ghaemiyeh.com
سرشناسه : صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، ۹۷۹-۱۰۵۰ق.
عنوان و نام پدیدآور : الحکمه المتعالیه فیالاسفار العقلیه الاربعه/ مولف صدرالدین محمدالشیرازی.
مشخصات نشر : بیروت: داراحیاء التراث العربی، ۱۳ -
مشخصات ظاهری : ج.
یادداشت : عربی.
یادداشت : فهرستنویسی بر اساس جزء دوم از سفر چهارم.
یادداشت : ج.۱، چاپ سوم.
یادداشت : ج.۲، چ.۲: ۱۹۸۱م.
یادداشت : ج.۲، چ.۳: ۱۹۸۱م.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۹۱] - ۳۹۲؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : فلسفه اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع : فلسفه اسلامی
رده بندی کنگره : BBR۱۰۸۳/ص۴ح۸ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۱۸۹/۱
شماره کتابشناسی ملی : ۳۳۴۱۰۷۶
***معرفی اجمالی
«الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة»، تألیف صدرالدین محمد شیرازی (متوفی 1050ق)، معروف به ملا صدرا یا صدرالمتألهین، دوره کامل فلسفه صدرایی (حکمت متعالیه) به زبان عربی است.
این نسخه از کتاب، پس از تصحیح چاپهای گذشته، با افزودن تعلیقههای حکیم سبزواری، علامه طباطبایی، آقا علی مدرس زنوزی و دیگران به چاپ رسیده است. علامه محمدرضا مظفر (متوفی 1383ق) بر این کتاب مقدمه نوشته است.
***ساختار
در ابتدای کتاب، سه مقدمه به قلم محمدرضا مظفر، ناشرین و مؤلف آمده است. متن اثر مشتمل بر 4 سفر است که در نه جلد تنظیم شده است. هریک از اسفار در ضمن چند «مرحله، فن، موقف یا باب» مشتمل بر فصولی بیان شده است. در صدر صفحه متن اسفار و در ذیل آن تعلیقههای تعدادی از فلاسفه بزرگ ذکر شده است. برخی از اساتید تنها بر بخشی از کتاب تعلیقه زدهاند؛ مثلاً آقا علی مدرس و مولی محمد اسماعیل خواجوی تنها بر سفر نفس تعلیقه زدهاند (مقدمه ناشرین، صفحه ث).
ساختار کتب حکمت متعالیه، با ساختار آثار فلسفی مشائی و اشراقی تفاوت اساسی دارد. برخلاف متون مشائی، در متون حکمت متعالیه از ریاضیات و طبیعیات بحث نمیشود. اگرچه ملا صدرا در جلد پنجم اسفار بهاختصار گریزی به طبیعیات زده است، اما این مباحث نه بهنحو مستقل، بلکه صرفاً بهمناسبت بحث از مراتب کلی وجود طرح گردیده است. پیش از ملاصدرا، مبحث نفس جزئی از مباحث طبیعیات را تشکیل میداد، اما وی آن را از طبیعیات جدا کرده و به مباحث الهیات به معنی اخص ملحق ساخته است. سیر مباحث فلسفی در این کتاب چنان است که گویی همه مجلدات آن بهمثابه مقدمهای برای دو جلد آخر؛ یعنی هشتم و نهم در نظر گرفته شدهاند که به ترتیب به دو مبحث «معرفة النفس» و «معاد» اختصاص دارند (محمدزاده، رضا، ص214-213).
***گزارش محتوا
علامه مظفر در مقدمهاش بر کتاب ابتدا به توصیف جایگاه علمی نویسنده پرداخته است. وی ملا صدرا را از بزرگترین فلاسفه الهی دانسته که قرنها باید بگذرد تا فرزانهای مانند او ظهور یابد. او مدرّس درجه اول مکتب فلسفی الهی در سه قرن اخیر در بلاد شیعه است (ر.ک: مقدمه مظفر، صفحه ب). وی سپس کتاب اسفار را در رأس تمامی کتب فلسفه قدیم و جدید و مادر تمامی تألیفات او دانسته است؛ چراکه هر کتابی یا رسالهای که پس از آن تألیف کرده، برگرفته از عبارات آن کتاب است (همان، صفحه «ب» و «ز»). در ادامه به ذکر شرح حال صدرا پرداخته و زندگیاش را در سه مرحله توضیح داده است (همان، صفحه د - ز).
«حکمت متعالیه»، عنوان نظام فلسفی صدرالدین محمد شیرازی، مشهور به ملا صدرا و صدرالمتألهین است. ملا صدرا در هیچیک از آثارش این نام و همچنین نام دیگری را برای اشاره به نظام فلسفی خود به کار نبرده، بلکه آن را در نامگذاری مهمترین اثر مکتوب فلسفیاش، «الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة» به کار برده است. اما این کتاب نیز، که پس از او مشهورترین اثر او شناخته شده، به «اسفار اربعه» معروف است و کمتر کسی از آن با نام الحکمة المتعالیة یاد میکند. استفاده از این تعبیر بعد از او، صرفاً برای اشاره به نظام فلسفی وی، متداول شده است. گفتنی است که ملا صدرا در کتاب «الشواهد الربوبیة»، علاوه بر «الأسفار الأربعة» از کتاب دیگر خود به نام «الحکمة المتعالیة» نیز یاد کرده است. به نظر سید جلالالدین آشتیانی، کتاب اخیر همان کتاب ناتمام «المسائل القدسیة» است (ر.ک: فنا، فاطمه، ص774).
با مطالعه و بررسی آثار ملا صدرا میتوان دریافت که او در تأسیس نظام فلسفی خود از دو گونه منبع بهره برده است:
منبع روحانی و باطنی؛ یعنی همان چیزی که او الهامات ربانی نامیده و به مدد مجاهده و تهذیب نفس و تجرید عقل به آن دست یافته است؛
منابع ظاهری و به یک معنا تاریخی و آنچه در تاریخ جلوهگر شده است. در بررسی این قسم از منابع باید به این نکته توجه داشت که مراد از تأثیر آنها در پیدایش و شکلگیری حکمت متعالیه لزوماً به این معنی نیست که همه آنها مستقیماً و کاملاً در سیاقی موافق با اندیشه ملا صدرا مؤثر بودهاند. ازاینرو، بهاستثنای منابع قرآنی و حدیثی، او اظهار میدارد که پس از مطالعه وسیع و درازمدت آثار پیشینیان و معاصرانش، به بررسی و نقد سره از ناسره افکار و روش آنها پرداخته و گاه به تعبیر خود او، به تخریب و آنگاه بازسازی و دفاع از آنها مبادرت کرده است. برخی دیگر از منابع نیز بهمنزله مواد و عناصر اصلی، با اندیشهها و تأملات خاص ملا صدرا صورت جدیدی به خود گرفتند و در بنیان نهادن حکمت متعالیه استفاده شدند (ر.ک: همان، ص775).
نوآوریهای حکمت متعالیه را از دو جنبه میتوان بررسی کرد: یکی، عرضه راههای جدید برای حل برخی از مسائلی که میان اندیشمندان مسلمان درباره آن منازعه بوده است و دیگری، طرح مسائل جدید و نظریهپردازی درباره آنها. از آنجا که زیربنا و بنیان حکمت متعالیه را علم وجود تشکیل میدهد، بالطبع نوآوریهای آن را که در واقع مبانی و مبادی این مکتب بشمار میروند، حول وجود و مسائل مرتبط با آن باید جست. گرچه نقطه آغازین سایر سیستمهای فلسفی نیز وجود و شناخت آن است، اما برای نخستین بار در نظام صدرایی این پرسش مطرح شد که وجود با این همه وسعت و شمول بینظیرش چگونه ممکن است که یک مفهوم صرف باشد که خارج از ذهن عینیت و اصالتی ندارد. نظریه اصالت وجود پاسخ مبتکرانه ملا صدرا به این پرسش است که در خلال سخنان حکمای پیش از او مانند ابن سینا و پیروانش نیز این قول را میتوان یافت. اما تصریح و تأکید بر اهمیت آن در حکمت متعالیه صدرایی بهنحوی که راهگشای حل بسیاری از معضلات فلسفی و کلامی شده بیسابقه است. برخی از مهمترین نوآوریهای اساسی دیگر در حکمت متعالیه عبارتند از: تشکیک وجود، وحدت وجود، تقسیم وجود به نفسی، رابطی و رابط، امکان فقری، اتحاد عقل و عاقل و معقول، حرکت جوهری، تبیین فلسفی جدید درباره زمان و اینکه آن بعد چهارم است، نظریه جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء بودن نفس، قاعده بسیط الحقیقة، قاعده النفس فی وحدتها کل القوی، اثبات فلسفی عالم خیال منفصل و مجموعه آرای مربوط به معادشناسی (همان، ص779).
در ذیل صفحات کتاب، تعلیقاتی از تعدادی از حکما آمده که با رمز مشخص شده است. این تعلیقات در ادامه با توضیح مختصری معرفی میشوند:
«ن»: آقا علی بن جمشید نوری اصفهانی (متوفی 1246ق). وی یکی از بزرگترین شارحان حکمت متعالیه. او حکمت و عرفان را از حکیم آقا محمد بیدآبادی (1192ق) فراگرفت و خود در طول پنجاه سال با همتی والا و تتبّعی ژرف به تدریس فلسفه و عرفان همت گماشت. او در احیای فلسفه و بهخصوص حکمت صدرایی سهمی بسزا دارد و از میان معاصران او کسی به اهمیت وی در این زمینه سراغ نمیتوان گرفت (ر.ک: ناجی اصفهانی، حامد، ص?2).
«س»: ملا هادی بن مهدی سبزواری (متوفی 1289ق). تعلیقات و حواشی سبزواری که به زبان عربی نوشته از آثار پرارزش اوست. سبزواری بهگونهای منظم و مرتب تمام متن اسفار بهاستثنای بخش طبیعیات و مباحث جواهر و اعراض را طی تدریس متن، حلاجی کرده و بر آنها حاشیه نوشته است. این حواشی پیش از این به خط خود حکیم بهتمام و عیناً با متن اسفار به طبع سنگی رسیده است (ر.ک: امین، سید حسن، ج9، ص74).
«م»: آقا علی مدرس زنوزی (متوفی 1307/1310ق). وی فرزند فیلسوف بزرگ ملا عبدالله زنوزی است. آقا علی مدرس را آقا علی حکیم و حکیم مؤسس هم خواندهاند. وی در فسلفه صرفاً به تقریر و تدریس آنچه گذشتگان گفته بودند نمیپرداخت؛ قریحهای نقاد و ابتکاری و روشی تحقیقی و تأسیسی داشت و در جستجوی راهحلهای تازه برای مشکلات فلسفه بود؛ کاری که در حکمای متأخر کمتر به آن برمیخوریم (دائرةالمعارف تشیع، ج1، ص128-127).
اثبات معاد جسمانی با برهان عقلی و استدلال فلسفی در فرهنگ اسلامی از مسائل مهمی است که تا زمان ملا صدرا کسی به آن دست نیافته است. ملا صدرا بر اساس مبانی و اصولی که تأسیس کرده، از طریق برهان عقلی به اثبات آن پرداخته است. پس از ملا صدرا تنها کسی که در باب معاد جسمانی سخن تازه آورده و نظریه جدیدی ابراز داشته، حکیم بزرگ آقا علی مدرس زنوزی است. این حکیم ضمن آگاهی کامل از نظریه ملا صدرا و مبانی وی، بسیاری از مبانی او را پذیرفته، ولی نتیجه آن را نپذیرفته است، بلکه دیدگاه جدیدی را از آن استخراج کرده است.
مدرس زنوزی درعینحال که بسیاری از مبانی و تحلیلهای ملا صدرا را از قبیل حرکت جوهری، حدوث جسمانی نفس، تفاوت عالم دنیا و آخرت و مانند آنها میپذیرد، ولی نظریه او را از یکسو و نظریه اشاعره را از سوی دیگر باطل اعلام میکند. علت بطلان نظریه ملا صدرا این است که وی بدن دنیوی را بهطور کلی از درجه اعتبار عود معاد ساقط کرده است؛ چراکه نزد او بدنهای اخروی مجرد از ماده هستند و تنها دارای صورتهای امتدادی هستند. این نظریه با ظاهر شرع نمیسازد. همچنین بطلان نظریه ملا صدرا بر این امر استوار است که طبق نظر وی «این همانی» بدن اخروی با بدن دنیوی از هم گسسته شود و بدن اخروی غیر بدن دنیوی بشمار نیاید؛ در این صورت ممکن است گفته شود این نظریه با آیات و روایات سازگار نیست؛ اما اگر نظریه وی بیانگر این مطلب باشد که بدن اخروی همان بدن دنیوی است و «این همانی» بین آن دو محفوظ و تغییر و تفاوت تنها در مواد آنها پدید آمده است، مانند تغییر و تحول در بدن مادی دنیوی از اوان کودکی به نوجوانی و از آن به بزرگسالی و پیری که در این ایام و مراحل، مواد بدن چندین بار کاملاً تحول یافته، ولی درعینحال «این همانی» بدن در تمام این ایام محفوظ مانده و هیچ مشکلی در آن پدید نیامده است، در این فرض نظریه مزبور با آیات و روایات تنافی نداشته و اشکال یادشده بیاساس خواهد بود (اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، ص47-40).
?. «ل»: علامه اسماعیل بن ملا سمیع اصفهانی (متوفی 1277ق). وی از علما و مدرسان معروف فلسفه، معاصر آخوند ملا علی نوری حکیم متوطن اصفهان (متوفی 1246ق) بود و علی التحقیق پیش از ملا علی نوری فوت شده و تاریخ وفاتش ظاهراً حوالی 1243ق، سه سال قبل از نوری است. اینکه حاجی سبزواری متوفی 1289ق در شرح حال خودش نوشته که در ایام اقامت اصفهان چند سال نزد ملا اسماعیل اصفهانی درس حکمت و کلام میخوانده و بعد از وفات او به خدمت استاد کل آخوند ملا علی نوری پیوسته و حدود سه سال هم نزد وی تلمذ کرده، ظاهراً مقصودش همین محمداسماعیل است (همایی، جلال، ص127-126). البته بسیاری از تعلیقات کتاب با نام «اسماعیل» آمده است (ر.ک: جلدهای چهارم و پنجم).
?. «ه»: محمد بن معصومعلی هیدجی زنجانی (متوفی 13?9ق). وی اگرچه بر منظومه سبزواری تعلیقه زده است، اما در جایی به تعلیقات او بر اسفار اشاره نشده و در کتاب هم تعلیقات او مشاهده نشد. اما از سوی دیگر تعلیقات اندک از میرزا ابوالحسن جلوه (متوفی 1314ق) یا تعلیقههایی از فتحعلی خویی مشاهده گردید (جلد چهارم، صفحات 76، 24، 36 و 44).
?. «ط»: سید محمدحسین طباطبایی (متوفی 1?02ق). معرفتشناسی در فلسفه اسلامی تا زمان ملا صدرا یک مسئله فلسفی بشمار نمیرفت... تا اینکه وی در مبحث عقل و معقول «اسفار» (جلد سوم) بر مسئله فلسفی بودن علم و ادراک، برهان اقامه کرد و به توجیه فلسفی آن پرداخت. این امر باعث شد که فیلسوفان نوصدرایی و در صدر آنها علامه طباطبایی درصدد برآیند که مجموعه مباحث مربوط به علم و ادراک را به شاخه مستقلی تبدیل کنند. اختصاص چهار مقاله از مجموعه مقالات کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم»، که بسیاری از ابتکارات علامه طباطبایی هم در ضمن آنها بیان شده است، دلالت بر آنچه گفتیم دارد (ر.ک: علیزاده، بیوک، ص30-29). علامه در تعلیقات خود بر اسفار مینویسد: اینکه در علوم برهانی فقط از اعراض ذاتی موضوع بحث میکنند، صرفاً یک اصطلاح و یک قرارداد نیست، بلکه مطلبی است که مقتضای بحثهای برهانی در علوم برهانی است؛ همانگونه که در کتاب برهان از منطق تبیین شده است (صفدری نیاک، مرتضی، ص51).
علامه طباطبایی معاد جسمانی را مانند حکیم زنوزی از طریق لحوق ابدان به نفوس تصویر میکند، نه تعلق نفوس به ابدان؛ پس بیشک در این مسئله هیچ تفاوتی بین سخنان علامه و زنوزی نیست (اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، ص51).
***وضعیت کتاب
این کتاب اولین بار در سال 1282ق در ایران در چهار مجلد، چاپ سنگی شده است (مقدمه مظفر، صفحه ف).
جلد اول کتاب مشتمل بر اغلاط فراوانی است که در جداولی در انتهای آن ذکر شده است. بهجز جلدهای چهارم، پنجم و هفتم که در انتهای آنها تنها فهرست مطالب آمده است، در باقی جلدها علاوه بر فهرست مطالب، فهرست اعلام و اسامی کتب نیز به ترتیب حروف الفبا ذکر شده است.
***منابع مقاله
مقدمه و متن کتاب.
فنا، فاطمه، دانشنامه جهان اسلام، جلد 13، زیر نظر غلامعلی حداد عادل، تهران، بنیاد دائرةالمعارف اسلامی، چاپ اول، 1388.
تویسرکانی، سید احمد، «نگاهی بر قدیمیترین نسخه کامل کتاب اسفار»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله خردنامه صدرا، شهریور 1374، شماره 2، صفحه 92 تا 95.
علیزاده، بیوک، «علامه طباطبایی، فیلسوفی نوصدرایی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله دین و ارتباطات، بهار 1385، شماره 29، صفحه 23 تا 38.
همائی، جلال، «ملا اسماعیل اصفهانی حکیم»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله فرهنگ ایرانزمین، 1354، شماره 21، صفحه 124تا 133.
دائرةالمعارف تشیع، جلد اول، زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی و دیگران، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ سوم، 1375.
امین، سید حسن، دائرةالمعارف تشیع، جلد نهم، زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی و دیگران، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ اول، 1381.
صفدری نیاک، مرتضی، «ملاک تمایز علوم برهانی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله معرفت فلسفی، تابستان 1385، شماره 12، صفحه 45 تا 64.
محمدزاده، رضا، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج21، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، تهران، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ اول، 1392.
ناجی اصفهانی، حامد، «مجموعه رسائل حکیم ملا علی نوری»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله آینه پژوهش، آذر و دی 1373، شماره 28، صفحه 62.
اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، «معاد جسمانی، از نظر آقا علی مدرس زنوزی و علامه طباطبایی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله آموزههای فلسفه اسلامی، پاییز و زمستان 1389، شماره 9، صفحه 39 تا 54.
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین- الحمد لله(1)الذی أنار بوجوب وجوده وجود الکائنات و أشرق بنور ذاته ذوات الآنیات و هویة الممکنات أبدع الجواهر العقلیة الثابتة(2)عن شعاع ذاته- و أنشأ نفوس السماوات عن تجلی إشراقات صفاته و خلق صفحات الإجرام العلویة و السفلیة
1) فی کلامه ص فی مقام الحمد بعلاوة کثیر من المحسنات الذاتیة و العرضیة اللفظیة و المعنویة کالبراعة بالنسبة إلی الفن و الکتاب و الطباق و نحوهما صنعة مراعات النظیر من وجوه- کالجمع بین الذات و الصفات و الأفعال و الآثار و کالجمع بین الإنارة و الإشراق و النور و الشعاع و التجلی و الظهور و کالجمع بین الإبداع و الإنشاء و التکوین و الخلق و الجعل و الصنع و کالجمع بین العقل و النفس و الجرم و الصورة و الاستعداد و کالجمع بین الصفحة و الکتابة و الکلمة و القراءة و التنزیل و المحکم و المتشابه و قس علیه مقام الشکر و الصلاة و ما بعدها و التعبیر بوجوب الوجود و الإشراق بالنور إشارة إلی تغایر لسان الطائفتین- المشائیة و الإشراقیة فإن أولئک یعبرون عن الحق الحقیقی تعالی شأنه بواجب الوجود و الوجود الحقیقی و هؤلاء بنور الأنوار و النور الغنی، س قده
2) أشار بالثبوت إلی أن المراد بالجواهر العقلیة شیئیات ماهیاتها فإن وجوداتها عین شعاع ذاته و کذا فی النفوس و إنما قال فی العقول من شعاع ذاته و فی النفوس أتی بالصفات لأن العقول من صقع الربوبیة و النفوس لها تعلق بعالم الصورة و یمکن أن یکون المراد بالصفات العقول لأنها الصفات الفعلیة، س قده
لکتابة کلماته و کون أسباب الحرکات(1)و أدوار الکائنات لترادف رحماته و تجدد شئون آلائه و خیراته و جعل جوهر النفس الإنسانیة من بین صور الکائنات مستعدا لتحمل أماناته و رسالاته و مظهرا لعجائب أسرار مبدعاته و غرائب آثار مصنوعاته و حاملا لمصحف آیاته و قارئا لکتابة المنزل محکماته و مشابهاته أشکره علی سوابغ جوده و إنعامه و مواهب حکمه و إلهامه و شمول إحسانه و سطوع برهانه- و أصلی علی محمد ص عبده المنذر المعلم و نبیه المبشر الذی أوتی جوامع الکلم(2)بعثه بالحق بشیرا و نذیرا و جعله داعیا إلی الله بإذنه و سراجا منیرا- و آله المصطفون الأعلون خزنة أسرار الوحی و الیقین و حملة کتاب الحق المبین و أبواب الوصول إلی جوار رب العالمین.
و بعد فهذا شروع فی طور آخر من الحکمة و المعرفة و هو تجرید النظر إلی ذوات الموجودات(3)و تحقیق وجود المفارقات و الإلهیات المسمی بمعرفة
1) المراد بالحرکات الاستکمالات الطولیة و بالأسباب الأسباب الأرضیة لأن السماوات قد ذکرت نفوسها و أجرامها و التأسیس خیر من التأکید و أیضا استعمال التکوین- و هو الإیجاد للشیء المسبوق بالمادة و المدة مانع لأن الأفلاک مخترعات و منشآت لا مکونات، س قده
2) إتیان جوامع الکلم القرآنی التدوینی إیاه حکایة بمقتضی تطابق العوالم عن جامعیة وجوده القرآنی التکوینی الکلمات الوجودیة الآفاقیة و الأنفسیة و کیف لا و روحانیته ص العقل الکلی الذی هو جامع جمیع العقول الطولیة و العرضیة و خلق من فاضل طینته طین العقول الأرضیة و فی الوحی الإلهی یس إشارة إلی جامعیة الإنسان الکامل الختمی- لأن الیاء إشارة إلی المراتب العشر التی هی الخمس النزولی و الخمس الصعودی و السین لمعادلة زبره و بیناته إشارة إلی الإنسان الکامل المتعادل قوتاه العلامة و العمالة أی المراتب العشر من الوجود منطویة فی الإنسان، س قده
3) یعنی فی الأمور العامة من العلم الکلی و الإلهی بالمعنی الأعم یبین أحوال الواجب بالذات و الممکن بالذات علی الوجه الکلی إذ یبحث هناک عن المفهوم الکلی لواجب الوجود مثلا و أما فی الإلهی بالمعنی الأخص فیبحث عن معنون هذا العنوان الکلی إذ یثبت وجوده و صفاته و أفعاله و ذلک لأنه یجوز الشک فی وجود شیء مع القطع بأحواله و لوازمه کما قرر فی الکلام أیضا أنه یجوز القطع بأن صانع العالم عالم قادر مرید و نحو ذلک مع الشک فی وجود الصانع، س قده
الربوبیة و الحکمة الإلهیة و لما کان أفضل نعم الله الفائضة علی خلقه و أشرف عطیاته التی آتاها من لدنه عبدا من عباده هو الذی سماه الله فی کتابه المنیر بالخیر الکثیر أعنی الحکمة الإلهیة و المعرفة الربوبیة و لا شک أنها السعادة العظمی و البهجة الکبری- و بتحصیلها ینال الشرف الکبیر و السیادة العلیا التی تفوق سائر الدرجات الرفیعة و الکمالات المنیعة و کل من آتاه الله نعمة یجب بحسبه علیه شکرا و إحسانا فیجب علی من آتاه الله رحمة من عنده و علمه من لدنه علما و أفاده قوة فی هذا العلم یمشی به فی أرض الحقائق و نورا یهتدی به فی ظلمات البرازخ السفلیة و جناحا یطیر به إلی أوج العوالم العلویة و بصیرة أراه بها ملکوت السماوات و الأرض کما قال تعالی- وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ أن یسارع إلی شکر نعمة الله و جوده و یبادر إلی إظهار کرمه و رحمته امتثالا لقوله تعالی- وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ و استجلالا بالمزید إحسانه کما ذکره لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ من إیضاح هذه المطالب المهمة و کشف هذه المقاصد العلیة لینتفع بها العباد و یترتب علیها صلاح المعاد.
ففی هذا العلم یظهر مقامات الرجال و درجات الأحوال فی المال فإن تیسر لأحد فقد حصل له الخیر الأتم و الکمال الأعم و إن سطره فی کتاب ففیه الأجر الجزیل و الذکر الجمیل فیوشک أن یجعل من ورثة جنة المتقین و أن یکون له لسان صدق فی الآخرین و ذلک لأن إرشاد أبناء الجنس(1)من الطالبین من أعظم القربات إلی رب العالمین و هو من شعار الأنبیاء المرسلین سلام الله علی نبینا و آله و علیهم أجمعین
1) لم یقل أبناء النوع إذ المراد الجنس اللغوی أو للإشارة إلی ما هو التحقیق من جنس بحسب الباطن نوع واحد بحسب الظاهر کما حقق فی مباحث المعاد، س قده
فقد جاءت فی الکتب السماویة کلمات کثیرة دالة علی شرف العلم و التعلیم
ففی ما أوحی الله إلی أبینا آدم ع: أن المستنبطین للعلوم عندی أفضل من عمار الأرض بالصنائع و من استنبط علما و دونه فی کتاب فهو بمنزلة آدم الصفی
قوله ص لمعاذ: لأن یهدی الله بک رجلا واحدا خیر لک من الدنیا و ما فیها
و أمثال ذلک کثیرة یطول الکلام بذکرها و نحن بعون الله و توفیقه قررنا قوانین هذا العلم و شیدنا مبانیه و أوضحنا سبیله و بینا دلیله و أحیینا رسومه بعد ما اندرس و أحکمنا بنیانه بعد ما انطمس و حققنا من آراء الفلاسفة ما کان حقا و أبطلنا ما کان باطلا و إن کان قدماؤهم لکونهم علی مسلک الأنبیاء قلما أخطئوا فی المبانی و الأصول المهمة و ما اشتهر منهم من القول بقدم العالم و نفی القدرة عن الباری و عدم العلم منه بالجزئیات و إنکار الحشر الجسمانی کل ذلک(1)
و أما انحفاظ حقیقة الجسم و جوهره بحیث لو رأیته لقلت إنه الذی کان فی الدنیا بعینه إلا أنه کان دنیویا و فی النشأة الباقیة صار أخرویا متکاملا فی جوهره فهم متصلبون فیه- کما یظهر کل ذلک لمن تصفح کتب هذا الحکیم المحقق، س قده
افتراء علیهم و أفک عظیم.1) نعم قالوا بدل المسألة الأولی بعدم انقطاع فیض الله تعالی و عدم نفاد کلماته و عدم أفول نوره أزلا و أبدا أو ما شئت فعبر و أما العالم فحدوثه یبتنی علیه إثبات الصانع تعالی عند الملیین و دثوره یبتنی علیه وصول المجازات و البلوغ إلی الغایات فکیف ینکرها من یدعی الحکمة و المعرفة فعلی کل من الحکیم و الملی أن لا یجعل عرضه لقول القائل- حفظت شیئا و غابت عنک أشیاء و قالوا بدل الثانیة بعدم القدرة المعبر عنها بالإمکان و صحة الفعل و الترک و أما القدرة بمعنی کون الفاعل بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل فهم ینادون به کیف و کثیر من المتکلمین قالوا بالقدرة الزائدة و الحکماء قالوا بالقدرة الذاتیة و قالوا بدل الثالثة بعدم العلم بالجزئیات من الجزئیات علما انفعالیا متغیرا و أما العلم بها من السبب علما فعلیا فهم مصرحون به و قالوا بدل الرابعة بعدم بقاء خاصیة النشأة الدنیویة بما هی دنیویة لاستلزام البقاء عدم البقاء و وقوع الدثور فی نشأة القرار و تلک عقبی الدار.
و أما المتأخرون منهم کتوابع المشائین و سائر المحدثین فقد وقع لهم سهو عظیم و أغلاط کثیرة فی الإلهیات و کثیر من الطبیعیات من المطالب التی لا یعذر الخطأ و النسیان فیها من الإنسان و لا ینجو من عذاب الجهل فیها أبدا إذا کان فیه استعداد و قوة سلوک نحو المعاد و قد ضل و غوی و انحرف عن طریق المسری و المأوی و الرجل الحکیم لا یلتفت إلی المشهور و لا یبالی إذا أصاب الحق من مخالفة الجمهور و لا یتوجه فی کل باب إلی من قال بل إلی ما قیل
کما نقل عن مولانا إمام الموحدین و أمیر المؤمنین ع أنه قال: لا یعرف الحق بالرجال و لکن اعرف الحق تعرف أهله
و نحن لم نقصد فی تحقیق کل مسألة و تنقیح کل مطلوب إلا التقرب إلی الله و ملکوته الأعلی- فی إرشاد طالب زکی أو تهذیب خاطر نقی فإن وافق ذلک نظر أبناء البحث و التدقیق- فهو الذی أومأناه و إن لم یوافق فمعلوم أن الحق لا یوافق عقول قوم فسدت قرائحهم- بأمراض باطنیة أعیت أطباء النفوس عن علاجهم حتی خوطب النبی الهادی ع بقوله تعالی إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ(1)
ُ و منه قوله ع: أمر الله إبلیس بسجدة آدم و لم یشأ
، س قده
لا جرم لما شرعوا فی تحصیل الحکمة علی غیر ما ینبغی ما زادهم إلا نفورا و استکبارا فی الأرض حیث لم یظفروا منها بطائل و لم یصلوا إلی حاصل وفاتهم مع هذا الحرمان العظیم مکنه استعدادهم للاقتداء بالأمثال السمعیة و المناهج الشرعیة فصاروا راجعین(2)بخفی حنین متلبسین بالعار و الشین و ذلک هو الخسران العظیم و الحرمان الألیم و لیس للحکیم الربانی مع أمثال هؤلاء کلام و کتاب و لا مع أشباههم نداء و خطاب کما قال تعالی وَ لَئِنْ أَتَیْتَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ بِکُلِّ آیَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَکَ و قال أیضا وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها* و کیف یؤمنون بالغیب و یقرون به و لا استعداد لهم فإن لقبول الحکمة و نور المعرفةشروطا و أسبابا کانشراح الصدر(1)و سلامة الفطرة و حسن الخلق و جودة الرأی و حدة الذهن و سرعة الفهم مع ذوق کشفی و یجب مع ذلک کله أن یکون فی القلب المعنوی نور(2)
ُ ورد فی المأثورات عن الأئمة ع:
ُ عرفت ربی بربی
و قیل لعارف بم عرفت ربک قال بواردات ترد من ربی علی قلبی و یناسب المقام ما قیل-
ُ إذا رام عاشقها نظره و لم یستطعها فمن لطفها إعارته طرفا رآها به فکان البصیر بها طرفها
، س قده
من الله یوقد به دائما کالقندیل و هو المرشد إلی الحکمة کما یکون المصباح مرشدا إلی ما فی البیت و من لم یکن فیه هذه الأمور فضلا عن النور فلا یتعب نفسه فی طلب الحکمة و من کان له فهم و إدراک و لم یکن له حدس کشفی و لا فی قلبه نور یسعی بین أیدیهم و بأیمانهم فلا یتم له الحکمة أیضا و إن سدد من أطرافها شیئا و أحکم من مقدماتها شطرا وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ.ثم اعلم أن هذا القسم من الحکمة التی حاولنا الشروع فیه هو أفضل أجزائها و هو الإیمان الحقیقی بالله و آیاته و الیوم الآخر المشار إلیه(3)فی قوله تعالی وَ الْمُؤْمِنُونَ
1) أی سعته فلا إنکار له علی الأشیاء من حیث إنها کتبت بقلم صنع الله بخلاف ضیق الصدر فیعترض علی وجود الفاجر فضلا عن الکافر مثلا و لو لم یعترض بلسانه و المراد بسلامة الفطرة سلامة مادته و اعتدال مزاجه و طیب طینته و بجوده الرأی استقامة سلیقته و بالذوق ذوق العرفان و بالکشف الکشف فی النظریات و عبر عنه ثانیا بالحدس کما فی الأحکام التی لا مجال فیها للفکر واسع کما فی السماویات و نظائرها و کذا فی الحدس مقابل الفکر، س قده
2) و العمدة فی هذا الباب هذا و من هنا
3) فإن الإیمان الحقیقی هو التصدیق الیقینی و یدخل فی الإیقان بالله الإیقان بصفاته و فی الإیقان بملائکته الإیقان بالعقول الطولیة و العرضیة و فی الإیقان بکتبه الإیقان بالنفوس الکلیة و المنطبعة و فی الإیقان برسله الإیقان بالعقول الصاعدة و الإیقان بالمعاد، س قده
کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ و قوله وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِیداً و هو مشتمل علی علمین شریفین أحدهما العلم بالمبدإ و ثانیهما العلم بالمعاد و یندرج فی العلم بالمبدإ معرفة الله و صفاته و أفعاله و آثاره و فی العلم بالمعاد معرفة النفس و القیامة و علم النبوات و قد مدح الله الناظرین المتفکرین فیهما فقال جل ثناؤه فی مدح الناظرین فی خلق العالم و ما فیه من عجائب الخلقة و بدائع الفطرة الدالة علی عظمة المبدع و توحیده وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا و قال فی مدح الناظر فی أمر نفسه و المزکی لها عن الأغشیة المادیة وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها و ذم الله المعرضین عن التأمل فی حکمة الله و آیاته و التفکر و التدبر فی عجائب مصنوعاته و الذکر فی کثیر من مواضع کتابه العزیز کقوله وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ* ذمهم لأنهم لم یحصلوا ذلک علما و تفکرا بل أخذوه تقلیدا و تلقیا و کقوله وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ فذمهم الله لإعراضهم عن الحکمة و وبخهم لرفضهم البحث عن حقائق الأمور و خفیات الأسرار المکنونة فی عالم الخلق و الأمر و قال ما أَشْهَدْتُهُمْ(1)خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ- وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً إشارة إلی نفی هذین العلمین عنهم و أنهم مضلون لأجل ذلک و أن المضلین لیسوا علی شیء من الحق و ما ضلوا و أضلوا إلا بعد أن
1) نفی العلم بالمبدإ إذ عدم العلم بالأثر من حیث هو أثر هو عدم العلم بمبدئه لأن الأثر یشابه صفة مؤثره و آثار قدرة لله مطابقات ما فی عمله و قوله لا خلق أنفسهم نفی العلم بالمعاد لأن مدار العلم بالمعاد علی معرفة النفس الإنسانیة و قوله ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً لأنهم مخذولون و عضدا بدل بعض من الکل، س قده
جهلوا و عدلوا عن طریق العلم و استکبروا استکبارا وَ ما کانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ و لکِنْ کانُوا هُمُ الظَّالِمِینَ.
فإذن البرهان و القرآن اتفقا جمیعا علی أن تعلم الحکمة الإلهیة و معرفة النفس الإنسانیة أعنی العلم بالمبدإ و المعاد هو الفوز بالبقاء الأبدی و رفضه منشأ الخسران السرمدی.
و إنا قد قدمنا إلیکم یا إخوانی فی الطریق من أنوار الحکم و لطائف الکلم- مبادی عقلیات و ضوابط کلیات و قوانین میزانیة(1)و أحکاما ذهنیة هی مقدمات ذوات فضائل جمة و درجات للمسیر إلی الله بقدم الفکر و ألهمه و هی معارج للارتقاء إلی معرفة الإلهیة و الاعتلاء إلی شهود جمال الأحدیة و صفاته الواجبیة و مجاورة المقدسین و منادمة أهل الملکوت و العلیین من مقاصد أصحاب الوحی و التنزیل- و محکمات أسرار أهل التأویل الآخذین علومهم عن الملائکة المقربین و الحفظة الکرام الکاتبین.
فإن هذه المقاصد العلیة الشریفة ابتداؤها لیس إلا من عند الله حیث أودعها أولا فی القلم العظیم و اللوح الکریم و قرأها من علمه الله بالقلم ما لم یکن یعلم و کلمه بکلماته و ألهمه محکم آیاته و هداه بنوره فاصطفاه و جعله خلیفة فی عالم أرضه- ثم جعله أهلا لعالمه العلوی و خلیفة لملکوته السماوی فهذا العلم یجعل الإنسان ذا ملک کبیر لأنه الإکسیر الأعظم الموجب للغنی الکلی و السعادة الکبری و البقاء علی أفضل الأحوال و التشبه بالخیر الأقصی و التخلق بأخلاق الله تعالی و لذلک
ورد فی بعض الصحف المنزلة من الکتب السماویة أنه قال سبحانه: یا بن آدم خلقتک للبقاء- و أنا حی لا أموت أطعنی فیما أمرتک و انته عما نهیتک أجعلک مثلی حیا لا تموت
و ورد أیضا عن صاحب شریعتنا ص فی صفة أهل الجنة أنه: یأتی إلیهم الملک فإذا دخل علیهم ناولهم کتابا من عند الله بعد أن یسلم علیهم من الله فإذا فی الکتاب من الحی القیوم الذی لا
1) أی عادلة أو منطقیة و لکن یراد مادة القیاس کما فی صناعة البرهان إذ لم یتکلم فی صور الأقیسة، س قده
یموت(1)إلی الحی القیوم الذی لا یموت أما بعد فإنی أقول للشیء کن فیکون و قد جعلتک الیوم تقول للشیء کن فیکون
فهذا مقام من المقامات التی یصل إلیها الإنسان بالحکمة و العرفان- و هو یسمی عند أهل التصوف بمقام کن کما ینقل(2)عن رسول الله ص فی غزوة تبوک فقال کن أبا ذر فکان أبا ذر و له مقام فوق هذا یسمی بمقام الفناء فی التوحید- المشار إلیه بقوله تعالی فی الحدیث القدسی فإذا أحببته کنت سمعه الذی به یسمع و بصره الذی به یبصر(3)الحدیث و سینکشف لک فی هذا السفر بیان هذا المطلب بالبرهان و یلقی إلیک معرفة العلم الذی من أجله یستوجب من علمه و عمل بموجبه تلک البهجة الکبری و المنزلة العظمی فافهم و اغتنم به و کن به سعیدا و لا تلقه إلا إلی أهله العامل بمقتضاه و موجبه و العمل به هو الزهد فی الدنیا و الزاد للآخرة من التقوی- و کنا بمنزلة من سهل طریقا وعرا(4)فأزال الشوک و الحجارة و سهل حزونتها لیهتدی فیها من یشاء من عباده و الله ولی الفضل و الهدایة و بیده مفاتیح الخیر و الحکمة و عنده خزائن الجود و الرحمة.
و یشتمل هذا القسم علی فنون
1) هکذا فی النسخ و الأولی ما فی سفر النفس حیث نقل فیه من الحی القیوم إلی الحی القیوم و هو أرفق بسیاق مکاتیب العرب حیث یکتبون فی أول مکتوبهم مثل قولهم- من زید بن عمرو إلی بکر بن خالد، س قده
2) کان أبو ذر ممن خرج مع رسول الله ص إلی تبوک فلما مضی سائرا أبطأ به بعیره فأخذ متاعه و حمله علی ظهره ثم خرج یتبع أثر رسول الله ص ماشیا و نزل هو ص فی بعض منازله فنظر ناظر من المسلمین فقال یا رسول الله إن هذا الرجل یمشی علی الطریق وحده فقال ص کن أبا ذر فلما تأمله القوم قالوا یا رسول الله هو و الله أبو ذر سیرة ابن هشام ج 4 ص 178، امید
3) هذا مقام قرب النوافل و أما فی مقام قرب الفرائض ف علی ع أذن الله الواعیة و عین الله الناظرة و یده الباسطة، س قده
4) الوعر الصلب ضد السهل و الشوک ما یخرج من النبات شبیها بالإبر و الحزونة غلاظه الأرض و شدتها
الموقف الأول فی الإشارة إلی واجب الوجود(1)
فلم یفقه هذا المعطل أن إثبات ذات واجب الوجود أو أن ذاته من شیئیتی الوجود و الماهیة شیئیة الوجود لا شیئیة الماهیة أو غیر ذلک من علم الذات و من معارف الذات لا من علم الصفات و الأفعال بالبدیهة و مع ذلک لیس اکتناها للذات و من الذی شرط فی العلم و المعرفة الاکتناه.
فلیعرف هذا المعطل فی حدیث الإشارة أن علی زعمه المذکور نقضا و حلا.
أما النقض فنقول تذکره أیضا إشارة و أن یزعم أنا نتذکره بالصفات فصفاته عین ذاته و إن کانت غیر ذاته فمن البین أن الصفة لا بد لها من الذات إشارة.
و أما الحل فکما أشرنا إلیه سابقا بأن معرفته بنور مستعار منه و بعین بصیرة ففی الحقیقة لا یعرف ذاته إلا ذاته.
ُ توحیده إیاه توحیده و نعت من ینعته لأحد
أی من حیث إنه ینعته بقوة نفسه و ببصیرة ذاته الإمکانیة و بوجه آخر الإشارة العقلیة إلی أسمائه و لکن بحیث یسری الأحکام من العنوانات إلی المعنون فلا وجود للعنوان بما هو عنوان إلا ظهور المعنون و الاسم غیر المسمی بوجه و عینه بوجه فباعتبار أن وجهه آلة لحاظه و أنه هو فتذکره تذکره لا تذکر غیره و معرفته معرفته لا معرفة سواه بل الوجود اللفظی و الکتبی لأسمائه تعالی ظهوراته و ظهور الشیء لیس مباینا له.
نعم إذا أخذت العنوانات ملحوظات بالذات لا آلات اللحاظ للمعنون فلیست هی هو- و حینئذ مخلوقة مثلکم مردودة إلیکم فی أدق معانیها و أوفق تصاویرها، س قده
و أن أی وجود یلیق به و أنه فی غایة الوحدة و التمامیة و فیه فصولو اعلم أن(2)
أما الظاهر فهو أن المراد بالطرق الکثیرة طرق الوجود و الإمکان و الحدوث و الحرکة و غیر ذلک و بالفضائل و الجهات کونه تعالی صرف الوجود و کونه واجبا منتهی سلسلة الإمکانات و قدیما محدثا للحوادث و محرکا غیر متحرک للمتحرکات و غیر ذلک و لکل طائفة من أهل النظر مسلک منها و طریقة الوجود أسد و أشرف.
و أما الباطن فهو أن قوله إن الطرق إلی الله کثیرة یکون تلمیحا إلی قولهم- الطرق إلی الله تعالی بعدد أنفاس الخلائق و یکون الفضائل و الجهات أسماءه الحسنی و صفاته العلیا و یکون المراد بقوله تعالی وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ وقوع کل ماهیة من الماهیات- و عین من الأعیان الثابتة تحت اسم کمظهریة الملک للسبوح القدوس و الفک للدائم الرفیع- و الحیوان للسمیع البصیر و الجان للطیف الخبیر و الإنسان لله و هکذا و تولی کل منها لکل أن یعبدها فالحیوان مثلا عبد السمیع البصیر و السلک عبد السبوح القدوس و قس نظائرهما علیهما.
و أما الإنسان سیما الکامل فهو عبد الله و هو المظهر الأتم بل الاسم الأعظم فطریقته الطریقة الأوسع الأعم إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ، س قده
الطرق إلی الله کثیرة لأنه ذو فضائل و جهات کثیرة وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ1) لعلک تقول هو تعالی احتجب عن العقول کما احتجب عن الأبصار فکما لا یناله الإشارة الحسیة و الخیالیة و الوهمیة کذلک لا یناله الإشارة العقلیة فاعلم أن هذا النوع من التنزیه فرع باب التعطیل و ربما نری من هو باعتقاد نفسه من المنزهة و هو فی الحقیقة من المعطلة إذا سمع من القوم علم الذات و علم الصفات و علم الأفعال قال علم الذات لا معنی له فإن ذاته تعالی لا تکتنه کما صرح به الحکیم نفسه و لم یدر أن لهذا الکلام معنی و مقاما غیر هذا و أن هذا الظن یناسب الخطباء فی المقام الخطابی مع أن الخطیب الرازی المثیر لعثیر التشکیک لم یشکک فی هذا بل قرره و صدقه 11 فقال فی بعض کتبه إن العلم بالله و صفاته و أفعاله أشرف العلوم و علی کل مقام منه عقدة الشک فعلم الذات علیه عقدة أن الوجود عین ماهیته أو زائد علیها إلی آخر ما قال.
2) اعلم أن لهذا الکلام ظاهرا یناسب طریقة أهل النظر و یناسب ما هو بصدد بیانه من ذکر براهین الحکماء علی المطلوب و باطنا قد لمح إلیه یناسب مشرب أهل الذوق.
هُوَ مُوَلِّیها لکن بعضها أوثق و أشرف و أنور من بعض-
و أسد البراهین و أشرفها إلیه هو الذی(1)لا یکون الوسط فی البرهان غیره بالحقیقة فیکون الطریق إلی المقصود هو عین المقصود و هو سبیل(2)الصدیقین الذین یستشهدون به تعالی علیه ثم
1) و هو مع ذلک برهان إنی سلک فیه من بعض اللوازم و هو کون الوجود حقیقة مشککة ذات مرتبة تامة صرفة و ناقصة مشوبة إلی بعض آخر من اللوازم و هو کون المرتبة التامة الصرفة منه واجبة الوجود و الذی ذکره ره من أن الطریق فیه عین المقصود و أن فیه سلوکا من ذاته تعالی إلی ذاته ثم من ذاته إلی صفاته ثم من صفاته إلی أفعاله- ینبغی أن یحمل علی أن هذا البرهان الإنی من بین سائر البراهین الإنیة فی هذا الباب أشبه باللم من غیره و إلا فلا معنی لعلیة الذات بالنسبة إلی نفسها و لا بالنسبة إلی صفاتها التی هی عینها و کذا لا معنی للسلوک النظری من الشیء إلی نفسه و لا منه إلی صفاته التی هی عین نفسه هذا، ط مد ظله
2) الصدیق مبالغة الصادق و هو ملازم الصدق فی الأقوال و الأفعال و القصود و العهود مع الله و مع الخلق فقد أومأ قدس سره إلی أن الطرق الأخری کأنها لا تخلو عن کذب لأن من لم یعلق بحقیقة الوجود التی هی بینة المائیة و الهلیة و هی أظهر الظواهر و أوسع الواسعات کما أن مفهومها و عنوانها أبده البدیهیات و أعم العامات و هی أول الأوائل فی الخارج- کما أن مفهومها أول الأوائل فی الذهن کما عبر الشیخ فی فصل عقده لبیان بعض أحکام مفهومها- بقوله فی الذب عن أول الأوائل و علق بغیرها من الحدوث و الإمکان و الحرکة و نحوها من الأخفیاء و رأی الماهیات التی شأنها الاختفاء و جعلها و أحکامها مفروغا عنها و أخذها موضوعة مسلمة و لم یر حقیقة الوجود التی یعرفها کل صبی و غبی و زکی و غیرهم و هی ظاهرة بالذات مظهرة لهذه الماهیات و لأحکامها هذه و غیرها لم تخلو فطرته عن اعوجاج و نظره عن عماء و کلامه اللهجی و القلبی عن کذب و لم یعدل حیث لم یضع الشیء موضعه- بخلاف من استدل بحقیقة الوجود علی حقیقة الوجوب فإن نظره وقع علی ما هو حق الواقع و حاق نفس الأمر و وضع ما وافق الطبع و لم یتمسک بما یتطرق إلیها النوع و لو أثبت المقدمات الممنوعة إلا أنه یطول المسافة، س قده
یستشهدون بذاته علی صفاته(1)و بصفاته علی أفعاله واحدا بعد واحد و غیر هؤلاء کالمتکلمین و الطبیعیین و غیرهم یتوسلون إلی معرفته تعالی و صفاته بواسطة اعتبار أمر آخر غیره کالإمکان للماهیة و الحدوث للخلق و الحرکة للجسم أو غیر ذلک و هی أیضا دلائل علی ذاته و شواهد علی صفاته لکن هذا المنهج أحکم و أشرف.
و قد أشیر فی الکتاب الإلهی إلی تلک الطرق بقوله تعالی سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ و إلی هذه الطریقة بقوله تعالی- أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ و ذلک لأن الربانیین ینظرون إلی الوجود- و یحققونه و یعلمون أنه أصل کل شیء ثم یصلون بالنظر إلیه إلی أنه بحسب أصل حقیقته واجب الوجود و أما الإمکان و الحاجة و المعلولیة و غیر ذلک فإنما یلحقه لا لأجل حقیقته بما هی حقیقته بل لأجل نقائص و أعدام خارجة عن أصل حقیقته.
ثم بالنظر فی ما یلزم الوجوب أو الإمکان(2)یصلون إلی توحید ذاته و صفاته- و من صفاته إلی کیفیة أفعاله و آثاره و هذه طریقة الأنبیاء کما فی قوله تعالی- قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ.
و تقریره أن الوجود کما مر حقیقة عینیة(3)
و من هنا یظهر للمتأمل أن أصل وجود الواجب بالذات ضروری عند الإنسان و البراهین المثبتة له تنبیهات بالحقیقة، ط مد ظله
واحدة بسیطة لا اختلاف بین1) کما سیجیء فی التذکرة الإجمالیة عن قریب، س قده
2) من لوازم الوجوب التمامیة و فوق التمامیة بالنسبة إلی الوجودات التی دونه- و سیجیء أن تمام الشیء هو الشیء و ما یفضل علیه و أن البسیط کل الأشیاء التی دونه بنحو أعلی و من لوازم الإمکان أجوفیة الممکن بنفسه و الوجدان استعاره و ودیعة من غیره- هذا فی إمکان الماهیات و من لوازم إمکان الوجودات الفقر النوری و رابطیتها و تقومها بالوجود القیومی لا بمداخلة و لا یعنی بالتوحید إلا هذا، س قده
3) و هذه هی الواقعیة التی ندفع بها السفسطة و نجد کل ذی شعور مضطرا إلی إثباتها- و هی لا تقبل البطلان و الرفع لذاتها حتی أن فرض بطلانها و رفعها مستلزم لثبوتها و وضعها- فلو فرضنا بطلان کل واقعیة فی وقت أو مطلقا کانت حینئذ کل واقعیة باطلة واقعا أی الواقعیة ثابتة- و کذا السوفسطی لو رأی الأشیاء موهومة أو شک فی واقعیتها فعنده الأشیاء موهومة واقعا و الواقعیة مشکوکة واقعا أی هی ثابتة من حیث هی مرفوعة و إذ کانت أصل الواقعیة لا تقبل العدم و البطلان لذاتها فهی واجبة بالذات فهناک واقعیة واجبة بالذات و الأشیاء التی لها واقعیة مفتقرة إلیها فی واقعیتها قائمة الوجود بها.
أفرادها لذاتها إلا بالکمال و النقص و الشدة و الضعف أو بأمور زائدة کما فی أفراد ماهیة نوعیة و غایة کمالها ما لا أتم منه و هو الذی لا یکون متعلقا بغیره و لا یتصور ما هو أتم منه- إذ کل ناقص متعلق بغیره مفتقر إلی تمامه و قد تبین فیما سبق أن التمام قبل النقص و الفعل قبل القوة و الوجود قبل العدم و بین أیضا أن تمام الشیء هو الشیء و ما یفضل علیه- فإذن الوجود إما مستغن عن غیره(1)و إما مفتقر لذاته إلی غیره.
و الأول هو واجب الوجود و هو صرف الوجود الذی لا أتم منه و لا یشوبه عدم و لا نقص.
و الثانی هو ما سواه من أفعاله و آثاره و لا قوام لما سواه إلا به(2)لما مر أن
1) کلمة إما للتقسیم لا للتردید کما لا یخفی فلا حاجة إلی أخذ التسلسل کما سیأتی، س قده
2) یعنی لا یتوهمن أحد أن کون مرتبة من الوجود و هی مرتبة فوق التمام واجبة- لا حقیقة الوجود بقول مطلق مستلزم للتحدید و مناف للتوحید لأنا نقول المراتب الأخر من حقیقة الوجود متقومة تقوما وجودیا و مفتقرة فقرا نوریا إلی الوجوب الذاتی کما مر فی السفر الأول أن الوجودات عین الربط و الفقر إلی الله تعالی لا أنها ذوات لها الربط و الفقر و قد ذکرنا سابقا أنه کما أن مقومات الماهیة بحیث لولاها لا ماهیة و لو لا اعتبارها فی الماهیة مجملة أو مفصلة لم یبق من الماهیة إلا اللفظ کذلک لو لا الوجوب الذاتی مع الوجودات لم یبق لها تحقق و لا ظهور و لا نعنی بالتوحید سوی غنی الواجب القیوم و فقر الأشیاء إلیه و قد أشار إلی فقرها الوجودی و ربطها الذاتی بقوله و قد مر أیضا أن الوجود إذا کان معلولا إلی آخره، س قده
حقیقة الوجود لا نقص لها و أنما یلحقه النقص لأجل المعلولیة(1)
و خلاصة کلامه أن حقیقة الوجود بشرط الإرسال لیس فیها نقص و قصور و کل مرتبة منها لیست خالیة عن سنخ الحقیقة و القصور یعود إلی المرتبة باعتبار مصحوبیتها للعدم- بل الماهیة القابلة فإذا استدل علی الوجوب الذاتی بمرتبة الظهور لم یستدل بغیره علیه لأن مرتبة الظهور سنخ الحقیقة و وحدتها لیست عددیة بل وحدة حقة.
لکنی أقول المقدمات المأخوذة فی هذه الحجة و إن کانت شامخة فیها مطالب عالیة- إلا أن الاستکشاف عنها فی أول الأمر لیس بلازم إذ تصیر به کثیرة الدقة عسرة النیل و إن کان لازما فی مقام آخر کمقام البحث عن فیاضیته.
فالأسد الأخصر أن یقال بعد ثبوت أصالة الوجود إن حقیقة الوجود التی هی عین الأعیان و حاق الواقع حقیقة مرسلة یمتنع علیها العدم إذ کل مقابل غیر قابل لمقابل- و الحقیقة المرسلة التی یمتنع علیها العدم واجبة الوجود بالذات فحقیقة الوجود الکذائیة- واجبة الوجود بالذات و هو المطلوب، س قده
و ذلک لأن المعلول- لا یمکن أن یکون فی فضیلة الوجود مساویا لعلته فلو لم یکن الوجود مجعولا ذا قاهر- یوجده و یحصله کما یقتضیه لا یتصور أن یکون له نحو من القصور لأن حقیقة الوجود کما علمت بسیطة لا حد لها و لا تعین إلا محض الفعلیة و الحصول و إلا لکان فیه ترکیب أو له ماهیة غیر الموجودیة.و قد مر أیضا أن الوجود إذا کان معلولا کان مجعولا بنفسه جعلا بسیطا و کان ذاته بذاته مفتقرا إلی جاعل و هو متعلق الجوهر و الذات بجاعله فإذن قد ثبت و اتضح أن الوجود إما تام الحقیقة واجب الهویة و إما مفتقر الذات إلیه متعلق الجوهریة و علی أی القسمین یثبت و یتبین أن وجود واجب الوجود غنی الهویة عما سواه و هذا هو ما أردناه.
و اعلم أن هذه الحجة فی غایة المتانة و القوة یقرب مأخذها من مأخذ طریقة
1) إن قلت المعلولیة ذاتیة لأن الوجود مجعول بالذات قلت نعم لکن کلاهما ذاتیان للمرتبة الخاصة لا لأصل الحقیقة المحفوظة فی المراتب و النقص قد یطلق و یراد به نفس نحو الوجود النازل و هو عین هذه المرتبة المقتضیة للتشکیک و قد یطلق و یراد به العدم- و فقد هذه المرتبة النازلة للأخری و هذا لیس فی قوام المرتبة لأنها وجود و ذاک عدم.
الإشراقیین التی تبتنی علی قاعدة النور(1)
و إنما کانت الطریقتان قریبتین لا متحدتین لأن طریقة الوجود و هو النور الحقیقی- لکونه ظاهرا بالذات مظهرا للغیر الذی هو الماهیات بالحقیقة کانت أشمل و أوسع لأن نور الوجود یسری إلی الهیولا فضلا عن الطبائع و الأجسام و الأعراض و النور فی قاعدة الإشراق غایة نزوله الأنوار العرضیة و أما الأجسام و الأعراض الأخری فعندهم غواسق فقاعدة نور الوجود أسد و أحکم و أعذب و أتم، س قده
لکن الباحثین من المتأخرین- لذهولهم عن بعض مقدمات هذا البرهان أو ضعف عقولهم عن إدراک معنی الأشد و الأضعف- فی حقیقة الوجود ربما یقع بینهم الاعتراض علی هذا المنهج تارة بأنه لا معنی لکون حقیقة واحدة مختلفة بالکمال و النقص بحسب أصل تلک الحقیقة حتی یکون ما به الاتفاق و ما به الاختلاف معنی واحدا(2)و تارة بعد تسلیمه بأنا لا نسلم أن الکمال مقتضی أصل الحقیقة و أن القصور یقتضی المعلولیة و الافتقار إلی ما هو الکامل فإن لأحد1) لأن النور أیضا عندهم حقیقة واحدة ذات مراتب متفاوتة بالتقدم و التأخر و الغنی و الفقر و غیر ذلک و الأنوار الحسیة فضلا عن الأنوار الأسفهبدیة و الأنوار القاهرة من حقیقة النور.
2) هذا مغالطة نشأت من الاشتباه بین شیئیة الوجود و شیئیة الماهیة ففی شیئیة الماهیة لا یتحدان فإن شیئیتی ماهیتی الجنس و الفصل مثلا لا تتحدان أصلا و أما شیئیة الوجود فهذا الاتحاد فیها أمر متحقق بناء علی التشکیک فی الوجود الذی هو أمر تحقیقی برهانی کما مر فی السفر الأول- بل ماهیات الأجناس و الفصول من حیث التحقق فی العین فی غیر المرکبات الخارجیة من الأجسام متحدة ففی البسائط الخارجیة کالأعراض ما به الاشتراک کاللون عین ما به الامتیاز کالمفرق لنور البصر فی البیاض و لکن وجودا فإن وجود الجنس و الفصل واحد و جعلهما واحد فمن هنا یتفطن اللبیب أن هذا من خواص الوجود و قد ذکرنا فی موضع آخر أن آیة ذلک الأعداد فإن ما به الاشتراک فیها الوحدة التی هی مبدؤها و هی بعینها ما به الامتیاز فیها و هی مادتها و صورتها و راسمها و مفنیها و الوحدة هی الوجود أو مساوقته، س قده
أن یقول لو اقتضی ذات الوجود و حقیقته الواجبیة لکان کل وجود واجبا و لو اقتضی الإمکان و الفقر لکان الکل ممکنا و لو لم یقتض شیئا من الوجوب و الإمکان لکان کل منهما معللا بالغیر(1)فکان الواجب مفتقرا إلی علة و هو محال و بطلان التوالی بأسرها مستلزم لبطلان المقدم بأقسامه فکون الوجود حقیقة واحدة متفاوتة بالکمال و النقص أمر محال.
أقول مبنی هذا الإیراد کما أشرنا إلیه علی قصور الإدراک عن البلوغ إلی فهم المراد فإن کون الوجود حقیقة واحدة(2)لیس ککون الإنسان ماهیة واحدة- لأن الوحدة فی الماهیات لیست مثل الوحدة فی الوجود لأن تلک الوحدة ذهنیة(3)
و بالجملة وحدة هذه الحقیقة وحدة حقة حقیقیة لا عددیة، س قده
عارضة للکلیات زائدة علی ذاتها عارضة لها بعد حذف مشخصاتها فالتقسیم جار بعد عروض الوحدة إیاها لأنه عبارة عن ضم قیود متخالفة بالمقسم الواحد بأن تلک الماهیة الواحدة إما کذا و إما کذا و أما الوجود فلیس ماهیة کلیة واحدة فی الجمیع- حتی یجری فیها ما ذکروه من التقسیم کسائر الطبائع الکلیة التی یجوز أن توجد فی الذهن و یعرضها العموم و الاشتراک حتی یرد علیه التقسیم المعتبر فیه الوحدة للمقسم من جنس وحدة الأقسام إن جنسا فجنسا و إن نوعا فنوعا و إن شخصا فشخصا و قد مر أن الوجود لیس بجنس و لا نوع و لا شخص تحت نوع أو جنس و وحدة هذه الحقیقة و اشتراکها بین الأفراد و الآحاد ضرب آخر من الوحدة و الاتحاد فهذا السؤال1) بقی هنا شق آخر و هو أن یقتضی کلیهما و لا یتم سند المنع إلا بإبطاله س قده
2) محصله أن الإشکال أنما یرد فی المتواطی دون المشکک و حقیقة الوجود مشککة غیر متواطئة و لم یجب ره عن الشطر الأول من الإشکال تعویلا علی ما تقدم فی مباحث الوجود، ط مد ظله
3) بخلاف الوحدة فی حقیقة الوجود فإنها عینیة لا ذهنیة ذاتیة لا عارضة و معروضها التعملی- باعتبار العروض فی العنوان لا فی المعنون هو شیئیة حقیقة الوجود لا شیئیة الماهیة و الکلیة الطبیعیة و حذف المشخصات فی حقیقة الوجود لا یمکن لأن تشخصها بذاتها المتفاوتة المراتب.
و الاعتراض ساقط بالکلیة لأن موضعه ما إذا کان المقسم طبیعة کلیة.
فإن أورد هذا الکلام فی مفهوم الوجود المشترک العام بأنه إن اقتضی الواجبیة کان جمیع أفراده واجبا و إلا لم یکن فی الوجود ما هو واجب بالذات.
نجیب بأن لفظ الوجود إن کان المراد به الحکایة عن حقیقة الوجود فالأمر کما قلنا و إن کان المراد هذا المفهوم المصدری فلا یقتضی شیئا و هو کسائر الصفات من العوارض المفتقرة إلی غیرها و لیس شیء منها واجب الوجود بل و لا من الموجودات الخارجیة لأنه اعتبار عقلی نعم ربما یقال(1)بأنه عین فی الواجب زائد فی الممکن- بمعنی أن ذاته تعالی بذاته مع قطع النظر عن غیره مصداق للحکم بأنه موجود- بخلاف الممکن إذ لیس کذلک إلا إذا لوحظ معه غیره.
إن صاحب الإشراق أورد مثل ذلک الإیراد علی نفسه فی طریقته المبتنیة علی قاعدة النور و الظلمة.
و أجاب عنه بما ملخصه أن الماهیة المشترکة بین تلک المراتب الکاملة- و المتوسطة و الناقصة معنی کلی موجود فی الذهن و لیس بمشترک فی الخارج بینها فإن ما فی الخارج لیس مرکبا من أصل الماهیة و کمالها حتی یجب أن یحصل ما هو لمرتبة مخصوصة منها لمرتبة أخری بل المراتب و الأفراد المختلفة متباینة فی الخارج- فإن ذات الکامل مباینة لذات الناقص و المتوسط فیجوز أن یختلف تلک الأفراد فی اللوازم و الآثار فالاشتباه أنما نشأ من أخذ ما فی الذهن مکان ما فی الخارج هذا حاصل ما أفاده فی دفع ذلک الإشکال.
أقول و أنت تعلم أن الحق أن الکلی الطبیعی موجود فی الخارج سیما عند من ذهب إلی أن الوجود اعتبار عقلی لا صورة له فی الأعیان و ما فی الأعیان هو ماهیات الأشیاء دون وجوداتها کما هو مذهب هذا العظیم فالواقع فی الخارج هی
1) و القائل الحکیم الفاضل الکاتبی فی حکمة العین فإنه بعد ما ذکر بداهة مفهوم الوجود و اشتراکه ذکر هذا الکلام، س قده
الماهیة لا بشرط شیء أعنی الکلی الطبیعی(1)
و ثانیها أنه من باب تسمیة الشیء باسم ما یئول إلیه فی الذهن إن أرید الأذهان السافلة یکون من قبیل قوله تعالی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً.
و ثالثها أنه من باب تسمیة الشیء باسم ما کان فی الذهن إن أرید الأذهان العالیة فیکون من قبیل قوله تعالی وَ آتُوا الْیَتامی أَمْوالَهُمْ إذا عرفت هذا فکلام المصنف قدس سره یشیر إلی ثانی الوجوه و المراد بعروض الکلیة بالقوة عروض الکلیة المنطقیة و أما الکلیة الطبیعیة فهی فیه بالفعل، س قده
الذی یعرضه الکلیة و العموم فی الذهن و إن لم یکن فی الخارج بهذه الصفة إلا بالقوة ففی الخارج أمر من شأنه أن یحصل فی الذهن و یعرض له الاشتراک بین کثیرین.فنقول الأمر المشترک موجود فی الخارج و إن کان ظرف عروض الاشتراک إنما هو الذهن فهذا الأمر المشترک معنی واحد ذاتی لأفراده المختلفة بالکمال و النقص و غیرهما من التعینات کما هو مذهبه فإذن للعقل أن ینظر إلیه من حیث هو هو- لأنه أمر عقلی سواء اعتبر معه الوحدة العقلیة أو لم تعتبر(2)فیجدها إما مقتضیة لشیء من خصوصیات الأقسام و مراتبها من الکمال و النقص فیحکم بأن ما عدا تلک الخصوصیة أو تلک المرتبة لیس من أفراده الذاتیة و إما غیر مقتضیة لشیء منها فیکون کل من المراتب و الخصوصیات بسبب أمر زائد علی طبیعتها المشترکة فالقول بأن ما به الاختلاف بالکمال و النقص بعین ما به الاتفاق فیما له ماهیة مشترکة کلیة
1) تسمیة نفس الماهیة اللابشرط شیء بالکلی لوجوه- أحدها أنه اصطلاح خاص و لا مشاحة فی أن یسمی نفس الطبیعة التی لا کلیة و لا جزئیة بالکلی بالاشتراک.
2) لأن شیئیة الماهیة یمکن أن یکتنهها العقل فیکون محط نظره بالتردید و التشقیق- و فیه تلمیح إلی أنه بخلاف شیئیة الوجود الحقیقی فلا ینالها العقل حتی تکون مورد التشقیق- إنما طریق العلم به منحصر فی العلم الحضوری فما بید العقل منها أنما هو مفهوم الوجود العام- الذی له وحدة ذهنیة کسائر المفاهیم الذهنیة، س قده
قول فاسد غیر صحیح(1)لأن تلک الماهیة لعمومها و اشتراکها من شأنها أن توجد فی کل فرد فرد و حصة حصة و مع ذلک یکون لها حد جامع صادق علی کل فرد ذاتی أو عرضی لها فتلک الطبیعة المتحققة فی کل فرد فرد و حصة حصة إن کانت مقتضیة للکمال و الشدة کانت جمیعها کاملة شدیدة و إن کانت مقتضیة للنقص کانت جمیعها ناقصة ضعیفة و إن لم تکن مقتضیة لشیء لکان کل منها مفتقرا إلی مخصص زائد علی ماهیة تلک الطبیعة المشترکة.
فعلم و تحقق أن شیئا من الماهیات غیر قابل للأکمل و الأنقص و الأشد و الأضعف إلا بأمور زائدة علیها و مثل هذا الإشکال غیر وارد علی حقیقة الوجود إذا کانت متفاوته الدرجات إذ لیس للوجود طبیعة کلیة ذهنیة یکون لها أنحاء من الحصولات کماهیة الإنسان أو الفرس أو غیرهما حیث إن لها حدا واحدا و معنی معینا مشترکا بین الکثیرین متشخصا بتشخصات موجودا بوجودات زائدة تلک التشخصات و الهویات- علی ذلک المعنی بحیث إذا جرده العقل عن واحد واحد منها حصل فیه من کل منها أمر واحد و إذا فرض تلبسه بأی تشخص کان صار عین ذلک التشخص لأن حقیقة الوجود لیست إلا نفس التشخصات و الهویات کما علمت فإذا کان مشککا متفاوتة المراتب- شدة و ضعفا أو تقدما و تأخرا لا یمکن تحلیله إلی طبیعة مشترکة و تخصیص زائد(2)
1) إذ قد مر أن کون ما به الاختلاف عین ما مراتبهبه الاتفاق معقول فی شیئیة الوجود الحقیقی- إذ هو لسعته غیر مرهون بمرتبة فجهة الاختلاف عین جهة الاتفاق لا فی شیئیة الماهیة لضیقها و تجددها فکان المصنف قدس سره یستفسر عن الشیخ ما عنیتم بالنور ذی المراتب فإن عنیتم به الوجود فهو اعتباری عندکم و إن عنیتم به الماهیة فهی فی ذاتها لا موجودة و لا معدومة فکیف تکون نفسها کاملة و متوسطة و ناقصة و کیف یکون ما به الاختلاف فیها عین ما به الاتفاق- و إن عنیتم شیئا آخر فلا ثالث لأن الشیء المحقق إما وجود و إما ماهیة و المنفصلة حقیقة، س قده
2) بل مراتب الوجود من حیث إن ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک واحد مشترک فیه و من حیث العکس کثیرة مشترکات و لکن کثرة لا تنافی تلک الوحدة الحقة و کذلک نور الأنوار و الأنوار القاهرة و الأنوار الأسفهبدیة عند الإشراقی حیث لا ماهیة لها تشوب النور البسیطة فکل مرتبة منها ممتازة عن الأخری بنفس ذاتها البسیطة المشترکة فی الحقیقة بل کذلک الأنوار الحسیة العرضیة کل مع الآخر فإن کل مرتبة منها مجرد النور بلا شوب ظلمة فیها حتی الضوء السابع فی البیت السابع مثلا فإن الأعراض بسائط خارجیة و القصور عدمی بل الأنوار العرضیة مع الأنوار المجردة امتیازها و اشتراکها هکذا لأنها من حقیقة تلک الأنوار عند الإشراقی و المراتب البسیطة بوجه بعید نظیر مراتب الحرکات عند الحکیم فإنها عنده غیر مشوبة بالسکنات و لو کانت أبطأ ما یتصور منها بل البطیئة هیئة متصلة واحدة کالسریعة، س قده
فالمرتبة الکاملة منه لیست بقابلة للتحلیل إلی أصل مشترک و أمر زائد لأنها بسیطة الهویة و کذا المرتبة الناقصة منه لیست إلا مجرد الوجود و أما القصور فعدمی- فإذن حقیقة الوجود فی کل موجود بحسبه و أما الوحدة التی تجمع الکل فهی لیست نوعیة و لا جنسیة(1)
و التحقیق فی الجواب أن للکثرة التی من حیث الشدة و الضعف و التقدم و التأخر و غیرهما فی أصل الحقیقة الوجودیة لا تنافی الوحدة الحقة بل تؤکدها فإنها کاشفة عن الأشملیة و الأوسعیة و فقد السلب بما هو سلب الوجود الذی هو مناط الترکیب و بالنظر العرفانی عدم مماثلة طور من الوجود لطور آخر فی المراتب الطولیة کما فی الصور التی فی المراتب العرضیة أنما هو بحکم اسم من لیس کمثله شیء و اسمه الأحد.
ُ ففی کل شیء له آیة تدل علی أنه واحد
. و أما الکثرة التی هی مثار التباین و الاختلاف النوعی فهی فی القوابل التی هی الماهیات الإمکانیة و لیست فی الموجود بالذات و هی اعتباریة کأصل موضوعها و أیضا المراتب التالیة و المتلوة فی السلسلة الطولیة کلف و نشر و متن و شرح و مجمل و مفصل و محدود و حد و أیضا الوجود کنوع واحد لیس مراتبه کأنواع و لا کأمثال و ما قد یعبر بالأفراد یراد به المراتب و الدرجات و جمیع المراتب الوجودیة من سنخ واحد إذا قیس إلی سنخ العدم کما أن الأنوار العرضیة مع تفاوتها التشکیکیة من سنخ واحد بالنسبة إلی الظلمة البحتة کیف و لم یتخلل غیر تلک الحقیقة الوجودیة فیها و لهذه السنخیة ینتزع منها مفهوم واحد هو مفهوم الوجود المشترک فیه و لو لا السنخیة لم ینتزع المفهوم الواحد من الحقائق المتخالفة و لم یتحقق الاشتراک المعنوی فی الوجود و خلافه مبرهن بل ضروری، س قده
بل ضربا آخر من الوحدة لا یعرفه إلا الکاملون.1) هذا جواب عما عسی أن یقول أحد إنه إذا کان کل مرتبة من حقیقة الوجود مخالفة لمرتبة أخری منها بنفس ذاتها البسیطة و لا جهة اشتراک فیها لئلا یلزم الترکیب فأین الوحدة و التوحید.
و الحاصل أن صاحب الإشراقیین لو کان قصد بماهیة النور الذی هو عنده بسیط- متفاوت بالکمال و النقص حقیقة الوجود بعینها صح ما ذهب إلیه و إن أراد به مفهوما من المفهومات التی من شأنها الکلیة و الاشتراک بین الکثیرین فلا یمکن تصحیحه و الذی قاله أتباع المشائین إن الأشد و الأضعف من السواد و الحرارة و النور و غیرها- راجعان إلی تفاوت الحصولات بحسب خصوصیات الأفراد(1)
فالحق أن التشکیک غیر جار فی المفاهیم من رأس و لا یمس کرامتها قط و إنما مصبه نفس الوجودات الخارجیة و هذا ما رامه أتباع المشائین من کون الأشد و الأضعف من السواد و الحرارة و النور و غیرها راجعین إلی تفاوت الحصولات و هو قدس سره قربه من مسلکه و لم یعده منه حیث إنهم مع ذلک ذهبوا إلی أن المعنی الواحد المقول علی أشیاء مختلفة لا علی السواء یمتنع أن یکون مقوما لتلک الأشیاء أو جزء مقوم لها لأن الماهیة بمعنی ما به الشیء هو هو لا تختلف و لا جزؤها بل إنما یکون عارضا خارجیا لازما أو مفارقا فوقوع الوجود علی وجودات الأشیاء المختلفة بالهویات وقوع لازم خارجی غیر مقوم علی خلاف ما ذهب إلیه قده من وحدة حقیقة الوجود و الاختلاف التشکیکی فی نفس الحقیقة الخارجیة المقومة، امید
لا من جهة المفهوم المشترک قریب مما ذکرناه.قد بزغ نور الحق من أفق هذا البیان الذی قرع سمعک- أیها الطالب من أن حقیقة الوجود لکونها أمرا بسیطا
1) قال سیدنا الأستاذ دام بقاؤه إنهم بعد ما قسموا المفهوم إلی المتواطی و المشکک- و عرفوا الأول بأنه ما یتساوی صدقه علی أفراده و الثانی بأنه ما یختلف فی ذلک نظروا بعین الدقة و رأوا بطلان التشکیک فی المفاهیم فعدلوا إلی القول به فی العرضی المفهوم المنتزع من قیام العرض بموضوعه لعدم مطابق له فی الواقع و لکنه أیضا غیر مجد فی دفع الإشکال عن جریان التشکیک فی المفاهیم و المحذور و هو امتناع صدق المفهوم الواحد علی مصادیقه- و إن لم تکن المصادیق بأفراد لذلک المفهوم کما فی المفاهیم الانتزاعیة بعد باق علی حاله.
غیر ذی ماهیة و لا ذی مقوم أو محدد هی عین الواجب المقتضیة للکمال الأتم- الذی لا نهایة له شدة إذ کل مرتبة أخری منها دون تلک المرتبة فی الشدة لیست صرف حقیقة الوجود بل هی مع قصوره و قصور کل شیء هو غیر ذلک الشیء بالضرورة- و قصور الوجود لیس هو الوجود بل عدمه و هذا العدم أنما یلزم الوجود لا لأصل الوجود بل لوقوعه فی المرتبة التالیة و ما بعدها فالقصورات و الأعدام أنما طرأت للثوانی من حیث کونها ثوانی فالأول علی کماله الأتم الذی لا حد له و لا یتصور ما هو أتم منه و القصور و الافتقار ینشآن من الإفاضة و الجعل و یتممان به أیضا لأن هویات الثوانی متعلقة بالأول فینجبر قصورها بتمامه و افتقارها بغناه.
فقد ثبت وجود الواجب بهذا البرهان و یثبت به أیضا توحیده لأن الوجود حقیقة واحدة لا یعتریها نقص بحسب سنخه و ذاته و لا تعدد یتصور فی لا تناهیه(1)
ُ ای خدای بی نهایت جز تو کیست چون تویی بی حد و غایت جز تو کیست هیچ چیز از بی نهایت بی شکی چون برون نامد کجا ماند یکی
، س قده
(2)و یثبت أیضا علمه بذاته و بما سواه و حیاته إذ العلم لیس إلا الوجود(3)و یثبت1) إذ لم یتخلل غیره فیه و من کلمات العرفاء أنه إذا جاوز الشیء حده انعکس ضده- کعدم النهایة فی الظهور ینعکس إلی الخفاء و فرط القرب ینعکس إلی البعد و فرط الفقر ینعکس إلی الغناء و قس علیه فعدم النهایة فی کثرة الشئون و المراتب فی الوجود بحیث لا نحو وجود إلا و هو مصداقه ینعکس إلی الوحدة الحقة الحقیقیة و من هنا 24 قال الشیخ فرید الدین العطار النیشابوری-
2) المراد بلا تناهیه عدم محدودیته بحد إذ حد الشیء غیره و کل غیر مفروض لحقیقة الوجود باطل الذات فالوجود الحق لا حد فهو مطلق غیر متناه کل ما فرض ثانیا له عاد أولا لعدم حد یوجب التمیز و هذا اللاتناهی بحسب الدقة سلب تحصیلی لکنه رحمه الله یستعمله إیجابا عدولیا و هو نظر متوسط بنی علیه أبحاثه تسهیلا للتعلیم کما صرح به فی مباحث العلة و المعلول فافهم ذلک، ط مد ظله
3) و بعبارة أخری العلم لیس إلا الوجدان و مرتبة فوق التمام من حقیقة الوجود واجدة لنفسها أی غیر فاقدة لنفسها فهی عالمة بذاتها و لکونها بسیطة الحقیقة واجدة لکل الوجودات التی دون تلک المرتبة بنحو أعلی فهی عالمة بها فثبت علم تلک المرتبة بذاتها و بغیرها، س قده
قدرته و إرادته لکونهما تابعین للحیاة و العلم(1)
و أما إذا ذهب العقل المکتحل بنور الله إلی الحقیقة البسیطة المبسوطة التی یکون المنبسط علیه لها فی الذهن بل فی اعتباره حتی یکون هذا الذهاب و المراجعة إلیها مقامه کیف لا یذعن و یجدها خالیة و الحال أن فوق التمام و التامات کالعقول و الناقصات کالنفوس وجودات قائمة و هی علوم بذواتها بأنفس ذواتها الوجودیة و الصور العلمیة التی للنفوس وجودات نوریة و کذا هذه الوجودات إرادات و ابتهاجات من ذواتها بذواتها و بآثارها من حیث هی آثارها و قس علیهما الباقی.
و أما العقل غیر المکتحل بنور الله تعالی فضلا عن کونه صاحب المقام فی دوام التذکر- فهو إن ذهب إلی المعنون انقطع فی وجودات عالم الفرق و لا یذهب إلی وجود عالم الملکوت و الجبروت- فضلا عن اللاهوت و لا ینظر إلا بنظر إجمالی فهذا سر عدم فهم العقول الجزئیة الصفات الکمالیة لحقیقة الوجود فافهم و استقم، س قده
و یثبت أیضا قیومیة وجوده لأن الوجود الشدید فیاض فعال لما دونه فهو العلیم القدیر المرید الحی القیوم الدراک الفعال و لکونه مستتبعا للمراتب التی تلیه الأشد فالأشد و الأشرف فالأشرف- ثبت صنعه و إبداعه و أمره و خلقه و ملکوته و ملکه فهذا المنهج الذی سلکناه أسد المناهج و أشرفها و أبسطها حیث لا یحتاج السالک إیاه فی معرفة ذاته تعالی و صفاته1) و أیضا ثبت قدرته لکون الوجود ظاهرا بالذات مظهرا للغیر فهو نور و النور فیاض الشعاع و الفیضان إذا کان عن علم و مشیة فهو قدرة لأن القدرة لیست إلا هذا و هذا النور لیس نورا حسیا عرضیا حتی یکون عدیم الشعور و المشیة و ثبت إرادته لکون الوجود عین العشق و المحبة لذاته- و ثبت حیاته لکون الحی هو الدراک الفعال و ثبت تکلمه لکون التکلم إعرابا عما فی الضمیر- و مرتبة الظهور من حقیقة الوجود إعراب عن مرتبة الخفاء کنت کنزا مخفیا فأحببت أن أعرف- و ثبت سمعه و بصره لأنه إذا کان کل الوجودات حاضرة له فمن جملتها المسموعات و المبصرات- و قس علیه کل الصفات الکمالیة لکن یجب أن یعلم أنه کما أنه إذا قیل الممکنات متساویة النسبة إلی الوجود و العدم أو إنها اعتباریة یذهب الوهم أو العقل الجزئی إلی الماهیات الموجودة و یأخذ الوجود معها و یغلط و یغالط و الحال أن مراد القائل المحقق بها لیس إلا شیئیة الماهیة التی هی من واد و الوجود من صقع آخر کذلک إذا قیل الوجود عین العلم و الإرادة و القدرة و نحوها یذهب الوهم بل العقل إلی هذا المفهوم العام البدیهی الذی هو خال عنها و ظل واحد من حقیقة الوجود فی العقل فإن للحقیقة عنوانات و إظلالا أخری فی العقل کالوحدة و التشخص و العلم و الحیاة و القدرة و غیرها.
و أفعاله إلی توسط شیء من غیره و لا إلی الاستعانة بإبطال الدور و التسلسل فبذاته تعالی یعرف ذاته و وحدانیته شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ و یعرف غیره أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ.
فهذا المسلک کاف لأهل الکمال فی طلب الحق و آیاته و أفعاله لکن لیس لکل أحد قوة استنباط الأحکام الکثیرة من أصل واحد فلا بد فی التعلیم من بیان سائر الطرق الموصلة إلی الحق و إن لم یکن بهذه المثابة من الإیصال
لأنا بینا خواص واجب الوجود و وحدته حیث ذکرنا أن الموجود ینقسم بحسب المفهوم إلی واجب و ممکن- و الممکن لذاته لا یترجح وجوده علی عدمه فلا بد له من مرجح من خارج(1)و إلا ترجح بذاته فکان ترجحه واجبا لذاته فکان واجب الوجود بذاته و قد فرض ممکنا و کذا فی جانب العدم فکان ممتنعا و قد فرض ممکنا هذا خلف فواجب الوجود لا بد من وجوده فإن الموجودات حاصلة فإن کان شیء منها واجبا- فقد وقع الاعتراف بالواجب و إلا فوقع الانتهاء إلیه لبطلان ذهاب السلسلة إلی غیر نهایة کما مر بیانه و الدور مستلزم للتسلسل فهو محال أیضا مع أنه یوجب تقدم الشیء علی نفسه و ذلک ضروری البطلان و لا یدفع بطلانه اختلاف الحیثیة التعلیلیة- لأنها غیر مکثرة للذات الموضوعة لهما فالدور مع أنه یستلزم التسلسل یستلزم تقدم الشیء علی نفسه و هذا المسلک أقرب المسالک إلی منهج الصدیقین و لیس بذلک کما زعم لأن هناک یکون النظر إلی حقیقة الوجود و هاهنا یکون النظر
1) و هذا قولهم المتساویان ما لم یترجح أحدهما علی الآخر بمنفصل لم یقع و دعوی أن هذه القضیة بدیهیة أولیة و منعها مکابرة و لذا فالترجیح بلا مرجح باطل حتی عند الأشعری فإذا رأینا الممکن خرج عن الاستواء إلی أحد الطرفین کما قال المصنف قدس سره و إن الموجودات حاصلة- قطعنا بوجود الواجب لاستحالة الدور و التسلسل، س قده
فی مفهوم الموجود(1).
و حاصله أن النظر فی مفهوم الموجود و الموجودیة یعطی أنه لا یمکن تحققه إلا بالواجب إذ لو انحصر الموجود فی الممکن لم یتحقق موجود أصلا لأنه علی هذا التقدیر تحقق الممکن إما بنفسه بدون علة و هو محال بدیهة أو بغیره و ذلک الغیر أیضا ممکن علی هذا التقدیر فإما أن یتسلسل الآحاد أو یدور أو یؤدی إلی الواجب و الشقان الأولان باطلان و کذا الثالث لأنه خلاف المقدر و إن کان حقا لازما لأن نقیضه- و هو خلو الممکن عنه باطل فهذا ما وصفه الشیخ فی الإشارات بأنه طریقة الصدیقین و تبعه المتأخرون فیه.
قیل علیهم أ لستم قد أخذتم فی الدلیل وجود الممکن لما یشاهد من عدمه بعد وجوده أو قبله.
فأجابوا بأن هذا البرهان غیر متوقف إلا علی وجود موجود ما(2)فإن کان واجبا فهو المرام و إن کان ممکنا فلا بد أن یستند إلی الواجب بالبیان المذکور- ثم استشکلوا فی کون البیان برهانا بأن الاحتجاج منحصر فی الإنی و اللمی و الواجب تعالی لیس معلولا لشیء أصلا بل هو علة لجمیع ما عداه فکل ما یستدل به علی وجوده یکون دلیلا إنیا و هو لا یعطی الیقین(3)فأجابوا عنه بأن الاستدلال بحال مفهوم الموجود
1) و لکن من حیث السرایة إلی المعنون و من حیث إن مفهوم الموجود وجه الموجود الحقیقی- بما هو موجود و وجه الشیء هو الشیء بوجه و لکن المعنون بعضه ماهیة لها الوجود، س قده
2) لا وجود الممکن بنحو المفروغیه عنه و علی سبیل الجزم به کما فی طریقة الإمکان- أو الحدوث أو غیرها فإنها فیها ملحوظة بنحو المفروغیة عنها و الموضوعیة و من هنا قال المحقق القوشجی أیضا لا شک فی وجود موجود إلی آخره فالوجود لیس أجنبیا عنه تعالی کالإمکان و الحدوث و غیرهما بل حقیقته حقیقة الواجب کما مر فی طریقة المتألهین و مفهومه وجهه تعالی و هو تعالی فرده کما فی طریقة الإلهیین، س قده
3) فیه أن الذی لا یفید الیقین هو ما کان السلوک فیه من المعلول إلی العلة لتوقف العلم بوجود المعلول علی العلم بوجود العلة فلو عکس لدار و أما السلوک من بعض اللوازم العامة التی لا علة لها کلوازم الموجود من حیث هو موجود إلی بعض آخر فهو برهان إنی مفید للیقین کما بین فی فن البرهان من المنطق و منه جمیع البراهین المستعملة فی الفلسفة الأولی، ط مد ظله
علی أن بعضه واجب لا علی وجود ذات الواجب فی نفسه الذی هو علة کل شیء- فکون مفهوم الموجود مشتملا علی فرد هو الواجب حال من أحواله التی اقتضاها- فالاستدلال بحال(1)
إن قلت حینئذ فالنتیجة حال مفهوم الموجود لا وجود الواجب تعالی.
قلت وجود الواجب یستنبط علی وجه الاستتباع و اللزوم فالبرهان علیه بالعرض، س قده
تلک الطبیعة المشترکة علی أخری معلولة للحال الأولی(2)و ربما قرروا الجواب بأنه لیس الاستدلال علی وجود الواجب فی نفسه- بل علی انتسابه إلی هذا المفهوم و ثبوته له علی نحو ما ذکره الشیخ فی الاستدلال بوجود المؤلف علی وجود ذی المؤلف فوجود الواجب فی نفسه علة لغیره مطلقا و انتسابه إلی هذا المفهوم معلول له و قد یکون الشیء فی نفسه علة لشیء و فی وجوده عند آخر معلولا کما حقق فی موضعه هذا خلاصة ما أفاده بعض المحققین من أهل البحث.و فیه ما لا یخفی من التکلف(3)
و أما ثانیا فلأنه یجری فی سائر الطرق مثلا یقال استدل بحال مفهوم المحدث و أنه ذو فرد حادث- محتاج إلی العلة علی حال أخری له و هو أنه ذو فرد غیر حادث هو الواجب لا علی ذات الواجب و کذا الاستدلال بحال مفهوم المحرک و هو کونه ذا فرد متحرک محتاج إلی محرک آخر غیره علی حال أخری له و هو کونه ذا فرد غیر متحرک هو الواجب لا علی ذات الواجب و أما ثالثا فلأن الاستدلال بوجود المؤلف علی وجود ذی المؤلف لیس بأدنی من عکسه و لا من استنادهما إلی علة ثالثة هی الواجب- فالحق أن یقال إن الشیخ و هؤلاء و کذا من قال إن کون العالم مصنوعا و مجعولا و علة لکون الواجب صانع العالم لا لذاته المتعالیة و مروا إلی مقام ظهور الحق تعالی علی الأشیاء فإن له تعالی ظهورا فی مقام ذاته و هو ظهوره بذاته علی ذاته و هو عین مقام الخفاء علی مخلوقاته و ظهورا علی ما عدا ذاته فی مقام فعله و هو الظهور فی مظاهر ذاته و مجالی صفاته و إلیه أشیر فی الحدیث القدسی
ُ: کنت کنزا مخفیا فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف
و من هنا قیل فلست تظهر لولای لم أکن لولاک أو یقال أرادوا بالمجعولیة و المؤلفیة بفتح اللام حقیقة المجعول بالذات الذی هو الوجود الحقیقی للعالم و بالصانعیة و المؤلفیة بکسر اللام مفهومهما الإضافی- المتحقق بتحقق منشإ انتزاعه فتلک المجعولیة الحقیقیة نفس الإضافة الإشراقیة أی الإشراق المبنی للمفعول کما أن الجاعلیة الحقیقیة عین الإضافة الإشراقیة و لکن الإشراق المبنی للفاعل- و حقیقة الأولی هی حقیقة الوجود المنبسط علی الماهیات کما أن حقیقة الثانیة هی ذلک الوجود المنبسط و لکن ساقط الإضافة عنها متعلقا بالحق المتعال و هو الإیجاد الحقیقی لا المصدری فهذه المجعولیة الحقیقیة و الإضافة الإشراقیة علة لإضافاته تعالی التی لا تعقل إلا بین الأمرین لا لإضافته الإشراقیة المبنیة للفاعل فضلا عن ذاته المتعالیة بذاته س قده
(4)و الحق کما سبق أن الواجب لا برهان1) هذه الحال کون الموجود إما واجبا و إما ممکنات متسلسلة و إما ممکنات دائرة و إما ممکنات مترجحة الوجود من جهة ماهیاتها علی حال أخری هی کون بعض منه واجبا و بعض آخر منه ممکنا علی البت و الیقین.
2) الحق أنها ملازمة للحال الأولی لا معلولة لها و لا هما معلولتا علة ثالثة لأنهما من اللوازم العامة المساویة للوجود و لا علة له، ط مد ظله
3) أما أولا فلأنه لم یکن البرهان حینئذ لمیا بل مصحوب اللم.
4) و هو مسلم فی الجواب الثانی و ممنوع فی الأول، ط مد ظله
علیه(1)بالذات بل بالعرض(2)و هناک برهان شبیه باللمی(3)
ُ همه عالم بنور اوست پیدا کجا او گردد از عالم هویدا
، س قده
.1) المراد بالبرهان البرهان المصطلح علیه فی الفلسفة و هو البرهان اللمی و هو الذی یسلک فیه من العلة إلی المعلول إذ لا علة لمطلق الوجود الشامل للواجب و الممکن المبحوث عنه فی الفلسفة- و لیس المراد به ما هو مصطلح المنطقی الشامل للإنی و اللمی کیف و جمیع البراهین المستعملة فی الفلسفة و منها القائمة علی وجود الواجب براهین إنیة کما عرفت فیسلک فیها من بعض لوازم الوجود ککونه حقیقة ثابتة بذاتها أو علة أولی إلی بعض آخر ککونه واجبا لذاته و الدلیل علی إرادة ما ذکرنا قوله و هناک برهان شبیه باللمی فقد اعترف بوجود برهان هناک و نفی عنه اللمیة و لا یبقی حینئذ إلا الإنی، ط مد ظله
2) له معنیان أحدهما ما ذکرنا من الاستتباع و اللزوم فی توجیه کلامهم و ثانیهما أنه کما أن وجود الجوهر جوهر بالعرض و وجود العرض عرض بالعرض لماهیتهما کذلک البرهان علی الوجود، س قده
3) هذا وجه آخر غیر ما ذکر مما بالعرض إذ فی الأول التزم أنه برهان لمی إلا أنه علی حال مفهوم الموجود أو علی وجوده تعالی الرابطی بالذات و علی وجوده النفسی بالعرض و فی الثانی لا یلتزم أنه برهان لمی بل شبیه باللمی لکن علی أنه فوق اللمی لا أنه دونه أما إنه لیس بلمی حقیقة فهو ظاهر إذ لیس هو تعالی معلولا و أما إن الاستدلال من حقیقة الوجود علی الوجوب فوق اللم- فلأن کل لم مستعیر فی الإنارة من نور حقیقة الوجود-
و هی أن الوجود إذا انحصر فی الممکنات الصرفة سواء ذهبت سلسلتها إلی غیر نهایة أو لم یذهب بأنها دارت علی نفسها فجمیع الممکنات فی حکم ممکن واحد(1)
إذا علمت هذا فاعلم أن مراد القائلین بأن المجموع من الآحاد هو موجود علی حدة وراء کل واحد هو الثانی أعنی المجموع بمعنی الآحاد بالأسر أو الثالث فإن الشرط خارج و أما الرابع فمعلوم أنه لا وجود له إذ الهیئة أمر اعتباری و إلا لعرضها هیئة أخری و تسلسل و لقد وقع مع المصنف قدس سره فی شقاق من ادعی البداهة فی أن مجموع الآحاد بالأسر موجود علی حدة و ما قال المصنف حق و صواب کما لا یخفی علی أولی الألباب و قد فصل فی الأمور العامة، س قده
فی أنه یفتقر إلی علة فعلتها إما نفسها أو جزء من آحادها أو خارج عنها.و الأول یوجب تقدم الشیء علی نفسه و الثانی یوجب تقدمه علی نفسه و علی علله(2)و الثالث یوجب المطلوب لأن الخارج عن جمیع الممکنات لا یکون إلا واجب الوجود و لا یذهب علیک أن هذا البیان مقدوح فیه عندنا لأن الوجود یسارق الوحدة بل عینها و قد علمت(3)أن الکثیر بما هو کثیر لیس له وجود إلا وجودات الآحاد فالمجموع من زید و عمرو لیس إلا اثنین و لا یتحقق منهما شیء ثالث فی الوجود إلا بمحض الاعتبار فإذن لأحد أن یقول إن جمیع الممکنات لیست لها علة أخری غیر علل الآحاد فعلة مجموعها عبارة عن مجموع علل أفرادها فلیست بخارجة عن ذواتها الممکنة التی بعضها علة للبعض فلا یلزم الانتهاء إلی الواجب
1) اعلم أن کل متعدد فیه اعتبارات أحدها الکل الأفرادی و هو العام الاستغراقی و لا یعتبر فیه المعیة و الاجتماع و ثانیها الکل المجموعی بمعنی الآحاد بالأسر أی ذات المجموع التی هی شیء و الوصف العنوانی أعنی الاجتماع العارض لذلک المجموع شیء آخر و ثالثها المجموع بشرط الهیئة الاجتماعیة و رابعها المجموع بشرط الهیئة الاجتماعیة.
2) لما مر فی الأمور العامة أن العلة المستقلة للمجموع علة لکل واحد من آحاده تحقیقا لمعنی الاستقلال، س قده
3) و قد قدمنا المناقشة فیه فیما علقناه علی مباحث الوحدة و الکثرة، ط مد ظله
إلا أن یستعان ببطلان التسلسل فلم یکن هذا طریقا آخر.
ثم العجب أنهم حین ورد علیهم الإشکال علی هذا المسلک بأنه یجوز أن یکون الشیء علة لنفسه مستندا بأن مجموع الموجودات من الواجب و الممکن ممکن لاحتیاجه إلی الآحاد و لا علة له سوی نفسه لأن علته إما جزؤه و هو محال لاحتیاجه إلی بقیة الأجزاء(1)و إما خارج عنه و لا خارج عنه فتعین أن یکون نفسه التزموا فی الجواب صحة کون العلة التامة للشیء عینه قالوا إن أردتم بالعلة العلة التامة بمعنی جمیع الآحاد(2)التی یتوقف المجموع علی کل منها فهی عینه و لا محذور فیه لأن توقف ذلک المجموع علی کل واحد من الآحاد لا یستلزم توقفه علی المجموع- حتی یلزم توقف الشیء علی نفسه و إن أردتم بها العلة الفاعلیة فهی جزؤه أعنی الواجب أو ما فوق المعلول الأخیر المنتهی إلی الواجب فإن آحاده مستندة إلی الواجب فلا تأثیر فی المجموع باعتبار بقیة الأجزاء التی هی الممکنات إلا و هو مستند إلیه إما ابتداء أو بواسطة هذا و لم یتفطنوا بأن هذا الالتزام یهدم الدلیل المذکور- و لا یدفع الاعتراض لأن مبناه علی تجویز کون الشیء علة تامة لنفسه و کون الجزء علة فاعلیة.
و المجیب یقول نعم الأمر کما قلت فإن کون مجموع الشیء علة تامة لنفسه جائز و کون الجزء فاعلا للکل(3)
و إذا رجعت و قلت جملة ما فوقه ممکن ما فاعله.
أقول جملة ما فوق المعلول الأخیر من الجملة الفوقانیة و هکذا بالغا ما بلغ و قد مر عند إجراء هذا الدلیل فی إبطال التسلسل فی مبحث العلة و المعلول أن معنی الاستقلال هنا أن لا شیء فی مجموع السلسلة إلا و ذلک الجزء فاعل له بنفسه أو بأجزائه و إلا یشذ عنه شیء مما یتوقف علیه المجموع، س قده
جائز أیضا و هل هذا إلا تسلیم السؤال و هدم بناء الاستدلال.1) و للزوم کون ذلک الجزء علة لنفسه و لعلله و إنما لم یذکره هنا کما لم یذکر الاحتیاج إلی البقیة هناک تعویلا علی فطانة المتعلم فیجری هذا هناک و ذاک هنا، س قده
2) أی جمیع العلل التی یتوقف المعلول علی کل واحد واحد منها لا بمعنی جمیع العلل التی یتوقف المعلول علی ذلک الجمیع لأنه عین المعلول و التوقف یقتضی المغایرة و هو یتم فی العلل الناقصة التی هی أجزاء العلة التامة فوصف الموقوف علیه للعلة التامة وصف بحال المتعلق و تعریف العلة بما یتوقف علیه المعلول مخصوص بما عدا العلة التامة، س قده
3) إن قلت ما فائدة هذا و هل یهدم الدلیل به أیضا و کیف یهدم فإن کل جزء یجعل فاعلا فی سلسلة الممکنات غیر المتناهیة ممکن یحتاج إلی فاعل فیلزم کون ذلک الجزء فاعلا لنفسه و لعلله- تحقیقا لمعنی الاستقلال و تعلیل الشیء بنفسه علة تامة مفروض الجواز لا فاعلیة الشیء لنفسه و لعلته و أما فی السند فإذا کان الواجب فاعلا للمجموع لا یلزم هذا المحذور لأن الواجب لا فاعل له لعدم مناط الحاجة و کذا ما فوق المعلول الأخیر المنتهی إلی الواجب إذا جعل فاعلا لاستناده إلیه- قلت بلی یهدم الدلیل بالتزامه إذ یختار أن جزء المجموع غیر المتناهی و هو ما فوق المعلول الأخیر الذاهب إلی غیر النهایة فاعل للمجموع منه و من المعلول الأخیر.
و إنما وقعوا فی هذا کله لما زعموا أن المجموع من الأمرین أو الأمور له وجود غیر وجود کل من الأفراد و لما حکموا بأن المجموع من الواجب و المعلول الأول- موجود ممکن محتاج إلی علة حکموا بأن علته التامة هی نفسه و أنه لا یلزم أن یکون العلة التامة سابقة علی معلولها و ذهلوا عن أن هذا الالتزام غیر معقول فی نفسه- فإن کل ممکن موجود یحتاج إلی علة فاعلیة تامة التأثیر و الإیجاد و کون جمیع أجزاء الشیء عینه أنما یتصور فی الأعداد و الکمیات التی یعتبرها الذهن و یعتبر لها وحدة اجتماعیة بمجرد الفرض کالعسکر و العدد و غیرهما مما لا صورة لها فی الأعیان غیر کل واحد من الآحاد.
و بعض أهل التحقیق منهم أجاب عن الإشکال المذکور فی المجموع من الواجب و المعلول الأول بأن المتعدد قد یؤخذ مجملا و هو بهذا لاعتبار واحد- و اللفظ الدال علیه بهذا الاعتبار هو مثل المجموع و قد یؤخذ مفصلا و اللفظ الدال علیه بهذا الوجه هو مثل هذا و ذاک و هو بهذا الوجه یکون کثیرا و قد یختلفان فی الحکم فإن مجموع القوم معا لا یسعهم دار ضیق و هم لا معا یسعهم إذا علم ذلک فنختار أن مرجح وجودهما معا هو هما مأخوذین لا معا لاحتیاجه إلی کل واحد من جزئیه- و یکفیان فی وجوده فیکون هذا و ذاک علتین یترجح وجود مجموعهما بهما فإن نقل الکلام إلیهما لا معا بل مفصلا فإنه أیضا ممکن یحتاج إلی مرجح فالجواب أنا
لا نسلم أنهما مأخوذین علی هذا الوجه ممکن بل هو بهذا الوجه اثنان واجب موجود- و ممکن موجود و دفع معاصره هذا الجواب بأن الموجود فی هذه الصورة هو الواجب و معلوله- فإذا فرض علی وجه الإجمال کان واحدا و إذا أخذ علی التفصیل کان متعددا کما ذکره- و لا شک أنه کما أن کلا منهما موجود فهما موجود أیضا ضرورة أن انتفاء الکل(1)أنما یکون بانتفاء أحد من آحاده و الآحاد بأسرها موجودة فیها و أن الممکن الموجود لا بد له من علة سواء کان واحدا أو متعددا و سواء اعتبر مجملا أو مفصلا إذ الإجمال و التفصیل أنما یوجبان اختلاف الملاحظة و لا یوجبان اختلافا فی نفس الأمر فإذا اعتبر الواجب مع المعلول الأول فلا شک أن مجموعهما سواء لوحظ مجملا أو مفصلا موجود إذا المراد بالمجموع هنا معروض الهیئة الاجتماعیة بدون الوصف أعنی ذات الاثنین و هو موجود لا محالة و إن لم یکن الهیئة الاجتماعیة و الاثنینیة موجودة کما أن الواحد موجود و إن لم یکن وصف الوحدة موجودا و إذا کان معروض الاثنینیة موجودا و هو ممکن لاحتیاجه إلی الآحاد فلا بد له من علة و لیس هناک شیء آخر یصلح علة له فلا ینحسم مادة الإشکال بما ذکره.
علی أنا نقول لیس التفاوت فی المثال المذکور من حیث الإجمال و التفصیل بل التفاوت فیه بالمحمول فإن الکل المجموعی سواء أخذ مجملا أو مفصلا متصف بأن الدار تسعهم علی التعاقب و لا یتصف بأنها تسعهم مجتمعین فتأمل انتهی.
أقول کلام کل منهما بمعزل عن التحقیق لأن مبناه علی الاحتجاب عن معرفة أصل الوجود و أنه لیس من الانتزاعیات الاعتباریة و عن أن وجود الشیء عین تعینه و وحدته و أن الکثرة لا وجود لها فی نفس الأمر و أن الوهم إذا أخذ الشیئین شیئا واحدا- لا یوجب ذلک أن یکون لهما ذات أحدیة لها حکم غیر حکم هذا و ذاک فالمأخوذ
1) کون انتفاء الکل بانتفاء الجزء لا یستلزم وجوده بوجوده کما فی العلة الناقصة- و أیضا هذا فی الکل الذی له وجود کالمرکبات الحقیقیة و أما فی المرکب الاعتباری فلا وجود له- حتی یکون له الانتفاء سیما فی اللحاظ التفصیلی، س قده
من الإنسان و الحجر معا لیس بإنسان و لا حجر و لا شیء آخر و کذا المأخوذ من الجوهر و العرض لیس بجوهر و لا عرض و لا غیرهما و کذا المرکب من الواجب و الممکن- لیس واجبا و لا ممکنا و کون العدد موجودا فی الخارج معناه أن آحاده موجودات فیه و للعقل أن یعتبر الکثرة معا و بهذا الاعتبار لها ضرب من الوجود العقلی.
أما الذی ذهب علی الأول فأمور- منها زعمه أن موضوع العلیة و المعلولیة یجوز أن یکون واحدا بالذات متغایرا بالاعتبار و ذلک باطل لأن العلیة و المعلولیة(1)(2)من أقسام التقابل- فلا یمکن اجتماعهما فی ذات واحدة و لو باعتبارین.
1) أقول التغایر الاعتباری النفس الأمری یکفی عندکم لموضوع العلیة و المعلولیة- فی کثیر من المواضع منها علیة الفصل للجنس و لا سیما فی البسائط الخارجیة و الفصل و الجنس وجودهما واحد و لکن ذلک الوجود الواحد مضافا إلی ماهیة الفصل علة و مضافا إلی ماهیة الجنس معلول و منها علیة الصورة للهیولی و ترکیبهما عند المصنف قدس سره اتحادی لا انضمامی- و منها تقدم اعتبار الحیاة بالذات فی الذات المتعالیة علی اعتبار العلم و تقدم اعتبار العلم علی اعتبار الإرادة و قس علیه کما قال بعض المتکلمین و الجواب أما عن الأول فهو أن العلیة بین الجنس و الفصل لأجل أنهما عین المادة و الصورة بالذات و التغایر باعتبار أخذهما لا بشرط و بشرط لا و الصورة شریکة العلة للمادة و هما متغایرتان بالذات و عن الثانی أن مراده بالاتحاد- لیس أن حیثیة القوة عین حیثیة الفعلیة و الحال أنهما متعاندتان و تعاندهما یدلنا علی أن الجسم مرکب من الهیولی و الصورة بل أن الهیولی لما کانت صرف القوة و القوة ضعیفة التحصل لا تأبی عن الاتحاد مع الفعلیة بخلاف الفعلیات فإنها لشدتها متبائنة عن الاتحاد و مع ذلک مغایرتهما باعتبار أن الصورة کانت و ستکون فی عالم المثال منفکة عن الهیولی و الهیولی کانت متلبسة بغیر هذه الصورة هذا علی طریقته قدس سره و عندنا الترکیب بینهما انضمامی لا اتحادی و عن الثالث أن التقدم و التأخر فی صفات الله تعالی خلاف التحقیق لأنها عین ذاته تعالی، س قده
2) المراد بهما عنوانا العلیة و المعلولیة من حیث انتزاعهما عن ذاتی العلة و المعلول- الممتنع اجتماعهما لاستلزامه تقدم الشیء علی نفسه بالذات و التقابل بینهما بالتضایف لکنه ره یری أن المتضائفین لا یمتنع اجتماعهما بالذات کالعاقلیة و المعقولیة و إنما یمتنع فیما قام البرهان علی الامتناع کالعلیة و المعلولیة و قد صرح بذلک مرارا ففی العبارة بعض المسامحة، ط مد ظله
و منها أن المرکب من الواجب و الصادر الأول لو کان موجودا ممکنا کان الصادر(1)من الواجب فی أول المراتب شیئین ذلک الصادر و ذلک المجموع لا أمرا واحدا و هو خلاف ما تقرر من مذهبهم.
و منها أن هذا الموجود المرکب عندهم لیس أحد أقسام الوجود لأنه لیس واجبا و لا عقلا و لا نفسا و لا جسما و لا عرضا و کل موجود فی الواقع یجب أن یکون أحد هذه الأقسام.
و منها أن الحق جری علی لسانه فی آخر کلامه حیث ذکر أنهما مأخوذین بهذا الاعتبار اثنان واجب و ممکن و لم یتفطن بأنه محط الجواب و لا حاجة إلی اعتبارهما معا شیئا واحدا حتی یرد الإشکال إذ لا ضرورة و لا برهان یدعو إلی کونهما معا موجودا واحدا(2)فی الخارج کیف و المعیة تؤذن بالاثنینیة.
و أما الذی ذهب علی معاصره فبعض(3)هذه المذکورات(4)مع شیء آخر
1) إن قلت علة المجموع لیست هی الواجب تعالی بل هی المجموع عند ذلک المدقق- قلت لیس المراد بالمصدر هو العلة التامة بل الفاعل و الفاعل للمجموع هو الواجب تعالی- کما مر عند قوله و إن أردتم بها العلة الفاعلیة إن قلت صدور هذین الشیئین بالترتیب و هو جائز عندهم فصدور الصادر الأول مقدم علی صدور المجموع قلت لیس کذلک إذ فی مرتبة صدور ذلک الصادر صدر المجموع و حصل عقد الاجتماع بلا ترتیب و بغیر انتظار، س قده
2) کیف و لو کانا موجودا علی حدة لزم کون الواجب جزءا لغیره و الحال أنه- کما لا جزء له لا یکون جزءا لغیره حاشاه عن ذلک و هذا أیضا أحد المحاذیر الواردة علی هذا المدقق و معاصره و قد أشار قدس سره إلیه و إلی غیره بکلمة منها، س قده
3) لا کلها کاتحاد موضوع العلیة و المعلولیة لأنه کان جارحا و لم یعین العلة و کجریان الحق علی لسانه، س قده
4) و لا یخفی علیک أنه بنی دفعه علی تأثیر اللحاظ فی نفس الأمر و استتباع اختلافه اختلافا فیها و لذا التزم بأن الواجب و الممکن علی فرض التفصیل موجود متعدد وجود کل منحاز عن الآخر و علی فرض الإجمال کان وجودهما واحدا و هذا صریح فی أن الملاحظة لها دخل فی نفس الأمر مع أنه صرح فی ذیل کلامه بعدم إیجاب اختلاف الملاحظة الاختلاف فی نفس الأمر فهو بنفسه زیف کلامه و أخر بنیانه، اد
و هو استدلاله علی کون المتعدد موجودا بأن آحاده موجودة و بأنه لو انتفی کان انتفاؤه بانتفاء شیء من آحاده و شیء منها غیر منتف و کلا الوجهین مغلطة فإن کون الآحاد موجودة معناه أنها موجودة بوجودات متعددة مختلفة بالوجوب و الإمکان و الجوهریة و العرضیة مثلا فکذلک حکم المتعدد فی کونه موجودا معناه أنه موجود بوجودات مختلفة لها أحکام مختلفة و أما قوله انتفاء المتعدد أنما یکون بانتفاء أحد من آحاده فلیس فیه دلالة علی ما هو بصدده إذ مقصود القوم من هذا الکلام أن کل مرکب له تحقق فی الخارج أو من شأنه أن یتحقق و ذلک بأن یکون له صورة وحدانیة طبیعیة- فانتفاؤه بانتفاء شیء من أجزائه و لیس یلزم منه أن یکون لکل مجموع من الآحاد المتعددة الموجود فی الخارج بأی وجه کانت وجود حقیقی غیر وجودات الآحاد- و أیضا یلزم علی ما تصوره و صوره بطلان الحصر فی التقسیمات فإذا قلت الشیء إما واجب أو ممکن أو الجوهر إما مجرد أو مادی أو الکلمة إما اسم أو فعل أو حرف لم یظهر الحصر المقصود إلا إذا امتنع للاثنین منها نحو من الوجود الحقیقی-
و تقریره بعد أن یمهد أن الشیء الممکن ما لم یجب وجوده لم یوجد و أن الممکن کما لا یقتضی وجوده لا یقتضی أولویة وجوده لذاته و إلا لکان(1)کافیا لذاته فی حصول وجوده و کان واجبا بالذات لا ممکنا کما سبق ذکره هو أن الممکن سواء کان واحدا أو متعددا مترتبا أو متکافئا لا یصح أن یقتضی وجوب وجود شیء إذ المقتضی لوجوب وجود الشیء لا بد أن یجعل جمیع أنحاء عدمه ممتنعا و لیس هذا من شأن الممکن لجواز طریان العدم علی مجموع العلة و المعلول الممکنین و إن لم یجز طریانه للمعلول فقد دون العلة کما فی لوازم الموجودات الممکنة فإذن الممکنات سواء کانت متناهیة أو غیر متناهیة فی حکم ممکن واحد فی أنه لا یطرد العدم بها عن ذات المعلول بحیث یصیر ممتنعا أنحاؤه حتی یصیر
1) الأولویة الذاتیة إما کافیة أو غیر کافیة و الملازمة بین هذا التالی و مقدمه ثابتة- علی التقدیر الأول لا الثانی و لکن فی مقام إثبات الصانع لا یضر الثانی فتصدی لإبطال الأول، س قده
واجبا بها لیکون موجودا فلا بد فی کون الممکن موجودا أن یکون علتها غیر خارجة عن حقیقة واجب الوجود لذاته و هو المطلوب و إلیه الإشارة فی کلام الفارابی حیث قال لو حصلت سلسلة الوجود بلا وجوب و یکون مبدؤها ممکنا حاصلا بنفسه لزم إما إیجاد الشیء لنفسه و ذلک فاحش و إما صحة عدمه بنفسه و هو أفحش انتهی.
و معناه أن هذا الممکن إن أفاد وجوب الوجود و امتناع العدم لزم کون الشیء علة لنفسه مقتضیا له و هو باطل لاستلزامه تقدم الشیء علی نفسه و إن لم یفد الوجوب و لم یمنع العدم فیلزم صحة عدمه بنفسه و هو أفحش بطلانا و ذلک لأن المحذور الأول لازم هنا أیضا من کون الشیء سببا لنفسه بأی وجه کان مع محذور آخر- و هو أنه إذا صح له ورود العدم بعد الوجود فکیف صار موجودا ابتداء حیث إن عروض العدم له ابتداء أولی من عروضه بعد الوجود فکان وجوده بلا سبب موجب له ممتنع الحصول
الفصل (3) فی الإشارة إلی وجوه من الدلائل ذکرها بعض المحققین(1)
ثم إن الوجوه الأربعة بالحقیقة ترجع إلی وجهین الأول الاستدلال من طریق الدور- و الثانی الاستدلال من طریق الصدیقین من غیر تمسک بشیء من الدور و التسلسل و رجوع الوجوه الثلاثة إلی هذا الوجه لما عرفت من ابتناء کلامه علی أصالة الوجود و جعل شخص الوجود مصب الاستدلال، اد
من أهل فارس و ظن أنها برهانیة و إلی ما فیها من الاختلالو ناسب أهل البحث أن یقال علی تقدیر کون الموجودات منحصرة فی الممکنات لزم الدور إذ تحقق موجود
1) قال سیدنا الأستاذ دام بقاه الظاهر أن هذا البعض من العرفاء و یشعر بذلک قوله و ناسب أهل البحث الظاهر فی عدم کونه بنفسه منهم و العرفاء جلهم قائلون بأصالة الوجود فلو بنی ما استدل به من الوجوه علی أصالة الوجود لما یرد علیها شیء مما أورده قده- فإن ما أورده یبتنی علی حمل الوجود فی کلام هذا البعض علی مفهومه و قد حققت أن مراده- علی ما استظهرناه من کلامه هو حقیقة الوجود و شخصه لا مفهومه الانتزاعی الذهنی.
ما یتوقف علی هذا التقدیر علی إیجاد ما لأن وجود الممکنات أنما یتحقق بالإیجاد و تحقق إیجاد ما یتوقف أیضا علی تحقق موجود ما(1)
إن قلت موجود ما مثلا ظاهر فی الفرد المنتشر لا غیره قلت لیس کذلک أ لا تری أن المصنف قدس سره قد حملهما علی الطبیعتین و وجه التعمیم أن کلمة ما الإبهامیة للتعمیم و الإبهام بالنسبة إلی هذه الأقسام الخمسة لا بالنسبة إلی أشخاص الموجود أی نحن فی مندوحة من التخصیص و لا حاجة بنا أن نخصص الکلام بالطبیعة أو الفرد المنتشر أو غیر ذلک لأن الدلیل یستقیم علی کل واحد من الأقسام، س قده
لأن الشیء ما لم یوجد لم یوجد.و منها أن لیس(2)للموجود المطلق من حیث هو موجود مبدأ و إلا لزم تقدم الشیء علی نفسه و بذلک ثبت وجود واجب الوجود بالذات کما لا یخفی بأدنی تأمل و هذا حقیق بأن یکون طریقة الصدیقین الذین یستشهدون بالحق علیه و بعبارة أخری- مجموع الموجودات من حیث هو موجود لیس له مبدأ بالذات و بذلک یثبت وجود واجب الوجود و بعبارة أخری مجموع الموجودات من حیث هو موجود یمتنع أن یصیر لا شیئا(3)محضا و مجموع الممکنات لیس یمتنع أن یصیر لا شیئا محضا و بذلک ثبت وجود الواجب بالذات انتهی قوله.
1) المراد بموجود ما إما الفرد المنتشر من الموجود و إما الطبیعة منه و إما کل فرد منه و إما مجموع الآحاد بالأسر و إما المجموع من حیث المجموع فهذه خمسة احتمالات و کذا فی إیجاد ما فیضرب الخمسة فی الخمسة تصیر خمسة و عشرین و علی کل واحد من التقادیر ففی قوله و تحقق إیجاد ما موقوف أیضا علی تحقق موجود ما خمسة و عشرون احتمالا فیحصل من ضرب الخمسة و العشرین فی مثله ستمائة و خمسة و عشرون احتمالا.
2) إحدی المقدمتین هنا مطویة هی أن الممکن له مبدأ و کذا فی العبارة الأخری- و کونه حقیقا بأن یکون طریقة الصدیقین مبنی علی أن یراد بالموجود حقیقة الوجود التی هی حقیقة بسیطة نوریة و بالإطلاق السعة و الإحاطة لا ما یستعمل فی المفاهیم کالکلیة، س قده
3) لأن حیثیة الوجود کاشفة عن حیثیة الوجوب لأن الموجود بما هو موجود لا یخلو عن ضرورة فی حال الوجود و لأن الموجود یمتنع أن یصیر لا شیئا محضا فی جمیع أوعیة الوجود من الأذهان العالیة و السافلة فإنه إذ انمحت صورة شیء عن صفحة الأعیان فهی ثابتة فی صفحة بل صفحات من الأذهان فی نشأة العلم بل إذا وقع شیء فی مرتبة من مراتب العین کعالم المادة بحیث انعقد فیه قضیة فعلیة لا یرتفع عن نفس الأمر لأن الارتفاع النفس الأمری أنما یصدق بالارتفاع عن جمیع مراتب النفس الأمری لأن رفع الطبیعة برفع جمیع أفرادها بخلاف تحققها، س قده
فلیس یلزم علی التقدیر المذکور دور باطل فإن الدور المصطلح علیه عند العلماء هو الذی یکون طرفاه واحدا بالعدد لا کحکم توقف النطفة علی الحیوان و الحیوان علی النطفة مما یتقدم طبیعة مرسلة علی طبیعة مرسلة أخری- و هی تتقدم أیضا علیها فی صوره التسلسل فالمغالطة نشأت هاهنا من أخذ الکلی مکان الجزئی و الوحدة النوعیة مکان الوحدة الشخصیة و مثل هذه المغلطة وقع لمحمد الشهرستانی فی کتابه المسمی بمصارع الفلاسفة- حیث قال اعلم أنه لو لم یکن للعالم بدء زمانی یلزم الدور فإن الدور فی النطفة و الإنسان و البیض و الدجاج أنما ینقطع إذا عنیت الابتداء من أحد طرفی الدور و إلا لتوقف وجود أحدهما علی الآخر و لم یکن لتحصیل أحدهما دون الآخر أولویة و ذلک یؤدی إلی أن لا یحصلا أصلا و قد حصلا فلا بد من قطع الدور بأحدهما و البدء فی الأشخاص الإنسانیة بالأکمل أولی قال المحقق الطوسی قدس سره فی الجواب أحسنت یا علامة فی ما یسأل عنه العوام و الصبیان(1)
ُ مسألة الدور جرت بینی و بین من أحب لو لا مشیبی ما جفا لو لا جفاه لم أشب
، س قده
فإنه لیس بدور هاهنا إلا فی اللفظ لأن الشیء إذا توقف وجوده علی ما یحتاج فی وجوده إلی مثل ذلک الشیء لا یکون دورا یؤدی إلی أن لا یحصلا بل ربما یتسلسلان و التسلسل إن کان مستحیلا وجب أن یکون له مبدأ فهاهنا اشتبه الدور بالتسلسل علی المصارع انتهی.فهو أیضا مغالطة نشأت من إهمال أحد شروط التناقض- و هو وحدة الموضوع بالشخص فإن تقدم الشیء علی نفسه أنما یستلزم التناقض إذا کان الشیء واحدا بالشخص و أما الواحد بالعموم فلا تناقض فیه إذا تقدم و تأخر و
1) فهو نظیر قول بعض الظرفاء من الشعراء-
قد مر فی أوائل السفر الأول أن مبادی الموجودات التی یبحث عنها فی الفلسفة الأولی التی موضوعها الموجود المطلق هی من عوارضه أیضا(1)و لا محذور فیه کما نص علیه الشیخ فی إلهیات الشفاء.
فقوله مجموع الموجودات إن أراد به کل واحد واحد فلا نسلم أنه لیس لها مبدأ بل لکل منها مبدأ علی التقدیر المذکور و إن أراد به المجموع بما هو مجموع فنقول کما مر أنه لیس لها مجموع موجود وجوده غیر وجودات الآحاد علی نعت الکثرة فکما لیس هناک وجود غیر وجودات الآحاد کذلک لیست هناک حاجة إلی علة غیر علل الآحاد.(2)
فالذی یلزم منه أن یکون حیثیة الوجود غیر حیثیة الإمکان(3)و اعتبار کون الشیء موجودا غیر اعتبار کونه ممکنا و هو کذلک لأن الموجود بما هو موجود یستحیل أن یصیر معدوما محضا لأن فیه ضرورة بشرط المحمول
1) لأن حقیقة الوجود المطلق لها مراتب متفاوتة بالتقدم و التأخر و نحوهما کما تقدم- فالمبدئیة فیها من الطواری و اللواحق لذاتها و إنما قال أیضا لأن المراد بالمطلق هو المرسل اللابشرط المقسمی الذی مر فی السفر الأول تحقیقه فیصدق أن له مبدءا أیضا فالمراد بالإطلاق و کذا العموم فی قوله و أما الواحد بالعموم إما السعة الوجودیة بالنسبة إلی مراتب حقیقة الوجود کما هو مذاق المصنف قدس سره و کثیر من المتألهین و إما الإبهام المفهومی المستعمل فی الکلیات الخمس کما هو مشرب الخفری و أترابه و علی أی تقدیر فلیس لهذا الموضوع وحدة عددیة یستحیل فیه اجتماع المتقابلین، س قده
2) لا یقال فیصدق أن مجموع الموجودات من حیث هو مجموع لا مبدأ له لأنا نقول نعم و لکن یصدق الکبری أیضا سلبا فإن مجموع الممکنات من حیث هو مجموع لا مبدأ له و السالبتان لا تنتجان فی الشکل الثانی و إن اعتبر وجودات الآحاد و عللها فالموجبتان لا تنتجان فی الثانی، س قده
3) الظاهر أن مراد المستدل بهذا الوجه هو ما قدمناه فی تقدیر برهان الصدیقین- فلا یرد علیه ما أورده ره فأخذ الموجود من حیث هو موجود واجب أنما یرجع إلی الضرورة بشرط المحمول إذا کان وجوده زائدا علی ذاته و أما الموجود الذی ذاته عین الوجود و هو حقیقة الوجود فضرورته أزلیة لا بشرط المحمول، ط مد ظله
بخلاف الموجود بما هو ممکن إذا لم یعتبر تقیده بالوجود فیصح أن یصیر معدوما محضا بحسب ذاته و لا یلزم من ذلک أن یکون للموجود فرد حاصل لا یکون هو ممکنا.
فالحاصل أن حیثیة الوجود یخالف حیثیة الإمکان و لا یلزم منه اختلافهما فی الموضوع فالمطلوب غیر لازم و اللازم غیر مطلوب فالأولی الاستعانة فی هذه الوجوه بإبطال التسلسل لیتم الکلام و إلا فغیر تمام إلا إذا ثبت أن جمیع الممکنات فی حکم ممکن واحد(1)فی کونه مفتقرا إلی علة خارجة عن ذاته و هو متوقف علی أن یکون للجمیع صورة وحدانیة و حقیقة ذاتیة غیر صور الأعداد و حقائق الآحاد- و قد علمت ما فیه
فلهم مسلک آخر و ذلک لأن لهم فی إثبات الوجود الواجبی طریقین- طریقة یتبین بها وجوده ثم بعد ذلک یثبت بها وحدته و طریقة یثبت بها أولا أن واجب الوجود یجب أن یکون واحدا(2)ثم بعد ذلک یثبتون أن الأجسام و صورها و أعراضها کثیرة فلیس شیء منها واجب الوجود فتعین إمکانها و احتیاجها إلی مرجح.
فمن الطریق الثانی إثبات إمکان العالم الجسمانی فإن الأجسام المحصلة النوعیة الترکیب فیها ظاهر لأن کلا منها مرکب من أصل الجسمیة المشترکة و من أمر
1) لعلک تقول لا دخل لثبوت ذلک فی تمامیة جمیع هذه الوجوه إلا فی الثالث و فی الرابع أیضا علی بعد فاعلم أن نظره قدس سره هنا إلی بعض التقریرات فی هذه الوجوه مثل أن یراد بموجود ما و إیجاد ما المجموع بمعنی الآحاد بالأسر أو المجموع بشرط الاجتماع لا بشطره کما ذکرنا أو بنی الکلام علی التغلیب، س قده
2) فیوضع المطلوب علی نحو الشرطیة و صدقها لا یستلزم وضع المقدم کإن کان واجب الوجود موجودا کان واحدا بسیطا لا أنه یوضع وحدته و بساطته علی نحو التعریف اللفظی- للمفهوم الکلی لواجب الوجود بناء علی تقدم ما الشارحة علی هل البسیطة لأن مفهوم واجب الوجود لیس هو الذات الواحدة البسیطة بل ما یقتضی ذاته الوجود أو ما هو ذاته بذاته مستحقة لحمل مفهوم الموجود، س قده
مخصص له بنوع من الأنواع إذ المبهم لا وجود له سواء کان المتفکر معترفا بهیولی هی أبسط من الجسم بما هو جسم أو لا و سواء أثبت صورة جوهریة مخصصة منوعة کما یراه المحصلون من المشائین أم لا إذ الهیئات المخصصة فی مذهب غیرهم بمنزلة الصور- داخلة فی الأنواع و لا أقل فی الأشخاص إذ الجسم ما لم یتخصص لم یوجد فیقال لا شک أن الأجسام لترکبها ممکنة و الصور و الأعراض لحاجتها إلی المواد و الموضوعات ممکنة فعلی جمیع القواعد الأجسام معلولة مفتقرة إلی المخصصات و المخصصات معلولة مفتقرة إلی المحال و النفوس أیضا مفتقرة إلی الأبدان و لیس کل منهما مرجحا للآخر و إلا لزم تقدم الشیء علی نفسه و لا یوجد جسم من جسم(1)لما مر من أن التأثیر الجسمانی بمشارکة الوضع و الوضع بین المؤثر و المتأثر لا یتحقق إلا بعد وجودهما- و لأن الأجسام لا یذهب إلی غیر النهایة لبراهین تناهی الأبعاد فیجب أن یکون علة الجمیع أمرا غیر جسم و لا جسمانی و هو المطلوب.
فلهم مناهج أخری مأخوذة من جهة التغیر و الاستحالة.
أحدها(2)
و بیانه التفصیلی أن الحرکات فی البسائط من الأجسام و المرکبات منها طلبات لباب الأبواب الذی هو الإنسان و تقربات إلیه و الإنسان بعضه طالب التخلق بخلق بعض آخر حتی ینتهی إلی التخلق بأخلاق الله تعالی مثلا یتحرک الإنسان لیکون عالما أدیبا و إذا کان یسعی أن یصیر فقیها و إذا صار یشتاق أن یغدو متکلما و إذا غدا یجهد أن یکون حکیما إلهیا یعنی عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی و إذا بلغ إلی هذا المقام الذی هو عزیز المنال یبتغی أن یکون متألها عارفا ربانیا مقتدرا متصرفا ذا الرئاستین فائزا بالحسنیین متخلقا بأخلاق الله جل جلاله علما و عملا- و بالجملة إذا کان الإنسان رفیع الهمة لا یقنع بما نال حتی آل إلی ما آل فلا بد أن یکون هنا موجود تام بل فوق التمام حتی توجه الکل إلی جنابه و شمروا الأذیال للوفود علی فناء بابه و بذلوا الجهد بغیة لاقترابه و لذا لا یتسلی الطالب المذکور إلا بالاتصاف بصفات مرجعه و مآبه و
ُ فی الحدیث القدسی:
ُ یا بن آدم خلقت الأشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی
، س قده
طریقة الحرکة نفسها و هو الاستدلال من الحرکات و قد علمت من1) و لأن العلة و المعلول لا یمکن أن یتفقا نوعا لأن حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد فکون أحدهما علة و الآخر معلولا ترجیح بلا مرجح و الجسم بما هو جسم نوع واحد، س قده
2) المناهج الأخری لم تذکر بلفظ الثانی و نحوه بل بقوله و أیضا الأجسام الفلکیة و بقوله و یقرب و بقوله و کما هذه الطریقة و المراد من قوله و هو الاستدلال من الحرکات- الاستدلال بمطالبة المحرک الفاعلی و بمطالبة المحرک الغائی أما الأول فظاهر- و أما الثانی فبیانه الإجمالی أن کل حرکة طلب إرادیا کان ذلک الطلب کما فی الحرکة النفسانیة أو کان بغیر إرادة و شعور ترکیبی کما فی الحرکة الطبیعیة و إن لم یخل کل موجود عن شعور بسیط کما قال تعالی إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ و قد قریء یفقهون بالیاء أیضا و إذا کانت الحرکة طلبا فلا بد من مطلوب و کل مطلوب ینتهی إلی منتهی الطلبات و هو الواجب تعالی الذی هو غایة المیول و الحرکات و الأشواق و الرغبات کما فی الأسماء الحسنی یا من لا مقصد إلا إلیه یا من لا یرغب إلا إلیه یا من لا حول و لا قوة إلا به یا من لا یعبد إلا إیاه و فی القرآن المجید ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیها.
قبل أن المتحرک لا یوجب حرکة بل یحتاج إلی محرک غیره و المحرکات لا محالة تنتهی إلی محرک غیر متحرک أصلا دفعا للدور و التسلسل و هو لعدم تغیره و براءته عن القوة و الحدوث واجب الوجود أو وجه من وجوهه کما مر ذکره فی مباحث حدوث العالم و أیضا الأجسام الفلکیة تبین عند الطبیعیین أن حرکاتها نفسانیة لا طبیعیة و المباشر للحرکات نفس فاعله بالإرادة فلها فی فعلها غایة فهی قاصدة للخیر لا تحرک لأجل شهوة أو غضب أو التفات إلی نفع یصل إلی ما دونها إذ لا وقع له عندها و لا الغایة حال بعضها لبعض و إلا لتشابهت الحرکات و لم ینته عدد الأجسام إلی آخر فإذا لم یکن غایتها شهوانیة و لا حال بعضها مع بعض و لا الأجسام التی تحتها أو فوقها و لا نفوس ما تحتها أو ما فوقها علی ما بین فی موضعه فتعین أن تکون لأمر غیر جسمانی و لا نفسانی فإن وجب وجوده فهو المراد و إلا استلزمه و هذه طریقة الخلیل ص.
و یقرب من هذا الطریق أن الأمور الزائلة إمکانها و حدوثها ظاهر و انفعال العنصریات عن السماویات معلوم(1)و لیست السماویات بعضها علة للبعض أما المحوی للحاوی فهو ظاهر لکونه أقصر و أحقر و أما الحاوی للمحوی فلاستلزامه(2)لإمکان الخلاء و الکواکب أشرف من غیرها و الشمس أشرف الجمیع فهی أولی بهذا الوهم- و مع ذلک متغیر متجدد الأحوال من الطلوع و الأفول فیحتاج إلی محرک غیر ذاتها فما
وقع فی أوهام القاصرین من الصابئین و غیرهم لیس إلا من جهة الغلط فی السماویات و بهذه الطریقة یبطل کونها الغایة القصوی و ثبت ما وراءها ما هو أکمل و هو محرکها لا علی سبیل مباشرة و تغیر بل علی سبیل تشویق عقلی و إمداد نوری و هو واجب الوجود فاطر الکل و کمال هذه الطریقة بما حققناه و أحکمناه من إثبات الحرکة الجوهریة فی جمیع الطبائع الجسمانیة فلکیة کانت أو عنصریة فالأفول و الدثور کما یلحقها من جهة الصفات- و الهیئات من الأوضاع و غیرها کذلک یلزمها من جهة الجوهر و الذات فمحول ذواتها و مبقیها علی سبیل تجدد الأمثال هو الذی لیس بجسم و لا جسمانی و علی هذا المعنی یحمل حکایة الخلیل ع حیث نظر فی أفول الکواکب و غیرها بحسب تجدد جواهرها فی کل آن مع ما رأی من بقاء ملکوتها و صورها العقلیة عند الله باقیة ببقائه- حیث قال تعالی وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ فسافر ع بعقله من هذا العالم لدثوره و زواله إلی عالم الربوبیة فقال- لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ ... إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
و للطبیعیین(1)
ُ کما قال ع: من عرف نفسه فقد عرف ربه
و بملاحظة أخذ تجرد النفس فی الدلیل و أن النفس السالکة عین المسلک بل بما هی مجردة عین المسلوک إلیه ظهورا فی مقام الفعل إذ لا آیة أکبر من النفس المجردة بالفعل الکاملة علما و عملا و النفس بهذه الملاحظات موضوع من موضوعات الإلهی.
و لهذا الابتناء و اقتناء هذه الخبایا و اجتناء هذه الثمرات کما أشار المصنف قده- لا یمکن أن یقال یمکن تقریر الدلیل بوجه أخصر و أخف مئونة من أن هذا الجسم أو الصورة أو العرض أو النفس الجسمانیة الحدوث و الروحانیة البقاء عند المصنف قدس سره حادثة فهی ممکنة مفتقرة فی وجودها إلی سبب غیر جسم و لا جسمانی لأن الجسم و الجسمانی تأثیرهما بتوسط الوضع- و الوضع لا یتصور بالنسبة إلی المعدوم إذ کما لا یتصور الوضع بالنسبة إلی المجرد کذلک لا یتصور بالنسبة إلی المعدوم علی الطریق الأولی.
لأنا نقول یفقد حینئذ تلک الثمرات من معارف الآیة الکبری علی أنه یمکن أن یقال- حینئذ یحصل الوضع للعلة الجسمانیة بالنسبة إلی مادة المعدوم من المحل أو الموضوع أو المتعلق- کما أن حرارة الماء معدومة لکن یحصل للنار وضع بالنسبة إلی مادة الحرارة أعنی الماء، س قده
مسلک آخریبتنی علی معرفة النفس و هو شریف جدا لکنه دون مسلک الصدیقین الذی مر ذکره و وجه ذلک أن السالک هاهنا عین الطریق و فی الأول المسلوک إلیه عین السبیل فهو أشرف.1) وجه کونه للطبیعی أن النفس بما هی نفس حادثة بحدوث البدن و أنها بما هی نفس موضوع من موضوعات مسائل الطبیعی کما أن طرق الحرکة للطبیعی لأن الجسم بما هو واقع فی التغیر موضوع علم الطبیعی و یجوز جعل هذا المسلک للإلهی جوازا متساوی الطرفین- لو لم یکن راجحا بملاحظة ابتنائه بالنحو الأوثق الأشرف علی معرفة النفس المستلزمة لمعرفة الرب
تقریره أن النفس الإنسانیة مجردة عن الأجسام(1)
قلت أولا هذا الدلیل من القوم و هم قائلون بتجرده من أول الأمر فی ذاته دون فعله- و ثانیا إن النفس و إن کانت جسمانیة حدوثا عند المصنف لکنها مجردة بقاء فیطالب العلة- لمقامها التجردی و یتم الدلیل إلی آخره، س قده
حادثة بما هی نفس(2)مع حدوث البدن لامتناع التمایز أولا بدون الأبدان و استحالة التناسخ کما سیجیء- فهی ممکنة مفتقرة فی وجودها إلی سبب غیر جسم و لا جسمانی أما الجسم بما هو جسم(3)1) إن قلت النفس غیر مجردة من أول الأمر بل جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء عند المصنف قده.
2) قید الحدوث بهذا القید للإشارة إلی قدم النفس باعتبار باطن ذاتها أی بما هی عقل کلی فإن کینونة العقل الکلی المفارق ذاتا و فعلا فی المقام الشامخ الجبروتی عند الله- کینونة النفوس فی ذلک المقام و لکنه مبنی علی قواعد حکمیة محکمة مبرهنة فی هذا الکتاب و الکتب الأخری من هذا الحکیم المتأله قدس سره من أصالة الوجود و تشکیکه و الحرکة الجوهریة- و جواز اختلاف أفراد نوع واحد فی الجسمانیة و التجرد و غیر ذلک و علی هذا یحمل- قول أفلاطون الإلهی بقدم النفس لا أنها قدیمة بما هی نفس لامتناع التمایز، س قده
3) إن کان المراد به ما هو الجسم فی بادیء النظر و هو الصورة الجسمیة أو الجسم علی طریق الإشراقیین بقی الهیولی التی هی جوهر أبسط عند المشائین فهی أیضا باطل کونها علة و إلا لکانت الأجسام کلها ذوات نفوس مع أن الهیولی قابلة صرفة لا فعلیة و لا فاعلیة لها، س قده
فلا علیة له للنفس و إلا لکانت الأجسام کلها ذوات نفوس کذلک و أما القوة الجسمانیة سواء کانت نفسا أخری أو صورة جسمیة(1)أو عرضا جسمانیا فاستحال کونها علة لنفس لأن تأثیراتها بتوسط الوضع فلا وضع لها بالقیاس إلی ما لا وضع له.
و أیضا الشیء لا یوجد لما هو أشرف منه و لا شک أن النفس أقوی تجوهرا- و أشرف وجودا من سائر القوی الجرمانیة فموجدها لا محالة شیء مقدس عن المواد و الأجرام فهو الواجب جل ذکره إما بلا واسطة أو بواسطة شیء من عالم أمره و کلمته.
أحدهما أن قولهم إن القوی الجسمانیة لا تفعل و لا تنفعل إلا بتوسط الوضع مستلزم لأن لا ینفعل و لا یوجد جسم و لا صفة له من المبادی المفارقة- إذ لا یتصور وضع بین المادی و المفارق.
و ثانیهما أنه یلزم أن لا یؤثر البدن و أحواله فی النفس لتجردها عنه.
و الجواب عن الأول أن الأجسام و المواد نفسها(2)هی الموجودة المنفعلة
1) المراد بالصورة الجسمیة الصورة النوعیة و هو ظاهر أراد قدس سره إبطال هذا بوجه آخر هو حدیث مدخلیة الوضع و إلا فیلزم المحذور الأول أیضا و هو کون الموضوعات- و المحال کلها ذوات نفوس إنسانیة لأن العلة المستقلة لها کمال قرب و معیة بمعلولها فلو کانت القوی علة لنفس إنسانیة کانت العلة هی الصور النوعیة و الأعراض الجسمانیة و النفوس النباتیة و الحیوانیة اللواتی فی الأبدان الإنسانیة و إذا کان کذلک لزم ما ذکرنا أیضا نعم لا یلزم ذلک فی علیة نفس إنسانیة منفصلة لنفس إنسانیة منفصلة أخری أو نفس فلکیة لنفس إنسانیة و تبطل بحدیث توسط الوضع، س قده
2) فلو توسط الوضع فی انفعالها فی أصل ماهیاتها لقبول وجوداتها عن المبادی توسطت المادة بین نفسها و نفسها إذ کلما توسط الوضع فی انفعال المواد عن القوی الجسمانیة توسطت المادة فی تحصیل الوضع ثم الوضع فی حصول التأثیر و التأثر فلو توسط الوضع فی حصول نفس المادة عن المفارق لزم توسط الشیء لنفسه و لزم تقدم الشیء علی نفسه فتوسط الوضع فی حصول نفس المادة موقوف علی توسط المادة و توسط المادة هنا محال و الموقوف علی المحال محال- و أیضا المفارق له إضافة إشراقیة إلی المواد و الأجسام لا إضافة مقولیة فکیف یتصور الوضع هنا و أیضا ذوات الأوضاع بالنسبة إلی المبادی العالیة المفارقة فضلا عن مبدإ المبادی لیست بذوات أوضاع کما أنها من هذه الجهة لیست بزمانیة و لا مکانیة بل کالآن و النقطة، س قده
عن المبادی لا المنفعلة عنها بتوسط أوضاعها فالمحال غیر لازم و اللازم غیر محال.
و أما عن الثانی فالنفس عندنا غیر متأثرة عن البدن من حیث تجردها عنه بل من حیث تعلقها به و تمام هذا البحث یطلب من کتابنا المسمی بالمبدإ و المعاد.
و أما المتکلمون(1)فطریقتهم تقرب من طریقة الطبیعیین المبتنیة علی الحرکة لأن طریقتهم تبتنی علی الحدوث قالوا إن الأجسام لا تخلو عن الحرکة و السکون و هما حادثان و ما لا یخلو عن الحوادث فهو حادث فالأجسام کلها حادثة و کل حادث مفتقر إلی محدث فمحدثها غیر جسم و لا جسمانی و هو الباریء جل ذکره دفعا للدور و التسلسل(2).
و هذا أیضا مسلک حسن لأنا قد بینا أن تجدد الحرکات یرجع إلی تجدد فی ذوات المتحرکات و أن حامل قوة الحدوث لا بد أن یکون أمرا مبهم الوجود- متجدد الصور الجوهریة و الأعراض تابعة فی تجددها و ثباتها للجوهر فالعالم الجسمانی بجمیع ما فیه زائلة داثرة فی کل آن فیحتاج إلی غیرها و هذا بعینه یرجع إلی الطریقة المذکورة و المنع المشهور الذی کان متوجها إلی کلیة الکبری فی دلیلهم من عدم تسلیم أن کل ما لا یخلو عن الحوادث فهو حادث مدفوع بما قررنا و کذا البحث المشهور من أنه یمکن حدوث کل فرد من الحرکة أو المتحرک مع استمرار الطبیعة النوعیة ساقط لأن الکلی الطبیعی غیر موجود عندهم أصلا و غیر موجود عندنا بالذات إذ لا وجود للماهیة مفهوما و معنی إلا من جهة الوجود و التشخص- و لیس لشیء من الحرکات و المتحرکات وجود و تشخص علی نعت البقاء و الاستمرار
1) أی أکابرهم القاصدون بالحدوث الحدوث التجددی الذاتی و أما المنادون منهم بالزمان الموهوم فکلا، س قده
2) لا یخفی علیک أن أخذ الدور و التسلسل فی برهان المتکلمین مستدرک فإنهم لیسوا یقولون بموجود مجرد سوی الواجب جل ذکره فصرف قیام الدلیل علی أنه لا یمکن أن یکون المحدث جسما أو جسمانیا کاف فی إثبات وجود الواجب تعالی علی طریقتهم و لا یحوج إلی التمسک بالدور و التسلسل، اد
بأن کل ماهیة یعرض لها الوجود ففی اتصافها بالوجود و کونها مصداقا للموجود یحتاج إلی جاعل یجعلها کذلک فإن کل عرضی معلل إما بالمعروض أو بغیره لکن یمتنع تأثیر الماهیة فی وجودها أو کونها بحیث یلزمها الوجود لأن المؤثر فی وجود شیء أو المستلزم لوجوده لا بد أن یکون له تقدم بالوجود علیه فلو کانت الماهیة سببا لوجودها لکانت متقدمة بالوجود علی وجودها- و کانت موجودة قبل أن تکون موجودة و هو محال و هذا بخلاف استلزامها لبعض صفاتها التی هی غیر الوجود کاستلزام المثلث لزوایاه و استلزام الأربعة للزوجیة- فإن هناک لا یلزم تقدمها بالوجود فإذن لو کان وجود الواجب زائدا علی ماهیته یلزم أن یکون مفتقرا إلی سبب خارج عن ذاته و هو ممتنع و هذه الحجة غیر تامة عندنا- لأنها منقوضه بالماهیة الموجودة التی کانت للممکنات إذ کما أن فاعل الشیء یجب تقدمه علیه فکذلک قابل الشیء(1)
لکن یرد علیه مع أن قاعدة الفرعیة لا تقتضی إلا تقارن الأمرین المثبت و المثبت له فی الثبوت و أما تقدم المثبت له فهی أخص منه و لم یقم علیه دلیل آخر أن قیاس الماهیة بالموضوع و الوجود بالعوارض مع الفارق بل بلا جامع فإن الماهیة بالحقیقة عکس الوجود وحده و زیادة الوجود ذهنا و عروضه علیها بتعمل من العقل و تحلیل منه لا یقاس علیه الخارج- الذی لا یناله بواقعیته الذهن و تحلیلاته، امید
.فإن أجیب بأن هناک لیست قابلیة و لا مقبولیة بل معنی کون الماهیة غیر الوجود أن للعقل أن یلاحظها من غیر ملاحظة الوجود ثم یصفها به فلا مغایرة بینهما فی نفس الأمر إنما المغایرة بینهما بحسب المفهوم و المعنی عند التحلیل.
1) ما نقض قدس سره به فغیر ناقض فإن تقدم الفاعل مسلم قد برهن علیه و أما القابل فلا یجب تقدمه علی مقبوله بل الأمر بالعکس فإن الصورة شریکة العلة للهیولی فلا جرم تکون متقدمة علیها بجمیع أنحاء التقدم کما صرح هو قدس سره علیه فی موارد متعددة اللهم إلا أن لا یراد من القابل معناه المصطلح بل الموضوع الخارجی لعروض العوارض قضیة لقاعدة الفرعیة.
فیجاب بمثله إذا کان الواجب ذا ماهیة(1)
و الجواب أنه بعد التحلیل و تجویز العقل فیه تعالی شیئا و شیئا هما ماهیة و وجود و هو مرتبة من نفس الأمر أیضا إما أن یجعل العقل تلک الماهیة فاعلة أو قابلة للوجود أو لا فاعلة و لا قابلة و قس علیه الاحتمالات فی الوجود بالنسبة إلی الماهیة فإن کانت فاعلة کانت متقدمة بالوجود علی الوجود لأن تجویز الشیء فی قوة تجویز لوازمه أ لا تری أن ماهیة الممکن عنده قدس سره اعتباریة و مع ذلک بعد التحلیل إذا نظرت إلی نفسها فهی قابلة و الوجود مقبول لأن هذا من لوازم الماهیة الإمکانیة فإذا قیل بالماهیة الإمکانیة فی الممکن الذی هو زوج ترکیبی لا یمکن أن لا یقال بأنها قابلة و إذا قیل بأنها قابلة لا یمکن أن لا یقال بأنها مقدمة علی المقبول بالتجوهر فکذا إذا قیل بالماهیة الوجوبیة له تعالی ینبغی أن یقال إنها فاعلة لوجوده و إذا قیل بأنها فاعلة لا بد أن یقال إنها مقدمة بالوجود- و کل ذلک نشأ من القول بأن فیه شیئا و شیئا و لو باعتبار العقل و إن کانت قابلة و القبول بمعنی الموصوفیة کما فی الأربعة و الزوجیة کانت فاعلة أیضا و لزم المحذور و إن کانت قابلة و القبول بمعنی الانفعال کانت ماهیة إمکانیة و هو الخلف و إن لم تکن فاعلة و لا قابلة لم یؤد الترکیب إلی الوحدة لعدم ارتباط بینهما و لزم الاثنینیة کما فی الحجر الموضوع بجنب الإنسان و إن کان الوجود فاعلا أو قابلا و القبول بمعنی الموصوفیة فالماهیة لا تکون مجعولة لأنها دون الجعل- و إن کان قابلا و القبول بمعنی الانفعال کانت الماهیة صفة زائدة علی الوجود متجددة و إن لم یکن فاعلا و لا قابلا لها لزم مثل ما مر و أیضا علی أکثر التقادیر لزم الخلف و هو أن ما هو الواجب هو الوجود و الماهیة خارجة.
