بر گرفت و از آنها بر خودشان شهادت و گواهی خواست...
وقتی آنان اعتراف کردند که خداوند عزّوجّل، پروردگارشان و آنها بندگان او هستند آن پیمان و شهادت را در برگ و ورقی نرم در این حجر خورانید و در روز قیامت آن حجر برانگیخته شود و او دارای دو چشم و یک زبان و دو لب است و برای آن کس که وفا کرده، شهادت دهد. او امین خدا در این زمین است. عمر گفت: خدا مرا در سرزمینی باقی نگذارد که تو، ای ابالحسن در آنجا نباشی.(2)
داخل مسجد دمشق شدم. پیرمردی را دیدیم که از زیادی سن و سال، استخوانهای سینهاش درهم ریخته و کج شده بود (قد
خمیده بود) پرسیدم: ای پیرمرد، زمان چه کسی را درک کردهای؟ گفت عمر را دیدهام. پرسیدم در کدام غزوه حضور یافتهای؟ گفت: غزوه یرموک. گفتم خاطرهای را برای من بگو. گفت: با کاروان، سوار بر شتر برای حج بیرون آمدیم، تخم شترمرغی یافتیم در حالی که محرم بودیم اعمالمان را به پایان رسانیدیم. این مسئله را برای امیرالمؤمنین عمر گفتیم. او برگشت و گفت به دنبال من بیایید، تا به حجرههای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدیم. حجرهای را زد. زنی جواب داد، عمر گفت: آیا ابوالحسن آنجاست؟ زن گفت: نه، به مزرعه رفته است. عمر برگشت و گفت دنبال من بیایید تا به علی (علیه السلام) رسید و او با دست خود خاک را هموار میکرد و گفت ای امیر خوش آمدی. عمر گفت: این جماعت در حال احرام تخم شترمرغ شکسته و خوردهاند. علی فرمود: پس چرا به سراغ من نفرستادید. عمر گفت: شایسته است که من خدمت شما بیایم. علی (علیه السلام) فرمود: به تعداد تخمها، شتران نر را با شتران ماده نزدیک کنند نتیجه هر چه شد آن را به خانه خدا فرستند. عمر گفت گاهی شتر، بچه میاندازد و علی فرمود: تخم هم گاهی لقالق میشود. وقتی عمر بر میگشت گفت: خدایا! امر سختی بر من فرود نیاور مگر آنکه ابوالحسن در کنار من باشد.(1)
1) الریاضالنضرة، 2/50 و194؛ ذخائرالعقبی،82؛ کفایةالشنقیطی، 57.
عمر به جوانی از جوانان انصار برخورد درحالیکه تشنه بود. از او آب طلبید آن جوان آب را با عسل درهم آمیخت و به او داد. عمر آن را ننوشید و گفت: خدای تعالی میفرماید:
(أذهَبتُم طیِّباتِکُم فِی حَیاتِکُمُ الدُّنیا)(1)
شما لذتها و خوشیهایتان را در حیات دنیویتان بردید و از آنها بهرهمند گشتید.
آن جوان انصاری گفت: ای امیر این آیه برای شما و برای هیچ یک از اهل قبیله نیست. اول آیه را بخوانید: «وَ یَوم یُعرَضُ الَذینَ کَفَرُوا عَلیالنار...» روزی که کافران به آتش عرضه شوند و گفته شود شما لذتها و خوشیهای خود را در زندگانی دنیا بردید و در آن کامروا گشتید...
عمر گفت: همه از عمر فقیهتر هستند.(2)
پسری از انصار با مادرش نزاع کرد. مادرش او را نزد عمربن خطّاب آورد و گفت این فرزند من نیست. عمر شاهد خواست، فرزند شاهدی نداشت. زن چند نفر شاهد آورد و به نفع او گواهی دادند که او ازدواج نکرده و آن پسر دروغ میگوید و
به او نسبت بد میدهد عمر دستور داد آن پسر را تنبیه کنند و بزنند. علی (علیه السلام) سر رسید و از حال، جویا شد. آن دو را به مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرا خواند. از زن پرسید. او آن نسبت را انکار کرد. علی به آن پسر فرمود: همانطورکه آن زن فرزندی تو را انکار میکند تو هم مادری او را انکار کن. آن پسر گفت: ای پسرعموی رسول خدا او مادر من است، چگونه انکار نمایم؟ علی (علیه السلام) فرمود: انکار کن من پدر تو و حسن و حسین برادران تو هستند. آن پسر گفت: من او را انکار میکنم. علی (علیه السلام) به کسان آن زن فرمود: آیا من میتوانم دربارة این زن هر تصمیمی که خواستم بگیرم؟ گفتند: آری، در حق ما نیز میتوانید تصمیم بگیرید. فرمود شاهد باشید من این پسر جوان را همسر این زن قرار دادم و به قنبر فرمود برو کیسهای را که در آن، درهمهایی است، بیاور. آن را آورد و شمرد چهارصد و هشتاد درهم بود. آنها را بهعنوان مهریه به سوی زن انداخت و به آن پسر فرمود دست زن خود را بگیر و برو و نزد من نمیآیید مگر آنکه اثر عروسی بر تو باشد.
وقتی آن جوان میرفت، آن زن گفت ای اباالحسن، خدا را، خدا را، آن آتش است. به خدا سوگند او پسر من است. پرسید چگونه؟ گفت: پدر او مرد زنگی بود برادرانم مرا به همسری او درآوردند و من به این پسر باردار شدم آن مرد به جنگ رفت و کشته شد و من این پسر را به محلّة بنیفلان فرستادم در آنجا
نشو و نما کرد و خوش نداشتم او پسر من باشد. علی (علیه السلام) فرمود: منم ابوالحسن و او را به وی ملحق کرد و نسب ثابت گردید.(1)
علّامه در این مورد پنج داستان نقل میکند و ما به یکی اکتفا میکنیم. عمربن خطّاب از مردی پرسید چطوری؟ گفت: اینگونه که فتنه را دوست دارم و حق را خوش ندارم و بر چیزی شهادت میدهم که ندیدم. عمر دستور داد او را به زندان اندازند. علی فرمود: او را برگردانید و فرمود: او راست گفته عمر پرسید چگونه؟ علی فرمود: او مال و فرزند را دوست دارد و خدا فرمود: «إنَّما أموالُکُم وَ أولادُکُم فِتنَةٌ»(2)و مرگ را که حق است ناخوش دارد و شهادت میدهد که محمد رسول خداست و او را ندیده است. عمر دستور داد آن مرد را آزاد کنند. گفت: «الله أعلَمُ حَیثُ یَجعَلُ رِسالَتَهُ»(3)خدا داناتر است که رسالتش را کجا نهد.(4)
علّامه امینی (رضی الله عنه) در این مورد، سه روایت گزارش کرده و ما تنها به یکی بسنده میکنیم. عمربن خطّاب با مردم نماز مغرب
به جماعت میخواند و در رکعت اول حمد و سوره قرائت نکرد. چون از نماز فارغ شد، مردم گفتند: قرائت نخواندید. پرسید رکوع و سجده چطور بود؟ گفتند خوب بود گفت پس مهم نیست.(1)
همه رجال این حدیث را، صحیح و ثقه دانستهاند.
مسعود ثقفی نقل میکند که ما شاهد بودیم عمربن خطاب در تقسیم ثلث، برادان امّی را با برادران ابی و امّی شریک کرد گفتند: تو اول سال جز این داوری کردی، پرسید چطور؟ گفتند تو ثلث را به برادر امی دادی و به برادر ابی و امّی ندادی.
عمر گفت آن روز چنان و امروز چنین کردم و حکم همان است!(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: گویا احکام قضایی دایر بر مدار نظر خلیفه است؛ حال مطابق شرع باشد یا نه، و بهطورکلی قانون یکنواخت در شریعت نیست. این سخن رسواتر از نظریه تصویب در اجتهاد است!
علّامه امینی (رضی الله عنه) مواردی را از دانشهای خلیفه بیان کرده است که عبارتند از: طلاق کنیز، حکم رجم زن فاجره یا باردار،
رأی خلیفه بر زن حائض بعد از افاضه و حکم ازدواج در عده بدون آگاهی و اجتهاد در میراث جدّ و حکم زنی که به استناد آیه قرآن با غلام زر خرید خود همبستر شده و برخورد خلیفه با زن آوازهخوان که در راه، از خوف او سقط جنین کرد و حکم زنی که ناچار شده و تن به زنا داده بود، علّامه آنها را با شمارههای پانزده الی بیست و سه به تفصیل آورده است.(1)
مردی سیاهپوست را، همراه همسر سیاهپوستش، نزد خلیفه آوردند. او گفت من کشت سیاه کردهام این همسر سیاه پوستم بچه سرخی آورده است. زن گفت: به خدا سوگند من خیانت نکردهام این، بچة خود اوست. عمر درماند که چه کند و چه بگوید.
این مسئله به علیبن ابیطالب گفته شد. علی از آن مرد سیاهپوست پرسید: اگر چیزی بپرسم راست میگویی؟ گفت: آری به خدا قسم. علی (علیه السلام) پرسید آیا با همسرت در حال حیض نزدیکی کردی؟ آن مرد سیاه پوست گفت این کار شده است. علی (علیه السلام) فرمود: هرگاه نطفه با خون درآمیزد، بچه سرخ در میآید. این بچه از توست و تو خود بر خود ستم کردهای.(2)
عمربن خطّاب شب هنگام در مدینه گشت میزد. صدایی از خانهای شنید، از دیوار خانه بالا رفت مردی را با زنی و کوزة شرابی دید، گفت: ای دشمن خدا، پنداشتی که خدا معصیتکاری تو را میپوشاند؟ آن مرد گفت: ای امیر شتاب مکن؛ اگر من یک خطا کردهام تو اکنون سه خطا مرتکب شدهای.
اول: تو تجسس کردی و خدا فرمود: «لا تجسّسوا»(1)
دوم: تو از دیوار بالا آمدی و وارد خانه من شدی و خدا فرمود: «وَ أتوا البُیوتَ مِن ابوابِها»(2)
سوم: تو وقتی وارد شدی سلام نگفتی و خدا فرمود: «فاِذا دَخَلتُم بُیوتاً فَسَلِّمُوا»(3)عمر پرسید اگر از تو در گذرم به چه چیز امیدوار باشم. آن مرد گفت به خدا قسم دیگر تکرار نمیکنم. عمر گفت: برو که بخشیدمت.(4)
علّامه امینی (رضی الله عنه) این ماجرا را به شش روایت با اندکی تفاوت، نقل کرده است. در این آثار، بحثهای مهمی وجود دارد که بر هیچ خوانندهای پوشیده نیست و سخن کوتاه باید کرد.
عمر در اجرای حد شرابخوار برخلاف رای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کرده که علّامه آن را به تفصیل آورده است.(1)
زنی عاشق جوان انصاری شده بود، اما آن جوان توجّهی نشان نمیداد، تا آن زن نقشهای کشید. او سفیدة تخم مرغی را بر جامه و میان دو پایش ریخت سپس نزد عمر آمد و فریاد کشید این مرد بر من چیره گشته و مرا در میان خانوادهام رسوا ساخته و این، اثر عمل اوست. عمر تصمیم گرفت آن جوان انصاری را ادب کند. آن جوان یاری میطلبید و میگفت: من گناهی نکردهام آن زن به سراغ من آمد ولی من قصد او نکردم و خود را نگاه داشتم.
عمر گفت: ای اباالحسن نظر شما چیست؟ علی (علیه السلام) نگاهی به آن جامه انداخت و آب بسیار داغ در حال جوش طلبید و آن را بر روی جامه ریخت. سفیده جمع شد. آن را بو کرد و چشید، دانست سفیدة تخم مرغ است. علی (علیه السلام) آن را از چنین کاری بازداشت و او اعتراف کرد.(2)
دو مرد، یکصد دینار نزد زن قرشی ودیعت نهادند و گفتند آن را وقتی تحویل ما بده که دو نفری نزد تو حاضر باشیم و به یکی تنها و بدون همراهش تحویل مده. یکسال بعد یکی از آن دو مرد آمد و گفت رفیق من مرده است یکصد دینار را تحویل بده آن زن خودداری کرد و امر برای خانواده او دشوار گردید و از او خواستند که امانت را تحویل دهد و تحویل داد. یک سال دیگر گذشت آن مرد دیگر آمد و دینارها را طلبید زن گفت: دوست تو آمد و وانمود کرد که تو مردهای من همه آن پول را به وی تسلیم کردم داوری به نزد عمر بردند و او خواست زن را ضامن بداند. و او گفت: تو را به خدا داوری مکن ما را نزد علیبن ابیطالب بفرست و عمر چنان کرد. امام علی (علیه السلام) دانست که آن دو مرد برای آن زن قرشی نقشه کشیده و قصد کلاهبرداری داشتهاند. به آن مرد فرمود: مگر شما نگفته بودید که پول به یکی بدون دیگری ندهد؟ او گفت آری. علی گفت پول نزد ما است برو دوستت را بیاور و مال را تحویل بگیر. خبر به گوش عمر رسید گفت: خدا مرا پس از علیبن ابیطالب زنده ندارد.(1)
1) الاذکیا، ابن جوزی، 18؛ اخبارالظرّاف، ابن جوزی،19؛الریاض النضرة 2/197؛ ذخایرالعقبی، 80؛ تذکره، سبطبن جوزی، 87؛مناقب خوارزمی،60.
عمربن خطّاب روز جمعه سخنرانی میکرد و یادی از پیامبر و ابوبکر کرد. سپس گفت: من برای پس از خودم چیزی بهتر از کلاله باقی نگذاشتهام و در هیچ مورد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به اندازة کلاله نپرسیدم، تا آنکه روزی با انگشت بر سینة من زد و فرمود: ای عمر! آیا تو را آیة تابستان در آخر سوره نساء کافی نیست؟(1)علّامه امینی (رضی الله عنه) از این ماجرا شانزده نقل متفاوت، آورده است. همچنین از خلیفة دوم چندین داوری دیگر از شمارة سی تا چهل آورده است.(2)علّامه امینی (رضی الله عنه) در حاشیة بعضی از آنها اظهار داشته که عمر در داوری خود در هر قضیه به یک عقل منفصل، مثل مغیره که زناکارترین ثقیف و دورغگوترین امت در شریعت الهی است- نیازمند بوده است. چگونه در حکمی که همة اصحاب حضرت محمد از آن آگاهی داشتند، اما او به سادگی اظهار بیاطلاعی میکند. اگر به راستی نداند مصیبتی است و اگر میداند و از روی مصلحت و حب و بغض میگوید: مصیبت دو چندان است.(3)
1) آیه کلاله را (سوره نساء،176) آیه تابستان نامند؛ چون در تابستان سال حجةالوداع نزول یافته است. صحیح مسلم کتاب فرائض، 2/3؛ مسند احمد، 48؛ سنن ابن ماجه 2/163؛ احکامالقرآن، جصاص 2/106؛ سنن بیهقی 6/224 و 8/150؛ تفسیر قرطبی 6/29؛ تفسیر طبری 6/30؛ تفسیرالدرالمنثور 2/ 251؛ تفسیر ابن کثیر 1/594؛ مستدرک، حاکم 2/303؛ سنن دارمی 3/365.
2) ر.ک: الغدیر، 6/127-131.
3) رسائل جاحظ، الأذکیاء، 25198
قضیة مغیره بن شعبه را در ذیل میآوریم:
مغیرةبن شعبه پیش از اسلام در جاهلیت به زناکاری مشهور بود. پس از آنکه مسلمان شد، مدّتی از این عمل زشت دست برداشت تا آنکه این خصلت در زمان والیگری او بر بصره، در عهد عمربن خطاب، آشکار شد.
چهارتن به نامهای زیاد، ابوبکره، نافع و شبل به طور اتفاقی، عمل زشت مغیره را با زن بدکارهای، دیدند و او را به مدینه آورده و بر عمل زشت او شهادت دادند. سه تن شهادت کامل دادند، اما زیاد، با ترفندی که عمر به کار بست و تلقین کرد که او از مهاجرین است و مغیره را رسوا نخواهد کرد، گفت من اطمینان ندارم. در نتیجه عمر آن سه شاهد را تازیانه زد. ابوبکره گفت مرا که تازیانه زدید، باز میگویم که مغیره زنا کرد و عمر خواست او را دوباره حد بزند. امیرالمؤمنین فرمود: اگر شهادت در شهادت محسوب شود باید مغیره رجم گردد، نه آنکه ابوبکره دوباره حد خورد. بالاخره عمر برای او حد شرعی اجرا نکرد.
مغیرةبن شعبه از دشمنان سرسخت علیبن ابیطالب بود. او در کوفه خطیبان را به لعن امیرالمومنین پس از شهادتش، وادار میکرد و قصههایی در این خصوص آوردهاند.(1)
1) ر.ک: الغدیر، 6/144-146،شمارههای 42 و43
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: حد قذف برابر آیه چهار سوره نور، هشتاد تازیانه است و آن در صورتی است که قذف، صریح و آشکار باشد نه با اما و اگر؛ اما عمر بدون قذف صریح، هشتاد تازیانه زده است. یک مورد هم وقتی یک پیرزن، ناآگاهی خلیفه را از وضعیتش فهمیده، گریسته و گفته است همه و حتی پیرزنان هم از عمر داناترند.
مردم کنار درختی می آمدند که پیامبر زیر آن بیعت رضوان نمود و نماز میخواندند. عمر آنان را تهدید کرد و دستور قطع آن را داد؛ و به نقلی دیگر گفت: شما از اسلام برگشتهاید. از این به بعد، اگر کسی چنان کند، کشته شود چرا که مرتد شده است.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) در شمارههای چهل و پنج تا پنجاه اشتباهات دیگر خلیفة دوم را به طور مفصّل آورده است که شامل: در نفی تقدّس آثار انبیاء درماندگی وی از پاسخ احبار و عالمان یهود، در زکات، لیلۀالقدر و چوبزدن بر جارود بیچاره و
1) طبقاتالکبری، ابنسعد 607؛ سیره عمر ابن جوزی 107؛ السیرة الحلبیه3/29؛ فتحالباری، ابنالحجر7/361؛ ارشادالساری 6/377؛ شرحالمواهب، رقانی 2/207؛ الدرالمنثور6/73؛شرح ابنالحدید1/60.
اعتراض او و ناآگاهی عمر از سنت مشهوری که صغیر و کبیر اصحاب میدانستند، فصل مشبعی در این موارد آورده است.(1)
زمانی که زینب دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وفات یافت، زنانی گریه کردند و عمر آنها را با چوبدستیاش زد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست او را گرفت و فرمود: آرام باش ای عمر! بگذار گریه کنند ولی مباد که مثل شیطان، شیون کنند.
پیامبر بر کنار قبر نشست و فاطمه در کنار او گریست و پیامبر از روی مهربانی چشمان فاطمه را با دست و جامهاش پاک میکرد.(2)مطابق روایت بیهقی از ابنعباس: زنان به رقیّه (دختر رسول الله) گریستند، عمر آنها را از گریه باز میداشت و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: ای عمر! دست نگهدار و فرمود: از ایجاد صدای ناهنجار شیطانی و شیون کردن بر حذر باشید. فاطمه در کنار قبر رقیه میگریست و رسول خدا، سرشک جاری بر گونههای او را با دست و یا جامه پاک میکرد. روایت دیگر: از آل رسول کسی از دنیا رفت، زنان گرد آمدند و بر او میگریستند. عمر آنها را منع کرد و پراکنده ساخت. رسول
خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای عمر آنها را رها کن؛ چشم اشکبار است و دل غمبار و عهد و انس نزدیک.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: نمیدانم علت اینکه عمر زنانی را که گریه میکردند زد، چه بود؟ این در حالی است که پیامبر گریه و شیون آنان را می نگریست و اگر منعی برای گریهکردن بود، پیامبر شایستهتر بود که آنان را از گریستن باز دارد.
ابوبکر و عمر قربانیکردن را خوش نداشتهاند. مبادا مردم پندارند آن واجب است.(2)شعبی مینویسد آن دو در موسم حج حاضر شدند و قربانی نکردند.(3)علامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: آیا آن دو به حکمی رسیدند که پیامبر نرسیده بود؟
علامه امینی (رضی الله عنه) درادامه به ناآگاهیها و اشتباههای خلیفه دوم دربارة ارث زن از دیه، کم کردن خلیفه از حدّ؛ امداد امام بر او برای جاری ساختن حد در مسئلة دشوار؛ درماندگی خلیفه در مواجهه با نوزادی عجیب و امداد امام علی (علیه السلام) بر او؛ .. بهطور مفصل پرداخته است.