و لنا وجه آخر سوی ما ذکرنا فی حواشینا علی السفر الأول و هو أن الماهیة لما کانت حیثیة ذاتها حیثیة الاختلاط و الضیق فلو کانت هی حقیقة الواجب تعالی لم یکن محیطا کما تری أن کل ماهیة تنافی الماهیة الأخری و لو لا الوجود لم یصدق الطبائع بعضها علی بعض و الوجود الحقیقی حیثیة ذاته حیثیة الوحدة و السعة لا یضاد الأشیاء و الماهیات و لا ینافیها حتی إن کل ماهیة وجود بالحمل الشائع الصناعی فتفطن.
وجه آخر الشیء المتحقق إما وجود و إما ماهیة و الماهیات کلها کماهیة واحدة فإنها لیست شیئیة الوجود و لا العدم و الماهیة لا تلیق بالحضرة الربوبیة لأنها حیثیة عدم الإباء عن الوجود و العدم فبقی الوجود لأنه حیثیة الإباء عن العدم، س قده
و أیضا قد علمت أن الموجود عندنا فی ذوات الوجود لیس إلا وجودها و هو الأصل فی الموجودیة دون الماهیة1) یعنی لما کانت الماهیة أمرا اعتباریا و لم یکن اثنینیة حقیقیة فی الممکن بسببها- و لا قابلیة و لا مقبولیة حقیقیتین و لا یجب تقدم لمثل ذلک القابل بالوجود و إن وجب تقدم القابل الحقیقی علی المقبول فکیف یکون اثنینیة حقیقیة فی الواجب بسبب تلک الماهیة الاعتباریة فلا جاعلیة و لا مجعولیة حقیقیتین حتی یجب التقدم بالوجود لمثل ذلک الفاعل و إن وجب فی الفاعل الحقیقی حیث یکون اثنینیة حقیقیة و جعلا حقیقیا و لیس المراد أن هنا جعلا حقیقیا و فاعلیة حقیقیة لتلک الماهیة بالنسبة إلی وجودها و مع ذلک لا یجب تقدمها علیه بالوجود لما عرفت من أن الماهیة اعتباریة صرفة فانیة فی الوجود فی الممکن فکیف فی الواجب فلا تستدعی التقدم بالوجود فی کلا المقامین إذ لا وجود لها فلا یرد علی المصنف قده ما أورده المحقق الطوسی قدس سره فی شرح الإشارات جوابا لنقض الإمام الرازی بالقابل من أن الماهیة أنما تکون قابلة للوجود عند وجودها فی العقل فقط و لا یمکن أن تکون فاعلة لصفة خارجیة عند وجودها فی العقل فقط هذا بیان مرامه رفع مقامه.
سواء کان الوجود مجعولا لغیره أو واجبا فکما أن وجود الشیء(1)إذا کان مجعولا- کانت ماهیته مجعولة بالعرض تابعة لمجعولیة الوجود فکذلک إذا کان الوجود لا مجعولا کانت الماهیة لا مجعولة بلا مجعولیة ذلک الوجود و بالجملة وقع الاشتباه فی هذه الحجة بین عارض الماهیة و عارض الوجود(2)و لیس معنی عروض الوجود للماهیة- إلا المغایرة بینهما فی المفهوم مع کونهما أمرا واحدا فی الواقع.
1) هذا غیر متعلق بکلام القوم لأنهم جعلوا الوجود علی تقدیر الزیادة معللا لا الماهیة- بل لما قال إن الوجود هو الأصل و الماهیة تبع توهم أن ماهیته معلولة لوجوده حینئذ مع أنها ماهیة وجوبیة دفع هذا التوهم بأنها لا مجعولة بلا مجعولیة ذلک الوجود و أنت تعلم أن الماهیة ما هی حاکیة عن الوجود المحدود فبالحقیقة ذاته الوجود الصرف و ما سماه الماهیة التابعة اللامجعولة هی مفاهیم الصفات و الأسماء الحسنی الحاکیة عن الوجود الغیر المحدود فأین الماهیة المصطلحة المتنازع فیها التی هی الکلی الطبیعی، س قده
2) هذا منه قدس سره غریب فإن وجود الممکن عرضی لماهیته معلل و لیس من عوارض الوجود للماهیة بل من عوارض الماهیة کما مر غیر مرة فی السفر الأول، س قده
و ربما تقرر الحجة(1)علی بطلان کون الواجب ذا ماهیة هکذا و هو أنه لو کان وجوده زائدا علیه حتی یکون ألفا موجودا مثلا لم یکن فی حد ذاته مع قطع النظر عن العارض موجودا و لا معدوما کما حقق فی مبحث الماهیة و کلما کان کذلک فهو ممکن لأن اتصافه بالوجود إما بسبب ذاته و هو محال إذ الشیء ما لم یوجد لم یوجد فیلزم تقدمه بالوجود علی نفسه هذا خلف و إما بسبب غیره فیکون معلولا فلا یکون واجبا بل ممکنا.
غیر الشقین المذکورین بحسب الاحتمال و هو کون(2)
ثم لو قیل إن تلک الماهیة الاعتباریة مرتبة ذاتها سنخ عدم الإباء عن العدم أو إن الوجود غیر المتناهی فی شدة النوریة کیف ینتزع منه الماهیة سلم ذلک لکنهما دلیلان آخران و هو یناقش فی هذه الحجة مع الاتفاق علی حقیقة المدعی الشامخ، س قده
اتصافه بالوجود بسبب الوجود کاتصاف الهیولی بالصورة فإن الصورة منشأ حصول الهیولی و منشأ اتصاف الهیولی بها أیضا ذاتها لا شیء آخر فلا یلزم کون الوجود معلولا و کون کل صفة مفتقرة إلی موصوفها غیر مسلم(3)فی الأوصاف التی بحسب التحلیل العقلی1) اللام للعهد الذکری فهی الحجة السابقة إلا أن مطالبة العلة هناک للوجود و هاهنا للاتصاف، س قده
2) هذا بناء علی التحقیق الذی هو أصالة الوجود و أقول علی هذا فماهیته لیست ماهیة وجوبیة لمسببیتها فی اتصافها بالوجود فلا تصلح أن تکون تلک الماهیة فی مقام الذات فتکون من العرضیات التابعة کالصفات الإضافیة و مفاهیم الأسماء الحسنی کما قلناه و أیضا لیس الوجود أمرا ینضم إلی الماهیة بل کون الماهیة و تحققها فقولکم اتصافها بالوجود بسبب الوجود- بمنزلة قولکم الماهیة المتحققة مع أنها کانت متساویة النسبة إلی التحقق و اللاتحقق- اللهم إلا أن یقال منظوره المناقشة بإبداء شق ثالث بل رابع کما فی قوله و أیضا لباحث إلی آخره فلا یکون المنفصلة حقیقیة.
3) لا یقال هذا منع مقدمه لم تؤخذ فی الدلیل فإن من قال بوجود زائد علی ماهیة الواجب تعالی لا یبالی بافتقار وجوده إلی ماهیة نفسه نعم لا یقول بافتقاره إلی غیره أ لا تری أنهم فی الاستدلال لم یجعلوا المحذور الافتقار فیما إذا کان وجوده معلولا و لازما لماهیته بل تقدم الشیء علی نفسه لأنا نقول منظوره قدس سره دفع الدور المتوهم وروده بأنکم جعلتم الموصوف الذی هو الماهیة مفتقرة إلی الصفة التی هی الوجود و الصفة بما هی صفة مفتقرة إلی موصوفها فیدور، س قده
و أیضا لباحث علی أسلوب القوم أن یقول إن المحوج إلی العلة هو الإمکان کما هو المشهور فاتصاف الشیء بأمر إذا کان ممکنا و کان ذلک الشیء بحیث یجوز أن یتصف به و أن لا یتصف به لم یکن بد هناک من علة تجعل ذلک الشیء متصفا بهذا الأمر کحال الجسم مع البیاض و أما إذا لم یکن اتصاف الشیء بأمر ممکنا بل واجبا أو ممتنعا فلا حاجة هناک إلی علة فإذن نقول اتصاف الواجب بوجوده ضروری فلا حاجة إلی سبب و منشأ هذه الضرورة هو الوجود(1)دون الماهیة و ما یقال من أن الواجب یقتضی ذاته وجوده فمعناه أن ذاته لا یجوز أن لا یتصف بالوجود لا أن هناک اقتضاءا و تأثیرا و لهذا قال بعض أهل التحقیق صفات الواجب لا تکون آثارا له و قد یقال إن الوجوب عندنا عبارة عن اقتضاء الوجود فإذا کان ذات الواجب مقتضیا لوجوده کان واجبا فلا یحتاج إلی علة لأن الحاجة فرع الإمکان فلا یلزم تقدم الشیء علی نفسه.
و الذی أفاده بعض المتأخرین فی دفعه أنه لا فرق بین العلیة و الاقتضاء إلا فی العبارة فإذا کان مقتضیا لوجوده کان علة لنفسه قال فإن قلت معنی الاقتضاء أنه لا یمکن أن لا یکون موجودا لا أن یکون هناک تأثیر و تأثر قلت عدم الإمکان إما بالنظر إلی الماهیة أو إلی غیرها و علی الأول یکون الذات علة إذ لا معنی للعلة إلا ما یکون امتناع العدم بالنظر إلیه و علی الثانی یلزم احتیاجه إلی ذلک الغیر فلا یکون واجبا انتهی.
أقول لأحد أن یقول لعل عدم الإمکان بالنظر إلی وجوده بأن وجوده یقتضی أن
1) هذا بناء علی أصالة الوجود و أما علی أصالة الماهیة فیقال المنشأ کون الماهیة الوجوبیة ملزومة للوجود فنسبته إلیها ضروریة کنسبة الزوجیة إلی الأربعة کما یأتی بعد أسطر و کذا علی هذا قول القائل الواجب ما یقتضی ذاته الوجود علی ظاهره لکن الکل باطل لأن ملزوم الوجود وجود أو محفوف، س قده
یکون له ماهیة متصفة به کما فی اتصاف الجنس بالفصل فإن معنی الحیوان مثلا و إن کان زائدا علیه معنی الناطق بل معنی الإنسان فإذا نظرنا إلی معنی الحیوان من حیث هو هو أمکن أن یتصف بالناطق و بالإنسان و أن لا یتصف و أما إذا نظرنا إلی معنی الإنسان ماهیة و إلی معنی الناطق وجودا کان الاتصاف بالحیوان واجبا(1)و کون الإنسان مقتضیا للحیوان لا معنی له إلا کونه فی ذاته ما دامت ذاته مصداقا للحیوانیة و کذا کون وجود الناطق مقتضیا للحیوان لا یوجب أن یکون هناک اثنینیة فی الوجود- و تأثیر و جعل متخلل بینهما بل کون الناطق موجودا هو بعینه کون الحیوان موجودا بلا تقدم و تأخر إذ الجنس و الفصل متحدان فی الوجود و بینهما مغایرة فی المفهوم- نعم إذا أخذ الحیوان مجردا عن الناطق و غیره و أخذ الناطق مجردا عن الحیوان و فرض وجودهما علی هذا الوجه لکانا متغایری الوجود لکن ذلک أمر یخترعه العقل بلا مطابقة للواقع.
و بالجملة ما ذکروه(2)لو تم فإنما یتم علی أسلوب أصحاب الاعتبار حیث إنهم ذهبوا إلی اعتباریة الوجود و أن موجودیة الأشیاء أنما هی فی ذوات الماهیات- بکون ماهیاتها واقعة فی الأعیان بحیث یکون الوجود منتزعا منها فیکون الأصل فی الموجودیة فی کل ما له ماهیة هو الماهیة دون الوجود فکون الوجود زائدا فی الممکن- أن ماهیته فی ذاته لیست بحیث ینتزع عنها الموجودیة إلا بحسب أمر آخر و کونه عینا فی الواجب أن ذاته بحیث لو حصلت فی الذهن لانتزع منه الموجودیة کما صرح به المحقق الدوانی فی قوله- هذا المعنی العام المشترک فیه من المعقولات الثانیة و هو لیس عینا
1) لا یخفی أن وزان ما ذکره من أن ماهیته متصفة بالوجود وجوبا باقتضاء الوجود أن یقال الحیوان متصف بالإنسانیة وجوبا باقتضاء الإنسانیة اللهم إلا أن یقال التشبیه لیس إلا فی أن الاتصاف تحلیلی و فی أن الوجوب بالنظر إلی الفصل الذی کالوجود، س قده
2) کعدم تفطنهم بأن الوجوب بالنظر إلی الوجود الأصیل و أن سبب الاتصاف هو الوجود الحقیقی و عدم تفطنهم فی أصل الحجة بأنه علی فرض الماهیة له و هی اعتباریة لا یصیر الوجود عرضیا خارجیا بل لو صار لصار معروضا و الماهیة عرضیة تحلیلیة، س قده
لشیء منها حقیقة نعم مصداق حمله علی الواجب ذاته بذاته و مصداق حمله علی غیره ذاته من حیث هو مجعول الغیر فالمحمول فی الجمیع زائد بحسب الذهن إلا أن الأمر الذی هو مبدأ انتزاع المحمول فی الممکنات ذاتها من حیثیة مکتسبة من الفاعل و فی الواجب ذاته بذاته فإنه وجود قائم بذاته فهو فی ذاته بحیث إذا لاحظه العقل انتزع منه الوجود المطلق بخلاف غیره انتهی.
فظهر من أسلوبهم أن کون الوجود عینا فی الواجب مجرد اصطلاح(1)
إن قلت لعل المحقق الدوانی قال باعتباریة الوجود حیث لا فرد له فی الممکن فإن موجودیة الممکن عنده بانتسابه إلی حضرة الوجود القائم بذاته.
قلت إذا کان للعنوان معنون فی الخارج و لو کان واحدا فهو أصیل و لا یعقل اعتباریته بمجرد أن لیس له فرد فی موضع آخر أ لا تری أنه لا یعقل اعتباریة الشمس لأنه لیس لها فرد آخر، س قده
وقع منهم من غیر أن یکون هناک فرد حقیقی من المسمی بالوجود و الذی ذکروه- أنما یصح فی هذا المفهوم العام المصدری دون حقیقة الوجود الذی به حقیقة کل شیء- و یتعدد بتعدده الأشیاء ذاتا و هویة و یختلف باختلافه معنی و ماهیة.و أما علی ما ذهبنا إلیه حسب ما أقیم علیه البرهان من کون الوجود لکل شیء هو الموجود فی الواقع فقولهم إن الوجود زائد فی الممکن عین فی الواجب- معناه أن ذات الممکن و هویته لیست بحیث إذا قطع النظر عن موجدة و مقومة یکون
1) إنما حمل کلام المحقق الدوانی علی ذلک مع تصریحه بأنه تعالی وجود قائم بذاته لتصلبه فی أصالة الماهیة و اعتباریة الوجود و الشیء إما ماهیة و إما وجود و إذا کان الوجود اعتباریا کان الواجب تعالی من الشیئین شیئیة الماهیة فلیس الوجود فی کلامه إلا أنه تعالی بذاته منشأ انتزاع مفهوم الوجود فالتفوه بالفرد للوجود خروج عن مذهبه و لو شاء أن لا یخرج لقال بما قال السید المدقق إن کونه تعالی وجود بحتا کما قال الحکماء- إنه موجود بحت بمعنی أن غیره ألف موجود و باء موجود و هو موجود فقط لا یقال علیه أکثر من موجود و إنه ماهیة بذاتها مستحقة لحمل موجود بلا حیثیة تقییدیة و لا تعلیلیة بخلاف الماهیة الإمکانیة فإنها بذاتها غیر مستحقة لحمل موجود و لا معدوم لا أنه فرد من الوجود إذ لا فرد له و لو فی الذهن و لکن کلاهما بمعزل عن التحقیق.
موجودا و واقعا فی الأعیان(1)لأن الهویات المعلولة کما مر فاقرات الذوات إلی وجود جاعلها و موجدها فوجود الممکن حاصل بالجعل البسیط فوجود الجاعل مقوم للوجود المجعول فلو قطع النظر إلی وجوده عن وجود جاعله لم یکن وجوده متحققا کما علمت بخلاف الواجب جل ذکره فإنه موجود بذاته لا بغیره فالممکن لا یتم له وجود إلا بالواجب فوجود الواجب تمام لوجود غیره و هو غنی الذات عن وجود ما سواه فثبت أن الوجود زائد فی الممکن عین فی الواجب تأمل فیه فإنه حقیق بالتصدیق.
و یمکن أن یقال فی معنی کلامهم إن الممکن ذو ماهیة و إن الواجب لا ماهیة له وجه آخر و هو أن کل ما سوی واجب الوجود(2)
و أما ثانیا فلجواز أن یدعی الخصم أن الذی ذکره من خواص الماهیة الإمکانیة لا مطلق الماهیة حتی الماهیة المفروضة للواجب.
و أما ثالثا فلأن ما ذکره من أن للأشیاء صورا معلومة عند المبادی أنما نتسلمه فی العلم الحضوری و المعلوم حینئذ وجوداتها لا ماهیاتها و أما العلم الحصولی الذی معلومة الماهیة الکلیة فالذی ذکره فی أبحاثه السابقة فی کیفیة تحقق المعقولات الکلیة فی الذهن یقضی أن لا یتحقق علم حصولی فی الموجودات المجردة ذاتا و فعلا فلا تغفل.
و یمکن تقریب کون ماهیته إنیته بمعنی الماهیة عنه بوجه آخر و هو أن لازم فرض وجوب الوجود بالذات ثبوت الوجود له علی أی تقدیر فأی موجود قدرنا وجوده کیفما قدرنا فهو موجود معه و لو لم نقدر شیئا و هو أیضا تقدیر فهو موجود فله الوجود من دون قید أو شرط إذ لو کان وجوده مقیدا بقید أو مشروطا بشرط لارتفع علی تقدیر ارتفاعه- و المفروض ثبوته علی أی تقدیر هذا خلف فهو مطلق غیر محدود فلا ماهیة له إذ لو کانت له ماهیة لامتازت عن غیرها من الماهیات و ارتفعت بالضرورة مع ثبوتها و هی ثابتة علی أی تقدیر هذا خلف فواجب الوجود بالذات لا ماهیة له، ط مد ظله
یتصور مرتبته من مراتب نفس الأمر1) هذا إذا أرید بالممکن وجوده و أما إذا أرید ماهیته فمعناه أن فیه حیثیة أخری- لا تأبی عن الوجود و العدم لکنها لاعتباریتها عارضة، س قده
2) ممنوع أما أولا فلأن الواجب علی تقدیر کونه ذا ماهیة له مرتبة خاصة لا یوجد فی غیرها و هی مرتبة ماهیته الممتازة عن سائر الماهیات لذاتها و تتعین بها مرتبة وجوده- التی هی أعلی المراتب من الحقیقة المشککة فوجوده محصور فی مرتبته و أما سائر مقامات الوجود فإنما وجوده فیها بمعنی الاستلزام لکونه علة أولی یستلزمه کل معلول بافتقاره لا لوجوب وجوده.
لم یکن هو فی تلک المرتبة موجودا بوجوده الذی یخصه(1)فیکون بإزائه هناک- ماهیة غیر موجودة و صورة معلومة فإن الجسم بما هو جسم لیس له وجود فی مرتبة النفس- و لا النفس من حیث هی نفس موجودة فی عالم العقل و کذا کل مجعول لیس له وجود فی مرتبة وجود جاعله فیمکن أن یتصور له ماهیة فی تلک المرتبة غیر موجودة بعد بهذا الوجود الخاص کیف و للأشیاء صور معلومة للمبادیء قبل وجودها و لیس هکذا واجب الوجود لأنه کما یوجد فی حد ذاته یوجد فی جمیع المقامات الوجودیة لا بمعنی أنه یصیر مرة کذا و مرة کذا بل بمعنی أن لا شیء من نشئات الکون إلا و یصدق بحسبه أن الباری موجود و لا شأن من الشئون الوجودیة الأولة فیه شأن(2).
و هو قریب المأخذ مما ذکرها صاحب المطارحات هو أن الوجود إذا کان زائدا علی الماهیة یقع الماهیة تحت مقولة من المقولات و تکون لا محالة من مقولة الجوهر دون مقولات الأعراض- سواء انحصرت المقولات فی عدد معین مشهور أو غیر مشهور أو تزید علیه لأن مقولات الأعراض قیامها بغیرها فإذا کانت تحت مقولة الجوهر فلا بد أن تتخصص بفصل بعد اشتراکها مع غیرها من الأنواع فتحتاج إلی المخصص و أیضا لا شبهة فی حاجة بعض الأنواع الجوهریة إلی المخصص و المرجح و إذا صح الإمکان علی ما تحت الجنس من الأنواع صح علی الجنس بما هو هو إذ لو امتنع الإمکان علی طبیعة الجنس امتنع علی طبیعة کل نوع منه فکان لا یتصور ممکن من ذلک النوع فإن الحیوانیة مثلا لما امتنع علیها الحجریة یستحیل علی الأنواع التی تحتها فالممتنع علی الجنس
و الواجب علیه إذا کان لذاته لا لعروض شیء یتعدی إلی الأنواع فإذا احتاجت أنواع مقولة إلی غیرها لزم الإمکان علی الجنس فلو دخل واجب الوجود تحت المقولة للزم فیه جهة إمکانیة باعتبار الجنس فما کان واجبا بل ممکنا و هو محال فإذا استحال کون الواجب تحت مقولة فلم یجز أن یکون ذا ماهیة فکان وجودا بحتا و هو المطلوب
لم یتفطن به أحد من قبلی ذکرته فی القسم الأول الذی فی العلم الکلی و ضوابط أحکام الوجود و سنشیر هاهنا إلی مسلک شریف آخر قریب المأخذ من ذلک.
و الذی استدل به فی المشهور علی هذا المقصد هو أنه لو تعدد الواجب لذاته- فلا بد من امتیاز کل منهما عن الآخر فإما أن یکون امتیاز کل منهما عن الآخر بذاته(1)فیکون مفهوم واجب الوجود محمولا علیهما بالحمل العرضی و کل عارض معلول للمعروض فرجع إلی کون کل منهما علة لوجوب وجوده و قد بان بطلانه و إما أن یکون الامتیاز بالأمر الزائد علی ذاتیهما فذلک الزائد إما أن یکون معلولا لذاتیهما و هو مستحیل لأن الذاتین إن کانتا واحدة کان التعین أیضا واحدا مشترکا فلا تعدد لا ذاتا و لا تعینا و المفروض خلافه هذا خلف و إن کانتا متعددة کان وجوب الوجود أعنی الوجود المتأکد عارضا لهما و قد تبین فیما سبق بطلانه من أن وجود الواجب لا یزید علی ذاته و إما أن یکون معلولا لغیرهما فیلزم الافتقار إلی الغیر فی التعین و کل مفتقر إلی غیره فی تعینه یکون مفتقرا إلیه فی وجوده فیکون ممکنا لا واجبا.
أن معنی قولکم وجوب الوجود عین ذاته إن أردتم به أن هذا المفهوم المعلوم لکل أحد عین ذاته فهذا مما لا یتفوه به رجل عاقل و إن أردتم کون ذات الواجب بحیث یکون بذاته مبدأ انتزاع الوجود بخلاف الممکنات إذ ذاتها
1) أی بتمام ذاته البسیطة فیکون مفهوم واجب الوجود محمولا علیهما إلی آخره أو ببعض ذاته فیلزم الترکیب، س قده
بذاتها غیر کافیة فی کونها مبدأ هذا الانتزاع بل بسبب تأثیر الفاعل فیها فلم لا یجوز أن یکون فی الوجود شیئان کل منهما بذاته مصداق هذا المفهوم و منشأ انتزاعه.
فإن قیل قد ثبت أن الذی یکون بذاته مبدأ انتزاع الوجود المشترک لا بد أن یکون وجوده الخاص(1)و تعینه الذی هو عین ذلک الوجود غیر زائد علی ذاته فالوجود الخاص الواجبی عین هویته الشخصیة فلا یمکن اشتراکه و تعدده فیرد علیه الشبهة المشهورة المنسوبة إلی ابن کمونة بأن العقل لا یأبی بأول نظره أن یکون هناک هویتان بسیطتان لا یمکن للعقل تحلیل شیء منهما إلی ماهیة و وجود(2)بل یکون کل منهما موجودا بسیطا مستغنیا عن العلة و لذلک قیل إن فی کلام الحکماء فی هذا المقام مغالطة نشأت من الاشتباه بین المفهوم و الفرد فإنهم حیث ذکروا أن وجوده تعالی عین ذاته أرادوا به الأمر الحقیقی القائم بذاته حتی یجوز أن یکون عین ذاته و حیث برهنوا علی التوحید بأن وجوده عین ذاته فلا یمکن اشتراکه أرادوا به المفهوم إذ لو أرادوا به الوجود الخاص القائم بذاته لم یتم برهان التوحید لجواز أن یکون وجودان خاصان قائمان بذاتیهما و یکون امتیازهما بذاتیهما فیکون کل منهما وجودا خاصة متعینا بذاته و یکون هویة کل منهما و وجوده الخاص عین ذاته علی نحو ما یقولون علی تقدیر الوحدة. أقول هذه الشبهة شدیدة الورود(3)
و ثانیهما الذین قالوا بعدم السنخیة بین العلة و المعلول بل بین وجود و وجود و لو کالسنخیة بین الشیء و الفیء سواء قالوا بالاشتراک اللفظی فی الوجود حذرا من السنخیة أو بالاشتراک المعنوی بل و إن قالوا بأصالة الوجود و لکن قالوا فیه بحقائق متبائنة بذواتها البسیطة بحیث لا حیثیة اتفاق بینهما تکون عین ما به الاختلاف بل أقول دفعها علی هؤلاء أصعب من دفعها علی أولئک بل لا تنحل لأنها من لوازم ذلک المذهب حیث لا یشعرون لکنهم ینطقون بالتوحید و به یعتقدون لأنهم إذا جوزوا عدم تلک السنخیة بین العلة و المعلول- فلیجوزوا بین علتین و واجبین.
و أما علی المذهب المنصور من کون الوجود أصیلا و عنوانا لحقیقة بسیطة نوریة مشککة بالتشکیک الخاصی نسبته إلیها نسبة الذاتی إلی ذی الذاتی و المفهوم و الفرد الحقیقی لا نسبة المفهوم الانتزاعی إلی منشإ الانتزاع فهی سهلة الدفع کما حققه قده و هذه کلها ظاهرة عند المتدرب بهذه القواعد التی أسسها هذا الحکیم المتأله فی هذا الکتاب و غیره من زبره شکر الله سعیه، س قده
(4)علی أسلوب المتأخرین القائلین باعتباریة1) فإذا کان غیر زائد فلم یکن فیه الماهیة المکثرة و الشیء بنفسه لا یتثنی فکیف یتکثر وجوده الخاص الذی هو عین تشخصه، س قده
2) بل و تعین فإن کلام السائل کان فیه فیکون ماهیة کل منهما و وجوده و تعینه واحدة بسیطة فیکون تعیناهما البسیطان کوجودیهما و ذاتیهما البسیطتین متخالفین بتمامی الذات- الذین لا بعض لهما فما قال السائل من أن الوجود الخاص الواجبی عین هویته الشخصیة مسلم و لکن قوله فلا یمکن اشتراکه ممنوع لم لا یجوز أن یکون هناک تشخصان کذلک، س قده
3) أقول شبهة ابن کمونة شدیدة الورود علی طائفتین إحداهما الطائفة الذین أشار إلیهم المصنف قده فإنهم حیث قالوا بأصالة الماهیة و الماهیات حیثیة ذواتها حیثیة الکثرة و فطرتها الاختلاف بل هی مثار الکثرة و الاختلاف فی الوجود أیضا بوجه و کانت هی حقیقة الواجب تعالی کما فی الموجودات الممکنة کان الوجود المشترک بین الواجبین أیضا عندهم انتزاعیا صرفا و جاز الاختلاف بتمام الذات بین ماهیتیهما البسیطتین کماهیات الأجناس القصوی و جاز اختلاف العنوان و المعنون فی الأحکام کالوحدة فی العنوان و الاختلاف فی المعنون- لاختلافهما سنخا إذ لیس العنوان مفهوما ذاتیا و المعنون مصداقا بل مبدأ للانتزاع فلا یمکن إلزام الترکیب و لا الاحتیاج فی التعین إلی الغیر و لا عرضیة الوجود و الوجوب الحقیقیین و لا غیر ذلک علی مورد الشبهة.
4) قال سیدنا الأستاذ دام بقاه إنها لیست بواردة علی القائلین بأصالة الماهیة أیضا- و ذلک لأن جل هؤلاء ذهبوا فی الواجب إلی أنه وجود بحت بسیط لا حیثیة ماهیة هناک یکون الوجود عارضا لها فالوجود عندهم یکون عین ذاته و قد أقاموا البرهان علی توحید الواجب أیضا علی هذا الأساس و علیه تکون شبهة ابن کمونة مندفعة غیر واردة أصلا حیث إن أساسها فرض أصالة الماهیة و اعتباریة الوجود و هم لا یقولون به فی ناحیة الواجب تعالی نعم من یقول باعتباریة الوجود فی الواجب أیضا و إنه ماهیة مجهولة الکنه حتی یکون وجوب الوجود لازم الماهیة حینئذ فلا یسعهم الجواب عن الشبهة بما ذکر بل یجیبون بأنه لا یمکن انتزاع مفهوم واحد عن مصداقین متباینین بالذات لیس بینهما جهة شرکة أصلا فإنه لا بد أن یکون فی تینک الماهیتین جهة شرکة حتی یصح انتزاع مفهوم واحد و هو یستلزم الترکب فی ذاته تعالی عنه، امید
الوجود حیث إن الأمر المشترک بین الموجودات لیس عندهم إلا هذا الأمر العام الانتزاعی
و لیس للوجود المشترک فرد حقیقی عندهم لا فی الواجب و لا فی الممکن و إطلاق الوجود الخاص علی الواجب عندهم لیس إلا بضرب من الاصطلاح حیث أطلقوا هذا اللفظ علی أمر مجهول الکنه و أما علی ما حققناه من أن هذا المفهوم الانتزاعی له أفراد حقیقیة نسبته إلیها نسبة العرض العام إلی الأفراد و الأنواع فلیست قویة الورود بل یمکن دفعها بأدنی تأمل و هو أن هذا المفهوم و إن کان منتزعا من الماهیة بسبب عارض- لکنه منتزع من کل وجود خاص حقیقی بحسب ذاته بذاته فإذن نسبته إلی الوجودات الخاصة نسبة المعانی المصدریة الذاتیة إلی الماهیات کالإنسانیة من الإنسان و الحیوانیة من الحیوان حیث ثبت أن اشتراکها معنی تابع لاشتراک ما ینتزع هی منه- و کذلک تعددها فیه تابع لتعدد ما ینتزع منه فإن الإنسانیة مثلا مفهوم واحد ینتزع من ذات کل إنسان و لا یمکن انتزاعها من ماهیة فرس أو بقر أو غیر ذلک- فاتحادها فی المعنی مستلزم لاتحاد جمیع ما صدق هی علیها بحسب ذاتها معنی- سواء کان ذلک المعنی جنسا أو نوعا فإذن لو کان فی الوجود واجبان لذاتیهما- کان الوجود الانتزاعی مشترکا بینهما کما هو مسلم عند الخصم و کان ما بإزائه من الوجود الحقیقی الذی هو مبدأ انتزاع الموجودیة المصدریة مشترکا أیضا بوجه ما- فلا بد من امتیاز أحدهما عن الآخر بحسب أصل الذات إذ جهة الاتفاق بین الشیئین إذا کانت ذاتیة لا بد و أن یکون جهة الامتیاز و التعین أیضا ذاتیا فلم یکن ذات کل منهما بسیطة و الترکیب ینافی الوجوب کما علم
و هو أن ما به الامتیاز قد یکون بنفس ما به الاتفاق- کما فی التفاوت بالشدة و الضعف علی ما رأینا فی باب حقیقة الوجود فلأحد أن یقول امتیاز أحد الواجبین عن الآخر لعله حصل بکون أحدهما أکمل وجودا و أقوی من الآخر بحسب ذاته البسیطة و لا نسلم فی أول النظر امتناع کون الواجب أنقص من واجب آخر و إن سلم امتناع قصوره عن ممکن آخر.
لکن هذا مدفوع بما أشرنا إلیه سابقا من أن القصور یستلزم المعلولیة إذ الحقیقة الوجودیة لا یمکن أن یکون ذاتها بذاتها من غیر علة مستلزمة للقصور
إذ القصور معناه غیر معنی الوجود لأن القصور عدمی و الشیء لا یستلزم عدمه بخلاف الکمال فإن کمال الشیء تأکید فیه فالخط الأطول من خط آخر صح أن یقال کماله بنفس طبیعة الخطیة و أما الخط الأقصر فلا یصح أن یقال قصره بطبیعة الخطیة- بل بعدم مرتبة من تلک الطبیعة فکل خط غیر متناه صح أن یقال إنه لیس فیه شیء غیر طبیعة الخطیة و أما الخط المتناهی ففیه خط و شیء آخر لا یقتضیه الخطیة أعنی النهایة و الحد فإذن کل وجود متناهی الشدة لا بد أن یکون له علة محددة غیر نفس وجوده الخاص عینت و حصلت تلک العلة مرتبة من الطبیعة الوجودیة و المعلولیة تنافی وجوب الوجود أی کون الشیء موجودا بالضرورة الأزلیة فاستحال تعدد الواجب- و هذا البیان فی التوحید غیر جار بهذا الوجه علی مسلک أهل الاعتبار.
لکن یمکن أن یقال إذا ثبت کون الوجود بالمعنی الانتزاعی أمرا مشترکا معنویا بین الموجودات إلا أن منشأ انتزاعه فی الممکنات المتخالفة الماهیات لیس ذاتها بذاتها بل هی بحسب ارتباطها إلی الجاعل القیوم و منشأ انتزاعها فی الواجب ذاته بذاته فبالحقیقة المنتزع منه الوجود(1)فی الجمیع هو ذات الباری و إن کان
1) و لذلک یسمی عند أهل الذوق من المتألهین بمنشإ انتزاع الموجودیة کما فی کتابه المبدأ و المعاد و بعض کتب المحقق الأجل الأفخم السید الداماد قدس سره کما یسمی عند الإشراقیین بنور الأنوار و عند المشائین بالوجود الحقیقی و عند غیرهم بغیر ذلک و حاصل جوابه قدس سره من قبلهم أنه لا یمکن انتزاع مفهوم واحد من حقائق متخالفة بما هی متخالفة حتی لا تکون فیها جهة وحدة و قد مضی ذلک فی السفر الأول و أنه کما أن انتزاع المفهوم الواحد و هو الوجود المشترک فیه من الماهیات المتخالفة الإمکانیة أنما هو بجهة الوحدة التی فیها لأجل ارتباطها إلی الجاعل تعالی بحیث یکون حیثیة فاعلیة الفاعل داخلة فی مصداق الحکم علیها بالوجود فبالحقیقة وجوده تعالی مناط حمل الموجود علی ذاته و علی ذوات الأشیاء و هو المحکی عنه و المنتزع منه کذلک انتزاعه من الواجبین المفروضین لا بد له من جهة جامعة بینهما فیلزم الترکیب لکن الإنصاف أنه لا یصحح کلامهم فی الحقیقة کما أشار إلیه بقوله لکن یمکن لأن کونه تعالی وجودا کما سبق و سیأتی مجرد اصطلاح عند أهل الاعتبار و الارتباط الذی جعله جهة الوحدة من قبلهم و کذا الانتساب إن کان المراد بهما الوجود العینی و الإضافة الإشراقیة التی هی نور السماوات و الأرض و هی بالحقیقة نور الوجود العینی فنعم المراد لکن أین هذا من مذهبهم- حیث نفوا أصالة الوجود و إن کان المراد بهما الإضافة المقولیة فهی تبع محض للأطراف فی الوحدة و الکثرة و الماهیات کما علمت أن حیثیة ذواتها حیثیة الکثرة و الاختلاف، س قده
المحمول علیه بالحمل الاشتقاقی مختلفا فإذن لو تعدد الواجب القیوم تعالی عن ذلک علوا کبیرا کان کل منهما بحسب ذاته بذاته مصداقا لهذا المعنی الواحد المشترک- و مبدأ لانتزاعه و مطابقا للحکم به فإذن البدیهة حاکمة بأن المعنی الواحد المصدری- لا یمکن أن یکون حیثیة الاتصاف به و مناط الحکم به ذوات متخالفة من حیث تخالفها- من غیر جهة جامعة فیها فإذن یلزم علی التقدیر المذکور أن یکون بین الواجبین اتفاق فی أمر ذاتی غیر خارج عن حقیقة کل منهما و الاتفاق بینهما فی ذاتی یوجب- أن یکون الامتیاز و التعدد بجهة أخری فی الذات أیضا کفصل إن کان ما به الاتفاق جنسا أو تشخص إن کان نوعا فیلزم الترکیب المنافی للوجوب الذاتی فهذا وجه تصحیح کلام القوم فی براهینهم المذکورة فی کتبهم.
منها قول الشیخ أبی علی فی التعلیقات وجود الواجب عین هویته فکونه موجودا عین کونه هو فلا یوجد وجود الواجب لذاته لغیره و لا یرد علیه بناء علی ما حققناه أنه لو أراد بقوله کونه موجودا عین کونه هو أن وجوده الخاص هو هو فلم لا یجوز أن یکون هناک أمران کل واحد منهما وجوده الخاص عین هویته فیکون فی کل منهما کونه هو و کونه موجودا شیئا واحدا و إن أراد به أن کونه موجودا مطلقا عین کونه هو فهو غیر مسلم و ذلک لما علمت أن الاشتراک المعنوی لمفهوم الوجود- یستدعی اتحاد جهة الموجودیة و حقیقیة الوجود.
و منها لو تعدد الواجب فإما أن یتحد الماهیة(1)فی ذلک المتعدد أو تختلف- و علی الأول لا یکون حملها علی کثیرین لذاتها(2)و إلا لما کانت ماهیتها بواحدة- فیلزم تحقق الکثیر بدون الواحد و علی الثانی یکون وجوب الوجود عارضا لهما و کل عارض معلول إما لمعروضه فقط أو بمداخلة غیره و القسمان باطلان أما الأول
فلاستیجاب کونه علة لوجود نفسه و أما الثانی فأفحش و لا یرد علیه بناء علی تلک المقدمة الشبهة المشهورة.
و منها قول الفارابی فی الفصوص وجوب الوجود لا ینقسم بالحمل علی کثیرین مختلفین بالعدد و إلا لکان معلولا(1)انتهی و هذا مجمل تفصیله(2)ما سبق من البیان و هو برهان مختصر لا یتأتی علیه تلک الشبهة حسبما حقق المقام لأن مبنی تطرق تلک الشبهة علی کون الوجود مجرد مفهوم عام کما ذهب صاحب الإشراق و متابعوه فی ذلک من کافة المتأخرین إلا نادرا و الشبهة مما أوردها هو أولا فی المطارحات تصریحا و فی التلویحات تلمیحا ثم ذکرها ابن کمونة و هو من شراح کلامه فی بعض مصنفاته و اشتهرت باسمه و لإصراره علی اعتباریة الوجود و أنه لا عین له فی الخارج تبعا لهذا الشیخ الإشراقی قال فی بعض کتبه أن البراهین التی ذکروها أنما تدل علی امتناع تعدد الواجب مع اتحاد الماهیة و أما إذا اختلفت فلا بد من برهان آخر و لم أظفر به إلی الآن
بل ربما یطلق لفظ فی العرف علی معنی من المعانی خلاف ما یساعده البرهان کلفظ العلم حیث یفهم منه فی اللغة معنی یعبر عنه بدانش و دانستن و مرادفاتهما من
1) فی التعین إن کانوا متحدی الماهیة و فی وجوب الوجود إن کانوا مختلفی الماهیة- لعروضه حیث إنه معنی واحد، س قده
2) کأنه قدس سره یشیر إلی ما بینه فی نفی الماهیة عن الواجب تعالی و یمکن أن یکون مبنیا علی أن کثرة الأفراد إن کانت باقتضاء من تمام الماهیة أو جزئها أو أمر لازم لها لم یتحقق للماهیة فرد لوجوب کون کل ما صدق علیه کثیرا فلا یتحقق فیها واحد فلا یتحقق کثیر فلا یتحقق فرد هذا خلف و إن کانت لأمر مفارق کان معلولا لأمر خارج فلو انقسم واجب الوجود إلی کثیرین- مختلفین بالعدد کان معلولا، ط مد ظله
النسب و الإضافات ثم النظر الحکمی اقتضی أن حقیقة الصورة المجردة ربما یکون جوهرا کما فی العلم بالجوهر(1)بل قائما بذاته کما فی علم المجردات بذواتها- بل واجبا بالذات کما فی علم واجب الوجود بذاته و کما أن الفصول الجوهریة یعبر عنها بألفاظ یوهم أنها إضافات عارضة لذلک الجوهر کالناطق فی فصل الإنسان و کالحساس و المتحرک بالإرادة فی فصل الحیوان و التحقیق أنها لیست من النسب و الإضافات(2)فی شیء لأن جزء الجوهر لا یکون إلا جوهرا.
(3)لا یقتضی قیام مبدإ الاشتقاق به و إن کان العرف یوهمه و ذلک لأن صدق الحداد علی زید و صدق المشمس علی ماء
1) مبنی علی ما نقل عنه فی مباحث الوجود الذهنی أن تسمیة العلم کیفا من باب المسامحة- و أن العلم بکل مقولة داخل تحت تلک المقولة حقیقة، ط مد ظله
2) و لا أیضا من الکیفیات و الانفعالات فإن الناطق الحقیقی کنظائره هو النطق و النطق درک الکلیات و الدرک الذی هو عین المدرک بالذات کیفیة ذات إضافة و قبول النفس له انفعال و کذا الحس بمعنی درک الجزئیات و الکیف و الانفعال لا یصلحان للفصلیة للجوهر و کذا الحرکة عرض غیر قار لا یصلح فصلا للجوهر و إنما لم یتعرض لما ذکر لأن هذه حقائق عرفیة خاصة قبل الرجوع إلی البرهان و کلامه فی المعانی العرفیة العامة و لا شک أنها إضافات فإن الناطق معناه العرفی و اللغوی ذات ثبت له النطق الظاهری و المراد بالثبوت هو الثبوت الرابطی بل الرابط علی ما مضی و هو الإضافة و اللام أیضا لام الإضافة، س قده
3) إن قلت لا فرق بینها و بین الأولی إلا بالعموم و الخصوص قلت الثانیة مطلقة أی القیام المذکور غیر معتبر سواء وافقت العرف و اللغة أم لا فإن معرفة الحقائق غیر مشروطة بموافقتهما و لا بمخالفتهما و قد أشار العلامة إلی ذلک بقوله و إن کان العرف یوهمه أی العرف یوهم اعتبار القیام المذکور فی المشتق و لا یقول به کلیة باعتقاده فإن المشتق بمعنی المنتسب کثیر فی العرف کاللابن و التمار و البقال و غیرها و منه قوله تعالی وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ أی ما أنا بمنتسب إلی الظلم و ذکر ابن مالک أن بفعال یغنی عن یاء النسبة و کذا المشتق بمعنی نفس المبدإ کثیر و لهذا استدل العلامة علی اتحاد العرض و العرضی بأنا إذا رأینا البیاض حکمنا بأنه أبیض بمجرد رؤیته من دون أن یتوقف فی ذلک الحکم حتی یتفطن بأنه عرض و العرض موجود ناعتی لا بد له من موضوع حتی یکون الأبیض بمعنی ذات له البیاض و یساوی فی هذا الحکم العوام و الخواص، س قده
متسخن لیس إلا لأجل کون الحدید موضوع صناعة زید و أن الماء منسوب إلی الشمس بتسخنه بمقابلتها ثم قال و بعد تمهیدهما نقول یجوز أن یکون الوجود الذی هو مبدأ اشتقاق الموجود أمرا قائما بذاته هو حقیقة الواجب تعالی و وجود غیره عبارة عن انتساب ذلک الغیر إلیه فیکون الموجود أعم من تلک الحقیقة و من غیره المنتسب إلیه و ذلک المفهوم العام أمر اعتباری عد من المعقولات الثانیة و جعل أول البدیهیات.
فإن قلت کیف یتصور کون تلک الحقیقة موجودة و هی عین الوجود- و کیف یعقل کون الموجود أعم من تلک الحقیقة و غیرها.
قلت لیس الموجود ما یتبادر إلی الفهم و یوهمه العرف من أن یکون أمرا مغایرا للوجود بل معناه ما یعبر عنه فی الفارسیة بهست و مرادفاته فإذا فرض الوجود مجردا عن غیره قائما بذاته کان وجودا لنفسه فیکون موجودا و وجودا قائما بذاته- کما أن الصور المجردة إذا قامت بذاتها کانت علما بنفسها فیکون علما و عالما و معلوما و کما لو فرض تجرد الحرارة عن النار کانت حارة و حرارة و قد صرح بذلک بهمنیار فی کتابه البهجة و السعادة بأنه لو تجردت الصورة المحسوسة عن الحس و کانت قائمة بذاتها کانت حاسة و محسوسة و کذلک ذکروا أنه لا یعلم کون الوجود زائدا علی الموجود إلا ببیان مثل أن یعلم أن بعض الأشیاء قد یکون موجودا و قد یکون معدوما فیعلم أنه لیس عین الوجود إذ یعلم أن ما هو عین الوجود یکون واجبا بالذات و من الوجودات ما لا یکون واجبا فیزید الوجود علیه.
فإن قلت کیف یتصور هذا المعنی الأعم(1).
قلت یمکن أن یکون المعنی العام أحد الأمرین(2)من الوجود و ما هو منتسب إلیه انتسابا مخصوصا و معیار ذلک أن یکون مبدأ الآثار و یمکن أن یکون
هذا المعنی العام لهما هو ما قام به الوجود أعم من أن یکون وجودا قائما بنفسه فیکون قیام الوجود به قیام الشیء بنفسه و من أن یکون(1)من قبیل قیام الأمور المنتزعة العقلیة بمعروضاتها کالکلیة و الجزئیة و نظائرهما و لا یلزم من کون إطلاق القیام علی هذا المعنی مجازا أن یکون إطلاق الموجود مجازا.
فیتلخص من هذا أن الوجود الذی هو مبدأ اشتقاق الموجود أمر واحد موجود فی نفسه و هو حقیقة خارجیة و الموجود أعم منه و مما ینتسب إلیه و إذا حمل کلام الحکماء علی ذلک لم یتوجه أن المعقول من الوجود أمر اعتباری هو أول الأوائل التصوریة فإطلاقه علی تلک الحقیقة القائمة بذاتها أنما یکون بالمجاز أو بوضع آخر- فلا یکون عین حقیقة الواجب و یندفع الهرج و المرج الذی یعرض للناظرین بحیث یتشوش الذهن و یتبلد الطبع.
فإن قلت ما ذکرته من أنه یمکن حمل کلامهم علی ذلک لا یکفی بل لا بد من الدلیل علی أن الأمر کذلک فی الواقع.
قلت لما دل البرهان علی أن وجود الواجب عینه و من البین أن المفهوم البدیهی المشترک لا یصلح لذلک.
فإن قلت لم لا یجوز أن یکون هویتان یکون کل منهما واجبا بذاته و یکون مفهوم واجب الوجود مقولا علیهما قولا عرضیا.
قلت یکفی فی دفع هذا الوهم تذکر المقدمات السابقة و تفطن المقدمات اللاحقة إذ قد علمت أنه لو کان کذلک لکان عروض هذا المفهوم لهما إما معلولا لذاته فیلزم تقدمه بالوجود علی نفسه أو بغیره فیکون أفحش و قد تحقق و تقرر أن ما یعرضه الوجوب أو الوجود فهو ممکن فإذن واجب الوجود هو نفس الوجود المتأکد القائم بذاته
1) ففی الماهیات المنتسبة إلی الوجود و إن کان الوجود الحقیقی غیر قائم بها لکن مفهوم الوجود المشترک قائم بها قیام الانتزاعیات بمعروضاتها و هذا أعم لصدقه علی الماهیات المنتسبة کما قلنا و علی الوجود القائم بذاته لأن الوجود الانتزاعی قائم به أیضا قیام الانتزاعیات بمعروضاتها کما مر فی السفر الأول نقلا عن الشیخ أنه یصدق علی الوجود الحقیقی البحت الواجبی أنه موجود بمعنی ذات ثبت له الوجود العام، س قده
و إذا قلنا واجب الوجود موجود فالمراد به ما ذکرناه لا أنه أمر یعرضه الوجود و بهذا صرح المعلم الثانی و الشیخ بأن إطلاق الموجود علی الواجب کما یوهمه اللغة مجاز.
کل منهما وجود قائم بذاته واجب لذاته إذ حینئذ یکون وجوب الوجود عارضا مشترکا بینهما بل نقول لو نظرنا فی نفس الوجود المعلوم بوجه ما(1)فأدانا البحث و النظر إلی أنه أمر قائم بذاته هو الواجب و محصله أنا إذا نظرنا فی الوجود المشترک بین الموجودات فعلمنا- أن اشتراکه لیس اشتراکا من حیث العروض بل من حیث النسبة إلی أمر فظهر أن الوجود الذی ینسب إلیه جمیع الماهیات أمر قائم بذاته غیر عارض لغیره واجب لذاته- کما أنا لو نظرنا إلی مفهوم الحداد و المشمس توهمنا فی بادیء النظر أن الحدید و الشمس مشترکان بین أفرادهما ثم تفطنا أنهما لیسا مشترکین بحسب العروض بل بحسب النسبة إلیهما.
فظهر أن توهم العروض باطل و أن ما حسبناه عارضا مشترکا فهو فی الواقع غیر عارض بل أمر قائم بذاته و لتلک الأفراد نسبة إلیه و لیس هناک شمسان و لا حدیدان و أنت خبیر بأن کون الوجود عارضا للماهیات(2)علی ما هو المشهور الذی
1) أی من حیث السرایة إلی المعنون و من حیث الصدق علیه فحینئذ لو کان له معروض و مبدأ قابلی أو فاعلی کان مصداقا لهذا المفهوم و کان المبدأ مبدأ لحصة منه لا لمطلقه و لذا 67 قال الشیخ الوجود المطلق لا مبدأ له و أما إذا نظرنا إلیه لا من حیث إنه وجه و عنوان یسری حکمه إلی المعنون بل ملحوظ بالذات فله مبدأ قابلی و فاعلی هو الذهن عالیا کان أو سافلا بل إذا نظرنا إلی الوجود المشترک فیه أدانا النظر إلی أن مصداقه و ما ینتزع منه واحد إذ لو کان اثنین فإما أن یکون خصوصیة هذا معتبرة فی الصدق و تصحیح الانتزاع فلم یکن ذاک مصداقا له و إما أن یکون خصوصیة ذاک معتبرة فیما ذکر فلم یکن هذا مصداقا له و إما أن یکون الخصوصیتان ملغاتین فکان المصداق و المنتزع منه لهذا المفهوم الواحد هو القدر المشترک بینهما و هو واحد، س قده
2) أی العروض الخارجی للوجود الخارجی و أما العروض الذهنی التحلیلی لمفهومه الذهنی من قبیل العروض الأمور المنتزعة العقلیة لمعروضاتها لا من قبیل عروض المحمولات بالضمیمة- فلا مضایقة فیه عنده کما مر فی کلامه و لا یضر فیما هو بصدده لکن لا یخفی أن مراد القوم من زیادة الوجود علی الماهیة لیس إلا الزیادة فی التصور و من العروض إلا هذا العروض التحلیلی، س قده
ینساق إلیه النظر الأول لا یصفو عن الکدورات المشوشة للأذهان السلیمة لا سیما علی ما تقرر عند المتأخرین من أن ثبوت شیء لشیء و عروضه له فرع ثبوت المثبت له فی نفسه إذ الکلام فی الوجود المطلق و لیس للماهیة قبل الوجود المطلق وجود حتی یکون الاتصاف به فرعا علی ذلک الوجود و ما قاله بعضهم من أن الاتصاف بالوجود- أنما هو فی الذهن لا یجدیهم نفعا لأنه إذا نقل الکلام إلی الاتصاف بالوجود الذهنی- لم یبق لهم مهرب و استثناء الوجود من المقدمة القائلة بالفرعیة تحکم علی أن مشاهیرهم قدحوا فی هذا الاستثناء.
ثم قال إن من البین أنه إذا کان الوجود وصفا للماهیة و کان أثر الفاعل هو اتصاف الماهیة بالوجود علی ما تقرر و اشتهر بینهم لزم أن یکون الصادر عن الفاعل- هو ذلک الأمر النسبی و ظاهر أن النسبة فرع للمنتسبین فلا یصح کونها أول الصوادر إلی غیر ذلک من الظلمات التی تعرض من القول بعروض الوجود للماهیات و علی ما ذکرناه لا یتوجه شیء من الشبهات هذا نظری فی حقیقة ما ذهب إلیه الحکماء.
أقول هذا النحریر و إن بالغ فی بسط الکلام لتقریر المرام بحیث یقبله بل یستحسنه أکثر الأنام ممن أتی بعده لکن عندی أن هذا الکلام بطوله و بسطه لا یشفی العلیل و لا یروی الغلیل و لا یجدی مع صحة مقدماته نفعا فی مسألة التوحید کما سیظهر لک إن شاء الله تعالی و ذلک لوجوه من البحث یرد علیه-
کیف و هو أمر جامد غیر صالح لأن یشتق منه شیء(1)(2)و کذا المشمس.
1) إن قلت قد کثر فی عرف العرب الاشتقاق الجعلی کاستحجر الطین و استنوق الجمل- قلت أولا هو خلاف الأصل فلا یتجاوز عن مورد الیقین و لا سیما إلی هذا الاسم المتداول فی الألسنة و الأفواه المستعمل فی الواجب و الممکنات طرا و ثانیا أن کلام المصنف قدس سره فی أصل الاشتقاق الجعلی و مأخذه کلیة بأن المصدر لا بد أن یکون اسم معنی و له صور یسری و یتحول فیها لا أن یکون له جمود و تحدید کالحدید و معلوم أنه إذا کان جامدا لم یکن جاریا، س قده
2) مبنی علی ما قال به القدماء إن المصدر مبدأ اشتقاق المشتقات و هو أصل الکلام- لکن قد تحقق عند المتأخرین أن مبدأ الاشتقاق هو الحروف الأصلیة الجاریة فی أقسام المشتقات و المصدر أحدها و هیئات المشتقات و هی ما عدا الحروف الأصلیة دالة علی نسب مختلفة عارضة للمبدإ و هیئات الأوصاف و منها صیغة المبالغة تدل علی نوع قیام المبدإ بموضوعه المفروض له أیا ما کان أعنی نسبة ما للمبدإ إلی الموضوع و النسبة قد تکون للمبدإ بذاته کنسبة الضرب إلی فاعله و قد تکون بضرب من الاعتبار و الدعوی کنسبة الحدید إلی مزاول عمله و نسبة الشمس إلی الماء المتسخن من جهة وقوع شعاعها علیه و من هنا یظهر أنه لو کان هناک مجاز أو توسع- فإنما هو فی مبدإ الاشتقاق دون هیئة المشتق و یظهر أیضا وجوه المناقشة فی کلامه قده فمنها ما فی قوله کیف و هو أمر جامد غیر صالح لأن یشتق منه کیف و الحدید باعتبار نسبته إلی من یزاول عمله غیر الحدید الذی یعده جامدا و کذا الشمس و منها ما فی قوله لکن یستلزم کون المبدإ متحققا فیه لا أقل إذ کفی تحققا أن یقوم المبدأ بما له من النسبة بالموضوع- کقیام الحدید بما له من نسبة المزاولة إلی موضوعة به و هکذا و منها ما فی قوله لجواز أن یکون هذه الإطلاقات مجازیة من باب التوسع إذ قد عرفت أن التوسع لو کان فإنما فی المبدإ دون الهیئة فقد أرید بالحدید الذی هو المبدأ مثلا معنی أعم مما یقوم بنفسه أو یقوم بالحداد من حیث مزاولته عمل الحدید و کذا الوجود الذی هو المبدأ مثلا أرید به الأعم من الحقیقة القائمة بنفسها و الحقیقة بما لها من نوع قیام بالممکن من جهة نسبته إلیها فمبدأ الاشتقاق هو المبدأ من جهة نسبته و قیامه الادعائی لا نفس النسبة و منها ما فی قوله فکیف یعول علیها فإنه لا یقتنص حقیقة من هذا الإطلاق و إنما یصحح به إطلاق الموجود علی الواجب و الممکن- فالواجب موجود بمعنی أنه عین الوجود و الممکن موجود بمعنی انتسابه إلی الوجود فلیس شیء من الإطلاقین بغلط، ط مد ظله
کما مهده لکن یستلزم کون المبدإ متحققا فیه لا أقل(1)و ما ذکره من مثال الحداد و المشمس مما لا تعویل علیه لجواز أن یکون هذه الإطلاقات مجازیة من باب التوسع- لجواز(2)أن یکون مبدأ الاشتقاق مثل التحدد و التشمس أو الحدیدیة و الشمسیة.
1) کالموجود الصادق علی الوجود و الأبیض علی البیاض و الحار علی الحرارة- و بالجملة المعیار فی صدق المشتق الأمر الدائر بین القیام و التحقق و إن لم یلزم واحدا بعینه، س قده
2) فی بعض النسخ بالواو و لیس بسدید لأنه تعلیل لتوسع و المراد بمبدإ الاشتقاق مصحح الاشتقاق و مسوغ الإطلاق بدلیل قوله لا أن النسبة إذ معلوم أن النسبة لیست مبدأ اشتقاق مصطلح و إلا لم یرد هذان البحثان و نحوهما علی المحقق المراد بمثل التحدد و الحدیدیة و التشمس و الشمسیة کون الشیء حدیدا و صیرورة الشیء شمسا ادعاء لیکون من قبیل تحقق المبدإ کما أن المراد من قوله کیف و صورة الحدید أن یکون من قبیل قیام المبدإ، س قده
لأن النسبة إلیهما تکون مبدأ الاشتقاق بل هما بادعاء أن للحدید نحوا من الحصول فی الصانع له کان المواظبة علی استعمال الحدید و التشغل به صیر الرجل ذا حصة من الحدید کیف و صورة الحدید قائمة بذهنه(1)و الحدید و إن کان ممتنع القیام بغیره- فی الوجود الخارجی لکن صورته مما تقوم بالذهن و کذا یجوز أن یکون إطلاق المشمس علی الماء المتسخن من باب التوسع و بتخیل أن فیه حصة من الشمس(2)کما صورناه و بالجملة لا تقتنص الحقائق(3)من هذه الإطلاقات کما أفاده فکیف یعول علیها
(4)بلا شک لأحد فی ذلک کذلک مبدأ
1) أی بنحو الغلبة بحیث کأنها ملکت باله و ملأت خیاله لکون الحدید موضوع صناعته- مع المواظبة و المزاولة عملا و خطورا فهو أیضا دلیل علی کونه ذا حصة من الحدید و لیس المراد أن مجرد قیام صورة الحدید بالذهن مصحح إطلاق الحداد حتی یقال إنه یلزم أن یکون کل من تصور الحدید حدادا، س قده
2) فإن صورة الشمس قائمة بالماء بل الشمس تطلق علی الشعاع الشمسی، س قده
3) أی لا تقتنص الحقائق من الإطلاقات المحکمة المبینة فکیف من هذه المتشابهات المحتملة للانتساب و للتحقق ادعاء و للقیام کما ذکره المصنف قده أقول قال العلامة لا تقتنص الحقائق منها بل حقق عدم اعتبار قیام المبدإ فی المشتق عند بحثه عن اتحاد العرض مع العرضی و فی موضع آخر ذکره هاهنا من باب الأصول الموضوعة و لما قال إن العرف یوهمه ترقی عن ذلک و قال إن العرف أیضا لا یعتبره نظرا إلی هذه الأمثلة و غیرها فلو أرخینا العنان و اعتبرنا العرف لوجدناه موافقا لموجب البرهان، س قده
4) أقول مراد المحقق الدوانی أیضا لیس إلا جعل المفهوم هو المبدأ و المشتق منه بل اللفظ مبدأ للفظ إذ معلوم أن حقیقة الوجود لیست من سنخ المفهوم و لا من سنخ اللفظ فکیف تکون مبدأ الاشتقاق للفظ الموجود و مفهومه الکلی نعم هی مبدأ الاشتقاق بمعنی منشإ الانتزاع و أنها ما منها الحکایة بمفهوم الوجود و الموجود و هذا کما یطلق الفصول الاشتقاقیة علی الفصول الحقیقیة التی هی مبادی الفصول المنطقیة و أما 70 قول المحقق- یجوز أن یکون مبدأ اشتقاق الموجود أمرا قائما بذاته فإنما هو باعتبار معنون مبدإ الاشتقاق- أو باعتبار العنوان من حیث التحقق و من حیث کونه آلة اللحاظ بحیث یسری حکمه إلی الحقیقة- کما فی موضوع القضیة المحصورة لا کموضوع الطبیعیة و العنوان و المعنون بما هما کذلک- لیس بینهما غایة الخلاف بل وجه الشیء هو الشیء بوجه و إلا لما سری الحکم منه إلیه- و الحاصل أن للوجود مفهوما و حقیقة و الأول عنوان و وجه و الثانیة معنون و ذو الوجه و الأول یصحح بعض الأحکام کمبدئیة الاشتقاق و الثانیة تصحح بعضها کالقیام بذاته و إلی هذا أشار قده فی کتابه المبدأ و المعاد بقوله 71 و کون المشتق اعتباریا لا یصادم تأصل المبدإ، س قده
الاشتقاق سواء کان جزءه أو عینه یجب أن یکون مفهوما کلیا فإن جزء المفهوم الکلی أو نفسه لا یمکن أن یکون شخصا جزئیا فقوله یجوز أن یکون مبدأ اشتقاق الموجود أمرا قائما بذاته غیر صحیح(1).
و لا شک أن حقیقة الواجب تعالی غیر معلوم للعلماء بالکنه و لا لغیرهم بوجه من الوجوه(2)مع أن عامة الناس یطلقون لفظ الموجود و ما یرادفه فی سائر اللغات هست و أمثاله و یعرفون معناه من غیر أن یتصوروا معنی الحقیقة المقدسة و لا معنی الانتساب إلیها و ما ذکره من أنه قد یطلق لفظ
1) یمکن أن یکون مراده بالمبدإ الوجود الحق من حیث صیرورته بتوسع ما مبدأ للاشتقاق و هو بهذا الوجه مفهوم کلی و أما کون واجب الوجود مصداقا حقیقیا للموجود مع کونه واحدا شخصیا فهو ککون الحقیقة العینیة المشککة مصداقا حقیقیا للموجود و لیست بکلیة و لا جزئیة عند المصنف قده، ط مد ظله
2) أقول بل معرفة الواجب تعالی فطریة فإن ذاته فی غایة الإشراق و الإنارة و لا حجاب له إلا فرط الظهور کما مر و یأتی فی الأسفار السابقة و اللاحقة کیف و کل أحد یعلم ذاته بالحضور و إن کان للحضور مراتب إذ لکل اغتراف من هذا البحر الخضیم و اعتراف بالمبدإ العلی العظیم کل بحسبه و العلم الحضوری بذاته لا ینفک عن العلم بمبدئه وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و لا سیما تسمع أصحاب هذا القول یقولون وجود زید إله زید فالحاصل أن المعرفة الفطریة و العلم به بوجه یکفی فی ذلک- و هذا أیضا إن قلنا بأن واضع الألفاظ هو الخلق و أما إذا قلنا بأنه الحق و لا سیما فیما یطلق علیه سبحانه فلا إشکال، س قده
فی العرف علی معنی یحکم العقل بخلافه علی تقدیر صحته لا یلزم أن یکون ما نحن فیه من هذا القبیل کیف و مفهوم الموجود و الوجود أجلی البدیهیات و أعرف من کل متصور کما أطبقوا علیه و علی ما ذکره یلزم أن یکون من أغمض النظریات فإن ذاته تعالی غیر معلوم لأحد و کذا الانتساب إلی المجهول مجهول البتة.
لا أنه یکون هناک مشتق واحد له مبدءان(1)مرة اشتق من هذا و مرة اشتق من ذلک(2)و هذا مما لم یسمع من أحد من أهل اللغة و لا من غیرهم فکون الموجود إذا أطلق علی ذات الباری کان معناه الوجود و إذا أطلق علی غیره کان معناه المنتسب إلیه مما لا یتصور له وجه صحة(3)
إن قلت المحقق مهد أولا أن الحقائق لا تقتنص من العرف فلا یبالی بأن یکون معنی الموجود مطلقا مبدأ الآثار لا المعنی العرفی الذی هو ذات ثبت له الوجود.
قلت أولا إن المحقق نفسه أراد موافقة العرف حیث تشبث بالأمثلة العرفیة من الحداد- و المشمس و نحوهما و ثانیا إنه لیس مقصود المصنف قده أنه لما کان معنی المشتق ذات ثبت له المبدأ عرفا فبمجرد ذلک اعتقدناه بل لأنه موجب البرهان و قد مر فی أوائل السفر الأول فی الرد علی شیخ الإشراق أن الموجود معناه ذات ثبت له الوجود مطلقا و کون تلک الذات نفس الوجود أو غیره- أنما نشأ من خصوصیات الموارد فکل مشتق عنده معناه ذات ثبت له المبدأ مطلقا عقلا و إن کان العرف هنا موافقا للعقل إذ کثیر من العرفیات حقة فطریة و من قبل الحق و لا یلزم الحکیم أن یخالفها إلا أن یکذبها البرهان، س قده
سیما و قد اعترف بأنه مشترک معنوی و لیس هذا نظیر الأسود إذا أطلق تارة1) یمکن الجواب عنه بما تقدم من توجیه کلامه بکون المبدإ هو المعنی الأعم الشامل للواجب و الممکن جمیعا، ط مد ظله
2) أی مرة اشتق الموجود من الوجود و مرة اشتق هو بعینه من الانتساب إلیه- إن قلت المحقق لم یجعل المبدأ إلا الوجود و کیف یجعل الانتساب مبدأ للموجود و هو لا یصلح إلا لکونه مبدأ للفظ المنتسب و لیس الکلام فیه قلت مقصوده أنه کما أن لفظ المشتق- لا بد أن یکون مناسبا للفظ المبدإ کذلک معناه و ماهیته لا بد أن یکون متحققا فی معنی المشتق فلفظ المشتق مأخوذ من لفظ المبدإ و معناه من معناه فکما أن لفظ المنتسب إلی الوجود لا یمکن أن یکون مأخوذا من لفظ الوجود کذلک مفهومه الذی هو مفهوم الموجود الذی بمعناه لا یمکن أن یکون مأخوذا من مفهوم الوجود إذ لا یتحقق هو فیه و لا حظ له منه و الوجود طبیعة و الانتساب إلیه طبیعة أخری فالموجود بمعنی نفس الوجود مأخوذ من الوجود و بمعنی المنتسب مأخوذ من الانتساب بحسب المفهوم و إن اعتبرت اللفظ قلت من الوجود بمعنی الانتساب أو نقول مراد المصنف قدس سره من المبدإ هو المصحح لا المصدر کما فی بعض الأبحاث السابقة، س قده
3) و ذلک لأن الحداد الذی بمعنی المنتسب إلی الحدید دائما بهذا المعنی و لم یستعمل بمعنی الحدید بخلاف الموجود عنده فإذن لا یوجد له نظیر و المحقق و إن تعرض لذلک و صححه بأن للموجود معنی واحدا عاما و هو مبدأ الآثار أو ما قام به الوجود و قد عمم القیام کما مر إلا أن المصنف قدس سره لم یعبأ به لأن الموضوع له بالوضع النوعی للمشتق ذات ثبت له المبدأ- و مبدأ الآثار الذی ذکره لیس فیه منه عین و لا أثر نعم هو معنی عرفی خاص و أما ما قام به الوجود- فهو و إن کان من أفراد ذلک المعنی المذکور للمشتق لکن لا یتحقق فی الموجود بمعنی المنتسب إلی الوجود و قیام الوجود الانتزاعی المصدری فرع قیام الوجود الحقیقی بالموجود أو عینیته- و إذ لا حظ له بشیء من الوجهین فلا قیام عقلی للانتزاعی أیضا لفقدان المصحح فی المحکی عنه- الذی هذا المفهوم المشترک فیه حکایة عنه نعم هذا القیام العقلی یصح فی الموجود الذی هو عین الوجود الحقیقی کما قال الشیخ لکن لا یکون حینئذ عاما و إلی ما ذکرنا أشار قده بقوله و لیس هذا نظیر الأسود إلی آخره.
علی السواد المجرد و تارة علی الشیء الأسود إذ معناه فی الجمیع واحد و هو ما ثبت له السواد و إن کان مصداقه فی أحد الموضعین نفس السواد و فی الآخر مع شیء آخر- فملاک الأسودیة تحقق السواد مطلقا أعم من أن یکون مجردا عن غیره أو مقرونا به- و لیس مفهوم الموجود علی ما زعمه کذلک.
بعد ما أنکر أن للوجود حقیقة فی الخارج عند الحکماء(1)و زعم أنهم ذهبوا إلی أنه من المعقولات الثانیة
1) هذا حق متین قطعی الورود علی هذا المحقق فإنه إذا کان الواجب تعالی وجودا حقیقیا کان الوجود أصیلا و لا ینفی تأصل الطبیعة مجرد انتفاء بعض أفرادها لأن انتفاء الطبیعة بانتفاء جمیع الأفراد و تحققها بتحقق فرد ما و لا معنی لتأصلها فی موضع دون موضع فبمجرد أن لا أفراد متکثرة لطبیعة الوجود فی الماهیات لا یمکن القول باعتباریة الوجود مع کونه ذا فرد حقیقی قائم بذاته و الحال أنهم متصلبون فی هذا القول هذا کله واضح و ما ذکر بعض المتأخرین فی عدم المنافاة بین اعتباریة الوجود و کونه معقولا ثانویا و بین تحقق الأفراد له من أن الوجودات الخاصة الإمکانیة و إن کانت أفراد الوجود لکن لیست موجودات إذ الخارج ظرف أنفسها لا ظرف وجوداتها لأنها نفس أکوان الماهیات و الوجود الواجبی و إن کان کون نفسه لا کون الماهیة لکن لیس فردا ذاتیا له بل عرضیا لا یعبأ به کما أوضحناه فی موضع آخر و هو سهل الدفع علی طریقة المصنف قده، س قده
التی لا مصداق لها فی الخارج فمن أین حصل له أن حقیقة الواجب تعالی فرد للوجود- فإن رأی ذلک لأنهم أطلقوا علیه لفظ الموجود و لم یجز أن یکون المراد به ما قام به الوجود لاستیجابه للترکیب و الإمکان فیکون المراد نفس الوجود یلزم علیه أن یکون إطلاق اللفظ کاسبا للعلم و الیقین و هو متحاش عن ذلک حیث قال الحقائق لا تقتنص من الإطلاقات العرفیة و العجب أنه بالغ فی إثبات شیء لیس فیه کثیر اهتمام و هو إطلاق المشتق و إرادة المبدإ و أهمل فیما هو المهم هاهنا و هو أن الباری محض حقیقة الوجود أو الموجود إذ لا طریق یؤدی إلی إثبات التوحید إلا بأن یثبت بالبرهان أن مفهوم الوجود المشترک بین الموجودات کلها حقیقة بسیطة و هو لإنکاره أن یکون للوجود حقیقة فی الخارج بعید عن ذلک بمراحل و الإیراد الذی أورده علی نفسه و أجاب عنه بقوله فإن قلت کیف یتصور کون تلک الحقیقة موجودة إلی قوله فیکون موجودا قائما بذاته من باب التسعیر فی أثناء المخاصمة و إنما یصح ما ذکره من الجواب لو کان أصل الإشکال علیه أن ذاته تعالی إذا کان عین الوجود کیف یکون موجودا کما قرره و أما إذا قرر الإشکال بأن حقیقته تعالی کیف یکون موجودا فی الخارج عندک مع أن الوجود من المعقولات الثانیة لم یجز ذلک الجواب و الذی یمکن أن یقال حینئذ هو أن کون الوجود اعتباریا لا ینافی إطلاق الموجود علیه تعالی فیکون الباری عین الموجود لا عین الوجود و هو عکس مذهبه کما اختاره السید المعاصر له أن ذاته تعالی عین مفهوم الوجود و قد علمت ما فیه أیضا- فإن الحق أن ذاته عین حقیقة الموجود لأنه الوجود البحت بمعنی أن ذاته بذاته مصداق حمل ذلک المفهوم المشتق.
إلی قوله و الحرارة علی تقدیر تجردها کذلک صریح فی أن للوجود معنی مشترکا
یجوز قیام بعض أفراده بنفسه و بعضها بغیره(1)و هذا أنما یتصور و یصح إذا کان له حقیقة مشترکة بین القسمین غیر الأمر الانتزاعی المصدری کما ذهبنا إلیه حسبما رآه المحققون إذ لا مجال للعقل أن یجوز کون هذا المعنی النسبی المصدری- أمرا قائما بذاته
غیر مبین(2)مما ذکره إذ بعد تسلیم أن الموجود أعم من قسمین من حقیقة قائمة بذاته و من أشیاء منسوبة إلیها لم یظهر کون القسم الأول حقیقة واحدة إذ لیس کون تلک الحقیقة وجودا قائما بذاته معناه أن لهذا المفهوم المصدری فردا بالحقیقة و لیس لهذا المفهوم المشترک فرد عنده و لا له مصداق فی الخارج عنده و غایة ما له أن یقول- إن الحقیقة الواجبیة لما کان بذاتها موجودة متحصلة فی الخارج من غیر فاعل یفعلها- أو قابل یقبلها یطلق علیها لفظ الوجود فلأحد أن یتوهم أن یکون هناک حقیقتان بالصفة المذکورة.
إلی آخره علی تقدیر صحته لا یوجب أن یکون موجودیة الممکنات عبارة عن الانتساب إلی الوجود لاحتمال أن یکون موجودیتها بنحو آخر من التعلق إما بکونها عین خصوصیات طبیعة الوجود المتفاوتة بالشدة و الضعف و التقدم و التأخر أو بکونها عین مفهوم الموجود کما رآه بعضهم علی أن أکثر المفاسد التی ترد علی اتصاف الماهیات بالوجود أنما یرد بناء علی أن الاتصاف بها کاتصاف الموضوع بالعرض أو بناء علی عدم
1) حیث قال إذا فرض الوجود مجردا فلو لم یکن له قیام بغیره فما معنی فرض التجرد- و الحاصل أن فی کلامه تهافتا حیث یقول مرة بهذا و مرة بأنه لا عروض و لا قیام للوجود بغیره لا مجرد أنه لا یصلح إلا علی أصالة الوجود لأنه البحث السادس الذی مر ذکره، س قده
2) کما مر من قبل أن فی کلامهم مغالطة نشأت من الاشتباه بین المفهوم و الفرد و أن إطلاق الوجود الخاص علی الواجب عند أهل الاعتبار لیس إلا بضرب من الاصطلاح، س قده
الفرق(1)بین نحوی العروض و العارض فإن عارض الشیء بحسب وجوده غیر عارضة بحسب ماهیته فعارض الوجود یستدعی للمعروض وجودا غیر وجود العارض و أما عارض الماهیة فلا یستدعی إلا وجود الماهیة(2)و إن کان متحدا وجودها بوجود عارضها- و الوجود علی تقدیر حصوله فی الخارج لا یلزم أن یکون عارضا للماهیة إذ هو نفس وجود الماهیة و موجودیتها و علی تقدیر عروضه کان عارضا لنفس الماهیة الموجودة بهذا الوجود لا عارضا لوجودها و بالجملة نحن بتوفیق الله قد سهلنا طریقة و أزلنا الشکوک عنها و هذبنا مشرب تحقیقه عن الشوائب و المکدرات.
لأن النسبة وجودها و تحققها فرع وجود المنسوب و المنسوب إلیه و العجب أنه نفی کون أثر الفاعل اتصاف الماهیة بالوجود محتجا علیه بأن الاتصاف نسبة و النسبة فرع المنتسبین و حکم هاهنا بأن موجودیة الأشیاء عبارة عن انتسابها إلی تلک الحقیقة- و هل هذا إلا التناقض.
1) التردید باعتبار جعل الاتصاف کاتصاف الموضوع بالعرض عن علم بالتفرقة أو لا عن علم بها بل عن خلط و اشتباه هذا علی عدم الفرق بین الاتصاف و العروض کما فی مواضع استعمالهما فی الأسفار و أما علی التفرقة بینهما بأن نسبة العروض إلی الاتصاف نسبة المصحح إلی المتصحح أو بأن الاتصاف فی الخارج کون الوجود الرابط للصفة فی الخارج و العروض فی الخارج کون الوجود النفسی و إن کان رابطیا للعارض فی الخارج کما هو رأی المصنف قدس سره فی الإمکان و غیره من العدمیات و النسب کما مر فی السفر الأول أن لها وجودا رابطا فقط و من هنا یقال فی معنی المعقول الثانی باصطلاح الحکیم هو ما کان عروضه لمعروضه فی العقل سواء کان اتصافه به فی العقل کالکلیة أو فی الخارج کالإمکان و الشیئیة فأمر التردید واضح، س قده
2) کون هذا فردا خفیا لا یستدعی أن یکون الفرد الجلی کون وجود الماهیة غیر وجود عارضها حتی یکون العارض عارض الوجود لا عارض الماهیة لأن المراد أن عارض الماهیة لا یستدعی إلا شیئیة لماهیة سواء لم یعتبر معها الوجود و کان مقدمة علی عارضها بالتجوهر أو اعتبر معها الوجود و لکن بعین وجود العارض کما هو شأن کل عارض غیر متأخر فی الوجود عن وجود المعروض فالفرد الجلی إن لم یکن متحدا وجودها بوجود عارضها بأن یکون صدق السلب بانتفاء الموضوع، س قده
و اعلم أنا إنما تعرضنا لکلام هذا العلامة النحریر فی هذا الموضع بالجرح و التوهین لما أکب علیه أکثر الناظرین و تلقوه بالقبول و التحسین زعما منه و منهم(1)
و أما حزب التأله الحقیقی و فئة الحکمة النضیجة الحقة المرموز بقوله-
ُ هست آئین دو بیتی ز هوس قبله عشق یکی آمد و بس
فحیث قالوا بأصالة الوجود و إنه حقیقة ذات مراتب لکونه مقولا بالتشکیک الخاصی الذی یؤکد الوحدة الحقة فعندهم المنسوب إلیه هو الوجود غیر المتناهی شدة و المنسوب هو الوجود الخاص- و النسبة التی هی الإضافة الإشراقیة هی الوجود المنبسط الذی فی کل بحسبه فلم یکن علی قولهم فی الدار غیر الوجود دیار و حقیقة الوجود حیثیة ذاتها الوحدة و التشخص للسنخیة الذاتیة بخلاف الماهیات التی هی مثار الکثرة و الاختلاف فالتوحید الخاصی بل الأخصی وحدة الوجود- و وحدة الموجود فی عین کثرة الوجود و کثرة الموجود کثرة تؤکد الوحدة الحقة.
ُ لا تقل دارها بشرقی نجد کل نجد لعامریة دار و لها منزل علی کل ماء و علی کل دمنة آثار
فظهر معنی قوله قده موجودیة کل موجود باتحاده مع حد أی لما کانت الماهیات کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ و إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ کانت فانیة فی معنونات مفهوم الوجود فالمعنونات أعنی الوجودات العینیة هی الموجودات الحقیقیة و لیست موجودیة کل موجود بخلوها عن الوجود کما هو علی القول بالانتساب فإن الموجودات الإمکانیة حینئذ هی الماهیات و الماهیات بمجرد الانتساب لا تصیر مستحقة لحمل الموجودیة علیها و مع ذلک لما کانت أصیلة کانت أسناخا أخر فی دار الوجود فلا تظنن أنه إذا کانت موجودیتها بخلوها و عریها عن الوجود کان إلی التوحید أقرب إذ عاد الوجود کلا إلی إقلیم الله و النور طرا إلی صقع الله إذ السنخ لیس منحصرا فی الوجود حتی یلزم من عوده إلیه أن یکون الحمد و الملک له، س قده
أن فیه إثباتا للتوحید الخاصی الذی أدرکه العرفاء الشامخون فضلا عن توحید الواجب الذی اعتقده المسلمون و لم یدروا أن ذهابهم إلی اعتباریة الوجود- فرع باب التعطیل و سد طریق الوصول و التحصیل لأن طریقته مشاهدة سریان1) فإنه باعتقادهم وحدة الوجود و کثرة الموجود بمعنی المنتسب إلی الوجود و الحال أنه کما أشار قدس سره و أنا أوضح لک لیس فیه توحید خاصی فإنهم لما قالوا بأصالة الماهیة قالوا بالثانی للوجود فدار التحقق منشعبة عندهم بشعبتین إحداهما الوجود و الأخری الماهیة.
نور الوجود فی جمیع الموجودات و العلم بأن موجودیة کل موجود باتحاده مع حد- و تلبسه بمرتبة من الوجود لا أن موجودیتها بخلوها و عریها عنه و إلا فلم یکن بین الموجود و المعدوم فرق یعتد به فهذا المسلک منهم بعینه ضد لمسلکنا الذی سلکناه بحمد الله و الکل میسر لما خلق له.
ثم إن العجب أن هذا المحقق الجلیل زاد فی البیان و قال و یمکن الاستدلال علی التوحید بأنه لو تعدد الواجب لکان الاثنان منه أعنی معروض الاثنینیة بدون العارض(1)إما واجبا أو ممکنا و الأول باطل لافتقار هذا المعروض إلی کل واحد من الآحاد و الافتقار ینافی الوجوب و کذلک الثانی لأن الممکن لا بد له من علة فاعلیة تامة فتلک العلة إما نفس هذا المعروض فیلزم کون الشیء فاعلا لنفسه و مقدما علیه و إما واحد منهما و هو باطل لافتقار المجموع إلی الواحد الآخر(2)و لیس التردید فی العلة التامة حتی یختار أنه عینه بناء علی المشهور من أن العلة التامة لا یجب تقدمها علی المعلول(3)فلا مانع من أن یکون عینه کما فی المجموع الواجب و المعلول الأول(4)انتهی.
أقول قد علم فیما سبق ما یظهر به بطلان هذا الاستدلال فإنک قد علمت أن
1) فإن من قال مجموع الشیئین أو الأشیاء موجود علی حدة قال بوجود المجموع بمعنی نفس الآحاد بالأسر لا المجموع من حیث المجموع أی من حیث الهیئة الاجتماعیة فإن الهیئة اعتباریة- فکذا المجموع محیثا بهذه الحیثیة و من القائلین بأن المجموع بمعنی معروض الاجتماع موجود علی حدة وفاقا لهؤلاء المتأخرین المحقق اللاهیجی ره تلمیذ المصنف قده حتی 78 قال فی حاشیته علی الحاشیة الخفریة إنه کما أن تتمیم دلائل إثبات الواجب تعالی موقوف علی أن جمیع الممکنات فی حکم ممکن واحد فی جواز طریان العدم کذلک تتمیم بعضها موقوف علی أن مجموع الموجودات موجود علی حدة، س قده
2) و لأنه یلزم الترجیح من غیر مرجح، س قده
3) بل یجب تقدمها علیه للفرق بین المجموع بمعنی الآحاد بالأسر و بین المجموع من حیث المجموع و تحقیقه فی الشوارق للمحقق اللاهیجی ره، س قده
4) و أما الفاعل التام هاهنا فهو واحد منهما أعنی الواجب فإنه فاعل تام للمعلول الأول- و إذا حصل المعلول الأول حصل المجموع بلا حاجة فی باب الفاعل إلی الغیر، س قده
لا موجودیة فی مرکب لیس له جزء صوری و لا جهة وحدة إلا موجودیة واحد واحد من آحاده و أما احتجاجه علیه بأن انتفاء المتعدد أنما یکون بانتفاء واحد من آحاده- و الآحاد هاهنا بالأسر موجودة فقد علمت أنه مغالطة فککنا عقدتها ثم استدل أیضا هاهنا علیه بأنه تقرر فی موضعه أنه یمکن أن یصدر عن الواجب شیء و عن المعلول الأول شیء آخر و عن مجموعهما شیء ثالث حتی یکون فی المرتبة الثانیة شیئان فی درجة واحدة و هکذا کما قرروه فی صدور الکثیر عن الواحد الحقیقی- بدون الاستعانة بالاعتبارات التی یشتمل علیها المعلول الأول علی ما هو المشهور فلو لم یکن سوی کل واحد شیء لم یجز أن یصدر عن مجموع الواجب و معلوله شیء ثالث.
أقول إن هذه الطریقة فی صدور الکثیر عن الواحد مما أفاده الشیخ المقتول فی أکثر کتبه و تبعه المحقق الطوسی فی شرح الإشارات و فی رسالة له فی هذا الباب لکنها غیر صحیحة عندنا کما بیناه و المتبع هو البرهان و أما کیفیة صدور الکثرة عن الواحد الحقیقی فلها طریق عندنا غیر هذه الطریقة و غیر ما یستعان فیه بالاعتبارات الذهنیة کما سیأتی بیانه من ذی قبل إن شاء الله.
و اعلم أن من سخائف البیان أیضا فی هذه المسألة قول بعض المتفلسفین أنه لو تعدد الواجب بالذات فإما أن یکون بینهما تلازم فی الوجود أو لا و علی الأول یلزم معلولیتهما أو معلولیة أحدهما کما هو شأن التلازم و علی الثانی یلزم جواز تحقق أحدهما مع عدم الآخر فیلزم إمکان عدم الواجب و هذا البیان بالسفسطة أشبه(1)منه بالفلسفة- و إلی المغالطة أقرب منه إلی البرهان فإن مبناه علی الاشتباه بین الإمکان الذاتی
1) نعم إن کان من متفلسف فکما قال قده و أما إن کان من فیلسوف متأله فلی فیه تأویل- و هو أنه لعل مراده أن واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات فکما لا یمکن عدمه بالنظر إلی ذاته کذلک لا یمکن بالنظر إلی ما عدا ذاته فإذا سئل فی أیة مرتبة کانت و بالنظر إلی أی موجود کان هل له الوجود أو العدم فالجواب الوجود و الإثبات لا العدم و السلب لأنه بسیط الحقیقة فهو کل الوجود و کله الوجود و هذا الذی ذکرناه بعینه ما ذکره قده فی بیان قولهم ماهیته إنیته أن له تعالی فی کل مراتب الوجود و مع کل الشئون له شأنا و لیس له فی مرتبة من المراتب الوجودیة ماهیة معلومة، س قده
و الإمکان بالقیاس إلی الغیر و من هذا القبیل قولهم التکثر إما أنه یجب بالنظر إلی طباع الوجوب بالذات فیلزم أن یتحقق الکثیر من دون الواحد أو أنه یمکن بالنظر إلیه فیجوز(1)ارتفاعه و فیه جواز ارتفاع الواجب بالذات أو أنه یمتنع بالنسبة إلیه و هو الحق المطلوب إذ فیه أیضا تدلیس بین الإمکان الذاتی و الإمکان الغیری.
اعلم أن السید الصدر الشیرازی قرر هذه المسألة علی وجه آخر فقال ما حاصله أن الموجود قد یکون شیئا موجودا کألف موجود أو باء موجود- و قد یکون(2)موجودا بحتا لا أنه شیء موجود کسماء موجودة أو إنسان موجود مثلا- و الواجب بالذات هو الموجود البحت و الممکن هو الشیء الموجود بمعنی أنه قابل- لأن یحلله الذهن إلی ماهیة و موجود محمول علیه و کذا مفهوم الواجب عین الواجب بالذات لأنه لیس بقابل لهذا التحلیل و لو قبل القسمة و کان ألفا واجبا مثلا یحکم العقل بأن مفهوم الواجب لما لم یکن عین مفهوم الألف و لا جزءه لم یکن الألف فی حد ذاته واجبا لما تقرر أن کل عرضی معلول و من ثم ذهب الحکماء إلی أن کل ماهیة معلولة و إلی أن الواجب لذاته لا ماهیة له و إلی أن وجوده مجرد عن الماهیة و لیس وجود الممکنات مجردا عنها.
ثم قال بعد تمهید هذه المقدمة لا یجوز تعدد الواجب بالذات و إلا فالتعین الذی به الامتیاز إن کان نفس ذاتهما بأن یکون هذا شیئا واجبا و الآخر شیئا آخر واجبا- لزم کون الواجب ذا ماهیة و ذلک باطل کما مر و إن کان التعین بغیر الذات فتخصص أحد التعینین بأحدهما لا بد له من علة مخصصة و لا یجوز أن یکون تلک العلة ماهیة الواجب لأنه بریء منها و لا أن یکون شخصه لامتناع أن یکون الشخص علة لتعینه و لا الوجود
1) و لو بدل هذا بقولنا فیکون کل من الوحدة و الکثرة فیه معللا لکان برهانا وثیقا محکما، س قده
2) هذا السید حیث یقول باعتباریة الوجود و أن کل ما هو فی الخارج ماهیة و کل ما هو فی الذهن ماهیة یؤول کلام القوم أنه تعالی وجود بحت إلی أنه موجود بحت لأنه لما لم یکن للوجود فرد کیف یکون هو تعالی وجودا فهو لیس وجودا و لا ماهیة بل هو موجود بحت و لا یخفی أنه بحث لفظی إذ لا ثالث إلا فی اللفظ فإن الموجود من حیث التحقق إما وجود حقیقی و إما ماهیة، س قده
أو الوجوب و نظائرهما من الأمور المشترکة بینهما لأن المشترک لا یکون علة التخصص و لا أمر آخر و إلا لزم أن یکون شخص الواجب معلولا و لا یرد علی هذا المسلک الشبهة المشهورة کما لا یخفی انتهی کلامه ملخصا و لعمری إنه قریب المنهج(1)
و ثانیهما أن منظور السید من نفی الوجود نفی فرد خارجی أو ذهنی قائم بالماهیة فإن وجود الشیء نفس کونه و ما به یشار إلیه إشارة عقلیة أو حسیة فیکون مفهوم الموجود حاکیا عن نفس الماهیة متحدا بها إذ ما یقوم به و ینضم إلیه کون نفس ذلک القائم و وجوده فموجودیة الماهیات الإمکانیة نفس ذواتها و لکن بعد الانتساب إلی الجاعل إذ الکل متفقون علی أن الماهیة من حیث هی لیست إلا هی و موجودیة الماهیة الواجبیة نفس ذاتها بدون الانتساب لکونها ماهیة وجوبیة- فلیست متساویة النسبة إلی الوجود و العدم کالماهیة الإمکانیة قبل الانتساب و لکن هذا یستدعی أن تکون الماهیة المحکی عنها بمفهوم الموجود المتحدة به شیئیة الوجود إذ شیئیة الماهیة و لو بعد الصدور عن الجاعل و الانتساب إلیه لا تکون مستحقة لحمل موجود بل تکون متساویة النسبة إلی مفهوم الموجود و المعدوم و السید لا یقول به، س قده
من منهج الحق لو بدل مفهوم الموجود أو الواجب بحقیقة الموجود بما هو موجود- و ذلک بأن یذعن بأن للوجود حقیقة هی عین أفراده و له فی کل موجود فرد هو بذاته موجود سواء کان معه ماهیة أخری أو لم یکن کما أن للبیاض حقیقة خارجیة هی بذاتها أبیض و غیره بانضمامه أبیض و قد علمت کیفیة اتصاف الماهیة بالوجود علی وجه1) هذا المنهج عکس المنهج الحق إذ مناط موجودیة کل ماهیة علی المنهج الحق اتحادها- مع نحو من الوجود الحقیقی کاتحاد اللامتحصل مع المتحصل فهی مفهوم منتزع من ذلک الوجود الخاص و علی هذا المنهج مناط الموجودیة اتحاد الماهیة مع مفهوم الموجود فکما أنه علی المنهج الحق الماهیة لا یحاذیها شیء فی الواقع سوی ما یحاذی مفهوم الوجود من أنحاء الموجودات العینیة لأنها سراب محض و مبهم صرف و فإن بحت فی المفنی فیه الذی هو الوجود الخاص فلذا یتحد ذلک المفهوم أعنی الماهیة بالوجود الخاص فعلی هذا هذا المنهج بعکس ذلک حیث لا یقول السید بفرد للوجود و لو ذهنا حتی یقوم بالماهیة و یکون ذلک القیام مناط موجودیتها- فلذا تتحد الماهیة بمفهوم الموجود فیکون ذلک الاتحاد مناط موجودیتها فالمنهجان وقعا فی شقاق لکن منظوره قدس سره من القرب أمران- أحدهما أن السید أیضا نفی الاثنینیة و العروض و الاتصاف بین الماهیة و الوجود کما مر فی أوائل السفر الأول.
یصفو عن کل شبهة و شک فإذن الواجب تعالی کما أنه عین الوجود فهو عین حقیقة الموجود بما هو موجود لا أنه عین هذا المفهوم الکلی الذهنی.
إن کان ذاته عین هذا المفهوم الاعتباری فهو ظاهر البطلان و کیف یکون ذات الواجب أمرا اعتباریا من المعقولات الثانیة و إن کان فردا من أفراده ورد علیه أن موجودیته بذاته أو لکونه فردا من أفراد هذا المفهوم سواء کان لازما أو عارضا فإن کان بذاته و لا شک أنه فرد من هذا المفهوم فیلزم أن یکون(1)موجودا مرتین مرة بذاته و مرة بکونه فردا من هذا المفهوم و إن کانت موجودیته لکونه فردا من أفراد هذا المفهوم لم یکن فی ذاته موجودا فلا فرق بینه و بین الممکنات.
فلا فرق بینه و بین غیره من هذه الحیثیة بل لا یبقی لنفی التحلیل إلی الوجود و الماهیة معنی أصلا إذ حینئذ یثبت فرد خاص معروض للمفهوم المشترک فیه و ذلک هو التحلیل فإن قال المراد من نفی التحلیل أنه لا یمکن تحلیله إلی الموجود الخاص و الماهیة و هاهنا قد حلل إلی نفس الموجود الخاص و الموجود المطلق قلنا إن الإنسان الموجود ینحل إلی الإنسان الذی هو ذاته و الموجود المطلق الذی یصدق علیه صدقا عرضیا کذلک ینحل ما زعمتم أنه ذات الباری إلی ما سمیتموه الموجود البحت
1) کما مر فی کلام هذا المحقق أن المعقول من الوجود هو المفهوم المشترک الاعتباری- و إطلاقه علی الوجود الحقیقی القائم بذاته إما بالمجاز أو بوضع آخر فطبیعة الوجود وجود و فردها أیضا وجود فلزم لشیء واحد وجودان و أیضا أحد الوجودین ذاته المفروضة أنه موجود بذاته و الآخر مصداق لصدق طبیعة الموجود لأن مصحح کون شیء من طبیعة صدق هذه الطبیعة علیه فإن مناط کون الشیء بیاضا مثلا و معیاره صدق البیاض المطلق علیه هذا تصویر مطلبه- و لا یخفی أن هذا و ما بعده یرد علی نفسه أیضا لأن الوجود القائم بذاته وجود حقیقی و فرد من مفهوم الوجود المطلق و هذا أیضا ضرب من التحلیل و لو حمل العارض علی المحمول بالضمیمة- تطرق فی الموضعین و ظاهر أن المراد به الخارج المحمول و سیزیفه قدس سره بأتم وجه، س قده
و الموجود المطلق الصادق علیه صدقا عرضیا فلا فرق بین الصورتین فی ذلک فإن کان تحلیل الإنسان إلی الوجود الخاص العارض و ماهیته بناء علی أن العارض حصة من مفهوم المطلق کان هناک کذلک فإن العارض له أیضا حصة منه
إن أراد أنه لا ذات له فهو ظاهر البطلان و إن أراد أن له ذاتا لکن لا تسمی ماهیة بحسب الاصطلاح فهو بحث لفظی فإن من یقول إن حقیقته و ماهیته هو الوجود القائم بذاته إنما یرید به المعنی الذی یرید به من الذات فلا یبقی المباحثة إلا فی اللفظ و أنت إذا تأملت أدنی تأمل علمت أن ما ذکره(1)من أن ذاته موجود خاص کلام خال عن التحصیل لأن ذاته أمر خارج عن إدراکنا یحمل علیه الموجود بالحمل العرضی فلا رجحان له علی الممکنات من هذه الحیثیة و أما علی ما ذکرنا فالرجحان ظاهر لأن ذاته وجود خاص- هو مبدأ لانتزاع هذا المفهوم بذاته لأنه وجود بذاته و غیره أنما یصیر کذلک بواسطته بالتبع هذا تحصیل تمام ما أورده هذا المورد المعاصر له علی کلامه.
فنختار فی التردید الذی ذکره أن ذاته تعالی عین الوجود الخاص و کونه فردا للموجود المطلق- لا یستلزم أن یکون موجودا بالوجودین و لا أن یکون قابلا للتحلیل إلی أمرین- و ذلک لأن موجودیته لیس إلا بذاته لا بعروض حصة من هذا المفهوم کما أن کون هذا الإنسان إنسانا(2)لا یقتضی أن یکون فیه انسانیتان خاصة و عامة لأن الإنسان
1) یعنی أن ما ذکرنا أنه یقول بما یقول خصمه بمجرد الفرض و الإلزام و إلا فحیث لا یقول بفرد للوجود کیف یمکنه أن یقول إن ذاته وجود و حیث یقول إنه یحمل علیه مفهوم الموجود و یتحد به و معلوم أنه مفهوم اعتباری بدیهی کیف یمکنه أن یقول إن ذاته فی مقام ذاته موجود فهو عرضی له و لا یخفی أن هذا یرد علی نفسه أیضا کما مر أن إطلاق الوجود علیه تعالی بمجرد النسبة لقوله بأصالة الماهیة إذ الشیئیة إما وجود و إما ماهیة و شیئیة الوجود عنده اعتباریة فبقی شیئیة الماهیة فقد أقر بما أنکر و کر علی ما فر، س قده
2) إذ الجزئی هو نفس الطبیعة النوعیة محفوفة بالعوارض المشخصة فالجزئیة و الکلیة شیئان اثنان و أما نفس الطبیعة المعروضة تارة للکلیة و تارة للجزئیة فهی واحدة و الوجود أیضا واحد لأن الکلی الطبیعی لیس منعزل الوجود عن وجوده أفراده فلیس له وجود و لفرده وجود آخر و أما فیما نحن فیه فلیس الوجود العام أو الموجود العام عرضیا بمعنی المحمول بالضمیمة بل خارج محمول کالشیئیة بالنسبة إلی الأشیاء الخاصة، س قده
الخاص کزید هو فی ذاته مصداق لمفهوم الإنسان المطلق و معنی تحلیل الشیء(1)إلی أمرین و مفاده هو أن یحصل منه أمران اعتبار کل منهما و حیثیته غیر اعتبار الآخر و حیثیته کتحلیل الإنسان الموجود إلی حیثیة الإنسانیة و حیثیة الموجودیة لا کتحلیل وجوده إلی وجوده و مطلق الوجود فإن کل وجود خاص هو بنفسه مما یحمل علیه الوجود لا بعروض شیء آخر و کذا الموجود البحت إذا حمل علیه مفهوم الموجود لم یلزم أن یکون هناک شیئان متغایران بل ذلک المفهوم الغرض منه حکایة ذلک الخاص لا غیر.
فنقول الفرق بین الواجب و الممکن أن الواجب لا ترکب فیه من جهتین متغایرتین تغایرا یوجب تکثرا فی الموضوع إما فی الخارج أو فی الذهن بخلاف الممکن و لیس معنی قولنا لا ترکب فیه أنه لیس یصدق علیه مفهومات و معان کثیرة کیف و هو منبع جمیع الصفات الکمالیة بنفس ذاته فقولنا الواجب تعالی غیر قابل للتحلیل إلی أمرین و الممکن قابل له معناه أن ذاته تعالی لا توجد له حیثیة لا تکون تلک الحیثیة بعینها حیثیة واجب الوجود بخلاف الممکن فإن الإنسان مثلا حیثیة کونه إنسانا غیر حیثیة کونه واجبا و موجودا- لأن الإنسان من حیث هو إنسان لیس شیئا آخر إذ قد یتصور إنسان غیر موجود و یتصور موجود غیر إنسان فهما اعتباران مختلفان بخلاف کون الواجب هذا الواجب- و کونه واجبا علی الإطلاق لأن مرجعهما إلی واحد حقیقی.
أن المراد کما حققناه أن الواجب لیس له غیر الهویة الشخصیة- التی عبر عنها تارة بالوجود الصرف و تارة بالموجود البحت أو الوجود أو التشخص
1) مجیء حدیث التحلیل فی البین لیس تعرضا لجواب الاعتراض الثانی هنا فإنه یجیء بل هو التصدی لأن لیس هنا وجودان و لو بتحلیل العقل کالتحلیل فی الممکن إلی حیثیة ما لا یأبی عن الوجود و العدم و حیثیة ما یأبی عن العدم، س قده
أو الواجب البحت ماهیة کلیة فإن الماهیة للشیء هی التی یتصورها الذهن(1)بعد تجریدها عن الوجود و التشخص و یعرض لها الکلیة و الاشتراک و حقیقة الوجود هی عین الهویة الشخصیة لا یمکن تصورها و لا یمکن العلم بها إلا بنحو الشهود الحضوری- فهذا معنی قولهم لا ماهیة له و لیس هذا مجرد اصطلاح لفظی بل تحقیق حکمی و بحث معنوی.
و ظهر مما ذکرنا أن القول بأن ذات الباری موجود خاص کلام محصل لا غبار علیه بشرط أن یتفطن قائله بأن المراد منه لیس أن ذاته عین هذا المفهوم الکلی أو عین فرد من أفراده الذاتیة حتی تکون نسبته(2)إلی ذلک الفرد کنسبة الذاتی إلی الذات لأنک قد علمت أن مفهوم الوجود و الموجود و کذا مفهوم التشخص و المتشخص و الجزئی الحقیقی و الهویة و أمثالها لیست لها أفراد ذاتیة کما للأجناس
1) و بعبارة أخری الماهیة هی الکلی الطبیعی أعنی الطبیعة المبهمة التی تعرضها الکلیة فی موطن و التشخص فی موطن آخر و هی أمر لا یأبی عن الوجود و العدم و بعبارة ثالثة الماهیة کل محدود بحد جامع مانع و هذه المانعیة المأخوذة فیها عبارة عن محدودیتها فکل مفهوم یحکی عن وجود محدود محاط هو الماهیة بخلاف المفهوم الحاکی عن غیر محدود کمفهوم الوجود و کذا العلم و القدرة و الحیاة و سائر الصفات العلیا و الأسماء الحسنی الحاکیة کلها عن الوجود غیر المحدود لأن مرجع الکل إلی الوجود فلیس کل مفهوم ماهیة مصطلحة- فلم یکن الواجب ذا ماهیة باعتبار صدق هذه المفاهیم علیه نعم یطلق علیه الماهیة بمعنی ما به الشیء هو هو و بلغة الفرس الماهیة پاسخ پرسش از گوهر شیء، س قده
2) و قد مر مرارا أن نسبة مفهوم الوجود إلی الفرد نسبة الذاتی إلی الذات و هاهنا قد نفاها و یمکن أن تکون الکاف للتمثیل و أما إن کانت للتشبیه فالتوفیق بأن الإثبات و النفی کلیهما صحیحان کل من وجه أما الإثبات فباعتبار أن هذا المفهوم حکایة من نفس الحقیقة و الفرد- کالذاتی لا کالعرضی الحاکی عن الضمیمة و أما النفی فباعتبار ما سبق فی السفر الأول أن حقیقة الوجود لا تحصل فی الذهن و إلا یلزم الانقلاب و لیس لها ماهیة محفوظة فی نشأتی الذهن و الخارج فهذا المفهوم المشترک لیس مقوما للفرد و الذاتی محفوظ فی النشئات فلهذا نفی عینیة الفرد أیضا أی الفرد بهذا النحو أعنی الذاتی لا العرضی و من هنا قد یصرح المصنف قدس سره بأن الوجود معقول ثان مع القول بأصالته و أن له معنونا محیطا بسیطا و ذلک لعدم وجدان جهة الشرکة بین هذا العنوان و معنونه، س قده
و الأنواع و إنما هی عنوانات ذهنیة و حکایات لآحاد و أفراد لا وجود لها فی الذهن- حتی یعرضها العموم و الاشتراک لکن لما کان مفهوم الوجود و الموجود قد یصدق علی أمور خارجیة بالذات بلا اعتبار قید آخر و قد یصدق علی أمور أخری لا بالذات- بل بواسطة قید آخر یقال للقسم الأول إنه وجود و موجود بذاته و یقال للقسم الثانی إنه موجود لا بذاته بل بالعرض و لما کانت الوجودات الخاصة مشترکة فی هذا المفهوم الانتزاعی العقلی الذی یکون حکایة عنها فلا بد أن یکون للجمیع اتفاق فی سنخ الوجود الحقیقی و لا بد مع ذلک من امتیاز بینها إما بالکمال و النقص و الغنی و الفقر أو التقدم و التأخر أو بأوصاف زائدة(1)و بذلک یتوسل إلی نفی تعدد الواجب بالذات فبهذا یمکن دفع الاعتراضات عن کلام هذا السید العظیم لو ساعدنا فی أن معنی کونه تعالی موجودا بحتا هو ما قررنا لکن بعض کلماته و آثاره ینافی ذلک.
و لهذا قد تصدی ولده الذی هو سر أبیه المقدس و هو غیاث أعاظم السادات و العلماء- المنصور المؤید من عالم الملکوت لدفع هذه الاعتراضات بنحو آخر فقال أما الأول فجوابه أنا نختار أنه عین مفهوم الموجود و کیف لا یکون عینه و هو محمول علیه و الحمل هو الحکم باتحاد الطرفین کما أن کل ممکن موجود عین ذلک المفهوم- و لا یلزم(2)
و لکن أنت تعلم أن تلک الحیثیة هی الوجود إذ الوجود باعتبار وجهه إلی الجاعل هو الإیجاد و ینوره اتحاد عدد حروفهما و هو تسعة عشر فلو کانت الماهیة نفسها مجعولة و منشأ لانتزاع مفهوم الموجود لکانت منشأ له و لو قطع النظر عن الانتساب إلی الجاعل و إذ لیس کذلک عقلا و اتفاقا فما به التفاوت هو الأصل فی التحقق و فی المجعولیة و فی المنشئیة للانتزاع- و قد هربا عن تسمیته بالوجود و لا کلام لنا فی التسمیة، س قده
من ذلک کون ذلک المفهوم ماهیة شیء منها و أما قوله هذا المفهوم أمر1) هی الماهیات الإمکانیة لأنها عوارض الوجودات، س قده
2) کیف لا یلزم و قد أنکرتم قیام الفرد الخارجی أو الذهنی من الوجود بالماهیة حتی یکون ذلک الفرد ما به الاتحاد و ملاکه فی حمل الموجود علی الماهیة فیکون الحمل أولیا ذاتیا- و ملاکه الاتحاد بحسب المفهوم و یمکن أن یقال مرادهما أن الواجب أو الممکن عین منشإ انتزاع مفهوم الموجود و هو ملاک الحمل إلا أن الواجب تعالی ذاته بذاته و لذاته منشأ انتزاع هذا المفهوم و الماهیة الممکنة و إن کانت نفسها منشأ انتزاعه بلا حیثیة تقییدیة انضمامیة أو اعتباریة إذ لا فرد للوجود عندهما إلا أنها منشأ الانتزاع بحیثیة تعلیلیة مکتسبة من الجاعل بعد الصدور أو الانتساب أو الارتباط أو ما شئت فسمه و لکن هذا المفهوم و إن کان عرضیا إلا أنه یحکی عن نفس منشأ الانتزاع لا عن ضمیمة فیه کما علی المذهب المنصور فکان حیثیة منشإ الانتزاع للواجب و الممکن عینیة هذا المفهوم المنتزع هذا غایة ما یمکن أن یقال من قبلهما.
اعتباری فظاهر الفساد فإن کون الموجود موجودا ضروری أ لا تری أن القوم ذهبوا إلی أن موضوع العلم الإلهی هو الموجود المطلق ثم حکموا أن وجود موضوعه غنی عن الإثبات لأنه بین الثبوت فظهر أن الواجب عین مفهوم الموجود بحسب الخارج- فإن مفهوم الموجود موجود فی الخارج بأفراده و هو بحسب هذا النحو من الوجود- یجوز أن یکون عین الواجب و قوله ورد علیه أن موجودیته بذاته إلی آخره غیر مسلم و تحقیقه علی ما قرره أی السید المذکور فی حواشی التجرید یقتضی تمهید مقدمة هی أن العوارض المحمولة علی الشیء مواطاة عین ذلک الشیء و متحد معه فی الخارج و مغایر له زائد علیه فی الذهن فإن سئل عن ذلک الشیء من حیث هو فی الخارج- هل هو عین العارض أو غیره فالجواب أنه عینه و إن سئل عنه من حیث إنه فی الذهن- فالجواب أنه غیره فالاتحاد بینهما فی الوجود الخارجی و التغایر فی الوجود الذهنی- و لا خفاء فی أن النسبة بینهما لا یکون حیث یکونان متحدین و إنما یتصور حیث هما متغایران و لا فی أن ما لا یکون له جهة التغایر بأن لا یکون له الوجود الذهنی لا یکون له نسبة إلی العارض المذکورو إذا تمهد هذا فنقول إذا لم یکن للذات الذی هو واجب الوجود وجود ذهنی لم یکن له مع مفهوم الموجود جهة التغایر فلا یکون بینه و بین مفهوم الموجود نسبة حتی یستقیم أن یقال مقتضی هذه النسبة ذاته أو شیء آخر بخلاف الممکن- و بهذا یظهر الفرق بینه و بین الممکن و یندفع إیراده الثانی و یسقط التردیدات البعیدة- التی یمجها الطبیعة السلیمة و الحاصل أن الممکن یمکن أن یحصل لذاته وجود ذهنی- یتکثر بحسبه و ذلک فی الواجب لذاته ممتنع و الجواب عن الثالث أن الماهیة و هی جواب ما هو عبارة عن الذات المجردة عن العوارض فی اعتبار العقل فإذا تجردت عنها عند العقل تمیز أحدهما عن الآخر عنده و حینئذ یجد الذات فی نفسها عاریة عن
العوارض المحمولة و فی نفس الأمر مخلوطة متحدة بها فیطلب سببا فی ذلک- و یستند لا محالة إلی أمر ما هو إما الذات و إما غیرها و لما لم یجز استناد مفهوم الموجود إلی الذات لأن الشیء ما لم یوجد لم یوجد فحکموا بأن کل ذی ماهیة معلول انتهی.
أقول فیما ذکره وجوه من الخلط و الغلط- الأول أن ما ذکره من أن مفهوم الموجود موجود لأنه محمول علیه مغالطة- نشأت من سوء اعتبار نحوی الحمل(1)و الخلط بین الحمل الذاتی الأولی و الحمل الشائع المتعارف فإن کل مفهوم یحمل علی نفسه بالمعنی الأول و کثیر من المفهومات غیر محمولة علی نفسها بالمعنی الثانی فلم یلزم من کون مفهوم الموجود نفس معناه أن یکون فردا لنفسه حتی یکون موجودا فی الخارج.
الثانی أن قول الحکماء إن موضوع العلم الکلی(2)هو الموجود المطلق
1) لیس المراد بسوء اعتبار الحمل ما هو المصطلح فی فن المغالطة فإن سوء اعتبار الحمل الذی هو أحد المغالطات الثلاث عشرة أن یؤخذ مع موضوع القضیة ما لیس منه نحو زید الکاتب إنسان أو لم یؤخذ معه ما هو منه من الشروط و القیود کأن یؤخذ غیر الموجود ثابتا غیر موجود مطلقا کالحرکة و الزمان و غیر الموجود محسوسا غیر موجود مطلقا فهذه المغالطة مما یتعلق الغلط فیه باللفظ بأن یکون مختلف الدلالة فیقع الاشتباه بین ما هو المقصود و غیره من حیث الاشتراک و التشابه و المجاز المرسل و الاستعارة و نحوهما و یسمی الجمیع بالاشتراک اللفظی، س قده
2) قد ذکرنا فی المعلقات علی السفر الأول أن الموضوع حقیقة الوجود المطلق و هو حقیقة الوجود اللابشرط و المراد بالإطلاق و اللابشرطیة السعة الوجودیة و الإحاطة الحقیقیة لا المفهومیة و إن أطلقوا الموضوع علی هذا المفهوم لم یریدوا نفس هذا المفهوم الکلی کما قال قده بل المفهوم من حیث التحقق فی الفرد و العنوان من حیث السرایة إلی المعنون کما فی الطبائع الموضوعة فی المحصورة فالمغالطة فی قوله مفهوم الموجود المطلق موضوع العلم الکلی من باب سوء اعتبار الحمل المصطلح إذا لم یؤخذ مع هذا المفهوم ما هو شرط الحکم بالموضوعیة لهذا العلم أعنی قولنا من حیث العنوانیة و کونه ساری الحکم إلی الحقیقة النوریة- و یمکن أن یکون الغلط فی الأول و الثانی من باب أخذ ما بالعرض مکان ما بالذات فإن هذا المفهوم عرضی لتلک الحقیقة النوریة کما مر غیر مرة، س قده
لم یریدوا به نفس هذا المفهوم الکلی بل إنما أرادوا به الموجود بما هو موجود فی نفس الأمر من غیر تخصیص بطبیعة خاصة أو بکمیة فإن الإنسان کما یصدق علیه أنه موجود جسمانی طبیعی کذا یصدق علیه أنه موجود مطلق لا بقید الإطلاق و لا بقید التخصیص أیضا فالبحث عن الشیء بما هو مصداق للموجود المطلق حری بأن یذکر فی الفلسفة الأولی و الذی هو مستغن عن الإثبات لأنه بدیهی الثبوت هو فرد الموجود المطلق بما هو فرد له مطلقا لما یشاهد من الموجودات لا نفس هذا المفهوم الکلی الذی لا یوجد إلا فی الذهن.
الثالث أن الذی تصوره و صوره فی الفرق بین الواجب لذاته و الممکن لذاته مما لا تعویل علیه فإن کون ذات الباری مما لا یمکن تعقله و لا له وجود ذهنی مبنی علی أنه عین الوجود البحت لا أن کونه(1)کذلک یبتنی علی کونه غیر متعقل.
و أیضا یکفی فی کون الشیء قابلا للتحلیل کونه بحیث لو حصل فی العقل کان للعقل أن یحلله و إن امتنع حصوله فی العقل فإذن الفرق بین الواجب و الممکن فی کون الموجود المطلق عین أحدهما و زائدا علی الآخر لیس کما تصوره بل الحق فی الفرق بینهما أن یقال إن الممکن قابل للتحلیل إلی حیثیتین حیثیة کونه موجودا- و حیثیة کونه أمرا آخر یخالف الموجودیة بخلاف الواجب فإن جمیع حیثیاته هی بعینها حیثیة الموجود البحت إذ لا جهة نقص فیه و کل ممکن یوجد فیه جهة نقص أو جهات نقائص هی غیر جهة الوجود و الوجوب مثلا الفلک لیس محض الوجود إذ حیثیة کونه ناقص الوجود مفتقرا إلی مکان أو حیز محتاجا إلی سبب و محرک و کذا حیثیة حمل کثیر من السلوب و الأعدام فیه التی بإزاء الکمالات و الملکات لیست بعینها حیثیة کونه موجودا و أما الواجب فهو محض حقیقة الوجود الخاص الذی یحمل علیه هذا العنوان و کثیر من العنوانات الکمالیة التی مصداقها کلها حیثیة الوجود الخاص و موجودیته بنفس هویته العینیة لا بذلک المفهوم المطلق فهو موجود بنفسه
1) فهذه المغالطة من باب إیهام الانعکاس و فی قوله قدس سره و أیضا یکفی فی کون الشیء قابلا للتحامیل إبداء الغلط من باب أخذ ما بالعرض مکان ما بالذات أیضا من حیث أخذ المغالطة المعقولة بالفعل للعقل مع موضوع الحکم و لیس منه، س قده
سواء حمل علیه الموجود المطلق أم لا لکن یلزم أن یکون ذاته بذاته بحیث یکون فی نفسه مصداقا لهذا المفهوم و صدقه علی ذاته لا یوجب أن یوجد فیه حیثیتان متغایرتان- فإن کونه هذا الموجود و کونه موجودا مطلقا شیء واحد لا فرق إلا بالتعین و الإبهام- کما أن کون زید هذا الموجود و کونه موجودا لا بعینه لا یوجب الترکیب فیه و الذی یوجب ذلک فیه کونه موجودا و کونه قابلا للعدم و النقص و الشر و کذا کونه بالفعل إنسانا و کونه بالقوة کاتبا أو عالما یوجب التکثر فی ذاته و الحکماء إنما حکموا بکون کل ذی ماهیة معلولا لأن حیثیة الماهیة و الإمکان یخالف حیثیة الفعلیة و الوجود فبالحیثیة الأولی یستدعی علة و یفتقر إلیها و بالحیثیة الثانیة قد یستغنی عنها کما فی الواجب لذاته جل ذکره.
و بالجملة فالقول بأن ذاته تعالی هو الموجود البحت صحیح- إذا أرید به حقیقة الوجود فإن للوجود حقیقة و هو بنفسه موجود و غیره به موجود- کما أن للبیاض حقیقة و هو بنفسه أبیض و غیره به أبیض و أما إذا أرید بالموجود أو الوجود نفس هذا المفهوم و الحکایة دون المحکی عنه بهما فلا شک فی بطلانه.
فإن قلت کیف یکون ذات الباری عین حقیقة الوجود و الوجود بدیهی التصور(1)و ذات الباری مجهول الکنه.
قلت قد مر سابقا أن شدة الظهور و تأکد الوجود هناک مع قصور قوة الإدراک- و ضعف الوجود هاهنا صارا منشأین لاحتجابه تعالی عنا و إلا فذاته تعالی فی غایة الإشراق و الإنارة فإن رجعت و قلت إن کان ذات الباری نفس الوجود فلا یخلو إما أن یکون الوجود حقیقة الذات کما هو المتبادر أو یکون صادقا علیها صدقا عرضیا کما یصدق علیه مفهوم الشیء و علی الأول إما أن یکون المراد به هذا المعنی العام البدیهی التصور المنتزع من الموجودات أو معنی آخر و الأول ظاهر الفساد و الثانی یقتضی أن یکون حقیقته غیر ما یفهم من لفظ الوجود کسائر الماهیات غیر أنک سمیت تلک الحقیقة
1) أی مفهومه بدیهی و حقیقته عین الظهور و الإظهار فإن البداهة من المعقولات الثانیة المنطقیة و مر سابقا فی أوائل السفر الأول فی مبحث نفی الماهیة عن الواجب تعالی، س قده
بالوجود کما إذا سمی إنسان بالوجود و من البین أنه لا أثر لهذه التسمیة فی الأحکام- و إن هذا القسم راجع إلی أن الواجب لیس الوجود الذی الکلام فیه و یلزم أن یکون الواجب ذا ماهیة و قد مر أن کل ذی ماهیة معلول و علی الثانی و هو أن یصدق علیه صدقا عرضیا فلا یخفی أن ذلک لا یغنیه عن السبب بل لا یستدعی أن یکون موجودا- و لذلک ذهب جمهور المتأخرین من الحکماء إلی أن الوجود معدوم.
أقول منشأ هذا الإشکال الذهول عن حقیقة الوجود و آحاده و أعداده و عن معنی عرضیة المفهوم العام الانتزاعی للهویات الوجودیة فإن کون هذا العام المشترک عرضیا لیس معناه أن للمعروض موجودیة و للعارض موجودیة أخری کالماشی بالقیاس إلی الحیوان و الضاحک بالقیاس إلی الإنسان بل هذا المفهوم عنوان و حکایة للوجودات العینیة و نسبته إلیها نسبة الإنسانیة إلی الإنسان و الحیوانیة إلی الحیوان فکما أن مفهوم الإنسانیة صح أن یقال إنها عین الإنسان لأنها مرآة لملاحظته و حکایة عن ماهیته و صح أن یقال إنها غیره لأنها أمر نسبی و الإنسان ماهیة جوهریة.
و بالجملة الوجود لیس کالإمکان حتی لا یکون بإزائه شیء یکون المعنی المصدری حکایة عنه بل کالسواد(1)
ُ و قوله ع: الفقر سواد الوجه فی الدارین
و
ُ: علیکم بالسواد الأعظم
یشیران إلی هذا و أیضا السواد یناسب الظلمة و فی الظلمات عین الحیاة إن الله خلق الخلق فی ظلمة ثم رش علیهم من نوره، س قده
الذی قد یراد به نفس المعنی النسبی أعنی الأسودیة و قد یراد ما یکون به الشیء أسود أعنی الکیفیة المخصوصة فکما أن السواد إذا فرض قیامه بذاته صح أن یقال ذاته عین الأسودیة و إذا فرض جسم متصف به لم یجز أن یقال إن ذاته عین الأسودیة مع أن هذا الأمر العام لکونه اعتبارا ذهنیا زائد علی الجمیع.إذا تقرر هذا فلنا فی الجواب أن نختار فی التردید الأول الشق الأول و هو أن الوجود حقیقة الذات قولک فی التردید الثانی إما أن یکون ذلک الوجود ما یفهم من
1) إنما مثل للحقیقة البسیطة النوریة بالسواد و لم یمثل بالنور العرضی أو البیاض مثلا مع أنهما أنسب للإشارة إلی تلاشی التعینات و محو نقوش الأغیار فی تلک الحقیقة
لفظ الوجود إلی آخره قلنا نختار منه ما بإزاء ما یفهم من هذا اللفظ أعنی حقیقة الوجود الخارجی الذی هذا المفهوم البدیهی حکایة عنه فإن للوجود حقیقة عندنا فی کل موجود کما أن للسواد حقیقة فی کل أسود لکن فی بعض الموجودات مخلوط بالنقائص و الأعدام و فی بعضها لیس کذلک و کما أن السوادات متفاوتة فی السوادیة بعضها أقوی و أشد و بعضها أضعف و أنقص کذلک الموجودات بل الوجودات متفاوتة فی الموجودیة کمالا و نقصا.
و لنا أیضا أن نختار الشق الثانی من شقی التردید الأول إلا أن هذا المفهوم الکلی و إن کان عرضیا بمعنی أنه لیس بحسب کونه مفهوما عنوانیا له وجود فی الخارج حتی یکون عینا لشیء لکنه حکایة عن نفس حقیقة الوجود القائم بذاته و صادق علیه بحیث یکون منشأ صدقه و مصداق حمله علیها نفس تلک الحقیقة لا شیء آخر یقوم به کسائر العرضیات فی صدقها علی الأشیاء فصدق هذا المفهوم علی الوجود الخاص یشبه صدق الذاتیات من هذه الجهة فعلی هذا لا یرد علینا قولک فصدق الوجود علیه لا یغنیه عن السبب لأنه إنما لم یکن یغنیه عن السبب لو کان موجودیته بسبب عروض هذا المعنی أو قیام حصة من الوجود و لیس کذلک بل ذلک الوجود الخاص بذاته موجود کما أنه بذاته وجود سواء حمل علیه مفهوم الوجود و الموجود أو لم یحمل- و الذی ذهب جمهور الحکماء إلی أنه معدوم لیس هو الوجودات الخاصة بل هذا الأمر العام الذهنی الذی یصدق علی الآنیات و الخصوصیات الوجودیة
البراهین الماضیة(1)دلت علی أن واجب الوجود بالذات واحد لا شریک له فی
1) اعلم أن هاهنا مقامات ثلاثة مقام توحید الوجوب و مقام توحید الوجود الحقیقی و مقام توحید الألوهیة و العلیة أما توحید الوجوب فالبراهین الماضیة دلت علیه و أما توحید الوجود الحقیقی و هو التوحید الخاصی فسیجیء فی فصل معقود فی أن واجب الوجود کل الوجودات بنحو أعلی من المحقق الدوانی بزعمه و أما توحید الإله و الخالقفقد ذکره هاهنا إذ توحید الواجب لا یستلزمه کما علی قاعدة خلق الأعمال علی رأی المعتزلة حیث قالوا بالقدرة المستقلة للعباد و کما إذا قیل إن الواجب تعالی خلق العقل الأول و فوض الأمر إلیه فهو بالاستقلال یکون علة لما بعده و لکن لیس هذا مذهب الحکماء حاشاهم عن ذلک إذ لا مؤثر فی الوجود إلا الله عندهم و المبادی المفارقة و المقارنة من العقول و النفوس و الطبائع وسائط جوده و وسائل سیبه و لا یعطی الوجود إلا ما هو بریء و عری مما بالقوة، س قده
وجوب الوجود و الآن نرید أن نبین أن إله العالم واحد لا شریک له فی الإلهیة إذ مجرد وحدة الواجب بالذات لا یوجب فی أول النظر کون الإله واحدا.
فنقول لما تبین أن واجب الوجود واحد و کل ما سواه ممکن بذاته و وجوداتها متعلقة به و به صار واجبا و موجودا فبوجوب استناد کل الموجودات(1)و ارتفاعها إلیه یلزم أن یکون وجودات الأمور کلها مستفادة من أمر واحد هو الواجب الوجود لذاته فالأشیاء کلها محدثة عنه و نسبته إلی ما سواه نسبة ضوء الشمس لو کان قائما(2)
ُ قال ع: العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء
و عرف شیخ الإشراق العلم بکون الشیء نورا لنفسه و کونه نورا لغیره و منها أن نور الشمس له أفول و له ثان فی الوجود و نور شمس الحقیقة لیس له أفول و لا ثان لکونه واحدا بالوحدة الحقة، س قده
1) و الحاصل أن الشیء ما لم یوجد لم یوجد و الموجود حدوثا و بقاء منه تعالی- و الإیجاد تبع الوجود، س قده
2) بل لو کان معه من الشرائط أضعاف ذلک و بالحقیقة لا نسبة له تعالی إلی الأشیاء- و إنما الأشیاء منتسبات إلیه و بین نور الحق و نور الشمس فروق کثیرة غیر القیام بالذات و عدم القیام بالذات منها أن نور الشمس انبسط علی السطوح و المبصرات و نور الوجود وسع کل شیء من المحسوسات الخمسة و المتخیلات و الموهومات و المعقولات و ما وراء المحسوس و المعقول- و منها أن نور الشمس انبسط علی ظواهر المستنیرات دون أعماقها و نور الوجود الذی هو ظله الممدود نفذ فی بواطن المستنیرات بحیث أفناها فی نفسه و منها أن نور الشمس لا شعور له و أنوار شمس الحقیقة کلها عقلاء شاعرون أحیاء ناطقون فإن من أنواره الأنوار القاهرة فی الطبقة الطولیة و الطبقة المتکافئة العرضیة و الأنوار الأسفهبدیة العلویة و السفلیة بل الوجود بشراشره عین الحیاة و العلم و غیرهما من الکمالات و من أنواره نفس العلم الذی هو ظاهر بالذات لکونه بدیهی التصور و مظهر للغیر الذی هو حقائق الأشیاء ماهیاتها و هلیاتها و لمیاتها و لکونه نورا
بذاته إلی الأجسام المستضیئة منه المظلمة بحسب ذواتها فإنه بذاته مضیء و بسببه یضیء کل شیء و أنت إذا شاهدت إشراق الشمس علی موضع و إنارته بنورها ثم حصول نور آخر من ذلک النور حکمت بأن النور الثانی من الشمس و أسندته إلیها و کذا الثالث و الرابع و هکذا إلی أضعف الأنوار فعلی هذا المنوال وجودات الأشیاء المتفاوتة فی القرب و البعد من الواحد الحق فالکل من عند الله.
طریق آخر أشیر إلیه فی الکتاب الإلهی سلکه معلم المشائین أرسطاطالیس و هو الاستدلال بوحدة العالم علی وحدة الإله تقریره أنه قد برهن علی امتناع وجود عالم آخر غیر هذا العالم بجمیع أجزائه سواء کانت فیه سماوات و أرضون و أسطقسات موافقة لما فی هذا العالم بالنوع أولا بأن یقال لو فرض عالم آخر- لکان شکله الطبیعی هو الکرة و الکرتان إذا لم یکن إحداهما محیطة بالأخری لزم الخلاء بینهما و الخلاء ممتنع کما مر فالقول بوجود عالم آخر مبائن لهذا العالم محال أیضا فهذا هو البیان المجمل لامتناع وجود عالمین.
و أما البیان المختص بواحد واحد من الاحتمالین المذکورین علی التفصیل فلنشر إلیه إما علی الاحتمال الأول و هو أن یکونا متماثلین فی الأجزاء و یکون کل منهما کالآخر فی السماء و الأرض و غیرهما فما نقل عن أرسطاطالیس- من أنه إذا کانت أسطقسات العوالم الکثیرة و سماواته غیر متخالفة فی الطبیعة- و الأشیاء المتفقة فی الطبیعة متفقة فی الأحیاز و الحرکات و الجهات التی یتحرک إلیها فالأسطقسات فی العوالم الکثیرة متفقة(1)فی المواضع مختلفة فوق واحدة فهی ساکنة بالقسر و الذی بالقسر بعد الذی بالطبع بالذات فعلم أنها کانت مجتمعة متأحدة ثم افترقت بعد ذلک فهی إذن متبائنة(2)أبدا و لیست بمتبائنة أبدا و هذا خلف.
1) متفقة حال و فی المواضع متعلق بمختلفة أی حال کونها متفقة فی الطبیعة- مختلفة فی الأمکنة، س قده
2) أی متفارقة علی وضع التعدد و لیست بمتبائنة أبدا أی لا بد أن لا تصیر متفارقة بعد ما کانت متصلة بالطبع إذ یلزم الخلاء فی العالم الذی خرجت تلک منه و فی العالم الذی دخلت فیه و کذا یلزم الخرق و الالتیام فی أفلاکهما و کذا یلزم حرکة الثقال إلی المحیط و الکل باطل، س قده
و أیضا الذی بالقسر من الضرورة أن یزول و یعود إلی ما کان أولا علیه(1)
ثم إن هذا أی عدم قبول الأفلاک القسر و الفک هو الدلیل علی انحصار نوعها فی شخصها و کذا الفلکیات.
إن قلت لم لا یجوز التعدد الأفرادی لکل نوع هناک بلا فک و قسر بأن یکون مفطورا علی التعدد من أول الأمر لا التعدد بعد الاتحاد.
قلت لا یمکن ذلک لأن الأجزاء المفروضة فی کل واحد متشابهة و متشابهة أیضا للکل- و حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد فلو کان الفردان مثلا من نوع مفطورین علی الانفصال کانت الأجزاء المفروضة فی کل واحد أیضا منفصلة بل یلزم الکثرة بلا وحدة و قد بین نظیر ذلک فی إبطال مذهب ذیمقراطیس، س قده
بالذات فتلک العوالم ستجمع ثانیة فهی مجتمعة و غیر مجتمعة أبدا انتهی کلامه.فإن قیل إن الأرضین مثلا و إن کانت کثیرة بالعدد إلا أنها مشترکة فی الأرضیة- و أمکنتها أیضا مشترکة فی کونها وسط الکل فالأرض المطلقة تقتضی الوسط المطلق- و الأرض المعینة تقتضی الوسط المعین من العالم المعین.
فیقال فی دفعه إن الأجسام الکثیرة بالعدد المتحدة بالنوع و الحقیقة و إن لم یشک أن أمکنتها کثیرة بالعدد لکن یجب أن یکون کثرة أمکنتها علی نحو لو اجتمع کل الأجسام متمکنا واحدا یصیر تلک الأمکنة مکانا واحدا مع أن ذلک
1) الأول کان باعتبار بدوها و فاتحتها و الثانی باعتبار عودها و خاتمتها بل هذا غیر مختص بالأسطقسات بدلیل قوله فتلک العوالم فلم یکن محذور تعدد سماواتها مسکوتا عنه فی کلام المعلم فنقول معنی الکلام إن تعدد أفراد نوع واحد بالقسر فوجود شمسین أو قمرین أو فلکی شمسین مثلا بالقسر و لا قسر فی الفلکیات فضلا عن دوامه و کذا وجود کرتی نار مثلا فی عالمین فلو کان التعدد و الانفصال فی تلک العوالم دائما لزم القسر دائما و هو باطل کما تقرر فی محله فلا بد أن یزول و تعود هی إلی الاتصال فهی مجتمعة لذلک و غیر مجتمعة لاستلزامه الحرکة المستقیمة فی الأفلاک و المحذورات الثلاثة المذکورة فی الأسطقسات و أما تعدد أفراد نوع واحد فی عالمنا هذا فلیس من باب القسر الدائم لأن کل واحد من الأشخاص غیر دائم و النوع لا وجود له إلا فی ضمن الشخص فلیس واحد بالعدد دائما بل نوع القسر هنا دائم.
محال بالضرورة إذ اختلاف الأمکنة ضروری(1)و أما الاجتماع المذکور فمما لا مانع عنه(2)فی طبیعة تلک الأجسام لوحدتها فرضا إذ لو اقتضت طبیعتها الافتراق و التباین لما وجد واحد متصل منها و هذا خلف و أما الوجه الذی یختص بالاحتمال الثانی فما أشار إلیه الشیخ الرئیس فی بعض رسائله بقوله یمکن أن یکون(3)جسم مخالفا لهذه الأجسام فی الحرکات و الکیفیات أما الحرکات فهی بالقسمة العقلیة الضروریة إما مستقیمة و إما مستدیرة و المستقیمة إما من المرکز إلی المحیط أو من المحیط إلی المرکز و إما مارة علی المرکز بالاستقامة و هی الأخذة من الطرفین(4)أو غیر آخذة منهما بل علی محاذاتهما لکن الذی بالطبع من المستقیم لا یجوز أن یکون إلا من نهایات إلی نهایات متضادة بالطبع لا بالإضافة و بیان ذلک فی کتاب أرسطاطالیس خاصة فی المقالة الخامسة من الکتاب الموسوم بالسماع الطبیعی- و تفاسیر المفسرین فمن هذا یعلم أن الحرکات الطبیعیة فی جمیع الأجسام إما من المرکز أو إلیه بالدلیل العقلی و أما الکیفیات المحسوسة فلا یمکن أن یکون فوق
1) و ذاتی و الذاتی لا یختلف و لا یتخلف و أیضا لو اتصلت تلک الأمکنة لزم جواز الحرکة الأینیة علی المکان فیلزم أن یکون للمکان مکان و أیضا لا یعقل صیرورة الوسط طرفا، س قده
2) أی له الإمکان الذاتی و إن لم یکن له الإمکان الوقوعی إذ یأباه طباع الخارج و أوضاع الکون التی فرضها الخصم للزوم الخرق و الالتیام و الخلاء و غیر ذلک، س قده
3) استدل بعدم حرکة أخری و کیفیة أخری علی عدم عالم جسمانی آخر مخالف بالطبع- إن قلت تخالف الآثار یدل علی تخالف مبادیء الآثار و أما اتحادها فلا یدل علی اتحادها نوعا- کالحرارة اللازمة للنار و الغضب و الحرکة و الشمس و هی متبائنة نوعا قلت عموم اللازم بحسب الجلیل من النظر و أما بحسب النظر الدقیق فالحرارة اللازمة للنار مبائنة للحرارة اللازمة لغیرها- إن قلت ما تقول فی الزوجیة اللازمة للأربعة و الثمانیة و غیرهما و هی أنواع متباینة و الزوجیة واحدة أو متماثلة قلت الزوجیة لازم الماهیة و کل لازم الماهیة اعتباری علی ما حقق فی موضعه فلیس لها فی تلک الأعداد ما یحاذیها و الأمور الانتزاعیة فی التماثل و التباین تابعة للأشیاء المنتزعة هی عنها و أیضا قد مر أن المفهوم الواحد لا ینتزع من الأمور المتخالفة بما هی متخالفة، س قده
4) قسم المستقیمة أولا قسمة ثلاثیة ثم عدل و قسمها قسمة ثنائیة دائرة بین النفی و الإثبات، س قده
تسعة عشر(1)و قد بینه الفیلسوف فی المقالة الثانیة من کتاب النفس و شرح المفسرون- کثامسطیوس و الإسکندر و لو لا مخافة التطویل لبسطت القول فیه لکنی أخوض فی طرف یسیر منه فأقول الطبیعة ما لم توف علی النوع الأتم شرائط النوع الأنقص الأول بکماله- لم تدخله فی النوع الثانی(2)و المرتبة الثانیة مثال ذلک أن ذات النوع الأخس و هو الجسمیة ما لم تعطها الطبیعة جمیع خصائص الکیفیات الجسمیة الموجودة فی الأجسام بما هی أجسام لم تخط به إلی النوع الثانی الأشرف بالإضافة و هو النبات و ما لم تحصل جمیع خصائص النباتیة کالقوة الغاذیة و النامیة و المولدة فی النوع الأخس- لم تجاوز به إلی النوع الثانی کمرتبة الحیوانیة و مرتبة الحیوانیة مشتملة علی الحس و الحرکة مع سائر القوی النباتیة و الجسمیة فما لم یحصل للنوع الأخس الأدنی الأول- جمیع الحواس المدرکة لجمیع المحسوسات فمن الواجب أیضا أن لا یتعدی الطبیعة بالنوع الحیوانی إلی النوع النطقی و لکن الطبیعة قد حصلت فی الموالید جوهرا ناطقا فمن الضرورة أوفت جمیع القوی الحسیة بکمالها فاتبعته إفادة القوة النطقیة- فإذن کان للنوع الناطق جمیع القوی المدرکة للمحسوسات فإذن النوع الناطق یدرک جمیع المحسوسات التی أدرکها کل حیوان فإذن لا محسوس(3)ما خلا ما
1) تسع منها الطعوم البسیطة التسعة المشهورة و أربع منها الکیفیات الفعلیة و الانفعالیة و ثلاث منها المسموعات و المبصرات و المشمومات و ثلاث منها المحسوسات بالعرض- فذکر أوائل الملموسات بالتفصیل أولی إذ إلیها مفوض کدبانوئیة عالم العناصر کما إلی العقل الفعال مفوض کدخدائیة هذا العالم عندهم و لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم و ما یعلم جنود ربک إلا هو، س قده
2) إذ لو أدخلته فیه بدون التوفیة لزم الطفرة فی الحرکة الکیفیة عند الشیخ و فی الحرکة الجوهریة عند المصنف قده و الضرورة قضت ببطلانها فیهما کما فی الحرکة الأینیة و هذا هو قاعدة إمکان الأخس التی موضع استعمالها السلسلة الصعودیة و قد قال المصنف قدس سره فی موضع آخر قد وضعناها بإزاء قاعدة إمکان الأشرف التی موضع استعمالها السلسلة النزولیة فتفطن، س قده
3) إذ لا حاس ما خلا ما استوفی للجوهر الناطق و الحاس و المحسوس متضایفان و المتضایفان متکافئان، س قده
یدرکه الناطق فإذن لا کیفیات ما خلا ستة عشر المحسوسة بالذات و الثلاثة المحسوسة بالعرض(1)کالحرکة و السکون و الشکل فإذن لا جسم یکیف بکیفیة ما خلا هذه المعدودة- فإذن لا عالم مخالف لهذا العالم بکیفیات محسوسة فإذن إن فرضت عوالم متعددة فهی متفقة بالطبع کثیرة بالعدد انتهی کلامه.
فإذا بطل تعدد العالم سواء کان التعدد بالطبع أو بالشخص فقد ثبت أن العالم واحد شخصی فحینئذ نقول تشخص العالم تشخص طبیعی أی له وحدة طبیعیة لا أنها تألیفیة و ذلک(2)
ُ نرسد کار عالمی بنظام گر نه پای تو در میان باشد
و أیضا کل الأنواع الجوهریة التی فی السلسلة العرضیة القدریة باعتبار انطوائها فی أنوار أربابها و انطواء أربابها فی نور رب النوع الإنسانی حیث إن نسبة الأرباب إلی الأرباب- نسبة الأصنام إلی الأصنام ثابتة غیر متغیرة واحدة غیر متکثرة و بهذا النظر تغیرات العالم الکبیر فی أدواره و أکواره کتفاوت الإنسان بحسب الأمزجة فی الإنسان الواحد الصغیر- ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ
ُ قرنها بر قرنها رفت ای همام وین معانی بر قرار و بر دوام شد مبدل آب این جو چند بار عکس ماه و عکس اختر بر قرار
إلی غیر ذلک من المناهج البارقة الشارقة و المشارع العذبة السابغة، س قده
لتحقق التلازم بین أجزائه الأولیة فإن بین الأجسام العظام التی1) المحسوسات بالعرض کثیرة کالکم و الإضافة و غیرهما کما فی سفر النفس و قد خصها الشیخ لکونها أکثر تناولا و أصح وجودا بالنسبة إلی البعض کالإضافة و العدد و أما الجسم التعلیمی فمعدود من ناحیة الجسم المکیف و أما الأطراف فمنطویة فی الشکل ثم إن ذکر الحرکة و السکون بعد ذکر الحرکة و أقسامها تفصیلا و السکون عدمها عن موضع قابل إما باعتبار تعداد الکیفیات من غیر نظر إلی النفی و الإثبات و إما باعتبار کونهما کیفیتین هاهنا و هناک کان باعتبار ذاتهما و إما من باب ذکر العام الأجزائی أو العددی بعد الخاص إذ العام منه منطقی و منه استغراقی و منه أجزائی و منه عددی، س قده
2) أراد قدس سره أن یثبت تشخص العالم علی نهج یوافق کل مشرب قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ* و إلا فأنت تعلم أن هاهنا أنهاجا أوثق و أشرف و مشارب أعذب و ألطف علی مذاقه قده تدل علی أزید من الارتباط و الالتصاق فإن أجزاء العالم فی مقام وجودها و الوجود ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک و حیثیة ذاته الوحدة و التشخص تتأحد تأحدا حقیقیا و تتشخص تشخصا عینیا و أیضا جمیع فصول أنواع العالم بالنسبة إلی الفصل الأخیر للنوع الأخیر الإنسانی مأخوذة لا بشرط الأجناس و جمیع الصور بالنسبة إلی الصورة الأخیرة الإنسانیة الکاملة العقلیة الفعلیة مواد مأخوذة بشرط لا فالکل مبهمات فی صراط الإنسان الکامل و شیئیة الشیء بالصورة و لا سیما صورة الصور التی هی مواد بهذا الاعتبار و المبهم لا وجود له إلا بالمعین فالکل موجودة بهذا الواحد الذی هو الفصل الأخیر و الصورة الأخیرة و هو موجود و واحد بوجود الله الواحد القهار.
فیه تلازما و کذا بین تلک الأجسام و أعراضها بل بین أکثر المحال و أعراضها فإن استحالة الخلاء و امتناع خلو الأجسام المستقیمة الحرکات عما یحدد جهات حرکاتها- یدل علی التلازم بین الأرض و السماء و امتناع قیام العرض بذاته و خلو الجوهر عن الأعراض یوجب التلازم بینهما.
و قد علمت أن اللزوم و التلازم(1)یوجب الانتهاء إلی علة واحدة فالمؤثر فی عالمنا هذا لا یکون إلا واحدا فکل جسم و جسمانی ینتهی فی وجوده إلی ذلک المبدإ الواحد الذی دل انتظام أحوال السماوات و الأرض و ما بینهما علی وجوده- و العقول و النفوس التی أثبتها الحکماء إما علل متوسطة لهذه الأجسام أو صور مدبرة لها متصرفة فیها و إثبات مجردات لا تکون عللا و لا مدبرات لهذا العالم غیر معلومة الوجود بل غیر موجودة(2)کما سیلوح وجهه فکل جسم و جسمانی و نفس و عقل- منته إلی مبدإ واحد هو القیوم الواجب بالذات کما دل علیه قوله تعالی- لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا و لعل مرجع ضمیر التثنیة مجموع السماویات حتی عقولها و نفوسها و مجموع الأرضیات حتی ملکوتها و أربابها و لا یبعد أن یراد بالفساد الانتفاء رأسا و وجه الدلالة أن المراد أنه لو تعدد الإله تعالی عن ذلک لزم أن یکون العالم الجسمانی و ما ینوط به متعددا و اللازم باطل کما مر
1) لأن التلازم و إن لم ینحصر فیه لکن القسم الآخر منه باطل هاهنا قطعا إذ لا علیه لجسم بالنسبة إلی جسم آخر لأن تأثیره بمشارکة الوضع و الوضع لا یتصور بالنسبة إلی المعدوم، س قده
2) فإن العقل لا محالة فعال فیقتضی ظلالا لا محالة فی العالم و الملک و النفس لا جرم مدبرة فی الجسم فتستلزم أجساما أخر و قد بین امتناعها فقد أضرب قدس سره عن الأول لئلا یصیر الحجة إقناعیة، س قده
فالملزوم مثله کما وضح من قوله إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ
لیس مؤتلفة الذات من أجزاء وجودیة عینیة أو ذهنیة کالمادة و الصورة الخارجیتین أو الذهنیتین و لا من أجزاء حدیة حملیة و لا من الأجزاء المقداریة(1)
و ذلک لأن کل ما هو مرکب کان للعقل إذا نظر إلیه و إلی جزئه و قایس بینهما فی نسبة الوجود وجد نسبة الوجود إلی جزئه أقدم(2)من نسبته إلی الکل تقدما بالطبع و إن کان معه بالزمان أو ما یجری مجراه فیکون بحسب جوهر ذاته مفتقرا إلی جزئه متحققا بتحققه و إن لم یکن أثرا صادرا عنه و کل ما هو کذلک لم یکن واجب الوجود لذاته بل لغیره فیکون ممکنا لذاته هذا محال و هذا البیان یجری فیما سوی الأجزاء المقداریة لأن تلک الأجزاء لیست فی الحقیقة متقدمة(3)بل
1) اعلم أن وجه الضبط لقسمة الأجزاء إلی أقسامها الأربعة أن یقال الأجزاء إما موجودة بوجود واحد فی العین و إما موجودة بوجودات متعددة و علی الأول إما أن تعتبر فی الذهن لا بشرط فهی الأجزاء الحملیة و إما أن تعتبر بشرط لا فهی الأجزاء الوجودیة الذهنیة کالمادة و الصورة الذهنیتین و علی الثانی إما أن تکون متبائنة فی الوضع فهی الأجزاء المقداریة و إما أن لیس کذلک فهی الأجزاء الخارجیة کالمادة و الصورة الخارجیتین، س قده
2) أقول الکلام فی مطلق الأجزاء و الجنس و الفصل للشیء أجزاء شیئیته لا وجوده- و ملاک التقدم هاهنا لشیء الماهیة لا الوجود و التقدم بالتجوهر لا بالطبع و الجواب أن المراد بالوجود هاهنا ما یشمل التقرر أو المراد فرض نسبة الوجود و المراد بالتقدم بالطبع- المرادف للتقدم بالذات و هو القدر المشترک بین التقدم بالطبع بالمعنی الأخص و التقدم بالعلیة- و التقدم بالتجوهر فاستعمل الکلی فی هذا الفرد، س قده
3) بل متأخرة لأن العقل و الوهم بعد وجود مقدار ما یفرض فیه شیء غیر شیء کلیا أو جزئیا أقول نعم فعلیة الأجزاء هکذا و لکن المراد بالجزئیة و الکلیة کون المقدار مصححا لقبول التجزئة إذا فرضها النفس بخلاف مثل النقطة أو المجرد فالمصحح لذوات الأجزاء مقدمة علی المصحح لذات الکل و هذا نظیر ما مر فی الرد علی غیاث العلماء أنه یکفی فی کون الشیء قابلا للتحلیل کونه بحیث لو حصل فی العقل کان للعقل أن یحلله و إن امتنع حصوله فی العقل علی أن الأجزاء المقداریة لیست بهذه المثابة لأن نفی الأجزاء الحملیة مستلزم لنفیها إذ المقدار قائم بالجسم فما لیس له جزء حملی إن کان له جزء مقداری کان له مادة و صورة فکان له جنس و فصل هذا خلف، س قده
نسبة الجزئیة إلیها بالمسامحة و التشبیه فلا بد فی نفی تلک الأجزاء عنه تعالی من بیان آخر و القوم طولوا الکلام فی تجرد الواجب عنها و عن التجسم و احتاجوا فی البیان إلی برهان تناهی الأبعاد(1).