در روزگار عمربن خطّاب، از زیادی اشیای نفیس کعبه، سخن به میان آمد. عدهای گفتند: آنها را بگیر و با آن سپاه مسلمانان را آماده کن، که اجر آن بیشتر است. آن زیورآلات برای کعبه چه سودی دارد؟ عمر تصمیم گرفت چنان کند و نظر امیرالمؤمنین را جویا شد. او فرمود: این قرآن بر پیامبر نازل شده و اموال بر چهار نوع است. اول، اموال و دارایی شخصی مسلمان که آنها مطابق فرائض، بین وارثانشان تقسیم شود؛ دوم، فیئ و اموال عمومی است. آن را هم به کسانی که استحقاق آن رادارند، قسمت گردد، سوم، خمس است که آن را در جایگاه خود قرار داده؛ چهارم، صدقهها، زکات و امثال آن است در جای خود باید قرار گیرد. زیور و نفایس کعبه در آن روز هم وجود داشت. خداوند آنها را به حال خود واگذاشت. نه از روی فراموشی و نسیان و نه آنکه جایگاه آنها را ندانسته یا بر او پنهان باشد، پس تو هم آنها را همانجا باقی بگذار که خدا و رسول او باقی گذاشتهاند. عمر گفت: اگر نبودی ما رسوا شده بودیم و آن اشیا را به حال خود باقی گذاشت.(1)
1) مسند، احمد 1/574؛ صحیح، مسلم 1/574؛ سنن الکبری، بیهقی 7/336؛ المستدرک، حاکم 1/196؛ تفسیر قرطبی3/130؛ ارشادالساری 8/117 و... .
در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، ابوبکر و دو یا چند سال از خلافت عمر، سه طلاق(در یک نوبت)، یک طلاق حساب میشد. عمر گفت: مردم در کاری که باید تامل داشته باشند، شتاب میورزند؛ پس ما آن را سه طلاق تلقی میکنیم و آن را واگذارد. این روایت به صورتهای مختلفی نیز نقل شده است.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: شگفتا! که شتاب مردم مجوز آن شده است که کتاب خدا پشت سر گذاشته شود و مردم رأی خلیفه را بگیرند و قرآن را رها کنند.(سوره بقره/299و230)
شصت و دوم: اجتهاد خلیفه، درباره نماز خواندن پس از نماز عصر
تمیم داری گوید: پس از نهی عمر از نماز خواندن بعد از نماز عصر، من دو رکعت نماز میخواندم. عمر رسید و با تازیانهاش ضربهای زد. تمیم به عمر اشاره کرد که بنشین. بعد که نمازش را تمام کرد به عمر گفت: چرا مرا زدی؟ عمر گفت: چون تو، پس از منع من از نماز بعد از عصر دوباره نماز خواندی. تمیم گفت: من آن دو رکعت نماز بعد از عصر را با کسی بهتر از تو –رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) – خواندهام... عمر گفت من ترسیدم که بعد از شما کسانی بیایند که میان عصر و مغرب هم نماز بخوانند.
1) سنن، ابی داود 1 /344؛ الدرالمنثور 1/279؛ کنزالعمال 5/ 163 و... .
علّامه امینی (رضی الله عنه) این روایت را به هشت صورت نقل کرده و می نویسد: شگفتا! خلیفه با تازیانهاش از خواندن نمازی باز میدارد که سنت بودن آنها قطعی است.
در موارد شصت و سه تا شصت و هشت آمده که خلیفه غیر عرب را از ارث محروم میکرد و با سعایت و سخنچینی اشخاص به جستوجو میپرداخت و در دفن شدن در حجرة نبوی از عایشه اجازه خواست و بالاخره سورة بقره را در طول دوازده سال آموخت! علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: چطور شد خلیفه از عایشه اجازه خواست آیا او حجرة نبوی را با ارث مالک شده بود که خود گفتهاند پیامبر میراثی باقی نگذاشته و ... .
آیهای در حج تمتع نازل شد و رسول خدا به آن امر فرموده و بعد آیهای که آن را نسخ کرده باشد نازل نشد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم از آن منع نفرمود تا پیامبر درگذشت. بعد، مردی آنچه میخواست گفت.(1)
1) صحیح، مسلم 1/474؛ تفسیر، قرطبی 2/365 با همین تعبیر؛ صحیح، بخاری 3/151؛ سخن نسایی5/155؛ مسند،احمد 4/436؛ فتحالباری 3/338؛ ابن ماجه، 2/229؛ سنن، بیهقی 5/20؛ شرح موطاً، زرقانی 2/179.
جابربن عبدالله گوید: در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و به روزگار ابوبکر با یک مشت خرما و آرد متعه میکردیم، تا آنکه عمر به خاطر عمل عمروبن حریث آن را نهی کرد.
عروةبن زبیر نیز نقل میکند که خوله دختر حکیم بر عمر وارد شد و گفت: ربیعبن امیّه زنی را متعه کرده و او باردار شده است. عمر راه افتاد با عصبانیت درحالیکه لباسش بر زمین کشیده میشد، گفت: این متعه، اگر به این صورت پیش برود، سنگسار می کنم.
علی فرمود: اگر عمر از متعه منع نکرده بود، جز بدبخت، مرتکب زنا نمیشد.
علّامه امینی (رضی الله عنه) این ماجرا را در 15 روایت آورده است.(1)
1) صحیح، مسلم 1/395؛ زادالمعاد،ابن تمیم 1/444؛ کنزالعمال 8/294؛الام، شافعی 7/219؛ طبری 5/9 و... .
ابو نضره گفت: نزد جابربن عبدالله انصاری بودیم شخصی آمد و گفت: ابنعباس و ابنزبیر در دو متعه اختلاف کردند.جابر گفت: ما در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) امر او را انجام دادیم بعد که عمر ما را بازداشت، دیگر انجام ندادیم.
علّامه، چندین صورت مسئله از این ماجرا را آورده است.(1)
راغب نقل میکند که یحییبن اکثم به شیخی در بصره گفت: در جواز متعه به چه کسی اقتدا کردهای گفت: به عمربن خطاب. یحیی گفت: چطور؟ او که در این مسئله بسیار سرسخت بود. آن شیخ گفت: زیرا در روایت صحیح آمده که عمر بر بالای منبر نشست و گفت: همانا خدا و رسول او دو متعه را برای شما حلال کردهاند و من آن دو را حرام میکنم و
1) سنن، بیهقی7/206؛ تاریخالخلفاء، سیوطی 93؛ تاریخ طبری 5/32؛ کنزلالعمال 8/293.
هر کس انجام دهد کیفر میدهم. آن شیخ گفت: ما گواهی عمر را برحلّیت آن دو، پذیرفتیم و رای و تحریم او را نپذیرفتیم.(1)
علّامه مینویسد احادیث متعه، بالغ بر چهل حدیث میباشند.
مروری کوتاه بر احادیث وارده دربارة دو متعه، گویای این است که متعه در عصر پیامبر از نظر کتاب و سنّت مشروع بوده و هرگز نسخ نشدهاند. نهی عمر فقط مبتنی بر رأی و نظر خاص او بوده و بس.
منشأ توهّم خلیفه در مورد متعة حج آن بوده که خوش نداشته مردم پس از انجام عمل با همسرانشان هم بستر شده و غسل کنند و آب غسل از سر و صورت آنان بچکد. باید گفت وقتی صاحب شریعت چنان کاری را مجاز دانسته، چه اشکالی در این میان وجود دارد؟!
در مورد متعة زنان، گویا عمر آن را با زنا و رابطه نامشروع برابر پنداشته که چنان سخت موضع گرفته است. لذا وقتی اصحاب در مورد آن، اختلاف نظر پیدا میکردند، موافقان به کتاب و سنّت، استناد مینمودند و مخالفان، به نهی و منع خلیفه؛ و حتی کلام خود عمر که به صراحت گفته: من از آن
1) محاضرات، راغب 2/91.
نهی میکنم و انجام دهندة آن را کیفر میدهم، نسخ را نفی میکند، چنان که ابنعباس میگوید: آیة متعه، محکم است نه متشابه و نسخ هم نشده است.
آنگاه علّامه از بیست نفر با ذکر مأخذ یاد میکند که در مباح بودن متعه به آیه قرآن استناد جستهاند؛ آنها پنداشتهاند آیه متعه نسخ شده، درحالی که دلیلی بر آن ادعا، ندارند.
استدلال به آیه پنجم و ششم سوره مؤمنون، صحیح نیست، زیرا زن به طریق متعه و عقد انقطاعی، همسر مرد محسوب می شود. چنانکه فقدان ارث در آن، دلیل حرمت نباید باشد که عقد دائم با عقد منقطع در برخی احکام تفاوت دارد و در بسیاری احکام هم مشترکند.
اختلاف اصحاب دربارة متعه، بسیار دامنهدار شده و اهل تفسیر هم در آن خصوص، سخنانی دارند و در این میان حدیثهای ساختگی، در زمینة ادعای نسخ آیه، در برابر حدیثهای ثابت و تاریخ صحیح نمیتواند مقاومت کند.
علّامه امینی (رضی الله عنه) بهطورکلی اقوال را به پانزده قول رسانده و مینویسد:(1)رسواتر از همه، بانگهای جاهلانه موسی جارالله است. او در کتاب «الوشیعه» مینویسد به نظر من متعه، از نکاح زمان جاهلیت باقی مانده است و در صدر اسلام برخی انجام
1) الغدیر، 6/225.
دادهاند و شارع برای مصلحتی ان را در برخی حالات مجاز دانسته، لیکن بعداً منع شدید به عمل امده است.
مهم آن است که ببینیم چنان چیزی از نظر قرآن ثابت است یا نه؟
کتابهای شیعه به استناد آیه «فَما استَمَتعُتم بِه مِنهُنَّ فأتوهُنَّ اُجورَهُنَّ»(1)و آن را اثبات میکنند.