و لنا فی بیانه طریق واضح یتوقف علی مقدمة قد أشرنا إلیها مرارا من أن کل متصل بذاته أو بغیره قار کالمکانیات أو غیر قار کالزمانیات فهو ضعیف الوجود- متشابک الوجود بالعدم و الحضور بالغیبة و الواجب جل ذکره قوی الوجود و غایته فی الشدة بلا شوب نقص و قصور و أیضا قد تقرر أن الأجزاء المقداریة متحدة الحقیقة(2)هی و الجمیع فنقول لو کان للواجب جزء مقداری کما یقوله المشبهة فهو إما ممکن فیلزم أن یخالف الجزء المقداری کله فی الحقیقة
1) و ذلک لأنه قد ثبت أنه لا یجوز العلیة و المعلولیة فی أفراد نوع واحد فلو کان الواجب مقدارا کجسم تعلیمی أو طبیعی و کان علة لجسم تعلیمی أو طبیعی لم یکن أحدهما بالعلیة أو المعلولیة أولی من الآخر لأن حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد فما فرض معلولا یکون علة لآخر و ما فرض علة یکون معلولا لآخر فیکون الأجسام غیر متناهیة و ثبت تناهی الأبعاد و بالجملة إذا کان الجسم بذاته علة و کانت تلک الذات فی المعلول و إذا کان بذاته معلولا و کانت تلک الذات فی العلة لزم عدم تناهی الأجسام کما قلنا، س قده
2) المراد بالحقیقة ما هو أعم من الماهیة النوعیة و الوجود الخارجی فمغایرة جزئه المقداری علی تقدیر إمکانه لکله لمغایرة الوجود الإمکانی الوجود الواجبی و علی تقدیر الوجوب لا یلزم أن یکون موجودا بالقوة لأنه جزء مقداری و الأجزاء المقداریة موجودة بالقوة و إلا لانتفی المقدار و لازم ذلک کون الجزء موجودا بالقوة و هو واجب الوجود و هو خلف و لو کان المراد بالحقیقة الماهیة النوعیة کما أنه المراد فی باب الحکم المتصل لم یتم البیان و هو ظاهر و الأولی الاعتماد فی نفی الأجزاء المقداریة علی برهان نفی مطلق الحد عنه تعالی من جهة کونه واجب الوجود بالذات و قد تقدمت الإشارة إلیه، ط مد ظله
و إما واجب فیکون الواجب بالذات غیر موجود بالفعل بل بالقوة و کلا شقی التالی محال فکذا المقدم فتعالی عن أوهام المجسمین و المعطلین علوا کبیرا.
(1)لو ترکب ذات الواجب من أجزاء فلا یخلو إما أن یکون کل واحد من تلک الأجزاء أو بعضها واجب الوجود أو لیست الأجزاء و لا شیء منها بواجب الوجود بل جمیعها ممکنات الوجود و الأقسام الثلاثة بأسرها مستحیلة.
و هو أن یکون الأجزاء کلها واجبات الوجود فیلزم خرق الفرض لأن المفروض أن هناک شیئا واحدا وحدة حقیقیة ذا أجزاء إذ کل ما لا وحدة له لا وجود له کما بینا مرارا فإذن کل حقیقة وحدانیة فرضت أنها ذات أجزاء- فلا بد أن یکون لبعض أجزائها إلی بعض افتقار ذاتی و تعلق طبیعی و ارتباط لزومی إذ لا یتصور تألیف حقیقة نوعیة أو شخصیة من أمور متفاصلة الذوات مستغنیة الحقائق و الهویات بعضها عن بعض فلو ترکب حقیقة الواجب من الواجبین لزم تحقق التلازم بینهما و قد مر أن التلازم بین الواجبین محال بأی نحو من أنحاء التلازم فإذن قد رجع الفرض إلی تعدد واجبات کل منها موجود بسیط علی حدة.
فلأن ذلک الجزء الذی هو الواجب کان مستغنی القوام عن الجزء الآخر و عن غیره و الجزء الآخر لإمکانه مفتقر إلی ذلک الواجب فکان المفروض واجبا متأخر الوجود عن غیره مفتقر الذات إلی ممکن و بتوسطه(2)
إن قلت الواجب المفروض مرکبا یفتقر فی القوام إلی قوام الممکن الذی هو جزؤه- لا فی الوجود لفرض وجوب وجوده و قوام ذلک الممکن لا یفتقر إلی ذلک الواجب الآخر- لأنه علة وجوده لا قوامه فلا یلزم الافتقار إلی الواجب الآخر فی الوجود بتوسط الممکن- و الکلام مطلق یشمل الأجزاء العقلیة و یرشد إلیه أیضا عنوان ما بعده بالطریق الآخر.
قلت لما کان الوجود مقدما علی الماهیة تقدما بالحقیقة عنده قدس سره و بالأحقیة عند بعض کان قوام ذلک الممکن مفتقرا إلی وجوده و وجوده إلی ذلک الواجب الآخر لسبقه علی الواجب المفروض مرکبا فکان واجب الوجود مفتقر الوجود هذا خلف، س قده
إلیواجب آخر و الافتقار إلی الغیر و إن کان إلی واجب آخر و کذا التأخر عنه ینافی الوجوب بالذات
فهو أوضح إذ کیف یتصور(1)حصول مجموع واجبی من ممکنات صرفة و جمیع الممکنات ممکن لا محالة لو فرض موجودا و فی الشقین الأخیرین یلزم الدور إذ العقل إذا قاس الممکن و الواجب إلی الوجود یجد الواجب أقدم فی الوجود- و یحکم بأنه وجد فوجد الممکن و إذا قاس الجزء و الکل إلیه یجد الجزء أقدم فیه من الکل و یحکم بأنه وجد الجزء فوجد الکل فیلزم(2)تقدم کل من الکل و الجزء هاهنا علی نفسه.
طریق آخر قد علمت أن الواجب حقیقته إنیة محضة فلا ماهیة له و کل ما لا ماهیة له لا جزء له ذهنا و لا خارجا و لنفصل هذا البیان فنقول الواجب تعالی مسلوب عنه الأجزاء العقلیة و ما تسلب عنه الأجزاء العقلیة یسلب عنه الأجزاء الخارجیة- إذ کل بسیط فی العقل(3)بسیط فی الخارج دون العکس و إنما نقیت عنه الأجزاء
1) إن قلت هذا سنة کل نوع مجموع من أجزاء فإن الإنسان حاصل من حیوان و ناطق لیس شیء منهما إنسانا و البیت حاصل من سقف و جدران لیس شیء منهما بیتا و هکذا- قلت أما فی الترکیب من الأجزاء المحمولة کما فی الإنسان فلیس کذلک لأن الحیوان و الناطق- یحمل علیهما الإنسان حملا عرضیا مع أنهما موجودان مناسبان له وجودا و ماهیتان مناسبتان له ماهیة و أما فی الترکیب من الأجزاء الخارجیة فالسقف و الجدار و إن لم یسمیا باسم البیت- لکن البیت شیء هو من سنخهما فإن مادة البیت مادتهما و صورته صورتهما و لا تفاوت إلا بالجزئیة و الکلیة و أما فیما نحن فیه فمعلوم أنه لا سنخیة بین حیثیة الإباء عن العدم و حیثیة عدم الإباء عن الوجود و العدم، س قده
2) و السؤال هنا أیضا بأن افتقار الکل إلی الجزء فی القوام و افتقار الممکن إلی الواجب تعالی فی الوجود کالسؤال السابق و الجواب الجواب، س قده
3) أما أولا فلأن البسیط فی العقل لو کان مرکبا فی الخارج من المادة و الصورة لکان مرکبا فی العقل من الجنس المأخوذ من المادة و الفصل المأخوذ من الصورة هذا خلف و أما الثانی فلأنه لا یلزم أن یکون کل بسیط فی الخارج بسیطا فی العقل لمکان الأعراض المرکبة فی العقل من الجنس و الفصل بل من المادة و الصورة الذهنیتین أعنی الجنس و الفصل بشرط لا- أو المادة و الصورة التبعیتین للمادة و الصورة اللتین فی الموضوعات و هما بیانان للکلیة الموروثة- منهم من أخذ الجنس مطلقا من المادة و الفصل مطلقا من الصورة فإنها تستقیم فی الأعراض بهما و فی المفارقات بالأول منهما، س قده
العقلیة إذ لو کان له جنس و فصل لکان جنسه مفتقرا إلی الفصل لا فی مفهومه و معناه بل فی أن یوجد(1)
و إذا علمت ما ذکرنا علمت سر قولهم إن النوع ماهیة تامة محصلة و الجنس ماهیة ناقصة مبهمة إذ لم یقل أحد بوجود رب الجنس و لم یمکن الإشارة العقلیة إلی الجنس متحصلا- لکونه بعض الماهیة لا ماهیة تامة و یشار إلیه فی العقل إشارة إبهامیة کالأمر المردد بین المعینات و الفانی فی المحصلات إذ وجود الجنس وجودات کوجودات الأنواع الطبیعیة و الأنواع العقلیة و ما یتصور متحصلا منعزلا عن الفصول أنما هو مأخوذ بشرط لا مادة عقلیة- لا جنس بما هو جنس و لفناء وجوده فی الفصول یحمل علی الکثرة المختلفة الحقائق مواطاة- بخلاف النوع إذ له وجود فی العقل إذ الوجود أنما هو للماهیة التامة و هی الماهیة النوعیة، س قده
و یحصل بالفعل فحینئذ نقول ذلک الجنس لا یخلو إما أن یکون وجودا محضا أو ماهیة غیر الوجود فعلی الأول یلزم أن یکون ما فرضناه فصلا لم یکن فصلا- إذ الفصل ما به یوجد الجنس و هذا أنما یتصور إذا لم یکن حقیقة الجنس حقیقة الوجود- و علی الثانی یلزم أن یکون الواجب ذا ماهیة و قد مر أنه نفس الوجود و حقیقته بلا شوب- و أیضا لو کان للواجب جنس کان مندرجا تحت مقولة الجوهر و کان أحد الأنواع الجوهریة فیکون مشارکا لسائر الأنواع الجوهریة فی الجنس العالی و قد برهن علی إمکانها و قد مر أن إمکان النوع یستلزم إمکان الجنس المستلزم لإمکان کل واحد من أفراد ذلک الجنس من حیث کونه مصداقا له إذ لو امتنع الوجود علی الجنس من حیث هو جنس أی مطلقا لکان ممتنعا علی کل فرد فإذن یلزم من ذلک إمکان الواجب تعالی عن ذلک علوا کبیرا.تلخیص عرشی لو کان للواجب أجزاء حدیة عقلیة فلا یخلو إما أن یکون
1) أی فی عالم العقل لحصول النوع مجردا عن المحصلات الصنفیة و الشخصیة المادیة فی عالم أرباب الأنواع أو فی عالم عقلنا إذ الاعتبار فی التمامیة و النقصیة بالعقل لا بالحس و أما الوجود فی هذا العالم فیحتاج إلی المصنفات و المشخصات و لا یتم بالفصول فقط.
جمیعها أو بعض منها حقیقة الوجود أو لیس کذلک و علی التقادیر یمتنع الحمل(1)
إن قلت شأن الأجزاء الحملیة فی کل مورد أن یکون غیر الوجود و مع ذلک تحمل فلیکن هاهنا کذلک.
قلت نعم و لکن لها وجود عرضی فلها مقام ذات و مقام وجود و فیما نحن فیه الماهیة عین الإنیة و قد فرغنا عن إثباته بل نقول من رأس علی کل واحد من التقادیر الثلاثة فی الجنس و الفصل فالنوع الذی هو الواجب تعالی إما وجود فقط و إما ماهیة فقط و علی أی تقدیر لا یحمل کل واحد من الأجزاء علی الآخر و لا علی النوع و لا النوع علی کل واحد هذا خلف و إما وجود و ماهیة فیکون زوجا ترکیبیا فیکون ممکنا هذا خلف، س قده
و ذلک خرق الفرضالفصل (10) فی أن الواجب الوجود لا فصل(2)لحقیقته المقدسة علی أنه مقسم نوعی أو مقسم صنفی أو شخصی
فإن شیئا من هذه الأمور لا ینافی کون المقسم بسیطا غیر ذی جزء کالجنس البسیط أو النوع البسیط(3)و ذلک لما علمت أن الواجب غیر ذی ماهیة و کل ما له فصل مقسم
1) لأن الحمل یقتضی وحدة وجودیة و کثرة مفهومیة فعلی تقدیر کون الأجزاء حقیقة الوجود کان هنا وحدة صرفة لأن مقام شیئیتها و مقام وجودها واحد فلا یصدق الهو هو و أیضا المحمول لا بد أن یکون مفهوما و حقیقة الوجود لیست بمفهوم و علی تقدیر کونها غیر الوجود کان هنا کثرة صرفة إذ لیس لها مقام وجود هو ما به الاتحاد سوی مقام شیئیة الماهیة فلا یصدق الهو هو أیضا و علی تقدیر الاختلاط کان هنا وحدة محضة فی البعض و کثرة صرفة فی البعض إذ لا شیئیة ماهیة للبعض و هی مناط الاختلاف و لا شیئیة وجود للبعض و هی مناط الوحدة.
2) إطلاق الفصل و المقسم علی المصنف و المشخص من باب عموم المجاز أو المقسم بمعناه اللغوی عطف علی الفصل و کلمة أو بمعنی الواو و الأول أولی هذا و بالحقیقة سلب کونه نوعا مرکبا أو جنسا بسیطا أو نوعا بسیطا سلب أقسام الماهیة عنه من الماهیة المتحصلة النوعیة المرکبة کالإنسان و النوعیة البسیطة کالهیولی فإن جنسها مضمن فی فصلها و فصلها مضمن فی جنسها- و الماهیة الجنسیة المبهمة البسیطة کالجنس العالی، س قده
3) ذکره استیفاء للأقسام المحتملة و إلا فلا مصداق للنوع البسیط فی الماهیات و هو الذی لا جنس فوقه و لا نوع تحته، ط مد ظله
أو خاصة مصنف أو مشخص فهو لا محالة ماهیة کلیة فما لا ماهیة له لا یکون جنسا و لا نوعا فالواجب متحصل بنفسه بلا فصل متشخص بذاته بلا مشخص.
(1)قد أشرنا سابقا فی مباحث الوجود أن الوجود لا فصل مقسم له و لا مشخص له فإن مدخلیة هذه الأمور لیست فی تقرر معنی الجنس بما هو جنس أو معنی النوع بما هو نوع بل لها مدخلیة فی أن یکون الجنس موجودا محصلا أو النوع موجودا مشارا إلیه بالحس أو العقل(2)فلو کان للوجود فصل أو محصل شخصی- لکان شیء منهما مقررا للمعنی و التجوهر فکذلک واجب الوجود إذ هو أعلی مراتب الوجود و آکده فیتعاظم عن أن یکون مبهم الوجود کالجنس بالقیاس إلی تحصلات أنواعه- أو کالنوع بالقیاس إلی تشخصات أعداده و هویات أفراده فما أضل منهج بعض جهال المتصوفة حیث زعموا أن الحق تعالی کلی طبیعی جنسی(3)و الموجودات أفراده و أنواعه و لم یتفطنوا بأن واجب الوجود لو انقسمت حقیقته البسیطة إلی أنواع و أعداد فلا یخلو إما أن یتکثر سواء کان بالأنواع أو بالأشخاص بنفس ذاته أو بغیر ذاته فإن تکثر بمقتضی ذاته فیلزم أن لا یوجد فی الکون نوع واحد و لا شخص واحد إذ ذلک الفرد علی طباع الأمر المقتضی للکثرة بنفس ذاته بل هو عینه فیتکثر بذاته و هذا الکلام فی آحاد هذه الکثرة فلا واحد و إذ لا واحد فلا کثیر- لأن الواحد مبدأ الکثیر فإذا انتفی المبدأ انتفی ذو المبدإ فإذا کثرناه بنفسه فقد
1) الفرق بینه و بین الطریق السابق أن الطریق السابق یسلک فیه من مسلک نفی الماهیة- و الفصول المقسمة و الأمور المشخصة أنما تجری فی الماهیات و فی هذا الطریق من مسلک کونه أعلی مراتب الوجود فلا إبهام فیه حتی یرفعه فصل منوع أو عرض مشخص، ط مد ظله
2) هذا بتمامه صفة لکلمة موجودا فی الموضعین و إفراد ضمیر إلیه أمره سهل- و إنما قلنا ذلک لأن النوع فی کونه مشارا إلیه بالعقل غیر محتاج إلی المصنف و المشخص و یمکن أن یکون المراد بالعقل المدارک الجزئیة الباطنة المشیرة إلی أفراد النوع إشارة وهمیة أو خیالیة و الأول أقرب معنی، س قده
3) أی الطبیعة من حیث التحقق فی الأفراد و أما نفس الطبیعة کما هو موضوع القضیة الطبیعیة فلا یذهب إلیه جاهل فضلا عن عاقل، س قده
أبطلنا نفسه و إن تکثر لا بذاته بل بغیره ففیه قوة قبول الوجود و هی غیر حیثیة الوجود و الوجوب بالذات فیترکب ذاته من جزءین أحدهما یجری مجری المادة- و الآخر یجری مجری الصورة و هو ممتنع
لأن المشارکة بین شیئین فی أی معنی کان یرجع إلی وحدة ما و قد علمت أن الوحدة علی أنحاء شتی و إن منها حقیقیة(1)و منها غیر حقیقیة و الحقیقیة قد تکون عین الذات الواحدة و هی الوحدة الحقة الواجبیة و قد تکون زائدة علی الذات کوحدة الماهیات الممکنة و غیر الحقیقیة ما یکون معروضها أمورا متکثرة فی الواقع و هی بحسب الشرکة فی أمر ما و قد مر تفصیلها فی مباحث الوحدة و الکثرة من السفر الأول- إذا تقرر هذا فنقول واجب الوجود لا یوصف بشیء من أنحاء الوحدة غیر الحقیقیة فلا شریک له فی شیء من المعانی و المفهومات بالحقیقة فلا مجانس له إذ لا جنس له و لا مماثل له إذ لا نوع له و لا مشابه له إذ لا کیف له کما سیظهر لک من نفی الصفات الزائدة عنه فلا مساوی له إذ لا یوصف بکم و لا مطابق له إذ لا یوصف بوضع و لا محاذی له إذ لا یوصف بأین و لا مناسب له و إن وصف بالصفات الإضافیة- و ذلک لأن جمیع صفاته الإضافیة ترجع إلی إضافة واحدة هی القیومیة کما ستعلم- و إذ لا مؤثر و لا موجد سواه کما سیظهر فی توحید الأفعال فلا مشارک له فی صفة
1) الواحد بالوحدة الحقیقیة ما لا یستدعی واسطة فی العروض فی باب الاتصاف بالوحدة و بعبارة أخری ما یکون وصف الوحدة له من قبیل الوصف بحال الشیء لا من قبیل الوصف بحال متعلق الشیء و الواحد بالوحدة غیر الحقیقیة بخلاف ذلک فزید و عمرو واحد فی الإنسانیة- و الفرس و البقر واحد فی الحیوانیة فالإنسانیة و الحیوانیة کل منهما واحدة حقیقیة إذ لا واسطة فی العروض له و الوحدة وصف نفسه و أما زید و عمرو فی الأول و الفرس و البقر فی الثانی فواحد غیر حقیقی إذ الوحدة لهما باعتبار متعلقهما أعنی جهة الوحدة و هی الواحد الحقیقی ثم الواحد الحقیقی إما واحد بالوحدة الحقة و هی هنا ما لا یکون ذاتا و وحدة بل وحدة قائمة بذاتها لا بالماهیة- و إما لیس کذلک و هو بخلافه، س قده
القیومیة و إذ لا محل له فلیست له نسبة الحلول کما یقوله النصاری و إذ هو بذاته واجب و ما سواه ممکن فلیست له نسبة الاتحاد کما یقوله جهال المتصوفة و إذ لا مناسب له فالمناسبات التی أثبتها بعض المتصوفة فی حقه تعالی کلها أوهام مضلة و ما أبعد من الصواب قول من توهم من هؤلاء(1)
ُ و فی کل شیء له آیة تدل علی أنه واحد
کانت الأمثال العلیا مجالی نوره و ظهور توحیده و توحید ظهوره فبهذا النظر عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ و وجه الشیء بما هو وجه الشیء فإن فی ذی الوجه فدل علی ذاته بذاته و تنزه عن مجانسة مخلوقاته فأما جهة حاجة النفس إلی البدن و انفعالها منه و حدوثها بحدوثه و غیر ذلک فمن الجهات المبعدة التی لیست مقصودة و لذا تابوا و استدرکوا بعد ما أتوا بالمثال فابتهلوا و ندبوا بقوله-
ُ ای برون از وهم و قال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من
لکن الأصل التمثیلات المقربة للتأسی بالأنبیاء و الاقتداء بکتاب الله تعالی أ ما تسمع قوله تعالی فی کتابه المجید مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ الآیة و غیر ذلک و السبب اللمی فی إیرادها- أنه لا یمکن للعقل و لا سیما المتعلق منه فهم المعانی مجردة عن الصور لأجل التعلق بالمتخیلة بمقتضی تطابق العوالم فإذا قال العقل إنه تعالی نور و أراد أنه نور حی قائم بذاته کذا و کذا کما مر وقع فی الخیال صورة شعاع فی غایة التلألؤ و الظهور و إذا قال إنه محیط وقع فیه صورة الانبساط الکمی و إذا قال إنه قاهر فوق کل نور وقع فیه الفوقیة الوضعیة أو صورة قهر نور الشمس لأنوار الکواکب فی النهار و هکذا غایته أن العقل المرتاض بالبرهان لا یعبأ بهذه التصویرات و یرجم شیطان المتخیلة و یقول إنها من دعا باتک و صفاته تعالی أجل من هذه و یحکم بما حکم به البرهان- و إذا کان هذا حال العقل المرتاض بالنظر و الفکر فما ظنک بأهل الخیال فإن تمثیلات خیالهم کأضغاث الأحلام و تمثیلات العقل و أهل الشهود کالرؤیا الصادقة الآئلة بتحلیل الصور إلی المعانی و الحقائق فلو منع الخیال من التمثیلات و لم یؤت بها أصلا و اقتصر علی المعانی الصرفة وقعت الخصومة فی البین و طفقا یتشاجران و لم یذعن الوهم و الخیال للعقل کمن أحضر مائدة و أطعم بعض الحاضرین دون البعض مع حاجتهم إلی الطعام و لعل ما ذکرنا من التمثیلات المطابقة أحد وجوه 109 قول المولوی
ُ آن خیالاتی که دام اولیا است عکس مه رویان بستان خداست
، س قده
إن نسبته تعالی إلی جمیع العالم کنسبة النفس1) و الإنصاف أن مقصودهم من ذکر الأمثلة الجهة المقربة لا الجهات المبعدة ففی مثال النفس و البدن تعالی عن المثل لا عن المثال بل لله المثل الأعلی المقصود أنه کما أن البدن حی بحیاة النفس و أنها أصل قوامه و لبه و روحه و مع ذلک هی لا داخلة فی البدن و لا خارجة عنه کذلک العالم حی بحیاة الله و قائم بقیومیته و معیة قیومیته روح الأرواح و ممسک رباط الأشباح و لیس هو تعالی فی الأشیاء بوالج و لا عنها بخارج بل لما کان الأمر کما قیل-
إلی البدن هیهات نسبة النفس إلی البدن نسبة الصانع إلی الدکان و آلاته(1)لا نسبة العلة إلی معلولها و کل ما لا یفعل إلا بالإله فلا یمکن أن یوجد الإله و لو کانت النفس خالقة بدنها لم تکن نفسا فلیست نسبة المبدع إلی مبدعه نسبة النفسیة- لتعالیه عن الحاجة فی شیء.
و أیضا النفس الناطقة من حیث إنها نفس مجردة بالقوة مادیة بالفعل کسائر القوی و هی جسمانیة الحدوث و إن کانت روحانیة البقاء و هی أیضا جسمانیة التأثیر و إن کانت روحانیة التأثر و ذلک لأن الإیجاد متقوم بالوجود و المستغنی عن المادة فی الإیجاد لا بد و أن یکون مستغنیا عنها فی الوجود أیضا و لو لم یکن النفس جسمانیة التأثیر لکانت عقلا محضا هذا خلف و إله العالم جل اسمه مقدس بالکلیة عن الحاجة و الحدوث.
و أیضا النفس یحصل منها و من البدن نوع طبیعی و بینهما ترکیب اتحادی- و کل ما یترکب منه و من غیره شیء فبینهما تعلق و ارتباط یوجب تأثر کل منهما عن صاحبه و انفعاله عنه و المنفعل عن الشیء لا بد له من قصور یفتقر إلی ضمیمة تکمله و تحصله و الواجب تام الوجود فوق التمام فیتعاظم عن أن یتممه شیء فثبت أن لا مناسب له تعالی مع أن النسبة أبعد أوصاف الشیء عن ذاته فهو بریء الذات عن الأشیاء ذاتا و صفة و نسبة مع أنه لا یخلو عنه ذرة من الذرات و لا یعزب عنه شیء فی الأرض و السماوات
1) لا یخفی أنه قدس سره وقع فیهما هرب فإن تلک النسبة هذه النسبة من جهة و لیست هی هی من جهات أخری و قد صرح مرارا فی هذا الکتاب و لا سیما فی سفر النفس منه أنه لیس تعلق النفس بالبدن کتعلق صاحب الدکان بدکانه و لیست آلاتها ذوات منفصلة، س قده
هذا من الغوامض الإلهیة التی یستصعب إدراکه إلا علی من آتاه الله من لدنه علما و حکمة لکن البرهان(1)قائم علی أن کل بسیط الحقیقة کل الأشیاء الوجودیة إلا ما یتعلق بالنقائص و الأعدام و الواجب تعالی بسیط الحقیقة واحد من جمیع الوجوه فهو کل الوجود کما أن کله الوجود.(2)
ُ هم ز جمله پیش هم پیش از همه جمله از خود دیده و خویش از همه
إشارة إلیه.
111 و قال السید المحقق الداماد أعلی الله مقامه فی التقدیسات و هو کل الوجود و کله الوجود و کل البهاء و الکمال و کله البهاء و الکمال و ما سواه علی الإطلاق لمعات نوره و رشحات وجوده و ظلال ذاته و إذ کل هویة من نور هویته فهو الهو الحق المطلق- و لا هو علی الإطلاق إلا هو انتهی.
و لعله یعتقد أن مراد السید قده من قوله هو کل الوجود أنه منشأ انتزاع الموجودیة فی کل موجود سواء کانت موجودیة نفسه أو موجودیة غیره کما صرح به کما اقتضاه ذوق أهل التأله حتی أطلقوه علیه تعالی تسمیة و حینئذ فأین هذا من المقصود نعم تحقیق هذه المسألة و تفصیلها و سد ثغورها بأتم وجه حق المصنف قدس سره ککثیر من نظائره، س قده
.1) ملخص البرهان أن کل هویة صح أن یسلب عنها شیء فهی متحصلة من إیجاب و سلب و کل ما کان کذلک فهی مرکبة من إیجاب هو ثبوت نفسها لها و سلب هو نفی غیرها عنها- ینتج أن کل هویة یسلب عنها شیء فهی مرکبة و ینعکس بعکس النقیض إلی أن کل ذات بسیطة الحقیقة فإنها لا یسلب عنها شیء و إن شئت فقل بسیط الحقیقة کل الأشیاء و مما یجب أن لا تغفل عنه أن هذا الحمل أعنی حمل الأشیاء علی بسیط الحقیقة لیس من قبیل الحمل الشائع فإن الحمل الشائع کقولنا زید إنسان و زید قائم یحمل فیه المحمول علی موضوعه بکلتا حیثیتی إیجابه و سلبه اللتین ترکبت ذاته منهما و لو حمل شیء من الأشیاء علی بسیط الحقیقة بما هو مرکب صدق علیه ما فیه من السلب فکان مرکبا و قد فرض بسیط الحقیقة هذا خلف فالمحمول علیه من الأشیاء جهاتها الوجودیة فحسب و إن شئت فقل إنه واجد لکل کمال أو إنه مهیمن علی کل کمال و من هذا الحمل حمل المشوب علی الصرف و حمل المحدود علی المطلق، ط مد ظله
2) إشارة إلی أن قولنا بسیط الحقیقة کل الوجودات من باب تعلیق الحکم علی الوصف المشعر بالعلیة فهو کل الوجود لبساطته و إن کله الذی لا بعض له هو الوجود لا یشوبه ماهیة و لا عدم فالکاف فی قوله کما أن کله الوجود للتعلیل کما فی قوله تعالی وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ ثم إن مفاد قوله بسیط الحقیقة کل الأشیاء هو الکثرة فی الوحدة بمعنی أن مرتبة من الوجود بوحدتها و بساطتها جامعة لکل الوجودات و یترتب علیها بفردها من الکمال ما یترتب علی الجمیع و لیس مفاده الوحدة فی الکثرة کما یتوهم کثیر من الناس حیث إنهم إذا سمعوا ذلک القول طلعوا و طفقوا یقدحون فیه بأنه یلزم أن یکون الحجر و المدر و غیرهما کلها واجب الوجود و وقعوا فی إیهام الانعکاس أی کل الأشیاء بسیط الحقیقة و لم یعلموا أن هذا فی العلم الحضوری العنائی الذی هو عین الذات الأحدیة و أما الوحدة فی الکثرة فهی مقام فیضه المقدس الشامل و رحمته التی وسعت کل شیء و فی کل بحسبه و لم یروا أن مسألة الوحدة فی الکثرة کتب العرفاء مشحونة بها و أن الکثرة فی الوحدة التی هی مفاد قوله إن البسیط کل الوجودات من خصائصه باعتقاده و لم یسبقه أحد إلا أرسطاطالیس بقول مجمل بل قال فی موضع من الأسفار إنه لم أجد علی وجه الأرض من له علم بذلک و إن لم یکن کذلک إذ قد صار من اصطلاحات العرفاء مقام شهود المفصل فی المجمل و مقام شهود المجمل فی المفصل إلا أن یظن أن هذا الفیض المقدس و الوجود المنبسط إذا لوحظ ساقط الإضافة من الماهیات و أن ما به الامتیاز فی ذلک الوجود عین ما به الاشتراک فهو من مقام شهود المفصل فی المجمل و إذا لوحظ ظاهرا فی المظاهر و المجالی فهو عکسه و إنی لا أظن بهم ذلک غایته أن یکون کلامهم هذا متشابها و لهم محکمات غیر ذلک و لعل 111 قول الشیخ العطار فی منطق الطیر-
أما بیان الکبری فهو أن الهویة البسیطة الإلهیة لو لم یکن کل الأشیاء لکانت ذاته متحصلة القوام من کون شیء و لا کون شیء آخر فیترکب ذاته و لو بحسب اعتبار(1)
إن قلت السلب خارج من الذات فلا یلزم الترکیب فی قوام الذات.
قلت الصفات السلبیة للشیء بالنسبة إلی ذات المعروض عرضیات و أما بالنسبة إلی الذات التی هی مجموع الذات المعروضة و العارض ذاتیات کما أن عرضیات زید بالنسبة إلی ذاته النوعیة عرضیات و أما بالنسبة إلی هویته داخلیات و زید مجموع الطبیعة النوعیة و العرضیات من صفاته الثبوتیة و السلبیة، س قده
1) إن قلت اللاکون نفی و سلب لیس شیء یحاذیه فلا یستدعی الترکیب قلت شر التراکیب هو الترکیب من الإثبات و السلب إذا کان ذلک السلب سلب الکمال کما هو المفروض- بل إن سألت الحق فلا ترکیب إلا هو إذ الترکیب یستدعی سنخین أحدهما الوجود و الحقیة و الآخر هو العدم و البطلان إذ الوجود و الوجود لیسا سنخین حیث إن ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک و أما لحاظ الماهیة فیرجع إلی اعتبار العدم و أیضا سبب هذا السؤال أنک متی سمعت الترکیب من شیئین تبادر إلی ذهنک شیئیة الوجود و لا تنحصر فیها الشیئیة أ ما تسمع قولهم الشیء إما واجب الوجود و إما ممکن الوجود و إما ممتنع الوجود و شیئیة الامتناع الشیئیة العدمیة بل الامتناع أشد أنحاء العدم ثم أ ما تسمع قولهم الممکن زوج ترکیبی و إحدی شیئیته شیئیة الماهیة و هی و إن لم یکن شیئیة العدم لکن لم تکن شیئیة الوجود أیضا و هی موضوع اللاءین و البرزخ بین البحرین البحر العذب الفرات و البحر الأجاج فحصر الترکیب فی الترکیب من شیئیتی الوجود نظر أمی عامی فمدلول لفظ زید مثلا ثلاثة نحو وجوده و ماهیته و فقده الوجودات الأخری سیما فقد کمالاته المترقیة و أما وجود لا حد له فلا فقد فیه کما لا ماهیة له ففی البسیط الحقیقی لا ترکیب و لو فی العقل و لو من الوجدان و الفقدان.
العقل و تحلیله من حیثیتین مختلفتین(1)و قد فرض و ثبت أنه بسیط الحقیقة هذا خلف فالمفروض أنه بسیط إذا کان شیئا دون شیء آخر کأن یکون ألفا دون ب- فحیثیة کونه ألفا لیست بعینها حیثیة لیس ب و إلا لکان مفهوم ألف و مفهوم لیس ب شیئا واحدا و اللازم باطل لاستحالة کون الوجود و العدم أمرا واحدا فالملزوم مثله فثبت أن البسیط کل الأشیاء.
و تفصیله أنا إذا قلنا الإنسان مثلا مسلوب عنه الفرسیة أو أنه لا فرس
1) و لیعلم أن الکلام أنما هو فی المصداق و الواقعیة الخارجیة لا المفهوم الذهنی و إن کان کلامه یوهم وقوع البحث فی المفهوم و بیان أن مرتبة الوجود الواجبی لا قوام لها إلا بالحقیقة الصرفة الوجودیة بخلاف سائر المراتب دونها فإن ما به یتقوم مرتبتها الوجودیة لیس هو صرف الوجود بل مع ما اقترنت به من النقصانات و الأعدام فلا وقع لما قد یتوهم من أنه کیف یمکن أن یقال فی سائر المراتب بأنها متحصلة القوام من الوجود و العدم مع أن کل مصداق للموجودیة لیس إلا هی فإن هذا خلط بین الواقعیة المطلقة و المراتب المحدودة و لسیدنا الأستاذ دام مجده مسلک أعذب یمکن به الحصول علی هذه النتیجة أعنی کونه تعالی واجدا لکمال کل ذی کمال- و لا یسلب عنه شیء منها من جهة النظر إلی وجوب الوجود بالذات فإن لازم کون الوجوب بالذات أن یمتنع ارتفاع الوجود علی أی تقدیر فلا یکون محدودا و إلا ارتفع عما وراء الحد- فهو مطلق فلا یسلب عنه وجود و لا یسلب عن وجود، امید
فحیثیة أنه لیس بفرس لا یخلو إما أن یکون عین حیثیة کونه إنسانا أو غیرها فإن کان الشق الأول حتی یکون الإنسان بما هو إنسان لا فرسا فیلزم من ذلک أنا متی عقلنا ماهیة الإنسان عقلنا معنی اللافرس و لیس الأمر کذلک إذ لیس کل من یعقل الإنسان یعقل أنه لیس بفرس فضلا عن أن یکون تعقل الإنسان و تعقل لیس بفرس شیئا واحدا کیف و هذا السلب لیس سلبا مطلقا و لا سلبا بحتا بل سلب نحو من الوجود(1)و الوجود بما هو وجود لیس بعدم و لا بقوة و إمکان لشیء- إلا أن یکون فیه ترکیب فکل موضوع هو مصداق لإیجاب سلب محمول مواطاة أو اشتقاقا فهو مرکب فإنک إذا أحضرت فی ذهنک صورته و صورة ذلک المحمول السلبی مواطاة أو اشتقاقا و قایست بینهما بأن تسلب أحدهما عن الآخر أو توجب سلبه علیه فتجد أن ما به یصدق علی الموضوع أنه کذا غیر ما به یصدق علیه أنه لیس هو کذا(2)
و الحاصل أن وجود زید إذا سلب عنه وجود عمرو و کان وجود زید بما هو مصاحب للنقص و الحد و بالجملة للعدم مصداقا لسلب وجود عمرو لزم الترکیب و هو فیما نحن فیه محال و إذا سلب عن وجود زید بما هو وجود زید کان الشیء غیر نفسه لأن الوجود فیهما بما هو وجود لا بما هو حصة أو فرد واحد إذ المفروض أن وجود زید بما هو وجود زید مسلوب عنه إذ لو کان الفرد أو الحصة مسلوبا عنه کان المصداق النقص و العدم و هو الشق الأول، س قده
سواء کانت المغایرة بحسب الخارج فیلزم الترکیب الخارجی من مادة1) هذه العبارة وقعت فی أواخر مبحث العلة و المعلول من السفر الأول هکذا و لزم من تعقل الإنسانیة تعقل اللافرسیة إذ لیست سلبا محضا بل سلب نحو خاص من الوجود و لیس کذلک فإنا کثیرا ما نتعقل إلی آخره و لعله عذر لجواز تعقل السلب و لکن ما وقع هاهنا أحسن إذ یکون جوابا لما عسی أن یقال السالبة لا تستدعی وجود الموضوع فلا تقتضی حیثیة حتی یردد فیها بأنها عین حیثیة الإیجاب أو غیرها فحاصل الجواب أن هذا السلب سلب من الموضوع الموجود و السالبة عند وجود الموضوع تساوق المعدولة و الموجبة السالبة المحمول علی التحقیق و لذلک خص الکلام بالإیجاب فی قوله فکل موضوع هو مصداق لإیجاب سلب محمول و قبل هذا القول و بعده ردد بین السلب و العدول أو إیجاب السلب تنبیها علی عدم التفاوت فی التأدیة، س قده
2) هذا واضح و لکن وقع فی ذلک الموضع من الأسفار و فی الشواهد بدل هذا فما به الشیء هو هو غیر ما به یصدق علیه أنه لیس هو و لزوم هذا غیر واضح إذ الکلام فی أن الإنسان مثلا لیس بفرس لا أن الإنسان لیس بإنسان 113 لکنه قدس سره بین ذلک فی کتابه المسمی بأسرار الآیات- فإنه قال و یستحیل أن یکون المعقول من السلب نفس المعقول من الإیجاب و إن کان کل منهما مضافا إلی شیء آخر فإن المضاف إلیه معناه خارج عن معنی المضاف و الإضافة فالتخصیص به تخصیص بأمر خارج و التخصیص بالأمر الخارج لا یضر حقیقة الشیء فی نفسها فإذن لو کان معنی ثبوت أ بعینه معنی سلب ب لکانت طبیعة الثبوت بعینها طبیعة السلب فیکون الشیء غیر نفسه و هو محال انتهی.
و صورة أو بحسب العقل فیلزم الترکیب العقلی من جنس و فصل أو ماهیة و وجود فإذا قلت مثلا زید لیس بکاتب فلا یکون صورة زید فی عقلک هی بعینها صورة لیس بکاتب و إلا لکان زید من حیث هو زید عدما بحتا بل لا بد أن یکون موضوع مثل هذه القضیة مرکبا من صورة زید و أمر آخر به یکون مسلوبا عنه الکتابة من قوة أو استعداد فإن الفعل المطلق لیس بعینه عدم شیء آخر إلا أن یکون فیه ترکیب- من فعل بجهة و قوة بجهة أخری و هذا الترکیب بالحقیقة منشؤه نقص الوجود فإن کل ناقص حیثیة نقصانه غیر حیثیة وجوده و فعلیته فکل بسیط الحقیقة یجب أن یکون تمام کل شیء فواجب الوجود لکونه بسیط الحقیقة فهو تمام کل الأشیاء علی وجه أشرف و ألطف و لا یسلب عنه شیء إلا النقائص و الإمکانات و الأعدام و الملکات و إذ هو تمام کل شیء و تمام الشیء أحق بذلک الشیء من نفسه فهو أحق من کل حقیقة بأن یکون هو هی بعینها من نفس تلک الحقیقة بأن یصدق علی نفسها فأتقن ذلک و کن من الشاکرین فإن قلت أ لیس للواجب تعالی صفات سلبیة ککونه لیس بجسم و لا بجوهر- و لا بعرض و لا بکم و لا بکیف.
قلنا کل ذلک یرجع إلی سلب الأعدام و النقائص و سلب السلب وجود و سلب النقصان کمال وجود و لیعلم أن هذه الماهیات الممکنة لیس لشیء منها وجود مطلق بل لکل منها وجود مقید و نعنی بالمطلق ما لا یکون(1)معه قید عدمی- و بالمقید ما یقابله.
1) هذا کالتعریف الذی سینقله من العرفاء و قصده من التوضیح هو الاعتذار مما عسی أن یقال إنه إذا کان الوجود البسیط جامعا لکل وجود فلم لا یصدق علیه ماهیته فلیجز أن یقال إنه إنسان أو فلک أو ملک أو غیرها بأن الماهیة هی المحدودة بالحد الجامع المانع و هذان الجمع و المنع یشیران إلی اعتبار قید فیها فقط لضیقها و ضیق وجودها فإذا أضیف إلی وجود ماهیة وجود آخر لم یصدق تلک الماهیة علیه، س قده
و توضیح ذلک أنک إذا حددت نوعا محصلا کماهیة الإنسان مثلا بأنه حیوان ناطق یجب علیک أن تحضر معانیه و تضبطه و تقصد من قولک الشارح لماهیته أنه لا یزید علیه شیء و لم یبق شیء من معانی ذاته و أجزاء ماهیته إلا و قد ذکر فی هذا القول الوجیز أو غیر الوجیز و إلا لم یکن هذا الحد حدا تاما له فیشترط فی ماهیة الإنسان و حده- أن لا یکون شیء آخر غیر ما ذکر من الحیوان و الناطق فلو فرض أن فی الوجود نوعا محصلا جامعا بحسب الماهیة مع هذه المعانی المذکورة فی ماهیة الإنسان معانی أخری کالفرسیة و الفلکیة و غیر ذلک لم یکن ذلک النوع إنسانا بل شیئا آخر أتم وجودا منه و إنما أردنا بقولنا(1)نوعا محصلا ما تحصل وجوده لا ما تحصل حده و معناه فقط فإن الأنواع الإضافیة کالحیوان مثلا أو الجسم النامی مثلا و إن کان لکل منها حد تام بحسب المفهوم إلا أنه لیس بحیث إذا أضیف إلی ذلک المعنی معنی آخر کمالی لم یحمل علی المجموع اسم ذلک النوع الإضافی و معناه و لهذا إذا أضیف إلی الجسم النامی الحساس یحمل علی المجموع الذی هو الحیوان الجسم النامی و کذا یحمل علی الإنسان الحیوان و هذا بخلاف النبات إذ قد تمت نوعیته الوجودیة و تحصلت کما تمت ماهیته الحدیة فإذن وجد نوع حیوانی لم یحمل علیه النبات و إن حمل علیه الجسم النامی و کذا لم یحمل علی النبات أنه حجر أو معدن- و إن حمل أنه جسم ذو قوة حافظة للترکیب و کلامنا فی الوجود الناقص إذا تم لا فی المعانی المطلقة إذا ضم إلیها معنی آخر فالأول غیر محمول علی شیء آخر فرض
1) أی قولنا إنک إذا حددت نوعا محصلا ما یحصل وجوده لا ما یحصل مفهومه فقط إذ کل مفهوم حتی مفهوم الجنس الذی هو ماهیة ناقصة و لا سیما جنس الأجناس بما هو مفهوم تام و النقص فی ماهیة الجنس أنما هو بحسب التحصل لفناء تحصله فی تحصلات فصوله المقسمة، س قده
أنه أتم وجودا منه بخلاف الثانی کالجنس المحمول علی نوعه.
إذا تقرر هذا فنقول إن العرفاء قد اصطلحوا فی إطلاق الوجود المطلق- و الوجود المقید علی غیر ما اشتهر(1)بین أهل النظر فإن الوجود المطلق عند العرفاء عبارة عما لا یکون محصورا فی أمر معین محدودا بحد خاص و الوجود المقید بخلافه کالإنسان و الفلک و النفس و العقل و ذلک الوجود المطلق هو کل الأشیاء علی وجه أبسط و ذلک(2)لأنه فاعل کل وجود مقید و کماله و مبدأ کل فضیلة أولی بتلک الفضیلة من ذی المبدإ(3)فمبدأ کل الأشیاء و فیاضها یجب أن یکون هو کل الأشیاء علی وجه أرفع و أعلی فکما أن السواد الشدید یوجد فیه جمیع الحدود الضعیفة السوادیة- التی مراتبها دون مرتبة ذلک الشدید علی وجه أبسط و کذا المقدار العظیم یوجد فیه کل المقادیر التی دونه من حیث حقیقة مقداریتها لا من حیث تعیناتها العدمیة من النهایات و الأطراف فالخط الواحد الذی هو عشرة أذرع مثلا یشمل الذراع من الخط و الذراعین منه و تسعة أذرع منه علی وجه الجمعیة الاتصالیة و إن لم یشتمل علی
1) إذ ما اشتهر بینهم تخصیص المطلق و المقید بالمفاهیم الذهنیة مطلقا و أما فی عرف العرفاء فکاد أن یکون موضوعا بالوضع التخصیصی أو التخصصی للأمر العینی و ذلک مثل الکلیة بمعنی السعة و الإحاطة کما فی عرف الحکماء الإشراقیین بل الهیویین و اللابشرط و غیره المستعمل فی الوجود الحقیقی فقول العرفاء إنه الوجود المطلق مثل قول الحکماء الوجود البسیط کل الوجودات، س قده
2) بنی بیانه علی علیة المطلق للمقید و العلة واجدة لکمال معلوله کما یقال معطی الشیء لا یکون فاقدا له و هو و إن کان بیانا تاما فی نفسه لکن الذی أشرنا إلیه فی التعلیق السابق أشرف مسلکا و أعم نفعا و یتبین به کونه واحدا بالوحدة الحقة و مسائل شریفة أخری، ط مد ظله
3) إشارة إلی سبک آخر بتغییر المدعی و الدلیل أما المدعی فلأنا لا نجعل العنوان هاهنا- البسیط کل الوجودات بل نجعل أن مبدأ الوجودات فاعل و غایة کل الوجودات و هاهنا أیضا من قبیل تعلیق الحکم علی الوصف المشعر بالعلیة و أما الدلیل فهو هاهنا أن معطی الخیر و الکمال لا یکون فاقدا له و أن غایة الشیء کماله و کمال الشیء هو الشیء مع أمر زائد إذ لو کانت غایة الشیء و کماله فاقد له لم یکن وصول الشیء إلیها من قبیل الاستکمالات بل من قبیل التکونات و التفاسدات، س قده
أطرافها العدمیة التی یکون لها عند الانفصال عن ذلک الوجود الجمعی و تلک الأطراف العدمیة لیست داخلة فی الحقیقة الخطیة التی هی طول مطلق حتی لو فرض وجود خط غیر متناه لکان أولی و ألیق بأن یکون خطا(1)من هذه الخطوط المحدودة- و إنما هی داخلة فی ماهیة هذه المحدودات الناقصة لا من جهة حقیقتها الخطیة- بل من جهة ما لحقها من النقائص و القصورات و کذا الحال فی السواد الشدید- و اشتماله علی السوادات التی هی دونه و فی الحرارة الشدیدة و اشتمالها علی الحرارات الضعیفة فهکذا حال أصل الوجود و قیاس إحاطة الوجود الجمعی الواجبی الذی لا أتم منه بالوجودات المقیدة المحدودة بحدود یدخل فیها أعدام و نقائص خارجة عن حقیقة الوجود المطلق داخلة فی الوجود المقید و إلیه الإشارة فی الکتاب الإلهی- أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما و الرتق إشارة إلی وحدة حقیقة الوجود الواحد البسیط و الفتق تفصیلها سماء و أرضا و عقلا و نفسا و فلکا و ملکا و قوله تعالی(2)وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍ و هل الماء الحقیقی إلا رحمته التی وسعت کل شیء- و فیض جوده المار علی کل موجود و کما أن الوجود حقیقة واحدة ساریة فی جمیع الموجودات علی التفاوت و التشکیک بالکمال و النقص فکذا صفاته الحقیقیة التی هی العلم و القدرة و الإرادة و الحیاة ساریة فی الکل سریان الوجود(3)
ُ جمالک فی کل الحقائق سائر و لیس له إلا جلالک ساتر
أی الافرط نور جمالک، س قده
علی وجه یعلمه الراسخون فجمیع الموجودات حتی الجمادات حیة عالمة ناطقة بالتسبیح شاهدة لوجود ربها عارفة بخالقها و مبدعها کما مر تحقیقه فی أوائل السفر الأول و إلیه1) إذ لم یفته شیء من سنخ الخط بل فاتته القوابل و النقاط مثلا و هی مباینة بالنوع له- أما القوابل فلکونها جواهر و الخط عرض و أما النقطة فلکونها حدا مشترکا بین الخطوط- و الحدود المشترکة مباینة بالنوع لذوی الحدود کما ثبت فی محله، س قده
2) هذا فی الوحدة فی الکثرة أظهر منه فی عکسه و کلمة حی صفة موضحة لا مخصصة- إشارة إلی أن کل شیء له حیاة و شعور، س قده
3) أی سرایة لا تتصف بصفات المسری فیه بل تفنیه و بهذا المعنی أطلق السیر أیضا فی قوله-
الإشارة بقوله(1)
ُ قال ع:
ُ ما رأیت شیئا إلا و رأیت الله قبله
لأن نسبته إلی الفاعل بالوجوب و إلی القابل بالإمکان کانت وجودات العالم بشراشرها ألسنة ناطقة بأن له الحمد و له الملک لا بمحض دلالة الأثر علی المؤثر کما یقوله المتکلمون و لما لم یکن الأثر شیئا علی حیاله بل ما هو فیه بما هو وجود لم هو و بهویة الهو المطلق هویة کل هو و کان قد ینقضی فی نظر السالک دول المظاهر للأسماء و یظهر دولة الأسماء و تبدل الأرض غیر الأرض و السماوات و برزوا لله الواحد القهار- کان الحمد و التسبیح المبنیان للفاعل أیضا به تعالی أنت کما أثنیت علی نفسک و لذا جمع تعالی بین التسبیحین أو الحمدین أعنی التسبیح و حمد الأشیاء فی قوله یسبح و التسبیح- و حمد نفسه فی قوله بحمده و قوله قدس سره و هو العلم بالعلم إشارة إلی قراءة یفقهون بیاء الغیبة لا بتاء الخطاب، س قده
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ لأن هذا الفقه و هو العلم بالعلم لا یمکن حصوله إلا للمجردین عن غواشی الجسمیة و الوضع و المکانالصفة إما إیجابیة ثبوتیة و إما سلبیة تقدیسیة- و قد عبر الکتاب عن هاتین بقوله تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ فصفة الجلال ما جلت ذاته عن مشابهة الغیر و صفة الإکرام ما تکرمت ذاته بها و تجملت- و الأولی سلوب عن النقائص و الأعدام و جمیعها یرجع إلی سلب واحد هو سلب الإمکان عنه تعالی و الثانیة تنقسم إلی حقیقیة کالعلم(2)
إذا عرفت هذا فنقول الصفات السلبیة لیست عین ذات الموصوف و إلا لکان الموصوف عدما إن قلت هی محذور فی کون مصداقها عین الذات فإن الثبوتیة الحقیقیة أیضا مصداقها عین الذات لا مفهومها قلت السلب لا مصداق له و ظاهر أن الموجود لا یکون مصداقا و فردا ذاتیا للسلب و العدم نعم یصلح لأن یکون منتزعا منه و فردا عرضیا لهما بخلاف المفهوم الثبوتی فإن الموجود فرد ذاتی له و الکلی الطبیعی و ما یجری مجراه موجود عین فرده الذاتی إن قلت سلوب الباری تعالی عندکم من باب سلب السلب فیکون إثباتا قلت السلب مطلقا أینما تحقق و أی شیء کان مسلوبه بما هو سلب لا یحاذیه شیء و کونه إثباتا و ثبوتا أنما هو شأن فرده العرضی لا بما هو طبیعة سلب و عدم و الصفات الإضافیة أیضا أعنی المضافات الحقیقیة لا المشهوریة زائدة علی ذات الموصوف و إلا لکان الموصوف نسبة محضة و السؤال و الجواب جاریان هنا أیضا إن قلت السلب و الإضافة کیف یکونان صفتین لشیء و هما نفی محض و اعتباری قلت العقل لا یعتبر فی صفة الشیء کونها أمرا عینیا بل یکتفی فیها بکونها فی ظرف نفس الأمر فإن الکلیة صفة للإنسان و الفرس و غیرهما و هی من المعقولات الثانیة و لذا کان العرضی إما محمولا بالضمیمة و إما خارجا محمولا مطلقا و کلاهما صفة الشیء فالتی من صفات الواجب تعالی عین ذاته هی الصفات الثبوتیة الحقیقیة بکلتا شعبتیها، س قده
و الحیاة و إضافیة کالخالقیة1) أی یسبح بتسبیحه و یحمد بحمده أی کلها کاشفة لأسمائه و صفاته و شارحة لجماله و جلاله و الحمد أیضا إظهار کمال المحمود و کل وجود خیر و حسن و جمال و جلال و لما کان کل وجود و خیر منسوبا أولا إلی الله تعالی و ثانیا إلی تعینه و ماهیته کما
2) التمثیل بمثالین إشارة إلی انقسام الحقیقة إلی الحقیقة المحضة و الحقیقة ذات الإضافة فإن الصفة مطلقا سواء کانت فی الواجب تعالی أو فی الممکن أربعة أقسام لأن الصفة إما سلبیة و إما ثبوتیة و یندرج فی السلبیة ما لیس فی لفظه حرف سلب کالعمی و الأمیة الموضوعین لعدم البصر و عدم الکتابة و التعلم للعلم و فی الحق الأول کالقدوسیة و الثبوتیة إما إضافیة و هی ما کانت محض النسبة کالعالمیة و القادریة و إما حقیقیة و هی إما حقیقیة محضة إن لم تکن نسبة و لا ملزومة للنسبة کالحیاة و الوجوب بالذات و علم العالم بذاته و إما حقیقیة ذات إضافة إن لم تکن نسبة و لکن تکون ملزومة للنسبة کالعلم بالغیر و القدرة علیه فعلم زید بالشمس مثلا صورة فی ذهنه و لیست إضافة بل کیفیة و لکن تلزمها النسبة إلی الشمس الخارجیة و تلک النسبة هی العالمیة.
و الرازقیة و التقدم و العلیة و جمیع الحقیقیات ترجع إلی وجوب الوجود- أعنی الوجود المتأکد و جمیع الإضافیات ترجع إلی إضافة واحدة(1)
إن قلت هل یمکن أن یکون معنی کلامه قده أن حقائق الصفات الإضافیة و ما ینتزع هی عنها ترجع إلی إضافة إشراقیة هی القیومیة الحقیقیة الظلیة التی ذکرتموها بمعنی أنها شئونها و فنونها و انطواؤها فیها یکون کانطواء الأسماء و الصفات التی فی مرتبة الواحدیة فی الأحدیة و کل اسم نفس ذلک المسمی مأخوذا بتعین من التعینات الکمالیة کما هو طریقة العرفاء.
قلت لا یناسب هذا المعنی قوله قدس سره فیما بعد بأسطر المتأخرة عنه و عما أضیف بها إلیه لأن القیومیة الحقیقیة و لو کانت تلک الإضافة الإشراقیة لیست متأخرة عما أضیف إلیه- کیف و هی من صقع أول الأوائل مقدمة علی الکل بتقدمه بل هی کالمعنی الحرفی لا یمکن الحکم علیها بالعینیة أو الزیادة ثم إن القیومیة التی من الإضافات من التقویم الوجودی و لو جعلت مبالغة القیام بذاته کما عند البعض لم تکن من الإضافات کما لا یخفی، س قده
هی إضافة1) أی نفس مفهومها الإضافی المندرج تحته جمیع إضافاته تعالی فإن للوجود الحق قیومیة حقة حقیقیة بالنسبة إلی الوجود المطلق المسمی عندهم بالرحمة الواسعة و للوجود المطلق قیومیة حقیقیة ظلیة بالنسبة إلی الوجودات المقیدة و هنا قیومیة إضافیة منطویة فیها المفاهیم الإضافیة التی حکموا بزیادتها علی الذات.
القیومیة(1)هکذا حقق المقام و إلا فیؤدی إلی انثلام الوحدة و تطرق الکثرة إلی ذاته الأحدیة تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا.
بیان تفصیلی واجب الوجود و إن وصف بالعلم و القدرة و الإرادة و غیرها کما سنبین لکن لیس وجود هذه الصفات فیه إلا وجود ذاته بذاته فهی و إن تغایرت مفهوماتها- لکنها فی حقه تعالی موجودة بوجود واحد کما قال الشیخ فی التعلیقات من أن الأول تعالی لا یتکثر لأجل تکثر صفاته لأن کل واحدة من صفاته إذا حققت- تکون الصفة الأخری بالقیاس إلیه فیکون قدرته حیاته و حیاته قدرته و تکونان واحدة فهو حی من حیث هو قادر و قادر من حیث هو حی و کذا فی سائر صفاته.
و قال أبو طالب المکی مشیته تعالی قدرته و ما یدرکه بصفة یدرکه بجمیع الصفات إذ لا اختلاف هناک و سیأتی زیادة توضیح لهذا المقام بوجه یظهر لک مزلة بعض الأقدام و کما أن صفاته الحقیقیة کلها حقیقة واحدة لا تزید علی ذاته تعالی و إن تغایرت مفهوماتها و إلا لکانت ألفاظها مترادفة فکذا صفاته الإضافیة و إن کانت زائدة علی ذاته متغایرة بحسب المفهوم لکن کلها إضافة واحدة متأخرة عن الذات- و لا یخل بوحدانیته کونها زائدة علیه فإن الواجب تعالی لیس علوه و مجده بنفس هذه الصفات الإضافیة المتأخرة عنه و عما أضیف بها إلیه و إنما علوه و مجده و تجمله- و بهاءه بمبادیء هذه الصفات التی هی عین ذاته الأحدیة أی یکون ذاته تعالی فی
1) و هی کونه بحیث یقوم به غیره من وجود أو حیثیة وجودیة فإن الخلق و الرزق و الحیاة و البدء و العود و العزة و الهدایة إلی غیر ذلک حیثیات وجودیة فی موضوعاتها من الوجودات الإمکانیة و هی جمیعا قائمة به تعالی مفاضة من عنده، ط مد ظله
ذاته بحیث ینشأ منه هذه الصفات و ینبعث عنه هذه الإضافات و کما أن ذاته بذاته مع کمال فردانیته و أحدیته یستحق هذه الأسماء من العلم و القدرة و الحیاة من غیر أن یتکثر و یتعدد حقیقة أو اعتبارا و حیثیة لأن حیثیة الذات بعینها حیثیة هذه الصفات- کما قال أبو نصر الفارابی وجود کله وجوب کله علم کله قدرة کله حیاة کله لا أن شیئا منه علم و شیئا آخر منه قدرة لیلزم الترکیب فی ذاته و لا أن شیئا فیه علم و شیئا آخر فیه قدرة لیلزم التکثر فی صفاته الحقیقیة فکذا صفاته الإضافیة لا یتکثر معناها و لا یختلف مقتضاها و إن کانت زائدة علی ذاته فمبدئیته بعینها رازقیته و بالعکس و هما بعینهما جوده و کرمه و بالعکس و هکذا فی العفو و المغفرة و الرضا و غیرها إذ لو اختلف جهاتها و تکثرت حیثیاتها لأدی تکثرها إلی تکثر مبادیها- و قد علمت أنها عین ذاته تعالی.
قال الشیخ المتأله شهاب الدین المقتول فی بعض کتبه و مما یجب أن نعلمه و نحققه أنه لا یجوز أن یلحق الواجب إضافات مختلفة توجب أخلاف حیثیات فیه بل له إضافة واحدة هی المبدئیة تصحح جمیع الإضافات کالرازقیة و المصوریة و نحوهما و لا سلوب فیه کذلک بل له سلب واحد یتبعه جمیعها و هو سلب الإمکان- فإنه یدخل تحته سلب الجسمیة و العرضیة و غیرهما کما یدخل تحت سلب الجمادیة- عن الإنسان سلب الحجریة و المدریة عنه و إن کانت السلوب لا یتکثر علی کل حال انتهی کلامه و هو کلام فی غایة الجودة إلا أن فی قوله و إن کانت السلوب لا تتکثر محل بحث(1)کما مرت الإشارة إلیه من أن سلوب الوجودات(2)بما هی وجودات
1) اعتراض علی إطلاق قوله و إن کانت السلوب لا تتکثر إلی آخره و إلا فالسلوب التی عدها سلوب الأعدام لا سلوب الوجودات و هی لا تتکثر و لا تکثر، ط مد ظله
2) أقول عبارة الشیخ لا تأبی عن ذلک لأنه من باب رفع الإیجاب الکلی لا السلب الکلی أی و أن لیس کل سلب یتکثر بل بعضه یتکثر کسلب الکمال و بعضه لا یتکثر کسلب النقص و لو سلم أنه من باب السلب الکلی فالمراد أن لا شیء من السلب الکلی فالمراد أن لا شیء من السلب بما هو سلب یتکثر إذ لا میز فی الأعدام من حیث العدم و إن کان تکثرا ففیما تضاف إلیه من المسلوبات ثم إن الشیخ نفی التکثر لا التکثیر و لو فی سلوب الکمالات کما یشعر به قوله مما یوجب إلی آخره و الجواب عن هذا أنه من باب الاستلزام، س قده
مما یوجب تکثرا فی المسلوب عنه و الذی من السلوب لا یوجب تکثر الحیثیة فی الموصوف به هو سلب السلب کسلب الإمکان عن واجب الوجود و یندرج تحته سلب الجوهریة و العرضیة و الجسمیة و الکیفیة و الکمیة و غیرها و أما سلب الوجود الأکمل عن الموجود الأنقص کسلب مرتبة العقل عن النفس مثلا و سلب مرتبة الواجب عن العقل فذلک لا محالة یوجب تکثرا و کذلک سلب المساوی عن المساوی فی الدرجة- کسلب الفرسیة عن البقر.
قال بعض المحققین فی شرح قوله کما یدخل تحت سلب الجمادیة عن الإنسان سلب الحجریة و المدریة إن غرضه من ذلک أن السلوب قد یحتاج إلی حیثیات ذاتیة مختلفة کسلب الجمادیة عن الإنسان فإنه من حیث کونه نامیا و سلب الشجریة عنه فإنه من حیث کونه حساسا متحرکا بالإرادة و سلب الفرسیة عنه فإنه من حیث کونه ناطقا و تلک حیثیات ذاتیة متعددة و لا کذلک الحال فی واجب الوجود فإن جمیع السلوب مستندة إلی ذاته الأحدیة مرة واحدة لأن ذاته مقتضیة لسلب الإمکان- المستلزم لسلب النقائص فافهم انتهی.
أقول لا یخفی علیک ما فیه بعد الاطلاع علی ما ذکرنا فإن حیثیة الناطقیة فی الإنسان تکفی لأن تکون مصححة لسلب الجمادیة و الشجریة و الفرسیة کما أن العقل الفعال مع بساطته یسلب عنه جمیع الممکنات التی دونه فی الرتبة من غیر حاجة إلی حیثیات ذاتیة مختلفة فیه فعلم أن القاعدة الکلیة فی تصحیح سلوب النقائص عن شیء هو کماله الوجودی و فی تصحیح سلوب الکمالات عن شیء هو نقصاناته و جهاته العدمیة فکلما یسلب عنه شیء وجودی بما هو وجودی فهو لا محالة مرکب خارجی أو ذهنی کالإنسان یسلب عنه الملکیة و العقل یسلب عنه الواجبیة فهو لا محالة مرکب الذات من هاتین الحیثیتین إحداهما وجودیة و الأخری عدمیة و أما الإنسان إذا سلب عنه الجمادیة و الشجریة و غیر ذلک فلا یحتاج فی ذلک إلی حیثیة أخری غیر حیثیة ذاته النفسیة النطقیة فعلیک بالتثبت فی هذا المقام حتی لا تزل قدمک عن سبیله و لا یزعجک عما ذکرنا سابقا أن البسیط الذات هو کل الموجودات
و کل منهما إما عین الموصوف أو غیره فهذه أربعة الأول کالمتصل للجسم(1)و الثانی کالأسود له و الثالث کالعالم للعقل(2)و الرابع کالعالم للإنسان البشری فنقول صفات الباریء لیست من قبیل المحسوسات- إذ هو أجل من أن یناله حس فما أضل المجسمة و المشبهة و لا من قبیل الصفات الزائدة- لازمة کانت کما یقوله الأشاعرة أو مفارقة کما یقوله الکرامیة تعالی عن أوهام الجاهلین المضلین علوا کبیرا إذ لو کان کذلک یلزم أن یکون عاریة فی مرتبة ذاته بذاته عما هو صفة الکمال کالعلم و القدرة و الحیاة و غیرها فیکون تجمله بغیر ذاته فیکون للغیر تأثیر فی کماله و تمامه و یؤدی إلی الدور المستحیل(3)فیلزم أن(4)
1) أی للصورة الجسمیة حیث یطلق علیها الجسم کثیرا لأنها الجسم فی بادیء النظر- و أما المتصل للجسم المرکب فمعلوم أنه جزء لا عین، س قده
2) علی ما ذهب إلیه تبعا للشیخ الإشراقی من أن العقول وجودات محضة لا ماهیة لها- أو المراد کالعالم لوجود العقل إذ من الواضحات زیادة العلم علی ماهیة العقل إذ الماهیة من حیث هی لأی شیء کانت لیست إلا هی لا عالمة و لا جاهلة، س قده
3) إن قلت جهة التوقف متخالفة لأن الصفات متوقفة فی وجودها علی الذات و الذات متوقفة فی کمالها علی الصفات و هل هذا إلا کتوقف کل من العرض و الموضوع علی الآخر بوجه غیر دائر- لأن توقف العرض فی وجوده و توقف الموضوع فی تشخصه قلت کونه تعالی فاعلا ذا حیاة و شعور و قدرة مفروغ عنه فصدور الحیاة و العلم و القدرة و الإرادة و غیرها موقوف علی هذه- إن قلت هذا تقدم الشیء علی نفسه لا الدور قلت الدور باعتبار توقف صدور العلم علی الحیاة- و الإرادة مثلا و توقف صدورهما علی العلم و قس علیه ثم إنه لیس المراد التجمل بسبب غیر المنفصل- إذ مقتضی عروض الصفات معلومیتها و یکتفی بنفس المعروض و هو واضح، س قده
4) لکون ذاته معطیة و مستطیعة و لأن الذات أکمل من الصفات لکونها علة للصفات و الصفات أکمل من الذات لکونها کمالا و حلیة للذات فالذات أکمل من الذات بقیاس المساواة فإن قلت لا علیة و لا تأثیر بینهما علی طریقة المصنف قدس سره کما سیأتی قلت نعبر بالأصل و التبع أو نحوهما، س قده
یکون ذاته أکمل من ذاته و علی قاعدة الإشراق یلزم أن یکون ذاته أنور من ذاته إذا تنور بأنوار صفاته و الکل مستحیل و لأن الفطرة حاکمة بأن ذاتا یکون کمالها بنفس ذاتها أشرف و أکمل من ذات استکملت بأمر زائد علی ذاته- و علی الجملة لیس فی ذاته لکونه مبدأ سلسلة الخیرات الوجودیة و الإضافات النوریة شیء بالقوة أصلا و لا فی ذاته جهة إمکانیة بل کله وجود بلا عدم و کمال بلا نقص و فعل بلا قوة و وجوب بلا إمکان و خیر بلا شر لأنه غیر متناهی الشدة الوجودیة- أبی ذاته عن القصور و الانفعال فصفاته الجمالیة کلها عین ذاته أی وجودها بعینه وجود الواجب فهی کلها واجبة الوجود من غیر لزوم تعدد الواجب و إلیه الإشارة بقول الشیخ أبی نصر الفارابی یجب أن یکون فی الوجود وجود بالذات- و فی العلم علم بالذات و فی القدرة قدرة بالذات و فی الإرادة إرادة بالذات حتی تکون(1)هذه الأمور فی غیره لا بالذات أقول و هکذا فی کل صفة کمالیة(2)للموجود بما هو موجود.
و هذا یرشدک إلی أن حقائق الأشیاء یجوز أن یکون لها وجود بسیط جمعی و إلی أنه قد یکون لحقیقة واحدة أنحاء من الوجود بعضها مادی و بعضها مجرد بعضها ممکن و بعضها واجب کأصل الوجود فإنه حقیقة واحدة بعضها جوهر
1) حاصل کلام المعلم أنه کما یقول الإلهیون فی دلیل إثبات الواجب تعالی إن الوجود إن کان واجبا فهو و إلا استلزمه دفعا للدور أو التسلسل نعمم هذا البیان فی توابع الوجود- فنقول العلم إن کان واجبا فهو و إن کان متعلقا بالغیر فذلک الغیر أیضا علم لأن معطی الکمال لا یکون فاقدا له ثم ننقل الکلام إلی ذلک العلم و هکذا حتی یصل إلی علم قائم بذاته و کذا فی القدرة و الإرادة و غیرهما مما هو من عوارض الموجود بما هو موجود من غیر استلزام تجسم و تقدر، س قده
2) المراد بالصفة الکمالیة ما لا یرجع إلی عدم أو عدمی کالماهیة و الموجود من حیث هو موجود هو الوجود من حیث هو وجود و الصفة المنتزعة من الوجود کذلک یجب أن تکون عینه غیر زائدة علیه و إن خالفته مفهوما و لو لم تکن عینه لکانت غیره فکانت باطلة لأصالة الوجود و بطلان غیره و قد فرضت صفة کمالیة هذا خلف و إذ کان الواجب تعالی وجودا حقا لا عدم معه ثبتت له الصفة المذکورة فکانت عینه و الصفات الواجبیة أیا ما کانت هی الصفات المنتزعة عن الموجود بما هو موجود تثبت للواجب لذاته و تثبت لغیره به فافهم ذلک، ط مد ظله
و بعضها عرض منها واجب و منها ممکن و ذلک لأن هذه الصفات مما یقع الاشتراک فیها- بحسب المعنی و المفهوم بین الواجب و الممکن و هی فی الواجب عین ذاته فتکون واجبة لأن وجوده عین العلم و القدرة و الإرادة و غیرها و العلم فی علم العقل بذاته عقل- و فی علم النفس بذاتها نفس و قد یکون عرضا من مقوله الکیف و هو کیفیة نفسانیة غیر القدرة و الإرادة اللتین هما أیضا کیفیتان نفسانیتان متغایرتان و مغایرتان للعلم فهی هاهنا مختلفة فی الوجود لکل منها أثر خاص و هی کلها هناک شیء واحد وجودا و عینا و کذا فعلا و تأثیرا فإن أثر العلم هناک بعینه أثر القدرة و الإرادة و الحیاة فکما أن المعلول معلومه تعالی فکذا مقدوره و مراده و حی بحیاته و مجعوله بجعله بالذات- من غیر اختلاف جهات إلا بحسب الأسماء و مفهوماتها هکذا یجب أن یحقق الأمر فی عینیة الصفات للواجب لا کما فهمه المتأخرون الذاهبون إلی اعتباریة الوجود- فجعلوا معنی عینیة الصفات فی الباری تعالی أن مفهوماتها مفهوم واحد و أنه یترتب علی ذاته بذاته ما یترتب علی تلک الصفات فی غیره و هذا بناء علی غفلتهم عن سر الوجود و درجاته المتفاوتة(1)و نزیدک إیضاحا لهذا المرام
1) فی قولهم الأول غفلوا عن أصل الوجود فکان عینیة کل من الصفات مع الأخری و مع الذات بحسب المفهوم و الحمل بینها أولیا لعدم أصالة الوجود عندهم و أما فی قولهم بالنیابة و أنه مترتب علی ذاته إلی آخره فقد غفلوا عن سر الوجود و إن حقیقة کل صفة هی الوجود فتکون مقولة بالتشکیک کالوجود و تکون مثلا الصورة القائمة من المعلوم بالنفس صفة و علم النفس و العقل و الواجب تعالی بذواتهم أیضا صفة فلو کانوا متفطنین بهذا العرض العریض للوجود و توابعه مع وحدتها و بساطتها لم یتحاشوا عن کون العلم قائما بالذات بل الواجب الوجود بالذات صفة و علما بالحقیقة و لم یتفوهوا بالنیابة و یمکن جعل إضافة السر إلی الوجود بیانیة حتی تکون إشارة إلی قولهم الأول و یکون قوله و درجاته المتفاوتة إشارة إلی قولهم الثانی، س قده
الفصل (3) فی حال ما ذکره المتأخرون فی أن صفاته تعالی یجب(1)أن یکون نفس ذاته قالوا کلما هو صفة لشیء(2)فیفتقر إلی ما یقوم به فکلما قیامه بشیء فوجوب وجوده متعلق به و کلما وجوب وجوده متعلق بغیره فهو لیس بواجب لذاته فیکون ممکنا فی نفسه فالصفات کلها سواء کانت للواجب أو للممکن ممکنة فی أنفسها- و کیف یکون الصفة و صاحبها واجبی الوجود و قد تبین نفی تعدد الواجب فی الوجود- و أما أنه هل یجوز علیه تعالی صفة ممکنة فنقول یمتنع علیه الصفة المتقررة فی ذاته لأنه لو تقررت فی ذاته صفة ممکنة ففاعلها و مرجحها لا بد أن یکون ذاته إذ لا واجب سواه و لا ینفعل أیضا عن مجعولاته و هو بین(3)و حینئذ یلزم أن یکون الذات الأحدیة فاعلة و منفعلة و هو محال لأن کل ذات فعلت و قبلت فیکون فعلها بجهة و قبولها بأخری لوجوه- الأول أن الفعل للفاعل قد یکون(4)فی غیره و القبول للقابل لا یکون فی غیره فجهة الفعل غیر جهة القبول و قد ثبت بساطته تعالی.
الثانی أنهما لو کانتا جهة واحدة لکان کلما فعل بنفسه(5)
إن قلت الصورة النوعیة أو العقل لا محالة لهما عوارض و صفات یقبلانها فهما فعلا و قبلا لا أنهما فعلا لا غیر.
قلت لیس المراد لزوم التساوی بحسب التحقیق أو بحسب الصدق مطلقا بل المراد لزوم التساوی بحسب الصدق بالنسبة إلی الأمر الواحد الذی فعل أو قبل بل المراد لزوم الاتحاد و الوجود یکذبه لأن الواجب تعالی لا یقبل مجعولاته المادیة مثلا و العقل و الصورة لا یقبلان معالیلهما فالأولی أن یقرأ الفعلان بالبناء للمفعول و کلمة بنفسه حینئذ أیضا ألصق بما بعدها، س قده
قبل و کلما قبل بنفسه فعل و الوجود یکذبه.1) ما أقاموه من الدلیل علیه أنما ینتج علی تقدیر تمامه أن لیس له صفة هی غیر ذاته و هذا غیر کون صفاته عین ذاته و لعل الدلیل مأخوذ من مشرب الاعتزال، ط مد ظله
2) أی صفة مغایرة لشیء أو صفة لشیء غیره و لو لا تقدیر الغیریة لکان قوله فیفتقر إلی ما یقوم به فی محل المنع و هو ظاهر، ط مد ظله
3) لأن شر الحاجات هو الحاجة إلی المعلول و أیضا المعلول ینفعل عن الذات باعتبار الصفة کالعلم و المشیة و القدرة و نحوها فلو حصلت صفاته عن مجعولاته لزم الدور، س قده
4) کلمة قد للتحقیق کما فی قوله تعالی قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ أو لما کان فی الإیجاب الجزئی کفایة فی إثبات المطلوب مع أنه لو أورد الکلیة لکان مصادرة و دلالة المفاهیم ضعیفة أورد سور الجزئیة التی هی نقیض للکلیة الأخری و هذا أولی فلا یراد أنه یفهم منه أن فعل الفاعل قد یکون فی نفسه و هو التزام لمطلوب الخصم، س قده
5) کلمة بنفسه فی الموضعین متعلقة بفعل الذی یلیها و إلا فهی خالیة عن الفائدة- لأن ما فعل بأمر زائد علی ذاته أیضا قبل بذلک الأمر الزائد و بالعکس لأن المفروض أن الفعل و القبول جهة واحدة و قوله و الوجود یکذبه لأن الهیولی الأولی قابلة لا غیر و الصورة النوعیة فاعلة لا غیر.
الثالث أن الفاعل هو الذی یقتضی وجود المعلول و یجعله واجب الحصول و یوجده و أن توقف وجود المعلول علی غیره من بواقی العلل و القابل لا یقتضی المعلول و لا یجعله واجب الحصول و لیس له إلا الصحة و التهیؤ و الاستحقاق لوجود المقبول- فنسبة الفاعل إلی مفعوله بالوجوب و نسبة القابل إلی مقبوله بالإمکان و الوجوب مبطل للقوة و لا یبطل الشیء لذاته ما اقتضاه لذاته فهما جهتان مختلفتان فثبت أن الواجب تعالی لو اتصف بصفة متقررة فی ذاته لزم اختلاف جهتین فی ذاته و هاتان الحیثیتان إما أن تکونا لازمتین له أو مقومتین له أو الواحدة منهما مقومة و الأخری زائدة(1)و علی التقادیر یلزم ترکب الذات فی الواحد الحقیقیأما علی الشقین الأخیرین فواضح.
و أما علی الشق الأول فنعید الکلام إلی صدورهما بأن نقول إنهما لا یصدران إلا بجهتین مختلفتین أیضا فإما أن یتسلسل الأمر لا إلی نهایة أو ینتهی إلی جهتین مقومتین
1) لا یخفی أن هاهنا احتمالا آخر و هو أن تکون إحداهما عینا للذات و الأخری لازمة لها و استلزامه لمحذور لیس عذرا لعدم تعرضه إذ کل الشقوق مستلزمة للمحاذیر لکن یمکن أن یقال هذا الشق کان بطلانه أوضح إذ ننقل الکلام إلی صدور الجهة اللازمة فأما أن تستند إلی الجهة العینیة أعنی الذات فهو باطل لتعاند الفعل و القبول فلا یستند جهتاهما إلی ذات بسیطة و إحدی الجهتین إلی الأخری و إن کانت جهة قبول الصفات هی الجهة اللازمة- و جهة صدورها الذات البسیطة کجهة صدور الجهة اللازمة لزم صدور الکثیر عن الواحد- و إما أن تستند إلی جهة أخری لازمة و هلم جرا فیلزم التسلسل و إما أن ینتهی إلی جهة مقومة- فیلزم الترکیب فی الذات مع محذور آخر و هو الخلف إذ عاد ما فرضناه عینا جزءا فالمحذور هنا أشد من هذه الحیثیة، س قده
لذاته تعالی عنه علوا کبیرا هذا ما ذکروه فی عینیة صفاته تعالی الحقیقیة و فیه بحث من وجوه الأول أنا نقول إن هاهنا اشتباها من باب أخذ القبول(1)بمعنی الانفعال الاستعدادی مکان القبول بمعنی مطلق الاتصاف و البرهان لا یساعد إلا علی نفی الأول دون الثانی فلقائل أن یقول صفاته تعالی لوازم ذاته(2)و لوازم الذات لا تستدعی جعلا مستقلا بل جعلها تابع لجعل الذات وجودا و عدما فإن کانت الذات مجعولة- کانت لوازمها مجعولة بذلک الجعل و إن کانت غیر مجعولة کانت لوازمها غیر مجعولة باللاجعل الثابت للذات و لا یبعد أن یکون هذا قول من ذهب من المتکلمین إلی أن صفاته تعالی واجبة الوجود بوجوب الذات.
و الثانی أن الدلیل منقوض بالصفات الإضافیة(3)له تعالی کالمبدئیة و السببیة و غیرهما لجریان الدلیل بجمیع مقدماته فیها فیلزم إما عدم اتصافه بتلک الصفات
1) القبول بمعنی الانفعال التجددی هو أن یطرأ علی الشیء کمال یلیق به بسبب الغیر أو بالغیر بمدخلیة المادة و القبول بمعنی مطلق الاتصاف هو أن یتصف شیء بشیء لازم له بذاته بلا مدخلیة المادة فالنار قابلة للحرارة بالمعنی الثانی و الماء قابلة لها بالمعنی الأول و المادة الناریة لا مدخلیة لها فی قبول الحرارة فلو فرضت الصورة النوعیة الناریة مجردة عن المادة لکانت متصفة بالحرارة أیضا و لوازم الماهیات و کذا لوازم الوجودات قبولها بمعنی مطلق الاتصاف و حیثیة اتصافها بلوازمها عین حیثیة مصدریتها و منشئیتها لها سواء کانت فواعل بالطبع لها أو بالاختیار الأعم من الفاعل بالرضا أو بالعنایة، س قده
2) هذا کلام آخر مع القوم و لیس نتیجة لما قبله إذ فیما قبل منع جهة القبول وراء جهة الفعل و هاهنا منع جهة الفعل أیضا بأنها لا مجعولة بلا مجعولیة الذات إلا أنه فرع هذا الکلام علی ما قبله لابتنائها علی کونها لوازم فکأنه قال فإذا کانت الصفات مقبولة لذاته تعالی لا بمعنی الانفعال التجددی و ذلک لکونها لوازم فلقائل أن یقول اللازم لا یستدعی جعلا مستقلا، س قده
3) أقول بعد ما حققت لک معنی الصفات الإضافیة و أنها انتزاعیة و لهذا قالوا بزیادتها تعلم أن لا ورود لهذا النقض إذ من مقدمات الدلیل أن کل ما هو صفة لشیء فیفتقر إلی ما یقوم به و هذا لا یجری فی الإضافات إذ لا قیام للأمر الانتزاعی بشیء و لیس أمرا ینضم إلی الموصوف، س قده
أو عدم کونها زائدة علی الذات و کلا القولین باطل و یرد علی الوجه الأخیر من الوجوه الثلاثة مفاسد- أحدها انتقاضه ببعض الصفات الحقیقیة له تعالی حیث یلزم علی ما ذکر اختلاف جهاتها فإن علمه تعالی بعینه قدرة باعتبار و إرادة باعتبار و القدرة بحسبها إمکان صدور الفعل(1)و الإرادة تقتضی وجوبه فعلمه تعالی من حیث إنه قدرة یصح منه الصدور و اللاصدور و من حیث إنه إرادة یجب عنه الصدور فلو کان جهة هذا الإمکان غیر جهة الوجوب یلزم أن یکون ذاته ذا حیثیات مختلفة مع أن حیثیة ذاته بعینها حیثیة جمیع صفاته الحقیقیة الکمالیة و کذا حیثیة کل صفة کمالیة له هی بعینها حیثیة سائر الصفات الکمالیة و سیأتی تحقیق هذا المقام.
و ثانیها المنع بأنا لا نسلم أن نسبة القابل إلی المقبول بالإمکان الخاص- المنافی للوجوب لم لا یجوز أن یکون بالإمکان العام و هو غیر مناف للوجوب- و ربما یجاب عنه بأنا نعلم بدیهة أن القابل بما هو قابل یجوز کونه متصفا بالمقبول- و یجوز أن لا یکون متصفا به فالاتصاف بالفعل لیس من حیثیة القابلیة بل من حیثیة أخری و لک أن تدفعه بمنع الکلیة فإن ما ذکر غیر جار فی اتصاف الماهیات بلوازمها إذ لا یمکن أن یقال إن الأربعة یجوز أن یکون زوجا و یجوز أن لا یکون زوجا بل هی واجبة الزوجیة.
و ثالثها أن التنافی بین الوجوب و الإمکان فیما نحن فیه ممنوع إذ الإیجاد إیجاب وجود المعلول فی حد نفسه و القبول إمکان حصول المقبول فی القابل فالإمکان
1) فیه أن هذا معنی قدرة الحیوان و أما قدرة الواجب تعالی فمعناها صدور الفعل عقیب العلم و المشیة و قد حقق قدس سره فی کتبه ذلک و قد کذب المحقق الخفری فی ادعائه التلازم بین معنیی القدرة أعنی صحة الصدور و الإمکان المذکور و کون الفاعل بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل و لعل هذا الاعتراض و نظائره مما قبله و بعده غیر الأول من غیره نقلا بلا استناد إلی قائله- و لم یزیفه اتکالا علی ما حققه فی موضعه کما قال و سیأتی تحقیق هذا المقام و یرشدک إلی ما ذکرنا تصدیره البحث الأول بقوله إنا نقول و تصدیره تحقیقاته اللاحقة أعنی قوله لا یخفی علیک- أن هذا الکلام و إن دفع إلی آخره بقوله أقول إشعارا بأن ما وقع فی البین من مجادلات المتأخرین، س قده
إمکان وجود لغیره و الوجوب وجوب وجود لنفسه فلا تنافی بینهما(1)و أیضا الفاعل یوجب وجود المعلول و القابل لا یسلب هذا الوجوب و الإیجاب بل هو یصحح وجود المعلول بالحصول فیه فالتنافی بینهما غیر مسلم.
و قد یجاب عن الأول(2)بأن المعلول فی نفسه کما أنه لإمکانه محتاج إلی علة- و موجب فکذلک(3)وجوده فی غیره أیضا لإمکانه محتاج إلی العلة و الموجب و لا شک أن القابل من حیث هو قابل لا یوجب وجود المقبول فموجب وجوده فی القابل أیضا هو الفاعل فکما أن الفاعل یوجب وجود الشیء فی نفسه فکذلک یوجب وجوده فی غیره و أیضا نحو وجود الشیء الواحد لا یختلف فالذی نحو وجوده إنه صفة لغیره فوجوده فی نفسه عبارة عن وجوده لغیره أ لا تری أن وجود الإعراض فی أنفسها هی وجودها لموضوعاتها بلا اختلاف جهتین فوجود المقبول فی نفسه هو بعینه وجوده للقابل.
و عن الثانی بأن التنافی بین الإیجاب و اللاإیجاب و الضرورة و اللاضرورة فی ذات واحدة من جهة واحدة بین لا یخفی علی المتأمل فمنعه مستندا بأن الفاعل یوجب المعلول و القابل لا یسلب هذا الوجوب مکابرة فإن القابل و إن لم یسلب الإیجاب الناشی من الفاعل لکنه متصف بسلب الإیجاب الناشی عن ذاته فلا یمکن أن یکون شیء واحد قابلا و فاعلا من جهة واحدة و لا یذهب علیک أن هذا لیس بحثا علی السند
1) هذا بناؤه علی أن مفهوم الوجود النفسی غیر الوجود الرابطی فهذا طبیعة و ذاک طبیعة أخری و أین إحداهما من الأخری فموضوع الوجوب مغائر لموضوع الإمکان و ما سیأتی أن وجود الشیء فی نفسه فی الموجود الناعتی عین وجوده لغیره بناؤه علی اتحادهما مصداقا و هویة- و التنافی من الأحکام الخارجیة، س قده
2) قوله عن الأول أی عن قوله إذ الإیجاد إیجاب إلخ و قوله عن الثانی أی عن قوله و أیضا الفاعل یوجب إلخ، اد
3) لما قال المانع رفع التنافی بسبب أن موضوع الوجوب و الإیجاب هو الوجود النفسی وحده للمعلول و موضوع الإمکان هو الوجود الرابطی له وحده أراد المجیب إثبات التنافی بکون کل منهما موضوعا لکلیهما فإن الرابطی أیضا موضوع الوجوب الناشی من الفاعل- لحاجته إلی الفاعل أیضا و النفسی أیضا موضوع الإمکان فإن الوجود النفسی للمقبول عین الوجود الرابطی، س قده
الأخص(1)بل هو بیان للمقدمة الممنوعة علی وجه یدفع عنها السند.
أقول لا یخفی علیک أن هذا الکلام و إن دفع هذا الاعتراض عن الدلیل المذکور لکن لا یجدی نفعا لأصل المقصود من عینیة الصفات له لأن الدلیل المذکور- و إن أثبت تعدد جهتی الفعل و القبول بمعنی الإمکان و القوة الاستعدادیة و أما جهتا الفعل و القبول بمعنی مطلق الموصوفیة بأمر زائد علی ذات الموصوف فلم یقم دلیل علی اختلافهما علی وجه یوجب الکثرة و لأجل هذا قال الشیخ أبو علی فی التعلیقات- إن کانت الصفات عارضة لذاته تعالی فوجود تلک الصفات إما عن سبب من خارج یکون واجب الوجود قابلا له و لا یصح أن یکون واجب الوجود قابلا لشیء فإن القبول لما فیه معنی ما بالقوة و إما أن یکون تلک العوارض توجد فیه عن ذاته فیکون إذن قابلا کما هو فاعل- اللهم إلا أن یکون الصفات و العوارض لوازم ذاته فإنه حینئذ لا یکون ذاته موضوعة لتلک الصفات لأنها موجودة فیه بل لأنها عنه و فرق بین أن یوصف جسم بأنه أبیض لأن الأبیض یوجد فیه من خارج و بین أن یوصف بأنه أبیض لأن البیاض من لوازمه و إذا أخذت حقیقة الأول علی هذا الوجه و لوازمه علی هذه الجهة استمر هذا المعنی فیه و هو أن لا کثرة فیه و لیس هناک قابل و فاعل بل من حیث هو قابل فاعل و هذا الحکم مطرد فی جمیع البسائط فإن حقائقها هی أنها یلزم عنها اللوازم و فی ذاتها تلک اللوازم علی أنها من حیث هی قابلة فاعله فإن البسیط عنه و فیه شیء واحد انتهی کلامه ملخصا.
فقد علم أن حیثیة القبول و الفعل لیست مما یوجب اثنینیة فی الذات و لا فی الجهات الثابتة للذات إلا إذا کان القبول بمعنی الانفعال و التأثر و لیس من شرط قیام شیء بشیء تأثره عنه بل قد یکون قیام بلا تأثر کلوازم البسائط فإن قیل لا نسلم وجود لازم للماهیة البسیطة بل الماهیات التی هی علل للوازمها أنما هی مرکبات فیمکن أن یکون فاعلیتها بجهة و قابلیتها بجهة أخری فلا یلزم أن
1) أی الأخص فی التحقق من المنع حتی یقال إنه خارج عن دأب المناظرة فإن إسناد المانع منعه تفضل فتخریب السند الأخص لا یرفع أصل المنع من البین و لعله کان مسندا بسند آخر فالواجب علی المستدل إثبات نفس المقدمة الممنوعة فأثبتها علی وجه یدفع عند السند بالتبعیة، س قده
یکون هناک شیء واحد قابلا و فاعلا بجهة واحدة.
قلنا أولا إن فی کل مرکب یتحقق أمر بسیط و لکل واحد من البسائط شیء من اللوازم و لا أقل من کونه واحدا أو ممکنا عاما أو مفهوما و ثانیا إن الحقیقة المرکبة أیضا لها وحدة مخصوصة حتی العشرة فی عشریتها و الخمسة فی خمسیتها و لها لازم- و اللازم الذی یلزمها من هذه الحیثیة لیس علة لزومه أحد أجزاء ذلک المجتمع و إلا لکان حاصلا قبل ذلک الاجتماع و لیس القابل له أیضا أحد أجزائه فإن السطح وحده فی المثلث لا یمکن أن یکون موصوفا بتساوی الزوایا لقائمتین و لا الأضلاع الثلاث فقط بل القابل هو المجموع من حیث ذلک المجموع و کذا الموجب المقتضی- فکان الشیء الواحد باعتبار واحد قابلا و فاعلا و لذلک تری الشیخ و أترابه تبعا للمعلم الأول و المشائین لم یبالوا فی إثبات الصور العلمیة الزائدة علی ذاته لذاته و لم یحذروا عن لزوم کونه فاعلا و قابلا بهذا المعنی کما سیجیء ذکره و تحقیق الأمر فی ذلک.
ذکر و تحصیل قال بعض أعلام المتأخرین فی هذا المقام إیجاب الفاعل للمفعول مقدم علی فعله بالذات و إمکان حصول المقبول فی القابل مقدم علی قبوله- فلو کان الواحد الحقیقی الذی لا تعدد فیه بوجه من الوجوه فاعلا لشیء و قابلا له- لکان قبل الفعل و القبول جهتان جهة بها یوجبه و یقتضیه و جهة بها یستحقه و یمکن حصوله فیه.
أقول العمدة هنا إثبات تکثر الجهة لأجل الاتصاف سواء کان قبل الفعل و القبول أو حین الفعل و القبول فإن الکلام فی تعدد جهة یحصل منها الإیجاب و جهة یحصل منها الاستحقاق و وحدتهما کالکلام فی تعدد جهتی الفعل و القبول و وحدتهما بلا تفاوت فلو تم لتم الاستدلال و إلا فلا و قد استدلوا لإثبات هذه الدعوی بوجوه عدیدة أخری یجری مجری ما ذکرناه فلهذا طوینا ذکرها و ترکنا نقلها لأن شیئا منها لا یسمن و لا یغنی
الأول(1)أن هذه الصفات الکمالیة(2)کالعلم و القدرة و غیرهما لو کانت زائدة علی وجود ذاته لم یکن ذاته فی مرتبة وجود ذاته مصداقا لصدق هذه الصفات الکمالیة فیکون ذاته بنفس ذاته عاریة عن معانی هذه النعوت فلم یکن مثلا فی حد ذاته بذاته عالما بالأشیاء قادرا علی ما یشاء و التالی باطل لأن ذاته مبدأ کل الخیرات و الکمالات فکیف یکون ناقصا بذاته مستکملا بغیره(3)فیکون للغیر فیه تأثیر فیکون
1) أقول هذا الدلیل مصادرة لأن عدم کون الذات مصداقا للصفات الکمالیة فی مرتبة ذاته و عریها عنها بنفسها و نحو ذلک من التعبیرات عین مطلوب الخصم لأنه یقول لیست هی فی حد ذاته و إن لم تسلب أیضا عن ذاته دائما لأنها لوازم ذاته عن ذاته و من یقول بالزیادة لا یتحاشی عن الاعتراف بهذا التالی بل التالی عین المقدم کما لا یخفی فتوجیه کلامه أن ما هو المحذور اللازم الذی هو مراده قدس سره مطوی و هو أنه یلزم علی هذه التقادیر أن یکون الذات ماهیة و هو باطل فی الواقع بیان اللزوم أن الذات العاریة عن هذه الکمالات و عن مقابلاتها لا محالة ماهیة إذ الشیئیة إما ماهیة أو وجود و الوجود لیس عاریا عن هذه الکمالات بل عینها کما حققه فبقی أن یکون ماهیة فالقیاس برهانی، س قده
2) یبتنی البرهان علی أن هناک صفات یتصف بها الواجب تعالی کالعلم و القدرة و الحیاة و أنها صفات کمالیة و أن معطی الشیء لا یکون فاقدا له و هی مقدمات ثلاث أولاها مبینة فیما سیأتی و الثانیة بدیهیة و الثالثة مبینة فی مباحث العلة و المعلول، ط مد ظله
3) أقول قد تم الدلیل بدون هذا مع ما ضممنا إلیه فبإضافة هذا صار محل المنع لأن الاستکمالات بالصفات و الانفعال عنها أنما یلزم لو لم تکن هی لوازم ذاته و أما إذا کانت لوازم- و معلوم أن وجودها من نفس الملزوم و هو مصدرها و منشؤها فلم یستکمل بها لأنها دائما واجبة له بنفس ذاته و لم یستفدها من غیره و الأولی أن یقال لو کانت زائدة علی الذات کانت مرتبة الذات خالیة عنها و معلوم أنها خالیة عن مقابلاتها أیضا و إلا لکانت مرتبة الذات عین السلوب لهذه الکمالات و الخلو إن کان موضوعة الماهیة التعملیة کان إمکانا ذاتیا لکن لا ماهیة للواجب تعالی فموضوع ذلک الخلو وجود صرف هو حاق الواقع و عین الأعیان و الخلو و الإمکان- الذی فی الموضوع الواقعی إمکان استعدادی و حامله مادة و المادة لا بد لها من صورة و المرکب منهما جسم تعالی عن ذلک علوا کبیرا و هذا الاستعداد مراد القوم من القبول المأخوذ فی دلیلهم و لیس مجرد الاتصاف فلا غبار علیه عندی، س قده
منفعلا من غیره و إنه فاعل لما سواه فیلزم تعدد جهتی الفعل و الانفعال و هو محال فکذا المقدم و أما لوازم الماهیات فهی لیست أمورا کمالیة حتی یلزم من لزومها للماهیة- أن یستفید الماهیة منها کمالا فیلزم الإفادة و الاستفادة الموجبتان لتکثر الجهتین فی الذات الواحدة بل هی أمور اعتباریة(1)من توابع الماهیة.
الثانی أن تلک الصفات لو کانت زائدة علی ذاته(2)یلزم أن یستدعی فیضانها من ذاته علی ذاته لجهة أشرف مما علیه واجب الوجود فیکون ذاته أشرف من ذاته- إذ لو کفت جهة ذاته فی أن یکون موجبا لإفاضة العلم مثلا لکان ذاته بذاته ذا علم لیفیض من علمه علم آخر کما فی أصل الوجود و کذا فی سائر الصفات الکمالیة للوجود و التالی محال لأن جهة النقص و الخسة تخالف جهة الکمال و الشرف فکذا المقدم و لا مجال لتوهم فیضانها من غیره علیه و إلا یلزم أن یکون معلوله أشرف منه- و هذا أشد استحالة من الأول.
ذاتا ما إذا کان لها من الکمال ما هو بحسب نفس ذاتها فهی أفضل و أکمل من ذات لها کمال زائد علی ذاتها لأن تجمل الأولی بذاتها و تجمل الثانیة بصفاتها و ما تجمل بذاته أشرف مما یتجمل بغیر ذاته و إن کان ذلک الغیر صفاته و واجب الوجود یجب أن یکون فی أعلی ما یتصور من البهاء و الشرف و الجمال لأن ذاته مبدأ سلسلة الوجودات و واهب کل الخیرات و الکمالات و الواهب المفیض لا محالة أکرم و أمجد من الموهوب- المفاض علیه فلو لم یکن کماله و مجده و بهاؤه بنفس حقیقته المقدسة بل مع اللواحق
1) حتی عند القائلین بأصالة الماهیة و ذلک لأن الأصالة عندهم أنما تکون للماهیة فی ظرف التحقق الخارجی و إلا فمع قطع النظر عن الخارج فالماهیة عندهم أیضا اعتباریة فکذلک لوازمها، أد
2) ملخصه أنه لا یمکن فیضانها من ذات عطلاء إذ معطی الکمال لیس فاقدا له و لا من ذات هی عین الصفات العلیا لأنه الخلف فیلزم أن لا یفیض و استدعی جهة أشرف مما علیه نور الأنوار، س قده
لکان المجموع من الذات و اللواحق أشرف من الذات المجردة و المجموع معلول- فیلزم أن یکون المعلول أشرف و أکمل من علته و هو محال بین الاستحالة فإذن کل واحد من الوجود(1)
و من المعلوم أنه أنما ینتج أن الواجب بنفس ذاته وجود و علم و قدرة و حیاة و کل صفة کمالیة لا أن لکل صفة کمالیة فردا قائما بذاته و أن کلا منها واجب و أن الجمیع واحد.
و من الممکن أن یجعل هذا الفرع برهانا مستقلا علی عینیة الذات للصفات فیرجع إلی نحو من قول الفارابی یجب أن یکون فی الوجود وجود بالذات و فی العلم علم بالذات و فی القدرة قدرة بالذات و فی الإرادة إرادة بالذات حتی تکون هذه الأمور فی غیره لا بالذات، ط مد ظله
و کمالات الوجود و کمالات الموجود بما هو موجود یجب أن ینتهی إلی ما هو وجود قائم بذاته علم قائم بذاته قدرة قائمة بذاتها و إرادة قائمة بذاتها و حیاة قائمة بذاتها و هکذا فی جمیع صفاته الکمالیة و یجب أن یکون جمیعها واجبة الوجود و أن یکون جمیعها أمرا واحدا لاستحالة تعدد الواجب کما بین سابقا.بأبلغ وجه و آکده حیث قال فی خطبة من خطبه المشهورة-
: أول الدین معرفته و کمال معرفته(2)التصدیق به و کمال التصدیق به توحیده و کمال توحیده الإخلاص له و کمال الإخلاص له(3)
ُ ما وحد الواحد من واحد إذ کل من وحده جاحد
، س قده
نفی الصفات1) فرع فرعه علی نتیجة البرهان و لیس هو نتیجته فإن محصل البرهان أنه لما کان الواجب مبدأ کل وجود و صفة کمالیة کان من الضروری أن یکون علی غایة ما یتصور من المجد و البهاء فوجب أن یکون صفاته الکمالیة عین ذاته إذ لو کان عاریا عنها فی ذاته لکان من الممکن أن یتصور ما هو أمجد منه و أبهی.
2) الکمال قد یطلق علی الکمال الأول الذی ینتفی ذو الکمال بانتفائه کالصور المنوعة- کما یقال النفس کمال أول و قد یطلق علی الکمال الثانی الذی لا ینتفی ذو الکمال بانتفائه کالعلم و الأول هو المراد هاهنا و لا سیما فیما عدا الفقرة الأخیرة بدلیل أنه ع حیث عکس الکلام بما هو کعکس النقیض له أنتج الجهل الذی هو عدم المعرفة و یمکن أن یکون المراد هو الثانی کما سیظهر من کلام المصنف قده بحمل الجهل علی الإضافی، س قده
3) و یمکن أن یکون المراد معنی آخر أعلی مما ذکره المصنف قده و هو أن کمال الإخلاص هو الفناء فی الأحدیة عن الواحدیة إذ قد مر فی السفر الأول و غیره من طریقة العرفاء- أن الوجود المأخوذ مع الأسماء و الصفات هو المرتبة الواحدیة عندهم و الوجود المأخوذ بشرط لا أعنی الهویة الغیبیة التی لا اسم و لا رسم لها هو المرتبة الأحدیة و الأولی مقام قاب قوسین و الثانیة مقام أو أدنی عندهم و لعل الشیخ الأجل عبد الله الأنصاری للإشارة إلی صعوبة هذا المقام قال-
عنه لشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف أنه غیر الصفة- فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزأه و من جزأه فقد جهله و من جهله فقد أشار إلیه و من أشار إلیه
فلو أشیر إلیه فی ذلک المقام و لو إشارة عقلیة فالمشیر بما هو مشیر و هو مشار إلیه قد جعله محدودا و لو بما عدا نفسه- لأنه بما هو مشیر أثبت لنفسه وجودا، س قده
فقد حده و من حده فقد عده و من قال فیم فقد ضمنه و من قال علی م فقد أخلی منه
انتهی کلامه المقدس علی نبینا و علیه و آله السلام و الإکرام.
و هذا الکلام الشریف مع وجازته متضمن لأکثر المسائل الإلهیة ببراهینها- و لنشر إلی نبذ من بیان أسراره و أنموذج من کنوز أنواره.
قوله ع: أول الدین معرفته
إشارة إلی أن معرفة الله تعالی و لو بوجه ابتداء الإیمان و الیقین فإن ما لم یتصور شیء لا یمکن التصدیق بوجوده و لهذا قیل مطلب ما الشارحة مقدم علی مطلب هل کتقدم البسیط علی المرکب.
قوله ع: و کمال معرفته التصدیق به
و ذلک لأن من عرف معنی واجب الوجود أنه الوجود المتأکد الذی لا أتم منه الذی یفتقر إلیه الممکنات و الوجودات- الناقصة الذوات المصحوبة للنقائص و الأعدام و القصورات فقد عرف أن لا بد أن یکون فی الوجود موجود واجب الوجود و إلا لم یوجد موجود فی العالم أصلا- و اللازم باطل بالضرورة فکذا الملزوم فحقیقة الوجود(2)
أقول فی کلامه قدس سره ثلاثة احتمالات أحدها أن یکون أول کلامه بیان أصل المعرفة- و قوله فحقیقة الوجود إلی آخره بیان کمال المعرفة و هذا مع کونه خلاف الظاهر غیر جائز لأنه ع لم یجعل أصل المعرفة مستلزما للتصدیق و قوله قده فقد عرف أن لا بد أن یکون فی الوجود موجود واجب الوجود صریح فی الاستلزام و ثانیها و هو مناسب للتفریع بالفاء أن یکون أول الکلام کآخره محمولا علی العلم الحضوری کما هو ظاهر لفظ عرف لأن المعرفة هی العلم بالجزئیات و الوجود هو التشخص و المعنی بالمعنی هو الحقیقة لا المفهوم الکلی حینئذ و ثالثها أن یکون أول الکلام محمولا علی کمال المعرفة و لکن بنحو العلم الحصولی- و آخره ترقیا علی سبیل التفریع إلی کمال المعرفة بنحو العلم الحضوری و هو أظهر لمکان لفظ المعنی و لأنه لم یقل بعد قوله لأن من عرف معنی واجب الوجود إلی آخره و عرف ذلک الوجود و لأنه استدل بقوله و إلا لم یوجد إلی آخره و صاحب العرفان الحضوری فی غیبة عن نور البرهان الفائض من عند البرهان علی کل شیء بذات ذلک البرهان و هذا الاستدلال من العارف لا من المصنف قده بخلاف قوله فیما بعد لأن ما هو إلی آخره فإنه من المصنف.
ثم بیان کلامه قدس سره علی الاحتمال الثالث أن من عرف تصورا مفهوم واجب الوجود الکلی الخارج من قسمة الموجود إلی موجود إذ لاحظه العقل مجردا عما سواه وجده منتزعا منه الموجودیة و مستحقا لحمل موجود و هو الواجب تعالی و إلی موجود لیس کذلک بل یفتقر فیه إلی انتسابه إلی شیء أو ارتباطه أو غیر ذلک بل هو محض الانتساب الإشراقی و الارتباط الوجودی و هو الممکن فهذه المعرفة بالموجود الأول تستلزم التصدیق بوجوده لأن الموجود الذی محض الفقر و الربط به موجود ثم ترقی و قال إذا کانت هذه المعرفة مستلزمة للتصدیق به فکیف لا یستلزم معرفة حقیقة الوجود التی هی معنون ذلک المفهوم بالعلم الحضوری إیاه.
إن قلت العلم الحضوری منحصر فی موردین أحدهما علم الشیء بنفسه و ثانیهما علم الشیء بمعلوله و حقیقة الوجود لیست معلولة للعارف بالحق تعالی و لا عینا له فکیف یعلم حقیقة الوجود بالعلم الحضوری.
قلت العلم الحضوری بحقیقة الوجود یمکن بنحو علم الفانی بالمفنی فیه و فی الحقیقة لم یتخلل بین وجود العارف و حقیقة الوجود بل بین وجود و وجود أجنبی و ما به الامتیاز عین ما به الاشتراک فیه و لیس المبعد إلا الذهول و هو یزول بالفناء، س قده
إذا عرفت علی وجه الکمالهو أن یکون معلوما بالعلم الحضوری الشهودی إذ قد ثبت فیما سبق أن الصورة العلمیة فی الوجود لا بد و أن یکون نفس حقیقته المعلومة بخلاف سائر الماهیات
فإنها قد یکون العلم(1)بها غیر وجودها العینی فلا یمکن أن یعرف حقیقة کل وجود إلا بعینه الخارجی إذ لیس للوجود وجود ذهنی کالماهیات الکلیة فکل من عرف حقیقة الوجود لأی موجود کان علی وجه الکمال فلا بد أن یعرف کنه ذاته- و کنه مقوماته إن کان له مقومات کالوجودات المجعولة و علی أی تقدیر لا بد أن یعرف- أن حقیقة الوجود و مبدأه و کماله موجودة لأن ما هو و هل هو(2)فی نفس الوجود أمر واحد بلا تغایر بینهما فمن عرف الوجود أی وجود کان بحقیقته عرف أنه موجود لأن ماهیة الوجود إنیته کما أشرنا إلیه فثبت أن کمال معرفته أی معرفة الوجود المتأکد الواجبی عین التصدیق به.
قوله ع: و کمال التصدیق به توحیده
إشارة إلی البرهان علی نفی تعدد الواجب من جهة النظر فی نفس حقیقة الواجب الذی هو الوجود الصرف الذی لا یشوبه عموم و لا تشخص فإن من تأمل(3)أن الواجب نفس حقیقة الوجود و کل موجود غیره مشوب بغیر حقیقة الوجود من تحدید أو تخصیص أو تعمیم أو نقص أو فتور أو قوة أو قصور یعلم أنه لا تعدد فیه إذ لو فرض تعدد أفراد الواجب یلزم أن یکون الحقیقة الواحدة حقیقتین و هذا من المستحیلات التی لا یمکن تصوره(4)
و لکن لا یخفی علیک أن الضرب الأول أیضا بعد التأمل یرجع إلی الثانی فإن کل مستحیل یرجع بعد التحلیل إلی اجتماع النقیضین أو ارتفاعهما کما لا یخفی، اد
فضلا عن تجویز وقوعه1) کلمة قد إما للتحقیق و إما للتقلیل و تصحیح العینیة الجزئیة فی الماهیات باعتبار العلم بالعلم بها و کون وجودها العلمی عینا أنما هو باعتبار ذلک الوجود فی نفسه فإن کل وجود ذهنی فی نفسه عینی و إنما ذهنیته بالقیاس و أما تصحیحها بعلم العقل أو النفس بأنفسهما فلا یمکن- إذ لو قلنا بالماهیة لهما فلا دخل لها فی علمهما الحضوری بذاتهما فإن وجودهما علم و عالم و معلوم- أ لا تری أن النفس فی علمها بذاتها تغفل عن کل الماهیات و المفاهیم و معلوم أنه لا حظ للماهیة من العالمیة، س قده
2) بل و لم هو إن کان من الوجودات المجعولة و لا سیما فی وجودات المفارقات کما 138 قال المعلم الأول إن ما هو و لم هو فی کثیر من الأشیاء واحد، س قده
3) هذا ناظر إلی کمال المعرفة بنحو العلم الحصولی إذ الحضوری غیر محتاج إلی التأمل، س قده
4) مع أن نفس الحکم باستحالة تصوره تصور له و لعله لیس المراد من التصور المستحیل- الفرض الذهنی المطلق فإن الحکم بالاستحالة بنفسه حکم بإمکانه و لیس بمحال فی شیء من المستحیل وجودها و إلا لیلزم أن لا یتحقق موضوع لقضیة من القضایا الامتناعیة بل المراد منه التصور للشیء بوجه صحیح فإن المستحیل علی ضربین الأول ما یکون مستحیلا بعد النظر العقلی- مع أنه یمکن تصوره بوجه صحیح کتقدم المعلول علی علته و الثانی ما لا یمکن تصوره کذلک کسلب الشیء عن ذاته فالمراد أن المقام من قبیل الضرب الثانی لا أنه لا یمکن فرضه و تصوره ذهنا مطلقا هذا.
کما مر تحقیقه فثبت أن معرفة ذاته التی هی عین التصدیق بوجوده شاهدة علی فردانیته- و وحدانیته کما قال تعالی شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فذاته شاهدة علی وحدانیته- و أما وجه عطف قوله وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ علی کلمة الله الدال علی شهادتهم أیضا علی وحدانیته فبیانه کما مرت الإشارة إلیه من أن وجود کل موجود سواه متقوم بوجوده تعالی بحیث لا یمکن معرفة شیء من هذه الوجودات بکماله- إلا بحضور هویته و شهوده و هو مستلزم لحضور ما یتقوم به(1)أعنی الوجود الحق بقدر ما یمکن حضور المفیض للمفاض علیه و قد علمت أن حقیقة الحق شاهدة علی توحیده فکذلک وجود غیره و إنما عبر عنه بالملائکة و أولی العلم(2)
وجه آخر هو أظهر هو أن یراد بالملائکة المقربون منهم و هم العقول الکلیة التی هی المبادی العالیة و فواتح الوجود و بأولوا العلم العلماء بالله شهودا و هم أیضا العقول الکلیة- و لکن خواتم الکون من النفوس الکلیة الإلهیة و شهادتهم کونهم من صقع الربوبیة و صیرورتهم مصادیق من رآنی فقد رأی الحق و تخلقهم بأخلاق الله تعالی و تحققهم به، س قده
لأن جمیع ما سواه من الموجودات من أولی العلم لما وقعت إلیه الإشارة من أن الوجود علی تفاوت درجاته عین العلم و القدرة و الإرادة و سائر الصفات الوجودیة لکن الوجود فی بعض الأشیاء فی غایة الضعف فلا یظهر منه هذه الصفات لغایة قصورها و مخالطتها1) تقوما وجودیا بمعنی عدم الخروج و هو المعیة القیومیة و استلزام هذا الحضور ذلک الحضور فی شیئیة الوجود کاستلزام حضور الماهیة حضور مقوماتها من الأجناس و الفصول فی شیئیة المفهوم، س قده
2) أی بمجموعهما إذ نهایته أن الملائکة تعبیر عن وجودات المبادی المفارقة و المقارنة- أی الصَّافَّاتِ صَفًّا و المدبرات أَمْراً لکن لا یکون تعبیرا عن وجود المدبر فیه بل أولوا العلم یشمل الجمیع.
بالأعدام و الظلمات و إلی ذلک أشار تعالی بقوله وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ- وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ
و قوله ع: و کمال توحیده الإخلاص له
یعنی الزوائد و الثوانی إذ لو کان فی الوجود غیره سواء کان صفة أو شیئا آخر لم یکن بسیطا حقیقیا لما مر سابقا أن بسیط الحقیقة لا یسلب عن ذاته ما هو کمال وجودی إلا النقائص و الأعدام إذ جهة سلب الوجود غیر جهة ثبوت الوجود فلو سلبت عن ذاته حقیقة وجودیة یلزم الترکیب فی ذاته مع أنه بسیط الذات هذا خلف.
قوله ع: و کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه
أراد به نفی الصفات التی وجودها غیر وجود الذات و إلا فذاته بذاته مصداق لجمیع النعوت الکمالیة و الأوصاف الإلهیة من دون قیام أمر زائد بذاته تعالی فرض أنه صفة کمالیة له فعلمه و قدرته و إرادته و حیاته و سمعه و بصره کلها موجودة بوجود ذاته الأحدیة مع أن مفهوماتها متغایرة و معانیها متخالفة فإن کمال الحقیقة الوجودیة فی جامعیتها للمعانی الکثیرة الکمالیة(1)مع وحدة الوجود.
قوله ع: لشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف أنه غیر الصفة
إشارة إلی برهان نفی الصفات العارضة سواء فرضت قدیمة کما یقوله الأشاعرة أو حادثة فإن الصفة إذا کانت عارضة کانت مغایرة للموصوف بها و کل متغایرین فی الوجود فکل منهما متمیز عن صاحبه بشیء و مشارک له بشیء آخر و ذلک لاشتراکهما فی الوجود و محال أن یکون جهة الامتیاز عین جهة الاشتراک(2)
علی أن کون ما به الامتیاز عین ما به الاشتراک فی مراتب الوجود أنما یجدی نفعا فی البسائط إذا کانت المرتبة العالیة جامعة فی ذاتها لوجود السافل و أما إذا کانت فاقدة کما هو مقتضی الزیادة فلا إذ یلزم الترکیب من الوجدان و الفقدان کما مر أو من قدر مشترک و قدر مختص کما هو مدلول الخطبة الشریفة و أیضا قد علمت أن الوجود الحقیقی عین الإرادة- و القدرة و غیرهما من الکمالات کما مر قبیل ذلک بأسطر فالوجود الذی زید علیه الصفات لم یکن وجودا إلا بالتجوز فلا سنخیة فلا شرکة فکیف یکون ما به الامتیاز عین ما به الاشتراک- و هذا برهانی، س قده
و إلا1) إذ الموجود کلما کان أجمع للمعانی الکمالیة کان سلوبه و فقداناته أقل و أندر و بساطته و وحدته أتم و أظهر، س قده
2) إن قلت کثیرا ما یقول المصنف قده إن ما به الامتیاز عین ما به الاشتراک فکیف شدد النکر هاهنا قلت هذا حق و لکن موضع استعماله أنما هو حقیقة الوجود لا الماهیات و المفاهیم فإن ما به الامتیاز فی شیئیة الماهیة و هو الفصل لیس عین ما به الاشتراک و هو الجنس مطلقا نعم وجودهما أیضا موضع استعماله و لا سیما فی البسائط و هاهنا ما به الامتیاز فی أحد الطرفین شیئیة المفهوم و هی فی مقابل شیئیة الوجود الذی حقیقته أنه فی الأعیان فهذا من قبیل امتیاز وجود ذی ماهیة بالماهیة عن الوجود.
لکان الواحد بما هو واحد کثیرا بل الوحدة بما هی وحدة بعینها کثرة هذا محال- فإذن لا بد أن یکون کل منهما مرکبا من جزء به الاشتراک و جزء به الامتیاز فیلزم الترکیب فی ذات الواجب و قد ثبت أنه بسیط الحقیقة هذا خلف و إلیه الإشارة بقوله
: فمن وصفه فقد قرنه
إلی قوله فقد جهله أی من وصفه بصفة زائدة فقد قرنه بغیره فی الوجود و إذا قرنه بغیره فقد جعل له ثانیا فی الوجود و کلما فرضه ثانی اثنین فقد جعله مرکبا ذا جزءین بأحدهما یشارکه فی الوجود و بالآخر یباینه- فکلامه ع إذ هو منبع علوم المکاشفة و مصدر أنوار المعرفة نص علی غایة تنزیهه تعالی عن شوب الإمکان و الترکیب فیلزم من هذا التنزیه(1)و التقدیس أن لا موجود بالحقیقة سواه و هذه الممکنات من لوامع نوره و عکوس أضوائه و قد مرت الإشارة إلی أن غایة التوحید توجب أن یکون الواحد الحقیقی کل الأشیاء فهو الکل فی وحدته و لهذا عقب هذا الکلام الذی فی نفی الصفات
: بقوله ع و من أشار إلیه فقد حده
إلی آخره أی من أشار إلیه بأی إشارة کانت حسیة أو عقلیة بأن قال هاهنا أو هناک أو کذا و کذلک فقد جعله محدودا بحد خاص و من حده بحد معین فقد عده أی جعله واحدا بالعدد لا بالحقیقة و قد ثبت أن وحدته الحقة لیست مبدأ الأعداد و واحد الأفراد و الآحاد و هو محال.
و علی هذا یجب أن لا یکون محصورا فی شیء و لا یخلو عنه شیء فلا یکون فی أرض
1) یعنی لا ینتقض البرهان بمغایرة الموجودات معه إذ المغایرة صفتیه لا عزلیة- فعدم سلب وجود بما هو وجود عن الوجود الصرف فی حیز الالتزام، س قده
و لا فی سماء و لا یخلو عنه أرض و لا سماء کما ورد فی الحدیث
: لو دلیتم بحبل علی الأرض السفلی لهبط علی الله
و لهذا قال ع
: و من قال فیم فقد ضمنه و من قال علی م فقد أخلی منه
تصدیقا لقوله تعالی هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ و قوله(1)ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ و قوله تعالی وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ و قوله فی الحدیث القدسی
: کنت سمعه و بصره و یده
و قول النبی ص: إنه فوق کل شیء و تحت کل شیء قد ملأ کل شیء عظمته فلم تخل منه أرض و لا سماء و لا بر و لا بحر و لا هواء
و قد روی أنه قال موسی: أ قریب أنت فأناجیک أم بعید أنت فأنادیک فإنی أحس حسن صوتک و لا أراک فأین أنت فقال الله أنا خلفک و أمامک و عن یمینک و شمالک أنا جلیس عند من یذکرنی و أنا معه إذ دعانی
و أمثال هذا فی الآیات و الأحادیث کثیرة لا تحصی.
و مما یجب التنبیه علیه أنه لیس معنی نفی الصفات عنه تعالی- أنها غیر متحققة فی حقه تعالی لیلزم التعطیل کیف و هو منعوت بجمیع النعوت الإلهیة و الأسماء الحسنی فی مرتبة وجوده الواجبی و جل جناب الحق عن فقد و عدم لصفة کمالیة بل المراد أن أوصافه و نعوته کلها موجودة بوجود واحد هو وجود الذات کما أن ذاتیات الماهیة لنا موجودة بوجود واحد شخصی لکن الواجب لا ماهیة له إذ لا جهة إمکانیة فیه فالعالم الربوبی عظیم جدا(2)و هو الکل فی وحدة فتلک
1) لقد کفر الذین قالوا إن الله ثالث ثلاثة و آمن و وحد الله تعالی من قال إنه رابع ثلاثة فإن المعنی الذی فی قام مثلا رابع ثلاثة لیس فی رابع أربعة و لا ثالث ثلاثة- إذ المعنی لیس من سنخ الصورة و الوجود الذی فی ماهیة ثلاثة رابع ثلاثة لا ثالث ثلاثة إذ لیس الوجود من سنخ الماهیة حتی یکون أحد مقوماته کالواحد العددی الذی هو مبدأ قوام الثلاثة، س قده
2) هذا عبارة الحکماء یستعملونها فی الصور المرتسمة فی الذات التی هی علمه العنائی و هذا نظیر قولهم النظام الکیانی مطابق للنظام الربوبی و فسحة ذلک العالم و عظمته- باعتبار أن فیه صورة کل شیء من المجردات و المادیات کلیة مجردة عن المادة و لواحقها التی هی مناط الضیق موجودة بوجود الحق المحیط و قد استعملها المصنف قدس سره فی المرتبة الواحدیة- و هی عالم الأسماء و الصفات و هو عظیم جدا کما قالوا إنه فی هذه المرتبة جاءت الکثرة کم شئت و إنما سمی بالعالم الربوبی لأن الأسماء و الصفات عندهم أرباب الأنواع و هی أرباب الأرباب التی هی المثل النوریة المسماة عند الإشراقیین بأرباب الأنواع و أما علی طریقة الحکماء فیسمی به لأنه من صقع الربوبیة فی مقابل هذا العالم الکیانی الغالب علیه أحکام السوائیة- لمکان المادة و الحرکة و غیرهما و قوله و هو الکل فی وحدة کلام الفارابی ذکره فی مسألة العلم و المراد هنا أن وجود الحق تعالی وجود کل الأسماء و الصفات بوحدته و بساطته- بدون انثلام فیهما، س قده
الصفات الإلهیة کثیرة بالمعنی و المفهوم واحدة بالهویة و الوجود بل للحق سبحانه بحسب کل نوع من أنواع الممکنات صفة إلهیة هی رب ذلک النوع و مبدؤه و معاده- و له بحسب کل یوم شأن من شئون ذاتیة و تجلیات(1)فی مقامات إلهیة و مراتب صمدیة و له بحسب تلک الشئون صفات و أسماء کما یکاشفه العرفاء الکاملون- و لهذا قالوا أول کثرة وقعت فی الوجود و برزخ بین الحضرة الأحدیة الذاتیة و بین کثرة الممکنات و المظاهر الخلقیة للصفات هی کثرة الأوصاف و الأسماء الإلهیة
1) المراد بالشئون و التجلیات أما التجلیات التی فی السلسلة العرضیة من تجل بعد تجل علی المادة الکلیة و معنی کل یوم أن مضی و أن یأتی أو تجل علی تجل علی کل نوع نوع- و کل منها عالم و لکل منها حرکة جوهریة و عرضیة فلکل منها زمان و طلوع نور التجلی علیه یوم و حینئذ یکون عبارة أخری لقوله بل للحق إلی آخره أو المراد بهما حقیقة الأسماء و الصفات فإن هذه المفاهیم أسماء الأسماء و الاسم الحقیقی هو الوجود الصرف و لکن مأخوذا بتعین من التعینات الکمالیة الواجبیة فإن للحق تعالی تجلیا و ظهورا بذاته علی ذاته و ظهورا فی أسمائه و صفاته و ظهورا فی أسمائه و مجالی صفاته فالمراد بهما هاهنا التجلیات فی المرتبة الواحدیة و کل فی کل فی تلک المرتبة بحسب الوجود و الهویة کل شیء فیه معنی کل شیء و بکل یوم الأیام السرمدیة الجمعیة التی مع اشتمالها علی کل الأزمنة و الزمانیات و الدهور و الدهریات کانت واحدا و لحظة واحدة فإن أمر الفاتحة کأمر الخاتمة وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ و هذه أعنی المرتبة الواحدیة برزخ البرازخ و أول برزخ بین أحدیة الذات و کثرة الماهیات و الأعیان الثابتة التی هی لوازم الأسماء و الصفات فی هذه المرتبة و بها ربط ذلک الإمکان بالوجوب و الکثرة بالوحدة کربط الحدوث بالقدم- و هذا التجلی فی الأسماء و الصفات و لوازمها بنحو الجمع مسمی عندهم بالرحمة الصفتیة- کما أن تجلیه فی مقام کن و ظهور الأفعال منه مرتبة طولیة و عرضیة مسمی بالرحمة الفعلیة، س قده
و هی غیر مجعولة(1)بل متحققة بنفس تحقق الذات الواجبة اللامجعولة لا کما یقوله المعتزلة من أنها ثابتة منفکة عن الوجود إذ قد علمت أن القول بشیئیة المعدومات باطل جدا بل کما وقع التنبیه علیه من أنها معان متکثرة معقولة فی غیب الوجود- الحق تعالی متحدة فی الوجود واجبة غیر مجعولة و مع ذلک یصدق علیها أنها بحسب أعیانها ما شمت رائحة الوجود لما ثبت و تبین أن الموجود بالذات هو الوجود- فهی لیست بما هی هی موجودة و لا معدومة و هذا من العجائب التی یحتاج نیلها إلی تلطف شدید للسریرة
قد مر أن کل کمال یلحق الأشیاء بواسطة الوجود فهو لمبدإ الوجود لذاته و لغیره بسببه فهو تعالی الحی القیوم العلیم القدیر المرید بذاته لا بالصفات الزائدة و إلا یلزم الاحتیاج فی إفاضة هذه الکمالات علی شیء إلی حیاة و قدرة و علم و إرادة أخری إذ لا یمکن إفاضتها إلا من الموصوف بها و إذا علمت هذا علمت معنی ما قیل إن صفاته تعالی عین ذاته و لاح لک أن معناه لیس کما سبق إلی الأوهام- أن هذه الحیاة و العلم و القدرة الفائضة علی الأشیاء عین ذاته و لا أیضا ما توهمه(2)کثیر من المنتسبین إلی العلم أن هذه المعانی الکلیة متحدة مع الذات فی المعنی و المفهوم کما هو مناط الحمل الذاتی کیف و ذاته تعالی مجهولة الکنه لغیره- و هذه الصفات معلومات متغایرة المعنی بل هذا الوجود بما هو وجود مفنی التعینات- و المفهومات کلها فلم یبق فیه صفة و لا موصوف و لا اسم و لا مسمی و لا ماهیة و لا مفهوم إلا
1) أی الأسماء غیر مجعولة لا الممکنات و المظاهر و إن کان هذا أنسب بقوله لا کما یقوله المعتزلة إذ المشهور منهم ثبوت الماهیات الممکنة منفکة عن الوجود فی الأزل لا مفاهیم الأسماء و إنما قلنا لا الممکنات لأن الکلام فی الأسماء و الصفات و المعتزلة و إن لم یصرحوا بثبوتها إلا أنه لازم قولهم بثبوت الماهیات الممکنة لاشتراک الکل فی أنها من سنخ المفاهیم لا حقیقة الوجود، س قده
2) فتوهمهم مغالطة من باب اشتباه المفهوم بالمصداق و کما أن للإنسان مثلا شیئیة ماهیة و شیئیة وجود کذلک للعلم و القدرة و نحوهما شیئیة مفهوم و شیئیة وجود فإذا قلنا إنها عین الذات أردنا أن وجودها عین الذات لا مفهومها و إذا قلنا إنها واحدة قصدنا أن مصداقها واحد لا معناها و مفهومها، س قده
الذات فقط و لکن کونها عین الذات عبارة عن کونها بحیث یصدق علیها لذاتها هذه المعانی المتکثرة من دون قیام صفة به و فی هذا الاعتبار یتحقق صفة و موصوف و علم و عالم و قدرة و قادر و کذا وجود و موجود و یقال لهذا الاعتبار مرتبة الإلهیة کما یقال لاعتبار الوجود مرتبة الأحدیة و الهویة الغیبیة فیتحد العلم و القدرة و الإرادة- و غیرها من الصفات فی هذه المرتبة کاتحاد الصفة و الموصوف فیها أیضا و الحکم بالمغایرة بینها مع کونها واحدة فی نفس الأمر کحکم العقل بالمغایرة بین الجنس و الفصل فی العقل البسیط مع اتحادهما فی نفس الأمر و لیست فی الوجود إلا الذات الأحدیة کما أنهما فی الخارج شیء واحد هو العقل و فی الاعتبار الآخر یتمیز کل منهما عن صاحبه فیتکثر الصفات و الأسماء و لوازمها غایة التکثر فأتقن ذلک لأن لا تقع فی التعطیل و لا فی التشبیه
و اعلم أن کثیرا من العقلاء المدققین ظنوا أن معنی کون صفاته تعالی عین ذاته- هو أن معانیها و مفهوماتها لیست متغایرة بل کلها ترجع إلی معنی واحد و هذا ظن فاسد و وهم کأسد و إلا لکانت ألفاظ العلم و القدرة و الإرادة و الحیاة و غیرها فی حقه ألفاظا مترادفة یفهم من کل منها ما یفهم من الآخر فلا فائدة فی إطلاق شیء منها بعد إطلاق أحدها و هذا ظاهر الفساد و مؤد إلی التعطیل و الإلحاد بل الحق فی معنی کون صفاته عین ذاته أن هذه الصفات المتکثرة الکمالیة کلها موجودة بوجود الذات الأحدیة بمعنی أنه لیس فی الوجود ذاته تعالی متمیزا عن صفته بحیث یکون کل منها شخصا علی حدة و لا صفة منه متمیزة عن صفة أخری له بالحیثیة المذکورة- بل هو قادر بنفس ذاته و عالم بعین ذاته أی یعلم(1)هو نفس ذاته المنکشفة عنده بذاته
1) فسره بالعلم لنکتتین إحداهما أنه لما کان علمه فعلیا کافیا فی الوجود المعلوم کان قدرة و ثانیتهما الإشارة إلی أن المعتبر عندهم فی القدرة أنما هو العلم و المشیة لا انفکاک الفعل عن الفاعل کما عند المتکلم و لکون علمه فعلیا لا یستتبع شوقا و إرادة غیر العلم قال فی الإرادة أیضا بل نفس علمه إلی آخره کما أن علمه أیضا نفس ذاته، س قده
و مرید بإرادة هی نفس ذاته بل نفس علمه المتعلق بنظام الوجود و سلسلة الأکوان- من حیث إنها ینبغی أن توجد علی ما سیجیء ذکره.
و تنبعث من کل من هذه الصفات صفات أخری مثل کونه حکیما غفورا خالقا رازقا رءوفا رحیما مبدئا معیدا مصورا منشئا محییا ممیتا إلی غیر ذلک فإنها من فروع کونه قادرا علی جمیع المقدورات بحیث لا یدخل ذرة من ذرات الممکنات و المعانی فی الوجود بأیة حیثیة کانت من الحیثیات إلا بقدرته و إفاضته بوسط أو بغیر وسط و مثل کونه سمیعا و بصیرا و مدرکا و خبیرا و غیر ذلک مما یتفرع و یتشعب من کونه علیما و هکذا قیاس سائر الأسماء و الصفات غیر المتناهیة- الحاصلة من ترکیب هذه الأسماء و الصفات(1)کترکیب الأنواع و الأصناف و الأشخاص من معانی ذاتیه کالأجناس و الفصول الداخلیة أو عرضیة کاللوازم و الأعراض العامة و الخاصة الخارجیة فإن من الأسماء و الصفات ما هی جنسیة و منها ما هی فصلیة و نوعیة و منها ما هی شخصیة کخالقیة زید و عالمیة عمرو و کل من هذه الأسماء و الصفات تستدعی مظاهر و مجالی مناسبة إیاها(2)
ُ آئینه خانه است پر از ماه و آفتات دامان خاک تیره ز عکس صفای تو
و الأرض الغبراء و ذرة الهباء مع الأنوار القاهرة العلیا و الدرة البیضاء سیان فی هذا الشأن، س قده
بها یظهر أثر ذلک الاسم و الصفة فیه فکل صفة من صفات الله العظمی و اسم من أسمائه العلیا یقتضی إیجاد مخلوق من المخلوقات یدل ذلک المخلوق علی ذلک الاسم کما یدل الأشباح علی الأرواح- و الأظلال علی الأشخاص و المظاهر علی المباطن و المرایا علی الحقائق فالعالم1) فالعلی و العظیم کل واحد منهما اسم و العلی العظیم اسم و کذا فی العلیم الخبیر و السمیع البصیر و نحو ذلک و أیضا لها عدم تناه باعتبار الأسماء الشخصیة فعالم لزید اسم شخصی و عالم لعمرو اسم شخصی آخر و هکذا، س قده
2) کالسبوح و القدوس للملک و السمیع و البصیر للحیوان و المضل للشیطان و اللطیف للجان و الله للإنسان و هکذا فالعالم بشراشره لأسماء ذلک الجمیل الواحد الأحد جل جلاله کبیت المرآة الذی صنعته زلیخا-
الربوبی من جهة کثرة المعانی الأسمائیة و الصفات عالم عظیم جدا مع أن کل ما فیه موجود بوجود واحد بسیط من کل وجه و هذا من العجائب التی یختص بدرکها الراسخون فی العلم فلذلک أوجد الباری جل ذکره ما سواه لیکون مظاهر لأسمائه الحسنی و مجالی لصفاته العلیا فلما کان قهارا أوجد المظاهر القهریة(1)
ُ عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد\Z
. فعند ذلک یکون مظهر کل اسم مظهرا للآخر و القهر فی الحق تعالی باهریة نوره کل نور و غلبة ظهوره کل ظهور کقاهریة نور الشمس بوجه أنوار الکواکب و هذا عین سعة رحمته کل شیء و هذا معنی 147 قول السلطان أبی یزید حین سئل عن الاسم الأعظم فرغ بیت قلبکفإذن کل اسم هو الاسم الأعظم و أحد وجوه ما قیل کل شیء فیه معنی کل شیء، س قده
التی یترتب علیها أثر القهر من الجحیم و درکاتها و عقاربها و حیاتها و عقوباتها و أصحاب سلاسلها و أغلالها من الشیاطین و الکفار و سائر الأشرار و لما کان رحیما غفورا أوجد مجالی الرحمة و الغفران کالعرش و ما حواه من ملائکة الرحمة و کالجنة و أصحابها من المقربین و السعداء و الأخیار و هکذا القیاس فی سائر الأسماء و مظاهرها- و مشاهدها و الصفات و مجالیها و محاکیها.و اعتبر من أحوال نفسک الناطقة المفطورة علی صورة الرحمن و هی حجة الله علی الخلق فاعرف أن کل ما یصدر عنک من الأقوال و الأحوال و الحرکات و السکنات و الأفکار و التخیلات هی مظاهر ما کمن فی ذاتک من الصفات و الأسماء فإنک إذا أحببت أحدا و والیته دعتک تلک المحبة إلی أن یظهر منک ما یدل علی محبتک إیاه من المدح و التعظیم- و التبسیط و التکریم و الدعاء له و إظهار الفرح و النشاط و التبسم و المطائبة و لو لم تکن أحببته لما ظهر منک شیء من هذه الأمور فهذه الآثار و النتائج مظاهر لصفة المحبة التی فیک و إذا عادیت أحدا ظهر منک من الأقوال و الحرکات و الآثار ما یدل علی معاداتک إیاه
1) کما أن الأسماء و الصفات فی مقام الوجود واحد کذلک المظاهر باعتبار فنائها فی الظواهر و لا أقل من اعتبار تدلیها بها یظهر ذلک کما هو حقه لمن کان حاله و مقامه مقام تصالح الأضداد فضلا عما ینطبق به برهانه إذ تحت کل جلال جمال و کل داء دواء و نقم نعم- 147 کما قال المولوی
کالشتم و الضرب و الذم و إظهار الوحشة و الکراهة عنه و تمنی زواله و تشهی نکاله فهذه الآثار مظاهر لصفة العداوة التی فیک و قس علی ذلک نظائره فهذه الأسماء و الصفات- و إن کانت متحدة مع ذاته تعالی بحسب الوجود و الهویة فهی متغایرة بحسب المعنی و المفهوم.
و من هاهنا یثبت و یتحقق بطلان ما ذهب إلیه أکثر المتأخرین من اعتباریة الوجود- و کونه أمرا انتزاعیا لا هویة له فی الخارج و لا حقیقة له کسائر المفهومات المصدریة- کالإمکان و الشیئیة و الکلیة و الجزئیة و لا یکون متکثرا إلا بتکثر ما نسب إلیها من المعانی و الماهیات فیلزم علیهم کون صفاته موجودات متعددة متکثرة(1)حسب تکثر معانیها و هذا فاسد قبیح جدا و لأجل هذا الإلزام ذهبوا إلی أن مفادها و معناها أمر واحد و کلها یرجع إلی مفهوم واحد و کادوا أن یقولوا بأن ألفاظها مترادفة فی حقه تعالی- فقد علمت فساده آنفا بل التحقیق کما مر مرارا أن الوجود هو الأصل فی الموجودیة و هو مما یتفاوت کمالا و نقصا و شدة و ضعفا و کلما کان الوجود أکمل و أقوی کان مصداقا لمعان و نعوت کمالیة أکثر و مبدأ لآثار و أفاعیل أکثر بل کلما کان أکمل و أشرف کان مع أکثریة صفاته و نعوته أشد بساطة و فردانیة و کلما کان أنقص و أضعف کان أقل نعوتا و أوصافا و کان أقرب إلی قبول التکثر و التضاد حتی إنه یصیر تغایر المعانی المتکثرة- التی یکون فی الوجود القوی الشدید موجبا لتضاد تلک المعانی فی حق هذا الوجود الضعیف فتغایر الأسماء المتقابلة له کالهادی و المضل و المحیی و الممیت و القابض و الباسط- و الأول و الآخر و الغفار و القهار سبب لتضاد الموجودات و تعاند المکونات(2)
ُ کما أشار ع إلیه بقوله: و کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه
تصالح فی حقه المظاهر المتقابلة و من هنا قیل همه از انجام میترسند و عبد الله از آغاز و أدنی من ذلک أن یشاهد جهة وحدة الماهیات و المظاهر أعنی وجودها بأن تشاهد بحیث تکون مرتبطة و متعلقة بالتجلی الذی علیها بل فانیة فیه کما هو مقتضی توحید الآثار و توحید الأفعال أی توحید المتجلی علیه الذی هو کبیت المرآة الواحد و توحید التجلی الذی هو کعکس عاکس واحد حتی یشاهد جهة وحدة الصفات و هی وحدة وجود الذات و هذا توحید الصفات و الذات و الأول من قبیل اللم و هذا من قبیل الإن، س قده
التی1) إذ المفروض أنه لا فرد لمفهوم الوجود سوی الحصص العقلیة حتی یکون ما به الاتحاد للصفات و الأصل فیها شیئیة المفاهیم التی اختلافها ذاتی بل هی مثار الاختلاف و الکثرة فی الغیر فلا مفر لهم إلا أن یقولوا حملها علی الذات أو حمل کل منها علی الأخری ذاتی أولی- مفاده الاتحاد فی المفهوم و ذلک المفهوم الواحد ماهیة مقتضیة للوجود أی لانتزاعه و استحقاق حمله و ملزومه له من قبیل ملزومیة الشیء للازمه الانتزاعی و بهذا أعنی کون الماهیة الواجبة ملزومة و مقتضیة للوجود بالنحو المذکور یفترق ماهیته تعالی عن الماهیة الإمکانیة- لکونها غیر ملزومة للوجود بل متساویة بالنسبة إلی الوجود و العدم، س قده
2) و لذا قیل سبحان من ربط الوحدة بالوحدة و الکثرة بالکثرة أی وحدة وجود الماهیات الذی هو الفیض المقدس بوحدة وجود الذات تعالی شأنه و کثرة الماهیات- التی هی المظاهر بکثرة الأسماء و الصفات التی هی الظواهر و إذا وصل السالک إلی مقام شهود وجود الصفات الذی هو جهة وحدتها بشهود مقام الواحدیة الذی هو مقام تصالح الأضداد
هی آثارها و مظاهرها کالهدایة و الضلالة بل کالملک و الشیطان و الحیاة و الموت بل کالأرواح و الأبدان
و مرادنا من الخارج هاهنا عالم الأجسام المادیة ذوات الجهات الوضعیة و الحکماء لما حاولوا إثبات أن للأشیاء الخارجیة نحوا آخر من الوجود و ربما یقال له الوجود الذهنی قالوا بعد ما أحالوا اتصاف معدوم مطلق بحکم ثبوتی إنا نحکم کثیرا ما علی أشیاء معدومة فی الخارج بأحکام وجودیة و ثبوت الشیء للشیء متوقف علی وجود ذلک الشیء و إذ لیست تلک الأشیاء فی الخارج فلها نحو آخر من الوجود و هو الوجود العلمی سواء أطلق لفظ العلم علی ذلک الوجود أو علی الإضافة التی تقع بسببه بین
العالم و المعلوم.
أعنی العالمیة و هو الذی یشتق منه العالم و المعلوم و سائر تصاریفه إذ العلم ضرب من الوجود(1)و لو سئلت عن الحق فالعلم و الوجود شیء واحد لکن الوجود إذا ضعف بحیث یتشابک مع العدم و یصحبه النقائص و القصورات- کالأجسام الوضعیة و عوارضها المادیة احتجب ذلک الوجود عن المدارک و المشاعر- و کما احتجبت هذه الأجسام و عوارضها بعضها عن بعض و غاب کل جزء منها عن صاحبه إذ لیس لها وجود جمعی و لا صورة حضوریة فی نفسها فکذلک احتجبت و غابت عن غیرها من القوی الإدراکیة إذ حضور شیء عند شیء متفرع علی حضوره فی نفسه فلیس لهذه الأجسام و أحوالها وجود علمی و لهذا لا یطلق علیها اسم العلم و المعلوم و لا لموضوعاتها اسم العالم مع أنه یطلق علیها اسم الوجود لأن اسم الوجود أعم تناولا للأشیاء من اسم العلم(2)و غیره من صفات الکمال کالقدرة و الإرادة و العشق و نظائرها و إن کانت کلها من أحوال الوجود و الموجود بما هو موجود و ذلک لأن فی مفهوم کل منها زیادة إضافة علی مفهوم الوجود مثلا العلم عبارة عن وجود شیء لشیء آخر مستقل الوجود لا کوجود الصور و الأعراض للهیولی کیف و لو کان الشیء علما و معلوما لأنه موجود فی ذاته لکان کل موجود فی ذاته معلوما لکل أحد و فساد
1) أی الوجود النوری الصوری غیر المشوب بالمادة ثم ترقی و قال هما واحد- إلا أنه إذا ضعف الوجود لم یطلق علیه اسم العلم و المعلوم و لا علی الهیولی مثلا اسم العالم- لا أن حقیقة العلم مسلوبة عنه، س قده
2) هذا من جهة عدم اجتماع الفعلیات فی الموضوعات الجسمانیة و التفرقة التی بین أجزائها المنافیة لحضور ذواتها لذواتها و ذواتها لغیرها و أما من جهة النظر إلی کون الفعلیات الجوهریة الجسمانیة واقعة تحت الحرکة الجوهریة و اعتبار التوسط فی حرکتها- و کذا من جهة النظر إلی وحدتها الجامعة بین أجزائها فلذاهب أن یذهب إلی أن العلم سار فیها شامل لها، ط مد ظله
اللازم یوجب فساد الملزوم.
أحدهما هو الذی وجوده فی نفسه هو وجوده لمدرکه(1)و صورته العینیة هی بعینها صورته العلمیة و یقال له المعلوم بالذات.
و ثانیهما هو الذی وجوده فی نفسه غیر وجوده لمدرکه و صورته العینیة لیست هی بعینها صورته العلمیة و هو المعلوم بالعرض فإذا قیل العلم عبارة عن الصورة الحاصلة من الشیء عند المدرک أرید بالمعلوم به الأمر الخارج من القوة المدرکة- کالسماء و الأرض و البیت و الحجر و الشجر و الفرس و الإنسان و سائر المادیات و أحوالها- و إذا قیل العلم عبارة عن حضور صورة شیء للمدرک عنی به العلم الذی هو نفس المعلوم لا شیء غیره و فی کل من القسمین المعلوم بالحقیقة و المکشوف بالذات هو الصورة التی وجودها وجود نوری إدراکی خالص عن الغواشی المادیة غیر مخلوط بالأعدام و الظلمات.
فقد علم مما ذکرنا أن الوجود علی ضربین وجود إدراکی و وجود غیر إدراکی- و أن العالم عالمان عالم الغیب و عالم الشهادة و هما الآخرة و الأولی و تسمیة الآخرة بالغیب و الدنیا بالشهادة أنما هی بالقیاس إلی ضعف نظرنا لا بالقیاس إلی الأمر نفسه لأن الغیبة من لوازم هذا الوجود الدنیوی و الحضوری و الشهود من لوازم الوجود
1) المراد به المعلوم بالذات الذی فی العلوم الصوریة کما یرشدک إلیه قوله بعد أسطر وجود نوری إدراکی خالص إلی آخره فإن مراده فی هذا الأصل أن المعلوم الحقیقی هو الصورة المعلومة بالذات لا التی هی معلومة بالعرض لا التقسیم المستوفی للمعلوم- و لا تقسیم العلم إلی الحضوری و الحصولی فإنه سیجیء فلا یرد أنه یصدق علی الموجود المادی- المعلوم بالعلم الحضوری أن وجوده فی نفسه عین وجوده لمدرکه إلی آخره مع أنه لیس ذلک المعلوم بالذات وجودا نوریا خالصا من الغواشی المادیة و لا غیر مخلوط بالأعدام و الظلمات کما یصرح به اللهم إلا أن یراد بنوریته و خلوصه عن الغواشی المادیة سلب حکم المادة کما فی معلومیة المادیات للواجب تعالی لکنه خلاف ظاهر المقام، س قده
الأخروی مع تفاوت درجاته و طبقات الجنان فی ذلک فکل طبقة هی أشد براءة عن هذا العالم و أکثر تجردا و ارتفاعا عن المادة فهی أشد ظهورا و أکثر حضورا و جمعیة.
اعلم أن أکثر القوم زعموا أن المانع عن المعلومیة هو کون الشیء مقارنا- لأمور زائدة علی ذاته مؤثرة فیه کمقارنة اللون و الوضع و الشکل و غیرها لأن العلم عبارة عند کثیر منهم عن امتیاز الشیء عن غیره بوجه کلی فکل ما هو مخلوط بغیره ما دام کونه مخلوطا به لا یکون معلوما بل یکون مجهولا فقالوا المعلوم(1)إما مجرد عما سواه أو مخالطة به مخالطة مؤثرة من الأغشیة و الملابس فالأول یسمی معقولا کالإنسانیة المطلقة المطابقة لأفرادها المتفاوتة فی العظم و الصغر المختلفة فی الوضع و الأین و المتی و لو لم تکن مجردة عن مقدار خاص و وضع خاص و زمان خاص لما طابقت المختلفین و لما صح حمل الحیوانیة المطلقة علی البق و الفیل و سائر المختلفات فی هذه العوارض الغریبة.
و الثانی یسمی محسوسا سواء کان مبصرا أو مسموعا أو مشموما أو مذوقا أو ملموسا أو متخیلا أو موهوما و أما المقارنة غیر المؤثرة فهی غیر مانعة عن المعقولیة کمقارنة السواد للحرکة فإن وجود أحدهما للآخر أو عدمه عنه لا یتغیر به نحو وجود الآخر- بخلاف مقارنة الوضع و المقدار و غیرهما لزید مثلا فإنها إذا زالت عنه زال وجوده الشخصی فلأجل ذلک مدار المعقولیة عندهم بالانفراد و التخلص بالکلیة عن العوارض الغریبة و کذا مدار المدرکیة علی شیء ما من التجرد فالمتجرد عن أصل المادة دون عوارضه هو المحسوس بشرط تحقق نسبة ما وضعیة لمحل الصورة الإدراکیة لمادتها الخارجیة و المتجرد عن المادة و عوارضها إلا المقدار هو المتخیل و المتجرد عن الجمیع إلا نسبة غیر وضعیة هو الموهوم و المتجرد بالکلیة المساوی
1) المراد به المعلوم بالمعنی الأعم من الأربعة و المراد بالمعلوم فیما قبله المعقول- بقرینة قوله بوجه کلی و بقرینة مقابلة هذا الکلام لقوله و کذا مدار المدرکیة إذ العلم المقابل للإدراک هو العلم بالکلی کما فی قولهم فی الحق تعالی إنه عالم و مدرک فلا تناقض فی الکلام، س قده
نسبته إلی الأفراد کلها هو المعقول هذا حاصل ما أفادوه و فیه قصور ناش من قلة البضاعة فی صناعة الحکمة و عدم الاطلاع علی تفاوت أنحاء الوجودات قوة و ضعفا و کمالا و نقصا فإن المانع من کون زید معقولا لیس مقارنته للشکل و الوضع و اللون و الأعضاء کالرأس و الید و الرجل فإن جمیع ما ذکروه کما یمکن وجودها مع زید فی الخارج یمکن وجودها معه فی العقل(1)
قلت المراد شق آخر و هو أن المقارنات هذه اللواحق التی لمواد أفراد کل معقول بما هی معتبرة مع ذلک المعقول الذی یحمل علیها مواطاة و هو حقیقتها و هی رقائقها و الرقائق هی الحقائق بوجه و کأنها قواعد مخروطات أنوارها و انبساط أشراقها و امتداد أظلالها- فأوضاعها و أشکالها أوضاع الحقائق و أشکالها و هکذا فی البواقی و هذه وراء المعنویات و الروحانیات من هذه اللواحق الموجودة بنحو الوحدة و البساطة فی ذوات الحقائق و فی رءوس تلک المخروطات فالإنسان المعقول مثلا وجود بسیط مجرد فی العقل جامع لحقیقة وجود کل فرد فرد بنحو أعلی و مع ذلک کل الأفراد و الرقائق مقام وحدته فی الکثرة و لذا قال فی سفر النفس 153 تعقل صورة الإنسان العقلی المجرد عن العوارض المادیة بأن یکون إنسانا بحتا یخرج عنه جمیع ما هو غیر الإنسان من الوضع الخاص و الکم الخاص و الأین الخاص و مع ذلک لا یحذف عنه شیء من مقوماته و قواه و أعضائه حتی إنه یعقله ذا رأس و وجه و عین و بطن و ید رجل کل ذلک علی الوجه العقلی المشترک فیه بین الأعداد الکثیرة و قال فی موضع آخر منه التجرید عن العوارض المقارنة للماهیة لیس شرط معقولیة تلک الماهیة إذ للعقل أن یتصور ماهیة الإنسان مثلا مع جمیع عوارضه و صفاته و نعوته من کمه و کیفه و أینه و وضعه و متاه و کذا بشکله و أعضائه و جوارحه کل ذلک علی الوجه العقلی الکلی کما ثبت فی باب علم الباری تعالی بالجزئیات انتهی.
و لیس مراده من الوجه العقلی الکلی وجود روحانیاتها و معنویاتها بنحو الوحدة- و البساطة فقط بل هو مع ما فی الأفراد و لکن لا علی وجه الخصوصیة کما حققنا و القرینة علی أن مراده ذلک قوله کما ثبت فی باب علم الباری تعالی بالجزئیات إذ لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ و قاعدته فی کتبه الجمع بین صفات التشبیه و التنزیه و حمله ما ورد من الکتاب و السنة فی البابین علی الظاهر من غیر نقص و وقوع فی التجسم، س قده
بل هذه الأنواع الطبیعیة المرکبة من1) إن قلت ما المراد بهذه المقارنات الممکن وجودها مع زید فی العقل فإن کان المراد الشکل الکلی و الوضع الکلی و هکذا فمقارنتها معه لیست مؤثرة لأن زیدا المتصور بعنوان المعقولیة هو الإنسان الکلی و الوضع و الشکل أو غیر ذلک المتصور معه وضع أو شکل بالحمل الأولی و عدم تصورهما معه لا یوجب زواله و الوضع المقارن المؤثر ما هو وضع بالحمل الشائع و بعبارة أخری ما هو من لواحق المادة فمقارنة هذه الکلیات لیست مؤثرة و إن کان المراد الأمور المعنویة الروحانیة 153 کما قال أرسطو الإنسان العقلی روحانی و جمیع أعضائه روحانیة مثل أن الید ما به یبطش و الرجل ما به یمشی و هکذا فلو بطش إنسان بالهمة أو طوی الأرض بلا مشی لکانت تلک الهمة و القدرة یدا و رجلا بالحقیقة فمعلوم أن القوم أیضا لا یجعلون مثل هذه المقارنات مانعة من المعقولیة و إن کان المراد مقارنة وضع البدن و شکله و لونه للجوهر العاقل و للمعقول بالتبع فمع أنه خلاف الظاهر و لا سیما فی الأعضاء لیست مقارنة مؤثرة إذ بانتفاء البدن فضلا عن وضعه و شکله و لونه لا ینتفی العقل و المعقول.
هذه الأبعاض و الأعضاء المختلفة و صفاتها اللازمة إذا فرض سلبها عنها لم یکن ماهیاتها هی هی فإن الحیوان کالأسد مثلا إذا انسلخ عن المقدار و الشکل و الرأس و العین و الید و الرجل و البطن لم یکن أسدا و لا حیوانا و أیضا(1)کما یمکن للعقل أن یتصور الإنسان فکذا یمکن له تصور مقداره و شکله و وضعه و لونه و أینه و غیر ذلک فرادی و جمعی فالقول بأن مدار العاقلیة علی تجرید ماهیة المعلوم عن المقدار و الشکل و غیرهما قول زور مختلق کیف و هذه الأمور بعضها مقومات للماهیة و بعضها کمالات و متممات لها و الکلام فی تعقل کل منهما کالکلام فی تعقل تلک الماهیة فالحق الحری بالتصدیق و التحقیق هو أن مدار العلم و الجهل و کذا النور و الظلمة و الظهور و الخفاء و الحضور و الغیبة علی تأکد الوجود و ضعفه- فالوجود کلما کان أقوی تحصلا و أشد فعلیة و أتم هویة کان أقوی انکشافا و أشد ظهورا
1) یمکن تقریره بوجهین أحدهما أنه إذا تصور مقداره و شکله و غیر ذلک علم أنها لیست مانعة من المعقولیة إذ لو کانت مانعة من معقولیة غیرها کانت أنفسها غیر معقولة بطریق أولی و ثانیهما أنه إذا تصور هذه و الأشیاء تحصل بأنفسها فی الذهن فقد قارنت جوهر العقل و هو عقل و عاقل و معقول فظهر أن مقارنتها مع الشیء لیس مانعا من معقولیته و الجواب یستفاد مما ذکرنا فتفطن، س قده
و أکثر حیطة و جمعا للأشیاء و کلما کان أضعف و أنقص کان أکثر خفاء و ظلمة و أقل حصولا و أنقص ظهورا.
ثم أقوی الموجودات هو الوجود الواجبی المبریء بالکلیة عن جهات الإمکانات و الأعدام و الشرور و عن جهة النقص و القصور و هو عالم الإلهیة الذی فیه وجود جمیع الأشیاء کلها علی وجه الوجوب الذاتی من غیر شائبة کثرة و إمکان و أضعف الموجودات هو الأجسام الطبیعیة و أحوالها و هو عالم الحدوث و الدثور و التجدد و الزوال و الأول منبع ماء الحیاة و الظهور و مبدأ أنوار العلوم و المعلومات و الآخر معدن الموت و الظلمات و ما بین هذین الطرفین طبقات کثیرة کل ما هو أقرب إلی المبدإ الأعلی کان فی باب الظهور و العلم أقوی و کل ما هو أبعد منه کان أخفی و أضعف ظهورا و معلومیة لکن جمیع ما سوی هذا العالم الأسفل مشترکة فی أن وجودها وجود صوری إدراکی غیر منفک عن الحیاة و الإدراک بخلاف ما فی هذا العالم و هو الأجسام الطبیعیة إذا أخذت بذاتها مع قطع النظر عن مبادیها النفسیة و العقلیة و مقوماتها الباطنیة فإن جمیعها خارجة عن حدود هذا العالم و إن کانت محیطة بهذه الأجسام إذ لا قوام للسافل إلا بالعالی و لو لا العالی لانطمس السافل و أنت قد عرفت الفرق بین الجسم الطبیعی بالمعنی الذی هو مادة و بینه بالمعنی الذی هو جنس و الحیاة و الإدراک خارجان عن حدود الأجسام الحیوانیة التی فی هذا العالم بالمعنی الأول- غیر خارجین عنها بالمعنی الثانی فأبدان الحیوانات و جثتها هی من هذا العالم و نفوسها و أرواحها من عالم آخر.
و قد یکون غیره فهاهنا نقول کما أن العلم بالشیء قد یکون صورة ذهنیة کما فی علمنا بالأشیاء الخارجة عنا علما عقلیا و ذلک العلم لا محالة أمر کلی(1)و إن تخصصت بألف تخصص
1) فیه إشارة إلی أن الصورة العلمیة فی العلم الحصولی سواء کانت جزئیة خیالیة أو کلیة عقلیة لا تخلو من إبهام الکلیة فإن الصورة الذهنیة کائنة ما کانت لا تأبی أن یفرض لها أکثر من مصداق واحد و الجزئیة فی الصورة المحسوسة أو المتحصلة من جهة أخری غیر نفس الصورة و هی کونها مأخوذة من الشخص، ط مد ظله
فکذلک قد یکون أمرا عینیا و صورة خارجیة کما فی علمنا بنفسنا و بصفاتها اللازمة- فإنا ندرک ذواتنا بعین صورتنا التی نحن بها لا بصورة زائدة علیها فإن کل إنسان یدرک ذاته- علی الوجه الذی یمتنع فیه الشرکة و لو کان هذا الإدراک بصورة حاصلة فی نفسنا- فهی تکون کلیة و إن کانت مجموع کلیات جملتها تختص بذات واحدة إذ مع ذلک لا یخرج نفس تصوره عن احتمال الصدق علی کثیرین و أیضا(1)کل مفهوم کلی و صورة ذهنیة و لو کان أمرا قائما بذاتنا فنحن نشیر إلیه بهو و نشیر إلی ذاتنا بأنا فعلمنا بذاتنا عین وجود ذاتنا و هویتنا الشخصیة.
و اعلم أن هاهنا دقیقة شریفة(2)یجب التنبیه علیها و هی أن لقائل أن یقول- النفس الإنسانی(3)جوهر متحصل لا محالة و کل جوهر لا محالة یقع تحت مقولة الجوهر بالذات فیکون الجوهر جنسا له و کل ما له جنس یکون له فصل لا محالة- فالنفس مرکبة من جنس طبیعی و فصل طبیعی و هما أعنی الطبیعتین مفهومان کلیان- و کل ما هو مرکب من المفهومات الکلیة لا یمکن الإشارة إلیه إلا بهو لا بأنا.
فإن قلت الجنس و الفصل جزءان لنوع النفس فلا بد من انضمام أمر جزئی إلیهما حتی یتم قوامها الشخصی و المتقوم من المعنی النوعی مع التشخص لا یحتمل الصدق علی کثیرین.
قلت هب أن المرکب من عدة معان مع أمر آخر شخصی بذاته کالوجود و نحوه و إن امتنع صدقه علی کثرة لکن لا بد فی تعقل ذلک المرکب من تعقل مقوماته الکلیة- بعلم کلی و صورة ذهنیة و کلما هو کذلک فهو بالنسبة إلینا هو و لا یمکن الإشارة إلیه
1) الفرق بین الوجهین أن الأول سلوک من مسلک الجزئیة فإن صورة النفس العلمیة جزئیة و لو کانت علما حصولیا کانت کلیة و الثانی سلوک من مسلک الحضور و لو کانت علما حصولیا أشیر إلیها بهو علی طریق الغیبة لا بأنا علی طریق الحضور، ط مد ظله
2) باعتبار ما هو نتیجة هذه الکلمات من أن النفس لا ماهیة لها و أنها فوق الجوهریة بمعنی ماهیة إذا وجدت فی الخارج کانت لا فی الموضوع 156 کما قال الشیخ المقتول إن النفس و ما فوقها أنوار صرفة و وجودات محضة، س قده
3) هذا فی الحقیقة تقریر آخر للوجه الثانی و تمهید لدفع ما سیذکره من الاعتراض و لیس باعتراض، ط مد ظله
بأنا و نحن نعلم بوجداننا(1)أنا عند إدراکنا لذاتنا قد نغفل عن جمیع المفهومات و العنوانات الکلیة فضلا عن مفهوم الجوهر أو الناطق(2)أو غیر ذلک و کلما ندرکه من هذه الأمور لا نشیر إلیه بأنا فعلم من هذا أن الکل غائب عنا إلا هویتنا البسیطة- فلا بد أن تکون هذه الهویة البسیطة وجودا لا غیر إذ کلما هو غیره فلا محالة تحت إحدی المقولات فیکون مرکبا من أمور کلیة و الوجود لیس کذلک لما قد مر مرارا أنه غیر داخل تحت معنی کلی و إن صدق علیه کثیر من تلک المعانی.
و من هاهنا اندفع إیراد بعضهم علی القوم(3)عند ما أثبتوا تجرد النفس- بأنا نغفل عن البدن و سائر الأجسام و عوارضها و لا نغفل عن ذاتنا فذاتنا جوهر مجرد غیر شیء من الأجسام و عوارضها حیث یقول علی سبیل المعارضة إنا کثیرا ما ندرک ذاتنا و لا یخطر ببالنا أصلا معنی الجوهر المجرد فکیف یکون ذاتنا عین الجوهر المجرد
لا بصورة أخری کذلک تدرک کثیرا من قواها المدرکة و المحرکة لا بصورة أخری ذهنیة و بیان ذلک من وجوه-
و تستعمل قواها الشخصیة
1) متعلق بما قبل السؤال و الجواب و إبطال لترکب النفس من الأجزاء العقلیة کقوله و کلما هو مرکب من المفهومات الکلیة لا یمکن الإشارة إلیه إلا بهو لا بأنا، س قده
2) لعلک تقول إن الأنسب أن یقال نغفل عن الجوهر و الناطق مع کونهما ذاتیین فضلا عن المفاهیم العرضیة لکن الجواب أن التنزل باعتبار العموم فی الأول و الخصوص فی الثانی لا الذاتیة و العرضیة، س قده
3) أی القوم الذین قالوا بتجرد النفس عن المادة و وجه الاندفاع أن النفس إذا تجردت عن الماهیة ثبت تجردها عن المادة بطریق أولی أو القوم الذین قالوا بتجرد النفس عن الماهیة و عن الترکب من الجنس و الفصل و وجه الاندفاع أنهم یلتزمون و یقولون الغفلة عن مفهوم الجوهر المجرد تؤکد ذلک المطلوب أو أنهم یقولون لا نمنع صدق المعانی المتکثرة صدقا عرضیا کصدق الموجود بالفعل لا فی الموضوع و غیره من النعوت الکمالیة عن الهویة البسیطة فقولنا فذاتنا جوهر مجرد إلی آخره من هذا القبیل، س قده
الموجودة فی الأعیان فإنها تستعمل مثلا قوتها المتفکرة و تستخدمها فی تفصیل الجزئیات و ترکیبها و ترتیب الحدود الوسطی و هی لا محالة صور جزئیة موجودة فی مشهد النفس حاضرة عندها متمثلة بین یدیها تقلبها کیف تشاء و تتصرف فیها بالتقدم و التأخیر و الجمع و التفریق و قابل هذه التصریفات و التقلیبات لیس إلا صورا شخصیة عینیة(1)لا أمورا کلیة ذهنیة مبهمة الوجود و کذا الإله التی بها یقع التصرف و الترتیب- أعنی القوة المتفکرة و کذلک تدرک النفس قواها الخیالیة و الجسمیة و تتصرف فیها و تحفظها و تحفظ بها الصور الموجودة فیها و تشاهدها بأعیانها لا بواسطة صور أخری غیرها لئلا یلزم تضاعف الصور و ذهابها إلی غیر النهایة فالنفس إذن تشاهد تلک الأمور- مبصرة إیاها ببصر ذاتها لا بباصرة أخری.
(2)مأخوذة عنها لأدرکناها
1) الصورة و إن کانت کلیة بدلیل قوله المتفکرة حیث إن المتخیلة تسمی متفکرة- عند استعمال العاقلة إیاها فی تفصیل الکلیات و ترکیبها التفصیل فی السوالب و الترکیب فی الموجبات إلا أن کل کلی جزئی فی نفسه أو من حیث إن الموضوع أی النفس من جملة المشخصات- و عینیتها من جهة أن الموجود الذهنی عینی و ذهنیته مثل کلیته باعتبار المقایسة و إنما قال لا أمورا کلیة ذهنیة مع أنها کما کانت شخصیة عینیة کما علم ذهنیة کلیة أیضا لأنها لما کانت محل تصرف النفس لا بد أن یکون أنفسها معلومة بالحضور للمتصرف و إن کانت معلومة بالصور الکلیة کانت الصور متصرفا فیها، س قده
2) أی الصور المحفوظة و المتصرف فیها لا الآلات بقرینة مقابلة قوله و أهل الکمال منهم یدرکون إلی آخره ثم إنه قدس سره جعل المدعی الذی هو بعض الأصول و المقدمات مدرکیة القوی المدرکة و المحرکة بالحضور لا بصور ذهنیة و الحال أن الثانی و الثالث و الرابع من الوجوه المبینة للمدعی بل الأول بالنسبة إلی نفس الصور العلمیة و الخامس بالنسبة إلی الاستعمال لا بالنسبة إلی الآلات یثبت مدرکیة آثارها و مقبولاتها أعنی الصور الإدراکیة بالحضور و غرضه قدس سره إیماء لطیف إلی قاعدة اتحاد المدرک و المدرک و أیضا قد مر فی مبحث القوة و الفعل أن القوة بمعنی مبدإ التأثیر تطلق علی العرض فإن الحرارة مبدأ التلطیف مثلا و البرودة مبدأ التکثیف مثلا و هذه الصور مبادیء الکشف و الانکشاف مثلا، س قده
علی الوجه الکلی و اللازم باطل لأنا نجد من أنفسنا أنا ندرک کثیرا من هذه الصور الإدراکیة علی الوجه الجزئی هذا حال جمهور الناس و أهل الکمال منهم یدرکون(1)مع ذلک بالمشاهدة الحضوریة حوامل تلک الصور و حفظتها و کتبة الأعمال و صریف أقلامها و کیفیة کتابتها و بطلان اللازم یستلزم بطلان الملزوم و إذا بطل الملزوم کان نقیضه حقا و هو المطلوب.
و الألم هو الشعور بالمنافی- و لیس هذا الألم بأن یحصل لتفرق الاتصال(2)
إن قلت لم لا یجوز أن تقوم إحدی الصورتین بالنفس فی مقامها النازل اللمسی أو بأمر له تعلق بالنفس کالقوة اللامسة قیاما صدوریا و الأخری بالعضو قیاما حلولیا فلا یلزم اجتماع حالین فی محل واحد.
قلت النفس فی ذلک المقام اللمسی عین اللامسة و هی لا شأن لها إلا الانطباع و السرایة فی کل البدن فالقیام بها أیضا قیام بذلک العضو و یلزم ما ذکرنا و الإیراد بهذا الوجه علی قولهم- الإدراک موقوف علی تجرید ما مدفوع بأن هذا التوقف فی العلم الحصولی و الإدراک الصوری- لا العلم الحضوری کما فی معلومیة الأجسام و الجسمانیات لنور الأنوار علی طریقة أهل الإشراق.
إن قلت إذا لم یشترط التجرید فی مطلق العلم فلندرک نحن الأجسام و الجسمانیات بالحضور بلا اشتراط بالتجرید فیکون الظلمات أیضا صالحة للعلم و المعلومیة بلا حاجة إلی انتزاع وجود صوری نوری منها کما یقوله المصنف قده.
قلت قد مر أن العلم الحضوری فی موردین علم الشیء بنفسه و علم الشیء بمعلوله و معلوم أن الأجسام و الجسمانیات لیست أنفسنا و لا معالیلنا بخلاف قوانا و آلاتنا أحوالها، س قده
أو للخلط الموذی أو الکیفیة الموذیة1) أی یدرکون بالعلم الحضوری الترکیبی و إلا فالکل مشترکون فی العلم الحضوری البسیطی، س قده
2) حاصله أنا إما أن ندرک نفس التفرق الواقع فی الموضوع المخصوص بالحضور فهو المطلوب و إلا فإن کان مدرکا بحصول صورته فإما أن یکون تلک الصورة فی ذلک الموضوع المخصوص فیلزم اجتماع المثلین فی موضوع واحد و إما أن تکون فی النفس- باعتبار مقامها العقلی فتکون الصورة کلیة و إما أن تکون فی قوة أخری کالباصرة فیلزم أن یتألم کل من وقعت تلک الصورة فی باصرته و لیس کذلک نعم قد یحصل بالأبصار و غیره ألم آخر بل غم و هم لا هذا الوجع المخصوص.
صورة أخری فی ذلک العضو جزئیة أو فی النفس کلیة أو فی غیرهما بل المدرک فی هذا الألم نفس تفرق الاتصال(1)
و أیضا من المسلم فی محله أن هذه الإدراکات الحسیة زمانیة بمعنی أن بین ورود المحسوس علی العضو الحساس و بین الإدراک فصلا زمانیا و لو کان معلوما حضوریا لم یکن لذلک معنی لکن یجب أن یعلم أن هذا العلم الحصولی متوقف علی اتحاد الکیفیة الحاصلة للعضو معه و للنفس اتحاد مع العضو فتجد عندئذ ما یجده العضو من الکیفیة و هو علم حضوری- و الصورة الذهنیة الحاصلة فی الحس المشترک مأخوذة منه و لعل هذا هو مراده قدس سره، ط مد ظله
أو کیفیة قائمة بالعضو نعم ربما یحصل من إدراک هذا المنافی بصورة أخری ألم آخر غیر هذا الألم الحسی(2)فإذن ثبت أن من الأشیاء- ما یکفی فی إدراکها مجرد حضور ذاتها للنفس أو لأمر له تعلق حضوری بها.مطابقة إیاه و أما تلک الصورة فإنما یدرکها بعین تلک الصورة- لا بصورة أخری مطابقة و إلا لزم أن یجتمع فی محل واحد صور متساویة فی الماهیة(3)
1) هذا بظاهره ممنوع بل المدرک من طریق الحس سواء کان لذیذا أو مولما هو صورة الکیفیة الحاصلة فی العضو الملائمة لطبیعته أو المنافی المضاد لها و هی التی تحصل عند الحس المشترک حصولا ذهنیا کیف و الحس کثیرا ما یخطیء فی مدرکة و لا معنی للخطأ فی معلوم حضوری.
2) و هو الألم الوهمی الحاصل من ضم معان مولمة وهمیة إلی الصورة الحسیة فیشتد به الألم و یتضاعف الجزع و قلما یوجد مورد لا یشارک فیه الوهم الحس فیما یدرکه، ط مد ظله
3) و لزم أیضا استحضار النفس ما لا نهایة له دفعة واحدة فالمقدم فی الثانی و الرابع واحد و التالی هنا اجتماع الأمثال و فی الثانی مدرکیتها علی الوجه الکلی و الصور فی الرابع غیر مختصة بالجزئیات بخلاف الثانی بل فی الأول أیضا اشتراک فی المقدم معهما- إلا أن الثانی عدم نهایة الصور و ذکر القوی فیه تطفلی لئلا یتحد مع الخامس فتفطن، س قده
الخامس من العرشیات(3)أن النفس فی مبدإ فطرتها خالیة عن العلوم التصوریة و التصدیقیة و لا شک أن استعمال الآلات کالحواس فعل اختیاری لیس فعلا طبیعیا فیتوقف لا محالة علی العلم بتلک الآلات فلو کان کل علم بارتسام صورة من المعلوم لزم توقفه علی استعمال الآلة المتوقف علی العلم بتلک الآلة و هکذا یعود الکلام فإما أن یدور أو یتسلسل و هما محالان فبالضرورة أول علوم النفس هو علمها بذاتها ثم علمها بقواها(4)و آلاتها التی هی الحواس الظاهرة و الباطنة- و هذان العلمان من العلوم الحضوریة ثم بعد هذین العلمین ینبعث من ذات النفس
1) لأنه اجتماع الأمثال و لأنه خلاف الوجدان، س قده
2) الظاهر أن استحالته من جهة التسلسل اللازم من فرض معلومیة کل صورة علمیة- بصورة علمیة أخری و هو البرهان علی اتحاد العلم و المعلوم و أما مجرد اجتماع صور متماثلة فی محل واحد فلیس فیه کثیر أشکال لکونها صورا ذهنیة لا تترتب علیها الآثار، ط مد ظله
3) کونه عرشیا لأجل معرفة أن الفعل الاختیاری ما هو مسبوق بالمبادیء الأربعة من العلم و المشیة و الإرادة و القدرة من غیر اعتبار انفکاکه عن الفاعل کما هو معتبر عنه عند المتکلم- و أیضا لأجل انطواء العلم بالقوی فی علم النفس بذاتها و انطواء العشق و الإرادة لها فی عشقها و إرادتها لذاتها و هذا مطلب نفیس مناط کون النفس فاعلا بالتجلی للقوی و هو قوله فبالضرورة أول علوم النفس إلی آخره، س قده
4) إن کان المراد بالعلم بالقوی العلم بالقوی الذی هو منطو فی علمها بذاتها حیث إنها بسیطة الحقیقة کل القوی بنحو الوحدة و البساطة فالاستتباع المستفاد من کلمة ثم باعتبار المفهوم- فعنوان العلم بالذات مقدم و عنوان العلم بالغیر مؤخر و من هذا القبیل ترتیب الصفات الوارد فی أحادیث أهل العصمة کقولهم علم و شاء و أراد و قدر و قضی و أمضی و نحو ذلک و قول بعض المتکلمین إن اعتبار الإرادة مقدم علی اعتبار القدرة و إن کان المراد العلم بالقوی- فی مقام القوی المترتبة المتکثرة نوع تکثر و فی مقام الوحدة فی الکثرة من النفس فالأمر واضح- و علی التقدیرین لیست کلمة ثم للتراخی الزمانی، س قده
لذاتها استعمال الآلات بدون تصور هذا الفعل(1)الذی هو استعمال الآلات و التصدیق بفائدته کما فی سائر الأفعال الاختیاریة الصادرة عنا فی خارج البدن فإن هذا ضرب آخر من الإرادة لیس بالقصد و الرویة و إن کان غیر منفک عن العلم به لکن الإرادة هاهنا عین العلم و فی غیره من الأفعال الاختیاریة الصادرة عن النفس مسبوقة بالعلم بها و التصدیق بفائدتها و أما الفعل الذی هو کاستعمال النفس القوی و الحواس و نحوها فإنما ینبعث عن ذاتها لا عن رویتها فذاتها بذاتها موجبة لاستعمال الآلات لا بإرادة زائدة و علم زائد بل النفس لما کانت فی أول الفطرة عالمة بذاتها عاشقة لها و لفعلها عشقا ناشئا من الذات اضطرت إلی استعمال الآلات التی لا قدرة لها إلا علیه فاحتفظ بهذا فإنه علق نفیس.
أن صورة ما قد تحصل فی آلة إدراکیة- و النفس لا تشعر بها(2)کما إذا استغرقت فی فکر أو فی غضب أو شهوة أو فیما تؤدیه حاسة أخری فلا بد من التفات النفس إلی تلک الصورة فالإدراک لیس إلا التفات النفس- و مشاهدتها للمدرک و المشاهدة لیست بصورة کلیة بل بصورة جزئیة فلا بد أن یکون للنفس علم إشراقی حضوری لیس بصورة زائدة فقد ثبت و تحقق بهذه الوجوه- أن الإدراک مطلقا أنما یحتاج إلی صورة حاصلة و أما الاحتیاج إلی صورة ذهنیة- زائدة علی ذات المدرک فإنما یکون حیث لا یکون وجود المدرک وجودا إدراکیا- نوریا کالأجسام المادیة و عوارضها أو لا یکون المدرک بوجوده(3)حاضرا عند
1) أی تصورا حصولیا لأن المقسم للتصور و التصدیق هو العلم الحصولی و إن کان معلوما بالحضور فالنفس بالنسبة إلی الاستعمال فاعل بالرضا و باعتبار علمها الإجمالی المقدم به فاعل بالعنایة و باعتبار انطواء العلم به فی علم النفس الحاویة للقوی المستعملة بذاتها علما مقدما لأن النفس کل ما دونه فاعل بالتجلی آیة کبری للفاعل بالتجلی الحق، س قده
2) یمکن أن یناقش فیه بأن المسلم فی المورد انتفاء العلم بالعلم لا انتفاء أصل العلم، ط مد ظله
3) مقابلته مع عدم کون وجود المدرک نوریا علی سبیل التغلیب أو یکون کلمة أو بمعنی الواو و قوله و عدم الحضور إلی آخره الأول کالمعدوم المطلق و الثانی کواجب الوجود باعتبار ذاته بذاته و الثالث کالصور التی فی أذهان أخر عالیة أو سافلة- و یحتمل أن یکون المراد بالثانی الأجسام المادیة و عوارضها بإدخال الواجب فی الثالث- و لکن بأن یکون التردید أعنی قوله أو لا یکون المدرک إلی آخره تردیدا فی العبارة، س قده
القوة الدراکة و عدم الحضور إما لعدم وجود المدرک أصلا أو لعدم وجود إدراکی له أو لعدم وجوده الإدراکی عند قوة دراکة فإن کل واحد من الموجودات لیس حاصلا لکل أحد و لا کل واحدة من الصور العلمیة حاصلة لکل من له صلاحیة العالمیة- و إلا لکان کل عالم عالما بکل شیء و لیس کذلک کما لا یخفی بل لا بد فی تحقق العالمیة و المعلومیة بین الشیئین من علاقة ذاتیة بینهما بحسب الوجود فیکون کل شیئین(1)تحقق بینهما علاقة اتحادیة و ارتباط وجودی أحدهما عالما بالآخر إلا لمانع من کون أحدهما ناقص الوجود أو مشوبا بالأعدام محتجبا بالغواشی الظلمانیة- فإن تلک العلاقة مستلزمة لحصول أحدهما للآخر و انکشافه علیه و هی قد تقع بین نفس ذات المعلوم بحسب وجوده العینی و ذات العالم کما فی علم النفس بذاتها و صفاتها و قواها و الصور الثابتة فی ألواح مشاعرها و قد تکون بین صورة حاصلة من المعلوم زائدة علی ذاته و ذات العالم کما فی علم النفس بما خرج عن ذاتها و ذات قواها و مشاعرها- و یقال له العلم الحصولی و العلم الحادث و المدرک بالحقیقة هاهنا أیضا هو نفس الصورة الحاضرة لا ما خرج عنها و إذا قیل للخارج إنه معلوم فذلک بقصد ثان- کما أن الموجود قد یطلق علی نفس الوجود و قد یطلق علی الماهیة الموجودة و الموجود بالحقیقة هو القسم الأول و هو المتعین المتمیز فی الواقع دون الماهیة لأنها فی ذاتها أمر مبهم غیر متعینة الذات فإذا أطلق علیها لفظ الموجود فإنما هو بقصد ثان من جهة ارتباطها بالوجود و قد أشرنا مرارا إلی أن العلم ضرب من الوجود بل عینه فوزان العلم وزان الوجود- فکلما وجد لنفسه فهو معلوم لنفسه و کلما وجد لشیء آخر فهو معلوم لذلک الآخر لکن الهیولی وجودها بالقوة فهی غیر موجودة لذاتها فهی غیر عالمة بذاتها و لا الصورة الجسمیة و النوعیة موجودة لذاتها فلا تکون معلومة لذاتها و لا الهیولی عالمة بها کما عرفت فإذن العلم بالشیء بالحقیقة هو حضور ذاته عند العالم و هو أتم قسمی العلم بالشیء لا بحصول صورة هی غیر ذات الشیء المعلوم إذ لا علاقة بین العالم و بین الذات التی هی غیر الصورة العلمیة فمن
1) اثنینیة الشیئین أعم من أن تکون بحسب المفهوم خاصة کما فی العلاقة الاتحادیة التی فی علم الشیء بذاته أو بحسب الوجود أیضا کما فی الارتباط الوجودی الذی فی علم الشیء بالغیر سواء کان ذلک الارتباط بنحو العلیة أو القبول و الاتصاف، س قده
ذهب(1)إلی أن العلم بالغیر منحصر فی ارتسام صورة منه لا غیر فقد أخطأ و أنکر أتم قسمی العلم نعم لو قیل إن العلم بالأشیاء التی لیس وجودها الخارجی وجودا إدراکیا- کالأجسام الطبیعیة و حرکاتها و أحوالها منحصر فی حصول صورة أخری مطابقة إیاها- لکان حقا لکن أکثر الأقوام ذاهلون عما حققناه(2)
و إلی ذلک یرجع ما قدمناه فی التعلیق السابق أن النفس باتحادها بالعضو المتحد مع الصورة الحاصلة تجد الصورة الحاصلة بعینها فإن الذی تجده هو التوسطیة من الحرکة دون القطعیة و التوسطیة ثابتة غیر متغیرة و قد قدمنا فی البحث عن الحرکة الجوهریة أن الثبات من شئون التجرد و أما حصول العلم الحسی بالحرکات و التغیرات فإنما هو علم بالحرکة و التغیر لا حرکة و تغیر فی العلم فافهم ذلک، ط مد ظله
من أن لا حضور لهذه المادیات و الظلمات عند أحد و لا انکشاف لها عند مبادیها إلا بوسیلة أنوار علمیة متصلة بها- هی بالحقیقة(3)و إن سألت عن الحق فأقول عدم کون هذه المادیات و الظلمات أنوارا علمیة أنما هی بالنسبة إلینا و أما بالنسبة إلی المبادیء العالیة و خصوصا بالنسبة إلی مبدإ المبادیء فهی علوم حضوریة فعلیة و معلومات بالذات و إن لم یکن هذه المرتبة من العلم فی مرتبة العلم الغنائی الذاتی- فحصولها للمادة ینافی العلم فینا إذ لسنا محیطین فلسنا مدرکین نالین لها و أما بالنسبة إلی المحیط بالمادة و ما فیها فحضورها للمادة حضور له إذ لم یشذ المادة عن حیطته بل حضورها له بنحو أشد لأن لها حضورا للفاعل بالوجوب لأن نسبة المعلول إلی فاعله بالوجوب و الحضور الإمکانی الذی لها فی القابل أیضا محاط و کذا الفرق و الغیبة و الدثور التی جعلها قده موانع الإدراک و المدرکیة بالذات أنما هی موانع بالنسبة إلینا و أما بالنسبة إلی المبدإ المحیط- و وحدته الجمعیة و حضوره فی کل دابر و حاضر و غابر و ثباته فی کل متجدد و زائل و داثر- و أنه الأصل الثابت فی کل أصل و فرع و المعنی المحفوظ فی کل صورة و شکل و وضع فالفرق بما هو فرق عین الجمع و الغیبة بما هی غیبة عین الحضور و کذا الدثور عین الثبات و الظلمة عین الضیاء
ُ و فی الدعاء: یا من لا یواری منه لیل داج و لا بحر عجاج و لا سماء ذات أبراج و لا ظلم ذات أرتاج و ارتتاج یا من الظلمة عنده ضیاء
الدعاء و لا سیما قد علمت أن الوجود فی کل شیء هو الأصل و ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک بل لا حاجة فی کون تلک المادیات علما و عالمة بالمبادیء إلی التجرید کما قال تعالی إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ نعم هی عالمة بالمبادیء علما بسیطا لا مرکبا کما مر.
و اعلم أنه کما أن الحیاة حیاتان حیاة بمعنی الدرک و الفعل کما یقال الحی هو الدراک الفعال و أقل مراتب الدرک هو اللمس و أقل مراتب الفعل هو الحرکة بالإرادة- و هذه الحیاة خاصة بالنفوس الحیوانیة و ما فوقها و حیاة مساوقه للوجود و هی ساریة فی کل شیء دائرة مع الوجود حیثما دار بل عینه کذلک العلم علمان علم معتبر فی الحیاة بالمعنی الأول و هذا هو العلم الخاص و علم مساوق للوجود متأس به فی السرایة بل عینه و بهذا یجمع بین نفی المصنف کون المادیات علما و معلومء للمبادیء و بین إثبات کون الوجود عین العلم و نظائره المستلزم لکونها علما و عالمة بالمبادیء و لو علما بسیطا فضلا عن کونها علما و معلومة للمبادیء، س قده
تمام ماهیاتها الموجودة بها1) هم المشاءون فحصروا العلم الحضوری فی علم الشیء بنفسه و نفوه فی العلم بالغیر- و ذهبوا إلی أن علم الواجب تعالی أیضا بالأشیاء الممکنة حصولی ارتسامی فقد أنکروا أتم قسمی العلم فی العلم بالغیر، س قده
2) إشارة إلی ما ذهب إلیه فی نحو وجود العلم الحصولی بعد القول بتجرد مطلق العلم جزئیا کان أو کلیا و أن المشهود فی العلوم الحصولیة الجزئیة هو المثل المعلقة و الصور البرزخیة و فی الکلیة أرباب الأنواع و هی وجودات خارجیة ذوات آثار خارجیة و أما ما نجده من عدم ترتب الآثار علی الصور الذهنیة فإنما هی الآثار المترتبة علیها فی ظرف المادة- لا آثارها فی نفسها علی أنها مشهودة من بعید و ذلک منشأ کلیتها و إبهامها و غیر ذلک.
3) أی أنوار هی قواعد مخروطات أنوار أرباب الأصناف المادیة القیمة بها کتقویم النفس بإشراقها للبدن و تمام ماهیاتها هی التی بها هی هی یعنی وجوداتها لا شیئیاتها المفهومیة- و کیف لا تکون هی تمام وجوداتها و هی مبادیها و غایاتها و السبب التمامی للشیء و کماله- لا بد و أن یکون للشیء نحو اتحاد به و إلا لم یکن تماما و کمالا له و غرضه قدس سره أن لا یتوهم أحد أن هذه المادیات حینئذ لا تکون معلومة بما هی للمبادیء لعدم صلوحها للعلم و المعلومیة بالذات علی ما صرح به فدفعه قدس سره بأن تلک الأنوار التی هی علوم حضوریة و معلومات بالذات تمام حقائق تلک الأصنام فحضورها حضورها کحضور کامل الشیء المستلزم لحضور ناقصة الوجودی و حضور الحقائق المستلزم لحضور رقائقها المتصلة بها فلیست هی کالصور الارتسامیة فی أذهاننا من ذوات الصور فإنها لیست أسبابا فاعلیة لها و لا اتصالها مثل ذلک الاتصال الذی کان باعتبار الکثرة فی الوحدة و الوحدة فی الکثرة فلا جرم لیس حضور هذه الصور إلا منشأ للعلم الضعیف بذوات الصور و مع ذلک فهی أیضا بوسیلة هذه الصور التی کأنوار متصلة بها تنکشف انکشافا أ لا تری أن بالصورة المبصرة بالذات ینکشف المبصر بالعرض و لا یشذ شیء منه- و لکن أین هذا من ذاک و لک أن تعمم الأنوار العلمیة فی کلامه من تلک القواعد بشمولها وجود الأصنام فی أصحابها بنحو أعلی و أبسط فی مقام أرفع و أشمخ.
و وجوده لعاقله و معقولیته شیء واحد بلا اختلاف جهة
و کذا المحسوس بما هو محسوس و هو المحسوس بالذات أعنی الصورة الحسیة المتمثلة عند الجوهر الحساس وجوده فی نفسه و وجوده للحاس و محسوسیته شیء واحد بلا اختلاف جهة فما وجوده لغیره(1)
قلت المراد بالوجود للغیر هاهنا الحلول فیه و المراد بالغیر هو المادة بالمعنی الأعم- فتشمل المادة الأولی و الثانیة و الموضوع فالمانع فی محسوسیة البصر للبصر مثلا هو وجوده للغیر الذی هو المادة لا وجوده للغیر الذی هو النفس.
إن قلت البصر و السمع و ما فوقهما من القوی مجردة عند المصنف قدس سره فوجودها لذواتها فینبغی أن تدرک ذواتها.
قلت هذه المذکورات و أمثالها قواعد القوم و هو قدس سره یرافقهم فیها کما قال فی بعض مقالاته نشارکهم فی البدایات و نفترق عنهم فی الغایات و القوی عندهم منطبعات فی المواد- مع أنها عنده أیضا شدیدة الحاجة إلی المظاهر و لذا احتاجت فی إدراکاتها إلی حضور المادة و نحوه و لیست مجردات تامة التجرد کالعاقلة حیث لا یکون الأرواح الدماغیة محلا لها و لا مظهرا و أیضا من یلتزم أن الصورة المحسوسة لو فرضت مجردة لکانت حسا و حاسا و محسوسا- یلتزم أن الحس المجرد تجردا برزخیا حس و حاس و محسوس لذاته و حاسیته حاسیة النفس- لأن النفس کل القوی و محسوسیته محسوسیة الصورة المدرکة أو الصورة المدرکة إشراق الحس و ظهوره کما أن الحس ظهور النفس، س قده
لم یکن معقولا لذاته و لا محسوسا لها کالصور الطبیعیة و الجمادیة و غیرها و کالبصر و السمع و سائر الحواس و لهذا لم تکن تحس بذواتها- فالبصر لا یحس البصر و لا السمع یدرک السمع بل النفس تدرک البصر و ما یبصر به و الأبصار جمیعا و تدرک السمع و المسموع و السماع جمیعا لأنها موجودة لا لذواتها.فإذا ثبت هذا فنقول لو کانت الصورة المعقولة قائمة بذاتها لکانت موجودة
1) إن قلت جمیع الأشیاء حتی المجردات وجودها لغیرها أعنی القیوم تعالی- بل الکل روابط محضة به لأن لها وجودا فی أنفسها و هی عین الوجود لغیرها الذی هو جاعلها القیوم تعالی کما مر فی السفر الأول ردا علی بعض الأجلة فیلزم أن لا یکون المجردات کلا- سوی واجب الوجود بالذات عالمة بذواتها.
لذاتها و صارت معقولة لذاتها فکانت عقلا و عاقلا و معقولا و کذا لو فرضنا الصورة المحسوسة أمرا مجردا قائما بذاته کان محسوسا لذاته و کان وجوده لذاته نفس محسوسیته لذاته فصار حسا و حاسا و محسوسا کما صرح به بعض توابع المشائین من أن الطعم لو فرض قائما بذاته لکان طعما لنفسه و بهذا التحقیق اندفع ما أورده شیخ أتباع المشرقیین من أنه لو کان العلم هو عین الحصول لکان کل جماد عالما بذاته و بالأعراض القائمة به إذ ما من جماد إلا و قد حصل له ماهیة و حصل له بعض الصفات و ذلک لما قد مر ذکره من أن الصور الجمادیة و ما یجری مجراها لما کانت حاصلة للمواد لم یحصل ذواتها لها لأن القائم بغیره کانت إنیته له بعینها إنیته لمحله فلو حصل له شیء صورة کان أو عرضا یکون حصوله فی الحقیقة لمحل ذلک لا له فإن ما لیس له حصول لنفسه سواء کان له حصول فی نفسه أو لا کیف یحصل له شیء.
و أیضا قد لاح لک منا أن هذه الأجسام الطبیعیة و أحوالها وجودها مشوب بالأعدام و الحجب الظلمانیة فی أنفسها فضلا عما تحتف به من الغواشی الخارجیة- فالمانع من المعلومیة عندنا فی الجماد و غیره لذواتها لیس مجرد کونها ذات محل و مادة أو کونها ذات ملابس و غواشی لاحقة لذاتها بل نحو وجودها فی نفسها مانع عن تعلق العلم بها عقلیا کان أو حسیا و قد أشرنا إلی ما فی الوجه الثانی من الخلل و القصور.
و اعلم أن بعض الناس زعموا أن الحکماء استدلوا علی کون کل مجرد عاقلا بالاستنتاج من موجبتین کلیتین(1)فی الشکل الثانی حیث إنهم استنتجوا من قولهم کل صورة غیر جسمیة ذات مجردة عن المادة و کل صورة معقولة بالفعل من الشیء ذات مجردة عن المادة قولهم إن کل صورة غیر جسمیة معقولة بالفعل
1) أو بانعکاس الموجبة الکلیة کنفسها بأن قالوا کل عاقل مجرد و کذلک قالوا کل معقول مجرد و ینعکسان إلی قولنا کل مجرد عاقل و کل مجرد معقول و إذا کان الأصل صادقا کان العکس صادقا فزعم البعض أنهم أثبتوا المطلوب بهذا المنهج حاشاهم عن ذلک و قولهم- کل عاقل مجرد و کل مجرد عاقل مثلا لیس من باب الانعکاس الاصطلاحی بل من باب قضیتین کلیتین کل منهما مبرهن علیه علی حدة اتفق أن کلا منهما عکس لغوی للأخری، س قده
و الحال أن الموجبتین فی الثانی لا تنتجان و ذلک وهم فاسد بل إنهم قالوا کل ما هو موجود مستقل الوجود مجرد عن المادة فصورة ذاته موجودة لذاته لا لغیره- فیکون معقولا لذاته و عاقلا لذاته أو قالوا إن کلما هو مجرد عن المواد إما أن یصح أن یعقل أو لا یصح و محال أن لا یصح أن یعقل(1)إذ کل موجود یمکن أن یعقل بوجه- فصحة معقولیته إما بأن لا یتغیر فیه شیء حتی یصیر معقولا بالفعل أو بأن یتغیر فیه شیء- کالحال فی المعقولات بالقوة من الأجسام و غیرها التی تحتاج فی معقولیتها إلی نزع و تجرید مجرد ینتزعها و یجردها عن المادة و عن غواشیها حتی تصیر معقولة بالفعل بعد ما کانت معقولة بالقوة لکن الشق الثانی لا یصح فی المجرد بالفعل إذ کل ما له من الصفات و الأحوال بالإمکان العام فهو له بالوجوب إذ لا انفعال و لا تغیر له فلا یسنح له شیء لم یکن فکلما یجوز له یجب له فلما جاز کون کل مجرد معقولا فوجب أن یکون معقولا بالفعل دائما فوجب أن یکون معقولا لذاته مع قطع النظر عن غیره- فهو عاقل لذاته(2)
إن قلت لا نسلم الخلف لم لا یجوز أن یکون معقولا للغیر بالعلم الحضوری لا بالارتسام و الحلول.
قلت هذا الدلیل من المشائین و هم یحصرون العاقلیة و المعقولیة للغیر فی الارتسام- و هاهنا لما کان المفروض أن المجرد معقول بالذات و المعقول بالذات وجوده فی نفسه عین وجوده لعاقله لزم حلول نفسه و ارتسام ذاته فی الغیر الذی هو عاقله.
إن قلت أ لیست الصورة الکلیة التی فی عقولنا مجردة 168 کما قال المحقق الطوسی قده النفس مجردة لتجرد عارضها مع أنها حالة 9 فی النفس فبطل قولکم لو کان ذلک المجرد معقولا للغیر کان حالا فیه فلم یکن مجردا و قد فرضناه مجردا هذا خلف.
قلت علی مذهب القوم لیست مجردة عن الموضوع الذی هو النفس و مرادهم بتجردها التجرد عن المادة الخارجیة و لواحقها و أما علی مذهب المصنف قده فالتعقل بمشاهدة النفس لأرباب الأنواع عن بعد بل باتحادها معها فلم تکن هنا صورة حالة فی موضوع حتی تکون مادة للنقض.
إن قلت علی مذهبه قده یلزم أن تکون مجردة عاقلة لذاتها و کون الصور الکلیة عاقلة لذواتها ظاهر البطلان.
قلت نلتزم ذلک کیف و هی نفس و عقل و هما عاقلان لذاتیهما و استبعادک منشؤه الخلط بین ماهیة الشیء و وجوده فإن ماهیة الصورة الکلیة الفرسیة عاقلیتها ظاهرة البطلان و هو قده لا یقول باتحاد هذا المفهوم مع العاقل بل باتحاد وجودها أی وجودها النوری العقلی معه و وجوده عاقل لذاته بعین عاقلیة مدرکها.
إن قلت بل یمکن تتمیم الدلیل بأن یقال فهو عاقل لذاته إذ المعقولیة و العاقلیة متضائفتان و المتضائفان متکافئان فإذا کانت المعقولیة فی مرتبة ذات المجرد بحیث لا وجود له إلا المعقولیة کانت العاقلیة أیضا فی مرتبة ذاته لأن المفروض قطع النظر عن جمیع الأغیار فی المعقولیة.
قلت نعم استدل المصنف قدس سره بهذا التکافؤ علی اتحاد العاقل و المعقول فی العلم بالغیر أیضا فی رسالة المشاعر و غیرها و لکن عندی أنه لا یثبت المطلوب مطلقا بهذا إذ التکافؤ فی المرتبة الذی هو من أحکام التضایف لا یقتضی أزید من تحقق أحد المضائفین مع الآخر- و لو بنحو المقارنة لا مقدما و لا مؤخرا لا الاتحاد کیف و العلة مضائفة للمعلول و المحرک للمتحرک- و التکافؤ لا یستدعی إلا ثبوت المعیة فی المرتبة بین طرفی کل منهما و سلب الترتیب بینهما لا اتحادهما وجودا و حیثیة و إلا اجتمع المتقابلان فی موضوع واحد من جهة واحدة و هذان و نحوهما من التضایف الذی هو من أقسام التقابل بالاتفاق کما سیصرح به فما ذکر من أنه مع قطع النظر عن جمیع الأغیار معقول فمع قطع النظر عنها عاقل ممنوع إن سلک مسلک التضایف- لأن مفهوم المعقول بالنظر إلی مفهوم العاقل معقول کیف و کل مضاف أمر معقول بالقیاس إلی الغیر و الغرض أن المفهومین المتضائفین کما أنهما بمجرد تغایر مفهومهما لا یقتضیان تکثر الوجود و الحیثیة لا یقتضی تکافؤهما أیضا الاتحاد و لا التکثر و أن لا یأبی الاتحاد بدلیل من خارج.
نعم لو تمسک بالإضافة و أرید إضافة إشراقیة وجودیة و أن للمعقول بالذات وجودا رابطا و أن ذلک یقتضی ضربا من الاتحاد و الاتصال فی مقام الظهور بلا تجاف عن المقام العالی لکان موجها و سیأتی فی مبحث علم الواجب تعالی ما یؤید هذا فانتظر.
و الإنصاف أنه لیس مراده قده لا فی تلک الرسالة و لا فی غیرها التمسک بمجرد التضایف بل الملاک فی الاستدلال أن لا وجود و لا شأن للمدرک إلا المدرکیة لأنه نوری علمی و قد قرر أن الوجود النوری علم و معلوم بحیث لو فرض عدم جمیع أغیاره و وجود ذاته لکان وجوده وجودا نوریا إدراکیا و إذا کان مدرکا و الحال هذه فمدرکه ذاته إذ المفروض عدم الأغیار کما فی المجرد بذاته بلا تجرید مجرد إیاه حیث لا وجود له سوی المدرکیة و ذاته مدرکة لذاته.
و لا یجری ما ذکر فی المعلول بالذات لأن المعلول معلول بالعلة المغایرة لا مع قطع النظر عن جمیع الأغیار حتی العلة بخلاف المعقول بالذات فإنه مع قطع النظر عن جمیع الأغیار معقول و عنوان المعقول غیر محتاج إلی العلة کما فی الحق تعالی و إن احتاج فمن جهة عنوان المعلول و الإمکان و مسلک التضایف أیضا تام لأن جهة التکافؤ فی القوة و الفعل فإن المعقول بالفعل یستدعی العاقل بالفعل، س قده
فإن لم یکن عاقلا لذاته بالفعل لکان معقولا لذاته بالقوة و قد فرضناهمعقولا بالفعل هذا خلف
حال خارجی مغایر
لنفس حقیقته من حیث هی فلا یکون العلم نفس حقیقة العالم وحدها من غیر انضمام صفة زائدة و إلا لکانت ذاته من حیث هی هی مصداقا لصدق مفهوم العالم فإن کل شیء فی نفسه هو هو و کل ماهیة من حیث نفسها لیست هی إلا هی فلا بد فی کون الشیء عالما بنفسه مثلا من أمر آخر غیر نفس ذاته یکون بحسبه مصداقا لعالمیته و معلومیته- فکیف یکون علم المجرد بذاته عین ذاته.
أقول هذه مغالطة منشؤها الخلط بین الوجود و الماهیة فإن لفظ الذات قد یطلق و یراد به الهویة الشخصیة و قد یطلق و یراد به الماهیة النوعیة و العلم فی الجوهر القائم بذاته هو عین وجوده لا أنه لو فرض(1)له ماهیة کلیة کان معنی تلک الماهیة عین معنی العلم فذات المجرد بذاته و هویته مصداق لصفة العلم بلا انضمام شیء آخر إلیها و قد علمت مرارا أن صدق المفهومات المتغایرة علی شیء لا یستدعی تغایر
1) الفرض هنا أعم من تجویز العقل و تقدیره أو بمعنی تقدیر العقل علی التحقیق من کون العقول و النفوس أیضا أنوارا ساذجة و حاصل کلامه قدس سره أنه فی الواجب تعالی هذه الصفة کسائر صفاته الکمالیة عین وجوده و لا ماهیة له حتی یقال إنها لیست عین ماهیته أو یقال إنها عینها أیضا إلا أن یقصد الماهیة بمعنی ما به الشیء هو هو فیقال إنها عین وجوده و ماهیته و فی سائر المجردات هذه کسائر صفاتها عین وجودها لا عین ماهیتها إذ الماهیة فی کل شیء لیست من حیث هی إلا هی لا عالمة و لا لا عالمة کسائر طرفی النقیض بل فی العلم کسائر الصفات حیث یقال إنها عین الذات الوجودیة للمجرد المعتبر شیئیتها الوجودیة کما علمت- فوجود الصفات عین وجود المجردات لا مفهومها عین مفهومها، س قده
جهات الصدق أصلا و لا یقدح کثرتها فی وحدة الذات الموصوفة بها إلا أن یوجب تغایر الحیثیات.
بقوله إنه لو کان کذلک لکان کل من عقل مجردا- عقل کونه عاقلا لذاته و لیس کذلک إذ إثبات کون المجردات عاقلة لذواتها یحتاج إلی تجشم برهان مستأنف إذ بیان إثبات عاقلیتها غیر بیان إثبات وجودها أ لا تری أن من أثبت وجود الباریء جل ذکره بنحو من البرهان لم یکتف به فی إثبات علمه بل یلزمه إقامة الحجة الأخری له.
و الجواب بوجه عرشی بعد ما مر من أن عقل المجرد لذاته عین وجوده الخاص القائم بذاته لا بغیره فهذا النحو من الوجود لا یمکن أن یحصل لغیره مطلقا(1)فضلا عن من یحاول البرهان علی وجوده و الذی یحصل له عند إقامة البرهان صورة علمیة- مطابقة لمعنی کونه موجودا فهاهنا قد حصلت ماهیة موجودة لشیء آخر هو نفس ذلک المبرهن أو عقله فیکون فی هذا النحو من الوجود حاصلا له لا حاصلا لذاته فیکون هذه الصورة معقولة له لا معقولة لذاتها لما ثبت أن کلما وجوده لغیره لم یکن حاصلا إلا لذلک الغیر- لا لذاته فذلک الغیر عاقل له فقط لا هو عاقل لنفسه فی هذا الوجود بل فی وجود آخر له عند ما یقوم بنفسه فعلی هذا لا یلزم من کون وجود المجردات القائمة بأنفسها- عین معقولیتها لذواتها أن یکون وجودها القائم بغیرها عین معقولیتها لذاتها بل هو عین معقولیتها لذلک الغیر فلم یلزم أن من عقل ذاتها عقلها عاقلة لذاتها اللهم إلا أن یعلم أحد ذاتها بالعلم الحضوری الإشراقی کما یقع لبعض السالکین من أصحاب المعارج عند فنائهم عن بشریتهم و عروجهم إلی السماوات العلی.
1) أی و لو لأصحاب المعارج بالعلم الحضوری و لکن الحضوری التام الاکتناهی فإن الحضوری له مراتب کما أن علم النفس بذاتها حین کونها عقلا هیولانیا و حین کونها عقلا بالفعل- و حین کونها عقلا فعالا مثلا کلها حضوری و لکن أین حضور من حضور و شتان بین النور و بین الظلمات و الدیجور و بین النور و نور علی نور فلا منافاة بین النفی هنا و بین الإثبات المشار إلیه بقوله اللهم إلا أن یعلم أحد، س قده
أن موضوع العالمیة غیر موضوع المعلومیة بالاعتبار و صاحب حواشی التجرید قایس ذلک علی معالجة الشخص نفسه إذ لا شک أنه من حیث کونه معالجا غیره من حیث کونه مستعلجا فالمؤثر النفس من حیث ما لها من ملکة المعالجة و المتأثر هی من حیث ما لها من استعداد قبول العلاج و العجب أنه قایس بین اختلاف أمرین لا یوجب تکثرا أصلا لا فی الخارج و لا فی الذهن و لا فی الذات و لا فی الاعتبار کالعالمیة و المعلومیة و بین اختلاف أمرین لا بد فیه من التکثر فی الخارج و العین دون الذهن و الاعتبار فإن التأثیر التجددی و التأثر التجددی و هما جنسان عالیان لا یشترکان فی ذاتی أعنی مقولتی أن یفعل و أن ینفعل فالقوة الانفعالیة لا بد لها من مادة جسمانیة فعند انفعال النفس بحصول حالة نفسانیة جدیدة لا بد لها من مادة بدنیة حاملة لقوة الانفعال حتی ینتقل النفس بها من حالة إلی حالة أخری حتی لو فرضنا النفس غیر متعلقة ببدن مادی- لا یمکن لها عند ذلک استکمال بکمال مجدد و لا انفعال بصفة حادثة لها فبالحقیقة المعالج(1)یعنی المداوی المفید للشفاء و الدواء هو قوة أجل و أرفع من النفس الطبیعیة فضلا عن المریضة و المستعلج یعنی المریض الممنو بالآفة و النقص و هو الأمر المتعلق بما هو منبع الآفة و الشر و هو المادة أو ما یتصل بها من جهة اتصاله بها سواء کان صورة طبیعیة أو نفسانیة فالموضوع فیهما مختلف ذاتا و اعتبارا و أما موضوع العالمیة و المعلومیة فهو لا یستدعی اختلافا لا فی الذات و لا فی اعتبار الذهن کما صرح به الشیخ فی کثیر من کتبه
1) إن کان هذا مؤاخذة یشبه المؤاخذات اللفظیة إذ إثبات الوسائط للأفعال الجزئیة- لا ینافی الاستناد إلی الفاعل الحقیقی فی الحقیقة و أن لا مؤثر فی الوجود إلا الله کما سیجیء إلا أن لا یکون هذا الکلام منه مؤاخذة بل بیان الواقع فی تغایر الجهة هنا، س قده
الرابع أن جمهور المتأخرین زعموا أن التضایف مطلقا(1)من أقسام التقابل و أن کل متضایفین متقابلان لما سمعوا أن القوم ذکروا فی بحث التقابل أن من أقسامه الأربعة تقابل التضایف و لأجل ذلک حکموا بأن إضافة العالمیة مغایرة أی مقابلة لإضافة المعلومیة فإذا ورد علیهم الإشکال فی کون الذات الواحدة عالمة و معلومة فی علم الشیء بنفسه من أنه یلزم اجتماع المتقابلین تفصوا عنه بأن التغایر بین موضوع العالمیة و المعلومیة هناک أمر اعتباری و لم یتفطنوا بأن التغایر الاعتباری فی الموضوع غیر کاف فی صحة اجتماع المتقابلین ثم لو ذهبوا(2)إلی أن إضافة العالمیة فی البسیط أمر اعتباری ذهنی لا تحصل له فی الخارج و کذا المعلومیة فذلک من أشنع الکلام و أقبح القول و هو مصادم للبرهان و لأجل هذه الشبهة الرکیکة أنکر قوم من القدماء علمه تعالی بذاته فالذی تحسم به مادة هذه الشبهة أنه لیس وجود کل مفهومین متضایفین مما یقتضی تغایرا بینهما بوجه من الوجوه فضلا عن التقابل- فإن مفهوم العالمیة مثلا لا یقتضی أن یکون وجودها بعینها غیر وجود المعلومیة بوجه من الوجوه أصلا بل و لا شیء من المفهومات المتباینة الوجود أیضا بمجرده یقتضی ذلک إلا ببیان و برهان لجواز صدق مفهومات کثیرة علی ذات أحدیة فبعض المتضایفات(3)یحکم العقل بتقابلها کالعلیة و المعلولیة و التحریک و التحرک و المستعد
1) و بعد هذا کله فالحق أن التضایف مطلقا من أقسام التقابل و أن المتضایفین بما هما متضایفان متقابلان و ذلک أنهم ذکروا أن إضافة الشیء کونه بحیث لا یعقل ماهیته إلا مع تعقل ماهیة أخری معقولة معها فالإضافة نسبة متکررة و المتضایفان هما الشیئان المعقول کل منهما مع الآخر و بالقیاس إلی الآخر المعقول معه و بالقیاس إلیه و لا معنی لتعقل الشیء مع نفسه و بالقیاس إلی نفسه- و إن شئت فقل لا معنی لتخلل النسبة المتکررة بین الشیء و نفسه فکل متضایفین متغایران لذاتیهما و هو التقابل و قد تقدم بعض الکلام فی هذا المعنی فی بحث التقابل فی السفر الأول، ط مد ظله
2) و الحق أن نوع الوصفین المتحدین مادة المتعلق أحدهما بالآخر کالضارب و المضروب و القاتل و المقتول و العاقل و المعقول و المحب و المحبوب و غیرها لا تضایف بینهما- و إنما النسبة بینهما نسبة غیر متکررة ثم الذهن ربما یعتبر النسبة التی بینهما فی الطرفین- فیضمها إلی کل منهما فیعود تضایفا اعتباریا و یعبر عنهما بمثل الضاربیة و المضروبیة و القاتلیة و المقتولیة و العاقلیة و المعقولیة إلی غیر ذلک فبین الفاعلیة و المفعولیة تضایف دون الفاعل و المفعول و موطن هذا التضایف المجعول کموطن طرفیها ظرف الاعتبار و لا برهان یصادم ذلک کما ذکره، ط مد ظله
3) لو کان عدم الاجتماع بینهما من جهة قیام برهان خاص کما ذکره کان امتناع الاجتماع بینهما لوسط البرهان لا لذاتیهما فلم یکن تقابلا فإنه المغایرة الذاتیة و قد فرض بینهما تقابل هذا خلف ثم العلة و المعلول لا تضایف بینهما و إنما هو نسبة غیر متکررة و امتناع الاجتماع بینهما لمکان توقف المعلول علی العلة و لا معنی لتوقف الشیء علی نفسه لا لمکان التقابل بینهما- کیف و بینهما کمال المسانخة نعم بین العلیة و المعلولیة تضایف اعتباری موطنه و موطن طرفیه ظرف الاعتبار و کذا لا تضایف بین التحریک و التحرک و المستعد و المستعد له علی قیاس ما ذکرنا فی العلة و المعلول نعم بین المتقدم و المتأخر تضایف حقیقی و لذلک یمتنع اجتماعهما لذاتهما لا لأمر آخر، ط مد ظله
و المستعد له و التقدم و التأخر لحصول التنافی بین طرفیها فی الوجود لا فی مجرد المفهوم کما أشرنا إلیه و بعضها لیس کذلک کالعالمیة و المعلومیة و ما یجری مجراهما کالمحب و المحبوب و العاشق و المعشوق و غیر ذلک فالذی یکون من أقسام التقابل من المضاف هو ما یکون من الضرب الأول لا ما هو من الضرب الثانی.
فإذا تمهدت هذه المقدمات فلنشرع فی تحقیق علمه بذاته و بما سواه و کیفیة علمه بالأشیاء المبدعة و الکائنة و مراتب علمه تعالی بها کالعنایة و القضاء و القدر- و الکتاب فی عدة فصول أخری
کأنک بعد تذکر ما أسلفناه من الأصول لا تحتاج إلی مزید بیان لهذا المطلب فنقول زیادة فی التوضیح أن حقیقة العلم(1)لما کان مرجعها إلی حقیقة الوجود بشرط سلب النقائص العدمیة و عدم احتجاب الملابس الظلمانیة و ثبت أن کل ذات مستقلة الوجود مجردة عما یلابسها فهی حاصلة لذاتها فتکون معقولة لذاتها و عقلها لذاتها هو وجود ذاتها لا غیر و هذا الحصول أو الحضور لا یستدعی تغایرا بین الحاصل و المحصول له و الحاضر و الذی حضر عنده- لا فی الخارج و لا فی الذهن فکل ما هو أقوی وجودا و أشد تحصلا و أرفع ذاتا من النقائص و القصورات فیکون أتم عقلا و معقولا و أشد عاقلیة لذاته فواجب الوجود
1) سلک إلی إثبات العلم بالذات من ثلاث طرق إحداها ما فی قوله إن حقیقة العلم إلی آخره و هو برهان إنی أشبه باللمی و الثانیة ما فی قوله فی تذکرة قد قرع سمعک إلی آخره و الثالثة ما فی قوله و أیضا کیف یسوغ إلی آخره، ط مد ظله
لما کان مبدأ سلسلة الوجودات المترتبة فی الشدة و الضعف و الشرف و الخسة من العقلیات و الحسیات و المبدعات و المکونات فیکون فی أعلی مراتب شدة الوجود و تجرده و یکون غیر متناه فی کمال شدته و غیره من الموجودات و إن فرض کونها غیر متناهیة فی القوة بحسب العدة و المدة لکنها لیست بحیث لا یمکن تحقق مرتبة أخری فی الشدة هی فوقها فواجب الوجود لکونه فوق ما لا یتناهی بما لا یتناهی کان وزان عاقلیته لذاته علی هذا الوزان فنسبة عاقلیته فی التأکد إلی عاقلیة الذوات المجردة لذواتها کنسبة وجوده فی التأکد إلی وجودها فعلم الموجود الحق بذاته أتم العلوم و أشدها نوریة و جلاء و ظهورا بل لا نسبة لعلمه بذاته إلی علوم ما سواه بذواتها کما لا نسبة بین وجوده و وجودات الأشیاء و کما أن وجودات الممکنات- منطویة مستهلکة فی وجوده علی ما مضی بیانه بالبرهان فکذلک علوم الممکنات- منطویة فی علمه بذاته تعالی و قد علمت أیضا أن وجوده حقیقة الوجود التی لا یخرج عنها شیء من الوجودات فکذلک علمه بذاته حقیقة العلم التی لا یعزب عنها شیء من العلوم و المعلومات.
قد قرع سمعک فیما مضی فی الفلسفة الأولی و العلم الکلی أن کلما حکم به العقل أنه کمال لموجود ما من حیث هو موجود و لا یوجب تخصصا بشیء أدنی(1)و لا تغیرا و لا تجسما أو ترکبا ثم تحقق فی موجود من الموجودات کان ممکن التحقق فی الموجود الحق بالإمکان العام فیجب وجوده له لا محالة و إلا لکان
1) هذا معیار معرفة الکمال له تعالی و عطف تفسیری علیه أی لا یشترط عروضه للموجود بتخصص الاستعداد فیه و التخصص بشیء أدنی هو التخصص بالهیولی فی عروض القوة و الاستعداد و التغیر کعروض المتی فإنه مشروط بالحرکة و التجسم کما فی عروض اللون و الطعم مثلا و هذا کله هو التخصص الطبیعی و الترکب هو التخصص التعلیمی أی الانقسام إلی الأجزاء المقداریة و هذه السلوب و إن کان بعضها لازم البعض إلا أنه یجوز انفکاکها فی الاعتبار- کما أن القوة ترجع إلی الهیولی مع قطع النظر عن مقارناتها و الزمان یلزم الحرکة و لو کانت مجردة عن غیرها و اللون و الطعم من عوارض التجسم و کالاستدارة و التربیع مثلا- فإنهما من عوارض التقدر، س قده
فیه تعالی جهة إمکانیة مقابلة للوجوب الذاتی و قد مر أن واجب الوجود لذاته- واجب الوجود من جمیع الحیثیات و لا شک أن العلم صفة کمالیة للموجود بما هو موجود و لا یقتضی تجسما و لا تغیرا و لا إمکانا خاصا و قد تحقق فی کثیر من الموجودات کالذوات العاقلة فیجب حصوله لذاته تعالی علی سبیل الوجوب بالذات.
و أیضا کیف یسوغ عند ذی فطرة عقلیة أن یکون واهب کمال ما و مفیضه قاصرا عن ذلک الکمال فیکون المستوهب أشرف من الواهب و المستفید أکرم من المفید- و حیث ثبت استناد جمیع الممکنات إلی ذاته تعالی التی هی وجوب صرف و فعلیة محضة و من جملة ما یستند إلیه هی الذوات العالمة و الصور العلمیة و المفیض لکل شیء أوفی بکل کمال غیر مکثر لئلا یقصر معطی الکمال عنه فکان الواجب عالما- و علمه غیر زائد علی ذاته کما مر
قد مضی فی العلم الکلی أن العلم التام(1)بالعلة التامة أو بجهة کونها علة یقتضی العلم التام بمعلولها و إیاک أن تفهم من قولنا جهة العلیة أو حیثیة کون الشیء علة نفس المعنی الإضافی(2)من العلیة المتأخر حصوله عن العلة و المعلول جمیعا- بل الأمر المتقدم علی المعلول الذی به کانت العلة علة(3)و به حصل وجود المعلول
1) المراد بالعلم التام بها العلم بإنیتها و ماهیتها إن کان لها ماهیة و لیس المراد العلم بذاتها و صفاتها و جمیع لوازمها و من لوازمها المعلول فالعلم بها بهذا النحو مستلزم للعلم به إذ کما قیل لو أرید هذا لم یکن مفیدا و العلم التام بالمعلول أیضا أی بذاته و صفاته و جمیع ملزوماته و من ملزوماته العلة مستلزم للعلم بالعلة فلا وجه لقولهم و لا عکس ثم إن عطف قوله أو بجهة من عطف العام علی الخاص لأن الجهة أعم من کونها عین ذات العلة أو زائدة علیها، س قده
2) إذ لو کان المراد من العلیة نفس الإضافة کان الاستلزام أی اللغوی إذ لا علیة بین المتضایفین ذهنا و خارجا من الطرفین فلم یکن وجه لقولهم و لا عکس، س قده
3) کالصورة النوعیة فی النار التی هی علة بالضمیمة و معلوم أنها عین منشئیة الحرارة- و أنها مقدمة علی العلیة الإضافیة المحضة و علی الحرارة فحضورها خارجا أو ذهنا بما هی هی- منشأ حضور الحرارة و حکم المنجم بما سیقع أو الطبیب الحاذق حیث یقول الشیء الفلانی هکذا من هذا الباب، س قده
و لا شک أن قوام کل معلول بأمر مقوم له محصل إیاه بذاته بلا توقف علی غیره و إلا لکان هو مع ذلک الغیر مقتضیا للمعلول و الکلام فیما یتوقف علیه وجود المعلول بالاستقلال فلا بد فی کل علة مستقلة لمعلول أن یکون المعلول من لوازمها فکل معلول من لوازم ذات علته المقتضیة إیاه فکلما حصلت تلک العلة بخصوصها سواء کان حصولها فی ذهن أو خارج حصل ذلک المعلول بخصوصه لما ظهر أنه من لوازم ذاتها و لیس کذلک حال العکس فإن المعلول لا یقتضی(1)العلة بخصوصها و إلا لکانت العلة معلولة لمعلولها بل إنما یقتضی بإمکانه و افتقاره علة ما فأینما تحققت علة ما بخصوصها تحقق المعلول بخصوصه و أینما تحقق المعلول تحققت علة ما لا بخصوصها فحصول العلة برهان قاطع علی وجود المعلول بخصوصه و حصول المعلول برهان قاطع علی وجود علة ما و هو دلیل ظنی علی وجود العلة بخصوصها و إنما عد
1) تفصیل المقام أن المراد بالمعلول إما ماهیته أو حالها التی أشار إلیها من الإمکان- أو وجوده بما هو مضاف إلی الماهیة أو وجوده بما هو وجود و أما حال الوجود التی هی إمکانه الذی بمعنی الفقر فهو عین ذات الوجود فلم یکن شقا آخر فإن أرید الماهیة و معلوم أنها لا کلیة و لا جزئیة فلا یقتضی شیئا و لا یستدعیه و إن أرید إمکانها و هو سلب الضرورتین- فهو أوغل فی الإبهام فلا یستدعی إلا علة ما و إن أرید وجود الماهیة بما هو مضاف إلیها فله حکمها أیضا من حیث إنه مبهم و المبهم لا یستدعی خصوصیة و إن أرید وجوده بما هو وجوده- فالعلم به و إن استلزم العلم بمقومه کما مر فی شرح الخطبة أن معرفة حقیقة أی وجود کان بالحضور تستلزم معرفة مقوماته لکنه من باب معرفة ذاته بذاته لا بمعلوله فإن نحو الوجود و إن کان معلولا بالذات لکن الماهیة التی هی معلولة بالعرض ما به المعلولیة للوجود فالمعلول یستلزم ما به المعلولیة کما أن المحتاج یستلزم ما به الحاجة و هو الإمکان و المتقدم یستلزم ما به التقدم و المستعد یستلزم ما به الاستعداد و غیر ذلک فما لم یضف وجود إلی ماهیة لم یسم معلولا- بخلاف العلة فإنها بذاتها الوجودیة و خصوصیتها الخاصة تقتضی المعلول الخاص کیف و عند بعضهم تشخص المعلول بالفاعل کما مر فی مبحث الماهیة، س قده
الاستدلال من المعلول علی العلة(1)قسما من البرهان و هو المسمی بالإنی بالاعتبار الأول لا بالاعتبار الثانی فثبت و تحقق أن العلم بالعلة التامة أو بجهتها المقتضیة یوجب العلم بالمعلول بل ثبت أن العلم بذی السبب(2)
أقول هذه القاعدة غیر مخصوصة بالعلم النظری بل العلم البدیهی أیضا منطو فی العلم بالعلة و إن لم یستشعر العالم فإن ظهور المعلول أی شیء کان لیس خلوا عن ظهور العلة الحقیقیة بل هذا الظهور ینسب إلی العلة أولا و بالذات و إلی المعلول ثانیا و بالعرض
ُ کما قال سید الموحدین علی ع: ما رأیت شیئا إلا و رأیت الله قبله
و
ُ قال سید الشهداء ابنه الحسین ع: أ لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک عمیت عین لا تراک
و هذه القاعدة فی المجعول بالذات الذی هو الوجود فی کمال الظهور حیث إنک عرفت أن الوجودات الخاصة هویات ارتباطیة بل عین الروابط و التعلقات، س قده
لا یحصل إلا من جهة العلم بسببه.فإذا تمهد هذا الأصل الکلی فنقول لما ثبت کون الواجب تعالی عالما بذاته و لا شک أن ذاته علة مقتضیة لما سواه علی ترتیب و نظام فإنه مقتض بذاته للصادر الأول و بتوسطه(3)
ُ آفتاب وجود کرد اشراق نور او سر بسر گرفت آفاق
فیسقط الوسائط و یعلم المصدر الواحد ذلک الصادر الواحد لاستلزام العلم بالعلة العلم بالمعلول و لکن لما کان هذا البیان للعلم بالغیر کالقدر المشترک بین الأقوال و بناء العلم الارتسامی علی الترتیب السببی و المسببی و النظر التفصیلی بین هذا النمط، س قده
للثانی و بتوسطهما للثالث و هکذا إلی آخر الموجودات فیلزم1) قد أوضحنا فی بعض تعلیقات السفر الأول أن المفید للیقین من الاستدلال الإنی أنما هو الاستدلال من بعض اللوازم العامة التی لا سبب لها علی بعض آخر فحسب و ما عدا ذلک لا یفید الیقین و لا یسمی برهانا، ط مد ظله
2) قد بین أولا أن العلم بالسبب طریق إلی العلم بالمسبب مع جواز أن یکون له طریق آخر ثم ترقی و حصر کما قالوا إن ذوات الأسباب لا تعرف إلا بأسبابها و قد قیل إن القاعدة مطردة فیما عدا البدیهیات فإنها معلومة بلا مبادیء مطلقا.
3) هذا التوسط بالنظر التفصیلی إلی مراتب الوجود المتفاوتة شدة و ضعفا و شرفا و خسة و إن تلک المراتب صادرة عن الباریء الفعال بالنظام و الترتیب الأشرف فالأشرف إلی ما لا أخس منه بقاعدة إمکان الأشرف کما هو المشهور و أما بالنظر الإجمالی و أن الوجود المنبسط علی الماهیات المسمی بالفیض المقدس أمر واحد و کلمة واحدة منه تعالی تعلق بالماهیات التی فی السلاسل الطولیة و العرضیة دفعة واحدة دهریة بل سرمدیة و إنه أشرق علی جمیع هیاکل التوحید إشراقا واحدا وحدة حقة ظلیة.
کونه تعالی عالما بجمیع الأشیاء علی النظام الأتم فکان علمه بجمیع ما عداه لازما لعلمه بذاته کما أن وجود ما عداه تابع لوجود ذاته و أما کیفیة هذا العلم بالأشیاء- علی وجه لا یلزم منه تکثر فی ذاته و لا فی صفاته الحقیقیة و لا کونه فاعلا و قابلا و لا أیضا یلزم منه الإیجاب من جهة هذا العلم(1)بالأشیاء هل هو قبل الأشیاء أو بعد الأشیاء أو مع الأشیاء بأن لا یعلم الأشیاء إلا حین وجودها فیکون للأشیاء فیه تأثیر و یکون بسبب الأشیاء بحال لم یکن من قبل علی ذلک الحال فلا یکون واجب الوجود بالذات- واجب الوجود من جمیع الجهات فاعلم أن الاهتداء بها من أعلی طبقات الکمال الإنسانی و الفوز بمعرفتها یجعل الإنسان مضاهیا للمقدسین بل من حزب الملائکة المقربین و لصعوبة درکها و غموضه زلت أقدام کثیر من العلماء حتی الشیخ الرئیس و من تبعه فی إثبات علم زائد علی ذات الواجب و ذوات الممکنات و حتی شیخ أتباع الرواقیین و من تبعه فی نفی العلم السابق علی الإیجاد فإذا کان حال هذین الرجلین مع فرط ذکائهما و شدة براعتهما و کثرة خوضهما فی هذا الفن هذا الحال فکیف حال من دون هؤلاء من أهل الأهواء و البدع و أصحاب الجدل فی الکلام و البحث مع الخصام.
و لأجل ما ذکرناه من الصعوبة و الإشکال أنکر بعض الأقدمین من الفلاسفة
1) تعریض بالإشراقیین کما أن ما قبله تعریض بالمشائین و بیان اللزوم أن المختار عند الحکیم من کان فعله مسبوقا بالمبادیء الأربعة من العلم و المشیة و الإرادة و القدرة و علی هذا المذهب لیس الفعل مسبوقا بالعلم حیث إن العلم عین الفعل فلم یکن مختارا تعالی عن ذلک علوا کبیرا و هم و إن قالوا بسبق العلم علی الفعل کما سیشیر إلیه فی وجه ضبط الأقوال إلا أنه لیس مرضیة قدس سره لأنه سبق بالاعتبار، س قده
علمه تعالی بشیء من الموجودات غیر ذاته و صفاته التی هی عین ذاته کما أن منهم من نفی علمه بشیء أصلا بناء علی أن العلم عندهم إضافة بین العالم و المعلوم و لا إضافة بین الشیء و نفسه أو صورة زائدة علی ذات المعلوم مساویة له فیلزم تعدد الواجب و إذا لم یعلم ذاته لم یعلم غیره إذ علم الشیء بغیره بعد علمه بذاته فقد ضلوا ضلالا بعیدا و خسروا خسرانا مبینا فما أشنع و أقبح أن یدعی مخلوق لنفسه الإحاطة العلمیة بجلائل الملک و دقائق الملکوت و یسمی نفسه فیلسوفا حکیما ثم یرجع و یسلب العلم بشیء من الأشیاء من خالقه الحکیم العلیم الذی أفاض ذوات العلماء و نور قلوبهم بمعرفة الأشیاء اللهم إلا أن یکون لکلام أولئک الفلاسفة الأقدمین معنی آخر قصدوه غیر المدلول الظاهر أو کان المراد المصطلح من لفظ العلم عندهم شیئا آخر بأن قصدوا من لفظ العلم حیث نفوا عنه تعالی العلم الانفعالی و الصورة الذهنیة المنقسمة- إلی التصور و التصدیق عند الناس أو ما یجری مجراها(1)و الله أعلم بأسرار عباده
منهم الشیخان أبو نصر و أبو علی و بهمنیار و أبو العباس اللوکری و کثیر من المتأخرین و هو القول بارتسام صور الممکنات فی ذاته تعالی و حصولها فیه حصولا ذهنیا(2)علی الوجه الکلی.
سواء کانت مجردات
1) مثل أن یکون مراد من أنکر علمه بغیره نفی علمه بالغیر فی الأزل إذ لا غیر فی الأزل- و لم یعلم هذا الرجل وحدته الحقة و لا إحاطة الأزل و لا معنی کون شیئیة الشیء بتمامه و لا الکثرة فی الوحدة و الوحدة فی الکثرة و لا أنه لا منافاة بین أن لا یکون الغیر فی الأزل و بین أن یکون العلم بالغیر فی الأزل و بعد اللتیا و التی و توجیهات کیت و کیت لا ینبغی أن یتفوه بهذه الأقوال عاقل فضلا عن حکیم، س قده
2) و إلیه ذهب عامة المتکلمین و إن تحاشوا عن تسمیته کلیا و تحاشی أکثرهم عن عده زائدا علی الذات، ط مد ظله
أو مادیات مرکبات أو بسائط مناطا لعالمیته تعالی بها و هو مذهب شیخ أتباع الرواقیة شهاب الدین المقتول و من یحذو حذوه کالمحقق الطوسی و ابن کمونة- و العلامة الشیرازی و محمد الشهرزوری صاحب کتاب الشجرة الإلهیة.
و هو المنسوب إلی فرفوریوس مقدم المشائین من أعظم تلامذة المعلم الأول.
و أنها علوم إلهیة بها یعلم الله الموجودات کلها.
فعلم الباری تعالی عندهم بثبوت هذه الممکنات فی الأزل و یقرب من هذا ما ذهب إلیه الصوفیة لأنهم قائلون بثبوت الأشیاء قبل وجودها ثبوتا علمیا لا عینیا کما قالته المعتزلة(1).
فإذا علم ذاته علم بعلم واحد کل الأشیاء و هو قول أکثر المتأخرین قالوا للواجب علمان بالأشیاء علم إجمالی مقدم علیها و علم تفصیلی مقارن لها.
و إجمالی بما سواه و ذات المعلول الأول علم تفصیلی بالمعلول الثانی و إجمالی بما سواه و هکذا إلی أواخر الموجودات فهذا تفصیل المذاهب المشهورة بین الناس و ربما قیل فی وجه الضبط- إن من أثبت علمه تعالی بالموجودات فهو إما أن یقول إنه منفصل عن ذاته أو لا- و القائل بانفصاله إما أن یقول بثبوت المعدومات سواء نسبها إلی الخارج کالمعتزلة- أو إلی الذهن کبعض مشایخ الصوفیة مثل الشیخ العارف المحقق محیی الدین العربی- و الشیخ الکامل صدر الدین القونوی کما یستفاد من کتبهما المشهورة أم لا- و علی الثانی إما أن یقول(2)بأن علمه تعالی بالأشیاء الخارجیة صور قائمة بذواتها
1) متعلق بعینیا و هذا یشعر بعد القول بالثبوت قولین و یؤیده ما فی بعض النسخ فی بیان فذلکة الأقوال فهذه ثمانیة، س قده
2) أو یقال إما أن یقول بسبق علمه علی الأشیاء و هو القول بالمثل أو لا فإما فی الکل و هو قول شیخ الإشراق و إما فی البعض و هو قول ثالس الملطی فإنه یقول بارتسام صور الأشیاء فی العقل و حضور العقل عند الواجب تعالی، س قده
منفصلة عنه و عن الأشیاء و هی المثل الأفلاطونیة و الصور المفارقة أو یقول بأن علمه بالأشیاء الخارجیة نفس تلک الأشیاء فهی علوم باعتبار و معلومات باعتبار آخر- لأنها من حیث حضورها جمیعا عند الباری و وجودها له و ارتباطها إلیه علوم و من حیث وجوداتها فی أنفسها و لمادتها المتجددة المتعاقبة الغائبة بعضها عن بعض المتقدمة بعضها علی بعض بحسب الزمان و المکان معلومات فلا تغیر فی علمه تعالی بل فی معلوماته و هذا ما اختاره شیخ الإشراق و متابعوه و القائل بعدم انفصاله إما أن یقول إنه غیر ذاته و هو مذهب الشیخین الفارابی و أبی علی أو یقول إنه عین ذاته فحینئذ إما أن یقول إن ذاته متحدة بالصورة العقلیة کفرفوریوس و أتباعه من المشائین أو یقول إن ذاته بذاته علم إجمالی بجمیع ما عداه أو بما سوی المعلول الأول علی الوجه الذی أشرنا إلیه فهذه ثمانیة احتمالات ذهب إلی کل منها ذاهب- فنحن نتکلم فی کل منها جرحا و تعدیلا و نقضا و إبراما و نصلح ما أفسدوه بقدر الإمکان- ثم أعین ما هو أقرب إلی الصواب بل الحق الوارد من عند الله العزیز الوهاب
القائلین بأن المعدوم شیء و أن المعدومات فی حال عدمها منفکة عن الوجود متمیزة بعضها عن بعض و أنه مناط علم الله تعالی بالحوادث فی الأزل(1)فهو عند العقلاء من سخیف القول و باطل الرأی و الکتب الکلامیة و الحکمیة متکفلة بإبطال شیئیة المعدوم و ما یجری مجراه من هوساتهم
فیرد علی ظاهره ما یرد علی مذهب المعتزلة فإن ثبوت المعدوم مجردا عن الوجود أمر واضح الفساد سواء نسب إلی الأعیان أو إلی
1) مع أنهم فی غنی عن أصل إثبات العلم لقولهم بعری الذات عن الصفات، ط مد ظله
الأذهان(1)
قلت بطلان هذا و أمثاله لأصالة الوجود و اعتباریة شیئیة الماهیة أینما کانت و أنه لیس هناک شیئیتان إحداهما الوجود و الأخری ثبوت الماهیة و إن کانت مع الوجود الاثنینیة التی فی أذهاننا بمحض الاعتبار و قد مر أن التخلیة عن الوجود عین المحفوفیة به- و کان الشیئین الحاصلین بالتعمل وجود و وجود بالحمل الشائع أحدهما قابل و الآخر مقبول بالاعتبار فلیس فی الدار غیر الوجود دیار و بناء هذا القول أیضا علی أن ثبوت الماهیة مقابل الوجود فی ظاهر الأمر لکن نظره قدس سره لیس إلی هذا بل إلی مجرد أنها لیست موجودة بوجودها الخاص و أن ثبوتها مجردة عن الوجود الخاص أمر واضح الفساد بقرینة ما سیذکره فی الجواب من أنها و إن انفکت عن وجودها الخاص إلا أنها موجودة تطفلا لوجود الحق تعالی و لو کان نظره إلی ما ذکرنا کان المناسب فی الجواب أن یقال ثبوتها بالعرض لوجود الحق لا ینافی اعتباریتها کما فی تحققها بالعرض حال وجودها الخاص بها فتفطن، س قده
و سواء کان معدوما مطلقا أو صار موجودا بعد عدم ما فی وقت من الأوقات و التفرقة تحکم محض لکن لحسن ظننا بهذه الأکابر لما نظرنا فی کتبهم و وجدنا منهم تحقیقات شریفة و مکاشفات لطیفة و علوما غامضة مطابقة لما أفاضه الله علی قلوبنا و ألهمنا به مما لا نشک فیه و نشک فی وجود الشمس فی رابعة النهار حملنا ما قالوه و وجهنا ما ذکروه حملا صحیحا و وجها وجیها فی غایة الشرف و الأحکام کما سنشیر إلیه إن شاء الله تعالی مع أن ظواهر أقوالهم بحسب النظر الجلیل لیست فی السخافة و البطلان و نبو(2)العقل عنها بأقل من کلام المعتزلة فیهما.1) أی الأذهان العالیة و النشأة العلمیة إن قلت أین هذا من مذهب المعتزلة- فإن المعتزلة یقولون بثبوت الماهیات منفکة عن کافة الوجودات الخارجیة و الذهنیة و هؤلاء یقولون بثبوتها منفکة عن الخارجیة فقط بل إذا نسب إلی الأذهان لم یکن مجردا عن الوجود و هل هذا إلا کالوجود الذهنی فی الأذهان السافلة للماهیات المنفکة عن الوجود الخارجی.
2) النبو التباعد عن الشیء و التجافی منه
و من جملتها ما ذکره صاحب کتاب الفتوحات المکیة فی الباب السابع و الخمسین و ثلاثمائة منه و هو قوله إن أعیان الممکنات فی حال عدمها رائیة مرئیة- و سامعة مسموعة برؤیة ثبوتیة و سمع ثبوتی فعین الحق سبحانه ما شاء من تلک الأعیان فوجه علیه دون غیره من أمثال قوله المعبر عنه فی اللسان العربی المترجم بکن(1)فأسمعه أمره فبادر المأمور فیکون عن کلمته بل کان عین کلمته و لم یزل الممکنات فی حال عدمها الأزلی لها تعرف الواجب الوجود لذاته(2)و تسبحه و تمجده بتسبیح أزلی و تمجید قدیم ذاتی و لا عین لها موجود انتهی و قال فی الفصوص إن العلم تابع للمعلوم(3)
إن قلت کیف یطلب الأعیان هناک الظلم و الکفر و الشقاوة و کل أحد یطلب الخیر و السعادة لنفسه فی کل نشأة لا الشر و الشقاوة.
قلت الشر مثلا هناک بالحمل الأولی شر لا بالشائع لأنه بالشائع منافی وجود الشیء کما أن الخیر ملائمه و لا وجود هناک حتی یصدقا فیطلب کل ماهیة هناک وجودا هاهنا- یبرز ذاتها و لوازمها لا أن یرتفع نفس الموضوع أعنی تلک الماهیة المخصوصة من البین- کما أن ماهیة الألف التی تکون الاستقامة ذاتیة لها لا بجعل مؤلف من جاعل و کذا ماهیة الدال التی اعوجاجها کذلک فی ذهن الکاتب تقتضیان وجودا فی الخارج یبرزهما علی ما هما علیه و إلا لم تکونا ألفا و دالا، س قده
فمن کان مؤمنا فی ثبوت عینه1) صفة قوله المعبر عنه فی اللسان العربی بکن و المعنی کلامه سبحانه فعله کما فی نهج البلاغة و فعله الوجود المنبسط علی الأشیاء و الوجود لما کان فی الخارج عین الماهیة ترقی الشیخ و قال بل کان عین کلمته، س قده
2) فی أحادیث أئمتنا ع مثل ذلک و عرفانها فی تلک الحال و تسبیحها و تمجیدها کون وجودها للواجب تعالی و عدم إضافة وجود إلی أنفسها کما فی حال نقض میثاقها أعنی فی هذا العالم فعدم إضافة الوجود إلی الأعیان هناک اعترافها هناک بأن الملک و الحمد له و إضافته إلیها هاهنا إنکارها و نقض عهدها و إن أقرت باللسان، س قده
3) هذا مذهب الأشاعرة و قد حمل التابعیة المحقق الطوسی قدس سره فی التجرید- علی معنی أصالة الموازنة فی التطابق و مراد هذا الشیخ من المعلوم المتبوع المعلوم بالذات هناک أعنی الماهیة من حیث هی التی بنفسها هی لا بجعل مؤلف لبطلانه فی الذاتیات و من العلم وجودها هناک بوجود واحد بسیط لا تعین له بذاته و من التابعیة تعینه و تلونه بلون الأعیان الثابتة و أیضا اعتبار المعلومیة أی الماهیة من حیث هی مقدم علی اعتبار الوجود أی وجود کان لأن ما بالذات مقدم علی ما بالعارض و الحق الجمع فإن المعلوم متبوع فی التلون مثلا و العلم متبوع فی الوجود الأحدی و المعلوم تابع فی الوجود الکونی الخارجی.
و حال عدمه ظهر بتلک الصورة فی حال وجوده و قد علم الله ذلک منه أنه هکذا یکون- فلذلک قال وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ* فلما قال مثل هذا قال أیضا ما یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَ لأن قولی علی حد علمی فی خلقی وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ أی ما قدرت علیهم الکفر الذی یشقیهم ثم طلبتهم بما لیس فی وسعهم أن یأتوا به بل ما عملناهم إلا بحسب ما علمناهم و ما علمناهم إلا بما أعطونا من نفوسهم مما هم علیه- فإن کان ظلما فهم الظالمون و لذلک قال وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ فما ظلمهم الله کذلک ما قلنا لهم(1)إلا ما أعطته ذاتنا أن نقول لهم و ذاتنا معلومة لنا(2)بما هی علیه من أن تقول کذا و لا نقول کذا فما قلنا إلا ما علمنا أن نقول قلنا القول منا و لهم الامتثال و عدم الامتثال مع السماع منهم انتهی.
و قال فی موضع آخر فلیس للحق إلا إفاضة الوجود علی حسب مقتضی الأعیان.
1) یعنی کما أن الأعیان فی الأزل لم یقولوا لنا بلسان قابلیاتهم إلا ما أعطته ذواتهم و قابلیاتهم بتلوناتهم المختلفة کذلک ما قلنا لهم فیما لا یزال إلا ما أعطته و اقتضته ذاتنا من مجرد القول غیر المتلون و هو کلمة کن الواحدة فلیس شأننا إلا الإبراز و الإنارة لکل ما کمن فی ذواتهم- أی شیء کان من خیر أو شر و لیس سجیتنا إلا الجود و الکرم و طرد الظلمة و العدم قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ، س قده
2) تنظیر أی کما أن ذاتنا و أسماءنا و صفاتنا التی هی عین ذاتنا معلومة لنا علی ما هی علیه کذلک صور أسمائنا و هی الأعیان و فیه إشارة أیضا إلی القاعدة المشهورة فی إثبات علمه بالغیر و هی العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول، س قده
أقول هذه الکلمات و أشباهها دالة بحسب المفهوم الظاهر علی ثبوت الماهیات- عندهم منفکة عن الوجود فی الأعیان فلا فرق بین مذهبهم و مذهب المعتزلة فرقا یعتد به کما مر فإن البرهان ناهض علی استحالة تقدم الماهیة علی الوجود تقدما و لو بحسب الذات فضلا عن التقدم بحسب العین سواء سمی تقدمها مجردا عن الوجود ثبوتا علمیا- أو ثبوتا خارجیا لکن یجب أن یعلم(1)أن الأشیاء الکثیرة قد تکون موجودة بوجود واحد علی وجه بسیط و قد توجد بوجودات متعددة متکثرة حسب تکثرها بحسب المفهوم المحصل النوعی و إذا قیل کذا موجود فی الخارج أو فی الذهن أرید به الوجود التفصیلی لأنه الوجود الذی یخصه تلک الماهیة و لا یتحد معها فیه غیرها فإذا قیل وجود الفرس أرید به الوجود الذی یکون الفرس به بالفعل فرسا متمیزا عن الإنسان و الفیل و البقر و غیرها فأما الوجود البسیط الإجمالی الذی فرض أنه یصدق علیه مفهومات هذه الأنواع کلها متحدة بعضها مع بعض فی ذلک الوجود مع تغایرها فی المفهوم فذلک الوجود غیر منسوب إلی شیء من تلک المعانی و الحقائق- بأنه وجود له إذا العرف جار(2)بأنه إذا قیل وجود کذا یفهم منه وجوده المفصل
1) هذا ما وعده آنفا أن یشیر إلی توجیه لکلامهم لکنا قد أشرنا فیما تقدم مرارا أن الذی ذهب إلیه قدس سره فی کیفیة تحقق العلم الحصولی أعنی الماهیة الذهنیة التی لا تترتب علیها الآثار لازمة عدم تحقق المفاهیم الماهویة فی ظرف التجرد العقلی فلا سبیل إلی إثبات العلم الحصولی فی المجردات العقلیة و ما فوقها فلا معنی لثبوت الماهیات و الأعیان الثابتة بثبوت الأسماء و الصفات قبل وجوداتها العینیة بأی نحو من الثبوت فرض نعم ثبوت الکمالات الوجودیة المفصلة عینا علی نحو الإجمال فی المراتب العالیة من الوجود علی القول بالتشکیک مما لا ینبغی أن یرتاب فیه لکنهم لا یرون للوجود کثرة تشکیکیة و لا لغیر الذات المتعالیة وجودا حقیقیا غیر مجازی، ط مد ظله
2) أی المتعارف بین العقول النظریة جار بکذا أو العرف العام جار بکذا و یکون إشارة إلی کون المطلوب فطریا فلا یرد أن الحقائق لا تقتنص من العرف، س قده
الذی لا یشارکه فیه غیره دون الوجود البسیط العقلی الذی یجتمع فیه مع ذلک الشیء أشیاء کثیرة.
فإذا تقرر هذا فنقول إن الذی أقیم البرهان علی استحالته هو ثبوت الماهیة مجردة عن الوجود أصلا سواء کان وجودا تفصیلیا أو وجودا إجمالیا و أما ثبوتها قبل هذا الوجود الخاص الذی به تصیر أمرا متحصلا بالفعل متمیزا عن ما سواها فلا استحالة فیه بل الفحص البالغ و الکشف الصحیح یوجبانه کما ستعلم فهؤلاء العرفاء إذا قالوا إن الأعیان الثابتة فی حال عدمیتها اقتضت کذا أو حکمها کذا فأرادوا بعدمها- العدم المضاف إلی وجودها الخاص المنفصل فی الخارج عن وجود آخر لغیرها لا العدم المطلق لأن وجود الحق تعالی ینسحبها کلها لأن تلک الأعیان من لوازم أسماء الله تعالی و لا شک أن أسماءه تعالی و صفاته کلها مع کثرتها و عدم إحصائها- موجودة بوجود واحد بسیط فلم یکن هی بالحقیقة معدومات مطلقة قبل وجوداتها العینیة بل المسلوب عنها فی الأزل هذا النحو الحادث من الوجود و بهذا یحصل فرق تام و بون بعید بین مسلک التصوف و مسلک الاعتزال و قد أسلفنا لک فی مباحث تقاسیمهم صفات الله و أسماءه أنموذجا من هذا الباب و تلمیحا إلی معرفة عالم الأسماء- و أن ذلک العالم عظیم جدا و سینکشف لک(1)أن هذا المنهج قریب المنهج من مذهب من رأی من الأقدمین أن علم الباری بالأشیاء قبل وجودها عبارة عن عقل بسیط أزلی و مع بساطته و أزلیته و وجوبه الذاتی هو کل الأشیاء علی وجه أعلی و أرفع و أشرف و أقدس إذ کما أن للأشیاء وجودا طبیعیا فی هذا العالم و وجودا مثالیا إدراکیا جزئیا فی عالم آخر و وجودا عقلیا کلیا فی عالم فوق الکونین فکذلک لها وجود أسمائی إلهی فی صقع ربوبی یقال له فی عرف المصوفیة عالم الأسماء
1) أی إلی هنا انکشف لک تبعیده من منهج الاعتزال و سینکشف لک تقریبه من منهج الأقدمین، س قده
أما مذهب القائلین بالمثل فهو و إن کان مذهبا منصورا عندنا حیث ذببنا عنه و برهنا علیه و أحکمنا برهانه و شیدنا أرکانه و رفعنا بنیانه کما سبق القول فیه فی العلم الکلی المذکور فی السفر الأول من هذا الکتاب لکن فی جعل تلک الصور- مناطا للعلم الأزلی الکمالی الإلهی السابق علی کل ما سواه موضع بحث و محل قدح- لأن علمه تعالی قدیم واجب بالذات و هذه الصور متأخرة الوجود عنه تعالی- و عن علمه بذواتها(1)فکیف یکون هی بعینها علمه بالأشیاء فی أزل الآزال.
و أیضا هذه الصور المفارقة لکونها موجودات عینیة لا ذهنیة ننقل الکلام إلی کیفیة علمه بها قبل الصدور فیلزم إما التسلسل(2)أو القول بأن الواجب تعالی- لا یعلم کثیرا من الأشیاء قبل تلک الأشیاء بل استفاد علمه بها منها و إنه لو لا تلک الأشیاء لم یکن هو عالما بحال و الأصول الماضیة الحقة المتکررة تبطل هذا و أمثاله و أما المنسوب(3)إلی فرفوریوس فقد بالغ الشیخ الرئیس و من تأخر عنه إلی یومنا هذا فی الرد علیه و تزییفه و تسفیه عقل قائله کما یظهر لمن تصفح کتب الشیخ
1) مبنی علی ما أشیر إلیه سابقا و سیبحث عنه تفصیلا أن الأشیاء معلومة تفصیلا فی مقام الذات و إلا فالخصم غیر مسلم لما ذکره، ط مد ظله
2) فلو کانت تلک الصور العلمیة معلومة بصور أخری لزم التسلسل أو بنفسها لزم الجهل قبلها، ط مد ظله
3) اعلم أن اتحاد العقل و المعقول إن استعمل فی مقام العلم الکمالی الذاتی فمعناه کون بسیط الحقیقة بوحدته و بساطته کل المعقولات و إن استعمل فی مقام العلم التفصیلی فمعناه اتحاد إشراقه بکل معقول بلا تجاف من ذاته عن مقامه بل الاتحاد فی مقام الظهور للحقیقة الظاهرة، س قده
کالشفاء و النجاة و الإشارات و کتب الشیخ الإشراقی کالمطارحات و حکمة الإشراق و التلویحات و کذلک کتب غیرهما ککتاب بهمنیار المسمی بالتحصیل- و کتب المحقق الطوسی و الإمام الرازی و غیر هؤلاء من اللاحقین و قد تکلمنا فی هذا المقام(1)فی مباحث اتحاد العقل و المعقول من الفن الکلی بما لا مزید علیه- و من أراد الاطلاع علی کیفیة هذا المذهب و حقیته و دقته و لطافته فلیراجع إلی ما هناک- حتی یظهر له علو مرتبة قائله فی الحکمة و رسوخه فی العلم و صفاء ضمیره بشرط أن یکون ممن له قوة خوض فی العلوم و شدة غور فی التفکر و ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء
فتقریره علی ما یستفاد من کلام الشیخ فی أکثر کتبه هو أن الصور المعقولة قد تستفاد عن الصور الموجودة فی الخارج کما تستفاد من السماء و هیئتها و أشکالها الخارجیة بالحس و الرصد صورتها العقلیة و قد لا یکون الصورة المعقولة مأخوذة عن المحسوسة- بل ربما یکون الأمر بالعکس کصورة بیت أنشأها البناء أولا فی ذهنه بقوة خیالیة- ثم تصیر تلک الصورة محرکة لأعضائه إلی أن یوجدها فی الخارج فلیست تلک الصورة وجودها العلمی مأخوذا من وجودها الخارجی بل وجودها الخارجی تابع لوجودها العلمی و قد مر فی مباحث الکیفیات النفسانیة من الفلسفة الأولی أن جنس العلم الذی من جملة أقسامها و أجناسها منقسم إلی فعلی و انفعالی و الفعلی منه ما یکون سببا لوجود المعلوم فی الخارج و الانفعالی بعکس ذلک سواء کانت السببیة سببیة تامة استقلالیة أو لا- فعلم صانع البیت بالبیت الذی یرید بناءه من قبیل القسم الأول لکنه لیس سببا موجبا تاما بل یفتقر فی ذلک إلی قابل و آلة و وضع خاص و زمان خاص و شرائط أخری.
فنقول نسبة جمیع الأمور فی هذا العالم إلیه تعالی نسبة صنع الصانع
1) تأیید لأصل قوله باتحاد العاقل و المعقول و أما توجیه علم الواجب التفصیلی قبل الإیجاد بذلک فیرد علیه جل ما یرد علی القول بالصور المرتسمة علی ما سیجیء تفصیله و لعل المصنف قدس سره لم یذکر المناقشة فیه لذلک، ط مد ظله
المختار إلی نفسه الصانعة و نسبة تصنیف الکتاب الحکمی إلی نفس مصنفه العلیم الحکیم لو کانت تامة الفاعلیة بأن یکون مجرد تصوره کافیا لحصول صنعه أو تصنیفه فی الخارج فصدور الأشیاء عن الباری جل اسمه فی الخارج بأنها عقلت أولا فصدرت و تعقله تعالی إیاها لیست بأنها وجدت أولا فعقلت لأن صدورها عن عقله لا عقله من صدورها فقیاس عقل واجب الوجود للأشیاء قیاس أفکارنا التی نستنبطها أولا ثم نوجدها من جهة أن المعقول منها سبب للموجود فی الجملة مع وجوه من الفرق کثیرة فإنا لکوننا ناقصین فی الفاعلیة نحتاج فی أفاعیلنا الاختیاریة إلی انبعاث شوق حاصل بعد تصور الفعل و تخیله و إلی استخدام قوة محرکة و استعمال آلة تحریکیة طبیعیة- کالعضلات و الرباطات و الأیدی و الأرجل و خارجیة غیر طبیعیة کالفأس و المنحت و القلم و المداد و انقیاد مادة صالحة لقبول تلک الصورة و الأول تعالی لکونه تام الإیجاد و الفاعلیة کما أنه تام الوجود و التحصل إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون فقوله و کلامه الذی(1)هو تابع لإراداته الذاتیة هو تعقله للأشیاء- فکینونیة الأشیاء فی الخارج تابعة لمعقولها الذی هو عبارة عن قوله و تلک الصور العقلیة هی کلمات الله التامات التی لا تنفد فالکتاب الإلهی المنور نبه علی هذا المقصود بأبلغ وجه و أحسنه حیث رتب وجود الأکوان الخارجیة علی قول الله و کلامه العقلی المطابق لها- المترتب علی إرادته الأزلیة الذاتیة و سنحقق معنی الکلام و الکتاب فیما بعد بوجه مشرقی إن شاء الله.
بأنه یعلم ذاته و ذاته سبب للأشیاء و العلم بالسبب التام للشیء یوجب العلم بذلک الشیء فذاته یعلم جمیع الأشیاء فی الأزل لکن الأشیاء کلها غیر موجودة فی الأزل
1) کون الصور المرتسمة کلاما باعتبار انبعاثها عن الذات لا مستفادة عن الأشیاء و باعتبار إعرابها عما فی الضمیر الغیبی المطلق و المراد بتابعیتها تأخرها السرمدی و بالإرادة الذاتیة العلم المقدم علی هذه الصور المرتسمة الإجمالی بالأشیاء الذی هو ابتهاج ذاته بذاته بحیث ینطوی فیه إرادة الأشیاء لأن من أحب شیئا أحب آثاره، س قده
بوجود أصیل فلو لم یکن أیضا موجودة بوجود علمی غیر أصیل لم یتحقق العلم بها(1)إذ العلم یستدعی تعلقا بین العالم و المعلوم سواء کان نفس التعلق و الإضافة أو صورة موجبة لها و التعلق بین ذات العالم أو صفته و بین المعدوم الصرف ممتنع- لاستیجاب النسبة تحقق الطرفین معا بوجه من الوجوه و لما امتنع تحقق العالم بأجزائه فی الأزل و إلا لزم قدم الحوادث فبقی کونها موجودة بالوجود العقلی الصوری عند الباری قبل وجودها الخارجی فذلک إما بأن تکون منفصلة عن الواجب تعالی- فیلزم المثل الأفلاطونیة و إما بأن یکون أجزاء لذاته فیلزم الترکیب فی ذاته و کلا الشقین محالان أو بأن تکون زائدة علی ذاته لکنها متصلة بها مرتسمة فیها و هو المطلوب.
و أورد علیه أنه منقوض بالقدرة الإلهیة الأزلیة لأنها أیضا صفة ذات تعلق بالمقدورات و لا شک أن قدرة الله تعالی شاملة لجمیع الأشیاء(2)مبدعها و کائنها- إذ الکل صادرة عنه إما بوسط أو بغیر وسط فلا بد أن یکون للمکونات وجود فی الأزل بأعیانها لا بصورها العلمیة لأن ذواتها العینیة مقدورة له لا صورها العقلیة فقط لکن وجود الحوادث فی الأزل محال فظهر النقض لجریان الدلیل و تخلف المدلول.
و أجاب بعض الأزکیاء عن هذا النقض بأن مثل هذه النسبة لا یقتضی وجود الطرفین تحقیقا بل یکفی فیها الوجود التقدیری إذ النسبة نفسها تقدیریة الوجود- ثم لما استشعر انهدام أصل الاستدلال بما ذکره قال فالوجه أن یقال إن النسبة و إن لم تقتض تحقق الطرفین بالفعل لکن تحقق العلم یقتضیه لأن العلم یستلزم انکشاف المعلوم عند
1) الملازمة ممنوعة لأن شیئیة الماهیة بلا وجود عینی أو ذهنی مصححة للتعلق کما هو مذهب المعتزلة و هو و إن کان باطلا فی الواقع إلا أنه لا بد للمستدل أن یتعرض لإبطاله کما تعرض لغیره مما هو باطل عنده و قس علیه قوله فبقی کونها موجودة، س قده
2) کأن قائلا یقول یکفی لتعلق القدرة الأزلیة المبدع الأزلی کالعقل الأول فإن إمکانه الذاتی یکفی بمجرده لقبوله الوجود من القادر الأزلی کیف و إمکان الکائن أزلی کما قالوا إنه فرق بین إمکان أزلیة الکائن و أزلیة إمکانه فأجاب بأن القدرة علی الکائن أیضا فی الأزل، س قده
المعلوم و تمیزه و المعدوم الصرف لا انکشاف له و لا تمیز أقول أما أصل الاستدلال فسنرجع إلیه و أما النقض بالقدرة فیمکن دفعه بأن القدرة و إن سلم جریان الدلیل فیها و إن حکمها حکم العلم فی اقتضاء الطرفین لکن لا نسلم تخلف الحکم فی القدرة الأزلیة إذ کما فی العلم لا یلزم وجود المعلوم بعینه الخارجی بل یکفی وجوده بصورته کذلک لا یلزم وجود المقدور بعینه الخارجی بل یکفی وجوده بصورته و ذلک الوجود الصوری کما أنه معلوم له کذلک مقدور صادر عنه کما صرح به الشیخ و غیره من القائلین بارتسام صور الأشیاء فی ذاته بأن تلک الصور کما أنها حاصلة فیه تعالی کذلک صادرة عنه و أما الجواب الذی ذکره ذلک المجیب ففی غایة الرکاکة من وجوه(1)أولها حکمه بأن النسب و الإضافات لا وجود لها إلا بمجرد الفرض و التقدیر- و لیس کذلک کما علمت فی مباحث مقوله الإضافة من أن لها حظا من الوجود الخارجی- و إن لم یفرضه فارض و ثانیها أنها و إن لم یکن من الموجودات العینیة لکنها من الانتزاعیات التی تستدعی(2)وجود الطرفین و ثالثها حکمه بالفرق بین العلم الأزلی و القدرة الأزلیة بکون أحدهما یستدعی التعلق دون الآخر تحکم بحت لما سبق من أن صفاته الحقیقیة کلها حقیقة واحدة و لها وجود واحد و لا یجوز قیاس قدرته
1) أی من مجموع الوجوه فإن الحکم بأن وجود النسب بمعنی وجود منشإ انتزاعها لیس أول قارورة کسرت فی الإسلام لأنه وقع من أکثرهم فلیس هذا مناط غایة الرکاکة- و إن أرید أنها عنده کأنیاب الأغوال حیث قال إذ النسبة تقدیریة الوجود فالمراد بالتقدیر هاهنا مثل ما یوجد فی القضیة الحقیقیة لا تقدیر العقل المقابل لتجویزه أی یکون لها وجود علی حدة فی العقل بعد ما اعتبرها المعتبر و أما قبله فوجودها وجود منشإ انتزاعها فی الخارج- إذ فیه مصحح لانتزاعها، س قده
2) فإن من الانتزاعیات ما لا یستدعی شیئین کالعمی المنتزع من زید الأعمی و منها ما یستدعیهما کالأخوة المنتزعة منه و من عمرو فعنوان النسبة المقولیة ناطقة بذلک نعم لو کانت الإضافة إشراقیة لا یستدعیهما و لا یمکن حمل کلامه علیها لمکان قوله إذ النسبة نفسها تقدیریة الوجود، س قده
تعالی علی قدرة الإنسان فإن القدرة فینا عین القوة و الاستعداد للفاعلیة(1)و فیه تعالی نفس الإیجاب و التحصیل فوزان علمه و قدرته فی تعلقهما بالممکنات واحد- من غیر تفاوت.
إن خلاصة ما ذکره الشیخ فی إلهیات الشفاء أن الواجب تعالی یعقل الأشیاء و لا یجوز علیه أن یعقل الأشیاء من الأشیاء و إلا فذاته إما متقومة بما یعقل من الأشیاء فیلزم الترکیب فی ذاته و هو محال و إما عارضة لها(2)أن یعقل الأشیاء فلا یکون واجب الوجود من کل جهة و هو أیضا محال و یکون لو لا أمور من خارج لم یکن هو بحال و یکون له حال لا یلزم عن ذاته بل عن غیره فیکون لغیره فیه تأثیر و الأصول السالفة تبطل هذا و ما أشبهه إذ قد سبق أن کل ما یعرض له أمر من خارج(3)فلا بد فیه من قوة انفعالیة فیلزم فیه الترکیب الخارجی من شیئین شیء
1) إنما قال للفاعلیة إشارة إلی أنه لا یلزم علی ذلک القائل کون القدرة عین القوة و الاستعداد کما یتوهم لأن قدرته تعالی بالفعل عنده و أنما أثرها الذی هو الفعل بالقوة- کما أن القدرة علی الکتابة للفاعل الکاتب الماهر المحصل لملکة الکتابة بالفعل و إن کانت الکتابة له حین لا یکتسب بالقوة و هذه شیء من مقولة الفعل و تلک شیء آخر من مقولة الکیف، س قده
2) أی من خارج ذاته فلا یرد علی الشیخ نفسه ما أورده لأن الصور منبعثة عن ذاته تعالی عنده و نسبته إلیها نسبة الفاعل إلی الفعل لا نسبة القابل کما إذا اتصف بها من خارج- و قوله و یکون و لو لا أمور من خارج أی لو لا وجود فاعل الصور، س قده
3) أی عروضا خارجیا بحیث یکون للمعروض مرتبة من الوجود متقدما علی وجود العارض و یکون العروض عروض المقبول للقابل و المراد بالقوة الانفعالیة المادة و حینئذ لزوم الترکیب الخارجی ظاهر و لا ینتقض هذا و کذا ما بعده من الجسمیة أو الجسمانیة بالعقل- إذ یعرض له الوجود من خارج فإنه ممکن و له من ذاته أن یکون لیس و من علته أن یکون أیس و لیس فیه ترکیب خارجی و لا جسمیة أو جسمانیة و وجه عدم الانتقاض أنه لا ماهیة للعقل علی التحقیق و علی المشهور من أن له ماهیة فلا عروض خارجی للوجود بالنسبة إلی الماهیة- فی المواضع الأخر فکیف فی العقل و أیضا القابل فی العقل هو الماهیة و القوة إمکان ذاتی و فی الواجب تعالی حینئذ القابل وجود صرف عین الواقع و متن الأعیان فالقوة إمکان استعدادی و حامل الاستعداد هو المادة و لا بد لها من صورة فیلزم التجسم لا محالة- تعالی الواجب القدوس عن ذلک علوا کبیرا، س قده
هو به موجود بالفعل و شیء هو به بالقوة و کلما هو کذلک لم یکن واجب الوجود بالذات لأنه بسیط الحقیقة من کل جهة.
و أیضا کل ما یعرض له شیء لا من ذاته بل من غیره و یکون فیه معنی ما بالقوة فهو لا محالة جسم أو جسمانی و الواجب لیس کذلک فبطل من هذه الأصول کون عاقلیته مستفادة من غیره أو حاصلة بعد ما لم یکن و من وجه آخر لا یجوز أن یکون عاقلا لهذه المتغیرات مع تغیرها من حیث تغیرها عقلا زمانیا مشخصا فیکون لکل واحدة منها صورة أخری علی حدة و لا شک أنها متضادة متفاسدة غیر باقیة بعضها مع بعض فیکون ذات الباری محلا للمتغیرات و المتضادات فیکون إله العالم مادة جسمانیة تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا.
و أیضا من وجه آخر هذه الفاسدات إذا أدرکت بصورها الکونیة أو بما یطابقها من جهة شخصیتها و جزئیتها و تغیرها و تکثرها لم یکن إدراکها علی هذا الوجه تعقلا بل إحساسا أو تخیلا فتکون القوة المدرکة لها قوة حساسة أو قوة خیالیة إذ قد ثبت فی موضعه أن المدرک فی درجة الوجود کالمدرک فالصور المحسوسة و المتخیلة لکونها شخصیة متجزیة لا بد أن تدرک بآلة جسمانیة متجزیة فلا بد أن یدرک الواجب تعالی هذه الأشیاء علی نحو آخر غیر الإحساس و التخیل و نحوهما کالعقل المتغیر و کما أن إثبات کثیر من الأفاعیل له تعالی بلا وسط نقص کذلک إثبات کثیر من التعقلات بل الواجب الوجود یعقل کل شیء علی نحو کلی(1)و مع ذلک فلا یعزب عنه شیء شخصی
1) المراد بالکلیة فی کلامه کما وقع السعة و الإحاطة أی یعقل الشیء بصورة محیطة به و بغیره فیعقله و یعقل غیره بصورة واحدة و هذا کقول الإشراقیین إن رب النوع کلی ذلک النوع و معلوم أنه فرد إبداعی غیر داثر و لا زائل لکنه محیط بکل الأفراد الطبیعیة و کإطلاق الریاضیین الکلی علی الفلک المحیط مع شخصیته و إطلاق الکلیة علی الإحاطة الوجودیة العینیة- کإطلاق الإحاطة علی الکلیة حیث یسمی القضیة الکلیة بالمحیطة، س قده
فلا یعزب عنه مثقال ذرة فی السماوات و لا فی الأرض و هذا من العجائب التی یحتاج تصورها إلی لطف قریحة.
و أما کیفیة ذلک فلأنه إذا عقل ذاته و عقل أنه مبدأ کل موجود عقل أوائل الموجودات عنه و ما یتولد عنها و لا شیء من الأشیاء یوجد إلا و قد صار من جهة ما یکون واجبا بسببه و قد بینا هذا فیکون هذه الأسباب تتأدی بمصادماتها إلی أن یوجد عنها الأمور الجزئیة فالأول تعالی یعلم الأسباب و مطابقاتها و یعلم ضرورة ما تتأدی إلیها و ما بینها من الأزمنة و ما لها من العودات لأنه لیس یمکن أن یعلم تلک و لا یعلم هذه فیکون مدرکا للأمور الجزئیة من حیث هی کلیة و قال أیضا و لا یظن أنه لو کانت للمعقولات عنده صور و کثرة کانت کثرة الصور التی یعقلها أجزاء لذاته کیف و هی تکون بعد ذاته لأن عقله لذاته ذاته و منه یعقل ما بعده فعقله ما بعد ذاته معلول عقله لذاته علی أن المعقولات و الصور التی له بعد ذاته أنما هی معقولة علی نحو المعقولات العقلیة لا النفسانیة(1)و إنما له إلیها إضافة المبدإ الذی یکون عنه لا فیه بل إضافات علی الترتیب بعضها قبل بعض و إن کانت معا لا تتقدم و لا تتأخر فی الزمان فلا یکون هناک انتقال فی المعقولات قال فیکون العالم الربوبی محیطا بالوجود الحاصل و الممکن و تکون لذاته إضافة إلیها من حیث هی معقولة لا من حیث لها وجود فی الأعیان فبقی لک(2)النظر فی حال وجودها معقولة أنها تکون موجودة فی ذات الأول کاللوازم التی تلحقه و یکون لها وجود مفارق لذاته و ذوات غیره کصور مفارقة علی ترتیب موضوعة فی صقع الربوبیة(3)أو من حیث هی موجودة فی عقل أو نفس
1) أی لا المعقولات التدریجیة المتعاقبة و هی ما مر بقوله کالعقل المتغیر، س قده
2) أی إذا عرفت أن الإضافة العقلیة إلیها لیست من حیث وجودها العینی فبقی لک النظر فی وجودها العقلی أی فی وجود صورها العلمیة أنه هل هو بطریق قیامها بذاتها أو بطریق قیامها بأمر آخر، اد
3) لما کان المفروض مفارقتها لم یکن المراد من وضعها فی صقع الربوبیة تقویمها أو عروضها للذات و هو ظاهر بل المراد منه تخلقها بأخلاق الله و اتصافها بصفاته و استهلاک أحکام الإمکان تحت أحکام الوجوب فإن مناط غلبة السوائیة الحرکة و المادة و لواحقها و هی عنها منتفیة و لذا تسمع المصنف کثیرا ما یقول إن العقول باقیة ببقاء الله و قدیمة بقدمه فلا ینافی قدمها ما قال المحققون إنه لا قدیم سوی الله تعالی و إذا کانت العقول هکذا و هی من أفعاله- فما ظنک بصفته تعالی و الصفة أشد اتصالا بالموصوف من الفعل و إن کان الفعل من المبدعات- و إذا عرفت هذا فلا وجه لما قیل علی الشیخ إنه لا یدری أحد ما هذا الصقع، س قده
إذا عقل الأول هذه الصور ارتسمت فی أیها کانت فیکون ذلک العقل أو النفس کالموضوعة- لتلک الصور المعقولة و تکون معقولة له علی أنها فیه و معقولة للأول علی أنها عنه و یعقل الأول تعالی من ذاته أنه مبدأ لها فیکون من جملة تلک المعقولات ما المعقول منه أن المبدأ الأول مبدأ له بلا واسطة بل یفیض عنه وجوده أولا و ما المعقول منه أنه مبدأ له بتوسط فهو یفیض عنه ثانیا و کذلک یکون الحال فی وجود تلک المعقولات و إن کان ارتسامها فی شیء واحد لکن بعضها قبل و بعضها بعد علی الترتیب السببی و المسببی و إذا کانت تلک الأشیاء المرتسمة(1)(2)فی ذلک الشیء من معلولات
1) أی إذا کانت تلک الصور المرتسمة فی عقل أو نفس من معلولات الأول فیدخل فی جملة ما الأول یعقل ذاته مبدأ له فیلزم أن یکون هذه العقلیة نفس وجود تلک الصور لا ممایزة لوجودها و إلا لزم التسلسل لأنه إذا کان عقله أن ذاته مبدأ للصور غیر وجود الصور فیکون هذه العقلیة غیر تلک الصور فلها أیضا وجود لأنها من اللوازم فلها أیضا عقلیة أخری لأن علة الوجود هی العقلیة فلا بد أن یکون تلک الصور نفس عقل المبدإ المبدإ للخیر فحینئذ لا یکون صدورها علی ما قلنا من أنه إذا عقلها وجدت لأن هذا القول حینئذ بمنزلة أن یقال- لأنه عقلها أو لأنها وجدت و هذا باطل فلا یمکن أن یکون الصور فی نفس أو عقل، اد
2) یتراءی فی ظاهر الأمر أن یتکلم الشیخ فی نفس ذلک الشیء أن عقله لیس نفسه- بل مقدم علیه حتی یصدق فی حقه عقل فوجد و صورته یکون حینئذ فی عقل آخر أو نفس أخری- فیتسلسل لا فی الأشیاء المرتسمة فإنه مشترک الورود علیه و علی ما هو الحق عنده من ارتسام الصور فی ذاته تعالی لکن بعد التدقیق تعلم أن الحق ما قاله لأن الصور حینئذ موجودات عینیة فتکون مسبوقة بالعلم و لیست ذهنیة علمیة لتکون مستغنیة عن علم آخر و الصور الأخری أنما کانت علمیة غیر عینیة إن ارتسمت فی ذاته تعالی إلا أن الشیخ غلب الصور و محلها أیضا مراده فهذا الکلام من الشیخ مثل ما أورده المصنف قده علی مذهب القائلین بالمثل الأفلاطونیة سابقا، س قده
الأول فیدخل فی جملة ما الأول یعقل ذاته مبدأ له فیکون صدورها عنه لیس علی ما قلناه من أنه إذا عقل خیرا وجد لأنها نفس عقله للخیر أو یتسلسل الأمر- لأنه یحتاج إلی أن یعقل أنها عقلت و کذلک إلی ما لا نهایة له و ذلک محال فهی نفس عقله للخیر فإذا قلنا لما عقلها وجدت و لم یکن معها عقل آخر و لم یکن وجودها إلا أنها تعقلات فإنما یکون کأنا قلنا لأنه عقلها عقلها أو لأنها وجدت عنه وجدت عنه فإن جعلت هذه المعقولات أجزاء ذاته عرض تکثر و إن جعلتها لواحق ذاته عرض لذاته أن لا یکون من جهتها واجب الوجود لملاصقته ممکن الوجود و إن جعلتها أمورا مفارقة لکل ذات عرضت الصور الأفلاطونیة و إن جعلتها موجودة فی عقل ما عرض أیضا ما ذکرناه قبل هذا من المحال(1)فینبغی لک أن تجتهد جهدک فی التخلص عن هذه الشبهة و تتحفظ أن لا تتکثر ذاته و لا تبالی بأن یکون ذاته مأخوذة مع إضافة ما(2)ممکنة الوجود فإنها من حیث هی علة لوجود زید لیست بواجبة الوجود
1) و هو لزوم أن یکون هذا العقل أیضا مسبوقا وجوده بعقل آخر فیدور أو یتسلسل، اد
2) مراده قدس سره بالإضافة الإضافة المقولیة و کذا بالعلیة و الحکم متوجه إلی القید المأخوذ معه و لیس مراده الإضافة الإشراقیة و العلیة الحقة الحقیقیة بل الحقة الظلیة التی هی نور الوجود و ظله الممدود فإن واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات و أما الإضافة المقولیة و هی مفهوم ذهنی انتزاعی فمعلوم زیادتها و إمکانها و کیف یحتمل کونه واجبا و مع ذلک لا غرو فی کونها صفة للعنوان و الوجه و وجه الشیء هو الشیء بوجه ضعیف- و هذا کالصفات الانتزاعیة من الکلیة و الأبوة و غیرهما للإنسان فهذا معنی زیادة الصفات الإضافیة- کما مر فی الحواشی السابقة ثم إنه إشارة إلی ارتضاء کون الصور المعقولة لواحق ذاته کما یعبرون عنها بلوازم الأول و إلی الاعتذار عن ملاصقته الممکن بأن الممکن بالحقیقة لیس إلا مفهوم العالمیة الإضافیة و أما نفس الصور فهی واجبة بوجوب الذات الأقدس قدیمة بقدمه باقیة ببقائه أزید مما یقال فی العقل الأول إنه باق ببقائه لا بإبقائه، س قده
بل من حیث ذاتها و تعلم أن العالم الربوبی عظیم جدا و تعلم أنه فرق بین أن تفیض عن الشیء صورة من شأنها أن تعقل و أن تفیض عن الشیء صورة معقولة من حیث هی معقولة بلا زیادة و هو یعقل ذاته مبدأ لفیضان کل معقول من حیث هو معقول معلول- کما هو مبدأ لفیضان کل موجود من حیث هو موجود معلول ثم تجتهد فی تأمل الأصول المعطاة و المستقبلة لیتضح لک ما ینبغی أن یتضح انتهی ما ذکر.
و فیه أمور مستقیمة شریفة و أمور متزلزلة و کلما یستقیم فیه و یصح من المقدمات- التی یستنتج منها کون الأول عاقلا للأشیاء قبل وجودها و أن الموجودات حاصلة عنده تعالی بصورها العقلیة قبل وجودها فهی مشترکة بین إثبات الصور المفارقة الأفلاطونیة و بین إثبات الصور الموجودة عنده فی ذات الأول من کون عقله تعالی لذاته علة عقله لها و أن کثرتها کثرة بعد الذات الأحدیة و أنها صادرة عنه علی الترتیب السببی و المسببی(1)و إن حیثیة کونها معقولة له تعالی بعینها حیثیة- صدورها عنه(2)بلا اختلاف جهة و أنها لیست مما عقلت فوجدت أو وجدت فعقلت- بل وجدت معقولة و عقلت موجودة و أن کمال الأول و مجده فی أن ذاته بحیث یصدر عنه هذه الأشیاء لا فی نفس حصولها له فعلوه و مجده بذاته لا بتلک الصور العقلیة إلی غیر ذلک و کلما یسلک بها طریق الارتسام فهی متزلزلة کما ستعلم فیما بعد.
لم یقدروا علیه و لم یأتوا بشیء إلا و قد نشأ من قلة تدبرهم فی کلامه أو من قصور
1) هذا أنما یستقیم فی الطبقة الطولیة من العقول و أما المثل الأفلاطونیة فلا ترتیب سببی و مسببی فیها و تسمیتهم إیاها بالعقول العرضیة و الطبقة المتکافئة ینادی بذلک اللهم إلا أن یقال- الترتیب الذی فی العقول الطولیة یکون لهذه بالعرض لأنها تحصل من إشراقات تلک و مشاهداتها، س قده
2) إشارة إلی 198 قول الشیخ و تعلم أنه فرق بین أن تفیض عن الشیء صورة من شأنها أن تعقل و أن تفیض عن الشیء صورة معقولة من حیث هی معقولة فأفاد أن ما ذهب إلیه الشیخ من الفرق بین الصورتین صحیح و أن الصور المفاضة عن الله من القسم الثانی، اد
قرائحهم و أذهانهم أو من عدم خوضهم فی الأصول الحکمیة کما ینبغی.
حیث ذکر فی کتابه المسمی بالمعتبر قوله لو کان علمه مستفادا من الأشیاء لکان للغیر مدخل فی تتمیم ذاته منقوض بکونه تعالی فاعلا للأشیاء فإن فاعلیته لا تتم إلا بصدور الفعل عنه فیجب أن یکون لفعله- مدخل فی تتمیم ذاته و ذلک باطل فیلزم نفی کونه فاعلا للأشیاء فکما أن هذا الکلام باطل فکذا ما قاله أقول وجه اندفاعه کما أشیر إلیه أن الفاعلیة کالعلم و القدرة و نحوهما قد تطلق و یراد بها نفس الإضافة المتأخرة عن وجود الطرفین بلا شک و قد تطلق و یراد مبادی تلک الإضافات(1)فهی متقدمة علیها و لیست تلک المعانی من الصفات الکمالیة له تعالی إلا باعتبار مبادیها المتقدمة علی الإضافة فکما أن فاعلیته الحقیقیة لا یتوقف علی وجود الفعل لأن وجود الفعل یتوقف علیها و إلا لزم الدور فوزان ذلک فی علمه أن یجعل المعلوم تبعا للعلم لا العلم تبعا للمعلوم.
المحیی رسوم حکماء الفرس فی قواعد النور و الظلمة حیث قال فی المشرع السابع من إلهیات کتابه المسمی بالمطارحات قولهم إن ذاته محل لأعراض کثیرة و لکن لا ینفعل عنها إنما ذکروه لیظن الجاهل أن فیه معنی فإنه یوهم أن الانفعال لا یقال إلا عند تجدد کما یفهم من مقوله أن ینفعل و هذا لا یغنیهم فإنه و إن لم یلزم الانفعال التجددی من وجود عرض و لکن یلزم بالضرورة تعدد جهتی الاقتضاء و القبول کما سبق أن الفعل بجهة و القبول بأخری ثم کیف یصدق عاقل بأن ذاتا تکون محلا لأعراض و لا یتصف بها و قد تقررت فیها و هل کان اتصاف الماهیات بصفات فیها إلا لأنها کانت محلا لها انتهی کلامه.
1) کالصور النوعیة المسخنة الناریة فإنها فاعلیة النار مقدمة علی الفاعلیة التی هی الإضافة المتأخرة، س قده
أقول ما ذکروه حق و صدق من عدم تکثر الحیثیة و اختلافها إلا فی اجتماع الفعل و القبول بمعنی الانفعال التجددی الاستعدادی(1)دون اجتماع الإیجاب و مطلق القبول فإن المعلول الصادر بإیجاب العلة و اقتضائها إذا کان وجوده فی نفسه بعینه وجوده العرضی کما هو شأن الأعراض فحیثیة صدور مثل هذا المعلول هی بعینها حیثیة عروضه لموجبه التام و مقتضیه لأنه لم یوجب إلا معلولا وجوده هذا الوجود فلو لم یقم به لم یکن مقتضیا ذلک الوجود الارتباطی فإذن لو کان خلل- فی کون أوائل الصوادر عنه أعراضا لکان من سبیل آخر لا من محالیة اجتماع الفعل و القبول ثم العجب منه کیف استقام عنده حال لوازم الماهیات البسیطة مع أنه قد حقق القول فیها بأنها غیر مستندة إلا إلی تلک الماهیات التی هی جاعلها فهل هی إلا فاعلة لها و قابلة بجهة واحدة.
ثم قوله کیف یصدق عاقل إلی آخره تعریض ببهمنیار حیث قال فی التحصیل ذاته تعالی و إن کانت محلا لأعراض کثیرة و لکن لا ینفعل عنها و لا یتصف بها و مراده أنه لا یتأثر فإن أکثر ما یطلق لفظ الاتصاف أنما هو فی الأعراض التی یتأثر منها الموضوع و یصیر بحال لم یکن هو فی ذاته علیها کالجسم فی اتصافه باللون و الطعم و سائر الأعراض و کالنفس فی اتصافها بالعلم و القدرة و غیرهما و لیس کذلک حال العقل الفعال مثلا فی حصول الأفعال و الأحوال و الآثار الصادرة عنه من جهة الفاعلیة و الإیجاب و کذا الإضافات العارضة له إلی المعلولات المتأخرة عنه فإن
1) فأشار بالانفعال التجددی إلی أنه لا بد أن یقبل الشیء من غیره فلو انبعث الشیء من نفسه انبعاث اللوازم من حاق ذات الملزومات لم یکن انفعالا تجددیا و بالاستعدادی إلی أنه یکون بمدخلیة المادة لأنها حاملة القوة و موضوعة للقابلیة فقبول الماء للسخونة انفعال تجددی استعدادی لا قبول الأربعة للزوجیة أی عروضها لها و لا قبول النار للسخونة و معروضیتها لها فإنهما لم یقبلاهما من غیرهما و لا بواسطة المادة الموضوعة إذ لو فرضناهما مجردتین أیضا لکانتا مقتضیتین لهما فجهة الاقتضاء فی أمثال ذلک هی جهة العروض و القبول بمعنی الموصوفیة بعینها، س قده
أرید من الاتصاف(1)مطلق المعروضیة و الملحوقیة فلا مضایقة فی اللفظ بعد وضوح المقصود لکن لا فساد فی تحققه هاهنا و إن أرید ما یصیر الموضوع بسببه بحال لم یکن علیه فی ذاته فلیس بلازم فاللازم غیر محذور و المحذور غیر لازم.
و قال فیه أیضا و إن لم یکن تعقله تعالی زائدا علی ذاته و لیس ذاته إلا ذاته و سلب المادة کما یعترفون به فیکون مبدأ الصورة فی ذاته إما أن یکون علی ما یقال- إنه إذا علم ذاته یجب أن یعلم لازم ذاته فیکون العلم تابعا لکونه لازما عن ماهیته فیقدم اللزوم علی العلم باللزوم فعلمه بلازمه متوقف علی لزوم لازمه فبطل قولهم إن علمه بالأشیاء سبب لحصول الأشیاء بل علمه علی هذا الوضع أنما هو معلول للزوم اللازم عنه انتهی.
أقول هذا المذکور أیضا یشبه المؤاخذات اللفظیة بعد ظهور المعنی فإن قولهم- علمه تعالی بذاته علة لعلمه بلازمه لیس یقتضی أن یکون له لازم متحقق قبل العلم به ثم ینشأ العلم بذلک اللازم من العلم بالذات حتی ینافی ما ذکروه من قولهم إن وجود الأشیاء تابع لعلمه بها و یلزم تقدم اللزوم علی العلم باللزوم بل مرادهم أن علمه بذاته الذی هو عین ذاته علة لعلمه بما یلزم ذاته فی الواقع و إن کان لزومه بتوسط هذا العلم(2)فإن لازم اللازم أیضا لازم و الحاصل أن الصور العلمیة الحاصلة
1) بل فی القیام الصدوری لا اتصاف أصلا فإن الأشیاء کلها قائمة به تعالی قیاما صدوریا و لا اتصاف و قد ذکر الشیخ أن له إلیها إضافة المبدإ الذی یکون عنه لا فیه و کلام صاحب التحصیل- یمکن أن یحمل علی ما ذکرنا بوجه بعید بأن یراد بالمحل المحل الصدوری و بالعرض العرضی- إذ العلم خارج محمول، س قده
2) و الحاصل أن حصول اللزوم بنفس العلم و بالعکس فقولهم علمه بذاته أی ذاته لأن هذا العلم حضوری و قولهم علة لعلمه أی للصور المرتسمة و قولهم بلازمه أی باللوازم المباینة اللازمة لنفس ذلک العلم و هو الصور بنفسه و هذا من قبیل قولهم تحصیل الحاصل بنفس ذلک التحصیل و کیف یقدم اللزوم علی العلم و صفات الواجب تعالی کل عین الأخری و اللزوم من طرف الواجب عین العلیة و الخالقیة فلا تقدم و لا تأخر بین صفاته تعالی، س قده
فی ذاته من لوازم ذاته التی هی علمه بذاته و الأشیاء الخارجیة من لوازم علمه بتلک الأشیاء فتکون هی من لوازم لوازمه تعالی بل هی عین لوازمه بوجه فإن العلم الصوری و المعلوم الخارجی متحدان فی الماهیة و الحقیقة مختلفان فی نحوی الوجود الذهنی و العینی فلا تناقض فی قولهم(1)
فحاصل کلامه أن الصورة الأولی إما أنها مؤخرة عن اللازم المبائن و إما أنها مقدمة علیه- و إما أنها لا مؤخرة و لا مقدمة بل معه کما سیذکره و علی کل تقدیر یلزم محذور، س قده
علمه بذاته علة لعلمه بلوازم ذاته أعنی اللوازم الخارجیة و قولهم حصول اللوازم تابع للعلم بها.ثم إنه لما استشعر بهذا الدفع قال و إما أن یقال إن حصول الصور فی ذاته- متقدمة علی لزوم ما یلزم بالعلیة بحیث لو لا تلک الصور المقارنة ما یوجد اللازم المباین- فحینئذ لیست ذات الواجب علی تجردها مفیدة للوازم المباینة بل هی مع صوره.
أقول هم یلتزمون ذلک و لا ینسد(2)بذلک باب إثبات العقل من حیث إن مبناه علی أنه تعالی واحد من جمیع الجهات فالصادر الأول لا بد أن یکون واحدا و لیس کذلک إلا العقل إذ نقول أولا إن البرهان علی إثبات العقل لیس منحصرا فی هذا
1) أقول لیس مراد الشیخ أن تأخر اللازم المتصل أعنی الصورة العلمیة عن اللازم المبائن و هو ذو الصورة و تقدم اللزوم علی العلم باللزوم أنما یفهم بتة من أمثال قولهم- إذا علم ذاته یجب أن یعلم لازم ذاته حتی یتوجه علیه ما ذکره المصنف قده من أنه یشبه المؤاخذات اللفظیة بل مراده استیفاء الشقوق استظهارا.
2) أقول مراد الشیخ أنه یلزم أن لا یکون الواجب تعالی بمجرد ذاته مفید اللوازم المباینة بل بتوسط الأمور الحالة کما سیأتی من المحقق الطوسی قده و یلزم أن لا یکون الواجب تعالی علة تامة بسیطة للعقل الأول و هو خلاف مذهبهم حتی إنه اعتبر العدم الذاتی و الإمکان و سائر الاعتبارات اللازمة للإمکان فی طرف المعلول لئلا یقدح فی بساطة العلة کما فی الشوارق للمحقق اللاهیجی قده و دلالة کلام الشیخ علی ما ذکرنا أظهر من دلالته علی ما ذکره المصنف قدس سره من الانسداد المذکور و إن کان لازما أیضا فلا وجه للاقتصار علیه، س قده
المسلک بل المسالک إلی إثباته و إثبات کثرته متعددة(1)و ثانیا إن هذه الجهات الکثیرة اللاحقة لذاته أنما هی صور الأشیاء الخارجیة و لیس کل واحدة من تلک الجهات(2)تصلح لأن تکون جهة لصدور أی معلول کان بل کل واحدة منها جهة لصدور ما یطابقها و یماثلها علی الترتیب و ثالثا إنه إذا دل البرهان علی حصول صور المعلومات قبل إیجادها فی ذاته تعالی(3)فلا بد من أن یکون وجودها فی العین علی طبق وجودها فی العلم و کذا هیئاتها و کیفیاتها الخارجیة علی وفق هیئاتها و کیفیاتها الصوریة و إلا لم یکن العلم الأزلی مطابقا للمعلوم فیکون جهلا و هو ممتنع بالضرورة ثم قال إن الصورة الأولی سواء تقدمت علی اللازم المباین أو کانت غیر متقدمة و لا متأخرة لما حصلت فی ذاته فتستدعی جهتین فی ذاته و لا یصح أن یکون سلب المادة سببا لخروج واجب الوجود إلی الفعل من الإمکان غیر المرجح لحصول صورة فیه حتی یکون قابل الصورة ذاته و فاعلها السلب وحده أو السلب مع ذاته- فإنه یلزم أن یکون السلب أشرف من ذاته إذا کان الذات لیس لها إلا القبول و السلب یرجح الحصول و الفعل و محال أن یکون الجهة السلبیة أشرف من الذات الواجبیة.
1) کما فی کتابه المسمی بمفاتیح الغیب و غیره و لکن مسلک إمکان الأشرف بأن یقال- النور المدبر و هو النفس موجود فالنور القاهر و هو أشرف منه موجود بقاعدة إمکان الأشرف مبنی أیضا علی قولهم إن الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد و لذا جعلت القاعدة من فروعه، س قده
2) أی لیست کثرة الجهات مطلقا سادة لباب إثبات العقل و مصححة لصدور الجسم مثلا- بل لا بد أن تکون مناسبة للکثیر الصادر أولا حتی لا یکون علی سبیل الجزاف فلا یمکن أن یقال- تصدر من الذات المتعالیة الوجوبیة صورة الجسم و من الصورة العلمیة الأولی القائمة بذاته تعالی هیولی الجسم لعدم المناسبة، س قده
3) أراد قدس سره أن ما هو مناط الإشکال بعینه مناط الحل فإن وجود الصورة الأولی الذی جعله جهة مکثرة مانعة عن صدور العقل فهو مقتض لصدوره لأن علمه فعلی مطابق للمعلوم- فلا بد أن یقع المعلوم الذی هو العقل فی الوجود و هذا نظیر ما ذکر المعلم الأول فی دفع شبهة الثنویة حیث جعل ما هو مناط الشبهة مناط الدفع، س قده
أقول أما قوله ثم إن الصورة الأولی إلی قوله یستدعی جهتین فی ذاته إعادة لما سبق منه(1)أنه یلزم من حصول صورة فی ذاته تعالی اختلاف جهتی الفعل و القبول- و أما قوله و لا یصح إلی آخره فهو جواب اخترعه من نفسه نیابة عنهم لیعترض علیهم أو وجده فی کلام بعض أتباعهم و مقلدیهم و مبناه علی ما توهم کثیر من لزوم الإمکان فی کل ما یتأخر عنه شیء لاحق به سواء کان المتأخر لازما أم لا و سواء کان المتقدم مقتضیا موجبا له أو لا و لیس ذلک کما توهموه(2)حیث لم یعلموا أن المقتضی للشیء و المفیض علیه لیس فاقدا له خالیا عنه بالحقیقة حتی طرأ علیه وجدان شیء بعد فقدانه عنه بعدیة ذاتیة أو زمانیة لیلزم علیه الإمکان الذاتی أو القوة الاستعدادیة- بل الشیء من حیث موجدة أتم و أکمل منه من حیث نفسه کما حققناه سابقا و هذا أصل شریف لم یظفر به إلا قلیل من الأصفیاء.
ثم قال و أیضا الصورة الأولی إذا کانت مع ذات الأول علة لحصول اللازم المباین- الذی هی صورته و علة أیضا لحصول صورة أخری فی ذاته المتعال فیلزم أن یکون الأول باعتباره صورة واحدة و جهة واحدة یفعل فعلین مختلفین.
1) فیه تعریض إلی أنه تکرار و لیس کذلک بل إعادة تمهیدا للجواب الذی ذکره- أعنی تکثیر الجهة للفعل و القبول، س قده
2) فالشیء إذا کان لازما و کان منبعثا من حاق الملزوم لا من غیره و کان الملزوم نفسه معطیا إیاه و معطی الشیء لیس فاقدا له کان ذلک الملزوم واجدا لذلک اللازم فی مرتبة ذاته فاللوازم المتصلة أعنی الصور لما کانت منبعثة عن ذاته تعالی کان هو جامعا لها بنحو أعلی فإذا کان النحو الأعلی منها و مقامها الإجمالی واجبا فکیف یتطرق حینئذ إمکان ذاتی أو استعدادی و النحو الأضعف و المرتبة التفصیلیة منها أیضا مناط السوائیة فیها مستهلکة- کیف و الأفعال الإبداعیة أعنی العقول التی صورها لوازم متصلة کالمعانی الحرفیة بالنسبة إلیه لا حکم لها علی حیالها و من صقع الربوبیة موجودة بوجود الله تعالی باقیة ببقائه- فما ظنک بالصور التی هی من الصفات السرمدیة فأین الاتصال المعنوی فی الصفة مما فی الفعل، س قده
أقول أولا إن ما ذکره منقوض بکون العقل الأول سببا لحصول العقل الثانی(1)و الفلک الأقصی فیکون ذات الأول باعتبار صورة واحدة و جهة واحدة- یفعل فعلین مختلفین و کل ما وقع الاعتذار به هناک یعتذر به هاهنا.
و ثانیا بالحل و هو أن الصورة الأولی کالصادر الأول لیس واحدا حقیقیا کالواجب تعالی و إلا لکان المعلول مثل العلة فإذن کل ما سوی الأول لا یخلو من جهتی کمال و نقص فبکل جهة یلزم منه شیء آخر الأشرف من الأشرف و الأخس من الأخس.
ثم قال ثم یکون الواجب منفعلا عن الصورة الأولی و هی علة للاستکمال بحصول صورة ثانیة و إن اعتذروا بأنها و إن کانت فی ذاته فلیست کمالا له فیلزمهم الاعتراف بأنها فی ذاتها ممکنة الوجود فی ذاته لا یکون حصولها بالفعل و انتفاء القوة عنه بوجودها یکون کمالا له کیف و عندهم لیست الصورة موجبة لنقص فیه و إذا لم یکن وجودها نقصا فلو کانت منتفیة کان کونها بالقوة نقصا و مزیل النقص مکمل و کل مکمل من جهة ما هو مکمل أشرف من المستکمل من حیث هو مستکمل.
أقول قد علمت أن هذه الصور عندهم لیست کمالات لذاته و العلم الذی هو من کمالاته و نعوته هو ما یکون عین ذاته و لا فرق بین صدور هذه الصورة عنه تعالی- و صدور سائر الأشیاء الخارجیة فی کونها مترشحة عن ذاته متأخرة بوجودها و وجوبها(2)عنه و نسبتها إلیه لیست إلا بالوجوب و الفعلیة لا بالإمکان و القوة و لا منافاة بین أن یکون
1) هذا علی طریقة المشائین و الشیخ الإشراقی لا یقول به بل عنده یفیض من عقل واحد عقل واحد إلی آخر الطولیة و لا یأخذ الأفلاک فی الوجود حینئذ اللهم إلا أن یکون البحث علیه برهانیا عند المصنف قده، س قده
2) لأنها بعد تمامیة ذاته و أنها تفیض بالعنایة الخالیة عن النقص مطلقا لأن ذاته بسیطة الحقیقة جامعة لها بنحو أعلی فلیس وجدان الصور بعد فیضانها من الذات وجدانا بعد فقدان حتی یکون کمالا و لا وجوبا و فعلیة بعد إمکان و قوة کما أورد الشیخ الإشراقی علیهم، س قده
وجود الشیء بالقیاس إلی ماهیته ممکنا و بالقیاس إلی موجده واجبا فکل من تلک الصور و إن کان وجودها فی نفسها بعینه وجودها للواجب لکن لا یلزم من ذلک إمکان وجودها له فإن معنی کون الوجود ممکنا أن له ماهیة زائدة علیه کان حاله بالقیاس إلیها الإمکان لا غیر و لا یلزم من ذلک(1)أن یکون حاله أی حال ذلک الوجود فی نفسه أو بحسب الواقع أو بالقیاس إلی موجده و إن کان غیر منفصل عن موجده- ذلک الحال أعنی الإمکان و بالجملة وجود تلک الصور لیس مزیلا لقوة و نقص عن الواجب کما أن عدمها عنه لیس قصورا له و فقدانا عنه بل کماله و مجده أنما هو بکونه علی وجه یصدر عنه تلک الصور و لیس کماله و مجده بوجودها له کما لیس بوجودها فی نفسها فإذن کماله و مجده بذاته لا بشیء آخر و هذا المعنی مصرح به فی کتب الشیخ غیر مرة منها قوله فی التعلیقات لو فرضنا أن الأول یعقل ذاته مبدأ لها(2)ثم یکون تلک الموجودات موجودة فیه فإما أن یکون وجودها فیه مؤثرا فی تعقله لها(3)أو لا یکون مؤثرا فإن کان مؤثرا کان علة لأن یعقلها الأول لکن علة وجودها هو أن الأول عقلها فیکون لأنها عقلها الأول عقلها(4)أو لأنها وجدت عنه وجدت عنه.