ولی به نظر موسی جارالله، صاحب الوشیعه، اگر آیه را در مورد متعه بدانیم از جهت ادبیات و بیان عربی، جمله آشفته میگردد. درباره متعه و نکاح متعه در قرآن، آیهای نازل نشده، جز آنچه در کتابهای شیعه دربارة آن آیه، آمده است و
من این فصل را در جواب آنها، گشودهام.(2)
او، مدعی است که اصلاً متعه در اسلام مباح نبوده و نسخ آن هم، نسخ حکم شرعی نبوده بلکه نسخ یک امر جاهلی بوده و تحریم ابدی صورت گرفته است.(3)
موسی مدعی است که متعه، از حدیثهای شگفتی است که جمعی از صحابه قائل به آن بوده و برخی تابعین از جمله طاووس، عطا، سعیدبن جبیر و جماعتی از فقهای مکه نیز به آن تمایل داشتهاند. از فقهای مکه ابنجریح در آن باره بسیار
اسراف کرده است و خلاصه امّت مسلمانان به حرمت آن اتفاق نظر دارند.(1)حتی دولت ایران (حکومت پهلوی اول)، آن را بهطور قطع ممنوع اعلام کرده و بر خلاف فقهای شیعه از آن، ممانعت به عمل آورده است که آن حکومت در مقام اصلاح و سامان دادن به اوضاع جامعه بوده است.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: این بود چکیده سخن موسی جارالله که چندین صفحه از کتاب «الوشیعه» را سیاه کرده و تمام آنها از ادب دینی و عفت کلام و اصول علمی و شیوه سلیم نویسندگی و آداب اجتماعی به دور است و سخنان او با روش اسلام، فرسنگها فاصله دارد.
(فَما استَمتَعتُم به مِنهُنَّ فأتوهُنَّ اُجورَهُنَّ و لا جناح علیکم فیما تراضیتم به من بعد الفریضه إنّ الله کان علیماً حکیماً)
پس آنچه بدان وسیله از آن بانوان کام میجویید، مهرشان را بهعنوان فرض به آنان بپردازید و گناهی بر شما نیست
1) الوشیعه، 166.
2) الوشیعه، 185، این نویسنده ناصبی، کارهای ضد دینی و ضد ملی رضاشاه را سامان دادن به اوضاع کشور تلقی کرده است. لیکن بحمدالله تعالی ملت شریف ایران با انقلاب اسلامی، خاندان مزدور پهلوی را به گورستان فرستاده و جمهوری اسلامی بر مبنای ولایت فقیه برپا کردهاند و قرائن نشان میدهد که پهلوی و این علم ودین به استعمار فروش و همپالگیهای او همگی دست دریک کاسه داشته و آن کاسه آلوده انگلیس بوده است. سید علوی
اگر پس از تعیین فرض، به چیزی توافق کنید که خدا، دانای حکیم بوده است.
به نظر نویسنده کتاب «الوشیعه» قول به نزول آیة متعه فقط از ادّعای شیعه است و احدی از دیگران قائل به آن نیستند. البته این کلام، کلام کسی است که بسیار ناآگاه و بیاطلاع است. آنگاه علّامه امینی (رضی الله عنه) بیش از بیست قول از بزرگان اهل سنّت را آورده که قائل به نزول آیة مزبور دربارة متعه بودهاند.
ما از موسی جارالله میپرسیم آیا این بیست کتاب و بیست شخصیّت از مراجع اهل سنّت در دانش قرآن نیستند؟ و شاید هدف او اهانت به دو امام بزرگوار شیعه: امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) باشد که او و همه میدانند که پیشواهای چهارگانه اهل سنّت، جیرهخوار سفره علم و دانش آن امامان بزرگوار بودهاند. اگر شخصیتهایی مانند: بخاری، مسلم،احمد، طبری، فخر رازی، بیضاوی، بیهقی، اندلس، خازن، ابوحیان، ابنکثیر، ابوالسعود و آلوسی و چند تن دیگر از علمای تستن مورد احترام او نیستند پس چه کسی نزد او محترم است و عالمان اهل سنت نزد او چه کسانی هستند؟
متعه در اسلام حدود و شرایطی دارد که عبارتند از:
این حد و مرز را فقها در کتابهای فقهی و محدثان در صحیحها و مسندها و مفسّران در ذیل آیه تلاوت شده یاد کردهاند. و همه آنان اتفاق نظر داشتهاند که متعه، با آن حدود و شرایط وجود داشته و بهطور مباح، دایم یا موقت نسخ نشده است. پس سخن موسی جارالله که مدعی است متعه ازدواجهای تاریخ جاهلیت و با اذن شارع نبوده است، سخنی است بیپایه و چنین ازدواجی در جاهلیت با این نام و نشان هیچگاه نبوده است.
عمر بر منبر نشست و گفت: ای مردم! سه چیز در زمان رسول خدا رایج بوده و من آنها را نهی میکنم و هر که مرتکب آن اعمال شود، کیفر میدهم؛ متعه زنان، متعه حج و گفتن حی علی خیرالعمل.
قوشچی، در شرح تجرید، مینویسد: این کار عمر مسئلهای نیست؛ زیرا او طبق اجتهاد خود عمل کرده و بدعت محسوب نمیشود.
ما نمیدانستیم که انسانی عادی بتواند در برابر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اجتهاد کند و رأی مخالف دهد. پیامبر که از روی هوا سخن نمیگوید. میگویند میشود در برابر او اجتهاد کرد؟(1)
سرخسی در کتاب مبسوط مینویسد: متعه این است که مردی به زنی گوید تا زمان معین و با مهریه مشخص تو را متعه
1) الغدیر، 3/331.
کردم. این عقد نزد ما باطل است. در نزد مالکابن انس جایز است از قول ابنعباس هم همین جواز بر میآید.
(وَلا تَقولُوا لِما تَصف السِنَتِکُم الکَذب)
با دروغی که زبانهایتان وصف میکنند نگویید این حلال است و این حرام تا به خدا افترا ببندید کسانی که بر خدا دروغ ببندند رستگار نشوند.
علامه امینی در ادامه مواردی نقل میکند که عبارتند از: نهی خلیفه از ادعای مؤمن بودن؛ ورود اسقف نجران بر خلیفه و مدد خواستن او از علیبن ابیطالب جهت پاسخگویی به سؤالات اسقف؛ حد زدن به فرد روزهداری که همراه با میگساران دستگیر شده بود و ... .
خداوند متعال درباره شراب سه آیه نازل فرمود:
(یَسئَلونَکَ عَنِ الخَمرِ و المَیسِر قُل فیهِما اِثمٌ کَبیرٌ و مَنافِعُ لِلنّاسِ ...)(1)
از تو درباره شراب و قمار میپرسند. بگو در آن دو، گناه بزرگی است و سودهایی برای مردم است.
1) بقره، 219.
بعضی مسلمانان باز شراب میخوردند و بعضی دیگر آن را رها کردند، تا مردی شراب خورد و در آن حال به نماز ایستاد و اشتباه کرد؛ آیه نازل شد:
ای مومنان به نماز نزدیک نشوید در حالی که مست هستید تا بدانید که چه میگویید. (1)
عدهای باز میخوردند و عدهای رها کردند. تا آن که عمر شراب خورد و در حال مستی استخوان فک شتری را گرفت و با آن سر عبدالرحمنبن عوف را شکست. سپس نشست و آن گاه بر کشتههای بدر که در چاهها انداخته شده بودند نوحهسرایی کرد! این مطلب به گوش رسوا خدا رسید با خشم بیرون آمد و درحالیکه عبایش بر زمین کشیده میشد و چیزی در دست داشت آن را بلند کرد و عمر را زد. عمر گفت: از خشم خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خدا پناه میآورم. آیه نازل شد:
(انَّما یُریدُ الشَّیطانُ أَن یُوقِعَ بَیَّنکُمُ العَداوَةَ وَالبَغضآءَ فِی الخَمرِ وَ المَیسِرِ وَ یَصُدَّکُم عَن ذِکرِ اللهِ وِ عَنِ الصَّلوةِ فَهَل اَنتُم مُنتَهونَ)(2)
جز این نیست شیطان میخواهد در میان شما در شراب و قمار دشمنی ایجاد کند و شما را از یاد خدا باز دارد. آیا دستبردار هستید؟
در این وقت عمر گفت: دست برداشتم، دست برداشتم.(3)
علّامه امینی در اینباره چندین روایت از منابع مختلف نقل کرده از جمله:
عمر گفت: این گوشت شتر را در شکم ما جز شراب تند نمیشکند و نمیبُرد.(1)
او تا آخرین نفس شراب تند میخورد و وقتی با خنجر زده شد، نبیذ تندی آوردند و خورد. او عادت کرده بود و با آن مست نمیشد و دیگری اگر آن را میخورد مست میکرد.(2)
در توسعه مسجد مدینه و اضافه کردن خانه عباسبن عبدالمطلب میان او و عمر، چندین نقل است و علّامه امینی (رضی الله عنه) شش صورت از آن ماجرا را آورده و به گفتة طبری عمر در سال هفده هجری عمره به جا آورد و مسجدالحرام را توسعه داد و بالاخره از مجموعه آن روایات بر میآید که خلیفه در توسعه دو مسجد چیزی نمیدانست و از این و آن تبعیت نمود و در گسترش مسجدالحرام برخلاف آنچه از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است، عمل کرد.(3)
خلیفه حکم طلاق را نمیداند و سکوت میکند چنان که پسر او حکم طلاق در حال حیض را نمیدانست و عمر او را به همین سبب برای خلیفه شایسته ندید.
زبیربن عوام در بقیع یک کشتارگاه داشت و عمر با چوبدستیاش میآمد و هرگاه میدید کسی دو روز پیدرپی گوشت خرید او را با چوبدستی میزد. و ما وجه چنین کاری را ندانستیم و آن جایگاه دینی ندارد.
ابو طفیل نقل میکند بر جنازة ابوبکر نماز میت خواندیم. سپس در نزد عمربن خطاب گرد آمدیم و با او بیعت کردیم روزی نزد او نشسته بودیم و یکی از یهودیان مدینه پیش آمد و پرسید کدام یک از شما نسبت به پیامبر و کتاب او داناتر هستید تا من چند سؤال بپرسم؟ عمر به علی (علیه السلام) اشاره کرد و گفت این داناترین است. یهودی پرسید چنین است ای علی؟و علی فرمود: هرچه میخواهی بپرس.
او هم سؤالهایش را مطرح و جواب دریافت کرد. در این روایت عمر تصریح میکند که علی داناترین است، امّا نویسنده
«الوشیعه» عمر را بهطور مطلق داناتر میداند. هر انسانی نسبت به خود آگاهتر است.