1) هذا هکذا فی الفعل و اللازم المباین کالعقل فکیف فی الصفة و اللازم المتصل، س قده
2) أی للمعقولات أو للموجودات العینیة فإن قوله تلک الموجودات یحتملهما و مؤثریة المعقولات بأن تکون موجبة لعلمه الکمالی إذ العلم بالغیر موقوف علی الغیر أو یراد مؤثریة حیثیة وجود المعقولات فی حیثیة تعقلها کما یدل علیه قوله فیما سیأتی و حقیقة الأمر- و مؤثریة الموجودات العینیة بأن تکون الصور مستفادة منها کما فی العلم الانفعالی و الظاهر من استشهاد المصنف قدس سره هو الأول و لا یحضرنی التعلیقات، س قده
3) و أما تعقل ذاته فذاتی لیس بمؤثریتها کما فرض أولا، س قده
4) إذ بمقتضی ما فی الواقع من أن علة وجودها هو أن الأول عقلها کان تعقله لها علة وجودها- و الفرض أن وجودها مؤثر فی التعقل فالتعقل علة التعقل أو لما کان المفروض أن الوجود مؤثر فی التعقل و التعقل علة الوجود فی الواقع فالوجود علة الوجود و کلاهما باطل و حقیقة الأمر أن التعقل و الوجود واحد فی الصور المرتسمة و لا علیه بینهما و إنما لم یتعرض للشق الثانی أعنی أن لا یکون مؤثرا لأنه المطلوب، س قده
تعلیق آخر إن کان وجود تلک المعقولات(1)علة لأن یعقلها الأول ثم نقول إن عقل الأول لها هو علة لوجودها کان کأنه یقال لأنها وجدت عنه وجدت عنه- و إن کان تعقل الأول علة لوجودها ثم یصیر وجودها علة لأن یعقلها کان کأنه یقال- لما عقلها عقلها و کلا الوجهین محال و حقیقة الأمر أن نفس معقولیتها له هو نفس وجودها عنه.
تعلیق آخر الأول تعالی لا یستفید علم الموجودات من وجودها(2)فإنه یفیدها الوجود فهو یعقلها فائضة عنه فعقله لذاته عقل لها إذ هی لازمة له و هو یوجدها معقولة لا أنه یوجدها و یکون من شأنها أن تعقل.
تعلیق آخر فإن قال قائل إنه یعلمها قبل وجودها(3)حتی یلزم من ذلک
1) أی عقلا کمالیا هی عین ذاته ثم نقول إن عقل الأول لها علة فی الواقع لوجودها- أی لوجود تلک المعقولات أو المراد إبطال أن للصور صورا، س قده
2) أی لا یستفید علمه الکمالی بالموجودات المعقولة من وجودها فإنه یفیدها الوجود أی یفید تلک الصور الوجود و معطی الشیء واجد له و ذلک الوجدان علم حضوری، س قده
3) أی یعلم الصور علما تفصیلیا و قوله حیث یلزم تعلیل قبل المعلل و قوله فی حال عدمها محذوره أنه لا میز فی العدم و لا خبر عنه و العلم صفة توجب لمحله التمیز و قوله أو یلزم إما أن یعلمها إلی آخره محذوره الخلف و العلم الانفعالی أو یعلمها بصورة منبعثة عن ذاته سابقة و محذوره التسلسل و لم یتعرض له لوضوح بطلانه و قوله فإن قوله ذلک محال جواب لقوله فإن قال قائل و هو المعلل الذی أشرت إلیه و قوله و هو یعلم الأشیاء إن کانت الأشیاء هی الصور فالعلم کمالی إجمالی و إن کانت موجودات عینیة فالعلم تفصیلی و قوله و علمه بسیط علی تقدیر الإجمالی ظاهر و علی تقدیر التفصیلی لأنه ترتیب سببی و مسببی، س قده
إما أن یعلمها و هی فی حال عدمها أو یلزم أن یعلمها عند حال وجودها حتی یکون یعلمها من وجودها فإن قوله ذلک محال لأن علمه بها هو نفس وجودها و نفس کون هذه الموجودات معقولة له هی نفس کونها موجودة و هو یعلم الأشیاء لا بأن تحصل فیه فیعلمها کما نحن نعلم الأشیاء من حصولها بل حصولها له هو علمه بها و علمه بسیط.
ثم قال و فی الجملة إثبات الصور فی واجب الوجود قول فاسد و معتقد ردیء و یوجب أن یکون الذی یفیده الصور لیست ذاته بل شیء أشرف من ذاته و هو ممتنع- و إن التزموا بأن ذاتا واحدة بجهة واحدة یجوز أن یقبل و یفعل فینهدم بذلک قواعد کثیرة مهمة لهم و یکون التزاما لمحالات کثیرة انتهی ما ذکره.
أقول قد علمت أن واجب الوجود مبدأ کل الأشیاء و مبدأ وجوب وجودها- و إذا صدر عنه شیء بواسطة سبب متوسط فذلک السبب المتوسط أیضا ناش منه فالجهات الفعلیة کلها منبعثة عنه فکل شرف رشح و فیض من شرفه فلا یفیده شیء شیئا أصلا کیف و وجود الأشیاء عنه أو له لیس یزیده کمالا لم یکن حاصلا له فی ذاته بذاته و علمت أیضا أن اتحاد جهتی الصدور و العروض لیس بممتنع کما فی لوازم الماهیات و إطلاق القبول هاهنا لیس بمعنی الانفعال و التأثر و لا یلزم من ذلک هدم قاعدة أصلا نعم لو التزم أحد تجویز أن یکون ذات واحدة فاعلة و قابلة من جهة واحدة یلزم منه انهدام کثیر من القواعد مثل إثبات تعدد القوی النفسانیة و الطبیعیة- کتعدد قوتی الحس المشترک و الخیال و کذا الوهم و الحافظة فإن شأن الحاس القبول و الانفعال و شأن الحافظ الفعل و کتعدد قوتی الرطوبة و الیبوسة و قوتی التحرک و التحریک و کذا الإحساس و التحریک و مثل قاعدة ترکب الجسم بما هو جسم من الهیولی و الصورة من جهة اشتماله علی أمر هو بالفعل و هو کونه جوهرا ذا بعد و علی أمر هو به بالقوة و هو قابلیته لأشیاء أخر.
و أما إثبات عینیة الصفات الإلهیة لذاته فطریقه غیر منحصر فی أنها لو کانت زائدة لزم کون شیء واحد قابلا و فاعلا لما علمت حاله فی بحث الصفات بل لما
سلکناه و قررناه هناک أ لا تری أن له تعالی إضافات کثیرة(1)إلی الأشیاء علی الترتیب و لا یلزم من ذلک تعدد جهتی الفعل و القبول و بالجملة لیس و لم یظهر فی إثبات الصور لواجب الوجود فساد فی القول و لا رداءة فی الاعتقاد بما أورده المنکرون له القادحون فیه إلی زماننا هذا مع طول المدة و شدة الإنکار إلا ما سنذکره بقوة العزیز الحکیم.
فی شرح الإشارات مع أنه قد شرط فی أول قسمی الطبیعی و الإلهی أن لا یخالف الشیخ فی اعتقاداته و لیته لم یخالفه هاهنا أیضا و سلک ذلک الشرط إذ کان أنفع له إلی أن یفتح الله علی قلبه ما هو الحق و الصواب قال متصدیا لتبیین مفاسد القول بإثبات الصور فی ذاته أنه لا شک فی أن القول بتقریر لوازم الأول فی ذاته قول بکون الشیء الواحد فاعلا و قابلا معا و قول بکون الأول موصوفا بصفات غیر إضافیة و لا سلبیة(2)و قول بکونه محلا(3)لمعلولاته الممکنة المتکثرة تعالی عن ذلک علوا کبیرا و قول بأن المعلول الأول غیر مباین لذاته تعالی و بأنه لا یوجد شیئا مما یباینه بذاته بل بتوسط الأمور الحالة فیه إلی غیر ذلک مما یخالف الظاهر من مذاهب الحکماء و القدماء القائلین بنفی العلم عنه تعالی(4)و أفلاطون القائل بقیام الصور المعقولة بذاتها
1) لا یخفی أن الإضافات لکونها أمورا اعتباریة و لذا کانت زائدة علیه لا تحتاج إلی فاعل و لا قابل فهی دون الجعل کالماهیة، س قده
2) یعنی الاتصاف و الزیادة فیهما مما لا بأس به لکونهما اعتباریة و سلبیة لا یحاذیهما شیء فی الخارج کاتصاف الأشیاء بالإضافات و السلوب و العوارض الذهنیة إنما البأس فی الاتصاف بالحقیقیة الکمالیة و زیادتها، س قده
3) المفسدة کونه محلا للکثرة لا مجرد کونه محلا و قابلا لأنه قد مر و لا کونه محلا لمعلوله الممکن لأنه یأتی فیما یتلوه، س قده
4) أی بنفی العلم بالغیر فإنه مثار هذه الإشکالات لا علمه بذاته فی مرتبة ذاته، س قده
و المشاءون القائلون باتحاد العاقل و المعقول و المعتزلة القائلون بثبوت المعدومات- إنما ارتکبوا تلک المحالات حذرا من التزام هذه المعانی.
أقول أما إلزامه المفسدة الأولی من کون ذات الباری علی التقدیر المذکور فاعلا و قابلا إن أراد بالقبول مطلق العروض اللزومی فلا یظهر فساده و لم یقم دلیل علی بطلان کون البسیط فاعلا و قابلا إلا أن یراد به الانفعال التجددی(1)أو کون العارض مما یزید المعروض(2)کمالا و فضیلة فی عروضه فیکون المفید أشرف من ذاته و أنور و أفضل و إن أراد به غیر ذلک فعلیة إثباته بالحجة حتی ینظر فیه فإن لزومه غیر بین و لا مبین و العجب أن الشیخ ممن ذکر فی مواضع کثیرة من کتاب التعلیقات بعبارات مختلفة أن جهتی الفعل و القبول فی لوازم الأشیاء غیر مختلفة و لا متعددة.
منها قوله و لا یصح أن یکون واجب الوجود لذاته قابلا لشیء فإن القبول لما فیه معنی ما بالقوة و لا أن یکون تلک الصفات و العوارض توجد فیه عن ذاته فیکون إذن قابلا کما أنه فاعل اللهم إلا أن یکون تلک الصفات و العوارض من لوازم ذاته فإنه حینئذ لا یکون ذاته موصوفة بتلک الصفات لأن تلک الصفات موجودة فیه لأنها عنه و فرق بین أن یوصف جسم بأنه أبیض لأن البیاض یوجد فیه من خارج و بین أن یوصف بأنه أبیض لأن البیاض من لوازمه و إنما وجد فیه لأنه عنه لو کان یجوز ذلک فی الجسم(3)و إذا أخذت حقیقة الأول علی هذا الوجه و لوازمه علی هذه الجهة استمر هذا المعنی فیه و هو أنه لا کثرة فیه و لیس هناک قابل و فاعل بل هو من حیث هو قابل فاعل(4)و هذا الحکم مطرد فی جمیع البسائط فإن حقائقها هی أنها یلزم عنها اللوازم
1) إن کان القبول بمدخلیة المادة، س قده
2) إن استفید المقبول من الغیر و إن لم یکن بمدخلیة المادة، س قده
3) أی مجرد الفرض کاف فی التمثیل و إن لم یتحقق ذلک فی الجسم فإن الجسم بما هو جسم مطلق لا یلزمه البیاض و لا بما هو مصور بصورة نوعیة من البسائط بل و لا من المرکبات إلا بمدخلیة المادة و المزاج و کذا فی مثل بیاض الثلج مدخلیة الغیر واضحة من مداخلة الأشعة فی الخلل و الفرج مع أوضاع مخصوصة، س قده
4) بل هو من حیث هو فاعل قابل، س قده
و فی ذاتها تلک اللوازم علی أنها من حیث هی قابلة فاعلة فإن البسیط ما عنه و ما فیه شیء واحد إذ لا کثرة فیه و لا یصح فیه غیر ذلک و المرکب یکون ما عنه غیر ما فیه إذ هناک کثرة و قال کل اللوازم هذا حکمها.
و منها قوله أن البسائط لیس فیها استعداد فإن الاستعداد هو أن یوجد فی الشیء شیء عن شیء لم یکن و کان استعداده لقبول ذلک الشیء مقدما علی قبوله بالطبع.
و منها قوله النفس الإنسانیة(1)لا یصح أن تکون فاعلة للمعقولات قابلة لها بعد أن لم تکن فإن مثل ذلک یجب أن یسبقه معنی ما بالقوة و فیه استعداد فأما الشیء الذی حقیقته أن یلزمه المعقولات دائما فلا یجب أن یکون فی معنی ما بالقوة.
و منها قوله الذی یقبل المعقولات لا یصح أن یکون فاعلا لها لأنه لا یصح أن یکون الشیء الواحد فاعلا و قابلا بعد أن لم یکن فاعلا و قابلا فإنه یسبقه معنی ما بالقوة.
أقول قد ظهر من هذه البیانات الواضحة الخفیة علی أکثر الناس أن منشأ الترکیب فی شیء من جهة عروض عارض له لیس إلا سبق معنی القوة سبقا زمانیا أو سبق معنی الإمکان سبقا ذاتیا و الأول یوجب الترکیب الخارجی و التعدد فی الوجود کعروض البیاض للجسم و الحرکة للمتحرک فالفاعل هو الصورة و ما یجری مجراها و الفعل من جهتها و القابل هو الهیولی و ما یجری مجراها و الانفعال من جهتها و الثانی یوجب الترکیب العقلی و التعدد فی المعنی کعروض الوجود للماهیة فالفعلیة من جهة الوجود و الإمکان من جهة الماهیة و أما اللوازم الذاتیة فلیست الذات ذات اللوازم من جهة لوازمها- بل من جهة نفسها فلیس لها من جهة ذاتها إمکان تلک اللوازم بل إیجابها و وجوبها- فلا تکثر فیها من جهتی الإمکان و الوجوب کما لا تکثر فیها من جهتی الفعل و الانفعال
1) أی النفس الإنسانیة لکونها فی أول المراتب عقلا بالقوة منفعلا و قابلة للمعقولات بالانفعال التجددی لا یصح أن تکون فاعلة لها لأن الفاقد للشیء لا یکون واجدا له معطیا إیاه و أما الشیء الذی حقیقته أن یلزمه المعقولات دائما أی لا حالة منتظرة له بل هو بالفعل من جمیع الوجوه فهو یکون فاعلا للمعقولات و حیثیة اقتضائه لها بعینه حیثیة قبوله العروضی اللزومی، س قده
و أما إلزامه المفسدة الثانیة من اتصافه تعالی بصفات حقیقیة فهو غیر لازم- و إنما تلزم لو کانت تلک الصور العقلیة مما یکمل به ذاته أو یزید فی وجوده وجودا- بل وجوده تعالی غیر متناهی الشدة و وجودات تلک اللوازم من رشحات فیضه و تنزلات وجوده و إلیه الإشارة بقولهم إن ذاته تعالی و إن کان محلا لتلک الصور لکن لا یتصف بها و لا یکون هی کمالات لذاته و لیس علو الأول و مجده بعقله للأشیاء(1)
إن قلت کلهم قائلون بأن بسیط الحقیقة کل الوجودات بنحو أعلی لکونهم متفقین بأن ذاته علم کمالی إجمالی بجمیع ما سواه فلم یکن القول به مخصوصا ببعض قلیلین بل أقلین کما تقولون.
قلت فرق بین أن یکون مطلب لازم کلام أحد و لم یشعر به و لم یلتفت إلیه نفیا و إثباتا- بل لو التفت لنفاه و بین أن یشعر به و عنونه و برهن علیه تفصیلا و إلا فنقول هو لازم کلام العامة أیضا أنه غنی و علیم فی مرتبة ذاته بذاته و بغیره کیف و لو قالوا به استشعارا فهو علم تفصیلی ذاتی لا إجمالی فقط و لذا جعله المصنف قدس سره من خصائص نفسه و بعض من سبقه من أساطین الحکمة، س قده
بل بأن یفیض عنه الأشیاء معقولة فیکون علوه و مجده بذاته لا بلوازمه التی هی المعقولات.و ذکر بهمنیار هذا المعنی بقوله و اللوازم التی هی معقولاته تعالی و إن کانت
1) هذه العبارة إن صدرت عمن یقول بأن بسیط الحقیقة کل الوجودات بنحو أعلی کالمصنف قده کان معناها أن علوه و مجده بعلمه بذاته المنطوی فیه علمه بغیره علما إجمالیا- فی عین الکشف التفصیلی و لکن أصحاب العلم الصوری قالوا إنه علم إجمالی فقط و لیس علوه بهذه الصور المرتسمة لکونها علوما و معلومات له بعد کونها علما و معلوما بنحو أعلاها البسیط- مترشحة عن ذاته التی هی فوق التمام و إن صدرت عن غیره کان معناها أن علوه لیس بعقله للأشیاء التی هی الصور العقلیة أو للأشیاء التی هی الموجودات الخارجیة کما فی طریقه الشیخ الإشراقی و لکن بما هی أشیاء و بما هی معلومات بل بأن یفیض عنه الأشیاء معقولة أی باعتبار وجهها إلی الله تعالی و بما هی أنوار علمیة و هی بهذا الاعتبار من صقعه و موجودة بوجوده- فکماله لم یکن بغیره.
إعراضا موجودة فیه فلیس مما یتصف بها أو ینفعل عنها فإن کونه واجب الوجود بذاته- هو بعینه کونه مبدأ للوازمه أی معقولاته بل ما یصدر عنه أنما یصدر عنه بعد وجوده وجودا تاما و إنما یمتنع أن یکون ذاته محلا لأعراض ینفعل عنها(1)أو یستکمل بها أو یتصف بها بل کماله فی أنه بحیث یصدر عنه هذه اللوازم لا لأنه محلها انتهی.
و الحاصل أن الواجب بحسب ذاته بذاته ذو تلک اللوازم لا أنه بسبب تلک اللوازم ذو تلک اللوازم فعاقلیته للأشیاء لم یحصل له بسبب الأشیاء(2)و لا أیضا بسبب صورها العقلیة بل بسبب ذاته فقط بمعنی أنه متی فرضت ذاته بذاته فی أی مرتبة کانت بلا ملاحظة شیء آخر معه لکانت ذاته عاقلة للأشیاء لکن عاقلیته للأشیاء مما لا تنفک عن حصول صور الأشیاء له معقولة و هذا مما فیه غموض و لطافة یقصر عن درکه أکثر الأذهان- کیف و من أدرک هذا هان علیه إدراک العلم المقدم علی الإیجاد سواء کانت معقولاته التفصیلیة صورا ذهنیة کما هو رأی المشائین أو خارجیة کما هو رأی الأفلاطونیین- و من لم یذق هذا الشهد لا یمکنه التخلص عن لزوم جهة الإمکان فی واجب الوجود
1) ینفعل عنها إن سبقه القوة سبقا زمانیا أو یستکمل بها إن سبقه الإمکان الذاتی سبقا ذاتیا کما مر أو یتصف بها إن أخذت الأعراض لا بشرط لیکون عرضیات محمولات أو ینفعل إن کان القبول بمدخلیة المادة أو یستکمل إن لم یکن بها و لکن استفادها من الغیر أو یتصف إن لم یستفد و انبعث من ذاته و لکن کان علوه بها لا بمبدئها، س قده
2) هذا إلی آخره فی مسألة جامعیة بسیط الحقیقة أظهر مما مر فی العبارة السابقة- و لذا وصفه بالغموض و اللطافة لکن لما لم یکن هذا مذاق الشیخ و غیره من أتباع المشائین إذ لو کان مناط العلم عندهم تلک المسألة لما قالوا بالصور المرتسمة لا بد أن نبین مراد الشیخ بأن الصور بما هی صور الأشیاء و ماهیاتها لیست کمالات له و بما هی منبعثة عن ذاته بلا مدخلیة غیره- من فاعل أو قابل أو غیرهما و باعتبار وجوده الذی هو ظهور الوجوب الذاتی و لیست أشیاء علی حبالها علمه التفصیلی فلا ینافی کون مجده بذاته لأنها لیست إلا ظهور ذاته و إن کان فی الماهیات التی فی النشأة العلمیة و لذا قال المصنف قده بمعنی أنه متی فرضت ذاته بذاته إلی آخره، س قده
علی کلا المذهبین کما یظهر بالتأمل و مما یشیر إلی هذا المعنی کلمات الشیخ فی التعلیقات- منها قوله نفس تعقله لذاته هو وجود هذه الأشیاء عنه(1)و نفس وجود هذه الأشیاء نفس معقولیتها له و قوله وجود هذه الموجودات عنه وجود معقول لا وجود موجود من شأنه(2)أن یعقل أو یحتاج أن یعقل و قوله إضافة هذه المعقولات إلیه- إضافة محضة عقلیة(3)أی إضافة المعقول إلی العاقل فقط لا إضافة کیف ما وجدت- أی لیس من حیث وجودها فی الأعیان أو من حیث هی موجودة فی عقل أو نفس- أو إضافة صورة إلی مادة أو عرض إلی موضوع بل إضافة معقولة مجردة بلا زیادة- و هو أنه یعقلها فحسب.
أقول و العجب من الشیخ و تحقیقه المقام علی هذا الوجه کیف بالغ فی الرد و الإنکار علی ما ینسب إلی فرفوریوس من القول باتحاد العاقل بالمعقولات- مع أن هذا التحقیق الذی ذکره هاهنا و فی مواضع أخری مما یقتضی صحة القول بالاتحاد فإن وجود هذه المعقولات لما کان بعینه نفس معقولیتها و یکون إضافتها إلیه تعالی إضافة بسیطة لا إضافة شیء له وجود غیر کونه مضافا فذلک مما یوجب(4)أن لا یتصور
1) و ذلک لأن علمه بذاته مستلزم لعلمه بالأشیاء و علمه بها وجود هذه الصور و المصنف قدس سره حیث فهم منه اتحاد العاقل و المعقول حمله علی أن تعقله لذاته لما کان حضوریا کان هو وجود ذاته و حیث حمل الشیخ علیه وجود هذه الصور و الحمل هو الاتحاد فی الوجود خرج منه اتحاد العاقل بالمعقول فی مرتبة الظهور، س قده
2) الشأنیة هی القوة فهو فی وجود عالم المواد و قوله یحتاج أن یعقل فی وجود عالم المفارقات، س قده
3) أی وجود رابط لا رابطی ثم إنه أوغل فی کونه رابطا من الوجود المنبسط الفعلی- لأن هذا صفة و ذاک فعل و أین الصفة من الفعل، س قده
4) أی کونها إضافة بسیطة إشراقیة و وجودها العقلی النوری وجودا رابطا محضا- بالنسبة إلی وجوده مما یوجب التکافؤ الذی هو مقتضی التضایف لما بینا سابقا أنه لا یقتضی الوحدة و لعله لهذا قال ضرب من الاتحاد و الاتصال و هذا ما وعدناک سابقا، س قده
بین العاقل و مثل هذه المعقولات تغایر فی الوجود و لا انفصال فضلا عن إمکان المغایرة و الانفصال فلا بد من أن یکون بینهما ضرب من الاتصال و الاتحاد و إن کان فی تعقل هذا الاتصال و کیفیته صعوبة علی غیر المکاشف.
تعلیق آخر کون هذه الصور موجودة عنه هو نفس علمه بها و علمه بأنه یلزم عنه وجودها هو مبدأ لوجودها عنه و لیس یحتاج إلی علم آخر یعلم به أنه مبدأ لوجودها عنه.
تعلیق آخر وجود هذه الصور التی عنده عنه هو نفس علمه بأنه مبدأ لها فهذه المعقولیة هی نفس هذا الوجود و هذا الوجود هو نفس هذه المعقولیة.
تعلیق آخر لو کان یعقل ذاته أولا ثم یعقلها مبدأ للموجودات لکان عقل ذاته مرتین.
تعلیق آخر الأول تعالی یعقل ذاته علی ما هی علیه لذاته و هو أنه مبدأ للموجودات و أنها لازمة له عقلا بسیطا فلیس یعقل ذاته أولا و یعقل أنه مبدأ للموجودات ثانیا فیکون عقل ذاته مرتین بل نفس عقله لها هو نفس وجودها عنه و لیس اعتبار تعقل الأول کاعتبار تعقلنا نحن فإنا نعرف العلة و المعلول من لوازم کل واحد منهما- بقیاس و اعتبار فنعقل أولا أنه موجود و نعقل أیضا أنه مبدأ للموجودات بقیاس و نظر- و نعقل أیضا أنا عقلنا و ذلک بعقل آخر و لیس فی التعقل الأول هذه الحال.
تعلیق آخر لا محالة أنه تعالی یعقل ذاته و یعقلها مبدأ للموجودات فالموجودات معقولات له و هی غیر خارجة عن ذاته(1)لأن ذاته مبدأ لها فهو العاقل و المعقول- و لا یصح هذا الحکم فیما سواه فإنه یعقل ما هو خارج عن ذاته إلی غیر ذلک من تحقیقاته و إفاداته.
تعلیق آخر لیس علو الأول و مجده هو أن یعقل الأشیاء بل علوه و مجده بأن یفیض عنه الأشیاء معقولة فیکون بالحقیقة علوه و مجده بذاته لا بلوازمه التی هی
1) الجملة حال لأن ذاته خبر کما لا یخفی فهو العاقل و المعقول إذ لو لم یعقل مبدئیة ذاته التی هی عین ذاته لم یعقل الأشیاء، س قده
المعقولات و کذلک الأمر فی الخلق فإن علوه و مجده بأنه یخلق لا بأن الأشیاء مخلوقة له فعلوه و مجده إذن بذاته انتهی و أما لزوم المفسدة الثالثة من لزوم تحقق الکثرة فی ذاته فتلک الکثرة(1)لما کانت بعد الذات علی ترتیب الأول و الثانی و الثالث و هکذا إلی أقصاها لم یقدح فی وحدة الذات و لم ینثلم بها الأحدیة الذاتیة کالوحدة فی کونها مبدأ للکثرات التی بعدها و قد أشار الشیخ إلی دفع هذا المحظور بقوله فی مواضع من کتاب التعلیقات بما حاصله أن هذه الکثرة أنما هی بعد الذات بترتیب سببی و مسببی لا زمانی فلا ینثلم بها وحدة الذات أ لا تری أن صدور الموجودات المتکثرة عنه تعالی لا یقدح فی بساطته الحقة لکونها صادرة عنه علی الترتیب العلی و المعلولی فکذلک معقولاته
1) أقول کون هذه الکثرة بعد الذات و علی الترتیب السببی و المسببی لا یدفع المحذور لأن إیراد المحقق الطوسی قده ناظر إلی کون الصور أعراضا حالة فیه تعالی- کما فی کلام بهمنیار و غیره و إلی قولهم إنها مرتسمة فی ذاته تعالی و إلی تسمیتهم إیاها باللوازم المتصلة و ذوات الصور باللوازم المباینة فالسلسلة المترتبة من الصور إذا کانت مرتسمة فی الذات حالة فیه لزم کونه محلا للکثرة لا محالة و إن لم تکن حالة فیه و کانت قائمة به قیاما صدوریا لزم علیهم المثل و هم لا یقولون به مع أن المثل لا ترتیب فیها و لذا سماها الإشراقیون عقولا عرضیة و طبقة متکافئة نعم إذا کانت الصور قائمة به تعالی بالترتیب لا تستدعی جهتین فی المبدإ لصدورها و کذا لا تستدعی جهتین إحداهما للفعل و الأخری للقبول لما ذکر قدس سره أن جهة الاقتضاء لها بعینها جهة العروض اللزومی حیث إنها منبعثة من نفس الذات و لم تستفدها من غیره و عدم انثلام وحدة الذات فی صدور اللوازم المباینة کالعقل و ما دونه أنما هو لقیامها بذواتها لا بذات مبدئها و لو قامت به لزم کون ذات المبدإ محلا للکثرة لا محالة و لو کان منظور المصنف قده أن لا کثرة فی نفس الصور للترتیب بینها فالکثرة لیست منحصرة فی الکثرة العرضیة بل الکثرة الطولیة أیضا شیء- کیف و بعضها سبب و بعضها مسبب و السببیة و المسببیة من المتقابلات لا تجتمعان فی واحد، س قده
المفصلة الکثیرة أنما هی ترتبت عنه علی وجه ترتقی إلیه و تجتمع فی واحد محض- فهی مع کثرتها اشتملت علیها أحدیة الذات إذ الترتیب یجمع الکثرة فی واحد کما أشار إلیه المعلم الثانی بقوله واجب الوجود مبدأ کل فیض و هو ظاهر علی کل ذاته بذاته(1)فله الکل من حیث لا کثرة فیه فهو ینال الکل من ذاته(2)فعلمه بالکل بعد ذاته(3)
قوله بعد ذاته لیس خبرا لقوله فعلمه بالکل بل هو حال من الکل و قوله نفس ذاته خبر لعلمه فی الموضعین أی علمه بکل الأشیاء التی وجودها بعد وجود ذاته- و کذا علمه بذاته نفس ذاته و فی بعض نسخ الفصوص لم یوجد نفس ذاته و قوله و یتحد الکل بالنسبة إلی ذاته یمکن تنزیله علی العلمین الإجمالی و التفصیلی أما علی الأول فظاهر و أما علی الثانی فلما ذکره المصنف قده من الترتیب المؤدی إلی الوحدة و الأولی أن یجعل هذا الکلام من المعلم عذرا لعدم التکثر فی ذاته و فی علمه مع الکثرة غیر المتناهیة فی الأشیاء و لحکایة ما به الانکشاف الواحد البسیط أعنی ذاته عن هذه المنکشفات المتکثرات و المتباینات بأنه یتحد الکل بالنسبة إلی ذاته أی من حیث إنها مرتبطات و متعلقات بذات واحدة و أصل محفوظ فارد و سنخ باق ثابت لا یتغیر واحدة فهو کرابط ینظم شتاتها و تتصالح به مختلفاتها.
و أما قوله فهو الکل فی وحدة فظاهر فی مسألة بسیط الحقیقة کل الأشیاء و قد یقال و یحتمل أن یکون المراد أن الکل الذی ذکر أنه یتحد بالنسبة إلی ذاته أی کل ما عدا الواجب- هو الکل فی وحدة إذ ذاته لما کان علما بسیطا بجمیعها فیکون الکل کلا فی وحدة و لا یخفی ما فیه من البعد و تفکیک الضمیر، س قده
و علمه بذاته نفس ذاته و یتحد الکل بالنسبة إلی ذاته فهو الکل فی وحدة.1) أی هو عالم بذاته و العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول فله الکل أی العلم بالکل کما قال تعالی أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ أی أ لا یعلم ما سواه من هو خالقها و علتها وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ أی و الحال أنه مجرد و کل مجرد عالم و خبیر بذاته و العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول و قول المعلم من حیث لا کثرة فیه إن کان فی العلم الإجمالی فلأن بسیط الحقیقة جامع للکل بنحو الوحدة و البساطة و لا کثرة أصلا اللهم إلا فی مفاهیم الأسماء و لوازمها التی هی الماهیات و إن کان فی العلم التفصیلی الذی هو بعد العلم الإجمالی کما هو مذهبه فلکونه علی الترتیب علی ما قال المصنف قده، س قده
2) لأن علمه الإجمالی بالکل منطو فی علمه بذاته فذاته علم تفصیلی بذاته إجمالی بما عدا ذاته و علمه التفصیلی أیضا بالکل من ذاته أی من جهة کونه مبدأ الکل، س قده
3) البعدیة بناء علی العلم التفصیلی ظاهر و أما علی الإجمالی فهی البعدیة فی الإثبات لا فی الثبوت أی إثبات العلم بالکل أنما هو بعد إثبات ذاته و علمه بذاته أو البعدیة فی الاعتبار بحسب المفهوم فإن اعتبار کونه علما بعد اعتبار الذات من حیث هو و کذا اعتبار کونه علما بما سواه بعد اعتبار کونه علما بذاته و هذا کما وقع من الترتیب فی بعض الصفات- فی أحادیث أهل العصمة ع من قولهم علم و شاء و أراد و قدر و قضی و أمضی و نحو ذلک و کما أن عند العرفاء مرتبة الذات من حیث هو اللاتعین البحت مقدمة علی مرتبة الأسماء و الصفات.
و أما لزوم المفسدة الرابعة من کون المعلول الأول غیر مباین لذاته إن أراد بعدم المباینة الحلول و القیام(1)فهو عین محل النزاع فلا یکون حجة علی القائلین- بکون علمه تعالی أنما هو بالصور القائمة بذاته مع مغایرتها له و إن أراد به کون صورة المعلول الأول متحدة بالواجب تعالی بناء علی أن صدور کل معلول عنه مسبوق بالعلم به فلو لم یکن صورة المعلول الأول عین الواجب لتقدمت علیها صورة أخری و الکلام عائد فیها أیضا و هکذا یلزم مع خلاف الفرض التسلسل فی الصور المترتبة فجوابه ما هو مذکور فی کتب الشیخین أبی نصر و أبی علی و کتب
1) أقول هذا هو مراد المحقق و یکون حجة علیهم فإنه إذا قیل صورة المعلول- أو العلم بالمعلول قائم به تعالی و حالة فلعلهم یلتزمون و أما إذا انتبهوا و اعلموا أن الماهیة الإمکانیة محفوظة بین العلم و المعلوم و کشف الغطاء و بدت لهم سوأتها فهو من الفظاعة بمقام لا یمکنهم التزامه أ لا تری أنه لو قیل العلم بالبهیمة أو بالکفر قائم بنفسک- تلتزم و تمکن ذلک بل تعده کمالا لک بخلاف ما لو قیل البهیمة قائمة بنفسک و الکفر قائم بنفسک، س قده
أتباعهما کتحصیل بهمنیار بما حاصله أن صدور کل موجود خارجی لم یکن وجوده فی نفسه عین معقولیته فذلک مسبوق بعلمه و أما صدور ما وجوده عنه نفس معقولیته له فلا یحتاج صدوره إلی أن یکون مسبوقا بعلم آخر لأن وجوده عقل فلم یفتقر إلی عقل آخر.
قال الشیخ فی التعلیقات کل ما یصدر عن واجب الوجود فإنما یصدر بواسطة عقله له و هذه الصور المعقولة له یکون نفس وجودها نفس عقله لها لا تمایز بین الحالین و لا ترتب لأحدهما علی الآخر فیکون عقله لها ممایزا لوجودها عنه- فلیس معقولیتها له غیر نفس وجودها عنه فإذن هی من حیث هی موجودة معقولة و من حیث هی معقولة موجودة کما أن وجود الباری لیس إلا نفس معقولیته لذاته- فالصور المعقولة له یجب أن یکون نفس وجودها عنه نفس عقلیته لها و إلا إن کانت معقولات أخری علة لوجود تلک الصور کان الکلام فی تلک المعقولات کالکلام فی تلک الصور و یتسلسل إلی غیر النهایة فإنه یجب أن تکون قد عقلت أولا حتی وجدت أو تکون أنها عقلت لأنها وجدت فیکون علة معقولیتها وجودها و علة وجودها معقولیتها- فیلزم أن یکون علة معقولیتها معقولیتها(1)و علة وجودها وجودها.
تعلیق آخر لو کان صدور وجود هذه اللوازم بعد عقلیته لها یجب أن تکون موجودة عند عقلیته لها فإن المعقول یجب أن یکون موجودا و إذا کانت موجودة یجب أن یتقدم وجودها أیضا علی عقلیته لها فیتسلسل ذلک إلی غیر النهایة فیجب إذن أن یکون نفس عقلیته لها نفس وجودها عنه.
تعلیق آخر الصور المعقولة إما أن توجد عنه بعد أن تکون معقولة فیکون قبل وجودها عنه موجودة لأنها إن لم تکن موجودة لم تکن معقولة فإن ما هو غیر موجود لا یعقل فیلزم إذا کانت موجودة أن یتقدمها عقلیته لها و کذلک إلی غیر النهایة إذ
1) الظاهر أن الشیخ یرید إلزام تقدم الشیء علی نفسه و معلوم أنه محال فی الواحد بالعدد لا فی الواحد بالعموم فإن الإنسان فی ضمن فرد مقدم علی نفسه فی ضمن فرد آخر فلا یلزم هنا إلا التسلسل، س قده
الکلام فی ذلک کالکلام فی هذا لأنها کانت معقولة له و هی أیضا من لوازمه فتکون قد عقلت هذه أیضا بواسطة صورة معقولة أخری و الکلام فیها کالکلام فی هذه فیتسلسل الأمر تعلیق آخر إذا قیل إنما وجدت هذه اللوازم لأنها قد عقلت و عقلیته لها التی هی سبب وجودها هی أیضا من اللوازم لزم السؤال فیقال لم وجدت و بواسطة أی شیء فیقال إنما وجدت لأنها عقلت فیتسلسل الأمر.
تعلیق آخر هذه الصور المعقولة من لوازم ذاته و إذا تبع وجودها عقلیة لها- کانت عقلیته لها من لوازم ذاته أیضا فیکون وجود العقلیة من عقلیته لها فیکون تعقل بعد تعقل إلی ما لا نهایة.
و أما لزوم المفسدة الأخیرة من أنه تعالی لا یوجد شیئا مما یباینه بذاته بل بتوسط الأمور الحالة فیه فهذا مجرد استبعاد فهل هذا إلا کقول من ینکر- وجود عالم المعقولات الصرفة قبل وجود هذا العالم الجسمانی أو وجود عالم الأمر قبل وجود عالم الخلق ثم یقول یلزم علی ذلک أن لا یوجد تعالی شیئا من هذه الجسمانیات بذاته بل بتوسط الأمور العقلیة و لا یخلق شیئا من الخلق إلا بواسطة الأمر فیقال له أولا إن البرهان هو المتبع لا غیر و ثانیا إن ذلک العالم أشرف بالتقدم و أنسب فکذلک نقول الصور الإلهیة لکونها من لوازم وجوده الباقیة ببقائه لا بإبقائه(1)
أقول هذا الاعتراض و أشباهه بالأبحاث العامیة أشبه منها بالأبحاث الخاصیة- أ لیس أصحاب القول المنسوب إلی ذوق التأله یقولون إن الماهیات الإمکانیة موجودة بالانتساب- إلی حضرة الوجود القائم بذاته کما فی التقدیسات و غیرها من کتب أستاده و الانتساب لما کان أمرا اعتباریا کانت الکل بالحقیقة موجودة بوجود الله تعالی کیف و قد قالوا وجود زید إله زید و لا یلزم علیهم أن یکون الحقیقة الإمکانیة حقیقة وجوبیة لأن الحقیقة الإمکانیة عندهم هی الماهیة و مرتبة الماهیة شیء و مقام وجودها شیء آخر و لهذا قالوا إن الکثرة فی الموجود و الوحدة فی الوجود و لعل هذا القائل یتحاشی من قول العرفاء إن مفاهیم الأسماء و الصفات موجودة بوجود المسمی و إن الاسم عین المسمی بوجه و غیره بوجه- فهاهنا أیضا للعقول ماهیات هی معروضات الإمکان موجودة بوجود الله تعالی و الماهیة غیر الوجود و لکل حکمه و علی تقدیر أن یکون لها وجود غیر وجوده کما هو مذهب المصنف قده من أن الوجود أصل و له مراتب متفاوته بالشدة و الضعف و نحوهما فوجودها إذ لا استقلال له لیس شیئا علی حیاله بل هو کالمعنی الحرفی غیر المستقل بالمفهومیة کما قیل فی حقها کنا حروفا عالیات لم نقل فهی عنوانات الذات المقدسة جل شأنه و العنوان و الوجه بما هو آلة لحاظ المعنون لیس بشیء علی حیاله و هذا معنی کونها من صقع الربوبیة و موجودة بوجوده فهی لا هو و لا غیره و هکذا کان حکم الفانی و المفنی فیه و لیت شعری أن هؤلاء کیف یصدقون بقول سید العقول الصاعدة من الأولیاء
ُ: قلعت باب الخیبر بقوة ربانیة
بل کیف یذعنون بقوله تعالی وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی، س قده
الموجودة بوجوده لا بإیجاده الواجبة بوجوبه فضلا عن إیجابه فهی1) لا کالأجسام و الجسمانیات فإنها باقیة بإبقائه موجودة بإیجاده حیث إن أحکام الإمکان علیها غالبة و مناط السوائیة من المادة و لواحقها من السیلان و الزمان و المکان و غیرها فیها ظاهر و هذه فی العقول التی هی من الأفعال مستهلکة فضلا عما هی من الصفات- و قد اعترض علیه قدس سره حیث قال مثل هذا القول فی العقول بأنه یلزم علی هذا أن یکون تسرمد العقول تسرمد الذات و بالعکس و وجودها وجوده و بالعکس و العجب ممن یعد نفسه من زمرة الحکماء و هو بعض معاصریه قدس سره الشهیر بشمس الجیلانی حیث نقل کلامه قدس سره من رسالة الحدوث و اعترض علیه بأنه یلزم حینئذ أن لا یکون الممکن بالذات ممکنا بالذات بل یکون واجبا بالذات.
أشرف و أقدس من الموجودات المنفصلة عنه فیکون أقدم تحققا و أقرب منزلة منه تعالی- فهی لا محالة أحری بأن یکون واسطة فی الإیجاد لهذه المباینات الخارجیة.
حیث نقل فی بعض مؤلفاته کلام أنکسیمانوس الملطی من أنه قال کل مبدع(1)ظهرت صورته فی حد الإبداع فقد کانت صورته فی علم
1) خص الفیلسوف المبدع بالذکر مع أن الکائن و المخترع أیضا عنده کذلک لأن الأنواع الکلیة التی فی هذا العالم أیضا من المبدعات المحفوظات بتعاقب الأشخاص- و جعل العلم بالجزئیات منطویا فی العلم بالکلیات کما هو مذهب المشائین أو لأن العوالم بکلیتها باللحاظ اللابشرطی و باعتبار وجهها إلی الله الواحد شیء واحد صدر عن الواحد کما قال تعالی وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ و هو بهذا النظر مبدع أخرجه المبدع تعالی من اللیس إلی الأیس دفعة واحدة بلا مادة و مدة إذ لا مادة و لا مدة للمجموع المأخوذ فیه المادة و الزمان و المکان و غیرها و أما جعله مستورا بالکل فلأن القضیة الکلیة هی المعتبرة فی العلوم فهذا نظیر قولهم کل واجب الوجود بسیط أو کل واجب الوجود ماهیته إنیته و غیر ذلک و الصورة الأولی بمعنی ما به الشیء بالفعل و الصورة الثانیة هی الصورة العقلیة، س قده
مبدعه الأول و الصور عنده غیر متناهیة(1)ثم قال و لا یجوز فی الرأی إلا أحد قولین إما أن نقول أبدع ما فی علمه و إما أن نقول أبدع أشیاء لا یعلمها و هذا من القول المستشنع و إن قلنا أبدع ما فی علمه فالصور أزلیة بأزلیته(2)و لیس
1) یرد علیه أنها کیف یکون غیر متناهیة و أنواع المجردات و المادیات الفلکیات- و الأرضیات متناهیة و الأشخاص غیر المتناهیة لیس لکل واحد منها صورة علی حدة قائمة به تعالی عندهم علی أنها إذا کانت غیر متناهیة و هی مترتبة ترتیبا سببیا و مسببیا کما قال المصنف قده فیما مر لزم التسلسل و کونها محصورة بین حاصرین و الجواب عن الأول أن المراد بعدم التناهی عدم التناهی المدی أو الشدی بشدة نوریة الواجب تعالی لا بشدة علی حدة کما یشیر إلیه قوله أزلیة بأزلیته أو نقول إن أنواع المفردات من الجواهر المذکورة و الأعراض و إن کانت متناهیة إلا أن الأنواع الحاصلة بالترکیب نسب بعضها إلی بعض غیر متناهیة- أ لا تری أن أصول الطعوم البسیطة تسعة و أنواع مرکباتها لا تحصی أو نقول صور الجزئیات غیر المتناهیة قائمة به تعالی مخصصة کل واحدة منها بتخصیصات صائرة إیاها کنوع منحصر فی فرد کما هو المقرر فی الکتب و عن الثانی أنه لا یلزم کون الترتیب فی مجموع غیر المتناهی- کما ذکرنا سابقا أنه علی مذهب القائلین بقیام الصور بذواتها و هی الأنوار القاهرة لیس الترتیب إلا فی القواهر الأعلین لا فی الطبقة المتکافئه المسماة بالمثل و تلک نظیره هذه و أیضا الترتیب إلی جانب المعلول لا إلی جانب العلة، س قده
2) فلا یلزم تعدد القدماء و فی هذا القول من الفیلسوف رد علی معاصر المصنف قده- الذی مر ذکره، س قده
یتکثر ذاته بتکثر المعلومات(1)و لا یتغیر بتغیرها انتهی.
و اعترض علیه بوجهین أحدهما أنه لم یتعرض لکیفیة فیضان هذه الصور من الذات من کونه بالعلم المقدم أو لا و علی الأول یرد علیه أن العلم المقدم الذی هو عین الذات کاف فی العلم بالموجودات العینیة فما الدلیل علی فیضان الصور العلمیة- قبل الإیجاد العینی و علی الثانی یرد علیه أن هذا قول بأن الله تعالی أبدع أشیاء لا یعلمها و هذا قول مستشنع کما ذکره ذلک الفیلسوف.
و ثانیهما أنه یرد علیه أن هذه الصور إما جواهر أو أعراض فإن کان الأول لزم أن یکون موجودات عینیة لا بد لها من صور أخر للعلم بها و الکلام فی ذلک کالکلام فی أصل الصور و إن کان الثانی لزم أن یکون واجب الوجود بالذات- محلا و فاعلا لها و القول بکون الواجب بالذات فاعلا لها لا محلا لها لکونه غیر متأثر عنها قول بکونها جواهر کباقی الممکنات و لا خفاء أیضا فی أن علم الواجب الوجود باعتبار هذه الصور لیس علما کمالیا ذاتیا لکونه تابعا لفیضان تلک الصور- فعلی تقدیر انحصار العلم المقدم فی فیضان الصور المنکشفة لزم أن لا یکون للذات علم کمالی ذاتی غیر تابع للتأثیر و الحق تحققه کما مر انتهی.
أقول فی کلامه مواضع أنظار أما قوله إن العلم المقدم الذی هو عین الذات کاف إلی آخره ففیه أن هذا العلم عندهم مستلزم لفیضان الصور العقلیة التی هی من لوازم ذاته و هو غیر کاف فی إیجاد الأشیاء المباینة الذوات لذات المبدإ تعالی لأن علمه بالأشیاء الخارجیة لیس وجود تلک الأشیاء فی أنفسها(2)و لا الإضافة الإیجادیة
1) المراد بها المعلومات بالعرض لا المعلومات بالذات التی هی الصور العقلیة بقرینة قوله و لا یتغیر بتغیرها، س قده
2) و الحاصل أن العلم الإجمالی الکمالی الذی هو عین الذات هم قائلون به و بتقدمه و لکنه کاف فی العلم و الفیضان لأشیاء وجودها عین العلم التفصیلی بها و الإضافة الإیجادیة منه تعالی إلیها عین الإضافة العلمیة بها و هذا مستقیم فی الصور المتصلة لا فی الأشیاء الخارجیة- فلا یکفی ذلک العلم الإجمالی فی الأشیاء الخارجیة بل لا بد من فیضان الصور عندهم قبل فیضان الأشیاء الخارجیة و الإضافة الإیجادیة إلی الأشیاء الخارجیة عند الإشراقیین و هذا المعترض- و إن کانت عین الإضافة العلمیة بها لم یمکن إلزامهم بما ذکره قده إلا أن خلافه برهانی عند المشائین لقاعدتهم المشهورة أن المدرک بالذات لا بد و أن یکون وجوده للمدرک لا للمادة و الأولی أن یقال لما کان وجوده تعالی وحدة محضة و بساطة صرفة و الموجودات الخارجیة کثرة محضة بالنسبة إلی وحدته تعالی لم یکن بینهما مناسبة حتی یکون تلک الوحدة المحضة علما بتلک الکثرة فلم یکن بد من رابط و برزخ جامع بینهما و هو الصور المرتسمة و یمکن حمل کلامه قدس سره علیه، س قده
منه إلیها عین الإضافة العقلیة إذ لیس وجودها فی ذاتها عنه عین معقولیتها له و إلا لکانت من اللوازم المتصلة لا من المباینات المنفصلة و قد علمت فیما سبق أن علمه تعالی بتلک الصور القائمة بذاته عین إیجاده لها و أن العلم إذا کان عین الإیجاد و المعلوم عین الموجود المعلول لم یحتج فی صدوره عن الفاعل بعلم و إرادة و مشیة إلی علم سابق تفصیلی فلا یتأتی قوله و هذا قول بأن الله أبدع أشیاء لا یعلمها علی أن الحق عندنا فی هذا المنهج أن لا جعل و لا تأثیر فی حصول مثل هذه الصور لأنها من اللوازم(1)و لا تأثیر- للملزوم بالقیاس إلی لوازمه فإن کون الذات ذاتا بعینه کونها ذات هذه اللوازم و أما قوله هذه الصور إما جواهر أو أعراض إلی آخره فغیر متوجه و لا موجه- إذ مبناه علی الخلط بین الجوهر الذهنی و الجوهر الخارجی أو علی توهم المنافاة- بین الجوهر الذهنی و العرض الخارجی و التردید أنما یستقیم و یفید فی المنفصلة أو مانعة الجمع(2)فنقول هذه الصور جواهرها جواهر علمیة بحسب الماهیة و أعراض
1) أی اللوازم الموجودة بوجود الملزوم الباقیة ببقائه الأزلیة بأزلیته علی نحو ما مر تقریره و لا تأثیر للملزوم بالقیاس إلی لوازمه الکذائیة و إلا فاللزوم المصطلح معناه الاقتضاء و العلیة فکیف لا تأثیر، س قده
2) الصواب حذف قوله أو مانعة الجمع و لعله سهو من الناسخ أما أولا فلأنه یدل علی أن التردید لا یستقیم و لا یفید فی مانعة الخلو مع أنه فیها أقوم و أفید من مانعة الجمع- لأنها تدل علی استیفاء الأقسام و ضبطها و لذا تستعمل هی و الحقیقیة فی التقاسیم دون مانعة الجمع کما قال المحقق الشریف فی بعض مؤلفاته و أما ثانیا فلأنه یوهم أن المنافاة بین الجوهر الذهنی و العرض الخارجی علی سبیل منع الخلو مع أنه لا منافاة بینهما لا صدقا و هو ظاهر و لا کذبا لارتفاعهما فی الجوهر الخارجی و أما ثالثا فلأن مانعة الجمع قسم من المنفصلة و قد جعلت قسیما لها، س قده
خارجیة بحسب الوجود(1)فلا یستدعی العلم بها صورة أخری و الکل باعتبار الوجود العینی أعراض قائمة بذاته لکن ذاته لا یتأثر عنها و لا ینفعل بها کما سبق تقریره.
و أما قوله استدلالا علی أن علم الباری تعالی بتلک الصور لیس علما کمالیا- لکونه تابعا لفیضان تلک الصور فغیر صحیح لما سبق مرارا أن علمه تعالی بتلک الصور عین فیضانها عنه لا أنه تابع لفیضانها و إن أراد أن نفس تلک الصور لیست کمالا له تعالی(2)فنقول من الذی أنکر هذا و من الذی جعل اللوازم المتأخرة الناشئة بعد الذات التامة الواجبیة کمالا له فإن هؤلاء الفلاسفة المثبتین لهذه الصور الإلهیة یصرحون بأن کماله و علوه لیس بوجود هذه الصور بل کماله و علوه بکون ذاته ذاتا یفیض عنه هذه الأشیاء معقولة و أن عقله لذاته مستتبع لعقله إیاها ثم لا یخفی أن عقله لهذه الصور هو بعینه عقله للخارجیات المنفصلة(3)
و ثانیهما دفع ما لعله یقال أیضا إنه علی تقدیر أن یکون مراده ذلک یمکن أن یکون العلم بالأشیاء الخارجیة تابعا لفیضان الصور.
و حاصل الدفع أنه لما کان علمه بالصور عین علمه بالخارجیات کما أن علمک بصورة الشمس مثلا عین علمک بالشمس الخارجیة و العنوان آلة لحاظ المعنون فأین التابعیة و أین الاثنینیة اللهم إلا فی المعلوم بالذات و المعلوم بالعرض لا فی العلم و کذا لا تفاوت بین العلم بالصور و العلم بذوات الصور للعینیة المذکورة فی العلم فلا حاجة إلی جعل الباء فی قوله بتلک الصور للسببیة لا صلة للعلم، س قده
1) لیس المراد أن وجودها عرض حتی یقال إن الوجود لیس جوهرا و لا عرضا بل المراد أن تلک الماهیات الجوهریة أنفسها أعراض خارجیة و لکن فی الوجود الذهنی و لا منافاة بین الجوهر الذهنی و العرض الخارجی لأن العرض لیس جنسا بل عرض عام للمقولات التسع العرضیة فی الخارج و للمقولات العشر فی الذهن کما مر فی السفر الأول، س قده
2) یعنی أن الاستدلال علی نفی الکمالیة بالتابعیة باطل لأن العلم و المعلوم بالذات متحدان- فعلمه بالصور عین الصور و لکن نفی الکمالیة مسلم و لا کلام لنا فیه فإن کماله بکون ذاته واجدة لکل ما یفیض منه من الصور و غیرها بنحو أعلی، س قده
3) الغرض من هذا الکلام أمران أحدهما دفع ما عسی أن یقال إن مراد العلامة الخفری أن علم الواجب تعالی بالأشیاء الخارجیة باعتبار هذه الصور لیس علما کمالیا ذاتیا إلی آخره فقولکم إن علم الباری تعالی بتلک الصور فی موضعین یخالفه.
و إن کان وجودها غیر وجود هذه الصور إذ العلم بالخارجیات عندهم لیس إلا بصور أخری وجودها وجود علمی إدراکی بخلاف ما ذهب إلیه المتأخرون و بعض أتباع الرواقیین کصاحب کتاب حکمة الإشراق و المحقق الطوسی ره حیث جعلوا الأمور الخارجیة کالأجسام و غیرها(1)صالحة للإضافة العقلیة و کأنهم ذهلوا عن القاعدة المشهورة أن وجود المعقول بالذات فی نفسه و معقولیته و وجوده للعاقل شیء واحد بلا اختلاف و کذا وجود ما هو محسوس فی نفسه و محسوسیته و وجوده عند الحاس شیء واحد بلا اختلاف ثم لا شبهة فی أن هذه المادیات ذوات الأوضاع المکانیة- لیست وجوداتها الخارجیة وجودا عقلیا و لا حسیا کما هو التحقیق عندنا فکیف یصح و یجوز کون هذه الصور المادیة فی أنفسها(2)قبل تجریدها و انتزاعها علما و معلوما و عقلا و معقولا.
و أما قوله فعلی تقدیر انحصار العلم المقدم فی فیضان الصور المنکشفة لزم
1) التمثیل قریب عن التوزیع فإن صاحب حکمة الإشراق جعل وجود الکل علما حضوریا و أما المحقق قده فعلی ما قال المصنف قدس سره فیما بعد ذلک جعل مناط علمه تعالی بالأجسام و الجسمانیات ارتسام صورها فی المبادی العقلیة و النفسیة ثم ذهولهم عن القاعدة فی الأجسام و الجسمانیات لأن لها وجودا فی أنفسها و وجودا للمادة و أما فی المجردات بذواتها فلأنه و إن لم یکن لها وجود للمادة إلا أن لها وجودا فی أنفسها عندهم کما مر فی مبحث الوجود الرابط من السفر الأول، س قده
2) قد تقدم وجه المناقشة فیه، ط مد ظله
أن لا یکون للذات علم هو کمال ذاتی لیس بوارد علیهم إذ لا ینحصر علمه تعالی عندهم فی هذه الصور المتأخرة عن الذات أ لا تری إلی قول الشیخ فی أول الفصل- المعقود فی بیان نسبة المعقولات إلیه تعالی من فصول إلهیات الشفاء یجب أن یعلم أنه إذا قیل للأول تعالی عقل قیل علی المعنی البسیط الذی عرفته فی کتاب النفس و أنه لیس فیه اختلاف صور مترتبة متخالفة کما یکون فی النفس- علی المعنی الذی مضی فی کتاب النفس فهو لذلک یعقل الأشیاء دفعة واحدة من غیر أن یتکثر بها فی جوهره أو یتصور فی حقیقة ذاته بصورها بل تفیض عنه صورها معقولة و هو أولی بأن یکون عقلا من تلک الصور الفائضة عن عقلیته و لأنه یعقل ذاته و أنها مبدأ کل شیء فیعقل من ذاته کل شیء انتهی فقوله إذا قیل للأول عقل قیل علی المعنی البسیط و قوله و هو أولی بأن یکون عقلا من تلک الصور- و قوله فیعقل من ذاته کل شیء کلها تصریحات و تنبیهات علی العلم الإجمالی الکمالی- و العقل البسیط لکن معرفة هذا العقل البسیط فی غایة الصعوبة فإن ظنی بل یقینی أنه لم یتیسر فهمه علی وجهه لأحد من هؤلاء المشهورین بالفضل و البراعة مع ادعائهم لإثباته کما سنشیر إلیه إن شاء الله تعالی فهذه جملة من أقوال القادحین فی تقریر صور المعقولات فی ذاته مع ما سنح لنا من الدفع و الإتمام و النقض و الإبرام
و لا فی وجوب أن یکون تلک الصور المعقولة لوازم ذاته و لا فی کونها قائمة بذاته غیر مبانة عن ذاته إنما المخالفة لنا معهم فی جعل تلک الصور أعراضا و فی أن وجودها وجود ذهنی و لو لا تصریحاتهم بأنها أعراض لأمکن لنا حمل مذهبهم علی ما هو الحق عندنا و هو أنها مثل عقلیة و جواهر نوریة کما هو رأی الأفلاطون و لا یبعد
أن یکون القول بعرضیتها من تصرفات المتأخرین حیث إن کلمات قدماء الفلاسفة القائلین بالصور کأنکسیمانوس و غیره خالیة عن ذکر العرضیة کما یظهر لمن تتبع مأثورات أقوالهم.
لازم ذهنی کالنوعیة لمفهوم الإنسان- و الذاتیة لمعنی الحیوان و لازم خارجی کالحرارة للنار و الحرکة للفلک و لازم للماهیة ثم یجب أن یعلم أن لازم الماهیة کما أنه تابع لها فی أصل الماهیة کذلک تابع لها فی نحوی الوجود الذهنی للذهنی و الخارجی للخارجی فإذن امتنع أن یکون لأحدهما وجود خارجی و للآخر وجود ذهنی و بالعکس(1)إذا تمهد هذا فنقول إن لوازم الأول تعالی إن کانت من قبیل اللازم الخارجی(2)فلا بد أن یکون کملزومها موجودة خارجیة و کذا لو فرض أنها من لوازم الماهیة فإن ماهیة الأول عین إنیته سواء قلنا إن لا ماهیة له أصلا أو قلنا إن ماهیته عین إنیته و وجوده علی اختلاف الاصطلاحین فإذن هذه اللوازم یجب أن یکون بوجوداتها العینیة لازمة له(3)
و الحل أن الکل أمور خارجیة فی ذواتها کیف و هی صفات الموجود العینی و صفة الموجود العینی عینیة و کونها ذهنیة بالقیاس إلی الموجودات العینیة الأخری و هی ذوات الصور فتسمیتهم الصور المرتسمة فی ذاته تعالی بالذهنیة لأنها علمیة بخلاف الموجودات العینیة إما لاستقلالها و إما لکونها موجودة للمادة و لغیبة بعضها عن بعض تصلح للعلمیة عندهم و أما ترتب الآثار التی هی مناط الخارجیة فهی أولی به لکونها أسباب الوجودات العینیة، س قده
فجواهرها لا محالة یجب أن لا یکون أعراضا و لا جواهر1) لا یخفی أنه لا موقع لقوله و بالعکس نعم لو قال امتنع أن یکون للملزوم وجود خارجی و لللازم وجود ذهنی لکان فی موقعه، س قده
2) الأولی أن یوجه الاعتراض علی کون الصور المرتسمة معلولات للواجب و کون العلم الحصولی داخلا تحت الکیف النفسانی إذ مع تسلیم الجهتین المذکورتین یکون للصور المرتسمة نحو من الثبوت الخارجی هو بحسبه من الأعراض الخارجیة کسائر الکیفیات النفسانیة و الملازمة بین الواجب تعالی و بین الصور المرتسمة من جهة ماهیاتها الموجودة- و هی الکیف الموجود بوجود الواجب لا من جهة أنها مفاهیم ذهنیة کذا و کذا من جهة أنها ذهنیة، ط مد ظله
3) إذ لا وجود ذهنی للأول تعالی لأنه وجود خارجی صرف لا یدخل فی ذهن من الأذهان و إلا لانقلب مع أنه لا یتوقف لزومها علی وجوده فی الذهن فبقی أن یکون لوازم الأول من أحد القبیلین الأولین فتکون أمورا خارجیة لا ذهنیة أقول ما ذکره قدس سره منقوض بالصور الذهنیة التی لنفوسنا فإن کانت من عوارض الماهیة لها لزم أن تکون عارضة لماهیاتها من حیث هی مع قطع النظر عن الوجودین و هو ظاهر البطلان و إن کانت من العوارض الذهنیة- لها توقف عروضها للنفوس علی حصول النفوس فی الأذهان حتی تعرضها فبقی أن تکون عوارض خارجیة هذا خلف.
ذهنیة بل جواهر خارجیة فإذن بطل القول بارتسام الصور الذهنیة فی ذات الأول تعالی بقی الکلام فی تحقیق الأمر هاهنا بأن الذوات القائمة بأنفسها کیف أمکن أن یکون من اللوازم للشیء التی لا یتصور انفصالها عنه مع قیام البرهان علی ذلک.
و قولهم إن العلم بذی السبب لا یحصل إلا من جهة العلم بسببه لیس المراد من العلم التام بالعلة العلم بماهیة العلة(1)
و فیه أن المتعرض للقاعدة هم المشاءون فی کتاب البرهان من المنطق و هم لا یرون العلم الحضوری فی غیر صورة علم الشیء بنفسه علی أن من المعلوم أن البرهان أنما یجری فی العلوم الحصولیة دون العلم الحضوری و لو لا کون القاعدة جاریة فی العلم الحصولی- لم یکن لتقسیم البرهان إلی قسمی اللمی و الإنی فائدة البتة و بالجملة الشیخ و سائر المشائین لا یسلمون کون علم العلة بمعلولها و بالعکس حضوریا و لا جریان القاعدة فیه ط، مد ظله
إلا فیما یکون مجرد الماهیة سببا للمعلوم کما فی لوازم الماهیات1) محصله أن مرادهم من القاعدة استتباع العلم الحضوری بالعلة علما حضوریا بالمعلول من غیر نظر إلی العلم الحضوری فالقاعدة تهدی إلی ما ذهبنا إلیه من الکشف الحضوری التفصیلی فی عین العلم الإجمالی لا ما ذهبوا إلیه من العلم الحصولی من طریق الصور المرتسمة.
بمعنی الکلیات الطبیعیة و لا المراد منه العلم بوجه من وجوهها و هو ظاهر و لا العلم بمفهوم کونها علة و لا العلم بإضافة العلیة لأنه علی هذین الوجهین یکون العلمان- أی العلم بالعلة و العلم بالمعلول حاصلین معا لا تقدم لأحدهما علی الآخر و عمدة الغرض من هذه القاعدة إثبات علم الباری تعالی بما سواه من جهة علمه بذاته فإذن المراد من العلم المذکور أنما هو العلم بالخصوصیة التی یکون العلة بها علة و لیس هی إلا نحوا خاصا من الوجود و قد بین فیما سلف من الکلام أن الجاعلیة و المجعولیة أنما هی بین الوجودات لا الماهیات و بین أیضا أن العلم بأنحاء الوجودات لا یمکن أن یحصل إلا بحضورها و شهودها بأعیانها لا بصورها و أشباهها و ذلک غیر ممکن إلا من جهة الاتحاد أو من جهة العلیة(1)و الإحاطة الوجودیة.
فإذا تقرر هذه المقدمات فنقول لما کان ذاته تعالی من جهة وجوده- الذی هو عین ذاته علة لما بعده علی الترتیب و أن مجعولاته الصادرة عنه أنما هی أنحاء الوجودات العینیة فالعلم الواجبی بذاته الذی هو نفس ذاته یقتضی العلم الواجبی بتلک الوجودات الذی لا بد أن یکون عین تلک الوجودات(2)
إن قلت قد مر قبیل ذلک أن صاحب الإشراق و المحقق الطوسی و غیرهما ممن جعلوا الوجودات علمه تعالی کأنهم ذهلوا عن القاعدة المشهورة أن وجود المدرک بالذات فی نفسه و مدرکیته و وجوده للمدرک شیء واحد و أن الوجود المادی مثار الغیبة و مدار العلم علی الحضور و الظهور فما باله قدس سره قد ذهل عن ذلک و کر علی ما فر.
قلت کان مقصوده قدس سره هناک اعتذار من قبل المشائین القائلین بالصور بأن قولهم بالصور نشأ من قاعدتهم المشهورة و أن القائلین بالعلم الحضوری ذهلوا عن بناء قولهم علی قاعدتهم سواء لم یسلم القاعدة عند القائلین بالحضوری أو سلمت و لکن یقولون إن وجود الأمور الخارجیة للمادة و شبهها لا ینافی وجودها للمدرک هاهنا لکونه تعالی محیطا بالمواد و غیرها و إن ذوات الأوضاع و الجهات لیست مثارات للغیبة بالنسبة إلیه تعالی بل کلها کالنقطة فی عین کونها غیر منفکة عن ذواتها و ذاتیاتها و لوازمها و مقصوده قدس سره هاهنا القدح فی القول بالصور بنفس القاعدة الأخری المثبتة لأصل العلم بالغیر و أنها تنفی هذا القول و تثبت مذهب الإشراق فالمقصود بالذات هنا القدح و المنع لا الاستدلال، س قده
فمجعولاته بعینها معلوماته1) أی العلم الحضوری منحصر فی موردین أحدهما فی الاتحاد کما فی علم النفس بذاتها و ثانیهما فی العلیة کما فی علم النفس بمنشآتها الخیالیة مثلا و معلوم أن ما نحن فیه من قبیل الثانی، س قده
2) و لا یمکن أن یقال إن المجعول بالذات و إن کان هو الوجود لکن العلم بجاعله لا یقتضی إلا العلم به مطلقا و لو بنحو الصوری إذ حینئذ یصدق أن العلم بالعلة استلزم العلم بالمعلول و القاعدة لا تدل علی أزید من هذا و لا تقتضی الکیفیة لأنا نقول الوجود لیس له نحو واحد من التحقق و لا ماهیة له فلا صورة له إنما الصورة للماهیة الموجودة فالعلم بنحو من الوجود لا یمکن إلا بالحضوری فغرضه قدس سره أن هذه القاعدة التی تمسک الکل بها فی إثبات أصل علمه تعالی بما سواه کما تدل علیه تدل أیضا علی کیفیته من کون علمه بما سواه حضوریا- و عدم کونه حصولیا کما زعمه القائلون بالصور المرتسمة.
فهی بعینها علومه التفصیلیة لا محالة فهی تابعة للعلم الکمالی و العقل البسیط بالمعنی الذی علمته فی باب العقل و المعقول و فی علم النفس و إنما سمینا هذه الوجودات علما له- باعتبار أنها من لوازم علمه بذاته و إن اصطلح أحد بأن یسمی تلک الأشیاء الصادرة عنه تعالی علوما له باعتبار وجوداتها(1)و مجعولات له باعتبار ماهیاتها المتغایرة للوجود لکان حسنا للمحافظة علی الفرق بین ما هو علم الباری و ما هو فعل له فإن العلة الفاعلیة عرفوها فی مباحث العلل بما یؤثر فی غیره بما هو غیره و الماهیات الممکنة کلها مباینة لحقیقة الواجب تعالی و أما الوجودات فقد علمت من طریقتنا أنها من لمعات ذاته و شوارق شمسه.
1) بل باعتبار وحدتها أیضا و سبق اعتبار کونها علما علی اعتبار کونها معلوما و إن کان فی الحضوری العلم عین المعلوم، س قده
(1)قد تقرر عند الحکماء کلهم من غیر خلاف بین الفریقین و ثبت أیضا بالبرهان ما یسمی بقاعدة إمکان الأشرف و هو أن کلما هو أقدم صدورا من المبدإ الأول فهو أشرف ذاتا و أقوی وجودا و علی مسلک إثبات الصور المرتسمة فی ذاته تعالی یلزم هدم تلک القاعدة الحقة إذ لا شبهة فی أن الأعراض أیا ما کانت هی أخس و أدون منزلة من الجوهر أی جوهر کان و القائلون بإثبات هذه الصور- جعلوها وسائط فی الإیجاد مع تصریحهم بأنها أعراض قائمة بذاته تعالی فما أشد سخافة اعتقاد من اعتقد کون الموجودات الواقعة فی العالم الربوبی و الصقع الإلهی خسیسة ضعیفة الوجود و التی یطابقها و یوازیها من العالم الإمکانی حذو النعل بالنعل و القذ بالقذ تکون أشرف وجودا و أعلی مرتبة و هذا مما یحکم به الوجدان قبل إقامة البرهان
ذکر و تنبیه(2)و أما الذی أفاده المحقق الطوسی ره فی شرح الإشارات- بعد ما أورد البحوث و التشنیعات علی الشیخ و ذکر أن التعقل لا یلزم أن یکون بصورة زائدة علی ذات المعلوم من أنه لما کان وجوده علة لوجود ما سواه و علمه بذاته
1) و هناک وجه رابع هو أن مقتضی ما تقدم تحقیقه فی کیفیة ظهور الماهیات و المفاهیم الذهنیة أن العلوم الحصولیة لا تحقق لها فی غیر النفوس المدرکة للکلیات و الجزئیات و هی العلوم التی تنتهی بوجه إلی الحس و أما الوجودات المجردة عن المادة ذاتا و فعلا فلا تحقق فی علمها لماهیة و لا أی مفهوم آخر ذهنی، ط مد ظله
2) لما أشار إلی الاستدلال علی طریقة الإشراق فی ضمن القدح تطفلا بقاعدة مجعولیة الوجود و أنه لا یدرک إلا بالحضور أراد أن یذکر أن دلیل المحقق الطوسی قده لإثبات تلک الطریقة إقناعی و لیس کذلک فإن خلاصة دلیل المحقق قده أنه إذا اتحد العلتان فلا بد أن یتحد المعلولان و إلا لزم صدور الکثیر عن الواحد أعنی صدور الصور عن علمه بذاته الذی هو ذاته و صدور الموجودات التی هی ذوات الصور عن ذاته أیضا و کأنه قده زعم أن استدلاله من حیث المناسبة و الموافقة بین العلة و المعلول فی الوحدة و الکثرة و أنه کما فی العلتین اتحاد ناسب ذلک أن یکون بین المعلولین أیضا اتحاد، س قده
علة لعلمه بما سواه و قد حکمت بأن ذاته و علمه بذاته و هما العلتان واحد بلا خلاف و اختلاف فاحکم بأن الصادر منه و علمه بذلک الصادر و هما المعلولان واحد بلا اختلاف ففیه أن هذا الکلام لا یخلو عن إقناع إذ لأحد أن یمنع حقیة هذا الحکم- إذ ربما یکون فی المعلول لکونه أنقص وجودا من علته شائبة کثرة لا یکون مثلها فی العلة أ لا تری أن العقل یصدر عنه الفلک من جهة ماهیته و یصدر عنه عقل آخر من جهة وجوب وجوده و العلتان هاهنا شیء واحد فی الخارج و المعلولان متعددان تعددا خارجیا و أیضا الواجب تعالی واحد بسیط من کل وجه و العقل الصادر منه أولا فیه جهتان بحسب الاعتبار و بالجملة فلیس من شرط العلة و المعلول الموافقة فی الوحدة و الکثرة نعم المستحیل أن یکون المعلول أقوی توحدا من علته الموحدة.
ثم لا یخفی علی من تتبع کتب الشیخ الإلهی شهاب الدین السهروردی أن جمیع ما ذکره الشارح المحقق لمقاصد الإشارات فی هذا المطلب موافق لما ذکره فیها فکأنه مأخوذ منها مع تلخیص و تهذیب إلا أن الشیخ المذکور أجری القاعدة فی الأجسام و الجسمانیات من أن حضور ذواتها کافیة فی أن یعلم بالإضافة الإشراقیة من دون الافتقار إلی الصور الزائدة و هذا المحقق لم یکتف بذلک بل جعل مناط علمه تعالی بها ارتسام صورها فی المبادی العقلیة أو النفسیة و لکل من الرأیین وجه- و سینکشف لک حق المقال فی إدراک الحق الأول لهذه الجزئیات المادیة علی وجه لم یتیسر لأحد و لم یثبت فی غیر هذا الکتاب.
لعلک لو تأملت فیما تلوناه حق التأمل و أمعنت النظر فی ما حققناه- و قررناه من کیفیة وجود الصور الإلهیة و أنها لیست موجودات ذهنیة و لا أعراضا خارجیة- بل هی وجودات بسیطة متفاوتة لا یعتریها الإمکان و فی کیفیة لزومها لزوما لا علی وجه العروض و لا علی وجه الصدور(1)بل علی ضرب آخر غیرهما لعلمت لو کنت نقی
1) مع أن الشیخ صرح کثیرا بأنها عنه و أنه مبدئها فلزومها ضرب آخر و هو أنها لوازم غیر متأخرة فی الوجود من وجود الملزوم و أنها موجودة بوجوده باقیة ببقائه علی ما تقدم، س قده
الذهن نقی الجوهر لطیف السر أن تلک الصور الإلهیة لیست من جملة العالم و مما سوی الله و لیس وجودها وجودا مباینا لوجود الحق سبحانه و لا هی موجودات بنفسها لنفسها بل إنما هی من مراتب الإلهیة و مقامات الربوبیة و هی موجودة بوجود واحد باقیة ببقاء واحد و العالم أنما هو ما سواه و لیس إلا الأجسام بصورها و طبائعها و أعراضها و موادها و الکل مما ثبت حدوثها و تجددها بالبرهان کما مر فی مباحث الجواهر الجسمانیة فلا قدیم فی العالم إنما القدیم هو الله سبحانه و قضاؤه و علمه و أمره و کلمته التامة فافهم و اغتنم و اشکر ربک فیما هداک من التوحید.
لعل کلا من الأرسطاطالیسیین و الأفلاطونیین لو نظروا حق النظر و أمعنوا حق الإمعان فی مذهب الآخرین لوجدوه راجعا إلی مذهبهم کما حققناه- و أما قبل الإمعان فکل من المذهبین فی علم الله مما یظهر فیه خلل و قصور لیس فی الآخر أما الخلل فی مذهب أتباع أرسطو فهو کون تلک الصور الإلهیة أعراضا ضعیفة الوجود و کون متعلقاتها التابعة لها فی الوجود أقوی تحصلا و أشد وجودا و تجوهرا منها و قد علمت فساده فإذا تم هذا القصور و سد هذا الخلل بجعلها موجودات عینیة لا ذهنیة تصیر کالصور الأفلاطونیة فی هذا المعنی و أما الخلل فی مذهب الأفلاطونیین- فهو کون علمه أشیاء خارجة عن ذاته و کلما هو من الموجودات الخارجیة فوجودها عنه أنما یصدر عنه بعلم سابق فإن کانت مما عقلت أولا فوجدت فیعود الکلام إلی کیفیة معقولیتها السابقة فهی إما بوجودات و صور منفصلة خارجیة أو بوجودات و صور إلهیة متصلة هی لوازم الأول غیر الصادرة بل الموجودة بوجوده تعالی ففی الشق الأول یلزم التسلسل فی الصور الخارجیة و هو محال و علی الشق الثانی یلزم الاکتفاء فی علم الواجب تعالی بتلک اللوازم المتصلة فما الحاجة إلی إثبات غیرها.
ثم لا یخفی أن علمه لا بد أن یکون أمرا إلهیا غیر مشوب بصفة الإمکان و العدم السابق أصلا فعلمه و کلامه و أمره و قضاؤه و قلمه الأعلی ینبغی أن یکون غیر داخل فی أجزاء العالم فإذا رجع الأمر و عاد الفکر فی الصور الأفلاطونیة إلی أنها یجب أن
لا تکون أمورا خارجة عن صقع الربوبیة(1)کما ظنه الأتباع و المقلدون فهذا المذهب کما هو المشهور إذا أزیل عنه هذا الخلل و القصور یعود إلی ما قررنا فالظن بأولئک الکبراء المتقدمین أن رأی أفلاطون و أرسطاطالیس فی باب العلم شیء واحد و الخلل فی کل منهما نشأ من تحریفات الناقلین و المفسرین أو من سوء فهم الناظرین فی کلامهما أو قصور الفکر عن البلوغ إلی درک ما أدرکاه و تعقل ما تعقلاه لأن المطلب بعید السمک عظیم الرفعة شدید اللطافة تکل الأذهان عن فهمه و تدهش القلوب عن سماعه و تخفش العیون عن ضوئه.
ثم اعلم أن أبا نصر الفارابی قد حاول الجمع بین هذین المذهبین فی کتابه المسمی باتفاق رأی الحکیمین فجمعهما بما لیس ببعید عن الصواب بل هو قریب مما قررناه فقال ما ملخصه أنه لما کان الباری جل ثناؤه بإنیته و ذاته مباینا لجمیع ما سواه و ذلک بمعنی أشرف و أفضل و أعلی بحیث لا یناسبه فی إنیته و لا یشاکله- و لا یشبهه شیء حقیقة و لا مجازا ثم مع ذلک لم یکن بد من وصفه و إطلاق لفظة فیه من هذه الألفاظ المتواطئة علیه فإن من الواجب الضروری أن یعلم أن معنی کل لفظة نقولها فی شیء من أوصافه بذاته بعید عن المعنی الذی نتصوره من تلک اللفظة و ذلک کما قلنا بمعنی أشرف و أعلی حتی إذا قلنا إنه موجود علمنا مع ذلک أن وجوده لیس کوجود سائر ما هو دونه و إذا قلنا إنه حی علمنا أنه حی بمعنی أشرف مما نعلمه من الحی الذی هو دونه و کذلک الأمر فی سائرهما و مهما استحکم هذا المعنی و تمکن فی
1) حتی یکون علمه أشیاء خارجة من ذاته و حتی لا یحتاج إلی علم سابق إذ لا صدور لها- فنفی الصدور هو الملاک فی عدم وجوب مسبوقیة الصور المرتسمة أیضا بالعلم التفصیلی و لا یجدی فیه تسلیم الصدور و کون الملاک أنها عین العلم و المعلوم بالذات کما مر نقلا عن التعلیقات إذ کلما کان صادرا عن الفاعل المختار لا بد أن یکون مسبوقا بالعلم التفصیلی به حتی یمتاز المختار عن الموجب و لا یکون الإیجاد علی سبیل الجزاف کما یأتی فی کلام المعلم الثانی عن قریب و یرد هذا بزعمهم علی طریقة الإشراق من کون وجودات الأشیاء علما له تعالی، س قده
ذهن المتعلم للفلسفة التی بعد الطبیعیات سهل علیه تصور ما یقوله أفلاطن و أرسطاطالیس و من سلک سبیلهما فلنرجع الآن إلی حیث فارقناه.
فنقول لما کان الباری تعالی و تقدس حیا مریدا لهذا العالم بجمیع ما فیه فواجب أن یکون عنده صور ما یرید إیجاده فی ذاته جل الإله عن الأشباح و أیضا فإن ذاته لما کانت باقیة و لا یجوز علیه التبدل و التغیر فما هو من حیزه أیضا کذلک باق غیر داثر و لا متغیر و لو لم یکن للموجودات صور و آثار فی ذات الموجد الحی المرید فما الذی کان یوجده و علی أی مثال ینحو ما یفعله أو یبدعه أ ما علمت أن من نفی هذا المعنی عن الفاعل الحی المرید لزمه القول بأن ما یوجده أنما یوجده جزافا و علی غیر قصد و لا ینحو نحو غرض مقصود بإرادته و هذا من أشنع الشناعات فعلی هذا المعنی ینبغی أن یعرف و یتصور أقاویل أولئک الحکماء(1)فیما أثبتوه من الصور الإلهیة لا علی أنها أشباح قائمة فی أماکن خارجة عن هذا العالم(2)فإنه
1) لما کان مذهب المعلم العلم الصوری فبعد ما أثبته فی ذات الموجد أرجع أقاویل أولئک الحکماء الأفلاطونیین فی إثبات المثل إلی مذهبه و استشهاد المصنف قدس سره فی ذلک أنه إذا أرجعت المثل إلی الصور المتصلة دل علی أن تلک المثل غیر خارجة من ذاته- و أن الصور إذا کانت مثلا نوریة لم تکن أعراضا و لو لم تکن لوازم موجودة بوجوده تعالی- بل کانت صادرة لزم الإیجاد الجزافی کما قال فی إیجاد الموجودات الخارجیة لو لم تسبق بالعلم و ذلک لأنها لو صدرت عن علم لزم التسلسل و إلا لزم الجزاف فلا بد أن تکون أزلیة بأزلیته موجودة بوجوده، س قده
2) لا یخفی أنها لو لم تکن صورا متصلة بذاته تعالی کانت لوازم مباینة قائمة بذواتها لا أنها أشباح و لا أنها فی أماکن و لا خارجة من هذا العالم بل إنها بواطن هذا العالم لا فی عرضه و لا یلزم أیضا عوالم غیر متناهیة فاعلم أن أحد تأویلات المثل هو المقادیر التعلیمیات القائمة بذواتها أی المثل المعلقة التی هی بإزاء کل جزئی جزئی من کل نوع- کما مر فی السفر الأول فمقصود المعلم أن التأویل الصحیح للصور الإلهیة هو أنها الصور العلمیة المتصلة لا أنها مقادیر و ممتدات و الحال أنها تکون أمورا خارجة من هذا العالم- و إنما کانت فی أماکن إذ المادة و الصورة عندهم متلازمتان فتکون أجساما و الجسم لا بد له من مکان فیلزم عوالم جسمانیة کل منها فی عرض الآخر و قد أبطله أرسطاطالیس بلزوم الخلاء لأن تماس الکرتین بالنقطة و بغیر ذلک کما أشار إلیه و قد مر أیضا و إنما کانت غیر متناهیة لأن کل عالم جسمانی مسبوق بالعلم و المفروض أن العلم أشباح و مقادیر قائمة بذواتها- فیلزم عوالم غیر متناهیة و یمکن أن یکون معنی کلامه أنه لو لم تکن الصور الإلهیة عقولا و صورا علمیة داخلة فی صقع الربوبیة و بواطن هذا العالم و فی طوله بل کانت عقولا قائمة فی أماکن خارجة عن هذا العالم أی فی عرضه بأن لا تکون أنواع هذا العالم أظلالها و مربوباتها فإنه متی تصورت علی هذا السبیل یلزم القول بوجود عوالم غیر متناهیة فإن العقول لا محالة فعالة تقتضی أظلالا من الأنواع الطبیعیة کما أن جمیع ما فی عالمنا الأدنی أظلال لما فی العالم الأعلی و إنما کانت عوالم غیر متناهیة لأن الصور العلمیة إذا کانت کذلک کانت عالما عینیا إمکانیا فاحتاجت إلی صور علمیة أخری سابقة و الکلام فیها أیضا کالکلام فی الأولی- فکل الصور عالم واحد مسبوقة بصور أخری هی أیضا عالم آخر و هلم جرا و هذا هو المراد من العوالم غیر المتناهیة کما فی المعنی الأول و لیس المراد أن کل صورة من الصور الإلهیة تکون عالما و الصور غیر متناهیة فالعوالم غیر متناهیة و إن کانت أفراد کل نوع له صورة فی علمه تعالی غیر متناهیة و هذا ظاهر فعلی هذا کونها أشباحا أنما هو لکونها صورا علمیة حاکیة عن المعلومات التی تحتها و کونها فی أماکن خارجة من هذا العالم کنایة عن کونها فی عرضه بالفرض و المعنی الأول أظهر، س قده
متی تصورت علی هذا السبیل یلزم القول بوجود عوالم غیر متناهیة کلها علی مثال هذا العالم و قد بین الحکیم أرسطاطالیس ما یلزم القائلین بوجود العوالم الکثیرة فی کتبه فی الطبیعیات و شرح المفسرون أقاویله بغایة الإیضاح و ینبغی أن یتدبر هذا الطریق الذی ذکرناه مرارا کثیرة فی الأقاویل الإلهیة فإنه عظیم النفع و علیه المعول فی جمیع ذلک و فی إهماله ضرر شدید انتهی کلامه و لا یخفی أنه مؤید لما بیناه و قررناه ضربا من التأیید و لنرجع إلی بیان سائر الطرق فی علمه
الواجب تعالی لما کان عالما بذاته و ذاته مبدأ لصدور جمیع الأشیاء فیجب أن یکون عالما بجمیعها- علما متحققا فی مرتبة ذاته مقدما علی صدور الأشیاء لا فی مرتبة صدورها و إلا لم یکن عالما بالأشیاء باعتبار ذاته بل باعتبار ذوات الأشیاء فلا یکون له علم بغیره هو صفة کمالیة أی حقه و هو محال فزعموا أن علمه بمجعولاته عبارة عن کونه مبدأ مجعولاته فلمتمیزة فی الخارج و مبدأ تمیز الشیء یکون علما به إذا العلم لیس إلا مبدأ التمیز- فإذن ذاته علم بما سواه.
(1)(2)و ربما قالوا علمه بالأشیاء منطو فی علمه بذاته فإذا کان علمه بذاته ذاته و ذاته علة لوجود ما عداه و علمه بما عداه منطو فی ذاته فکان علمه بما عداه علة لما عداه فیکون علمه علما فعلیا لکن إذا سئل عنهم ما معنی هذا الانطواء لم یقدروا علی بیانه.
1) لأن حاصل دلیلهم أن ذاته تعالی مبدأ تمیز الشیء و کل مبدإ تمیز الشیء علم به فذاته علم به فصدق الکبری متوقف علی الانعکاس المذکور فإنه عکس لقولنا العلم بالشیء مبدأ التمیز، س قده
2) فإن القیاس الذی استعملوه أن ذاته مبدأ لتمیز الأشیاء و مبدأ تمیز الأشیاء علم فذاته علم بالأشیاء و بیان الکبری أنه عکس قولنا العلم مبدأ تمیز الأشیاء لکن الذی نقل من بیانهم أولا بقوله و قد بینوا ذلک بأن الواجب لما کان عالما بذاته و ذاته مبدأ تصور جمیع الأشیاء فیجب أن یکون عالما بجمیعها إلی آخره طریق آخر من البیان یغایر هذا البیان صغری و کبری و لم یتمسک فیه بعکس و غیر ذلک مع أن ظاهر عبارة المصنف قده- أن البیان الثانی هو الأول بتغییر ما للتعبیر، ط مد ظله
و اعلم أن کون ذاته عقلا بسیطا هو کل الأشیاء أمر حق لطیف غامض لکن لغموضه لم یتیسر لأحد من فلاسفة الإسلام و غیرهم حتی الشیخ الرئیس تحصیله و إتقانه علی ما هو علیه إذ تحصیل مثله لا یمکن إلا بقوة المکاشفة مع قوة البحث الشدید و الباحث إذا لم یکن له ذوق تام و کشف صحیح لم یمکنه الوصول إلی ملاحظة أحوال الحقائق الوجودیة و أکثر هؤلاء القوم مدار بحثهم و تفتیشهم علی أحکام المفهومات الکلیة و هی موضوعات علومهم(1)دون الآنیات الوجودیة- و لهذا إذا وصلت نوبة بحثهم إلی مثل هذا المقام ظهر منهم القصور و التلجلج و التمجمج فی الکلام فیرد علیهم الاعتراض فیما ذکروه من أنه کیف یکون شیء واحد بسیط- غایة الوحدة و البساطة(2)
ُ تو آفتاب منیری و مغربی سایه ز آفتاب بود سایه را وجود و هلاک
فإذا اطلعت شمس الحقیقة اضمحلت المجازات و عنت الوجوه للحی القیوم.
و قد تقرر فی قاعدة الوجود و الماهیة و اتحادهما أن الوجود لیس إلا کون الماهیة و تحققها بمعنی أن لا تحقق لها إلا بالوجود فالسواد مثلا بلحاظ أنه سواد بالحمل الأولی- و إن کان وجودا بالحمل الشائع فإن التخلیة عین التحلیة ماهیة السواد و أما تحقق السواد و هو لیس إلا کونه لا أمرا ینضم إلیه إذ المنضم إلیه أمر مبهم لا تحصل له فهو فرد الوجود و التحقق و قد علمت أن التحقق أحق بالتحقیق مما لا یتحقق إلا به و حکم التمیز بینونة صفة لا بینونة عزلة إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ لما اعترضوا بأمثال ذلک و ما نطقوا إلا بالحق، س قده
صورة علمیة لأشیاء مختلفة کثیرة فقد انثلم قاعدتکم أن1) فیدور کلامهم حول الماهیات و المفاهیم العامة الانتزاعیة و البحث عنها و لا یرتاب أحد فی امتناع انطباق مفهوم علی مفهوم آخر فإن المفاهیم مثار البینونة و الاختلاف فکیف یمکن أن یکون العلم بمفهوم أو ماهیة أی حضوره عند العالم منطبقا علی العلم بجمیع المفاهیم أو الماهیات و من البین أنه لا یقع مفهوم علی آخر فی مقام مفهومیته بخلاف ما إذا کان مدار البحث علی الوجود بحیث تقع نفس الآنیة الخارجیة موضوعا له فعندئذ انطباق العلم الإجمالی علی التفصیلی بمکان من الإمکان، اد
2) لو علموا أن هذه الوحدة وحدة حقة حقیقیة لا عددیة تقابلها أو علموا أن کل شیء له وجه إلی الله و وجه إلی النفس و أن ازدواج وجه الله و وجه النفس و ترکیبهما لیس کما فیما بین شیء و شیء بل کما فیما بین شیء و فیء خصوصا فیء فإن فی شیء کما فی الفارسی-
العلم بالشیء یجب أن یکون صورة مساویة له متحدة الماهیة مع المعلوم و الواجب تعالی لا ماهیة له فضلا عن ماهیات کثیرة.
و أیضا کیف یتمیز الأشیاء بمجرد هذا العلم(1)و إنها لم توجد تلک الماهیات بعد أصلا و هل هذا إلا کتمایز المعدومات الصرفة(2).
و ربما یجاب عن الأول بأنه کما أن بالصورة العلمیة المخصوصة بشیء یتمیز ذلک الشیء(3)کذلک بالمقتضی لخصوصیة شیء یتمیز ذلک الشیء لأن المقتضی باقتضائه یمیز ذات المقتضی و صفاته بحیث لا یشارکه غیره و کما أن الصورة التی بها یتمیز الشیء إذا حصلت عند المدرک کانت علما به کذلک المقتضی الذی به یتمیز الشیء- إذا حصل عند المدرک کان علما به و لما کان المقتضی لجمیع العالم علی ما هو علیه فی الواقع أمرا واحدا یتمیز باقتضائه کل ذرة من ذرات الوجود عما عداها فلا استبعاد فی أن یکون ذلک الأمر الواحد إذا حصل عند المدرک کان علما له بکل واحد منها فحینئذ یکون جمیع الأشیاء معلومة بهذا الأمر و یکون جمیعها فی هذا المشهد الذی هو بمنزلة الوجود الذهنی أمرا واحدا.
1) لما ذکر المانع من طرف العالم بل العلم من الوحدة و البساطة و نفی الماهیة ذکر المانع من ناحیة المعلوم من العدم الأزلی، س قده
2) کما علیه المعتزلة، اد
3) الأنسب الثانی فی الأول و الأول فی الثانی کما لا یخفی ثم لا یخفی أن جوابهم هذا استنتاج عن الشکل الثانی من موجبتین بأن المقتضی یتمیز به الشیء و الصورة العملیة یتمیز به الشیء ثم کیف لا یتمیز بالمقتضی شیء و الحال أن بالقابل و استعداده الخاص یتمیز المستعد له مع أن نسبة الشیء إلی القابل بالإمکان و إلی الفاعل بالوجوب، س قده
و یرد علیه ما أورده بعض المتأخرین بأنه لما کانت العلة مباینة للمعلول مغایرة له فی الوجود(1)فلا یکون حضورها حضوره و ما لم یحضر الشیء عند المدرک لا یکون مشعورا به بمجرد کونه مبدأ امتیازه علی أن قیاس العلة علی الصورة و إزالة الاستبعاد بذلک مستبعد جدا إذ الصورة عین ماهیة المعلوم علی ما هو التحقیق أو شبح و مثال له علی المذهب المرجوح المصادم للتحقیق و لیست العلة حقیقة المعلول و لا مثالا له محاکیا عنه(2)فقیاسها علی الصورة قیاس فقهی مع ظهور الفارق.
و عن الثانی بأن ذاته علم إجمالی بالأشیاء بمعنی أنه یعلم الأشیاء بخصوصیاتها- لا علی وجه التمیز(3)فإن العلم شیء و التمیز شیء آخر و الأول لا یوجب الثانی- و قیل علیه إنا نعلم بدیهة أنه لا یمکن أن یعلم معلومات متباینة الحقائق بخصوصیاتها لحقیقة واحدة مباینة لجمیعها و إن فرضنا أنه لم یتمیز بعضها عن بعض فی نظر العالم.
أعنی کیفیة تعقله للأشیاء فی مرتبة ذاته هو ما ذکرناه من انطواء العلم بالکل فی علمه بذاته کانطواء العلم بلوازم الإنسانیة فی العلم بالإنسانیة(4)و هذا أیضا کلام فی غایة الإجمال و إن
1) هذا ممنوع بل السنخیة معتبرة فیما بین العلة و المعلول، س قده
2) هذا هکذا بالنسبة إلی ماهیة المعلول و أما بالنسبة إلی وجوده ففیه کلام و لا سیما فی المفارقات إذ قد مر عن المعلم الأول أن ما هو و لم هو فی کثیر من الأشیاء واحد و التعبیر بحقیقة الحقائق فی کلام أهل الذوق واقع، س قده
3) هذا بظاهره یناقض الجواب الأول لأن بناءه کان علی حصول التمیز بالمقتضی و بناء هذا علی نفی التمیز رأسا و التوفیق أن المثبت هناک التمیز فی المعلومات و المنفی هنا التمیز فی العلم أی لیس مطلوبنا إلا العلم الإجمالی بالأشیاء الکثیرة و هو یتأتی بالصورة الواحدة البسیطة و التمیز فی العلم لا یجب إلا إذا کان ذلک العلم تفصیلیا و هذا یؤید الأنسبیة المذکورة، س قده
4) إن أرید لوازم الماهیة فالانطواء ممنوع و إن کانت اللوازم لوازم بینة اللهم إلا أن یراد بها مطلق ما لا ینفک عن الشیء حتی یشمل الذاتیات و لکن یکون حینئذ کمثال الحد و المحدود و سیأتی حاله و الأولی أن یراد بالإنسانیة الإنسان العقلی الجبروتی الجامع لکل الوجودات و الکمالات فی أفراد الإنسان الملکوتی و الناسوتی و باللوازم لوازم الوجود الخارجی لزوما غیر متأخر فی الوجود، س قده
کان مما فیه رائحة التحقیق الذی قررناه و سنرجع إلی توضیحه فی مستأنف القول إن شاء الله و ربما أوردوا مثالا تفصیلیا و قسموا حال الإنسان فی علمه بثلاثة أقسام- أحدها أن تکون علومه و صوره العقلیة تفصیلیة زمانیة علی سبیل الانتقال من معقول إلی معقول علی سبیل التدریج و لا یخلو حینئذ من مشارکة الخیال بل یکون تعقله مع حکایة خیالیة(1)بحیث یتحد الإدراکان نحوا من الاتحاد کما إذا أبصرنا شیئا و حصل أیضا منه فی الحس المشترک صورة اتحد الإدراکان و لا یتمیز لنا ما یحصل فی آلة البصر و ما یحصل فی الحس المشترک إلا بوسط و دلیل.
و ثانیها أن تکون له ملکة تحصل من ممارسة العلوم و الإدراکات یقدر و یتمکن بسبب حصول تلک الملکة علی استحضار الصور العقلیة التی کان اکتسبها من قبل متی شاء بلا تجشم کسب جدید و إن کان تلک العلوم و الإدراکات غائبة عنه- غیر حاضرة فی نفسه إذ النفس ما دامت نفسا مدبرة لهذا البدن الطبیعی لیس فی وسعها أن تعقل الأشیاء معا لما أشرنا إلیه من مشارکة الخیال فلیس یحضر عندها جمیع ما کسبتها من المعقولات لکن لها ملکة الاستحضار لأیها شاءت متی شاءت من غیر تعب و کلفة و هذه حالة بسیطة ساذجة لها نسبة إلی کل صورة یمکن حضورها لصاحب هذه الملکة نسبة القوة الاستعدادیة إلی ما لم یحصل بعد لا نسبة القوة الإیجابیة إلی المعلول فلیس الإنسان فی هذه الحالة عالما بالفعل و لا الصور المکسوبة لها من قبل حاضرة عنده و لکن بالقوة القریبة منه إذ له قدرة الاستحضار فیکون عالما بالقوة.
1) کما إذا تعقلت النور الفعلی و مقام الظهور للحق فتخیلت معه النور الحسی و تعقلت انبساطه فی کل بحسبه و تخیلت معه الامتداد و تعقلت بقاءه و تخیلت معه الزمان و هکذا، س قده
و ثالثها کونه بحیث یورد علیه مسائل کثیرة دفعة فیحصل له علم إجمالی بجواب الکل ثم یأخذ بعده فی التفصیل شیئا فشیئا حتی یمتلیء منه الأسماع و الأوراق- فهو فی هذه الحالة یعلم من نفسه یقینا أنه یحیط بالجواب جملة و لم یفصل فی ذهنه ترتیب الجواب ثم یخوض فی الجواب مستمدا من الأمر البسیط الکلی الذی کان یدرکه من نفسه فهذا العلم الواحد البسیط فعال للتفاصیل و هو أشرف منها.
فقالوا قیاس علم واجب الوجود بالأشیاء الصادرة و انطواء الکل فی علمه علی هذا المنهاج و الفرق بأن هذه الحالة البسیطة الخلاقة للمعقولات المفصلة ملکة و صفة زائدة فی النفس و فی الواجب تعالی ذاته بذاته و حین أورد علیهم بعد ما بینوا الوجوه الثلاثة أن ذلک أی العلم بالشیء علی الوجه الثالث أیضا علم بالقوة إلا أنه قوة قریبة من الفعل أجابوا بأن لصاحبه یقینا بالفعل بأن هذا حاصل أی علمه بأجوبة هذه المسائل حاصل عنده إذا شاء فصله فهذا إشارة إلی شیء معلوم و من المحال أن یتیقن بالفعل حال الشیء إلا و هو معلوم من جهة ما یتیقنه فإذا کانت الإشارة یتناول المعلوم بالفعل و لیس من المعلوم المتیقن بالفعل إلا ما کان مخزونا عنده فهذه المسائل بهذا النوع البسیط معلوم له قد یرید أن یجعلها معلومة بنحو آخر فهذا العلم البسیط هیئة تحصل للنفس لا بذاتها بل من لدن مبدإ مخرج إیاها من العقل بالقوة إلی العقل بالفعل بحسبها یلزم النفس التصور الفکری و العلم التفصیلی فالأول هو القوة العقلیة المشاکلة للعقول الفعالة و أما التفصیل فهو للنفس من حیث هی نفس هذا کلامهم.
و یرد علیهم(1)أن ما یستفاد من ظاهر هذا الکلام لیس إلا أن المجیب فی تلک الحالة عالم بالفعل بأن له قدرة علی شیء دافع لهذا السؤال أما حقیقة ذلک الشیء فهو غیر عالم به فإن لذلک الجواب حقیقة و ماهیة و له لازم و هو کونه دافعا لذلک السؤال فالحقیقة مجهولة و اللازم معلوم فهی حالة بین الفعل المحض الذی هو العلم بالمعلومات(2)
1) مناقشة لفظیة راجعة إلی قصور البیان کما یومیء إلیه قوله ما یستفاد من ظاهر هذا الکلام و إلا فالمناقشة فی العقل الإجمالی الذی قرروه لا سبیل إلیها، ط مد ظله
2) هذا مغالطة محضة فإن الذی هو بالقوة هو العلم التفصیلی بالأجوبة الذی هو بمشارکة الخیال فحیث لم یکن الصور فی الخیال توهم أنها لیست فی العقل و حیث لم یکن فی العقل بنحو التفصیل ظن أنها لیست فیه بنحو الإجمال و العلم البسیط الذی هو الملکة و کون الملکة علما واضح و کون ذلک العلم بالفعل أوضح إذ لا حاجة فیه إلی تجشم کسب جدید فبالحقیقة العلم بالأجوبة بنحو الکثرة بل نفس الکثرة بالقوة لا العلم بها بنحو الوحدة و الشدة بل یمکن أن یقال و إن لم یناسب مذاق هؤلاء أن التمیز و التفصیل فیه و أقوی لأنه یتبع الوجود الذی هو عین حیثیة الظهور و النور فکلما کان الوجود أقوی کان التفصیل أتم و إن لم یکن تفصیلا زمانیا بل بمعنی صحة انتزاع المفاهیم المختلفة المناسبة لتلک الملکة و لا شک أن تلک الملکة- أقوی وجودا من تلک التفاصیل الخیالیة و الزمانیة کیف و هی خلاق التفاصیل و ینبوعها و لهذه الخلاقیة اشتبهت بالقدرة عند المورد بل إن سألت عن الحق فالقسم الثانی من علم الإنسان- و هو الملکة التی لم یتهیأ أسباب الاستمداد منها أیضا بالفعل فإن العلم شیء و الالتفات إلیه شیء آخر و کذا کونه فی الخیال شیء و کونه فی العقل شیء آخر و کونه بنحو الکثرة شیء و بنحو الوحدة شیء آخر کما مر و لیست النفس بشراشرها و لا أعلی مشاعرها الخیال حتی إذا لم یکن الشیء المدرک فیه أو إذا لم یکن إدراکه بمدخلیته لم یکن فی عقلها البسیط أیضا، س قده
مفصلة متمیزة بعضها عن بعض و بین القوة المحضة التی هی حالة اختزان المعلومات المفصلة- و حصول الأمر المسمی بالملکة فهی حالة بین الحالتین و کیف یتصور(1)کون شیء واحد- لا سیما إذا کان فی غایة الوحدة و البساطة کذات الباریء عز اسمه علما بأمور مختلفة الذوات متباینة الماهیات بخصوصها فإنه لا یمکن أن یکون تلک الأمور معلومة بالذات- و إلا یلزم تمایز المعدومات کما مر اللهم إلا أن تکون معلومة بالعرض فالمعلوم بالذات ذلک الأمر الواحد البسیط و المعلوم بالعرض ما یلزمه من المعقولات المنبعثة عنه کالعلم بأفراد الإنسان من العلم بوصفه العنوانی و کالعلم بالفروع من العلم بالأصل لا کالعلم بأجزاء الحد من العلم بالمحدود فإن الحد و المحدود متحدان ذاتا مختلفان اعتبارا- کما علمت فی مباحث الماهیة فإن التفاوت بالإجمال و التفصیل هاهنا أنما یکون بنحوی الإدراک لا بأمر فی المدرک و لئن سلم هذا فی العلم الإجمالی الذی مثلوا به- فی المبحث المذکور فی المثال الأخیر فکیف یسلم کون الذات المقدسة الواجبیة
1) إعادة لما سبق من السؤالین بادعاء أنه لا یمکن دفعهما بهذه الأجوبة فتفطن، س قده
بالنسبة إلی معلوماته و هی ماهیات الممکنات کالمحدود بالقیاس إلی الحد(1)و فی هذا سر عظیم فانتظره متفحصا
و أما قول من زعم کون(2)علمه بحسب مرتبة ذاته(3)علما تفصیلیا ببعض الممکنات و هو العقل الأول و علما إجمالیا بما سوی المعلول الأول من الممکنات- و یکون علمه بکل معلول علما تفصیلیا سابقا علی إیجاده عن علمه بنفس ما هو سابق علیه و هکذا یعلم کل لاحق بالعلم بسابقة إلی آخر المعلولات و لا یجب أن یکون علمه التفصیلی بجمیع الممکنات فی مرتبة واحدة بل فی مراتب متفاوته متلاحقة کل سابق علم تفصیلی بلاحقه إجمالی بما عداه من المتأخرات فعلی هذا علمه بکل معلول
1) و إلا لزم اتحاده مع الممکنات و ترکبه من الأجزاء و لعل السر الذی أشار إلیه أنه یمکن أن یکون علمه الذاتی بالوجودات کالمحدود و الحد بوجه فإن المعلول حد ناقص للعلة لأن وجوده حکایة ضعیفة عن وجود علته و العلة حد تام للمعلول لأنها حاکیة عنه بنحو أعلی، س قده
2) هذا القائل قد هرب بزعمه عن جعل شیء واحد بسیط علما تفصیلیا بمعلومات متخالفة- فجعل الواحد علما تفصیلیا بالواحد لجواز حکایة الواحد عن الواحد و غفل عن أنه یلزم علیه أن یکون ذاته مع وحدته و بساطته علما تفصیلیا بأمرین متخالفین أحدهما ذاته فإن ذاته علم تفصیلی بذاته و الآخر ذات المعلول الأول و هذا ما أشار قدس سره إلیه بقوله یرد علیه شبه ما تقدم، س قده
3) المراد به کون علمه باقتضاء من مرتبة الذات دون استقراره فیها حتی یکون عین الذات بل هو علم حصولی لازم للذات من جهة العلم بالذات الذی هو سبب للعلم بالمعلول الأول و الدلیل علی ما ذکرنا ما أورده فی بیان هذا المذهب تلوا و فی الجوابین الآتیین فیفارق هذا القول القول بالصور المرتسمة من وجهین أحدهما ترکب العلم من تفصیل و إجمال و الثانی کون العلم بکل مرتبة من مراتب العلل و المعلولات فی مرتبة علتها البعیدة إجمالیا و فی مرتبة علتها القریبة تفصیلیا و الصور العلمیة عند المشاء علوم تفصیلیة محضة من غیر اختلاف، ط مد ظله
متقدم علی إیجاده فیکون علمه فعلیا فاعترض علیه بعد ما یرد علیه شبه ما تقدم(1)بوجوه أخری أحدها أنه یجب احتیاج الواجب فی العلم التفصیلی بأکثر الأشیاء إلی ما سواه- و ثانیها أنه یلزم علیه التجدد فی علمه و الانتقال من معلوم إلی معلوم کما هو شأن العلوم النفسانیة و ثالثها أنه یلزم علیه فقدان العلم بأکثر الأشیاء فی کثیر من مراتب نفس الأمر و خفاء کثیر من المعلومات علیه فی أکثر المقامات الوجودیة و هذا ممتنع بالضرورة البرهانیة و ربما یجاب عن الأول بأن توقف العلم التفصیلی الذی هو أمر مباین لذاته- بشیء علی شیء آخر یستند إلی ذاته لیس محذورا کما أن صدور الموجودات عنه- بعضه متوقف علی بعض آخر و ذلک البعض علی بعض آخر حتی ینتهی سلسلة الافتقار إلی ما یفتقر إلی ذاته و لیس هذا یستلزم افتقاره إلی شیء بل هذا فی الحقیقة افتقار الکل إلیه لا إلی غیره.
و عن الثانی بأن هذا لیس انتقالا زمانیا بل ترتبا عقلیا و الانتقال من معلوم إلی معلوم إذا لم یکن زمانیا بل تقدما و تأخرا ذاتیا فهو لیس بممتنع علیه کما فی طریقة القائلین بارتسام صور الأشیاء فی ذاته علی الترتیب العلی و المعلولی و کما فی طریقة بعض المتکلمین(2)و أبی البرکات و قریب من هذا الرأی رأی من زعم من متأخری الحکماء(3)
1) و هو ما أورده علی القول بالصور المرتسمة و ما کان یصر علیه من لزوم کون العلم قبل الإیجاد غیر زائد علی الذات، اد
2) ظاهره طریقة أخری فی العلم لکنها لو کانت لاستوفاها عند تعداد الأقوال و لو قال بدل لفظ القائلین لفظ المشائین لأمکن حمل طریقتهم علی طریقة هؤلاء و یمکن أن یراد طریقة المتکلمین فی باب زیادة الصفات علی ذاته تعالی و الترتیب السببی و المسببی فیها کما یقولون اعتبار العلم مثلا مقدم علی اعتبار الإرادة، س قده
3) الأولی من متقدمی الحکماء فإن هذا رأی ثالیس الملطی و هو أحد أساطین الحکمة المتقدمین و لعل مراده المحقق الطوسی قده فإنه بزعم المصنف قدس سره یقول بهذا القول، س قده
بأن علمه بذاته عین ذاته و علمه بالأشیاء الممکنة عبارة عن وجود العقل الأول مع الصور القائمة به هربا من مفاسد تلزمهم من القول بکون علمه تعالی بالأشیاء- صورا کثیرة قائمة بذاته تعالی و هذا و إن أمکن تصحیحه عند من له قدم راسخ(1)فی الحکمة المتعالیة لکن لا یصح علی قواعدهم المشهورة لأن العقل بما فیه حادث ذاتی و حقیقة علمه تعالی قدیمة لأنها عین ذاته فکیف یمکن أن یکون هو هو و لا تصغ إلی قول من یقول بعض علمه قدیم و بعض علمه حادث- فإنه بمنزلة قول من قال إن بعض قدرته قدیمة و بعضها حادثة أو قال بعض ذاته قدیمة و بعضها حادثة بل یجب أن یکون حقیقة علمه واحدة و مع وحدتها تکون علما بکل شیء کما أشرنا إلیه فی أوائل هذا السفر الربوبی.
و یرد علیه أیضا أن وجود العقل مسبوق بعلم الحق به لأن ما لا یعلم لا یمکن إیجاده و إعطاء الوجود له فالعلم به حاصل قبل وجوده ضرورة فهو غیره لا محالة و ماهیته مغایرة لحقیقة العلم بالضرورة لأن حقیقة العلم کما قررنا تکون واجبة الوجود لذاتها- لأن حقیقتها حقیقة الوجود و إن لحقها فی بعض المراتب من جهة اقتران الماهیة لها إمکان عقلی أو خارجی و لا شیء من الماهیات واجب الوجود لذاته(2)فکیف یکون ماهیة المعلول الأول علما لواجب الوجود.
فظهر و تبین من تضاعیف أقوالنا أن الحق الأول یعلم الأشیاء کلها بما یعلم به ذاته لا بأمر آخر و أیضا العقل الأول عندهم جوهر و جوهریته أنه ماهیة لها وجود
1) لأن العقل عند الراسخ موجود بوجود الله أزلی بأزلیته کما مر فیمکن کونه علما له تعالی، س قده
2) هذا کبری لقیاس علی هیئة الشکل الثانی هکذا حقیقة العلم و صرفة واجب الوجود و لا شیء من الماهیات بواجب الوجود فینتج ما ینعکس إلی قولنا لا شیء من الماهیات بحقیقة العلم ثم نضم إلیه قولنا العقل ماهیة من الماهیات ینتج المطلوب من الشکل الأول- و إن جعلت قوله لا شیء من الماهیات واجب الوجود صغری لا تحتاج إلی انعکاس النتیجة، س قده
انتزاعی و هو عرض زائد علی ماهیته و العلم سیما علم الله لیس کذلک لأنه کالوجود لیس بجوهر و لا عرض و جوهریة العقل عند هؤلاء الراسخین أنما هی لسریان الهویة الواجبیة فیها(1)فیصلح عندهم أن یکون علمه تعالی بالأشیاء و لا یصلح عند غیرهم- و أیضا القول بأن العقل الأول بما فیه عین علمه بالأشیاء یبطل العنایة الإلهیة السابقة علی وجود الأشیاء کلها و لیست عبارة عن حضور العقل عنده لأن الحضور صفة الحاضر(2)و هو العقل و علمه تعالی صفة له فهو غیره و أیضا الحضور متأخر عن الحاضر(3)لأنه صفة له و هو متأخر عن الواجب لأنه معلول له و علمه تعالی مع جمیع کمالاته متقدم بالذات علی جمیع الموجودات فلا یفسر علمه بالحضور.
و الحق أن من أنصف من نفسه یعلم أن الذی أبدع الأشیاء و أفادها و اقتضاها اقتضاء بالذات و أوجدها بذلک الاقتضاء من العدم إلی الوجود سواء کان العدم زمانیا أو ذاتیا یعلم تلک الأشیاء بحقائقها و لوازمها قبل إیجادها سیما و قد کانت علی ترتیب و نظام و نظامها أشرف النظامات و ترتیبها أحسن التقویم و إلا لما أمکن إعطاء الوجود لها فالعلم بها لا محالة غیرها و مقدم علیها و اعلم أن کل من تشبث فی إثبات علمه تعالی بالأشیاء بشیء من مجعولاته کعقل أو نفس أو یقول علمه التفصیلی متأخر عن ذاته فذلک لقصور نظره و ضعف عقله و الراسخ فی الحکمة عندنا من
1) کان قائلا یقول إنک جوزت کون العقل علما له تعالی عند الراسخین و قد سبق أیضا- إرجاع الصور المرتسمة إلی المثل الأفلاطونیة و هی جواهر أجاب بأن جوهریتها باصطلاح العرفاء و هی عندهم بمعنی المتبوعیة کما أن العرضیة بمعنی التابعیة فصور العالم أعراض و معناه جوهر معرب گوهر فکان متبوعیة الحق بعین متبوعیة الحق و جوهریته، س قده
2) هو و إن کان صفة ذاتیة للحاضر لکنه صفة فعلیة لعلته فإن للمعلول نحو قیام بعلته فی مقام وجوده التفصیلی، ط مد ظله
3) ممنوع فإنه منتزع عن نحو وجوده غیر متأخر عنه فهو علم بالفعل فی مقام الفعل لکن الإشکالین مبنیان علی ظاهر بیان القوم المبنی علی أصالة الماهیة، ط مد ظله
أثبت علمه بجمیع الأشیاء مع کثرتها و تفصیلها فی مرتبة ذاته(1)السابقة علی جمیع اللوازم و الخوارج من غیر أن یلزم اختلاف حیثیة فی ذاته و ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء من عباده و الله ذو الفضل العظیم
اعلم أن صاحب الإشراق أثبت علمه علی قاعدة الإشراق و کان لی اقتداء به فیها فیما سلف من الزمان إلی أن جاء الحق و أرانی ربی برهانه و مبنی تلک القاعدة- علی أن علمه بذاته هو کونه نورا لذاته(2)و علمه بالأشیاء الصادرة عنه هو کونها ظاهرة له لإشراقه علیها إما بذواتها کالجواهر و الأعراض الخارجیة أو بمتعلقاتها التی هی مواضع الشعور للأشیاء مستمرة کانت کما فی المدبرات العلویة الفلکیة- عقولها أو نفوسها أو غیر مستمرة کما فی القوی الحیوانیة النطقیة و الخیالیة و الحسیة- فعلمه تعالی عنده محض إضافة إشراقیة(3)فواجب الوجود مستغن فی علمه
1) و ذلک لأن بسیط الحقیقة کل الأشیاء و متی کان الوجود أقوی کان النور و الظهور أشد فالتمیز و التفصیل أظهر و الأسماء الحسنی و صورها أکثر و لکن بحسب المفهوم لا بحسب الوجود و الانکشاف للمعلول بنفس ذات العلة السابقة أتم من انکشافه بذاته فإن ید الله مع الجماعة و سیحقق المطلب إن شاء الله تعالی، س قده
2) أی حیثیة العلم هی حیثیة الظهور و الإظهار و هی تدور علی النوریة و هی مرکزها- و حق النوریة و حقیقتها عنده تعالی بل هی هو لأنه تعالی نور الأنوار و الأنوار القاهرة و الأسفهبدیة و العرضیة کلها نوریتها به تعالی کما یدلک علیه تسمیته تعالی بنور الأنوار فمن کان نورا حقیقیا و غیر متناه فی شدة النوریة الحقیقیة یظهر ذاته لذاته لنوریته لذاته و کذا یظهر جمیع ما عدا ذاته لذاته لإشراقه علیها فکیف یخفی علیه شیء مما فی الغیب و الشهادة أم کیف یحتاج مع هذه النوریة إلی الصور لتظهر له ذوات الصور و هذا قوی متین إن أرید بالنور حقیقة الوجود الذی هو عین الأعیان و هو الظاهر بالذات المظهر للماهیات، س قده
3) أی إشراقه الذی هو نور السماوات و الأرض و هو الوجود الحقیقی و هذا کما أن الصور العلمیة و الأشباح الخیالیة التی لنفسک إذا قویت بقوة النفس أو بالنوم أو الإغماء أو غیر ذلک بحیث یساوی فی القوة الموجودات الخارجیة أو یزید علیها صارت عینیة و مع ذلک هی علمک- فتلک السماء التی تظلک و الأرض التی تحملک و الأشخاص التی تخاطبها و تخاطبک و جمیع ما یبهجک أو یوحشک علومک تشاهدها بإضافتک الإشراقیة إذ کلها إشراقات نفسک و ظهوراتها، س قده
بالأشیاء عن الصور و له الإشراق و التسلط المطلق(1)فلا یحجبه شیء عن شیء و علمه و بصره واحد(2)إذ علمه یرجع إلی بصره لا أن بصره یرجع إلی علمه کما فی غیر هذه القاعدة و نوریته أیضا نفس قدرته فإن النور فیاض لذاته فعلمه بالأشیاء نفس إیجاده لها- کما أن وجود الأشیاء عنه نفس حضورها لدیه فله إضافة الفعالیة إلی جمیع الأشیاء- بها یصحح جمیع الإضافات اللائقة به کالعالمیة و المریدیة و غیرهما إذ کلها واحدة علی التحقیق کما سبق ذکره فهذا مذهبه فی علم الله تعالی فعلمه عنده لیس بالصور مطلقا بل بالمشاهدة الحضوریة و مدار الإدراک للغیر أیضا عنده علی التسلط النوری للمدرک و الحضور الاستناری للمدرک فإدراک النفس لبدنها و وهمها و خیالها و حسها و کل ما لها تصرف فیه من أجزاء البدن و قواه فهو أنما یکون بالإضافة القهریة الإشراقیة فبقدر تسلطها و إشراقها علی شیء منها یکون قوة إدراکها له و لیس إدراکها لشیء بصورة زائدة علیه و لو کان إدراکها لوهمها و خیالها و غیرهما بصورة أخری مرتسمة فی ذاتها و کل صورة ترتسم فی ذات النفس- فهی کلیة و إن تخصصت ألف تخصص فإن ذلک لا یخرجها عن العموم و احتمال الشرکة
1) لا یذهب علیک أن فی کل موضع ذکر الإشراق أردفه بالتسلط إلی کلامه فی تقریر هذا المذهب إلا ما شذ و فیه إشارة إلی مسلکین أحدهما أنه بالإشراق و النور الذی هو حیثیة الظهور و الإظهار یظهر له الأشیاء و ثانیهما أنه لما کان له التسلط و العلیة الإبداعیة یظهر له المعالیل و یعلمها حضورا بلا احتیاج إلی اقتحام صورها فی البین، س قده
2) لأن إدراک البصر فینا کان أبصارا لأن المرئی مشاهد لنا بحیث یمنع الشرکة فیه- و هذا حاصل له تعالی بذاته لا لجارحته کما فینا فکل وجوده و لا بعض له بصر و سمع و غیرهما من الصفات العلیا کشخص تمام بدنه فی اللطافة و الشفیف کالجلیدیة فیکون کله عینا باصرة، س قده
فیها للکثرة فیلزم أن یکون النفس محرکة لبدن کلی و مستعملة لقوی کلیة و لیس لها إدراک بدنها الخاص و قواها و لا التصرفات و التدابیر الجزئیة و هو لیس کذلک بالضرورة الوجدانیة فإنه ما من إنسان إلا و یدرک بدنه الجزئی و قواه الجزئیة و النفس تستخدم المفکرة فی تفصیل الصور الجزئیة و ترکیبها حتی ینتزع الکلیات من الشخصیات و تستنبط النتائج من المقدمات و حیث لم یکن للقوة الجزئیة سبیل إلی مشاهدة ذاتها(1)
و الحاصل أن الأقسام أربعة فإن العلم بالقوی إما حضوری و إما حصولی و الحضوری إما للقوی بالقوی و إما للنفس بها و الحصولی إما للنفس فی مقام العاقلة و إما للقوی بانطباع صورها فیها واحد الأقسام صحیح و الباقی باطل، س قده
لعدم حضورها عند نفسها فإن المنطبع فی محل وجوده فی نفسه هو بعینه وجوده لمحله فوجودها لغیرها لا لنفسها کما سبق ذکره کیف و الوهم ینکر نفسه- و ینکر القوی الباطنة و إن لم یجحد آثارها فإذا لم یکن للوهم و هو رئیس سائر القوی الجرمانیة سبیل إلی إدراک نفسه و إدراک القوی الباطنة و کذلک سائر المدارک الجزئیة- فالمدرک لهذه القوی الجزئیة و الجزئیات المرتسمة فیها و الکلیات المنتزعة عن تلک الجزئیات أنما هی النفس الناطقة بنفس تلک الأمور و ذلک لإشراقها و تسلطها علی هذه الأمور مع کونها فی ذاتها نورا لذاتها و کلما هو نور لنفسه و له تسلط علی غیره کان مدرکا لذاته و لذلک الغیر إما إدراکه لذاته فبمحض کونه نورا إذ النور یلزمه الظهور بل هو عین الظهور و إما إدراکه لذلک الغیر فبمجرد إضافته إلیه و کلما کان1) لما نفی أن یکون علم النفس بالقوی بارتسام صورها فی العاقلة أراد أن ینفی کون علمها بها بالعلم الحضوری للقوی بنفسها و لما کانت هی قوی النفس متصلة بها کان علمها بأنفسها علم النفس بها و لم یتعرض لاحتمال کون علم القوی بأنفسها حصولیا بانطباع صورها فی أنفسها لوضوح بطلانه بوجوه أحدها أن صورها غیرها و نحن نعلمها بأعیانها و ثانیها أنه یلزم اجتماع المثلین فی محل واحد هو محل القوة أعنی الروح البخاری و ثالثها أنه یدور أو یتسلسل لأن انطباعها بصورها متوقف علی الاستعمال و الاستعمال متوقف علی العلم الانطباعی فیلزم ما ذکرنا کما لا یخفی و قد مر.
الشیء أشد نوریة و أقوی تسلطا علی الغیر کان إدراکه لذاته و لغیره أشد و أقوی و أشد الذوات نوریة هو الحق جل ذکره و أقوی أنحاء التسلط هو الإبداع المطلق و التأییس بلا شرکة و لیس للنفس بالقیاس إلی هذا البدن الطبیعی و قواه إلا التحریک- و ضرب من الفاعلیة غیر التامة کما بین فی موضعه و لو کان تسلطها علیه و علیها بالإبداع- لکان إدراکها له و لما فیه فی الغایة و لیس کذلک لما ذکرناه و مع ذلک تتفاوت النفوس فی النوریة و التسلط و کلما کان نوریتها أشد و تسلطها علی البدن أقوی کان إدراکها أقوی إذ کان حضور البدن لها أتم و لو کانت ذات تسلط علی غیر بدنها- کتسلطها علی بدنها لأدرکته أیضا بمجرد الإضافة الإشراقیة القهریة من دون الافتقار إلی قبولها الصورة و انفعالها عنه فالقبول جهة النقص و القهر جهة الکمال و الشرف- و نحن إنما احتجنا إلی الصورة فی بعض الأشیاء کالسماء و الکواکب و غیرهما مما نعلمه باعتبار و قیاس لأن ذواتها کانت غائبة عنا فاستحضرنا صورها و تلک الصور هی معلومنا بالحقیقة لکونها مقهورة لنا و لو کانت هی أیضا حاضرة لنا کحضور آلاتنا و ما فیها لما احتجنا فی إدراکها إلی صورة.
فإذن ثبت و تحقق أن النفس غیر غائبة عن ذاتها و لا قواها و لا الصور المتمثلة فی قواها محجوبة عنها و لا بدنها الجرمی مختف علیها لکونها نورا لذاتها و لها ضرب من التأثیر فی هذه الأمور فالنور المجرد الواجبی و هو فی أعلی مرتبة شدة النوریة- و له إضافة الإبداع إلی ما سواه الذی هو أعلی ضروب التأثیر و الإیجاد و له السلطنة العظمی و القهر الأتم لا جرم یعلم ذاته و یعلم ما سواه من العقول و الأجرام و قواها و ما یتمثل لها أو ینطبع فیها بمجرد إضافة المبدئیة فکما أن علمه بذاته لا یزید علی ذاته کذلک علمه بالأشیاء لا یزید علی إضافته إلی الأشیاء.
و أیضا قد سبق أن کل ما هو کمال مطلق للموجود من حیث هو موجود فیجب له و إذا تحقق شیء منه فی معلولة فتحققه له أولی و کلما هو أولی فهو واجب له بالضرورة و إذا صح العلم الإشراقی للنفس ففی واجب الوجود أولی فیدرک ذاته لا بأمر زائد و یدرک ما سواه بمجرد إضافة الإشراق إلیها و لو کان مدرکا لذاته بنور
زائد لکان ذاته أنور من ذاته و لو کان مدرکا للأشیاء بصور مرتسمة فی ذاته لکان قابلا و فاعلا فیلزم ما یلزم القول به من الشناعات.
قال و مما یدل علی أن هذا القدر کاف فی العلم أن الأبصار أنما هو بمجرد إضافة ظهور الشیء الخارجی للبصر(1)عند عدم الحجاب فإن من لم یکن الرؤیة عنده- بانطباع أشباح المقادیر فی الجلیدیة و لا بخروج الشعاع عنها یلزمه أن یعترف بأن الأبصار بمجرد مقابلة المستنیر للعضو الباصر فیقع به إضافة إشراقیة للنفس إلیه لا غیر فإذن إضافته تعالی لکل ظاهر أبصار و إدراک و تعدد الإضافات لا یوجب تکثرا فی ذاته و لا تجددها یوجب تغیرا فی ذاته کما بین فی موضعه- ف لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ فهذه طریقة هذا الشیخ الجلیل فی هذه المسألة و تبعه العلامة الطوسی ره و غیره و حکم بصحتها کل من أتی بعده فإن العلامة الطوسی شارح کتاب الإشارات لما رأی فی إثبات الصور لذاته تعالی ورود کثر من الإشکالات و لم یقدر علی حلها و التفصی عنها حاول طریقة أخری لتصحیح مسألة العلم فقال العاقل کما لا یفتقر فی إدراک ذاته إلی صورة غیر ذاته التی هو بها هو کذلک لا یفتقر فی إدراکه لما یصدر عن ذاته لذاته إلی صورة غیر صورة ذلک الصادر التی بها هو هو و اعتبر من نفسک أنک تعقل شیئا بصورة تتصورها أو تستحضرها(2)فهی صادرة عنک لا بانفرادک مطلقا بل بمشارکة ما من غیرک و مع ذلک فأنت تعقلها بذاتها لا بصورة أخری لامتناع تضاعف الصور إلی غیر النهایة- فإذا کان حالک مع ما یصدر عنک بمشارکة غیرک هذه الحال فما ظنک بحال العاقل مع ما یصدر عنه لذاته من غیر مداخلة غیره فیه و لیس من شرط کل ما یعقل
1) لیس المراد أن الأبصار بمجرد الإضافة الإشراقیة فالعلم أیضا کذلک لأنه حینئذ بصیر قیاسا فقهیا مع أنه لیس هذا الاستدلال أولی من العکس بأن یقال العلم إضافة إشراقیة فالأبصار کذلک بل المراد أنا أثبتنا برهانا أن الأبصار بالإضافة الإشراقیة فالآن نقول- العلم أیضا کذلک لأن علمه تعالی یرجع إلی بصره، س قده
2) من خزائن علمک بعد ما تصورتها أو لا، س قده
أن یکون المدرک محلا للصورة المعقولة فإنک تعقل ذاتک مع أنک لست بمحل لها بل کونک محلا لها من شروط حصولها لک الذی هو مناط عقلک إیاها فإن حصلت هی لک علی جهة أخری سوی الحلول فیک لعقلتها من غیر حلول فیک فإذن المعلولات الذاتیة للعاقل الفاعل لذاته حاصلة له من غیر أن یحل فیه(1)فهو عاقل إیاها بأنفسها بلا حلولها فیه
أن الواجب لذاته لما لم یکن بین ذاته و بین عقله لذاته مغایرة بل کان عقله لذاته هو نفس ذاته فکذلک لا مغایرة بین وجود المعلول الأول و بین تعقل الواجب له إذ عقله لذاته علة عقله لمعلوله الأول کما أن ذاته علة ذات المعلول الأول فإذا حکمت باتحاد العلتین فاحکم باتحاد المعلولین- فإذن وجود المعلول الأول هو نفس تعقل الواجب لذاته له من غیر استیناف صورة تحل فی ذات الأول تعالی عن ذلک علوا کبیرا و قد عرفت أن کل مجرد یعقل ذاته و غیره من المجردات(2)
أما ما لیست معلولات لها فکالعقول الطولیة التی هی فوق العقل السافل مما هی علل له- و کالعقول العرضیة کل بالنسبة إلی الآخر إذ لا علیه فیها و لذا سمیت طبقة متکافئة و کصنم کل منها بالنسبة إلی غیر صاحبه لأن کل صنم و طلسم معلول لربه و صاحبه المعتنی به لا لصاحب الطلسم الآخر.
و أما أنها تعقل ما لیست معلولات لها فلأنه لا حجاب فی المفارقات و لأن کلا منها یعقل الواجب الوجود و لا موجود إلا و هو معلول الواجب تعالی و العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول فکل معالیل الواجب تعالی لا بد و أن تکون معلومة لکل مجرد سواء کانت فوقه أو تحته و إن کان ما هو تحته معلوما له بالحضور.
و أما أنها تعقل ما لیست بمعلولات لها بحصول صورها فلأنه قد مر أنه إذا لم یکن المعلوم عینا للعالم و لا مقهورا و معلولا له لم یکن بد من استحضار صورته فلا بد أن یکون علم کل مجرد بما فوقه و بما فی عرضه بالصورة إذ لیس له علیهما التسلط و الإشراق و أما الواجب تعالی فهو عالم بالکل بالحضور لأن کل موجود إما معلوله أو معلول معلوله فشرط العلم الحضوری بالغیر و هو التسلط حاصل له بالنسبة إلی الکل کیف و هو یعلم ذاته و ذاته علة للمعلول الأول فیعلمه ثم یعلم المعلول الأول و هو علة للثانی و العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول- فیعلم الثانی أیضا بالحضور کالمعلول الأول و هکذا إلی آخر الموجودات و کذا کل مجرد یعلم ما دونه من معالیله بالحضور بقاعدة الإشراق و التسلط علیها و الاحتیاج إلی الصور لعلمها بما فوقها فالمبادیء العالیة تعلم الأجسام التی هی معالیلها بالحضور فضلا عن مبدإ المبادیء، س قده
فالجواهر العقلیة لما کانت تعقل ما لیست بمعلولات لها بحصول1) قد سبق من المصنف قده فی الفصل المعقود لما وجده قادحا فی مذهب القائلین بارتسام الصور فی ذاته أنه لا تفاوت بین مذهبی الشیخ الإشراقی و العلامة الطوسی قدس سره إلا أن الشیخ المذکور أجری القاعدة فی الأجسام و الجسمانیات أیضا و هذا العلامة لم یکتف بذلک بل جعل مناط علمه تعالی بها ارتسام صورها فی المبادی العقلیة و النفسیة کما فی مذهب ثالیس الملطی و إنی لا أجد مخالفة بین مذهب الشیخ و العلامة و أتکلم فیما عسی أن تکون موضع الدلالة علی ما نسب إلیه و أبین مراده من هذه العبارات فمن جملتها هذه فإذن المعلولات الذاتیة أقول التوصیف بالذاتیة لیس من باب التوصیف بالصفة المخصصة بل إشارة إلی أن الکل معالیله بالذات إذ الوسائط أیضا منه و لا مؤثر فی الوجود إلا الله أو المراد بها الوجودات قاطبة لأن الوجود هو المجعول بالذات عند العلامة أیضا کما نقل کلامه فی أوائل السفر الأول، س قده
2) لأن کل مجرد عاقل و کل مجرد معقول و لأنه لا حجاب فیما بین المجردات فکل مجرد یعقل غیره من المجردات سواء کان فوقه أو تحته أو یکافئه فهذا و قوله فالجواهر العقلیة لما کانت تعقل ما لیست معلولات إلی آخره تأسیس لانتقاش الجواهر العقلیة بصور ما لیست معلولات لها و أن الأول تعالی یعقلها و یعقل الصور التی فیها جمیعا بالحضور لا أن علمه تعالی بمعلولاته أو علم الجواهر العقلیة بمعلولاتها بحصول صورها حتی یکون علمه تعالی ببعض الأشیاء حضوریا و ببعضا حصولیا کما فهم من هذه العبارات و نسب القول به إلی العلامة قده فبیان مرامه قدس سره فی انتقاشها بالصور أنها أی الجواهر العقلیة تعقل ما لیست بمعلولات لها بحصول صورها.
صورها فیها و هی تعقل الواجب الوجود أیضا و لا موجود إلا و هو معلول للواجب تعالی کانت صور جمیع الموجودات الکلیة و الجزئیة علی ما هی علیه حاصلة فیها
و الأول الواجب یعقل تلک الجواهر مع تلک الصور لا بصور غیرها بل بأعیان تلک الجواهر و الصور و بهذا الطریق یعقل الوجود علی ما هو علیه(1)فإذن لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ من غیر لزوم شیء من المحالات المذکورة قال إذا تحققت هذا الأصل و بسطته ظهرت لک کیفیة إحاطته بجمیع الموجودات الکلیة و الجزئیة(2)و ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء فهذا ما ذکره هذا العلامة- و إذا تأملت فیه وجدته بعینه طریقة الشیخ الإشراقی بأدنی تفاوت و هی التی ارتضاها کل من نظر فیها و لم یقدح فیها أحد و هی مقدوحة عندی بوجوه من القدح و قد مضی بعضها و بقی البعض و لا بأس بإعادتها مع ما بقی لما فی التذکیر من زیادة التوضیح و الکشف.
فنقول یرد علیها أمور-
الأول أنها تبطل العنایة الإلهیة السابقة(3)علی جمیع الممکنات الدال علیها النظام العجیب و الترتیب الفاضل و لا یکفی فی الاعتذار ما ذکره مجیبا عن ذلک بأن جودة النظام و حسن الترتیب الأنیق فی هذا العالم أنما هی ظلال و لوازم للنسب الشریفة- و الترتیب الأنیق الواقع بین المفارقات فإن للعقول المفارقة کثرة وافرة عنده و لها سلاسل طولیة و عرضیة و هیئات عقلیة و نسب معنویة فذوات هذه الأصنام تابعة لذوات أربابها و هیئاتها لهیئاتها و نسبها لنسبها و ذلک لأنا نقول هب أن هذا النظام
1) أی کما یعقل الجواهر العقلیة و صورها بالحضور کذلک یعقل الوجودات العینیة المادیة بالحضور لقاهریته و تسلطه علیها، س قده
2) بأن یقال الجواهر النفسیة أیضا تعقل ما لیست بمعلولات لها بحصول صورها- و الأول الواجب یعقل تلک الجواهر و صورها بأعیانها لا بصور غیرها و المراد بالکلیة الصور المعقولة الحاضرة بأعیانها المرتسمة فی الجواهر العقلیة و النفسیة و بالجزئیة الموجودات العینیة من المجردات و المادیات، س قده
3) الحق أنها لا تفی بإثبات العنایة لا أنها تبطلها فعلی من اعتمد علیها أن یثبت سنخا آخر من العلم توجه به العنایة الإلهیة، ط مد ظله
تابع لنظام ذلک العالم فما السبب الباعث لنظام ذلک العالم لو لم یکن ذاته بحسب صقعه الإلهی مشتملا علی أفضل نظام و أحسن جمعیة لا نظام أفضل منه و لا أحسن و أکرم دفعا للدور و التسلسل و لقد بین المعلم الأول فی أثولوجیا هذا المقصد بما لا مزید علیه.
سواء سمیت إشراقیة أم لا(1)إذ من العلم ما یکون مطابقا للواقع(2)و منه غیر مطابق له فیسمی بالجهل و أیضا من العلم ما هو تصور و منه ما هو تصدیق و الإضافة لا یمکن تقسیمها إلی هذه الأقسام و قوله و تقسیمهم العلم فی أوائل المنطق إلی التصور و التصدیق أنما هو فی العلوم التی هی غیر علم المجردات بذواتها و غیر العلم بالأشیاء التی یکفی فی العلم بها مجرد الإضافة الحضوریة غیر مستقیم(3)لأن مطلق العلم معنی واحد و حقیقة واحدة لا یمکن
1) إشارة إلی أن کون الإضافة إشراقیة بمجرد الاسم علی مذهب الشیخ الإشراقی و إنما هی مقولیة لأن الوجود الحقیقی الذی هو الإشراق بالحقیقة عنده اعتباری فلم یبق إلا شیئیة الماهیة و الماهیات غواسق صرفة لا إشراق لها فی ذاتها فإضافته مقولیة و هی غیر متصورة فی الجهل المرکب و فی العلم بما لیس له وجود خارجی و أیضا لما کانت الإضافة اعتباریة لا صورة لها ملحوظة بالذات و التصور و التصدیق صورة لم یمکن تقسیمها إلیهما، س قده
2) لا یخفی أن العلم بالإضافة الإشراقیة مرجعه إلی العلم الحضوری من العلة لمعلولها- و المطابقة و اللامطابقة من خواص العلم الحصولی دون الحضوری و کذا الانقسام إلی التصور و التصدیق الذی ذکره قده، ط مد ظله
3) أی فی العلم الذی هو مجرد الإضافة بناء علی کونها مقولیة لأن مطلق العلم معنی واحد و هو من أعلی الکمالات و حقیقة نوریة فلا یمکن کون بعض أفراده أمرا اعتباریا هو الإضافة و أما تخصیص مقسم التصور و التصدیق بالعلم الحصولی و أن الحضوری لیس تصورا و تصدیقا فهو حق و المصنف قدس سره لا مهرب له عنه فی علم الشیء بذاته و علمه بغیره حضوریا لأن التصور و التصدیق من المعقولات الثانیة فلا یمکن أن یکون الوجود العینی تصورا و تصدیقا و لا یرد علیه قده ما أورده علی الشیخ أنه معنی واحد لأن هذا لا ینافی کون بعض أفراده صورة و بعضها وجودا و إشراقا لأن کلیهما نور و کمال بخلاف الإضافة المقولیة، س قده
أن یکون بعض أفراده إضافة و بعضها صورة إذ کل مورد قسمة لیس انقسامه إلی الأفراد إلا بقیود متخالفة تضم إلیه و یحصل منه مع کل ضمیمة قسم واحد فالمورد مشترک بین الأقسام و لا یجوز مثل هذا الاشتراک لأمر بین الإضافة و غیرها لأنها غیر مستقلة المعنی و هذا مما یظهر بأدنی تأمل
و الثالث أن العلم کما بین فی موضعه(1)إما بالتعقل أو التخیل أو التوهم أو الإحساس و لیس من العلم شیء خارج عن هذه الأقسام و یلزم علی مذهبه أما کون الباری و المجردات العقلیة فی إدراکها للأجسام و الصور الخارجیة و کذا فی إدراکها للمثل الإدراکیة المرتسمة فی المدارک الجزئیة حساسة(2)و إما أن یوجد قسم من العلم خارجا عن الأقسام المذکورة و هذا غیر وارد علی القائلین بأن العلم مطلقا هو
1) فیه ما فی سابقة، ط مد ظله
2) إن أراد کون الباری أو المجرد مدرکا للجزئیات المادیة و علمه إحساسا أی مشاهدة لها سلمنا الملازمة و منعنا بطلان اللازم کیف و من یرجع علمه إلی بصره لا یتحاشی عن ذلک بل یباهی به و کل من یقول إنه تعالی سمیع و بصیر و لیس له جارحة لتنزهه و غناه عنها- کالمصنف قدس سره و غیره من المحققین لیس له بد من أن یقول معناه أن کل وجود حاضر له و من جملتها المبصرات و المسموعات و بالجملة المدرکات الجزئیة فهو بصیر بها سمیع لها بنحو المشاهدة لا بنحو العلم بها کما یقول بعض المتکلمین إلا أن حضورها لنا أنما هو لقوانا و جوارحنا لحاجتنا- و حضورها له لذاته فهو سمع کله و بصر کله کما فی الأحادیث و إن أراد کونها حاسة أی قوة فی جارحة مادیة منعنا الملازمة و الحاصل أن علمه الحضوری بالجزئیات إحساس أی مشاهدة و إدراک فإنه تعالی کما أنه عالم کذلک مدرک و الإدراک قد یقابل التعقل و العلم کما فی کلامه قده بعد أسطر فإن لکل صورة مادیة کائنة فاسدة صورة إدراکیة إلی آخره و قوله و کذا فی إدراکها للمثل الإدراکیة إلی آخره الغرض منه أن الإشکال فی الجزئی المادی و الممتدات و المتقدرات و أما الجزئی المجرد فلا إشکال فیه و إن لم یکن العلم به عند الشیخ الإشراقی بالصورة لأن العلم بالصور الکلیة و بالجزئی المجرد کلاهما تعقل أ ما تسمع أمثال قولهم کل مجرد عاقل بذاته، س قده
بالصور فی إدراک الباری أو المفارق للخارجیات و الجزئیات فإن هذا التقسیم للعلم أنما هو باعتبار ما یکون معلوما بالذات لا بالعرض فإن هذا القید معتبر فی التقسیمات کلها و إن لم یذکر(1)فإذن إدراک هذه الأمور المادیة عن کل مدرک أنما هو بتبعیة صورها الإدراکیة مطلقا علی ما ذهبنا إلیه(2)و إدراک المفارق إیاها بتبعیة الصور المعقولة فإن لکل صورة مادیة کائنة فاسدة صورة إدراکیة ذات حیاة و تعقل و لتلک الصورة أیضا صورة عقلیة و هی وجهها الثابت عند الله و هی المعقولة بالذات و ما دونها أیضا معقولة له لکن بتبعیة تلک الصورة فاحتفظ بهذا التحقیق فإنه نافع جدا(3).
(4)فیلزم الحاجة له فی أشرف صفاته إلی مخلوقاته.
أن شیئا من الأجسام الطبیعیة و صورها المادیة و هیئاتها لا یمکن أن یکون مدرکا بالذات(5)
1) فإذا قیل مثلا المتحیز إما أجسام بسیطة أو مرکبة لم یقل الهیولی و الأعراض أیضا متحیزات إذ المقصود هو المتحیز بالذات و کذا إذا قیل المبصر إما ضوء أو لون- لم یقل الجسم و بعض الأعراض الأخری أیضا مبصرات إذ المقصود هو المبصر بالذات و بالجملة مراده قده أن العلم بالجزئیات المادیة و المتقدرة لیس علما بالذات عندهم حتی یرد علیهم أنه من أی قسم من الأقسام الأربعة بخلافه عند الشیخ الإشراقی، س قده
2) من أن الصور الإدراکیة هی العقول النوریة، س قده
3) لأنه أیضا أحد مسالک إثبات المثل النوریة إذ لو کانت الأنواع المادیة صالحة للعلم لکفت کما قال القائل بالعلم الحضوری بالمادیات إنها لما کانت حاضرة عنده تعالی- و له التسلط المطلق علیها فأیة حاجة إلی الصور، س قده
4) فیه أنه کذلک فی الإضافة المقولیة دون الإضافة الإشراقیة، ط مد ظله
5) قد عرفت أن المانع الذی أبداه من غیبة الکمالات المادیة و احتجاب أجزاء الأجسام و الحرکات بعضها عن بعض مرفوع بالنظر إلی شمول الحرکة جمیع المقولات باعتبارها حرکه توسطیة و بالنظر إلی الوحدة الحاکمة علی کل من الأجسام النوعیة و فی بعض کلمات المصنف اعتراف ما بذلک کما سیجیء فی الوجه الثامن أن للطبائع المحرکة غایات و لها ضرب من الإدراک لغایاتها، ط مد ظله
و لیس لها أیضا حضور جمعی عند شیء إلا بأمثلتها الحسیة أو العقلیة و لأجل ذلک کان إدراکها عند الحکماء بصورة منتزعة منها لا بنفسها فکیف ذهب هذا الشیخ العظیم و العلامة الطوسی ره(1)و من وافقهما إلی الاکتفاء بغیر الصور الإدراکیة فی إدراک هذه الأکوان المادیة.
و لا بخروج الشعاع عنها یلزمه الاعتراف بأن الأبصار بمجرد مقابلة المستنیر للعضو الباصر منظور فیه إذ ذلک الاعتراف غیر لازم بل اللازم أنما هو غیر و هو ما ذهبنا إلیه و قررناه بأن النفس أصبحت عند تلک المقابلة مخترعة للصور المبصرة فی غیر هذا العالم نسبتها إلی النفس بالقیام الاتصالی کنسبة الصور العقلیة القائمة بذاته تعالی لا بالحلول تعالی عن ذلک علوا کبیرا.
بل بمطالعة النفس لما فی عالم المثال و التی هناک من الصور لیس شیء منها عنده من معلولات النفس حتی یکون لها القهر و السلطنة علیها(2)فبطل ما قرره من القاعدة المذکورة من أن إدراک الشیء لذاته بکونه نورا و إدراکه لغیره بکونه قاهرا علیه و مراده من القهر لیس إلا العلیة بنحو فلا قهر لما لیس بعلة و لا قهر علی ما لیس بمعلول فانفسخت قاعدته فی إدراک النفس للخیالیات.
فی مرتبة
ذاته(1)لا علی وجه التفصیل و لا علی وجه الإجمال لأن العلم الإجمالی له بالأشیاء باطل عنده کما ذکره فی کتاب المطارحات و زیف القول به و اللازم باطل و کیف یجوز(2)صاحب بصیرة أن الذی أوجد الأشیاء و اقتضاها بذاته لا یکون فیه علم بها مع أن الحکماء قد أثبتوا للطبائع المحرکة للمواد غایات ذاتیة فی أفاعیلها و العلة الغائیة متأخرة عن الفعل وجودا متقدمة علیه قصدا فیلزمهم القول بضرب من الإدراک فیها لغایات أفاعیلها فما ظنک بمبدع الکل هل جاز أن یوجد الأشیاء جزافا فهذه وجوه من القدح فی هذا الرأی.
و أما تحاشیه و تحاشی من تبعه من القول بالصور الإلهیة لظنهم أنه یلزم حلول الأشیاء فی ذاته و فی علمه الذی هو عین ذاته فقد علمت أن ذلک غیر لازم إلا عند المحجوبین عن الحق الزاعمین أنها کانت غیره تعالی و کانت أعراضا حالة فیه و أما إذا کانت عینه من حیث الحقیقة و الوجود و غیره من حیث التعین و التقید- فبالحقیقة لیس هناک حال و لا محل بل شیء واحد متفاوت الوجود بالکمال و النقص- و البطون و الظهور و نفس الأمر(3)
و الجواب إما عن السؤال الأول فهو أن فی کلامه قدس سره إشارة إلی تأویل آخر للصور العلمیة و هو أنها الماهیات و الأعیان الثابتة الموجودة بوجود الله تعالی أو إشارة إلی شدة الاتصال بین الوجود الجبروتی لکل شیء و الوجود اللاهوتی لها فعبر عن الأول بالثانی.
و أما عن السؤال الثانی فنقول أما المراد بالأمر عالم الأمر و لا بأس بتفسیره بالوجود اللاهوتی للأشیاء لأنه النحو الأعلی لوجودها الأمری و أما المراد به نفس الشیء و لا بأس بالتفسیر المذکور لأن شیئیة الشیء بتمامه و کماله و ذات الشیء بباطن ذاته و نحو أعلاه و ما هو لم هو فبالحقیقة هذا التفسیر داخل فی تفسیر نفس الأمر بحد ذات الشیء و ما هو علیه الشیء کما أشار قدس سره إلیه، س قده
عند التحقیق عبارة عن هذا العلم الإلهی الحاوی1) یرد علیه ما أوردناه علی أول الوجوه فالحق أن الذی أثبته من العلم الإشراقی فی مقام الفعل حق لا مریة فیه لکنه لا یکفی فی العلم الذاتی الکمالی، ط مد ظله
2) جل جناب الشیخ عن هذا التجویز کیف و کل مجرد عاقل لذاته و هو علمه بذاته تفصیلا و هو بعینه علمه بما سواه إجمالا و العلم الإجمالی الکمالی متفق علیه و الإجمالی الذی أبطله الشیخ إما بنحو الاقتصار و إما فی مرتبة الفعل و بالجملة نفی الخاص بل یقول الوجودات العینیة بما هی علم الله تعالی واحدة وحدة حقة اضمحلت عندها الکثرات- و سابقة سبقا أزلیا و هی بما هی مضافة إلی الأشیاء کثیرة و متأخرة عنها بما هی مضافة إلی الحق سبحانه و لکن لا بد إما أن یقول حقیقة الوجود لا بشرط مرتبة الذات کما هو مذهب الصوفیة- أو یقول إنها بما هی مضافة إلی الحق کانت من صقع الربوبیة موجودة بوجود الله باقیة ببقائه لا هو و لا غیره فهی بهذا النظر علمه التفصیلی السابق، س قده
3) هاهنا سؤالان أحدهما أن الصور الإلهیة عنده قده مؤولة بالمثل النوریة الأفلاطونیة کما مر غیر مرة و سیجیء أیضا أن العلم الإلهی قبل وجود ما عداه سواء کانت صورا متصلة أو منفصلة بل کفی شاهدا قوله متفاوت الوجود بالکمال و النقص فکیف جعلها الوجود الإلهی الحاوی لماهیات الأشیاء اللازمة لأسمائه اللازمة لذاته لزوما غیر متأخر فی الوجود عن وجود المسمی فی کلتیهما و ثانیهما أن نفس الأمر إما حد ذات الشیء مع قطع النظر عن فرض الفارض و اعتبار المعتبر و إما عالم العقل و إما تفسیره بالوجود الإلهی و العلم الإلهی الذاتی فهل له وجه أم لا.
لصور الأشیاء کلها کلیها و جزئیها قدیمها و حادثها فإنه یصدق علیه أنه وجود الأشیاء علی ما هی علیها فإن الأشیاء موجودة بهذا الوجود الإلهی الحاوی لکل شیء إذ الأشیاء کما أن لها وجودا طبیعیا و وجودا مثالیا و وجودا عقلیا فکذلک لها وجود إلهی عند العرفاء و هذا الوجود أولی بأن یکون عبارة عن نفس الأمر و لا یلزم من ذلک ثبوت المعدومات إذ ثبوت المعدوم الذی حکم علیه أنه محال عبارة عن انفکاک الشیئیة عن الوجود مطلقا لا انفکاکها عن الثبوت الخارجی مع تحققها بالوجود الربانی و ظهورها فیه و سیأتیک زیادة إیضاح لهذا المطلب.
فإن قلت العلم تابع للمعلوم فکیف یکون هذا العلم الذی هو الذات الإلهیة تابعا للأشیاء.
قلنا هذا العلم الإلهی لکونه کالقدرة و الإرادة و نظائرهما من الصفات الإضافیة
أی من الحقائق المضافة إلی الأشیاء فله اعتباران أحدهما اعتبار عدم مغایرته(1)للذات الأحدیة و هی بهذا الاعتبار من صفات الله و غیر تابعة لشیء بل الأشیاء تابعة له إذ به صدرت وجودات الأشیاء فی الخارج و لهذه الجهة قیل علمه تعالی فعلی و ثانیهما اعتبار إضافته إلی الأشیاء و هو بهذا الاعتبار تابع للأشیاء متکثر بتکثرها و سنشبع القول فی تحقیق هذا المقام عند بیان کیفیة علمه بالأشیاء علی طریقة أصحاب المکاشفة الذوقیة و نحن قد جعلنا مکاشفاتهم الذوقیة مطابقة للقوانین البرهانیة و الکلام فی کون علمه تابعا للمعلوم أو المعلوم تابعا له الألیق بذکره أن یکون هناک من هاهنا
حتی علی الصور العلمیة القائمة بذاته التی هی بوجه عین الذات و بوجه غیرها کما بیناه
المشار إلیه بقوله تعالی وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ(2)فالمفاتیح هی الصور التفصیلیة(3)و الغیب هو
1) و بعبارة أخری هذا العلم باعتبار نفس وجود و نوریته متبوع و باعتبار تعینه و تلونه بتعینات الماهیات و ألوان الأعیان الثابتة الذاتیة لها تابع لها إذ لا لون له فی ذاته و لا شأن له إلا النوریة و الظهور و الإبراز و الإظهار لما کمن فی ذاتها بلا جعل ترکیبی بل و لا بسیطی لأنها صور أسمائه اللامجعولة بلا مجعولیة الذات، س قده
2) المفاتح جمع مفتح بفتح المیم و هو الخزینة و ورد أیضا جمع مفتح بکسر المیم و هو المفتاح و هو قدس سره قد أخذ بثانی المعنیین و مالهما و إن کان واحدا حیث إن من عنده مفاتیح الخزائن هو عالم بما فیها قادر علی التصرف فیها کیف شاء عادة کمن عنده نفس الخزائن إلا أن فی کلامه تعالی فیما یشابه هذا المورد ما یؤید المعنی الأول فإنه کرر ذکر خزائنه و خزائن رحمته فی مواضع شتی من کلامه و لم یذکر لها مفاتیح فی شیء من کلامه
3) و إنما لا یعلم ذواتها أیضا ذواتها لأنها لاستغراقها فی شهود الحق لا خبر لها عن ذواتها إلا من حیث کونها أنواره و لا یکتنهها إلا هو، س قده
مرتبة الذات البحتة المتقدمة علی تلک التفاصیل و المقصود فی هذا الفصل بیان شهوده تعالی للأشیاء کلها فی هذه المرتبة الأحدیة التی هی غیب کل غیب و أبسط من کل بسیط.
أحدهما من جهة کونه تعالی عقلا بسیطا و هی طریقة قدماء الحکماء و ثانیهما و هو منهج الصوفیة المحققین من جهة اتصافه بمدلولات الأسماء و الصفات فی مرتبة ذاته(1)و أنها لیست من قبیل اللوازم المتأخرة بل حالها کحال الماهیة بالقیاس إلی وجودها مع أن الواجب لیس ذا ماهیة- و کلا الوجهین دقیق غامض یحتاج درکه عند تعلمه و استفادته من المعلم البشری و سماعه منه إلی لطف قریحة و صفاء ضمیر فکیف فی استنباطه و استفاضته من الملکوت.
و هویتها و هی المسماة فی غیر الواجب بالماهیة عند الحکماء و بالعین الثابت عند الصوفیة و ذلک البعض قد یکون متعددا و قد یکون واحدا و یقال له الماهیة البسیطة و المعانی المتعددة قد تکون موجودة بوجود واحد و یقال لها البسیط الخارجی کالسواد مثلا و قد تکون موجودة بوجودات متعددة و یقال لها المرکب الخارجی کماهیة الحیوان المأخوذ جنسه من مادته و هو الجسم النامی و فصله من
1) هذا مبنی علی ما وجه به کلامهم فی التوحید بالوحدة التشکیکیة و کون مقام الأحدیة- و هو أعلی مراتب الوجود الذی حده أن لا حد له هو مقام الذات و سائر المراتب مراتب من الوجود حقیقة و أما ما هو ظاهر کلامهم من قصر حقیقة الوجود فیه تعالی و کون وجود غیره مجازیا فللذات إطلاق الوجود و ما یفرض هناک من التعینات الکلیة و هی الأسماء و الصفات و الجزئیة و هی الحدود و الماهیات الإمکانیة فهی جمیعا دون الذات و منها التعین العلمی حتی علم الذات بالذات نعم العلم و القدرة و سائر الصفات الذاتیة تعینات قبل ظهور الکثرة و الغیریة، ط مد ظله
صورته و هو الحساس ثم لا بد أن یکون لمادته و صورته ضرب من الاتحاد فی الوجود- حتی لا تکونا بمنزلة الحجر الموضوع بجنب الإنسان و إلا فلم تکن الماهیة ماهیة واحدة و جهة الوحدة أنما توجد فی جانب الصورة لا فی ناحیة المادة لأن الصورة هی أقوی تحصلا من المادة لأنها مفیدة المادة کما بین فی موضعه و کونها جهة الوحدة- عبارة عن کون الصورة کالحساس مثلا مصداقا بنفس ذاته لحمل جمیع المعانی- التی بعضها بإزاء المادة کمفهوم الجسم النامی لا بأن یکون ذلک المعنی جزء للماهیة و إلا لکان المفروض فصلا نوعا و المفروض جنسا لنوع جنسا لفصله و المفروض فصلا مقسما فصلا مقوما(1)و لا بأن یکون عارضا لازما له إذ المبدأ الفصلی فی مرتبة هویته و ذاته مصداق للمعنی الجنسی و ما قیل فی المشهور أن الجنس عرض أو عرضی للفصل- لیس المراد منه عارض الوجود کالضاحک و الکاتب بالقوة بالنسبة إلی الإنسان المتأخر وجوده عن وجود المعروض بل المعنی بذلک العروض أن المعنی الجنسی لیس- داخلا فی ماهیة الفصل الاشتقاقی إذ لا ماهیة له و السر فی ذلک أن کلا من الفصول الاشتقاقیة التی هی مطابقة للفصول المحمولة و المنطقیة باصطلاح آخر غیر الذی یذکر فی المنطق هو نحو خاص من الوجود الخارجی(2)و الوجود لا حد له و لا ماهیة
1) لزوم هذا دون إثباته خرط القتاد لأن الجنس المقسم بالفتح بالفصل صار مقوما للفصل حیث فرض الجنس جزء للفصل لا الفصل جزء للجنس و کون الشیء جزء لشیء لا یستلزم العکس فإن الحیوان جزء الإنسان و الإنسان لیس جزء للحیوان و لا عینا له بل عارض له- و لعل مراده أن الفصل المقسم الذی فرض بتمامه عارضا للجنس یلزم أن لا یکون بتمامه عارضا- بل بعضه مقوم الجنس أی لیس بخارج عنه بل عینه، س قده
2) کون الفصل نحوا من الوجود أو کون الصورة کذلک بظاهره مشکل فإن الوجود لا فصل و لا جنس و لا نحوهما ثم إن کون الشیء نحوا من الوجود لا ینافی أن یکون له ماهیة کما أن النوع کالبیاض نحو من الوجود و له ماهیة و کیف یجوز أن لا یکون للفصل الاشتقاقی و هو المأخوذ منه الفصل المنطقی ماهیة و الفصل القریب للجسم و هو البعید للإنسان مثلا- و هو الصورة الجسمیة المعبر عنها فی الحد بالقابل للأبعاد و النفس النباتیة التی هی بإزاء النامی فی الحد و النفس الحساسة المحرکة التی هی بإزاء الحساس و المتحرک بالإرادة کلها لها ماهیات و إلا لم تکن ماهیة لشیء و الجواب أن المراد فصول الجواهر کالنفوس الناطقة- و العقول المفارقة و الإنسان و هو قدس سره کثیرا ما یصرح تبعا للشیخ الإشراقی بأن النفوس الإنسانیة و العقول أنوار محضة و وجودات صرفة بلا ماهیة و سره أن الماهیة هی المفهوم الحاکی عن الوجود المحدود الضیق و العقول موجودات وسیعة و کذا النفوس لا وقوف لها عند حد محدود و سیأتی بعد أسطر نفی الفصول الوجودیة عن أنواع الحیوان سوی الإنسان إلا تأکدات الأجناس و أن فصولها المذکورة فی حدودها لیست وجودات علی حدة و لیست أیضا عدمیات إذ العدمی لا یکون جزءا للأنواع المحصلة و الحاصل أن الفصل الوجودی الکمالی لیس إلا للنوع الأخیر الذی هو الإنسان و هو النفس القدسیة و هو نحو من الوجود بلا ماهیة، س قده
فاتصاف ذلک النحو من الوجود أی الوجود الفصلی بالمعنی الجنسی لیس کاتصاف المعروض بالعارض اللازم اتصافا خارجیا من حیث إن للمعروض وجودا و للعارض وجودا آخر إذ وجود الفصل الاشتقاقی و هو الصورة النوعیة فی الخارج مضمن فیه المعنی الجنسی بل إنما یکون المغایرة و الاتصاف فی ظرف التحلیل و هذا معنی قولهم الجنس عرض للفصل أی مفهوم الجنس غیر مفهوم الفصل و هما معا موجودان بوجود واحد هو وجود الفصل الاشتقاقی و المقصود أن المعانی المختلفة الموجودة بوجودات متعددة قد تکون موجودة بوجود واحد کالفصل الأخیر للإنسان و هو الناطق- بل النفس الإنسانیة من حیث إن مفهوم الجوهر و مفهوم القابل و مفهوم الجسم الطبیعی- و مفهوم النامی و مفهوم الحساس کلها موجودة بوجود الناطق فی هذا النوع الإنسانی- و بعض هذه المفهومات موجود بغیر هذا الوجود فی نوع آخر غیر الإنسان مثلا طائفة منها موجودة بوجود واحد آخر فی الحیوان غیر الناطق و هی من الجوهر إلی الحساس و طائفة أخری و هی بعض تلک الطائفة موجودة بوجود واحد آخر فی النبات و طائفة أخری فی الجماد و بعضها کالجوهر القابل للأبعاد ذی الطبیعة الجسمیة فی الجسم العنصری و بعضها و هو الجوهر ذو الأبعاد یوجد فی الجسم المقداری الجوهری و أما مفهوم الجوهر فقد فهو بإزاء وجود الهیولی فعلم من هذا أن الأشیاء الکثیرة المتکثرة
الوجود توجد بوجود واحد.
حیطة بالمعانی(1)و أجمع اشتمالا علی الکمالات المتفرقة فی سائر الأشیاء غیره کما یظهر من حال المراتب الاستکمالیة المتدرجة فی الکمال من صورة إلی صورة متعاقبة علی المادة بحسب تکامل استعداداتها لقبول صورة بعد صورة- إلی أن تبلغ مترقیة إلی صورة أخیرة تصدر منها جمیع ما یصدر من السوابق الصوریة- لاشتمالها من جهة قوة الوجود علی مبادی تلک الأفاعیل بأجمعها مع أحدیتها
و صدقه علیه أن یکون وجوده وجود ذلک المعنی لأن وجود الشیء الخاص به هو ما یکون بحسب ذلک الوجود متمیزا عن غیره من المعانی الخارجی عن ماهیته وحده- فوجود الإنسان مثلا لیس وجود الحیوان بما هو حیوان و إن اشتمل علی حده و معناه و لا وجود الحیوان هو وجود النبات و إن اشتمل علی حده و معناه و هکذا- و لا تظنن أنه کما یوجد فی الإنسان فصل(2)
ُ: و فیک انطوی العالم الأکبر
. إن قلت کیف یتحقق الجنس بلا فصل أو المادة بلا صورة و الفصل علة الجنس و الصورة علة المادة قلت نفی الخاص لا یستلزم نفی العام فإن الفصل الأخیر فی النوع الأخیر فصل الکل و الصورة الأخیرة فیه صورة الکل کما أشرنا إلیه بأن کل الأنواع لا بشرط أجناس و الفصل الأخیر فصلها و بشرط لا مواد و الصورة الأخیرة صورتها و لا سیما علی القول باتحاد النفس الناطقة بالحرکة الجوهریة مع العقل الفعال کما فی النفوس الکلیة الإلهیة و العقل الفعال هو المحصل للأنواع الکائنة بإذن الله المتعال و جامع لفعلیاتها کما أن الهیولی مجمع قواها و استعداداتها هذا هو المشرب الأهنأ الأعذب و هنا بیان آخر أقرب إلی الأذهان و هو أن یکون المراد أن الحیوانیة مثلا نوع فی الحیوانات لا جنس لها کما لا فصل لها إلا فی الإنسان، س قده
کمالی زائد علی الحیوانیة المطلقة1) و إنما لا ینافی کثرتها بساطته بل کانت مؤکدة لبساطته لأن المعانی الکمالیة کلما کانت أکثر انتزاعا من الوجود کشفت عن أن استجماعه للکمالات و استیفاءه للخیرات أکثر و نوره أقهر و أبهر و سلبه و فقده أقل و أندر، س قده
2) و إلا لم یکن الإنسان نوعا أخیرا مشتملا علی کل الأنواع أو یلزم أن یکون مرکبا من الأجزاء غیر المترتبة فی العموم و الخصوص و هی الفصول المتکافئة و لا یخفی أن التباین بین الإنسان و الفرس مثلا علی ما ذکر قدس سره باعتبار الأخذ بشرط لا و باعتبار کون التفاوت کتفاوت المادة و الصورة فالکل بشرط لا مواد و هو الصورة الأخیرة و لا بشرط أجناس و هو الفصل الحقیقی
فکذلک یلزم أن یتحقق فی کل نوع من الحیوان کمال آخر وجودی زائد فی وجوده علی مطلق الحیوانیة و لا یلزم من ذلک أن یکون الفصول فیما وراء الإنسان أمورا عدمیة إذ ربما کان تأکد وجود المعنی الجنسی و فعلیته مانعا من قبول الموضوع لکمال آخر وجودی إذ المعنی الواحد الجنسی کما سبق فی مباحث الماهیة صالح للنوعیة کما هو صالح للجنسیة و لیس هذا التفاوت بمجرد أخذه لا بشرط شیء حتی یکون جنسا و أخذه بشرط لا شیء حتی یصیر نوعا کما ذکروه و إن کان المذکور صحیحا من جهة مراعاة أحکام المعانی و الماهیات لکن منشأ ذلک و مبناه علی أحکام الوجودات و أنحائها من الشدة و الضعف فقد یکون لأمر واحد وجود ضعیف و وجود آخر قوی و ضعف الوجود یستدعی الاستهلاک بوجوده فی وجود آخر و الانتقال من وجوده إلی وجود ما هو أکمل و أقوی فالوجود النباتی للمعنی النوعی الذی هو عبارة عن الجسم النامی متی کان قویا فی باب التغذیة و التنمیة و التولید کالأشجار- یکون تاما بالفعل فی باب نوعه فلا یمکن انتقاله إلی کمال نوع آخر و قوة أخری کمبدإ الحس و هذا بخلاف الجسم النامی الموجود بوجود اللطف و المواد الحیوانیة- فإنه صالح لأن ینتقل من نوعه إلی نوع أکمل منه فیصیر المعنی النوعی المحصل فی باب النبات معنی جنسیا مبهم الوجود غیر محصل فی باب الحیوان فظهر أن الوجود المحصل الخاص بالجسم النامی هو الذی وجدت به الأشجار و النباتات لا الذی یوجد به الحیوان و کذا القیاس فی الحیوان بالنسبة إلی الإنسان و کل جنس بالنسبة إلی نوع تحته من الأجناس و الأنواع المترتبة فظهر و تبین مما قررناه أنه یجوز أن
یکون تمام حقیقة شیء بعض حقیقة شیء آخر.
فلا بد أن یوجد أصل ذلک الکمال فی علته علی وجه أعلی و أکمل- و هذا مما یفهم من کلام معلم المشائین فی کثیر من مواضع کتابه فی الربوبیات- المسمی بأثولوجیا و یعضده البرهان و یوافقه الذوق السلیم و الوجدان فإن الجهات الوجودیة للمعلول کلها مستندة إلی علته الموجدة و هکذا إلی علة العلل- ففیه جمیع الخیرات کلها و لکن سلبت عنها القصورات و النقائص و الأعدام اللازمة للمعلولیة بحسب مراتب نزولها.
الواجب تعالی هو المبدأ الفیاض(1)
إن قلت علی ما حققه قده استقام علمه الحضوری الذاتی بالنحو الأعلی من کل شیء فی الأزل و أما علمه بالأشیاء بما هی معلولات و متحققات بالوجود الفعلی فکیف یستقیم فی الأزل و هی بما هی کذلک فیما لا یزال قلت الوجود الفعلی المنبسط علی الأشیاء ظهوره- و مقام الوحدة فی الکثرة کما أن الأول مقام الکثرة فی الوحدة فلیس بائنا عنه بل کالوجود الرابط و المعنی الحرفی لا تحقق له علی حیاله و لا یصیر موضوعا لحکم فلا تحقق له إلا بتحقق الأول و لا حکم له إلا الانطواء فی حکمه فهو من حیث هو نور واحد فی عین انبساطه علی الکثرات طولا و عرضا و علم تفصیلی أیضا کما ذکرنا فی طریقة الشیخ الإشراقی من صقع الأول سابق بسابقیته و أیضا تلک الماهیات التی فی العلم عین الماهیات التی فی العین و الوجود- الذی فی العلم تمام الوجودات التی فی العین و شیئیة الشیء بتمامه فنیلها و درکها نیلها و درکها- و بالجملة مع تحقق مسألة السنخیة بین العلة و المعلول لا إشکال فی المقام.
اعلم أن مسألة العلم مسألة مهمة فی الإلهیات یستنبط اللبیب العارف منها کثیرا من المسائل المهمة خصوصا مسألة التوحید الخاصی إذ کما مر قولنا البسیط کل الموجودات- لیس إلا مسألة العلم الحضوری الذاتی و لا یستقیم هذه إلا بذاک، س قده
1) أی هو المبدأ الفیاض لجمیع الوجودات بالذات و لجمیع الماهیات بالعرض- فیجب إذن بمقتضی الأصل الرابع أن یکون جامعا لکل الوجودات علی سبیل الوحدة و البساطة و الکمال و الشدة و بمقتضی الأصل الأول و الثانی أن یکون منشأ انتزاع کل المعانی و المفهومات- و لکن بدون أن یکون هی متحققة بالوجودات الخاصة بمقتضی الأصل الثالث فإذن علم ذلک الوجود الشدید الأکید غیر الفقید بذاته عین علمه بجمیع الوجودات و الماهیات و مع إجماله أی وحدته و بساطته عین الکشف التفصیلی کیف و کلما کان الوجود أقوی کان النوریة أشد لأن حیثیة الوجود حیثیة النور فإذا کانت المعانی و المفهومات ظاهرة متمیزة کل عن الآخر حیث کانت موجودات بوجودات متشتتة و أنوار ضعیفة فیما لا یزال کان ظهورها و تمیزها أکثر و أشد عند وجودها بذلک الوجود القوی و تنورها بذلک النور الشدید فی الأزل- فإن ید الله مع الجماعة فبیان ظهور الماهیات فی الأزل بهذا الوجه هو المناسب لهذا المنهج و المستنبط من أصوله و أما بیانه بأنه فیاض الماهیات بأسمائه و صور أسمائه فالماهیات و الأعیان هناک ثابتة کما قالوا سبحان من ربط الوحدة بالوحدة و الکثرة بالکثرة فهو المناسب لمنهج العرفاء و سیأتی.
لجمیع الحقائق و الماهیات فیجب أن یکون ذاته تعالی مع بساطته و أحدیته کل الأشیاء(1)و نحن قد أقمنا البرهان فی مباحث العقل و المعقول علی أن البسیط الحقیقی من الوجود یجب أن یکون کل الأشیاء و إن أردت الاطلاع علی ذلک البرهان فارجع إلی هناک فإذن لما کان وجوده تعالی وجود کل الأشیاء فمن عقل ذلک الوجود عقل جمیع الأشیاء و ذلک الوجود هو بعینه عقل لذاته و عاقل فواجب الوجود عاقل لذاته بذاته فعقله لذاته عقل لجمیع ما سواه و عقله لذاته مقدم علی وجود جمیع ما سواه فعقله لجمیع ما سواه سابق علی جمیع ما سواه فثبت أن علمه تعالی
1) بیان مبنی علی قاعدة بسیط الحقیقة کل الأشیاء السابق ذکرها و یمکن بناء مسألة العلم التفصیلی فی مقام الذات علی الإطلاق الوجودی اللازم من فرض وجوب الوجود بالذات إذ کل وجود أو موجود مفروض یستحیل حینئذ سلب إحاطته تعالی الوجودیة عنه- فهو واجد فی مقام ذاته المطلقة غیر المحدود کل کمال وجودی و ذاته حاضرة عند ذاته إذ لا غیبة هناک لشیء عن شیء للوحدة الحقة و هو العلم فعلمه بذاته عین علمه بکل شیء و هو المطلوب، ط مد ظله
بجمیع الأشیاء حاصل فی مرتبة ذاته بذاته قبل وجود ما عداه سواء کانت صورا عقلیه قائمة بذاته أو خارجة منفصلة عنها فهذا هو العلم الکمالی التفصیلی بوجه و الإجمالی بوجه و ذلک لأن المعلومات علی کثرتها و تفصیلها بحسب المعنی موجودة بوجود واحد بسیط ففی هذا المشهد الإلهی و المجلی الأزلی ینکشف و ینجلی الکل من حیث لا کثرة فیها فهو الکل فی وحدة.
فإن قلت فیلزم أن یکون واجب الوجود ذا ماهیة فلا یکون وجودا بحتا و قد تقرر بالبرهان أنه تعالی وجود بحت بلا ماهیة لأن کل ذی ماهیة معلول.
قلت قد سبقت منا الإشارة إلی دفع هذا الإیراد بأن المراد من الماهیة هی المحدودة بحد خاص جامع مانع یخرج عنها أشیاء کثیرة(1)و ذلک لقصور وجودها عن الحیطة التامة و المراد من کون الشیء ذا ماهیة أو کونه ذا وجود زائد علی ماهیته- هو کون الشیء بحیث یفتقر فی اتصافه بوجوده إلی شیء آخر و لا یکون أیضا متحقق الوجود فی جمیع المراتب الوجودیة فلا محالة یتحقق قبل وجوده الخاص مرتبة من مراتب نفس الأمر لم یکن هو موجودا فی تلک المرتبة مع تحقق إمکان الوجود لماهیته فی تلک المرتبة ففی تلک المرتبة انفکت الماهیة عن وجودها الخاص بها و ما من ممکن إلا و فی نفس الأمر له مرتبة لا یکون وجوده الخاص المقید به فی تلک المرتبة- فهذا معنی کون الممکن ذا ماهیة و کون الوجود زائدا علی ماهیته.
و أما الواجب جل ذکره فلیس له حد محدود فی الوجود و لا له ماهیة محدودة بحد خاص فاقد لأشیاء کثیرة و لا أیضا یوجد مرتبة فی الواقع لم یکن هو موجودا فی تلک المرتبة و معنی کونه وجودا بحتا صرفا أنه لیس یوجد له ماهیة أخری غیر الوجود و تأکده فجمیع حیثیاته حیثیة واحدة هی حیثیة وجوب الوجود إذ لا حد له و لا نهایة لوجوده لکونه غیر متناه فی مراتب الشدة و الکمال کل مرتبة منها غیر متناه فی عدة الآثار و الأفعال فلا یخلو عنه أرض و لا سماء و لا بر و لا بحر و لا عرش
1) و بالحقیقة المفهوم إذا کان محاکیا عن الوجود المحدود الضیق کان ماهیة لا إذا کان محاکیا عن الوجود غیر المحدود کمفاهیم أسمائه و صفاته
و لا فرش و لو کان لوجوده نهایة کان بإزائها جهة و بإزاء الوجود جهة أخری فلم یکن واحدا حقیقیا و کان ذا ماهیة مخصوصة فکل واحد حقیقی یجب أن یکون غیر متناهی الشدة و یجب أن یکون کل الأشیاء أَلا إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ
فعلمه تعالی بالأشیاء فی مرتبة ذاته لیس بصور زائدة مغایرة لذاته بل هی معان کثیرة غیر محدودة انسحب علیها حکم الوجود الواجبی من غیر أن یصیر وجودا لکل من تلک المعانی و لا لشیء منها(1)کما أشرنا إلیه فی الأصول بل کان مظهرا لکل منها و فرق بین کون الوجود مظهرا و مجلی لماهیة من الماهیات و بین کونه وجودا لها إذ وجود کل ماهیة هو ما یخص بها و یمیزها عن غیرها- کما مر فی مثال الإنسان أعنی الصورة الإنسانیة النفسیة و اشتمالها مع وحدتها فی الوجود لکثیر من ماهیات الأنواع من غیر أن یصیر تلک الماهیات متصفة بهذا الوجود- علی النحو الذی توجد فی الخارج بل بأن یکون هذا الوجود مظهرا لها و مجلی لأحکامها.
أن مراتب الشدة و الضعف فی الکیف کمراتب السوادات و الحرارات أنواع متخالفة کما هو المقرر عند الحکماء فإذن یتحقق فی الاشتداد الکیفی و هو حرکة متصلة واحدة لها حدود غیر متناهیة بحسب إدراک الوهم أنواع غیر متناهیة لذلک الکیف کالسواد و له فی کل حد نوع آخر من جنسه و الأنواع المتباینة متباینة فی الوجود بالضرورة مع أنه لیس هاهنا إلا وجود واحد لاتصال الحرکة و نقول أیضا ینتهی الحرکة الاشتدادیة فیه إلی مرتبة کاملة تشتمل علی المراتب الضعیفة منه کما أن کل مرتبة کاملة من المقدار کالخط الطویل یشتمل علی جمیع المقادیر الخطیة التی هی أقصر منه مع وحدة وجوده بل السواد الشدید مثلا- سواء حصل بالاشتداد أم حدث ابتداء یشتمل علی ماهیة السوادات الضعیفة التی هی دونها
1) قد خرج من هذا جواب أوضح لما استشکل به من قوله فیما سبق فیلزم أن یکون واجب الوجود ذا ماهیة إلخ و ذلک لأنه إذا لم یکن ذلک الوجود وجودا لتلک المعانی و الماهیات- لم یکن هی أیضا ماهیات لذلک الوجود، س قده
مع وحدة الوجود فالسبب فی جمیع ذلک و ما أشبهه أن الوجود المختص بشیء غیر الوجود الذی یظهر فیه أو یصدق علیه ذلک فتلک الأنواع السوادیة التی یتضمنها السواد الشدید و الحرکة الاشتدادیة لکل منها وجود خاص یتمیز به عما عداه و کذلک الحال فی اشتمال الحقیقة الإنسانیة علی کثیر من الماهیات و لیس هذا من باب کون الشیء موجودا بالقوة کما توهم فإن تلک المعانی ثابتة بالفعل علی وجه أعلی و أتم من وجودها الخاص و معنی کون الشیء بالقوة هو أن لا یکون موجودا بوجوده الخاص به- و لا بوجود ما هو تمامه و کماله بالفعل بل المادة قابلة له بواسطة هیئة قائمة بها مناسبة لوجوده مقربة لها إلی فاعله فکذلک حال المعلومات الإلهیة فی کونها ثابتة بالفعل لا بالقوة بالوجود الإلهی الأحدی.
فنقول التحقیق أن هذه الأنواع الممکنة أنما تباینت و تخالفت إذا صارت موجودة بالفعل بوجوداتها الخاصة بواحد واحد منها علی وجه یصدق علیها أحکامها و یترتب علیها آثارها و أما قبل ذلک فلها الوجود الجمعی و هذا الوجود الجمعی نحو آخر من الوجود أرفع و أشرف من کل وجود عقلی أو مثالی أو خارجی و لیس هناک أمر بالقوة و لو استعمل لفظ القوة(1)فی هذا المقام لم یکن المراد به ما هو من باب الإمکانات و الاستعدادات قریبة کانت أو بعیدة بل المراد من کونها بالقوة أنها غیر موجودة بوجوداتها الخاصة بل بوجود جمعی هو وجود مبدئها و تمامها و لا یلزم من ذلک ثبوت المعدومات و انفکاک الشیئیة عن الوجود لأن ذلک کما أشرنا إلیه عبارة عن انفکاکها عن وجودها و عن وجود ما هو مبدؤها و تمامها.
فإن قلت فإذا ثبت کون الأشیاء کلها معقولة له تعالی کما هی علیها بعقل واحد بسیط فما الحاجة فی علمه إلی إثبات الصور العقلیة الزائدة مقارنة کانت أو
1) و یمکن أن یکون المراد بها الشدة کما أن الشدة موضوعها الأصلی القوة علی الممانعة کما مر فی السفر الأول أو القدرة مثل لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم و ذلک الوجود الجمعی الإلهی عین القدرة، س قده
مباینة(1)و أیضا إذا کان ذاته بحیث ینکشف له الحقائق المتخالفة فی وجودها الخارجی- فما الحجة علی إثبات العقل من طریق أحدیة المبدإ الأعلی إذ مبناه علی أنه واحد من کل وجه بلا اختلاف حیثیة و أنتم أثبتم فی ذاته معانی کثیرة.
قلت أما إثبات الصور فهو لازم من تعقله(2)
إن قلت إذا کانت الصور مقارنة فکون هذا العلم بالصور ظاهر و أما إذا کانت مباینة أی عقولا نوریة فکیف یکون بالصور لأن أنفسها علوم کما عند الأفلاطونیین قلت هذه و إن کانت أنفسها علوما بأنفسها لکنها صور علمیة قائمة بذواتها للخارجیات المادیة و أیضا بما هی مضافة إلی الحق تعالی و أنواره و علومه و موجودة بوجوده و أزلیة بأزلیته صور هی بعینها بما هی هی و من حیث إنها معلولاته ذوات الصور و معلومات کما مر، س قده
لذاته المستلزم لتعقل ما هو معلوله1) اعلم أنه إذا کانت الصور مباینة و هی العقول تتصور فیها ثلاثة أسؤلة أحدها أنه ما الحاجة إلی وجود العقول و هذا لیس مرادا هاهنا و جوابه أن وجودها جوده تعالی و جوده ذاتی و بما هو فعله هو تعالی مبدؤها و غایتها و ثانیها أنه ما الحاجة فی علمه بالأشیاء إلی العقول حتی ترتسم فیها صور الأشیاء و تکون هی دفاتر علمه کما سیجیء بیان مراتب علمه و هذا أیضا لیس مرادا هاهنا و جوابه أن هذا العلم علم العقول بمقتضی أنها مجردات بالفعل علومها عین وجودها و إن لم یکن عین ماهیاتها بل کل مجرد عاقل بذاته و بما عدا ذاته مما هی معالیل ذاته فلا یمکن أن یقال علم أحد مغن عن علم الآخر و إن کان علم کل عالم علم الباری أیضا لأن معالیله حاضرة بذواتها و صورها العلمیة لذاته لکنه علم فعلی له تعالی أی فی مرتبة فعله و ثالثها أنه إذا کان ذاته علما بسیطا بکل الأشیاء و فی عین بساطته تفصیلیا کما قلتم بل قد مر أن من یقول- علمه التفصیلی متأخر عن ذاته فهو قاصر النظر فما الحاجة فی علمه الذاتی التفصیلی عندکم- إلی الصور العلمیة المقارنة أو الصور الأفلاطونیة و العقول النوریة حتی تکون أنفسها لا الصور التی فیها کما فی السؤال الثانی علوما تفصیلیة و هذا هو السؤال المقصود هاهنا و جوابه ما ذکره قده، س قده
2) مصدر مضاف إلی المفعول إن قلت لا نسلم أنه لازم منه فإن تعقل ذاته الذی هو العلم بالعلة یستلزم تعقل معلوله مطلقا لا بالصور بخصوصها بل إذا کان تعقل المعلول منطویا فی تعقل العلة ذاتها فقد حصل مقتضی القاعدة بوجه أولی فالسؤال بعد باق قلت قد أشار قده إلی دفع ما ذکرت بقوله علی الوجه الذی هو معلولها و کذا بقوله و هذا غیر تعقلها علی وجه لا یکون هی بحسبه معلولة فحاصل کلامه قدس سره أن العلم بالعلة کما اقتضی علمه بالنحو الأعلی من کل معلول و هو الوجود الإلهی منه کذلک اقتضی علمه بالنحو الأولی منه و هو الوجود الفعلی الذی المعلول به معلول و هذا العلم أنما هو بالصور.
القریب و من تعقل معلوله القریب تعقل معلول معلوله و منه تعقل معلوله الثالث و هکذا الرابع و الخامس إلی آخر المعلولات علی الترتیب العلی و المعلولی فإن ذاته لما کان علة للأشیاء بحسب وجودها و العلم بالعلة یستلزم العلم بمعلولها علی الوجه الذی هو معلولها فتعقلها من هذه الجهة لا بد أن یکون علی ترتیب صدورها واحدا بعد واحد و هذا غیر تعقلها علی وجه لا یکون هی بحسبه معلولة(1)و أما وجوب کون المعلول الأول واحدا لا متعددا بسیطا لا مرکبا مع کون المبدإ الأعلی مصداقا- و مظهرا لماهیات الممکنات کلها فذلک لأجل أن تکثر العنوانات لا یقدح فی أحدیة ذات الموضوع فإن الحیثیات المختلفة التی توجب کثرة فی الذات هی الحیثیات التی اختلافها بحسب الوجود لا التی تعددها و اختلافها بحسب الآثار فمثال الأول کالاختلاف- فی القوة و الفعل و التقدم و التأخر و العلیة و المعلولیة و التحریک و التحرک و مثال القسم الثانی کالعلم و القدرة و کالعاقلیة و المعقولیة و کالوجود و التشخص و کالوحدة و الوجود إلی غیر ذلک من الحیثیات التی یجوز أن یکون ذات واحدة من جهة واحدة
1) فإن تعقلها علی ذلک الوجه موجب قاعدة البسیط کل الوجودات و قاعدة معطی الکمال لیس فاقدا له و غیرهما من الأصول لا قاعدة العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول أو علة له إذ لیس فی التعقل علی ذلک الوجه علما إلا أن یراد الاستلزام غیر المتأخر فی الوجود- و أما تعقلها علی وجه المعلولیة فهو موجب قاعدة العلم بالعلة علة أو مستلزم للعلم بالمعلول- فعلی هذه القاعدة کانت المثل النوریة أیضا علمه التفصیلی الثانوی کمطلق الوجود المنبسط- کما هو طریقة الشیخ الإشراقی ثم إن السؤال فی العلم الحضوری الفعلی الذی هو الوجود المنبسط السؤال و الجواب الجواب فإن هذا المذهب الشامخ محیط بکثیر من أقوال العلم، س قده
مصداقا لصدقها و الحکم بها من غیر ملاحظة أمر غیرها و الواجب تعالی لا جهة فیه تخالف جهة وجوب الوجود فکل ما یصح الحکم به علیه یصح من جهة وجوب الوجود- لا من جهة أخری یخالفه کالإمکان و الترکیب و القصور و المعلولیة و التأخر و العجز و غیر ذلک فإن قلت فلم حکموا بالترکیب و لو عقلا فیما یشتمل ذاته أو حده علی الجنس و الفصل کالحیوان و الناطق فی الإنسان و کاللون و قابض البصر فی السواد قلت لأن الاختلاف بالمعنی الجنسی و المعنی الفصلی فی مثل هذه الموجودات الطبیعیة یرجع إلی اختلاف فی أنحاء الوجودات فإن الحیوانیة الطبیعة المطلقة قد توجد فی نحو ناقص من الوجود یستحیل أن یقترن معها النطق بل الموضوع الواحد قد یتصف وقتا بنحو من أنحاء وجود الحیوانیة یمتنع أن یکون حینئذ و بحسب ذلک الوجود ناطقا ثم إذا تحول من ذلک الوجود و انتقل إلی وجود آخر أقوی و أکمل یصیر ناطقا فاختلاف أحوال الوجود و أنحائها و انفکاک بعضها عن بعض مما یقتضی الترکیب فی الذات الموصوفة بها و التعدد فی قواها و من هذا الوجه أثبت الحکماء الطبیعیون تعدد القوی الحیوانیة- و غیرها فی النفس أو من جهة تضاد الحیثیات و تقابلها.
(1)و تحقیقها لمن أراد أن یکون رجلا عارفا
1) إذ یستنبط منه سوی ما نحن بصدده کیفیة کون الأشیاء فی عالم الذرات و مسألة القضاء و القدر و کیفیة هبوط الأرواح مع عدم التجافی عن نشاتها و عدم تبدل ذاتیاتها و خاصیاتها- و کذا حال عروجها بهذا النحو فإنه إذا کانت الماهیة محفوظة فی هذه البرزات و لوجوداتها أیضا أصل محفوظ و سنخ باق کان هبوط الموجود الطبیعی أی تسفله الذی هو ذاتی هذه المرتبة من الوجود عین هبوط ذلک الموجود اللاهوتی و الجبروتی مع أنه لم یبرح من ذلک المقام الشامخ و عروجه أی علوه الذاتی عروج هذا الموجود الطبیعی بالحقیقة لاتصاله به فتلک الحقیقة عین هذه الرقیقة و بالعکس فبالحقیقة کمال هذه المعرفة بالجمع بین المتقابلین- إذ مع أنه لا موقع للتراب فی عالم التجرد و التنزیه و لا یمکن أن یتخطی فیه أقحم نفسه هناک- و اتصل بالأفلاک و الأملاک و کذا فی عکسه إذ مع أنه لا یسع هذا العالم للنفوس فضلا عن العقول- و لا وضع و لا جهة لها قد جاءت من معادنها و دخلت هذا العالم و عمرته و أحبته و اتصلت به- یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ الآیة، س قده
بالحکمة الإلهیة أن یعلم أن للموجودات مراتب فی الموجودیة و للوجود نشأت متفاوتة بعضها أتم و أشرف و بعضها أنقص و أخس کالنشأة الإلهیة و العقلیة و النفسیة و الطبیعیة و لکل نشأة أحکام و لوازم تناسب تلک النشأة و یعلم أیضا أن النشأة الوجودیة کلما کانت أرفع و أقوی کانت الموجودات فیها إلی الوحدة و الجمعیة أقرب و کلما کانت أنزل و أضعف کانت إلی التکثر و التفرقة و التضاد أمیل- فأکثر الماهیات المتضادة فی هذا العالم الطبیعی و هو أنزل العوالم غیر متضادة فی العالم النفسانی کالسواد و البیاض و کالحرارة و البرودة فإن کل طرفین من هذه الأطراف متضادان فی هذا الوجود الطبیعی غیر مجتمعین فی جسم واحد لقصورهما عن الجمعیة و قصور الجسم الطبیعی عن قبولهما معا فی زمان واحد و هما معا موجودان فی خیال واحد و کذا المختلفات فی عالم النفس متفقة الوجود فی عالم العقل کما قال معلم الفلاسفة فی أثولوجیا إن الإنسان الحسی صنم للإنسان العقلی و الإنسان العقلی روحانی و جمیع أعضائه روحانیة لیس موضع العین فیه غیر موضع الید- و لا مواضع الأعضاء کلها مختلفة لکنها کلها فی موضع واحد انتهی فإذا کان هذا هکذا فما ظنک بالعالم الربوبی و النشأة الإلهیة فی الجمعیة و التأحد فجمیع الأشیاء هناک واحد و هو کل الأشیاء بوحدته من غیر ما یوجب اختلاف حیثیة.
و یؤید هذا المطلب ما قاله فیه أیضا و أما العقل فإن الفضائل فیه جمیعا دائما لا حینا موجودة و حینا غیر موجودة بل فیه أبدا و هی و إن کانت دائمة فإنها فیه مستفادة من أجل أن العقل أنما یفیدها من العلة الأولی و أما العلة الأولی فإن الفضائل فیها بنوع أعلی لا أنها بمنزلة الوعاء للفضائل لکنها هی الفضائل کلها- غیر أن الفضائل تنبع منها من غیر أن تنقسم(1)
ُ و ما الروح و الجثمان إلا ودیعة و لا بد یوما أن یرد الودائع
و لا تسکن فی مکان و قد عبر المعلم الأول فی موضع آخر عن الوجوب الذاتی بالسکون- لکنه السکون المعنوی أی لا حالة منتظرة له و لا انتقال له من حال إلی حال، س قده
و لا تتحرک و لا تسکن فی مکان ما1) و تتکثر وجودا و لا تتحرک بأن تنفصل منه کالنداوة من البحر فإنه تولید تعالی عن ذلک بل بأنها تضاف إلی غیرها و التوحید إسقاط الإضافات.
بل هی آنیة تنبجس منها الآنیات و الفضائل فإنها موجودة فی کل الآنیات علی نحو قوة الآنیة(1)و ذلک أن العقل یقبلها أکثر من قبول النفس و النفس تقبلها أکثر من قبول الأجرام السماویة و الأجرام السماویة تقبلها أکثر من قبول الأجرام الواقعة تحت الکون و الفساد و ذلک أن المعلول کلما بعد عن العلة الأولی و کانت المتوسطات أکثر کان من العلة الأولی أقل قبولا.
و قال فی موضع آخر منه الواحد المحض هو علة الأشیاء کلها و لیس کشیء من الأشیاء بل هو بدء الأشیاء و لیس هو الأشیاء بل الأشیاء کلها فیه و لیس هو فی شیء من الأشیاء و ذلک أن الأشیاء کلها إنما انبجست منه و به ثباتها و قوامها و إلیه مرجعها فإن قال قائل کیف یمکن أن یکون الأشیاء من الواحد المبسوط الذی لیس فیه ثنویة و لا کثرة بجهة من الجهات قلت لأنه واحد محض مبسوط لیس فیه شیء من الأشیاء فلما کان واحدا محضا انبجست منه الأشیاء کلها و ذلک أنه لما لم یکن له هویة انبجست منه الهویات.
قال و أقول و أختصر القول أنه لما لم یکن شیئا من الأشیاء رأیت الأشیاء کلها منه غیر أنه و إن کانت الأشیاء کلها إنما انبجست منه فإن الهویة الأولی أعنی به هویة العقل هی التی انبجست منه أولا بغیر وسط ثم انبجست منه هویات جمیع الأشیاء التی فی العالم الأعلی و العالم الأسفل بتوسط هویة العقل و العالم العقلی انتهی کلامه.
و قال أیضا إن فی العقل الأول جمیع الأشیاء و ذلک لأن الفاعل الأول أول فعل فعله هو العقل فعله ذا صور کثیرة و جعل فی کل صورة منها جمیع الأشیاء التی تلائم تلک الصورة و إنما فعل الصورة و حالاتها معا لا شیئا بعد شیء بل کلها معا و فی دفعة واحدة و ذلک أنه أبدع الإنسان العقلی و فیه جمیع صفاته الملائمة له و لم یبدع بعض صفاته أولا و بعضها آخرا کما یکون فی الإنسان الحسی لکنه أبدعها کلها معا فی دفعة واحدة.
1) أی علی قدر قابلیتها
و قال أیضا إن الأشیاء الطبیعیة(1)بعضها متعلق ببعض و إذا فسد بعضها صار إلی صاحبه علوا إلی أن یأتی الأجرام السماویة ثم النفس ثم العقل فالأشیاء کلها ثابتة فی العقل و العقل ثابت بالعلة الأولی و العلة الأولی بدء لجمیع الأشیاء و منتهاها و منه مبدؤها و إلیه مرجعها کما قلنا ذلک مرارا.
و قال إن الأشیاء کلها من العقل و العقل هو الأشیاء کلها فإذا کان العقل کانت الأشیاء و إذا لم یکن الأشیاء لم یکن العقل(2)و إنما صار العقل هو جمیع الأشیاء لأن فیه جمیع صفات الأشیاء و لیس فیه صفة إلا و هی تفعل شیئا مما یلیق
1) إلی قوله إلی أن یأتی الأجرام السماویة لعل ظاهره یدل علی أن النفوس الجزئیة بعد طی مراتب الأجسام العنصریة تتعلق بالأجرام السماویة طبقة بعد طبقة و بعد طی مراتب الأجرام جمیعا تتحد بالنفس الکلیة و العقل الکلی کما هو مذهب بعضهم إلا أنه مستلزم للتناسخ فلا بد أن یحمل کلامه علی طی المراتب علی نهج الاتصال و علی الصیرورة و علی سبیل الاستکمال و التبدلات الذاتیة بالحرکات الجوهریة فالمراد بالجرم السماوی الروح الدماغی الذی هو فی الصفا و الاعتدال کالفلک و لذا صار مطیة للقوی و معسکرا لجنود النور الأسفهبد و مکتسیا بخلعة الحیاة أو الجسم المثالی الذی لا یبلی و الحق أن یقال مراده التعلق بالأجرام السماویة بنحو التعلق بالمظهر من غیر أن یصیر المتعلق نفسا و المتعلق جسدا حتی یلزم التناسخ و إذا کان أحد شدید التعلق بصور مألوفة له بل معشوقة له و لا یمکن نیلها إلا فی مظهر کالماء و البلور و نحوهما لا یلزم أن یکون نفسا له و الترقی إلی مقام النفس الکلیة و العقل الکلی و عدم طی الأجرام السماویة یشبه الطفرة إلا أن تصیر النفس الإنسانیة فی سیرها و سلوکها فی الدنیا بحیث تکون شبعانا عن الجسم بالکلیة بالتخطی فی عالم الأفلاک کالأنبیاء و بغیر ذلک و ذلک الطی لا یتیسر لمن له ألف و أنس بالعنصریات و صفاتها و أشکالها و أطوارها إلا بالانخلاع التام عنها و الکراهة عن الأکل و الشرب و نحو ذلک- مما هی دیدن دیدان عالم العناصر و إنها دائما کالوصال و الراقع و یصیر منسلخا عن الأنس بالجزئیات الداثرة الفانیة من المبصرات و المسموعات الباطلة و غیرها، س قده
2) إبطال لقول من یقول المعلول غیر محتاج إلی العلة فی البقاء و لقول من یقول بانقطاع الفیض و إمساک الجود
بها و ذلک أنه لیس فی العقل شیء إلا و هو مطابق لکون شیء آخر انتهی فهذه العبارات صریحة فی أن الواجب جل ذکره فیه جمیع الأشیاء کلها- علی وجه لا یقدح فی أحدیته و أما قوله لیس هو فی شیء من الأشیاء فلیس هو مما ینافی ما ادعیناه و صرح به فی کلام هذا المعلم مرارا لأن المسلوب عنه هو الشیء بحسب وجوده الذی به یمتاز عن سائر الأشیاء و هو وجوده الخاص به دون غیره و المثبت له هو الشیء بحسب هذا الوجود الجمعی الإلهی الذی هو تمام کل شیء و مبدؤه و منتهاه- و الشیء مع تمامه فی شیئیته أولی به من نقصانه کما سبق ذکره کما أن ماهیة الحیوان- کونها موجودة بالوجود الإنسانی النطقی أولی فی باب الحیوانیة من کونها موجودة لا مع الناطق و کذلک الإنسان العقلی أولی بالإنسانیة من الإنسان الحسی لکونه تمامه و کماله و کذلک الإنسان الإلهی أعنی الإنسان المشهود فی النشأة الإلهیة و کذلک سائر الأشیاء أولی بأنفسها هناک من أنفسها إذا لم یکن هناک لأن ذلک الوجود تمام کل موجود من حیث وجوده کما أن مطلق الوجود تمام کل ماهیة من حیث هی ماهیة.
فهذا غایة تحقیق هذا المقام و لعله لم یثبت فی شیء من الکتب إلی الآن إلا فی هذا الکتاب فاعرف أیها المتأمل فیه قدره و انظم هذه الفریدة فی سلک نظائرها من الفرائد المنثورة فیه.
الکاملین فهو قریب المأخذ من منهج الحکماء الراسخین و بیانه أن لوجوده أسماء و صفات هی لوازم ذاته- و لیس المراد من الأسماء هاهنا هی ألفاظ العالم و القادر و غیرهما و إنما هی أسماء الأسماء فی اصطلاحهم(1)و لا أیضا المراد بالصفات ما هی أعراض زائدة علی
1) و قد مر فی السفر الأول و غیره أن الوجود الصرف المأخوذ بلا تعین کما أطلق علیه اللاتعین البحت هو الذات و إذا أخذ ذلک الوجود العینی متعینا بتعین کمالی فذلک الوجود العینی المتعین هو الاسم کما إذا لوحظ أنه ظاهر بالذات و مظهر للغیر فهو اسم النور- و إذا لوحظ فیاضیة ذلک النور بذاته عن شعور فهو القادر و إذا لوحظ أنه ما به ینکشف ذاته لذاته و کذا کل شیء لذاته فهو العالم و إذا لوحظ أنه الإعراب عما فی الضمیر الغیبی للأعیان- الثابتة فی الأزل و فیما لا یزال فهو المتکلم و قس علیه الباقی، س قده
الذات(1)بل المراد المفهومات الکلیة کمعانی الماهیات و کثیرا ما یطلق الصفة فی کلام الحکماء و یراد بها ما یشمل الماهیة أیضا(2)کما یذکر فی المنطق الوصف العنوانی و یراد به المفهوم الکلی الصادق علی الموضوع بحسب عقد الوضع سواء کان ذاتیا کقولنا الإنسان کذا أو عرضیا کقولنا الکاتب کذا و کذا ما ذکره فی کتاب أثولوجیا من قوله فی العقل یوجد صفات جمیع الأشیاء إنما المراد بها ما یشمل الماهیات و یقابل الوجودات فالصفة و الذات فی هذا الاصطلاح کالماهیة و الوجود و کذا المراد باللازم ما یشمل الذاتی و الفرق بین الاسم و الصفة فی عرفهم کالفرق فی تعالیم الحکماء(3)بین قولنا الواحد بمعنی الشیء الواحد کالخط الواحد و قولنا الواحد بمعنی نفس الواحد فقط فهذا کالفرق بین البسیط و المرکب من حیث الاعتبار.
فنقول ما من موجود متأصل إلا و هو بحسب هویته الوجودیة مصداق محمولات کثیرة مع قطع النظر عما یعرضه و یلحقه من العوارض اللازمة و المفارقة فإن المحمولات التی یحمل علیه بحسب هذه الأمور لیس مصداقها و المحکی بها عنه هو نفس الهویة الوجودیة له ثم لا یخفی أن المحمولات الذاتیة متکثرة و الوجود واحد- و هی طبائع کلیة و الوجود هویة شخصیة و لا یخفی أیضا علی من له بصیرة أن الوجود کلما کان أکمل و أشد کان فضائله الذاتیة أکثر و المحمولات المحاکیة عنها أوفر- إذ له بحسب کل درجة فی الکمال آثار مخصوصة هی مبدؤها لذاته فیصدق علیه معنی معقول من تلک الحیثیة الذاتیة و کلما یصدق من المعقولات علی شیء بحسب حیثیة فی ذاته
1) کما هو مصطلح المتکلمین حیث یقولون الصفة و یریدون بها المعنی القائم بالغیر، س قده
2) و یطلق فی عرف المتکلمین أیضا علی هذا المعنی حیث یقولون الصفة النفسیة و یعرفونها تارة بما ینتفی الذات بانتفائه کسوادیة السواد و تارة بما یقع به التماثل بین المتماثلین- و التخالف بین المتخالفین، س قده
3) إذ کما ذکرنا فی تحقیق معنی الاسم فی اصطلاح العرفاء نفس ذلک التعین الوجودی هو الصفة و الوجود مع ذلک التعین هو الاسم و نفس ذلک الوجود مع قطع النظر عن التعین هو المسمی- فإذن کون لوازمه تعالی غیر متأخرة فی الوجود بل متحدة فیه ظاهر، س قده
کان حکمه حکم الماهیة و الذاتیات فی کونها متحدة فی الوجود موجودة بوجود الذات فمن عرف تلک الهویة الوجودیة کما هی علیه عرف معها جمیع تلک المحمولات المتعددة بنفس ذلک العرفان لا بعرفان مستأنف فإذن لما کان ذاته مستجمع جمیع الفضائل و الخیرات بنفس ذاته البسیطة و ذاته مبدأ کل فعل و منشأ کل خیر و فضیلة- فله بحسب کل فضیلة أو مبدئیة فضیلة توجد فی شیء آخر من مجعولاته محمول عقلی فلا یبعد أن یصدق محمولات عقلیة کثیرة متغایرة المعنی مع اتحاد الذات- فالذات المأخوذة مع کل منها(1)یقال لها الاسم فی عرفهم و نفس ذلک المحمول العقلی هو الصفة عندهم و کلها ثابتة فی مرتبة الذات قبل صدور شیء عنه قبلیة کقبلیة الذات لکن بالعرض کما أنها موجودة بوجود الذات بالعرض- و کذا حکم ما یلزم الأسماء و الصفات من النسب و التعلقات بمظاهرها و مربوباتها و هی الأعیان الثابتة التی قالوا إنها ما شمت رائحة الوجود أبدا و معنی قولهم هذا أنها لیست موجودة من حیث أنفسها و لا الوجود صفة عارضة لها و لا قائمة بها و لا هی عارضة له و لا قائمة به(2)و لا أیضا مجعولة للوجود معلولة له بل هی ثابتة فی الأزل باللاجعل الواقع للوجود الأحدی کما أن الماهیة ثابتة فی الممکن بالجعل المتعلق بوجوده- لا بماهیته لأنها غیر مجعولة بالذات و لا أیضا لا مجعولة أی قدیمة بالذات و لیست أیضا تابعة للوجود بالحقیقة لأن معنی التابعیة أن یکون للتابع وجود آخر و لیست لها فی ذاتها وجود بل إنما هی فی نفسها هی لا غیر فإذن تلک الأسماء و الصفات(3)و
1) أی مع کل من المحمولات العقلیة هذا و هکذا قوله و نفس ذلک المحمول العقلی لا ینافی ما هو تحقیق معنی الاسم و الصفة من أنهما الوجود الحقیقی لأن مراده المفهوم من حیث التحقق لا المفهوم العقلی بما هو عقلی، س قده
2) لا یمکن حمل القیام علی القیام الصدوری و إن أمکن فی سابقة علی وجه بعید بناء علی احتمال الأولویة الکافیة إذ یلزم التکرار مع قوله و لا أیضا مجعولة فلیحمل القیام فی الموضعین علی مثل قیام الهیولی بالصورة الجسمیة فی التحقق و قیام الهیولی المصورة بالصورة النوعیة فی التنوع و إنما لم تکن الماهیة مجعولة للوجود لأنها دون الجعل، س قده
3) أی بما هی مفاهیم
متعلقاتهما کلها أعیان ثابتة فی الأزل بلا جعل و هی و إن لم تکن فی الأزل موجودة بوجوداتها الخاصة إلا أنها کلها متحدة بالوجود الواجبی و بهذا القدر خرجت عن کونها معدومة فی الأزل و لم یلزم شیئیة المعدوم کما زعمته المعتزلة کما مرت الإشارة إلیه.
فإذا تقرر ذلک فنقول لما کان علمه بذاته هو نفس وجوده و کانت تلک الأعیان(1)
علی أنا قد نبهناک مرارا أن الماهیات و سائر المفاهیم لا تتعدی طور النفوس فإنها اعتباریة ناشئة من خطإ الوهم و الموجودات التی لا تعلق لها بالمادة لا ذاتا و لا فعلا علومها حضوریة غیر حصولیة، ط مد ظله
موجودة بوجود ذاته فکانت هی أیضا معقولة بعقل واحد هو عقل الذات فهی مع کثرتها معقولة بعقل واحد کما أنها مع کثرتها موجودة بوجود واحد إذ العقل و الوجود هناک واحد فإذن قد ثبت علمه تعالی بالأشیاء کلها فی مرتبة ذاته قبل وجودها- فعلمه بالأشیاء الممکنة علم فعلی سبب لوجودها فی الخارج لما علمت أن علمه بذاته هو وجود ذاته و ذلک الوجود بعینه علم بالأشیاء و هو بعینه سبب لوجوداتها فی الخارج التی هی صور عقلیة تتبعها صور طبیعیة تتبعها المواد الخارجیة و هی أخیرة المراتب الوجودیة فالحق بوجود واحد یعقلها أولا قبل إیجادها(2)و یعقلها1) لا ریب أن هذه الأعیان الثابتة أعم من مفاهیم الأسماء و الصفات و الماهیات الإمکانیة- أمور اعتباریة غیر أصیلة و هی موجودة بالوجود بالعرض و لما کان ملاک معقولیتها للذات هو موجودیتها بالذات و للذات و هی موجودة بها بالعرض فهی معقولة لها بالعرض و لما کان کل ما بالعرض ینتهی إلی ما بالذات فالموجودة للذات هی وجوداتها و هی المعقولة للذات فیرجع إلی أن الأشیاء جمیعا معقولة للذات لأنها موجودة لها و هو البرهان الذی یتضمنه المنهج الأول- و لا یبقی لهذا البیان إلا وضع ما بالعرض مکان ما بالذات و لیس بمصلح شیئا إن لم یفسده.
2) فإن وجودها علی الوجه الذی هی بحسبه معلولة وجود رابط و معنی حرفی لیس له تحقق علی حیاله و لا یصیر موضوعا علی حدة فعلمه تعالی بوجودها علی هذا الوجه منطو فی علمه بالنحو الأعلی من وجودها کما أن علمه بها علی هذا النحو أیضا منطو فی علمه بذاته، س قده
ثانیا بعد إیجادها فبعقل واحد کان یعقلها سابقا و لاحقا(1)و بعین واحدة کأن یراها فی الأزل واحدة و بعد الأزل متکثرة فهذا تقریر مذهبهم علی الوجه الصحیح- المطابق للقوانین الحکمیة البحثیة لکنهم لاستغراقهم بما هم علیه من الریاضات و المجاهدات و عدم تمرنهم فی التعالیم البحثیة و المناظرات العلمیة ربما لم یقدروا علی تبیین مقاصدهم و تقریر مکاشفاتهم علی وجه التعلیم أو تساهلوا و لم یبالوا عدم المحافظة- علی أسلوب البراهین لاشتغالهم بما هو أهم لهم من ذلک و لهذا قل من عباراتهم ما خلت عن مواضع النقوض و الإیرادات و لا یمکن إصلاحها و تهذیبها إلا لمن وقف علی مقاصدهم بقوة البرهان و قدم المجاهدة
قد مر فی مباحث الصفات أن المراد بکون صفاته تعالی عین ذاته ما هو و أن ذاته من حیث وجوده و هویته مما یفنی الصفات و التعینات و المفهومات حتی مفهوم الذات و مفهوم الوجود و الهویة فلا إشارة إلیه و لا اسم و لا رسم- لأن هذه الأمور کلها طبائع کلیة و الذات هویة شخصیة صرفة لا خبر عنها و یقال لها مرتبة الأحدیة و غیب الغیوب و باعتبار هذه المدلولات التی هی أیضا بوجه عین الذات و یقال لها مرتبة الإلهیة و الواحدیة فجاءت الکثرة کم شئت إذ فی هذه المرتبة تتمیز الصفة عن الذات و تتمیز الصفات بعضها عن بعض فیتمیز العلم عن القدرة و هی عن الإرادة فیتکثر الصفات و بتکثرها یتکثر الأسماء و یتکثر مظاهرها و یتمیز الحقائق الإلهیة الموجودة بوجود واحد إلهی بعضها عن بعض بالماهیة کما یتمیز الصور العقلیة و الحقائق الأفلاطونیة التی هی بإزائها و مربوباتها بعضها عن بعض بالوجود- فهناک مقام الجمع و مرتبة الهویة الأحدیة مقام جمع الجمع و هاهنا مقام الفرق و إذا أنزلت الحقائق من هذا العالم إلی مرتبة الصور النفسانیة صارت إلی مقام فرق الفرق و علی هذا المنوال إلی أن یصل إلی مقام من الکون یکون وجودها عین استعداد العدم و کونها عین قوة الفساد و بقاؤها عین التجدد و الانقضاء و
1) و کأنه مبنی علی نحو من الاتحاد بین وجودها الإلهی و بین وجودها الإمکانی العقلی أو المثالی أو المادی، ط مد ظله
اتصالها عین قبول الانفصال و وحدتها عین الکثرة کالعدد و عین قوة الکثرة کالمقدار.
و بالجملة الحقائق المتأصلة کالإنسان و الفرس و الدواب و الشجر و الحجر و الذهب و الفضة و الأرض و الهواء و النار و السماء و الشمس و القمر و غیرها من الأنواع- لکل منها أنحاء من الکون(1)و درجات و مقامات فی الوجود و نشأت فی الکمال- کلما هو أرفع و أشرف کان الوجود فیه أقدم و وحدته أقوی و إحاطته بما سواه أکثر و جمعیته أشد و نوریته أظهر و آثاره أوفر حتی یبلغ إلی مقام یزول عنه النقائص کلها حتی الإمکان ففی ذلک المقام وقع التصالح بین المتفاسدات و التعانق بین المتضادات و التأحد بین الکثرات فکانت موجودة بوجود واحد معلومة بعلم واحد کما عبر عن هذا المقام لسان
الرسول الختمی ص: لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل
و إنما قال وقت و لم یقل مقام للفرق بین مرتبة الرسالة و مرتبة الولایة لأن دعوی الرسالة لا یلائم دعوی المقام هناک و إنما یلائم دعوی الوقتیة.
و مما ینبه علی کون حقیقة واحدة لها درجات فی الوجود بعضها طبیعی و بعضها نفسانی و بعضها عقلی و بعضها إلهی أنه لا شک أن العلم بمعنی الصورة(2)الحاصلة حقیقة واحدة و هی قد تکون عرضا کعلم النفس بغیرها و قد تکون جوهرا نفسانیا کعلم النفس بذاتها و قد تکون جوهرا عقلیا کعلم العقل بذاته و قد لا تکون جوهرا و لا عرضا بل أمرا خارجا عنهما و هو واجب الوجود کما فی علم الله بذاته و بالأشیاء و کذلک القدرة قد تکون عرضا من الکیفیات النفسانیة کما فی الحیوانات و قد تکون جوهرا کما فی العقول فإن القدرة فیها هی عین
وجودها و إن لم تکن عین ماهیاتها إذ لیست ماهیة شیء منها عین معنی القدرة و وجود الجوهر کما علمت جوهر فیکون القدرة فیها جوهرا و قد تکون واجبة کقدرة الله تعالی علی کل شیء فإذا تحقق عندک أن ماهیة واحدة کالعلم و القدرة و نظائرهما ذات درجات و مقامات فی الوجود و بعضها أقوی و أشرف حتی ینتهی فی جانبی النزول و الصعود إلی العرضیة و الواجبیة فقس علی هذا جمیع الحقائق الوجودیة- فإن للإنسان مثلا وجودا عرضیا کوجود ماهیته فی الذهن عند تصور النفس لها و له وجود جوهری طبیعی و هو ظاهر و له أیضا وجود جوهری نفسانی مع أعضاء نفسانیة- کما فی عالم الآخرة علی ما سنبینه فی مباحث المعاد الجسمانی إن شاء الله تعالی و له وجود عقلی کما أثبته أفلاطن و قد أوضحنا سبیله و له أیضا وجود إلهی و هو ما فی علم الله تعالی و کذا غیره من الحقائق.
و صرح به بعض أتباعهم کبهمنیار فی تحصیله من أن الصور العلمیة الحاصلة له أعراض حالة فی ذاته- فکان الإنسان الموجود هناک عرضا و کذا السماء و الأرض و الکواکب و العناصر و الموالید أعراض و لا شک أن وجود الأعراض أخس مراتب الوجود و أنزله و الإنسان العرضی أخس الأناس و کذا الحیوان العرضی أنزل الحیوانات فکیف جوز هؤلاء المشتهرون بالفضل أن یکون ذاته موضوعا و محلا لهذه الأشیاء علی أخس أنحائها فی الوجود و أنزل مراتبها فی الکون و لا شک أن مجاور الشیء العالی الشریف یجب أن یکون مناسبا له فی العلو و الشرف فما أبعد هؤلاء فی هذه المسألة عن إصابة الحق و درک الصدق.
قال العارف المحقق محیی الدین العربی فی الباب السابع و السبعین و ثلاثمائة من الفتوحات المکیة اعلم أیدک الله إنه من المحال أن یکون فی المعلومات أمر لا یکون له حکم(1)ذلک الحکم ما هو عین
1) هذا مثل ما ذکره المصنف قدس سره فی أول الأصول السالفة أن کل هویة وجودیة هی مصداق بعض المعانی الکلیة فی مرتبة وجودها فالمراد بالحکم المحکوم به و بالمعلومات مفاهیم الممتنعات و الأعیان الثابتة فاجتماع النقیضین مع کونه معدوما و المعدوم بما هو معدوم بسیط یصدق علیه معدوم و ممتنع مغایر لاجتماع الضدین مثلا و العین الثابت یصدق علیه ممکن و معلوم و متمیز ثبوتا و نحو ذلک، س قده
ذاته بل هو معقول آخر فلا واحد فی نفس الأمر فی عینه لا یکون واحدا للکثرة- فما ثم إلا مرکب أدنی نسبة الترکیب إلیه أن یکون عینه و ما یحکم به علی عینه- فالوحدة التی لا کثرة فیها محال و اعلم أن الترکیب الذاتی(1)الواجب للمرکب- الواجب الوجود لذاته لا یقدح فیه القدح الذی یتوهمه النظار فإن ذلک فی الترکیب الإمکانی فی الممکنات بالنظر إلی اختلاف الترکیبات الإمکانیة(2)فیطلب الترکیب الخاص فی هذا المرکب مخصصا(3)بخلاف الأمر الذی یستحقه الشیء لنفسه کما تقول فی الشیء- الذی یقبل الشکل المعین دون غیره من الأشکال أن ذلک لا بد له من مخصص غیر ذات القابل(4)و الترکیب الذاتی لواجب الوجود خارج عن هذا الحکم و ما وجدنا عقلا یقیم دلیلا قط علی أنه لا یحکم علیه بأمر فغایة من غاص فی النظر العقلی و اشتهر من العلماء أنه عقل صرف لا حظ له فی الإیمان أنه حکم علیه بأنه علة فما خلص توحیده له فی ذاته حین حکم علیه بالعلیة و أما غیرهم من النظار فحکموا علیه بالنسب(5)و إن ثم أمرا یسمی بالعالمیة و القادریة بهما حکم علیه بأنه عالم قادر و أما غیر
1) أی کثرة المفاهیم الحاکیة عن ذاته بذاته، س قده
2) أی القدح لأجل الاختلاف فی الترکیبات الإمکانیة وجودا فإضافة الاختلاف بتقدیر فی، س قده
3) یعنی فی الترکیبات الإمکانیة المختلف أجزاؤها وجودا لا بمجرد المفهوم- کما یلزم الاحتیاج إلی علل القوام یلزم الاحتیاج إلی علل الوجود لئلا یلزم التخصیص من غیر مخصص، س قده
4) أی غیر نفس ذات المشکل و إنما حملنا علی ذلک لأن المخصص هو المادة القابلة- إذ قد تقرر أن الصورة الجسمیة محتاجة إلی الهیولی فی التشکل، س قده
5) إشارة إلی طریقة المعتزلة القائلین بالنیابة فی صفاته تعالی فإنهم ینفون حقائق الصفات عن ذاته لکن یترتب علی ذاته ما یترتب علی ذوی الصفات فباعتبار نسبته إلی آثار الصفات یحکمون علیه بأنه عالم و قادر و غیرهما، س قده
هؤلاء من النظار فحکموا علیه بأن له صفات زائدة(1)تسمی حیاة و علما و قدرة- و إرادة و کلاما و سمعا و بصرا بها یقال إنه حی عالم قادر مرید متکلم سمیع بصیر و جمیع الأسماء من حیث معانیها أعنی الأسماء الإلهیة تندرج تحت هذه الصفات الأزلیة انتهی کلامه و الغرض من نقله أن هذا الشیخ العارف انکشف له بنور المکاشفة أن الترکیب فی المعانی و المحمولات العقلیة لا ینافی أحدیة الوجود و لا یوجب اختلاف المفهومات بالحمل الذاتی الأولی اختلافها بالحمل المتعارف الشائع الصناعی إذ رب مختلف بحسب ذلک الحمل یکون متحدا فی هذا الحمل فلا یقدح کثرة المحمولات الذاتیة فی الوحدة التامة و قوله فإن ذلک فی الترکیب الإمکانی إشارة إلی ما حققناه آنفا من أن الأشیاء الموجودة بالوجود الواجبی من غیر ترکیب فی الوجود قد یکون إذا وجدت بغیر هذا الوجود بالوجود الإمکانی اقتضت ترکیبا خارجیا أو عقلیا کما فی الجنس و الفصل
فی معنی قوله تعالی وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ إن الممکنات متمیزة فی ذاتها فی حال عدمها و یعلمها الله سبحانه علی ما هی علیها فی نفسها و یراها و یأمرها بالتکوین و هو الوجود الخارجی فتکون عن أمره فما عند الله إجمال کما أنه لیس فی أعیان الممکنات إجمال(2)بل الأمر کله فی
1) إشارة إلی طریقة الأشاعرة و الحاصل أنه لا مفر لأحد من الحکم علیه تعالی- بکثرة ما من حیث مفاهیم أسمائه و صفاته لا أقل و هذه الأسماء السبعة التی عددها ذکرنا فی مواضع أخری أیضا و یقال لها أئمة الأسماء و لکن زیادتها وجودا لیس مذهبه و قد ذکر مذهبه أولا و هو الزیادة مفهوما فقط، س قده
2) أی سواء کانت موجودة بالوجود العلمی الإلهی أو بالوجود الأمری و الکونی بل الأمر کله فی نفسه أی فی الوجود الخارجی و کذا فی علم الله تعالی مفصل و لیس المراد من عدم الإجمال و من تفصیل الأمر کله فی نفسه ما بحسب شیئیة الأعیان و مفاهیم الصفات خاصة- فی العلم الأزلی لقول المصنف قده هاتین المرتبتین من العلم و معلوم أن إحدیهما و هی المرادة بالحکمة أنما هی العلم بالوجود الجمعی اللاهوتی لکل شیء و هو العلم الإجمالی فی عین الکشف التفصیلی و الأخری و هی المراد بفصل الخطاب أنما هی العلم بالوجودات علی الوجه الذی هی به معلولة و هذا تفصیل عین الإجمال أی هذه الکثرة عین تلک الوحدة- و هذا النشر عین ذلک الطی و هذا الفتق عین ذلک الرتق و کشف التفصیل فی عین الإجمال الواقع فی عبارة هذا الشیخ الجلیل محمول علی سیاق المصنف قدس سره علی هذا، س قده
نفسه و فی علم الله مفصل و إنما وقع الإجمال عندنا و فی حقنا و فینا ظهر فمن کشف التفصیل فی عین الإجمال علما أو عینا أو حقا فذلک الذی أعطاه الحکمة و فصل الخطاب و لیس إلا الأنبیاء و الرسل و الورثة خاصة و أما الفلاسفة فإن الحکمة عندهم عاریة فإنهم لا یعلمون التفصیل فی عین الإجمال انتهت عبارته.
أقول یظهر من کلامه أن معرفة الإنسان أن الواجب بحیث یوجد فی مرتبة ذاته تفاصیل حقائق الممکنات أمر عظیم لا یعرفه إلا الکمل الراسخون فی العلم- الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا أن هدانا الله و لا یبعد(1)أن یکون قوله تعالی کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ إشارة إلی هاتین المرتبتین من العلم کما فی قوله وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ فالحکمة للآیات یعنی وجود الممکنات التی هی آیات دالة علی ذاته هی عبارة عن وجودها الجمعی و کونه کتابا لاجتماع المعانی فیه و تفصیلها عبارة عن وجودها الإمکانی الافتراقی و إنما سمی الکتاب کتابا لضم حروفه و کلماته بعضها إلی بعض مأخوذا من کتیبة الجیش و هی الطائفة من الجیش مجتمعة و لأجل هاتین المرتبتین من العلم سمی کتاب الله قرآنا و فرقانا باعتبارین فالقرآن هو الحکمة و هو العقل البسیط و العلم الإجمالی فی عرف الحکماء و الفرقان هو تفصیل الکتاب و فصل الخطاب- و هو العقل التفصیلی و العلم النفسانی المنتقل من صورة إلی أخری.
و اعلم أن سائر الکتب النازلة علی الأنبیاء ع لیست تسمی قرآنا
1) إنما قال لا یبعد لأن ظاهر قوله تعالی أُحْکِمَتْ آیاتُهُ أن آیاته محکمة لا متشابهة- برد المتشابهات إلی المحکمات و هو قدس سره حمله علی أنها ذوات حکمة من باب افعل بمعنی صار ذا کذا و لکن مالهما واحد لأن المحکمیة باعتبار الحکمة، س قده
کما لیست تسمی کلام الله لأجل هذه الدقیقة فإن علومهم مأخوذة من صحائف الملکوت السماویة حسب مقاماتهم فی تلک الطبقات و أما الرسول الخاتم ع فعلمه فی بعض الأوقات کان مأخوذا من الله فی مقام لی مع الله بلا واسطة جبرئیل ع- و لا غیره من ملک مقرب و الله أعلم
و هی العنایة و القضاء(1)و یقال له أم الکتاب و القدر و یقال له کتاب المحو
1) لما کان القضاء هو العلم الکلی المحیط الذی بعد مرتبة الذات کان علی ضربین- قضاء إجمالی و هو الصور القائمة بالقلم أعنی العقل الأول بل مجموع العقول الطولیة لأن الترتیب یؤدی إلی الوحدة و قضاء تفصیلی أولی و هو الصور القائمة بالعقول التفصیلیة أعنی الطبقة المتکافئة و تفصیلی ثانوی و هو الصور الفائضة علی النفوس الکلیة من جهتها العقلیة المسماة باللوح المحفوظ و بأم الکتاب کما یأتی و القضاء المطلق أیضا یقال له أم الکتاب کما صرح به قدس سره و القدر أیضا علی ضربین علمی و هو الصور القائمة بالنفوس المنطبعة الفلکیة و الأشباح المثالیة و عینی و هو بالحقیقة صور مرتبة سجل الوجود التی أسقطها قدس سره فی هذا الکتاب و لکل من القضاء و القدر کما أشار إلیه محل و المحل صدوری و قابلی و القابلی تعملی و واقعی فالمحل الصدوری للقضاء الإجمالی هو العنایة و محله القابلی التعملی هو ماهیة القلم لأن الصور علی التحقیق الذی حققه قده هو النحو الأعلی من وجودات ما دون القلم فی القلم بنحو أبسط و أتم و لیست زائدة إلا باعتبار المفاهیم و الماهیات اللازمة لتلک الوجودات- کما فی الأعیان الثابتة اللازمة لأسماء الله تعالی فالقابل التعملی للقلم هو القابل لتلک الصور أیضا و محله القابلی الواقعی هو الألواح التی دونه و علی طریقة المشائین القائلین بالصور المرتسمة فالقابلی الواقعی نفس ما ارتسمت هی فیه و المحل الصدوری للتفصیلی الأولی هو القلم و القابلی التعملی له هو الماهیة و الواقعی هو اللوح المحفوظ و علی طریقتهم نفس ما ارتسمت فیه و قس علیه الثانوی و القدر إلا أن المحل القابلی للصور القدریة لیس تعملیا- لزیادتها علی محلها فقوله قده و محلهما إلی آخره أی المحل القابلی بقسمیه للقضاء القلم و اللوح المحفوظ و القابلی الواقعی للقدر هو لوح المحو و الإثبات، س قده
و الإثبات کما أشار إلیه بقوله یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ و محلهما اللوح و القلم أحدهما علی سبیل القبول و الانفعال و هو اللوح بقسمیه و الآخر القلم علی سبیل الفعل و الحفظ-
فقد أنکرها أتباع الإشراقیین و أثبتها أتباع المشائین کالشیخ الرئیس و من یحذو حذوه لکنها عندهم صور زائدة علی ذاته علی وجه العروض و قد علمت ما فیه و الحق أنها علمه بالأشیاء(1)فی مرتبه ذاته(2)علما مقدسا عن شوب- الإمکان و الترکیب فهی عبارة عن وجوده بحیث ینکشف له الموجودات الواقعة فی عالم الإمکان علی نظام أتم مؤدیا إلی وجودها فی الخارج مطابقا له أتم تأدیة لا علی وجه القصد و الرویة. و هی علم بسیط واجب لذاته قائم بذاته(3)خلاق للعلوم التفصیلیة العقلیة و النفسیة علی أنها عنه لا علی أنها فیه
(4)فهی عندهم عبارة عن وجود الصور العقلیة لجمیع
1) العلم العنائی هو علم الفاعل بغایة فعله فالمعتمد فی إثباته فیه تعالی علی وجوب- تقرر الغایة لکل فعل عند فاعله و کون غایته تعالی فی أفعاله هی ذاته فغایة کل موجود أو نظام وجود و هی کماله الأخیر و المصلحة المطلوبة منه لها نحو تقرر عنده تعالی بما أن الفعل فعله فینتج ما ذکره قده أنه العلم التفصیلی الذاتی بالکمالات الوجودیة و النظام الأتم الجاری فیها، ط مد ظله
2) یعنی عندنا لیست زائدة بل هی العلم الذاتی الإجمالی فی عین الکشف التفصیلی الذی قلنا به فإن العنایة هی العلم السابق التفصیلی الفعلی بالنظام الأحسن و العلم الفعلی بالنظام الأحسن ما یکون علة له و هذه صادقة علی ذلک العلم الذاتی فأشار إلی سبقه بقوله« فی مرتبه ذاته» و إلی تفصیله بقوله« بحیث ینکشف» إلی آخره و إلی أحسنیته بقوله« علی أتم نظام» و إلی فعلیته بقوله« مؤدیا الی وجودها» إالی آخره- س قده.
3) أی مقرر فی ذاته غیر خارج منه و إلا لکان واجبا آخر- ط مد ظله.
4) القضاء نحو جعل للنسبة الضروریة بین الشیء و محموله فقول القاضی( مثلا) فی قضائه بین المتنازعین:« المال لزید او الحق مع عمرو» یثبت المالکیة لزید أو الحق لعمرو إثباتا ضروریا یرتفع به التزلزل الذی أوجده النزاع قبل الحکم، و اذا طبق هذا المفهوم علی الوجود الحقیقی کان مصداق قضائه( تعالی) فی کل موجود معلول هو إیجاب خصوصیة وجوده القائم بعلته التامة أو العلة التامة من حیث مبدئیته لإیجاب وجوده، فقضاء کل معلول هو علته التامة من حیث إیجابها له و القضاء العالم لجمیع العالم هو علمه العنائی الفعلی الموجب له. و من هنا یظهر أن القضاء ینقسم إلی ذاتی خارج من العالم، و فعلی غیر خارج منه، و أغلب ما ورد من لفظ« القضاء» فی الکتاب و السنة هو القسم الثانی- ط مد ظله.
الموجودات، فائضة عنه (تعالی) علی سبیل الإبداع دفعة بلا زمان، لکونها(1)عندهم من جملة العالم و من أفعال اللّه المبائنة ذواتها لذاته. و عندنا علمیة لازمة لذاته بلا جعل و تأثیر و تأثر، و لیست من أجزاء العالم، اذ لیست لها حیثیة عدمیة و لا إمکانات واقعیة فالقضاء الربانیة (و هی صورة علم اللّه) قدیمة بالذات ببقاء اللّه کما مر بیانه.
(2)فهو عبارة عن وجود صور الموجودات فی العالم النفسی
1) تعلیل لقولهم« فائضة عنه تعالی» و إنما کانت من أفعال اللّه( تعالی) مع کونها علمه و علمه صفته لأنهاعلمه الفعلی أی: فی مرتبة الفعل( بمعنی المفعول) و لأن محله الفعل و یطلق« القضاء» علی نفس العقول لکونها محله و علی ما هو التحقیق من کون الصور القضائیة هی النحو الأعلی من المقضیات ظاهر س قده.
2) القدر کمیة الشیء و هندسته وحده و تقدیره تعیین حدوده و خصوصیات وجوده و أکثر ما یقصد و یعمل إنما هو فی الصناعات کما أن الخیاط یقدر الثوب قبل أن یبزه و یخیطه، و النجار یقدر الخشب لیصنع منه( مثلا) کرسیا بصفة کذا و کذا، و القالب یقدر المادة المقلوبة علی ما یعطیها من الکم و الشکل و الهیئة و غیرها. و إذا طبقنا مفهومه علی الوجود الحقیقی کان مصداقه ما یعطیه العلل الناقصة للمعلول من خصوصیات الوجود و خواصه و آثاره، فإن لکل من العلل الأربع و الشرائط و المواقع و سائر الأسباب المعدة أثرا فی المعلول، و لها و لسائر العوامل الحافة حول المعلول آثارا فی خواصه و آثاره فجملتها کالقالب الذی یعیین للمقلوب ما له من خصوصیات الوجود و الآثار. و من هنا ظهر أولا أن القدر بما یتخلف عن مقتضاه و ذلک إذا کان ملحوظا بالنسبة إلی بعض أجزاء العلة التامة دون مجموعها. و ثانیا أن موطن القدر هو عالم المادة الذی تتکثر فیه العلل و تتعاون و تتزاحم، و أما عالم التجرد فکل علة واحدة تامة لانتفاء العلة المادیة و الصوریة و الشرائط و المعدات و الموانع فلا یبقی إلا العلة الفاعلیة و الغائیة و هما فی الفاعل المجرد التام الفعلیة متحدان و ثالثا أن القضاء أعم موردا من القدر لاختصاص القدر بالمادیات بخلاف القضاء. نعم لو عمم القدر بحیث یعم کل حد حتی الحدود الماهویة کان مثل القضاء فی شموله المادی و المجرد و فی عدم التخلف ط مد ظله.
السماوی علی الوجه الجزئی(1)مطابقة لما فی موادها الخارجیة الشخصیة مستندة إلی أسبابها و عللها واجبة بها لازمة لأوقاتها المعینة و أمکنتها المخصوصة و یشملها القضاء شمول العنایة للقضاء.
فبیان القول فیهما أن الباری جلت کبریاؤه أول ما برز من ذاته و نشأ هو جوهر قدسی فی غایة النور و الضیاء و السناء بعد الأول تعالی و نشأ بتوسطه جواهر أخری قدسیة مترتبة فی الشرف و الکمال و شدة النوریة علی حسب ترتبها فی القرب منه تعالی ثم حصلت منها بواسطة جهات فقرها و نقصها فی الوجود- و ضعف نوریتها موجودات نفسانیة و أخری طبیعیة و هی النفوس السماویة و الأجرام الفلکیة و ما معهما من العناصر و المرکبات و هذه کلها متجددة الوجود زمانیة کالمکتوب من الکلمات المعقولة و أما تلک الجواهر و الأنوار القاهرة فهی مقدسة عن الزمان- منزهة عن التجدد و الحدثان بل کلها مع تفاوت مراتبها فی الشرف و النوریة کانت لشدة اتصال بعضها ببعض کأنها موجودة واحدة و الحق أنها واحدة کثیرة(2)کما قررناه فی موضعه بالبرهان و لهذا قد یعبر عنها بلفظ واحد کالقلم فی قوله تعالی-(3)ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ و أتی بصیغة جمع العقلاء مع وحدته إشارة إلی
1) أما عند« المشائین» فعلی سبیل الانطباع. و أما عند« الإشراقیین» فعلی سبیل المظهریة لکون الصور القدریة عندهم مثلا معلقة قائمة بذواتها س قده.
2) أما کثرتها فهی لأن مراتب الوجود متفاوتة شدة و ضعفا و أما وحدتها فلأن ما به الامتیاز عین ما به الاشتراک فی الوجود و لا سیما فی الوجودات الطولیة المفارقة فإن المکثرات التی فی عالم الطبیعة من المادة و لواحقها و الزمان و المکان و الوضع و غیرها منتفیة هناک و التحقیق أن لا ماهیة لها کما قال به الشیخ الإلهی، س قده
3) النون المقسم بها هی النفس الکلیة الحاملة باعتبار ذاتها و متعلقها الإمکان الذاتی و الاستعدادی فإن النونین فی النون کما فی الحدیث إشارة إلی الإمکانین و الواو فیها إلی الوجوب الذی هو قلبها کما أن الواوین فی الواو إشارة إلی الوجوب السابق و الوجوب اللاحق و الألف فیها إلی الوجوب الذاتی الذی هو قلبها فکما أن العقل هو القلم فالنفس هی المحبر الذی مداده سواد الإمکان، س قده
وحدته الجمعی و قوله تعالی اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ و کالروح فی قوله تعالی قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی و قوله تعالی وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ و کالأمر فی قوله تعالی وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ و کالکلمة(1)
ُ کما قال ص: أول ما خلق الله نوری أو روحی
و
ُ قولهم ع: نحن السابقون اللاحقون
و مذهبه قدس سره اتحاد النفس بالعقل الفعال، س قده
کما مر و قد یعبر عنها بألفاظ متعددة کالکلماتفی قوله ع: أعوذ بکلمات الله التامات کلها من شر ما خلق و ذرأ
و کالمفاتح فی قوله تعالی وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ و کالخزائن فی قوله تعالی وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ فهی تسمی بأسامی مختلفة باعتبارات متعددة فباعتبار کونها مصورة لصور المعلومات- ناقشة فی قوابل النفوس و الأجرام علی وجه التجدد و التقضی تسمی بالقلم- کما أنها باعتبار تأثیرها فی ما تحتها تأثیر الکلام الأمری الإعلامی فی المخاطب تسمی بالأمر و هی أنوار قاهرة مؤثرة فیما تحتها بتأثیر الله تعالی- کما أن ذواتها موجودة بوجوده لفنائها فی التوحید و کذلک حکم تأثیراتها- فقاهریتها التی تأثیرها ظل لقاهریته تعالی کما أن نوریتها التی لا تزید علی ذواتها- لمعة من لمعات وجهه و جماله و تقع منها ظلال ممدودة امتداد الزمان و المکان فی الخارج مع کونها کما علمت معراة عن الزمان و المکان و قد أشار إلیه بقوله تعالی أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَ و کما تفیض منها صور الأشیاء و حقائقها بإفاضة الحق سبحانه فکذلک تفیض منها صفاتها و کمالاتها الثانویة التی بها یجبر نقصاناتها- فبهذا الاعتبار أو باعتبار أنها تجبرها علی کمالاتها و التوجه إلیها عند فقدانها و حفظها عند حصولها تسمی عالم الجبروت و هی صورة صفة جباریة الله و هی قضاء الله و أمره و
1) کما مر الاستشهاد بقوله تعالی وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ و کذا بقوله قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی الظاهر فی الروح الصعودی إشارة منه إلی اتحاد العقول الصعودیة الکاملة مع العقول النزولیة فی المال
کلام الله و کلماته التامات و مفاتیح رحمته و خزائن علمه و جوده و أعینه الناظرة فی قوله تعالی وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا فهذه الکلمات کلها صفات القلم الإلهی و حیثیاته.
فهو عبارة عن النفس الکلیة الفلکیة سیما الفلک الأقصی- إذ کلما جری فی العالم أو سیجری مکتوب مثبت فی النفوس الفلکیة فإنها عالمة بلوازم حرکاتها کما بیناه فی مباحث الأجسام و سنعید ذکره عند البحث عن المبادی و الغایات فکما ینتسخ بالقلم فی اللوح الحسی النقوش الحسیة کذلک ارتسمت من عالم العقل الفعال صور معلومة مضبوطة لعللها و أسبابها علی وجه کلی فتلک الصور محلها النفس الکلیة التی قلب العالم و الإنسان الکبیر عند الصوفیة و کونها لوحا محفوظا باعتبار انحفاظ صورها الفائضة علیها علی الدوام فی خزائن الله تعالی علی وجه بسیط عقلی أو باعتبار اتحادها بالعقل الفعال لا باعتبار هویتها النفسانیة لما علمت من طریقتنا أنه کلما تعلقت بالأجرام الطبیعیة من النفوس و الطبائع و القوی فهی متجددة الوجود حادثة غیر باقیة ما دامت موجودة بهذا الوجود التکوینی ثم ینتقش فی النفوس المنطبعة الفلکیة صور جزئیة متشخصة بأشکال و هیئات مقدرة مقارنة لأوقات معینة علی مثال ما یظهر فی المادة الخارجیة و هذه الصور لجزئیتها و شخصیتها متبدلة متجددة بعضها خلاف بعض فی التعینات و التشخصات بخلاف ما فی اللوح المحفوظ فإنها مضبوطة مستمرة علی نسق واحد کالکبریات الکلیة فهذه النفوس هی ألواح قدریة فیها المحو و الإثبات و عالمها عالم الخیال الکلی و عالم المثال و کل منهما کتاب مبین کما قال تعالی وَ لا حَبَّةٍ فِی ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ إلا أن الأول لوح محفوظ ما فیه من التغیر یسمی بأم الکتاب و الثانی کتاب المحو و الإثبات علی ما قال تعالی یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ و أما وجود هذه الأکوان المادیة فی موادها الهیولانیة الظلمانیة المشار إلیه بقوله- وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ أی بواسطة صورها القدریة المعلومة لأجل ارتسامها فی القوی الإدراکیة فهل هی أیضا من مراتب العلم کما یظن أم لا فالحق أن ذلک
ظن فاسد و وهم باطل فإن هذا الوجود لیس وجودا إدراکیا کما أقمنا البرهان علیه و مرت الإشارة إلیه فی مواضع من هذا الکتاب فما أسخف قول من حکم بأن وجود تلک الصور الجزئیة فی موادها الخارجیة أخیرة مراتب علمه تعالی و سمی المادة الکلیة المشتملة علیها دفتر الوجود و کأنه سهی و نسی ما قرأه فی الکتب الحکمیة أن کل علم و إدراک فهو بضرب من التجرید عن المادة و هذه الصور مغمورة فی المادة مشوبة بالأعدام و الظلمات و هی متبدلة الذات فی کل آن نعم لو قیل إنها معلومة بالعرض- بواسطة الصور الإدراکیة المطابقة لها لکان موجها فلا بد فی إدراکها من وجود صور أخری متعلقة بها ضربا من التعلق الاتحادی.
فهذه العوالم العالیة کتب إلهیة و صحف ربانیة کتبها أولا ید الرحمن بقلم نورانی فی لوح محفوظ أرقاما عقلیة لا یمسها و لا یدرک أسرارها إلا أهل الطهارة و التقدس عن الحجب الظلمانیة و الکثائف الجسمانیة کما قال تعالی فی وصف القرآن- إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ ثم کتبها کرام الکاتبین فِی صُحُفٍ مُکَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ بِأَیْدِی سَفَرَةٍ کِرامٍ بَرَرَةٍ و هذه الکتب المذکورة إنما هی أصول الکتب الإلهیة و أما فروعها فکل ما فی الوجود من موضع شعور کالنفوس و القوی الحیوانیة الوهمیة و الخیالیة و غیرها من المدارک و المشاعر و الإنسان الکامل کتاب جامع لهذه الکتب المذکورة لأنه نسخة العالم الکبیر فمن حیث روحه و عقله کتاب عقلی و من حیث قلبه و هو نفسه الناطقة(1)کتاب اللوح المحفوظ و من حیث نفسه الحیوانیة أعنی القوة الخیالیة- کتاب المحو و الإثبات و قد أشار إلی ذلک أمیر المؤمنین ع فی قول
1) النفس الناطقة عند الحکیم تشمل العقل و کذا القلب فقد جری علی اصطلاح العرفاء حیث جعلوا مراتب الإنسان سبعا هی الطبع و النفس و القلب و الروح و السر و الخفی و الأخفی و قد ذکرنا تفاسیرها فی ما کتبنا علی السفر الأول فلا نعیدها و مراده بالعقل هاهنا العقل البسیط الإجمالی و بالقلب و النفس الناطقة العقل التفصیلی کما سیذکره فی البحث- المعنون بتمثیل المذکور فیه مراتب علم الإنسان، س قده
و أنت الکتاب المبین الذیبآیاته یظهر المضمر
و اعلم أن النفس الإنسانیة إذا کملت و بلغت غایتها فی الاستکمال و تجردت بعد ترقیاتها و تحولاتها و تبدل نشآتها إلی أن تصل بالعالم العلوی صارت کتابا علویا إلهیا- کما أشیر إلیه بقوله تعالی إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ الآیة و إذا ضلت عن الطریق و اتبعت الهوی و الجهالات و احترقت بنار الشهوات صارت بقوته الوهمیة کتابا شیطانیا مشحونا بأنواع الکذب و المغالطة و الهذیان و کل کتاب هذا شأنه من حقه أن یطرح فی النار فمن حق هذه الصحیفة الشیطانیة أن تقع فی نار السعیر- کما أشار إلیه بقوله تعالی إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ و کما أن القوی الشاعرة التی لسائر الحیوانات(1)و هی کتابها و صحیفة أعمالها تحترق بنار الطبیعة فی هذا العالم فإن الطبیعة المستولیة علی الأجسام الطبیعیة سیما علی النبات و الحیوان الفاعلة فیها للإحالة و الإذابة و الهضم عند أهل البصیرة نار محرقة تذیب الأجسام و تحیلها بالتلطیف و التصعید إلی القوی و الأرواح کفعل هذه النار المحسوسة فی المرکبات بالإحالة و الإذابة و التبدیل فکذلک نار الآخرة توقد فی القلوب القاسیة و النفوس العاصیة و تحرقها و تعذبها بشعلاتها و حرقاتها المنبعثة من الغضب و الحسد و الحقد و العداوة و البغضاء فإن هذه کلها عند أهل الکشف الأخروی و یقال له کشف الصور نیرانات و شعلات کامنة الآن تعلقت بنفوس الأشقیاء و الفجار محرقة لها معذبة إیاها ماحیة لما یرتسم فی کتابها من الاعتقادات الباطلة و الآراء المذمومة فعلی هذا المثال و ما یشبهه یجب أن یحمل کون کتاب
1) التشبیه أنما هو فی أن الکتاب فی الموضعین کتاب النفس و النار إنما هی نار الطبیعة التی ذات ثلاث شعب المشتملة علی ما فی هذه النار المحسوسة من القطاعیة و اللذاعیة و الأذیة بنحو أشد کل ذلک بنحو الجسمانیة و لیس فیها ما فی هذه من النوریة و الخیرات و لیس التشبیه من جمیع الوجوه إذ من المعلوم أنه لا إیلام فی الحیوانات بخلاف الإنسان لمنافرة هذه الأحوال للفطرة الإنسانیة و أنت تعلم أن هذا حقیقة الکتاب و لکن لکل حقیقة رقیقة فیبرز فی الکون الصوری الأخروی و للفاجر صحیفة مکتوبة ورق منشور مسجور بنار السعیر کما نطق به ظاهر الشرع الأنور و قد حقق المصنف قدس سره ذلک فی موضعه، س قده
النفوس فی النار لا ما یفهمه الظاهریة العاکفة علی باب الحس فی جمیع الأمثال قال الله تعالی وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ فإیاک یا أخا الحقیقة و سألک طریق الحق أن تفهم من قلم الله و لوحه ما یفهمه المشبهة من کون القلم آلة جمادیة متخذا من القصب أو الحدید و اللوح ذا صفحة ملساء متخذا من خشب أو زمرد قیاسا علی قلم الآدمی و لوحه بل کما لا یقاس و لا یشبه ذات الله و صفاته ذات الخلق و صفاتهم کذلک لا یشبه قلمه و لوحه و کتابه قلمهم و لوحهم و کتابتهم علی أنک لو نظرت فی مدلولات هذه الألفاظ و جردتها عن الزوائد غیر الداخلة فی أصل مفهومها و روح معناها وجدت أن هذه الخصوصیات ککونها قصبا أو خشبا أو مدادا خارجة عن أصل ماهیتها و روح حقیقتها فإن معنی الکتابة تصویر الحقائق علی أیة صورة کانت و معنی اللوح الجوهر القابل لذلک التصویر سواء کانت جسما محسوسا أو جسما غیر محسوس کما إذا رأیت فی المنام أنک تکتب علی لوح أو کان غیر جسم کروح أو نفس فإذا علمت هذا فحمل هذه الأمور علی ما یناسب الإلهیة أولی- من حملها علی ما یناسب الخلق فاستقم و اتبع الهدی و لا تتبع الهوی.
أن الفطرة الإنسانیة الکاملة لکونها مخلوقة علی صورة الرحمن- مشتملة علی مراتب العلم علی مثال مراتبه التی للواجب و ذلک لأن للأفعال الصادرة عن الإنسان من لدن ظهورها من بواطنها و بروزها من مکامن غیبها إلی مظاهر شهاداتها أربع مراتب لکونها أولا فی مکمن عقله البسیط الذی هو غیب غیوبه فی غایة الخفاء کأنها غیر مشعور بها ثم تنزل إلی حیز قلبه و مرتبة نفسه عند استحضارها بالفکر و إخطارها بالبال کلیة و فی هذه المرتبة تحصل للإنسان التصورات الکلیة و کبریات القیاس عند الطلب للأمر الجزئی المنبعث عنه العزم علی الفعل ثم تنزل إلی مخزن خیاله متشخصة جزئیة و هو موطن التصورات الجزئیة و صغریات القیاس لیحصل بانضمامها إلی تلک الکبریات رأی جزئی ینبعث عنه القصد الجازم للفعل ثم تتحرک أعضاؤه عند إرادة إظهاره فیظهر فی الخارج کذلک فیما یحدث فی هذا العالم الطبیعی من الصور و الأعراض فالمرتبة الأولی بمثابة العلم الإجمالی و الثانیة بمثابة صورة
القضاء و محلها لوح النفس الناطقة و کاتبها العقل البسیط و الثالثة بمثابة الصور فی السماء و محلها القوة الخیالیة و الرابعة بمثابة الصور الحادثة فی المواد العنصریة- و لا شک أن نزول الأول لا یکون إلا بإرادة کلیة و علم کلی و نزول الثانی بإرادة جزئیة و علم جزئی ینضم إلی الإرادة الکلیة فینبعث بحسب الملائمة و المنافرة رأی جزئی یستلزم عزما داعیا لإظهار الفعل فیتحرک الأعضاء و الأدوات فیحدث الفعل- و حرکة الأعضاء بواسطة أعصابها بمنزلة حرکة السماء و سلطان العقل الإنسانی فی الدماغ کسلطان الروح الکلی فی العرش و ظهور قلبه المعنوی فی القلب الصنوبری- کظهور النفس الکلیة فی فلک الشمس إذ هو من العالم بمنزلة القلب الصنوبری من الإنسان(1)کما أن العرش بمنزلة الدماغ و الله بکل شیء محیط و هذه المراتب الأربع ثلاث منها علمیة و هی الثلاث الأول لأن وجودها وجود صوری و أما المرتبة الأخیرة فلیست من مراتب العلم کما توهم لکنها معلومة بالعرض کما أن وجودها أیضا بتبعیة ما هو معلوم بالذات و قد مرت الإشارة إلیه فاحتفظ به.
اعلم
أنه ورد فی الحدیث: أن لله تعالی سبعین ألف حجاب من نور و ظلمة- لو کشفها لأحرقت سبحات وجهه(2)کلما انتهی إلیه بصره
و إنما وقع الإحراق
1) إذ کما أنه ینبث الضوء و الحرارة التی هی منشأ النضج و الحیاة منه فی العالم کذلک ینبث بالقلب الروح البخاری الذی به حرارة البدن و به حیاته و بالقوة الحیوانیة القائمة به- استعداد قبول قوی الحس و الحرکة فهو کالسراج و الدم النقی المعتدل زیته و الحس و الحرکة ضوؤه، س قده
2) سبحات وجه الله أنوار وجهه کذا فی القاموس و فی شرح حکمة الإشراق- المراد بها أنوار الذات الأزلیة التی إذا رآها الملائکة المقربون سبحوا لما یروعهم من جلال الله و عظمته و کبریائه و النکتة فی هذا العدد أن مراتب الإنسان سبع و هی اللطائف السبع التی کتبناها فی الحاشیة السابقة و الأفلاک تسعة و عالم العناصر واحدة و لما کانت الوجودات من سنخ واحد و التفاوت فیها من حیث ظهور کثرة الآثار و قلتها فکما کان لهذه الآیة أعنی النفس الأرضیة سبعة أبطن کذلک للنفوس السماویة فیحصل من ضرب السبع فی العشرة سبعون و کل منها مجلی للألف من الأسماء الحسنی لله تعالی فیحصل سبعون ألفا من التعینات و الحجب- وجوداتها حجب نوریة و مفاهیمها حجب ظلمانیة و الأولی و الأظهر أن یعکس الأمر بأن یقال فی کل من السبع العشرة إذ خمر الإنسان من القبضات العشر قبضة من العناصر و تسع قبضات من الأفلاک التسعة مثل أن التکبر من فلک الشمس و الغضب من المریخ و المحبة من الزهرة و هکذا- و فی کل من السبع هذه العشرة بحسبه و کذا الأسماء الألفیة الحسنی و علی ما ذکره قده کما فی شرح حکمة الإشراق من أن المراد بها العقول المجردة و الأجسام کان العدد بیانا لوفور الکثرة لأن العقول أکثر من هذا فإن کثرة العقول العرضیة بحسب کثرة الأنواع الأرضیة- البریة و البحریة و السماویة الفلکیة و الکوکبیة الثابتة و السیارة و الثوابت أکثر من قطرات البحار و عدد الرمال أو نقول علی قاعدة الکثرة فی الوحدة بنحو أعلی عالم العقل جامع لوجودات العوالم العشرة الجسمانیة و المراتب السبع لکل واحد منها مع مجلویته للأسماء الألفیة و العلم عند الله تعالی، س قده
و القهر لأن المراد بهذه الحجب هاهنا هی المعلولات المرتبة المتوسطة بین الواجب و بین هذا العالم و لا شک أن المعلول البعید یختص بنحو ضعیف من الوجود فإذا فرض وقوعه بهویته الضعیفة الوجود فی مرتبة المعلول القریب لبطلت ذاته و اضمحلت هویته فإذا أراد أحد أن ینظر إلی وجهه الکریم لا من جهة هذه الحجب أو قبل أن تبدل ذاته من نشأة إلی نشأة أخری و هکذا إلی أن قطع الحجب کلها أو بعضها و صارت فی مرتبة الحجاب الأول أو قریبا منه لکان حاله کما وقع لجبل موسی ع و لهذا قال جبرئیل حین سأله الرسول ص عن عدم تجاوزه عن مقامه المعلوم- لو دنوت أنملة لاحترقت. و اعلم أن المراد من الحجب النوریة هی العقول المجردة المترتبة فی الوجود المتفاوتة فی النوریة و هی مع ذلک أنوار خالصة لا یشوبها ظلمة العدم لأنها لیست زمانیة بخلاف غیرها کالنفوس و الطبائع و هی المرادة من الحجب الظلمانیة لأنها زمانیة و کلما هو زمانی فللعدم دخول فی نحو وجوده و لیست نوریته خالصة عن الظلمة- لکن کلها من مراتب علم الله التفصیلیة و أنما أوجدها الله مع أن ذاته فی غایة التمام- و النوریة غنیا عن العالمین تکمیلا لوجود لوازم الأسماء و الصفات أعنی أعیان
الممکنات و ماهیاتها فإن لها نحوین من الوجود کما وقع التنبیه علیه أحدهما النحو الإجمالی الواجبی و هذا بالحقیقة لیس وجودا لشیء منها و لا لجمیعها بل لجمعیتها و مسماها و إنما هو مظهر لها و ثانیهما النحو التفصیلی الخاص بواحد واحد منها- فأراد الله تعالی بعنایته الشاملة و رحمته الواسعة أن یفیض علیها وجوداتها المختصة- و أن یکمل وجودها العلمی بوجودها العینی و الغایة و الغرض فی هذه الإرادة لیس أمرا غیر نفسه إذ هی کلها راجعة إلی صفاته(1)و صفاته عین ذاته و لذلک
قال لبعض أنبیائه ع: و قد سأله لم خلقت الخلق یا رب بقوله کنت کنزا مخفیا لم أعرف فخلقت الخلق لأعرف
فهذه المعرفة التفصیلیة للعارف بالله و أسمائه و صفاته لم تحصل علی الکمال إلا بهذا الوجود التفصیلی فکملت مراتب العلم بالله لا أن الله یکمل بهذا الوجود أو بهذا العلم فتجلی الحق سبحانه و تعالی بنفسه لنفسه بأنوار السبحات الوجهیة فظهرت الأرواح المهیمة(2)فی الغیب المستور الذی لا یمکن کشفه لأحد و إنما یقال لهم المهیمون لأن کل واحد منهم لا یعرف أن ثمة موجودا غیر الحق لفنائه بالحق فی الحق عن نفسه إذ لا نفس له سوی الموجودة بالحق لاستیلاء سلطان الأحدیة علی وجودهم فمن لا وجود له منفصلا عن الحق فلا معرفة له إلا للحق بالحق- فلا یعرفون سواه إذ المعرفة فرع الوجود ثم أوجد الحق تعالی دون هؤلاء الأرواح بتجل آخر لیس الأول و بالجملة أول ما أوجد الله تعالی من عالم العقول القادسة جوهر بسیط کلی و مع بساطته هو جمیع العقول کما أن فلک الأفلاک عند بعض عبارة عن مجموع الأفلاک(3)و هو الحق عندنا(4)أثبتناه بالبرهان فله وجوه کثیرة لا یتکثر فی ذاته
1) أی الأعیان الثابتة راجعة إلیها لفناء المظهر فی الظاهر و بعبارة أخری الغایة و الغرض فی هذه الإرادة معروفیة الذات و المعروفیة عین ذاته إذ عند معروفیة الذات و لا سیما بالحضور یتلاشی کل الأغیار، س قده
2) هام علی وجهه ذهب من العشق لا یدری أین یتوجه و هیمه الحب جعله ذا هیام بضم الهاء و الهیام الجنون من العشق
3) أی بما هی متعلقة لنفس وراء نفس کل واحد واحد کما احتمل المحقق الطوسی- و إلا فالمجموع لا وجود له علی حدة، س قده
4) أی کون ذلک الجوهر البسیط کل العقول بنحو الکثرة فی الوحدة و الوحدة فی الکثرة حق عندنا و یؤیده قوله متصلا به فله وجوه کثیرة إلی آخره و یحتمل إرجاع الضمیر إلی کون فلک الأفلاک کذا بشرط أن یکون کونه مجموع الأفلاک عبارة عن کون الفلک الأطلس جامعا لصفات الأفلاک الثمانیة و أما اتخاذه الاحتمال الذی أبداه المحقق قده مذهبا فلا یرتضی به و ینافیه ظواهر ما سیذکره بعد صفحة مع انثلام کثیر من القواعد به، س قده
بتعددها و له افتقار ذاتی وجودی لموجده کما مر بیانه فی أوائل الکتاب و سماه الله تعالی حقا و قلما و أمرا و روحا و فی الحدیث عقلا و قد ذکرنا أکثرها قال الله تعالی- وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِ و هو الخازن الحفیظ علام الغیوب بعلم موجده فعلم نفسه من حیث علم موجده کما علم غیره من حیث علم نفسه
و هذا قوله ص: من عرف نفسه فقد عرف ربه
و هو عرش الله الأعظم الذی استوی علیه ذاته و بعده اللوح المحفوظ و هو کما مر النفس الکلیة لجمیع النفوس الجزئیة و القوی الإدراکیة أوجدها الله تعالی فی المرتبة الثانیة و فی العالم و هی من الملائکة الکرام و رسل الله إلی الخلق بخلاف الطبقة الأولی فإنها لم تبرح عن صقع الربوبیة و لم تنزل إلی عالم الإمکان لما علمت أن عالم الإمکان منحصر عندنا فی عالم الخلق دون الأمر و هی المشار إلیها بقوله تعالی وَ کَتَبْنا لَهُ فِی الْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلًا لِکُلِّ شَیْءٍ و هی موضع تنزیل الکتب و هی أول کتاب سطره العقل أرقاما تفصیلیة و حروفا زمانیة فأمر الله القلم أن یجری علی هذا اللوح- جریا إلی یوم القیامة بما قدره و قضاه فهذا اللوح محل لإلقاء القلم و هو العقل إلیه بطریق التفصیل ما یحمله من الله بطریق الإجمال لأن النفس محل التفصیل لأنها زمانیة.
و ذکر بعض المکاشفین الذین یقع لهم مکاشفة الحقائق فی کسوة الأمثلة أن لهذا القلم ثلاثمائة و ستین سنا من حیث ما هو قلم و له ثلاثمائة و ستون وجها من حیث ما هو روح و ثلاثمائة و ستون لسانا من حیث ما هو عقل و له ثلاثمائة و ستون نهرا من حیث ما هو علم و هو ماء الحیاة و عین الحیوان تستمد هذه الأنهار من ثلاثمائة و ستین بحرا من
بحار العلوم(1)
ُ أبی عبد الله جعفر الصادق ع قال: إن الله تبارک و تعالی خلق اسما بالحرف غیر مصوت و باللفظ غیر منطق و بالشخص غیر مجسد و بالتشبیه غیر موصوف و باللون غیر مصبوغ منفی عنه الأقطار مبعد عنه الحدود محجوب عنه حس کل متوهم مستتر غیر مستور فجعله کلمة تامة علی أربعة أجزاء معا لیس شیء منها قبل الآخر فأظهر منها ثلاثة لفاقة الخلق إلیها و حجب منها واحدا و هو الاسم المکنون المخزون فهذه الأسماء التی ظهرت فالظاهر هو الله تبارک و تعالی و سخر سبحانه لکل اسم من هذه الأسماء أربعة أرکان فذلک إثنا عشر رکنا ثم خلق لکل رکن منها ثلاثین اسما فعلا منسوبا إلیها فهو الرحمن الرحیم الملک القدوس الخالق الباریء المصور الحی القیوم لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ العلیم الخبیر السمیع البصیر الحکیم العزیز الجبار المتکبر- العلی العظیم المقتدر القادر السلام المؤمن المهیمن المنشیء البدیع الرفیع- الجلیل الکریم الرازق المحیی الممیت الباعث الوارث فهذه الأسماء و ما کان من الأسماء الحسنی حتی تتم ثلاث مائة و ستون اسما الحدیث
و کونها أبحارا باعتبار وجودها- هذا باعتبار الفاعل و تأثیراته ففی القابل أیضا حصل ثلاث مائة و ستون تأثرا و انفعالا إلی أن حصل فی جسم الفلک ثلاث مائة و ستون درجة، س قده
و هی إجمال کلمات الله التی لا تنفد کما جاء المثل منها فی القرآن وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ و هذا الملک الکریم الذی هو لوح لما فوقه هو أیضا قلم لما دونه و هکذا کل فاعل و منفعل من القوی الإدراکیة لوح و قلم باعتبارین فتولدت الأقلام و الألواح بعد هذین الملکین الکریمین الذین أحدهما و هو القلم بمنزلة آدم و الآخر و هو اللوح بمنزلة حوا تولد الأولاد البنین و البنات منهما و کان القلم الأعلی واهب الأرواح فیها و هو فیض ذاتی له و إرادی لله کما أن صدور الفعل عنا بالإرادة إرادی لنا و ذاتی لإرادتنا و لهذه النفس نسبتان نسبة نورانیة و هی مما یلی العقل الکریم و نسبة ظلمانیة و هی مما یلی الهیولی- فبتلک الرابطة تأخذ من العقل صورا عقلیة ثابتة و بهذه الرابطة ترسم فی الهیولی1) هذه الأبحار هی الثلاثمائة و ستون اسما من أسماء الله المشار إلیها فی حدیث مشهور معتمد الرواة مروی عن
صورا طبیعیة کائنة متجددة و هی فی نفسها خضراء لامتزاجها من النور و الظلمة و هی کتاب الزمردة ثم أنشأ الله بعدها الفلک الکلی و العرش الجسمانی و استوی علیه باسم الرحمن استواء یلیق برحمته علی خلقه و هو دون الاستواءین السابقین اللائقین بذاته و صفاته و هو بحرکته الدوریة الدائمة صورة شوق النفس الکلیة إلی الله تعالی و وجدتها کل آن منه تعالی شیئا غیر ما وجدته فی آن آخر فینشأ الزمان منها و المکان من صورتها لما یقبله من الشکل المستدبر و هو أفضل الأشکال و حرکته أسرع الحرکات- و بهذه الحرکة یتحرک الأفلاک(1)کلها اقتداء بها و لکل منها حرکة خاصة من محرک نفسانی خاص تشبها بمعشوق خاص تقربا إلیه طاعة لله تعالی هو الذی أدار رحاها و بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها و إلیه منتهاها و هذا الفلک الکلی للطافته کأنه حد مشترک بین عالم الصور الإدراکیة و هو عالم النفوس و عالم الآخرة و بین عالم الأجسام المادیة و هو عالم الطبیعة و الدنیا فهو أرض الآخرة و سماه الدنیا و قیل الموصوف بکونه سقف جهنم من حیث سطحه المقعر و أرض الجنة من حیث محدبه هو فلک الکواکب المسمی بالکرسی(2)کما
ورد عن النبی ص: أرض الجنة الکرسی و سقفها عرش الرحمن
و لعل المراد من الکرسی الوارد فی لسان الشریعة هو هذا
1) تحرکا بالعرض و ذلک القوة نفس الفلک الکلی و أما حدیث التشبیه بحرکة السفینة- و حرکة رکبها إلی خلاف جهة حرکتها فغیر مستقیم لأن ذلک فی الحرکة المستقیمة و لا یتم فی المستدیرة إذ تتصور بل تتحقق حرکة الکرة المجوفة بالحرکة المستدیرة مع سکون ما فی جوفها، س قده
2) لیس مراد القائل أن حقیقة جهنم ما حواه هذا بل مراده أن حکم الحواس حتی البصر أنما هو إلی هناک فإذا أدرک هذا و ما حواه غیر متدلیة بالحق و من دون أن تکون مجالی أسمائه و صفاته بل بما هی متشتتة متکثرة مضافة الوجود إلی الماهیات و المواد صارت منشأ للورود علی جهنم و لذا کان عدد أبوابها عدد المشاعر الخمسة الظاهرة و الاثنین الباطنین الحس المشترک و الوهم و إلا فجهنم مخلوقة بالعرض للأنوار و الکرسی و ما حواه أنوار الحق و فی حق من یأخذه بلغه إلی الله منشأ الورود علی الجنان و قد مر أن العوالم الوجودیة مراتب علمه و أنوار وجهه، س قده
الفلک الأقصی الجسمانی المذکور و من عرش الرحمن هو ما یحاذیه من عالم المثال- و هو الفلک الکلی المثالی و العلم عند الله و بالجملة کلما یفتح الله من رحمته لخلقه فی هذا العالم یدخل علیهم من باب السماء العلیا و من أبواب السماوات و کل من دخل الجنة أو عرج إلی الله لا بد أن یلج ملکوت السماوات و ینفذ من أقطارها حتی ینتهی إلی سدرة المنتهی و یخرج من بابها إلی ذلک العالم. و اعلم أن الکلمات النازلة من الحق تنزل إلی هذا المنتهی أحدیة غیر منقسمة- فتنقسم بعد هذا المنزل قسمة خارجیة إلی الغیب و الشهادة و الصورة و المعنی و الدنیا و الآخرة و لهذا یقال للکرسی موضع القدمین المتدلیین أحدهما إلی عالم الجنان و هی المشار إلیها بقوله تعالی أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ و الأخری قدم الجبار المشار إلیها
بقوله ص: حتی یضع الجبار قدمه فیها فتقول قطنی یا رب
فإحدی القدمین تعطی ثبوت أهل الجنات فی جناتهم و هی قدم الصدق و الأخری تعطی ثبوت أهل الجحیم فی جحیمهم و هی قدم الجبروت و إلی هذا المنتهی ینتهی صحائف أعمال بنی آدم و أما صحائف علومهم فقد یتجاوز منه و ینتهی إلی الله کما قال تعالی- إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ.
ثم اعلم أن الله أنشأ الأفلاک الباقیة بعضها فوق بعض إلی العناصر و رتبها ترتیب مدبراتها العلویة فی اللطافة و الکثافة فالعالم کله کجوهرة واحدة ذات طبقات متدرجة فی اللطافة و النوریة فکل ما هو أعلی فهو ألطف و أنور و کل ما هو أدنی فهو أکثف و أکدر- حتی ینتهی فی أحد الجانبین إلی نور الأنوار و فی الجانب الآخر إلی أسفل السافلین- و الکل منازل و مراحل إلی الله و بوجه آخر مراتب علمه و بوجه مظاهر صفاته و آیات جماله و جلاله و بوجه أنوار وجهه و أشعة کماله و ظلال قهره.
و اعلم أن عالم الشهادة کالقشر بالإضافة إلی عالم الملکوت و کالقالب بالقیاس إلی الروح و کالظلمة بالنسبة إلی النور و هکذا کل طبقة من الملکوت الأعلی و الأسفل بالنسبة إلی فوقها علی هذا المثال و کما أن الأنوار المحسوسة السماویة التی تقتبس منها الأنوار الأرضیة قد یکون لها ترتب بحیث یقتبس بعضها من بعض فالأقرب من المنبع
یکون أولی باسم النور لأنه أشد و أقوی فی الظهور کما یفرض ضوء داخل من القمر فی کوة بیت واقعا علی مرآة منصوبة علی حائط و منعکسا منها علی حائط آخر فی مقابلته ثم منه إلی الأرض فأنت تعلم أن ما فی الأرض من النور تابع لما فی الحائط و هو لما فی المرآة و هو لما فی القمر و هو تابع لما فی الشمس إذ نور القمر مستفاد منها و هذه الأنوار الأربعة مترتبة فی النوریة بعضها أکمل من بعض- و لکل منها مقام معلوم لترتبها فی الوجود فکذلک قد انکشف لأرباب البصائر بالبرهان و الکشف معا أن الأنوار الملکوتیة عقلیة کانت أو نفسیة أنما وجدت من نور الأنوار علی ترتیب کذلک و أن الأقوی هو النور الأقرب إلی النور الأقصی الذی لا نهایة له فی الشدة و کل ما هو أشد قربا منه فهو أکمل نورا و أقوی معرفة بنفسه و بربه- و کلما هو أبعد فهو أنقص نورا و أقل علما و أضعف وجودا حتی ینتهی إلی عالم الإظلال- ثم إلی الظلمات و تلک الأنوار کلها مراتب علمه بذاته و منازل لطفه و رحمته فافهم إن شاء الله تعالی.
مهما عرفت أن النور هو الوجود لأنه یلزمه الظهور و له مراتب و مراتبه مراتب الوجود بعینها فاعلم أنه لا ظلمة أشد من کتم العدم لأن المظلم أنما سمی فی العرف مظلما لأنه لیس للأبصار إلیه سبیل إذ لیس موجودا للبصر و إن کان موجودا فی نفسه فالذی لیس بموجود لا لغیره و لا لنفسه فهو أولی بأن یسمی مظلما لأنه الغایة فی الظلمة فإذا تقرر هذا فنقول لیس فی الوجود ما هو مظلم بالحقیقة و إلا لکان معدوما صرفا بل الذی یمکن تحققه هو المرکب الممتزج نوره الوجودی بظلمات إمکاناته و جهاته العدمیة و ذلک کالأجسام و أحوالها لأنها زمانیة الوجود و مکانیته- فکلما وجدت فی حد منهما عدمت عن سائر الحدود
إن للقدرة تعریفین(1)
ثم إن الواجب تعالی وجود لا یشوبه عدم و مطلق غیر متقید بقید و لا محدود بحد علی ما تدل علیه البراهین و فاعل للکل بنفس ذاته لا بأمر یلحقه من خارج و قد أقیم علیه البرهان فإذ کان ذاته هو مبدأ الفعل و هو مطلق غیر مقید فلا یکون مقیدا بالفعل لامتناع الترک و لا بالترک لامتناع الفعل بل مبدأ فعله الذی هو ذاته مطلق غیر مقید بالفعل أو الترک أی بوجوب الفعل أو الترک و هذه هی القدرة الواجبیة و هی عین الذات و إذ کانت الذات المتعالیة فی مبدئیتها للفعل مطلقة عن أی قید مفروض فلا یقهره شیء هو فوقه أو فی عرضه بإیجاب الفعل علیه و لا واجب غیره و لا یقهره شیء من أفعاله بإیجاب نفسه أو غیره علیه لأنه متأخر عن الذات المتعالیة قائم به مفتقر إلیه فی جمیع شئون وجوده و لا أنه تعالی یثبت فی ذاته وجوب الفعل عند إفاضة الوجوب الغیری علی فعله و قهره علی أن یوجد فإنه من أشنع المحال و بهذا یظهر أنه تعالی مختار فی فعله هذا ملخص القول فی التعریف الأول.
و أما تفسیرها بکون الفاعل بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل فیرجع إلی تقیید فاعلیة الفاعل بالإرادة و هی فینا صفة نفسانیة تتبع العلم بمصلحة الفعل الملزمة- و إن شئت فقل الداعی الزائد فلوجود الداعی و تحقق العلم به دخل فی فاعلیة الفاعل بالفعل أی إن المبدأ الفاعلی فینا متقید بالعلم بما یکون داعیا إلی الفعل.
ثم لو أثبت صفة الإرادة فی الذات المتعالیة و لتکن بمعنی العلم بالأصلح و المفروض أن فاعلیته تعالی بنفس ذاته کما تقدم و أن علمه عین ذاته صارت الإرادة و العلم اللذان هما قیدان لفاعلیتنا عین الذات المطلقة هناک و صدق علیه تعریف القادر لکونه فاعلا عن إرادة و علم بالأصلح أی بالشیء بما یترتب علیه من المصلحة التی هی غایة وجوده و یتحصل به أن قدرته کون ذاته مبدأ لکل خیر و مصلحة غیر أن المصلحة المترتبة خارجا علی الفعل- لا تکون غایة لذاته المتعالیة و داعیا ذا دخل فی فاعلیته بل هی المصلحة التی فی علمه الذی هو عین ذاته و لا معنی لجعل هذا العلم تابعا للمعلوم الخارجی و هو ظاهر علی أن مصلحة الفعل و جهة خیریته مترتبة علی الفعل المترتب علی مبدئیته الفاعلیة فلا تکون مؤثره فیها- قاهرة علیها و لا قاهر أیضا غیرها فهو تعالی مختار علی الإطلاق.
هذا ملخص القول فی التفسیرین و قد استبان أن القدرة علی کلا التعریفین إطلاق الفاعل و عدم تقیده بإیجاب یلحق به من ناحیة الفعل أو الترک و أما تفسیرها بکون الفعل فی حد الاستواء و عدم لحوق إیجاب من ناحیة الفاعل فهو فی معنی نفی الفاعلیة و إسناد وجود الفعل إلی الاتفاق، ط مد ظله
مشهورین أحدهما صحة الفعل و مقابله أعنی الترک- و ثانیهما کون الفاعل فی ذاته بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل و التفسیر الأول للمتکلمین و الثانی للفلاسفة و من أفاضل المتأخرین من ذهب إلی أن المعنیین- متلازمان بحسب المفهوم و التحقق و أن من أثبت المعنی الثانی یلزمه إثبات المعنی1) لا ریب أن الصفات التی نثبتها فیه تعالی کالعلم و القدرة و الحیاة و غیرها أنما هی الصفات الکمالیة التی نجدها فیما عندنا من الفضائل الوجودیة ثم نجردها عن شوب الأعدام و النقائص فتعود صفة کمالیة بحتة تقبل الصدق و الانطباق علیه تعالی بما أنه کمال بحت لا یشذ عنه کمال فالشأن کل الشأن فی تجرید معنی القدرة علی أی من التعریفین عرفت فمن المسلم أن القدرة بحدودها المادیة التی توجد عندنا لا توجد عنده تعالی و لا هی بذاک المعنی تصدق علیه فنقول أما تفسیرها بصحة الفعل و الترک و الصحة علی ما نفهم من معناها هو الجواز أی کون النسبة بین الفاعل و بین کل من الفعل و الترک نسبة الإمکان فلا یکون الفعل ممتنعا حتی یتقید المبدأ الفاعلی بالترک و لا الترک ممتنعا حتی یتقید بالفعل فیعود الأمر إلی کون الفاعل مطلقا غیر مقید بشیء من الفعل و الترک هذا و لیس فی حد القدرة أن تکون غیر الفاعل القادر و لا عینه و إن کانت القدرة التی فینا خارجة عن ذاتنا.
الأول قطعا و ذلک لأن الفاعل إذا کان بحسب نفس ذاته بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل کان لا محالة من حیث ذاته مع عزل النظر عن المشیة و اللامشیة یصح منه الفعل و الترک و إن کان یجب منه الفعل إذا وجب المشیة و الترک إذا وجب اللامشیة- فدوام الفعل و وجوبه من تلقاء دوام المشیة و وجوبها لا ینافی صحة الترک علی تقدیر اللامشیة و کذلک قیاس مقابلة فی الاعتبارین
أقول فی ما ذکره خلط و خبط فإن الصحة و الجواز فی الفعل و مقابله مرجعهما الإمکانی الذاتی(1)و قد استحال عند الحکماء أن یتحقق فی واجب الوجود و لا منه جهة إمکانیة لأن هناک وجودا بلا عدم و وجوبا بلا إمکان و فعلیة بلا قوة و إنما یجوز هذه النقائص عند من یجعل صفاته زائدة علی ذاته کالأشاعرة أو یجعل الدواعی علی صنعه و إیجاده أمرا مباینا فیکون ذاته بذاته مع قطع النظر عن هذه الزوائد صفة کانت أو داعیا جائز المشیة و اللامشیة صحیح الفاعلیة و اللافاعلیة و أما عند من وحده و قدسه عن شوائب الکثرة و الإمکان فالمشیة المتعلقة بالجود و الإفاضة عین ذاته بذاته بلا تغایر بین الذات و المشیة لا فی الواقع و لا فی الذهن- فالذات هی المشیة و المشیة هی الذات بلا اختلاف حیثیة تقییدیة أو تعلیلیة فصدق القضیة الشرطیة القائلة إن شاء فعل لا ینافی وجوب المقدم و ضرورة العقد الحملی له ضرورة أزلیة دائمة و کذا الشرطیة القائلة إن لم یشأ لم یفعل لا تنافی استحالة المقدم امتناعا ذاتیا و ضرورة نقیضه ضرورة أزلیة فعلم أن التفسیر الثانی صادق عند الحکماء دون التفسیر الأول و لا یمکن التلازم بین التفسیرین إلا فی القادر الذی یکون إرادته زائدة علی ذاته- و أما الواجب جل اسمه فلکونه فی ذاته تاما و فوق التمام فبذاته البسیطة الحقة یفعل ما یفعل لا بمشیة زائدة و لا بهمة عارضة لازمة أو مفارقة فهو بمشیته و علمه و رضاه و حکمته التی هی عین ذاته یفیض الخیر و یجود النظام و یصنع الحکمة و هذا أتم أنحاء القدرة(2)
1) قد یطلق الإمکان و یراد به الوقوعی و هو أن لا یلزم من فرض وقوع شیء محال- و یفترق عن الذاتی فی عدم العقل الأول لأنه ممکن ذاتی و هو واضح و لیس بوقوعی إذ یلزم من فرض وقوعه محال هو عدم الواجب تعالی عن ذلک علوا کبیرا إذا عرفت هذا فإن حمل الصحة علی الإمکان الذاتی لزم المحذور کما أشار إلیه قده فکیف إذا حمل علی الوقوعی- و ربما زاد بعض المتکلمین وقاحة و تجاوز عن الإمکان الوقوعی إلی نفس الوقوع فی قدرة الله تعالی- و قال لا بد من وقوع الترکیب فی أوقات موهومة لا تتناهی و الکل محال عند التحقیق، س قده
2) و من هذا یعلم أن قول المتکلمین إن الله تعالی قادر مختار خلافا للحکماء مقلوب علیهم لقولهم بالقصد فإن القدرة و الاختیار الحقیقیین ما هو خال عن شائبة الجبر الذی فی الطبائع و الفاعلین بالقصد، س قده
و أفضل ضروب الصنع و الإفاضة و لیس یلزم من ذلک جبر علیه کفعل النار فی إحراقها و فعل الماء فی تبریده و فعل الشمس فی إضاءتها حیث لا یکون لمصدر هذه الأفاعیل شعور و لا مشیة و لا استقلال من فواعلها لأنها مسخرات بأمره سبحانه و کذلک حال سائر المختارین غیر الله فی أفعالهم فإن کلا منهم فی إرادته مقهور مجبور- من أجل الدواعی و المرجحات مضطر فی الإرادات المنبعثة عن الأغراض مستکمل بها.
بل النزاع بینهما لفظی إذ الخلاف بین التفسیرین المذکورین- أنما یرجع إلی العبارة و اللفظ دون المعنی و المفهوم کما ذکر إنما النزاع بینهما فی قدم العالم و حدوثه لأن المتکلمین جوزوا أن یکون العالم علی تقدیر کونه أزلیا معلولا لعلة أزلیة(1)لکنهم نفوا القول بالعلة و المعلول الأزلیین لا بهذا الدلیل(2)بل بما دل علی وجوب کون المؤثر فی وجود العالم قادرا(3)و أما الفلاسفة فقد اتفقوا علی أن الأزلی یستحیل أن یکون فعلا لفاعل مختار فإذن حصل الاتفاق علی أن کون الشیء أزلیا ینافی افتقاره إلی الفاعل المختار و لا ینافی افتقاره إلی العلة الموجبة و إذا کان الأمر کذلک ظهر أن لا خلاف فی هذه المسألة انتهی قول الرازی فی شرحه للإشارات.
و نعم ما قال الشارح المحقق الطوسی العلامة إن هذا صلح من غیر تراضی الخصمین و ذلک لأن المتکلمین بأسرهم صدروا کتبهم بالاستدلال علی
1) أقول من کان عنده مناط الحاجة إلی العلة هو الحدوث أو الإمکان مع الحدوث شرطا أو شطرا کیف یجوز ذلک و آراء المتکلمین فی المناط تدور علی هذه، س قده
2) أی لا بأنه لو کان علة و معلولا أزلیین لزم قدم العالم بل بأنه لو کان کذلک لم یکن المؤثر قادرا مختارا 310 فی المحاکمات أی لا بأن الأزلی یستحیل أن یکون مفتقرا إلی المؤثر، س قده
3) إذ العلیة بناؤها علی الوجوب و عدم التخلف و هما عندهم یصادمان القدرة و الاختیار- و لذا بعضهم یجوزون التخلف و بعضهم یجوزون الوقوع مع التسویة أو مع الأولویة إذ الوجوب یؤدی إلی الإیجاب عندهم فیجوز اللاوقوع بدل الوقوع مع تحقق سبب الوقوع، س قده
وجوب کون العالم محدثا من غیر تعرض لفاعله فضلا عن أن یکون مختارا أولا ثم ذکروا بعد إثبات حدوثه أنه محتاج إلی محدث و أن محدثه یجب أن یکون مختارا- لأنه لو کان موجبا لکان العالم قدیما و هو باطل بما ذکروه أولا فظهر أنهم ما بنوا حدوث العالم علی القول بالاختیار بل بنوا القول بالاختیار علی الحدوث و أما القول بنفی العلة و المعلول فلیس بمتفق علیه عندهم لأن مثبتی الأحوال من المعتزلة- قائلون بذلک(1)صریحا و أیضا أصحاب هذا الفاضل أعنی الأشاعرة یثبتون مع المبدإ الأول قدماء ثمانیة سموها صفات المبدإ الأول فهم بین أن یجعلوا الواجب تسعة و بین أن یجعلوها معلولات لذات واجبیة هی علتها و هذا شیء إن احترزوا عن التصریح به لفظا فلا محیص لهم عن ذلک معنی فظهر أنهم غیر متفقین بنفی العلة و المعلول علی القول بالحدوث و أما الفلاسفة فلم یذهبوا إلی أن الأزلی یستحیل أن یکون فعلا لفاعل مختار بل ذهبوا إلی أن الفعل الأزلی یستحیل أن یصدر إلا عن فاعل أزلی تام فی الفاعلیة و أن الفاعل الأزلی التام فی الفاعلیة یستحیل أن یکون فعله غیر أزلی و لما کان العالم عندهم فعلا أزلیا أسندوه إلی فاعل أزلی تام فی الفاعلیة و ذلک فی علومهم الطبیعیة(2)و أیضا لما کان المبدأ الأول عندهم أزلیا تاما فی الفاعلیة حکموا بکون العالم الذی هو فعله أزلیا و ذلک فی علومهم الإلهیة و لم یذهبوا أیضا إلی أنه لیس بقادر مختار(3)بل ذهبوا إلی أن قدرته و اختیاره لا یوجبان کثرة فی ذاته و أن فاعلیته لیست کفاعلیة المختارین من
1) فإن أراد نفی العلة و المعلول الأزلیین بین الواجب و معلوله فیکذبه أن له تعالی أحوالا عندهم معللة بذاته کالعالمیة و القادریة و نحوهما و إن أراد نفی العلة و المعلول الأزلیین مطلقا فیکذبه أن اختلاف الماهیات الثابتة فی الأزل عندهم أنما هو بالأحوال، س قده
2) لأنه بحث عن العالم المشتمل علی الأجسام و الجسمانیات المادیة السیالة بخلاف حکمهم الثانی لأنه بحث عن الواجب الوجود بأن فعله کذا فهو بحث إلهی، س قده
3) لأنهم علموا أن فعل المختار یمکن أن یکون دائما مثل أنک لو کنت دائم الوجود لکان فعلک اختیاریا کفعلک فی عمرک المنقطع و فعل الموجب قد یکون غیر دائم لتوقفه علی شرط- أو رفع مانع کما فی النار فی إحراقه الحطب الرطب، س قده
الحیوانات و لا کفاعلیة المجبورین من ذوی الطبائع الجسمانیة انتهی کلامه أعلی الله مقامه
اعلم أن النفس فینا و فی سائر الحیوانات مضطرة فی أفاعیلها و حرکاتها- لأن أفاعیلها و حرکاتها تسخیریة کفعل الطبیعة و حرکاتها لأنها لا تتحقق و لا توجد- لا بحسب أغراض و دواع خارجیة فالنفس منا کالطبیعة مسخرة فی الأفاعیل و الحرکات- لکن الفرق بینهما أن النفس شاعرة بأغراضها و دواعیها و الطبیعة لا تشعر بالدواعی- و الفعل الاختیاری لا یتحقق و لا یصح بالحقیقة إلا فی واجب الوجود وحده و غیره من المختارین لا یکونون إلا مضطرین فی صورة المختارین فإن نفوس الأفلاک تفعل حرکاتها من جهة دواع و معشوقات قاهرة علیها کما ستعلم و حرکات الأفلاک و الکواکب تسخیریة إلا أنها لیست بطبیعیة فإن الحرکات الطبیعیة تکون علی اللزوم من غیر إرادة و شعور و رضی و ما یلزم شیئا کذلک لیس یلزم نقیضه أیضا فی حالة واحدة-(1)و المحرک الفلکی یحرک من وضع إلی ذلک الوضع بعینه فالنفس فیها قاصدة لوضع تترکه بعینه و لهذا بیان واضح سیأتیک فی مقامه و کذا نفوس الحیوانات الأرضیة أنما تفعل ما تفعل و تتحرک فیما تتحرک لا بمجرد القدرة بل لأجل الأغراض و الدواعی فکل مختار غیر الواجب الأول مضطر فی اختیاره(2)مجبور فی أفعاله
1) قد أشار بهذا إلی دفع ما عسی أن یقال إن فی الحرکات الطبیعیة أیضا یلزم الشیء و نقیضه شیئا و الوضع الذی یطلب یهرب منه فإن وصول الحجر عند الهبوط إلی الحدود التی تلی المبدأ مطلوب لطبیعته و هو بعینه مهروب منه و حاصل الدفع أن فی الحرکة الوضعیة الطلب- لکل وضع عین الهرب منه فإن الانتقال فیها من نقطة معینة و الهرب منها عین الانتقال إلیها بعینها و الطلب لها بخصوصها، س قده
2) المراد بکونه مضطرا فی اختیاره أنه جعل مختارا لا باختیار منه بل خلق کذلک- و المراد بکونه مجبورا فی أفعاله أن لغیره دخلا فی تمام فاعلیته فلیس یختار الفعل عن استقلال من نفسه من غیر دخل من مسخر أو داع زائد سواء فی ذلک أفعاله الاضطراریة و الاختیاریة و لیس المراد بالجبر ما یقابل التفویض و الأمر بین أمرین کما سیأتی، ط مد ظله
فالقدرة فی نفوسنا عین القوة علی الفعل و الاستعداد و التهیؤ له فلا فعل بالاختیار إلا من الحق تعالی.
قال الشیخ الرئیس فی التعلیقات(1)عند المعتزلة أن الاختیار یکون بداع أو بسبب و الاختیار بالداعی یکون اضطرارا و اختیار الباری تعالی و فعله لیس بداع انتهی.
و قال فی موضع آخر معنی واجب الوجود بالذات أنه نفس الواجبیة- و أن وجوده بالذات و کل صفة من صفاته بالفعل لیس فیها قوة و لا إمکان و لا استعداد- فإذا قلنا إنه مختار و إنه قادر فإنما نعنی به أنه بالفعل کذلک لم یزل و لا یزال- و لا نعنی به ما یتعارفه الناس منهما فإن المختار فی العرف هو ما یکون بالقوة و إنه محتاج إلی مرجح یخرج اختیاره من القوة إلی الفعل إما داع یدعوه إلی ذلک من ذاته أو من خارج فیکون المختار منا مختارا فی حکم المضطر و الأول تعالی فی اختیاره لم یدعه داع إلی ذلک غیر ذاته و خیریته لم یکن مختارا بالقوة ثم صار مختارا بالفعل- بل لم یزل کان مختارا بالفعل و معناه أنه لم یجبر علی ما فعله و إنما فعله لذاته و خیریة ذاته لا لداع آخر و لم یکن هناک قوتان متنازعتان کما فینا تطاول إحداهما ثم صار اختیاره إلی الفعل بها و کذلک معنی قولنا إنه قادر أنه بالفعل کذلک لم یزل
1) الکلام کان فی القدرة و کلام الشیخ فی الاختیار و المال واحد لأن الاختیار هو کون الفعل مسبوقا بالمبادیء الأربعة من العلم و المشیة و الإرادة و القدرة و کأنه مرکب اعتباری منها فإذا کان الاختیار بالداعی استلزام کون القدرة مؤثرة بالداعی لأن الداعی شعبة من نفس العلم لأنه فینا هو التصدیق بفائدة الفعل و إن کان المشیة و الإرادة بالداعی کان تأثیر القدرة بالداعی لتقدمهما علی القدرة و اعتبار المشیة فی تعریف القدرة و الفرق بین المشیة و الإرادة أن المشیة بالنسبة إلی ماهیة المعلول و الإرادة بالنسبة إلی وجوده و أیضا المشیة هی العزم الکلی المتعلق بالفعل- و الإرادة هی العزم الجزئی، س قده
و لا یزال و لا نعنی به ما یتعارفه الجمهور فی القادر منا فإن القدرة فینا قوة فإنه لا یمکن أن یصدر عن قدرتنا شیء ما لم یترجح بمرجح و أن لنا قدرة علی الضدین- فلو کان یصح صدور الفعل عن قدرة لصح صدور فعلین متضادین معا عن إنسان واحد فی حالة واحدة فالقدرة فینا بالقوة و الأول بریء من القوة و إذا وصف بالقدرة فإنه یوصف بالفعل دائما و نحن إذا حققنا معنی القدرة کان معناها أنا متی شئنا و لم یکن مانع فعلنا لکن قولنا متی شئنا لیس هو أیضا بالفعل فإنا أیضا قادرون علی المشیة(1)علی الوجه الذی ذکرنا فیکون المشیة فینا أیضا بالقوة و یکون القدرة فینا أیضا تارة تکون فی النفس و تارة فی الأعضاء و القدرة فی النفس هی علی المشیة و فی الأعضاء علی التحریک فلو وصف الأول بالقدرة علی الوجه المتعارف لوجب أن یکون فعله بالقوة و لکان بقی هناک شیء لم یخرج من القوة إلی الفعل فلم یکن تاما و بالجملة فإن القوه و الإمکان تکونان فی المادیات و الأول فعل علی الإطلاق فکیف یکون قوة و العقول الفعالة هی مثل الأول فی الاختیار و القدرة لأنها لیست تطلب خیرا مظنونا بل خیرا حقیقیا و لا ینازع هذا الطلب فیها طلبا آخر کما فینا- إذ لیس فیها قوتان و یکون من وجه التنازع من قبلهما
فعلو الأول و مجده أنه بحیث یصدر عنه الأفعال و مجد هذه العقول أن یتوخی أن تکون أفعالها مثل فعل الأول انتهی کلامه.
فإن قلت إذا حققت القدرة علی هذا الوجه فی الباری جل ذکره یلزم قدم العالم و یستحیل زواله و دثوره قلنا من رجع إلی ما ذکرناه فی کیفیة وجود الطبائع الکونیة و نحو حصولها و حصول کل ما یتعلق وجوده بمادة جسمانیة من صور الأفلاک و العناصر و نفوسها و قواها مع صفاء الذهن و إمعان النظر و ترک الجحود و العصبیة
1) أی لنا القوة و التهیؤ علی المشیة فقد أطلق الشیخ القدرة هنا مجازا لا حقیقة- لأن القدرة کون الفاعل بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل لا کونه بحیث إن شاء شاء و إن لم یشأ لم یشأ فإن المشیة صفة و القدرة أنما هی علی الفعل و أیضا لو کانت مشیتنا بقدرتنا کانت مشیتنا بمشیتنا و هکذا کما سیأتی ذکره، س قده
یعلم علما یقینیا أن القدرة الحقة أزلیة ثابتة و المقدورات حادثة متجددة الحصول- و لا منافاة بین أن یکون الإیجاد قدیما و الوجود الذی أثره حادثا فی إیجاد ما لا یکون نحو وجوده إلا علی نحو التجدد و الانقضاء و التبدل و التصرم و هو جمیع ما فی عالم الطبیعة کما بیناه و أما الصور المفارقة التی هی صور أسمائه تعالی و عالم قضائه الأزلی فلیست هی من الأفعال الخارجیة بل من الصفات الإلهیة و الحجب النوریة و السرادقات الجلالیة و لا یطلق علیها اسم العالم و سوی الله و سیجیء لهذا المطلب بسط و توضیح.
إن الحق الحری بالتحقیق و التحصیل لمن رفض العصبیة و ترک التقلید و طرد الطاغوت و رجع إلی درک الحکمة و انخرط فی حزب الملکوت- و أولیاء الحقیقة أن یعلم أن الفرق بین القادر المختار و بین الفاعل الموجب لیس علی سبیل ما کان لاجا علیه أکثر المحتجبین عن إدراک الحقائق بأغشیة التقلید للآباء و المشایخ- لأن الله سبحانه إذا کان هو الفاعل لما یشاء کانت إرادته واجبة الوجود کذاته لأنها عین ذاته الأحدیة و قد مر أن واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات فلم تکن تلک الإرادة قصدا(1)إلی التکوین سیما التکوین المطلق أو التکوین الأول لأقرب المجعولات إلیه و أشرف الکوائن منه لأن القصد إلی الشیء یمتنع بقاؤه بعد حصول ذلک الشیء المقصود(2)فثبت أن إرادة الله سبحانه لیست عبارة عن القصد(3)
و یظهر أیضا أنها لو أخذت صفة له تعالی بعد التجرید کانت صفة فعل نظیر الخلق- و الإیجاد و الرحمة منتزعة عن مقام الفعل فتمامیة الفعل من حیث السبب إذا نسبت إلی الفعل سمیت إرادة له فهو مراد له تعالی و إذا نسبت إلیه کانت إرادة منه فهو مرید کما أن کل ما یستکمل به الشیء فی بقائه رزق فالشیء مرزوق و هو تعالی رازق و هکذا و علی هذا جری الکتاب العزیز فیما استعمله من لفظ الإرادة و المشیة کقوله تعالی وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ الآیة و قوله فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما الآیة و قوله فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسِیحَ الآیة و قوله إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ إلی غیر ذلک من الآیات.
و أما ما ذکره هو و غیره من الحکماء الإلهیین من أمر الإرادة الذاتیة و أقاموا علیه البرهان فهو حق لکن الذی تثبته البراهین أن ما سواه تعالی تستند إلی قدرته التی هی مبدئیته المطلقة للخیر و علمه بنظام الخیر و أما تسمیة العلم بالخیر و الأصلح إرادة أو انطباق مفهوم الإرادة بعد التجرید علی العلم بالأصلح الذی هو عین الذات فلا نعم قام البرهان علی أنه واجد لکل کمال وجودی و هذا لا یوجب تخصیص الإرادة من بینها بالذکر فی ضمن الصفات الذاتیة و بالجملة ما ذکروه حق من حیث المعنی و إنما الکلام فی إطلاق لفظ الإرادة و انطباق ما جرد من مفهومها علی صفة العلم و البحث کما تری أشبه باللفظی، ط مد ظله
بل الحق فی1) أی طلبا للفعل بسبب داع زائد بل هو تعالی فاعل بالعنایة، س قده
2) لأن الطلب بالداعی إذا تأدی إلی المطلوب المنظور انقطع، س قده
3) لکن الحق أنه لو کان بین کیفیاتنا النفسانیة کیفیة متمیزة متخللة بین العلم الجازم و بین الفعل باسم الإرادة فهو القصد و هو میل نفسانی نحو الفعل نظیر میل الجسم الطبیعی من مکان إلی مکان و لیس من الشوق أو الشوق المؤکد فی شیء کما سیجیء و لیس هو العلم و إن کانت الصفات و الأحوال النفسانیة کالحب و البغض و الرضا و السخط و الحزن و السرور و غیرها علمیة شعوریة لأن الإرادة لو کانت أمرا متمیزا فی نفسها فهی متخللة بین العلم و الفعل فلیست هی فینا العلم و من هنا یظهر أنا لو جردناها من شوائب النقص و أجرینا وصفها علیه تعالی لم ینطبق علی علمه تعالی لأن مفهومها غیر مفهوم العلم- و لا ینفع التجرید مع تغایر المفهومین بخلاف تجرید معنی العلم مثلا فإنه و إن تبدلت خصوصیاته و حدوده بالتجرید حتی عاد وجودا واجبیا منفیا عنه جمیع خصائص الکیفیة النفسانیة الخاصة لکن معناه الأصلی و هو حضور شیء لشیء محفوظ باق بعد التجرید و عند الإجراء علی ما کان علیه قبل.