خلیفه اولین فردی بود که با کارگزارانش مشارکت نمود و اموال آنان را نصف کرد.
در یک نقل، اموال ابوهریره را مصادره کرد. در مورد دوّم اموال سعدبن ابیوقاص را مصادره کرد. مورد سوّم، اموال ابوموسی اشعری است. مورد چهارم، اموال عمروبن عاص است. مورد پنجم، اموال ابوسفیان است.
علّامه امینی (رضی الله عنه) بیست و یک مورد را آورده و در پایان مینویسد من نمیدانم اگر نزد خلیفه دلیلی وجود داشته که آن داراییها اختلاس است پس باید همة آنها را مصادره میکرد! افزون بر آنکه این برخورد خلیفه نشان میدهد که آنان بدترین دزدان بودهاند؛ زیرا یک دزد غالباً از یک یا دو نفر مالی میدزد. لیکن اینها از اموال همة مسلمانان دزدی کردهاند. پس چگونه آنان را امین مال و جان مردم کرده است، نمیدانم!
عربی بادیه نشین شترانی را برای فروش آورده بود. عمر برای خرید پیش آمد و یک یک سر شتران را می خست تا او را بیازماید و ان مرد، عمر را از آن کار باز می داشت، امّا عمر اعتنا
نمیکرد. اعرابی گفت به گمانم تو آدم بدی هستی. سرانجام آنها را خرید و پول آنها را داد. اعرابی گفت: اجازه بده پلاسها و جهاز از روی آنها بردارم. عمر گفت من آن شتران را با جهاز و پلاسها خریدهام. میان عمر و آن مرد اعرابی اختلاف پیش آمد. علی (علیه السلام) رسید. به داوری این مرد راضی هستی؟ اعرابی گفت: آری. علی (علیه السلام) فرمود: اگر شرط کردهای که این شتران با جهاز و پلاس بخری آنها مال توست، ولی اگر شرط نکردهای بهطور معمول مال فروش متاعش را با اشیایی بیشتر از قیمت یک شتر میآراید عمر راضی شد و بهای شتران را پرداخت و شتران را برد.(1)خدا امیرالمؤمنین را خیر دهد که برای اعرابی، پلاس و جهاز شتر را حفظ کرد و الّا عمر آنها را برده بود. اما قضاوت در مسئله با خوانندة هوشمند است.
مردی از عمربن خطاب اجازه خواست که به بیتالمقدس برود. گفت: برو، هر وقت آماده شدی مرا آگاه کن. آن مرد آماده شد و آمد. عمر گفت به جای آن عمره برو. در این موقع دو مرد گذر کردند، درحالیکه عمر شتران را زکات عرضه میداشت. پرسید شما از کجا میآیید؟ گفتند از بیتالمقدس.
1) کنزالعمال،2/221.
عمر چوبدستی (دِرّه) را بالا برد و گفت حجّی مانند بیتالله است؟ آن دو مرد گفتند نه ما از آنجا در حال گذر بودیم.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) ضمن بیان هشت نقل از این روایات، مینویسد: بیتالمقدس از سه مسجدی است که میتوان به قصد زیارت آنها عزم سفر کرد و گویا خلیفه از یاد برده و آن حدیث نبوی را فراموش کرده است. وانگهی او بدون بررسی اینکه آنها بهطور مستقل به آنجا سفر کردهاند یا گذشتهاند چوبدستیاش را بالا برده است.
خلیفه میگوید: نمیدانم با این مجوس چه کنم، آنها اهل کتاب نیستند. عبدالرحمنبن عوف گفت: شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود با آنها مثل اهل کتاب رفتار کنید. بجاله، که دبیر و نویسندة "جزءبن معاویه" در بخش منادز از نواحی اهواز بود، گفت به ما نامهای از خلیفه رسید که از مجوس جزیه بگیرید که عبدالرحمن از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین خبر داده که او از مجوس «مجر» جزیه گرفته است.(2)
عمیر پیش ار سخن عبدالرحمن از مجوس جزیه نمیگرفت و تنها در یک سال آخر عمرش چنان کرد. آیا تعجب نمیکنید
کسی که متصدی خلافت کبری است ضروریترین مسئله روز را نمیدانست تا عبدالرحمن به او گفت چه کند؟ آن هم دربارة مسئلهای که از نظر بعد اقتصادی، سیاسی و دینی مهم است.
عمربن خطّاب در مورد ماه رجب و روزه در آن ماه گفت: ماه رجب ماهی است که اهل جاهلیت آن را بزرگ میداشتهاند. اسلام آمد و آن را رها کرد.
آیا روایتهای نبوی که در فضیلت ماه رجب و روزه آن وارد شده بر خلیفه پوشیده بود؟
علّامه امینی (رضی الله عنه) ابتدا هشت حدیث در خصوص روزه ماه رجب و سپس طوائفی از احادیث بهطور کلی روزة سه روزه از هر ماه که شامل رجب هم میشود و نظر فقهای مذاهب چهارگانه در باب استحباب آن را آورده و همه این ها را با ذکر منابع خاطر نشان ساخته است.
حالا این سؤال مطرح است که چرا خلیفه به سبب روزه ماه رجب به کف دستان مردم چوب میزده و آنها را میآزرده و آن را از اعمال عصر جاهلیت میدانسته است؟!(1)
1) تهذیبالتهذیب، 9/531و3/194؛ شرحالمواهب، ازقانی 8/127؛ ارشادالساری، 5/148؛ صحیح بخاری، 3/219؛ صحیح مسلم 1/321و322؛ سنن دارمی، 2/19؛مصباحالسنه، تبریزی 1/135 و دهها کتاب دیگر.
مردی به نام صُبیغ وارد مدینه شده از آیههای متشابه پرسو جو میکرد و عمر چند شاخه خرما آماده کرد و او را خواست، او آمد، پرسید تو کیستی؟ گفت من بنده خدا صبیغ هستم. عمر شاخهای از آن شاخهها برداشت او را زد تا از سر او خون جاری شد. گفت: ای امیر بس کن عقل و هوشم را از دست دادم.
ماجرای صبیغ به چند صورت و از راویان مختلف نقل شده و زهری گفته عمربن خطّاب، صبیغ کوفی را که از حروف قرآن میپرسید، آن قدر زد که خون در پشت او لخته شد.(1)
خلیفه حاضر نبود حتی از معنی یک لغت پرسوجو شود و آن را تکلیف میپنداشت. نمیدانم چرا کسی را که از مجهولی سوال میکند آنقدر باید بر پشت او بنوازند که خون آلود شود؟ این خُلق خلیفه در سؤال در برخی مشکلات به آنجا رسیده بود که فردی در مقام ابنعباس میترسید از عمر راجع به آیه «وَ اِن تَظاهروا علیه ...»(2)سوال کند.
افزون بر این، به نظر خلیفه علاوه بر منع سؤال از مشکلات قرآن، از چیزی که رخ نداده هم نباید سؤال شود؛ زیرا چنین
امری روا نیست در مورد آنچه اتفاق افتاده، بهقدر کافی دلمشغولی وجود دارد.(1)
خلیفه افزون بر نهی سؤال از مشکلات قرآن و پرسش از آنچه رخ نداده، امر سومی هم افزود و آن، نهی از نقل حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا نقل فراوان آن است و آن رسواترین است.
قرظهبن کعب گوید: وقتی عمر ما را به عراق میفرستاد ما را مشایعت کرد و پرسید میدانید چرا شما را مشایعت کردم؟ گفتند: آری، برای احترام ما. گفت: علاوه بر آن، شما به جایی میروید که آنان قرآن میخوانند و صدایشان همانند صدای زنبوران عسل میپیچد، آنان را با حدیث مشغول مکنید. چون قرظه وارد عراق شد، گفتند برای ما از رسولالله حدیث بگو؛ گفت عمر ما را از آن نهی کرده است.
او میگوید: پس از آن، حتی یک حدیث هم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گزارش نکردم.
خلیفه همچنین به ابوموسی که او را به عراق میفرستاد گفت: تو به میان مردمی میروی که صدای قرآن آنها در مساجد مانند کندوی زنبوران عسل میپیچد، آنان را به حال خود بگذارید و با حدیثها مشغولشان نکنید و من در این کار
1) کتابالعم، ابن عمر،56؛ سیره عمربن خطاب، 118.
شریک شما هستم. در عبارت طبری نیز آمده: عمر میگفت: تنها قرآن بخوانید و آن را تفسیر نکنید و کمتر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کنید و من شریک شما هستم.(1)
آیا خلیفه نمیدانسته که ظاهر کتاب خدا مردم را از سنت بینیاز نمیکند؟ بنابر نقل اهل سنت، پیامبر فرمود: فانّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و سنتی ... قرآن از سنت جدا نیست تا بر سر حوض پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شوند و نیاز امّت به سنّت کمتر از نیاز ایشان به قرآن نیست، کما اینکه کتاب به سنّت نیازمندتر است از سنّت به کتاب.
بنا بر گزارش ابنکثیر در «البدایة و النهایة»(2)خلیفه به کعبالاحبار گفت: حدیثگویی از نخستین را رها میکنی یا تو را به سرزمین بوزینگان، ملحق کنم و نیز به ابوهریره میگفت: حدیث رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را رها میکنی یا تو را به سرزمین روس تبعید میکنم.
آری سیاستگذاری وقت، سبب شد که در های دانش به روی امّت بسته شود آنان را در درّه هولناک جهل و بیخبری بیندازد و گرفتار هواهای نفسانی کند، هر چند خلیفه چنان قصدی نداشته باشد؛ لیکن آن، سپری بود که او برای حفظ
خود پشت آن قرار گرفت؛ تا از موج مشکلات و مسائلی که برایش پیش میآمد در امان باشد.
پس از آنکه امّت مسلمان از دانش قرآن نهی شدند و از درسهای بزرگ علمی، ادبی, دینی، اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و تاریخی قرآن دور ماندند و باب تعلیم و تعلم چنان بسته شد که مردم علاج واقعهها را قبل از وقوع نتوانند؛ خواه ناخواه در طوفان مشکلات رها شوند، آن وقت با کدامین حکم و حکمت این امت بیچاره پیشرفت کند و بر امتهای دیگر پیشی بگیرد؟ و با کدام کتاب و با کدام سنت به سیادت برسند که صاحب رسالت خاتم برای آنان در نظر داشته است؟
این روش خلیفه در نهی از حدیث نبوی، ضربهای مهلک بر پیکرة اسلام و امّت مسلمانان بود و مانع آموزهها، شرف، تعالی و پیشرفت گردید. حال دانسته یا ندانسته!
عمربن خطاب خواست سنتها نوشته شود. در این مورد یک ماه با اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مشورت کرد. سرانجام تصمیم کرفت و گفت من خواستم سنتها را بنویسم، به یاد مردمی افتادم که پیش از شما کتابها نوشتند، روی به آنها نهادند و کتاب خدا را رها کردند. من کتاب خدا را با هیچ چیز در نخواهم آمیخت.
جمعی از این روش خلیفه پیروی کردند و بر خلاف آنچه از شارع بزرگوار ثابت بود مانع کتابت سنتها شدند.(1)
افزون بر آن چهار موضوع ذکر شده، یعنی سؤال از مشکلات قرآن، پرسش از آنچه هنوز رخ نداده، نهی از نقل حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و رویداد کتابت سنّتها. خلیفه، پیرامون موضوع پنجمی که خود کتابت و تألیف باشد، اجتهاد و نظری ابراز کرده و به آن عمل نموده است.
مردی از مسلمانان نزد عمر آمد و گفت: وقتی ما مدائن را فتح کردیم، به کتابهایی برخوردیم که حاوی دانشهای ایرانیان و سخنان شگفتی بود. عمر چوبدستی را خواست و شروع کرد به زدن آن مرد و بعد خواند:
(نَحنُ نَقصُّ عَلَیکَ اَحسنَ القَصَص)(2)
و میگفت ای بیچاره، داستانی نکوتر از قرآن وجود دارد؟ امتهای پیشین به این جهت هلاک شدند که به کتابهای دانشمندانشان روی نهادند. آثار اسقفها را در نظر داشتند و
تورات و انجیل را رها کردند و علومی که در آنها بوده همه از میان رفت.
علّامه امینی (رضی الله عنه) این جریان را به صورتهای مختلف و گاه با تفصیل بیشتر آورده است. بنا به نقلی دیگر، خلیفه یک مرد کوفی را که به دنبال کتابهای دانیال بوده، خواست و بر او تازیانه نواخت و آیاتی از قرآن تلاوت کرد و آن وقت تمام کتابها را آتش زد.(1)
یحیی غراماطیقی زنده بود تا آنکه عمروبن عاص اسکندریه را فتح کرد. او (یحیی) که جایگاهش در دانش، شناخته شده بود بر عمرو وارد شد و عمرو او را گرامی داشت و سخنان فلسفی او را که عرب با آنها مأنوس نبود شنید، عمرو شیفته یحیی شد که او مردی خردمند، خوش برخورد و راستاندیش بود و از او جدا نشد. روزی یحیی به عمرو گفت: تو ثروتهای اسکندریه را صاحب شدی و همه داراییهای موجود در آن را لاک و مهر زدی آنچه را که از آن، سود میبری، از آن تو و ما هیچ حرفی نداریم؛ لیکن آنچه را که برای تو سودمند نیست، ما به آن شایسته هستیم. عمرو گفت شما به چه چیز نیاز داری؟ یحیی گفت: آن کتابهای حکمت است که در گنجینههای شاهان موجود است. عمرو گفت: این ممکن نیست مگر آنکه من از
1) ر.ک: سیره علمی، ابن جوزی، 107؛ شرح ابن ابیالحدید، 3/122؛ کنزالعمال، 1/95.
خلیفه اجازه بگیرم و نامهای نوشت و او را در جریان گذاشت عمر در پاسخ نوشت: کتابهایی که تو یاد کردهای هرگاه در آن چیزی باشد که موافق قرآن است کتاب خدا ما را بینیاز میکند و اگر مخالف کتاب خدا باشد ما نیازی به آنها نداریم همه را از میان ببر و نابود کن. عمرو عاص آن کتابها را به تونهای حمام اسکندریه توزیع کرد و طی شش ماه همة آنها را نابود کرده و سوزاندند. بشنو و تعجب کن.(1)
این جمله ملطی را جرجی زیدان در کتاب تاریخ تمدن اسلام آورده و در پاورقی افزوده: که در نسخه چاپ شده در چاپخانه آباء یسوعیین بیروت، این جمله را نمیبینیم و نمیدانیم به چه سبب حذف شده است.(2)
در نقلی دیگر، مشابه آنچه گذشت از یحیی نحوی آورده و ابنخلدون هم به آن اشاره دارد.(3)
علامه امینی می نویسد: نظر در کتابهای امتهای پیشین بهطور کلی ممنوع نیست، بهخصوص اگر آنها کتابهای علمی، صنعتی، فلسفی، اخلاقی، پزشکی، فلکی، نجومی، ریاضیات و امثال آن باشد. بهویژه اگر چنان کتابی منسوب به
پیامبری از انبیا، مانند دانیال نبی باشد. هرگاه چنان نسبتی ثابت شود.
آری، اگر کتابی به امر باطل و ضلالت، فراخوان باشد و بر اشخاص ساده و کمخرد تاثیر بد بگذارد و او توان نقد و پاسخگویی را نداشته باشد، برای او حرام خواهد بود. اما برای کسی که قدرت تجزیه و تحلیل دارد و باطل را از حق تشخیص می دهد، خواندن چنان کتاب یا کتابهایی نه تنها مجاز است، بلکه از بهترین طاعات محسوب میگردد.
وانگهی، منافات ندارد که قرآن نکوترین داستان باشد. با این وجود در کتابهایی هم، دانشی کارآ، حکمتی رسا و صنعتی سودمند و یا آنچه به حال بشر مفید است، وجود داشته باشد. هرچند که آنچه در قرآن، با معنایی دقیق و ژرف است، بسیار محکم و استوار میباشد؛ لیکن فکر بشر عادی از آنها قاصر است. با آنکه انسانی اذعان دارد که کوچک و بزرگی نمانده مگر آنکه قرآن، آمار آنها را دارد و هر تروخشکی در کتاب مبین هست ولی او نمیتواند همة آنها را استنباط کند. پس منع از کتابهای دیگر جنایتی در حق جامعه بوده و دور نگاهداشتن افراد از دانش است و کتکزدن در آن مورد عملی است غیر قانونی و هرگز کتاب و سنت آن را تأیید نمیکند.
خدا میداند، مسلمانان با از دست دادن آن همه ثروت علمی در اسکندریه و پراکنده ساختن آنها در سرزمینهای
ایران چه تمدنی پیشرو و چه صنعتهای ظریفی را که به هدایت و یا ضلالت هم ارتباطی نداشته، از دست داده و خسارت دیدهاند. علاوه بر آن خلیفه میتوانست آنها را جدا کند و کتابهای خوب و سودمند را نگاه داشته و آنچه را مایه ضلالت و الحاد بود از بین ببرد؛ ولی چنان نکرد و گذشت تا حادثهای که نباید، روی داد.
علّامه امینی ده مورد از مواردی که ثابت میکند خلیفه بر قرآن اشراف نداشته ذکر مینماید که به چند مورد اشاره میکنیم:
نقل است خلیفه در خطبهای گفت: مبادا در مورد آیه رجم هلاک شوید و گویندهای نگوید ما دو حد را در کتاب خدا نیافتیم در حالی که رسول خدا رجم کرد و ما رجم کردیم. سوگند به خدایی که جانم در دست اوست اگر مردم نمیگفتند عمر در کتاب خدای تعالی افزود، هر آینه مینوشتم: «الشیخ و الشیخه فارجموهما»، پیر مرد و پیرزن را سنگسار کنید. چون که ما آن آیه را قرائت کردیم.
در مورد آیهای دیگر که ما میخواندیم، گفت:
«اِنّْ لا تَرغبوا عن آبائِکُم فإنَّهُ کفر بکم»، همانا کفر است بر شما اگر از پدرانتان روی برگردانید. سپس به زیدبن ثابت گفت، آیا چنین بوده است؟ او گفت آری.
در مورد سوم عمر به عبدالرحمنبن عوف گفت ما در قرآن آیهای میدیدیم که نازل شده بود: «اِنّْ جاهَدوا کَما جاهَدتم اوَّل مَرَّة»، اکنون نمیبینیم، گفت در بخشهایی که از قرآن انداخته شد، آن آیه بوده است.
ابی ابن کعب آیهای را چنین خواند:
(وَلَا تَقرَبُوا الزَّنَی إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَ سَاء سَبِیلاً)(1)
وقتی عمر آمد و از وی پرسید او گفت آری من از دو لب پیامبر چنان شنیدم و تو در آن زمان کاری جز دادوستد و خریدوفروش نداشتی.
آنچه گفته شد و نمونههایی دیگر که علّامه امینی (رضی الله عنه) در الغدیر آورده است، نشان میدهد که عمر چندان احاطه به قرآن و قرائتهای آن نداشته و به سخن این و آن اعتماد میکرده و قائل به کموزیاد شدن در قرآن بوده است. چرا باید خلیفه مسلمانان چنین وضعی داشته باشد؟
علّامه امینی (رضی الله عنه) ضمن ارائه پنج گزارش در مورد نام و کنیه اشخاص، چنین نتیجه گرفته است.
1) اسراء، 32.
درحالیکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر برای کسی سه فرزند متولد شود و نام یکی را محمد ننامد نادان است.(1)
خلیفه نامگذاری به نامهای پیامبران را ممنوع کرد، درحالیکه نام پیامبران بهترین نامها است. در این زمینه حدیثهایی تشویقی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول است.
خلیفه از کنیه ابوعیسی چندشش میشد و حالش دگرگون میگشت و میگفت مگر عیسی (پیامبر) پدر داشت؟ و به صهیب میگفت: تو چرا ابویحیی کنیه داری تو که فرزند نداری؟!
شگفت آنکه وقتی خلیفه فهمید کنیة مغیره را رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوعیسی لقب داده، باز از نظرش برنگشت و گفت گناهان گذشته و آینده رسول خدا آمرزیده شده، ما باید به فکر خود باشیم که گناه نکنیم؟!
آنگاه که خلیفه تصور کرد که این دو لقب و کنیه بد است و برای آن شروع کرد به گاز گرفتن دست خود، قبل از زدن. چنین تنبیه ناگواری را گوش روزگار نشنیده است.
او کنیه ابومرّه را پسندید. درحالیکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین کنیهای را نهی فرموده است. آن کنیة شیطان است.