معنی کونه مریدا أنه سبحانه و تعالی یعقل ذاته و یعقل نظام الخیر الموجود فی الکل من ذاته(1)و أنه کیف یکون و ذلک النظام یکون لا محالة کائنا و مستفیضا و هو غیر مناف(2)لذات المبدإ الأول جل اسمه لأن ذاته کل الخیرات الوجودیة کما مر مرارا أن البسیط الحق کل الأشیاء الوجودیة فالنظام الأکمل الکونی الإمکانی
تابع للنظام الأشرف الواجبی الحقی و هو عین العلم و الإرادة فعلم المبدإ بفیضان الأشیاء عنه و أنه غیر مناف لذاته هو إرادته لذلک و رضاه فهذه هی الإرادة(1)الخالیة عن النقص و الإمکان و هی تنافی(2)تفسیر القدرة بصحة الفعل و الترک(3)لا کما توهمه بعض من لا إمعان له فی الحکمة و العرفان. ثم إنک إذا حققت حکمت بأن الفرق بین المرید و غیر المرید سواء کان فی حقنا أو فی حق الباری هو ما أشرنا إلیه فإن إرادتک ما دامت متساویة النسبة- إلی وجود المراد و عدمه لم تکن صالحة لرجحان أحد ذینک الطرفین علی الآخر- و إذا صارت إلی حد الوجوب لزم منه الوقوع فإذن الإرادة الجازمة حقا أنما یتحقق عند الله و هناک قد صارت موجبة للفعل وجوبا ذاتیا أزلیا و أما فی غیره فلا یخلو عن شوب الإمکان و القصور و الفتور و لا ضرورة فیه إلا ضرورة بالغیر و ما دام الذات أو الوصف لا الضرورة الأزلیة فإذن ما یقال من أن الفرق بین الموجب و المختار أن المختار ما یمکنه أن یفعل و أن لا یفعل و الموجب ما لا یمکنه أن لا یفعل کلام باطل- لأنک قد علمت أن الإرادة متی کانت متساویة لم تکن جازمة و هناک یمتنع حدوث
1) قد عرفت أن استناد الصنع و الإیجاد إلی العلم بنظام الخیر حق لا مناص عنه- لکن انطباق مفهوم الإرادة بالتجرید علی هذا العلم الذاتی ممنوع، ط مد ظله
2) لأنه إذا کانت مشیته تعالی وجوبیة أزلیة لم یتخلف عنها الإیجاد و المشیة معتبرة فی القدرة و لذلک قد یتکلم فی القدرة و قد یتکلم فی الإرادة و الحاصل أن بعد معرفة الإرادة الوجوبیة و أنها عین العلم الفعلی الوجوبی الذی هو عین ذاته تعالی یعلم أنها لا تمکن الصحة و الإمکان فی تعریف قدرة الله تعالی و المتکلمون و إن قالوا بالإمکان بالنظر إلی الذات و الوجوب بالنظر إلی اعتبار الإرادة لکن لما کانت الصفات عین الذات کان اعتبار الإرادة و غیرها واحد و ظهر تعلق البحث عن الإرادة بالبحث عن القدرة، س قده
3) تقدم منا توجیه لهذا التفسیر بأخذ صحة الفعل و الترک نعتا للذات دون الفعل فیفید إطلاق الذات فی فاعلیتها و عدم تقیدها بوجوب الفعل علیه أو وجوب الترک علیه و یلزمه الاختیار و انتفاء الإیجاب، ط مد ظله
المراد إلا عند من نفی العلیة و المعلولیة بین الأشیاء کالأشاعرة و متی ترجح أحد طرفیها علی الآخر صارت موجبة للفعل و لا یبقی حینئذ بینها و بین سائر الموجبات فرق من هذه الجهة بل الفرق ما ذکرناه أن المرید هو الذی یکون عالما بصدور الفعل غیر المنافی عنه و غیر المرید هو الذی لا یکون عالما بما یصدر عنه کالقوی الطبیعیة و إن کان الشعور حاصلا لکن الفعل لا یکون ملائما بل منافرا مثل الملجإ علی الفعل فإن الفعل لا یکون مرادا له(1).
و مما یدل علی ما ذکرناه من أنه لیس من شرط کون الذات مریدا و قادرا إمکان أن لا یفعل أن الله إذا علم أنه یفعل الفعل الفلانی فی الوقت الفلانی فذلک الفعل لو لم یقع لکان علمه جهلا و ذلک محال و المؤدی إلی المحال محال فعدم وقوع ذلک الفعل محال فوقوعه واجب(2)لاستحالة خروجه من طرفی النقیض مع أن الله مرید له و قادر علیه فظهر و تبین أن إمکان اللاکون و صحة الترک لیس شرطا- لکون الفعل مقدورا علیه أو مرادا و ظهر أوضح الظهور أن مدار القادریة علی کون المشیة سببا لصدور الفعل أو الترک و أن القادر هو الذی إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل و إن وجبت المشیة وجوبا ذاتیا أو غیریا و امتنعت اللامشیة امتناعا
1) قد قدمنا فی مباحث العلة و المعلول أن فعل الفاعل المجبور علی فعله إرادی- و أن تأثیر المجبر فی إجباره أنما هو فی مرحلة العلم المتقدم علی مرحلة الإرادة و لو لا الإرادة لم ینتسب إلیه الفعل أصلا فإن من شدت یده و رجله و ألقی من سطح إلی الأرض فسقط مثلا لا یعد سقوطه علیها فعلا منه و لا اختیارا و لا إجبارا و هو إن هدد بالقتل إن لم ینزل من السطح علی الأرض فنزل فإنما ینزل إجبارا لکنه مرید لفعله و إن بدا له أن ینزل من غیر أن یهدد فنزل کان نزوله عن إرادة و اختیار معا فالفعل الإجباری إرادی کالاختیاری و الفرق بینهما ما ذکره المصنف قده من الملائمة و المنافرة و ذلک أمر راجع إلی الترجیح العلمی لا إلی الإرادة کما هو ظاهر کلامه قده، ط مد ظله
2) و لا یستشکل بلزوم الجبر فی الأفعال الاختیاریة فإن العلم الأزلی متعلق بکل شیء علی ما هو علیه فهو متعلق بالأفعال الاختیاریة بما هی اختیاریة فیستحیل أن تنقلب غیر اختیاریة و بعبارة أخری المقضی هو أن یصدر الفعل عن الفاعل الفلانی اختیارا فلو انقلب الفعل من جهة تعلق هذا القضاء به غیر اختیاری ناقض القضاء نفسه، ط مد ظله
ذاتیا أو غیریا و من توهم أنه لا بد فی کون الفاعل قادرا أن یقع منه اللامشیة وقتا ما- أو صح وقوعها(1)أخطأ و خلط و لم یعلم بأن الفاعل إنما یکون فاعلا بالفعل حال صدور الفعل عنه و فی تلک الحالة یستحیل أن یصدق علیه أنه شاء أن لا یفعل فلم یفعل فعلم أن صحة وصفه بالفاعلیة(2)لیست لأجل صدق هذه الحملیة بل لصدق تلک الشرطیة و الواجب سبحانه یصدق علیه أنه لو شاء أن لا یفعل فإنه لا یفعل- و إن کان ذلک المفروض محالا و تلک الحملیة کاذبة کما فی قولک لو لم یکن الصانع موجودا لم یکن العالم موجودا لما بینا أن مشیة الله عین ذاته فإذن کما لیس یضر صدق تلک الشرطیة عدم وقوع المقدم فکذا لیس یضره عدم إمکان وقوعه فلیس لأحد أن یقول إنا لا نعتبر فی کون الفاعل قادرا مشیة أن لا یفعل بل نعتبر فیه کونه بحیث یمکن فی حقه مشیة أن لا یفعل(3)و الفاعل حال کونه فاعلا و إن کذب علیه أنه شاء أن لا یفعل لکنه لا یکذب أنه من شأنه أن لا یفعل دائما و إنما اعتبرنا هذا القید حتی یتمیز عن العلل الموجبة لأنا نقول قد سبق أن الجهات التی بها
1) فعلی الأول یثبت حدوث العالم علی طریقة القشریین من المتکلمین و علی الثانی یثبت القدرة و الاختیار علی ما هو طریقتهم و أیضا علی الأول کانت الصحة المعتبرة فی القدرة عندهم محمولة علی الإمکان الوقوعی المستلزم لانفکاک الفعل عن القادر انفکاکا زمانیا و علی الثانی کانت محمولة علی الإمکان الذاتی و هو قدس سره یرید أن ینفی الإمکان- عن إیجاده تعالی بقسمیه و أنه لا یعتبر فی قدرته إلا تلک الشرطیة المذکورة و قد تقرر فی موضعه أن الشرطیة تتألف من صادقتین و من کاذبتین و من صادقة و کاذبة و من واجبتین و ممتنعتین و واجبة و ممتنعة و دخول أدوات الشرط فیما نحن فیه باعتبار مفهوم المدخول و عنوانه، س قده
2) الصواب بالقادریة کما لا یخفی وجهه، اد
3) لا یمکن من وجهین أحدهما أن سلب حقیقة الفاعلیة عنه بمنزلة سلب الشیء عن نفسه إذ لا معنی فی ذات الفاعل الواجب بالذات سوی صریح ذاته و ثانیهما أنه لا یتعلق المشیة بالنفی المحض فإنه عدم و لا شیء أی لیس وجودا و شیئا و لذا عبر القوم بأنه لو لم یشأ لم یفعل، س قده
یصیر الفاعل فاعلا بالفاعلیة التامة یستحیل أن یحصل و لا یترتب علیه الفعل فإذن الفاعل عند ما یستجمع الجهات التی باعتبارها یکون مؤثرا فی الفعل لا یصدق علیه أنه من شأنه أن لا یفعل بل یکذب علیه ذلک و أما سبیل التمییز بین المختار و الموجب فلیس کما توهموه بل کما مر من مدخلیة العلم و المشیة فی الفاعلیة و التأثیر و عدم مدخلیتهما فهذا نصاب التحصیل و التدقیق و ستعلم أن ما سوی الله من المختارین مضطر فی اختیاره مجبور فی إرادته
إن من القائلین بصحة تفسیر قدرته بصحة الفعل و الترک من تفصی من لزوم جهة إمکانیة هی صحة الطرفین و إمکان الجانبین بأن هذه الصحة ترجع إلی ذات المعلول المقدور علیه لإمکانه الذاتی و هذا من سخیف القول(1)فإن ما ذکره لو کان حقا لکان کل فاعل موجب قادرا فلم یبق فرق بین الموجب و المختار إذ ما من معلول إلا و هو ممکن الوجود و العدم نظرا إلی مرتبة ماهیته من حیث هی هی و إن لم یرد بهذا الإمکان الإمکان الذاتی الذی هو مناط الحدوث الذاتی بل الإمکان الواقعی أو القوة الاستعدادیة المستدعیة للحدوث الزمانی فقد علمت بطلانه فی الفاعل التام الفاعلیة.
و أما جمهور المتکلمین من أصحاب أبی الحسن الأشعری فمبنی ما ذهبوا إلیه و اعتمدوا علیه فیما ادعوه من تفسیر قدرة الله هو إنکارهم للعلة و المعلول و عدم تسلیمهم بتحقق الوجوب بالإیجاب فی شیء من مراتب الفاعلیة و الإیجاد بل مجرد الأولویة غیر البالغة حد الوجوب یکفی لصدور الفعل من المختار و أن نفس الإرادة من غیر داع و مقتض یکفی لصدور الفعل و لا حاجة فی ذلک إلی مرجع غیر
1) و أیضا القدرة صفة الواجب تعالی و الصحة حینئذ صفة المعلول و کیف یصح تعریف صفته تعالی بصفة معلوله و المعرف و المعرف لا یکونان متباینین، س قده
الإرادة لأن شأن الإرادة التعلق بأی واحد من الطرفین و إن ترجح إرادة(1)علی إرادة من دون مرجح زائد علیها و قد علمت أن الاعتقاد بهذا المذهب القبیح المستنکر یخرج الإنسان عن الجزم بشیء من الأحکام الیقینیة و یجوز عنده تخلف النتیجة عن القیاس البرهانی ضروری المقدمات الاقترانی علی هیئة الشکل الأول- و قد مر فیما سبق أن إمکان الماهیات الجوازیة هو العلة المقتضیة لافتقارها إلی العلة لأن انتفاءه هو العلة التامة لانتفائه لأن الوجوب و الامتناع موجبان للاستغناء عن العلة- فإذن لا ضرورة شیء من الطرفین فی الماهیة یوجب الاحتیاج إلی المؤثر لا غیر ذلک- کالحدوث أو سبق العدم أو نحوه. فقد ظهر أن صنع العلة فی المعلول هو الإیجاب لا غیر و أن الشیء من لم یجب لم یوجد فما دام الشیء علی حالة إمکانه یستحیل فرض وقوعه أو لا وقوعه(2)و إنما یتعین له أحد الطرفین بالوجوب من تلقاء العلة المقتضیة و أما الأولویة الغیر البالغة حد الوجوب سواء کانت ذاتیة أو حاصلة من السبب کما زعمه هؤلاء فغیر مجدیة فی قطع النسبة الإمکانیة(3)و لا محصلة للوقوع بالفعل بل یجب أن یجب المعلول بعلته
1) أی هذا یلزم علیهم لأنه لازم قولهم فإنهم حیث قالوا بجواز الترجیح من غیر مرجح دون الترجح بلا مرجح و إلا لانسد باب إثبات الصانع ألزموا بالثانی بأنه إذا کان المختار رجح أحد مقدوریه علی آخر بمحض إرادته نقلنا الکلام إلی نفس الإرادتین المتساویتین و بعبارة أخری إلی نفس الترجیحین فإن استند ترجیح إحداهما إلی مجرد إرادة أخری أو ترجیح آخر و هکذا لزم التسلسل و إلا فقد ترجح أحد المتساویین علی الآخر بلا سبب فنفی المرجح الغائی مستلزم لنفی المرجح الفاعلی ففی هذا شدة النکر و التعبیر علیهم تقریعا لهم، س قده
2) و کیف یکون الطرفان طرفا واحدا و الواقع بین اللاءین مثبتا و إن کان مع الأولویة و لم ینسد جمیع أنحاء العدم مثلا بل قولهم بالوقوع مجرد اللفظ فإن حیثیة الوجود کاشفة عن الوجوب و حیثیة العدم عن الامتناع فإذا لم یکن وجوب لم یکن وجود و إذا لم یکن امتناع لم یکن عدم و قد مرت المسألة فی السفر الأول و کتبت هناک ما یوضحها، س قده
3) أی الإمکان بمعنی سلب الضرورتین لا بمعنی تساوی الطرفین إذ المفروض راجحیة أحدهما و مرجوحیة الآخر و حاصل کلامه أنه بعد تحقیق أن مناط الحاجة إلی العلة هو الإمکان- یعلم أنه ما دام الإمکان باقیا فالحاجة إلی العلة باقیة بعد و لم تنسد بفرض السبب الأولوی مع المعلول و إن ذهب سلسلة الأسباب الکذائیة إلی غیر النهایة، س قده
المقتضیة التامة فلا ینقطع سؤال اللم للسائل عن سبب الحصول و سبب رجحان الحصول علی اللاحصول إلا بالانتهاء إلی السبب التام الموجب و العلة التامة المقتضیة- و أما إذا لم ینته إلیه فالسؤال مستمر البقاء و الاستمرار فی الجانبین مشترک الورود بین الطرفین فیؤدی إلی لزوم التسلسل فی سبب الأولویة و أولویة الأولویة و هکذا إلی غیر النهایة فذلک محال لترتبها و اجتماعها.
علی أنه إذا لوحظت تلک الأولویات بأسرها ملاحظة جمعیة إجمالیة فهی کالأولویة الأولی فی أن مع وقوعها یجوز وقوع مقابلها إذ لو امتنع ذلک لکان هذا الطرف بالغا حد الوجوب و قد فرض أنها لم یبلغ هذا خلف و السر فیما ذکرنا من جهة- أن الفرق متحقق بین الوجوبات و بین الأولویات لإمکان الانتهاء فی تلک إلی الوجوب الأول الذاتی الذی هو منبع الوجوبات و الوجودات و عدم إمکان الانتهاء فی هذه- إلی الأولویة(1)الأولی الذاتیة التی یتبعها جمیع الأولویات لأن ما فرض أولا هاهنا لا یصلح لأصل الوقوع فکیف لکونه ینبوعا و مبدأ لغیرها من الأولویات- فبزغ نور الحق(2)و أزاح ظلمة الباطل و تبین أن النسبة الإمکانیة مطلقا
1) فإنها أیضا ماهیة من الماهیات فکما أن الماهیات الممکنة لم یکن الوقوع فی حقها واجبا بل أولی من اللاوقوع کذلک مفهوم الأولویة علی هذا المذهب لم یصر وقوعها واجبا بل أولی فمع جواز لا وقوعها و لو مرجوحا کیف وقعت و کما أن الممکنات غیر المتناهیة فی حکم ممکن واحد فی جواز طریان العدم کذلک الأولویات غیر المتناهیة فی حکم الأولویة الأولی فی جواز لا وقوعها فما لم ینسد جمیع أنحاء عدم الشیء لم یوجد و لم یستحق عند العقل حمل موجود، س قده
2) أی ظهر أنه لا بد من الوجوب الذی هو نور الحق و هو وجهه الذی- أینما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ و لو وجد الشیء بمجرد الإمکان بمعنی تساوی الطرفین أو بمعنی جوازهما علی تقدیر القول بالأولویة فأین النور و أنی الوجه سوی غسق الإمکان و ظلمة الأولویة غیر البالغة نصاب الوجود فیلزم حینئذ صدق أینما تولوا فثم وجه الماهیات الإمکانیة و ذلک خلاف ما تقرر فی الکتاب الحکیم الإلهی، س قده
مناط الحاجة و الافتقار للشیء إلی السبب التام الموجب و لا یغنیه من جوع إمکانه- إلا الفاعل الحق دون غیره مما یحصل به الأولویة غیر البالغة نصاب الوجوب
اعلم أن نسبة الإرادة إلی المراد(1)کنسبة العلم إلی المعلوم(2)بل کنسبة الوجود إلی الشیء الموجود فیمتنع استواء نسبتها إلی الضدین و المتنافیین بل بها یجب أحدهما و یمتنع الآخر فکیف یستوی نسبتها إلیهما و هل هذا إلا کما یقال- إن وجود السواد بعینه یصلح أن یکون وجود البیاض أو کما یقال إن الصورة الإنسانیة فی الذهن بعینها هی الصورة الفرسیة فی العلوم التفصیلیة و کذا حکم التشخص و أمثاله فکما لا شبهة لأحد فی أن وجود زید بعینه لا یمکن أن یکون وجود عمرو بعینه و لا العلم بأحدهما هو العلم بالآخر لأن تشخص العلم بزید و هذیته و هویته متعلقة به لا محالة فلو تعلق هذا العلم بغیره لانقلب شخصه و بطلت هذیته- کذلک حکم الإرادة فإنها تتعین بتعین المراد و تتشخص بتشخصه محققا کان أو مقدرا مجملا کان أو مفصلا فإرادة کل فعل کالعلم به أنما تعینت و تشخصت بتعلقها بذلک
1) و ذلک لأن الإرادة فینا هی الشوق الأکید الشدید الموافی للمراد و هی الجزء الأخیر من العلة التامة و لا یتمکن المراد من التخلف عنه و المتکلم أیضا یقول لا بد أن یؤدی الشوق إلی الجزم بالإتیان بالفعل ثم إلی العزم ثم إلی القصد إذ العزم قد ینفسخ ثم القصد لا یتخلف عنه الفعل فتقوم الإرادة المشخصة بالمراد المشخص و هو من مشخصاتها و الإرادة المطلقة لا وجود لها- إذ الشیء ما لم یتشخص لم یوجد، س قده
2) محصله أن الإرادة هویة تعلقیة لا تعین لها إلا بمتعلقها و لا معنی لتعین شیء واحد بمعنیین مختلفین و تشخصه بمشخصین کالفعل و الترک و فی کلامه إشعار بل ظاهر کلامه فی التسجیل و التکمیل السابق أن الإرادة من سنخ العلم و هو العلم بالخیر الملائم من حیث هو خیر ملائم و یؤیده قوله فی آخر الفصل بل الإرادة هی المرادة بالذات کما أن العلم هو المعلوم بالذات، ط مد ظله
الفعل حتی لو فرض تعلقها بغیر ذلک الفعل کان ذلک فرضا لانقلاب الحقیقة کفرض الإنسان غیر الإنسان و ذلک محال فظهر بطلان هذا المذهب.
و اعلم أن ما ذکرنا من أن الإرادة کالعلم و نظائره التی کلها ترجع إلی الوجود- تتعین و تتشخص حسب تعین المراد و تشخصه لا ینافی قولنا(1)بصحة کون إرادته تعالی التی هی عین ذاته الحقة الأحدیة متعلقة بجمیع الممکنات الواقعة فی الوجود کما أن علمه البسیط علم بجمیع الأشیاء الکلیة و الجزئیة التی وقعت أو ستقع- و ذلک للفرق بین الإرادة التفصیلیة العددیة التی یقع تعلقها بجزئی من أعداد طبیعة واحدة أو بکل واحد من طرفی المقدور کما فی القادرین من الحیوانات و بین الإرادة البسیطة الحقة الإلهیة التی یکل عن إدراکها عقول أکثر الحکماء فضلا عن غیرهم و الکلام هاهنا مع هؤلاء الزاعمین أن إرادة الله أمر واحد بالعدد یصلح أن یتعلق بشیء و مقابله علی أن ما ادعیناه من کون کل إرادة متحدة الهویة بالمراد من حیث هو مراد باق علی عمومه فی باب الأول تعالی و غیره من أولی الإرادة الإمکانیة و کذا کل علم متحد الهویة مع المعلوم بما هو معلوم و کذا کل وجود هو عین ما یوجد به- من الماهیات من حیث هی موجودة بل الإرادة هی المرادة بالذات کما أن العلم هو المعلوم بالذات و الوجود هو الموجود بالحقیقة لا غیر إلا بالعرض و تحت هذا سر عظیم لأهله(2)
1) حاصله أن إرادته تعالی لیس وحدته عددیة محدودة بل لها وحدة حقه حقیقیة تتعلق بالوجود المنبسط الذی له وحدة حقة ظلیة کما أنها أیضا مشیته الفعلیة المتعلقة بکل وجود و موجود، س قده
2) إذ یعلم منه سرایة العشق و أن العاشق و المعشوق من مصدر واحد و أن الإرادة متحدة مع المراد اتحاد الوجود مع الموجود فتلک الإرادة الساریة إذا أضیفت إلی العالی کانت عشق العالی بالسافل و إذا أضیفت إلی الماهیات کانت عشق السافل بالعالی، س قده
قال محقق مقاصد الإشارات إن المتکلمین من الذاهبین إلی حدوث العالم- افترقوا إلی ثلاث فرق فرقة اعترفوا بتخصیص ذلک الوقت بالحدوث و بوجود علة لذلک التخصیص غیر الفاعل و هم جمهور قدماء المعتزلة من المتکلمین و من یجری مجراهم و هؤلاء إنما یقولون بتخصیصه علی سبیل الأولویة دون الوجوب و یجعلون علة التخصیص مصلحة تعود إلی العالم و فرقة بتخصیصه لذات الوقت علی سبیل الوجوب- و جعلوا حدوث العالم فی غیر ذلک الوقت ممتنعا لأنه لا وقت قبل ذلک الوقت و هو قول أبی القاسم البلخی المعروف بالکعبی و من تبعه منهم و فرقة لم یعترفوا بالتخصیص خوفا عن التعلیل بل ذهبوا إلی أن وجود العالم لا یتعلق بوقت و لا بشیء آخر غیر الفاعل و هو لا یسأل عما یفعل أو اعترفوا بالتخصیص و أنکروا وجوب استناده إلی علة غیر الفاعل بل ذهبوا إلی أن للفاعل المختار أن یختار أحد مقدوریه علی الآخر من غیر مخصص و تمثلوا فی ذلک بعطشان یحضره الماء فی إناءین متساوی النسبة إلیه من جمیع الوجوه فإنه یختار أحدهما لا محالة و بغیر ذلک من الأمثلة المشهورة و هم أصحاب أبی الحسن الأشعری و من یحذو حذوه و غیرهم من المتکلمین المتأخرین انتهی کلامه.
و أنت بما قدمنا علیک من الأصول القطعیة الحقة متمکن من إبطال هذه الآراء- الخبیثة المؤدیة إلی التعطیل فی حقه بل التجسیم و الترکیب فی ذاته تعالی عما یقول المقصرون الجاهلون فی حقه علوا کبیرا.
أما القول بالمخصص و الداعی لفعله علی سبیل الأولویة دون الوجوب سواء کان أمرا مباینا لذاته و صفاته کما قالته قدماء المعتزلة(1)أو غیر مباین له کما
1) دون متأخریهم القائلین بأن الشیء ما لم یجب لم یوجد و من یجری مجری قدماء المعتزلة هم الأشاعرة القائلون بالتخصیص و لکن جعلوا المخصص الأولوی غیر مباین للفاعل إذ عندهم نفس الإرادة الجزافیة تعالی الله عما یقولون هی المرجحة و قد أشار قدس سره إلی ذلک فیما بعد کما أشار إلی شمول المخصص الوجوبی لذات الوقت و للمصلحة العائدة إلی العالم، س قده
قالته الأشاعرة من کون نفس الإرادة مخصصة للفعل لا علی سبیل البت و الوجوب فقد علمت فساده من أن طبیعة الإمکان یقتضی الافتقار إلی المرجح الإیجابی(1)و أما القول بالمخصص الإیجابی المباین لذات الفاعل سواء کان مصلحة تعود إلی العالم أو شیئا آخر کذات الوقت عند الکعبی فهو أیضا بین الفساد- أما(2)المصلحة العائدة إلی غیر الفاعل الذی یفعل الفعل بقدرته الإمکانیة المتساویة النسبة إلی طرفی المقدور فلا تصلح أن تکون مخصصة لأحد الجانبین و داعیة للفاعل علیه و ذلک لأنا نقول سائلا عنک هل کان تحصیل هذه المصلحة للعالم أو إیصال هذه المنفعة للمستأهل لها أولی لذات القادر القاصد لهذا الفعل من عدم ذلک التحصیل أو الإیصال أو لم یکن فإن لم یکن شیء من الطرفین أولی له من الآخر و لا أرجح عنده- فکیف یرید أحدهما و یترک الآخر مع تساوی نسبتهما إلیه و إن کان تحصیل هذه المصلحة أولی له من لا تحصیلها فالقادر القاصد لذلک الفعل إنما یستفید بفعله أولویة- و یستکمل ذاته بتلک الفائدة العائدة و الله سبحانه أجل و أعلی من أن یکتسب کمالا من غیره و أن یکون له داع و غرض غیر ذاته بذاته التی هی آخر الغایات و أفضل النهایات.
و أما القول بعدم المخصص أو نفی التعلیل فی فعله تعالی متمسکا بقوله لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ ففی ذلک مغالطة(3)یدق حلها علی أکثر الباحثین بل الفاضلین.
و اعلم أن هناک فرقا بین طلب اللمیة لفعله بمعنی السؤال عن سبب به یصیر
1) فإذا لم ینته إلی المرجح الوجوبی کان بمنزلة أن یقال یقع الشیء بمجرد الإمکان- فإن کان بلا تخصیص أصلا کان بمنزلة أن یقال یقع بمجرد الإمکان بمعنی التساوی و إن کان مع التخصیص بالمخصص الأولوی کان بمنزلة أن یقال یقع بمجرد الإمکان بمعنی جواز الطرفین و الوقوع بمجرد الإمکان کالوقوع بالاتفاق و هو باطل محض، س قده
2) کلمة أما التفصیلیة تقتضی أن یتعرض لمذهب الکعبی أیضا و لیس منه أثر و لعله سقط من نسخة الأصل، س قده
3) بیانها ما ذکره فی ذیل قوله فاعلم، اد
الفاعل فاعلا و بین طلبها بمعنی سبب فعله(1)و ما به یصیر هذا الفعل متعینا فی الصدور- و موجودا علی الخصوص دون غیره فی هذه المرتبة فالسؤال علی الوجه الأول باطل فی حقه جل اسمه إذ الذاتی للشیء لا یکون معللا بشیء و لا شک لأحد من الحکماء الموحدین و العرفاء الشامخین أن فاعلیة الواجب سبحانه بنفس ذاته لا بأمر زائد علی ذاته و کذا الداعی له فی إیجاد العالم هو علمه بوجه النظام الأتم الذی هو عین ذاته- فذاته کما أنه فاعل فهو علة غائیة و غایة لوجود العالم فقد تبین و تحقق أن اللمیة ثابتة لأفاعیل الله سبحانه بمعنی المجعولات أو بمعنی صدوراتها و إن لم یثبت فی جاعلیته تعالی بمعنی کون جاعلیته بسبب و علة غائیة غیر ذاته و مع ذلک أی مع کونه جل اسمه تام الفاعلیة فی ذاته من غیر إرادة زائدة أو داع منتظر و مرجح مترقب- لا یلزم قدم العالم و تسرمد ما سواه من عالم الطبیعة و الأجرام فلکیة کانت أو عنصریة صورة کانت أو مادة نفسا کانت أو جسما کما سبق ذکره فی السفر الأول و سنعید القول فیه إن شاء الله لأنه مسلک دقیق و منهج أنیق لا یسبقنا أحد من حکماء الإسلام(2)و المتکلمین و لا حصل أیضا للصوفیة الإسلامیة بطریق الکشف و الذوق(3)
ُ فیض از فیاض نو نو میرسد مستمری مینماید در جسد
إلی آخر ما قال و أمثال ذلک کثیرة 327 و قال الحکیم السنائی الغزنوی-
ُ عنکبوتان مگس قدید کنند عارفان در دمی دو عید کنند
، س قده
بل بمجرد1) هذا الفعل بمعنی المفعول بخلاف الأول فإنه بمعنی الإیجاد صفة له تعالی، س قده
2) و أما أساطین الحکمة فهم قد وصلوا إلیه کما نقل عنهم فی مباحث الجواهر و فی مفاتیح الغیب و فی رسالة الحدوث له قده ثم إن بناء ما حققه قدس سره علی الحرکة الجوهریة التی الاعتقاد بها من خصائصه من بین حکماء الإسلام و کون منهجه قدس سره أنیقا لکونه جامعا بین حدوث عالم الطبائع و سیلانه و بین عدم انقطاع فیض الله و عدم نفاد کلماته فإن القول بالحدوث المستلزم لانبتات جوده تعالی إثمه أکبر من نفعه و الحدوث الدهری القائل به أستاده قدس سره أیضا مذهب فحل و رأی جزل جامع بین الأمرین موفق بین الحسنیین إلا أن منهج المصنف أعنی الحدوث الزمانی أطبق بما ورد فی الشرائع الإلهیة، س قده
3) أی بطریق التنصیص علی الحرکة الجوهریة و أما أصل الحدوث التجددی للعالم- فقد حصل لهم بالطریقین الکشف و البرهان أما الأول فهو دیدنهم و ینادی به کلام الشیخ العربی- مثل ما نقل عنه فی مبحث الحرکة و العارف الرومی و غیرهما و لیس بناء عقائدهم علی مجرد التقلید 327 و من مقالات العارف الرومی-
متابعة الشرائع و التسلیم لأحکام الصادقین سلام الله علیهم أجمعین الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من خلقه تفضیلا
و لعلک تقول إذا کانت الضرورة الإلهیة ضرورة أزلیة کان لا صدور العالم ممتنعا بالذات(1)
قلت ادعاء الامتناع الذاتی باعتبار أن اللاصدور مستلزم لعدم القدرة الأزلیة و عدمها محال بالذات و مستلزم المحال بالذات محال بالذات و بوجه آخر نحذف الاستلزام و نقول- صحة الصدور تعریف القدرة فوجوب القدرة وجوب الصدور و وجوبها ذاتی و ضرورتها أزلیة فکذا وجوبه لأن التعریف عین المعرف و أیضا ما هو الممکن بالذات المعروض لما بالغیر عدم العالم و وجوده و کلام مورد الشبهة فی الصدور و اللاصدور المتعلقین بوجوده و أین هذان من ذینک کما سیقوله السید، س قده
فیلزم أن یکون صدوره واجبا بالذات و ذلک ینافی إمکان وجوده بالذات فیقال لک حسب ما حققناه فی مسألة الوجود من أن کلا من الآنیات البسیطة(2)و الوجودات المجعولة التابعة للوجود التام الإلهی و الآنیة الأشدیة الواجبیة و إن کانت ضروریة الوجود لأن وجودها عین هویتها لکن ضرورتها تابعة للضرورة الأزلیة الإلهیة لأن ضرورتها ما دام الجعل و الإفاضة لا فی أنفسها مع قطع النظر عن ارتباطها بالوجود التام الإلهی و قد ثبت الفرق فی علم المیزان بین الضرورة الدائمة الأزلیة و الضرورة الذاتیة التی لا تدوم إلا ما دامت الذات موجودة.و أما ما ذکره بعض الأماجد دام مجده و بقاؤه فی دفع هذا الإعضال من أن صدور شیء عن الغیر أو حصوله عنه أو وجوده له غیر تقرره و وجوده فی نفسه لأن الأول مضاف معقول بالقیاس إلی غیره و لا یمکن لنا تعقله مع ذهولنا عن ذلک
بخلاف الثانی فإذن إمکان وجود العالم فی نفسه لا ینافی وجوب(1)صدوره عن الحق. فیرد علیه أن التحقیق کما ذهب إلیه کثیر من الأفاضل البارعین أن وجود المعلول فی نفسه هو بعینه وجوده لفاعله و هو بعینه صدوره عنه بلا اختلاف حیثیة أصلا فإذا کانت الضرورة ثابتة له بأحد الاعتبارین کانت ثابتة له بالاعتبار الآخر إذ لا فرق بینهما إلا بحسب العنوان دون المصداق و أما ما ذکره من الفرق بأن أحدهما معقول بالقیاس إلی الغیر دون الآخر فغیر مسلم فیما هو المجعول- و الصادر بالذات أعنی الوجود لأن هویته هویة تعلقیة لا کالماهیة کما مر تحقیقه و أما الإشکال بأن الذی یکون ذاته معقولة بالقیاس إلی الغیر فهو من جنس المضاف- فیلزم أن یکون کل معلول واقعا تحت المضاف فقد مر دفعه ثم العجب من هذا الماجد العظیم دام ظله أنه بعد ما اختاره من تصویب تفسیر القدرة الإلهیة بصحة الصدور أراد أن یذب عنه و یتفصی عن لزوم جهة إمکانیة فی الذات الأحدیة الوجوبیة- فقال إن قلت إذا کان صدور النظام الأکمل واجبا بالنظر إلی ذاته بحسب علمه و إراداته و علمه و إرادته کسائر صفاته الکمالیة راجعة إلی حیثیة ذاته الحقة الوجوبیة المقدسة عن الکثرة قبل الذات و مع الذات و بعد الذات فلا یمکن أن یتکثر بحیثیة
1) لا یخفی أن الوجوب المذکور فی الشبهة هو الوجوب الذاتی فإذا کان صدور العالم واجبا بالذات تعدد الواجب بالذات و هو محال و لیس هذا الوجوب وجوب الذات المتعالیة جل اسمه لأنه فی موضوع مضاف معقول بالقیاس کما ینادی به عبارته قده و ذاته تعالی لیس کذلک اللهم إلا أن یقال مراده أنه واجب بوجوبه تعالی کما فرق المصنف سابقا بین الواجب بوجوبه و بین الواجب بإیجابه أو یقال هذا هو الوجوب بالقیاس فإنه تعالی کما أنه الواجب بالذات کذلک واجب بالقیاس إلی مجموع العالم کما أن المجموع بل الصادر الأول واجب بالقیاس إلیه و بوجه آخر نقول فی الجواب عن أصل الشبهة أن الصدور له طرفان- فبالإضافة الإشراقیة إلی الواجب واجب لأن واجب الوجود بالذات واجب من جمیع الجهات- و بالإضافة إلی العالم ممکن بالذات لأنه من هذه الجهة حال العالم، س قده
و حیثیة و اعتبار و اعتبار من الجهات فمرتبة ذاته بعینه مرتبة علمه(1)و إرادته فی الوجوب الذاتی فکیف یصح الصدور و اللاصدور المعتبرة فی حد حقیقة القدرة بالنظر إلی نفس ذات القادر قلت و لیکن من المعلوم عندک أن صحة الصدور و اللاصدور- المعتبرة فی حد حقیقة القدرة بالقیاس إلی ذات القادر أعم من أن یکون بحسب الجهة الإمکانیة فی ذات القادر کما فی قدرة الإنسان مثلا علی مقدوراته و ذلک من نقص جوهر الذات و کونه فی حد ذاته بالقوة بالقیاس إلی کمالاته أو یکون بحسب طباع الإمکان الذاتی فی المقدور کما فی قدرة القدیر الحق الأول علی جمیع المقدورات- و ذلک لتقدسه عن جهات النقص و سمات الإمکان من جمیع الجهات فالمقدور الجائز الذات بإمکانه الذاتی صحیح الصدور و اللاصدور عن جاعله القدیر بالذات و إن کان واجب الصدور عنه بحسب علمه و إرادته فی مرتبة ذاته و هذا أتم أنحاء القدرة و مراتبها انتهی ما أفاده تلخیصا.
أقول قد علمت ما فیه فإن الإمکان الذاتی للمعلول فی نفسه لا یوجب کون العلة قادرا فإن معلول العلة غیر المختارة کالنار للسخونة ممکن فی ذاته و لا یستلزم إمکانه فی نفسه کون فاعله مختارا و إلا لکان جمیع العلل و الأسباب للأشیاء- مختارات فی أفاعیلها ثم أقول غایة ما یمکن أن یقول من فسر قدرته سبحانه بصحة الصدور و اللاصدور فی دفع ذلک الإعضال و هو لزوم اختلاف الحیثیة فی ذاته جل ذکره من جهة صفتی القدرة و الإرادة أن نسبة القدرة إلی الإرادة نسبة الضعف إلی الشدة و نسبة النقص إلی الکمال و قد یندرج و ینطوی الأول فی الثانی بحیث لا یوجب اعتبار أحدهما مع الآخر اختلاف الحیثیتین المکثرتین للشیء کما أن الوجود الشدید إذا قیس إلی الوجود الضعیف یحکم العقل بضرب من التحلیل و لو بحسب تعمل الوهم أو بحسب کثرة الآثار المرتبة علی الأول دون الثانی أن الأول کأنه أضعاف الثانی أو کأنه هو و ما زاد علیه و هذا ضرب من التحلیل لا ینافی بساطته هذا غایة ما یمکن أن یقال من قبله و مع ذلک لا یصفو عن شوب کدورة عند من یعرف جلال
1) تعریض بالمحقق الخفری حیث صحح الصحة فی القدرة بالنظر إلی ذاته بذاته و الوجوب بالنظر إلی ذاته مع الإرادة، س قده
أحدیة الحق الذی کله فعلیة بلا قوة و وجوب بلا إمکان و کمال بلا نقص.
قال العلامة الطوسی ره فی شرح رسالة العلم مسألة إن تکثر العلم و القدرة أنما حصل فی الموجودات الممکنة فقاست العقول مبدأها الأول علیها و وصفه بالعلم و القدرة و التنزیه أن یقال سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ ثم قال بیانا لمذهب الحکماء فی إرادة الله سبحانه أنها العلم بنظام الکل علی الوجه الأتم و إذا کان القدرة و العلم شیئا واحدا مقتضیا لوجود الممکنات علی النظام الأکمل کانت القدرة و العلم و الإرادة شیئا واحدا فی ذاته مختلفا بالاعتبارات العقلیة المذکورة- ثم قال فی موضع آخر منه فی بیان الجبر و الاختیار أنه لا شک عند الأسباب یجب الفعل و عند فقدانها یمتنع فالذی ینظر إلی الأسباب الأول و یعلم أنه لیست بقدرة الفاعل و لا بإرادته یحکم بالجبر و هو غیر صحیح مطلقا لأن السبب القریب للفعل هو قدرته و إرادته و الذی ینظر إلی السبب القریب یحکم بالاختیار و هو أیضا لیس بصحیح مطلقا لأن الفعل لم یحصل بأسباب کلها مقدورة و مراده و الحق ما قاله بعضهم لا جبر و لا تفویض و لکن أمر بین أمرین(1)و أما فی حق الله فإن أثبت له إرادة و قدرة متباینتان
1) و الحق فی معنی الأمر بین أمرین أن التأثیر و الإیجاد تابعان للوجود إذ الشیء ما لم یوجد لم یوجد و الوجود مطلقا فی الأسباب و المسببات له إضافة إلی الحق تعالی بما هو ساقط الإضافة عن الماهیات کما قیل التوحید إسقاط الإضافات فبهذا النظر آثار الوجود أثر وجود الحق و له إضافة إلی الماهیات أیضا و بهذا النظر لها آثار کما أن لها وجودات فإذا نظر إلی إضافة الوجود إضافة وجوبیة إلی الله تعالی حکم بالتسخیر أی یوجد سبحانه بتوحید الأفعال- و توحید الذات و الصفات لا کما یظنه القائل بالجبر من توحید الأفعال باعتقاده و لکن خلوا عن توحید الذات فإن الأثر یعرف صاحبه و یقتفی أثره و إذا نظر إلی إضافة الوجود إلی الماهیات إضافة إمکانیة حکم بالاختیار و العارف ذو العینین لا یهمل شیئا من الجانبین و یمکن تنزیل الأسباب الأول و القریبة فی کلام المحقق الطوسی علی ما ذکرنا و یمکن قلب البیان مع حفظ البنیان بأن یقال إذا نظر إلی إضافة الوجود إلی الله و أن الملک له حکم بالاختیار لأن الکل حینئذ مظاهر القادر المختار مظهریة فانیة فی ظهور الظاهر و إذا نظر إلی إضافته إلی الأشیاء حکم بالتسخیر لأن الخلق لا بد لهم من خالق و هو البد اللازم لهم و هو القاهر فوق عباده و البیان الأول أظهر و الثانی أدق، س قده
لزم ما یلزم هاهنا(1)من غیر إمکان تفص لکن صدور أفعاله لیس موقوفا علی کثرة- إنما هو سبب وجود الکثرة فلا یتصور هناک اختیار و لا إیجاب انتهی کلامه یعنی بالإیجاب الموجبیة بفتح الجیم یعنی به الجبر فعلم مما ذکره أن قدرته کعلمه و إرادته فی أن بحسبها یجب صدور النظام الأتم لا أن بها یمکن و یصح صدوره لأن الإمکانات من لوازم الماهیات الممکنة و لا صنع للقدرة الواجبیة فیها.
فإذن قد تلخص و تمحض بما ذکره أنه إذا کان مبدأ التأثیر فی شیء علم الفاعل و إرادته سواء کان العلم و الإرادة أمرا واحدا أو أمورا متعددة و سواء کانا عین ذات الفاعل کما فی الباری أو غیرها کما فی غیره کان الفاعل مختارا و کان صدور الفعل عنه بإرادته و علمه و رضاه و لا یقال لمثل هذا الفاعل فی العرف العلمی و لا الخاصی- أنه فاعل غیر مختار و إن فعله صدر عنه بالجبر مع أنه وجب صدور الفعل عنه بالإرادة و العلم و إذ قد ثبت و تقرر أن قیوم الکل و إله العالم إنما یفعل النظام الأتم و الخیر الأفضل عن علم هو نفس ذاته العلیم الحکیم الذی هو أشرف أنحاء العلوم بکل معقول أو محسوس فإذن هو فاعل بالعلم و الإرادة علی أکمل الوجوه و أتمها علی سبیل البت و الوجوب فالوجوب بالإرادة لا ینافی الإرادة بل یؤکدها لأن أتم الأسباب ما یجب به المسبب فأتم الإرادات ما یجب به المراد فذاته بذاته فیاض الخیر و فعال النظام الأتم علی الإطلاق و لما کانت ذاته البسیطة علما بکیفیة النظام الأتم- لما علمت فی مباحث العلم الإلهی أن ذاته بذاته کل الأشیاء الموجودة علی الوجه الأشرف الأقدس لأنها موجودة بوجود إلهی واجبی و متصورة بصورة ربانیة رحمانیة فیتبع ذاته العقلیة الواجبیه فیضان الموجودات عنه علی النظام التام المعقول عنده من معقولیة ذاته لا علی أن یتبعه کاتباع الضوء للمضی و الإسخان للمسخن تعالی عن ذلک علوا کبیرا بل حسب ما حققه صاحب الشفا من أنه عالم(2)بکیفیة نظام الخیر فی الوجود
و إنه واجب الفیضان(1)عنه و عالم بأن هذه العالمیة(2)یوجب أن یفیض عنها الوجود علی الترتیب(3)الذی یعقله خیرا و نظاما و فیضان الخیر و النظام عنه غیر مناف لذاته الفیاضة بل إنه مناسب له(4)و تابع لخیریة ذاته الفیاضة و لازم جوده التام الذی هو نفس ذاته فإذن مجعولاته مرادة له و نظامه الصادر عنه مرضی لذاته- لا علی سبیل أن یعلمها ثم یرضی بها بل علی سبیل أن نفس علمه بها نفس رضاه بها و اختیاره إیاها.
فإذن قد انصرح و اتضح أن کونه عالما و مریدا أمر واحد من غیر تغایر لا فی الذات و لا فی الاعتبار فإذن إرادته بعینها هی علمه بالنظام الأتم و هو بعینه هو الداعی و الغایة فی هذا الاختیار لا أمر آخر من العالم الإمکانی و قد مر فی مباحث العلة الغائیة أن العالی لا یفعل شیئا لأجل السافل و لا غرض للقوی العالیة فی ما دونها- حتی یفعل لأجل صلاح ما دونها شیئا فالنفس مثلا لا تدبر البدن لأجل البدن- بل لغرض آخر فوق البدن و النفس جمیعا و هو تحصیل الکمال و الوصول و التقرب إلی المبدإ الفعال و کذا القوة الغاذیة لا تورد الغذاء و تهضمها و تلصقها و تشبهها بالمغتذی لأجل صلاح حال الغذاء أو نفع المغتذی بل لأجل المحافظة علی کمالها و الاقتداء بما فوقها(5)
ُ چون تعلق یافت نان با بوالبشر نان مرده زنده گشت و با خبر موم و هیزم چون فدای نار شد ذات ظلمانی او انوار شد
، س قده
و کذا النار لا تحرق الحطب لأجل تحصیل الرماد أو الفحم أو1) إشارة إلی أن الوقوع منه أنما هو علی سبیل الوجوب لا الإمکان و الأولویة و أن الوجوب لا یصادم القدرة و الاختیار، س قده
2) إشارة إلی أن علمه فعلی فیکون إرادة موجبة، س قده
3) دفع لما یتوهم أن علمه إذا کان علة فیلزم أن یقع الکل دفعة أی معا، س قده
4) إشارة إلی اعتبار الملائمة فی الفعل للفاعل فی الإرادة و ذلک لأن المعلول ملائم لعلته، س قده
5) أی بالحق المفنی فیفنی الأشیاء فی نفسه أی مادته البدنیة و لذا تشبه بالنار و یقال الغاذیة نار 333 قال المولوی
ما یجری مجراه بل لإدامة ذاتها و محافظة صورتها فإذا کان فاعل ذاتی و کل قوة فعالة عالیة أو سافلة یمتنع إن یکون لها غرض أو باعث أو داع فیما دونها فکیف الأمر فی القوة القاهرة الإلهیة التی هی فوق الکل و وراء الجمیع و لیس فیه تعالی شوب نقص و قصور و غیره من القوی الفعالة لا یخلو عن شوائب النقصانات إلا أن کلا منها ینجبر نقصه بما فوقه إما بحسب الفطرة الأولی کالعقول القادسة أو بحسب الفطرة الثانیة کالنفوس الفلکیة و ما بعدها
و قد أشرنا فی مواضع من کتابنا أنه قد یکون لماهیة واحدة أنحاء من الکون(1)و أطوار من الحصول و أنه قد یکون الأمور المتغایرة فی المفهوم و المعنی موجودة بوجود واحد متشخصة بتشخص واحد کالمعانی الذاتیة للماهیة الإنسانیة من أجناسها القریبة و البعیدة و فصولها المترتبة التی قد تحصلت فی شخص واحد منها کزید مثلا موجودة بوجود واحد و تشخصت بتشخص واحد و تذوتت ذاتا واحدة مشارا إلیها بهذا و أنت و نظائرهما بل کل هذه المعانی مجتمعة فی نفسه البسیطة التی هی ذاته و هی مبدأ الجمیع و صورة الکل و هی بحذاء الفصل الأخیر لماهیته المحصلة لتلک المعانی تقوما و تجوهرا(2)المفیدة لما بإزائها
1) و ذلک کالعلم یوجد تارة بوجود عرضی کیفیة نفسانیة و تارة بوجود جوهری له نوع تعلق بالمادة و هو علم النفس بذاتها أو بوجود جوهری غیر متعلق کعلم العقل بذاته أو بوجود واجبی غیر ذی ماهیة کعلم الواجب تعالی بذاته و بذلک یعلم أن فی التعبیر مسامحة- و المراد بالماهیة الواحدة المفهوم الواحد و إلا لزم جواز اندراج ماهیة واحدة تحت أکثر من مقولة و هو ممتنع عندهم، ط مد ظله
2) متعلق بتلک المعانی أی النفس محصلة لتلک المعانی التی حیثیة ذواتها حیثیة قوام الشیء و جوهره و لیس متعلقا بالمحصلة لأن النفس لیست معطیة القوام و کذا کل فصل مقسم للجنس لا مقوم و الحاصل أن شیئیة الشیء بصورته و فصله الأخیر و باقی المقومات کالفروع فهو جامع لکل ما تقدمه بنحو أبسط و أعلی فهو بما هو فصل أخیر معطی التعین و مفیض التحصل علی قوام الأجناس المتقدمة و بما هو صورة أخیرة کمفیدة لوجودات المواد السابقة و فعلیاتها من حیث کونها کالفاعل لها و متمم و مکمل لها من حیث کونها غایة لها و بما هو صورة نوعیة للنوع مبدأ لإثارة المختصة فلکونه تاما کاملا یترتب علیه من الآثار جمیع ما یترتب علی المبادی السابقة و لانطواء الکل فیه کانت المقومات و المبادی السابقة کالشرائط و المصححات کما مر فی السفر الأول، س قده
من القوی و الآلات وجودا و فعلیة و لموادها استکمالا و تماما و لآثارها تعینا و تحصلا- و أیضا قد یکون أمور مختلفة المعانی و المفهومات موجودات بوجودات متباینة حاصلة فی مواد متفرقة بل متضادة فی عالم من العوالم و نشأة من النشآت ثم تلک الأمور بأعیان معانیها و مفهوماتها قد تحصل فی عالم آخر و نشأة أخری موجودة بوجود واحد بسیط علی وجه لطیف شریف فاضل من غیر تضاد بینها و لا تزاحم و لا مباینة فی تحصلها کما أشرنا إلیه فی إثبات الوجود الذهنی و فی مواضع أخری من هذا الکتاب إذا تقرر هذا فنقول إنه لما کان الباری جل ثناؤه موجودا ثابتا حقا- و له صفات کمالیة مباینة لصفات جمیع ما سواه کما أن وجوده مباین لوجود جمیع الموجودات لأن وجوده واجب بذاته لذاته و وجود غیره واجب به لا بذاته- و ذاته مستغنیة عن جمیع ما سواه و جمیع ما سواه فاقرة إلیه مستفیدة منه بل متقومة به متعلقة الذات بذاته فإذن لا یماثله و لا یشابهه شیء من الأشیاء لا فی ذاته و لا فی صفاته أی لا فی وجوده و لا فی کمالات وجوده من العلم و القدرة و الإرادة و غیرها من الصفات الکمالیة و مع ذلک فإن الوجود مشترک معنوی بینها و بینه و کذا العلم و القدرة و غیرها من عوارض الموجود بما هو موجود فکما أن أصل الوجود حقیقة واحدة کما تحقق فی أوائل هذا الکتاب و هی فی الواجب واجب بالذات و فی الممکن ممکن و فی الجوهر جوهر و فی العرض عرض فکذلک قیاس سائر الصفات الکمالیة للموجود المطلق فإن العلم حقیقة واحدة و هی فی الواجب واجب و فی الممکن ممکن علی وزان حقیقة الوجود لأن مرجع العلم و الإرادة و غیرهما إلی الوجود کما أشرنا إلیه إلا أن عقول الجماهیر من الأذکیاء- فضلا عن غیرهم عاجزة قاصرة عن فهم سرایة العلم و القدرة و الإرادة فی جمیع
الموجودات حتی الأحجار و الجمادات کسرایة الوجود فیها و لکنا بفضل الله و النور الذی أنزل إلینا من رحمته نهتدی إلی مشاهدة العلم و الإرادة و القدرة فی جمیع ما نشاهد فیه الوجود علی حسبه و وزانه و قدره.
و إذا تمهدت هذه الأصول و المقدمات فنقول الإرادة و الکراهة فی الحیوان و فینا بما نحن حیوان کیفیة نفسانیة کسائر الکیفیات النفسانیة و هی من الأمور الوجدانیة کسائر الوجدانیات مثل اللذة و الألم بحیث یسهل معرفة جزئیاتها لکون العلم بها نفس حقیقتها الحاضرة عند کل مرید و مکره و لکن یعسر العلم بماهیتها الکلیة(1)و ذلک کالعلم فإن العلم بإنیة العلم حاصل لکل ذی نفس لحضوره بهویته الوجدانیة عند النفس و یعسر العلم بماهیته الکلیة لأنه کالوجود لا ماهیة له(2)بل هو عین الوجود هویة و غیره عنوانا و مفهوما و الوجود کما مر لا ماهیة له و لذلک صعب علی الناس تحدید هذه الصفات الوجدانیة و ترسیمها و لاقتران إدراک(3)جزئیات کل منها بإدراک جزئیات أمورا أخر من الکیفیات النفسانیة بحیث یشتبه أحد الإدراکین بالآخر فیعسر علی
1) لا یقال إذا عسر العلم بماهیتها الکلیة عسر العلم بمعرفة جزئیاتها أیضا لأن الجزئی نفس الماهیة المعروضة للعوارض المشخصة لأنا نقول معرفة کونه جزئیا للماهیة یتیسر بمعرفة مطلب ما الشارحة لها لکونه مقدما علی المطالب الأخری و بوجه آخر ما هو وجدانی وجودها و تحققها و ما احتاج إلی التعریف ماهیاتها کما أن النفس معلومة حضورا و إن کان للعلم الحضوری بها أیضا مراتب و لکن معرفة ماهیاتها و لا أقل جنسها الأعلی هل هو الجوهر أو غیره عسرة و لذا اختلف فیه، س قده
2) إن قلت إذا لم یکن له ماهیة تعذر العلم بماهیته الکلیة لا أنه متعسر قلت المراد أنه حینئذ یتعسر العلم بمفهومه الکلی و ماهیته العرضیة أو المراد بالماهیة ما به الشیء هو هو ثم إنه إذا کانت هذه الصفات راجعة إلی الوجود کان تعسر التعریف لأنه لا أعرف منه و أن خفاءه من فرط الظهور، س قده
3) فلاقتران العلم التصوری و العلم التصدیقی و المیل و الشوق خلط من فسر الإرادة التی مرتبة منها هی الشوق المتأکد باعتقاد المنفعة و هو الداعی حقیقة و کذا من فسرها بالمیل التابع و غیره، س قده
النفس تجرید إدراک معنی بعض من هذه الأمور الوجدانیة کالإرادة فیما نحن فیه عن غیرها لیمکن أن یؤخذ عنها ما لها فی حد ذاتها و نفس مفهومها من ذاتیاتها فی الحد إن کان لها حدا و لوازمها المساویة لها إن لم یکن لها حد و لأجل ذلک وقع الخلاف بین المتکلمین فی معنی الإرادة و الکراهة.
و هی مغایرة للعلم و القدرة لأن خاصیة القدرة صحة الإیجاد و اللاإیجاد و ذلک بالنسبة إلی جمیع الأوقات و إلی طرفی الفعل و الترک علی السواء و لأن العلم بالوقوع تبع الوقوع(1)فلو کان الوقوع تبعا للعلم لزم الدور و ظاهر أنها مغایرة للحیاة و الکلام و السمع و البصر أقول و قد علمت ما فیه و کذا ما فی قولهم العلم بالوقوع تبع للوقوع لأنهم إن أرادوا به العموم و الکلیة(2)فهو ممنوع فإن من المعلوم ما یتبعه الوقوع کما مر.
ففسروا الإرادة باعتقاد النفع(3)و الکراهة باعتقاد الضرر لأن نسبة القدرة إلی طرفی الفعل و الترک بالسویة فإذا حصل فی القلب اعتقاد النفع لأحد الطرفین یرجح بسببه ذلک الطرف و صار الفاعل مؤثرا مختارا و أورد علیه أنا کثیرا ما نعتقد النفع فی کثیر من الأفعال و لا نفعلها و لا نریدها و لا نعتقد النفع فی کثیر منها بل نعتقد ضرها و نریدها و لذا ذهب بعض آخر منهم إلی أنها میل یتبع اعتقاد النفع و هو الشوق المفسر بتوقان النفس إلی تحصیل شیء و یرد علیه کما ذکره بعض الفضلاء أن کثیرا ما یوجد هذا المیل و الشوق بدون الإرادة کما فی المحرمات و قیل هی شوق متأکد إلی حصول المراد
1) و لا شیء من الإرادة یتبع الوقوع ینتج المطلوب، س قده
2) لا یخفی أن إثبات المغایرة لم یکن موقوفا علی العموم و الکلیة و الأظهر أن یقال العلم من المبادی البعیدة و الإرادة من المبادی القریبة، س قده
3) فیه أن الإرادة انبعاثها من القوة النزوعیة و الاعتقاد من المدرکة فأین أحدهما من الآخر و أیضا اعتقاد النفع هو الداعی، س قده
و فیه أنه قد یوجد الفعل بدون الشوق المتأکد کما فی الأفعال العادیة من تحریک الأعضاء و فرقعة الأصابع(1)و کثیر من الأفعال العبثیة و الجزافیة و کما فی تناول الأدویة البشعة و غیرها و قد یتحقق الشوق المتأکد و لا یوجد الفعل لعدم الإرادة کما فی المحرمات و المشتهیات للرجل المتقی الکثیر الشهوة و لأجل ذلک قیل إنها مغایرة للشوق فإن الإرادة هی الإجماع و تصمیم العزم و هو میل اختیاری و الشوق میل طبیعی و لهذا یعاقب المکلف بإرادة المعاصی لا باشتهائها و یرد علی قوله و هو میل اختیاری إنه لو کان القصد و الإرادة من الأفعال الاختیاریة لاحتاج إلی قصد و إرادة أخری و لزم التسلسل و أجیب بأنه أنما یلزم التسلسل لو أرید أن الإرادة فعل اختیاری دائما و لیس کذلک بل قد توجد بالاختیار و قد توجد بالاضطرار- و سیأتی تحقیق هذا المقام
إن الإرادة ربما تحصل للحیوان بقدرته بإرادة سابقة منه کالمتردد فی طلب أصلح الوجوه فإنه بعد علمه بالوجوه یقصد إلی فرض وقوع واحد واحد منها بفکره الذی هو باختیاره لینکشف له الصلاح و الفساد فیها- فیحصل له الإرادة بما یراه أصلح و هی مکتسبة له أما أسباب کسبها فهی القدرة علی الفکر و إرادته و العلوم السابقة فبعضها یحصل أیضا بقدرته و إرادته لکنها لا تتسلسل- بل تقف عند أسباب لا تحصل بقدرته و إرادته انتهی.
و یرد علیه أنه کما أن الإرادة قد تکون بالاختیار فکذا الشوق قد یحصل بالاختیار بأن یلاحظ بالاختیار وجوه النفع و الشهوة فی أمر معین و یکرر عرضها علی النفس حتی یشتاق إلیه و یحرص علیه و مقصود القائل تحصیل الفرق بین الإرادة و الشوق و لم یحصل بما ذکره.
لعل الإرادة فینا کیفیة نفسانیة
1) بالفاء و الراء المهملة و القاف و العین المهملة کدحرجة نقض الأصابع بحیث یظهر منها صوت ثم عدم الشوق فی الأفعال العادیة ممنوع فإن الجری علی مقتضی العادة لذیذ و خلافها ممل و إنها مسبوقة بقصد و شوق و تخیل لها و لکن لسرعة زوالها ربما یتوهم عدمها، س قده
موجبة للفعل مغایرة للشوق الذی هو توقان النفس إلی حصول المطلوب أما أولا فلأن الشوق إلی الفعل لا یوجد الفعل البتة و إن بلغ الشوق إلی کماله کما فی الزاهد- المجتنب عن الشهوات المحرمة إذا غلبه الشوق إلی نیل لذة محرمة و ربما یوجد الفعل مع شوق ضعیف و أما ثانیا فلأن الشوق قد یتعلق بالضدین کما یشتاق النفس إلی الحرکة إلی جهتین مختلفتین إحداهما للقاء محبوبه و الثانیة للغلبة علی عدوه- و لا یتعلق الإرادة بضدین حتی قیل إن إرادة أحد الضدین عین کراهة الضد الآخر و أما ثالثا فلأنا نحکم بثبوت الإرادة بدیهة فی مواضع مع الشک فی ثبوت الشوق کما إذا شاهدنا من یتناول الدواء المر البشع فإنا نعلم ضرورة أنه مرید له و لا نعلم ضرورة أن له شوقا إلیه(1)و إن أثبتنا له شوقا فإنما یکون بالتأمل و الفکر فهما متغایران انتهی ما ذکره.
أقول لعلک لو أخذت الفطانة بیدک و أحطت علما بما سبق من الکلام علمت ما فی کلام هؤلاء الأذکیاء الأعلام من وجوه الخلل و الخبط و مبناها فی الأکثر علی أنهم زعموا أن الإرادة فی کل ذی إرادة بمعنی واحد متواط کما فهموا الوجود أیضا هکذا و لیس الأمر کما زعموه بل الإرادة فی الأشیاء تابعة لوجودها و کما أن حقیقة الوجود مختلفة بالوجوب و الإمکان و الغنی و الحاجة و البساطة و الترکیب- و الصفا و الکدورة و التجرد و التجرم و الخلوص عن شوائب الأعدام و الجهالات و الامتزاج بها و یکون بعضها خیرا محضا(2)لا یتصور فیه شریة أصلا و بعضها
1) أقول بل نعلم ضرورة أن له شوقا عقلیا إلیه و إن لم یکن له شوق حسی ذوقی إلیه بل کراهة ذوقیة و لذا یمکننا أن نقلب دلیله و نقول إنا نعلم ضرورة أنه کاره له و الحاصل أنه إلی الدواء الجید الطعم شوقان و إلی البشع شوق واحد عقلی، س قده
2) لم یکتف فی التنظیر لعنوان الإرادة بعنوان الوجود بل أضاف إلی الوجود عنوان الخیر فی هذه الفقرات و عنوان اللذة فیما یأتی بعد أسطر من قوله و الوجود فی کل شیء محبوب لذیذ لیکون أنسب و أوفق و یکون تنظیر الإرادات بالمرادات بل مراتب هذه بعینها مراتب تلک و الوجود الطبیعی کما أنه محبوب کذلک محب إذ له شعور بسیط فکما أنه الإرادة بمعنی المرادیة کذلک إرادة بمعنی المریدیة و الحاصل أنه کما أن الإرادة بمعنی المرادیة و العشق بمعنی المعشوقیة ساریتان فی جمیع الأشیاء کذلک الإرادة بمعنی المریدیة و العشق بمعنی العاشقیة، س قده
ملزومة للشرور الکامنة فی خیریاتها و هی بحسب اعتبار عقلی و مرتبة من مراتب الواقع لا فی أصل الواقع و بعضها مستلزمة للشرور الثابتة لها فی متن الواقع و حاق الأعیان کالإمکانات و الاستعدادات المنفکة فی الأعیان الخارجة عن الفعلیات و التحصلات- علی تفاوتها بحسب تلک الشرور التی هی الأعدام للملکات و القوی للفعلیات إلی أن یهوی الشیء فی النزول إلی حاشیة الوجود و السقوط إلی هاویة الکثرة و الشریة- حیث یکون الفعلیة فعلیة القوة و الوحدة وحدة الکثرة و التحصل تحصل اللاتحصل و التعین تعین الإبهام علی أن مفهوم الوجود العام معنی واحد فی الجمیع- فکذا حکم الإرادة و المحبة فإنها رفیق الوجود و الوجود فی کل شیء محبوب لذیذ و الزیادة علیه أیضا لذیذة و مطلوبة فالکامل من جمیع الوجوه محبوب لذاته- و مرید لذاته بالذات و لما یتبع ذاته من الخیرات اللازمة بالعرض و هی محبوبة له لا بالذات و لکن بالتبعیة و العرض و أما الناقص بوجه فهو أیضا محبوب لذاته لاشتمالها علی ضرب من الوجود و مرید لما یکمل ذاته بالذات و أما لما یتبع ذاته فحاله کما مر من أنه مرید له بالعرض فثبت أن هذا المسمی بالإرادة أو المحبة أو العشق- أو المیل أو غیر ذلک سار کالوجود فی جمیع الأشیاء لکن ربما لا یسمی فی بعضها بهذا الاسم لجریان العادة و الاصطلاح علی غیره أو لخفاء معناه هناک عند الجمهور أو عدم ظهور الآثار المطلوبة منه علیهم هناک کما أن الصورة الجرمیة عندنا إحدی مراتب العلم و الإدراک(1)و لکن لا تسمی بالعلم إلا صورة مجردة عن ممازجة الأعدام- و الظلمات المقتضیة للجهالات الغفلات إذا تقرر هذا فنقول الإرادة و المحبة
1) هذا نص منه علی أنه یری العلم مساوقا لمطلق الوجود فهو عنده حقیقة مشککة تشمل الجمیع غیر أن الصور الجرمیة لا تسمی باسم العلم و إن کان لها نصیب من مطلق الحضور بمعنی الظهور و الوجود قبال العدم المطلق أو نصیب من الحضور بحضور صورها المجردة و بهذا یفسر قوله قدس سره فی مواضع أخری إن العلم یساوق الوجود المجرد، ط مد ظله
معنی واحد کالعلم و هی فی الواجب تعالی عین ذاته و هی بعینها عین الداعی و فی غیره ربما تکون صفة زائدة علیه و تکون غیر القدرة و غیر الداعی کما فی الإنسان- فإنها کثیرا ما تنفک عن قدرته التی هی بمعنی صحة الفعل کالمشی و الکتابة و غیرهما و ترکه و هی أیضا غیر الداعی الذی یدعوه إلی فعله کالنفع المتوقع من فعل الکتابة مثلا أو علی ترکه کالضر المترتب علی فعلها فهذه الثلاثة أعنی القدرة و الإرادة و الداعی متعددة فی الإنسان بالقیاس إلی بعض أفعاله متحدة فی حق الباری سبحانه- و کلها فیه عین الذات الأحدیة و فی الإنسان صفات زائدة علیه و إنما خصصنا تعدد هذه الثلاثة فیه بالقیاس إلی بعض أفعاله لأنها قد تکون بالقیاس إلی ضرب من أفعاله الباطنیة شیئا واحدا کالتدابیر الطبیعیة و التحریکات الذاتیة مثل التغذیة و التنمیة و التولید(1)و غیر ذلک کما لا یخفی عند البصیر المتأمل فی حکمة الله فی هذا العالم الصغیر و کیفیة الترتیب البدیع و الصنع المنیع و النظام الشریف الذی روعی فیه و أودع فی قواه.
إن الإنسان لکونه مخلوقا علی صورة الرحمن لا یصدر عنه فعل خارجی أو حرکة خارجیة بالقصد إلا و ینشأ مبدؤه من ذاته و یقع له المرور علی سائر مراتبه و قواه المتوسطة بین النفس و بین مظهر أفعالها و آلة تحریکاتها و تلک القوی و مواضعها- من الأرواح البخاریة و الأعضاء بمنزلة عالمی الملک و الملکوت فی الإنسان الکبیر- و هذا الملکوت کنظیره فی أن بعضه أعلی کالعقل العملی(2)و الوهم و المتخیلة(3)
1) إن قلت هذه الأفعال لیست عن شعور و إرادة فضلا عن العینیة فإنها صادرة عن القوی و الطبائع قلت هذه القوی أیدی عماله للنفس بل درجات فاعلیته و النفس عین الشعور و المشیة و إن مثل بانبعاث المیل و الإرادة الفعلیة عن مجرد علمه و قدرته و إرادته الذاتیة کما قال قده فی مواضع أخری لکان أولی و مثله إنشاء الصور الخیالیة، س قده
2) و أما العقل النظری فهو من مقام ذاته و أیضا الکلام فی مبادی الفعل و النظری أجل من أن یتعلق بذاته بالفعل لتجرده التام و سعته و استواء نسبته إلی جمیع الأفعال و عدم التخصص من قبله، س قده
3) من حیث استعمال الوهم إیاها فی ترکیب الصور الوهمیة و أما من حیث استعماله إیاها- فی ترکیب الصور الخیالیة فمعدودة من الملکوت الأسفل ثم وقوع حدیث التطبیق فی البین لبیان أنه کما أن الفیض المار علی تلک الوسائط إلی الأدانی أمر واحد فی الإنسان الکبیر و یکتسب فی کل موطن حکمه کذلک الإرادة شیء واحد یمر علی مراتب النفس حتی یصیر فی التنزل میل الإرخاء و الجذب الذی فی العضلات کالمیل الطبیعی المنبعث من الطبائع المحرکة فتلک الإرادة شیء واحد سار فی الجمیع و فی کل بحسبه، س قده
و بعضها أسفل کالخیال و الحس المشترک و قوتی الشهوة الغضب و ما یتلوهما من القوی- المحرکة المباشرة للتحریک الممیلة للأعضاء و کذا هذا الملک کنظیره فی أن بعضه أحکم و ألطف کالأرواح الدخانیة(1)علی طبقاتها فی الشفیف و النورانیة بمنزلة الأفلاک المتفاوتة فی الصفاء و اللطافة و هی مواضع الصور النوریة الکوکبیة کما أن هذه الأرواح محال القوی الحیوانیة و الطبیعیة و أن بعضه بخلاف ذلک کالأعضاء المفردة و المرکبة التی هی بمنزلة العناصر و ما یترکب منها علی ما یطول شرحه و لیس هذا المقام مقام تفصیله و الغرض أن الإنسان إذا قصد إلی إحداث فعل أو حرکة منه- فلا بد له من علم و هو تصور ذلک الفعل و التصدیق بفائدته ثم لا بد له من إرادة و عزم له ثم لا بد له من شوق إلیه ثم لا بد له من میل فی أعضائه إلی تحصیله فبالحقیقة هذه الأمور الأربعة- أعنی العلم و الإرادة و الشوق و المیل معنی واحد یوجد فی عوالم أربعة یظهر فی کل موطن بصورة خاصة تناسب ذلک الموطن فالمحبة إذا وجدت فی عالم العقل کانت عین القضیة و الحکم کعالم القضاء الإلهی و إذا وجدت فی عالم النفس کانت عین الشوق و إذا وجدت
1) فی التعبیر بالدخانیة مع أن المشهور الروح البخاری و قد مر آنفا إشارة إلی تطبیقها من هذه الجهة أیضا کما ورد فی القرآن و التوراة و غیرهما أن السماء دخان و وجهه أن السماء بمنزلة الروح الدخانی فی بدن الإنسان الکبیر أو أن سماء الإنسان الصغیر و هو روحه البخاری دخان ثم إن المراد بطبقاتها الأرواح الثلاثة أعنی الروح النفسانی الدماغی و الروح الحیوانی القلبی و الروح الطبیعی الکبدی و المجاری للأول الأعصاب و للثانی الشرائین و للثالث الأوردة فالأول أعنی الروح الدماغی أشرف و ألطف من القلبی و هو من الکبدی ثم الروح الدماغی ما فی مؤخره أشرف مما فی وسطه و ما فی وسطه أشرف مما فی مقدمه و کذا ما فی مؤخر المقدم مما فی مقدمه و قس علیه، س قده
فی عالم الطبیعة کانت عین المیل فإذا تبین و تحقق عندک ما ذکرناه انکشف لدیک ما فی کلام هؤلاء المحجوبین عن درک الحقائق من الصحة و الصواب بوجه و الفساد و الخطاء بوجه أو وجوه فمن فسر الإرادة باعتقاد النفع صح کلامه من حیث لا یشعر و بوجه دون وجه و من فسرها کالأشاعرة بأنها صفة مخصصة لأحد المقدورین- و هی غیر العلم و القدرة صح ما ذکره من جهة دون أخری و فی موضوع دون آخر- و من قال إنها شوق متأکد إلی حصول المراد صح إن لم یرد الکلیة و العموم و من ذهب إلی أنها میل یتبع اعتقاد النفع صح أیضا فی مرتبة دون أخری و انفکاک بعض هذه المعانی عن بعض فی حق الإنسان لا ینافی اتحادها فی حق الله و کون القدرة فی حقنا عین القوة الإمکانیة و الاستعداد البعید لا ینافی کونها فی حق الله عین الفعلیة و الإیجاب فالقدرة هاهنا إمکان و فی الباری وجوب بالذات لأنها عین العلم بالنظام الأتم و الحکمة المقتضیة و القضاء الحتمی فافهم و اغتنم و استقم یا حبیبی و اتبع الحق- و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله و الله ولی التوفیق
لأنه یعلم کل شیء و لا یرید کل شیء إذ لا یرید شرا و لا ظلما و لا کفرا و لا شیئا من القبائح و الآثام فعلمه متعلق بکل شیء و لا کذلک إرادته فعلمه غیر إرادته و علمه عین ذاته- فإرادته صفة زائدة علی ذاته تعالی فهذه شبهة قد استوثقها و احتج بها بعض مشائخنا الإمامیة رضی الله عنهم علی إثبات أن الإرادة زائدة علی ذاته تعالی.
و الجواب(1)أن فیضه وجوده یتعلق بکل ما یعلمه خیرا فی نظام الوجود
1) لا یخفی علیک أنه لا حاجة فی الجواب إلی ما تکلف به المصنف فإن المورد أنما اشتبه علیه مقام المفهوم بالمصداق فإن صحة التعبیر فی العلم بأنه تعالی عالم بکل شیء و عدم صحة التعبیر فی الإرادة بأنه مرید لکل شیء کما ذکره المستدل أنما هو بالنظر إلی اختلاف العلم و الإرادة مفهوما و أما بالنظر إلی المصداق فنسبته إلی المعلوم و المراد واحدة أ لا تری غیرهما من المفاهیم فإنه یصدق علیه أنه حی علیم قدیر سمیع بصیر مع أن کلها متفاوتة من حیث التعلق فلا یقال إنه یسمع المبصرات و لا العکس کما أن مفهوم الحیاة فیه تعالی لا یتعلق بما سواه و بالجملة لا یستعمل شیء من تلک المفاهیم فی مورد الآخر مع أنه لو نظر العقل بعین البصیرة رأی أنه تعالی بجمیع ذاته المقدسة منطبق علیه کل واحد من تلک العناوین فهو قادر بجمیع ذاته کما أنه حی بجمیع ذاته و هکذا فی غیرهما من أوصافه- فهو یسمع بما یبصر و یبصر بما یسمع فلا جهة وجودیة هناک تکون خالیة من جهة وجودیة أخری فافهم، اد
فلیس فی العالم الإمکانی شیء مناف لذاته و لا لعلمه الذی هو عین ذاته و لا أمر غیر مرضی به فذاته بذاته کما أنه علم تام بکل خیر موجود فهو أیضا إرادة و رضاء لکل خیر إلا أن أصناف الخیرات متفاوتة و جمیعها مراده له تعالی مرضی بها له- فضرب منها خیرات محضة لا یشوبها شریة واقعیة إلا بحسب إمکاناتها الاعتباریة- المختفیة تحت سطوع النور الإلهی الوجوبی علی تفاوت مراتبها فی شدة النوریة الوجودیة و ضعفها و ضرب منها خیرات یلزمها شریة واقعیة لکن الخیر فیها غالب مستول و الشر مغلوب مقهور و هذا القسم أیضا مراد لا محالة واجب الصدور عن الجواد المحض و المختار لکل ما هو خیر لأن فی ترکه شرا کثیرا و الحکیم لا یترک الخیر الکثیر لأجل الشر القلیل و أما الشر المحض و الشر المستولی و الشر المکافیء للخیر فلا حصول لأحد من هذه الثلاثة فی هذا العالم فلم یرد الله شیئا منها و لم یأذن له فی قول کن للدخول فی حریم الکون و الوجود فالخیرات کلها مرادة بالذات و الشرور القلیلة اللازمة للخیرات الکثیرة أیضا أنما یریدها بما هی لوازم تلک الخیرات لا بما هی شرور فالشرور الطفیفة النادرة داخلة فی قضاء الله بالعرض(1)و هی مرضی بها کذلک.
1) هذا لا تنحسم به مادة الشبهة إذ قد تتقرر حینئذ هکذا علم الله تعالی یتعلق بکل شیء بالذات و إرادته لا تتعلق بکل شیء بالذات و الجواب أن الشرور بما هی شرور بالحمل الشائع الصناعی کما لا تتعلق بها الإرادة کذلک لا یتعلق بها العلم لکونها أعداما و هذا لا ینافی تعلقهما بالذات بها بما هی شرور بالحمل الأولی الذاتی فقط، س قده
فقوله تعالی وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ و ما یجری مجراه من الآیات معناه أن الکفر و غیره من القبائح غیر مرضی بها له فی أنفسها(1)و بما هی شرور و لا ینافی ذلک کونها مرضیا بها بالتبعیة و الاستجرار أو نقول من سبیل آخر إن وزان الإرادة بالقیاس إلی العلم وزان السمع و البصر بالقیاس إلیه و کوزان الکلام بالنسبة إلی القدرة- فالعلم المتعلق بالخیرات إرادة کما أن المتعلق منه بالمسموعات سمع و بالمبصرات بصر و کما أن القدرة المتعلقة بالأصوات و الحروف علی وجه تکلم و هذا لا ینافی کون الإرادة عین العلم فذاته تعالی علم بکل شیء ممکن و إرادة لکل خیر ممکن- کما أنه سمع لکل مسموع و بصر بالنسبة إلی کل مبصر و قدرة علی کل شیء- و بالقیاس إلی نوع من الأصوات و الحروف تکلم أو کتابه فهذا طریق آخر فی حل هذه الشبهة و الأول أولی(2).
فلا بد لهذا التخصیص من مخصص و لیس هو القدرة لتساوی نسبتها إلی جمیع الأوقات- و لا العلم لما ذکرنا فهذا المخصص هو الإرادة لا القدرة و العلم فثبت أن الإرادة
1) الأولی أن یجاب عنه بأن المراد بالرضا و نحوه فی الآیات الرضا التشریعی و الکلام فی الرضا التکوینی و الإرادة التکوینیة و ما ذکره قدس سره حق لکنه بعید عن ظاهر الآیات، ط مد ظله
2) و الفرق بین الوجهین أن الأول منع لقول الخصم لأنه یعلم کل شیء و لا یرید کل شیء ببیان أنه یرید کل شیء کما یعلم کل شیء و الوجه الثانی منع لقوله بعد بیان المغایرة بین العلم و الإرادة أن علمه عین ذاته فإرادته صفة زائدة علی ذاته و تقریبه أن المغایرة لا توجب زیادة إحداهما علی تقدیر عینیة الأخری لم لا یجوز أن یکون مغایرتهما من قبیل مغایرة السمع و البصر للعلم بأن یکون التفاوت بینهما بالسعة و الضیق باختلاف الاعتبار فالعلم متعلق بکل شیء و الإرادة هی العلم بالشیء الذی هو خیر کما أن العلم مطلق و البصر هو العلم المقید بالمبصرات و لعل الوجه فی کون الوجه الأول أولی أن فی الوجه الثانی إیهام تسلیم- عدم تعلق الإرادة ببعض الأشیاء الموجودة مع أن الواقع خلافه فإن الموجود من الأشیاء خیر فی وجوده و الإرادة متعلقة به، ط مد ظله
مغایرة لتینک الصفتین.
و الجواب إما بالنقض و إما بالحل أما الأول فلأنا نعید الکلام إلی تخصیص نفس الإرادة بالوقوع من اللاوقوع و بالوقوع فی هذا الوقت دون غیره من الأوقات- و بالجملة هذه الإرادة إن کانت قدیمة لزم تخلف المراد عنها و إن کانت حادثة یرد الکلام فی علة تخصصها بهذا الوقت دون آخر و یجری الکلام فی مخصص المخصص- و هکذا إلی لا نهایة و أما الثانی فلأنا نقول الإرادة صفة واحدة کالقدرة و العلم- تتعلق بالأشیاء علی ترتیب سببی و مسببی و کلما یصحح صدور المقدورات الکثیرة المختلفة بحسب الحقائق و بحسب الأعداد و الأوقات عن فاعل واحد أحدی الذات أحدی الصفة فهو یصحح صدور المرادات الکثیرة المتخالفة ذاتا و عددا و وقتا عن إرادة واحدة بسیطة و قد بین کیفیة ذلک الصدور فی موضعه(1)و تصدی لذلک الموحدون المعتنون بالمحافظة علی اعتقاد التوحید و حراسة القلوب عن الوقوع فی الإلحاد و التشریک.
و أما ما قیل فی دفع الوجه الأول لعل شأن الإرادة تخصیص کل حادث- بالوقت الذی حدث فیه و لیست لها صلاحیة تخصیصه بوقت آخر فیستغنی عن مرجح آخر فهو مردود بأن مثل هذا یجری فی القدرة أیضا و أیضا إذا وجب له أن یرید فی هذا الوقت إیجاد الممکن و امتنع له التغیر فی الإرادة کان موجبا لا مختارا و أیضا إذا کان لهذا الوقت خاصیة هی أن إرادة الله لا تصلح إلا لتخصیص الحادث فیه فلیجز مثل ذلک فی القدرة و لیجز أن یکون هذا الوقت مؤثرا فی تخصیص الحادث.
لا یقال إن الأوقات لما تساوت(2)فی الحقیقة لتشابهها فی أجزائها لم یترجح بعضها لصلاحیة التخصیص للإیجاد علی بعض إلا لتضمنه حکمة و مصلحة مختصة و الفعل
الذی یتبع الحکمة و المصلحة أنما یکون بالإرادة لأنا نقول الکلام عائد فی کون بعض أجزاء الزمان متضمنا لحکمة الإیجاد دون غیره مع تساویها فی الحقیقة و أیضا حکمة الله لا تتبع تخصیص جزء الزمان لو فرض تخصیصه بل تخصیصه بأمر و کذا تخصیص سائر الأشیاء بخواصها و لوازمها یتبع حکمة الله و علمه و إرادته التی هی عین علمه و لا استبعاد فی کون العلم نفسه سببا لصدور الأشیاء و وجودها کالماشی علی جدار دقیق العرض إذا تصور السقوط یسقط بتصوره و عد من هذا القبیل تأثیر بعض النفوس بالهمة و الوهم و کذا إصابة العین التی علم تأثیرها بأخبار الوحی و السنة من قوله تعالی وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ
و من قوله ص:
العین تدخل الرجل القبر و الجمل القدر
و إذا جاز أن یکون العلم الضعیف البشری مؤثرا فی وجود المعلوم فالأولی أن یجوز ذلک فی العلم الأزلی الذی لمنشیء العالم من العدم الصرف.
قال بعض المتأخرین کما أن العلم العقلی البسیط فینا یصیر مبدأ لتفصیل الصور العلمیة الکلیة فی نفوسنا و لتفصیل الصور الجزئیة فی خیالنا فإن الملکة الحاصلة فی أنفسنا من مزاولة العلوم و تکرر المسائل یصیر سببا لحضور تلک المسائل- و وجودها بالتفصیل فی نفوسنا و أذهاننا و إنما تبقی موجودة حاضرة بالتفات النفس إلیها حتی لو ذهلت النفس عنها طرفة عین غابت و انعدمت کما حقق فی موضعه- فکذلک العلم البسیط الأزلی الذی للباری تعالی بالممکنات الذی هو عین ذاته المقدسة سبب لوجود الممکنات مفصلة فی الخارج حاضرة عنده غیر غائبة فإن وجودها عنه فی الخارج عین حضورها عنده فیه فذوات الممکنات بالحقیقة صور علمیة للباری تعالی متحققة بالروابط العلمیة التی لها معه بحیث لو انقطعت هذه الروابط و لو طرفة عین لم یبق للمکنات عین و لا أثر و قد علمت من طریقتنا من کون الموجود هو الوجود و کون الوجود عین العلم فالروابط الوجودیة للأشیاء إلیه تعالی هی بعینها الروابط العلمیة إلیه و العلم فیه سبحانه عین الإرادة- فتلک الأشیاء کما أنها وجودات و موجودات صادرة منه کذلک علوم و معلومات له
تعالی و کذلک إرادات و مرادات حاصلة من الوجود الواجبی و العلم الأزلی و الإرادة السرمدیة علی ترتیب و نظام به یصح صدور الکثیر کما فی حصول مراتب الأعداد و الکثرات من الوحدة علی ترتیب و نظام لو لم یکن لم یمکن حصول الکثرة منها فإن الوحدة أبعد الأشیاء عن الکثرة و مع ذلک تنشأ منها و تحصل عن تکررها فتأمل فیه و تدبر.
فإما أن یرید خلقه فی جمیع الأوقات فیلزم قدم العالم بل قدم کل حادث و أهل الحق قائلون بحدوث العالم بجمیع أجزائه علی أنه لو کان قدیما امتنع القصد إلی إیجاده لأن قصد إیجاد الموجود ممتنع و إما أن یرید تخصص خلق العالم بوقت معین فذلک الوقت لم یوجد فی الأزل و إلا عاد إلی القسم الأول فهو حادث بعد أن لم یکن بإرادته فإما أنه أراد خلقه أزلا و أبدا(1)فیلزم قدمه أو فی وقت معین و ننقل الکلام إلیه- فیلزم اشتراط کل وقت بوقت آخر و یلزم التسلسل.
و الجواب أنه تعالی أراد بإرادته القدیمة إیجاد نفس الوقت المعین بعد العدم لا أنه أراد إیجاده فی وقت معین حتی یلزم التسلسل و بالجملة أنه أراد بالإرادة القدیمة إیجاد کل العالم و أجزائه و جزئیات أجزائه(2)فی أماکنها و أوقاتها المخصوصة و أراد إیجاد الأوقات بهویاتها المخصوصة لا فی أوقات أخری و کذا أراد إیجاد الأماکن بهویاتها المخصوصة لا فی أماکن أخری و ذلک لأن تخصیص الحادث بوقت خاص یفتقر إلی ذلک الوقت و لا یفتقر ذلک الوقت فی تخصصه إلی شیء آخر غیر الإرادة القدیمة لأن التخصص الحدوثی فیه عین ذاته و هویته و الذاتی
1) أی إما أنه أراد خلق ذلک الوقت لا فی وقت بقرینة ما بعده و لیس المراد ما هو ظاهره- حتی ینافی فرض عدم وجوده فی الأزل و حدوثه بعد أن لم یکن و حینئذ التسلسل اجتماعی لا تعاقبی حتی یمنع بطلانه علی مذهب الحکماء، س قده
2) فیه إشارة لطیفة إلی أن العالم بالنظام الجملی و هو الإنسان الکبیر شخص واحد إنما الأشخاص و الجزئیات لماهیات أجزائه کالإنسان و الفرس و غیرهما، س قده
للشیء غیر معلل بأمر و لا یفتقر إلا إلی الجاعل له جعلا بسیطا و هکذا حکم الأمکنة فی تخصصاتها المکانیة و أما قوله لو کان قدیما امتنع القصد إلی إیجاده ففیه ما لا یخفی من المنع إلا أن یرید بالقصد ما یجری فی العادة لا ما هو معنی الإرادة القدیمة عند أهل التحقیق.
فعلی الأول یمتنع لا وقوع العالم حین وجد فیه لاستناده إلی إرادة قدیمة ممتنعة الزوال فیکون الباری موجبا لا مختارا حیث یمتنع علیه الترک و أیضا بعد وجود العالم إما أن یبقی الإرادة متعلقة بإیجاده أو لا و علی الأول یلزم القصد إلی إیجاد الموجود و علی الثانی یلزم زوال القدیم و علی الثانی یلزم التسلسل أو الدور.
و یجاب عنه بأن إرادته قدیمة و یمتنع لا وقوع المراد و لا یلزم الإیجاب إذ الموجب ما لا یکون لإرادته مدخل فی الفعل علی ما مر غیر مرة و الحاصل أن الموجب(1)المقابل للمختار ما یجب علیه الفعل لا ما یجب عنه الفعل و لذا قیل الوجوب بالاختیار لا ینافی الاختیار بل یؤکده و نقول أیضا إن بقاء إرادة وجود العالم لیس بأن یرید الله تعالی إخراجه من العدم مرة أخری حتی یلزم إیجاد الموجود و إرادة المراد بل کما مر ذکره فی حاجة الممکن فی بقائه إلی الموجد الحافظ فالممکن لما کان الإمکان و الافتقار لازمین لذاته أبدا فهو فی کل آن یفتقر إلی موجد قدیم بل إلی محدث فی کل آن علی ما هو طریقتنا فی هذا العالم الزمانی الکونی المتجدد
1) أی لا الموجب بمعنی المحکوم علیه بإیجاب فعله لأن فعله أوجب فوجب فوجد و قوله ما یجب علیه الفعل یرد علی ظاهره أن المتکلمین الهارب عن الإیجاب محققوهم کما قالوا بالوجوب عنه قالوا بالوجوب علیه کوجوب اللطف علیه تعالی و الباری لیس موجبا اللهم إلا أن یقال معنی قول المصنف ما یجب علیه الفعل أی من قاهر کما هو مقتضی کلمة علی فیکون موجبا بالفتح کالطبائع لا ما یجب عنه الفعل بقدرته و اختیاره بمقتضی مقدمة الشیء ما لم یجب لم یوجد- فیکون موجبا بالکسر و الحکماء أطلقوا علیه تعالی لفظ الموجب بالکسر و للمجانسة اللفظیة نسب إلیهم إطلاق الموجب بالفتح حاشاهم عن ذلک، س قده
الحدوث المتدرج الکون و قد برهن علی أن المحدث المقیم للعالم هو الباری القیوم القدیم العلیم جل ذکره.
و علی الأول فإما أن یبقی تلک الإرادة بعد زوال ذلک الحادث بعینها أو لا- و مع البقاء فإما أن یتعلق بوجوده حال انعدامه فلزم تخلف المراد عن إرادته و أن لا یکون انعدام ذلک الحادث بإرادته و إما أن تتعلق بوجوده حین وجد و هو غیر معقول إذ لا یعقل تعلق الإرادة فی الحال بوجود المراد أمس و مع زوالها یلزم زوال القدیم و هو محال علی أن إرادة الله سبحانه عین ذاته و علی الثانی احتاجت الإرادة إلی إرادة أخری و یلزم التسلسل و أیضا یلزم کونه محلا للحوادث و موردا لتعاقب الصفات و أن یستحیل من صفة إلی صفة و ما هذا شأنه فهو مادة جسمانیة- فیکون إله العالمین جسما تعالی عما یقوله الظالمون الملحدون من الذین زعموه محلا للإرادات المتعاقبة علوا کبیرا.
فنقول إن هذه الشبهة و نظائرها أنما نشأت من قیاس إرادته إلی إرادتنا- و توهم کونها عزما و إجماعا علی الإیجاد و من توهم أن الزمانیات متصفة بالحضور بعد الغیبة و بالوجود بعد العدم بالقیاس إلی ذاته و علمه و إراداته و لیس الأمر کذلک فإنه سبحانه لما علم أزلا سلسلة الوجود و جملة النظام الأتم و روابط بعضها إلی بعض من بدو وجوداتها إلی غایاتها و من مقدمها إلی ساقتها و علم أن وجودها علی هذه الهیئة المعینة مما ینبغی أن یصدر عنه و یقع فی الکون بعثة هذا العلم القدیم- الذی هو عین ذاته المریدة إلی إیجاد کل ما وجد و إبداع کل ما أبدع و إفاضة نور الوجود علی أعیانها و إخراجها جملة من حد العدم و مکمن الاختفاء إلی حریم الوجود و منصة الظهور و هذا العلم کهذه الإرادة شیء واحد سرمدی ثابت الوجود و الوجوب له أزلا و أبدا من غیر تغیر و تعاقب لا فی ذات العلم و الإرادة و لا فی تعلقهما کما توهمه المتکلمون لأنهما عین ذاته و مبدأ الصفة الإضافیة إذا ثبت کانت الإضافات و التعلقات أیضا ثابتة.
إذ لو لم یجب بها لم یوجد بها کما علمت ثم إنه بعد تعلق الإرادة لا یبقی فی صرافة الإمکان لامتناع تخلف المراد عن إرادته و إرادته علی ما هو التحقیق عین ذاته فبالنظر إلی ذاته یجب أن یوجد العالم فیکون العالم من لوازم ذاته فنسبة العالم إلیه نسبة الحرارة إلی النار و نسبة الضوء إلی الشمس علی ما یری ظاهرا بل کنسبة الزوجیة إلی الأربعة و إذا کان کذلک کان الباری موجبا لا مختارا إذ لا معنی للموجب إلا ما یجب الفعل و الإیجاد نظرا إلی ذاته و یکون القول بکونه مریدا مجرد تسمیة و إطلاق لفظ من غیر تحقق المعنی المسمی به.
و یدفع بما قد تکررت الإشارة إلیه من أن ذاته تعالی عین الإرادة و الرضا(1)فبالحقیقة یکون الإرادة مبدأ صدور الفعل و هذا أجل ضروب کون العفل حاصلا بالإرادة و من أنه فرق بین الوجوب عنه و الوجوب علیه و من أن ذاته و إن کان أمرا بسیطا هو عین إرادته لکن ذاته ذات یعتبر فیها روابط و مناسبات مع هویات الممکنات و له بحسب معانی صفاته و أسمائه نسب و إضافات مع أعیان الماهیات الثابتة فی الأزل فی حد علمه الإجمالی و عقله البسیط بوجه و المفصل بوجه أما البساطة و الإجمال فبالنظر إلی هویته الوجودیة التی لا ترکیب فیها أصلا بوجه من الوجوه- لا عقلا و ذهنا بحسب التحلیل العقلی و لا عینا و خارجا بحسب التعدد الخارجی- فالأول کالمرکب العقلی من الجنس و الفصل أو الماهیة و الوجود و الثانی کالمرکب من المادة و الصورة أو ما یجری مجراهما و بالنظر إلی معانی صفاته و مفهومات أسمائه کان العالم الربوبی و الصقع الإلهی کثیرا جدا بحیث لا تنثلم بتلک الکثرة أحدیة الحق و بساطته و هذا أمر عجیب جدا إلا أنا أوضحنا سبیله من الأصول التی قررنا بنیانها و أحکمنا برهانها فنقول إذا أخذت ذاته باعتبار انضمام هذه الروابط- و المخصصات التی یعبر عنها بالخزائن کما فی قوله وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ
1) قد جعل ما هو مناط الشبهة مناط الدفع فإن للإرادة کنظائرها من العلم و القدرة و غیرهما عرضا عریضا ففی مرتبة کیفیة نفسانیة بل معنی مصدری إضافی و فی مرتبة واجب لذاته فکما أن أجل ضروب کون الفعل بالإرادة فعله کذلک أجل ضروب الإرادة إرادته، س قده
وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ وجب لها الإیجاد و کان مریدا لواحدة واحدة من حقائق الممکنات و لواحد واحد من أعدادها و أشخاصها الزمانیة و المکانیة- کل فی وقته و مکانه و إذا أخذت ذاته بذاته من غیر اعتبار هذه الروابط المخصصة- التی قد یعبر عنها بالإرادات(1)أو التعلقات أو التوجهات فذاته بدون اعتبارها لم یتخصص بها مخلوق عن مخلوق(2)و لم یتمیز ممکن عن ممکن فلا یجب عند ذلک صدور الفعل عنه فلم یلزم کونه موجبا إلا مع اعتبار تلک الروابط فصدق أن ذاته یفعل الأشیاء بالإرادات المنضمة إلیه فذاته بحیث یصدر عنه بحسب کل إرادة خاصة- ممکن معین و مخلوق خاص.
المطهرین المعصومین عن نسبة الخطإ و النقص سلام الله علیهم و علی آبائهم حسب ما نقله عنهم أساطین الروایة و الحدیث کالشیخ الأجل محمد بن یعقوب الکلینی فی الکافی و الصدوق ابن بابویه القمی فی کتاب التوحید و عیون الرضا ضاعف الله قدرهما من حدوث الإرادة و المشیة و أنهما من صفات الفعل لا من صفات الذات و هذا بظاهره ینافی کون الإرادة منه تعالی عین ذاته و أجاب عنه شیخنا و أستادنا سید أعاظم الممجدین دام ظله العالی إن الإرادة قد یطلق(3)
فالحق أن الإرادة منتزعة من مقام الفعل من حیث انتسابه إلی قدرته تعالی القاهرة- أو من اجتماع الأسباب الموجبة علیه من حیث انتسابها إلیه و کثیرا ما تطلق الإرادة علی تهیئة أسباب الفعل کما إذا أحضر الغذاء ثم أقبل علیه و أخذه بیده و التقمه بفیه فسئل ما ذا یصنع- أجیب بأنه یرید أن یتغذی أو یأکل و ربما اشتبه أمر الإرادة علی بعضهم فذهب إلی أن علة الإیجاد هی الإرادة بمعنی صفة الفعل و هو من أشنع القول و یختل به جمیع مسائل التوحید، ط مد ظله
و یراد به الأمر المصدری1) إن قلت الروابط کانت نسب معانی الأسماء و الصفات إلی الأعیان الثابتة و الإرادة واحدة من الصفات و المرید واحد من الأسماء فکیف یکون جمیعها أو جمیع نسبها إرادة- قلت المراد بالإرادات اقتضائات الصفات و استدعائات الأسماء مقتضیاتها و الإرادة أیضا الاقتضاء و الاستدعاء، س قده
2) أی مخلوق معین تعینا نوعیا أو شخصیا بل المنسوب إلی ذاته بذاته الفعل المطلق- و النور المجرد عن الغسق کما قالوا سبحان من ربط الوحدة بالوحدة و الکثرة بالکثرة- فلا یرد أنه علی هذا یکون باعتبار ذاته صحة الصدور و اللاصدور فکیف أنکر علی من صحح تفسیر القدرة بالصحة بهذا الاعتبار، س قده
3) توجیه حسن غیر أنه متوقف علی اندفاع ما قدمناه من المنع و هو أن الإرادة بما لها من المعنی لا تنطبق علی العلم بالخیر و الملائم فإن الذی نعقله من معنی الإرادة التی عندنا لا یتضمن معنی العلم و إن کان مصداقها الذی هو کیف نفسانی ملازما للعلم کسائر الصفات النفسانیة من الحب و البغض و الرضا و الغضب و غیر ذلک و تجرید معناها عن شوائب النقص و العدم لا یستوجب دخول معنی العلم فیها بعد ما لم یکن داخلا فلا تنطبق علی صفة العلم.
النسبی(1)
ُ: إن الله خلق الأشیاء بالمشیة و المشیة بنفسها
و هی أمر الله و کلمة کن و إلیه یئول ما قال بعض المتکلمین إرادة الله تعالی أمره و کراهته نهیه فما هی عین ذاته هی الأولی و ما هی من صفات الفعل هی الثانیة و هی بما هی مضافة إلی الأشیاء حادثة بالعرض و بما هی مضافة إلی الله تعالی واجبة بوجوبه قدیمة بقدمه فإنها کالمعنی الحرفی و إنها ظهور الإرادة الذاتیة و ظهور الشیء لا یباینه، س قده
أعنی الإحداث و الإیجاد و قد یراد به الحاصل أعنی الفعل الحادث المتجدد- و کما أن لعلمه بالأشیاء مراتب و أخیرة مراتبه وجود الموجودات الخارجیة و صدورها عنه منکشفة غیر محتجبة فهی بذواتها و هویاتها المرتبطة إلیه علوم له بوجه و معلومات له باعتبار فمعلومیتها له عین ذواتها لا عالمیته إیاها عین ذواتها و إنما هی عین ذاته المقدسة فالعلم بمعنی العالمیة عین ذاته و هو قدیم و بمعنی المعلومیة1) إشارة إلی وجه آخر و هو أنه إذا أرید المعنی المصدری النسبی فلا بأس بإرادة المبنی للفاعل ثم المبنی للمفعول غیر المصدر بمعنی اسم المفعول فإن الأول معناه المعلومیة و هو فیها حقیقة- و الثانی بمعنی المعلوم و هو فیه مجاز و لا دخل له فی التوفیق و الفرق مقرر فی العلوم الأدبیة- و غرض السید قدس سره المحافظة علی التنزیه بأن العلم بمعنی العالمیة فی أیة مرتبة کان قدیم لا حادث و کذا الإرادة فإن التحقیق أن مراتب العلم کلها من العنایة و اللوح و القضاء و القدر قدیم بما هو علم الله تعالی و کذا الإرادة و التوفیق عندی بأن لله تعالی إرادتین إحداهما ابتهاج الذات بالذات فی مرتبة الذات و الثانیة هی المحبة الأفعالیة فی مقام الفیض المقدس و الوجود المنبسط و هی المشار إلیها بقوله ع
عین هذه الممکنات و هو حادث فکذلک لإرادته سبحانه مراتب و أخیرة المراتب هی بعینها ذوات الموجودات المتقررة بالفعل و إنما هی عین الإرادة بمعنی مرادیتها له لا بمعنی مریدیته إیاها و ما به فعلیة الإرادة و الرضا و مبدئیة التخصیص هو عین ذاته الحقة و هذا أقوی فی الاختیار مما یکون انبعاث الإرادة و الرضا بالفعل عن أمر زائد علی نفس ذات الفاعل انتهی حاصل ما أفاده دام علوه و مجده.
و أقول و هاهنا سر عظیم من الأسرار الإلهیة نشیر إلیه إشارة ما و هو أنه یمکن للعارف البصیر أن یحکم بأن وجود هذه الأشیاء الخارجیة من مراتب علمه و إرادته- بمعنی عالمیته و مریدیته لا بمعنی معلومیته و مرادیته فقط و هذا مما یمکن تحصیله للواقف بالأصول السالفة ذکره
و قد مضی أن شاکلتنا فیما أردنا فعله أو هممنا نحو تحصیله أنا نتصوره أولا و نصدق بفائدته العائدة إلینا تصدیقا ظنیا أو جهلیا خیالیا أو علمیا بأن فیه منفعة ما أو خیرا ما من الخیرات الحقیقیة أو الظنیة عینا کان أو صیتا أو ثناء و محمدة عائدة إلی جوهر ذاتنا أو إلی قوة من قوانا فینبعث من ذلک العلم التصوری و ذلک الحکم التصدیقی شوق إلیه فإذا قوی الشوق النفسانی و اشتد اهتزت القوة الإرادیة و حصلت الإرادة المسماة بالإجماع و هذه الإرادة فی الإنسان من قوة هی فوق القوة الشوقیة الحیوانیة- التی تتشعب إلی الشهوة و الغضب و هی العقل العملی(1)و فی غیره اشتداد حال تلک
1) العقل النظری و العقل العملی فی الإنسان کالمدرکة و المحرکة فی الحیوان و فی الإنسان بما هو حیوان و میله یسمی إرادة و میل المحرکة الشهویة کما یسمی إرادة یسمی شهوة أیضا و العقل العملی هو القوة التی تستنبط الواجب فیما یجب أن یفعل من الأمور الإنسانیة- التی یفعلها فی معاشه و معاده بخلاف القوة التی دونها فإن أفعالها حیوانیة لا فکریة، س قده
القوة کما وقع التنبیه علیه من قبل و بالجملة فینبعث منهما جمیعا القوة المحرکة التی فی العضلات فتحرکها بسطا أو قبضا و یتحرک بحرکتها الأعصاب و الأعضاء فیحصل المراد فهذه المبادی فینا متعددة فی أفعالنا الخارجیة فأما القیوم جل ذکره فذاته أجل من الکثرة و الداعیة الخارجیة و الانفعال و الابتهاج بما وراء ذاته لأنه نهایة المآرب و المطالب و لیس له شوق(1)حاشاه عن ذلک و لا محبة بما سواه و لا قصد إلی تحصیل شیء عادم له کما علمت مرارا بل هو مبتهج بذاته لذاته و یلزم من هذا الابتهاج و یترشح منه حصول سائر الخیرات و الابتهاجات علی سبیل الفعل- و الإبداع و الإفاضة لا علی شاکلة الانفعال و الاتصاف و الاستحصال-
للمتدبرین فیها المتأملین فی معانیها مثل قوله تعالی وَ اللَّهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ فهو الغنی من کل جهة عما سواه و ما سواه مفتقر إلیه من کل جهة بحسب ذاتها و صفاتها و أفعالها فلو کان له فی فعله و جوده قصد زائد- أو غرض أو شوق أو طلب طاعة أو ثناء أو مدح لم یکن غنیا من کل جهة عما سواه و مثل قوله تعالی وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ و قوله أَلا إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ و أشباه ذلک من الآیات الکثیرة جدا فهذه الآیات تدل علی أنه غایة کل شیء فلیس فی فعله غایة و غرض سوی ذاته المقدسة فلو کان له إرادة زائدة أو داع و مرجح من خارج له علی فعله لم یکن ذاته المقدسة غایة الموجودات و مصیر کل الأشیاء فعلم من هذه الآیات و نظائرها أن إرادته للأشیاء عین علمه بها و هما عین ذاته.
فمن الأحادیث المرویة عن أئمتنا و سادتنا ع
فی الکافی و غیره فی باب الإرادة ما ذکر فی الصحیح عن صفوان بن یحیی: قال قلت لأبی الحسن ع أخبرنی عن الإرادة من الله و من الخلق قال فقال الإرادة من الخلق الضمیر و ما یبدو لهم بعد ذلک من الفعل(2)و أما من الله فإرادته إحداثه لا غیر ذلک
لأنه لا یروی و لا یهم و لا یتفکر و هذه الصفات منفیة عنه و هی صفات الخلق فإرادة الله الفعل لا غیر ذلک یقول له کن فیکون بلا لفظ و لا نطق بلسان و لا همة و لا تفکر و لا کیف لذلک کما أنه لا کیف له
و لعل المراد من الضمیر تصور الفعل و ما یبدو بعد ذلک من اعتقاد النفع فیه ثم انبعاث الشوق من القوة الشوقیة ثم تأکده و اشتداده إلی حیثیة یحصل الإجماع المسمی بالإرادة فتلک مبادی الأفعال الإرادیة القصدیة فینا و الله سبحانه مقدس عن ذلک کله فالفعل الصادر عنا بالاختیار یتوسط بین جوهر ذاتنا و بینه أمور کثیرة انفعالیة بعضها من باب الإدراک و بعضها من باب الحرکة الفکریة و بعضها من باب الشهوة و الغضب و بعضها من باب الفعل التحریکی کالجذب و الدفع و أما الجناب الربوبی ففعله مترتب علی نفس ذاته بلا توسط متوسط بینه و بین فعله من الصفات و الأحوال العارضة و السوانح الطارئة من الأغراض و الأشواق- و الهمم و القصود و غیرها من الانفعالات و التغیرات نعم أفعاله یترتب بعضها علی بعض- لصدور الموجودات عنه علی ترتیب الأشرف فالأشرف.
و عن هشام بن الحکم: فی حدیث الزندیق الذی سئل أبا عبد الله ع فکان من سؤاله أن قال له فله رضاء و سخط فقال أبو عبد الله ع نعم و لکن لیس ذلک علی ما یوجد من المخلوقین و ذلک أن الرضاء حال تدخل علیه فتنقله من حال إلی حال- لأن المخلوق أجوف معتمل(1)(2)مرکب للأشیاء فیه مدخل و خالقنا لا مدخل للأشیاء فیه لأنه واحد و أحدی الذات و أحدی المعنی فرضاه ثوابه و سخطه عقابه من
1) بالکسر أی یعمل بإعمال صفاته و آلاته أو بالفتح أی مصنوع رکب فیه الأجزاء و القوی، آت
2) قد أشیر بالاعتمال إلی شدة العمل و زیادته فی باب تحققه و ظهور ماهیته بنفسه و أنها لیست خالیة عن الوجود و الإیجاد فإن مغایرة الوجود و الماهیة بمحض تحلیل العقل فالاعتمال کالتعمل فی کتب الحکماء و قد اشتهر عند الأدباء أن زیادة المبانی تدل علی زیادة المعانی، س قده
غیر شیء یتداخله فیهیجه و ینقله من حال إلی حال لأن ذلک من صفة المخلوقین العاجزین المحتاجین
و روی(1)مثل ذلک
: أبو جعفر محمد بن علی بن بابویه القمی فی کتاب التوحید و فیه أن الرضا و الغضب دخال تدخل علیه- و خالقنا لا مدخل للأشیاء فیه لأنه واحد أحدی الذات و أحدی المعنی
. أقول نعت المخلوق بالأجوف تشبیه فی غایة الحسن و البلاغة فی الکلام- و هو فی مقابلة نعت الله بالصمد(2)و ذلک لأن کل ممکن مرکب من ماهیة و وجود- و الماهیة کالعدم فی أنها لا تحصل لها فی ذاتها لکن الوجود قد حصلها و عینها فکأنه أحاط بها کإحاطة الکرة المجوفة بالفضاء الذی لا تعین له إلا بالمحدد و أیضا الهویات الوجودیة التی للممکنات قد علمت أن کلا منها مستصحب للأعدام و النقائص- فلها تجاویف(3)بحسب تلک الأعدام و النقائص و کلما نزل الوجود و بعد عن منبع الخیر و الجود تضاعف فیه العدم و النقصان فکأنه صار أکثر جوفا و أقل سمکا و أرق قواما ثم إن الموجودات الطبیعیة مرکبة من مادة هی ما به الشیء بالقوة و صورة هی ما به الشیء بالفعل و الصورة کأنها محیطة بالمادة لأنها تحصل المادة و تعینها لأنها مبهمة الذات عدمیة الهویة فکل شیء طبیعی مادی کأنه أجوف.
و إذا تقرر هذا فاعلم أن سبب کون الشیء(4)بحیث یلحقه الأمور الخارجیة
1) لا یخفی علیک دلالة الروایتین علی کون الإرادة من صفات الفعل، ط مد ظله
2) فإن الصمد هو السید المقصود فی الحوائج الغنی المغنی و قد جاء فی اللغة بمعنی المصمت الذی لا جوف له و لذا ردف بلا یطعم فی الأسماء المرکبة الشریفة فلما کان تعالی بسیط الحقیقة جامعا لکل کمال و خیر و لا یسلب عنه وجود بما هو خیر فهو غنی جامع لکل ما یحتاج إلیه کل محتاج ذو روح و غیره و من آیاته فی عالم الصور المصمت الذی لا جوف له تعالی الموجود العری البریء من الوسط عن التشبیه علوا کبیرا، س قده
3) کبیوت النحل فالکمالات و الفعلیات الحاصلة لکل هویة تملأ تلک الخلل و تسد تلک الثغور فالتجاویف فی هذا الوجه القصورات التی فی نفس الموجودات بإزاء الکمالات المیسرة لها و فی الوجه الأول التجویف هو الماهیة، س قده
4) قد أشار إلی أن لیس المراد بالتجاویف الفقدانات المحضة بل فقدانات لها قوة الوجدانات فإیداعها فی الممکن کمال له لا نقص کالأولی نعم هی کالکمال الأول مثل الحرکة و الفعلیات کالکمال الثانی مثل ما إلیه الحرکة، س قده
و یدخل علیه اللواحق العارضیه هو لاشتماله علی ما بالقوة و الإمکان و علی الأعدام أو القصورات فیفتقر إلی ما یستکمل به و یخرج به ذاته من العدم إلی الوجود و من القوة إلی الفعل و من النقص إلی الکمال و لأجل ذلک أودع الله فی کل مخلوق- توجها إلی الکمال و طلبا للتمام الذی یناسبه تقربا إلی الله إما بعشق عقلی کما للمقربین و إما بشوق نفسانی کما للنفوس العالیة من المشتاقین و إما بشوق حیوانی شهوی کما للنفوس السافلة أو بحرکة وضعیة أو کمیة أو کیفیة أو أینیة کما للطبائع الفلکیة و العنصریة و بالجملة لا یخلو ما سوی الحق من قصور أو فقد محوج له إلی متمم و مکمل له و محصل لوجوده فهو أجوف بهذا المعنی فإذن الذی لا جوف له بوجه من الوجوه و لا ترکیب فیه أصلا من جهتی نقص و تمام هو الله الواحد الأحد الصمد.
و اعلم أن الأحادیث المنقول من أئمتنا المعصومین صلوات الله علیهم أجمعین فی هذا الباب کثیرة اکتفینا بهذا لئلا یؤدی ذکرها جمیعا إلی الإطناب و لتیسر الرجوع إلی کتب الحدیث لمن أراد الوقوف علیها و أما المنقول من غیرهم من أهل العلم و التوحید فلقد
فی بیان إرادته تعالی أن هذه الموجودات کلها صادرة عن ذاته و هی مقتضی ذاته فهی غیر منافیة له و لأنه یعشق ذاته فهذه الأشیاء کلها مراده لأجل ذاته فکونها مراده له لیس لأجل غرض وراء ذاته بل لأجل ذاته لأنها مقتضی ذاته فلیس هذه الموجودات مراده لأنها هی بل لأجل ذاته و لأنها مقتضی ذاته(1)مثلا لو کنت تعشق شیئا لکان جمیع ما یصدر عنه معشوقا لک لأجل ذلک الشیء و نحن إنما نرید الشیء لأجل شهوة أو لذة لا لأجل ذات الشیء المراد و لو کانت الشهوة و اللذة و غیرهما من الأشیاء شاعرة بذاتها و کان مصدر الأفعال عنها ذاتها لکانت مریدة لتلک الأشیاء لذاتها لأنها صادرة من ذاتها و الإرادة لا تکون إلا لشاعر بذاته- ثم قال و قد بینا أن واجب الوجود تام بل فوق التمام فلا یصح أن یکون فعله لغرض فلا یصح أن یعلم أن شیئا هو موافق له فیشتاقه ثم یحصله فإذن إرادته من جهة العلم أن یعلم- أن ذلک الشیء فی نفسه خیر و حسن و وجود ذلک یجب أن یکون علی الوجه الفلانی
1) فلا یلزم التفات العالی إلی السافل بالذات، س قده
حتی یکون وجودا فاضلا و کون ذلک الشیء خیرا لا من کونه فلا یحتاج بعد هذا العلم إلی إرادة أخری لیکون الشیء موجودا بل نفس علمه بنظام الأشیاء الممکنة- علی الترتیب الفاضل هو سبب موجب لوجود تلک الأشیاء علی النظام الموجود و الترتیب الفاضل و بالجملة فلوازم ذاته أعنی المعلومات لم یکن یعلمها ثم یرضی بها بل لما کان صدورها عنه عن مقتضی ذاته کان نفس صدورها عنه نفس رضاه بها فإذن لم یکن صدورها عنه منافیا لذاته بل مناسبا لذات الفاعل و کل ما کان غیر مناف و مع ذلک یعلم الفاعل أنه فاعله فهو مراده لأنه مناسب له فنقول هذه الموجودات صدرت عن مقتضی ذات واجب الوجود بذاته المعشوقة له مع علم منه بأنه فاعلها و علتها و کل ما یصدر عن شیء علی هذه الصفة فهو غیر مناف لذلک الفاعل و کل فعل یصدر عن فاعل و هو غیر مناف له فهو مراده فإذن الأشیاء کلها مراده لواجب الوجود و هذا المراد هو المراد الخالی عن الغرض لأن الغرض فی رضاه بصدور تلک الأشیاء أنه مقتضی ذاته المعشوقة فیکون رضاه بصدور الأشیاء لأجل ذاته فیکون الغایة فی فعله ذاته و مثال هذا أنک إذا أحببت شیئا لأجل إنسان کان المحبوب بالحقیقة ذلک الإنسان فکذلک المعشوق المطلق هو ذاته و مثال الإرادة فینا أنا نرید شیئا و نشتاقه لأنا محتاجون إلیه و واجب الوجود یریده علی الوجه الذی ذکرنا و لکنه لا یشتاق إلیه لأنه غنی عنه فالغرض لا یکون إلا مع الشوق فإنه یقال لم طلب هذا فیقال لأنه اشتهاه و حیث لا یکون الشوق لا یکون الغرض فلیس هناک غرض فی تحصیل المقصود و لا غرض فیما یتبع تحصیله إذ تحصیل الشیء غرض و ما یتبع ذلک التحصیل من النفع غرض أیضا و الغایة قد تکون نفس الفعل و قد یکون نفعا تابعا للفعل مثلا کالمشی قد یکون غایة و قد یکون الارتیاض غایة و کذلک البناء قد یکون غرضا و قد یکون الاستکنان به غرضا و لو أن إنسانا عرف الکمال الذی هو حقیقة واجب الوجود ثم کان ینظم الأمور التی بعده علی مثاله- حتی کانت الأمور علی غایة النظام لکان الغرض بالحقیقة واجب الوجود(1)بذاته
1) لأن فائدة الفعل أنما هی بحسبه فإذا کان الفعل هذا الفعل الکلی الذی هو تنظیم جملة النظام الکلی من إبداع المبدعات و اختراع المخترعات و تکوین المکونات فی غایة الأحکام و الإتقان فلا محالة فائدته و ثمرته لا تکون إلا الواجب تعالی لأنه أجمل من کل جمیل و أجل من کل جلیل و أبهی من کل بهی و المفروض أن ذلک الإنسان عرف جمال الواجب و کماله- و کل فعل مقدمه و وسیلة لنیل الغایة و الغرض فلا یقصد بفعله غرضا سواه فإذا کان واجب الوجود هو الفاعل و المنظم کما هو الواقع فهو الغایة و الغرض أی معروفیة ذاته لخلقه بحیث یفنی العارف فی المعروف هی الغایة و معروفیة ظهوره بالوحدة التامة و ظهور الشیء لیس مباینا له و إلا لما کان ظهورا له و کما أن عالمیته و غیرها من صفاته عین ذاته کذلک معروفیته لغیره عین ذاته فتبین أن ذاته تعالی غایة الغایات و هو المطلوب، س قده
الذی هو الکمال فإن کان واجب الوجود بذاته هو الفاعل فهو أیضا الغایة و الغرض- و کذلک لو عرفنا الکمال فی بناء بیت نبنیه ثم رتبنا أمور ذلک البناء علی مقتضی ذلک الکمال کان الغرض ذلک الکمال فإذا کان ذلک الکمال هو الفاعل کان الفاعل و الغرض واحدا و مثال هذه الإرادة(1)فینا إذا أنا تصورنا شیئا و عرفنا أنه نافع أو صواب حرک هذا الاعتقاد و التصور القوة الشهوانیة ما لم یکن هناک مرجح و لم یکن هناک مانع فلا یکون بین التصور و الاعتقاد المذکورین و بین حرکة القوة الشهوانیة إرادة أخری إلا نفس هذا الاعتقاد فکذلک إرادة واجب الوجود فإن نفس معقولیة الأشیاء له علی الوجه الذی أومأنا إلیه هی علة وجود الأشیاء إذ لیس یحتاج إلی شوق إلی ما یفعله و طلب لحصوله و نحن إنما نحتاج إلی القوة الشوقیة و نحتاج فی الإرادة إلی الشوق لنطلب بالآلات ما هو موافق لنا فإن فعل الآلات یتبع شوقا یتقدمه و هناک لیس یحتاج إلی هذا الشوق و استعمال الآلات فلیس هناک إلا العلم المطلق بنظام الموجودات- و علمه بأفضل الوجوه التی یجب أن یکون علیها الموجودات و علمه بخیر الترتیبات و هذا هو العنایة بعینها فإنا لو رتبنا أمرا موجودا لکنا نعقل أولا النظام الفاضل ثم نرتب الموجودات التی کنا نرید إیجادها بحسب ذلک النظام الأفضل و بمقتضاه فإذا کان النظام و الکمال نفس الفاعل ثم کان یصدر الموجودات عن مقتضاه کانت العنایة حاصلة هناک و هی
1) أی مثال الإرادة التی تکون عین العلم الفعلی المؤثر فی المراد بلا داع و بلا شوق متعقب علمنا بالنسبة إلی نفس الشوق و الإرادة، س قده
نفس الإرادة و الإرادة نفس العلم و السبب فی ذلک أن الفاعل و الغایة شیء واحد- و العنایة هی أن یعقل واجب الوجود بذاته أن الإنسان کیف یجب أن یکون أعضاؤه و أن السماء کیف یجب أن یکون حرکتها لیکونا فاضلین و یکون نظام الخیر فیهما موجودا من دون أن یتبع هذا العلم شوق و طلب أو غرض آخر سوی علمه بما ذکرنا من موافقة معلوم لذاته المعشوقة له فإن الغرض و بالجملة النظر إلی أسفل أعنی لو خلق الخلق طلبا لغرض أعنی أن یکون الغرض الخلق أو الکمالات الموجودة فی الخلق أعنی ما یتبع الخلق(1)طلب کمال لم یکن لو لم یخلق- و هذا لا یلیق بما هو واجب الوجود من جمیع جهاته ثم قال فقد عرفت إرادة الواجب الوجود بذاته و أنها بعینها علمه و هی بعینها عنایته و أن هذه الإرادة غیر حادثة- و بینا أن لنا إرادة علی هذا الوجه و قال أیضا فی تعلیق آخر کما أن الباری الأول إذا تمثل تبع ذلک التمثل الوجود کذلک إذا تمثلنا(2)تبعه الشوق و إذا اشتقنا یتبعه لتحصیل الشیء حرکة الأعضاء و اعلم أن القدرة هی أن یکون الفعل متعلقا بمشیة من غیر أن یعتبر معها شیء آخر و القدرة فیه عندنا علمه فإنه إذا علم و تمثل فقد وجب وجود الشیء و القدرة فینا عند المبدإ المحرک و هو القوة المحرکة لا القوة العالمة و القدرة فیه خالیة عن الإمکان و هو صدور الفعل عنه بإرادة فحسب من غیر أن یعتبر معها وجوب استثناء أحد الجزءین لا أنه(3)أراد و لا أنه لم یرد و لیس
1) و أما الکمال الموجود فی الخلق الذی لا یتبعهم کمعروفیة ذاته المتعالیة لهم بحیث یفنی العارف فی المعروف فهو لا ینافی المطلوب أعنی الغایة الذاتیة و عناء الحق المطلق فتفطن، س قده
2) أی إذا تصور مرآة نفسنا بالصور العلمیة تبعه الشوق بلا شوق متوسط بینهما و هذا ما مر عند قوله فلا یکون بین التصور إلخ، س قده
3) إلی قوله لم یرد و هما الجزءان غیر المعتبر استثناؤهما و المراد لا أنه أراد بإرادة زائدة و إنما حملنا علی ذلک إذ لولاه فعلی الإرادة العینیة استثناؤها متحقق کما قالوا لکنه شاء ففعل و المراد أن التعریف تام بدون ذکر الاستثناء بمجرد أن یقال القادر هو الذی إن أراد فعل- و إن لم یرد لم یفعل، س قده
هو مثل القدرة فینا فإن القدرة فینا هی بعینها القوة و هی فیه الفعل فقط فإنه إن لم یعتبر علی هذا الوجه کان فیه إمکان و واجب الوجود منزه عن ذلک و کذلک إن لم یعتبر أن قدرته بعینها إرادته و علمه کان فی صفاته تکثر فیجب أن یکون مرجعها إلی العلم کما کان مرجع إرادته إلی علمه و الإرادة فینا تابعة لغرض و لم یکن فیه لغرض البتة غیر ذاته.
ثم قال و صدور الأشیاء عن ذاته لا لغرض فهو رضاه لا أنها تصدر عنه ثم یرضی بصدورها عنه و القدرة فیه یستحیل أن تکون بالإمکان فهو إذا فعل فقد شاء و إذا لم یفعل فإنه لم یشأ لیتم الفعل و القدرة(1)و قال أیضا الحکمة معرفة الوجود الواجب و هو الأول و لا یعرفه عقل کما یعرف هو ذاته فالحکیم بالحقیقة هو الأول و الحکمة عند الحکماء تقع علی العلم التام و العلم التام فی باب التصور أن یکون التصور بالحد و فی باب التصدیق أن یعلم الشیء بأسبابه إن کان له سبب و أما ما لا سبب له(2)فإنه یتصور بذاته و یعرف بذاته کواجب الوجود(3)
ُ قال ع: ما رأیت شیئا إلا و رأیت الله قبله
، س قده
فإنه لا حد له و1) أی لیکون الفعل فعلا تاما و القدرة قدرة تامة، س قده
2) إلی قوله فإنه لا حد له کان الظاهر أن یقول فلا تصدیق و لا برهان علیه و لکن إنما قال هکذا لأن قوله إن کان له سبب متعلق بالتصور و التصدیق جمیعا لأن الحد أیضا ما له سبب لکونه مؤلفا من أسباب القوام و قد مر أن الحد و البرهان متشارکان فی الحدود و قوله و یعرف بذاته فی آخر کلامه بدل أن یقال و لا برهان علیه و المصنف قدس سره فی کتبه کمرحلة العقل و المعقول- من الأمور العامة و کتاب المبدإ و المعاد و غیرهما ثلث القسمة علی سبیل منع الخلو بأن ما لا سبب له إما أولی التصور و إما مأیوس عن معرفته و إما یستدل علیه بآثاره و الشیخ لم یتعرض هنا للاستدلال بالآثار 362 لأنه قال الحکمة هی العلم التامو هذا لیس علما تاما و أما الیأس عن الاکتناه فلم یتعرض له لوضوحه، س قده
3) إذ حقیقة الوجود لا یمکن العلم بها إلا بالعلم الحضوری فواجب الوجود لا یعلم إلا بالشهود الإشراقی و العلم الحضوری لکل عقل و نفس بذاته علم به و لکن لا بالکنه و إطلاق التصور علی هذا العلم إما حقیقة و إما تسامح بناء علی ما یقال إن المقسم للتصور و التصدیق هو العلم الحصولی و إما باعتبار عنوان الوجود و هو العام البدیهی التصور و أولیة التصور علی الأولین بمعنی شدة الظهور و معروفیته بذاته هی المعرفة التصدیقیة و بالجملة مراد الشیخ من متصوریته بذاته و معروفیته بذاته معلومیته بالعلم الحضوری للمجردات لا معلومیته بالکنه مطلقا بل بنفس معلومیتها لذاتها لأن ذوات الأسباب لا تعرف إلا بأسبابها کما
یتصور بذاته إذ لا یحتاج فی تصوره إلی شیء إذ هو أولی التصور و یعرف بذاته إذ لا سبب له و تقع علی الفعل المحکم و الفعل المحکم هو أن یکون قد أعطی الشیء جمیع ما یحتاج إلیه ضرورة فی وجوده و فی حفظ وجوده بحسب الإمکان(1)إن کان ذلک الإمکان فی مادة فبحسب الاستعداد الذی فیها و إن لم یکن فی مادة فبحسب إمکان الأمر فی نفسه کالعقول الفعالة و بالتفاوت فی الإمکانات یختلف درجات الموجودات فی الکمالات و النقصانات فإن کان تفاوت الإمکانات فی النوع کان الاختلاف فی النوع و إن کان ذلک فی الأشخاص فاختلاف الکمال و النقصان یکون فی الأشخاص فالکمال المطلق حیث یکون الوجوب بلا إمکان و الوجود بلا عدم و الفعل بلا قوة و الحق بلا باطل ثم کل تال فإنه یکون أنقص من الأول إذ کل ما سواه فإنه ممکن فی ذاته ثم الاختلاف بین التوالی فی الأشخاص و الأنواع یکون بحسب الاستعداد و الإمکان فکل واحد من العقول الفعالة أشرف مما یلیه و جمیع العقول الفعالة أشرف من الأمور المادیة ثم السماویات من جملة المادیات أشرف من عالم الطبیعة العنصریة و نرید بالأشرف ما هو أقدم فی ذاته و لا یصح وجود تالیه إلا بعد وجوده.
و هذا أعنی الإمکانات أسباب الشر فلهذا لا یخلو أمر من الأمور الممکنة من مخالطة الشر إذ الشر هو العدم کما أن الخیر هو الوجود و حیث یکون الإمکان أکثر کان الشر أکثر انتهی کلامه.
حیث قال صاحب المحصل و هو أشعری المذهب مسألة لا یجوز أن یفعل الله شیئا لغرض خلافا للمعتزلة و لأکثر الفقهاء لنا أن کل من کان
1) متعلق بالإعطاء أی بحسب قابلیة المواد و قابلیة الماهیات أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها، س قده
کذلک کان مستکملا بفعل ذلک الشیء و المستکمل بغیره ناقص لذاته و لأن کل غرض یفرض فهو من الممکنات فیکون الله قادرا علی إیجاد ابتداء فیکون توسیط ذلک الفعل عبثا(1)لا یقال لا یمکن تحصیله إلا بتلک الواسطة لأنا نقول الذی یصلح أن یکون غرضا ما لیس إلا إیصال اللذة إلی العبد و هو مقدور لله من غیر شیء من الوسائط احتجوا بأن ما یفعل لا لغرض فهو عبث و العبث علی الحکیم غیر جائز- قلنا إن أردت بالعبث الخالی عن الغرض فهذا استدلال بالشیء علی نفسه و إن أردت شیئا آخر غیره فبینه.
فقال الناقد المحقق أقول المعتزلة یقولون فعل الحکیم لا یخلو عن غرض هو الداعی إلی ذلک الفعل و إلا لزم ترجیح من غیر مرجح و الفقهاء یقولون- الحکم بالقصاص أنما ورد من الشارع لینزجر الناس عن القتل فهذا هو الغرض منه- ثم إن المجتهدین یفرعون علی ذلک الإذن و المنع(2)فیما لم یصرح الشارع حکمه فیه علی وجه یوافق الغرض أو لا یوافق و بعض القائلین بالأغراض یقولون المراد سوق الأشیاء الناقصة إلی کمالاتها فمن الکمالات ما لا یحصل إلا بذلک السوق- کما أن الجسم لا یمکن إیصاله من مکان إلی مکان إلا بتحریکه و هو الغرض من تحریکه فتحصیل بعض الأغراض من غیر توسیط الأفعال الخاصة محال- و المحال غیر مقدور علیه و قوله الصالح لکونه غرضا لیس إلا إیصال اللذة إلی العبد و هو مقدور من غیر واسطة فلیس بحکم کلی فإن لذة أخذ أجرة الکسب- من غیر الکسب غیر مقدور علیه و العبث لیس هو الفعل الخالی عن الغرض(3)
1) هذا الدلیل منه إلزامی علی المعتزلة القائلین بقبح العبث و إلا فالأشاعرة غیر قائلین بقبحه، أ د
2) یعنی أنهم ینحون نحو الأغراض فی أحکامهم المستنبطة من العمومات و فیما لا نص فیه فمعلوم أنهم یقتفون آثار الشارعین و أنهم متفقون علیه و إجماعهم أیضا حجة، س قده
3) جواب عن قول الإمام إن أردت بالعبث إلخ بأنه یمتنع الصدور حینئذ عن المختار کما لا یخفی، س قده
مطلقا بل یجب أن یزاد فیه بشرط أن یکون من شأن ذلک الفعل أن یصدر عن فاعله المختار لغرض و أما قوله الفاعل لغرض مستکمل بالغرض حکم أخذه من الحکماء و استعمله فی غیر موضعه فإنهم لا ینفون سوق الأشیاء إلی کمالاتها و إلا لبطل علم منافع الأعضاء و قواعد العلوم الحکمیة من الطبیعیات و علم الهیئة و غیرها- و سقطت العلل الغائیة بأسرها من الاعتبار بل یقولون إضافة الموجودات عن مبدئها- یکون علی أکمل ما یمکن لا بأن یخلق ناقصا ثم یکمله بقصد ثان بل یخلقه مشتاقا إلی کماله لا باستیناف تدبیر و یعنون بالغرض استیناف ذلک التدبیر فی الإکمال بالقصد الثانی و أما أهل السنة فیقولون إنه فعال لما یرید لیس من شأن فعله أن یوصف بحسن أو قبح فکثیر من الناقصین یعدمهم قبل استکمالهم(1)
و ثانیتهما الغایة المطلوبة من کل شیء بحسبه أولا من حیث وقوعه تحت اسم من أسماء الله الحسنی و هی موصولة إلیها أیضا و لأن أسماءه تعالی کلها حسنی و صفاته جمیعا علیا و لفناء الأشیاء فی ینبوع البقاء لعله ورد
ُ: لا تفضلونی علی یونس بن متی
و بهذا النظر قال الحکماء- الآجال الاخترامیة طبیعیة و النغمات غیر الموزونة موزونة فإذا علمت هذا علمت بطلان قولهم- یعدمهم قبل استکمالهم، س قده
و کثیر من المتحرکین یحرکهم إلی غیر غایات حرکاتهم و لا یسأل فی أفعاله بلم و کیف انتهی کلام ناقد المحصل.النزاع بین الحکماء و الأشاعرة فی إثبات العلل و الغایات للأشیاء و عدمه فکل فعل و حرکة له غایة و سبب عند الحکماء و لیس کذلک عند هؤلاء لأنهم ینکرون
1) اعلم أن هاهنا غایتین إحداهما الوصول إلی جوار الله غایة الغایات و منتهی الرغبات و لا بد فی ذلک من الوفود علی باب الأبواب و هو الإنسان الکامل الذی هو باب الله تعالی و هذا سیقع فإن فیض الله لا ینقطع و کلماته لا تبید و المواد لا تعدم و الکل تنحو نحو الإنسان و تفد علی بابه و مخلوقة لأجله و هو متحرک و سائر طولا إلی جناب الله و مخلوق لأجل الله تعالی.
العلة و المعلول و ینکرون الإیجاب و الاستلزام فی الفاعل مطلقا سواء کان واجب الوجود أو غیره و ذلک لإثباتهم القدرة بالمعنی المذکور من غیر مرجح و داع فهم بهذا المذهب المشهور عنهم أبعد خلق الله عن منهج الحکمة و المعرفة إلا أن یکون مراد شیخهم و متقدمیهم شیئا آخر و هو نفی اللمیة الزائدة علی ذاته عنه فی فعله المطلق- و أما النزاع بین الحکماء و المعتزلة فإنما هو فی نفی الغایة الزائدة عن ذاته فی فعله المطلق و إثباتها فیه فإن الحکماء ذهبوا إلی أن فعله سبحانه مطلقا لا یکون لغرض سواه من إیصال خیر بممکن أو نفع أو ثواب أو غیر ذلک لکن یترتب علی أفعاله هذه الغایات و الأغراض و المعتزلة أثبتوا لفعله الغرض العائد إلی العباد و أما الأفعال الخاصة فلکل منها سبب غائی و غرض لفاعله فیه عندهم یستکمل فاعل ذلک الفعل به سواء کان یلحق به لحوقا زمانیا کما فی الفواعل التی تحت الکون أو لحوقا غیر زمانی کما فی ما فوق الکون.
و اعلم أن العلة الغائیة کما مر فی مباحث العلل هی العلة الفاعلیة بحقیقتها و ماهیتها لفاعلیة الفاعل فهی بالحقیقة الفاعل الأول أی فاعل الفعل بما هو فاعل بالفعل و هی أیضا غرض بما هو ملحوظ الفاعل فی فعله و هما متحدان بالذات متغایران بالاعتبار فهناک شیء واحد یسمی بالعلة الغائیة و الغرض و کذلک الفائدة المترتبة علی الفعل و الغایة المنتهی إلیها الفعل متحدتان ذاتا متغایرتان بالاعتبار- فالخیریة و التمامیة اللازمة لوجود الفعل فی الخارج من حیث یترتب علی الفعل فائدة(1)و من حیث ینساق إلیه الفعل غایة و أفعال الفاعل المختار یکون فیها الأمور الأربعة و یترتب الأغراض و الغایات مترتبة متسلسلة إلی الغرض الأخیر الذی هو مبدؤها جمیعا و منتهاها و هو الغرض بالحقیقة و الغایة عند التفتیش و قد علمت فی تلک المباحث أن هذه المعانی الأربعة أعنی العلة الغائیة و الفائدة و الغایة و الغرض- کلها فی فعل الله سبحانه شیء واحد هو ذاته الأحدیة و مرجعها إلی العنایة التی هی
1) هذا فی الفائدة التی هی ما إلیه الحرکة و نهایة الفعل لکن الفائدة أعم مما هو بعد الفعل أو معه کالعثور علی الکنز فی أثناء حفر البئر للوصول إلی الماء، س قده
العلم التام بوجه الخیر للنظام و الإرادة الحقة لفعل الخیر بالذات مطلقا فإذن العالم الأکبر و هو الإنسان الکامل الأعظم فاعله و غایته أولا و آخرا و مبدأ و مصیرا هو الله سبحانه بحسب نفس ذاته فأما کل جزء من أجزاء نظام الوجود فالغرض القریب- و الغایة القریبة منه بحسب الخصوصیة شیء غیر ذاته کما أن فاعله القریب بحسب الخصوصیة شیء غیر الحق الأول کما أن الغایة و الفاعل فی نظام الشخص الجزئی الإنسانی بجمیع أجزائه و طبائعه و قواه هما نفسه المتعلقة بجملة بدنه و أما الفاعل و الغایة القریبان لکل فعل مخصوص من أفاعیل الأعضاء فقوة مخصوصة من قوی نفسه- کالجاذبة و الدافعة و الغاذیة و المنمیة و المولدة و غیرها إلی ألف ألف قوة و فعل(1)و مرجعها و أفاعلیها کلها إلی النفس أولا و آخرا و ظاهرا و باطنا فقد ظهر و تبین أن الفاعل المختار إذا کان ممکن الوجود ناقص الذات کان غرضه من الفعل شیئا زائدا علی ذاته هو کمال ذاته و تمامها الذی به یستکمل فی الفعل و یتم و إذا کان واجب الوجود- فلکونه کامل الذات تام الکمال بل فوق التمام لم یکن له فی فعله غرض و غایة الأنفس ذاته لا شیء وراءه و لیس معنی هذا الکلام أن فعله المطلق لا غایة و لا غرض له بل إن غایته و غرضه ذاته المقدسة و إلا رجع الأمر إلی مذهب الأشعریة تعالی عن ذلک علوا کبیرا.
فقد استبان و ظهر أن الحکماء إنما ینفون عن فعل الله سبحانه المطلق- غرضا و غایة أخیرة غیر ذاته و یقولون ذاته غرض الأغراض و غایة الغایات و نهایة الطلبات و الرغبات و الأشواق لکونه علة العلل و سبب الأسباب و مسببها و معللها و لا ینفون الغرض و الغایة و العلة الغائیة بل یثبتون أغراضا و غایات و کمالات مترتبة
1) هذه الکثرة باعتبار ما قالوا من الاختلاف النوعی فی بعض القوی فضلا عن الشخصی کالغاذیة فإن غاذیة کل عضو مثلا مخالفة بالنوع لغاذیة عضو آخر و فی کل عضله من العضلات الخمسة مائة قوة محرکة مخالفة للقوة المحرکة التی فی الأخری إحداهما مزاولة لفعلها و مباشرة لتحریکها المفوض إلیها و الأخری ساکنة و أیضا بعضها محرکة حرکتها الخاصة إلی جهتها المعینة و بعضها محرکة حرکتها الخاصة الأخری إلی جهتها المعینة الأخری، س قده
منتهیة إلیه سبحانه بخلاف الأشاعرة فإنهم یسدون باب التعلیل مطلقا و بخلاف المعتزلة أیضا فإنهم یثبتون فی فعله المطلق غرضا غیر ذاته و کلا القولین زیغ عن الصواب- و فیما ذهبت إلیه الحکماء یثبت سر التوحید فی الوجود حسب ما عرفه و أفاده العارفون- و قد أقمنا البرهان علیه من سبیل المبدئیة و الفاعلیة و هاهنا یقام علیه من سبیل الآخریة و الغائیة لأن کمال کل شیء هو نفسه و هکذا کمال الکمال و تمام التمام إلی آخر الکمالات الذاتیة و تمام التمامات الوجودیة دفعا للدور و التسلسل فکل شیء هالک إلا وجهه و به یتحقق سر القیامة الکبری(1)و سر قوله تعالی لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ و ما ادعاه العارف المحقق من الفناء و البقاء و ما ذهب إلیه فرفوریوس من اتحاد العاقل بالعقل الفعال و ما
روی عن خیر البشر ص من قوله:
لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل
و أنه ص من جملة الأنبیاء المرسلین سلام الله علیهم أجمعین
قد علمت أن الحکمة هی أفضل علم بالمعلومات و أحکم فعل فی المصنوعات و واجب الوجود یعلم من ذاته کل شیء من الأشیاء بعلله و أسبابه و یفعل النظام الأتم لغایة حقیقیة یلزمه فهو بهذا المعنی حکیم فی علمه [عمله] محکم فی صنعه و فعله- فهو الحکیم المطلق و قد علمت أن هذا العلم بعینه سبب وجود الأشیاء و إرادة إیجادها- من غیر أن یکون المنظور إلیه فی الإیجاد شیء سافل و غرض غیر حاصل فی ذات
1) لأنها القیام عند الله الواحد القهار للکل و قد عرفت فی الحاشیة السابقة أن الکل یفدون علی باب الأبواب و هو الإنسان الکامل و هو یقوم بین یدی الله فیدخلون فی دین الله أفواجا- و کما أن کل واحد یرتقون إلی جنابه فالکل کذلک ما خَلْقُکُمْ وَ لا بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ واحِدَةٍ و أیضا إذا بدل الإنسان الکامل- ف أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها بدل الکل لأن الکل کأجزاء ذاته- فحشر الکل إلی الله بتبعیة حشره إلیه، س قده
الفاعل فهذا معنی العنایة.
و الهدایة هی ما یسوق الشیء إلی کماله الثانی الذی لا یحتاج إلیه فی أصل وجوده و بقائه و قد أعطی سبحانه کل شیء کمال وجوده و هو ما یحتاج إلیه فی وجوده و بقائه و زاده أیضا کمالا ثانیا و هو ما لا یحتاج إلیه فیهما و إلیه الإشارة فی القرآن بقوله تعالی رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی فالخلق هو إعطاء الکمال الأول و الهدایة هی إفادة الکمال الثانی و بقوله أیضا الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ.
و أما الجود فهو إفادة الخیر بلا عوض فإن الإفادة علی وجهین أحدهما معاملة و الآخر جود فالمعاملة أن تعطی شیئا و تأخذ بدله سواء کان البدل عینا- أو ذکرا حسنا أو فرحا أو دعاء أو حصول صفة کمالیة أو إزالة رذیلة نفسانیة.
و بالجملة ما یکون للمعطی فیه رغبة أو غرض لا یحصل إلا بذلک الإعطاء فإنه المعاملة بالحقیقة و إن کان الجمهور یزعمون المعاملة حیث یکون معاوضة عینیة و لا یسمون غیره معاملة و لکن العقلاء یعرفون أن الجود بالحقیقة حیث لا یکون فیه عوض و لا غرض و أن کل ما فیه غرض أو فائدة فهو معاملة فالجود بالحقیقة لمرید و فاعل لا یکون لفعله غرض و ما ذلک إلا لواجب الوجود فإذن لا جواد إلا واجب الوجود علی أن کل جود و کرم لا یحصل إلا من جهته
هذه المسألة أیضا من جملة المسائل الغامضة الشریفة قل من اهتدی إلی مغزاها و سلک سبیل جدواها و اختلفت فیه الآراء و تشعبت فیه المذاهب و الأهواء- و تحیرت فیه الأفهام و اضطربت فیه آراء الأنام
إلی أن الله تعالی أوجد العباد و أقدرهم علی تلک الأفعال و فوض إلیهم الاختیار- فهم مستقلون بإیجاد تلک الأفعال علی وفق مشیتهم و طبق قدرتهم و قالوا إنه أراد
منهم الإیمان و الطاعة و کره منهم الکفر و المعصیة و قالوا و علی هذا یظهر أمور(1)الأول فائدة التکلیف بالأوامر و النواهی و فائدة الوعد و الوعید الثانی استحقاق الثواب و العقاب الثالث تنزیه الله سبحانه عن إیجاد القبائح(2)و الشرور من أنواع الکفر و المعاصی و المساوی و عن إرادتها لکنهم غفلوا عما یلزمهم فیما ذهبوا إلیه من إثبات الشرکاء لله(3)
ُ قال النبی ص:
ُ القدریة مجوس هذه الأمة
و قد نسب کل من الأشعری و المعتزلی هذا القول إلی صاحبه، س قده
بالحقیقة و قد علمت أن الوجود مجعول له علی الإطلاق و لا شبهة فی أن مذهب من جعل أفراد الناس کلهم خالقین لأفعالهم مستقلین فی إیجادها أشنع من مذهب من جعل الأصنام أو الکواکب شفعاء عند الله و أیضا یلزمهم أن ما أراد ملک الملوک لا یوجد فی ملکه و أن ما کرهه یکون موجودا فیه و ذلک نقصان شنیع و قصور شدید- فی السلطنة و الملکوت تعالی القیوم عن ذلک علوا کبیرا.إلی أن کل ما یدخل فی الوجود فهو بإرادته تعالی من غیر واسطة سواء کان من الأمور القائمة بذاتها أو من الصفات التابعة لغیرها من أفعال العباد و إراداتها و أشواقها و حرکاتها و طاعاتها و معاصیها و غیرها و یقولون إن إرادة الله متعلقة بکل کائن غیر متعلقة بما لیس بکائن علی ما اشتهر بین الناس أن کل ما یقع فی العالم فهو بقضاء الله تعالی و قدره و ما
روی عن النبی ص: أن ما شاء الله کان و ما لم یشأ لم یکن
فلا موجد و لا مؤثر فی الوجود و
1) و ربما یصحح الأشاعرة بعض هذه الأمور بالکسب فقالوا الأفعال واقعة بقدرة الله تعالی و کسب العبد علی معنی أن الله جری عادته بأن العبد إذا صمم العزم علی الطاعة مثلا یخلق فعل الطاعة فیه و هذا القدر کاف فی الأمر و النهی و الثواب و العقاب و ربما یمثلون بمن یحمل شیئا ثقیلا علی کاهله و یذهب به و یجعل آخر یده تحت ذلک الحمل من غیر أن یکون شیء عمن وزره و ثقله علی یده و لا یخفی أن معذرتهم شر من جریمتهم، س قده
2) حکی أنه دخل القاضی عبد الجبار دار الصاحب بن عباد فرأی الأستاد أبا إسحاق الأسفراینی فقال سبحان من تنزه عن الفحشاء فقال الأستاد سبحان من لا یجری فی ملکه إلا ما یشاء، س قده
3) و قد قال الله تعالی أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ و
الإیجاد إلا الله المتعال عن الشریک فی الخلق و الإیجاد فیفعل ما یشاء و یحکم ما یرید- لا علة لفعله و لا راد لقضائه لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ و لا مجال للعقل فی تحسین الأفعال و تقبیحها بالنسبة إلیه بل یحسن صدور کلها عنه و الأسباب المشاهدة کالأفلاک و الکواکب و أوضاعها لصدور الحوادث الأرضیة و أشخاص الإنسان و الحیوان لصدور أفاعیلها و حرکاتها هی مما ارتبط بها وجود الأشیاء بحسب الظاهر- لا بحسب حقیقة الأمر فی نفسه لأنها لیست أسبابا بالحقیقة و لا مدخل لها فی وجود شیء من الأشیاء لکنه أجری عادته بأنه یوجد تلک الأسباب أولا ثم یوجد عقیبها تلک المسببات و التحقیق أن المسببات صادرة عنه ابتداء و قالوا فی ذلک تعظیم لقدرة الله و تقدیس لها عن شوائب النقصان و القصور فی التأثیر حیث یحتاج فی تأثیره فی شیء إلی واسطة شیء آخر و تشاجر بین هاتین الطائفتین المناقضات و الاحتجاجات و الاستدلالات بأمور متعارضة حتی الآیات القرآنیة و الأحادیث النبویة فإنها متعارضة الظواهر فی هذا الباب.