خلیفه میپنداشته است که ذوالقرنین از نامهای فرشتگان است درحالیکه او یک غلام رومی بوده که به سلطنت رسیده
1) مجمعالزوائد، 8/49 و حدیثهایی دیگر دربارۀ نام محمد و کنیۀ ابوالقاسم .
است. در قرآن، احادیث، اشعار و ادبیات جاهلی فراوان از آن نام سخن به میان آمده است.
عبدالرحمن، پسر عمر در زمان خلافت پدرش در مصر شراب خورد و مست کرد وقتی به هوش آمد نزد عمروعاص که امیر مصر بود آمد و گفت ما را پاک کن. عبداللهبن عمر گفت: برادرم به من نگفت که نزد عمرو عاص رفته است. من پس از اعتراف او گفتم وارد خانه شو من تو را پاک میکنم. بعد معلوم شد پیش عمرو عاص هم رفته است. عبدالله گفت: به خدا قسم من نمیگذارم جلوی مردم تو را سر بتراشند [در آن روزها همراه اجرای حد سر را هم میتراشیدند] او وارد خانه شد و من سر او را تراشیدم و عمرو عاص هم بر او حد شرابخواری اجرا کرد. این مسئله به گوش عمربن خطاب رسید به عمرو عاص نوشت عبدالرحمن را سوار بر شتر بیجهاز به مدینه بفرست. او فرستاد. عمر، عبدالرحمن را به سبب انتساب به خلیفه باز حد زد و چند ماه بعد او مرد و مردم پنداشتند که در اثر اجرای حدّ مرده است.
علّامه امینی (رضی الله عنه) این جریان را به شکلهای مختلف و از منابع متفاوت گزارش کرده است.(1)
1) السننالکبری، بیهقی 8/312؛ عقدالفرید، ابن عبدربه 3/470؛ تاریخ بغداد، خطیب 5/455؛ سیره عمر، ابن جوزی 17؛ الریاضالنضرة 2/32؛ ارشادالساری، قسطانی 9/439؛ استیعاب 2/394؛ الاصابه، ابن حجر 3/72؛ تاریخ طبری 4/150؛ الکامل، ابن اثیر 2/207.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: حدّ، کفاره و پاک کننده است هرگاه گناهکاری را حد زدند گناهش پاک میشود و دیگر چرا دوباره حدّ بخورد؟ و این در سنّت ثابت است سپس شش روایت بر این معنا گزارش میکند از جمله: از علی امیرالمؤمنین روایت است که فرمود: هر کس گناهی انجام داد و بر آن حد خورد همان، کفاره و پوشاننده است.(1)
عمر در روز عید، به نماز می رفت. کسی را نزد ابی واقد لیثی فرستاد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در چنین روزی چه میخواند؟ او گفت سوره قاف و اقترب را میخواند.(2)
علامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: این روایت از نظر پیشوایان حدیث، صحیح است و ما و شما از خلیفه میپرسیم چرا او نمیدانست پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در نماز عیدین چه میخوانده؟ آیا او فراموش کرده بود؟ چنانکه سیوطی چنین عذر آورده است؛ یا اشتغال به خریدوفروش در بازار او را از این معانی باز میداشته است که دیگری چنین عذر آورده است! به هر تقدیر در چنین امری، چنین عذری پذیرفته نیست.
عمر روزی بالای منبر گفت: چه میگویید در کلام خدا که فرمود «او یأخذهم علی تخوّف»(1)یا ایشان را در حال ترسیدن بگیرید. همه سکوت کردند. مردی از هذیل گفت: این، لغت ما است و به معنای کاستی است، عمر پرسید شاهدی از اشعار عرب داری؟ گفت: بلی. شعری برایش خواند. آنگاه گفت: ای مردم از دیوانها غفلت نکنید.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) در این زمینه چهار آیه دیگر آورده است که عمر از معانی الفاظ آن بیاطلاع بوده و از مردم میپرسید. سپس مینویسد: ما خلیفه را در ندانستن کتاب و سنت یا فهم برخی قضایا معذور میدانیم که او همواره به شغل دلّالی و واسطهگری و دادوستد در بازار مثل نخفروشی و غیره سرگرم بوده است؛ لیکن در ندانستن معانی کلماتی که هر روز میان مردم دایر بود، معذور نمیدانیم.
مردی را نزد عمر آوردند که همة سال روزه میگرفت. خلیفه او را با چوب میزد و میگفت: بخور ای دهری، ای دهری.(3)
از دیگر سوی، ابنجوزی نقل کرده است که عمر همه روزه، روزه میگرفت.(1)در سیره او آوردهاند که عمر پیدرپی روزه میگرفته است و روایتهایی مختلف در این خصوص آمده است. از سویی روزة همه سال ناممکن است برخی روزها مثل عیدین و تشریق نباید روزه گرفت. البته بهطورکلی اگر کسی منهای روزهای ممنوع روزه بگیرد، اشکالی نیست، ضرری هم به خود نزند یا حقّی را پایمال نکند. خلیفه در ظاهر، در زمرة کسانی بوده که پیوسته روزها را به هم میپیوندند و روزه میگیرند. علّامه از بیش از بیست نفر را نام برده که تمامی سال را روزه میگرفتهاند.(2)امّا جای این سوال باقی است که چرا خلیفه به آن مرد به سبب روزه دهر تازیانه زد. آیا روزة همة سال مخصوص خلیفه و اجتهاد او بوده است؟!
(ان هذا لهو القصص الحق و لقد جئناهم بکتاب فصلناه علی علم و ما لهم بذلک من علم ان هم الا یظنون ان الظن لا یغنی من الحق شیئاً)
همانا این همان داستان حق است و ما برای شما کتابی آوردیم که از روی دانش آن را شرح دادهایم. آنان به آن، آگاهی ندارند
آنان فقط گمان دارند و همانا گمان به هیچ وجه از حقّ بینیاز نمیکند.
اینها شمّهای بود از دانشهای شگفت خلیفه و آگاهیهای عمر و ما بیش از اینها میتوانیم یاد کنیم اما همان اندازه کافی است و از آنها چند نتیجه کلی میتوان گرفت.
اول: جز علی (علیه السلام) که عمر بیشتر دانش خود را از او گرفته، بقیه کسانی هستند که به داشتن علم مشهور و شناخته شده نیستند. علّامه امینی نام بیست و پنج تن از آنها را ذکر میکند. خلیفه در هیجده مورد اشاره به این نکته دارد که اگر علی نبود عمر هلاک و گمراه شده بود؛ و پناه به خدا میبرد از مشکلی که علی (علیه السلام) در کنار آن نباشد؛ و امثال آن. همچنین در هشت مورد اعتراف کرده است که همه، حتی بانوان پردهنشین و پیرزنان خانهنشین، از او داناتر هستند. از سویی امامالحرمین جوینی مینویسد: خلیفه باید دارای اجتهاد و دانش زیاد باشدکه در رویدادها نیازی به سوال از دیگران نداشته باشد.(1)
با این وصف، میزان دانش و آگاهی عمر معلوم است و آنگاه به پوچی سخن ابنحزم پی میبریم(2)که گفت: دانشی که
در نزد عمر بود چندین برابر دانش علی (علیه السلام) بود! یا کلام ابنتیمیه که گفت: مردم داوریها و فتاوای ابوبکر و عمر و عثمان و علی را گرد آوردند. درستترین و با دلیلترین آنها را چیزی یافتند که در نزد ابوبکر و سپس عمر بوده و مخالفت عمر را با نصّ، کمتر از مخالفتهای علی یافتند؛ اما در داوریهای ابوبکر مخالف نص نیافتهاند! با این وجود، ابوبکر و عمر در اصل از علی چیزی نمیپرسیدند؛ حتی علی (علیه السلام) از ابوبکر دانش آموخته است، و دیگر سخنانی که قلم از ذکر آنها، شرم دارد.(1)
دوم: ارزیابی حدیث «بر شما باد سنت من و خلفای دانا و رهنما! پس به آن چنگ زنید و با دندانهای عقل آن را سخت و محکم نگه دارید، بر شما باد که حذر کنید از چیزهای تازه و نو؛ زیرا هر تازهای بدعت و در هر بدعتی گمراهی است.»(2)
این حدیث را بر خلیفههایی نسبت دادهاند که با گزینش نص، ابوبکر و سپس به شورا بر کرسی خلافت نشستهاند و علی (علیه السلام) را هم ردیف اینها آوردهاند و معقول نیست رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمان دهد به تبعیت از کسانی که واقف و مجتهد در فقه،کتاب، سنّت و فتوا نبوده، و از دهان این و آن میگرفتهاند. افزون بر آنکه علما در مواردی با سنّت عمر، که مخالف نصّ
سنت نبوی بوده است، مخالفت کردهاند. پس معنای صحیح حدیث مزبور خلفایی است که همواره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ازآنان نام برده و آنان را همدوش قرآن کریم قرارداده و در حدیث: انی تارکم فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض.(1)عدل و برابر قرآن یاد کرده است. پیامبر آنان را به رشد و هدایت توصیف فرموده است و سیره آنان با سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به تمام معنا مطابقت دارد. کسانی که حکومت به دست گرفتند، لیکن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نه آنان را معرفی کرد و نه نصبشان فرمود و نه به آنها وصیّت فرموده است. رسول خدا عددی نفرمود که منطبق بر خلفا باشد و فقط صفتهایی یاد کرده است که آنها جز بر امامان معصوم و اهل بیت صدق نمیکند و تمسّک در خلافت عمر به این حدیث از قبیل تمسّک به عام در شبهات مصداقی است.
سوم: در فضائل عمر یک سلسله حدیثهای ساختگی وجود دارد که با مسلمات، سازگار نیست. مثل: اگر من مبعوث نشده بودم عمر مبعوث میشد!(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) در اینباره به هشت حدیث با عبارتهای مختلف و هدف یکسان اشاره میکند.
علّامه امینی (رضی الله عنه) سپس مینویسد: کسی به این درجه از فضیلت باشد تا آنجا که نزدیک به مقام پیامبری، آنگاه فاقد علم در مسائل واضح و روشن تا آنجا که خود میگوید همه از عمر داناترند و معانی کتاب و سنت را از دهان این و آن آموخته و جز اشتغال در بازار برای کار، مشغولیتی نداشته و دانستن یک لغت قرآنی را تکلف انگاشته است؟ آری، عدهای برایش فضائل تراشیدهاند و ندانستند این کار رسوایی به بار خواهد آورد و کاوشگران هر چه زمان پیش رود پرده کنار میزنند. سخن میگویند و قلمهایی که آگاهانه مینویسند و عادلانه داوری میکنند. بین مردم به داد، داوری کن و به دنبال هوای نفس مباش و از راه حق منحرف مشو.
چهارم: در اسناد شمسالدین مالکی مطابقی آمده، اولی حدیث ولایت و روز غدیر میباشد، (که موضوع کتاب ما «الغدیر» است). دومی حدیث منزلت است.
تو نسبت به من [بدون در نظر گرفتن نبوت]، مانند هارون هستی نسبت به موسی و همین بس است و سپاسگزار باش.
درباره این حدیث هم در جلد چهارم بحث کردیم.
پنجم: سبقت در اسلام و در این خصوص هم بحثی گذشت.
ششم: کنیه ابوتراب
شمسالدین مالکی در سه بیت این کنیه را برای علی مطرح کردهاست. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این کنیه را در غزوه عشیره که در ماه جمادی الاولی یا جمادی الثانی سال دوم هجری رخ داده، به علی (علیه السلام) داده است.
آنگاه که او و عمار را که روی خاک نرمی خوابیده بودند، بیدار کرد و علی (علیه السلام) را تکانی داد و فرمود: «بایست ای اباتراب. آیا از شقیترین آن دو مرد، تو را خبر دهم؟ آن پی کننده شتر صالح و آن کس که بر سر تو زند و با خون آن ریش تو را خضاب کند.» این حدیث از احادیث صحیح و قطعی است.(1)
روایت دیگر: علی (علیه السلام) نقل میکند: پیامبر دنبال من بود مرا در کنار نهری که خوابیده بودم، یافت. فرمود: امروز مردم تو را ابوتراب مینامند و گویا احساس فرمود که من از این امر راضی نیستم و نسبت به آن در دل من چیزی است. فرمود: بلند شو من تو را خشنود میکنم تو برادر من و پدر فرزندان من هستی. از سنت من دفاع میکنی و دیون مرا میدهی. هر کس در زمان من بمیرد خدا را تکبیر گفته و هر کس در زمان تو بمیرد
1) مسند، احمد 4/263؛ مستدرک، حاکم 3/140؛تاریخ، طبری2/261؛ سیره نبوی، ابن هشام 2/236؛ تاریخ، ابن کثیر 3/247؛ مجمعالزوائد، هیثمی 9/136؛ طبقات، ابن سعد/509؛ عیونالاثر، ابن سیدالناس 1/226؛ الإمتاع والمؤانسه، مقریزی 55؛ سیره حلبی 2/143؛ تاریخالخمیس 2/364 و جز اینها.
اجلش سر رسیده و هرکس بمیرد در حالی که تو را بعد از مرگ تو، دوست داشت خدا امن و ایمن کار او را پایان دهد. مادامی که آفتابی طلوع یا غروب کند هر کس بمیرد در حالی که تو را دشمن داشت با مرگ جاهلی میمیرد و حساب هرچه در اسلام کرده باید پس دهد.(1)
در ظاهر خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) علی را ابوتراب خوانده و در مواردی هم تکرار شده، مثل روز عشیره و روز برادری. البته در برخی احادیث آشفتگی احساس میشود. در شعر جمالالدین مالکی هم این معنا انعکاس دارد. گو اینکه میان علی و فاطمه زهرا (علیها السلام) ، شکرآبی به وجود آمده و علی (علیه السلام) اندکی دلگیر بود. این، نشان میدهد که دستهایی در این حدیث بازی کرده و تصرف نمودهاند. درحالیکه هرگز میان علی (علیه السلام) و فاطمه زهرا (علیها السلام) که خاندان عصمت و طهارتاند و آیات قرآن بر این معنا شاهد است، رنجشی حاصل نشده است.
علّامه امینی مینویسد: این را بدخواهان علی برای شکستن قداست او گفته و خواستهاند حسن معاشرت او را با همسر پاکش، مخدوش سازند و این کینه و عداوت تا به امروز هم کشیده که نویسنده سیاهدلی در صفحه کتابش مینویسد: میان علی و فاطمه (علیها السلام) رنجشی پیش آمده و او سیلی به صورت
1) سیوطی این حدیث را در ترتیب جامع کبیر 6/404، آورده و میگوید بوصیری میگوید تمام راویان آن موثقند.
فاطمه نواخته بود...(1)تا آخر افسانه. حاکم نیشابوری میگوید: این بنیامیه بودهاند که لقب ابوتراب را برای علی (علیه السلام) کاستی شمردند و او را بر بالای منبرها لعن کردند و مسخره نمودند. آنان در واقع پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را که لقب ابوتراب را به او داده بود، مسخره کردند.
(قُل أَبالله و آیاتِهِ و رَسُولِهِ کُنتُم تَستَهزِئُونَ لا تَعتَذِرُوا قَد کَفَرتُم بَعدَ إیمَانِکُم إِن نَعفُ عن طائفة مِنکُم نُعَذِّب طآئِفةً بِأنهم کَانُوا مُجرِمیِنَ)(2)
بگو آیا خدا و آیات او و رسول او را به سخره میگیرید؟ عذر نیاورید، شما پس از ایمان، کافر گشتهاید.
ابنجوزی هم سخن حاکم را درست دانسته است.
عبدالباقی افندی در شعر خود نکته زیبایی آفریده، آنجا که میگوید: ای پدر اوصیا، و ای علی، تو داماد طه بودی و پسر عمو و برادرش. در راز نامهای تو جهانیان مبهوت مانده و چیزی نفهمیدند، تو در پایان دور، دومین پدران بودی و پدران او (خاک) فرزندان او محسوباند. خدا آدم را از خاک آفرید، او برای خاک فرزند است، ولی تو پدر خاکی.
هفتم: برائت
از جمله مضامین غدیریه به جمالالدین مالکی، در مناقب امیرالمومنین علی (علیه السلام) حدیث ابلاغ برائت از مشرکین است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علی را از سوی خود برای ابلاغ برائت فرستاد و این ماموریتی ویژه بود و فرمود: شایسته نیست از سوی من کسی جز اهل بیتم رساننده باشد.
رسول خدا ابوبکر را با آیههای اوّل سورة برائت به مکه اعزام فرمود تا آنها را برای مردم مکه بخواند. جبرئیل فرود آمد و گفت این پیام را جز خودت و یا کسی که از تو است نباید برساند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علی (علیه السلام) را سوار بر شتر غضباء کرد و به دنبال ابوبکر فرستاد و فرمود هر کجا به او برخوردی آیهها را بگیر و تو به سوی مردم مکه برو. علی (علیه السلام) در عرج یا ذوالحلیفه یا در ضجنان و یا در جحفه به ابوبکر رسید و نامه را از او گرفت و حج گزارد و برائت را اعلام کرد.
این جریان تاریخی را انبوهی از محدثان، مورخان و سیرهنگاران آوردهاند. علّامه امینی (رضی الله عنه) هفتاد و سه تن را به ترتیب سال وفات نام برده و اولین آنان اسماعیل سدی کوفی و آخرین آنها سید مؤمن شبلغی است. سند این اعلان برائت از مشرکین و تبلیغ آن به جمعی از صحابه نخستین میرسد که
اولین آن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) (1)که به چند صورت از او روایت شده است.
دوم: ابوبکر بن ابیقحافه:
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به قرائت برائت به اهل مکه بر انگیخت تا اعلام کنم پس از آن سال مشرکی نباید حج بگزارد و برهنهای نباید طواف خانه خدا کند و جز مسلمانان داخل بیت نشود و میان هر کس و رسول خدا پیمانی وجود داشت، تا پایان مدت آن محترم است. خدا و رسول او از مشرکان بیزارند. سه روز گذشت سپس به علی (علیه السلام) فرمود: به ابوبکر بپیوند و او را برگردان و تو تبلیغ کن. ابوبکر گفت: او هم چنان کرد که پیامبر فرموده بود.
وقتی ابوبکر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد، گریست و گفت ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آیا دربارة من چیزی رخ داده است؟ پیامبر فرمود: در حقّ تو جز خیر رخ نداده و لیکن مأموریت یافتم آن را جز خود و یا کسی که از من باشد، تبلیغ نکند و نرساند.(2)
سوّم: ابن عباس نقل میکند:
رسول خدا ابوبکر را فرستاد و فرمود آن کلمهها را ندا کند سپس علی (علیه السلام) را به دنبال او فرستاد. ابوبکر صدای شتر پیامبر
را شنید با وحشت بیرون آمد پنداشت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است. امّا او علی (علیه السلام) بود. نامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را تسلیم کرد که او چنان کلمات را ندا در دهد و توافق حاصل شد و علی (علیه السلام) در ایام تشریق ندا داد: خدا و رسول او از هر مشرکی بری هستند و هیچ تعهدی نسبت به آنان ندارند.(1)
گزارش عباس به چند صورت نقل شده است.(2)
چهارم: جابربن عبدالله انصاری نقل میکند:
پیامبر از عمره بازگشت. ابوبکر را به عنوان امیر حاج فرستاد. در عرج آمادة نماز صبح بودیم ابوبکر صدای شتر پیامبر را شنید و گفت این صدای ناقه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) است. در امر حج برای رسول خدا بدا حاصل شده است. منتظر باشیم با رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز بگزاریم. اتفاقاً علی (علیه السلام) بود. ابوبکر پرسید امیر آمدید یا رسول و آورندة پیام. علی گفت: رسول و پیام دارم.
علّامه امینی (رضی الله عنه) سیزده نفر را ذکر میکند و سپس روایتهای مرسلی آورده که ارسال مسلّم هستند؛ از جمله امام ابوجعفر محمدباقر (علیه السلام) و همة منابع آن را یاد کرده که اندکی از بسیار را نقل کردیم.
هدف از ذکر پیدرپی این حدیثها آن است که بگوییم: آن، تواتر معنوی و یا اجمالی دارد و اصل قضیه که چند آیه از ابوبکر برگرفته شده و امیرالمؤمنین (علیه السلام) به تبلیغ آن مشرّف گشته، کافی است تا باور کنیم، آنکه برای رساندن چند آیه شایسته نبوده پس چطور برای رساندن کل احکام دین و آیات قرآن مبین امین و شایسته است؟