رضوان الله علیهم(1)إلی أن الأشیاء فی قبول الوجود من المبدإ المتعالی متفاوته فبعضها لا یقبل الوجود إلا بعد وجود الآخر کالعرض الذی لا یمکن وجوده إلا بعد وجود الجوهر- فقدرته علی غایة الکمال یفیض الوجود علی الممکنات علی ترتیب و نظام و بحسب قابلیاتها المتفاوتة بحسب الإمکانات فبعضها صادرة عنه بلا سبب و بعضها بسبب واحد أو أسباب کثیرة فلا یدخل مثل ذلک فی الوجود إلا بعد سبق أمور هی أسباب وجوده و هو مسبب الأسباب من غیر سبب و لیس ذلک لنقصان فی القدرة بل النقصان فی القابلیة
1) کالمحقق الطوسی قدس سره کما نقل سابقا عنه من شرح رسالة مسألة العلم و حاصل هذه الطریقة أن الله تعالی یوجد القدرة و الإرادة فی العبد ثم هاتان القدرة و الإرادة توجبان وجود المقدور فالله تعالی فاعل بعید و العبد فاعل قریب فی هذه الطریقة و أما فی طریقة الراسخین فهو تعالی قریب فی بعده و بعید فی قربه و الفرق بینهما و بین طریقة المعتزلة ظاهر- لأن المعلول لا یحتاج إلی العلة فی البقاء عند المعتزلة بخلافه عند المحقق قدس سره و غیره، س قده
و کیف یتوهم النقصان و الاحتیاج مع أن السبب المتوسط أیضا صادرة عنه فالله سبحانه غیر محتاج فی إیجاد شیء من الأشیاء إلی أحد غیره و قالوا لا ریب فی وجود موجود- علی أکمل وجه فی الخیر و الجود و لا فی أن صدور الموجودات عنه یجب أن یکون علی أبلغ النظام فالصادر عنه إما خیر محض کالملائکة و من ضاهاها و إما ما یکون الخیر فیه غالبا علی الشر کغیرهم من الجن و الإنس فیکون الخیرات داخلة فی قدرة الله بالأصالة و الشرور اللازمة للخیرات داخلة فیها بالتبع و من ثم قیل إن الله یرید الکفر و المعاصی الصادرة عن العباد لکن لا یرضی بها(1)علی قیاس من لسعت الحیة إصبعه- و کانت سلامته موقوفة علی قطع إصبعه فإنه یختار قطعها بإرادته لکن بتبعیة إرادة السلامة و لولاها لم یرد القطع أصلا فیقال هو یرید السلامة و یرضی بها و یرید القطع- و لا یرضی به إشارة إلی الفرق الدقیق و أنت تعلم أن هذا المذهب أحسن من الأولین و أسلم من الآفات و أصح عند ذوی البصائر النافذة فی حقائق المعارف فإنه متوسط بین الجبر و التفویض و خیر الأمور أوسطها.
و ذهبت طائفة أخری(2)
و علی الثانی للفعل استناد إلیه تعالی من غیر واسطة من جهة إحاطته به فی مقامه- کما أن له استنادا إلی فاعله الممکن و لا یلزم جبر لأن إحاطته تعالی بکل شیء إحاطة بما هو علیه و الفعل الاختیاری فی نفسه اختیاری فهو المحاط المنسوب إلیه تعالی و إلی العبد- هذا و قد ظهر بذلک أن المذهبین غیر متدافعین، ط مد ظله
و هم الراسخون فی العلم و هم أهل الله خاصة1) أی لا یریدها بالذات و أرادها بالعرض فإن الشر مجعول فی القضاء الإلهی بالعرض- و إلا فالإرادة و الرضا و العشق و المحبة و الابتهاج و نحوها متحدة اصطلاحا، س قده
2) الفرق بینه و بین سابقه أن فی المذهب السابق سلوکا من طریق الکثرة فی الوحدة- و فیه سلوک من طریق الوحدة فی الکثرة فعلی الأول للفعل استناد إلی فاعله القریب و إلی فاعل فاعله بواسطته و من طریقه و الانتساب طولی لا عرضی فلا تبطل إحدی النسبتین الأخری و لا یلزم الجبر الباطل لأن العلة الأولی أنما ترید صدور الفعل الاختیاری عن اختیار فاعله المختار فلا یقع إلا اختیارا و لا یرید الفعل فی نفسه و من غیر وسطه حتی یبطل به اختیار فاعله و تسقط إرادته.
إلی أن الموجودات علی تباینها فی الذوات و الصفات و الأفعال و ترتبها فی القرب و البعد من الحق الأول و الذات الأحدیة یجمعها حقیقة واحدة إلهیة جامعة لجمیع حقائقها و طبقاتها لا بمعنی أن المرکب من المجموع شیء واحد هو الحق سبحانه- حاشا الجناب الإلهی عن وصمة الکثرة و الترکیب بل بمعنی أن تلک الحقیقة الإلهیة(1)
ُ قال أمیر المؤمنین ع: ما رأیت شیئا إلا و رأیت الله قبله
و إلی ماهیاتها ثانیا لأن الکلیات الطبیعیة و هی الماهیات موجودة أیضا و لو بواسطة الوجود وساطة فی العروض فإذا نظر إلی الوحدة الحقة التی انطوت عندها الکثرات و أن ما به الامتیاز فی الوجود عین ما به الاشتراک- و أن الوجود عائد إلیه و الملک له فالأثر أثره و إذا نظر إلی الکثرة و أن لها وجودات و لو کانت عنه فالآثار آثارها فلیحفظ المراتب و لا سیما إذا نظر إلی کثرة الآثار أو یتراءی شریة و مساءة فلیعد من القوابل جنة و وقایة له تعالی و بالجملة الإیجاد تبع الوجود و الأثر یعرف صاحبه و لا یتوهم ترکیب و تمزیج کما فی سابقه و قد مر ما یوضح هذا فارجع إلیه، س قده
مع أنها فی غایة البساطة و الأحدیة ینفذ نوره فی أقطار السماوات و الأرضین و لا ذرة من ذرات الأکوان الوجودیة إلا و نور الأنوار محیط بها قاهر علیها و هو قائم علی کل نفس بما کسبت و هو مع کل شیء لا بمقارنة و غیر کل شیء لا بمزایلة وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ و هذا المطلب الشریف الغامض اللطیف مما وجدوه- و حصلوه بالکشف و الشهود عقیب ریاضاتهم و خلواتهم و هو مما أقمنا علیه البرهان- مطابقا للکشف و الوجدان فإذن کما أنه لیس فی الوجود شأن إلا و هو شأنه کذلک لیس فی الوجود فعل إلا و هو فعله لا بمعنی أن فعل زید مثلا لیس صادرا عنه1) أی أنها أصلها المحفوظ و سنخها الباقی لا کأصل داخل فی الفرع لأنه داخل فی الأشیاء لا بالممازجة لیس فی الأشیاء بوالج و لا عنها بخارج و لا کأصل فرعه ثانیه إذ لا ثانی له فی الوجود بائنا عنه بینونة عزلة و أن باینه بینونة صفة بل کأصل لا شأن للفرع إلا و للأصل معه شأن و لکن للأصل شأن لیس للفرع معه شأن کیف و هو قیومها و مقومها الوجودی- فإن نسبة وجوداتها إلی الوجود المطلق الذی هو مرتبة ظهوره و نسبة تقومها به کنسبة الماهیة إلی مقوماتها بحسب شیئیة الماهیة و تقویمها إیاها بوجه و الحاصل أن وجوداتها مضافة إلیه تعالی أولا لأن نسبة الشیء إلی فاعله بالوجود و إلی قابله بالإمکان کما
بل بمعنی أن فعل زید مع أنه فعله بالحقیقة دون المجاز فهو فعل الله بالحقیقة فلا حکم إلا لله و لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم یعنی کل حول فهو حوله و کل قوة فهی قوته فهو مع غایة عظمته و علوه ینزل منازل الأشیاء و یفعل فعلها- کما أنه مع غایة تجرده و تقدسه لا یخلو منه أرض و لا سماء کما فی قوله تعالی وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ.
فإذا تحقق هذا المقام ظهر أن نسبة الفعل و الإیجاد إلی العبد صحیح کنسبة الوجود و السمع و البصر و سائر الحواس و صفاتها و أفعالها و انفعالاتها من الوجه الذی بعینه ینسب إلیه فکما أن وجود زید بعینه أمر متحقق فی الواقع منسوب إلی زید بالحقیقة لا بالمجاز و هو مع ذلک شأن من شئون الحق الأول فکذلک علمه و إرادته و حرکته و سکونه و جمیع ما یصدر عنه منسوبة إلیه بالحقیقة لا بالمجاز و الکذب- فالإنسان فاعل لما یصدر عنه و مع ذلک ففعله أحد أفاعیل الحق علی الوجه الأعلی الأشرف اللائق بأحدیة ذاته(1)بلا شوب انفعال و نقص و تشبیه و مخالطة بالأجسام و الأرجاس و الأنجاس تعالی عن ذلک علوا کبیرا.
فالتنزیه و التقدیس یرجع إلی مقام الأحدیة التی یستهلک فیه کل شیء و هو الواحد القهار الذی لیس أحد غیره فی الدار و التشبیه راجع إلی مقامات الکثرة و المعلولیة و المحامد کلها راجعة إلی وجهه الإحدی و له عواقب الاثنیة و المدائح و
1) و ذلک أن الأسماء الواقعة علی الوجودات الخاصة الإمکانیة و خواصها و أفعالها- متضمنة فی مفاهیمها لحدود عللها الناقصة من موضوع و مادة و زمان و مکان و غیرها و هی جهات النقص و الشین فالذی ینتسب إلیه تعالی هو وجودها العاری عن وصمة النقص و العیب و القصور و أما أسماؤها بمفاهیمها الماهویة مثلا فهی لا تتجاوز موضوعاتها المادیة الواقعة تحت التغیر و الزوال و اعتبر ذلک من نفسک فإنک إذا تصورت إنسانا یأکل الخبز أو یشرب الخمر- فهو و فعله معلولان لک و لفعله نسبة إلیه و نسبة إلیک لکنه إذا نسب إلیه وقع علیه اسم الفعل بحده فیقال إنه یأکل الخبز أو یشرب الخمر و إذا نسب إلیک قیل إنک أوجدت فعله کذاته و لم یقل إنک تأکل الخبز أو تشرب الخمر، ط مد ظله
التقادیس و ذلک لأن شأنه إفاضة الوجود علی کل موجود و الوجود کله خیر محض- کما علمت و هو المجعول و المفاض و الشرور و الأعدام غیر مجعولة و کذا الماهیات ما شمت رائحة الوجود کما مر مرارا فعین الکلب نجس و الوجود الفائض علیه بما هو وجود طاهر العین و کذا الکافر نجس العین من حیث ماهیته و عینه الثابت لا من حیث وجوده لأنه طاهر الأصل و إنما اختلطت الوجودات بالأعدام و الظلمات- لبعدها عن منبع الجود و النور کالنور الشمسی الواقع علی القاذورات و الأرجاس- و المواضع الکثیفة فإنه لا یخرج من النوریة و الصفا بوقوعه علیها و لا یتصف بصفاتها- من الرائحة الکریهة و غیرها إلا بالعرض فکذلک کل وجود من حیث کونه وجودا أو أثر وجود خیر و حسن لیس فیه شریة(1)
ُ: و الخیر بیدیک و الشر لیس إلیک
فالسالبة سالبة بسیطة محصلة و حاصل کلامه أنه لا بد أن یبدل الأرض غیر الأرض و کذا السماوات فیبدل الناظر و النظر و المنظور حتی لا یسند إلی الخیر المحض الشرور، س قده
و لا قبح و لکن الشریة و القبح من حیث نقصه عن التمام و من حیث منافاته لخیر آخر و کل من هذین یرجع إلی نحو عدم و العدم غیر مجعول لأحد و الحمد لله العلی الکبیر.فهذا حاصل الکلام فی تقریر هذا المذهب و معرفة النفس و قواها أشد معین علی فهم هذا المطلب فإن فعل الحواس و القوی الحیوانیة و الطبیعیة کلها فعل النفس کما هو التحقیق مع أنها فعل تلک القوی أیضا بالحقیقة لا بمعنی الشرکة بین الفاعلین فی فعل واحد کما یوجد فی أفعال الفاعلین الصناعیین أنه قد یقع الشرکة بین اثنین منهم فی فعل واحد کالخیاطة و نحوه و لا شبهة فی أن المذهب الرابع عظیم الجدوی شدید المنزلة لو تیسر الوصول إلیه لأحد ینال الغبطة الکبری و الشرف الأتم و به یندفع جمیع الشبه الواردة علی خلق الأعمال و به یتحقق معنی ما ورد من کلام إمام الموحدین
علی ع: لا جبر و لا تفویض بل أمر بین الأمرین
إذ لیس المراد منه- أن فی فعل العبد ترکیبا من الجبر و التفویض و لا أیضا معناه أن فیه خلوا عنهما و لا أنه اختیار من جهة و اضطرار من جهة أخری و لا أنه مضطر فی صورة الاختیار کما وقع
1) فما فی دعاء الافتتاح
فی عبارة الشیخ رئیس الصناعة و لا أن العبد له اختیار ناقص و جبر ناقص بل معناه أنه مختار من حیث إنه مجبور و مجبور من الوجه الذی هو مختار و أن اختیاره بعینه اضطراره و قول القائل خیر الأمور أوسطها یتحقق فی هذا المذهب فإن التوسط بین الضدین قد یکون بمعنی الممتزج عن مکسور طرفیهما کالماء الفاتر الذی یقال لا حار و لا بارد مع أنه لیس بخارج عن جنسهما فهذا معنی قولهم أن التوسط بین الأضداد بمنزلة الخلو عنها و قد یکون الجامع لها بوجه أعلی و أبسط من غیر تضاد و تزاحم بینهما- و هذا فی مثال الحرارة و البرودة کجوهر الفلک عند التحقیق فإنه مع بساطته یوجد فیه هذه الکیفیات الأربع علی وجه أعلی و أبسط مما یوجد فی هذا العالم لأن التی توجد منها أنما یفیض منها و بواسطتها فالتوسط بهذا المعنی خیر من التوسط بالمعنی الأول فمثال المذهب الأول کالحرارة الناریة و المذهب الثانی کالبرودة المائیة و الثالث کالکیفیة التی فی الماء الفاتر و الرابع کحال الفلک عند التحقیق حیث لیست حرارتها ضد برودتها مع شدتهما جمیعا فأنت أیها الراغب فی معرفة الأشیاء بالتحقیق الساعی بسلوکه إلی نیل عالم التقدیس لا تکن ممن اتصف بأنوثة التشبیه المحض و لا بفحولة التنزیه الصرف و لا بخنوثة الجمع بینهما کمن هو ذو الوجهین بل کن فی الاعتقاد کسکان صوامع الملکوت الذین هم من العالین لیست لهم شهوة أنوثة التشبیه و لا غضب ذکورة التنزیه و لا خنوثة الخلط بین الأمرین المتضادین و إنما هم من أهل الوحدة الجمعیة الإلهیة فإنه سبحانه عال فی دنوه دان فی علوه واسع برحمته کل شیء لا یخلو من ذاته شیء(1)من الذوات و لا من فعله شیء من الأفعال و لا من شأنه شیء من الشئون و لا من إرادته و مشیته شیء من الإرادات و المشیات
1) أشار بهذه الفقرات إلی توحید الذات و الصفات و الأفعال و أن الموحد لا بد أن یعتقد بتوحید الذات و الصفات أولا ثم بتوحید الأفعال ثانیا فلیقل لا هو إلا هو و لا إله إلا الله ثم لیقل لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم و الأشعری یرید أن یوحد بزعمه بتوحید الأفعال- و لکن لم یأت البیت من بابه و لا فهم ثمرته فإنه أثبت ذواتا مستقلة و لکن نفی آثارها و لوازمها و قذف نتائجها إلی غیرها فقال إنها محال صنع الله و إن تأثیراته تظهر فیها، س قده
و لأجل ذلک قال تعالی کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ و قال ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ- وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ و بذلک یظهر سر قوله وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی ففیه السلب و الإثبات من جهة واحدة لأنه سلب الرمی عنه ص من حیث أثبت له- و کذا قوله قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ فنسب القتل إلیهم و التعذیب إلی الله بأیدیهم- و التعذیب هناک عین القتل فهذا ما عندی من مسألة خلق الأعمال التی اضطربت فیها أفهام الرجال و الله ولی التوفیق و الهدایة و بیده زمام التحقیق و الدرایة.
ما أشد إعانة و تیسیرا فی هذا الباب مطالعة کتاب النفس الإنسانیة فإنه نسخة مختصرة- مطابقة لکتاب العالم الکبیر الذی کتبه أیدی الرحمن الذی کتب علی نفسه الرحمة- و کتب فی قلوبکم الإیمان فعلیک أن تتدبر فی کتاب النفس و تتأمل فی الأفعال الصادرة عن قواها حتی یظهر لک أن الأفعال الصادرة عن العباد هی بعینها فعل الحق لا کما یقوله الجبری و لا کما یقوله القدری و لا أیضا کما یقوله الفلسفی فانظر إلی أفعال المشاعر و القوی التی للنفس الإنسانیة حیث خلقها الله تعالی مثالا ذاتا و صفة و فعلا لذاته و صفاته و أفعاله- و اتل قوله تعالی وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ و
قول رسول الله ص: من عرف نفسه فقد عرف ربه
فإن التحقیق عند النظر العمیق أن فعل کل حاسة و قوة من حیث هو فعل تلک القوة هو فعل النفس فالأبصار مثلا فعل الباصرة بلا شک لأنه إحضار الصورة المبصرة أو انفعال البصر بها و کذلک السماع فعل السمع لأنه إحضار الهیئة المسموعة أو انفعال السمع بها فلا یمکن شیء منهما إلا بانفعال جسمانی و کل منهما فعل النفس بلا شک لأنها السمیعة البصیرة بالحقیقة لا کما اشتهر فی الحکمة الرسمیة- أن النفس تستخدم القوی فقط کمن یستخدم کاتبا أو نقاشا إلا أن الاستخدام هاهنا طبیعی و هناک صناعی و فی المشهور زیف و قصور فإن مستخدم صانع فعل لا یکون بمجرده صانعا لذلک الفعل فمستخدم البناء لا یلزم أن یکون بناء و کذا مستخدم الکاتب لا یلزم کونه کاتبا فکذا مستخدم القوة السامعة و الباصرة لا یجب أن یکون
سمیعا و بصیرا مع أنا نعلم إذا راجعنا إلی وجداننا أن نفوسنا هی بعینها المدرک الشاعر- فی کل إدراک جزئی و شعور حسی و هی بعینها المتحرک بکل حرکة حیوانیة أو طبیعیة منسوبة إلی قوانا سیما القریبة من أفق عالم النفس و سنحقق فی مستأنف الکلام من مباحث النفس إن شاء الله العظیم فی إیضاح القول بأن النفس بعینها فی العین قوة باصرة- و فی الأذن قوة سامعة و فی الید قوة باطشة و فی الرجل قوة ماشیة و هکذا الأمر فی سائر القوی التی فی الأعضاء فبها تبصر العین و تسمع الأذن و تبطش الید و تمشی الرجل شبه ما ورد فی الکلام القدسی
: کنت سمعه الذی به یسمع و بصره الذی به یبصر و یده التی بها یبطش [و رجله التی بها یمشی]
فالنفس مع وحدتها و تجردها عن البدن و قواه و أعضائه لا یخلو منها عضو من الأعضاء عالیا کان أو سافلا لطیفا أو کثیفا- و لا تباینها قوة من القوی مدرکة کانت أو محرکة حیوانیة کانت أو طبیعیة بمعنی أن لا هویته للقوی غیر هویة النفس لأن وحدة النفس ضرب آخر من الوحدة(1)یعرفه الکاشفون و هو یتهاظل للهویة الإلهیة فلها هویة أحدیة جامعة لهویات القوی و المشاعر و الأعضاء فیستهلک هویات سائر القوی و الأعضاء فی هویتها و یضمحل إنیاتها فی إنیتها عند ظهور هویتها التامة و عند قیام ساعة الموت التی هی القیامة الصغری علی جمیع الخلائق الموجودة فی العالم الصغیر و فی هذه النشأة الآدمیة الشخصیة ثم ینشأ
1) هی الوحدة الحقة الظلیة لأنها متعلمة بالأسماء التنزیهیة و التشبیهیة جمیعا و متصفة بصفات الطبائع فی مقام نازل کما أنها متصفة بصفات الروحانیین فی مقام شامخ فهی أصل محفوظ لجمیع القوی فلما کانت ظل الله تعالی و خلیفته و الخلیفة لا بد أن یکون بصفة المتخلف- فلها أیضا مقام إحدی و هو مقامها الکثرة فی الوحدة و هو مقامها الخفی و الأخفی الجامعة فیه لقواها بنحو أعلی و مقام ظهور و هو مقامها الوحدة فی الکثرة و تشأنها بشئون القوی بلا تجاف عن مقامها التنزیهی ثم ینشأ النشأة الآخرة بالنفخة الثانیة أی بعد ما أطفئت أنوارها بما هی متشتتة- فی مجالی البدن المتفرقة بالنفخة الأولی الممیتة لها أنشأت نشأتها الأخری فأحییت بحیاة النفس حیاة بسیطة و وجدت بوجودها وجودا واحدا جمعیا بالنفخة الثانیة المحییة لها الموجبة لقیامها عند النفس بعد ما کانت قائمة عند مواد البدن و المحال فبالنفخة الأولی تفنی وجوداتها الخاصة و تقبض و بالثانیة تبقی بعد الفناء بوجود واحد شامخ و تنهض، س قده
النشأة الآخرة بالنفخة الثانیة فإذا هم قیام ینظرون و أشرقت أرض البدن الأخروی حینئذ بنور النفس کالحال فی القیامة الکبری حذو القذة بالقذة و ذلک لأن النفس محیطة بقواها قاهرة علیها منها مبتدؤها و إلیها مرجعها و منتهاها کما أن النفس من الله مشرقها و إلی الله مغربها و کذلک جمیع الموجودات کما بین منه یبتدیء و إلیه یصیر أَلا إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ
إذا کانت إرادة الله(1)علی الوجه الذی بینه الحکماء و المحققون من الإسلامیین من کونها عین ذاته و عین الداعی الذی هو العلم بالنظام الأتم و الجواب حسبما أشرنا إلیه فی مباحث حدوث الأجسام و الطبائع الجسمیة و کیفیة ارتباط الحوادث بالهویة الإلهیة
لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ فلو کان لشیء من أفعاله علة غائیة أو داع لکان السؤال بلم عن فعله جائزا معقولا فلما ذا وقع النهی عن السؤال و المنع عن طلب اللمیة فی الکتاب و السنة و الجواب أنه لیس المراد بما وقع فیهما نفی التعلیل و سلب الغایة عن فعله مطلقا کما حسبه الأشاعرة و من یقتفی أثرهم بل المراد کما مرت الإشارة و التصریح علیه نفی مطلب لم فی فعله المطلق و فی أفعاله الخاصة بحسب الغایة الأخیرة- لا بحسب الغایات القریبة و المتوسطة ککون الطواحن من الأسنان عریضة لغایة هی جودة المضغ و هی أیضا لغایة هی جودة الهضم الأول و هی لجودة الهضم الثانی و هلم إلی غایة هی تعذیة بدن الإنسان علی وجه موافق لمزاجه و هی لغایة هی حصول
1) منشأ الإشکال استناد وجود الأشیاء إلی العلم بالنظام الأتم الذی هو عین الذات و استحالة انفکاک المعلول عن علته سواء سمینا هذا العلم إرادة أو لم نسم فلا یندفع الإشکال بالقول بکون الإرادة صفة فعل لا صفة ذات و هو ظاهر، ط مد ظله
المزاج الکامل و هو لغایة هی فیضان الکمال النفسی و غایته حصول العقل بالملکة ثم بالفعل ثم العقل الفعال و غایته الباری المتعالی و فی العلوم مثلا کون علم اللغة و النحو لغایة هی علم المنطق و غایته أن یکون آلة للعلوم النظریة غیر الآلیة- و تلک العلوم غیر الآلیة إذا أخذت علی الإطلاق فغایتها نفسها لأنها الغایة الأخیرة لغیرها من العلوم الآلیة و إذا تمیزت و انفصل بعضها عن بعض فلا یبعد أن یکون بعضها غایة و بعضها ذا الغایة فإن مباحث الطبیعة و الحرکة و الکون و الفساد غایتها مسائل ما بعد الطبیعة.
ثم مسائل العلم الکلی من ما بعد الطبیعة غایتها علم المفارقات و الربوبیات مطلقا- و غایتها علم التوحید و علم الإلهیة و أحوال المبدإ و المعاد و هذا العلم غایته من حیث العلم نفسه و غایته من حیث الوجود هی الوصول إلی جوار الله و القرب منه- و غایته الفناء فی التوحید و غایته البقاء بعد الفناء و لا غایة له و هو غایة الغایات و نهایة المقامات فإذن لا لمیة لشیء من أفعاله من حیث کونه فعلا له علی الإطلاق و من حیث کونه آخر الأفعال و لکن لا فاعلیة المخصوصة البعیدة منه أو المتوسطة أغراض و غایات و لمیات مترتبة منتهیة کلها إلی من هو غرض الأغراض و غایة الأشواق و الحرکات بنفس ذاته الأحدیة الحقة من کل جهة.
و لذلک قد ورد فی الحدیث الإلهی
: من لم یرض بقضائی و لم یصبر علی بلائی و لم یشکر علی نعمائی فلیخرج من أرضی و سمائی و لیطلب ربا سوای
علی أن الرضا بالکفر و الفسق کفر و فسق و
قد ورد و صح عن الأئمة ع: أن الرضا بالکفر کفر
و قال تعالی وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ و أجاب عنه الشیخ الغزالی و غیره کالإمام الرازی بأن الکفر مقضی لا قضاء لأنه متعلق القضاء فلا یکون نفس القضاء فنحن نرضی بالقضاء لا بالمقضی(1)و استصوبه جماعة من الصوفیة کصاحب العوارف
1) فإن القضاء هو العلم الفعلی و المقضی هو المعلوم و لکل منهما حکم لیس للآخر- أ لا تری أنه یصح أن یقال علمه تعالی بالأشیاء عین ذاته و لا یصح أن یقال الأشیاء عین ذاته و کذا علمه بالأشیاء واحد و لکن الأشیاء کثیرة، س قده
و المولی الرومی و زیف هذا الجواب جماعة من البارعین فی العلم منهم المحقق الطوسی فی نقد المحصل حیث قال و جوابه بأن الکفر لیس نفس القضاء و إنما هو المقضی لیس بشیء فإن قول القائل(1)رضیت بقضاء الله لا یعنی به رضاه بصفة من صفات الله إنما یرید به رضاه بما یقتضی تلک الصفة و هو المقضی و الجواب الصحیح أن الرضا بالکفر من حیث هو قضاء الله طاعة و لا من هذه الحیثیة کفر و قال أستادنا السید الأکرم دام عمره و مجده الفرق بین القضاء و المقضی هناک لا یرجع إلی طائل- أ لیس اعتبار المقضی بما هو مقضی راجعا إلی اعتبار القضاء و لا من هذه الحیثیة لیس هو اعتبارا للمقضی فإذن إنما الجواب الصحیح علی ما هو تحقیقه أن الرضا بالقضاء بما هو قضاء بالذات أو بالمقضی بما هو مقضی بالذات واجب و الکفر لیس هو بمقضی بالذات- و لم یتعلق به القضاء بالذات بل إنما تعلق به القضاء بالعرض فکان مقضیا من حیث هو لازم للخیرات الکثیرة لا من حیث هو کفر فإذن إنما یجب الرضاء به من تلک الحیثیة لا من حیث هو کفر و إنما الکفر الرضاء بالکفر بما هو کفر لا بما هو لازم خیرات کثیرة لنظام الوجود- انتهی کلامه زید إکرامه أقول القضاء کالحکم قد یراد به(2)نفس النسبة الحکمیة
1) ظاهر کلامه قدس سره أنه لا یناقش فی أن هناک قضاء غیر المقضی و هو العلم السابق الذی هو صفة الذات و أنه غیر المقضی و إنما یناقش فی کون الرضا المطلوب هو الرضا المتعلق بالقضاء بذاک المعنی بل الرضا المطلوب هو الرضا المتعلق بالمقضی لوضوح أن متعلق الرضا هو متعلق السخط الذی یقابله و الذی یتعلق به السخط و الشکایة و نحوهما هو الأمر الکونی الذی هو المقضی دون القضاء بالمعنی الذی تقدم و لذلک اضطر قده إلی تحلیل المقضی ثانیا إلی قضاء و مقضی و فرق بذلک بین متعلق الرضا المطلوب و المذموم فقال إن الرضا بالکفر من حیث هو قضاء الله طاعة و لا من هذه الحیثیة کفر فالکفر من حیث إن لوجوده نسبة إلیه تعالی مصداق للقضاء و لا بهذه النسبة مقضی و بهذا التقریر یندفع بعض ما سیورده المصنف قدس سره علیه، ط مد ظله
2) لما کان کلام السید قده أن اعتبار المقضی راجع إلی اعتبار القضاء مبنیا علی کون القضاء بمعناه المصدری و المصدر معتبر فی المشتق بین أن المراد بالقضاء فی کلامهم لیس المعنی المصدری النسبی بل وجود صور الأشیاء إلی آخره فمرادهم حینئذ الرضا بالأکوان السابقة للأشیاء و عدم الرضا بالکون الدنیوی لأن الدنیا ملعونة مردودة من قبل الله و فی نظر أهل الله و کلامه قدس سره ناص علی أن مرادهم القضاء السابق و أن هذا العالم بشراشره مقضی و غیر مرضی مطلقا بما هو مشوب بالمادة الظلمانیة و التمدد و التجدد أو غیر المرضی متحقق فیه کالأمور المستقبحة و لکن مقصوده أنا فی مندوحة من الجواب حیث إن الرضا و الکراهة لکل منهما متعلق و لا حاجة إلی تدقیقات هؤلاء المحققین و أما إذا استونف الإشکال الآخر بأن الوجود خیر فکیف یکون أمور هذا العالم غیر مرضیة فیقال فی دفعه أن الکراهة تتعلق فی الأمور المستقبحة بماهیاتها بل بأعدامها لا غیر و کلامهم یسع القضاء العینی أیضا کما هو مصطلح السید الداماد قده کما نقل عنه فی مبحث المثل من السفر الأول و لو حمل القضاء علی الأعم من القدر فالقدر العینی یطلق کثیرا علی الوجود العینی فیدخل وجودات هذه الأشیاء بما هی أنوار و علوم و وجهها إلی الله فی کونها متعلقات الرضا أیضا و علی ما ذکره قدس سره أیضا یمکن أن تکون مرضیة بما هی رقائق الحقائق و متدلیات بها، س قده
الإیجابیة أو السلبیة و لا شبهة أنها من باب الإضافات و قد یراد به صورة علمیة یلزمها تلک النسبة و هکذا العلم و القدرة و الإرادة و أشباهها فعلی الأول کون القضاء مرضیا به یوجب کون المقضی مرضیا به من غیر فرق لأن المعانی النسبیة تابعة لمتعلقاتها فإذا قیل هذا القاضی أو الحاکم قضی أو حکم قضاء شرا أو حکما باطلا فالمراد منه المقضی و لا معنی لکون القضاء بهذا المعنی خیرا و المقضی شرا و أما علی المعنی الثانی فقضاء الله تعالی عبارة عن وجود صور الأشیاء الموجودة- فی هذا العالم الأدنی جمیعا فی عالم علم الله علی وجه مقدس عقلی شریف إلهی خال عن النقائص و الشرور و الأعدام و الإمکانات و لا شبهة فی أن لکل موجود فی هذا العالم الکونی ما بإزائه فی ذلک العالم الإلهی من جهة وجودیة هی علة صدوره و مبدأ تکونه و هو لکونه فی عالم الإلهیة خیر محض لا یشوبه شریة لأن عالم الأمر کله خیر و الشر لا یوجد إلا فی عالم الخلق لمخالطة الوجود بالأعدام و الظلمات و لذلک قال تعالی قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ حیث جعل الشر فی ناحیة الخلق.
فإذا تقرر هذا فصح الفرق بین القضاء و المقضی و استقام قول من قال إن الرضا بالقضاء واجب لا بالمقضی و أما ما ذکره ناقد المحصل أن قول القائل رضیت
بقضاء الله لا یعنی به رضاه بصفة من الصفات ففیه أن القضاء الإلهی لیس من قبیل النعوت(1)و الأعراض بل هی أصول الذوات و الجواهر و لا نسلم أن معنی قول القائل رضیت بقضاء الله لیس بمعنی رضاه بما سبق فی علمه و أیضا قوله الرضا بالکفر من حیث هو قضاء الله طاعة و لا من هذه الحیثیة کفر ففیه أن علمه لما کان فعلیا(2)فکل جهة وجودیة فی شیء من هذا العالم فهی بعینها هی حیثیة معلومیته له فکما أن ذاته تعالی و علمه بالأشیاء شیء واحد بلا تغایر فی الذات و لا فی الاعتبار فکذا حیثیة کون الأشیاء موجودة فی أنفسها و حیثیة کونها معلومة له مرتبطة به شیء واحد من غیر تغایر هذا.
و مما یؤکد ما ذکرناه و ینور ما قررناه أنک إذا حکمت بکفر أحد أو بسواد وجهه فحصل فی نفسک صورة الکفر و صورة السواد فلا تکفر به و لا یسود به وجه قلبک لأن صورة الکفر فی الذهن لیس بکفر مذموم و لا صورة السواد فیه سواد کسواد الخارج- فکذلک الأمر فی هذا المقام فأتقن و لا تقع فی مزال الأقدام.
و مما یدل أیضا علی أن مبادیء الأشیاء الشریة(3)و الأمور المئوفة و المستقبحة
1) و فیه أن القضاء بأی معنی فسر من أوصافه تعالی و هو القاضی فإن فسر بالعلم الذاتی کان من أوصاف الذات و إن فسر بوجود الأمر الکونی من حیث نسبته إلیه تعالی و مصداقیته للحکم و القضاء کان من صفات الفعل، ط مد ظله
2) و فیه أن الظاهر أن مراد المحقق الطوسی قده بقوله لا من هذه الحیثیة- هی الأوصاف و الأفعال الکونیة بعناوینها المنسوبة إلی موضوعاتها فإنها من هذه الحیثیة لا تنسب إلیه تعالی و لا تکون ناعته له مثلا حرارة النار و برودة الثلج تنسبان من حیث وجودهما إلیه تعالی و تنعتانه فله تعالی وجودهما و هو موجدهما و أما هما بعنوانهما الکونی فإنما تنسبان إلی النار و الثلج و تنعتانهما فالنار حارة و الثلج بارد و هو سبحانه منزه عن هذه النسبة و الاتصاف و الحق أن الأجوبة الثلاثة صحیحة کل بوجه، ط مد ظله
3) تنظیر و تنویر للمقام بأن کون المقضی غیر مرضی و مبادیه و هی الصور القضائیة مرضیة لا غرو فیه کما أن الأشیاء الشریة مستقبحة و مبادیها عند العالمین بعلم الأسماء هی الأسماء- و هی عندهم أرباب الأنواع بل أرباب العقول العرضیة التی هی عند الإشراقیین أرباب الأنواع و کلها حسنی، س قده
التی توجد فی عالم المواد و الأجرام لا یلزم أن یکون فیها شریة أو نقص أو آفة- ما حققه العرفاء العالمون بعلم الأسماء من أن الأسماء الجلالیة القهریة له کالمنتقم و الجبار و القهار هی أسباب وجود هذه الأشرار و الشرور کالکفرة و الشیاطین و الفسقة- و طبقات الجحیم و أهلها کما أن الأسماء الجمالیة اللطیفة کالرحمن الرحیم الرءوف اللطیف هی مبادیء وجود الأخیار و الخیرات کالأنبیاء و الأولیاء ع و المؤمنین و طبقات الجنان و أهلها حتی قالوا إن الشیطان اللعین مخلوق من اسمه المضل لقوله تعالی حکایة عنه فبما أضلنی(1)و قوله فَبِما أَغْوَیْتَنِی فالمتضادات و المتعاندات و المتخاصمات فی عالم التفرقة و الشر و التضاد متوافقات متصالحات فی عالم الوحدة الجمعیة الخیریة
و إن لم یعلم وجوده و لم تتعلق به إرادته و قضاؤه فهو ممتنع الصدور فکیف یکون فعل العبد مقدورا له و أجیب عنه بالنقض و الحل أما النقض- فلجریان مثله(2)فی حق الله فی إرادته للأکوان الحادثة سیما عند من أثبت له إرادة متجددة و أما الحل فقال صاحب المحصل و من یحذو حذوه من أتباع الشیخ الأشعری أن الجواب عن هذا الإشکال الوارد علی الکل أن الله لا یسأل عما یفعل و قد سبق حال ما ذکره و قال العلامة الطوسی ره فی نقده لو کان ذلک مبطلا لقدره العبد و اختیاره فی فعله لکان أیضا مبطلا لقدرة الرب و اختیاره تعالی فی فعله فإنه کان فی الأزل عالما بما سیفعله فیما لا یزال ففعله فیما لا یزال إما واجب أو ممتنع و الجواب عنه أن العلم تابع للمعلوم و حینئذ لا یکون مقتضیا للوجوب و الامتناع فی المعلوم و هذا الجواب بظاهره غیر صحیح(3)لأن القول بتابعیة
1) لا یخفی علیک أنه لم یرد فی الکتاب المجید فبما أضلنی نعم قد ورد فَبِما أَغْوَیْتَنِی و لکنه حکایة عن قول إبلیس لعنه الله فلا یکون دلیلا علی ما ادعوه، اد
2) أی لا بعینه کما فی النقض الذی ذکره العلامة فی نقد المحصل و جریان مثله هو- أنه إن علم الله وجود الحادث الیومی کزید مثلا و تعلقت به إرادته لکان قدیما لعدم جواز التخلف- و إلا امتنع وجوده و هکذا فی نفس إرادته الحادثة یرد بالتعلق و عدمه، س قده
3) و یمکن إرجاعه إلی ما سیذکره المصنف قده من الجواب فإن العلم الإلهی أنما تعلق بالأشیاء علی ما هی علیها فالفعل الاختیاری أنما تعلق به العلم و الإرادة الإلهیان بما هو مستند إلی القدرة و الاختیار و مترتب علی ذلک و لعله قدس سره لذلک قال بظاهره غیر صحیح، ط مد ظله
العلم للمعلوم(1)لا یجری إلا فی العلوم الانفعالیة الحادثة لا فی العلم القضائی الربانی لأنه سبب وجود الأشیاء و السبب لا یکون تابعا للمسبب و لعل ذلک المحقق الناقد إنما ذکر ذلک الجواب نیابة عن المعتزلة القائلین بثبوت الأشیاء بحسب شیئیتها فی الأزل.
فالحق فی الجواب أن یقال إن علمه و إن کان سببا مقتضیا لوجود الفعل من العبد لکنه إنما اقتضی وجوده و صدوره المسبوق بقدرة العبد و اختیاره(2)
و أیضا کما أن الوجود وجودک فالاختیار اختیارک و إن تنف عن نفسک الاختیار فانف وجودک و إنیتک عنک و إلا فنفی الصفات و اللوازم و الآثار و إثبات الموصوف و الملزوم شیء غریب- وجودک ذنب لا یقاس به ذنب-
ُ گر خرابم کنی ای عشق چنان کن باری که نباید دگرم منت تعمیر کشید
، س قده
لکونها من جملة أسباب الفعل و علله و الوجوب بالاختیار لا ینافی الاختیار بل یحققه فکما أن ذاته تعالی علة فاعلة لوجود کل موجود و وجوبه و ذلک لا یبطل توسیط العلل و الشرائط و ربط الأسباب بالمسببات فکذلک فی علمه التام بکل شیء الذی هو عین ذاته کما فی العلم البسیط و العقل الواحد أو لازم ذاته کما فی العلم المفصل و العقول1) و قال فی التجرید العلم تابع بمعنی أصالة الموازنة فی التطابق و عند العرفاء تابعیة العلم أنما هی فی التعین و التلون لکونه نورا لا لون له، س قده
2) و هذا کاف فی کون الفعل اختیاریا لأن الفعل الاختیاری هو الفعل الذی هو مسبوق بالاختیار لا ما هو اختیاره مسبوق بالاختیار فمع کون الاختیار لیس بالاختیار یکون الفعل مسبوقا بالاختیار و القدرة صدور الفعل عن علم و مشیة ففعلک قد سطر فی الألواح القضائیة و القدریة مع أسبابه أی سطر قدرتک و إرادتک و اختیارک أولا ثم فعلک عقیبها فکما فعلک حتم إذ جری به القلم و استطر به اللوح فکذا اختیارک حتم لأن العلة واحدة و إنما یحقق هذا اختیارک إذ لیس هذا الاختیار مما یمکن أن یکون فیک و أن لا یکون بل حتم لازم أن یکون.
الکثیرة و العجب من إمام الباحثین المناظرین کیف جری الحق علی لسانه و رجع عن إصراره علی نصرة مذهب الأشعری من إبطال القول بالعلة و المعلول فقال فی المباحث المشرقیة و اعلم أنک متی حققت علمت أن النکتة فی مسألة القدم و الحدوث- و الجبر و القدر شیء واحد و هو أن الشیء متی کانت فاعلیته فی درجة الإمکان و الجواز استحال أن یصدر عنه الفعل إلا بسبب آخر فهذه المقدمة هی العمدة فی المسألتین ثم إن فاعلیة الباری لما استحال أن یکون وجوبها بسبب منفصل وجب أن یکون وجوبها لذاته و متی کانت فاعلیته لذاته وجب دوام الفعل و أما فاعلیة العبد فلما استحال أن یکون وجوبها لذات العبد لعدم دوام ذاته و لعدم دوام فاعلیته لا جرم وجب استنادها إلی ذات الله و حینئذ فیکون فعل العبد بقضاء الله و قدره فإن قیل إذا کان الکل بقدره فما الفائدة فی الأمر و النهی و الثواب و العقاب و أیضا إذا کان الکل بقضاء الله و قدره کان الفعل الذی اقتضی القضاء وجوده واجبا و الذی اقتضی القضاء عدمه ممتنعا و معلوم أن القدرة لا تتعلق بالواجب و الممتنع فکان یجب أن لا یکون الحیوان فاعلا للفعل و الترک بالقدرة لکنا نعلم ببدیهة العقل کوننا قادرین علی الأفعال فبطل ما ذکرتموه فالجواب أما الأمر و النهی(1)فوقوعهما أیضا من القضاء و القدر و أما الثواب و العقاب فهما من لوازم الأفعال الواقعة بالقضاء فإن الأغذیة الردیة کما أنها أسباب الأمراض الجسمانیة کذلک العقائد الفاسدة و الأعمال الباطلة- أسباب الأمراض النفسانیة و کذلک القول فی جانب الثواب و أما حدیث القدرة- فوجوب الفعل لا ینافی کونه مقدورا لأن وجوب الفعل معلول وجوب القدرة و المعلول لا ینافی العلة بل متی کان وجوبه لا لأجل القدرة فحینئذ یستحیل أن یکون مقدورا بالقدرة و الذی یدل علی صحة ما ذکرناه أن أصحاب هذا القول یقولون
1) الأولی أن یقال الأمر و النهی أنما هما لتحصیل هذا النظر حالا و مقاما لا مقالا فقط و عیانا و حقا لا بیانا فحسب کما أن أخذ الدنیا لترکه و الجواب الآخر أن أفعال العباد و إن کانت بقدرة الله تعالی فهی بقدرتهم أیضا کما مر و سیقول عند قوله و أما حدیث القدرة فلا یلزم توجیه الأمر و النهی إلی غیر القادر، س قده
إنه یجب علی الله إعطاء الثواب(1)و العوض للآلام فی الآخرة و الإخلال بالواجب یدل إما علی الجهل و إما علی الحاجة و هما محالان علی الله و المؤدی إلی المحال محال فیستحیل من الله أن لا یعطی الثواب و العوض و إذا استحال عدم الإعطاء لزم وجوب الإعطاء فإذن صدور هذا الفعل عنه واجب مع أنه مقدور له فعلم أن کون الفعل واجبا بالتفسیر الذی ذکرناه لا یمنع کونه مقدورا انتهی کلامه بألفاظه و هو أقرب إلی نیل الحق من سائر ما أورده فی کتبه و مؤلفاته و لیس فی هذه المرتبة ما ذکره فی کتاب المحصل من قوله مسألة الإرادات تنتهی إلی إرادة ضروریة دفعا للتسلسل و ذلک یوجب الاعتراف بإسناد الکل إلی قضاء الله و قدره فقال الناقد المحقق أقول قبل استناد الکل إلی قضاء الله إما أن یکون بلا توسط فی الإیجاد للشیء أو یکون بتوسط و الأول لا یقتضی انتهاء الإرادات إلی إرادته و الثانی لا یناقض القول بالاختیار فإن الاختیار هو الإیجاد بتوسط القدرة و الإرادة سواء کانت تلک القدرة و الإرادة من فعل الله بلا توسط أو بتوسط شیء آخر فإذن من قضاء الله و قدره وقوع بعض الأفعال تابعا لاختیار فاعله و لا یندفع هذا إلا بإقامة البرهان علی أن لا مؤثر فی الوجود إلا الله انتهی.
أقول الفرق متحقق بین قولنا لا موجود إلا و الحق مؤثر فیه و علة قریبة لإیجاده بلا توسط و بین قولنا لا مؤثر فیه إلا الله(2)و الأول هو الصحیح دون الثانی لما مضی فی الفصل السابق أن حیثیة نسبة الفعل إلی العبد هی بعینها حیثیة نسبته إلی الرب و أن الفعل صادر من العبد من الوجه الذی هو صادر من الرب.
و بالجملة تحقیق هذه المسألة الشریفة و هی توحید الأفعال من عظائم المسائل الإلهیة و لم یتیسر لأحد من الحکماء و غیرهم مع ادعاء أکثر الحکماء بل کلهم
لذلک کما نقله العلامة الطوسی فی شرح الإشارات من أن الکل متفقون علی أن الوجود معلول له علی الإطلاق إلا لمن انکشف و تبین له بالبرهان القطعی و النور القدسی مسألة توحید الذات و أنی ذلک لأحد من عرفناه و نظرنا إلی کتبه و کلامه- متصفحین مفتشین.
فکانت واجبة التحقق سواء أرادها العبد أم لم یرد(1)فکان العبد ملجئا مضطرا فی إرادته ألجأته إلیها المشیة الواجبیة الإلهیة- وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ* فالإنسان کیف یکون فعله بإرادته حیث لا یکون إرادته بإرادته و إلا لترتب الإرادات متسلسلة إلی غیر نهایة و الجواب کما علمت من کون المختار ما یکون فعله بإرادته(2)لا ما یکون إرادته بإرادته و إلا لزم أن لا یکون إرادته عین ذاته و القادر ما یکون بحیث إن أراد الفعل صدر عنه الفعل و إلا فلا لا ما یکون- إن أراد الإرادة للفعل فعل و إلا لم یفعل علی أن لأحد أن یقول إن إرادة الإرادة کالعلم بالعلم و کوجود الوجود و لزوم اللزوم من الأمور صحیحة الانتزاع و یتضاعف فیه جواز الاعتبار لا إلی حد لکن ینقطع السلسلة بانقطاع الاعتبار من الذاهن الفارض لعدم التوقف العلی(3)هناک فی الخارج.
و أما ما ذکره فی الجواب سیدنا المفخم و أستادنا الأکرم دام ظله العالی من
1) تعبیر عجیب إذ فرض کون إرادة لم یردها الإنسان إرادة إنسانیة غیر معقول لکن مراد المستشکل بهذه التسویة قطع رابطة الإنسان و الإرادة و بالجملة رابطة العلیة و المعلولیة- و إسناد وقوع الأفعال بعد فواعلها إلی عادة الله، ط مد ظله
2) قد عرفت بما قدمنا أن الفاعل المجبر أیضا لا یخلو فعله عن إرادة فالأولی فی البیان وضع الاختیار موضع الإرادة، ط مد ظله
3) هذا هو الفارق بین ما ذکره قدس سره بقوله علی أن لأحد إلخ و بین ما ذکره السید قده فإنه حکم بأن الإرادة بالإرادة المتقدمة بالذات و هکذا فی لحاظ التفصیل و أن امتناع التقدم و التأخر بالذات أنما هو فی المتصلات، س قده
قوله هذا الشک مما لم یبلغنی عن أحد من السابقین و اللاحقین شیء فی دفاعه و الوجه فی ذلک أنه إذا انساقت العلل و الأسباب المترتبة المتأدیة بالإنسان إلی أن یتصور فعلا- و یعتقد فیه خیرا ما انبعث له تشوق إلیه لا محالة فإذا تأکد هیجان الشوق و استتم نصاب إجماعه تم قوام الإرادة المستوجبة اهتزاز العضلات و الأعضاء الأدویة فإن تلک الهیئة الإرادیة حالة شوقیة إجمالیة للنفس بحیث إذا ما قیست إلی الفعل نفسه و کان هو الملتفت إلیه بالذات کانت هی شوقا إلیه و إرادة له و إذا قیست إلی إرادة الفعل و کان الملتفت إلیه هی نفسها لا نفس الفعل کانت هی شوقا و إرادة بالنسبة إلی الإرادة من غیر شوق آخر و إرادة أخری جدیدة و کذلک الأمر فی إراده الإرادة و إرادة إرادة الإرادة- إلی سائر المراتب التی فی استطاعة العقل أن یلتفت إلیها بالذات و یلاحظها علی التفصیل فکل من تلک الإرادات المفصلة یکون بالإرادة و هی بأسرها مضمنة فی تلک الحالة الشوقیة الإرادیة و الترتب بینها بالتقدم و التأخر عند التفصیل لیس یصادم اتحادها فی تلک الحالة الإجمالیة بهیئتها الوجدانیة فإن ذلک أنما یمتنع فی الکمیة الاتصالیة و الهویة الامتدادیة لا غیر فلذلک بان أن المسافة الأینیة یستحیل أن تنحل إلی متقدمات و متأخرات بالذات هی أجزاء تلک المسافة و أبعاضها بل إنما یصح تحلیلها- إلی أجزائها و أبعاضها المتقدمة و المتأخرة بالمکان.
فأقول فیه أولا إن التحلیل العقلی للشیء الموجب بحکم العقل بأن الخارج بالتحلیل متقدم علی ذلک الشیء أنما یجری فی أمور لها جهة تعدد بحسب مرتبة من مراتب نفس الأمر و جهة وحدة فی الواقع کأجزاء الحد من الجنس و الفصل- فی الماهیة البسیطة الوجود کالسواد مثلا فإن للعقل أن یعتبر له بحسب ماهیته جزءا جنسیا کاللونیة و جزءا فصلیا کالقابضیة للبصر فیحکم بعد التحلیل بتقدمهما فی ظرف التحلیل علی الماهیة المحدودة بها ثم بتقدم فصله علی جنسه مع أن الکل موجود بوجود واحد و أما فی غیرها فالحکم بتعدده و تفصیله إلی ما یجری مجری الأجزاء له لیس إلا مما یخترعه العقل من غیر حالة باعثة إیاه بحسب الأمر فی نفسه.
و أما ثانیا فیلزم عند التحلیل و التفصیل لها و بحسبهما اجتماع المثلین بل الأمثال
فی موضوع واحد و هو ممتنع إذ لا امتیاز لها فی الماهیة و لا فی اللوازم و لا فی العوارض المفارقة و لا فی الموضوع و أیضا قد تقرر أن أفراد ماهیة واحدة لا یکون بعضها علة لبعض(1)إذ لا أولویة لبعض فی ذاتها.
و أما ثالثا فإن لنا أن نأخذ جمیع الإرادات بحیث لا یشذ عنها شیء منها و نطلب أن علتها أی شیء هی فإن کانت إرادة أخری لزم کون شیء واحد خارجا و داخلا- بالنسبة إلی شیء واحد بعینه هو مجموع الإرادات و ذلک محال و إن کان شیئا آخر لزم الجبر فی الإرادة و هذا هو الحق فلیعول علیه فی دفع الإشکال کما مر.
و مما یؤید هذا و یوضحه تحقیقا و یزید تأکیدا ما قاله المعلم أبو نصر الفارابی فی الفصوص فإن ظن ظان أنه یفعل ما یرید و یختار ما یشاء استکشف عن اختیاره هل هو حادث فیه بعد ما لم یکن أو غیر حادث فإن کان غیر حادث فیه لزم أن یصحبه ذلک الاختیار منذ أول وجوده و لزم أن یکون مطبوعا علی ذلک الاختیار لا ینفک عنه و لزم القول بأن اختیاره یفیض فیه من غیره و إن کان حادثا و لکل حادث محدث- فیکون اختیاره عن سبب اقتضاه و محدث أحدثه فإما أن یکون هو أو غیره فإن کان هو نفسه فإما أن یکون إیجاده للاختیار بالاختیار و هذا یتسلسل إلی غیر النهایة أو یکون وجود الاختیار فیه لا بالاختیار فیکون مجبورا علی ذلک الاختیار من غیره و ینتهی إلی الأسباب الخارجة عنه التی لیست باختیاره فینتهی إلی الاختیار الأزلی الذی أوجب الکل علی ما هو علیه فإنه إن انتهی الکلام إلی اختیار حادث عاد الکلام من الرأس فبین من هذا أن کل کائن من خیر و شر یستند إلی الأسباب المنبعثة عن الإرادة الأزلیة انتهی بألفاظه و قال الشیخ الرئیس فی الفن الثالث من طبیعیات الشفاء و جمیع
1) هذا إلزامی بناء علی أصالة الماهیة کما هو مذهب السید قدس سره أو برهانی فی المتواطیء و أن هنا فی الحقیقة إرادة واحدة بالشخص و أما علی مذهب المصنف قدس سره من أصالة الوجود فالوجود حقیقة واحدة مقولة بالتشکیک مرتبة منها علة و مرتبة منها معلول بل جاز عنده کون أفراد نوع واحد بعضها مجردا و بعضها مادیا، س قده
الأحوال الأرضیة منوطة بالحرکات السماویة و حتی الاختیارات و الإرادات فإنها لا محالة أمور تحدث بعد ما لم تکن و لکل حادث بعد ما لم یکن علة و سبب حادث- و ینتهی ذلک إلی الحرکة و من الحرکات إلی الحرکة المستدیرة فقد فرغ من إیضاح هذا- فاختیاراتنا أیضا تابعة للحرکات السماویة و الحرکات و السکونات الأرضیة المتوافقة- علی اطراد متسق یکون دواعی إلی القصد و بواعث علیه و یکون هذا هو القدر الذی أوجبه القضاء و القضاء هو العقل الأول الإلهی(1)الواحد المستعلی علی الکل الذی منه یتشعب المقدرات انتهی کلامه و قال فی أول العاشرة من إلهیات الشفاء إن مبادیء جمیع هذه الأمور تنتهی إلی الطبیعة و الإرادة و الاتفاق و الطبیعة مبدؤها من هناک و الإرادات التی لنا کائنة بعد ما لم یکن و کل کائن بعد ما لم یکن فله علة فکل إرادة لنا فلها علة و علة تلک الإرادة- لیست إرادة متسلسلة فی ذلک إلی غیر النهایة بل أمور تعرض من خارج أرضیة و سماویة- و الأرضیة تنتهی إلی السماویة و اجتماع ذلک کله یوجب وجود الإرادة و أما الاتفاق فهو حادث من مصادمات هذه(2)فإذا حللت الأمور کلها استندت إلی مبادیء إیجابها
1) أی باعتبار الصور الموجودة فیه لأن العقل محل القضاء کما أن النفس المنطبعة محل القدر و قد یطلق القضاء علی نفس العقل أیضا و یمکن أن یکون مراد الشیخ التعقل الأول و الأولیة إضافة فیکون القضاء نفس الصور العقلیة المقدسة و یمکن أن یکون المراد التعقل العنائی مجازا و العنایة هی الصور المرتسمة فی الذات عندهم بل یمکن أن یکون المراد العقل البسیط و العلم الکمالی الإجمالی و لکن أطلق تجوزا أیضا و لعلی کنت رأیت إطلاق القضاء الإجمالی علی هذه المرتبة من العلم فی کلام السید المحقق الداماد قده، س قده
2) کمصادفة الحجر الذی یهوی فی طریقة رأس زید الذی تحرکه إرادته إلی مهبط الحجر اتفاقا فیشج و کحدوث أمر اتفاقی من تحریک طبعین أو إرادتین ثم إن الاتفاق قد حقق أنه بالنظر الجلیل و أما بالنظر إلی الأسباب المتراقیة إلی المبدإ و فی النظام الکلی فلیس إلا الضرورة و اللزوم کما أن الإمکان الذی یکون الاتفاق نظیرا له أنما هو بالنظر إلی الماهیة من حیث هی و أما بالنظر إلی الوجود و علتها فلیس إلا الوجوب ثم إن الشیخ لم یتعرض للمبادیء القسریة لأن القاسر أیضا إما طبع و إما إرادة، س قده
منزل من عند الله و القضاء من الله هو الوضع(1)الأول البسیط و التقدیر هو ما یتوجه إلیه القضاء علی التدریج کأنه موجب(2)اجتماعات من الأمور البسیطة التی تنسب من حیث هی بسیطة إلی القضاء و الأمر الإلهی الأول انتهی کلامه.
کان کل جزء من أجزاء النظام و کل ذرة من ذرات الکون واجب التحقق بالقیاس إلی الإرادة القدیمة- حتمی الثبوت فی علمه مجزوما به فی قضائه فما معنی التردد المنسوب إلیه فی قوله-
: ما ترددت فی شیء أنا فاعله کترددی فی قبض روح عبدی المؤمن
و هذا من غوامض المشکلات علی من التزم من أهل النظر الجمع بین القوانین العقلیة و الأحکام الشرعیة- و لم یأت أحد من العلماء بشیء یشبع و یغنی فی هذا المقام إلا أن أستادنا دام ظله العالی ذکر وجها قریبا أن التردد فی أمر یکون بسبب تعارض الداعی المرجح فی الطرفین- فأطلق المسبب هناک و أرید السبب و مغزی الکلام أن قبض روح المؤمن بالموت- خیر بالقیاس إلی نظام الوجود و شر من حیث مساءته و بعبارة أخری وقوع الفعل- بین طرفی الخیریة بالذات و لزومه للخیرات الکثیرة و الشریة بالعرض و بالإضافة إلی طائفة من الموجودات هو المعبر عنه بالتردد إذ الخیریة یدعو إلی فعل الفعل و الشریة إلی ترکه ففی ذلک انسیاق إلی تردد ما فإذن المعنی ما وجدت شریة فی شیء من الشرور بالعرض اللازمة لخیرات کثیرة فی أفاعیلی مثل شریة مساءة عبدی المؤمن من جهة الموت و هو من الخیرات الواجبة فی الحکمة البالغة الإلهیة انتهی.
1) المراد منه ما هو القریب من معناه اللغوی لأن الموجودات بوجودها و ماهیاتها موضوعة فیه و البساطة من وجهین أحدهما من جهة الوجود الواحد البسیط إذ الکل کانت موجودة بوجود واحد و ثانیهما من جهة أن کل واحدة من الصور موجودة هناک صرفا بسیطا غیر مخلوطة بالکثرات کما فی الصور القدریة، س قده
2) بفتح الجیم و إنما زاد لفظه کان لأن هیئة الاجتماع أمر اعتباری و أیضا الاجتماع باعتبار المفاهیم هناک فإن وجودها واحد فالاجتماع الذی هناک کأنه منشأ الاجتماع الذی فی الصور القدریة من الشکل الخاص و المکان الخاص و الزمان الخاص و غیرها، س قده
أقول ما ذکره لم یدفع به الإشکال بل صار أقوی إذ لم یزد فی بیانه إلا أن أثبت فی نفس الفعل تعارضا بین طرفی وجوده و عدمه و جانبی إیجاده و ترکه بحسب الداعی فهاهنا إن لم یترجح أحد الجانبین علی الآخر فیلزم الترجیح من غیر مرجح و إن ترجح و الله عالم بذلک الرجحان فیجب صدوره عن علمه فلا تردد إذ الحکم برجحانه وقع علی القطع و کان صدوره حتما مقضیا و الذی سنح لهذا الراقم المسکین أن وجود هذا الأشیاء الطبیعیة الکونیة وجود تجددی لما مر بیانه من تجدد الطبیعة الجوهریة و کل أمر تدریجی الوجود یکون کل جزء من أجزائه المفروضة مسبوقا بإمکان استعدادی سابق علی تحققه و ذلک الإمکان هو نفس الجزء السابق علیه إذ الإمکان ذاتیا کان أو استعدادیا معناه لا ضرورة الطرفین المساوق لتساویهما إما بحسب نفس مرتبة الماهیة السابقة علی وجودها سبقا ذاتیا من جهة الماهیة کما فی الإمکان الذاتی أو بواسطة وجود أمر فی مادة الشیء سابقا علیه بحسب الزمان فکل جزء من أجزاء الأمر المتجدد الحصول فی ذاته المتدرج الوجود کالحرکة عند الجمهور و الطبیعة الجسمانیة عندنا إمکان للجزء اللاحق به منها فأجزاؤه کلها إمکانات و قوی لأنه ضعیف الوجود یتشابک الوجود و العدم فی هذا النحو من الکون و هو مع ذلک واجب الفعلیة و الحصول من السبب المقتضی لحصوله إلا أن وجوبه وجوب الإمکان و فعلیته فعلیة القوة.
إذا تقرر هذا فنقول لما تقرر أن وجود الأشیاء الواقعة فی هذا العالم من مراتب علمه التفصیلی فهی علوم له بوجه و معلومات له بوجه فکل منهما بما هو علم تردد فی العلم و بما هو معلوم إمکان للوجود ثم إن النفوس الإنسانیة سیما نفس المؤمن یقع فیها هذه الإمکانات و الترددات أکثر أنواعا و أعدادا لکونها ذات أکوان و أنحاء کثیرة فی الوجود بحسب الأکوان الجمادیة و النباتیة و الحیوانیة و الأطوار التی بعدها إلی أن یخلص من الاستحالات و التقلبات الوجودیة إلی جانب القدس و عالم البقاء و الثبات بقوة إلهیة قابضة للأرواح و النفوس عن أبدانها جاذبة بخوادمها و أعوانها للطبائع و الصور عن موادها فکما ینتزع العقل بقوته الفکریة صورة شیء
عن مادتها فتصیر معقولة مجردة بعد ما کانت محسوسة مادیة فهکذا شأن ملک الموت- و هو ملک مقرب إلهی فی نزع الأرواح و النفوس و شأن أعوانه و سدنته فی جذب الطبائع و الصور و هذه الاستحالات و التکونات(1)کما أنها تقع فی عالم المواد الکونیة کذلک تقع فی عالم النفوس المنطبعة السماویة التی هی کتاب المحو و الإثبات لأن کل ما یثبت من أرقام الصور العلمیة الجزئیة فی ألواح تلک النفوس فهی قابلة للمحو غیر محفوظة عن النسخ و التبدیل کام الکتاب لقوله تعالی یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ و هو الإمام المبین و اللوح المحفوظ عن المحو و التغییر و فیه جمیع الأشیاء المتخالفة الذوات فی الخارج المتضادة الصور فی الکون علی وجه عقلی نورانی مقدس عن التخالف و التضاد کما قال تعالی وَ لا حَبَّةٍ فِی ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ فظهر أن هذه التغیرات و التجددات و العوارض و النقائص بحسب أنحاء الهویات الجزئیة و الطبائع الکونیة- لا تقدح فی ارتباطها إلی الحق الأول و عالم الأحدیة و فی إثبات الإرادة القدیمة الإلهیة- المصونة عن الإمکان و العلم القدیم الحق المنزه عن وصمة الظن و التردد و القضاء المبرم الحتم الذی لا یبدل و لا یغیر و لا یکثر لأنها واقعة فی مراتب تنزلات العلم و الإرادة قال الشیخ أبو نصر فی رسالة الفصوص أنفذ إلی الأحدیة تدهش إلی الأبدیة و إذا سألت عنها فهی قریب أظلت الأحدیة فکان قلما أظلت الکلیة- فکان لوحا جری القلم علی اللوح بالخلق و قال أیضا علمه الأول لذاته لا ینقسم- و علمه الثانی عن ذاته إذا تکثر لم تکن الکثرة فی ذاته بل بعد ذاته وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یَعْلَمُها من هناک یجری القلم فی اللوح جریا متناهیا إلی القیامة و قال أیضا لحظت الأحدیة(2)نفسها فلحظت القدرة فلزم العلم الثانی
1) لما أسقط بعضهم هذه الوجودات المسماة عند البعض الآخر بسجل الوجود عن مراتب العلم و کلمات المصنف قدس سره أیضا مختلفة فی ذلک ترقی و تمم البیان فی لوح القدر، س قده
2) یعنی علم الأحدیة ذاتها أولا ثم لحظت الأغیار ثانیا و لحاظ الأغیار هو صورها المرتسمة فی ذاته تعالی عندهم و لما کان علمه فعلیا و هو فاعلا بالعنایة کان علمه قدره فعبر عنه بالقدرة- فقوله فلزم العلم الثانی بیان لقوله فلحظت القدرة و یمکن کون الفاء فیه للتعقیب- بحمل القدرة علی القدرة علی الصور المرتسمة فی مرتبة العلم الأول الکمالی الإجمالی، س قده
المشتمل علی الکثرة و هناک أفق عالم الربوبیة یلیها عالم الأمر یجری به القلم علی اللوح فیتکثر الوحدة(1)حیث یغشی السدرة ما یغشی و سنزیدک إیضاحا فاستمع
کما ورد فی الکتاب و السنة و کذا القول بالبداء حسبما نقل من أئمتنا المعصومین ع و صحت الروایة فیه عنهم و ما نیط بذلک من استجابة الدعوات و إغاثة الملهوفین مقارنة لاقتراحهم من غیر مصادفة أسباب طبیعیة
اعلم أن للإلهیة مراتب(2)و للأسماء الحسنی مظاهر و مجالی و کأنا قد بینا طرفا من هذا المقصد فی بعض المراحل الماضیة فی السفر الأول فنقول إن لله فی طبقات السماوات عبادا ملکوتیین مرتبتهم مرتبة النفوس دون مرتبة السابقین المقربین- و هم عالم الأمر المبریء عن التجدد و التغیر و هؤلاء الملکوتیون و إن کانت مرتبتهم دون مرتبة السابقین الأولین إلا أن أفعالهم کلها طاعة له سبحانه و بأمره یفعلون ما یفعلون و لا یعصون الله فی شیء من أفعالهم و إراداتهم و خطرات أوهامهم و
1) أی فی مقامین الأول تکثر العلم الأول بتنزله إلی العلم الثانی و الثانی تکثر ما فی العلم بتنزله إلی النقوش اللوحیة کما أن الحروف المتکثرة فی القراطیس کانت واحدة فی مدد رأس القلم الذی من القصب و السدرة أیضا بعض تأویلاتها النفس الکلیة و بعضها الصور المرتسمة و بعضها البرزخیة الکبری التی هی مرتبة الأسماء و الصفات عند العرفاء، س قده
2) أی للفاعلیة مراتب و یمکن أن یکون قوله و للأسماء الحسنی مظاهر عطفا تفسیریا علی الأول لأن الأسماء الحسنی عند العرفاء کأرباب الأنواع عند الإشراقیین و الأنواع کلها مربوبات الأسماء، س قده
شهوات قلوبهم و دواعی نفوسهم و کل من کان کذلک کان فعله فعل الحق و قوله قول الصدق إذ لا داعیة فی نفسه تخالف داعی الحق بل یستهلک إرادته فی إرادة الحق و مشیته فی مشیة الحق و مثال طاعتهم لله سبحانه و لأمره- مثال طاعة الحواس فینا للنفس حیث لا تستطیع خلافا لها فیما شاءت النفس و لا حاجة فی طاعتها للنفس إلی أمر و نهی أو ترغیب و زجر بل کلما همت الناطقة بأمر محسوس- امتثلث الحاسة لما همت به و قصدته دفعه مع أن هذه الحواس واقعة فی عالم آخر- غیر عالم الجوهر العقلی منا لأنها نازلة عنه فی الملکوت الأسفل فکذا طاعة الملائکة- الواقعة فی ملکوت السماوات لله سبحانه لأنهم المطیعون بذواتهم لأمره المستمعون بأسماعهم الباطنة لوحیه المستشعرون بقلوبهم النوریة لعظمته الوالهون فی ملاحظة جماله و جلاله و حیث إنهم لا یستطیعون خلافا و لا تمردا و لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ یأتمرون بأمره و ینتهون بنهیه بل یفعلون حسبما یفعله و یترکون حسبما یترکه فهؤلاء العباد المکرمون یکون حرکاتهم و سکناتهم و تدبراتهم و تصوراتهم کلها بالحق و من الحق فهذا أصل.
و اعلم أیضا أن الشیء کما یحدث فی القابل من جهة أسباب قابلیة و مباد خارجیة و أوضاع جسمانیة کما تحدث السخونة فی جسم قابل من مصادفة مسخن خارجی کالنار مثلا کذلک قد تحدث فیه لا من استعداد مادی و جهات قابلیة بل من سبب فاعلی و أمر علوی و مبدإ باطنی کما تحدث السخونة فی بدن الإنسان من جهة نفسه عند تصورها لأمر هائل أو انبعاث إرادة غضب منها فیسخن البدن عند ذلک غایة السخونة- من غیر حضور مسخن خارجی و کما یحدث برودة فی أعضاء البدن لیس سببها أمرا طبیعیا و لا قاسرا خارجیا بل من جهة خوف و نحوه فی النفس و کذلک تخیل الأمر الشهوانی یحرک الأعضاء و یحدث رطوبة و إن لم یکن ذلک عن امتلاء طبیعی و أسباب معدة طبیعیة فهکذا حال مادة العالم و بدن الإنسان الکبیر بالقیاس إلی نفسه المدبرة له- فی وقوع الأمور النادرة منها و جریانها فی هذا العالم لا علی المجری الطبیعی و لا من جهة سبق الأسباب الطبیعیة المعدة إیاها بل مع کون الأسباب السابقة مخالفة إیاها
مناسبة لأضدادها و لذلک یکون من العجائب النادرة الوقوع فهذا أصل أیضا
فنقول إن کل کتابة تکون فی الألواح السماویة و الصحائف القدریة فهو أیضا مکتوب الحق الأول بعد قضائه السابق المکتوب بالقلم الأعلی فی اللوح المحفوظ عن المحو و الإثبات و هذه الصحائف السماویة و الألواح القدریة- أعنی قلوب الملائکة العمالة و نفوس المدبرات العلویة کلها کتاب المحو و الإثبات و یجوز فی نقوشها المنقوشة فی صدورها و قلوبها أی طبائعها(1)
و الصدر الضیق هو الخیال الظلمانی المثیر للکثرة المنبعثة عن عالم الکثرة و المواد، س قده
و نفوسها أن تزول و تتبدل- لأن مرتبتها لا تأبی ذلک کما بینا فی مباحث حدوث العالم و تجدد الطبائع و النفوس و سائر القوی المتعلقة بالأجرام و الذی فیه یستحیل التغیر و التبدل أنما هو ذات الله و صفاته الحقیقیة و عالم أمره و قضائه السابق و علمه الأزلی فمن هذه الألواح القدریة و أقلامها الکاتبة- و الناقشة لصورها وصف الله نفسه بالتردد کما فی قوله ما ترددت فی شیء أنا فاعله الحدیث- و بالابتلاء کما فی قوله تعالی وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ و قوله وَ نَبْلُوَا أَخْبارَکُمْ و قوله تعالی حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرِینَ و الملک الموکل لهذا التصویر الکاتب لهذه الأرقام الإلهیة القدریة ملک کریم کما قال تعالی کِراماً کاتِبِینَ و الله تعالی هو المملی علیه علی وجه یلیق بعنایته المبراة عن التغییر و الحدوث و لو لم یکن الأمر کذلک من توسیط هذه النفوس القابلة لتوارد الصور الإرادیة و تجدد الأرقام العلمیة و نسخ الکتب السماویة لکانت الأمور کلها حتما مقضیا(2)و کان الفیض الإلهی مقصورا علی عدد معین غیر متجاوز من حدود الإبداع1) تفسیر الصدور بالطبائع مجاز فإن الصدر المعنوی هو مقام الخیال و القلب المعنوی هو اللطیفة المدرکة للکلیات و الجزئیات قال تعالی أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ و الصدر المنشرح هو الخیال المنور الذی صوره رقائق الحقائق المنبعثة عن عالم الوحدة.
2) إذ لم یکن حینئذ هذه الموجودات السیالة و السلسلة العرضیة و کانت الأمور منحصرة فی الإبداعیات الثابتات من الجواهر المفارقة فی السلسلة الطولیة و لهذا قال بعض العارفین- من تمامیة العالم الصادر من الله العلیم الحکیم إیجاد عالم النقص فیه، س قده
فما حدث حادث فی العالم و لا تکون کائن و کان قد انسد طریق الاهتداء للسالکین- من المنزل الأدنی إلی الأعلی و لا الاستنارة بنور القرب من الحق الأول بعد الانظلام بظلمة البعد منه.
و بالجملة قد کان قد امتنعت و استحالت مراتب سلسلة الرجوع إلی الله بأفرادها و آحادها و الأصول البرهانیة مما یبطل هذا و العنایة الإلهیة تأباه فظهر أن التجدد فی العلوم و الأحوال لضرب من الملائکة و هم الکرام الکاتبون سائغ غیر ممتنع- و لا مستبعد فإذا اتصلت بها نفس النبی أو الولی ع و قریء فیها من الوحی مما أوحی الله به إلیهم و کتب فی قلوبهم فله أن یخبر بما رآه بعین قلبه و ما سمع بإذن قلبه من صریر أقلام أولئک الکرام فإذا أخبر به للناس کان قوله حقا و صدقا لا کقول المنجم و الکاهن فیما یقولانه لا عن شهود کشفی یقینی بل بتجربة أو ظن و نحو ذلک ثم إذا اتصلت نفسه بها تارة أخری رأی فی تلک الألواح غیر ما رآه أولا و غیر ما ناسبته الصور السابقة(1)و الأسباب الطبیعیة الموجودة فی الطبقات العلویة
1) هذا بظاهره مشکل علی مذهب أکثر الحکماء فإن الفلک حتی جسمه لا تجدد حال فیه إلا الأوضاع فالصور المنقوشة فی نفوسها کیف تزول و تحدث فیها صور أخری و کذا ما قال- لا یمکن العلم به لأحد لأنه مما استأثره الله لأنه لیس فی الأسباب الطبیعیة ما یوجبه لأنه لیس فی الأسباب الإلهیة أیضا سوانح تحدثه فالأولی أن یقال لما کانت صور الکائنات منقوشة فی النفوس الفلکیة من جهة کونها عالمة بحرکاتها و أوضاعها و جمیع ما یقع هنا حتی التخیلات و الإرادات- کما مر نقلا عن الشیخ من لوازم حرکاتها و أوضاعها و العلم بالعلة و الملزوم علة للعلم بالمعلول و اللازم فعندها ضوابط کلیة من مبادیها و قوانین أحصیت فی العالم العقلی هی أنه کلما کان کذا من الحرکات و الأوضاع کان کذا من الحوادث فی عالم الکون ثم إذا کانت النفس الکلیة الفلکیة منتقشة بها و تخیل النفس المنطبعة الفلکیة الوصول إلی کل نقطة فلها أن تعلم لازم حرکاتها باستثناء الشرطیات أی لکن کان کذا فیکون کذا فنفس النبی و الولی ع إذا اتصلت بها علمت بالحوادث لمشاهدة صورها فیها و لکن فی بعض الأحیان لا تشاهد إلا بعض الصور و بعض لوازم بعض الأوضاع و لا تشاهد بعضا آخر مما یمانعه لأن الإحاطة التامة بلوازم جمع الحرکات و الأوضاع للسیارات و الثابتات لیست إلا لعلام الغیوب و لا یمکن للبشر بما هو بشر و معاریجهم أیضا متفاوتة بل معاریج واحد منهم متفاوتة فمن ذلک النسخ و البداء و شبههما و علی هذا یحمل کلام المصنف قده و فیه إجمال و اختصار غیر مخل، س قده
و السفلیة بل مخالفا لسوابق الصور و الأسباب السماویة و الأرضیة فیقال لمثل هذا الأمر النسخ و البداء و ما أشبههما و لا یمکن العلم به لأحد من النفوس العلویة و السفلیة- إلا من جهة الله المختصة به لأنه مما استأثره لأنه لیس فی الأسباب الطبیعیة ما یوجبه- و لا فی الصور الإدراکیة و النقوش اللوحیة ما یتدربه من قبل و لأجل ذلک ورد فی أحادیث أصحابنا الإمامیین
عن أبی عبد الله ع: أن لله علمین علم مکنون مخزون(1)لا یعلمه إلا هو من ذلک یکون البدا و علم علمه ملائکته و رسله و أنبیاءه فنحن نعلمه
و عن أبی جعفر ع أنه قال: العلم علمان فعلم عند الله مخزون لم یطلع علیه أحد من خلقه و علم علمه ملائکته و رسله فما علمه ملائکته و رسله- فإنه سیکون لا یکذب نفسه و لا ملائکته و لا رسله و علم عنده مخزون یقدم منه ما یشاء و یؤخر منه ما یشاء و یثبت منه ما یشاء
. قال الشیخ فی کتاب المبدإ و المعاد فی فصل من المقالة الثانیة معقود فی مبدإ التدبیر للکائنات الأرضیة و الأنواع غیر المحفوظة بهذه العبارة فمعلوم أن العنایة بها لیست عن الأول و لا عن العقول الصریحة فیجب أن یکون لمبدإ بعدها و هو إما نفس منبثة متعلقة بعالم الکون و الفساد و إما نفس سماویة(2)
و لعل مراده بالنفس المتعلقة بعالم الکون و الفساد و هذه النفوس القدسیة النبویة و الولویة- المتعلقة أولا بأبدان أنفسهم ع و لکن لیت شعری ما الداعی علی الأداء بهذه العبارة و هل یحرق اللسان بالأداء بما صرحنا به لا و الله بل یتجلی بجلی أسمائهم و یحلو بشهد أوصافهم، س قده
و یشبه أن یکون1) إلی قوله فنحن نعلمه فالأول هو الإحاطة بالجزئیات جمیعا و بتحقق مقتضیاتها و رفع موانعها و معارضاتها طرا و الثانی هو العلم بالکلیات المتسعة و بعض الجزئیات و لا ینافی هذا أنه لا یعلم الغیب إلا هو لأن هذا أیضا بحول الله و قوته و بعالمیته للغیب، س قده
2) إن کان مراده بالنفس المتعلقة بعالم الکون و الفساد و ما هو متعلق بجمیعها فالمجموع لیس موجودا علی حدة و لا نفس لها وراء النفوس الجزئیة و إن کان المراد ما هو کنفس النفوس و روح الأرواح فهو العقل الفعال وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ فلم یکن نفسا و إن کان المراد بها النفس المتعلقة بجرم غیر منخرق و غیر کائن و فاسد کما قال بعضهم فی تصحیح المعاد الجسمانی فعلی تقدیر صحته هذا العالم فی غناء عنها بنفس الغوث و القطب علی طریقة العرفاء بل بالنفوس القدسیة النبویة و الولویة التی لم تخل الأرض عنها طرفة عین و لولاها لساخت الأرض بأهلها و لباد العالم علی أنها أیضا لا بد أن تتصل فی علومها و أفعالها بالنفس السماویة و کون مبدإ التدبیر نفسا سماویة أیضا و نفس النبی و الولی و لا سیما نفس خاتم الأنبیاء و الأولیاء ص متصلة بها کما مر من المصنف قدس سره أیضا و إن کان له وجه إلا أن لهم ع مقامات باعتبار باطن ذواتهم ینبغی أن یتصل النفس السماویة بباطن ذواتهم و لا سیما صاحب مقام لی مع الله و أوصیائه الهادین الذین ورد فیهم بهم سکنت السواکن و تحرکت المتحرکات.
رأی الأکثر(1)أنه نفس متولدة عن العقول و الأنفس السماویة و خصوصا نفس الشمس أو الفلک المائل و أنه مدبر لما تحت فلک القمر بمعاضدة الأجسام السماویة و بسطوع نور العقل الفعال و یجب علی کل حال أن یکون هذا المعتنی بهذه الحوادث مدرکا للجزئیات فلهذا السبب أظن أن الأشبه أن یکون هذه نفسا سماویة حتی یکون لها بجرمها أن تتخیل و تحس الحوادث إحساسا یلیق بها فإذا حدث حادث عقل الکمال- الذی یکون له و الطریق الذی یؤدی إلیه فحینئذ یلزم ذلک المعقول وجود تلک الصورة فی تلک المادة و یقال إن النفس المغیثة للداعین و غیر ذلک هذه و یشبه
1) من متفرعات النفس المتعلقة بعالم الکون و الفساد و لیس قولا ثالثا و ترجیح الشیخ هو القول الثانی أعنی کونه نفسا سماویة و حدیث التفات العالی مضی وجهه و أما عند المصنف قده فسیجیء أن النفس السماویة لیست عالیة من کل وجه و النفس و إن کانت سماویة یجوز علیها الانفعال عن بعض الأرضیات، س قده
أن یکون ذلک حقا فإنه إن کان دعاء مستجاب فیکون سببه مثل هذا الجوهر و ذلک لأنه کلما یشاهد تغیرات المادة فیعقل صورة نظام الخیر و الکمال الذی یجب هناک- فیکون ما یعقل(1)و کذلک یجوز أن یشاهد به لتغییرات الأحوال فی سکان هذا العالم یحدث فیه منها تعقل للواجب الذی یدفع به ذلک النقص و الشریة و یجلب الخیر فیتبع ذلک التعقل وجود الشیء المتعقل فإن عنایة مثل هذا الجوهر یجب أن تکون بکل نقص و شر یدخل فی هذا العالم و أجزائه لیتبع تلک العنایة ما یزیلهما من الخیر و النظام فلا یجب أن یختص ذلک بشیء دون شیء فإن کان دعاء لا یستجاب أو شر لا یدفع فهناک شر لا نطلع علیه و عسی العنایة لا توجبه و معنی العنایة ما أوضحناه. و قال فی فصل آخر یلیه معقود لبیان وجود أمورنا نادرة عن هذه النفس حتی مغیرة للطبیعة و لما کان تعقل مثل هذا الجوهر یتبعه الصور المادیة فی المادة فلا یبعد أن یهلک به شریر أو یتعیش به خیر أو یحدث نار أو زلزلة أو سبب من الأسباب غیر المعتادة لأن المواد الطبیعیة یحدث فیها ما یعقله هذا الجوهر فیجوز أن یبرد حارها و یسخن باردها و یحرک ساکنها و یسکن متحرکها فحینئذ تحدث أمور لا عن أسباب طبیعیة ماضیة بل دفعة عن هذا السبب الطبیعی الحادث کما أن أصنافا من الحیوان أو النبات التی من شأنها أن تتکون بالتوالد تتکون لا علی سبیل التوالد- عن أسباب طبیعیة مشابهة لها بل علی سبیل التولد و یحدث فیها صور حادثة جدیدة- لم تکن فی مبادیها و یکون ذلک عن تعقل هذا الجوهر و لا یجب أن ینکر من أحوال التدبیر أمور غیر معهودة فهاهنا نوادر و عجائب أسبابها مثل هذا الذی وصفنا.
ثم قال فی فصل آخر بعد کلام من هذا الباب و سمعت أن طبیبا حضر مجلس ملک من السامانیین و بلغ من قبوله له أن أهله لمؤاکلته علی المائدة التی توضع له فی دار الحرم و لا یدخلها من الذکور داخل و إنما یتولی الخدمة بعض الجواری- فبینا جاریة تقدم الخوان و تضعه إذ قوستها ریح و منعتها الانتصاب و کانت خطیبة عند
1) لکون علمه فعلیا، س قده
الملک فقال للطبیب عالجها فی الحال علی کل حال فلم یکن عند الطبیب تدبیر طبیعی فی ذلک الباب یشفی بلا مهلة ففزع إلی التدبیر النفسانی و أمر أن یکشف شعرها فما أغنی ثم أمر أن یکشف بطنها فما أثر ثم أمر أن یکشف عورتها فلما حاولت الجواری ذلک نهضت فیها حرارة قویة أتت علی الریح الحادثة تحلیلا فانزعجت مستقیمة سلیمة- انتهت عباراته بألفاظه
لما استبان لبصیرتک استناد الموجودات کلها إلی إرادة الله و قدرته و عنایته التی هی علمه بوجه الخیر فی النظام و ارتباط أجزاء النظام بعضها ببعض و ترتب المسببات علی الأسباب فمن جملة أسباب الکون و علله وجود الداعی و دعائه فکما أن من أسباب حصول الفعل وجود زید مثلا و علمه و قدرته و إرادته و اختیاره فکذلک الدعاء و الطلب من الله و الإلحاح و التضرع من جملة أسباب الإنجاح و حصول المراد و المقترح بإذن الله و ملکوته و إن الدعاء ربما یقرع باب الملکوت و یؤثر فی إسماع الملکوتین کما مر ذکره فی الفصل السابق من وجود جوهر نفسانی فی عالم السماوات متأثر مؤثر فی عالم الأرض بتسخین بارد و تبرید حار و تحریک ساکن و تسکین متحرک و تبدیل عنصر بعنصر- بإمداد له من فوق و إعانة له من أشعة الجواهر العقلیة منفعل مما یشاهد من أحوال هذا العالم من تطرق الآفات و العاهات لو لم ینجبر بما یؤدی إلی الخیر و الصلاح فیحدث فی ذاته و عقله المنفعل معقول الأمر الذی به یدفع الشر و یحصل الخیر فذلک الجوهر کما مر لیس عقلا فعالا محضا حتی لا یؤثر فیه شیء و لا منفعلا محضا حتی لا یؤثر فی شیء و لو بإمداد و إعانة مما فوقه بل فاعل فیما دونه بوجه و منفعل أیضا مما دونه بوجه فلا یبعد أن یتأثر من دعوات المضطرین و استغاثة الملهوفین فیجیب دعاءهم بإذن الله و یقضی حاجاتهم و ینجح طلباتهم و قد أشرنا سابقا إلی أن الذی یمتنع
علیه التغیر و الانفعال من کل وجه هو عالم الأمر الکلی العقلی و کذا الذی ثبت و تحقق عند القوم أن العالی لا یلتفت إلی السافل أنما یراد به العالی من کل وجه أو العالی من جهة علوه و أما الجوهر النفسانی و إن کان من السماویات فیمکن أن ینفعل عن أحوال بعض الأرضیات سیما النفوس الناطقة الشریفة منها فیلتفت إلی إنجاح طلبتها و إجابة دعواتها و هذا لا ینافی کونه عالیا علیها من جهة أو جهات أخر- فما ورد فی کلام الشیخ فی التعلیقات حیث قال و قد یتوهم أن السماویات تنفعل عن الأرضیات و ذلک أنا ندعوها فتستجیب لنا و نحن معلولها و هی علتنا- و المعلول لا یفعل فی العلة البتة و إنما سبب الدعاء من هناک أیضا لأنها تبعثنا علی الدعاء و هما معلولا علة واحدة فمنظور فیه کما أشرنا إلیه فلا تکن من حزب المقلدین الذین لا یعرفون الحق إلا بالرجال.
و أما الإشکال بأن ما یرام بالدعاء و الطلب و السؤال و الإلحاح لإنجاح نیله و إعطاء فعله إن کان مما جری قلم القضاء الأزلی بتقدیر وجوده و ارتسم لوح القدر الإلهی بتصویر ثبوته فما الحاجة إلی تکلف الطلب فیه و تجشم السؤال له و إن لم یجر به القلم و لم ینطبع به اللوح فلم الدعاء و ما فائدة الطلب لما یمتنع فیه حصول المدعی و نیل المبتغی فمندفع بأن الطلب و الدعاء(1)
ُ هر چند دعا کنی اجابت نکنم زیرا که مراد من از آن زاری تست
فلو طلبت الصحة البدنیة مثلا فی دعائک و لم یقض وطرک لم یر البر الرءوف الذی هو ارحم من أبیک الشفیق مصلحتک فیها و مع ذلک حصل لک الصحة الباطنیة لنفسک الناطقة حیث إنها کمادة ساذجة فی أول الأمر و شیئیة الشیء بالصورة و أی نسبة بین أن یصیر أسماؤه الحسنی و صفاته العلیا صورة ذاتک و بین أن یصیر صور الکائنات الداثرة صورة ذاتک-
ُ ده بود آن نه دل که اندر وی گاو و خر باشد و ضیاع و عقار
، س قده
أیضا مما جری به قلم القضاء و انسطر به لوح القدر من حیث إنهما من العلل و الشرائط لحصول المطلوب المقضی المقدر1) و أیضا الطلب و الدعاء من أسباب سعادتک من جهة تذکرک الله تعالی و لهذا أوحی إلی موسی ع أن یسأل الله تعالی و یطلب منه حتی ملح طعامه و نعم ما قیل-
و بالجملة فکلما قضی و قدر حصول أمر من الأمور فقد قضی و قدر حصول أسبابه و شرائطه و إلا فلا إذا أراد الله شیئا هیأ أسبابه و من جملة الأسباب لحصول الشیء المدعو له دعاء الداعی و تضرعه و استکانته بل نسبة الأدعیة و التضرعات إلی حصول المطالب و نیل المآرب فی الأعیان کنسبة الأفکار و التأملات إلی حصول النتائج و العلوم فی العقول و الأذهان فثبت أن الأدعیة و الأذکار جدول من جداول بحار القضاء و ساقیة من سواقی أنهار القدر قال الشیخ فی تعلیقاته- سبب إجابة الدعاء توافی الأسباب معا للحکمة الإلهیة و هی أن یتوافی سبب دعاء رجل مثلا فیما یدعو فیه و سبب وجود ذلک الشیء معا عن الباری تعالی فإن قیل فهل کان یصح وجود ذلک الشیء من دون الدعاء و موافاته لذلک الدعاء قلنا لا- لأن علتهما واحدة و هو الباری و هو الذی جعل سبب وجود ذلک الشیء الدعاء کما جعل سبب صحة هذا المریض شرب الدواء و ما لم یشرب الدواء لم یصح فکذلک الحال فی الدعاء و موافاة ذلک الشیء له فلحکمة ما توافیا معا علی حسب ما قدر و قضی فالدعاء واجب و توقع الإجابة واجب فإن انبعاثنا للدعاء یکون سببه من هناک- و یصیر دعاؤنا سببا للإجابة و موافاة الدعاء لحدوث الأمر المدعو لأجله و هما معلولا علة واحدة و ربما یکون أحدهما بواسطة الآخر.
و قال أیضا إذا لم یستجب الدعاء لذلک الرجل و إن کان یری أن الغایة التی یدعو لأجلها نافعة فالسبب فیه أن الغایة النافعة أنما تکون بحسب نظام الکل لا بحسب مراد ذلک الرجل و ربما لا یکون الغایة بحسب مراده نافعة فلذلک لا یصح استجابة دعائه.
و قال أیضا و النفس الزکیة عند الدعاء قد یفیض علیها من الأول قوة تصیر بها مؤثرة فی العناصر فتطاوعها العناصر متصرفة علی إرادتها(1)فیکون ذلک إجابة الدعاء فإن العناصر موضوعة لفعل النفس فیها و اعتبار ذلک فی أبداننا صحیح فإنا
1) کیف و إرادتها صارت منطویة فی إرادة الله الفعالة إذ ترکت ما ترید لما یرید و یفعل ما یشاء و یختار ما یرید، س قده
ربما تخیلنا شیئا فیتغیر أبداننا بحسب ما یقتضیه أحوال نفوسنا و تخیلاتها.
و قال أیضا و قد یمکن أن یؤثر النفس فی غیر بدنها کما تؤثر فی بدنها و قد تؤثر النفس فی نفس غیرها کما یحکی عن الأوهام التی تکون لأهل الهند إن صحت الحکایة و قد یکون المبادیء الأول تستجیب لتلک النفس إذا دعت فیما تدعو فیها إذا کانت الغایة التی تدعو فیها نافعة بحسب نظام الکل.
و قال أیضا کل دعاء فإنه لا یمتنع أن یستجاب و وجه اللاامتناعیة أنه یکون معلوما للأول و إن کان بواسطة الداعی و کلما یکون معلوما له فإنه کان إذا لم یکن هناک معلوم آخر یمانعه و معنی ممانعة المعلوم الآخر الذی یمانعه هو مثلا أن یکون داع یدعو علی إنسان بالبوار و بواره یتم بفساد مزاجه و یکون معلوما له أیضا من جانب آخر أن ذلک المزاج یجب أن یکون صحیحا فلا یصح أن یکون الدعاء مستجابا.
و قوله من جانب آخر أی من أسباب ذلک المزاج و إن علم من أسبابه أنه لا یجب أن یکون صحیحا کان الدعاء مستجابا فلا یکون هناک ممانعة معلوم آخر- و لذلک یجب أن لا یدعو أحد علی أحد فإنه لا محالة قد علم فی سابق علمه أن هذا الداعی یدعو فإذا دعا دل علی أنه کان معلوما له(1)و کل ما کان معلوما له فلا یمتنع وجوده.
و قال أیضا الأول هو سبب فی لزوم المعلومات له و وجوبها عنه لکن علی ترتیب و هو ترتیب السبب و المسبب فإنه مسبب الأسباب و هو سبب معلوماته- فیکون بعض الشیء مقدما علمیته له علی بعض فیکون بعض الشیء مقدما علمه له علی بعض فیکون بوجه ما علة لأن عرف الأول معلولها و بالحقیقة فإنه علة کل
1) إذ للداعی عقد قلب علی أن المدعو سیکون و کل ما یکون فهو معلول علمه تعالی و لا سیما أن الداعی الذی یستجاب دعوته ینبغی أن یکون جازما بوقوع المدعو ثم هاهنا مقدمة مطویة بعد قوله فلا یمتنع وجوده هی أن هذا رجم بالغیب لأنه ادعاء تطابق علم الداعی لعلم الحق تعالی و لیس کذلک إذ لعله یمانعه معلوم آخر کما مر، س قده
معلوم(1)و سبب لأن علم کل شیء و مثال ذلک أنه علة لأن عرف العقل الأول ثم إن العقل الأول هو علة لأن عرف لازم العقل الأول فهو و إن کان سببا لأن عرف العقل الأول و لوازمه فبوجه صار العقل الأول علة لأن عرف الأول لوازم ذلک العقل الأول و الأمر فی الدعاء کذلک فإنه بالحقیقة هو السبب فی دعاء الداعی و سبب الداعی ثم إن الداعی هو سبب لأن عرف دعاءه فإنه بواسطته یکون الدعاء معلوما له فیکون الداعی بوجه ما سببا لأن عرف الأول دعاءه و لیس یؤثر الداعی بالحقیقة فی الأول بل هو بالحقیقة المؤثر لا الداعی انتهی کلامه فی التعلیقات.
و ستعلم من ذی قبل حیث یحین حینه حسبما ذهب إلیه الحکماء أن نفوس الأفلاک و ما فیها عالمة بلوازم حرکاتها و أغراضها و أشواقها و دواعیها و أن کل ما یوجد(2)فی هذا العالم من الجواهر و الأعراض و الصور و المواد مقدر بهیئته و شکله و مقداره فی عالم آخر متوسط بین العالمین عالم العقول المحضة و الصور العقلیة و عالم الأجسام الطبیعیة و الصور المادیة و قد بین الشیخ فی سائر کتبه کالشفاء و الإشارات أن النفوس السماویة و ما فوقها عالمة بالجزئیات و أن التصورات و الإرادات المتجددة فی هذا العالم لها أسباب سماویة و أرضیة تتوافی فتتأدی إلیها و توجبها و کذلک الأمور الطبیعیة غیر الراهنة الکائنة بعد ما لم تکن و کذلک القسریات و أن لازدحام هذه العلل(3)و تصادمها و استمرارها نظاما ینجر تحت الحرکة السماویة- فإذا علمت السماویات الأوائل منها بما هی أوائل و بهیئة انجرارها إلی الثوانی علمت الثوانی لا محالة و أن التصورات السماویة ما کان منها أولی و أخلق فی نظام الوجود
1) لأن جمیع الصور المرتسمة من صقعه فإنها صنعته و أیضا صانع آلات صنعه من ذاته لا یحتاج إلی غیره، س قده
2) الأول مذهب المشائین و هذا مذهب الإشراقیین، س قده
3) أی العلل الأرضیة سلسلة تحت سلسلة العلل السماویة و إذا علمت النفوس السماویة الأوائل أی العلل سماویة کانت أو أرضیة علمت الثوانی أی المعلولات إذ العلم بالعلة علة للعلم بالمعلول، س قده
و أحری و أصلح یفیضه الباری الأول و یوجده.
قال قد اتضح لک أن لنفوس الأجرام السماویة ضربا من التصرف فی المعانی الجزئیة(1)علی سبیل إدراک غیر عقلی محض و أن لمثلها أن یتوصل إلی إدراک الحادثات الجزئیة و ذلک یمکن بسبب إدراک تفاریق أسبابها الفاعلة و القابلة الحاصلة من حیث هی أسباب و ما تتأدی إلیه و أنها دائما تنتهی إلی طبیعیة أو إرادیة موجبة- لیست إرادیة فاترة(2)غیر حاتمة و لا جازمة و لا تنتهی إلی القسر فإن القسر إما قسر عن طبیعة و إما قسر عن إرادة و إلیها ینتهی التحلیل فی القسریات أجمع ثم إن الإرادات کلها کائنة بعد ما لم تکن فلها أسباب تتوافی فتوجبها فلیس توجد إرادة بإرادة و إلا لذهب إلی غیر النهایة و لا عن طبیعة للمرید و إلا للزمت الإرادة ما دامت الطبیعة- بل الإرادات تحدث بحدوث علل هی الموجبات و الدواعی یستند إلی أرضیات و سماویات و تکون موجبة ضرورة لتلک الإرادات و أما الطبیعة فإنها إن کانت راهنة فهی أصل و إن کانت قد حدثت فلا محالة أنها تستند إلی أمور سماویة و أرضیة عرفت جمیع هذا و أن لازدحام هذه العلل و تصادمها و استمرارها نظاما ینجر تحت الحرکة السماویة فإذا علمت الأوائل و هیئة انجرارها إلی الثوانی علمت الثوانی ضرورة فمن هذه الأشیاء علمت أن النفوس السماویة و ما فوقها عالمة بالجزئیات و أما ما فوقها فعلمها بالجزئیات علی نحو کلی و أما هی فعلی نحو جزئی
1) أی لها القوة المتصرفة و لها إدراک المعانی الجزئیة و إدراک الصور الجزئیة کما أن لها إدراک المعانی الکلیة أیضا و إدراک العقول المجردة التی یحصل لها التشبه بها إذ کما أن لها نفوسا جزئیة منطبعة لها نفوس کلیة عاقلة إلا أن الکلام هاهنا فی علمها بالجزئیات، س قده
2) أی مجرد شوق و قوله غیر حاتمة أی غیر عازمة کما ذکرنا سابقا أن الشوق یصیر عزما أولا و هو توطین النفس علی أحد الأمرین بعد سابقة التردد و العزم یشتد حتی یصیر جزما و یزول التردد بالکلیة و لکن قد لا یقارن الفعل ثم ربما یزول العزم و الجزم لزوال شرط أو وجود مانع للفعل مثلا بخلاف الإرادة الموجبة إذ لا یتخلف الفعل منها و هو الجزء الأخیر من العلة التامة و یسمیها المتکلم قصدا ثم لما حصر الشیخ أسباب الجزئیات فی الطبیعیة و الإرادیة مع أن الأسباب القسریة أیضا شیء اعتذر بأن القاسر أیضا إما إرادة أو طبع، س قده
کالمباشر(1)أو کالمتأدی إلی المباشر أو المشاهد بالحواس فلا محالة أنها تعلم ما یکون و لا محالة أنها تعلم فی کثیر منها الوجه الذی هو أصوب و الذی هو أصلح و أقرب من الخیر المطلق من الأمرین الممکنین و قد بینا أن التصورات التی لتلک العلل مباد لوجودات تلک الصور هاهنا إذا کانت ممکنة و لم تکن هناک أسباب سماویة تکون أقوی من تلک التصورات و إذا کان الأمر کذلک وجب أن یحصل ذلک الأمر الممکن موجودا لا عن سبب أرضی و لا عن سبب طبیعی(2)فی السماء- بل(3)عن تأثیر بوجه ما لهذه الأمور فی الأمور السماویة و لیس هذا بالحقیقة تأثیرا بل التأثیر لمبادیء وجود ذلک الأمر من الأمور السماویة فإنها إذا عقلت الأوائل عقلت ذلک الأمر و إذا عقلت ذلک الأمر عقلت ما هو الأولی بأن یکون و إذا عقلت ذلک کان إذ لا مانع فیه إلا عدم علة طبیعیة أرضیة أو وجود علة طبیعیة أرضیة و أما عدم العلة الطبیعیة الأرضیة مثلا أن یکون ذلک الشیء هو أن یوجد حرارة فلا یکون قوة مسخنة طبیعیة أرضیة فتلک السخونة تحدث للتصور السماوی بوجه کون الخیر فیه کما أنها تحدث فی أبدان الناس عن أسباب من تصورات الناس و علی ما عرفته فیما سلف و أما مثال الثانی فأن یکون لیس المانع عدم سبب التسخین فقط بل وجود المبرد فالتصور السماوی للخیر فی وجود ضد ما یوجبه المبرد فی ذلک أیضا یقسر المبرد کما یقسر تصورنا المغضب السبب المبرد فینا فیکون الحر فیکون أصناف
1) مثل المشاعر الظاهرة أو کالمتأدی إلی المباشر مثل الحس المشترک أو المشاهد بالحواس مثل النفس المشاهدة للجزئیات بالحواس، س قده
2) أی و لا عنه فقط بل عن علم و شعور له بالممکن و الأسباب الطبیعیة السماویة أوضاعها- أو المقصود هنا أنه قد یکون الشیء عن التصورات و علومها الفعلیة لا عن الأسباب الطبیعیة کما یصرح به فی التنظیر، س قده
3) کلمة بل للترقی لا للإضراب و المعطوف علیه لکلمة بل کما لکلمة لا فی قوله لا عن سبب مقدر لوضوحه أی موجودا عن التصورات لا عن کذا و أیضا عن تأثیر ما لهذه المدعوات بل عن کذا و المراد أن للأسباب القابلة الکونیة باستعداداتها و استدعاءاتها مدخلیة فی التکونات لکون التأثیر الحقیقی للعلویات کما مر من التعلیقات، س قده
هذا القسم إحالات لا أمورا طبیعیة أو إلهامات تتصل بالمستدعی أو بغیره أو اختلاطا من ذلک یؤدی واحد منها أو جملة مجتمعة إلی الغایة النافعة و نسبة التضرع إلی استدعاء هذه القوة نسبة التفکر إلی استدعاء البیان و کل یفیض من فوق و لیس هذا هو منبع التصورات السماویة بل الأول الحق یعلم جمیع ذلک علی الوجه الذی قلنا إنه یلیق به و من عنده یبتدیء کون ما یکون و لکن بالتوسط و علی ذلک علمه فبسبب هذه الأمور ما ینتفع بالدعوات و القرابین و خصوصا فی أمر الاستسقاء و فی أمور أخری- و لهذا ما یجب أن یخاف المکافاة علی الشر و یتوقع المکافاة علی الخیر فإن فی ثبوت حقیة ذلک مزجرة عن الشر و ثبوت حقیة ذلک یکون بظهور آیاته و آیاته هی وجود جزئیاته و هذه الحال معقولة عند المبادی فیجب أن یکون لها وجود فإن لم یوجد فهناک شر لا ندرکه أو سبب آخر یعاوقه و ذلک أولی بالوجود من هذا و وجود ذلک و وجود هذا معا من المحال.
ثم قال و إذا شئت أن تعلم أن الأمور التی عقلت نافعة مؤدیة إلی المصالح- قد أوجدت فی الطبیعة علی النحو من الإیجاد الذی علمته و تحققته فتأمل حال منافع الأعضاء فی الحیوانات و النباتات و أن کل واحد کیف خلق و لیس هناک سبب طبیعی بل مبدؤه لا محالة من العنایة علی الوجه الذی علمت فکذلک فصدق بوجود هذه المعانی فإنها متعلقة بالعنایة علی الوجه الذی علمت العنایة تعلق تلک.
ثم قال و اعلم أن السبب فی الدعاء منا و الصدقة و غیر ذلک و کذلک حدوث الظلم و الإثم أنما یکون من هناک فإن مبادیء جمیع هذه الأمور تنتهی إلی الطبیعة و الإرادة و الاتفاق و الطبیعة مبدؤها من هناک و الإرادات التی لنا کائنة بعد ما لم تکن و کل کائن بعد ما لم یکن فله علة فکل إرادة لنا فلها علة و علة تلک الإرادة- لیست إرادة متسلسلة فی ذلک إلی غیر نهایة بل أمور تعرض من خارج أرضیة و سماویة و الأرضیة تنتهی إلی السماویة و اجتماع ذلک کله یوجب وجود الإرادة- و أما الاتفاق فهو حادث من مصادمات هذه فإذا حللت الأمور کلها استندت إلی مبادیء إیجابها منزل من عند الله و القضاء من الله سبحانه و تعالی هو الوضع الأول البسیط
و التقدیر هو ما یتوجه إلیه القضاء علی التدریج کأنه موجب اجتماعات من الأمور البسیطة التی تنسب من حیث هی بسیطة إلی القضاء و الأمر الإلهی الأول انتهت عبارته.
أقول قد تتبعنا کلمات الشیخ و عباراته لما فیها من فوائد جمة فی کیفیة ربط الأشیاء الکائنة و المتجددة بإرادة الله و علمه و عنایته المبراة عن وصمة التغیر و الانفعال و عن نقیصة الغرض و الالتفات إلی السوافل و إن کان المذکور من کلماته- مما لا یغنی عن المزید علیه و المتمم له من وجهین الأول أن فی کلامه تحاشیا(1)(2)
و الذی ینبغی أن یقال بالبناء علی أصولنا المبرهن علیها فی هذا الفن مع الغض عن تلک الأصول الموضوعة فی استجابة الدعوات و نوادر الحوادث و ما یشابهها من الأمور علی سبیل الإجمال أن من الثابت أن للوجود عوالم ثلاثة کلیة مترتبة طولا و هی عالم المادة و المثال و العقل المجرد و الحوادث المادیة معلولة للمثال و هو معلول للعقل و النفوس الداعیة إذا أمعنت فی دعوتها بالتضرع و السؤال استعدت للاتحاد بعلل حوائجها فی عالم المثال ثم فی العقل فأثرت فی المادة بالتصرف فیها و تصریفها نحو ما ترید و تسأله و هو استجابة الدعاء هذا و بنظیر من هذا البیان یمکن توجیه الکرامات و خوارق العادات.
و أما البلایا و المصائب العامة کالسیول و الزلازل و نحوها مما یحدث عذابا أو نکالا للعامة فالوجه فیها أن النظام العام الجاری فی الکون نظام واحد مرتبط الأطراف و متوافق الأجزاء و به یرتبط الأنظمة الخاصة الجزئیة الحاکمة فی کل نوع نوع و ذلک یکشف عن نوع من الوحدة بین أجزاء الکون فلاستقامة حال کل من الأجزاء و فسادها تأثیر فی استقامة حال الباقی و فسادها و مقتضی طبیعة کل أن تقتضی فی مسیرها ما یوافقها و تستقیم به حالها و أن یقاوم ما یوجب خلاف ذلک کما أن البدن یعیش تحت نظام تقتضیه طبیعته و تنظمه نفسه و إذا فسدت حال بعض أعضائه الفعالة اختلت بذلک أنظمة سائر الأعضاء فقاومته الطبیعة و أخذت فی علاجه- فإن صلحت حاله و استقامت فیها و إلا أهلکته أو هلکت الطبیعة ثم إن السنة الاجتماعیة الجاریة فی النوع الإنسانی و إن کانت قوانین عملیة اعتباریة غیر حقیقیة لکنها تنتهی بالآخرة إلی الحقیقة- فالطبیعة الإنسانیة بفطرتها الإلهیة تقتضی لهذا النوع غایة و سعادة و تهدید إلی سنن و أحکام تتوسط بینه و بین سعادته و تصلح بالعمل بها حاله و هی الدین الحق فللدین الحق ارتباط بالکون العام من جهة ارتباط طبیعة الإنسان و فطرته بسائر أجزاء الکون فلفساد السنة الدینیة بین الناس بشیوع الظلم و المعصیة أثر فی سائر أجزاء الکون العام فمن الضروری أن تقاومه طبیعة الکل و العلل الحاکمة فی سائر الأجزاء بالعلاج فإن صلح و إلا عقبه بالدمار و الهلاک أو النکال علی حسب الاقتضاء و الاستعداد و ینتهی هذه العلل إلی علل مثالیة ثم عقلیة، ط مد ظله
1) أقول لعل تحاشیه عن انفعال السماویات عن الأرضیات بما هی أرضیات و أما عن انفعال السماویات عن شیء فی الأرضیات فوق السماویات و الأرضیات حامل للخلافة الکبری- مخلوق لأجله الکل فلعله لا یتحاشی، س قده
2) فی أطراف ما ذکراه رحمهما الله مناقشات یسیرة تجری مجری التوضیح و التقریر- لکن الذی یهمنا هو أن نتذکر أن هذه التفاصیل مبنیة علی أصول فلسفیة برهن علیها فی الفلسفة- و أخری طبیعیة مأخوذة من الطبیعیات أو الریاضیات علی نحو الأصول الموضوعة کوجود الأفلاک الکلیة و الجزئیة المتحرکة بحرکات إرادیة دائمة و کونها ذوات نفوس دراکة و انتهاء الترکیبات السفلیة إلی عناصر أربعة و غیر ذلک و قد انهدمت أرکانها الیوم عن الأبحاث العلمیة الحدیثة.
عن أن ینفعل کل ما فی السماویات عن شیء مما فی الأرضیات و نحن کثیرا ما حکی لنا و شاهدنا نزول الغیث و حدوث مثل الزلزلة و الخسف و نظائرهما من الرحمات الإلهیة و العقوبات القهاریة مقارنة لأدعیة أهل الدعوات و اقتراح أرباب الحاجات و أمثال ما یحکی عن الأنبیاء و الأولیاء ع مما یجزم العقل بأن فی طبقة من المبادیء السماویة و ضرب من ملائکة الله إرادة حادثة و انفعالا من بعض أحوال النازلین فی عالم الأرض(1)و استماعا لدعوتهم و التفاتا إلی إجابتهم کما دل علیه کثیر من الآیات القرآنیة دلالة صریحة غیر قابلة للتأویل مثل قوله تعالی مخاطبا لنوح ع أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا(2)و لموسی و هارون ع
1) إن قلت لا انفعال لأن علم النفس الکلیة بهذه فعلی من جهة علمها أولا بأوضاعها التی هی العلل لهذه الکائنات من الدعوات و التضرعات قلنا المراد الإدراک الذی بعد وقوعها- المتصل بالإدراک السابق لأسبابها و هذا الإدراک المقارن شرط أیضا و هذا کإدراکک حرکتک قبل وقوعها و مع وقوعها، س قده
2) هی النفوس السماویة و وحینا تصوراتها، س قده
لا تَخافا إِنَّنِی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَری(1)و للخاتم ع فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ.
و الثانی أن الشیخ لم یذهب إلی أن موجودات هذا العالم بحقائقها و ماهیاتها موجودة فی عالم أعلی من هذا العالم وجودا صوریا مجردا عن المواد و نقائصها- و إمکاناتها و شرورها و أعدامها و ظلماتها بل أنکر علی الذاهبین إلی إثبات تلک الصور المفارقة کأفلاطن و سقراط و من قبلهما من أساطین العلم و الحکمة و قد سبق منا إثباتها(2)بالبیان الحکمی و الحجة البرهانیة فکان علیه أن یحقق الأمر(3)
قلت نعم و لکن لا یعلم من مجرد هذا وجود حقائق الأشیاء و ماهیاتها و لا سیما مع تصریح کثیر من المشائین بعرضیة الصور و کونها کیفیات و من الممتنعات عندهم کون بعض أفراد حقیقة واحدة جوهرا و بعضها عرضا و بعضها مادیا و بعضها مجردا کیف و الشیخ الإشراقی القائل بکلا قسمی الصور أی المثل النوریة و المثل المعلقة المستفرغ وسعه فی إحیاء هذه الطریقة یقول المصنف قدس سره علیه إنه لم یعلم من کلامه أن المثل النوریة الأفلاطونیة هل هی أمثال للأنواع الطبیعیة أو مثالات مناسبات لها کما مر فی السفر الأول و قد ذکر هذا البحث فی کثیر من کتبه- و حینئذ فکیف یکون حال من ینادی بعرضیتها، س قده
فی هذا المقام و یعلم السر فی ارتباط هذه الأمور الکائنة بما فی عالم القدر و مطابقتها إیاه و محاذاتها له تطابق النعل بالنعل و حذو القذ بالقذ و کذا القیاس فی ارتباط ما فی عالم القدر لما فی عالم القضاء البسیط و محاذاته إیاه و اتحاده فیه و لم یتیسر له ذلک أصلا لإنکاره اتحاد العاقل البسیط بجمیع المعقولات و ذهوله1) هما علمه بالجزئیات فی مقام النفوس الفلکیة أیضا، س قده
2) قد تقدم وجه المناقشة فیها لکن ذلک لا ینافی إثبات ما فی هذا العالم الأدنی من الموجودات و آثارها فی ما فوقها من العوالم من جهة لزوم التطابق فی مراتب الوجود ففی عالم المثال صور موجودات عالم المادة و آثارها علی حسب ما یلیق به و فی عالم العقل ما فی عالم المثال، ط مد ظله
3) إن قیل کیف لم یحقق الأمر و هو قائل بوجود الصور الجزئیة للأشیاء فی النفوس المنطبعة الفلکیة و بوجود الصور الکلیة فی العقل و ما فوقه.
عن کون البسیط الحقیقی یجب أن یکون کل الأشیاء لا یعزب عنه شیء فی الأرض و لا فی السماء و لهذا کان عنده علم الباری بالأشیاء عبارة عن أعراض و رسوم متکثرة قائمة بذاته و کان یعتذر عن ذلک بأن تلک العلوم و إن کانت أعراضا قائمة به لکن ذاته لا ینفعل منها و لا یستکمل بها لأنها لوازم متأخرة وجودها عن وجود الذات- بل کماله و مجده فی أن یصدر هی عنه لا فی أن یوجد هی له و قد علمت بما فی ذلک من القصور و الخلل و الله ولی الجود و الفضل
أکثر الحیوانات لا یکون غیر الإحساس و کذا الفعل لا یکون إلا التحریک المکانی(1)المنبعث عن الشوق و هذان الأثران منبعثان عن قوتین مختلفتین إحداهما مدرکة و الأخری محرکة فمن کان إدراکه أشرف من الإحساس کالتعقل و نحوه- و کان فعله أرفع من مباشرة التحریک کالإبداع و شبهه لکان أولی بإطلاق اسم الحیاة علیه بحسب المعنی ثم إذ کان نفس ما هو مبدأ إدراکه بعینه نفس ما هو مبدأ فعله من غیر تغایر حتی یکون إدراکه بعینه فعله و إبداعه لکان أیضا أحق بهذا الاسم لبراءته عن الترکیب إذ الترکیب مستلزم للإمکان و الافتقار لاحتیاج المرکب فی قوام وجوده إلی غیره و الإمکان ضرب من العدم المقابل للوجود و الموت المقابل للحیاة و الدثور المقابل للبقاء فالحی الحقیقی ما لا یکون فیه ترکیب قوی- و قد صح أن واجب الوجود بسیط الحقیقة أحدی الذات و الصفة فردانی القوة و القدرة و أن نفس تعقله للأشیاء نفس صدورها عنه و أن معنی واحدا بسیطا منه عقل
1) هذا أیضا بحسب الغلبة فإن التحریک الوضعی و الکیفی و الکمی و غیرها لها دخل فی الأفعال، ط مد ظله
للکل و منشأ للکل فهو أحق و ألیق باسم الحیاة من جمیع الأحیاء کیف و هو محیی الأشیاء و معطی الوجود و کمال الوجود کالعلم و القدرة لکل ذی وجود و علم و قدرة.
و اعلم أن الصورة الإدراکیة التی تحدث فینا فتصیر سببا للصورة الموجودة الصناعیة لو کانت نفس وجودها کافیة لأن تتکون منها الصورة الصناعیة بأن یکون الصورة الإدراکیة هی بالفعل مبدأ لما هی صورة له لکان الإدراک فینا بعینه هو القدرة فکنا قادرین من حیث إنا عالمون و کان معلومنا و مقدورنا ذاتا واحدة بلا تغایر و اختلاف و لکن لیس کذلک بل کثیرا ما ندرک أشیاء و نشتاقها و لا قدرة لنا علی تحصیلها- و الذی یمکننا تحصیله أیضا کالکتابة مثلا لا یکفی فی تحصیلنا إیاه فی العین نفس إدراکنا له و لکن یفتقر مع ذلک إلی إرادة متجددة منبعثة من قوة شوقیة تتحرک و تنبعث منهما معا القوة المحرکة المزاولة فتحرک هذه القوة الفاعلة المزاولة الأعصاب- و الآلات العضویة ثم تحرک تلک الآلات الطبیعیة الآلات الخارجیة ثم تحرک المادة الموضوعة لصناعتنا کالقرطاس أو اللوح فی هذا المثال فلا جرم لم یکن نفس وجود الصور العلمیة قدرة و لا إرادة بل کان القدرة فینا عند المبدإ المحرک بل و لیست الإرادة أیضا قدرة و لا القدرة أیضا فعلا بل إمکان فعل و قوة تحصیل و تلک الصورة محرکة للشوق و الإرادة و هما محرکان للقدرة و هی محرکة للآلة المحرکة للقابل المتحرک فتکون محرکة لمحرک المحرک للشیء المتحرک و کل من هذه المحرکات أیضا لا یحرک غیره إلا و یتحرک بعینه لکون الجمیع مشوبا بالقصور و النقیصة و العدم و لو فرض واحد منها تاما قویا فی بابه لاکتفی عن غیره فی باب الفعل و الإیجاد فالتصور الإدراکی مثلا لو کان شدید الوجود قوی الحصول لکان بعینه مرجحا و داعیا للفعل و موجبا لإفاضته فی العین و کان بعینه إرادة و قدرة و قد سبق القول بأن علمه بالنظام الأتم هو بعینه الإرادة التی له و تحقق أیضا أن القدرة التی له هی کون ذاته عاقلة للکل عقلا هو مبدأ الکل لا مأخوذا عن الکل و عقلا هو وجود ذاته و عین إنیته لا أمر زائد علی وجوده و هویته- و أن هذا العقل الأول هو بعینه الإرادة الأزلیة الخالیة عن شوب غرض و لمیة سوی نفس
تلک الإرادة التی یتبعها وجود الموجودات کما یتبع عشق شیء عشق لوازمه و آثاره- فمن أحب شخصا مثلا أحب جمیع لوازمه و آثاره و أفعاله علی سبیل التبعیة- فالله یحب کل شیء مجعول منه تبعا لمحبة ذاته فهذه هی إرادته الخالیة عن الشین و من اعتقد غیر ذلک فی حق إرادة الله فقد عدل عن منهج الصواب و الحد فی صفاته و أسمائه فهکذا یجب أن یحقق معنی الحی فی حقه أعنی الدراک الفعال فالإدراک کما علمت و الفعل کما علمت و کلاهما شیء واحد مبدءا و إضافة و أثرا و قد سبق أن الصفات الأولیة للواجب کما أنها کلها موجودة بوجود واحد یستحق هذه الأسماء من جهة صدق معانیها علیه فکذلک الإضافیة کلها ترجع إلی إضافة واحدة یستحق الأسماء الإضافیة لصدق معانیها علیها فکما أن وجودا واحدا فی حقه علم و قدرة و حیاة فکذلک إضافة ذلک الوجود إلی المجعولات عالمیة و خالقیة و رازقیة و صانعیة و إرادة وجود و غیر ذلک فإنک إذا تفطنت بما مر من الأصول و حققت الصفات الواجبیة علمت أن الصفة الأولی لواجب الوجود هی أنه إن و موجود(1)(2)بحت لا یشوبه ماهیة و لا نقص
1) أنت تعلم أن الوجود الحقیقی البحت ذاته فإطلاق الصفة إما من باب المشاکلة للصفات الأخری و إما باعتبار نفس المفهوم العنوانی مع قطع النظر عن المعنون و فی المنطق یطلق الوصف العنوانی علی إنسانیة الإنسان مثلا و الحق أن المراد من الصفة الصفة السلبیة- أی إنه لیس له ماهیة و ذکر الموجود البحت من باب ذکر الموصوف مع صفته و هو مثل قوله هذا الوجود مسلوبا عنه المشارک فی الجنس و المراد من الجنس معناه اللغوی إذ الواحد معناه أنه لا مشارک له فی النوع و لازمه ثم صدق السلب هنا باعتبار انتفاء الموضوع فی نفسه فیکون فی ذکر الجنس اللغوی إشارة إلی نفی مطلق الشریک مجانسا کان أو مماثلا أو مشابها أو مساویا أو مناسبا أو غیر ذلک، س قده
2) الأصول الماضیة المبتنیة علی أصالة الوجود و وحدته التشکیکیة تأبی أن یعد الوجود وصفا له تعالی کالعلم و القدرة و الحیاة بل الوجود البحت هناک بحذاء مفهوم الذات و الهویة کما أن علمه و قدرته و غیرهما بحذاء مفاهیم الصفات من العلم و القدرة و غیرهما و هذا غیر کون الصفات عین الذات و الذات عینها و ذلک أن البراهین المثبتة للذات هی التی تثبت الوجود البحت فالمراد بهما واحد کما أن مصداقهما واحد بخلاف ما یثبت العلم و القدرة مثلا فإنهما یثبتان بعد ثبوت الذات فمفهوماهما غیر مفهوم الذات و إن کانت واحدة مصداقا فلا تغفل، ط مد ظله
و إمکان بوجه من الوجوه و أما الصفات الأخری فبعضها یکون المعنی فیها هذا الوجود مع إضافة و بعضها هذا الوجود مع سلب و شیء منها لا یوجب کثرة فی ذاته البتة فاللواتی تخالط السلب کقول القائل إنه أحد لم یرد منه إلا هذا الوجود نفسه مع ملاحظة أنه مسلوب عنه القسمة بوجه من الوجوه لا إلی الأجزاء الکمیة و لا إلی الأجزاء الوجودیة کالماده و الصورة العینیة أو الذهنیة و لا إلی الأجزاء القولیة کالجنس و الفصل و کما إذا قلنا إنه واحد فرد لم نعن إلا هذا الوجود مسلوبا عنه المشارک فی الجنس أو فی وجوب الوجود کما إذا قلنا إنه عقل و عاقل و معقول- لم نعن إلا أن هذا الوجود مسلوب عنه جواز مخالطة المادة و علائقها مع اعتبار إضافة ما هکذا فی الشفاء.
و الحق عندنا أن هذا المعنی السلبی غیر داخل فی مفهوم التعقل و الإدراک و إن لزمه فی الواقع بل الإدراک عبارة عن وجود شیء لشیء و حضوره له و المادة و المادیات لا حضور لها فی نفسها و لا لشیء بحسب ذلک الوجود فلأجل عینیتها و عدم وجودها الجمعی یکون مجهولا دائما إلا بواسطة صورة أخری لها وجود حضوری و کلما کان الوجود أقوی کان الإدراک أقوی فالوجود الأقوی هو الصور العقلیة علی درجاتها فی القوة ثم المثل الخیالیة ثم المثل الحسیة و إذا انتهی فی الضعف إلی أن یکون صورة مادیة فیغیب عن الإدراک و لا یقبل النیل و المثول و أما اللواتی تخالط الإضافة فمثل قول القائل الأول لا یعنی به إلا إضافة هذا الوجود إلی الکل- إضافة الفاعلیة أو نحوها و کقوله الآخر لا یعنی به إلا إضافة هذا الوجود إلیها إضافة الغائیة أو شبهها و کما إذا قیل إنه قادر لا یعنی به إلا أنه واجب الوجود مضافا إلی أن وجود غیره یجب عنه و یتحقق به و إذا قیل إنه حی لم یعن به إلا هذا الوجود العقلی- مأخوذا مع الإضافة إلی صورة الکل المعقولة أیضا بالقصد الثانی کما سبق إذ الحی هو الدراک الفعال(1)و هکذا القیاس فی سائر الصفات الإلهیة و قد سبق بیان اتحادها
1) فأخذ الإضافة فی مفهوم الحیاة باعتبار هذا التعریف اللازمی و إلا فالحیاة مبدأ هذین اللازمین و هی من الصفات الحقیقیة المحضة، س قده
فی الوجود فی حقه و کیفیة کون الحقیقیات منها نفس الذات الأحدیة.
و اعلم أن حیاة کل حی أنما هی نحو وجوده إذ الحیاة هی کون الشیء بحیث یصدر عنه الأفعال الصادرة عن الأحیاء من آثار العلم و القدرة لکن من الأشیاء الحیة ما یجب فیه أن یسبق هذا الکون کون آخر و منها ما لیس یجب فیه أن یسبقه کون آخر-
فإن کونها ذات حیاة أنما یطرأ علیها بعد کون آخر له یسبق هذا الکون الحیوانی لأن هذه الأجسام لو کان وجودها فی نفسها هو بعینه کونها بحیث یصدر عنها أفعال الحیاة لکان کل جسم حیا و إن لم یکن کذلک بل طرأ علیها هذا الوجود لا لأنها أجسام بل لأمر آخر تخصصت به فهو المطلوب و لیس لک أن تقول إن هذا الکون أی کون الشیء بحیث یصدر عنه فعل الحیاة هو الذی یقوم الجسم(1)لأنا نقول إن الذی ذکرت أنما یصح و یتصور فی الجسم بالمعنی الذی هو باعتباره جنس لا بالمعنی الذی هو باعتباره مادة و کلامنا فی الثانی أی فی ماهیة الجسم مجردة عن الزوائد فإن الوجود المختص بماهیة الجسم- لا تعلق له بالکون الحیوانی فهذا الکون أمر زائد علی وجود الجسم بما هو جسم.
فهو فیما یخرج عن الأجسام فإن ما لیس بجسم لا یمتنع فیه أن یکون وجوده بعینه هو کونه بالصفة المذکورة بل یوجب فی أکثر ما لیس بجسم(2)أن یکون وجوده هذا الوجود فإن الجواهر المفارقة و الصور المجردة هذه صفتها أی کون وجودها بعینه هو حیاتها و ذلک لعدم ترکبها من مادة و صورة- لأن وجودها وجود صوری لا یتعلق بأمر بالقوة فالحیاة فیها لیست ما به یکون الشیء حیا بل نفس حییته إذ من المحال أن یصیر الشیء بهذا الوجود ذا هذا الوجود فیلزم توقف الشیء
علی نفسه أو بوجود آخر و فیه خرق الفرض حیث فرضناه وجودا مفارقا عن المادة- القابلة لکون بعد کون و أیضا ننقل الکلام إلی ذلک الوجود و یتسلسل بل الأمر فی الحیاة و نظائرها کما علمت فی باب أصل الوجود و المضاف و الأین و المتصل و نظائرها و واجب الوجود أولی بأن یکون حیاته عین وجوده لکونه بسیط الحقیقة.
و اعلم أن مفهوم الحیاة غیر مفهومی العلم و القدرة فهی کأنها مبدأ لهما و أکثر المتأخرین لما لم یعلموا الفرق بین المعنی و الهویة اختلفوا فی أن الحیاة فی حقه هل هی صفة زائدة علی الإدراک و الفعل أم لا ثم عولوا فی إثباتها فی حقه علی أن الشریعة الحقة قد وردت(1)فی إطلاقها علیه فلا بد من إثباتها له و عدها من الصفات الحقیقیة.
و الحق أن حکم الحیاة کحکم غیرها من الصفات الکمالیة فی أنها من کمالات الموجود بما هو موجود و کلما هو کمال للموجود المطلق أو للموجود من حیث هو موجود من غیر تخصص بأمر طبیعی أو مقداری أو عددی فلا بد من ثبوته لمبدإ الوجود و فاعله إذ الفاعل المعطی للوجود و کماله أولی بذلک الکمال- ثم لا شبهة فی أن مفهوم الحیاة غیر مفهوم العلم و القدرة إذ یمکن أن یتصور ذو حیاة- لا یعلم(2)وقتا من الأوقات شیئا بالفعل و لا یصدر أیضا حرکة و لا صنع منه فی بعض الأحیان فلا یخرج عن کونه حیا فالحیاة فی حقنا هو الکون الذی یکون مصدر الإدراک و الفعل فقوة الإدراک و قوة الفعل کأنهما آلتان للکون المذکور و هو
1) یعنی لا دلیل عقلی عند هؤلاء و هم جماعة من المتکلمین علیها سوی ما ورد فی الشریعة کالسمع و البصر عندهم بل العقل ینفیها بزعمهم لأن الحیاة کیفیة مزاجیة و هو متعال عن الجسم فضلا عن المرکب المزاجی فکلمة ثم للفصل بین المطلبین، س قده
2) یعنی أن الدلیل علی المغایرة هو الانفکاک فی التعقل و لو لم یکن انفکاک فبالنظر و ذاتی الشیء بین الثبوت له فلا یرد أن کل حی لا ینفک عن علم أو إحساس أو تخیل أو توهم أو تعقل و لا أقل من علم الشیء بنفسه و أیضا المراد انفکاک الحیاة عن الإدراک و هو إدراک الجزئیات بالحواس الظاهرة و الباطنة المقابل للتعقل لا عن مطلق العلم، س قده
مبدأ لهما إلا أن هذا لا یمکن فی حقه لتعالیه عن اختلاف القوی و الآلات النفسانیة فالحیاة کسائر صفاته من العلم و القدرة و الإرادة کلها فی درجة واحدة من الوجود و للکل هویة واحدة و تشخص واحد و مع ذلک فمفهوم الحیاة غیر مفهوم العلم و هما غیر مفهوم القدرة و هی غیر مفهوم الإرادة کما مر مرارا فالبرهان قائم علی إثبات هذا المعنی الکمالی له علی وجه أعلی و أشرف کما أنه قائم علی إثبات العلم و القدرة و الإرادة علی وجه أعلی و أشرف.
و أما الذی ذکره نصیر المحققین قدس سره فی رسالة مسألة العلم بقوله المستند فی إثبات الحیاة هو أن العقلاء قصدوا وصفه بالطرف الأشرف من طرفی النقیض و لما وصفوه بالعلم و القدرة و وجدوا کل ما لا حیاة له ممتنع الاتصاف بهما وصفوه بها لا سیما و هی أشرف من الموت الذی هو ضدها انتهی فهو لا یخلو عن خلل و قصور فإن المستند الذی ذکره فی غایة الضعف إذ لیس کلما هو أشرف من طرفی النقیض(1)علی مقابله مما یصح إثباته له فإن الصلابة أشرف من الرخاوة- و الحرکة أشرف من السکون و الکرویة أشرف الأشکال بل الشرط فی اتصافه بالأمر الکمالی الذی هو أشرف من نقیضه أن یکون ذلک الأمر من العوارض الذاتیة للموجود بما هو موجود و إلا فیستحیل اتصافه به فالحکیم الإلهی الباحث عن صفاته- لا بد له فی إثبات صفة الحیاة له أن یحصل أولا معنی الحیاة علی وجه یصح أن یکون عارضا لمطلق الوجود کمالا له و لا یستدعی عروضها لشیء علی ذلک الوجه أن یکون له استعداد خاص أو تخصص بنوع من أنواع الموجود المطلق و لا أیضا یکون
1) لا یقال المحقق قدس سره ذکر وجهین أحدهما أن الحیاة شرط العلم و القدرة و إذا أثبت المشروط له تعالی أثبت الشرط و ثانیهما ما ذکره بقوله لا سیما إلخ و ما ذکره المصنف قده یبطل الثانی خاصة لأنا نقول بل یبطل الأول أیضا لأن المحقق قدس سره أخذ الوصف بالأشرف للوصف بالعلم و القدرة فیه أیضا لئلا یقال لم وصف بالعلم و القدرة حتی یقال یوصف بما هو شرط الاتصاف بهما و إن کان الوصف بهما موجها بوجوه أخری مقررة فی مواضع أخری أیضا، س قده
مما یستلزم عروضها کذلک له تکثرا أو تغیرا أو افتقارا إلی شیء ثم إذا حصلها علی ذلک الوجه فیثبتها لواجب الوجود لأنه مبدأ سائر الموجودات و کمالاتها و معطی الکمال المطلق أولی بذلک الکمال من غیره و أما الحدیث الذی نقله
عن عالم من أهل بیت النبوة ع: من أنه هل سمی عالما و قادرا إلا أنه وهب العلم للعلماء و القدرة للقادرین و کلما میزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه فهو مخلوق مثلکم مردود إلیکم و الباری تعالی واهب الحیاة و مقدر الموت و لعل النمل الصغار توهم أن لله زبانیین(1)کما لها فإنها تتصور أن عدمهما نقصان لمن لا یکونان له و هکذا حال العقلاء فی ما یصفون الله فیما أحسب و إلی الله المفزع
(2)فالحدیث فی غایة الشرف و الحقیة و فیه إشارة(3)إلی المسلک الذی ذکرناه فی باب إثبات الصفات الکمالیة له سبحانه من أنه واهب العلم و القدرة و الحیاة و هذه صفات کمالیة لمطلق الموجود بما هو موجود و الصفة الکمالیة للموجود إذا وجدت فی المعلول فلا بد من وجودها للعلة علی وجه أعلی و أشرف و أما الذی أشار إلیه من قصور أفهام العقلاء- فیما یصفون الله به عن درجة البلوغ إلی معرفة حقائق الصفات فهو أیضا مما لا خصوصیة له بشیء من الصفات کالحیاة مثلا بل هو جار فی سائر صفاته فإن الصفات الحقیقیة کلها وزانها وزان صفة الوجود و الوجوب فکما أن من الوجود ما هو واجب بالذات- مع کون مفهومه مشترکا بین الموجودات فکذلک من العلم ما هو واجب الوجود
1) تثنیة الزبانی بضم الأول و زبانیا العقرب و النمل قرناهما
2) یعنی اعرفوا الله بالله فبوصفه نفسه صفوه و بنوره اعرفوه، س قده
3) یعنی إیاک أن تحمل کلامه ع علی ما فهم المعتزلة القائلون بالنیابة فی الصفات- و أنه دع المبادیء و خذ الغایات فیکون قوله ع هل سمی عالما کقول من یقول هل سمی عالما إلا أنه فعل الأفعال المحکمة فترتب علی ذاته تعالی ما ترتب علی صفة العلم لو کانت و لکن ذاته نائبة عنها حاشی الجناب الإلهی عن هذا الزعم الفاسد و الرأی الکاسد بل الصفة مقولة بالتشکیک کما ذکره و لیست منحصرة فی المعنی القائم بالغیر فتلک الصفة المستقلة الواجبة الحقة حق الصفة فسلب الصفة عنه لا صحة له أصلا، س قده
بالذات مع اشتراک مفهومه بین العلم القدیم و العلم الحادث و کذلک من القدرة ما هی قدرة قدیمة واجبة و من الإرادة ما هی إرادة قائمة بالذات مع الاشتراک المذکور و کذا الحکم فی جمیع الصفات الحقیقیة المشترکة المعنی بین الواجب و الممکن- لکن طائفة من العقلاء(1)
ُ إذا رام عاشقها نظره و لم یستطعها فمن لطفها أعارته طرفا رآها به فکان البصیر بها طرفها
و الغرض دفع شبهة المعطلین الذین یجوزون التقاعد و التوانی لسوء أفهامهم من هذا الحدیث الشریف فیسدون باب تحصیل المعارف الإلهیة مع أن الإمام المعصوم س- لم یردع العقول الصحیحة کما أومأ بلفظ الأوهام و أراد بالعقلاء هؤلاء بل نقول العقول أیضا مردوعة بما هی عقول بشریة لا بما هی مکتحلة بنور الله تعالی و بما هی معارة منه تعالی- و أیضا کون الممیزات بالعقول مخلوقة بما هی شیء و معنون لا یصادم کونها مطابقة لنفس الأمر بما هی فیء و عنوان إذ لا وجود لها حینئذ سوی ظهور المعروف فلا موضوعیة فیها حینئذ لأحکام أنفسها إذ لا نفسیة لها، س قده
و هم الذین عرفوا الحق بالحق و صفاته بصفاته لا بغیره من الممکنات لخروجهم عن هذه النشأة النفسانیة و فنائهم عن ذواتهم و هویاتهم و قیام القیامة فی حقهم فهم یرون ما لا یراه سائر العقلاء و یشاهدون ما لا یشاهده غیرهمقد وردت فی شریعتنا الحقة بل من ضروریات هذا الدین المبین(2)المعلومة
1) هذا شرح قوله و إلی الله المفزع و أشار إلی أن المراد بالعقلاء فی قوله و هکذا حال العقلاء أولوا العقول الجزئیة المشوبة بالأوهام کما عبر أولا بالأوهام و أما العقلاء أولوا الأیدی و الأبصار فهم لا یصفونه إلا بوصفه نفسه و به یستشهدون علیه و بعینه یعاینونه و نعم ما قیل-
2) أو صار فی هذه الأوان بحیث لا یحتاج إلی الدلیل فی إثباتهما له تعالی لأن ضروری الدین کضروری العقل، س قده
بالقرآن و الحدیث المتواتر و الإجماع من الأمة أن الباری سمیع بصیر و اختلفوا فی اندراجهما تحت مطلق العلم و رجوعهما إلی العلم بالمسموعات و المبصرات أو کونهما صفتین زائدتین علی مطلق العلم فبعض المتکلمین کأشیاخنا الإمامیة و منهم- المحقق الطوسی ره و کالشیخ الأشعری و متابعیه وفاقا لجمهور الفلاسفة النافین لعلمه بالجزئیات و بما سوی ذاته من الهویات علی الوجه المخصوص الوجودی الشهودی ارجعوهما إلی مطلق العلم فأولوا السمع إلی نفس العلم بالمسموعات- و البصر إلی نفس العلم بالمبصرات و بعضهم جعلهما إدراکین حسیین إما بناء علی اعتقاد التجسم أو مباشرة الأجسام فی حقه تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا- أو اعتقاد أن الإحساس فی حقه لبراءته عن القصور و الافتقار إلی الإله یحصل بغیر آلة- و إن لم یحصل فینا لقصورنا إلا بالآلة و هذا الکلام مجمل إن صدر عن عالم راسخ فی الحکمة یحتمل وجها صحیحا إلا أن کثیرا من أرباب التکلم و أهل الجدال لم یتفطنوا أن الإحساس بعینه نفس القصور فی المدرک و المدرک جمیعا و الحاصل أن السمع و البصر له إما نفس الإحساس بالمعنی الذی عرفه الناس أو مطلق العلم بالمسموعات و المبصرات.
و التحقیق أن السمع و البصر مفهوماهما غیر مفهوم العلم و أنهما علمان مخصوصان زائدان علی مطلق العلم و هما أیضا إذا حصل مفهوماهما مما یصح عند العقل عروضه لمطلق الموجود بما هو موجود بحیث لا یستلزمان تجسما و لا تغیرا و لا انفعالا فی معروضهما فلا بد من إثباتهما له فإنک بعد ما علمت أن مناط الجزئیة و الشخصیة لیس مجرد الإحساس حتی لا یتشخص شیء إلا عند الحس بل مناطها هو نحو الوجود الخاص- و أن الوجود و التشخص شیء واحد بالحقیقة متغایر بالمفهوم و أنک قد علمت أن الحق یعلم الهویات الخارجیة بشخصیاتها علی وجه یکون وجودها فی نفسها هو حضورها عنده و معلومیتها له و هذا الشهود الإشراقی المتعلق بالمسموعات و المبصرات زائد
علی مطلق العلم بهما(1)
إن قلت البصر تتعلق بالأضواء و الألوان و السمع بالأصوات و الکلمات فالتخصیص الذی یتراءی من کلامه قده هنا و فی مبحث الإرادة فی دفع شبهة قد استوثقها و احتج بها بعض مشائخنا الإمامیة علی أن الإرادة زائدة علی ذاته فی موقعه.
قلت نعم البصر یستدعی الضوء و اللون فی المبصر و السمع یستدعی کون المسموعات کلمات لکن السنخیة معتبرة بین المدرک و المدرک فالضوء الذی یناسب بصره تعالی هو نور الوجود الذی تنور به السماوات و الأرض و اللون الذی یناسبه هو ألوان الماهیات و الکلمة التی تناسب سمعه هی کلمة کن الوجودیة المنشعبة إلی الکلمات التامات و الناقصات کما سیأتی، س قده
(2)و لو علی وجه کلی کما فی العلم الارتسامی الکلی فشهود المسموعات سمع و شهود المبصرات بصر فقد علمت مما ذکرنا أن سمعه و بصره لیسا بحیث یرجعان إلی مطلق العلم بل لو قال قائل عکس ذلک فیهما(3)لکان أولی و أقرب إلی الحق بأن قال کما قال صاحب الإشراق إن علمه راجع إلی بصره لا أن بصره یرجع إلی علمه.1) بل الشهود الإشراقی المتعلق بکل الموجودات سمع و بصر کما هو مفاد کلام الشیخ الإشراقی أن علمه یرجع إلی بصره بل مفاد کلام نفسه قدس سره فی مفاتیح الغیب.
2) قد عرفت مما تقدم أن هذا الشهود الإشراقی المتحقق بحضور الموجودات بوجوداتها عنده تعالی غیر منحصر فی الکیفیات المسموعة و المبصرة بل سائر الکیفیات أعم من الملموسة و المشمومة و المذوقة و غیرها و کذلک الجواهر و سائر المقولات و الأمور التی لا تدخل تحت مقولة جمیعا حاضرة عنده مشهودة له بالعلم الحضوری بل قد عرفت أن علمه تعالی حضوری کله و لا سبیل إلی إثبات العلم الحصولی فیه تعالی و علی هذا فلا وجه لإرجاع بصره و سمعه إلی الشهود الإشراقی و العلم الحضوری و القول بکونهما علمین مخصوصین- زائدین علی مطلق العلم لصحة القول بأنهما من مطلق العلم و المراد بهما العلم بالمبصرات و العلم بالمسموعات، ط مد ظله
3) کان المراد إرجاع مطلق العلم إلی البصر بتفسیر البصر بالإشراق الحضوری و إرجاعه إلی السمع بتفسیر السمع بشهوده الموجودات من حیث إنها کلمات له تعالی، ط مد ظله
اعلم أن حقیقة الأبصار لیست کما هو المشهور و فهمه الجمهور أنه إما بانطباع شبح المرئی فی العضو الجلیدی و انفعاله عنه کما قاله الطبیعیون و لا بخروج الشعاع علی هیئة مخروط بین العین و المرئی سواء کان الشعاع جسما موجودا فی الخارج أو شیئا آخر و لا کما اختاره الشیخ المقتول من أن للنفس بواسطة البدن و وضعه بالقیاس إلی الصورة المادیة یقع علم حضوری لتلک الصورة المادیة إذ الکل باطل عندنا کما فصل فی مقامه بل حقیقة الأبصار عندنا هی إنشاء النفس(1)صورة مثالیة حاضرة عندها فی عالم التمثل(2)مجردة عن المادة الطبیعیة و نسبة النفس إلیها نسبة الفاعل
1) ما ذکره قدس سره فی الأبصار یجری فی مدرکات سائر الحواس کالمشمومات و المذوقات و الملموسات و هی جمیعا مدرکة فی الحس المشترک کما سیأتی فی علم النفس و مدرکات هذه القوة من سنخ واحد و لیس بإدراک حضوری بل علم حصولی و من الدلیل علی کونه حصولیا وقوع الخطإ و الغلط فی المبصرات و المسموعات و الملموسات و غیرها و لا یکفی فی کون الأبصار حضوریا تمثل الصورة المبصرة عند النفس لأن مطلق الصورة العلمیة أعم من الکلی و الجزئی و المحسوس و غیره کذلک و إنما الملاک فی کون العلم حصولیا اعتبار حضور الماهیة فی الذهن بنفسها لا بوجودها الخارجی، ط مد ظله
2) و کما تنشأ النفس فی مقام البصر صورة زید مثلا کذلک تنشأ صور وضعه و حیزه و قربه و بعده و نحوها و لیس إنشاؤها علی سبیل الاختیار و الرؤیة بل فطرها الله علیه و کون هذه الصور مثالیة و فی عالم التمثل تکون صرفة بلا مادة لأن المدرک لا بد أن یکون وجوده للمدرک و لکن حدوثها و بقاؤها مشروطان بحضور المادة و بهذا و بکونها مدرکة للمشاعر الظاهرة تمتاز عن صور موجودة فی عالم المثال لأنها تدرک بالحس الباطن فهذان العالمان الصوریان بعد اشتراکهما فی التجرد فی الجملة و امتیازهما عن عالم الصور المادیة ممتازان بما ذکرنا کل عن الآخر فلو سمی الصور المحسوسة المشروطة بحضور المادة بعالم هورقلیا- و الأخری بعالم المثال فرقا بینهما فی الاسم أیضا لکان حسنا و إن کان کلا الاسمین مطلقین فی القدیم علی المثل المعلقة المسماة بالخیال المنفصل أیضا تشبیها بالخیال المتصل ثم إن الفرق بین مذهبه قده و مذهب الطبیعیین بعد اشتراکهما فی کون المبصر بالذات هو صورة أخری- غیر الصورة التی فی المادة أن الصورة عندهم قائمة بقوی النفس قیاما حلولیا و عنده قائمة بالنفس قیاما صدوریا و أن الصورة فائضة علی القوی من واهب الصور عندهم و من النفس عنده لکونها من عالم القدرة و الملکوت قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی، س قده
المنشیء للفعل إلی ذلک الفعل لا نسبة القابل المستکمل بکمال إلی ذلک الکمال- و إنما الحاجة فی الأبصار إلی وجود هذه الإله العضویة و إلی وجود الصورة الطبیعیة و وضع مخصوص بینهما و عدم أمر حاجز بینهما و غیر ذلک من الشرائط لیست لأن مطلق الأبصار لا یتحقق إلا بهذه الشرائط و إلا لما یتحقق الأبصار فی حالة النوم أو نحوه بل تلک لأجل أن النفس فی أوائل الفطرة ضعیفة الوجود غیر مستغنیة القوام فی وجودها عن مادة بدنیة و کذا فی إدراکاتها فکما أن وجودها غیر وجود البدن و إن افتقرت إلیه فی الوجود فکذلک إدراکها البصری لیس بهذا العضو و إن افتقرت إلیه فی الأبصار و کما أن لها أن تستغنی عن هذا البدن الطبیعی عند استکمالها ضربا من الاستکمال فکذلک لها أیضا فی أن تدرک الأشیاء إدراکا جزئیا بصریا أو نحوه أن تستغنی عن هذه الأعضاء و انفعالاتها.
و بالجملة قد أوضحنا هذه المسألة حق إیضاحها کما سیجیء ذکرها فی مباحث علم النفس بحیث لم یبق ریب لمن کان منصفا ذا قلب ذکی أن الأبصار یتحقق بدون الإله و انفعالها و بدون انفعال النفس أیضا لکونها فاعلة للصور المبصرة لا قابلة إیاها.
فإذا ثبت ذلک من أن النفس المجردة عن عالم الطبیعة تدرک الصور الجزئیة المبصرة ببصرها الخاص الذی هو عین ذاتها فعلم أن مطلق الأبصار من عوارض الموجود بما هو موجود و لا یوجب تجسما و لا انفعالا و تغیرا و هو کمال و فقدانه نقص- فالواجب جل ذکره أولی بذلک الکمال کما علمت و کذا الکلام فی السمع فإن الذی اشتهر بین الناس أن السمع أنما یحصل بقرع أو قلع عنیفین و لا بد فیه من تموج الهواء الواصل إلی عضو غضروفی فی باطنه عصب مفروش یؤثر فیه وصول الهواء المتموج- فتنفعل منه النفس فتتنبه بالأصوات و الحروف و الکلمات و تدرکها لیس کما قرروه و
أثبتوه و خالفهم فی ذلک طائفة من أکابر الحکماء القائلین بأن للأفلاک فی حرکاتها أصوات لذیذة و نغمات شریفة و أن فیثاغورث صاعد إلیها بنفسه و سمع بلطیف ذهنه نغماتها اللذیذة ثم دون بعد ذلک علم الموسیقی و مما ینبه أن مطلق السمع لا یفتقر فیه إلی آلة طبیعیة أو حرکة هوائیة أن الإنسان ربما یسمع فی حالة النوم صوتا شدیدا- کصوت الرعد و نحوه و یؤثر فیه تأثیرا عظیما لیس بأقل من تأثیر الصوت الواقع فی الخارج و حالة النوم حالة اتصال النفس بعالم آخر و سینکشف لک فی مباحث الکلام حقیة هذا المطلب إن شاء الله تعالی و الحمد لله أولا و آخرا و الصلاة علی سیدنا محمد و آله الطاهرین